از خدا دیگر هیچ نمی خواهم ؛ دیگر هیچ آرزویی ندارم ؛ رویایم را می‌خواستم کـه بـه ان رسیدم ؛ دنیا را می خواستم کـه ان را بـه دست آوردم ؛ رویایی کـه همان دنیای من اسـت، و تویی کـه همان دنیای منی….مادرم...

عکس عاشقانه

مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.
او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.
مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن»
مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد.
بنابراین به او اجازه عبور میدهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان

شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت دو سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود.