صبح زمستان یکی از روزهای سرد سال ۱۳۵۷ هجری قمری که برف زیادی تقریباً هشتاد سانتیمتر بر بالای بامها نشسته بود مرحوم نخودکی به پسرش گفت: علی برو تحقیق کن که امروز از اهل ده کسی به شهر میرود یا نه. تحقیق کرد گفت برف زیادی آمده و در راه گرگ است و کسی به شهر نمیرود. فرمود من هم حال رفتن ندارم. عرض کرد نروید. فرمود: ولی باید رفت. بعد فرمود تو به تنهائی برو. عرض کرد از رفتن به تنهائی ترس دارم. فرمود باید بروی. مرکبی تهیه کن تا بگویم چه کنی. رفت و مرکبی تهیه کرد و عرض کرد حاضرم.
فرمود: این مبلغ را بگیر و ببر شهر در محله نوقان منزل آقا سید ناصر مکی که از شاگردانش بود. نصفش را به ایشان بده زیرا سید چهار روز است چیزی نخورده است و فرمود زن بیوه سیده ای هست نصف دیگر آن را به آن زن بده که سه روز است چیزی نخورده. وجه را گرفت و حرکت کردم و به شهر آمد. اولاً در راه به هیچ موجودی برنخورد و ثانیاً حقیقت همان بود که ایشان فرموده بود. هر دو نفرشان گفتند که چهار روز و سه روز است که غذائی نخورده اند و گفتند در این فکر بودیم که در این روز برفی چه کنیم؟ در اثر فقر و کمبود غذا حال حرکت در آنها نمانده بود. وجه را گرفتند و شکر خدا را بجای آوردند.

بندگان حق رحیم و بردبار
خوی حق دارند در اصلاح کار
مهربان بی رشوتان یاری کنان
در مقام سخت و در روز گران
هین بجو این قوم را ای مبتلا
هین غنیمت دارشان پیش از بلا
ماجرای غصب خلافت
وقتی پیامبر اکرم (ص) از دنیا رفت ابوبکر آن روز در مدینه نبود. میگوید عمر شمشیر کشید گفت: پیامبر نمرده است. هرکس بگوید مرده است، با این شمشیر او را گردن میزنم. فردایش ابوبکر آمد و گفت نه پیامبر هم مثل من و تو انسان است و از دنیا رفته است. عمر شمشیرش را غلاف کرد. این دیوانه بازیها برای چه بود؟ چون عمر خودش وجههای نداشت که خودش را جلو بیندازد، میخواست از وجههٔ ابوبکر که پیر مرد بود استفاده کند.
سقیفه بنی ساعده
در سقیفهٔ بنی ساعده نشستند خلیفه تعیین کنند. حالا امیر المؤمنین علی علیهالسلام دارد بدن پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را غسل و کفن میکند. آمدند سراغش که علی (ع) چه نشستهای، اینها دارند خلیفه تعیین میکنند. فرمود من بدن پیامبر را روی زمین بگذارم بروم دنبال خلافت؟ هیهات. اینها در سقیفه چه کار میکردند؟ سر خلافت توی سرو کله هم میزدند. مدنیها یعنی انصار گفتند: ما جز با علی (ع) بیعت نمیکنیم. در مدنیها اختلافی بود. اوس و خزرج.
سعد بن عباده سر کردهٔ خزرجیان، برای خودش مدعی خلافت شد. رقابت درست شد. آن دسته برای اینکه این خلیفه نشود، پریدند با ابوبکر بیعت کردند. بعد شمشیر کشیدند. آمدند بیرون دست ابوبکر را بالا گرفتند که با خلیفهٔ رسول الله بیعت کنید. رفتند داخل مسجد نشستند. کینههایی که از امیر مؤمنان مظلوم عالم، داشتند رو شد. روایت داریم رسول خدا (ص) گریه میکرد. امیرالمؤمنین (ع) عرض کرد یا رسول الله برای چه گریه میکنید؟ فرمود کینههایی که نسبت به تو در دل بعضیهاست، بعد از رفتن من رو میشود. بدن پیامبر مظلومانه و مخفیانه، شبانه دفن شد. خود عایشه میگوید شب که صدای بیل و کلنگ بلند شد ما فهمیدیم بدن رسول الله را دارند دفن میکنند. هیچکدومشون به پیامبر (ص) نماز نخواندند. رسوائی از این بالاتر میشه؟
حذیفه صحابی وفاداری که منافقین را میشناخت
إرشاد القلوب: عَفَّانَ آوَی إِلَیْهِ عَمَّهُ الْحَکَمَ بْنَ الْعَاصِ وَ وَلَدَهُ مَرْوَانَ وَ الْحَارِثَ بْنَ الْحَکَمِ، زمانی که عثمان بن عفان به خلافت رسید، عمویش حکم بن عاص و پسرش مروان و حارث بن حکم به وی پناه آوردند. (تغازی بشکند ماستی بریزد، جهان گردد به کام کاسه لیسان) عثمان والیان خود را به نقاط مختلف گسیل داشت که در میان آنها عمر بن سفیان بن مغیرة بن ابی العاص بن امیه به مُشکان فرستاده شد، حارث بن حکم نیز به مدائن رفت و مدتی در آن جا ماند و بر اهالی آن ظلم نمود و به شیوه بدی با آنها رفتار کرد. گروهی از اهالی آنجا برای شکایت از وی نزد عثمان رفتند و وی را از رفتار ناپسند او آگاه ساختند و با او به تندی سخن گفتند؛ عثمان نیز که روزهای پایانی عمر خود به سر میبرد، حذیفة بن یمان را والی مدائن نمود (این شخصیت خوب بوده و قصد داریم بیشتر باهاش آشنا بشیم) و او تا زمانی که عثمان کشته شد، در آن منصب باقی بود؛ وقتی مولا به خلافت رسیدند، حذیفه را بر حکومت مدائن ابقاء نمودند و به وی نوشتند: بسم الله الرحمن الرحیم، از بنده خدا علی امیرالمؤمنین علیه السلام به حذیفة بن یمان. سلام بر تو. من اموری را که پیش از این در مدائن عهده دار بودی به تو می سپرم و کارهای مالیات و دسته بندی و جمع آوری مالیات اهل ذمه را به تو واگذار میکنم؛ پس معتمَدان و دوستانی را که به دین داری و امانت داریشان اطمینان داری را گرد خود جمع کن و در امورت از آنها کمک بگیر، که این عمل برای تو و ولی تو عزت مدارتر و برای دشمنانت ذلت آمیزتر خواهد بود (این نامه امام خیلی مغزدار و پرمفهومه) من تو را به تقوای الهی و اطاعت از او در سرّ و نهان امر میکنم؛ از عقاب خداوند در پنهان و پیدا بر حذر باش. تو را سفارش میکنم تا با نیکوکاران احسان نموده و با دشمنان شدیدا برخورد نمائی. در امورت مدارا داشته باش و با مردم با ملایمت و عدالت برخورد کن؛ چراکه بازخواست خواهی شد. تا میتوانی با مظلوم منصفانه رفتار کن و مردم را با عفو ببخش و رفتاری نیکو در پیش بگیر؛ چرا که خداوند نیکوکاران را پاداش میدهد. تو را امر میکنم تا مالیات زمینها را به حق و انصاف جمع آوری کنی و از چیزهایی که به تو سفارش کردم تجاوز نکنی و چیزی از آن را ترک نکنی و از خودت چیزی به آن اضافه نکنی، و سپس آن را یکسان و عادلانه میان مستحقانش تقسیم نما. با مردم متواضعانه برخورد کن و در مجالس خود با آنها مواسات در پیش گیر. باید چنان باشد که در نزد تو افراد نزدیک و دور، در مورد حق مساوی باشند. در میان مردم به حق حکم کن و عدالت را در میانشان بر پای دار. از هوای نفس پیروی نکن و در راه خدا از ملامت ملامتگران نترس؛ چرا که خداوند با کسانی است که تقوا دارند و نیکوکار هستند. این نوشته را برایت فرستادم تا برای اهل مملکت خویش بخوانی و آنان از نگرش ما در مورد خودشان و تمامی مسلمانان آگاه شوند؛ پس آنها را نزد خود فراخوان و نامه را برایشان بخوان و از کوچک و بزرگشان برای ما بیعت بگیر إن شاء الله تعالی (لطفاً کمی هم مسئولین ما رو نصیحت کن) هنگامی که حکم امیرالمؤمنین علیه السلام به حذیفه رسید، مردم را جمع کرد و نماز جماعت را اقامه کرد و بعد دستور خواند نامه را داد و نامه را برای مردم خواندند که متن آن به این شرح بود:
بسم الله الرحمن الرحیم، از بنده خدا علی امیرالمؤمنین به مسلمانانی که این نوشته من به سمع شان میرسد: سلام علیکم. در مقابل شما خداوندی که هیچ معبودی جز او نیست را سپاس میگذارم و از او میخواهم بر محمد و آلش درود فرستد. اما بعد، خداوند متعال اسلام را به عنوان دین خود و ملائکه و رسولان خود برگزید و آن را مایه استحکام خلقت و حسن تدبیرش نمود و کرامتی از طرف خود بر بندگانش قرار داد و آن را به بندگان محبوب خود اختصاص داد؛ محمد (ص) را بسوی آنان برانگیخت و به او آنها کتاب و حکمت آموخت تا بدین وسیله آنان را اکرام و تفضل کرده باشد، و مؤدب به آداب نمود تا هدایت یابند، و متحدشان نمود تا پراکنده نگردند، و به آنها فقه بخشید تا ستم نکنند. و وقتی که رسالت خود را به انجام رساند، ستوده و ستوده شده به رحمت الهی پیوست. سپس برخی از مسلمانان پس از ایشان، دو مردی که به هدایت و رفتار آن دو راضی شدند را به حکومت رساندند. مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ تَوَفَّاهُمَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ، و آن دو به مقداری که خدا خواست حکومت کردند و سپس خداوند عزّ و جلّ جان آن دو را ستاند و مردم بعد از آن دو، نفر سومی (گربه نره) را متولی امر نمودند که کارهایی کرد و مردم نیز به اعمال او پی بردند و علیه او با هم متحد شدند و از او انتقام گرفتند و وضع را تغییر دادند. آنگاه چون دسته اسبها پیش من آمدند و با من بیعت نمودند. من از هدایت خداوند، هدایت میطلبم و پیشه کردن تقوا، از او برای یاری میخواهم. آگاه باشید که حق شما بر ما آنست که ما به کتاب خدا و سنت پیامبرش عمل کنیم، حق او را به پا داشته، سنت او را زنده نموده و در پنهان و آشکار خیرخواه شما باشیم. از خداوند برای انجام این کار کمک میطلبیم و خدا ما را بس است و نیکو حمایتگری است. امور شما را به حذیفه بن یمان، که به هدایتش راضی هستم و به شایستگی اش امیدوارم واگذار نمودم و به او امر نمودهام تا با نیکوکاران شما به نیکی و با فتنه گران، بشدت برخورد نماید و با همگی شما به ملایمت رفتار کند. از خداوند برای شما و خود بهترین انتخابها و احسان و رحمت وسیع دنیوی و اخروی اش را طلب مینمایم. و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
سپس حذیفه بالای منبر رفت و حمد و ثنای خدا را بجای آورد و بر پیامبر و خاندانش دورد فرستاد و بعد گفت: سپاس خدایی را که حق را زنده نمود و باطل را میراند، عدالت را آورد و ستم را نابود ساخت و ستمکاران را به خاک ذلت نشاند. ای مردم همانا که ولیّ حقیقی شما، تنها خدا و پیامبرش و امیرالمؤمنین است، و برترین کسی که پس از پیامبرمان محمد رسول الله میشناسیم و کسی که نسبت به مردم سزاوارتر از خودشان است و شایسته تر از همه به ولایت است و نزدیکتر از همگان به صدق و راهنمایی کننده تر به عدالت و هدایت شده تر به راه است و دستاویزش به خدا از همه کوتاه تر است و نزدیک ترین فرد به رسول خدا بود. به اطاعت کسی رو آورید که قبل از همه اسلام آورد و علمش بیش از همگان است و میانه رو ترین فرد است و در ایمان از سایرین پیشی گرفته و یقینش نیکوترین است و بیش از همه به معروف دست یافته و پیش از همه به جهاد پرداخته و مقامش از همه عزیزتر است. برادر رسول خدا و پسرعمویش و پدر حسن و حسین و همسر زهرا بتول سرور زنان عالم است. ای مردم برخیزید و بر کتاب خدا و سنت پیامبرش بیعت نمایید؛ چرا که رضای خداوند در این است و برای شما در این امر کفایت و صلاح است. والسلام. مردم همگی برخاستند و به بهترین و کاملترین شکل با حذیفه به نمایندگی از امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت نمودند. هنگامی که بیعت گیری پایان یافت، جوانی غیر عرب و مسلم نام، که از مولّیان انصار و تحت ولایت محمد بن عماره بن تیهان، برادر ابوهیثم بن تیهان بود، از میان مردم برخاست و در حالی که شمشیری بر کمر داشت، از دور او را صدا زد که: ای امیر شنیدیم که میگویی: همانا ولیّ حقیقی شما، تنها خدا و پیامبرش و امیرالمؤمنین است و با این سخن خود به خلفای پیشین کنایه میزنی که آنان در حقیقت امیرالمؤمنین نبوده اند؛ ای امیر! خدا تو را بیامرزد! این سخن را برایمان تشریح کن و آن را از ما پوشیده مدار؛ چرا که تو از آنانی هستی که خود شاهد بوده ای و به چشم خود دیده ای، و ما درستی امیرالمؤمنین بودن آنها را به گردن خودشان انداخته ایم، و خداوند شاهد بر خیرخواهی شما برای امّتتان و صحت روایاتی که از پیامبرتان (ص) نقل میکنید، است. حذیفه گفت: ای مرد! حال که اینگونه پرسیدی و جویا شدی، به سخنانم گوش فرا ده و دریاب چه میگویم؛ این که به خلفای پیش از علی بن ابیطالب علیه السلام امیرالمؤمنین گفته میشد، بدان جهت بود که مردم آنها را اینطور صدا میکردند. اما علی بن ابیطالب علیه السلام را جبرئیل علیه السلام از سوی خداوند متعال به این اسم نامید و رسول خدا نیز شاهد بود که جبرئیل علیه السلام ایشان را با نام امیرالمؤمنین درود فرستاد و اصحاب رسول خدا نیز در طول حیات رسول، علی علیه السلام را امیرالمؤمنین میخواندند. جوان گفت: خدا تو را بیامرزد! به ما بگو چگونگی این قضیه آگاه ساز. حذیفه گفت: پیش از آن که آیه حجاب نازل شود، مردم هر وقت میخواستند، پیش رسول خدا میرفتند؛ رسول خدا آنها را نهی کرد که زمانی که دحیه بن خلیفه کلبی در نزد ایشان است، کسی پیش ایشان نرود (ایشون همون برادر رضاعی پیامبر و پسر حلیمه سعدیه رو میگه) زیرا رسول خدا به همراه دحیه مشغول نامه نگاری با قیصر پادشاه روم، و بنی حنیفه و پادشاهان بنی غسان بود و جبرئیل با هیأتی انسانی نازل میشد، از این رو رسول خدا مسلمانان را نهی نمود که وقتی دحیه نزد ایشان است، پیش ایشان نروند (منافقین نهی شدند که فضولی میکردند) حذیفه گفت: روزی، اواسط روز برای انجام کاری نزد رسول خدا رفتم، به امید آن که کسی پیش ایشان نباشد. وقتی به در خانه رسیدم، دیدم که پرده بر در آویزان است، پرده را بالا زده و تصمیم به ورود گرفتم؛ معمولاً همینطور داخل میرفتیم. ناگهان دیدم دحیه نزد رسول خدا نشسته و پیامبر در حالی که سرشان در آغوش دحیه بود، بخواب رفته اند (جبرئیل) وقتی دیدم دحیه آنجاست، برگشتم و در راه بازگشت به علی بن ابیطالب علیه السلام برخوردم. ایشان فرمودند: از کجا میآیی ابن یمان؟ گفتم: از نزد رسول خدا فرمودند: نزد ایشان چه میکردی؟ (مولا میدونه ولی میپرسه) گفتم: میخواستم در مورد فلان مسأله با ایشان صحبت کنم، و علت رفتنم پیش ایشان و این که موقعیت برایم فراهم نشده بود را برایشان بازگو نمودم. فرمودند: برای چه؟ گفتم: دحیه کلبی نزد ایشان بود. از علی علیه السلام خواستم تا کاری کنند که من بحضور رسول خدا برسم. فرمودند: با من بازگرد به آنجا برویم. با ایشان بازگشتم و فَلَمَّا صِرْنَا إِلَی الدَّارِ جَلَسْتُ بِالْبَابِ وَ رَفَعَ عَلِیٌّ الشَّمْلَةَ
وقتی به در خانه رسیدیم، من بر در خانه نشستم و علی (ع) پرده را بالا زد و وارد خانه شدند و سلام کرد. صدای دحیه را شنیدم که گفت: و علیک السلام یا امیرالمؤمنین و رحمة الله و برکاته، و بعد گفت: بنشین و سر برادر و پسر عمویت را از دامن من بگیر که تو به او اولی هستی. علی علیه السلام نشست و سر رسول خدا را در دامن خود گرفت و دحیه از خانه بیرون آمد. علی (ع) فرمود: ای حذیفه! بیا داخل! داخل رفتم و نشستم، چیزی نگذشت که رسول خدا صلی الله علیه و آله بیدار شدند (خواب نبودند بلکه در معراج روحی بودند) رو به چهره علی علیه السلام لبخندی زدند و فرمودند: ای علی! سر مرا از دامن چه کسی برگرفتی؟ ایشان گفت: از دامن دحیه کلبی. پیامبر فرمود: او جبرئیل بود (این گفتگو برای آگاه کردن حذیفه هست) هنگامی که وارد شدی چه به او گفتی؟ و او به تو چه گفت؟ علی علیه السلام فرمود: وارد شدم و سلام کردم و او گفت: و علیک السلام یا امیرالمؤمنین و رحمة الله و برکاته. رسول خدا فرمودند: ای علی! پیش از آن که اهل زمین بر تو سلام بفرستند، ملائکه خداوند و ساکنان آسمانها با نام امیرالمؤمنین بر تو سلام فرستادند. ای علی! جبرئیل این کار را به امر خداوند متعال نمود و پیش از اینکه تو به اینجا بیایی، از طرف پروردگارم عزّ و جلّ به من وحی کرد که این کار را بر مردم واجب سازم و إن شاء الله این کار را خواهم نمود. فردای آن روز رسول خدا مرا برای کاری به نواحی فدک فرستادند و چند روزی در آنجا ماندم (این واقعه مربوط به روزهای پایانی نبوت هست) وقتی برگشتم، دیدم مردم پیرامون این موضوع سخن میگویند که رسول خدا به مردم امر کرده اند علی علیه السلام را با نام امیرالمؤمنین سلام دهند و این که جبرئیل علیه السلام این امر را از سوی خداوند عزّ و جلّ آورده است. من گفتم: رسول خدا درست فرموده اند و من خودم شنیدهام که جبرئیل علیه السلام علی علیه السلام را با نام امیرالمؤمنین سلام دادند و قضیه را برایشان گفتم. وقتی داشتم این جریان را در مسجد برای مردم میگفتم، عمر بن خطاب شنید و به من گفت: یعنی تو جبرئیل را دیده ای و صدایش را شنیده ای؟ (خرمگس معرکه فضولیش گل کرد) مراقب سخنت باش که ادعای بزرگی میکنی، و یا حالت ناخوش شده؟ گفتم: آری صدایش را شنیدم و او را دیدم، خداوند بینی دروغگو را بخاک بمالد. او گفت: ای ابوعبدالله! چیز عجیبی را دیده و شنیده ای. مَا رَأَیْتُ وَ سَمِعْتُ فَقَالَ لِی. (حذیفه گفت): وقتی داشتم از دیدهها و شنیده هایم سخن میگفتم، بُریده بن حصیب اسلمی شنید و به من گفت: ای ابن یمان! بخدا سوگند رسول خدا به آنان امر کرد که تا با نام امیرالمؤمنین بر علی سلام بگویند. گفتم: ای بریده! تو خودت آن روز شاهد بودی؟ گفت: آری، از اول تا آخرش بودم (خانه ای در نخلستان بنی نجار) به او گفتم: خدا تو را بیامرزد! جریان را برایم بگو؛ من آن روز حضور نداشتم. بریده گفت: من و برادرم عمار با رسول خدا در نخلستان بنی نجار بودیم که علی بن ابیطالب علیه السلام آمد و سلام کرد و رسول خدا و ما همگی سلامش را پاسخ دادیم. آنگاه رسول خدا به او فرمود: ای علی! آن جا بنشین. ایشان نشست و مردانی وارد شدند و رسول خدا به آنها امر فرمود که بر علی علیه السلام با نام امیرالمؤمنین سلام دهند (غاصبین) آنها با این که نمیخواستند، این کار را کردند. سپس ابوبکر و عمر وارد شدند و سلام کردند (چون فلانشون میسوخت الکی به به، چه چه میکردند) رسول خدا به آن دو فرمودند: به علی با نام امیرالمؤمنین سلام گویید. آن دو گفتند: آیا این دستور خدا و رسولش است؟ (خیلی زور بهشون میومده) فرمودند: آری. سپس طلحه و سعد بن مالک آمدند و سلام کردند. رسول خدا به آن دو فرمودند: به علی با نام امیرالمؤمنین سلام گویید. آن دو گفتند: آیا این دستور خدا و رسولش است؟ فرمودند: آری. گفتند: به گوشیم و اطاعت مینماییم. سپس سلمان فارسی و ابوذر غفاری آمدند و سلام کردند و رسول خدا جواب سلامشان را دادند و فرمودند: به علی با نام امیرالمؤمنین سلام کنید. آن دو این گونه سلام کردند و چیزی نگفتند. سپس خزیمه بن ثابت و ابوالهیثم تیهان آمدند و سلام کردند و رسول خدا جواب سلامشان را دادند و فرمودند: به علی با نام امیرالمؤمنین سلام گویید. آن دو این گونه سلام کردند و چیزی نگفتند. سپس عمار و مقداد وارد شدند و سلام کردند و رسول خدا جواب سلامشان را دادند و فرمودند: به علی با نام امیرالمؤمنین سلام گویید. آن دو این کار را کردند و چیزی نگفتند. آنگاه عثمان و ابوعبیده وارد شدند و سلام کردند و رسول خدا جواب سلامشان را دادند و فرمودند: به علی با نام امیرالمؤمنین سلام گویید. گفتند: آیا این دستور خدا و رسولش است؟ فرمودند: آری (منافقین فقط براشون زور داشته که در این روایت لو میرن) سپس فلان و فلان آمدند و جماعتی از مهاجران و انصار را برشمرد و رسول خدا (ص) به هر کدام از آنها میفرمود تا به علی با نام امیرالمؤمنین سلام گویند؛ برخی سلام میکردند و چیزی نمیگفتند و برخی به پیامبر میگفتند: آیا این دستور خدا و رسولش است؟ و پیامبر میفرمود: آری. تا این که مجلس سرشار از جمعیت شد و اتاق پر شد و برخی بر در ورودی و برخی بر سر راه نشستند و مردم همینطور داخل میآمدند و سلام میکردند و خارج میشدند. آنگاه رسول خدا به من و برادرم فرمودند: ای بریده! با برادرت برخیزید و بر علی با نام امیرالمؤمنین سلام کنید؛ فَقُمْنَا وَ سَلَّمْنَا ثُمَّ عُدْنَا إِلَی مَوَاضِعِنَا. پس برخاستیم و سلام نمودیم و بجای خود بازگشتیم. سپس رسول خدا رو به جمعیت حاضر نمودند و فرمودند: بشنوید و گوش فرا دهید؛ من شما را امر نمودم تا به علی با نام امیرالمؤمنین سلام گویید و برخی از من پرسیدند که آیا آن فرمان خدا و رسولش است؟ محمد حق ندارد که امری از جانب خود بیاورد، بلکه هر چه میکند به وحی و امر پروردگارش عمل مینماید. سوگند بخدائی که جانم در دست اوست، اگر این امر را نپذیرید و آن را نقض کنید، کافر میشوید و از آن چه که من به آن مبعوث شده ام، فاصله میگیرید. فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُر. پس هر که بخواهد بگرود و هر که بخواهد انکار کند. (آیه قرآن) وقتی از مجلس خارج شدیم، شنیدم که یکی از آنهایی که به او امر شده بود تا به علی علیه السلام با نام امیرالمؤمنین سلام کنند، در حالیکه جمعی از تندخویان قریش و آنانی که دیر به اسلام گرویده بودند (دومی رئیس سگ اخلاقها بوده) نیز میشنیدند به دوستش میگفت: دیدی محمد (ص) چه منزلت و جایگاه رفیعی را به پسر عموی خود بخشید؟ بخدا سوگند اگر میتوانست او را پس از خود پیامبر میکرد. و آن دوستش گفت: دست نگاه دار! برایت دشوار نیاید. اگر محمد از میان ما برود، این کارش را زیر پایمان میگذاریم (توطئه) حذیفه ادامه داد: بریده به یکی از سرزمینهای شام رفت، وقتی برگشت، رسول خدا (ص) از دنیا رفته بودند و مردم با ابوبکر بیعت نموده بودند. بریده آمد و داخل مسجد شد و دید که ابوبکر بر بالای منبر است و عمر یک پله پایین تر از او نشسته است. آن دو را از گوشه مسجد صدا زد که: ای ابوبکر و ای عمر! آن دو گفتند: ای بریده! تو را چه شده است؟ دیوانه شده ای؟ بریده به آن دو گفت: بخدا سوگند دیوانه نشده ام، اما سلامی که به نام امیرالمؤمنینی بر علی علیه السلام دادید کجا رفت؟ ابوبکر گفت: ای بریده! اتفاقاتی افتاد، تو نبودی و ما شاهد بودیم و شاهد چیزهایی را صلاح میبیند که غائب نمی بیند. بریده به آن دو گفت: شما چیزی را صلاح دیده اید که خدا و رسولش صلاح ندیدند؟ دوستت به تو در سخنش وفادار بود که گفت: اگر محمد از میان ما برود، این را زیر پایمان میگذاریم؟ هان که دیگر تا زمانی که بمیرم، بر من حرام است که در مدینه بمانم. بریده با زن و فرزندانش از مدینه خارج شد و در میان قوم خود، بنی اسلم منزل کرد و فقط هر از چند گاهی به مدینه میرفت. (هنگامی که امیرالمؤمنین علیه السلام به خلافت رسید، پیش ایشان رفت و با ایشان بود تا این که همراه ایشان به عراق آمد و زمانی که امیرالمؤمنین علیه السلام ضربت خوردند، به خراسان رفت و تا وقتی که به رحمت رفت، در همان جا ماند) حذیفه گفت: این است ماجرای چیزی که از من پرسیدی. جوان گفت: خداوند خیر ندهد به آنانی که شاهد بودند و شنیدند که رسول خدا در مورد علی (ع) چنین میگفت و با این حال به خدا و رسولش خیانت کردند و حکومت را از وصی رسول خدا (ص) بازستاندند و به کسی سپردند که خدا و رسولش او را شایسته آن امر نمیدانستند. بخدا سوگند که بعد از آن کارشان، هرگز رستگار نخواهند شد. حذیفه از منبر پایین آمد و گفت: ای برادر انصاری! قضیه، بزرگتر از آنی بود که تو فکر میکنی؛ چشمها ندید و یقینها رفت و مخالفان فراوان و یاوران اهل حق اندک شدند. جوان به او گفت: چرا شمشیرهایتان را نکشیدید و بر گردنتان ننهادید و قدم بقدم با آن منحرفان از حق نجنگیدید که یا بمیرید و یا به آنچه از اطاعت خداوند عزّ و جلّ و رسولش که دوست داشتید، برسید؟ حذیفه گفت: ای جوان! بخدا سوگند گوشها و چشم هایمان از کار افتاد بودند، از مرگ ترس داشتیم و دنیا برایمان زیبا شده بود و تقدیر خدا بر حکومت ظالمان رقم خورده بود؛ ما از خداوند میخواهیم که گناهان ما را ببخشد و در بقیه عمرمان ما را از گناه حفظ کند که اوست که مالک مهربان است. آنگاه حذیفه به منزل خود رفت و مردم نیز پراکنده شدند. عبدالله بن سلمه نقل کرده، روزی، قبل از اینکه علی علیه السلام به عراق تشریف بیاورند، به عیادت حذیفه رفتم؛ او در مرضی به سر میبرد که منتهی به فوت او شد، من همانروز از کوفه رسیده بودم. پیش حذیفه بودم که جوانی انصاری پیش حذیفه آمد و حذیفه به او خوش آمد گفت و او را نزدیک آورد و نزد خود نشاند. پس از این که عیادت کنندگان همگی رفتند، جوان رو به حذیفه نمود و گفت: ای اباعبدالله! روزی از تو شنیدم که از بریده بن حصیب اسلمی حدیث کردی که او از یکی از آنهایی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به آنها امر نموده بود که با نام امیرالمؤمنین به علی علیه السلام سلام دهند، شنیده بود که به دوستش میگفته: ندیدی محمد چه منزلت و جایگاه رفیعی را به پسر عموی خود بخشید؟ اگر میتوانست او را پس از خود پیامبر بکند، این کار را میکرد و دوستش به او او پاسخ داده: برایت دشوار نیاید، اگر محمد از میان ما برود، این سخنش را زیر پاهایمان میگذاریم. بگمانم بریده آن دو را در حالی که بر منبر نشسته بودند صدا زده بود که شما دو نفر بودید که این حرف را گفتید. حذیفه گفت: آری، گوینده عمر بود و پاسخ دهنده ابوبکر بود. جوان گفت: إنّا لله و إنّا إلیه راجعون، بخدا سوگند این قوم هلاک شدند و اعمالشان باطل گشت. حذیفه گفت: آنها هنوز هم در آن ارتداد هستند، و خدا خود درباره ایشان بیشتر میداند. قَالَ الْفَتَی: قَدْ کُنْتُ أُحِبُّ أَنْ أَتَعَرَّفَ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ فِعْلِهِمْ.
جوان گفت: دوست داشتم، کارهایی که در رابطه با این قضیه انجام دادند را بدانم، اما میبینم تو بیمار هستی و خوش ندارم که با حرفها و پرسش هایم تو را خسته کنم. جوان برخاست تا برود که حذیفه گفت: نه، ای پسر برادرم بنشین و ماجرای آنها را از من بشنو، هر چند سخن از آنان مرا رنجور میسازد، ولی گمان میکنم به زمان مرگم چیزی نمانده است و دوست ندارم که فریب موقیعیت آن دو در میان مردم را بخوری. به این مقدار توانایی دارم که خیرخواه تو باشم و در مورد و اطاعت از امیرالمؤمنین علیه السلام و جایگاه و منزلت رسول خدا (ص) حرف بزنم. جوان گفت: ای اباعبدالله! آنچه در مورد کارهای آنان میدانی برایم بازگو تا بصیرت داشته باشم. حذیفه گفت: بنابراین به خدا قسم چیزی به تو میگویم که خودم آن را شنیده و دیده ام. به خدا سوگند آنها کارهایی کردند که ما فهمیدیم بخدا سوگند حتی یک لحظه نیز بخدا و رسولش ایمان نیاوردند (بر منکرش لعنت) برایت بگویم که خداوند متعال ده سال پس از مهاجرت رسولش از مکه به مدینه به او امر کرد که حج گذارد و مردم نیز با او حج گذارند. پس بر ایشان وحی کرد: وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالًا وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیق: و در میان مردم برای حج بانگ برآور تا پیاده و بر هر شتر لاغری که از هر راه دوری میآیند به سوی تو روی آورند. رسول خدا به مؤذنان امر فرمود که در میان اهالی پایین و بالای مدینه ندا سر دهند: بدانید که رسول خدا (ص) امسال قصد گزاردن حج کرده اند تا حج را به مردم بفهمانند و مناسک آن را آموزش دهند و این حج تا پایان روزگار برای آنان سنت باشد. همه کسانی که اسلام آورده بودند، در سال دهم بهمراه رسول خدا حج گزاردند تا شاهد منافعی برای خویش باشند و ایشان حج را به آنان آموزش دهند و مناسکش را به آنها بشناسانند. رسول خدا (ص) بهمراه مردم از مدینه خارج شدند و همسران خودشان را نیز با خود بردند، که این همان حجة الوداع بود؛ هنگامی که حج آنان پایان یافت و مناسکشان را بجای آوردند و مردم هر آنچه که به آن نیاز داشتند را فراگرفتند و پیامبر آنان را آگاه ساخت که آیین ابراهیم علیه السلام را برایشان به پا داشته است. ایشان هر آنچه را که پس از ابراهیم، مشرکان در حج بدعت نهاده بودند را از آنان زائل کردند و حج را به صورت ابتدائی خود بازگرداندند. حضرت وارد مکه شدند و یک روز در آنجا اقامت نمودند. جبرئیل ابتدای سوره عنکبوت را نازل نمود و گفت: ای محمد! بخوان: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ * الم * أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ * وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبینَ * أَمْ حَسِبَ الَّذینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ أَنْ یَسْبِقُونا ساءَ ما یَحْکُمُون: به نام خداوند رحمتگر مهربان * الف، لام، میم. * آیا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم، رها میشوند و مورد آزمایش قرار نمیگیرند؟ * و به یقین، کسانی را که پیش از اینان بودند آزمودیم، تا خدا آنان را که راست گفته اند معلوم دارد و دروغگویان را معلوم دارد. * آیا کسانی که کارهای بد میکنند، میپندارند که بر ما پیشی خواهند جست؟ چه بد داوری میکنند. رسول خدا و سلم فرمودند: ای جبرئیل این آزمایش چیست؟ جبرئیل گفت: ای محمد! خداوند بر تو درود میفرستد و میفرماید: من هر پیامبری که پیش از تو مبعوث کردم، در هنگام پایان یافتن مهلتش به او امر نمودم که کسی را تعیین کند که پس از خود جانشین او در میان امتش باشد و سنت و احکام او را برای آنها زنده گرداند. پس آنان خدا را در مورد اوامر رسولش اطاعت کنند، راست گویانند، و آنانکه با فرمان وی مخالفت میورزند دروغگویانند. ای محمد بازگشت تو بسوی پروردگار و بهشتش نزدیک شده است و او تو را امر میکند تا برای امتت، علی بن ابیطالب علیه السلام را بعد از خود منصوب کنی و برای او از امت پیمان بگیری. پس او خلیفه و برپای دارنده امور رعیت و امت توست؛ چه از وی اطاعت کنند، و چه از وی سرپیچی نمایند، که این کار را خواهند کرد و این همان آزمایشی است که این آیات را در مورد آن تلاوت کردم. خداوند عزّ و جلّ تو را فرمان میدهد تا هر آنچه را که بتو آموخته، به علی بیاموزی و هر آنچه را که پیش تو نگه داشته و به امانت سپرده، به او واگذاری، که او امانتداری مورد اعتماد است. ای محمد! من تو را از میان بندگانم به پیامبری برگزیدم و او را وصی تو انتخاب کردم. روزی رسول خدا (ص) علی علیه السلام را نزد خود خواند و تمام آنروز و شبش را با وی خلوت نمود و علم و حکمتی را که به وی ارزانی شده بود را در اختیار علی نهاد و او را از سخن جبرئیل علیه السلام آگاه ساخت. آنروز، روزی بود که حضرت در خانه عائشه دختر ابوبکر حضور داشتند. عائشه عرض کرد: ای رسول خدا! خلوت شما با علی امروز به درازا کشید؛ رسول خدا (ص) از عائشه روی برگرداندند. عائشه گفت: ای رسول خدا! چرا در مورد چیزی که شاید صلاحی برای من داشته باشد، از من روی برمیگردانید؟ ایشان فرمودند: درست میگویی؛ به خدا سوگند این امر، صلاح هر کسی است که خدا او را به پذیرش و ایمان به آن سعادتمند کرده باشد و به من امر شده که همه مردم را به آن فراخوانم و تو نیز هرگاه آن را در میان مردم انجام دادم، آنرا خواهی دانست. عائشه گفت: ای رسول خدا! چرا همین حالا به من نمیگویید تا در عمل به آن و رسیدن به مصلحت آن پیشی بگیرم؟ فرمودند: خواهم گفت، ولی این را تا زمانیکه به من امر شود که آنرا در میان مردم نیز انجام دهم، چون یک راز پیش خود حفظ کن؛ که اگر آن را حفظ بنمایی خداوند تو را هم در دنیا و هم در آخرت حفظ خواهد نمود و برای تو به سبب سبقت و شتاب در ایمان بخدا و رسولش فضیلت خواهد بود، و اگر آن را فاش کنی و آنگونه که باید آن را حفظ نکنی، به پروردگارت کفر ورزیدی و اجرت تباه میشود و خدا و رسولش از تو بیزار میشود و از زیان کاران خواهی بود که البته بخدا و رسولش هیچ ضرری نمیزند. عائشه عهد نمود که آن را حفظ کند و به آن ایمان آورد و از آن نگهداری کند. حضرت فرمودند: خداوند متعال به من خبر داد که عمر من رو به پایان است و به من امر فرمود که علی را پیشوای مردم بنمایم و او را امام آنها قرار دهم و همانگونه که پیامبران پیش از من وصیشان را جانشین خودشان قرار میدادند، من نیز او را جانشین خود کنم. من در صدد عمل به امر پروردگارم هستم و فرمان او را در این زمینه اجرا خواهم نمود. این امر باید تا زمانی که خداوند اذن به افشای آن دهد، در وسط قلبت پنهان بماند. عائشه تضمین نمود که چنین شود. خداوند پیامبر خود را از کاری که عائشه و همیارش حفصه و پدران آن دو در این باره انجام دادند، آگاه نمود. دیری نپایید که عایشه جریان را به حفصه گفت و بعد آن دو پدران خود را آگاه ساختند و آن دو نیز جلسه ای تشکیل دادند و به دنبال طلقاء (معاویه و یزید..) و منافقان (غاصبین) فرستادند و جریان را به آنها گفتند. آنها نیز رو به یک دیگر کرده و گفتند که محمد میخواهد به شیوه کسری و قیصر، خلافت را تا پایان روزگار در خاندان خود نگهدارد. نه بخدا سوگند، اگر این امر به علی بن ابیطالب علیه السلام برسد، شما هیچ بهره ای در زندگانی نخواهید داشت؛ چرا که محمد بر اساس ظاهر شما با شما تعامل میکند، ولی علی بر اساس آنچه که از شما میداند با شما تعامل میکند. خوب در این باره به خود بیندیشید و نظرتان را بگویید. سخنانی میان خود رد و بدل کردند و چند بار آنرا مطرح نموده و نظرشان را تغییر دادند و ابتدا با هم توافق کردند که شتر پیامبر (ص) را در گردنه (هَرشَی) رَم دهند. البته در جنگ تبوک نیز چنین کاری را کرده بودند و خداوند شر را از سر پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم دفع نموده بود. در نهایت توافق نمودند تا رسول خدا (ص) را به قتل برسانند و ترور کنند و بطور غیر مستقیم به ایشان سم بخورانند. همه دشمنان رسول خدا (ص) اعم از آزادشدگان قریش (طلقاء) و منافقان انصار و همه اعراب مدینه و اطراف آنکه در دل ارتداد داشتند هم رأی و با یکدیگر پیمان بستند و هم قسم شدند که شتر پیامبر را رم دهند، که تعداد شان چهارده نفر بود. رسول خدا تصمیم داشتند که به محض این که به مدینه برسند، علی علیه السلام را جانشین خود گردانند و بر مردم بگمارند. رسول خدا دو شبانه روز از راه (مکه تا مدینه) را طی کردند، روز سوم که رسید، جبرئیل علیه السلام آیات پایانی سوره حجر را بر ایشان نازل کرد: فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * عَمَّا کانُوا یَعْمَلُونَ * فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ * وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ * إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ: پس سوگند به پروردگارت که از همه آنان خواهیم پرسید، * از آنچه انجام میدادند. * پس آنچه را بدان مأموری آشکار کن و از مشرکان روی برتاب * که ما [شرّ] ریشخندگران را از تو برطرف خواهیم کرد. رسول خدا (ص) برخاستند و به سرعت رو به مدینه حرکت کردند تا علی علیه السلام را بعنوان پیشوای مردم منصوب کنند. شب چهارم که فرا رسید، جبرئیل در آخر شب نازل شد و این آیات را بر ایشان خواند: یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ. ای پیامبر، آن چه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، ابلاغ کن و اگر نکنی پیامش را نرسانده ای. و خدا تو را از [گزندِ] مردم نگاه میدارد. آری، خدا گروه کافران را هدایت نمی کند. و کافران همانهایی بودند که قصد جان رسول خدا (ص) را نموده بودند. پس رسول خدا (ص) فرمودند: ای جبرئیل! آیا نمی بینی که چگونه با شتاب و بی وقفه بسوی مدینه میروم تا ولایت علی را بر شاهدان و غائبان واجب گردانم؟ جبرئیل به ایشان عرض کرد: خداوند تو را فرمان میدهد تا فردا، تا در اولین منزل فرود آمدی، ولایت او را واجب گردانی. رسول خدا (ص) فرمودند: ای جبرئیل! همین فردا این کار را میکنم إن شاءالله. رسول خدا (ص) امر کردند که همه، همان لحظه راه بیفتند و مردم نیز بهمراه ایشان راه افتادند و تا غدیر خم رفتند و در آنجا فرود آمدند. پیامبر در پیشاپیش مردم نماز خواندند و به آنها امر نمودند که همگی نزد ایشان جمع شوند و علی علیه السلام را فراخواندند و دست چپ علی را با دست راست خودشان بالا بردند و با صدایی بلند ولایت علی علیه السلام را بر همه مردم اعلام نمودند و اطاعت از وی را بر آنها واجب ساختند و به آنها امر کردند تا پس از ایشان شخص دیگری را بر جای او ننشانند. و به آنها اطلاع دادند که این امر، امر خداوند عزّ و جلّ است و به آنان فرمودند: که آیا من به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نیستم؟ گفتند: بله، هستید ای رسول خدا! فرمودند: هر که من مولا و سرپرست اویم، اینک علی مولا و سرپرست اوست؛ خدایا هرکه او را دوست میدارد، دوست بدار و هر که با او دشمنی میکند، دشمن بدار و هرکه یاری گر اوست، یاریش نما و هر که او را تنها گذارد، تنها گذار. سپس به مردم امر کردند تا با علی علیه السلام بیعت کنند و مردم همگی با حضرت بیعت کردند و کسی چیزی نگفت. ابوبکر و عمر جلوتر تر رفته بودند و به جحفه رسیده بودند؛ رسول خدا (ص) در پی آنان فرستادند و آنان را بازگرداندند و به آن دو فرمودند: ای فرزند أبی قحافه و ای عمر! با علی به عنوان ولی پس از من بیعت کنید. گفتند: آیا این امر خدا و رسولش اوست؟ فرمودند: آیا امری این چنین مهم، جز بفرمان الهی میتواند باشد!؟ آری، امری از سوی خدا و رسول اوست. آن دو بیعت کردند و (پس از سه روز) بازگشتند. رسول خدا (ص) ادامه آنروز و آن شب را به مسیر خود ادامه دادند تا این که به گردنه هَرشَی (همان جایی که آن افراد پیش تر به آن جا رفته بودند) نزدیک شدند. آنها در پیچ گردنه پنهان شده بودند و با خود ظرفهایی بهمراه داشتند و آنها را پر از سنگریزه کرده بودند. (ظروف فلزی که صدا کند) حذیفه میگوید: رسول خدا (ص) من و عمار بن یاسر را فراخواندند و به عمار فرمودند که از پشت سر، شتر را هدایت کند و به من نیز امر کردند که از جلو آن را برانم (تا این دو شاهد باشند) تا اینکه به سر گردنه رسیدیم. آن عده از پشت به ما حمله نمودند و ظرف هایشان را میان پاهای شتر غلتاندند، شتر ترسید و نزدیک بود که رسول خدا (ص) را به زمین پرت کند. پیامبر (ص) بر سر شتر فریاد زدند که آرام باش، چیزی نشده است. خداوند متعال شتر را بسخن آورد و شتر به عربی فصیح گفت: ای رسول خدا (ص) بخدا سوگند تا هنگامی که شما بر من سوار باشید، هرگز دست و پایم را در غیر از جایی که باید بگذارم، نمیگذارم. آن عده به سمت شتر رفتند تا آن را رم دهند. من و عمار جلو رفتیم تا با شمشیرهایمان آنها را بزنیم، شب تاریکی بود و آنها از چشم ما ناپدید شدند و از عملی کردن چیزی که میپنداشتند و نقشه کشیده بودند و تدبیر کرده بودند، نا امید شدند. گفتم: ای رسول خدا! اینها که بودند که قصد جان شما را داشتند؟ ایشان (ص) فرمودند: ای حذیفه! آنان کسانی بودند که در دنیا و آخرت منافقند. گفتم: آیا نمیخواهید عده ای را بسوی آنان بفرستید که سرهایشان را بیاورند؟ فرمودند: خداوند به من امر کرده که از آنان روی گردان باشم، خوش ندارم مردم بگویند که او عده ای از قوم و اصحابش را به دینش دعوت نمود و آنان دعوت او را اجابت کردند و وقتی به کمک آنان بر دشمنان خود غلبه یافت، رو به آنان کرد و آنها را کشت. اما ای حذیفه! آنها را بحال خود واگذار که خداوند در کمین آنان است و مدت کوتاهی به آنان مهلت خواهد داد و سپس به عذابی سخت گرفتارشان خواهد نمود.
عرض کردم: ای رسول خدا! این قوم منافق چه کسانی هستند؟ آیا از مهاجران هستند یا از انصار؟ حضرت نام یک یک آنان را تا انتها به من فرمودند و در میان آنها کسانی بودند که برایم سخت بود که بپذیرم که آنها هم از منافقان باشند. أَنْ یَکُونُوا فِیهِمْ فَأَمْسَکْتُ عِنْدَ ذَلِکَ. ولی در هنگامی که ایشان نام آنها را میبردند ساکت بودم، چیزی نگفتم. رسول خدا (ص) فرمودند: ای حذیفه! گویا تو در مورد برخی از آنهایی که نام میبرم شک داری؟ سرت را بلند کن و آنان را ببین. چشمم را به سمت آنها، که در پیچ (گردنه) ایستاده بودند دوختم و ناگهان برقی جهید و تمام اطراف ما را روشن کرد و این برق آن قدر ادامه داشت که پنداشتم خورشید طلوع کرده است. بخدا سوگند آنان را خوب دیدیم و تک تک شان را شناختم، همانطور بود که رسول خدا (ص) فرموده بودند. تعدادشان چهارده نفر بود: نُه نفر از قریش و پنج نفر از غیر قریش (حذیفه دم مرگ داره تعریف میکنه) جوان به حذیفه گفت: خدا تو را بیامرزد! نام آنها را برایمان بگو. حذیفه گفت: بخدا سوگند آنها ابوبکر و عمر و عثمان و طلحه و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن أبی وقاص و ابوعبیده بن جراح و معاویه بن أبی سفیان و عمرو بن العاص، که اینها از قریش بودند، و اما پنج نفر دیگر، ابوموسی اشعری (یمنی بوده) و مغیره بن شعبه ثقفی و اوس بن حدثان بصری و ابوهریره و ابوطلحه انصاری بودند. حذیفه ادامه داد: سپس از گردنه پایین آمدیم، سپیده دم طلوع کرده بود. رسول خدا (ص) از شتر پایین آمدند و وضو گرفتند و منتظر اصحاب ماندند، اصحاب از گردنه پایین آمدند و جمع شدند. دیدم که همگی آن افراد در میان مردم داخل شدند و پشت رسول خدا (ص) نماز گزاردند (سنگ پای قزوین) وقتی پیامبر از نماز فارغ شدند، برگشتند و نگاهی به ابوبکر و عمر و ابوعبیده که مشغول نجوا با یکدیگر بودند، کردند و به یک منادی امر کردند تا در میان مردم ندا دهد که سه نفری در مورد اسرار خود نجوا نکنند. رسول خدا (ص) بهمراه مردم از گردنه عبور کردند. وقتی به آخرین منزل رسیدند، سالم مولی حذیفه، دید که ابوبکر و عمر و ابوعبیده در حال نجوای محرمانه هستند؛ پیش آنها رفت و گفت: مگر رسول خدا (ص) امر نفرمودند که سه نفری نجوای پنهانی نکنید، بخدا سوگند باید به من هم بگویید که با هم چه میگفتید، وگرنه پیش رسول خدا (ص) میروم و او را از کاری که کردید آگاه میسازم. ابوبکر گفت: ای سالم! عهد و پیمان خدایی بر تو، که اگر تو را از آنچه با هم میگوییم و برایش جمع شده ایم آگاه ساختیم، اگر دوست داشتی، در جمع ما داخل شو و عضوی از ما باش و اگر بدت آمد، این راز را بر ما پنهان دار. سالم گفت: شرط شما را قبول میکنم و با آنها عهد و پیمان خدایی بست، سالم دشمنی و بغض شدیدی به علی بن أبیطالب در دل داشت و آنها نیز این را میدانستند. آن سه نفر به سالم گفتند: ما توافق نموده ایم که هم قسم و هم پیمان شویم تا از محمد در مورد ولایت علی بن ابیطالب که پس از خود بر ما واجب نمود، اطاعت نکنیم. سالم به آنها گفت: عهد و پیمان خدا بر شما که آیا واقعاً داشتید در همین مورد جر و بحث و نجوا میگردید؟ گفتند: آری. سالم گفت: بخدا سوگند من نخستین کسی هستم که در این امر با شما پیمان میبندم و در مورد آن با شما مخالفت ندارم؛ بخدا سوگند خورشید بر خاندانی نتابیده که من بیش از بنی هاشم از آنها بدم بیاید و در میان بنی هاشم نیز هم از هیچکس به اندازه علی بن أبیطالب کینه به دل دارم؛ هَذَا الْأَمْرِ مَا بَدَا لَکُمْ فَإِنِّی وَاحِدٌ مِنْکُمْ. هر کاری میتوانید در این باره بکنید که من نیز یکی از شما هستم. آنها از همان وقت با هم بر این کار پیمان بستند و بعد متفرق شدند. هنگامی که رسول خدا میخواستند حرکت کنند، آن چند نفر پیش ایشان رفتند و حضرت به آنها فرمودند: امروز در مورد چه چیزی با هم نجوا میکردید، با اینکه من شما را از نجوا نهی کرده بودم؟ گفتند: ای رسول خدا! ما امروز همین حالا یک دیگر را دیده ایم. حضرت مدتی به آنها نگاه کردند و سپس فرمودند: أ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ. آیا شما بهتر میدانید یا خدا؟ و کیست ستم کارتر از آنکس که شهادتی از خدا را در نزد خویش پوشیده دارد؟ (آیه قرآن) سپس پیامبر به راه افتادند و رفتند تا وارد مدینه شدند. آن چند نفر همگی جمع شدند و طوماری مبتنی بر آن چیزهایی که در مورد این قضیه با هم پیمان بسته بودند، میان خود نوشتند. و اولین چیزی که در طومار آمده بود شکستن پیمان ولایت علی بن ابیطالب علیه السلام بود و اینکه حکومت به ابوبکر و عمر و ابوعبیده واگذار شود و این که سالم نیز با آنان است و از جمع آنان خارج نیست و سی و چهار مرد، که چهارده نفرشان همان افراد حاضر در گردنه بودند به اضافه بیست نفر دیگر، بر آن شهادت دادند و طومار را نزد ابوعبیده جراح به امانت گذاردند و او را امین بر آن قرار دادند. جوان گفت: ای اباعبدالله! خدا تو را بیامرزد! فرض کنیم که این عده از آن رو به ابوبکر و عمر و ابوعبیده رضایت دادند که آنان از ریش سفیدان قریش بودند، اما چرا به سالم رأی مثبت دادند، و حال آن که سالم نه از قریش و نه از مهاجران و نه از انصار، هیچکدام نبود؟ و فقط غلام زنی از انصار بود؟ حذیفه گفت: ای جوان! آنها بجهت حسادت و کراهتی که از جانشینی علی بن ابیطالب علیه السلام داشتند، همگی عهد کردند که مانع از رسیدن ایشان آن به آن جایگاه شوند. علاوه بر این، کینههایی که از ریختن خونهای قریش توسط علی در دل آنها جمع شده بود و نیز این که او نزدیک ترین شخص به رسول خدا (ص) بود، آنها به دنبال انتقام آن کارهای بنی هاشم بودند که رسول خدا، بوسیله علی علیه السلام با آنها انجام داده بود. پیمان سلب خلافت از علی علیه السلام فقط بین آن چهارده نفر بود و آنها صلاح دیدند سالم نیز یکی از آنان باشد. جوان گفت: خدا تو را بیامرزد! مرا از آنچه آنها در صحیفه نگاشتند باخبر ساز تا بدانم. حذیفه گفت: أسماء بنت عمیس خثعمیه، همسر ابوبکر برایم نقل کرد که آنها در منزل ابوبکر جمع شدند و درباره آن توطئه با هم مشورت کردند، و اسماء به سخنانشان گوش میداده و تمامی تصمیماتشان را میشنیده است، تا آنکه به اتفاق نظر رسیدند؛ به سعید بن عاص اموی دستور دادند تا صحیفه را بنویسد، او نیز صحیفه را با تأیید همگان نوشت و متن صحیفه بدین شرح بود: بسم الله الرحمن الرحیم. این چیزی است که جمع بزرگان مهاجران و انصار اصحاب محمد رسول خدا (ص) که خداوند ایشان را در کتابش بر زبان پیامبرش مدح نموده، بر آن توافق کرده اند؛ آنها پس از این که نظرات بسیاری طرح کردند و با هم در مورد این امر مشورت نمودند با یک دیگر توافق کردند و این صحیفه را بر اساس نظری که به اسلام و مسلمانان در گذر ایام و روزگاران آینده داشتند، نگاشتند تا مسلمانان آینده به آنها اقتدا کنند اما بعد، خداوند به لطف و کرم خود محمد (ص) را به عنوان رسولی بر تمامی انسانها مبعوث ساخت و بهمراه او دینی را فرستاد که برای بندگانش برگزیده بود. او نیز رسالت خویش را انجام داد و چیزهایی که خداوند به او امر کرده بود ابلاغ کرد و عمل به همه آنها را بر ما واجب گردانید، وقتی که او دین را کامل نمود و واجبات را واجب و سنتها را استوار ساخت، خداوند آنچه که در نزد خودش بود را برایش پسندید و او را با احترام و در نعمت، بدون آن که کسی را پس از او به جانشینی اش برگزیند، به نزد خود برد و اختیار را به مسلمانان داد که برای خود کسی را انتخاب کنند که به نظر و نصیحتش اعتماد داشته باشند. و همان رسول خدا برای مسلمانان الگویی نیکو بود؛ خداوند متعال فرمود: لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ. قطعاً برای شما در رسول خدا سرمشقی نیکوست: برای آنکس که بخدا و روز بازپسین امید دارد. و همانا رسول خدا (ص) کسی را به جانشینی خود برنگزیدند، تا امر حکومت تنها در یک خاندان جریان نیابد که مانند ارث فقط برای آنان باشد و نه سایر مسلمانان، و نیز آنگونه نشود که خلافت تنها در میان ثروتمندان جابجا شود و آن کسی که جانشین میشود، ادعا نکند که این امر از پدری به فرزندی و تا روز قیامت فقط در نسل پیامبر باقی خواهد ماند. وقتی خلیفه ای میمیرد، چیزی که بر مسلمانان واجب است این است که صاحب نظران و خیرخواهان آنها جمع شوند و در امور مسلمانان مشورت کنند و هرکه را که مستحق خلافت میبینند، امورشان را به او بسپارند و او را سرپرست خود قرار دهند. زیرا بر مردم هیچ زمانه ای پوشیده نیست که کدامیک از آنها شایستگی خلافت را دارد. اگر کسی از میان مردم ادعا کند که رسول خدا شخصی را بطور مشخص جانشین خود قرار داده و او را بر مردم نصب نموده و صراحتا اسم و نسب وی را بیان داشته است، سخنی باطل گفته است و چیزی برخلاف آنچه اصحاب رسول خدا (ص) میدانند آورده است و با جماعت مسلمانان مخالفت ورزیده است. و اگر شخصی ادعا کند که جانشینی رسول خدا (ص) امری موروثی است و رسول خدا (ص) خلافت را به ارث گذاشته است، چیزمحالی گفته است؛ چرا که رسول خدا (ص) فرمودند: ما پیامبران خیراتی که از خود بر جای میگذاریم، به ارث نمیدهیم. و اگر کسی ادعا کند که از آنجایی که خلافت مقام بعد از نبوت است، فقط یکنفر از میان مردم شایستگی آن را دارد و خلافت مختص به اوست و دیگران شایستگی آن را ندارند، سخنی کذب گفته است؛ چرا که پیامبر فرمودند: اصحاب من همچون ستارگان آسمانند که به هر یک از آنان اقتدا کنید، هدایت میشوید. اگر کسی ادعا کند که به دلیل نزدیکی به رسول خدا (ص) خودش مستحق خلافت و امامت است و این امر به نسل او اختصاص دارد و از پدری به فرزندی به ارث میرسد و در هر عصر و زمانه ای همینطور خواهد بود و تا زمانی که خداوند زمین و هر آن چه بر آن است را به ارث ببرد، هیچ کس جز آنها شایسته خلافت نیست، اینگونه نیست و خلافت و برای او فرزندانش نخواهد بود، حتی اگر نسبش به پیامبر نزدیک باشد؛ چرا که خداوند که سخنش حاکم بر همگان است میفرماید: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُم. گرامی ترین شما نزد خداوند باتقواترین شماست. و رسول خدا (ص) فرمودند: ذمه مسلمانان یکسان است و پایین ترینشان نیز برای رسیدن به آن میکوشد و همه آنها در برابر غیر مسلمانان با هم متحدند. پس هر کس که به کتاب خدا ایمان بیاورد و به سنت رسول خدا (ص) اذعان داشته باشد، به راه راست رفته و طاعت خدا نموده و راه درست را در پیش گرفته است و هر کس از کارهای آنان بدش بیاید، با حق و قرآن مخالفت ورزیده و از جمع مسلمانان جدا شده است؛ او را بکشید که کشتن او به صلاح امت است و رسول خدا (ص) فرمودند: هرکه وارد امت من شود و در اتحاد آنها تفرقه بیاندازد، او را بکشید. و آن فرد را، هر کسی که باشد، بکشید؛ چرا که اتحاد سبب رحمت است و تفرقه مایه عذاب است، و امت من هرگز بر امری ناصحیح با یکدیگر متفق نمیشوند و مسلمانان در برابر غیر خودشان متحد هستند و فقط انسانی که تک رو و معاند است و دشمنان مسلمانان را بر ضد آنها یاری میرساند، از جماعت مسلمانان بیرون میرود، که خدا و رسولش خون چنین کسی را مباح نموده و قتل وی را حلال دانسته اند. سعید بن عاص با موافقت کسانی که اسم و شهادت آنان آمده بود در پایان صحیفه نوشت: محرم سال دهم هجری، والحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی سیّدنا محمد و آله و سلّم. سپس صحیفه به ابوعبیده بن جراح سپرده شد و او نیز آن را به مکه برد. آن صحیفه تا زمان خلافت عمر. فِی الْکَعْبَةِ مَدْفُونَةً إِلَی أَوَانِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَاسْتَخْرَجَهَا. در خانه کعبه مدفون باقی ماند و عمر آن را از جایش بیرون آورد. این همان صحیفه ای بود و امیرالمؤمنین علیه السلام پس از مرگ عمر، بر بالای جنازه او که پارچه ای بر آن کشیده بودند، ایستادند و آرزو کردند و فرمودند: چقدر دوست دارم که خدا را به همراه صحیفه این جنازه ملاقات کنم. آنها متفرق شدند و رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز صبح را پیشاپیش مردم خواندند و بعد در جای خود نشستند و تا طلوع آفتاب ذکر خداوند گفتند و سپس رو به ابوعبیده بن جراح نموده و فرمودند: آفرین! آفرین! مثل تویی امین این امت شده است؟ بعد این آیه را تلاوت نمودند: فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلًا فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا یَکْسِبُون. پس وای بر کسانی که کتابتی با دستهای خود مینویسند، سپس میگویند: این از جانب خداست، تا بدان بهای ناچیزی بدست آرند. پس وای بر ایشان از آن چه دست هایشان نوشته، و وای بر ایشان از آن چه بدست میآورند. عده ای از این امت به آنهایی شباهت پیدا کرده اند که: یَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا یَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ یُبَیِّتُونَ ما لا یَرْضی مِنَ الْقَوْلِ وَ کانَ اللَّهُ بِما یَعْمَلُونَ مُحِیطا. از مردم پنهان میدارند، و از خدا پنهان نیست، و چون شبانگاه به چاره اندیشی میپردازند و سخنانی میگویند که وی خشنود نیست، او با آنان است. و خدا به آنچه انجام میدهند همواره احاطه دارد. و آنگاه فرمودند: امروز در این امت، عده ای صبح میکنند که در صحیفه خود به آنهایی شباهت دارند که در زمان جاهلیت علیه ما صحیفه نگاشتند و در کعبه آویختند، و خداوند متعال آنان را موفق میدارد تا ایشان را بیازماید و آنهایی که پس از ایشان میآیند را نیز مورد آزمایش قرار دهد، تا بدسرشتان از پاک طینتان بازشناخته شوند. و اگر خداوند سبحان به من امر نمیفرمود که بجهت امری که او میخواهد به انجام برساند، از آنها روی برگردانم، آنان را جلو میآوردم و سرهایشان را از تنشان جدا میساختم. حذیفه گفت: به خدا سوگند، زمانی که رسول خدا (ص) این سخن را میفرمودند، ما آن چند نفر را دیدیم که لرزه بر اندامشان افتاده بود و هیچ کدامشان نمیتوانستند کاری کنند، و بر هیچیک از آنهایی که در آن روز در مجلس رسول خدا (ص) حضور داشتند پوشیده نماند که منظور رسول خدا همانها بودند و آن آیات قرآن را که تلاوت کردند، بر آنها مثال نمودند. هنگامی که رسول خدا (ص) از آن سفر خود بازگشتند، به منزل همسر خود أم سلمه رفتند و یکماه در آنجا ماندند و بر خلاف رویه همیشگی در این مدت به منزل هیچیک از همسران خود نرفتند. عائشه و حفصه این کار ایشان را نزد پدران خود شکایت نمودند؛ آن دو گفتند که ما میدانیم چرا اینگونه کرده است و دلیل این کار چه بوده است. پیش او بروید و با ملاطفت با او سخن بگویید و او را بفریبید که او انسانی با حیا و بزرگوار است. شاید بتوانید قلبش را آرام بسازید و غضبش را از قلبش بیرون بیاورید.
عائشه به تنهایی نزد پیامبر رفت و در منزل ام سلمه و در حالیکه علی بن ابیطالب علیه السلام نیز پیش ایشان بود با ایشان برخورد نمود؛ حضرت به او فرمودند: ای حمیرا! چه چیز تو را به اینجا کشانده است؟ او گفت: ای رسول خدا! به منزل نیامدن شما بر من دشوار آمد و من ای رسول خدا! از خشم شما به خدا پناه میبرم. پیامبر فرمودند: اگر اینطور که میگویی بود، رازی را که سفارش نموده بودم پنهانش داری، آشکار نمیکردی. همانا که خودت و امتی از مردم را هلاک کرده ای. سپس پیامبر به کنیز ام سلمه فرمودند: همسرانم را به اینجا بیاور. او نیز آنها را به منزل ام سلمه آورد. حضرت به آنها فرمودند: به آنچه میگویم گوش فرا دهید؛ و در حالی که با دستشان به علی بن ابیطالب علیه السلام اشاره نمودند، به آنها فرمودند: این شخص، برادر و وصی و وارث من است و پس از من در میان شما و در میان امت، دین خدا را بر پای خواهد داشت؛ پس هر امری به شما کرد، اطاعت کنید و از او سرپیچی نکنید که در صورت سرپیچی هلاک خواهید شد. سپس فرمودند: ای علی! این زنان را به تو میسپارم؛ تا زمانی که از خدا و از تو اطاعت نمودند، آنان را نزد خود نگاه دار و از اموال خود نفقه آنان را پرداخت کن و آنها را با اوامر خود فرمان ده و از آنچه که شک داری نهی کن. و اگر از تو سرپیچی کردند، آنان را رها کن. علی علیه السلام فرمودند: ای رسول خدا! آنها زن هستند و سستی و ضعف عقیده دارند. حضرت فرمود: اگر مدارا بیشتر در آنان اثر میکرد، با آنها مدارا کن و هر یک از آنها که از تو سرپیچی کرد، او را طلاق بده که خدا و رسولش از او بیزارند. زنان پیامبر همگی سکوت کرده بودند و کسی چیزی نمیگفت، تا اینکه عائشه زبان باز کرد و گفت: ای رسول خدا! ما چنین نبودیم که اگر شما فرمانی بدهید، مخالفت کنیم و طور دیگری عمل کنیم. پیامبر به او فرمود: بله چنین بوده اید ای حمیراء! تو به بدترین شکل با امر من مخالفت نمودی و بخدا سوگند که با این امر من نیز مخالفت خواهی نمود و پس از من از علی سرپیچی خواهی کرد و در حالی که به زیور آراسته ای و دسته ای از مردم پیرامونت گرد آمده اند، از خانه ای که تو را در آن بر جای میگذارم خارج میشوی و با او مخالفت نموده و به او ظلم میکنی و بر پروردگارت عصیان مینمایی و سگهای قبیله حوأب در راه بر تو پارس میکنند (پیشگویی جنگ جمل) هان که اینها اتفاق خواهد افتاد. سپس فرمودند: برخیزید و به منزلهای خود بروید! آنها نیز برخاستند و رفتند. پس از آن رسول خدا صلی الله علیه و آله آن چند نفر را که بر ضد علی علیه السلام متحد شده بودند را به همراه یاران و موافقین آنها و آزادشدگان و منافقین را، که حدود چهار هزار نفر بودند جمع نمودند و آنها را تحت فرماندهی اسامة بن زید قرار دادند و او را امیر آنان نمود و به اسامه دستور فرمود تا به منطقه ای در شام بروند. این عده گفتند: ای رسول خدا! ما تازه از سفری که همراه شما بودیم، بازگشته ایم؛ از شما میخواهیم تا اجازه دهید که مدتی در این جا بمانیم و خود را برای این سفر آماده کنیم. حضرت امر فرمودند تا به قدری که نیاز دارند در مدینه بمانند و به اسامة بن زید امر نمودند که در فاصله چند میلی مدینه اردو بزند و در مکانی که رسول خدا (ص) برایش مشخص نموده بماند و منتظر بماند تا آن عده از امور خود فارغ شوند و حوائج شان را انجام دهند و به او ملحق شوند. رسول خدا صلی الله علیه و آله با این عمل خود قصد داشتند که مدینه از این افراد خالی شود و هیچیک از منافقان در آن نماند. آنها مشغول امور خود بودند و رسول خدا صلی الله علیه و آله بشدت آنها را وا میداشتند و امر مینمودند که از شهر خارج شوند و در انجام امری که به آنها امر نموده بودند عجله کنند، که در همین بین رسول خدا (ص) مبتلا به همان بیماری (زهر) که بر اثر آن وفات یافتند شدند و آنان نیز وقتی آن وضع را دیدند در امتثال امری که رسول خدا (ص) به آنها کرده بودند، تأخیر نمودند. پیامبر به قیس بن عباده که پیش قراول رسول خدا (ص) بود و حباب بن منذر و عده ای از انصار امر نمودند تا آن افراد را به لشکر اسامه ببرند؛ قیس بن سعد و حباب بن منذر آنها را از مدینه خارج نمودند و به لشکر اسامه رساندند و به اسامه گفتند که رسول خدا (ص) دیگر بیش از این اجازه توقف نمیدهند؛ پس همین حالا حرکت کن تا خبر حرکت را به رسول خدا (ص) برسانیم. اسامه لشکر خود را حرکت داد و قیس و حباب پیش رسول خدا (ص) بازگشتند و ایشان را از حرکت آنها آگاه ساختند. حضرت به آن دو فرمودند: آن عده نمیروند. (منافقین) ابوبکر و عمر و ابوعبیده با اسامه و جمعی از یارانش خلوت کرده و گفتند: به کجا برویم و مدینه را ترک کنیم و حال آنکه اکنون بیشتر از همیشه نیاز است که در آنجا باشیم؟ اسامه به آنها گفت: چه نیازی؟ گفتند: رسول خدا در آستانه وفات قرار گرفته است؛ بخدا سوگند اگر مدینه را خالی کنیم، اتفاقاتی میافتد که دیگر نمیتوان آنها را درست کرد. منتظر میمانیم تا ببینیم سرنوشت رسول خدا چه میشود، رفتن، هر وقت که بخواهیم در پیش رویمان است. آنها به اردوگاه سابق بازگشتند و در همانجا ماندند و پیکی را فرستادند تا آنها را از حال رسول خدا آگاه سازد. پیک پیش عائشه رفت و پنهانی حال حضرت را از او پرسید، عائشه گفت: نزد پدرم و عمر و همراهان آنها برو و به آنها بگو: وضع رسول خدا (ص) نامساعد است؛ کسی از شما جایی نرود، من لحظه به لحظه شما را از اخبار آگاه میکنم. بیماری رسول خدا شدت یافت و عائشه صهیب را فراخواند و گفت: نزد ابوبکر برو و به او بگو که محمد در حالی قرار گرفته که امیدی به او نیست. شما بهمراه عمر و ابوعبیده و هر کسی که صلاح میدانید با شما بیاید، به اینجا بیایید، ولی ورودتان بشهر باید پنهانی و شبانه باشد. صهیب خبر را به آنها رساند و آنها نیز دست صهیب را گرفتند و پیش اسامه بردند و او را از خبر آگاه ساختند و به اسامه گفتند که چگونه سزاوار است از دیدار رسول خدا محروم شویم؟ و از او اجازه خواستند که به مدینه بروند، اسامه نیز به آنها اجازه داد و به آنها امر کرد که کسی از ورود آنها به شهر آگاه نشود و اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله بهبود یافتند، به لشگر خود بازگردید و اگر اتفاقی برای ایشان افتاد و وفات نمودند، ما را نیز از این آگاه سازید تا به جماعت مردم بپیوندیم. ابوبکر، عمر و ابوعبیده شبانه وارد مدینه شدند؛ رسول خدا بیهوش بودند. ایشان لحظاتی بهوش آمدند و فرمودند: امشب شر بزرگی درب این شهر را زده است. پرسیدند: ای رسول خدا! چه شری؟ فرمودند: عده ای از آنهایی که در سپاه اسامه بودند، بر خلاف فرمان خدا بازگشتند. هان که من نزد پروردگارم از آنان بیزاری میجویم. وای بر شما! به سپاه اسامه بپیوندید. حضرت چندین بار این سخن را تکرار نمودند. بلال که مؤذن رسول خدا صلی الله علیه و آله بود، به هنگام هر نماز اذان میگفت و پیامبر اگر توان داشتند، با هر زحمتی شده از منزل خارج میشدند و بر مردم نماز میگذاردند و اگر نمیتوانستند، به علی بن ابیطالب علیه السلام امر میفرمودند که بروند نماز جماعت را بر پا دارند. علی بن ابیطالب علیه السلام و فضل بن عباس به هنگام بیماری حضرت، همواره همراه ایشان بودند. آنشب که در آن گروهی که تحت فرمان اسامه بودند، به شهر آمدند سپری شد و صبح فرا رسید. بلال اذان سر داد و نزد رسول خدا (ص) آمد تا طبق عادت همیشگی ایشان را باخبر سازد. ولی حال ایشان خیلی بد بود و به او اجازه داخل شدن داده نشد. عائشه به صهیب دستور داد تا نزد پدرش برود و به او بگوید که رسول خدا سخت بدحال است و توان برخاستن و رفتن بمسجد را ندارد و علی بن ابیطالب علیه السلام نیز مشغول و مراقب ایشان است و نمیتواند نماز را برگذار کند، تو به مسجد برو و نماز جماعت را بخوان؛ که این حالتی است که برای تو مبارک است و از این پس حجتی برای تو خواهد بود. مردم در مسجد منتظر رسول خدا با علی علیه السلام بودند، تا مطابق عادت در ایام بیماری پیامبر بیایند و پیشاپیش ایشان نماز گزارد. نفهمیدند چه شد که ناگهان ابوبکر وارد مسجد شد و گفت: رسول خدا (ص) سخت بیمار هستند و به من امر فرمودند که نماز جماعت را بخوانم. یکی از اصحاب رسول خدا به او گفت: چگونه این امر ممکن است، تو که باید الان در لشگر اسامه باشی؟ نه بخدا سوگند، بعید میدانم ایشان کسی را بدنبال تو فرستاده باشند و به تو امر کرده باشند که نماز بخوانی. بلال به مردم گفت: خدا شما را بیامرزد! من خودم پیک شما میشوم تا از رسول خدا در مورد این قضیه اجازه بگیرم. سپس شتابان رفت و به در خانه پیامبر رسید و به شدت در را کوبید، رسول خدا (ص) صدای در را شنیدند و فرمودند: چه شده است. فضل بن عباس رفت و در را گشود و دید بلال است؛ گفت: ای بلال! چه شده است؟ بلال گفت: ابوبکر وارد مسجد شده و جلو رفته و در جای رسول خدا ایستاده و مدعی است که رسول خدا به وی چنین امر فرموده است. فضل گفت: مگر ابوبکر در لشگر اسامه نیست؟ بخدا سوگند این همان شر بزرگی است که دیشب وارد مدینه شده است. رسول خدا خبرش را به ما داده بود.. فضل داخل شد و بلال را نیز به همراه خود داخل برد. پیامبر فرمودند: ای بلال! چه شده است؟ بلال خبر را به ایشان رساند. پیامبر فرمودند: مرا بلند کنید، و به مسجد ببرید. سوگند به آنکه جانم در دست اوست، مصیبت و فتنه ای بس بزرگ بر اسلام نازل شده است.
حضرت با سری پوشیده و در حالی که علی و فضل بن عباس دو طرف ایشان را گرفته بودند و پاهایشان بر زمین کشیده میشدند، از خانه خارج شدند و وارد مسجد شدند ودیدند که ابوبکر در جایگاه رسول خدا ایستاده و عمر و ابوعبیده و سالم و صهیب و آن چند نفری که شبانه به همراه آنها وارد شهر شده بودند، بر گرد او میچرخیدند. و بیشتر مردم نماز نخوانده بودند و منتظر خبر بلال بودند. هنگامی که مردم رسول خدا را دیدند که با آن حال بدشان به مسجد آمده اند، شگفت زده شند. رسول خدا پیش رفتند و ابوبکر را از پشت گرفته و وی را از محراب کنار زدند. ابوبکر و همراهانش رویشان را برگرداندند و از جایگاه رسول خدا عقب آمدند و پنهان شدند. مردم آمدند و پشت رسول خدا که نشسته نماز میخواندند و بلال تکبیرهای نماز را میگفت، جماعت گزاردند. وقتی حضرت نماز را به پایان رساندند، سر خود را به عقب برگرداندند، ولی ابوبکر را ندیدند. فرمودند: ای مردم! آیا از إبن ابی قحافه و یارانش تعجب نمیکنید که آنها را گسیل داشته بودم و تحت فرماندهی اسامه قرار داده بودم و به آنها فرمان داده بودم تا به آنجایی که باید میرفتند بروند، ولی سرپیچی نموده و برای ایجاد فتنه بمدینه بازگشته اند؟ هان که خداوند آنها را در این فتنه تباه ساخته است. مرا بالای منبر ببرید. حضرت با سری بسته برخاستند و بر روی نزدیکترین پلکه منبر نشستند و خداوند را سپاس و ثنا گفته و سپس فرمودند: ای مردم! آن امر پروردگارم که همه انسانها در نهایت روزی به آن میرسند، بسراغ من آمده است و من شما را در حالی ترک میگویم که حجتی برای شما برجای گذاشتهام که شبش همچون روزش واضح و روشن است؛ بنابراین بعد از من دچار اختلاف نشوید، چنان چه قوم بنی إسرائیل پیش از شما دچار اختلاف شدند. ای مردم! من چیزی جز آنچه قرآن حلال نموده را بر شما حلال نمیکنم و چیزی جز را آنچه قرآن حرام کرده را بر شما حرام نمیکنم. من دو چیز گران بها را در میان شما باقی میگذارم که تا زمانیکه به آن دو تمسک جویید، هرگز دچار گمراهی و لغزش نخواهید شد: کتاب خدا و عترت و اهل بیتم. این دو در میان شما جانشینان من هستند و هرگز از یک دیگر جدا نمیشوند تا زمانی که درحوض بر من وارد شوند و در آن جا از شما در مورد اینکه با این دو چیز گران بها چکار کردید سؤال میکنم. آنروز، عده ای همانگونه که شتر غریبه رانده میشود، از حوض من رانده میشوند و برخی از آنها میگویند ما فلانی و فلانی هستیم و من به آنها میگویم که نامهایتان را میدانم، اما شما پس از من از دین خارج شدید. پس رحمت خدا از شما دور باد. حضرت سپس از منبر پایین آمدند و به اتاق خویش بازگشتند. و ابوبکر و همراهانش، تا زمانی که رسول خدا وفات نمودند، در مقابل دیدگان مردم ظاهر نشدند و سپس آن حوادث سقیفه از انصار و سعد سر زد و آنها اهل بیت پیامبرشان را از حقوقی که خداوند عزّ و جلّ برایشان قرار داده بود، منع نمودند و کتاب خدا را تار و مار کردند. ای برادر انصاری! همین مقدار که به تو گفتم برای کسی که خداوند دوست دارد هدایتش کند، کافی و معتبر بود. جوان گفت: نام افراد دیگری را که در ماجرای آن صحیفه حاضر بودند و شاهد آن بودند را برایم بگو. حذیفه گفت: ابوسفیان، عکرمة بن ابی جهل، صفوان بن امیة بن خلف، سعید بن عاص، خالد بن ولید، عیّاش بن أبی ربیعه، بشیر بن سعد، سهیل بن عمرو، حکیم بن حزام، صهیب بن سنان، ابوالأعور السلمی، مطیع بن الأسود مدری، و جمعی دیگر از اینان که نام آنها را فراموش کرده ام. جوان گفت: ای اباعبدالله! همه اینها که از اصحاب رسول خدا نبودند، پس چرا همه مردم به سبب آنان تغییر کردند؟ حذیفه گفت: این عده سران و اشراف قبایل بودند و هر کدام از اینها در تعداد زیادی از مردم نفوذ داشتند که به حرف آنها گوش میدادند و از آنها اطاعت میکردند. این عده محبت ابوبکر را در دل داشتند، همانطور که بنی إسرائیل حبّ گوساله و سامری در دلشان بود و هارون را ترک گفته و او را ضعیف و ناتوان یافتند. جوان گفت: سوگند بخدا که حقیقتاً همواره کینه این عده را بدل داشته باشم و از آنها و اعمالشان نزد خداوند برائت جویم و همواره دوست دار امیرالمؤمنین علیه السلام و دشمن دشمنانش باشم و به ایشان بپیوندم و امید آن دارم که إن شاء الله بزودی در کنار ایشان به شهادت نائل شوم. جوان سپس با حذیفه وداع نمود و گفت: بسوی امیرالمؤمنین علیه السلام میروم و بسوی مدینه رفت و در راه با ایشان، که از مدینه بسوی عراق در حرکت بودند برخورد نمود و همراه حضرت به بصره رفت. هنگامی که امیرالمؤمنین علیه السلام در مقابل اصحاب جمل صف آرایی نمودند، این جوان اولین شخص از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بود که بشهادت رسید. ماجرا از این قرار بود که وقتی اصحاب جمل به صف شدند و تصمیم بجنگ گرفتند، امیرالمؤمنین علیه السلام ابتدا ترجیح دادند که از طریق دعوت آنها به قرآن و حکم آن غائله را خاتمه دهند. از این رو قرآنی طلبیدند و فرمودند: چه کسی حاضر است این قرآن را بر آنها عرضه دارد و آنها را به آنچه در آن است فرا خواند و آنچه قرآن زنده نموده را زنده بدارد و هر آنچه میرانده را بمیراند؟ جنگ نیزهها میان دو سپاه شروع شده بود و تعداد نیزهها بقدری بود که میشد بر روی آنها راه رفت. جوان برخاست و گفت: ای امیرالمؤمنین من حاضرم این قرآن را بگیرم و بروم و بر آنان عرضه کنم و آنها را به آنچه در آن است فرا خوانم. امیرالمؤمنین علیه السلام اعتنایی نکردند و برای بار دوم ندا دادند، باز کسی برنخاست. جوان برخاست. برای بار سوم ندا دادند. باز جز آن جوان کسی برخاست، امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: اگر این کار را بکنی، کشته خواهی شد. جوان گفت: ای امیرالمؤمنین! به خدا سوگند هیچ چیزی برایم محبوبتر از آن نیست که در جلوی شما شهات روزی من گردد و تحت اطاعت شما کشته شوم. امیرالمؤمنین علیه السلام قرآن را بدست او دادند. جوان بسوی سپاه آنها راه افتاد. امیرالمؤمنین علیه السلام نگاهی به او کردند و فرمودند: این جوان از کسانی است که خداوند قلب او را از نور و ایمان سرشار نموده است، او کشته میشود و دلم برای او سوخت، و این جماعت پس از کشتن او به هیچوجه رستگار نخواهند شد. جوان مصحف را با خود برد و در مقابل سپاه عائشه ایستاد، طلحه و زبیر نیز در طرف راست و چپ کجاوه ایستاده بودند. او که صدای رسایی داشت، با صدایی بلند ندا داد: ای مردم! این کتاب خدا است؛ امیرالمؤمنین شما را به کتاب خدا و حکم بر اساس آن چه خداوند در آن نازل کرده دعوت میکند، به اطاعت خداوند و عمل به کتاب او بازگردید. عائشه و طلحه و زبیر نیز سخنان او را شنیدند و چیزی نگفتند. وقتی لشکریان آنها این صحنه را دیدند، بسوی آن جوان حمله ور شدند و دست راستش را که قرآن را با آن نگه داشته بود، قطع کردند. جوان قرآن را به دست چپ خود گرفت با صدایی بلند همان سخنان دفعه اول را فریاد زد. بار دیگر به او حمله کردند و دست چپش را قطع کردند. جوان در همان حال که خون از او میرفت، مصحف را به آغوش گرفت و دوباره همان سخنان را ندا داد. به شدت به او حمله کردند و او را به قتل رساندند و جوان بیجان بر زمین افتاد، او را طوری قطعه قطعه نمودند که رنگ زرد چربی شکم او دیده شد. حضرت رو به اصحاب خود نموده و فرمودند: بخدا سوگند من در مورد گمراهی این قوم و بر باطل بودن این گروه شکی نداشتم، ولی دوست داشتم این امر با شهادت آن مرد صالح، حکیم بن جلبه عبدی و مردان صالحی که با او بودند بر همه شما روشن شود. گناه اینان با کشتن این جوان که داشت آنها را به کتاب خدا و حکم به آن و عمل به واجبات آن دعوت میکرد، و آنها بر وی یورش بردند، مضاعف شد. دیگر هیچ مسلمانی نباید در کشتن آنان شک کند و اکنون آتش جنگ روشن شده و بالا گرفته است. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: بنام خداوند «حم» همگی برآنها حمله برید که آنها یاری نخواهند شد. خود حضرت نیز در حالی که حسن و حسین علیهما السلام و اصحاب رسول خدا ایشان را همراهی میکردند حمله ور شدند و به قلب سپاه آنها زدند. بخدا سوگند ساعتی نگذشت که دیدیم همه افراد دشمن مانند تلو تلو خوران به چپ و راست افتادند و در زیر سم اسبان ماندند. امیرالمؤمنین علیه السلام پیروز و سرفراز بازگشت و خداوند ایشان را فاتح نمود و دشمنان را به اسارت ایشان در آورد. حضرت دستور داد تا پیکر آن جوان و همه آنهایی که در رکاب ایشان کشته شده بودند را جمع کردند و در همان لباسهای خون آلودشان پیچیدند بدون اینکه لباسها را از تنشان بیرون بیاورند، بر آنها نماز گزاردند و آنها را دفن نمودند. و دستور دادند تا به مجروحان سپاه دشمن کاری نداشته باشند و فراریان را تعقیب نکنند و به محمد بن أبی بکر فرمان دادند تا خواهر خود عایشه را به بصره ببرد و چند روزی در آن جا نگه دارد، و بعد او را به منزل خود در مدینه بازگرداند. عبدالله بن سلمه نقل کرده، من از جمله کسانی بودم که در جنگ جمل حضور داشتم، زمانی که آتش جنگ فروکش کرد، مادر آن جوان را دیدم که بالای سر فرزندش ایستاده بود. شروع به گریستن کرد و فرزندش را میبوسید.
از سر کوی تو هر کس به ملالت برود.
نرود کارش و آخر به خجالت برود.
کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدا.
به تجمل بنشیند به جلالت برود.
سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست.
که به جایی نرسد گر به ضلالت برود.
کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر.
حیف اوقات که یکسر به بطالت برود.
ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی.
که غریب ار نبرد ره به دلالت برود.
حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست.
کس ندانست که آخر به چه حالت برود.
حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی.
چون که از لوح دلت نقش جهالت برود.
پنج تا اشتباه توی زندگی ما هست که اگه بهش توجه کنیم، زندگی مون بهتر میشه، و اگر مواظب نباشیم، مثل کسی که داره غرق میشه، فقط بیخودی دست و پا میزنیم، مخاطبش اول خودمم، فکر نکنی قصدم نصیحت کردنه؟ این پنج نکته کاملاً علمی هست و از لحاظ روانشناسی ثابت شده، تکرار کردنش باعث میشه ذهن ما بصورت تلقین قبولش کنه، اگه خواستی تست کن. هر روز تکرار کن که من این پنج وظیفه رو ندارم:
۱. همهی آدمها رو نجات بدم یا بهشون کمک کنم.
۲. کاری کنم که همه تو هر شرایطی از من خوششون بیاد.
۳. همهی کارها رو خودم تنهایی بدوش بکشم.
۴. همه رو راضی نگه دارم.
۵. همیشه همهچیز رو به تنهایی توی خودم نگه دارم.

در مقابل، بلکه وظیفهی من اینه که:
۱. به همه فقط محبت کنم.
۲. خود واقعیم باشم.
۳. بیشتر از بقیه روی خودم تمرکز کنم.
۴. عقیده، باور و نظر خودم رو داشته باشم.
۵. گهگاهی یه وقفه به خودم بدم و نفس عمیق بکشم.
غدیر خم
پیامبر اکرم (ص) در حجه الوداع به همه اعلام کرده بود که از مسلمانها، امسال هر کس میتواند باید به حج بیاید. چون میخواستند حج را به مسلمانها یاد بدهند.
پیامبر اکرم (ص) حج را بجا آوردند. در مسیر برگشت به منطقهٔ غدیر خم رسیدند. ایستادند. به کاروانهایی که رفته بودند فرمودند برگردید. از جهاز شتر منبر درست کردند. بالا رفتند، خطبه خواندند. امیرالمؤمنین را معرفی کردند. سه شبانه روز آنجا ماندند. گفتند باید بیایید با علی (ع) بیعت کنید. زنها هم بیعت کردند. آبی بود که حضرت دست در آن میگذاشت، زنها میآمدند به عنوان بیعت به آن آب دست میزدند. زن هم انسان است و باید امام داشته باشد. ازبچه ها بیعت نگرفتند. غیر از امام حسن (ع) و امام حسین (ع) این حدیث برای اهل سنت خیلی سنگین است. عدهای مثل ابن تیمیه و طرفداران بنی امیه گفتند این حدیث را شیعهها درست کرده اند. پادشاهانشان هم آنها را داخل کتابها کردهاند و شیعیان را به این طریق گول میزنند. علامه امینی کتاب الغدیر را برای چه نوشت؟ آمد سندهای حدیث الغدیر را با صد و ده سلسله سند از کتابهای اهل سنت بیرون کشید. ما در عالم اسلام حدیثی که اینقدر سند داشته باشد نداریم. فوق حد تواتر است. امّا آیا پیامبر اکرم (ص) فقط همانجا به مردم گفتند و بیعت گرفتند؟ نخیر آنجا عمومی و برای همهٔ مسلمانها بود. درمدینه هم، از گروهی بیعت گرفتند. پیامبر اکرم (ص) قضیه را محکم کرد که جای حرف باقی نماند. (دیگه اگر بازم کسی با این قضیه مشکل داره تقصیر خودشه و بقول لرها قین نش از لحاف بیرونه و باید سری به لحاف دوز بزنه)
آفرینش. قرآن و آیات آخرالزمانی
سوگند به قوانین جهان: موضوع سوگندهای قرآن، هفت چیز است: خدا، قرآن، پیامبر (ص) نمادهای کیهانی (والشمس... )، نماد منشأ مدنیّت (و هذا البلد= مکه)، نماد تکامل طبیعت (والتین)، و قوانین جهان.
اول، سوگند به خدا: فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُم، دوم، سوگند به قرآن: یس- وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ، سوم، سوگند به پیامبر (ص): لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُون، چهارم، سوگند به قوانین آفرینش که جهان بر اساس آنها ایجاد شده و اداره میشود: در این باره ابتدا به سراغ آیه اول سورۀ فجر میرویم، میفرماید: والفجرِ: سوگند به شکاف، شکافته شدن، شکفتن. شکاف و شکفتن یک قانون همه جائی و سرتاسری جهان و یکی از قوانین اداره کننده جهان است: هم تکثّر و ازدیاد و هم زایشهای همۀ اشیاء جهان بوسیله آن است: ماده شکفته میشود و انرژی از آن زاده میشود و بالعکس. حتی مواد سوختی در درون موتور ماشین منفجر میشود و انرژی آن، ماشین را به حرکت در میآورد. هر گروه از اتمها از گروههای دیگر جدا شده مولکولها را تشکیل میدهند. توده هائی از مولکولها جدای از تودههای دیگر کره ای را تشکیل میدهند. گروهی از کرات جدای از گروه دیگر، منظومه ای را میسازند. گروهی از منظومهها جدای از گروههای دیگر، کهکشانی را تشکیل میدهند... این همه جدا شدنها و شکفتنها از همدیگر. نمونه ای ساده تر، دانه در زیر خاک شکافته میشود جوانه از آن در میآید، جوانه شکفته میشود گل (شکوفه) از آن در میَآید. شکوفه شکافته میشود میوه از آن میآید و... جانداران: نطفه از شکاف تخمدان نر و مادینه در آمده (اسپرم) در رحم قرار میگیرد، اوول نوک خود را در شکاف اغریق قرار میدهد جنین به وجود میآید. جنین از طریق شکاف به دنیا میآید. بزرگترین نعمتهای انسان، شکافها و شکفتگیهای او است: چشم ها، گوش ها، بینی و گل شکفتۀ دهان. حتی مخرج مدفوع و بول که امام صادق (ع) فرموده: آن دو نیز از نعمتهای بزرگ خدا بر انسان است. در این جهان، زایش همه چیز از اتم و انرژی تا گیاهان و تا حشرات، حیوان و انسان، از طریق شکاف و شکفتن است که میتوان این فرمول را نوشت: جهان- قانون فجر= جهان- جهان (جهان منهای قانون فجر، مساوی است با جهان منهای جهان) همینطور است آیه دوم، سوم و چهارم سورۀ فجر. هدف: هدف از سوگندهای قرآن یا توحید است و یا معاد. و گاهی هر دو، که سوره فجر اینطوری است. تعبیر: در سوگند به قانونها، از (مقسم به)ها سه نوع تعبیر میشود: ۱- گاهی نام و عنوان خود قانون میآید مانند: والفجر. ۲- گاهی هم، قانون بهمراه شیئ قانونمند که نشان دهندۀ یک قانون و کاربرد آن است، میآید مانند: فَلا، أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ، و مانند: والصافات، والعادیات، والمرسلات و... و مانند: فَلا، أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ- الْجَوارِ الْکُنَّسِ.۳- گاهی نیز نام شیئ میآید که هم بوسیلۀ یک قانون بوجود آمده و هم به وسیلۀ آن بقا مییابد مانند: وَ النَّجْم، وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها. اما معنی خنّس: ستاره (خورشید) ی که به دلیل دوری آن از ما انسانها، نورش بصورت سوسو، گاهی بچشم میآید و گاهی غایب میشود. معنی الجوار الکُنّس: که در مدار حرکت شان جاری هستند و محیط گسترده اطراف خودشان را روشن نموده و تاریکی را از آن محیط جارو میکنند. البته جاروهای قدیمی که دافع و کنار زننده هستند، نه جاروی برقی که جاذب است. قرآن تبیان کل شیئ هست اما متحجرین مهجور از قرآن که با مهجوریت خود قرآن را هم مهجور کرده اند که خود قرآن میگوید: اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورا، و توقعی از قرآن ندارند مگر برخی از احکام و اخلاق را، و گوئی قرآن نه تبیان کلّ شیئ بلکه فقط تبیان برخی از احکام و برخی از اخلاقیات است و بس. همانطور که آن روز پیامبر (ص) در مکّه میگفت: یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً، همین حالا هم میگوید: یا رَبِّ إِنَّ امّتی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً. مگر نمی بینید
کفّار و غیر مسلمانان در همۀ علوم پیش رفتند، اما علوم قرآن و متون حدیثی ما به زیر رسوبات مدفون شده است: رسوبات عوامانه، رسوبات یونانی، رسوبات بودائی. به ویژه رسوبات صدرائی که آمیخته از هر سه است. ماجرا بجائی رسیده که حتی برخی از کوتاه نظران میگویند: قرآن موجب عقب ماندگی ما شده است. این است بلای عظیمی که به سر، تبیان کلّ شیئ آورده اند. منطق جاهلانه: اگر کسی بخواهد چیزی از علوم قرآن را شرح دهد، فوراً میگویند: کسی از علمای پیشین چنین سخنی را نگفته است پس مردود است. به نظر اینان باید خارج از آوردههای مجمع البیان و المیزان، سخن نگفت، معلوم نیست در اینصورت چرا طبرسی مجمع البیان را نوشت و به آثار پیش از خود اکتفا نکرد؟ یا چرا طباطبائی (ره) المیزان را نوشت و به مجمع البیان اکتفا نکرد؟ پیش از شروع به تفسیر آیه ها، لازم است جایگاه آن در میان تفسیرهائی که دیدیم، مشخص شود؛ اگر نبود یک نکته باید میگفتیم همۀ مفسرین، آیات (مورد بحث) را تفسیر به رأی کرده اند. مثلاً: در این تفسیر، آیات اول سورۀ عادیات به ساختمان و سازمان اَتم تفسیر میشود. و آیات اول سورۀ مرسلات بر قانون گسترش جهان آن هم با این مبنا که گسترش جهان بادکنکی و انبساطی نیست بلکه جهان از مرکز خود تغذیه شده و بزرگ میشود، تفسیر میشود. به برخی حق میدهم که فوراً تعجب کرده و (به اصطلاح) بگویند: آیههای قرآن را به اتم و قانون گسترش تفسیر میکند و ادعای قطع و یقین هم میکند! چه ادعای بزرگی. اگر کسی بگوید: وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها، یعنی سوگند به خورشید و درخشش نورش. (همانطور که همۀ مفسرین گفته اند) آیا چنین تفسیری قطعی و یقینی نیست؟ دلیل این قطعیت، ظهور و نصّ الفاظ آیه است. چرا این الفاظ در این معنی هم ظهور دارند و هم نص هستند؟ برای این که همگی خورشید را میشناسیم و هم تنویر نور آن را. اگر از قدیم آگاهی مردم به نظام درون اتم و قانون گسترش در حد آگاهی شان به خورشید و نور آن بود آیهها از همان قدیم به طور ظهور ونصّ، به اتم و قانون گسترش تفسیر میشدند بدون کوچک ترین تردیدی، درست مانند آیۀ وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها. تنها با یک فرق: آشنائی با دستگاه اتم همیشه و شاید تا ابد با نوعی تخصص همراه خواهد بود، اما آشنائی با خورشید و نورش برای عموم مردم و همگانی است. گرچه در خود خورشید هم از جهات دیگر، آگاهیها نیازمند تخصص است: خورشید چیست؟ قطر، اجزای تشکیل دهنده، ماهیت نور آن و...
اکنون آنچه به عهدۀ من است این است که روشن کنم آیههای عادیات به وضوح تمام نظام درونی اتم، و آیههای مرسلات قانون گسترش را شرح میدهند، درست مانند آیه وَ الشَّمْسِ. لیکن تنها برای افرادی که از قوانین مسلّم درون اتم و قانون گسترش در حدّ کلیات مسلّم اطلاع داشته باشند. نه برای همگان. این کار عملی خواهد شد بشرط حوصله. تنزّل: برای اینکه چنین سخنی برای برخیها سنگین است (و فوراً اتهاماتی از قبیل: علم زدگی، غرب زدگی، روشنفکر بازی، به ذهن شان میآید، و پیش از آن که مطلب را مطالعه کنند آن را محکوم میکنند) از ادعای قطع و یقین تنزل میکنم و میگویم: تفسیر بنده را نیز به عنوان یک (احتمال) در کنار احتمالات مفسرین قرار دهید که هر نظری بی دلیل، مخالف لغت، مخالف قواعد زبان عرب، که گاهی ملائکه خدا را به مؤنثها و زنان زیبای طنّاز، تبدیل کرده اند. و گاهی حاجیان مذکّر، نر، فحل (که گاهی به یک همسر قناعت نکرده و نمیکنند) را مشمول لفظ مؤنّث موریات میکنند. خواهید دید تفسیر احتمالی بنده قابل قبول تر است یا تفسیرهای احتمالی مفسرین، که در این باره حتی از آوردن افسانهها نیز صرف نظر نکرده اند. این تنزل برای خود بنده مفید است چرا که قرین (احتیاط) است و باید نیز چنین باشد. کاملاً توجه دارم که تفسیر قرآن بر طبق فرضیّهها و حتی بر طبق خیلی از ره آوردهای علوم تجربی، نادرست و ستم است بر قرآن. و اسلام چنین اجازه ای را به ما نداده است. اما مسلمات علمی (اعم از تجربی و غیر تجربی) نه تنها میتوانند معیار تفسیر قرآن باشند بلکه حجت هم هستند. علم همیشه ارزشمند و مبنای اندیشه در دین و قرآن است. در میان دانشمندان علوم تجربی که قوانین درون اتم و یا اصل قانون گسترش جهان را آورده اند، حتی یک نفر پیدا نمیکنید که ملحد باشد. علوم تجربی میگوید: جهان در حال بزرگ شدن و گسترش است، ما باید آیۀ «وَ السَّماءَ بَنَیْناها بِأَیْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ» که در همین سوره ذاریات آمده، را به گسترش جهان تفسیر نکنیم؟ قانون گسترش یک اصل مسلم قرآنی است که امروز علوم تجربی نیز بگوشه ای از آن رسیده است. یک اصل قرآنی: برخلاف آنچه در فرهنگ و بینش مراکز علمی ما (اعم از حوزه و دانشگاه) به غلط رواج یافته، توحید و خدا شناسی با اندیشه و تفکر در تجربیات، حاصل شده و کامل میشود. همه جای قرآن سخن از تجربیات است از کوه، آب، دریا، گیاه، زنبور عسل، مورچه، شتر، گاو، ستاره، ماه، ابر، باران و... و... و همینطور است احادیث پیامبر (ص) و اهل بیت (ع). صوفیان و یونان زدگان کاری کردند که این سبک سازنده و روش حیات بخش، و بیان مبین قرآن، جای خود را به تخیلات و خزعبلات تهوّع آور داد و دست امّت از دامن قرآن کوتاه شد. ادامه دارد..
آفرینش خلقی و امری
علی بن ابراهیم در تفسیرش، کلامی را آورده بدون اینکه آن را از زبان یک امام نقل کرده باشد (تفسیر علی بن ابراهیم دارای مطالب عجیب است؛ هم خرافه های عجیب دارد و هم مطالب علمی عجیب. و همچنین است تفسیر منسوب به امام عسکری علیه السلام که آن را نوشته و به آن حضرت نسبت داده اند. و باید گفت که این علی بن ابراهیم غیر از علی بن ابراهیم قمی معروف است) اما همگان معتقد هستند که او اکثر آنچه که در تفسیرش نوشته یا عین حدیث است و یا پیام حدیث است. صاحب تفسیر نور الثقلین بر همین اساس کلام او را به عنوان حدیث، در ذیل آیه ۷ سورۀ هود آورده است. آیۀ وَ هُوَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فی سِتَّةِ أَیَّامٍ وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ، میگوید: و این، یعنی عرش خدا بر آب بودن، در آغاز آفرینش بود، که خداوند متعال هوا را آفرید، سپس قلم را آفرید و به آن امر کرد که جاری شود. قلم گفت: خدایا به چه چیز جاری شوم؟ فرمود: به آنچه خواهد بود و رخ خواهد داد. سپس ظلمت و نور را از هوا آفرید و آب (مایع) را از هوا خلق کرد، و عرش را نیز از هوا آفرید، عقیم (= منفی) را که وزندۀ شدید بود از هوا آفرید. و همۀ مخلوقات را از این شش چیز که از هوا آفریده بود، آفرید. توضیح: اگر این سخن را به عنوان حدیث بپذیریم، بطوری که خیلی از حدیث شناسان پذیرفته اند از آن جمله محدث بزرگ علی بن جمعه حویزی، لازم است نکاتی دربارۀ آن بیان شود: شش چیز را میشمارد: ظلمت، نور، ماء، عرش، هوای عقیم، آتش (هیچ ماده ای نیست مگر این که دارای انرژی آتش است) آنگاه میگوید: همۀ مخلوقات را از این شش چیز آفریده که خودشان از هوا آفریده شده اند. پس هوا اولین پدیده و مادۀ اولیه کائنات میشود. نکته قابل توجه در این سخن این است که بر خلاف نظر یونانیان، اشیاء جهان از چهار چیز (آب و آتش، خاک و باد) خلق نشده اند، بلکه از شش چیز که منشأ همه شان هوا (گاز) است. علامّۀ مجلسی در مرآة العقول، این کلام علی بن ابراهیم را آورده و گفته: ظاهر این است که او این سخن را از حدیث اخذ کرده لیکن توان معارضه با حدیث های دارای سند (که ماء را پدیدۀ اول میدانند) ندارد و بر فرض صحتش میتوان میان این حدیث و حدیث های مستند، جمع کرد به این طریق که بگوئیم: حدیث هائی که ماء را مادۀ اولیّه میدانند، مراد شان اولیّت نسبی است؛ یعنی نسبت به اجسام محسوس مشهود که همگان آنها را می بینند و درک میکنند، ماء اولین پدیده است، زیرا که هوا از مشهودات نیست. باید توجه داشته باشیم که مراد او از هواء همین گاز قابل تنفس و اکسیژن است و اگر توجه میکرد که مراد حدیث هوا به معنی اعم است نه به معنی اخص اکسیژن، در این (جمع بین الاحادیث) با قوت تمام سخن میگفت. نتیجه: مادۀ اولیّۀ جهان، گاز بوده (برخی گمان کرده اند واژۀ (دخان) که در دو آیه از قرآن آمده اشاره به مادۀ اولیۀ جهان است در حالیکه هر دو آیه در بیان پیدایش آسمان های بعدی است) که ویژگی های زیر را داشته است: جهت دار و دارای نوعی حرکت تکاملی معین بوده است. زیرا به همراه آن قلم نیز ایجاد شده است. و این قلم (جهت معین) نیز یک پدیدۀ امری است، نه پدیدۀ خلقی. و لذا می بینیم وقتی که به پدیده های خلقی میرسد و شش چیز (ظلمت، نور، ماء، عرش، هوای عقیم، آتش) را میشمارد، قلم در میان آن ها نیست و در آن صورت هفت چیز میگشت. عرش اولیّه نیز از آن گاز آفریده شده؛ بدیهی است که آن گاز محدود بوده و سطح خارجی داشته است. هوای عقیم: امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز در خطبۀ اول نهج البلاغه، سخن از باد عقیم دارد میفرماید: ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ رِیحاً اعْتَقَمَ مَهَبَّهَا: آنگاه خداوند سبحان بادی آفرید و وزش آن را عقیم کرد. از گاز اولیّه که باصطلاح مثبت بود، گاز دیگری آفرید که منفی بود. وقتی که دوگانگی میان دو گاز مثبت و منفی حاصل میشود، چیزی به نام آتش- آتش بالقوّه یا بالفعل- آفریده میشود. در ترتیب پیدایش آن اشیاء ششگانه، ظلمت را قبل از نور آورده است زیرا در مرحلۀ پیدایش، تاریکی بر نور تقدم دارد و امروز نیز می بینیم که هم از نظر کمیت و هم از نظر کیفیت، تاریکی بر نور غلبه دارد و اکثریت مواد و انرژی های جهان را مادّۀ تاریک و انرژی تاریک تشکیل میدهند. این ترتیب را در سخن دیگر امام سجاد علیه السلام می بینیم که میفرماید: سُبْحَانَکَ تَعْلَمُ وَزْنَ الظُّلْمَةِ وَ النُّورِ: خدایا پاک و منزهی تو، وزن تاریکی و نور را میدانی. توضیح دیگر: در آن حدیث ها که «ماء» به عنوان اولین شیئ آمده مراد مایع است نه آب به معنی H2o که متشکل از هیدروژن و اکسیژن و قابل نوشیدن و مایه حیات است که گاز خاص است. علامۀ مجلسی که در مقام جمع میان پیام دو حدیث مورد بحث و حدیث هائی که در آن ها کلمه ماء آمده، باید بطور دیگری نیز جمع میکرد و میگفت: موضوع این دو حدیث اولین پدیدۀ اَمری است و موضوع حدیث های دیگر اولین پدیدۀ خلقی است؛ اولین پدیده ای که جسمیت آن ملموس همگان است، بر خلاف ظلمت و نور که جسمیت شان بدون تأملات تخصصی فیزیکی قابل درک نیست. ادامه دارد..
حدیث: فردی که احادیث، او را احمق و نادان بار آوره، که هرگاه حدیث و روایتی تمام شد، به دروغی بزرگتر از آن روی آورد. چنین فردی اگر دجّال را درک کند دنبالش راه می افتد. برای رسیدن به معنای این حدیث اول باید به معنای کلمه حدیث که سخن هست، و احادیث که سخنان هست توجه کنیم تا بفهمیم که مخاطب آدمهای بی هدف و سطحی نگر و دهان بین و حرّاف و خالی بند هستند که با غلو در گفتار سعی در جلب توجه دیگران دارند و خیلی راحت به این نتیجه میرسیم که امام معصوم علیهم السّلام داره آیه ای در سوره لقمان رو تذکر میده که گفته: وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّخِذَهَا هُزُوًا أُولَٰئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّهِینٌ. ﻭ ﺑﺮخی ﺍﺯ ﻣﺮﺩم ﺍﻧﺪ ﻛﻪ حرفهای ﺑﻴﻬﻮﺩﻩ ﻭ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﻳﺎﻭﻩ ﻭ ﺳﺮﮔﺮم ﻛﻨﻨﺪﻩ ﺭﺍ خریدارند، ﺗﺎ ﺍﺯ ﺭﻭی ﻧﺎﺩﺍنی ﻭ بی ﺩﺍنشی ﻣﺮﺩم ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﮕﻴﺮﻧﺪ. ﺍﻳﻨﺎﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺮﺍی ﺁﻧﺎﻥ ﻋﺬﺍبی ﺧﻮﺍﺭﻛﻨﻨﺪﻩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ. این افراد ابتدا خودشون فریب میخورند و در قدم بعدی باعث گمراهی اطرافیان خودشون میشوند. اگه بخواهیم ساده تر معنی این حدیث و آیه رو سلیس بررسی کنیم، داره به بلایی که در حال حاضر به سر جامعه جهانی اومده و منحصر به یک کشور نیست رو، هشداره میده، افرادی که این روزها در رسانه ها و شبکه های اجتماعی پرسه میزنند و یا بی هدف وبگردی میکنند که مثلاً فلان بازیگر چند بار ازدواج کرده؟ چرا جدا شدند؟ خاله قزی ناهار چی خورده؟ این افراد راحت توی تله میفتند و گرفتار رسانه هایی میشن که عمدا با دروغ سازی و شبهه افکنی اعتقادات رو به تمسخر میگیرند، و با نقاشیها و تصاویر توهین آمیز نم نم عقاید و مقدسات رو با تمسخر کمرنگ میکنند (وَیَتَّخِذَهَا هُزُوًا) همونطور که شخص اگر روزی دوسه تا حدیث بخونه نم نم تغییر مثبت میکنه، تماشای روزی دوسه تا از این تصاویر و مطالب میتونه نم نم تغییر منفی رو ایجاد کنه، حالا کمی در مورد لغت دجال بگم. در زبان عربی به کسی که عیبی رو مخفی میکنه دجال میگن، چه جور عیبی؟ مثلا گوسفندی دارم که گری گرفته و میخوام بفروشمش ولی بخاطر این نقص کسی ازم نمیخره، حالا یکی میاد و این گوسفند رو با رنگ کردن و یا ترفندی عیبش رو مخفی میکنه، که به چنین شخصی دجال میگن. بذار مثال امروزی بزنم، مثلا من ماشینی دارم برای فروش، که بخاطر تصادف شاسی اون جاخورده و توسری خورده هست، حالا صافکاری ماهر طوری اینو ردیف میکنه که خریدار نفهمه، خب خیلی از شبکه ها روانشناس های متخصصی رو اجیر کردند که بهشون یاد میده چطوری جذب مخاطب کنند و لابلاش چطوری یواشکی مطالبی رو به خورد مخاطب بدهند. در احادیث به آمدن ۷۲ دجال اجاره اشاره شده در آینده نزدیک بیشتر این قضیه رو تشریح میکنم.
صحیفه سجادیه و دعا
دعا کلید است، ابتدا باید با کلید درب را باز کرد و سپس وارد منزل و مقصد شد: امام صادق علیه السلام: فَأَکْثِرْ مِنَ الدُّعَاءِ فَإِنَّهُ مِفْتَاحُ کُلِّ رَحْمَة: بیشتر دعا کن، زیرا دعا کلید هر رحمت است. هر عمل نیازمند نیّت و قربة الی الله است که اگر فاقد آن باشد، مصداق عبادت نمیشود. امّا دعا خود همان نیّت است و عین قربة است، زیرا ماهیت دعا چنین است که بدون نیّت الهی و قصد قربت و نزدیکی به خداوند، امکان ندارد. پس هر عبادتی نیازمند است که عنصری از دعا در آن باشد، غیر از دعا که عنصر نیت و قصد قربت از ذاتیات آن است. بنابراین هر عبادتی نیازمند دعاست اما دعا در ماهیت خود نیازمند عبادتهای دیگر نیست. و لذا افضل عبادات است که باز میشنویم که به امام باقر علیه السلام گفتند: کدام عبادت افضل است؟ فرمود: هیچ چیزی در نزد خدا محبوب تر از آن نیست که دعا کرده شود و از آنچه در نزد اوست خواسته شود. و کسی در نظر خدای عزّوجّل، مبغوض تر از کسی نیست که از عبادت او تکبر میورزد و چیزی از او نمیخواهد. اساساً عبادت یعنی دعا. هیچ دعائی نیست که از هر جهت مردود شود و به هیچوجه مستجاب نشود؛ هر دعائی در حدّ ی مستجاب است گرچه دعای فرعون باشد. دو فرعون را در نظر بیاورید؛ یکی هرگز دعائی نکرده و دیگری در عمرش یکبار دعا کرده و دعایش مستجاب نشده. در محاسبۀ محشر، آن که دعا کرده و دعایش مردود شده، با آن که اصلاً دعا نکرده، فرق خواهد داشت. و عدل الهی حتی این دعای مردود را نیز به حساب خواهد آورد. قرآن دربارۀ فرعونی که حضرت موسی با او درگیر بود، میگوید: إِذا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائیلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمین: وقتی که غرق شدن او را گرفت، گفت ایمان آوردم که نیست خدائی مگر خدائی که بنی اسرائیل به او ایمان آورده اند. و من از مسلمین هستم. پاسخ شنید: آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِین: اکنون؟ در حالی که قبلاً عصیان کردی و از مفسدین بودی. این خواستۀ فرعون پذیرفته نشد، و او در قیامت به عنوان مشرک محشور خواهد شد، زیرا توبه در هنگام مرگ قبول نیست (چون زمانی این را گفت که عزرائیل داشت آسفالتش میکرد) با این وجود، این گفتارش قدری از عذاب اخروی او خواهد کاست.
با این مقدمه معلوم میشودکه هیچ دعائی بدون استجابت نیست تا چه رسد به دعای یک فرد مومن. امام صادق علیه السلام: مَنْ أُعْطِیَ الدُّعَاءَ أُعْطِیَ الْإِجَابَة: کسی که توفیق دعا به او داده شود، از اجابت محروم نمیشود. امیرالمومنین علیه السلام جانم بفداش: خداوند اجابتش را در دعا پوشیده کرده است، پس هیچ دعائی را کوچک و بی اهمیت نشمار، بسا که اجابت شده و تو آن را نمیدانی. گاهی اجابت دعا با آنچه در تصویر ذهنی دعا کننده بوده، متفاوت میشود و او نمیداند که این نتیجۀ همان دعاست. ادامه دارد..
تولد امام حسین علیهالسلام.
أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام: کَانَتْ مُدَّةُ حَمْلِهَا تِسْعَ سَاعَاتٍ: امام جعفر صادق علیه السّلام میفرماید: مدت باردار بودن حضرت مریم نه ساعت بوده. وَ وَلَدَتْ فَاطِمَةُ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ وَ بَیْنَهُمَا سِتَّةُ أَشْهُرٍ عَلَی رِوَایَةٍ وَرَدَتْ. فاطمه اطهر هم حسن و حسین را به ترتیبی به دنیا آورد که فاصله بین تولد ایشان ششماه بود. وَ مَرْیَمُ بِنْتُ عِمْرَانَ وَ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله وَ شَرَفُ النَّاسِ بِآبَائِهِمْ: مریم دختر عمران بود و فاطمه دختر حضرت محمّد صلی اللَّه علیه و آله و سلم بود و شریف و محترم بودن انسانها از ناحیه پدرانشان است. وَ نَذَرَتْ أُمُّ مَرْیَمَ لِلَّهِ مُحَرَّراً وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله أَکْثَرُ الْخَلْقِ تَقَرُّباً إِلَی اللَّهِ فِی سَائِرِ الْأَحْوَالِ وَ ذَلِکَ یُوجِبُ أَنْ یَکُونَ قَدْ أَتَی عِنْدَ أَنْ سَأَلَهُ الزَّهْرَاءُ علیها السلام بِأَضْعَافِ مَا قَالَتْ أُمُّ مَرْیَمَ بِمُوجِبِ فَضْلِهِ عَلَی الْخَلَائِقِ: مادر حضرت مریم نذر کرد فرزندی بیاورد که جز به عبادت، به کار دیگری نپردازد. حضرت محمّد صلّی اللَّه علیه و آله در هر حال بیشتر از همه مردم به خدا تقرب میجست. به همین علت زمانی که زهرا را از خدا خواست، خواسته اش فراتر از خواسته مادر مریم بود. زیرا حضرت محمّد بر تمامی خلائق افضل بود. (این حدیث طولانی هست و فقط ابتدای حدیث اینگونه شروع میشود، بحار ج۲۷ /چیزی که من از این روایت امام فهمیدم مدت حمل ایشون کمتر از ۹ ساعت بوده، چون امام به سبک زیرکانه مطرح نمودند، نفرمودند ششماه باردار بوده، بلکه فرموده ششماه فاصله بوده)
سلمان فارسی
سال پنجم هجری بود. سالهای سخت هنوز ادامه داشت. دشمنی مشترک قریش و یهود به اوج خود رسیده بود. به پیامبر خبر دادند که مشرکان مکه با همراهی تمامی قبایل عرب اطراف مکه و مدینه و یهودیان، برای حمله ای بزرگ آماده شده اند. حتی برخی خبر آوردند که تعداد لشکریان آنها از ده هزار نفر هم بیش تر است. این در حالی بود که به زحمت میشد سه هزار مسلمان مبارز جمع کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مسلمانان را به مسجد فرا خواند و ضمن اعلام خبر، به چاره جویی پرداخت. ترس و وحشت در چهره همه آشکار بود؛ جز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام. هیچکس نمیدانست چه باید کرد. حتی برخی منافقان از مصالحه یا فرار از مدینه میگفتند (گروهی که سردسته اونها روباه مکار بزدل بود) من که بشدت نگران بودم، به فکر فرو رفتم. پیامبر (ص) به من فرمود: سلمان تو مرد با تجربه ای هستی و در کشورتان گاهی برای جلوگیری از حمله دشمن، خندق حفر میکنید، مسئولیت حفر خندق با تو باشد، اگر به مشکلی برخورد کردی تو را راهنمایی میکنم. بسالها قبل بازگشتم. پدرم مسئول تجهیز نیرو و سرباز در منطقه ما بود و من برخی دانشهای جنگی را از او آموخته بودم. به یاد آوردم که در شرایط نابرابر جنگی و محاصره دشمن، حفر خندق تنها راه دفاعی از شهر مدینه است. وقتی این طرح را اطرافیان شنیدند، برق شادی به چشم تک تک مسلمانان افتاد. خیلی زود، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مردان مسلمان را بصورت گروههای ده نفره تقسیم کرد و در اختیار من قرار داد تا هر گروه، بخشی را بصورت کنترات حفر کنند، قسمتهایی از اطراف مدینه را که کوهستان یا سنگلاخ یا نخلستان نبود، مشخص کرد تا در آن مناطق، خندقی بزرگ حفر شود. خود پیامبر (ص) نیز در حالی که روزه بودند پابپای ما کار میکردند، روزی مشغول کلنگ زنی در محدوده خودم بودم که ناگهان به صخره ای سخت برخوردم. هرچه تلاش کردم، نتوانستم آن را خرد کنم و دیگران هم مانند من عاجز شدند و نتوانستند. خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید. ایشان آمد و سه ضربه به صخره زد. در هر ضربه، جرقه ای آشکار میشد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به دنبال آن تکبیر میگفت. با ضربه سوم، صخره سنگی شکست. وقتی از پیامبر درباره علت تکبیرها پرسیدم، فرمود: در هر ضربه، یکی از سر زمینهای ایران، روم و مصر را دیدم که بدست مسلمانان در آینده فتح شده بود. منافقان (همانهایی که شیطان در ماتحت شان وول وول میکرد) این سخن پیامبر را به تمسخر گرفتند و گفتند: او در محاصره دشمن است و دارد از ترس خندق میکند، آن وقت خبر از تسخیر امپراتوریهای بزرگ میدهد. ثمره کار گروهی و شبانه روزی، حفر خندق در شش روز، آن هم در ماه مبارک رمضان بود! پس از حفر خندق، شبی با ابوذر کنار آتش نشسته بودم که از من پرسید: سلمان! تو بیشتر از من به کتابهای تاریخی آگاه هستی و با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت وگوها داشته ای. آیا میتوانی بگویی آخر و عاقبت ما چه میشود؟ اصلاً دنیا از کجا آغاز شده و به کجا میرود؟ گفتم: خبر از آینده میخواهی یا تاریخ گذشته را؟ ابوذر گفت: شنیدهام علم بلایا و منایا را از پیامبر فرا گرفته ای. یعنی تو از آینده هم خبر داری؟ گفتم: غصه نخور! اگر ابوذر برادر سلمان است، او هم به زودی اسراری از آینده را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خواهد آموخت تا در آینده، سند حقانیت امیرالمؤمنین، علی علیه السلام باشد. ابوذر گفت: یعنی من هم به این مرتبه میرسم؟ گفتم: اگر بخواهی و همت کنی و بر ایمان و دانش خود بیفزایی، میتوانی. ابوذر گفت: اینک تو از گذشته و آینده بگو. گفتم: یادت نرفته که گفتیم خداوند پس از آفرینش آسمانها و زمین، از ترکیب اولین آفریده اش، یعنی روح، با آخرین آفریده اش، یعنی خاک، آدم را آفرید. از آنجا که آدم نیمی آسمانی و نیمی زمینی بود، خدا او را در بهشتی وسط آسمان و زمین قرار داد (سه گانه جالبی اینجا شکل میگیرد که عبارت است از اولین نور، آخرین آفریده (خاک) و مکانی که برترین مکان در عوالم وجود است) اما خودت بهتر میدانی که چطور با یک وسوسه کوچک ابلیس، آدم و حوا از بهشت به زمین هبوط کردند. ابوذر گفت: قصه آدم و حوا، شش بار در قرآن آمده. راز این توجه و تکرار چیست؟ گفتم: این سخن را تاکنون شنیده ای که رحمت خداوندی شامل حال کسانی میشود که بدانند از کجا آمده اند، در کجا هستند و به کجا خواهند رفت؟ کسی که با قرآن مأنوس میشود، باید نگاهش وسیع و عمیق باشد. یعنی بداند که تاریخ انسان از کجا شروع شده و به کجا میرود یا اصلاً خودش از کجا آمده و آینده اش تا کجا ادامه دارد. ابوذر گفت: پس از هبوط آدم و حوا چه شد؟ گفتم: (هیچی، آبشو کشیدن چلو شد) وقتی آدم و حوا به زمین تبعید شدند، بتدریج دو گروه روی کره زمین شکل گرفت. یک گروه، حضرت آدم علیه السلام و پیامبران علیهم السلام بودند که به کمک فرشته وحی سعی میکردند خط تاریخی حق را حفظ و توسعه دهند، یک گروه هم آدمهایی مثل قابیل بودند که فریب ابلیس را میخوردند. ابوذر گفت: دعوای اینها سر چه بود؟ گفتم: در قصه آدم که قرآن بیان کرده است، به نقش و شخصیت ابلیس دقت کن. او پس از تکبر و نافرمانی خداوند و فریب دادن آدم و حوا، مورد غضب خدا قرار گرفت و از آسمانها تبعید شد و همراه آدم به زمین آمد. او میدانست که مغضوب خداوند است و در نهایت مشمول عذاب خواهد بود، ولی برای مدتی معین از خدا مهلت گرفت. ابوذر گفت: خدا هم به او مهلت داد؟ گفتم: خداوند بر اساس حکمت خود و برای امتحان انسانها به او مهلت داد (اگر مطابق حکمتش نبود مهلت نمیداد و درجا آسفالتش میکرد چون خدا بهش بدهکار نبود) البته او قدرتی جز وسوسه ندارد. خداوند هم به آدم و حوا وعده داد که در ازای مقاومت در برابر ابلیس، به سه بهشت برسند؛ یکی روی کره زمین در پایان تاریخ (ظهور) دومی بهشتی پس از مرگ که همان بهشت برزخی است و تا قیامت طول میکشد، در نهایت، بهشتی آسمانی در قیامت، پس از حساب و کتاب. ابوذر گفت: بهشت برزخی و آسمانی را میفهمم، ولی بهشت زمینی که در پایان تاریخ خواهد بود چیست؟ گفتم: پس از هبوط آدم و وسوسه های شیطان، نسل آدم به دو گروه حق و باطل تقسیم شد. در آغاز هنوز حکومتها نبودند؛ یعنی وضعیت نوح مثل ابراهیم یا موسی نبود که پادشاهان ظالمی چون نمرود و فرعون را در مقابل داشتند، بلکه در آغاز، مردمان و گروهها و قبیلههای گمراه بودند که در مقابل پیامبران میایستادند. مثل همین قبیلههای گمراه جزیرة العرب که نه رهبر مشخصی دارند و نه پادشاهی؛ بلکه توسط اشراف مدیریت میشوند. پس آغاز گمراهی با گروههای گمراه جامعه آغاز شد. اما بعد از توفان نوح، گروههای گمراه دیدند که در مقابل رهبری پیامبران، کاری از پیش نمیبرند؛ از این رو، برای خود رهبرانی انتخاب کردند و به تدریج حکومتهای پادشاهی ایجاد شد. این گونه بود که تاریخ حق و باطل شکل گرفت و بدینگونه در کنار تاریخ پیامبران، تاریخ تمدنها و پادشاهان و حکومتها آغاز شد. ابوذر گفت: جالب است! همیشه برایم سؤال بود که تاریخ کشورهایی مثل ایران و روم، چه نسبتی با تاریخ پیامبران دارد. گفتم: وقتی ایران بودم، پدرم و موبدان (موبدان زرتشتی جانشینان مغان مجوسی بودند) سعی میکردند تاریخ پادشاهان و افسانههای ایرانی را به من یاد بدهند؛ تاریخی که سراسر ظلم و جنگ و ویرانی است. وقتی با تورات و انجیل آشنا شدم، فهمیدم تاریخ دیگری هم هست؛ اگرچه آن دو هم تحریف شده بودند. ولی پس از آشنایی با قرآن و سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام به راز تاریخ پی بردم. ابوذر گفت: یعنی آنچه ما از قصه پادشاهان و افسانهها میدانیم، قصه جبهه باطل و گمراهی هاست؟ گفتم: قصه و سرگذشت گمراهان است که اگر به گمراه بودن آنها توجه نداشته باشی، ذهن تو را خراب و آلوده خواهد کرد و از اولیای حق دور خواهد ساخت. ابوذر گفت: باز هم بگو. گفتم: اگر برادر ایمانی من نبودی و از پیامبر اجازه نگرفته بودم که برخی از اسرار را با تو در میان بگذارم، نمیتوانستم این سخنان را به تو بگویم؛ ولی چون از مؤمنان خالص هستی و باید بتدریج، بمراتب بالایی از ایمان و دانش برسی، پس خوب گوش کن. طبق برنامه جامع و کلی خدا، تاریخ با رسالت پیامبران آغاز شد. قرآن داستان پیامبرانی چون آدم، نوح، ابراهیم، یعقوب، یوسف، موسی، داوود، سلیمان، عیسی و… علیهم السلام را بیان کرده است. دوره پیامبران، نیمه اول تاریخ بود که تا زمان پیامبر ما صلی الله علیه و آله و سلم ادامه داشته و دارد؛ اما پس از ایشان، تاریخ اوصیا و امامان شروع میشود. حدیث دوازده امام را که از پیامبر شنیده ای؟ ابوذر گفت: یکی دو بار از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیدهام که جانشینان ایشان دوازده نفر هستند و اولینِ آنها علی بن ابیطالب علیه السلام است؛ راستی سلمان! با این دوازده جانشین، تاریخ آینده به سرعت به قیامت میرسد؟ گفتم: نه. بلکه پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام و ده امام از نسل او، نوبت به امام دوازدهم خواهد رسید. لقب او مهدی است. در دین زرتشت او را به اسم سوشیانت میشناسند و در تورات و انجیل هم نشانههایی درباره او هست. پیامبر به من فرمود که در آغاز امامتش، غیبتی طولانی خواهد داشت تا آن زمان که آخرالزمان شود و شیطان، انسانهای بسیاری را گمراه کند و ستم به اوج خود برسد و فتنهها همه جا را فرا گیرد، به حدی که بر اثر ظلم و جنایت انسانها، عده زیادی نابود شوند و در نهایت، مردم، تشنه عدالت گردند. در آن زمان است که مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف آینه تمام نمای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ظهور میکند و در روی زمین، بهشتی ایجاد میکند که مانند بهشت آسمانی است. ابوذر گفت: خیلی جالب و عجیب است. از این خبرها لرزه بر وجود آدم میافتد. گفتم: واقعاً همینطور است. اما اگر آن بهشت، تنها برای انسانهایی باشد که در همان زمان زندگی میکنند، ظلم خواهد بود؛ چرا که در همه تاریخ، انسانهای خوب، آرزوی آن را داشته و دارند، ولی جز ظلم و ستم نچشیده اند و با آنکه برای تحقق آن دوران تلاش کرده اند، آن را ندیده اند. عقل میگوید: خداوند حکیم است و ظلم نمیکند. قرآن هم تصریح میکند که خداوند عادل است. پس نتیجه عدل و قسط خدا این است که پس از تثبیت بهشت زمینی توسط امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و تحقق دورانی زیبا و آسمانی، مؤمنان و انسانهای خوبی که از دنیا رفته اند، اگر بخواهند، دوباره به زمین باز میگردند و به لذت زندگی بهشتی در زمین دست مییابند؛ که به این اتفاق، رجعت و بعثت میگوییم. ادامه دارد..
وحدت به معنی سکوت نیست.
روش رفتاری ائمه اطهار علیهم السلام به ما یاد میدهد که در عین حالی که نباید مسلمان کشی کرد و میان مسلمین تفرقه انداخت باید مسلمانان را آگاه بوقایع تاریخی صحیح نمود و شخصیتهای جعلی را از شخصیتهای واقعی تشخیص داد و به مسلمانان معرفی نمود. و نباید به خیال حفظ وحدت بین مسلمانان از مطرح کردن مسائل تاریخی و بازگویی واقعیات خودداری نمود. اما در مناقب، یک بار فاطمه زهرا علیها السّلام از پدرش پیغمبر اعظم اسلام انگشتری خواست (ظاهراً خواسته اند چیزی را به اطرافیان و ما بفهمانند) پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله و سلم به وی فرمود: آیا میخواهی مطلبی را به تو تعلیم دهم که بهتر از انگشتر باشد؟ هر گاه نماز شب خواندی، از خدای رئوف انگشتر بخواه تا حاجت تو روا شود. وقتی آن بانوی معظمه دعا کرد، هاتفی ندا داد: ای فاطمه! آن چیزی که تو از من میخواهی زیر جانماز تو است، موقعی که جانماز را برداشت، با انگشتر یاقوتی مواجه شد که فوق العاده گرانبها بود. آن را در دست کرد و بسیار خوشحال گردید. یک بار فاطمه زهرا در خواب، در عالم رویا دید که گویی در بهشت است و سه قصر را دید که در بهشت نظیر آنها وجود نداشت. پرسید: این قصرها از آن کیست؟ گفتند: از آن فاطمه دختر محمّد است. سپس گویا داخل یکی از آن قصرها شد، گردشی در قصر کرد و چشمش به تختی افتاد که بر سه پایه کج شده بود. پرسید: چرا این تخت بر سه پایه کج شده است؟ گفتند: صاحب قصر یک انگشتر از خدا خواست. یک پایه آن را کندند و با آن انگشتری ساختند. به همین خاطر است که تخت دارای سه پایه است. صبح که شد فاطمه زهرا به حضور پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله رسید و داستان خواب خود را برای آن حضرت شرح داد. پیغمبر فرمود: ای گروه عبدالمطب! دنیا برای شما نیست، بلکه آخرت از برای شماست. وعده گاه شما بهشت است. دنیا را برای چه میخواهید، چرا که دنیا از بین رفتنی و فریبنده است؟ (پس معلوم میشه در حضور افراد بسیاری بوده) سپس پیغمبر به حضرت فاطمه اطهر دستور داد تا آن انگشتر را زیر جا نماز بگذارد و روی آن به خواب رود. در عالم خواب دید که داخل بهشت شد و دوباره وارد آن قصر گردید. وقتی به آن تخت رسید دید که تخت دارای چهار پایه است. وقتی علت را جویا شد گفتند: چون صاحب آن انگشتر آن را برگرداند، این تخت به صورت اولیه خود بازگشت. اما سوال شما، سوالاتی مانند اینکه: چرا اولی وقتی خلافت رو غصب کرد، در عربستان مدعیان دروغین نبوت رو به سبک داعش نابود کرد؟ آیا بخاطر اسلام بود؟ دومی چرا به ایران حمله کرد؟ چرا امام علی علیهالسلام قربونش برم، که اینقدر مهربون بود و ایرانی ها رو دوست داشت، باهاشون همراهی کرد؟ و خیلی سوالات دیگه که همه مهم هستند، و حتماً هم باید با دلیل و مدرک باشه، حتی شناخت هم باید باشه، اگر چه این سوالات پاسخ طولانی داره و چندین روز طول میکشه تا کامل به جواب برسیم ولی ارزش داره، پس با حوصله یکی یکی جلو میریم. ما میدونیم که غاصبین ترسو و بزدل بودند و حدود ۱۲۰ منافق اون رو یاری میکردند. خب رسیدگی به این ۱۲۰ نفر خیلی انرژی میخواد تا سوابق اینها روشن بشه. مثلاً همه میدانند که خالد بن ولید و مغیره بن شعبه دو فرمانده ای که توسط ابوبکر و عمر منصوب شدند، این دو نفر در گذشته توسط پیامبر لعنت شده بودند که چون مفصل هست بعداً میگم. خیلی پلید بودند، در واقعه آتش زدن خانه وحی نیز این دو نفر آنقدر بی بی فاطمه زهرا سلام الله علیها را چندین بار جلوی چشم شوهر و فرزندانش آنقدر میزنند که نه یکبار، بلکه چندین بار بیهوش شده، بعدا همین دو بارها قصد ترور مولا رو داشتند که یکی از حکایتهای خالد بن ولید رو با هم مرور کردیم. مغیره بن شعبه هم زناکاری بود که وقتی سه نفر شهادت دادند که شاهد بودند، غاصبین بجای مغیره، آن سه شاهد را شلاق زدند، تا کسی جرات چغلی کردن نداشته باشه، حالا شما فضای اون جامعه رو تصور کن، خلفاء از ترس کودتا شروع کردند به لشکر کشی و بیعت زوری که بعضی قبیله ها کشتار و اسیر شدند، وقتی کسی نبود که بیعت بگیرند باز از ترس کودتا (که بگن ما درگیر جنگ هستیم و باید متحد باشیم، اینم نوعی پدر سوخته بازیه) لشکر کشی کردند برای کشتار بیرحمانه مدعیان نبوت، مثلا در عصر ابوبکر و به دستور خالد بن ولید در یکی از وحشی گری ها که اسمشو فتوحات گذاشتند، هزار چشم را کور کردند؟ خالد بن ولید و مغیره بن شعبه دو فرمانده ای که توسط ابوبکر و عمر منصوب شدند در این جنگها چه جنایاتی مرتکب شدند؟ اسم این جنگ را ذات العیون گذاشتند. مگر قرآن نخوانده بودند آن جا که خداوند میفرماید: لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ؟ در عصر ابوبکر و در یکی از همین فتوحات که به شهرهای مرزی ایران حمله میکنند، خالد بن ولید نذر کرد آن قدر بکشد تا جوی خون راه بیندازد؟ ابن کثیر در کتابش البدایه و النهایه، این جریان را نقل کرده است که من جهت روان تر شدن مطلب، با توضیحاتی این گونه ترجمه کرده ام: خالد بن ولید گفت: خدایا بر گردن من باشد اگر من پیروز شدم و به این مردم دست یافتم احدی از آنها را باقی نگذارم مگر این که جوی خون راه بیاندازم. و بعد به لشکر دستور داد که یکی یکی مردم را جمع کنند و کسی را حق ندارید بکشید مگر این که مقاومت کند و همه را اسیر کنید و بعد سربازان، شبانه روز مردم را سر بریدند که این جوی خون راه بیافتد! هفتاد هزار نفر را سر بریدند ولی باز جوی خون راه نیافتاد و قسم خالد این جا درست نشد و شخصی نزد خالد آمد و گفت: اگر تمام مردم دنیا را بکشی خون اینها جاری نمیشود، چون هر کسی را که میکُشند خونش جاری نمیشود بلکه لخته و سفت میشود، چه کنیم تا قسم خالد درست شود؟ گفتند: آب را از بالا رها میکنیم تا این خونها جاری شود و قسم خالد درست شود. هفتاد هزار نفر را این چنین کشتند. کجای قرآن و سنت پیامبر آمده است که برای مسلمان شدن مردم باید مرتکب چنین جنایاتی شد؟ مگر خالد بن ولید فرمانده و امیر لشکر ابوبکر نبوده؟ مگر اخبار کشتار وحشیانه او به خلیفه نرسیده؟ یعنی نه به عرب رحم داشتند و نه به عجم؟ چنانچه ابن اثیر نقل کرده: وقتی پادشاه ایران شنید که خالد بن ولید هفتاد هزار نفر را سر بُریده است، شخصی به نام اردشیر را فرستاد تا با خالد جنگ کند. در این جنگ کشتار عظیمی بین ایرانیان اتفاق افتاد چنان چه شمار کشته شدهها به سی هزار نفر رسید. غیر از آنان که در آب خفه شدند. اگر واقعا خلیفه راضی به این قتل عام نبوده چرا در هیچ کجای تاریخ نیامده است که ابوبکر به خاطر جنایتهای خالد بن ولید، او را توبیخ کرده باشد؟ سه نفر اومدن شهادت دادند که مغیره همسایه ماست، از پنجره باز دیدیم مشغول زنا با ام جمیل هست ولی هر سه نفر رو شلاق زدند به این بهانه که سه نفر کافی نیست، حتما باید چهار نفر شهادت بدهند. نفر چهارم هم اومد گفت من فقط دیدم لخت بهم چسبیده اند و دیگه هیچی، عمر میپرسه دخول رو دیدی؟ میگه نه من صدای آه و اوه شنیدم و اینکه نفس نفس میزدند، عمر فوری میگه قبول نیست، چهارمی کامل ندیده که داخل رفته یا نه، این سه نفر رو شلاق بزنید، چون شهادت دروغ دادند، (حال و حوله شو اون دوتا کردند، شلاقشو این سه تا بیچاره خوردند، خب جاکش پدر تلسکوپ اختراع نشده بود که چهارمی با دقت رصد کنه جزئیاتش رو ببینند) همه اینها دلیل بر این هست که این کشتارها و خشونتها با تایید خلیفه عوضی صورت گرفته است. مگر نه این که جنایات و خشونتهایی که امروز به اسم اسلام انجام میشه و همه را از چنین اسلامی منزجر میکند نیز مستند به عملکرد غاصبین هست. حالا سوال این هست آیا مولا باید این وحشیها رو رها میکرد که به من چه؟ یا باید همراهشان میومد و همراه فرزندانش و سلمان، به این قضیه نظارت میکرد؟ اما در مورد اهل بیت (ع) وسیله هستند. کشتی نجات هستند. شما وقتی سوار کشتی میشی، کشتی وسیله هست، نه هدف شما، چون مخلوق خدا هستند، انتخاب اونا از طرف خدا هست و راه میانبری وجود ندارد. برای رفتن به پشت بام، نردبان وسیله هست نه هدف، اوکی؟
حدیث :
امام دهم امام على النقى علیه السلام و ایشان از پدران بزرگوارش از امام صادق علیه السلام روایت کنند که فرمود: بر شما باد به پارسایى زیرا پارسایى همان دینى است که ما به آن وابسته ایم و خداوند را به وسیله آن دیندارى مى کنیم و آن را از کسانى که ما را دوست مى دارند مى خواهیم تا ما را با شفاعت به زحمت نیفکنند.
حدیث :
امام دهم امام على النقى علیه السلام از پدرانن بزرگوارش روایت کند: سماعه بن مهران بر امام صادق علیه السلام وارد شد امام به او فرمود:
اى سماعه ! - و حدیث گذشته را بیان نمود - تا آنجا که فرمود: - به خدا سوگند که کسى از شما به دوزخ نمى رود پس در (یافتن ) درجات (بهشت ) با یکدیگر رقابت کنید و دشمنانتان را با خوددارى از گناه افسرده خاطر سازید.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: خداوند به هیچ عبادتى برتر از رعایت پاکى شکم و پاکى دامن عبادت نشده است.
حدیث :
امام رضا علیه السلام از پدر بزرگوارش روایت فرمود که : رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : مثل مومن در نزد خداوند تعالى همانند فرشته مقرب است و مومن در پیشگاه خداوند از فرشته مقرب نیز بزرگتر و برتر است و هیچ چیز در نزد خداوند تعالى از مرد و زن با ایمانى که توبه کننده باشند محبوبتر نیست .
شیر را نه برای قدرتش، که به منشاش سلطان جنگل میدونن، نه ضعیفکُشه، نه طماع، نه بیرحم، با ابهت راه میره، با وقار شکار میکنه، با گذشت میگذره، و حتی در پیری سربار کسی نمیشه، یاد بگیریم سلطان بودن، به چنگ و دندون نشون دادن نیست، یاد بگیریم سلطان بودن، بزرگ بودن، یعنی انسانیت در اوج قدرت داشتن، گذشت و صبوری در اوج توانایی، جانم بفدات سلطان قلبم شیر خدا یا علی علیه السلام.

یکی از علمای نجف اشرف میگفت که به مسجد کوفه، نظر به شرافت مکان و عدم تردد مردم، رفتم و دو رکعت نماز خواندم با حضور قلب. لیکن چون داخل مسجد شدم و تکبیرة الاحرام نماز گفتم، به خیالم رسید که این مسجد با وصف این همه فضیلت منار ندارد و باید در اینجا مناری بنا کرد. با خود گفتم که گچ و آهک را باید از فلان جا آورد و سنگ را از فلان جا و بنّا را از اصفهان؛ و در خیال خود شروع کردم به ساختن مسجد و تمام کردن منار و با تمام شدن خیالم، از نماز فارغ شدم. پس دستار را بر زمین گذاشتم و گفتم: انگار من برای ساختن منار به اینجا آمده بودم؟ گزیده زهرالربیع
خب، قبل از اینکه پست امروز رو شروع کنم بذار اول جواب سوالات رو بدم، در مورد ترور شدن روحیه ات، بهتره بگم شوک روحی بهت وارد شده، حرفهای سمی، انرژی منفی، حالا چرا یه جور دیگه به قضیه نگاه نمیکنی؟ مثلاً اینکه این اتفاق منفی نبوده، بلکه مثبت بوده و خدا خواسته چیزی از این قضیه یادت بده، مثلاً کمی فکر کنی که چه نکته آموزنده ای داره، ضمناً این ضربه ها کشنده نیستند، بلکه میخوان محکمترت کنند، نکته ای رو دیدم یکی نوشته و برام جالب بود، اینکه: انسان موفق کسیست که با آجرهایی که دیگران طرفش پرتاب میکنند، نه دیواری از رنج، بلکه بنایی استوار، از اراده و پیروزی میسازد. گرفتی؟ قبلاً هم یه بحثی داشتیم در مورد اینکه، هر تهدیدی رو میشه به یه فرصت تبدیل کرد، ما نباید دنبال کلمات شیک و لوکس باشیم، یا از جملات صرفاً بعنوان انگیزش استفاده کنیم، جملات برای انتقال مفهوم هستند. آجری که به طرفت پرتاب شده، بستگی داره نگاهت بهش چی باشه؟ تهدید یا فرصت؟ اگر اونو تهدید میدونی باید فرار کنی و نهایتاً میخوره توی کمرت، اگه نگاهت فرصت باشه، خوشحال میشی که خدا مصالح برات فرستاده و با خوشحالی دو دستی اونو میگیری و شروع میکنی به دیوار چیدن، بستگی به خودت داره. اما در مورد حقوق جناب پدر، کلا خدا سه وظیفه براش گذاشته، اول اسم خوب (چون اسم روی شخصیت خیلی تاثیر داره) دوم یاد دادن احکام دین و سوم هم اینکه راهیش کنه بره سر زندگیش، که ازدواج کنه به راه بد کشیده نشه. همین. دعا و رضایت والدین بیشتر از مادیاتشون بدرد ما میخوره، جناب خواهر گرامی هم مطمئن باش مشکلش جای دیگه هست، یعنی اگه ارث هم بهش میدادن بازم ناراضی و طلبکار بود و بهانه دیگه ای میگرفت، ضمناً رفتارش میتونه برعکس محکمترت کنه، من قصد غیبت کردن یا قضاوت کردن در موردش ندارم، منظورم به خودته که نقطه ضعفهای خودتو پیدا کنی و روی اون کار کنی، روزی یک میلیمتر هم تغییر مثبت داشته باشی، بعد مدتی متوجه که چقدر تغییر کردی، بازم میگم: هر تغییری خوب نیست، ما داریم از تغییرات مثبت میگیم، حتی اگه کم باشه، میدونی نشونه تغییر مثبت چیه؟ راحتی، سبکتر شدن، ریلکس شدن، آرامش بیشتر، رضایت، توی دلت از کسی نفرت نداشته باشی، به کسی حسادت نداشته باشی، رفتار کسی روی مغز و اعصابت نباشه، رفتار و گفتار دیگرون بهم نریزه تو رو، زود از کوره در نری، پرخاشگری نکنی، قهر نکنی (چون از نظر روانشناسی قهر کردن نوعی پرخاشگری محسوب میشه) اصلا بذار با قرآن در این مورد حرف بزنیم، چون بهترین و دقیق ترین علوم هست، خدا در این مورد در سوره طه میگه: فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَایَ فَلَا یَضِلُّ وَلَا یَشْقَىٰ: ﻫﺮ ﻛﺲ ﺍﺯ ﻫﺪﺍﻳﺘﻢ ﭘﻴﺮﻭی ﻛﻨﺪ ، ﻧﻪ ﮔﻤﺮﺍﻩ میشود ﻭ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﺸﻘﺖ ﻭ ﺭﻧﺞ میفتد. یعنی نه راهشو گم میکنه، و نه مشقت میکشه، نقطه مقابلش میدونی چیه؟ در آیه بعدیش برعکسشو میگه: وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکًا وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَىٰ: ﻭ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺍﺯ یاد ﻣﻦ ﺭﻭی ﺑﮕﺮﺩﺍﻧﺪ ، ﺑﺮﺍی ﺍﻭ ﺯﻧﺪگیه ﺗﻨﮓ و سختی ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ، ﻭ ﺭﻭﺯ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺎﺑﻴﻨﺎ ﻣﺤﺸﻮﺭ ﻣﻰ ﻛﻨﻴﻢ. ریشه معیشه میشه عیش یعنی زندگی، ضنکا هم بمعنی سختی و فشار روحی و دلتنگی هست، انگار دنیا با همه بزرگیش تنگ و تاریک شده، حالا چرا کور محشور میشه؟ چون کور زندگی کرده، روز قیامت هم کور محشور میشه، علت اینکه ایرانیها باهوش ترین مردم هستند، این هست که همیشه باایمان و خداپرست بودن، ایمان هم مقاومت ما رو بالا میبره و هم هوش زیاد میشه، چون شخص در مسیر تکامل صحیح قرار داره، در هر کجای دنیا که پیامبری مبعوث شده به سرعت اون جامعه پیشرفت کرده، یعنی اثرش هم فردی و هم اجتماعی هست، حال و هوای روحی خودت بهترین گواه و نشانه هست که مسیر رو درست میری یا غلط. با این مقدمه پست امروز رو شروع میکنم.
اسلام، مختصر و مفید
اگر انسان منصف باشد برای رسیدن به حقیقت، راهی هست که کدام مذهب درست است؟ نبی اکرم اسلام (ص) ۲۳ سال عمر نبوتشان بود. در ۴۰ سالگی مبعوث شدند. ۱۳ سال در مکه بودند. بعد هجرت کردند به مدینه و ۱۰ سال در مدینه بودند و در سنّ ۶۳ سالگی با زهر به شهادت رسیدند. بعضی از سورهها در مکه نازل شد که میگوییم سورههای مکّی و بعضی سورهها در مدینه نازل شد که شد سورههای مدنی.حالا شاید شخصی بپرسد مگر این شهر با آن شهر تفاوت دارد؟ بله تفاوتهایی داشت. یعنی آن ۱۳ سالی که پیامبر اکرم در مکّه بودند اسلام یک دین اجتماعی نشده بود. یعنی حکومتِ اسلامی نبود. تک تک مسلمان بودند. خیلیهایشان تحت شکنجه و زد و خورد قرار میگرفتند. تاجایی که عدّهای به سرکردگی جعفربن ابیطالب مجبور شدند به حبشه هجرت کنند. قبل از به پیامبری رسیدن پیامبر اکرم آیا اهل مکه همه مشرک بودند؟ حضرت خدیجه و ابوطالب و فرزندانش، یا عموهای پیامبر بت پرست بودند؟ روایت داریم از خود اهل سنت که هر سه غاصب بت پرست و جزءِ مشرکان بودهاند. اما خاندان پیامبر چه؟ برگردیم به قبل. حضرت ابراهیم که پدر بزرگ موحدان است، دو تا فرزند داشت. اسماعیل و اسحاق. اسحاق در منطقهٔ شامات بودند که حضرت ابراهیم آنجا بیت المقدس را بنا کرد. و اسماعیل را به وحی الهی به منطقهٔ حجاز آورد. در آنجا گذاشت و بعد از مدّتی که دید حضرت اسماعیل جوان و برومند شد با حضرت ابراهیم دو تایی خانهٔ کعبه را بنا کردند. وَ اِذ یَرْفَعُ اِبْراهیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ اِسماعیل وَ رَبَّنا اِنَّکَ اَنْتَ السَّمیعُ الْعَلیم. پس حضرت ابراهیم هم بیت المقدس را بنا کرده، هم کعبه را. آنجا پایگاه اسحاق و فرزندان اسحاق بود یعنی یهودیها. (بنی اسقاطیل) و مکه شد برای بنی اسماعیل. امّابنی اسماعیل، دینشان دین حضرت ابراهیم علیه السّلام بود. حنیف بودند. در طول تاریخ رفته رفته انحرافاتی در دین حنیف بوجود آمد. و برخیها طرف شرک و بت پرستی گرایش پیدا کردند. حجّ زمان حضرت ابراهیم را هم بجا میآوردند. امّا بعضی از کارهای شرک آلود را هم انجام میدادند. مثلاً زن و مرد عریان میشدند و دور کعبه طواف میکردند.
امّا همه مشرک نشدند؟ عدهای در خود مکه بودند که به اینها حنفا میگفتند. مثل خانوادهٔ پیامبر عبدالمطّلب، ابوطالب…اینها یکتاپرست بودند. البتّه یهودیها و حتّی زرتشتیها به آنجا رخنه کرده بودند. عدّهای هم برای زیارت بیت الله به آنجا میآمدند. امّا سه غاصب قبل از اسلام مشرک بودند (طبق تمام اسناد تاریخی) اجداد پیامبر ما صاحب کرامات بودند و برای باران و.. به درب خانهٔ اینها میآمدند و متوسّل میشدند. پیامبر اکرم (ص) وقتی در مکّه بودند، خیلی تحت آزار و اذیّت بودند. و اسلام هم خیلی در تقیّه و مخفی بود. مثلاً ابوذر که خیلی صادق الّهجه بود. گفت یارسول الله من میخواهم بروم اعلام توحید کنم. رسول اکرم گفت با جانت بازی میکنی. گفت اشکال ندارد. رفت کنار کعبه گفت لا اله الا الله. ریختند سرش، زدند. که میگوید اگر عباس عموی پیغمبر نرسیده بود مرا کشته بودند. یهودیها در مدینه زیاد بودند. حالا یهود آنجا چه کار میکند؟ یهود که باید اورشلیم باشد. آیهٔ قرآن میفرماید: اینها پیامبر را میشناختند، آنچنانکه فرزند خودشان را میشناسند: الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمُ، یعنی پیشگوییهایی که در کتابهایشان خوانده بودند که یک پیامبری از این منطقه می آید و.. اینجا آمده بودند که پیامبر از درون اینها بیرون بیاید. فکر میکردند دست اینهاست. پیامبر از جانب خدا برای انسانها میآید. اینها منتظر آمدن پیامبر بودند. وقتی پیامبر آمد همان یهودیها که منتظرش بودند به جنگش رفتند. روایت داریم امام زمان که میآید خیلیها که جزءِ برجستگان منتظران هستند، مقابلش میایستند. بعد کسانی داخل این امر میشوند که درحکم خورشید پرست و ستاره پرست هستند. پیغمبر اکرم (ص) که به مدینه هجرت کردند، وضعیت عوض شد. در مکه تحت فشار و آزار و اذیت، ولی در مدینه به استقبالشان آمدند. مسلمانها را پناه دادند، خیلیها اسلام آوردند. یک حکومت کوچک اسلامی داشت شکل میگرفت. پیامبر اکرم (ص) این طرف و آن طرف تبلیغ میفرستادند. به منطقهای مبلغ فرستادندکه بزرگشان گفت ما اسلام میآوریم ولی به یک شرط که بعد از شما حکومت دست ما باشد. پیامبر اکرم (ص) فرمود این امر به دست من نیست که بخواهم به تو یا به دیگری بدهم. این را خداوند مشخص میکند. آیا بعد از پیامبر خداوند جانشین پیامبر را مشخص نکرد؟ جانشین پیامبر باید از جانب خدا باشد. ما اگر به حرف پیامبر گوش میکنیم، چون از جانب خدا حرف میزند.
آفرینش، قرآن و آیات آخرالزمانی
در جاهائی که خداوند به موجودات جهان سوگند یاد کرده همگی توام با دلیل علمی و برهان اندیشه ای است و هر کدام از این سوگندها انسان را به تفکر علمی و اندیشۀ تحقیقی دعوت میکند. سوگند انسانها، آخرین سخنشان است، آخرین وسیله شان است. اما سوگندهای خداوند هر کدام آغاز و شروع یک گفتگوی علمی پردامنه است؛ وقتی حرف قسم (و) میآید تازه یک مطلب عظیم علمی شروع میشود. اما در مورد سوگندهای قرآن دربارۀ معاد: رسول اکرم (ص) پیش از هجرت که در مکه بود دو مشکل عمده با مشرکین داشت: توحید و معاد. مردم مکه بوجود خداوند (الله) کاملاً معتقد بودند که بتها را در مدیریت جهان و سرنوشت انسان با خدا شریک قرار میدادند. باور داشتند که خدا میاد و داخل بت نشسته و به حرفاشون گوش میده. پس خدا رو قبول داشتند. پس مشکل پیامبر (ص) با آنان در مسئلۀ توحید یک مشکل علمی و تبیینی نبود. زیرا مشرکان بر خدایی و الوهیت بتهای شان هیچ دلیلی نداشتند، حتی دلیلی که خودشان را قانع کند؛ تنها میگفتند: وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ: ما نیاکان خود را بر این سنّت دیده ایم و از آنان پیروی میکنیم. اما دربارۀ معاد، پرسشهای زیادی داشتند که حلّ آنها نیازمند دلیل قاطع و استدلال بود. میگفتند: چگونه ممکن است پس از مرگ و تجزیه شدن پیکرمان، از نو زنده شده به معاد حاضر شویم؟ قرآن در جواب شان میگفت: قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ: بگو زنده میکند آنها را خدائی که در بار اول بوجودشون آورده است. و یا : فَسَیَقُولُونَ مَنْ یُعیدُنا قُلِ الَّذی فَطَرَکُمْ أَوَّلَ مَرَّة: پس به زودی میگویند چه کسی ما را به معاد خواهد آورد؟ بگو همان خدائی که بار اول شما را آفرید. خطاب تخصصی: اما پرسشها دربارۀ معاد تنها همان نبود که در آن عصر برای مردم مطرح میشد تا با پاسخهای کلّی و با استدلال بقدرت خدا، حل شوند. امروز که انسانها هیچ مشکلی دربارۀ توحید ندارند، پرسشهای زیادی درباره معاد دارند و مشکلهای شان در این زمینه با مشکل عرب بت پرست فرق دارد، یعنی افرادی که به اصل معاد ایمان دارند، در چگونگی آن خیلی پرسش دارند. پذیرش اصل معاد در صورت کلّی برای آنان کافی بود که خدای قادر میتواند انسانها را برای معاد زنده کند. امروز اهل تفکر بحق سوال میکنند: بهشت کجاست؟ دوزخ در کجا؟ آیا بهشت همین اَلان موجود است یا دارد ساخته میشود؟ بهشت و دوزخ در روی همین کرۀ زمین ما خواهد بود؟ محشر در کجا برگزار خواهد شد؟ یا: بهشت و دوزخ در کهکشان راه شیری است؟ یا در کهکشان دیگر؟ بهشت در آسمان است؟ آسمان در نظر قرآن چیست؟ هفت آسمان یعنی چی؟ و دهها پرسش دیگر از این قبیل، که ما میخوریم و میخوابیم و در حلّ این پرسشها کار نمیکنیم، و در هر دو صورت آخرش مرگ هست. در این شکی نیست. هر چند بعضی تلاش میکنند ولی نهایتاً گرفتار صوفیگری و بودائیات و یونانیات میشوند ولیکن تنها مسیر درست قرآن و اهل بیت اطهار هست و توجه داشته باشیم آیههای اول سورههای مورد بحث ما تنها برای مردم این زمان و برای حل پرسشهای زیاد ماست. معاد در قرآن و نیز در نظر اهل بیت (ع) حادثه ای در سرنوشت کرۀ زمین و انسان نیست، یک حادثه جهانی و واقعه ای است که در کلّ جهان با همۀ هزاران کهکشان، رخ داده و واقع خواهد شد. قرآن وقتی که سخن از معاد میگوید سخنش را از هستی شناسی و کیهان شناسی شروع میکند: میگفتند: قیامت کی واقع خواهد شد؟ میفرمود: إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ- وَ إِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ- وَ إِذَا الْجِبالُ سُیِّرَتْ... یا: إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَت- وَ إِذَا الْکَواکِبُ انْتَثَرَتْ- وَ إِذَا الْبِحارُ فُجِّرَتْ... یا: إِذَا السَّماءُ انْشَقَّت و... مسئله معاد و مسائل مربوط به آنرا به کیهان شناسی مبتنی میکند به ویژه در آیههای پنج سورۀ مورد بحث ما که همگی دربارۀ معاد هستند سخن را از عرصۀ هستی شناسی، شامل ذرّه شناسی و عناصر نظام شناختی کیهان، شروع میکند، سوگند یاد میکند که مورد سوگندش عین دلیل و برهانهای قاطع است، سوگندش عین استدلال علمی آن هم در عمیق ترین مسائل علمی و در بالاترین افق اندیشه است.
نه سوگند به اسبان، ارتباطی با معاد دارد. و نه سوگند به فرشتگان توأم با دلیل و برهان است صرفاً میشود یک سوگند از قبیل سوگندهای انسانها، که آخرین سخن است نه اولین بیان. از عجز و ناچاری است نه از موضع توان استدلالی و بیان علمی و برهانی. چرا باید خداوند عزّوجلّ به حاجیانی که برای پخت غذای شان آتش روشن میکنند، سوگند یاد کند؟ مسخره نیست؟ در پاسخ پرسش همان حاجیان، بگوید: سوگند به شما که چنین است. یا در پاسخ پرسشهای معادی همان رزمندگان جهادگر، بگوید: سوگند به اسبان شما، یا به تانکهای شما که معاد خواهد آمد. مسخره نیست؟ آیا شناختمان همین قدر است؟ شأن خداوند همین است؟ آیا چنین تفسیری با اصول توحید و خدا شناسی سازگار است؟ برخی از مفسرین گفته اند: انسانها نباید به غیر خدا قسم بخورند اما خداوند میتواند به برخی از مخلوقاتش قسم بخورد. این درست است، اما نه هر سوگند، یا سوگند عاجزانه که نشان دهندۀ عجز قسم خورنده از استدلال باشد. خداوند هرگز چنین سوگندی ندارد همۀ سوگندهایش عین استدلال و عین تبیین علمی است که نمونه بارزش: یس والقرآن الحکیم، است. هر چه خواستند درباره این سوگندهای خدا، گفتند. یک مشت چرت و پرت گفتند، اما زمینۀ ذهنی همگان را با قطعیت، مطابق آن گفتهها منحرف ساختند. نظریه هائی که نه با اصول توحید سازگارند و نه با قواعد مسلّم زبان عرب و نه با یک قانونی از قوانین علمی، بلکه یک سیمای رؤیائی و افسانه گونه به قرآن میدهند. دعوت قرآن به کیهان شناسی، هستی شناسی و حتی به ذره شناسی، روشن و اظهر من الشمس است و بلندتر از فریاد است که در سرتاسر قرآن موج میزند. گوشهای مان را بر آن بسته ایم، در عوض گوش و دهان مان را به لاطائلات یونانیات و بودائیات باز کرده ایم و مانند نهنگ گرسنه هر چه به کام مان میاندازند به سرعت میبلعیم: قرنها به افلاک ۹گانه مسخره ی ارسطو چسبیدیم و ستمگرانه، بله، به شدت ستمگرانه قرآن عزیز را مجبور کردیم که تخیلات ارسطو را بازگو کند. نباید دنباله رو کیهان شناسی، هستی شناسی و ذره شناسی غربیان باشیم و قرآن را مجبور کنیم که نظریههای آنان را بازگو کند. باید قرآن و احادیث اهل بیت (ع) را تبیین کنیم که غربیان دنباله رو قرآن شوند. یا همچنان بنشینیم، غربیان علوم را توضیح دهند آنگاه زبان باز کنیم که: قرآن ما پیش از شما این مطلب را گفته است. قطعا بحث ما خیلی جلوتر از غربیان پیش میرود. نه بدنبال آنان. و اگر اصلی، قاعده ای یا سخنی از غربیان را پذیرفته ایم، در مسلّمات علمی است و باید این قبیل مسلّمات پذیرفته شوند. اما تخصص: آیهها از پنج سوره که موضوع بحث ما هستند، با عموم مردم سخن نمیگویند، مخاطب شان افراد متخصص هستند؛ افرادی که در آفرینش خدا تفکر میکنند و بدنبال فهم حقیقت هستند. اما اینم اضافه کنم در مورد تنوین. دلیل این اختصاص و ویژگی، وجود (تنوین تنکیر) که در عین حال )تنوین وحدت) هم هست. این تنوین (اً) در کلمه های: ضبحاً، نقعاً، جمعاً، عرفاً، عصفاً، نشراً، نزعاً، ذرواً، صفاً، امراً و... الخ هست که در این آیهها آمده و در هیچ جای قرآن بدین حد مورد توجه نبوده. وحشت نکن این بحث تخصصی نیست و ساده برات توضیح میدم. چون اینا مقدمه ی ساده ای هست که موضوع رو راحت بفهمی. مثلا، ضبحاً: یک ضبح نا شناخته ای، نا معروف و نامأنوس برای عموم. نقعاً: یک نقع ناشناخته، نا معروف و نامأنوس برای عموم. و همچنین دیگر کلمات. بنابراین: این پیام صریح خود قرآن است که میگوید: این آیهها را به اشیائی که برای عموم معلوم است، تفسیر نکنید. پیام صریحی که در چند آیه کوچک این همه تکرار شده است. متأسفانه هر تفسیری که مفسرین کرده اند همگی بر اشیائی است که برای عموم مردم شناخته شده و مأنوس همگان است حتی برای کودکان. گرچه آنان همۀ سخنان شان را به عنوان (احتمال) گفته اند. لیکن علاوه بر قواعد زبان که پیش تر بیان شد، با قاعدۀ تنوین تنکیر و با قاعدۀ تنوین وحدت، نیز تضاد کامل دارد. و در میان مفسرین از همه شگفت انگیزتر فخررازی است که همه جا به این قبیل مسائل دقت (بلکه که از شدت دقت از آن طرف دیوار سقوط) میکند اما در این سورهها بدین سان راه کاملاً نادرست را رفته. اینها که گفتم مقدماتی هست تا ذهنت آماده بشه برای فهم آیات مورد نظر و چون نمیخوام ذهنت خسته بشه و زده بشی فعلا همینقدر کافیه. ادامه دارد..
آفرینش خلقی و امری
ماهیت مادۀ اولیّه جهان: آن پدیدۀ ایجادی اولیه، چه بود؟ : هر آنچه (غیر از خدا) وجود دارد یا مادّه است و یا مادّی. یک قلوه سنگ جسم کثیف و جِرم است. و یک نیروی الکتریسته جسم لطیف است. اشیاء همگی در این خط نسبیت هستند. آن پدیدۀ اولیّۀ جهان، ماده بوده لیکن مادّه سه نوع است: ۱- گاز: هوا که ما آن را تنفس میکنیم یک نوع از انواع گاز است. ۲- مایع. ۳- جامد. خیلی ساده میگم، مادّۀ اولیۀ ایجادی جهان، گاز بوده است که در ادبیات حدیثی به آن (هوا) گفته شده، هیچ فرقی نمیکند ما واژۀ گاز را عام بگیریم و هوای تنفسی و اکسیژن را نوعی از آن بدانید. حدیث: امام سجاد علیه السلام در پاسخ ابن عباس که پرسیده بود: خداوند عرش را از چه چیز خلق کرد؟ میفرماید: اما آنچه پرسیده شده که خداوند عرش را از چه آفریده، خداوند آن را در چهار مرحله آفریده است، و قبل از آن تنها سه چیز آفریده بود: هوا، قلم و نور. سپس آفرید آن هوا را در گونه های مختلف. توضیح: ۱- عرش در ادبیات قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) گاهی بمعنی (حکومت و سلطنت خدا) بکار میرود. و گاهی بمعنای سطح بیرونی جهان و کائنات. و در هر صورت بمعنی تخت که خداوند روی آن نشسته است، نیست. زیرا در این صورت جسمیت ذات باری تعالی را لازم میگیرد.۲- (ارباعاً) به معنی (چهار، چهار) می آید؛ مثلاً میگویند: فلانی فلان چیز را (مثلاً گردو را) چهار، چهار شمرد. و گاهی به معنی (چهار جانبه) می آید. و گاهی به معنای (رتبۀ چهارم) یا (مرحله چهارم) بکار میرود. و از عبارت (خداوند قبل از آن تنها سه چیز آفریده بود) کاملاً روشن میشود که مراد در این حدیث همین رتبه چهارم یا مرحله چهارم است. یعنی وقتی سطح بیرونی جهانِ کوچک اولیّه کامل شد که خداوند گاز، قلم و نور را آفرید.۳- قلم: در احادیث فراوان توضیح داده شده که با پیدایش مادّۀ اولیۀ جهان، جهت حرکت، و مسیر تکامل آن تعیین شده که به کجا رود و چگونه رود. یعنی آن ماده اوّلیّه، بدون جهت و بدون مسیر تعیین شده و بدون هدف نیست.۴- نور: آن مادّۀ اولیّه بشدت پر نور بوده نوری به رنگ سبز ، گاز اولیه دارای نور بوده به رنگ سبز یا رنگ دیگر. عرش و سطح بیرونی آن جهان کوچک اولیه، وقتی تکون یافت که گاز نورانی و با جهتِ حرکت معین، ایجاد شدند. ۵- ثمّ خلقه اللَّه ألوانا مختلفة: سپس خداوند آن گاز را به گونه های مختلف و متعدد درآورد. ادامه دارد..
صحیفه سجادیه
دعا در قرآن: قُلْ ما یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لا دُعاؤُکُم. نه فقط اذن دعا داده، ارزش انسان را در دعا قرار داده است. همچنین: إِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنِّی فَإِنِّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ: اگر بندگانم دربارۀ من از تو بپرسند، بگو که من نزدیک هستم و دعای دعوت کننده را اجابت میکنم وقتی که من را میخواند. شگفتا. چرا شگفتا؟ چون از ضمیر مفرد استفاده میکند. در همه جای قرآن دربارۀ خودش، واژگان کبریائی و ضمیرهای جمع (نا) و (نحن) یعنی (ما)، ضمیر جمع بکار میبرد و ضمیرهای مفرد خیلی کمتر آمده است، اما در این آیه که اعلامیۀ اذن و جواز دعا است چقدر صمیمانه پائین آمده و دوست همدوش انسان و رفیق مخلوق خود میگردد. أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء. میتوانیم خدا را با هر اسمی از اسم هایش دعا کنیم: قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی. بگو: خدا را با اسم الله یا با اسم رحمان دعا کنید، با هر کدام از اسامی او را بخوانید پس برای اوست نامهای زیبا. إِنَّ رَبِّی قَریبٌ مُجیبٌ: پروردگار من نزدیک و اجابت کننده است. حدود ۶۴ مورد در قرآن، سخن از دعا، دعا با خداوند، آمده و در مواردی بیشتر، دعای غیر خدا منفور و محکوم شده است. علاوه بر آنچه از مادّۀ (ذکر) دربارۀ دعا آمده است از آن قبیل: فَاذْکُرُونی أَذْکُرْکُم: مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم. وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَإِنَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنْکاً: و هر کس از ذکر و دعای من اعراض کند، برای اوست زندگی تنگ و تحت فشار. گرچه هر نوع امکانات رفاهی داشته باشد.
شرح پیام این آیه در آینده خواهد آمد. وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ: و هر کس از یاد کردن خدا رویگردان شود، شیطانی را همدم او قرار میدهیم که همراه همیشگی او باشد. تعجب نکن که بگی این چه بحثی هست میکنی؟ بزودی میرم سر بحث اصلی می بینی خیلی هم جذابه. ادامه دارد..
سلمان فارسی
پست قبلی رو بخاطر روایت طولانی از سلمان ترمز دستی کشیدم، بخاطر اینکه طولانی و خسته کننده نشه. اما ادامه، البته از زبان خود سلمان.. یکی از زیبا ترین روزهای زندگی ام، شب ازدواج امیرالمؤمنین علی علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام بود. فاطمه علیها السلام از وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود و سالها زیر نظر ایشان تربیت شده بود. علی (ع) هم که دو سه سال پس از تولد به خانه پیامبر رفته بود و همیشه کنار ایشان زندگی کرده بود و آیینه تمام نمای پیامبر بود. در شب ازدواج آنها من افسار استری را که عروس بر آن سوار بود، در دست گرفتم و آنرا به سمت خانه داماد میبردم، در حالی که پیشاپیشم پیامبر، و پشت سرم مسلمانان، شادی کنان میآمدند. خانه علی علیه السلام دیوار به دیوار خانه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و چسبیده به مسجدالنبی بود. بگذارید کمی از این ازدواج تعریف کنم. بعد از عقد بمدت یکماه مولا با پیامبر بود و با ایشان نماز میخواند بی آنکه درباره فاطمه اطهر چیزی به رسول خدا بگوید و حیا میکرد، تا اینکه ام سلمه که همسر پیامبر اکرم بود و برای حضرت زهرا سلام الله علیها مادری میکرد، به مولا گفت: میخواهی از حضرت رسول اکرم خواهش کنم که فاطمه را ببری تا زندگی کنید؟ فرمود بله. وقتی به حضور رسول اکرم گفت، فرمود: چرا علی زوجه خود را از من مطالبه نمیکند، در صورتی که من انتظار داشتم خودش این کار را بکند؟ پس مولا را صدا زدند آمد و فرمود: یا رسول اللَّه! من از شما خجالت میکشیدم. سپس آن بزرگوار رو بسوی زنان کرد و فرمود: چه کسانی اینجایند؟ ام سلمه گفت: من و زینب و فلان و فلان. فرمود: یکی از اتاق هایم را برای پسر عمویم علی و دخترم فاطمه زهرا آماده کنید. ام سلمه گفت: کدام اتاق یا رسول اللَّه؟ فرمود: اتاق خودت. آنگاه به زنان فرمود بساط عروسی رو ردیف کنند و لوازم عروسی زهرای اطهر مهیا بشه. ام سلمه به بی بی (س) گفت: آیا برای خود عطری تهیه کرده ای؟ فرمود بله. فاطمه زهرا (س) یک شیشه عطر آورد و مقداری از آن در دستش ریخت. آن عطر شمیم خوشی داشت که همه جا پخش شد و من هرگز بویی نظیر آن را نبوییده بودم. از فاطمه (س) پرسید: این عطر را از کجا آورده ای؟ فرمود: هر گاه دِحیه کلبی (اسم رمز و منظور جبرئیل بود، البته پیامبر برادری رضاعی داشت به همین نام که خیلی زیبا بود و جبرئیل هم به همین قیافه میومد سر میزد، کسی متوجه نمیشد که برادرشون نیست، و کلمه دحیه مؤنث دِحی به معنی انبساط و گستردگی و همینطور فرمانده و سرلشکر هست) به حضور رسول خدا مشرف میشد، آن حضرت به من میفرمود که برای عموی خود پشتی بگذار (چون گرچه جبرئیل خادم حضرت بود، لیکن پیامبر خیلی متواضع بود و جبرئیل رو برادرم خطاب میکرد) بعد از آنکه برایش پشتی میگذاشتم، چیزی از میان لباسهای او فرو میریخت و به من دستور میداد که آن را جمع کنم و پدرم فرمود: این عنبر بهشتی هست که از بالهای جبرئیل فرو میریزد. اما ادامه ماجرای عروسی، پیامبر (ص) فرمود: یا علی! غذای فراوانی برای عروسی و اهل و عیال خود درست کن! یا علی! گوشت و نان به عهده ما، خرما و روغن هم به عهده تو. منم (سلمان) آشپز بودم. مولا رفتند مقداری خرما و روغن خریدند. پیغمبر اکرم آستینهای خود را بالا زد، خرماها را خرد کرد و در میان روغن ریخت و با آن غذایی طبخ کرد که به عربی آن را خبیص مینامند. این اخلاق پیامبر بود که خودشو نمیگرفت و کنار ما هر کاری بود انجام میداد. آنگاه گوسفند فربهی نیز به ما عطا کرد و نان فراوانی را تدارک دید. آنگاه حضرت رسول به مولا فرمود: هر کسی را که دوست داری برای صرف غذای عروسی خود دعوت کن. مولا وارد مسجد در حالی که تمام صحابه در آن حضور داشتند. خجالت کشید که گروهی را دعوت کند و گروهی دیگر را دعوت نکند. از این روی بالای یک بلندی که در آنجا بود رفت و صدا زد که بیایید و از ولیمه عروسی فاطمه (س) بهره مند شوید. جمعیت زیادی از مردم آمدند. من از کثرت جمعیت شگفت زده شدم و کمبود غذا داشتیم. اونم خیلی زیاد، پیامبر فرمود: یا علی! من دعا میکنم که خدا به غذای شما برکت دهد. عجیب اینکه. جمعیتی که بیشتر از چهار هزار نفر بودند، تا آخرین نفر از غذا و آشامیدنی خوردند تا همه سیر شدند و باز هم غذا اضافه آمد. مردم برای زوج خوشبخت دعا کردند، آنگاه پیغمبر اعظم اسلام دستور فرمود کاسههایی را پر از غذا کنند و آنها را برای زنان خویش عطا کرد. سپس آن بزرگوار کاسه ای را پر از غذا کرد و فرمود: این هم برای فاطمه و شوهرش. نزدیکیهای غروب حضرت رسول بهام سلمه فرمود که فاطمه زهرا را بیاورد.ام سلمه رفت و حضرت زهرا را آورد. پر چادر آن حضرت به زمین کشیده میشد و بقدری از روی پدر بزرگوارش خجالت میکشید که یکباره لغزش کرد. پیامبر خدا به او فرمود: خدا تو را در دنیا و آخرت از لغزش نگهدارد. این ازدواج در شب پنجشنبه بود، در سال سوم هجری و بعد جنگ بدر بود، موقعی که عروس رو به خانه بخت میبردیم. پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در جلوی ما حرکت میکردند و فرمودند جبرئیل سمت راست، میکائیل طرف چپ و تعداد ۷۰ هزار ملک در پشت سر بانو (س) هستند و تا طلوع فجر فردا به تسبیح و تقدیس مشغول هستند. موقعی که فاطمه اطهر مقابل خانه پیاده شد. رسول خدا نقاب را از صورت آن بانو برداشت تا حضرت علی (ع) سیمای آن شفیعه روز جزا را ببیند. سپس حضرت محمّد صلی اللَّه علیه و آله دست فاطمه عزیز را گرفت، دستش را در میان دست امیرالمؤمنین گذاشت و فرمود: یا علی! خدا قدم این دختر پیغمبر را برای تو مبارک کند! یا علی! فاطمه خوب زوجه ای است، ای فاطمه! علی خوب شوهری است. حال به خانه روید و کاری انجام ندهید تا خود بیایم. مولا دست همسرش را گرفت و داخل شدند و در کنار هم نشستند، مولا و بانو هر کدام به این دلیل که از یکدیگر خجالت میکشیدند، به زمین نگاه میکردند. سپس پیامبر خدا آمد و فاطمه اطهر را ابتدا در یک طرف خود نشاند و بعد از مدتی به وی فرمود: مقداری آب برایم بیاور. فاطمه زهرا برخاست، ظرفی را پر از آب کرد و به حضور آن حضرت آورد. رسول خدا مقداری از آب کاسه را به سر فاطمه اطهر ریخت به بانو فرمود: نزدیک من بیا، مقداری از آن آب را در میان سینه آن بانو پاشید. سپس به او فرمود که برگردد. وقتی برگشت مقدار دیگری از آن آب را در پشت، میان دو کتف وی پاشید و فرمود: بار خدایا! این دخترم محبوب ترین خلق است نزد من. پروردگارا! این علی برادر من است که محبوب ترین مخلوق است نزد من. بار خدایا! این علی را ولی و مطیع خود قرار بده و اهل و عیالش را برایش مبارک بگردان! پس از این سخنان فرمود: یا علی! اکنون نزد زوجه ات باش! برکت و رحمت خدا که پسندیده و با عظمت است بر شما اهل بیت باد. از آن شب به یاد ماندنی، دو سالی میگذشت. روزی به همراه پیامبر و جمعی از مسلمانان در حومه مدینه بودیم که پیکی آمد و خبر تولد دومین پسر فاطمه صلی الله علیه و آله و سلم را به ایشان داد. پیامبر به سرعت به مدینه بازگشت و به دیدار نوه اش رفت. ایشان نام حسین را برای نوزاد برگزید. بعد از آن، من اولین نفری بودم که به دیدار نوزاد رفتم. آن قدر او را در بغل گرفتم و بوسیدم که از نگاههای علی علیه السلام شرمنده شدم. آخه من موقعی که خبر سلامتی مولا رو به پیامبر دادم فرمودند مژدگانی هر چه بخواهی بهت میدم، منم گفتم افتخار دربانی حضرت فاطمه اطهر را میخواهم که در عربی به این سمت بوّاب میگویند. این برایم بزرگترین افتخار بود، آنروز مهمان عقیقه پیامبر بودیم (عقیقه به معنی قربانی ای است که برای سلامتی فرزند نو رسیده در هفتمین روز تولد او میدهند) فردای آن روز تصمیم گرفتم که ابوذر را مهمان کنم. ظهر، ابوذر، خوشحال و با دست پر به خانه آمد. او هم آن روز با شترش حسابی کار کرده بود تا دست خالی به مهمانی نیاید. بر سر سفره که نشستیم ابوذر از حسن (ع) ششماهه و حسین (ع) هفت روزه و از نوری که در چهره آن دو علیهما السلام دیده بود، گفت. ابوذر میگفت وقتی حسین علیه السلام را در آغوش گرفته و حسن علیه السلام را بر دامان نشانده، متوجه شده که آن دو از تمام رازهایش و آن چه در دل دارد، آگاه هستند. ابوذر با خوشحالی میگفت: در چشمهای حسن و حسین علیهماالسلام که خیره شدم، معنای حرفهای آن روزت را بهتر فهمیدم. حالا میفهمم که انسانهای معنوی و ملکوتی، چقدر زیبا هستند. آرامشی که آدم پیش آنها احساس میکند، اصلاً قابل توصیف نیست. بعد گفت: راستی سلمان! قرار بود درباره روح انسان بگویی. دیروز در مسجد از پیامبر شنیدم که فرمود: من عرف نفسه فقد عرف ربه؛ هر کس نفس خودش را شناخت، میتواند خدا را هم بشناسد. این نفس چیست که این قدر مهم است؟
گفتم: یک سؤال میکنم ببینم چه قدر دقیق هستی. به نظر تو شیر دوشیده شده از شتر و گاو و گوسفند و بز، یک خاصیت دارند؟ ابوذر گفت: معلوم است، شیر هر کدام خاصیتی دارد. گفتم: در این دنیا و جهان نیز هر چیز خاصیت خودش را دارد و هرچه خالص تر باشد، خاصیتش بهتر و بیش تر است. حالا میتوانی بگویی جسم انسان که مثل حیوانات است، چه نیازها و خاصیتهایی دارد؟ ابوذر گفت: ما مثل حیوانات گرسنه و تشنه میشویم، مثل حیوانات دوران تولد، کودکی، جوانی و مرگ داریم و.. گفتم: پس فرق ما با حیوانات چیست؟ ابوذر گفت: ما میفهمیم، میخندیم، حرف میزنیم و هر کاری که بخواهیم، انجام میدهیم. گفتم: آیا فکر میکنی فهمیدن و خوشحال شدن و دوست داشتن، خاصیت جسم انسان است؟ ابوذر گفت: حتماً میخواهی بگویی مربوط به روح است. گفتم: وقتی کوچک بودم، همه به من میگفتند تو خیلی باهوش هستی. این هم فقط به خاطر کنجکاویهای بیش از حد و پرسشهای جور واجور من بود. مگر تو از زمان کودکی، از چیزهای قشنگ و زیبا، مثل شبهای پرستاره کویر یا یک باغ سرسبز کوچک لذت نمیبردی؟ از آب بازی در برکهها کیف نمیکردی؟ از اذیت و آزار دیگران ناراحت نمیشدی؟ نمیخواستی به این طرف و آن طرف نگاه کنی و بفهمی و بدانی؟ پیامبر فرموده: همه نوزادان بر فطرت پاک خدایی آفریده میشوند و این پدر و مادر یا اطرافیان آنها هستند که آنها را به تدریج گمراه میکنند. ابوذر گفت: فطرت در قرآن هم آمده، و از پیامبر هم درباره اش شنیده ام. اما دقیقاً نمیدانم چه معنایی دارد. گفتم: فطرت یعنی همان خاصیت و آثار روح و نفس. ابوذر گفت: یعنی این ربطی به جسم ندارد؟ گفتم: یکبار دیگر به قرآن مراجعه و سعی کن صفات و خصوصیاتی را که خدا درباره خودش گفته، به یاد بیاوری. خودت برخی از این صفات را مثال بزن. ابوذر گفت: خداوند زنده است؛ علیم و عالم است؛ جمیل و زیباست، لطیف و پنهان است، حکیم است، عادل است و ظلم نمیکند، ابدی است و خواب و مرگ ندارد و.. گفتم: خداوند حی و ابدی است و خواب ندارد. پس وقتی روح خداوندی در انسان دمیده میشود، دیگر از بین نمیرود؛ یعنی تا انسان زنده است، روح هم با اوست و وقتی هم که بمیرد، روح از بدن جدا میشود اما از بین نمیرود. در خوابیدن هم همین طور است؛ بدن میخوابد، ولی روح بیدار است و حتی تا آسمانها سفر میکند. این یعنی خواب دیدن. خداوند عالم و علیم است؛ بنابراین، روح انسان هم خاصیت تفکر دارد. درست است که مغز با تفکر سروکار دارد، اما آن، تنها وسیله و ابزار فهمیدن است، وگرنه قدرت عقل و فکر از روح است. خداوند لطیف و پنهان است؛ از این رو، روح برخلاف جسم و اشیای زمینی، با چشم دیده نمیشود و چیزی ناپیدا و ملکوتی است؛ مثل هوا یا نیروی جاذبه زمین که وجود دارند و آثارش را میشود دید، ولی خودشان دیده نمیشوند. خداوند زیباست؛ روح هم زیباییها را دوست دارد. در قرآن، مهم ترین دلیل برای اثبات وجود خدا، برهان نظم و زیبایی عالم طبیعت بیان شده است. خداوند عادل و حکیم است؛ روح هم ذاتاً خوبی و بدی را میفهمد، از بدیها گریزان است و به دنبال خوبی هاست. روح انسانی فطرتاً عدالت خواه و ظلم گریز است؛ بطوری که حتی آدمهای ستمگر هم کارهای بد خود را به اسم عدل و عدالت توجیه میکنند. اینکه قرآن میفرماید: انا لله و انا الیه راجعون، یعنی همین. یعنی چون روح تو از خداست، در نهایت هم بسوی او باز میگردد و آثار و خاصیتهایی آسمانی و ملکوتی دارد که باید آنها را بشناسی. ابوذر گفت: اگر اینطور است، چرا این همه آدم گمراه و نادان وجود دارد؟ مگر آنها روح ندارند؟ گفتم: اگر همه انسانها به این بُعد مهم و اصلی در وجود خودشان توجه میکردند، دیگر این همه گرفتاری پیش نمی آمد. مشکل اینجاست که خیلی از آدمها بجای توجه به روحشان، بیشتر به جسمشان توجه دارند. ابوذر گفت: یعنی باید کار دنیا را تعطیل کرد؟ گفتم: نیمی از تو، جسم زمینی و نیمی از تو، روح آسمانی است. انسان موفق کسی است که هر دو را هماهنگ با هم پرورش بده. ابوذر گفت: مگر خاصیتهای روح را هم باید پروراند؟ گفتم: بله! فرق روح انسانهای معمولی با پیامبران در این است که خاصیت هایشان پرورش نیافته اند. مثلاً فهمیدن اولیه خوبی و بدی در ما وجود دارد، ولی این ما هستیم که باید با سعی و تلاش، دانشمان را افزایش دهیم تا خوبیها و بدیها را بهتر و بیش تر بشناسیم؛ وگرنه این خاصیت ها، ناقص و خام در درون ما رها میشود. ابوذر گفت: همین طرح عقد برادری، ریشه اش در عدالت است. گفتم: اگر این طرح نبود، هر کس خوبی و راحتی را فقط برای خودش میخواست، اگرچه به قیمت ظلم و ستم به دیگران به دست آید. اسلام میگوید خوبیها هم برای توست و هم دیگران. یعنی آن چه را برای خود میپسندی، برای انسانهای دیگر هم بخواه. ابوذر گفت: مهم ترین خاصیت فطرت، عدالت خواهی است؟ گفتم: نه. انسان وقتی به دنیا میآید، میفهمد که کاری نمیتواند انجام دهد و در غذا خوردن و نظافت، وابسته به دیگران است و ناخودآگاه متوجه مادر میشود. بزرگتر که میشود، پدر را میشناسد و او را قوی تر از مادر می بیند؛ برای همین فکر میکند که پشتوانه اش پدر است. بزرگتر که میشود، میبیند که پدر و مادر، خودشان وابسته به پول یا آدمهای بزرگتر یا چیزهای دیگر، مثل مال و زمین و حیوانات هستند. ابوذر گفت: اینها چه ربطی به فطرت دارد؟ گفتم: گمشده بشر همینجاست. او از کودکی میفهمد که ناقص و نیازمند است و باید به کسی یا چیزی تکیه کند؛ ولی فکر میکند که تکیه گاهش انسانها یا اشیای زمینی هستند. در حالی که قرآن و پیامبران به ما میگویند که این حس نیازمندی، ناشی از روح توست و میخواهد تو را به قدرتی بیکران و نامرئی، یعنی خدا که بالاتر از همه قدرت هاست راهنمایی کند؛ ولی متأسفانه انسانها این احساس نیاز را به افراد و اشیا منحصر میکنند و این پرستیدن بتهای زمینی است. ابوذر گفت: یعنی شناختن خدای غیبی فطری است؟ گفتم: معنی سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که میفرماید: اگر خودترا بشناسی، خدا را شناخته ای، همین است. انسان همیشه میفهمد که نیازمند تکیه گاهی نیرومند است. فقط باید مراقب باشد که این درک درونی و مقدس، او را اسیر زندگی مادی و زمینی نکند و بت پرست نشود. بت پرست کسی است که عقل و فکر و هوشش، در محدوده حواس جسمی باشد و امور غیبی و پنهان را درک نکند؛ مثل کسی که کوهها و دریاهای بزرگ را میبیند، ولی آفریدگار آنها را، که بسیار بزرگتر از آنها و غیبی است نمی بیند. ابوذر گفت: این سخن تو مرا یاد قصه ای در قرآن میاندازد. بنی اسرائیل سالها همراه حضرت موسی علیه السلام بودند و معجزات خداوند علیه فرعون را دیدند. معجزاتی که مهمترین آن شکافتن دریا و نابودی فرعون بود. راستی چه قدرتی جز قدرت خدای پنهان میتوانست آن دریای بزرگ را بشکافد؟ اما آنها خدا و قدرتش را نمیدیدند. وقتی هم که از دریا بسلامت عبور کردند و خیالشان راحت شد، بت قبیله ای بت پرست را دیدند و به موسی گفتند: برای ما هم خدایی بیاور که بتوانیم آن را ببینیم. موسی علیه السلام گفت: خدایی که با چشم دیده شود، چون مادی است، یا قدرتی ندارد یا قدرتش محدود و بی خاصیت است و اصلاً این بتها دست ساخته انسان هستند و از خود انسانها هم کوچک تر و بی خاصیت ترند اما آنها گوش نکردند و سرانجام گوساله پرست شدند. خب پوزش از طولانی شدن این پست. در پست بعدی سلمان رو در سال پنجم هجری پی میگیریم. انشاالله. ادامه دارد..
احادیث آخرالزمانی
سُلَیْمُ بْنُ قَیْسٍ گفت: شنیدم که علی بن ابیطالب علیه السّلام میفرمود: رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و اله و سلّم فرمود: بر دین تان از سه کس بر حذر باشید: ۱-فردی که قرآن میخواند و از این بابت به خودش میبالد و خیال میکند که مظهر ایمان است و هر چه بخواهد میتواند بکند، لذا به برادر مسلمانش شمشیر میکشد و تکفیر میکند و او را به شرک متهم میکند. پس مولا علی علیهالسلام میگوید: گفتم ای رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و اله و سلّم کدامیک سزاوارتر به شرک هستند؟ فرمود: آن کسی که به شرک تهمت میزند. ۲-فردی که احادیث، او را احمق و نادان بار آوره، که هر گاه حدیث و روایتی تمام شد، به دروغی بزرگتر از آن روی آورد. چنین فردی اگر دجّال را درک کند دنبالش راه می افتد. ۳-و فردی که خداوند او را قدرت و توانی داده که به جایی و ریاستی رسیده و گمان میکند که اطاعت از او اطاعت از خدا است و نافرمانی او نافرمانی خداست، این چنین کسی دروغ میگوید، چرا که اطاعت از مخلوق در جهت نافرمانی خالق حرام است، از آن کس که نافرمانی خدا میکند نباید اطاعت کرد. همانا که اطاعت از خدا و رسولش و والیان امر روا است، یعنی کسانی که خداوند آنان را به خویش و پیامبرش نزدیک ساخته و فرموده: اطاعت کنید خدای را و اطاعت کنید رسول و اولی الامر خود را. خداوند امر به اطاعت رسول خدا کرده، زیرا وی معصوم و پاک است و فرمان به نافرمانی خدا نمیدهد، و امر به اطاعت والیان امر کرده زیرا آنان معصوم و پاک هستند و به نافرمانی خدا فرمان نمیدهند. سلیم گفت: مولا علی علیه السّلام وقتی از نقل حدیث رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و اله و سلّم فارغ شد، رو کرد به من و فرمود: باید که یک آسیاب ضلالت کوب باشد، که هرگاه بکار افتاد نرم کند و نرمی آن را جلایی است، و جلای آن همان شدت کوبیدن و نرم کردن آن است، و سپس بر خداوند است که آن را ریشه کن نماید. نیکان و پاکان خاندانم بردبارترین و داناترین مردم از کوچک و بزرگشان میباشند، بدانید که خداوند بوسیلۀ ما تنگناها و سختیهای روزگار را گشایش میدهد و بوسیلۀ ما دروغ و تزویر را دگرگون می سازد، بدانید که ما خاندانی هستیم که از حکم خدا حکومت یافته ایم، و سخن راست شنیده ایم، اگر از شیوۀ ما پیروی کنید و راه ما را بپیمائید، و در پی نشانههای ما حرکت کنید، با چراغهای راهنمای ما به سر منزل مقصود میرسید، و اگر با ما مخالفت کنید هلاک میشوید، و اگر به ما اقتدا کنید، ما را بر اساس قرآن پیش روی خود می بینید، و اگر مخالفت ما کنید جز به خود ضرر نمیزنید. همانا که خداوند مردم هر روزگاری را مسئول میداند، در روزگارشان گواهانی از ما علیه آنان فرا میخواند؛ هر کس راست و درست باشد او را تصدیق کنیم، و هر کس کج و نادرست باشد او را تکذیب کنیم. همانا که رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و اله و سلّم تا به قیامت هشداردهنده است و هدایت کننده و رسول جنّ و انس، پس از او پیامبر و فرستاده ای نیست، و پس از قرآن دیگر کتابی آسمانی نازل نمیشود. همانا که برای مردم هر دوره ای هدایت گری و دلیلی و راهنمایی است، که آنان را به قرآن و سنّت پیامبرشان هدایت و دلالت میکند؛ هر گاه هدایت گری از دنیا برود، دیگری مانند خویش را بر جای گذارد؛ همه شان با قرآن هستند و قرآن با آنان است، از قرآن جدا نمیشوند و قرآن از آنان جدا نمیشود، تا که بر رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و اله و سلّم در کنار حوض کوثر در آیند. همانا که ما خاندانی هستیم که پدرمان ابراهیم علیه السّلام از خداوند برای ما چنین خواست: قلبهایی قرار بده که مردم به آنها رو کنند. منظور خداوند از آن قلبها فقط ما هستیم. ما کسانی هستیم که در این آیه منظور نظر خداوند میباشیم: ای کسانی که ایمان آوردید؛ رکوع و سجود کنید و پروردگارتان را بپرستید و کار نیکو کنید، امید که رستگار شوید.. تا آخر سوره، رسول خدا گواه بر ما و ما گواهان خداوند بر خلقش و حجتهای او در زمینش هستیم. منظور خداوند در این آیه ما هستیم: و اینگونه شما را امّتی میانه قرار دادیم تا گواهان بر مردم باشید.. تا آخر آیه. پس در هر روزگاری امامی از ما وجود دارد که شاهد بر مردم روزگارش باشد.
کتاب سُلیم بن قیس الهلالی، جلد ۲
مثالب و مناقب و مطاعن و مدایح
از ابا جعفر علیه السلام درباره این آیه: ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ: خداوند برای هیچکس در درونش دو دل ننهاده است: روایت است که: علی بن ابیطالب علیه السلام در مورد این آیه فرمود: محبت به ما با دوستی با دشمن ما، در دل یک انسان گرد نمیآید، همانا خداوند در درون هیچ انسانی دو قلب ننهاده است، تا با یکی دوست داشته باشد و با دیگری کینه جویی کند. اما دوستدار ما محبتی خالص به ما دارد، چونان طلایی که به آتش خالص گردد و بی شائبه باشد، و هر که خواهد بداند محب ما هست یا خیر، دلش را بیازماید، پس اگر جز محبت ما، محبت به دشمنان ما نیز در آن باشد، او با ما پیوندی ندارد، و ما را با او رابطه ای نیست و خداوند دشمن ایشان است و جبرئیل و میکائیل و خداوند دشمن کافران است. بحار الأنوار: ج ۲۷ خب. با این حدیث مولا بعنوان مقدمه شروع میکنیم. یکی از زشت ترین و خبیثانه ترین کارهای دومی در خصوص دارایی اموال بیت المال بود، یعنی از طرفی سرزمینها و باغها و مزارع فدک و خیبر و خمس و غیره رو از اهل بیت علیهم السلام گرفت تا با تحریم اقتصادی در فشار باشند و از طرفی با ریخت و پاش یار جمع میکردند. بیت المال از اموال مباحی نیست که هر کسی بتواند هر طور که خواست در آن تصرف نماید بلکه از حقوق مسلمانان است که بایستی طبق خواست و نیاز ایشان طوری که شریعت مقدس گفته است، هزینه شود، یعنی طبق سنت قبلی پیامبر اکرم ولی تاریخ گواهی میدهد که سنت شکنی شد. از اسمش مشخص است. بیت المال. دست بردن به آن ممنوع است مگر در صورتی که دلیل شرعی برای آن موجود باشد و ترجیح دادن یک گروه بهنگام تقسیم و بیشتر از سنت همیشگی به ایشان دادن، ممکن نیست مگر با منع حق گروهی که شریعت ایشان را حقی بخشیده، و این غصب اموال دیگران و صرف کردن آن برای غیر اهل آن است، و سنت نبوی به اتفاق نظر، بنا بر تقسیم مساوی جاری بوده است. و نخستین کسی که گروهی را در اعطای از بیت المال برتری داد، عمر بن الخطاب بود آنچنان که ابن ابی الحدید و برخی علمای دیگر دیگر، از خودشون در اسناد تاریخی، مذهبی،
اعتراف کرده اند. برای بستن دهان ابن عباس پانزده هزار (درهم) مقرر نمود و به روایت دیگر دوازده هزار درهم، برای همسرهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هر یک ده هزار درهم مقرر داشت، به عائشه و حفصه دو هزار درهم بیشتر، چون دختر غاصبین هستند، از همسران پیامبر جویریة و صفیه و میمونه را استثناء کرد و به هر یک شش هزار درهم، در صورتی که عایشه خودش اعتراف کرده سنت پیامبر عدالت و برابری بوده. برای مهاجرین که در بدر شرکت کرده بودند هر یک پنج هزار درهم مقرر نمود و برای هر یک از انصار که در بدر حضور داشتند، چهار هزار درهم. در صورتی که قبل از غصب بین این دو گروه به عدالت رفتار میشده. برای ابوذر و سلمان که در میان صحابه ارکان رابعه بودند بخاطر حضور در جنگ بدر فقط پنج هزار درهم مقرر نمود. چرا؟ چون مخالف سقیفه و غصب خلافت بودند. از طرفی دیگر در کتب نوشتند این دو در سالهای پایانی ایمان آوردند و این پول را مثلاً محض رضای خدا میدادند. ارواح عمه جانشون. جالب اینکه این دو نفر صحابی معتبر، سیستم مالی رو فاسد و حلال و حروم رو مخلوط میدونستند و با اینکه فقیر بودند، کارگری میکردند برای امرار معاش و به این پول دست نمیزدند و تماماً صرف امور خیریه میکردند. اما چرا خلفاء چنین میکردند؟ جالبه بدونی، با ذکر سندهای بسیار روایت هست که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در ایام نزدیک به رحلتش در مقام دلداری خطاب به انصار گفت: پس از من شاهد خودشیفتگیها و خودخواهیها خواهید بود، پس صبور باشید تا وقتی که منو در کنار حوض ملاقات کنید. شاید بگی این که مهم نبوده. ولی همین پولهای بی حساب و کتاب طلحه و زبیر رو مست و حروم خور کرد. ۲۲ سال بعد که این گور به گور ی ها زیر خاک بودند، طلحه و زبیر شمشیر به طرف مولا کشیدند که چرا مساوی؟ ما بیشتر میخواهیم، مثل زمان گوربگوری ها. این پدرسگ ننه فلان دیوار کجی رو بنا کرد که هنوزم کج تا ثریا میره. اینم که گفتم ننه فلان قصدم توهین نبود چون بعداً برات تعریف میکنم که این سخن پیامبره که یکروز با عصبانیت بهش گفت: میخواهی بگم پدر واقعیت کیه؟ که روباه مکار، دومی به پی پی خوردن افتاد و پیامبر اکرم حیا کرد و چیزی نگفت. ۲۲ سال بعد مولا امیرالمومنین علیه السلام جانم بفداش در یکی از استدلالهایش در برابر طلحه و زبیر میفرماید: و امّا اعتراض شما که چرا با همه به تساوی رفتار کردم: این روشی نبود که به رأی خود، و یا با خواسته دل خود انجام داده باشم، بلکه من و شما اینگونه رفتار را از دستور العملهای پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آموختیم، که چه حکمی آورد؟ و چگونه آن را اجرا فرمود؟ بله. من در اینگونه مواقع به کتب شیعه استناد نمیکنم که یک سنی فردا بیاد بگه این دروغه. بیشتر از کتب اهل سنت استفاده میکنم. ابن ابی الحدید سنی، در شرح این کلام امام میگوید: امام علیه السلام درباره بخشش و عطاء سخن گفته و فرموده که من به سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در اینباره عمل کردم. و آن حضرت در این سخن صادق است چرا که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در بخششها بین مردمان یکسان رفتار میکرد. کارهای دومی عمدی بوده و خلافت رو با پادشاهی یکی میدونسته. هر دوتاشون هم بی بخار بودند. چون از ترسشون به جنگ بدر نرفتند، مسلمین پیروز شدند، در جنگ احد به طمع غنائم رفتند که لشکر رو به گند کشیدند و وسط کار فرار کردند و باعث شکست مسلمین هم شدند از قدم نحسشون. ابوبکر در جنگها هیچ نقشی نداشته، اگرم داشته نقشش هویج و شلغم بوده، حتی یک بار دست به شمشیر نبرده و یک تیر به طرف دشمن نیانداخته؟ توی کتاب خودشون هم این تایید شده. اینم سند: ابن ابی الحدید به نقل از ابوجعفر اسکافی چنین نقل کرده است: ابوبکر از نظر عقل از تمام مسلمانان ضعیف تر و از جهت شجاعت نزد عرب کم ترین بود. نه تیری انداخت و نه شمشیری کشید و نه خونی ریخت.
سپس در ادامه چنین نقل کرده است: در جنگ احد ابوبکر پسرش عبدالرحمن را با سپاه مشرکین دید و غضبناک شد (آخه آدم بزدل و پپه، دیگه غضبناک شدنش چه صیغه ایه؟ اولش میگه پشم به کلاهش نبوده و بعد میگه گربه ملوس خاله قزی غضبناک شد، مثله اینه که بگه فشارخون مورچه رفت بالا، گمانم شوت بوده؟) و شمشیرش را به اندازه یک انگشت از غلاف بیرون کشید تا به سمت او برود (احتمالا بعد از اینکه شمشیرش رو یک انگشت بیرون کشیده، یک وجب هم بطرف پسرش رفته ولی یهویی فشار خونش افتاده و گفته آب قند برام بیارید، شاید هم نسخه بردار کتاب اشتباه کرده و شمشیرش نبوده، مثلاً شاید شلوارش رو بالا کشیده تا تنبانش رو بالا بکشه) پیامبر اکرم فرمودند: شمشیرت را غلاف کن (البته معلوم نیست شاید شلوار بوده و شاید شمشیر چوبی، شاید هم بهش گفته جیززز دستتو میبره) و این به این دلیل بود که رسول اکرم میدانستند ابوبکر اهل جنگ و مقابله با مردان جنگی نیست (آهان اهل جنگ نبوده آبروی همه رو میبرده، بهش گفته به تمرگ سرجات سنگین تری، تو مال این حرفها نیستی) و اگر به میدان برود کشته خواهد شد (احتمالا دیده بیچاره زیر دست و پا له میشه ریغش میزنه بیرون، بهش گفته تاپاله، همین کنار آماده فرار باش) بگذریم، آخه نمیدونی وقت کتب دو طرف رو میخونم، چقدر اعصابم کشمشی میشه از خونهایی که به دل مولا کردند. جالبه که بدونی، امیرالمومنین (علیه السلام) هرگز با ابوبکر بیعت نکرد و مُشت دست خود را بسته نگاه داشت و هر چه تلاش کردند نتوانستند آن را برای بیعت باز کنند؟ توی کتاب اهل سنت بهش اعتراف شده، مثلا، مسعودی شافعی در اثبات الوصیه جریان را چنین نقل کرده: بعد از آن که امیر المومنین (علیه السلام) طبق دستور پیامبر قرآن را جمع نمود و بر مردم عرضه کرد و آنان نپذیرفتند با گروهی از شیعیانش به منزل خود برگشت (این یه اعتراف) گروهی به منزل او حمله کردند و درب خانه اش را آتش زدند (سانسور کرده نگفته چهار حمله) و علی (علیه السلام) را به زور و اجبار از خانه بیرون کشیدند و فاطمه سرور زنان را چنان فشردند که فرزندش محسن سقط شد (این مربوط به حمله سوم هست) خواستند از علی (علیه السلام) بیعت بگیرند اما حضرت فرمود: بیعت نمیکنم. گفتند: اگر بیعت نکنی تو را خواهیم کُشت. علی (علیه السلام) فرمود: اگر من را بکُشید بنده خدا و برادر رسول خدا را کُشته اید. دست علی (علیه السلام) را باز کردند ولی او دست خود را بَست و هرچه کردند نتوانستند دستِ مُشت شده و بسته علی (علیه السلام) را باز کنند (این همون دستی هست که درب خیبر رو کنده) عاقبت در حالی که همچنان دست علی بسته بود، دست ابوبکر را به نشانه بیعت به دست علی (علیه السلام) مالیدند (این واقعه مربوط به حمله چهارم هست، که حضرت زهرا سلام الله علیها به خاک سپرده شده بود، چون تا بی بی زنده بود نمیگذاشت و نتونستند) اولاً هر بزغاله ی بیسوادی اینو میدونه که در بیعت، علاوه بر این که رضایت طرفین شرط هست، روش و آدابی دارد که اگر مراعات نشه اصلا بیعتی صورت نگرفته و گاهی به دلیل مراعات نشدن همین آداب، به جای عقد بیعت فسخ بیعت صورت میگیرده، اینم توضیح میدم و بیشتر سرتو درد نمیارم. مامون عباسی مجلسی تشکیل داد تا حضار با امام رضا (علیه السلام) به عنوان ولیعهد بیعت کنند. بعد از آن که بیعت انجام شد، امام رضا (علیه السلام) فرمودند: همه به غیر از آن جوان بجای این که بیعت کرده باشند فسخ بیعت نمودند، فقط آنجوان به شیوه ای صحیح بیعت کرد. لذا وقتی که به آداب و رسوم عرب مراجعه میکنیم میفهمیم که در عرف آنزمان، مالیدن دست بسته به دست کسی را بیعت بحساب نمی آوردند. دلم میسوزه که مولا چه صبری داشته که این سگ پدرها رو تحمل میکرده، ضمناً در همین کتابشون از ابن أبی الحدید که چهار جلدی هست نوشته پسر عمر، عبیدالله کنیز شریفه ای داشته که این کنیز عبید الله بن عمر نزد عمر آمد و از عبیدالله نزد پدرش گلایه نمود و گفت: ای امیرال (شیاطین) آیا از رفتار من در برابر ابو عیسی دفاع میکنی؟ گفت: ابو عیسی دیگر کیست؟ گفت: پسرت عبیدالله. گفت: وای بر تو! آیا او کنیه ابو عیسی را بر خود گرفته است؟ پس او را صدا زد و گفت ای...! (گمانم ننه و عمه شو گفته که نقطه چین گذاشتن) آیا کنیه ابو عیسی را برگزیده ای؟ و آنگاه او را هشدار داد و بیم و وعید داد و دستش را گرفت و گاز گرفت به نحوی که فریاد کشید و آنگاه او را کتک زد. و این آخرین شیوه از روشهای تأدیب و گوشمالی است که کسی جز حکومتهای جنگل آنرا نمی شناسند. واقعاً غاصبین و دخترهاشون اسلام رو وسیله تمسخر یهود و دشمنان دین قرار دادند. روش تربیتی اینا توی خونه گاز گرفتن و شاخ زدن و جفتک انداختن و مثله اسب شیهه کشیدن بوده به گمانم. اینم بگم که غاصبین بت پرست بودند و بعد از اسلام توی خونه خودشون بت های کوچکی داشتند که مخفیانه عبادت میکردند و آخرش هم یکروز پیامبر رسواشون کرد و ضمن اینکه اولی و دومی از قدیم همجنس باز بودند و تا آخر عمر نتونستند ترکش کنند یعنی نوبتی سوار هم میشدند و بقول تبریزی ها، با همدیگه گردو بازی میکردند، چندین نمونه در کتاباشون ذکر شده از جمله، در حاشیه سیوطی که در القاموس ذیل واژه الابنة (در اصل بمعنی گرهی که در شاخه کمان هست، و مجازا بمعنی عیب، و همچنین بمعنی شهوت مردان به مردان هست و در فارسی اُبنه ای به همین معنی اخیر، گفته میشه) ذکر شده است مبنی بر اینکه این واژه در دوره جاهلی به پنج تن اطلاق میشد که یکی از آنها سرورمان! عمر بود. و شاید بدلیل این قضیه و برخی امور دیگر مدعی لقب امیر المومنین شد، جالبه که امام صادق علیه السلام قربونش برم، در این خصوص فرموده: هیچکس مگر علی بن ابیطالب ادعای چنین صفتی نکرده است (ادعای دروغین امیرالمؤمنین بودن) مگر آنکه از پشت دهندگان بوده است (اُبنه ای بوده) و صاحب تفسیر نور الثقلین کتابی نوشته که در آن اثبات میکنه که این حالت (یعنی ابنه ای بودن)، در میان تمام خلفای اموی و عباسی رواج داشته (این یه جور بیماری هست که نمیتونند ترکش کنند) و او متونی از نثر و شعر را که دلالت بر وجود این ناهنجاری اخلاقی در تک تک ایشان است به نقل از شیعه و سنی بعنوان شاهد آورده. چون قلم حرمت داره و خداوند به قلم قسم خورده، فقط کمی در حد روشن کردن ذهنت گفتم، و ضمناً تا حد ممکن سعی میکنم، متن روایت رو تغییر ندم، و اگر حرفی از خودم وسط روایت میارم، داخل پرانتز میذارم تا با متن مخلوط نشه، چون امانتداری در نقل قول مهم هست. ضمنا ابن شهر آشوب و بسیاری دیگر روایت کرده اند که صُهاک دختری شهوتران و هرزه و کثیف و پلید و کنیز حبشی بوده، باسن خیلی بزرگی هم داشته، ضمناً متعلق به زبیر بن عبدالمطلب بوده که برای او شتر میچرانده و با هر کس و ناکسی میخوابیده، و نفیل با وی قاطی میشه، و او خطاب پدر دومی رو بدنیا میاره و رهاش میکنه، وقتی خطاب به بلوغ رسید، مادرش تازه از نظر سنی، جوان بوده و عاشق باسن مادرش میشه، به مادرش صهاک هوسی میشه و بقول ابن شهر آشوب، در وی درآویخت، و دختری از مادرش متولد شد که خواهرش هم میشده، صهاک آنرا در خرقه ای پشمینه پیچید و از ترس صاحبش، آنرا در میان راه گذاشت، شخصی بنام هاشم بن مغیرة نوزاد را در میان راه دید و آنرا برداشت و برد بزرگش کرد و اسمشو حنتمه گذاشت، و چون جوان شد راه پدر مادرشو در پیش گرفت، روزی خطاب او را دید و مشتاق اون شد، در حالی که هم دخترش بوده، و هم خواهرش، و طبق نوشته تاریخ او را از هاشم خواست و او دختر را به ازدواج خود در آورد، پس عمر بن خطاب را به دنیا آورد و اینگونه خطاب هم پدر و پدر بزرگ و دایی این عمر بوده، و همچنین حَنتمه مادر و خواهر و عمه عمر میشد و دیگه خودت ببین که چها شووود. من این رو قبول دارم، چون امام صادق علیهالسلام فرموده: مَنْ جَدُّهُ خَالُهُ وَ وَالِدُهُ، وَ أُمُّهُ أُخْتُهُ وَ عَمَّتُهُ، أَجْدَرُ أَنْ یُبْغِضَ الْوَصِیَّ وَ أَنْ، یُنْکِرَ یَوْمَ الْغَدِیرِ بَیْعَتَهُ، یعنی: آنکه پدربزرگش دایی اوست و پدرش، و مادرش خواهرش است و عمه اش، سزاست او را که بر وصی پیامبر کینه توزی کند، و در روز غدیر بیعت با او را انکار نماید. خب البته این قضیه به این سادگی نیست، این حکایت خیلی بگیر و ببند داشته، همین نفیل رو میگیرند و با آهن داغ صورتشو علامت و داغ میزنند بخاطر کثافتکاری هاش و شهر به شهر فراری میشه، صهاک رو هم چندین بار میفروشند از دست بی آبرویی هایی که داشته، منظورم این هست که زندگی راحت یا آرامش نداشتند، و آدم وار زندگی نمیکردند، زندگی داشتند نظیر وحشی های آنگولایی که پر از استرس و بی آبرویی بوده، خسرالدنیا والاخره. اخلاق من این هست وقتی در مورد صهاک مطالعه میکنم توی کتابهای متعدد پیگیر میشم تا روایت های مختلف رو بخونم. توی اکثر کتب تسنن اشتباها نوشته صهاک کنیز عبدالمطلب بود، در حالی که امام علیهالسلام فرموده کنیز زبیر پسر عبدالمطلب بوده که چندان پسر سربراهی نبوده، همچنین در الصراط المستقیم نوشته: عمر گفت: نسبهای خود را بشناسید تا بواسطه آن با خویشانتان آمیزش پیدا نکنید و کسی حق ندارد از من بپرسد، پیش از خطاب که بود؟ (لازم هم نبوده سوال کنند، چون خطاب دختر و خواهر و مادر و زمین و آسمون رو بهم پیوند زده بوده جاکش) و از البخاری و احیاء العلوم نقل است که أحمد بن موسی به ذکر سند روایت کرد که (این مربوط به زمانی هست که عمر صفیه را ناراحت کرد و باعث غضب پیامبر اکرم شد و ایشون تصمیم گرفت نسب عمر رو در جمع بیان کنند) مردی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گفت: پدر من کیست؟ گفت: حذافة (این از یاران عمر بود و رسوا شد که حرامزاده هست و بی تربیت بوده و حتی پیامبر رو بی ادبانه صدا میزده) دیگری پرسید: پدر من کیست: گفت: سالم (این شخص از مومنین بود و حلالزاده از آب در اومد) پس عمر بروی زانوهایش افتاد (این روایت ناقص هست و حذف کرده که پیامبر با غصب به عمر نگاه میکنه و سوال میکنه آیا میخواهی نسب خودتو بدونی؟) و پس از سخنی گفت: ننگهای ما را به رویمان نیاور و از ما درگذر (البته التماس عمر طولانی هست که در این کتاب ذکر نشده ولی محتوای التماسش این هست که آبروی منو حفظ کن، خدا آبروی شما رو حفظ کنه، ضمناً در میان اعراب قضیه صهاک زبانزد بوده، تا جاییکه وقتی عمر مولا رو تمسخر میکرده، مولا بهش میگفته: پسر صهاک، عمر هم فوری میرفته نزد پیامبر و چغلی میکرده که بمن چنین گفته، پیامبر هم بهش میخندیده و میگفته برادرم علی را اذیت نکن تا بهت نگه، بگذریم) و همین قضیه را، أبو یعلی الموصلی نیز در المسند از أنس روایت کرده. خلاصه که خیلی خون به دل مولای ما کردند که سختی های زندگی ما در مقابل اون مشکلات ذره ای بحساب نمیاد. ادامه دارد..
حدیث :
از امام صادق علیه السلام درباره این آیه که مى فرماید: (به راستى که خداوند شرک ورزیدن به خود را نمى بخشاید ولى غیر از شرک را براى هر که بخواهد مى بخشد) پرسیده شد که آیا اینکه فرموده است : (براى هر که بخواهد) شامل انجام دهندگان گناهان کبیره هم مى شود؟ حضرت فرمود: آرى . اگر خدا بخواهد آنان را عذاب مى کند و اگر بخواهد مى بخشد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام درباره گفتار خداى عزوجل که مى فرماید: (کسى که مومنى را از روى عمد به قتل برساند جزایش براى همیشه دوزخ است ) فرمود: جزاى چنین کسى دوزخ است اگر خداوند او را مجازات کند. (یعنی قاتل هم امیدوار باشد)
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: سه چیز است که پس از خودم از این سه بر امتم ترسانم : گمراهى بعد از معرفت و فتنه هاى گمراه کننده و شهوت شکم و فرج.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: هر که خدا را بشناسد ترس او در دلش مى افتد و هر که از خدا ترسان باشد نفسش از دنیاطلبى باز مى ماند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: همانا ترس شدید از خداى عزوجل از عبادت شمرده مى شود، خداى عزوجل گوید: (به راستى که از بندگان خدا تنها دانشمندان از خدا خوف و خشیت دارند) و همچنین میگوید: (از مردمان نترسید و از من بیم داشته باشید) و نیز مى گوید: (هر که تقواى الهى را پیشه کند خداوند براى او راه خروج (از دشواریها را) قرار مى دهد) راوى گوید: - امام صادق علیه السلام فرمود: همانا حب و دوستى بزرگی کردن، و فخر در قلب شخص ترسان بیمناک راه ندارد.
خدایا لطفا راه را نشانم بده و اگر باید کاری انجام دهم آنرا برای من آشکار کن، در سختیها کمکم کن و در دوراهی ها بهترین مسیر را نشانم بده و بابت همه نعمتهایت، خدایا شکرت.
پدر و پسری را نزد حاکم بردند که چوب زنند. اول پدر را انداختند و صد چوب زدند، صدایش در نیامد. بعد از آن پسر را انداختند و چون یک چوب زدند، پدر آغاز ناله و فریاد کرد. حاکم گفت: تو را صد چوب زدند، دم نزدی، به یک چوب که پسرت خورد، اینگونه ناله و فریاد میکنی؟ گفت: آن چوبها که بر تن من میآمد، تحمل میکردم، اما چه کنم؟ اکنون بر جگرم میآید، تحمل ندارم (از لطایف)

در جهان هر چه سوزی وسازی است
مر خداوند را در آن رازی است
حضرّت موسی (ع) عرض کرد: خداوندا میخواهم عدل تو را در لباس ظلم ببینم. خطاب شد. فردا میروی فلان محل چشمه آبی است. در آنجا مخفی شو که عدل ما را در لباس ظلم خواهی دید. بامداد حضرت موسی (ع) به محل مذکور رفت و در پشت تپه ای مخفی شد. ساعتی نگذشته بود که سواری آمد و لباسهایش را بیرون آورد و به درخت آویخت و داخل چشمه شد و خود را شست و از آب خارج شده لباس پوشید، ولی کیسه کمری خود را که پولهایش در آن بود فراموش کرد و از درخت برنداشت، سوار شد و رفت. بعد از زمانی چوپانی با گله خود رسید. گله را آب داد هَمیانی بدرخت آویخته دید، آن را برداشت و به کمر خود بست و رفت. مدتی نگذشته بود که کوری با کمک عصا آمد و لب چشمه نشست و دست و روی خود را شست و رفت زیر سایه درخت آرمید (آرمید یعنی تلپ شد) لحظه ای بعد سوار اولی از گرد راه رسید. کور را زیر درخت ولو شده دید، به او گفت من ساعتی قبل در این چشمه شستشو کردم، ولی کیسه کمری خود را بر آن درخت جا گذاشته ام. اکنون کیسه مرا بده. کور گفت بخدا من نابینا هستم از کجا میتوانستم ببینم که تو کیسه کمری خود را از درخت آویخته ای که بردارم؟ خب دیگه اینا هم مردم بنی اسقاطیل بودند و برای پول جون میدن، خلاصه صاحب پول جواب داد کورها تیزهوش هستند ولی خوش ذات نیستند. تو به یقین با عصای خود به درخت زده ای، وقتی به کیسه خورد کیسه را برداشتی؟ کور گفت: جان مادرت کوتاه بیا آخه اگه من کیسه را یافتهام آن را چه کرده ام؟ گفت چون یقین داشتی که صاحبش برای بردن آن برمیگردد آن را جایی پنهان کرده ای؟ هر چه کور استدلال میکرد و نابینایی خود را دلیل بیگناهی خود میآورد مورد قبول سوار قرار نمیگرفت و سرانجام گفت یا کیسه مرا بده یا گردنت را با شمشیر میزنم هتکت رو وتک میکنم. کور که کیسه را برنداشته بود هر چه تضرع کرد سودمند نیفتاد. سوار هم که فکر نمیکرد ممکنه شخصی دیگر از راه رسیده و کیسه را برداشته باشد، با شمشیر گردن مرد نابینا را زد و سوار شد و رفت. شب که حضرت موسی (ع) برای مناجات به کوه طور رفت، گرخیده بود و عرض کرد خداوندا صحنه را دیدم شرح آن را به من تعلیم فرما. خطاب شد یا موسی پدر آن سوار فلان سکه از پدر آن چوپان برده بود در آن کیسه هم فلان سکه بود، چوپان به حق خود رسید. پدر کور هم پدر سوار را کشته بود، سوار قصاص خون پدر خود را کرد و او را کشت. این حکایت رو چون در کتاب معتبری بود ذکر کردم، برای خودم جذاب بود که ما فقط ظاهر اتفاقات رو میبینیم و از حکمت کارهای خدا بیخبریم.
آفرینش، قرآن و آیات آخرالزمانی
مغز انسان عضوی هست که دقیقاً مثل ماهیچه ها، با فعالیت بیشتر قویتر میشه، اگر روتین زندگی ما یکنواخت و تکراری و بدون تفکر باشه، نه تنها مغز ما ضعیف میشه، بلکه باعث شده آلزایمر در جامعه ما زیاد بشه، اینو بعنوان مقدمه این پست گفتم که بدونی این پست خوب و لازمه و منم سعی میکنم ساده و کوتاه مطرح کنم. خب.. در بخش اول با این نتیجه به پایان رسید: مطابق ادلّۀ حدیثی و مطابق واقعه تاریخی کلامی، مسلّم است که آیه هائی در قرآن مختص به اندیشمندان آخرالزمان است. کلمه اندیشمند مخصوص دانشمندان نیست، و هر زن و مرد، و کوچک و بزرگ را، که در آفرینش خداوند تفکر میکنه شامل میشه. خب. تفسیر کلمۀ صمد که محور یک جنجال تاریخی بوده و همینطور سه آیه در آغاز سورۀ حدید. آیا آیههای مختصّ به متفکّران آخرالزمان تنها چهار آیه مذکور است یا آیههای دیگری نیز هستند؟ قطعا هست. ممکنه گفته بشه: از بیان امام سجّاد (ع) بر میآید که این موضوع تنها به همین دو مورد منحصر است اگر مورد دیگری بود خود امام به آن اشاره میکرد. نه. بهتر است برای شکافتن این مسئله ابتدا حدیث امام سجّاد (ع) را مرور کنیم، حدیث: سُئِلَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ (ع) عَنِ التَّوْحِیدِ: از امام سجاد (ع) درباره توحید پرسیدند، فرمود خداوند متعال میدانست که در آخرالزمان مردمانی ژرف اندیش خواهند آمد، خداوند قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَد، اللَّهُ الصَّمَد و آن آیهها که در سوره حدید هستند تا وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُور، را برای آنان نازل کرده است. پس هر کس (پیش از مردم آخرالزمان) فراتر رود، و در صدد درک معنی آنها برآید، به هلاکت دینی میافتد. (چون علم اون روز به این یافته ها نرسیده بود) بررسی در متون تفسیری: از آغاز این بحث تا اینجا به خوبی روشن است که در تعبیر «پیشینیان نتوانسته اند»، هیچ انگیزۀ جسارت بر ساحت دانشمندان پیشین وجود ندارد، با اذعان و فهم این که ما ریزه خوار سفرۀ گذشتگان هستیم، صرفاً یک بحث برای فهمیدن را پی میگیریم: ترتیب نزول سورههای پنجگانه که آیههای مورد بحث در آنها است، با همان ترتیب تدوین قرآن، پیش میریم: اول: سورۀ صافّات: ۱- والصّافات صفّاً. ۲- فالزّاجرات زجراً. ۳- فالتّالیات ذکراً.تفسیر (صافات، زاجرات و تالیات) اشتباها تأویل به ملائکه کردند که از متون تفسیری فاقد پشتوانۀ حدیثی هست؛ نقل قول افراد غیر مسئول از قبیل: قتاده، سدّی، ابومسلم، ابن عباس، مسروق، ابن مسعود، حسن بصری، جبائی، مجاهد، عکرمه (که هیچکدوم آدم درستی نبودند) هست؛ افرادی که در مقابل اهل بیت (ع) دکان باز کرده و قرآن را دلبخواهی تفسیر میکردند و چون اینجا کم آورده اند، همگی برای خالی نبودن عریضه دست به دامن توهمات، و واژه ملائکه شده اند. تفسیر آیههای مذکور به ملائکه مصداق بارزِ (تفسیر برأی) است که امّت به شدّت از آن منع شده اند و خواهیم دید حضرات نامبرده در این موضوع دچار غلط بزرگ ادبی زبان عرب که زبان خودشون است شده اند؛ وقتی که کسی پای از گلیم خودش درازتر میکنه همین میشه. و در مقابل اهل بیت (ع) مدّعی تفسیر قرآن میشه، قهراً مرتکب چنین نادرستیهای هنگفت، میشه. زیرا اون به مردم اعلام کرده که عالم به علوم قرآن هست و چاره ای ندارد که برای هر پرسشی پاسخی دست وپاکند. نام بردگان، دربارۀ هیچ آیه ای از آیات قرآن هرگز (نمیدانم) نمیگفتند به جز یک مورد: برخی از آنان تنها دربارۀ حروف مقطّعۀ اوایل سورهها لطف کرده و فرموده اند: نمیدانیم. قرآن که تبیان کلّ شیئ است پس عالم به قرآن نیز باید عالم به کل شیئ باشد؛ بنابر این نمیتوانستند از طرفی مدعی سمت (عالم به قرآن) باشند و از طرف دیگر (نمیدانم) بگویند. خدا لعنت کند غاصبین رو که این دیوار کج رو بنا گذاشتند، انسان موجود عجیبی است. خود قرآن میگوید: وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِم: قرآن را بر تو نازل کردیم تا تبیین کنی بر مردم آن چه را که برایشان نازل شده. تبیین قرآن به عهدۀ پیامبر (ص) و آل (ع) است و موضوع بحث ما دقیقاً از موارد تبیین است و اظهار نظر شخصی در آن به نصّ قرآن و نصّ احادیث (مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِرَأْیِه) اکیداً ممنوع است. هر که گریزد ز در اهل بیت (ع)، بارکش غول بیابان شود. والصّافات صفّاً. فالزّاجرات زجراً. فالتّالیات ذکراً. فخر رازی فقط کمی به حقیقت نزدیک شده، در آنجا که گفته: مخلوقات خداوند یا جسمانی هستند و یا روحانی. اما جسمانیات دارای ترتیب طبقاتی و درجاتی هستند که هرگز ترتیب شان تغییر نمیکند؛ زمین وسط عالَم است که در درون کرۀ آب قرار دارد، کره آب نیز در درون کره هوا، کرۀ هوا نیز در درون کرۀ آتش است. سپس همین چهار تا در درون کرات افلاک قرار دارند تا به انتهای مرز عالَم جسمانی. پس این اجسام مانند صف هائی (تو در تو) هستند که در آستانۀ جلال خدا، ایستاده اند.
و اما گوهرهای روحانی: اینها نیز با این که درجات شان و صفات شان با همدیگر متفاوت است، در دو صفت مشترک هستند: در عالم اجسام تاثیر میگذارند و آنها را به حرکت وادار میکنند و میگردانند. و آیۀ (فَالزَّاجِراتِ زَجْرا) به این تاثیر اشاره میکند. مراد از زجر (راندن) و حرکت دادن است. دارای ادراک و معرفت هستند و در معرفة الله و ثناء بر او میباشند. و آیۀ (فَالتَّالِیاتِ ذِکْراً) به آن اشاره میکند. رازی در این قول احتمالی، مطابق هستی شناسی و کیهان شناسی ویژۀ خود، صافّات را به اجسام و جهان جسمانی تفسیر میکند، زاجرات و تالیات را به فرشتگان. رازی قهرمان تفسیر و قهرمان کلام سنیان اشعری دست به شکمبه است، که کرۀ زمین را مرکز جهان میداند که کرۀ آب آن را احاطه کرده است. میشه گفت فخر رازی بیشتر خیالپردازی کرده. بگذریم. شیعه که همیشه یک حزب ممنوعه و قاچاق بوده، و در طول تاریخش مورد قتل عامها و سنگین ترین محدودیتها بوده، تنها توانست در میان دود و آتش تهاجمات، غارتها و قتل عام ها، یک فقه کامل و یک چهارچوبه محکم در اصول دین، پرورش بده، و از آن حفاظت کند؛ خب. پیش از ورود به تفسیر آیههای پنج سوره مورد بحث، لازم است چهار مسئله کلی را دربارۀ آنها بررسی کنیم: اوّل: ویژگی الفاظ و جملات آیات. دوم: آیههای ما از موارد سوگند هستند. سوم: همگی دربارۀ معاد یا همان نباء عظیم هستند. چهارم: مخاطب این آیه ها، مردم متفکر آخرالزمانی و خطاب تخصصی دارند. چون حس میکنم موضوع کمی برات سنگینه فعلا کافیه. ادامه دارد..
آفرینش امری و خلقی
ماهیت و چیستی مادّۀ اولیۀ جهان؟ آیا حیات منحصر به کرۀ زمین است؟ منطق قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) بر سه پایۀ اساسی مبتنی است: ۱- واقع گرائی: سروکارش در هستی شناسی با واقعیت اشیاء و پدیده ها است. ۲- تبیین: واقعیت هر چیز از آن جمله واقعیت جهان و چگونگی پیدایش آن را تبیین میکند. ۳- ابطال خواهی: آن گاه از مخاطب خود ابطال خواهی میکند: وَ إِنْ کُنْتُمْ فی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ. پس هر مخاطبی آن را قبول نداشته باشد میتواند در مقام ابطال برآید. معنی خلق در این مکتب: واژۀ خلق در ادبیات قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) دو کاربرد دارد: اول: خلق= مخلوق، در تقابل با معنی خالق که میگویند: خالق و مخلوق. در این کاربرد خلق یعنی هر آنچه غیر خداوند است و مساوی میشود با ماسوا الله یعنی هر چیزی بجز خدا. دوم: خلق در مقابل (امر) که میفرماید: لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ. در این کاربرد خلق به معنی مخلوق، به دو بخش تقسیم میشود: پدیده های خلقی، و پدیده های امری.
مادۀ اولیۀ جهان، پدیدۀ امری بود و با امر (کن فیکون) به وجود آمده؛ نه از چیز دیگری خلق شده و نه از عدم آفریده شده، بلکه (ایجاد) شده است؛ ابداء و ابداع شده است. (کَانَ اللَّهُ وَ لَمْ یَکُنْ مَعَهُ شَیءٌ): خدا بود و هیچ چیزی وجود نداشت حتی (زمان) ایجاد مادّۀ اولیّه ایجاد زمان هم بود. ادامه دارد..
مثالب و مناقب و مطاعن و مدایح
خدا و ائمه علیهم السلام و بنى هاشم و اصحاب خداوند متعال بر قانون بُغض و تبرّى (دشمنى و اظهار آن) و حبّ و تولّى (دوستى و اظهار آن) امر اکید نموده، و در تمامى ادیان؛ از حضرت آدم علیه السلام تا خاتم الانبیاء صلى الله علیه وآله این قاعده به چشم میخورد، و مسئله حب و بغض و تولى و تبرى از مهم ترین مسائل ادیان آسمانى بوده، و در کتب آسمانیشان کاملاً موجود است. در قرآن بیش از ۴۰ مرتبه واژه لعن آمده؛ که در بعضى موارد، لعن منتسب به ذات خداوند است. همچنین بیش از ۱۵ مرتبه واژه برائت، و بیش از ۵۰ مورد واژه عداوت آمده است. حتى در آیه اى واژه (لاعِنون) بکار رفته، که نشانه اهمیت لعن در دین و شریعت است: إنَّ الَذینَ یَکتُمونَ ما أنزَلنا مِنَ البَیِّناتِ وَ الهُدى مِن بَعدِ ما بَیَّنّاهُ لِلناسِ فى الکِتابِ أولئکَ یَلعَنُهُمُ اللَّهُ وَ یَلعَنُهُمُ اللاعِنونَ: آن گروه که آیات و ادله واضحى که براى هدایت خلق فرستادیم کتمان نمودند پس از آنکه در کتاب آسمانى براى مردم بیان کردیم آنها را خدا لعن میکند و لعن کنندگان لعن میکنند. پس معلوم میشود لعن یکى از وظائف کسانى است که بر طریق حق هستند. چنانچه در آیه اى دیگر مى خوانیم:
لا یُحِبُّ اللَّهُ الجَهرَ بِالسوءِ إلاّ مَن ظُلِمَ وَ کانَ اللَّهُ سَمیعاً عَلیماً: خدا دوست نمیدارد که کسى به بدى صدا بلند کند مگر آنکه ظلمى به او رسیده باشد و خداوند شنونده و دانا است. در زیارت عاشورا که حدیث قدسى و کلام پروردگار است نیز بیش از ۲۰ مرتبه واژه لعن آمده است. با این مقدمه شروع میکنم به روایتی در باره حضرت سیدالشهداء امام حسین علیه السّلام که مربوط به زمان خلافت دومی هستش. در الاحتجاج روایت شده است که دومی برای مردم بالای منبر رسول خدا صلَّی الله علیه و آله خطبه میخواند (در این خطبه طبق معمول مردم رو خر فرض کرده و مناقب مولا علیهالسلام رو به خودش نسبت میداده) در خطبه اش میگفت که او به مؤمنان از خودشان سزاوار تر است. (کلامی که پیامبر (ص) در مورد مولا علی (ع) فرموده بود) در این هنگام امام حسین علیه السلام از گوشه مسجد او را مورد خطاب قرار داد و فرمود: ای دروغگو، از منبر رسول خدا صلَّی الله علیه و آله پایین بیا. این منبر، منبر پدر تو نیست. (ای جانم حسین) دومی به امام حسین علیه السلام گفت: پس این منبر، منبر پدر توست به جان خودم، نه منبر پدرم ای حسین؟ چه کسی این را بتو یاد داده؟ پدرت علی بن ابیطالب؟ امام حسین فرمودند: اگر از فرمان پدرم اطاعت میکنم بجان خودم سوگند که او هادی و من هدایت شده او هستم و مردم در زمان رسول خدا صلَّی الله علیه و آله با او بیعت کردند و این بیعت بر ذمه آنها است (یعنی غاصبین در حالی از مردم بیعت گرفتند که مردم، از روز غدیر در بیعت بودند) و حضرت جبرئیل علیه السلام این بیعت را از جانب خداوند بلند مرتبه فرود آورد و کسی جز منکر قرآن، این بیعت را انکار نمیکند. مردم با دل هایشان این بیعت را پذیرفتند و با زبانشان آن را انکار کردند. وای بر آنان که حق ما اهل بیت رسول خدا را انکار میکنند. و آیا محمد، رسول الله صلَّی الله علیه و آله جز با خشم و شدت عذاب با آنان رو به رو میشود؟ فَقَالَ عُمَرُ: یَا حُسَیْنُ! مَنْ أَنْکَرَ حَقَّ أَبِیکَ فَعَلَیْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ. پس گفت عمر: ای حسین! لعنت خدا برکسی که حق پدرت را انکار کند (بیش باد) مردم ما را حاکم و پیشوای خود قرار دادند و ما نیز آن را پذیرفتیم، و اگر مردم پدرت را حاکم انتخاب میکردند، ما از او اطاعت میکردیم (ارواح عمه ات) امام حسین علیه السلام فرمود: ای پسر خطاب، چه کسی از مردم تو را حاکم خود قرار داد، پیش از آن که ابوبکر را حاکم خود انتخاب کنی؟ تا او هم بدون هیچ برهان و شاهدی از جانب پیامبر صلَّی الله علیه و آله و بدون رضایت اهل بیتش، تو را حاکم مردم انتخاب کند؟ آیا رضایت تو، رضایت پیامبر صلَّی الله علیه و آله بود، و رضایت اهل بیت او، نارضایتی و خشم پیامبر بود؟ بخدا سوگند، اگر زبان را سخنی بود که تصدیق آن طول میکشید و عملی بود که مؤمنان آن را حمایت میکردند، بر گردن اهل بیت محمد صلَّی الله علیه و آله سوار نمیشدی! از منبر آنان بالا میروی و با کتابی که در حق آنان نازل شده است، حاکم بر آنان میشوی؟ حال آنکه قاموس آن کتاب را نمیشناسی و تأویل آن را نمیدانی مگر در حدّ شنیدن با گوش هایت. خطاکار و درستکار در نزد تو یکی است، خداوند آنچه را که بدان مستحق هستی به تو جزا دهد و از تو درباره بدعت هایت با نهایت دقت سؤال کند. (برام جالبه چون قبلا در موردش نشنیده بودم) راوی میگوید: پس عمر با خشم از منبر پایین آمد و بهمراه او، تعدادی از اصحابش به راه افتادند تا این که به خانه امیرمؤمنان علیه السلام رسیدند. (بزغاله میره چُغُلی) دومی اجازه ورود خواست. امام به او اجازه داد، روباه مکار داخل شد و گفت: ای ابالحسن، من با پسر تو حسین، چه خصومتی دارم؟ که در مسجد رسول خدا صلَّی الله علیه و آله در برابر مردم صدای خود را بر من بلند میکند؟ و اراذل و اهل مدینه را علیه ما میشوراند؟ امام حسن علیه السلام در جوابش فرمودند: مانند حسین، پسر پیامبر صلَّی الله علیه و آله، آیا مردم را علیه کسی که هیچ حکمی ندارد تحریک میکند؟ یا اراذل را علیه اهل دین تحریک میکند؟ ولی سوگند به خدا، تنها به کمک این اراذل به مرادت رسیدی، و خداوند لعنت کند کسی را که عوام و اراذل را تحریک میکرد (الهی آمین) امیرمؤمنان علیه السلام به امام حسن فرمودند: آرام باش ای ابامحمد، تو هرگز زود خشمگین نخواهی شد و حسب و نسب پستی نخواهی داشت؛ زیرا اصل و نسب تو از سیاهان نیست، سخنم را بشنو و بر سخن گفتن تعجیل نکن. دومی به امام گفت: ای ابالحسن! حسن و حسین در دلشان به چیزی فکر میکنند که چیزی جز خلافت از آن دریافت نمیشود. امیرمؤمنان به دومی فرمود: حسن و حسین در نسب از پدرشان به پیامبر نزدیکترند. ای پسر خطاب! آنها را با دادن حقشان خوشحال کن که کسی که بعد از آنان خواهد بود، راضی خواهد شد. دومی گفت: ای اباالحسن، رضایت آنها در چیست؟ امام فرمودند: رضایت آنها در این است که از خطایت برگردی و با توبه از گناهان دوری کنی. دومی گفت: ای ابالحسن، پسرت را ادب کن که با حاکمان روی زمین از سر ستیز در نیاید. امام فرمود: من تنها گناهکاران را بخاطر خطا و گناهانشان و کسانی که از گمراهی و هلاکتشان میترسم، ادب میکنم، و اما کسی که جدش رسول خدا صلَّی الله علیه و آله است، سخن از ادب کردن او شایسته نیست؛ زیرا تربیت از رسول خدا صلَّی الله علیه و آله به او منتقل شده است. ای پسر خطاب! آنها را راضی کن (یعنی بدهکاری نه طلبکار) دومی از خانه بیرون آمد و سومی، عثمان بن عفان و عبدالرحمان بن عوف با او روبرو شدند، پس عبدالرحمان به دومی گفت: ای اباحفص، چه کار کردی که احتجاج بین شما طولانی شد؟ دومی به او گفت: آیا میتوان با علی بن ابیطالب و دو بچه شیرش، احتجاج کرد؟ سومی به دومی گفت: آنها فرزندان توانا و متین عبد مناف اند، در حالیکه مردم در (سخن و استدلال) عاجز و ناتوانند. دومی به او گفت: من آنچه تو بدان رسیدی را فخری نمیدانم که به آن افتخار کنی، آیا به حماقتت فخر میکنی؟ در این هنگام سومی گریبانش را گرفت و کشید و سپس رها نمود و گفت: ای پسر خطاب! گویی سخنم را قبول نداری، در این هنگام عبدالرحمان وساطت کرد. وَ فَرَّقَ بَیْنَهُمَا، وَ افْتَرَقَ الْقَوْمُ. و آن دو را جدا نمود و مردم هم پراکنده شدند. توضیح: منظور سخن امام حسین علیه السلام: این بود که تو (دومی) معنای قرآن را فقط از طریق شنیدن و گوش دادن به مردم میدانی. سخن دومی این بود که امام (حسن و حسین) علیهما السلام چیزی را میخواهند که جز با خلافت حاصل نمیشود و میخواهند خلافت و ولایت پس داده شود. امام علی علیه السلام در پاسخ فرمودند: درخواست خلافت از سوی ایشان امری غیر عادی و بعید نیست؛ زیرا پدرشان خلیفه رسول خدا صلّیَ الله علیه و آله است و آنها به پیامبر صلَّی الله علیه و آله نزدیکتر میباشند. خودشان آراسته به اخلاق نیکو هستند و نیازی به تربیت و یاددادن ندارند، و در برخی از نسخه ها: (ویحک! أودّبه؟ فإنّه ینتقل) وای برتو او را تأدیب کنم؟ آمده است و این استفهام انکاری را تأیید میکند. بگذریم. این دیوار کج از زمان اولی گذاشته شد. خدا لعنتشون کنه.
حدیث آخرالزمانی
از حُذَیْفَةَ بْنِ أَسِیدٍ گوید: رسول خدا از غرفه خود به ما سر زد و ما در باره قیامت حرف میزدیم، فرمود قیامت به پا نشود تا ده نشانه بیاید، دجال، دخان، طلوع آفتاب از مغرب، دابة الارض، یاجوج و مأجوج، سه حادثه خسف (بزمین فرو رفتن) در خاور و باختر و جزیرة العرب و آتشی از قعر عدن (یمن) خارج شود و مردم را بسوی محشر براند، هر جا منزل گیرند منزل کند و چون در میان روز استراحت کنند با آنها استراحت کند. الخصال
سلمان فارسی
بجای ادامه حکایت سلمان در این بخش روایتی از سلمان ذکر میکنم از کتاب ارشاد القلوب البته کوتاه و بصورت گلچین شده: در روایتی که سند آن به سلمان فارسی میرسه آمده است که فرمود: از آزمونهای بزرگی که خداوند عزّوجلّ بعد از پیامبر، قریش را بوسیله آن آزمود تا خداوند قریش را به خودشان بشناساند و شهادت شان را در آنچه بر پیامبر صلَّی الله علیه و آله مدعی بودند، بعد از او بی ارزش کند و با این امتحان حجت آنها را باطل کند و پرده از اسرار دل هایشان بردارد و کینه دل هایشان را نسبت به اهل بیت پیامبر صلَّی الله علیه و آله آشکار کند و به این طریق قریش را از رهبری و میراث داری و کتاب خدا دور کند، و عظمت خطای آنها را نشان دهد و به وسیله این آزمون الهی دلهای دوستداران اهل بیت علیهم السلام را نورانی و نعمت و برکاتش را بر آنها عطا کند، این بود که وقتی پادشاه روم از وفات رسول خدا صلَّی الله علیه و آله و از اوضاع امت ایشان و اختلاف آنها برسر موضوع خلافت با خبر شد و فهمید که امت پیامبر راه هدایتش را رها کرده اند و مدعی هستند که پیامبر صلَّی الله علیه و آله کسی را بعد از خود به جانشینی اش انتخاب نکرد و این امر را رها کرد تا خود مسلمانان او را برگزینند و مسلمانان بعد از او امر خلافت را به دورترین قوم پیامبر صلَّی الله علیه و آله سپردند و خلافت را از اهل بیت و وارثان و خویشاوندان پیامبر غصب کردند، عالمان کشورش را فراخواند و درباره این مسئله با آنها مشورت کرد و درباره ادعای قریش بعد از وفات پیامبر و آنچه محمد صلی الله علیه و آله آورده بود، با آنها به نظرخواهی پرداخت. علماء با برهانها و دلایل، علیه امت پیامبر به پادشاه جواب دادند. پادشاه از مردم خواست تا برای مناظره و احتجاج با مسلمانان، گروهی را به مدینه بفرستند. پس به جاثلیق دستور داد تا از میان اصحاب و اسقفهای پادشاه انتخاب کند. جاثلیق از بین آنها صد نفر را برگزید. این افراد به رهبری جاثلیق، که همه علماء به فضل و علم او اقرار داشتند، به طرف مدینه رهسپار شدند. آنها اقرار داشتند که جاثلیق در علم خود متبحر و کلام را از تأویل آن استخراج و هر جزء و فردی را به اصل آن برمیگرداند، او نه جاهل بود و نه سبک سر و نه احمق و نه ترسو و نه ضعیف و ناتوان، پس به همراه برگزیدگان اصحابش به مدینه آمد. از اهل مدینه درباره وصیّ و جانشین پیامبر صلَّی الله علیه و آله سؤال کرد. مردم او را به سوی اولی راهنمایی کردند، پس آنها وارد مسجد رسول خدا شدند و بر او وارد شدند. اولی با جمعی از قریش بود که ملعون دومی و ابوعبیدة بن جراح و خالد بن ولید و سومی عثمان بن عفان در میان آنها حضور داشت، من (سلمان فارسی) هم در بین آنها بودم. جاثلیق به آنها سلام کرد. آنها جواب سلام او را دادند. جاثلیق گفت: ما را بسوی جانشین پیامبرتان راهنمایی کنید، ما مردمانی از روم هستیم و بر دین مسیح، عیسی بن مریم علیه السلام میباشیم. هنگامی که خبر وفات پیامبرتان و اختلاف تان به ما رسید آمدیم تا از صحت نبوت پیامبرتان باخبر شده و برای دینمان راهنمایی بخواهیم و دین شما را بشناسیم. اگر آن از دین ما برتر بود به آن داخل شویم و اسلام بیاوریم و راهنمایی شما را با میل بپذیریم و دعوت پیامبرتان را اجابت کنیم، و اگر دین شما بر خلاف دین پیامبران و عیسی علیه السلام بود، به دین حضرت مسیح بمانیم؛ کدامیک از شما بعد از پیامبرتان صاحب امر و وصیّ او هستید؟ دومی گفت: این ابوبکر، صاحب و ولیّ امر ما بعداز پیامبر است. جاثلیق گفت: این پیرمرد همان وصیّ و جانشین پیامبر است؟ دومی گفت: آری. جاثلیق گفت: ای شیخ، تو جانشین و وصی محمد در میان امتش هستی؟ و آیا تو همان عالمی هستی که با علمت از تعالیم پیامبر درباره امت و آنچه امت بدان نیازمند است، بی نیاز هستی؟ اولی گفت: نه، من وصی او نیستم. جاثلیق به او گفت: پس تو کیستی؟! دومی گفت: این مرد خلیفه رسول خدا میباشد. نصرانی گفت: آیا تو همان خلیفه رسول خدا هستی که تو را میان امتش به جانشینی منصوب کرد؟ اولی باز جواب داد: نه. جاثلیق گفت: این چه اسمی است که آن را اختراع کرده اید و بعد از پیامبرتان آن را ادعا میکنید؟ همانا ما کتابهای پیامبران صلَّوات الله علیهم را خواندیم و یافتیم که خلافت تنها سزاوار یکی از پیامبران الهی میباشد. زیرا خداوند بلند مرتبه حضرت آدم را در زمین خلیفه قرار و اطاعتش را بر اهل آسمان و زمین واجب کرد.. چگونه به این اسم نامیده شدی؟ و چه کسی تو را به این اسم خواند؟ آیا پیامبر تو را به این اسم خواند؟ اولی گفت: نه، ولی مردم راضی شدند و مرا به ولایت و خلافت برگزیدند (چندین بار چنین اتفاقی مشابه تکرار شده بود و از سوالات وحشت داشته) جاثلیق گفت: تو خلیفه قوم خود هستی نه خلیفه پیامبرت. گفتی که پیامبر تو را وصیّ خود نکرده است. ما در کتابهای پیامبران یافتیم که خداوند پیامبری مبعوث نکرد مگر اینکه برای او وصییّ بود که بعه او وصیت میکرد و همه مردم نیازمند علم او بودند، در حالیکه او از مردم بی نیاز بود. گمان کرده ای پیامبرت همانطور که پیامبران پیش از او وصیت کردند، به کسی وصیت نکرده است و ادعای چیزی را کرده ای که اهلش نیستی! میبینم که شما نبوت محمد صلَّی الله علیه و آله را انکار نموده اید و سنتهای پیامبران میان قومشان از خودشان را نقض کرده اید؟ سلمان میگوید: در این هنگام جاثلیق رو به یارانش کرد و گفت: این افراد میگویند که محمد صلَّی الله علیه و آله پیامبر نبوده و نبوتی برای آنها نیاورده است، و تنها با غلبه و زور حاکم آنها بود. و اگر محمد پیامبر بود، همانند پیامبران وصیّ تعیین میکرد، و همچون آنها، میراث و علم در میان امتش به یادگار میگذاشت، حال آنکه ما نزد این قوم اثری از آن نیست. سپس مانند شیری برگشت و گفت: ای شیخ، اما تو خود اقرار کردی که محمد نه به تو وصیت کرده و نه تو را به جانشینی خود تعیین کرده است و تنها مردم به خلافت تو راضی شدند. اگر خداوند بزرگ و بلندمرتبه به خشنودی و رضایت خلق و به تبعیت آنها از هوای نفسانی و اختیارشان برای خودشان راضی میشد، هرگز پیامبران را بشارتگر و بیم دهنده مبعوث نمیکرد و کتاب و حکمت را به آنها نمیداد.. (این بخش طولانی بود عبور کردم، گویا خدا خواسته به همه بفهمونه چه خطایی کردند) سپس جاثلیق گفت: ای شیخ، جواب بده. سلمان گفت: در این هنگام اولی به ابو عبیده رو کرد تا بجای او جواب دهد، ولی نتوانست پاسخی به او بدهد. سپس جاثلیق رو کرد به یارانش و گفت: بنای این قوم، بدون پایه و اساس است و در آنها حجتی نمی بینم، آیا فهمیدید؟ همه گفتند: آری، سپس به اولی گفت: ای شیخ، از تو میپرسم؟ اولی گفت: بپرس. جاثلیق گفت: مرا از خودم و از خودت و از جایگاهمان نزد خدا با خبر کن؟ اولی گفت: من در نظر خودم مؤمن هستم و از جایگاه خودم در نزد خداوند بیش از این چیزی نمیدانم، ولی تو در نزد من کافر هستی و از منزلت و جایگاه تو نزد خدا اطلاعی ندارم. جاثلیق گفت: اما تو، بعد از ایمان، خودت را به کفر رساندی، و از مقام و جایگاهت در ایمان خبر نداری، و نمیدانی که در ایمان بر حقی یا بر باطل؟ ولی تو بعد از کفر مرا به ایمان رساندی، پس چقدر حال و وضعیت من نیکو و چقدر پیش خودت حال تو بد است؛ زیرا به آنچه نزد خدا داری، یقین نداشتی و بر رستگاری و نجات من و هلاکت و کفر خودت شهادت دادی. ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَی أَصْحَابِهِ، سپس جاثلیق به اصحابش رو کرد و گفت: خوشحال باشید؛ زیرا بعد از کفرتان بر ایمان شما گواهی داد. سپس اولی را مورد خطاب قرار داد و گفت: ای شیخ! در این لحظه اگر ادعای ایمان کنی، جایگاه تو در بهشت و جایگاه من در جهنم کجاست؟ سلمان میگوید: اولی بار دیگر به دومی و ابوعبیده رو کرد تا جواب او را بدهند ولی کسی از آن دو حرفی نزد. سپس اولی گفت: من از مکان و حال خود در نزد خداوند خبر ندارم. جاثلیق گفت: ای تو! به من بگو چگونه برای خود جایز دانسته ای که خلیفه باشی حال آنکه نیازمند علم دیگری هستی؟ آیا در بین امت محمد کسی عالم تر از تو هست؟ اولی گفت: آری. جاثلیق گفت: نمیدانی که این مردم امری بسیار بزرگ بر تو تحمیل کرده اند و با مقدم داشتن تو بر کسی که از تو عالم تر است، مرتکب جهل و سفاهت شده اند! و اگر آن کسی که از تو عالم تر است، هم چون تو از جواب دادن به پرسش هایم عاجز بماند، هر دو شما در ادعای تان یکسان هستید. میبینم که پیامبرتان، اگر پیامبر بود، .. جانشینی برای خود تعیین نکرده است تا در هنگام اختلاف تان در مسائل دین به او رجوع کنید. پس مرا پیش کسی ببرید که عالم تر از شماست، شاید او در دانش و .. از تو داناتر باشد، چرا که این قوم بر تو و برخودشان، درباره تو ظلم کردند. سلمان گفت: هنگامی که سرگردانی، خواری، تحقیر، ناراحتی مردم و پیشامدی را که در دین محمد صلَّی الله علیه و آله رخ داده بود، دیدم، برخاستم در حالی که نمیدانستم پایم را کجا بگذارم به خانه امیر مؤمنان علیه السلام آمدم، در را زدم، امام خارج شدند و فرمودند: ای سلمان! تو را چه شده است؟ سلمان میگوید: عرض کردم: دین محمد صلَّی الله علیه و آله بعد از او از بین رفت، کافران با حجت و برهان بر دین او و اصحابش پیروز شدند. ای امیرمؤمنان، به داد دین محمد صلَّی الله علیه و آله
و مسلمانان برس که پیشامدی بر آنها نازل شده است که توان مقابله با آن را ندارند؛ تنها شما امروز برطرف کننده غم و اندوه آنان و بردارنده آزمون و سختی از آنان هستید. شما بزرگ آنها و سرور آنان و چراغ هدایت و کلید مسائل پیچیده این امت هستید. سلمان میگوید: حضرت پرسیدند: مگر چه شده است؟ (امام همه چیز را میداند) من عرض کردم: گروهی صد نفره از اشراف روم به رهبری جاثلیق آمده اند. من تا بحال همانند او ندیده ام، کلام را با توجه به معانی اش میآورد، طوری که نیاز به تأویل و توضیح نیست و حجت خود را اثبات میکند و آغاز آن را استوار میگرداند. من تاکنون همانند حجتِ او و سرعت جوابگوییِ او را که از گنجینههای علمش است نشنیده ام. جاثلیق به همراه گروهی نزد اولی آمد، و از او درباره مقامش و وصیت رسول خدا صلَّی الله علیه و آله سؤال کرد و ادعای اولی در خلافت را باطل کرد و با مردم بر سر جانشینی اولی مجادله کرد و برآنها چیره شد و مسئله ای را از اولی پرسید و با آن ایمانش را رد کرد و حکم به کفر و شک در دینش داد، به همین خاطر آنان دچار خواری و سرگردانی شدند. ای امیرمؤمنان دین محمد را دریاب، مسلمانان گرفتار چیزی شده اند که در مقابل آن هیچ توانی ندارند. سپس امام از جا برخاست و همراه من وارد مسجد شدیم در حالی که آنها احساس سرافکندگی و سرگردانی میکردند. امام علیه السلام سلام کردند. سپس نشستند و فرمودند: ای نصرانی، نزد من آی و سؤال هایت را از من بپرس، پس جواب آنچه مردم بدان محتاج اند که انجام دهند یا ترک کنند نزد من است و توفیق تنها از آن خداست. سلمان میگوید: جاثلیق به طرف امام برگشت و گفت: ای جوان، ما در کتابهای پیامبران یافتیم که خداوند هیچ پیامبری را هرگز بدون جانشین و وصی خود مبعوث نمیکند، و با خبر شدیم که امت محمد بر سر جانشینی او اختلاف دارند و قریش خود را مقدم بر انصار میدانند و انصار خود را بر قریش، و این که خود جانشین انتخاب کرده اند (اخبار زیادی به رومی ها رسیده بوده در مورد مهاجرین و انصار) پادشاه مان ما را فرستاد تا از محمد صلَّی الله علیه و آله بپرسیم و سنتهای پیامبران را در دین او بشناسیم و به سخنان مدعیان مقام او گوش فرا دهیم که آیا حق است یا باطل؟ ولی امتش به او دروغ بستند همانطور که امتهای پیشین به پیامبرانشان نسبت دروغ دادند و حق جانشینان آنها را سلب کردند. ما دیدیم که قوم موسی بعد از او گوساله را پرستیدند و هارون را از جانشینی موسی کنار زدند و آنچه قوم شما آن را برگزیده اند، آنها هم انتخاب کرده بودند. سنت خدا در گذشتگان این بوده و در سنت خدا هرگز تغییری نخواهی یافت. ما به این منظور اینجا آمدیم و مردم ما را بسوی این پیرمرد راهنمایی کردند و این پیرمرد ادعای جانشینی پیامبر را دارد و امور مسلمین به او واگذار شده است. از او در مورد وصیت پیامبر نسبت به او پرسیدیم، ولی او از آن وصیت با خبر نبود و هم چنین از او درباره خویشاوندی اش با پیامبر سؤال کردیم؛ زیرا دعوت و امامت ابراهیم علیه السلام در گذشته در بین فرزندان و دودمان او بر این بوده که تنها فرزندان او هر یک پس از دیگری به امامت میرسند (شجره طیبه) و فقط انسان برگزیده و پاک، عهده دار امامت و خلافت میشود.. از این شیخ پرسیدیم، ولی چیزی که پیامبری محمد را اثبات کند، نزد او نیافتیم، تنها مدعی شد که پیامبر قدرتمندی بوده است که با زور بر قومش غلبه یافته و مالک آنها شده و اثری از پیامبری در وی و اثری از تعالیم پیامبران پیشین در نزد او نبوده و این که پیامبر از دنیا رفت و قوم خود را در سردرگمی رها کرد که بر همدیگر غلبه کنند و آنها را به جاهلیت آشکار برگرداند که در آن مردم با آراء خودشان هر دینی و هر پادشاهی را که میخواستند انتخاب میکردند.. این قوم گمان کردند که جاهل میتواند در جای عالم بنشیند که خود این کار باعث خرابی کشت و زرع و هلاکت نسلها و ظهور فساد بر روی زمین، دریا و خشکی میشود، و خدا بالاتر است از اینکه پیامبری بفرستد مگر اینکه او پاک و تأیید شده و برگزیده شده بر جهانیان باشد و عالم، همیشه و تا روز قیامت بر جاهل فرمانروا است. از او پرسیدم: اسمت چیست؟ کسی که در کنار او نشسته بود گفت: این خلیفه رسول خدا میباشد. من گفتم: این تنها نامی است و ما کسی را با این اسم نمی شناسیم مگر اینکه کلمه ای از کلمات باشد. و اما خلافت، تنها مختص حضرت آدم و داوود علیهما السلام، و سنت در این خلافت، از آن پیامبران و اوصیاء میباشد، و شما دروغی بزرگ به خداوند و پیامبرش نسبت میدهید. در این هنگام این شیخ منکر علم و آن اسم شد و گفت: مردم بودند که به من رضایت دادند و مرا خلیفه خواندند، در حالی که در میان این امت کسی داناتر از من وجود دارد. ما هم به حکم او درباره خودش و کسانی که او را برگزیده اند اکتفا نمودیم، و در پی حق و جستجوی حقیقت بودم که اگر بر من نمایان شود، از آن تبعیت کنم، و در راه خدا، سرزنش کننده ای نمیتواند مرا سرزنش کند. و تو ای جوان، آیا شفایی برای آنچه در سینه هایمان است داری؟ حضرت علی علیه السلام فرمودند: آری، شفای آنچه در سینههای شماست، نزد من است. نور هدایت دل هایتان و شرح آنچه برسر آن اختلاف دارید و بیانی که با آن شک و تردید به شما راه نمی یابد و اخبار از امورتان، و برهان و دلیل برای هدایت شما نزد من است. نزد من بیا و با قلبت به سخنان من گوش بده و ذهنت را آماده کن و آنچه را میگویم بخاطر بسپار.. (سپس خطبه ای طولانی فرمودند که عبور کردم) من وصیّ پیامبر و مسئول تأویل قرآن، عارف به حلال و حرام و محکمات و متشابهات و ناسخ و منسوخ و امثال و عبرتها و ترجمان قرآن هستم. آنچه امت پیامبر، بعد از او به آن نیازمند است، و هر راست و خمیده ای نزد من است. علم به بلاها و مرگها و وصیتها و نسبها و فصل الخطاب موطن اسلام و کفر و صاحب هجومها و گردش دولتها نزد من است. از من درباره آنچه در آینده تا روز قیامت اتفاق میافتد و از عهد عیسی علیه السلام از وقتی که خداوند او را به پیامبری مبعوث کرد، و از هر وصی و جانشینی و از هر گروهی که صد نفر را گمراه میکند و صد نفر را هم هدایت میکند بپرس. از جلو برنده و رهبر و فریادکشنده آن گروه تا روز قیامت و از هر آیه ای که در کتاب خداوند، در اینکه شب نازل شده است یا در روز، از تورات و انجیل و قرآن عظیم بپرس؛ زیرا پیامبر صلَّی الله علیه و آله همه دانش خود و آنچه امتهای حضرت موسی و عیسی بدان نیازمند هستند (چون طولانی هست باز عبور میکنم) و من برادر پیامبر در این دنیا و آخرت و بعد از ایشان شاهد بر مردم هستم، من وسیله او بین ایشان و امت شان میباشم. من و فرزندانم وارثان ایشان هستیم و من و فرزندانم در میان امت پیامبر هم چون کشتی نُوحٍ فِی قَوْمِهِ مَنْ رَکِبَهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِقَ، وَ أَنَا وَ هُمْ کَبَابِ حِطَّةٍ فِی بَنِی إِسْرَائِیلَ، نوح هستیم که هر کس بر آن سوار شود نجات یافته و هر آنکه از آن جا ماند غرق شده است. من و آنها مانند باب حطّه در میان بنی اسرائیل هستیم (باب حطّه دری بود که هرکس از آن میگذشت آمرزیده میشد) مقام و جایگاه من در نزد پیامبر هم چون جایگاه هارون نزد موسی است جز اینکه بعد از آن حضرت پیامبری نخواهد آمد. من در دنیا و در آخرت از جانب ایشان شاهد میباشم. رسول خدا صلَّی الله علیه و آله بر اساس برهان و دلیل از سوی پروردگارش، طاعت و دوستی مرا بین اهل ایمان و اهل کفر و اهل نفاق واجب کرد. هر کس مرا دوست بدارد مؤمن است و هر کس بر من بغض ورزد، کافر میباشد. به خدا سوگند دروغ نگفتم و بر من هم دروغ نگفته اند و در مورد من تکذیب نشد. نه گمراه شدم و نه کسی به خاطرم گمراه شده است.. سلمان میگوید: جاثلیق رو کرد به اصحابش و گفت: سوگند به خدا، این مرد گوینده از روی علم و توانایی، و گره گشا میباشد (در مقابل خطبه امام پشم ریزون کردند) از خداوند میخواهیم که به بهره و نصیب مان و نور هدایت مان برسیم. به خدا سوگند، اینها دلیلهای اوصیای پیامبران بر قومشان میباشد. سلمان میگوید: جاثلیق به طرف امام علیه السلام برگشت و عرض کرد: چگونه این قوم از شما روی گرداندند و مدعی چیزی شدند که شما از آنها در این امر شایسته تر هستید؟ ای مردم، آگاه باشید که حجت بر ایشان تمام شد ولی آنها در بین خودشان کوتاهی ورزیدند، و این کار آنها بر اوصیاء ضرری نمیرساند؛ زیرا خداوند بلندمرتبه آنان را با علم و استحقاق مقامات پیامبرانش، بی نیاز کرده است. پس ای عالم حکیم، مرا از جایگاهم و جایگاه خودتان با خبر کنید؟ شما نزد خداوند چه جایگاهی دارید؟ و من در نزد خدا در چه مقامی هستم؟ أَنْتَ عِنْدَ اللَّهِ؟ وَ مَا أَنَا عِنْدَ اللَّهِ؟ حضرت علی علیه السلام فرمود: اما من در پیشگاه خداوند و در نزد خود مؤمن هستم و به فضل و رحمت و به نعمت خداوند بر خودم، یقین دارم؛ و اینسان، خداوند والا مقام، بر ایمان از من عهد و پیمان گرفت و مرا به سوی معرفتش هدایت کرد، و در آن شک و تردیدی ندارم و همچنان بر عهد و پیمانی که خداوند از من گرفت میباشم. نه آن را تغییر داده و نه جایگزینی بر آن عهد و پیمان اختیار کرده ام، و این به سبب منت و رحمت و احسان خداوند بر من است. من شک و تردیدی ندارم که در بهشت هستم و پیوسته بر عهد و پیمان خداوند میباشم؛ چرا که شک در یقین و برهانی که خداوند بر من ارزانی داشته، شرک است (و شیعه مولا هم باید اینگونه امیدوار باشد) امّا تو در پیشگاه خدا به سبب انکار عهد و میثاق و انکار اقراری که خداوند بعد از به دنیا آمدن، از تو گرفت و بعد از رشد عقل و شناخت و تشخیص خوب و بد، خیر و شر و بعد از آنکه به پیامبران اقرار کردی و منکر اخبار پیامبران علیه السلام شدی که در انجیل نازل کرد، کافر هستی و تا زمانی که در این حالت میباشی، شکی نیست که در آتش جهنم جای داری. جاثلیق گفت: پس مرا از جایگاهم در جهنم و جایگاه خودت در بهشت با خبر کن. حضرت فرمودند: من وارد آن نشدهام تا مکان خود را در بهشت و مکان تو را در جهنم بدانم؛ ولی تو را بوسیله قرآن، با آن آشنا میکنم. خداوند بلند مرتبه، محمد صلَّی الله علیه و آله را به حق مبعوث کرد و کتابی بر او نازل کرد که: لَا یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ
وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ: از پیش روی آن و از پشت سرش، باطل به سویش نمی آید.. و هرکس بر کفر و فسق و شرک و نفاق و ظلم خود باشد و در این حال بمیرد، مصداق این آیه خداوند است.. امام فرمودند: اگر من با دلیل و برهان قاطع که نمیتوانی آن را رد کنی و چاره ای جز به پذیرفتن آن نداری، پاسخ پرسش هایت را بدهم، تو و یارانت دین ما را میپذیرید؟ جاثلیق گفت: آری، من خداوند را در این کار شاهد و وکیل قرار میدهم، اگر همان طور باشی که گفتی، دین تو را بپذیرم. حضرت علی علیه السلام فرمود: از همراهانت هم عهد و پیمان بگیر. سلمان میگوید: جاثلیق از همراهانش عهد و پیمان گرفت. سپس امام علی علیه السلام فرمودند: هرچه میخواهی بپرس. جاثلیق گفت: مرا از خدا با خبر کن: آیا خداوند عرش را حمل میکند یا عرش او را حمل میکند؟ امام فرمود: خداوند عرش و آسمانها و زمین و آنچه را بین آنها و در درون آن هاست حمل میکند.. خداوند بلند مرتبه عرش را از چهار نور آفرید: نور قرمز که سرخی از آن به وجود آمد؛ نور سبز که با آن رنگ سبز، سبز شد؛ سوم، نور زرد که زردی رنگ زرد، از آن است و چهارمی نور سفید است که رنگ سفید به وسیله آن سفید شد؛ و این عرش، از علم و دانشی است که خداوند آن را بر دوش حاملان قرار داد، و آن، نوری از عظمت خداوند میباشد و به وسیله عظمت و نور خداوند است که دلهای مؤمنان نورانی میشود و جاهلان به دشمنی با او بر میخیزند و به وسیله عظمت و نور خدا، تمام مخلوقاتش در آسمانها و زمین با اعمال گوناگون و ادیان مختلف در پی وسیله ای هستند تا به او برسند؛ و هر آنچه که خداوند با عظمت و نور و قدرت اش آن را حمل میکند، نه میتواند برای خود سود و زیانی برساند و نه میتواند موجب مرگ و زندگی و رستاخیز خود شود، همه چیز حمل میشود و خداوند آسمانها و زمین را نگاه میدارد تا زایل نشوند و اوست که احاطه کننده آسمانها و زمین و آنچه در آنها قرار دارد است و خداوند حیات و نور همه چیز است.. جاثلیق گفت: پس خداوند در کجا قرار دارد؟
امام فرمودند: او همین جاست و همین جاست و همین جاست و همین جاست؛ او بالا و پایین قرار دارد و ما را احاطه کرده است، و با ماست و این سخن خداوند است.. حاملان عرش الهی، علماء هستند و خداوند این علماء را بر آن داشت تا علمش را حمل کنند، و هیچ مخلوقی از مخلوقات او در مُلکش، از چهار نور خارج نمیشود، و خداوند این ملکوت را به برگزیدگان خود نشان داد و آن را بر ابراهیم، خلیل الله، نمایان کرد.. (پس از گفتگویی طولانی) سلمان میگوید: جاثلیق در این هنگام بسوی اصحابش برگشت و گفت: به خدا سوگند، این سخنان، حقیقتی است از جانب خداوند بلند مرتبه که بر زبان مسیح و پیامبران و اوصیاء علیه السلام جاری شده است. جاثلیق گفت: از بهشت خبر بدهید؟ آیا بهشت در این دنیاست یا در آخرت؟ و دنیا و آخرت کجا قرار دارند؟ حضرت علی علیه السلام فرمودند: دنیا در آخرت قرار دارد و آخرت، این دنیا را در بر گرفته است، و وقتی انتقال از زندگی بسوی مرگ ظاهر است، آخرت، سرای زندگانی است، اگر میدانستند؛ زیرا دنیا محل گذر و آخرت، سرای زندگی و محل اقامت است و مثال آن، انسان خوابیده است؛ زیرا جسم آدمی میخوابد، ولی روح بیدار است. بدن آدمی میمیرد و روح زنده میماند.. آنگاه که روح از جسم جدا میشود، هر کدام از آنها به همان جایی برمیگردد که از آنجا آغاز شده و آفریده شده است، و همینطور بهشت و جهنم هم در این دنیا و در آخرت وجود دارد؛ زیرا هنگامی که بنده ای میمیرد، در منزلی از زمین جای میگیرد. یا این منزل باغی از باغهای بهشت و یا قطعه ای از جهنم است و روح آن شخص به یکی از این دو منزل رهسپار میشود. یا در منزل پر نعمت مقیم میشود که در آن مرگ وجود ندارد و یا در منزل عذابی سخت ساکن میشود که مرگ ندارد، تنها انسان اندیشمند پی به این طرح و نقش میبرد.. جاثلیق پرسید: هنگامی که آسمانها بپیچد و زمین قبض شود، بهشت و جهنم که داخل آسمان و زمین است کجا قرار میگیرد؟ سلمان میگوید: امام قلم و کاغذی خواستند و در کاغذ نوشتند: بهشت و جهنم، پس از آن، کاغذ را پیچیدند و آن را به جاثلیق دادند و فرمودند: آیا این کاغذ را نپیچیدم؟ جاثلیق گفت: آری، امام فرمودند: کاغذ را باز کن. جاثلیق کاغذ را باز کرد. امام فرمودند: آیا بهشت و جهنم را میبینی؟ و آیا پیچاندن آن کاغذ، آنها را از بین برده است؟ جاثلیق گفت: نه، امام فرمودند: قدرت خداوند هم، این گونه است. هنگامی که آسمانها بپیچند و زمین گرفته شود، همانطور که پیچیدن این کاغذ بهشت و جهنم را از بین نبرد، بهشت و جهنم هم محو نمیشوند. جاثلیق در مورد قرآن چندین سوال پرسید از جمله گفت: منظور از وجه در این سخن خداوند چیست؟ کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ: جز ذات او همه چیز نابود شونده است. چگونه است؟ کجا نزد او میتوان رفت؟ و دلیل ما بر او چیست؟حضرت علی علیه السلام فرمودند: ای غلام، برای من هیزم و آتش بیاور. و دستو دادند هیزمها را روشن کنند، أَنْ تُضْرَمَ، فَلَمَّا اسْتَوْقَدَتْ وَ اشْتَعَلَتْ، قَالَ لَهُ: یَا نَصْرَانِیُّ هَلْ تَجِدُ لِهَذِهِ النَّارِ وَجْهاً دُونَ وَجْهٍ؟ هنگامی که آتش شعله ور شد، امام به جاثلیق فرمودند: ای نصرانی، آیا میتوانی وجهی خاص را برای این آتش پیدا کنی که با وجوه دیگر آن متفاوت باشد؟ جاثلیق گفت: نه، از هر طرف نگاه کنیم، تنها یک وجه است.
امام فرمودند: اگر برای این آتش کوچک که شعله ور گردیده و به سرعت از بین میرود، وجهی نمییابی، پس چگونه میباشد کسیکه این آتش و همه موجودات را خلق کرده، با یک وجه توصیف شود و یا با یک حد و اندازه مشخص شود؟ یا با چشم دیده شود و یا با عقل درک شده و یا با حدس و وهم تصور شود؟ خداوند بلند مرتبه میفرماید: لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَهُوَ السَّمِیعُ البَصِیرُ. جاثلیق گفت: ای وصی دانا و حکیم و راهبر، گواهی میدهم که خدایی جز خداوند یکتا نیست و شریکی ندارد و گواهی میدهم که محمد صلَّی الله علیه و آله بنده و فرستاده اوست که او را به حق، بشارت دهنده و بیم دهنده فرستاد و شهادت میدهم که تو وصی، دوست و راز دار و امین او بر اهل بیتش و بعد از او صاحب اختیار مؤمنان هستی.. سلمان میگوید: سپس جاثلیق رو کرد به مسلمانان و گفت: ای مردم، شما به آرزویتان رسیدید، ولی در مورد سنت پیامبرتان، به خطا رفته اید. از او پیروی کنید که هدایت یافته و رهنمون میشوید، چه چیز شما را به این عملتان فرا خواند؟ هیچ عذر و بهانه ای، بعد از آیات و برهان خداوند، برایتان نمی شناسم. شهادت میدهم که این سنت الهی در میان انسان های قبل از شما است، و هیچ تغییری برای کلمات خداوند وجود ندارد. اختلاف امتها و تغییر جانشینی اوصیاء پیامبران بعد از آنها، قضای الهی است. بعد از آنچه مشاهده کردید، جای شگفتی نیست مگر از کار شما! این سنگدلی و حسادت آشکار و کینه و دروغ آشکار چیست (و چه معنی دارد)؟ سلمان میگوید: جاثلیق و اصحابش اسلام آوردند و به حقانیت و پیامبری حضرت محمد صلَّی الله علیه و آله و جانشینی حضرت علی علیه السلام شهادت دادند، و این که پیامبر، همان کسی است که در تورات و انجیل وصف شده است. سپس آنان از مدینه خارج شده و به سوی پادشاه خود رهسپار شدند تا آنچه را شنیده و دیده بودند به پادشاه برسانند. پس از آن امام فرمودند: حمد و سپاس خدایی راست که برهان محمد صلَّی الله علیه و آله را آشکار و دین او را عزیز گردانید و آن را نصرت عطا کرده و رسولش را تصدیق کرد و ایشان را بر همه ادیان غالب ساخت هر چند مشرکان کراهت داشته باشند. حمد و سپاس از آن خداوند، پروردگار جهانیان است، و درود خداوند بر محمد و خاندان او. سلمان میگوید: مردم به خاطر احتجاج حضرت و بیان آنچه که از آن عاجز بودند، به همدیگر تبریک گفتند و ذلت و خواری از آنان برطرف گردید و گفتند: ای ابا الحسن، به حقانیت پیامبرت، خداوند تو را پاداش خیر دهد، سپس متفرق شدند. گویی حاضرین و مردمی که نزد آنان بودند، هرگز چیزی نشنیدند (انگار یاسین بگوش خر خواندند. همانطور که غدیر خم را فراموش کردند) و آنچه را به آن متذکّر شدند، فراموش کردند؛ و حمد و سپاس تنها برای پروردگار جهانیان است. سلمان میگوید: هنگامی که مردم از مسجد خارج شده و متفرق گشتند، مسیحیان قبل از رفتن نزد حضرت علی علیه السلام آمدند و به ایشان سلام کرده و برای حضرت دعا کردند و از ایشان اجازه گرفتند که به کشورشان برگردند. حضرت علی علیه السلام نزد آنان آمدند و آنها نشستند، جاثلیق عرض کرد: ای وصی محمد و پدر خاندان او، شک نداریم که این امت. إِلَّا هَالِکَةً کَهَلَاکِ مَنْ مَضَی مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ. هلاک میشوند، همانند هلاک شدن قوم بنی اسرائیل که هارون را رها کرده و به گوساله پرستی روی آوردند. ما در کتابهای پیامبران یافتیم، هر پیغمبری که مبعوث میشود، دشمنانی از انسانها و جنیان دارند که دین آن پیامبر را به تباهی میکشانند و امتش را نابود میکنند و جانشین او را از حق خود دور میکنند و بعد از آن پیامبر، مدعی جانشینی او میشوند.. اگر خواستید نزد شما میمانیم و در برابر دشمنان تان شما را یاری میکنیم و اگر دستور دهید برویم، به هر جایی که بفرستید خواهیم رفت. ما بردباری شما را در آنچه با تو انجام شده میبینیم، و اخلاق و سنت اوصیاء بعد از پیامبران اینگونه است. آیا عهد و پیمانی از طرف پیامبرتان دارید که شما و این مردم بر آن عهد و پیمان باشند؟ حضرت فرمودند: سوگند به خدا آری، من عهدی از پیامبر دارم که این مردم چه سرنوشتی خواهند داشت و چکار خواهند کرد. چگونه کار امت پیامبر بر من پوشیده میشود حال آن که جایگاه من نسبت به ایشان، همچون جایگاه هارون نسبت به موسی و همانند منزلت شمعون به عیسی است! آیا نمی دانید که امت عیسی، درباره وصی او، پسردایی اش، شمعون بن حمون الصفا اختلاف ورزیدند و به چهار دسته تقسیم شدند و آن چهار دسته به هفتاد و دو دسته تقسیم شدند. همه آنها جز یک فرقه، هلاک میشوند. همینطور، امت موسی که بر هفتاد و یک فرقه تقسیم شدند، همه آنها جز یک گروه هلاک میشوند. و پیامبر صلَّی الله علیه و آله مرا آگاه کردند که امت ایشان به هفتاد و سه فرقه متفرق میشوند، سیزده فرقه از آنها ادعای دوستی و محبت من را دارند ولی همه آنها جز یک فرقه از سیزده فرقه، هلاک خواهند شد.. آگاه باشید که رسول خدا صلَّی الله علیه و آله با من پیمان بست که پس از ۳۰ سال (پس از ۲۵ سال درسته. پینوکیوی احمق ۳ سال. روباه مکار ۱۰ سال. گربه نره ۱۲ سال) از وفات او و بعد از آشکار شدن آشوبها و اختلاف امت درباره من و بیرون رفتن ایشان از دین خداوند عزوجل، این امر (خلافت) به من بر میگردد (شاید مولا پایان سه نبرد با منحرفین رو محاسبه کرده، در آنجا که فرمود من امروز چشم فتنه را کور کردم) و مرا امر کرد که با بیعت شکنان و ستمگران و از دین خارج شدگان بجنگم، هر کدام از شما آن زمان و آن حوادث را دریافت و خواست بهره خویش را از جهاد به همراه من بگیرد، پس این کار را بکند.. خداوندا، زمین را از حجتی قائم، چه ظاهر مشهور باشد و چه پنهان و پوشیده، خالی مگردان تا حجتهای خداوند و برهان او باطل نگردد و آزمونی برای کسی باشد که از او پیروی کرده و به او اقتدا میکند.. حجتهای خداوند در زمین.. و امانت داران خداوند بر مخلوقاتش هستند. آه، بسیار به ایشان و دیدن ایشان مشتاقم، شگفتا از بردباری شان در برابر دشمنانشان، بزودی خداوند ما و آنها و پدران و ازواج و فرزندان درستکارشان را، در بهشتهای جاودان جمع خواهد کرد. سلمان میگوید: سپس امام گریست و آنها هم با او گریستند و با امام وداع کرده، عرض کردند: به جانشینی، امامت و برادری تو گواهی میدهیم، و.. الخ (چون طولانی بود نصف روایت را حذف و گلچین شده گذاشتم بازم خیلی شد پوزش)
آیا تا به حال شنیده ای که دومی فتوا داده اگر در نماز جمعه در مسجد جا نبود مسلمین میتوانند به باسن نفر جلویی سجده کنند؟ شوخی نمیکنم ها؟ این فتوا در منابع گوناگون خودشون نقل شده از جمله کنز العمال. ضمناً از عبدالله بن شداد بن هاد روایت هست که گفته: هنگامی که دومی در حال احتضار بود (بقول یزدی ها، موقع سقط رفتن. به عقلش نرسیده به باسن سجده کنه بلکه حالش خوب بشه) من نزد او بودم و او بی تابی میکرد. عرض کردم: ای امیرال(شیاطین) بشارت باد تو را به فضل خداوند و کرامتش (کوری عصا کش کور دگر بود) من هر وقت بی تابی او را میدیدم این جمله را میگفتم: او بمن نگاهی کرد و گفت: وای برتو! چگونه توطئه علیه اهل بیت محمد (ص) را جبران کنم؟ (یعنی میدونسته چه پی پی خورده) زمخشری در ربیع الابرار آورده است: هنگامی که اجل دومی فرا رسید، به پسران خود و اطرافیانش گفت: اگر به اندازه گنجایش زمین طلا یا نقره در اختیار داشتم، بخاطر رهایی از ترس و اهوال آنچه میبینم، همه را فدا میکردم (ولی افاقه نکرد و گوز را داد و قبض را از اجل دریافت نمود و جهانی را آسوده نمود. منم هر وقت میرم دبلیوسی خیلی یادش میکنم)
صحیفه سجادیه و دعا
دعا در مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام، بهترین نعمت و کرامتی که خداوند به انسان داده، در انسان شناسی این مکتب، انسان یک موجود مشروط است؛ مشروط به انسانیت و وجود انسان بدون کرامت و انسانیت، دوزخ و نکبت است. و چنین وجودی در زیست دنیوی نیز معیشت ضنک، زندگی تنگ، تحت فشار، زیر فشار پِرس است (:وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَإِنَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنْکاً: و هر کس از یاد من اعراض کند، پس برای اوست زندگانی تنگ) بهترین نعمت و کرامتی که خداوند به انسان داده و او را گرامی داشته است جواز دعا است؛ اجازه داده موجودی که مخلوق خودش است با او همسخن شود. وگرنه، ایجاد کنندۀ جهانِ کائنات کجا، و این پدیدۀ کوچک کجا؟ کوچک که چه عرض کنم. باید گفت ریز. خدائی که الکبریاء ردائه، اجازه داده است انسان که همین دیروز به وجود آمده طرف گفتگوی او باشد. انسانی که ساکن یک فرفرۀ کوچک بنام کرۀ زمین که ذره ای ریز است در کهکشان شیری، تا چه رسد به مجموعۀ هزاران کهکشان که محتوای آسمان اول است و باز قرآن آن را ارض مینامد، و کرۀ زمین ارض گمشده ای است در آن ارض. و تا چه رسد به کل کائنات. خدایا چشمای منو باز کن.
حدیث :
ابى بصیر گوید: مردى به امام باقر علیه السلام عرض کرد: من در عمل سست هستم و روزه ام کم است ولى امید این دارم که جز حلال نخورم . حضرت فرمود: کدام تلاش و کوششى از پاکى شکم و پاکى دامان برتر است ؟
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمومنین علیه السلام مى فرمود: برترین عبادت پاکدامنى است .
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: یکى از سخنان پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله این است که فرمود: ترس از خداى عزوجل سر حکمت و دانایى است .
حدیث :
امام باقر علیه السلام از رسول خدا صلى الله علیه و آله روایت کند: هیچ چیزى نیست جز اینکه معادلى دارد مگر خداوند که هیچ چیز معادل او نیست ، و هیچ سخنى معادل و برابر لا اله الا الله نیست ، و اشکى که از خوف خدا ریخته شود هم وزنى ندارد پس اگر بر چهره شخص جارى گردد پس از آن هرگز آن روى را گرفتگى و تیرگى فرا نمیگیرد.
حدیث:
از امام باقر علیه السّلام که رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود: خدا تعالی میفرماید: آنان که کرداری دارند بکردار خود اعتماد نکنند برای ثواب من زیرا اگر همه گرد آیند و خود را در همه عمر برنج اندازند در عبادت من در کردار و عبادت خود چنانچه باید حق عبادت مرا انجام نداده اند، برای آنچه خواهند از کرامت من و نعمتهای بهشت من و درجات عالیه در جوار من، ولی باید برحمت من اعتماد کنند و بفضل من امیدوار باشند و بخوش بینی بر من دل دهند، که در اینصورت رحمت من آنان را فرا گیرد، و بکرم خود آنان را به رضوان و آمرزشم برسانم، و جامه عفو بدانها بپوشم زیرا منم خدای بخشاینده مهربان، و به این نام گرفتم.
ده راه ساده برای تغییر حالت توی روزهای سخت:
۱- پیاده روی کن.
۲- همه چیز رو رها کن و کمی بخودت استراحت بده.
۳- ایثارگر باش و به دیگران کمک کن.
۴- یه لیست از نقاط قوتت بنویس.
۵- یه سرگرمی قدیمی رو دنبال کن، اگه نداری یدونه جدیدشو بساز.
۶- اولویت بندی کن و اجازه بده اولویتات حرکت بعدیت رو تعیین کنن.
۷- خودتو به یه خواب طولانی دعوت کن.
۸- یه کار هیجان انگیز انجام بده.
۹- مراقب منفیبافیهات باش.
۱۰- یادداشت روزانه بنویس و ذهنت رو تخلیه کن

دوست دارم که کنی ترک وصالم مادر.
تا که آسوده شود فکر و خیالم مادر.
گر که خواهی کنی از خویش خدا را راضی.
باش راضی که بسوزد پر و بالم مادر.
زبان حال علی اکبر علیه السّلام
آفرینش و تفسیر آخرالزمانی سوره توحید
در مورد اینکه گفتی بعضی آیات چه فایده ای دارند، و اینکه بعضی آیات تاریخ مصرفشون گذشته، یعنی منقضی شده (معنی حرفت همین میشه) نه تنها نگذشته، بلکه تمامشون تا پایان دنیا ضروری هستند، بلکه برعکس، بعضی آیات برای آخرالزمان هستند، چون درک و فهم مردم گذشته در حد این زمان نبوده، و پیشرفت علم در آخرالزمان همچنان نیازمند محاسبات دقیق و قوانین مندرج در این کتاب آسمانی هستش که طی چند پست بررسی میکنیم.
قل هوالله احد: بگو آن خداوند تک است.
الله الصّمد: خدا مجوّف (جوف دار- دارای جوف) نیست- مادّه نیست. زیرا هر مادّه ای مجوّف است.
لم یلد: او نزاده است و نمی زاید، او انرژی نیست. زیرا انرژی به ماده تبدیل میشود، ماده از انرژی به وجود میآید. و نیز: او ماده نیست زیرا انرژی از ماده به وجود میآید. ولم یولد: او زاده نشده و زاده نمیشود، او نه ماده است و نه انرژی و نه حالات آن دو. از ماده انرژی زاده میشود. و از انرژی ماده زاده میشود و از هر دوی آنها حالات و کیفیاتی پدید میآید. خداوند هیچ کدام از اینها نیست. آیه اول تک بودن خدا را بیان میکند، بدیهی است وقتی که یک چیز ذاتاً (در بیان فلسفی) تک باشد، او مصداق لم یلد و لم یولد است بنابر این معنای آیههای بعدی در بطن آیه اول هست همان طور که دیدیم حدیث فرمود خود سوره، تفسیر خود است. هر کدام از آیهها جنبه ای از معنای آیه اول هستند. آیه دوم ماده بودن و انرژی بودن را نفی میکند. آیه سوم مثل آیه دوم از نو انرژی بودن، و ماده بودن را نفی کرده و علاوه بر آن دو، حال و حالات (کیفیات) را نیز نفی میکند. ولم یکن له کفواً احد: و نیست (و نمیشود) مانند او کسی. کس: واژه کس به هر موجود ذی شعور و عاقل، اطلاق میشود مانند: روح، فرشته، جنّ و انس (با صرف نظر از جسم شان که در دو آیه بالا نفی میشوند) بوسیله این آیه از خدا سلب میشوند. توجّه فرمائید: سورۀ توحید در ۵ جمله یک تعریف جامع، مانع و کامل از خدا ارائه میدهد که اگر انسان میخواست چنین تعریف کاملی را بدهد لازم بود ده جلد کتاب بنویسد. غیر از خدا هر چه هست یا ماده است یا انرژی و یا حالات و یا روح، فرشته... همۀ اینها را از خدا سلب و نفی میکند. و نتیجۀ آن یک توحید ناب، کامل، تام، بی کم و کاست میشود. امروز میبینیم فرمایش امام سجاد (ع) یک معجزۀ بزرگ علمی است که فرموده سورۀ توحید را متعمقون آخرالزمان معنی خواهند کرد و معنی اصلی این سوره مختص به آنان است. بدیهی است مردم از زبان آن حضرت نمیتوانستند پیام اصلی این سوره را بفهمند؛ اگر امام به آنان میگفت: سنگ و آهن نیز مجوّف هستند. چه عکس العملی نشان میدادند؟ در این باره شعری از آن امام (ع) نقل شده است:
انّی لَاَکتم من علمی جواهره
کی لا یری العلمَ ذو جهل فیفتتنا
وقد تقدمنی فیه ابو حسن
الی الحسین واوصی قبله الحسنا
یارُبّ مکنون علم لو ابوح به
لقیل لی انت ممن یعبد الوثنا
ولاستحل رجال صالحون دمی
یرون اقبح ما یأتونه حسنا
ترجمه: من گوهرهای دانش خود را کتمان میکنم مبادا صاحب جهل با مشاهده علم، دچار فتنه گردد. پیش از من و پیش از حسین (ع) ابوالحسن نیز چنین بود که قبل از حسین (ع) بر حسن (ع) نیز چنین وصیت کرده بود. ای بسا گوهر علمی که اگر ابراز کنم به من میگویند که تو بت پرست هستی.
متن اشعار حرف به حرف، کلمه به کلمه و سلسلۀ وصیت چهار امام (ع) دربارۀ این موضوع، دلیلهای روشن هستند که گوینده آنها امام سجاد (ع) است. ای بسا گوهر علمی که اگر ابراز کنم به من میگویند که تو بت پرست هستی. و مباح میدانند مردانی از مسلمانان خونم را بدین سان. زشت ترین رفتارشان را زیبا میانگاشتند. اما امروز محققین متعمق طوری در علم عمیق رفته اند و روشن کرده اند، نه تنها ابراز گوهر دانش سجادی با چنین واکنشی روبه رو نمیشود بلکه دانشمندان متعمق، انگشت شگفت را در مقابل دانش آن امام، به دندان میگذارند. ولی چه میتوان کرد، هنوز هم مظلوم و ناشناخته باقی مانده اند. بگذار از نو تکرار کنم:
گم کرده حقیقت را زاهد به جُفا رفتی
کج کرده طریقت را، عابد به کجا رفتی
نقصت ز چیست انسان، گمراه همی پوئی
تاریخ بیالودی، بازت به خطا رفتی
افلاک ارسطو را، یونان وداع کرده
اما تو هنوزت هم، با آن به لقاء رفتی
ژوکی به هند و چین، جوک همگان گشته
عرفان طلبی از جوک؟ راهی به شطا رفتی
گاهی به سراب کانت، گاهی وبر و پوپر
روز دگرت پیش، دورکیم به گدا رفتی
گه عاکف مارکسی تو، گه والۀ اسپنسر
همراه دکارتی گه، حیران به شفا رفتی
روزی ز میمرشد، مستانه بر افتادی
روزی ز پی بیکن، ارزان به بها رفتی
افیون تصوف را خوردی و پَر آوردی
با بال و پر وَهْمِین، حقّا به هوا رفتی
مرشد پی کر کردن، پر کرده مخ درویش
او عارفِ سودِ خود، تو ره به فنا رفتی
تحریف کتاب الله، رسم و ره عرفان است؟
عاقل، به در سمّام، سهواً به دوا رفتی
آن گاه که اهریمن، مظهر ز خدا باشد
بر آلهۀ شیطان، سجده به دعا رفتی
گر فلسفه میخواهی، برگیر ز اهل آن
ور معرفت اندوزی، از چی به غشا رفتی
دین در خود دین باشد، نه هند و نه یونانت
مکتب بنهادی تو، به چین، به ختا رفتی
مامور صلیبی ها، عقل از مخ تو بربود
یا هانری و یا محیی، هر دو به خفا رفتی
امید میرفت دستکم دنشگاهیان و روحانیان ما افکار فرسوده و پوسیدۀ یونانیات و بودائیات را کنار بگذارند و از این خرافه بافیها پرهیز کنند اما جاسوس صلیبیان (هانری کربن) آمد و با کمک فرح پهلوی سالها در دانشگاه تهران فعالیت کرد و افکار جوانان اندیشمند آن روز را که امروز دانشمند به حساب میآیند به شدت آلوده و تحمیق کرد در حدی که امروز دانشگاههای ما در اثر گسترش میکروب کربن، در علوم انسانی خرافی ترین دانشگاههای جهان است و شگفت این که عده ای به این بیماری اندیشه ای شان میبالند. هانری کربن موفق ترین جاسوس صلیبیان پس از محی الدین است.
نمونه دوم از آیاتی که تفسیر آنها به مردم آخرالزمان واگذاشته شده آیههای اول سورۀ حدید است. در همان سخن امام زین العابدین (ع) که فرمود معنای صمد را مردم آخرالزمان خواهند فهمید ادامه میدهد: وَ الْآیَاتِ مِنْ سُورَةِ الْحَدِیدِ إِلَی قَوْلِهِ: وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ، فَمَنْ رَامَ مَا وَرَاءَ ذَلِکَ فَقَدْ هَلَک: و نیز آن آیهها که در سورۀ حدید تا: وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ، را برای مردم آخرالزمان که در علم متعمق میشوند نازل کرده است پس هر کس فراتر رود به هلاکت دینی میافتد. امام (ع) مردم زمان خویش و دیگر اعصار را که پیش از آخرالزمان باشند از تعمق در آیههای مذکور باز میدارد و تعمّق در آنها را انحصاراً کار متعمّقون آخرالزمان، میداند. حرف (ال) در (الآیات) الف لام معرفه هستش و نشان میدهد که چند آیه ای از سورۀ حدید در محافل مباحثاتی مطرح بوده همانطور که صمد مطرح بوده است و حرف (ال) به اصطلاح ادبی عهد ذهنی و اشاره به آن است. اینک نگاهی به آیههای اوّل سوره حدید: ۱- سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ. امام (ع) که میفرماید (الایات= آن آیات) شامل این آیه نمیشود: زیرا نه مردم زمانهای پیشین و نه مردم آخرالزمان، هیچکدام ماهیت و چیستی این تسبیح را نخواهند فهمید که در آیه ۴۴سورۀ اسراء میفرماید: تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُم. و هر وقت حتی در آخرِ آخرالزمان، قرآن را باز کنید خواهید دید میگوید: لاتفقهون تسبیحهم. ۲- لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یُحْیی وَ یُمیتُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدیر. این آیه نیز مشمول سخن امام (ع) نیست زیرا هر فرد موحّد در هر عصر اعم از اعصار پیشین و آخرالزمان، پیام این آیه را هم درک میکند و هم به آن معتقد است. مراد امام (ع) سه آیه بعدی است: ۳- هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلیم. استادی از اساتید نوشته است: امام سجّاد (ع) فرموده است پیام این آیه را متفکران آخرالزمان خواهند فهمید؛ و ملا صدرا مصداق آن است که توانسته این آیه را معنی کند. منظورش این است: ملاصدرا با تشریح وحدت وجود که میگوید اعلم انّ واجب الوجود کلّ الاشیاء ثابت کرده خداوند همه چیز است همۀ اشیاء، اول و آخر، ظاهر و باطن، همگی خدا هستند. اما توجه ندارد: اولاً ملاصدرای بیسواد از افراد آخرالزمان نیست که در ۴ قرن پیش میزیست. ثانیاً محی الدین بیسواد در قرن پنجم و حدود شش قرن پیش از او همین آیه را اشتباها بر وحدت وجود دلیل آورده و روی آن مانور داده است. ثالثاً جنید، حلاج، بایزید بسطامی و دیگر صوفیان از اوایل قرن دوم هجری به آن پرداخته و به آن اشتباه معتقد بودند. به لطف و عنایت اهل بیت (ع) هر دو را با هم تفسیر کردهام مشکل پیشینان در عدم شناخت کامل «زمان» بود که امروز توسط دانش فیزیک تکمیل شده است. ۴- هُوَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یَعْلَمُ ما یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَ ما یَخْرُجُ مِنْها وَ ما یَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما یَعْرُجُ فیها وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیر. در مسئلۀ آفرینش جهان در شش روز، هر کدام از آن روزها ۱۸ میلیارد سال از سالهای کره زمین میشود. اینک ما در روز هفتم هستیم که حدود ۱۳ و نیم میلیارد سال از آن طی شده است یعنی از آغاز پیدایش کهکشانهای کنونی تا به امروز. محتوای این بحث فیلسوف معاصر رضوی به حدی علمی و جالب بود که ابتدا دو نفر از اساتید کمبریج در صدد مصادرۀ آن و ثبت آن به نام خود بر آمدند که با سعی و کوشش بسیار توانست فعلاً از این سرقت شان جلو گیری کند، البته با کمک و حمایت خانم دکتر اعظمی ساکن امریکا، اما آقای ت. پادنابان از کمبریج در کتاب (پس از نخستین سه دقیقه) این سرقت را کرده است. چون با آزمایشهای نوری که انجام دادند، همگان به این محاسبات قرآنی معتقد شدند. اصل قضیه از آنِ قرآن و اهل بیت (ع) است که با محاسبههای ریاضی از آیات و احادیث توضیح داده شده، مشروح داستان این سرقت در مصاحبه ای که در سایت بینش نو هست، آمده. ۵- لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ. به گمانم همین آیه نیز مشمول سخن امام (ع) و عبارت الآیات که فرموده، نباشد زیرا جملۀ اول آن در آیه دوم نیز آمده، شاید در جمله دوم یعنی: و الی الله ترجع الامور، پیامی باشد که ما از درک آن عاجز هستیم گرچه در آخرالزمان زندگی میکنیم. ۶- یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهارِ وَ یُولِجُ النَّهارَ فِی اللَّیْلِ وَ هُوَ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُور. درک و تحلیل گردش انتقالی و وضعی کرۀ زمین برای مردم عصر ائمه طاهرین سخت دشوار بود با این همه درست مانند سرگذشت واژه صمد که بحث شد، هم در قرآن و هم در احادیث ائمه (ع) آمده است به طوری که شیخ طوسی (رئیس طائفه علمای شیعه) در تفسیر تبیان به کرویت و حرکت کره زمین معتقد است و در عصر ما خیلیها (از جمله مرتضی رضوی) دربارۀ آن بحث کرده اند. ۳- نمونۀ سوم: نمونه سوم از َآیاتی که مختص اندیشمندان آخرالزمان هستند، عبارتند از ۲۲ آیه که در آغاز ۵ سوره به شرح زیر قرار دارند:
۱- پنج آیه در آغاز سوره عادیات.
۲- پنج آیه در آغاز سوره مرسلات.
۳- سه آیه در آغاز سوره صافات.
۴- چهار آیه در آغاز سوره ذاریات.
۵- پنج آیه در آغاز سوره نازعات.
دربارۀ نمونههای اول و دوم از زبان حدیث شنیدیم که آنها به مردم آخرالزمان اختصاص دارند. اما دربارۀ این ۲۲ آیه از ۵ سورۀ مذکور، دلیل حدیثی بر چنین اختصاصی، نداریم. پس به چه دلیل آنها را ویژۀ آخرالزمان میدانیم؟ به دلیل این که پیشینیان نتوانسته اند آنها را تفسیر کنند و خودِ این واقعیت، بزرگترین دلیل است که تفسیر آنها نیاز مند زمان بوده است. درست است این ادّعا بس بزرگ است اما عین واقعیت است که در بخش دوم به همراه خواننده محترم به شرح و اثبات آن، میپردازیم. در این جا مبحث نقش عنصر زمان در تفسیر قرآن و چگونگی استفاده از علوم، حدود و شرایط چنین کاری، تمام میشود و در بخش بعدی به بررسی این ۲۲ آیه میپردازیم. بررسی معنای ۲۲ آیه در ۵ سوره، در این مبحث برای این که سیاق سخن کمی جنبۀ فنی میگیرد، از شما دوست گرامی توقع دارم کمی با حوصلۀ بیش تر مطالعه کنید، البته مطمئنم که خوب متوجه میشوید ولی شرطش کمی دقت است و دل دادن، و البته منم میکوشم که بحث را در حد ممکن در بستر عمومی و کلمات غیر تخصصی بیان کنم که برات کاملاً قابل فهم باشه، ضمناً هر نکته ای برات مبهم بود بگو تا در پست بعدی بیشتر توضیحش بدم. ادامه دارد..
وقت گذشته را نتوانی خرید باز
مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست
گر زنده ای و مرده نه ای، کار جان گزین
تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست
تو مردمی و دولت مردم فضیلت است
تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست
زان راه باز گرد که از رهروان تهی است
زان آدمی بترس که با دیو آشناست
سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری
عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست
چون معدنست علم و در آن روح کارگر
پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست
مثالب و مناقب و مطاعن و مدایح
تکمیل دین با تبرى از دشمنان و این از جمله اعتقادات قطعى شیعه است، که تکمیل دین و اتمام نعمت با ولایت در روز غدیر خم هست. حتى طبق نقل خود تسنن این آیه در غدیر خم نازل گردید: الیَومُ أکمَلتُ لَکُم دینُکم وَ أتمَمتُ عَلَیکُم نِعمَتى وَ رضیتُ لَکُم الإسلامَ دیناً : امروز دین شما را به حد کمال رسانیدم و بر شما نعمتم را تمام کردم و اینگونه اسلامى (همراه با ولایت) را برایتان برگزیدم و بدان راضى شدم. همین مفهوم در مورد تکمیل ولایت با تبرى در کلام امام هشتم علیه السلام آمده است: قال الرضاعلیه السلام: کَمالُ الدینِ وِلایَتُنا، وَ البَراءةُ مِن عَدُوِّنا. امام رضاعلیه السلام فرمود: کمال دین ولایت ما، و برائت از دشمنان ماست. با این مقدمه شروع میکنم شخم زدن کتب قدیمی را و با ذکر منبع و سند ذکر میکنم.
در کتاب الخرائج و الجرائح: روایت شده است که علی علیه السلام از بیعت کردن با اولی امتناع ورزید، پس اولی به خالد بن ولید دستور داد که آنگاه که در نماز صبح سلام داد، علی علیه السلام را به قتل رسان. پس خالد درحالی که شمشیری همراه داشت، آمد و کنار علی علیه السلام نشست. اولی در هنگام نماز درباره عاقبت این کار فکر کرد و این مطلب به ذهنش رسید که اگر علی علیه السلام کشته شود، بنی هاشم مرا به قتل میرسانند. پس هنگامی که تشهد گفت، قبل از آنکه سلام نماز را بگوید، رو به خالد کرد و گفت: آنچه که به تو دستور دادم را انجام نده. سپس گفت: السلام علیکم و رحمة الله و برکاته. علی علیه السلام به خالد گفت: آیا میخواستی این کار را انجام بدهی؟ گفت: آری. پس حضرت دستش را به سوی گردنش دراز کرد و با انگشتانش آن را طوری فشار داد که نزدیک بود چشمانش از حدقه بیرون آید. (داشته ریغش در میومده) خالد او را به خدا سوگند داد که وی را رها کند. مردم برای او شفاعت کردند (قبلاً گفتم که چی شده) خلاصه او را رها کرد. بعد از این، خالد کینه به دل گرفت و در پی فرصت و لحظه مناسبی بود که علی علیه السلام را به قتل رساند. روزی اولی لشکری همراه خالد به جایی فرستاد، هنگامی که از مدینه خارج شدند، در حالی که خالد سراپا سلاح بود و در اطرافش پهلوانانی بودند که به آنها دستور داده شده بود که هر آنچه او دستور دهد انجام دهند. (نیروی تحت الامر) خالد علی علیه السلام را دید که به تنهایی و بدون سلاح از روستایی خسته باز میگشت. (باد به پوستش میفته) هنگامی که به او نزدیک شد، خالد نیزه ای آهنی را که در دست داشت، بالا برد و به مولا یورش برد تا بر سر علی علیه السلام بزند و او را بکشد. علی علیه السلام آن را از او گرفت و بر گردنش گذاشت و آن را مانند گردنبندی به دور گردن او محکم پیچید. خالد پیش اولی باز گشت. مردم سعی کردند آن را باز کنند ولی موفق نشدند. پس گروهی آهنگر آوردند، آنها گفتند: باز کردن آن تنها در صورتی امکان دارد که با آتش گداخته شود و در این صورت او میمیرد. پس هنگامی که از وضع او باخبر شدند، گفتند: علی علیه السلام تنها کسی است که میتواند آن را از گردن او جدا کند، همانگونه که آن را برگردن او قرار داد. خداوند همانگونه که آهن را برای داوود نرم کرد، برای وی نیز نرم کرده است. پس اولی نزد علی علیه السلام شفاعت کرد، و علی علیه السلام نیزه را گرفت و با انگشتش آن را تکه تکه کرد. حالا این واقعه رو که کتب تسنن قدیمی بصورت پراکنده و ناقص نوشتند، با تعصب و سانسور آمده، اینو کامل از چند کتاب برات تعریف میکنم تا افراد این واقعه رو بشناسی و با زمان خودمون تطبیق بدهی. جابر بن عبدالله انصاری که قابل اعتماده گفته: روزی در ایّام حکومت اولی نزد وی نشسته بودیم (ظاهراً در مسجد) هنگام ظهر بود که خالد بن ولید مخزومی که با لشکری رفته بودند، بازگشت و صدای شیهه اسبها و غبار سم آنها به آسمان بلند بود. در این هنگام دیدیم، حلقههای فولادین مدوّری در گردن خالد افتاده است. او از اسب پیاده شد و وارد مسجد شد و مقابل اولی ایستاد. (جابر بخش اول واقعه و درگیری رو ندیده) مردم به او خیره شده بودند و از حال او در شگفت بودند. خالد به اولی گفت: انصاف بده ای پسر ابی قحافه، مردم تو را در جایی قرار داده اند که شایستگی آن را نداری و چون ماهی ای که روی آب میآید، بالا رفته ای (ماهی هنگامی روی آب میاید که حرکتی نداشته باشد. یعنی کاری بکن) تو کجا و سیاست لشکرداری و اعزام نیرو کجا؟ نه نسبی داری و نه نیرویی؟ و نه میتوانی از کسی دفاع کنی و نه آتش جنگی روشن کنی؟ (یعنی من پاچه خوار تو هستم بیشتر بمن برسون) خداوند پاداش خیر به مرد ثقیفی و فرزند صهاک ندهد. من از طائف به جده برای جنگ میرفتم تا اهل ردّه را به دستور تو تعقیب کنم. در راه علی بن ابیطالب را با گروهی سرکش از دین ملاقات کردم که به جهت حسد نسبت به تو، با خشم و غضب مرا نگاه میکردند (دروغ که حناق نیست) کسانی که سخت به تو کینه دارند و مقام تو را خوش ندارند؛ در میانشان عمار و مقداد و ابوذر و زبیر و دو نوجوان بودند که یکی را فقط از نظر شکل و قیافه میشناسم و دیگری نوجوانی گندمگون بود که شاید از فرزندان برادرش عقیل باشد. (مولا تنها بوده) نیت شر را از چهره شان دریافتم و حسد را از برافروختگی شان، و علی زره پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم و ردایش را پوشیده و عقاب را زین کرده و در کنار چشمه ای به نام رویه نشسته بود (هنوز تند تند دروغ میگه مولا تنها بوده و از کشاورزی خسته برمیگشته) هنگامی که چشمش به من افتاد، صورتش را در هم کشید و با خشم تمام محاسن خود را در دست گرفت. من برای اینکه از شرّش در امان باشم، سلام کردم و فضای باز و دشت فراخ را غنیمت شمردم و برای پرهیز از جنگ با وی، من و همراهانم به آنجا رفتیم. عمّار با الفاظی تند، عداوتش را به من ابراز نمود (عمار کجا بوده؟ خالد میخواست تمام یاران مولا کشته بشوند) و سبب این ناملایمات، سوء تدبیر تو بود؟ در این موقع متوجه مردی شدم که کلام در گلویش مانند غرش شیر و صدای رعد جمع شده بود و با خشم تمام به من گفت: ای ابا سلیمان، این کار را میکردی؟ (ترور مولا که جوری مالوندش که جیش کرد به خودش خاک برسر) گفتم: سوگند به خدا اگر اولی بر تصمیم خویش استوار میماند، همان جایی را میزدم که چشمت در آن است؟ (سگ درب خونه صاحبش شیر میشه) سخن من که فقط حقیقت را به او گفتم، خشم او را بیشتر برانگیخت و او را به همان حال که در هنگام عصبانیت از او سراغ داریم، آورد و گفت: ای پسر لخناء چون تویی به من جسارت میکند و نام مرا بر زبان میراند، در حالی که یک کلمه از حکمت نمیداند؟ من از کشتگان تو و دوستانت نخواهم بود و خودم زمان اجلم را میدانم (حرفهایی که قبلاً مولا به غاصبین زده بوده رو بعنوان مدرک تکرار میکنه) سپس علی (علیه السّلام) به زیر گلویم ضربه ای زد و مرا از اسب به زیر انداخت و کشان کشان مرا تا آسیابی را که از آن حارث بن کلده ثقفی بود برد، و میله محکم آن را گرفت و گردنم را کشید و آن را به گردنم انداخت، در حالی که مانند موم در دستان او تاب میخورد (از میله آسیاب بعنوان عمود جنگی هم استفاده میشده) یارانم شاهد صحنه بودند و نتوانستند به من کمک کنند و مرا از چنگالش نجات دهند، خداوند آنها را پاداش خیر ندهد، وقتی به او نگاه میکردند، گویا ملک الموت را میدیدند. سوگند به کسی که آسمان را بدون ستون برافراشت (جانماز آب کشیدن مثلاً خدا شناسه) صد نفر از نیرومندترین عربها نتوانستند این حلقه را از گردنم باز کنند (یعنی تلاشش رو کرده کسی نتونسته کمکش کنه ناچار اومده پیش اولی گردن کج کرده) و این مسأله مرا بر آن داشت تا فکر کنم جادو کرده، یا نیروی فرشته ای در بدن او وارد شده است؟فَفُکَّهُ الْآنَ عَنِّی إِنْ کُنْتَ فَاکَّهُ، وَ خُذْ لِی بِحَقِّی إِنْ کُنْتَ آخِذاً، اکنون اگر میتوانی، حلقه را از گردنم باز کن و حقّم را از او بستان، و گرنه پس از این در خانهام مینشینم، تا آبرویم محفوظ بماند، زیرا او (علی علیه السّلام) ننگی برایم بوجود آورده که مرا مسخره مردم کرده است؟ (هنوز جابر داره تعریف میکنه) اولی نگاهی به دومی کرد و گفت: میبینی از این مرد چه چیزهایی سر میزند؟ مثل این است که حکومت من بر دوش این مرد سنگینی میکند؟ و یا چون استخوانی در گلویش گیر کرده است؟ دومی گفت: شوخ طبعی ای است که او را رها نمیکند، تا او را از بین ببرد (واقعاً بعید نیست که مولا باهاش شوخی کرده باشه) و حسد و جهلی است که در درونش مستحکم شده و مانند خون در رگهایش جاری است، و تا زمانی که منزلت او را کوچک نکنند و او را نابود نسازند، او را رها نمیکند. آنگاه اولی قیس بن سعد بن عباده انصاری را طلبید، تا حلقه را باز کند، زیرا فقط او میتوانست آن را باز کند. قیس شمشیرزن پیامبر بود و او مردی بلند قامت بود که بلندای قامت او زبان زد بوده و پس از امام علیه السّلام، نیرومندترین مرد به حساب میآمد. وقتی قیس حاضر شد، اولی به او گفت: تو مرد نیرومندی هستی، هَذَا الْقُطْبَ مِنْ عُنُقِ أَخِیکَ خَالِدٍ، این میله را از گردن برادرت خالد باز کن؟ قیس گفت: چرا خالد خود، آن را از گردنش باز نمیکند؟ گفت: نمیتواند. (قیس مخالف غصب بوده) قیس گفت: آنچه ابوسلیمان که سپهدار لشکرتان و شمشیر شما بر دشمنانتان است قادر به انجام آن نیست، چگونه من قادر به انجام آن هستم؟ دومی گفت: شوخی و مسخره بازی را کنار بگذار! کاری که بهت گفتیم، انجام بده؟ قیس در پاسخ گفت: میخواهید کار را بر من تحمیل کنید، یا به دلخواه خود انجامش دهم؟ دومی گفت: اگر با رضایت قلبی اقدام کردی، چه بهتر و گرنه بر آن مجبور میشوی. قیس گفت: ای پسر صُهاک، خوار شود کسی که مانند تو مجبورش کند، البته در موقعیت قدرت قرار گرفته ای، و از تو چنین اجباری بعید نیست؟ دومی از سخنان قیس شرمنده شد و در گوشه ای نشست و دندانها را از شدّت خشم بر هم میفشرد. اولی گفت: ای قیس، او را رها کن و کار را انجام بده. قیس گفت: اگر میتوانستم، باز هم این کار را نمیکردم، پیش آهنگران شهر بروید، زیرا آنها برای این کار از من قوی ترند. پس چند تن از آهنگران شهر را فراخواند. آنها گفتند، این میله باز نمیشود تا اینکه آن را با آتش داغ کنیم. اولی رو به قیس کرد و گفت: به خدا سوگند تو میتوانی آن را باز کنی، اما تو کاری انجام نمیدهی که امام و دوست تو ابوالحسن، بر تو خرده بگیرد و این حال تو از حال پدرت عجیبتر نیست که اسلام را طلب کرد و از بیراهه طلب کرد، ولی خداوند ابهت او را شکست و منزلت او را پایین آورد و اسلام را با ولیّ خود عزیز کرد و دینش را با اهل طاعتش استوار کرد و تو الان در حال شقاوت و بدبختی هستی. قیس با شنیدن این سخنان خشمگین شد و برآشفت و گفت: ای فرزند ابی قحافه، من جواب دندان شکنت را که ناشی از زبانی آزاد و قلبی شجاع است، دارم و اگر این بیعتی که تو بر گردنم داری نبود، آن جواب را میشنیدی. به خدا قسم، هرچند دستم با تو بیعت کرد، اما دلم با تو نیست، زیرا با وجود روز غدیر، حجّتی ندارم؛ و بیعتم با تو (کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْکاثاً) مانند آن [زنی] که رشته خود را پس از محکم بافتن، [یکی یکی] از هم میگسست است. حرفم را این گونه میزنم و از تو و جنگ با تو، باکی ندارم، و اگر این سخنان را از آغاز از تو میشنیدم، هرگز با تو صلح و بیعت نمیکردم.
اگر پدرم به خلافت تمایل داشت، بعد از آنچه از تو شنیدم، شایسته است که چنین ادعایی داشته باشد، زیرا او مردی استوار است و کسی در او اثر نمیگذارد (مثل تو دهن بین نیست) و تنومند و بلندقامت و عزیز و جوانمرد است، بر خلاف تو. به خدا سوگند، ای گوسفند شلّ و ای خروس باد به گلو انداخته، که اصل و نسب درستی نداری، سوگند به خدا، اگر دوباره درباره پدرم سخن به میان آوری، آنچنان لجامی با گفتارم بر دهانت بزنم که خون در آن موج زند؛ پس بگذار از گمراهی تو درگذریم، و پیوسته در گمراهی و هلاکت تو گام برداریم، با اینکه میدانیم که حق را ترک کردیم و از باطل اطاعت کردیم. امّا اینکه گفتی علی (ع) امام من است، سوگند به خدا، امامت او را انکار و از ولایتش عدول نخواهم کرد. چگونه پیمان را بشکنم، در صورتی که با خدا به امارت و ولایتش پیمان بستهام و مورد بازخواست او قرار میگیرم؟ من اگر با نقض بیعت تو خداوند را دیدار کنم، بهتر است از اینکه عهد او و پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم و پیمان وصیّ و خلیل او را زیر پا بگذارم. تو تنها امیر اقوام خودت هستی، اگر بخواهند رهایت میکنند و اگر بخواهند کنارت میگذارند، پس به خاطر گناهانی که مرتکب شدی، توبه کن و بسوی خدا بازگرد و به خاطر گناهانت عذرخواهی کن، و کار (ولایت) را به کسی بسپار که به خود تو، از تو هم سزاوارتر است. تو با این ولایت کردن بجای وی و نشستنت بر مسند وی و اینکه خودت را با نام وی نامیدی (امیرالمومنین و صدیق) گناه بزرگی مرتکب شده ای. میدانی که چیزی از عمرت باقی نمانده، و بهار عمرت بسان ابر در حال از هم پاشیدگی است! (سه سال خلافت) و خوب میدانی کدامیک از دو گروه، بهتر و لشکرش کمتر است؟ اما اینکه بر من خرده گرفتی که او مولای من است، سوگند به حق، او مولای من و مولای همه مؤمنین است، آه آه، اگر من قدرت و توان داشتم، تو را همانگونه که منجنیق سنگ را پرتاب میکند، پرتابت میکردم (ای جانم) و چه بسا این صحنه بزودی عملی گردد، و دیدن جای گفتن را بگیرد. و سپس برخاست و جامه اش را تکاند و بیرون رفت (یعنی خودت میله را باز کن، عروس رفته گل بچینه) و اولی از تندی خود نسبت به او پشیمان شد. خالد چند روز در مدینه رفت و آمد میکرد، در حالی که میله آسیاب همچنان در گردن او بود (جای ما خالی بوده چون شوخی مولا دیدنی بوده) تا اینکه به اولی خبر دادند که علی بن ابیطالب همین الان از سفر برگشته است (دمشون گرم بعد شوخی سفر خوبه) امام علیه السّلام خسته راه بود و هنوز عرق بدنش خشک نشده بود و چهره اش برافروخته بود. اولی اقرع بن سراقه باهلی و اشوس بن اشجع ثقفی را پیش وی فرستاد، و به آنها گفت که از وی بخواهند که تا نزد او در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله برود. پس آن دو پیش امام رفتند و گفتند: یا ابا الحسن، اولی تو را برای امر مهمّی که اندوهگینش کرده، به مسجد دعوت میکند. امام علیه السّلام به آنها پاسخ نداد (عروس رفته گل بچینه) آن دو گفتند: در خصوص آنچه به تو گفتیم، جواب ما را نمیدهی؟ امام علیه السّلام فرمود: شما چقدر از ادب به دور هستید، مگر نمیدانید شخصی که تازه از سفر برگشته، نباید به کار دیگران بپردازد تا اینکه وارد منزلش شود؛ پس اگر حاجتی دارید، در منزل خودم آن را به من بگویید و اگر ممکن بود، ان شاءالله آن را انجام میدهم. پس آن دو نزد گربه نره بازگشتند و گزارش خود را به اطلاع او رساندند، اولی گفت: همه با هم نزد او برویم (همراه خالد فلک زده) آنها بسوی وی حرکت کردند و مقابل خانه اش، حسین علیه السّلام را دیدند که میخواست شمشیری را بخرد. اولی به وی گفت: اگر ممکن است، برای ما از پدرت اجازه ورود بخواه. حضرت به آنها اجازه ورود داد و به همراه خالد بن ولید وارد شدند. آن جمع بر وی سلام کردند و حضرت با همان الفاظ، جواب سلام آنها را داد. هنگامی که چشم حضرت به خالد افتاد، فرمود: ای اباسلیمان، صبح بخیر، قلّاده خوبی داری (مولا چقدر خاص بوده اخلاقش) گفت: به خدا سوگند ای علی، اگر اجل مرا یاری میداد، از دست من نجات نمی یافتی. امام علیه السّلام به او فرمود: ای پسر زن حقیر، قسم به کسی که دانه را شکافت و انسان را خلق کرد، تو نزد من کوچکترین چیزها هستی و جان تو در دست من اگر بخواهم تو را بکشم مانند یک پشه ای است که در روغن داغی افتاده باشد. هر چند بخواهی از آن بیرون بیایی، نمیتوانی از دست آن نجات یابی. بگذار ما همچنان بردبار باشیم، و گرنه تو را به کسی ملحق میکنم که به قتل از او سزاوارتری. پس ای اباسلیمان، بهتر است گذشته را رها کنی و به آینده بیندیشی. به خدا قسم، من در این دنیا فقط سختی کشیدهام و به آن عادت دارم (بمیرم الهی) من مرگ تو و مرگ خود و جان تو و جان خود را دیده ام، جان من در بهشت است و جان تو در دوزخ. افراد حاضر به وساطت برخاستند و از او خواستند که سخنان خود را ادامه ندهد و ملعون اولی به علی علیه السلام گفت: ما نیامده ایم تا با خالد گفتگو کنی، بلکه برای مسأله دیگری آمده ایم. و تو ای ابو الحسن، پیوسته به مخالفت با من موضع میگیری، وَ الِاجْتِرَاءِ عَلَی أَصْحَابِی، وَ قَدْ تَرَکْنَاکَ فَاتْرُکْنَا، وَ لَا تَرُدَّنَا فَیُرَدَّ عَلَیْکَ مِنَّا مَا یُوحِشُکَ، و بر یارانم میتازی، ما تو را رها کرده ایم، تو هم ما را رها کن و متعرّض ما نشو، تا موجب وحشت تو نشویم و مورد آزار ما قرار نگیری. امام علیه السّلام در پاسخ فرمود: خداوند مرا از تو و یارانت به وحشت بیاندازد تا از تو دورم سازد و خودش با من در هر وحشتی انس بگیرد (چه تعبیر زیبایی) و اما در خصوص خالد پست، من داستان او را به تو میگویم: او وقتی که لشکر انبوهش و فراوانی سپاهش را دید، دچار تکبر و عُجب شد و خواست که در آن حالت قدرتمندی، مرا خوار کند، تا در میان جمع بر من فخر بفروشد؛ و من او را گرفتار آن چیزی کردم که در پیِ آن بود، و او در حالی سعی در ضربه زدن به من داشت که مرا خیلی خوب میشناخت، و خداوند از کار او راضی نمیشد (تهمتهای خالد رسوا شد) اولی گفت: البته شما هم از یاری اسلام و رغبت در جهاد، دست برداشته ای! آیا این کار تو به دستور خدا و پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم اوست یا از جانب خود توست؟ (عجب پرروهایی سنگ پای قزوین رو باش) امام علیه السّلام فرمود: ای فلانی، آیا به شخصی چون من، دستور دین را آموزش میدهی؟ در صورتی که پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم دستور بیعت با من را به شما داد (چهار بار بیعت کرد آخرش بیعت شکسته) و طاعت مرا بر شما واجب ساخت و مرا در میانتان چون خانه کعبه قرار داده که باید به زیارتش بروند، ولی او به دیدار کسی نمیرود (سوره یاسین بگوش خر میخونه) پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم به من فرمود: به زودی امّت من با تو از در نیرنگ وارد میشود، چنان که امتهای گذشته، پس از انبیاء، با اوصیاء نیرنگ کردند، مگر گروهی اندک، و پس از من لغزشهایی خواهند کرد، پس تو صبر کن. تو مانند خانه خدا هستی، اگر کسی وارد آن شود، ایمن است و کسی که از آن روی بگرداند کافر است. خداوند میفرماید: و چون خانه [کعبه] را برای مردم محل اجتماع و [جای] امنی قرار دادیم. و فرمود: من و تو (ای علی) مساوی هستیم، مگر در نبوّت، من خاتم پیامبرانم و تو خاتم اوصیایی. سپس پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم از سوی خدا به من خبر داد که من پس از وفاتش فقط در سه جا شمشیر میکشم: یکی در جنگ با ناکثین، دوم در جنگ با قاسطین و سوم در جنگ با مارقین، و هنوز وقت آن فرا نرسیده است. سپس از پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم پرسیدم: در مورد کسی که بیعتم را میشکند و حقّم را انکار میکند، چه کنم؟ فرمود: صبر کن، تا مرا ملاقات کنی و بر سختیها صبر پیشه ساز تا یاوری بر ضدّشان بیابی؟ پرسیدم: آیا میترسی مرا بکشند؟ فرمود: به خدا سوگند نه، اصلا از این نمیترسم که تو را بکشند یا مجروح کنند، و من به مرگ تو و سبب آن آگاهم، خداوند مرا از آن خبر داده است؛ اما از این میترسم که تو با شمشیرت نابودشان سازی و دینی که تازه پا گرفته، از بین برود و مردم از توحید خدا روی بگردانند (واقعا عجب صبری) اکنون اگر مسائل از پیش (نزد خدا) مقرّر نگشته بود، من درباره تو روشی دیگر اتّخاذ میکردم و شمشیرهایی که به خون تشنه اند را سیراب میکردم و در روزی که نامه ات را بخوانی، خواهی فهمید که چه گناهانی به خاطر من بر دوش خود گذاشتی، و بهترین دشمن برای (شما) محمد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم و حاکم، خداوند است. اولی گفت: ای اباالحسن، ما با این مسائل کاری نداریم، اکنون از تو تقاضا داریم که این آهن را از گردن خالد باز کنی، زیرا سنگینی اش او را آزرده و گلویش را مجروح نموده، در حالی که تو با این سخنانی که بر زبان راندی، شُفِیَتْ غَلِیلُ صَدْرِکَ مِنْهُ. دلت را آرام کردی. امام علیه السّلام فرمود: اگر بخواهم دلم را آرام کنم، شمشیر بهترین دوای آن و برای نابود کردن بهتر است؛ و اگر او را بکشم، سوگند به خدا، او را با این حمله ای که به من کرد (مولا داره افشا میکنه که مجهز به اسلحه بهش حمله کرده و ایشون با دست خالی جلوی یورش خالد ایستاده و به شوخی قلاده براش درست کرده، مظهرالعجائب یعنی همین) با هیچ یک از کسانی که در فتح مکه به قتل رساندم، برابر نمیدانم و تردیدی ندارم که به اندازه بال پشه ای، ایمان در دل خالد راه نیافته است. اما نسبت به آهنی که بر گردن دارد، شاید من قادر به باز کردنش نباشم، پس خالد آن را باز کند و یا خود شما. اگر آنچه ادعای آن را دارید صحیح باشد، شما نسبت به او سزاوارترید (باز عروس رفته گل بچینه) آنگاه بریده اسلمی و عامر بن اشجم برخاستند و گفتند: یا علی، به خدا سوگند، کسی به جز آنکس که درِ خیبر را با یک دست از جا کند و آن را به پشت سرش انداخت و آن را بلند کرد و در حالی که بالای دستش بود، مانند پلی قرار داد تا مردم از آن بگذرند، کسی نمیتواند آن را باز کند. عمار بن یاسر نیز از جمله کسانی بود که حضرت را مورد خطاب قرار داد، ولی امام علیه السّلام پاسخ مثبتی به کسی نداد (چسوها بجای عذرخواهی شاخ بازی در میارن خب عروس حق داره بازم بره گل بچینه) تا اینکه گربه نره یا بهتره بهش بگم پینوکیو گفت: تو را به خدا و به حق برادرت محمد مصطفی پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم سوگند میدهم، بر خالد ترحّم کن و آن را از گردنش باز کن.
و چون حضرت را به چنین چیزی قسم داد، حیا و شرم کرد و پس حضرت علیه السلام بسیار شرمگین، خالد را بسوی خود کشید و میله را قطعه قطعه کرد و آن را چون شمع در دست خود میفشرد. سپس دو قطعه را بر سر خالد زد. خالد آهی کشید و گفت: یا امیرالمؤمنین! امام علیه السّلام فرمود: به اجبار گفتی یا امیرالمؤمنین و اگر این کار را نمیکردی، سوّمی را بر سرت میزدم و از پایین تنت بیرون میآمد (شگفتا مولا واقعاً قضیه براش مزاح و شوخی هست) و همین گونه تدریجا آهن را قطعه قطعه از گردن او باز میکرد، تا تمام شد، و حاضران تکبیر و لا اله الّا اللَّه میگفتند و از نیرویی که خدا به امام علیه السّلام ارزانی داشته بود، تعجّب میکردند، و با سپاسگزاری و تشکر از حضورش خارج میشدند، در حالی که از آن امر در شگفت بودند، که پینوکیو گفت: از ابوالحسن تعجب نکنید، بخدا سوگند، روزی که علی (علیه السلام) درِ خیبر را از جای کند، من کنار رسول الله صلی الله علیه و آله بودم، و رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم که خندید تا جایی که دندانهایش نمایان شد، سپس گریه کرد تا اینکه ریش حضرت از اشک خیس شد. فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللَّهِ! أَ ضَحِکٌ وَ بُکَاءٌ فِی سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ؟ گفتم: یا رسول الله، خندیدن و گریه کردن همزمان؟ فرمود: بله، خندیدن من بخاطر این است که از کندن در خیبر به دست علی خوشحال شدم، و اما گریه کردنم بخاطر علی است، زیرا او در حالی درِ خیبر را از جا کند که سه روز است روزه دار بوده که فقط آب نوشیده است (با آب افطار کرده) و اگر این مدت غذا میخورد، هر آنکس را که پشت دیوار قلعه بود، با آن در نابود میکرد. خب، جالبه که توی کتب قدیم اسامی غاصبین رو از ترسشون رمزی مینوشتند از بس محدثین رو کشتند و شکنجه کردن مثلا قَحِیفَ تَیْمٍ یعنی اولی وَ أُحَیْوِلَ عَدِیٍّ یعنی دومی، گاهی هم این دوتا رو بصورت تیم و عدی نوشتن یعنی اسم قبیله هاشونو رمزی درج کردن، بگذریم پس احمق اولی شد پینوکیو و مکار دومی شد روباه مکار و سومی شکم پرست باشه گربه نره خوبه؟(خسته نباشی، ترجمه چطوری بود؟ خوب بود؟) گمانم اگه مترجم بشم کتاب چاپ کنم سرم خیلی شلوغ بشه.
سلمان فارسی و راز آفرینش
پس از تشکیل زندگی و یافتن هویتی جدید، دوست و همنشین همیشگیام ابوذر بود. یک روز که در مسجد النبی به انتظار نماز نشسته بودیم، از من پرسید: تو که هر شب از پیامبر دانش میآموزی، بهترین دانشی که از ایشان آموخته ای چه بوده؟ گفتم: بهترین مطلبی که از ایشان فرا گرفتم، پاسخ پرسشی بود که از نوجوانی ذهنم را مشغول ساخته بود و آن این که ما انسانها چه فرقی با دیگر موجودات داریم و هدف از آفرینش ما چیه؟ ابوذر گفت: میدانم سطح علم تو از من بالاتر است، ولی میشود جوری بگویی که من هم بفهمم؟ گفتم: تو که قبل از من حافظ سورههای مکی قرآن بودی. برای من آیههای چهار تا نه سوره سجده را بخوان. ابوذر نیز شروع به خواندن کرد: اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا فیِ سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلیَ الْعَرْشِ مَا لَکم مِّن دُونِهِ مِن وَلیِ ٍّ وَ لَا شَفِیعٍ أَ فَلَا تَتَذَکرُونَ. یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلیَ الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فیِ یَوْمٍ کاَنَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ. ذَالِک عَالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهَادَةِ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ. الَّذِی أَحْسَنَ کلُ َّ شیَ ْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْانسَانِ مِن طِینٍ. ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلَالَةٍ مِّن مَّاءٍ مَّهِینٍ. ثُمَّ سَوَّئهُ وَ نَفَخَ فِیهِ مِن رُّوحِهِ وَ جَعَلَ لَکمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصَرَ وَ الْأَفِْدَةَ قَلِیلًا مَّا تَشْکرُون (خدا کسی است که آسمانها و زمین و آن چه را که میان آن دو است، در شش هنگام آفرید و آنگاه بر عرش استیلا یافت. برای شما غیر از او سرپرست و شفاعت گری نیست. آیا باز هم پند نمیگیرید؟ کار را از آسمان گرفته تا زمین، اداره میکند. آنگاه در روزیکه مقدارش بر اساس آن چه که شما آدمیان برمی شمارید، هزار سال است بسوی او بالا میرود. اوست دانایِ نهان و آشکار، که شکوه مندِ مهربان است. همان کسی که هر چیزی را که آفریده، نیکو آفریده است، و آفرینش انسان را از گِل آغاز کرد. سپس نسل او را از چکیده آبی پست مقرّر فرمود. آن گاه او را درست اندام کرد و از روح خویش در او دمید و برای شما گوش و دیدگان و دل قرار داد. چه اندک سپاس میگذارید) ابوذر وقتی قرائت را تمام کرد گفت: از این قرائت زیبا با لحن حجازی لذت بردی؟ گفتم: اگر معنا و تفسیرش را بدانی، بیش تر لذت خواهم برد. از حبیب و محبوبم، محمد صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که میفرمود: زمانی که خداوند میخواست دنیا را بیافریند، اولین چیزی که آفرید، کامل ترین و بهترین چیز، یعنی نور بود (نور ۱۴ معصوم) این نور مساوی با عقل و دانایی بود و چون خدای علیم و حکیم، آن را آفریده بود، پس مثل آفریدگارش میفهمید و معدن و مخزن دانشها بود.
ابوذر شگفت زده پرسید: یعنی آن نور بی روح و مرده، میفهمید و میدانست؟ با خنده گفتم: مگر چیزی که، مرده و بی روح است، میفهمد و میداند؟ ابوذر گفت: خودت گفتی نوری که خدا آفرید، مثل نور خورشید بود، ولی میفهمید. (کسی که درکش پایین باشه تصورات ذهنی خودش رو میبیند و ابوذر فوری نور را نور خورشید تصور کرد) گفتم: نوری که از آن سخن میگویم، با نورهای زمینی فرق دارد و متعلق به عالم فرشتهها و آسمان هاست. مثل تصویرهایی که در خواب میبینی که نورانی است یا مثل احساسی که خودت داری وقتی چیزی را یاد میگیری و میفهمی. وقتی آیه ای جدید از قرآن را حفظ میکنی، آیا میدانی چه کسی آن را حفظ کرده است؟ ابوذر گفت: مرا در حیرت بیشتری فرو بردی. گفتم: ابوذر جان! اگر سطح دانش یاران پیامبر، پایین باشد، ممکن است باعث آزار و ناراحتی ایشان بشود؛ چراکه او برتر از دانشمندان است. ابوذر! به آیات قرآن که درباره عقل و فکر و تدبر و بصیرت است، بیش تر دقت کن. نوری که خداوند آفرید، هم مساوی با عقل و علم بود و هم حیات و زندگانی داشت. این نور در حقیقت همان روح پیامبر اسلام بود؛ چرا که انسان بهترین آفریده خداوند است، در میان انسان ها، پیامبران، بهترین هستند و بهترین پیامبر هم پیامبر خودمان، محمد صلی الله علیه و آله و سلم است. ابوذر پرسید: یعنی خداوند اول از همه، پیامبر را با همین شکل و شمایل آفرید؟ پس آیاتی که میگوید خداوند اول آدم و حوا را آفریده، چه میشود؟ گفتم: خداوند در سوره سجده میفرماید من اول آسمان و زمین را آفریدم؛ اما خدایی که حکیم و علیم است، یکدفعه آب و خاک و آتش نمی آفریند، بلکه پلکانی عمل میکند. یعنی از بهترین چیزها شروع میکند و پله پله میآید و به چیزهای پست و کم ارزش میرسد.
بنابراین، خداوند، ابتدا نوری میآفریند که میتواند سرچشمه پیدایش آسمان و زمین شود. این نور هوشمند، همان روح ملکوتی و آسمانی پیامبر است که خداوند با آن، تمام مخلوقات، از جمله فرشتهها را آفرید. مگر نشنیدی که پیامبر در شب معراج، به آسمانها رفت و مهمترین و بزرگترین فرشته خداوند، یعنی جبرئیل، فقط توانست او را تا نزدیکی عرش خدا همراهی کند؟ یعنی پیامبر به جایی میرسد که حتی جبرئیل هم نمیتواند همراه ایشان باشد. ابوذر گفت: راستی جریان نور ملکوتی این قدر مهم است؟ گفتم: بیا بحث را از یک جای دیگر شروع کنیم؛ از قصه آفرینش آدم و حوا. بعد از آن که خداوند آسمانها و زمین را با تمام گیاهان و حیواناتش آفرید، یک شاهکاری عجیب و جالب انجام داد. از آخرین چیزی که آفریده بود، یعنی کره خاکی و مادی، و از بی خود ترین و بی ارزش ترین چیز، یعنی آب گندیده ای که داشت میخشکید و به لجن و گِل بدبویی تبدیل میشد، دو جسم ریز شبیه مرد و زن درست کرد و از فرشتهها خواست که آن دو ذره گِل را به آسمانها بیاورند (بردن نه بشکل فیزیکی) یک دفعه روح مثل نسیم وزید و داخل این دو شد و آدم و حوا زنده شدند. ابوذر گفت: همه چیز را فهمیدم، ولی معنای روح را نفهمیدم. گفتم: فرق تو با آدم مرده چیست؟ تو میفهمی، میبینی، میخندی و حرکت میکنی. اینها کار دست و پا و مغز و قلب توست یا یک روح پنهان و عجیبی که در سراسر بدن تو وجود دارد؟ ابوذر گفت: پس آیه: فتبارک الله احسن الخالقین. واقعاً مستحق آدمیزاد است؟ گفتم: ترکیب بیخود ترین چیز زمینی با بهترین چیز آسمانی، شگفت آور نیست؟ ابوذر گفت: یکبار دیگر درس امروز را برایم میگویی؟ گفتم: خداوند بهترین چیز، یعنی نور هوشمند و آسمانی را میآفریند که عین دانایی و حیات است و این همان روح ملکوتی و آسمانی پیامبر است. بعد از این نور و روح، بهشت و آسمانها را میآفریند. بعد از آن زمین را می آفریند. بعد در عجیب ترین مرحله، از پایین ترین موجود زمینی و بالاترین موجود آسمانی، یعنی از ترکیب گِل و روح آسمانی، انسان را میآفریند. ابوذر گفت: پیامبر روزی در جمع مسلمانان فرمود که ابوذر راستگوترین یارانم است و من هم همین جا میگویم که راست گفت پیامبر، که فرمود: اگر دانش در ستاره ثریا هم باشد، مردانی از سرزمین سلمان، فارس (ایران) به آن دست خواهند یافت. در اینجا چند نکته رو توضیح میدم. یکی اینکه ابوذر دائم به پیامبر (ص) میگفته: سلمان حرفها و کارهای عجیبی دارد، چون درکش کمتر بوده، گرچه سلمان نه جزء ایمان رو کامل داشته ولی ابوذر فقط یکدرجه پایین تر بوده. ضمناً ابوذر لهجه زیبایی داشته و خیلی زیبا قرآن تلاوت میکرده، پیامبر (ص) به سلمان تذکر میداده که ابوذر کشش نداره و بعضی مطالب رو بهش نگو. در مورد اول مخلوق، پیامبر (ص) فرمود: أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِی ابْتَدَعَهُ مِنْ نُورِهِ. اول مخلوق منم که خدا از نور خودش آفرید. که شامل ۱۴ معصوم میشه. در حدیثی اومده اول مخلوق عقل بود. منظور همین عقل کل هست. در حدیثی اومده اول مخلوق آب بود، باز منظور همین آب حیات هست. در حدیثی اومده اول مخلوق نور بود. باز منظور همین نور هست. در حدیثی اومده اول مخلوق علم بود. که باز منظور همین گنجینه علم الهی هست. در حدیثی اومده اول مخلوق روح بود. باز منظور همین روح الهی هست. در حدیثی اومده اول مخلوق علی (ع) بود..الخ اینا رو گفتم که بدونی تمام این احادیث دارند به یک حقیقت اشاره میکنند، با اسامی متعدد تا ما حقیقتش رو درک کنیم. نکته بعدی، حدیثی که ابوذر بهش استناد کرد این هست: لَوْ کانَ الْعِلْمُ مَنُوطاً بِالثُّرَیَّا لَتَنَاوَلَهُ رِجَالٌ مِنْ فَارِس. نکته آخر، غاصبین خیلی دوست داشتند که ابوذر و سلمان و عمار و مقداد رو با پول و وعده بخرند که موفق نشدند و نهایتاً تا پای مرگ این چهار نفر رو زدند. به این چهار نفر در اصحاب پیامبر (ص) ارکان اربعه گفته میشه. که با حوصله تک تک در موردشون برات میگم. در پست بعدی با عنوان سلمان و ازدواج مولا علی علیهالسلام و بی بی فاطمه زهرا علیها السلام انشاالله پی میگیریم. ادامه دارد..
صحیفه سجادیه از آغاز تا پایان تنها به انسان شناسی و دیگر رشتههای علوم انسانی، منحصر است، و غیر از این علوم به هیچ مطلب دیگری نپرداخته است. مبنای اساسی و باصطلاح خشت اول این کتاب تعدد روح در وجود انسان است که انسان حیوان نیست بلکه علاوه بر روح غریزه یک روح دیگر نیز دارد بنام روح فطرت. امام سجاد علیه السلام در این کتاب بنمایندگی از کل انسان و جهان بشریت، با خداوند به گفتگو میپردازد. بنمایندگی از انسان در هرجا و مکان و در هر برهه از تاریخ و زمان. راه و رسم دعا و مناجات با خدا را مشخص میکند، آئین و قواعد رابطۀ عقلانی با خدا را بر اساس: بَیْنَ الْخَوْفِ وَ الرَّجَاءِ، معرّفی و تعلیم میکند. هم نکات و عوامل خطیر صیانت و حفاظت از جان و روان انسانی را تبیین میکند، و هم نکات و عوامل ریز و ظریف آنرا. آفتها و آسیبها را یک به یک شماره میکند. حفظها و چگونه حفظ کردن را بیان میکند. نسخههای درمان را نیز ارائه میدهد. و در عرصۀ اجتماعی، جامعه را دارای شخصیت میداند جان و روان جامعه را نیز در پیش روی خود و انسانها گذاشته به شرح حفاظت و صیانت و شمارش آفات و آسیبهای آن میپردازد. و همچنین نسخۀ درمان هر درد از دردهای جامعه را مینویسد. هر از گاهی هم به عرصۀ علوم تجربی سر میزند و از آفرینش جهان، کیهان شناسی، چگونگی آفرینش آدم و انسان، آفرینش روح و پیدایش حیات، خلقت عقل، چیستی فکر و اندیشه، چیستی زیبائی و چرائی زیبا خواهی انسان، و.. را در زیر تیغ تشریح علمی قرار میدهد. آیا این دعاست یا علم؟ هر دو؛ هم دعاست و هم علم. و اولین چیزی که این منشور به ما یاد میدهد این است که: دعا؛ دعای کامل آن است که مبتنی بر علم باشد. و به همین خاطر به ما یاد میدهد که بهترین دعا دعای حمدی است، زیرا حمد آن ستایش است که انگیزانندۀ آن، تفکر در قدرت و عظمت خداوند است؛ اندیشه در خلق و چگونگی خلقت عموماً، و اندیشه در کیفیت و چگونگی تک تک مخلوقات. دعا یا دعای حمدی است یا دعای استغفاری است و یا نعمت خواهی است؛ نوع اول بهترین و علمی ترین، نوع دوم ادای وظیفۀ بزرگ و ادب و شرف انسان است، نوع سوم نیز محصول آن دو، است. در عین حال، این طومار همایونِ دعا و علم، در بستر منطق قرآن و اهل بیت علیهم السلام، جاری است؛ به حدّی امّی و مردمی و فارغ از جرّاحی است که هر کسی در هر سطحی از معلومات میتواند با آن همزبان، و با آواز امام هم آواز شود، و با تناسب فهم خود از این دریای علوم بهرمند، و از این گفتمان صمیمانه با خداوند منتفع گردد. صحیفۀ سجادیه علم است و دعا. آیا دعا افضل است یا علم؟ اگر دعا از سنخ دعاهای صحیفه باش- نه دعای عوامانه، دعا بهتر، افضل و اشرف است. زیرا هم اندیشه و تفکر است که در حدود ۱۷ مورد از قرآن آمده، و هم احساس و شعور است که در حدود ۴۰ مورد و هم تعقل است که در حدود ۴۸ مورد از قرآن آمده است. بویژه نفس دعا بودن که خود بس مهم و تعیین کنندۀ انسانیت انسان است و آنهمه آیه در قرآن دربارۀ دعا آمده بویژه آیۀ ۷۷ سورۀ فرقان: قُلْ ما یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لا دُعاؤُکُمْ: بگو چه ارزشی در نظر خدا دارید اگر نباشد دعایتان؟ اکنون که صحیفه هم دعا است و هم علم و دانش، لازم است دربارۀ هر دو جنبۀ آن بحثی داشته باشیم. ادامه دارد..
حدیث :
امام باقر علیه السلام در حدیث اسلام و ایمان مى فرمود: و ایمان کسى دارد که شهادت به وحدانیت خداوند دهد و خداوند را با گناهى که خدا وعده آتش بر آن داده است دیدار نکند. ابوبصیر عرض کرد: فدایت شوم کدامیک از ما خداوند را با چنین گناهى دیدار نمى کند؟ حضرت فرمود: اینگونه نیست که تو فکر مى کنى بلکه مراد من این است که خداوند را با گناهى که او وعده آتش بر آن داده است دیدار نکند در حالى که از آن گناه توبه نکرده باشد.
حدیث :
سهل بن یسع گوید: امام رضا علیه السلام شنید که یکى از یارانش مى گوید: خداوند لعنت کند کسى را که با على علیه السلام جنگید. حضرت به او فرمود: بگو: بجز کسى که توبه نمود و خود را نیکو کرد. سپس فرمود: گناه کسى که به على علیه السلام پشت نمود و توبه نکرد از گناه کسى که با او جنگید و سپس توبه کرد بزرگتر است.
حدیث :
محمد بن ابى عمیر گوید: از امام موسى بن جعفر علیه السلام شنیدم که مى فرمود: هر کس از مومنین از گناهان کبیره دورى کند در مورد گناهان صغیره از او بازخواست نمى شود خداوند تعالى مى فرماید: (اگر از گناهان کبیره اى که از ارتکاب آنها نهى شده اید دورى کنید از گناهانتان در مى گذریم و شما را در محلى ارجمند وارد مى سازیم ) راوى گوید: عرض کردم پس شفاعت براى چه کسانى است ؟ حضرت فرمود: پدرم از پدران بزرگوارش و آنان از على علیه السلام ، روایت نمود که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: به راستى که شفاعت من شامل کسانى از امتم مى گردد که اهل ارتکاب گناهان کبیره بوده اند اما نیکوکاران که چیزى بر علیه آنان نیست . ابن ابى عمیر گوید: عرض کردم : اى فرزند رسول خدا چگونه شفاعت اهل کبائر مى گردد و حال اینکه خداى تعالى مى فرماید: (و شفاعت نمى کنند مگر براى کسى که برگزیده و مورد رضایت است ) و کسى که مرتکب گناهان کبیره مى گردد برگزیده نیست . حضرت فرمود: اى ابا احمد! هیچ مومنى نیست که گناهى انجام دهد جز اینکه آن گناه او را ناراحت مى سازد و بر گناه خویش پشیمان مى گردد و رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است که : براى توبه کردن پشیمانى کافى است و فرمود: کسى که نیکى اش او را شادمان سازد و بدى اش وى را بد حال گرداند چنین کسى مومن است پس کسى که بر گناهى که انجام مى دهد پشیمان نشود مومن نمى باشد و شفاعت نمودن او لازم نیست، تا آنجا که فرمود: پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: با وجود استغفار گناه کبیره اى باقى نمى ماند و در صورت اصرار و پافشارى صغیره اى نخواهد بود (زیرا اصرار بر گناه صغیره خود گناه کبیره است )
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش روایت کند که فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خوشا به حال چهره اى که خداوند به او نظر دارد، آن چهره اى که بر گناهى که هیچکس جز خدا بر آن اطلاعى ندارد از خوف خدا میگرید.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر چشمى که در روز قیامت گریان است مگر سه چشم : چشمى که از خوف خدا بگرید و چشمی که (از دیدن ) حرامهاى الهى فرو بسته شود و چشمى که در راه خدا شب زنده دارى کند.
حدیث:
شَرِّقَا وَ غَرِّبَا فَلَا تَجِدَانِ عِلْماً صَحِیحاً إِلَّا شَیْئاً خَرَجَ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَیْت: امام باقر علیه السلام خطاب به دو دانشمند معاصر خود سلمه بن کهیل و حکم بن عتیبه: بمشرق بروید، بمغرب بروید، علم صحیحی نمی یابید مگر آنچه از نزد ما اهل بیت بیرون آمده باشد.
حدیث:
یَا یُونُسُ إِذَا أَرَدْتَ الْعِلْمَ الصَّحِیحَ فَخُذْ عَنْ أَهْلِ الْبَیْت: امام صادق علیه السلام: ای یونس اگر علم صحیح میخواهی، آن را از اهل بیت (علیهم السلام) بگیر.