تحقیق و معرفی کتاب شنود، کتاب بسیار کوتاه، و همینطور جمع و جوری که بسیار با ارزش است و برای تحول اخلاقی، روحی و معنوی مفید، و برای تزکیه نفس عالی هستش، هر چند مجموعاً ۹۶ صفحه از قطع پالتویی را شامل میشود؛ اما در عین حال از ۳۴ بخش در محتوا تشکیل شده که بعلت سانسور کوچک شده. با این وجود تاثیر گذار و با خردهروایات ماجرای عجیب و غریب صادق راوی شنود، که ان شاالله آنرا به کمک مولا علی علیهالسلام برایتان آنالیز میکنم. اثری دربارهی زندگی پس از مرگ است که نویسندگان این کتاب مشخص نیستند، موضوعات کتاب، واقعی و توسط یک فرد که تجربهای نزدیک به مرگ داشته، مشاهده و بیان شده تا به قلم جمعی نویسندگان گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی نگارش شود. اما این فرد مذکور برای بیان خاطرات شخصی خود شرط گذاشته که هیچ نامی از او ذکر نشود و هویتش نامعلوم باقی بماند. شنود در سال ۱۳۹۹ شمسی برای اولین بار انتشار یافته، و تا به حال شش بار تجدید چاپ شده که با توجه به تیراژ ۲۰ هزار نسخهای آن، عدد زیادی بشمار میآید و از استقبال مخاطب حکایت دارد. برای اولین بار در این اثر تصاویر دقیقی از انواع شیاطین و راه های نفوذ شیطان در انسان بصورت شفاف تبیین شده.

با توجه به واقعی بودن کتاب که آنرا در ژانر بیوگرافی (زندگینامه نویسی) قرار میدهد، تفسیر و تحلیل کردن موضوعات داستان، کاری ناشدنی به نظر میرسد؛ زیرا مخاطب، با توجه به ایمان داشتن و یا نداشتن به مباحث مطرح شده، میتواند با آن ارتباط برقرار کند و ما، هیچ درکی از ادلّهای برای اثبات یا رد این ادعاها نداریم، امّا با داشتن میزان محکمی همچون قرآن و اهل بیت علیهماالسلام آنرا به آسانی تجزیه و تحلیل میکنیم. خلاصهای از کتاب، پیش از اتفاقات شنود: بخشهای اولیهی کتاب شنود، راوی سعی کرده تا توضیحاتی درمورد شغل، فعالیت و روحیات و خلقیات خود ارائه کند، و نقل میکند که در سال ۱۳۹۳ در یکی از دستگاههای امنیتی کشور کار میکرده. رتبهی بالایی داشته، گزارشهای امنیتی مربوط به داعش و سلفی ها و نفوذ آنان به ایران به او رسیده، و او تصمیم میگیرد بصورت ناشناس به منطقه مرزی کشور سفر کند و از نزدیک خطرات را ببیند. پس از انجام سفر و بازگشت، دچار بیماری عجیب و ناشناسی میشود و سریعا به بیمارستان مراجعه میکند (او را با میکروبی به قصد ترور مسموم کرده اند) اما سهلانگاری اورژانس در عدم پذیرش او باعث میشود تا حالش بدتر شود. بالاخره، او در بیمارستان بستری میشود و حالش آنچنان رو به وخامت میرود که دیگر هوشیاریاش را از دست داده و به اغما میرود. ماجراها از همینجا شروع میشود؛ او پیرمردی را میبیند که به سمتش میآید و او را دعوت میکند تا به همراهش به جایی برود تا جانش را بگیرد و این مسئلهای است که باعث میشود او باور کند، پیرمرد، ملکالموت عزرائیل است. به اتفاقاتی در مورد آینده اشاره میکند که یکی یکی اتفاق میفتند. از جمله حمله اسقاطیل به ایران و پیمان ابراهیم و... اگر دوست دارید که بدانید پس از مرگ در چه شرایطی قرار میگیریم و با چه مسائلی روبرو میشویم و او در مصاحبه به چه مطالبی عجیب و بینظیری اشاره کرده، این کتاب و فایل های صوتی، بهترین و معتبرترین وسیله برای پاکسازی اخلاقی در این دوره ی آخرالزمانی است، تا خودمان را آماده کنیم، یادآوری میکنم در برنامه زندگی پس از زندگی هرگز چنین چیزی را نمیبینید چون راوی شنود حاضر نیست دیده شود. بخاطر منحصر بفرد بودن ماجرا این تارنما نیز بصورت دنباله دار و کوتاه آنالیز این واقعه را پیگیری میکند، ان شاالله. ادامه در ادامه مطلب..
آدما رو راحت میشه شناخت چون انسان مثل دریاست، هر چی عمیق تر باشه آرومتره، انسان بزرگ به خودش سخت میگیره، و انسان کوچیک به دیگرون سخت میگیره. انسان قوی از خودش محافظت میکنه و انسان قویتر از دیگرون. خوشبختی از آن کسیه که، در فضای شکرگزاری زندگی میکنه. چه دنیا به کامش باشد و چه نباشه. چه اون زمان که میدوه و نمیرسه، و چه اون زمان که گامی برنداشته، خود را در مقصد میبینه. چرا که خوشبختی چیزی جز آرامش نیست. آدمای سمّی همه جا هستن، اطراف منم کم نیستن، آدمهایى که تو رو، بارها و بارها عذاب دادن، مثل کاغذ سمباده هستن. اونا اعصاب تو رو خط خطی میکنن و آزار میدن، اما در نهایت تو صیقلى و براق میشی، و اونا مستهلک و فرسوده. پس به قول نیما: چایت را بنوش و نگران فردا نباش، از گندم زار من و تو مشتى کاه میماند براى بادها.
تحقیق پیرامون کودک درون
والد، بالغ، کودک درون، بخش ششم
رفتار متقابل والد درون: حالت روانی والد همانگونه که اشاره کردیم از رفتارهای والدین و مراقبین دوران کودکی شکل میگیرد. تمام آنچه ما در ۷ سال اول کودکی از والدین و اطرافیان ضبط میکنیم، والد درون ما را شکل میدهد. پندها، اخطارها، محبتها و… ضبط شده اند البته منابع دیگری مثل تلوزیون نیز در شکل گیری این حالت روانی موثر است. تحلیل رفتاری حالت روانی من والد، طبق رفتارهایی که با ما در کودکی شده، به دو دسته تقسیم میشود ۱- والد حمایتگر ۲- والد سرزنشگر. والد حمایتگر همانگونه که از اسمش مشخص است حمایت کننده و مهربان است و به کودک توجه و علاقه نشان میدهد، در حالیکه والد سرزنشگر تنبیه کننده، انتقاد کننده و عیب جوست. تمام آنچه در والد ضبط و ثبت شده شامل بایدها و نبایدهاست، و ارزشهای ما را تشکیل میدهند، ولی نکته مهم این است که اینها ارزشهای آموخته شده هستند نه واقعی. وقتی شخصی از دیگران انتقاد کوبنده میکند یا دیگران را تحقیر میکند، در حالت روانی والد سرزنشگر قرار دارد، ولی اگر رفتار دیگران را جهت دهد و احساس نادرست بودن به آنها ندهد، در حالت روانی والد حمایتگر قرار دارد. نشانه های بدنی والد را میتوان اخم کردن، سر تکان دادن، نچ نچ کردن، فشار دادن لبها به هم، نگاه غضب آلود، انگشت روی لب نهادن، دستها را به هم مالیدن و… دانست و اما نشانه های کلامی والد عبارتند از: برای اولین بار و آخرین بار میگویم، من ته این موضوع را در می آورم، جانم به لب رسیده، چند دفعه به تو بگویم و…
کوروش کبیر خبیث بخش دهم
منشور کوروش هخامنشی، متن کامل همراه با حروف نوشته، کوروش: در بابلی: کو، رَ، آش. یعنی: شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِل: با، بی، لیم. شاه سومر: سو، مـِ، ری. و اَکَّد: اَک، کـَ، دی، ای. سطر نخست بر اساس شواهد احتمالی و مقایسه با سطر بیستم بازسازی شده است. چون بعضی حروف ریخته و خوانا نیست. توضیح: در منشور کوروش بیش از ۱۰ بار اسم مَردوک آمده، مردوک، یک بُت است. در منابع تاریخی، کوروش یهودی و یهودی زاده، در تحکیم پایههای معبد مَردوک (اسانگیلا) بسیار تلاش کرد و در راه آباد ساختن معبد مردوک کوشش زیادی کرد، اما براستی چرا این بُت مردوک که در تورات لعن و نفرین شده را میپرستد؟ تا جاییکه کوروش او را خدای خدایان میداند و هر آن در پی خشنود ساختن اوست؟ مردوک (Marduk) بُت و ربالنوع بابِلیها، رییس خدایان بابل، و مرکز پرستش او شهر بابل بوده، خنده دار اینکه مَردوک خدای خدایان بابل دارای فرزندانی نیز بوده، برای مثال نبو نام فرزند او است. همچنین باید دانست که بت مردوک در بابل، طبق اسناد تاریخی بصورت مجسمه، یعنی بت بود. گرانتوسکی هم تصریح میکند که: خشایار شاه، دستگاه شاهى بابل را منحل و معبد بزرگ بابلیها را ویران کرد، مجسمه خداى بزرگ بابلیها یعنى مردوک را به پارس برد. سرپرسی سایکس میگوید که مردوک توسط نبوکد نسر اول از عیلام به بابل بازگردانده شد. همین سخن سایکس نشانگر و مهر تایید دیگری است مبنی بر اینکه مردوک بصورت مجسمه و بت بوده، نه چیزی دیگر. و او، به صراحت از بت بودن مردوک حکایت میکند. پس اینکه ترامپ ملعون میگه کوروش از ماست و اسقاطیل عکس کوروش رو در کنار ترامپ، روی سکه ضرب میکنند، نشون میده که اینها به احکام تورات پایبند نیستند و کابالیست و شیطان پرست هستند، چون مردوک بت بزرگ معبد اسانگیلای بابیلون (بابِل) در متن تورات، به صراحت نفرین شده است. این را بعنوان توضیح و مقدمه آوردم تا متن منشور قابل فهم باشد. منشور کوروش هخامنشی (گزیده خوانش آسان) نبونید مانع مراسم قربانی میشد. او مردوک، شاه خدایان را نمیپرستید. مردوک همه کشورها را جستجو کرد و آنگاه دست شاه واقعی و محبوب خودش را گرفت و نام کوروش پادشاه انشان را برخواند. از او بنام پادشاه جهان یاد کرد. مردوک خواست تا تمام سرزمینها و مردم در برابر پاهای کوروش به خاک بیفتند. مردوک کوروش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد. لشکر پر شمار کوروش که همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگافزارها در کنار او راه میسپردند. مردوک قدرت داد تا کوروش بدون درگیری (به دلیل ترس، تشنگی بخاطر محاصره و تسلیم مردم بابل) به شهر وارد شود. همه مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اَکد و همه اشراف و فرمانداران در برابر کوروش به سجده افتادند و پای او را بوسیدند. منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان. من با لذت و شادی بر تخت پادشاهان بابل نشستم. آنگاه مردوک خدای بزرگ، قلب بابلیان را متوجه جبروت من کرد. چون من هر روز به خدمت او میرفتم (به نزد مجسمه مردوک) قوای مسلح من فارغبال در بابل حرکت میکردند. نگذاشتم کسی در همه سومر و اکد تهدیدی باشد. من شهر بابل و معابد مقدسش را سعادتمند کردم. او بر من، کوروش، که ستایشگر او هستم، بر پسر من کمبوجیه و همچنین بر همه سپاهیان من، برکتش را اعطا کرد. ما همگی در برابر او جایگاه والای خداییاش را ستودیم. همه شاهانی که بر اورنگ پادشاهی نشستهاند، از همه چهار گوشه جهان، از دریای بالا تا دریای پایین، همه آنان که در شهرها زندگی میکنند، همه پادشاهان آموری که در چادر زندگی میکنند، برای من باج سنگین آوردند. در بابل در جلوی پای من به زمین افتادند و بر پاهای من بوسه زدند. من خانههای خدایانی که به حال خود رها شده بودند، دوباره مجسمههای خدایانشان را بازگرداندم. همه آن خدایان را گرد آوردم و در منزلهای ابدی مستقر کردم. و همچنین پیکره خدایان سومر و اَکد را که نبونید بدون واهمه از خشم خدای خدایان به بابل آورده بود؛ به فرمان مَردوک و برای خوشنودی اشان به معابد خود بازگرداندم. بشود خدایانی که آنان را به جایگاههای مقدس نخستینشان بازگرداندم، هر روز برای من دعا کنند. در برابر بِل و نَبو (دو فرزند خدا) برایم خواستار عمر طولانی باشند. بشود که شفاعت مرا کنند و به خدای من مَردوک بگویند: کوروش، پادشاهی که از تو میترسد و پسرش کمبوجیه/ در پایان این قسمت، این را اضافه کنم که، از افتخارات پسرش کمبوجیه همین بس، که برادرش بردیا را بیرحمانه کشت، و با دو خواهر خود ازدواج کرد، ازدواج که چه عرض کنم، اسمش چیز دیگریست. حواسمون باشه کسانی که میگن: ما فرزندان کوروش کبیر هستیم، منظورشون این است که ما یهودی کابالیست هستیم، لطفاً ندانسته با این افراد همصدا نشوید، کوروش اگر در کارنامه خود برگ افتخاراتی داشت و آدم خوبی بود، من از اولین مریدانش بودم، ولی متأسفانه کارنامه او پُر است از فجایع و افتضاحات. ادامه دارد..
نماز بخش هفتم
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: ۱۲ آیه از تورات را برگزیده و آن را از عبری به عربی ترجمه کرده و روزی سه نوبت در آنها تأمل میکنم. یکی از آن ۱۲ آیه این است: ای فرزند آدم، چنان در برابر من به نماز و نیاز پرداز که بنده ای بیمقدار در برابر پادشاهی عظیم الشان، به پای میایستد. به هنگام نماز چنان باش، که مرا در برابر خود میبینی؛ اگر تو مرا نتوانی دید، من ترا میبینم و به کار و رفتار تو واقف و آگاهم. بعنوان مثال وقتی جماعتی در محضر سلطانی حضور مییابند، آنهایی که چشم دارند، وقتی سلطان میآید، او را مشاهده میکنند و با ادب رفتار میکنند. و آنهایی که کورند و سلطان را نمی بیند، وقتی به آنها گفته میشود که سلطان آمده است، اگر چه سلطان را نمی بینند اما مؤدب و با خضوع میایستند. از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که: چون بنده به نماز ایستد و به چیزی جز معبود جل جلاله توجه کند، خداوند میفرماید: بنده من، به چه میاندیشی؟ مگر از من مهربانتر و بزرگوارتر سراغ داری؟ و اگر بار دیگر توجه خود به جایی معطوف دارد، فرماید: بنده من، آن کیست که از من بهتر یافته و به او توجه کرده ای؟ و چون بار سوم، به غیر خداوند متعال توجه کند، حق تعالی او را از رحمت خود دور و مهجور سازد و آن نماز، بفضاحت تمام به او گوید: خداوند ترا در برابر فرشتگان عالم بالا رسوا و مفتضح سازد، همانگونه که مرا نزد همه، رسوا و مفتضح نمودی.
تجربه مرگ شنود، تجربهای از برزخ: بعد از آنکه فرد مذکور قبول میکند تا با پیرمرد برود، در یک لحظه، تمام زندگی او از دوران کودکی تا قبل از رفتن به بیمارستان از جلوی چشمانش میگذرد. این مشاهدهی اعمال باعث میشود حواس او پرت شود و سپس خود را در دنیایی دیگر ببیند؛ او میترسد که اکنون محاسبه آغاز میشود و بد و خوب اعمالش سنجیده خواهد شد؛ اما در کمال تعجب میبیند که کسی او را بازخواست نمیکند و خودش و وجدانش قاضی این دادگاه هستند! در این سنجش، اعمالی که به خاطر نیت الهی انجام شده بودند باعث مسرت و شادی فرد میشده و اعمالی که از نیت خدایی خالی بودند، خاطر او را مکدّر میسازند. کار به جایی میرسد که این فرد که در ابتدا تصور میکرد، قرار است بیبرو برگرد به بهشت برود، از قبول دعوت پیرمرد پشیمان میشود و دوست دارد به دنیا بازگردد تا کارهای خوب بیشتری را با نیت خدا انجام دهد. او به پیرمرد میگوید که آیا میشود مرگم را به تاخیر بیندازید؟ اما پیرمرد بدون هیچ حرف زدنی، به او میفهماند که دیگر وقتش تمام شده. نکتهی جالبی که این فرد از آن دنیا و ارتباطاتش بیان میکند، همین حرف زدن بدون صحبت کردن است؛ یعنی اینکه بدون هیچ مکالمه و دیالوگ برقرار کردنی، تمام موضوعات و مفاهیم به ادراک میرسند؛ چیزی که این فرد، آن را ارتباط روحانی نامیده است. به هر حال بعد از چند لحظه فرد میبیند که دوباره در اتاق است و میتواند با همسرش صحبت کند؛ او میفهمد که پیرمرد به دلیلی منصرف شده است و بلند میگوید: عزرائیل! عزرائیل! همسرش که او را در حال اغما دیده بود، ناگهان متعجب میشود، زیرا چند لحظهی پیش، بیمار تخت کناری این فرد، جان داده بود... ماجرای جالب اینجاست که فرد مذکور نقل میکند در دوران ۲۲ روزهی این اتفاقات که ۱۲ روز در بخش و ۱۰ روز در قسمت مراقبتهای ویژه بوده، حداقل روزی دو بار روحش از بدنش خارج میشده و سپس باز میگشته است. این واقعه بی نظیر و شنیدنی هست، ادامه دارد..
فاطیما (س) بخش سوم
از آنجا که داستانهای کودکان همه شبیه به یکدیگر بوده و تمام جزئیات این ماجرا را به یاد داشته اند، و این امر برای کودکانی در سن و سال آنان معمول نبوده، مردم بخاطر شرایط سخت زندگی و خفقان کمونیست توسط یهود، برای نابودی عقاید مذهبی از طرفی، و شرایط فقر و بیماری از طرفی دیگر، تصمیم میگیرند که دیدار بعدی را با چشم خود و از نزدیک مشاهده کنند. در روز ۱۳ ماه بعد مردم زیادی همراه بیماران خود، به امید شفا به دنبال کودکان به چمنزار رفتند تا ببینند بانو فاطیما سلام الله علیها همانطور که وعده داده بود، آیا ظاهر میشود؟ برخی فقط برای شلوغی و کاسبی، و بعضی هم برای رد ادعای کودکان به آنجا رفتند، شهردار مهره ای کافر است و توسط یهود انتخاب شده تا دین را بعنوان خرافات ریشه کن کند، او که به شدت خودخواه و متکبر است، تحت فشار قرار میگیرد و ناچار است بخاطر حفظ مقام خود این واقعه را خرافات و توهم توصیف کند و کودکان را دروغگو معرفی میکند، اما اکثر مردم واقعا مایل بودند که حرف آنان را باور کنند. اما زمانی که قرار بود فاطیما ظاهر شود، در هفته دوم تنها چیزی که دیدند ورود بچه ها به عالم سکوت و نیایش بود. بچه ها بعنوان واسطه سوالات مردم را پرسیده و پاسخ را به مردم میگفتند، شفا گرفتن کودکی که فلج مادرزاد بود یکی از این شفا گرفتگان بود، فاطیما گفت: این کودک هر گاه ایمان بیاورد شفا خواهد یافت، پدر کودک میگوید: فرزندم ایمان دارد، امّا گویا شک در دل دارد، چون فاطیما مجدداً جمله قبلی را تکرار میکند، این شفا گرفتن ها باعث میشود خبر به سرعت در تمام پرتقال پخش گردد، و روز به روز شمار بیشتری از مردم این ماجرا را باور کردند. کودکان در ۱۳ جولای یعنی سومین دیدارشان، بانو فاطیما سلام الله علیها به وعده اش عمل میکند و آنان را از چگونگی معصیت انسان، راه رستگاری و عواقب وحشتناکی که در صورت اصرار به گناه در انتظار بشر است آگاه میسازد. سه پیش گویی اسرار آمیز را به آنان میگوید که می بایست تا وقت مناسب آن نرسیده به هیچ کس نگویند. این پیام الهی چندین دهه پنهان می ماند و لوسیا چیزی نمیگوید تا زمان مناسب فرا برسد. بچه ها به او میگویند که ما خیلی تلاش میکنیم اما کسی حرف ما را باور نمیکند، و او میگوید که در ۱۳ اکتبر، ششمین و آخرین دیدار حدود ساعت دوازده معجزه ای خواهم کرد که همگان ببینند وباور کنند. در آن روز و در آخرین ظهور، باران سختی شروع به باریدن میکند، فقط مومنین و کافرین واقعی تلاش میکنند در این باران شدید در میعادگاه کوا حاضر شوند، حدود ۷۰ هزار نفر از سراسر پرتغال که سراپا در باران خیس شده بودند در مزارع گل آلود کوا جمع شده و طبق ادعای خودشان شاهد معجزه خورشید بودند. آنها میگویند که ناگهان ابر ها کنار رفتند و خورشید که بسیار زیبا و رنگارنگ بود ظاهر شد، آنها میگویند که خورشید میرقصید و بعضی گمان میکردند که پایان دنیا فرا رسیده است و تا چندین کیلومتر دورتر هم مردم این معجزه را دیده بودند. اگر چه عکاسانی در انجا بوده اند ولی هیچ تصویری از واقعه خورشید در دست نیست، و اکثر کارشناسان نیز میگویند طبق قوانین فیزیکی جهان حرکت زیگزاگی خورشید غیر ممکن است. هیو راس که یک ستاره شناس است میگوید: از دید علمی چنین اتفاقی روی نداده است و موقعیت خورشید تغییری نکرده است و اگر این اتفاق افتاده بود، حیات در کره زمین از بین میرفت، نمیگویم که آنان چنین چیزی را ندیده اند ولی معتقدم که تفسیرشان از چیزی که دیده اند اشتباه بوده... که البته واضح است دیدگاه او ماتریالیستی هست و عجیب نیست که انکار کند. واتیکان ابتدا منکر حقیقت این موضوع بود و بعد از آن تا کنون موضع شفافی در مورد واقعه مهیجی که در آن روز بارانی رخ داد اتخاذ نکرده، جز اینکه معتقد است اگر واقعاً ظهوری بوده، حتماً مریم مقدس بوده. یک سال پس از این ماجرا، بیماری آنفلوآنزای دست ساز، توسط یهود پخش شد و بصورت فراگیر سراسر اروپا را فرا گرفت، تا با کاستن از جمعیت جوامع، پروژه تسخیر جهان را شروع کنند، امّا هیتلر کمر یهود را شکست و ۱۸ میلیون نفر مخصوصاً سر شاخه های یهودیان نژادپرست را کشت، هیتلر از نقشه های یهود و صهیونیسم آگاه بود و این دقیقاً همان چیزی بود که هیتلر را از خشم به مرز جنون کشاند، با انتشار آنفلونزای یهود، که در آزمایشگاه های پرتقال ساخته شده بود و نوعی کرونای ابتدایی بود، و جسینتا و فرانسیسکو، این برادر و خواهر که فاطیما به آنها قول داده بود بزودی آنها را به بهشت خواهد برد، بدون آنکه از راز نهفته خود کلمه ای بر زبان بیاورند تسلیم مرگ شدند، اما لوسیا چند سال بعد وارد یک صومعه شد و تا ۹۷ سالگی زنده ماند. لوسیا تا سال ۱۹۴۱ به مدت ۲۴ سال زمان را برای فاش کردن رازهای خود مناسب نیافت. در آن سال او با نوشتن خاطرات خود، آنچه را که اولین راز نامیده میشود فاش کرد. ادامه دارد..
برنادت سوبیرو قسمت دوم
وقتی خبری را میشنویم، تا زمانی که از صحّت و سقم آن آگاه نشدیم، آنرا باز نشر ندهیم و باعث گمراهی دیگران نشویم، مثلاً شایعه ای را پخش میکنند که: قدیسه فرانسوی، رازهای جسدی سالم بعد از ۱۳۷ سال... و بعد ادعا میشود: همیشه خبرهایی را می شنویم و یا با رویداد هایی رو برو میشویم که هیچ توجیه علمی و دلیلی که عقل پذیرای آن باشد برایش نمی یابیم؛ کمی کندوکاو میکنیم و باز به نتیجه ای نمیرسیم و یا گاهی با بی اعتنایی از کنار آنها رد میشویم... بله این حقیقت دارد که در دنیایی پر رمز و راز زندگی میکنیم، در طول تاریخ از این قبیل اتفاقات و اخباری که نمیدانیم باید آنها را باور کنیم یا نه، زیاد رخ داده اند و در نهایت اگر هیچ دلیلی برای آنها پیدا نکنیم دست به دامان موجودات فضایی، موجودات ماورای طبیعی و چیزهایی از این قبیل میشویم و باز هم این موضوعات در لایه ای از ابهام و رمز و راز پنهان میمانند تا در نهایت فراموش شوند... امّا بعضی با ذهن عموم بازی میکنند و اخباری چون صداهای مرموزی که در کانادا شنیده میشود، کشف شهرهایی فوق العاده که معماری ای خاص و غیر قابل باور دارند، مانند شهر ماچوپیچو و یا حتی اجسادی که پس از سالها از دل گور بیرون می آیند و سالم هستند یا هزازان هزار مورد دیگر... در اینگونه مواقع راست و دروغ را مخلوط میکنند تا از آب گل آلود ماهی بگیرند. بعنوان مثال امروز میخواهیم کمی در این موضوعات جستجو کنیم و ببینیم آیا سرانجام به نتیجه ای خواهیم رسید یا نه! به بازدید از جسد قدیسه ای میرویم که گویا پس از ۱۳۷ سال هنوز سالم مانده است. این قدیس مسیحی که نامش برنادت سوبیرو (Bernadette Soubirous) می باشد هم اکنون جسدش که پس از این همه سال سالم باقی مانده، در معرض دید عموم قرار دارد. جسدی که مومیایی شده و روی صورت او ماسک گذاشته شده، چرا؟ برای قدیسه سازی و معجزه تراشی. در میان مسلمانان تا کنون بیش از صد جسد پیدا شده که بعد از چند قرن، سالم پیدا شده که تر و تازه بودند، مانند قبر حذیفه که بخاطر تخریب سیل و جهش آب ناچار شدند بصورت مکانیزه قبر را جابجا کنند ولی ناگهان قبر باز شد و جسد تر و تازه وی نمایان شد، اکنون او را به جنب قبر سلمان فارسی والی مدائن جابجا کرده اند. امّا اینکه کلیسا با دروغ تلاش میکند قدیسه تراشی کند، عملی وقیحانه و بی صداقتی است، منظورم کلیسایی است که تلاش میکند عیسی را فرزند خدا معرفی کند، با هم سفر میکنیم به فرانسه و دیدار جسد برنادت تا پرده از راز دروغین ۱۳۷ سال سالم ماندن جسد این قدیسه نما برداریم. برنادت سوبیرو که بود و چه دیده؟ برنادت سوبیرو کسی بود که مثلاً با عالم ماورا الطبیعه در ارتباط بوده. دخترکی که بدون هیچ سوادی از زبان زنی زیبا چهره سخن میگفت و مردم را پند و اندرز میداد. شاید فکر کنید حتما معجزه است. بله در تاریخ افراد زیادی بوده اند که ادعا کردند از امامان و پیامبران پیام می آورند و بعضی دروغگو بودند، و بعضی راستگو، سخن همه ی آنها ادعایی است که باید اثبات شود، برنادت سوبیرو با آنها فرقی ندارد، وقتی به دروغ گفته میشود که پس از گذشت سالها هنوز هم جسدش سالم است و نپوسیده و این اتفاق نادر را به همین موضوع نسبت میدهند. از مومیایی حرفی نمیزنند و به بهانه اینکه چهره اش ترسناک بوده، ماسک روی صورت او میگذارند و بعد وقیحانه داستان معجزه را میسازند؛ حقیقت این است که فیلم های زیادی برایش ساختند، کتابهای فراوانی نوشتند، عده زیادی را فریب دادند که برنادت مریم مقدس را دیده، افراد زیادی مسیحی شدند و باور کردند که مسیح پسر خداست و... غافل از این حقیقت که برنادت سوبیرو گفت من زن کوچکی را دیدم که به من لبخند زد، اسم اینرا لقاء مطهر یا، دیدار پاک گذاشتند، خب، فعلاً دو سوال ساده از شما میپرسم، اول: در این دیدار چه پیامی به برنادت داده شده؟ اگر واقعاً حضرت مریم سلام الله علیها بوده، چه حقیقت و خبر مهمی ابلاغ شده؟ هیچی؟ فقط لبخند و چاق سلامتی کردند؟ برنادت زنی کوچک را دیده که به او لبخند زده و بهمدیگه آب پاشیده اند؟ مسخره نیست؟ سوال دوم: آیا حضرت مریم سلام الله علیها آدم کوتوله بوده؟ لی لی پوت بوده؟ شما را به خدا قسم میدهم، اجازه ندهید اینگونه به شعور شما توهین کنند. ادامه دارد..
یهودیِ نژادپرست اوشکول نوشته: کاش هیچوقت به مسلمانان اینترنت نمیدادند! یه کاربری هم، با تریلی از روش رد شده و نوشته: درحالی داری این حرف مفت رو میزنی که، سواد نداری همین الگوریتم اصلی که این سایت رو میچرخونه هم، یه ریاضیدان مسلمان ایرانی، به اسم خوارزمی نوشته.
رحم نکنید، که به ما رحم نخواهند کرد. این متن رو در پستی، دقیقا ۴۸ ساعت قبل از حمله اسقاطیل، در بحبوحهی شکست مذاکرات دو ماهه، به دلیل وقاحت آمریکاییها برای تسلیم ایران نوشته بود. حالا یک احتمال را برای ماههای آینده بررسی کنیم: مکانیسم ماشه توسط سه کشور ذلیل اروپا در شورای امنیت تصویب میشود! اسقاطیل حماقت کرده و مجدد به ایران حمله میکند! چرا؟ چون مزدوران غربگدای داخلی، پادوهای تجزیهطلب، منافقین، سلطنتطلبان، و عدهای از سادهلوحان احمق و ابله، ناآرامی در کشور رقم زدهاند. در این مرحله، هرگز نباید به نفوذیها مجال عرضهاندام داد. چون عکس جنگ ۱۲ روزه، در هماهنگی با اربابان صهیونیست، قرار است تا تجزیه ایران پیش بروند! در این مرحله، باید اسقاطیل را به شدت درهم کوبید. همان طرح حمله به تمام زیرساختهای انرژی، مراکز امنیتی و نظامی، و فروپاشی اسقاطیل در ۴۸ ساعت اول جنگ، باید با تمام توان اجرا شود. در این مرحله، آمریکا ورود کرده، #
پیشنهاد رفع تحریم و اعطای حق غنیسازی را میدهند. پیشنهادی که از سوی بزرگان، به دلیل سوابق طرف مقابل در فریب ایرانیها، هرج و مرج در کشورهای غربی و جنگ جهانی، همچنین رسیدن به دروازههای فلسطین (راز پنهان ظهور)، رد میشود. جریان سازش و نفوذ داخلی، برای نجات اسقاطیل از نابودی کامل، در داخل ایران، فتنه میکنند. گرچه نمیتوانند هیچ غلطی بکنند و...
امارات و ضربه سپاه به امارات که هیچگاه رسانه ای نشد. از بین شیخ نشین های حاشیه جنوبی خلیج فارس هیچ کشوری به اندازه امارات متحده عربی نسبت به ایران ادعاهای ارضی نداشته است. همچنین این کشور کوچک با جمعیت حدود ۲ میلیون بومی، همواره مواضع متخاصمانه ای نسبت به ایران داشته و در موارد متعدد، خاک خود را از لحاظ سیاسی، امنیتی و نظامی در اختیار کشورهایی قرار داده که نسبت به ایران دشمنی کرده اند. آخرین عمل زشت ابوظبی در رابطه با ایران، به رسمیت شناختن دولت اسقاطیل هستش که حساسیت بسیار زیادی را در ایران داشته. میان نیروهای نظامی ۲ کشور نیز بارها در خلیج فارس تنش هایی بوده که بسیاری از آنها به علت رعایت حسن همجواری، هیچگاه رسانه ای نشد. در یکی از این موارد نیروی دریایی سپاه حدود ۱۰ سال پیش، حاکمیت ایران را بر سکوهای نفتی مبارک تثبیت کرد. ریشه این اختلاف به سال ۱۹۶۹ بر میگشت که حاکم وقت شارجه، مجوز اکتشاف و بهره برداری از منابع نفتی اطراف خود را به کمپانی مزخرف آمریکایی BUTTES واگذار کرد. مدت این قرار داد ۴۰ ساله بود و شرکت نفتی مزبور در ۹ مایلی جزیره بوموسی میدان نفتی جدیدی را کشف کرد، که نام مبارک را بر آن گذاشت. در سال ۱۹۷۱ نیروی دریایی شاهنشاهی ممد نفتی، حاکمیت ایران را به جزایر ۳ گانه بوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک تثبیت کرد، و از آنجا که طبق قوانین حقوق دریاها، تا شعاع ۱۲ مایلی اطراف جزایر، جزو آبهای سرزمینی ایران بود، مناقشه بر سر حاکمیت این میدان آغاز شد. در نهایت در مصالحه ای، ایران از مخالفت خود با برداشت شرکت آمریکایی از این منابع صرفنظر کرد، بشرطی که نیمی از عواید آن بین ایران و امیرنشین شارجه تقسیم گردد. این قرار داد ژانویه سال ۲۰۰۹ پایان یافت، اما امارات متحده عربی که از پشتیبانی ایالات متحده برخوردار بود، و با ملاحظه به این که کارمندان شرکت های نفتی آمریکایی همچنان بر روی تاسیسات میدان نفتی مبارک کار میکردند، به خود این حق را داد تا سکوها را تخلیه نکرده و تولید نفت را از این منابع ادامه دهد. سران اماراتی به اخطارهای متعدد ایران بی توجهی کردند، تا این که در نهایت نیروی دریایی سپاه در یک عمل جانانه و بسیار سریع و غافلگیر کننده، خیلی حساب شده و هنگام تعویض شیفت کارکنان سکوها، که از طریق شناور انجام میشد، به آنجا حمله کرده و تمام کارگران و کارکنان را سوار شناور مزبور نموده، و همراه با نفراتی که قرار بود جایگزین شوند، به ساحل امارات فرستادند، و روی سکوهای مبارک مستقر شدند. از آنجا که احتمال واکنش متقابل میرفت، بلافاصله به تمام واحدها در خلیج فارس آماده باش داده شد، اما طرف اماراتی جرات عکس العمل به خود نداد، و ماست خود را کیسه کرد، و از آن روز پرچم ایران بر روی این سکوها به اهتزار درآمد و سیطره ایران بر این منابع نفتی تحکیم شد .لازم به ذکر است این عملیات تا امروز با توجه به لزوم حفظ رابطه حسنه با همسایگان، و اصل حسن همجواری، رسانه ای نشد.
ائتلاف چند ملیتی سفیانی
امام صادق علیه السلام فرمودند: سفیانی از میان اولاد صخر (ابوسفیان) خروج میکند و پرچمهای سیاه را به پرچمهای سرخ مبدّل میسازد/ ابوسفیان پدر معاویه، مؤسس سلسلۀ جنایتکار بنیامیّه است. پرچم های سیاه، ما را به یاد داعش میاندازد؛ اعضای گروهک تروریستی تکفیری داعش که از یک کشور یا نژاد نبودند؛ بلکه طبق آمار در بین اعراب، عربستان، تونس و لیبی و در بین غیر عرب، انگلیس. بیشترین اعضای داعش در میان کشورهای غربی را به خود اختصاص داده؛ نیروهای چچنی، فرانسه، هلند و اسپانیا نیز در رتبه های بعدی قرار دارند؛ به عبارتی دیگر یک سوم اعضای داعش از اروپا بودند.
یه خبری که لابلای بقیه خبرها گم شد این بود که ترکیه و آذربایجان پیمان دفاعی متقابل امضا کردن. یعنی اگر کسی با باکو وارد جنگ بشه، با ترکیه طرفه. ترکیه هم یعنی ناتو! ترجمه ژئوپلیتیک ماجرا اینه: آذربایجان از این به بعد فقط یه همسایه کوچیک برای ما نیست، پشتش یک بلوک نظامی و امنیتی وایساده.
مرحوم گل آقا (کیومرث صابری) سال ۱۳۷۰ و در اواسط دولت اول هاشمی فسنجانی کاریکاتوری کشید.
آنزمان نعمتزاده پدر شبنم نعمت زاده، که در حال حاضر از زندان فراری است! وزیر صنایع هاشمی بود و عملکردش بقدری آبگوشتی و فاجعه بود که نشریه طنز گل آقا در فضای خفقان رسانهای دولت هاشمی، صرفاً میتوانست با این روش، نقد و کنایهای به عملکرد حضرات بزند (تو گرون کن! تو مصاحبه کن! تو وعده بده! تو شونه خالی کن) و اما امروز بعد از گذشت سی و چند سال از انتشار این کاریکاتور، درب بر همان پاشنه میچرخد و همین نعمتزاده در دولت پزشک جان، مشاور وزیر صمت در امور ناترازی انرژی است! خدا به هممون رحم کند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
وقتی تورم، ارزش پول ملی را ماهبهماه میکاهد، کارمند بیچاره را میگاهد، عدم ترمیم مستمر حقوق یعنی تحمیل هزینه تعدیل اقتصادی بر دوش ضعیفترین گروه و حقوقبگیر. این مکانیسم نه تنها معیشت کارگران و کارمندان را فرسایش میدهد، بلکه برای نیروهای نظامی که ستون امنیت ملی هستند، به معنای تضعیف ظرفیت عملیاتی، انگیزه و تمرکز حرفهای است. در چنین شرایطی، تصمیم سیاستگذارانه درست، این است که حقوق دستمزد بگیران، حداقل به اندازه تورم، و در صورت نوسان شدید، دو بار در سال اصلاح شود. این اقدام نه یک امتیاز، بلکه شرط لازم برای پایداری امنیت معیشت، ثبات اجتماعی و کارایی نهادهای حساس کشور است.
نثر، نظم، شعر. ویژگی نثر: نثر کلامی است ساده و مکتوب، بهم پیوسته، با توالی جملههای روشن و مطابق قواعد زبان، نثر عاری از قیود شعر (مانند وزن و قافیه) است و در استفاده از صنایع لفظی و معنوی آزاد میباشد، هدف نثر انتقال طبیعی فکر و اندیشه است، الفاظ بطور طبیعی در جای خود قرار میگیرند، نثر کاربرد عمومی دارد، یعنی هرکس میتواند بنویسد، نثر خالی از احساسات و عواطف میباشد (البته بجز نثر فنی)
نظم: بعضی فکر میکنند نظم همان شعر است، و هر کلامی که وزن و قافیه داشته باشد شعر خوانده میشود، در حالیکه چنین نیست.
تعریف شعر: شعر از عناصری چون عاطفه، تخیل، زبان و آهنگ ترکیب یافته؛ اما نظم تنها از عنصر وزن و قافیه برخوردار میباشد. به این سه مثال نظم، شعر، نثر توجه کنید:
نمونه نظم:
در وطن گر معرفت بسیار میشد بد نبود
چارۀ این ملت بیمار میشد بد نبود
نمونه شعر:
به دست باد سپردم عنان راحله را
بدان امید که یابم نشان قافله را
نمونه نثر:
یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود، و جور و اذیت آغاز کرده، تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند، و از کربت جورش راه غربت گرفتند.
دو نمونه اول، دو بیت متفاوت، و دو کلام متفاوت است. در بیت اولی جز سخن و معنا و وزن و قافیه چیزی دیده نمیشود. از خیال و عاطفه خبری نیست؛ اما در بیت دوم عنصر خیال و عاطفه به خوبی نمایان است. ضمن این که وزن و قافیه دارد، معنا در لفافۀ خیال و عاطفه پیچیده شده و بر تأثیرگذاری آن افزوده است. نمونه سوم نثر است، کلامی ساده و مکتوب، بهم پیوسته، با توالی جملههای روشن و مطابق قواعد زبان، و عاری از قیود شعری مانند وزن و قافیه.
بنابراین میان شعر و نظم تفاوت آشکار است. از این جهت برای نظم تعریفی جدا از تعریف شعر ذکر کردهاند. در تعریف نظم آوردهاند: سخن موزون و مقفّی را نظم میگویند، که در مقابل نثر قرار دارد. در قدیم میان شعر و نظم تفکیکی وجود نداشت. هر سخن موزون و مقفّی را شعر میدانستند، و گاه هرگونه کلام منطقی ساختارمند را نظم میگفتند، و بر آن کلام منظوم اطلاق میکردند. ابوهلال عسکری در کتاب الصناعتین، و قَلقَشَندی در کتاب صبح الاعشی، کلام منظوم را اعم از نظم و نثر دانسته و مشخصات کلام منظوم را این گونه برشمردهاند: لفظ و معنا باهم مطابقت داشته باشند؛ نظم منطقی و معنوی در آن رعایت شده باشد؛ الفاظ در مکان خاص خود قرار گرفته باشند. بنابراین وقتی کلام منظوم گفته میشود، مقصود از آن کلامی است که از لحاظ لفظ و معنا مرتبط و متصل بهم باشد، و به عبارت دیگر، ارتباط لفظی و تناسب معنایی در آن رعایت شده باشد. ما هر چقدر بیشتر ادبیات رو درک میکنیم، بهتر و بیشتر عظمت ادبیات قرآن و احادیث ائمه (ع) رو میفهمیم، چون ادبیات اهل بیت (ع) نزدیکترین ادبیات به قرآن هست، مخصوصاً ادبیات حضرت زهرا (س) اینقدر سنگین و وزین هست که آدم پر ریزون میکند.
پیرامون آموزه ضدّ اطلاعات فنی یحیی سنوار، معماری پنهانکاری، و فریب ذهنی: یحیی سنوار، رهبر پیشین حماس، عملیات ۷ اکتبر را بر پایهی آموزهای امنیتی سامان داد که ستون فقرات آن بر قطع کامل پیوندهای فناورانه استوار بود. این راهبرد، دشمن را به سمت نوعی گسست ادراکی سوق داد؛ وضعیتی که در آن تکیهی مطلق بر ابزارهای فنی، به نابینایی اطلاعاتی انجامید. مرحله نخست: انزوا و ریشهکن کردن امضای فنی. فرماندهی و کنترل: حماس با بهرهگیری از شبکه تونلهای زیرزمینی، هدایت و فرماندهی عملیات را از دید شناسایی دشمن پنهان نگاه داشت. حذف نشانهها: سنوار با گزینش آگاهانهی ابزارها و فناوریهای ساده، از بجا ماندن هر گونه اثر گرمایی یا الکترومغناطیسی قابل ردیابی جلوگیری کرد. روشهای ارتباطی: سامانهی ارتباطی نه بر پایهی زیرساختهای بیرونی یا اینترنت، بلکه بر پیامرسانی فیزیکی و رمزگذاری داخلی استوار بود؛ روشی که تلاش دشمن برای گردآوری دادههای فنی را به بنبست رساند. مرحله دوم: سازوکار فریب و انتقال به ذهن دشمن. تظاهر به نبود آمادگی: آموزهی امنیتی سنوار فقط بر پنهانکاری تکیه نداشت، بلکه با حفظ ظاهری از رکود و بیتحرکی، تهدید را در ذهن دشمن کماهمیت جلوه داد. ایجاد نقطهکور اطلاعاتی: حذف آگاهانهی دادههای فنی، دشمن را ناچار ساخت تا اطلاعات اندک باقیمانده را در چارچوب سوگیریها و پیشفرضهای ذهنی خود تفسیر کند. این همان نقطهضعفی بود که واحد اطلاعاتی حماس با دقت از آن بهرهبرداری کرد. نکتهی کلیدی. موفقیت این راهبرد در ناهماهنگی عملیاتی میان وابستگی گستردهی دشمن به فناوری پیشرفته و اتکای حماس به پنهانکاری سنتی و فریب هوشمندانه نهفته است. در این تقابل، حذف فناوری به سلاحی برای برتری اطلاعاتی تبدیل شد. خدا روحش را شاد و قرین نور و رحمت قرار دهد، نابغه ای بود که نامش تا ابد در تاریخ ثبت و جاودانه میماند.
تحقیق و معرفی پنج گروه سری خطرناک که از قرن های پیش فعالیت میکنند، بخش چهارم
گروه (ماسون) ها که در سال ۱۷۱۷ در انگلستان تشکیل شد، و همان جمعیت مادری است که همه جمعیت های مخفیانه سابق و بعدی که ذکر میشود و بر جهان حکومت میکنند، ازآن منشعب شد. از مهم ترین اعضای معروف این جمعیت، جرج واشنگتن و بنجامین فرانکلین رئیس جمهور های اسبق آمریکا و وینستون چرچیل نخست وزیر اسبق انگلیس و موزارت موسیقیدان معروف جهانی و هاری هودینی هنرپیشه آمریکایی هستند. همچنین (بوستان بوهمیان) یک گروه سری دیگری است که در سال ۱۸۷۲ به دست هنری ادواردز در منطقه مونته ریو درایالت کالیفورنیا در آمریکا تشکیل شد. از مهم ترین اعضای این جمعیت، ریچارد نیکسون و رونالد ریگان و بیل کلینتون روسای جمهوری اسبق آمریکا و هیلاری کلینتون نامزد ریاست جمهوری بود، که بیشترین شانس را برای پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا داشت. گروه دیگر (کلوپ بیلدربرگ) است که درسال ۱۹۵۴ توسط خاندان حاکم در هلند تشکیل شد و به نوشته روزنامه اکسپرس، مقتدرترین این جمعیت ها است، زیرا بیش از ۱۵۰ شخصیت شامل سیاستمداران و کارگزاران و اقتصاد دانان در اروپا و آمریکا درآن عضویت دارند. هدف از تشکیل این گروه، گرد همایی رهبران آمریکایی و اروپایی، با هدف تقویت روابط و همکاری میان آنان در زمینه مسائل اقتصادی، سیاسی ودفاعی بود. از مهم ترین اعضای این جمعیت، آنگلا مرکل صدراعظم آلمان و هنری کیسنجر و تونی بر ، دیوید کامرون و مارگارت تاچر نخست وزیر پیشین انگلیس میتوان نام برد. گمان میرود که جمعیت بیلدربرگ سیاست های نظام جدید جهانی را برنامه ریزی، و تلاش میکند تا حکومت واحد جهانی را تحمیل کند.
ایلومیناتی کیست؟
فرقه ایلومیناتی چیست و چه هدفی را دنبال میکند؟ آیا انجمنی سری کنترل جهان را در دست دارد؟ میخواهیم بیشتر در مورد تئوری توطئه، بخصوص انجمنهای سری، بیشتر بدانیم! اساساً هر چیزی که هویت آن بنوعی برای ما مخفی باشد، با جذابیت بیشتری همراه است. شاید به همین خاطر است که فیلمهای ترسناک موفق، معمولاً عنصر ترسناک خود را به مخاطب معرفی نمیکنند. مثلاً فیلم (او تعقیب میکند) را در نظر بگیرید. ما در این فیلم با نوعی نفرین مواجه هستیم که شخصیت اصلی را گرفتار کرده، و در قالب اشخاص ترسناک ظاهر میشود، که آرامآرام به تعقیب قهرمان میپردازد. ما نمیدانیم این نفرین چیست، بلکه فقط میبینیم که چگونه عمل میکند. یا مثلاً، فیلم (شبهنگام میآید) را در نظر بگیرید. این فیلم تا انتها به ما نمیگوید که چه کسی در هنگام شب میآید، اما میدانیم که بالأخره کسی میآید و رویداد بسیار بدی را رقم میزند. شاید ایلومیناتی را هم بتوان به ضد قهرمان یک فیلم ترسناک تشبیه کرد، که ماهیت شناختهشدهای ندارد، اما این باعث نشده که کسی در موردش حرفی نزند! مثل آدمفضایی و بشقاب پرنده که اکثر مردم واقعاْ به آن باور ندارند، اما خیلی دوست دارند که واقعیت داشته باشد. اما کسی هم نمیگوید که واقعیت ندارد. در واقع، هیچکس نمیتواند با قطعیت در مورد چنین مفاهیمی، که به عنوان تئوری توطئه شناخته میشوند، اظهار نظر کند. ایلومیناتی هم ظاهراً یک انجمن مخفی است که در نظر دارد نظم نوینی را در جهان برپا کند. خیلیها اعتقاد دارند که این انجمن هماکنون در حال ادارهی دنیای مدرن است. دنیای مدرن با رسانه معنی پیدا میکند. رسانه امروز، بر تمام دنیا سیطره دارد، بنابر این؛ اگر کسی یا سازمانی بتواند بر رسانه چیره شود، در آن صورت میتواند ادارهی دنیا را بر عهده بگیرد. حال آیا ایلومیناتی توانسته به این هدف دست پیدا کند؟ حتماً میدانید که جنجالهای فراوانی پیرامون (منطقه ۵۱) شکل گرفته بود. مردم میخواستند به این منطقه هجوم برده و اسرار آن را از نزدیک به چشم ببینید. کاری به این حقیقت ندارم که نقشهی (حمله به منطقه ۵۱) ماهیت طنز داشته، و به اصطلاح یک میم بوده، اما خیلیها واقعاً میخواستند آدمفضایی را از نزدیک مشاهده کنند. ماجرای حمله به منطقه ۵۱ آمریکا در ۲۰ سپتامبر چیست؟ ما چیزی در مورد آدم فضایی و یا ایلومیناتی نمیدانیم، ولی اجازه دهید کمی با هم تحقیق کنیم، و این موضوع را از منابع معتبر بررسی کنیم. ایلومیناتی کیست و چیست؟ ایلومیناتی سازمانی قدرتمند و شدیداً حفاظت شده است که با نقابی بر چهره، کنترل تمام کار و بار دنیای امروز را در دست گرفته. ایلومیناتی از طریق نفوذ به رسانه و شستشو دادن مغزی مردم، به این مهم دست یافته، و ممکن است همین الان هم در حال انجام این کار باشد. در حقیقت، ایلومیناتی یکی از پایاترین تئوریهای توطئه در دنیا محسوب میشود. پایا از این جهت که برخلاف انواع نه چندان مهم تئوری توطئه نظیر: فرود انسان روی ماه در ۱۹۶۹، ترور جان اف کندی، و حادثۀ ۱۱ سپتامبر (و اخیراً زمین مسطح و هارپ) که گرفتار ظرف زمان و مکاناند؛ طرفداران این تئوری شدیداً باور دارند که هر چیزی یک جای کارش میلنگد، و آنطور که از شواهد قضیه به نظر میآید، به هیچ عنوان نمیشود با آنان بحث نمود. ایلومیناتی در چه تاریخی شکل گرفت؟ ایلومیناتی از آغاز تاریخ با ما بوده. نشان آن بر بدنۀ اهرام ثلاثه مشخص، تأثیر آن روی زندگانی عیسی مسیح (ع) مبرهن، و قدرتمندترین مهرههایش (مانند ملکه بریتانیا) مارمولکهایی هستند که پیش از ظهور انسان بر زمین گام نهادهاند. این سازمان در تاریخ اول مه ۱۷۷۶ در باواریا (Bavaria) توسط فردی به نام آدام وایسهائوپت (Adam Weishaupt) پایهگذاری شده، که احتمالاً نتوانسته بود از پس مخارج ثبت نام، در انجمن فراماسونری بر بیایید. این انجمن (فرقه روشن ضمیران ماسون) توانست تعداد اعضای خود را در عرض چند سال، از چند نفر به چند هزار برساند، اما پس از اینکه کارل تئودور (Karl Theodor) حاکمیت باواریا را در دست گرفت، مجازات مرگ را برای عضویت در فرقههای سری، قانونی نمود، و این فرقه به پایان کار خود رسید.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، آنگاه بر شاهزاده حالى دست داد و گفت: اى حکیم! باز هم سخن بگو که شفاى سینه دردمند من در کلمات توست. حکیم گفت: عمر آدمى کوتاه است و شب و روز با سرعت آن را طىّ مى کنند و رحلت از دنیا به زودى و با جدیّت واقع میشود، و عمر هر چند دراز باشد مرگ فرا مى رسد و کسى که بار بسته مى کوچد، و هر چه که فراهم آورده پراکنده میشود و هر کارى که در دنیا کرده ناتمام مى ماند، و هر چه که ساخته ویران مى شود، نامش گم و یادش فراموش و حسبش بر باد و تنش پوسیده و شرفش به ذلّت مبدّل میگردد، و تنعّمهاى دنیا وبال او میشود و کسبهاى دنیوى باعث زیانکارى او میگردد، و پادشاهى او به میراث به دیگران میرسد و فرزندانش به خوارى مبتلا میشوند، و زنانش را دیگران به تصرّف در مى آورند و پیمانهایش شکسته مى شود و پناهش بى پناه و آثارش مندرس و اموالش منقسم و بساطش برچیده، و دشمنش شاد و ملکش بر باد میگردد، تاج سلطنتش را دیگرى بر سر نهاده و بر سریر دولتش تکیه مى زند و او را برهنه و خوار و بى معاون و یار از خانه خود بیرون مى برند، و در گودال قبرش مى افکنند، در تنهایى و غربت و تاریکى و وحشت و بیچارگى و ذلّت از خویشان خود جدا میشود، و دوستانش او را تنها مى گذارند و هرگز از آن وحشت به در نیاید و از آن غربت نیاساید. اى شاهزاده! بدان که بر هر مرد خردمند لازم است که خود را تربیت کند، مانند امام عادل و دور اندیشى که عموم مردم را تأدیب میکند و رعیّت را به صلاح مى آورد و به آنچه مصلحت آنهاست فرمان میدهد، و از آنچه آنها را به تباهى مى افکند باز میدارد، آنگاه عاصیان را کیفر مى کند و مطیعان را اکرام مى نماید، همچنین بر مرد خردمند لازم است که خود را از نظر اخلاق و هوى و هوس تأدیب کند، و خویش را به رعایت مصالح وادارد گرچه نفسش را ناخوش آید و از زیانها برکنار دارد و باید براى نفسش ثواب و عقاب مقرّر کند، آنگاه که نیکى کند او را شاد سازد و چون بدى کرد او را مغموم گرداند. و بر خردمند لازم است که در کارهایى که براى او پیش مى آید بنگرد و درست آن را برگزیند و نفسش را از نادرست آن باز دارد و به دانش و رأى خود نبالد تا خودبین نگردد که خداى تعالى خردمندان را ستوده و خودبینان را مذمّت کرده است. بواسطه عقل و با اذن خداى تعالى میتوان به همه خیرات دست یافت، و بواسطه جهل نفوس هلاک میشوند، و نزد خردمند ادراکات عقلى و تجارب عملى و مشهودات آدمى در ترک هوىها و شهوات نفسانى از موثّق ترین و معتمدترین امورات است و بر خردمند سزاوار نیست که کار خیر را و لو اندک باشد حقیر شمارد و ترک کند، بلکه آنچه از اعمال خیر میسّر و مقدور است باید به جاى آورد، این یکى از سلاحهاى پنهانى شیطان است که آن را نمى بیند مگر کسى که در آن تدبّر کند، و حقّ تعالى او را حفظ فرماید و از جمله سلاحهاى کشنده شیطان دو سلاح است: یکى از آنها انکار عقل است، بدین ترتیب که در دل مرد عاقل وسوسه میکند که تو عقل و بصیرتى ندارى و از دانایى منفعتى به تو عاید نمیگردد، و غرضش از این وسوسه آن است که محبّت دانش و دانشجویى را از خاطر او بیرون کند، و مشغول شدن به غیر علم را همچون ملاهى دنیایى در نظر او بیاراید. و اگر آدمى از این راه فریب وى را خورد و پیروى وى نماید مغلوب میشود، و اگر فریب نخورد و بر وى غالب آید شیطان به سلاح دیگر متوسّل میشود، بدین ترتیب که چون آدمى اراده انجام عملى از اعمال خیر کند و بدان کار بینا باشد کارهاى دیگرى را بر وى عرضه میکند که بدانها بینا نیست، تا او را بواسطه چیزى که نمیداند غمگین و منزجر نماید تا به غایتى که آن عمل خیر را مبغوض وى قرار میدهد، و در آن شبهه میکند و میگوید: آیا نمى بینى که تو بر انجام این امر توانا نیستى و نمیتوانى آن را به انجام برسانى، پس چرا خود را به زحمت مى افکنى و رنج بیهوده میبرى؟ و با این سلاح بسیارى از مردان را به خاک افکنده و از تحصیل کمالات محروم ساخته است. پس اى شاهزاده! از شرّ شیاطین بر حذر باش و از اکتساب علومى که نمیدانى غافل مباش و در آنچه دانسته اى فریب شیطان را مخور و بدان عمل کن که تو در خانه اى هستى که شیطان به حیله هاى رنگارنگ و وجوه ضلالت بر اهل آن خانه مستولى شده است، و بعضى را پردهها بر گوشها و عقلها و دلهایشان آویخته است و ایشان را نادان رها کرده است و آنها مانند حیوانات از مجهولات خود پرسش نمیکنند. و عامّه خلایق را مذاهب و طریقه هاى مختلفى است: بعضى از ایشان در ضلالت خود سعى وافر دارند تا به غایتى که خون و مال مردم را بر خود حلال کرده اند، و گمراهى و باطل خود را در لباس حقّ به مردم مى نمایند تا دین مردم را بر آنها مشتبه کنند، و ضلالت خود را در نظر جمعى ضعیف العقل بیارایند و از دین حقّشان باز دارند، پس شیطان و لشکریانش پیوسته در هلاکت و گمراهى مردم میکوشند و در این راه هیچگاه خسته نمیشوند و عدد آنها را کسى جز خدا نمیداند و جز با توفیق و عون الهى و چنگ زدن در متابعت دین حقّ دفع مکائد ایشان نمیتوان کرد، از خدا میخواهیم که در طاعت خود ما را توفیق دهد و ما را بر دشمنان خود نصرت عنایت فرماید، و هیچ حول و قوّه اى جز بواسطه او میسّر نمیشود.
مالک اشتر قسمت ۱۱
مالک اشتر و حوادث خلافت عثمان: نقش مالک اشتر در عهد خلافت عثمان برجسته تر و شاخص تر است، حدّاقل نمود آن در منابع اینگونه است. روابط با عاملان عثمان و برخوردهایی که منجر به تبعید مالک شد، حضور مالک در مراسم دفن ابوذر و تأثیر آن بر مخالفت وی با عثمان، شورش اشتر علیه خلیفه و آوردن نیروهایی از کوفه به مدینه و حضور فعال در محاصره خانه عثمان و رهبری کوفیان در این ماجرا، نقش ویژه ای را برای مالک اشتر در این عهد ایجاد کرده است. در ذیل به شرح موارد یاد شده میپردازم. مالک و عاملان عثمان بر کوفه ولیدبن عقبه بن ابی معیط و سعید بن عاص دو حاکم اموی کوفه در دوره خلافت عثمان بودند، و ابوموسی اشعری حاکم یمانی این شهر، پس از آن دو محسوب میشود، در اینجا به بررسی روابط این افراد با مالک اشتر میپردازم. ولید بن عقبة بن ابی معیط: عثمان براساس سفارش عمر در ابتدا سعد بن ابی وقاص را به امارت شهر مهم کوفه فرستاد. سعد از نخستین مسلمانان و مهاجران و بانی تأسیس این شهر در زمان خلیفه دوم و سردار قادسیه بود. امارت سعد بر کوفه مدت زیادی طول نکشید، زیرا عثمان چنانکه امارت همه شهرها را به خویشان خود واگذار کرد، حکومت کوفه را نیز به ولید، برادر مادری خود، سپرد. ولید از جمله عاملانی بود که عملکرد و رفتارش در کوفه باعث شورش، ناراحتی و نگرانی مردم شد. خداوند در قرآن وی را فاسق خوانده است (فخر رازی، التفسیر الکبیر، بیروت، داراحیاء التراث العربی، الطبعة الثانیه، ۱۴۰۷ه. ق ۱۹۹۷م المجلد العاشر (جزءهای ۳۰-۲۹-۲۸) و نیز ابی بکر محمد بن عبداللّه معروف به ابن عربی، احکام القرآن، راجع اصوله و خرج احادیثه و علّق علیه محمد عبد القادر عطا، بیروت، دار المکتب العلمیه، الطبعة الاولی، ۱۴۰۸ه. ق. (۱۹۸۸م)، القسم الرابع) و رسول خدا صلی الله علیه و آله وی را به جهنم وعده داده بود (ابوالحسن علی بن الحسین مسعودی) این مرد آشکارا اهل عیش و نوش بود. این ویژگیهای ولید در شهری که بسیاری از مسلمانان با سابقه در آن حضور داشتند، و پایگاه جهادکنندگان در راه دین خدا بود، نمیتوانست قابل تحمل باشد. ولید افزون به اینکه از جمله طلقاء محسوب میشد، در برابر مسلمانان حتّی ظواهر دینی را هم رعایت نمیکرد. این شیوه عمل طبیعتاً خشم بسیاری را بر میانگیخت. مؤلف حبیب السیر با قلمی شیوا در مورد خوشگذرانی ولید مینویسد: ولید در مدت پنج سال در کوفه به دولت و اقبال گذرانیده، شبی بساط نشاط مبسوط ساخت و به تبرع اقداح مالامال پرداخته، در وقت صبوح نیز از میارغوانی حظّ نفسانی حاصل نمود و در کمال بیشعوری به مسجد رفته جای دو رکعت نماز، چهار رکعت گذارد (غیاث الدین بن همام الدین الحسینی، مقایسه شود با احمد بن ابی یعقوب، و نیز ابو علی مسکویة الرازی) سایر منابع نیز بر فسق و جور وی تأکید دارند. در الاغانی ابوالفرج میخوانیم: ولید زانی و شارب الخمر بود، نماز صبح را چهار رکعت خواند و سپس به نمازگزاران گفت: میخواهید بیشتر بخوانم و در محراب استفراغ کرد. در نماز این شعر را خواند که: علق القلب الربابا بعد ما شابت و شابا: این دل به عشق رباب گرفتار آمد، بعد از آنکه هم رباب و هم او پیر شده اند (ابوالفرج اصفهانی) از جمله مخالفان و شاهدان علیه ولید در نزد عثمان، جندب بن زهیر ازدی و ابوزینب بودند. مالک اشتر اگر چه در بین شروع کنندگان و سر دسته مخالفان نبود، ولی همفکر آنان بود و از اعمال و اقدامات ولید اظهار ناخرسندی میکرد، و چون راه بجایی نمیبرد، در آخرین مرحله خود و یارانش به منظور عزل ولید به مدینه نزد عثمان رفتند (محمدبن جریر طبری) در دوره خلافت علی علیه السلام مالک اقدامات ولید را به مردم یادآوری میکرد، وی در سخنرانی برای مردم کوفه جهت ترغیب کوفیان برای پیوستن به علی علیه السلام چنین گفت: منتظر که هستید؟ سعید یا ولید؟ کسی که شراب نوشید و با حالت مستی با شما نماز گذارد؟ (فما تنتظرون؟ أسعید أم الولید؟ الذی شرب الخمر وصلی بکم علی سکر... )
سلمان فارسی بخش ۳۶
آموختن ضرورى: ابوبَخترى روایت میکند که سلمان در بیان بسیار حکیمانه اى به حذیفة بن یمان، صحابى بزرگ پیامبر (ص) و دوست خویش، اینگونه سفارش میکرد: إنّ العِلْمَ کَثیرٌ وَالعُمُرَ قَصْیرٌ، فَخُذْ مِنَ العِلْمِ ما تَحتاجُ إلَیْهِ فی أمْرِ دینِکَ، وَ دَعْ ما سِواه و لا تعانِهِ. دامنه علم و دانش وسیع و گسترده است و عمر انسان کوتاه. بنابراین، علم و دانشى را که در راه دیندارى خود بدان نیازمند هستى بیاموز، و علوم دیگرى را که در این محور خیلى بدان نیازى ندارى، رها کن و به آن اهمیت نده/ حلیة الاولیاء
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش۱۸
برکنارى و ترور مثنى بن حارثه شیبانى: عمر، سومین فرمانده نظامى عراق را نیز برکنار کرد، یعنى مثنّى بن حارث شیبانى که با دست خط ابابکر به این سمت گمارده شده بود (اسد الغابة، ابن اثیر، ج ۵، الاصایه، ج ۳) عمر او را برکنار کرد، و ابوعبیده ثقفى را به جایش منصوب نمود. و سعد بن ابى وقاص فرمانده کل شد. این فرماندهان، درزمان ریاست عمر به قتل رسیدند، زیرا مثنّى در جنگ جسر با ایرانیان شرکت کرد پس از مدتى بگونه اى مشکوک مرد. خالد بن ولید و شرحبیل بن حسنه به ابوعبیدة بن جرّاح فرماندار شام پناه بردند و مُعاذبن جبل و بلال نیز به آنها پیوستند، و گروهى منسجم را بر ضد عمر تشکیل دادند و همه کشته شدند. برکنارى و ترور ابوعبیدة بن جرّاح: عمر، فرماندار شام ابوعبیده را که با دست خط ابابکر به این سمت گمارده شده بود برکنار کرد، و معاویة بن ابى سفیان را به جایش منصوب نمود. (تاریخ الطبرى) این برکنارى، مقدمه ترور ابوعبیده شد. هر برکنارى در زمان عمر، ترورى را در پى داشت و این یکى از سیاست هاى مشهور عمر بود. وى خالد بن ولید و مثنى بن حارثه شیبانى و عتبة بن غزوان و شرحبیل بن حسنه و ابو عبیده و معاذبن جبل را برکنار و همگى این افراد پس از برکنارى در زمان عمر به قتل رسیدند. از دیگر افرادى که عمر برکنار کرد ولى کشته نشد، انس بن مالک است، که از این قاعده مستثنا ماند. ابن جراح و معاذ و شرحبیل و بلال همگى در یک زمان به قتل رسیدند، و دولت عمر اعلام کرد، بلال و یارانش در اثر نفرین عمر به قتل رسیدند. بلال از همفکران ابابکر نبود، بلکه مخالف او نیز بود، جاحظ میگوید: بلال و عمار، ابوبکر و عمر را به رسمیت نمى شناختند و رد میکردند (العثمانیة) بلکه بلال از مخالفان سرسخت عمر بود و کسانى را که با عمر درگیرى داشتند پناه میداد. گویند که عمر گفت: خدایا! مرا از شر بلال و یارانش رها کن. یکسال نشد که بلال و یارانش مردند (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، اسد الغابة، ابن اثیر) دولت عمر شک داشت که مردم پذیرفته باشند که این تعداد فراوان از صحابه بزرگ، همزمان و با مرگ طبیعى از دنیا رفته باشند. مرگ مخالفان بطور همزمان و دسته جمعى چند بار اتفاق افتاد، از جمله آنکه ابابکر و پزشک مشهورش و عتاب والى او در مکه، همگى در یک روز مردند، بلال و یارانش در شام، بطور همزمان کشته شدند، معاویة بن ابى سفیان (والى شام از جانب عمر) دستور عمر در ترور دشمنانش را اجرا میکرد. و دعاى عمر مستجاب میشد. و کسى را یاراى مقابله با ترورهاى ابو سفیان نبود. عمر و هوادارانش به دو سبب توانستند بر ابى بکر و طرفدارانش پیروز شوند: اول، هواداران عمر از هواداران ابى بکر زرنگتر و سیاست مدارتر بودند، افرادى چون معاویه و مغیره و عمرو بن عاص و عبدالله بن ابى ربیعه جزو یاران عمر بودند (که سفیر دوم قریش به پادشاه حبشه بود، جهت برگرداندن مسلمین به مکه تا آنها را به قتل برسانند، و عمر ایشان را به ولایت یمن منصوب کرد) دوم اینکه، ابوبکر و طرفدارانش در فکر پیروزى هاى خارجى و فرماندهى ارتش بودند، در حالیکه عمریان به مسایل امنیتى و ادارى و سیاسى مى اندیشیدند. براى کاستن از قدرت سیاسى گروه ابوبکر، عمر در اولین روز ریاست خود خالد بن ولید را برکنار کرد و خالد تنها پس از آنکه برکنار شد از مرگ ابابکر مطّلع گشت (طبقات ابن سعد، تاریخ الیعقوبى) وى در سال ۲۱ هجرى به طرز مشکوکى مرد. عمر انس بن مالک را که از طرف ابوبکر والى بحرین بود نیز برکنار کرد، و ابوهریره را بجاى او گمارد و انس همچنان از هواداران و دوست داران ابابکر باقى ماند (مختصر التاریخ، ابن عساکر، تاریخ الاسلام، الذهبى) پرونده مرگ سریع، تنها در مورد ابابکر و والیان و فرماندهان او اجرا نشد، بلکه ابوقحافه را نیز دریافت. وى بیش از ششماه و چند روز پس از پسرش زنده نماند، و بالاخره در محرم سال ۱۴ در مکه مرد (تاریخ الطبرى، مرآة الیافعى)
دنیا بازیچه یهود بخش یازدهم
آمار تکان دهنده ای از نفوذ و فعالیت یهود در آمریکا. صلاح دسوقی در کتاب خود (آمریکا مستعمره صهیونیسم) آمار سال۱۹۵۰ را چنین نوشته:
آمریکائی/یهودی/نوع کار
۳۰% - ۷۰% - وکلای دادگستری
۳۱% - ۶۹% - دکترها
۲۳% - ۷۷% - تجار
۵۷% - ۴۳% - پیشه وران
۶۲% - ۳۸% - کارمندان دولت
۹۸% - ۲% - کارگران فنی
۹۹. ۹% - ۱% - کشاورزان
۱۰۰% - ۰% - بیکاران، افتادگان
خوب دقّت کنیم، با آنکه یهود فقط ۴% ملّت آمریکا را تشکیل میدهند، با این حال تمام مراکز با اهمیت آن کشور در دست آنها است. نفوذ یهود، در چند سال اخیر آنقدر دامنه دار و توسعه پیدا کرده که با مقدّسات مسیحیت بازی میکند چنانچه، چندی پیش صدها کشیش و کاردینال در واتیکان جمع شده و یهود را از خون مسیح تبرئه کردند! گرچه به عقیده ما مسلمانان (عیسی علیه السلام) زنده است: وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَلکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ: نکشتند او را و نه بدار آویختند، ولیکن شبهه شد مرایشان را (سوره نساء) ولی این تبرئه که مخالف صریح انجیل مقدّس و صدها کتاب و دلیل دیگر است، خود بزرگترین سند بر نفوذ عجیب و روز افزون، یهود در جهان مسیحی است.
حُسنیّه بخش هفتم
حُسنیّه حدیث پیامبر را ادامه داد: در مورد نور محمد و علی علیهماالسلام فرمود: بدانید که خدای عزیز جلیل من و علیّ را از یک نور آفرید، ما در صلب آدم بودیم و خدا را تسبیح میگفتیم، تا آنکه ما را از صلب پدرانی پاک به رحم مادرانی پاکیزه منتقل فرمود، آنچنانکه آنها تسبیح ما را میشنیدند، تا آنکه به عبدالمطلب رسیدیم. آنگاه آن نور به دو نیمه شد، نیمی به عبداللّه و نیمی به ابوطالب عمویم منتقل گردید. آن دو بزرگوار هرگاه در میان مردم مینشستند، نور ما بر آنها ظاهر بود، تا به رحم مادران آمدیم. امّا تولد علی علیه السلام از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم، وقتی که علی علیه السلام متولد شد، حبیبم جبرئیل فرود آمد و گفت: ای حبیب خدا! خداوند به تو سلام میرساند و ولادت برادرت علیّ بن ابی طالب علیه السلام را تهنیت میگوید و میفرماید: اکنون که زمان نبوّت توست، تو را بوسیله برادر و همتا و خلیفه ات یاری میکنیم تا ذکر و یاد تو بلند گردد، و نسل تو با او باقی بماند. و چون علی علیه السلام متوّلد شد، او را بر دامن خود نهادم، در آن حال دست راست خود را بر گوش خود نهاد و به رسالت من شهادت و گواهی داد و گفت: ای رسول خدا! اجازه میدهی بخوانم؟ گفتم: به آن خدائی که جان من در دست اوست بخوان. علی علیه السلام شروع به خواندن صحف آدم و شیث نمود چنانکه اگر شیث حاضر بود، اقرار میکرد که علی علیه السلام صحف را بهتر از او میداند. آنگاه تورات موسی علیه السلام را خواند آنگونه که اگر موسی حاضر بود اقرار میکرد که علی علیه السلام آن را بهتر از او میداند. سپس زبور داود و انجیل عیسی علیهماالسلام را خواند، بطوریکه اگر داود و عیسی حاضر بودند، انصاف میدادند که علی علیه السلام تسلّط بیشتری بر انجیل و زبور دارد. و آنگاه که خداوند متعال قرآن را بر من فرو فرستاد، او همآنگونه که من آنرا میدانم و از حفظ دارم، میدانست. پس با من سخن آغاز کرد و من برایش مطالبی از انبیاء و اوصیا علیهم السلام بیان کردم، و او را به مادرش فاطمه بنت اسد، بازگرداندم. یاران من! چرا بخاطر سخنان دشمنان اندوهگین میشوید و یاوههای مشرکین را بها میدهید؟ بدانید که من افضل انبیاء هستم و وصیّ من نیز افضل از جمیع اوصیاست. آنگاه سلمان فارسی و باقی اصحاب رسول خدا خوشحال و خندان بپا خاستند و بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم صلوات فرستادند و گفتند: نَحْنُ الفائِزُون (چون مولای ما علی است ما رستگار عالمیم) رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود! آری و اللّه شما از رستگارانید، بهشت برای شما آفریده شده و دوزخ جایگاه دشمنان علی علیه السلام است. چون حُسنیه سخنش بدینجا رسید، هارون و بسیاری از علما گریستند و ابراهیم بن خالد دیگر توان سخن گفتن نداشت. ادامه دارد..
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: همانا خداوند عزوجل مى فرماید: به راستى که اینگونه نیست که من هر سخن حکمت آمیزى را بپذیرم بلکه میل او (گوینده) و همت او را مى پذیرم، پس اگر میل و همت او در جهت خوشنودى من باشد همت او را (به منزله) تقدیس و تسبیح خود قرار مى دهم (تقدیس و تسبیح : به پاکى منسوب کردن، به پاکى یاد کردن)
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: با هواى نفسانى خود مبارزه کن همانگونه که با دشمنت مبارزه مى کنى .
حدیث :
ابى حمزه گوید: از امام زین العابدین علیه السلام شنیدم که مى فرموده : به درستى که خداوند جل جلاله مى فرماید: سوگند به عزت و شکوه و بزرگى و زیبایى و نیکویى و برترى و بلندى جایگاهم که هیچ بنده اى خواسته مرا بر خواهش نفسانى خود مقدم نمى دارد مگر اینکه همت او را متوجه امر آخرتش مى گردانم و بى نیازى اش را در درون قلبش جاى مى دهم و کار و پیشه اش را برایش فراهم مى آورم و آسمانها و زمین را ضامن روزى او مى گردانم و دنیا به سوى او مى آید در حالیکه او نسبت به دنیا بى میل و ناخشنود است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: راستى که خداوند عزوجل ثروتمند ستمگر را دشمن مى دارد.
حدیث :
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است: خداى عزوجل مى فرماید: خشم و غضب من بر کسى بسیار شدید است که بر بنده اى ظلم میکند که یاورى جز من براى خود نمى یابد.
فوری فوری، بدن سالم برنادت سوبیرو قدیسه مسیحی بیش از ۱۳۰ سال پس از وفات. طبق شایعه از منابع دروغین غربی، برنادت سوبیرو یک راهبه مسیحی کلیسای کاتولیک و اهل فرانسه (متوفی ۱۸۷۹) بوده است. داستان های متعددی درباره شهود او از خانمی کوچک در فرورفتگی تخته سنگی (که البته فقط خودش میدیده) و معجزات! او مثل شفا دادن بیماران لاعلاج و.. توسط کلیسای کاتولیک بر سر زبان ها افتاده، اما این ماجراها و داستان سازی ها، هیچ منبع معتبری ندارد. اینکه آیا او واقعا وی چنین معجزاتی داشته، بیشتر به خرافه و تقدس سازی میماند تا واقعیت. وی تا زنده بوده مورد تمسخر و دشمنی کلیسا بوده، ولی بعد از مرگش شایعه سازی و تقدس تراشی شروع شد. همچنین کلیسا بعد از مرگش هم مدعی شد که وقتی جنازه او را از محل دفنش بیرون آوردند، دیدند جنازه اش نپوسیده! هر چند صلیب و تسبیحش زنگ زده (باز هم بدون ارائه سند و مدرک) در این زمانه سیاست بزن در رو، و دروغی بگو و همه باور کنند به سر رسیده. در اینجا سوالم این است که چرا هیچ تصویر و سندی از سالم بودن جنازه اش وجود ندارد؟ چه لزومی داشته که کلیسای کاتولیک وی را نبش قبر کند؟ از کجا معلوم شخص دیگری در آنجا بعد از چند سال دفن نشده باشد و...؟ (همه این سوالات بی پاسخ مانده اند) عجیبتر اینکه طبق منابع کلیسای کاتولیک، بدن برنادت سه بار از خاک در سالهاى ١٩٠٩ و ١٩١٩ و سال ١٩٢٥ که آخرین بار بوده از تابوتش خارج گشته و پزشکان، در گزارش خود نوشته اند که: البته تغیرات زیادى در کالبد او صورت گرفته بوده و کاملا خشک شده بوده بطوریکه وقتى به شکمش ضربه وارد میکردند صداى مقواى خشک میداده. نمیدونم آیا خلق خدا رو احمق فرض کرده اند؟ مگر شتر قربانی بوده که هی نبش قبر میکردند؟ آیا معجزه این بوده که خشک شده بوده و صدای مقوا میداده؟ لابد باید صدای زنگوله میداده؟ اگر خانمی صاحب کرامت و معجزه بوده پس چرا کلیسا در زمان حیاتش دشمنش بوده؟ حالا که مرده هی زرت و زرت نبش قبر میکنند تا از دلش در بیاورند؟ بعد هی معجزه معجزه کنند؟ چرا راستش را به خلق خدا نمیگویید که بدن او را باز سازی و مومیایی کرده اید؟

طبق تحقیقاتی که در این زمینه داشتم معلوم شد در آخرین بار کلیساى کاتولیک تصمیم میگیرد تا بدن و چهره او را بوسیله موم بشکل موفقیت آمیزی بازسازى کند و کلاً روی صورت او نقاب گذاشتند چون ترسناک بوده و در نهایت در تابوت طلایی قرار دادند. و محفوظ ماندن او را معجزه اعلام کردند. واقعاً چنین تقدس تراشی و عوام فریبی توسط کلیسا که ادعای ایمان به خدا و راستگویی دارند، نفرت انگیز است. ناچارم طی چند پست، زندگینامه این شخص را در چندین پست منعکس کنم تا مردم کم اطلاع بدانند تصاویری که از جسد مثلاً سالم، او منتشر میشود در واقع، جسد مومیایی شده اوست که با انجام عملیات موم گذاری، این چنین بازسازی شده. نه جسد واقعی او که به صورت خشکیده زیر موم قرار دارد. برنادت سوبیرو در روستای لورد (Lourdes) در جنوب فرانسه، در سال ۱۸۴۴ میلادی در خانواده ای بعنوان اولین فرزند به دنیا آمد. بعداً ۶ برادر و ۲ خواهر خدا بهش داد، پس اینکه گفته میشه در خانواده ای در جمعیت متولد شد اشتباه است، او اولین فرزند خانواده است، نام مادر و پدرش لوئیس سوبیر (Louise Soubirous) و فرانسیسکو سوبیرو (François Soubirous) فرانچسکو هم تلفظ میشود، بوده است. پدر برنادت مردی آسیابان و فقیر بود و به سختی مخارج زندگی را تامین میکرد و برنادت همیشه با فقر دست و پنجه نرم میکرد. در ادامه مطلب سال های اولیه زندگی او را مرور میکنیم..
عالمی را یک سخن ویران کند
روبهانِ مرده را، شیران کند
آسمان شو ابر شو باران ببار
ناودان آبش نمی آید بکار
بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود
پسته ی بی مغز اگر لب وا کند رسوا شود.
طوری برنامهریزی کنید که مردم از صبح تا شب هی بدوند و آخر شب هم نرسند. مردم اگر مایحتاج خود را آسان به دست بیاورند، اگر وقت اضافه داشته باشند، عصیان میکنند، بداخلاقی میکنند و به فکر اعتراض و انقلاب و این حرفها میافتند. یک تشکیلاتی را تأسیس کنید که کارش چرخاندن مردم باشد، یا چرخاندن لقمه دور سر مردم، مثل همین اداره جات خودمان. کارش چیدن موانع مختلف، پیش پای مردم باشد. فرض کنید که آب دریا فاصلهاش با مردم به اندازه دراز کردن یک دست است. جای دریا را نمیتوان عوض کرد، اما راه مردم را که میشود دور کرد. هزار جور قانون میشود وضع کرد که مردم دور کرهٔ زمین بچرخند و دست آخر به همان نقطهای برسند که قبلاً بودهاند و از شما بخاطر رسیدن به همان نقطه، تشکر هم بکنند.
زبان طنز به دلیل نوع خاص روایت گری، دارای جذابیت فراوانی است. این جذابیت به دلیل وجود عناصر و سازنده هایی است که در مجموع، آنرا مطلوب نموده و از سایر روش های گفتن متمایز نموده. از این رو مخاطبان بیشماری را به درک مفاهیم نهفته در متن خود فرا میخواند. گرچه احکام اخلاقی عمومیت داشته و خاص دین و آیین ویژه ای نیست، اما در مکتب اسلام بعنوان آخرین نسخه حیات معنوی انسان و با اعتقاد به ولایت الهی در شئون زندگی، این امر نمود بیشتری مییابد. متولیان فرهنگی جامعه اسلامی که مسئولیت تبیین و گسترش حاکمیت حق را برعهده دارند، باید از ابزارهای مختلف در راه تحقق آن آرمان کمک گیرند. یکی از ارکان حاکمیت مذکور، رعایت اخلاق انسانی در تمام شئون زندگی است. نظام مبتنی بر دستورات خداوند، باید اخلاق را در تمامی زمینه ها، سرلوحه کار خویش قرار دهد. در استفاده از طنز، اشکالات اخلاقی رخ میدهد که با پاسخگویی به آنها، ساحت آن در جامعه از منهیات اخلاقی مبرا میشود. همچنین طنزپردازان، متهم به بداخلاقی نمیشوند.
برنادت بزرگ ترین فرزند خانواده بود و مسئولیتش نسبت به دیگر خواهر و برادرانش سنگین تر بود. در دوران کودکی او سه فرزند خانوادیشان به دلیل نبود امکانات، بیماری و فقر جان باختند، به همین دلیل آموزش و پرورش و تعلیم در خانواده ی آنها جایگاهی نداشت. برنادت هم تحصیل نکرد اما در کلاس آموزش مسیحی که خواهر روحانی بصورت خیریه برپا میکرد، شرکت میکرد. امّا برنادت در جوانی: گفته میشود برنادت دختری بسیار خوش اخلاق و مهربان بود و همیشه تسبیح به دست داشت و ذکر میگفت. وی در سنّ ۱۴ سالگی چندبار مدعی شد که بانویی نورانی و مقدس را می بیند و با وی سخن میگوید، اما کسی جز او آن بانو را نمیدید، به همین دلیل اغلب برنادت را دروغگو می پنداشتند و با او دشمنی میکردند. اینکه گفته اند برخی دیگر به او ایمان آوردند و از پیروان وی شدند دروغ است، زیرا این مربوط به بعد از مرگش است. به دروغ میگویند برنادت پس از مدتی شروع به ابلاغ پیام های آن بانوی قدیسه به مردم کرد و آنها را به خوب زیستن، محبت و موضوعاتی از این قبیل تشویق میکرد. در واقع بعد از معجزه سازیها بود که گفتند او در طول زندگی به کارهایی مانند خیاطی، گلدوزی، پرستاری در درمانگاه و تصدی حفاظت از ظروف مقدس کلیسا پرداخت. انگار هر روز دزدها بصورت جمعیتی حمله میکردند و این هم با تفنگ تیر اندازی میکرده و از چهارتا ظرف و تارتنگیله حفاظت میکرده. من دلم براش میسوزه که این طفلی ۲۰ سال با حال مریض زندگی کرد و دائماً آزارش میدادند و بعد از مرگش، دختری که تا دیروز تمسخر میشد، یهو صاحب کرامت و معجزه شد، مثلاً به دروغ میگویند او در دوران زندگیش معجزاتی مانند شفای بیماران را انجام میداد، و سر انجام او در جوانی و در سن ۳۵ سالگی از دنیا رفت. دلیل مرگ او بیماری طولانی مدتش بود؛ او در بستر بیماریش بصورت مداوم ذکر میگفت، توبه میکرد و با مریم مقدس سخن میگفت. آخرین کلماتی که وی هنگام مرگ گفت این بود:
Blessed Mary, Mother of God, pray for me! A poor sinner, a poor sinner
یعنی: خوشا به حال مریم مقدس، مادر خداوند، برای من دعا کن، گناهکاری فقیر و ضعیفم. تمام این دروغ های کلیسا برای این بود که این کلام کفر آمیز را به خورد خلق الله بدهد که نعوذاً باالله حضرت مریم مادر خداوند است. حال آنکه خداوند خالق بشر است، مخلوق نیست، فرزند یا مادر و پدری ندارد، لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد است، هیچ چیز و هیچکس را نباید با خدا مقایسه کرد، چگونگی برای مخلوق است نه خالق، اینکه در انجیل تحریفی حضرت عیسی علیه السلام را گاهی فرزند خدا، و گاهی گوسفند خدا، خطاب میکنند کفر آمیز است. حضرت عیسی علیهماالسلام نه گوسفند خدا بود، و نه فرزند خدا، بلکه بنده و پیامبر مقرب خدا بود که برای هدایت بنی اسرائیل مبعوث شد و دائماً از دست این بنی اسقاطیل فراری بود، مرتب از روستایی به روستایی سفر میکرد تا به چنگ این خبیث ها نیفتد، بعد از سه سال تعقیب و گریز به آسمان چهارم فرار کرد و یهودا اسخریوطی خائن به سزای رفتارش به صلیب کشیده شد. حضرت عیسی علیهماالسلام خودش این رو ننگ نمیدونه که بنده خدا هستش، ولی اینا انگار حالشون خوش نیست و به هر بهانه ای میخواهند تثلیث پدر پسر روح القدس را به خلق الله غالب کنند و گویا دیواری کوتاهتر از برنادت سوبیروی بیچاره پیدا نکردند، خوبه بدونیم انجیل قدیمی با ۱۷ قرن قدمت در شهر تکیرداغ ترکیه از قاچاقچیان آثار عتیقه کشف شد که بر پوست آهو و با خط طلایی به زبان آرامی، یعنی آشوری؛ زبان مادری حضرت عیسی نوشته شده است و پیش بینی ظهور حضرت محمد (ص) در آن است، این انجیل تحت نظارت نگهبانان مسلح به موزه انتوگرافی آنکارا منتقل شد. ضمناً این انجیل به قیمت ۱۴ میلیون یورو در حال معامله بود و این انجیل توسط برنابا حواری مسیح نوشته شده و در آن آمده که حضرت عیسی مسیح (ع) هرگز به صلیب کشیده نشده و در حالیکه زنده بوده به بهشت رفت و یهودا بجای او مصلوب شد و عیسی پسر خدا نبوده، بلکه تنها پیامبری بوده که صحبت از کلام خدا میکرد. دیلی استار در ۲۳ آوریل ۲۰۲۷ اعلام کرده، هواداران این متن مدعی شدهاند که این نوشته میتواند سبب از هم پاشیدن مسیحیت شود. مهمترین ویژگی این انجیل پیش بینی ظهور حضرت محمد (ص) است، و این امر به تنهایی میتواند اثباتی برای دین اسلام بوده، ایجاد کننده عدم تعادل در میان قدرتهای جهان، و بیثباتی در دنیای مسیحیت باشد. در این انجیل، همانند باورِ مسلمانان، حضرت عیسی (ع) انسان دانسته شده است، نه خدا. این انجیل همچنین باور تثلیث و به صلیب کشیدن حضرت مسیح را نمی پذیرد و فاش میکند که حضرت عیسی، ظهور حضرت محمد (ص) خاتم الانبیاء را پیش بینی کرده است. به هر حال برنادت بسیار غریبانه در حالیکه از بیماری وبا و آسم رنج میبرد و آسم استخوان پا داشته و در راه رفتن میلنگیده، در نهایت روی یک صندلی در خانه نشست و پس از راز و نیاز با حضرت مریم در ۱۶ آپریل ۱۸۷۹ جان داد. بدن او در صومعه ی کلیسای گیلدارد (the Saint Gildard Convent) در حالیکه هنوزم بر سر نخواستنش دعوا بود به خاک سپرده شد، پس از گذشت ۵۵ سال ناگهان کلیسا به فکر قدیسه سازی افتاد و او بعد از گذشت بیش از نیم قرن بعد از خاکسپاری توسط کلیسا به عنوان قدیسه ای پاکدامن معرفی شد. ادامه دارد..
فاطیما بخش دوم
اینکه در مورد واقعه فاطیما مطلب مینویسم، قصدم تکرار مکررات نیست، بلکه مطالب مهمی مانند پیشگوییهای او، و اینکه چرا ایشون ۶ جلسه ظاهر شدند و علتش چی بود، و چه پیامی رو به بشریت منتقل کرد، و همچنین علت مقاومت کلیسا در مقابل این قضیه، که چرا او را نپذیرفت، و اینکه چرا اکنون با سماجت تلاش میکند به همه بقبولاند که فاطیما همان مریم مقدس بوده حرفهایی دارم. ابتدا این قضیه را کامل مرور میکنم تا روشن شود و بعد به نکات مهم میپردازیم. در اینکه ایشون حضرت فاطمه زهرا علیهماالسلام دختر گرامی پیامبر بوده شکی نیست و قابل اثبات است، اما ابتدا واقعه را مرور میکنیم. در ۱۳ مه ۱۹۱۷ میلادی، ۳ کودک پرتغالی با نامهای جاستینا/ ژاسینتا مارتو، فرانچسکو/ فرانسیسکو مارتو، برادر و خواهر بودند و لوسیا دوس سانتوس، دختر عموی آنها، بههنگام چرای گوسفندان، در کوا، مزرعهای واقع در منطقهٔ روستایی فاطیمای کنونی در غرب پرتغال، وجود نورانی زنی را با لباس سفید مشاهده کردند. امّا رازهای فاطیما: لوسیا این راهبه جوان نامه ای مینویسد و در آن رازی را که از کودکی حفظ کرده است فاش میکند، اما واتیکان از بیم آنکه مبادا این راز دنیای آنانرا به لرزه در آورد آنرا پنجاه سال پنهان نگه میدارد. آیا یک قرن پیش به ما هشدار داده شده است که اگر در شیوه زندگی خود تغییری ندهیم محکوم به نابودی خواهیم بود؟ اگر این امر درست باشد ، چه کسی به ما هشدار داده است؟ چه کسی آنرا شنیده است؟ در سال ۱۹۱۷ در حوالی روستای فاطیما در پرتغال سه کودک چوپان ادعا میکنند که بانوی مقدس را دیده اند، آنان میگویند که بانوی نورانی به آنان سه پیام اسرار آمیز درباره آینده تاریک بشر میدهد که در زمان مناسب بیان کنند. آخرین بخش این پیش گویی که ۸۳ سال پنهان ماند، یک فاجعه نهایی را پیش بینی کرده است. در مورد این رازها حدس و گمانهای بسیاری وجود داشت. پشت پرده این ماجرا چیست و دلیل فاش نشدن آن چیست؟ آیا در مورد پایان دنیاست؟ در اینجا سعی خواهیم کرد که بررسی کنم آیا همه رازهای فاطیما با اتفاقاتی که در گذشته ما رخ داده اند مرتبطند یا خیر و آیا سومین و آخرین پیش گویی نشانگر دنیایی است که در شعله های جنگ جهانی سوم خواهد سوخت؟ خوب است واقعه را از ابتدا مرور کنیم و ببینیم چه موقع و کجا، چطوری این اتفاق افتاده، در حین جنگ جهانی اول، در زمانی که یهود با حزب کمونیست مردم مسیحی پرتغال را تحت فشار گذاشته بود تا عقاید مردم را بنام خرافات، ممنوع کرده، و به بهانه های واهی کلیساها را می بست، این اتفاق افتاد. این سه فرزند از خانواده ای متدین و خداپرست بودند، در بهار سال ۱۹۱۷ و همزمان با جنگ جهانی اول که خونریزی ، بیماری و مرگ سراسر اروپا را فرا گرفته بود، خبری در بین مردم پیچید که شاید پیامی از سوی فرستاده ای از طرف خداوند رسیده باشد. لوسیا سانتوز/ سانتوس ده ساله و عمو زاده هایش جسینتا و فرانسسکو مارتو در چمنزار گوسفند میچراندند که ناگهان در میان نوری خیره کننده چهره ای آسمانی سوار بر تکه ای ابر مقابل آنان ظاهر شد. لوسیا که ۹۷ سال عمر کرد. چنین میگوید: بانویی پوشیده در نور سپید که از خورشید هم درخشانتر بود... این بانو حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها بوده که اینرا اثبات خواهم کرد. بچه ها از او پرسیدند که به مردم بگوییم شما چه کسی هستید؟ وی جواب داد که من بانوی تسبیح هستم. پرسیدند که از کجا می آیید؟ جواب داد از بهشت. سپس پرسیدند چه میخواهید؟ جواب داد از شما میخواهم که در ۱۳ هر ماه به اینجا بیایید تا به شما پیامهایی را ابلاغ کنم، به مدت ششماه. این سه کودک باور میکنند که اگر در ۱۳ هر ماه به چمن زار منطقه کوا باز گردند بانوی نورانی راه رستگاری انسان را به آنان نشان خواهد داد. بنابراین قرار میگذارند برای دریافت رهنمود باز هم به آنجا بروند. پس از اولین دیدار لوسیا تصمیم میگیرد که این راز بین آنان بماند اما جسینتا دختر عمویش که از او کوچکتر است نمیتواند هیجان خود را کنترل کند و این راز را به مادرش میگوید. بزودی این خبر در همه جای روستا و اطراف میپیچد. اینکه گفته میشود: با وجود باورهای عمیق دینی که در بین مردم وجود دارد، اما بسیاری از مردم این خبر را باور نمیکنند و بر صحت این ماجرا شک میکنند و اکثریت مردم میگفتند که این یک خیال پردازی کودکانه است و کودکان را تحت پرس و جوهای شدید قرار میدهند... دروغ است. مردم از کودکان استقبال خوبی میکنند ولی حکومت یهودیان کمونیست بچه ها را اذیت و آزار میکنند تا بلکه آنانرا مجبور کنند حرف خود را پس بگیرند و بگویند دروغ گفته اند. وقتی موفق نمیشوند، کلیسا را تحت فشار قرار میدهند و چون بدرفتاری و فشار کشیش به نتیجه نمیرسد، کلیسا را ممنوع و تعطیل میکنند، تا بلکه با این فشارها به نتیجه برسند ولی حتی اذیت و آزار و زندانی کردن کودکان و بسته شدن کلیسا هم بی نتیجه میماند. بخاطر خسته کننده نشدن مطلب، ادامه دارد..
راز امارات که کمتر کسی میداند (قسمت ششم)
سوال دیگر: چرا برای جابجایی سرمایه ها، بجای امارات، اسقاطیل را انتخاب نکردند، به خصوص که سرزمین فلسطین، زیبایی طبیعتش بیشتر است و موقعیت جغرافیایی و موقعیت مهمی هم دارد، و منظره دریا آن نیز زیباست؟ پاسخ: اسقاطیل برای سرمایه گذاری مناسب نیست، زیرا یک سنگر نظامی است و هر لحظه در معرض تهدید است و تعامل تجاری با آن در منطقه نیز غیر اصولی است. یعنی: نا امن است، هم امنیت ندارد، و هم کشوری غصبی و یهودی است، در صورتی که با کشوری که ظاهری اسلامی دارد بهتر میتوانند نقشه های خود را به پیش ببرند. نتیجه: امارات یک شهرک اسرائیلی است، که ازسال ۱۹۷۱ ایجاد شده است.
نماز بخش ششم
مرحوم نخودکی فرمود: نماز را در شب معراج، به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) آموختند و چون بازگشت، امت خود را امر فرمود که: صلوا کما رأیتمونی اصلی. یعنی: به همین ترتیب که میبینید نماز میگزارم، نماز بگزارید. این است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) نماز را معراج مؤمن قرار داد. سبقت گیرنده در این عرصه، بعد از حضرت رسول اکرم، امیرالمؤمنین علیهما الصلوة والسلام است که در نماز، چندان مستغرق بحر احدیت بودند، که پیکان تیر، از پای مبارکش بیرون کشیدند و از درد آن آگاه نگردید و در توجه و توکل، چنان صادق بود که در لیلة الهریر آن شب وحشتناک که شمشیر و تیر از اطراف و جوانب میبارید، در میان دو لشکر جنگجو، مصلی گسترد و از ورد و نوافل شبانه خود غفلت ننمود و در آن شب پر آشوب هزار رکعت نافله شبانه را بجای آورد. شگفتا از علی الله اکبر. مراد از نماز، حضور دل و استغراق کامل و فناء ذات عابد در معبود و فوز به مشاهده حق است، اما مبتدی را برای وصول به این مقام ریاضت بسیار و مجاهده بیشمار لازم است. به نحو اجمال بگویم که تا مدتی به امر قلب مشغول نشوی، ممتاز این میدان نمیتوانی شد. اسرار نماز آنگاه حاصل میشود که شش چیز حاصل شده باشد. اول: حضور دل، یعنی دل را به هنگام نماز، به هیچ چیز جز پروردگار جلت عظمته تعلق نباشد. دوم: فهم کردن معانی قرائت و ذکر و تسبیح نماز، بطوریکه دل در فهم آن الفاظ، مطابق زبان باشد. سوم: تعظیم، یعنی در آن حالت، عظمت معبود و مبدا مقصود در خاطر باشد. چهارم: هیبت، یعنی از عظمت پروردگار، خوف، بر دلش هجوم آرد که مباد در این عبادت، تقصیری باشد. پنجم: امید، که مقام کرم و جود خداوند اکرم الأکرمین، بر او معلوم باشد، که از نهایت مرحمت، او را محروم و بی نصیب نخواهد فرمود و گناهانش را خواهد بخشید. ششم: شرم، یعنی خود و عبادت خود را کوچکتر از آن بداند که شایسته درگاه باشد و عبادت خود را در نهایت شرمساری، و بندگی را با سر افکندگی به انجام رساند. همچنانکه برای انجام هر کاری اسباب و لوازم خوب و مناسب سبب پیشرفت آن و به نتیجه مطلوب رسیدن است در این مقام نیز باید ادعیه و اخباری که در نماز وارد است، مد نظر آورد که یکی از آنها حدیثی است که در باره نماز اول وقت است. در روایت آمده است که: با دو خصلت زیر، شیعیان مرا باز شناسید. اگر این دو خصلت در ایشان بود، شیعه واقعی هستند. یکی از آن دو رعایت اوقات نماز است، به این معنی که نماز را در اول وقت آن بجای آورند. دیگر آنکه در ثروت و مال خود، با برادران ایمانی به مواسات رفتار نمایند. لیکن اگر از این دو خصلت، عاری و بی بهره باشند، از آنان، سخت بر حذر باش و از ایشان، دوری گزین، دوری گزین و دوری گزین. و در حدیث دیگر آمده است که: نماز، چون در وقت آن گذارده شود، سپید و درخشان، نزد صاحب خود باز میگردد و میگوید: همانطور که مرا رعایت کردی، خداوند تو را مورد رعایت و حفظ خویش قرار دهد. لیکن اگر نماز، در غیر وقت آن گذارده شود و رعایت حدود آن نشود، سیاه و ظلمانی نزد صاحب خود میآید و میگوید: همانگونه که مرا ضایع ساختی، خدایت ضایع و تباه سازد. حال بین این نمازی که ما چشم شفاعت به آن داریم چگونه به ما نفرین میکند، ویل لمن کان شفعائه خصمانه. یعنی: وای به حال کسی که شفیعان او دشمنانش باشند. در هر حال، باید که توفیق عبادت و بندگی از خداوند طلب کرد که اوست، ولی توفیق و تا توفیق و مرحمت ذات احدیت نباشد، هیچ کس را شایستگی انجام عبادتی حاصل نخواهد گردید/ نشان از بی نشانها
تحقیق پیرامون کودک درون
تحلیل رفتار متقابل. والد، بالغ، کودک درون، بخش پنجم
در اینجا سه ذهنیت والد، بالغ، کودک را بررسی میکنیم تا با شناخت این سه ذهنیت، بتوانیم در ارتباط با دیگران بهتر و موثرتر عمل کنیم، در پایان نکاتی راجع به فعال شدن ذهنیت بالغ بیان میکنم . اریک برن روانپزشک آمریکایی معتقده همه افراد، طبق سه حالت روانی والد، بالغ، کودک، عمل میکنند، استوارت و جونز این سه حالت روانی را به این شکل تفسیر کرده اند: اگر رفتار، افکار و احساسات ما در واکنش به مسائل (این زمانی) و (این مکانی) باشد و از تمام منابع و توانایی هایمان بعنوان یک بزرگسال بهره بگیریم در حالت بالغ قرار داریم. زمانیکه رفتار، افکار و احساسات ما شبیه به والدین یا مراقبان دوره کودکی مان میشود در حالت والد قرار داریم. در تحلیل رفتار متقابل گاهی نیز ممکن است رفتار، افکار و احساساتمان درست مانند زمانی باشد که کودک بودیم در اینصورت در حالت کودک قرار گرفته ایم. تشخیص حالات روانی مختلف (کودک، والد، بالغ) فقط از روی گفتار شخص نیست بلکه باید به حالات بدنی، تغییرات چهره، نحوه بیان، رفتار و تن صدا هم توجه کرد. بسیار دیده ایم چگونه یک انسان معمولی با یک جمله یا کوچکترین رفتار از طرف شخص دیگری به انسان عصبانی یا مطیع تبدیل میشود، اینها گویای حالت روانی کودک است. در پست بعدی به تک تک این حالات روانی می پردازم و نشانه های کلامی و بدنی هر یک را بیان میکنم و در پایان چند راه کار ساده برای ارتباط بهتر با خود و دیگران ارائه میدهم. ان شاالله.
نفوذ و سیطره یهود بخش دهم
طی چند قرن گذشته یهود، پیوسته زور میزند تا جهان را تحت سیطره خود در آورد. اینک باید دید، که آنها تا چه اندازه در این زمینه موفق بوده اند. قبل از هرچیز باید گفت: ما مطمئن هستیم که ملل جهان گرچه هنوز در پنجه یهود هستند، ولی بالاخره روزی از این پنجه خلاص خواهند شد تا ضربه سنگین خود را بر پیکر یهود وارد کنند و آنها را از سرزمینهای اسلامی ریشه کن کنند. ولی مقصود آن است که مسلمانان را از سیطره یهود بر مواقع حساس جهان مطلع ساخته، قدرت آنها را با نیروی خود بسنجیم تا بیهوده وارد کار نشویم. تقریباً تمام دنیا دستشونه، اینم آمار: نام اصلی سازمان ملل متحد: (یا کنفرانس بین المللی یهود) هست، ضمناً تمام اعضاء آن از ابتدا یهودی بوده و هستند. شعبه دبیر کلی سازمان، نام شخصیتهای یهود که در شعبه دبیر کلی سازمان ملل متحد: دکتر اچ، اس، بلوک رئیس شعبه اسلحه! انتونی کولات، رئیس امور اقتصادی! انس کارد و زنبرگ، مشاور پایه یک امور اقتصادی! داوید ونتراب، رئیس شعبه حسابداری! کارل، لاجمن، رئیس شعبه خزانه و واردات! هانری لانکیر، معاون دبیر کل در امور اجتماعی! دکتر لیون استیننگ، رئیس شعبه مواد متبادله! دکتر اشکول، رئیس شعبه حقوق بشر! اچ، ای، دیکوف رئیس شعبه اداره کشورهای غیر مستقل! بنیامین کوهین، معاون دبیر کل شعبه اطلاعات! جی، بینوت لیفی، رئیس شعبه فیلم ها! دکتر لیفان کونو، معاون رئیس شعبه قانون! ابراهام، اچ، فیللر، رئیس شعبه قانون! چی ساندبرک، مشاور شعبه قانون بین المللی! دافید، زایلو دویسکی، رئیس شعبه مطبوعات! جرجو رانیوفیج، رئیس شعبه مترجمین! ماکس ایراموفیج، رئیس شعبه تصمیم! مارک سولبر، رئیس شعبه ساتو! بی، سی، جی، کین، رئیس شعبه محاسبات! مرسیدس برکمن، مدیر استقلال (طلب وابستگی به سازمان ملل متحد، از طرف مدیر بخش استقلال قبول یا رد میشود) دکتر ای، سنجر، رئیس شعبه مراجعات! باول، رادزیاتکو، رئیس دکترای بهداشت جهانی! شعبه اطلاعات سازمان ملل متحد. جرزی شبیرو، رئیس خبرگزاریها، مرکز ژنو! بی، تیکفر، رئیس شعبه خبرگزاریها، مرکز هند! هنری، فاست، رئیس شعبه خبرگزاریها، مرکز چین! دکتر جولیوس. ستاویسکی، رئیس شعبه خبرگزاریهای (م وارشو) شعبه امور داخلی، در سازمان ملل متحد دایفید، ای، موریس که اسم حقیقیش، موسکوفیچ، رئیس امورات، داخلی جهانی (شخصیتهائی که این شعبه مهم سازمان را اداره میکنند عبارتند از: آلتمن، یهودی، بلونی و دافید، زلباخ، یهودی آمریکائی و فینت، یهودی، بلژیکی) فی، کبریل کارسن، رئیس شعبههای داخلی منطقه استوا. جان زوزنر، خبرگزار لهستانی در شعبههای داخلی. مؤسسه تغذیه و کشاورزی. اندری، مایر رئیس شعبه تغذیه و کشاورزی! ای، بی، جاکویسن نماینده دانمارک، در شعبه تغذیه کشاورزی! ای، فریس نماینده هلند در شعبه تغذیه و کشاورزی! ام، ام، لییمن رئیس شعبه آبادانی و مسکن! کیروا کاردوس رئیس شعبه همزیستی جهانی! بی کاردوس رئیس شعبه متفرقات! ام، از اکل (حسقیل) رئیس شعبه اقتصاد تحلیلی! جی، سی، کاکان مشاور فنی شعبه حفظ جنگلها! ام، ای، هایرمن رئیس شعبه حفظ جنگلها! جی، مایر، رئیس قسمت تغذیه! اف، ویسل رئیس قسمت اداره! (یونسکو) یا مؤسسه فرهنگی. (سازمان یونسکو) یونسکو هم مانند مراکز با اهمیت جهان بدست اخلالگر یهود میچرخد، این مؤسسه تنها بوسیله دو شخصیت اداره میشود: آلف سومر، فیلد رئیس هیئت مبادلات خارجی! جی، ایزنهارد رئیس هیئت تنظیم فرهنگ جهانی! شخصیت های دیگر این مؤسسه: ام، لافن رئیس شعبه فرهنگ جهانی! اج، کابلن رئیس کل شعبه استعلامات! سی، اچ و تیز رئیس شعبه حسابداری! اس، سامون، سلیکی رئیس شعبه استقلال! بی، ابرامیسکی رئیس شعبه پناهندگان و سیاحت! بی، ویرمل رئیس شعبه سازمان و تعیین! دکترای، ویلسکی رئیس شعبه فنی مصالح صحراهای آسیا! بانک عمران بین المللی: لیونارد بی رست، مدیر اقتصادی بانک! لیوبولد جیمله نماینده (چکسلواکی) در مجلس شورای اداره! آی یولاک، عضو مجلس شورای اداره! ای، ام، جونک نماینده (هلند) در مجلس شورای اداره! بی، مندیس نماینده (فرانسه) در مجلس شورای اداره! جی، ام، برتلیس نماینده (بیروفی) در مجلس شورای اداره! ام، ام، مندلس سکرتر بانک عمران جهانی! وی، ابراموفیچ نماینده (یوگسلاوی) در مجلس شورای اداره! صندوق نقد بین المللی: در واقع این مؤسسه جهانی ستون اصلی سازمان ملل را تشکیل میدهد، شخصیتهای این مؤسسه: جوزیف کولد من، عضو (چکسلواکی) در هیئت اداره! بی، مندیس، نماینده (فرانسه) در هیئت اداره! کمیل، کات مدیر کل مؤسسه! کاستر مدیر اداره شعبه (هلند) لویس رامنیسکی، مدیر اداره شعبه کانادا. لویس آلمتن، معاون مدیر کل! ای، ام، برنستن مدیر شعبه تحقیق و بررسی! لیو، لیفانفال، مشاور سابق مؤسسه! جوزیف کولد، مشاور سابق مؤسسه! مؤسسه پناهندگان بین المللی: مایرکوهین، مدیر کل شعبه بهداشت جهانی. پییر جاکویسن، مدیر کل اعاده و اسکان پناهندگان. و مؤسسه بهداشت جهانی: زت، دوستجمن، رئیس شعبه فنی! جی، مایر رئیس قسمت طب! دکتر ام، کودمر رئیس اداره قسمت طب و مالیه. ای، زارب رئیس قسمتی از مؤسسه! مؤسسه تجارت جهانی: ماکس، لوتنز رئیس هیئت مربوط به امور داخلی! اف، سی، ولف رئیس شعبه استعلامات جهانی. البته اینا، گوشه ای از سیطره یهود بود، آیا بعد از همه اینها میشه گفت که دنیای غرب بدست غیر یهود میچرخد؟
حُسنیّه بخش ششم
خلیفه بعد از رسول خدا کیست؟ ابراهیم گفت: ای حسنیّه، من سه مسئله دیگر از تو میپرسم، اگر جواب بگوئی دیگر کنار خواهم کشید. البته قصدش این بود با سوالاتش او را مورد غضب هارون ملعون قرار دهد. حُسنیّه گفت! هر چه میخواهی بپرس. ابراهیم از فرصت استفاده کرد و وانمود کرد از این سخن بسیار برافروخته شده. و گفت: بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم خلیفه و قائم مقام او که بود؟ حُسنیّه جواب داد: آنکس که در پذیرفتن اسلام بر همه پیشی گرفته بود. ابراهیم گفت: آنکس که در اسلام بر دیگران سبقت گرفته بود که بود؟ گفت! او که داماد و پسر عمّ و برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بود. هارون از این سخن عصبانی شد و چون ابراهیم بن خالد، هارون را متغیّر و آشفته دید، توانی گرفت و گفت! ای حُسنیّه، برعکس، من میگویم ابابکر سابق در اسلام است، زیرا وقتی پیامبر مردم را به اسلام دعوت نمود، ابابکر چهل ساله بود و علی در سنین کودکی. ایمان و طاعت کودک و کفر و معصیت او که اعتباری ندارد. حُسنیّه که در شرایط سختی قرار گرفته بود گفت: اگر من ثابت کنم که ایمان و کفر و معصیت و طاعت کودک اعتبار دارد به امامت و وصایت امیرالمؤمنین علیّ بن ابیطالب علیه السلام اقرار میکنی؟ ابراهیم گفت: اگر حجّت و دلیلی قاطع و محکم بیاوری آری، اقرار میکنم. حُسنیّه گفت: در جریان سفر حضرت خضر و موسی وقتی حضرت خضر آن کودک را کشت چون موسی علیه السلام بخاطر قتل کودک به او اعتراض کرد، خضر در جواب گفت: وَ اَمَّا الْغُلام فَکانَ اَبَواهُ مُوْمِنَیْن فَخَشینا اَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیانا وَ کُفرا: و امّا کشتن آن پسر بچه به این خاطر بود که چون پدر و مادرش مؤمن بودند ترسیدیم روزی پدر و مادرش را به طغیان و کفر بکشاند. کهف ۸۰. حال بگو آیا آن کودک مستحق کشته شدن بود یا حضرت خضر در حق او ظلم کرد؟ از آنجا که خداوند، خضر را در قرآن کریم به بزرگی ستوده است، معلوم میشود که او در حق کودک ظلم نکرده است، بلکه مستحقّ کشته شدن بوده است. ابراهیم سر به زیر افکند و جوابی نداد. حُسنیّه گفت: ای ابراهیم! به خدائی که خالق همه اشیاست سوگندت میدهم بگو: آیا این حدیث را از اصحاب حدیث نشنیده ای که ابومجاهد از ابوعمران و او از ابوسعید خُدری روایت کرده است که روزی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نشسته بودیم، سلمان فارسی و ابوذر غفاری و مقداد بن اسود و عمّار یاسر و حدیفه یمانی و ابوالهیثم تیهان و ابوالفضل و عامر بن وائله، با حالی افسرده و ملول به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم آمدند و گفتند: ای رسول خدا برخی از حسودها در مورد برادر و پسر عموی شما علیّ بن ابیطالب علیه السلام سخنانی میگویند و ما از اندوه آنقدر آشفته میشویم که نزدیک است هلاک شویم. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: مگر آنها چه میگویند؟ عرض کردند: میگویند که علیّ هرچند قبل از همه اسلام آورده، امّا چون در سن کودکی بوده فضلیتی ندارد. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: گوش فرا دهید تا شما را از این اندوه بیرون آورم و دلهایتان را به نور ایمان و یقین روشن گردانم. شما را سوگند میدهم به آن خدائی که مرا به راستی بر آفریدگانش برگزید و برای هدایت آنها برانگیخت که این سخن را که شاید در کتابهای آسمانی پیشین نیز خوانده باشید، بشنوید و در موردش قضاوت کنید. هنگامی که ابراهیم علیه السلام از مادر متولّد شد، او را از دست آن پادشاه عصیانگر فراری دادند، در هنگام غروب آفتاب، مادرش او را در کنار جوی آبی میان ماسهها نهاد، ابراهیم که شیر خواره بوده، در مقابل چشمان حیرت زده مادرش برخاست و دست بر سر و صورتش کشید و کلمه توحید بر زبان جاری ساخت، آنگاه جامه اش را در آورده و بدنش را با آب شستشو داده و پاکیزه نمود. و از این روست که حق تعالی در قرآن مجید در مورد او فرموده است: وَ کَذلِکَ نُری اِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الاَرْض وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنین فَلَمّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْل رَأی کَوکَبا قالَ هذا رَبّی: و این گونه بود که ما به ابراهیم ملکوت آسمان و زمین را بنمودیم تا از اهل یقین گردد پس چون ستاره ای دید گفت این پروردگار من است، امّا چون افول کرد فرمود خدای من بزرگتر از اینهاست، من افول کنندگان را دوست ندارم. انعام. یاران من! آن زمان که فرعون بدنبال موسی بن عمران علیه السلام بود و برای از بین بردن او شکم زنان باردار را میشکافتند و اطفال را، اینکه خدای متعال در قرآن او را ستوده و این آیه در شأنش نازل فرموده نشانه عظمت روحی اوست که در کودکی چنین بوده است. میکشتند، چون مادرش او را بدنیا آورد، به مادرش گفت: مادر! مرا در تابوتی گذار و به دریا انداز. مادرش از سخن او به وحشت افتاد و گفت: پسرم! میترسم در دریا غرق شوی. موسی گفت: مادر، مترس که حق تعالی حافظ من خواهد بود و مرا به سلامت به تو باز خواهد گرداند. پس مادرش او را در صندوقی نهاد و آنرا به آب انداخت. آب او را به ساحل رود برد و خدای متعال وی را به سلامت به مادرش باز گردانید چنانکه میفرماید: اَنِ اقْذِ فیهِ فِی التّابُوت فَاقْذِ فیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسّاحِلِ یَأخُذهُ عَدُوٌّ لی وَ عَدُوٌّ لَه وَ اَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مُحَبَّةً مِنّی وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنی اِذْ تَمْشی اُخْتُکَ فَتَقُول هَل اَدُلُّکُم عَلی مَنْ یَکْفُلُهُ فَرَجَعْناکَ اِلی اُمِّکَ کَی تَقَرَّ عَیْنها وَ لا تَحْزَن: به او گفتیم که او را در تابوتی گذار و به دریا افکن، تا دریا او را به کرانه ساحل آورد تا دشمن من و او، او را از دریا گرفته و مهری از خود به جانت انداختم تا در منظر من پرورش یابی... طه. چنانکه در مورد عیسی علیه السلام نیز فرمود: فَناداها مِنْ تَحْتِها اَلاّ تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیّا: پس آنگاه فرشته ای از زیر پای او ندا داد که محزون مباش، که خدا در زیر پای تو چشمه آبی پدید آورده است. مریم. چون عیسی متولد شد به مادرش گفت: محزون مباش و سخنی مگو، روزه سکوت بگیر و به فرزندت اشاره کن. مادرش نیز چون مشرکین به او اعتراض کردند به عیسی علیه السلام اشاره کرد که با او سخن بگوئید. عیسی در آغوش مادر لب به سخن گشود و گفت: اِنّی عَبْدُ اللّه آتانِیَ الْکِتابِ وَ جَعَلَنی نَبِیّا وَ جَعَلَنِی مُبارَکا اَیْنَ ماکُنْتُ وَ اَوصانی بِالصَّلوةِ وَ الزَّکوةِ ما دُمْتُ حَیّا: ای مردم آگاه باشید که من بنده خدایم که خدا مرا به نبوّت برگزیده و کتاب آسمانی عطا فرموده و مرا در هرجا که باشم مبارک قرار داده و به ادای نماز و زکات وصیّت فرموده. مریم. پس میبینید که عیسی علیه السلام در هنگام ولادت سخن گفت و خدای عزّوجلّ کتاب و نبوّت به وی ارزانی داشت و او را به بر پاداشتن نماز و ادای زکات امر نمود و این در حالی بود که بیش از سه روز از تولد او نگذشته بود. ادامه دارد..
مالک اشتر قسمت دهم
در مراحل بعدی، مالک از سوی ابوعبیده به فرماندهی هزار سوار منصوب شد و این گروه که همگی زبده سوار بودند، مأموریت مخاطره آمیزی را در قلمرو دشمن در سرزمین (درب) با موفقیت انجام دادند، طبری نیز در بیان یکی از هماوردهای مالک در یرموک مینویسد: آنروز یکی از سپاه روم پیش آمد و هماورد خواست، اشتر به مقابله آمد و ضربتی در میانه رد و بدل شد و اشتر هنگام ضربت زدن به سپاهی رومی گفت بگیر که من جوان ایادیم. رومی گفت خدا امثال تو را در میان قوم من زیاد کند، اگر از قوم من نبودی رومیان را یاری میکردم، اما اکنون به آنها کمک نمیکنم، در یکی دیگر از مأموریتهای نظامی مالک در فتح شام، ابوعبیده وی را در تعقیب رومیان در رأس سه هزار سوار پیشاپیش سپاه فرستاد، در نبردی مهم سپاهیان اشتر و میسرة بن مسروق که از پی وی آمدند، بر رومیها پیروز گشتند. در این نبرد نیز مالک اشتر یکی از پهلوانان مبارز رومی را کشت، در فتح قیساریه مالک فرماندهی جناح راست سپاه یزید بن ابی سفیان را بر عهده داشت، همچنین این سردار با هزار سوار از سوی عیاض برای فتح آمد و بطرف میافارقین حرکت کرد که به بهترین وجه و با پیمان صلح آن دو شهر را گشود (درست به نظر نمیرسد زیرا مالک از سوی ابوعبیده برای نبرد قادسیه به عراق فرستاده شد و در گذشت، ابوعبیده به سال ۲۳ه. و بعد از احضار خالد توسّط خلیفه دوم به مدینه بوده، مقریزی نیز به پرچم بستن عمر برای ابوعبیده و نه خالد جهت فتح آمِد اشاره دارد، مالک به همراه خالدبن ولید میافارقین را بعد از مرگ ابوعبیده گشود) بدین سان در فتح نواحی مختلف شام، مالک نقش مؤثری ایفا کرد و به سبب همین کوششها بود که صعصعة بن صوحان به معاویة بن ابی سفیان در مورد اشتر چنین گفت (در دوره تبعید در شام): ای معاویه، مآثر مأثور و فضایل مشهور که اشتر نخعی و عمروبن زراره را در تقویت دین است و شرف و سیادتی که در میان قبیله و عشیره خویش دارند تو را معلوم است، آغاز حضور مالک در عراق و سمت جبهه ایران، نبرد قادسیه است. درست قبل از شروع این نبرد اشتر با سپاهی که فرماندهی آن را قیس بن هبیره و یا هاشم بن عقبة بن ابی وقاص بر عهده داشت (طبری مینویسد: هاشم سردار سپاه بود) به قادسیه آمد، ظاهراً این سپاه قبلاً از عراق به شام رفته بود، اما مالک جزو این سپاه نبوده است و منابع مینویسند جای کشته شدگان سپاه عراق را کسانی چون اشتر پر کردند و مالک اشتر قبل از آن در مرزهای روم فعال بود. گروه نخعی، مذحجی و یمانی زیادی هم در عراق و هم در شام بودند. ظاهراً مالک بعد از نبرد قادسیه در عراق باقی ماند و پس از تأسیس شهر کوفه، از بزرگان و اشخاص مؤثر مذحجی و بلکه یمانی این شهر شد. هر چند در یکی از منابع آمده است، مالک بن حارث تا فتح اسکندریه در شام، مصر و عراق در رفت و آمد بود و پس از آن به کوفه رفت و در آنجا ساکن شد، ولی بعد از قادسیه و حتّی در خود این نبرد، ذکری از مالک در جبهه ایران و روم نیست. در کتب تاریخ و فتوح از رزم آوری مالک بعد از قادسیه نشانی نیست، و حداقل حضور وی مثل قبل از آن شاخص نبوده. تنها نام مالک جزو مهمترین اشخاصی که برای کمک به سعد بن ابی وقاص روانه عراق شدند، ذکر شده. شاید به دلیل عدم حضور محسوس مالک در این نبرد مهم و بزرگ است که برخی از راویان در شرکت داشتن وی در این نبرد تردید کرده اند. ارطاة بن جهیش میگوید: اشتر در جنگ یرموک حضور داشت، اما در قادسیه نبود، با وجود این که نقش مالک در قادسیه و نبردهای دیگر با ساسانیان برجسته نیست ولی وی احتمالاً در این جنگها حضور داشته. این موضوع از سخن معروف و مشهور وی به سعید بن عاص استنباط میشود که: به پندار تو این سواد (اراضی حاصلخیز عراق) که خدا به وسیله شمشیر غنیمت ما کرده، بستان تو و قوم تو است؟ چطور اگر وی در فتح عراق و نبردهای قادسیه و جلولاء نقشی نداشته میگوید، غنیمت ماست نه بوستان قوم تو، و در عمل هم طرفدارانش سخن وی را تأیید کردند و با رئیس شرطه سعید بن عاص به شدت درگیر شدند، باید توجه داشت که فعالیتهای نظامی مالک به ویژه هماوردیهای او هم در دوره خلافت شیخین و هم در عهد خلافت علی علیه السلام بیش از این است، اما از آنجا که مبنای کار در این پژوهش ارائه بحث تحلیلی است، از ذکر مواردی از هماوردیها که خالی از بحثهای تحلیلی و استنباطی است خودداری میشود. منابع/ احمدبن یعقوب ابن واضح یعقوبی، تاریخ یعقوبی، محمدبن جریر طبری، نبیل محسن، محمدبن عبداللّه الازدی، ابن اعثم کوفی، ابو حنیفه احمد بن داوود دینوری، محمدبن عمر واقدی، فتوح الشام.
سلمان فارسی بخش ۳۵
فردا شود پدید. امام صادق (ع) فرموده است: میان مردى (که بخاطر عربیت مغرور بود) با سلمان، گفتگوى تندى واقع شد! آن مرد خطاب به سلمان گفت: تو کیستى، و من کیستم؟ سلمان که منظور مرد نژادپرست را فهمیده بود، با لحن حکیمانه اى گفت: امّا اول پیدایش من و تو، نطفه نجسى است و پایان زندگى من و تو نیز، لاشه گندیده اى خواهد بود، ولى وقتى فرداى قیامت فرا رسد و میزان عمل برقرار و پروندهها گشوده شود، هر کس کفّه میزان عمل او سبک و پایین باشد، او پست و فرومایه است و هر کس که میزان عمل او سنگین باشد، او کریم و بزرگوار خواهد بود/ الدرجات الرفیعه، علل الشرایع،
صحیفه سجادیه بخش سیزدهم
تشخیص طیّب از خبیث: طیّب یعنی پاک و گوارا، پاکیزه و دلچسب. یعنی چیزی که روح انسان از آن مشمئز و متنفر نمیشود. خبیث یعنی ناپاک و ناگوارا؛ چیزی که روح انسان از آن مشمئز میشود، نفرت انگیز. یکی از اصول انسان شناسی، در مکتب قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) این است که انسان درباره غذا دارای یک استعداد درونی است بنام استعداد تشخیص طیب از خبیث. گیاه فاقد این استعداد است بلکه برعکس: گیاه با تغذیه از خبیثات بیشتر و بهتر رشد میکند. حیوان نیز فاقد این استعداد است، از هیچ چیز مشمئز نمیشود، تنها از خوردن چیزهائی پرهیز میکند که بطور غریزی خطری در آن احساس میکند. حسّ اشمئزاز فقط مال انسان است. منشأ این حس و استعداد، روح نباتی و روح غریزی (که هر دو در انسان نیز هستند) نیست، منشأ آن روح سوم است که نامش روح فطرت است. و انسان حیوان نیست، حیوان برتر هم نیست بلکه موجود دیگری است. این استعداد در انسان یک معیار مهم است که مواد و خوردنیهای جهان را در مسئله تغذیه، به دو بخش تقسیم میکند: خوردنیهای طیب، و خوردنیهای خبیث. قرآن: یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِث: این پیامبر حلال میکند برای آنان طیبات را و حرام میکند بر آنان خبائث را. و یَسْئَلُونَکَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبات: از تو میپرسند چه چیز برای شان حلال شده است، بگو حلال شده برای شما طیبات. انسان همه چیز خوار نیست: انسان شناسی مکتب قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) میگوید: انسان قبل از شرع، و با صرفنظر از شرع، همه چیز خوار، نیست. یعنی اگر شریعتی هم نمی آمد انسان سالمِ طبیعیِ فطری، همه چیز را نمیخورد. و از نظر این مکتب مردمان همه چیز خوار، در این جهت بیمار هستند؛ انسان سالمِ طبیعیِ فطری، نیستند. مردمانی هستند که از هیچ چیز مشمئز نمیشوند؛ اگر چیزی از مدفوع شان به دست یا لباس شان بچسبد، همان رفتار را با آن میکنند که اگر چیزی از غذای شان به دست یا لباس شان بچسبد. از باب مثال، ایرانیان به حدی از سوسک مشمئز میشوند که دچار نوعی چندش و وحشت از آن میگردند. اما مردمانی هستند که از سوسک غذا میپزند، و مردمی هم هستند که از مدفوع انسان نیز غذا درست میکنند. این بیماری عامل اقتصادی دارد؛ مردمی در یک زمان دچار قحطی طولانی مدت میشود و ناچار از هر چیزی بعنوان غذا استفاده میکند، و در اثر طول مدت به عادت تبدیل میشود و در مسیر تربیت به ارث میرسد. البته مردم همه چیز خوار میتوانند مردمان دیگر را به حماقت و فقدان عقل اقتصادی، متهم کنند. همانطور که خوک خواران، سگ خواران، سوسک خواران، و... مسلمانان را اینگونه متهم میکنند. و اگر اقتصاد را اصل بدانیم و همه چیز انسان را در اقتصاد خلاصه کنیم این سخن آنان درست است. و داوری نهائی در این میان چیست، متاسفانه دانش انسان شناسی امروز توان داوری در این مسئله را ندارد، و دانش تغذیه (غذا شناسی) نیز گر چه ره آوردهای خوب و نظریه هائی در تأیید نظر اسلام دارد لیکن به حدی که جهانیان را متقاعد کند و در قبال گرایشهای اقتصادی، حکم نهائی را بدهد، نیست. زیرا امروز در جهان، اقتصاد و لذت، در مبحث تغذیه سالم، بر علم و عقل حاکمیت دارد، نه بر عکس؛ چیزی علمی و عقلی است که لذیذ و اقتصادی باشد. و جهان جهانِ کمیت ها است نه کیفیت ها. با اینهمه یک معیار کاملاً روشن و کارآ، وجود دارد که در این باره داوری کند: کرامت انسان در کدام طرف این قضیه است؟ کرامت در جانب همه چیز خواری است یا در جانب گزیده و گزینه خواری؟ با صرفنظر از استعداد و حسّ اشمئزاز و حس طیب شناسی، که ممکن است در میان برخی از مردمان در اثر همان عادت و تربیت خانوادگی از بین رفته باشد، اصل دیگری در انسان هست که عبارت است از حس گزینش و انتخاب. این حس انسان را وادار میکند که در میان طیبها نیز گزینش کند، مثلاً برنج را بر ذرت ترجیح دهد. همین حس گزینش ایجاب میکند که انسان در سلسلۀ گزینشها به جائی رسد که برخی از مواد را از مصداق غذا خارج کند. یعنی اگر انسان را فاقد روح سوم و او را تنها حیوان برتر بدانیم، باز حیوان هم برخی مواد خوردنی را بر خود حرام میکند، مگر در موارد ناچاری. اما همه چیز خواران این گزینش را نیز کنار میگذارند، گوئی حیوان برتر آن است که به میزان حیوان پستتر هم گزینش نداشته باشد. در حالیکه میزان برتری هر موجود با میزان گزینش اوست. مثال، شخصی درباره تولید برق از پسماندها و آشغال، داد سخن میداد و به سخنرانی باصطلاح گرم و استدلال میپرداخت؛ رسید به اینکه سوئدیها برای تولید برق از کشورهای دیگر آشغال وارد میکنند، اما ایتالیائیها در بخشهای پست سرزمینشان مانند ناپل مشکل بزرگی بنام زباله دارند و نمیدانند با آن چه کار کنند، زیرا در آن بخش از سرزمین شان امکان دفن زباله نیست. و بین پرانتز به مازندران ما نیز اشاره کرد. به نظر این سخنور، سوئدیها دانشمند تر، تکنو کراتتر، و دارای عقل و فکر اقتصادی قوی تر از ایتالیائیها معرفی میشدند، امّا این شخص توجه نداشت که علت این مسئله، نه در تکنولوژی است و نه در وجود یا عقل اقتصادی، و مسئله علت جامعه شناختی دارد؛ سوئدی ها، همانطور که خودشان تصریح کرده و مینویسند، دور افتاده ترین و فقیرترین مردم اروپا بودند، شرایط محیط جغرافی شان برای سیر کردن شکم شان نیز کفایت نمیکرد، اجدادشان در روزگار نه چندان دور به دزدی دریائی میپرداختند. دزد در هر جامعه ای هست، اما مردان یک جامعه همگی به دزدی بپردازند تنها منحصر به تاریخ سوئد است. زنان و کودکان را ماهها در غارها گذاشته و خود به دنبال دزدی در دریاها میرفتند. بدیهی است چنین زنانی و کودکانی همه چیز را خواهند خورد، از کرم خاکی تا هر حشره، و دیگر حس اشمئزاز برای شان باقی نمیماند. و لذا امروز سوئدیها بی اشمئزاز ترین مردم اروپا هستند. اما جامعۀ ایتالیا با تمدن تاریخی کهن و با مرکزیت دینی و فرهنگی، و با شرایط جغرافی بهترین، توارث تربیتی شان طوری است که از آشغال و پسماندها پرهیز میکنند، روحاً و با انگیزشهای روانی از آن دوری میکنند. و بدیهی است برای مردمی که از چیزی اشمئزاز دارند سخت است که به اشیاء مورد اشمئزازشان بپردازند. و لذا برای ایتالیائیها هزینۀ تولید برق از پسماندها مشکل میشود مشکلتر از هزینه دفن زباله ها، هر مدیری، هر مهندسی، هر کارگر ایتالیائی حاضر نیست با همان پولی که مدیر و مهندس و کارگر سوئدی کار میکند، برای این کار، کار کند، البته هر جامعه ای نسبت به جریان امور پولی و اقتصادی خودش، تولید برق از پسماندها نه در اسلام حرام است و نه در مسیحیت و نه در هیچ فرهنگی. بحث در عوامل و عناصر جامعه شناختی و روان شناختی یک جامعه در مقایسه با جامعۀ دیگر است که در سرعت و کندی یک تکنولوژی میتوانند موثر باشند. اصل هائی که تا اینجا یاد گرفتیم: امام سجاد علیه السلام که در این دعا در مقام بیان و شناسائی اصلی ترین اصول برای خداشناسی و زیست با کرامت انسان، است تا اینجای دعا اصول زیر را برای ما معرفی میکند: ۱- شناخت چگونگی پیدایش ماده اولیۀ کائنات: ابداع، انشاء، ایجاد. ۲- شناخت اسماء خدا که همۀ این اسماء بی معنی میشود مگر با: عدل و اعتقاد به عدل خداوند. ۳- در رابطۀ خداوند با انسان، بهترین و اوّلی ترین نعمت که خداوند به انسان داده شناخت حمد و ستایش است. ۴- پس از حمد، بهترین نعمت که کرامت انسان را محافظت میکند، شناخت غذای طیب از غذای خبیث است. ۵- آثار ماهیت و کیفیت غذا در ماهیت و کیفیت
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: حال مرا از آن چیزى خبر ده که مرا بسوى آن میخوانى و براى خود پسندیده اى. بلوهر گفت: اساس آن دینى که تو را به آن فرا مى خوانم بر دو چیز است: یکى شناخت حقّ تعالى و دیگر عمل کردن به امورى که موجب خشنودى اوست.شاهزاده گفت: حقّ تعالى را چگونه مى شناسند؟ حکیم گفت: تو را فرا مى خوانم به شناسایى خداوند یکتایى که شریکى ندارد و همواره یکتا و پروردگار بوده است و جز ذات او همه مخلوق اویند و اینکه تنها او قدیم است و هر چه غیر اوست حادث است و تنها او صانع است و ما سواى او مصنوع است و تنها او تدبیر مى کند و دیگران تدبیر مى شوند و تنها او باقى است و دیگران فانى هستند، و تنها او عزیز است و ما سواى او ذلیل اند و او نمى خوابد و غفلت نمى کند و نمى خورد و نمى آشامد و ناتوان نمى شود، و مغلوب و دلتنگ نمیگردد و چیزى او را عاجز نمى سازد، آسمان و زمین و هوا و برّ و بحر مانع او نمى شود و او اشیا را از عدم پدید آورده است همیشه بوده و پیوسته خواهد بود و حوادث در او تأثیر ندارد و احوال او را دگرگون نمى کند، و روزگار او را مبدّل نمى سازد و از حالى به حالى دیگر در نمى آید و هیچ مکانى از او خالى نیست و مکانى خاصّ او وجود ندارد و به مکانى نزدیکتر از مکانى دیگر نیست، و هیچ چیزى از وى نهان نیست و بر هر چیزى داناست، توانایى است که چیزى از قدرت او بیرون نیست، و باید او را با صفات رأفت و رحمت و عدالت بشناسى و اینکه او براى مطیعان خود ثوابى مهیّا کرده است و براى عاصیان خود عذابى تدارک دیده است و باید که کردار تو براى خداوند و در جهت خشنودى او باشد و از آنچه باعث خشم و غضب وى مى گردد اجتناب نمایى. شاهزاده گفت: کدام اعمال موجب رضاى خالق یکتا میشود؟ حکیم گفت: اى شاهزاده رضاى او در طاعت و ترک نافرمانى اوست و اینکه با غیر خود آن کنى که دوست دارى با تو آن کنند، و از غیر خود بازدارى آنچه را که دوست دارى از تو بازدارند که این عدل است و در عدل رضاى او نهفته است، و اینکه از آثار انبیا و رسولان الهى پیروى کنى و از طریقه سنّت ایشان تجاوز نکنى. شاهزاده گفت: اى حکیم، دگرباره در باب زهد و ترک دنیا سخن بگو و مرا از احوال آن باخبر گردان. حکیم گفت: من چون دیدم که دنیا در تغیّر و زوال و تقلّب احوال است و دیدم که اهل دنیا آماج بلاها و مصائب اند و همگى در گرو مرگ و فنا هستند، و دیدم که پس از صحّت دنیا بیمارى و پس از جوانیش پیرى و به دنبال توانگریش فقر و در پى شادى آن اندوه و پس از عزّتش ذلّت و به دنبال آسایش آن شدّت و در پى امنیّت آن خوف و از پس حیات آن ممات است، و دیدم که عمرها کوتاه و مرگها در کمین و تیرهاى قضا آماده پرتاب و بدنها در نهایت ضعف و سستى اند و نمى توانند دفع بلا از خود کنند، از مشاهده این احوال دانستم که دنیا منقطع و زوال پذیر است و از آنچه در دنیا دیدم احوال آنچه را که ندیدم دانستم، و از ظاهر دنیا پى به باطنش بردم و سخت آن را با آسانش و سرّ آن را با آشکارش و صادرات آن را با وارداتش شناختم، و چون حقیقت دنیا را دانستم از آن پرهیز کردم و زمانى که به عیبهاى آن بینا شدم از آن گریختم. اى شاهزاده! در آن حال که مردى را در دنیا مى بینى که در پادشاهى و نعمت و شادى و راحت و عیش و رفاهى است که مردم بر او رشک مى برند و در شادى جوانى و شادمانى سلطنت و کامرانى و سلامتى است، ناگاه در اوج سرور و بهجت و راحتى و خوشوقتى دنیا از او بر مى گردد، و دنیا همه اوصاف فوق را زایل مى سازد، عزّتش را به ذلّت و شادیش را به اندوه و نعمتش را به نقمت و بى نیازیش را به فقر و فراخى اش را به تنگى و جوانیش را به پیرى و رفعتش را به پستى و حیاتش را به مرگ مبدّل مى گرداند، و او را به حفره اى تنگ و وحشتناک راهنمایى مى کند که در آن تنها و بى کس و غریب است در حالیکه از دوستانش جدا میشود و دوستانش نیز از او مفارقت مى کنند و برادرانش او را فرو مى گذارند و از وى حمایتى نمى کنند، و دوستانش او را فریفته و از وى دفع مضرّتى نمى کنند و عزّت و ملک و پادشاهى و اهل و مال او از پس وى به غارت مى رود و چنان از خاطرهها فراموش مى شود که گویا هرگز در دنیا نبوده، و نامش بر زبانها جارى نگردیده و او را جاه و منزلتى و بهره اى در زمین نبوده است. اى شاهزاده! چنین دنیایى را سراى خود قرار مده و ملک و عقارى از آن مطلب، افّ بر این دنیاى غدّار و تفو بر این سراى ناپایدار. شاهزاده گفت: افّ بر آن باد و بر کسانى که فریب آن را مى خورند چنان که احوال آن چنین باشد.
ادامه خندق
حافظ باسنادش از عبد اللَّه بن اوفی روایت نموده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر احزاب نفرین کرد و گفت: بار خدایا تو نازل کننده کتاب و زود حسابی این احزاب را فراری بده، بار خدایا ایشان را هزیمت بده و زیر و رو نموده و پراکنده کن. و از ابی هریره روایت نموده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز جنگ احزاب میفرمود: نیست خدایی مگر خدای عالم که یکتا و بی همتاست ارتش خود را عزیز و پیروز داشت و بنده خاصّ خود را یاری نموده و احزاب را به یکتایی خود مغلوب داشت، و بعد از او چیزی نیست. و از سلیمان بن صرد، روایت نموده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم زمانی که احزاب فرار کرده و از آن حضرت دور شدند فرمود: اکنون ما با آنها پیکار میکنیم و آنها دیگر به جنگ ما نخواهند آمد و همانطور شد که فرمود. بعد از جنگ احزاب دیگر قریش به جنگ پیامبر نیامدند، ولی آن حضرت با آنها جنگید تا خدا مکّه را برای ایشان گشود. سپس در باره غزوه بنی قریظه گوید: زهری از عبد الرحمن بن عبد اللَّه بن کعب بن مالک از پدرش روایت نموده که گفت: هنگامی که پیامبر با مسلمانها از خندق برگشته و رفع خستگی نموده و شستشو کردند، جبرئیل علیه السلام برای او ظاهر شده و گفت: شما از دشمن معذور هستی، آیا نشان نداد تو را که نکوهش را از تو برداشت و آن را بعدا بر نخواهیم داشت. پیامبر از جا پرید در حالیکه ترسان بود، و تصمیم گرفت نماز عصر را با مردم نخواند مگر اینکه به دژ بنی قریظه برسند. مردم لباس رزم پوشیده و در هنگام غروب آفتاب بر بنی قریظه وارد شدند. مردم با هم مخاصمه و مجادله کردند. بعضی گفتند: پیامبر تصمیم گرفته که تا بنی قریضه را محاصره نکنیم نماز عصر را نخوانیم و ما مطابق تصمیم و برنامه پیامبر هستیم پس بر ما گناهی نیست. و گروهی هم روی گمان خود نماز خوانده و گروهی نماز را ترک کردند تا آفتاب غروب کرد، و از روی گمان خود وقتی به حصار بنی قریظه رسیدند. پیامبر هیچ کدام از این دو گروه را مواخذه و سرزنش نکرد.
دلنوشته: منتظر چنین روزی بودم، اینکه آدما خوب و بد را بدانند، و حق انتخاب داشته باشند که خودشان انتخاب کنند، وقتی میگویم لطفاً حجابت را رعایت کن، دهان کجی کرده و میگوید تورم است، آیا بدحجابی تورم و تحریم را درست میکند؟ با حکومت لجبازی داری؟ حجاب حکم حکومت است یا حکم قرآن؟ فلان آقازاده خیانت میکند و رانت خواری میکند، آیا زیر پا گذاشتن احکام خدا مشکلت را حل میکند؟ امروز در مقابل من زبان درازی میکنی و فحاشی، آیا شب اول قبر هم جرات این زبان درازی را داری؟ از کجا معلوم که این ساعت، آخرین ساعت عمرت نباشد، آیا در شب اول قبر در جواب میگویی چون فلانی فلان کرد، من با او لجبازی کردم و حکم خدا را زیر پا گذاشتم؟ من منتظر این روز بودم تا آدما اینجوری حق انتخاب داشته باشند، چون این یعنی لحظات آخر امتحان، اندکی صبر سحر نزدیک است، بیچاره کسی که مردود باشد، بیچاره کسی که جزو منتظران نباشد. یکی از احکام حافظ اجتماع در اسلام، حکم حرمت مشروبات الکلی و منع مسکرات است که مورد قبول عقل و نقل و طب و دانش است، ولی چون اروپا حکم به آزادی مسکرات داده و مسلمانان شهوتران هم پیروی نمودند، به عقیده و میل یهود، باید اصل این حکم عقلانی از میان برود، تا فساد اخلاق در جامعه زیاد گردد و دولت و ملّت در زحمت جبران ناپذیر افتند، بدیهی است عند العقلاء جواب منفی است. ولی بر انگیخته ای که خود معتاد به این عمل بوده و مغز سرش فاسد و گندیده گردیده، هر اندازه دانا هم باشد نمیتواند پی به مضرّاتش ببرد. و از همین قبیل است جمیع احکام اسلام که روی قواعد عقلیه برقرار گردیده. بدیهی است قواعد عقلانی بر خلاف هواهای نفسانی است و البته مردمان حیوان صفت که دم از عقل و خرد میزنند و از آثار آن بی خبرند، نمیتوانند زیر بار قواعد عقلانی و احکام الهی بروند؛ لذا آنها را عملی نمیدانند و حال آنکه یگانه قانونی که روی قواعد عقل و خرد، اسباب سعادت بشر است، قانون مقدّس اسلام است و بس. قطعاً اگر احکام اسلام مجری داشت و اولیای امور محو ظواهر نشده و تحت تأثیر ترس و محافظه کاری به نفع غربیها قرار نمیگرفتند و قوانین اسلام را طابق النعل بالنعل عملی مینمودند، مخصوصاً باب قصاص را در همه جا مورد عمل قرار میدادند، کدام مسئول جرات ترک فعل و کوتاهی و فرصت طلبی داشت؟ میدیدند چگونه امنیت قضایی و حیات اجتماعی برقرار میشد، چنانچه در آیه ۱۷۹ سوره ۲ (بقره) میفرماید: وَلَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاةٌ یَا أُوْلِی الْأَلْبَابِ: ای صاحبان عقل و خرد، حکم قصاص برای حیات شماست، چنانچه ۸۰۰ سال تمام، اولیای امور، قوانین مقدّسه اسلامی را مورد عمل قرار دادند، گوی سبقت را از همگان ربوده، سیادت بالاستقلال جهان از آن آنها بود و از زمانی که نقشه یهود آنها را تحت نفوذ خود قرار داد و محو زرق و برق ظاهر فریبنده گردیدند، سیادت و سعادت را از دست دادند. آنچه گفتم من به قدر فهم توست، مردم اندر حسرت فهم درست. در اینجا حرف بسیار است، بگذارم و بگذرم، میترسم چنانچه قلم را رها کنم و وارد مباحث علمی و عملی و اجتماعی اسلام گردم، مانند مقدمه ابن خلدون، طولانی گردد. به همین مقدار هم که طولانی شد، ناچار و بی اختیار بودم و از ارباب ذوق و خرد معذرت میخواهم. خودتان را زود تسلیم اشخاص ننمایید و هر کلامی را باور نکنید و به دنبال هر صدا به خیال صدا نروید. هر کس راجع به دین مقدّس اسلام و مذهب حقّه ی تشیع حرفی زد و شبهه و اشکالی نمود، بروید از اهلش که علماء و مبلّغین پاک میباشند، سؤال کنید تا در چاه ضلالت نیفتید. بازیگران و دین سازان شما را فریب ندهند؛ زیرا آنها اشخاصی هستند که میخواهند استقلال شما را متزلزل و در استعمار، بلکه استحمار بیگانگان وارد کنند. لذا سعی میکنند با جملات فریبنده، اباطیلی را بصورت حق جلوه دهند و شما را به دین و مذهب و علماء و مبلّغین و متدینین بدبین نمایند، سنگ تفرقه در شما بیندازند و به نام اصلاح در میان دین و جلوگیری از خرافات، شما را از اصل دین و مذهب دور نمایند و نتیجه ی خود را که تفرقه و جدایی و بدبینی به یکدیگر است بگیرند و اسباب حکومت و آقایی بیگانگان را فراهم نمایند؛ زیرا یگانه چیزی که ما را از هر قوم و ملّت به دور خود جمع میکند و دست اتحادمان را به هم میدهد، دین و مذهب است. این قبیل اشخاص میخواهند از همین راه به نام دین و مذهب و اصلاح در دین و مذهب و اصلاح در دین و اتحاد مسلمین، مسلمانان را از هم جدا و سیاست بیگانگان را بر گردن بیچارگان وارد نمایند. ای بسا ابلیس آدم روی هست، پس به هر دستی نباید داد دست.
شکر و امیر کبیر
همان نگرانی که امیرکبیر داشت و همان هشدار که حاج سیاح داد، هنوز به قوت خود باقیست؛ ما هنوز نتوانستم یا نخواستیم به اندازه مصرفمان قند و شکر تولید کنیم. چند ماه پیش خبری منتشر شد که ساختار اقتصاد ماقبل قجری ایران را عیان میکرد. البته در هیاهوی فیش ها گم شد؛ گرانی شکر و داستان تکراری قاچاق و واردات و سلطان شکر و… اما قند و شکر در تاریخ ایران، خیلی وقت است که نقش آفرینی میکنند و به رخ میکشند ضعف های برنامه ریزی و فاصله زیادمان را با توسعه. قند آنقدر برای مردم ما مهم بوده که در نوادرالامیر که رساله ای است در مناقب میرزاتقی خان امیرکبیر، بیاید: مرقومه امیرنظام میرزاتقی خان را پدرم گرفته ملاحظه نموده، مفاد آن این که دو کله قند از قندهایی که در کارخانه مازندران ساخته اند، فرستاده ام که امتحان کرده و نسبت آنرا از هر حیث با قندهای اروپا معلوم نموده باشید و چون روپوش از روی مجمعه برداشت و قند را شکسته و امتحان شد، تفاوتی با قندهای مارسیس نداشت. امیر کبیر فهمیده بود که رواج مصرف چای و رونق قهوه خانه ها، یعنی افزایش مطالبه شیرینی، شکر و قند. فهمیده بود که باید زودتر دست به کار تولید شود. فقط هم او نبود که حتی حاج سیاح هم فهمیده بود که سیل واردات، اقتصاد مملکت را نابود میکند: این تجارت به این ترتیب در اندک زمان صنایع ایران را نابود و اهل ایران را پریشان و گرسنه خواهد کرد، این هزاران خروار قند و شکر، دندان ایرانیان بیچاره را کند خواهدکرد. اما چه مهم بود برای شاه و دیگران؟ تولید قند و شکر وطنی هم مانند دیگر اقدامات امیر کبیر ناکام ماند. چند سالی طول کشید تا شاه و صدر اعظمش به این نتیجه برسند که مصرف بالای قند، تولیدش را توجیه پذیر میکند و میشود امتیازش را به خارجی ها فروخت. هفدهم شعبان ۱۳۰۶ قمری، امین السلطان به نمایندگی از دولت ایران، امتیازنامه قند را با مسیو ادوارد دتی، مهندس و رعیت بلژیکی ساکن تهران امضا کرد و برای سی سال انحصار تولید قند و گلوکز قند را به او داد. هفت سال طول کشید تا بلژیکی ها کارخانه قند کهریزک را ساختند. محصول کارخانه که به بازار آمد، خیلی ها بح بح و چح چح کردند، چون کیفیتش از قندهای روسی و فرانسوی و انگلیسی (که از هند میآمد) کم نداشت، اما قند و شکر و قماش و کبریت و نفت روس که برای بستن ته مانده کارخانه ها و دستکاری های داخلی عمدا ارزان تر و فراوان تر از سابق به بازارهای ایران میریخت، ناگریز در افزایش گمرک تاثیر نمایانی داشت. چنانکه با وجود تنزل ارزش پول ایران که در این سه، چهار سال اخیر در حدود نصف ارزان تر از سابق شده بود، و در تهران، قیمت قند به جی آن که دو برابر سابق شود، نصف سابق شده بود، این یعنی قند روسی در تهران، ارزان تر از مسکو بود. به این ترتیب دامپینگ روس ها جواب داد و تقریبا همه کارخانه های تولید داخل ورشکست شدند. قصه قند اما به همین جا محدود نماند و چند سال بعد، جرقه انقلاب مشروطه را زد. ناظم الاسلام ئیلان ئیل ترکی سال ۱۲۸۴ شمسی قیمت قند در تهران بلکه ایران گران شد، چه تا این روز قند در یک من، پنج قران فروخته میشد، در این تاریخ قیمت قند به هفت قران و هشت قران رسید. بقیه قصه را میدانیم که علاءالدوله حاکم تهران، تجار و از حمله حاج هاشم قندی را به دارالحکومه خواست و قیمت قند را ارزان تر خواست و چون حاجی استنکاف کرد، فلکش کرد و بازار بسته شد و هجرت صغری رخ داد و بعد هجرت کبری و انقلاب مشروطه و… تلاش مشروطه خواهان که میخواستند اقتصاد ایران را احیا کنند، برای از سرگیری تولید در کارخانه قند کهریزک جواب نداد. بعد هم هرج و مرج های دوره سلطنت محمد علی شاه و به جان هم افتادن مشروطه خواهان و… فرصتی برای پرداختن به اقتصاد ملی نگذاشت. چنین بود که در سال ۱۲۹۰، بیش از ۱۲۰ میلیون قران قند و شکر وارد ایران میشد: بعد از پارچه، مهم ترین مال التجاره ای که به ایران وارد میشود، قند است و چای که هر سال هم افزون میشود. قند مخصوصا از روسیه و چای از هندوستان میآید. بازار قند و چای ایران که هر روز بزرگ و بزرگتر میشد، جذابیت فراوانی برای خارجیها داشت و هر کس به فراخور حال، سهمی از این بازار میگرفت. سالی پس از کودتای سوم اسفندماه ۱۲۹۹ یک استاد فرانسوی مدرسه علوم سیاسی تهران، در تقبیح سیاست های انگلستان و تشجیع دولتمردان کشورش برای حضور پررنگ تر در بازارهای ایران نوشت: ما صادرات شکرمان را به ایران متوقف کرده ایم. قندسازان مسکو تا سال های اخیر اربابان قند در ایران بودند و با استفاده از تمامی روش های یک رقابت کاملا ضمنی و نامشهود، اندک اندک این بازار را از ما گرفتند و حذفمان کردند. مثلا برخی از آنان چند اسکناس یک تومانی را در بسته های قند جای میدادند، همین جایزه نسبتا کلان برای جلب خریداران ایران کافی بود. در حال حاضر کل ۵۰ میلیون کله قند ضروری برای مصرف ایران به ترتیب زیر وارد میشود: ۳,۵ میلیون قران از مصر، ۱۱ میلیون از هندوستان (انگلیس)، ۲,۵ میلیون از امریکا و بقیه از روسیه. شاید برای همین بود که ایجاد کارخانه های قند، جایگاه ویژه ای در سیاست های صنعتی رضاخان پیدا کرد؛ او کارخانه قند کهریزک را احیا کرد و در کرج، کرمانشاه، میاندوآب، قائم شهر، مرودشت و آبکوه و… کارخانه های جدید تصفیه قند تاسیس کرد. کارخانه هایی که مشکل قند را تا حدود زیادی حل کردند و مشکل شکر را نه. چرا؟ چون صنعتی شدن، دستور بر نمیداشت و کشاورزان نمیتوانستند زمین و آسمان را به فرموده، راضی به همراهی کنند تا چغندر کافی تولید شود. همین نکته بود که کارگزاران پهلوی دوم را متوجه زنجیره تولید کرد و آنها غیر از ساخت کارخانه های قند در گوار و بیستون و بیرجند و همدان، تولید نیشکر در خوزستان را هم در دستور کار قرار دادند. مشکل حل شد؟ نه و از اینجا به بعد، دلیلش فقط سیاست گذاری های غلط صنعتی نبود. قصه قند به فصل رانت واردات رسیده بود که از هر قندی شیرین تر بود. جهت گیری های دولت در دهه پنجاه، جذابیت رانت جویی را چنان افزایش داد که واردات شکر ظرف شش سال، حدود ۵۰۰ درصد رشد کرد. این داستان تلخ پس از انقلاب هم ادامه یافت و در همه این سال ها، واردات شکر خام بر تولید آن ارجحیت داشت، چنانکه توانستیم در مقطعی رکورد یکی از سه کشور بزرگ واردکننده شکر را از آن خود کنیم. این یعنی منافع واردکنندگان شکر بر منافع یک ملت میچربد، یعنی زور رانت آنقدر زیاد است که هفت تپه را صاف کند، یعنی روزی که خارجیها اراده کنند، کام ما تلخ میشود از بی شکری. حالا داستان را دوباره بخوانید؛ همان نگرانی هایی که امیرکبیر داشت و همان هشدارهایی که حاج سیاح داده بود، هنوز به قوت خود باقی است. ما هنوز نتوانسته ایم یا نخواسته ایم به اندازه مصرفمان، قند و شکر تولید کنیم، و هر سال میلیون ها دلار ارزی صرف شیرین کردن کاممان میکنیم و از خارجه قند و شکر میخریم. میگویم قند و شکر و نه محصولات تکنولوژی.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : به راستى که من هفت گروه را لعنت مى فرستم که آنان را خداوند و هر پیامبرى که دعایش را مورد اجابت است لعنت نموده اند. عرض شد: آنان چه کسانى هستند اى رسول خدا؟ فرمود: آنکه بر کتاب خدا چیزى بیفزاید، و آنکه قضا و قدر الهى را تکذیب کند و آنکه با سنت من مخالفت ورزد و آنکه درباره عترت من آنچه را که خداوند حرام ساخته براى خود حلال بشمرد (حق عترت مرا نادیده گیرد و به آنان ستم کند) و کسى که با سرکشى قدرت یافته تا کسانى را که خداوند آنان را خوار نموده به عزت برساند، و کسانى را که خداوند آنان را عزیز دانسته به ذلت بکشاند و کسى که غنائم مسلمین را براى خود برگزیند و مالک آنها شده و آنها را به خود نسبت دهد و کسى که حلال خداى عزوجل را حرام سازد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: ظلم سه گونه است : ظلمى که خداوند آن را مى بخشاید و ظلمى که خداوند آن را نمى بخشد و ظلمى که خداوند آن را رها نمیکند (و پیگیرى میکند) اما ظلمى که خداوند آن را نمى بخشد شرک است، و اما ظلمى که آن را مى بخشد ظلمى است که شخص بین خود و خدایش به خویشتن مى کند، و اما ظلمى که خداوند آن را وا نمى گذارد و پى گیرى میکند ظلمى است که بندگان در وام دادن و وام خواستن (و معاملات) به یکدیگر روا مى دارند.
حدیث :
روایت گذشته را مرحوم شیخ صدوق (ره ) روایت فرموده با این تفاوت که در آن جمله زیر را اضافه دارد که حضرت فرمود: آنچه را که ستمدیده از دین ستمگر مى گیرد بسى بیشتر از چیزى است که ستمگر از دنیاى ستمدیده مى ستاند.
حدیث :
پیرمردى از نخع گوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم : من پیوسته از زمان حجاج تاکنون والى و کارگزار بوده ام، آیا براى من نیز توبه اى هست ؟ (آیا توبه ام پذیرفته میشود؟) حضرت سکوت نمود و من دوباره پرسشم را تکرار کردم. حضرت فرمود: خیر مگر اینکه حق هر صاحب حقى را به او باز گردانى.
حدیث :
ابى بصیر گوید: از امام باقر علیه السلام شنیدم که فرمود: کسى که با ظلم و ستم از مال برادر خود بخورد و آن را به او بازنگرداند در روز قیامت پاره اى آتش را مى خورد.
تحقیق و معرفی فیلم مستند مادر تاریخ فاطیما: روایتی از معرفی حضرت زهرا سلاماللهعلیها در کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان است که از زبان کارشناسان مذهبی این ادیان بیان شده و با معرفی حقیقیترین و واقعیترین قرائت از واقعه فاطیما در کشور پرتغال همراه است. در سال ۱۹۱۷ میلادی و در شهر فاطیما واقع در کشور پرتغال، دختر بچه ای به نام لوسیا دوس سانتوس و دو عموزاده کم سن و سالش، بانوی نورانی در برابرشان ظاهر شد. این ماجرا، خشم مقام های عالیرتبه پرتغال و کلیسای کاتولیک را برمی انگیزد و... فیلم فاطیما Fatima بر این اساس به چند شکل ساخته میشود. این فیلم محصول کشور پرتغال و در ژانر درام میباشد و به کارگردانی مارکو پونتهکوروو است و نویسندگی آنرا والریو د آنونزیو و مارکو پونتهکوروو بطور مشترک برعهده داشته اند و بازیگرانی چون ژواکیم دی آلمیدا، گوران ویسنجیک، استفانی گیل، الخاندرا هاوارد، خورخه لاملاس، لوسیا مونیز، مارکو د آلمیدا و جوآنا ریبیرو در آن به ایفای نقش پرداخته اند. این فیلم براساس رویدادهای تاریخی ساخته شده است. نسخه زبان اصلی این فیلم تماشایی و مهیج را هم اکنون میتوانید با زیرنویس فارسی چسبیده بصورت خلاصه، یا کامل، که چند نسخه متفاوت ساخته شده را با لینک مستقیم رایگان دانلود کنید. فیلم فاطیما براساس رویداد واقعی و تاریخی ساخته شده است. این فیلم جذاب و واقعی خیلی معنویت و حس خوبی دارد حتماً ببینید.

در شهر فاطیما و در کشور پرتغال، جائیکه سه کودک ملاقات با بانویی را داشتند که ظاهرا همان حضرت فاطمه سلام الله علیها بوده. ماجرایی که توجه بسیاری از مردم جهان را به خود جلب کرد و حتی تا سالها بعد مورد توجه گردشگران مذهبی قرار گرفته. بطوری که هر ساله در سالروز این رخداد عجیب، زائران به این محل آمده و این رویداد را جشن میگیرند. پیش از پرداختن به ماجرای این سه کودک بد نیست اندکی بیشتر با شهر فاطیما آشنا شویم. و بعد پیشگویی های فاطیما را بررسی کنیم و ببینیم بشر قرار است چه بلایی به سر خودش بیاورد. ادامه در ادامه مطلب.
هندوانه دونه هاش توى تمام میوه پخش هست، اما خربزه و طالبی و بقیه ی میوه های خانواده ی ملون اینجوری نیستن و دونه هاشون وسط شون یه جا جمع هست. میدونی چرا؟ چون دانه یا همون تخم طالبی و خربزه، خاصیتی نداره و لازم نیست همراه میوه خورده بشه؛ اما تخم هندوانه ویتامین B16 داره که در مابقی مواد غذایی یافت نمیشه و این ویتامین کمیاب، خاصیت اعجاب انگیز ضد سرطانی داره. خدا با قرار دادن تخم هندوانه بصورت نامنظم در داخل این میوه، میخواسته به ما بفهمونه که همراهش باید خورده بشه و ما این تخم ها رو با لذت و گوارایی هندوانه بخوریم تا هم لذت میوه ای خوش طعم رو درک کنیم، هم به سرطان مبتلا نشیم. اما از بچگی بهمون گفتن هر کی تخم هندونه بخوره کچل میشه! شما هم این حرف مزخرف رو شنیدید؟ این شایعه زمانی در کشورهای جهان سوم پخش شد که دقیقاً همون موقع داروی ضد سرطان فوق العاده گرانقیمت اسقاطیل وارد بازار شد. جالبه بدونید یهودی های اسقاطیل خودشون هندوانه رو با تخمش میخورن. دقیقا به همین خاطره که در اونجا کسی به سرطان مبتلا نمیشه و در کشورهای مسلمان نشین خاورمیانه، آمار مرگ و میر ناشی از سرطان روز بروز بالاتر میره. ببین چطور ما رو فریب میدهند. و در آخر واقعیتی تلخ. هیچ بیماری به نام سرطان وجود خارجی نداره. این چیزی نیست بجز بیماری ناشی از کمبود همین ویتامین ب ۱۶ اینو میدونستی؟ پس بیایید تلاش کنیم تغذیه سالم رو ترویج کنیم، و سلامتی رو به همنوعان خودمون هدیه کنیم.
چطوری حرف زدن را از قرآن یاد بگیریم؟ ۱۲ ویژگی یه سخن خوب از دیدگاہ قرآن: ۱.آگاهانه باشد. لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ. ۲.نرم باشد. قَوْلاً لَّیِّناً. یعنی زبانمان تیغ نداشته باشد. ۳.حرفی که میزنیم خودمان هم اهل عمل باشیم. لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ. ۴.منصفانه باشد. وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا. ۵.حرفمان مستند باشد. قَوْلًا سَدِیدًا. یعنی حرف منطقی بزنیم. ۶.سادہ حرف بزنیم. قَوْلاً مَّیْسُورًا. یعنی پیچیدہ حرف زدن هنر نیست، روان حرف بزنیم. ۷.کلام رسا باشد. قَوْلاً بَلِیغًا. ۸.زیبا باشد. قولوللناس حسنا. ۹.بهترین کلمات را انتخاب کنیم. یَقُولُ الَّتی هِیَ أحْسَن. ۱۰.سخن هایمان روح معرفت و جوانمردی داشته باشد. و قولوا لهم قولا معروفا. ۱۱.همدیگر را با القاب خوب صدا بزنیم. قولاً کریماً. ۱۲.کمک کنیم تا در جامعه حرف های پاک باب شود. هدوا الی الطّیب من القول.
خداوند در سوره تین (انجیر) به این میوه قسم خورده و دانشمندان دین پژوه میگویند، احتمالاً علت آن است که انجیر، یکی از میوههای همه چیز تمام است و کلکسیونی از املاح و ویتامینها دارد؛ لذا مورد توجه خاص قرآن قرار گرفته. اما این سوگند، ویژگی ظریف دیگری هم در بر دارد که موجب مسلمان شدن یک تیم تحقیقاتی ژاپنی شده. قصه از اینجا شروع شد که یک گروه پژوهشی ژاپنی، در بین مواد خوراکی به دنبال منبع پروتئین خاصی بودند که به میزان کم، درمغز انسان و حیوانات تولید میشود. این پروتئین، کاهش دهنده کلسترول خون و مسئول تقویت قلب و شجاعت انسان است و باز تولیدش بعد از ۶۰ سالگی تعطیل میشود. ژاپنیها فهمیدند این ماده فقط در انجیر و زیتون موجود است و برای تأمین آن، باید انجیر و زیتون را به نسبت یک به هفت مصرف کرد. یعنی ۷ زیتون و ۱ انجیر. بعد از ارائه این نتیجه، یکی از قرآن پژوهان مصری نامهای به این تیم تحقیقاتی مینویسد و اعلام میکند که در قرآن، خداوند به انجیر و زیتون در کنار هم قسم خورده. نام انجیر فقط یک بار و نام زیتون نیز هفت بار، در قرآن آمده است.
توی تبلیغات دیدم که شلوارتو میگیرند و بنام سنگ شور، پاره پاره میکنن ۱۵ میلیون تومان هم ازت میگیرند، به این میگن جاهلیت مدرن، واقعا انسان یاد این فرمایش امیرالمومنین علیه السلام در خطبه ۱۷ نهجالبلاغه می افتد که فرمود: إِلَى اللَّهِ أَشْکُو مِنْ مَعْشَرٍ یَعِیشُونَ جُهَّالًا وَ یَمُوتُونَ ضُلَّالًا.. یعنی: به خداوند شکوه میکنم از مردمى که در جهل زیستند و در ضلالت مردند. در نظر آنان هیچ متاعى کساد تر از کتاب خدا نیست، اگر آن چنانکه شایسته است تلاوت شود. و هیچ متاعى رواجتر و گرانبهاتر از آن نیست، اگر تحریف شده باشد، و از معنى واقعى خود گردیده باشد. هیچ چیز را زشت تر از کار نیک نمیدانند، و هیچ چیز را نیکوتر از زشتکارى نمیشمارند/ خطبه ۱۷ نهج البلاغه
پیامک معاونت اجتماعی و پیشگیری از وقوع جرم دادگستری تهران اعلام کرد که فروش و یا مصرف مشروبات الکلی در کافه ها و رستورانها ممنوع است و برای فروشندگان و مصرف کنندگان آن مجازات دارد، پس اگر مردم دست به دست هم بدهند و در صورت مشاهده به معاونت اجتماعی دادگستری اطلاع دهند قطعا بساط افرادی که اینگونه برای جوانان میهن عزیزمان دام گسترانیده اند جمع میشود
شهید مالکوم ایکس: فقط یک احمق اجازه میدهد تا بچه هایش را دشمنش تعلیم دهد. با رها کردن فرزندانتان در سکوهای خارجی، تربیت آنها را به دست بیتربیتترین انسانهای جهان ندهید.
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللهِ، وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنایِٔکَ، عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ، وَ لاجَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ .
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
فاطیما: روستای کوچکی در ۱۴۲ کیلومتری شمال شهر لیسبون در کشور پرتغال بود که به سرعت به شهر کوچکی تبدیل شد. این شهر به دلیل قرارگیری یکی از مهمترین زیارتگاههای کاتولیک جهان به شهرت رسیده که متعلق به بانوی نورانی فاطیما است. هر ساله این مکان پذیرای میلیونها زائر و گردشگری است که از اقصی نقاط جهان برای دعا، درخواست شفا و تزکیه نفس روانه این محل میشوند. امری که از یک داستان و وقوع یک معجزه بزرگ نشأت گرفته، ظاهر شدن تجسمی از بانوی نورانی پیش چشمان سه کودک در حین چوپانی، بانویی نورانی که با نام بانوی تسبیح، بانوی نورانی (زهرا) و بانوی بهشتی نیز شناخته میشود. در خلال چندین ماه این کودکان چندین بار شاهد ظهور جسمانی بانوی نورانی فاطیما بودند که آخرین آنها با معجزهای همراه شد، که دست کم توسط ۷۰ هزار نفر مشاهده شده و در دنیای مسیحیت و کاتولیک از آن با عنوان (روزی که خورشید میرقصید) یاد میشود. همین مسئله باعث شده که امروزه فاطیما شاهد برگزاری یکی از بزرگترین مراسمهای مذهبی جهان بوده که با روشن کردن مشعلی بزرگ همراه شده و اغلب توسط مقامات مذهبی همچون کاردینال و اسقف مدیریت میشود. در این مراسم مردم در میدان میعاد گرد هم جمع میشوند، جاییکه صومعهای کوچک در آنجا بنا شده. کمی دورتر کلیسای بزرگی با سبک معماری نئو کلاسیک ساخته شده است. در داخل این کلیسا اجساد دو تن از همین کودکان که برادر و خواهر هستند، یعنی جاستینا و فرانچسکو، دختر عمو و پسر عموی لوسیا دفن شده است. عضو سوم این گروه لوسیا، که بعدها راهبه شد، در سال ۲۰۰۵ در سنّ ۹۷ سالگی دارفانی را وداع گفت. فاطیما به این دو کودک گفته بود بزودی شما را به بهشت میبرم، ولی لوسیا باید در دنیا بماند تا به مردم خدمت کند. قصد دارم چند نکته را اثبات کنم، ۱- این بانو حضرت فاطمه سلام الله علیها بوده، ۲- اینکه چرا بانو ظاهر شدند و علتش چه بوده، ۳- چرا کلیسا دائماً تلاش کرده تقدس تراشی کند و این بانو را حضرت مریم (س) جا بزند، ۴- چرا یهودیان کمونیست چندین بار این کلیسا را از بین بردند و مجدداً از نو ساخته شده، ۵- حقایق پشت پرده این حرکات مشکوک را روشن کنم و... نکاتی دیگر را، البته تمام گفتار موافق و مخالف این واقعه را موبمو بررسی میکنم و هر کجا لازم باشد، اسناد و مدارک لازم را بصورت منطقی مطرح میکنم و قضاوت را به عهده شما میگذارم، ضمناً در این قضیه گاهی به طرف قضیه برنادت سوبیرو فرافکنی میشود، ناچارم در پستهای بعدی، در فرصتی آن قضیه را هم تشریح کنم تا جای ابهامی برای مخاطب حقیقت جو باقی نماند. ان شاالله.
تحقیق پیرامون کودک درون
تعریف والد، بالغ، کودک درون، بخش چهارم
تعریف والد: شامل تجربیات و انبوه بسیار عظیمی از سوابق رویدادهای خارجی در مغز است. این سوابق بدون سوال و حتی به زور، تقریباً در هفت سال اول زندگی فرد دریافت میشوند. دورهای پیش از آنکه تولد اجتماعی فرد اتفاق بیفتد. (تولد اجتماعی با خروج کودک از خانه و ورود به دنیای اجتماعی چون مدرسه رخ میدهد.) آنچه در والد ضبط میشود، حاصل تمام ملاحظات والدین یا کسانی است که جانشین این نقش در زندگی هر کودک هستند. برای هر فرد جنبه والد کاملاً منحصربفرد است. زیرا نوارهای ضبط شده او از تجارب اولیه زندگیاش با کسانیکه نقش والدین و یا جانشین روانی او را داشته اند، همسو است. بیشتر اطلاعات والد در زندگی روزمره بصورت (چطور باید) ظاهر میشود. چطور باید ناخن گرفت. چطور باید رختخواب را مرتب کرد. چطور باید سوپ خورد. چطور باید تشکر کرد و غیره. کلمات دیگری که احتمالاً به دنبالشان کُدهای ضبط شده از والد میآیند عبارتند از: (هرگز، هیچوقت، همیشه، یادت باشد) حالت والد ما از تعداد قابل توجهی از تکرارها و بازنواختهای ضبط شدهی پنهان و آشکار تشکیل میشود. حالت والد عموماً با اصطلاحات و نگرشهایی که با (چرا) تحت هیچ شرایطی، و هیچوقت یادت نره، دروغ نگو، تقلب نکن، دزدی نکن، و … شروع میشود، (بطور کلی، هر آنچه که جنبه دستوری و امر و نهی دارد) بجز پدر و مادر اصلی، منابع دیگری نیز برای کسب اطلاعات والد وجود دارند. بچهای که ساعات متمادی جلوی تلویزیون مینشیند، هر آنچه میبیند یا میشنود را ضبط میکند. برنامههایی که میبیند القا کننده مفهوم یاد داده شده زندگی میشوند. اگر محتوای برنامهها بیشتر خشونت باشد، همین در والد او ضبط میشود. کودک نتیجه میگیرد: (همینطور است، زندگی همین است) چنین کودکی در آینده، استعداد بیشتری دارد تا بخواهد با خشونت مسائلش را حل و فصل کند.
تعریف کودک درون: همزمان با ضبط اطلاعات رویدادهای خارجی در آنچه که ما آن را «والد» نامیدیم، ثبت دیگری هم صورت میگیرد و آن ثبت رویدادهای درونی یا به عبارت دیگر، پاسخ یا عکسالعمل انسان کوچک (یا احساس او) نسبت به آن چیزهایی است که میبیند و میشنود. همین واحد از مجموعه اطلاعات (دیدن، شنیدن، احساس کردن و فهمیدن) است که ما آنرا به عنوان جنبه کودک درون تعریف میکنیم. از آنجا که انسان کوچک در دوره بحرانی زندگی اولیه خود فاقد قاعده بیان است، بنابراین بیشتر عکسالعملهای او به صورت احساس ثبت و ضبط میشود.
تعریف بالغ: در درون هر کس نیرویی نهفته است که میتوان از آن به عنوان عقل، منطق و مصلحت برای برخورد با واقعیت ها نام برد، به این جنبه از شخصیت بالغ گفته میشود که ارتباطی به سن و میزان تحصیلات ندارد و شامل توجه به واقعیت موجود و جمع آوری اطلاعات، بررسی و نتیجه گیری منطقی میشود. بالغ، در سالهای اولیه زندگی بسیار شکننده و آزمایشی است، و به آسانی مغلوب فرمانهای والد، یا اسیر ترسهای کودک درون میشود. بعنوان مثال: مادر درباره لیوان پایه بلند کریستال به بچه میگوید: نه! نه! به آن دست نزن! بچه احتمالاً دستش را پس میکشد و احیاناً گریه میکند. اما در اولین فرصت او به هر حال از کنجکاوی به آن شیء دست میزند تا ببیند موضوع از چه قرار است. از حدود ده ماهگی به بعد، پدیده شگفتانگیزی در کودک به کار میپردازد. تا آن تاریخ زندگی نوزاد جز کارهای عاجزانه، غریزی، بیفکر و بیتفکر چیزی نیست. در او (کودک و والد) هست، اما آنچه در او نیست، توانایی آن است که خودش کاری بکند و حرکات خود را از روی فکر انتخاب کند، یا بتواند اطرافیان محیط خود را بسنجد. او هیچگونه قدرت حرکت برای کشف و رویارویی با زندگی را نداشته. تا کنون فقط به سادگی آنچه را که پیش آمده قبول کرده است. کودک در ۱۰ ماهگی ناگهان متوجه میشود که میتواند کارهایی را با آگاهی و فکر خودش انجام دهد. این حالت خود واقعبینی، شروع جنبه بالغ شخصیت است.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش ۱۷) سؤال: میگویند عقیده به عود ارواح که ریشه تاریخى دارد، زاییده فلسفه خاصّى است و اگر اسپریتها امروز از آن دفاع میکنند، به خاطر این است که حل کننده مشکلاتى است. پاسخ: پدیده هاى مبهمى که در گذشته، سرچشمه پیدایش فرضیه تناسخ و عود ارواح بود، خوشبختانه امروز در پرتو پیشرفتهاى علوم مختلف، روشن شده و دیگر نیازى به این فرضیّه هاى خرافى نیست. توضیح این که: تاریخ عقائد و مذاهب نشان میدهد که عقیده به تناسخ و عود ارواح، از قدیمى ترین عقایدى است که در جهان وجود داشته و تاریخ آن به عصر افسانه ها منتهى میگردد. زادگاه اصلى آن به احتمال قوى هند و چین بوده است و هم اکنون این عقیده در میان بت پرستان هند رواج دارد، و با زندگى آنها چنان آمیخته شده که تفکیک میان این دو مشکل است. احترام خاصّى که هندوها به حیوانات و حتّى حشرات میگذارند، در حقیقت از همین جا سرچشمه میگیرد؛ رواج گیاهخوارى در هند و مخالفت با خوردن گوشت حیوانات نیز با این عقیده ارتباط دارد. مورّخ مشهور غربى ویل دورانت یهودی در کتاب تاریخ خود میگوید: هندوهاى واقعى اگر بتوانند، حتّى الامکان از کشتن حشرات خوددارى میکنند؛ حتّى کسانى که چندان علاقمند به فضیلت نیستند، با حیوانات همچون برادران زبون، و زبان بسته رفتار میکنند نه مانند مخلوقات پستى که بر طبق فرمان خدا بر آنان تسلّط پیدا کرده اند! هندوها تناسخ و عود ارواح را اعم از اینکه در بدن انسان دیگر باشد یا حیوان، (کارما) مینامند. این عقیده مانند بسیارى از خرافات دیگر، مولود جهل و ناتوانى انسان از تفسیر پدیده هاى مختلف طبیعى یا اجتماعى بوده است. به عبارت روشنتر، مکافات حقیقت دارد، امّا کارما به این شکل خرافات است، در حقیقت پیشینیان، مانند بسیارى از مردم امروز، غالباً به حوادثى برخورد میکردند که از تفسیر صحیح علمى یا فلسفى آن عاجز بودند، و از آنجا که طبع کنجکاو بشر به او اجازه نمیدهد که سؤالى را در ذهن خود بدون جواب بگذارد، ناچار دست به دامان تخیّلاتى میزدند، و یک تفسیر خیالى براى آن درست میکردند، و بسیارى از خرافات از این رهگذر به وجود آمده است. مثلًا، این جمله را شاید بسیارى از ما شنیده باشیم که بعضى از عوام عقیده داشته اند: این که مى بینیم شبها به هنگام دویدن اسبها، گاه برقى از زیر سم آنها میدرخشد، بخاطر این است که جنها زیر پاى آنها چراغ روشن میکنند! حالا این کار چه فایده اى به حال جنها دارد و آیا اصولًا جن ها بى کارند که چراغ زیر پاى اسبها روشن کنند، براى آنها مطرح نبود. آنها این پدیده طبیعى را میدیدند و از تفسیر آن عاجز بودند؛ لذا دست به دامان این تخیّل میزدند. و یا آتش سوزیهاى بظاهر بى دلیل را در پاره اى از خانه ها، معلول اعمال جنها میدانستند. ولى امروز ما بخوبى میدانیم که پیدایش یک جرقّه الکتریکى بر اثر برخورد شدید دو جسم با یکدیگر، امرى است کاملًا طبیعى، نه اختصاص به سمّ اسبها دارد و نه شبها، و تفسیر علمى آن نیز کاملًا روشن است؛ و یا اینکه میدانیم بعضى از موادّ شیمیایى هستند که در شرایط خاصّى خود به خود آتش میگیرند و سبب آتش سوزى میشوند، و اگر اشیایى را عمداً یا اشتباهاً به آن آلوده کنند، خود به خود میسوزند. در پرتو آن کشف فیزیکى، یا این کشف شیمیایى، این مسئله از صورت خرافى سابق درآمده است. البتّه وجود موجوداتى را به نام جن (جن در اصل به معنى موجود ناپیدا است) انکار نمیکنم ولى جن به معنى صحیح آن، که علم و فلسفه نیز آن را تأیید میکند و در قرآن مجید آمده، با جن دُم دارِ سُم دارِ خرافى و مخلوق فکر عوام، فرق بسیار دارد که اینجا جاى بحث آن نیست؛ مسئله تناسخ و عود ارواح عیناً از همین قماش است؛ زیرا: در گذشته، بسیارى از مردم، افراد معلول و ناقص الخلقه مادرزاد را به چشم خود در اجتماع دیده بودند؛ دیده بودند، که بعضى افراد در تمام عمر رنج میکشند، بعکس بعضى کاملًا مرفّه هستند، یکى بقدرى ثروت دارد که حساب آن از دستش بیرون است، دیگرى نیازمند به نان شب است؛ یکى در فعّالیّتهاى زندگى دائماً پیروز میگردد و دیگرى غالباً مواجه با شکست میشود. چون از علل جسمانى و روانى و اجتماعى این امور آگاه نبودند و نمیتوانستند از طرق واقعى این بى عدالتىها را (به گمان خودشان) تفسیر کنند، فوراً به سراغ تناسخ ارواح و کارما، یا فلسفه یین و یانگ میرفتند، و میگفتند: این افراد معلول و ناقص و محروم و ستمدیده، در گذشته نیز به این جهان آمده اند و لابد در زندگى سابق خود مرتکب خلافکاریهایى شده اند که براى جبران آنها باید این رنجها را ببینند تا پاک شوند، و این عین عدالت است!
ویل دورانت موذی در جلد دوّم تاریخ خود مشرق زمین گاهواره تمدّن میگوید: اصل کارما براى مردم هند بسیارى از حقایق مبهم یا امور غیرعادلانه را توجیه و تفسیر میکند... انواع مصیبتها که زمین را تیره و تاریک و تاریخ را خونین میکند؛ همه آن رنجها و دردها که با تولّد آدمى در رگ و پى حیات میدود، و تا منزلگاه مرگ همراه با روندگان، راه مى پوید؛ بر هندوهایى که اصل کارما را مى پذیرند، هموار و آسان میگشت. این مصیبتها و بى عدالتیها، این اختلاف بین نبوغها و بلاهتها، تهیدستىها و توانگریها، همه نتایج حیاتهاى پیشین و زاده قهرى آن کهنه ناموسى بوده است که در ترازوى عمر کوتاه آدمى، یا لحظه اى از ابدیّت، بیدادگرانه (و غیرعادلانه) به نظر میرسیده، امّا در پایان کار، همه دادگرانه بوده است. کارما از جمله آن ابداعات بیشمارى است که انسان خواسته است به یارى آن شرّ و مصیبت را با بردبارى تحمّل کند. اگر مردم هند یا دیگر مردم پیشین، فرضیّه عود ارواح را براى توجیه این پدیدهها ساخته بودند، امروز با پیشرفت علم پزشکی و روانشناسی و روانکاوی و علوم اجتماعى دیگر هیچ نیازى به آن فرضیّه هاى خرافى براى تفسیر این گونه پدیدهها نیست؛ چه اینکه میدانیم: اگر دستورهاى بهداشتى در مورد جسم انسان درست به کار بسته شود و پدر و مادر با راهنمایى هاى لازم، دستورهاى بهداشتى را در مورد جنین خود رعایت کنند، کودکان ناقص به دنیا نخواهند آمد. به عبارت دیگر، وجود افراد معیوب و ناقص، الزامى نیست. دستگاه آفرینش انسان چنان دقیق است که با مراقبت هاى لازم و استفاده از قوانین آفرینش، محصول آن صد در صد سالم خواهد بود. سابق بر این بسیارى از کشاورزان تصوّر میکردند قسمتى از محصولات زراعتى یا میوه هاى درختان حتماً ناقص و کرم خورده خواهند بود، و این از لوازم وجود آنهاست، و میگفتند: کرم درخت از خود درخت است؛ ولى مطالعات علمى نشان داد که چنین نیست؛ کرم درخت از خود آن نیست، و الان مزارع نمونه اى با استفاده از قوانین آفرینش، بصورت اصلاح شده به وجود مى آورند که تمام محصولات آن سالم و حتّى یک سیب کرم خورده در تمام آن وجود ندارد. بنابراین، یا پدر و مادر مقصّرند و یا اجتماعى که آنها در آن زندگى میکنند، چون که حدّاقلّ آموزش صحیح یا بهداشت، یا وسایل زندگى آنان را فراهم نساخته، تا فرزندان آنها به این روز نیفتند؛ و همانطور که اگر انسانى حمله به انسان دیگرى کند، و چشم او را مثلًا معیوب سازد، او مقصّر است، نه دستگاه آفرینش؛ در موارد کورمادرزاد نیز با نظر دقیق باید همینطور قضاوت کرد؛ اجتماع یا افراد را مقصّر دانست، نه دستگاه خلقت را. و امّا در موارد ثروت اندوزى بعضى، و تهیدستى بعضى دیگر، این موضوع امروز جاى تردید نیست که نظامات غلط اجتماعى و سیستم هاى ناسالم اقتصادى است که سرچشمه این افراط و تفریطهاست، نه مسئله عود ارواح و کارما. شاید این طرز استنباط براى هندوهاى قدیم که از اصول جامعه شناسى و اقتصاد جدید بى خبر بودند، آب و رنگى داشت؛ امّا امروز براى ما کاملًا بى ارزش است. این دقیقاً همان دست آویزی است که یهودیان انگلیس آنرا ترویج کردند تا جوامع مستعمره، در مقابل ظلم آنان سکوت کنند و گناه را به گردن تناسخ و کارما بیندازند، عود ارواح هم ملعبه جدیدی است برای صدور قوانین و خرافات جدید. ادامه دارد..
جن در قرآن
مرگ و میر جنیّان و اقوام قبلی آنها: وَ قَیَّضْنا لَهُمْ قُرَناءَ فَزَیَّنُوا لَهُمْ ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ ماخَلْفَهُمْ وَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فی اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ (سجده) جمله: قَیَّضْنا لَهُمْ قُرَناءَ، اشاره به این است که کفّار استعداد این را داشتند که ایمان بیاورند و تقوی پیشه کنند، و در نتیجه خدای تعالی قرینهایی برایشان معین کند که ایشان را بیش از پیش تسدید و هدایت کنند. ولی با داشتن چنین استعدادی کفر ورزیدند، و مرتکب فسق شدند و خدای تعالی بجای آن قرینها، قرینهای دیگر از شیطانها برایشان قرار داد تا ملازم آنان باشند، و اینرا بعنوان مجازات در مقابل کفر و فسوقشان کرد. آن قرینان سوء، هم لذتهای مادی را که داشتند در نظرشان زینت دادند و هم آنها را که آرزومند بودند داشته باشند، و در آینده به دست آورند. وَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فی اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ، یعنی کلمه عذاب علیه ایشان ثابت و واجب شد، در حالیکه در امتهائی شبیه به خود بودند، امتهایی از جن و انس که قبل از ایشان میزیستند. و از این آیه شریفه چنین برمی آید که جنیّان نیز مانند آدمیان مرگ و میر دارند. مرگ امتهایی از جن به اجل معیّن قبل از قیامت: قالَ ادْخُلُوا فی اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ فِی النّارِ (اعراف) این خطاب از ناحیه خود پروردگار است، نه ملائکه که واسطههای در مسئله توفّی و مرگ امتهایی از جن به اجل معیّن قبل از قیامت غیر آنند. مخاطبین به این خطاب به حسب سیاق لفظ بعضی از کفّارند که قبل از ایشان امتهایی مانند ایشان از جن و انس بوده و در گذشته اند. این آیه دلالت دارد بر این که از طایفه جن امتهایی هستند که بر خلاف ابلیس که تا روز قیامت زنده است به اجلهای معین و معلومی میمیرند/ المیزان
نماز بخش پنجم
در حدیث آمده است که از نماز برخی مردم، نصف و گاهی، ثلث یا ربع آن، پذیرفته میشود، و نماز گروهی دیگر را همچون جامه کهنه ای که به هم پیچند، پیچیده و بر سر نمازگزار میکوبند. نماز را تشبیه فرمود به جامه ای که شخص آنرا در دست گرفته و در مقام فروش بر آمده است. وقتی مشتری جامه را میستاند که نگاه کرده و بخرد، میبیند که هیچ جای درست در آن نیست که لااقل هیئت آن را بر هم زند، و چیزی دیگری از آن درست کند، لذا جامه را به هم پیچیده و پیش صاحبش میاندازد و میگوید: این که به هیچ درد نمیخورد، برای چه آنرا به بازار آورده ای؟ پس هر چیز که مورد نیاز آدم است، یک صورت کم و حداقلی دارد که امر انسان به آن میگذرد، سپس کم کم بالا میرود تا به درجه بالاترین برسد. مثلا انسان برای آنکه خود را از سرما و گرما حفظ کند، احتیاج به منزلی دارد، مثل منزل روستائیان و کلبه، سپس بالا میرود تا میرسد به ویلای اعیان و اشرافی، یا اینکه وقتی انسان در پی یادگیری خطاطی میرود، در مرتبه ابتدایی آن همان است که بتواند فقط چیزی بنویسد و بوسیله نوشتن و محاسبه به عنوان مثال کارش را حفظ کند، و یکمرتبه عالی و تخصصی دارد مثل خط خوش نویسانی همچون احمد نیریزی در نسخ و درویش عبدالمجید در شکسته و میرعماد در نستعلیق و بایسنقر در ثلث که تا امروز کسی مثل آنها ننوشته است. نماز را هم به همین نحو فرض کن. یک مرتبه نازله آن چنین است که بگویند مسلمان است و بدن او پاک است و نمازگزار است. سپس این نماز بالا میرود تا بمرتبه ای برسد که نمازگزار ابدآ در نماز خیال دنیا به خود راه نمیدهد، و از آن بالاتر اینکه خیال هیچ چیز، حتی خیال آخرت را نیز در او راهی نیست و تمام توجه او معطوف به راز و نیاز و مناجات با رب الارباب است، و حصول این مرتبه همچون خوشنویسی بدون زحمت و مشقت و طول زمان ممکن نیست. وقتی کسی میخواهد خوشنویس شود چقدر باید زحمت بکشد و تمرین کند و شاگردی اساتید کند و از آنها تعلیم بگیرد تا بتوان او را خوشنویس نامید. مرتبه مناجات با خداوند، مرتبه بسیار رفیعی است و نیاز به همت عالی دارد. تفکر کن که ظهور قرآن و نزول فرقان بعد از چهل سال سلوک و مجاهدات و توجه و تفکر که غالبا در کوه حراء میبود بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم واقع شد. پس جمعی که بدون این حال و بغیر این کلام به تلاوت کلام الله مشغول میشوند، به قول مرحوم نخودکی که میفرموده: اگر چه از این بحر بدان فیض نمیرسند، ولی آخر از رشاشه نوری و حشاشه حضوری، خالی و عاطل نیستند، اما وصول به این مقام عالی، مرید را بعد از مرور دهور و مجاهده بسیار و اقامه صلوات و مسنونه و ادامه آن، که ورد متوسطان ارباب سلوک و روش معتدلان اصحاب قلوب است که دیده بصیر تشان به کحل الجواهر و قرة عینی فی الصلوة) متکحل شده، فراهم میشود و در آن حالت است که زمزمه نماز، به موجب حدیث المصلی یناجی ربه (نماز گزار، با پروردگار خود در حال مناجات و راز و نیاز است) به مناجات با پروردگار، مبدل میگردد و از غایت صدق و توجه و خلوص و استغراق که در این حال، به بنده دست میدهد، پیامبر فرمود: الصلوه معراج المؤمن: نماز، معراج نماز گزار است و به عبارت دیگر، نماز وسیله تقرب به خدا و عروج بنده میگردد.
زیارت جامعه بخش ششم
در دوستی اهل بیت: خوشایندترین چیز بعد از توحید خدا و تصدیق پیامبرش، پیوند با آن پیامبرصلی الله علیه وآله است؛ چنانکه خدای تعالی فرمود: أَفَمَنْ یعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ الحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمی إِنَّما یتَذَکَّرُ أُولُوا الأَلْبابِ الَّذِینَ یوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَلا ینْقُضُونَ المِیثاقَ وَالَّذِینَ یصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یوصَلَ وَیخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَیخافُونَ سُوءَ الحِسابِ... أُولئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّارِ جَنّاتُ عَدْنٍ یدْخُلُونَها وَمَنْ صَلَحَ مِنْ آبآئِهِمْ وَأَزْواجِهِمْ وَذُرِّیاتِهِمْ وَالمَلآئِکَةُ یدْخُلُونَ عَلَیهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ سَلامٌ عَلَیکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّارِ وَالَّذِینَ ینْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثاقِهِ وَیقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یوصَلَ وَیفْسِدُونَ فِی الأَرْضِ أُولئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدّارِ (رعد): پس آیا آن کس که میداند آنچه بر تو نازل میشود حق است، با آن کس که نابیناست، برابر است؟ تنها خردمندان آن را یاد آورند، آنان که پیمان خدا را وفا میکنند و عهد شکنی نمی نمایند و آنانکه آنچه را خدا فرمان به پیوند داده میپیوندند و از او میهراسند و از حساب بد میترسند. ایشان را بهشت جایگاه است، بهشت عدن که ایشان در آن شوند، بهمراه کسانی از پدران و زنان و فرزندان شایسته ایشان؛ فرشتگان از درهای مختلف بر ایشان وارد شوند (و گویند) سلامت و آسایش به پاداش آنچه خویشتن داری کردید، بر شما باد! چه خوش خانه ای عاقبت نصیب شما شده است. آنانکه پیمان خدا را بعد از میثاق میشکنند و آنچه را که خدا به پیوند فرمان داده قطع میکنند و در زمین تباهی میکنند بر ایشان لعنت و خانه بد (جهنم) باد. و خدای تعالی فرمود: وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ فِی رَوْضاتِ الجَنّاتِ لَهُمْ ما یشآؤُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذلِکَ هُوَ الفَضْلُ الکَبِیرُ ذلِکَ الَّذِی یبَشِّرُ اللَّهُ عِبادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلَّا المَوَدَّةَ فِی القُرْبی وَمَنْ یقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیها حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (شوری): آنانکه ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، در باغهای بهشتی اند، ایشان آنچه بخواهند به نزد پروردگارشان موجود است، این پاداشی فراوان است. همین را خدای تعالی به بندگان مؤمن و آنانکه کارهای شایسته کرده اند، بشارت میدهد. بگو: من بر رسالت پاداشی جز دوستی اهل بیتم نمیخواهم و هر کس خوبی کند، بر آن خوبی بیفزایم، خداوند بخشنده و پاداش دهنده است. روشن است که پیوند و دوستی مترادف معرفت است، هر چه معرفت زیاد شود، آن دو مستحکم تر گردند، چنانکه امام صادق علیه السلام در نامه اش به ابی الخطاب فرمود: وکیف یطاع من لا یعرف وکیف یعرف من لا یطاع (بحارالانوار، ج ۲۴) :چگونه فرمان کسی برده میشود که شناخته شده نیست؟ و چگونه شناخته میشود کسی که فرمان برده نمیشود؟
صحیفه سجادیه بخش دوازدهم
جوار الله یعنی نزد خدا. بر خلاف تخیلات صوفیان و صدرویان، مراد جوار رحمة الله، جوار نعمة الله یعنی همان بهشت است. نه رسیدن وجود انسان به وجود خداوند. اساساً تصوف نه تنها ربطی به دین ندارد، بلکه ضد دین است و برای گمراهی و براندازی ادیان آمده است؛ تصوف همان کابالیسم است که توسط ابلیس طرّاحی شده و از هزاران سال پیش به دین هندو، بودائی، زردشتی، یهودی، مسیحی و اسلام نفوذ کرده است، همانطور که در قرآن نصر الله بمعنی نصر دین الله است، جوار الله هم به معنی جوار رحمة الله و جوار نعمة الله است. میفرماید: إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُم: اگر خدا را یاری کنید او نیز شما را یاری میکند. بدیهی است که مراد یاری دین خدا است. نه یاری خود خدا، و خداوند منزّه است از این که نیازمند کمک کسی باشد. انسان میتواند بوسیلۀ حمد به مقام مقربترین فرشته میرسد. تغییر و تحول در بهشت: حَمْداً نُزَاحِمُ بِهِ مَلَائِکَتَهُ الْمُقَرَّبِینَ، وَ نُضَامُّ بِهِ أَنْبِیَاءَهُ الْمُرْسَلِینَ فِی دَارِ الْمُقَامَةِ الَّتِی لَا تَزُولُ، وَ مَحَلِّ کَرَامَتِهِ الَّتِی لَا تَحُول: حمد و ستایشی که بوسیلۀ آن دوشادوش فرشتگان مقّرب، شویم. و بوسیلۀ آن با پیامبران فرستاده اش در سرای جاودان که زوال ندارد، گرد هم آئیم، سرای جاودان که دچار تحول نمیشود. شرح: لَا تَحُول: دچار تحول نمیشود: بهشت و آنچه در آن هست، و نیز انسانها در بهشت، همگی در تغییر هستند و خواهند بود، همه چیز (غیر از خدا) متغیر و متحرک هستند. با این ویژگی که تغییر و حرکت در بهشت همیشه و فقط بسوی کمال است. این جهان جهان منفی و مثبت است، اما بهشت جهان مثبت است و تنها در مسیر مثبت تغییر میکند. با اینهمه بهشت نیز مثبت مطلق نیست، مطلق فقط خداوند است. بهشت و بهشتیان میروند که مطلق شوند، اما هرگز به آن نخواهند رسید، زیرا مطلق، مطلق است و قابل رسیدن نیست و اگر قابل رسیدن بود مطلق نبود. فرق میان تغییر و تحول: هر تغییر، تحول است. تحول یعنی از حالی به حالی شدن، و این یعنی همان تغییر. مراد امام علیه السلام که میفرماید در بهشت تحول نیست، نوعی از تحول است که در این دنیا هست؛ مراد تحولات مرحله ای است مانند تحول از شکم مادر و محیط جنینی و تولد یافتن، و تحول از جوانی به پیری، بویژه تحول مرگ؛ این نوع تحولات که باصطلاح عالَم انسان را عوض میکند، در بهشت نیست. در بیان امام علیه السلام میبینیم که حمد و ستایش میتواند انسان را به مقام فرشتگان مقرّب برساند، و او را در کنار انبیای مرسل قرار دهد. براستی حمد چیست؟ که اینهمه توان، کاربرد، و اثر دارد؟ نه در قرآن چنین توان و کاربرد و اثر، برای شکر آمده و نه در حدیث. حتی دربارۀ نماز که ستون دین است چنین بیانی نیامده است، زیرا نماز آن است که برای خدای ستوده گذارده شود، نه برای خدای ناستوده؛ دین آن است که اول خدایش شناخته شود و شناخت خدا بدون شناخت ستودگیهای خدا، ناقص است و نماز با شناخت ناقص، نماز با دین ناقص، باز هم نماز است و ستون دین است و ارزشمند، اما ستون دین ناقص است. پس روشن و بدیهی است که حمد را به سپاس معنی کردن در هر جا، از آن جمله در شرح صحیفه سجادیه، نادرست است. شکر بالاتر از نماز نیست، وقتی که نماز کاربرد حمد را ندارد، شکر نیز ندارد: تفکر ساعه خیر من عبادة سنه (بحار، ج ۸۶) حمد و ستایش اندیشه است، تفکر است، تعقل است، اخلاص توحید است که انسان را به خالصترین توحید میرساند. و پس از اخلاص توحید، نوبت به عبادت آن خدای شناخته شده و ستوده، میرسد؛ از نماز تا شکر و....
توان و زیبائیهای شخصیت درونی انسان: رابطه تغذیه ای انسان با مواد جهان، غذای طیب و غذای خبیث، حس اشمئزار و نفرت در انسان، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی اخْتَارَ لَنَا مَحَاسِنَ الْخَلْقِ، وَ أَجْرَی عَلَیْنَا طَیِّبَاتِ الرِّزْقِ، وَ جَعَلَ لَنَا الْفَضِیلَةَ بِالْمَلَکَةِ عَلَی جَمِیعِ الْخَلْقِ، فَکُلُّ خَلِیقَتِهِ مُنْقَادَةٌ لَنَا بِقُدْرَتِهِ، وَ صَائِرَةٌ إِلَی طَاعَتِنَا بِعِزَّتِه: حمد و ستایش خدای را که برگزید برای ما زیبائیهای خلقت را، و جاری کرد بر ما روزیهای پاکیزه و دلچسب را، و با توانائی و تسلط که به ما داده، ما را بر همۀ آفریدگان برتری داد، پس به قدرت او همۀ مخلوقاتش برای ما انسانها رام و به عزّت او در جهت فرمانبرداری از ما هستند. شرح: در این بخش دعا، توجه امام علیه السلام به آفرینش شخصیت درونی انسان، و داشته های
روحی، و توانها و استعدادهای درونی انسان است. و درباره آفرینش و چگونگی جسم و اندام بدنی انسان در بخشهای بعدی همین دعا بحث خواهد کرد، میگوید: شخصیت انسانی را زیبا و با خصیصههای زیبا، و زیبا خواه، آفریده است که انسان متفکر، خداجو، عدل خواه، حمد شناس و حامد، نعمت شناس و شکر گزار است. اینها محاسنی است که در بخشهای قبلی دعا، فرمود. و در این بخش به دو استعداد ویژه انسان توجه دارد: تشخیص طیّب از خبیث در تغذیه. و استعداد به خدمت در آوردن موجودات دیگر.
دوشینه به باغ عالم غیب
بلبل به ترانه گفت آندم
تا هست علی امام عالی است
در مملکت دو کون والی است
دوشینه دری به ما گشودند
اسرار نهان به ما نمودند
از صیقل عشق شاه مردان
زنگ از دل ما همی زدودند
قسمت چهارم: هارپ یک پروژه دروغین پژوهشی علمی است که توسط آمریکا از سال ۱۹۹۳ کلید خورد و هدف دروغینش بررسی یونوسفر، لایه حیات بخش زمین است. یونوسفر در بالاترین لایه اتمسفر قرار دارد و طول آن از ۴۸ کیلومتر تا ۹۶۵ کیلومتر هم میرسد. کارش ربودن پرتوهای فرا بنفش و پرتو ایکس از خورشید است تا سلامت زمین به خطر نیافتد. اگر این لایه به هر دلیلی به خطر بیافتد، زندگی در زمین به خطر میافتد و حتی میتواند زندگی را غیرممکن کند. هارپ به دروغ روی چنین چیزی مطالعه میکند. ارتش آمریکا به همراه ۱۵ دانشگاه یهودی دیگر این مطالعات را انجام میدادند و برای اینکار، از امواج رادیویی استفاده میکنند. چندین منبع علمی و شخصیت علمی در داخل و خارج از خاک آمریکا و حتی در کشورهایی که دوستی دیرینه با آمریکا دارند هشدار دادند و توانستند واقعیت ساده علمی آنرا برای آنکه بگویند پروژه هارپ یک سلاح محیط زیستی است. اما چه کسانی بر طبل بیخیالی در مورد سلاح بودن هارپ کوبیدهاند. دانشمندان بارها هشدار دادند. نخستینبار روزنامه پراودا در روسیه این نظریه را مطرح کرد که آمریکا سعی دارد با هارپ کنترل محیط زیست جهان را در دست بگیرد. هوگوچاوز، رئیس جمهوری متوفی ونزوئلا که دوستی قدیمی با احمدینژاد، رئیس جمهور سابق ایران داشت هم روی سلاح محیط زیست بودن هارپ سر و صدا کرد و حتی گفت زلزله هائیتی در سال ۲۰۱۰ کار آمریکا بوده و از هارپ برای آن استفاده شده. شبکه پرس تیوی ایران هم در زمان احمدینژاد یک قدم بزرگتر برداشت و اعلام کرد که هدف آمریکا برای ایجاد زلزله ایران بوده و اشتباهی امواج این خرابکاری به هائیتی خورد. همه اینها علمی و واقعیتهای قابل استناد است. مثل همه نظریههایی که تا کنون با استناد به مبحث علمی درباره هارپ گفته شده و از نظر دانشمندان جهان، جدّی بودند. واقعیت این است که بشر هم اکنون قادر به کنترل و به دست گرفتن وضعیت آب و هوا به نفع خود است. ولی در مسیر وارونه سوء استفاده میشود. اگر پروژهای مثل هارپ نمیتوانست چنینکاری انجام بدهد، هرگز آمریکا بیشترین هزینه را تقبّل نمیکرد. اینها تا نفعی برایشان نداشته باشد، یک دلار هم خرج نمیکنند. خسارت سالانه از توفانهایی که اقیانوس اطلس روانه سواحل این کشور میکند، عمدی هست. توفانهایی که مرگبار و هم به شدت مخرب که در مسیر منافع آنهاست، مانند واقعه ۱۱ سپتامبر، و حیله گرانه از طرفی دیگر بودجههای میلیاردی برای جبران آن از طرف حزب رقیب برایش صرف میشود. اما ماجرای یک عکس جنجالی چیست؟ عکسی که خیلی سر و صدا به پا کرده؟ کوههای ترکیه در این عکس پر از برف هستند و کوههای ایران حتی بارانی هم نیستند. برخی که عمدتا مدافعین خودخواسته دولت سیزدهم هستند، در شبکههای اجتماعی ادعا میکنند که ابرها بالای سر ایران دزدیده میشوند. نظریهای معقول و علمی که به هر صورت سوال برانگیز است و قابل اثبات است و آدمهایی که این حرفها را میزنند، گرچه هیچ چیزی درباره جغرافیا، اقلیم و هواشناسی نمیدانند، ولی سوالشان هوشمندانه است. بیایید واقعیت را آنطور که هست ببینیم. بله درسته دریاچه وان و دریاچه ارومیه به هم نزدیک هستند و اقلیم این دو دریاچه کمی شبیه به هم است. گرچه سیاستگذاریهایی که برای بقای هر دو دریاچه انجام میشود، شبیه به هم نیست. مثلا اگر سیاستگذار طرف ترکیه از شیوه سیاستگذاری طرف ایرانی برای احیاء یا نجات دریاچه ارومیه با خبر شود، قطعا از خنده رودهبر میشود. اما فراتر از سیاستگذاری، اقلیم هم مهم است. اگر تخصصی به قضیه نگاه کنیم دریاچه وان در ارتفاع بیش از دو هزار متر از سطح دریا واقع شده، اما دریاچه ارومیه در ارتفاع ۱۲۰۰ متر قرار گرفته است. اعتراض به برف در محدوده دریاچه وان از سوی برخی کاربران کنجکاو شبکههای اجتماعی به اینکه چرا آنجا برفی است و اینطرف نه، پس ابرهای ما را با هارپ دزدیدند، مثل این است که اهالی ورامین بگویند چرا آب و هوای ما با ولنجک در تهران تا این حد متفاوت است، در حالیکه فاصلهای هم با هم نداریم، پس ولنجکیها ابرهای ورامینیها را میدزدند. بله قبول دارم بارها شده که در ولنجک هوا برفی اما در وسط شهر تهران فقط باران میبارد و شهرری و باقر شهر و کهریزک هم هوا آفتابی است. لابد این بدان معناست که ولنجکیها از هارپ استفاده میکنند تا برف فقط برای خودشان ببارد. علت اینکه این مثال را زدم بخاطر این است که چنین حرفهایی برای گمراه کردن ذهنها زده شده. ضمناً اگر تخصصی نگاه کنیم، بین مرز ایران و ترکیه، یک رشته کوه بزرگ قرار گرفته. ابرها باید از روی این رشته کوه که ارتفاع آن تا ۴۳۰۰ از سطح دریا هم میرسد عبور کنند. درست همین کوههایی که در این عکس دیده شدهاست. این سطح از ارتفاع و البته مرطوب بودن محیط که میتواند دما را تا اندازه باران و برف کاهش دهد، موجبات بارندگی را هم فراهم میکند. اما در ایران چه اتفاقی افتادهاست. یک نقشه دیگر اطلاعات متفاوتی به ما میدهد، در این نقشه میزان شدت دما در دو طرف ایران و ترکیه را به خوبی نشان میدهد. هرقدر به آبی نزدیکتر باشیم به معنای دمای منفی صفر است و هرقدر به سبز نزدیک باشیم نشانه دمای بالای ۵ یا ۱۰ درجه است. محدوده دریاچه ارومیه نه تنها سبز رنگ نشان داده میشود که حتی در بخشهایی از آن به رنگ نارنجی هم دیده میشود. یعنی دمای بیش از ۱۵ درجه سانتیگراد. کسانی که انتظار بارش در این دما را دارند، شاید هیچی درباره هواشناسی نمیدانند. حرکت ابرهای بارانی به سمت ایران بیشتر غربی شرقی است. یعنی ابرهای بارانی پس از شکلگیری در مدیترانه به سمت ایران حرکت میکنند و هرجا میزبان خوبی برای باریدن داشته باشند، بارانی میشوند وگرنه به دلیل شدت دما، از بین میروند. رطوبت و پوشش گیاهی بهتر، از عوامل بارانی شدن ابرها هستند. همانهایی که قبل از ایران یا در ایران از دست رفتهاست. ابرها از یک سمت دیگر هم به ایران میآیند، از جنوب به شمار در اقیانوس هند. اما معمولا به دلیل وجود این بخش از زمین در نوار گرم، چیزی کمتر به ایران میرسد و برای همین است که جنوب ایران چندان بارانی نیست. مداخلات بیش از حد یهود در محیط زیست ایران باعث شده تا در زمین رطوبتی نماند تا میزبان ابرهایی باشد که برای باریدن نیاز به دمای پایین دارند. در واقع این دما در سطح زمین در ایران به شدت بالا رفته، چون حق آبه تالابها و دریاچه ارومیه داده نشده، آبهای زیرزمینی حتی تا عمق ۲۰۰ متر و بیشتر هم متاسفانه بلعیده شده، در اغلب رودخانهها سد زده شده که در تابستان گرم، آب پشت آنها تبخیر میشود و همین باعث کاهش میزان تراز آبشان شده است. سدّ سازی از نظر علمی بسیار مخرّب است. البته فقط اینها نیست، کشاورزی بیضابطه آنهم با روشهای سنتی و قدیمی، نابودی پوشش گیاهی در هر نقطهای از ایران، بیدرایتی و بیکفایتی درباره دپوی زبالههای شهری که میزان هر روزشان در شهرهای بزرگ به بیش از یک میلیون تن هم میرسد و همه آنها تولید کننده گازهای متان هستند. همان گازهایی که براحتی ابرها را فراری میدهند. اغلب شهرها با آلودگی هوا دست و پنجه نرم میکنند که بخش مهمی از اینهم ناشی از سوختن بنزین بیکیفیت و مازوت سوزی کارخانهجات، نابودی جنگل ها به بهانه ویلا سازی و نبود هیچ برنامه ای برای ساخت جنل های مصنوعی، ماشینهای سنگین دیزلی، خودرو های از رده خارج و تولید بی کیفیت، حمل و نقل عمومی بسیار ضعیف و... هزار و یک بلا بر سر محیط زیست ایران آورده شده و بعد میگویند، فقط آمریکا هارپ میزند، ابرهای ما را میدزد. در صورتی که یهود در داخل و خارج کشور به طرق مختلف گند میزند. بحران محیط زیست در ایران، از مرحله هشدار هم رد شده و البته وضعیت امروز فقط به عملکرد دولت فعلی محدود نمیشود. همه دولتهای قبلی غلفتهای بزرگی کردهاند و دولت فعلی هم تلاشی برای حل بحرانهای قبلی که نمیکند، کوتاهی هم میکند. همه اینها دست به دست هم داده تا در بحران تغییرات اقلیمی که خیلی جدی پیش میرود، ایران جزء اولین قربانیهای آن باشد. البته بارانهای زیادی در پیش است. بزودی حجم زیادی باران خواهد بارید که در آینده در مورد آنها خواهم گفت. سال ۲۰۲۴ در حالی آغاز شده که خبری از کریسمس سفید، یا همان برفهای عجیب کانادا نیست. لحظه تحویل سال، دمای هوا در تورنتو به صفر هم نرسید. بحران تغییرات اقلیمی جدیاست اما ایران یکی از غافلترین کشورها در توجه به این تغییرات است. البته وجود دریا در شمال و جنوب کشور نعمتی بزرگ محسوب میشود. بیچاره اون کشورهایی هستند که مرزی به دریا ندارند. اگر واقعاً هارپ پروژه پژوهشی هست، چرا روسیه از آمریکا بابت دخالت در طبیعت شکایت کرد؟ مگر هر دو طرف یهودی نیستند؟ چند ساله نقشه هواشناسی رو دارم چک میکنم و کاملا مشخصه که بعضی جاها ابرها بصورت دایره ای غیب میشوند. در عربستانی که اصلا آب و هوای گرم و صحرایی دارد، اخیرا باران و برف بیشتر از قبل می بارد و حتی گفتند میخواهیم آب و هوای این کشور را کاملا تا چند سال آینده دگرگون کنیم. آب و هوای ایران نیز در چند دهه دیگر کاملا تغییر و خشکو بیابانی خواهد شد تاجایی که ایران کاملا کویری شود. اینکه در عربستان برف میاد و سیل، یکی از نشانه های تغییرات اقلیمی هست، گرچه رطوبت در شبه جزیره عربستان چندین برابر ایران است و با گرم شدن هوا این رطوبت افزایش خواهد یافت که دلیل بروز باران و برف بیشتر است. عربستان به علت تبخیر بالا صحراست ولی در عمل دارای منابع عظیم آبیست. ترکیه نیز کشوری محصور بین دریاهاست و درصد رطوبت بالایی دارد، ضمناً این اظهار و نظرها الکی و اتفاقی نیست و کاملا مشهود است که دستهایی در پشت پرده سیاست، برای ضربه زدن به کشورهایی که همسو با ابرقدرتها نیستند وجود دارد، تا از طریق تغییر در آب و هوای آن کشور. همانند حربه تحریم، آنها را وادار به پیروی از خود کرده و یا کاملا نابود کنند، اما کور خوانده اند و به یاری خدا و باتلاش نخبگان ایران، کشورمان را در آینده ای نزدیک از این وضعیت نجات خواهیم داد، به امید آن روزهای خیلی نزدیک. ایران آباد با ایرانی پرتلاش و دلسوز ممکن است. یا صاحب الزمان، یه جا ابره آسمون، یه جا پر از ستاره، یه جا خورشید خاموشه، یه جا داره میباره بارون، بی تو اما همه جا ابری و غم گرفته است، ابر آسمون یه قطره بارونم نداره، تو اگه باشی، آسمون قلب ما صافه، غصه ها پشت کوه قافه. اللهم عجل لولیک الفرج. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. مرد تنهای شب.
سلمان فارسی بخش ۳۴
ظلمات روز قیامت: جریر بن عبدالله بَجلى میگوید: از کنار درختى عبور میکردم، دیدم شخصى زیر آن خوابیده و پارچه اى را روى خود انداخته، امّا به خاطر گردش خورشید، آفتاب روى آن شخص تابیده بود، من پارچه را که کنار رفته بود، روى او کشیدم تا از حرارت آفتاب مصون بماند، در آن حال وى بیدار شد و من متوجّه شدم او سلمان است. پس از آنکه من منظور خود را خدمت رسانى اعلام کردم، وى به نصحیت پرداخت و گفت: اى جریر! در برابر خداوند مطیع و فروتن باش، زیرا هر کس در دنیا در برابر خداوند فروتن و تسلیم باشد، روز قیامت خداوند به او مقام بلندى خواهد داد. اى جَریر! آیا میدانى موجب ظلمات روز قیامت چیست؟ وقتى گفتم نمیدانم! سلمان گفت: ظُلمُ النّاسِ بَعضُهُم بَعْضاً فِی الدّنیا: ظلم و ستم کارى بعضى از مردم نسبت به دیگران در دنیا/ الدرجات الرفیعه.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: کسی که ترک دنیا کرده زیبنده است که با دست خود خویشتن را به هلاکت افکند، زیرا در آن نجات و رستگارى وجود دارد. مثل مردم این روزگار که در عبادت بتهاى خود اهتمام مى ورزند بیان فرما. حکیم گفت: مردى بود که باغى داشت و در آبادانى آن باغ مى کوشید و سعى وافر مى نمود. روزى گنجشکى را دید که بر روى درختى از درختان باغ او نشسته و میوه آن را مى خورد. به خشم آمد و تله اى نصب کرد و آن گنجشک را شکار نمود و چون قصد کشتن آن را کرد حقّ تعالى به قدرت کامله خود آن گنجشک را به سخن درآورد و آن پرنده به صاحب باغ گفت: بر کشتن من همّت کرده اى ولى در من آن قدر گوشت نیست که تو را از گرسنگى سیر کند و از ضعف برهاند. آیا دوست دارى تو را به کارى هدایت کنم که از کشتن من بهتر باشد؟ آن مرد گفت: چه کارى؟ گنجشک گفت: مرا رها کن و من سه کلمه به تو مى آموزم که اگر آنها را حفظ کنى از اهل و مال برایت بهتر خواهد بود. مرد گفت: چنین خواهم کرد، آن کلمات را بازگو، گنجشک گفت: آنچه به تو مى گویم حفظ کن: بر آنچه که از دست داده اى اندوه مخور و امر محال را باور مکن و آنچه را که به آن نتوانى رسید مخواه، چون این کلمات به پایان رسید آن را رها کرد، گنجشک پرواز کرد و بر شاخه درختى نشست و گفت: اى کاش مى دانستى که با از دست دادن من چه چیز گرانبهایى را از دست داده اى، مرد گفت: چه چیزى را از دست داده ام؟ گنجشک گفت: اگر مرا مى کشتى از چینه دان من درّ سپیدى بیرون مى آوردى که به اندازه تخم غاز بود و تو را در تمام عمر بى نیاز مى کرد، آن مرد چون این سخن شنید پشیمانى خود را از رها ساختن آن نهان ساخت و گفت: از گذشته سخن مگو، بیا تا تو را به منزل خود برم، نزد من عزیز خواهى بود و جایگاه نیکویى برایت مهیّا خواهم ساخت. گنجشک گفت: اى مرد جاهل من مى دانم که چون بر من دست یابى مرا خواهى کشت و بدان که از آن کلماتى که بتو گفتم سود نبردی، آیا نگفتم بر آنچه که از دست داده اى اندوه مخور و امر محال را باور مکن و آنچه را که به آن نتوانى رسید مخواه؟ آیا اکنون بر آنچه که از دست داده اى اندوهگین نیستى و بازگشت مرا درخواست نمى کنى؟ و چیزى را که به آن نتوانى رسید طالب نیستى؟ آیا تو باور نکردى که در چینه دان من درّ سپیدى هست که به اندازه تخم غاز است در حالى که جمیع بدن من به اندازه آن تخم نیست! آیا چنین امور محالى را باور مى کنى؟ و مردم این روزگار نیز چنین اند، به دست خود بتهایى ساخته اند و آنها را خالق خود مى پندارند و از ترس آنکه مبادا دزد آنها را ببرد به محافظت آنها مشغولند و گمان مى کنند بتها محافظت آنها مى کنند و اموال و مکاسب خود را خرج بتها مى کنند و مى پندارند آنها رازق ایشانند. پس آنها نیز در جستجوى چیزى هستند که به دست نمى آید و امرى را که محال است باور کرده اند، و به اندوهى که صاحب باغ دچار شد مبتلا خواهند گردید. شاهزاده گفت: راست مى گویى، من نیز همواره بر حال این بتها عارف بودهام و هرگز متمایل به عبادت آنها نبودهام و امید خیرى از آنها نداشتهام.
مالک اشتر قسمت نهم
اشتر و فتوحات عهد غاصبین: مالک بعد از نبرد اجنادین و بعد از آنکه از یمن به مدینه آمد، به شام فرستاده شد. درخشش مالک در جبهه روم و مقابله با قهرمانان رومی در منابع نمایان است. برعکس در اوایل خلافت ابوبکر و جنگ با اهل ردّه ذکری آن چنانکه باید و شاید از اشتر نیست، و نه از جنگ با مرتدان؛ شاید وی موافق اقدامات خالد در سرکوبی مرتدین نبوده و به همین دلیل تحت فرماندهی او اقدامی نکرده. اوّلین تلاش و کوشش مالک در فتح شام مربوط به دوران فرماندهی خالدبن ولید و یا تحت فرماندهی وی بوده است، زیرا در هنگام نبرد تن به تن با یک فرمانده رومی مورد خطاب قرار میگیرد که: تو از یاران خالد هستی و مالک جواب میدهد نه من از یاران رسول اللّه هستم. این جواب که خود میتواند بیانگر عقیده و بینش مالک اشتر نسبت به بعضی فرماندهان قریشی باشد، بیان کننده فعالیتهای رزمی او در ابتدای فتوح شام و قبل از احضار خالد به مدینه توسّط خلیفه دوم، عمر بن خطاب است. فعالیتهای نظامی مالک در ثنیة العقاب و غوطه دمشق هم تحت فرماندهی خالد ملعون بود. وی در نزدیکی ثنیه با پهلوانی غول پیکر از رومیان درگیر شد و وی را کشت. تأثیر این پیروزی بر تزلزل سپاه روم زیاد بود و باعث فرار آنان شد. در نبرد معروف یرموک مالک توان رزمی فوق العاده ای از خود نشان داد، چنانکه سیزده تن از سپاهیان رومی را کشت. در همین جنگ بوده که تیری و یا ضربتی بر گوشه چشمش وارد شد و رگ چشم او را برید، پلک چشم وی برگشت و به اشتر معروف شد، چون چشم مالک مصدوم شد، در خشم شد و بر آن لشگر حمله کرد تا چند نفر از کفار را کشت. در جنگ و گریز به او چند زخم دیگر رسید، کفار بر او جمع آمدند و تیرباران میکردند و زخم میزدند و او حمله مردانه میآورد و جنگ میکرد و او را چند زخم دیگر رسید و از کثرت جراحت خسته شد. محمدبن عبداللّه الازدی مینویسد: سیزده تن را در هماوردی و یازده تن را در نبرد اصلی کشت.
زلزله های آخرالزمانی
اصولا سوریه، نقطهی تجمع جبهه باطل و باتلاق نابودی دشمنان شیعه است. مثل لقمه بزرگی که باعث خفه شدنشان میشود، دشمنان در سوریه تجمع میکنند تا برای نابودی شیعیان عراق و ایران از یکسو، و حجاز و یمن از سوی دیگر، اقدام کنند. و همزمان، تمام منطقهی غرب آسیا را برای تحقق رویای نیل تا فرات هموار کنند. اما در این بین، از مکر الهی که همان پیدا شدن گنج فرات است، غافلاند. البته که سران اسقاطیل و آمریکا در آرزوی تحقق نیل تا فرات از مسیر ترسیم کریدور داود خواهند مُرد. حالا صهیونیستها در مسیر پلن خاورمیانه بزرگ، زمینی وارد سوریه شدهاند. از دو مسیر، یکی در مرز لبنان و دیگری در مرز اردن، پیشروی خزنده دارند. در حد فاصل مناطق اشغالی تا سویداء که تحت کنترل دروزیها به عنوان متحدین اسقاطیل است، استان آخرالزمانی درعا قرار دارد که تحت کنترل نسبی تحریرالشام و قبایل عربی است. اسقاطیل با این توهم، که اگر بتواند از شهر درعا عبور کند و به السویداء برسد، میتواند به راحتی تا سواحل غربی رود فرات حرکت کند، چرا که التنف در مثلث مرزی سوریه با اردن و عراق، تحت کنترل آمریکا و مزدوران جیش مغاویر الثوره است. بعد از آن نیز، یک مسیر بیابانی وجود دارد. نمیدونم اینا چی مصرف میکنند، ولی قطعاً جنسش نامرغوب و تقلبی بوده، بهتره ساقی بهتری انتخاب کنند، با توجه به اینکه شرق سوریه یا شرق فرات نیز تحت کنترل کردهای سوریه یا قسد است، پس عملا، اسقاطیل به شکل زمینی به عراق و از طریق کردستان عراق به غرب ایران میرسد. از ابتدای بحران سوریه در سال ۲۰۱۱ میلادی، میدانستم که در نهایت سوریه از دست میرود. اما با تدبیر دقیق ایران اسلامی، با حضور مستشاری در سوریه، چند هدف مهم را پیگیری کرد. منهای مباحث منافع ملی و مهار تروریست تکفیری در کیلومترها دورتر از کشور و ممانعت از ورود جنگ به کشور، باید بدانیم که اگر دشمن میتوانست با داعش بر سوریه و عراق مسلط شود که دیگر، نیازی نبود از برگههای بعدی، خصوصا برگهی آخر خود یعنی سفیانی، استفاده کند! طبق روایات، فتنه شام، فتنهای طولانی پیش از ظهور است که ابتدای آن مثل بازی کودکان بوده، تا از یک سمت آرام میشود، از سمت دیگر مجدد شعلهور میشه. سه نقطهی مهم حرستا که محل واقعهی بزرگ خسف آخرالزمانی این شهرک است؛ وادی یابس یا درهی بیآب و علف و خشک که محل خروج سفیانی است؛ و قرقیسیا که در نزدیکی شهر دیرالزور، محل وقوع جنگی آخرالزمانی بین دشمنان شیعه است.
منظور از صیحه آسمانی، صدایی است که در آستانه ظهور حضرت مهدی علیهالسلام، از آسمان شنیده شده و همه آن را میشنوند. در روایات، از این نشانه ظهور با تعابیر مختلفی یاد شده است؛ مانند: صیحه، ندا، فزعه و صوت. احتمال دارد هر یک از آنها، نشانه جداگانهای باشد و شاید هم تعابیر گوناگونی برای یک واقعه است که هر یک از آنها به یک بُعد از آن حادثه اشاره میکند؛ یکی به بلندبودن آن صدا و دیگری به وحشتناکبودن آن و.. امام باقر علیهالسلام میفرماید: نداکنندهای از آسمان، نام قائم را صدا میزند؛ پس هر کس در شرق و غرب، آن را میشنود. از وحشت این صدا، افراد خفته بیدار میشوند و فرد ایستاده، مینشیند، و کسی که نشسته است، میایستد. رحمت خدا بر کسی که از این صدا عبرت بگیرد و ندای وی را اجابت کند! زیرا صدا، صدای جبرئیل روحالامین است. با توجه به مجموع روایاتی که در این رابطه وجود دارد، میتوان چنین نتیجه گرفت: صیحه، از نشانههای حتمی ظهور است/ این صدا از آسمان شنیده میشود و بهگونهای است که همه مردمِ رویِ زمین، آن را به گوش خود میشنوند/ محتوای این پیام آسمانی، دعوت به حق و حمایت و بیعت با امام مهدی علیهالسلام است/ صاحب صدا، جبرئیل است و مردم را به حق دعوت میکند. خب، درباره زمان این صیحه نیز دو دسته روایت داریم؛ برخی وقوع آن را در ماه رجب و بعضی نیز در ماه رمضان بیان کردهاند/ غیبت نعمانی.
در روایات ما شیعیان از ائمه معصومین نقل گردیده که چه هنگام باید انتظار وقوع صیحه را کشید که به برخی از آنها اشاره میکنم. امام باقر علیه السلام میفرمایند: مردم شرق و غرب به اختلاف میگرایند. اهل قبله(مسلمانان) نیز دچار اختلاف میشوند. مردم از ناامنی به شدّت رنج میبرند و این چنین روزگار سپری میشود تا منادی آسمانی ندا سر دهد. چون بانگ آسمانی را شنیدید بشتابید.
نستله و ماجرای پیجرها و اهمیت عدم اعتماد به شرکتهای مرتبط با اسقاطیل. ماجرای پیجرها و استفاده نظامی و ضد بشری اسقاطیل از روابط اقتصادی، نگرانیها در این باره را افزایش داده و هرگونه ارتباط مستقیم و غیر مستقیم جریانات اقتصادی در ایران با تلآویو باید به دقت مورد بررسی قرارگرفته و در صورت تایید ارتباط، نسبت به قطع آن از طریق دستگاههای ذیربط اقدام شود. همچنین، ارتباط نستله با اسقاطیل و حمایتهای اقتصادی این شرکت از رژیم صهیونیستی، بار دیگر موضوع تحریم برندهای حامی اسقاطیل را در میان مصرفکنندگان و نهادهای ایرانی مطرح کرده است. اعترافات اخیر مدیرعامل نستله ایران نیز نگرانیها درباره انتقال سرمایه و منافع اقتصادی از ایران به شرکت مادر را افزایش داده است. در چنین شرایطی، بازنگری در سیاستهای تجاری و اقتصادی ایران نسبت به برندهای مرتبط با رژیم و دولتهای متخاصم بیش از گذشته ضروری به نظر میرسد و باید منتظر ماند و دید نهادهای مرتبط با این مسئله چه واکنشی به این موضوع نشان میدهند، البته اگر پشمی به کلاهشان باشد.
سومین علامت محتوم پیش از ظهور منجی عالم بشریّت، صیحه (ندای) آسمانی است. این نشانه از نشانههای محتوم است و در نامه حضرت ولی عصر(عج) به آخرین نایب خود به نام سمری تصریح شده که هر کس پیش از وقوع صیحه و خروج سفیانی ارّعای مشاهده کند، دروغگو است و این خود دلیلی محکم است که پیش از ظهور، خروج سفیانی و ندای آسمانی اتّفاق خواهد افتاد. ندای آسمانی، مقارن ظهور و تفسیر آیه شریفه سوره ق آیه ۴۱ وَاسْتَمِعْ یَوْمَ یُنَادِ الْمُنَادِ مِن مَّکَانٍ قَرِیبٍ: و گوش فرا ده و منتظر روزى باش که منادى از مکانى نزدیک ندا میدهد، چنانکه علی بن ابراهیم در تفسیر آیه شریفه از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: منادی ندا میکند به اسم قائم علیه السلام واسم پدرش روزی که میشنوند فریاد را براستی این است روز خروج (در تفسیر همان آیه که) صیحه (آسمانی و از علائم ظهور) قائم علیه السلام است. در کمال الدّین روایت شده از امام باقر علیه السلام که فرمود: ندا میکند منادی از آسمان که فلان بن فلان اوست امام و نام او را میبرد. روایت شده از امام باقر علیه السلام که فرمود: ندا میکند منادی از آسمان که فلان بن فلان اوست امام و نام او را میبرد.
و نیز در آنجا روایت است از زراره از امام صادق علیه السلام که فرمود: ندا میکند منادی به اسم قائم علیه السلام، گفت: پرسیدم خاص است یا عام؟ فرمود: عام است، میشنوند هر قومی به زبان خود. روایت شده از امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود: منادی ندا میکند از آسمان که: ای گروه مردم! امیر شما فلان است و این، آن مهدی است که پر میکند زمین را از عدل و داد ، چنانچه پر شده از ظلم و ستم.
در مورد وظایف مؤمنان در هنگام پیشامد صیحه آسمانی، در احادیث اهل بیت(ع) در این زمینه چنین آمده است: پس از شکر و ستایش خداوند: بجا آوردن نماز صبح جمعه، به خانههایتان بروید و درها را قفل کنید و دریچهها و روزنهها را ببندید و خودتان را در میان چیزى بپوشانید و گوشهایتان را بگیرید (در حدیث آمده است که از آثار این صیحه این است از شدت و قوت این صدا ۷۰ هزار نفر کر و ۷۰ هزار نفر لال مىشوند)، هرگاه صدا را شنیدید پس به سجده بیفتید و بگویید: سبحان ربنّا القدّوس: پروردگار مقدس ما منزه است. هر که چنین کند نجات مىیابد و هر که از این عمل روى گرداند هلاک میشود. این از جمله مواردى است که هر کس خداوند متعال بر آن توفیقش داد تا نعمت درک آن عهد مبارک را با ظهور حضرت مهدى(ع) بیابد، واجب است بر آن شکرگزار باشد. امام باقر(ع) فرمودند: نشانه حادثهها در ماه رمضان، نشانهاى است در آسمان که مردم پس از آن دچار اختلاف میشوند. هرگاه آنرا درک کردى غذایت را بیشتر کن. پس از شنیده شدن نداى آسمانى میان مردم اختلاف، جنگ و فتنه (نبرد قرقیسیا) پدید آمده و به دنبال آن قحطى و گرانى خوراکىها پیش مىآید و از این رو ائمه(ع) به شیعیان مؤمن خویش و مسلمانان سفارش کردهاند که غذا و نیازمندیهاى خود و خانوادههایشان را ذخیره کنند. شما را به خدا، ببینید چقدر این امامان (ع) تیزبین بودهاند و به چه میزان به شیعیان و دوستداران خویش محبت مىورزیدهاند. ما در طول سالهاى عمر خود چگونه به این محبتهاى ایشان جواب دادهایم و چقدر در صدد جبران محبتهایشان بودهایم؟ آرى! هر کس که به آنها عشق ورزیده و با آنها ارتباط دارد؛ میتواند به محبت ایشان نسبت به خود مباهات و افتخار کند.
حاج فتحعلی میگفت بسبب مشاغل کسبی مجبور به سفر، به آلمان وانگلیس وفرانسه وسوریه شدم. خدمت جعفر مجتهدی رسیدم عرض کردم دراین مسافرت چه کنم که درمانده نشوم ودر امان باشم ؟ فرمود: هر روز دو رکعت نماز توسل به ولی عصر (علیه السلام) همانند نماز صبح بخوان. در آلمان فرانسه وانگلیس هر روز نماز توسل میخواندم کارهایم سریع انجام میشد تا اینکه به سوریه رسیدم با خود گفتم اینجا کشور مسلمان است، دیگر نیازی به نماز توسل نیست وقتی میخواستم به ایران بر گردم به فرودگاه رفتم گفتند پروازهای ایران تا یکماه مسدود شده، با ناراحتی به هتل برگشتم به من الهام شد که نماز توسل بخوانم دوباره به فرودگاه برگشتم گفتند: یک پرواز ویژه برای ایران گذاشته اند ومن فهمیدم این به برکت نماز توسل بوده.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : هر کس به کسى ستمى کند و او را از دست بدهد (دیگر به او دسترسى نداشته باشد) پس باید براى آن مظلوم از خداوند طلب مغفرت و بخشایش کند و همین مطلب مغفرت کفاره ستمى که بر او نموده میگردد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا فرموده است : کسى که با قسمتى از مال مومنى را به ناحق غصب کند و براى خود بگیرد، پیوسته خداوند از او روى گردان است و اعمالى را که او انجام میدهد (حتى) اعمال نیک و خیر او را بد میداند و آنها را در حسنات و نیکى هاى او ثبت نمیکند تا زمانى که توبه کند و مالى را که به ناحق گرفته به صاحبش برگرداند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: در زمانهاى قدیم کسی بود که دنیا را از راه حلال طلب کرد و به آن نرسید و از راه حرام آن را جست اما باز هم به آن نرسید، پس شیطان به نزد او آمد و گفت : آیا تو را به چیزى راهنمایی کنم که به سبب آن هم دنیای تو زیاد شود و هم پیروانت؟ شخص گفت: آرى. شیطان گفت: راه و روش غلط و تازه اى بوجود بیاور و مردم را بسوى آن فرا بخوان. آن فرد چنین کرد و مردم نیز به وى پاسخ مثبت دادند و از او تقلید نمودند و او به دنیا رسید، پس از چندى به فکر فرو رفت و با خود گفت: اىن چه کارى بود که با بدعت، راه و روش نو از خودم بوجود آوردم و مردم را بسوى آن خواندم ؟ گمان نمیکنم توبه ام پذیرفته شود مگر اینکه آنانى را که به این روش ساختگى دعوت کرده ام بیاورم و از این روش برگردانم ، پس اصحاب خود را که دعوت او را اجابت نموده بودند فرا خواند و به آنان گفت : راهی که شما را بسوى آن خواندم روش باطلى بود و آنرا من خود از خودم بوجود آوردم . آنان گفتند: تو دروغ میگویى ، این روش درست است ولى تو در روش خود به شک افتاده اى ، و از پیش وى بیرون رفتند. پس چون چنین دید به زنجیرى پناه برد و بر آن میخى کوفت، سپس آنرا به گردن انداخت و گفت: این زنجیر را نمیگشایم مگر اینکه خداى عزوجل توبه ام را بپذیرد. خداوند عزوجل نیز به پیامبرى از پیامبرانش وحى فرستاد که: به وى بگو: به عزتم سوگند اگر بقدرى مرا بخوانى که مفصلهایت از هم جدا شوند دعایت را اجابت نمیکنم مگر اینکه آن کسانى را که به دعوت تو گمراه شدند و در گمراهى مردند برگردانى و از عقیده باطل خود باز گردند.
حدیث :
امام رضا علیه السلام از پدران بزرگوارش روایت فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : راستى که خداوند همه گناهان را مى بخشد به جز گناه کسى که روش جدیدى بوجود آورده و کسى که مزد کارگرى را به زور و ستم براى خود گرفته است و کسى که آزاده اى را فروخته است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که براى ظلم ظالمى بهانه آورد (او را در ظلم کردنش معذور دارد) خداوند کسى را بر او مسلط میسازد که به وى ظلم کند، پس چنین کسى اگر دعا کند خداوند دعایش را بر آورده نمى سازد و بر ستمى که مى بیند به او اجر و پاداشى نمیدهد.
ماکسیم گورکی در کتاب مادر میگه: مردم زندگی نمیکنن بلکه در فلاکت و بدبختی میپوسن و مقاماتِ حاکمه کاملا کشیک میدن، مثل کلاغ در کمیناند تا ببینن مردم لقمهای نونِ زیادی دارن یا نه؛ به محض اینکه یک لقمهی زیادی دیدن، اونو از صاحبش میگیرن و به او سیلی هم میزنند. بنده خدایی میگفت فقط یه سوال دارم: اگه دلار بشه ۵۰۰ هزار تومن، سکه بشه یه میلیارد، تورم بشه ۴۰۰ درصد، کماکان استیضاح پزشک جان به مصلحت نخواهد بود؟ چرا همیشه مصلحت شماها، در گشنهتر شدن و فقیرتر شدن مردمه؟ چرا مردم را در فشار میگذارید تا صداشون در بیاد. خدا سوسکت میکنه ظلم نکن، خیر ببینی.

دو کلام حرف حساب: میگه اعتبار امضای شاهان و شاهزاده پهلوی از جمهوری اسلامی بیشتره، آره ارواح عمه اش. راست میگه خب ، با امضای نحس اولی آرارات و اروندرود رو داد رفت، دلتو خوش کن به امضای تخمیش، با امضای دومی بحرین رو داد رفت، سومی هم بیچاره طفلی چیزی توی دست و بالش نبود از کشور بده، زنشو داد رفت. آخه خودش دوزار میرزه؟ چه برسه به امضای تخمیش که توی وطن فروش و منافق توش گیر کردی، آره تو راست میگی ولی بقول فرنود کوچولو ساسید ساه. وقتی نگاهم به عکس مزخرفشون میفته دایریا میگیرم، این علامت خوبیه، مگه نه؟ آینده بهت ثابت میکنه که، شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لوف لوف خورد گه دانه دانه.
هیچکس توی این دنیا مثل مادر نمیشه، پشت نگاهش دریایی از عشق و محبته، توی خونه حال هر کی بد باشه، این مادره که خوبش میکنه، امّا وای به اون موقع که حال مامان خوب نباشه، دیگه سنگ روی سنگ بند نمیشه، به خودم میگم، قدر کسیکه مراقبته و نگرانته رو بدون، کسیکه ازت میپرسه غذا خوردی؟ رسیدی؟ خستهای؟ شاید عادی به نظر بیاد، اما پشت همین سوالای ساده، یه عشق عمیق خوابیده، آدما همیشه نیستند؛ یه روز اینو میفهمی، که همین توجه کردنای ساده، نعمت بزرگ زندگیه.
یه مشاور میگفت: وقتی به اعتماد بنفس داشتن عادت نداشته باشی، اعتماد بنفس به نظرت مغرور بودنه. وقتی همیشه مثل شلغم منفعل بودی، قاطع بودن مثل خشونت به نظرت میاد. وقتی عادت نکردی که به شخصیت خودت احترام بذاری، اولویت دادن به خودت برات مثل خودخواهیه. اینارو گفتم که بدونی دایرهی امن ما همیشه معیار خوبی برای رفتارمون نیست.
یه قانونی هست که میگه: همیشه یه جوری زندگی کن
که اگه رفتی جلو آینه، روت بشه به چشمای خودت نگاه کنی، شاعر میگه دوستی با هر کی کردم خصم مادر زاد شد، در حیرتم آیا اصلا دوستی به معنای واقعی وجود خارجی داره؟ از حذف کردن آدمای زندگیت نترس، زندگی قانون لیاقتاس، به بعضیام باس گفت نمیخواد اینقدر ژست بگیری و فیلم بازی کنی، برو باطنت رو درست کن، رسم رفاقت اینه که با رفیق پیر بشی، نه اینکه وسط راه ازش سیر بشی، اصلاً نیازی نیست اطرافمون پر از آدم باشه، همون چند نفری که انتخاب کردیم و هستن، اگه آدم باشن کافیه. بعضیام سمی هستن و باید دورشون کرد، مخصوصاً از آدمهای پرتوقع و حق نشناس فاصله بگیر، اینا مقیاست را بهم میزنند و حرمت محبتت رو میشکنند، چون اینا حافظهی ضعیفی دارن، خوبیها رو زود فراموش میکنن. به راهی که اکثر مردم میرن شک کن، اغلب مردم فقط تقلید میکنن، از متمایز بودن نترس، انگشت نما بودن هر چند خوب نیست، اما از احمق بودن بهتره.
این روزها، از بزرگترین و اولین اولویت های ما باید اتحاد ملی باشه، خدا راستگویی رو دوست داره ولی از حرف راست، که باعث فتنه بشه بیزاره، از هر حرفی که باعث اختلاف و دو دستگی بشه پرهیز کنیم، در زمانه حساسی زندگی میکنیم، دنیا آبستن اتفاقات بزرگی هست، کمی درک سیاسی خودمون رو بالاتر ببریم و نسبت به تمامیت ارضی کشور، آرامش و امنیت مردم، اسلام و اهل بیت علیهم السلام، خون شهداء و جوانان باغیرتی که از همه چیزشون گذشتند، احساس مسئولیت کنیم، ملاک و معیار مون آدما نباشند، امام علی علیه السلام در واقعه جمل که مردم حیرون شده بودند و نمیدونستند در این جنگ کدوم طرفی باشند، یکطرف همسر پیامبر و در طرف دیگر وصی و داماد پیامبر (ص) قرار داره میفرماید: حق را بشناس، تا اهل حق رو بشناسی، تا اهل حق و باطل برات مشخص بشه، مولا (ع) فرمود، مومن گاهی بین بد و بدتر قرار میگیره، انتخاب سختی هست، ولی چاره ای نیست.
طبیب نسخه ی درد مرا چنین پیچید
دو وعده خوردن چایی به وقت چاییدن
معاونی که مشاور شده است میداند
چقدر شغل شریفی است کشک ساییدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام میو گفت: ژاژ خاییدن
حکیم کاردرستی به همسرش فرمود:
شنیده ایم که درد آور است زاییدن
بد است زاغ کسی را همیشه چوب زدن
جماعت شعرا را مدام پاییدن
خوش است یومیه اظهار فضل فرمودن
زبان گشودن و دُر ریختن، مشاییدن
صبا به حضرت اشرف ز قول بنده بگو:
که آزموده خطا بود آزماییدن
تمام قافیه ها ته کشید غیر یکی
خوش است خوردن چایی به وقت چاییدن!
سعید بیابانکی
شوخی: علامه جعفرى در تعریف شوخى می نویسد: فروغ جهان افروز روح را خاموش ساختن و به قشر نازکى از نفت که روى آب میسوزد خیره شدن و لذت بردن، شوخى نامیده میشود.
شوخی: نگاه جدى به زندگی و شناخت درست از فلسفه زیست و توجه به پیچ و خم و آینده ما، به حدى مشغول کننده است که اگر کسى به همین جهت، لب به خنده و زبان به شوخى و مزاح باز کند، چندان قابل ملامت ونکوهش نیست؛ حتی بعضی آنرا ضرورت میدانند.
سخن آخر: شوخى و تفریحات سالم و مزاحهاى دور از تحقیر و استهزاء، علاوه بر تأثیر مثبتی که زندگى فردى واجتماعى انسان دارد، یک ابزار کار آمد بیانی و مفید در انتقال مفاهیم بین انسانها میباشد. این پدیده از آمیخته تفکر زیرکانه و قریحه شوخ طبعانه انسان برخاسته است، و این دو را خدا در وجود او به ودیعه گذارده است. لذا بدین سبب، طنز را باید ذاتاً تراوشی از ذوق هنرمندانه انسان دانسته و آنرا یک نعمت الهی در نظر گرفت. اما همین نعمت اگر در مجرا و مسیر خویش جاری نشود، همانند آبی که از مسیل خویش خارج شده است، باعث ویرانی و تخریب میگردد.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش ۱۶)
سؤال: میگویند: بوسیله ارتباط با ارواح، به ما ثابت شده که روح به زندگى جدید برمیگردد و این یک امر حسّى براى ماست، شما در برابر این دلیل چه میگویید؟ پاسخ: مَثَل معروفى است: از روباه پرسیدند شاهدت کیه؟ گفت دمم! این هم شد دلیل، که از من بپرسند: از کجا میگویى فلان مطلب حقیقت دارد، بگویم: ارواح در گوش من چنین گفته اند! آیا در هیچ جاى دنیا، ادّعاى مدّعى را میتوان دلیل شمرد؟ اصلاً من خودم قضاوت نمیکنم، این قضیه رو تجزیه تحلیل میکنم و گفتار دو طرف رو براتون باز میکنم و قضاوت نهایی با خود شما، عقل خودتون رو قاضی کنید، چون (العقل دلیل المومن) عقل راهنمای مومن هست. جالب توجّه اینکه همین ادّعاى آنها خود یک سند بر بطلان عقیده آنهاست؛ زیرا مطالبى از قول ارواح به هم مى بافند که براستى مسخره و مضحکه؛ اگر باور ندارید به داستان زیر توجّه کنید! نویسنده مزبور مینویسد: عود ارواح را ما با حرف قبول نکرده ایم؛ عملًا دیده ایم، از مشهودات ما و دیگران خبر نداری؛ بارها دیده ایم یک روح که در عالم ارواح بوده، اطّلاع داده است من بزودى عود میکنم؛ بعد از چندى که گذشته، گفته است من در شکم فلان زن به دنیا برمیگردم! مدّتى که گذشته، یکشب گفته این آخرین دفعه است که آمدم؛ دیگر با شما ارتباط نخواهم گرفت؛ چون تا یکى دو روز دیگر در جسم جنینى که در شکم آن زن است (همان زنى که چند ماه قبل اطّلاع داده بود) القاء خواهم شد؛ پسر یا دختر بودنش را هم اطّلاع داده است؛ بعداً همان شده که او قبلًا گفته است، عجیبتر این که یکى از آن زنها که خودم دیدم، از حامله شدن ناامید بود، به علّت یک جرّاحى که قبلًا انجام شده بود، یا به علّت دیگر که دقیقاً بخاطرم نیست؛ امّا خوب به یادم هست وقتى به او گفتیم: روح ابراهیم (که از خویشاوندان نزدیک آن زن بود) گفته است قریباً در شکم تو عود میکند، خندید و آن را شوخى دانست؛ امّا هنوز یک ماه نگذشته بود، آثار حامله بودن در او نمایان شد. باز خیلى خوب بخاطر دارم از همان ماههاى اوّل و دوم حاملگى، چه آن زن وچه شوهرش و چه اقوامش که یکى از آنها، پدر ابراهیم، که در زندگى سابقش، از معتقدین اسپریتیسم بود، و در فرانسه با این اصول آشنا شده بود، عموماً یقین داشتند نوزاد پسر خواهد بود که همان ابراهیم است. وقتى میخواست موضوعى را تأیید کند و قسم بخورد به شکم خودش اشاره میکرد و میگفت: به جان ابراهیم! تا این اندازه به پسر بودن نوزاد و اینکه او همان ابراهیم است، براى آنها قطعى بود، چون میدانستند نوزاد همان ابراهیم است که چندى قبل از دنیا رفته. اسم او را در زندگى جدیدش و حتّى پیش از اینکه متولّد گردد، ابراهیم گذاشته بودند که حالا گمان مى کنم بیست و دو سه سال داشته باشد؛ یکى دو سال کمتر یا بیشتر. تا شش هفت سال پیش که با خانواده اش از ایران رفت، غالباً او را میدیدم و به شوخى ابراهیم ثانى میگفتم. این داستان که سرتاپا زاییده اوهام و تخیّلات یا دروغ پردازى است، نمونه اى از طرز استدلالات طرفداران این مکتب دروغین است. صحنه سازى خاصّى که در آخر آن بکار رفته، بصورت دُم خروسى است که بیرون مانده؛ آنجا که میگوید: شش هفت سال پیش با خانواده اش از ایران رفت (و حتماً در فرانسه مجهول المکان است) یعنى، مبادا به فکر این بیفتید که آدرس و نام و نشانى او را بگیرید و با او مصاحبه کنید؛ زیرا چندین سال است از ایران رفته؛ رفته که رفته و هیچ کس هم او را پیدا نخواهد کرد.
جن در قرآن
دفاع از نفوذ جن به آسمان برای استراق سمع: وَ اَنّا لَمَسْنَا السَّماآءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَسا شَدیدا وَ شُهُبا (جن) لَمَسْنَا السَّمآءَ بمعنای نزدیک شدن به آسمان بوسیله صعود بدان است. کلمه (حَرَس) بطوری که گفته اند، اسم جمع کلمه حارِس است، و به همین جهت با صفت مفرد توصیف شده است. مراد از حرس شدید نگهبانی قوی است که نمیگذارد شیطانها در آسمانها استراق سمع کنند، و به همین جهت دنبالش فرمود: و شُهُبا که منظور از شهابها سلاح آن نگهبانان است. حیرت و جهل جنیّان نسبت به کیفیت وحی: وَ اَنّا لانَدْری اَشَرٌّ اُریدَ بِمَنْ فِی الاَْرْضِ اَمْ اَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَدا (جن) اینکه جنیّان گفتند ما نمیدانیم آیا خدای تعالی شر اهل زمین را خواسته یا رشد آنانرا، برای جهل و تحیّری است که نسبت به مسئله رجم و جلوگیری از اطلاع یافتن شیطانها از اخبار آسمانی داشته اند، چیزی که هست این مقدار را فهمیده بودند که این حادثه که در آسمان رخ داده، مربوط به اهل زمین است، حال یا برای خیر آنان است، و یا شر آنان، اگر خدای تعالی از پدید آوردن این حادثه خیر اهل زمین را خواسته باشد، قطعا آن خیر یک نوع هدایت و سعادت اهل زمین خواهد بود، و به همین جهت در لنگه دوّم احتمال خود که جا داشت بگویند (و یا خیر ایشان را) گفتند: (و یا رشد ایشان را)، مؤید این معنا جمله (اَمْ اَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ) است که اشعار به رحمت و عنایت دارد.
جنیّان در این کلام خود فاعل اراده رشد را ذکر کردند ولی در جانب شرّ فاعل را ذکر نکردند، و نگفتند: (اَشَرٌّ اُریدَ بِمَنْ فِی الاَْرْضِ، ) بلکه فعل اراده را به صیغه مجهول آوردند، تا هم رعایت ادب را نسبت به خدای تعالی کرده باشند، و هم فهمانده باشند خدای تعالی شرّ کسی را نمیخواهد، مگر آن که خود انسان کاری کرده باشد که مستحق شرّ خدائی شده باشد.
زیارت جامعه بخش پنجم
مرتبه قاب قوسین و مرتبه ولایت، ولایت کلیه و ذکر و صادر اول و مرتبه نبوت، همه اسامی مرتبه ششم در کلام وی هستند. البته به لحاظ اینکه از خداوند تلقی میکند به وی ولی و رسول گفته میشود. شایان ذکر است که مراتب وجود و عوالم گوناگون به اعتبارات گوناگون تقسیمات گوناگون شده اند، چنانکه در روایات نیز گاه به عالم دنیا و آخرت و گاه به ۱۴ هزار عالم و گاه به ۱۸ هزار عالم تقسیم شده است، لذا باید به جهت تقسیم نگریست. ارتباط عوالم طولی با عوالم عرضی و چگونگی تشخّص تقابلی و محیطی و محاطی ائمه اطهار علیه السلام با خلق را در این مبحث روشن میکنم، و اینکه به چه اعتبار مردم و ائمه علیه السلام در عرض هم و به چه اعتبار ایشان، مبداء دیگران و منتهای دیگرانند، و نیز ارتباط پروردگار با مردم چگونه است. مراتب علم ائمه علیه السلام و خصوصیات آن نیز روشن میشود، و مراتب مشیت و اراده و قدر و قضاء و اذن و کتاب و اجل معلوم. در مقدمه به همین مقدار اکتفا میکنم که خدای تعالی کلید محبوبانش قرار دهد و اینرا آبشخوری شیرین برای جویندگان معرفت و اهل ارادت نماید، لاحول ولا قوة الاّ باللَّه العلی العظیم. ابتدا حمد و ثنای خداوند: ستایش خدای راست که الهام بخش ستایش بندگان است؛ بندگان را بر معرفت ربوبیت خویش سرشت، راهنمای وجودش را خلقش، و نشانه ازل خود را حدوث مخلوقات، و شباهت خلایق به همدیگر را نمایان گر بی نظیر بودن خود، و شاهد قدرت خود را آیات خویش قرار داد، صفات بر ذات وی ممتنع و رؤیتش به چشمان مستحیل و احاطه ی بر وی به عقول محال است، وجودش را نهایتی نیست و بقای او را غایتی نیست، مشاعر او را درک نمیکند و حجابها او را نمی پوشانند، حجاب بین او و خلقش خلق او هستند، زیرا آنچه را که ذوات مخلوقات دارند بر وی ممتنع است، و آنچه را که بر مخلوقات ممتنع است بر وی ممکن، تا مخلوق از خالق تفاوت کند و محیط از محاط تمیز یابد و پرورش گر از پروریده. وی واحدی است نه به وحدت عددی، و آفریدگاری است نه بواسطه حرکت. بیننده ای نه به آلت، و شنونده ای نه به ابزار جدا، و شاهدی نه با تماس است، باطنی نه در تحت پوشش، و آشکار جدایی نه به دوری مسافت، ازلش جلوگیر جولان فکرها و دیمومت وی رادع عقول از استشراف است، از کُنه وی بینندههای نافذ باز میگردند و از وجودش اوهام گردش گر در میشکند. معرفت وی ابتدای دیانت و کمال معرفت وی توحیدش و کمال توحیدش نفی صفات از اوست، زیرا هر صفتی شهادت میدهد که غیر از موصوف میباشد، و موصوف شهادت میدهد که غیر صفت است، و این هر دو شهادت بر دوگانگی است که ازل بودن وی آن را نمی پذیرد، پس هرکس او را وصف کند او را محدود کرده، و هر کس او را محدود کند او را تحت شمار درآورده، و هرکس او را تحت عدد درآورد ازلیت وی را زائل کرده، و هر کس از چگونگی وی بپرسد، او را تحت اوصافی قرار داده است، و هر کس بپرسد او در چه چیز قرار دارد او را مشمول و در ضمن چیزی قرار داد، و هرکس از اینکه او بر چه چیز قرار دارد، جویا شود پس او را بر دوش چیزی قرار داد، و هرکس از مکانش بپرسد او را از برخی جهات خالی کرده، و هرکس از ماهیت وی بپرسد او را وصف کرده، و هرکس از نهایت وی بپرسد او را دارای نهایت قرار داده است. دانا به هنگامی که دانسته ای نبوده و آفریدگار به هنگامی که آفریده ای موجود نبود، پرورنده به هنگامی که پروریده ای نبود و اینگونه پروردگارمان موصوف میشود و او بالاتر از آنچه است که وصف کنندهها وصف کنند. شهادت به لا اله الّا اللَّه میدهم، خدایی که یگانه است و شریکی ندارد، چنانکه خود برای خود به یگانگی شهادت داد و فرشتگان و خردمندان مخلوقش شهادت دادند، خدایی جز خدای عزیز و حکیم نیست. و گواهی میدهم که محمّدصلی الله علیه وآله بنده ی برگزیده و پیامبر مرضی خداست، او را برای هدایت و دین حق به پیامبری فرستاد تا بر همه ادیان غالب شود، گرچه دوگانه پرستان را خوش نیاید. و گواهی میدهم که علی امیرمؤمنان و یازده فرزند معصوم وی یعنی حسن و حسین و علی و محمد و جعفر و موسی و علی و محمد و علی و حسن و حجت منتظر علیهما السلام وصی رسول خدا صلی الله علیه وآله حجّتهای الهی بر بندگان و جانشینان وی بر روی زمین و بندگان گرامی خدایند؛ از سخن او به در نمیروند و فرمان وی را بکار میبرند و ایشان را دوست دارم واز دشمنان ایشان بیزار و به خواست خدا بر همین زندگی میکنم و بر آن میمیرم و برانگیخته میگردم. ولا حَول ولا قوّة الّا باللَّه العلی العظیم.
صحیفه سجادیه بخش دوازدهم
در سوره مطفّفین درباره کتاب بدکاران میگوید: إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفی سِجِّی: کتاب فاجران در دوزخ است و درباره کتاب نیکوکاران میگوید: کَلاَّ إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ
لَفی عِلِّیِّین: کتاب نیکوکاران در علیین است. حرف (فی= در) دلالت دارد که واقعاً خود اعمال در دوزخ و بهشت نبشته و حضور دارند، زیرا اگر مراد یک نوشتار لفظی بود، معنائی برای (در) نمی ماند. دقت کن: نمیگوید (اعمال در آن کتاب است) میگوید آن کتاب در دوزخ است. در مقابل استدلال فوق گفته اند: در همین سوره دربارۀ هر دو کتاب آمده است که کتاب مرقوم:
کتاب رقم شده، کتاب رقممند. و (رقم) از مقولات اعتباری و تدوینی است، نه واقعی تکوینی. اما این سخن وقتی درست است که رقم را به معنی شماره بگیریم، در حالیکه معنی (رَقَمَ ، کَتَب) است و رقیم که فعیل به معنی المفعول است یعنی مکتوب. و مرقوم نیز به معنی مکتوب و کتاب است. و کتاب مرقوم یعنی کتاب مکتوب. و مراد این است که گمان نکنید آن کتاب یک شیئ فرضی، ذهنی، یا خیالی است، بلکه واقعاً یک شیئ رقم خورده و مکتوب است. و با بیان دیگر: مرقوم یعنی ثبت شده، و اینک بحث در این است که آیا خود اعمال مجسم به عنوان اشیاء مادی در دوزخ و بهشت تکوین و ثابت شده اند، یا اسامی، حروف و الفاظ است که در یک نوشتاری ثبت تدوینی شده اند. آیا مراد کتاب تکوین است یا کتاب تدوین؟ پس خود کلمه مرقوم تاکید است بر واقعی وتکوینی بودن اشیاء در آن کتاب. کمی در مورد تجسم عمل: ۱- غیر از خدا، همه چیز (حتی فرشته، روح، عقل) همگی مخلوق و تابع زمان و مکان هستند. زیرا همه چیز متغیر و متحرک است و تغییر و حرکت بدون زمان و مکان نمیشود، بلکه تغییر و حرکت، عین زمان و مکان هستند. پس هیچ چیزی فارغ از زمان و مکان نیست، و آنچه ارسطوئیان و صدرویان (مجرد و مجردات) مینامند، چرندیات است، گرچه با غفلت از قرآن و حدیث بطور خیره سرانه به آن اصرار و لجاجت میورزند. و همچنین با غفلت از قواعد و قوانین علوم متعدد از آن جمله فیزیک و علم شناخت ماهیت زمان و مکان. و تاسفبار اینکه با اینهمه خودشان را عقل گرا نیز میدانند. درگیری و چالش متمادی چند قرنی دین داران با دهریّون و طبیعیّون و چالش شان با مارکسیسم در دو قرن اخیر، یک فضای ذهنی بوجود آورده که اگر مطابق قرآن و احادیث، بگوئید: غیر از خداوند هر چیزی که هست زمانمند و مکانمند است، پس یا ماده است یا مادّی. فوراً ذهنها به سراغ دهریّه و مارکسیسم رفته و شما را به آنگونه تفکر متهم میکنند. امّا حقیقت این است که هر چیز (غیر از خداوند) یا ماده است، از فشرده ترین ماده مانند سنگ، تا بسیط ترین ماده مانند هوا، و یا مادی است از فرشته، روح تا بسیطترین مادی مانند عقل. و عقل بسیطترین بسیطها است، زیرا که فرشته هم عقل دارد و وجود فرشته فشرده تر از عقل است که عقل را پذیرا شده و در خود جای داده. و اگر دوست ندارید دربارۀ فرشته لفظ عقل را به کار ببرید، بالاخره آن فهم و درک که جبرئیل دارد، بسیطتر از وجود خود جبرئیل است. و آن فهم و درک جبرئیل نیز فعل، متغیر و متحرک است، پس زمانمند و مکانمند است و مجرد نیست و مادّی است. و این سخن با بینش دهریّه و مارکسیسم هزاران فرسخ فاصله و فرق دارد و متهم کننده در این مسئله نادان است و عیب از خودش است. ۲- و آنچه در این جهان، این کائنات، اینجا، یعنی ما سوی الله، وجود دارد دائماً در تغییر و تحول است، برخی در تغییر سریع و برخی در تغییر و تحول بس آهسته و درنگ آمیز. و در این میان، از گونههای مختلف تغییر و تحول آنچه به بحث ما مربوط و محور بحث تجسم عمل است، تحول ماده به انرژی، و تحول انرژی به ماده است. ۳- شرح این تحول: مادّه به انرژی تبدیل میشود؛ مانند موادّ خورشید که به انرژی مبدل شده و به زمین آمده و به گیاهان و جانداران روی زمین میرسد، بلکه سنگ و خاک زمین نیز آن را جذب میکند. تنه چند تنی یک درخت را در نظر بگرید؛ درصد بیشتر آن از انرژیهای خورشید است که آمده در پیکر آن درخت به ماده تبدیل شده، و اینک آن را بسوزانید، چیز اندکی از آن بصورت خاکستر میماند و بقیه همگی از نو به انرژی تبدیل شده و به اطراف پخش میشود. انسان نیز از غذا (و نیز از خورشید) انرژی گرفته و بر سلولهای بدنش میافزاید، از جانب دیگرسلولهای بدنش در اثر کار، فعالیت و حتی در اثر نفس کشیدن و فکر و اندیشه، به انرژی تبدیل شده و به اطراف پخش میشود. بدن انسان یک دستگاه است که پیوسته سلول جدید میسازد و سلولهای پیشین را میسوزاند، که به این روند تحولی بدن، اصطلاحاً (بدل ما یتحلّل) میگویند. ۴- نظر به این که انسان (علاوه بر روح نباتی و روح غریزه) روح سوم هم دارد بنام (روح فطرت) انرژی صادره از او در محیط معمولی نمیماند؛ اگر در اثر اعمال نیک صادر شده، به آسمان اول میرود و اشیاء بهشت از آنها ساخته میشود. واگر در اثر اعمال بد صادر شده به دوزخ میرود و اشیاء دوزخ را میسازد. انرژیهای این جهان خواه در قالب ماده باشند و خواه آزاد، دارای دو خصیصه مثبت و منفی هستند. و تنها انرژی صادر شده از انسان است که یا مثبت است و یا منفی، مثبت برای ساختن بهشت میرود، و منفی برای ساختن دوزخ. حَمْداً تَقَرُّ بِهِ عُیُونُنَا: چنان حمد و ستایشی که بوسیله آن چشمهایمان روشن شود. مراد همان چشم روشنی در اصطلاح مردمی است. إِذَا بَرِقَتِ الْأَبْصَار: آنگاه که چشمها از هیبت روز قیامت خیره و هاج و واج شوند، گوئی برق شدیدی به آنها برخورده و دیدشان را مختل کرده است. وَ تَبْیَضُّ بِهِ وُجُوهُنَا إِذَا اسْوَدَّتِ الْأَبْشَار: و صورتهای ما بوسیله آن سفید گردد آنگاه که پوست و بشره سیاه میشود. همانطور که آیه میفرماید: یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوه: آنروز (روز محشر) چهره هائی سفید و چهره هائی سیاه میشوند. آیا مراد همان اصطلاح رو سفیدی و رو سیاهی است که در اصطلاح مردمی هست؟ یا واقعاً رنگ پوست نیکوکاران سفید و رنگ چهره بدکاران سیاه خواهد شد؟ نظر به کلمه اَبشار که در بیان امام علیه السلام هست، میتوان گفت مراد معنی دوم است؛ بَشَرَة یعنی پوست، و اَبشار یعنی پوست ها. و در آن اصطلاح مردمی روسفیدی و روسیاهی میگویند، نه پوست سفیدی و پوست سیاهی. و اگر مراد سفیدی و سیاهی واقعی باشد، اثری از آثار تجسم عمل میگردد و این سخن امام نیز در ردیف احادیث فراوانی قرار میگیرد که ادلّه تجسم عمل هستند. و چون با این سخن امام آیه مذکور نیز تفسیر میشود، این آیه هم در زمره آیات تجسم عمل قرار میگیرد. حَمْداً نُعْتَقُ بِهِ مِنْ أَلِیمِ نَارِ اللَّهِ إِلَی کَرِیمِ جِوَارِ اللَّه: چنان حمد و ستایشی که بوسیله آن از آتش دردناک خدا بسوی جوار با نعمت و عزت خدا، آزاد شویم. عتق: آزاد کردن و آزاد شدن برده؛ انسان بطور بالقوه و بالامکان، باصطلاح در بینابین قرار دارد؛ ممکن است به دوزخ برود و ممکن است به بهشت. پس انسان در گرو عمل خودش است؛ حمد و ستایش خداوند او را از این گرو آزاد میکند، زیرا حمد از اندیشه و تفکر ناشی میشود و ایمان شخص حامد ایمان مبیَّن است، ایمان تقلیدی نیست. و ایمان مبیّن، نسبی است و هر کسی (از بی سوادترین فرد تا دانشمندترین فرد) میتواند ایمان تقلیدی داشته باشد یا ایمان تبیینی و آگاهانه.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، حکیم بار دیگر به نزد شاهزاده آمد سلام کرد و او را دعا گفت و نشست و از جمله دعاهاى او این بود: از خداوندى درخواست میکنم که اوّل است و قبل از همه اشیاء بوده و هیچ چیز پیش از او نبوده است، و آخر است و بعد از همه اشیاء خواهد بود و هیچ چیز با او باقى نمى ماند، باقى است و هرگز فنا در او راه ندارد، عظیم و بزرگوارى است که عظمت او را نهایت نیست، یگانه اى است که احدى در خداوندى با او همراه نیست، و قاهرى است که همتایى براى او وجود ندارد و پدیدآورنده اى است که در آفرینش کسى را شریک خود نساخته است، و توانایى است که ضدّى ندارد، صمدى است که مانندى ندارد، پادشاهى است و هیچ کس همراه او نیست، تا تو را پادشاه عادل و پیشواى هدایت و رهبر پرهیزکاران قرار دهد و تنها اوست که تو را از کورى ضلالت مى رهاند و در دنیا زاهد و دوستدار خردمندان و دشمن گمراهان مى سازد، تا آنکه تو را و ما را به آنچه بر زبان پیامبرانش از بهشت و رضوان وعده فرموده برساند، که رغبت ما بسوى خداى تعالى آشکار، و خوف ما از او نهان و دیدگان ما بسوى کرامت وى باز و گردنهاى ما در طاعت او خاضع و جمیع امور ما به او بازگشت خواهد کرد. شاهزاده تحت تأثیر این دعا قرار گرفت و رغبتش در امور خیر افزون گشت و از کمال و حکمت و دانایى آن حکیم متعجّب شد و پرسید: اى حکیم از عمرت چند سال گذشته است؟ او گفت: دوازده سال، شاهزاده به خود آمد و گفت: فرزند دوازده ساله طفل است و من تو را در سن کهولت و شصت سالگى مى بینم. حکیم گفت: آرى از ولادتم شصت سال میگذرد، امّا تو از عمر من سؤال کردى و عمر عبارت از حیات است و حیاتى وجود ندارد مگر در دین و عمل به آن و دورى از دنیا و از آن زمانى که به این حالات موصوف شدهام تا حال دوازده سال مى گذرد، و پیش از آن به سبب جهالت در زمره مردگان بودم و آن را از عمر خود حساب نمى کنم. شاهزاده گفت: چگونه کسى را که مى خورد و مى نوشد و حرکت مى کند مرده مى خوانى؟ حکیم گفت: زیرا با مردگان در کورى و کرى و گنگى و ضعف حیات و فقر شریک است، و چون در صفات با مردگان شریک است لا جرم در نام هم شریک خواهد بود. شاهزاده گفت: اگر تو این حیات ظاهرى را حیات نمیدانى و به آن غبطه نمى خورى، سزاوار نیست که مرگ را هم مرگ بدانى و از آن کراهت داشته باشى. حکیم گفت: اى شاهزاده اگر به این زندگانى اعتماد مى نمودم خود را به چنین مهلکه اى نمى افکندم که به نزد تو بیایم، با وجود آنکه میدانم پدرت بر اهل دین خشم بسیار دارد و در صدد قلع و قمع آنهاست، آرى من مرگ را مرگ نمیدانم و این حیات را نیز حیات به حساب نمى آورم و از مرگ کراهت ندارم و چگونه رغبت در این حیات داشته باشد کسى که ترک لذّتهاى دنیوى کرده است و چگونه از مرگ مى گریزد کسى که نفس خود را با دست خود کشته است. اى شاهزاده آیا نمى بینى که دینداران ترک دنیا از اهل و مال خود کرده اند، و رضا به داده خدا داده اند و رنج عبادت بر خود خریده اند بگونه اى که جز به مرگ نمى آسایند؟ پس کسى که از لذّتهاى حیات متمتّع نگردد این حیات به چه کار او آید؟ و کسى که آسایش وى جز از مرگ نباشد چرا از آن بگریزد؟ شاهزاده گفت: راست مى گویى اى حکیم، آیا دوست میدارى که فردا مرگت فرا رسد؟ حکیم گفت: بلکه سرور من در آن است که همین امشب مرگم فرا رسد نه فردا، زیرا کسى که نیک و بد را فهمید و دانست که جزاى هر یک نزد خداى تعالى است، بدى را بخاطر عقابش ترک میکند و نیکى را بواسطه ثوابش به جا مى آورد و کسى که به وجود خداى یکتا یقین داشته باشد و وعده هاى او را تصدیق کند البتّه مرگ را دوست مى دارد، به دلیل آنکه به آسایش پس از مرگ امیدوار است، دنیا را نمى خواهد و از آن کراهت دارد زیرا مى ترسد که مبادا به شهوتهاى دنیا فریفته شود و مرتکب معصیت حقّ تعالى گردد. چنین شخصى مرگ را دوست مى دارد تا از شرّ فتنه دنیا ایمن شود و به سعادت عقبى فائز گردد.
حُسنیّه بخش پنجم
احضار علمای بصره و بغداد: چون فرمان به والی بصره رسید، او بی درنگ ابراهیم بن خالد را بر شتری رهوار سوار کرده و به همراه فرستاده خلیفه به دارالخلافه بغداد فرستاد. ابراهیم چون به بغداد رسید، به هارون گفت تا همه علمای بغداد را حاضر کنند. دولتمردان و بزرگان ممالک دیگر هم که از اطراف آمده و در بغداد جمع شده بودند نیز در دارالخلافه حاضر شدند. برای ابراهیم بن خالد، کرسی زرّین نهادند، و حُسنیّه را آورده و حقیرانه در جایگاه تماشاچیان نشاندند. حُسنیّه بی اعتنا به جلال و جبروت مجلس پیش رفت و مقابل ابراهیم بن خالد نشست. هارون ملعون به حُسنیّه اشاره کرد که مباحثه را آغاز کند. حُسنیّه رو کرد به ابراهیم و گفت: آن ابراهیم بن خالد که صد جلد از تألیفات او در بین دانشمندان معروف است و به عداوت و دشمنی با علیّ بن ابی طالب علیه السلام افتخار میکند تو هستی؟ ابراهیم برآشفته و گفت: مرا مسخره میکنی؟ و رو به اهل مجلس کرد و گفت: مرا با کنیزی هم بحث کردن چه معنا دارد؟ این کار موجب بی ارزش شدن علم و اهانت به علما و دانشمندان است. یحیای برمکی، وزیر هارون که با او خصومت داشت خندید و گفت: ای ابراهیم این سخن از تو که اهل فضل هستی بعید است. مگراین سخن بزرگان دین نیست که: اُنْظُر اِلی ما قال وَ لا تَنْظُر اِلی مَنْ قال (یعنی: بنگر به سخن، منگر به گوینده سخن) حُسنیّه گفت: ای ابراهیم! بتوفیق خدای تعالی در همین مجلس تو را از این کرسی زرّین به زیر خواهم کشید. ابراهیم چون فهمید حُسنیّه میخواهد حقیقت مذهب اهلبیت علیهم السلام را بر هارون روشن گرداند، گفت: چون من از راه دور آمدهام حق تقدّم با من است و من باید سؤال را آغاز کنم. قصدش این بود که پیشدستی کند تا به او مهلت ندهد. حُسنیّه گفت: بسیار خوب شما مقدّم باشید و از هر چه میخواهید بپرسید. ابراهیم همواره سؤال میکرد و حُسنیّه بافصاحت تمام پاسخ میگفت و اشکالات وی را بسیار زیبا و متین جواب میداد و قاطعانه رد مینمود، بطوری که حاضرین از سخنان متین او حیران مانده بودند. بالاخره حُسنیّه گفت: ای ابراهیم! سؤالات تو طولانی شد، میترسم باعث کسالت تو شود. اجازه بده تا من نیز سؤالی بپرسم. این واقعه را قطعاً امام صادق علیهالسلام میدانسته، که در آینده چنین مناظره ای روی خواهد داد و حُسنیّه را به شاگردی خویش، قبول فرمودند تا در چنین روزی، هم حجت را بر هارون ملعون تمام کند، و هم شیعیان از محتویات این مناظره بهره ببرند، چون سراسر دلیل و حجت بر حقانیت شیعه و دارای نکات آموزنده بسیاری است. ادامه دارد..
در مورد کارخانجات شرکت نستله یهودی: بخشی از سهام شرکت نستله در بازار بورس سیکس سوئیس و بورس یورونکست معامله میشود. در سال ۲۰۱۱ شرکت نستله در فهرست فورچون جهانی ۵۰۰ رده نخست از سودآورترین شرکت جهان را به خود اختصاص داد. وضعیت این شرکت در سال ۲۰۱۹ با درآمد بیش از ۹۳ میلیارد دلار در رتبه ۷۶ از نظر درآمد و با سودی بیش از ۱۰ میلیارد دلار در رتبه ۵۳ سودآورترین شرکت جهان و با مجموع دارایی بیش از ۱۳۹ میلیارد دلار در رتبه ۱۷۴ فهرست فرچون قرار گرفت. و حسب اعلام فهرست فایننشل تایمز جهانی ۵۰۰ در ۳۱ مارس سال ۲۰۱۵ این شرکت با ارزش بازار ۲۴۴ میلیارد دلار با سه رتبه سقوط نسبت به سال ۲۰۱۴ در رتبه ۱۴ قرار گرفت. کوکا کولا (به انگلیسی: Coca Cola ) نوشابه کولای گازدار پرطرفدار است که در بیش از ۲۰۰ کشور جهان به فروش میرسد و روزانه حدود ۲ میلیارد بطری کوکاکولا در جهان مصرف میشود. این نوشابه محصول شرکت آمریکایی یهودی کوکاکولا است و یکی از نمادهای فرهنگی کشور ایالات متحده آمریکا بشمار میآید. کمپانی کوکاکولا با سرمایهای بیش از ۴۷ میلیارد دلار کمپانی اصلی کوکاکولا در آتلانتا، آمریکا، قرار دارد، کوکاکولا در سال ۲۰۱۳ در رتبه نخست از فهرست بزرگترین تولیدکنندگان نوشیدنی و مواد غذایی جهان قرار گرفت. یهود تلاش میکند علاوه بر سود جویی و تجارت در تغذیه جهانی، از محصولاتش بعنوان اسلحه برای نابودی جوامع غیر یهودی استفاده کند و هر از گاهی بعضی از محصولات خود را توسط میکروبهای جدید و دست ساز آلوده میکند که اغلب این آلودگی ها نامحسوس است و در دراز مدت آثار ژنتیکی آن در افراد قابل تشخیص است. وِیفر (به انگلیسی: Wafer ) گونهای بیسکویت ترد، شیرین، بسیار نازک و خشک است که اغلب برای تزئین بستنی استفاده میگردد. ویفر نوتلا محصولی از شرکت ایتالیایی Ferrero که بیش از ۱۶۰ کشور جهان طعم آنرا چشیدهاند. هفت برند مطرح ویفر خارجی در ایران: ویفر ای بی کی، ویفر روشن، ویفر زیموپوک، ویفر ویف آپ، ویفر نوتلا، ویفر کیندر، ویفر میلکا. که تمام این محصولات در زیر شاخه نستله یهود هستند.
سلمان فارسی بخش ۳۳
ابن مسیب روایت میکند که یک روز امیرمؤمنان (ع) وقتى از خانه خارج شد، با سلمان برخورد کرد و فرمود: اى ابوعبدالله! حالت چطور است؟ سلمان پاسخ داد: سر از خواب برداشتم در حالیکه در اندیشه چهار غم و غصه بسر میبرم. امام على (ع) فرمود: چه غم و غصّه هایى دارى؟ سلمان جواب داد: ۱- غمّ و غصّه افراد خانواده که نان میخواهند و نیازمندى هایى دارند؛ ۲- اندیشه اینکه خداوند متعال از من اطاعت و عبادت میخواهد؛ ۳- در فکر غم و اندوه کار شیطان بودم که به گناه راهنمایى میکند؛ ۴- در فکر کار ملک الموت بودم که از من روح طلب میکند. امام على (ع) با شنیدن این سخنان فرمود: من همچنین مطالبى را براى رسول خدا بیان داشتم که آن حضرت به من مژده داد: اینگونه غم و غصّهها موجب آمرزش گناهان، مصونیت از آتش دوزخ و ترفیع مقام بندگان در پیشگاه خداوند میشود/ جامع الاخبار
مالک اشتر قسمت هشتم
مالک در یمن: از زندگانی مالک از بدو تولد تا پذیرش دیانت اسلام اطلاع زیادی در دست نیست. برخی کتب محل تولد وی را روستای بیشه و دثینه دانسته اند. ولی احتمالاً محل تولد مالک باید در مرکز استقرار نخعیها بوده باشد. همچنین جایگاه نخع را در یمن جنوب شرقی بیضاء در دورههای مران، کبران نزعه، حجومه، ملاحه، التیجب و صحب میدانند. از زمان تولد مالک نیز اطلاع دقیقی در دست نیست (سیّد محسن الامین بدون ذکر مآخذ سن مالک را در جنگ جمل ۸۰ سال ذکر میکند) براساس شواهد و قرائن میتوانیم حدود زمان تولد و سن وی را مشخص کنیم. مالک از زمان فتح شام از بزرگان نخع بود و در دوره خلافت عثمان زمانی که با تعدادی از همراهانش به شام تبعید شد، از لحاظ سنی از آنان بزرگ تر بود، زیرا که هنگام بحث با معاویه، کمیل سخنانی را بر زبان راند که مالک ظاهرا روش بحث و استدلال وی را نپسندید و خطاب به کمیل چنین گفت: ای کمیل چون از ما همه زِادِ تو کمتر است چرا افتتاح سخن تو کردی؟ بگذار جماعتی که از تو مهترند و به زاد بزرگ تر سخن گویند، کمیل خاموش ماند، مالک اشتر سخن آغاز کرد. کمیل در ۱۲ هجری متولد شده بود و در سال سی و سه، ۲۱ سال داشت، بنابراین نظر عطار قیس که سخنان معاویه خطاب به تبعیدیان و از جمله مالک و کمیل که شما گروهی از عربانید که دندان و زبان دارید و به اسلام اعتبار یافته اید را دلیل بر سن بالای همه آنان میداند، درست نیست. اما مالک در اواخر عمر حضرت رسول صلی الله علیه و آله از بزرگان نخع بوده است، چرا که واقدی میگوید برخی از بزرگان نخع علی علیهالسلام را همراهی کردند که از جمله آنان مالک بن حارث بود. در شعر مالک خطاب به عایشه، خاله ابن زبیر، نیز سخنانی است که تا حدودی مشخص کننده سن وی است. وی در این شعر در مورد علت عدم موفقیتش در کشتن ابن زبیر میگوید: من پیرمرد نسبتا سالخورده بودم و او (ابن زبیر) جوان بود، سیری و جوانی او سبب نجات وی از دست من گشت. ابن زبیر در این زمان (جنگ جمل) ۳۶ سال داشت. همچنین در پیکار صفین هنگامی که جوانی از یحصبیان حمیری به مبارزه اشتر آمد، مالک ندا داد: جوانی در برابر جوانی، و از فرزندش ابراهیم خواست به مبارزه آن هماورد برود. از طرفی سن مالک مسلما از عمار پایین تر بوده است، به دلیل این که عمار به پیری و مسن بودن شهره بود و از گزارشهای راویان در مورد درگیری عمرو بن یثربی و عمّار و سخنان سفرای علی علیهالسلام نزد معاویه چنین استنباط میشود، همچنین مالک، ضمن شعری در صفین چنین سرود: اگر آنها عمّار مسلمان کهنسال را، با توجه به اینکه عمار در دوران خلافت علی علیهالسلام حدود نود سال سن داشت و هم سن پیامبر در زمان حیات ایشان بود، سنِّ مالک باید در دوران خلافت علی علیه السلام زیر ۸۰ سال بوده باشد. از زندگانی مالک تا زمانی که نمایندگانِ پیامبر (ص) به یمن آمدند و مردم را به اسلام دعوت کردند، خبری نیست. واقدی نقل میکند، در زمانی که حضرت علی علیه السلام برای تبلیغ اسلام از سوی پیامبر به یمن و میان قبایل آن فرستاده شد، برخی از بزرگان شاخه نخعِ قبیله مذحج اسلام آوردند که از جمله آنان مالک بن حارث بود. آنها آن حضرت را در اقدامات نظامی در مذحج همراهی کردند. پس از آن نمایندگان یمن آخرین نمایندگانی بودند که در نیمه محرم سال یازده هجری به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدند، آنها ۲۰۰ نفر بودند که در یمن با معاذبن جبل بیعت کرده و مسلمان شده بودند مالک از بزرگان نخع بوده ولی دقیقا مشخص نیست که موفق به دیدار پیامبر شده است یا نه. با توجه به اینکه هر کس حتّی یک بار پیامبر را ملاقات کرده جزو صحابه محسوب میشود و از مالک در اکثر منابع با نام تابعی یاد شده است و از طرفی خود مالک خویش را در شمار تابعین میداند بنابراین ظاهرا مالک جزو دیدارکنندگان با پیامبر نبوده، هر چند که مسلمان شدنش توسّط علی علیه السلام به روزگار رسالت پیامبر بوده است. اوّلین برخورد و آشنایی مالک با امام علی علیه السلام هم مربوط به همین دوران یعنی اواخر حیات پیامبر میشود. ارتباط میان مالک و علی در دورههای بعد در واقع بی مقدمه نبود. مالک تحت تأثیر رفتار این نماینده پیامبر قرار گرفت. علی علیهالسلام در جمع آوری زکات برای یمنیها مشقت ایجاد نمیکرد و با آنان مدارا میکرد آن حضرت با حرکتهای نظامی، تبلیغی، اقتصادی و قضایی زمینه تحکیم دولت حضرت رسول را فراهم کرد و با اختیارات کامل مالی که داشت حکومتی کوتاه مدت در سرزمین مذحج و هَمْدان عرب، بوجود آورد و در این مناطق هوادارانی چون مالک بن حارث را یافت که شعاع نورانیت معرفت اسلامی را از آن حضرت
فراگرفت و چنان شخصیت دینی مالک را شکل داد که همراه مولانا علی علیهالسلام در برخی حوادث عصر پیامبر (ص) در یمن شرکت کرد و پس از پیکار اجنادین با خاندان خود نزد علی علیهالسلام به مدینه آمد و بعد از آن ابوبکر وی را به سمت شام فرستاد در سالهای بعد و در زمان خلافت علی علیه السلام حمایت این مذحجیها و همدانیها از وی در سطح بالایی بود. در پی کردن شتر عایشه و در موقعیتهای حساس متفاوت، آنها حمایت خویش را از مولا علیهالسلام دریغ نمیکردند. مالک ضمن شعری در صفین به این موضوع اشاره میکند: دلاوری همدان و مذحجیان این جنگ را بس، قومی که چون آنان را فراخوانند به انبوه آیند. همچنین در شعر دیگری یکی از عراقیان چنین میسراید: از شمشیرهای مذحج و همدان برنیاید که ریش دراز را چنانکه بود باز گردانیم حتّی حمایتهای مذحجیها و مخصوصا همدانیها بعد از امام علی علیه السلام از قیامهای شیعی زیاد بود. همه این موارد تا حدودی میتواند متأثر از عملکرد علی بن ابیطالب در مأموریتهای عهد پیامبر به یمن باشد. در این راستا، ارتباط عاطفی و صمیمانه بین امام و مالک نیز به وجود آمد که در اندیشه و نگاه مالک نسبت به حضرت امیر مؤثر بود. این دیدگاه در سخنرانیهای مالک هنگام بیعت با علی علیهالسلام آشکار است.
ادامه خندق: نعیم بن مسعود اشجعی خدمت پیامبر گفت: ای رسول خدا من مسلمان شدهام و هیچکس از خویشان من خبر ندارد، پس حکم و فرمان خود را به من بفرمائید. پیامبر به او فرمود: تو در میان ما یک نفر بیشتر نیستی، پس هر چه میتوانی برای ما انجام بده. نعیم بن مسعود رفت تا به قلعه بنی قریظه رسید و گفت من دوست صمیمی شمایم و گفت شما و قریش و غطفان در نزد محمد یکی نیستید، شهر شهر شماست و در آنجا اموال و فرزندان و زنان شماست. قریش و غطفان بلادشان دور است و آنها آمدند تا بر شما وارد شوند، پس اگر فرصتی به دست آوردند که شکستی به اسلام بزنند خواهند زد و گرنه به وطن خود برگشته و شما را با این مرد (محمد) واگذار خواهند نمود و شما را توان مقابله با او نیست. پس شما مبارزه و جنگ نکنید مگر آنکه چند تن از اشراف قریش را به گروگان بگیرید تا وثیقه شما باشد که قریش حرکت نکنند تا با محمد جنگ کنند. بنی قریظه به او گفتند: تو مطلبی را به آن اشاره کردی که ما از آن غافل بودیم. سپس نزد ابو سفیان و اشراف قریش آمد و گفت: ای گروه قریش شما دوستی من را نسبت به خودتان میدانید، که من از محمد و دین او بیزارم، من آمدهام نصیحتی به شما کنم، خواهش دارم آن را کتمان نمائید. گفتند: تو پیش ما مورد اطمینان هستی هر چه بخواهی انجام میدهیم. گفت: آیا میدانید که بنی قریظه از پیمان شکنی خود پشیمان شده و نزد محمد فرستاده اند که تو از ما راضی نیستی مگر اینکه عده ای از رؤساء قریش را به گروگان بگیریم و تحویل شما دهیم تا آنها را بکشی، آنگاه به اتفاق شما با آنها بجنگیم تا ایشان را از زمینهای خودمان بیرون کنیم، محمد پذیرفت، اگر فرستادند که از شما گروگان بگیرند مواظب باشید که یک نفر را هم به آنها ندهید. جداً از این کار حذر و پرهیز کنید. سپس نزد قبیله غطفان آمد و گفت: ای گروه غطفان من مردی از شما هستم و آنچه به قریش گفته بود را به ایشان گفت. چون صبح شد و آنروز شنبه ماه شوّال سال پنجم از هجرت بود، ابو سفیان عکرمه پسر ابو جهل را با عدّه ای از قریش نزد بنی قریظه فرستاد و گفت به آنها بگو که ابو سفیان میگوید: ای بنی قریظه علوفه و اسبهای ما از بین رفتند و ما ساکن اینجا نیستیم، پس بیرون بیائید تا با محمد مبارزه و پیکار کنیم. آنها در پاسخ گفتند: امروز روز شنبه است و ما هیچ کار نمیکنیم، و علاوه بر این ما به اتفاق شما با محمد کارزار نمیکنیم مگر اینکه شما چند نفر از بزرگان قریش را به عنوان گروگان به ما بدهید تا مورد وثوق و اطمینان ما شود که شما نروید و ما را تنها نگذارید که با محمد بجنگیم. ابو سفیان گفت: به خدا سوگند این همان مطلبی بود که نعیم گفت و ما را از آن بیم داد، پس پیغام فرستاد که ما یک نفر را هم به شما نخواهیم داد و اگر مایل هستید بیرون بیائید. جنگ کنید و اگر هم خواستید کنار بنشینید و جنگ نکنید. یهود بنی قریظه گفتند: به خدا قسم این همان چیزی بود که نعیم به ما گفت. پس پیام فرستادند که به خدا جنگ نخواهیم کرد مگر آنکه چند نفری از شما را به گروگان بگیریم و خداوند بین آنها تفرقه انداخت و بادی، بسیار سرد در شبهای زمستان بر آنها فرستاد تا از جنگ منصرف شده و برگشتند. محمد بن کعب گوید: حذیفة یمانی میگفت: قسم به خدا که ما در روز خندق به انداز ای سختی و گرسنگی و ترس دیدیم که جز خدا کسی نداند، و پیامبر برخاست و آنقدری که خدا میخواست در آن شب نماز خواند. سپس فرمود: کسی هست برود و خبر قریش را بیاورد تا در بهشت رفیق من باشد. حذیفه گوید: به خدا قسم هیچکس از ما در اثر خستگی و ترس و گرسنگی برنخاست. پیامبر مرا طلبید و من چاره ای جز اجابت نداشتم پس گفتم لبّیک، فرمود: برو و خبر قوم را بیاور و کاری نکن تا برگردی. گفت: من نزد قریش آمدم در حالیکه باد لشکر خدا بود، بساط و اردوی آنها را بر هم زده نه بنائی برایشان مانده بود، و نه آتشی و نه دیگ غذایی. و من در همین حال بودم که ابو سفیان از خیمه اش بیرون آمد و گفت: ای مردم قریش هر کس ببیند که در کنار او کیست، حذیفه گوید: من زرنگی کرده و پیش دستی کردم بر ران دست راستی خود زدم و گفتم: تو کیستی؟ گفت: من فلانی هستم. آنگاه ابو سفیان مرکب خود را خواسته و سوار شد و گفت: ای گروه قریش به خدا قسم که شما در اینجا نمیتوانید بمانید زیرا سواره و پیاده هلاک شدند، و بنی قریظه هم با ما خلاف کرد و این هم باد سرد سخت که هیچ چیز برای ما باقی نگذارد. پس سوار بر شتر خود شد در حالیکه پای او را باز نکرده بود و پس از سوار شدن پای شتر را باز کرد. حذیفه گوید: در دل خود گفتم اگر این دشمن خدا را تیری زده و میکشتم کار بزرگی کرده ام. پس تیری در کمان گذارده و میخواستم بر او بزنم و او را بکشم که یاد سفارش پیامبر افتادم که فرمود کاری نکن تا برگردی. تیر را از کمان درآورده و خدمت رسول خدا رسیدم در حالیکه مشغول نماز بود، و چون متوجه بازگشت من شد گوشه ی عبایش را بر من کشید. و رکوع و سجده برد و نماز را به پایان برد و فرمود: چه خبر داری؟ من نیز تمام جریان را بازگو کردم.
کوروش کبیر خبیث بخش نهم
در مجموع و بطور خلاصه، حمله کوروش به بابل نه تنها موجب شکلگیری سبک تازهای در فرهنگ و هنر و معماری و دیگر دستاوردهای فکری یا مادی نشد، که حتی همان دستاوردهای موجود علمی و اجتماعی را که بابل به تازگی به آنها دست یافته بود، به باد داد. از دوره کوروش و عمدتاً از زمان هخامنشیان در بابل، تقریباً هیچگونه یادمان و آثار فرهنگی و تمدنی بر جای نمانده است. چرا؟ چون کوروش هنری جز کشتن، سوزاندن، هوسرانی و نوکری افکار پلید یهود نداشته، بابل پس از سلطه کوروش نه تنها چیزی به دست نیاورد، که دارایی پیشین خود را نیز از دست داد. در دوره سلطه کوروش بر بابل، مدارا و تساهل دینی که در زمان پادشاهی هفده ساله نبونید به اوج خود رسیده بود، تا حد زیادی، نابود کرد و از بین رفت. صلحطلبی و خودداری از تجاوز به کشورهای دیگر که در زمان نبونید رایج شده و تثبیت شده بود، مجدداً تباه شد و دوره جدیدی از لشکرکشیها و کشورگشاییهای بیپایان با بهرهگیری از جان و مال مردم بیچاره آغاز شد. در زمان سلطه کوروش بر بابل، سنتهای تاریخنویسی بابلی، نجوم بابلی، نظامهای فکری و فلسفی و دینی متنوع بابلی، اسطورههای بابلی، نگارگری بابلی، تندیسسازی بابلی، مدارس و مراکز آموزشی و بسیاری از دیگر مبانی تمدن بابل تا حد زیادی به فنا رفت. این در حالی بود که سنتهای بردهداری، رباخواری، بهرهکشی جنسی از دختران، وحشیگری نسبت به زنان، خرید و فروش زن همانند گوسفندان، و نیز مالکیت و تربیت اطفال به عنوان سرباز و نیروی نظامی، به شکل خجالت آوری گسترش و استحکام بیشتری یافت. خب، بریم سراغ اصل مطلب. منشور کوروش هخامنشی، متن کامل همراه با حرفنویسی، کوروش: در بابلی: کو، رَ، آش. یعنی: شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِل: با، بی، لیم. شاه سومر: سو، مـِ، ری. و اَکَّد: اَک، کـَ، دی، ای. سطر نخست بر اساس شواهد احتمالی و مقایسه با سطر بیستم بازسازی شده است. چون بعضی حروف ریخته و خوانا نیست. از اینجا تا پایان سطر نوزدهم، نه از زبان کوروش، بلکه به روایت ناظری ناشناخته که میتواند نظر بزرگان و کاهنان بابل باشد، بازگو میشود: مرد ناشایستی (منظور نبونید، آخرین شاه بابل) به فرمانروایی کشورش گمارده شده بود (از این بند نیز میتوان دریافت که نبونید نه با زور و قدرت، بلکه با گزینش و رأی عده ای بعنوان شاه بابل انتخاب شده. سنت شاه انتخابی از زمان غلبه کوروش از میان رفت و جای خود را به ولیعهد و شاه انتصابی داد) او یک ساختگی به جای آنها گذاشت. معبدی بَدلی از نیایشگاه اِسَـگیلَـه (اِ، سَگ، ایلَـه) برای شهر اور (او، ریم) و دیگر شهرها ساخت. ادامه دارد..
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش ۱۷
برکنارى و ترور خالد بن ولید: عمر در پى کشته شدن مالک بن نُوَیره و یارانش توسط خالد و زنا کردن خالد با همسر مالک، درخواست قتل خالد بن ولید را کرد ولى با آنکه رفتار خالد بسیار ناشایست و زشت بود ابوبکر مخالفت نمود. عمر نیز پس از رسیدن به ریاست اولین کارى که کرد بر کنارى خالد بود. وى سپس در سال ۲۱ هجرى خالد را در حمص کشت (به کتاب نظریات الخلیفتین، ج ۲، ص ۲۷۳ ۲۸۰ در شروط (الولاة وادارتهم)، ترجمه خالد مراجعه کنید) خالد بن ولید از خطرناک ترین دشمنان عمر بود و فرماندهى بزرگ ترین لشکر عراق را نیز در دست داشت. همچنین، برکنارى و ترور شرحبیل بن حسنه: دومین فرمانده نظامى در عراق نیز شرحبیل بن حسنه بود که جزو مهاجران حبشه هم بشمار میرفت. وى از اولین مسلمانان و از سرداران فتح عراق بود و ابوبکر وى را به فرماندهى یکى از لشکرهاى عراق گمارده و به او اعتماد کرد، لیکن عمر اقدام به برکنارى شرحبیل کرد و سپاهش را بین سه فرمانده تقسیم کرد. شرحبیل گفت: اى خلیفه مسلمانان! آیا من ناتوان هستم یا خیانت کرده ام؟ عمر گفت: هیچکدام. شرحبیل گفت: پس چرا مرا برکنار کردى؟ عمر گفت: در شرایطى که بهتر از تو سراغ دارم برایم سخت است که تو را فرمانده سپاه قرار دهم. شرحبیل گفت: اى امیر مؤمنین! پس در بین مردم برایم عذرى موجه بیان کن. عمر گفت: بزودى چنین خواهم کرد، البته اگر غیر از این برخورد را داشتى چنین نمیکردم (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۰، و این مطلب را ابن شهاب زهرى یادآورى کرده) سپس عمر برخاست و برایش اعاده حیثیت نمود. لازم به ذکر است که شرحبیل آنطور که عمر گفت نبود: شرحبیل تمام اردن به جز منطقه طبریّه را بطور (عنوه) ولیکن بدون جنگ و خون ریزى فتح کرد و ساکنان طبریه نیز با او مصالحه کردند (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۰، و این مطلب را ابن شهاب زهرى یادآورى کرده) بدین ترتیب، شرحبیل از اولین مسلمانها و از مجاهدان اسلامى و نیز فرماندهان با تدبیر بشمار میرفت، ولى با این وجود، عمر وى را از مسؤولیت و فرماندهى برکنار کرد! عمر، عمروبن عاص ملعون را بجاى شرحبیل گمارد و عمروبن عاص نیز شایعاتى بر ضد شرحبیل پخش کرد، تا کارى را که عمر بر ضد شرحبیل آغاز کرده بود تکمیل گرداند. شرحبیل گفت: عمروبن عاص دروغ میگوید، زمانى که من از اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) بودم عمرو، از شتر خاندانش نیز گمراه تر بود (مختصر تاریخ دمشق، این عساکر، ج ۱۰، اسد الغابة، ابن اثیر، ج ۲) پس از آن که شرحبیل از فرماندهى سپاه دوم عراق برکنار شد و شایعات فراوانى بر ضدش پخش شد، بالاخره در شام به همراه بلال و یارانش کشته شد (مختصر تاریخ دمشق، این عساکر، ج ۱۰، اسد الغابة، ابن اثیر، ج ۲، تهذیب الکمال، ج ۲)
احکام اسلام عملی است و باید اجرا کنیم، تا نتیجه بگیریم و عمل نکردن به قوانین اسلام، مایه ی بدبختی و بیچارگی است. اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست در مسلمانی ماست. اگر مسلمانان مانند بیماران خودسر، تنبل و تن پرور و جاهل شدند، چه ربطی به اصل دین دارد؟ قرآن مجید مردم را امر به کار نموده، امر به تدبّر و تفکّر و تعقّل نموده، سعی و عمل یکی از دستورات مهمّه ی دین مقدّس اسلام است. قانون مجری میخواهد. در ازمنه ی قدیم اجرای قانون میکردند، عملی میشد، امروز هم بکنند، عملی خواهد شد؛ چنانچه حجازیها عمل میکردند و نتیجه میگرفتند. این خود حجّتی است برای تخطئه کنندگان دین که بدانند، اینکه قوانین دینی در هر دوره ای اجرا شود عملی است. بدیهی است قانون برای مردم است نه مردم برای قانون؛ پس قانون را باید عملی کرد و از روی هوای نفس نباید وضع قانون کرد، بلکه روی صلاح ظاهر و باطن مردم باید قانون وضع شود و قانونگذاری که بتواند به ظاهر و باطن و صورت و معنای مردم احاطه داشته باشد، جز ذات اقدس پروردگار نمی باشد. پس قوانین الهی را که روی صلاح مردم وضع شده اجرا نمایند، تا اثرات صالحه ی آن را ببینند. مثلاً یکی از احکام مهمّه ی اجتماعی اسلام، حلال بودن خرید و فروش و حرمت رباست، چنانچه در آیات چندی این معنی را واضح مینماید و صریحاً میفرماید: أَحَلّ اللهَ الْبَیْعَ وَحَرّمَ الرّبَا: حلال نموده خداوند بیع را و حرام نموده ربا را. چون ربا ایجاد تنبلی مینماید و باعث تمرکز سرمایهها در افراد معدود و سبب بیچارگی عامه مردم میباشد، حرام شده، حالا اگر اسمش را عوض کنیم و بگذاریم سود بانکی، بازم رباست. آیا اگر دنیای جهل و نادانی مادیت، معاملات ربوی را معمول داشتند و بانکها و بنگاهها و مؤسسههای ربوی ایجاد نمودند، مسلمانان هم کورکورانه باید تقلید کنند؟ به دلیل آنکه مردم هوی پرست سرمایه دار، پیروی از آنها نمودند؟ آیا عملیات یک دسته از مردمان مادّی سرمایه دار باید سبب بر طرف شدن حکم مسلّم الهی و حلیت ربا شود؟
این شعر رو سید علی موسوی گرمارودی در مدح و منقبت مولا علی علیهالسلام سروده:
خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید.
از تو در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگیت را، چشم کوچک من بسنده نیست:
مور، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد
یا بر خشتی خام.
تو، آن بلندترین هرمی که فرعونِ تخیّل می تواند ساخت
و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت
پایی را به فراغت بر مریّخ، هِشته ای
و زلالِ چشمان را با خون آفتاب، آغشته
ستارگان را با سرانگشتان، از سرِ طیبَت، می شکنی
و در جیب جبریل می نهی
و یا به فرشتگان دیگر می دهی
به همان آسودگی که نان توشه ی جوین افطار را به سحر می شکستی
یا، در آوردگاه،
به شکستن بندگان بت، کمر می بستی
چگونه این چنین که بلند بر زَبَرِ ما سوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،
و زیر مهمیز کودکانه بچّگکان یتیم،
و در بازارِ تنگِ کوفه…؟
پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد…
پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند،
و مَشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.
آه ای خدای نیمه شبهای کوفه ی تنگ.
ای روشن ِ خدا
در شبهای پیوسته ی تاریخ
ای روح لیله القدر
حتّی اذا مَطلعِ الفجر
اگر تو نه از خدایی
چرا نسل خدایی حجاز «فیصله» یافته است…؟
نه، بذرِ تو، از تبار مغیلان نیست…
خدا را، اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد،
با گریه ی یتیمکان کوفه، همنوا مباش!
شگرفیِ تو، عقل را دیوانه می کند
و منطق را به خود سوزی وا می دارد
خِرَد به قبضه ی شمشیرت بوسه می زند
و دل در سرشک تو، زنگارِ خویش، می شوید
اما:
چون از این آمیزه ی خون و اشک
جامی به هر سیاه مست دهند،
قالب تهی خواهد کرد.
شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد
و توفان، از خشم تو، خروش را.
کلام تو، گیاه را بارور می کند
و از نـَفـَست گل می روید
چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.
سحر از سپیده ی چشمان تو، می شکوفد
و شب در سیاهیِ آن، به نماز می ایستد.
هیچ ستاره نیست که وامدارِ نگاه تو نیست
لبخند تو، اجازه ی زندگی است
هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست
زمان، در خشم تو، از بیم سِترون می شود
شمشیرت به قاطعیّتِ «سِجیّل» می شکافد
و به روانی خون، از رگها می گذرد
و به رسایی شعر، در مغز می نشیند
و چون فرود آید، جز با جان بر نخواهد خاست
چشمی که تو را دیده است، چشم خداست.
ای دیدنی تر
گیرم به چشمخانه ی عَمّار
یا در کاسه ی سر بوذر
هلا، ای رهگذاران دارالخلافه!
ای خرما فروشان کوفه!
ای ساربانان ساده ی روستا!
تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد
اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشته اید:
از دیدگان، معبری برای علی ساخته باشید
گیرم، که هیچ او را نشناخته باشید.
چگونه شمشیری زهراگین
پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید
چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت!
به پای تو می گریم
با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق
و دیرینگی غم
برای تو با چشمِ همه ی محرومان می گریم
با چشمانی: یتیم ِ ندیدنت
گریه ام، شعر شبانه ی غم توست…
هنگام که به همراه آفتاب
به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی
وصَولتِ حیدری را
دستمایه ی شادی کودکانه شان کردی
و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد
کودکان را نشاندی
و از آن دهان که هَرّای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید،
آیا تاریخ، به تحیّر، بر دَرِ سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟
در اُحُد
که گلبوسه ی زخم ها، تنت را دشتِ شقایق کرده بود،
مگر از کدام باده ی مهر، مست بودی
که با تازیانه ی هشتاد زخم، برخود حدّ زدی؟
کدام وامدار ترید؟
دین به تو، یا تو بدان؟
هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست
دری که به باغ ِ بینش ما گشوده ای
هزار بار خیبری تر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو
شعر سپید من، رو سیاه ماند
که در فضای تو، به بی وزنی افتاد
هر چند، کلام از تو وزن می گیرد
وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمایه، گنجانم؟
تو را در کدام نقطه باید بپایان برد؟
تو را که چون معنی نقطه مطلقی.
الله اکبر
آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟
فتبارک الله، تبارک الله
تبارک الله احسن الخالقین
خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو
که نیکوترین آفریدگانی/ گرمارودی
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: تفکر آدمى را بسوى نیکى و عمل به آن فرا میخواند.
حدیث :
هارون الرشید ملعون و غاصب، به امام موسى بن جعفر علیه السلام نوشت که: مرا موعظه کن و کوتاه سخن گو، راوى گوید: حضرت براى او نوشت: هیچ چیز نیست که چشم تو آن را ببیند جز اینکه در آن موعظه اى نهفته است.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر کس چیزى را که من نگفته ام به من نسبت دهد پس باید نشیمنگاهى از آتش را جایگاه و اقامتگاه خود سازد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام در وصیتش به اصحاب خود فرمود: بر حذر باشید از اینکه ستمکارى را بر علیه مسلمان مظلومى یارى کنید، اگر چنین کنید آن مظلوم شما را نفرین مى کند و دعایش درباره شما اجابت مى شود، همانا پدر ما رسول خدا صلى الله علیه و آله مى فرمود: به راستى که دعاى مسلمان مظلوم بر آورده مى شود، و باید برخى از شما برخى دیگر را یارى کند، زیرا پدر ما رسول خدا صلى الله علیه و آله مى فرمود: یارى کردن مسلمانى، پاداشش بهتر و بزرگتر از یک ماه روزه و اعتکاف در مسجد الحرام است.
توی یکی از خیابان های اصلی شهر ما چاله ای بود که باعث بروز حوادث متعدد برای مردم میشد. مدیران دلسوز و زحمت کش شهرمون، طی جلسه هایی بر آن شدند که مشکل را حل کنند. مدیر اول که نابغه هم هست گفت: باید آمبولانسی همیشه در کنار چاله آماده باشه تا مصدومین را فوراً تیز به بیمارستان برسونه. مدیر بالاتر که تیزهوش تر بود و درس هاشو هم جهشی خونده گفت: نه، وقت تلف میشه، بهتره بیمارستانی در کنار چاله احداث کنیم. مدیر ارشد که از آقازاده هاست و ژن برتر داره و مادرزادی خیلی حالیشه گفت: نه، بهترین کار اینه که این چاله را پر کنیم و چاله مشابهی در نزدیکی بیمارستان احداث کنیم. خدا این مسئولین دلسوز و فداکار رو حفظ کنه، چقدر به فکر ما هستند، آدم واقعاً ازشون شرمنده میشه.

شتر در خواب بیند پنبه دانه
کچل را حسرت مو هست و شانه
از دست زمانه تیر باید بخوری
دائم غم ناگزیر باید بخوری
گفتم به تو عاشقی مکن، کار تو نیست
بچه! تو هنوز شیر باید بخوری
ای در وجودت چشم عالم مات و مبهوت
دنیا فدای غمزه های چشم و ابروت!
آمیزه ای از انبه و موز و انار است
طعم لبان تو که دارد رنگ شاتوت!
بر گیسوی کشمیری ات پیچیده ای باز
شال کرشمه از حریرستان لاهوت!
بگذار تا آخر دنیا بخوابم
در سایه سار پربهار باغ لیموت!
گشتم ولی مثل تو را پیدا نکردم
در هندوچین و قندهار و بلخ و بیروت!
یدالله گودرزی
شعر طنز یکی از انواع ادبی است که بیشتر موضوعی اجتماعی دارد و به منظور اصلاح جامعه با زبان طنز نوشته میشود. در لسان العرب، طنز به معنی مسخره کردن به کار رفته و طنّاز کسی است که این عمل را فـراوان انجام میدهد. در واژه نامه های فارسی، طنز به معنای ناز، سخریه، سخن به روز گفتن، طعنه، عیب کردن، بر کسی خندیدن، سخن به رمز، ریشخند و سرزنش آمده است. کم کم معنای آن تغییر یافته و بـیشتر بـه عملی که جنبه های نادرست و ناروای پدیده ای را مورد مسخره قرار میدهد و هدف آن اصلاح است اطلاق میشود. طنز، روشی از بیان هنرمندانه است که با استفاده از قالب های مختلف نظیر مـبالغه، اسـتعاره، تشبیه و...، ضمن نشان دادن معایب و مـفاسد فـرد و اجـتماع به شیوه ای خنده آور، درصدد نقد، تذکر و اصلاح آنها برآید. از تعریف فوق و سایر تعاریفی که در مورد طنز بیان گردیده می توان چـهار ویژگـی را اسـتخراج نمود: چیستی یا ماهیت طنز که شیوه بیان یا نوع ادبـی، تعریف شده است، قالب یا محتوای طنز که مهم ترین نظرات؛ نثر، شیوه های نمایشی و نظم را گفته اند، درون مایه یا موضوع طنز که بـیشتر مـسائل و مـشکلات اجتماعی دیده میشود، و فایده یا نتیجه طنز که انتقاد و اصلاح در میان تـعاریف پررنگ تر میباشد.
نشانه های پختگی یه آدم هفت تاست: خودشو درگیر آدمهای بی ارزش نمیکنه، داشته هاشو به رخ کسی نمیکشه، میدونه از زندگی چی میخواد، از کاه کوه نمیسازه، وقتی کسی ازش انتقاد میکنه، گارد نمیگیره و دعوا راه نمیندازه، حتی اگه خیلی چیزا میدونه، ولی برای هر چیزی نظر نمیده، توی مشکلات به دنبال راه حل میگرده، نه دنبال مقصر.
دکتر روانشناسی بود که هر کسی مشکلات روحی و روانی داشت به مطب او مراجعه میکرد و او با تبحر خاصی مراجعین را مداوا میکرد، طوری که آوازهاش در همه شهر پیچیده بود. یکروز فردی به مطب این دکتر آمد که از نظر روحی به شدت افسرده بود. دکتر بعد از کمی صحبت به بیمار گفت در همین خیابانی که مطب من هست، تئاتری موجود هست که یک دلقک برنامههای شاد و جالبی اجرا میکند. معمولا به افرادی که به من مراجعه میکنند توصیه میکنم بعنوان بخشی از روند درمانشان گاهی به دیدن برنامههای آن دلقک بروند. این توصیه معمولا کارگشا بوده و باعث تسریع روند درمان میشود. لطفا برای اینکه کمی روحیهی شما تغییر کند، ابتدا به دیدن تئاتر او بروید تا درمان اصلی را شروع کنیم. بیمار در جواب دکتر گفت: آقای دکتر من همان دلقکی هستم که در آن تئاتر برنامه اجرا میکنم. خلاصه اینکه، گاهی پشت زیباترین لبخندها، غمی بزرگ نهفته است.
شد برون از آستین امروز دستِ کردگار
داشت بر کف، گوهری گیتی فروزی شاهوار
بود هفت اقلیم و نُه طارم برایش استوار
جبرئیلش میستودی روی تخت زرنگار
از لبش این حُسن مطلع بود درّی آبدار
لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
راز امارات که کمتر کسی میداند (قسمت پنجم)
سوال مهم اینکه امارات متحده عربی به چه چیزی نیاز داره که فعلاً اون پنجمین کشور در هزینه های تسلیحاتی شده؟ اصلاً ارتشش کجاست؟ و از چه مرزهایی ارواح عمه اش دفاع میکنه؟ خب معلومه، همه این تسلیحات، چه معاملاتشان رسماً اعلام شود و چه یواشکی باشه، همونجور که تا به حال مخفی و دزدکی بوده، به سمت توطئه علیه کشورهای منطقه میرود، چرا که هیچ کشور عربی یا اسلامی در منطقه وجود نداره که امارات در مسائل اقتصادی، سیاسی و... آن دخالتی نداشته باشه، و از لحاظ امنیتی در آن کشور هرج و مرج ایجاد میکند. ضمناً آیا خانواده آل زاید این همه هوش و توان دارند که این تعداد پرونده پیچیده را مدیریت کنند؟ آیا این همه دخالت گسترده در امور کشورهایی که هزاران کیلومتر از امارات دورتر است به نفع شیوخ امارات است؟ اصلاً چرا سرمایهداران اماراتی به جای بادیه نشینان اصلی و بومی، مستقیماً بر امارات حکومت نمیکنند؟ پاسخ این سوال در کتاب: یهودی جهانی، نوشته هنری فورد، مالک شرکت فورد در یک قرن قبل، داده شده که گفت: یهودیان ترجیح میدهند عالم را از پشت سر و بطور مخفیانه رهبری کنند.
تحقیق پیرامون کودک درون
والد، بالغ، کودک درون، بخش سوم
در شرایط بحرانی زندگی ، کدام جنبه شخصیت ما تصمیم گیری میکند؟ والد؟ کودک؟ یا بالغ؟ وقتی بحرانی اتفاق می افتد و به زعم و گمان والدین، آبرویی ریخته میشود، نیاز است تا شناخت بیشتری از مسائل و بحرانهای مربوطه صورت بگیرد، شاید بشه با بالغ شخصیتمون، تصمیم بهتری اتخاذ کنیم و از هر کاهی ، کوه نسازیم. شناخت حقیقی از شخصیت سهگانهمان یا همان (والد، بالغ، کودک) میتواند به ما شناخت عمیقتری از خودمان بدهد. همچنین در بسیاری از روابط به کمک ما خواهد آمد. زیرا دلیل بسیاری از واکنشهای آنی خود را میفهمیم، واکنشهایی که برخواسته از کودک یا والد ما هستند. یکی از وظایف مهم بالغ آن است که پیام های سرزنش کننده والد، یا همان وجدان درونی ما را بررسیکند، و دیگر اینکه احساسات کودک را هم وارسی کند. و تصمیم بگیرد که آیا آن احساسها امروز مناسباند یا به زندگی او لطمه میزنند، هدف، کنار گذاردن یا حذف والد و کودک نیست، بلکه آزاد بودن برای بررسی اطلاعات آنهاست. بالغ حتی ممکن است، در سنین پایین نیز اقدام به بررسی و امتحان کردن اطلاعات والد بکند. و از اینجاست که ساخت شخصیتها قوام و استحکام میگیره. تربیت والدین خیلی مؤثر هست و اگر دستورات پدر و مادر همیشه براساس حقیقت و واقعیت باشد، بچه نیز توسط بالغ خود به تدریج دارای مناعت طبع میشود، و حس کامل بودن خواهد کرد. آنچه او محک زده و تست کرده، و قبول کرده، همیشه برایش در زندگی بعدی در اجتماع معتبر خواهد ماند. اطلاعاتی که او از طریق امتحان و تجربه کسبکرده، تبدیل به باورهای دائمی میشود که او میتواند همیشه به آنها اعتماد داشتهباشد. آنچه او استنباط میکند و میفهمد بهکمک آنچه به او یاد داده بودند، تقویت و تثبیت میشود. در پست بعدی والد رو بیشتر توضیح میدم. ابتدا ببینیم اختلال دوقطبی در مردان و زنان چه تفاوتی دارد؟ میشه گفت اختلال دوقطبی، زنان و مردان را به یک میزان درگیر میکند، ولی حساسیت باعث میشه زنان احتمال بالاتری برای ابتلا به این اختلال داشته باشند، در مورد زمان شروع اختلال: باید گفت، تجربه نشان داده که مردان، علائم اختلال دوقطبی را در سن پایینتری نسبت به زنان تجربه میکنند، ضمناً افسردگی از علائم رایج اختلال دوقطبی به شمار میرود، زنان با احتمال بیشتری نسبت به مردان دوره های غم را همگام با اختلال تجربه میکنند. یکی از مطالعات نشان داد که پرخاشگری، در میان مردان مبتلا به اختلال دوقطبی که سوء مصرف مواد دارند، شایع تر است. یک مطالعه که علائم اختلال دوقطبی را در مردان و زنان بررسی کرده، نشان داد که مردان نسبت به زنان نرخ کمتری در تغییرات اشتها نشان میدهند.
نماز بخش چهارم
محمد بن مکی بغدادی، در کتاب تبصرة العارفین از ائمه علیه السلام روایت کرده: اعمالی مانند نماز و دعا، اگر معنی آنرا نفهمند، در آخرت، اجری برای عامل آنها نخواهد بود. و در حقیقت، نمازی که زبان به آن، گویا بوده و قلب، به جای دیگری توجه داشته است، نماز نیست. آن نماز او نیرزد نیم جو، زانکه با اغیار دارد دل گرو. و خدا در قرآن میفرماید: لا تقربوا الصلوة و انتم سکاری حتی تعلموا ما تقولون: در حال مستی و بی خبری، به نماز نزدیک نگردید، تا آنکه بدانید چه میگویید. این نماز که بدون توجه کامل دل انجام شود، گرچه وظیفه واجب به آن ساقط شده است، لیکن آن را احترامی و ارزشی که باید و شاید، ندارد. یکی از بزرگان ابتدا به جوالبافی اشتغال داشته است، و روزی یک جوال میبافت، و آخر هفته حساب میکرد و مزد شاگردهایش را میپرداخت. روزی به هنگام حساب یک جوال از قلم افتاد و آنچه فکر کردند که آنرا به چه کسی داده اند به خاطرش نیامد. غروب نزدیک بود و استاد نماز نخوانده بود، مشغول نماز شد و در نماز به خاطرش آمد که آن جوال را به چه کسی داده است. پس از اتمام نماز، شاگردش را خواست و به او گفت جوال را به فلانی داده ایم. شاگردش گفت: استاد! تو نماز میخواندی یا جوال پیدا میکردی؟ اینم واقعیتی هست که، هر چی کم کرده ایم، سر نماز یادمون میاد.
در احوال سید رضی (نویسنده نهج البلاغه) و سید مرتضی، برادرش، که هر دو روحانی بودند نوشته اند که: سید رضی، به برادر بزرگ خود، سید مرتضی به جماعت اقتدا نمیکرد. برادر بزرگ، شکایت این را، نزد مادرشان برد و سید رضی، به توصیه مادر به مسجد برادر آمد و به او اقتدا کرد. اما در اثناء نماز، ناگهان، نماز خود را فرادی کرد و سپس از مسجد بیرون شد. سید مرتضی نزد مادر آمد و گفت: سید رضی، کاری که امروز کرد، بدتر از قبل بود. مادر، ماجرا را از سید رضی جویا شد. سید رضی در پاسخ مادر گفت: در اثناء نماز، ناگهان دیدم که برادرم در خون حیض غرق است؛ به ناچار نماز را فرادی کردم، که طهارت، شرط صحت نماز است. مادر، شرح حال را، با سید مرتضی در میان نهاد. سید گفت: راست میگوید؛ زیرا وقتی که به مسجد میرفتم، زنی در راه، مسأله ای از احکام حیض از من پرسید. به او پاسخی دادم، اما در وسط نماز به این فکر افتادم که، جوابی که به آن زن دادم، آیا درست بود و یا اشتباه کردم؟
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: من از اندیشه راه نجات به هیچ امر دیگرى مشغول نخواهم شد تا به آن واصل شوم، و با خود چنین اندیشه کردهام که شبانه هر وقت بروى، با تو بگریزم. بلوهر گفت: تو کجا طاقت آن دارى که با من بیایى و چگونه مىتوانى بر رفاقت و مصاحبت من صبر پیشه سازى در حالیکه مرا خانه اى نیست که در آن آرام گیرم، و مرکبى نیست که بر آن سوار شوم، و طلا و نقره اى نیندوختهام و هنگام صبح در فکر فراهم ساختن غذاى شب نیستم، و به غیر از این کهنه جامه لباسى ندارم، در شهرها بجز اندکى نمى مانم و از شهرى به شهر دیگر گرده نانى نمیبرم. شاهزاده گفت: امیدوارم آنکس که به تو چنین توانایى و صبرى داده است به من نیز کرامت کند. بلوهر گفت: البته اگر مصاحبت مرا اختیار کنى شایسته آن خواهى بود که مانند آن توانگرى باشى که دامادى مردى فقیر را اختیار کرد. بوذاسف گفت: داستان آن چیست؟ بلوهر گفت: روایت کرده اند که جوان ثروتمندى بود که دختر عموى ثروتمند و زیبایى داشت و پدرش میخواست پیوند زناشویى بین آن دو برقرار کند، امّا آن جوان موافق نبود و کراهت خود را از پدر مخفى میکرد تا آنکه پنهانى از شهر خود فرار کرد و متوجّه بلاد دیگر شد، در راه دخترى را دید که لباس کهنه اى در برداشت و بر در خانه اى از خانه هاى فقیران ایستاده بود. از او خوشش آمد و عاشق وى شد به او گفت: اى دختر تو کیستى؟ گفت: من دختر پیرمرد فقیرى هستم که در این خانه است، جوان ثروتمند پیرمرد را فراخواند و به او گفت: آیا دخترت را به ازدواج من در مى آورى؟ پیرمرد گفت: تو از فرزندان ثروتمندانى و با فرزندان فقرا ازدواج نخواهى کرد. آن جوان گفت: از دختر تو خوشم آمده است در حالیکه مى خواستند دختر ثروتمند زیبایى را به ازدواج من درآورند و از او خوشم نمى آمد و از دست آنها گریخته ام، دخترت را به ازدواج من درآور که از من خیر و نیکویى مشاهده خواهى کرد انشاء اللَّه. پیرمرد گفت: چگونه دختر خود را به تو بدهم در حالیکه ما دوست نداریم او را از میان ما ببرى و علاوه بر آن گمان ندارم که خانواده تو هم راضى باشند که این دختر را به نزد آنان ببرى؟ جوان گفت: ما با شما در همین منزلتان میمانیم. پیرمرد گفت: اگر راست میگویى زیور آلات خود را بیفکن و جامه در خور ما بپوش. آن جوان چنین کرد و چند جامه کهنه از جامه هاى آنها گرفت و در بر کرد و با ایشان بنشست، پیرمرد از احوال جوان پرسش کرد و باب گفتگو را باز کرد تا عقل او را بسنجد، و دانست که او عاقل است و آن کار را از روى دیوانگى انجام نداده است، آنگاه به جوان گفت: چون ما را برگزیدى و به ما راضى شدى و درویشى ما را پسندیدى، برخیز و با من بیا و او را برد، آن جوان به ناگاه در پشت آن منزل خانهها و مسکنهایى را دید که در نهایت وسعت و غایت زیبایى بود، و در سراسر عمر خود چنان سراهایى را ندیده بود و خزاینى را دید که آنچه آدمى به آن محتاج است در آنها بود، و کلید تمام خزاین خود را به او داد و گفت: جمیع این خزاین و مساکن تعلّق به تو دارد و اختیار آنها با توست، هر چه خواهى کن که جوانى نیکو هستى و به سبب ترک خواهش به تمام خواهشها خواهى رسید. بوذاسف گفت: امیدوارم من نیز مثل آن جوان باشم، آن پیرمرد عقل آن جوان را آزمود تا بر او اعتماد کرد و چنین مینماید که تو نیز در مقام آزمودن عقل من هستى؟ بفرما در باب عقل من بر تو چه ظاهر شده است؟ حکیم گفت: اگر این امر در دست من بود در آزمودن عقل تو به همان مکالمه اوّل اکتفا میکردم، امّا بر من لازم است که از آن سنّتى که پیشوایان هدایت و امامان طریقت مقرّر ساخته اند پیروى کنم تا به غایت توفیق و علمى که در سینه هاست نایل شوم، و من مى ترسم که اگر مخالفت سنّت ایشان کنم بدعتى را احداث کرده باشم. من امشب از تو جدا میشوم ولى هر شب به در خانه تو مى آیم. در باره این سخنان تفکّر کن و از آنها عبرت گیر و باید که فهم خود را ملاک قرار دهى، استوار باش و در تصدیق شتاب مکن تا آنکه بعد از تأمّل و تفکّر و تأنّى بسیار حقیقت بر تو ظاهر گردد، و بر حذر باش که مبادا هواها و شبههها و کوری ها تو را از حق به باطل سوق دهد، و در مسائلى که مى پندارى در آنها شک و شبهه وجود داشته باشد اندیشه کن، آنگاه با من در میان گذار و هر گاه عزم بیرون رفتن کردى مرا آگاه ساز، و در آن شب به همین مقدار اکتفا نمود.
فرقه ضاله وهابیت فرزند نامشروع یهود
وهابیت جریانی است که بیش از ۳۰۰ سال از عمرشان نمیگذرد، این جریان پس از ۱۱۰۰ سال از شکل گیری مذاهب فقهی و کلامی در حوزه اهل سنت به وجود آمده است. کسانی که در عقبه ظهور این جریان بوده اند و آن را هدایت و کارگردانی میکرده اند، اهداف خاصی را در نظر داشته اند. آنچه از برخی منابع تاریخی و همچنین عملکرد وهابیت در حدود ۳۰۰ سال بدست می آید این است که: این فرقه از بیرون جغرافیای جهان اسلام طراحی شده و اشخاصی در درون جهان اسلام دانسته یا نادانسته مجری آن بوده اند. زیرا پس از شکل گیری تمدن عظیم اسلامی و افول آن توسط حمله مغول، و نابودی همه دستاوردهای علمی و فرهنگی مسلمانان که پس از ۵۰۰ سال دو باره جهان اسلام در یک جهش علمی قرار میگرفت، و با تجربه ای که از میراث گذشته داشت میخواست پایه های تمدن نوین اسلامی را با توجه به ظرفیتی که در خود مسلمانان بود بنا کنند. این واقعیت را استعمار انگلیس به خوبی درک کرده بود و میخواست با طرحی توسط خود مسلمانان در نطفه خفه نماید، لذا با جریان سازیهای متعدد مانند وهابیت، بهائیت و قادیانیه و…مسلمانان را به خودشان مشغول کرد و تا حدود موفق بودند. بنابر این، بی تفاوتی جریان وهابیت را در برابر دشمن اصلی مسلمانان، یعنی صهیونیست غاصب که با دسیسه انگلیس و غرب، در طی ۶۰ سال که قبله اول مسلمانان و سر زمین های فلسطین را به اشغال خود در آورده اند، در این نگاه باید دید. وهابیت که اصول و مبانی شان بر تکفیر و تقابل با مسلمانان بنا نهاده شده، و تمام سعی و تلاش شان در اختلاف افکنی در میان مسلمین، و ترور و ارعاب شخصیت علمی و فرهنگی جهان اسلام است، دیگر نه فرصت مقابله با بیرون را دارد، و نه چنین چیزی در عقاید و باورهای آنان جا دارد. از این رو می بینیم که آنان نه تنها در برابر جنایت های رژیم صهیونیستی هیچ اقدامی نمیکنند، بلکه در راستای اهداف دشمنان اسلام و صهیونیست حرکت نموده و همسو با آنان در برابر حزب الله و مقاومت گام بر میدارند. در همین راستا یکی از نویسندگان وهابی در نقد حزب الله زرت و پرت کرده که: حزب الله الشیعی اللبنانی: حزب الله أم حزب الشیطان؟ ذیل این عنوان تا امکان دارد به حزب الله ناسزا میگوید و تهمت ها و افترآتی را به حزب الله میدهد (الشیعه هم العدو فاحذرهم، شحاتة محمد صقر، مکتبة دار العلوم، البحیره (مصر) گرچه هیچکس با توجه به عملکرد خوب حزب الله، این پی پی خوری را باور نمیکند. اینان در برابر عملکرد و جنایت های صهیونیست غاصب، که هر روز مردم فلسطین و لبنان را به خاک و خون میکشند، سکوت معنا داری دارند و خفقان گرفته اند، این سکوت و بی تفاوتی و در برخی موارد حمایت وهابیت از صهیون، بیانگر ماهیت این جریان را به گونه ای تبیین میکند، و از سوی مسلمانان آگاه با دقت پیگری میشود. افزون بر بی تفاوتی وهابیت در برابر رژیم صهیونستی و حمله بر حزب الله لبنان و بطور کلی مقاوت، مسائل دیگری نیز وجود دارد که رابطه بین یهود و وهابیت را تا حدودی روشن میسازد، بعنوان مثال: یکی مسائلی که پژوهشگران بدان نپرداخته، و اصلاً مورد توجه قرار نگرفته، نسب ابن تیمیه خبیث است، که با فهم ریشه نسب او، میتوان از دلیل و انگیزه ظهور چنین فردی، و به تبع آن، چنین فرقهای مطلع شد. ابن تیمیه بر خلاف آنچه که مستند است، بر گرفته از (تیما) است، تیما سرزمین یهودیان در شمال مدینه بوده (قاموس الکتاب المقدس، هاکس، مجمع الکنائس الشرقیه، سوم، مکتبة المشغل، بیروت بإشراف رابطة الکنائس الإنجیلیة فی الشرق الأوسط) در واقع اینان یهودیانی بودند که برای پیدا کردن، و قتل پیامبر اسلام (ص) وارد مدینه شده، و در شمال این شهر استقرار یافته، و کمین کرده بودند. اصل و نسب ابن تیمیه حرانی، به همان یهودیان شمال مدینه باز میگردد. از این رو می بینیم که بین افکار ابن تیمیه و اندیشه های یهود، تشابهات زیادی دیده میشود، که این تشابه، به مراتب خیلی بیشتر از تشابه سگ زرد و شغال است. اینم بعنوان نمونه، به برخی از این تشابهات اشاره میکنم: جسمانیت خداوند: به نقل از ابن تیمیه میخوانیم: در کتاب خدا، سنت رسول الله (ص) و همچنین گفتار صحابه نیامده است که خدا جسم نیست. نفی و اثبات جسمانیت خداوند، بدعت است و هیچکس جسمانیت را نه اثبات کرده و نه رد کرده است (الفتاوى الکبرى لابن تیمیه، تقی الدین أبو العباس أحمد بن عبد الحلیم ابن تیمیة الحرانی الحنبلی الدمشقی) به نقل از کتاب مقدس: موسی و هارون و ناداب و ابیهو با هفتاد نفر ازبزرگان اسرائیل از کوه بالا رفتند؛ خدای اسرائیل را دیدند. به نظر میرسید زیر پای او، فرشی از یاقوت بود به شفافی آسمان گسترده شده. هر چند بزرگان اسرائیل خدا را دیدند، اما آسیبی به ایشان وارد نشد. آنها در حضور خدا خوردند و آشامیدند (عهد عتیق، سفر خروج) نزول خداوند به روی کره زمین: ابن تیمیه میگوید: هر شب خداوند به آسمان دنیا فرود میآید و میگوید: آیا کسی هست که مرا بخواند و من اجابتش کنم؟ و آیا طالب مغفرتی هست تا من او را ببخشم؟ و این کار را تا طلوع فجر انجام میدهد. (حال آنکه فرشته ای از طرف خدا چنین ندا میکند) او میگوید: کسی که نزول خدا از عرش را منکر شود یا به تأویل برد، بدعتگذارِ گمراه است (مجموع الرسائل الکبری، ابن تیمیه، دار إحیاء التراث العربی، رساله یازدهم) با توجه به این سخن ابن تیمیه در مورد نزول خداوند به روی کره زمین، در کتاب مقدس نیز شاهد همین ادعا هستیم. به نقل از تورات: هنگامی که ابراهیم در بلوطستان ممری سکونت داشت، خداوند بار دیگر بر او ظاهر شد. شرح واقعه چنین است: ابراهیم (ع) در گرمای روز، بر در خیمه خود نشسته بود. ناگهان متوجه شد آن سه مرد به طرفش میآیند. از جا برخاست و به استقبال آنها شتافت. گفت: ای سروران تمنا میکنم اندکی توقف کرده، در زیر سایه این درخت استراحت کنید، من میروم و برای شستن پاهای شما آب میآورم (سفر پیدایش، باب ۱۸)
ناصر السعید نویسنده کتاب تاریخ آل سعود، در مورد محمد بن عبدالوهاب، مؤسس فرقه ضاله وهابیت چنین مینویسد: پدر بزرگ محمد بن عبدالوهاب، یک یهودی به نام سلیمان قرقوزی بود که از ترکیه به حجاز مهاجرت کرده بود، همچنین در مورد خاندان سعودی که نزدیک به سه قرن از تشکیل دولتشان میگذرد چنین میخوانیم: نام جد یهودی خاندان آل سعود، که خود را به مسلمانی زد، مردخای بن ابراهیم بن موسی از یهودیان بصره بود (تاریخ آل سعود، ناصر السعید)
دلایل و مستندات دیگری نیز از ارتباط فرقه وهابیت با یهود، و رژیم غاصب اسرائیل وجود دارد، که بی تفاوتی و بعضاً حمایت این فرقه را با اسرائیل مشخص میکند.
سلمان فارسی بخش ۳۲
در مورد سبک زندگی سلمان میتوان به حکایتی که تحت عنوان: میهمانى کم خرج، در کتب ثبت شده شناخت پیدا کرد، ابووائل میگوید: من با رفیق خود به خانه سلمان وارد شدیم و گفتگوهاى ما طول کشید، تا اینکه وقت ناهار شد، سلمان گفت: اگر رسول خدا از تکلّف، و خود را براى مهمان به زحمت انداختن منع نکرده بود، براى شما به دردسر مى افتادم (البته این دستور مربوط به زمانیست که کسی بی دعوت به میهمانی رفته باشد) آنگاه سفره اى پهن کرد و نان و نمک براى خوردن گذاشت. رفیق من گفت: اگر در کنار این نمک مقدارى سبزی مَرزه یا آویشن هم بود، غذاى بهترى داشتیم. سلمان با شنیدن این تقاضا، آفتابه خود را فرستاد تا نزد کاسب گرو بگذارند و سبزى فراهم کنند. پس از صرف غذا، رفیق من گفت: حمد خداى را که ما را با خوردن این غذا قانع قرار داد. سلمان با شنیدن این شکرگزارى و قناعت گفت: اگر قناعت پیشه بودى، آفتابه من به گرو نمیرفت! از اینجا معلوم میشود که سلمان آدمی ساده زیست و رک گو بوده. البته، باید اینرا اضافه کنم که اگر مهمانى بى وقت و بدون دعوت وارد شد، چنان که سلمان با منش زاهدانه خویش به آن عمل کرد، حقّى بر گردن میزبان پیدا نمیکند، امّا اگر میهمانى با دعوت قبلى صورت گرفته باشد، وظیفه اخلاقى میزبان حکم میکند که از وى به خوبى پذیرایى کند و در حدّ توان سنگ تمام بگذارد. در غیر این صورت به بیان امام صادق (ص) در تفسیر آیه ۱۴۸ سوره نساء، میهمان مظلوم واقع شده و حتّى مجاز است که آنرا به دیگران اطلاع دهد تا به خاطر پذیرایى نامناسب، اغفال نشوند و مظلوم واقع نگردند. امّا شش چیز عجیب! امام صادق (ع) فرمود: سلمان گفته است: من از شش چیز تعجّب میکنم، سه چیز مرا به خنده مى اندازد و از سه چیز به گریه مى افتم! امّا سه چیزى که موجب گریه من میشود: ۱- از دست دادن دوستانى چون پیامبر و حزب و یارانش؛ ۲- وحشت از شروع روز قیامت؛ ۳- آنگاه که در محضر عدل الهى قرار میگیرم. امّا آن سه چیزى که مرا به خنده مى اندازد: ۱- وضع افردى است که دنبال دنیا میدوند، امّا مرگ آنها را دنبال میکند؛ ۲- کسانى که از وضع خود غافل اند، ولى خداوند آنها را فراموش نمیکند؛ ۳- افرادى که از قهقهه، دهان خود را پُر میکنند و نمیدانند که خدا از آنها راضى یا خشمناک است/ حلیة الاولیاء، فتاوى صحابى کبیر، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، بحارالانوار.
مالک اشتر قسمت هفتم
یکی از محققین مینویسد: مذحج یکی از قبایل بزرگ کهلانیه بود. مسکن اصلی این قبیله در منطقه شرقی یمن بود. این محقق ۲۴ شاخه از مذحج از جمله نخع را نام میبرد، قبیله مذحج دارای شاخههای بزرگی بود و بر منطقه بزرگی از یمن حکمرانی داشت، ولی همانگونه که سایر قبایل و مخصوصا یمانیها مهاجرتهای گسترده ای به شمال داشتند، در آغاز فتوح اسلام و حتّی قبل از آن، افراد و خاندانهای این قبیله نیز به سمت عراق و شامات مهاجرت کردند و در مبادله نیروها بین شام و عراق بارها جابجا شدند (این جابجاییها بیشتر به دلیل ضرورت حضور فوری در مرزها بود؛ طبری مینویسد: برای مهاجرت به شمال، مردم یمن دل سوی شام داشتند و مصریان به عراق راغب تر بودند) ولی پس از فروکش کردن فتوحات اوّلیه و هیجان ناشی از آن و نیز مبادله نیروها، مذحجیان بیشتر در عراق ساکن شدند، نصر بن مزاحم مینویسد: معاویه ملعون برای رویارویی قبیله حمیر با سه قبیله که آنروز (زمان خلافت علی علیه السلام) پرشمارتر از آن در عراق قبیله ای نبود یعنی (همدان، ربیعه و مذحج) با تیر به قرعه کشی پرداخت. عبداللّه بن معتز عباسی وقتی چهار تن از مشهورترین پهلوانان مذحج را نام میبرد، از مالک و فرزندش ابراهیم و دو تن دیگر نام برد (طبقات الشعراء و المحدثین) از شاخههای مذحج، نخع بن جسر بن عمروبن علة بن جلدبن مالک بن ادد میباشد که چنانکه ذکر شد مالک اشتر منسوب به این شاخه است.
توطئه های یهود بخش نهم
تاریخ یهود، یکی ازعجیب ترین و پرحادثه ترین تواریخ جهان به شمار میرود. این ملّت نسبتا کوچک آنقدر نیرنگ و توطئه از خود نشان داده که از حدّ و حصر خارج است. در همان روزهای پیدایش آنها آنقدر با پیامبر عظیم الشأن خود موسی (ع) کجروی و بدرفتاری کردند که چندین مرتبه برایشان عذاب نازل شد. در زمان مسیح علیه السلام خواستند او را بکشند و پس از او دست به دین مقدّس او زده بنای تحریف را گذاشتند، سرکشی و تمرّد آنها در زمان پیامبر اسلام آنقدر زیاد شد که حضرت رسول (ص) امر فرمود تا یهود را از جزیرةالعرب بیرون کنند! امّا یهود اخلالگر برای نجات از (خطر اسلام و مسیحیت) دست به توطئههای ناجوانمردانه و خونینی زد. آخرین توطئه بر مسلمانان، سقوط دولت عثمانی بود. و آخرین توطئه بر مسیحیان سقوط روسیه تزاری زیر پرچم (مارکس) بود. گرچه پس از این، توطئههای دیگری نیز بر مسلمانان در (فلسطین) و بر مسیحیان در (تبرئه از مسیح) از خود اعمال داشتند، ولی این توطئهها نتیجه طبیعی آن دو توطئه بزرگ بود. راستی حیرت آور است که با همه اینها باز مسلمانان با آنها سیاست مسالمت و سازش را در پیش گرفته و بدون توجّه به آیه شریفه قرآن که میفرماید: یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیهُودَ وَالنَّصاری اَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ اَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَاِنَّهُ مِنْهُمْ: شما که ایمان دارید، یهود و نصاری را به دوستی نگیرید، بعضی آنها دوست بعض دیگرند و هرکس از شما با آنها دوستی کند، او هم از آنها است. با آنها روابط دوستانه ای برقرار مینمایند (مائده)
کوروش کبیر خبیث بخش هشتم
بردهداری، غارتگری و نابودی کشورها: در اینجا مایلم یادآوری کنم که من، هیچ دشمنی با کوروش ندارم، اسناد تاریخی رو بیطرفانه تجزیه و تحلیل میکنم و اگر کوروش شخصیتی مثبت و بزرگ باشد، تمام قد به او تعظیم میکنم، امّا اسناد تاریخی چیزی خلاف این را نشان میدهد، ضمناً به این نکته تاکید میکنم که، چنانچه منشور کوروش مفادی انسانگرایانه داشته باشد، که ندارد، این چنین فرمانی اصلاً از کوروش نبوده؛ بلکه فرایند فرهنگ مردم ایران و شرق باستان است. فرهنگی که هرگز تمایل به غارت و آدمکشی و ویرانی نداشته، اما عموم پادشاهان و جهانگشایان آنرا نقض میکردهاند و خود بیش از همه بدان بیتفاوت و بیتوجه بودهاند. کوروش چندین کشور و تمدن درخشان و کهن را (و از جمله ماد، لیدی و بابل) را بیرحمانه و در جهت اهداف یهود، برای همیشه از میان برداشت و به تمامی جلوههای فرهنگ و تمدن و هنر پیش از هخامنشی که زینتبخش موزهها است، پایان داد و چیزی به جای آنها عرضه نکرد. این اصلی اساسی در تاریخ است که هیچ پادشاه یا سرداری نمیتوانسته بدون قتلعامهای گسترده و بدون غارت داراییهای عمومی و خصوصی مردمان کشور خودش و کشور مقابل، دست به کشورگشایی و جهانگشایی بزند. محرک آن پادشاه و سرداران و سپاهیان برای جهانگشایی، فقط امید به پیروزی و غارت کشور مغلوب بوده است. حمله و غلبه کوروش دارای عواقب ناهنجاری بوده که از زمان شروع حملات او تا پایان شاهنشاهی هخامنشیان، علاوه بر اینکه شهر نوساختهای شناسایی نشده، که اصولاً هیچ شهری در ایران امروزی که سکونتگاه مردم باشد، پیدا نشده است. به عبارت دیگر، در فاصله زمانی شهر مادی هگمتانه (از آخرین شاه ماد) و شهر سِلوکی سِلوکیه (از نخستین شاه سلوکی) هیچ شهری در ایران ساخته نشد. این زمان برابر است با زمان پادشاهی کوروش و بازماندگان هخامنشی او. کشتن و سوزاندن و شکنجه دادن و نابود کردن، از ویژگیهای این پادشاه مخوف و ترسناک بوده. علاوه بر این، نشانه چندانی از سازندگیها و فعالیتهای عمرانی دیگر به دست او و در زمان او شناسایی نشده است. خوب است بدانیم که خیلی دروغ به خورد ما داده اند و در منشور کوروش کوچکترین اشارهای به لغو بردهداری نشده است. اما اگر هم شده بود، الواح پیدا شده در بابل عکس آنرا به اثبات میرساندند. ولی برعکس این قضیه قابل اثبات است. به موجب یکی از این الواح، یعنی لوحه شماره ۲۵۲ از سال هشتم پادشاهی کوروش در بابل، دختری به نام تابموتو به دلیل اینکه پدرش به مؤسسه مالی یا رباخانه اگیبی بدهکاری مالیاتی داشته، دختر بیچاره اش به گرو گرفته شد، تا زمانی که پدرش بدهی خود را تسویه کند. وحشتناک اینکه چنین دخترانی که به گرو گرفته میشدند، برای بهرهکشی جنسی، کرایه داده میشدند، تا از راه تن فروشی و خود فروشی، خسارت تأخیر را جبران کنند، که در اصل این بعنوان دیرکرد و اسکنت بدهی محسوب میشده، و تا زمانی که اصل پول و مالیات، کامل پرداخت نشود، دختر بیچاره دائماً دست بدست میشده، به چه جرمی؟ فقط نداشتن پول، و ناتوانی از پرداخت مالیات.
سعدی، نثر و شعر
طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی منیع از قلّه کوهی گرفته بودند، و ملجأ و مأوای خود ساخته، مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همی کردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.
درختی که اکنون گرفتست پای
به نیروی شخصی برآید ز جای
و گر همچنان روزگاری هلی
به گردونش از بیخ بر نگسلی
سر چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان بر گماشتند، و فرصت نگاه میداشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند، و مقام خالی مانده تنی چند مردان واقع دیده جنگ آزموده را بفرستادند، تا در شعب جبل پنهان شدند، شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند، نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود چندان که پاسی از شب در گذشت
قرص خورشید در سیاهی شد
یونس اندر دهان ماهی شد
مردان دلاور از کمین به در جستند و دست یکان یکان بر کتف بستند، و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند، همه را به کشتن اشارت فرمود، اتفاقاً در آن میان جوانی بُد میوه عنفوان شبابش نو رسیده، و سبزه گلستان عذارش نو دمیده، یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت این پسر هنوز از باغ زندگانی بر نخورده و از زیعان جوانی تمتع نیافته توقّع به کرم و اخلاق خداوندیست که ببخشیدن خون او بر بنده منت نهد، ملک روی از این سخن در هم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت پر تو نیکان نگیرد هر که بنیادش بدست
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبدست
نسل فساد اینان منقطع کردن اولی تر است، و بیخ تبار ایشان بر آوردن که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن، و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست.
ابر اگر آب زندگی بارد
هرگز از شاخ بید بر نخوری
با فرومایه روزگار مبر
کز نی بوریا شکر نخوری
وزیر این سخن بشنید طوعاً و کرهاً بپسندید و بر حسن رای ملک آفرین خواند و گفت آنچه خداوند دام ملکه فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی، امّا بنده امیدوارست که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بغی و عناد در نهاد او متمکن نشده، و در خبرست کلُّ مولود یولدُ علی الفطرةِ فَاَبواهُ یهوّدانَه وَ یُنصرانه و یُمجّسانِه
با بدان یار گشت همسر لوط
خاندان نبوّتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند
پی نیکان گرفت و مردم شد
این بگفت و طایفه ای از ندمای ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او در گذشت و گفت بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم.
دانی که چه گفت زال با رستم گُرد
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمُرد
دیدیم بسی که آب سرچشمه خُرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببُرد
فی الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند، و استادان به تربیت او نصب کردند تا حسن خطاب و ردّ جواب و آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگان پسندیده آمد، باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمّه ای میگفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است، و جهل قدیم از جبلت او به در برده، ملک را تبسم آمد و گفت.
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمی بزرگ شود
سالی دو برین بر آمد، طایفه اوباش محلّت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند، تا به وقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت، و نعمت بی قیاس برداشت و در مغاره دزدان به جای پدر بنشست و عاصی شد. ملک دست تحسّر به دندان گزیدن گرفت و گفت:
شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی
ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره بوم خس
زمین شوره سنبل بر نیارد
درو تخم و عمل ضایع مگردان
نکویی با بدان کردن چنان است
که بد کردن به جای نیک مردان/ دیوان سعدی
احادیث آخرالزمانی
حوادثی که در ماه رجب و در واقع پنج ماه پیش از ظهور حضرت اتفاق خواهد افتاد، بارش باران بی نظیر در ماه رجب قبل از ظهور، امام صادق (ع) در این رابطه میفرماید: وقتی که زمان قیام قائم نزدیک شود، بر مردم باران فرو خواهد ریخت، در ماه جمادی الثانی و ده روز رجب؛ بارانی که مانندش دیده نشده است. در سالی که بناست حضرت مهدی (ع) ظهور کنند قحطی بطور جدی شیوع یافته و در ۲۰ ماه جمادی الاول چنان بارانی می بارد که از زمان منزل گرفتن حضرت آدم در زمین بی سابقه است که این باران تا دهم ماه رجب ادامه می یابد . از امام صادق (ع) نقل شده که فرمودند: وقتی قیام قائم (ع) نزدیک شود در ماه جمادی الثانی و ده روز از رجب بر مردم بارانی می بارد که خلائق همانند آن را ندیده باشند. سپس به ۲۴ باران ختم میشود که زمین را پس از مرگش زنده میکند و برکاتش نمایان میشود. همانگونه که از این روایات برمی آید از علایم قریب الوقوع ظهور حضرت مهدی (ع) نزول باران های شدید و آب های فراوان آسمانی است که به نوعی برای عصر ظهور زمینه چینی شود تا زمین ها برای زراعت و کشاورزی پربار و بابرکت، پس از این حالت فقر و خشکسالی که داشته اند آماده شود. بارش باران عادی چیز عجیب و خارق العاده ای نیست جز اینکه مدت یا میزان آن بارش غریب باشد که بنابر روایات موجود، تاکید بر این باران ها به جهت بیان و ابراز اعجازگونه بودن آنهاست. با توجه به آنچه گفته شد حقیقت صحبت امیرالمؤمنین (ع) را می فهمیم که فرمودند: شدیدا از آنچه میان ماه جمادی و رجب واقع میشود در عجبم. نظریات مختلفی درباره مدت این باران ها بیان شده است. بعید نیست این بارانی که از جمادی تا رجب ادامه دارد پس از ظهور حضرت نازل شود، چرا که تعدادی از علایم ظهور از باب توسع و گستردگی محدوده عصر ظهور به این عنوان نامگذاری شده است. با توجه به فراوانی آب و باران نازل شده بهتر است آن را پیش از ظهور بدانیم، چرا که اگر پس از ظهور واقع شود مانع برخی از فعالیت ها و وعده هایی میگردد که بناست حضرت آنها را انجام دهند و بدان ها جامه عمل بپوشانند، پس مقدم دانستن آن بر ظهور هم فایده های متعارف باران را در بر خواهد داشت و هم با دیگر فواید اثری دو چندان میتوان برای آن تصور کرد. البته این نکته را هم متذکر شوم که احادیث و روایات، به مکان و کیفیت بارش این باران ها اشاره ای نکرده اند، اما آنچه مهم است این است که این بارانها را بعنوان نشانه و علامتی برای نزدیک شدن زمان ظهور در نظر بگیریم، حال چه نحوه باریدن آن با بقیه باران ها متفاوت باشد، چه مقدار و یا مکان آن.
طوفان ویرانگر استان مدینه عربستان
منابع محلی این طوفان را بیسابقه اعلام و خسارت گسترده به برخی شهر از جمله شهر ینبع وارد شده است، روایت ۲۰ جمادی تا ۱۰ روز از رجب
گوشه ذهنمان باشد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمودند: در آخرالزمان خداوند ایشان را، بخاطر اعمالشان، از باریدن باران در وقت خود محروم میکند و باران را در غیر وقت طبیعی خود می باراند. همانا بر مردم زمانی خواهد آمد که در آنزمان، از آسمان باران می بارد اما از زمین گیاهی نمیروید، همچنین آن حضرت فرمودند که: از علامات ساعت ظهور آن است که باران گرم می بارد. ساعت ظهور بر پا نمیشود تا آن که بر مردم بارانی ببارد که خانه های گلی نگاه دارنده آنها از آن باران نباشد. و جز با خانه های مویی چادری نمیتوانند خود را از باران حفظ و نگهداری کنند. شاید اشاره به باران های سیل آسایی باشد که با جاری کردن سیل، مردم را مجبور به زندگی در چادر در اطراف شهرها میکند، همچنین فرمودند: پیش از ظهور سالهایی است که آسمان از باریدن خودداری میکند. پیش از خروج دجال که از علائم ظهور می باشد، سه سال خواهد بود: سال اول آسمان ثلث باران خود را منع خواهد نمود؛ سال دوم دو ثلث و سال سوم تمام باران خود را منع می نماید تا اینکه هیچ حیوانی از بهایم نمیماند مگر اینکه هلاک میگردد. از ابن مسعود روایت شده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمودند: در آن زمان در زمستان باران نمی بارد و زمستان مانند تابستان گرم می باشد. حضرت علی (علیه السلام ) فرمودند: در آنزمان در فصلی که باید باران باریده و هوا سرد شود، مانند تابستان در آن باران نمی بارد و هوا سرد نمیشود. امام جعفر صادق (علیه السلام ) فرمودند: در آخرالزمان خواهی دید که آیات و نشانه های آسمان که علامت عذاب است ظاهر میشود اما احدی نمیترسد و فزع نمیکند. وقتی زمان قیام امام زمان (عج) ما برسد، ماه جمادی الثانی و ده روز از ماه رجب مجموعا چهل روز بارانی بر مردم می بارد که خلایق مانند آن را ندیده باشند، پس خداوند بواسطه آن گوشت های مومنین را در قبور شان میرویاند، مثل اینکه نگاه میکنم و آنها را میبینم که از طرف جهنیه می آیند و خاک را از موهای خود میتکانند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمودند: در آخرالزمان میوه ها کم میگردد. در آخرالزمان زراعت فاسد میشود. ساعت ظهور بر پا نمیشود مگر وقتی که کوه ها از جای خود حرکت کنند و شما امور بزرگی را مشاهده نمایید که قبلا ندیده بودید. از علائم آخر الزمان و ظهور مهدی صاحب الزمان (عج) مسلط شدن کفار بر پنج نهر: سیحون، جیحون، فرات، نیل و دجله میباشد. در آنزمان اشجار و درختان زیاد شده، اما میوه ها کم میگردد، شاید اشاره آن حضرت به پارک های جنگلی در شهرها باشد که اکثرا بدون میوه می باشند، ساعت ظهور بر پا نخواهد شد تا اینکه بادهایی ظاهر میگردد که مردم را در دریا می اندازد. امروزه شاهد گردبادهای مهیب و سهمگینی خصوصا در نواحی کارائیب و فلوریدا هستیم که قادر است علاوه بر انسانها، وسایل بزرگ و حجیم را به دریا پرتاب کند. در آخرالزمان هوا تاریک میشود و آب خشک گردیده و در زمین فرو میرود و افق خورشید غبار آلود میگردد. از این روایات میتوان برداشت کرد که منظور از آلودگی هوا در زمان کنونی ما باشد، امام زمان (علیه السلام ) بعد از غیبت خود، همزمان با طلوع ستاره ای قرمز ظهور می نماید. (ان شاءالله) مولایمان امیر المومنین علی علیه السلام در توصیف آخرالزمان فرمودند: آن زمان هنگامی است که جنگل ها خشک میشود و شکارچیان همه را به وحشت می اندازند، و اضطراب، نفرات و مهاجرت زیاد میگردد. امام محمد باقر (علیه السلام ) از جد بزرگوارش رسول خدا روایت میکند که فرمودند: وقتی که زنا ظاهر شود، مرگ ناگهانی زیاد خواهد شد؛ و وقتی که در پیمانه کم داده شود، و کم فروشی شود، خداوند آنها را به کمی اموال و گرانی مبتلا خواهد نمود؛ و وقتی که زکات پرداخت نشود زمین برکات خویش را از قبیل زراعت و میوه و معادن از ایشان منع می نماید؛ و هر گاه در احکام خداوند جور نمایند، بر ظلم و تعدی کمک خواهد شد؛ و هر گاه عهد و پیمان الهی را بشکنند، خداوند دشمنان را بر ایشان مسلط میگرداند؛ و هر گاه قطع رحم نمایند، مالها در دست اشرار قرار داده میشود؛ و هر گاه امر به معروف و نهی از منکر نکرده و خوبان از اهل بیت من پیروی نکنند، پس خداوند بدان آنها را بر ایشان مسلط می نماید، پس در آن هنگام خوبان ایشان دعا میکنند اما مستجاب نخواهد شد. امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند: به درستی که قبل از آمدن امام قائم (عج)، همانا سالی خواهد بود که در آن باران زیاد میبارد بطوریکه خرما درخت آن فاسد میشود، پس در آن شک نکنید. مولایمان امام رضا (علیه السلام ) فرمودند: قبل از ظهور امام زمان (علیه السلام ) بیوج می باشد. راوی این حدیث میگوید: من در ابتدای امر منظور آن بزرگوار را نفهمیدم تا این که در مراسم حج از یک اعرابی شنیدم که میگفت: امروز بیوج است. از وی پرسیدم بیوج چیست؟ پاسخ داد. روزی است که خیلی گرم باشد، قبل از ظهور آن حضرت احتمالا سالهای خیلی گرمی در پیش خواهد بود. در روایت آمده: در آن زمان بارانها در غیر وقت می بارد؛ و بارانها زیاد بوده اما گیاه کم می باشد.
شبکه المسیره: حزبالله لبنان، تصاویر و قطعات بمب سنگر شکن آمریکایی GBU- ۳۹B را در اختیار ایران قرار داده است. طبق این گزارش ایران قصد دارد تکنولوژی نفوذگر و هدایت این بمب را، روی کلاهک موشکهای بالستیک خود، سوار کند. مهندسان نظامی ایران، هماکنون موفق شدهاند، کلاهک جنگی مشابه بمب GBU-۵۷ را طراحی کنند که قابلیت نصب روی موشک هایپرسونیک/ بالستیک فتاح، با برد ۱۴۰۰ کیلومتر، را دارد. گفته میشود این بمب در حملات اخیر هوایی اسقاطیل در جنوب بیروت، منفجر نشده و بصورت سالم بر زمین افتاد. اگر خدا بخواد، یه عالمه از نوع خوبشو با مهندسی معکوس میسازیم، میذاریم برای روز مبادا، شاید وقتی اسقاطیل قدقد کرد لازم بشه بزنیم پر ریزون کنه.
حدیث :
عبید بن زراره گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم که : مرا نسبت به گناهان کبیره آگاه ساز. حضرت فرمود: گناهان کبیره پنج گناهند و آنها گناهانى هستند که خداوند بر آنها آتش دوزخ را واجب گردانده و مى فرماید: (ان الله لایغفر ان یشرک به: همانا خداوند شرک آوردن به خود را نمى بخشاید) و میفرماید: (ان الذین یاکلون اموال الیتامى ظلما انما یاکلون فى بطونهم ناوا و سیصلون سعیرا: آنان که اموال یتیمان را ظالمانه میخورند براستى که در شکمهایشان آتش میخوردند و بزودى به دوزخ در آیند) و میفرماید: (یا ایها الذین آمنوا اذا لقیتم الذین کفروا زحفا فلا تولوهم الادبار: اى ایمان آورندگان هرگاه در میدان جنگ با کافران روبرو شدید به آنان پشت نکنید) تا آخر آیه، و فرمود: (یا ایها الذین آمنوا اتقوالله و ذروا ما بقى من الربا: اى ایمان آورندگان از خدا بترسید و آنچه را که از ربا باقى مانده رها کنید) تا آخر آیه. و متهم ساختن زنان شوهردار ساده دل با ایمان، و کشتن مومنى از روى عمد به خاطر دیندارى اش.
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش روایت فرمود که : در وصیت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به على علیه السلام آمده است : اى على ! بدترین مردمان کسى است که آخرتش را به دنیایش بفروشد و بدتر از او کسى است که آخرتش را به دنیا دیگرى بفروشد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: بیشترین عبادت ابوذر - که خدایش رحمت کند - تفکر نمودن و عبرت گرفتن بود.