شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب
شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب

جناب وزیر نظام

جناب وزیر نظام، حاکم تهران، بنّایی بیسواد و نوکیسه بوده. خب حضرت والا چطوری به این مقام بالا رسیده؟ هیچی.. فقط ایشون دختری زیبا داشته که همسر کامران میرزا (پسر ناصرالدین شاه) شده. آره دیگه، معلومه که با داشتن چنین دامادی، حتماً شغل پدرزن از بنّایی، یهو به وزیر نظامی ارتقا پیدا میکنه، پس به همین دلیل کاملاً منصفانه، ترقی کرد، و رفت جزو آقازاده ها و شاهزاده ها، و به قول معروف یهویی غیژژژ رفت اون بالا بالاها، و دنیا به کامش شد، و کیلویی، به وزارت رسید. این وزیر نظام بیسواد، که جدیداً عادت کرده بود قلمدانی را باز کرده جلوی خودش بذاره، میپرسی چرا؟ خب برای لاکچری بودن، و مثلاً کلاس گذاشتن، شیک بودن، برای ادعای سواد و فضل، آره.. که بگه ما از بزرگانیم، خلاصه این قلمدان در مجالس جلوش بوده، با فخر صحبت میکرده، و با این ادا و اصول، هر کس او را میدید، باسواد به چشم میومد، که از قضا، روزی اتفاقی افتاد، چی شد؟ هیچی، در مجلسی، مقابل مخاطب خود، در حالی که با فخر و مباهات، پر شور گفتگو میکرد، بر سر یک موضوع ساده عصبی و ناراحت شد، و ناگهان پرخاش کنان، قلمدان را برداشت و با عصبانیت گفت: مردتیکه، میخوای با این تیشه بکوبم تو سرت؟

بازی عشق

بازی عشق کلک داشت
 نمی دانستم
غم آن سر به فلک داشت 
نمی دانستم
با نگاهی دل دیوانه،گرفتارش شد 
سفره ی عشق، نمک داشت 
نمی دانستم 
دل من صافتر از آینه، اما دل او 
شیشه ای بود که لَک داشت 
نمی دانستم
به وفاداریِ من، آنکه ز من ساده گذشت
بیشتر، از همه شک داشت 
نمی دانستم
آرزوهام شد آوار، فرو ریخت سرم 
سقفِ این خانه تَرَک داشت 
نمی دانستم 
باختم زندگی ام را به قماری که در آن 
دلبری بود، که تَک داشت 
نمی دانستم.

خاطره خوبان

در سال ۱۳۰۳ و در زمانی که میخواستند رضاشاه را بجای احمدشاه به سلطنت برسانند، برای تأیید انقراض سلسله قاجاریه و انتصاب او به سلطنت بعنوان سر سلسله خاندان پهلوی از تمام علمای بلاد امضا میگرفتند. در یزد هم یکی از بازاریان از طرف بعضی کسانی که به اصطلاح در کار سیاست روز وارد شده بودند، مأمور شد تا از آقا سیّد یحیی در این مورد امضا بگیرد، اما او نپذیرفت و جواب رد داد، تا اینکه روزی رئیس شهربانی آنزمان به منزلش میرود و طومار را عرضه میکند و او هم آنرا امضاء میکند. بعد که از او میپرسند: چه شد که آنرا امضاء کردی؟ گفت: آنهایی که نباید امضا کنند آنرا تأیید کرده بودند و امضای من دیگر اثری نداشت، و اگر هم امضاء نمیکردم، باز هم او را بسلطنت میرساندند، اما بدانید او نهایت ۱۷ سال حکومت میکند و بعد هم، کسانی که امروز برای این پادشاهی او کار میکنند او را برکنار میکنند و از همین راه یزد او را به خارج از کشور میفرستند. درست رضاشاه بعد از ۱۷ سال در شهریورماه ۱۳۲۰ شمسی، عزل شد و از راه قم، اصفهان، یزد، کرمان و بندرعبّاس به جزیره موریس تبعید گردید/ زندگینامه سید یحیی، از کتاب خاطرات خوبان.

تفاوت این دور اغتشاشات با دور قبل، عدم همراهی مردم با این خائنین به کشور است. با هشیاری مردم به جز چند شهر کوچک هیچ همراهی مردمی از این اوباش صورت نگرفته. آشوب گرها در گروه های کوچک آموزش دیده کاملا مسلح برای کشته سازی هم از مردم و هم از پلیس، وارد نقاط شلوغ درگیری شده و به کشتن تعدادی از نیرو های انتظامی و بسیجی و مردم عادی میشوند. از اهداف این گروه های مسلح، همراه کردن مردم در حمله به پاسگاه و مراکز دولتی است تا ضمن وادار کردن پلیس به مقابله مسلحانه، با نامردی از پشت سر مردم را هدف قرار خواهند. این گروه ها مرتبط با موساد و سازمان تروریستی منافقین، پژاک و جیش الظلم هستند و هیچ رحمی نسبت به مردم ندارند و با شدت عمل کامل فقط قصد کشته سازی دارند. طبق دستور ابلاغی از طرف موساد، هر شب تجمعات رادیکال تر و این کشتار مردمی روز بروز بیشتر میشود. به هیچ عنوان در نقاط درگیری و کوچه های اطراف آن تردد نکنیم تا جزو اهداف کور گروهک های مرتبط با موساد قرار نگیریم.

نماز بخش ۱۷
یکی از بزرگان برای حاجتی نامه ای به این مضمون برای کسی نوشت: حاجت خود را پیش از آنکه به تو عرضه دارم به خداوند عرضه داشتم، و چون دنیا دار و محل أسباب است، از خدا خواستم که حاجتم را به دست تو بر آورد. پس اگر حاجت مرا بر آوردی باید خدا را شکر کنم، و اگر ترا نیز شکر گویم بامر اوست، زیرا او فرمود اگر کسی احسانی به تو نمود او را شکر گزار باش، والا مشکور واقعی خداست. و اگر حاجت مرا بر نیاوردی، هیچ گله ای از تو ندارم، زیرا میدانم که تا خدا مقدر نکند که قضای حاجت من به دست تو جاری شود، تو نمیتوانی کاری بکنی. بنابر این نوعاً مردم باید در پی اسباب دنیا بروند، اما نه اینکه از مسبب غافل باشند و چنین گمان برند که از سبب کاری ساخته است. دو نفر کاسب هر دو شاغل یک نوع کسب هستند و در یک بازار دکان دارند، اما رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حق یکی میفرماید: الکاسب حبیب الله یعنی: کاسب دوست خداست، و در باره دیگری میفرماید: کلب الیهود خیر من أهل السوق، یعنی: سگ یهودی بهتر از کسبه بازار است. کاسب اول شخصی است که میداند رزاق خداوند است، اما این عالم دنیا عالم اسباب است. و نیز در حدیث وارد شده است که عبادت ده قسم است و نه قسم آن کسب روزی حلال و یک قسم ادعیه و کارهای دیگر، و نیز چون زن و فرزندانی دارد که نفقه آن به عهده او است، لذا برای انجام کار به دکان میرود، اما خرید و فروش او به طریق شرع است، یعنی به خرید و فروش اجناس حرام نمیپردازد، با بچه معامله نمیکند، دروغ نمیگوید، بیع ربوی نمیکند، جنس بد را بجای جنس خوب نمیفروشد. وقتی به این نحو به کسب میپردازد، این عبارت در باره اش صدق میکند که «هذا حبیب الله» اما کاسب دوم، شخصی است که وقتی می‌بیند که رفقایش خانه و فرش دارند، غذاهای خوب میخورند و زنهای زیبا پیدا میکنند، به قصد تحصیل این مزایا و منافع به دکان میرود و میخواهد به هر نحو که میسر شود پول پیدا کند، اگر چه بوسیله دروغ و بیع ربوی و خوب جلوه دادن اجناس بد باشد. خلاصه اینکه هیچ ملاحظه احکام شرع را نمیکند و تمام هم او جمع مال است. در اینصورت، سگ یهودی بر چنین کاسبی شرف دارد، زیرا که فرمود: انما الاعمال بالنیات، یعنی مدار صحت و فساد عمل به نیت قلبیه است نه بصورت کار. مثال به کاسب و دکان و بازار زدم، اما همه کارها بهمین نحو است. دو نفر با شنیدن ندای حی علی الصلوة بسوی مسجد می‌شتابند. یکی به این نیت که امر حق را اجابت کند، چون شنیده است که نماز در مسجد و یا درک جماعت ثوابش بیشتر است و بمسجد میرود. و دیگری چون می‌بیند که مردم به مقدسین توجه دارند، برای آنکه به مردم نشان دهد که من نیز مقدسم و آدم خوبی هستم به مسجد میرود و میخواهد با این ریاکاری و حیله گری منافعی از سوی مردم عاید او شود. او ابدأ بفکر خدا و مناجات و فرمانبرداری نیست، بلکه تمام فکر و نیت او ریا و خودنمایی است. اولی را عابد خدا گویند و دومی را عابد هوی و مطیع شیطان. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا. و حال آنکه ممکن است صورت نماز این عابد بهتر از صورت نماز آن مخلص خدا پرست باشد. افرأیت من اخذ الهه هواه، یعنی: آیا دیده ای کسی را که هوای نفس خویش را خدای خود قرار داد؟
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور
در خلایق میرود تا نفخ صور

مستند شنود بخش ۱۳
آقا امینی خواه: و اینجا دیگه تا قبلش شما تو اون تجربه عزرائیل در واقع... آقا صادق: بدن من، فیزیک من داشت میدید. آقا امینی خواه: و اشرافت نسبت به همین وقایعی بود که خودت گذرونده بودی با این تن؟ آقا صادق: بله خودم. آقا امینی خواه: پس اشراف به اعمال خودت داشتی. ولی اینجا اشراف پیدا کردی نسبت به پیرامون؟ آقا صادق: پیرامون، جامعه، نفرات، همه... روح من اون بالا چسبیده بود. بعد خب من دیدم هرکاری میکنم نمیتونم برگردم به بدنم. پیش خودم گفتم، خب برم به مادرم سر بزنم. داداشم هم که خوابه، دلم برای مادرم تنگ شد، چون تو اعمالم دیده بودم مادرم خیلی به دادم رسیده بود. آقا امینی خواه: دعای مادر و ... آقا صادق: دلم خیلی برای مادرم تنگ شد. به آنی بالا سر خونه مون ظاهر شدم. بدون هیچ لحظه ای. یعنی این تفاوت داره با اونجایی که بعد میگم خدمتتون تو بحث ملائکه. اینجا بدون هیچ لحظه ای، بدون هیچ گذشت زمانی، من بالا سر خونمون حاضر شدم و خونمون رو بدون سقف میدیدم. یعنی من زیر سقف بودم مثلاً یه همچین چیزی.. و میدیدم مادرم خیلی مُضطر بود، خیلی مضطرب بود. آقا امینی خواه: این نکته مهم بود یعنی احساس میکردی بالا سرت یه چیزی هست ولی زیر پات چیزی نیست؟ آقا صادق: آره زیر پام چیزی نبود. بالاترم رو اصلاً نمیتونستم ببینم. آقا امینی خواه: میدونستی خیلی بیکران بالا سرت یه اتفاقاتیست. آقا صادق: بعد مادرمو دیدم که داشت کاراشو میکرد بیاد بیمارستان، بهش گفته بودن من حالم بد شده، از ماموریت برگشته، حالش بد شده، تو بیمارستانه، فکر میکرد من تیر خوردم یا مجروح شدم، یا اصلاً شهید شدم نمیخوان بهش بگن، خیلی مضطر بود و گریه میکرد و زاری میکرد. زنگ زده بود آژانس بیاد. اون موقع ها هنوز اسنپ نبود. آژانس بیاد، بلند شه بیاد بیمارستان بقیةَ الله. از بالا میدیدمش. مادرم بلند شد
هی میرفت از بالای پنجره نگاه میکرد، آژانس نیومد. هی دو سه بار رفت و برگشت. بعد دیدم آژانس اومد. آژانس یه پیرمردی بود اومد . یه پرایدی داشت، پراید سفید. مادرم دوید رفت پایین. بعد یادش اومد کیف پولشو نیاورده. برگشت بالا اون دوتا رو برداشت. کیف پول و دستکش هاشو برداشت رفت، تو پراید نشست و شروع کرد گریه کردن. قرآن دستش بود. قرآن میخوند. شروع کرد گفت بیمارستان بقیةَ الله بریم سریع، و پیرمرده گفت چی شده مادر؟ چرا گریه میکنی؟ گفت پسرم تو بیمارستانه تو آی سی یوئه، حالش خیلی بده و من میدیدم مادرم چقدر مُضطر بود. عذاب میشدم،
سختی میکشیدم اون بالا. خیلی استرس داشتم. استرس که میگم یعنی خیلی ناراحت بودم که چرا مادر من اینقدر مُضطره. من که سالمم. من که باکیم نیست. مشکلی ندارم، من خوبم. بعد هی مادرم گریه میکرد، پیرمرده شروع کرد حمد خوندن برای من. بعد مادرم رسید جلو در بیمارستان. اورژانس بیمارستان بقیةَ الله، اومد که بیاد داخل، نگهبان نگذاشت. آقا امینی خواه: شما تو آسمون حرکت میکردی دنبال مادرت؟ مشایعت میکردی؟ آقا صادق: من مشایعت میکردم مادرم رو. آقا امینی خواه: یا از همون جایی که بود احساس میکردی مثل دوربینی که داره فوکوس میکنه میاد جلو، این شکلی میدیدی؟ یا نه یه سیر خطی دنبال مادرت میاومدی؟ آقا صادق: من حس میکردم من ثابتم. آقا امینی خواه : آهان، پس مثل دوربینی که فوکوس میکنه میره؟ آقا صادق: آره من ثابت بودم. هرجا رو که میخواستم میدیدم. البته این اینجا بود، بعد که رفتم سراغ بابام، من حرکت میکردم. دیدم مادرم رفت جلو در قسمت اورژانس، نگهبانه نگذاشت. گفت ایشون اصلاً نمیتونه، ملاقات ممنوعه. در صورتی که داداشم پیشم بود. بعد مادرم میگفت بابا این پسرم پیششه. گفت زنگ بزن بیاد بیرون تا بذارم تو بری. نمیشه اصلاً اورژانس ممنوعه نمیتونید برید. هی مادرم میخواست بیاد تو، نمیذاشتن. من رفتم تو اتاق که ببینم چرا داداشم نمیاد، که داداشم بیاد بیرون، مادرم بیاد تو. نگاه کردم دیدم داداشم خوابه، دوباره برگشتم بیرون، دیدم هی مامانم داره شمارشو میگیره. بعد میدید خاموشه موبایل، استرس میگرفت مادرم. هرچی استرس میگرفت، من بیشتر استرس میگرفتم، من بیشتر اذیت میشدم. دوباره برگشتم تو اتاق. یهو رفتم تو بدنم. نمیدونم چی شد که رفتم تو بدنم و وقتی چشمو باز کردم یه کمی، دیدم پشتم به
داداشمه. یعنی مثلاً اون دید زاویه اونجا یه چی دیگه بود، این اصلاً شد بدن. یواش همون جور که پشتم به داداشم بود (میدونستم دستش کجاست) میزدم به دستش، چون سرم رو نمیتونستم حرکت بدم. گردنم خشک شده بود. دیدی گردن آدم میگیره؟ اینجوری خشک شده بود و اینجوری دست زدم داداشم بیدار شد. گفتم داداش بلند شو مامان دم دره، شما برو بیرون مامان بیاد، بعد یه دقیقه تا فهمید من به هوش اومدم گفت: عه.. به هوش اومدی؟ خب خدا رو شکر، شروع کرد به خوشحالی کردن، میخواست بره با دکتر حرف بزنه بگه به هوش اومدم و اینا، من بهش گفتم داداش برو بیرون مامان دم دره. گفت تو از کجا میدونی؟ تو که خواب بودی، بیهوش بودی که؟ گفتم داداش برو بیرون مامان دم دره، هی دائم بهش میگفتم توجه نمیکرد. گفت: خب مامان زنگ میزد. گفتم خب موبایلت خاموشه. دست کرد جیبش، موبایلشو دید، عه.. خاموشه. گفت تو از کجا میدونی؟ گفتم برو بیرون مامان دم دره. دیگه رفت بیرون، مامانم پشت سرش اومد تو. شاید به ۳۰ ثانیه نکشید که مادرم اومد تو اتاق، شروع کرد گریه کردن و دست منو گرفت. فکر میکرد بیهوشم. پشتم به مادرم بود، دیگه دست منو گرفت شروع کرد حمد خوندن، قرآن خوندن. من دیگه آرامش گرفتم. اینقدر آرامش گرفتم که دوباره بیهوش شدم. رفتم تو حالت همون سیاه یا خلسه که میگن کلاً مَشاعر تعطیل میشه. من بعد اینکه به هوش اومدم
به داداشم گفتم، داداش یادته اینجوری شد؟ من اینو گفتم، گفت اصلاً من نمیدونم تو از کجا فهمیدی اینارو! کُپ کرده بود! داداشم چون اینارو از من دیده بود هرچی میگفتم باورش میشد. هرچی میگفتم دیدم، میگفتم اینو دیدم اونو دیدم ، باورش میشد. فردای اون روز یا نمیدونم چقدر بعدش، چون نمیدونستم چقدر بر من میگذشت تو اون حالت سیاهی یا عدم مَشاعر یا شما هر چی بهش میگید، تو حالت خلسه یا خواب عمیق یا هر چی اسمشو بذارن که هیچی کار نمیکرد... تو اون فضا بودم، دوباره دیدم گوشه بیمارستان گوشه سقف چسبیدم. دوباره چشم باز کردم دیدم اونجا هستم و دیدم، عه بدنم افتاده و یکی از دوستان بالا سر منه به اسم حسین. دیدم حسین بالا سر منه و تعجب کردم چرا این بالا سر منه؟! مگه
داداشم پیشم نبود؟! این از کجا فهمیده من بستری شدم؟! و پیش خودم اون بالا صحبت میکردم. بعد یه دفعه دلم برای بابام تنگ شد، گفتم برم پیش بابام...

پرستوهای جاسوس قسمت پنجم
یولاند بیکمن: او در فرانسه به دنیا آمد و در کودکی به همراه خانواده‌اش به لندن نقل مکان کرد. به زبان‌های انگلیسی، آلمانی و فرانسوی مسلط بود. با شروع جنگ جهانی دوم، او به نیروی هوایی زنان پیوست و در آنجا اپراتوری بی‌سیم را یاد گرفت. بدلیل مهارت‌ زبانی‌ و توانایی کار با بی‌سیم به فرانسه اعزام شد. در سال ۱۹۴۳ میلادی، با گروهبان جاپ بیکمن از ارتش آلمان ازدواج کرد اما اندکی پس از ازدواج‌ از شوهرش خداحافظی کرد و برای به دست‌آوردن اطلاعات به پشت خطوط دشمن در فرانسه اعزام شد. در ژانویه ۱۹۴۴ میلادی، توسط گشتاپو دستگیر شد. در پایگاه‌ گشتاپو او را مورد شکنجه قرار دادند اما او به حرف نیامد. سپس او را به زندانی در پاریس منتقل کردند. دوباره در آنجا از او بازجویی کردند و او را شکنجه دادند. او را در سلولی زندانی کردند. به گفته هم سلولی‌اش، هدویگ مولر، او بقدری آسیب دیده بود که به ندرت میتوانست از سلول بیرون برود. او و دیگر عوامل دستگیر شده را به زندان زنان در کارلسروهه آلمان منتقل کردند. بیکمن در طول اسارت خودش را با طراحی و قلاب‌دوزی سرگرم میکرد. با سوزنی انگشت خودش را سوراخ میکرد و با خون خود بر روی دستمال توالت نقاشی میکرد. پس از مدت کوتاهی او را به اردوگاه کار اجباری داخائو منتقل و سرانجام، در سپیده‌دم روز ۱۳ سپتامبر همان سال، او را بهمراه چهار زن دیگر تیرباران کردند و اجسادشان را سوزاندند.
تزیپی لیونی یا پرستوی سنگدل: لیونی در 8 ژوئیه ۱۹۵۸ میلادی در تل آویو، فلسطین اشغالی، بدنیا آمد و در یک خانواده سلطنتی صهیونیست بزرگ شد. لیونی فعالیت خود را بعنوان یک عامل ممتاز موساد در پاریس آغاز کرد. وی در اوایل دهه ۸۰ میلادی، بخشی از گروه پوششی در پاریس بود. در آن زمان، پاریس کانون مبارزه عوامل موساد با فلسطین و افرادی که به صدام بعثی ملعون در دستیابی به فناوری هسته‌ای یاری میرسانیدند، بود. لیونی، درست مانند همه جاسوس‌های حرفه‌ای، تا کنون از نقش خود در موساد دم نزده است اما برخی کارشناسان بر این باورند که او یکی از عوامل مسموم‌کردن دانشمند هسته‌ای عراقی در سال ۱۹۸۳ میلادی بوده است. بنا بر مصاحبه‌ای در روزنامه اسقاطیلی یدیعوت‌آحارونوت، او یکی از مسؤولان عملیات خشم خدا در دهه ۸۰ میلادی بوده است. خشم خدا نام عملیاتی مخفیانه بود که برای انتقام از عوامل حمله به المپیک مونیخ از سوی موساد اجرا شد. در طی این عملیات ده‌ها نفر که مظنون به دست داشتن در این حمله بودند، اکثراً بیگناه ترور شدند. لیونی در مصاحبه‌ای از فشار ناشی از کار کردن بعنوان یک عامل مخفی موساد و نقشش در مأموریتی مخفی در طول جنگ با لبنان گفته است. او حتی نمیتوانسته به اعضای خانواده‌اش بگوید که یک جاسوس است. وی میگوید که کار کردن برای موساد مانند زندگی همزمان در دو دنیای متفاوت بود. از یکسو، بسیار به فعالیتی که انجام میدادم افتخار میکردم و احساس میکردم دارم به امنیت اسرائیل کمک میکنم. از سوی دیگر، باید دهانم را بسته نگه میداشتم و در این باره کلمه‌ای حرف نمیزدم. او بگفته خودش، حاضر بود در راه کشورش دست به قتل بزند. به گفته لیونی، کشتار و ترور، با اینکه اقدامی قانونی نیست، اگر در راه کشور باشد، کاملاً مشروع است. این بیشرف به این فکر نمیکرد که فلسطین متعلق به مردم آن سرزمین است نه یهود، و چیزی که باعث فریب یهودیان شده، مخلوط شدن نژاد پرستی با آموزه های دینی است، به همین خاطر بدترین جنایات را بعنوان احکام دینی مرتکب میشوند، این پرستوی سنگدل، روابط بسیار گرمی با خاندان آل ثانی داشته است، پس از کناره‌گیری ایهود اولمرت از مقام نخست وزیری رژیم اسقاطیل و در پی رسوایی‌های مالی سیاسی، رقابت میان لیونی که در آن زمان وزیر خارجه این رژیم بود و شائول موفاز، وزیر حمل و نقل این رژیم برای ریاست بر حزب کادیما شدت گرفت. پس از گلدا مایر، لیونی دومین نخست‌وزیر زن این رژیم شد. نقطه مشترک دیگر مایر و لیونی، فعالیت جاسوسی در موساد بود. یکی از القاب لیونی زن آهنین بود که به این دلیل که وی بعنوان یک آدم‌کش و تروریست با سابقه مشهور بود، این لقب به وی داده شده بود. شهرت دیگر لیونی که به وی داده شده بود، گلدا مایر دوم بود که وی در واکنش به این نامگذاری گفته بود من گلدا مایر دوم نیستم، بلکه لیونی اول هستم. لیونی در دهه هشتاد میلادی نیز عامل موساد در اروپا بود و با اسم رمز اسپارو (یعنی گنجشک)، با استفاده از روابط جنسی، اطلاعات درخواستی موساد را از شخصیت‌ها و سیاست‌مداران اروپایی جمع‌آوری میکرد. بگفته لیمور لیونات (نماینده کنست): لیونی یک همجنس‌باز است و با رایس روابط عاشقانه دارد. علاوه بر این، لیونی از حامیان سرسخت همجنس‌بازان در اسقاطیل بوده است. خود لیونی نیز متهم به همجنس‌بازی و داشتن ارتباط جنسی با سیاستمداران زن است. مهم‌ترین این اتهامات، ارتباط لیونی با کاندولیزا رایس وزیر خارجه پیشین آمریکاست. براساس اخبار منتشر شده، وزیر پیشین آموزش کابینه رژیم صهیونیستی و عضو کنست (مجلس) این رژیم لیمور لیونات، لیونی را به داشتن رابطه با رایس و علاقه این دو مقام سیاسی به یکدیگر متهم کرد. رایس نیز هیچگاه وجود چنین رابطه‌ای را نه‌ تنها تکذیب نکرد، بلکه تصریح کرد که یک همجنس‌باز است و برای شریک جنسی خود نیز یک آپارتمان در نیویورک تهیه کرده است.

زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش دوازدهم
مهاجمان اروپایی و بازرگانان مسلمان: تا آغاز سده شانزدهم میلادی، تجارت مشرق زمیــن بطـور عمـده در دست بازرگانان مسلمان بود. در این دوران، جهان اسلام بر تجارت اروپا نیز سایه خود را گسترده بود. در اروپا تنها تجــار ونـیزی و جنوایی و یـهودیان مسـتقر در بنـادر ایتالیـا کانونهای جدی تجاری محسوب میشدند که آنان نـیز درواقـع بـه عنـوان واسـطه های انتقال کالاهای تجار مسلمان به بازارهای اروپا عمل میکردند. در این دوران رابطه تجاری اروپا و شرق بطور عمده از سه راه اصلی انجام میگرفت: ۱- راه دریای سرخ، نیل، اسکندریه، ونیز و جنوا ۲- راه خلیج فارس، بغداد، حلب، قسطنطنیه، ونیز و جنوا ۳- راه طرابوزان، ولگا، دن، منطقه بالتیک که از سده چهاردهم معمول شد. دقیقا به این دلیل است که بنادر ایتالیا به کانون اصلی تجارت آن زمان بــدل شـد و در قله فرهنگ و سیاست اروپای عصر خود جای گرفت. بیشتر شکوه و مکنت ونیز از ناوگان بازرگانی آن بود... هیـچ شـهر اروپـایی دیگـری نمیتوانست تجارتی به این عظمت داشته باشد. کشتیهای ونــیزی در عـده زیـادی از بنادر- از طرابوزان در دریای سیاه گرفته تا کادیث، لیسبون، نروژ و حتی ایسلند- دیــده میشدند. در ریالتو، مرکز تجارت ونیز، میشد بازرگانان نیمی از جهان را دید. بنوشته خانم زیگرید هونکه، محقق آلمانی، ونیز اگر با مسلمانان تجارت نمیداشت نمیتوانست آن چیزی بشود که شد. بدون دارچیـن و زیـره، قرمـز دانـه و نیـل، هـرگز نمیتوانست نقش پیروزمندانه و مقتدرانه خود را به عنوان بــزرگـترین قـدرت اقتصـادی مغرب زمین بازی کند. در جنوا و فلورانس نیز وضع به همینگونه بود. بر شالوده این تجارت جهانی بــود کـه در جنوب ایتالیا یک الیگارشی بسیار ثروتمند مالی- تجاری شکل گرفت و در دامـان خود فرهنگی جدید را پرورش داد که به فرهنگ رنسانس شهرت یافت. ایران در قلب این شبکه تجاری شرق و غرب جای داشت و به تعبیر کُرزن سرزمین رابط بود. شکوفایی بنادر مهم جهانی چون هرمز و کیش در این دوران دقیقا بـه دلیـل جایگاه استراتژیک این جزایر در شبکه تجاری فوق است. لذاست کـه سـده ۱۵ میلادی را اوج تکاپوی کانونهای تجاری بنادر ایتالیا، و یهودیان مستقر در این بنادر، در ایران مییابیم با تمامی پیامدهای سیاسی آن. در تمامی این راهها، کالا از طریق زمین یا مسیرهای کوتاه آبی (بندر به بندر) حمــل میشد، در دست تجار گوناگون دست بـه دست مـیگشت و سرانجام از طریـق تجـار ایتالیایی و یهودی با قیمتی نه چندان ارزان به بازارهای اروپا میرسید. درواقع، بازارهای اروپا یکی از منابع اصلی رونق و ثروت تجار مسلمان از یکسو و تجار ونیزی و جنوایی و یهودی، که انحصار خود را بر بازارهای اروپا برقرار کرده بودند، از سوی دیگر بود. این رونق تجاری با شکوفایی و گسترش فرهنگی توأم بود: طی سه سده پیش از ورود اروپاییان، موجی نویـن، نـیرومند و رو بـه رشـد از گسترش اسلامی در خاوردور و آفریقا پدید شد که عاملان آن نه پادشاهان و سرداران کشورگشا که بازرگانان صلحجوی مسلمان بودند. مورخین سده هفتم هجری/ سده ۱۳ میلادی را دوران گسـترش اسـلام در مالزی میدانند. این موج فرهنگی چنــان گسـتره و عمـق داشـت کـه در آسـتانه سـده پانزدهم میلادی سواحل مالاکا را، که از اوایل سده ۲ هجری/ ســده ۸ میـلادی کانون تکاپوی تجار ایرانی و عرب بود، به مرکز اصلی اسلام در خاوردور بدل ساخت. ایرانیان در این میانه سهمی بسزا داشتند و نقشی سترگ و ماندگار در اشاعه فرهنگ اسلامی- ایرانی در آسیا و آفریقا ایفا نمودند. ابن بطوطه به جزیره جــاوه میرسـد: نـایب صـاحب البحر (جانشـین فرمـانده نـیروی دریایی) جاوه فردی است بنـام بـهروز؛ و سـایر رجال عالیرتبـه ای کـه بـه اسـتقبال ابن بطوطه میآیند قاضی امیر سید شـیرازی و تـاج الدین اصفهانی و جمعی دیگـر از فقها یند. ابن بطوطه به سوماترا میرود؛ شهری بزرگ و نیکو. حکمران جاوه مسـلمانی است شافعی مذهب و دوستدار فقها کــه آنان برای قرائت قرآن و مباحثه پیش او میروند... مردی فروتن است که برای نماز جمعه پیاده میآید. نفوذ فرهنگ اسلامی - ایرانی در جزایر اندونزی و مالزی را از سنگ قبرهایی میتوان دریـافت کـه در آن نامهـای ایرانی و اشـعاری از سـعدی حـک شـده اسـت. مورخیــن مینویسند حکایات محمد حنفیه در مالزی رواج بسیار داشت و برای رفع خطر و افزایش محصول خوانده میشد. در تواریخ مالایا آمده است که چون در سـال ٩١٧ق /. ١٥١١ میلادی . پرتغالیها مالاکا را محاصره کردند، در دربـار مالاکـا بـرای دفـع شـر پرتغالیـان متجـاوز حکایات محمد حنفیه میخواندند. مقصد بعدی ابن بطوطه چین است. او به بندر مَعظم زیتون (تسه ئوتـون، فوکیـدون کنونی) میرسد که این نیز از کانونهای مهم تکاپوی تجار ایرانی است. قاضی مسـلمانان شهر، تاج الدین اردبیلی، مردی فاضل و کریم است و شیخ الاســلام کمـال الدین عبـداالله اصفهانی از صلحای روزگار. شرف الدین تبریزی، از بزرگان تجار شهر، تـاجری خـوش معامله است که قرآن را از حفظ داشت و زیاد بــه قرائـت آن میپرداخت. از مشایخ بزرگ این بندر، برهان الدین کازرونی است که در بیرون شهر در زاویه ای مقیم است. در شمال و شرق آفریقا نیز وضع بدینگونه بود: پیشینه ورود اسلام به شرق آفریقا دیرتـر اسـت؛ کـانون اصلی آن زنگبـار اسـت و حاملان اصلی آن بازرگانان ایرانی زنگبار از گذشته های دور یک منطقه شکوفای تجاری بود و سهم اصلی را در تجـارت آن تجار شیرازی به دست داشتند. پیشینه مهاجرت شیرازیها بــه زنگبـار بـه سـده های نخستین اسلامی میرسد. آنان اولین حکومت بزرگ را در این منطقه بنیاد نهادند و بـه تأثیر از آنان در سده های ۳ و ۴ هجری/ ۹ و ۱۰ میلادی مـوج گـروش سیاهپوستان شرق آفریقا به اسلام آغاز شد. سیاهان برهنه گرد لباس اسلامی میپوشیدند و در روابط خود با یکدیگر طبق موازین اسلامی دادوستد و رفت و آمد میکردند و رئیس و مرئوس با هم به مسجد میرفتند و به درگاه حق تعالی سجده میبردند... ورود آنان به قدرت اسلام و افزایش نظم و قانون و رواج کار تجارت و رغبت سیاهان به اسلام کمک شایان توجهی نمود. چنین بود کــه شرق آفریقا هم به صورت مراکز مهم بازرگانی در هند و خاوردور و هــم بـه صـورت یک واسطه بازرگانی بین مراکز تجارتی اقیانوس هند و آسیای جنوب شرقی درآمد. تأثیر ایرانیان بر شرق آفریقا تا بدان حد است که برخی مورخین از تمــدن شـیرازی در شرق آفریقا نام میبرند.

برنادت سوبیرو قسمت هشتم
در کتاب آمده، برنادت گفت: او دعایی آسمانی به من آموخته که به زمین تعلق نداشت. دعایی که روح زمینی نداشت. او برای من دعا کرده بود. او به من قول شادمانی داده بود نه در این دنیا که در دنیای ماوراء. در تمام این دیدارها، او با من نه با فرانسوی سطح بالای مقامات لورد، که با لهجه معمولی لورد، یعنی زبان من، صحبت کرده بود. بانوی نورانی به من آموخت که نیایش و دعا و قداست خیلی ساده و بی تجمل است، سه دکتر برجسته به لورد آمدند که مرا معاینه کنند. و یک سیاستمدار بهمراه آنها بود که از من سوالاتی کند. او گفت که مادر مقدس نمیتواند با لهجه محلی صحبت کند. عیسی مسیح و مریم مقدس آن زبان را نمیدانسته اند. و من به او گفتم که اگر آنها نمیتوانند پس ما چطور میتوانیم؟ سه دکتر اظهار کردند که من از نظر مغزی و احساسی تعادل دارم. ولی از بیماری آسم رنج میبرم. مادرم میتوانست این بیماری مرا به آنها بگوید و زحمتشان را کم کند. برگ برنده مقامات همیشه این یک جمله بود: ما میتوانیم تو را به زندان بیندازیم. آنها انگار فراموش کرده بودند که من در سلول زندان کاچوت که در واقع زندان بلااستفاده پلیس بود، با تمام افراد خانواده ام در یک اتاق زندگی میکنیم. آنها میخواستند با این تهدیدها مرا از میدان به در کنند، اکثریت مردم حس کرده بودند که بانوی نورانی ما آمده که لورد را تقدیس کند. وقتی مردم به این واقعیت اطمینان پیدا کردند، از شادی در پوست خود نمیگنجیدند. در تمام طول مدت ظهورات، هیچ جرم و جنایتی در شهر صورت نگرفت و مردم به کلیسا هجوم آورده بودند و نزد کشیش ها اعتراف میکردند. رمق کشیش های ناحیه تقریبا کشیده شده بود و خیلی خسته شده بودند. بانو به من گفته بود که همیشه یک شمع مقدس با خودم به غار بیاورم و بعد دوباره آنرا با خودم به خانه ببرم. اما در روز ۲۵ مارس او از من خواست که شمع را همانطور روشن، در غار جا بگذارم. و تا به این روز همیشه شمعها در ماسابیل بر افروخته بودند‌. من متوجه شدم که بانو گاه گداری از بالای سر من به جمعیت نگاه میکند و از بین جمعیت نفر به نفر را نگاه میکند و به مردم لبخند میزد گویی دوستانی عزیز و آشنا هستند! او فراموش نکرده بود که مقامات شهر چقدر باعث پریشان حالی و نگرانی والدینم شده اند. همه آنها عاقبت به دیدارها و ظهورات ایمان آوردند و همگی در حالی از دنیا رفتند که صلیب مسیح را در دستانشان میفشردند. سه هفته بدون دیدار بانو گذشته بود و من میدانستم که باز هم او را خواهم دید. میدانستم که بدون خداحافظی نخواهد رفت. در این اثنا، مردم مرا اذیت میکردند، پلیس مراقب من بود، بازرس عمومی تقریبا مرا از پا در آورده بود و والدین بیچاره ام چه عذابی از دست مقامات شهر میکشیدند، فقط در حیات ابدی آشکار خواهد شد. علیرغم توطئه ها و طرح ریزی نقشه های جورواجور، اتفاقات حیرت انگیزی رخ داد که مردم در ایمانشان استوار شدند. بچه کرازین بوهوهارت، یک طفل دوساله، در شرف مرگ بود و تابوت کوچولویش در حال ساخت بود. کرازین کودکش را به ماسابیل آورد و برای پانزده دقیقه او را در آب سرد چشمه غوطه ور کرد. روز بعد، لوییس کوچولو سرشار از جان و زندگی راه میرفت. دکتر دوزوس و دکتر ورگز بچه را معاینه کردند و هر دو پزشک تصدیق کردند که شفای کودک با توجه به دانش پزشکی، توضیحی ندارد. بانو خداحافظی میکند. در ۱۶ جولای من در سکوت، جلوی کلیسای منطقه زانو زده بودم و از خدا بخاطر سومین عشای ربانی ام تشکر میکردم که ناگهان یک جوشش ناگهانی از احساسات آشنا مرا بسوی غار فراخواند. احساس میکردم که بانو مرا میخواند. حکومت غار ماسابیل را حصار کشی کرده بود و یک تابلو علم کرده بودند که رویش نوشته بود ورود به این منطقه ممنوع است. من با شتاب به چمنزار کنار ماسابیل رفتم. زانو زدم و شمع را روشن کردم. من شروع به ذکر گفتن کردم که بانو در حالی که به من لبخند میزد در غار ظاهر شد. روز عید مقدس بود (عید کوه کارمل) او زیباتر از هر موقع دیگری بنظر میرسید. احتمالا این آخرین باری بود که او را روی زمین میدیدم. و من این را میدانستم. من از روی حالت تکان دادن سرش وقتی که گفت خداحافظ، حس کردم که این آخرین دیدار ماست. او بهشت را در قلب من به جا گذاشت و تا به امروز در قلب من باقی مانده. ۱۲ روز بعد کمیسیونی برای بازجویی و بررسی ظهو تشکیل شد. دکتر دوزوس، لیست شفاهایی که در طول استفاده از آب چشمه مشاهده کرده بود، تهیه کرد. او به خیره سری و یک دندگی متهم شد ولی او براحتی واقعیت ها را گفت و اقرار کرد این شفاها فراتر از دانش پزشکی است و توضیحی ندارد. واقعیت ها، تسلیم ناپذیرترین چیزهای دنیا هستند. آنها را نمیتوان انکار کرد و به راحتی از بین نمیروند. دکتر دوزوس از جانب یک منبع غیر منتظره حمایت میشد. ناپلئون سوم که رفتار بسیار بدی با کلیسا داشت و حتی نشریه های کلیسا و انجمن وینسن دی پال را توقیف کرده بود، دستور داد که تابلوی حکومت را در بیاورند، نرده های اطراف غار را بکنند و غار ماسابیل به مردم پس داده شد. حکومت هم به آرلز انتقال داده شد. کارگران با شور و اشتیاق نرده ها را خراب کردند و جمعیت به ماسابیل هجوم آوردند. بانو دوباره پیروز شد. آنروز بعد از ظهر شمعها به افتخار بانو در ماسابیل افروخته شدند. بارها مقامات تصمیم گرفتند برنادت را بازداشت کرده وبه زندان و یا بیمارستان روانی بیفکنند اما مردم و پدر پیرامل مانع میشدند، در یک مورد مقامات به ملاقات پدر پیرامل رفتند. آنها تصمیم داشتند برنادت را بازداشت کنند و به بیمارستان روانی تاربس بفرستند ولی برای این کار نیاز به تاییدیه کشیش ناحیه داشتند وگرنه برایشان دردسر ساز میشد. آنها به او پیشنهاد کردند که بهتر است برای به زندان انداختن دردسر ساز کوچولو، با هم متحد شوند. پدر پیرامل فریاد زد که من وظیفه ام را بعنوان پیشوای روحانی منطقه خودم و نگهبانی گروه خودم خوب میدانم. پزشکان خود شما هیچ ناهنجاری و آنرمالی در وجود برنادت گزارش نکرده اند. قبل از اینکه یک مو از سر دخترک کم کنید اول باید مرا به زمین بزنید از روی جنازه ام رد شوید و لگد کوبم کنید... قابل ذکر است که هرچند حکومت وقت با برنادت مخالف بود اما بالاخره حکومت اعتراف کرد که ضدیت و دشمنی ما پوچ و بی اساس بوده.. خب.. متن کتاب واضح هست که این مکتوبات ضدّ و نقیض هیچکدام کلام برنادت نیست، او نه تنها به مدت ۵۵ بعد مرگش مورد تنفر کلیسا بود، بلکه در زمان حیاتش توسط مردم بعنوان دیوانه و دروغگو اذیت و آزار میشد، برنادت فقط از آدم کوتوله ای نورانی گفته که تنها خودش آنرا دیده، امّا این داستان سرایی و افسانه سازی کار کیست؟ جواب روشن است، همان کلیسایی که جسد پوسیده و خشکیده او را مومیایی کرد، و علت این کار خود را ترسناک بودن صورت جنازه عنوان کرد، و بعد در کمال وقاحت آنرا در اتاقک طلایی و شیشه ای قرار داد، و بعد اینرا معجزه قلمداد کرد، همو تلاش کرد تا این آدم کوتوله را مریم مقدس جا بزند، در آن محل نیز مجسمه بزرگی را از حضرت مریم سلام الله علیها قرار داد تا اذهان عمومی را از آدم کوتوله به مریم مقدس (س) منحرف کند. من مخصوصاً این بخش کتاب را قرار دادم تا تناقضات و دروغگویی ها راحت تر دیده شود.

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش ۲۱
پزشک ابابکر را چه کسى به قتل رسانید؟ حکومت‌ها براى دست یابى به اهداف خود و پنهان داشتن کارهاى خود وسیله هاى مختلفى را به کار میگیرند. پزشکان از بالاترین کسانى هستند که براى ترورها از ایشان استفاده میشود و به بیان دیگر میتوان گفت بالاترین شاهد براى کشف جرایم نیز همین پزشکان میباشند. به همین سبب دوستان قربانیان و حکومت هاى پیشین، اقدام به قتل این طبیبان میکنند، براى مثال، در تاریخ پزشکان میخوانیم که پزشک پس از آن که امام حسن (علیه السلام) را معاینه کرد گفت: جگر این مرد از زهر پاره پاره شده است (تاریخ دمشق، ج ۱۲) دوستان عبدالرحمان بن خالد بن ولید اقدام به قتل ابن اثال نصرانى (پزشک) کردند که به دستور معاویه عبدالرحمان را کشته بود (اسدالغابه، ج ۳، الاستیعاب، نسب قریش) پزشک نصرانى در زمان هارون الرشید نیز پس از مشاهده جنازه مطهر امام موسى بن جعفر (علیه السلام) به مردم گزارش داد و خبر از کشته شدن آن حضرت بوسیله زهر داد. هم چنین جمال الدین افغانى بوسیله پزشکى که سلطان عثمانى فرستاده بود کشته شد. پس از آنکه ابابکر مسموم و بیمار شد (الطبقات، ابن سعد، ج ۳، مختصر تاریخ دمشق ابن عساکر، ج ۱۳، ص)، حارث بن کلده، پزشک مشهور عرب علت را دریافت، زیرا مردم از ابابکر پرسیدند که آیا پزشک (حارث) را حاضر کنیم؟ گفت: او مرا معاینه کرده است. گفتند: چه گفته است؟ گفت: گفته است هر کارى میخواهم انجام بدهم. زیرا این مسمومیت علاجى ندارد، ابن کلده به ابوبکر گفت: غذاى مسمومى را خورده اى که یکسال تمام در سم ماند و ترا خواهد کشت. ابن کلده پزشک نیز از آن زهر خورد و مرد، دولت عمرى ابابکر را شبانه بخاک سپرد و وصیتنامه اى به دست عثمان برایش ترتیب داد. عمر، گروه مخالف حکومت ابابکر از حزب قریش را معرفى کرد. عمر گفته است: بخدا سوگند اگر از زیدبن خطاب و یارانش پیروى میکردم، ابابکر به هیچ وجه شیرینى ریاست را نمیچشید (شرح نهج البلاغه، معتزلى، ج ۲، الشافى، مرتضى) ظاهر این سخن آن است که برادرش و یاران او بر ضد ریاست ابابکر تلاش میکرده اند، لیکن او به نظرات این گروه اشاره اى نکرده است که آیا خواستار خلافت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بوده اند یا خواهان حکم عمر؟ عمر بن خطاب، خودش نیز از مخالفان حکومت ابابکر بود وى تصریح میکند: واى بر شخص بى ارزش بنى تیم که با ستمکارى بر من پیشى گرفت و مرا از آن دور کرد، به همین جهت، عمر جزء اولین گروهى که با ابابکر بیعت کردند نبود بلکه بشیربن سعد و مغیرة بن شعبه و اُسیدبن حضیر و ابوعبیدة بن جرّاح، اولین بیعت کنندگان بودند (الطبقات، ابن سعد، ج ۳) از این بالاتر آن که عمر در سقیفه دعوت به بیعت با ابن جرّاح کرد ولى ابن جراح این کار را زشت شمرد و نپذیرفت. عمر در سقیفه به ابن جرّاح گفت: دستت را بگشا تا با تو بیعت کنیم. او گفت: اى عمر! از ابتداى اسلامت ندیده بودم خلاف کنى؟ آیا با وجود صدیق (ابابکر) میخواهى با من بیعت کنى؟! (الطبقات ابن سعد، ج ۳، انساب الاشراف، ج ۱) عمر گمان میکرد اگر ریاست را به ابن جرّاح پیشنهاد کند و از ابابکر کناره جوید، ابن جرّاح از او سپاسگزارى میکند و آنرا به خود عمر میدهد لیکن این تلاش ناکام ماند وبالاخره کینه خود را نسبت به ابن جرّاح آشکار کرد و او را از حکومت شام بر کنار کرد و معاویه را به جایش گماشت (تاریخ طبرى، ج ۳)

صحیفه سجادیه بخش ۲۰
انسان و حس پشیمانی، توبه: وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی دَلَّنَا عَلَی التَّوْبَةِ الَّتِی لَمْ نُفِدْهَا إِلَّا مِنْ فَضْلِهِ، فَلَوْ لَمْ نَعْتَدِدْ مِنْ فَضْلِهِ إِلَّا بِهَا لَقَدْ حَسُنَ بَلَاؤُهُ عِنْدَنَا، وَ جَلَّ إِحْسَانُهُ إِلَیْنَا وَ جَسُمَ فَضْلُهُ عَلَیْنَا: حمد و ستایش خدای را که توبه را به ما شناسانید، که آن را به دست نیاورده ایم مگر از فضل او. و اگر از تفضل‌های او جز همین توبه را به شمار نیاوریم، باز می‌بینیم رفتار او با ما زیبا، و احسانش بر ما عظیم و فضلش بر ما بزرگ است. شرح: مراد از «دَلَّنَا عَلَی التَّوْبَةِ» دلالت تشریعی نیست که در شرع از ما خواسته است توبه کنیم. مراد دلالت تکوینی است به دلیل عبارت «الَّتِی لَمْ نُفِدْهَا إِلَّا مِنْ فَضْلِهِ» یعنی توبه را به دست نیاوردیم، توبه را مالک نشدیم مگر از فضل او. لغت: اَفاد، یفید، هم متعدی آمده مانند: افاد فلان فلاناً العلم: فلانی به فلانی علم داد. و هم لازم آمده است مانند: افاد فلان المال: فلانی مال را به دست آورد، مالک شد. توبه یعنی «برگشتن به سبب پشیمانی». و پیشتر بیان شد که منشأ پشیمانی روح فطرت است، و روح غریزه فاقد پشیمانی است و لذا حیوان چیزی به نام پشیمانی ندارد. امام علیه السلام در مقام حمد و ستایش (نه در مقام سپاس) (پیشتر در فرق میان ستایش و سپاس (حمد و شکر) گفته شد که حمد همیشه از یک اندیشه و شناخت در قدرت خدا، ناشی می‌شود، انگیزش حمد شناخت است. اما انگیزش شکر فقط برخورداری از نعمت است با صرفنظر از قدرتی که در آفرینش آن نعمت به کار رفته است) می‌گوید «حس پشیمانی» را به ما داده است. این اندیشه ای است در انسان شناسی و فطرت شناسی. و نمی گوید «الحمد لله الذی فتح لنا باب التوبه» تا مرادش تشریع توبه و پذیرش آن باشد، همان طور که در حدیث آمده است: «هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ قَابِلِ التَّوْبَة، و «سَامِعُ الدُّعَاءِ قَابِلُ التَّوْبَة، که هر دو در تشریعِ توبه و پذیرفتن آن هستند. و شاهد دیگر این که می‌گوید: اگر از همۀ نعمت‌های خداوند صرفنظر کنیم و تنها همین توبه را در نظر بگیریم باز می‌بینیم که نعمتش بر ما عظیم است. یعنی اگر انسان و انسان شناسی را فقط از زاویه حس پشیمانی و توبه بررسی کنیم می‌بینیم که این حس محصول عقل و تعقل است، چه نعمتی عظیمتر از عقل و تعقل، و نیز می‌بینیم که این حس یکی از فرق‌های اساسی انسان و حیوان است، پس بزرگترین نعمت است. و اگر این جمله را به معنی تشریعی بگیریم درست نمی شود، زیرا توبۀ تشریعی وقتی است که با یک امر یا نهی مخالفت شده باشد، و با صرفنظر از اوامر و نواهی که همگی نعمت‌های خدا هستند، چیزی به نام توبه و جائی برای توبه نمی ماند. در حالی که سخن امام علیه السلام مطلق است شامل همۀ نعمت‌ها می‌شود یعنی با صرفنظر از همه نعمت‌های تکوینی و تشریعی، تنها توبه نعمت بزرگی است. بدیهی است که این بیان توبه را یک «امکان و توان تکوینی» در نظر گرفته است. محتوای صحیفۀ سجادیه جمله به جمله معجزه است و لذا بحق لقب «اخت القرآن» برایش داده اند. اما نمی دانم لقب «زبور آل محمد» را چه کسی کی و کجا به صحیفه داده است؟ اهل بیت علیهم السلام در ترازوی حقیقت در یکی از دو کفة ثقلین قرار دارند عِدل قرآن هستند، به همان میزان که قرآن بر همة کتب پیشین رجحان دارد اهل بیت نیز بر همة انبیای پیشین برتری دارند. و این است که جوان ۱۵ سالة فاطمی یحیی بن زید، به متوکل می گوید: این کتاب را به مدینه برسان زیرا می‌ترسم این علم به دست بنی امّیه بیفتد. نمی گوید این دعاء گر چه محتوای صحیفه دعاترین دعاها است، لیکن همگی این دعاها به محور حمد است به محور اندیشه، شناخت و ستایش است. استدراک: البته امام علیه السلام در توبه بحث می‌کند که گفته شد معنی آن «پشیمان شدن و برگشتن» است، موضوع سخنش پشیمانی محض نیست، پشیمانی وقتی برای انسان مفید است که لجاجت نکند و برگردد. و پشیمانی بدون برگشت نه تنها نعمت نیست بل نقمت است نقمتی که حیوان دچار آن نمی شود و شخص پشیمان بدون برگشتن، مصداق بَلْ هُمْ أَضَل میگردد.

جن در قرآن
اعتقادات قبایل مشرک در مزاحمت جنیّان: وَ اَنَّهُ کانَ رِجالٌ مِنَ الاِْنْسِ یَعُوذوُنَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادوُهُمْ رَهَقا (جن) مراد از پناه بردن انس به جن بطوری که گفته اند این است که در عرب رسم بوده که وقتی در مسافرت در شب به بیابانی بر میخورند از شر (جانوران) و شر سفیهان جنی به عزیز آن بیابان که سر پرست جنیان است پناه میبردند و میگفتند: من پناه میبرم به عزیز این وادی، از شر سفهای قومش، و از مقاتل نقل شده که گفته اولین کسی که پناهنده به جن شد طائفه ای از یمن، و سپس قبیله بنو حنیفه بودند، و آنگاه در همه عرب شایع گردید. بعید نیست مراد از پناهنده شدن به جن این باشد که برای رسیدن به مقاصدشان به کاهنی مراجعه نموده، از او بخواهد اجنه را به کمک دعوت کند. داستانی هم که از بعضی‌ها نقل میکنند و ذیلاً از نظر میگذرد به همین معنا برگشت میکند، و آن داستان این است که رسم بوده هرگاه از اذیّت و مضرّت جن میترسیدند به رجالی از انس مراجعه میکردند. فَزادوُهُمْ رَهَقا، یعنی رجال جن گناه رجال انس و طغیان و یا ذلّت و ترس آنان را زیادتر کردند. المیزان، ج۳۹،

مواد مخدر و انگلیسه عنگلیس بخش پنجم
از زمان وضع قانون برای مواد مخدر در ایران تا قبل از انقلاب اسلامی، قوانین مختلفی به تصویب رسید.
گزار‌‌ش‌ها نشانگر آن است که تا سال ۱۳۵۰ معتادان ایرانی اکثراً تریاکی بوده‌اند، ولی از آن سال به بعد هروئین در ایران گسترش پیدا ‌کرد. بطوری که تریاکی‌ها نیز کم کم بعلت کسب لذت بیشتر درصدد تغییر نوع اعتیاد خود از تریاک به هروئین شدند، بطوری که می‌بینیم از سال‌های ۱۳۵۴ به بعد هروئین تقریباً فرمانروای مطلق اعتیاد در ایران است. با گسترش سلطه و نفوذ استعمار غرب و به ویژه آمریکا و انگلیس در ایران، اینان با سرمایه‌گذاری بلند مدت و رواج هر چه بیشتر اعتیاد تلاش کردند با از بین بردن نیروی جسمانی و شخصیت افراد، آنها را تضعیف و از صحنه خارج نمایند. تا زمینه‌ی سلطه و غارت خود را بیش از پیش فراهم کنند. در دوره‌ی پهلوی هر چند حرکت‌هایی بطور نمایشی و جهت عوامفریبی در راستای مبارزه با مواد مخدر و اعتیاد به منصه ظهور رسید، لیکن در حقیقت آنها خود جزو مروجین و توسعه‌دهندگان مواد مخدر در ایران و همدست باندهای بین‌المللی قاچاق مواد مخدر بودند و در این رهگذر اشرف پهلوی سرآمد همه بود. وی سردسته باند بین‌المللی قاچاق مواد مخدر در ایران به شمار میرفت و گاهی بین او و دار و دسته‌ی غلامرضا برادر ناتنی‌اش و برخی رجال سیاسی دست‌اندر کار، رقابت‌ها و اختلافاتی بروز میکرد. اشرف پهلوی در چند نوبت هنگام ورود به دیگر کشورها به ویژه در فرودگاه‌‌های ژنو و پاریس توسط مأمورین گمرک بازرسی شد، لیکن هر بار با توسل به مصونیت درباری بودن و نفوذ برادرش محمد‌رضا و گرفتن وکیل و بهره‌گیری از تهدید و ارعاب و خرج مبالغ هنگفتی پول از جیب ملت ایران خود را رهانید و دهان روزنامه‌ها و نشریات خارجی که خبر همدستی او را با باند قاچاقچیان بین‌المللی درج کرده بودند میدوخت. درباره‌ی سیاست‌ها و عملکرد رژیم پهلوی توجه به این نکات ضروری است:۱ـ همدستی درباریان با قاچاقچیان بین‌المللی، بطوری که زمانی در یک عملیات حدود ۱۸۹ تن تریاک در ایران کشف شد، اما دولت ایران آن را نیم تن گزارش کرد و بقیه را جهت توزیع به مقر اشرف خواهر شاه انتقال داد.۲ ـ محدودیت‌ها و سخت‌گیری‌ها درباره‌ی مواد مخدر بیشتر به منظور تسویه حساب‌ و دستگیری باندهای رقیب در امر مواد مخدر بوده است.۳ـ به علت دست اندرکاری برخی مهره‌های رژیم، دولت علاقه‌ای به مبارزه با مواد مخدرشان نمیداد.۴ـ ضعف مرزبانی و ضعف کارآئی سازمان‌های اجرایی محسوس بود. با این وجود رژیم پهلوی سعی داشت تا با انعکاس اخبار دستگیری و اعدام قاچاقچیان در رسانه‌های داخلی و به ویژه خارجی یک موج بزرگ تبلیغاتی را جهت پوشش کارهای اصلی خود که همانا همدستی با قاچاقچیان بین‌المللی و توزیع مواد مخدر از طریق وزارت بهداری به بهانه تأمین سهمیه روزانه معتادین بالای ۵۰ سال بود، به راه انداخته و در مطبوعات داخلی و نشریات خارجی و صاحب نام اخبار دستگیری و اعدام قاچاقچیان بطور متوالی و تکراری درج میشد و آنها با آب و تاب زیاد از این اقدامات بعنوان کارهای بنیادین و اساسی و ریشه‌کن نمودن مواد مخدر و اعتیاد یاد میکردند و ایران را جزو کشورهای خط مبارزه با اعتیاد مطرح میکردند. در یک مورد که حمایت مالی رژیم پهلوی از روزنامه لوموند به تعویق افتاده بود، این روزنامه با درج خبر همدستی اشرف پهلوی با قاچاقچیان بین‌المللی روبرو شد. اگر چه وکلای اشرف برای مقابله با روزنامه‌ مذکور و حل مشکل بوجود آمده از راه تطمیع وارد عمل شدند. به هر حال این اقدامات نتوانست پرده بر روی سیاه‌کاری‌های رژیم پهلوی در راستای اشاعه اعتیاد در ایران بکشد و در بهمن ۱۳۵۷ عمر این رژیم با قیام مردم به پایان رسید و مواد مخدر و اعتیاد هم به مانند سایر موارد فساد و ناهنجاری‌های اجتماعی از این رژیم به یادگار ماند و این میراث شوم هنوز هم از جامعه اسلامی ما زدوده نشده و به عنوان یکی از معضلات مهم و اساسی و مشکلات اجتماعی حاضر میباشد.

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: همانا خداوند بزرگوارى هاى اخلاقى را به رسول خود اختصاص داد پس خو را بیازمایید اگر آن مکارم در وجود شما باشد خداى را سپاس گویید و در طلب زیادى آنها بسوى خدا زارى کنید. پس عدد آنها را ده عدد ذکر کرده است: یقین و قناعت و صبر و شکر و بردبارى و خوش خلقى و سخاوت و غیرت و شجاعت و مردانگى.
حدیث :
امام صادق علیه السلام مى فرماید امام سجاد علیه السلام مى فرمود: همانا شناختن اینکه دین مسلمان به کمال رسیده است به چند امر است : ترک سخن نمودنش در امور بیهوده و بى مربوط و کم جدال نمودنش و بردبارى اش و شکیبایى اش و خوش خلقى.
حدیث :
معمر بن خلاد گوید: از امام رضا علیه السلام شنیدم که میفرمود: عبادت به نماز و روزه زیاد نیست، بلکه عبادت به تفکر نمودن در کار خداى عزوجل است.

روابط ما

روابط ما با دیگران بازتاب ارتعاشی هست که ما داریم. درحقیقت دیگران وجود ندارند. بلکه واقعا تمامش رابطه ما با خودمان است. البته ما میتوانیم افرادی که با آنها رابطه داریم را عوض کنیم، اما این افراد جدید هم باز همان خصوصیات را خواهند داشت! آدم اگر روانشناس خوبی باشد چاره‌ای ندارد جز اینکه با خودش آشتی کند، میدانید قشنگترین جای زندگی کجاست؟ آنجاست که به دلمان فرصت میدهیم،


به دلمان این جرأت را میدهیم که دوباره به زندگی اعتماد کند، بدى ها را فراموش کند، و دوباره منتظر یک اتفاق ناگهانی خوب باشد. کافیه یه بار دیگه داستان زندگیمون رو مرور کنیم؛ و به این فکر کنیم که خیلی جاها واقعاً نمی ارزید، اون همه حرص خوردن، اون همه ناراحتی، اون همه عقب افتادن، اون همه غصه خوردن، اون همه اشک ریختن، بعد به خودت بگی: از اینجا به بعد دیگه بیشتر از این خودم و روح و روانم رو اذیت نکنم.
بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هستند که با
تاسیس ارتش ٨۰۰۰ نفریِ سایبریِ فارسی زبانان اسرائیل
ترویج فساد اخلاقی مثل همجنس بازی و تشویق جوانان به زنا در فضای مجازی، و با تأسیس کانال های مبتذل اخلاقی و منحرف سیاسی، مثل بسوی دموکراسی در تلگرام، مقاصد شوم خود را به پیش میبرند. نگاهی به پروتکل شماره چهار.
پروتکل شماره۴ یهود:
اجتماعی در موقعی سعادتمند خواهد بود که متدین و به رهبری روحانیت گام بردارد، ولی هرچه مردم از دین دور شده و به اصطلاح متمدن تر شوند، به نفع ما خواهد بود، بدین سبب ما باید عقده (خداپرستی) را از اذهان مردم بیرون کرده و آنها را بسوی مادیت سوق دهیم. برای آنکه ملتهای غیر یهودی متوجه سیاست پشت پرده ما نشوند، باید آنها را به کارهای صنعتی و تجارتی سرگرم کنیم تا به (دشمن مشترک) خود پی نبرند. نتیجه این عمل آن است که ثروت ملتهای غیر یهودی که همچنان در بانکها بیکار مانده است، به وسیله معاملات ربوی به خزانه‌های ما تحویل میگردد.

نماز بخش ۱۶
نقل است که در زمان بهلول، روزی شخصی تفسیری را که بر قرآن کریم نوشته بود نزد خلیفه میبرد. بهلول در راه با او مصادف شد و پرسید کجا میروی؟ گفت: تفسیری را که نوشته‌ام نزد خلیفه میبرم. بهلول گفت: مدتی بود که میخواستم تفسیر آیه: ایاک نعبد و ایاک نستعین را بدانم، بگو ببینم که در تفسیر این آیه چه نوشته ای؟ آن شخص لختی اندیشید و از همانجا بسوی منزلش بازگشت. بهلول پرسید: کجا رفتی؟ گفت: همانجا که تو مرا فرستادی.
ایاک نعبد بر زبان، دل در خیال این و آن
کفر است اگر گویی یکی، شرک است اگر گوئی دو تا

دسته ای از بزرگان مثل حضرت خلیل الرحمن هستند که وقتی جبرئیل به هنگام برافروختن آتش نمرود نزد او آمد و گفت: هل لک حاجه: آیا حاجتی داری؟ فرمود: بلی. گفت: بخواه. فرمود: اما الیک فلا: اما نه به تو، بلکه حاجت من به خدا است. پرسید: پس چرا از خدا نمیطلبی؟ فرمود: حسبی عن سؤالی علمه بحالی: چون او از قلبم خبر دارد، دیگر من به او چه بگویم؟ اما این کار هر کس نیست. چه نیکو گفته است:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نوشتن شیر شیر
این کار همان بزرگان است، و باقی مردم باید بدانند که چون تمام امور به دست خدا است و عالم دنیا عالم اسباب است، وقتی مریض شدند باید به طبیب مراجعه کنند، اما بدانند که شفا دهنده خدا است، نه طبیب.

پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش پنجم
در هر عصری میتوان حدس زد که از تعداد معتقدین حقیقی روز بروز کاسته میگردد. عقیده را که مثلا قد ما نسبت به خداوند داشته اند ساده و دارای اهمیتی بزرگ بود، ولی بواسطه بخشی از امور عقیدۀ مذکور رفته رفته بکلی تغییر یافت و امروزه بعیدست که قدرت و نفوذ خود را کاملا از دست داده است. بعضی از اشخاص بواسطه افکار پست خود چون دیدند که وصول حقیقت برایشان غیر ممکن است. تصور کردند که برای فهم مسائل غامضه بایستی حتماً همه چیز را با معلومات ناقص خود تطبیق نموده آنها را از روی کوچکی فکر خود مقیاس گیرند و بدین قسم شأن خدا را پست شمرده و مقام او را با خود یکسان دانسته اند وهوی هوس‌های نفسانی سست خود را باو نسبت داده و طبیعت و گیتی را کوچک پنداشته اند و بواسطه منشور جهالت خود شعاع صافی و شفافی را که از حقیقت میتابد و دارای خاصیت و فوائدی است بالوان مختلفه که هیچکدام به تنهائی آن خاصیت و اثر را ندارند و نمایش حقیقت را نمیدهند تجزیه نموده اند. مباحث روشن مذهب حقیقی بواسطه هوی و هوس‌های عده تیره و تار گشته و افسانه ها و تصورات موهوم ایجاد بعضى سوء تفاهمات و خطایائی نموده است. و مانند سد آهنین مانع پیشرفت و تکامل ملل گشته است. اشخاصی که خود را حامی حقیقت می‌پنداشتند و بواسطه عوام فریبی و جلب منفعت شخصی نور حقیقت را از انظار مردم مستور نموده و ایشان را بغلال سوق میدادند بالاخره همان گمراهی دامنگیر خود ایشان گشته و آنها را بسیاه چال ابدی افکند. معنای حقیقی مذهب را عقاید تعبدی ضایع کردند و منافع طبقاتی مقصود حقیقی اخلاقی بصورت‌های باطل در آوردند و از همین جاست که خرافات زیادی پیدا شد اجحافات و آئین بت پرستی ایجاد گشت و بواسطه مشاهده همین منظره است که عده زیادی منکر حقیقت گشته و دست از مذهب کشیده اند. معهذا عکس العمل قضیه فوق بما چنین میفهماند. مذاهب که در ملافه احکام و عقاید بی اساس خود باقی و راکد مانده اند مانند اجساد مومیائی شده میباشند که در نوارهای قدیمی پیچیده و مکفون شده اند و در همان اوقاتیکه همه چیز در همه چیز در اطراف آنها رو بتکامل میرود مذاهب مذکور برعکس هر روز رو بضعف رفته و تنزل میکنند و نفوذ آنها به هیچ وجه دیگر در اخلاق و حیات اجتماعی دارای منشأ و اثری نبوده و محکوم بموت و زوال ابدی میگردند، ولی مثل همه چیز مذاهب از بین نمیروند مگر برای آنکه دو مرتبه بعرصه وجود آیند عقیده را که مردم از اطلاع بحقایق دارند روز بروز یعنی هر قدر زمان بگذرد بیشتر بسط و توسعه مییابد بهمین واسطه مذاهبی که برای ازمنه خود بوده اند تغییر کرد و تبدیل شکل داد تا متناسب با ترقیات واحتیاجات اجتماعی بنی نوع انسان بوده باقی بماند. هر قدر ترقیات بشر بیشتر میشود قضایای جدیدتری برای افکار شامخ تر مهیا میگردد و درک قضایا در نتیجه اکتشافات علمی و نمو و توسعه قوای تفکری و عقلانی بهتر میسر میگردد. ماها امروزه در عصری قدم بعرصه وجود گذارده ایم که فصل جدیدی در فلسفه و اجتماع افتتاح میگردد ترقیات مادی و عقلانی مستلزم ترقیات اخلاقیست. یکدنیا احساسات بشر امروز مضطربانه بایک هیجان فوق العاده شدیدی قدم بعرصه وجود میگذارد و باندازه قوی و پرشور است که حدی برای آن نمیتوان تصور نمود. دو قوۀ بزرگی را که تا کنون بشر نتوانسته بود کاملا بدانها پی برد و دربارۀ آنها زدو خورد‌هایی مینموده است و جامعه بواسطه آندو مشوب و تیره میگشته دو حس عقلند که دارای اثرات روحی بشری و مانند خود روح فنا ناپذیر و پاینده میباشند و امروز آنها خود را به بشر شناسانیده اند. مذهب بایستی از روی علم پیشرفت کند. زیرا علم نیز هرگاه از جنبه مادیات خارج گشت میتواند بر حقیقت اسرار واقف گردد بدین معنی که عقیده ظهور خواهد نمود دارای تمایلات حقیقی و طریقه ایجاد خواهد نمود عملی و تجربی که متکی باصول حقایق است و در این صورت بهیچ وجه نمیتوان حقیقت را انکار نموده و مؤکداً میتوان عقیده مند شد باینکه اختلافات زیادی از قبیل اختلاف بعضی از عقاید و عدم توافق برخی از اصول فلسفی از میانه خواهد رفت و عقیدۂ روحانیت و طبیعت نیز با یکدیگر موافقت نامی حاصل خواهند نمود در نتیجه این اتفاق و اتحاد کلیه مسائل مختلفه وغامضه حیاتی و گیتی و حل تسویه شده و پی بردن بمعضلات و مشکلات سهل و آسان گشته و بنحوى اتم واکمل میتوان با حقیقت روبرو گشت. در واقع بشر بواسطه پی بردن باسرار مکنونه در آن زمان دارای نجاح و کامرانی کامل ومالک مذهبی طبیعی و خطری خواهد گشت که خیلی ساده و خالص که عاری از هر گونه آلایش میباشد همین مذهب است که میل مفرط وسرشار نیکوکاری را بعموم عقلا خواهد آموخت و برای وصال بشاهراه تکامل و توسعه قواء عقلانی بشر وهوى وهوس نفسانی را از خود دور میسازد در نتیجه چنین مذهب عالی و قطعی سرمایه سعادت عموم خواهد گشت بدین معنی که کلیه مذاهبی که تاکنون بر علیه یکدیگر رایت مخالفت بر می‌افراشتند و یا آنکه بطور موقت ظهور مینمودند و در حقیقت باعث نفاق و گمراهی بشر گشته بوده اند مانند انهاری در قلب مذهب مذکور که بمنزله بحر محیطی سرازیر گشته و معدوم حرف وی خواهند شد.

پرستوهای جاسوس قسمت چهارم
سارا آرونسون: پرستوی قهرمان قوم یهود سارا آرونسون یکی از اعضای شبکه جاسوسی یهودی نیلی بود که در طول جنگ جهانی اول به انگلیس خدمت میکرد. گاهی او را قهرمان نیلی میخوانند. او در شهر زیخرون یاکوف در فلسطین اشغالی (که در آن زمان بخشی از امپراتوری عثمانی بود) بدنیا آمد و در همان شهر نیز سقط شد. وی مدت کوتاهی نیز در استانبول زندگی کرد. در مسیر بازگشت از استانبول به حیفا، آرونسون، شاهد آنچه به قتل عام ارامنه شهرت یافت، بود. بنا به گفته حییم هرزوگ، او پس از مشاهده این رویداد، تصمیم گرفت به نیروهای انگلیس بپیوندد. پایه‌گذاری حلقه جاسوسی سارا، بهمراه برادرانش آرون و الکس و یکی از دوستانش حلقه جاسوسی نیلی را پایه‌گذاری و رهبری کرد. زمانی که برادرانش برای مأموریت میرفتند، او عملیات جاسوسی در فلسطین را رهبری میکرد. گاهی نیز خودش برای گردآوری اطلاعات برای انگلیس در سرتاسر قلمرو عثمانی سفر میکرد، و اطلاعات بدست‌آورده را در مصر به آنان تحویل میداد. در سال ۱۹۱۷ میلادی، الکس که از انتقام عثمانی‌ها وحشت داشت، از او خواست تا در مصر تحت حکومت انگلیس بماند اما او بدون توجه به این هشدار، برای ادامه فعالیت‌های شبکه نیلی به زیخرون یاکوف بازگشت. در سپتامبر ۱۹۱۷ میلادی، نیروهای عثمانی، کبوتر پیغام‌رسان او را به همراه پیامی رمزنویسی‌شده برای انگلیس گرفتند و پیام را رمزگشایی کردند. در اکتبر، عثمانی‌ها شهر را محاصره و مردم بسیاری از جمله سارا را دستگیر کردند. سارا آرونسون پس از چهار روز شکنجه و برای محافظت از همکارانش، توانست به ضرب گلوله، خود را بکشد، و اینگونه ریق مرگ را سرکشید.

زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش یازدهم
درباره مآخذ منتشر شده و اسناد و منابع منتشرنشده ای کـه در ایـن پژوهـش مـورد اسـتفاده قـرار گرفتـه اسـت ترجیـح میدهـم پـس از انتشـار تمـامی کـار و در فصـــل کتابشناسی مندرج در پایان کتاب (جلد پنجم) سخن بگویــم. در اینجـا تنـها بـه ذکـر توضیحی کوتاه بسنده میکنم: منابعی که مورد استفاده نگارنده قرار گرفت با دشواری به دست آمد. چنین نبود کـه کتب و اسناد مورد نیاز فراهم و آماده باشد و محقق کاری جز تحقیق و تدویــن نداشـته باشد. برخی از کتـب مربـوط بـه پارسـیان هنـد را در کتابخانـه های بمبئـی و حتی در دانشگاه لندن کـه یکی از مـهمترین کتابخانه های تخصصی در این زمینه است، نیافتم. معهذا، با گنجینـه ای مهم از منابع کتابخانه دانشکده مطالعات شرقی و آفریقایی انگلیسی چاپ سده ۱۹ و اوایل سده ۲۰ میلادی در کتابخانه انجمن زرتشـتیان تهران آشنا شدم. و این در حالی است که بخش مهمی از منابع کتابخانه فوق، به دلیل وقوع انقلاب اسلامی، در اواخر سال ١٣٥٧ به ایالات متحده آمریکا انتقال یافته است. مآخذ غنی این کتابخانه، که متاسفانه در معرض فرسایش و نابودی کامل است، سهم جدی در تسهیل کار اینجانب داشت. در اینجا لازم میدانم از مسئولین محترم انجمـن زرتشتیان تهران و کتابخانه مذکور به دلیل مساعدتهایی که مبذول داشـته اند تشکر کنم. و نیز باید از آقای حیدر بوذرجمهر که کار فهرست برداری از کتابخانه فوق و جستجو در سایر کتابخانه های تهران را با شایستگی به پایان بردنـد سپاسگزاری کنم و همچنین از خانمها فریده شریفی و نیلوفر حیدری که به مدت چهار سال بــه کـار شـاق تصویربرداری از کتب فرسوده و بعضا آلوده به قارچ اشتغال داشتند و با همت و دقت خود مجموعه ای نفیس را فراهم آوردند. در این دوران از حمایت معنوی و تشویق دوستان ارجمندی برخوردار بوده ام که از تمامی آنان سپاسگزارم. و نیز لازم میدانم از همسر و دو فرزند ارجمندم که بزرگوارانه در رنج این کار سهیم شدند، به ویژه در ١٧ ماه اخیر که شبانه روز در خانه به نگارش مشغول بودم، سپاسگزاری کنم. سرانجام، اگر کتاب حاضر حامل ثوابـی بـرای نگارنده باشد، آن را به روح پدرم، حبیب االله شهبازی، تقدیم میکنم. پیام این کتاب هراس و نومیدی نیست، هشیاری است و آگاهی؛ انزوا از جهان و جهانیان نیست، شناخت واقعیتهای دنیــای معـاصر اسـت بـرای تـداوم زنـدگی آزاد و شرافتمندانه در آن. دنیایی است بزرگ که در آن انسان های شریف، اعم از فقیر و غنی، فراوان اند. نیک و بد دنیای امروز را باید شناخت، از بدیها پرهیز کرد و از خوبیها بهره برد. پرتغالیها در شرق: در واپسین سالهای سده پانزدهم میلادی، ایزابـل ملکه خونریز کاستیل، بـهمراه شوهرش، فردیناند شاه آراگون، سپاهی عظیـم را بسوی آخرین بقایای دولتهای مسلمان اندلس به حرکت در آورد. مورخین مینویسند او کشتزارها را پایمال کرد و پس از غارت و تخریب روستاها، شهر مالقه (مالاگا) را چنان به محاصره گرفت که، به گفته ویل دورانت، مردم اسبها و سگها و گربه هایی را که در شهر یـافت میشد کشتند و خوردند و سپس از گرسنگی دهها و صدها نفر جان سپردند یا بر اثر ابتلا به امراض مردند. مهاجمان پس از فتح شهر ١٢ هزار تن از سکنه آن را به بردگی بردند. در دوم ژانویه ١٤٩٢ شهر غرناطه (گرانادا)، پس از محاصره ای سخت و مقـاومتی قهرمانانه، که نه ماه به درازا کشید، تسلیم شد و واپسین امیر مسلمان غرب اروپا، بـا درد و رنجی جانکاه، بهمراه مادر، همسر، خویشاوندان و پنجاه سوار، راهی تبعیدگــاه خویـش در کوهستانهای اندلس شد. ایزابل و فردیناند در میدان بزرگ شهر زانو زدند و خدای را سپاس گفتند که پس از ٧٨١ سال اسلام را از اندلس برانداخته است. بدینسان آنان سپس بــه کاخ افسانه ای الحمرا، این نماد جادویی و شگفت تمدن اندلس، رفتند. شهری که چشم و چراغ و مایه مباهات سراسر اروپا بود سقوط کرد و این گوهر تابناک تمدن بشری خاموش شد. هفت ماه بعد، در اوت ،١٤٩٢ یک ماجراجوی دریایی ایتالیایی بهنام کریستف کلمب از سوی ایزابل و فردیناند راهی سفری دور و دراز شد تا با غارت هند افسانه ای گنجینـه انباشته حکمرانان آزمند اروپا را انباشته تر سازد. کلمب، بی آنکه خود بداند، قاره آمریکا را کشف کرد و در بازگشت افتخاری دیگر بر افتخارات ایزابل و فردیناند افزود. در این زمان، در گوشه ای دیگر از شبه جزیره ایبری، مانوئل ثروتمند، شاه حریص پرتغال، با رشک نظاره گر پیروزیهای ایزابل و فردیناند بود. او خود از شهسواران جنگهای صلیبی علیه مسلمانان اندلس بود و همو بود که به سان همتایان اسپانیایی اش واپسین بقایای تمدن اسلامی را در غرب اروپا به خاک و خون کشید. دربار پرتغال، کـه پیشتر هنری دریانورد را راهی دریاها کرده و تجارت جهانی برده را بنیـاد نهاده بود، نمیخواست در این مسابقه تاراجگری عقب بماند. مانوئل، پنج سال پس از سفر کلمب، واسکوداگاما را راهی دریاها کرد. گاما در سال ١٤٩٨ به سواحل هند رسید. بدینسان، تاریخ فصلی نوین را گشود که سال ١٤٩٢ مبداء آن است؛ سـال سـقوط غرناطه و کشف آمریکا این حوادث نقطه عطفی در تاریخ تمدن بشری است و آغاز ظهور پدیده ای که زرسالاری جهانی نامیده میشود. و این است سرآغاز داستان ما. مأموریت واسکو داگاما: سفر واسکو داگاما به هند سرآغاز تأسیس امپراتوری مستعمراتی اروپا در شرق تلقی میشود؛ امپراتوری که در سده ۱۶ پایه های آن بنیان نهاده شد و در سده ۱۹ به اوج خود رسید به یک خاندان اشرافی پرتغالی تعلق داشـت. واسکو داگاما در ٣٢ سالگی به خدمت دربار پرتغال درآمد و در رأس ناوگان دریایی این کشور برای مبارزه بـا دزدان دریایی فرانسوی قرار گرفت. مانوئل، پادشاه پرتغال، دو سال پس از آغاز سلطنتش گاما را برای مأموریتی مهم برگزید: ایجاد رابطه مستقیم دریایی با شرق: بنوشته دکتر ریان، استاد دانشگاه لیورپول، گاما به ماجرا جویان دریایی بی دانش چون کلمب شباهت نداشت؛ یک شخصیت سیاسی و نظامی بود و مـأمور اجرای سیاستی بر نامـه ریزی شده بود. انتخاب فردی چون گاما برای این مأموریت نشانگر اهداف دراز مدتی است کـه کانونهای سیاسی و مالی پرتغال دنبال میکردند؛ این یک سفر اکتشافی ساده نبود. در ٨ ژوئیه ،١٤٩٧ گاما در رأس ناوگانی مرکب از چهار کشتی، بندر لیسبون را به مقصد هند ترک گفت؛ در ماه نوامبر دماغه امید نیک را در جنوب آفریقا در نوردید و وارد آبهای قاره آسیا شد. در ٢٢ مه ١٤٩٨ به بندر کالیکوت در ساحل مالابار هند رسید و سرانجام در اوایل سپتامبر ١٤٩٩ پیروزمندانه به لیسبون بازگشت و به تعبیر لرد کُرزن برای پرتغال قرنی سرشار از شهرت و ثروت فراهم ساخت. مورخین مینویسند گاما پـس از دور زدن قـاره آفریقـا، در دو بنـدر ممباسا و مالیندی در شرق آفریقا، پهلو گرفت. او در مالیندی، که مانند سایر بنادر آفریقا و آسیا با خوشرویی پذیرفته شد، یک دریانورد بومی استخدام کرد تا راهنمای او بسوی هنـد باشد. میگویند این دریانورد یک ایرانی شیعه بــه نام شـهاب الدین احمـد بـن مـاجد، از اهالی بندر لنگه و ساکن جلفار (رأس الخیمه) بود. در کالیکوت، حکمران هندوی منطقه به نو رسیدگان پرتغالی با گشاده رویی برخورد کرد و آمادگی خود را برای ایجاد رابطه تجــاری بـا پرتغالیهـا اعـلام داشـت؛ هـرچنـد هدایای او به سلطان چنان حقیر بود که درباریان در زمان اهداء آن میخندیدند. بندر کالیکوت در این زمان، بنوشته جرج امرسون، شهری بــزرگ و باشـکوه بود، مشـرف بـر دریای عربی و مرکز دولتی کوچک و مستقل به همین نام. این سرزمین، که حکمرانان محلی هندو موسوم به سامری (زامُرین) آنرا اداره میکردند، اقتصاد و صنعتی شکوفا داشـت. کالیکوت از دیر باز در صلح و رفاهی کاملا تجاری غوطه میخورد؛ چنان آرامشی بـر آن حکمروا بود که هیچگاه فرمانروایان یا تجار آن در اندیشه ایجاد قلعه یا ناوگـان نظامی مقتدری بر نیامدند. شکوفایی کالیکوت مدیون تجار مسلمان بود که از نخستین سده های هجری در آن مستقر شدند و تا زمان ورود پرتغالیها، در یک دوران طولانی، آن را بــه یکی از مراکـز مهم تجاری جهان آن روز بدل ساختند. از آنجا بود که سـیل کالاهـا بـه جنـوب شـرقی آسیا، چین، آفریقا، عربستان و ایران روانــه میشـد، کـالیکوت از تولید کنندگـان بـزرگ پوشاک مشرق زمین بشمار میرفت و از صادرکنندگان مهم ادویه و سایر کالاها بود. درباره اهمیت صنعت نساجی کالیکوت همیــن بـس کـه پـس از اشـغال ایـن بنـدر بـه دست پرتغالیها، آنان در سطحی وسیع به صادرات پوشاک آن بـه اروپـا پرداختنـد. در سده ۱۷ منسوجات کالیکوت یکی از اقلام مهم صادراتی کمپانی هند شــرقی بریتانیـا به انگلستان بشمار میرفت و پارچه کالیکو نامی شناخته شده در غرب بود. کالیکوت، در کنار مصر، از کهنترین سرزمینهایی است که به تولید پارچه های منقـوش شـهره بود. حدود یک سده و نیم پیش از ورود گاما، یک جـهانگرد مسـلمان از اهالی طنجـه مراکش به نام ابن بطوطه در گزارش سفرهای دور و دراز خود توصیفی دقیق و ماندگار از بنادر مهم آفریقا و آسیا به یادگار نهاده است: ابن بطوطه، که در سال ١٣٤٢ میلادی. از بندر کالکوت دیدن کرده، آن را از بزرگترین بنادر دنیا میخواند که اهل چین و جاوه و سیلان و مهل (مالادیو) و یمن و فــارس بـه آنجا روی میآورنــد و بـازرگانـان ممـالک مختلـف در آن جمـع میشـوند. در زمانیکـه ابن بطوطه به کالیکوت میرسد، ١٣ کشتی چینی در ساحل آن لنگر انداخته اند. هرچند سلطان کالیکوت کافری است سالخورده، که ریش خود را به سان رومیـان میتراشد، ولی بزرگان شهر بیشتر مسلمان و بسیاری ایرانی اند. امیرالتجار شهر، ابراهیـم، از اهالی بحرین و مردی خیر و صاحب فضایل است. قاضی شهر، فخرالدین عثمان، مردی فاضل و کریم است. شیخ شـهاب الدین کـازرونی زاویـه شـهر را اداره میکنـد و نذرهایی که مردم هندوستان و چین در حق شیخ ابواسحاق کازرونی میکننـد به او میرسد. و ناخدا متقال، ثروتمند معروف زمانه، که دارای ثروت هنگفت و کشتیهای تجارتی بسیار میباشد و در هند و چین و یمن و فارس به تجارت میپردازد، در ایـن شهر سکنی دارد. عبدالرزاق سمرقندی، حدود یک قرن پس از ابن بطوطه و نیم قرن پیش از ورود گاما، کالیکوت را چنین میبیند: بندری است امن و آباد قرینه هرمز در جمعیت تجار هر بلاد و دیار و یافتن نفایس بسیار از اجناس دریابار خاصه از ممالک زیربار و حبشه و زنگبار و گـاه گـاه از جـانب بیت الله و سایر بلاد حجاز جهاز آید و مدتی به اختیار در آن بندر توقف نماید... جمعی مسلمانان در آن مقیم شده اند و ده مسجد جامع ساخته، جمعه ها به جمعیت خاطر نماز گذارند و قاضی متدین دارند و بیشتر شافعی مذهب باشند. و در آن شـهر امـن و عـدل چنان است که تجار، که در ثروت نقش بحار دارند، به آنجا از دریا بار مال بسیار آرنـد و از کشتی به در آورده در کوچه و بازار اندازند... امینان دیوان محـافظت نمـایند... و اگر فروشند زکات چهل یک ستانند والا بهیچوجه تعرض نرسانند. واسکو داگاما تصادفاً کالیکوت را بعنوان مقصد سفر دور و دراز خویش برنگزید. این نقطه ای بود که پرتغالیها از پیش آن را شناسایی کرده بودند. قریـب بـه دوازده سـال پیش، به سال، ١٤٨٦ یک مسافر یا جاسوس پرتغالی به نام پدرو داکاویلام به کالیکوت سفر کرده و در بازگشت آوازه ثروت و شوکت آن را به گوش کانونهای سیاسی و مـالی پرتغال رسانیده بود. این نخستین سفر یـک اروپـایی بـه هنـد اسـت و از اینروسـت کـه کالیکوت را اولین نقطه از هند میدانند که یک اروپایی به آن گام نهاده است. واسکو داگاما آنگاه به بنادر کوچن و کانانور در ساحل مالابار، رفت و سـپس راهی پرتغال شد. چنانکه خواهیم دید، سفر گاما به بندر کوچن در بنیانگذاری امپراتـوری مسـتعمراتی غرب در قاره آسیا از اهمیت جدی برخوردار است زیرا کمی بعـد، در ایـن منطقـه، کـه مانند سایر مناطق جنوبی هند آن زمان در زیر نظارت حکومتی مقتدر قرار نداشـت، نخستین گروههای مهاجر یهودی، به همراه بردگان آفریقاییشان، مسـتقر شـدند و بـه رهبری یهودی بنام گاسپار داگاما (یوسف عادل) بــه پایگـاهی اسـتوار بـرای اسـتعمار پرتغال در منطقه بدل گردیدند. تعلق واسکو داگامــا بـه مرکز مهم سیاسی و تجـاری کوچن تا بدانجا بود که بعدها وی در همین منطقه درگذشت. چند ماه پس از بازگشت گاما به لیسبون، مانوئل ثروتمند، پادشاه پرتغال، ناوگانی بزرگ و مجهز، مرکب از ١٣ کشتی، به فرمـاندهی ماجراجویی بنام پـدرو آلـوارس کابرال روانه شرق کرد؛ و این بار با هدف تسخیر. کابرال، که در این سفر گاسپار یهودی نیز همراه او بود، به اشتباه راه غــرب را پیـش گرفت و در ٢٢ آوریل سال ١٥٠٠ میلادی به سواحل برزیل رسید؛ متفرعنانه آن را بـه نام مانوئل تملک کرد و آنگاه راهی هند شد. چنین بود که کابرال با نام کاشف برزیل جایگاهی افتخار آمیز در تاریخ معاصر غرب یافت. کابرال با دعاوی دور و دراز به کالیکوت رسید. او متکبرانه از حکمران هندو خواسـتار اخراج تجار مسلمان از این بندر شد و آنگـاه کـه وی را بـا خفت و خواری راندنـد (و نمیدانیم چه کرد که گویا تنی چند از همراهانش نیز به قتل رسیدند) در کوچن مستقر شد و نخستین قرارگاه پرتغالیها را در آنجا به پا کرد؛ به کمک یهودیانی کـه همـراه او بودند و بردگانی که از سواحل آفریقا به اسارت گرفته بودند. اینان، بـه یقیـن، نیاکـان یهودیان سفید و سیاهپوست کنونی کوچن اند. کوچن در ســده های بعـد، چـه در زمـان پرتغالیها و چه انگلیسیها، یکی از پایگاههای اصلی یهودیان در اقیانوس هند و مرکز مهم فروش برده در مشرق زمین بود.

فاطیما بخش ۱۲
فاطیما در یکی از ملاقاتها با کودکان، اول صحنه‌ای از جهنم را به بچه‌ها نشان میدهد که ارواح پلید در میان آتشی هولناک میسوزند و ضجه میزنند. دوم اینکه بانو میفرماید: خداوند بخاطر کفر گویی نوع بشر بسیار خشمگین است و درصدد است بشر را بخاطر گناهانش با جنگ و قحطی جزا دهد. و روسیه کمونیستی را منشأ نشر افکار کفرآمیز دانسته و میخواهد که این کشور به قلب معصوم او تخصیص یابد. همچنین پیام پیشگویی ترور پاپ ژان پل دوم هست که میگوید: مردی روحانی با لباس‌های سپید گلوله باران میشود. در سال ۱۹۱۹ عبادتگاهى در دهکده فاطیما ساخته شد، و ۳ سال بعد توسط افراد متعصب یهودی منفجر شد، ولى بعد از مدتى دوباره برپا گشت، این عبادتگاه، که در محل ملاقات ساخته شده، تا کنون چند بار کاملاً ویران شده، امّا چه کسانی در پشت پرده این تخریب هستند؟ دقیقاً همان کسانی که بقیع را به چنین حالی در آورده اند. در ۱۳ مى ۱۹۶۷ پاپ ژان پل ششم در پنجاهمین سالگرد آئین فاطیما شرکت کرد. در ۱۳مى ۱۹۸۲ پاپ ژان پل دوم براى تشکر از حفظ جان خود به زیارت شهر فاطیما آمد. از آن زمان تاکنون، فاطیما مورد توجه کلیسا قرار گرفته و هرساله در ۱۳ ماه مى، دوستداران فاطیما از تمامى نقاط پرتغال، و کشورهاى اطراف براى زیارت و نیز دعا و توبه، و طلب شفا و تزکیه روح به این منطقه میایند، در کلیپ ها باید دیده باشید که مسیحیانی بر روی زانو راه میروند، آنان در حال نزدیک شدن به فاطیما هستند. در مورد پیام آن بانوی تجلی یافته به پاپ، آنگونه که واتیکان بعدها اظهار کرد، این بود که برای پایان یافتن جنگی که در جریان است (شاید جنگ جهانی اول) دعا کنید. اما ظاهراً پیام آن بانوی نورانی و مقدس بیشتر از این بوده است که امید دارم این پیام آنچنان که بوده است و بدون تحریف در دسترس همگان قرار گیرد. این نکته قابل ذکر است که مسلمین عموماً نسبت به حضرت مریم (س) بعنوان بانویی پاکدامن مینگرند که دارای شأن و احترام ویژه‌ای است. (آیات متعددی از قرآن مجید و حتی نامیدن سوره‌ای از قرآن بنام این بانوی بزرگ، گواه است بر این مسئله) و تجلی وی را در زمان حاضر بعید نمی­دانند، اما برخی سعی دارند اوصاف مذکور و واقعه مذکور را بر مریم مقدّس (س) تطبیق دهند و فاطیما را فاتیما لقب داده‌اند، آنها معتقدند اوصافی که برای آن بانوی تجلی یافته برشمرده­ اند عموماً در مورد حضرت مریم صدق می­کند و بنابراین مسئله، روشن است که مصداق بانوی تسبیح بدست، حضرت فاطمه است. چرا که طبق روایات، تسبیح دانه دار ابتدا توسط این بانوی مقدس برای شمردن اذکار یاد داده شده توسط پدر بزرگوارش، پیامبر اسلام، در عالم اسلام مطرح گردیده است و دلیل محکمی وجود ندارد که در زمان حضرت مریم (ع)، برای شمردن اذکار، تسبیح بکار برده می­شده است. اما این دلیل ناکافی است و قابل پذیرش نیست.

مستند شنود بخش ۱۲
دیدم گوشه ی سقف بیمارستان بالای سر خودم چسبیدم. به اون گوشه ی سقف چسبیدم. و از بالا بدن خودمو میدیدم. رو تخت افتاده بودم، دستگاه بهم وصل بود. تا قبلش دستگاه هیچی بهم وصل نبود. آقا امینی خواه: اون جسم حجاب بود برای زیر جسم؟ یعنی زیر تخت رو نمید یدی؟ آقا صادق: نه، زیر تخت رو نمیدیدم ولی از اون بالا میدیدم. سقف نداشت بیمارستانش. آقا عمادی: اگه میخواستی میتونستی ببینی؟ آقا صادق: اگه میخواستم، هر جایی که میخواستم رو میتونستم ببینم. یعنی بهم اجازه میدادن. هر جایی که بهم اجازه میدادن و رزقم بود و باید میدیدم رو میدیدم. نه جوری که اختیاری باشه، اختیاری هم نبود. آقا عمادی: پس اونها اراده میکردن که شما به چی توجه کنی؟ آقا صادق: و به هر چی توجه میکردم تا کُنهِ امور میرسیدم. همه چیش برام نمایان بود. هیچ زاویه ی مشغولی نبود. حتی یه سری جاها که مشغول بود مثلاً به دستور اون شخصی که با من صحبت میکرد، زاویه هاش باز میشد. آگاهی پیدا میکردم به همه چی. دیدم اون گوشه ی سقف چسبیدم و نگاه میکردم بدن خودمو از بالا. میدیدم که بدنم افتاده. سرُم بهم وصله. دو سه تا سرُم بهم وصل بود. و اَخَویم (داداش بزرگ بزرگم) سرشو اینجوری گذاشته بود رو مبل. بعد دهنش باز بود. اینجوری خر و پف میکرد. و مثل اینکه تا صبح بالای سر من بیدار بوده. خسته خسته بود، خواب بود و دستش اینجوری رو تخت من افتاده بود و موبایل از توی دستش افتاده بود روی تختم و خاموش شده بود. شارژ تموم کرده بود. و من از اون بالا تا ته حلقه داداشمو میدیدم. حتی میتونستم سلول سلولشو ببینم. حتی میتونستم ببینم مثلاً به چی داشته فکر میکرده. آقا امینی خواه: میتونستم ببینم، یعنی احساس میکردم احاطه دارم، نه اینکه میدیدم. احساس میکنم که من اینقدر محیطم؟ آقا صادق: آره، احاطه داشتم. به همه چی. نه فقط به اَخَویم، به همه چی. و به اون گوشه ی بالا چسبیده بودم. خب من پیش خودم میگفتم خب اون که منم که، پس این کیه این بالاست چسبیده؟ اونم که منم دارم نگاه میکنم. بعد گیج شده بودم، که این جریان چیه؟ آقا امینی خواه: از زاویه کالبدی که روی تخته که نمیتونستی ببینی؟ آقا صادق: از زاویه دید اون نمیدیدم. آقا امینی خواه: اگه میخواستی میتونستی؟ آقا صادق: نه، خیلی تلاش کردم تو اون لحظه که این کارو انجام بدم برگردم به بدنم، نمیتونستم. گیر کرده بودم. مثل اینکه چسبیده بودم اون بالا. مثل اینکه یک بادکنک هایی هست که توش گاز هلیوم میکنن؟ میره میچسبه به سقف پایین نمیاد؟ اینجوری بی وزن بودم و سبک تر و لطیفتر از هوا بودم. آقا امینی خواه: این معجزه ایه که دائما رقم میخوره و ما درکش نمیکنیم. معجزه بازگشت روح به تن. اینو ما اصلاً جدی نمیگیریم. یعنی این که میخوابیم، این برمیگرده به تن... آقا صادق: اینو من بعد از مرگ فهمیدم. تا دو ماه چشمم باز بود. چشم دنیاییم باز بود، نه اینکه بگم روحم میدید، نه. چشمم باز شده بود. آقا امینی خواه: چشم که باز بود یعنی شما توجه به چیزهایی که میکردی، قلبا یه سری ادراکات جدیدی داشتی. نه اینکه با چشم، صورت های متفاوتی ببینی. آقا صادق: نه قشنگ متوجه میشدم که این کیه و کجاست... آقا امینی خواه: یعنی احساس میکردی از یک مرتبه ی بالایی نسبت به او برخورداری، وجوداً در یک افق بالایی هستی و اشراف بهش داری و این زیر و زبرش تو مشت توئه. آقا صادق: دقیقا. انگار زیر و زبرش تو مشت خود توئه. آقا امینی خواه: نمیشه تو دنیا زندگی کرد که این شکلی؟ آقا صادق: به حدی برام مشکل شد که من آرزوی مرگ میکردم، ساعت به ساعت، دقیقه به دقیقه. که خدایا چرا منو برگردوندی. آقا امینی خواه: احساس میکنی از وطنت دور افتادی. آقا صادق: خدایا این چه وضعیتیه؟ این چه دنیای کثیفیه؟ این چه لجنزاریه توش گیر کردیم ما؟ و هر لحظه دوست داشتم برگردم. خب میترسیدم میگفتم خدا نکنه.. الان که منو بردی اونجا، مرگو به من چشوندی. نکنه وقتی من کثیف شدم میخوای برم گردونی. بعد بگی چرا کثیف شدی. آقا امینی خواه: احساس یه بچه ای که توی یه فروشگاه بزرگ که اولین بار تو عمرش وارد شده، گم شده. همچین حسی داشتی؟ آقا صادق: دقیقا، ترس! ترسی که وسط مثلاً یه مشت گرگ گیر افتادم. همه جا برام تله گذاشتن. همه جور شری برای من نهفته شده، فتنه است. اینکه قرآن میفرماید المال و البنون فتنه، همه چی توش فتنه بود. یعنی همه اموال و .... وااای.... و من بسیار میترسیدم از اون فضای تهش،
حساب و کتابش. خدایا مثلاً من الان گیر بیفتم چه جوری میخوای با من حساب و کتاب کنی؟ چرا منو برگردوندی؟ تو که منو بردی. خیلی ناراحت بودم که چرا برگشتم. بعدها اون ایام بعدش. تا اون تایم اصلاً درکی نداشتم که روح من به پرواز در اومد. اینجا روح بود دیگه، من جسم نبودم.

ترامپ مدعی شد که مادورو رئیس جمهور ونزوئلا در یک عملیات هلی برن ویژه توسط نیروی هوایی ارتش تروریست یانکی دستگیر و به آمریکا منتقل شد. معاون رئیس جمهور ونزوئلا، نیکولاس مادورو: هیچ اطلاعی از مکان رئیس‌جمهور نداریم. خواستار ارائه مدرکی هستیم که نشان دهد مادورو و همسرش زنده هستند. وزیر دفاع ونزوئلا: ما مذاکره نخواهیم کرد، تسلیم نخواهیم شد و در نهایت پیروز خواهیم شد. قانون جنگل در این جهان حکمفرماست. براحتی به بهانه‌ی مبارزه با مواد مخدر، به یک کشور مستقل حمله میکنند. شهرها و زیرساخت‌های آنرا بمباران میکنند. رئیس قانونی دولت آنجا را دزدیده و با خود می‌برند! مقامات آنها را ترور میکنند. نفت و گاز و انرژی و ثروت و طلای آنجا را میدزدند. اینها همان دزدان دریایی هستند که سیصد سال قبل، به قاره‌ی سرخپوست‌ها حمله کرده، و ۹۰ میلیون نفر از بومیان آنجا را کشته و بر آنجا مسلط شدند. اشغال یک کشور که کار جدیدی نیست. اینها فقط کت و شلوار شیک می‌پوشند، کراوات میزنند، ادکلن استفاده میکنند و ژست دوستی با مردم کشورها و حقوق بشر و آزادی بیان میگیرند! مثل میمونی که من و شلوار پوشیده، شیک ولی خالی از انسانیت، و بیرحم تر از حیوان. مدیونید فکر کنید بخاطر نفت نیست! انگلوساکسون ها، همان دزدان دریایی سیصد سال قبل هستند که چند قرن متوالی، جهان را غارت کردند. با چنین روشی، مذاکرات فایده ندارد. این وحشی‌های آدمکش، فقط و فقط زبان زور میفهمند. یاسر عرفات ساده لوحانه تمام عمر بدنبال مذاکره بود ولی به کجا رسید؟ اینا فقط زبان زور لازم دارن، حرف اول و آخر در کلام خدا: وَأَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ، خلاصه میشه.

مالک اشتر قسمت ۲۰
فصل سوم: مالک اشتر در دوران خلافت علی علیه السلام تا پایان نبرد جمل: پس از کشته شدن عثمان، مالک در مدینه بهمراه دیگر قیام کنندگان و مهاجر و انصار این شهر با علی علیه السلام بیعت کردند. سخنرانی‌ مالک و نفوذ وی در بین شورشیان در روی آوردن بیشتر مردم به علی علیه السلام تأثیر زیادی داشت. نقش وی در بسیج کوفیان و حمایت آنها از خلیفه برای دفع فتنه انگیزی لشکر جمل، همچنین تلاش و کوشش اشتر بعنوان فرمانده جناح راست لشکر علی علیه‌السلام در نبرد جمل و از پای در آوردن بسیاری از هماوردان و بررسی اندیشه‌ها و اقدامات مالک پس از جمل، از مباحث مطروحه در این پست است. نقش مالک در بیعت مردم با علی علیه السلام پس از قتل عثمان مردم به مولا علی روی آوردند و به اصرار خواهان خلافت وی شدند، اما آن حضرت در ابتدا نمیپذیرفت. خود امام در بیان روی آوردن همگانی مردم بعدها فرمود: ناگهان دیدم مردم از هر سوی روی به من نهادند و پس و پشت هم ایستادند، چندانکه حسنین (ع) فشرده گشتند و دو پهلویم آزرده شد. امام علی علیه السلام که میدانست بنی امیه برگرده مسلمین سوار شده اند و مشکلات زیادی در راه اصلاحات وجود دارد، فرمود: مرا بگذارید و دیگری را بدست آرید که ما پیشاپیش کاری میرویم که آنرا رویه هاست و گوناگون رنگ‌، همانا کران تا کران را ابر فتنه پوشیده است، و راه راست ناآشنا گردیده. در انتخاب حضرت علی علیه السلام علاوه بر مهاجر و انصار که در انتخاب و یا حداقل بیعت با خلفای قبلی نقش داشتند، قیام کنندگان مصری، کوفی و بصری حضور و تأثیر داشتند. برخی روایات بر آن است که کوفی‌ها در ابتدا متمایل به زبیر بودند و بصری‌ها هواخواه طلحه و مصری‌ها نیز هواخواه مولانا علی بودند. این روایت نمیتواند درست باشد، اسناد هم تایید میکند، زیرا شماری از قیام کنندگان کوفی از مدت‌ها قبل، از خلافت مولا علی سخن میراندند (مادلونگ میگوید: علی علیه‌السلام بیشتر از آنکه حکومت خود را مدیون مصریان بداند، مدیون مالک اشتر و کوفیان میدانست) این کلام درست است، مولانا علی فرمودند: اگر یک نفر دیگر همانند مالک اشتر داشتم، معاویه پیروز نمیشد. این کلام هم مقام مالک اشتر را روشن میکند، و هم اهمیت یاری امت را مشخص میکند. دو تن از رؤسای شورشی کوفی که بسیار هم در کوفیان تأثیر گذار بودند، از برترین و مخلص ترین یاران مولاغ علی علیه‌السلام بودند. غیر از مالک اشتر بن حارث، زیدبن صوحان و زیاد بن نضر همگی نسبت به مولا علی ارادت ویژه ای داشتند. زید در حمایت از مولا علی در جنگ جمل کشته شد. در واقع بیش از همه نفوذ مالک باعث حرکت این جمعیت از کوفه شده بود. تقریبا همه منابع به هماهنگی کوفیان با مالک اشاره دارند، اگر چه که تعداد همراهان وی از کوفه را متفاوت نوشته اند. بنابراین در هماهنگی و همراهی آنها با زبیر باید تردید کرد. بصره نیز اگر چه دارای موقعیت تجاری بود و قریشیان مکی بر آن نفوذ زیادی داشتند و در مجموع اوضاع عمومی این شهر در جهت حمایت از علی علیه السلام نبود، ولی کسانی که به مدینه آمده بودند از معترضین بودند و تعدادشان نسبت به جمعیت کل شهر بصره کم بود. در رأس این عده نیز حکیم بن جبله عبدی قرار داشت که از یاران با وفای حضرت امیر محسوب میشد. بنظر میرسد روایتی که مدعی است زبیر، طلحه و مولا علی هر سه برای خلافت مطرح بوده اند، اساس درستی ندارد. طلحه و زبیر علی الخصوص بسبب انتخابشان توسّط عمر بن خطاب برای شورای شش نفره در جهان اسلام دارای موقعیت و شهرت بالایی بودند ولی در نزد اهل مدینه و مخصوصا قیام کنندگان اینگونه نبود. درست است که طلحه و زبیر با شورشیان هماهنگ شده بودند و علیه عثمان وارد عمل شدند ولی تجمل طلبی آنان و جمع آوری ثروت ها، املاک، بردگان و کنیزان نمیتوانست مورد قبول شورشیانی باشد که به رفاه طلبی، بذل و بخشش‌های بی حدّ و حصر خلیفه و عمالش اعتراض داشتند، چگونه ممکن است چنین فئودال هایی را قبول کنند؟ به هر حال جوّ عمومی متمایل به مولا علی علیه السلام بود، هر چند خود آنحضرت در ابتدا درخواست مردم را نمیپذیرفت. برخی افراد در ایجاد این جوّ و درخواست همگانی نقش داشتند؛ از جمله این افراد مالک اشتر بود. بعضی در سخنرانی برای مردم، مولانا علی را از همه صحابه پیامبر بالاتر معرفی میکردند و عده ای نیز وی را مهمترین صحابیِ در قید حیات میدانستند. مالک اشتر یکی از فعالان و تلاش کنندگان در جهت بیعت مردم با مولا علی بود و در سند ضعیفی آمده، به آن حضرت فرمود: ای امیر مؤمنان با تو بیعت میکنم که بیعت کوفه بر عهده من باشد. مالک در ابتدای خلافت امام علی علیه السلام خطاب به مردم فرمود: ای مردم این است وصی اوصیا و وارث علم انبیاء آنکه در راه خدا بس گرفتاری کشید و امتحان داد، آنکه برای او کتاب خدا به ایمان گواهی داد و پیامبرش به بهشت رضوان، کسی که فضایل او به حد کمال رسید و در سابقه و علم و برتریش نه اواخر شک دارند و نه اوایل. مالک اشتر از قراء بود و با الفاظ قرآنی آشنایی داشت و دانستن اصلاحاتی این چنین از سوی وی از مسلّمات است. مالک همواره مولا علی را میستود و وی را اوّلین مسلمانان میدانست. پس حقیقت ندارد که مالک باج خواهی کرده باشد، خصوصاً اینکه سندش ضعیف است. برخی گزارش‌های نقل شده در منابع مبنی بر این که مالک اشتر طلحه را مجبور به بیعت با مولا علی کرد هم، صحیح به نظر نمیرسد. در مورد زبیر در سندی دیگر گفته شده که حکیم بن جبله وی را وادار به بیعت کرده است، لحن روایت از زبان خود زبیر و کاملاً تنگ نظرانه است. این روایات برای آن ساخته شده اند تا طلحه و زبیر، دو صحابه معروف پیامبر و اعضای شورای شش نفره عمر و دو تن از عشره مبشّره به بهشت را از گناه پیمان شکنی مبرّا سازند. در حالیکه نظر برخی از یاران علی علیه‌السلام این بود که امام بر اعراض کنندگان از بیعت سخت بگیرد، اما وی فرمود: هیچ کس را بر انجام بیعت مجبور نمیکنم. نظر مالک اشتر این بود که کسانی که بیعت نمیکنند و یا از آن اعراض میکنند، تنبیه شوند؛ وی خطاب به مولا علی گفت: ای امیر مؤمنان هر چند ما از مهاجران و انصار نیستیم ولی از گروه تابعان هستیم و هر چند آنان از لحاظ تقدم در سلام بر ما پیشی دارند ولی در اموری که مشترک است بر ما برتری ندارند. این بیعت همگانی است و هر کس که سر از فرمان بیرون کشد سرزنش کننده و عیب جوست. اینان را که تخلف میکنند نخست با زبان به این کار وادار و اگر نپذیرفتند زندانی کن. ظاهراً مالک از فتنه گری یهود آگاه بوده، چون علی علیه السلام فرمود: آنان را به حال و عقیده خودشان وا میگذارم. حضرت علی علیه السلام با یارانش مشورت میکرد ولی نظر نهایی را بر اساس ارزش‌ها و اصولی که به آن اعتقاد داشت و نه بر اساس مصالح سیاسی و حکومتی، بلکه بر اساس قرآن و سنّت پیامبر اکرم میداد، در حالیکه بسیاری از مشاورانش مصالح نظام حکومتی را در نظر میگرفتند. دوستان و یاران وی نیز نظر خویش را بر او تحمیل نمیکردند. نظر وچیاوالگری در این زمینه که، اشتر همواره در میان گروه خویش بود و به خود اجازه میداد نظر و خواسته اش را بر مولا علی تحمیل کند، درست نیست، چنین مطالبی از روی دشمنی جعل شده است. شواهد زیادی بر خلاف این نظر وجود دارد، از جمله اینکه اعراض کنندگان از بیعت و یا کسانی که برای جهاد، مولا علی را همراهی نکردند، بر اساس نظر مولا علی و بر خلاف مشورت مصلحتی مالک، آزاد و رها بودند و هیچگاه زندانی نشدند، و هیچ برخوردی با آنان نشد. همچنین جریربن عبداللّه بجلی به سفارت نزد معاویه فرستاده شد، در حالیکه اشتر مخالف فرستادن او بود. طبیعتا تحمیل بیعت بر طلحه و زبیر نیز نمیتوانست مطابق با نظر مولا علی باشد و عملی شود. حضرت علی علیه‌السلام در مورد ادعای زبیر مبنی بر بیعت به اجبار چنین فرمود: پندار با دستش بیعت نموده است نه با دلش، پس به آنچه به دستش کرده اعتراف میکند و به آنچه بدلش بوده ادعا. پس بر آن چه ادعا کند دلیلی روشن باید، یا در آن چه بود (بیعت) و از آن بیرون رفت در آید. البته امام بتوصیه مردم در مورد ابوموسی اشعری عمل کرد، زیرا چاره ای جز آن نبود. مردم کوفه عمارة بن شهاب حاکم اعزامی مولا علی به کوفه را قبول نکردند و گفتند جز به ابوموسی اشعری راضی نمیشوند. پیش از این گفته شد آنها وی را در دوره عثمان بجای سعید مطرح کردند، شاید اشتر ضمانت ابوموسی را بر عهده گرفت و از مولا علی خواست که ابوموسی را به خواست مردم بر امارت کوفه بنشاند. امام وقتی مخالفت ابوموسی را در اعزام کوفیان برای جهاد ملاحظه فرمود، وی را عزل کرد و به اشتر فرمود تو خود ضامن وی شدی و حال مشکلی که او بوجود آورده است را اصلاح کن (یکی از محققین در مورد سخن مالک مینویسد: حاصل سخن مالک این است که اینان اگر چه در پذیرش اسلام بر ما سبقت گرفته اند ولی چنان نیست که در فهم اسلام بر ما سبقت گرفته باشند، در اینجا چالش به سر سابقه دینی و فهم دینی است) نهج البلاغه، محمدبن جریر طبری، احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ابن قبیبه، دینوری، المعارف، صححه و علق علیه محمد اسماعیل الصاوی، الازهر، احمدبن ابی یعقوب ابن واضح یعقوبی، نصربن مزاحم، ابوحنیفه دینوری، فتوح در اسلام، فتح تغلبی، فتح قلوب.

سلمان فارسی بخش ۴۹
سلمان میگوید: رسول خدا (ص) به من فرمود: هر وقت صبح سر از خواب برمیدارى بگو: اللّهُمّ! أنتَ رَبّی، لا شَریکَ لَکَ، أصْبَحنا وَ أصْبَحَ المُلکُ للهِ لا شَریک لَهُ (امالى، شیخ مفید، بحارالانوار) این دعا را، صبح سه بار و شب نیز سه بار بخوان، زیرا خواندن این دعا که اعتراف به توحید و استعانت به ذات مقدّس پروردگار عالم است، موجب مى گردد که گناهان میان صبح تا شب تو آمرزیده شوند.

در کتاب شبهای پیشاور مخاطب به مولف میگوید: در مکالمات فیمابین از دلایل قرآنیه تجاوز ننماییم. مولف: این تقاضای شما مورد قبول عقلاء و علماء نمی باشد؛ یعنی علماً و عقلاً مردود است. برای آنکه قرآن مجید کتاب مقدّسی است موجز و مجمل و مختصر، که معانی عالیه آن محتاج به بیان مبین است و ما ناچاریم در اطراف کلّیات قرآن مجید به اخبار و احادیث معتبره استشهاد نماییم. حافظ مخاطب: صحیح است، فرمایشی است متین، ولی در مواقع لزوم تقاضا دارم به اخبار و احادیث مُجمع علیه استشهاد نماییم و از کلمات و مسموعات عوام اجتناب نماییم و نیز برای آنکه ملعبه ی دیگران واقع نشویم از تندی و عصبانیت خودداری نماییم. مولف: اطاعت میشود. بسیار کلام بجایی فرمودید. از اهل علم و دانش مخصوصاً مثل من که افتخار سیادت و انتساب به رسول الله را دارم سزاوار نیست که بر خلاف سیره و سنّت جدّ بزرگوارم رسول الله صلی الله علیه وآله که واجد تمامی حسن اخلاق و مخاطب به آیه ی شریفه: وَإِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ: به درستی که تو صاحب خلق عظیم می باشی. بوده و بر خلاف دستور قرآن مجید عمل نماییم که میفرماید: ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالّتِی هِیَ أَحْسَنُ: ای رسول ما خلق را بحکمت برهان و موعظه ی نیکو براه خدا دعوت نما و مجادله کن با آنها با بهترین طریق و به نحو احسن. حافظ مخاطب: ببخشید! چون انتساب خود را به رسول الله صلی الله علیه وآله ضمن گفتارتان بیان نمودید و همینطور هم معلوم و مشهور است، ممکن است تقاضای بنده را بپذیرید و برای مزید بینایی ما شجره ی نسب خود را بیان فرمایید که بدانیم نسب شما از چه طریق به پیغمبر منتهی میشود؟ ادامه دارد..

صحیفه سجادیه بخش ۱۹
شریعت سهله و سمحه: برخی که در واقع لیبرال هستند و به لیبرال بودن خودشان توجه ندارند، با عنوان یک مسلمان مکتبی میگویند: اسلام که شریعت سهله و سمحه است نه سختگیر و نه تنگنظر، پس شما هم در اجرای قوانین اسلام سهولت و سماحت نشان بدهید و به اجرای صد در صد آنها اصرار نورزید. آن فرد که در این کشور (ایران) روزگاری به مقام بالائی هم رسیده بود، این سخن را ترجیع بند سخرانی‌ خود کرده بود. او توجه ندارد که اسلام نمیگوید در اجرای قوانین من سهل انگاری کنید، میگوید همین قوانین من را کاملاًٌ اجرا کنید و آنها را تکلیف بمعنی لیبرالی ندانید و در تقابل و تضاد با حقوق و آزادی قرار ندهید، شریعت من سهولت و سماحت را رعایت کرده است و سهولت و سماحت خواهی بیشتر، مصداق سهل انگاری و لیبرالیسم است. و امروز پرده‌ از رازها بر افتاده و برای همگان معلوم شده که لیبرالیسم محصول کابالیسم است و بنیانگذار آن ابلیس است؛ لیبرالیسم یک جهانبینی علمی، انسان شناسی علمی، و یک فرهنگ بر خاسته از اندیشه و خرد نیست. سه اصل سماحتی مهم: در این بخش از سخن امام، علاوه بر حنیفیت، سهولت و سماحت در متن (کمیت و کیفیت) شریعت اسلام که در شرح حدیث: بعثت علی الحنفیة السّهلة، میگوید: خداوند دو اصل سماحتی دیگر نیز در شریعت قرار داده است: ۱- بهنگام تجاوز انسان از دایرۀ حقوق، و پایمال کردن تکلیف، فوراً بعقوبت او نمیپردازد: فَلَمْ یَبْتَدِرْنَا بِعُقُوبَتِه. ۲- از فضل و کرم و سماحت خویش راه برگشت را برای انسان باز گذاشته: وَ انْتَظَرَ مُرَاجَعَتَنَا. و آن را توبه نامیده است و در اینجا فقط به یک نکتۀ ظریف که در سخن امام علیه السلام هست اشاره میشود و آن انتظار خدا است: انتظار خدا برای برگشتن بنده اش. سماحت سوم را نیز (که در میان شرایع انبیاء مخصوص اسلام است) در بخش هفدهم از بیان امام علیه السلام خواهیم دید که سهولت ویژه است. درک این سهولت و سماحت: درک سهولت و سماحت شریعت اسلام بسته به چگونگی تربیت است؛ و رابطۀ هر چیز و هر موضوع با انسان، نسبت محکمی با تربیت او دارد؛ کسیکه غریزی بزرگ شده و غریزی می‌اندیشد و روح فطرتش سرکوب شده، هر تکلیف برای او مشقت آور است حتی لیبرالی ترین تکلیف. شریعت اسلام به نظر او سخت و طاقت فرسا، بلکه وحشتناک است؛ بسته به میزان و نسبت غریزی بودن تربیت اوست. قرآن دربارۀ نماز که جان ستایش است میگوید: وَ إِنَّها لَکَبیرَةٌ إِلاَّ عَلَی الْخاشِعین: نماز خیلی بزرگ و سنگین است مگر برای خاشعان. معنی مقابل خشوع، تکبر است. خاشع یعنی کسی که از بیماری‌های روانی مانند خودخواهی، خود برتر بینی و تکبر، مصون مانده است. این نوع بیماری‌ها در اثر ضعف روح فطرت در شخصیت انسان پدید می‌آیند. برای فرد بیمار نه فقط تکلیف عبادی بلکه هر نوع تکلیف در عرصۀ حقوق بین الافراد و اجتماعی سنگین است. اما برای فرد سالم شریعت اسلام و تکالیفش بس شیرین، گوارا و روح افزا است بطوری که اگر نمازش به تاخیر افتد کسل و افسرده میگردد. همینطور اگر یک حق از حقوق فردی یا اجتماعی را به تاخیر اندازد. سهولت و سماحت شریعت را کسی درک میکند که اقتضاهای روح فطرتش در اثر تربیت غریزی سرکوب نشده باشد.

مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش ۲۰)
هیچ کس مانع انتقاد نیست؛ امّا. موضوع دیگر که توجّه به آن لازم است، این است که هیچ دانشمند و دانش پژوهى نمیگوید باید در برابر تمام افکار فلان فیلسوف هرقدر عالیقدر و نابغه باشد تسلیم شد. اصولًا تسلیم بلاشرط در مباحث علمى مفهوم ندارد و با روح تحقیق هرگز سازگار نیست. علم و فلسفه باید مرتّباً به پیش بروند و راه پیشرفت و تکامل آن، چیزى جز تحقیق و بررسى و انتقاد نیست. ما نه «ابن سینا» را معصوم میدانیم و نه تمام افکار او را صحیح و مطابق با واقع. ما دائماً به منطق و استدلالات آنها مینگریم و از افکار بلند آنها احیاناً الهام میگیریم، و آنچه را با فکر خودمان صحیح یافتیم، مى پذیریم و الّا رد میکنیم. این سخن خیلى عوامانه است که کسى بگوید: چون گفتار مستدلّ ابن سینا را در بحث ابطال عود ارواح، پذیرفته اى، باید همه سخنان او را بپذیرى. و از آن عوامانه تر این که کسى تمام افکار شخصى همچون «ابن سینا» را بخاطر این که نظریّه اش در فلان مسئله، مردود شناخته شده، یکجا کنار بزند و تمام آراءِ عمیق فلسفى او را بى ارزش بداند. انتقاد نه تنها جایز است؛ بلکه براى یک اجتماع یا یک رشته علمى و فکرى زنده، لازم و ضرورى است؛ امّا کدام انتقاد؟ انتقاد از طرف کسانى که صلاحیّت علمى براى انتقاد دارند؛ یعنى، در آن رشته، صاحب نظر و صاحب تخصّص اند؛ نه از افرادى که الفباى آن فن را هم نمیدانند. وانگهى، انتقاد را نباید هرگز به معنى توهین، تحقیر، هتّاکى، حق کشى، و یا مانند اینها تفسر کرد؛ این طرز فکر بسیار نادرست است. عجیب است در کشورى که براى بوعلى سینا جشن هزاره میگیرند و صدها تن از دانشمندان و شخصیّت هاى بنام جهان در آن مراسم شرکت میکنند و سخنرانى هاى پردامنه از طرف آنها در شخصیّت «ابن سینا» ایراد میگردد و دهها مؤسّسه بزرگ به نام او نامیده میشود و در غرب بیش از شرق براى او احترام قائلند، کسى پیدا شود که حملات تند و بى منطق و دور از ادب به چنین کسی را به گمان خود، وسیله اى براى شهرت طلبى خود قرار دهد و عباراتى که هر کس به آن مى خندد، بگوید؛ مثلًا، بگوید: «ابن سینا اصلًا فیلسوف بمعنى واقعى این کلمه نبود و مکتب خاصّ منظم نداشت... آنچه بنام فلسفه ابن سینا شهرت یافته، جز یک آش شله قلمکار نیست! (اطّلاعات هفتگى، شماره ۱۴۹۸، مقاله اسرار زندگى و مرگ) خوب، آقاى نویسنده! اگر ابن سینا که غربیها او را فیلسوف عرب (اسلام) نام نهاده اند، فیلسوف نباشد، پس چه کسى فیلسوف است؟ شما که بگفته خودتان چهل سال است با آثار او وداع گفته اید و معلوم نیست اصولًا آثار او را خوانده اید یا نه، چگونه با نهایت جسارت میخواهید یک قلم سرخ روى فلسفه ابن سینا بکشید؟ آیا این طرز تفکّر، با هیچ منطقى سازگار مى باشد؟

مواد مخدر و انگلیسه عنگلیس بخش چهارم
با تصویب قانون منع کشت خشخاش در سال ۱۳۳۴ شمسی که مشتمل بر ۵ ماده بود، مبارزه با تریاک جدی‌تر شد و مجازات قاچاقچیان تریاک و تحویل پرونده به دادگاههای نظامی از اقدامات دیگر دولت در داخل مملکت بود و مهلت برای درمان معتادین ۶ ماه تعیین شد. در آن زمان تعداد مصرف کنندگان تریاک در ایران حدود ۵ میلیون نفر و مصرف روزانه ۲ تن تریاک بود. وزارت بهداری که مکلف به درمان معتادین بود هیچگونه اقدام مؤثری برای ترک اعتیاد آنان به عمل نیاورد. فقط تجارت غیر قانونی قاچاق تریاک از خارج به ایران به منظور ارضای تقاضای شدید معتادین به تریاک افزایش یافت. در سال ۱۳۳۷ شمسی برای اولین بار هروئین بوسیله قاچاقچیان سودجوی بین‌المللی برای آلوده نمودن جوانان به ایران وارد شد. به علت این که هروئین بی‌بو، کم حجم و به آسانی قابل حمل و اثرات آن قویتر از تریاک بود، بین جوانان شیوع یافت و در بین معتادین سابق نیز کم کم جای تریاک را گرفت. بعلت ازدیاد قاچاق مواد مخدر، از ترکیه، افغانستان و پاکستان و سایر کشورها به بهانه‌ی جلوگیری از خروج ارز و طلا، در اسفند ماه ۱۳۴۷ قانون تحدید خشخاش و صدور تریاک به تصویب رسید. کشاورزان به سرعت شروع به کشت خشخاش در مناطق وسیع نمودند. قاچاقچیان نیز با تأسیس لابراتوارهای متعدد، شروع به ساختن هروئین کردند و کشیدن تریاک در محافل اشرافی با تشریفات مجلل‌تر از سابق، رایج شد. بموجب تصمیماتی که در سال ۱۳۴۸ گرفته شد، تحت شرایطی به معتادان تریاک سهمیه‌ای میدادند که در نتیجه طبقه‌ای به نام معتاد رسمی پیدا شد. مصرف هروئین هم در سال ۳۷ و ۳۸ شمسی به بعد در ایران افزایش یافت و از آن پس هم مرتباً افزایش می‌یافت. آمار نشان میدهد که بیشترین واردات هروئین از طریق پاکستان و تریاک و حشیش از طریق افغانستان و ماده‌ی اصلی تبدیل کننده‌ی مرفین به هروئین از مرزهای غربی کشور (ترکیه) وارد ایران شده است.

حدیث :
فضیل بن عثمان گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: کسى که در کارش اهل مدارا باشد به آنچه از مردم مى خواهد نائل میشود.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: همانا در آسمان دو فرشته اند که بر بندگان گمارده شده اند پس هر که براى خدا فروتنى کند بالایش مى برند و هر که تکبر ورزد فرودش آورند.
حدیث :
جناب عبدالعظیم حسنى از امام جواد علیه السلام روایت کند که فرمود: از پدرم امام رضا علیه السلام شنیدم که مى فرمود: از پدرم موسى بن جعفر علیه السلام شنیدم که مى فرمود: عمر بن عبید بر امام صادق علیه السلام وارد شد، پس چون سلام کرد و نشست این آیه را تلاوت کرد (و الذین یجتنبون کبائر الاثم و الفواحش: و کسانى که از گناهان بزرگ و زشتى ها خوددارى میکنند) سپس خاموش ‍ شد. امام صادق علیه السلام فرمود: چه چیزى باعث شد که ساکت شوى و ادامه ندهى؟ عرض کرد: دوست دارم بدانم که مراد از کبائر در کتاب خداى عزوجل چیست؟ حضرت فرمود: آرى اى عمر! بزرگترین گناهان کبیره شرک ورزیدن به خداوند است ، خداوند میفرماید: هر کس به خدا شرک بورزد خداوند بهشت را بر او حرام میگرداند. و بعد از شرک، نومید شدن از رحمت خداست زیرا خداوند عزوجل میفرماید: (لاییاس من روح الله الا القوم الکافرون: از رحمت خداوند نومید نمیشوند مگر گروه کافران) پس از آن ، ایمن بودن از مکر خدا است زیرا خداى عزوجل میفرماید: (فجزاوه جهنم خالدا فیها: فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون: از مکر خداوند ایمن نمیگردند مگر گروه زیانکاران) و یکى دیگر از گناهان کبیره آزار رساندن به پدر و مادر است، زیرا خداوند سبحان آزاردهنده به پدر و مادر را ستمگر و تیره بخت گردانده است. و دیگرى کشتن نفسى است که خداوند به ناحق کشتن او را حرام کرده است، زیرا خداوند عزوجل میفرماید: (لعنوا فى الدنیا و الاخره و لهم عذاب عظیم: جزاى کسى که قتل نفس کند جهنم است و در جهنم جاویدان میماند) و دیگرى نسبت ناروا دادن به زن شوهردار، زیرا خداوند عزوجل میفرماید: (کسانى که نسبت ناروا به زنان شوهردار میدهند در دنیا و آخرت مورد لعنت هستند و عذاب بزرگى براى آنان است) و دیگرى خوردن مال یتیم زیرا خداوند عزوجل میفرمایند: (انما یاکلون فى بطونهم نارا و سیصلون سعیرا: خورندگان مال یتیم در شکمهاشان آتش میخورند و بزودى به دوزخ در آیند) و دیگرى فرار از جهاد زیرا خداى عزوجل میفرماید: (و من یولهم یومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحیزا الى فئه فقد باء بغضب من الله و ماواه جهنم و بئس المصیر: و هر که در آن روز به آنان پشت کند جز اینکه به کنارى براى جنگیدن رفته باشد یا براى جا گرفتن در میان گروهى از بازگشتگاهى است) و دیگرى رباخوارى است زیرا خداوند عزوجل میفرماید: (الذین یاکلون الربا لایقومون الا کما یقوم الذى یتخبطه الشیطان من المس: آنانکه ربا میخورند بر نمى خیزند مگر مانند برخاستن کسى که شیطان او را از روى دیوانگى به بیراهه میبرد) ودیگرى جادوگرى است زیرا خداوند عزوجل میفرماید: (و لقد علموا لمن اشتراه ما له فى الاخره من خلاق: و به حقیقت دانستند که هر کس آن را خرید در آخرت هیچ بهره اى براى او نیست) و دیگرى زنا است زیرا خداى عزوجل میفرماید: (و من یفعل ذکل یلق اثاما یضاعف له العذاب یوم القیامه و یخلد فیه مهانا: و کسى که مرتکب زنا شود عقوبت میشود و عذاب او در روز قیامت دو چندان میشود و با خوارى در عذاب جاوید میماند) و دیگرى سوگند دروغ نابکارانه است زیرا خداى عزوجل میفرماید: (ان الذین یشترون بعهد الله و ایمانهم ثمنا قلیلا اولئک لاخلاق لهم فى الاخره: بدرستى که آنان که بهاى اندکى را در عوض پیمان الهى و سوگندهایشان میگیرند بهره اى براى آنان در آخرت نیست ) و دیگرى خیانت و ناراستى است زیرا خداى عزوجل میفرماید: (و من یغلل یات بما غل یوم القیامه: و کسى که خیانت کند در روز قیامت با آنچه که خیانت کرده است مى آید) و دیگرى خوددارى کردن از پرداخت زکارت واجب است، زیرا خداى عزوجل میفرماید: (فتکوى بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم: پس پیشانى ها و پشتهایشان داغ کرده میشود) و دیگرى شهادت دروغ و کتمان نمودن شهادت است زیرا خداى عزوجل میفرماید: (و من یکتمها فانه آثم قلبه: و کسى که شهادت را کتمان کند قلبش گناهکار است) و دیگرى نوشیدن شراب است زیرا خداى عزوجل از آن نهى فرموده است همچنانکه از عبادت بتها نهى نموده است و دیگرى ترک نمودن عمدى نماز یا یکى از چیزهایى که خداوند عزوجل واجب ساخته است زیرا رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: (کسى که نماز را از روى عمد ترک کند از کفالت و حمایت خداوند و رسولش خارج شده است)، و دیگرى پیمان شکنى و بریدن پیوند خویشاوندى است زیرا خداى عزوجل میفرماید: (لهم اللعنه و لهم سوء الدار: براى چنین کسانى دورى از رحمت و سراى بدى خواهد بود) امام موسى بن جعفر علیه السلام در اینجا فرمود: (وقتى سخن پدرم امام صادق علیه السلام به اینجا ختم شد) عمر بن عبید برخاست و بیرون رفت در حالیکه از گریه اش بانگ و فریادى برپا بود و میگفت: هر کس به راى خود سخن گوید و با شما خاندان پیامبر در فضیلت و دانش به خصومت برخیزد هلاک خواهد شد.

زندگی کوتاه

هنگام به دنیا آمدن در گوشمان اذان میخوانند، ولی نمازی نمیخوانند! هنگام مرگ برایمان فقط نماز میخوانند، بدون اذان. اذان هنگام تولد، برای نمازی است که هنگام مرگ میخوانند! چقدر کوتاه است این زندگی.. به فاصله یک اذان تا نماز.. پس یادمون باشه که: با زرنگ بازی در آوردن برای بنده های خدا، فقط خدا رو از دست میدیم، دنیای به این کوتاهی ارزش بد بودن نداره.

میگفت: خانمها تو خونه به خودشون نمیرسن ولی بیرون از خونه انقد خوبن که نگووو، خب دیگه، میگفت: مامان بیرون از خونه انقد خوبه که بچه به مامانش میگه بیرون زندگی کنیم.

ای دیر به دست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

چون آرزوی تنگ‌دلان دیـر رسیدی
چون دوستی سنگ‌دلان زود برفتی

زان پیش که در باغ وصال تو دل من
از داغ فـراق تــــو برآســـــود برفتی

ناگشته من از بند تو آزاد بجستی
ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی

آهنگ بــه جان من دلسوخته کردی
چون در دل من عشق بیفزود برفتی
انوری ابیوردی

بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود. همین ها هستند که بعنوان جیره خوار و نوکر، همکاری گسترده با بی بی سی دارند، چرا؟ فقط و فقط برای سم پاشی و شایعه پراکنی برای اهداف پلید یهودیان نژادپرست و کودک کش، هیتلر میگفت: یهود لکه ننگ بشری هست، و تا این لکه ننگ پاک نشه، بشریت روی آرامش نمیبینه، هیتلر نژاد پرست نبود، بلکه مخاطبش یهودیان نژاد پرست بود، میگفت: نژاد برتری وجود نداره، همه ما بنده خدا هستیم، اگه خیال میکنید شما نژاد برتر هستید؟ من بهتون ثابت میکنم که اگه نژاد برتری هست ما هستیم که راستگو و خدا پرست هستیم، از جایی که یهود در پروتکل های خود گفته بودند: بیرحمانه کشتن و زنده سوزاندن انسانها هنر ماست، گفت: منم شما را زنده میسوزانم و دنیا را از شما پاک میکنم تا مزّه ی تقاص و قصاص آنرا بچشبد، تهدیدی که هیچوقت عملی نکرد و حتّی یکنفر یهودی را هم نسوزاند، هولوکاست دروغی بیش نیست، محققین زیادی بعد از کلّی بررسی اعلام کردند: در هولوکاست حتی یک نفر هم سوزانده نشده. امّا این محققین ترور شدند، و در مقابل سازندگان دروغگوی فیلمهای هولوکاست پیاپی جایزه جهانی گرفتند تا با این مظلوم نمایی ها مقاصد خود را پیش ببرند، تاریخ توسط قوم غالب نوشته میشود و هیتلر زنده نماند تا از خودش دفاع کند، امّا اینک هوس مرگ کرده و تیشه به ریشه خود میزند، و ما مردمی هستیم که آنان را ریشه کن و مقدّمات ظهور را فراهم میکنیم، ان شاالله.

سرویس کثیف جاسوسی موساد اسقاطیل رسماً وقیحانه از ما خواسته که هشتصد هزار نفر از همدیگه رو بکشیم، تا بیاد و ما رو، خیر پدرش، مثل مردم سوریه، آزاد کنه؟ عازادِ عازاد؟ برای آگاهی از اینکه هشتصد هزار نفر چقدر عدد بزرگیه، خوبه بدونیم که اسقاطیل با صدها هزار تن بمب (معادل دوازده بمب اتمی) در غزه، بیش از ۸۰ هزار انسان رو کشت و ۲۰۰ هزار نفر رو زخمی کرد، اونم در عرض دو سال و در یک نبرد نابرابر! فکر کنید حالا از ما میخواد که هشتصد هزار ایرانی رو در یک آشوب و جنگ خیابانی و فتنه و شورش و جنگ داخلی از بین ببریم و فدای نجات اسقاطیل از نابودی نهایی بکنیم؟ القصه؛ هشتصد هزار ایرانی هموطن باید کشته بشن که اسقاطیل بتونه ایران رو غارت کنه! مثل ۷۰۰ هزار نفری که تو سوریه کشته شدن تا مردم این کشور از دست بشار اسد آزاد بشن؟ و اختیارشون بیفته دست داعش و آمریکا و اسقاطیل و ترکیه و انگلیس و القاعده؟ ۱۴ قرن قبل مردم نادان از جهالتشون، ‌فحشش را به علی علیه‌السلام میدادند، آنهایی که معاویه ملعون گوسفندانشان را دزدیده بود، امّا مردم ایران فرهیخته تر از این حرفا هستند، چون آشوبگرای خائن و خرابکار حسابشون از مردم معترض معیشتی جداست، توسط مردم همراهی نمیشن و بزودی به زباله دان تاریخ خواهند پیوست، مطمئنم که این روزای سخت مثل سرمای زمستان میگذره و رو سیاهی به ذغال میماند.

چرا خدا آب دهان را شیرین و اشک چشم را شور و آب گوش را تلخ و آب بینی را خنک قرار داده است؟ در جواب امام صادق (ع) میفرمایند: آب دهان شیرین است تا انسان از خوردن و آشامیدن لذت ببرد. آب چشم شور است، برای محفوظ نگه داشتن پیه چشم. زیرا اگر شور نبود پیه چشم آب میشد و فایده دیگر آن، ضد عفونی کردن چشم است. اما آب گوش و رطوبتش تلخ است، برای جلوگیری ورود حشرات ریز، که به خاطر تلخی نمی‌توانند وارد گوش و از آنجا وارد مغز شوند. آب بینی هم خنک است به خاطر سالم ماندن مغز سر انسان تا طیلان و جاری نشود. زیرا اگر آب بینی گرم بود، باعث جاری شدن مغز به داخل بینی می‌گردید. اللّه اکبر خدا بزرگتر است از آنچه در تصور ماست.

پرستوهای جاسوس قسمت سوم
سارا اِما اِدموندز، جاسوس مردنما: یهودی متولد کانادا بود. او دوران کودکی بسیار سختی داشت. پدرش همواره آرزو داشت که پسری داشته باشد و به همین دلیل برخورد مناسبی با او نداشت. اِما نیز برای جلب رضایت پدر میکوشیده رفتار پسرانه‌ای از خود نشان دهد و به همه ثابت کند که زیر این پوست دخترانه، در حقیقت پسری نهفته است. اِما چون هیچگاه نتوانست پدر خود را راضی نگاه دارد از خانه گریخت و به آمریکا رفت و از آن پس آمریکا را کشور اصلی خود دانست. وقتی نخستین فراخوان ثبت نام در ارتش متحد آمریکا ابلاغ شد، اِما تصمیم خود را گرفت. موهایش را کوتاه کرد، لباسی مردانه خرید، نام فرانک تامسون را برای خود برگزید. او پس از چهار بار تلاش برای ثبت نام کردن در نهایت توانست وارد ارتش شود. در سال ۱۸۶۱ میلادی، اِما ادموندز یا فرانک تامسون بعنوان یک پرستار مرد در ارتش آمریکا به خدمت پرداخت. تا اینکه دریافت ژنرال مک‌کللان بدنبال فردی مناسب برای جاسوسی میگردد. فرانک تامسون داوطلب شد و در فرصت کوتاهی که داشت شروع کرد به کسب اطلاعات درمورد سلاح‌ها، تاکتیک‌های جنگی، جغرافیا و شخصیت‌های سیاسی. هنگام مصاحبه بقدری همه را تحت تأثیر توانایی‌ خود قرار داد که به این سمت انتخاب شد. این بود شروع فعالیت او در نقش یک جاسوس. اما تغییر شکل او به همین جا ختم نشد. یکبار برای ورود به ارتش خود را به شکل یک مرد سیاه‌پوست درآورد. برای این منظور پوست خود را با نیترات نقره بحدی تیره کرد که حتی پزشکان بیمارستانی که او قبلاً در آن کار میکرد نیز او را نشناختند. در یکی دیگر از مأموریت‌هایش برای نفوذ به جبهه دشمن، خود را بشکل یک زن رختشوی سیاه پوست درآورد. او ۱۱ مأموریت موفقیت‌آمیز را در کارنامه خود به ثبت رسانید. او در ۱۸۹۵ میلادی به مرگ طبیعی مرد. وی در مورد حس ماجراجویی خود گفته است: من ذاتاً عاشق ماجرا جویی، کمی بلندپرواز، بسیار رمانتیک هستم. اما حسن میهن‌پرستی راز حقیقی موفقیت من بوده است.

زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش دهم
کتاب حاضر ثمره هفت سال کاوش است. بخشی از آن بــه جسـتجو و یـافتن منـابع گذشت، بخشی به مطالعه و یادداشت برداری و بخشی به تدوین و نگارش. در کنار این کار به پژوهشهای دیگر نیز اشتغال داشتم. مهمترین آن کتابی است با عنوان زندگی و زمانه شیخ ابراهیم زنجانی؛ جستاری از تاریخ تجددگرایی ایرانی کـه امیدوارم پـس از انتشار متن کامل این مجموعه توفیق اتمام آن را بیابم. سرانجام در ١٧ ماه اخیر تمــامی اوقات خود را به تدوین یادداشت هایم اختصاص دادم. در این مرحله به منابع جدید نیز
رجوع کردم. حاصل کار کتـابی اسـت در پنـج جلـد کـه دو جلـد نخسـت آن اینک در دسترس خوانندگان است و سه جلد دیگر را، پس از تدوین و ویرایش نــهایی، بـه زودی عرضه خواهم کرد. جلد نخست به دو مسئله بنیادین نظری در شناخت تاریخ معاصر ایران اختصاص دارد. اول، استعمار اروپایی، پیشینه و پیوند آن با تحولات جهانی بطــور اعـم و تحـولات مشرق زمین بطور اخص. دوم، سیر پیدایش و تکوین الیگارشی یهودی. در بخــش سـوم، که تمامی مجلد دوم را در بر میگیرد، به مسئله اُلیگارشی یهودی و پیدایش زرسالاری جهانی پرداخته ام. جلد سوم به سه بخش تقسیم میشود: بخشی به سیر تحول و تکاپوهـای الیگارشی زرسالار معاصر در سده نوزدهم میلادی اختصاص دارد با تأکید ویژه بر پیوند آنان بـا تحولات شرق و ایران. در این بخش با برخـی از چـهره های نـامدار مسـتعمراتی بریتانیـا مانند لرد راندولف چرچیل، سر هنری دراموند ولف، سـر سیسـیل رودز، راولینسـونها و غیره آشنا خواهیم شد و پیوند عمیق آنان را با زرسالاری یهودی خواهیم شناخت. علاوه بر روچیلدها، زرسالاران نامدار یهودی دیگر- به ویژه بارون موریس دو هرش، سر ارنســت کاسل و خاندان ساسون- در این بخش معرفی شده اند. در بخش دیگر به پدیده تجـارت جهانی تریاک در سده نوزدهم میلادی، جایگاه برجسته آن در اقتصاد و سیاست دنیــای آن روز و نقش زرسالاری جهانی در این پدیده پرداخته ام. در همین بحث نکــات تـازه ای درباره پیوند تجارت جهانی تریاک با تحولات معاصر ایــران مطـرح خواهـد شـد. بخـش پایانی مجلد سوم الیگارشی جهانی و دنیای امروز نام دارد. این بخش به معرفی برخی خاندانهای مهم عضــو الیگارشی جـهانی معـاصر، پیشـینه و پیوندهـای خویشـاوندی، سیاسی و مالی آنان اختصاص دارد. در این بخش، سهم الیگارشی فـوق در موسسـات و کمپانیهای اقتصادی و مالی و صنعتی امروزیــن، از جملـه در کمپانیهـای تسـلیحاتی، جایگاه آنان در نهادهای دانشگاهی و تحقیقاتی و فرهنگی و هنری و رسانه های عمومی و صنعت سینما مورد بررسی قـرار گرفتـه اسـت. از ورود بـه کلیـات پرهـیز کـرده ام و کوشیده ام تا با استناد به نام و مشــخصات افـراد و پیوندهـای تـاریخی و خویشـاوندی و اقتصادی آنان سخن بگویم. بر اساس منابعی که در دست داشتم وضع کنونی برخی از این خاندانها تا سال ١٩٩٣ میلادی مورد بررسی قرار گرفته است. جلد چهارم به پدیده الیگارشی پارسی و مباحث مرتبط بـا آن اختصـاص دارد. در این جلد علاوه بر آشنایی با تاریخچه الیگارشی پارسی و نقش آن در تحـولات سـده های اخیر شبه قاره هند و منطقه، خاندانهای برجسته عضو این الیگارشی را خواهیم شناخت. بحثی درباره پیشینه پارسیان و آئین آنان عرضه خواهــد شـد و شـرحی دربـاره پیونـد الیگارشی پارسی با ایدئولوژی آریایی گرایی سده ۱۹ و اوایل سـده بیسـتم. در ایـن مجلد با تاریخچه انجمن جهانی تئوسوفی و سه رهبر نـامدار آن (کلنـل الکـوت، مـادام بلاواتسکی و آنی بزانت) و تکاپوهای نظری و سیاسی آن نـیز آشـنا خواهیـم شـد. ایـن در واقع ادامه مبحث دسیسه های سیاسی و فرقه های رازآمیز مندرج در جلـد دوم اسـت که به دلیل پیوند آن با الیگارشی پارسی و ایدئولوژی آریایی گرایی در جلد چهارم مطرح خواهد شد. مباحث نظری مطروحه در این جلد، سهمی مهم در تکوین اندیشـه سیاسی ایرانی در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم داشت و در تحولات فکـری مشـروطه و پس از آن، و سرانجام ظهور سلطنت پهلوی، به شدت موثر بود. در جلد پنجم بطور کامل به ایران پرداختــه ام. بخـش مـهمی از آن بـه تـکاپوهـای الیگارشی زرسالار معاصر در ایران اختصاص دارد و در این میان تـأکید خـاص بـر نقـش الیگارشی یهودی و پارسی و کارگزاران و وابستگان ایرانی آنــان اسـت. در کنـار مبـاحث متنوع دیگر، بحثی مفصل درباره بانک شاهنشاهی ایران و انگلیس و جایگاه برجسـته آن در تحولات سیاسی ایران ارائه خواهم کرد و بخشی مستقل را به کودتای ١٢٩٩ و صعود سلطنت پهلوی اختصاص داده ام. نگارنده امیدوار است پژوهش خود را در زمینــه حادثـه سرنوشت ساز صعود سلطنت پهلوی، که بی شک نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران است، و تحولات جامعه ایرانی در دوران بیست ساله پس از کودتا ادامه دهد و کتــابی مسـتقل در این زمینه عرضه کند. مباحث مرتبط با زندگینامــه سـر اردشـیر ریپورتـر و پسـرش، سر شاپور ریپورتر، نیز در این جلد مطرح شده است. در پیوست های این مجلد علاوه بــر کتابشناسی، تصاویر اسناد و اشخاص نیز مندرج خواهد بود. دو توضیح کوتاه: یک: برای سهولت کار خواننده در انطباق زمانی شخصیتها با حوادث، کوشیده ام تـا زمان حضور آنان را ذکر کنم. این کار به دو صورت انجام شده است: در برخی موارد زمان تولد و مرگ فرد مندرج است. در اینگونه موارد زمان بلافاصله پس از نام شخص ذکر شده. برای نمونه، جرج دوم ( -١٦٨٣ ١٧٦٠)، پادشاه انگلیس، یعنی: جرج دوم (متولد ،١٦٨٣ متوفی ١٧٦٠) پادشاه انگلیس. در برخی موارد زمان آغاز و پایان حضور فرد در منصب خاص ذکر شده اســت. بـرای نمونه، جرج دوم، پادشاه انگلیس ( -١٧٢٧ ١٧٦٠)، یعنی: جرج دوم، پادشـاه انگلیـس از سال ١٧٢٧ تا سال ٦٠ ١٧ دو: در این کتاب، به ویژه در شــرح زنـدگی شـخصیت های انگلیسی، لاجـرم القـاب فراوانی به کار رفته است و این به دلیل رواج نظام بغرنج القاب و عناوین در این سرزمین است. در ایران پیش از مشروطه برای ترجمه القاب اروپایی معمولا معادلهای فارسی بـه کار میرفت. برای نمونه، در نشریات دوران ناصری از مجلس لردهای انگلیس بــا عنـوان مجلس خوانین یاد میشد. در هند نیز چنین بود. یــک نمونـه مـیرزا اسـماعیل دردی اصفهانی است که در ترجمه فارسی تاریخ انگلستان ارل اسکس را خان اسکس و ارل ناتینگهام را خان ناتینگهام نامیده است. او در مقابل واژه پارتی (حزب) نـیز معـادل طایفه را به کار برده و از احزاب ویگ و توری با عنوان دو طایفه ویگ و تــاری یـاد کرده است. این مربوط به آن دوران تاریخی است که اندیشه ایرانی و هندی میان خـود و غرب فاصله چندان نمیدید و لذا به سادگی مفاهیم انگلیسی را با فرهنگ خود منطبق میکرد. برای او لرد همان خان بود، پارتی همان طایفه و امپراتور همان قیصر. با گذشت زمان این وضع دگرگون شد و ذهن هندی و ایرانی اینگونه مفاهیم را تافته جدا بافته ای یافت که مصداق خودی نـدارد. در ایـن دوران کـاربرد شـکل اصلی القـاب انگلیسی رواج یافت. برای نمونه، در اوایل سده بیستم مولفین هندی صحیفه زریــن لـرد کرزن، نایب السلطنه وقت هند، را چنین نامیده اند: هز اکسلنسی دی رایت آنریبل جـارج نتنهیل بیرن کرزن آف کیدلستن ویسرای و گورنر جنرل کشور هند. یعنی: عالیجنــاب جرج ناتانیل، بارون کــرزن کدلسـتون، نایب السـلطنه و فرمانفرمـای کـل کشـور هنـد. بدینسان، القاب حاوی پیامی دیگر شد؛ به سان نامهایی چون کانینگ (مکــار، محیـل)، ساویج (وحشی)، استیل (آهنین)، روچیلد (سپر سرخ)، گلداسـمیت/ گلداسـمید
(زرگر)، ریپورتر (مخبر، گزارشگر)، پتیت (کوچک)، اسپر ینگ رایس (برنــج بـهاره) و غیره که در گوش ما آهنگی رمزآلود و ناشناخته و گاه پرهیبــت داشـت. اینـک روفـوس اسحاق یهودی (لرد ریدینگ) خان منطقه ریدینگ نیست. او هز اکسلنسی دی رایـت آنریبل روفوس ایزاک لارد آف ردینگ ویسرای و گورنر جـنرل کشـور هنـد اسـت. ایـن بیانگر یک چرخش بنیادین در رابطه فرهنگی شرق و غرب است در مقایسه با نیمـه دوم سده هیجدهم؛ آنگاه که رابرت کلایو انگلیسی القابی چون امیرالممالک، سیف جنــگ و ثابت جنگ را از حکمران هندی دست نشانده خود دریافت کرد و با افتخار بر عنـاوین خود افزود.

پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش چهارم
تعلیمات خصوصی مدارس مذهبی در حقیقت اشخاص عجیبی از حیث بلندى فکر و قدرت در اعمال تربیت می‌نمود و یک عده برگزیدگان متفکر و مردان کار و عمل پرورش می‌داد که هنوز اسامی آنها در تمام صفحات تاریخ مکرر دیده می‌شود در نتیجه همین ریاضت است که عده زیادی از اصلاح طلبان عالیقدر و مقننین بزرگ ومبتکرین ذی شأن از قبیل کریشنا زرتشت هرمس، موسى فیثاغورت افلاطون، مسیح و غیره پیدا شدند و در حقیقت اشخاص مذکور قصدی نداشتند جز اینکه به پیروان خود بیاموزند حقایق عالیه را که اسباب تفوق و برتری آنها شده بود. ایشان عقاید و افکاری را اشاعه می‌داده اند که عموم مردم از آنها استفاده برند و اصولی را در قوانین اخلاقی انتشار داده اند که جاودانی ولا یتغیر مانده است. ولی پیروان عقاید مذکور نتوانستند ارثی را که استادان ایشان گذارده بودند دست نخورده نگاه بدارند. بدین معنی که پس از مرگ معلمین بواسطه دخل و تصرفات زیاد قوانین مذکور را تغییر و تبدیل نموده بحدی که موضوع حقیقی را بکلی از بین بردند و از این رو هیچکس را میل و رغبتی بمناسبت آنها باقی نگذاردند قاطبه در آنوقت دیده بصیرت نداشتند و قضایای روحی را استنباط نمی نمودند بهمین دلیل مذاهب و قار ونزهت اولیه خود را از دست دادند حقایق ساده را که مذاهب مذکور برای بشر هدیه آوردند در میان تعبیرات مادی و تفسیرات بی مأخذ غرق کردند و از برای جلب توجه عموم و عوام فریبی شاخ و برگ هائی بر آن مزید نمودند خلاصه آنکه رفته رفته اصل حقیقت را در زیر همین شاخ و برگ‌ها و ملحقات بی اساس مخفی و مدفون ساخته و در ورطه فراموشی انداختند حقیقت را می‌توان بقطرات زلال و شفاف باران تشبید نمود که پس از افتادن در انتهای شاخه درختی آویزان گردند تا موقعی که قطرات مذکور در نوک برگ‌ها آویزانند مانند دانه‌های الماس در مقابل روشنائی می‌درخشند ولی همین که بزمین سقوط نمودند با انواع و اقسام کثافات آلوده خواهد گشت قوانینی که از عالم علوی برای ما نازل می‌گردند بمنزله قطرات مذکور بوده و در بدو امر آنها پاک و عاری از هرگونه آلایش بوده اند و همین قدر که بزمین رسیده و بدست بشر افتاد بزودی با بودهاند کثافت آغشته گشته و طهارت اولیه خود را از دست داد. بشر هوی و هوس‌ها و شهوات نفسانیه و اخلاق زشت خود را حتی بدرون معابد هم نفوذ داده و استفاده‌های شخصی نموده است. اغلب ما خود را مورد پرسش قرار میدهیم که آیا اصولا برای بشر مذهب ضروری است یا خیر. کلمه مذهب که در زبان لاتینی بمعنای اتفاق و اتحاد است در حقیقت بمنزله سلسله است که عموم مردم را بیکدیگر متصل نموده و از برای پی بردن باصول مسلم و بزرگ اشیاء ایشان را متحد العقیده و متفق الرأی مینماید. روح انسانی دارای یک نوع عاطفه مخصوصی است که بوسیله آن جاده تکامل را جستجو می‌کند و بواسطه همان عاطفه است که روح تشخیص عدالت و نیکونی را می‌دهد. هر گاه عاطفه مذکور بوسیله علم روشن گردد و یا بواسطه علم تقویت یابد و یا آنکه متکی با صل عقیده آزادی شود بزرگ ترین بلکه بهترین محرک اعمال خیرونیکو بشمار خواهند رفت ولى مع الاسف بواسطه تسلط و نفوذ بعضی از اشخاص این عاطفه بکلی ملوث و تیره گشته و با مادیات آلوده شده و بقسمی است که اغلب رؤسای مذهبی همین را وسیله استفاده شخصی و تسلط خود قرار داده اند. مذهب از برای بشر ضروری و لازم الابقاء است زیرا که حقانیت آن از طبیعت یعنی موجودات خاصه بشر ترشح شده و از روی افکار و آمال شامخ انسان است که خود را معرفی می‌کند، مذهب نیز عبارتست از توضیح قوانین همیشگی جاودانی و از این نقطه نظر بایستی با حکمت و فلسفه توام گردد تا آنکه بتواند از دایره تصور و خیال بدایره عمل قدم گذارده جدی و کاری گردد. ولى مذهب موقعی دارای نفوذ سالم و بی آلایش خواهد گردید و وقتی باعث ترقی و پیشرفت بشر خواهد شد که موهومات و خرافات چندین قرن را از خود بدور اندازد افسانه‌ها و قصه‌های بی معنی و تعبیرات سطحی و مادی را که نه اساسی و نه معنای حقیقی مذهب است بایستی دور ریخت - و اما باید مراقب و مواظب بود که اصل حقیقت را دست نزد و با خرافات اشتباه و سهو نکرد. مذهب اصلی را نبایستی یک تظاهر سطحی پنداشت بلکه باید دانست که آن عبارتست از نهال عاطفه که در قلب بشر یعنی در معبد حقیقی خداوند لم یزل ریشه دوانیده است. مذهب حقیقی آن نیست که حتماً دارای قوانینی خالی از مصلحت و مخالف عقل سلیم باشد نفوذ و متانت احکام شرعی را بایستی از روی پیشرفت و تکامل اجتماعی مقیاس گرفت. مذهب حقیقی با کلیه ادیان موافق است و در رأس همه آنها قرار گرفته می‌گوید: مقام حقیقت خیلی بالاتر از ین است معهذا باید دانست که عموم مردم فاقد اینگونه استعدادهای روحانی بوده و لیاقت وصول بدین گونه مقامات عالیه را ندارند و بهمین دلیل است که بایستی بردباری و نیکخواهی را شعار خود ساخت. هرگاه تکلیف ما را مجبور سازد که معانی بکر را از جنبه عمومی مذاهب مجزا نمائیم بایستی احتراز کنیم از اینکه بارواح رنجور و داشکسته آنهائی که قادر به پی بردن بمباحث معنویه هستند و در عقیده سست خود یکنوع تسلی و دلجوئی مشاهده میکنند صدمه و لطمه وارد نیاورد.

نماز بخش ۱۵
در بسم الله، نکاتی است که باید بآن توجه داشت. اول آنکه مراد از �ذکر� در آیه شریفه: اذا ذکرت ربک فی القرآن و حده ولوا علی ادبارهم نفورا، بسم الله است. زیرا که اسم �الله� اسمی است که جامع جمیع صفات کمال است، و وحدت از آن او است. دیگر آنکه، کلمه بسم مشتمل بر سه حرف ب س م است. عدد حروف �ب� و �م� ۹۲ است و عدد اسم محمد صلی الله علیه و آله وسلم نیز ۹۲ میباشد. زیرا عدد ملفوظی �م� ۹۰ و �ب� ۲ است. عدد ملفوظی �س� ۱۲۰، و عدد اسم علی علیه السلام وقتی که با یاء مشدد خوانده شود نیز ۱۲۰ است. به این ترتیب کلمه �بسم� اشاره به مقام نبوت و ولایت دارد. روایت شده است که وقتی بنده ای میگوید: بسم الله الرحمن الرحیم، خداوند کریم میفرماید: �ذکرنی عبدی� یعنی بنده من مرا یاد کرد. وقتی میگوید: الحمد لله رب العالمین، میفرماید: �حمدنی عبدی� یعنی بنده من مرا حمد نمود. وقتی میگوید: الرحمن الرحیم میفرماید: بنده من با صفات جمیله مرا یاد کرد و ثناگفت. وقتی میگوید: مالک یوم الدین میفرماید: �مجدنی عبدی� یعنی بنده من مرا با صفت جلال و بزرگی یاد نمود. و چون گوید: ایاک نعبد و ایاک نستعین، یعنی تنها تو را عبادت میکنم و بندگی من اختصاص به تو دارد و فقط از تو کمک میطلبم، خداوند میفرماید: این آیه میان من و بنده ام مشترک است. او عابد است و من معبود او، هر چه بخواهد باو میدهم. علت انحصار درخواست کمک از خداوند آن است که اگر خداوند مقدر نفرموده باشد، از هیچکس کاری بر نمی آید، و تمام امور بدست او است (از مه الامور طرا بیده و مصادرها عن قضائه. ما یفتح الله للناس من رحمة فلا ممسک لها و ما یمسک فلا مرسل له: زمام امور و منشأ آن تماما بدست حق و قضای الهی است، دری را که خداوند بگشاید کسی نتواند بست، و آنچه را که خدا بست دیگری نتواند گشود)

سلمان فارسی بخش ۴۸
سلمان میگوید: رسول خدا (ص) فرمود: تَفْتَرِقُ امَّتی ثَلاثَ فِرَق: فِرقَةٌ على الحَقّ: امّت من بعد از من، به سه گروه تقسیم میشوند، که یکى بر حق هستند و انحرافى در آنها پدید نخواهد آمد. آنها من و اهل بیت مرا دوست میدارند و مانند طلاى خالص هستند، که هر چه در آتش حرارت ببینند، به ارزش آنها افزوده میشود (امالى، شیخ مفید) گروه دیگر، راه باطل را پیش میگیرند، زیرا راه حق براى آنها سودى نخواهد داشت. آنها نسبت به اهل بیت من کینه پیدا میکنند، اینان چون آهن میمانند که وقتى در حرارت آتش قرار گیرد، شرارت و سوزندگى آن بیشتر میشود. و گروه سوم، افراد حیران و سرگردانى هستند، مانند افرادى که گرد سامِرى جمع شده، با نیکان معاشرتى نمیگیرند، امّا شعار جنگ و قتال میدهند که پیشواى آنها عبدالله بن قیس اشعرى، ابوموسى اشعرى خواهد بود.

فاطیما بخش ۱۱
این معجزه چنین رقم خورد: به محض ادای دعای تسبیح، آسمان دگرگون شد، بانویی نورانی با پوششی کامل و در حالیکه تسبیحی به دست داشت، از آسمان نازل شد و خود را زنی معرفی کرد که از بهشت آمده‌است و وعده شش دیدار متوالی در روز سیزدهم هرماه را در همان مکان به کودکان داد. در مورد روستای فاطیما: فاطیما ، اسم روستایی است که گفته میشود (حضرت فاطیما، بانوی تسبیح، بانوی نورانی، دختر پیامبر) در آنجا ظهور کرد. و قبل از تجلی بانوی نورانی در روستای فاطیما، اسم این روستا این نبوده است ولی دستهای مرموزی تلاش میکند تا به همه بقبولاند که از قدیم اسم روستا فاطیما بوده است والان تبدیل به شهر شده است و محل تجلی مریم مقدس به کلیسا تبدیل شده. حتی نام فاطیما را بصورت فاتیما مینویسند تا حقیقت را مخفی کنند، ضمن اینکه این کلیسا چندین بار تخریب و نابود شده تا آثارش را محو کنند ولی نتوانستند و مجدداً از نو ساخته شد که در پستهای بعدی کامل توضیح خواهم داد. ابتدا این واقعه را مرور میکنیم و قضاوت را برای خوانندگان میگذارم. واقعه فاطیما از آنجا آغاز میشود که سه کودک چوپان بانویی نورانی را مشاهده میکنند که خود را بانوی تسبیح معرفی میکند و سه پیام مهم برای مردم قرن بیستم دارد. یکسال قبل از تجلی بانو، به دروغ ادعا میشود: فرشته‌ای به بچه‌ها نازل میشود و خود را فرشته صلح کشور پرتغال میخواند، دعایی به بچه‌ها می‌آموزد که با کلمات‌ (کفر آمیز) ای خدای پدر ، پسر و روح‌القدس شروع میشود. و برای بچه‌ها بیاد خون و بدن عیسی مسیح مراسم عشای ربانی انجام میدهد (اگر انجیل تحریف شده است، قرآن تحریف نشده، آنجا که میفرماید: وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَٰکِن شُبِّهَ لَهُمْ وَإِنَّ الَّذِینَ اخْتَلَفُوا فِیهِ لَفِی شَکٍّ مِّنْهُ مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّبَاعَ الظَّنِّ وَمَا قَتَلُوهُ یَقِینًا: ﻭ ﺑﻪ ﺳﺒﺐ ﮔﻔﺘﺎﺭِ ﺷﺎﻥ ﻛﻪ ﻣﺎ عیسی ﺑﻦ ﻣﺮﻳﻢ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻛﺸﺘﻴﻢ، ﺩﺭ ﺻﻮﺭتی ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍﻧﻜﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﺭ ﻧﻴﺎﻭﻳﺨﺘﻨﺪ، ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﻣُﺸﺘﺒﻪ ﺷﺪ، ﻭ ﻛﺴﺎنی ﻛﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻭ ﺍﺧﺘﻠﺎﻑ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻭﺿﻊ ﻭﺣﺎﻝ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺷﻚ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻭ ﺟﺰ ﭘﻴﺮﻭی ﺍﺯ ﮔﻤﺎﻥ ﻭ ﻭﻫﻢ ، ﻫﻴﭻ ﺁﮔﺎهی ﻭ ﻋﻠﻤﻰ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ، ﻭ ﻳﻘﻴﻨﺎً ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻜﺸﺘﻨﺪ، النساء ١٥٧. امّا همان تحریفات و جعلیات قدیمی است برای فریب اذهان عمومی، مثلاً قضیه عشای ربانی و شام آخر مسیح، کلام مسیح در مورد آینده و کربلا بود که اینگونه تحریف شده، در صورتی که واقعه کربلا قبل از مسیح در کتاب ارمیا هم آمده است، بگذریم) در سیزدهم ماه مه سال ۱۹۱۷ دو کودک ۹ ساله و یک کودک ۷ ساله پرتغالی به هنگام کار در مزرعه‌ای واقع در منطقه روستایی در کشور پرتغال بانویی نورانی با لباس سفید را مشاهده کردند. آنان در توصیف مشخصات این زن گفته‌اند که او میدرخشید و از پرتوی نورانی که در آسمان میدرخشید پدیدار شد. زن سپیدپوش گفته بود که از بهشت آمده است و دختر پیامبر است و از بچه‌ها خواسته بود که سیزدهم هر ماه به آنجا بازگردند. در جایی هم بچه ها گفته اند: چادر خود را باز کرد و دیدیم از سینه مجروح او خون میریزد (علامتی از پهلوی شکسته بی بی، و این حقیقت در یکی از فیلم‌هایی که در خارج ساخته شده را هم میتوانید ببینید) بزودی ساکنان منطقه از این خبر مطلع شدند و در نخستین روز سیزدهم بعدی، جماعتی برای تماشا گرد آمدند. با این حال تنها همان سه کودک با نام‌های جاسینتا (ژاستینا) فرانسیسکو (فرانچسکو) و لوسیا بودند که زن را میدیدند ولی مردم تنها وقایع حیرت ‌انگیز جوی را مشاهده نمودند. (البته در کتابها و فیلمها پیاپی دروغهایی مانند: مریم مقدّس و باکره مقدّس.. تکرار میشود و مخاطب را بمباران میکند که بگوید: فاطیما همان مریم مقدس است، ولی من میگویم: هر دوی این بانوان بزرگ، مقدس و پاک بودند، پس بجای جنجال بر سر این موضوع، بهتر است در مسیر پاک و نورانی این دو مادر عالی مقام با راستی و صداقت زندگی کنیم و در مسیر بندگی خدا باشیم، نه دروغ، نفس و منیّت خودمان) در سیزدهم ماههای بعد تا ششماه، بانوی تسبیح به بچه‌ها ظاهر میشود و ضمناً در معرفی خود میگوید دختر پیامبر و از اهالی بهشت است. خود را بانوی تسبیح هم معرفی میکند و جالب اینکه سه پیام مهم برای مردم قرن بیستم دارد. میدان آزادی به مرور ماجرای بانوی تسبیح و بازنمایی های هنری آن، در سینما و مجسمه‌ سازی اختصاص دارد. زینب حسینی‌نیا در این جستار ماجرای بانوی تسبیح یا همان معجزه‌ی فاطیما و اختلافات تفسیری آن را بازگو میکند و به همین بهانه، زاویه‌دید بخشی از مهم‌ترین آثار هنری متاثر از این ماجرا را برای ما شرح میدهد.. ادامه دارد..

صحیفه سجادیه بخش ۱۸
ثُمَّ أَمَرَنَا لِیَخْتَبِرَ طَاعَتَنَا، وَ نَهَانَا لِیَبْتَلِیَ شُکْرَنَا، فَخَالَفْنَا عَنْ طَرِیقِ أَمْرِهِ، وَ رَکِبْنَا مُتُونَ زَجْرِهِ، فَلَمْ یَبْتَدِرْنَا بِعُقُوبَتِهِ، وَ لَمْ یُعَاجِلْنَا بِنِقْمَتِهِ، بَلْ تَأَنَّانَا بِرَحْمَتِهِ تَکَرُّماً، وَ انْتَظَرَ مُرَاجَعَتَنَا بِرَأْفَتِهِ حِلْما: سپس امر کرد بر ما تا اطاعتمان را بیازماید، و نهی کرد تا شکر و سپاسگزاری ما را امتحان کند، از راهی که فرموده بود پا بیرون نهادیم، و بر پشت نهی هایش سوار شدیم، با این همه، در کیفر ما شتاب نکرد، و در انتقام از ما تعجیل نکرد، بل با ما به تأنّی و صبر رفتار کرد از روی بزرگواری. و از روی بردباری منتظر شد که به مهر و رحمت او باز گردیم. شرح: رَکِبْنَا مُتُونَ زَجْرِهِ: متون: جمع متن- متن: پشت، کانون، مرکز، اصل در مقابل فرع، درون در مقابل برون و حاشیه. میتوان �رَکِبْنَا، � را �ارتکبنا� معنی کرد که هر دو از یک ریشه هستند: یعنی نه فقط حواشی بلکه متون نهیش را نیز مرتکب شدیم. تکلیف هر امری یک تکلیف است و هر نهیی نیز یک تکلیف است، به تعداد اوامر و نواهی، تکلیف‌ها جمع شده و یک �نظام تکلیفی� از �باید، نبایدها� را تشکیل میدهند. رابطۀ انسان با تکلیف در دو محور قابل بررسی است: کمیت تکلیف‌ها و کیفیت تکلیف ها. پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) میفرماید: بعثت بالحنیفیة السّهلة السّمحة: من با شریعت حنیف مبعوث شده‌ام که سهولت گرا و بزرگواری گرا است (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۱۵ و در کافی، ج ۵ فرمود: بَعَثَنِی بِالْحَنِیفِیَّةِ السَّهْلَةِ السَّمْحَةِ، و در بحار، ج ۲۲ نیز چنین است) یعنی شریعت من سختگیر و تنگ نظر نیست. شریعت حنیف: قرآن در دوازده آیه اسلام را دین حنیف نامیده است، و در یکی از آنها میفرماید: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها: پس روی به سوی دین حنیف کن، و این اقتضای فطرت الهی است که انسان‌ها را با آن آفریده است. حنیف: از مصدر �حنف� به معنی �میل�، میل و گرایش درونی- حنیف در این حدیث �فعیل بمعنی المفعول� است، یعنی آنچه میل باطنی انسان آن را می‌خواهد؛ مطابق طبع درونی انسان است. فطرت: در مباحث گذشته گفته شد که گیاه یک روح دارد بنام روح نباتی، حیوان روح دوم نیز دارد بنام روح غریزه، انسان نیز هم آن دو روح را دارد و هم یک روح سوم بنام روح فطرت. فرق انسان با حیوان در وجود و عدم این روح فطرت است که انسان واجد آن و حیوان فاقد آن است. و منشأ همة چیزهائی که انسان دارد و حیوان از آنها محروم است (از قبیل: لباس، اخلاق، خانواده، جامعه، تاریخ، حیاء، زیباشناسی و زیباخواهی، حقوق، پشیمانی از کاری، گریه و خنده) همین روح فطرت است. و همانطور که خنده و گریه، و حس پشیمانی، ریشه در درون و کانون وجودی انسان دارند، اخلاق، خانواده، جامعه، تاریخ، حیاء و حقوق نیز ریشه در درون و کانون وجودی انسان دارند و اصل و اساس هیچکدام از این‌ها اعتباری و قراردادی نیست، گرچه در فروعات با اعتبار‌ها نیز همراه میشوند. اسلام دین حنیف است و دین حنیف دین فطرت است؛ یعنی اوامر این دین بر اساس اقتضاهای روح فطرت است، و همچنین نواهی آن از چیزها و رفتارهائی نهی میکند که روح فطرت از آنها بیزار است و نفرت دارد. اگر در گناهان لذت یا نوعی شیرینی احساس میشود این اقتضای روح غریزه است نه روح فطرت. و چون انسان دارای سه روح است باید حق هر کدام ادا شود و هیچکدام فدای دیگری نگردد، روح نباتی غذا میخواهد، روح غریزی شهوت و شهواتی دارد، روح فطرت هم اقتضاهائی دارد که نام برده شد. اگر کسی فقط به خواستۀ روح نباتی بپردازد، و هیچ توجهی به اقتضاهای غریزه نکند، راهش غلط است. و اگر کسی به خواستۀ روح نباتی و به شهوات روح غریزه، عمل کند و هیچ توجهی به اقتضاهای روح فطرت نکند، این نیز راهش غلط است. توجه به هر سه در کنار هم و رعایت حق هر سه روح بطور عادلانه و خردورزانه، راه درست انسانی است؛ در اینصورت نه حقوق فرد فدای خودش میشود، و نه فدای جامعه. و بالعکس: حقوق جامعه نه فدای خانواده میشود و نه فدای فرد. و حقوق خانواده نه فدای فرد میشود و نه فدای جامعه. دین حنیف آن است که این معادله‌ها را (بدون این که به یکی از این سه روح سختگیری یا تنگنظری بکند) برقرار کند. و برقراری این معادله‌ها نمیشود مگر با �بایدها و نبایدها�، مگر با اوامر و نواهی. و این یعنی تکلیف. تکلیف و لیبرالیسم: برای روشن شدن جایگاه تکلیف در لیبرالیسم، اول باید به اصول جهانبینی و انسان شناسی لیبرالیسم توجه شود: آنچه ما آنها را فطریات میدانیم، در نظر لیبرال‌ها به دو بخش تقسیم میشوند: یک بخش که عبارت است از زیباشناسی و زیبا خواهی، حس پشیمانی، گریه و خنده، مدعی هستند که اینها در حیوان هم هستند. کسانی مثل ویل دورانت در �تاریخ تمدن� و �لذات فلسفه� و دیگر سران اندیشۀ لیبرال کوشیدند که نمونه هائی از اینها را در زندگی حیوان نیز شناسائی کنند، که واقعاً در این مسیر به جائی نرسیدند. بخش دیگر که عبارت میشود از: حیاء، خانواده، جامعه، تاریخ، اخلاق و حقوق، همه اینها در نظر آنان اعتباری و قراردادی تلّقی میشوند که هیچ رابطه ای با درون و کانون وجودی انسان ندارند، منشأ شان ذات انسان نیست، و صرفاً از قراردادها و اعتبارها ناشی میشوند. و از اصل و اساس پدیده ای مصنوعی میشوند نه فطری طبیعی و نه از اقتضاهای آفرینش انسان. در اینصورت ما هستیم و غریزه، و همه نیازها و اقتضاهای انسان، غریزی تعریف میشود. در اینصورت دایره تکلیف هر چه کمتر، بهتر. زیرا تکلیف محدود کنندۀ غرایز است و غریزه حد و مرز نمی شناسد، و دایره حقوق نیز به همین معادله محدود است. تقدم تکلیف و حقوق بر همدیگر: لیبرالیسم مسئله ای را پیش کشیده و میگوید: آیا تکلیف بر حقوق مقدم است یا برعکس؟ سپس در پاسخ میگوید: بدیهی است که حقوق بر تکلیف مقدم است؛ اول تکلیف فرد را بده و به رسمیت بشناس سپس او را به معادلاتی میان حقوق‌های افراد مکّلف کن. اگر براستی انسان حیوان است (گر چه با پسوند: برتر) و انسان فقط روح غریزی دارد، حقوق غریزی او مقدم بر تکلیف است. امّا اگر انسان را موجود متفاوت از حیوان بدانیم به همان میزان که حیوان را از گیاه متفاوت میدانیم، و به روح فطرت معتقد باشیم، در اینصورت حقوق و تکلیف دو مقولۀ ضد همدیگر و در تقابل با یکدیگر تعریف نمیشوند، بلکه دو روی یک سکّه میشوند؛ حقوق عین تکلیف و تکلیف عین حقوق؛ در رابطۀ فرد با فرد، تکلیف این فرد حقوق آن فرد دیگر است، و تکلیف آن حقوق این است. و در رابطۀ فرد با جامعه، تکلیف فرد حقوق جامعه است و تکلیف جامعه (که نماینده اش دولت است) حقوق فرد است. پس در این تعریف از انسان که یک تعریف غریزی- فطری است تکلیف و حقوق هر دو یک مقوله واحد، یک حقیقت واحده، یک واقعیت واحده میشوند، نه دو مقوله و دو حقیقت متقابل و متضاد. و آنچه باید داوری شود صحت و عدم صحت هر کدام از دو تعریف است. بنابراین بحث از تقدم تکلیف بر حقوق و بالعکس که در غرب جریان دارد یک بحث عبث و بی فایده است. زیرا این مسئله فرع بر تعریف انسان است. پس شعار: اول حقوقش را بده سپس تکلیف، تنها در میان کسانی قابل طرح است که به تعریف انسان حیوان است معتقد هستند. و همچنین شعار هر چه حقوق فرد بیشتر و حقوق جامعه کمتر همان قدر بهتر، در میان خود آنان قابل طرح است که به تعریف غریزی معتقد هستند. زیرا براساس آن، جامعه یک پدیدۀ مصنوعی، قراردادی و صرفاً غیر طبیعی میشود، وقتی که خود جامعه ساختۀ دست افراد است، خلقت و آفرینش، و درون وجودی انسان هیچ رابطه ای با آن ندارد، همین افراد نیز میتوانند حقوق آنرا هر طور که بخواهند تعیین کنند، درست مانند یک ساختمان که سازنده آن میتواند نقشه، وسعت، کمیت و کیفیت آن را تعیین کند و اختیار آن کاملاً در دست اوست. اما اگر جامعه یک پدیدۀ فطری باشد که فطرت بشر آنرا جبراً و قهراً میطلبد، و رابطۀ انسان با جامعه، شبیه رابطه اش با غذا است، در این صورت جامعه یک پدیدۀ طبیعی میشود و مقدار حقوق آن را طبیعتش تعیین میکند، همانطور که مقدار غذای انسان را طبیعت انسان تعیین میکند که روزانه یک تن غذا بخورد یا فقط صد گرم و یا به میزان اعتدال طبیعی. و همینطور است مسئلۀ اصالت جامعه و اصالت فرد: اگر تعریف غریزی صحیح است بی تردید اصالت فرد درست است، زیرا حیوان اساساً جامعه ندارد تا چه رسد به اصالت جامعه اش. و بحث مارکسیسم و لیبرالیسم در این مسئله، بیهوده و بی فایده است. و اگر تعریف غریزی- فطری درست است، پس نه اصالت با فرد است و نه با جامعه بلکه امربین امرین است. چون هم جنبۀ غریزی انسان نیازمند حقوق است و هم جنبۀ فطریش. مثلاً هم باید غریزۀ شهوت جنسی که منشاش غریزه است، دارای حقوق باشد و هم باید جامعه که منشاش فطرت است. داوری با دیوانگان است! پدیده‌های مصنوعی محصول عقل، اندیشه و ارادۀ انسان هستند مثل مدرسه، پلیس، جادّه، پل و بیمارستان. اما بروشنی و با تجربۀ عینی مشاهده میکنیم افراد دیوانه که نیروی تعقل را از دست داده اند اگر در روستا باشند به شهر، و اگر در شهر کوچک باشند به شهر بزرگ میروند (این موضوع در روزگاری که دیوانگان به سر خود رها بودند، کاملاً مشهود بود) و این دلیل قاطع است بر اینکه اصل جامعه خواهی و جامعه گرائی در خمیرۀ ذات انسان است نه محصول تعقل ارادی او، و منشأ جامعه درون ذات انسان است نه عقل ارادی صنعتگر. عقل در خدمت این نیاز ذاتی میکوشد که این نیاز را هر چه بهتر در اختیار انسان قرار دهد همانطور که دربارۀ هر نیاز طبیعی انسان این نقش را ایفا میکند. بخش دیگر تکلیف: بحث بالا به محور رابطۀ فرد با فرد و رابطۀ فرد با جامعه و بالعکس بود. میماند تکلیف به معنی عبادت محض که به محور رابطۀ انسان با خداوند است؛ پس از دوران درگیری علم با کلیسا (که در آن حق با طرفداران علم بود) دورانی فرا رسید که طوفان غریزه پرستی (که فرازترین موج آن فرویدیسم بود) تا حدودی فروکش کرد گرچه به اعتقاد بوجود روح فطرت نیانجامید، لیکن اصلی به نام تجربۀ دینی که افرادی مانند برگسن و هایدگر و... در اثبات آن کوشیدند، پذیرفته شد و انسان بعنوان یک موجودی که ستایش و سپاس و رابطه با خداوند از اقتضاها و انگیزش‌های ذاتی طبیعتش است، شناخته شد. امروز اصل این مسئله مورد اجماع است یعنی اصل تکلیف پرستش و لزوم آن مسلّم است. و اگر تعریف انسان تصحیح شود فروعات آن نیز مشخص میگردد. خود آنچه تجربۀ دینی نامیده میشود یکی از ادلّۀ قاطع برای تعریف فطری است، زیرا پرسیده میشود: اگر انسان یک موجود غریزی و حیوان است منشأ این نیایش خواهی چیست و کجاست؟ زیرا واقعیت حیوانی رابطه ای با ستایش، سپاس و نیایش ندارد. اینجاست که باز میرسیم به جایگاه، نقش، اهمیت و کاربرد حمد و ستایش در صحیفۀ سجادّیه که چرا همۀ دعاها با ستایش و حمد شروع شده اند و چرا بخش های هر کدام از دعاها باز با حمد شروع شده اند. و اگر پایۀ انسان شناسی این است که: الحمد لله الذی متّعنا بارواح الحیوة، پس تکلیف- اعم از حقوقی و عبادی- رعایت اعتدال در میان این روح‌ها است، و پاسخ لازم و حیاتی برای نیازهای درونی و برونی انسان است که در شرح حدیث �بُعثت علی الحنفیة السّهلة السّمحه� گذشت. در جهان آفرینش همه چیز مکلف است؛ از اتم تا کره و تا کهکشان، از ویروس، باکتری تا حیوان و انسان. و چون انسان دارای روح فطرت هم هست و همین روح منشأ حس ستایش، عقل و جامعه است، نیازمند نظاممندی عقلانی تکالیف فردی و اجتماعی هم هست تا هم خواسته‌های طبیعی درونی او و هم حقوق طبیعی (فردی و اجتماعی) او محفوظ بماند. و تکلیف عین حقوق است همانطور که بشرح رفت.

علی نامه بخش ۱۵
در مقام امام علی علیه السلام: نگاه سراینده به مقام ولایت مطلقهٔ علوی در این ابیات انعکاس دارد:
اگر با خیانت ببودى على (ع)
نخواندیش یزدان ولىّ وفى
همیدون که بد اختیار خدای
شب و روز بد پیشکار خدای / ۱۴۶ پ
ز موسی و عیسی و نوح و خلیل
نشان داشت آن شهسوار جلیل
به حلم اندرون بود نوح حلیم
به خشم اندرون بود همچون کلیم
بخ هر نذر در بد خلیل از وفا
چو عیسی بد او زاهد و پارسا
به علم اندرون آدم دیگر است
ز نفس محمد یکی گوهر است
چو تخم همه راستی حیدر است
ز روی یقین نفس پیغامبر است
البته این سخنان ناظر است بر حدیث مشهوری که اهل سنّت آن را در مناقب امام علی بن ابی طالب بصورت های گوناگون نقل کرده اند که: من اراد أن ینظر إلى آدم فی عِلمه و إلى نوحٍ فِی فَهمهِ وَإِلىٰ ابراهیمَ فی حِلمه وإلى موسى فی شدّتهِ وإِلى عیسى فى زُهْدِهِ وإلى محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فی بهائِهِ وإِلى جبریل فی أَمَانَتِهِ و إِلَى الشمس المُضیئة و القمر المضیئى و الکوکَبِ الدرّى فَلْیَنْظُرْ إِلى هذا الرجل، یعنی علی بن ابی طالب. (الفصول، عبدالوهاب بن محمد، نسخه آستان قدس رضوی بشمارۀ عمومی موقت ۱۱۱ تحت عنوان تفسیر) در توصیفی که گوینده از خطبۀ امام علی بن ابی طالب در بصره، پس از پیروزی بر ناکثین دارد، چنین میگوید:
غرایب سخن گفت پس مرتضا
بر آن منبر از گفته مصطفا
از اول بگفت الامان الامان
ایا مردم از حال آخر زمان
نشان قیامت هویدا شود
علمهای بدعت مسمّا شود
ز کین کیمیاها بیامیختند
سر فتنه‌ها را برانگیختند
ایا اهل بصره هم اکنون بود
که بصره چو جیحون پرخون بود
بخیزند ازین جایگه سگ زیان
شود عالم از تیغشان پر زیان
بجنبند زال نبی سر کشان
کند تیغشان بر عدو سرفشان
شود ترک بر بربری سخت چیر
شود کار رومی ز بالا به زیر
یکی سید آید از آن پس برون
ابالشکری زآب و آتش فزون
شود هاشمی پس به بغداد در
که پیوسته با ترک پرخاش گر
شما را بود ویل وای آن زمان
چو چیره شود حیدری در جهان
کشد بیش سیصدهزار از شما
خداوند شمشیر اندر وغا
سپه دار مصر آید آنگاه پس
ابالشکری همچو مور و مگس / ۵۹ ر
تردیدی ندارم که کاتب و یا آخرین راویان این منظومه بعضی مسائل عصری را، در اینجا، وارد این پیش بینی کرده اند، بویژه کلمه حیدری را.

حدیث :
اسحاق بن عمار گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: همانا در تورات نوشته شده است که: اى فرزند آدم ! مرا در هنگام خشمت به یاد آور تا تو را در هنگام خشمم به یاد آورم، پس تو را در زمره هلاک شوندگان به هلاکت نمى رسانم، و هرگاه مورد ستمى قرار گرفتى به انتقام من از دشمنت خوشنود باش زیرا انتقامى که من به نفع تو از وى میکشم بهتر از انتقامى است که تو خود مى گیرى .
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: همانا (گاه باشد که ) مردم کوچکترین تندى و تیزى خشم را به جاى مى آورد و در نتیجه کارش به کفر مى انجامد و همانا حسد ایمان را مى خورد همچنانکه آتش هیزم را میخورد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: اگر مى توانید که شناخته نشوید پس ‍ چنین کنید، و وقتى که تو در نزد خداوند پسندیده و ستوده اى ، ثنا نکردن مردم بر تو، چه زیانى به تو مى رساند و نکوهش نمودن مردم بر تو، چه ضررى براى تو دارد، تا آنجا که فرمود: اگر میتوانى که از خانه ات بیرون نروى چنین کن زیرا بر تو سزاوار است که در بیرون رفتنت به غیبت نیفتى و دروغ نگویى و حسد نورزى و ریا و خودنمایى نکنى و ظاهر سازى ننمایى و چاپلوسى نکنى ، وه که خانه چه کنج عزلت خوبى براى مسلمان است که در آن جلو چشم و زبان و نفس و عورت خود را میگیرد.