در محفلی فامیلی، سر سُفره، همه مشغول خوردن غذا بودند. پدر هم با پسرش در بین جمع مشغول غذا خوردن بود، اما معده اش نفق داشت و ناگهان بادی صدا دار، از او خارج شد. با زیرکی ضربه ای به پس کله پسرش زد و گفت: اگر دستشویی داری خوب برو کارت را انجام بده چرا...
پسر که دهانش پرُ بود با بی زبانی گفت نه من دستشویی ندارم!
پدر گفت: کافیه ساکت شود و غذاتو بخور.
چند دقیقه بعد دوباره ناغافل از پدر باد صدا دار دیگری خارج شد. دوباره پدر پسرش را یک پسگردنی زد و او را مورد عتاب و خطاب قرار داد. انکار پسر نیز افاقه نکرد. در همین موقع در آن سوی سُفره از یکی از مهمانان باد صدا داری خارج شد. ناگهان از جای خود برخاست و آمد یک پسگردنی به این پسرک بیچاره زد. پدر از این عمل ناراحت شد و گفت: چرا پسرم را میزنی؟ مهمان گفت ببخشید، من فکر کردم، رسم شما این است، هر که در اینجا، بادی از او خارج میشود، باید یک پسگردنی به این پسر بزند.
این طنز کنایه ای همراه تمسخر، در فرافکنی مقصر و متهم ساختن دیگران در موقع خطایش است.

وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَأَبْکَىٰ (سوره نجم، آیه ۴۳)
طنز و طنزگونه هایی همانند شوخى و مزاح خوب است، به شرط اینکه آسیبی به نگاه جدى ما نسبت به زندگى نزند، و به لودگى و هرزه گویى نکشاند، و به شخصیت و احساسات دیگران لطمه نزند. این مسلّم است که در بُن هر طنز و حتی شوخى و هزلی، یک سخن جدى وجود دارد، و عاقل از وراى مزاح، به حقایق پی میبرد، اما نباید جدىترین مسایل زندگی، مانند دین، اخلاق، کرامت انسان و قومیت را به تمسخر و بازى گرفت. غضنفر یکی از اسامی مولا علی علیهالسلام هستش و عده ای عمدی یا سهوی، از این اسم در جوکها استفاده میکنند. همینطور: یه ترکه، مهدی لر، افغانی، سیاه پوست، ملّا و مقدسات (بهشت و جهنم، پیامبران و..) با اغراض سیاسی نشر میشود که اگر کمی دقت داشته باشیم سنجیده تر از کلمات استفاده میکنیم. تلاش کنیم طنز رو از اهانت و تمسخر دور کنیم و یادمون باشه خدا در قرآن گفته: لَا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِّن قَوْمٍ. توهین به جنسیت، قومیت، ملیت و اعتقادات دیگران غیر اخلاقی و از گناهان کبیره هستش، بقول معروف: بیا با هم بخندیم، نه به همدیگه.
اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک
برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور
که بی دریغ زند روزگار تیغ هلاک
به خاک پای تو ای سرو نازپرور من
که روز واقعه پا وامگیرم از سر خاک
یا صاحب الزمان (عج)
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت هشتم)
کمی در مورد علمى بنام اسپریتیسم، تا اینجا بحث ما درباره موج میزگرد و مدّعیان ارتباط با ارواح از این طریق، بود؛ و گمان کنم به اندازه کافى ثابت شد که (این مدّعیان در طلبش بى خبرانند) و مسئله ارتباط با روح از طریق میزگرد، اساس و پایه اى ندارد. اکنون برگردیم و مسئله ارتباط با ارواح را بطور کلّى و وسیع مورد بررسى بدیم. تماس با ارواح بصورت علمى (نه بصورت سرگرمى غلط و عامیانه میزگرد که فاقد هر گونه ارزش علمى و تحقیقى است) از جهات گوناگونى قابل مطالعه هستش. در این زمینه کتابها و رساله هاى فراوانى به وسیله دانشمندان شرق و غرب نگاشته شده، و صفحات زیادى از بعضى دائرةالمعارف هاى علمى را به خود اختصاص داده. دانشمندان این فن، یعنى کسانى که دور از جنجالهاى تبلیغاتى، سالیان دراز در این راه کوشیده اند، اظهار میکنند که توانسته اند با مجاهدتهاى پیگیر، و آزمایشهاى فراوان، پرده از روى گوشه اى از جهان مرموز و ناشناخته ارواح بردارند و کارهاى خارق عادت حیرت انگیزى که بوسیله آنها انجام میشود، از نزدیک مشاهده نمایند. نویسنده دائرةالمعارف قرن بیستم که از محقّقان عصر ما محسوب مى شود، در جلد چهارم کتاب خود، در مادّه (روح) جدولى از نام دانشمندان مشهور که به واقعیّت این علم اعتراف کرده اند، ارائه میدهد. در این جدول نام ۴۷ نفر از دانشمندان بزرگ فرانسه، انگلستان، ایتالیا، آلمان و آمریکا را ذکر میکند؛ از جمله: دومورگان (رئیس جمعیّت ریاضى دانان انگلستان)، ویلیام کروکس رئیس انجمن سلطنتى بریتانیا، روسل والاس بزرگترین فیزیولوژیست انگلستان در عصر خود، و دوست نزدیکِ داروین، فارلى رئیس مهندسى کمپانیهاى تلگراف، اکسون استاد دانشگاه آکسفورد، کامیل فلاماریون دانشمند فلکى و ریاضى دان معروف فرانسه، ویکتورهوگو نویسنده معروف و دانشمند فرانسوى، لمبررزو یکى از مشهورترین دانشمندان جرم شناسى، هیزلوپ استاد دانشمند آمریکایى، لوردبالفور سیاستمدار مشهور انگلیس، و جمعى دیگر از معاریف علمى، ادبى و سیاسى قرون اخیر را نام مى برد. سپس تصریح میکند که نام این عدّه چهل و هفت نفرى را از میان هزاران نفر که به نام دانشمند و محقّق در این رشته کار کرده اند، انتخاب نموده است. او در طىّ سخنان مشروح خود در این بحث، گواهى صریح بسیارى از این دانشمندان و مشاهدات آنها را در مورد تأیید این علم نقل میکند. و نیز گواهى جمعیّت هاى متعدّدى را که به خاطر «تحقیق درباره مسئله روح و تماس با ارواح و خارق عاداتى که به آنها نسبت میدهند» تشکیل شده، و ماههاى متوالى در این باره به تحقیق و بررسى پرداخته و سپس این موضوع را به عنوان یک واقعیّت غیرقابل انکار تأیید نموده، شرح
میدهد. (در آینده بعضى از آنها را یادآور خواهم شد)
جن
کفر و ایمان در جن. فرقههای مختلف و گروه صالح و ناصالح جن: وَ اَنّا مِنَّا الصّالِحُونَ وَ مِنّا دوُنَ ذلِکَ کُنّا طَرائِقَ قِدَدا (جن) کلمه «صالح» از معنای شایستگی است، و مراد از کلمه «دوُنَ ذلِکَ» به معنای غیر است، و خواسته بگوید: بعضی از ما صالحند، و بعضی دیگر ناصالح، مؤید این ظهور جمله بعد است که میفرماید: کُنّا طَرائِقَ قِدَدا، ما دارای مسلکهای متفرق بودیم. کلمه «طَرائِقَ» جمع طریقه است که به معنای روشهایی است که مورد عمل واقع شده باشد. اگر طرایق را به وصف قِدَدْ توصیف کرد، به این مناسبت بود که هر یک از آن طریقهها مقطوع از طریقه دیگر است، و سالک خود را به هدفی غیر هدف دیگری میرساند. ظاهرا مراد از کلمه «الصّالِحُونَ» به حسب طبع اوّلی است، آنهایی که در معاشرت و معامله طبعا اشخاصی سازگارند، نه صالحان به حسب ایمان. معنای آیه این است که: بعضی از ما صالحان بالطبعند، و بعضی غیر صالحند، و ما در مذاهب مختلف بودیم، و یا صاحب مذاهب مختلف بودیم، ما خودمان مثل راههای بریده از هم هستیم که هر کدام از یک جا سر در میآورد. اما در مورد گروه مسلمان و گروه منحرف بین جنیّان. ادامه دارد..
ادامه از قبل.. اما کتیبه منشور کوروش. شکل ظاهری این کتیبه، به مانند استوانهای به درازای ۲۳ و پهنای ۱۱ سانتیمتر دیده است که میانه آن قطورتر از دوسوی آنست. انتشار و ثبت فرمانها و یادمانهای رسمی بر روی استوانه یا چندضلعی گلین، از سابقهای دیرین در بینالنهرین برخوردار بوده. احتمال میرود که این منشور در نسخههای متعددی برای ارسال به نواحی گوناگون نوشته شده بوده که امروزه تنها یکی از آنها به دست آمده. در دانشگاه «ییل» (Yale) کتیبه کوچک و آسیبدیدهای نگهداری میشد که ریشارد بِرگِر در سال ۱۹۷۵ آنرا بخشی گمشده از استوانه کوروش دانست. این بخش توسط همو به کتیبه اصلی اضافه شد و نُه سطر پایانی فعلی آنرا تشکیل میدهد.
ترجمه
منشور کوروش از زمان پیدایش تا به امروز بارها ترجمه و ویرایش و پژوهش شده. پیش از همه، هنری کِرِسْویک راولینسون در سال ۱۸۸۰ میلادی و بعدها ف. ویسباخ ۱۸۹۰، و. راگرز ۱۹۱۲، گ. ریختر ۱۹۵۲، آ. اوپنهایم ۱۹۵۵، و. اِیلرز ۱۹۷۴، ج. هارماتا ۱۹۷۴، پ. برگر ۱۹۷۵، ا. کورت ۱۹۸۳، پ. لوکوک ۱۹۹۹، هـ. شاودیگ ۲۰۰۱ و بسیاری دیگر آنرا تکرار و کاملتر کردند. استوانه کوروش آسیبهایی جدی به خود دیده. بسیاری از سطرهای آن از بین رفته و یا بر اثر فرسودگی بیش از اندازه قابل خواندن نیستند. نوشته های بخش آسیب دیده را تنها با توجه به اندازه فضای خالی و برخی حروف باقیمانده در آن میتوان تا حدودی بازسازی کرد که در این بازسازی نیز، بیگمان احتمال اشتباه وجود دارد. ضمناً در خوانش و ترجمه نوشته بابلی، هنوز هم اتفاق نظر وجود ندارد؛ متن منشور کوروش در ترجمههای گوناگون به تفاوتهایی دچار شده. با این نگرش، هیچیک از ترجمههای امروزی کتیبه، معادل دقیق معنای عبارت اصلی آن نیست. استناد به محتوای کتیبه و به ویژه کلیدواژهها، میبایست با دقت و وسواس بسیاری صورت پذیرد. بیتردید استناد به کتیبه هنگامی با اطمینان بیشتری ممکن میشود که واژه یا مفهومی خاص، در بیشتر پژوهشها به گونه کموبیش یکسانی برگردان شده باشند. اما ترجمه فارسی: ترجمههای گوناگون منشور کوروش به زبان فارسی تقریباً همزمان با ترجمههای اروپایی آن در ایران منتشر شدند. بجز این، انواعی از متنهای ساختگی از این منشور و نیز سخنان دیگر منسوب به کوروش به فراوانی جعل و منتشر شد. اوج توجه به منشور کوروش به سالهای پایانی دهه ۱۳۴۰ هجری شمسی و مقدمات برگزاری جشنهای دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی باز میگردد. یهودیان اسقاطیل به پهلوی دستور دادند که، ایران که تاریخ شاهنشاهی ۱۰ هزار ساله دارد، جشن ۲۵۰۰ ساله بگیرد، چرا؟ چون یهود تاریخ ۵ هزار ساله دارد، حق توحش میگرفتند، کاپیتولاسیون وضع میکنند، به این هم قناعت نکردند، با وجود اینکه ما تاریخ مدون ۸ هزار ساله داریم، ولی خودشون رو مقدم میدونند، حتی در تاریخ. در آن سالها که قرار بود تبلیغات و بهرهبرداری گستردهای بر روی کوروش فلک زده و منشور منسوب به او انجام شود، و مشروعیت و هویتی تاریخی به خاندان سلطنتی بدهد، ترجمهای فارسی و بدون امضا و غلط و دروغین و کاملاً جعلی از سوی اشرف پهلوی و جزو سلسله (انتشارات شورای مرکزی جشن شاهنشاهی ایران) تهیه و منتشر شد. عموم ترجمههای فارسی که پس از آن منتشر شدند، دانسته یا نادانسته، تا اندازه زیادی تحت تأثیر آن ترجمه و شدت تبلیغاتی که بر روی آن انجام شد، قرار داشته و دارند. سپس به دستور همو، ترجمهای به زبان انگلیسی بر اساس همان متن دروغین و جعلی فارسی انجام شد و در کشورهای بسیاری توزیع شد. اشرف که در سال ۱۳۵۰ شمسی یعنی ۱۹۷۱ میلادی رئیس هیئت نمایندگی ایران در مجمع عمومی سازمان ملل بود، نسخهای از متن خودساخته کتیبه را همراه با نسخه بدلی از استوانه که موزه بریتانیا آنرا ساخته بود، به اوتانت دبیرکل وقت سازمان ملل متحد تحویل داد تا در ضمن اشیایی که همه کشورها به دلخواه و تصمیم خود به سازمان تقدیم میکنند، در ویترین گذارده شود. البته یهود خبیث در پشت پرده این بازی را هدایت میکرد، خوبه بدونی: هیچکدوم از مطالبی که گفته شده اصلاً در منشور نیست، همش فریب و پدرسوخته بازی یهود بوده که در پست بعدی کلمه به کلمه منشور رو برات معنی میکنم تا بفهمی که چقدر وقیحانه، حتی تاریخ مدون موجود و حاضر رو جعل و تحریف میکنند، دیگه وای به بخش های ناپیدای تاریخ. ادامه دارد..
پیامبر (ص) سه جمله فرمود که خیلی دردناک هست ۱- هیچکس در این دنیا به اندازه پیامبران اذبت و آزار نشدند ۲- هیچ پیامبری به اندازه من اذیت و آزار نشد ۳- هیچکس به اندازه یهود منو اذیت و آزار نداد. بمیرم الهی، ببین چه کردند که ایشون با اون همه صبوری، اینجوری لب به شکایت باز کردند. این مقدمه بود، خب، اما در مورد اسقاطیل و اختلافهای شدید، ملّت و دولت، طی دهه های اخیر. دوستی میگفت: در ایامی که در اسقاطیل اقامت داشتم، روزنامه (حیروت) مقاله ای نوشته بود، که ترجمه اش این هست: لیفی اشکول، (عجب اسمی، خیلی بهش میاد) وزیر دارائی وقت، پس از آن همه اختلاسها و دزدیها، باید معزول شود، ملّت اسقاطیل میگوید: وزراء باید به حروف ابجد یکی پس از دیگری معزول شوند، یعنی اگر از حرف الف شروع کنیم (اشکول) اولین کسی است که باید برکنار شود، سپس نوبت به (بن گوریون، رئیس جمهوری سابق اسقاطیل) میرسد و بعد هم نوبت (گولدامایرسون) خواهد رسید و تا ملّت از این دستگاه آسوده نشود ساکت نخواهد شد. بیشرف ها همشون دزد و اشکول و اسکول هستند، اونوقت دائم در کار کشورهای اسلامی و مسیحی دخالت میکنند و دست از سیاه نمایی بر نمیدارند.
فاطمه سلام الله علیها از زبان فضه قسمت چهارم
حضرت فاطمه پس از فوت پدر بزرگوارش بیست و هفت روز به همین منوال زندگی کرد، تا اینکه (وَ اعْتَلَّتِ الْعِلَّةَ الَّتِی تُوُفِّیَتْ فِیهَا، واقعه آتش زدن درب خانه وحی) و تا روز چهلم زنده ماند و آنگاه از دنیا رحلت کرد. به هنگام وفات حضرت فاطمه، حضرت امیر نماز ظهر را خوانده و به طرف منزل میرفت که ناگاه کنیزان را دید که ماتم زده و گریان به استقبال آن حضرت آمدند. امام علیه السّلام از آنها پرسید که چه خبر شده، چرا شما را ناراحت و مضطرب میبینم؟ گفتند: یا امیرالمؤمنین! دختر عموی خود فاطمه اطهر را دریاب! گرچه گمان نمیکنیم به موقع برسی. حضرت امیر به سرعت وارد خانه شد و نزد فاطمه اطهر رفت. ناگاه دید که فاطمه اطهر در میان بستر خود که از پارچه کتان سفید مصری بود افتاده و به طرف راست و چپ میغلتد. علی علیه السّلام ردا را از دوش خود انداخت، عمامه را از سر مبارک خود برداشت و لباس خود را در آورد. آنگاه جلو رفت، سر مبارک حضرت زهرا را به دامن گرفت و فرمود: یا زهرا! ولی حضرت فاطمه پاسخی نداد. برای دومین بار فرمود: یا بنت محمد المصطفی! فاطمه اطهر باز هم جوابی نداد. حضرت امیر برای سومین بار صدا زد: ای دختر آن کسی که زکات را در دامن عبایش برای فقرا میبرد! اما باز هم جوابی نشنید. دوباره گفت: ای دختر آن کسی که با ملائکه نماز خواند! حضرت زهرا علیها السّلام باز هم جوابی نداد. علی علیه السّلام صدا زد: یا فاطمة کلمینی! (یعنی ای فاطمه! با من تکلم کن) من پسر عموی تو علی بن ابی طالب هستم. حضرت فاطمه زهرا این بار چشمهای خود را بروی حضرت امیر گشود. آنگاه به گریه افتاد. علی علیه السّلام هم گریان شد و به زهرای اطهر فرمود: مگر تو را چه شده؟ من پسر عمویت علی هستم. فاطمه اطهر گفت: ای پسر عمو! من اکنون مرگی را که نمیتوان از دست آن گریخت، به چشم میبینم. من میدانم که تو بعد از من نمیتوانی بی همسر بمانی. یا علی! اگر ازدواج کردی یک شب و یک روز را نزد زوجه ات و یک شب و یک روز را پیش فرزندان من باش. یا علی! به حسن و حسینم فریاد نزنی، زیرا آنها یتیم و دل شکسته اند. همین دیروز بود که جد بزرگوارشان را از دست دادند، و امروز هم مادر خود را از دست میدهند (فَالْوَیْلُ لِأُمَّةٍ تَقْتُلُهُمَا وَ تُبْغِضُهُمَا) پس وای بر امتی که حسنین مرا میکشند و با ایشان بغض و دشمنی میورزند! آنگاه اشعاری را خواند که اول آنها این است:
ابْکِنِی إِنْ بَکَیْتَ یَا خَیْرَ هَادٍ
وَ اسْبِلِ الدَّمْعَ فَهُوَ یَوْمُ الْفِرَاقِ
یَا قَرِینَ الْبَتُولِ أُوصِیکَ بِالنَّسْلِ
فَقَدْ أَصْبَحَا حَلِیفَ اشْتِیَاقٍ
ابْکِنِی وَ ابْکِ لِلْیَتَامَی وَ لَا
تَنْسَ قَتِیلَ الْعِدَی بِطَفِّ الْعِرَاقِ
فَارَقُوا فَأَصْبَحُوا یَتَامَی حَیَارَی
یَحْلِفُ اللَّهَ فَهُوَ یَوْمُ الْفِرَاقِ
اگر گریه میکنی بر من گریه کن، ای بهترین هدایت کنندگان
و اشک بریز که روز فراق رسید
ای همسر بتول، درباره نسل خودم بتو سفارش میکنم، زیرا که ایشان ملازم اشتیاق هستند یا علی!
برای من و یتیمهای من گریه کن،
مخصوصا قتیل کربلا را از یاد نبری
آنها مفارقت میکنند و یتیمانی حیران و سرگردان میشوند،
خدا امضا کرده که روز فراق است (فقط یک قسمت باقی مانده که در پست بعدی میذارم)
علی نامه
نقش کرّامیان: در اواخر مجلس اول جنگ صفین، گوینده به نکته ای اشاره میکند که اگر من درست خوانده باشم و درست فهمیده باشم، از نقش اصحاب محمد بن کرام (کرامیان) در تدوین کتابهای قصه و حکایات، است. نخست این ابیات را به دقّت بخوانید:
به شه نامه خواندن مزن لاف تو
نظر کن در آثار اشراف تو
تو از رستم و طوس چندین مگوی
درین کوی بیهوده گویان مپوی
که «مغ نامه» خواندن نباشد هنر
«علی نامه» خواندن بود فخر و فرّ
ره پهلوانان مکن آرزوی
بپرهیز از راه بی دین روی
که «کرامیان» از حسد را چنین
کتابی نو انگیختند بعد ازین
بماند زتو یادگاری دراز
میان خلایق بدان عزّ و ناز
«علی نامه» و «حمزه نامه» بچند
بخوانند که این هست بس ناپسند
بفرمود فردوسی را آن زمان
که تصنیف کن تو کتابی چنان
ز شاهان پیشین سخن یاد کن
دل غمگنان را بدان شاد کن
بکن شاهنامه مرو را تو نام
به رغبت نمایند همه خاص و عام / ۸۲ ر - ۸۲ پ
و این اشاره از مسألۀ گرایش محمود به مذهب محمد بن کرام و افسانهٔ تشویق او فردوسی را به سرودن شاهنامه، به نوعی خبر میدهد. و اگر چنین فهمی از این عبارات درست باشد و این عبارات عین گفتار ناظم این داستان نشانه آن است که در نیمه دوم قرن پنجم یا دقیقتر بگویم در سال ۴۸۲ مسألهٔ تشویق محمود، فردوسی را به سرودن شاهنامه در میان مردم شیوع داشته است، و تعریفی که سرایندهٔ این ابیات در خصوص تشویق کرامیان به پدید آوردن داستانهایی از نوع شاهنامه و پادشاهان پیش دارد قابل تأمل است، و در دنباله همین سخن است که به نکوهش صاحبان غرض میپردازد که میل به شاهنامه خوانی دارند تا گفتار اصحاب دین فراموش گردد، و این درست خلاف آن چیزی است که مؤلف بعض مثالب الروافض که سنّی متعصبی بوده است در کتاب خود آورده، و عبدالجلیل قزوینی رازی آن را نقل و نقد کرده است: و مغازیها میخوانند که علی (ع) را به فرمان خدای تعالی در منجنیق نهاده، و به ذات السلاسل انداختند تا به تنهایی آن قلعه را که پنج هزار مرد درو بود تیغ زن بستد. و مؤلف کتاب نقض پس از نقل این عبارت میگوید امویان و مروانیان: گروهی بددینان را به هم
جمع کردند تا مغازیهای دروغ و حکایات بی اصل وضع کردند در حق رستم و سرخاب و اسفندیار و کاووس و زال و غیر ایشان و خوانندگان را بر مربعات اسواق بلاد متمکن کردند، تا میخوانند تا رد باشد بر شجاعت و فضل امیرالمؤمنین و هنوز این بدعت باقی مانده است. پس می بینیم که شاعری شیعی نیز همان نظرگاه را عرضه میکند که مؤلف بعض مثالب الروافض:
به «شه نامه» خواندن بپرداختند
کسانی که این مکر بر ساختند
بکردند این حیله اصحاب کین
که ضایع شود گفت مردانِ دین / ۸۲ پ
و سپس خود با دلگرمی اظهار میدارد که چنان نخواهد ماند، و این سخنان اهل دین ضایع نخواهد شد، هر چند دشمنان سخنان محال بگویند، امّا حکیمان فاضل نیک میدانند که آنها «شهنامه» و «مغ نامه» است:
نماند همی ضایع از هیچ حال
اگر چند گویند هر یک محال
حکیمان فاضل بدانند این
که «شهنامه» آن است و «مغ نامه» این / ۸۲ پ
و پیداست، به قرینه که تعبیر «مغ نامه این ارجاعی است به کتابی از جنس شاهنامه و طبعاً از کتب ضلال. پس از این سخنان اشاره میکند که در این باره نمیخواهم سخن را دراز کنم، زیرا جای دیگر گفته شده است و ظاهراً اشاره است به بخشی که در آن جا نیز به نوعی مؤدب شاهنامه را به دلیل دروغ بودن نقد کرده و در ضمن، زیبایی آن را ستوده است.
بسیاری از تحلیلگران، راز ماندگاری فردوسی و شاهنامه را در این میدانند که اساسا این کتاب، انعکاسی از خودِ ایرانیِ ملت ایران است، و عملا آنها با خواندن این کتاب، گویی اثری را مطالعه میکنند که سالها با آن آشنایی داشته و خو گرفته اند. الهام باقری (استاد دانشگاه و پژوهشگر در این حوزه)
شاهنامه فردوسی را بایستی اثری گرانسنگ دانست که اساسا به مظهری از غرور و فرهنگ ملی ایرانیان نیز تبدیل شده است. سالها از نگارش این اثر گذاشته است (بیش از هزار سال) خصوصاً از داستان های شاهنامه مانند: داستان سیاوش، مرگ رستم، هفت خوان، کیخسرو، بیژن و منیژه و زال و رودابه..
گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش
تلخی بیاد آر که خاصیت دواست
در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای
در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست
رخشنده، پروین اعتصامی
معرفی دو کتاب مهم
تاریخ طبری: نویسنده این کتاب، مفسر و مورخ بزرگ ایرانی محمد بن جریر طبری است. این کتاب تاریخ عمومی عالم از آفرینش آدم تا سال ۳۰۲ هجری است. طبری روایات مختلفی را درباره حوادث در کتابش آورده؛ با وجود این، اعتقاد به خلفا غاصب و تعصب و دفاع از حرمت آنها باعث شده که از بعضی حقایق چشم پوشی کند. وقتی ماجرای دفن ابوذر را ذکر
میکند، از مالک اشتر سخنی به میان نمی آورد، چرا؟ طرح توطئه سپاهان بر ضد علی (علیهالسلام) و برای به هم ریختن سپاهیان را قبل از نبرد جمل ذکر میکند امّا نامه محمد بن ابی بکر به معاویه و جواب معاویه را در کتابش نمی آورد. چرا؟ وقیحانه در این زمینه میگوید: راوی نامههایی را که میان دو طرف بوده نقل کرده که نقل آن را خوش ندارم زیرا مطالبی در آن هست که عامه تحمل آن را ندارند. این تعصب ارزش تاریخی طبری را پایین میاورد. ابن ابی الحدید در مورد تعصب طبری و ابوحیان توحیدی میگوید: از شگفت ترین تعصبهای زشتی که بدان آگاه شدم یکی هم این است که ابوحیان توحیدی در کتاب بصائر میگوید: خزیمة بن ثابت که با علی علیه السلام در جنگ صفین کشته شده ذوالشهادتین نبوده، بلکه مرد دیگری از انصار بوده که خزیمة بن ثابت نام داشته است. وی پس از بیان دلایل محکم در رد سخن ابوحیان میگوید: چه میتوان کرد که گمراهی و هوس را دارو و چاره ای نیست و باید توجه داشت که ابوحیان سخن خود را از طبری صاحب تاریخ نقل نموده است.
کتاب مروج الذهب و معادن الجوهر: این اثر یکی از آثار مورخ و جغرافیدان بزرگ ابوالحسن علی بن حسین مسعودی است. در واقع این کتاب مسعودی خلاصه دو کتاب بزرگ دیگر او به نام اخبارالزمان و اوسط است. مروج الذهب با داستان پیدایش و خلقت انسان آغاز میشود و با تاریخ امتهای مختلف، سرزمین ها، سلسلهها و جغرافیای تاریخی عالم ادامه مییابد، پس از آن وارد تاریخ اسلام میشود، ابتدا زندگی پیامبر را طرح و سپس براساس خلافت تقسیم بندی میکند. آخرین سالی که حوادث آن یاد شده سال ۳۳۶ ه. ق است. مسعودی شیعه هست و عنوانهای تألیفات وی و همچنین القابی را که برای افراد خاندان پیامبر به کار میبرد حاکی از این گرایش است. ولی وی در تالیفش سعی کرده حقایق را فدای گرایشهای شخصی و مذهبی نکند و در این زمینه میگوید: هر کس به این کتاب بنگرد بداند که در ضمن آن مذهبی را یاری ندادم و از گفته ای طرفداری نکردم. مسعودی بلعکس طبری، با اینکه شیعه هست، آنقدر بیطرفانه و منصفانه تاریخ را روایت میکند که این تصور برای خواننده بوجود میآید که شاید او سنی هست، این امانتداری مسعودی و دقت و صداقتش ستودنی و قابل ستایش است. وقتی کتب قدیم را مطالعه میکنی، متوجه میشوی که در کل کاتبان و راویان شیعه، امانتدار خوبی بوده اند ولی راویان سنی اغلب تفسیر به رای کرده، دخل و تصرف کرده اند و کلی اسرائیلیات و افسانه را با هم آمیخته و دل بخواهی تحریفات زیادی را افزوده اند. اما بخوبی میتوان حس کرد که کاتبان شیعه، قوانین و ضوابط منظم و اصولی محکم را در نقل و کتابت رعایت کرده اند.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
چه کسى ابابکر و پسرش را مسموم کرد و کشت؟ بر اساس مدارک فراوان، مرگ ابابکر با یک کودتاى سیاسى بوده است، ابو یقظان از سلام بن ابى مطیع روایت میکند که ابابکر مسموم شد و بالاخره در روز دوشنبه مرد. (العقد الفرید، ابن عبد ربه) کارآگاهان براى شناسایى قاتل، ابتدا به سراغ اولین کسى میروند که از مرگ مقتول بهره مند مى شود، در مرحله دوم نیز به سراغ کسانى مى روند که با مقتول داراى دشمنى و درگیرى بوده اند، در ظاهر، اولین کسى که از مرگ ابابکر بهره مند شده است، عمر بن الخطاب بوده است، زیرا به عنوان خلیفه مسلمانان، به جاى ابابکر نشست! در مورد ارتباط ابابکر و عمر نیز عبدالله پسر عمر مى گوید: واقعیت آن است که ابابکر و عمر اختلاف داشتند (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید) مدارک نیز اختلاف بین عمر و ابابکر را تأیید مى کنند، عمر مى گوید: حسودترین قریشیان، ابابکر است. (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید) عمر به پسرش عبدالله مى گوید که آیا تا بحال از این خبردار نشده بودى و غافل بودى که پست ترین و احمق ترین شخص قبیله بنى تیم بر من پیش افتاد و بر من ستم روا داشت؟ ما نمى گوییم قاتل ابوبکر عمر بوده است، بلکه مدارک تاریخ را مطرح مى کنیم تا خواننده کتاب، خود به قضاوت و داورى بنشیند و نتیجه گیرى کند. عمر مى گوید: واى بر شخص پست و بى ارزش بنى تیم! در حالى بر من پیشى گرفت که بر من ستم کرد، و در حالیکه گناهکار بود بسوى من آمد. (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید) نیز گفت: (خلافت) جز پس از ناامیدى بنده، بسوى من نیامد. (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید) هم چنین عمر مى گوید: به خدا سوگند اگر از زید بن خطاب و پیروانش پیروى مى کردم، ابوبکر به هیچ عنوانى از شیرینى ریاست را نمى چشید (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید) و مى گوید: در واقع، بیعت با ابابکر ناگهانى و شتابزده بود. (مسند احمد بن حنبل، ج ۱، تاریخ طبرى، ج ۲) ظاهر آن است که درگیرى بین عمر و ابابکر به بالاترین حدّ خود رسیده بود، زیرا عمر ابابکر را تهدید کرده و مى گوید: به خدا سوگند، یا باید دست از من بردارى یا آن که سخنى را مى گویم که سواران به هر سو ببرند و پخش کنند. (مسند احمد بن حنبل، ج ۱، تاریخ طبرى، ج ۲) ناگفته نماند که دومین بهره مند از مرگ ابابکر نیز عثمان بن عفّان اموى است که پس از عمر به خلافت رسید. این در حالى است که براساس توافقى که در سقیفه شد بنا بود ابوعبیدة بن جرّاح به عنوان سوّمین خلیفه باشد. بدین ترتیب ظاهر جریانات نشان میدهد که بین عمر و امویان توافقى ایجاد شده است، که ابابکر را کشته و ابن جرّاح را برکنار کنند تا خلافت را بین خود (عمر و امویان) تقسیم کنند. عمر امتیازات دیگر نیز به امویان داد، از جمله انتخاب عده اى دیگر از امویان به فرماندارى نظیر: سعید بن عاص و ولید بن عقبة بن ابى معیط. (تاریخ طبرى، ج ۲، الکامل، ابن اثیر، ج ۳) وى هم چنین در امتیازاتام حبیبه دختر ابوسفیان افزود و سهم او را از بیت المال تا دوازده هزار درهم افزایش داد. (تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۱۵۳، در حالى که سهم امام على (علیه السلام) شش هزار درهم بوده است) وى جایگاه ابوسفیان و معاویه را به قدرى بالا برد که همانند مهاجرانى که در جنگ بدر شرکت کرده بودند به آن دو نفر مى بخشید و این دو را بر تمام انصار برترى داد. (الاستیعاب، ج ۲، المعارف، ابن قتیبه، تاریخ طبرى، ج ۳، سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۳۸۵) بطور یقین افراد بنى امیّه در رهبرى عملیات کشتن ابى بکر شرکت داشتند، و اولین خلیفه که با زهر بنى امیه مسموم شد ابوبکر بود و در پى او نیز عبدالرحمان بن عوف، عبدالرحمان بن ابى بکر، حضرت امام حسن بن على (علیه السلام)، عبدالرحمان بن خالد بن ولید، سعدبن ابى وقاص، مالک اشتر، معاویه ثانى، عبدالله بن عمر، عمربن عبدالعزیز و دهها تن دیگر (به مروج الذهب، ج ۲، تاریخ یعقوبى، ج ۴، انساب الاشراف، ج ۱، مستدرک الحاکم، ج ۳، الاصابه، ابن حجر، ج ۳، اسدالغابه، ج ۳، ص ۴۴۰ مراجعه فرمایید) از سرشناسان مملکت اسلامى مسموم شدند، و این کارها با توجه به سیاست معاویه انجام میشد که میگفت: خداوند، سپاهیانى از عسل دارد (زیرا بنى امیه زهر را در عسل مى ریختند) طبرى که خود از تسنن است در تاریخ خود بازگو میکند که جریان به قتل رسیدن ابابکر این چنین بوده است! ابو زید از على بن محمد باسناد خودش که پیش تر بیان کردم برایم بازگو کرد: ابوبکر در سنّ شصت و سه سالگى در روز دو شنبه هشت روز به آخر ماه جمادى الثانى باقى مانده از دنیا رفت. گفته اند: سبب مرگش این بود که یهودیان او را مسموم کردند، و حارث بن کلده (طبیب) نیز به همراه ابابکر از آن سم خورد، ولى زودتر متوجه شد و دست کشید و به ابابکر گفت: غذایى را که در مدت یک سال مسموم شده، خوردى. در روایت صحیح ابن سعد ابو بکر در همانروز که او را مسموم کردند کشته شد (طبقات ابن سعد) و در روایت نادرست ابابکر پانزده روز آخر عمرش را در بستر به سر برد و به او گفتند: اى کاش پزشکى را براى معالجه مى آوردى! گفت: پزشک مرا معاینه کرد. گفتند: چه گفت؟ گفت: که هر کارى میخواهم بکنم (چون مرگم حتمى است). ابوجعفر میگوید: در همانروزى که ابوبکر مرد، عتاب بن اسید نیز در مکه مرد. (العقد الفرید، ابن عبد ربه اندلسى، ج ۶، تاریخ طبرى، المعارف، ابن قتیبه، والحارث بن کلدة بن عمرو الثقفى، طبیب عرب، اسدالغابه، ج ۲، البدایه والنهایه، ج ۱۰، العقد الفرید، ج ۵، و او مناظره جالب با شاه ایران انوشیروان دارد، ج ۶)
دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت
ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت
در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد
با پریشانی دل شوریده چشمم خواب داشت
سعدی شیرازی
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، بلوهر گفت: چون طبیب مهربان ببیند که بدن را اخلاط فاسده ضایع کرده است و بخواهد آن را تقویت کند و فربه سازد، ابتدا به تجویز غذاهاى که مورث قوّت و مولّد گوشت و خون است مبادرت نمى کند، زیرا میداند که با وجود اخلاط فاسده در بدن این غذاهاى مقوّى باعث قوّت مرض و زیادت فساد بدن مى گردد و نفعى براى قوّت نمى بخشد، بلکه ابتدا او را به امساک و پرهیز فرا مى خواند و براى دفع اخلاط فاسده دوا تجویز مى کند و چون اخلاط فاسده را از بدن زایل کرد براى او طعام هاى مقوّى تجویز مى کند، و در این هنگام مزه طعام را درمى یابد و فربه و قوى مى شود و مى تواند بارهاى گران را به خواست الهى بردارد. شاهزاده گفت: اى حکیم از طعام و شراب خود براى من بازگو، و حکیم پاسخ وى را چنین گفت: روایت کرده اند که پادشاه بزرگى بود که لشکریان و اموال فراوانى داشت و به نظرش رسید که براى زیادتى ملک و مال خویش با پادشاهى دیگر به کارزار بپردازد و با جمیع لشکریان و اسباب و اسلحه و اموال و زنان و فرزندان خود به جانب آن پادشاه روان شد و اتّفاق را آن پادشاه مخالف بر وى ظفر یافت و بسیارى از ایشان را کشتند و پادشاه با بقیه لشکر خود منهزم شدند، و با زن و فرزندان خود مى گریخت تا چون شب درآمد در نیستانى که در کنار نهرى بود با عیال خود پنهان شد، و اسبهاى خود را رها کردند تا مبادا به آواز آنها دشمن بر مکان ایشان مطّلع گردد، و شب در نهایت خوف در آن نیستان بسر بردند و هر لحظه صداى سم اسبهاى دشمن به گوش ایشان مى رسید و موجب زیادتى خوف آنها مى گشت. چون صبح فرا رسید در آنجا محصور بماند و نتوانست بیرون بیاید، زیرا عبور از آن نهر ممکن نبود و از ترس دشمن نمى توانست به جانب صحرا برود، پس او و عیالش در آن جاى تنگ بماندند و با نهایت مشقّت از سرما و گرسنگى روبرو بودند و هیچ طعام و توشه اى همراه آنان نبود، و فرزندانش از سرما و گرسنگى مى گریستند، دو روز بر این منوال بگذشت تا آنکه یکى از فرزندانش از این شدّت هلاک شد و او را به آب انداختند، و روزى دیگر بر این حال سپرى گردید. آنگاه پادشاه به همسر خود گفت: ما همه مشرف بر هلاکت هستیم، اگر بعضى از ما بمیرد و بعضى دیگر زنده بماند بهتر از آن است که همگى هلاک شویم، مرا به خاطر رسیده است که یکى از این طفلان را بکشیم و او را قوت خود و باقى اطفال قرار دهیم، تا خدا ما را از این بلیّه نجات بخشد و اگر این کار را به تأخیر بیندازیم طفلان ما لاغر و ضعیف مى شوند به غایتى که از گوشت ایشان سیر نخواهیم شد، و چندان ضعیف شویم که اگر گشایشى روى دهد از غایت ضعف طاقت حرکت نداشته باشیم، و آن زن نیز رأى پادشاه را پسندید و یکى از فرزندان خود را کشتند، و گوشت او را خوردند، اى شاهزاده! گمان تو در چنین حالى به این مرد مضطرّ چیست؟ آیا از آن رو که گرسنه است و به طعام رسیده است مانند سگى حریص بسیار خواهد خورد یا به مانند مضطرّى که به ضرورت لقمه اى خورد اندکى خواهد خورد؟ شاهزاده گفت: او اندکى از آن را در نهایت سختى خواهد خورد. حکیم گفت: اى شاهزاده! خوردن و آشامیدن من در دنیا چنین است.
سلمان فارسی
حفر خندق: محل مناسبى که دشمن مى توانست از آنجا به مدینه حمله کند، مسیر مکّه بود، زیرا مسیرهاى دیگر به خاطر وجود، نخلستانها و ساختمان ها، مصونیت بیشترى داشتند. خندق که معرّب (کندن) است را سلمان طراحى و مدیریت، و پیامبر (ص) دستور آن را صادر کرد. رسول خدا (ص) براى دفاع و حفاظت از شهر عبدالله بن مکتوم را جانشین خود قرار داد و با سه هزار نیروى نظامى که با خود بیل و کلنگ، و زنبیل و وسایل ساده اى همراه داشتند، کوه سلع را پشت سر نهادند، و پس از تقسیم کار، مشغول کندن خندق شدند، هر ده نفر مى بایست چهل ذراع حفر کنند. سلمان که مرد شجاع و دلاورى بود، توانست هر روز پنج ذراع در پنج ذراع، (عرض و طول) با عمق پنج متر حفر کند، کارآیى سلمان به قدرى چشمگیر بود که هریک از گروه هاى مهاجر و انصار مى خواستند، او را از خود بدانند، در بیانى هم اینگونه آمده که سلمان به خاطر کارآیى فوق العاده اش مورد چشم زخم قیس بن ابى صَعصَعه قرار گرفت و بیهوش به زمین افتاد. درآن هنگام، رسول خدا (ص) دستور داد: او را وضو و غسل دادند و آب آن را در ظرفى جمع کرده، از پشت سر به او پاشیدند، بدین ترتیب سلمان بهبودى یافت و به کار خویش ادامه داد. در این جنگ، وضع مادى مسلمانان بسیار ناراحت کننده بود، حتى ابزار ساده اى همچون، بیل و کلنگ و تیشه و زنبیل را هم از یهودیان
بنى قریظه که در حال صلح با پیامبر (ص) بودند به امانت گرفته بودند. از لحاظ وضع غذا و مواد خوراکى هم مسلمانان از نظر شرایط زندگى مسلمانان، در تنگناى سختى به سر میبردند. امام على (ع) فرموده اند: ما، در کندن خندق همراه پیامبر (ص) بودیم، یک روز فاطمه (س) در حالیکه تکّه نانى براى رسول خدا (ص) آورده بود، آن حضرت فرمود: این چیست؟ فاطمه (س) گفت: یک قرص نان براى حسن (ع) و حسین (ع) پخته بودم و این تکّه از آن را هم براى شما آوردم، پیامبر (ص) فرمود: دخترم! بدان که پس از سه روز، این اوّلین لقمه غذایى است که در دهان پدر تو قرار مى گیرد. اما یاران پیامبر (ص) با وجود این سختى هاى طاقت فرسا و انجام آن همه کار فشرده و سنگین، در پرتو ایمان و امیدى که داشتند همچنان شاد و سرحال بودند، شوخى مى کردند، سرود و رجز سر مى دادند در همین حال، کار را نیز، با سرعت پیش مى بردند. به هر حال پیامبر (ص) و یاران فداکار آن حضرت، حفر خندق را در مدت شش روز، آنطور که نوشته اند، با حدود پنج کیلومتر و نیم طول، حدود ده متر عرض و پنج متر عمق، با تحمّل گرسنگى و در حالى که برخى هم روزه دار بودند به پایان رساندند. آنها هشت راه گذر براى رفت و آمد افراد خودى قرار دادند، و نگهبانانى بر آنها گماشتند. و آنگاه که ارتش دشمن با این موانع سخت روبه رو شدند، با ناراحتى فریاد زدند: به خدا سوگند، این کید و تدبیرى است که هیچگاه عرب آن را نمى دانست. در نتیجه، ابوسفیان و ارتش مشرک و منافق ده هزار نفرى او، به مدت پنج روز، حیران و سرگردان بودند. اما به ناچار روز بیست و هفتم، عَمروبن عبدود، شجاع ترین فرماندهان آنها با استفاده از فرصتى خود را با اسب چالاکش به داخل محدوده پشت خندق و سپاه اسلام رسانید و هماورد طلبید و در حالیکه از بیم او همه نفسها به شماره افتاده بود، على (ع) در برابر او ایستاد و همان لحظه بود که رسول خدا (ص) فریاد برداشت: بَرَزَ الإیْمانُ کُلُّهُ إلىَ الشِّرک کُلِّهِ: همه ایمان در برابر همه شرک قرار گرفت. حضرت على (ع) عمرو را از پاى درآورد و بدین مناسبت رسول خدا (ص) فرمود: لَضَربَةُ علیٍّ افضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثّقلَین: هر آینه، ضربه شمشیر على (ع) (براى نابودى عمروبن عبدود) از عبادت جنّ و انس برتر است. شگفتا از علی (ع) الله اکبر.
صحیفه سجادیه
فرق میان حمد و شکر
این معیار وقتی بهتر شناخته میشود که فرق میان حمد و شکر، ستایش و سپاس، روشن شود؛ ستایش عبارت است از: شناخت و سرایش خوبیها و برتریهای یک چیز (یا یک شخص) با صرفنظر از این که آن خوبیها و برتریها نفعی به شخص ستایش کننده داشته باشد.
و سپاس عبارت است از: شناخت و سرایش خوبیها و برتریهای یک چیز (یا یک شخص) بخاطر این که نفعی از او به شخص سپاسگزار رسیده است. و باصطلاح فرق میان ستایش و سپاس، «عموم و خصوص من وجه» است؛ گاهی هر دو با هم جمع میشوند، و گاهی تنها ستایش است و سپاس نیست، گاهی نیز سپاس است و ستایش نیست. مراد از «الحمدلله» صورت اول است که عنصری از سپاس در آن نباشد. و صورت سوم یعنی که فقط سپاس باشد و عنصری از ستایش در آن نباشد، مخصوص خداوند نیست و باید کسی که از کسی نیکی ای دریافت کرده، سپاسگزار و شکر گزار او باشد: «مَنْ لَمْ یَشْکُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ لَمْ یَشْکُرِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَل» کسی که از نیکی نیکوکاران تشکر نکند، در واقع از نعمت خدا تشکر نکرده است. و مشکل بزرگ در صورت دوم است که هم ستایش باشد و هم سپاس (هم حمد باشد و هم شکر) مثال: اگر کسی دست کسی را بگیرد و او را از آب بیرون بکشد و از غرق شدن نجات دهد، و شخص نجات یافته از این فعل و کار او سپاس و تشکر کند و به ستودن وجود و شخصیت او نپردازد، این مصداق شکر و سپاس است. و اگر علاوه بر سپاس و تشکر از آن فعل او، به ستودن وجود و شخصیت او نیز بپردازد، مشکل در این جاست. زیرا این سه نوع است: اول: ستایش مطلق: به ستایش وجود و شخصیت کسی میپردازد بدون این که توجهی به خداوند، که آن سجایای وجودی و شخصیتی را به آن شخص نجات دهنده داده است، داشته باشد به ستایش میپردازد، چنین ستودنی نادرست و حرام است زیرا بردگی آور است و انسان نباید خود را برده کسی بداند که جانش را نجات داده است و ارزش حریت و آزادی بیش از جان است؛ شایسته است در راه آزادگی جان دادن، اما از دست دادن آزادگی برای جان شایسته نیست. و نیز: این نوع ستودن، عادلانه نیست که خداوند خوبی ها، فراموش شود و یک مخلوق خدا ستایش شود. و همچنین اخلاقی نیست گرچه نسبت به فرد ناجی اخلاقی است اما نسبت به خدائی که ناجی را خلق کرده، اخلاقی نمی باشد. وقتی که نه عادلانه است و نه اخلاق، و نه اخلاقی، پس عاقلانه هم نیست.
دوم: ستایش مقید: اگر علاوه بر تشکر از فعل او، به ستودن وجود و شخصیت او میپردازد با حال و بیانی که: خداوند این سجایای وجودی و شخصیتی را به او داده است. اینگونه آمیختگی سپاس و ستایش، اشکالی ندارد، زیرا بردگی آور نیست و هر دو (ناجی و
نجات یافته) بندۀ خدا هستند و هر چه دارند از خداوند است و هر دو از بردگی همدیگر آزادند.
و مثال چنین ستودن، به ستایش خدا است که باز میشود: الحمدلله. و همین طور است اگر گفته شود «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا أَنْعَم»: حمد خدای را که نعمت داده است. توجه گوینده به قدرت و عظمت خداوند است که نعمتها را پدید آورده است، با صرفنظر از بهره مندی و انتفاع از نعمت ها. هر چیز آیه و نشان قدرت خداست از آن جمله نعمت ها. و معنی این جمله نیز ستایش مطلق است. «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی کُلِّ حَال»:ستایش خداوند را است در هر حال؛ خواه نعمت دهد و خواه دچار مصیبت کند. سوم: حمد و ستایش نسبی: ستایش یک چیز در مقایسه با همگنانش، و ستایش یک انسان در مقایسه با دیگر انسان ها، جایز و روا است، و مصداق بارز آن «محمد» است که نام پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) است، محمد یعنی ستوده، ستایش شده، و همچنین لقبش که «محمود» است. ستایش مطلق فقط سزاوار خداوند است و درباره غیر خدا ممنوع و زیان آور و آزادی برانداز، است گر چه درباره پدر و مادر، همسر و فرزند و... باشد. و ستایش مقید و مشروط، جایز است زیرا که برگشتش به ستایش مطلق خداوند است. کسی که به ستایش خدا میپردازد و ستایش دربارة غیر خدا را نیز مقید و مشروط میکند، یقیناً و قطعاً در «اعتدال عقلی» خواهد بود و اعتدال عقلی یعنی رفتار مطابق عقل، عدل و اخلاق.
انجیل و ظهور مهدی موعود
پیشگویی در اعمال رسولان: و چون این را گفت، وقتی که ایشان همی نگریستند بالا برده شد، و ابری او را از
چشمان ایشان در ربود. و چون بسوی آسمان چشم دوخته میبودند، هنگامی که او میرفت، ناگاه دو مرد سفید پوش نزد ایشان ایستاده، گفتند: ای مردان جلیل! چرا ایستاده بسوی آسمان نگرانید؟ همین عیسی که از نزد شما به آسمان بالا برده شد، باز خواهد آمد، به همین طوری که او را بسوی آسمان روانه دیدید.
فراز دیگر از اناجیل را «عبداللَّه بن سلیمان» نقل کرده است که بسیار جالب است. او میگوید: من در اناجیل خواندم که خداوند به عیسی علیه السلام فرمود: من تو را بسوی خود بالا میبرم، سپس تو را در آخر زمان فرو میفرستم تا از اُمّت این پیامبر شگفتیها ببینی، و آنها را در کشتن دجّال یاری دهی، تو را در وقت نماز میفرستم، تا با آنها نماز بخوانی که آنها اُمّت مرحومه هستند.
دوستی نوشته بود: بودن نصفه و نیمه آدما بدردت نمیخورده، خودت رو درگیر چنین کسی نکن، اونایی که، نه میشه گفت هستن، و نه میشه گفت نیستن، چون بعضیا فقط از تنهایی و اجبار کنارمون هستن، جسمشون هست، ولی دلشون باهات نیست، همونایی که اشتباهی ممکنه بخاطرشون قید بقیه رو بزنی، چون آخرش بهت میگه (لیاقت تو بهتر از منه) میدونی یعنی چی؟ یعنی باهات جور نیستم، حس خوبی بهت ندارم، میخواستم اوقاتم بگذره، تا حالا تحملت کردم، ولی حالا محترمانه برو، ولت میکنه و میره، بعد احساس بدی بهت دست میده، احساس طرد شدن، احساس کم بودن، حالا تو موندی و پل های خراب شده پشت سرت.
کابالا
شیطان یک موجود ستوده، نیکو و مظهر خدا است: این اصل یکی دیگر از اصول کابالیسم خبیث است که اهریمنی بودن آن را بیش از اصول دیگر در صراحت، نشان میدهد، صراحتی که عوام نیز کاملاً به فساد آن توجه دارند. نفوذ: این موضوع بدین صورت، از اصول کابالا است که محی الدین به تصوف میان مسلمانان وارد کرده است. اما برای این که نمونه ای برای علل موفقیت محی الدین ملعون و چگونگی زمینه در تصوف ممالک اسلامی پیش از محی الدین، ارائه شود، و آنان که دوست دارند مسائل و حوادث تاریخی را با عناصر جامعه شناختی بررسی کنند دیدگاهی باز شود، به پیشینه این موضوع در میان صوفیان پیش از محی الدین اشاره ای میشود: همه صوفیان که به «وحدت وجود» معتقد بودند (و هستند)؛ خالق و مخلوق را یک وجود واحد میدانستند (و میدانند) بدیهی است در این صورت شیطان هم از آن وجود واحد خارج نیست. همه صوفیان بدون استثناء وجود شیطان را مثبت میدانند زیرا تفکیک در «واحد» امکان ندارد. اما اینان هر شیئ را دارای وجود و یک «تعیّن» میدانستند؛ در نتیجه وجود شیطان مثبت و تنها تعیّن او منفی تلقی میشد. محی الدین پدرسگ چنین زمینه مساعد را میدید، گامی به پیش نهاد از «وحدت وجود» عبور کرده و به «وحدت موجود» رسید؛ تفکیک میان وجود اشیاء و تعیّنات شان را کنار گذاشت و بر اساس فیضان و سریان وجود الهی بر همه اشیاء مدعی شد، هیچ چیزی و هیچ «متصوَّری» اعم از وجود و تعیّنات، منشأی غیر از وجود خدا ندارد. ملاصدرا به نظر خودش در تکمیل مسلک محی الدین از ارسطوئیات کمک گرفت گاهی «شیئ» را با انتزاعات ذهنی به «وجود» و «تعین» تقسیم میکند و گاهی آن را به «وجود» و «ماهیت»، و روی این انتزاعات صرفاً ذهنی که حتی ارزش فرضیه را هم ندارند چه سخن فرسائی ها که نکرد؛ عرصه واقعیت و حقیقت را رها کرد و به تخیلات ذهنی پرداخت. اما او که احیاء کننده مسلک محی الدین بود، با همه تفکیکات مذکور به همان «وحدت موجود» محی الدین معتقد شد و دو فصل در اسفار تحت عنوان «اِعلم انّ واجب الوجود کلّ الاشیاء: بدان که خدا کل اشیاء است». باز کرد، یعنی به «وحدت اشیاء» قائل شد نه فقط به «وحدت وجود اشیاء». به عبارت دیگر: هم وجود و هم ماهیت اشیاء را عین خدا دانست. پس از اعلام این اصل آن هم بصورت دو فصل در اسفار، دیگر توجیهات و تاویلات این سخن، سودی ندارد و به هر صورت شیطان میشود خدا. اقتضاء ضروری و لازمه واجب این سخن و باور به وحدت موجود، این است که شیطان وجوداً و ماهیتاً عین خدا است که لطف فرموده با «شیطان مظهر خدا است» تعبیر میکنند. بدیهی است وقتی که «واجب الوجود کل الاشیاء» باشد، شیطان یکی از «کل الاشیاء» است پس میشود خدا، یعنی عین سخن کابالیست ها. بنابراین، محی الدین تنها (باصطلاح) نو آوری که کرده ماهیت و تعیّن شیطان را نیز (نعوذبالله) الهی کرده است و ملاصدرا، ملاهادی سبزواری و… و… خیره سرانه به دنبال محی الدین له له میزنند. و با اسلام و مسلمانان رفتاری را میکنند که اولین خواسته صلیبیان امروزی و کابالیست های امروزی و دشمنان امروزی است. بلی حضرات عارف هستند. بی جهت نیست که غربیان اینهمه تصوف، محی الدین، ملاصدرا را در ذهن و ضمیر اجتماعیی ما و برای محافل علمی (دانشگاه ها و حوزه ها) تبلیغ، تشویق و ترویج می نمایند، هانری کربن ها را مامور این استراتژی میکنند. بگذریم نادانی ماها پایانی ندارد.
درد دینت گر بود ای صدروی
چاره خود کن که شد دینت غوی
خود کابالیستی بدان لیکن تو را
آگهی نی بر کیان کابولا
تا بدانی پایه راهت چی است
اصل و فرعش را چه ریشه؟ چه پی است؟
هم سلاح دشمنت برّان کنی
هم که راه سلطه اش آسان کنی
دشمنان ترغیب و تشویقت کنند
سمّ ها تدلیس و تزریقت کنند
گر همین است راه عرفان ای عزیز
خاک نا پاکی بر این عرفان بریز
انتزاع ذهنی است گر فلسفه
ای دو صد اف باد بر این ملغمه
در خیالش عالمی همچون سراب
هر دو عالَم کرده او از بن خراب
حرف تلخ است و می رنجی زمن
روز محشر میرسی بر این سخن
تلخ و مرّ است این حقیقت گفتمان
وه چه شیرین آن فضیحت بافتمان
حلوتش زابلیس و از شیطان بود
تا یکی ابلیس با رحمان (نعوذ بالله) شود
گفتمت، گر خود پرستی وا نهی
بر سر شیطان پرستی پا نهی
در غم سانِ مریدانت مباش
شوبکن در حفظ ایمانت تلاش
نیّت اندر دل بشوی از هر دنس
جز ز صادق (ع) ره مجوی از هیچکس
علم نحو
علما اتفاق نظر دارند که امام علی(علیه السلام) نخستین پایه گذار علم نحو است. ابوالقاسم زجاجی در امالی به نقل از ابوالاسود دوئلی میگوید: «امام علی (علیه السلام) صحیفه ای به من داد که در آن چنین آمده بود: به نام خداوند بخشنده مهربان. کلام یا اسم است یا فعل و یا حرف. اسم بیانگر خود مسمّاست، فعل بیانگر حرکت و کار مسمّاست و حرف از معنایی خبر میدهد که نه اسم است و نه فعل... و بدان ای ابوالاسود، چیزها سه قسم است: ظاهر، ضمیر و آنچه نه ظاهر است و نه ضمیر.
اسناد لانه جاسوسی امریکا (کوتاه و مختصر)
سند از: سفارت آمریکا در ایران طبقه بندی: سری (Secret) به: وزارت امور خارجه (فوری) جمع آوری شده توسط مأمور سیاسی به نام Stemple موضوع: کمیته واسط (بینابینی) خلاصه: گروهی به رهبری آقای مهدی روغنی در نظر دارند که کمیته بزرگی را بوجود بیاورند تا بتواند رابط بین دولت موقت بازرگان و کمیته امام خمینی باشد. امید است که تا تاریخ دهم مارس (۱۹ اسفند) ترتیب زمانی آن داده شود. مهدی روغنی: معتمد روغنی به مأمور سیاسی سفارت (Stemple) در صبح پنجم مارس (۱۴ اسفند) گفت که وی (مهدی روغنی) تعطیلات آخر هفته گذشته را در قم سپری کرده، و در آنجا مشغول تشکیل کمیته هماهنگی رابط بین دولت بازرگان و کمیته امام بوده است. او اظهار داشت که از تاریخ چهارم مارس (۱۳ اسفند) رابطه بین دولت بازرگان و کمیته امام بسیار بد و خراب بوده است. همچنین اظهار داشت که هم
اکنون در بسیاری از مکانها کمیته امام از دولت بازرگان اطاعت نمیکند. روغنی به دنبال تشکیل دادن گروهی است که مشتمل بر ۱۰۰ نفر در واحدهای ۸ تا ۱۰ نفره میباشند، که در مسایل مشخص مورد اختلاف، مسئول باشند. روغنی از این افراد اسمی نمی برد ولی گفت که متشکل از عناصر معتبر و با نفوذی از تمام جناحهای موجود در جنبش انقلابی میباشند. مرکز این کمیته رابط در تهران است. همچنین اظهار داشت که هدف اصلی کمیته این است که کمیته امام را به خطی بکشاند تا قدری بیشتر با دولت بازرگان ارتباط و همکاری داشته باشند. وی امیدوار بود تا در تاریخ ۹ و ۱۰ مارس (۱۸ و ۱۹ اسفند) سفری به قم نماید تا ترتیب نهایی را بدهد. همچنین گفت که امام این عقیده را پسندیده است و الآن گفتگو با دولت بازرگان ادامه دارد. از وی پرسیده شد (توسط مأمور سیاسی) که آیا تشکیل یک کمیته دیگر جوابگوی مشکلات خواهد بود یا نه؟ روغنی که بوضوح نسبت به مشکلات و عدم وجود قانونمندی در سه هفته بعد از انقلاب، ناراضی بود جواب داد که امیدوار است و باید کارهایی حتما انجام پذیرد. نکته توضیحی از طرف مأمور سیاسی بعد از مذاکرات، در گزارش به واشنگتن: شاید تقاضای روغنی برای ویزای تجارتی به آمریکا نشانگر بهتری از ارزیابی شخصی وی برای دراز مدت باشد (بدون شرح)
اشعار امام شافعی در اعتراف به فضایل عترت و اهل بیت طهارت علیه السّلام: روزی به امام شافعی گفتند که مردم صبر و طاقت ندارند مناقب و فضایل اهل البیت را بشنوند، و اگر مشاهده کنند که یکی از ما ذکر فضایل اهل البیت را مینماید، «یقولون هذا رافضی»؛ میگویند او رافضی است. فوری شافعی فی المجلس انشاد اشعاری نموده و حقایق را آشکار ساخته، گفت:
إذا فی مجلس ذکروا علیّاً
وسبطیه وفاطمة الزّکیّة
فأجری بعضهم ذکری سواه
فأیقن انّه سلقلقیّة
إذا ذکروا علیّاً أو بنیه
تشاغل بالروایات العلیّة
یقال تجاوزوا یا قوم هذا
فهذا من حدیث الرافضیّة
برئت إلی المهیمن من أناس
یرون الرفض حبّ الفاطمیّة
علی آل الرسول صلاة ربّی
ولعنته لتلک الجاهلیّة
خلاصه معنای این اشعار آنکه گوید: زمانی که در مجلسی ذکر علی و فاطمه و حسن و حسین علیه السّلام میشود، بعض دشمنان برای آنکه مردم را از ذکر آل محمد منصرف کنند، ذکر دیگری به میان میآورند. پس یقین کنید آن کس که مانع ذکر این خانواده میشود، سلقلق است (یعنی زنی که از دبرش حیض شود). آنها روایات بلند نقل میکنند که ذکر علی و بچههای او نشود، و گفته میشود: بگذرید ای قوم از این ذکر؛ (یعنی ذکر علی و بچههای او) ؛ زیرا این حدیث رافضی هاست.
بیزاری میجویم، من که امام شافعی هستم، بسوی خدا از مردمی که میبینند رفض را دوستی فاطمه. بر آل رسول صلوات پروردگار من است، و لعنت خداوند بر این نوع جاهلیت که دوستان آل محمد را رافضی بخوانند.
بعد از این اشعار گفته اند که شافعی گفت:
قالوا ترفّضتَ قلتُ کلاّ
ما الرفض دینی ولا اعتقادی
لکن تولّیت غیر شکٍّ
خیر إمام و خیر هادٍ
إن کان حبّ الوصیّ رفضاً
فإنّنی أرفض العباد
به من گفتند: رافضی شدی. گفتم: ابداً نیست رفض دین من و نه اعتقاد من، لکن دوست میدارم بدون شک، بهترین امام و بهترین هادی را. اگر معنای رفض، دوستی وصی پیغمبر و آل طاهرین آن حضرت است، پس به درستی که من رافضی تر از همه مردم هستم».
منبع: فصول المهمهْ، ابن صبّاغ مالکی، ینابیع المودهْ، قندوزی، و نیز: حموینی در فرائد السمطین، و شبلنجی در نور الأبصار، همین شعر را از شافعی نقل کرده اند. معارج الوصول، زرندی، و نیز این شعر را در کتاب نظم الدرر السمطین، ذکر کرده است (مرد تنهای شب)
عایشه به نبوت پیامبر شک داشته و آن حضرت را عادل نمیدانسته است؟ ابویعلی جریان را این گونه نقل کرده است: عایشه میگوید: رسول خدا وسایل صفیه که سنگین تر بود را روی شتر من گذاشتند و وسایل من که سبک تر بود را روی شتر صفیه قرار دادند. من که این کار را مشاهده کردم گفتم: خواسته این زن یهودی نزد پیامبر برآورده شده است. پیامبر فرمودند: ایام عبدالله (کنیه عایشه) بار تو سبک بود لذا روی شتر صفیه گذاشتم و بار صفیه سنگین بود روی شتر تو قرار دادم. سپس عایشه میگوید: به پیامبر گفتم: آیا تو گمان میکنی که پیامبر هستی؟ پیامبر اکرم تبسم کرده و فرمودند: آیا در نبوت من شک داری؟ عایشه میگوید به پیامبر گفتم: آیا تو گمان کردی که پیامبر هستی؟ چرا عدالت را رعایت نمی کنی؟ سپس عایشه میگوید: پدرم ابوبکر از این جریان باخبر شد و نزد من آمد و سیلی به صورت من زد. منبع: مسند ابویعلی. أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ
سوید بن غفله میگوید: به دیدن مَولانا شَمس الدّین اَمیرَالمؤمِنین عَلیّ علیهالسّلام، به القصر رفتم، در برابرشان قدحی از شیر بود که از شدت ترشیدگی بوی آن را احساس کردم. در دستشان قرص نانی بود که پوست جو در آن دیده میشد. امام (علیه السلام) قطعات نان را میشکستند و گاه از زانوهای مبارک برای شکستن آن کمک میگرفتند.
کنیزی آنجا ایستاده بود، به او گفتم: فضه! از خدا درباره این بزرگوار نمی ترسید؟! چرا آرد نان را الک نکرده اید؟ گفت: کراهت داریم مزد بگیریم و نافرمانی کنیم؛ امام (علیه السلام) از ما تعهد گرفتند آرد ایشان را الک نکنیم. امام علی (علیه السلام) به کنیز فرمودند: چه میگوید؟ گفت: شما از او سؤال بفرمایید! عرض کردم: به کنیز گفتم که ای کاش آرد را الک میکردند. امام (علیه السلام) گریستند و فرمودند: پدر و مادرم فدای رسول خدا (صلی الله و علیه و اله و سلم) کسی که هیچگاه سه روز متوالی از نان گندم سیر نخورد تا از دنیا مفارقت فرمود؛ برای آن حضرت آرد نان را الک نمی کردند. امام علی (علیه السلام) وقتی به توصیف پیامبر اکرم میپرداختند میفرمودند: جان من فدای کسی باد که سه روز پی در پی از نان گندم سیر نشد تا آنکه از دنیا مفارقت فرمود و آرد نانش را برای آن بزرگوار الک نمیکردند. منبع : تاریخ طبری، تاریخ دمشق، انساب الاشراف، الغارات، مناقب خوارزمی. شگفتا از علی (ع) الله اکبر.
یادی از شهادت مظلومانه حجاج بیت الله الحرام در مکه ی مکرمه در جنگ سردشان علیه کفار به دست عمال سعودی. به جرم اینکه چرا از کسانی که هشت سال به متجاوزان بعثی کمک کرده، و شهرهای ایران را با خاک یکسان نموده، و صدها هزار کشته و مجروح و یتیم بجا گذارده اند و هر جا شکایت بردند، جواب نشنیدند، برائت جستند؟ اگر مسلمانان در خانه ی امن الهی نتوانند فریاد مظلومیت خود را برآوردند، پس در کجا فریاد دادخواهی سردهند؟ در این واقعه مصیبت بار که صدها شهید و مجروح به جای گذاشت، و اغلب حجاج مظلوم، ایرانی بودند، مسلمانان به سه سوگ عزادار شدند: یکی، بی احترامی به حرم امن الهی، و دیگر کشتار وحشیانه ی حجاج حرم الهی، و سوم سوگ سرور شهیدان، سیدالشهداء ابا عبدالله الحسین علیه السلام. اللهم العنهم، و خذهم اخذ عزیز مقتدر، انک انت العزیز القهار. یا صاحب الزمان عجل علی ظهورک.
حدیث :
جراح مدائنى گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: آیا جوانمردى ها و خوبى هاى اخلاقى را برایت بگویم ؟ چشم پوشى و در گذشتن از خطاى مردمان و یارى دادن به برادر دینى از نظر مالى و یاد کردن زیاد از خداوند.
حدیث :
امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: بر شما باد به بزرگوارى هاى اخلاقى زیرا خداوند عزوجل اخلاق پسندیده را دوست دارد و از اخلاق نکوهیده بپرهیزد زیرا خداوند عزوجل آنها را دشمن مى دارد و بر شما باد به تلاوت قرآن ، تا آنجا که فرمود بر شما باد به خوش خلقى زیرا خوش خلقى صاحب خود را به درجه روزه دارى که شبها را به عبادت قیام مى کند مى رساند و بر شما باد به نیکى با همسایگان زیرا خداوند به این امر نموده است و بر شما باد به مسواک زدن زیرا مسواک زدن پاکیزه کننده دهان و سنتى نیکو است و بر شما باد به انجام واجبات الهى و بر شما باد به اجتناب نمودن از حرامهاى خداوند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: مومن یارى اش نیکو و روزى اش سبک و کم است ، تدبیرش براى زندگى نیکوست و از یک سوراخ دو مرتبه گزیده نمى شود.
حدیث :
غلام امام رضا علیه السلام روایت کند که از حضرت شنیدم که مى فرموده : مومن مومن نیست مگر اینکه در او سه خصلت باشد - سپس حدیث قبل را آورده است و در آن اضافه نموده است : رازش را مى پوشاند و با مردمان مدارا مى کند و در سختى ها و مشکلات صبر پیشه مى سازد.
روزی یک ایرانی با یک فرانسوی در خصوص برتریهای کشورشان بحث بالا گرفت. هر کس به مزیتهای کشور و ملت خود میبالید تا اینکه به تعداد تعطیلات و ایام به اصطلاح هالیدی رسید. ایرانی که از بحث خسته شده بود پیشنهاد کرد که اینبار هر یک تعطیلات رسمی کشور خود را بشمارد و در مقابل هر یک پسگردنی به دیگری بزند. فرانسوی پذیرفت و شروع کرد به شمارش.
روز ملی فرانسه، یک ضربه/ ایام عید پاک، دو ضربه/ کریسمس، چهار ضربه، و ... بدین ترتیب ۱۲ یا ۱۳ پسگردنی به ایرانی زد... خب، حالا نوبت ایرانی شد، گفت: ایام دهه فجر، چهار، پنج، پس گردن فرانسوی پشت سرهم زد/ تولد پیامبر(ص) به روایت شیعیان، یک ضربه/ به روایت اهل سنت، یک ضربه/ رحلت پیامبر(ص) یک ضربه/ بعد تولدها و شهادتهای ائمه... یکی یکی بر شمارد و برای هر یک ضربه ای زد/ گفت عید نوروز، یک دفعه سیزده پس گردنی به او زد، فرانسوی تعادلش را از دست داد و پخش زمین شد. ایرانی گفت: آقا بلند شد هنوز سه ماه تعطیلی باقی است/ نمونه طنز انتقادی/ این طنز بصورت کنایه، به تعداد زیاد و گاه نامعقول تعطیلات و بیکاری های ملی در ایران اشاره میکند.

طنز یکی از شاخههای ادبیات انتقادی و اجتماعی است که در ادبیات کهن فارسی، به عنوان نوع ادبیمستقل شناخته نشده و مرزهای مشخصی با دیگر مضمونهای انتقادی و خندهآمیز چون هجو، هزل و مطایبه نداشته است. از واژهی طنز، اغلب معنی لغوی آن یعنی مسخره کردن و طعنه زدن مورد نظر شاعران و نویسندگان بوده است، ولی معنی امروزی آن، که جنبهی انتقاد غیرمستقیم اجتماعی با چاشنی خنده، که بُعد آموزشی و اصلاحطلبی آن مراد است، از واژهی satire اروپایی گرفته شده است. مبالغه منجر به دروغ گویی میشود، کنایه و استهزاء، کودن نمایی، تشبیهات توهین آمیز، تخریب شخصیت و سایر سازنده هایی که در طنز وجود دارد، مورد اشکال و انتقاد اخلاقی است. بیهودگی، خنده مذموم، غلطیدن به ورطه بی محتوایی و القاء عدم وجود آزادی های اجتماعی از اشکالات است و با پیراستن آن، زمینه استفاده موجه تر و موثرتر از آن در جامعه دینی فراهم میگردد.
زان حدیث تلخ میگویم تو را
تا ز تلخی ها فروشویم تو را
تو ز تلخی چون که دل پر خون شوی
پس ز تلخی ها همه بیرون شوی
مولوی
گفت: زندگی مثه نخ کردنِ سوزنه! یه وقتایی بلد نیستی چیزیو بدوزی، ولی چشات انقد خوب کار میکنه که همون بار اول سوزن رو نخ میکنی، اما هر چی پخته تر میشی، هر چی بیشتر یاد میگیری چجوری بدوزی، چجوری پینه بزنی، چجوری زندگی کنی، تازه اون وقت چشات دیگه سو ندارن. گفتم : خب یعنی نمیشه یه وقتی برسه که هم بلد باشی بدوزی، هم چشات اونقد سو داشته باشن که سوزن رو نخ کنی؟ گفت: چرا، میشه، خوبم میشه اما زندگی همیشه یه چیزیش کمه.
گفتم چطور مگه؟ گفت : آخه مشکل اینجاست، وقتی که هم بلدی بدوزی، هم چشات سو داره، تازه اون موقع میفهمی نه نخ داری، نه سوزن.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت هفتم)
پس چه نوع پیامهایى قابل اطمینان است؟ پاسخ این سؤال خیلى روشن است؛ باید پیام، پیامى باشد که انگشت روى مسائل خصوصى با تمام مشخّصات آن بگذارد و از مطالب کلّى که همه کس از آن باخبرند نباشد. مثلًا، شما اسم چندنفر از دوستان دورتان را در نظر بگیرید (از اسمهائى باشد که زیاد هم مأنوس نباشد)، اگر مدّعى ارتباط توانست آن اسمها را صریحاً در ذهن شما بخواند، میتوان ادّعاى او را تا حدودى پذیرفت. یا این که شما در میان دفتر تلفن خصوصى خود، یا عمومى، نام چند نفر را بطور سرّى علامتگذارى مى کنید، اگر مدّعى ارتباط توانست شماره تلفن همه آنها را که شما علامت گذارده اید، بطور صحیح بگوید، معلوم میشود یک مطلب عادى نیست. منظور من از نشانه گرفتن نیز همین چیزهاست؛ نشانه هاى خصوصى و مشخّصى که افراد عادى از آن آگاه نباشند؛ اگر کسى توانست در ارتباطات خود چنین نشانه هایى را بدهد، گفته هاى او را باید مورد مطالعه قرار داد، و الّا گفتن کلّیّات به هیچ وجه ارزش علمى در این بحث ندارد. یعنی اصلاً احضاری وجود نداره، اگر هم اطلاعات دقیق داد، سه احتمال وجود داره، ممکنه روح باشه، ممکنه احضار شیاطین و جن باشه، و ممکنه قضیه ذهن خوانی باشه، نمیشه فوری قبول کرد، اما ابتدا کمی در مورد اسپریتیسم بهتون بگم. ادامه دارد..
مزدور دیو و هیمه کش او شدیم از آن
کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست
تو دیو بین که پیش رو راه آدمیست
تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست
پروین اعتصامی
جن
در مورد برتری انسان بر جن. وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلاً (اسراء) معنای آیه این میشود که ما بنی آدم را بر بسیاری مخلوقاتمان که حیوان و جن بوده باشند برتری دادیم. تکریم انسان به دادن «عقل» است که به هیچ موجودی دیگر داده نشده، و انسان بوسیله آن خیر را از شرّ و نافع را از مضر و خوب را از بد تمیز میدهد. موهبتهای دیگری از قبیل تسلّط بر سایر موجودات و استخدام آنها برای رسیدن به هدفها از قبیل نطق و خط و امثال آن نیز بر عقل متفرع میشه.
تفضیل انسان بر سایر موجودات به این است که آنچه را که به آنها داده، از هر یک سهم بیشتری به انسان داده است. که این آیه متعرض برتری از حیث وجود مادی است. انسان به حسب وجود مادّی اش از حیوان و جن برتری دارد. مفهوم وسواس خنّاس و شیاطین: مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ اَلَّذی یُوَسْوِسُ فیصُدوُرِ النّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ (ناس) کلمه «وَسْواس» به معنای حدیث نفس است، به نحوی که گوئی صدائی آهسته است که به گوش میرسد. کلمه «خنّاس» به معنای اختفاء بعد از ظهور است. یعنی: شیطان را از این جهت خنّاس خوانده که پیوسته آدمی را وسوسه میکند و به محضی که انسان به یاد خدا میافتد پنهان میشود و عقب میرود، باز همین که انسان از یاد خدا غافل میشود جلو میآید و به وسوسه میپردازد. اَلَّذی یُوَسْوِسُ فیصُدوُرِ النّاسِ. این جمله کلمه وسواس خنّاس را توصیف میکند. و مراد از صدور ناس محل وسوسه شیطان است، چون شعور و ادراک آدمی به قلب آدمی نسبت داده میشود که در قفسه سینه قرار دارد. مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ. این جمله بیان وسواس خنّاس است. و در آن به این معنا اشاره شده که بعضی از مردم، مفهوم وسواس خنّاس، و شیاطین جن و انس، کسی است که از شدت انحراف، خود شیطانی شده، و در زمره شیطانها قرار گرفته، همچنانکه قرآن در جای دیگر نیز فرموده: شَیاطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ. (انعام) یعنی شخص تا جایی از خدا دور شده، که شیطان تسلط و اختیار او را گرفته، و مثل نوکر در اختیار شیاطین است.
کوروش خبیث
دنیای باستان همواره از آتش جنگها و یورشهای بیپایان در رنج بوده؛ اما جهان امروز، علاوه بر چشمداشت بر خاک سرزمینها، با تاختن بر اندیشه، باورها، غرور و هویت مردمان، و نیز با گسترش برتریطلبی و نفاقافکنی میان مردم، چیرگی بر آنان را در سر داشت. مردمانی که باورها و هویت تاریخی خود را به فراموشی سپارند، مردمانی که نیازمند دانش و فنآوری کشورهای دیگر باشند، مردمانی که چیزی برای عرضه در جهان امروز نداشته باشند، شکستخوردگان جهان امروزند. پیشینیان ما بهرغم رنجهای بیپایان بشری، گذشتهای سرافرازانه برای ما به ارمغان گذاشتند. ما برای فرزندان آینده خود چه دستاوردی داریم و برای شکسته نشدن در جهانِ سخت نامهربان امروز، چه راههایی اندیشیدهایم؟ خب اینا مقدمه بود، حالا بریم سراغ کشف منشور و اصالت اون. در سال ۱۲۵۸ هجری شمسی یعنی ۱۸۷۹ میلادی، به دنبال کندوکاوهای گروهی انگلیسی در بینالنهرین، یعنی همین عراق، استوانهای از گل پخته بدست یک آشورشناس کلدانی و تبعه بریتانیا به نام هرمزد رسام پیدا شد که به موزه بریتانیا در شهر لندن برده شد. با اینکه در تداول گفته میشود که این استوانه در معبد بزرگ اِسَگیلَه (نیایشگاه مَردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر باستانی بابل کشف شده است، اما رسام در خاطرات خود آورده که این استوانه را در حوالی بقعه (عمران بن علی) در نزدیکی روستای (جمجمه) پیدا کرده است. اینم عجیب نیست، چون دروغ و حقه بازی توی خونه یهودیهاست و بهرغم اینکه تاکنون گزارشی از چگونگی و جزئیات حفاری منتشر نشده (البته اگر حفاریای واقعاً انجام شده باشد) و عوامل بریتانیا در سده نوزدهم بطور گسترده به جعل کتیبههای باستانی در بینالنهرین مشغول بودهاند، اما فرض بر اصالت کتیبه گذاشته شده است. بررسیهای نخستین نشان میداد که گرداگرد این استوانه گِلین را نوشتههایی به خط و زبان بابلی نو (اَکَـدی) در برگرفته است که گمان میرفت نبشتهای از فرمانروایان آشور و بابِـل باشد. اما بررسیهای بیشتری که پس از گرتهبرداری و آوانویسی و ترجمه آن انجام شد، نشان داد که این کتیبه در فاصله سالهای ۵۳۸ تا ۵۳۰ قبل از میلاد به درخواست کاهنان بابلی و یا به فرمان کوروش دوم (خبیث) هخامنشی (۵۵۰-۵۳۰ پم.) و یک تا هشت سال پس از حمله به شهر و کشور بابل و تصرف آنجا نوشته شده. از زمان نگارش این فرمان تا به امروز قریب ۲۵۵۰ سال میگذرد. خیلی خلاصه بگم، منشور کوروش آخرین نمونه پیدا شده از سنت کهن منشورنویسی بابلی است که نگارش و انتشار آنها نزدیک به دو هزار سال تدوام داشته است. اما پس از سلطه کوروش و دیگر هخامنشیان بر بابل، این سنت کهن همچون بسیاری از نمودهای تمدن بابل از میان میرود. اما دروغ های زیادی به خورد ما دادن که با سند و مدرک همین منشور رو قفلی میزنیم روش. ادامه دارد..
در اسرائیل فساد اخلاق به حدّ اعلا رسیده، بطوری که دیگر برای (نکاح) و (طلاق) مفهومی باقی نمانده است. معمولاً دخترها، با دامنهای بالای زانو و یا شورت بیرون میآیند و در طرفهای عصر دختران و پسران، در خیابانها به راه افتاده و بدون کوچکترین توجّهی به عابرین مشغول معاشقه میشوند. در هتل Hotel Dan همیشه چند دوشیزه یهودی چشم به راه مشتری موجود است، همین قدر کافی است که دست یکی را گرفته و به هرکجا که بخواهید بیرون ببرید. (روزنامه هاعولام) ضمن تحقیقی نوشته بود: زنا در اسرائیل به هیچ وجهی ممنوع نیست و حتّی قانون هم نمیتواند از آن جلوگیری کند. چندی قبل، یکی از نمایندگان یهودی لایحه ای مبنی بر منع زنا تقدیم مجلس نمود، ولی کنیساهای یهودی با تصویب آن به شدّت مبارزه کرد. در حالی که منع زنا یکی از ده فرمان موسی علیهالسلام بوده، دیگه این لاشی ها به هیچی پایبند نیستند، نه دین دارن، نه رحم، نه انسانیت، فقط بلد هستند کودکان مظلوم رو به بهانه حقوق بشر جمع کنند برای غذا، و بعد همه رو به رگبار ببندند. یک میلیارد مسلمون هم چلاق و لال هستند و فقط تماشا میکنند.
فاطمه سلام الله علیها از زبان فضه قسمت سوم
ادامه از قبل.. سپس آن بانو ناله ای کرد و فریادی زد که نزدیک بود روح از بدنش جدا شود. آنگاه این اشعار را بر زبان آورد:
قَلَّ صَبْرِی وَ بَانَ عَنِّی عَزَائِی
بَعْدَ فَقْدِی لِخَاتَمِ الْأَنْبِیَاءِ
عَیْنُ یَا عَیْنُ اسْکُبِی الدَّمْعَ سَحّاً
وَیْکِ لَا تَبْخَلِی بِفَیْضِ الدِّمَاءِ
یَا رَسُولَ الْإِلَهِ یَا خَیْرَةَ اللَّهِ
وَ کَهْفَ الْأَیْتَامِ وَ الضُّعَفَاءِ
قَدْ بَکَتْکَ الْجِبَالُ وَ الْوَحْشُ جَمْعاً
وَ الطَّیْرُ وَ الْأَرْضُ بَعْدُ بَکَی السَّمَاءُ
وَ بَکَاکَ الْحَجُونُ وَ الرُّکْنُ وَ الْمَشْ
عَرُ یَا سَیِّدِی مَعَ الْبَطْحَاءِ
وَ بَکَاکَ الْمِحْرَابُ وَ الدَّرْسُ
لِلْقُرْآنِ فِی الصُّبْحِ مُعْلِناً وَ الْمَسَاءِ
وَ بَکَاک الْإِسْلَامُ إِذْ صَارَ فِی النَّاسِ
غَرِیباً مِنْ سَائِرِ الْغُرَبَاءِ
لَوْ تَرَی الْمِنْبَرَ الَّذِی کُنْتَ تَعْلُوهُ
عَلَاهُ الظَّلَامُ بَعْدَ الضِّیَاءِ
یَا إِلَهِی عَجِّلْ وَفَاتِی سَرِیعاً
فَلَقَدْ تَنَغَّصَتِ الْحَیَاةُ یَا مَوْلَائِی
صبر من قلیل و عزای من آشکار شد
بعد از آنکه خاتم انبیا را از دست دادم
ای چشم من! اشک فراوان بریز.
وای بر تو! بخل مکن و خون گریه کن.
ای رسول خدا! ای برگزیده خدا،
ای پناگاه یتیمان و ضعیفان.
حقا که کوهها و وحوش و پرندگان و زمین
بعد از گریه کردن آسمان برای تو گریان شدند.
پدر جان! قبرستان حجون و رکن و مشعر و بطحاء
از برای تو گریان شدند
محراب عبادت و مجلس درس قرآن که در هر صبح و شام تشکیل میشد ند،
برای تو گریه میکنند
دین اسلام که در میان مردم غریب شده،
در مصیبت تو گریان گردید
کاش میدیدی آن منبری را که بر فراز آن میرفتی، چگونه بعد از نور، ظلمت آن را فرا گرفته
ای خدای زهرا! اجل مرا به زودی برسان!
زیرا زندگی من تیره و تار گردیده
سپس به منزل خود بازگشت و شب و روز گریست و ناله کرد؛ آنگونه که نه چشمه اشکش خشک میشد و نه ناله و ضجه اش آرام میگرفت. بزرگان مدینه گرد هم آمدند، به حضور امیرالمؤمنین علی علیه السّلام مشرف شدند و گفتند: یا اباالحسن! فاطمه شب و روز گریه میکند، هیچ کدام از ما شب در رختخواب به خواب نمیرویم. روزها هم بر مشغله و کسب معاش آرام و قرار نداریم. ما از تو تقاضا میکنیم که فاطمه یا شبها گریه کند یا روزها (معلومه اون پدرسگهایی که اعتراض کردند کدام الاغها بودند) حضرت امیر فرمود: اشکالی ندارد. وقتی علی علیه السّلام به سراغ فاطمه اطهر رفت، دید که گریه آن بانوی معظمه دمی آرام نمیگیرد، و تسلیت گویی به او ثمری ندارد. هنگامی که چشم آن بانو به حضرت امیر افتاد، لحظه ای ساکت شد. علی علیه السّلام به وی فرمود: ای دختر پیغمبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و سلم! بزرگان مدینه از من خواسته اند که از تو بخواهم یا شب برای پدر بزرگوارت گریه کنی یا روز. فاطمه اطهر علیها السّلام گفت: یا اباالحسن! من چندان در میان این مردم نمیمانم. بزودی از میان این مردم میروم. یا علی! به خدا قسم من شب و روز میگریم تا اینکه به پدرم ملحق شوم. حضرت امیر فرمود: باشد، هر چه میخواهی همان بکن. علی علیه السّلام بعد از این ماجرا، سایبانی خارج از شهر مدینه برای حضرت زهرای اطهر در نظر گرفت که آنرا بیت الاحزان میگفتند. موقعی که صبح میشد، فاطمه اطهر حضرت حسن و حسین علیهما السّلام را برمیداشت، از مدینه خارج میشد، به قبرستان بقیع میرفت و همچنان تا شب گریه میکرد. وقتی شب فرا میرسید، حضرت امیر میآمد و فاطمه اطهر را به منزل خود باز میگرداند.
امیرمؤمنان به وشّاء فرمود: نزدیک من آی. وشّاء گفت: نزدیک شدم. فرمود: به محله خود برو آنجا بر در مسجد، زن و مردی را خواهی یافت که در حال مشاجره و دعوا با هم هستند. آنها را نزد من بیاور. وشّاء گفت: به آنجا رفتم و زنی و مردی را در حال نزاع و مشاجره دیدم. گفتم: امیرمؤمنان شما را خواسته است. به راه افتادیم تا اینکه به محضر حضرت رسیدیم، فرمود: ای جوان! چه ارتباطی با این زن داری؟ گفت: ای امیر مؤمنان! او را به عقد خود درآوردهام و مهریه اش را دادهام و شرعا همسر من شد، اما وقتی در شب زفاف خواستم به او نزدیک شوم او خون دید و در خود ماندم. امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: این زن بر تو حرام است و نمیتوانی با او ازدواج کنی. مردم که آنجا بودند با شنیدن این سخن صدایشان بلند شد و شگفت زده شدند. حضرت رو به آن زن کرد و فرمود: مرا میشناسی؟ زن گفت: درباره شما چیزهایی شنیده ام، اما تا بحال از نزدیک شما را ندیده ام، حضرت فرمود: تو فلانی دختر فلانی از آل فلان هستی؟ گفت: بله به خدا سوگند راست میگوئی، فرمود: تو بدون اطلاع خانواده ات و در خفا متعه (زن موقت) فلانی شدی و از او حامله شدی و پسری به دنیا آوردی، اما از قوم و خانواده ات ترسیدی و بچه را برداشتی و شب از شهر خارج شدی تا اینکه به بیابانی خالی از سکنه رسیدی و بچه را بر روی زمین گذاشتی و قصد رفتن کردی، اما دلت به حال او سوخت و طاقت نیاوردی و برگشتی و او را بغل گردی، سپس بار دیگر خواستی که او را ترک کنی تا اینکه گریه کرد و از رسوائی ترسیدی. سگها سر رسیدند و شروع به پارس کردن کردند. ترسیدی و فرار کردی. یکی از سگها به طرف بچه ات رفت و شروع به بوییدن او کرد. تو در این هنگام بخاطر ترحم بر بچه و دور کردن سگ سنگی را به طرف او پرتاب کردی اما سنگ به سگ برخورد نکرد، و سر بچه را شکست و به گریه افتاد و تو ترسیدی که صبح فرا رسد و رسوا شوی. آنجا را ترک کردی در حالیکه قلبت سرشار از نگرانی و اضطراب بود. در آن هنگام دستانت را به نشانه دعا به طرف آسمان بلند کردی و گفتی: ای حفظ کننده امانت ها! امانت من را هم حفظ کن. زن گفت: بله سوگند به خدا تمام آنچه که میگوئی عین حقیقت است. از این سخنانت در حیرت مانده ام. حضرت به آن جوان امر کرد سربند خود را باز کند، امیرمؤمنان علیه السلام به آن زن گفت: این همان شکستگی است که در سر فرزندت به وجود آمد. این مرد همان پسری است که در بیابان تنها گذاشتی خداوند متعال با دعائی که خواندی او را حفظ کرد. شگفتا از علی الله اکبر.
علی نامه
اهمیّت این منظومه: منظومه ای با این حجم، آن هم از قرن پنجم به تنهایی کافی است که توجه اهل ادب و تاریخ شعر فارسی را به خود جلب کند، در میان حماسههای منظوم زبان فارسی این کتاب از لحاظ تاریخی در کنار گرشاسپنامۀ اسدی قرار میگیرد، و تاریخ سرودن آن با تاریخ سرایش گرشاسپنامه حدود بیست سال فاصله دارد. از نظر تاریخ شعر شیعی و حماسههای شیعی نیز دارای کمالِ اهمیت است، تا آنجا که میدانیم، اولین حماسه شناخته شده شیعی، خاوران نامۀ ابن حسام خوسفی است که در عصر تیموری سروده شده و حدود چهار قرن بعد از این کتاب تدوین شده است. اگر این همه امتیازات را هم نداشت به تنهایی به عنوان یک منظومهٔ بازمانده از قرن پنجم دارای کمال اهمیت بود.
منابع داستانی سراینده: بیشترین منبعی که گوینده بر آن تکیه دارد، ابو مخنف لوط بن یحیی مورّخ و راوی قرن دوم است که از او با کنیه (بوالمنابر) نیز یاد میکند و در آغاز هر فصل و داستان نام او را بدین گونه یا شبیه به این تکرار میکند:
چنان کاورد بوالمنابر خبر
درین حال بومخنف نامور / ۶۴ پ
چنین آورد لوط یحیى خبر
درین حال بومخنف نامور / ۸۳ ر
ازین پس دهد لوط یحیى خبر
درین حال هم بوالمنابر دگر
بسی راویان خراسان درین
سخن گفته اند از طریق یقین / ۸۵ ر
از اخبار بومخنف نامور
کزو یافتم بر درستی خبر / ۱۲۶ ر
آورد لوط یحیى خبر
ز گفتار و کردار خیرالبشر / ۱۴۷ ر
و نیز اوراق ۱۸۳، ر، ۲۲۶، پ، ۲۷۳ پ، ۲۸۹ رو...
ولی در آغاز داستان عثمان از گفتار امام صادق (علیه السلام) نیز بخشی از قضایای خلافت عثمان را میآورد:
ز قول امین صادق پر هنر
امام هدی جعفر پرهنر / ۵ پ
که ظاهراً روایت ابو مخنف از امام صادق (علیه السلام) است و در این تردیدی نیست که ابو مخنف محضر امام صادق را درک کرده و از آن حضرت روایت دارد، همچنین از گفتار ابنِ عباس. او میگوید من اینها را از «نثر» به «نظم» درآورده ام:
ز نثرش به نظم آوریده «ربیع»
به ماه فَرَوْدین به فصل ربیع / ۶۲ ر
پرسشی که در این جا به ذهن میرسد این است که در عهد سرودن این منظومه آیا آثار ابو مخنف باقی بوده است یا از طریق روایات دیگران به دستِ گوینده رسیده است؟ به احتمال قوی، مؤلف نامی از ابو مخنف در آغاز روایت خود دیده و همانها را نظم کرده است؛ به ویژه که در منقولات او حوادثی افسانه ای مشابه اسرائیلیات وجود دارد که با نوع منقولات راویانی از نوع ابو مخنف هرگز هماهنگی ندارد. میتوان گفت که نسخه ای از حوادث جمل و صفین به نثر عربی در اختیار او بوده و گوینده آنها را به نظم درآورده است. جنگ «جمل» را در هشت بخش نظم کرده و سپس به نظم «صفین» پرداخته است. در این جا نیز، گوینده سخن خویش را با ستایش خرد آغاز میکند و خطاب به خویشتن به عنوان سخن دان هشیار و پیر میگوید:
برون آور از طبع بیدار خویش
سخنهای سخته به معیار خویش
به نظمی بپرورده اندر خرد
چنان کز نکو طبعت اندر خورد
به نام خداوند بخشنده گوی
سخنهای چون مه درفشنده گوی
بساطی فروگستر از دین و کین
در اخبار صفین چو مهر مبین
«علی نامه» کن نام این نو بساط
که تا نو نوازد روان را نشاط / ۶۴
معرفی کتاب اخبار الطوال: این کتاب نوشته ریاضی دان، منجم و مورخ بزرگ ایرانی ابوحنیفه احمد بن داود بن وَنْند دینوری قرن سوم هجری است. کتاب وی یک تاریخ عمومی است، هر چند ابوحنیفه برای کتابش تقسیم بندی در نظر نگرفته ولی مطالب آن شامل سه بخش است: تاریخ پیامبران، تاریخ ایران باستان و تاریخ اسلام. قسمت اوّل و دوم آمیخته با هم و کم و بیش همراه با افسانه است، اما قسمت سوم که مهمترین بخش کتاب است به جنگهای پراکنده ایرانیان و اعراب در روزگار خلافت ابوبکر و عمر در جبهه ایران اشاره دارد و خلافت عثمان را بطور خلاصه در یک صفحه و نیم گزارش کرده است. حوادث دوران علی علیه السلام در این کتاب مفصل است و پس از آن بعضی قیامها و حوادث را مفصل تر ذکر کرده است، مثل قیام مختار، قیام ابن زبیر، قیام عباسیان و درگیری امین و مأموران. پایان کتاب تاریخ عمومی وی مرگ معتصم ملعون میباشد. درباره پژوهش حاضر، با توجه به این که ابوحنیفه هیچ بحثی را در ارتباط با جنگهای مسلمانان و رومیان ذکر نمیکند، و نقش مالک اشتر در فتوحات در منابع مربوط به فتح شام است و یا حداقل نقش برجسته وی مربوط به فتح شامات است، در این برهه از زمان در اخبار الطوال سخنی از مالک اشتر نیست. فقط یک روایت که میگوید اشتر همراه سپاه اعزامی ابوعبیده از شام برای سعد بن ابی وقاص در عراق بود، را ذکر میکند. در دوره عثمان نیز فقط سخن از عزل و نصب هاست. سخن از مالک در عصر خلافت علی علیه السلام نسبت به حجم کتاب مفصل و طولانی است. هر چند شاید به دلیل کم حجم بودن اخبار الطوال سخنی از مالک بعد از پیمان نامه حکمیت نیست.
نورالدین عبدالرحمن، متخلص به جامی و ملقب به خاتم الشعرا، شاعر، ادیب، موسیقیدان، منجم و عارف نامدار فارسی زبان، در قرن ۹هجری قمری است. جامی بیش از ۴۰ تالیف در موضوعات ادبیات، عرفان، کلام و حدیث دارد که معروفترین آن مثنوی «هفت اورنگ» است. این شاعر نامدار سرانجام در ۲۷ آبان ۸۷۱ از دنیا رفت و در شهر هرات در محلی که امروز به تخت مزار معروف است به خاک سپرده شد.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالبتحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
آیا عمر با ابابکر مخالفت کرد؟ ابن ابى حاتم از عبیدة سلمانى نقل میکند که گفت: عیینة بن حصین و اقرع بن حابس نزد ابابکر آمدند و گفتند: اى خلیفه! زمینى شوره زار نزد ماست و محصول نمیدهد، اگر صلاح میدانى آنرا به ما ببخش تا در آن کشت کنیم، شاید خدا در آن برکت قرار دهد! ابوبکر نیز آن زمین را به آن دو نفر داد و قباله اى نوشت و گواه بر آن گرفت و به آنها داد. آن دو تن نزد عمر رفتند تا گواهى بدهد، و هنگامى که قباله را برایش خواندند از دست شان گرفت و با بى احترامى آن را از بین برد. آن دو تن نیز به بدگویى عمر پرداختند. (کنزالعمال، متقى هندى) متقى هندى مى افزاید: آن دو نزد ابابکر رفتند و گفتند: آیا تو خلیفه اى یا عمر؟ ابابکر گفت: ایشان است، و اگر میخواست میتوانست خلیفه بشود (ابن أبى شیببه و بخارى در نارخش، و یعقوب سفیان و ابن عساکر این سخن را نقل کردند، و عقلانى هم در اصابتش، ج ۵، ذکر کرده است، و بخارى آن را در التاریخ العقبر آورد. و محامعى در آمالیش، کنزالعمال، ج ۱۰) عمر، در جریان فرمانداران نیز با ابابکر مخالفت کرد، وى پس از مرگ ابابکر، فرمانداران انتخابى او را برکنار کرد، براى مثال خالد بن ولید، مثنى بن حارثه شیبانى، شرحبیل بن حسنه، انس بن مالک، عکرمة بن ابى جهل و ابو عبیدة بن جرّاح را برکنار کرد. (مختصر تاریخ دمشق، تاریخ طبرى، انساب الاشراف، بلاذرى، العقد الفرید، ابن عبدیه، ج ۴، السقیفه و الخلافة، عبدالفتاح) وى، پس از آنکه ابوبکر مرد و خود خلیفه شد نیز به مخالفت با ابابکر پرداخت، زیرا به مجلس زنانه اى که براى ابابکر برپا شده بود رفت و بدون آن که اجازه ورود بگیرد، مردى را بین آنان فرستاد و ام فروه دختر ابوقحافه را بیرون کشید، و عمر با چوب دستى اش به شدّت ام فروه را زد و زنان را بیرون کرد (کنزالعمال، ج ۸، کتاب موت، تاریخ طبرى، حوادث سال ۱۳، الکامل فى التاریخ، ج ۲) در اثر این حمله،ام فروه تا آخر عمرش یک چشمش کور شد. همچنین آمده: اقرع بن حابس نزد پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) رفت، و ابوبکر گفت: اى رسول خدا! او را به عنوان رئیس قبیله اش بگمار. عمر گفت: این کار را نکن. آن دو آنقدر به مشاجره لفظى پرداختند که صداى شان بالا گرفت و ابوبکر به عمر گفت: تنها، قصد مخالفت با من را داشتى. عمر گفت: چنین نیست. در این هنگام آیه آمد که صداى تان را بالاتر از صداى پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) بلند نکنید. (تاریخ المدینة المنورة) عمر، در زمینه امور اقتصادى نیز با ابابکر مخالفت داشته، زیرا ابوبکر بیت المال را بگونه همسان تقسیم میکرد، ولى عمر این روش را به کار نبرد. ابوبکر، در جنگ هایى که با عرب هاى مرتد داشت (اصحاب رده) زنان و بچگانشان را نیز، اسیر کرد ولى عمر زنان و بچگان را آزاد کرد (الامامة والسیاسة) و این نشانگر نظر عمر است که آنان را همانند مرتد شدگان نمیدانسته است. عمر، در سقیفه به ابن جرّاح گفت: دستت را بگشا تا با تو بیعت کنیم. او گفت: اى عمر، از اول اسلامت ندیدم که کار خلافى انجام بدهى، آیا با وجود صدّیق (ابابکر) میخواهى با من بیعت کنى؟ (الطبقات، ج ۳، انساب الاشراف، ج ۱) البته واضح هست که اختلافات شدیدی داشتند ولی به همدیگه نان قرض میدادند و دولا پهنا با هم حساب میکردند. ادامه دارد..
ابراهیم بن ابى محمود گوید: امام رضا علیه السّلام فرمود: ما حجّتهاى خداوند در میان خلایق و جانشینان او در میان بندگانش، و امینان خداوند بر اسرارش هستیم و ما کلمه تقوى و عروة الوثقى و گواهان خداوند و نشانه هاى او در میان آفریدگانش مى باشیم، خداوند آسمان و زمین را به واسطه ما نگاه میدارد که زایل نشوند و به واسطه ماست که باران مى بارد و رحمت منتشر میشود، و زمین از قائمى از ما خالى نیست که یا آشکار است و یا نهان، و اگر زمین یک روز از حجّت خالى باشد زمین و ساکنانش مضطرب شوند، همچنان که دریا و اهلش مضطرب میشوند. صلی الله علیک یا صاحب الزمان (عج)
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، بلوهر گفت: شهرى بود که عادت مردم آن شهر چنین بود که مرد غریبى را که از احوال آنها اطّلاعى نداشت بر مى گزیدند و بر خود یکسال پادشاه و فرمانروا مى کردند و آن مرد چون بر احوال ایشان مطّلع نبود گمان میبرد همیشه پادشاه خواهد بود (پس جیب خود را پر نمیکرد) چون یکسال میگذشت او را عریان و دست خالى و بى چیز، از شهر به در مى کردند و به بلا و مشقّتى مبتلا میشد که هرگز به خاطرش خطور نکرده بود، و از آن پادشاهى و سرورى جز وبال و اندوه و مصیبت براى وى باقى نمیماند. یک بار اهل آن شهر مرد غریبى را براى یکسال براى خود امیر و پادشاه کردند آن مرد به فراستى که داشت دید در میان ایشان بیگانه و غریب است، و با کسى مأنوس نیست، ناچار به دنبال مرد خبیرى از همشهریان خود فرستاد و او را یافت، او نیز سرّ این قوم را براى وى فاش ساخت و گفت: صلاح تو در آن است که تا آنجا که میتوانى در طىّ این یکسال از اموال و اسباب خود، به آن مکان که تو را خواهند فرستاد ارسال کنى تا چون به آنجا روى اسباب عیش و رفاه تو مهیّا باشد، و همیشه در راحتى و نعمت باشى و پادشاه نیز به سفارش آن مرد آگاه عمل کرد و آن را فرو نگذاشت. آنگاه بلوهر گفت: اى شاهزاده! امیدوارم که تو آن پادشاه باشى که با بیگانگان و غریبان مأنوس نشوى و به پادشاهى چند روزه دنیا فریب نخورى، و من آن کسى باشم که براى دانستن صلاح خود طلب کرده اى و من تو را راهنمایى میکنم و احوال دنیا و اهل آن را به تو مى شناسانم و یاور تو خواهم بود. شاهزاده گفت: اى حکیم راست گفتى، من همان پادشاه غریبم و تو آن کسى هستى که پیوسته در طلب او بوده ام، اکنون امر آخرت را برایم وصف کن که به جان خود سوگند که آنچه در باب دنیا گفتى، محض صدق و حقیقت است و من نیز از احوال دنیا امورى را مشاهده کردهام و زوال و فناى آن را دانستهام و ترک آن بر ذهنم خطور کرده است، و در نظرم حقیر و بى مقدار شده است. بلوهر گفت: اى شاهزاده! ترک دنیا کلید درهاى سعادت اخروى است، دنیا وسیله است نه هدف، هر کس طلب آخرت کند و آنرا که دل بریدن دنیاست بیابد، بزودى در آن سرا پادشاهى خواهد یافت، و چگونه در این دنیا زهد نورزى در حالیکه حقّ تعالى عقلى چنین به تو کرامت کرده است و تو مى بینى که اهل دنیا آن را براى این اجساد فانیه گرد مى آورند و بدن نه ثباتى دارد و نه قوامى، و هیچ ضررى را نمى تواند از خود دفع نماید، گرما آن را مى گدازد و سرما آن را منجمد مى سازد، و بادهاى سموم آن را از هم مى پاشد و آب غرقش مى کند و آفتاب مى سوزاندش. شاهزاده گفت: چنین مى پندارم که آن جماعتى که پدرم ایشان را کشت و به آتش سوزانید و از بلاد خود بیرون کرد، اصحاب و یاران تو بودند و طریقه تو را داشتند؟ بلوهر گفت: آرى، گفت: شنیدهام که جمیع مردم بر عداوت و مذمّت ایشان اتّفاق کرده بودند، بلوهر گفت: آرى چنین بوده است. گفت: اى حکیم سبب آن چه بوده است؟ بلوهر گفت: اى شاهزاده امّا آنچه در باب بدگویى مردمان نسبت به آنها گفتى، چه مى توان گفت در باره جماعتى که راست گویند نه دروغ، عالم باشند، نه جاهل، آزارشان به مردم نرسد، نماز بسیار به جاى آورند و خوابشان اندک باشد، و روزه گیر باشند، و به انواع بلاها مبتلا شوند و صبر پیشه کنند، و در احوال دنیا تفکّر کنند و عبرت گیرند، و دل به مال و اهل نبسته و طمع در مال و اهل مردم نداشته باشند؟ شاهزاده گفت: پس چگونه اهل دنیا در عداوت ایشان متّفق شدند در حالیکه در میان خود کمال اختلاف و نزاع دارند؟ بلوهر گفت: مثل ایشان در این باب مثل سگان مختلف و رنگارنگى است که بر مردارى جمع شده باشند و بر روى یک دیگر فریاد مى کنند و با یک دیگر در مى آویزند، در این هنگام اگر مردى به نزدیک آنان بیاید آنها دست از نزاع برداشته و متّفق شده و بر آن مرد حمله مى آورند و بر روى آن مرد مى جهند و فریاد برمى آورند در حالى که آن شخص را با مردار ایشان کارى نیست و منازعه اى در آن جیفه ندارد، امّا چون آن مرد را غریب و بیگانه مى شمرند از او وحشت مى کنند و با یک دیگر انس و الفت مى گیرند، با یک دیگر اتّفاق مى کنند هر چند پیش از آن در میان خود اختلاف و نزاع داشتند. بلوهر در دنباله گفت: آن مردار مثل متاع دنیاست و آن سگهاى رنگارنگ مثل انواع اهل دنیاست که براى دنیا با یک دیگر نزاع مى کنند و خون یک دیگر مى ریزند، و اموال خود را براى تحصیل اعتبارات آن صرف مى کنند و آن شخص که سگان بر او حمله مى آورند و او را به جیفه ایشان کارى نیست، مثل دیندارى است که ترک دنیا کرده و از آن کناره گرفته و با ایشان در امر دنیا منازعه ندارد، با این حال اهل دنیا با او دشمنى مى کنند، زیرا که نزد آنان غریب است. اگر تعجّب کردى پس تعجّب کن از اهل دنیا که جمیع همّت ایشان مصروف است بر جمع اموال دنیا و افزون طلبى و تفاخر و غالب آمدن در آن، و چون کسى را دیدند که دنیا را براى ایشان رها ساخته و از آن دورى کرده است، با او منازعه بیشترى دارند تا آن جماعتى که با آنها بر سر دنیا منازعه مى کنند، اى شاهزاده! اهل دنیاى مختلف الاحوال در منازعه کردن با آن جماعت چه حجّتى دارند؟ شاهزاده گفت: بیشتر سخن گوى و نیاز مرا برطرف ساز.
سلمان فارسی در جبهه هاى جنگ
راز عظمت، محبوبیت و ماندگارى سلمان، صحابى مخلص پیامبر (ص) چند بُعدى بودن شخصیت اوست.
به عبارت دیگر، سلمان، نه تنها ابرمرد ایمان و عبادت بود، بلکه در قلمرو علم و دانش نیز، مقام والایى داشت؛ آنجا که مى بایست از ساحت اهل بیت: دفاع کند، برمى آشفت و فریاد برمى آورد، به هنگام کار و تلاش نیز، نهایت سعى و کوشش خود را به کار مى بست. و هنگام دفاع از کیان اسلام، با وجود کهن سالی در جبهه هاى جنگ شرکت مى کرد. مواردى از حضور در جبهه هاى جنگ و رزم آورى و شجاعتها و فداکارى هاى مؤمنانه و دلسوزانه او را درجنگ خندق: نقشه شوم مشرکان مکه و کارشکنى منافقان مدینه که در سال سوم هجرت در قالب جنگ «احد» و براى نابودى پیامبر (ص) و اساس اسلام صورت گرفت، اگرچه با دسیسه یهود بود و موجب به شهادت رسیدن بیش از هفتاد تن از عزیزان و فرماندهان و یاران گرامى رسول خدا (ص) شد، ولى این جنگ خونبار، بر مقاومت پیامبر (ص) و یاران ایشان افزود و کینه عمیق ترى را در دل کافران و مشرکان و منافقان اسلام به جاى گذاشت، بر این اساس، همه دشمنان اسلام، که از گروه هاى مختلفى تشکیل مى شدند و قرآن جمع آنها قبایل یهودی را احزاب نامیده، براى نابودى آیین توحیدى اسلام، تصمیم گرفتند یک نبرد حساب شده و همه جانبه اى را ترتیب دهند و کار اسلام را یکسره کنند، بدین منظور گروهى از یهودیان مدینه، به مکه رفتند و با قبیله قریش که از دشمنان سرسخت پیامبر اسلام (ص) بودند، پیمان نظامى بستند و به تدریج قبیله هاى: غطفان، بنى سَلیم، بنى اسد بن خُزیمه، بنى فزاره، بنى اشجع، بنى مروه، بنى قُریظه، بنى نَضیر و افراد مخالف دیگرى را به خود ملحق کردند و دست کم سپاهى ده هزار نفرى به فرماندهى ابوسفیان بن حرب که از قبیله قریش بود، را تشکیل دادند. هنگامى که پیامبر از این خبر خطرناک مطلع شد، با یاران مشورت کرد که براى دفاع بهتر است از شهر خارج شوند و در هرجا که با دشمن برخورد کردند با آنها بجنگند؟ و یا در مدینه بمانند و از شهر و مردم و کیان اسلام دفاع کنند. یارانى که مورد مشورت رسول خدا (ص) قرار گرفتند، هفتصد نفر بودند، از جمله یکى از آنها که سلمان بود که گفت: اى رسول خدا (ص) سپاه اندک ما، در برابر سپاه انبوه دشمن توان مقابله ندارد! رسول خدا (ص) فرمود: پس چه باید کرد؟ سلمان پاسخ داد: همان پیشنهاد شما بهترین است، در مسیرى که دشمن حمله مى کند، باید خندق حفر کنیم تا مانع حمله آنها شویم و بهتر بتوانیم دشمن را دفع کنیم، زیرا آنها از همه طرف نمى توانندحمله کنند. شیوه ما در ایران هم، چنین بود که در مواضعى که دشمن حمله مى کرد، خندق حفر مى کردیم. بر پایه این روایت: جبرئیل بر پیامبر (ص) نازل شد و با اشاره به سلمان، نظر او را تأیید کرد. اینکه گفته اند حفر خندق نظر سلمان بوده دروغی بزرگ است، سلمان مردم را تشویق کرد تا از نظر پیامبر اطاعت کنند و سلمان خود مسئولیت سازماندهی کارگران حفر خندق را بدست گرفت و مدیریت نمود، و در تمام مراحل کار از پیامبر اکرم مشورت و راهنمایی میگرفت. ادامه دارد..
پس از جنگ جمل مردی نزد حضرت امیرالمومنین علیه السّلام آمده و گفت: ای امیرمؤمنان، در این جنگ متوجّه امری شدم که از شدّت ترس روح از بدنم خارج و جسدم زایل و تباه گشته، و جانم به لب رسیده است! که در میان آنان هیچ فرد مشرکی را نمی بینم!. تو را به خدا، تو را به خدا مرا از این حیرت و سرگردانی درآور؟ اگر این ذهنیّت شرّ است که از آن توبه کنم، و اگر خیر و نیک است آن را بپرورانم، به من بگو که این واقعه تنها فتنه و آشوبی بود که تو فتنه گران را با شمشیر خود کشتی، یا آن مأموریتی بوده که رسول خدا صلی الله علیه و آله تو را بدان مخصوص ساخته است؟.
حضرت فرمود: حال که چنین است تو را آگاه سازم، و باخبر کنم، بدانکه در روزگار رسول خدا صلی الله علیه و آله گروهی از مشرکان خدمت آن حضرت رسیده و مسلمان شدند، سپس از أبوبکر خواستند تا از پیامبر صلی الله علیه و آله بخواهد به آنها اجازه دهد تا نزد قوم خود رفته و پس از گرفتن اموال خود باز گردند، ابوبکر نیز درخواست جمع را به سمع پیامبر رساند و وی نیز اجازه داد، در اینجا عمر گفت: ای رسول خدا، نکند این گروه از اسلام به کفر برگردند؟ رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: تو چه میدانی که آنان پس از حضور در میان قوم خود با افراد بیشتری نزد ما بازگشته و آنان نیز مسلمان شوند، سپس ایشان در سال بعد نیز توسّط أبوبکر از آن حضرت درخواست کردند که بروند و پیامبر نیز موافقت کرد و عمر باز همان حرفها را تکرار کرد، سپس پیامبر عصبانی شده و فرمود: بخدا سوگند فکر نمیکنم شما دست از این سخنان بی معنی بردارید، تا اینکه خداوند فردی از قریش را بر شما گسیل دارد که شما را به خداوند متعال بخواند و شما در اختلاف با او همچون گوسفندی وحشی که از گلّه جدا شده پراکنده شوید. ابوبکر گفت: پدر و مادرم به فدایت ای رسول خدا آیا آن شخص منم؟ فرمود: نه. عمر گفت: آن فرد من منم؟ فرمود: نه. عمر گفت: ای رسول خدا پس آن فرد کیست؟ پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله نیز اشاره به من که مشغول دوختن کفش آن حضرت بودم نموده و فرمود: او همان خاصف النّعل (وصله کننده کفش) در میان شما، پسر عمویم، و برادرم، و دوستم، بَری کننده ذمّه ام، این همان کسی است که دین مرا ادا، و وعده هایم را عملی میسازد، او مبلّغ رسالت من است، و بعد از من معلّم مردم است، اوست که پس از من مبیّن و تأویل کننده آیاتی از قرآن است که هیچ کس از آن باخبر نیست. چون آن مرد این سخنان را شنید گفت: ای امیرالمؤمنین همین کلام مرا بس است، زیرا که هیچ چیزی باقی نگذاشتی. راوی میگوید: بعدها آن مرد از طرفداران سرسخت آن حضرت علیه مخالفین شد.
صحیفه سجادیه
فرق میان انسان و حیوان، ستایش خداوند است
انسان شناسی- نگاهی به رابطۀ انسان با خداوند- فرق حمد و شکر- فرق ستایش و سپاس- آزادی و انسان
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ عَلَی مَا أَبْلَاهُمْ مِنْ مِنَنِهِ الْمُتَتَابِعَةِ، وَ أَسْبَغَ عَلَیْهِمْ مِنْ نِعَمِهِ الْمُتَظَاهِرَةِ، لَتَصَرَّفُوا فِی مِنَنِهِ فَلَمْ یَحْمَدُوهُ، وَ تَوَسَّعُوا فِی رِزْقِهِ فَلَمْ یَشْکُرُوهُ. وَ لَوْ کَانُوا کَذَلِکَ لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّةِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّةِ فَکَانُوا کَمَا وَصَفَ فِی مُحْکَمِ کِتَابِهِ: إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلًا.
ترجمه: سپاس خدای را، خدائی که اگر محروم میکرد بندگانش را از شناختن ستایشش- ستایش در برابر عطایای پی در پی که به آنها داده، و انبوه نعمت هائی که برای شان تمام کرده- در عطا هایش تصرف کرده و او را ستایش نمی کردند، و در رزق او به فراخی برخوردار میشدند و او را سپاس نمی گزاردند. و اگر چنین میبودند از حدود انسانیت خارج شده و در حد بهیمیّت قرار میگرفتند. و چنان میشدند که در کتاب استوار خود (قرآن) وصف کرده: «إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبیلا: آنان نیستند مگر مانند چارپایان بل گمراهترند. حمد= ستایش: حمد فعلی از افعال ارادی انسان است پس لابد آن را میشناسد و یا باید آن را بشناسد. رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: همه قرآن در سوره حمد مندرج است. و میبینیم که اولین آیۀ سورة حمد «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ» است پس حمد هم نقش عظیمی دارد و هم دارای بار معنائی عظیم است. و لذا امام سجاد علیه السلام پس از توحید بلافاصله به نقش حمد میپردازد و این مطلب را بر مطالب مهم دیگر مقدم میدارد. امام سجاد علیه السلام، عدل را معیار و محور همه مسائل توحید قرار داد که اگر اعتقاد به عدل نباشد، همه اصول و باورهای توحیدی در هم میریزند. حمد و ستایش، معیار و محور انسانیت و انسان شناسی است که اگر انسان ستایشگر خدا نباشد، حیوان است بل گمراهتر از حیوان. میگوید: «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّة» از حدود انسانیت خارج میشدند. و به صراحت میگوید که انسان حدود دارد و محدود است، آزاد نیست؛ محدود است به حدود عقل، عدل و اخلاق. و عرصه زیست انسان به فراخنای عرصه زیست حیوان نیست. حیوان از تعقل آزاد و از عدالت معاف، و از «حیاء» فارغ، و از اخلاق رها است. در نظام آفرینش، هر دارائی ای، هر داشتن و هر نعمتی، محدودیت آور است. در میان مخلوقات هر مخلوقی که نعمت کمتر دریافت کرده آزادی بیشتری دارد. و هر چه نعمت بیشتر، آزادی محدودتر. یک قلوه سنگ ممکن است در هر مکانی باشد و به بقای خود ادامه دهد. اما یک گیاه نمیتواند مانند آن سنگ در هر جائی به بقای خود ادامه دهد. زیرا او نعمتی به نام «حیات نباتی» دریافت کرده که سنگ از آن محروم است. شرایط لازم برای زیست و بقای حیوان نیز نسبت به گیاه بیشتر است، زیرا حیوان روح دوم دارد بنام روح غریزه. و هر چه شرایط لازم بیشتر باشد، محدودیت نیز بیشتر میگردد. انسان علاوه بر روح نباتی و روح غریزه، دارای روح سوم نیز میباشد که «روح فطرت» است (و همین روح منشأ عقل، عدل و اخلاق است) و به همین دلیل شرایط لازم برای زیست و بقای او بیشتر است تا حیوان. بنابراین: در نظام آفرینش جهان، انسان محدود ترین موجود است. آفتها و آسیب ها: در نظام آفرینش هر چیز و هر پدیده ای به همان میزان آسیب پذیر و در خطر آفت قرار دارد، که نعمت دارد. و به همان میزان که از نعمت محروم است آفت و آسیبش کمتر است.
محدودیت آفرینش نه تنها لازم است بلکه باید انسان در حفاظت از آن بکوشد، این محدودیت به هر میزان شکسته شود به همان میزان به عرصه حیوانیت نزدیک میشود. آزادی اجتماعی: حرّیت و آزادی خواهی تنها در محور «رابطۀ افراد انسان با همدیگر» و حقوق اجتماعی، پسندیده است، بل لازم و ضروری است. و عکس آن یعنی محدودیت انسان در حقوق اجتماعی نکوهیده است: «لَا تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ وَ قَدْ جَعَلَکَ اللَّهُ حُرّا» : برده دیگران نباش که خداوند تو را آزاد آفریده است. پس چیزی بنام آزادی و چیزی بنام محدودیت، در دو عرصه باید بررسی شوند؛ زیرا در عرصۀ آفرینش محدودیت ارزشمند است و ضرورت دارد و حفظ آن لازم است. و در عرصه حقوق اجتماعی، آزادی ارزشمند است و ضرورت دارد. بنابراین باید هم حدود آفرینشی محفوظ بماند و هم حقوق اجتماعی کاملاً رعایت شود.
اگر قلمرو این دو عرصه با همدیگر مخلوط نگردد، انسان در مسیر زندگی صحیح قرار میگیرد. اما رعایت مرز میان این دو بغرنج ترین و مشکلترین مسئلۀ بشر بوده است، و به شدت نیازمند یک معیار است که قلمرو این دو عرصه را محفوظ بدارد. معیار عبارت است از حمد و ستایش: آزادی اجتماعی به وسیله «حمد» حاصل میشود و حمد معیاری است که ماهیت آزادی اجتماعی را تعریف میکند. الحمدلله: حمد فقط برای خداست و غیر خدا را نباید حمد (ستایش) کرد. کسی آزاد است که غیر خدا را ستایش نکند. و کسی که شخص دیگر را ستایش میکند، او بنده آن شخص است و آزاد نیست. و حتی کسی که خودش را ستایش میکند او آزاد نیست برده خودش است.
انجیل و ظهور مهدی موعود
رساله پولس به رومیان: زیرا یقین میدانم که دردهای زمان حاضر نسبت به آن جلالی که در ما ظاهر خواهد شد، هیچ است… و آن که برای حکمرانی اُمّتها مبعوث شود، امید اُمّتها بر وی خواهد بود. این تعبیر هم تعبیر دقیقی است که در احادیث اسلامی آمده است، و جالب توجّه اینکه: همانگونه که در بشارات تورات تذکّر دادم، در ترجمه عربی انجیل با تعبیر «قائم» آمده است، و تعبیر «حکمرانی اُمّتها» و «امید اُمّتها» جالب توجّه است «زیرا این را به شما از کلام خدا میگوییم که ما که زنده و تا آمدن خداوند باقی باشیم بر خوابیدگان سبقت نخواهیم جست؛ زیرا خداوند با صدا و با آواز رئیس فرشتگان، و با صور خدا از آسمان نازل خواهد شد، و مردگان در مسیح اول خواهند بر خاست. آنگاه ما که زنده و باقی باشیم با ایشان در ابرها ربوده خواهیم شد تا خداوند را در هوا استقبال کنیم و همچنین همیشه با خداوند خواهیم بود».بطوری که ملاحظه میشه این فراز از عهد جدید با روایات اسلامی وجوه مشترک فراوانی دارد که از آن جمله است:
۱ - نزول حضرت عیسی علیه السلام
۲ - صیحه آسمانی.
۳ - زنده شدن گروهی از افراد صالح.
۴ - آمدن او بر فراز ابر.
۵ - ربوده شدن یاران حضرت ولی عصرعلیه السلام از محرابها و رختخوابهای خود، و انتقال یافتن آنها بر فراز ابرها، همه این موارد در احادیث اسلامی آمده، و با این فقرات انجیل دقیقاً منطبق است.
علم شیمی
از مولانا شمس الدین امیرالمومنین حضرت علی (علیه السلام) در مورد کیمیا (شیمی) سؤال شد. فرمود: کیمیا آب جامد، هوای راکد، آتش گردان و زمین سیال است. بار دوم از حضرت پرسیده شد، کیمیا از چیست؟ فرمود: از جیوه، سرب، زاج، آهن و زنگار مس سبز میباشد. در کتاب عجائب الکیمیاء، تألیف اوت مکدوچل، ترجمه دکتر احمد ریاض و دکتر یوسف صلاح الدین آمده است: این چیزها اجسام اولیه و مواد خام کیمیاست. دکتر زکی نجیب محمود در کتاب جابر بن حیان، دانشمند شیمیدان، میگوید: جابر بن حیان در چند جا تصریح میکند که منبع علم او پیامبر (صلی الله علیه وآله) و علی بن ابی طالب و جعفر صادق و یا سایر اعضای این خاندان شریف است. او میگوید: از کتب من، دانش پیامبر و علی و مولایم امام صادق و سایر فرزندان این خاندان شریف از علم سابق و حال و آینده تا قیامت را برگیرید. شکی نداریم که جابر بن حیان اولین کیمیاگر عرب و شاگرد امام جعفر صادق، نوه علی (علیه السلام)، است و در این علم بیش از سیصد کتاب دارد که بسیاری از آنها به لاتین و آلمانی ترجمه شده و غرب از این کتاب ها استفاده های زیادی کرده است. خود جابر تصریح میکند و قسم میخورد که هر چه از علم کیمیا دارد، از امام علی (علیه السلام) و فرزندان او دارد.
کابالا
ابوالعلای عفیفی که فصوص را تصحیح کرده است در بیت زیر را از محی الدین آورده است:
عقد الخلائق فی الِاله عقائداً
و انا اعتقدتُ جمیع ما عقدوه
مردمان مختلف درباره خدا عقیده های مختلف دارند، و من به همةه آنچه آنان معتقد شده اند، معتقد هستم.
و نیز دیگر اشعار او را درباره این مسلک فرا ادیانی، ملاحظه فرمائید:
لقد کنت قبل الیوم انکرت صاحبی
پیش از این دوستم را بد میپنداشتم و دفع میکردم
اذا لم یکن دینی الی دینه دان
چون دین من با دین او سازگار نبود
وقد صار قلبی قابلاً کلّ صورة
و اینک قلبم پذیرای هر عقیده گشته است
فدیراً لرهبان و مرعی لغزلان
دیری برای راهبان و چراگاهی برای آهوان جوان شده است
و بیت نیران وکعبة طائف
هم آتشکده است و هم کعبه برای طواف کنندگان
و الواح تورات و مصحف قرآن
هم الواح تورات و هم مصحف قرآن شده است
ادین بدین الحبّ انّی توجّهت
متدین به دین حبّ هستم که خودم به راه انداختهام
رکائبه فالحبّ دینی و ایمانی
مرکب های آن را پس «محبت» دین و ایمان من است. حالا یکی نیست به این مردک دیوانه و کابالیست بگوید: مردک، تولا و تبرا چه شد، اصلا تو نوکر می هستی که دین سازی میکنی و خودت رو بالاتر از پیامبر خاتم معرفی میکنی؟ پس شیطون باید برود مرخصی و تو به جایش خلق را گمراه کنی.
مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کردهام تحقیق
حافظ
کار و تلاش
احادیثی در باره کار و کوشش
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): طَلَبُ الحَلالِ فَرِیضَةٌ عَلَی کُلِّ مُسلِمٍ و مُسلِمَةٍ. کار کردن برای کسب مال حلال، بر هر مرد و زن مسلمان واجب است.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): امْنُنْ عَلَیْنَا بِالنَّشَاطِ وَ أَعِذْنَا مِنَ الْفَشَلِ وَ الْکَسَلِ وَ الْعَجْزِ وَ الْعِلَلِ وَ الضَّرَرِ وَ الضَّجَرِ وَ الْمَلَلِ. خدایا نعمت نشاط و را به ما ارزانی دار و از سستی، کسالت، عجز، بهانه آوری، ضرر، دل مردگی و ملال، محفوظمان دار.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): إنَّ مِنَ الذُّنُوبِ ذُنُوباً لا یُکَفِّرُها صَلاهٌ وَ لا صَدَقَهٌ، قِیلَ یا رسولَ اللهِ فَما یُکَفِّرُها قالَ الهُمُومُ فی طَلَبِ المَعِیشَهِ. بعضی از گناهان به وسیله نماز و صدقه هم آمرزیده نمی شوند. مگر با جدیت و تلاش در طلب معیشت.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): اَلْعِبادَةُ عَشَرَةَ اَجْزاءٍ تِسْعَـةٌ مِنْها فی طَلَبِ الْحَلالِ. عبادت ده جزء است که نه جزء آن در کار و تلاش برای به دست آوردن روزی حلال است.
قال علی (علیه السلام): قَلیل تَدُوم عَلیه، أرجَی مِن کَثِیر مَملُولٍ مِنه. کار (خیر) اندک، که بر آن مداومت ورزی، از کار بسیار که از آن خسته شوی، امیدوار کنندهتر است.
قال علی (علیه السلام): إذا هبت أمراً فقع فیه، فإنّ شدّة توقّیه أعظم ممّا تخاف منه. هرگاه از کاری ترسیدی، خود را بـه کام آن بینداز، زیرا ترس شدید از آن کار، دشوارتر و زیانبارتر از اقدام به آن کار است.
قال علی (علیه السلام): إنَّ سَمتَ هِمَّتکَ لإصلاحِ النّاس فَابدَء بِنَفسِک، فَإن تُعاطِیک صلاح غَیرِک و أنتَ فاسِدٌ أکبَر العَیب. اگر همت والای اصلاح مردم را در سرداری، از خودت آغاز کن، زیرا پرداختن تو به اصلاح دیگران، در حالی که خود فاسد باشی بزرگترین عیب است.
قال الحسن (علیه السلام): اِتَّقُوا اللّهَ عِبادَ اللّهِ وَ جِدُّوا فی الطَّلَبِ وَ تِجاهِ الْهَرَبِ وَ بادِرُوا الْعَمَلَ قَبْلَ مُقَطِّعاتِ النَّقِماتِ وَ هادِمِ الَّذّاتِ. ای بندگان خدا! تقوا پیشه کرده و برای رسیدن به خواستهها تلاش کنید و از کارهای ناروا بگریزید و قبل از آنکه ناگواری ها به شما روی آورند و نابود کننده لذات [مرگ] فرا رسد، به کار[های نیک] مبادرت ورزید.
قال الباقر (علیه السلام): إیَّاکَ وَ الْکَسَلَ وَ الضَّجَرَ فَإِنَّهُمَا مِفْتَاحُ کُلِّ شَرٍّ. از تنبلی و بی حوصلگی بپرهیز، زیرا که این دو کلید هر بدی میباشند.
قال الباقر (علیه السلام): إنِّى لأبغضُ الرَّجُل أن یَکُون کسلاناً عَن أمرِ دُنیَاه، و مَن کَسَل عَن أمرِ دُنیاه فَهُو عَن أمر آخِرتِه أکسلَ. من مردى را که در کار دنیایش تنبل باشد مبغوض میدارم و کسى که در کار دنیا تنبل باشد، در کار آخرتش تنبل تر است.
قال الصادق (علیه السلام): تَرْکُ التِجارَة ینْقَصُ الْعَقْلَ. رها کردن کسب و کار، عقل را کم میکند.
قال الصادق (علیه السلام): مَن طَلَبَ الدُّنیا اِستِعْفافاً عَنِ النّاسِ وَ سَعْیاً عَلی اَهْلِهِ وَ تَعَطٌّفاً عَلی جارِهِ لَقَی اللهَ عَزَّوَجَلَّ یَوْمَ الْقِیامَـةِ وَ وَجْهُهُ مِثلُ القَمَرِ لَیْلَـةَ الْبَدْرِ. هرکس دنیا را طلب کند به قصد این که آبروی خود را از مردم حفظ، رفاه خانوادهاش را تأمین و به همسایهاش کمک کند، وقتی با خدا دیدار کند، چهرهاش همانند ماه شب بدر میدرخشد.
قال الصادق (علیه السلام): کُلُّ ذیصَناعَةٍ مُضطَرًّ اِلی ثَلاثِ خِصالٍ یَحْتلِبُ بِها الْکَسْبَ: و هُوَ اَن یَکُونَ حاذِقاً بِعِلْمٍ مُؤَدّیاً لِلْاَمانَةِ فیهِ، مُسْتَمیلاً لِمَنِ اسْتَعْمَلَهُ. هر اهل فنی برای موفقیت در کسب و کار خود (که کارش بگیرد) به سه مطلب نیازمند است: 1- متخصص بودن در کاسبی، 2- امین بودن ، 3- خوشبرخورد بودن.
قال الصادق (علیه السلام): مَنْ طَلَبَ التَّجارَةَ اِستَغْنَی عَنِ النّاسِ. هرکس دنبال تجارت رود از مردم بینیاز میشود.
قال الصادق (علیه السلام): یا هِشامُ! اِنْ رَأَیت الصِّفَّینِ قَدِ الْتَقَیا فَلا تَدَعْ طَلَبَ الرِّزقِ فی ذلکَ الْیوْمِ. اگر در خط مقدم جبهه، درگیری شروع شد، باز هم کار کردن و طلب روزی را در آن روز ترک نکن.
قال الصادق (علیه السلام): اَلکادُّ عَلَی عِیالِهِ کَالْمُجاهِدِ فی سَبیلِ اللهِ. کسی که خود را برای روزی خانوادهاش به زحمت میاندازد و کار میکند مانند رزمندهاست که در راه خدا میجنگد.
قال الصادق (علیه السلام): لا تَکسِلُوا فِى طَلبِ مَعایِشَکُم فَإنَّ آبائَنا کَانُوا یَرکَضُون فِیها و یُطلِبونَها. در طلب روزى و نیازهاى زندگى تنبلى نکنید، چرا که پدران و نیاکان ما به دنبال آن میدویدند و آنرا طلب مى کردند.
قال الصادق (علیه السلام): لاتَکسل عَن مَعِیشَتک فَتَکون کَلّاً عَلى غَیرک. در معاش دنیوى خود تنبلى مکن تا سربار دیگران نباشى.
قال الکاظم (علیه السلام): اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَیبْغِضُ الْعَبْدَ النَوّامَ، اِنَّ اللهَ یبْغِضُ الْعَبْدَ الفارِغَ. خداوند دشمن بنده ای است که زیاد می خوابد و بیکار است.
ابو عمرو الشیبانی: رأیت أبا عبدالله وبیده مسحاة وعلیه إزار غلیظ یعمل فی حائط له والعرق یتصابّ عن ظهره فقلت: جعلت فداک أعطنی أکفک فقال لی: إنّی احبّ أن یتأذّی الرجل بحرّ الشمس فی طلب المعیشة. ابو عمرو شیبانی نقل می کند: امام صادق (علیه السلام) را دیدم که در دستش بیلی بود و ازاری ضخیم بر تن داشت و در بوستان خود کار می کرد و عرق از پشت او سرازیر بود. عرض کردم: فدایت شوم! اجازه بدهید من به جای شما کار کنم. فرمود: من دوست دارم که مرد برای تأمین معیشت خود در گرمای آفتاب اذیّت شود.
قال علی (علیه السلام): المداومة المداومة! فإنالله لم یجعل لعمل المومنین غایة الا الموت. در کار پیگیر باشید، زیرا خداوند برای کار مؤمنان پایانی جز مرگ قرار نداده است.
قال الصادق (علیه السلام): إذا کان الرجل علی عمل فلیدم علیه سنة، ثم یتحول عنه إن شاء الی غیره؛ وذلک إن لیلة القدر یکون فیها فی عامه ذلک ما شاء الله إن یکون. هرگاه شخصی کاری را آغاز کند، باید تا یک سال آن را ادامه بدهد. سپس اگر خواست، به کار دیگری بپردازد؛ زیرا شب قدر. که آنچه خداوند میخواهد مقدّر میکند. در آن یک سال وجود دارد.
الإمام الصادق (علیه السلام): لمّا سئل عن أفضل الأعمال.: الصلاة لوفت ها، وبرّ الوالدین، والجهاد فی سبیل الله. امام صادق(علیه السلام) در پاسخ به پرسش از بهترین کارها. فرمود: نماز به وقت، نیکی کردن به پدر و مادر و جهاد در راه خداوند.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): إن الله تعالی یحب إذا عمل إحدکم عملا إن یتقنه. خداوند تعالی دوست دارد که هرگاه فردی از شما کاری کند آن را محکم ( و بیعیب) انجام دهد.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): اعمل لدنیاک کأنّک تعیش أبداً، واعمل لآخرتک کأنّک تموت غداً. برای دنیای خود چنان کار کن که گویی جاودانه زندگی میکنی و برای آخرتت چنان کار کن که گویی فردا خواهی مرد.
دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست
خصم را پای گریز از سر میدان تو نیست
تا سر زلف پریشان تو در جمع آمد
هیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست
سعدی
خود فروخته هایی مانند کسروی تبریزی با احمد امین مصری و مردوخ (مردود) کردستانی و امثالهم، با دروغ پردازی های خود تنها به قاضی رفته اند که نسبت جعّالی به شیعیان داده اند! آنها نمیدانند که شیعیان چون معتقد به مبدأ و معادند و پیرو عترت طاهره صادقین اند، ابداً دروغ نگفته و جعل خبر نمی نمایند؛ چه آنکه احتیاجی به جعل خبر ندارند؛ زیرا تمامی علمای جماعت، با ما در نقل فضایل اهل بیت علیه السّلام هم صدا هستند؛ از جمله امامان اهل تسنّن که از پیشوایان و ائمه اربعه آنها میباشد، محمد بن ادریس شافعی است که مکرّر، نظماً و نثراً، اقرار و اعتراف به فضایل و مناقب اهل البیت علیه السّلام نموده است. در حالیکه کسروی ملعون، بیشرمانه بدترین اهانتها را به ساحت مقدس معصومین نموده، خدا عذابشو زیاد کنه، و چوب نیم سوخته نثار ماتحتش کنه که اینقدر جوانان ساده لوح را به گمراهی کشید.
وصیتنامه حضرت زهرا سلام الله علیها
بسم الله الرحمن الرحیم، هذا ما اوصت به فاطمه بنت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، اوصت و هی تشهد ان لا اله الا الله، و ان محمدا عبده و رسوله، و ان الجنه حق، والنار حق، و ان الساعه آتیة لا ریب فیها، و ان الله یبعث من فی القبور. یا علی، انا فاطمه بنت محمد، زوجنی الله منک لا کون لک فی الدنیا والاخرة، انت اولی بی من غیری، حنطنی، و غسلنی، و کفنی باللیل، وصل علی، و ادفنی باللیل، و لا تعلم احدا، و استودعک الله، و اقرء علی ولدی السلام الی یوم القیامه. »
بسم الله الرحمن الرحیم، این وصیت نامه ی فاطمه، دختر رسول خدا، صلی الله علیه و آله و سلم است. وصیت میکند در حالیکه شهادت میدهد که معبودی جز خدا نیست و حضرت محمد بنده و فرستاده ی خداست، و بهشت و آتش جهنم حق است، و قیامت خواهد آمد و شکی در آن نیست، و مسلماً خداوند اهل قبور را بر خواهد انگیخت. ای علی، من فاطمه، دختر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم هستم که خداوند مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنیا و آخرت برای تو باشم. تو به من از دیگران سزاوارتر هستی، مرا شب حنوط کن و غسل بده و کفن کن، و شب بر من نماز بگزار و دفن کن و به هیچ کس اطلاع نده. تو را به خدا میسپارم و بر فرزندانم تا روز قیامت سلام میفرستم.
اسناد لانه جاسوسی امریکا
معرفی بخشی از کتاب: ملت غیور ایران، از آغاز اشغال لانه جاسوسی آمریکا عهد کرده بودیم که اسناد و مدارک این جاسوس خانه را که متعلق به تمامی ملت ایران است، در اختیار افکار عمومی ایران و جهان قرار دهیم. عهد کرده بودیم که خطوط شیطانی نفوذ آمریکای جنایتکار را در ایران نشان دهیم. عهد کرده بودیم که همراه با رسوا ساختن مزدوران و جاسوسان آمریکایی اسیر در دست ملت، شیوههای عملکرد اعمال شیطانی آمریکا را در ویران کردن ایران فاش سازیم. تاکنون بیشترین تلاش و کوششمان را بر آن گذاشتیم تا بتوانیم به افشاگری علیه آمریکا و جاسوسان سفارت پرداخته و از این طریق به ملتهای جهان به ویژه ملت مسلمان ایران نشان دهیم که سفارت آمریکا پوششی جهت اعمال جاسوسی آمریکا بیش نبوده است، و تا حدودی هم موفق شدیم و با افشای اسناد اخیر واضح شد که مأموران سیا چگونه با پاسپورت جعلی به عنوان افراد سفارت به کار مشغول شده بودند، و برنامههای توطئه و تخریب علیه انقلاب اسلامی ایران را هدایت و رهبری میکرده اند. همانطور که در افشاگریهای برای ملت ایران روشن گردید، مأموران سیای سفارت به طرق گوناگون، منجمله تماس و دعوت به مهمانی، ملاقات با روشنفکران غربزده و سرمایه داران وابسته، سعی در جلب نظر این افراد جهت منابع اطلاعاتی و کسب اخبار داخلی ایران میکرده اند. روشنفکران غربزده و سرمایه داران وابسته بنا به ماهیت غیر مردمیشان، به سادگی خود را در اختیار آمریکای چپاولگر قرار داده و در خیانت به امت مسلمان ایران هیچگونه ابایی نداشتند. در این رابطه است که درصدد برآمدیم تا نمونههایی از این اسناد را جهت آگاهی ملت عزیز ایران افشا نماییم.
چرا باید از خون درویش گنج
که او شاد باشد تن وجان به رنج
از آن کس که بستد بدو بازده
از آن پس به مرو اندر آواز ده
بفرمای داری زدن بر درش
به بیداری کشور و لشکرش
فردوسی
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: همانا براى خداوند بندگان برجسته و شایسته اى وجود دارد که خداوند آنها را همین آفرینش و زمین خود آفریده است، و آنان را براى برطرف کردن نیازهاى برادران دینى آفریده ، آنان حمد و سپاس را مایه مجد و بزرگى مى دانند و خداوند سبحان بزرگوارى هاى اخلاقى را دوست مى دارد و در خطاب نمودن به پیامبرش فرموده است : (انک لعلى خلق عظیم: همانا تو بر اخلاقى بزرگ هستى) که این اخلاق بزرگ همان سخاوت و خوش خلقى است.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرمود: بنده اى مزه ایمان را نمى چشد مگر اینکه بداند که آنچه به او رسیده نمى توانست به او نرسد و خطا رود و آنچه که به خطا رفته و به او نرسیده، نمى شد که به او برسد و بداند که زیان رساننده و سوددهنده فقط خداى عزوجل است.
حدیث :
از على علیه السلام روایت است که فرمود: جبرئیل علیه السلام بر حضرت آدم علیه السلام فرود آمد و عرض کرد: اى آدم ! از جانب خداى به من دستور داده شده که تو را بین یکى از سه چیز مخیر گردانم آن را اختیار کن و آن دو دیگر را واگذار. پس آدم علیه السلام به او گفت : اى جبرئیل ! آن سه چیست ؟ جبرئیل علیه السلام گفت : عقل ، حیا، دین . آدم علیه السلام فرمود: من عقل را انتخاب مى کنم . پس جبرئیل علیه السلام به حیا و دین گفت : برگردید و او را واگذارید، آن دو گفتند: اى جبرئیل ! به ما دستور داده شده که همواره هر جا که عقل هست همراه او باشیم . جبرئیل گفت : خودتان مى دانید و عروج کرد و به آسمان رفت.
حدیث :
راوى گوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم : عقل چیست ؟ فرمود: آنچه که به سبب آن پروردگار مهربان عبادت مى شود و به وسیله آن بهشت به دست مى آید. عرض کردم : پس آنچه که در معاویه وجود داشت چه بود؟ فرمود: آن زیرکى و شیطنت بود که به عقل شبیه است و عقل نیست.
چهارم ریاضی بودیم. دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود. جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوار کاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایه های قتل شبه عمد! یه ناظم داشتیم به اسم آقای شریفی که تازه از شهربابک اومده بود. آدمی بود سختگیر و در عین حال ساده دل. یه روز یکی از بچه ها نوار جدید شهرام شب پره رو آورده بود مدرسه که تو راهرو از جیبش افتاد. بلافاصله آقای شریفی عین عقاب پیداش شد ولی خوشبختانه تو شلوغی زنگ تفریح نفهمید از جیب کی افتاده. از سعید، که اتفاقا نوار هم مال اون بود، پرسید این مال کیه؟ اونهم گفت آقا مال هر کی هست اسمش روش نوشته! چون نوار دم کلاس ما پیدا شده بود حدس زد مال یکی از ماست. آقای شریفی گذاشت همه اومدن سر کلاس بعد اومد تو و بلند گفت مبصر کلاس؟ من بلند شدم گفتم بله آقا. گفت شهرام شب پره کدوم یکیه؟ گفتم آقا امروز نیومده! گفت هر وقت اومد راهش نمیدی تو کلاس، بیارش دفتر! گفتم چشم. این قضیه تو مدرسه پیچید و شده بود سوژه خنده. گذشت تا چند روز بعد که آقای شریفی منو احضار کرد دفتر. با یه لحن شماتت آمیزی گفت آقا رضا من از شما انتظار نداشتم به من دروغ بگی! من گفتم: چه دروغی گفتیم آقا؟ گفت سر قضیه شهرام شب پره. آه از نهادم بلند شد و تو دلم گفتم یکی منو لو داده. تته پته کنان پرسیدم: چی شده مگه آقا؟ گفت: من از بچه ها پرسیدم گفتند امسال اصلا اینجا ثبت نام نکرده، رفته دبیرستان واعظی! یه نفس راحتی کشیدم و گفتم: آقا من روز اول سال دیدمش، فکر کردم هنوز میاد اینجا. گفت همون بهتر که رفت، بچه های مردم رو منحرف میکرد.

کسی که تو رو نصیحت میکنه لزوما خودش کامل نیست، اما ممکنه همون چیزی رو به تو بده که بدنبالش هستی.
اردشیر زاهدی در کتاب «۲۵ سال در کنار پادشاه» روایت میکند: شاه در گفتگویی با هنری کیسینجر با خشم گفت: اکنون متوجه شدهام که آمریکاییها مردمی ناسپاس و نامرد هستند. من تمام عمرم را در خدمت به ایالات متحده آمریکا گذراندم، و اکنون آمریکا حتی اجازه نمیدهد در یکی از بیمارستانهای آن کشور بستری شوم. شاه سپس با حسرت افزوده است: من دیر متوجه خوب و بد شدم. ای کاش میشد تاریخ یکبار دیگر تکرار شود تا به جبران یک عمر دوستی با شما، به دشمنی با شما برخیزم. زاهدی مینویسد: شاه تأکید داشت که سرنوشتش باید (درس عبرتی) برای دیگر کشورهای منطقه باشد تا دل به حمایت آمریکا نبندند و به وعدههای آن اعتماد نکنند. کتاب ۲۵ سال در کنار پادشاه، خاطرات اردشیر زاهدی، انتشارات عطائی، صفحه ۳۸۰ (قابل توجه هر غرب گرای غرب گدا)
کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آنسوی مرغزار، نشانه کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم میخورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون میکشد، آن را در کمانش میگذارد و نشانه میرود. کماندار پیر از او میخواهد آنچه را میبیند شرح دهد. جنگجو میگوید: آسمان را میبینم، ابرها را، درختان را، شاخه های درختان و هدف را. کمانگیر پیر میگوید کمانت را بگذار زمین، تو آماده نیستی. جنگجوی دومی پا پیش میگذارد و آماده تیراندازی میشود. کمانگیر پیر میگوید هر آنچه را که میبینی شرح بده. جنگجو میگوید فقط هدف را میبینم. کمانگیر پیر فرمان میدهد پس تیرت را بینداز. جنگجو تیر را می اندازد و بر نشان مینشیند. کمانگیر پیر میگوید عالی بود. راستش گفتی، چون تا موقعی که تنها هدف را میبینید، نشانه گیری تان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میلتان به پرواز در خواهد آمد. بر اهداف خود متمرکز شوید. تمرکز افکار بر روی هدف به سادگی حاصل نمیشود، اما مهارتی است که کسب آن امکان پذیر است و ارزش آن در زندگی همچون تیراندازی بسیار زیاد است.
دنیا بازیچه پدرسوخته ها
ایدن، در یادداشتهایش مینویسد: ما نمیتوانستیم در برابر ظلمهای اسقاطیل به اعراب کوچکترین کمکی به آنها بکنیم، چنانچه چند سال پیش، وقتی یکی از هواپیماهای جنگی اسقاطیل، از حدود اردن تجاوز کرده و چند روستا را بمباران کرد، دستگاه حاکمه اردن، از ما کمک خواست ولی همین که هواپیماهای ما آماده شدند، تلگرافی رسید مبنی بر اینکه حتّی یک هواپیما هم نباید از جا حرکت کند (اخته کردن یعنی همین) بنا بر این نه تنها امروز، یهود در مقابل مسلمانان قرار گرفته بلکه کشورهای اروپائی و قسمتی از کشورهای شرقی که نوکر سیاست آنها هستند نیز، با آنها دست داده و با مسلمانان جنگ میکنند. برای آنکه به قدرت پوشالی و فریبکار یهود بیشتر پی برده باشیم، لازم میدانیم که قطعه هائی از کتاب (کُنْت فی اسرائیل) تألیف روزنامه نگار مشهور مصری، ابراهیم عزّت براتون ترجمه کنم:
الف: بازی.... بر چند بند؟
ما قبل از هرچیز یهودی هستیم و برای ما فرق نمیکند، که از اعضاء کمونیسم باشیم و یا از اتباع امپریالیسم، زیرا (ما قبل از هرچیز یهودی هستیم) و اینگونه احزاب هرگز نمیتواند در یهودی بودنمان کوچکترین تأثیری داشته باشد. چنانچه آمریکا علیه شوروی اعلام جنگ کند، یهود آمریکا اوّلین کسانی خواهند بود که به میدان جنگ خواهند رفت و اگر شوروی آمریکا را مورد هجوم قرار دهد، یهود ساکن شوروی نخستین کسانی خواهند بود که شوروی را تأیید میکنند و بدین نحو همیشه موقعیت خود را در جهان حفظ خواهیم کرد (از گفتههای ناحوم گولدمان، رئیس سازمانهای صهیونیسم جهانی)
ب: به امید سیطره صنعتی بر شرق!
این همه کارخانه را به خاطر یک چیز تأسیس کرده اند و آن سیطره اقتصادی بر خاورمیانه است. در واقع ما نمیتوانیم تمام این مصنوعات را (اسرائیلی) بدانیم زیرا اکثر سرمایه داران و صاحبان این کارخانجات (آمریکائی) هستند، هر کارخانه ای را که مشاهده کردم، هدیه یکی از هیئتها و جمعیتهای آمریکا بود. اسرائیل بواسطه کمکهای دولتهای خارجی زندگی میکند و حتّی دبستانها، دبیرستانها و دانشگاههایش را دیگران تأمین میکنند!
ج: کارهای دسته جمعی
روز اوّل (مایو) که مطابق بزرگترین عید اسقاطیل است، طبق دستور دولت تمام طبقات از شهر خارج گشته نزدیک مرزهای (مصر و اسقاطیل) مشغول حفر خندق و زراعت میشن. در بین جمعیت گروهی از وزیران، وکلای مجلس، وکلای دادگستری و شخصیتهای بزرگ مملکت هم هستن.
د: اسرائیل.... مادر عطوف و مهربان کمونیسم.
مؤسسه (هستورت) یا (اتّحادیه کارگران اسرائیل) که بزرگترین سازمانهای اسقاطیلی است و بر تمام شؤون مملکت سلطه دارد، مبادی (کمونیسم) را تطبیق میکند! این سازمان حقّ دارد که کارگر را بدون مزد استخدام کند. در تمام محلاتی که تابع (هستورت) است و به نام (کاربوتز) نامیده میشود، یک عکس استالین و تروتسکی بر دیوار نصب شده است. در این مؤسسه بیش از۵۵۰ نفر کارگر شرکت دارند و در واقع۹۰٪ ملّت اسقاطیل را این مؤسسه تشکیل میده.
ه: وسائل بیکاری.
در شهر (ناصره) صدها عرب روزهای خود را به بیکاری و نشستن در قهوه خانهها میگذرانند. کلمه عربهای گشاد از اینجا رواج پیدا کرد، معمولاً افتتاح قهوه خانه در شهرهای عرب نشین بی مانع و در شهرهای یهودی ممنوع است. ادامه دارد..
کوروش خبیث
از جایی که بعد از گذشت ۲۵ قرن، صحبت کردن در مورد کوروش مشکل هست، ناچاریم به اسناد معتبر تاریخی رجوع کنیم، قطعاً اگر کوروش آدم خوبی باشه، من خودم اولین نفری هستم که با ادب و افتخار در مقابلش زانو میزنم. اما اگر آدمی حروم زاده و یهودی و جنایتکار باشه، دیگه قضیه فرق میکنه، مولانا شمس الدین امیرالمومنین علی علیه السلام میفرماید: کسی که ظالمی رو تحسین و تایید کند، روز قیامت در حالی محشور میشود که ظلم و جنایات ظالم، در پرونده این شخص ثبت شده. با این مقدمه ادامه میدهیم ببینیم این مردک که بود و چه کرد؟ اولاً کوروش یهودی و در مدت نزدیک به سی سال سراسر شرق باستان را با سپاهش تاخت و آنرا به میدان بزرگ جنگ و ناامنی و خونریزی بدل کرد. میدانی که یک سوی آن در غرب آناتولی و سوی دیگرش در شرق آسیای میانه بود. پس محدوده ای کوچک از یک شهر، یا یک کشور نبوده، تعداد مردانی که در طول این سالیان دراز کشته و معلول شدند، شمار زنان و اطفالی که بیوه و یتیم و بیخانمان و فروخته شدند، میزان اموالی که به غارت رفت، هزینههایی که از دسترنج مردم بینوا تأمین شد و بر دوش آنان تحمیل گردید، خسارتهایی که به اقتصاد و کشاورزی و بازرگانی و پیشهها وارد آمد، زمینهای سوخته و ویرانی که بر جای ماند، و آسیب و رنجی که به جان و روان، و به فرهنگ و تمدن و آینده بشریت رسید، غیر قابل محاسبه و تخمین است. خب چرا میگن کوروش کبیر دنیا رو بدون کوچکترین جنگ و خونریزی فتح کرد و مردم دنیا همه ازش استقبال کردند؟ خب رجوع کن به عقلت، اون مردم ایران بودند که بخاطر علاقه به اسلام، مقاومتی نکردند، وگرنه کوروش به نقل تاریخ، خونخواری کثیف و فاسد بوده که بسیاری از ملتها بجای مقاومت در مقابلش، یا فرار میکردند و یا خودکشی میکردند، حالا باید دید این خونخوار هوسباز و حرامزاده، چه بلایی بر سر خلق میآورده که کشاورز و صنعتگر بیچاره دست به خودکشی میزده؟ اول کمی روی این جملات فکر کن تا طبق اسناد تاریخی، شجره ی این حرامزاده ی یهودی خبیث رو برات با سند و مدرک بیرون بکشم. ادامه دارد..
فاطمه سلام الله علیها از زبان فضه قسمت دوم
ادامه از قبل.. و هدیه ای به وی دادم (که ظاهراً پارچه بوده) سپس به او گفتم: مرا از بانوی خودت فاطمه اطهر آگاه کن، و آنچه را که بعد از فوت پدرش متحمل شد برایم شرح بده! ورقة بن عبداللَّه میگوید: وقتی او سخن مرا شنید (تَغَرْغَرَتْ عَیْنَاهَا بِالدُّمُوعِ ثُمَّ انْتَحَبَتْ نَادِبَةً) چشمانش پر از اشک شد، آنگاه با ناله و ندبه گفت: غم و اندوه مرا تازه کردی. نگرانیهایی را که در قلب من نهان بودند زنده کردی، اکنون بشنو تا آنچه را که از حضرت فاطمه اطهر مشاهده کردم برایت بگویم. بدان وقتی که پیغمبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و سلم از دنیا رحلت کرد، مردم از صغیر و کبیر برای آن حضرت ضجه و گریه کردند. مصیبت رحلت پیامبر خدا برای نزدیکان و یاران، دوستان و غریبان و خویشاوندان بسیار جانکاه تر بود. هیچ زن و مردی از نزدیکان را نمیدیدی که سر به گریبان گریه و ناله و ندبه نداشته باشد. در میان اهل زمین و اصحاب، و خویشاوندان و دوستان، کسی نبود که هم اندازه بانوی من حزن و اندوه داشته باشد. هر روز که میگذشت غم و غصه بانوی من بیشتر میشد و گریه اش شدت میگرفت. هفت روز بود که ناله فاطمه اطهر آرام نمیشد و ضجه اش آرام نمیگرفت (بمیرم الهی) هر روز گریه حضرت زهرا از روز گذشته بیشتر میشد. روز هشتم که فرا رسید، فاطمه اطهر هر آنچه غم و اندوه که در درونش داشت بیرون ریخت، و از روی بیقراری از خانه خارج شد و فریاد کشید. گویی که او با دهان مبارک پیامبر اسلام سخن میگوید (بی بی در گفتار و حتی شیوه راه رفتن، بسیار شبیه پیامبر بوده) در همین موقع بود که زنان مدینه دویدند، کودکان از جایگاه خود خارج شدند، صدای گریه و ضجه مردم بلند شد. مردم از هر طرف آمدند، چراغها را خاموش کردند که صورت زنان پیدا نباشد (ظاهراً در تاریکی شب بوده) زنان خیال میکردند که پیغمبر معظم اسلام صلی اللَّه علیه و آله و سلم سر از قبر بیرون آورده! مردم از مشاهده آن منظره دلخراش دچار ترس و حیرت شده بودند. حضرت زهرای اطهر برای پدر بزرگوارش ناله و ندبه میکرد و میفرمود: (وا ابتاه! وا صفیاه! وا محمداه! وا ابا القاسما! وا ربیع الارامل و الیتامی! من للقبلة و المصلی؟ و من لابنتک الوالهة و الثکلی): ای پدرجان، ای برگزیده خداوند، ای محمد، ای اباالقاسم، و ای مایه دلگرمی بیوه زنان و یتیمان، دیگر چه کسی به قبله و مسجد بپردازد؟ (اشاره به غصب خلافت) و چه کسی از دختر سرگشته و فرزند مرده حمایت کند؟ سپس در حالیکه دامن لباسش به زمین کشیده میشد، بسوی قبر پدر بزرگوارش رفت. در حالیکه از شدت اشک به خوبی مقابلش را نمیدید، همچنان رفت تا نزدیک قبر پدر بزرگوارش رسید. وقتی به طرف حجره نگاه کرد و چشمش به محلی افتاد که در آنجا اذان گفته میشد (مأذنه) پاهایش از حرکت ماند. در همان حال آنقدر ناله و گریه کرد تا از حال رفت. آنگاه زنان دویدند و آب بر بدن و سینه و پهلوهای او پاشیدند تا به هوش آمد. وقتی حواس خود را بازیافت، برخاست و فرمود: (رُفِعَتْ قُوَّتِی وَ خَانَنِی جِلْدِی وَ شَمِتَ بِی عَدُوِّی وَ الْکَمَدُ قَاتِلِی) قدرت و قوت من به آخر رسید، طاقتم تمام شد، دشمنم مرا شماتت کرد، و درد سینه قاتلم شد، پدر جان! من سرگردان و تنها و حیران مانده ام، صوت و صدای من ساکت شده (صدایم در نمیاید) پشت من خم و زندگی من تلخ، و روزگارم تیره و تار شده. پدر جان! بعد از تو انیس و مونسی ندارم، کسی نیست که گریه مرا تسکین دهد، و در موقع ناتوانی یار و یاور من باشد. بابا! بعد از تو مکان نزول قرآن از بین رفت، محل هبوط جبرئیل و میکائیل ناپدید شد. پدر جان! بعد از تو سببها دگرگون شدند (بازم نگرانی بابت ولایت) درهای چاره به روی من بسته شد! بعد از تو دنیا را ترک کرده ام. بابا جان! تا نفس دارم برای تو گریه میکنم و در اشتیاق توام، و غم و اندوه من برای تو ادامه دارد. سپس گفت:
إِنَّ حُزْنِی عَلَیْکَ حُزْنٌ جَدِیدٌ
وَ فُؤَادِی وَ اللَّهِ صَبٌّ عَنِیدٌ
کُلَّ یَوْمٍ یَزِیدُ فِیهِ شُجُونِی
وَ اکْتِیَابِی عَلَیْکَ لَیْسَ یَبِیدُ
جَلَّ خَطْبِی فَبَانَ عَنِّی عَزَائِی
فَبُکَائِی کُلَّ وَقْتٍ جَدِیدٌ
إِنَّ قَلْباً عَلَیْکَ یَأْلَفُ صَبْراً
أَوْ عَزَاءً فَإِنَّهُ لَجَلِیدٌ
حقا که غم و اندوه من برای تو تجدید میشود،
بخدا قسم که قلب من فرو میریزد
و در هر روز غصه من بیشتر خواهد شد،
رنج من از دوری ات تمامی ندارد
این پیش آمد ناگوار برایم عزا و مصیبتی بزرگ است، گریه من همه وقت تازه میشود
حقا آن قلبی که در عزا و مصیبت تو صبور باشد،
بسیار شکیبا و پر طاقت خواهد بود
آنگاه فرمود: پدر جان! بعد از رفتن تو نور از دنیا رفت، دنیا آن تر و تازگی را که با حضور تو داشت از دست داد، و روزگار دنیا تیره و تار گردید. تاریکیهای دنیا تر و خشک آنرا فرا گرفت. پدر جان! من تا آن زمان که به دیدارت نائل شوم در حسرت خواهم بود. پدر جان! از هنگام جدایی از تو، خواب به چشم من نرفته است. پدر جان! کیست که به داد بیوه زنان و بینوایان برسد؟ کیست که تا روز قیامت به داد امت تو برسد؟ پدر جان! بعد از تو ما ضعیف و ناتوان شدیم. پدر جان! مردم از ما رویگردان شده اند، در صورتی که ما بواسطه وجود تو در میان مردم بزرگ و عزیز به شمار میآمدیم. کدام چشم است که در فراق تو نبارد! کدام غم و اندوه است که در مصیبت تو همیشگی نباشد! کدام پلک چشم است که بعد از تو برای خواب فرو افتد! با توجه به اینکه تو بهار دین و نور پیامبران بودی، چگونه است که کوهها فرو نمیریزند، دریاها فرو نمیروند، و زمین طعمه زلزله نمیگردد؟ پدر جان! من گرفتار مصیبت بزرگی شده ام، مصیبت من مصیبت کوچکی نیست. پدر جان! من در پنجه این عزای بزرگ و این رخداد هولناک گرفتار شده ام. پدر جان! ملائکه برای تو گریان شدند و افلاک از حرکت باز ماندند. بعد از تو منبرت دچار وحشت، و محرابت از وجود تو خالی شد، قبر تو از اینکه تو را در برگرفته خوشحال و بهشت مشتاق تو و دعا و نماز توست. پدر جان! آن مجالسی که تو درآنها مینشستی گرفتار ظلمتی بزرگ شده (مظلومیت مولا) تا وقتی که به زودی نزد تو بیایم، در افسوس تو بسر میبرم. ابوالحسن (یعنی حضرت علی) تو را از دست داد؛ همان ابوالحسنی که مؤمن، پدر دو فرزند تو حسن و حسین، برادر تو، دوست تو و محبوب توست؛ همان علی که تو او را از زمان کودکی پرورش دادی و آنگاه که بزرگ شد با وی برادر شدی؛ همان علی که محبوب ترین اصحاب تو بود؛ همان علی که در اسلام آوردن و هجرت کردن و یاری رساندن به تو از همه پیشی گرفت. ما تو را از دست دادیم، گریه قاتل ما خواهد بود. گرفتار افسوس و حسرت شده ایم. ادامه دارد..
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت ششم)
پیام ارواح. اکنون که علّت حرکت میز که تصوّر میشود بوسیله ارواح صورت مى گیرد تا حدودى روشن شد، باید به بررسى پیامهایى که از ارواح دریافت میدارند، بپردازیم: پیامهایى را که مدّعى هستند بوسیله میزگرد از ارواح دریافت مى دارند، تا آنجا که ما دیده ایم، به هیچ وجه قابل اعتماد نیست و ارزش علمى ندارد؛ زیرا این پیامها یک عیب اصولى دارد و آن اینکه: یا از کلّیّاتى است که در زندگى هرکس مصداقهایى براى آن وجود دارد، و یا مربوط به مسائلى است که راهى بسوى اثبات و نفى آنها در دست نیست. توضیح اینکه: هرکس در زندگى خود شاهد شکستها و پیروزیهایى بوده؛ در امتحانات و مسائل درسى، در کسب و کار و امور تجارى، در مبارزات سیاسى، در امر ازدواج، در معاشرت هاى دوستانه و مانند اینها. ناگاه او در مجلسى حضور مى یابد که کسى پشت میز نشسته و روى تعمّد، یا بر اثر تلقیناتى مدّعى ارتباط با ارواح است. از او خواهش مى کنند که با فلان روح تماس بگیرد و پیامى براى این شخص بیاورد. پیام به این صورت بیرون مى آید: از شکستى که براى شما پیش آمده، ناراحت نباشید، این شکست قابل جبران است. یا این که میگوید: مواظب باشید پیروزیهاى خود را به سادگى از دست ندهید. افراد عادى از شنیدن این سخن، بسیار تعجّب مى کنند و تصوّر مى نمایند که روحى از اسرار و رازهاى درونشان خبر داده، در حالى که این سخن یک (کلّى گویى) بیش نبوده که براى همه ممکن است، ولى این شما هستید که آن را بر حوادث خاصّى که در ذهنتان بوده تطبیق مى کنید و تصوّر مى نمایید، از روى این حوادث خصوصى و شخصى پرده برداشته شده، در حالى که چنین نیست. و یا مثلًا هرکس از ما، در عمر خود به دوستان و آشنایان خود خدمتهایى کرده ایم، و چه بسا در میان آنها افرادى بوده اند که قدر خدمت ما را نشناخته اند و ارزشى براى آن قائل نباشند، و صحنه هاى مربوط به این موضوع، در گوشه و کنار ذهن ما باقى مانده است. ناگاه مى شنویم کسى بدون هیچ گونه مقدّمه، مدّعى مى شود که روح فلان به شما چنین پیام فرستاده: دست شما نمک ندارد، شما به کسى نیکى کرده اید و او به شما بدى مى کند امّا مکافات خود را خواهد دید. فوراً تصوّر مى کنید این شخصِ مدّعى ارتباط، از درون شما خبر داده، و در انتظار مکافات عمل طرف خواهید نشست. یا این که مدیوم مدّعى مى شود که روح پدر شما حاضر است و میگوید: من از شما راضى هستم، خیرات براى من بفرستید. روشن است این مطلب از مطالبى است که هیچگونه راهى براى اثبات و نفى آن وجود ندارد که واقعاً پدر من از من راضى است یا نه. اکنون اجازه بدهید قسمتى از پیامى را که یکى از دوستان براى من گرفته بود و با خطّ خودش موجود است براى شما نقل کنم؛ او میگفت در ارتباطى که من گرفتم، پیامهایى براى شما داده شده است، از جمله: در اختیار ایشان چیزى است که خیلى آن را عزیز و محترم مى شمارد! بگو شما چرا کار آن کسى را که به شما مراجعه کرد، انجام ندادید؛ آن کار موجب رضاى خدا است! بقدرى او را مجذوب کرده است که نهایت ندارد! تصدیق مى کنید این کلّیّات هرگز نمى تواند دلیل ارتباط با روح گردد؛ زیرا مسلّماً هر کسى چیزى دارد که عزیز و محترمش مى شمارد، و در میان مراجعین متعدّدى که به انسان مراجعه مى کنند ممکن است کسى باشد که کار او انجام نگرفته باشد و اگر مى شد بهتر بود و مانند اینها. معذرت مى خواهم وقتى این کلّى گویىها را مى شنوم، به یاد کولی ها و فالگیران قدیم مى افتم (شاید الان هم باشند) که با چند عدد نخود، حوادث زندگى فعلى و گذشته و آینده انسان را پیش بینى میکردند؛ پس از جابه جا کردن چند دانه نخود روى آن خم شده و چشم به آن دوخته، چنین میگفت: در همسایگى شما مرد بلندبالائى هست، از او برحذر باشید! خطرى براى شما پیش آمده که به خیر گذشته، مواظب باشید تکرار نشود! تا هفته آینده یک خبر خوشى به شما میرسد و اگر تا هفته آینده نرسید، تا ماه آینده و یا تا سال آینده میرسد. در بچّگى کسالتى پیدا کردید که خیلى شما را ناراحت نمود! اسرار خود را به همه کس نگویید! خوابهاى خوشى خواهید دید! مسافرى در سفر دارید که در آینده نزدیکى بازمى گردد. زیاد براى بعضى مطالب غصّه نخورید، کم کم درست میشود! این جمله ها در افراد عادى اثر عجیبی مى بخشد و تعجّب مى کنند از این که این فالگیر باهوش چگونه با چهار عدد نخود، و مانند آن، همه گذشته و آینده آنها را پیش بینى کرد و حتّى از خوابهاى آنها و مسافر آنها هم خبر داد؟ در حالیکه هیچ جاى تعجّب ندارد، هرکس قاعدتاً مسافرى در سفر دارد (یکى از دوستان یا بستگان) و خوابهاى خوب و بدى هم مى بیند؛ در کودکى هم همیشه سالم نبوده، لابد گاهى بیمار هم شده است؛ همسایگان او هم همه کوتوله نیستند! مسلّماً براى پاره اى از مطالب هم غصّه مى خورد و امید است یواش یواش درست شود! و یا این که در حاشیه تقویمها (مثلًا در دیماه) مى خوانیم: اوضاع کواکب دلالت دارد بر وزیدن بادهاى سرد، و انقلاب هوا، و نزول برف و باران در بعضى شهرها و کوهپایه ها، و بروز بعضى از حوادث در بعضى از ولایات، و درگذشت یکى از بزرگان در یکى از ممالک، و رونق بازار منسوجات، و عزّت لحوم و دسوم! و در فصل بهار (مثلًا) چنین مى خوانیم: اوضاع کواکب دلالت دارد بر اعتدال هوا، و نزول بارانهاى نافع و آمدن سیل در بعضى از بلاد، و میل مردم به تفرّج، و اختلاف بعضى از دول، و ظهور اراجیف در پاره اى از بلاد و صلاح حال بعضى از پیشه وران، و آفت بعضى از محصولات و... ناگفته پیدا است که کشف این حقایق بزرگ! نیازى به زحمت مطالعه اوضاع کواکب و رصد کردن ثوابت و سیّارات ندارد؛ بلکه مطالعه اوضاع روزمرّه و همه ساله همین کره زمین بى مقدار، براى پى بردن به این اسرار کافى است، حتماً در فصل «بهار» و «زمستان» حوادث مزبور، آن هم در بعضى از بلاد، رخ خواهد داد! پس چه نوع پیامهایى اطمینان بخش است؟ اصلاً از کجا معلوم، بجای روح، شیاطین را احضار نکرده؟ ادامه دارد..
علی نامه
ساختار کتاب: سراینده ماجراهای جمل و صفّین را در این منظومه به تفصیل تمام در دوازده مجلس آورده و در آغاز هر بخش یا مجلس به شیوۀ فردوسی خطابی دارد و همانگونه که فردوسی شیعه معتزلی طرفدارِ خرد است و خرد را میستاید و مخاطب قرار میدهد، این سراینده نیز همه جا به ستایش خرد و خردمند میپردازد و در آغاز سخنش خردمند را مخاطب قرار میدهد:
الا یا خردمند روشن روان
سخن گوی، روشن، چو آب روان
سخن را بپرور به نور خرد
بران روی کز دانشت برخورد / ۴ پ
نکته قابل ملاحظه ای که در خطاب آغازی این منظومه وجود دارد، این است که سراینده کتاب خود را (به لفظ عجم بر عروض عرب) میداند و این جای شگفتی است، مفهوم مخالف این تعبیر این است که مؤلف عروض دیگری جز عروض عرب را هم میشناخته. نَفْسِ توجه به این که این منظومه در عروض عرب است و به لفظ عجم، از وجود عروضی دیگر در آن روزگار خبر میدهد. بعد ادامه میدهد که:
سخن هرچ گویی براندازه گوی
به راه دروغ و خیانت مپوی
به نزدیک بی دانشان خود مگرد
سردانشی را تو شو پایمرد
ز نامردمان جمله دوری گزین
چو نامردمانند بدخواه دین
من ایدون شنیدم ز نیک اوستاد
که «سگ به ز نامردم، از روی داد
به گوش خرد پند دانش نیوش
چو دانش نیوشی به جای آر هوش / ۴ پ - ۵ ر
معرفی کتاب، تاریخ یعقوبی: این کتاب نوشته سیاح، مورخ و جغرافی دان بزرگ اسلامی ابن واضح احمدبن ابی یعقوب است. در واقع کتاب وی اوّلین اثر در زمینه تاریخ عمومی است و به قول عبدالحسین زرین کوب شاهکار واقعی مسلمین در تاریخنویسی محسوب میشود. موضوع این کتاب، تاریخ عمومی شامل تاریخ پیامبران، اقوام سریانی، بابلی، هندی، یونانی، رومی، ایرانی، چینی، مصری، حبشی و قبایل عرب قبل از اسلام یمن، حیره، شام و آیینهای اعراب و ایام العرب است. سپس یعقوبی به شرح اجداد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و دوران بعثت و هجرت تا وفات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میپردازد. در ادامه کتاب یعقوبی، تاریخ خلفا شامل خلفای غاصبین، بنی امیه و بنی عباس لعنة الله علیه است که تا دوران معتمد عباسی ادامه مییابد. اگرچه این قسمت تاریخ خلفا میباشد، ولی یعقوبی به دلیل شیعی بودن، زندگی امامان شیعه و برگزیده ای از سخنان آنان همراه با قیامهای شیعیان را در آن نگاشته است. یعقوبی در فتح شام فقط به یک روایت مربوط به مأموریت مالک اشتر در سرزمین درب اشاره میکند و در دوره عثمان نیز فقط حضور مالک در مراسم دفن ابوذر را ذکر میکند اما در بیان حوادث خلافت علی علیه السلام مکرر از مالک اشتر سخن میگوید.
جن
خلقت جانّ اولیّه در مقابل انسان اولیّه، وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ. (حجر) اصل کلمه «جن» به معنای پوشاندن است و همین معنا در همه مشتقات کلمه جریان دارد. «جن» طایفه ای از موجوداتند که بالطبع از حواس ما پنهانند، و مانند ما شعور و اراده دارند. در قرآن کریم بسیار اسم «جن» برده شده، و کارهای عجیب و غریب و حرکات سریع از قبیل کارهائی که در داستانهای سلیمان علیه السلام انجام دادند به ایشان نسبت داده، و نیز مانند ما مکلّف به تکالیفند، و چون ما، زندگی و مرگ و حشر دارند. و همه اینها از بسیاری از آیات متفرق قرآنی استفاده میشود. و امّا «جانّ» و این که جان هم همان جن است و یا به گفته «ابن عباس» پدر جن است، همانطور که آدم پدر بشر است، و یا به گفته «حسن» همان ابلیس است، و یا به گفته «راغب» نسل جنی ابلیس، و یا نوع مخصوصی از جن است ؛ اقوال مختلفی است که بیشترش بی دلیل است.
آن چه که تدبّر در آیات قرآن کریم دست میدهد این است که در دو آیه مورد بحث خلقت جانّ اولیّه در مقابل انسان اولیّه «جانّ» را مقابل «انس» گرفته و آن دو را دو نوع گرفته، و همین دو نوع گرفتن آن دو دلیل و یا حداقل اشاره دارد بر این که یک نوع ارتباطی در خلقت آن دو هست، و نظیر دو آیه مورد بحث آیه، خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخّارِ وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ، انسان را آفرید از گل خشکیده چون سفال و جن را از آتشی زبانه دار است (رحمن) جن را از نسل مخارج گفته است.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
از ابابکر نیز روایت شده است: این (عمر) مرا گرفتار و بیچاره کرد. (النهایه، ابن اثیر، در ماده نصنص) وقتى عمر چنین میگوید، حاکى از کینه و نارضایتى اش از ابابکر است. چیزى که نفرت بین ابابکر و عمر را بیش تر آشکار مى کند گفتار ابوبکر پیش از وفاتش است، که حاکى از پشیمانى اوست که چرا عمر را از پایتخت اسلامى به جاى دیگرى نفرستاد، وى گفته است: من تنها بر سه چیز تأسف مى خورم که اى کاش انجام مى دادم:... اى کاش وقتى خالد را به شام گسیل داشتم، عمر را نیز به عراق مى فرستادم و دستم را از هر جهت در راه خدا باز میکردم. (کنزالعمال، ج ۳، ص ۱۳۵، و این کلام را طبرانى و ابن عساکر ذکر کردند) اگر این آرزوى ابابکر به بار نشسته بود و عمر را به عراق فرستاده بود، هیچ گاه عمر به ریاست دست نمى یافت، و همان گونه که عمر ابن جرّاح را به شام روانه کرد و از مدینه و ریاست دور کرد، عمر نیز به عراق میرفت و از زعامت بى بهره مى ماند. و عمر، با عبدالرحمن بن ابى بکر برخوردهاى منفى داشت و بین عایشه و عثمان نیز درگیرى خونبار در گرفت تا عایشه فتوا داد: نعثل (عثمان) را بکشید که کافر شده است (الکامل فى تاریخ، ابن اثیر) عبدالرحمن بن ابى بکر و محمد بن ابى بکر نیز، هر دو در صفیّن (الامامة والسیاسة، ابن قتیبه) در سپاه على بن ابى طالب (علیه السلام) و بر ضد معاویة بن ابى سفیان جنگیدند.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، بلوهر گفت: روایت کرده اند که مردى را سه همنشین و رفیق بود، یکى از آنها را بر همه مردم ترجیح مى داد و براى او انواع سختیها و شداید را تحمّل مى کرد، و خود را به مهلکه مى انداخت و شب و روزش را در برآوردن حوائج او سپرى مى کرد، رفیق دوم گرچه به پایه رفیق اوّل نبود امّا او را نیز دوست مى داشت و به وى ملاطفت مى کرد، و او را خدمت و اطاعت مى نمود و هرگز از وى غافل نبود، امّا رفیق سوم را جفا مى کرد و حقیر مى شمرد و از محبّت و مال خود بهره اندکى به وى مى داد. ناگاه براى مرد حادثه اى رخ داد و محتاج به اعانت رفیقان شد و میر غضبان پادشاه نیز فرا رسیدند تا او را ببرند، آن مرد به رفیق اوّل پناه برد و گفت: مى دانى که من چه ایثارى در باره تو کردهام و چگونه خود را فداى تو نموده ام، امروز روز نیازمندى من به توست، چه کمکى مى توانى کنى؟ گفت: من مصاحب تو نیستم، مرا یارانى دیگر است که گرفتار آنها هستم، امروز آنها به من نزدیکترند و لیکن ممکن است تو را دو جامه دهم تا از آن منتفع شوى. سپس به رفیق دوم پناه برد و گفت: مکرمت و ملاطفت من نسبت به تو معلوم است، پیوسته خواستار مسرّت و شادى تو بودم و امروز روز نیازمندى من به توست، چه کمکى از تو ساخته است؟ گفت: آنقدر به کار خود گرفتارم که نمى توانم به تو رسیدگى کنم، خود براى خویشتن فکرى کن و بدان که آشنایى میان من و تو بریده شده است و راه من با راه تو جداست، و ممکن است که چند گامى به همراه تو بیایم امّا سودى از آن عاید تو نخواهد شد، و به دنبال کارهاى مهمتر خود خواهم رفت. آنگاه به رفیق سوم پناه برد که در ایّام وسعت و راحت به وى جفا مى کرد و او را حقیر مى شمرد و التفاتى به وى نمى نمود و به او گفت: من از روى تو شرمنده ام، و لیکن احتیاج و اضطرار مرا به سوى تو آورده است آیا در چنین روزى مى توانى مرا کمک کنى؟ گفت: غمخوار و حافظ تو خواهم بود و از تو غافل نخواهم شد، تو را بشارت باد و چشمت روشن باد که من مصاحبى هستم که تو را فرو نمى گذارم و از تقصیراتى که در باره من کرده اى دلگیر مباش، که آنچه به من داده اى برایت ضبط کردهام و به آن هم راضى نشدم بلکه با آن اموال برایت تجارت کردهام و سود بسیار به هم رسانیده ام. اکنون چندین برابر آنچه به من داده اى از براى تو نزد من موجود است، بشارت باد تو را و امیدوارم این اموال تو باعث رضاى پادشاه گردد، و تو را از این بلیّه بزرگت که پیش آمده است خلاصى بخشد. آن مرد چون احوال رفیقان را مشاهده کرد گفت: نمیدانم بر کدام یک از این دو حسرت خورم؟ آیا بر تقصیرى که در باب رفیق نیک کرده ام؟ یا بر رنج و مشقّتى که در باب رفیق بد متحمّل شده ام؟ آنگاه بلوهر گفت: رفیق اوّل مال است، و رفیق دوم اهل و فرزندان، و رفیق سوم عبارت از عمل صالح است. شاهزاده گفت: این سخنى حق و عالی است، در باره دنیا و فریب خوردگان و دلبستگان به آن، مثل دیگرى بیان کن.
سلمان فارسی و آخرین شب بی بی
غم و اندوه دردناکى شهر مدینه را فرا گرفته است، زیرا یگانه دخت والاگهر رسول خدا (ص) در جوانى و با مظلومیت چشم از این جهان فروبسته و نیز، وصیت کرده است که: شبانه تجهیز و دفن شود و نا اهلان در مراسم تدفین او شرکت نکنند و براى مشروعیت بخشیدن به حاکمیت غاصبانه خویش نتوانند، بهره بردارى نمایند. سلمان، این صحابى پاک باخته در همه شرایط، وفادارى و همراهى و همرازى خویش با على (ع) و فاطمه (س) را عملى گردانید و به قول ابن ابى الحدید سنی: سلمان فارسی شیعه خاصّ على (ع) شناخته شده بود. در تاریخ این چنین میخوانیم: وقتى شب همه جا را فرا گرفت و چشمها به خواب رفت، على (ع)، حسن (ع) و حسین (ع)، عمّار یاسر، مقدادبن اسود دئلى، عقیل بن ابى طالب، زُبیربن عوّام، ابوذر غِفارى، بریده عجلى، سلمان فارسى، تعدادى از بنى هاشم و افراد خاصّ وابسته به خاندان پیامبر (ص) جسد مقدّس حضرت زهراى مرضیه (س) را تشییع نمودند، بر او نماز خواندند و به خاک سپردند. و بدین ترتیب، سلمان فارسى اطاعت و خدمت خویش را تا آخرین لحظه حیات دخت پیامبر (ص) و هم دردى و یارى خویش را در آغاز سوگوارى و تنهایى حضرت على (ع) عملى گردانید.
صحیفه سجادیه
رابطۀ عدل و معاد: امام سجاد علیه السلام در این دعا میگوید: مجازات نیکوکاران و بدکاران «عَدْلًا مِنْه»: برای این است که او عادل است «تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ»: نامهای او پاک، منزه و زیبا است. چه چیزی زیباتر از عدل وعادل. خداوند انسان را مختار آفرید که قادر است عمل نیک انجام دهد و قادر است عمل بد بکند، ظلم کند ستم ورزی کند. اگر معاد و یوم الجزاء نباشد، آفرینش خدا منشأ ظلم و ستم میگردد. پس عقل حکم میکند که محشری و حساب و کتابی و رسیدگی عادلانه باشد. و اگر چنین نباشد هیچ اسم مقدسی و نام منزّهی و اسماء حُسنائی برای خداوند باقی نمی ماند، زیرا همگی (نعوذ بالله) با ظالم بودن و ستمگر بودن خدا همراه میشوند. و لذا امام علیه السلام میگوید: «تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ». این جمله نقش بس مهمی در این جا دارد و باصطلاح نوعی تعلیل و استدلال است؛ یعنی اگر خداوند عادل نباشد هیچ اسمی از اسمایش پاک، منزه و مقدس نمیشود. «تَظَاهَرَتْ آلَاؤُهُ»؛ نعمت هایش پشت به همدیگر داده و پشتیبان همدیگرند؛ عقل، شعور، علم، همگی دست به همدیگر داده و میگویند که خداوند عادل است. یعنی این جمله نیز در مقام استدلال است. سپس آیۀ ۲۳ سورۀ انبیاء را در ضمن دعا میآورد: «لا یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُون» از خداوند پرسیده نمی شود که چرا فلان کار را کردی، چرا فلان چیز را کردی. برای این که چنین پرسشی از «عادل مطلق» یک پرسش احمقانه است، این پرسش از کسی میشود که یا عادل نیست و یا عادل نسبی است. خداوند که ستم و هیچ بدی ای در کار او نیست، چرا باید از او پرسیده شود. از انسانها پرسیده میشود، انسانها مسئول و مورد سؤال هستند که عادلترین شان، عادل نسبی است. حتی از پیامبر و معصومین نیز نباید چنین پرسشی کرد؛ احادیث، سیره و تاریخ زندگی پیامبر (صلّی الله علیه و آله) نشان میدهد که کسانی که کاری از کارهای او را به زیر سؤال بردند، کافر شدند. اشعریان این آیه را که از ادلّۀ بزرگ عدل است، بر علیه عدل تفسیر میکنند؛ میگویند: شما چه کاره اید که خدا را موظّف به عدل میکنید او «یَفْعَلُ ما یَشاء» و «لا یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَل» بلی حکیم مطلق، عادل مطلق، یَفْعَلُ ما یَشاء، اما چون حکیم مطلق و عادل مطلق است، چیز نادرست و کار نادرست را نه میخواهد و نه انجام میدهد. و نه از کارش پرسیده میشود که پرسش کنندۀ چنین پرسشی احمق است. و این نفی پرسش است، نه نفی عدل. می بینید که معنی آیهها در نظر امام سجاد علیه السلام چیست و در نظر بزرگان اشعریه احمق چیست که دو معنی، یک ۱۸۰ درجه با هم مخالف و کاملاً در تضاد هستند. و این چنین است فرق میان ائمه شیعه و امامان اشعری و معتزلی گمراه. و اینجاست که معلوم میشود قرآن بدون اهل بیت کافی نیست، بلکه گاهی منحرف هم میکند. همانطور که اهل بیت بدون قرآن کافی نیست. نه شعار «حَسْبُنَا کِتَابُ اللَّه» آن مامور کابالیسم در اسلام، درست است و نه شعار «علی دارم چه غم دارمِ» برخی غالیان افراط کار.
مرز بین عزت نفس که به خوشبختیمون کمک میکنه، و غرور که ممکنه باعث نابودیمون بشه خیلی باریکه، باریکتر از مو، با شخصیت بودن، و مغرور و خود شیفته نبودن، احتیاج به تعادل و کنترل داره، مراقب عزت نفسمون باشیم.
دلتنگم، اما، آویزون کسی نیستم، عشق، به حرمت خواسته شدن محترمه، وگرنه گدایی محبت از دلای بخیل عین مردنه.
هر هدفی را تو باور کنی، جستجو کنی، اونم با عشق، اون هدف هم تو را جستجو میکند، و بسوی تو می آید، در حرکت باش، اجازه نده فاصله میان جایی که هستی و جایی که میخواهی باشی، تو را از قدم برداشتن و حرکت کردن بترساند.
در روایتی آمده است: فاطمه علیهاالسلام در حال احتضار، علی علیه السلام را به حضور طلبید، و عرض کرد: اوصیک باشیاء فی قلبی. تو را به اموری که در دل دارم، سفارش میکنم. تا اینکه علی علیه السلام فرمود: هر چه میخواهی وصیت کن که به دستورهایت عمل خواهم کرد. و فرمود: و خواسته تو را بر خواسته خود مقدم میدارم. فاطمه علیهاالسلام نیز وی را دعا نمود: خداوند، درباره ی من بهترین پاداش را به تو دهد، ای پسر عموی رسول خدا. سپس عرض کرد: سفارش اولم این است: بعد از من، امامه را به همسری اختیار کن که وب نسبت به فرزندانم مانند من است، زیرا مرد نمیتواند بدون زن باشد. تا اینکه میفرماید: سفارش میکنم تو را به اینکه: هیچ یک از کسانی که بر من ستم روا داشتند و حق مرا غضب کردند، در (تشییع) جنازه من حاضر نشوند، زیرا آنها دشمن من و دشمن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستند، و نیز اجازه نده هیچکدام از آنها و پیروانشان بر جنازه من نماز گذارند، و همچنین مرا در شب به خاک بسپار، آن زمان که چشمها آرام میگیرد و به خواب میرود (دیگه هیچی، نفسم بند اومد، اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد)
انجیل و ظهور مهدی موعود
انجیل یوحنا: و بدو قدرت بخشیده است که داوری هم بکند؛ زیرا که پسر انسان است. و از این تعجّب نکنید، زیرا ساعتی میآید که در آن جمیع کسانی که در قبور میباشند آواز او را خواهند شنید و بیرون خواهند آمد، هر که اعمال نیکو کرد برای قیامت حیات، و هر که اعمال بد کرد به جهت قیامت داوری.
مکاشفه یوحنا: و علامتی عظیم در آسمان ظاهر شد. زنی که آفتاب را در بر دارد و ماه زیر پای هایش و بر سرش تاجی از دوازده ستاره است. و آبستن بوده، از درد زه و عذاب زاییدن فریاد بر میآورد. و علامتی دیگر در آسمان پدید آمد، که اینک اژدهای بزرگ آتش گون که او را هفت سر، و ده شاخ بود و بر سر هایش هفت افسر. و دمش ثلث ستارگان آسمان را کشیده آنها را بر زمین ریخت و اژدها پیش آن زن، که میزایید، بایستاد تا چون بزاید فرزند او را ببلعد. پس پسر نرینه (پسری) را زایید که همه اُمّتهای زمین را به عصای آهنین حکمرانی خواهد کرد، و فرزندش به نزد خدا و تخت او ربوده شد… و در آسمان جنگ شد. میکائیل و فرشتگانش با اژدها جنگ کردند و اژدها و فرشتگانش جنگ کردند. ولی غلبه نیافتند، بلکه جای ایشان دیگر در آسمان یافت نشد. و اژدهای بزرگ انداخته شد، یعنی آن مار قدیمی که به ابلیس و شیطان مُسمّی است که تمام ربع مسکون را میفریبد. او بر زمین انداخته شد و فرشتگانش با وی انداخته شدند. در مورد آیات فوق: شخص مورد بشارت در این آیات تاکنون قدم به عرصه وجود ننهاده و تفسیر روشن و معنی واضح آنها نیز موکول به زمان آینده و نامعیّنی است که وی ظاهر گردد. ولی با اندکی دقّت و تأمّل در آیات فوق این نتیجه به دست میآید که شخص مورد بشارت در مکاشفه یاد شده، بزرگترین مولود جهان انسانیّت، و شخص ممتاز و بی نظیری است که به منظور ایجاد حکومت حقّه الهیّه و بر افکندن بنیاد اهریمنان، به ناچار مدّتی از انظار مردمان غایب خواهد گردید، و خداوند عالم آن یگانه مظهر نور الهی و منجی انسانیّت را از دیدگان اشرار و شیاطین جنّی و انسی مخفی و مستور نگه خواهد داشت تا در یک زمان نامعلومی، آنگاه که خواست خداوند است، از پشت پرده غیبت ظاهر شده، با عصای آهنین بر بشریّت حکومت کند. این نتیجه با تفاصیلی که در نویدهای انبیای گذشته و قرآن کریم و روایات اسلامی آمده است روشن میسازد که مکاشفه یوحنّای لاهوتی در بشارت فوق، مربوط به موعود کلّ ملل حضرت محمّد بن الحسن العسکری علیهما السلام است که به هنگام ظهور با شمشیر قیام خواهد کرد و با عصای آهنین حکمرانی خواهد نمود. اینک برای روشن شدن مطلب به توضیحی که در این زمینه میآورم، توجّه کن: مقصود از آن زن که در مکاشفه فوق، مادر شخص مورد بشارت معرفی شده که خورشید پوشیده، و ماه زیر پایش و بر سرش تاجی از دوازده ستاره بود، مادر پاک گهر حضرت مهدی علیه السلام، نرجس خاتون است و خورشید، پدر والا گهرش حضرت امام حسن عسکری علیه السلام است که تمامی انوار درخشان آسمان نبوّت و امامت را بر رحم پاک نرجس بتابید، تا برجسته ترین نماینده و آیینه تمام نمای آنان را از وی نمودار سازد. و فرزندی بیاورد که مجمع همگی آن انوار و حامل لوای انقلاب جهانی گردد.
و مقصود از ماه (که در زیر پای هایش بود)، حکیمه خاتون عمّه حضرت امام حسن عسکری علیه السلام است که به هنگام ولادت حضرت مهدی علیه السلام قابله نرجس خاتون بوده و آماده گرفتن آن مولود مسعود بوده، و بر این عمل دقیقه شماری میکرده است. و دوازده کوکب درخشان که بر تاج پر افتخار نرجس تلألؤ مینمودند حضرت خاتم الأنبیاء صلی الله علیه وآله وسلم و دختر یگانه اش صدّیقه طاهره علیها السلام و ده امام (علی بن ابی طالب علیه السلام تا علی بن محمّد الهادی علیهم السلام) میباشند، که مقام شامخ سلطنت و زعامت روحانی و جهانی حضرت مهدی علیه السلام، مرکب از این انوار و مؤسس بر این بنیانهای رفیع آسمانی و ملکوتی است. و آن اژدهای بزرگ آتشین، دستگاه شیطان و پیروان اوست که همیشه آماده ویران ساختن کاخ رفیع ادیان و نابود کردن انبیا و اولیای الهی بوده و میباشد. و چنانکه در بخش ۴ اشاره شده وی پیش از ولادت آن موعود جهانی، با دمش یک سوم ستارگان آسمان را جاروب کرده بود، و اکنون به هوس نابود ساختن پرچمدار عدل جهانی که مجمع تمامی ستارگان آسمان ولایت است، افتاده است. آری! همین شیطان بود که پس از رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم، با لباس خلافت و از مجرای حکومت اسلامی جلوه نموده، و به وسیله (دمش) نوکرش قنفذ که به شدّت پهلوی دختر نازنین پیامبر را مضروب ساخته و طفل معصومش محسن را ساقط و نابود کرد، ثلث کواکب آسمان را جاروب نمود، و سوّمین فرزند ذکور وی را که بایستی در آینده پدر گروهی دیگر از ذریّه پیامبر گردد، بکشت.
و همین شیطان در زمان ولادت حضرت مهدی علیه السلام در لباس خلفای عبّاسی، به ویژه معتمد و معتصم عباسی که در عصر حضرت امام حسن عسکری علیه السلام بودند، جلوه نموده، با کمال اهتمام به هوس نابود ساختن آن یگانه مولود مسعود جهانی افتاده بود. چنانچه بر حسب شهادت تواریخ و آثار، نامبردگان، جاسوسهایی بر حرم محترم آن حضرت گماشته بودند که اگر فرزند ذکوری از آن حضرت پدید شد، حکومت وقت را آگاه سازند تا در نابود ساختن وی اقدام نماید. ولی چنانکه در آیات مکاشفه فوق اشاره شد، اراده حتمی الهی، آن زن و طفلش را از هرگونه آسیب در امان داشت و دستگاه جاسوسی و کنجکاوی اهریمنان که همچون سیل به هر سو روان کرده و برای غافل گیر ساختن آن موعود جهانی شب و روز بکار بود، سودی نبخشید. در قسمت دیگری از مکاشفه یوحنّا ی لاهوتی بشارت ظهور حضرت مهدی علیه السلام چنین آمده است: و دیدم آسمان را گشوده و ناگاه اسبی سفید که سوارش امین و حق نام دارد، و به عدل داوری و جنگ مینماید، و چشمانش چون شعله آتش، و بر سرش افسرهای بسیار و اسمی مرقوم دارد که جز خودش هیچ کس آن را نمیداند، و جامه خون آلود (سرخ) در بر دارد و نام او را کلمه خدا میخوانند. و لشکرهایی که در آسمانند بر اسبهای سفید، و به کتان سفید و پاک ملبّس از عقب او میآمدند. و از دهانش شمشیری تیز بیرون میآید تا به آن، اُمّتها را بزند و آنها را به عصای آهنین حکمرانی خواهد نمود… و دیدم فرشته را در آفتاب ایستاده که به آواز بلند تمامی مرغانی را که در آسمان پرواز میکنند ندا کرده میگوید: بیایید و به جهت ضیافت عظیم خدا فراهم شوید، تا بخورید گوشت پادشاهان و گوشت سپه سالاران و گوشت جبّاران. با نظری دقیق و اجمالی در تمام احادیثی که در مورد ظهور یکتا بازمانده حجج الهی وارده شده است میتوان گفت: همه فرازهای بالا در احادیث اسلامی آمده است. بخاطر طولانی نشدن این تارنما، رساله پولس را در پست بعدی تجزیه و تحلیل میکنم. انشاالله.
زنی خدمت حضرت علی(علیه السلام) آمد، عرض کرد: ای امیرالمؤمنین، برادرم مرد و ششصد دینار باقی گذاشت، ولی به من تنها یک دینار دادند. از شما میخواهم در این زمینه منصفانه حکم نمایید. حضرت بدون تأمّل فرمود: شاید برادرت دو دختر داشت که دو ثلث از ۶۰۰ دینار (یعنی ۴۰۰ دینار) به آنها میرسد و مادری دارد که یک سدس (یک ششم، یعنی ۱۰۰ دینار) به او میرسد و زنی دارد که یک ثمن (یک هشتم، یعنی ۷۵) دینار به او میرسد و ۱۲ برادر دارد که ۲۴ دینار (هر کدام دو دینار) مال آن هاست و سهم تو هم یک دینار است. آن زن گفت: آری، درست است. در این باره، موارد متعددی از علی (علیه السلام) وجود دارد که در کتاب عجائب احکام امیرالمؤمنین، اثر سیدمحسن امین و در پایان کتاب التکامل فی الاسلام آمده. خاک بر سر اون احمقهایی که کوه علم و تقوا رو رها کردند و چسبیدند به حماری که حتی غسل و تیمم بلد نبود. البته بلا نسبت الاغ بیچاره.
کابالا
فراتر از ادیان: محی الدین در «فصّ نوحی» میگوید: قوم نوح در دریاهای علم غرق شدند: «اغرقوا فی بحار العلم». و در «فصّ موسوی» فرعون را یک عالم و عارف میداند. و در ده ها مورد دیگر حق را به کافران میدهد و حقارت انبیاء را (نعوذ بالله) القاء میکند. کافران و ملحدان را محبوب خدا و بت پرستی را «راه میان بر» برای وصال خدا میداند. و در «فصّ هارونی» میگوید چون هارون نمیدانست که پرستش گوساله عین پرستش خداست بر آن مردم عجل پرست اعتراض کرد و موسی به همین جهت هارون را توبیخ کرد که چرا مزاحم پرستش آنان شده است. قیصری ابله و احمق در شرح فصّ آدم میگوید: چون انسان «لااله الاّ الله» میگوید پس «جهول» است. به نظر او ارزش بت پرستی به حدی است که موسی (ع) از موی سر و صورت هارون (ع) گرفته و میکشد. با چنین افکار عرفانی که محی الدین و همکارانش داشتند، معلوم نیست اساساً انبیاء برای چه آمده اند و اساساً دین چه معنائی دارد؟ محی الدین همه انبیاء را تحقیر میکند، به پیامبر اسلام (ص) توهین میکند، عمر خطاب را و علمش را بر پیامبر و علم پیامبر ترجیح میدهد، خودش را برتر از پیامبر اسلام (ص) میداند، و محی الدین کلی نجاست خواری و پلشتی کرده. او بدین گونه اصل کابالیسم (فراتر از ادیان) را متأسفانه به جوامع مسلمانان نفوذ داد.
اسناد لانه جاسوسی امریکا
«محرمانه» دستورات برای مدرک بین المللی واکسیناسیون مهرهایی هم اکنون برای شما (ظاهرا برای واکسیناسیون، آبله، تب زرد، وبا زده شده است (یعنی در همان مدرک بین المللی واکسیناسیون) لطفا اسمتان را در زیر هر تزریق بنویسید و امضاء کنید. تزریق واکسن آبله برای ۳ سال اعتبار دارد (یعنی) در جولای ۱۹۷۸ احتیاج به تمدید دارد. لطفا با Eznova یا Wolok برای تمدید آن برای بعد از این تاریخ تماس بگیرید. واکسن تب زرد برای ۱۰ سال اعتبار دارد. چیزی نمی خواهد که برای این واکسن انجام دهید. واکسن وبا فقط شش ماه معتبر است. مهر جدید ورودی باید در اوایل ژانویه ۱۹۸۰ ساخته شود. با توجه به برگ ضمیمه قلابی (که در پشت برگ است) اسم ... را با رنگ جوهر آبی استفاده بکنید. با استفاده از خودکار یا خودنویس یک تاریخ روز، ماه سال مناسب در ورقه وارد کنید (باید ماه آن به طریق رومی نوشته بشود) و در بالای مهر دکتر امضاء بکن. واکسن وبا را به هر تاریخ روز جدیدی که میخواهی هر شش ماه یک بار تبدیل بکن، و از همان مهر و رنگ قبلی استفاده بکنید، و پاسپورت شما نباید نشان بدهد که در تجدید تاریخ واکسن در تهران بوده اید (بدون شرح)
حافظ میگه:
ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
کلمات و گفتارهای کسروی تبریزی به قدری متشتّت و مانند خود او، درهم و برهم است که به گفتار مجانین و بُلها، که گاهی فحش میدهند و گاهی پرت و پلا میگویند شبیه تر است، تا به کلمات عاقل منطقی که محتاج به جواب باشد. البته بزودی به خدمت این مردک، بصورت کاملاً منطقی خواهم رسید.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: براى مردمان ستمگر سه نشانه وجود دارد: با نافرمانى کردن بر مافوق خود ستم مى کند، و با غلبه و چیره شدن بر زیر دست خود ستم روا مى دارد، و ستمکاران را یارى و پشتیبانى مى کند.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: من از دو چیز بر شما ترسانم : یکى پیروى از خواهشهاى نفس و دیگرى درازى آرزو، اما پیروى خواهشهاى نفس ؛ زیرا آدمى را از راه حق باز مى دارد، و اما درازى آرزو؛ زیرا آخرت را فراموش انسان مى سازد.
حدیث :
عبدالرحمن بن حجاج گوید: امام رضا علیه السلام به من فرمود: از اوج گرفتن و بالا رفتنى که آسان است بپرهیزید آنگاه که سراشیبى آن دشوار باشد و فرمود: نفس و خواهش نفس را بحال خود وامگذار زیرا خواسته نفس در هلاکت آن است و به حال خود گذاردن نفس یا آنچه که دوست دارد مایه آزار نفس است و باز داشتن نفس از پرداختن به آنچه که دوست مى دارد دواى نفس است.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: به خدا سوگند که خداوند از مردمان جز دو خصلت را نخواسته است: یکى اینکه به نعمتهایى که به آنان بخشیده است اعتراف کنند تا او نیز بر نعمتهایشان بیفزاید، و دیگر اینکه به گناهان خویش (در پیشگاه او) اقرار و اعتراف کنند تا او نیز از گناهانشان در گذرد.
حدیث :
معاویه بن عمار گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: همانا سوگند به خدا که هیچ بنده اى با اصرار و پافشارى بر گناه از گناه بیرون نرفته است و هیچ بنده اى جز با اقرار و اعتراف بر گناهش از گناه خارج نگشته است.
کوروش خبیث و جعل تاریخ
عکس ترامپ و تمثال کوروش کبیر روی سکه های اسقاطیلی. سازمان غیر انتفاعی آموزشی در اسقاطیل به مناسبت هفتادمین سالگرد تاسیس رژیم صهیون سکههایی از نقره و طلا، بصورت مناسبتی ضرب کرده که روی آن تصاویر شیروعقاب، نمادهای ملی ایران باستان و آمریکا، و تصویر منحوس دونالد تاپال و کوروش است. این اقدام برای خوش رقصی، از تصمیم جنجال برانگیز تاپال، برای انتقال سفارت آمریکا از تلآویو به شهر اشغالی قدس صورت گرفته. این سکه های نقره، به قیمت ۳۶ پوند و سکه طلا، به قیمت ۵۲ پوند، ۷۰ دلار، به فروش خواهند رفت. این سکه ها نمادین هستند و ارزش پول رایج ندارن. اینم افتخاری باشه برای سلطنت طلبهای خیالباف، که عکس کوروش کنار عکس ترامپ دیوانه باشه. کوروش طی ۲۵۰۰ سال گذشته، شخصیتی یهودی بوده، مطرود و مردود، نه در شاهنامه فردوسی اسمی ازش هست، نه در کتب تاریخی معتبر اسم مثبتی ازش ثبت شده، نه سعدی و حافظ و مولوی و غیره ازش اسمی برده اند و نه.. ولی از دویست سال قبل تبلیغات افسانه ای و جعلی شروع شد، با شعار: منم از نسل کوروش کبیر.. گوینده ی این شعار یهودیان هستند، اونم افتخارات آبگوشتی، بعد این شعار و افتخار پوچ، در دهان افراد ساده لوح افتاد که بدون تحقیق و آگاهی از تاریخ، آنرا دائم تکرار کردند، و در دهه های اخیر بازیچه مقاصد سلطنت طلبها شد، که طی پستهای آینده، شجره نامه کوروش را، بصورت خانوادگی و تاریخی، از تولد تا مرگ براتون بیرون میکشم، محتوای منشور کوروش، فتوحات کوروش و غیره، همه رو.. و قضاوت را به عهده شما میگذارم که آیا اصلاً کوروش ایرانی بود؟ آیا هخامنشی بود؟ آیا افتخار ایران است، یا ننگ ایرانی؟ ادامه دارد..

مردی به سرعت و چهارنعل با اسبش می تاخت. اینطور به نظر میرسید که به جای خیلی مهمی میره. کسی که کنار جاده ایستاده بود فریاد زد : کجا میروی؟ مرد اسب سوار جواب داد: نمیدانم، از اسبم بپرس، این داستان زندگی خیلی از ماهاست. سوار بر عادتها میتازیم، بدون اینکه بدانیم به کجا میریم.
زندگى یعنى تعادل ایجاد کردن بینِ نگه داشتن و رها کردن، یعنی بقول خودمونی، نه زیادى به چیزى بچسب، نه زیادى همه چیز رو رها کن، یا به عبارتی ساده تر، نزدیک نشو میسوزی، دورنشو یخ میزنی، ساده ترین تکنیک این هستش که زندگی رو از چیزهای ساده پر کنیم، هر چی سخت بگیریم، سخت تر میگذره، یه وقتایی بهتره جهان رو رها کرد، و فنجانی چای خورد، نکته مهم این هست که مبادا، خودمون رو از یاد ببریم، بدون شک لایقترین فرد در زندگیمون، اول خودمون هستیم.
وقتی دائم بگویی گرفتارم،
هیچ وقت آزاد نمیشوی...
وقتی دائم بگویی وقت ندارم،
هیچوقت زمان پیدا نمیکنی...
وقتی دائم بگویی فردا انجامش میدهم،
آن فردا هیچوقت نمیآید...
هارون الرشید ملعون میخواست کسی را برای قضاوت در بغداد انتخاب کند. اطرافیان او همه با هم گفتند: عادل تر از بهلول سراغ نداریم، او را انتخاب کن. خلیفه بهلول را خواست و پیشنهاد مسند قضاوت بغداد را به او داد. بهلول گفت: من شایسته این مقام نیستم و صلاحیت انجام چنین کاری را ندارم. هارون الرشید اصرار کرد و گفت: تمام بزرگان بغداد تو را انتخاب کرده اند، چگونه است که تو قبول نمیکنی؟ بهلول جواب داد: من خودمو بهتر میشناسم، و این حرفم یا راست است یا دروغ. اگر راست است که من به دلیلی که گفتم شایسته این مقام نیستم، و اگر هم دروغ باشد که شخص دروغگو صلاحیت قضاوت کردن ندارد، هارون الرشید اصرار فراوان کرد و بهلول، احساس خطر کرد، از ترس جانش، در خواست یک روز مهلت برای تفکر کرد، فردا صبح اول طلوع، بهلول بر چوبی نشست و در خیابان ها فریاد میزد: اسبم رم کرده، بروید کنار، تا زیر سمش گرفتار نشده اید. مردم گفتند: بهلول دیوانه شده، خبر دیوانگی بهلول به خلیفه عباسی رسید، لبخند تلخی زد و گفت: او دیوانه نشده، او بخاطر حفظ دینش از دست ما فرار کرد، تا در حقوق مردم دخالتی نداشته باشد، بهلول پاشو ببین، برای چیزی که خودتو به جنون زدی، این روزها، چه سر و دستی میشکنند، باغت آباد انگوری.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت پنجم)
در مورد «حرکت میزگرد» که عدّه زیادى مىگویند بدون هیچ گونه اعمال قدرتى به حرکت درمى آید، بیشتر چنین به نظر مىرسد که حرکت میز، معلول تمرکز نیروى فکرى خود شخص و تأثیر ناخودآگاه آن، روى اعصاب دست او بوده باشد. به این ترتیب که، شخص یا اشخاصى که دست خود را آزاد روى میز گذارده اند، بواسطه تمرکز فکرى، و توجّه خاص به مطلبى، و تمایل به یک نوع پاسخ، نیروى درونى ناخودآگاه آنها روى اعصاب دستشان فشار وارد کرده، میز را به یک طرف گردش میدهد، و به همین دلیل خود او هم خیال میکند که میز خود به خود گردش نموده، و لذا غالباً حرکت میز، موافق «طرز تفکّر» و «نوع تمایلات» آن شخص یا اشخاص است، نه موافق روحى که مدّعى ارتباط با او هستند، این احتمال اول هست، و همچنین حرکت قلم روى کاغذ نیز معلول همین موضوع است. مثلًا، کسى که شبهاى جمعه براى اموات خود، شکرپنیر خیرات مینماید، تصوّر میکند که روح سرباز عرب هم شکرپنیر میخواهد (اگرچه خیرات به اینصورت، با شکرپنیر میان آنها وجود نداشته باشد) این تأثیر ناخودآگاه، نمونه هاى فراوان دارد؛ مثلًا، بسیار شده که هنگام نوشتن نامه اى یا گفتگوى با شخصى، بدون توجّه، به جاى نام کسى، نام دیگرى را میبریم که مورد علاقه ماست؛ زیرا ضمیر ناخودآگاه، روى اعصاب دست یا زبان اثر میگذارد، و آنرا به طرفى مى برد که موافق تمایل ما باشد. این موضوع در کودکان و افراد کم سن، زودتر صورت مى گیرد و لذا بسیارى از این ارتباطات را بوسیله آنها انجام میدهند. من به اصحاب میزگرد مى گفتم: آخر اگر روح با شما تماس مى گیرد، آیا این روح قدرت ندارد میز به این سبکى و روانى را بدون دست گذاشتن شما حرکت دهد؟ آیا روح با آنهمه قدرت از چنین کار ساده اى عاجز است؟ دستتان را از روى میز بردارید و از روح خواهش کنید، زحمت بکشد آنرا تکان دهد... ولى همه این آقایان معترفند تا دست روى میز نگذارند، میز تکان نمى خورد؛ این مسئله عجیبى است! قابل توجّه اینکه آنچه درباره جمعى از مرتاضان و اساتید اسپریتیسم نقل مى کنند، این است که آنها نه تنها مى توانند بوسیله ارواح، میز به این روانى را بدون دست گردش دهند؛ بلکه کارهایى به درجات بالاتر از آن انجام میدهند. و همانطور که در آینده بخواست خدا خواهیم گفت، بسیار مى شود که مدیوم را دست بسته در یک قفس زندانى کرده و از هرگونه حرکت او جلوگیرى به عمل مى آورند، با این حال او بوسیله ارتباط با ارواح، کارهاى حیرت انگیزى انجام میدهد؛ ولى مدّعیان میزگرد فقط مى توانند میز را بگردانند آن هم تا دست روى آن نگذارند هیچ کارى از آنها ساخته نیست! بلند کردن پایه هاى میز هم دست کمى از گرداندن آن ندارد! و من خودم آزمایش کردم و دیدم به وسیله فشار دست مى توان پایهها را از زمین بلند کرد.
مختصر و کوتاه، یهود چه غلطی میکند؟ قریب به صد سال است که استعمار یهودی بر کشورهای غربی سایه افکنده، بطوری که همین آمریکائی که ثروتمندترین و متمدّن ترین کشورهای جهان محسوب میشه (خیر سرش) امروز به صورت یک کشور یهودی در آمده. چنانچه چندی قبل، هنگامی که نویسنده عالیقدر یهودی آقای Alfred_Litenthal کتاب خود را coin the of side other The به رشته تحریر در آورد ولی نتوانست آن را چاپ کند، چون بطور کلی تمام مؤسسات انتشاراتی اروپا و آمریکا از چاپ آن خودداری کردند، تا بالاخره مجبور شد ترجمه آن را به عربی پیش از اصل انگلیسیش چاپ کند. سیاست یهود، در هرکجا که باشد یکی است و یهودی قبل از هرچیز یهودی است، حاخام یهوذای پلشت در اعلامیه ای که در سال ۱۹۶۱ انتشار داد، میگوید: من در مرحله اوّل یهودی و در ثانی آمریکائی هستم. و آغای استیفن سی واین خاک بر سر میگوید: من تنها در ۶۳ جزء از ۶۴ جزء حیاتم آمریکائی بودم، امّا مدّت چهار هزار سال است که یهودی هستم. با چنین تعصّبی توانستند، بر کشورهای اروپائی سلطه اقتصادی، سیاسی و اجتماعی خود را حاصل کرده و سیاست دولتهای غربی را به نفع خود جهت داده بطوری که دولت بریتانیا حاضر نمیشود تجاوز یهود را بر کشورهای مسلمان نشین که مستعمره آن هستند جواب بدهد پیش کش، کمک هم میدهند.
کمی درد دل خودمونی، مولانا شمس الدین امیرالمومنین امام علی (علیه السلام) مردی از قبیله ثقیف را به عنوان عامل خود بر (عکبرا) گمارد و به من (عبدالملک بن عمیر) فرمود: ظهر، نزد من بیا. نزد امام (علیه السلام) رفتم؛ اما مانند سایر حاکمان، نگاهبانی که مانع رفتن من نزد آن حضرت باشد نیافتم؛ خدمتش رفتم، نشسته بودند، قدح و کوزه آبی برابرشان بود. فرمودند: کیسه ظبیه را بیاورند. من نمیدانستم در آن چیست؟ با خود گفتم: به من اعتماد دارند، جواهرت را از آن در آورده به من میدهند. حضرت مهر کیسه را شکستند، در آن سویق بود؛ آن را در قدح ریخته رویش آب ریختند و از آن خوردند، به من هم دادند؛ طاقت نیاوردم عرضه داشتم: یا أمیر المؤمنین، آیا با مردم عراق هم اینگونه عمل میفرمایید؟ خوراک مردم عراق بهتر از این است! فرمودند: بخدا سوگند! بخاطر بخل آن را مهر نکرده ام؛ لیکن به اندازه ای که مرا کفایت کند خریده ام؛ میترسم از بین برود و با چیز دیگری جایگزین شود، به همین جهت آن را محافظت میکنم؛ زیرا کراهت دارم جز غذای پاک و طیب بخورم (یعنی شیعه یاد بگیر) بخدا سوگند! از دنیای شما و غنائمش چیزی ذخیره نکردهام و برای این لباس کهنه ام، جامه ای آماده ننمودهام، و از زمینش یک وجب هم تصاحب نکردهام و از آن، جز طعامی اندک همچون غذای بیمار نگرفته ام. این مطلب مسلم است که امام (علیه السلام) تا هنگام شهادت، غذاهای لذیذ دنیا را نچشیدند و در آخرین روز حیاتشان (در ماه رمضان) با نان و نمک افطار کردند و فرمودند کاسه شیری را که حضرت زینب (علیها السلام)، آورده بود بر دارد. در همان شب یتیمان را فراخواندند و به آنان عسل دادند، بطوریکه یکی از اصحابش گفت: دوست داشتم من هم یتیم بودم. حالا مش جعفر همسایه خودمون، نمیدونم چکاره شهرداری شده، وای وای بیا ببین چه کاسه کوزه ای برای خودش ردیف کرده.
محمد بن حسن بن ابی خالد میگوید: با امام زین العابدین علیه السّلام بسوی مکه خارج شدیم و چون به ابواء رسیدیم، در حالیکه حضرت بر مرکب خود سوار بودند و من پیاده میرفتم، به گله گوسفندی برخوردیم، ناگهان یک میش از گله جا ماند، در حالیکه به شدت بع بع میکرد، و ماده بره ای هم به دنبالش بع بع میکرد و به دنبالش میگشت، چون آن ماده بره ایستاد، آن میش بانگی زد و آن ماده بره به دنبالش آمد، سپس امام علیه السّلام فرمود: ای عبد العزیز، آیا میدانی آن میش چه گفت؟ گفتم: نه به خدا نمیدانم، فرمود: او گفت: به گله ملحق شو، زیرا خواهرت در سال اول (گذشته) در اینجا جا ماند و گرگ او را خورد.
فاطمه سلام الله علیها از زبان فضه قسمت اول
مجلسی در بحار میگوید: در بعضی از کتابها روایتی درباره وفات حضرت فاطمه علیها السّلام یافتم که دوست دارم آن را بنویسم، گرچه از کتاب مورد اعتمادی نیست (راویان شیعه فقط از افراد معتبر و شناخته شده روایت را میپذیرند و این شیوه قابل ستایش است) آن روایت این است: ورقة بن عبداللَّه ازدی میگوید: من برای رضای خدا به مکه معظمه مشرف شدم. هنگامی که مشغول طواف بودم با کنیزکی که گندمگون، خوش صورت و خوش کلام مواجه شدم (در متن عربی سیمای فضه را اینگونه گفته: جَارِیَةٍ سَمْرَاءَ وَ مَلِیحَةِ الْوَجْهِ عَذَبَةِ الْکَلَامِ وَ هِیَ تُنَادِی بِفَصَاحَةِ مَنْطِقِهَا) وی با فصاحت و بلاغت مشغول خواندن این دعا بود: اللهم رب الکعبة الحرام، و الحفظة الکرام، و زمزم و المقام، و المشاعر العظام، و رب محمّد خیر الانام صلی اللَّه علیه و آله البررة الکرام، اسألک ان تحشرنی مع ساداتی الطاهرین و ابنائهم الغر المحجلین المیامین: خداوندا! ای پروردگار کعبه صاحب حرمت، و پروردگار حافظان با کرامت آن، و پروردگار زمزم و مقام ابراهیم و مشاعر بزرگ و ای پروردگار بهترین انسانها حضرت محمد که درود خداوند بر او و خانواده نیک و بزرگ مرتبه اش باد، از تو میخواهم که مرا با بزرگان پاک، و فرزندان شریف مشهور خجسته شان محشورم کنی، ای گروه حجاج! آگاه باشید که آقایان من خوب ترین خوبان و برگزیدگان نیکان است، افرادی هستند که قدر و قابلیت آنان از دیگران بالاتر است و نام ایشان در همه شهرها مشهور و این لباس افتخار را پوشیده اند. ورقة بن عبداللَّه میگوید که من به آن زن گفتم: اینطور به نظرم میآید که تو از دوستداران اهل بیت باشی؟ (إِنِّی لَأَظُنُّکِ مِنْ مَوَالِی أَهْلِ الْبَیْتِ علیهم السلام) گفت آری. گفتم: از کدام دوستان ایشان هستی؟ گفت: من فضه کنیز فاطمه زهرا دختر پیغمبر اسلام صلی اللَّه علیه و آله هستم. گفتم: مرحبا بک، اهلا و سهلا! من مشتاق شنیدن سخن و کلام شما بودم، اکنون جواب پرسشی را که از شما دارم برایم بگویی، هنگامی که از طواف فراغ شدیم، در بازار طعام فروشان توقف کن تا من بیایم، این عمل برای تو ثواب دارد. پس از این گفتگوها از یکدیگر جدا شدیم.
زمانیکه من از طواف فارغ شدم و راهی منزل خود شدم، بطرف بازار طعام فروشان رفتم. دیدم آن کنیزک در کناری نشسته است. به طرفش رفتم.. ادامه دارد..
ارتباط جن با شیطان جانّ و ابلیس در قرآن
وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ. (حجر) سیاق آیه مورد بحث خالی از دلالت بر این معنا نیست که ابلیس جن بوده، و گرنه جمله: وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ...، لغو میشد، در جای دیگر هم از کلام خود فرمود که ابلیس از جن بود، و آن آیه: کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه، از جن بوده و به همین جهت از امر پروردگار سر باز زده است. (کهف) چه از این آیه به خوبی بر میآید که جان همان جن بود، و یک نوع از انواع آن بوده، در غیر این دو آیه دیگر اسمی از جان برده نشده، و هر جا از موجود مقابل انسان اسمی رفته، به عنوان جن بوده، حتی در مواردی که عمومیّت کلام، ابلیس و هم جنسان او را هم میگرفته، مانند جمله شَیاطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ (انعام) و آیه حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فی اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ وعده عذاب خدا بر کفّار در امتهای گذشته از جن و انس عملی شد (فصلت) و آیه سَنَفْرُغُ لَکُمْ اَیُّهَ الثَّقَلانِ: بزودی به کار شما می پردازیم ای جن و انس (رحمن) و آیه یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذوُا مِنْ اَقْطارِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ فَانْفُذوُا، ای گروه جن و انس اگر میتوانید که به اطراف و نواحی زمین و آسمانها نفوذ کنید بکنید (رحمن) به لفظ «جن» تعبیر شده است. و ظاهر این آیات با در نظر گرفتن این که میان انسان و جانّ در یکی، و انسان و جن در دیگری، مقابله افتاده، این است که جن و جانّ هر دو یکی است، تنها تعبیر دوتاست/ المیزان ج، ۲۳
علی نامه
ادامه از قبل.. این کتاب که ۱۲ هزار بیت شعر بصورت نظم و معاصر و مشابه شاهنامه فردوسی هست، هم ارزش تاریخی داره و هم تماماً در مورد شخصیت بزرگ مَولانا شَمس الدّین اَمیرَالمؤمِنین عَلیّ علیهالسّلام هست، سراینده نام منظومۀ خویش را به تکرار علی نامه یاد میکند و بارها آن را رویاروی شاهنامه قرار میدهد:
مرین قصّه را این سراینده مرد
ز مهر دل خود علی نامه کرد
اگر چند شه نامه نغز و خوش است (گرچه شاهنامه فردوسی شیرین است)
ز مغز دروغ است، از آن دلکش است
علی نامه خواند خداوند هوش
ندارد خرد سوی شه نامه گوش
دروغ است آن خوب و آراسته
به طبع هوی جوی کش خواسته
من اندر على نامه از روی لاف
نخواهم که گویم سخن بر گزاف
نگویم سخن جز که بر راستی
به حاسد سپردم ره کاستی / ۴ ر - ۴ پ
البته شاهنامه فردوسی در جای خودش با ارزش هست، برای همین چند خط در مورد شاهنامه فردوسی، به این پست اضافه میکنم.
شاهنامه فردوسی را بایستی اثری گرانسنگ دانست که اساسا به مظهری از غرور و فرهنگ ملی ایرانیان نیز تبدیل شده. سال ها از نگارش این اثر گذاشته (بیش از هزار سال) از داستان های شاهنامه، داستان سیاوش، مرگ رستم، هفت خوان، کیخسرو، بیژن و منیژه و زال و رودابه.. در شاهنامه فردوسی اساسا مجموعه ای از داستان ها را شامل میشود که در ناخودآگاهِ جمعی هویت ایرانیان وجود داشته است. این بدان معناست که ایرانیان یکسری داستان هایی را داشتند، در این چهارچوب، فردوسیِ بزرگ آمده و یک شاهکاری را به نظم تبدیل کرده است. قبلا (خدای نامه، به زبان ساسانی) و (شاهنامه ابومنصوری) نیز وجود داشته (به زبان نثر)، در این چهارچوب، وقتی شاهنامه به زبان نظم درمی آید، در واقع همان داستان های تاریخی ایرانیان در قالب قدرتمندی یعنی شعر (نظم)، دوباره به ایرانی ها تحویل داده میشود. اگر شاهنامه فردوسی را از این منظر نگاه کنید، عملا آن را شبیه به رسانه ای می بینید که پس از گذشت بیش از هزار سال، در خدمت ایران بوده و توانسته آن چیزی هایی که مربوط به خودِ ایرانی بوده را زیباتر کند و عملا آنها، با حکمت شخصِ فردوسی آمیخته شده و به ما برگردانده شده.
سخن هر چه گویم همه گفته اند
بر باغ دانش همه رفته اند
اگر بر درخت برومند جای
نیابم که از بر شدن نیست رای
کسی کو شود زیر نخل بلند / فردوسی
همان سایه زو بازدارد گزند
معرفی کتاب. تواریخ عمومی: کتابهایی که مورخان اسلامی تاریخ بشر را از ابتدای خلقت همراه با تاریخ پیامبران و امت هایشان و اقوام گوناگون تا ظهور اسلام و از آن پس، تاریخ اسلام را تا دوران خود نگاشته اند، تواریخ عمومی یا جهانی مینامند. از جمله تاریخهای عمومی متقدم میتوان از تاریخ یعقوبی، اخبار الطوال دینوری، تاریخ طبری و مروج الذهب و معادن الجوهر مسعودی نام برد. در پستهای بعدی، تک تک این کتب رو، بصورت مختصر مرور خواهم کرد.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
ادامه از قبل.. و گفته اند که عمر به عبدالله بن عباس گفت: واقعیت آن است که قبیله شما (قریش) رضایت ندارند که نبوّت و جانشینى، هر دو در نزد شما جمع شوند. ابن عباس گفت: بر اساس حسادت، بغى و ستم، خلافت رسول الله (صلى الله علیه وآله وسلم) را از ما گرفتند. (الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج ۳، شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۳، تاریخ طبرى، ج ۲) عمر در گفتار خود قریش را متهم به حسادت مى کند و حسادت آنها را نود و نه در صد تمام حسادتها بیان مى کند و یک درصد از کل حسادتها را مربوط به دیگر مردم مى داند، و از طرفى ابوبکر را حسودترین افراد قریش مى داند. این نقطه اوج صراحت و افشاگرى عمر در مورد ابابکر است. بر اساس این نظریه عمر، ابوبکر به عنوان سردسته مخالفان اجتماع خلافت و نبوت در بنى هاشم است. و عمر ابابکر را از زیاده روى در دشمنى با خود بر حذر مى دارد و تهدید مى کند: یا دست از من بردار، و یا سخنى را مى گویم که بین مردم پخش شود و سواران به هر جا گزارش ببرند، اگر هم خواستى روش پیشین یعنى گذشته را ادامه دهیم. با وجود این که عمر با این دو رفیقش (ابوموسى و مغیره) سخن را فاش گفت ولى آن کلمه اى را که «کاروانها به هر جا مى برند» بیان نکرد، همان سخنى که ابوبکر از آن ترسیده و راه مسالمت را پیش گرفت و دست از دشمنى برداشت و گفت: «چند روز دیگر خلافت به تو خواهد رسید». این جمله را ابوبکر تنها بدان جهت گفت که آن سخن عمر که وى را بدان تهدید کرد برایش خیلى مهم بود، یعنى این جمله پاسخى براى تهدید ابابکر بود. البته ناگفته نماند که ابابکر به وعده خویش وفا نکرد و عمر را از ریاست حج و ریاست قوة قضائیة برکنار کرد. پس از سخنى که عمر در مورد خلافت ابوبکر گفت: «این مسأله، امرى ناگهانى و شتابزده بود. » محمد بن هانى مغربى شاعر گفت: ولکنّ امراً کان اُبرم بینهم/ و ان قال قوم فلتةٌ غیر مبرم، واقعیت آن است که جریان خلافت بینشان به تصویب رسیده و محکم شده بود، گرچه برخى گفته اند امرى ناگهانى و شتابزده بود. شاعر دیگرى مى گوید: ریاست ابوبکر را کارى شتابزده انگاشتند، نه به خداى کعبه و رکن، چنین نبوده است. در واقع اسباب این کارها همانند پارچه هاى برد یمانى بطور محکم و ناگسستنى به هم آمیخته و بافته شده بود (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید). و عمر اعتراف مى کند که مغیره از هوشمندان عرب است، و نیز اعتراف مى کند که در سقیفه در هنگام بیعت ابابکر حضور داشته است: «گویا تو شاهد ماجراى سقیفه نبوده اى؟ » سؤالى که در این جا مطرح است این است که چرا مغیره و ابوموسى در مورد آن سخن مهم، از عمر نپرسیدند. با آن که از دوستان صمیمى و مورد علاقه عمر بودند! پاسخ آن است که مغیره از کسانى است که در راه اندازى سقیفه نقش مهم و اساسى داشته است، همان سقیفه اى که در زمان اشتغال بنى هاشم و مردم به مراسم خاکسپارى پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) بر پا شد. هم چنین. او نقش کلیدى در ماجراهاى پیش از سقیفه و توطئه و پیمان شوم براى دستیابى به خلافت و نیز در کارهاى پس از سقیفه ایفا کرد، و بدین جهت به بالاترین پُستها در سلطنت دست یافت، و ابوموسى اشعرى نیز همین گونه بود. مغیره و ابوموسى به طور حتم از آن سخن با اطلاع بودند، و از طرفى عمر تصریح کرده است که با چه سخنى ابابکر را تهدید کرده است که ابوبکر گفت: پس از چند روز این خلافت به تو خواهد رسید. از طرفى عمر به آن دو تن گفت: آن چه را گفتم از تمام مردم به خصوص از بنى هاشم پنهان بدارید. ابن ابى الحدید معتزلى بر این حدیث توضیحى دارد و میگوید: «بدانکه این سخن به دور از واقعیت نیست که گفته شود: رضایت و خشم، دوستى و دشمنى، و از این قبیل اخلاق نفسانى گرچه امورى باطنى هستند، ولى حاضران از قرینه هاى حالیّه حالات اشخاص پى مى بردند، چنانکه ترس شخص ترسان، و خوشحالى شخص مسرور دریافت مى شود. عمر در سخن خود با مغیره و اشعرى به جریان مخفى دیگرى نیز تصریح کرده است که از برادرش زید بن خطّاب نقل کرده است: به خدا سوگند اگر از زید بن خطّاب و یارانش پیروى مى کردم، ابوبکر ذرّه اى از شیرینى خلافت را نمى چشید. این سخن عمر یکى از رازهاى فراوانى را که گم گشته تاریخ است بیان مى کند. بنظر میرسد، زید بن خطاب و یارانش با خلافت ابابکر مخالف بودند، لیکن عمر بیش از این بیان نکرده است که آیا زید به خلافت برادرش عمر فرا خوانده است یا از طرف داران امام على (علیه السلام) بوده است؟ البته سیره و روش نیکوى زید بن خطّاب، حاکى از موافقت او با دستورات شرعى است. از طرفى هیچ نصّى در دست نداریم که زید را از شریکان عمر و ابابکر در برپایى سقیفه معرفى کرده باشد. این سخن عمر نیز یکى دیگر از جریانات پنهان و گم گشته را بیان مى کند، با آن که زید بن خطّاب از جنگجویان بدر بوده و از عمر نیز بزرگ تر بوده، ولى ابابکر او را در هیچ پست و مقامى در سلطنت خود راه نداد، بلکه او را به جنگ مسیلمه کذّاب فرستاد و در آنجا به قتل رسید! (اسد الغابه، ابن اثیر، شرح حال زید بن خطاب) واگر به روزهاى بیمارى رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) باز گردیم مى بینیم که بین حفصه و عایشه در مورد امامت نماز به جاى پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) درگیرى بوده است، زیرا عایشه به آن حضرت عرض کرد: کاش ابوبکر را براى نمازگزاردن مى فرستادى! و حفصه نیز گفت: کاش عمر را مى فرستادى از این جا، درگیرى بین عمر و ابابکر بر سر زعامت در رفتار حفصه و عایشه نیز هویدا میشود. پس از بالا گرفتن اختلاف و درگیرى بین عایشه و حفصه، عایشه بلال را فرستاد تا از زبان پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم)، ابابکر را براى امامت نماز معرفى کند، که در این هنگام پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) خشمگین شد و فرمود: شما، هم داستان یوسف (علیه السلام) هستید. (تاریخ طبرى، ج ۲) این، بزرگ ترین توهین نسبت به عایشه و طرفدارانش بود. و از گفتارهاى عمر که حاکى از نفرت بین او و ابابکر است، آن است که نسائى از اسلم روایت کرده است از زبان عمر که ابابکر گفته است: این زبانم بود که مرا گرفتار و بیچاره کرد. (تاریخ الخلفاء، سیوطى)
حکایت دنیا
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده به بلوهر گفت: مثل دنیا و فریب خوردن اهل آن را بیان کن. بلوهر گفت: شنیدهام که مردى را شیر گرسنه ای در قفا بود، و او مى گریخت و شیر گرسنه هم از پى او مى شتافت تا به او رسد. آن مرد بیچاره مضطرّ شد و خود را به چاهى افکند، چون در چاه افتاد، دو شاخه در کنار آن چاه روئیده بود که به آنها آویخت، و پاهاى او بالای سر مارى چند واقع شد که در میان آن چاه سر بر آورده بودند، و چون به آن دو شاخه نظر کرد دید دو موش بزرگ به کندن ریشه هاى آن دو شاخه مشغولند، یکى سفید و دیگرى سیاه و چون به زیر پاى خود نظر کرد دید که چهار افعى از سوراخهاى خود سر بیرون کرده اند، و چون به قعر چاه نظر افکند دید اژدهایى دهان گشوده است، که چون به قعر چاه درافتد او را فرو بلعد. در این حال آن مرد سر برآورد و دید بر سر آن دو شاخه اندکى عسل وجود دارد و به لیسیدن آن عسل مشغول شد و لذّت شیرینى آن او را از مارها غافل ساخت که کى او را مى گزند، و از فکر کردن در امر آن اژدها بازداشت که چه زمان او را مى بلعد. بلوهر مدتی سکوت کرد و بعد گفت: امّا آن چاه دنیاست که از بلاها و آفتها و مصیبتها آکنده است و آن دو شاخه، عمر آدمى است و آن دو موش، شب و روزند که او را به سوى مرگ مى کشانند و آن چهار افعى اخلاط اربعه اند که به منزله زهر کشنده اند از سودا و صفرا و بلغم و باد (خون) و صاحب آن نمیداند که چه زمانى از آنها به هیجان مى آید، و آن اژدها مرگ است که منتظر است و پیوسته در طلب آدمى است، و آن عسل که او را فریفته و از همه چیز غافل کرده بود لذّتها و خواهشها و نعمتها و عیشهاى دنیاست، از خوردنى و آشامیدنى و بوئیدنى و لمس کردنى و شنیدنى و دیدنى. شاهزاده گفت: این مثل شگفتى است و با احوال دنیا مطابق است، برای دنیا و آنان که فریب آن را خورده اند، و در آن سستى مى کنند مثلى دیگر بیان کن.
سلمان فارسی
سلمان فارسی. دعوت فاطمه (س) و دعاى نور. عبدالله، فرزند سلمان از پدر خود روایت کرده است که: ده روز از وفات رسول خدا (ص) گذشته بود، وقتى از خانه بیرون آمدم، با على (ع) برخورد کردم، آن حضرت فرمود: اى سلمان! تو نیز بعد از وفات رسول خدا (ص) به ما جفا کردى؟ گفتم: اى مولاى محبوبم! من نامهربان نشده ام، آیا چگونه ممکن است در حقّ شما جفا شود؟ بلکه غم و اندوه حوادث تلخ پس از وفات رسول خدا (ص) مرا از زیارت شما بازداشت! آن حضرت فرمود: اکنون به خانه ما برو که فاطمه (س) مشتاق ملاقات توست و تحفه هاى بهشتى هم براى تو آماده کرده است... سلمان میگوید: با شتاب خود را به خانه فاطمه (س) رساندم و پس از آنکه آن بانو نیز از عدم حضور من گلایه کرد، آمدن فرشتگان بهشتى و تحفهها و مژده هاى بهشتى را به من اطلاع داد... (که در پستهای قبلی ذکر شد) پس از آن تقاضا کردم: اى بانوى من! دعایى را به من بیاموز که از بیمارى (تب) در امان باشم. آن بانوى بزرگ این (حِرز) و دعایى را که به (دعاى نور) معروف شده و مداومت بر خواندن آن، سبب مصونیت از تب میگردد، بدین شرح به من آموخت: بِسمِ الله الرّحمنِ الرَّحیمِ، بِسْمِ اللهِ النُّور، بِسمِ اللهِ نُورِ النُّور، بِسمِ اللهِ نُورٌ على نُور، بِسمِ اللهِ الّذی هُوَ مُدَبِّرُ الامورِ، بِسمِ الله الَّذی خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، الحمدُ للهِ الَّذی خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، وَ أنزَل النُّورَ على الطُّورِ، فی کتابٍ مَسْطورٍ، فی رَقٍّ مَنْشُورٍ، بِقَدَرٍ مَقْدُورٍ، على نبیٍّ مَحبُورٍ، الحمدُ للهِ الّذی هُوَ بالعِزِّ مَذکُورٌ و بِالفَخرِ مَشْهورٌ، وَ عَلَى السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ مَشکُورٌ، وَ صَلَّى اللهُ عَلى سَیّدنِا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرِین... سلمان میگوید: این دعا را من به بیش از هزار نفر از مردم مدینه و مکّه که گرفتار تب بودند آموختم و همه با عنایت خدا از بیمارى تب بهبود یافتند.
آیا حضرت فاطمه(س) پس از ظهور رجعت میکند؟ حدیثی در منابع روایی وجود دارد که حکایت از رجعت حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) بعد از ظهور امام زمان (عجلالله تعالی فرجه والشریف) دارد. داستان رجعت آن حضرت (سلاماللهعلیها) در ضمن روایتی طولانی که در پرسش مُفضّل از امام صادق (علیه السلام) مطرح شده، آمده است. مُفضّل میگوید از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم: آقا، آیا پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) و علی (علیهالسّلام) با قائم (عجلالله تعالی فرجه و الشریف)خواهند بود؟ فرمودند: آرى، والله پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) و علی (علیهالسّلام) ناگزیر می باید قدم روى زمین بگذارند.. اى مفضّل! گویا مى بینم که ما ائمه (علیهالسّلام) آن موقع جلوی پیامبر (صلیالله علیهوآله) جمع شده و به آن حضرت (صلیاللهعلیه وآله) شکایت میکنیم که امت بعد از وى چه به روز ما آوردند، و میگوییم امت، ما را تکذیب کردند؛ بى اعتنایى، نفرین، لعنت و تهدید به قتل نمودند، حاکمان ستمگر آنها ما را از وطن بیرون آورده به پایتخت خود بردند، و جمعى از ما را با سم و حبس کشتند. در این وقت پیغمبر سخت گریه میکند و میفرماید اى فرزندان من! هر چه به شما رسید بیشتر به جدّ شما رسید. آن گاه فاطمۀ زهرا (سلامالله علیها) مى آید و از ظلم هایی که در حق او و همسرش شده و غصب فدک (ملک خود توسط آنها) و رفتن به میان مهاجرین و انصار، و ایراد خطبه اش در خصوص غصب فدک، شکایت میکند. سپس نقل میکند که چگونه جمعى امیر المؤمنین (علیهالسّلام) را از خانه خود براى بیعت گرفتن در سقیفه بنى ساعده بردند،.. بنابر این، طبق این روایت که مفضّل از امام صادق (علیهالسّلام) نقل میکند، حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها) نیز جزو رجعت کنندگان خواهند بود/ بحار الانوار، ج ۵۳
ادامه از پست قبل؛ آغاز سال ۲۰۲۶ میلادی، مصادف است با یازدهم دی ماه ۱۴۰۴ هجری شمسی و یازدهم ماه رجب سال ۱۴۴۷ هجری قمری. آیا در این مدت، امکان رخداد این علائم وجود دارد؟ خسف دمشق و اوجگیری هرج الروم و سپس نبرد مهم و آخر، قوم مشرق زمینهساز ظهور با یهود مفسد اشغالگر قدس...
برخی از منابع عبری: تکلیف خاورمیانه تا قبل از سال میلادی ۲۰۲۶ مشخص خواهد شد (این ما هستیم که تکلیف شما چلغوزها رو روشن میکنیم) شاید باورتان نشه، اما به شدت علاقهمندم که این اتفاق زودتر رخ دهد، تا سیاهی شب، به اوج نرسه، طلوع فجر نمیشه، فقط کاش، نامردها این بار مرد باشند جلو بیایند، و فقط کُری نخوانده و صرفاً عملیات روانی نکنند، البته دو نکته را مجدد یادآوری میکنم: قبل از جنگ دوازده روزه، ما به زمان نیاز داشتیم. اکنون، زمان به شدت به ضرر دشمن است. یادآوری میکنم که آنها باید تا قبل از ۲۰۲۸، تمام پروندههای خود در جهان را حل کرده و سراغ چین بروند، غرب آسیا اولین و مهمترین ماموریت آنهاست. همچنین آنها راند دوم جنگ را آغاز نمیکنند، مگر مشروط به حل دو مشکل؛ مشکل اولشون: خیالشون از وضعیت انرژی راحت باشد. اینکه ایران به چرخهی انرژی در خاورمیانه آسیب نمیرساند! یا جایگزین جدید برای نفت و گاز کشورهای حاشیه خلیج فارس، پیدا شود؛ فعلا دیواری کوتاه تر از ونزوئلا پیدا نکرده اند. مشکل دومشون: انسجام ملی در ایران را بشکنند. مردم را به کمک نفوذیها ناراضی کرده و به خیابان بکشانند، ناامنی داخلی را رقم بزنند تا حمله هوایی خارجی، مکمل آشوب داخلی شود. فرض محال که محال نیست، بررسی احتمالات هم وظیفهی ما هست تا برای شرایط محتمل پیش رو، غافلگیر نشویم. البته که به الطاف بیکران الهی و خواست و ارادهی خداوند نیز، امید داریم و ضمن دعا برای یاری جبهه حق..
ترتیب علائم باقیمانده تا ظهور
۱- خسف حرستا و جابیه دمشق
۲- اعلام جداییطلبی مارقه الشام
۳- اوجگیری هرجالروم و جنگ جهانی
۴- حمله اخوان الترک به شرق سوریه
۵- جنگ محور مقاومت با یهود
۶- ورود مارقه الروم به رمله فلسطین
۷- خروج سفیانی از جنوب سوریه
صحیفه سجادیه
بینش معتزله بر قَدَری اندیشی مبتنی است و بینش اشعری بر قضائی اندیشی. و هر دو سر از جبر در میآورند؛ آنان به جبر قَدَری و اینان به جبر قضائی. در بینش معتزله قَدَرها (قوانین طبیعت) که خدا جهان را با آنها ساخته و به جریان انداخته، به حدی جبری کار میکنند که جائی برای خدا باقی نمیگذارند تا بتواند لطفی بر بنده ای بکند، یا دعائی را مستجاب کند. و در بینش اشعری قضاها و خواستهای الهی به حدی جبری هستند که اختیاری برای انسان نمیماند. در بینش معتزله جهان و انسان به سر خود رها شده است: یعنی تفویض. و در بینش اشعری هم قَدَرها و قوانین هستی هیچ کاره اند و هم انسان. مکتب امام صادق علیه السلام با فریاد بلند میگوید: لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِیضَ بَلْ أَمْرٌ بَیْنَ أَمْرَیْن. هم خداوند همیشه در کار است و هم قَدَرها و قوانین جهان، و هم انسان اختیار دارد. کار قوانین جهان و اختیار انسان نیز از ناحیه خداوند است. اما معلوم نیست که متفکران اشعری در این قرون متمادی، با این که به عدل باور نداشتند چگونه خدا را رحیم و رحمان میدانند؟ زیرا همانطور که بیان شد. اگر عدل نباشد رحیم بودن و رحمان بودن، بی معنی و واهی میشوند. که در بیش از صد آیه آمده، علاوه بر واژۀ (رحمة) و دیگر اشتقاقات آن، و نیز آیه هائی که خدا را (ودود) مینامند.
انجیل و ظهور مهدی موعود
انجیل لوقا: کمرهای خود را بسته، چراغهای خود را افروخته بدارید. و شما مانند کسانی باشید که انتظار آقای خود را میکشند، که چه وقت از عروسی مراجعت کند، تا هر وقت آید و در را بکوبد، بی درنگ برای او باز کنند. خوشا به حال آن غلامان که آقای ایشان چون آید ایشان را بیدار یابد … پس شما نیز مستعد باشید؛ زیرا در ساعتی که گمان نمیبرید پسر انسان میآید. و در آفتاب و ماه و ستارگان علامات خواهد بود و بر زمین، تنگی و حیرت از برای اُمّتها روی خواهد نمود، به سبب شوریدن دریا و امواجش. و دلهای مردم ضعف خواهد کرد از خوف و انتظار آن وقایعی که بر ربع مسکون ظاهر میشود، زیرا قوّت آسمان متزلزل خواهد شد. و آنگاه پسر انسان را خواهند دید که بر، ابری سوار شده با قوّت و جلال عظیم میآید/ قبلاً توضیح دادم مقصود از پسر انسان حضرت مسیح علیه السلام نیست، زیرا مطابق نوشته مستر هاکس آمریکایی در قاموس کتاب مقدّس این عبارت ۸۰ بار در انجیل و ملحقات آن (عهد جدید) آمده که فقط ۳۰ مورد آن با حضرت عیسای مسیح علیه السلام قابل تطبیق است. و امّا ۵۰ مورد دیگر از نجات دهنده ای سخن میگوید که در آخر زمان و پایان روزگار ظهور خواهد کرد و حضرت عیسی علیه السلام نیز با او خواهد بود، و او را جلال و عظمت خواهد داد، و از ساعت و روز ظهور او جز خداوند، کسی اطّلاع ندارد، و او کسی جز حضرت مهدی علیه السلام آخرین حجّت خدا نخواهد بود. برای طولانی نشدن پست، بعداً انجیل یوحنا رو هم بررسی میکنیم، انشاالله.
آفرینش و ریاضیات
دو نفر مشغول غذا خوردن شدند؛ یکی پنج قرص نان داشت و دیگری سه تا. مردی از کنار آنها میگذشت، گفتند: بنشین و با ما غذا بخور. نشست و با آنها غذا خورد. وقتی غذا به پایان رسید، هشت درهم گذاشت و گفت: این به عوض غذایی که خوردم و رفت. صاحب پنج قرص نان به دیگری گفت: پنج درهم مال من است و سه درهم مال تو. ولی صاحب سه قرص نان گفت: فقط در صورتی راضی میشوم که هشت درهم را به طور مساوی به دو قسمت تقسیم کنیم. چون اختلاف بالا گرفت، نزد مَولانا شَمس الدّین اَمیرَالمؤمِنین عَلیّ علیهالسّلام آمدند و ماجرا را نقل کردند. حضرت علی جانم بفداش، به صاحب سه قرص نان فرمود: به سه درهم راضی شو. گفت: نه، جز به حق راضی نمیشوم. عجب اسکولی بوده، حضرت فرمود: حق تو فقط یک درهم است. گفت: چطور؟ حضرت فرمود: تو سه قرص نان داشتی و دوستت پنج قرص نان که مجموعاً میشود هشت قرص نان. این هشت قرص نان را به ۲۴ ثلث تقسیم میکنیم (چون سه نفر بطور مساوی از غذا خورده اند، ۳×۸) سهم تو از این ۲۴ ثلث، ۹ ثلث میشود و سهم دوستت ۱۵. تو ۸ ثلث را خوردی، بنابراین، فقط ۱ ثلث از تو رفته و دوستت نیز ۸ ثلث خورده، بنابراین، ۷ ثلث از او رفته و مرد سوم هم ۸ ثلث خورده که هشت درهم، یعنی به عوض هر ثلث یک درهم، پرداخت کرده است. پس در عوض ۱ ثلث که از تو رفته یک درهم مال توست و در عوض ۷ ثلث که از دوست تو رفته هفت درهم مال اوست. این همان حق است که میخواهی. بصورت کاملاً منطقی صاحب سه قرص نان به یک درهم راضی شد، و آن دو درهمی را هم از دست داد. در آن زمان که این عربها سوسمار میخوردند و متاسفانه هنوز هم سوسمار خوردن در میان بعضی از اونها ادامه داره، دلم میسوزه که مولا علیهالسلام با این همه علم و دانش و تقوا، به گیر عجب جانورهای زبون نفهمی گرفتار بوده، و چقدر از دست این بیشعورها خون دل خورده و جفا و بی مهری دیده که شبها با چاه درد دل کرده، و گریه میکرده.
تفاوت مادّه اوّل جن و انسان در قرآن
خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخّارِ وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ (الرحمن) کلمه «صَلْصال» به معنای گل خشکیده ای است که وقتی زیر پا میرود صدا میکند، و کلمه «فخّار» به معنای سفال است. و مراد از انسان در اینجا نوع آدمی است، و منظور از خلقت انسان از صلصال چون سفال، این است که خلقت بشر بالاخره منتهی به چنین چیزی میشود. بعضی گفته اند مراد از انسان در آیه فوق شخص آدم علیه السلام است. وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ! کلمه «مارِج» به معنای زبانه خالص و بدون دود از آتش است. بعضی گفته اند: به معنای زبانه آمیخته با سیاهی است، و مراد از «جانّ» نیز مانند انسان نوع جن است، و اگر جن را مخلوق از آتش دانسته، به اعتبار این است که خلقت جن منتهی به آتش است، و بعضی گفته اند: مراد از کلمه «جانّ» پدر جن است، همانطور که گفته اند مراد از انس پدر انسانها آدم علیه السلام است/ المیزان ج، ۳۷
اگر چه انتخابات عراق با پیروزی قاطع شیعیان و جریانهای همسو با ایران و محور مقاومت به پایان رسید؛ لیکن اسقاطیل هر کاری بکنی مثله گربه بازم چهار دست و پا پایین میاد، فعلاً رسانههای عراقی این پیروزی را به جبهه مقاومت تبریک گفتند. در انتخابات پارلمانی عراق، ائتلاف حامی محمد شیاع السودانی بیشترین کرسیها را کسب نموده و پس از او، ائتلاف حامیان نوری المالکی و هادی العامری که از نزدیکترین چهرههای شیعه به ایران، حامی و موسس حشدالشعبی هستند، و خوشبختانه به پیروزی رسیدند. وزارت خارجه آمریکا در بیانیهای، خواستار خلع سلاح نیروهای حشدالشعبی یا بسیج مردمی عراق شده، که قطعاً حرف مفتی زده! در پاسخ، شیاع السودانی نخستوزیر عراق، با پاسخی هوشمندانه، شرط تجمیع سلاح در عراق و ادغام حشد در ارتش را، خروج نیروهای ائتلاف یانکی دانکی های آمریکایی از این کشور اعلام کرده، که مورد اعتراض یانکیهای دانکی و فضول واقع شده، احتمالاً پس از انتخابات عراق، شاهد تحرکات ارتش تروریستی سنتکام آمریکا و اسقاطیل در همراهی با جناحهای خبیث و معاند عراقی، بر علیه مقاومت عراق باشیم. حزبالله عراق گفت: ما در آستانهی جنگی همهجانبه علیه رژیم صهیونیستی از چند جبههی مقاومت هستیم.
کابالا
محی الدین به حدّی فکر بشر را وارونه میکند که «خیال» را به «عین» و عین را به خیال تبدیل میکند و همینطور عینیت هستی و جهان هستی را به خیال و تخیلات را به عینیت تبدیل میکند. او با این روند واقعاً جامعه متمدن و پیشرفته مسلمانان را به سقوط کشانید. البته تصوف و صوفیان پیش از محی الدین همه کارها را کرده و زمینه را برای محی الدین آماده کرده بودند و سقوط مسلمانان غیر از تصوف و خیال گرائی صوفیان، عامل دیگری نداشته است. صوفیان کردند و چه کردند! فیضان وجود خدا: یعنی وجود خدا بر وجود اشیاء کائنات، فیضان دارد و در وجود هر چیز سریان دارد (وجود خدا در همه چیز هست) و این یکی دیگر از اصول کابالیسم است. نفوذ: محی الدین در «فصّ آدم» میگوید: اگر سریان وجود خدا در موجودات نباشد عالَم، وجود نمیداشت. پیش از محی الدین در زبان صوفیان ممالک اسلامی، سخن از گزافه «وحدت وجود» بود. اما فیضان و سریان، باری شدید از «حرکت» و «تغییر» دارد که خداوند را نیز متغیر و متحرک میکند که با «مطلق بودن خدا» یعنی با خدائی خدا تناقض دارد. و این جنونی است مبتنی بر جنون «عدم بطلان تناقض». محی الدین این اصل کابالائی را نیز به جوامع اسلامی نفوذ داد و ملاصدرا و پیروانش با اختراع «فیض اقدس و فیض مقدس در وجود» آن را پرورانیدند. ملاصدرا کتابی دارد بنام «سریان الوجود».
اسناد لانه جاسوسی
محرمانه، ملاحظات در جلد (منظور پاسپورت است) بنابراین اطلاعات شخصی در پاسپورت، شما مجرد، متولد آنتورپ Antwwerp بلژیک، ۸ جولای ۱۹۳۴، رنگ چشم آبی، فاقد علامت مشخصه، قد تقریبا ۱۸۸، شغل نماینده بازرگانی و تجارتی هستید. این غیر ممکن نیست که یک بلژیکی الاصل که به زبان فلمنگی Flemish صحبت میکند در قسمت فرانسوی زبان بلژیک زندگی بکند. مانند جه ته Jette تو میتوانی (دروغ) بگویی که در آنتورپ به دنیا آمده ای؛ با یک کمپانی که اداره ای در آنتورپ داشته، کار کرده ای و بعدا به اداره اصلی در براسل منتقل شده ای علیرغم اینکه فاصله براسل و آنتورپ ۹۰ دقیقه رانندگی است، تو تصمیم گرفتی که در حومه براسل، جه ته، زندگی بکنی. این (مطالب)، صدور محلیِ مدارک شما را توجیه خواهد کرد. در حالیکه در براسل کار میکردی به اروپا مسافرت تجاری کرده ای (که در پاسپورت تو نوشته شده) و حالا به قسمت خاورمیانه کمپانیت منتقل شده ای (بدون شرح)
یک شبهه. چرا ما انسانها مثل آب خوردن گناه میکنیم؟ ولی به زور میتونیم توبه کنیم یا بزور جلو خودمونو میگیریم که گناه نکنیم؟ ولی گناه روصاف میریم وراحت؟ پاسخ: امام باقر (علیهالسّلام) فرمودهاند: شگفتا که مردم از ترس بیماری در خوردن غذا احتیاط و امساک میکنند ولی از بیم آتش دوزخ از گناه خودداری نمیکنند. خداوند به عزیر نبی وحی کرد: ای عزیر! گاهی که در معصیت افتادی به کوچکی آن نگاه نکن، بلکه نگاه کن به بزرگی کسی که نافرمانیاش کردهای یعنی خداوند متعال. از اینجا میتوان حدس زد که چرا اصرار بر گناهان صغیره، کبیره شمرده میشود، زیرا اصرار بر گناه دلیل بر روح تمرّد و طغیان است و در نتیجه، باعث عظمت گناه میشود، هر چند خود عمل خیلی زشت نباشد. در حدیث آمده است: اعظم الذُّنوب ذنبا ما اصَرَّ علیه صاحبهُ: بزرگترین گناه آن است که صاحبش بر آن اصرار ورزد. انسان نباید هیچگاه گناه را کوچک بشمرد و در مقام تدارک و جبران بر نیاید. امیرالمؤمنین (علیهالسّلام) میفرماید: گناه کم را کوچک نشمارید، زیرا گناهان کوچک به حساب شما نوشته میشود، که در اثر تکرار و اصرار، به گناه بزرگ برمیگردد. در روایتی از امام باقر (علیه السلام) آمده است: اصرار بر گناه این است که انسان گناه کند و استغفار نکند، و تصمیم بر توبه و بازگشت نگیرد. و روایتی دیگر از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین است: اصرار بر گناه ندارد، کسی که استغفار میکند، اگرچه در روز هفتاد بار یک گناه را انجام بدهد. افرادی که اصرار بر گناه دارند و هیچ اقدامی برای توبه و استغفار انجام نمی دهند، سرانجام سختی پیش رو دارند. خداوند تعالی میفرماید: هنگامی که بنده ی من خواهشهای نفسانی خویش را بر طاعت من ترجیح دهد، کمترین کیفری که در حق او روا میدارم آن است که او را از لذت مناجات خودم محروم میسازم. فسادآورترین عامل برای قلب انسان، اصرار بر گناه است. کسی که بر گناهش اصرار میکند و توبه نمیکند، نمیتواند حق و باطل را از هم تشخیص دهد و همه چیز برایش وارونه میشود. قرآن میفرماید: سرانجام کسانی که به گناه اصرار میورزند به تکذیب آیات خدا و مسخره کردن آن میرسند. انسان در ابتدای انجام گناه، ممکن است احساس پشیمانی کند، اما پس از مدتی که آن گناه را تکرار کرد، برایش عادی شده و دیگر حس پشیمانی ندارد. به مرور زمان حتی ممکن است عبودیت خود را نیز از دست بدهد و به کفر و الحاد مبتلا شود. اگر فرد از گناه خود توبه نکند، به مرور زمان از خداوند متعال دور شده و توفیق توبه از او سلب میشود، و دلش سیاه و تیره میگردد.
ابوذر غفاری و غلط کاری احمد امین
احمد امین در فصل اول از کتابش فجر الاسلام در اخباری که در کتب معتبره علمای سنی راجع به علم مَولانا شَمس الدّین اَمیرَالمؤمِنین عَلیّ علیهالسّلام نقل شده، مانند حدیث (أنا مدینة العلم وعلیّ بابها: من شهر علمم و علی دروازه آن است) و ندای (سلونی قبل أن تفقدونی: سؤال کنید از من قبل از اینکه مرا نیابید) دادن آن حضرت و کلام (سلونی عن کتاب الله فإنّی أعلم ممّن نزلت وفی أیّ شیء نزلت: سؤال کنید از من از کتاب خدا، پس به درستی که من داناترم برای چه کسی نازل گردیده، و برای چه چیز نازل شده) و امثال اینها گفت و گو میکند و آنها را از مجعولات شیعه و واهی میداند. ولی عجب آنکه در صفحه بعد قول عکرمه غلام بربری مجهول الحال را که میگوید: (بر تفسیر تمام قرآن واقفم) نقل میکند و رد نمیکند، اینم حکایت یک بام و دو هواست، این نیست مگر عین تعصّب و بی اطلاعی از علم درایه و حدیث، یا عناد و لجاج و خباثت فطرت. در فصل اول کتابش راجع به ابی ذر غفاری که دومین مرد پاک از صحابه رسول خدا بوده، خود احمقش هم در آخر مقالش تصدیق میکند که ابی ذر از پاک ترین اصحاب پیغمبر و مرد متقی و پرهیزکار بوده ، نسبت عقیده اشتراکی (یعنی، مارکسیستی) میدهد و تهمتهای ناروا به آن مرد پاک میزند و او را اتباع عبدالله بن سباء یهودی میخواند! و حال آنکه در احادیث معتبر در کتب اکابر علمای اهل تسنّن بسیار رسیده است که رسول اکرم فرمود: خدا مرا امر نموده چهار نفر را دوست بدارم که یکی از آنها ابی ذر غفاری است. چنانچه اکابر علمای سنّی از قبیل: ابن حجر مکی در صواعق محرقه و احمد بن حنبل در مسند و شیخ سلیمان بلخی حنفی در ینابیع المودهْ و ابن عبد البر در استیعاب و دیگران.. نقل نموده اند. تنها جُرمی که ابی ذر غفاری و آن مؤمن موحّد پاک را مبغوض احمد امین و طبری و غیره قرار داده که او را متهم به تبعیت ابن سباء لعین و اشتراکی بخوانند، آن است که مطیع امر رسول خدا بوده و به امر آن حضرت، تابع مولانا علی علیه السّلام، و از بیعت ابی بکر سرپیچی نموده، و در منزل آن حضرت معتکف گردیده و موقع تبعید در شامات، مردم را به خلافت و امامت علی علیه السّلام (طبق وصیت پیامبر) میخوانده و خلافت دیگران را بر خلاف حق میدانسته، و آنچه از رسول اکرم درباره علی علیه السّلام شنیده بود، به مردم میرسانید. همین عمل آن مرد بزرگ صحابی، سبب بغض و کینه ی فراوان گردید که او را مورد تیرهای تهمت قرار دهند. بدیهی است که از آثار جهل و عناد و تعصّب است که محبوب خدا و پیغمبر را اشتراکی مزدکی و تابع ابن سباء لعین بدانند. عجبا! نمینویسند ابی ذر تابع و شیعه ی خالص الولای علی بن ابی طالب علیه السّلام و پیرو طریقه ی آن حضرت به امر خدا و رسول او بوده، با کمال وقاحت مینویسند: تابع عبدالله بن سباء لعین و اشتراکی بوده، نوشتهها و تهمتهای این قبیل نویسندگان خائن است که بهانه به دست دشمنان دین داده و راهی برای تبلیغات آنها باز نموده، چنانچه شنیده میشود کمونیستهای عرب (شیوعی ها) مخصوصاً مصریها برای فریب قلوب جوانان بی خبر و بی خرد مسلمان، به همین نوشتهها استناد جسته، میگویند و مینویسند دین اسلام دین کمونیستی است؛ به دلیل آنکه ابی ذر غفاری از اصحاب پاک پیغمبر اسلام، مردم را امر به اشتراک مینموده! اینجاست که باید گفت: آتش به جان شمع فتد کین بنا نهاد. خداوند بشکند دست وقلمی را که چنین تهمتهای ناروا و نسبتهای دروغ را روی تعصّب به اصحاب پاک رسول خدا میدهند، تا بهانه ای به دست دشمنان افتاده، وسیله تبلیغات برای عقاید باطله خود قرار دهند. عجبا! مینویسند: چون ابی ذر در شامات، به اغنیا و متموّلین میگفت: با فقرا مساعدت و مواسات کنید؛ اگر پولها را جمع کنید و نگهداری نمایید، روز قیامت با همین سیم و زرها، سر و صورت و پشت و پهلوی شما را داغ میکنند، پس از این جهت، این عقیده اشتراکی شبیه آیین مزدکی میباشد، اولاً ما در آن زمان نبوده و نمیدانیم آن جناب چگونه بیاناتی مینموده. بدیهی است قلم در دست دشمن بوده، هرچه خواسته نوشته، و حاکم شام، دشمن علی بن ابی طالب علیه السّلام قطعاً نمیخواسته این تبعید ظالمانه خلیفه غاصب، نسبت به این یار، دوست و طرفدار علی علیه السّلام، و موحّد پاک حقیقی را به خوبی جلوه دهد. ولی اگر همین عبارتی را که صاحب فجرالاسلام چلغوز نوشته، مورد دقت قرار داده، بخواهیم قضاوت کنیم، میبینیم عین ترجمه ی قرآن مجید است که در سوره (توبه) فرماید: وَالّذِینَ یَکْنِزُونَ الذّهَبَ وَالْفِضّةَ وَلاَ یُنفِقُونَهَا فِی سَبِیلِ اللهِ فَبَشّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِیمٍ * یَوْمَ یُحْمَی عَلَیْهَا فِی نَارِ جَهَنّمَ فَتُکْوَی بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هذَا مَا کَنَزْتُمْ لأَنْفُسِکُمْ: آنان که جمع و ذخیره میکنند طلا و نقره را و انفاق نمیکنند در راه خدا، پس بشارت ده آنها را به عذابی دردناک در آن روزی که گرم کرده و گداخته شود در آتش دوزخ؛ پس داغ کرده شود به آن طلا و نقرههای گداخته پیشانیها و پهلوها و پشتهای ایشان، و گویند این است آنچه جمع و ذخیره نهاده بودید برای خودتان. آنچه در اخبار و تفاسیر فریقین رسیده، مخصوصاً اکابر علمای سنی، مانند امام فخررازی در تفسیر مفاتیح الغیب و دیگران ذیل این آیه شریفه قضیه را نقل می نمایند، آن است که ابی ذر غفاری در شامات مقابل متموّلین همین آیه مذکور را میخوانده، چون با معاویه لعنة الله علیه اختلاف عقیده داشته و گفتار ابی ذر بر خلاف میل و سیاست حکومت معاویه ملعون بوده، و زیر بار میل او هم نمیرفته. لذا سعایت نامه برای عثمان نوشت و امر را به خلاف جلوه داد. فلذا امریه عثمان صادر شد ابی ذر را به مدینه آوردند و از آنجا به ربذه تبعید نمودند، چنانچه در خبر زید بن وهب که عموم مفسّرین سنی حتی امام فخر رازی هم نقل نموده، این قضیه واضح و آشکار است که ابی ذر بر اهل شام آیه زکات را قرائت نمود، نه دعوت به مسلک اشتراکی، منتهی معاویه میگفت این آیه درباره اهل کتاب است. ابی ذر میفرمود درباره آنها و ما وارد آمده. معاویه از این گفتار رنجیده و ترسید و برای او پاپوشی ساخت که منجر به شهادت او شد. هیچ یک از علمای سنی چنین نسبتی را که احمد امین به آن مرد پاک موحّد داده، نداده اند بلکه برخلاف این عقیده، حقایقی نوشته اند که ابی ذر به واسطه ی قرائت آیات قرآن، مردم را امر به اجرای احکام اسلام مینموده که از جمله ادای زکات بود. عوض آنکه از روی علم و انصاف تصدیق کنند که این عقیده ی محمدی است، طبق صراحت قرآن مجید، روی غرض ورزی و تعصّب جاهلانه، یک مرد موحّد کامل، مانند ابی ذر غفاری را سست عقیده و فریب خورده ی عبدالله بن سباء ملعون قرار میدهند و به جامعه عوام، او را مزدکی و اشتراکی
معرفی مینمایند حال آنکه دیگران از اکابر علمای سنی نوشته اند ابی ذر فقط همین آیه را بر اهل شام قرائت مینموده است. وای بر احمد امین بیچاره از آن روزی که محکمه عدل الهی تشکیل شود، اگر معتقد به آن روز باشد، و در مقابل خود، پیرمرد نود ساله ی مؤمن موحّد از اصحاب خاص و محبوب رسول خدا را ببیند، نمیدانم از این تهمتی که زده چه جواب خواهد داد. واقعاً جای تعجّب است که این اشخاص، از طرفی انتقاد از شیعه میکنند که چرا بر بعضی از اصحاب پیغمبر خُرده گیری میکنند و انتقاد میکنند و حدیث (أصحابی کالنجوم) را به رخ ما میکشند که نباید به اصحاب پیغمبر توهین و یا انتقادی نمود، ولی خودشان هر اراجیفی که میخواهند به اصحاب پیغمبر میگویند و مینویسند، حتی نسبت کفر و شرک به آنها میدهند و احدی حق جواب به آنها نباید داشته باشد! اگر تبعیض بد است، همه جا باید بد باشد و اگر انتقاد جایز است، چرا وقتی شیعیان مطابق آنچه علمای تسنّن در کتب خودنوشته اند، مینویسند یا نقل مینمایند، مشرک میشوند و آنها را رافضی میخوانند! ولی وقتی خودشان نوشتند و از صحابه خاص پیغمبر و محبوب آن حضرت، بنابر روایات منقوله ی خودشان، انتقاد میکنند، بلکه توهین نموده و نسبت شرک و بی دینی میدهند، صحیح و بجا میباشد؟ حرف منطقی جواب منطقی میخواهد، توهین و تکفیر جواب نیست، درد دلها بسیار است، بگذاریم و بگذریم.
حدیث :
یوسف بزاز گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که مى فرمود: هرگز دو نفر با یکدیگر در کارى به خصومت بر نخاسته اند که یکى در مورد دیگرى جانب انصاف را رعایت کند و او نپذیرد جز اینکه خداوند شخص منصف را بر دیگرى چیره مى گرداند.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: به راستى که براى خداوند بهشتى هست که جز سه کس به آن بهشت داخل نشوید یکى از آنان کسى است که در مورد خود به حق حکم کند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: آیا به تو در مورد سخت ترین چیزهایى که خداوند بر بندگانش واجب ساخت خبر دهم ؟ منصفانه رفتار کردن درباره خود با مردمان و یارى رساندن به برادران در راه خدا عزوجل و به یاد خدا بودن در هر حالى ، پس اگر طاعتى به وى عرضه گردید به آن عمل کند و اگر گناهى به او عرضه شد آن را ترک گوید.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که مى خواهد که خداوند او را در بهشتش جاى دهد پس باید اخلاقش را نیکو سازد و درباره خود منصفانه رفتار کند و به یتیم ترحم آورد و ناتوان را یارى دهد و براى خداوندى که او را آفریده است فروتنى و تواضع کند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که مرتکب گناهى شده باشد، پس از آن بداند که خداوند بر گناه او واقف است، اگر بخواهد مى تواند او را کیفر دهد و اگر بخواهد مى تواند او را ببخشاید، چنین کسى اگر چه طلب مغفرت هم نکند خداوند از گناهش در میگذرد.
سلااااااامعلیکوووم چطوری؟؟
مردی از دیوانه ای پرسید: اسم اعظم خدا را میدانی؟دیوانه گفت: نام اعظم خدا، نان است اما این را جایی نمیتوان گفت. مرد گفت: نادان! شرم کن! چگونه اسم اعظم خدا، نان است؟ دیوانه گفت: در قحطی نیشابور چهل شبانه روز میگشتم، نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم، و نه درِ هیچ مسجدی را باز دیدم؛ از آنجا بود که فهمیدم نام اعظم خدا و بنیاد دین، نان است/ مصیبت نامه عطار

پنج حقیقت تلخ زندگی که باید بپذیریم:
هیچ چیزی در دنیا جز مادر واقعی نیست.
کسی که پول ندارد، احترام هم ندارد.
مردم باطن خوب را دوست ندارند و ظاهر خوب را ترجیح میدهند.
مردم به پول احترام می گذارند، نه به شخصیت.
از کسی که بیشترین عشق و علاقه رو بهش داری، بیشترین آسیب رو خواهی خورد.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت چهارم)
آیا پیامى دارید؟ (خطاب به روح)... میز حرکت کرد؛ یعنى، آرى. پیام به روش حروف الفبا گرفته شد. پیام این بود. چ گ و ن ه ا س ت خ و د ر ا ب ن م ا ى ا ن ى م (چگونه است خود را بنمایانیم؟) با شنیدن این پیام، حالت عجیبى به همه حضّار دست داد. همه در فکر بودند که روح چگونه میخواهد خود را به ما نشان دهد؟ بح بح! چقدر خوب که ما خود روح را، ولو در قالب مثالى، ببینیم؛ چه منظره جالبى! دیگر همه چیز آفتابى خواهد شد و یقین خواهیم کرد. من هم خود را آماده براى مشاهده روح میکردم؛ ولى به خود تلقین کردم مبادا تحت تأثیر وضع مجلس واقع شوم و بر اثر قدرت تخیّل، یک چیز خیالى در نظرم مجسّم بشه. به هر حال با بى صبرى انتظار داشتم این روح ناشناس را زیارت کنم! امّا ناگهان مشاهده کردیم حال مدیوم، به هم خورد. به یک گوشه اطاق، نزدیک به سقف خیره شد؛ مثل این که نور خیره کننده اى را دیده باشد، چشم خود را جمع کرد، و سپس روى هم گذاشت و حالش منقلب تر شد، و سر خود را روى میز گذاشت و مدّتى مکث کرد و سپس سر خود را بلند کرد و مانند اینکه از خواب عمیقى بیدار شده باشد، و یا از یک حادثه هولناک طولانى نجات پیدا کرده باشد؛ خسته و کسل و بسیار ناراحت به نظر میرسید؛ بلافاصله از پشت میز پایین آمد و روى زمین نشست، و هنگامى که حال او عادى تر شد سؤال کردیم: چه دیدى که ما هیچ کدام ندیدیم؟
گفت: سیّد محترمى را دیدم با چشمى سرخ شده.
گفتم: به قیافه آیةاللّه بروجردى نبود؟
گفت: نه!
- مثلًا فکر میکنید کی بود؟
- نمیدانم.
و به این ترتیب عملًا جلسه پایان یافت و ما نتوانستیم نشانه خود را از روح مرحوم آیةاللّه بروجردى بگیریم و ساعت نزدیک ۱۲ شب بود! و از آن وقت تا کنون هنوز در فکرم که اگر بنا شود یک روح خود را براى اطمینان خاطر، نشان دهد تا او را تماشا کنند، آیا باید خودش را به ما نشان بدهد که در صدد تحقیق هستیم؛ یا به مدیوم که همه چیز را دیده و قبول دارد؟ چرا این روح ناشناس آنقدر بى مرحمتى کرد و لااقل خود را به ما حاضران که براى تحقیق به آن جلسه آمده بودیم نشان نداد؟ چرا روح آیةاللّه بروجردى، با آن همه اصرار و خواهش ما، از دادن یک نشانه جزئى و حتّى از برقرار ساختن ارتباط مجدّد خوددارى نمود؟ چرا این مدیومها سر بزنگاهها طفره میروند، و چرا آخر سر، حالشان به هم میخورد؟ اینها سؤالاتى بود که پاسخى براى آن نیافتیم... و قضاوت آن به عهده خود شما. اینها است که همه این ارتباطها را مشکوک و فاقد ارزش علمى نشان میدهد. نقاط مشکوک در این ارتباطها صاف و صریح باید گفت: ارتباط با ارواح به دلائلى که ارائه خواهم داد، امکان پذیر است، و هیچ دلیلى بر انکار آن ندارم، ولى براى آن، شرایط و آمادگیهاى فراوان لازم است، و مانند هر کار دیگر، تخصّص و استعداد خاصّى میخواهد، و بدون تخصّص، ممکن نیست. گفتگوى ما (فعلًا) درباره موج میزگرد است که هرکس مایل باشد بتواند بدون هیچ گونه قید و شرط این دستگاه ارزان قیمت و ساده را در خانه خود تهیّه کرده، وقت و بى وقت بوسیله آن، با جهان ارواح ارتباط برقرار سازد، و به آسانى، حتّى آسان تر از مراجعه به مطبّ یک پزشک ساده معمولى، با روح بوعلى سینا تماس بگیرد، و براى آقازاده و خانم زاده و سایر اهل بیت نسخه طبّى، بدون حقّ ویزیت، از ابن سینا دریافت کند. حقیقت این است که ما این موضوع را به یک سرگرمى و بازیچه شبیه تر میدانیم تا به یک واقعیّت! مخصوصاً این روزها که کار میزگرد به ابتذال کشیده شده و تا سرحدّ یک وسیله خطرناک براى تصفیه حسابهاى شخصى، یا اثبات عقاید خصوصى و مسلکى، پیش رفته است، و دستاویزی براى دروغ بستن به این و آن شده. موج اخیر میزگرد، مثل خیلى چیزها، از سوغاتهاى غرب است که از نوشتهها و مجلّات آنها ترجمه شده است. میگویند: در حدود ۱۲۰ سال پیش این بازى در آمریکا بشدّت رواج یافت و مد روز شد، و اکنون نیز وسیله بعضى از مجلّات غرب زده ما این سرگرمى به ضمیمه مسائل خرافى بى اساسى مانند مسئله تناسخ و حلول در محیط ما رواج یافته است. براى این که بدانید کار ارتباط با ارواح در محیط ما به کجا کشیده شده، و به چه صورتى درآمده است، مضمون یکى از نامه هایى که به دنبال آن دعوت عمومى، به دست ما رسیده است (با کمال معذرت) از نظر شما مى گذرانم: آقاى ناشناسى در نامه بدون امضاى خود مى نویسد: ما هم بوسیله میزگرد با همان تشریفاتى که شما نوشتید (بدون میخ و...) با ارواح تماس برقرار مى کنیم! منتها فرقى که کار ما با دیگران دارد، این است: پس از آن که تماس برقرار شد، قلم را به دست گرفته و نوک آن را روى کاغذ میگذاریم، این قلم بوسیله روح متوفّى گردش کرده! پاسخ سؤالات ما را مینویسد؛ امّا همه حروف را متّصل و سرهم مى نویسد و گاهى هنگام احضار بعضى از ارواح، به جاى روح مورد نظر، روح مزاحمى مى آید! مثلًا، روح یکى از فامیل را خواستیم، دستگاه به گردش آمد، امّا روح مزاحمى بود و ما سؤال و جوابهاى زیر را با او ردّوبدل کردیم؛ سؤال و جوابها چنین بود:
س- شما کى هستید؟
ج- یک سرباز اردنى که در جنگ شش روزه کشته شدم!
س- قبر و محل دفن شما کجاست؟
ج- من قبر ندارم!
س- از ما چه میخواهی؟
ج- احتیاج به خیرات دارم!
س- چى براى شما خیر کنیم؟
ج- شکر پنیر!
پس از آن که مقدارى شکرپنیر براى او فرستادیم، مجدّداً او را احضار کردیم:
س- آیا خیرات که کردیم، رسید؟
ج- بله، ممنونم!
س- آیا اظهار تشکّر از ما نمیکنى؟
- بعد دیدیم یک چیزها روى کاغذ منعکس گردید و بعد که ارتباط قطع شد، نگاه کردیم، دیدیم عکس خود را کشیده است، در حالیکه سلام نظامى داده. این یک نمونه ابتذال مسئله ارتباط با میزگرد است؛ تو خود بخوان حدیث مفصّل از این مجمل! چرا میز حرکت میکند؟ اکنون برگردیم به تجزیه و تحلیل موضوع میزگرد. ادامه دارد..
یکی از مهم ترین عوامل نابودی رابطه، ترس از دست دادنه، ترس از آینده و جدایی، کسانی که از ترس از دست دادن، دارن خودشون رو گم میکنن، به مرور دیگه نه دوست داشتنین، نه قابل تحسین شدن، این ترسی که در وجود بعضی از ماهاست، به شدت به ما انرژی منفی میده، وما را ذلیل و برزخی میکنه، و از جذابیت و اقتدار ما کم میکنه، مدام فکر میکنیم، وای اگه منو تنها بگذاره؟ اگه بره؟ اگه منو ول کنه؟ اگـه عاشق کسی دیگه بشه؟ چه کار کنیم؟ این انرژی منفی که از ترس میاد، باعث میشه رفتارهایی داشته باشیم که دافعه ایجاد میکنه؟ وقتی یکی مطمئن بشه که مخاطبش، ترسِ از دست دادنشو داره، دیگه نه سعی
میکنه دل بدست بیاره، نه تلاش میکنه رابطه رو نگه داره. کسی که ترس از دست دادن داره، دائم در حال چسبیدن، باج دادن در رابطه و کنترل گری هستش، همیشه در حال انتظار و مراقبته، نه شاده، نه خود ساخته، دیگه نمیتونه رشد کنه، هیج وقت اجازه نده همسرت بگه که من از انتخابم پشیمونم.
مادّه اولیّه آفرینش جن در قرآن
سوره حجر: سوگند میخوریم که ما خلقت نوع آدمی را از گلی خشکیده که قبلاً گلی روان و متغیر و متعفن بود آغاز کردیم، و نوع جِن را از بادی بسیار داغ خلق کردیم، که از شدت داغی مشتعل گشته و آتش شده بود. ظاهر مقابله ای که در میان جمله «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ، » و جمله «وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ» (حجر) برقرار شده، این است که همانطور که جمله اولی در صدد بیان اصل خلقت بشر است، جمله دومی هم در مقام بیان همین معنا باشد. پس نتیجه این میشود خلقت جانّ در آغاز از آتشی زهر آگین بوده است.
اگر در آیه مورد بحث مبدأ خلقت جنّ را از نار سموم دانسته، با آیه سوره «اَلرَّحْمن» که آن را «مارجی از نار» نامیده و فرموده: «وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ» منافات ندارد، زیرا مارج از آتش شعله ای است که همراه دود باشد، پس دو آیه روی هم مبدأ خلقت جن را باد سمومی معرفی میکند که مشتعل گشته و بصورت
مارجی از آتش در آمده است. اما در مورد تکثیر نسلهای بعدی و نحوه تناسل جن «وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ» (حجر) آیا نسلهای بعدی «جانّ» هم مانند فرد اوّلشان از نار سموم بوده به خلاف آدمی که فرد اوّلش از صلصال و افراد بعدش از نطفه او، و یا جن هم مانند بشر است، از کلام خدای سبحان نمیتوان استفاده کرد، زیرا کلام خدا از بیان این جهت خالی است. تنها چیزی که در آن به چشم میخورد و میتوان از آن استشمام پاسخی از این سئوال نمود، این است که یک جا برای شیطان ذریه سراغ داده و فرموده: «اَفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ اَوْلِیاءَ مِنْ دُونی؟ آیا بجای من، شیطان و ذریّه او را اولیای خود میگیرید؟ » (کهف) و جای دیگر هم نسبت به مرگ و میر به آنها داده و فرموده: قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ، قبل از ایشان اقوامی از جن و انس بودند که از بین رفتند (فصلت) از این دو نشانه میتوان فهمید که تناسل در میانه اجنه نیز جاری است، زیرا معهود تکثیر نسلهای بعدی و نحوه تناسل جنس و مألوف از هر جانداری که ذریّه و مرگ و میر دارد، این است که تناسل هم داشته باشد، چیزی که هست این سئوال بدون جواب میماند که آیا تناسل جن هم مانند انس و سایر جانداران است و یا به وسیله دیگری؟ / المیزان ج، ۲۳
علی نامه
ناشر در مقدمه کتاب گفته: حماسه ای شیعی از قرن پنجم، این مقاله پیشتر در مجلهٔ دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد پاییز و زمستان ۱۳۷۹ به چاپ رسیده است. آنچه پیش رو دارید همان مقاله است که با تجدید نظر و مقابله مجدد با نسخهٔ علی نامه و تأیید و موافقت استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی بار دیگر به چاپ میرسد (مرکز پژوهشی میراث مکتوب) به چشم خود ندیدم باور نکردم، شما نیز حق دارید که باور نکنید، یک حماسه منظوم پارسی، در مناقب و مغازی امام علی بن ابی طالب (علیه السلام) از قرن پنجم یعنی حدود نیم قرن بعد از نشر شاهنامه فردوسی، و در حجم حدود دوازده هزار بیت با اسلوبی کهن و نوادری از لغات و ترکیبات که گاه در فرهنگها، شواهد آنرا به دشواری میتوان یافت. پیش از اینها تصوّرِ مورّخانِ ادب فارسی برین بود که حماسههای شیعی خاص تحولات فرهنگی ایران بعد از مغول و حتی بعد از عصر تیموری است و شعری شیعی که در آن مجموعه عقاید شیعیان اثنا عشری انعکاس داشته باشد، و شبهه اعتقادات دیگر مذاهب اسلامی در آن نباشد، بعد از سنایی وارد ادب فارسی شده است؛ اگر چه در آن شعرهای سنایی جای تردید باقی است، و از لحاظ نسخه شناسی تمامی آن شعرها جای نقد و نظر دارد. اما منظومۀ مورد نظر ما که در بحر متقارب سروده شده و به گفته سراینده اش (به لا لفظ. عجم در عروض عرب) سراسر آن در مناقب و مغازی امام علی بن ابی طالب (علیه السلام) با ناکثین و قاسطین است و یکسره در خدمت اعتقادات شیعی. گوینده آن، که به تصریح متن کتاب متولد ۴۲۰ هجری است این منظومه را در ۶۲ سالگی و در سال ۴۸۲ هجری به احتمال قریب به یقین در خراسان، و شاید هم ناحیه بیهق، منظوم کرده است، و آنرا به یکی از اشرافِ ساداتِ عصر، یعنی علی بن طاهر عریضی از سادات ناحیه تقدیم داشته است. شاعر که به تکرار نام و تخلص خود را (ربیع) اعلام میکند اشاراتی به زندگی خود، بیش و کم دارد و از مطاوی گفتار او میتوان دانست که وی شاهنامه فردوسی را پیش چشم داشته و گاه به آن اشاره دارد. فردوسی را با احترام بسیار یاد میکند، اما شاهنامه را به این سبب که (مغ نامه) است و (دروغ)، چندان نمی پسندد. میگوید شاهنامه زیباست اما دروغین است.
عدم بارش باران و خشکسالی و شایعه استفاده از اسلحه هارپ و راه حلهای موجود: کشور عزیز ما از لحاظ ژئوپولوتیک جغرافیایی، در بهترین نقطه دنیا قرار گرفته، چه از لحاظ آب و هوایی که چهار فصل رو کاملا به صورت یکسان داریم و چه از لحاظ منابع معدنی و نفتی و آبی، و اما بعد.. شاید هیچ کشوری در دنیا نباشه که تمام این خوبی ها رو یکجا داشته باشه ولی ایران به مانند طاووسی زیبا در بین کشورهای جهانه، ولیکن پاهای زشت این طاووس، نداشتن مدیریت هست، کشورمون چند سالیه که دچار خشکسالی شده، متاسفانه بسیاری از رودخانه ها و تالاب ها و دریاچه های محلی ما خشک شدن، البته کشور ما از قدیم هم جزو کشورهای پر بارش نبوده، ولیکن آبی که بوسیله باران و برف تأمین میشد، توسط شاهراهایی به نام قنات به مصرف مردم میرسیده، جدیدا هم موضوع استفاده از سلاحهای آب و هوایی (هارب) رو به عنوان مسبب این خشکسالی دارن معرفی میکنند، متاسفانه اکثر رودهای استانهای شرقی و غربی و شمالی ما سرچشمه شون از کوهستانهای کشورهای همسایه است که غالبا به خاطر زدن سد ، دیگه آبی به ما نمیرسه، خیلی از کشورهای همسایه هم به تکنولوژی بارورسازی ابرها دست پیدا کردن و بسیاری از ابرها رو در کشور خودشون بارور میکنند و چیزی به داخل ایران نمیاد متاسفانه، فارغ از اینکه واقعا اصلا تکنولوژی هارپ میتونه این کار رو رقم بزنه یا نه؟ باید عرض کنم مشکل اصلی در بی آبی کشور به دلیل نبودن مدیریت درست و حسابی و آینده نگریه، باور کنید هر جای دنیا برید بگید که کشور ما از بالا به بزرگترین دریاچه جهان وصله و از جنوب به اقیانوس و آبهای آزاد ، ولی کشور تو خشکسالی داره میسوزه، بهتون میخندن ولی این اتفاق داره میفته، در قدیم کشور ما بوسیله قنات های زیر زمینی آب رو در همون سطح پایین منتقل میکردن، ولی با روی کار اومدن هاشمی رفسنجانی متاسفانه کشور پر شد از سدهای مزخرفی که جز فساد و تبخیر آب و خشکسالی و پایین رفتن سفره های زیر زمینی هیچ منفعتی نداشت، الان هم راه حل همونه، ما بیشترین مرزهای آبی رو داریم، چند تا آب شیرین کن داریم؟ متاسفانه اصلا سعی نمیکنیم از منابع آبی مون استفاده کنیم، برای تاسیس آب شیرین کن های بزرگ، نیازی هم به پول دولتی نیست، دولت با مشارکت مردم میتونه طی یک سال ، حداقل بیست و پنج آب شیرین کن بزرگ در جنوب کشور راه اندازی کنه، اصلا هم کار سختی نیست، همه ابزارش هم موجوده، الان کشورهای اروپایی و حتی عربستان و امارات، دارن از این شیوه استفاده میکنند برای تامین آب مصرفیشون، اگر هر کدوم از این آب شیرین کن ها صد اینچ آب توسط سیستم لوله کشی سراسری که داریم، به استانها برسونن بلاشک مشکل بی آبی کشور حل میشه، ما الان به آبهای آزاد متصلیم و هر چی از این آبها برداشت کنیم که کم نمیشه، اگر کارخانجات بزرگ فولاد رو منتقل کنند کنار دریا، حتی نیاز به آب شیرین کن های آنچنانی هم نداره، چون از بخار سرد کردن فولاد میشه آب شیرین بدست آورد، کاری که توی دنیا مرسومه، میدونید فقط املاح باقی مانده از شیرین کردن آب چقدر گرونه و میشه صادرشون کرد، دولت کافیه تعاونی های مردمی تشکیل بده و با پول اونها این آب شیرین کن ها رو تاسیس کنه و از فروش آب به مردم ، سود مشارکت کنندگان رو بده، اینجوری یه بار بزرگ از روی دوش دولت بدون خرج کردن حتی هزار تومن، برداشته میشه، متاسفانه مسئولین ما بلد نیستن تهدید جنگ آبی رو تبدیل به فرصت سیرابی کشور کنند، الان بهترین زمان برای اجرای این سیاست آبی است، به جرات میگم، زیر یکسال میشه مشکل آب کشور رو حل کرد، امیدوارم یک روزی مسئولین کشور این سیاست رو اجرا کنند تا ما دیگه به هیچ کشور دیگه و حتی بارش آنچنانی نیاز نداشته باشیم، یا لااقل تهدید تشنگی انسانی کشور برطرف بشه، به امید اون روز.
نشانهی نزدیکی ایام ظهور، وقوع حوادث مختلفیست که به آنها علائم ظهور گفته میشود. از جمله پنج علامت حتمی از بین حدود هزار نشانه، مهمترین علائم نزدیک به بازگشت منجی هستند؛
۱- خروج سفیانی از منطقهی شامات در نزدیکی مرزهای سوریه با اردن (جریان باطل) در ماه رجب سال ظهور.
۲- قیام یمانی از یمن (جریان حق) در ماه رجب سال ظهور (همزمان با سفیانی)
۳- ندای آسمانی سحرگاه بیست و سه ماه رمضان سال ظهور (رمضانِ پس از خروج سفیانی) و قطعیشدن ظهور.
۴- قتل نفس زکیه (نماینده امام زمان) در کنار خانهی خدا (جوار کعبه) در بیست و پنجم ذیحجهی سال ظهور (کمتر از سه ماه پس از صیحه) توسط سفیانی و خاندان آل فلانِ حاکم بر حجاز (عربستان)
قیام امام زمان یا ظهور علنی حضرت از مکه مکرمه در عاشورا سال ظهور.
۵- خسف بیداء (فرورفتن بخشی از لشگریان سفیانی در بیابان بیداء به درون زمین. بیداء صحرایی بین مکه و مدینه است) حین تعقیب امام زمان و لشگریانش توسط لشگر سفیانی، زمین، معجزهوار، سفیانیان را خواهد بلعید.
معرفی کتاب، مجموعه کتب طبقات یعنی چه؟ طبقات: شرح حال اشخاصی که در یک لایه و برش از جهت زمانی و مکانی قرار میگیرند را طبقه میگویند مثلاً. الطبقات الکبری: این کتاب نوشته محمد بن سعد بن منیع در گذشته به سال ۲۳۰ ه. ق مشهور به ابن سعد، کاتب واقدی است. دانشمندان شخصیت علمی وی را ستایش کرده اند و او را مردی راستگو و موثق میدانند. کتاب طبقات در هشت جلد به چاپ رسیده است. جلد اوّل آن درباره برخی پیامبران و نیاکان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و حوادث بعدی تا ابتدای هجرت است. سپس شرح صد صفحه ای درباره نامههای رسول خدا صلی الله علیه و آله، و وفود و شرح ۱۴۰ صفحه ای پیرامون شخصیت حضرت محمد صلی الله علیه و آله است. جلد دوم درباره حوادث هجرت تا رحلت، عمدتا در ارتباط با مغازی رسول اللّه میباشد و شش جلد دیگر درباره شرح حال ۴۲۵۰ نفر از شخصیتهای صدر اسلام تا سال ۲۳۰،ه. ق. است که ۶۳۰ نفر از آنان، زنان هستند. ابن سعد با آوردن روایات کوتاه و بلند و بیشتر با سند کامل، شرح حال صحابه و دیگران را به صورت ناهماهنگ آورده است.
کوتاه و مختصر، یکی از فجایع و جنایات یهود کشتار بیرحمانه ای بود که در دهکده (دیریاسین) واقع در سرزمین اسرائیل انجام شد: روز ۹ اوریل، سال۱۹۴۸ م، نزدیک ظهر بود سربازان یهودی به این دهکده بی دفاع و از همه جا بی خبر حمله کردند، اهالی را از زن و مرد بزرگ و کوچک، همه و همه را صف بسته و هدف مسلسل قرار دادند! و پس از آن اجساد را قطعه قطعه کردند و حتّی شکم زنهای حامله را، پاره کرده و بچّه هائی که هنوز چشم به جهان باز نکرده بودند رو، سر بریده و در میان چاهی بنام گابی انداختند. اگر میخواهید بدونید این صحنه چقدر وحشتناک بوده، کافیه فقط به این نکته دقت کنید که، وقتی نماینده صلیب سرخ دکتر لینر برای تحقیق رهسپار اون روستا شد و ۲۵۰ جسد بیجان را با آن وضع فجیع دید، بیهوش شده، و بعدش هم فورا روستا رو ترک کرد، ولی مگر اینگونه حادثهها در (دیر یاسین) به پایان رسید؟ درست در همانروز پس از اتمام این کشتار! به قریه ناصرالدین نزدیک طبریا و قریه بلدالشیخ و سکریر و همچنین علیوط و شهر حیفا طبریا حمله کرده و مثل همین کشتار بیرحمانه را در آن محلها تکرار کردند، و تا همین الان این فجایع دائم تکرار میشه/ تذکرة عودة، تألیف ناصرالدین نشاشیبی، ترجمه و تلخیص از مرد تنهای شب.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
ادامه از قبل.. دانستیم که مى خواهد ضمانت بدهیم تا سخنش را پنهان بداریم، لذا من به او گفتم: ما را از خود بدان و مخصوص گردان و هدیه اى عطا کن. عمر گفت: اى برادر اشعرى من! چه چیزى را؟ گفتم: در مورد فاش کردن رازت مى گویم، و این که ما را در اندوهت شریک گردانى، زیرا ما دو تن، مشاوران خوبى براى تو خواهیم بود (این حدیث نشان میدهد که زمانش در اوایل حکومت عمر بوده) عمر گفت: همینطور است، پس هر چه میخواهید بپرسید. آنگاه برخاست تا در را ببندد، که همان کسى که در را براى ما باز کرده بود آمد، عمر گفت: اى بى مادر! ما را تنها بگذار. او نیز رفت و پشت سرش، در را نیز بست (لحن دومی قابل تامل هست) آنگاه عمر آمد و نزد ما نشست و گفت: بپرسید تا با خبر شوید. گفتیم: دوست داریم حسودترین قریشیان را به ما معرفى کنى که حتى لباس هاى ما در این مورد براى مان امانت دار نیستند. گفت: در مورد یکى از مسایل بسیار مشکل پرسیدید، بزودى شما را با خبر میکنم. باید این نزد شما پنهان بماند و تا زندهام نگویید، و آنگاه که مُردم هر کارى خواستید بکنید. گفتیم: با تو پیمان مى بندیم، ابوموسى مى افزاید: من نزد خود گفتم: جز کسانى را که با اعلام جانشینى عمر توسط ابابکر مخالف بودند همانند طلحه و... کسى را اراده نکرده است، زیرا این افراد به ابابکر گفتند: آیا کسى را که بسیار بد اخلاق و عصبانى مزاج است خلیفه ما قرار میدهى؟ ولى عمر چیز دیگرى گفت. عمر سکوت کرد و گفت: به نظر شما کیست؟ گفتیم: جز گمان چیزى نمیدانیم. گفت: به چه کسى مظنون هستید؟ گفتیم: شاید کسانى را در نظر دارى که از ابابکر خواستند تو را خلیفه پس از خود نگرداند؟ عمر گفت: نه به خداسوگند، هرگز. ابابکر خودش بسیار ناراضى تر بود، کسى که شما در موردش پرسیدید، خود ابابکر است. بخدا سوگند او از تمام قریشیان حسودتر بود. سپس عمر براى مدت درازى سکوت کرد. مغیره به من نگریست و من به او نگاه کردم، و ما نیز همانند عمر ساکت شدیم، و این سکوت ما و او به درازا کشید، بگونه اى که گمان کردیم عمر از تصمیمى که گرفته بود، و سخنى که بر زبان رانده بود پشیمان شده. بالاخره عمر گفت: اى واى بر نادان ترین فرد قبیله بنى تیم بن مرّه! او به ستم بر من پیشى گرفت، و گناهکار بسوى من آمد. مغیره گفت: این که با ستمکارى بر تو پیشى گرفت را میدانم، اما چگونه گناهکارانه بسوى تو آمد؟ عمر گفت: به این دلیل است که تنها هنگامى بسوى من آمد که دیگر نا امید شده بودم، و امیدى به خلافت نداشتم. آگاه باش که به خدا سوگند اگر من از زید بن خطّاب (برادر عمر است که قبل از عمر اسلام آورد و در سقیفه شرکت نکرد) و یارانش پیروى میکردم، ابوبکر هرگز چیزى از شیرینى پادشاهى را نمیچشید (شیرینی پادشاهی؟) لیکن من امور را پس و پیش کردم، و به سبک و سنگین کردن و سنجش پرداختم، و به این نتیجه دست یافتم که جز چشم پوشى نسبت به کار ابابکر، و سخت گیرى بر خویشتن چاره اى ندارم، و منتظر ماندم تا خودش بسوى من باز آید. مغیره گفت: اى امیر مؤمنین! با این که در روز سقیفه خلافت را به تو تعارف کرد، پس چرا نگرفتى و امروز تأسف میخورى؟ عمر گفت: اى مغیره! مادرت به عزایت بنشیند، من تو را از زیرک ترین عربها مى پنداشتم، گویا آنجا حضور نداشتى، و شاهد ماجرا نبودى! این مرد (ابابکر) با من نیرنگ کرد و من نیز به او نیرنگ زدم. واقعیت آن است که وقتى دید مردم مشتاق اویند، و به او روى آورده اند، یقین کرد که کسى را بجاى او نمى پذیرند، و هنگامى که علاقه مردم را چنان دید، خواست میل باطنى مرا نیز بفهمد، و متوجه شد که آیا من با او درگیرى پیدا خواهم کرد؟ و طمع در خلافت دارم یا خیر؟ البته هم خودش خوب میدانست، و من هم بخوبى درک میکردم که، اگر از او مى پذیرفتم که خلافت را به من بسپارد، مردم نمى پذیرفتند. و در چنین شرایطى اگر گفتارش را میپذیرفتم، کینه اى از من در دل میگرفت، و هیچگاه از توطئه و کینه توزى اش در امان نمى بودم، و از سویى دیگر میدیدم که مردم مرا دوست ندارند، و نمیخواهند. مگر آن وقت نشنیدى که از هر طرف صدا بلند شد و مى گفتند: اى ابابکر! جز ترا نمیخواهیم، تنها تو براى خلافت مناسب هستى. من نیز بدو واگذاردم، و رویش را دیدم که از شدت خوشحالى میدرخشید. وى یکبار هم بخاطر سخنى که از قولم برایش نقل شد، مرا سرزنش کرد، وقتى اشعث را اسیر کرده و نزد او آوردند، به او احترام گذاشت و آزادش کرد، و خواهر خود «امّ فروه» را نیز به عقدش درآورد. من به اشعث که پیش روى ابابکر نشسته بود گفتم: اى دشمن خدا، آیا پس از مسلمان شدن، دوباره کافر شدى و به گذشته خویش بازگشتى؟ او بگونه اى مرا نگریست که دانستم میخواهد سخنى با من بگوید. وى مرا در کوچه هاى مدینه دید و به من گفت: آیا تو این سخن را گفته اى اى پسر خطّاب؟ گفتم: آرى، اى دشمن خدا، و از این بدتر هم به تو میگویم. گفت: این پاداش خوبى براى من نیست. گفتم: بخاطر چه کارى از من پاداش نیک میخواهى؟ گفت: چون من از پیروى این مرد (ابابکر) سرباز زدم، و این را براى تو ننگ میدانستم، بخدا سوگند، تنها دلیل جرأت من بر او این بود که، او از تو در مقام حکومتى جلوتر است، و اگر تو حاکم بودى از من خلافى نمیدیدى. گفتم: همینطور است، حالا چه دستورى میدهى؟ گفت: الآن وقت دستور دادن نیست، بلکه وقت صبر است، اشعث با گفتن این سخن رفت و من نیز رفتم. اشعث، زبرقان بن بدر را دید و جریان بین من و خودش را بازگو کرد، و این قصه به گوش ابابکر رسید، و ابابکر نیز مرا بگونه اى دردناک سرزنش کرد. (اشعث با این کلام سخت آتش فتنه را در میان ابوبکر و عمر برافروخت، و دشمنى بین خودشان زیاد شد) من نیز برایش پیغام دادم: به خدا سوگند یا باید دست از من بردارى، و یا آن که سخنى را میگویم که در بین مردم پخش شود، و همه کاروانها آنرا به هر جایى ببرند، و اگر نیز بخواهى شیوه گذشته را، همچنانکه تا به حال بوده پى میگیریم. ابوبکر نیز گفت: همان شیوه را ادامه میدهیم، و خلافت پس از چند روز به تو میرسد. من گمان کردم که در اولین نماز جمعه حکم جانشینى و خلافت مرا خواهد گفت، ولى او خود را به فراموشى زد. بخدا سوگند پس از آن جریان تا زمان هلاکتش، هیچ سخنى درباره خلافت من نگفت (پس وصیت در کار نبوده) وى همچنان بود تا مرگ او را دریافت، و از کرده خود پشیمان شد، و دیدید که چه کارى کرد. آنچه را گفتم از همه مردم پنهان بدارید، و بخصوص از بنى هاشم مخفى کنید، و باید همینگونه که دستور دادم رفتار کنید. حالا هر وقت خواستید میتوانید بر خیزید و بروید. ما برخاستیم و از گفتار عمر در شگفت بودیم، و بخدا سوگند تا زمان مرگش رازش را فاش نکردیم. (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، المسترشد، محمد بن جریر طبرى، کتاب الشافى، المرتضى، ج ۲)
حکایت بذر استعداد
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، حکیم گفت: زارع بذر نیکویى را براى کاشتن مى آورد و چون مشتی از آنرا گرفت و پاشید، بعضى از آنها بر کنار راه مى افتد و بعد از اندک زمانى مرغان آن را مى ربایند، و بعضى دیگر بر سنگى مى افتد و بعد از اندکى خاک و رطوبت بر روى آن است، آن دانهها سبز میشود و به حرکت مى آید و چون ریشه اش به سنگ رسد، حیات خود را از دست میدهد و خشک میشود، و بعضى دیگر بر زمین پرخارى مى افتد که چون روئید و خوشه داد، آن علفها و خارها بر آن مى پیچد و آن را ضایع و تباه مى سازد، و تنها آن بذرى که بر زمین پاکیزه واقع شده است، هر چند اندک باشد سالم مى ماند و رشد میکند. زارع همان حکیم است، و بذر او انواع سخنان حکیمانه او و آن دانه هایى که بر کنار راه مى افتد و مرغان آن را مى ربایند، سخنى است که گوش آن را میشنود و در دل اثر نمیکند، و آنچه که بر سنگى مى افتد که اندکى خاک و رطوبت بر آن است و ریشه اش خشک میشود، سخنى است که کسى آن را بشنود و او را خوش آید و به آن دل بدهد و آن را بفهمد، امّا ضبط آن نکند و مالک آن نشود، و آنچه که روید و خار و علف آن را تباه کند، سخنى است که شنونده آن را دریابد و ضبط کند و چون هنگام عمل به آن فرا رسد، خار و خاشاک شهوات و خواهشهاى نفسانى مانع او گردد و او را تباه سازد. و امّا آنچه سالم ماند و به بار آید سخنى است که عقل آن را دریابد و حافظه آن را ضبط کند، و شخص عزم کرده باشد که آن را عمل کند و این در وقتى است که ریشه شهوات و خواهشها و صفات ذمیمه را از دل برکنده، و آن را تطهیر کرده باشد. شاهزاده گفت: اى حکیم! امیدوارم آن بذرى که در دلم کاشتى از آن نوعی باشد که رشد کند و سالم بماند.
روایتی از سلمان فارسی
چادر وصله دار، در تاریخ روایتی از سلمان آمده که وقتى آیه (وعده همه مردم (گمراه) آتش دوزخ خواهد بود) نازل شد، رسول خدا (ص) بسیار گریه کردند. اصحاب هم با دیدن آن حال، سخت گریستند. امّا نمى دانستند سروش وحى چه آیه اى آورده و به خاطر وضع روحى پیامبر (ص) هم، نمى توانستند علت گریه آن حضرت را جویا شوند. ولى مى دانستند وقتى رسول خدا (ص) فاطمه (س) را ببیند شادمان مى شود. بدین جهت به خانه آن بانوى بزرگ رفتند و مشاهده کردند در حالیکه با آسیاب دستى آرد جو تهیه مى کرد، به خواندن آیه: (وَ ما عِنْدَ اللهِ خَیْرٌ وَ أَبْقى) (قصص) مشغول است. اصحاب، موضوع گریه پیامبر را به اطلاع فاطمه (س) رسانیدند و آن بانوى بزرگ نیز؛ بسوى خانه رسول خدا (ص) حرکت کرد. سلمان فارسى میگوید: حضرت فاطمه (س) چادرى پوشید که دوازده جاى آن، با نخ هاى موئین درخت خرما وصله خورده بود. آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: سلمان! این را بدانکه دختر من از گروه سابقین است، و به مقام والاى تقرّب خداوند دست یافته است.
صحیفه سجادیه
معاد لازمه عدل الهی است (شیعه، معتزله، اشعری) حَتَّی إِذَا بَلَغَ أَقْصَی أَثَرِهِ، وَ اسْتَوْعَبَ حِسَابَ عُمُرِهِ، قَبَضَهُ إِلَی مَا نَدَبَهُ إِلَیْهِ مِنْ مَوْفُورِ ثَوَابِهِ، أَوْ مَحْذُورِ عِقَابِهِ، لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَسَاءُوا بِمَا عَمِلُوا وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی عَدْلًا مِنْهُ، تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ، وَ تَظاَهَرَتْ آلَاؤُهُ، لَا یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْأَلُون: تا زمانی که به انتهای بودنش برسد، و برخوردار شود به مقدار عمرش، برگیرد او را به سوی آنچه فرا خوانده از پاداش وافر (بهشت) یا عذاب ترسناک. تا جزا دهد آنان را که عمل بد کرده اند به عمل بدشان و آنان را که نیکی کردند به نیکی شان. برای تحقق عدالتش، که منزه و پاک است نامهای او، و نعمت هایش فراوان و انبوه و پی در پی است، از آنچه میکند پرسیده نمی شود، و بندگان از رفتارهای شان پرسیده میشوند. شرح. عدل: همۀ اسامی خداوند زیبا هستند، او از اسم نازیبا منزّه است لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی. اما اگر در میان این اسامی زیبا، نام هائی مانند «مبدع، خالق، عظیم، قهار» با عظمتترین، باشند، نام «عادل» زیباتر است و از آن زیباتر رحیم و رحمان است، لیکن رحیم و رحمان- رحمت و رحمانیت- فوق عدل و عدالت است؛ یعنی باید افقی به نام عدل و معیاری به نام عدالت باشد تا مافوق آن محقق شود. پس اگر عدل نباشد معنائی برای رحیم و رحمان نمی ماند. علاوه بر این، لفظ رحمان به حدّی از بار معنائی عدل دارد که در آغاز اسلام، مشرکین زیر بار هر اسمی از اسامی خدا میرفتند غیر از دو اسم: اَحد و رحمان. که پس از توحید و اَحد، دومین اسمی که نسبت به آن کینۀ شدید نشان میدادند، رحمان بود. فقط برای شرح این موضوع کتاب «کاربرد تک واژۀ الرحمان در براندازی توتمیسم عرب» که کتابی کوچک با این عنوان بزرگ، است را بخوانید. و این مخالفت شدید اشراف جاهلی با رحمان نبود مگر به خاطر بار عظیم عدالت در معنی و کاربرد این لفظ. پس اگر (نعوذ بالله) خداوند عادل نباشد باید رحیم و رحمان نیز نباشد، زیرا رحمان بر آن مبتنی است. درنگ: مثل اینکه لازم است اندکی دربارۀ کاربرد «رحمان» درنگ کنیم: نظام اجتماعی قریش و همۀ قبایل عرب جاهلی بر این اصل مبتنی بود که: دارائی و داشتههای فردی شخص، منشأ حق اجتماعی میگردد. و بر این اساس، هر کس که ثروت بیشتر داشت، ریاست و تصمیم گیری دربارۀ قبیله، حق او بود. این اصل، منحصر به قبایل جاهلی عرب نبود، منشأ چیزی بنام «مجلس سنا» در کلّ تاریخ بشر، همین اصل غیر انسانی بود و هست. اما «رحمان» یعنی خدائی که مطابق حکمت خودش هم به دوست و هم به دشمن امکانات مادّی میبخشد، پس داشتن ثروت دلیل برگزیدگی فرد ثروتمند نیست. بنابر این، غنی و فقیر در حقوق اجتماعی مساوی هستند. سران قریش بهمین جهت زیر بار اسم «الرحّمان» نمی رفتند. به نظر آنان این معنی و کاربرد که «رحمان» داشت نه تنها «عدل» نبود بلکه تضییع حقوق ثروتمندان بود. میگفتند: اسلام با آوردن اسم «الرحمن»، ما را به «عدل معکوس» دعوت میکند که عین ظلم است. این درگیری بر سر واژۀ «الرحمان» پس از پیروزی اسلام، از ناحیۀ اشراف در جامعۀ اسلامی نیز ادامه یافت؛ در اثر کوشش آنان، «بسم الله الرّحمن الرّحیم» بعنوان آیه ای از آیات سوره ها شناخته نشد، که هنوز هم این جریان ادامه دارد. اما، عدل در مذاهب اسلامی: شیعه و معتزله به عدل معتقد هستند، و آن را از اساسی ترین اصول توحید و دین میدانند. اما اشعریان نه فقط اعتقادی به عدل ندارند که آن را نفی هم میکنند، بلکه نفی آن از خداوند را واجب هم میدانند. ابوالحسن اشعری بنیانگذار مذهب اشعری در مسجد جامع کرسی نهاده و بر بالای آن رفت و در حضور مردم با صدای بلند از اعتقاد به عدل توبه کرد و در همان روز مذهب اشعری را بنیان نهاد. و مذهب معتزله را در میان سنیان به انزوا راند که امروز اکثریت قریب به اتفاق سنیان، اشعری هستند. و این نفی عدل الهی باعث شد که آنان اطاعت از هر حاکم جائر و فاسق را واجب بدانند. زیرا معتقد بودند که حکومت را خداوند به حاکمان داده و هر حادثۀ فردی بطور جبری و از ناحیه خداوند است، آیه «أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُم» را به همین وجوب اطاعت از هر حاکم، تفسیر کردند.
مردم سنی از زمان ابوالحسن اشعری تا به امروز، هیچ قیام مردمی بر علیه هیچ حکومتی نداشته اند، و این واقعیت شگفت تاریخی، نیست مگر به دلیل اشعریت. و اینک آنچه «ربیع عربی» یا «بیداری اسلامی» در کشورهای سنّی نامیده میشود، یک برگشت عملی به مذهب معتزله است گر چه خودشان به این ویژگی رفتارشان توجه ندارند.
هندو و ظهور مهدی موعود
بشارت ظهور آخرین حجّت خداعلیه السلام در کتاب (شاکمونی) در کتاب «شاکمونی» که از کتب مقدّسه هندیان میباشد و به اعتقاد کفره هند، پیغمبر صاحب کتاب است و میگویند: وی بر اهل خطا و ختن مبعوث بوده است، بشارت ظهور آخرین حجّت خدا حضرت ولی عصرعلیه السلام چنین آمده است: پادشاهی و دولت دنیا به فرزند سیّد خلایق دو جهان «گشن» بزرگوار تمام شود، و او کسی باشد که بر کوههای مشرق و مغرب دنیا حکم براند و فرمان کند، و بر ابرها سوار شود، و فرشتگان کارکنان او باشند، و جنّ و انس در خدمت او شوند، و از «سودان» که زیر خط «استوا» است تا سرزمین «تسعین» که زیر قطب شمالی است و ماورای بحار و ماورای اقلیم هفتم و گلستان ارم تا باغ شداد را صاحب شود، و دین خدا یک دین شود و دین خدا زنده گردد، و نام او «ایستاده» (قائم) باشد، و خداشناس باشد. «گشن» در لغت هندی نام پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم است که در این بشارت فوق، فرزند برومند وی را به نام «ایستاده» و «خدا شناس» نامیده، چنان که شیعیان او را «قائم علیه السلام» و حضرت مهدی علیه السلام میخوانند. و امّا موضوع سوار شدن آن حضرت بر ابرهای آسمان که در این بشارت آمده است، یکی از بزرگترین امتیازات آن موعود مسعود است که نه تنها در بشارت فوق و مکرّراً در بشارتهای انجیل از آن سخن رفته است؛ بلکه در روایات متواتره اسلامی نیز بصورت یک امر جدّی و خارق العاده مطرح گردیده است. زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و امامان معصوم علیهم السلام در مواردی که از ظهور مبارک آن ولی مطلق الهی سخن گفته اند، سیر و حرکت آن مصلح بزرگ جهانی را در ایّام ظهور خارق العاده دانسته، و به پیروان خود مژده داده اند که حضرت مهدی علیه السلام با قدرت و جلال در حالیکه بر ابرهای آسمان سوار است، ظهور خواهد فرمود. اینک برای اثبات این مدّعا و دلگرمی منتظران ظهور آن یگانه منجی عالم، به چند نمونه از احادیث وارده اشاره میکنیم: ۱ - علاّمه مجلسی در ضمن حدیثی از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نقل کرده که آن حضرت فرمود: خداوند در شب معراج خطاب به من کرد و فرمود: … و زمین را بوسیله او از دشمنانم پاک میسازم؛ شرق و غرب جهان را به او تملیک مینمایم؛ بادها را به تسخیر او در میآورم؛ ابرهای سخت و نا آرام را برای او رام میگردانم، برترین ابزارها را در اختیار او میگذارم، با سپاه خود او را یاری نموده و با فرشتگانم او را مدد و تقویت مینمایم، تا دعوت مرا آشکار سازد و همه مخلوقات را بر توحید من گرد آورد. آنگاه دولت او را پایدار نموده و دوران حکومتش را تا پایان روزگار بین دوستانم جاودانه میسازم. ۲ - در حدیثی از امام باقر علیه السلام روایت شده است که فرمود: ذوالقرنین میان دو ابر مخیر شد: یکی ابر رام و دیگری ابر نا آرام، و او ابر رام را برای خود بر گزید و ابر نا آرام را برای صاحب شما نگه داشت.
گفته شد: ابر نا آرام چیست؟ فرمود: ابری که با رعد و برق و غرّش باشد، که صاحب شما سوار بر آن خواهد شد. آری! صاحب شما سوار ابر میشود، همه اسبابها و ابزارها را زیر پا میگذارد، اسبابهای هفت آسمان و هفت زمین را.
هیتلر در جنگ جهانی دوم، به تنها قشری که اجازه وارد شدن به جنگ در کشورش را نداد، معلمین بودند. دستور داد معلمین را در سنگرهای زیرزمینی محافظت کنند، دلیلش را از او پرسیدند، او گفت: اگر در جنگ پیروز شویم، برای پیشروی نیاز به معلمان داریم، و اگر در جنگ شکست بخوریم، برای ساختن دوباره کشور به آنها نیاز داریم! آینده نگری اش درست از آب درآمد و معلمان بعد جنگ، موجب آبادانی آلمان شدند.
هر کس به این مردم خدمت میکنه، خدا بهترین پاداش رو به خودش و عزیزانش بده، هر کس هم که به این مردم خیانت میکنه و چباول میکنه، الهی همش درد و سرطان بشه به جون خودشو و همپالگی هاش. امام متقیان (علیه السلام) در تمام سال از خوردن غذاهای رنگارنگ امتناع میفرمود و به اندکی از غذاهای ساده مانند نان و نمک و گاه شیر یا سرکه اکتفا مینمودند. آن حضرت در زمان رسول خدا (صله الله و علیه و اله و صلم) بر شکم خود از شدت گرسنگی، سنگ میبستند، گوشت، بسیار کم تناول میکردند و میفرمودند: شکم هایتان را گورستان حیوانات نکنید، اینکه کسی لاف شیعه بودن بزنه و به اسم آخرت، دنیاشو آباد کنه، مورد لعنت خدا و ائمه هستش، ابن ابی الحدید میگوید: امام علی (علیه السلام) هیچگاه از یک طعام سیر نگردید؛ روزی برای آن بزرگوار فالوذ (حلوایی که با عسل درست شده) آوردند، فرمودند: بویش خوب، رنگش زیبا، مزه اش نیکوست؛ ولی من کراهت دارم نفسم را به چیزی که عادت نداشته عادت دهم. امام باقر (علیه السلام) فرمودند: امام علی (علیه السلام) از خرمایی نامرغوب تناول نمودند و سپس آب آشامیدند، پس دست مبارک بر شکم زده فرمودند: هر که شکمش او را داخل دوزخ کند، خدای تعالی او را (از رحمت خود) دور سازد. آنگاه به این فراز تمثل جستند: هر وقت به خواهش شکم و فرجت عمل کنی، نهایت بدنامی برایت فراهم میشود. خلافت رو غصب کردند و یه مشت میمون به سورچرانی مشغول شدند، بنی عباس هم بدتر از بنی امیه، هارون الرشید، لعنة الله علیه، علاوه بر لباسهای فراوانی که پس از مرگ بجای گذاشت، چهار هزار عمامه زر دوزی شده داشته. پنجاه هزار دینار به ابراهیم موصلی آوازه خوان داد، که براش بخونه و قر بده، اینا کسانی هستند که ملت خود را به بردگی و ستم و مشقت و درماندگی انداخته بودند، و تاریخ را با شکنجه دادن ملت، رو سیاه کردند/ البدایه و النهایه، ج ۱۰، مسند احمد، ج ۲، ص ۳۵۱، ج ۳، ص ۳۰۱، حدیث ۱۳۶۷ حدیث جابر، حلیة الأولیاء، کنز العمال، ج ۱۳، مناقب خوارزمی.
شعبی از عبدالرحمن بن مسعود عبدی نقل میکند: من با عبد اللَّه بن زبیر و طلحه و زبیر در مکّه بودیم. طلحه و زبیر سراغ عبدالله بن زبیر فرستادند، پس او نزد آنان آمد و من همراه او بودم. طلحه و زبیر به او گفتند: عثمان مظلومانه کشته شده و ما از عاقبت کار امّت (محمّد صلّی اللَّه علیه و آله) در هراسیم، پس اگر عایشه بخواهد همراه ما قیام کند، امید که خداوند به برکت حضور امّ المؤمنین اختلاف مردم را به اجتماع تبدیل فرموده، و اختلاف مسلمین را رفع نماید. من با عبد اللَّه بن زبیر راهی منزل عایشه شدیم، عبد اللَّه بن زبیر به جهت محرمیّت او با عایشه داخل اتاق مخصوص او شد (عایشه دختر عموی طلحه بوده، و خواهر زن زبیر بوده، عایشه خاله عبدالله بن زبیر بوده) و من در بیرون نشستم. او نیز همه آنچه باید میگفت را ابلاغ نمود. عایشه در پاسخ گفت: سبحان اللَّه! من امر به خروج نشده ام، و از همسران پیامبر تنها امّ سلمه اینجا است، به او بگویید اگر آمد من هم میآیم. عبد اللَّه (ملعون و خبیث) نزد آن دو بازگشته و سخن عایشه را به سمع ایشان رسانید، طلحه و زبیر گفتند: نزد عایشه بازگشته و به او بگو اگر خود شما با او مذاکره نمائید، بهتر و مؤثّرتر است. عایشه از خانه اش بیرون آمده نزد امّ سلمه رفت، با دیدن او امّ سلمه گفت: خوش آمدی، سوگند بخدا که تو چنین محبّت و لطفی نسبت به من نداشتی، بگو بدانم که چه شده است؟ (این کلام قابل تامل هستش) گفت: طلحه و زبیر به من خبر رسانده اند که أمیر المؤمنین عثمان مظلومانه کشته شده است. با شنیدن این مطلب امّ سلمه به فریاد آمده، و ناله کنان گفت: ای عایشه تو تا دیروز او را کافر میدانستی، و امروز میگویی أمیر المؤمنین مظلومانه کشته شده؟ عایشه گفت: آیا با ما خروج میکنی، امید که خدا بواسطه ما کار امّت را اصلاح فرماید. امّ سلمه گفت: ای عایشه شورش میکنی؟ با اینکه تو نیز آنچه ما از رسول خدا در باب خروج شنیده ایم را شنیده ای؟ تو را قسم به خدایی که از صدق و کذب سخنان تو باخبر است، آیا آنروز را بخاطر داری که روز و نوبت تو با پیامبر بود و من در خانه حریره ای ساخته و نزد آن حضرت آوردم، و او این مطالب را به تو میفرمود که: بخدا چندی نخواهد گذشت که سگهای عراق نزدیک آبی بنام حوأب بر یکی از زنان من در حالیکه میان گروهی از ستمکاران است صدا میکنند (نباح الکلب، صدای سگ) و با شنیدن این گفتار ظرف حریره از دستم افتاد، و آن حضرت سر خود بسوی من بلند ساخته و فرمود: تو را چه شده ای امّ سلمه؟ عرض کردم: ای رسول خدا با شنیدن این فرمایش، انتظاری غیر از این داشتید؟ چه تضمینی است که من آن زن نباشم؟ و تو ای عایشه خندیدی، و آن حضرت روی به تو کرده و فرمود: ای عایشه برای چه خندیدی و من گمان دارم که آن زن تو باشی؟ و باز تو را به خدا قسم میدهم آیا بیاد داری هنگامی را که در محضر رسول خدا از مکانی به مکان دیگر در حرکت بودیم، و آن حضرت در میان من و علیّ بن ابی طالب در حرکت بوده و با ما سخن میفرمود، و تو شتر خود را پیش رانده و در میان آن حضرت و علیّ بن ابی طالب حائل شدی (کلاً مرض داشته) و در آنوقت پیامبر تازیانه در دستش را بلند کرده و به شتر تو زده و فرمود: سوگند بخدا که روز سخت و گرفتاری او از جانب تو یک مرتبه نیست، و این را بدان که به علیّ جز منافق و دروغگو بغض و کینه نمیورزد. و باز تو را بخدا قسم میدهم، آیا بیاد داری آنروزی را که پیامبر در بستر بیماری، که منجر به وفات ایشان شد، پدرت همراه عمر بن خطّاب به قصد عیادت آن حضرت اجازه گرفته و وارد شدند، و علیّ بن ابی طالب در پشت اطاق مشغول وصله کردن لباس و دوختن کفش رسول گرامی بود، آن دو گفتند: ای رسول خدا، حال و سلامتی شما چطور است؟ فرمود: پیوسته سپاسگذار بوده و خدا را حمد و ستایش میکنم. گفتند: چاره ای از مرگ نیست! فرمود: آری، چاره ای برای مرگ بشر نیست. گفتند: آیا کسی را برای بعد از خود خلیفه معیّن فرمودی؟ (خودشون زهر دادند، و برای خلافت بال بال میزدند) فرمود: خلیفه من جز همان که کفش مرا پینه میکند در میان شما نیست. پس أبو بکر و عمر از حجره آن حضرت بیرون رفته و در آنحال، متوجّه علیّ ابن ابی طالب شدند که در پشت حجره نشسته و سرگرم دوختن کفش پیامبر بود؟ سپس امّ سلمه گفت: ای عایشه، آیا من پس از شنیدن این سخنان باز هم بر علیّ شورش کنم؟ و سخنان آن پیامبر عظیم الشّأن را فراموش کنم؟ پس عایشه به منزل خود بازگشته و گفت: ای پسر زبیر، به آن دو (طلحه و زبیر) بگو من پس از شنیدن سخنان امّ سلمه دیگر از شهر خارج نخواهم شد، ابن زبیر نیز بازگشته و سخن او را به آن دو رساند. راوی گوید: در همانروز هنوز نیمه شب نگذشته بود که صدای شتر عایشه را شنیدم، و او با طلحه و زبیر به سوی بصره حرکت کردند /کتاب الاحتجاج. نتیجه میگیریم که، وقتی شیطون در ماتحت آدمی موت موت میکند، کار خودش را میکند.
آفرینش و علم طب
مولانا علی علیهالسلام میفرماید: عجیب است این انسان که با تکه ای پیه می بیند، با قطعه ای گوشت سخن میگوید، و با استخوانی میشنود، و از شکافی نفس میکشد. و میفرماید: با خوردن و آشامیدن زیاد قلب را نمیرانید؛ چرا که قلب همانند زراعتی که آبش زیاد شده باشد، میمیرد. یکی از دانشمندان میگوید: «علی(علیه السلام) چهار جمله در طب دارد که اگر آنها را بقراط میگفت، مقامی عظیم داشت. ایشان میفرماید: از سرما، در آغازش (در پاییز) بپرهیزید و از آن، در آخرش استقبال کنید (بهار) زیرا سرما با بدنها همان کاری را میکند که با درختان؛ آغاز آن خشک میکند و آخرش برگ میآورد. دو زن که در زمان واحد و در یک خانه، یکی پسر و دیگری دختر به دنیا آورد، خدمت حضرت علی(علیه السلام) آمدند و هر یک ادعا کردند که مادر پسرند. حضرت کاسه ای به یکی از آن دو داد فرمود از شیر خود در آن بدوش تا پر شود. زن نیز اطاعت کرد. علی(علیه السلام) شیر او را وزن نمود و کاسه را خالی کرد. سپس کاسه را به دیگری داد و فرمود: از شیر خود پر کن. بعد آن را وزن نمود. وزن یکی از شیرها از دیگری کم تر بود. حضرت به آن که وزن شیرش سبک بود فرمود: دختر را بردار و به دیگری که شیر سنگینی داشت فرمود: پسرت را بردار (شیر چرب تر سبک تر است) در جلد اول کتاب علم وظائف الاعظاء، آمده است: شیرها با اختلاف اطفال (یعنی شیرخواران) مختلف میشود.
کابالا
خدایان مؤنّث: اصل دیگر کابالیسم وجود خدایان مؤنّث است. و این عنصری است که از سازمان الهه های یونان باستان برگرفته شده است. نفوذ: محی الدین در فصّ شیثی رسماً میگوید: هر خدا از خدایان به همراه خواهرانش (اخواته) بخش مورد اداره خود را اداره میکند. سخنی که پیش از محی الدین به گوش هیچ مسلمانی حتی صوفی مسلک در جوامع اسلامی نخورده بود. اما تعامل و همکاری میان خدایان: حتی پارتی بازی (تحت عنوان شفاعت) مثلاً درباره یک انسان، میان خدایان بر قرار است. نفوذ: محی الدین این اصل کابالیست را به جامعه اسلامی نفوذ داد و پیش از او چنین مزخرافاتی در جوامع اسلامی شنیده نشده بود. او در فصّ شیثی این مسئله را با این عبارت به پایان میبرد: فانّ «الرّحمن» ماشفع عنه «المنتقم» فی اهل البلاء الّا بعد شفاعۀ الشّافعین: رحمن در حضور منتقم درباره اهل گرفتاری، شفاعت نمیکند مگر پس از آن که شافعان دیگر (خدایان دیگر) در پیش رحمان شفاعت کرده باشند. از دیگر اراجیف او، ازلی بودن مخلوقات در قالب ویژه ای که یکی از اصول کابالیسم است: بدین شرح: همه مخلوقات، همه اشیائی که به وجود آمده اند یا به وجود میآیند و یا خواهند آمد، همگی پیش از پیدایش شان، در عالم باطن وجود داشته اند و هیچ چیز مسبوق به عدم نیست، و همینطور هر حادثه طبیعی و هر حادثه اجتماعی و هر رفتار انسانی. نفوذ: این بینش بصورت های دیگر، پیش از محی الدین در میان صوفیان جوامع اسلامی بوده است، یعنی آنان نیز مخلوق را ازلی میدانسته اند، اما توجه شان به تک تک مخلوقات و اشیاء نبود، بلکه توجه شان و محور بحث شان آغاز پیدایش مخلوق بود؛ میگفتند خداوند هرگز بدون مخلوق نبوده است و نمیگفتند همه مخلوقات و همه اشیاء و همه حوادث ریز و درشت کائنات و حوادث فردی و اجتماعی و افعال انسانها پیشتر در عالم باطن بوده و حضور داشته اند. محی الدین اولین کسی است که این اصل کابالیسم را به تصوف صوفیان بظاهر مسلمان وارد کرد، و آنرا تحت عنوان اعیان ثابته، یک اصل از اصول تصوف در ممالک اسلامی جای داد.
بکه اولین دهکده ای است که آدم ابوالبشر بنیان نهاد و کعبه نخستین خانه مردمی است که بنیان گرفت. ام القراء و سرمنشاء تاریخ تمدن انسان اینجاست، در طوفان نوح سونامی بزرگی که دریای مدیترانه را بوجود آورد، و بخشی از سیاره زمین را فرا گرفت. حضرت نوح و قومش در زمانیکه جایگاه دریای مدیترانه جلگه ها و دره های سبز و خرم بود، در آن سرزمین زندگی میکردند، عاد یا آکد قومی سامی نژاد بود که در شمال خاک میانرودان به مرکزیت آکّاد (Akkade) میزیست. این قوم ۴۳۳۵ سال پیش در نزاع با سومریان پیروز شدند. سارگون اول (Sargon I) نخستین فرمانروای نامی آکد سومریان را شکست داد و امپراطوری پهناور خود را از عیلام تا دریای مدیترانه گسترش داد. در مسیر روایت قرآن پس از نوح، حضرت هود را می بینیم که برخاسته و علیه نظام جامعه عاد یا آکْد شوریده است. سومر یا ثمود اولین و قویترین دولت شهر میانرودان بود. سومریان (Sumerians) پیش از عزیمت به جنوب بین النهرین و احداث اولین کشور شهر اور، در غرب شبه جزیره عربستان و در سرزمین بکه سکونت داشتند. ۴۸۰۰ سال پیش اتانا (Etana) پادشاه کیش اولین حاکمیت سومری در جنوب بین النهرین را بنا نهاد. و حضرت صالح در اقتدار دوم سومریان در میان قوم ثمود (سومر) به رسالت مبعوث میشود. آشور کشور باستانی در شمال بین النهرین بود و در همسایگی تمدن های جنوبی سومر، آکد و بابل قرار داشت. آشوریان از قبایل سامی بودند و در طول تاریخ قدرت آشور تقریبا همیشه به موفقیت نیروهای نظامی آن بستگی داشت. حضرت یونس در نینوا مبعوث میشود. آشوریان پس از یونس و در قبال ایمان شان مدتی برخوردار از وفور نعمت در جامعه الهی و مورد تایید خداوند میگردند. سارگون اول (Sargon I) در ۴۳۳۵ سال پیش با غلبه بر گروه پراکنده شهر های سومری دور اول امپراطوری آکد را پایه گذاری کرد و با پادشاهی حمورابی و بخت النصر دور دوم اقتدار آکدیان (عاد دوم (به پایتختی کشور شهر بابل آغاز گردید. در بابل برج بابیلون و باغ های معلق سمیرامیس که امروز آن را در ردیف عجایب هفتگانه تاریخ بر میشمارند ساخته شد. دانیال نبی علیه السلام در بابل و در دربار هخامنشی حضور داشت و پادشاه را پیوسته به نابودی معبد بعل ترغیب مینمود و مردم را به پرستش خدای یگانه فرا میخواند. در حدود ۳۴۰۰ سال قبل آریایی ها با نامساعد شدن شرایط اقلیمی و سرازیر شدن مهاجمان تازه از راه رسیده اورال آلتایی زادگاه خود را که اغلب دشتهای مجاور آمودریا و حواشی دریاچه اورال تا دریای خزر بود را ترک کردند. آریایی ها در مهاجرت دوم، از شمال به سمت سرزمین های پایین دست، با تصرف سرزمین های ساحلی نیپور ها، آماردها و کاسی ها تا مرز کادوسیان در سواحل رود ارس و ماننا در جنوب دریاچه ارومیه کشیده شده و در مجاورت کادوسیان به آئین یکتاپرستی مجوس، منسوب به جاماسب گرویدند, حضرت ابراهیم پیامبر حضرت لوط را به سدوم، براهما را به هند و جاماسب را در میان کادوسیان و اصحاب الرس مامور می نماید و خود، شهر اور در تمدن سومر (ثمود) را به مقصد کنعان در میان هکسوس های عرب عمالقه ترک میکند. جاماسب پیامبری است که پیش از ورود آریایی ها و در حدود ۱۷۰۰ پیش از میلاد در میان کادوسیان (اصحاب الرّسّ) که در کرانهٔ جنوب غربی دریای کاسپین و جنوب رود ارس میزیستند، دین ایرانی مجوس را پایه گزاری کرد. و زردشت در نیمه دوم هزاره اول پیش از میلاد به عنوان احیاگر دین مجوس در آذربایجان مبعوث میشود. در حدود ۱۴۰۰ سال قبل از میلاد بخشی از آریایی ها به هند مهاجرت می نمایند. و بخشی نیز تحت عنوان پارس در پارسه و انشان ساکن میشوند. و مادها نیز با تصرف سرزمین های ساحلی نیپور ها، آماردها و کاسی ها تا مرز کادوسیان در سواحل رود ارس و ماننا در جنوب دریاچه ارومیه کشیده میشوند. به نظر میرسد شاکله پارت ها در ناحیهٔ همگرایی زبانی و پیوند نژادی با اقوام اورال آلتایی، با آریایی های جامانده در حوالی دریاچه اورال به هم میرسد. آنها نیز بعدها از شرق دریای خزر، از سغد به مرو آمده سپس به خراسان بزرگ وارد میشوند. در حدود سال ۵۵۹ پیش از میلاد، کوروش پس از مرگ کمبوجیه بر تخت سلطنت انشان تکیه زد. تاجدار جدید پارس ابتدا با بابل روابط سیاسی برقرار نمود و در عین حال تلاش کرد روابط دوستانه ای با اقوام شرق و شمال شرقی انشان داشته باشد. کوروش اولین شاهی نبود که رویای حکمرانی به دنیا را در سر داشت؛ اما او اولین پادشاهی بود که با بیرحمی به سمت این رویا حرکت کرد. مرزهای ایران در غرب به دریای مدیترانه و در شرق به حدود هند رسید و به این ترتیب بزرگترین امپراتوری جهان باستان متولد شد. این مجموعه ۱۰ قسمتی رو پیشنهاد میکنم حتما ببینید.
اسناد لانه جاسوسی
سند شماره ۱ محرمانه - ۱۸ سپتامبر ۱۹۷۹ مطابق با ۲۷/۶/۵۸ از: سرهنگ شیفر وابسته امور نظامی دفاعی در نیروی هوایی آمریکا به: تمامی وابستههای دفاعی آمریکا در تهران موضوع: شرایط قبول توصیه برای صدور ویزا عطف به: نامه سرکنسول مورفیلد درباره همین موضوع - مورخه ۱۹ آگوست ۱۹۷۹ ۱- این نامه شامل راهنماییهایی به وابستههای نظامی آمریکا میباشد تا در توصیههایی که برای صدور ویزا مینماید آن را رعایت کنند. ۲- وابستههای نظامی آمریکا درباره فامیل درجه یک افراد زیر میتوانند رأی صدور ویزا توصیه نمایند: الف: افراد ارتش، ژاندارمری و شهربانی ایران که از سرگرد به بالا باشند. ب: افراد هواپیمایی کشوری. ج: افراد دیپلمات درجه یک ایرانی یا خارجی که با دفتر وابستگان نظامی آمریکا همکاری مستقیم داشته باشند. دوستان افراد فوق الذکر از این قاعده مستثنی هستند. توصیه برای صدور ویزا تنها برای افرادی پذیرفته میشود که اطلاعات جاسوسی مفیدی برای آمریکا داشته باشند. متقاضیانی که مشخصات بالا را نداشته باشند اما دارای موقعیتهای فوق العاده ای باشند (مانند همافرهایی که اطلاعات باارزشی برای ما تهیه نموده اند) باید توسط سرهنگ شیفر تأیید شوند. متقاضیانی که دارای شرایط ذکر شده در قسمت الف و ب و ج باشند، باید قبل از مراجعه به اداره کنسولگری توسط وابسته دفاعی یا معاون او مورد تأیید قرار گیرند. ۳- بخش صدور ویزا میتواند به عنوان وسیله ای برای جمع آوری اطلاعات جاسوسی مورد استفاده قرار گیرد؛ اطلاعاتی که معمولاً دسترسی به آن از راههای دیگر امکان پذیر نیست و باید توجه داشت که صدور ویزا مورد استفاده شخصی افراد قرار نگیرد. افراد تنها وقتی برای ما مهم هستند که اطلاعات جاسوسی باارزشی فراهم نمایند و یا راهی برای رسیدن به این اطلاعات ارائه دهند. من در این معامله پایاپای (گرفتن اطلاعات در مقابل صدور ویزا) انتظار دارم گزارشهای مفیدی به دست آید. ۴- دفتر وابسته نظامی میباید توجه داشته باشد که در هفته بیش از ۵ توصیه برای صدور ویزا نداشته باشد. به افرادی که دارای شرایط مذکور در قسمت الف و ب و ج نبوده ولی از دوستان نزدیک وابسته دفاعی آمریکا هستند میتوان کارت مصاحبه با کنسول را به آنان داد. در هر حال نباید بیش از یک کارت در روز از طرف دفتر وابسته دفاعی برای مصاحبه صادر شود. توماس شیفر سند شماره ۲ محرمانه - اکتبر ۷۹ از: واشنگتن (وزارت امور خارجه) به: سفارت آمریکا در تهران و سفارت در رم و فرانکفورت
احمد کسروی و ترّهات او و اشاره به جواب مقالاتش: از جمله ایادی مرموز خطرناک که به نفع یهود در مرکز ایران مأموریت تولید اختلاف داشت، احمد کسروی تبریزی بود، که قدم را از همه ی اقرانش بالاتر گذارد و دعوی برانگیختگی (نبوّت به خیال خودش) نمود. بدعت بسیاری گذاشت از جمله بدعت مجنونانه تأسیس روز عید کتاب سوزی بود، که دستور داد به اتباع خود در روز معین، هر کجا هستند، آنچه کتاب علمی، عرفانی و ادبی حتی کتب دعا و سور قرآنی به دست آوردند،
بسوزانند و غیر از کتابهای خود او چیزی باقی نگذارند. و همه ساله این عمل مجنونانه با تشریفات خاص انجام میشد؛ چنانچه در صفحه ۲۳ کتاب دادگاه خود چنین نوشته: یک دسته هم سوزانیدن مفاتیح الجنان و جامع الدعوات و مانند اینها را دستاویز گرفته، هوچیگری راه انداختند و میگفتند: در اینها سورههایی از قرآن بوده و شما سوزاندید، نادانان نمیدانند که بیشتر بدآموزان و گمراه کنندگان، آیهها و سورههای قرآن را در کتابهای خود آورده اند؛ و این نشدنی است که ما به پاس آنها از سوزانیدن آنها چشم بپوشیم. قرآن هر زمانی که دستاویز بدآموزان و گمراه کنندگان گردید باید از هر راهی که هست، قرآن را از دست آنان گرفت، گرچه با نابود گردانیدن آن باشد. و در صفحه ۲۴ همان کتاب پس از اعتراف به سوزانیدن کتاب مفاتیح الجنان، که مشتمل بر هفده سوره ی قرآنی است چنین نوشته: ما بسیار خوب کرده ایم که آنها راسوزاندیم، باز هم خواهیم سوزاند. این عمل و دستور او بهترین معرّف جنون و نادانی و بیگانه پرستی او بوده است، که به این وسیله اساس معارف و افتخار و اسلامیت و قومیت ایرانیان را بر باد فنا میداده؛ چون که رد نمودن طریقه ی هر قوم و ملت به سوزاندن کتب و اساس معارف آنها نیست، بلکه بطلان هر عقیده ای را باید با حربه ی برهان و عقل و علم و منطق بکار برد، نه با سوزاندن کتب و معارف آنها، چنانچه هیچ یک از داعیان حق، اقدام به چنین عمل مجنونانه ای ننمودند. فقط اسکندر مقدونی در حال مستی امر به آتش زدن کتابخانه تاریخی ایران
در تخت جمشید (پرسپولیس) داد. و فرانسویها کتابخانه ی معروف رم، و عمرو بن عاص به امر خلیفه دوم عمر بن الخطاب کتابخانه اسکندریه را که مشتمل بر تمام کتب یونان و مصر و غالب کتب رومیها بوده، و مغولها کتابخانه فوق العاده مهمی را که در شهر
آوه، جنب ساوه (از نواحی استان قم) بوده سوزانیدند و به همین جهت، تاریخ دنیا متزلزل و یا نیست و نابود گردید! و این اشخاص با این اعمال، لکه ی سیاهی بر تاریخ خود باقی گذاردند. و دیگر احدی چنین دستور مجنونانه ای نداد مگر کسروی تبریزی، که به این دستور، جنون خود را ثابت نمود. مانند علی محمد باب، که هر دو شاگرد و دستور گیرنده از یک دستگاه استعماری معلوم الحال بوده اند، که گفت: غیر از کتاب بیان، به هیچ کتابی نباید توجه نمود. به علاوه این مرد از حیث اخلاق، بسیار تندخو و بداخلاق و فحّاش (چنانچه از لابلای سطور و اوراق مطبوعه ی او کاملاً واضح و آشکار است) در مقابله ی با هر قوم و فرقه و در مناظره ی با هر فردی، بسیار وقیحانه و خارج از ادب رفتار مینمود. گاهی در کتب خود حمله به شیعیان میکرد و شیعه گری مینوشت و هزاران تهمتها و فحشها و دروغها به آنها نسبت میداد، گاهی قدم را بالاتر میگذارد و به دختر پاک پیغمبر و امامان معصوم و عترت طاهره رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) جسارتها مینمود که خوانندگان کتابها و مقالات او خیال میکردند او سنّی عامی متعصّب و یا از بقایای خوارج بی حیا و نواصب است. بعد در پیرامون دین مقدّس اسلام وارد شده و منکر خاتمیت گردیده، حمله به تمام شعائر دینی و علمای اسلام از نجف اشرف تا جامع الازهر مصر نموده و تمام مبانی دین مقدّس اسلام را از توحید و نبوّت و امامت تا معاد را با اهانتهای مسخره آمیز بیان کرده و مطرود دانسته، خلاصه مأموریت این مرد فاسد تریاکی... تولید انقلاب دینی بوده که جوانان بی خبر از همه جا را (که رجال آینده این مملکت اند) با دروغ پردازیهای خود به اهل دین و مذهب، بدبین و لاابالی کرده و پایه محکم و اساس متین دین مقدّس اسلام را متزلزل سازد. الحق در ادوار تاریخ، کمتر همچو بازیگری زبردست، برای یهود تهیه شده بود. انقلاب عجیبی برپا نمود. شیخی و صوفی، شیعه و سنّی، متجدّد و متقدّم، پیر و جوان را به هم ریخته، دروغهایی بافته، تهمتهایی به همه زده و خلاصه، زمینه ساز قابلی برای ایجاد اختلاف و غلبه و استعمارطلبی یهود بود. در قرون اخیر، بیگانگان ایادی مرموز بسیاری از یهودی ها، بابی ها، ازلی ها، بهائی ها، قادیانیها و غیر آنها در این مملکت برای تولید اختلال در نظام و اختلاف بین افراد ملّت و بین دولت و ملّت تهیه دیدند، ولی باید تصدیق نمود که این مرد مرموز، خطرناک تر از همه آنها بوده و اگر دست انتقام حق، او را از میان نبرده بود (منظور فدائیان اسلام و سید مجتبی نواب صفوی است) ضررهای جبران ناپذیری به نفع بیگانگان، به این آب و خاک و دولت و ملّت میرسانید/ از کتاب شبهای پیشاور، سلطان الواعظین شیرازی.
امام صادق علیه السلام فرمود: هنگام خروج عایشه از مکّه، امّ سلمه بر او وارد شده و پس از حمد و ثنای الهی و صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: ای عایشه تو واسطه در میان امّت و رسول خدا هستی، و تو از افراد حرم و خانواده پیغمبری، و قرآن دامن تو را جمع نموده، و نشاید که تو دامن خود را فراخ بگیری، و تو را باید که مویها و گیسوان سر خود را پراکنده و منتشر نکنی، و آواز خود را در میان مردان غریبه ظاهر و بلند ننمائی، و باید متوجّه باشی که خداوند متعال به حرکات و اعمال ما مطّلع میباشد، و اگر این عمل پسندیده و به صلاح تو بود، البتّه رسول اکرم تو را به آن توصیه میفرمود، در صورتیکه آن حضرت، از خروج و بیرون رفتن تو نهی فرموده است، و این را بدان که انحراف و سستی پایههای دین، هرگز با خروج زنها درست و استوار نگردد، و پراکندگی و اختلال امور اجتماعی با مجاهده زنها اصلاح نپذیرد، و نیکویی زنان در این است که دیدگان خود را فرو بسته، و دامنهای خود را جمع نموده، و پیوسته مراقب جوانب و اطراف خود باشند. ای عایشه چه جوابی برای رسول خدا خواهی داشت اگر وی را در میان این راه ملاقات کنی، در حالیکه تو سوار بر شتر خود شده و از منزلی به منزل دیگر حرکت کرده، و بیابانهای وسیع و کوههای بلند را بر اساس هوی و هوس و برای غیر خدا در مینوردی؟ ای عایشه، چطور با آن حضرت روبروی خواهی شد در حالتی که پیمان او را شکسته؛ حجاب حرمت او را هتک کرده باشی؟ و بخدا سوگند میخورم که اگر من چنین راهی را رفته بودم، و سپس مرا به بهشت دعوت میکردند، هرگز به جهت خجالت و شرم از آن حضرت داخل نشده، و پس از هتک حرمت و رفع حجاب آن پیامبر گرامی حاضر نمیشدم که وی را ملاقات کنم، پس ای عایشه از خدا بترس و از پناه خدا بیرون نباش، و از فضای پرده رسول خدا سر بیرون نیار، تا اینکه خدا را در مطیع ترین و خالص ترین و یاری دهنده ترین صورت ملاقات کنی، و آن هنگامی است که از آنچه قصد کرده ای اجتناب کنی و ملازم دین بوده و خروج و جهاد را ترک کنی. و به خدا قسم میخورم چنانچه حدیثی را که خود از رسول خدا شنیدی برایت نقل کنم، مرا چون ماری خالدار و تند نیش میزنی، عایشه گفت: مواعظت را دریافته و نصایحت را پذیرفتم، ولی راه و مسیر من با آنچه تو فکر میکنی جداست، و من نه فریب خوردهام و نه راه باطل میروم، بلکه من بطور کامل به حقیقت مطلع هستم، من تنها برای جدایی میان دو گروه متخاصم عازم آنجا هستم، حال اینکه من در این حرکت مجبور نبوده و در صورت ترک آن هیچ محذوری برای من نخواهد داشت، و البتّه در صورت عدم توقّف در این قیام مأجور خواهم شد. از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: وقتی عایشه پس از پایان جنگ جمل از کرده خود نادم و پشیمان گردید، امّ سلمه این ابیات را سرود: (لَوْ کَانَ مُعْتَصِماً مِنْ زَلَّةٍ أَحَدٌ /کَانَتْ لِعَائِشَةَ الرُّتْبَی عَلَی النَّاسِ..) اگر کسی از لغزش و خطا محفوظ میماند، حتما عایشه در این مقام رتبه أوّل را داشت، که او همسر رسول خدا و دانا به آیات قرآن و فاضل و حکیم بود، و صاحب حکمتی بود که اگر در سینه کسی خطور میکرد، هر گونه وسوسه را از دلش پاک میکرد. اما گاهی خدا عقل و زیرکی را از قومی میگیرد، تا آنکه کوبیده شده (مظلوم)، مسلّط شود و در رأس قرار گیرد، خداوند از خطاها و لغزشهای عایشه بگذرد که وحشت مرا تبدیل به آرامش ساخت. عایشه در جواب به او گفت: ای خواهر مرا شماتت میکنی؟ امّ سلمه گفت: نه، ولی این را باید دانست که چون فتنه ای پیش آمده و برانگیخته شود، دیدگان بینا، تیره و تار میشود و چون بر طرف شود، دیگر دانا و نادان همه و همه آنرا تشخیص میدهند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: همانا خداوند بنده اى را که پس از ارتکاب گناهى بزرگ دست خواهش بخشایش به سوى او دراز کند دوست مى دارد و بنده اى را که انجام گناهى کوچک را سبک مى شمارد دشمن مى دارد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش علیه السلام و ایشان از پدران خود: و آنان از رسول خدا صلى الله علیه و آله و ایشان از جبرئیل علیه السلام روایت فرمود که : خداى عزوجل فرموده است : کسى که مرتکب گناهى خواه کوچک یا بزرگ گردد در حالى که نداند که مى توانم او را عذاب کنم یا ببخشایم هرگز آن گناه را بر او نمى بخشم، و کسى که گناهى کوچک یا بزرگ مرتکب شود و بداند که عذاب نمودن یا چشم پوشى از او در دست من است از گناهش در مى گذرم، او را مى بخشایم .
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: همانا خداوند مردى صحرانشین را به خاطر دو جمله که در دعایش به خداوند عرض کرد، آمرزید آن دو جمله این بود: (خداوندا اگر مرا عذاب کنى من سزاوار عذابم و اگر بر من ببخشایى تو اهل بخششى ) خداوند نیز بر او بخشید.
حدیث :
ابان بن تغلب گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: هیچ بنده اى نیست که مرتکب گناهى شود پس از آن پشیمان گردد جز اینکه خداوند او را مى بخشاید پیش از اینکه طلب آمرزش کند و هیچ بنده اى نیست که خداوند نعمتى به او ببخشد پس بشناسد که این نعمت از جانب خداست جز اینکه خداوند پیش از اینکه او شکر خداى را به جا آورد او را مشمول آمرزش خویش قرار مى دهد.