شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب
شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب

مهربانی

با کودکان مهربان باشیم.. علی کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود رفت. همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد. پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد. وارد مغازه شد. با ذوق گفت: ببخشید آقا ! یه کمربند میخواستم، آخه، آخه فردا تولد پدرم هست..
- به به، مبارک باشه، چه جوری باشه؟ چرم یا معمولی؟ مشکی یا قهوه ای... علی چند لحظه به فکر فرو رفت و بعد گفت: فرقی نداره، فقط.. فقط دردش کم باشه!


یکی روستایی سقط شد خرش
علم کرد بر تاک بستان سرش
جهاندیده پیری بر او برگذشت
چنین گفت خندان به ناطور دشت
مپندار جان پدر کاین حمار
کند دفع چشم بد از کشتزار
که این دفع چوب از در کون خویش
نمیکرد تا ناتوان مُرد و ریش
چه داند طبیب از کسی رنج بُرد!
که بیچاره خواهد خود از رنج مُرد؟/ سعدی

تحقیق پیرامون شخصیت و انجیل برنابا، بخش هشتم، تاریخچه اناجیل و رواج انجیل برنابا:
محمد، احمد و تسلی دهنده: در انجیل برنابا چند مرتبه شهادت اسلامی به توحید و نبوت آمده است: لااله الا الله، محمد رسول الله (باب ۳۹ و ۴۱) و مینویسد که آدم همین که آفریده شد آن جمله را دید که در فضا نوشته شده است و روشنایی آن از آفتاب بیشتر است و از خدا خواست که آنها را بر انگشتان او نقش کند و پروردگار نیز توحید را بر شست راست او و نبوت را بر شست چپ او نگاشت. بیش از ده مرتبه نام گرامی آن جناب به لفظ محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است و هر مرتبه با تجلیل مخصوص به او. آن حضرت بطوری اوصاف پیامبر گرامی اسلام را شرح داد که همه ی مردم صدای خود را بلند کردند و گفتند ای خدا بفرست برای ما پیغمبر خود را ای محمد بیا زود برای خلاص جهان. (۱۹۹۷). اوصافی که حضرت مسیح برای پیامبر عزیز اسلام نقل کند بگونه ای است که اگر کسی با قرآن مجید و رفتار و کردار پیامبر که آیینه ی تمام نمای کتاب او بوده است آشنا باشد به حیرت می‌نشیند، (در کتب تاریخ اسلام آمده است که از همسر پیامبر عایشه خواستند بطور خلاصه درباره ی خُلق پیامبر بگوید، او گفت: خلق او قرآن بود: کَانَ خُلَقَهُ الْقُرْآنُ) اما برای ما مسلمانان حیرت آور نیست بلکه در شگفتیم که چرا در اناجیل دیگر موجود نیست. پیش از این نشریه ای به نام احمد است، تسلی دهنده نیست، منتشر کردیم و در آنجا با دلیل‌های استوار و کافی اثبات کردیم که نام گرامی پیامبر بزرگ در انجیل یوحنا آمده است. در جزوه درباره ی کلمه ی تسلی دهنده بحث کردیم و توضیح دادیم که اصل این کلمه احمد بوده است، همانگونه که ترجمه ی عبری انجیل که از روی نسخه ی بسیار قدیمی انجام گرفته آن را تایید میکند. در قرآن مجید هم آمده است که مسیح علیه السلام به احمد بشارت داد. الصف. جالب است که در انجیل برنابا هم در موارد بسیاری کلمه ی تسلی و تسلی دهنده همراه نام گرامی پیامبر اسلام آمده است که دو احتمال موجود است اول، آنکه این یکی از القاب آن بزرگوار باشد. دوم آنکه انجیل برنابا نیز در اثر استنساخ بسیار و ترجمه ی به یونانی مورد اشتباه قرار گرفته و عین قضیه ی انجیل یوحنا در این انجیل تکرار شده باشد. زیرا مسلم است که انجیل برنابا به زبانی غیر از زبان ایتالیایی که اکنون مشاهده میکنیم نوشته شده بوده است.
اوصاف دیگر آن حضرت: برنابا از عیسی مسیح (علیه السلام) نقل میکند که جهان برای محبت پیامبر اسلام بوجود آمده (باب ۵۵) و همه از او سود خواهند برد (باب ۱۳۶) در قیامت همه حتی انبیای خدا به او پناه خواهند برد (باب ۵۲) و دست او را خواهند بوسید (۸: ۵۴) عیسی با نور پیامبر سخن گفت و اظهار داشت که اگر بتواند بند کفش او را بگشاید، در آن صورت پیامبر بزرگی خواهد بود (۴۴: ۳۱-۳۰) نور پیامبر در قیامت چون آفتاب است، بلکه چون هزاران آفتاب (۲: ۵۴) پیامبر اسلام، ماه بهشت و پیامبران دیگر ستارگان آنجایند (۶: ۱۷۷-۷) پیامبر زود است بیاورد کلام حق را و نمی باشد آیین او را نهایتی (۱۷: ۴۲ و غیره) جمله ی مزبور اشاره به قرآن مجید و ابدیت و جاودانگی اسلام دارد. مسیح به شکافته شدن ماه به دست پیامبر عزیز اشاره فرموده است (۱۸: ۷۲) همچنین او فرموده است که مسیا یا مسیح منتظر پیامبر اسلام است (و ما پس از این در این باره سخن خواهیم گفت). اوصاف دیگری هم فرموده است که در انجیل برنابا در پست بعدی به آن خواهیم پرداخت.
آیا انجیل برنابا به عربی نوشته شده است؟ مسیحیان به منظور در اشتباه افکندن مردم و القاء این مفهوم که این انجیل نوشته برنابا نیست بسیار کوشیده اند و خواسته اند تاریخ تألیف آن را به زمانهای متاخری مربوط کنند اما چون با هم رابطه نداشته اند، تاریخ‌هایی که برای آن وضع کرده اند با هم تناقض دارد. جرج سیل که نامش در بخش‌های پیشین گفته شد در مباحث مقدماتی ترجمه ی قرآن مجید (صفحه ی ۵۸) میگوید: مسلمانان انجیلی به عربی دارند که به برنابای قدیس نسبت داده شده است و در آن تمامی زندگی مسیح بگونه ای شرح داده شده است که با آنچه در اناجیل می‌بینیم تفاوت کلی دارد و با آن مسائلی که محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) در قرآن آورده منطبق است... وی پس از چاپ قسمت فوق و ترجمه ی قرآن کریم در مقدمه ی دیگری میگوید: من وقتی آن مطالب را نوشتم انجیل برنابا را ندیده بودم و اکنون یک نسخه از آن به دستم رسیده است... پیش از این درباره ی نسخه ای که به دست او آمده سخن گفتیم و نقل کردیم که این نسخه پس از آن به دست دکتر هویت رسید و اکنون متذکر میشویم که دکتر هویت میگوید: نسخه ی عربی انجیل برنابا هنوز در شرق (یعنی کشورهای اسلامی) موجود است. نیز کریمر که نامش گذشت، پشت جلد نسخه ی ایتالیایی که به شاهزاده ایوجین ساووی تقدیم کرده نوشته است که این انجیل محمدی از عربی ترجمه شده است. ما نمیدانیم اصل عربی این انجیل کجا بوده است که نامش در هیچ یک از کتابها نیامده و در فهرستی از فهرست‌ها مذکور نشده و اسم انجیل برنابا (تا اندازه ای که اطلاع داریم) برای اولین بار در کتاب اظهار الحق که در ۱۸۶۴ تالیف شده آمده است و این کتاب برای نخستین بار در سال ۱۹۰۸ به عربی ترجمه شد و در اختیار مسلمانان قرار گرفت. اما قبل از آن نسخه ی مورد بحث به زبان‌های اروپایی در جوامع مسیحیان دست به دست میگشت. تمامی این ادعاها مربوط میشود به گفته ی جرج سیل در مباحث مقدماتی ترجمه قرآن که اشاره شد و او نیز میگوید که انجیل برنابا را در وقت نوشتن آن مباحث ندیده است.
به هر حال ما مدرکی برای وجود اصل عربی و سرنوشت آن میخواهیم وگرنه ادعاهایی از این دست از افسانه ی سیمرغ و کوه قاف محکم تر نخواهد بود.
بستانی چه می‌گوید؟ بستانی مسیحی نویسنده ی دائره المعارف (در کلمه ی برنابا) خود مینویسد: انجیلی ساختگی به زبان عربی به برنابا نسبت داده میشود، و به زبان انگلیسی و اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است. به نظر میرسد که گروهی از مرتدان آن را نوشته باشند و فوتیوس در قانون رسولی خود آن را در کتب اپوکریفی قرار داده است و پاپ جلاسیوس دوم در سال ۱۱۱۸ آن را تحریم کرد. این نویسنده ی متعصب با آنکه بین مسلمین و در میان کتاب‌های عربی زندگی کرده و اطلاع او بر کتاب‌های عربی و اسلامی کمتر از دانشمندان مسلمان نبوده است، با وجود اینکه میداند باستان شناسان قدمت کهن کتاب فوق را تایید کرده اند، برای تیره کردن تاریخ انجیل برنابا جفتک پرانی میکند و میگوید انجیل مزبور عربی است و به اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده با اینکه همانطور نسخه انگلیسی که اشاره شد، مسلم است که ترجمه ی عربی و انگلیسی اسپانیایی از ایتالیایی برگردانده شده و اما نسخه ی ایتالیایی آن از چه زبانی بوده است، تاریخ کتاب پاسخی برای سئوال مزبور ندارد. ناگفته نماند که شاید نسبت دادن حکم تحریم انجیل مذکور به جلاسیوس دوم بدین خاطر است که تاریخ کتاب را به بعد از اسلام بکشد زیرا حکم مربوط به جلاسیوس اول پیش از ظهور اسلام بوده است و با همین شبهه بین جلاسیوس اول و دوم، خواسته آب را گل آلود کند تا ماهی بگیرد...
میلر مسیحی: میلر مبشر آمریکایی در ایران، انجیل برنابا را از نوشته‌های ساختگی قرن ۱۵ میلادی میداند
با قطع نظر از تاریخ قدیم کتاب، از همکار میلر یعنی بستانی نقل کردیم که جلاسیوس دوم در قرن دوازدهم انجیل برنابا را تحریم کرده است و پس از این هم خواهیم گفت که برخی دیگر از مسیحیان به استناد به مساله ی یوبیل تاریخ آن را در نیمه ی نخست قرن ۱۴ میدانند و کسی از محققان و مورخان تاریخی متأخرتر از این تاریخ نگفته است. اما میلر آن را تا قرن پانزدهم به جلو میکشد.
قاموس کتاب مقدس چه میگوید؟ مستر هاکس آمریکایی (ساکن همدان) در قاموس کتاب مقدس (کلمه ی برنابا) گفته است کتاب دیگری وجود داشت که انجیل برنابا خوانده شد که در عصر حاضر به زبان ایتالیایی بتوسط یک نفر مسلمان نوشته شد تا برساند که کتاب مقدس تحریف یافته و در حقیقت مطلبی راجع به عیسی مسیح از منابع موثقه تحصیل نکرده است. این نویسنده ی مزدور تصور میکند، نویسندگان اناجیل چهارگانه که از افکار بوداییان و هندوان و بت پرستان یونان و ایتالیا مطالبی کفر آمیزی راجع به عیسی مسیح گرفته اند که از منابع موثق تحصیل کرده اند اما برنابا که در آغاز انجیل خود میگوید من پس از معاشرت با مسیح اینها را نوشته‌ام اشتباه کرده و منابع او موثق نیست. این نویسنده که درباره زمان تالیف انجیل برنابا دست کم دویست سال دروغ گفته (زیرا جرج سیل ۲۰۰ سال پیش از او به آن دست یافته و در کتابش نوشته و چاپ شده است) نباید انجیل برنابا را غیر موثق بخواند. جنایات این مبشران تزویرکار بیش از آن است که در این سطور کوتاه بتوان برشمرد. چه دلیلی بهتر از این که دانشمند مسیحی و مستشرق بزرگ مرگلیوث این موضوع را که نام انجیل برنابا بین مسلمین نبوده است صادقانه دلیل آن میداند که اصل آن اصلاً عربی نبوده است بلکه به عربی ترجمه و انگلیسی ترجمه شده است.

روانشناسی روس ها و چینی ها از زبان نظامی گنجوی و مختصات جامعه بحران زده در کلام فردوسی،
این چند بیت نشان میدهد پاشنه آشیل حاکمان ایرانی آن است که ایرانی ها با وجود عِرق ملی خود، اگر احساس کنند که کرامت آنان به رسمیت شناخته نمیشود، به راحتی اسب خود را با خر قبرسی و مصری عوض میکنند. بعضی ها معتقدند که حرف راست را باید از دهان روشنفکران و فرهیختگان شنید و عامه در این میان محلی از اعراب ندارند. خب! البته اینکه چطور باید عامه را قانع کرد که ما به شما اعتقادی نداریم و فقط یه جاهایی لازمتان داریم را افلاطون در کتابش جمهوریت توضیح داده که مثلا میتوانید به آنها بگویید: جوهره شما از مس است و جوهره نخبگان و نجیب زادگان از طلا، و اراجیفی در این حد و اندازه.
برخی هم معتقدند که حق و حقیقت را فقط باید در میان عامه جست و روشنفکر جماعت چیزی جز یک موجود پر مدعا و طفیلی نیست: سقراط میگفت منطق را از مردم کوچه و بازار بیاموزید نه از گرگیاس. من دراینجا نمیخواهم وارد این بحث شوم که کدام درست میگویند اما خودم به این نتیجه رسیده ام که تمام بدبختی های ما ایرانی ها در مطلق انگاری هایمان است و یکی از این مطلق انگاری هم این است که بر سر دوراهی عامه و نخبه مانده ایم و همین باعث شده است که با وجود ادعای نخبه گرایی از سوی یک عده و مردم گرایی از سوی عده دیگر، هردو طرف؛ با ادعاهای گزاف شان بر سر همین دوراهی بمانند و در نتیجه ما نه نخبه را شناخته ایم و نه عامه را. به عبارت دیگر مشکل اصلی ما ایرانی ها، انقطاع از دستاوردهای فکری نخبگان از گذشته و امروز و نیز بی اطلاعی محض از فرهنگ و باور عامه است.
کتاب شرفنامه نظامی گنجوی را برداشته بودم و تورقی میزدم که در همان چند دقیقه، متوجه چند نکته جالب شدم که باعث شد، این مطلب را بنویسم، ضمن آنکه باید یادآوری کنم اسم دیگر شرفنامه،آیینه سکندر است و بی دلیل نیست که حافظ میگوید:
آیینه ی سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
بنابراین میتوان فهمید که چرا روشنفکرانی مثل حافظ با اشاره های متعدد به ماجرای اسکندر و دارا، تصویری نمادین از اسکندر مقدونی و داریوش سوم، فرزندان آتی ایران زمین را به مطالعه و آسیب شناسی گذشته خود فرا میخوانده اند.
لابد همه شما این شعر حافظ را شنیده اید که: من جرب المجرب حلت به الندامه (ترجمه فارسی: آزموده را آزمودن خطاست. یکی از گرفتاری های ما این است که با میراث فکری گذشتگان خودمان کاملا قطع رابطه کرده ایم و هرمساله آزموده شده را بارها و بارها به محک تجربه میگذاریم مثلا ببینید نظامی گنجوی که در فاصله سال های ۵۳۷ تا ۶۰۸ قمری میزیسته است چگونه خصلت و منش چینی ها و روس ها در مواجهه با ایرانیان را توصیف کرده و به در نظر داشتن این نکته در تعامل با آنان تاکید کرده است اما هنوز که هنوز است بی توجهی به یک چنین مختصاتی از روس ها و چینی ها در برخی برنامه ریزی های ما محسوس است:
زچینی بجز چین ابرو مخواه
ندارند پیمان مردم نگاه
سخن راست گفتند پیشینیان
که عهد و وفا نیست درچینیان
حالا مختصات روس ها در رابطه ی با ایرانیان را از نگاه نظامی گنجوی بخوانید:
که فریاد شاها زبیداد روس
که ازمهد ابخاز بستند عروس
ز روسی نجوید کسی مردمی
که جز گوهری نیستش زآدمی
حالا به عنوان یک مخاطب صادق از شما میخواهم، به من بگویید شمایی که قطعاً انسان تحصیلکرده ا ی هستید چند بیت از اشعار شاعری چون نظامی را خوانده اید و آیا تا کنون میدانستید که او رفتار روس ها و چینی ها را با چه دقت و ظرافتی آن هم در آن مقطع تاریخی در هشت قرن قبل، که وسایل ارتباط جمعی و نظایر آن به گستردگی امروز نبوده است شرح داده است؟
البته نباید از نظر دور داشت که نظامی در این توصیف جانب انصاف را رعایت و بر این نکته تاکید کرده است که آنچه میگویدصرفا ناظر به رفتار آنان با ایرانیان است و بدین ترتیب شایستگی های آنان را زیر سوال نمی برد، چنانکه در وصف هنرپروری چینی ها و نخبه کشی ایرانی ها میگوید:
شنیدم که مانی به صورتگری
ز ری سوی چین شد به پیغمبری!
از او چینیان چون خبر یافتند
بر آن راه پیشینه بشتافتند
چون این مطلب در یک مکان خودمانی نوشته میشود، طبیعی است که نخواهم آن را در حد و اندازه یک مطلب علمی و آکادمیک ببینید، بنابراین اندیشه دراینکه چرا یک ایرانی هنرمند مثل مانی مجبور میشود ری را ول کند و برود چین تا چینی ها به پیغمبری و هنرش ایمان بیاورند و اینکه همین چینی ها که به جز چین ابروشان لطف دیگری به تو نمیکنند اما چطور برای مانی ایرانی و جذب هنرش، فرش قرمز می اندازند و از همه مهمتر اندیشه در اینکه چطور نظامی ابعاد ظریف رفتاری اقوام را رصد کرده و فرزندان او که ما باشیم چطور از این آموزه ها غافلیم، برعهده خودتان.

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که قصد انجام دادن گناهى را نمود نباید آن را انجام دهد زیرا چه بسا بنده گناهى را مرتکب میشود و پروردگارش او را مى بیند و میگوید: سوگند به عزت و بزرگى ام که دیگر هرگز تو را نمى بخشایم.
حدیث :
امام باقر علیه السلام در حدیثى به محمد بن مسلم فرمود: کار نیکى را که به جاى مى آورى کوچک مشمار زیرا کار نیک را در جایى مى بینى که شادمانت میکند و عمل زشتى را که انجام میدهى کوچک مشمار زیرا آن را در جایى مى نگرى که بد حالت میکند (مراد از آن جا صحنه قیامت است).
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: یکى از گناهانى که بخشیده نمى شود این است که کسى (گناهى کند و) بگوید: اى کاش تنها فقط به همین گناه مواخذه میشدم.

یوسف و یهودا

یکی مرد درویش در خاک کیش
نکو گفت با همسر زشت خویش
چو دست قضا زشت رویت سرشت
میندای گلگونه بر روی زشت
که حاصل کند نیکبختی به زور؟
به سرمه که بینا کند چشم کور؟
نیاید نکوکار از بدرگان
محال است دوزندگی از سگان
همه فیلسوفان یونان و روم
ندانند کرد انگبین از ز قوم
ز وحشی نیاید که مردم شود
به سعی اندر او تربیت گم شود
توان پاک کردن ز زنگ آینه
ولیکن نیاید ز سنگ آینه
به کوشش نروید گل از شاخ بید
نه زنگی به گرما به گردد سپید
چو رد می نگردد خدنگ قضا
سپر نیست مربنده را جز رضا/ سعدی


در تاریخ آمده است، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه شیخ بهائی رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ بهائی پرسید: در برخورد با افراد اجتماع اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟ شیخ بهائی که میدانست نظر شاه مخالف است گفت: هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من اصالت ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت: شک نکنید که تربیت مهم تر است! بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند. بناچار شاه برای اثبات حقانیت حرف خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند. فردای آن روز هنگام غروب شیخ بهائی به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید، و سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود، در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع بدست حاضر شدند وآنجا را روشن کردند! درهنگام ِ شام، شاه دستی به پشت شیخ بهائی زد و گفت دیدی گفتم تربیت از اصالت مهم تر است؟ ما این گربه های نااهل را اهل و رام کردیم، که این نتیجه اهمیت تربیت است. شیخ در عین ِ اینکه هاج و واج مانده بود گفت: من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند! شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت: این چه حرفیست فردا مثل امروز وامروز هم مثل دیروز! کار ِ آنها اکتسابی است که با تربیت وممارست وتمرین زیاد انجام میشود ولی شیخ بهائی دست بردار نبود که نبود، تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد که این کار را فردا تکرار کند. لذا شیخ بهائی فکورانه به خانه رفت. او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آن نهاد... فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان... شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش میدید زیر لب برای شیخ بهائی رجز میخواند که در این زمان شیخ بهائی موشها را رها کرد. که در آن هنگام هنگامه ای به پا شد، یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال واین یکی جنوب... واین بار شیخ بهائی دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا! یادت باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است، گرچه تربیت هم بسیار مهم است، ول اصالت مهم تر! یادت باشد با تربیت میتوان گربه اهلی را رام و آرام کرد، ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و اصالت خود بر میگردد و شیر ِ نا اهل و ناآرام و درنده میشود!

یهودیان خویشتن را بازماندگان طوایفی میدانند که در آغاز هزاره دوم پیش از میلاد در جنوب بین النهرین ایران عزیز سکنی داشتند و سپس به سرزمین کنعان مهاجرت کردند. نسلهای بعد به مصر کوچیدند. (به دعوت برادرشان یوسف) در مصر (بخاطر گرایش به شیطان پرستی مورد غضب الهی قرار گرفتند و) مقهور ستم فراعنه شدند و زندگی مشقت باری یافتند. در حوالی سال ١٣٥٠ پیش از میلاد، (۳۳قرن قبل) موسی (ع) دین خود را اعلام کرد که برخلاف ادیان بین النهرین و مصر و کنعان بر بنیاد پرستش خدای یگانه استوار بود؛ و در مهاجرتی معروف ایشان را به سرزمین کنعان انتقال داد. بطور کامل در کنعان استقرار یافتند، و در سالهای پایانی هزاره دوم پیش از میلاد نخستین دولت (محلی) خویش را در این منطقه به پا کردند. درباره طوایف فوق در دوران اقامتشان در بین النهرین اطلاع زیادی در دست نیست. میدانیم که از شاخه های آرامی زبان قوم سامی بودند و یک واحد مستقل قومی یا زبانی بشمار نمیرفتند؛ در آغاز عبرانی نامیده میشدند و سپس بنی اسرائیل. تنها از دوران تبعید گروهی از بزرگانشان در بابل (٥٩٨ تا ٥٣٩ پیش از میلاد) به یهودی شهرت یافتند زیرا تبعیدیان از قبیله یهودا بودند. کهن ترین کتیبه ای که نام بنی اسرائیل در آن مندرج است به مرنپتح، فرعون مصر (١٢٢٤ تا ١٢١٤ پیش از میلاد)، تعلق دارد. او در پنجمین سال سلطنتش به سرزمین کنعان تاخت و در کتیبه خود چنین نوشت: شاهان مغلوب شدند و گفتند سلام... تحنو ویران شد، سرزمین هتیها آرام گرفت، کنعان به یغما رفت، و شر بر سر آن فرو ریخت... اسرائیل غمگین شد... فلسطین بیوه زنی برای مصر شد، همه سرزمینها متحد شدند و آرامش بر همه حکمفرما شد، هر که آشوبگر بود در بند مرنپتح شاه درآمد. (معلوم میشود که کنعان از شهرهای استان مصر بوده و یهود ناآرامی هایی ایجاد کرده که توسط حاکم محلی مصر گوشمالی شدند)
خاستگاه آرامی: طبق روایات عهد عتیق، نوح (که با زیوسودرا در اساطیر سومری و اوتناپیشتیم در اساطیر بابلی انطباق دارد) دارای سه پسر بود که پس از توفان نسل انسانها از تبار ایشان پدید شد: سام، پسر اول، نیای اقوام آرامی، آشوری، عبرانی، قبایل شمالی عرب و عیلامی است. پسر دوم، یافث، نیای اقوام شمال دریای سیاه (اوکراین فعلی) و قفقاز، ماد، ایونی و قبرس است. سومین پسر، بنام حام، مورد نفرین پدر قرار گرفت و مقدر شد که نسل او هماره مقهور تبار برادران دیگر باشد. حام در مصر مأوا گرفت؛ سه پسر او نیای مردم سواحل جنوبی دریای سرخ و یمن، مصر، لیبی و مراکش اند؛ و کوچکترین پسر، به نام کنعان، نیای سکنه کهن شرق دریای مدیترانه (فنیقیها). در جهان اسلام، این تقسیم بندی در برخی موارد متفاوت شد. برای نمونه، در سده ششم هجری/ دوازدهم میلادی، ابوالفضل میبدی گروه بندی نژادی فوق را چنین میدید: یافث پدر ترک و خزر و صقلاب و تاریس و منسک و کماری و صین و سایر سکنه شرقی است. حام پدر سیاهان است؛ سند و هند و زنج و قبط و حبش و نوبه و کنعان. و از پنج پسر سام بقیه سکنه زمین پدید شدند: ارم پدر عاد و ثمود، عالم پدر خراسان، یفر پدر روم، اسود پدر فارس، و ارفخشد نیای اعراب است. چنانکه میبینیم، در تقسیم بندی میبدی، ایرانیان و اعراب خویشاوند و از تبار سام بشمار رفته اند. تقسیم بندی عهد عتیق در برخی موارد فاقد پایه های نژادشناختی و زبانشناختی است. برای نمونه، کنعانیها (فنیقیها)، در کنار مصریها، از اقوام حامی بشمار رفته اند حال آنکه از نظر زبان و فرهنگ به عبرانیها نزدیکترند تا به مصریها. عیلامیها، شاید به دلیل همجواری با آشوریها، سامی شناخته شده اند؛ که امروزه آنان را چنین نمیشناسند. در تاریخنگاری یهود پیوندهای آرامی بنی اسرائیل مورد توجه قرار نمیگیرد و در تقسیم بندی قومی عهد عتیق نیز، چنانکه دیدیم، آرامیها و عبرانیها دو شاخه متمایز عنوان شده اند؛ عبرانیها از تبار ارفخشد سومین پسر سام اند و آرامیها از تبار آرام کوچکترین پسر سام. معهذا، در بررسی دقیقتر خاستگاه آرامی قبایل بنی اسرائیل و تأثیر عمیق فرهنگ و سنن آرامی بر آنان، حتی تا سده های متمادی پس از مهاجرتشان به سرزمین کنعان، آشکار است. موطن اولیه آرامیها نواحی شمال شرقی شبه جزیره عربستان است؛ سرزمینی که در هزاره سوم پیش از میلاد دولتهای سومر و اکد در آن پدید شد و شهر تاریخی اور، زادگاه ابراهیم، در آن قرار داشت. اور شهری است در منتهی الیه جنوبی رود فرات و شمال شرقی شبه جزیره عربستان؛ که در نیمه هزاره سوم پیش از میلاد در کناره فرات و حاشیه خلیج فارس واقع بود و جنوبی ترین شهر سومر بشمار میرفت. خرابه های اور موجود است؛ در ٣٥٠ کیلومتری جنوب شرقی بغداد قرار دارد و امروزه، به علت دگرگونیهای جغرافیایی، فاصله آن با ساحل خلیج فارس ٢٥٥ کیلومتر است. این خرابه ها از سال ١٨٥٣م. بارها و بارها مورد کاوشهای جدی باستان شناسان قرار گرفته است. این کاوشها نشان میدهد که شهر فوق از نیمه اول هزاره سوم پیش از میلاد در اوج رونق و شکوه خود قرار داشت و کانون گسترش اقتدار پادشاهان سومر بود. در حوالی سال ٢٣٦٠ پیش از میلاد، در زمان سارگون اول (شروم کین) در قلمرو دولت اکد قرار گرفت که نخستین دولت سامی به شمار میرود. از اواخر هزاره سوم، این شهر به مرکز پادشاهان اور (٢٠٦٠ تا ١٩٥٠) بدل شد که دامنه حکمرانیشان سراسر جنوب بین النهرین و بخشهایی از سرزمین عیلام (خوزستان) را فرامیگرفت. باستان شناسان تخمین میزنند که در اوایل هزاره دوم پیش از میلاد در شهر اور بیش از پانصد هزار نفر سکونت داشته اند. در این زمان، اور کانون اصلی پرستش خدای ماه در منطقه بود. خرابه های معبد عظیم اور، که قدمت آن به حدود سال ٢٥٠٠ پیش از میلاد میرسد، بیانگر اهمیت و مرکزیت دینی این شهر در دوران فوق است. در اوایل هزاره دوم، دولت اور در زیر فشار عیلامیها از شمال شرقی و قبایل کوچ نشین سامی آموری از غرب (سوریه) فروپاشید و از این پس شهر اور در قلمرو دولت شهرهای آموریان قرار گرفت. دو سده نخستین هزاره دوم پیش از میلاد، دوران رقابت و ستیز میان دولت- شهرهای آموری است تا سرانجام در سال ١٧٩٢ یا ١٧٢٨ حمورابی به قدرت رسید و امپراتوری مقتدر بابل را پدید ساخت. در اوایل هزاره دوم پیش از میلاد، درست در زمانی که دولت- شهرهای آموری در حال فروپاشی بود و از درون آن امپراتوری بابل سر بر میکشید، گروههای جمعیتی سامی، که آنان را بنام قبایل آرامی میشناسیم، به شمال و غرب مهاجرت کردند و در سرزمین سوریه و مناطق شمالی رود فرات مأوا گرفتند. در اکتشافات شهر باستانی مری، از دولت- شهرهای آموری در جنوب بین النهرین، قریب به ٢٠ هزار سند ارزشمند تاریخی به دست آمده که به بایگانی دربار این شهر کهن آموری تعلق داشته است. در این اسناد، که قدمت آن به حوالی سال ١٨٥٠ پیش از میلاد میرسد، از سرزمین شمالی رود فرات به عنوان آرام- نهریم یاد شده است. این اسناد تشابه فرهنگ و زبان مردم آن زمان شهر مری را با عبرانی های نخستین نشان میدهد. در برخی از روایات عهد عتیق، خاندان ابراهیم گاه خود را آرامی میشمرند؛ و حتی یعقوب، بنیانگذار بنی اسرائیل، ابراهیم، نیای خویش، را آرامی آواره میخواند: پس تو به حضور یهوه، خدای خود، اقرار کرده بگو پدر من آرامی آواره ای بود. و با عددی قلیل به مصر فرود شده در آنجا غربت پذیرفت. و در آنجا امتی بزرگ و عظیم و کثیر شد. به علاوه، خاندان ابراهیم با آرامیها خویشاوند نزدیک اند. برادر ابراهیم، بنام ناحور، پدر بزرگ فردی بنام آرام است، اسحاق، پسر ابراهیم، از آرامی ها زن میگیرد و همسر اول یعقوب نیز آرامی است. نام منطقه آرام- نهریم، که در اسناد شهر مری به دست آمده، با نام خاندان ناحور- آرام منطبق است. در حوالی نیمه هزاره دوم پیش از میلاد، آرامی ها در سرزمینهای سوریه، بین النهرین، آشور و بابل استقرار داشتند. در طومار جنگ، که در اکتشافات مهم سال ١٩٤٧ در غارهای کناره دریای مرده (بحرالمیت) به دست آمد، مأوای آرامیها در ماوراء فرات ذکر شده است. از زمان کتیبه های تیگلت پیلسر اول، شاه آشور (١١١٦ تا ١٠٧٦ پیش از میلاد)، داده های باستان شناسی درباره آرامیها غنی است. تیگلت پیلسر میگوید در چهارمین سال سلطنتش آرامیها را شکست داد و شش دهکده آنان را در جنوب شرقی فرات تصرف کرد. از اوایل هزاره اول پیش از میلاد، آرامیها دولتهای مستقل خود را در سرزمین سوریه و بین النهرین به پا کردند. در روایات عهد عتیق از این دولتهای آرامی به کرات نام برده شده است. آرامیها فرهنگ و خطی پیشرفته داشتند که نقشی مهم در تطور زبان و فرهنگ بشری ایفا کرد. در سده های نخستین هزاره اول پیش از میلاد، زبان و خط آرامی رایج ترین زبان و خط در غرب قاره آسیا بود و برخی پژوهشگران برآنند که خط برهمی در هند، که در حوالی سال ٦٠٠ پیش از میلاد پدید شد، به شکلی آشکار متأثر از خط آرامی است. در تقسیم بندیهای جدید زبان شناسی، زبان آرامی را شاخه شمالی زبانهای سامی، عربی را شاخه جنوبی، و زبانهای عبری و فنیقی (کنعانی) را شاخه غربی آن میدانند. جایگاه زبان و به تبع آن فرهنگ آرامی بسیار بیش از این است و درواقع باید آن را مادر زبانهای عربی و عبری بشمار آورد. توجه کنیم که از اوایل هزاره اول پیش از میلاد تا سده پنجم میلادی، زبان آرامی در شبه جزیره عربستان رواج کامل داشت و زبان تجاری و دیپلماتیک سراسر منطقه مهمی بشمار میرفت که از شرق مدیترانه تا بین النهرین و جنوب شبه جزیره عربستان گسترده است و کانون اصلی تمدن جهانی در آن عصر بود. یهودیان نیز تا پیش از بازگشت از تبعید بابل، یعنی قریب به ١٣٠٠ سال پس از استقرار در سرزمین کنعان، به زبان آرامی تکلم میکردند. تأثیر فرهنگ آرامی بر بنی اسرائیل فراتر از زبان است. در انقلاب ایلیاء نبی علیه اشرافیت بنی اسرائیل، چنانکه خواهیم دید، آرامیها، بویژه طایفه رکابی، در تاریخ بنی اسرائیل جایگاهی تعیین کننده مییابند؛ و اینانند که سنن یکتاپرستی موسوی را، در قبال تهاجم بعل پرستی فنیقی، در میان بنی اسرائیل احیاء میکنند. از زمان اشغال دولت آرامی سوریه بوسیله امپراتوری آشور (٧٣٢ پیش از میلاد) زبان و خط آرامی به زبان تجاری و دیپلماتیک این دولت بدل شد و پس از تصرف بابل به دست هخامنشیان (٥٣٩ پیش از میلاد) به خط و زبان رسمی دولت هخامنشی نیز بدل گردید. راز غلبه سریع زبان و خط عربی در ایران در دوران اسلامی را باید در این پیشینه طولانی جست. ابراهیم از تبار سام بود و در حوالی سال ١٩٠٠ پیش از میلاد در شهر اور به دنیا آمد. او از اور به حران، شهری در شمال شرقی فرات و در کناره راه تجاری بین النهرین به مدیترانه، مهاجرت کرد و سپس راهی کنعان شد. در کنعان نخستین پسر او، از همسر دومش هاجر، به دنیا آمد و او را اسماعیل نام نهاد. طبق اسطوره های یهودی، پیش از تولد اسماعیل، فرشته ای بر ابراهیم ظاهر شد و خبر داد که این فرزند مردی وحشی خواهد بود و با همگان در ستیز دائم؛ و از او دوازده رئیس و امتی عظیم پدید خواهد شد. راویان عهد عتیق آشکارا نفرتی شگرف از اسماعیل بروز میدهند. برای نمونه، درگذشت اسماعیل چنین بیان شده است: و مدت زندگانی اسماعیل صد و سی و هفت سال بود؛ که جان را سپرده بمرد و به قوم خود ملحق گشت. عجیب است که در عهد عتیق هیچ اشاره صریحی به نام این امت عظیم وجود ندارد (امت مرحومه)؛ ولی اشارات پراکنده به اسباط دوازده گانه اسماعیل، که دارای رمه های بزرگ شتر و گوسفندند و در همسایگی شرقی بنی اسرائیل میزیند، تردیدی باقی نمیگذارد که منظور اعراب است. برای نمونه، خدای اسرائیل به قوم برگزیده خود (امت مرحومه) چنین وعده میدهد: توانگری دریا بسوی تو گردانیده خواهد شد و دولت امتها نزد تو خواهد آمد... جمیع گله های قیدار نزد تو جمع خواهند شد و قوچ های نبایوط تو را خدمت خواهند نمود. نبایوط (نبط) و قیدار دو تن از اسباط دوازده گانه اسماعیل اند. اشاره خصمانه عهد عتیق به سرشت و سرنوشت اسماعیل و نفرت از او و اسباط او روشن میکند که متن کنونی عهد عتیق در زمانی مورد جرح و تعدیل قرار گرفته که اعراب دشمن جدی یهودیان بشمار میرفته اند؛ و این تنها در دوران اسلامی است. توجه کنیم که متن کنونی عهد عتیق بر مبنای نسخی نشر یافته که قدمت کهن ترین آنها تنها به سده های نهم و دهم میلادی/ سوم و چهارم هجری میرسد. این امر کاملا معقول و محتمل است. یک نمونه آشکار از دستکاری در روایات عهد عتیق را در داستان مهاجرت ابراهیم از شهر اور میتوان دید. در سفر پیدایش آمده است: پس تارح پسر خود ابرام... را برداشته با ایشان از اور کلدانیان بیرون شدند... انتساب شهر اور به کلدانیها نشان میدهد که متن فوق در دورانی متأخر بر زمان کلدانیها مورد دستکاری قرار گرفته است. قبایل کوچ نشین و سامی نژاد کلدانی قومی جدیدند که در سده های نخستین هزاره اول پیش از میلاد پدید شدند. آنان در شبه جزیره عربستان میزیستند و با امپراتوری شهر آشور در ستیز بودند. کهن ترین اشاره به نام آنها در کتیبه های آشـور نصیر پال دوم (٨٨٤ تا ٨٥٩) است. کلدانیها در سال ٦٢٣ پیش از میلاد، به رهبری نبو پولاسر، اور را اشغال کردند و دولت خود را بنیان نهادند. شاهان کلدانی بابل، نبو پولاسر و پسرش نبوکدنصر (بخت النصر) ، متحدین دولتهای ایرانی عیلام و ماد بودند. چنانکه میبینیم، عهد عتیق شهر اور را در زمان ابراهیم، قریب به ١٣٠٠ سال پیش از سلطه کلدانیها بر آن، اور کلدانی خوانده است. طبق اسطوره های عرب، اسماعیل در سرزمین عربستان به دنیا آمد و پسران او نیای قبایل دوازده گانه شمالی عرب اند. در این روایت نیز نابت (نبط) فرزند نخست است و نام سایر اسباط با روایت عهد عتیق انطباق دارد. به گفته ابن هشام، عرب جمله از نسل اسماعیل اند یا از نسل قحطان. و قحطان بن عابر نیز، که نیای مردم یمن شناخته میشود، از تبار سام است. باید افزود که نام شش قبیله از قبایل دوازده گانه عرب، نابط، قیدار، اِدبیل، حَدَد، دومه، مسا و تیما در کتیبه های آشوری و کتیبه های بدست آمده در شمال عربستان مندرج است. بدینسان، قدمت اسطوره های دینی و قومی عرب بسیار کهن، و مستقل از اسطوره های یهودی، جلوه گر میشود و هیچ دلیل علمی وجود ندارد که منابع یهودی را نخستین یا تنها منبع شناخت اساطیری و تاریخی اعراب بدانیم. به عکس، تأثیر قبایل عرب (اسماعیلی را در تاریخ کهن بنی اسرائیل کاملا میتوان حتی) در متن کنونی عهد عتیق ردیابی کرد. نخستین تأثیر اعراب بر بنی اسرائیل را در نام یهودا، چهارمین پسر یعقوب و بنیانگذار قبیله یهودا، مییابیم؛ یعنی در مفهومی که در بنیاد یهودیت جای میگیرد. معنای نام یهودا روشن نیست. در سِفر پیدایش این نام به معنای حمد و شکرگذاری آمده است. معهذا، برخی زبان شناسان این معنا را صحیح نمیشمرند و ریشه آن را وهد عربی میدانند به معنی زمین یا مقام پست؛ اراضی قبیله یهودا در قسمت پست سرزمین بنی اسرائیل قرار داشت یا مقام یهودا، یا قبیله یهود، در آغاز فروتر از سایرین بود و سپس خود را برکشید. از میان قبایل اسماعیلی حداقل دو نام را مرتبط با تاریخ بنی اسرائیل مییابیم: حَدَد و نبط. خاندان شاهان آرامی دمشق، که در تحولات درونی قبایل بنی اسرائیل نقش جدی و گاه تعیین کننده دارند، بِن حَدَد، نامیده میشوند. این نام به معنای انتساب تبار آنان به فرد بنام حدد است. خاندان شاهان بنی حدد در دمشق شخصیت هایی واقعی، نه اسطوره ای، هستند و در کاوشهای باستان شناسی نقش سنگی بن حدد به دست آمده است (این نقش سنگی در موزه ملی سوریه نگهداری میشود. تصویر آن در دایره المعارف یهود مندرج است) و در کتیبه های آشوری نیز نام خاندان حدد مندرج است از این خاندان سه تن با نام بن حدد در دمشق به حکومت رسیدند. بن حدد اول با دولتهای بنی اسرائیل رابطه دوستانه داشت ولی سرانجام با تحریک یهودیان به سرزمین اسباط دهگانه شمالی تاخت. بن حدد دوم رهبری اتحاد دوازده دولت سوریه و شرق مدیترانه، از جمله اعراب و افرائیم و فنیقیها، را علیه شلمنصر سوم، امپراتور آشور، به دست داشت و در سال ٨٥٣ پیش از میلاد جنگی بزرگ را علیه آشوریها اداره کرد و آنان را عقب راند. بن حدد سوم (پسر حزائیل) مغلوب آشوریها شد و به خراج گزار آنان بدل گردید. سرانجام، در سال ٧٣٢ پیش از میلاد با توطئه آحاز، شاه یهودیان، امپراتوری آشور به استقلال دولت سوریه، که سیاست مقابله با سلطه آشور را آغاز کرده بود، پایان داد. به گمان ما، پیوند نام نبط با تاریخ کهن بنی اسرائیل نیز از اهمیت جدی برخوردار است. در عهد عتیق نام نبط در دو مورد جایگاه ویژه دارد و در هر دو مورد با دو عصیان بزرگ برای احیاء یکتاپرستی موسوی و علیه بت پرستی فنیقی پیوند میخورد. اگر برای این نام مفهومی نمادین قایل شویم، که در اسطوره شناسی جدید چنین تأویل هایی رایج است، و توجه کنیم که در اساطیر عرب نیز پسر بزرگ اسماعیل و نیای پیامبر اسلام (ص) نبط (نابت) نام دارد، این مفهوم نمادین اهمیت جدی مییابد. یربعام بن نبط، که رئیس خاندان یوسف انگاشته میشود، رهبر شورش قبایل دهگانه شمالی بنی اسرائیل علیه اشرافیت قبیله یهودا و احیاء بت پرستی فنیقی در سرزمین آنان و بنیانگذار دولت افرائیم است. توجه کنیم که این شورش با هدایت پیامبری بنام اخیاء شیلونی آغاز شد. اخیا اهل شیلو است و در دوران پیری خود در این شهر میزیست. شیلو شهری است در کنار دهکده وادی موسی در اردن امروز (١٥٠ کیلومتری جنوب شرقی بیت المقدس). این منطقه، که از گذشته های بسیار دور مأوای مردمی بومی بود، در سده نهم پیش از میلاد به تصرف دولت یهود درآمد. در سده چهارم پیش از میلاد سکنه شیلو را با نام اعراب نبطی میشناسیم. در اوایل سده سوم آنان دولت بزرگی را بنیاد نهادند که شیلو پایتخت آن بود. این شهر، که خرابه های باستانی آن امروزه با نام یونانی پترا شهرت دارد (به معنی شهر سنگی)، از مراکز مهم تجاری جهان آن عصر بشمار میرفت و در قلب شاهراه تجاری هند و مدیترانه جای داشت. مورد دیگر از حضور مفهوم نبط در اساطیر بنی اسرائیل، تجاوز به املاک و قتل فردی بنام نبط (نابوت) است بوسیله ایزابل ملکه فنیقی بنی اسرائیل. این ماجرا در انقلاب ایلیاء نبی و سقوط اشرافیت بنی اسرائیل و انهدام نهایی بت پرستی فنیقی در سرزمین اسباط دهگانه شمالی (مملکت افرائیم) جایگاه مرکزی دارد. طبق اساطیر یهودی، پس از اسماعیل، از سارا همسر نخست ابراهیم، اسحاق به دنیا آمد. این پسر، برخلاف اسماعیل، دردانه و برگزیده خدای اسرائیل است: عهد خود را با وی استوار خواهم داشت تا با ذریت او، بعد از او، عهد ابدی باشد. اسحاق در سرزمین موعود (کنعان) به دنیا آمد و در این سرزمین درگذشت. پسر کوچک اسحاق به نام یعقوب سومین آباء بنی اسرائیل، پس از ابراهیم و اسحاق، است و بنیانگذار قوم بنی اسرائیل. اسرائیل لقبی است که ملک حامل وحی از سوی خداوند به یعقوب داد و به او وعده داد که از تبار وی ملتی فراخواهد روئید. از آن پس، یعقوب خدای خود را (ال الوه اسرائیل) یعنی (خدا، خدای اسرائیل) مینامد. و در عهد عتیق قبایل عبرانی با نامهای بنی اسرائیل، قبایل اسرائیل، ملت اسرائیل و خاندان اسرائیل خوانده میشوند. دوازده پسر یعقوب قبایل دوازده گانه بنی اسرائیل، یا اسباط دوازده گانه اسرائیل، را بنیان نهادند. این قبایل عبارتند از: روبین (روبن)، شمعون (سیمئون)، لاوی(لوی)، یهودا (جودا)، یساکار (یشحر، یساخر) ،زبولون (زبلون، زیالون)، دان (دون)، نفتالی، (نفتائیل)، جاد،اشیر (اشیر، اشر، اسر)، مناسه (منسی)، افرائیم، و بنیامین (ابنیامین، بنجامین). مناسه و افرائیم پسران یوسف یازدهمین و محبوبترین پسر یعقوب اند و دو نیمه قبیله منسوب به آنان همان قبیله یوسف است. این ادعا که قبایل اسرائیل همه از تبار فرزندان یعقوب اند پذیرفتنی نیست؛ ولی معقول است که طبق سنن جوامع قبیله ای فرزندان یعقوب هر یک ریاست طایفه ای را به دست داشته اند و هر طایفه بنام رئیس خود شهرت یافته است. قوم یهود به یهودا، چهارمین پسر یعقوب، منتسب است. در پایان زندگی یعقوب، یهودا ریاست بزرگترین و پرجمعیت ترین طایفه بنی اسرائیل را به دست داشت و از آن پس قبیله او مهمترین قدرت سیاسی بنی اسرائیل بشمار میرفت. در اسطوره های یهودی، که نقش مهمی در تکوین فرهنگ و روانشناسی قومی یهودیان داشته است، یهودا زیرکترین و برجسته ترین برادران رقیب یوسف است و شخصیت او الگویی مقبول به شمار میرود در این نمادهای اسطوره ای، نخستین بار با شخصیت یهودا به سان پیرمردی هرزه آشنا میشویم که نادانسته با عروس خویش، به گمان آنکه فاحشه است، می آمیزد و در ازای آن مُهر و زنار و عصای خود را به گرو میدهد. حاصل این پیوند دو پسر (فارص و زارح) است که نیاکان دو طایفه از قبیله یهودند. تدوین کنندگان یهودی سِفر پیدایش، از زبان یعقوب پیامبر، برای یهودا رسالت فرمانروایی بر بنی اسرائیل و جهانیان را وعده میدهند: ای یهودا... دستت بر گردن دشمنانت خواهد بود و پسران پدرت ترا تعظیم خواهند کرد... عصا از یهودا دور نخواهد شد و نه فرمانروایی از میان پای های وی تا که شیلو بیاید. و مر او را اطاعت امتها خواهد بود. این همان عصایی است که یهودا پیشتر به گرو داده بود! یهودا نماد دوروئی و خدعه در میان پسران یعقوب است. از سویی، در ماجرای توطئه برادران علیه جان یوسف نقش اصلی را به دست دارد و از سوی دیگر در نزد یعقوب سایر برادران را مقصر و خود را دوستدار یوسف و عامل نجات جان او جلوه میدهد. او با این خدعه سرانجام جانشین یوسف و فرمانروای قوم بنی اسرائیل میشود. یهودا از قتل یوسف به دست سایر برادران ممانعت میکند و انداختن او را در چاه پیشنهاد میکند ولی این از سر ترحم نیست؛ مرگ در چاهی پر از مار و کژدم قطعاً دردناکتر از مرگی ساده است. چنان خدعه گر است که یوسف در میان برادران تنها او را دارای رحم و مروت میپندارد و برای نجات خویش به او ملتجی میشود. چنان قسی است که به لابه برادر کوچک کمترین وقعی نمی نهد. و چنان زیرک است که، برغم برتری بر سایر برادران و توانایی در نجات یوسف، این تصمیم هولناک را به آنان نسبت میدهد: یوسف... دامن یهودا گرفت. گفت: تو برادر مهتری، ترا حرمت و شفقت بیشتر بود، شفاعتی بکن. یهودا گفت: شفاعت سود نمیدارد. گفت: توبه کردم. گفت: این نه جای توبه است. گفت: عذر من ازیشان بخواه، که اگر جرمی کردم به کودکی و نادانی کردم. گفت: عذر نمیپذیرند. گفت: باری بگو ایشان را تا این خرقه به من بگذارند، تا اگر بمانم عورتپوش من باشد، و اگر بمیرم کفن من باشد. گفت: رضا نمیدهند. یوسف گفت: ای برادر، دستی بر کار من نه. گفت: کار از دست رفت... آنگاه که برادران به زندان یوسف میافتند، بـی آنکه زندانبان خود را بشناسند، نخستین کس که سایر برادران را متهم میکند و تمامی گناه را به ایشان منتسب میسازد، یهوداست: یهودا گفت: من شما را گفتم که این معامله را مکنید. فرمان من نبردید. اکنون هم جان شد و هم سود و زیان و خان و مان شد، و هم پرده ما دریده شد. و آنگاه که یوسف، مَلِک مصر، آنان را به مجازات تهدید میکند، باز نخستین کس که لابه و فغان برمی آورد یهودا است: یهودا روی واپس کرد. نوحه و زاری برآورد که: وایعقوبا، کاشکی ترا بدیدمی تا با تو بگفتمی شومی فعل ما که در ما رسید و مکر و حیلت ما پرده روزگار ما درید. و سرانجام هموست که پیراهن وصل یوسف را برای پدر میبرد همانگونه که پیشتر پیراهن خونین یوسف را برده بود. در قرآن کریم، میان واژه های بنی اسرائیل و یهود تفاوتی محسوس میتوان دید. در قرآن، بنی اسرائیل به قوم پیامبرانی چون موسی (ع) اطلا ق میشود؛ خداوند بنی اسرائیل را بر جهانیان برتری داد لیکن قدر نعمتهایی را که بر ایشان ارزانی شد نشناختند و از راه موسی (ع) و سایر پیامبران رویگردان شدند. واژه یهود در قرآن کریم ناظر به مفهوم جدیدی است که از قوم یهود در سده های نخست میلادی شکل گرفته بود. نماد بارز آن کانونهای یهودی معاصر پیامبر اسلام (ص) است که بطور عمده در سرزمینهای بین النهرین و عربستان مستقر بودند و به مبادلات پولی مبتنی بر بهره (رباخواری) اشتغال داشتند؛ عملی که قرآن آن را به شدت نکوهش کرده است. در قرآن، یهودیان قومی توصیف شده اند به شدت ناسپاس و حریص بر دنیا. آنان هیچ ربطی به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و فرزندان یعقوب ندارند؛ زیرا کتاب خداوند را پنهان کرده اند و گمراهی را بر هدایت ترجیح داده اند. به سبب پیمان شکنی و کفر بر آیات خداوند و کشتن پیامبران، خداوند بر دلهایشان مهر نهاده است و جز اندکی از ایشان ایمان نخواهند آورد؛ و به سبب گرفتن ربا و خوردن اموال مردم عذابی دردناک در انتظارشان است. آنان منکر و دشمن پیام خداوند، کینه توزترین دشمن اسلام و مسلمانان و فسادکنندگان بر روی زمین و مورد لعن خداوندند. و سرانجام، خداوند ایشان را حزب شیطان میخواند. (استحوذ علیهم الشیطان، فانسیهم ذکر الله، اولئک حزب الشیطان، الا ان حزب الشیطان هم الخاسرون) مسلمانان نیز کم و بیش میان مفاهیم بنی اسرائیل و یهود تمایز قائل بوده اند. برای نمونه، میبدی (سده ششم هجری) از جهودان بنی اسرائیل سخن میگوید و در روایات اسلامی، اشرافیت یهود سخت با پیامبران بنی اسرائیل دشمنی داشتند. عموماً میان بنی اسرائیل و جهودان تمایز قائل است. میبدی مینویسد: روایت کرده اند که جهودان هفتاد پیغمبر در اول روز بکشتند و چندین زاهد برخاستند تا امر معروف کنند و ایشان را از آن قتل باز دارند و در آخر روز ایشان را نیز بکشتند. عناد اشرافیت یهود با پیامبران بنی اسرائیل تا بدانجاست که، طبق روایت مقاتل بن سلیمان، خداوند ذوالکفل پیامبر را از معاشرت با ایشان منع کرد: منع الله ذوالکفل من الیهود./ مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، پایان بخش بیست و هشتم. رازهای تمدن جدید غرب و آغاز و پایان بنی اسرائیل.

حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: از گناهانى که کوچک شمرده میشوند بپرهیزید زیرا آن گناهان نیز از جانب خداوند جوینده اى دارد (یعنى فرشته اى که طلب کننده و پى گیرى کننده گناهان کوچک است) و به راستى که گناهان کوچک بر آدمى جمع میشوند تا آنجا که او را به هلاکت مى افکنند.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: همانا خداوند سه چیز را در سه چیز پنهان نموده است: رضایت و خوشنودى اش را در طاعتش و خشمش را در معصیت و مافرمانى اش و ولى خود را در میان خلقش پنهان ساخته است، پس مبادا کسى از شما یکى از طاعات را سبک بشمرد زیرا او نمیداند که رضایت و خوشنودى خداوند در کدام طاعت او پنهان است و مبادا یکى از معصیتها را کم بشمرد زیرا او نمیداند که خشم خدا در کدامیک از گناهان نهان است و مبادا یکى از خلق خدا را بى قدر و ارزش ‍ بداند، زیرا نمیداند که کدامیک از آنها ولى خداوند است.
حدیث :
از کلام رسول خدا صلى الله علیه و آله است که : به کوچکى گناه نکنید بلکه به چیزى که بر آن جرات یافته اید بنگرید. (بنگرید به اینکه بر نافرمانى خدا دلیر گشته اید و این بسیار بزرگ است)

دوچرخه

مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد. دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد: در کیسه ها چه داری. او میگوید: شن. مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود، او را بازداشت میکند، ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری ندارد. بنابراین به او اجازه عبور میدهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا... این موضوع به مدت سه سال هر هفته تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود. یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی، به او میگوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟ قاچاقچی پوزخندی میزند و میگوید: دوچرخه! بعضی وقتها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوع اصلی غافل میکند.


دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
لیکن از لطف لبت صورت جان می بستم
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست
دیرگاه است کز این جام هلالی مستم
از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور
در سر کوی تو از پای طلب ننشستم
عافیت چشم مدار از من میخانه نشین
که دم از خدمت رندان زده‌ام تا هستم/ حافظ

تحقیق پیرامون شخصیت و انجیل برنابا، بخش هفتم، تاریخچه اناجیل و رواج انجیل برنابا:
انجیل برنابا درباره ی نماز سفارش میکند: اگر ما براستی بندۀ خدا هستیم باید از هر دست و به هرگونه در پیشگاه او کرنش و ادای احترام کنیم. خدمت به خلق نیز اگر برای خدا باشد عبادت است و بسیار اهمیت دارد ولی نه آنکه بگوییم: عبادت بجز خدمت خلق نیست. عباداتی که در دین اسلام مقرر شده است برای استوار ساختن پیوندهای بنده و مولا (الله) است، و کمال آدمی تنها در این است که کاری انجام دهد که او خشنود شود. ممکن است عبادت نکنیم و در همان حال کارهای مثبتی انجام دهیم لکن به جای آنکه برای خدا باشد برای نام نیک، جاه و مقام، آرام کردن عاطفه ی انسانی، یا اگر خیلی هم خوب باشیم برای خلق کار بکنیم. اما در تمام این موارد، اگر غرض ما خدا نباشد، کارهایمان بی ریشه و پوچ خواهد بود خداوند میفرماید: به کارهایی که انجام داده اند روی می‌آوریم و آنگاه آن را چون گرد و غبار پراکنده میسازیم. الفرقان . و اما اگر هم خدا و هم غیر او هدف ما باشد، دچار شرک پنهان خواهیم شد. خداوند به پیامبر خود همان در آغاز رسالت، برخاستن در شب و پرستش خود را سفارش میکند و میفرماید که وی باید شب را به تهجد و عبادت برخیزد زیرا شب با آرامش و سکون توأم است و در نتیجه حضور قلب بیشتر و سخن گفتن بهتر انجام میگیرد. المزمل. از اینجاست که پیامبران بسیار به عبادت می‌پرداختند حتی بر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نماز نیمه شب واجب بوده است. عیسی مسیح علیه السلام پیروان خود را به نماز امر فرمود و همواره فرمود که خداوند مرا تا زنده‌ام به نماز و زکات امر فرموده است. مریم. در انجیل برنابا موارد زیادی به نماز خواندن مسیح اشاره شده و مواردی بسیار نیز اوامر آن حضرت دربارۀ اهمیت دادن به نماز نقل شده است (از جمله باب ۱۱۹).
برنابا مسیح را پیامبر میشناسد، نه پسر خدا: دانشمندان محقق مسیحی فهمیده اند که مسیح خود را پیامبر میدانسته و حتی مسیحیان اولیه نیز او را پیامبر میشناخته اند، و خدا خواندن آن گرامی بر اثر اندیشه‌های بت پرستان بود که چون میکروبی خطرناک به کالبد مسیحیت روی آورد و آن را تباه ساخت. برنابا نقل میکند که مسیح خود از این اندیشه که کم و بیش توسط سپاه روم رواج پیدا کرده بود، سخت دلگیر و ناراحت بود، برنابا مسالۀ پسر خدا بودن را به آیین آنان مربوط میکند و از این روی با قرآن مجید و تحقیقات پژوهشگران هم صداست. او میگوید که مسیح به تکرار این نسبت را از خود دور میکرد (از آن جمله ۵۲: ۱۰ و ۱۲۶: ۱۰۱ و ۱۳۸: ۱۱ و ۱۹۸: ۱۶ - ۱۷ و ۲۰۶: ۲ - ۱۸ و ۲۱۲: ۶ و ۲۲۰: ۱۹ و غیره). او همچنین اظهار میدارد که عیسی علیه السلام چندین بار مردم را جمع کرد و به آنان فرمود که او را پسر خدا نخوانند. و حتی نیروی اعجاز خود را به دیگران نیز داد که مردم از این خیال زشت برگردند (باب ۱۲۶) برنابا بر دار رفتن عیسی مسیح را انکار میکند، انجیل برنابا بردار رفتن عیسی را قبول ندارد. برنابا صریحاً اظهار داشته است که عیسی بالای دار نرفت و پروردگار او را به آسمان بالا برد. اما خداوند طرح چهره ی آن حضرت را بر شاگردش یهودای اسخر یوطی (جودیس اسکار یوتی) که او را تسلیم دشمنان کرده بود افکند و وی بجای او بردار رفت. شباهت بگونه ای بود که همگی شاگردان و مردم حتی حضرت مریم مادر او تصور کردند حضرتش بر دار است. اما پس از این عیسی فرود آمد و فرمود که من بر دار نرفتم و تسلای مادر و شاگردان و دوستانش را فراهم ساخت. (باب ۲۱۵ تا آخر کتاب).
انجیل برنابا و چهار انجیل کلیسا: در انجیل برنابا تقریبا تمام آنچه در سه انجیل همنوا (انجیل‌های متی، مرقس و لوقا بخاطر شباهتی که به هم دارد همنوا خوانده میشوند بجز انجیل یوحنا) موجود است آمده اما با کمی تفاوت مثلاً در انجیل لوقا باب ۳ فراز ۱۶) میخوانیم که حضرت یحیی تعمید دهنده گفته است من لایق نیستم بند کفش عیسی را باز کنم، اما در انجیل برنابا (باب ۴۴ آیه ی ۳۰ و موارد دیگر) از عیسی نقل شده که فرموده است من لایق نیستم بند کفش حضرت محمد رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) را بگشایم... مطالب انجیل یوحنا کمتر در این انجیل آمده است زیرا انجیل مذکور روى الوهیت مسیح تکیه میکند و فلسفه‌های مشرکانه به نحو عجیبی در آن راه یافته و انجیل برنابا از این خرافات منزه است. باید توجه داشت که انجیل یوحنا در زمانی بسیار متاخرتر از انجیلهای همنوا نگاشته شده و درست زمانی نوشته شده که سیل افکار یونانی (هلنیسم ) به مسیحیت سرازیر شده است. تاریخ نوشته شدن انجیل یوحنا حدود سال ۹۰ میلادی است یعنی ۶۰ سال پس از رفتن عیسی مسیح (علیه السلام) انجیل برنابا در مقابل گزاف گویی‌ اناجیل دیگر به راهنمایی بشر پرداخته و با پند و اندرزهای عالی و تکمیل معنویت و انسانیت و بلند کردن فکر آدمی پرداخته است. این کتاب تعلیم میدهد که هر کسی نتیجۀ کار خوب یا بد خود را خواهد دید. کاری که هر فرد بکند برای خود او است و کسی نمیتواند بار دیگری را بردارد (مراجعه به باب ۱۱۴) ضمنا هر کار خوبی بتوفیق الهی است و بنده باید متذکر باشد (باب ۱۲۶ آیه ی ۱۲ - ۱۴) در صورتی که می‌بینیم مسیحیت میگوید عیسی در راه گناهان ما بالای دار رفت. در انجیل برنابا مسایل قضا و قدر و اختیارات انسانی حل و مسأله ی (نه جبر و نه اختیار) خوب توضیح داده شده است (۱۲۶: ۱۲ - ۱۴ بضمیمه ی ۱۱۴: ۱۵ وباب ۱۶۴ و ۱۶۵) یک حاخام یهودی از عیسی میپرسد اینکه آدم در بهشت از درخت نهی شده خورد آیا خواست خدا بود یا نه؟ عیسى علیه السلام میفرماید: خداوند برای اینکه بشر با پای خود راه برود او را آزاد گذاشت و به او توانایی انجام دادن کار نیک و بد عطا فرمود، تا اگر کار خوبی انجام داد از روی اختیار باشد که در این صورت ارزش بسیار خواهد داشت و اگر کار بدی کرد آن نیز از او باشد تا عقوبت پروردگار بر او قبیح نباشد. (باب ۱۵۵) وقتی از حضرتش سئوال میکنند در بهشت کسانی که در درجات پایین تر هستند آیا با دیدن درجات بالاتر ناراحت و متأسف نخواهند شد؟ آن جناب میفرمایند نه، زیرا هر کسی به اندازه ی خود راضی خواهد بود همانگونه که در این جهان بچه‌ها به لباس بچگانه راضی هستند (باب ۱۷۶) در این انجیل مسایل بسیاری بدینگونه حل شده و در عین حال از بکار بردن اصطلاحات پر پیچ و تاب علمی احتراز و دوری گردیده است تا همه بتوانند از آن بهره مند شوند. داستان‌های دلپذیری از انبیای صالح خدا و همچنین مثل‌های سودمند و کلمات دلنشین کلمة الله، روح آدمی را بگونه ای شاداب میکند که انسان پس از خواندن این انجیل از پایان یافتن آن ناراحت میشود با اینکه این کتاب از اناجیل معروف طولانی تر است. اگر کسی این انجیل را بخواند پس از آن به انجیل‌های کلیسا بنگرد، آنگاه فرق بین تعالیم عیسی مسیح و تعالیم یونانیان و بت پرستان مدیترانه را که توسط پولس رسول در اناجیل آمده خواهد دانست و روشنایی آن اناجیل در برابر این انجیل مقدس از روشنایی شمع در نزد آفتاب نیز کمتر خواهد بود. آنگاه متاسف خواهد شد که چرا کلیسا این انجیل گرامی را چندین مرتبه تحریم کرد و خواهد دانست که چرا مردم به تحریم‌های این عالیجناب ها ترتیب اثر نمیداده اند.
پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی (صلى الله علیه وآله وسلم) در انجیل برنابا: آیا آمدن پیامبر بزرگ اسلام پیشگوئی شده بود؟ در قرآن مجید آمده است که: نام پیامبر امی را یهودیان و مسیحیان در تورات و انجیل نوشته مییابند. الاعراف. از این آیه در می‌یابیم که در عصر حضرت پیامبر در تورات و انجیل نام آن جناب بوده است که اگر نمی بود یهودیان و مسیحیان که در مدینه بسیار بوده اند، کتاب خود را می‌آوردند و میگفتند اسم خود را نشان بده و اگر آن بزرگ گرامی از چنین کاری عاجز میماندند موضوع توسط آن افراد نشر می‌یافت. در صورتی که برعکس عده ی بسیاری از یهودیان و مسیحیان آمدند اعتراف کردند که نام گرامی آن حضرت در کتابهایشان و نیز اوصاف آن بزرگوار و آیین گرامی و پیروان او، در نزد ایشان موجود است. ما در این تورات و انجیل کنونی نیز هنوز اشارات روشنی بر ظهور آن گرامی می بینیم. درباره ی شناخت کتاب‌های مقدس پس از این سخن خواهیم گفت و سپس کتاب انجیل برنابا را مرور و تحلیل میکنیم، انشاالله.

رسوایی اپستین و پرسش‌های بی‌پاسخ قدرت
پرونده جفری اپستین، سرمایه‌دار آمریکایی که نام او با شبکه‌ای از سوء‌استفاده جنسی، روابط پنهان و رفت‌وآمد با چهره‌های بانفوذ بین المللی گره خورده است، مدت‌هاست از چارچوب یک پرونده جنایی خارج شده و به موضوعی سیاسی ـ اجتماعی بدل شده است. مرگ او در زندان نیویورک در سال ۲۰۱۹ که رسماً خودکشی اعلام شد، نه‌تنها به بسته شدن پرونده منجر نشد، بلکه بر دامنه تردیدها و پرسش‌ها افزود؛ پرسش‌هایی که امروز بیش از گذشته، نهادهای قدرت در ایالات متحده را در معرض اتهام قرار داده است.
جزیره خصوصی اپستین که به نماد این رسوایی بدل شده، تنها یک مکان نیست، بلکه نشانه‌ای است از سازوکارهایی که در آن ثروت، نفوذ و مصونیت میتوانند سالها مانع دیده‌ شدن حقیقت شوند. این پرسش همچنان پابرجاست که چگونه فردی با چنین سابقه‌ای توانست در حلقه‌های بسته سیاست، اقتصاد و حتی نهادهای علمی و فرهنگی آمریکا و اروپا رفت‌وآمد داشته باشد، بی‌آنکه نظارت مؤثری مانع ادامه فعالیتهای او شود؟ افشاگری‌های اخیر، به‌ویژه انتشار تدریجی اسناد مرتبط با این پرونده، نشان می‌دهد که ماجرا فراتر از رفتار مجرمانه یک فرد بوده است. نام‌های مطرح‌شده، هرچند هنوز بعضی از آنها در سطح ادعا یا ارتباط غیرمستقیم باقی مانده‌اند، این واقعیت را برجسته می‌کند که شبکه‌های قدرت، وقتی با پول و نفوذ درهم می‌آمیزند، می‌توانند خلأهای جدی در نظام پاسخگویی ایجاد کنند. سانسور بخشی از اسناد و تعلل در انتشار کامل اطلاعات، خود به یکی از محورهای اصلی انتقاد در داخل آمریکا بدل شده است. افکار عمومی میپرسد: اگر اصل شفافیت و برابری در برابر قانون، سنگ ‌بنای نظام سیاسی آمریکاست، چرا در پرونده‌ای با این درجه از اهمیت، حقیقت به‌ صورت کامل و بی‌پرده در اختیار جامعه قرار نمیگیرد؟ این پرسش بیش از آنکه حقوقی باشد، ماهیتی سیاسی و نهادی دارد.

حدیث :
محمد بن مسلم گوید: از امام سجاد علیه السلام پرسیده شد که کدامیک از کارها برتر و با فضیلت تر است؟ فرمود: پس از معرفت خدا و رسولش هیچ کارى با فضیلت تر از دشمن داشتن دنیا نیست زیرا دنیا داراى شعبه هایى است و گناهان نیز شعبه ها و شاخه هایى دارند، پس اولین گناهى که بوسیله آن خداوند مورد نافرمانى قرار گرفت کبر و بزرگ منشى بود سپس حرص و سپس حسد، و حسد گناه فرزند آدم بود آنجا که به برادر خود حسد ورزید و او را به قتل رساند پس گناهانى که از حسد منشعب میشوند عبارتند از: دوستى زنان و دوستى دنیا و ریاست طلبى و راحت طلبى و علاقه به حرف زدن و برترى جویى و دوستى مال و ثروت پس اینها هفت خصلت اند که همگى در دوستى دنیا جمع شده اند پس ‍ پیامبران و دانشمندان پس از شناخت آن فرموده اند که: دوستى دنیا سرّ هر گناهى است و دنیا دو گونه است: یکى دنیایى که در حد کفایت و بسندگى است و دیگرى دنیایى که مورد لعن و دورى از رحمت خداوند است.

ایران

کاش بارانی ببارد قلب ها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما، صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگ های هوا را تر کند
بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند
جلیل صفربیگی

هنر ایران بزرگ باستان با گستردگی وسیع و اقوام مختلف از ورارودان تا پارس، ماد، میان رودان، آناتولی و مصر.. و متصل بودن به چهار دریا، یکی از غنی ترین میراث های هنری در تاریخ جهان است و دربرگیرندهٔ بسیاری از رشته‌ها ازجمله معماری، نقاشی، بافندگی، سفالگری و نزدیک ۳۰۰۰ گونهٔ هنر مختلف در۴۰۰ گروه هنری است از هزارهٔ چهارم تاهزارهٔ دوم پیش ازمیلاد، هنر در ایران، بیشتر شامل عناصری از باورهای دینی میشده است. ظرفهای منقش و کنده کاری هایی همانند آنچه که در کورانگون ونقش رستم صورت گرفته، از بازماندگان آثار هنری آن دوران هستند، در اواخر هزارهٔ سوم ودر هزارهٔ دوم، صنعت برنز در ایران، بامهارت بالا و استادی دنبال شد. در این دوران، سفال‌سازی ظریف گردید و نقوش جاندارانی برآنان گذارده شد. مجسمه‌هایی نیز در تورنگ‌تپه یافت شده‌اند که احتمال دارد، ساخت مردم همین دوران باشند. درکاخ‌های هخامنشی، باهمکاری تمام کشور، تلاش شده‌است که تصویری از آن دوران نمایش یابد و هنرهای بسیاری درساخت آنان به کار رفته است؛ سنگ نگاره‌ها وکنده کاری‌ها، جزئیات رنگی، روکش‌های طلا و برنز و نقوش روی اشیاء درونی ساختمان‌ها، بخشی از هنر هخامنشی هستند که تاکنون حفظ شده‌اند. پس از هنر پارت‌ها که تأثیر زیادی بر بی هنران رومی گذاشت و باعث سرایت به روم و خلق هنر یونانی شد، هنر ساسانیان، تمدن ایرانی را بار دیگر زنده کرد.

مروری بر چند خبر:
برجام؟!
ایمیل سال ۲۰۱۵ ایهود باراک (نخست‌وزیر اسبق و وزیر دفاع اسبق استقلال) به جفری آپستین همچنین پای برجام را نیز به میان کشیده است. ایهود باراک یک ویدئو در این مورد که توافق هسته‌ای ایران و آمریکا (برجام) چه پیامدهایی برای اسقاطیل دارد به جفری آپستین ارسال کرده است. ایهود باراک با رمز فقط یک جمله کوتاه در پایان نوشته است: بیل کلینتون ۱۹۹۴. چیزی برای فکر کردن. معلوم نیست منظور باراک در این ایمیل چیست ولی نکته مهم این است که چرا نخست‌وزیر سابق رژیم صهیونیستی باید درباره پرونده هسته‌ای ایران به یک قاچاقچی جنسی ایمیل بفرستد؟!
مشکل دموکرات‌هاست!
ترامپ که با این افشاگری‌های جدید، حسابی به گوشه رینگ رفته است، در اظهارت تازه‌ای مدعی شده که این پرونده مشکل دموکرات‌هاست نه جمهوری‌خواهان. او در شبکه اجتماعی تروث‌سوشال نوشت: دموکرات‌ها با وجود انتشار ۵۰ هزار صفحه سند توسط وزارت دادگستری، تمام تلاش خود را میکنند تا دوباره فریب جفری آپستین را به جریان بیندازند و از تمام سیاست‌های بد و شکست‌هایشان، به ویژه رسوایی تعطیلی دولت که حزب‌شان در آن به طور کامل آشفته شده و نمیداند چه باید انجام دهد، دور شوند. رئیس‌جمهوری آمریکا افزود: آپستین یک دموکرات بود و او مشکل دموکرات‌ها است، نه مشکل جمهوری خواهان! از بیل کلینتون، رید‌هافمن و لری سامرز در مورد آپستین بپرسید، آنها همه مسائل را در مورد او میدانند، وقت خود را با ترامپ تلف نکنید. من باید کشور را اداره کنم! ترامپ همچنین در پیام دیگری خواستار انجام تحقیقاتی درباره ارتباط میان جفری آپستین و چندین چهره برجسته از جمله بیل کلینتون
رئیس‌جمهور پیشین این کشور شد. ترامپ تصریح کرد: من از پم باندی دادستان کل و وزارت دادگستری همراه با میهن‌پرستان بزرگ ما در اف‌بی‌آی خواهم خواست که درباره دخالت و ارتباط جفری آپستین با بیل کلینتون، لری سامرز، رید هافمن، جی‌پی مورگان، چیس و بسیاری دیگر از افراد و نهادها تحقیق کنند.
از کلینتون تا توماس باراک!
روزنامه آمریکایی واشنگتن‌پست هم در گزارشی به اسامی چهره‌های سرشناسی پرداخته است که نام آنها در اسناد جدید آمده است. این رسانه از استیو بنن، استراتژیست کاخ‌سفید در دوران ریاست‌جمهوری اول ترامپ نام می‌برد که در ماه‌های قبل از بازداشت آپستین در سال ۲۰۱۹ به اتهام قاچاق جنسی، مرتباً با او پیامک رد و بدل میکرد. همچنین این اسناد نشان میدهد که دو سال ارتباط بین آپستین و لری سامرز، اقتصاددان و وزیر خزانه‌داری سابق آمریکا، از جمله گفتگوهایی در مورد رأی‌گیری رتبه‌بندی‌شده و صحبت در مورد مشکلات آشکار عاشقانه سامرز، وجود داشته است. براساس این گزارش علاوه‌بر این، واشنگتن‌پست به نام ایهود باراک، نخست‌وزیر و وزیر جنگ سابق رژیم صهیونیستی اشاره دارد که در سپتامبر ۲۰۱۳ (شهریور ۱۳۹۲) ایمیلی به آپستین ارسال کرد که در آن گفته شده بود سامرز از نامزدی برای ریاست فدرال رزرو انصراف داده است. باراک نوشت: ضربه بزرگی به یک دوست؛ حالا او احتمالاً در چند روز آینده آزاد خواهد شد. به نقل از واشنگتن‌پست، از طرف دیگر، نام تام باراک، سفیر آمریکا در ترکیه و فرستاده ویژه در امور سوریه و از اعضای ارشد جمع‌آوری کمک‌های مالی برای ترامپ، در چندین تبادل‌نظر حضور دارد. در یک تبادل ایمیل در مارس ۲۰۱۶ (اسفند ۱۳۹۴) آپستین به باراک میگوید که خبرنگاران با او تماس گرفته‌اند و درباره ترامپ می‌پرسند، اما او از اظهارنظر خودداری کرده است. باراک پاسخ میدهد: امیدوارم خوب باشی. بیا با هم صحبت کنیم. آپستین در پاسخ به باراک می‌نویسد: عکس‌هایی از خودت و کودک بفرست.... باعث لبخند من میشود. براساس این گزارش بیل کلینتون، رئیس‌ جمهور سابق دموکرات آمریکا نیز به دلیل ارتباطش با آپستین مورد بررسی دقیق قرار گرفته و با هواپیمای شخصی او پرواز کرده بود، اما هرگز به هیچ‌گونه تخلفی در این رسوایی متهم نشده است. طبق ایمیل‌هایی که توسط خبرگزاری فرانسه مشاهده شده است، خود آپستین مدعی شده بود که کلینتون �هرگز� به جزیره خصوصی بدنام کارائیبی او نرفته بود. ضمناً ۴۰ درصد زنان جوان آمریکا در اندیشه مهاجرت خبر دیگر است: از آمریکا این که نظرسنجی جدید مؤسسه گالوپ نشان میدهد، تعداد بی‌سابقه‌ای از زنان جوان این کشور علاقه‌مند به ترک دائمی آمریکا و نقل مکان به خارج از این کشور هستند. فارس در این‌ باره به نقل از فاکس‌نیوز نوشته است: طبق نظر سنجی گالوپ برای دومین سال متوالی تقریباً از هر پنج آمریکایی دو نفر میگوید که مایل است آمریکا را ترک کرده و بطور دائمی به کشور دیگری نقل مکان کند. با این حال، تعداد فزاینده‌ای از زنان جوان آمریکایی علاقه خود به ترک کشور را ابراز کرده‌اند. به گفته این مؤسسه، ۴۰درصد از زنان ۱۵ تا ۴۴ سال گفته‌اند، در صورتی که فرصتش را داشته باشند، بطور دائمی به خارج از کشور نقل مکان خواهند کرد.
درب همچنان بر پاشنه‌ی غلط می‌چرخد! تجربه‌ی حدود ۹ مذاکره با آمریکا از سال ۱۳۵۸ تا خرداد ۱۴۰۴، چند نتیجه را اثبات کرده است: آمریکا هرگز به هیچ عهدی پایبند نبوده است/ آمریکا هرگز با نیت حقیقی حصول توافق پای میز مذاکره نیامده است، در حالی که عموما تیم‌های مذاکره‌کننده‌ی ما، آمریکا را باور کرده‌اند/ مذاکره در نگاه آمریکا، همواره راهبردی برای امتداد خصومت و دشمنی با ایران بوده/ در تمامی موارد، رهبران کشور با اصل مذاکره با آمریکا مخالف بوده‌ و هستند/ مذاکرات هیچوقت به موضوع اعلامی اولیه مثلاً رفع تحریم‌های هسته‌ای محدود نشده و به موضوعات دیگر اشاعه یافته‌؛ این بار نیز برای دهمین بار، تجربیات فوق با وقوع مورد پنجم، مجدداً تکرار شد. اینکه یکی از اعضای تیم مذاکره‌ کننده‌ی ایران، از تأمین منافع انرژی آمریکا از طریق نفت و گاز ایران صحبت کرده، اصلا به معنای بداهه‌ گویی یا بیان نظر شخصی نیست. این همان دیدگاهی است که از ابتدا وجود داشته و تدریجا رسانه‌ای میشود. و جالب است که دقیقاً زمانی صدای تامین منافع انرژی آمریکا بلند میشود که مهم‌ترین اقدامات بین‌المللی آمریکا مانند ربایش رئیس‌جمهور ونزوئلا در راستای تأمین نفت است. حال پرسش این است: آیا واقعاً با یک توافق دو جانبه مواجهیم؟ یا همانند برجام که متن اصلی آن از قبل توسط آمریکا تنظیم شده بود و گروه مدیریت بحران‌های بین‌الملل آن را منتشر کرده بود (دیکته‌ی برجام)، الان هم با فضایی یک‌طرفه مواجهیم؟ نادیده گرفتن تجربیات گذشته، دور از عقل و خرد است.

خب اشاره کردیم به درگیری در دو منطقه صور و صیدا در ایران کهن. بنا به گمانه‌زنی‌ها در این رویداد بیش از ۳۰۰۰۰ نفر از شهروندان صور کشته یا به بردگی فروخته شدند و فقط کسانی که ثروت کافی برای خریدن جان خود از اسکندر داشتند (به علاوۀ عده‌ای که راهی برای فرار از مهلکه پیدا کردند) زنده ماندند. پس از سقوط شهر صور، سایر شهرهای فینیقیه به پیروی از سرمشق صیدون تسلیم اسکندر شدند، و بدین ترتیب تمدن فینیقیه به پایان رسید و جای خود را به دورۀ هلنیستی در سرزمین کنعان داد.
فینیقیۀ رُمی
در سال ۶۴ پیش از میلاد بخش‌هایی از سرزمین سابق فینیقیه که از امپراتوری سلوکی گسسته بودند ضمیمۀ رُم شدند، و تا سال ۱۵ میلادی مستعمرۀ امپراتوری باقی ماندند. شهر هِلیوپُلیس در تمام این مدت همواره یک مرکز زیارتی مهم بشمار میرفت و بنا بر ادعاها بزرگ‌ترین سازۀ دینی سراسر امپراتوری (معبد ژوپیتر بعل) را در خود جا داده بود، که ویرانه‌های آن تا امروز باقی مانده است. معروف‌ترین میراث جهانی فینیقی‌ها بدون تردید الفبای فینیقی است، اما سهم آنان در رشد صنعت و هنر، و نقشی که در انتشار فرهنگ به سراسر جهان باستان داشتند، نیز به همان اندازه شگفت‌انگیز بشمار میرود.
پادشاهی میانه ۲۰۴۰ تا ۱۷۸۲ ق.م بعنوان عصر کلاسیک تاریخ مصر باستان یعنی زمانی که فرهنگ مصر ایرانی برخی از بهترین آثار هنری و ادبی خود را بوجود آورد معرفی میشود. در بین پژوهشگران بر سر اینکه پادشاهی میانه از کدام سلسله ها تشکیل شده است اختلاف نظر وجود دارد؛ برخی معتقدند که نیمه ی آخر سلسله ی یازدهم و سلسله ی دوازهم و برخی معتقدند که سلسله های دوازدهم تا چهاردهم و برخی هم معتقدند که سلسله های دوازدهم و سیزدهم جزو پادشاهی میانه می باشند. اغلب سلسله ی دوازدهم به عنوان اولین سلسله از پادشاهی میانه در نظر گرفته میشود به این دلیل که در این سلسله پیشرفت چشمگیری در کیفیت هنر و معماری رخ داده است ولی این نکته را باید در نظر گرفت که این پیشرفتها فقط در سایۀ ثباتی که سلسله ی یازدهم به ارمغان آورد حاصل میشد. سلسله ی سیزدهم هرگز به قدرتمندی و ثبات سلسله ی دوازدهم نبود و در این سلسله به بیگانگانی به نام هیکسوس ها اجازه داده شد تا در مصر سفلی به قدرت برسند و در آخر هیکسوس ها چنان قدرتمند شدند که توانستند در مقابل سلسله ی سیزدهم قد علم کنند و در دوره ای به نام دوره ی انتقالی دوم حکمرانی کنند. طبق هر برآوردی از پادشاهی میانه، مصر در سلسله ی دوازدهم به نقطه ی عطف فرهنگ خود دست پیدا کرد و نوآوری هایی که دراین سلسله رخ داد بر تمام ادامه ی تاریخ مصر تأثیر گذاشت. در حالی که هم اصطلاح مدرن پادشاهی میانه و هم ارائه باستانی آن ممکن است حاکی از این باشد که این دوره با پادشاهی قدیم و جدید برابری میکند ولی تفسیر پادشاهی میانه از بسیاری جهات دشوارتر از دوره های دیگر است. به بیان ساده میتوان گفت که اهرام نماد پادشاهی قدیم و امپراطوری نمادی برای پادشاهی جدید هستند ولی هیچ ویژگی قابل مقایسه ای پادشاهی میانه را توصیف نمیکند. درواقع پادشاهی میانه حکومت محلی و در یک دوره ی تحول بوده است. هرچند که میتوان گفت شواهد فیزیکی موجود از این تحول خود خصوصیت بارز این دوره تلقی میشود. ادبیات و هنر حاکم میانه کاملا متمایز از ادبیات دوره های قبلی و تأثیرگذار بر دوره های بعد می باشد. هرچند که در حکومت میانه شاهد اهرام ساخته شده در پادشاهی قدیم و اقتدار دوره های بعدی نیستیم ولی مشارکت های انجام شده در این دوره به میزان قابل توجهی در تعریف فرهنگ مصر همانطور که در حال حاضر شناخته شده است، نقش داشته است.
پادشاهی میانه پس از دوره ی انتقالی او دوره ای که دولت مرکزی تقریبا تا حد عدم وجود دچار افول شد، به روی کار آمد. در این زمان حاکمان محلی که به آنها نومارک میگفتند مستقیما برمناطق خود که بجای منطقه به آنها نوم میگفتند حکومت میکردند، تا زمانی که دو حکومت موجود یعنی هراکلئوپلیس در مصر سفلی و تبس در مصر علیا بر مناطق محلی چیره شدند و یکدیگر را بر سر حکمرانی کشور به چالش کشیدند. در زمان شاهزاده منتوهوتپ دوم حاکمان هراکلئوپلیس مغلوب شدند و تبس پایتخت مصر شد. منتوهوتپ دوم به عنوان منس دوم گرامی شمرده می چشد؛ اشاره به اینکه منس اولین پادشاه از دوره ی سلسله ای اولیه بود که مصر را برای اولین بار متحد کرد. هرچند که حاکمان پادشاهی میانه سعی بر این داشتند که از حاکمان پادشاهی قدیم تقلید کنند و خود را مانند آنها بدانند و همچنین پژوهشگران بطور رسمی پادشاهی میانه را نمونه ی مشابه از سلسله ی قبل میدانند ولی ساختار سیاسی و اجتماعی این دوره کاملا متفاوت بوده است. دوره ی انتقالی اول درجه ای از ثروت و استقلال را به مناطق مصر معرفی کرد که تا قبل از آن در ساختار پادشاهی قدیم مصر با وجود یک دولت متمرکز کاملا قدرتمند وجود نداشت و زمانی که با اتحاد منتوهوتپ دوم دوره ی انتقالی اول به اتمام رسید این تغییرات فرهنگی به جا ماندند. اگرچه پادشاه دوباره حاکم کل مصر شد ولی مقامات تابع اغلب مانند پادشاهان جزئی رفتار و زندگی میکردند و همچنین یک سهولت در تحرک رو به بالا در جامعه بوجود آمد که تا قبل از آن وجود نداشت. این تغییرات نسبت به دوره ی انتقالی اول به خصوص در هنر و ادبیات سلسله ی دوازدهم به وضوح مشهود است که همین امر باعث شد به دوره ی پادشاهی میانه لقب عصر کلاسیک داده شود. تأثیرپذیری بسیاری از مناطق متفاوت مصر در کشاورزی، آثار مکتوب، کتیبه ها، نقاشی ها و مقبره ها در دوره ی سلسله ی دوازدهم دیده میشود و بوضوح نشان میدهد که تأثیرات منطقه ای مورد استقبال و احترام قرار گرفته و بیان هنری در این زمان روانتر بوده است. بعد از سقوط پادشاهی قدیم که بعد از سلسله ی ششم اتفاق افتاد، هیچ دولت قدرتمند مرکزی وجود نداشت. این تقسیم بندی دوره ها تا حدی به دلیل کارهای بزرگی بود که پادشاهان سلسله چهارم انجام دادند و اهرام را در جیزه بنا کردند. پادشاه اسنفرو اولین حاکم سلسله ی چهارم ساخت اهرام را آغاز کرد و الگویی از جابجایی منابع و نیروی کار انسانی برای ساخت مجموعه های وداع به وجود آورد. جانشینان وی، خوفو، خفره و منکائوره( سازندگان اهرام جیزه) سیاست های وی را دنبال کردند ولی این قضیه اتفاقی نیست که هرم خفره نسبت به هرم خوفو کوچک تر و مجموعه ی وی از هرم بزرگ خوفو شکوه کمتری دارد و یا اینکه هرم منکائوره از هرم خفره کوچک تر است. منابع عظیمی که برای این پروژه ها مورد نیاز بود با پایان کار پادشاهی قدیم تمام شدند.

حدیث :
سدیر گوید: مردى از امام صادق علیه السلام درباره این گفتار خداى عزوجل پرسید که میفرماید:(فقالوا ربنا باعد بین اسفارنا و ظلموا انفسهم: پس گفتند: اى پروردگار ما، بین سفرهاى ما دورى بیفکن ، و بر خود ستم کردند و ما هم آنها را را حکایت گردانیدیم و پراکنده شان ساختیم ) حضرت فرمود: آنها گروهى بودند که روستاهاى متصل و به هم پیوسته اى داشتند بگونه اى که ساکنان روستاهاى مجاور را میدیدند و داراى جویهاى جارى و اموال آشکار بودند پس نعمتهاى خداوند را ناسپاسى کردند و سلامت و عافیتى را که خداوند به آنان داده بود دگرگون ساختند خداوند نیز نعمتى را که به آنان بخشیده بود دگرگون ساخت (ان الله لایغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم: و خداوند وضعیت قومى را تغییر نمیدهد مگر اینکه آنان خود را تغییر دهند) پس خداوند سیل سختى را بر آنان فرستاد و روستاهایشان را به زیر آب برد و خانه هایشان را ویران ساخت و اموالشان را از بین برد و به جاى باغهایشان دو باغ که داراى میوهاى تلخ و درخت شورگز و مقدار کمى سدر بودند براى آنها بر جاى گذاشت سپس فرمود: (ذلک جزیناهم بما کفروا و هل نجازى الا الکفور: این جزایى که به آنان دادیم به سبب کفران آنان بود و آیا جز ناسپاس را جزا میدهیم؟)

فردوسی

به یزدان گرای و به یزدان پناه
براندازه زو هرچ باید بخواه
جز او را مخوان گردگار سپهر
فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر
وزو بر روان محمد درود
بیارانش بر هر یکی برفزود


ابوالقاسم فردوسی طوسی، شاعر حماسه سرای ایرانی و سراینده ی شاهنامه و بزرگترین سراینده ی پارسی گو ایران است که از شهرت جهانی برخوردار است. کنیهٔ وی ابوالقاسم، و تخلص و شهرتش فردوسی است. در ایران روز ۲۵ اردیبهشت به نام روز بزرگداشت فردوسی نامگذاری شده است.
تولد و کودکی فردوسی: ابوالقاسم حسن منصور بن محمد بن اسحاق شرفشاه در سال ۳۱۹ خورشیدی در روستای باژ از توابغ بلوک طابران طوس در دوران سلطنت سامانیان متولد شد. روستای پاژ (زادگاه فردوسی)، امروزه با نام روستای فاز شناخته میشود. این روستا امروزه در ۲۸ کیلومتری آرامگاه او قرار گرفته است. نام پدر او ابومنصور و نام مادرش گردویه زهرا بوده است. پدرش از کشاورزان بزرگ خراسان و مادرش یکی از شاهزادگان مازندرانی به نام اسپهبدان بود. او دارای سه خواهر، یک پسر، و یک دختر بوده است.

کسب علم و تحصیل: حکیم ابولقاسم فردوسی اوایل حیات را به کسب مقدمات علوم و ادب گذرانید و مقدمات کمال و تحصیل را نزد پدر و در مکتب خانه های باژ و طوس فرا گرفت، سپس به مدرسه ای در طوس برای ادامه تحصیل رفت. او از همان دوران به خواندن داستان های تاریخی علاقمند شد. تمکن مالی فردوسی باعث شد او بتواند دوران نوجوانی و جوانی را صرف مطالعه تاریخ و به دست آوردن علم کند. دوران کودکی فردوسی با دوران پادشاهی سامانیان هم زمان بود و پادشاهان سامانی به ادبیات ایران علاقه بسیار داشتند و با پشتیبانی از زبان فارسی، عصری درخشان را برای پرورش زبان و اندیشهٔ ایرانی آماده ساختند. فردوسی در مدرسه با فردی به نام محمد بن حسن آشنا شد و آنها به مدت چهل سال با هم همنشین بودند. علاقه به تاریخ و بوجود آمدن شاهکاری به نام شاهنامه فردوسی از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود و توانست در دوران نوجوانی و جوانی با حمایت حاکمان محلی کتاب های تاریخی فراوانی بخواند. او پس از آشنایی با تاریخ ایران و مطالعه آن به داستان ها و افسانه های کهن ایرانی بیشتر علاقه مند میشد، طوری که تصمیم به نوشتن مجموعه ای عظیم از داستان های اساطیری ایرانیان گرفت و طبع و ذوق شاعری و شور و دلبستگی او بر زنده کردن مفاخر ملی، باعث بوجود آمدن شاهنامه شد. فردوسی در سال ۳۷۰ یا ۳۷۱، به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد. سرودن شاهنامه و خلف وعده سلطان محمود غزنوی شاهنامه مهم ترین اثر فردوسی و یکی از بزرگ ترین آثار ادبیات کهن فارسی می باشد که نزدیک به پنجاه هزار بیت دارد که در آن داستان های ملی و تاریخ باستانی پادشاهان قدیم ایران و پهلوانان بزرگ سرزمین ما نوشته شده است. سرودن شاهنامه بین سی تا سی و پنج سال طول کشید، فردوسی اوایل از ثروت و دارایی قابل توجهی برخوردار بود و برخی از بزرگان علاقمند به تاریخ باستان نیز او را از نظر مالی یاری میکردند. اما به تدریج فردوسی دچار فقر و تنگدستی شد. حکیم ابولقاسم فردوسی سی و پنج سال را صرف سرودن شاهنامه کرد آن را به سلطان محمود غزنوی که تازه به سلطنت رسیده بود، نه برای دریافت پاداش، بلکه برای محافظت و پاسداشت اهدا نمود ولی سلطان محمود در ابتدا خوشحال شد و حتی به عنوان پاداش و جایزه به فردوسی قول و وعده شصت هزار دینار طلا که به او پرداخت کند را داد اما از جایی که به ارزش کتب فرهنگی آگاه نبود و نو کیسه ای بود که تازه به دوران رسیده بود، بخاطر سعایت و بدگویی اطرافیان هم خلف وعده کرد و تنها شصت هزار درم نقره داد، یعنی یک دهم مبلغی را که وعده داده بود برای فردوسی فرستاد و با گفتن اراجیفی مانند: من خودم هزاران سرباز بهتر از رستم دارم و.. تحقیر شاهنامه او را رنجیده خاطر نمود. علت پیمان شکنی سلطان محمود این بود که فردوسی پیرو مذهب تشیع بود و اشعار زیادی در ستایش یزدان سروده بود اما سلطان محمود پیرو مذهب تسنن بود. حکیم ابوالقاسم فردوسی به دلیل رنجش خود از غزنین پایتخت غزنویان خارج و به زادگاه خود بازگشت. سلطان محمود پس از چندی از کرده خود پشیمان شد و فرمان داد شصت هزار دینار را به طوس ببرند و به فردوسی تقدیم کنند اما زمانی هدیه به طوس رسید که فردوسی حیات فانی را بدرود گفته بود. فرمانبرداران سلطان محمود هدیه را به دختر فردوسی تقدیم نمودند اما دختر فردوسی از پذیرفتن هدیه پادشاه خودداری نمود و آن را پس فرستاد. این خود نشان میدهد که دخترش آگاه بوده که پدرش تا چه اندازه رنجیده خاطر بوده و فردوسی اصلاً چشم داشت مالی نداشته و فقط پاسداری از شاهنامه را توقع داشت، که این باز پس فرستادن پول خود سند گویای این مطلب است و اما نکاتی در مورد محتوا.
موضوع داستان های شاهنامه: با خواندن شاهنامه فردوسی در می یابید که فردوسی در سخن لطیف و پر شور است و طبع لطیف و روحیه وطن دوستی فردوسی در اشعار او دیده میشود. هجو، دروغ و تملق در اشعار فردوسی جایی ندارد و او شاعری اخلاق گرا و فضیلت دوست بوده است. شاهنامه سه بخش کلی دارد که سه دوره اساطیری، پهلوانی و تاریخی را شامل میشوند. فردوسی در شاهنامه شرح احوال، پیروزی ها، شکست ها و دلاوری های ایرانیان از کهن ترین دوران یعنی نخستین پادشاه جهان کیومرث تا سرنگونی دولت ساسانی به دست تازیان را آورده است بنابراین اهمیت شاهنامه تنها به دلیل وجهه ادبی این اثر نیست؛ بلکه میتوان این اثر را شناسنامه ای مکتوب از اجداد ایرانیان نامید. در شاهنامه داستان های مستقل پراکنده ای مانند داستان زال و رودابه، رستم و سهراب، بیژن و منیژه، بیژن و گرازان، کرم هفتواد و... نیز وجود دارند که مستقیماً به سیر تاریخی مربوط نمیشوند. در سراسر کتاب شاهنامه، نیک و بد، خیر و شر و حق و باطل، نبردی دائمی دارند و قهرمانان و افسانه های ملی ایران، در اشعار شاهنامه، دوباره متولد میشوند و نبرد با بدخویی و فساد را آغاز میکنند. درون مایه شاهنامه بر اساس آزادخواهی و آزادگی مردم ایران است و پهلوانان شاهنامه در جنگ دائمی برای مطالبه آزادی و آزادگی هستند. فردوسی پیرو دین اسلام بود و به پیغمبر اسلام (ص) و امامان شیعه عشق می ورزید و بخش هایی از شاهنامه را در مدح و ستایش آنها سروده است.
ازو بر روان محمّد درود (ص)
بیارانش بر هریکی برفزود
سرانجمن بد ز یاران علیّ (ع)
که خوانند او را علیّ ولیّ (ع)
در شاهنامه عشق نیز وجود دارد؛ گرچه فردوسی برای توصیف عشق نیز هم چنان زبان حماسی را انتخاب میکند. موسیقی کلام فردوسی، انتخاب مناسب وزن و قافیه ها، انواع صنایع ادبی در شاهنامه آن را به یک اثر بی نظیر و خاصّ تبدیل نموده است. اغراق های استادانه، تشبیه های بدیع و تصویرسازی طبیعت در شاهنامه، به شکلی کاملا هنرمندانه استفاده شده اند.
ازدواج و فرزندان فردوسی: تا قبل از سرودن شاهنامه آگاهی چندانی در زندگانی فردوسی در دست نیست. در آغاز داستان بیژن و منیژه زنی نام برده شده که پژوهشگرانی چون حبیب یغمایی، محمدتقی بهار و ذبیح الله صفا او را همسر فردوسی دانسته اند. چنانچه در بخش فرهنگ و هنر نمناک میخوانید بر اساس این گمان همسر فردوسی زنی فرهیخته بوده، که توانایی چنگ نوازی داشته است. به احتمال زیاد او دختر خانواده ای فرهیخته و از نظر مالی توانمند بوده و از آنچه که در این خانواده ها به دختران آموزش داده میشده، بهره داشته است. فردوسی دارای یک پسر و یک دختر بوده است. پسر او در سال ۳۵۹ ه‍.ق به دنیا آمده و در سال ۳۹۶ ه‍.ق در ۳۷ سالگی و زمانی که فردوسی ۶۷ ساله بوده، درگذشت. از فردوسی تنها یک دختر به جای ماند که پس از درگذشت فردوسی پاداش سلطان محمود را نپذیرفت.

زدش بر زمین بر به کردار شیر
بدانست کاو هم نماند به زیر
سبک تیغ تیز از میان برکشید
بر شیر بیدار دل بردرید
بپیچید زان پس یکی آه کرد
ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
بدو گفت کاین بر من از من رسید
زمانه به دست تو دادم کلید
تو زین بیگناهی که این کوژپشت
مرابرکشید و به زودی بکشت
این بخش یکی از غمناک ترین قسمت های شاهنامه هست که اگر صدبار مرور کنیم، باز هر بار اشک آدم را در میاره.
البته نه برای سهراب!! از برای رستم! این جهان پهلوان سیستانی که درد فرزند کشی را برای نگاهبانی از ایران عزیز متحمل شد و دردانه‌ فرزندش را پهلو درید و چشمه اشکش خشکید! همانگونه که اکنون هامون خشکیده است و سیستان کهن که روزگاری انبار غله ایران بود، رو به نابودیست.
بدون شک، فردوسی تمامی هنر خود را در بیان احساسات خودش در این قصه دردناک نشان داده.
دوست عزیزی میگفت: گمان نمیکنم کسی باشه که داستان رستم و سهراب را بخواند و لعن و نفرین بر نامردی روزگار نکرده باشه.
معنی چند کلمه در شاهنامه فردوسی و خمسه نظامی:
به پاسخ کشاورز آهسته رای
چو آورده بد شرط خدمت بجای
آهسته رای: کلمه مرکب هستش از کلمه آهسته و رای به معنای رای آرام یا رای با دقت است و به نوعی به اتخاذ تصمیمات با تفکر و تامل اشاره دارد و خودمونی تر میشه احتیاط کار، محتاط، دارای حزم. نظامی در شرفنامه گفته:
زن زیرک از سیرت و سان او
در آن داوری شد هراسان او
که این کاردان مرد آهسته رای
چرا رسم خدمت نیارد بجای
و
جوان خردمند آهسته رای
سخن راند از اندیشهٔ رهنمای
نظامی اینجور میگه:
نگهداشت آن پیر فرتوت را
چو دیگر کسان سرخ یاقوت را
به صندوق زادش نهان کرده بود
به نرخ ره آوردش آورده بود
به صندوق زادش: به گاو صندوقش، کلمه مرکب صندوق، و زاد و توشه، و اش مخفف ایشان،
یعنی پیر فرتوت را طوری احترام و مواظبت و محافظت میکرد که دیگر کسان، از یاقوت سرخ (چیز خیلی با ارزش) توجه و نگهداری میکنند.
به نرخ ره آورد: کلمه مرکب هست، رهاورد به معنی چیزی است که از جایی به ارمغان آورده میشود. همینطور سوغات و تحفه، اشاره به این میکنه که این پیر فرتوت براش خیلی با ارزش بوده و قیمت و بهای بسیاری برای او داشته، مثل تحفه و ره آورد.
نبرده جوانی: جوانی نکرده، به جوانی نرسیده، هنوز جوان نشده، نظامی میگه اگر چه از نظر سن و سال به جوانی نرسیده ولی جوانمردی رو درک کرده و دلی روشن و پر مهر در حرمت پدر ۹۰ ساله داشت.
نبرده جوانی جوانمرد بود
که روشن دلش مهر پرورد بود
پدر داشت: پدری داشت، معنی کردن نمیخواد.
پدر داشت پیری نود ساله ای
ز رنج تنش هر زمان ناله ای
پدر پیر ۹۰ ساله ای داشت که هر لحظه ناله میکرد: آخ کمرم، آخ دلم، آخ پام، آخ سرم...
زنجیریی:
برآشفت گردون چو زنجیریی
به زنگی بدل گشت کشمیریی
زنجیریی یعنی چون دیوانه ی زنجیری، چرخ گردون آشفته شد و تبدیل شد به یک زنگی زنجیری. دیوانه زنجیری؛ دیوانه ای که او را جز به زنجیر کردن نگاه نتوان داشت، دیوانه سخت دیوانه، حالا چرا کشمیریی؟ کشمیری ها نژاد آریایی و سامی و زیبا هستند و زنگی نژادی وحشی و از تیره حامی و سیاه پوست بی تمدن، که نظامی در این تمثیل از چنین تشبیه خلاقانه ای استفاده کرده.

اصطلاح سنگ روی یخ شدن در فرهنگ پارسی
مرحوم دهخدا در جلد دوم کتاب ارزشمند امثال و حکم درباره ی این مثل مشهور فارسی نوشته است: در پیش همگنان از برنیامدن حاجت، شرمسار گشتن و توضیح دیگری نداده است.
با توجه به جمله ای که روانشاد علی اکبر دهخدا درباره ی معنی این زبانزد نوشته است، انسان هنگامی سنگ روی یخ می شود که از عهده ی هنر، علم یا مهارتی که دوستانش به او نسبت داده اند، بر نیاید و به همین علت، شرمنده و خجلت زده می شود. در چنین حالتی با تاسف و ناراحتی می گوید: مرا سنگ روی یخ کردید!
به عنوان مثال، هوارداران پهلوانی درباره ی قدرت بدنی او لب به اغراق بگشایند و بگویند: او می تواند وزنه ی ۳۰۰ کیلوگرمی را ببرد بالای دست اما هنگام عمل، به علت عدم آمادگی جسمانی، موفق نمی شود و بدیهی است که به دوستان گزافه گویش می گوید: بدجوری مرا سنگ روی یخ کردید! یعنی اگر جلوتر تعریف و تمجید نمی کردید، من سنگ روی یخ نمی شم.
سنگ روی یخ شدن حالتی است که انسان در مهارت یا هنری که همیشه به راحتی انجام می داده، دچار ناتوانی و شرمساری ناشی از آن شود. درست مثل سنگ که در فصل تابستان کودکان می توانند آن را به راحتی از بستر خشک رودها برداشته، در داخل تیر و کمان قرار دهند و گنجشک شکار کنند. یا کارگران بنایی که با قلوه سنگ، دیوارخانه ای را می سازند.
اگر کسی بخواهد در فصل زمستان از سنگ استفاده کند، یخهایی که پای آن را به زمین دوخته اند؛ توان و کارایی لازم را از سنگ می گیرند. فرض کنید چند قلاده سگ به شما حمله کنند، دست شما بی اراده به سوی زمین دراز می شود که سنگی برگیرد تا شما بتوانید سگ ها را برانید اما هرچه تلاش می کنید، سنگ از زمین جدا نمی شود. زیرا برف و باران شب گذشته در سرمای زیرصفر درجه، سنگها را چنان در یکدیگر چفت کرده است که شما برای به دست آوردن یک عدد سنگ ناقابل، به چکش و تیشه و ابزارهایی از این دست نیاز پیدا می کنید.
سنگ ها هم که همیشه یا ر ومددکار شما بوده اند، با دیدن چهره ی ناامید و مستاصل شما، شرمنده می شوند که نمی توانند خدمتی انجام دهند.
سخن سرای نامدار شیراز، شیخ مصلح الدین، سعدی شیرازی در کتاب مستطاب گلستان، حکایتی را به زیبایی پرداخته که گویای این مثل است.
حکایت
یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او گفت. فرمود تا جامه ازو بر کنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به سرما همی رفت. سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود. عاجز شد، گفت: این چه حرامزاده مرد مانند، سگ را گشاده و سنگ را بسته! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت: ای حکیم، از من چیزی بخواه، گفت: جامه ی خود می خواهم اگر انعام فرمایی؟ (امیدوار بود آدمی به خیر کسان/ مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان!) سالار دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و در می چند.)
به درستی که سعدی هنرمندی بزرگ است. در قصه ای کوتاه و گویا، مثل سنگ روی یخ شدن را به زیبایی شرح داده است. هر کس جواهر سخن را به پای خوکان بریزد، سنگ روی یخ می شود. هر کس از افراد پست و نوکیسه تقاضایی کند، سنگ روی یخ می شود. هرکس حدّ و حدود خود را نشناسد و بیجا سخن بگوید سنگ روی یخ می شود ولی احتیاط و دوراندیشی و شناخت واقعیت ها به انسان کمک میکند که کمتر در معرض این خطر قرار گیرد.

رسوایی اپستین در شرایطی برجسته شده که جامعه آمریکا با بحران اعتماد به نهادها روبروست. شکاف‌های سیاسی، منازعات حزبی و مناقشه بر سر نقش رسانه‌ها، پیش از این نیز فضای عمومی را ملتهب کرده بود. اکنون این پرونده به‌عنوان نمونه‌ای نمادین، به این بی‌اعتمادی دامن زده است. در این میان، هر جناح سیاسی روایت خاص خود را از ماجرا ارائه میدهد و دیگری را به پنهان‌کاری یا بهره‌ برداری سیاسی متهم میکند. در چنین فضایی، این خطر وجود دارد که اصل مسئله یعنی پاسخگویی واقعی و اصلاح ساختارهای معیوب در میان جدال‌های تبلیغاتی گم شود. تجربه نشان داده که وقتی پرونده‌های بزرگ به ابزار رقابت سیاسی تبدیل میشوند، حقیقت اغلب قربانی اول این رقابت است. ایالات متحده خیر سرش سالهاست که لاف میزند و خود را مدافع حاکمیت قانون، شفافیت و حقوق بشر معرفی میکند، اما رسوایی‌هایی از جنس پرونده اپستین، این تصویر را در نگاه افکار عمومی جهان مخدوش ساخت. برای کشورها و جوامعی که پیش‌تر نیز نسبت به صداقت واشنگتن تردید داشته‌اند، این پرونده بعنوان تیر خلاص و شاهدی بر دوگانگی میان شعار و عمل تلقی میشود. این موضوع بویژه در شرایطی اهمیت دارد که آمریکا همچنان میکوشد نقش رهبری خود در نظام بین‌الملل را حفظ کند. کاهش اعتماد اخلاقی، حتی اگر بطور مستقیم به تغییر سیاست‌ها نینجامد، در بلندمدت بر قدرت نرم این کشور اثر خواهد گذاشت. درغرب آسیا، پرونده اپستین بیشتر از زاویه سیاسی و رسانه‌ای دنبال شده است تا حقوقی. بسیاری از تحلیل‌ها، این پرونده را نشانه‌ای از فساد ساختاری در نظام قدرت آمریکا میدانند و آن را در تقابل با گفتمان رسمی واشنگتن برجسته میکنند. بدیهی است که این نگاه، به تقویت روایتهای انتقادی و گاه ضدآمریکایی در منطقه کمک میکند. ازسوی دیگر، درگیرشدن آمریکا با پیامدهای داخلی چنین رسوایی‌هایی، قاعدتا میتواند تمرکز و ابتکار عمل آن را در سیاست خارجی کاهش دهد. دولتی که ناچار است انرژی قابل‌توجهی را صرف مدیریت بحران اعتماد در داخل کند، طبیعتاً با محدودیت‌ در کنشگری خارجی مواجه خواهد شد؛ موضوعی که برای معادلات پیچیده غرب آسیا بی‌اهمیت نیست. با این حال رفتار دونالد ترامپ، رئیس جمهور احمق آمریکا در خارج، سؤال برانگیز است زیرا او بگونه ای رفتار میکند که گویا چنین رسوائی بزرگی در داخل وجود ندارد و او نباید پاسخگو باشد، در حالی که بیشترین خبرها و عکس های منتشر شده از این جزیره به شخص ترامپ مربوط میشود. اینک یک سؤال مهم این است که چه جریان و نهادی پشت این افشاگری وجود دارد و آیا دادگستری آمریکا سرخود به این کار دست زده است؟ این سؤال، خود سؤال دیگری را مطرح میکند و آن اینکه آیا لابی صهیونیستی که تا مغز استخوان در تاروپود دولت و جامعه آمریکا نفوذ دارد، میتواند از این رسوائی بی اطلاع باشد و نقشی در آن نداشته باشد؟ طبعاً پاسخ منفی است، بویژه که مدارک زیادی حاکی از ارتباط جفری اپستین با موساد اسرائیل است و شخصیت هائی از این منطقه که با اپستین ملاقات کرده و عکس گرفته اند هدفشان به احتمال قوی، استفاده از لابی صهیونیستی در آمریکا برای پیشبرد اهداف خود بوده، نه سفر به جزیره بدنام. در همین رابطه، یک تحلیلگر آمریکایی نوشته است پرونده اپستین فقط یک رسوایی اخلاقی نیست، بلکه باید آن را بعنوان یک عملیات اطلاعاتی برای جمع‌آوری اهرم فشار دید؛ رسانه‌ها از پرداختن به ارتباطات اپستین با اسرائیل و موساد می‌ترسند و با سکوت، حقیقت را پنهان میکنند. شبکه الجزیره قطر هم اخیرا گفته است اپسین به عنوان سفیر غیر رسمی اسرائیل عمل میکرده و کار ویژه اش آلوده کردن افراد تاثیر گذار در رابطه با اسرائیل بوده است. بر این اساس، برخی تحلیلگران با توجه به لشکرکشی ترامپ به منطقه علیه ایران عزیز و این ادعا که بین ترامپ و نتانیاهو اختلاف نظر وجود دارد، احتمال داده اند که نتانیاهو در سفر اخیرش به واشنگتن و ملاقات با ترامپ، با استفاده از این اهرم کوشیده است ترامپ را با نظر خود همراه کند. به هر حال افشای میلیون ها سند مربوط به این رسوائی ادامه دارد و بررسی آنها و درک تاثیر این رسوائی بر داخل آمریکا و روابط بین الملل، به زمان بیشتری نیاز دارد.

حدیث :
امام صادق علیه السلام درباره گفتار خداى عزوجل که میفرماید: (ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم و ندخلکم مدخلا کریما: اگر خوددارى کنید از کبیره هایى که از آنها نهى شده اید از گناهانتان در میگذریم و شما را در محلى گرامى در مى آوریم ) فرمود: مراد از کبیره ها، گناهانى هستند که خداى عزوجل بر انجام آنها آتش دوزخ را واجب ساخته است.