-
محک
دوشنبه 13 اسفند 1403 14:29
سالهاست که سکوت کردهام چون که خوب میدانم. هر واژهای را برایت دم کنم، بازهم آنقدر دیر میآیی که از دهن بیوفتد. فاطمه نادریان میدونید محک چیه؟ اواخر سال ۸۰ بود . اجازه داده بودن که محک توی پاساژ ونک واسه تبلیغ و جمع آوری کمک مردمی یه میز بذاره . یه شب نوبت من بود که پشت میز باشم . دیدم یه پسر بچه ۷ ، ۸ ساله که آدامس...
-
ریشه و رشد
یکشنبه 12 اسفند 1403 19:11
روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستانم را، مذهبم را زندگی ام را !به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم. به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟و جواب او مرا شگفت زده کرد.او گفت :آیادرخت سرخس و بامبو را می بینی؟پاسخ دادم :بلی.فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس...
-
واقعی
یکشنبه 12 اسفند 1403 16:37
بعضی ها حوصلشـــون ســر مـــیره خــیال مـــیکنند دلشــــون تـــنگ شـــــده شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت. پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش...
-
یک پدر
شنبه 11 اسفند 1403 19:54
غلامحسین اسحاقی روایتی از پدر و ۱۱ فرزند شهیدش جالب بود که وقتی در بسیاری از خانواده ها حتی یک شهید یا جانباز و ایثارگر پیدا نمی شود، چه طور است که از نسل یک پدر ۱۱ شهید تقدیم انقلاب شده است. به گزارش جهان به نقل از جام نیوز،«شجره صالحه» عنوان یادواره ای است که برای پنجمین بار در فروردین ماه امسال برگزار شد. یادواره...
-
باقالی پلو
شنبه 11 اسفند 1403 17:20
خــداونـدا زیبــــاترین لــحظه هـا را نـصیب مـــادرم کـن کـه زیبـــاتـریـن لــحظه هـایـش را به خـاطر مـن از دسـت داده اسـت . . . مــــادرم دوستت دارم ، روزهایت مبــــــــــــارک چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها. افراد زیادی اونجا نبودن ۳ نفر ما...
-
امید
جمعه 10 اسفند 1403 23:15
خشکسالی امان مردم را بریده بود، چنانکه دیگر هیچ کاری را نمی توانستند انجام دهند. کشیش همه مردم را برای دعای باران به بیرون شهر دعوت کرد، تا از خدا بخواهند که با بارش باران، آنها را از خشکسالی نجات دهد. همه مردم در جایی که از پیش تعیین شده بود گرد آمدند و منتظر شروع مراسم دعا شدند. کشیش بر بالای بلندی قرار گرفت و رو به...
-
دوست داشتن
جمعه 10 اسفند 1403 20:52
برای خودت زندگی کن کسی که تو را دوست داشته باشد با تو میماند برای داشتنت می جنگد... اما اگردوست نداشته باشد،به بهانه ای میرود.. شکسپیر میگه؛ اگر کسی را دوست داری رهایش کن اگر سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده. اما ویکتور هوگو میگه؛ کسی رو که دوستش داری هر چند وقت یه بار بهش یادآوری کن که او را...
-
موبایل
جمعه 10 اسفند 1403 19:20
اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد میکنید با همسرتان بر خورد میکردید اکنون خوشبخترین فردِ دنیا بودید اگر هر روز شارژش میکردید باهاش در روز از همه بیشتر صحبت میکردید پایِ صحبتهایش می نشستید ... پیغامهایش را دریافت میکردید پول خرجش میکردید براش زیور آلاتِ تزئینی میخرید دورش یک محافظ محکم میکشیدید در نبودش احساسِ...
-
دختر کشاورز
جمعه 10 اسفند 1403 15:33
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یکمعامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش...
-
عاقد
پنجشنبه 9 اسفند 1403 18:37
عاقد دوباره گفت: وکیلم..؟. . . پدر نبود ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود گفتند: رفته گُل. . .نه. . .گُلی گُم. . . دلش گرفت یعنی که از اجازه ی بابا خبر نبود هجده بهار منتظرش بود و برنگشت آن فصل های سرد که بی دردسر نبود ای کاش نامه، یا خبری، عطر چفیه ای رویای دخترانه ی او بیشتر نبود عکس پدر، مقابل آیینه، شمعدان آن روز،...
-
لبخند
پنجشنبه 9 اسفند 1403 16:15
دوستی تعریف میکرد که صبح یک زمستان سرد که برف سنگینی هم آمده بود مجبور شدم به بروجرد بروم… هوا هنوز روشن نشده بود که به پل خرم آباد رسیدم… وسط پل به ناگاه به موتوری که چراغ موتورش هم روشن نبود روبرو شدم… به سمت راست گرفتم ، موتوری هم به راست پیچید… چپ، موتوری هم چپ… خلاصه موتوری لیز خورد و به حفاظ پل خورد و خودش از...
-
سیاست
چهارشنبه 8 اسفند 1403 21:27
بتازگی از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟نگاهم کرد وگفت که میخواد رئیس جمهور بشه.دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟جواب داد:به مردم گرسنه و بیخانمان کمک میکنه.بهش گفتم: نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی، میتونی از...
-
اشتباه
چهارشنبه 8 اسفند 1403 17:59
بوسه ات مرحله ی پر هیجــانـی دارد! چشم و ابروت عجب تیر و کمانی دارد! نکند وارث لبـــخند مونالیـــــــــزایــی! که لبت مثل لبش، راز نهـــــــانی دارد؟ هُـــرم آغوش تو یعنی که خدا هم با تو گاه گاهی هــــوس خوشگذرانــی دارد کاش تکلیف مرا چشــم تو روشن بکند! کــه خریدار تـــو بودن چه زبانـــی دارد؟ با دوتا بوسه بیــــا...
-
حیا
چهارشنبه 8 اسفند 1403 15:23
پیشتــــر عــــاشق ِکســـی بودم دختـــــــــری اهل ِ این حوالی بود نه مـــدل، نه ستـــــاره، نه مانکن ساده امــــا عجیــــب عــــالی بود مثل ِقالیــــچهی پـــــــرنده ، مدام از خــــوشی توی ابــــــــرها بودم روزهــایـــم ستــــاره بـــــــاران و رنــــگ ِ شبهــام پرتقــــالــی بود من به پاییـــــز فکــــر...
-
بهترین کتاب
چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:05
برای روح غریبم صدایتان خوب است شنیدن نفس آشنایتان خوب است بدون فاصله با من همیشه صحبت کن نبند پنجره را چشمهایتان خوب است قرار بود از این راه رفته برگردی درون سینه ام انگار جایتان خوب است..! مرا به عصر دو فنجان داغ دعوت کن عزیز طعم دل انگیز چایتان خوب است غروبها که دلم تنگ و آسمان ابری است. . . چه قدر پرسه زدن در...
-
واقعی
سهشنبه 7 اسفند 1403 16:05
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم...
-
حکایت کوتاه
سهشنبه 7 اسفند 1403 15:29
پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود : ادامه نوشته
-
شعر
دوشنبه 6 اسفند 1403 18:52
بغلم کـــــــردن و هی ناز کشیدن، ممنوع! دست دور کمرم حلقـــــــه، اکیــدآٌ ممنوع! روی زانـــــــــو بنشینی و به صدها ترفند از لبم مزه ی گیـــــلاس چشیـدن، ممنوع! مثل یک مار که اطراف طــــــــلا می لغزد تو در آغوش من این گونه خزیـدن، ممنوع! مرغ عشق منی! آواز بخوان، ولولــه کـن پـر پـــــرواز من! از لانه پریـــــــدن...
-
شعر
دوشنبه 6 اسفند 1403 15:56
تو را دل برگـــــزید و کار دل شک برنمی دارد که این دیوانه هرگز سنگ کوچک برنمی دارد تو در رویـــــــای پروازی ولی گویا نمی دانی نـــــخ کوتاه دست از بادبــــــادک برنمی دارد برای دیــــــــــدن تو آسمان خم می شود اما برای من کـــــــلاهش را مترسک برنمی دارد اگر باخنده هایت بشکنی گاهی سکوتش را اتاقــــــم را صــــــدای...
-
مزاح
یکشنبه 5 اسفند 1403 21:41
ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﻣﻬﺪﮐﻮﺩﮎ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﻣﻴﮕﻪ: ﺷﻌﺮﺑﺮﺍﺕ ﺑﺨﻮﻧﻢ؟ ﻣﻴﮕﻢ :ﺑﺨﻮﻥ ﻋﺰﻳﺰﻡ! ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻩ: ﺩﺧﺘﺮﺍﻱ ﻻﻟﻪ ﺯﺍﺭ ﺧﻮﺷﮕﻼﺷﻮﻥ, تیغ ﻣﻲﮐﺸﻦ ﺑﻪ ﭘﺮ ﻭ ﭘﺎﻫﺎﺷﻮﻥ, ﺁﺩﻡ ﻣﻴﻤﻴﺮﻩ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ. ﺁﺩﻡ ﻣﻴﻤﻴﺮﻩ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ! ﻣﻴﮕﻢ : ﺍﻳﻨﻮ ﮐﻲ ﺑﻬﺖ ﻳﺎﺩ ﺩﺍﺩﻩ؟ ﻣﻴﮕﻪ : ﻣﺮﺑﻴﻤﻮﻥ ﻧﻴﻮﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﻗﺎﺟﻤﺎﻝ (ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺳﺮﻭﯾﺲ) ﺑﺎﻫﺎﻣﻮﻥ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩ دو نفر به اسم محمود و مسعود باهم رفاقتی دیرینه...
-
بیلاخ
یکشنبه 5 اسفند 1403 16:04
ﺩﺭﺯﻣﺎﻥ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻐﻮﻻﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯽ ﺭﺣﻢ ﺗﺮﯾﻦ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﯿﻼﺧﻮﺧﺎﻥ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﺖ ﻭ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺍنگشتهای ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﻣﯽﮐﺮﺩ . ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﯿﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﺮﺩﺍﺭﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺩﻟﯿﺮ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﺎﻣﺸﺎﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺩﮔﺎﻥﺳﺮﺩﺍﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﭘﻮﻣﭙﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮ ﺿﺪ ﺍﻭ ﻗﯿﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻃﯽ ﻧﺒﺮﺩﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﻼﺧﺮﻩ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮ ﺷﺪ ۴...
-
دوستت دارم
شنبه 4 اسفند 1403 22:05
یادم میاد بچه بودم (شش-هفت ساله). عکسی توی کتابی دیدم. یک نقاشی ساده از دو تا بچه (یک دختر، یک پسر) که داشتند با هم حرف می زدند. دختر به پسر گفته بود: «من ماهی خیلی دوست دارم!» و توی ابر فکر بالای کّله اش ، یک ماهی قرمز داشت توی تُنگ شنا می کرد. بعد پسر گفته بود: «من هم همینطور!» ... و توی کله ی او یک ماهی بود که داشت...
-
شعر
شنبه 4 اسفند 1403 20:20
گفته بودی خوشت از ما نمیــــــــــاید، به درک حــــــــالــت از دیدنمــــــــــــــــــان جـــــــا نمیاید، به درک کسر ِ شان است که همصحبت ِ مجنون باشی مرد ِ دیوانه به لیــــــــــــــــــــلا نمیـاید، به درک هرچه در کوچــــــــه تان پرسه زنـم پنجره ات قدر ِ پلکـــــــــــــی به تماشــا نمیاید، به درک راست گفتی لب ِ...
-
بوسه
شنبه 4 اسفند 1403 03:19
کودکی دخترکی موقع خواب سخت پاپیچ پدر بودو ازو می پرسید: زندگی چیست ؟ پدرش از سر بی صبری گفت : زندگی یعنی عشق دخترک باسر پرشوری گفت: عشق را معنی کن پدرش داد جواب بوسه گرم تو بر گونه ی من دخترک خنده براورد ازشوق گونه های پدرش را بوسید زان سپس گفت : پدرم ... بوسه اگر عشق بود بوسه هایم همه تقدیم تو باد ادامه نوشته
-
محبت
جمعه 3 اسفند 1403 19:41
هر کجا محبت باشد، خدا همانجاست. خدا در قلب ماست و ما در بیابان ها به دنبالش میگردیم. هر چه روحمان به خدا نزدیکتر باشد، آشفتگیمان کمتر است. چون نزدیک ترین نقطه به مرکز دایره، کمترین تکاپو را دارد. هر اتفاقی که می افتد، چه کوچک چه بزرگ، وسیله ای است برای اینکه خدا با ما حرف بزند. هنر زندگی دریافت این پیام است....
-
احترام و شعور اجتماعی
پنجشنبه 2 اسفند 1403 20:54
احترام به احساسات و عقاید دیگران بهمعنای پذیرش و ارزشگذاری به دیدگاهها و احساسات متفاوت است. این نوع احترام شامل گوشدادن به صحبتهای دیگران بدون قطعکردن، حقیر یا تمسخر عقاید آنها و نشاندادن همدلی و توجه به احساسات و نیازهای آنها میشود. محدثه مرادی عضو تحریریه بوکاپو آن هنگام که زبان از کلام باز میماند، قلم...
-
خدایا
پنجشنبه 2 اسفند 1403 18:37
خـــــدایا خودت میدونی چـﮧ زجری میکشــ ـﮧ ... کسی ڪﮧ ، می ببینـ ـﮧ اوטּ نــــــامردی رو ڪﮧ ... باعث مرگ عزیزترینش شده .... مے بینـ ـﮧ ولی باید منتظر جواب تو بـــــمونـ ـﮧ ... خیلی خونسردے! تو خدایے و صبور! ولی بندهات ظرف صبرش کوچیکـﮧ خدایــــــــــــــــــــا ....خودت گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا (احزاب)...
-
تعیین جنسیت
پنجشنبه 2 اسفند 1403 17:12
پیشبینی جنسیت نوزاد بر اساس باورهای اساطیری و آزمایشات خانگی فهرست در ادامه نوشته ادامه نوشته
-
قهوه تلخ
پنجشنبه 2 اسفند 1403 16:05
شیر و شکر نه شام هم نه، قهوه لطفا قلیان پشت بام هم نه، قهوه لطفا بدجور تلخم این غزل طاقت ندارد این واژه های خام هم نه، قهوه لطفا بی شیر آقا بی شکر بی قند بی عشق نه، مثل من ناکام هم نه، قهوه لطفا خانم شما خوبید؟ آرامید؟ من؟ تلخم فقط ، آرام هم نه ، قهوه لطفا آقاکمی موزیک هم با خود بیارید آرام نه ، سرسام هم نه، قهوه لطفا...
-
واقعی
پنجشنبه 2 اسفند 1403 06:26
خدایا به آنان ڪـه ادعاے عاشقی تو را دارند بیاموز ڪـه بزرگترین گناه شکستن دل آدمیان است ! دیشب با خدا دعوایم شد با هم قهر کردیم فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد رفتم گوشه ای نشستم چند قطره اشک ریختم و خوابم برد… صبح که بیدار شدم مادرم گفت: نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد… در میان یاران پیامبراکرم صلی الله علیه واله...