چرچیل منحوس و ملعون، یعنی همون نخست وزیر اسبق عنگلیس روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه میرفت. هنگامی که به آنجا رسید به راننده گفت: آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم. راننده گفت: نه آقا! من میخواهم سریع برم خونه تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش کنم، پول ما رو بده زودی برم. چرچیل که خیلی خود شیفته تشریف داشت، از علاقهی این فرد به خودش خرکیف و ذوقزده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده با دیدن اسکناس پشم ریزون کرد و حسابی کیفور شد و گفت: اگر بخواهی، تا فردا همیجا منتظرت میمونم، چرچیل خره کیه؟ گور پدره چرچیل!

متأسفانه، در قرون اخیر، غالب سیاستمداران غربی، آرامش روح و شادمانی خاطر خود و موفقیت را در کسب تعلقات دنیوی جستجو کرده و با ریختن خون بیگناهان و بردن عرض و آبروی دیگران بر مسند قدرت قرار گرفته اند و طنز از نظر محتوا (نه قالب) یکی از زبانهای نقد و بررسی، و یکی از انواع ادبی است که نویسنده یا شاعر در آن علل و مظاهر واپس ماندگی و عیوب و مفاسد و نارواییهای دردناک فرد، گروه یا جامعه را، به قصد اصلاح، با چاشنی خنده، بگونهای برجسته و اغراقآمیز و همراه با اشاراتی به وضع معمول زندگی بیان میکند، سه عنصر اصلی خنده، انتقاد، اصلاح؛ در شکلگیری طنز دخیل هستند.
مقام زن در شاهنامه: در شاهنامه فردوسی نزدیک به ۵۷ زن نقش آفرینی کرده اند که البته بیش تر آنها در دوره پهلوانی میزیند. به درستی میتوان گفت که درهیچ کتاب دیگری در ادب کهن ایرانی تا بدین پایه زنان خردمند و ستوده وجود ندارند. و هیچ سخن گویی اینگونه زنان را نستوده است. این در حالی است که برخی از به اصطلاح پان ها با برداشت بریده و گزینشی خود از شاهنامه و استناد به یکی دو بیت بر افزوده (جعلی و الحاقی) هم چون (زن و اژدها هر دو در خاک به) در تلاشند در ادامه نیات شوم خویش برای انفکاک و از هم پاشیدن وحدت ملی ایرانیان، فردوسی چکامه سرای بزرگ ایران زمین را شاعری زن ستیز، یا عرب ستیز معرفی کنند. غافل از اینکه ما ایرانیان هزاره هاست که به دلیل داشتن فر و روح مشترک در سنتها، عقاید و آیین های ملی و مذهبی فارغ از تبلیغات و هیاهوی هر گونه پانیست از فارس گرفته تا عرب قالب یکپارچه و عظیم خویش را در پناه نام همیشه سرفراز ایران از ارس تا هرمز حفظ و به پاسبانی نشسته ایم. این بخش کلامم به جنبه های مختلف مقام زن در اثر جاویدان شاهنامه میپردازم. بی شک شما پس از پایان کلام تامل و قضاوت میکند که آیا تنها چند بیت جعلی آن هم در مقطعی از شاهنامه که رستم خشمگین و دژم از قتل سیاوش در پاسخ به خیانت سودابه به زبان نیاورده در برابر انبوهی از ابیات در وصف دلاوری گرد آفرید، خردمندی سیندخت، صراحت تهمینه، پاک دامنی فرنگیس، وفا داری رودابه و به سلطنت رسیدن همای برای معرفی کردن شاهنامه و فردوسی کافی است؟ و براستی کدامین هدف در پشت این جعلیات و نقاب این پیراهن عثمان به دستان طراحی و پیگیری میشود؟ آیا توجه کرده اید که پنجاه درصد این تارنماها که مروج این جعلیات هستند بی هویت هستند؟ آیا توجه کرده اید که پنجاه درصد دیگر هم بخاطر سواد کم همان جعلیات را نادانسته کپی برداری کرده اند؟ با این مقدمه ابتدا یاد آوری میکنم، کتاب شاهنامه دریای حکمت، معرفت، اخلاق و درس زندگیست. شعر از شاعری حکیم و فرهیخته و عناصر تاریخی ملی است که بوسیله آن میتوان به فرهنگ مردم زمان آن پی برد.شعرا اصولا انسانهایی لطیف، نازک دل و متاثر از محیط می باشند که در واقع با سرودن شعر جدای از بروز درونیات خود، به بازگویی احوال دوران خویش می پردازند. با بررسی اشعار شعرای متقدم و متاخر و در کنار آن بررسی تاریخ ایران، میشود به این مهم دست یافت که ادبیات ایران در تعاملی مستقیم و ارتباطی تنگاتنگ با وضعیت سیاسی و فرهنگی زمانه خود بوده است. البته در این میان نباید و نمیتوان نقش جغرافیا و تاثیر محیط طبیعی را بر شعر نادیده گرفت. صحبت اصلی در باره جایگاه و مقام زن در شاهنامه فردوسی است که نشان از نوع فرهنگ و رویکرد جامه آنروز به مسئله زن دارد.
فردوسی حکیم در جای جای شاهنامه از دلاوری ها و هوشیاری زنان و مردان غیور، بویژه زنان ایران، سخن به میان آورده است و آنان را همپای مردان وارد اجتماع نموده، مقام و منزلتی والا به زن بخشیده و این گروه از افراد جامعه را از نظر عقل و هوشیاری بسیار زیبا توصیف کرده است:
ز پاکی و از پارسایی زن
که هم غمگسار است هم رایزن
و یا
اگر پارسا باشد و رایزن
یکی گنج باشد پراکنده زن
این نشان از بزرگی و عظمتی است که فردوسی برای زنان قائل است، همان زنی که چون پارسا و پاک بود و دارای عفت و عصمت، از مردان تکاور و وزراء و رهبران هوشمند و مردان خردمند برتر و بالاتر جلوه میکند. یکی از نکات بسیار جالبی که در اشعار فردوسی حکیم میتوان یافت اظهار وفاداری کامل زن است، زن بعنوان موجودی وفادار و فداکار معرفی شده است بگونه ای که در مواردی زیاد وجود خود را فدای مردش نموده تا حفاظت و نگهداری آنان را تضمین نماید.
بدو گفت رای تو ای شیر زن
درفشان کند دوده و انجمن
و
بدو گفت هر کس که بانو تویی
به ایران و چین، پشت و بازو تویی
نجنباندت کوه آهن ز جای
یلان را به مردی تویی رهنمای
ز مرد خردمند بیدار تر
ز دستور داننده هوشیارتر
همه کهتر انیم و فرمان توراست
بدین آرزو، رای و پیمان توراست
پس زن مورد بحث فردوسی، راهنمای مردان جنگاور است، او میتواند خردمند تر از مردان باشد، و هوشیار تر از فرمانروایان و زیرک تر از آنان، این است که مردان در برابرش زانو میزنند و خود را کمتر از او میدانند، و تصور نمیشود که فردوسی اغراق گوید و همانگونه که رسم سرایندگان حماسه است هر کوچکی را بزرگ جلوه دهد تا بیشتر جلب توجه کند. در تاریخ هم بسیاری از حوادث شیرین و تلخ وجود دارد که در پشت پرده آن حوادث حضور زن یا زنان خود نمایی میکند. فردوسی همچنین میان زن و مرد و دختر و پسر هیچ تفاوتی قائل نیست چنانکه میسراید:
چو فرزند را باشد آیین و فر
گرامی به دل برچه ماده، چه نر
و
چو ناسفته گوهر سه دخترش بود
نبودش پسر، دختر افسرش بود
بخش پایانی بررسی کتاب اختراع قوم یهود:
کتاب اختراع قوم یهود نوشته شلومو زند (یا شلومو سند) استاد بازنشسته اسرائیلی دانشگاه تلآویو که نسخهی اصلیاش در سال ۲۰۰۸ و ترجمهی فارسیاش هم دیماه سال ۱۳۹۷ توسط نشر نو چاپ شد، کتابی مهم و جنجالی است که بنیانهای دولت اسقاطیل را بشدت میلرزاند. او با شروع فصل اول کتاب، واژهی ملّت را در زبانهای مختلف اروپایی بررسی کرده و میگوید واژهی ملت در زبان عبری مدرن به Leom یا Umah (امت) ترجمه شده است. زند همچنین با دعوت به کمی درنگ و تامل، ما را به بررسی دو مفهومِ (به تعبیر خودش مشکلآفرینِ) مردم و قوم دعوت میکند. او میگوید واژه am (مردم) در عبری باستان و معنیاش در زبانهای دیگر، واژهای بسیار سیال است. همچنین میگوید همه کتابهای تاریخ منتشرشده در اسرائیل کلمه مردم را مترادف leom (ملّت) به کار میبرند.
به ناسیونالیسم اروپایی اشاره کردیم. با پیدایش این جریان در قرون ۱۸ و ۱۹ میلادی، ایدئولوژی و هویت فراگیری بین کشورهای اروپایی و فرهنگشان بوجود آمد که در آن بطور پیوسته از واژه مردم استفاده میشد. یکی از دلایل مهم این رویکرد، تاکید بر قدمت و تداوم همان ملیّتی بود که جریان ناسیونالیسم در پی ساختش بود. به عقیده شلومو زند، مورّخان حرفهای در همهی دولتملتهای جدید ناسیونالیست میتوانستند با خاطری آسوده از روی یک پل رژه بروند و آن پل مردم بود که مدرنیته بین گذشته و حالاش شکاف ذهنی عمیقی بوجود آورده بود.
اگر با شلومو زند پیش برویم و وقایع اروپای قرن بیستم را بررسی کنیم، باید بگوییم که پس از نیمه ابتدایی قرن بیستم که او، این بازه زمانی را مرگبار توصیف میکند مفهوم نژاد رد شد و مورخان مختلف مفهوم آبرومندتر قوم ethnos را برای حفظ ارتباطشان با گذشتهی دور به کار بردند. طبق تعریفی که آنتونی دی. اسمیت پژوهشگر بریتانایی در آندوره مطرح کرده، قوم دیگر یک جامعهی زبانی با شیوهی زندگی مشترک نیست، بلکه باید فقط با یک سرزمین تداعی شود.
تعریف اسمیت از قوم با شیوهای که صهیونیستها حضور یهودیان را در تاریخ میبینند، سازگار است. شلومو زند هم در زیرنویسِ کتاب، تذکر جالبی دارد: تعجبی ندارد که اسمیت نعمتی غیرمترقبه برای مورّخان صهیونیست است که بدنبال تعریف ملت یهودی هستند.
قرن نوزدهم میلادی، قرن پیروزی ناسیونالیسم در اروپا و قرن بیستم هم، قرن استیلا و نیرومندتر شدن این جریان بود. در نتیجه برنامههای استعماری جدید اروپائیان بوجود آمد. بعقیده شلومو زند، ناسیونالیسم از دل تمدن مسیحی برخاسته بود و بسیاری هم ناسیونالیسم را نوعی دین و آیین مدرن میدانستند. اما او این تذکر را هم داده که نباید فراموش کرد که فاشیستم و ناسیونالسوسیالیسم (نازیسم) پیش از آنکه بصورت پاسخی سرکوبگر به تضاد سرمایه و کار در آیند، گونههای خاص ناسیونالیسمِ اساساً پرخاشگر بودند. حامیان اصلی استعمار مدرن و امپریالیسمِ دولت ملتهای لیبرال، تقریباً همیشه، جنبشهای ملی مردمی بودند و ایدئولوژی ناسیونالیستی منبع اصلی اعتبار احساسی و سیاسی آنها بوده که در حمایت از هر مرحله از گسترس آنها، خرج میشد. اما غرض شلومو زند از اشاره به پدیده استعمار، این است که به یکی از شاخههای آن یعنی استعمار صهیونیستی برسد. از نظر او، اینگونۀ استعماری، در پایان دهه ۱۹۲۰ و پس از جنگ جهانی اول وجود داشته است.
ناسیونالیسم یهودی هم مانند دیگر انواع این جنبش، دنبال یک عصر طلایی و قهرمانانی در گذشته بود؛ یعنی همان تاریخ یا شخصیتهای اسطورهای که امروزه در تاریخ یهودیت با آنها روبرو میشویم. زند در همین راستا به رو آوردن یهودیان به پادشاهی افسانهای داوود اشاره میکند. هاینریش گرتس مورّخ اسرائیلی و فعالیتهایش نقش مهمی در مطالب کتابی که در دست داریم، ایفا میکند. در بخش بعدی این مقاله، بیشتر به گرتس و اخلافش خواهیم پرداخت. شلومو زند، گرتس را نوآور بزرگ میخواند و میگوید اثر تاریخنگارانه او دربارهی اسرائیل و قوم یهود، خلاف تاریخ باستانی یوسفوس (اولین مورخ تاریخ یهودیت) با مقطع استقرار بنیاسرائیل در سرزمین و آغاز تبدیل آنها به یک قوم آغاز میشود. او میگوید: گرتس معجزات اولیه را حذف کرد تا اثرش را علمیتر کند.
دیگر نوشتههای ناسیونالیستی اسقاطیلی را میتوان در آثار موزِس هس، یهودی چپگرا و دوست کارل مارکس جستجو کرد که کتاب روم و اورشلیم: آخرین مساله ناسیونالیستی را در سال ۱۸۶۲ نوشت. شلومو زند دربارهی هس از عبارت شاید اولین کمونیست در آلمان یاد کرده و میگوید گرتس، روم و اورشلیم را پیش از ملاقات با نویسندهاش خواند و بینشان یک دوستی صمیمانه و مکاتبات شکل گرفت که تا زمان مرگ هس در ۱۸۷۵ ادامه پیدا کرد. گرتس مقالهای با عنوان احیاء نژاد یهود را یک سال پس از انتشار کتاب هس چاپ کرد.
در پایان این بخش از نوشتار و پیش از نتیجهگیری به جملهی مهمی از زند اشاره میکنیم که دربارهی ویژگی ناسیونالیستی و استعماری اسقاطیل است: افسانههای اصلی دربارهی خاستگاه ازلی ملّتی شگفتانگیز که از بیابان پدیدار شد و سرزمینی پهناور را گشود و پادشاهی شکوهمندی بنا کرد، موهبتی بود برای ناسیونالیسم یهودی بالنده و استعمار صهیونیستی.
نتیجهگیری
خلاصهی کلام نویسنده در فصل اول این است که جریان جنبشهای ناسیونالیستی قرن هجده و نوزدهم اروپا به شکلگیری جنبش ناسیونالیستی و استعماری یهودی و صهیونیستیای انجامید که در ادامه برای ساخت یک کشور یهودی دست به تغییراتی در کتاب مقدس و تاریخ دین یهود زدند تا به مقاصد دیگرشان برسند.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش سی و یکم. رازهای تمدن جدید غرب و تکوین و پیدایش قوم یهود، تبعید بابل: با انهدام مملکت افرائیم و سلطه بیرقیب اشرافیت قبیله یهودا بر اتباع خود و آن بخش از مردم سایر قبایل بنیاسرائیل که از تهاجم خونین آشور جان سالم به در بردهاند، فرایند تکوین واحد قومی جدیدی آغاز میشود که قوم یهود نام گرفته است. اینک تمامی بنیاسرائیل و سایر سکنه سرزمین جنوبی کنعان، اتباع دولت یهودند و اشرافیت یهودی بر آنان حکومت میکند. این دوران طولانی بیش از هشت سده را در برمیگیرد؛ با انهدام دولت افرائیم در سال ۷۲۰ پیش از میلاد آغاز میشود و با فروپاشی طبیعی بقایای جامعه یهودی مستقر در ایالت یهود در سدههای نخست میلادی به پایان میرسد.
این دوران را به دو مرحله باید تقسیم کرد: مرحله نخست دوران استقرار بلامنازع دولت یهود پس از انهدام دولت قبایل شمالی است تا تبعید کامل اشرافیت یهود به بابل. این مرحله ۱۳۴ سال (۷۲۰ تا ۵۸۶ پیش از میلاد) به درازا میکشد.
مرحله دوم با بازگشت بخشی از اشرافیت یهود از بابل به بیتالمقدس (۵۳۹ پیش از میلاد) آغاز میشود و تا انتقال کامل مرکزیت الیگارشی یهودی به بینالنهرین در حوالی نیمه سده پنجم میلادی تداوم مییابد.
در مرحله نخست اتباع دولت یهود هنوز بنیاسرائیل نام دارند و نوستالژی افرائیمی در میان آنان سخت نیرومند است. در این مرحله نامهای بنیاسرائیل و یهودا متمایز است؛ یهودیان حکمرانانند و اسرائیلیان اتباع. در کتاب ارمیاء نبی که به پایان این مرحله (نیمه دوم سده ششم پیش از میلاد) تعلق دارد، یهودی به معنای طبقه حکمرانان ستمگر و فاسد اورشلیم است هرچند به ندرت به تمامی سکنه تابع دولت یهود نیز اطلاق شده است. در مرحله دوم بتدریج تمامی اتباع دولت یهود به یهودی شهرت مییابند. در کتاب استر از حضور شخصی یهودی در دارالسلطنه شوشن (دربار خشایارشا) مطلع میشویم که مردخای بنیامینی نام دارد. (۳) به عبارت دیگر، در این زمان اعضای قبیله بنیامین، چون سایر قبایل بنیاسرائیل، با نام عام یهودی شناخته میشوند. سکنه «ایالت یهود» از سده چهارم پیش از میلاد در میان اتباع امپراتوریهای یونان و روم به یوداییوس (یونانی) یا جوداییوس (لاتین) شهرت یافتند. واژه انگلیسی Jew و جود و جهود فارسی از این ریشه است. در مرحله نخست زبان و خط اتباع دولت یهود، چون گذشته، آرامی است. در مرحله دوم از سده پنجم پیش از میلاد، زبان و خط عبری جایگزین آرامی میشود؛ و نخستین متونی که به خط عبری نوشته شده پدید میآید. زبان عبری، که در عهد عتیق از آن بعنوان زبان کنعان یاد شده، آمیزهای است از زبان آرامی و زبان فنیقی که طی دوران اقامت بنیاسرائیل در سرزمین کنعان و در یک فرایند طولانی دادوستد فرهنگی به تدریج شکل گرفت. بدینسان، عناصر پایهای هویت قوم یهود بطور عمده در این مرحله پایهگذاری میشود و در دوران ظهور الیگارشی خاخامی و یهودیت تلمودی شکل نهایی خود را مییابد.
تبعید بابل؛ از افسانه تا واقعیت: در دوران ۱۳۴ ساله پس از انهدام مملکت افرائیم تا فتح بابل به دست بختالنصر، خاندان داوود بر دولت یهود حکومت میکند. در این دوران، دولت یهود دولتی است کوچک در کنار شهر یا دولتهای فنیقی (کنعانی) و فلسطینی که سرزمین آنان در حوزه اقتدار دو امپراتوری بزرگ آشور و مصر قرار دارد. با مرگ آشوربانیپال، واپسین پادشاه قدرتمند آشور (۶۶۸ تا ۶۲۷)، این امپراتوری رو به افول نهاد. از سال ۶۲۶ پیش از میلاد، ایرانیان که دورانی طولانی از سلطه خشن آشوریان را از سر گذرانیده بودند در اتحاد با قبایل سامی کلدانی به رهبری نبوپولاسر، تهاجم به آشور را آغاز کردند. در سال ۶۲۳ پیش از میلاد شهرهای اصلی آشور به تصرف نبوپولاسر کلدانی و متحدین ایرانیاش درآمد. معهذا، کار به پایان نرسید. بقایای دولت آشور در سرزمینهای شمال غربی بینالنهرین استقرار یافتند؛ شهر حران را به مرکز تکاپوی خود علیه کلدانیها و ایرانیها بدل ساختند و با حمایت نظامی نخو دوم، فرعون مصر، تهاجم به سرزمینهای از دست رفته را آغاز نمودند. در این زمان، با ازدواج بختالنصر (نبوکدنصر)، پسر نبوپولاسر، با امتیس، دختر هووخشتر (کیاکسار)، پادشاه ماد، جبهه متحد کلدانیها و ایرانیها تقویت شد. سرانجام، در سال ۶۰۵ پیش از میلاد ارتش متحد مصر و آشور در جنگی سخت با ارتش کلدانی و متحدین ایرانیاش، به فرماندهی بختالنصر، شکست خورد و به حیات امپراتوری مهیب آشور پایان داده شد. کمی پس از این جنگ بختالنصر بجای پدر پادشاه بابل شد.
بخت النصر (نبوکدنصر): در کوران این حوادث سرنوشت ساز، شاه و اشرافیت یهود را نه در جبهه ایرانیان و کلدانیها که متحد فرعون مصر و بقایای دولت آشور مییابیم. پیوند یهودیان با امپراتوری آشور، از زمان تیگلت پیلسر، پادشاه آشور، و آحاز، شاه یهود، آغاز شد و دو مولود شوم آن انهدام خونین دولتهای آرامی در دمشق و قبایل دهگانه بنیاسرائیل در سامریه بود. در زمان جنگ بختالنصر با ارتش فرعون مصر و متحدین آشوریاش (۶۰۵) یهویاقیم شاه یهود (۶۰۹ تا ۵۹۸) است. او شاه دستنشاندهای است که نخو وی را به قدرت رسانید و متحد و خراجگزار فرعون بود. معهذا، بختالنصر، به رغم پیروزی بر ارتش مصر، به قلمرو دولت کوچک یهود تعرض نکرد؛ و تنها از این پس یهویاقیم خراج سالیانه خود را به دولت بابل تقدیم مینمود. تمکین یهویاقیم به بختالنصر سه سال بیشتر دوام نیاورد و از این زمان، به تعبیر نویسندگان تاریخ شاهان یهود، عاصی شد. عصیان شاه یهود در پیوند با اتحادیه جدیدی بود که در شرق مدیترانه با مشارکت سه دولت کوچک فلسطینی غزه، اشقلون و اشدود، و دولتهای صور و اورشلیم در زیر رهبری فرعون مصر شکل گرفت. در نتیجه، در سال ۵۹۸ پیش از میلاد بختالنصر به غرب لشکر کشید، حکمرانان و رجال هوادار مصر در پنج دولت فوق را بعنوان تبعیدی به بابل منتقل کرد و حکمرانان محلی مورد نظر خود را منصوب نمود. یکی از این تبعیدیان یهویاکین شاه ۱۸ ساله یهود است که سه ماه پیش با مرگ پدر به قدرت رسیده بود. این سرآغاز ماجرایی است که در تاریخ نگاری یهود با عنوان تبعید یهودیان به بابل نقطه عطفی در تاریخ یهودیت به شمار میرود. در این الگوی تاریخنگاری، تبعید بابل دومین مظلومیت بزرگ یهودیان، پس از انهدام قبایل دهگانه شمالی بوسیله امپراتوری آشور است. این ماجرا نیز دروغی بزرگ بیش نیست. یهویاقیم و پسرش شاهانی ستمگر بودند و در عهد عتیق از آنان به نیکی یاد نشده است. در کتاب دوم پادشاهان درباره یهویاکین چنین میخوانیم: آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود، موافق هر آنچه پدرش کرده بود، به عمل آورد. در این زمان نحوشطا، همسر یهویاقیم و مادر یهویاکین، چهره اصلی و مقتدر دربار یهود است. دایرة المعارف یهود بر این نظر است و دلیل آنرا ذکر مکرر نام نحوشطا در عهد عتیق میداند. بنابراین، بهسان سایر حکومتهای اینچنینی که میشناسیم، دربار یهود را باید دربار زنانه و دولت یهود را دولت حرمسرا دانست. این سنتی است که پیشینه آن به زمان ایزابل و عتلیا میرسد.
ورود بختالنصر به اورشلیم به آرامی و بدون خونریزی انجام شد و سخنی از قتل و غارت و کشتار در میان نیست. شاه نوجوان یهود، به همراه مادر و درباریان و بزرگان شهر، به استقبال پادشاه بابل رفت و بختالنصر به شهر وارد شد. مورخین عهد عتیق از بردن خزانه دربار سلطنتی و معبد سلیمان بوسیله بختالنصر خبر میدهند؛ ولی این قطعاً تنها بخشی از ذخایر دولت یهود است که طبق روال آن زمان، و امروز، بعنوان غرامت جنگی ضبط شد؛ زیرا در زمان تهاجم دوم بختالنصر هنوز ثروت انبوهی را در اورشلیم مییابیم. بختالنصر، یهویاکین و مادر قدرتمندش را با گروهی از بزرگان و کاهنان قبایل یهودا و بنیامین و لاویان، بههمراه هزاران تن از غلامان و کنیزان و خوانندگان و نوازندگان ایشان، به همراه خود به بابل برد و عموی ۲۱ ساله یهویاکین به نام صدقیا را در سمت نایبالسلطنه شاه یهود در اورشلیم منصوب کرد. مورخین یهودی، جمع کسانی را که به بابل برده شدند ده هزار نفر گزارش کردهاند که شامل زنان پادشاه و خواجه سرایان و بزرگان و مردان جنگی و صنعتگران و آهنگران نیز میشد. چنانکه میبینیم، بختالنصر خاندان سلطنتی یهود را عزل نکرد و حکمرانی بیگانه بر یهودیان نگمارد. انتقال شاهان و رجال هوادار مصر به بابل و نصب حکمرانان جدید محلی که هوادار بابل یا بیطرف شمرده میشدند، سیاستی بود که بختالنصر در دولتهای فلسطینی نیز اجرا کرد.
امروزه، اکتشافات باستانشناسی و دستیابی مورخین به آرشیوهای کهن بابل آشکار ساخته که این تبعیدیان. برخلاف سدهها تبلیغات یهودیان، اسیر نبودند. یهویاکین، مادرش و بزرگان یهودی، بهسان شاهان و بزرگان دولتهای صور و غزه و اشقلون و اشدود، در بابل زندگی شاهانه داشتند. صدقیا، در اورشلیم، تنها نایبالسلطنه به شمار میرفت و بختالنصر همچنان یهویاکین را بعنوان شاه یهود به رسمیت میشناخت و محترم میداشت. املاک پهناور یهویاکین و بزرگان و کاهنان یهودی در سرزمین یهود محفوظ بود و بوسیله کارگزارانشان اداره میشد. اشراف تبعیدی یهود در بابل بطور منظم و آشکار با اورشلیم رابطه داشتند و اوامر یهویاکین در دولت یهود مطاع بود. زندگی مجلل شاه یهود در بابل و مقام شامخ او در دربار بختالنصر چنان است که برخی از محققین حتی برآنند که او را به تبعید نبردند بلکه خود برای گریز از بحرانهای سرزمینش داوطلبانه در تحت حمایت پادشاه بابل میزیست. به نوشته دایرة المعارف یهود، پس از مرگ بختالنصر وضع یهویاکین حتی بهتر از گذشته شد؛ او هنوز بعنوان شاه یهود در بابل از احترام فراوان برخوردار بود و در سرزمین یهود نفوذ و قدرت داشت. با انتقال یهویاکین، نحوشطا و گروهی از بزرگان یهودی به بابل، صدقیا ریاست دولت یهود را بدست گرفت. به روایت عهد عتیق، صدقیا نیز آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود، موافق هر آنچه یهویاقیم کرده بود، به عمل آورد. صدقیا نیز، چون یهویاقیم و یهویاکین، پیوندی با آئین موسوی نداشت و بتپرستی قهار بود: تمامی روسای کهنه و قوم خیانت بسیاری موافق همه رجاسات امتها ورزیدند و خانه خداوند را که در اورشلیم تقدیس نموده بود نجس ساختند. دو سال پس از انتقال یهویاکین و مادرش به بابل، نخو درگذشت و فرعونی جدید به نام پسمتیخوس دوم به قدرت رسید و سیاستی تهاجمی را علیه اتحاد ایران و بابل کلدانی آغاز کرد. چهار سال پس از صعود فرعون جنگطلب جدید، شاهان کوچک شرق مدیترانه (دولت فنیقی صور، فلسطینیها و نایبالسلطنه یهود) بار دیگر به دستنشاندگان و متحدین مصر بدل شدند. در سال ۵۸۹ پسمتیخوس نیز درگذشت و فرعونی جدید به نام آپریس به قدرت رسید که در عهد عتیق با نام حفرع شناخته میشود. آپریس سیاست تهاجمی پسمتیخوس علیه اتحاد ایران و بابل را ادامه داد. سرانجام، در سال ۵۸۷ بار دیگر بختالنصر بسوی سرزمینهای غربی به حرکت درآمد و در کوران جنگ با ارتش مصر در تابستان ۵۸۶ اورشلیم را به تصرف درآورد؛ شهری که در آن زمان، به تعبیر کتاب عزرا، کانون فتنه در منطقه بهشمار میرفت. بختالنصر معبد سلیمان را تخریب کرد، گروهی از اشراف شورشی یهود را به قتل رسانید، صدقیا را کور کرد و به بابل برد و حکمرانی از بنی اسرائیل را در رأس اتباع دولت یهود گمارد. سقوط اورشلیم تنها یک تهاجم خارجی نبود؛ پیامد محتوم یک دوران طولانی بحران اجتماعی در درون سرزمین یهود نیز بود که در موج جدیدی از جنبش پیامبری نمود یافت. در رأس این جنبش ارمیاء نبی جای داشت. از اینروست که در عهد عتیق گاه سقوط اورشلیم به خداوند نسبت داده میشود و بختالنصر ابزار اجرای کیفر الهی قلم میرود: (صدقیا) بر نبوکدنصر، که او را به خدا قسم داده بود، عاصی شد و گردن خود را قوی و دل خویش را سخت ساخته، بسوی یهوه خدای اسرائیل بازگشت ننمود، و تمامی روسای کهنه و قوم، رسولان خدا را اهانت نمودند و کلام او را خوار شمرده انبیایش را استهزا نمودند چنانکه غضب خدا بر قوم او افروخته شد به حدی که علاجی نبود. پس پادشاه کلدانیان را بر ایشان آورد و همه را به دست او تسلیم نمود.
موج جدید جنبش پیامبری که از اوایل سده ششم پیش از میلاد، و از زمان سلطنت یهویاقیم آغاز شد، بازتابی است از گسترش فساد و ستم و بیعدالتی که زندگی اتباع دولت یهود را سخت تیره نموده بود. نخستین پیامبری که مبارزه را آغاز کرد اوریاء نبی نام داشت. اوریا مورد پیگرد یهویاقیم قرار گرفت و به مصر گریخت؛ ولی فرستادگان شاه یهود او را به بیتالمقدس بازگردانیدند و به شکلی فجیع به قتل رسانیدند. ارمیا که در این زمان تبلیغ خود را آغاز کرده بود، جان سالم به در برد. ارمیا در حوالی سال ۶۴۵ پیش از میلاد در یک روستای کوچک در نزدیکی بیت المقدس به دنیا آمد و از ۱۸ سالگی پیامبری خود را از طریق وعظ و خطابه در میان مردم آغاز کرد. حاصل این تکاپو کتاب ارمیاء نبی و مراثی ارمیاء نبی است که بوسیله یکی از شاگردان او در مصر نگاشته شده و از مفصلترین و مهمترین بخشهای عهد عتیق است؛ بویژه از آنرو که نخستین بیانیه شورانگیز اتباع دولت یهود علیه دربار و اشرافیت یهودی به شمار میرود و آئینهای است گویا از وضع دولت یهود پس از انهدام مملکت افرائیم. کتاب ارمیاء نبی ناله بقایای مردم قبایل بنیاسرائیل است که در زیر ستم اشرافیت یهود به مرگی تدریجی محکوم بودند (در کتاب ارمیاء نبی نیز، به سان سایر متون مندرج در عهد عتیق، ردپای ویراستاران جاعل و تحریفگر یهودی دیده میشود و برخی عبارات آن افزوده های پسین حاخام های یهودی است) درونمایه جنبش ارمیاء نبی نیز، چون جنبش ایلیا، عدالت اجتماعی است؛ او فقط علیه رواج پرستش بعل نمیشورد بلکه ستم و ظلم و فساد اجتماعی نیز آماجهای اصلی حمله اوست. ارمیا، که خود از قبیله بنیامین است، یهودا را قبیله شریر میخواند و مخاطبان پیامهای تند و پیشگوییهای آتشین او بطور عمده یهودیان و سکنه اورشلیم اند: ای یهودا، شمارۀ خدایان تو به قدر شهرهای تو میباشد و برحسب شمارۀ کوچههای اورشلیم مذبحهای رسوایی برپا داشتید؛ یعنی مذبحها به جهت بخور سوزانیدن برای بعل. ارمیا از فسادی مینالد که سراسر شهر بیت المقدس را فراگرفته است؛ فسادی نشئت گرفته از شرارت و تکبر یهودا؛ و ریشهکن شدن این خاندان را از سرزمین بنی اسرائیل آرزو میکند: تکبر یهودا و تکبر عظیم اورشلیم را تباه خواهم ساخت و این قوم شریری را که از شنیدن قول من ابا نموده، سرکشی دل خود را پیروی مینمایند و در عقب خدایان غیر رفته، آنها را عبادت و سجده میکنند. تکاپوی ارمیا اشرافیت و کاهنان یهود را علیه او برانگیخت و وی مورد ضرب و شتم و آزار فراوان قرار گرفت و در زمان یهویاقیم مدتی زندانی شد. ارمیا مخالف سرسخت پیوند دولت یهود با امپراتوری مصر بود و نفرتی شگرف از مصریان ابراز میداشت؛ و بهعکس از اتحاد با بختالنصر سرسختانه دفاع میکرد. او بختالنصر را شمشیر مقتدر خداوند برای تنبیه مصریان میدید: من فرستاده بنده خود نبوکدنصر، پادشاه بابل، را خواهم گرفت و آمده زمین مصر را خواهد زد و آنانی را که مستوجب موتاند به موت و آنانی را که مستوجب اسیریاند به اسیری و آنانی را که مستوجب شمشیرند به شمشیر خواهد سپرد، و آتشی در خانههای خدایان مصر خواهم افروخت و آنها را خواهم سوزانید و تمثالهای بیت شمس را، که در زمین مصر است، خواهد شکست و خانههای خدایان مصر را به آتش خواهد سوزانید. نکته جالب و بدیع در پیام ارمیا پیوندی است که یهوه، که تا پیش از این یک خدای قومی، خدای اسرائیل انگاشته میشد، با بختالنصر کلدانی برقرار میکند و بعنوان مدافع او در مقابل فرعون مصر و اشرافیت یهود خود را خدای تمامی بشر میخواند: اینک من، یهوه، خدای تمامی بشر هستم. در این زمان طایفه رکابی نیز در بیتالمقدس حضور دارند و ارمیا با آنان همدل است؛ ایشان را جمعی خداپرست میشناسد و بندگان صالح خدا. او رکابیان را به رخ یهودیان میکشد و برای آنان دعای خیر میکند. و چنین است که ارمیا از ورود بختالنصر به بیتالمقدس و تبعید یهویاکین و گروهی از درباریان و اشراف یهودی به بابل استقبال میکند و از زبان خدای خویش میگوید: به حیات من قسم، که اگرچه کنیاهو بن یهویاقیم، پادشاه یهودا، خاتم بر دست راست من می بود، هر آینه تو را از آنجا میکندم و تو را به دست آنانی که قصد جان تو دارند و به دست آنانی که از ایشان ترسانی و به دست نبوکدنصر، پادشاه بابل، و به دست کلدانیان تسلیم خواهم نمود. با اخراج یهویاکین از بیتالمقدس، تکاپوی ارمیا پایان نیافت و او، بعنوان سخنگوی مردم خویش، خواستار اخراج صدقیا، نایبالسلطنه و بقایای اشرافیت یهود بود. ارمیا پایگاه مردمی گسترده داشت و لذا آنگاه که حرکت بختالنصر برای تنبیه صدقیا آغاز شد، نایب السلطنه و اشراف یهودی برای جلب حمایت مردم به دفاع از شهر دست یاری بسوی او دراز کردند. ارمیا به درخواست صدقیا پاسخی سخت داد و عذابی هولناک برایش آرزو نمود. او خواستار پیوند با دولت کلدانی بود نه مقاومت در برابر آن؛ و پیامش به صدقیا چنین است: آن امتی که گردن خود را زیر یوغ پادشاه بابل بگذارند و او را خدمت نمایند، خداوند میگوید آن امت را در زمین خود ایشان مقیم خواهم ساخت و آن را زرع نموده و در آن ساکن خواهند شد. ظاهراً تکاپوی ارمیا به سود دوستی با بابلیان و ایرانیان و علیه مصریان، صدقیا را مردد ساخت؛ ولی جناح هوادار مصر به سرعت ابتکار عمل را بدست گرفت و کسانی چون حننیا بن عزور پدید شدند که خود را پیامبر میخواندند و منادی دشمنی با بابل بودند. ارمیا آنان را پیامبران دروغین مینامد. (نام اصلی یهویاکین کنیاهو بود و پس از رسیدن به سلطنت یهویاکین تعیین شده از سوی یهوه) زمانی که بیتالمقدس به محاصره درآمد ارمیا همچنان مبلغ دوستی با بخت النصر و تسلیم شهر است و لذا به اتهام رابطه با کلدانیان دستگیر و زندانی میشود. او در تمامی دوران محاصره شهر در زندان است و روزانه یک قرص نان بعنوان جیره دریافت میکند. معهذا، سرسختانه از درون زندان به تبلیغ ادامه میدهد. اشراف یهودی تکاپوی ارمیا را خیانت میدانند و خواستار قتل او میشوند. صدقیا او را به زنجیر میکشد و به چاهی مرطوب میافکند تا به مرگی هولناک جان دهد. با سقوط بیتالمقدس، بختالنصر که گویا از وقایع درون شهر مطلع است، یکی از سرداران خود را برای آزادی ارمیا به زندان میفرستد. ارمیا از زندان رهایی مییابد و در میان مردم خود ساکن میشود. در این زمان، او چنان محترم است که میتواند جان یکی از درباریان صدقیا را، که مانع مرگ او در چاه شد، نجات دهد. در کتاب حزقیال نبی اشاراتی وجود دارد که گویای پیوند عمیقتر مردم بیتالمقدس با بختالنصر است. طبق این روایت، اشغال بیتالمقدس به دعوت مردم این شهر صورت گرفت: پس اورشلیم تصویرهای کلدانیان را دید که کمرهای ایشان به کمربندها بسته و عمامههای رنگارنگ بر سر ایشان پیچیده بود و جمیع آنها مانند سرداران وبشیه اهل بابل، که مولد ایشان زمین کلدانیان است، بودند. و چون چشم او بر آنها افتاد عاشق ایشان گردید و رسولان نزد ایشان به زمین کلدانیان فرستاد. سقوط بیتالمقدس و تبعید اشرافیت یهود به بابل آزادی مردم زیر سلطه آنان است. در متن کنونی عهد عتیق مواردی اندک از دستبردهای پسین محفوظ مانده است. طبق این فقرات، بختالنصر یکی از بنیاسرائیل را بنام جدلیا بن اخیقام که نیای او کاتب دربار یهود بود، در رأس اتباع دولت یهود گمارد و اراضی و املاک اشراف تبعیدی را در تملک مردم و مستمندان قرار داد. فقیران قوم را که چیزی نداشتند در زمین یهودا واگذاشت و تاکستانها و مزرعهها در آن روز به ایشان داد. ارمیا نیز دعوت کلدانیان را برای زندگی در بابل نپذیرفت و در میان مردم خود ساکن شد. آنگاه جمیع یهودیان از هر جایی که پراکنده شده بودند مراجعت کردند و به زمین یهودا نزد جدلیا به مصفه آمدند و شراب و میوه جات بسیار و فراوان جمع نمودند. این تصویری است بکلی مغایر با آنچه تاریخ نگاری یهود جلوهگر ساخته است. رفاهی که خاندان داوود و بزرگان یهودی در دوران تبعید بابل با آن آشنا شدند چنان اغواگر بود که بخش مهمی از ایشان هیچگاه به بیتالمقدس و سرزمین یهود بازنگشتند و در جامعه اشرافی بابل و ایران مستحیل شدند. در سال ۵۶۲ پیش از میلاد بختالنصر درگذشت و این حادثه پیامدهای جدی منطقهای در برداشت. با مرگ بخت النصر، دولت بابل، به دلیل ستیز درونی قبایل کلدانی و آرامی، با بحرانی سخت مواجه شد. طی مدت زمانی کوتاه سه پادشاه به قدرت رسیدند تا سرانجام در سال ۵۵۶ فردی از قبایل آرامی بنام نبونیدوس حکومت را بدست گرفت. پادشاه جدید بابل به رغم مردوخ، خدای بزرگ بابلیها، کوشید تا مردم را به پرستش سین خدای ماه، ترغیب کند و این امر اعتراض شدید مردم و کاهنان را برانگیخت. این مقارن با زمانی است که تنازع میان دولتهای ماد و پارس نفوذ ایرانیان را در بابل به حداقل خود کاهش داده است. در نتیجه، نفوذ مصر در دربار بابل افزایش یافت و در سال ۵۴۳ نبونیدوس با فرعون مصر علیه ایران هم پیمان شد. این در حالی است که نه امسیس، فرعون مصر، پشتوانه نظامی جدی برای او به شمار میرفت و نه از حمایت مردم خود برخوردار بود. در بهار سال ۵۳۹ ارتش مجهز پارس و ماد از رود دجله گذشت و با شکست ارتش بابل و تصرف شهرهای متعدد سرانجام، پایتخت بابل را به تصرف درآورد. پس از سقوط امپراتوری بابل، کوروش هخامنشی اجازه بازگشت شاه و درباریان و اشراف و کاهنان یهودی را به بیتالمقدس صادر کرد. ولی شگفت اینجاست که از اعضای خانواده شاه یهود تنها یکی از نوههای یهویاکین، به نام زروبابل (زاده بابل)، در رأس گروهی از بزرگان و کاهنان یهودی به بیتالمقدس رفت. مأموریت این گروه بازسازی معبد سلیمان بود. ظاهراً زروبابل مدت کوتاهی بعد به بابل یا ایران بازگشت و از آن پس نشانی از خاندان داوود در دست نیست. این گروه زمانی که به بیتالمقدس رفتند با اتباعشان جمع کثیری را شامل میشدند که از این میان ۷۳۳۷ نفر غلامان و کنیزان و ۲۰۰ نفر زنان و مردان خواننده و نوازنده بودند. و چنان ثروتمند بودند که ۶۱ هزار درهم طلا، پنج هزار منای نقره و صد دست لباس کهانت به معبد سلیمان اهدا کردند. این نشانه رفاه و زندگی باشکوه بزرگان یهود در دوران تبعید بابل است. دایرة المعارف یهود از ناپدید شدن خاندان داوود از صحنه تاریخ سرزمین بنیاسرائیل و علل عدم بازگشت آنان به بیتالمقدس ابراز شگفتی میکند. به گمان ما، هیچ رازی در میان نیست. امروزه حتی برخی از نویسندگان یهودی نیز برآنند که تعداد قابل توجهی از بزرگان یهودی در بابل ماندند. در تلمود آمده است وقتی یهودیان به شهر شوش رسیدند گفتند اینجا از سرزمین اسرائیل بهتر است؛ و هنگامی که به شوشتر رسیدند گفتند اینجا دو چندان بهتر از سرزمین اسرائیل است. در عقاده ها (افسانه های کهن یهودی)، زروبابل را یکی از نزدیکان و مقربین داریوش اول، پادشاه هخامنشی مییابیم. داستان مردخای یهودی و دختر عموی فتنه گرش اِستِر در دربار خشایارشا، پادشاه ایران (۴۸۶ تا ۴۶۵)، گواه روشنی است از حضور انبوه یهودیان در قلمرو دولت هخامنشی. در این داستان، استر زیبا، با نیرنگ مردخای، همخوابه خشایارشا میشود، دل او را میرباید و سپس به ملکه قدرتمند ایران بدل میگردد. در این زمان تکاپوی یهودیان در سراسر ایران چنان آزار دهنده است که هامان، وزیر پادشاه هخامنشی، تصمیم به اخراج ایشان میگیرد. ولی او، که دشمن یهودیان خوانده شده، با دسیسه استر به دار آویخته میشود. آنگاه، یهودیان، با حمایت استر، به کشتار خونین و وسیع مخالفان خود دست میزنند و مردخای در مقام مرد قدرتمند ایران جای میگیرد. توصیف قساوت آمیز کتاب استر از قتلعام بزرگان ایرانی به دست این میهمانان نورسیده حیرت انگیز است: و یهودیان بر دشمنان خویش استیلا یافتند، ترس ایشان بر همه قومها مستولی شده بود، و جمیع روسای ولایتها و امیران و والیان و عاملان پادشاه، یهودیان را اعانت کردند زیرا که ترس مردخای بر ایشان مستولی شده بود، پس یهودیان جمیع دشمنان خود را به دم شمشیر زده کشتند و هلاک کردند و با ایشان هرچه خواستند به عمل آوردند، و یهودیان در دارالسلطنه شوشن پانصد نفر را به قتل رسانیده هلاک کردند… ده پسر هامان بن همدانای، دشمن یهود، را کشتند و جسد ده پسر هامان را در شوش به دار آویختند، در روز چهاردهم ماه اذار نیز جمع شده سیصد نفر را در شوشن کشتند، و سایر یهودیانی را که در ولایتهای پادشاه بودند، هفتاد و هفت هزار نفر از مبغضان خویش را کشته بودند، در روز چهارده ماه آرامی یافتند و آن را روز بزم و شادمانی نگاه داشتند. برخلاف اسطورههای یهودی، دوران ۶۰ ساله تبعید بزرگان یهودی در بابل دوران اسارت و تیرهروزی ایشان نیست؛ دوران رفاه و بهروزی آنان است و آشناییشان با دنیایی نو که با برهوت صحرای یهودیه فاصلهای عظیم داشت. سرزمین موعود همین است و دل کندنی نیست. سرآغاز سنت استقرار جوامع یهودی در شهرهای بینالنهرین و تبدیل این منطقه به کانون متنفذ سیاست و اقتصاد و فرهنگ یهود در سده های نخست میلادی به همین دوران میرسد. در همین ۶۰ سال است که پایههای شکوفایی سیاست و تجارت و فرهنگ یهود گذارده شد. و در همین ۶۰ سال است که نخستین نطفههای تبدیل اشرافیت قبیله یهودا به یک کانون مرتبط با مراکز قدرتهای بزرگ جهانی تکوین یافت. این نخستین سنگ پایههای میراثی است که سرانجام در سدههای نخست میلادی اشرافیت یهودی را به یک الیگارشی جهان وطن بدل ساخت و بازیگری در میان دو قدرت بزرگ جهان آن روز، ایران ساسانی و امپراتوری روم، را به وی آموخت. پس از سقوط امپراتوری بابل، به مدت قریب به دو سده ایالت یهود یکی از ایالات ایران هخامنشی است؛ دارای استقلال کامل درونی است و سکههای خود را که بر آن نام ایالت یهود منقوش است ضرب میکند. در این دوران، با شکل جدیدی از ساختار سیاسی در سرزمین یهودیان مواجهیم: ایالت یهود دارای دو حکمران است: یکی سیاسی و دیگری دینی؛ و هر دو از سوی پادشاه ایران منصوب میشوند. هر دو یهودیاند و حکمران دینی از خاندان هارون است. منشأ این تحول را باید در فضای فرهنگی و سیاسی دوران تبعید بابل و پیوند استوار کاهنان یهودی با دربارهای بابل و ایران جست؛ پیوندی که در کتاب دانیال نبی و کتاب استر کاملاً آشکار است. در کتاب حزقیال نبی، که بوسیله یکی از کاهنان تبعیدی در بابل نوشته شده، نطفههای تکوین دین یهود را، بعنوان ایدئولوژی نژادپرستانه یهودی، میتوان دید. برخلاف ارمیا، که مخاطبش یهودا یعنی حکمرانان بود، مخاطب حزقیال اسرائیل است یعنی مردمی که در سرزمین خویش ماندهاند. این کتاب سرشار از نفرینهای هولناک به این مردم است و پیشگوییهای غضبآلود دال بر فرجام خونین و ذلتبار ایشان: رجاسات شریر خاندان اسرائیل به شمشیر و قحط و وبا خواهند افتاد و آنکه باقی مانده از گرسنگی خواهد مرد. حزقیال، که کتاب او را باید مانیفست اشرافیت تبعیدی یهود دانست، بویژه مردم شهر اورشلیم را به عذابهای سخت وعده میدهد و به آنان هشدار میدهد که در آیندهای نه چندان دور نظم سیاسی گذشته اعاده خواهد شد و ایشان کیفری شدید خواهند دید. حزقیال مردم اورشلیم را حرامزاده میخواند و بدینسان برای نخستین بار داعیه خلوص نژادی یهودیان را مطرح میسازد: ای پسر انسان، اورشلیم را از رجاساتش آگاه ساز، و بگو اصل و ولادت تو از زمین کنعان است. پدرت آموری و مادرت حتی بود، و اما ولادت تو، در روزی که متولد شدی نافت را نبریدند و به آب غسل ندادند و طاهر نساختند. حزقیال مردم اسرائیل و بویژه سکنه اورشلیم را زناکار و فاحشه نیز مینامد؛ زنای ایشان خیانت به اشرافیت یهود و تسلیم کردن آنان به کلدانیان است. اورشلیم زانیهای است رسوا که فریفته سواران پارسی و سرداران کلدانی شد و خویش را به آنان تسلیم نمود. کاربرد فارسان اسب سوار یا سواران پارسی در کتاب حزقیال بیانگر نقش فعال سپاهیان ایرانی در جنگهای بختالنصر و فتح بیتالمقدس است. حزقیال تعبیر سواران پارسی را در کنار جوانان دلپسند به کار میبرد که توصفی است از چهره ظاهری ایرانیانی که در جنگ علیه مصر مشارکت داشتند. در کتاب حزقیال، یهوه بعنوان خدای انحصاری یهود ظاهر میشود و مردم بیتالمقدس را چنین خطاب میکند: آیا زناکاری تو کم بود که پسران مرا نیز کشتی و ایشان را تسلیم نمودی؟ و خداوند یهوه میگوید وای بر تو، وای بر تو. نمیدانیم پس از بازگشت اشراف و کاهنان یهودی به بیت المقدس بر سر مردم این شهر چه آمد، ولی میدانیم زمانیکه اشراف و کاهنان یهودی بازسازی معبد سلیمان را به دستور کوروش آغاز کردند؛ گروهی از مردم شهر مخالف احداث این بنا بودند. از این گروه بنام دشمنان یهودا و بنیامین یاد شده است. بازسازی این معبد از سال ۵۳۹ پیش از میلاد آغاز شد و ۲۳ سال بعد، در سال ۵۱۶، به پایان رسید. این دوران طولانی میتواند بیانگر مخالفت مردمی باشد که احیای این کانون اقتدار اشرافیت و کاهنان یهودی را نمیخواستند و بر ضد آن کارشکنی میکردند. میدانیم که کمی پس از آغاز بازسازی معبد، عملیات به فرمان کوروش متوقف شد و تنها در سال دوم سلطنت داریوش اول (۵۲۲ تا ۴۸۶) ادامه یافت. عزرای کاهن تعطیل شدن عملیات را به هراس کوروش از احیاء پادشاهان قوی در اورشلیم منتسب میکند که لافی بیش نیست. بهرروی، اقتدار واقعی و بلامنازع اشرافیت یهود در بیتالمقدس تنها پس از کودتای خونین مردخای و استر و کشتار مخالفان یهودیان در دربار ایران آغاز شد. در سال ۴۵۸ پیش از میلاد، فردی بنام عزرای کاتب، که تبار خود را به صدوق، کاهن درباری عهد سلیمان، و از این طریق به هارون رئیس کهنه میرسانید، با فرمان اردشیر اول (۴۶۵ تا ۴۲۴)، پسر و جانشین خشایارشا، وارد بیت المقدس شد. او طبق این فرمان، در مسند کاهن بزرگ یهودیان و کاتب کامل شریعت خدای آسمان، جای گرفت. بدینسان، عزرای کاتب خاندان حکومتگری را بنیاد نهاد که تا پایان دوره سلوکی بر ایالت یهود فرمان راند و تا اواخر سده اول میلادی بعنوان متولی معبد سلیمان در رأس جامعه یهودی جای داشت. اختیاراتی که پادشاه ایران به عزرا تفویض کرده و نگرش دینی او عجیب و بیسابقه است: تو ای عزرا، موافق حکم خدایت، که در دست تو می باشد، قاضیان و داوران از همه آنانی که شرایع خدایت را میدانند نصب نما، تا بر جمیع اهل ماورای نهر داوری نمایند. و آنانی را که نمیدانند تعلیم دهند. و هر که به شریعت خدایت و به فرمان پادشاه عمل ننماید بر او بیمحابا حکم شود؛ خواه به قتل یا به جلای وطن یا به ضبط اموال یا به حبس. کارکرد عزرا احیاء شریعت خدا و تعلیم احکام و فرایض به مردم اسرائیل است. قاعدتاً این زمانی است که وعدههای شوم حزقیال تحقق مییابد. عزرا در خاطرات خود میان تبعیدیان و سکنه سرزمین اسرائیل تمایز قائل است و سرزمینی را که به دست او سپرده شده سرشار از نجاسات امتهای کشورها میبیند. عزرا را باید نماینده اشرافیت یهودی مستقر در بینالنهرین و دربار هخامنشی دانست؛ اشرافیتی که در مرکز قدرت و ثروت جهان آن روز مأوا گرفته و با تکیه بر اهرم نفوذ سیاسی و مالی خویش سرزمین بنیاسرائیل را از راه دور و بوسیله کسانی چون عزرای کاهن اداره میکند. توجه کنیم که عزرای کاهن منبع اقتدار خویش را دربار هخامنشی میداند: ما بندگانیم خدای ما، ما را منظور پادشاهان فارس گردانیده حیات تازه به ما بخشیده است تا خانه خدای خود را بنا نمائیم و خرابیهای آن را تعمیر کنیم و ما را در یهودا و اورشلیم قلعه بخشیده است. نوع رابطه اشرافیت یهودی مستقر در دربار هخامنشی با اتباع خویش در سرزمین بنیاسرائیل به شکلی شگفت به نوع رابطه الیگارشی زرسالار یهودی اروپا و آمریکا در سده بیستم با اتباعشان در سرزمین فلسطین و دولت اسرائیل شباهت دارد. در فقراتی از کتاب عزرا زمزمههای نژادپرستی یهودی اوج میگیرد. عزرا در آغاز استقرار در بیتالمقدس، زمانی که از ازدواج مردم بنیاسرائیل با سایر اقوام، در دوران غیبت اشراف و کاهنان یهودی، مطلع میشود سخت برمیآشوبد: سروران نزد من آمده گفتند قوم اسرائیل خویشتن را از امتهای کشورها جدا نکردهاند، بلکه موافق رجاسات ایشان رفتار نمودهاند، از دختران ایشان برای خود و پسران خویش زنان گرفته و ذریت مقدس را با امتهای کشورها مخلوط کردهاند و دست روسا و حاکمان در این خیانت مقدم بوده است، پس چون این سخن را شنیدم جامه و ردای خود را چاک زدم و موی سر و ریش خود را کندم و متحیر نشستم.
او آنگاه به تصفیه نژادی بنیاسرائیل دست میزند: شما خیانت ورزیده و زنان غریب گرفته، جرم اسرائیل را افزودهاید، پس الان یهوه خدای پدران خود را تمجید نمایید و به اراده او عمل کنید و خویشتن را از قومهای زمین و از زنان غریب جدا سازید. و حتی به سبک نژادپرستان جدید، فهرستی از کسانی تهیه میکند که همسر بیگانه گرفتهاند و ذرّیت مقدس را آلودهاند! به گمان ما، این مضمونی نو است و حال و هوای آن بیشتر به دورانی میماند که الیگارشی حاخامی خود را با خطر انقراض نسل یهودیان مواجه میدید. کتاب عزرا را باید از نظر مضمون بیانیه یهودیت جدیدی دانست که در سدههای نخست میلادی تکوین یافت. پیام و روح این کتاب به دوران یهودیت تلمودی تعلق دارد. با فروپاشی ایران هخامنشی، دوران سلطه اسکندر و جانشینان او بر ایران فرارسید و یهودیان به اتباع این امپراتوری هلنی بدل شدند. پیشینه آشنایی یهودیان با سکنه قاره اروپا قاعدتاً به سده هشتم پیش از میلاد میرسد؛ زمانی که یونانیان دادوستد با بنادر فنیقی شرق مدیترانه را آغاز کردند. معهذا، سندی در تأیید این رابطه در دست نیست. در سال ۳۳۲ پیش از میلاد، فلسطین و بندر اسکندریه بوسیله مقدونیها فتح شد و حاکمیت آنان بر سرزمینهای مدیترانه آغاز گردید. در سال ۳۲۳، اسکندر مقدونی درگذشت و جنگ میان جانشینان او درگرفت. سرانجام، در سال ۳۰۱ سرزمین فلسطین به تصرف پتولمی اول، حکمران مقدونی مصر، درآمد و تا سال ۲۰۰ پیش از میلاد بخشی از دولت خاندان پتولمایی مصر بود؛ و سپس به تصرف دولت سلوکی سوریه درآمد. در دوران حکومت یونانیان، تقسیمات کشوری دوران هخامنشی کم و بیش محفوظ ماند و ایالت یهود نیز، با نام یونانی آن، به یکی از ایالات امپراتوری هلنی بدل شد. یونانیان سرزمین فوق را یک واحد قومی به شمار آوردند و سکنه آن را یهودی خواندند. این ایالتی خودگردان به مرکزیت بیتالمقدس بود که خاندان کاهنان هارونی به شکلی موروثی بر آن فرمان میراند؛ و حاکمیت سیاسی و دینی ایشان شامل یهودیان و غیریهودیان ساکن ایالت یهود هر دو بود. بدینسان، ساختاری که عزرای کاتب در زمان اردشیر هخامنشی بنیان نهاد در دوران هلنی تداوم یافت. روشن است که تداوم طولانی این ساختار سیاسی، که با اقتدار وسیع کاهنان یهودی توأم بود، به تدریج و از طریق بازسازی سنن دینی و میراث فرهنگی بنیاسرائیل، بنیادهای دین یهود و قوم یهود را قوام میبخشید. در این معنا، دین یهود فرهنگ و ایدئولوژی قومی جدید به نام یهودی بود که در پیرامون و بر بنیاد تعالیم و سنن دین یهود نضج میگرفت. در این دوران، سکنه شهر بیتالمقدس (اورشلیم) حدود ۱۲۰ هزار نفر گزارش شده است. معبد سلیمان قلب تپنده این شهر و محور اصلی ساختار سیاسی ایالت یهود بهشمار میرفت. اهمیت این نماد در تکوین قوم یهود چنان است که پولیبیوس مورخ یونانی سده دوم پیش از میلاد یهودیان را ملتی میخواند که در پیرامون معبد سلیمان مجتمعاند. تولیت معبد سلیمان با طبقهای از کاهنان ثروتمند و مقتدر بود که نخبگان سیاسی ایالت یهود بهشمار میرفتند؛ و از این رو بیگانگان ایالت یهود را سرزمینی میدیدند که بوسیله کاهنانی بسیار متنعم اداره میشود. در کنار طبقه کاهنان، یک الیگارشی اشرافی زمیندار نیز وجود داشت. مقتدرترین آنان خاندان طوبیاس بود که زمینداران بزرگ و حکمرانان محلی جنوب جلعاد بودند. اعضای خاندان طوبیاس از زمان هخامنشیان اقتدار یافتند و ظاهراً از تبار همان خاندان طبئیل اند که در اواخر سده هشتم پیش از میلاد رقیب خاندان داوود به شمار میرفت. نخستین اشاره به حضور یهودیان در جزایر و سواحل یونان به سده سوم پیش از میلاد میرسد. به نوشته رافائل پاتای، در این دوران یهودیان از فرهنگ هلنی تأثیر فراوان گرفتند و بسیاری از سنن خود را از دست دادند. یهودیان به زبان یونانی تکلم میکردند و اشاعه نامهای یونانی در میان آنان بیانگر تأثیر پذیری شدیدشان از فرهنگ هلنی است تا بدانجا که حتی اعضای خاندان صدوقی (کاهن بزرگ) نیز نامهای یونانی بر خود داشتند. در آینده با خاندانهای سلطنتی حشمونی و هیرود آشنا خواهیم شد و رواج گسترده نامهای یونانی و رومی را در اشرافیت یهود خواهیم دید.
اشرافیت یهود و امپراتوری روم: از سده سوم پیش از میلاد امپراتوری سلوکی رو به افول نهاد و بر ویرانه های آن دولتهای جدید سربرکشید. اشکانیان از طریق جنگ مسلحانه با حکمرانان سلوکی در سال ۲۴۷ دولت خود را پدید ساختند. در این زمان دولت عرب نبطی نیز در اردن پدید شده بود که مهمترین شاهراه تجاری آن عصر را بدست داشت. دولت نبطی در زمان ظهور حضرت عیسی بر سرزمین پهناوری، از دمشق تا دریای سرخ، سیطره داشت تا سرانجام در سال ۱۰۶ میلادی بنام ایالت عربستان به امپراتوری روم منضم شد. با فروپاشی دولت سلوکی سوریه، در نیمه سده دوم پیش از میلاد دولت یهودی حشمونی نیز در فلسطین پدید شد. دولت یهودی حشمونی، دولت عرب نبطی را از مهمترین دشمنان خارجی خود میدانست. منشأ نام حَشمونی ناشناخته است. جوزفوس فلاویوس، مورخ یهودی سده اول میلادی، آنرا به نیای این خاندان بنام آسامونائیوس منسوب میکند و برخی آنرا به منطقهای به نام حشمونه یا روستایی به نام حشمون یا هاشمیون منتسب میکنند. خاندان حشمونی یک خانواده کاهن یهودی بود که در زمان افول قدرت سلوکیها به رهبری رئیس خود، یک روحانی به نام متاتیاس بن یوحنان شورشی را آغاز کرد. متاتیاس در سال ۱۶۶ پیش از میلاد درگذشت. پسر او به نام یهودای مقابی کار پدر را ادامه داد و پس از چند جنگ با ارتش سلوکی و مردم منطقه در سال ۱۶۳ بیتالمقدس را اشغال کرد. پس از مرگ او، پسرانش سرزمینهای همسایه، افرائیم و لودیه و بندر حیفا، را به تصرف درآوردند و دولت خود را تأسیس نمودند. در سال ۱۵۲ پیش از میلاد، یوناتان افوس، پسر کوچک متاتیاس، بعنوان کاهن بزرگ یهودیان منصوب شد. در سال ۱۴۰ پیش از میلاد مجمع بزرگی تشکیل شد و شمعون، پسر دیگر متاتیاس، را بعنوان کاهن بزرگ و رئیس نیروهای نظامی و رئیس دولت حشمونی منصوب کرد و این سمت در خانواده او موروثی شد. پسر شمعون، به نام جان (یوحنا) هیرکانوس در دوران ۳۰ ساله حکومت خود (۱۳۴ تا ۱۰۴) سیاست توسعهطلبی نظامی را ادامه داد. او بخش هایی از سرزمین اردن و نواحی پیرامون را تصرف کرد و سکنه آن را بزور یهودی نمود. پیروزیهای حشمونیها با حمایت دولتهای روم و پتولمایی مصر بدست آمد و آنان متحد روم و مصر در منطقه به شمار میرفتند. پسر هیرکانوس، بنام یهودا آریستوبولوس، در دوران یک ساله حکومتش به خود لقب شاه داد. او مناطق جدیدی را تصرف کرد و سکنه آنرا بزور یهودی نمود. با سقوط او، برادرش اسکندر ینایی به سلطنت رسید. دوران ۲۷ ساله سلطنت اسکندر ینایی (۱۰۳ تا ۷۶) اوج اقتدار دولت حشمونی به شمار میرود. در این زمان نیز توسعهطلبی نظامی اشرافیت یهودی ادامه یافت و ینایی برای چنگاندازی بر تجارت دریای سرخ به جنگ علیه دولت فلسطینی غزه و حامیان نبطیاش دست زد. اسکندر ینایی شاهی خودکامه بود و منصب کاهن بزرگ یهودیان را نیز بدست داشت. در دوران حشمونی، اشرافیت یهود در پیوند با رومیها و دولت مقدونی مصر، بتدریج به نیرویی متنفذ در منطقه بدل شد که دامنه اقتدار آن فراتر از سرزمین یهود بود. برای نمونه، دو برادر به نامهای آنانیاس و هلکیاس را میشناسیم که سرداران ارتش کلئوپاترای سوم، ملکه مصر (۱۱۴ تا ۱۱۰)، بودند. آنان در رأس سپاه مصر در جنگ با پسر متمرد ملکه به فلسطین لشکر کشیدند. در کتیبههای مصری (۱۰۲ پیش از میلاد) نام هلکیاس بعنوان فرماندار ایالت هلیوپولیس به ثبت رسیده است. پس از مرگ اسکندر ینایی، دولت حشمونی درگیر دسیسهها و جنگهای خانگی میان پسران او شد. در سال ۶۳ پیش از میلاد، در زمانی که شاهزادگان و اشراف یهودی سخت درگیر جنگ داخلی در میان خود بودند، امپراتوری روم متصرفات دولت یهود را در سواحل شرقی مدیترانه به اشغال درآورد و تنها ایالت یهود در قلمرو حکومت خاندان حشمونی باقی ماند؛ یهودیه بعنوان یک دولت کوچک تابع امپراتوری روم شد. حکمرانان رومی عنوان شاه را از هیرکانوس دوم، پسر اسکندر ینایی، سلب کردند و تنها او را بعنوان رئیس قوم یهود و کاهن بزرگ به رسمیت شناختند. ایالت یهودیه در زیر نظارت حکمران رومی سوریه قرار داشت. در این زمان در میان اشرافیت یهودی یک گروه سخت همبسته با رومیها و آمیخته با فرهنگ و سیاست روم پدید شد. مقتدرترین این یهودیان رومیگرا فردی بنام آنتیپاتر بود. از حوالی نیمه سده اول پیش از میلاد پیوند اشرافیت یهودی با سیاست روم به اوج خود رسید. هم هیرکانوس حشمونی و هم آنتیپاتر در جنگهای خونین میان حکمرانان رومی برای تصرف قدرت سیاسی شرکت جستند و پس از پیروزی جولیوس سزار بر پمپی کنسول و مرد قدرتمند امپراتوری روم (سال ۴۸ پیش از میلاد)، یعنی زمانی که تفوق سزار بر رقبا کاملاً آشکار بود، در جبهه هواداران او جای گرفتند. و آنچه که تاریخ یهود آن را نیروی اکتشافی یهود میخواند، در زمانی که موضع سزار در بندر اسکندریه در مخاطره قرار گرفت به او یاری رسانید. منظور از این نیروی اکتشافی همان نیروی اطلاعاتی است. به نوشته دایرة المعارف یهود، جولیوس سزار در جنگهای خود، یهودیان را متحد خویش میدانست و به پاس خدمات اشرافیت یهودی بندر حیفا را پس از اشغال به آنتیپاتر بخشید. تاریخ یهود میافزاید: جولیوس سزار به یهودیان مستقر در سراسر امپراتوری روم علاقمند بود و آنان را متحدین ارزشمند خود میشناخت. در دوران حکومت سزار مواضع یهودیان در منطقه تحکیم شد. جولیوس سزار نه تنها اقتدار هیرکانوس حشمونی، کاهن بزرگ یهودیه، را استوار ساخت بلکه آنتیپاتر و پسرانش نیز به پاس دوستی با او به مقامات عالی سیاسی منصوب شدند. پسر بزرگ آنتیپاتر، بنام فصائل، فرماندار بیتالمقدس شد و پسر دیگر، بنام هیرود، فرماندار جلیل. هیرود با حکمران رومی سوریه رابطه نزدیک برقرار کرد و چنان رومی شد که گروهی از مردم جلیل را، که برخی از آنان یهودی بودند، به اتهام مخالفت با رومیها بدون محاکمه به قتل رسانید. همین ستمگریها بود که زمینه را برای شورشی عظیم در جلیل فراهم ساخت، کمی بعد این منطقه را به مهد و کانون اصلی انقلاب بزرگ مسیحیت بدل نمود؛ و چنان موجی پدید ساخت که نه تنها امپراتوری پهناور روم بلکه تمامی جهان آن روز را به لرزه درآورد. در سال ۴۴ پیش از میلاد جولیوس سزار در یک توطئه خونین به قتل رسید و مخالفان او به قدرت رسیدند. با قتل سزار آشوب سراسر منطقه شرقی مدیترانه را فراگرفت تا سرانجام یکی از سران اصلی توطئه بنام کاسیوس حکمران سوریه شد. در جریان این شورشها، آنتیپاتر نیز در یهودیه به قتل رسید. معهذا، پسران آنتیپاتر نه تنها به جرم دوستی با جولیوس سزار آسیب ندیدند بلکه به متحدین و یاران نزدیک کاسیوس بدل شدند و به این حکمران قسی رومی در سرکوب شورشهای مردمی یاری رسانیدند. در سال ۴۲ پیش از میلاد، توطئهگران در روم سقوط کردند و مارکوس آنتونیوس (مارک آنتونی) سردار مقتدر رومی، حکومت سوریه را به دست گرفت (مارک آنتونی همان کسی است که ویلیام شکسپیر در اوایل سده هفدهم میلادی، بر اساس گزارش پلوتارک مورخ، داستان رابطه عاشقانه او را با کلئوپاترای هفتم، ملکه مقدونی پتولمایی مصر در ٦٩ تا ٣٠ پیش از میلاد، در تراژدی معروف خود بنام آنتونی و کلئوپاترا به تصویر کشیده است). این تحول نیز به سلطه اشرافیت یهودی و پسران آنتیپاتر آسیب نرسانید و اقتدار آنان تداوم یافت. در سال ۴۰ پیش از میلاد سرزمینهای شرق مدیترانه به کانون مهمترین حادثه سیاسی جهان آن روز بدل شد. ایرانیان، به رهبری دولت اشکانی، تهاجم به مستملکات شرقی امپراتوری روم را آغاز کردند و در این میانه سرزمین فلسطین اهمیت استراتژیک فوق العاده یافت. با آغاز پیشروی ایرانیان بسوی مدیترانه، یکی از اعضای جوان خاندان حشمونی، بنام متاتیاس آنتیگونوس به رغم هیرکانوس عموی رومیگرای خود و کاهن بزرگ یهودیه و به رغم خاندان آنتیپاتر، به نزد ایرانیان گریخت. او به گرمی مورد استقبال قرار گرفت و در رأس واحدی از ارتش ایران به منطقه وارد شد. مردم، که از ستم رومیها و اشرافیت یهودی به تنگ آمده بودند، با شور و شوق به او پیوستند. متاتیاس در رأس نیرویی عظیم از مردم و ایرانیان وارد بیت المقدس (اورشلیم) شد و بعنوان شاه حشمونی قدرت را بدست گرفت. فصائل، فرماندار بیتالمقدس و برادر بزرگ هیرود، خودکشی کرد. شاه جدید گوش عموی خود را برید تا دیگر نتواند در مسند کاهن بزرگ یهودیه جای گیرد. هیرود به روم گریخت. حکومت متاتیاس سه سال بیشتر دوام نیاورد. اکتاوین و مارک آنتونی، حکمرانان امپراتوری روم، از هیرود فراری به گرمی استقبال کردند و با فرمان امپراتور کلودیوس وی را در سمت شاه یهود منصوب نمودند. هیرود در رأس لژیونهای مجهز رومی تهاجم به منطقه را آغاز کرد. مردم، بویژه در اربیل و جلیل، به مقاومتی سخت دست زدند. سرانجام، پس از جنگ های خونین میان ایرانیان و مردم از یکسو و رومی ها از سوی دیگر در سال ۳۷ پیش از میلاد بیتالمقدس به اشغال هیرود درآمد. مدافعان شهر قتل عام شدند و متاتیاس گردن زده شد. این سرآغاز سلطنت ۳۳ ساله هیرود است. تاریخنگاری یهود نه تنها از مقاومت و سقوط خونین اورشلیم در سال ۳۷ پیش از میلاد حماسه نمیسازد بلکه هیرود، این شاه دستنشانده رومیها، را به رغم همه ستمگری هایش هیرود کبیر میخواند. هیرود یهودی بر بخش وسیعی از مستملکات امپراتوری روم در شرق مدیترانه، که شامل مناطق مهمی از فلسطین و اردن و سوریه امروز بود، سلطنت میکرد؛ و روشن است که اتباع او تنها یهودیان نبودند. هیرود پایگاهی در میان مردم نداشت و یک لژیون رومی مستقر در بیتالمقدس حافظ اقتدار و سلطه او بود. هیرود مجری سیاستهای امپراتوری روم در منطقه بود. او به منظور تحقق اهداف مارک آنتونی و معشوقهاش کلئوپاترای هفتم، ملکه مقدونی مصر، سیاست تجاوز به دولت عرب نبطی را، که از زمان اسکندر ینایی آغاز شده بود، احیا کرد. از سال ۳۱ پیش از میلاد، جنگ با اعراب نبطی آغاز شد و به نوشته تاریخ یهود، هیرود به رومیها نشان داد که چقدر وجود او بعنوان مسئول نظم و امنیت این بخش از جهان ارزشمند است. سقوط مارک آنتونی (۳۰ پیش از میلاد) نیز در موقعیت هیرود و دولت یهود در شرق مدیترانه تزلزلی وارد نساخت. اینک هیرود مهمترین مهره سیاست شرقی امپراتوری روم به شمار میرفت که با شبکهای گسترده از رجال و کانونهای سیاسی روم پیوند داشت. او با سرداران رومی در سوریه رابطه نزدیک دوستانه داشت؛ گاه آنان را به ضیافتهای باشکوه در بیتالمقدس دعوت میکرد و ایشان قربانیان مفصلی به معبد سلیمان تقدیم مینمودند. هیرود حکمرانی خودکامه، ستمگر و فاسد بود. او همسر خود، از خاندان حشمونی، و سه پسر خود از این زن را به قتل رسانید و زنی از خاندانهای زرسالار یهودی بندر اسکندریه گرفت. از آن پس نیز زنان متعدد به حرمسرای هیرود وارد شدند. در پرتو اقتدار هیرود و اشرافیت یهودی یهودیان در سراسر امپراتوری روم از موقعیت برجستهای برخوردار شدند. در این دوران حضور گسترده یهودیان را در مراکز تجاری اروپا، بویژه در سواحل یونان و ایتالیا، میبینیم. یهودیان ساکن شهر رم گاه ۴۰ هزار نفر از سکنه ۸۰۰ هزار نفری این شهر تخمین زده میشوند. پیوند اشرافیت یهودی با رومیها چنان بود که در سالهای ۱۴ و ۱۲ پیش از میلاد در شهر رم به تأسیس دو کنیسه دست زدند. در اواخر سده اول میلادی در شهر رم ۱۲ کنیسه وجود داشت. در سال چهارم پیش از میلاد هیرود درگذشت و سرزمین زیر فرمان او میان سه پسرش (آرخلائوس، هیرود آنتیپاس و فیلیپ) تقسیم شد. آرخلائوس، پسر بزرگ، چون پدر بیرحم بود. دوران حکومت او با شورشهای مردمی مقارن است که سرانجام از درون آن مسیحیت ظهور کرد. در یکی از اجتماعات زائرین بیتالمقدس آرخلائوس دستور کشتار مردم را صادر کرد و حدود ۳۰۰۰ نفر را به قتل رسانید. در پی اعتراضات شدید مردم، در سال ششم میلادی سرانجام امپراتور روم او را خلع و تبعید کرد. هیرود آنتیپاس، پسر هیرود از همسر سامریاش، حکمران روم در مناطق متعدد، از جمله جلیل و فرائیه و یهودیه، بود. او با تیبریوس امپراتور روم (۱۴ تا ۳۷میلادی)، رابطه نزدیک دوستانه داشت و این پیوند تا زمان مرگ تیبریوس محفوظ ماند. به نوشته جوزفوس فلاویوس، مورخ یهودی، در مذاکرات ایران و روم، که به انعقاد پیمان صلح میان دو دولت انجامید، هیرود آنتیپاس رابط میان امپراتور روم و اردوان سوم پادشاه اشکانی بود. او سرانجام در اثر توطئه آگریپای اول، برادرزاده اش، مغضوب سزار دروسوس شد و به تبعید رفت. آگریپای اول، مانند سایر اعضای خاندان سلطنتی یهود، در رم تحصیل کرد و دوست دوران کودکی و نوجوانی سزار دروسوس، کنسول روم و پسر امپراتور تیبریوس بود. او در سالهای ۱۰ تا ۴۴ میلادی حکمران باشان و جلیل و فرائیه و در سالهای ۴۱ تا ۴۴ شاه یهود بود. در این زمان، حوزه سلطنت او شامل تمامی سرزمین فلسطین میشد. این داستان ادامه دارد. در سده اول میلادی اعضای خاندان هیرود حکمرانان مقتدر امپراتوری روم در سرزمینهای مختلف بودند. آنچه در پژوهش ما از اهمیت بیشتر برخوردار است حکومت خاندان هیرود بر ارمنستان است. پس از سلطه رومیها بر ارمنستان (سال ششم میلادی) یکی از اعضای خاندان هیرود با لقب تیگران چهارم بعنوان شاه ارمنستان منصوب شد. سپس، فرزندان و برادر زادگان او سالهای مدید بر این سرزمین حکومت کردند. این دوران مهاجرت گسترده یهودیان به ارمنستان است. در اواخر سده چهارم میلادی ارمنستان بوسیله شاپور دوم ساسانی فتح شد. شاپور، که با الیگارشی یهودی مستقر در بینالنهرین رابطه نزدیک داشت، یهودیان ساکن ارمنستان را به ایران کوچاند. تعداد این یهودیان گاه تا رقم اغراقآمیز ۸۳ هزار خانوار گزارش شده است. خاندان هیرود با الیگارشی زرسالار یهودی مستقر در بندر اسکندریه پیوند نزدیک داشت. در دوران هلنی- رومی، طبقهای جدید از یهودیان ثروتمند در این بندر مهم تجاری پدید شد که به صرافی و تجارت اشتغال داشت. استقرار یهودیان در بندر اسکندریه از حوالی نیمه سده سوم پیش از میلاد و اشغال این بندر بوسیله اسکندر مقدونی آغاز میشود. در حوالی میلاد مسیح، اسکندریه یکی از مهمترین کانونهای تکاپوی سیاسی، مالی و فرهنگی یهودیان به شمار میرفت و تخمین زده میشود که حدود ۴۰ درصد جمعیت آن یهودیان بودند. نامدارترین چهره فرهنگی یهودی که در دامان فرهنگ هلنی- رومی پدید شد فیلو اسکندرانی، فیلسوف و سیاستمدار نیمه اول سده اول میلادی است. خاندان فیلو با دربار روم رابطه نزدیک داشتند و رئیس یهودیان اسکندریه به شمار میرفتند. برادر او، بنام الکساندر (اسکندر)، بعنوان ثروتمندترین صراف اسکندریه و متنفذترین یهودی این شهر شناخته میشد. علاوه بر خود هیرود که از یهودیان اسکندریه زن گرفت، دختر آگریپای اول با پسر اسکندر اسکندرانی (برادر فیلو) ازدواج کرد و خواهر آگریپا نیز زن دمتریوس، از سران یهودیان اسکندریه شد. اشرافیت یهودی با چنین سیمایی به سده اول میلادی گام نهاد و با انقلاب بزرگ مسیحیت دشوارترین و تلخترین تجربه تاریخ خویش را آزمود. انقلاب مسیحیت ساختار دینی و سیاسی یهودیت قومی- اشرافی را متلاشی کرد و بر ویرانههای آن الیگارشی حاخامی و یهودیت جدید سر برکشید. برخی محققین، چون الن میلر حاخام آمریکایی، سرآغاز ظهور هویتی نوین بنام قوم یهود را تنها از اواخر سده اول میلادی میدانند. منظور از این هویت نوین یهودی، آن روانشناسی قومی و فرهنگ و باورهای دینی و سننی است که امروزه یهودیان را با آن میشناسند. از این نگاه، نظر حاخام میلر پذیرفتنی است. این تحول با ظهور الیگارشی حاخامی رقم میخورد؛ پدیدهای که مورخین دانشگاه عبری اورشلیم آن را دگرگونی بنیادین در ساختار جامعه یهودی مینامند و میافزایند: جالب توجه ترین بُعد تطور اجتماعی ملت یهود در این زمان بیتردید ظهور حاخامی گری بعنوان یک گروه متنفذ و محترم است.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: براستى که گاه باشد بنده اى از خداوند حاجتى را در خواست میکند و در آن مورد قصد خداوند این است که تا زمانى نزدیک یا تا درنگى اندک حاجت او را برآورده سازد پس در این فاصله آن بنده مرتکب گناهى میشود پس خداوند تبارک و تعالى به فرشته خود میفرماید: حاجتش را برآورده نساز و او را محروم گردان زیرا او با گناه خویش خود را در معرض خشم من قرار داد و مستوجب بى بهرگى از رحمت من گشت.
بررسی کتاب اختراع قوم یهود
کتاب اختراع قوم یهود نوشته شلومو زند (یا شلومو سند) استاد بازنشسته اسرائیلی دانشگاه تلآویو که نسخهی اصلیاش در سال ۲۰۰۸ و ترجمهی فارسیاش هم دیماه سال ۱۳۹۷ توسط نشر نو چاپ شد، کتابی مهم و جنجالی است که بنیانهای دولت اسقاطیل را بشدت میلرزاند.
این موضع و سخنان را عموماً بین مسلمانان یا طرفداران دیگر ادیان (جز یهودیت) شنیدهایم که مطالبی وارد کتاب مقدس یهودیان و باعث انحراف آن و باورهای دینی پیروان شریعت موسی (ع) شده است. کتاب اختراع قوم یهود نهتنها بر این مسأله صحّه میگذارد، بلکه قوم یهود را هم قومی خیالی و زادهی ذهن روشنفکران صهیونیست عنوان میکند.

شلومو زند در پیشگفتار نسخهی انگلیسی کتاب، به جریان فکری پساصهیونیسم اشاره کرده که به مرور در حاشیهی نهادهای دانشگاهی گوناگون اسقاطیل پیدا میشود. او همچنین به واژگانی مهم در بازسازی گذشته ملی در اسقاطیل اشاره دارد که امتناع از کاربردشان، امروز در کشورش بدعت بشمار میآید؛ واژههایی مثل قوم یهود، سرزمین اجدادی، تبعید، پراکندگی، مهاجرت به اسرائیل، ارض اسرائیل و سرزمین توبه، که در ادامه، موارد استفادهشان برای ساخت تاریخ قوم یهود و اسقاطیل برای مخاطب روشنتر خواهد شد.
بیشتر منابع و مآخذ موجود در بررسی صهیونیسم و اسقاطیل، در واقع منابعی هستند که مورّخان و مؤلفان خودِ این جریان تولید کردهاند. یعنی منابعی جز منابع خودشان برای تحقیق و پژوهش از بیرون وجود ندارد. در نتیجه بناست نتایجی از مطالعهی این منابع استخراج شود که تولیدکنندگانش تمایل دارند!! این هم از نکاتی است که بطور ضمنی میتوان از کتاب اختراع قوم یهود شلومو زند استخراج کرد. او در ابتدای کتاب به این مسأله اشاره دارد که در تحقیقاتش به این نتیجه رسیده که (در تاریخنگاری یهودیت) به بعضی عناصر و واقعیتهای تاریخ توجه نشده یا روی برخی مسائل سرپوش گذاشته شده است: بعضی عناصر هم فراموش شده بودند، محافل محدود پژوهش حرفهای از این اطلاعات باخبر بودهاند اما این اطلاعات همیشه در راه رسیدن به عرصه عمومی و حافظه آموزشی گم میشد.
بنابراین همانطور که خود نویسنده اشاره میکند، رسالت نوشتن کتاب اختراع قوم یهود، کاری خطرناک و افشای دروغهای مربوط به گذشته است.
روش کار نویسنده و هدف اصلیاش، انتقاد از یک گفتمان تاریخنگارانهی متداول است و ناگزیر روایتهای جایگزین آن را مطرح کرده است. شلومو زند در این کتاب این نکته را مطرح میکند که یهودیان همیشه جوامع دینی مهمی را تشکیل دادهاند که در نقاط مختلف جهان ظاهر و مستقر شدهاند؛ نه قومی که ریشهی واحدی داشته و در تبعید ابدی سرگردان بوده است. او میگوید مدعی نیست که از جانبداری ایدئولوژیک بری است و آرزویش کمک به تقویت هویتهای محلی نوظهور و آگاهی انتقادی همگانی از گذشته است. لذا دروغهای تاریخی مربوط به خلق قوم یهود و کشور جعلی اسقاطیل را برملا میکند.
او در مقدمه و البته متن کتاب، از بیرون گود به شکل گیری تاریخ یهودیت نگاه کرده و دربارهی اسرائیلیها نوشته است. زند مقدمه خوب و هوشمندانهای نوشته که بیانگر وضعیت زندگی یهودیان مهاجر در اسقاطیل یا دیگر قومیّت یا ملیّتهایی است که در منطقهی جغرافیایی فلسطین اشغالی زندگی میکنند؛ از جمله اعراب یا افرادی از نژاد اسلاو و… او در هر فصل کتاب یک موضوع محوری را دربارهی شکلگیری تاریخ جعلی اسقاطیل بررسی کرده است؛ از جمله موارد مهمی چون ناسیونالیسم یهودی، جا انداختن واژههایی چون ملت یهود یا قوم یهود، ارتباط علم ژنتیک و رسیدن به مفهوم خون و نژاد یهودی، دستبردن در تاریخ و تغییر کتاب مقدس برای جعل مسألهی تبعید تاریخی یهودیان و در نتیجه مشروعجلوهدادن اعمال امروزِ اسقاطیل برای کودک کشی و…
این پژوهشگر تاریخی میگوید از آنجا که خبرگان شناختهشده در تاریخ یهود عادت ندارند با پرسشهای سادهای روبرو شوند که در نگاه اول ممکن است شگفتانگیز اما بنیادی باشند، شاید بیارزد که این کار را بجای آنها انجام دهد. بههمین دلیل است که دست به نوشتن چنین کتابی زده است. البته متذکر هم میشود که بهتر بود این کتاب را گروهی از پژوهشگران مینوشتند اما هیچ همدستی برای خود پیدا نکرده است.
سؤال و تشکیک مهمی که زند در مقدمهی کتابش مطرح میکند، این است که: شاید برغم همۀ چیزهایی که به ما گفتهاند؛ یهودیت صرفاً دینی جذاب بود که تا زمان ظهور پیروزمندانهی رقبایش، مسیحیت و اسلام، در سطح گستردهای اشاعه یافت و سپس برغم تحقیر و آزار موفق شد تا عصر جدید دوام بیاورد. آیا آنگونه که طرفداران ناسیونالیسم یهودی در ۱۳۰ سال گذشته اعلام کردهاند، این استدلال که یهودیت همیشه یک باور- فرهنگِ مهم بوده است و نه یک فرهنگ- ملتِ یکپارچه از شأن آن میکاهد؟
بناست این سوال، یکی از پرسشهایی باشد که کتاب به آن پاسخ میگوید. نویسنده به ریشخندهای تاریخی و تناقضهایی اشاره میکند که بواسطه جعلیات و اسرائیلیات شکلگرفتهاند و میگوید امروز هرکس جرأت کند بگوید مردمی که در دنیا یهودی شناخته میشوند (که از اسرائیلیهای یهودی امروز متمایزند) هرگز یک قوم یا ملت نبودهاند و هنوز هم نیستند، بیدرنگ بعنوان کسی که از یهودیان متنفر است، طرد میشود.
او اسقاطیل رو اینگونه تفسیر میکند: کشور (جعلی) اسرائیل تحت نفوذ برداشت خاص صهیونیسم از ملیّت، شصت سال پس از تأسیس، هنوز هم امتناع میکند از اینکه خود را یک جمهوری بداند که به شهروندانش خدمت میکند.
به قول نگارنده کتاب اختراع قوم یهود این کشور (جعلی و نژاد پرست) همچنین از پذیرفتن ساکنان محلی در ابرفرهنگ یا فرهنگ فراگیری که خود ایجاد کرده، امتناع و به جایش عمداً آنها را طرد کرده است.
او میگوید: بسیاری از اسرائیلیها هنوز معتقدند که اگر قتلعام هولناک هیتلر نبود ارض اسرائیل چندی بعد، از میلیونها یهودی که به اختیار خود به آن مهاجرت میکردند پُر میشد، زیرا هزاران سال پیش رویای آن را در سر داشتند.
البته همانطور که در کتاب میبینیم، فقط مسأله دروغین هولوکاست نیست که در تاریخ یهودیان عامل مهمی برای رسیدن به ارض موعود است بلکه اتفاقات و افسانههای تاریخی مهمی هستند که وارد کتاب مقدس و تاریخ اسرائیلیها شدهاند و بناست اختراع قوم یهود به آنها بپردازد. بد نیست در اینزمینه به برخی از افشاگریهای نویسنده کتاب هم اشاره کنیم. مثلاً در فرازی که اشاره میکند: چنین افسانهها و جعلیاتی، خودبهخود در اسرائیل به وجود نیامدهاند و میخواهد مخاطب را به سمت چشمه اصلی هدایت کند. او معتقد است این کار توسط مرمّتکنندگانِ با استعداد گذشته که کار خود را از نیمهی دوم قرن نوزدهم آغاز کردند و لایهبهلایه آن را بر هم انباشتند، انجام شده است. این افراد یا به تعبیر شلومو زند مرمتگران، ابتدا پارههایی از خاطرههای دینی یهودی و مسیحی را گردآوری کردند و با تخیلات خود، یک تبارشناسی پیوسته طولانی برای قوم یهود بصورت جعلی ساختند: پیش از آن هیچ یادآوری عمومی سازمان یافتهای وجود نداشت و جالب اینکه از آن زمان هم وضع چندان تغییر نکرده است.
شلومو زند معتقد است اسقاطیل را نمیتوان کشوری دموکراتیک دانست و روح قوانین در آغاز قرن ۲۱ در این کشور نشان میدهد که هدفش خدمت به قوم یهود است، نه خدمت به اسرائیلیها. در اینزمینه باید توجه کنیم که منظور مؤلف کتاب، از اسرائیلیها مردمی است که در سرزمینهای اشغالی زندگی میکنند و خودش هم، از لفظ سرزمینهای اشغالی استفاده کرده است. آش اینقدر شور هست که آشپز هم به شوری اش اعتراف دارد.
بههرحال، شلومو زند، ماهیت و چرایی وجود دولت جعلی اسقاطیل یا بهتر است بگوییم رژیم صهیونیستی را خدمت به قوم یهود و فراهم کردن بهترین شرایط برای اخلاف فرضی این قوم میداند نه خدمت به مردمی که در جغرافیای فعلی این کشور زندگی میکنند. بد نیست به واژه اخلاف فرضی هم توجه کنیم. چون در درونِ خود یکی از اهداف نویسندهی کتاب را که اشاره به غیرواقعی بودن افسانه قوم یهود است، نهفته دارد. مؤلف، معتقد است آشفتگی ایدئولوژیکی امروز اسرائیل، نیازمند توجه به جدایی تحلیلی و تاریخی لیبرالیسم و دموکراسی است. شلومو زند با اشاره به تفاوت بین لیبرالیسم و دموکراسی، میگوید اسرائیل کشوری دموکراتیک نیست. حرف کلّیاش هم این است که اسرائیل حاوی مولفههایی از لیبرالیسم است اما آن لیبرالیسمی که در مناطق اشغالی پیاده میشود، محدودیت خود را دارد و نقض حقوق مدنی در این کشور امری عادی است. به تعبیر نویسنده: هیچ یهودی که امروز در یک دموکراسی غربی لیبرال زندگی میکند، تبعیض و محرومیت اسرائیلیهای فلسطینی را که در کشوری زندگی میکنند که اعلام میکند کشور آنها نیست تحمل نخواهد کرد. اما حامیان صهیونیسم در میان یهودیان سراسر جهان، مانند بیشتر اسرائیلیها، هیچ نگران نیستند یا نمیچخواهند بدانند که کشور یهودی به دلیل قوانین غیردموکراتیک خود هرگز امکان ندارد بخشی از اتحادیه اروپا یا یکی از پنجاه ایالت امریکا شود.
نظر صریح شلومو زند دربارهی دولت و حاکمیت اسرائیل چنین است که باید آن را پس از سالها همچنان یک قومسالاری نامید. حتی بهتر است آن را قومسالاری یهودی با ویژگیهای لیبرالی نامید، چون دولتی است که هدف اصلیاش نه خدمت به مردمِ خواهان برابری مدنی، بلکه خدمت به یک قوم زیستی- دینی است؛ تاریخش هم تماماً جعلی است و جلوهی سیاسیاش پویا و انحصاری و تبعیضآمیز است.
بهقول این پژوهشگر، ۴۰ سال طول کشیده تا نخبگان سیاسی اسقاطیل، وضع دهههای اخیر را تشخیص داده و بفهمند در دنیای فناوریهای پیشرفته، سلطه بر تکه زمینهای مختلف، به معنی قدرتمندبودن نیست. نظر صریح دیگری که زند درباره موضوع افسانه قوم یهود دارد، این است که این افسانه برای اسرائیل زیانبار بوده و ممکن است باعث تجزیه آن از درون بشود. او در بخشهای پایانی کتاب، انواع و گونههای دموکراسی را برمیشمارد؛ از جمله دموکراسی لیبرال، جمهوری خواه، همزیستگرا و چندفرهنگی، اما حاکمیت اسرائیل در هیچکدام از این گروهها قرار ندارد.
زند معتقد است اسقاطیل از اینکه یک دموکراسی همزیستگرا مثل سویس یا بلژیک یا دموکراسی چندفرهنگی مثل بریتانیا یا هلند باشد، امتناع کرده است. اسرائیل بر این پافشاری میکند که خود را یک کشور یهودی ببیند که به همهی یهودیان جهان تعلق دارد. شلومو زند این رویکرد را نقض آشکار اصل اساسی دموکراسی مدرن میداند و بهانهی آنرا حفظ قومسالاری لجامگسیختهای عنوان میکند که آشکارا به زیان بعضی از شهروندانش تبعیض قائل میشود.
کتاب اختراع قوم یهود با این جملات به پایان میرسد: اگر تاریخ این ملّت عمدتاً یک رویا بوده باشد، چرا از نو رویاپردازی دربارهی آینده را پیش از آنکه کابوس شود، آغاز نکنیم؟
ناسیونالیسم یهودی و آنچیزی که منجر به ساخت کشور جعلی اسقاطیل شد، از نظر شلومو زند ریشه در جنبشهای ناسیونالیستی اروپا، پیش از جنگ جهانی اول و دوم دارد. یکی از موضوعات مهمی که در صفحات این کتاب بررسی شده، علت پافشاری صهیون بر پیشینه و تاریخ قوم یهود است، علت چنین اصراری، ساخت کشوری متمرکز و در واقع، منافعی است که صهیونیستها دارند.
حکمت های اسکندرنامه
رمزها و کنایهها و معماهایی که در گفتگوی دارا و اسکندر از آنها استفاده میشود، تفأل اسکندر با آینه و کبک، تصویر مجالس مشاوره و سخنان پرمغزی که در آنها رد و بدل میشود، همه و همه رغبت خواننده را به خواندن اثر بیشتر میکند.
تشبیهات، استعارهها، کنایهها و مجازاتی که در هر بیت با هنرمندی و مهارت داده شده، انسان را به شور و وجد میآورد. همراه با این منظرهی هنری و زیبا و سحرانگیز، ایدهآلهای والای انساندوستانهی شاعر، طراوت و تازگی ویژهای به اثر میبخشد.
شاعر از داستان اسکندر و دارا سود میجوید تا عقاید خود را دربارهی برتری عدل و نتایج تلخ ظلم بیان کند. نیروهایی که در این منظومه رو در روی هم میایستند، از نظر شماره و توانایی با هم برابر نیستند.
دارا که جنگ را آغاز کرده، برای زیر و زبر ساختن یونان، ۹۰۰ هزار سپاهی گسیل میدارد اما اسکندر قشونی فقط مرکب از ۳۰۰ هزار نفر دارد. تنها برتری او به دشمن، دادگری و رعیتنوازی اوست. او متکی به مردم است.
نظامی به نیروی مردم باور دارد، پیروزی و فتح فرمانروای عادل را نیز در گرو این اتکا میداند و از زبان فیلسوفان به اسکندر خطاب میکند که: جوانمرد پیوسته با کس بود. اسکندر بردبار و خونسرد است، دارا سراسیمه و عجول است.
اگر اسکندر طرفدار حق و عدالت است، دارا تمثیل بداندیشی، ستم و زورگویی است. اگر اسکندر در هر کاری نیاز به مشورت با خردمندان دارد، دارا مغرور و متکی به رأی خود است و مشاوره را رد میکند. حوادث منظومه، خود بر اساس شرح تضّاد این سجایا و غلبهی سجایای خوب بر بد پیریزی شده است.
نیروی اسکندر و ضعف دارا نیز از این کیفیتهاست. شاعر از زبان فیلسوفانی که در مجلس مشاوره نظر خود را به اسکندر میگویند، این کیفیتهای ناهمگون را چنین ارزشگذاری میکند:
تو بادادی، او هست بیدادگر
تو میزان زور، او ترازوی زر
بدان بد که از جمله شهر و سپاه
ز نیکان ندارد کسی نیکخواه.
جریان جنگ بر این گفتهها صحّه میگذارد. این جنگ، خونینترین و دهشتانگیزترین جنگ است. در آغاز، هزاران انسان جان میبازند. شاعر فلاکتی را که این جنگهای بیمعنا نصیب انسانها میکند، میفهمد. کسانی را که به خاطر مشتی خاک، جهان را به دریای خون بدل میسازند، سرزنش میکند. نظامی در سرتاسر اثر اندرزهای گهربار خود را ادامه میدهد. آن چیست که انسان، اشرف مخلوقات و آرایهی کاینات را وحشی صفتانه به جان همنوع میاندازد و سبب این همه خونریزیها و کشتارها میشود؟ اندیشمند انساندوست بزرگ، با مثالهایی گوناگون و دلایلی انکار ناپذیر، به این سؤال، تنها یک پاسخ میدهد: شهوت ثروتمند شدن، طمع و تنگ نظری. شاعر افرادی را که تا مرحلهی ددمنشی تنزل کردهاند، به مثابهی دشمنان زندگی و انسانیت مذمّت میکند و خواننده را به بیزاری از این گونه افراد فرا میخواند:
از این دیوْ مردم که دام و ددند
نهان شو که هم صحبتان بدند
پی گور کز دستبانان گم است
ز نامردمیهای این مردم است
همان شیر کو جای در بیشه کرد
ز بد عهدی مردم اندیشه کرد
مگر گوهر مردمی گشت خورد
که در مردمان مردمیها بمرد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: هیچ بنده اى نیست مگر اینکه در قلب او نقطه اى سفید است پس هرگاه مرتکب گناهى شود در درون آن نقطه سفید نقطه اى سیاه نمایان شود پس اگر توبه نمود آن نقطه سیاه از بین میرود ولى اگر ادامه داد و گناهانش به درازا کشید آن سیاهى افزوده میشود تا جایى که تمام سفیدى را مى پوشاند پس هرگاه سیاهى روى سفیدى را بپوشاند دیگر آن گناهکار هرگز بسوى خیر باز نمیگردد و این معناى گفتار خداوند عزوجل است که میفرمایند: (بل ران على قلوبهم ماکانوا یکسبون: بلکه آنچه را که کسب میکردند زنگارى بر دلهاشان میشد)
نقد و مروری بر اسکندرنامه نظامی گنجوی، اثری که هشتصد سال قبل، بر اساس سوژهی پیچیدهای تصنیف شده و زمینههای وسیع اندیشگی را احاطه کرده است. پیرامون اسکندر، پیش از نظامی آثار زیادی بوجود آمده بوده. تمثال این جهانگیر مقدونی که با سرعتی بینظیر در تاریخ، بسیاری از سرزمینهای شرق و غرب را فتح کرد، در ادبیات شفاهی اقوام مختلف تصویر شده بود. روایاتی فراوان دربارهی سفرهای جنگی و ماجراهای او موجود بود. علاوه بر اینها، رمانهای کالیستنسن دروغین یونانی و نکتانبس مصری و داستان اسکندر در شاهنامهی فردوسی، آوازهی بیشتر داشتند. از بحثی که در مقدمهی اسکندرنامه آمده، معلوم میشود که نظامی همهی آثاری را که دربارهی اسکندر به زبانهای ترکی، عبری، نصرانی و پهلوی نوشته شده بود، خوانده بود و مطالب زیادی اندوخته بود. تصنیف اثر در موضوعی که دهها شاعر از آن سخن گفتهاند، البته کار سادهای نیست. چرا که نظامی برای خلق اثری ویژه، میبایست بر مسایل گفته شده خط زند و مرواریدهای ناسفته در طرز هنر خود بچیند. شاعر پس از مطالعهی همهی منابعی که در دسترس داشته، به این نتیجه رسیده است که تصنیف اثر دربارهی اسکندر، در معنای پرواز دادن مرغ خیال برای طرح همهی مسایلی است که در طول حیات اندیشیده است و سخن گفتن از آمال و آرزوهای خویش است. نظامی همهی آثاری را که تا زمان او دربارهی اسکندر نوشته شده بود، سه دسته میکند. برخی او را فرمانروایی جهانگشا، بعضی همانند فیلسوفی صاحب تدبیر و عاقل و بسیاری دیگر بسان پیغمبری توصیف کردهاند. نظامی نیز تصمیم به جمعبندی این سه کیفیت میگیرد و باز در جائی به آفرینهی هنری فردوسی اهمیت میدهد و آن را شایستهی اعتناء و انتقاد میداند و میگوید:
سخنگوی پیشینه، دانای توس،
که آراست روی سخن چون عروس
در آن نامه کان گوهر سُفته راند،
بسی گفتنیها که نا گفته ماند
اگر هر چه بشنیدی از باستان
بگفتی، دراز آمدی داستان
نگفت آنچه رغبت پذیرش نبود
همان گفت، کز وی گریزش نبود

دگر از پی دوستان زله کرد
که حلوا به تنها نشایست خورد
نظامی میگوید که نه تنها وظیفهی شرح کار و زندگی اسکندر بلکه وظیفهی خلق یک اثر هنری را بر عهده دارد. در این مورد، بالاخص سخن گفته است. میگوید که اگر همهی روایاتی را که در مورد اسکندر آمده از آرایهی سخن خالی کنم، خواهم توانست همه را در چند بیت بگنجانم. شاعر برای اثبات این ادعا، سر تا سر زندگی اسکندر را در صد بیت به رشتهی نظم در میآورد. نظامی میگوید که ویژگی اساسی یک اثر ادبی و هنری واله سازی آن است وگر نه کسی به آن توجهی چندان نخواهد داشت ولی این والهسازی نیز در نظر نظامی حدود و اندازهای دارد. یعنی صحنههای خواه رومانتیک و خواه غیر واقعی اثر، میباید معقول و قانع کننده باشد، و این نیز فقط بسته به مهارت و هنروری شاعر یا ادیب است. در اسکندرنامه به برخی تمثالهای رومانتیک و حتی غیر واقعی و اعجابانگیز برخورد میکنیم. شاعر این تمثالها را چنان با زندگی و تفکر بیکرانهی انسانی وابسته کرده است که به مثابهی حوادث واقعی تاریخی، بعدها در ادبیات شفاهی و روایات ترکی آذربایجان انعکاس یافتند. نظامی، اسکندر را همانند یک شخصیت تاریخی، فرمانروای مقدونیه، پسر فیلیپ تصویر میکند و بدین گونه بر افسانههای ساخته شده در مصر و ایران خط بطلان میکشد. در اینجا او، نه پسر داریوش دوم، شاه ایران، و نه پسر نکتانبس کاهن مصری است، و نه یتیمی است که در ویرانه یافت شده و توسط فیلیپ به فرزندی پذیرفته شده است. اسکندرِ نظامی از تعلیم و تربیت شایانی برخوردار است و در پیش نیکو ماخ، فیلسوف یونانی تحصیل کرده است و با پسر او ارسطو همدرس و در همهی عمر با او دوست و رفیق بوده است. این گونه آغاز، برای نظامی حایز اهمیت است. چراکه فرمانروای فاتح و ایدهآل که به مثابهی متفکر برجسته در سیمای پیغمبر تصویر میشود، میباید جزو علمای سرشناس زمان خود باشد. با همهی این وصفها، نظامی که همیشه در آرزوی خلق سیمای فرمانروای ایدهآل بود، در اثر انجامین خود نیز به این مطلب اهمیت داده است و قهرمان خود را با صفات نیکی که خود میخواسته زینت داده، به ایدهآل رسانیده است.
اسکندر در آثار نظامی به مثابهی فرمانروایی خردمند، دانا، دادگر و هوادار و حامی بزرگ دانش و هنر تجسم یافته است.
او در عین حال که پناه ستمدیدگان و مظلومان است در برابر ستمگران و ظالمان نیز رفتاری بیامان دارد. حتی کشورگشاییها و جنگهایش در راه احقاق حق و عدالت است و این در واقع پاسخی به بداندیشان فاسدالاخلاقی بود که اسکندر را گُجسته مینامیدند.
اسکندر در تاریخ پیش از هر چیز، جهانگشاست ولی اسکندرِ نظامی در هر یورش جنگی خود، میتواند حق به جانب باشد. نخستین سفر جنگی او توجه و رغبت خواننده را جلب میکند. این سفر به خاطر غصب خاک دیگران و در اسارت نگه داشتن ملتها نیست، بلکه بخاطر نجات مصریان ستمدیده از زنجیر بردگی زنگباریان غارتگر و متجاوز است. اسکندر که خود را نیرومند حس میکند، در عین حال میکوشد با تمام نیرویش جلوگیر جنگ و ستیزها باشد و اختلافها را با صلح و آشتی حل کند. توتیانوش، ایلچی اسکندر که پیش پادشاه زنگبار اعزام شده بود، پیغام او را به شاه میرساند اما شاه زنگبار، ایلچی را میکشد و خونش را در تشتی میریزد و مینوشد و به این ترتیب، اسکندر را وادار به برداشتن جنگافزار میکند. منظرهی جنگ مغلوبه در عین حال که از زیباترین تابلوهای هنری از جنگ در ادبیات مشرق زمین است، فاقد طنطنه و رجزخوانی فاتحانه است. اسکندر پیروزمند، میدان جنگ را از نظر میگذراند و هنگامی که اجساد کشته شدگان افراد دشمن را میبیند:
به عبرت در آن کشتگان بنگریست
بخندید پیدا و پنهان گریست
که چندین خلایق در این دار و گیر
چرا کشت باید به شمشیر و تیر؟
نظامی نه تنها مبارزات حقطلبانه در راه کسب آزادی را تقدیر میکند بلکه در عین حال آنها را یک وظیفهی شریف میداند. جنگ اسکندر با دارا، شاه ایران، مانند چنین مبارزهای تصویر میشود. نظامی علت این جنگ را این گونه توجیه میکند که در زمان فیلیپ پادشاه رعیتنواز و صلح پرور و عادل، دارا با تهدید یونانیان به حمله به کشورشان، آنان را وادرا به پرداخت خراج کرد. اسکندر پرداخت این خراج را برای خود و کشورش، مایهی خفت میشمرد و میخواست از این کار سرباز زند. از سوی دیگر دارا شاه ایران، ایلچیان خود را به یونان اعزام میدارد و اسکندر را تهدید میکند و خراج میخواهد. اسکندر تحمل این تهدید را نمیکند:
برو! بانگ زد شهریار دلیر
که نتوان ستد غارت از تند شیر
زمانه دگرگونه آیین نهاد
شد آن مرغ کو خایه زرین نهاد!
اسکندر از دارا میخواهد که به ملک خود خرسند باشد و او را در کشور خود راحت گذارد. اما دارا این شاهنشاه خودخواه و بدآیین و بدکیش، او را تهدید به جنگ میکند و وادارش میسازد که تدابیر تدافعی ببیند. این منظومه، علیرغم آن که در دوران پیری سروده شده، زیباترین نمونهی هنروری و سخنوری است. غالب ابیات منظومه تا حد یک ضرب المثل پرمعنا و حکمتآمیز است. حادثهها در طرحی بدیع و زیبا دنبال میشوند.
خط فینیقیه، منتوهوتپ دوم و سلسله ی یازدهم:
اگرچه منتوهوتپ دوم به منس دوم یعنی کسی که مصر را برای بار دوم متحد کرد تبدیل شد و در دوره ای از پادشاهی میانه حکمرانی کرد ولی در واقع مسیر رسیدن به این وحدت توسط اینتف اول آغاز و توسط جانشینان وی کامل شد. منتوهوتپ اول(۲۱۱۵ ق.م) راه اینتف اول را ادامه داد و نوم های اطراف را برای تبس فتح کرد و باعث بهبود وضعیت و افزایش قدرت تبس شد. جانشینان وی سیاست های او را دنبال کردند ولی واهانخ اینتف دوم بعضی از مهم ترین اقدامات را جهت اتحاد برای تصرف شهر آبیدوس انجام داد و خود را بعنوان شاه مصر علیا و سفلی معرفی کرد. واهانخ اینتف دوم موقعیت شهر تبس را با حکمرانی عادلانه و رهبری اردوکشی های نظامی علیه هراکلئوپلیس که باعث ضعیف شدن تسلط پادشاهان ممفیس در منطقه ی آنها شد، بیش از پیش استحکام بخشید. منتوهوتپ دوم حکومت خود را بر پایه ی این موفقیت های اولیه بنا نهاد و در نهایت هراکلئوپلیس را شکست داد و بعد از آن نوم هایی را که به پادشاهان قبلی وفادار مانده بودند مجازات کرد و به نوم هایی که تبس را گرامی داشتند پاداش داد. در حالیکه پروسه ی اتحاد در جریان بود، منتوهوتپ دوم توجه خود را معطوف به حکمرانی، دستاوردهای نظامی و ساخت و ساز کرد. عصر سقوط هراکلئوپلیس و آغاز به کار منتوهوتپ دوم عصر دستاوردهای عظیم هنری و ثبات در مصر بود. یک دولت قدرتمند اوضاع و شرایطی را ایجاد کرد که فعالیت خلاقانه ی زیادی در آن اتفاق افتاد. در این دوره بزرگترین بنای یادبود در تبس، در کرانه ی غربی رود نیل و در ناحیه ای موسوم به دیرالبحری ساخته شد. در آنجا منتوهوتپ دوم مجموعه ی وداع بزرگ خود را ساخت، بنایی که بر معماری سلسله ی هجدهم تأثیر گذاشت. خانواده ی سلطنتی منتوهوتپ انواع هنر را تشویق میکردند و به قدرت نظامی برای ایجاد مرزهای جدید و عملیات جدید استخراج متکی بودند.
جانشین منتوهوتپ دوم یعنی منتوهوتپ سوم سیاست های وی را دنبال کرد و دامنه ی این سیاست ها را گسترده تر کرد. وی به پونت یک هیئت اعزامی فرستاد و مرزهای شمال شرقی دلتا را تقویت کرد. جانشین وی منتوهوتپ چهارم است، کسی که اطلاعات کمی از وی در دست می باشد به جز اینکه میدانیم وی وزیر خود مردی به نام آمنمهت را برای استخراج سنگ های معدن اعزام کرد. تمام هفت سال حکومت وی در آرامش گذشت ولی به احتمال زیاد وی با موفقیت همان سیاست های اجداد خود را دنبال کرده بود چرا که زمانی که آمنمهت جانشین وی شد کشور مصر در حال شکوفایی بود.
حدیث :
ابى عمر مدائنى از امام صادق علیه السلام روایت کند که فرمود: پدرم امام باقر علیه السلام میفرمود: براستى که خداوند حکم و قضاى حتمى اش بر این قرار گرفته که نعمتى را به بنده اى نبخشد و سپس آن را از او بگیرد (بلکه اگر نعمتى را به او بخشید آن را از وى سلب نمیکند) مگر اینکه آن بنده گناهى کند و در نتیجه سزاوار خشم الهى گردد (پس در واقع خود بنده با گناهش نعمت را از خود سلب میکند)
یک روز دو تا خانم با هم صحبت میکردند، اولی گفت:
شوهر من اینقدر دخترم را دوست داره که اگه دخترم نصف شب بگه که من کنتاکی میخوام، میره و از هرجا که شده براش میخره! دومی گفت: جدی؟ این که چیزی نیست! شوهر من اینقدر دخترم رو دوست داره که اگه اون هر وقت حتی روز هم بگه که من کنتاکی میخوام میگه: با نفست مبارزه کن دخترم.

طنز در ادب فارسی در چند معنی بکار رفته است:
الف) تمسخر و طعنهزدن:
زبونتر از مه سیروزهام مهی سی روز
مرا به طنز چو خورشید خواند آن جوزا
کلیات خاقانی
ب ) نظامی گنجوی طنز را به معنی تقلید از سر تمسخر به کار برده است:
سایه که نقیصه ساز مردست
در طنز گری گران نورداست
طنزی کند و ندارد آزرم
چون چشمش نیست کی بود شرم
ج) طنز به معنی دروغ و مسخره:
دی گفت سعدیا من از آنِ توام به طنز
آن عشوه دروغ دگرباره بنگرید
کلیات سعدی.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش سی. رازهای تمدن جدید غرب و آغاز و پایان بنی اسرائیل، یهودیان و انهدام بنی اسرائیل: در روایات عهد عتیق شرحی مفصل درباره رواج بعلپرستی به وسیله ایزابل و دخترش و گسترش فساد و ستم اجتماعی در دو سرزمین افرائیم و یهود مندرج است. طبق این روایات، ایزابل حاکم مطلق و خونریز و بیقانون سرزمینهای بنیاسرائیل بود: انبیاء خداوند را میکشت و ایشان گروه گروه از دست او در غارها پنهان میشدند. این سرآغاز موجی جدید از جنبش پیامبری در میان اتباع دو دولت بنیاسرائیل است. این پیامبران مصلحینیاند با شخصیتی مردمی، مسحورکننده و بسیجگر که مردم را به احیاء سنن موسوی، یکتاپرستی و عدالت اجتماعی فرامیخواندند. و در چنین فضایی است که یکی از شگرفترین پیامبران ظهور میکند؛ کسی که از نظر احیاء سنن یکتاپرستی و مبارزه با ستم، بیعدالتی و فساد اجتماعی در میان پیامبران پس از موسی تا آن زمان یگانه است. او ایلیاء نبی نام دارد و همان پیامبری است که قرآن کریم با نام الیاس از او با تجلیل فراوان یاد کرده و خاندان او را آل یاسین نامیده است: و الیاس از پیامبران بود. به مردم خود گفت آیا پروا نمیکنید؟ آیا بعل را به خدایی میخوانید، و آن بهترین آفرینندگان را وامیگذارید؟ پروردگار شما و پروردگار نیاکانتان خدای یکتاست. پس تکذیبش کردند و آنان از احضار شدگانند، مگر بندگان مخلص خدا. و نام نیک او را در نسلهای بعد باقی گذاشتیم. سلام بر خاندان الیاس (سلام علی آل یاسین). ما نیکوکاران را چنین پاداش میدهیم. او از بندگان مؤمن ما بود. در روایات عهد عتیق از ایلیاء نبی بعنوان ایلیاء تشبی از ساکنان جلعاد یاد شده است. جلعاد منطقهای است کوهستانی در شرق رود اردن و در همسایگی سوریه که از گذشته ای دور مأوای قبایل آموری بود و بعدها بخشی از قبایل آرامی و بنیاسرائیل نیز در آن سکنی گرفتند. جلعادیان یا مردم بومی جلعاد، جمعیتی انبوه بودند و در حوادث سیاسی آن زمان نقش فعال داشتند. بنابر این، محل زیست ایلیا منطقهای است فراقومی که در آن قبایل اسرائیلی و غیراسرائیلی آمیزش داشتند. مهمتر، موطن اصلی ایلیا یعنی تشب است که نمیدانیم در کجاست. (در دایره المعارف یهود نامی از این محل مندرج نیست. هاکس آمریکایی محتمل میداند استیب یا لستیب کنونی باشد در ١٠ مایلی شرق اردن و در میان تلهای جلعاد) برخی محققین، به این دلیل، ایلیا را از بنیاسرائیل نمیدانند بلکه او را از طایفه رکابی یا از طایفه قینی (قائنی) میدانند. رکابیان در اصل از مردم شهر قناتاند. قنات (دارالقنوات) نام کهن شهر حوران (در شمال شرقی سوریه) است که سکنه آن بعدها بنام اعراب نبطی شناخته میشوند؛ گروهی از آنان به کنعان کوچیدند و طایفه رکابی را بنیان نهادند. طایفه سامی قینی همان طایفهای است که شعیب (یترون)، پدر زن موسی (ع)، به آن تعلق داشت. نویسندگان دایرةالمعارف یهود، نام طایفه فوق را به واژه قین، به معنای آهنگر منتسب میکنند و آنان را یک گروه حرفهای از آهنگران کوچنشین میدانند. حال آنکه در عهد عتیق اشارهای به تعلق شعیب به حرفه آهنگری مندرج نیست؛ به عکس او چادرنشینی متمکن و کاهن مدیان، یعنی شیخ طایفه خود در منطقه فوق، توصیف شده است. به علاوه، توجه کنیم که در نیمه اول هزاره دوم پیش از میلاد در اسناد مصری از شهر قنات به عنوان قین و قانو نام برده شده است. مجموعه این دلایل، و نیز یکسانی فرهنگ و عقاید دینی قینیها و رکابیان، نشان میدهد که این دو طایفه کوچنشین خویشاوند و از مردم شهر قنات و همان طایفه شعیباند. شهر دارالقنوات امروزه از مراکز دروزیهای سوریه است و میدانیم که دروزیها برای شعیب پیامبر جایگاهی ویژه قایلاند. این امر نیز نشانه دیگری است که از تعلق طایفه قینی به شهر قنات. امروزه برخی محققین، چون اشتاد، معتقدند که یکتاپرستی در آغاز در میان طایفه شعیب رواج داشت و موسی (ع) با این آئین در میان طایفه همسرش آشنا شد. دایرة المعارف یهود انتساب ایلیاء نبی به قینیها و رکابیان را رد میکند و تنها دلیلی که اقامه میکند رهبری ایلیا بر یک جنبش مردمی در سرزمین بنیاسرائیل است. این نگرش آشکارا صبغه نژادگرایانه دارد. برای مورخین یهودی دشوار است که ظهور یک پیامبر بیگانه را در میان بنیاسرائیل و پیروی تودههای مردم از او را بپذیرند. آنان فراموش کردهاند که در همین زمان حکمرانان واقعی بنیاسرائیل دو زن فنیقی (ایزابل و عتلیا) بودند. اگر بدانیم که اخیاء شیلونی و ایلیاء نبی از مردمی جز بنیاسرائیل بودند، و مردم شیلو و طوایف قینی و رکابی را بعنوان مدافعان سرسخت و احیاءگران یکتاپرستی موسوی بشناسیم، و نیز بدانیم که مردم طایفه شعیب پیش از بنیاسرائیل یکتاپرست بودند، تصویری که یهودیان از یهوه بعنوان مخلوق فرهنگ ممتاز و یگانه خود ساختهاند تمام و کمال فرو میریزد. دیرزمانی است که یهودیان بر خدا و بندگان خدا بخاطر ابداع آئین یکتاپرستی منت نهادهاند. حال آنکه اینان نخستین یکتاپرستان گیتی نبودند و آنگاه که به این آئین گرویدند، برای خدای یگانه معبدها و نمادهای طلایی به پا کردند، او را در ردیف بعل خدای بزرگ همسایگان فنیقی جای دادند و به داشتن خدای انحصاری قوم خود بالیدند. و سرانجام، خدای یگانه را به موجودی بدل ساختند که چون پیرزنان جادوگر جز نثار نفرینهای شوم و پیشگویی کیفرهای هولناک برای دشمنان اشرافیت قبیله یهودا کاری ندارد. بیهوده نیست که در میان یهودیان مصلحینی مردمی چون اخیا و ایلیا و ارمیا نمییابیم و پیامبرانی که از ایشان سراغ داریم، چون ناتان نبی و حزقیال نبی، همه از جنس پیامبران درباری اند؛ همانانی که ارمیا ایشان را پیامبران دروغین خوانده است. آنچه پیوند ایلیا را با رکابیان بیشتر آشکار میکند، حضور فعال این طایفه در انقلاب ایلیاء نبی است؛ تا بدانجا که در جریان تخریب معابد بعل در سامریه و کشتار خاندان عُمْری و داوودی یکی از آنان را، بنام یوناداب (جندب) بن رکاب، در کنار ییهو، سرکرده قیام، مییابیم(یوناداب قرائت عبری نام فوق است، شکل دیگر قرائت آن جُندب است و در این قرائت نامی کاملا عربی است). در سدههای پسین نیز رکابیان در حوالی بیتالمقدس سکونت دارند؛ جامعهای متمایز از بنیاسرائیل را تشکیل میدهند و برخلاف ایشان از نوشیدن شراب به شدت پرهیز میکنند. کمی پیش از اشغال بیتالمقدس بوسیله بختالنصر، خداوند از ارمیا میخواهد که، برای آزمایش ایشان و ارائه نمونهای صالح به یهودیان، رکابیان را به نوشیدن شراب ترغیب کند. ارمیا آنان را به خانه نگهبان معبد سلیمان دعوت میکند، کوزههای پر از شراب در برابرشان مینهد و دعوت به نوشیدن میکند. آنان نمینوشند و چنین پاسخ میدهند: شراب نمی نوشیم زیرا که پدر ما یوناداب بن رکاب ما را وصیت نموده گفت که شما و پسران شما ابداً شراب ننوشید، و خانهها بنا مکنید و کشت منمایید و تاکستانها غرس مکنید و آنها را نداشته باشید بلکه تمامی روزهای خود را در خیمهها ساکن شوید تا روزهای بسیار بر زمینی که شما در آن غریب هستید زنده بمانید. ایلیاء نبی شبانی چادرنشین بود؛ روزی در اردن سکونت داشت و روز دیگر در حوالی صیدا. زندگی زاهدانهای داشت. یاور مستمندان بود و مردم او را مرد خدا میدانستند. در روایات عهد عتیق برخلاف رویه متعارف، هیچ اشارهای بنام پدر، تبار و پیوند او با قبایل بنیاسرائیل نشده است. ایلیا، به فرمان خداوند، دعوت خود را آشکار کرد. مردم به او گرویدند و در شورشی بزرگ، به دستور ایلیا، ۸۵۰ تن از پیامبران بعل و اشرا را به قتل رسانیدند(اشرا یا اشیریم Asherah الهه باروری در نزد مردم صیدا بود که ایزابل پرستش آن را در سرزمینهای افرائیم و یهود رواج داد و معابد آن را به پا کرد، در روایات عهد عتیق، عنوان نبی به مدعیان پیامبری در آئین های بعل پرستی نیز اطلاق میشود) اخاب، که در این روایت شخصیتی متزلزل دارد، هراسان ماجرا را به ایزابل خبر داد و ملکه فنیقی دستور قتل ایلیا را صادر کرد. ایلیا برای نجات جان خود به بیابانها پناه برد تا سرانجام در مغارهای کلام خدا بر او نازل شد. در این مکاشفه، ایلیا خداوند را خدای لشکرها (رب الجنود) میخواند که تعبیری کاملاً نو در روایات عهد عتیق است و بیان گر رسالت انقلابی ایلیا. خداوند به او دستور میدهد که سه تن را برای انهدام خاندان اخاب و احیاء یکتاپرستی موسوی در میان بنیاسرائیل به یاری طلبد: حزائیل، ییهو بن نمشی و الیشع بن شافاط. حزائیل از سرداران آرامی دمشق است. او کمی پس از این ماجرا، با مرگ بن حَدَد دوم، شاه سوریه (۸۴۳ تا ۷۹۸) میشود. نقش آرامیها در این سناریو هم بیانگر پیوندهای آرامی ایلیاست و هم بیانگر این امر که مردم بنی اسرائیل آرامیان دمشق را قومی بیگانه نمیشناختند. ییهو بن نمشی از سرداران بنیاسرائیل است و الیشع بن شافاط برزگری است ساده از مردم اردن. الیشع، که پس از دیدار با ایلیا به خدمتگزار او بدل میشود، همان پیامبریست که پس از درگذشت ایلیا در رأس پیروانش قرار میگیرد و جنبش او را تداوم میبخشد. الیشع (الیسع) از پیامبرانی است که نام ایشان در قرآن کریم ذکر شده است. درباره تبار الیسع و پیوند او با قبایل بنیاسرائیل نیز، چون ایلیا، هیچ اشارهای در روایات عهد عتیق مندرج نیست. جنبش این پیامبر شورشی تنها علیه سلطه خاندان عمری بر دولت افرائیم نیست. ایلیا به مبارزه علیه شاه یهودیان نیز برخاست زیرا خدای پدران خود را ترک کرده، بتخانه ساخته و ساکنان اورشلیم را به زنا کردن ترغیب مینمود. ایلیا در نامهای به شاه یهود چنین نوشت: به طریق پادشاهان اسرائیل رفتار نموده، یهودا و ساکنین اورشلیم را اغوا نمودی که موافق زناکاری خاندان اخاب مرتکب زنا بشوند و برادران خویش را نیز… به قتل رسانیدی. همانا خداوند قومت و پسرانت و زنانت و تمامی اموالت را به بلای عظیم مبتلا خواهد ساخت. سرانجام، در سال ۸۴۲، در زمان سلطنت یهورام بن اخاب بن عمری در دولت افرائیم (۸۵۱ تا ۸۴۲) و اخزیا بن یهورام بن یهوشافاط در دولت یهود (۸۴۱ تا ۸۴۲) انقلاب آغاز شد. اخزیا، شاه یهود، پسر عتلیا و نوه ایزابل است و داماد خاندان اخاب. و یهورام، شاه افرائیم، دایی و احتمالاً پدر زن اوست. قیام با ابلاغ پیام الیسع، که اکنون با درگذشت ایلیا در رأس توده انبوه پیروان او جای دارد، به ییهو بن نمشی، سردار بنیاسرائیل، آغاز میشود. الیسع او را به پادشاهی بنیاسرائیل منصوب میکند و حکم قتل خاندان اخاب را صادر مینماید. این در زمانی است که دولتهای بنیاسرائیل، به دعوت الیسع، هدف تهاجم حزائیل، شاه جدید آرامی، قرار گرفتهاند. ییهو به محل استقرار دو شاه افرائیم و یهود میرود و هر دو را به قتل میرساند؛ سپس به کاخ ییلاقی ایزابل میشتابد و او را نیز میکشد. آنگاه به همراه یوناداب بن رکاب، رهبر طایفه رکابی، رهسپار سامریه میشود. و چون از آنجا روانه شد، به یوناداب بن رکاب که به استقبال او میآمد برخورد و او را تحیت نموده گفت که آیا دل تو راست است مثل دل من با دل تو؟ یوناداب جواب داد که راست است. گفت اگر هست دست خود را به من بده. پس دست خود را به او داد و او وی را نزد خود به عرابه برکشید. و گفت همراه من بیا و غیرتی را که برای خداوند دارم ببین. ییهو در سامریه تمامی اعضای خاندان عمری و بزرگان و کاهنان شهر و تمامی بعل پرستان و نیز ۴۲ تن از اعضای خاندان سلطنتی یهود (خاندان داوودی) را که در سامریه بودند به قتل میرساند. آنگاه، به همراه یوناداب رکابی به معبد بعل میرود، بتها را میشکند و معبد را به مزبله بدل میسازد: پس ییهو اثر بعل را از اسرائیل نابود ساخت. این سرآغاز حکومت ۲۸ ساله ییهو بن نمشی (۸۴۱ تا ۸۱۴) بر دولت افرائیم است. این داستان انقلابی است که با پیامبری ایلیاء نبی آغاز شد و با قیام ییهو بن نمشی، تخریب معابد پرستش بعل و کشتار خاندان عمری و بخش مهمی از اعضای خاندان داوودی به پایان رسید. معهذا، در اینجا نیز، چون ماجرای پیامبری اخیاء شیلونی و قیام یربعام بن نبط و خاندان یوسف علیه اشرافیت یهود تنها با یک روایت سروکار نداریم. روایت دومی، که آشکارا متأخر بر روایت پیشین است، بلافاصله آغاز میشود و ییهو و خاندان او گنهکار قلم میروند. ییهو هرچند به فرمان ایلیا و الیسع یکتاپرستی موسوی را احیا کرد و سرزمین اسباط دهگانه شمالی را از بتپرستی کنعانی پاک نمود، چنانکه هیچگاه بعل پرستی به سرزمین قبایل شمالی بازنگشت، معهذا بر گناه یربعام بن نبط باقی ماند. تمامی شاهان بعدی افرائیم همچنان آلوده به گناه یربعام بن نبط اند؛ شیطان بزرگی که اسرائیل را مرتکب گناه ساخت. این گناه بزرگ، که سرزمین قبایل شمالی را تا زمان انهدام خونین آن بوسیله امپراتوری آشور همچنان آماج نفرین قرار میدهد، چیزی نیست جز تداوم استقلال و عدم تمکین به اشرافیت یهود. فساد، بی عدالتی و بتپرستی بخشودنی است، چنانکه خاندان داوود در بیتالمقدس هماره به آن اشتغال دارد و هیچگاه به نابودی کامل تهدید نمیشود، ولی گناهی که خاندان یوسف بنیانگذار آن بود نابخشودنی است. نگرش دایرة المعارف یهود به شخصیت ایلیاء نبی نیز، چون اخیاء شیلونی، منفی است. طبق این تصویر، یکتاپرستی در جوهره خود ملازم با عدم تسامح دینی است برخلاف چندگانه پرستی که هیچگاه در ذات خویش مخالفتی با تنوع پرستش نداشته و هماره حضور مشربهای دینی مختلف را، دوش به دوش هم، تحمل کرده است. نویسندگان دایرة المعارف یهود بر مایههای ستم و فساد و بیعدالتی اجتماعی در دولتهای آن زمان بنیاسرائیل، چون بیقانونی و قساوت ایزابل در تملک اراضی نابط یزرعیلی و قتل او چشم میپوشند. آنان توجه نمیکنند که چه در پیامبری اخیاء شیلونی و قیام خاندان یوسف علیه دولت یهود و چه در پیامبری ایلیاء نبی و قیام ییهو علیه خاندانهای سلطنتی عمری و داوودی، رواج بتپرستی فنیقی تنها به معنی اشاعه یک عقیده دینی نیست؛ بلکه ملازم است با رواج گسترده فساد و ستم اجتماعی. درونمایه اصلی ماجرا، آزادی یا عدم آزادی پرستش دینی نیست؛ تحمیل خونین بعل پرستی است از طریق قتلعام گروه گروه پیامبران. نویسندگان دایرةالمعارف یهود، که سخت با ایزابل و همسایگان فنیقی همدلی نشان میدهند، ایلیاء نبی را افراط گرایی میخوانند که به شکلی غیرمشروط مخالف هرگونه پرستش، بجز یهوه بود. به زعم آنان، ایزابل مخالفتی با پرستش خدای یگانه نداشت؛ به عکس، این ایلیا بود که سرسختانه با آئین و عقاید دینی همسایگان (فنیقی) مخالفت میکرد. لذا، خاندان سلطنتی با تبلیغات او مخالفت کرد زیرا سیاستش گسترش پیوندهای اقتصادی با همسایگان، بویژه با صور، بود. اخاب به عقاید دینی مردم خود وفادار بود ولی ضرری نمیدید که نسبت به دین مردم صور با تساهل برخورد کند و برای محافل نزدیک به ملکه ایزابل مکانی برای پرستش در سامریه به پا کند. ولی ایلیا بر آن بود که رسالت تاریخی مردمش حفظ پرستش دینی ناب در درون مرزهای خویش و برسمیت نشناختن سایر خدایان است، به فرمان ایلیا مردمی تحریک شده حمله بردند و پیامبران بعل را کشتند. شاه (اخاب) هیچ مخالفتی با اقدام ایلیا نشان نداد ولی ملکه ایزابل از کشتار پیامبران بعل به خشم آمد و جنگی خونین را علیه ایلیا و پیروانش آغاز کرد، ایلیا مجبور شد به بیابان بگریزد زیرا مردم از او حمایت نکردند، در آنجا، مانند ماجرای موسی در کوه سینا، خدا بر او ظاهر شد، و از آنجا که مردم در جنگ با ایزابل از او حمایت نمیکردند، حزائیل، شاه بعدی سوریه، ییهو، شاه بعدی اسرائیل، و الیسع، جانشین ایلیا، به عنوان ابزارهای کیفر الهی تعیین شدند. حیرتانگیز است ولی باور کنیم که اسطورههای عهد عتیق به گذشتههای دور تعلق ندارد؛ پدیدهای کاملاً زنده است. این همان مأخذی است که پیشتر از یربعام بن نبط تصویری منفی به دست میداد زیرا، بر اساس اتهام راویان یهودی عهد عتیق، در سامریه بتخانه به پا کرده بود. براستی چرا در اتهامی مشابه یربعام محکوم است و اخاب مورد دفاعی سخت قرار میگیرد؟! کشف این راز دشوار نیست. یهوه بهانهای بیش نیست و تنها ملاک جانبداری، حتی تا به امروز، رابطه با الیگارشی یهودی است. یربعام و خاندان یوسف محکوماند زیرا بر این کانون شوریدند و اخاب و خاندان عمری مقبولاند زیرا پیوندی استوار با این الیگارشی داشتند. این شیوه نگرش کاملاً جانبدارانه بیانگر حضور زنده اسطورهای است سه هزار ساله که روح و مایه حیات خویش را از نژادپرستی یهودی میگیرد. پس از انقلاب سامریه و قتل اخزیا، شاه یهود، در بیتالمقدس نیز حوادثی خونین رخ داد. عتلیا، مادر اخزیا، به کودتا دست زد و با کشتار سایر اعضای خاندان داوودی، جز یک کودک که بوسیله زنی پنهان شد، قدرت را بطور کامل بدست گرفت. عتلیا شش سال با اقتدار تمام بر دولت یهود حکومت کرد و سپس، محتملاً به دلیل اقتدار بیش از حد کاهنان فنیقی در دربارش، با مقابله کاهنان یهودی مواجه شد. سرانجام، آنان در کودتایی سنجیده عتلیا را به قتل رسانیدند و تنها بازمانده خاندان داوود را به سلطنت نشاندند. در سده هفدهم، داستان عتلیا در هنر و ادبیات جدید اروپا بازتاب وسیع داشت. ژان راسین تراژدی معروف خود به نام عطلیه (۱۶۹۱) را نوشت، قطعات معروفی به همین نام تصنیف شد و آنتوان کویپل تابلوی معروف رنگ و روغن خود را به نام سقوط عتلیا (۱۶۹۲) کشید که در موزه لوور پاریس نگهداری میشود. مضمون تمامی این آثار ستایش از خاندان داوود است. در بررسی حوادث این دوران، بار دیگر دادههای باستانشناسی بیاری روایات عهد عتیق میآید و نام حکمرانان بنیاسرائیل در کتیبهای یافت میشود. در این زمان، دولت افرائیم خراجگزار امپراتور آشور است. در کتیبههای شلمنصر سوم نقشی وجود دارد که ییهو بن نمشی، شاه افرائیم، را در حال تقدیم خراج به امپراتور آشور نشان میدهد. در این کتیبه از شاه افرائیم بعنوان ییهو از خاندان همری نام برده شده است. انتساب ییهو به خاندان همری (عمری) بمعنای ریاست او بر دولتی است که بنام این خاندان شهرت است. این دومین بار است که نام حکمرانی از بنیاسرائیل در کتیبهای یافت میشود؛ نخست اخاب و سپس ییهو. در رابطه با کتیبه منقوش شلمنصر سوم دو نکته حائز اهمیت است. نخست، عدم ذکر نام اسرائیل؛ دوم، عدم حضور شاه یهود در این مراسم. عدم حضور شاه یهود بدان معنا نیست که یهودیان خراجگزار امپراتور آشور نبودند، بلکه بدان معناست که دولت یهود وزن و اهمیتی نداشت و خراج آن به وسیله شاه افرائیم تقدیم میشد. این کتیبه به سود عهد عتیق نیست و ارزش بخش مهمی از روایات تاریخی آن را به سطح تاریخنگاری درباری یک دولت کوچک و لافزن کاهش میدهد. خاندان ییهو ۹۳ سال (۸۴۱ تا ۷۴۸) بر مملکت افرائیم حکومت کرد. کتیبههای آشوری در تمامی دوران سلطنت خاندان ییهو از دولت افرائیم بعنوان خراجگزار امپراتوری آشور یاد میکند و نامی از دولت یهود و خاندان داوود در میان نیست. و باید بیفزاییم که در لوح استوانهای اددنیرری سوم، پادشاه آشور (۸۱۰ تا ۷۸۳)، از شاه افرائیم بعنوان شاه سامریه یاد شده است. در تمامی این دوران کینه و خصومت یهودیان علیه دولت افرائیم تداوم دارد و در عهد عتیق به شکل نفرینهای مکرر و وعدههای هولناک کیفر بازتاب مییابد. معهذا، دولت افرائیم قدرت برتر است. در حوالی سال ۸۰۰ پیش از میلاد، یهودیان جنگ علیه دولت افرائیم را آغاز میکنند که با شکست خفتبار آنان به پایان میرسد. اورشلیم به اشغال شاه افرائیم در میآید و حصار آن بوسیله افرائیمیان تخریب میشود. سرانجام، در سال ۷۴۸ حکومت خاندان ییهو فرو میپاشد و جنگ داخلی و کودتاهای پیاپی مملکت افرائیم را فرا میگیرد. درست در زمانی که دولت افرائیم دورانی سخت از فروپاشی و ستیز داخلی را تجربه میکند، اقتدار آشور در سراسر خاورمیانه و نزدیک در حال گسترش است. در سال ۷۴۵ تیگلت پیلسر سوم در آشور به قدرت رسید و بعنوان پادشاهی توسعهطلب و خونریز بنیانگذاری یک امپراتوری پهناور را آغاز کرد. ده سال پس از صعود تیگلت پیلسر، یکی از سرداران دولت افرائیم بنام فقح بن رملیا قدرت سیاسی را در این کشور بدست گرفت. فقح در اتحاد با رصین، شاه آرامی دمشق، سیاست عدم تمکین و مقابله با توسعهطلبی امپراتوری آشور را آغاز کرد. در همین زمان، آحاز، شاه جدید یهود (۷۳۵ تا ۷۲۷)، از فرصت بهره جست و خود را در نزد امپراتور توسعهطلب آشور حکمرانی مطیع و خراجگزار جلوه داد. از سال۷۳۴ در لوح استوانهای امپراتور آشور برای نخستین بار نام دولت یهود پدیدار میشود و تیگلت پیلسر از آحاز بعنوان خراجگزار خود نام میبرد. این حادثه مهمی است و نشان میدهد که اشرافیت یهود از طریق خیانت به دو دولت آرامی دمشق و اسرائیلی سامریه توانسته در نزد پادشاهان آشور تقربی بیابد. در این فهرست نام شاه یهود در کنار هفت شاه کوچک دیگر فلسطین و اردن به چشم میخورد و نام دولتهای دمشق و افرائیم مندرج نیست. در چنین فضایی است که توطئه خونین شاه و اشرافیت یهود علیه دو دولت دمشق و سامریه آغاز میشود. هم راویان یهودی عهد عتیق و هم تاریخ نگاری جدید یهود میکوشند تا این دسیسه غیرقابل دفاع شاه یهود را عملی تدافعی جلوه دهند. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم مینویسند سران دولتهای دمشق و سامریه توطئهای را برای براندازی خاندان داوود و استقرار یک خاندان دیگر در بیتالمقدس آغاز کردند و در چنین وضع نومیدانهای آحاز از تیگلت پیلسر تقاضای کمک کرد. روایت تدوین کنندگان یهودی عهد عتیق چنین است: و به خاندان داوود خبر داده گفتند که ارام در افرائیم اردو زدهاند و دل او و دل مردمانش بلرزید بطوریکه درختان جنگل از باد میلرزد. آنگاه خداوند به اشعیاء گفت تو به استقبال آحاز بیرون شو و وی را بگو باحذر و آرام باش. مترس و دلت ضعیف نشود زیرا که ارام با افرائیم و پسر رملیا برای ضرر تو مشورت کرده میگویند بر یهودا برآئیم و آنرا محاصره کرده به جهت خویشتن تسخیر نمائیم و پسر طبئیل را در آن به پادشاهی نصب کنیم. خداوند یهوه چنین میگوید این بجا آورده نمیشود و واقع نخواهد گردید. زیرا که سر ارام دمشق و سر دمشق رصین است و بعد از شصت و پنج سال افرائیم شکسته میشود بطوریکه دیگر قومی نخواهد بود. و سر افرائیم سامره و سر سامره پسر رملیا است، خداوند بر تو و بر قومت و بر خاندان پدرت ایامی را خواهد آورد که از ایامی که افرائیم از یهودا جدا شد تا حال نیامده باشد یعنی پادشاه اشور را، و در آن روز واقع خواهد شد که خداوند برای مگسهایی که به کنارههای نهرهای مصرند و زنبورهایی که در زمین آشورند صفیر خواهد زد، و تمامی آنها برآمده، در وادیهای ویران و شکافهای صخره و بر همه بوتههای خاردار و بر همه مرتعها فرود خواهند آمد، و در آن روز خداوند بواسطه استرهای که از ماورای نهر اجیر میشود، یعنی بواسطه پادشاه اشور، موی سر و موی پایها را خواهد تراشید و ریش هم سترده خواهد شد. این سرنوشت هولناکی است که خدای اسرائیل در حمایت از خاندان داوود و اشرافیت یهود برای مردم آرامی سوریه و اسباط دهگانه بنی اسرائیل ترسیم میکند. در این مأموریت الهی پادشاه خونریز آشور تنها ابزار نزول قهر الهی است. در عهد عتیق روایت دیگری نیز مندرج است. در این روایت، سرنوشت فجیع مردم دمشق، این قربانیان توطئه مشترک یهودیان و پادشاه آشور، به روشنی تصویر شده است: آحاز رسولان نزد تغلت فلاسر (تیگلت پیلسر)، پادشاه آشور، فرستاده گفت من بنده تو و پسر تو هستم، پس برآمده مرا از دست این پادشاه ارام و از دست این پادشاه اسرائیل که به ضد من برخاستهاند رهایی ده، و آحاز نقره و طلایی را که در خانه خداوند و در خزانههای خانه پادشاه یافت شد گرفته آنرا نزد پادشاه آشور پیشکش فرستاد. پس پادشاه آشور وی را اجابت نمود. و پادشاه آشور به دمشق برآمده آنرا گرفت. و اهل آنرا به قیر به اسیری برد، و رصین را به قتل رسانید. در این روایت، آحاز نه تنها بتپرستی فاجر است، بلکه برای خوشایند ارباب خویش، پادشاه آشور معبد سلیمان را به بتکده آشوریان بدل میکند: و آحاز پادشاه برای ملاقات تغلت فلاسر، پادشاه آشور، به دمشق رفت و مذبحی را که در دمشق بود دید. و آحاز پادشاه شبیه مذبح و شکل آن را برحسب تمامی صنعتش نزد اوریاء کاهن فرستاد، و اوریاء کاهن مذهبی موافق آنچه آحاز پادشاه آنرا از دمشق فرستاده بود بنا کرد. و چون پادشاه از دمشق آمد، پادشاه مذبح را دید، و پادشاه به مذبح نزدیک آمده بر آن قربانی گذرانید بدینسان، با توطئه خونین شاه و اشرافیت یهود، در سال ۷۳۲ پیش از میلاد شاه دمشق به قتل رسید، مردم سوریه به اسارت رفتند و به استقلال دولت آرامی دمشق پایان داده شد. اینک نوبت اسباط دهگانه بنیاسرائیل است. نمیدانیم چه شد که سه سال بعد فقح بدست یکی از سران بنیاسرائیل، بنام هوشع بن ایلا، به قتل رسید. کاملاً محتمل است که او قربانی توطئه مشترک یهودیان و آشوریان شده باشد. هوشع، حکمران جدید دولت افرائیم، کمی بعد خراجگزار پادشاه آشور شد. معهذا، این وضع دیری نپایید. در سال ۷۲۰ پیش از میلاد، در زمان سلطنت سارگون دوم پادشاه آشور (۷۲۱ تا ۷۰۵)، دولت افرائیم مورد تهاجم آشوریها قرار گرفت و به موجودیت آن پایان داده شد (عهد عتیق شاه آشور را در زمان تهاجم به مملکت افرائیم، شلمنصر میخواند در کتاب دوم پادشــاهان، ولی کشفیات باستان شناسی نشان میدهد که در این زمان سارگون دوم بر آشور حکومت میکرد) عهد عتیق ماجرای تهاجم آشوریان بسرزمین قبایل دهگانه شمالی بنیاسرائیل را چنین شرح داده است: هوشع بن ایل آنچه در نظر خداوند ناپسند بود به عمل آورد اما پادشاه آشور در هوشع خیانت یافت زیرا که رسولان نزد سوا، پادشاه مصر، فرستاده بود و پیشکش مثل هر سال نزد پادشاه آشور نفرستاده، پس پادشاه آشور او را بند نهاده در زندان انداخت. و پادشاه آشور بر تمامی زمین هجوم آورده، به سامره برآمد و آنرا سه سال محاصره نمود، پادشاه آشور سامره را گرفت و اسرائیل را به آشور به اسیری برد و ایشان را در حلح و خابور بر نهر جوزان و در شهرهای مادیان سکونت داد. گناه قبایل دهگانه بنیاسرائیل عدم فرمانبری از اشرافیت یهود بود و این همان گناه بزرگ خاندان یوسف است که باید به سختی عقوبت میشد. پس خداوند تمامی ذریت اسرائیل را ترک نموده، ایشان را ذلیل ساخت و ایشان را بدست تاراج کنندگان تسلیم نمود، زیرا که او اسرائیل را از خاندان داوود منشق ساخت و ایشان یربعام بن نبط را به پادشاهی نصب نمودند و یربعام اسرائیل را مرتکب گناه عظیم ساخت. و به این جرم سکنه مملکت افرائیم چنین سرنوشتی یافتند: پس اسرائیل از زمین خود تا به امروز به آشور جلای وطن شدند. و پادشاه آشور مردم را از بابل و کوت و عوا و حمات و سفروایم آورده، ایشان را بجای بنیاسرائیل در شهرهای سامره سکونت داد. و ایشان سامره را بتصرف درآورده، در شهرهایش ساکن شدند. طبق کتیبههای آشور، سارگون تنها ۲۷۲۹۰ نفر از سکنه مملکت افرائیم را به سرزمینهای شرقی دولت آشور کوچ داد. روشن است که این نمیتواند جمعیت تمامی قبایل دهگانه شمالی بنیاسرائیل باشد. بنابراین، قطعاً اسباط دهگانه شمالی از میان نرفتند. بخش مهمی از آنان در سرزمین یهود استقرار یافتند؛ بتدریج هویت مستقل قبیلهای خود را از دست دادند و در مجموعهای جدید بنام یهودیان مستحیل شدند. مندرجات عهد عتیق، بویژه کتاب ارمیاء نبی (معاصر با اشغال بیتالمقدس بوسیله بختالنصر)، مؤید این نظر است. در یک نمونه، سکنه مملکت افرائیم را مییابیم که عاجزانه از یهودیان خواستار پناه بردن به سرزمین ایشانند و سرانجام با ذلت و تحقیر این درخواست پذیرفته میشود: به تحقیق افرائیم را شنیدم که برای خود ماتم گرفته میگفت مرا تنبیه نمودی و متنبه شدم مثل گوساله ای که کارآزموده نشده باشد. مرا برگردان تا برگردانیده شوم زیرا که تو یهوه خدای من هستی، بدرستی که بعد از آنکه برگردانیده شدم پشیمان گشتم و بعد از آنکه تعلیم یافتم بر ران خود زدم، خجل شدم و رسوایی هم کشیدم بنابراین، خداوند میگوید هر آینه برای او ترحم خواهم نمود. و میدانیم که بسیاری از آنان بعنوان برده به اسارت اشراف یهودی درآمدند. مفاهیم غلام عبرانی و کنیز عبرانیه، که بعدها در فقه تلمودی مبحثی مفصل را بنام عبد عبرانی پدید ساخت، از این دوران به عهد عتیق راه مییابد. برای نمونه، در زمان محاصره بیتالمقدس بوسیله بختالنصر، صدقیا، شاه یهود، برای جلب همدلی مردم شهر دستور آزادی بردگان عبرانی را صادر میکند: هر کس غلام عبرانی خود و هر کس کنیز عبرانیه خویش را به آزادی رها کند. این نشان میدهد که در این زمان بسیاری از سکنه یهودی اورشلیم در خانههای خود غلامان و کنیزان عبرانی داشتهاند (امروزه در منطقه فلسطین و سوریه مردمی کم شمار بنام سامری سکونت دارند که خود را از تبار خاندان یوسف یعنی قبایل افرائیم و مناسه میدانند، آنان دارای تورات خاص خودند و فرقه ای از یهودیان به شمار میروند معهذا، تأثیر اسلام بر عقاید دینی آنان چشمگیر است و زبان سامریها یکی از گویشهای جدید آرامی است) این پایان دورانی طولانی از تاریخ بنیاسرائیل است که با حسد برادران یوسف، به رهبری یهودا، به او آغاز میشود و با فاجعه سال۷۲۰ پیش از میلاد و انهدام کامل مملکت افرائیم پایان می یابد. شاخص این دوران طولانی رقابت میان دو سبط افرائیم (خاندان یوسف) و یهودا است؛ آنچه راویان یهودی عهد عتیق آنرا حسد افرائیم به یهودا و دشمنی یهودا با افرائیم توصیف کردهاند. با انهدام کامل افرائیم، دوران یکهتازی یهودا آغاز میشود؛ بتدریج قبیله یهود با تمامی بنیاسرائیل یکی انگاشته میشود و سرانجام نام یهود جایگزین نام بنیاسرائیل میگردد. فرجام خونین و ذلت بار قبایل دهگانه ساکن در مملکت افرائیم، بعدها دستمایه افسانه ده سبط گمشده بنی اسرائیل شد و در پایه اسطوره آوارگی قرار گرفت که بنیان فرهنگ و روانشناسی قومی یهودیت جدید بشمار میرود. این اسطوره بر سه پیشگویی استوار است که در بخش های جدید عهد عتیق، که به دوران پس از انهدام دولت افرائیم تعلق دارد، مندرج است: در کتاب اشعیاء نبی، که به نیمه دوم سده هشتم پیش از میلاد یعنی کمی پس از انهدام دولت افرائیم منسوب است، جهان آخرالزمان چنین ترسیم میشود: و در آن روز واقع خواهد گشت که خداوند بار دیگر دست خود را دراز کند تا بقیه قوم خویش را که از آشور و مصر و فتروس و حبش و عیلام و شنعار و حمات و از جزیره های دریا باقی مانده باشند باز آورد، و به جهت امتها علمی برافراشته، رانده شدگان اسرائیل را جمع خواهد کرد، و پراکندگان یهودا را از چهار طرف جهان فراهم خواهد آورد و به جانب مغرب بر دوش فلسطینیان پریده، بنی مشرق را با هم غارت خواهند نمود. در کتاب ارمیاء نبی، که به سده ششم پیش از میلاد منسوب است، چنین میخوانیم: روزی خواهد بود که دیده بان کوهستان افرائیم ندا خواهند کرد که برخیزید و نزد یهوه، خدای خود، به صهیون برآییم. زیرا خداوند چنین میگوید: به جهت یعقوب به شادی ترنم نمایید و به جهت سر امتها آواز شادی سر دهید، و بگویید ای خداوند، قوم خود، بقیه اسرائیل، را نجات بده زیرا که من پدر اسرائیل هستم و افرائیم نخست زاده من است. و سرانجام، در کتاب حزقیال نبی، منسوب به اواخر سده ششم پیش از میلاد، هم دوگانگی و ستیز خاندان یوسف و یهودا و هم وعده بازگشت اسباط گمشده بشکلی روشن تر بیان میشود: تو ای پسر انسان، تو یک عصا برای خود بگیر و بر آن بنویس برای یهودا و برای بنی اسرائیل رفقای او، پس عصای دیگر بگیر و بر آن بنویس برای یوسف؛ عصای افرائیم و تمامی خاندان اسرائیل رفقای او، و آنها را برای خودت با یکدیگر یک عصا ساز تا در دستت یک باشد، آنگاه به ایشان بگو، خداوند یهوه چنین میفرماید اینک من عصای یوسف را که در دست افرائیم است و اسباط اسرائیل را که رفقای وی اند خواهم گرفت و آنها را با وی، یعنی با عصای یهودا، خواهم پیوست و آنها را یک عصا خواهم ساخت، اینک من بنی اسرائیل را از میان امت هایی که به آنها رفته اند گرفته، ایشان را از هر طرف جمع خواهم کرد و ایشان را به زمین خودشان خواهم آورد، و ایشان را در آن زمین بر کوه های اسرائیل یک امت خواهم ساخت و یک پادشاه بر ایشان سلطنت خواهند نمود و دیگر دو امت نخواهند بود، و بنده من داوود پادشاه ایشان خواهد بود و یک شبان برای جمیع ایشان خواهد بود، و بنده من داوود تا ابدالاباد رئیس ایشان خواهد بود. روایات اشعیا و ارمیا بازتاب نوستالژی افرائیمی است در میان اتباع دولت یهود در دو سده پس از انهدام دولت افرائیم؛ و میتواند حدیث رنج بازماندگان قبایل دهگانه شمالی باشد که اینک در زیر سلطه اشرافیت یهود بسر میبرند و بازگشت عصر طلایی خویش را آرزو میکنند. در این روایات، افرائیم عزیز یعقوب است و وعده یهوه برای شاد ساختن این پیرمرد است که از فراغ افرائیم سخت دلتنگی میکند. این دو روایت به سود یهودیان نیست. این پیشگویی اشعیاء، که اتحاد بنیاسرائیل را با غرب در غارت شرق نوید میدهد، آشکارا یک افزوده جدید است و محتمل است در دوران جنگهای روم و ایران و شاید حتی در دوران جنگهای صلیبی و پس از آن جعل شده باشد. دو فقره آخر روایت حزقیال به شکلی چشمگیر صبغه یهودی دارد و با اسطوره خاندان داوود پیوند میخورد. به گمان ما، بخشی از آن که نوستالژی افرائیمی را به یک اسطوره کاملاً یهودی بدل میکند و آنرا در بنیان حاکمیت جهانی و ابدی خاندان داوود، یعنی الیگارشی یهودی قرار میدهد یک افزوده کاملاً جدید است. این بخش به دوران احیاء اسطوره خاندان داوود و جعل نهاد شاه داوودی (رش گلوتا)، یعنی اواخر سده دوم میلادی، تعلق دارد. طبق این روایت یهودی از نوستالژی افرائیمی، اسباط دهگانه از میان نرفتند بلکه از سرزمین خود مهاجرت کردند؛ در سراسر جهان آواره شدند و در نقاطی ناشناخته سکنی گزیدند. در این اسطوره، پایان دوران طولانی آوارگی اسباط دهگانه و پدیدار شدن ایشان سرآغاز ظهور مسیح (از تبار داوود) و استقرار دولت جهانی یهود است. کهنترین نشانهای که از کاربرد اسطوره ده سبط گمشده در تکاپوهای سیاسی یهودیان میشناسیم، به اواخر سده نهم میلادی/ اواخر سده سوم هجری تعلق دارد. در این زمان، شخصی بنام اِلداد دانی ادعا کرد به قبیله دان تعلق دارد و قبایل دان، نفتالی، جاد و اشیر در سرزمینی در حبشه سلطنتی مستقل دارند و در ستیز با همسایگان مسیحیشان میباشند، از سده پانزدهم میلادی اسطوره اسباط گمشده بنیاسرائیل بوسیله الیگارشی یهودی احیاء شد، مسیحیان را بشدت تحت تأثیر قرار داد و به ایدئولوژی توسعهطلبی ماوراء بحار اروپاییان بدل گردید. اسطورهای که از بنیاد بر دروغی بزرگ استوار است. اشرافیت یهود خود عامل انهدام اسباط دهگانه شمالی بود و برای تحقق آن دورانی طولانی را در دسیسه و ستیز گذرانید. سرانجام، آنگاه که نام و نشانی از آنان نماند، در نقش وارث دو میراث بزرگ دولت افرائیم ظاهر شد: در تاریخنگاری جدید یهود تمامی افتخارات دولت افرائیم بنام یهودیان ثبت شد و در اسطورههای دینی جدید یهودی و مسیحی مظلومیت اسباط دهگانه نیز به نام مظلومیت قوم یهود به تاراج رفت. بنیان یهودیت از آغاز تکوین آن بر فریبکاری، جعل تاریخ و دروغهای بزرگ استوار است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: به راستى که کسى از شما بسیار از سلطان مى ترسد و این ترسش فقط بخاطر گناهان است پس، از گناهان تا مى توانید پرهیز کنید و در گناهان فرو نمانید.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: هیچ دردى براى دلها دردناکتر از گناهان نیست و هیچ ترسى سخت تر از مرگ نیست و آنچه که سپرى گشته است براى اندیشیدن کافى است و مرگ به عنوان اندرز دهنده کفایت میکند.
حدیث :
عباس بن هلال شامى گوید: از امام رضا علیه السلام شنیدم که مى فرمود: هرگاه بندگان گناهانى را انجام دهند که پیش از آن مرتکب چنین گناهانى نمى شدند بلاهایى براى آنها پیش مى آید که پیش از آن چنین بلاهایى را سراغ نداشتند.
چین و روس در کلام خمسه نظامی گنجوی: چقدر جالب و نکته سنجانه است که بهرام گور در هفت گنبد به مجالست و عشرت مشغول است که چینیها باز هم عهدشکنی میکنند و طمع به خاک و ثروت ایران میبندند:
گفت باز از نگارخانه چین
جوش لشگر گرفت روی زمین
ماند پیمان شاه را فغفور
شد دگر ره ز نیک عهدی دور
چینیان را وفا نباشد و عهد
زهرناک اندرون و بیرون شهد
در چنین شرایطی اگر قرار باشد شاه همچنان چشم بر واقعیت ها ببندد و روشش را تغییر ندهد، امیدی به دفع شر آنها نیست:
گر شه این شغل را بدارد پاس
چینیان خون ما خورند به طاس

قدرت دفاعی یک کشور، تابعی از وضعیت اقتصادی است و شاه خبر ندارد که اوضاع اقتصادی وخیم و ذخایر مالی کشور بر باد رفته است:
جز به گنج و سپه ندید پناه
کآلت نصرت است گنج و سپاه
چون سپه باز جست پنج ندید
چون به گنجینه رفت گنج ندید
انچه این مساله را تشدید کرده است، مدیریت اجرایی غلط است. مجری امورات کشور بر عهده فرد نالایقی است به نام (راست روشن) همین نام به خوبی نشان میدهد که در چنین زمانه ای چگونه واژه ها و نامها هم به تعبیر (هاینریش بل) به ابتذال کشانیده میشوند و (برعکس نهند نام زنگی، کافور):
شه شنیدم که داشت دستوری
ناخدا ترسی از خدا دوری
نام خود کرده زان جریده که خواست
راست روشن ولی نه روشن و راست!
روشن و راستیش بس باریک
راستی کوژ و روشنی تاریک
داده شه را به نام نیک غرور
و او ز تعلیق نیکنامی دور
تا وزارت به حکم نرسی بود
در وزارت خدای ترسی بود
راست روشن چو زو وزارت برد
راستیها و روشنیها مرد!
شه چو مشغول شد به نوش و به ناز
او به بیداد کرد دست دراز
ویژگی چنین وزیری که بهره مند از غفلت شاه است، فرصت سوزی، نشناختن منافع و مصالح، فتنه انگیزی، قدرت طلبی و مال اندوزی و از همه مهمتر دادن آمار و گزارش غلط است:
فتنه میساخت مصلحت میسوخت
ملک میجست و مال میاندوخت
نایب شاه را به زر و به زیب
داد بر کیمیای فتنه فریب
در نگاه چنین حکمرانی، مردم رعیت هایی هستند که رفاه و آسایش، آنان را جسور و مطالبهگر میکند:
گفت خلق آرزو طلب شدهاند
شوخ و گستاخ و بیادب شدهاند!
در این نگاه مدیریتی مستبدانه، رفاه، مردم را عصیانگر میکند و ریشه همه کاستیها در رفتار مردم است و راه دفع آنان فریبکاری و اتکا به زور و محدودیت و تیغ خون ریز است:
نعمت ما ز راه سیریشان
داده در کار ما دلیریشان
گر نمالیمشان به رأی و به هوش
ملک را چشم بد بمالد گوش
مردمانی بدند و بد گهرند
یوسفانی ز گرگ و سگ بترند
گرگ را گرگ بند باید کرد
رقص روباه چند باید کرد!
برای مقابله با این مردم، تنها چیزی که باید خودی و آشنا تلقی شود، همانا: تیغ و قدرت سرکوب و بگیر و ببند است و این تیغ را نیز باید با تبلیغات و سفسطه نخبه نمایان، توجیه کرد زیرا عدم استفاده از آن رعیت را گستاخ میکند و باید که منتفعان قدرت، ائتلافی از تیغ و قلم ایجاد کنند:
دیو باشد رعیت گستاخ
چون گذاری، نهند پای فراخ
جهد آن کن که از سیاست خویش
نشکنی رونق ریاست خویش
نفریبی به آشنائی کس
کسِ خود تیغ خودشناسی و بس
شه به امید ماست باده پرست
من قلم دارم و تو تیغ به دست
از تو قهر آید و ز من تدبیر
هر که گویم گرفتنی است بگیر!
در چنین شیوه حکمرانی، نباید به انسانهای بلند قامت و محبوب و صاحب شخصیت و اندیشه، مجال عرض اندام داد و برای هر طبقه شیوه متناسب سرکوب باید مدنظر قرار گیرد. با چنین شیوه حکمرانی، نادیده گرفتن کرامت انسانها و پیش کشیدن سیاست مشت آهنین(گرفت و گیر)، به یک چیز منجر میشود: بی چیزی و فقر مردم، از دست دادن اموال، خشکسالی و مهاجرت مردم:
محتشم را به مال مالش کن
بیدرم را به خون سگالش کن
نیک و بد هر دو هست بر تو حلال
از بدان جان ستان ز نیکان مال!
خوار کن خلق را به جاه و به چیز
تا بمانی به چشم خلق عزیز
چون رعیت زبون و خوار بود
ملک پیوسته برقرار بود
در ده و شهر جز نفیر نبود
سخنی جز گرفت و گیر نبود
وقتی با دقت کتاب شاهنامه فردوسی و خمسه نظامی را ورق میزنیم در مییابیم که فردوسی در ۱۰ قرن قبل و نظامی در ۸ قرن پیش، با ظرافت و دقت امور کشور و ملت را زیر ذرهبین داشته اند.. ادامه دارد، و در این شیوه حکمرانی، خسران تنها به مردم محدود نمیشود و لاجرم قدرت نیز در کلیت خود رو به افول میرود، چون پشتوانه حکومت ملت هستند، و در این میان آشفته همچنان اوضاع بر مدار دروغ میچرخد:
چون ولایت خراب شد حالی
دخل شاه از خزانه شد خالی
شاه را چون به ساز کردن جنگ
گنج و لشگر نبود شد دلتنگ!
هرکسی عذری از دروغ انگیخت
کاین تهی دست گشت و آن بگریخت
بر زمین هیچ دخل و دانه نماند
لاجرم گنج در خزانه نماند
شد ز بی مکسبی و بی مالی
ملک شه از مؤدیان خالی
شه چو شفقت برد فراز آیند
بر عملهای خویش باز آیند.
در نهایت به دو بیت از حکیم نظامی ختم کنم که:
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود، یقین باشد
روحش شاد چون این ابیات واقعاً تحسین برانگیز و قابل تأمل هست. نظامی چند سال آخر زندگیش را صرف سرودن اسکندرنامه که از لحاظ حجم بزرگترین اثر اوست، کرد. این اثر که به دو بخش شرفنامه و اقبالنامه تقسیم شده، بیشتر از دیگر آثارش، مورد رضایت خود اوست. شاید از این روست که نظامی این اثر را در دوران ناتوانی و پیری و ضعف جسمانی خود سروده و رنج بیشتری در تصنیف آن کشیده است. خود نظامی به این مطلب اعتراف میکند و بیشتر پژوهشگران نیز بر آن تأکید دارند ولی این تنها یک جهت مسأله است. به نظرم دلیل اساسی خرسندی نظامی از این اثر، نخست این است که او اسکندرنامه را فقط به خواست خود و بی آن که سفارشی از کسی دریافت کند، سروده است. دوم آن که در تصنیف آن از دانش و معلومیات و مشاهدات و تجربیاتی که در درازنای زندگی هفتاد سالهی خود اندوخته بود و نیز از دریای فرهنگ ترکی آذربایجان آزادانه بهره جسته است.
شاهنامه و سیاوش
چنین داد پاسخ که اسپم بماند
ز سستی مرا بر زمین برنشاند
بی اندازه زر و گهر داشتم
به سر بر یکی تاج زر داشتم
بران روی بالا ز من بستدند
نیام یکی تیغ بر من زدند
چو هشیار گردد پدر بی گمان
سواری فرستد پس من دمان
بیید همی تازیان مادرم
نخواهد کزین بوم و بر بگذرم
دل پهلوانان بدو نرم گشت
سر طوس نوذر بی آزرم گشت
شه نوذری گفت من یافتم
از ایرا چنین تیز بشتافتم
بدو گفت گیو ای سپهدار شاه
نه با من برابر بدی بی سپاه
همان طوس نوذر بدان بستهید
کجا پیش اسپ من اینجا رسید
در اینجا اضافه کنم که بستهید به معنای جنگ و ستیزه کرد، و جدال و نزاع نمود، همینطور لجاجت کردن هم معنی میدهد.
پوشه چاک در شاهنامه یعنی چه؟
به سوگند پیمان کن اکنون یکی
ز گفتار من سر مپیچ اندکی
چو بیرون شود زین جهان شهریار
تو خواهی بدن زو مرا یادگار
نمانی که آید به من بر گزند
بداری مرا همچو او ارجمند
من اینک به پیش تو استاده ام
تن و جان شیرین ترا داده ام
ز من هرچ خواهی همه کام تو
برآرم نپیچم سر از دام تو
سرش تنگ بگرفت و یک پوشه چاک
بداد و نبود آگه از شرم و باک
پوشه چاک در اینجا به چه معنی است؟ اینکه بعضی معتقدند به معنای پاره کردن لباس آمده است درست نیست. با توجه به نوع پوشش ایرانیان در قدیم پاره کردن یقه لباس با یک دست امکانپذیر نبوده. چاک اسم صوت است و در اینجا جایگزین صفت شده. بوس چاک به معنای محک بوس کردن و یا بوسه باصدا است و علت انجام این کار توسط سودابه علاقه او به سیاوش بوده اما در حضور دیگران به عنوان نامادری که فرزندش را بوسیده چنین کاری را انجام داده است و این در کنار شرم و باک معقول تر و پسندیده تر هست.
طبل زیرگلیم: کسی که موضوع برمَلاشده ای را پنهان سازی کند. کنایه از پوشیده کاری درحالی که همگان بر آن آگاهی یافته اند، معادل شتر سواری دولا دولا کردن خودمان در گویش عامیانه و شعر رو که حالت نثر دارد مرور میکنیم تا منظور شاعر در بخش سیاوش از شاهنامه بهتر درک بشود:
سیاوش ز رستم بپرسید و گفت
که این راز بیرون کنید از نهفت
که این آشتی جستن از بهر چیست
نگه کن که تریاک این زهر چیست
ز پیوستهٔ خون به نزدیک اوی
ببین تا کدامند صد نامجوی
گروگان فرستد به نزدیک ما
کند روشن این رای تاریک ما
نباید که از ما غمی شد ز بیم
همی طبل سازد به زیر گلیم
چو این کرده باشیم نزدیک شاه
فرستاده باید یکی نیک خواه
برد زین سخن نزد او آگهی
مگر مغز گرداند از کین تهی
مصرع اول کاملاً نثر هست و میگه غمی به دلت راه نده و در مصرع دوم اشاره به کتمان راز مکشوف و مشهود هستش و گفتم که طبل زیر گلیم کوفتن یا زدن، کنایه از پنهان داشتن امری است که برملا شده و ظاهر و هویدا هست و بقول خودمون گندش در اومده، و الان باید فکر چاره و رفع سؤتفاهم باشیم.
فاطیما از زبان لوسیا قسمت بیستم: دلگرمی های فرانچسکو و جاستینا، متن زیر از داستان زندگی لوسیا سانتوس است که خاطراتش را از دیدار و معجزه فاطیما تعریف میکند و از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام/ مخالفت خانواده: داستان ماجراهای اتفاق افتاده، پخش شده بود. مادرم نگران شده بود و میخواست به هر قیمتی که شده کاری کند که من حرفهایم را پس بگیرم. یک روز قبل از اینکه گله را به چرا ببرم او میخواست مرا وادار کند که اعتراف کنم دورغ گفته ام، برای رسیدن به هدفش، هم از راه ناز و نوازش وارد میشد و هم از طرق تهدید و دعوا و حتی کتک با دسته جارو. و در عوض چیزی جز سکوت و گاهاً تصدیق حرفهای قبلیم چیزی عایدش نمیشد. بالاخره اجازه داد بروم و گله را به چرا ببرم و گفت در طول روز به حرفهایم فکر کن من هرگز کوچکترین حرف دروغی را از طرف بچه هایم تحمل نخواهم کرد. چه رسد به دروغ به این بزرگی. و به من اخطار داد که بعد از ظهر وادارم میکند به نزد مردمی که فریبشان داده ام بروم اعتراف کنم که دورغ گفته ام و از آنها عذر خواهی کنم، من با گله رفتم و در راه دوستانم را دیدم که منتظرم بودند. وقتی آنها مرا دیدند که دارم گریه میکنم آمدند و گفتند چرا گریه میکنم. من هم هر آنچه که اتفاق افتاده بود برایشان تعریف کردم. و آخرش گفتم حالا به من بگویید چه باید بکنم، مادرم میخواهد به هر قیمتی که شده مرا وادار کند بگویم حرفهایم دروغ بوده. اما من چگونه میتوانم این کار را بکنم. فرانچسکو به جاستینا گفت حالا دیدی اینها همه تقصیر توست؟ چرا ماجرا را به آنها گفتی؟ طفلکی جاستینا اشک در چشمانش جمع شد و زانو زد و دستهایش را به هم گره زد و از ما معذرت خواهی کرد. او در حالیکه گریه میکرد گفت من اشتباه کردم اما دیگر از این به بعد به هیچ کس حرفی نخواهم زد. و شما عزیزان حتما میدانید که چه کسی چنین فروتنی را به جاستینا آموخته بود. شاید او این تواضع را از برادران و خواهرانش آموخته باشد که وقتی برای اولین مراسم عشای ربانی میروند در حضور پدر و مادرشان زانو میزنند و طلب بخشش میکنند. اما به عقیده من جاستینا برکت فراوان و اطلاعات در مورد خدا و طریق زهد و پرهیزگاری را از بانویمان آموخته بود. اندکی بعد کشیش ناحیه به دنبال ما فرستاد که در مورد قضایا سوالاتی بپرسد و جاستینا تمام مدت سرش را پایین گرفته بود و حرف نمیزد و کشیش با تلاش فراوان موفق شد او را وادار به گفتن یکی دو کلمه حرف کند. وقتی که بیرون آمدیم من گفتم جاستینا چرا به کشیش هیچ جوابی نمیدادی؟ گفت: چون به شما قول دادم که هرگز در این مورد به کسی چیزی نگویم. یک روز جاستینا پرسید ما چرا نمیتوانیم به دیگران بگوییم که بانو از ما خواست برای بخشش گناهکاران قربانی بدهیم؟ در آن صورت آیا از ما نمیپرسند که چگونه قربانی میدهیم؟ هر چه موضوع پیشرفت میکرد مادرم هم بیشتر نگران میشد. او یک روز یک ترفند جدید برای وادار کردن من به پس گرفتن حرفهایم بکار برد. یک روز صبح زود او مرا صدا کرد و گفت باید با او به خانه کشیش ناحیه بروم، و گفت وقتی به آنجا رفتیم زانو بزن اعتراف کن که حرفهایت دورغ بوده و طلب بخشش کن. وقتی از کنار خانه عمویم رد میشدیم مادرم برای چند دقیقه به خانه آنها رفت. و این برای من فرصتی بود که جاستینا را ببینم و به او شرح ماجرا را بگویم. جاستینا وقتی مرا آنچنان نگران و ناراحت دید چند قطره اشک ریخت و گفت من الان فرانچسکو را خبر میکنم که با هم به کنار چاه برویم و برای تو دعا کنیم. وقتی برگشتی بیا آنجا ما آنجا در انتظار تو هستیم. موقع برگشتن من دوان دوان به طرف چاه آب رفتم و آن دو را دیدم که آنجا زانو زده اند و در دعا هستند. وقتی مرا دیدند جاستینا دوید و مرا در آغوش کشید و گفت حالا می بینی ما نباید از چیزی بترسیم بانو همیشه با ماست. او دوست خوب ماست. از وقتیکه که بانو گفت به حضور عیسی مسیح قربانی بدهید، هر بار که در مشکلی می افتادیم یا تصمیم داشتیم قربانی بدهیم جاستینا میگفت آیا به عیسی گفته اید که این قربانی را به خاطر عشق به او تقدیمش میکنید؟ و اگر میگفتم نه او میگفت من به او خواهم گفت. او دستهایش را به هم گره میزد چشمانش را به طرف آسمان میدوخت و میگفت: آه عیسی مسیح این قربانی برای عشق به تو و بازگشت گناهکاران است.
عشق به پاپ: یک بار دو کشیش برای پرس و جو به دیدار ما آمده بودند. آنها به ما توصیه کردند که برای پاپ دعا کنیم. جاستینا سوال کرد که پاپ چه کسی است؟ و دو کشیش مهربان برای ما توضیح دادند که پاپ کیست و چقدر به دعای ما محتاج است. از آن پس جاستینا آنقدر به پاپ علاقمند شده بود که هر بار که قربانیی به حضور عیسای مسیح تقدیم میکرد نام پاپ را نیز می آورد. و همیشه در پایان تسبیحاتش سه مرتبه به نیت پاپ میگفت: دورد بر مریم مقدس. بعضی اوقات بعد از این دعا میگفت چقدر دوست دارم یک بار پاپ را از نزدیک ببینم. افراد زیادی به دیدار ما میایند اما پدر مقدس پاپ هرگز به ملاقات ما نیامده است. او با سادگی کودکانه اش گمان میکرد پاپ هم مثل افراد عادی میتواند به سفر برود. (این یکی از انحراف و تحریفهای مسیحیت است که پاپ از مردم کناره میکند حال آنکه عیسی مسیح پیامبری خاکی بوده که سوار الاغی میشده و روستا به روستا سفر میکرده و به مشکلات مردم رسیدگی میکرده) یک بار برای پدر و عمویم از طرف فرمانداری احضاریه آمد که فردا صبح ما آنجا حضور داشته باشیم. عمویم گفت من بچه هایم را نمیبرم. نمیخواهم آنها را به هیچ دادگاهی ببرم. آنها هنوز آنقدر بزرگ نشده اند که در قبال کارهایشان پاسخگو باشند. و علاوه بر این توان آمدن یک چنین راه طولانی را تا ویلا نوادا اروم، آنهم با پای پیاده ندارند. من خودم میروم ببینم چه میخواهند. اما پدر من عقیده دیگری داشت. او میگفت: اما من دخترم را میبرم، باید خودش جواب آنها را بدهد من از کارش سر در نمی آورم. آنها از این شرایط برای ترساندن بیشتر ما سو استفاده میکردند. صبح روز بعد وقتی به در خانه عمویم رسیدیم پدرم چند دقیقه دم در منتظر شد تا عمویم بیاید. من به طرف اتاق جاستینا دویدم که با او خداحافظی کنم چون فکر میکردم این آخرین دیدار ماست. جاستینا هنوز در رختخواب بود. من دستهایم را به دور گردنش حلقه کردم. کودک بینوا در حالیکه بغض کرده بود و اشک میریخت گفت اگر خواستند تو را بکشند بهشان بگو من و فرانچسکو هم مثل تو هستیم و ما هم میخواهیم با تو بمیریم. الان من و فرانچسکو به چاه آب میرویم و در آنجا با تمام توان برای تو مشغول دعا خواهیم بود. وقتی که شب برگشتم فورا به طرف چاه آب رفتم، آنجا هر دویشان را دیدم که کنار لبه چاه آب زانو زده اند و آرنجهایشان را به لبه چاه تکیه داد ه اند و سرشان را بین دستانشان گرفته اند و به تلخی میگریند. وقتی مرا دیدند با هیجان فریاد زدند: تو برگشتی ؟! الان خواهرمان آمد از چاه آب بکشد او به ما گفت تو را کشته اند. ما خیلی برای تو دعا کردیم و خیلی گریه کردیم. حبس در زندان اروم: چند وقت بعد ما در زندان اروم حبس شدیم. چیزی که فکر جاستینا را خیلی به خود مشغول کرده بود این بود که پدر و مادرش آنها را ترک کرده اند و جاستینا از این بابت خیلی غصه میخورد. او در حالیکه گریه میکرد و اشک از چانه اش میچکید میگفت: نه والدین تو و نه والدین ما به ملاقاتمان نمی آیند. آنها دیگر برای ما نگران نمیشوند. فرانچسکو میگفت: غصه نخور میتوانیم این رنجمان را بعنوان غرامت گناهان گناهکاران تقدیم حضور خداوند کنیم. و بعد چشمانش را می بست و دستهایش را بالا میبرد و اینچنین دعا میکرد: آه ای عیسی مسیح رنجهایمان را بخاطر عشق به تو و توبه گناهکاران تقدیم میکنیم. و جاستینا اضافه میکرد: و همینطور به نیت پاپ و برای جبران گناهانی که در حضور قلب مقدس حضرت مریم صورت پذیرفته است. در زندان مدتی ما را از هم جدا کرده بودند ولی دوباره هر سه مان را در یکی از سلولهای زندان انداختند. آنها به ما گفتند بزودی شماها را زنده زنده در روغن سرخ میکنیم. (از این اعتراف کتاب معلوم میشود کلیسا در چنگال یهود اداره میشده) جاستینا که این خبر را شنید محزون شد و به گوشه ای رفت. او داشت از پنجره بازار داد و ستد گاو و گوسفندها را نگاه میکرد. من ابتدا فکر کردم با این کار میخواهد ذهنش را از افکار مزاحم پاک کند و به چیز دیگری فکر کند. اما بزودی فهمیدم دارد گریه میکند کنارش رفتم و او را به طرف خودم کشیدم و پرسیدم چرا گریه میکنی؟ گفت: چون ما بزودی میمیریم و خانواده هایمان را نمی بینیم حتی مادران ما را هم نخواهیم دید. او در حالیکه صورتش غرق در اشک شده بود گفت من میخواهم مادرم را ببینم. گفتم نمیخواهی این رنج را برای جبران گناهان گناهکاران قربانی بدهی؟ او گفت چرا، بعد در حالیکه صورتش غرق در اشک بود دستهای کوچکش را بهم گره کرده و بالا برد و گفت: آه عیسای من این رنج بخاطر عشق به توست و برای جبران گناهان گناهکاران، برای پاپ و بعنوان جبران گناهانی که در حضور قلب مقدس مریم باکره انجام شده است. زندانبان هایی که این صحنه را دیدند سعی داشتند ما را تسلی بدهند. آنها گفتند تنها کاری که باید بکنید این است که راز فاطیما را به فرماندار بگویید و خلاص شوید، چه اهمیتی دارد که بانو خواسته است اسرار را فاش نکنید؟ جاستینا خیلی محکم و قاطع جواب داد هرگز! من ترجیح میدهم بمیرم و این کار را نکنم.
در مورد خط کهن به هرم مصر رسیدیم.. مشکل فقط هزینه ی ساخت مجموعه های هرم نبود بلکه نگهداری آنها نیز مسئله ساز بود. نگهداری از این مجموعه ها بر عهده ی کاهنان و مقامات محلی یا همان نومارک های منطقه گذاشته شد و این افراد از خزانه ی دولت پول دریافت میکردند. هرچه که پول بیشتری از پایتخت مصر یعنی ممفیس به این نواحی منتقل میشد این نواحی ثروتمندتر میشدند و با محبوبیت بیشتر آیین خدای خورشید رَع، کاهنان قدرت و ثروت بیشتری به دست می آوردند. به همین دلیل و با وجود مسائل دیگر، پادشاهی قدیم به آخر راه خود رسید. در دوره ی انتقالی اول، این نومارک ها که به قدرت رسیده بودند و مناطق خود را بدون دخالت ممفیس اداره میکردند، به پادشاهان این مناطق تبدیل شدند. آنها قوانین را تصویب و اجرا و مالیات ها را جمع آوری میکردند ولی از این مالیاتها سهمی برای پادشاه که هنوز هم در تلاش بود تا از پایتخت قدیمی حکمرانی کند در نظر نمیگرفتند. گوناگونی و تفاوت بین این مناطق در این دوره در هنر و معماری آنها مشهود است بطوریکه که بیانگر فردیت هر منطقه ی جداگانه است. در این زمان، تبس یک شهر کم اهمیت در کرانه ی رود نیل بود و اعتبار بیشتری نسبت به شهرهای دیگر مصر نداشت. پادشاهان ممفیس پایتخت را به هراکلئوپلیس تغییر دادند احتمالا در تلاش بر اینکه قدرت بیشتری بر جمعیت بزرگتر آنجا به دست بیاورند ولی مانند پایتخت قبلی در اینجا هم ناکارآمد باقی ماندند. حدود سال ۲۱۲۵ ق.م یک نومارک از تبس به نام اینتف اقتدار هراکلئوپلیس را به چالش کشید و شورشی را آغاز کرد که تبس را بعنوان رقیب هراکلئوپلیس رقم زد. هرچه تبس قدرت و ثروت بیشتری پیدا کرد جانشینان اینتف هم صاحب زمین های بیشتری شدند و به قدرت و ثروت بیشتری دست پیدا کردند. مقبره های جدید و بهتر و کاخ های باشکوه تری ساخته شد تا اینکه، با ظهور منتوهوتپ دوم و شکست هراکلئوپلیس، تبس پایتخت مصر شد. در پست بعدی به منتوهوتپ دوم که سلسله ی یازدهم مصر است خواهیم پرداخت.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر کس مرتکب گناهى شود در حالى که خندان است (در روز قیامت) با چشم گریان به آتش دوزخ در افتد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: از سخت گرفتن ها و چیره گشتن هاى خداوند در شبانه روز به خدا پناه برید. راوى گوید: عرض کردم: سخت گرفتن هاى خداوند چیست؟ حضرت فرمود: گرفتن بندگان بر نافرمانى هایشان.
حدیث :
امام رضا علیه السلام فرمود: بر خداوند سزاوار است که در هیچ خانه اى نافرمانى اش نشود جز اینکه درون آن خانه را براى خورشید نمایان کند (یعنى سقف آن خانه را بردارد تا خورشید به درون آن بتابد) تا خورشید آن خانه را پاک سازد.