شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب
شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب

پروین

گفت با جوجه مرغکی هشیار
که ز پهلوی من مرو به کنار
گربه را بین که دُم علم کرده
گوشها تیز و پشت خم کرده
چشم خود تا به هم زنی بُرَدَت
تا کُلَه چرخ داده ای خُورَدَت
جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خیالش که گربه هم لولوست
گربه حیوان خوش خط وخالیست
فکر آزارِ جوجه هرگز نیست
سه قدم دورتر شد از مادر
آمدش آنچه گفته بود به سر
گربه ناگاه ازکمین برجست
گلوی جوجه را به دندان خست
برگرفتش به چنگ و رفت چو باد
مرغ بیچاره از پیش افتاد
گربه از پیش و مرغ از دنبال
ناله‌ها کرد زد بسی پر و بال
لیک چون گربه جوجه را بربود
نالهٔ مادرش ندارد سود
گر تضرع کند وگر فریاد
جوجه را گربه پس نخواهد داد/ پروین اعتصامی.


خلیفه گفت: مرا پندی بده! بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنه‌گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به مرگ گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه میدهی؟ گفت: صد دینار طلا. پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟ گفت: نصف پادشاهیم را. بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه میدهی که آن را علاج کنند؟ گفت: نیم دیگر سلطنتم را. بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدا به بدی رفتار کنی.

تحقیق و پژوهش پیرامون شخصیت و محتوای انجیل برنابا، بخش دهم: مضمون و شرح انجیل برنابا: انجیل صحیح حضرت عیسی مسمی به مسیح، برنابا در مقدمه انجیل مینویسد: عیسی مسیح همان پیامبر جدیدی است که از سوی خداوند بسوی جهانیان مبعوث گردید و این انجیل به روایت برنابا رسول یعنی شاگرد مخصوص و حواری اوست، پس برنابای رسول، شاگرد عیسی مسیح برای همه ساکنان زمین تواضع و سلامتی را آرزو میکند، پس آگاه باش که بطور قطع و یقین خدای بزرگ در نهایت محبت خود از اهل ایمان دلجویی نموده است و لذا ما را در ایام آخر یعنی که نزدیک است به آخرالزمان، به پیامبر بزرگ خود عیسی مسیح و از روی رحمت واسعه خود برای تعلیم و ارشاد ما مبعوث فرمود ولی در این زمان کسانی ظاهر شدند که بنام او تعالیمی را صورت میدهند که در نهایت کفر است، یعنی همان کسانی که عیسی مسیح را پسر خدا میدانند، همان کسانی که حکم ابدی خداوند در امر ختنه را ترک کرده اند، همان کسانی که تشویق و ترغیب می‌نمایند خوردن هر گوشت ناپاک را، همان کسانی که در میان آنان پولس است که درباره او سخنی ندارم مگر که با افسوس و اندوه آن را عنوان نمایم و اعمال تباه او باعث شد که مجبور شوم تا بنویسم آن حقایقی را که در اثنای معاشرت خود با عیسی مسیح دیده‌ام و شنیده‌ام تا اینکه رستگار شده و شیطان شما را در این فتنه ها گمراه نکند و در روز قیامت و جزا بواسطه ورود به غضب و دوزخ جاوید هلاک شوید، پس در این زمان به شدت شما را نهی میکنم تا دوری و اجتناب کنید از هر کسی که تشویق میکند شما را به تعلیم جدیدی که مخالف است با آنچه که مینویسم یعنی با تعالیم عیسی مسیح تا با این دوری از آن، رستگار شوید یعنی رستگاری ابدی شامل شما شود یعنی بهشت جاویدان، پس دعا میکنم که همیشه خدای بزرگ با شما باشد و شما را از شرّ شیطان و هر بدی حفظ نماید آمین.
فصل اول انجیل برنابا:
پس تو ای عاقل دانا و خردمند در این فصل آگاه میشوی به بشارت زیبا و بی همتای بارداری حضرت مریم مقدس (س) بوجود مقدس حضرت عیسی مسیح (ع) بواسطه فرشته وحی یعنی حضرت جبرئیل که در نهایت زیبایی و لطافت بیان شده و گویای اتصال حقایق آن به نقطه وحی است: پس به تحقیق برانگیخت خداوند در این ایام آخر (یعنی نزدیک به آخرالزمان)، جبرئیل فرشته مقرب خود را به دوشیزه ای که مریم نام داشت که از نسل داود پیامبر و از سبط یهودا بود و این امر در زمانی واقع شد که این دختر در نهایت پاکی و تقدس زندگی میکرد و معصوم و منزه بود و ملازمت مینمود به نماز و روزه (یعنی مقدس درگاه خداوند بود) پس در روزی تنها بود که ناگهان فرشته وحی جبرئیل (امین) نزد او آمد و سلام داد و به او گفت برکت خداوند بر تو نثار باد ای مریم پس آن دختر (یعنی مریم مقدس) از ظاهر شدن آن فرشته ترسید لیکن آن فرشته او را دلداری داد و گفت ای مریم مترس و بشارت بر تو باد زیرا برخوردار شدی نعمتی را از سوی خدایی که ترا برگزید تا مادر پیامبری باشی که او را مبعوث می‌نماید بسوی اسباط بنی اسرائیل تا سلوک کنند به شریعت‌های او (یعنی احکام و فرایض او در نهایت) اخلاص پس پرسید (مریم مقدس) چگونه می‌زایم پسری را در حالی که نمی شناسم مردی را بعنوان همسر پس جواب داد فرشته که ای مریم به درستی که آن خدایی که آفرید آدم را از غیر انسان، پس البته قادر است بر اینکه در تو انسانی بیافریند از غیر انسان، زیرا هیچ امری در نزد او محال نیست پس مریم گفت و البته من عالم و دانا و آگاه هستم به اینکه خدای قادر است که مشیت او به هرگونه که اراده فرماید واقع گردد پس گفت فرشته: بارور شو به پیامبری که زود است او را عیسی بخوانی، پس باز دار او را از شراب و مسکرات و هر نوع گوشت ناپاک (و نجس)، زیرا که این کودک قدوس خداوند است، پس تعظیم نمود مریم به تواضع و گفت اینک منم کنیز خداوند پس بشود بر حسب کلمه تو، پس فرشته رفت ولی مریم مقدس پیوسته خداوند را تمجید نموده و میگفت: بشناس ای نفس بزرگواری خدای را و فخر کن ای روح به خدای رهاننده من زیرا که به نهایت لطف خود نگریست بر کنیز حقیر خود و زود است که تمامی امت‌ها مرا مبارک و مقدس بخوانند، زیرا خداوند توانا مرا بزرگ و مقدس گردانید پس مبارک است نام قدوس او زیرا که رحمت او نسل به نسل ادامه می‌یابد برای آن کسانی که از محرمات او پرهیز نموده و (تقوی را پیشه میکنند)، پس دست قدرت او متکبران از خود راضی را ذلیل میفرماید و صاحبان عزت و قدرت و متکبران را خوار فرموده و عزت میبخشد صاحبان تواضع را و اینگونه از رحمت خود گرسنگان رحمت خود را به نیکویی‌ها سیر نمود و توانگران مغرور را دست خالی فرمود زیرا اوست که یاد می‌آورد وعده‌های خود
را که به ابراهیم و پسرش تا ابد عطا فرموده است (یعنی در این فراز حضرت مریم مقدس به علم الهی آگاه شد که خداوند به وعده شریعت ابدی خود به ابراهیم عمل می‌نماید و لذا مقصود از پسرش یعنی پسر ابراهیم که به او شریعت ابدی داده میشود همانا وجود مطهر و معظم حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم است زیرا شریعت موسی و عیسی تحریف شده و احکام و فرایض آن نابود شده است و آنچه باقی مانده است مشتی اوهام و یاوه و تعالیم شیطانی است و تنها شریعت ابدی که احکام و فرایض آن از جانب خدا تعیین و بواسطه معجزه باقی آخرین و برترین پیامبران خود حفظ و حراست میشود و خداوند تبارک و تعالی نیز وعده حفظ آن را تا به ابد داده است شریعت جاوید حضرت محمد است پس این بشارت صادق نیست مگر بر وجود پاک و مطهر حضرت رسول اکرم محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم که از نسل اسماعیل بن ابراهیم خلیل الرحمن است اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنابهم آمین یا رب العالمین)
فصل دوم انجیل برنابا: پس تو ای عاقل دانا و خردمند آگاه باش بر مفاد فصل دوم انجیل برنابا که وفق گفتار ما تحریفی و خلاف واقع است و آن موضوع شوهر داشتن حضرت مریم است به شخصی بنام یوسف نجار و نگارنده هرگز این تهمت و جسارت را که از ناحیه یهودیان به کتب مسیحی وارد شده است را نمی پذیرد و تاکید می‌نماید که جسارت تحریف گران تا حدی بوده است که مدعی شده اند که حضرت مریم و خانواده ای که برای عیسی مسیح تراشیده اند یعنی برادران و خواهران او از نسل یوسف نجار جمع شدند و به سراغ عیسی مسیح رفتند زیرا معتقد بودند که او العیاذبالله دیوانه و مجنون شده و بایستی او را معالجه نمایند پس مخاطب اگر به گفتار نگارنده شک و تردید دارد و پس توجه نماید به مفاد عبارات ۲۱ به بعد باب سوم انجیل مرقس: (و خویشان او (یعنی مادر و برادران و خواهران عیسی مسیح) چون شنیدند بیرون آمدند تا او را بردارند (یعنی دستگیر کرده به زور ببرند) زیرا گفتند بیخود (یعنی دیوانه و العیاذبالله خُل) شده است (و ادامه متن بعد از متن الحاقی ۲۲ الی ۳۰)، زیرا که میگفتند روحی پلید دارد (یعنی روحی پلید که مانند آن وجود ندارد در کالبد عیسی مسیح وارد شده است)، پس برادران و مادر او (یعنی حضرت مریم) آمدند و بیرون ایستاده فرستادند تا او را طلب کنند (یعنی بگیرند و ببرند)، آنگاه (آن) جماعت (که) گرد او نشسته بودند به وی گفتند اینک مادر و برادرانت بیرون ترا طلب میکنند در جواب ایشان گفت کیست مادر من و برادر من کیانند...، زیرا که اراده خدا را بجای آرد همان برادر و خواهر و مادر من باشد (یعنی اینها که عقیده دارند من دیوانه و خل هستم، مادر و برادر و خواهر من نیستند)، پس چون بر این فراز آگاه شدی پس ما در این کتاب شواهد دیگری را ذکر نکنیم زیرا که البته عاقل را اشارتی کافی است، با توجه به آنچه مذکور شد و با توجه به اینکه در این کتاب سعی بر خلاصه نگاری است پس هرگز این تهمتها بر حضرت مریم مقدس مبنی بر داشتن نامزد وارد نیست و این تهمتها بر آن حضرت از سوی یهودیان خبیث وارد شد و منظور از آن، ایجاد شائبه بارداری نامشروع علیرغم باکره بودن است پس چون بر این فرازها آگاه شدی پس آگاه باش که نگارنده هرگز این تهمتها را بر آن حضرت نمی پذیرد و لذا از نگارش فصل دوم که مانند آن نیز در سایر اناجیل تحریف شده مذکور شده است خودداری می‌نماید در این فصل و فصل‌های بعد داستان سرایی تحریف گران است در همراهی یوسف نجار با مریم و بردن او، شهر به شهر و دیار به دیار و...، است تا آنکه العیاذ بالله عیسی مسیح را در طویله زائید و او را در آخور قرار داد و سپس حرکت چوپانها بسوی العیاذ بالله طویله و آخور حیوانات تا عیسی مسیح را زیارت کنند و... و سپس داستان سه مجوس که از مشرق بدنبال ستاره حرکت کردند و آن ستاره آنها را راهنمایی میکرد تا از شرق عالم حرکت کردند تا رسیدند به اورشلیم و خبر به هیرودیس رسید و آن سه مجوس آمدند تا آن ستاره را بالای طویله کاروان سرا دیدند و چون داخل کاروان سرا شدند، طفل را که با مادرش در آخور خوابیده بود، ملاحظه کردند و سپس یوسف نجار، یعنی العیاذ بالله شوهر و نامزد حضرت مریم و عیسی که تازه متولد شده بود بسوی مصر رفتند و... و لشکریان هیرودیس آمده و قتل عام کردند همه کودکانی را که در بیت لحم و اطراف آن بوده اند و سپس بعد...، از مرگ هیرودیس یعنی هفت سال بعد یوسف نجار، حضرت مریم و حضرت عیسی را برداشته و به جلیل برگشتند و در ناصره ساکن شدند تا پنج سال بعد یعنی سن دوازده سالگی و...، که این ۹ فصل در دیدگاه نگارنده از مواضع قطعی تحریفات است و دلایل آن نیز بطور مشروح در کتاب نورالانوار مذکور گردیده، و در ادامه از فصل دهم به بعد موضوع بعثت حضرت مسیح به نبوت مطرح میشود و اینکه از مادر خداحافظی نموده بسوی سرنوشت خود و اوامر الهی و دعوت خلایق حرکت میکند که از عبارات ۸ به بعد باب دهم چنین مذکور است: پس چون مریم این را شنید پاسخ داد ای فرزند بدرستی که من خبر داده شده‌ام به الهام و خبر الهی به تمام اینها (یعنی به نبوت و پیامبری تو)، پیش از آنکه متولد شوی پس با مجد و عزت باد نام خدای قدوس و از آن روز جدا شد عیسی از مادرش تا به وظیفه پیامبری خود بپردازد. پس در فصل یازدهم، شروع رسالت حضرت عیسی مسیح بازگو میشود و آن شفای کسی بود که به مرض پیسی دچار بود نکته قابل توجه در این فراز قرار داشتن حضرت عیسی مسیح در جایگاه رسالت و بروز معجزه شفا به اذن خداوند و با دعای حضرت عیسی مسیح است: پس عیسی مسیح آهی کشید و گفت ای پروردگار، ای خدای توانا به آبروی پیامبران پاک و معصوم خود این دردمند را شفا مرحمت فرما، پس چون این سخن را بر زبان آورد بر آن مریض دست مالید و گفت بنام خدا ای برادر شفا بگیر و چون این بفرمود آن بیمار از مرض پیسی خود شفا گرفت. در فصل دوازدهم کاتب انجیل بیانگر خطابه مفصل عیسی مسیح در عظمت خداوند و...، در هیکل است بگونه ای که مردم همه به گریه درآمدند و استغاثه مینمودند تا عیسی مسیح برای آنها دعا نماید ولی کاهنان و روسای ایشان عداوت خود را با عیسی مسیح پنهان نمودند و چون در بعضی از فراز‌ها بر ضد آنها سخن گفته بود مصمم بر قتل او شدند. فصل بعدی به مناجات عیسی با خدا اختصاص دارد. در فصل چهاردهم از این اهمیت برخوردار است که در آن دوازده نفر از یاران خود را از میان پیروان خود برگزید و آنها را رسولان (یا شاگردان و حواریون) خود نامید در این متن موضوع دروغ و خلاف واقع مصلوب شدن و مقتول شدن ذکر نگردیده و بلکه فقط عروج عیسی و نیز شاگردان چنین آمده است: چون خورشید طالع شد، از کوه فرود آمد و دوازده نفر را انتخاب فرمود که ایشان را رسولان نامید که یکی از ایشان یهودا است که به دار زده شد (یعنی همان مصلوب شدن که به شکل و حیات عیسی مسیح مسخ و توسط دشمنان به صلیب کشیده شد و همه تصور نمودند که عیسی مسیح مصلوب گردید)، اما اسامی ایشان، ۱- آندریاس و ۲- برادرش پطرس ۳- برنابا که این متن را نوشته است، ۴- متی که باجگیر بود و مینشست برای گرد آوردن باج، ۵ و ۶- یوحنا و یعقوب پسران زبدی ۷- تدی ۸- یهودا ۹- برتولما ۱۰- فیلیپس ۱۱- یعقوب ۱۲- یهودای اسخریوطی خیانتکار، پس عیسی مسیح بر ایشان پیوسته اسرار الهی را آشکار فرمود اما یهودای اسخریوطی. پس عیسی مسیح او را وکیل قرار داد بر آنچه بعنوان (صدقات) داده میشد که او ده یک هر هدیه ای را سرقت میکرد (و همانطور که ما در کتاب نورالانوار خود اثبات نمودیم اختلاف در ذکر اسامی شاگردان عیسی در چهار انجیل رسمی فقط و فقط در راستای حذف نام برنابا از لیست شاگردان و آنهم به دلیل ستیزه گری او با پولس گمراه بوده است تا بدینوسیله پولس و شاگردان متعصب او بتوانند حضرت پطرس و تعالیم او را که همه بر ضد پولس بود، از صحنه رقابت خارج نمایند و اما فصل پانزده اختصاص دارد به تهمت معجزه دروغ تبدیل آب به شراب توسط عیسی مسیح و آنهم به شفاعت مادرش مریم، پس فراموش کرده است کاتب آنچه را در صدر کتاب آورده است که پرهیز دادن عیسی بوده است از شراب و هر مسکر و هر ذبیحه نجس و...، پس چگونه امکان دارد که عیسی مسیح شراب بنوشاند به طریق معجزه خلایق را و آنهم به امر مادر خود و آنها را مست و لایعقل نماید و سوق دهد آنها را بسوی فحشاء و شرارت و...، بواسطه بی عقلی پس این فراز هم از مواضع تحریف گران است و هیچ شک و تردید در آن وجود ندارد، در ادامه فصل ۱۶ اختصاص دارد به نصایح عیسی مسیح بر فراز کوه و در ادامه آن در فصل ۱۷ عیسی مسیح در بشارات خود تصریح می‌نماید به مقام و منزلت رسول معظم خداوند که بعد از او مبعوث میشود، و در عبارات ۲۱ به بعد، آن را چنین نقل میفرماید: لیکن بزودی بعد از من خواهد آمد موعود همه انبیاء الهی و پاکان (یعنی اوصیاء ایشان) پس نور وجود او تابنده شود مانند نور که بر تاریکی‌ها پرتوافکن میشود همه ناگفته‌های انبیاء الهی را بیان خواهد فرمود (یعنی به علم خود)، زیرا که او رسول برگزیده و آخرین و برترین خلایق هستی از سوی خداست. پس فصل هجدهم اختصاص دارد به بیان فرازهایی که با بررسیهای نگارنده در تعارض است مانند فرازهایی که عنوان میشود ایزابل ده هزار پیامبر را کشت، و در ادامه فصول نوزده و بیست اختصاص دارد به بعضی از معجزات عیسی مسیح در شفای ده نفر پیس و آرام نمودن طوفان دریا و اما در فصل بیست و یکم همان مطلبی بیان میشود که موضوع آن اصلا به گروه خونی نگارنده نمیخورد و آن داستان وجود داشتن اجنه در کالبد انسانها و تبدیل نمودن آنها به دیوانه‌ها و...، یعنی همان داستان لجئون مشهور که این از فرازهای قطعی تحریف گران است و بلکه در این موضع یعنی عبارات فصل ۲۱ این داستان آب و تاب بیشتری دارد و این امر دلالت تام دارد بر موضوع تحریفی بودن این کتاب مانند سایر کتب رسمی عهد جدید، و در عین حال اثبات کننده این ادعا است که این انجیل علیرغم هماهنگی های مواضع تحریف آن با سایر انجیلهای رسمی بدلیل درگیریهای پطرس با پولس و طرفداری برنابا از پطرس و سایر حواریون کنار زده شد در حالیکه تصور دیگران در این است که این انجیل و سایر انجیلهای مانند آن مثل انجیل پطرس، انجیل مریم مجدلیه،...، بواسطه بشارات موجود به نبوت و بعثت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم کنار زده شد در حالیکه چهار انجیل موجود نیز کم و بیش دارای همین بشارات هستند و البته ممکن است که صراحت این انجیل را نداشته باشند ولی این موضوع کاملا تصادفی است یعنی پولس و شاگردان متعصب و دست سیاست آن روزگار در جهت مطلق العنان کردن سلطه پولس و تعالیم او بر جهان مسیحیت این عمل را یعنی کنار زدن پطرس و شاگردان دیگر را صورت دادند ولی در کنار آن بشاراتی را که بصورت صریح تر و واضح تر بیان شده بود را نیز از میان اعتقادات مسیحیان به همراه تعالیم پطرس و عیسی مسیح کنار زدند پس چون بر این فراز آگاه شدی پس آگاه باش و بیاد داشته باش مثال ما را در خصوص وجود تحریفات در این انجیلهای رسمی و غیر رسمی به اینکه مخلوط شده است گفتارهای حق با اندیشه‌ های باطل و از آنجایی که در این خصوص یعنی اندیشه‌ های حق ظهور حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم، تهدیدی برای اهداف آنها محسوب نمیشد پس از طریق نقل از سینه‌های پاک اهل ایمان در کتب آنها باقی ماند و پس از ظهور آن حضرت دیگر به جهت نهادینه شدن این بشارات که به منزله گنج‌های عظیم است در خرابه‌های این کتب تحریف شده باقی ماند و تحریف گران قادر به تغییر و تبدیل نگردیدند، همانگونه که در این زمان بواسطه پیشرفت علوم و فنون قادر به تغییر و تبدیل نیستند پس چون بر این فرازها آگاه شدی پس آگاه باش که عبارات فصل ۲۱ برنابا اختصاص به نقل داستانی دارد که در انجیلهای دیگر مشهور به داستان لجئون است یعنی هزاران جنی که در تن یک دیوانه وارد شده و باعث شده بودند که او دیوانه شود و چون عیسی این اجنه را از تن آن شخص خارج نمود آنها وارد گله‌های گراز شدند و موجب شدند که گرازها خودکشی کنند و اگر به تعداد این گرازها که به اعتقاد تحریف گر خود را به دریا انداخته و اکولوژی منطقه را نابود کرده و آن را متعفن نموده اند آگاه نیستی پس بدان که این کتاب تعداد آنها را شش هزار و ششصد و شصت شش جن اعلام نموده و...، که البته ما در جای خود یاوه بودن این ادعا و این اعتقاد و این اثرگذاری دهشتناک آن را بر آموزه‌ها و رفتارهای بشری در طول چند هزار سال بیان نموده و ابلهانه بودن و تحریفی بودن این فراز را اثبات نمودیم و لذا آنها را در این موضع تکرار نمیکنیم: عیسی مسیح بیرون آمده به کفرناحوم رسیده نزدیک شهر شد که ناگهان شخصی (دیوانه) از میان قبرها (در قبرستان) بیرون آمد در او دیوی بود که بر او چیره شده بود...، دیوها از دهان او فریاد برآوردند...، عیسی سوال کرد تعداد شما چند تا است جواب دادند شش هزار و ششصد و شصت و شش (جن)... و در کنار دریا قریب ده هزار گراز کنعانیان مشغول چرا بودند پس عیسی دستور داد که (این تعداد) که بیرون روید و در گرازها داخل شوید پس دیوها (یعنی اجنه، یعنی شیاطین یعنی ارواح پلید) در گرازها با فریاد داخل شدند و آنها را به دریا انداختند (یعنی وادار به خودکشی کردند)، پس تو ای عاقل دانا و خردمند آگاه باش به تعداد گرازها و تعداد اجنه که اگر آمار آنها به عکس بود این فراز قابل توجیه بود زیرا می‌توانستیم اینگونه تلقی نمائیم که در بعضی از گرازها که گردن کلفت تر بودند چند جن وارد شده و آن گراز را وادار به خودکشی کردند ولی چون آمار به عکس است پس در حدود سه هزار و سیصد و سی و چهار گراز جنی در داخل آنها وارد نشد تا آنها را وادار به خودکشی نماید و از طرفی خبر نصف شدن و چهار قسمت شدن اجنه نیز به ما نرسیده است تا تصور ننماییم که بعضی از جن‌ها چند قسمت شده و ریزتر شده و وارد بقیه گرازها شده اند و تصور اینکه عمل گرازهای دارای جن باعث تبعیت سایر گرازها شده است نیز تصوری است که میتواند در ذهن مخاطب نقش ببندد و حال آنکه هر تصور ابلهانه ای نباید در ذهن مخاطب نقش ببندد زیرا باید تصور نماید که اگر یک گراز متعفن شود کیلومتر در کیلومتر صحرا و فضا و دریا را به تعفن کشیده و انواع و اقسام بیماری‌های واگیردار را بوجود می‌آورد پس چگونه تعفن ده هزار گراز آنهم در دریا موجبات نابودی ساکنان ارض موعود را فراهم نمی آورد پس چون بر این فراز آگاه شدی پس آگاه باش که در سایر انجیلهای رسمی مذکور است که این دیوانه بعد از این عملیات یعنی العیاذ بالله معجزه عیسی مسیح عاقل شده و در شهر به وعظ و ارشاد خلایق مشغول بود و نگارنده، با توجه به تعداد اجنه ای که در وی ساکن بودند عقل او را به اندازه افلاطون و ارسطو و...، میداند پس مخاطب در ادامه به فراز تحریفی دیگر میرسد یعنی به شفای دختری که از اهل کنعان بود. یعنی او و خانواده اش یهودی نبودند و مادرش مدعی بود که شیطان و جن در تن دخترش رفته و...، عیسی به او میگوید نمیتواند نان فرزندان یعنی بنی اسرائیل را نزد سگها بیندازد یعنی معجزات او مخصوص بنی اسرائیل و یهودیان است و...، که در جای خود یاوه بودن این فرازها را نیز اثبات نمودیم و اثبات نمودیم که معجزات واقع میشد ولی این پیرایه‌های شیطانی حاصل از تصورات و اوهام و عقول ناقص و نارس تحریف گران نژاد پرست بوده است، و در ادامه فصل ۲۲ اختصاص دارد به گفتگوی عیسی مسیح با شاگردان در خصوص موضوع اهمیت ختنه مردان در دین ابراهیم و سنت موسی و...، و اگر به آنچه در این فصل ذکر شده است توجه شود پس دانسته میشود ضدیت وصف ناشدنی آن با تعالیم پولس گمراه و شاگردان متعصب او و دلیل کنار زدن این انجیل و همه انجیل‌ هایی که بر ضد تعالیم پولس در میان مردم رواج داشته اند در این فصل آمده است: شاگردان در آن روز از عیسی پرسیدند و گفتند ای استاد چرا به آن زن این جواب گفتی که ایشان سگانند، عیسی جواب داد که این کلام من حق است که به شما میگویم تا آگاه باشید که سگ برتر است از مرد ختنه نشده. و سپس برای آنها مثال طالوت و جالوت و کلام داود را می‌آورد. به یاد آورید آنچه را که داود به شاول (طالوت) پادشاه اسرائیل بر ضد جلیات (جالوت) فلسطینی، داود گفت، ای آقای من توجه نما که گرگی و خرسی و شیری بر گوسفندان من حمله آوردند و بنده تو (یعنی من داود) آنها را کشته و گوسفندان خود را نجات دادم و این ختنه نشده (یعنی جالوت از آنها برتر نیست)، چیزی نیست مگر مانند آنها (یعنی مثل گرگ و خرس و شیر ناپاک) آنوقت شاگردان سوال کردند ای معلم به ما بگو چرا ختنه بر انسان واجب است عیسی پاسخ داد کفایت میکند برای شما این موضوع که بدانید خدای ابراهیم به او امر فرموده که ای ابراهیم پوست ختنه گاه خود و تمامی خانواده ات را ببر زیرا این پیمانی است میان من و تو تاابدالآباد، پس تو ای عاقل دانا و خردمند انجیل برنابا کتابی است که پولس و پیروان او را که حکم شریعت موسی را در انجام ختنه نابود کردند از سگ پست تر میداند پس باید آن کتاب را از سوی آنان مطرود و محو و نابود شود و توجه داشته باشد مخاطب محترم که امر کننده به هر عمل مانند آن است یعنی هر مختون که امر نماید به نامختون شدن پس نامختون است و به استناد این فراز از کلام عیسی مسیح از سگ پست تر است مرد ختنه نشده و البته در دیدگاه نگارنده این کلام صحیح است زیرا در طی چند هزار سال این نامختون بودن هزار و یک مرض در مردان و زنان ایجاد میکند و این یک سنت الهی و مطابق با عقل و بهداشت فردی و خانوادگی و...، است و در این زمان و این عصر که علوم پزشکی اینگونه پیشرفت کرده است این نامختون بودن یک مسئله حاد و مشکل بسیار بد است پس چگونه در طی چند هزار سال گذشته معضل حاد نبوده است و مشهور است که یک پزشک مسیحی در حال جراحی یکی از کسانی بود که به بیماری حاد در این رابطه دچار شده بود و ظاهرا تعداد زیادی را مجبور به معالجه بود پس در اثنای یکی از جراحی‌های خود ابزار جراحی را به گوشه ای پرت کرد و با عصبانیت و ناراحتی گفت خدا رحمت کند مسلمانان و احکام آنها را که رعایت سنت ختنه میکنند و از این کثافت کاری‌ها راحت و در امان هستند، و...، پس کتاب برنابا در فصل ۲۳ بر انجام این سنت تاکید میفرماید و از قول حضرت ابراهیم میفرماید: از این رو آگاهانید خداوند ابراهیم را از حقیقت ختنه و استوار نمود این پیمان را با او و فرمود هر نفسی که جسد خود را ختنه نکند او را از جمعیت خود (یعنی خداپرستان) تا ابدالآباد جدا میسازم (یعنی رستگار نخواهد شد)، پس در این زمان شاگردان از کلمات عیسی که به قوت روح القدس تکلم میکرد از ترس لرزید پس عیسی مسیح فرمود این ترس را برای کسی قرار دهید که پوست ختنه گاه او بریده نشده زیرا که این چنین شخصی از ورود به بهشت محروم است (یعنی اهل دوزخ است) پس تو ای عاقل بر صحت گفتار ما آگاه شو در رابطه با تعصب ورزی شاگردان پولس در تحریف اینگونه کتب و به منظور اشاعه تعالیم شیطانی پولس زیرا آنها همگی این داستان زن کنعانی و گفتار عیسی به او که نان فرزندان نزد سگان انداختن را نقل نموده اند ولی از ذکر دلیل و فلسفه و اهمیت و...، آن خودداری کرده اند و...، زیرا تعالیم آنها بر ضد تعالیم خداوند و دستورات موکد او به ابراهیم و موسی و عیسی مسیح بوده است، پس در ادامه، فصل ۲۵ اختصاص دارد به نقل گفتگوی مستقیم بارنابا با عیسی مسیح و تعلیم او، که عبارات اعلامی در انجیل‌های رسمی که تحریف گران مدعی هستند که عیسی مسیح ایشان را بعنوان رسولان و به شهرها و دهات فرستاد و آنها را موید نمود به معجزات خود تا حد زنده کردن مردگان و الهام روح القدس و حتی یهودای اسخریوطی را و...، وجود ندارد که ما نیز همه این یاوه‌ها را با استدلال‌های متقن خود مردود نمودیم زیرا پیامبران نمیتوانند دلایل نبوت خود یعنی معجزات را به افراد دیگر از امت خود حتی پیروان مقدس خود بدهند چه رسد به اوباش و اراذل مانند یهودای اسخریوطی و...، و لذا این فراز در فصل ۲۵ در عباراتی منطقی و صحیح نقل گردیده و در آن از این خاصه خرجی‌های تحریف گران اثری نیست: پس باید در این صورت (یعنی اتخاذ روش قناعت در زندگی)، یک دست لباس برای شما کافی باشد و کیسه‌های خود را (برای جمع آوری مال و منال دنیا) بیندازید، توشه دان برندارید و کفشی در پای خود و اندیشه مکنید که بگوئید برای ما از این به بعد چه اتفاقی خواهد افتاد (یعنی توکل به خدا نمائید)، بلکه اندیشه نمائید در اینکه خواست خداوند را انجام دهید او حاجت شما را بگونه ای بر می‌آورد که نیازمند نخواهید بود)، پس فصل بیست وششم به موعظه حضرت عیسی مسیح در رابطه با موضوع خداپرستی اختصاص دارد تا جایی که موضوع حضرت ابراهیم مذکور میشود که طبق روایات اسلامی با عموی خود که او را پدر می‌نامید مباحثه مینمود و او که بت تراش بود به ابراهیم پاسخ میداد و...، تا رسیدند به این فراز: پس به او گفت ببین (این بتی که ساخته ام) چقدر زیبا است... حقا که فقط یک روح لازم دارد، ابراهیم جواب داد در این صورت خدایان روح ندارند پس چگونه روح می‌بخشند و وقتی آنها زنده نیستند پس چگونه حیات می‌بخشند پس معلوم است که اینها خدا نیستند پس پیرمرد (یعنی عموی او که این جماعت او را پدر ابراهیم میدانند) بشدت به خشم درآمد و گفت اگر در سنی بودی که عقل تو کامل بود قطعا سرت را با این تبر می‌شکستم پس خاموش باش که عقلت نمیرسد... (و باز هم سوال و جواب دیگر نقل میگردد) و پیرمرد میگوید اکنون از خانه برو و آسوده بگذار مرا تا این خدایی که مشغول ساختن آن هستم تمام کنم)، پس در ادامه در فصل ۲۷ و ۲۸ داستان حضرت ابراهیم و خرد کردن بت‌های کوچک و قرار دادن تبر در نزد بعل خدای بزرگ ایشان در هیکل بیان میشود و...، سپس محاکمه او و دستور سوزاندن او و سلامت ماندن او در آتش نقل میشود.‌

حدیث :
امام رضا علیه السلام فرمود: خداوند عزوجل به سوى یکى از پیامبرانش وحى فرستاد که: هرگاه اطاعت شوم خوشنود میگردم و هرگاه خوشنود باشم برکت مى بخشم و براى خیر و برکت من نهایت و پایانى نیست و هرگاه نافرمانیم شود خشمگین میگردم و هرگاه خشمگین شوم لعنت میفرستم و از رحمت خود دور میکنم و لعنت من تا هفت نسل را فرا میگیرد و به آنان میرسد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند جل و جلاله میفرمایند: هر بنده اى که از من فرمان برد او را به غیر خودم وا نمى گذارم و هر بنده اى که نافرمانى ام کند او را به خودش وا مى گذارم سپس باکى ندارم که در کجا به هلاکت برسد.

شب عید

نزدیک شب عید بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابجا میکرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هایش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که شما با خدا نسبتی دارید!
خلاصه اینکه با نزدیک شدن به عید نوروز، حواسمون به اطرفمون هم باشه.


ز آه سینه سوزان، ترانه می‌سازم
چو نی ز مایه جان، این فسانه می‌سازم
به غمگساری یاران چو شمع می‌سوزم
برای اشک دمادم، بهانه می‌سازم
پر نسیم به خوناب اشک می‌شویم
پیامی از دلِ خونین، روانه می‌سازم
نمی کنم دل از این عرصه شقایق فام
کنار لاله رخان آشیانه می‌سازم
در آستان به خون خفتگان وادیِ عشق
برون ز عالم اسباب، خانه می‌سازم
چو شمع بر سرِ هر کشته می‌گدازم جان
ز یک شراره، هزاران زبانه می‌سازم

مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش ۲۹. رازهای تمدن جدید غرب و آغاز و پایان بنی اسرائیل، اشرافیت یهود و دولت افرائیم: جایگزینی بت‌پرستی کنعانی با یکتاپرستی موسوی طبعاً نمیتوانست در میان بنی‌اسرائیل بی‌ پژواک باشد و خاندان یوسف، به رهبری یربعام و مادرش، در رأس این اعتراض جای داشت. مادر یربعام، به نام صروعه، ظاهراً بیوه زنی محترم و متنفذ در میان بنی‌اسرائیل بود زیرا نام او در روایات عهد عتیق به ثبت رسیده است. و طبق همین روایات، پس از شورش فوق، سلیمان فرمان ریاست یربعام را بر خاندان یوسف صادر کرد. این اقدام، قاعدتاً برای ساکت کردن یربعام بود، ولی ماجرا پایان نیافت. پیامبری به نام اخیاء شیلونی با یربعام دیدار کرد و پیام خداوند را به او ابلاغ نمود که به دلیل گروش سلیمان به بت‌ پرستی ریاست ده قبیله بنی‌اسرائیل را به او سپرده است: پس اخیا… به یربعام گفت… یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید اینک من مملکت را از دست سلیمان پاره میکنم و ده سبط به تو میدهم… چون ایشان مرا ترک کردند و عشتورت، خدای صیدونیان، و کموش، خدای موآب، و ملکوم، خدای بنی‌عمون، را سجده کردند و در طریق‌های من سلوک ننمودند. بدین‌سان، با مرگ سلیمان، شورش خاندان یوسف با اجتماع بزرگان اسباط ده‌گانه بنی‌اسرائیل در شهر شکیم آغاز شد: و رحبعام (پسر سلیمان و شاه یهود) به شکیم رفت زیرا که تمامی اسرائیل به شکیم آمدند تا او را پادشاه بسازند… آنگاه یربعام (رئیس خاندان یوسف) و تمامی جماعت بنی‌اسرائیل آمدند و به رحبعام عرض کرده گفتند: پدر تو یوغ ما را سخت ساخت اما تو الان بندگی سخت و یوغ سنگینی را که پدرت بر ما نهاد سبک ساز و تو را خدمت خواهیم نمود… (رحبعام) گفت: پدرم یوغ شما را سنگین ساخت اما من یوغ شما را زیاده خواهم گردانید، پدرم شما را به تازیانه‌ها تنبیه می‌نمود اما من شما را به عقرب‌ها تنبیه خواهم کرد. تجمع سران قبایل در شکیم بیان‌گر آن است که اینان مرکزیت بیت‌المقدس را، که اینک کانون بت‌پرستی انگاشته میشد، به رسمیت نمی شناختند. و چنین بود که سرزمین بنی‌اسرائیل به دو دولت تقسیم شد: دولت افرائیم و دولت یهود. و چون تمامی اسرائیل دیدند که پادشاه ایشان را اجابت نکرد، آنگاه قوم پادشاه را جواب داده گفتند ما را در داوود چه حصه است… ای اسرائیل به خیمه‌های خود بروید و اینک این داوود به خانه خود متوجه باش… پس اسرائیل تا به امروز بر خاندان داوود عاصی شدند… (و یربعام را) بر تمام اسرائیل پادشاه ساختند و غیر از سبط یهودا، فقط، کسی خاندان داوود را پیروی نکرد. در پی این ماجرا، خاندان یوسف دولت اسباط ده‌گانه بنی‌اسرائیل را بنیان نهاد و یربعام بعنوان نخستین شاه دولت افرائیم (۹۲۸ تا ۹۰۷) به قدرت رسید. از این پس، دولت یهود در سرزمین جنوبی، که به قبیله یهود و بخش کوچکی از آن، مجاور با سرزمین افرائیم، به قبیله بنیامین تعلق داشت، مستقر بود و دولت افرائیم در سرزمین پهناور شمالی. دولت افرائیم سواحلی گسترده نیز در اختیار داشت و همسایگی آن با دولت آرامی سوریه و دولتهای کنعانی صور و صیدا موقعیت تجاری برجسته‌ای در اختیارش می‌نهاد؛ ولی دولت یهود به دلیل استقرار دولت فلسطین در سواحل آن به دریا دسترسی نداشت. پس از استقلال دولت افرائیم، تا سال‌های طولانی، میان این دو دولت ستیز سیاسی و جنگ‌های نظامی خونین در جریان بود. علت این ستیزها سیاست عنادآمیز دولت یهود و خاندان داوود بود که خود را برگزیده خدای اسرائیل و شبان بنی‌ اسرائیل میدانستند و برای خویش حق حاکمیت بر تمامی قبایل اسرائیل را قائل بودند. در عهد عتیق از دولت قبایل ده‌گانه شمالی با نامهای اسرائیل و افرائیم، هر دو، یاد شده است. نمونه‌ های کاربرد نام اسرائیل را در کتاب پادشاهان و کتاب تواریخ ایام میتوان یافت و کاربرد نام افرائیم را در کتاب اشعیاء نبی و کتاب ارمیاء نبی. برای نمونه، کتاب اشعیاء نبی استقلال قبایل ده‌گانه از دولت یهود را جدا شدن افرائیم از یهودا میخواند؛ و در جای دیگر ستیز دو دولت بنی‌ اسرائیل را چنین توصیف میکند: و حسد افرائیم رفع خواهد شد و دشمنان یهودا منقطع خواهند گردید، افرائیم بر یهودا حسد نخواهد برد و یهودا افرائیم را دشمنی نخواهد نمود. برخی نویسندگان یهودی معاصر نیز نام دقیق دولت فوق را مملکت افرائیم میدانند. یعقوب در میان نوه‌های خویش به افرائیم بیشترین علاقه را داشت همانگونه که یوسف محبوب‌ ترین پسر او بود. از یعقوب روایت شده که سبط دو پسر یوسف، به ویژه افرائیم، قومی بزرگ را بنیان خواهند نهاد؛ و ذریت آنها امت‌های بسیار خواهند گردید، تا بدانجا که بنی‌اسرائیل در میان خویش چنین دعا خواهند کرد: خدا تو را مثل افرائیم و مناسه گرداند. چنین بنظر میرسد که در گذشته دور، پیش از حل شدن سایر قبایل بنی‌اسرائیل در قبیله یهود، قبیله افرائیم و خاندان یوسف در میان بنی‌ اسرائیل از احترام و اقتدار فراوان برخوردار بودند و رقیب اصلی یهودیان و خاندان داوود به شمار میرفتند. تعمق در متن کنونی عهد عتیق روشن میسازد که در دوران طولانی اقتدار اشرافیت یهود بر بنی‌ اسرائیل، بویژه پس از پایان هویت مستقل سایر قبایل و ادغام تمامی آنان در مجموعه‌ای جدید بنام قوم یهود، حذف و اضافات فراوان در متون دینی و تاریخی بنی‌اسرائیل به سود یهودیان، و بویژه بر ضد خاندان یوسف، صورت گرفته است. برای نمونه، کتاب پادشاهان و کتاب تواریخ ایام پادشاهان به دوگونه نامیده میشود. در یکجا از کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل، سخن میرود و در جای دیگر همین اثر کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا خوانده میشود. روشن است که در دوران سلطه پادشاهان یهود متنی کهن درباره تاریخ بنی‌اسرائیل مورد بازبینی و بازسازی قرار گرفته و به تاریخ رسمی قوم یهود بدل شده است؛ هرچند برخی بقایای متون کهن در نسخه جدید بر جای مانده است. بازنویسی این تاریخ در دوران تبعید اشراف و روحانیون یهودی در بابل مورد تردید نیست. همچنین روشن است که تنها متون کهن بنی‌اسرائیل منابع موجود نبوده است. برای نمونه، در کتاب دوم تواریخ ایام به منابعی چون تواریخ ناتان نبی و اخیاء شیلونی ارجاع داده میشود که در مجموعه حاضر موجود نیست. به این دلیل عجیب نیست که در روایات متعلق به این دوران، بسیاری از نفرین‌های خدای اسرائیل به بنی‌اسرائیل در واقع به مملکت افرائیم، یعنی اسباط ده‌گانه شمالی، باز میگردد؛ زیرا در این زمان دو مفهوم بنی‌اسرائیل و یهود کاملاً متمایز است و به دو واحد سیاسی مستقل و متعارض اطلاق میگردد. قاعدتاً، خاندان یوسف (سران قبیله افرائیم) نه تنها سلوکی دوستانه با سایر قبایل بنی‌اسرائیل داشت، بلکه خود را پاسدار سنن موسوی در قبال بدعتهای کنعانی و مصری‌ سلیمان میدانست؛ و همین سبب شد که قبایل دیگر در زیر پرچم آن دولتی مستقل را به پا کنند و خود را از سلطه اشرافیت یهود رهایی بخشند. دولت افرائیم تا زمان اشغال سامریه، پایتخت آن، به دست آشوری‌ها به مدت ۲۰۸ سال (۷۲۰ تا ۹۲۸) موجودیت داشت. تاریخ این دولت را به چهار مرحله باید تقسیم نمود:
۱- دوران حکومت خاندان یوسف. در این دوران کوتاه (۹۲۸ تا ۹۰۶) دولت افرائیم با توطئه‌های سهمگین یهودیان مواجه است. این توطئه‌ها سرانجام به سقوط خاندان یوسف و کشتار و انهدام کامل آنان می‌انجامد.
۲- دوران حکومت سران قبیله یساکار (۹۰۶ تا ۸۸۲). در این دوران نیز رویه یهودیان در قبال دولت افرائیم به‌سان گذشته است.
۳- دوران سلطنت خاندان عُمری (۸۸۲ تا ۸۴۲). در این دوران اشرافیت یهود و افرائیم و خاندان‌های سلطنتی داوود و عُمری متحد و هم مشرب‌اند.
۴- دوران پس از انقلاب ایلیاء نبی (۸۴۲ تا ۷۲۰). در این دوران، بار دیگر مملکت افرائیم هدف حمله اشرافیت یهود قرار میگیرد و سرانجام با دسیسه آنان بوسیله دولت آشور منهدم میشود. نخستین توطئه اشرافیت یهود علیه دولت افرائیم بلافاصله پس از اعلام استقلال قبایل ده‌گانه بنی‌اسرائیل آغاز میشود: و رحبعام پادشاه ادوم را، که سردار باج‌گیران بود، فرستاد و تمامی اسرائیل او را سنگسار کردند که مُرد. و رحبعام پادشاه تعجیل نموده، بر عرابه خود سوار شد و به اورشلیم فرار کرد. رحبعام پس از شکست این دسیسه، در بیت‌المقدس سپاهی عظیم از قبایل یهود و بنیامین فراهم آورد و به سرزمین قبایل شمالی تاخت؛ ولی پیامبری بنام شمعیا آنان را از جنگ با برادران خویش منع کرد و سپاه رحبعام فروپاشید. مع‌هذا، این ستیز به پایان نرسید و در تمامی دوران ۱۷ ساله سلطنت رحبعام بر دولت یهود (۹۲۸ تا ۹۱۱) میان او و دولت افرائیم جنگ بود. در زمان ابیام (ابیا)، پسر رحبعام و شاه یهود (۹۱۱ تا ۹۰۸)، تهاجم یهودیان به دولت افرائیم اوج یافت و این سرزمین آماج کشتاری بیرحمانه قرار گرفت. این حادثه لطمات شدیدی بر پیکر قبایل ده‌گانه شمالی وارد ساخت و زمینه‌های سقوط و انهدام خاندان یوسف را فراهم ساخت: و کاهنان کرناها را نواختند و مردان یهودا بانگ بلند برآوردند… و خدا یربعام و تمامی اسرائیل را به حضور ابیا و یهودا شکست داد: و بنی‌ اسرائیل از حضور یهودا فرار کردند… و ابیا و قوم او آنها را به صدمه عظیمی شکست دادند؛ چنانکه پانصد هزار مرد برگزیده از اسرائیل مقتول افتادند. پس بنی‌اسرائیل در آن وقت ذلیل شدند و بنی‌یهودا، چونکه بر یهوه خدای پدران خود توکل نمودند قوی گردیدند… و یربعام در ایام ابیا دیگر قوت بهم نرسانید و خداوند او را زد که مُرد. از این پس، در عهد عتیق روایتی متناقض با آنچه گذشت آغاز میشود. آشکارا ما با دو متن سروکار داریم؛ اولی کهن‌تر به نظر میرسد و دومی باید اضافات پسین یهودیان باشد. چنانکه دیدیم، آئین پرستش گوساله طلایی بوسیله یهودیان آغاز شد ولی از این پس آنرا به افرائیمیان نسبت میدهند. در چرخشی عجیب، قبایل ده‌گانه شمالی سخت شیفته بتخانه اورشلیم معرفی میشوند تا بدانجا که یربعام از سفر آنان به پایتخت دولت یهود به هراس می‌افتد و خود بتخانه‌ هایی به پا میکند. در این روایت جدید، شاه یهود فرمانروا و آقای مشروع تمامی بنی‌اسرائیل است و یربعام حکمرانی غاصب. و یربعام در دل خود فکر کرد که حال سلطنت به خاندان داوود خواهد برگشت. اگر این قوم به جهت گذرانیدن قربانیها به خانه خداوند به اورشلیم بروند، همانا دل این قوم به آقای خویش، رحبعام پادشاه یهودا، خواهد برگشت و مرا به قتل رسانیده نزد رحبعام، پادشاه یهودا، خواهند برگشت. پس پادشاه مشورت نموده، دو گوساله طلا ساخت و به ایشان گفت برای شما رفتن به اورشلیم زحمت است، هان ای اسرائیل خدایان تو که ترا از زمین مصر برآوردند. و یکی را در بیت ئیل گذاشت و دیگری را در دان قرار داد. و این امر باعث گناه شد. کمی بعد، چرخش دوم صورت میگیرد. اینک یهودیان منادیان یکتاپرستی موسوی هستند و مبلغان خود را به سرزمین افرائیم میفرستند تا آنان را از بت‌پرستی منع کنند. در این روایت جدید، گناه بنی‌اسرائیل تنها شورش بر خاندان داوود نیست؛ اخراج کاهنان هارونی و گروه روحانیون حرفه‌ای لاوی نیز هست. یهودیان چنین رجز میخوانند: ای یربعام و تمامی اسرائیل مرا گوش گیرید. آیا شما نمیدانید که یهوه، خدای اسرائیل، سلطنت اسرائیل را به داوود و پسرانش با عهد تمکین تا به ابد داده است؟ و یربعام بن نبط، بنده سلیمان بن داوود، برخاست و بر مولای خود عصیان ورزید… شما الان گمان می‌برید که با سلطنت خداوند که در دست پسران داوود است مقابله توانید نمود؟ شما گروه عظیمی می‌باشید و گوساله‌های طلا، که یربعام برای شما بجای خدایان ساخته است، با شما می‌باشد. آیا شما کهنه خداوند را از بنی‌هارون و لاویان را نیز اخراج ننمودید؟… اما ما، یهوه خدای ماست و او را ترک نکرده‌ایم و کاهنان از پسران هارون خداوند را خدمت میکنند و لاویان در کار خود مشغول‌اند… اینک با ما خدا رئیس است و کاهنان او با کرناهای بلندآواز هستند تا به ضد شما بنوازند. طبق این روایت جدید، یربعام منشاء تمامی گناهان پسین بنی‌اسرائیل است و خاندان یوسف و اسباط ده‌گانه بنی‌ اسرائیل مورد غضب هولناک و نفرین بیرحمانه و نابخشودنی خدای اسرائیل اند: از یربعام هر مرد را و هر محبوس و آزاد را که در اسرائیل باشد منقطع میسازم و تمامی خاندان یربعام را دور می‌اندازم چنانکه سرگین را به کلی دور می‌اندازند. هرکه از یربعام در شهر بمیرد سگان بخورند و هرکه در صحرا بمیرد مرغان هوا بخورند… و خداوند اسرائیل را خواهد زد مثل نی که در آب متحرک شود و ریشه اسرائیل را از این زمین نیکو که به پدران ایشان داده بود خواهند کند. عجیب است که این خدای سخت‌گیر با قبیله یهود سلوکی تسامح‌آمیز دارد و خشم او بر یهودیان به‌سان پدری است که از فرزند خاطی خود میرنجد. این نفرین هولناک به قبایل ده‌گانه شمالی و خاندان یوسف درست در زمانی است که خاندان داوود و یهودیان بیش از هر آنچه پدران ایشان کرده بودند شرارت میورزند و علاوه بر بت‌پرستی، همجنس‌ گرایی نیز در میان‌شان رواجی گسترده یافته است: و الواط نیز در زمین بودند و موافق رجاسات امت‌هایی که خداوند از حضور بنی‌اسرائیل اخراج نموده بود عمل می‌نمودند. مع‌هذا، یهودیان و خاندان داوود همچنان عزیز دردانه خدای اسرائیل اند. در تداوم این سنت کهن، تاریخ‌نگاری جدید یهود نیز نسبت به حوادث فوق برخوردی گزینشی و جانبدارانه دارد. برای نمونه، دایرة المعارف یهود خروج اخیا، پیامبر شیلونی را به ضدیت او با سیاست تسامح‌آمیز سلیمان در قبال ادیان بیگانه نسبت میدهد. بعبارت دیگر، سلیمان پادشاهی لیبرال ترسیم میشود و اخیاء شیلونی پیامبری بنیادگرا! حال آنکه سخن اخیا بر سر تسامح نیست؛ بر سر جایگزینی سنن موسوی با بعل پرستی فنیقی در عهد سلیمان است. همین مأخذ، یربعام را بعنوان احیاگر آئین پرستش گوساله طلایی در بنی‌اسرائیل مطرح میکند بهمراه درج تصویری که در سده دوازدهم میلادی بوسیله یهودیان اسپانیا کشیده شده و یربعام و قومش را در حال پرستش گوساله طلایی نشان میدهد. این شیوه نگرش به روشنی بیانگر آن است که یهودیت جدید به شکلی آگاهانه خود را تنها و تنها وارث سنن قبیله یهودا میداند نه تمامی بنی‌اسرائیل. کمی پس از درگذشت یربعام، یکی از سران قبیله یساکار (از قبایل بنی‌اسرائیل) به نام بعشا علیه حکومت خاندان یوسف شورید، تمامی آنان را قتل‌عام کرد و خود بعنوان شاه قبایل ده‌گانه شمالی بنی‌اسرائیل (۹۰۶ تا ۸۸۳) قدرت را به دست گرفت. این پایان کار خاندان یوسف است و از این پس نشانی از ایشان در اساطیر یهودی نمی‌یابیم. به‌رغم نابودی خاندان یوسف، ستیز دولت یهود بر ضد دولت افرائیم تداوم دارد. در این زمان آسا، پسر ابیام، شاه یهود (۹۰۸ تا ۸۶۷) است و در تمامی دوران سلطنت او میان دولتهای یهود و افرائیم، چون گذشته، جنگ و ستیز در جریان است. نفرت یهودیان از قبایل ده‌گانه شمالی و دولت افرائیم تا بدان حد است که به خیانتی بزرگ علیه سنن یگانگی قبایل بنی‌اسرائیل دست میزنند و دولت دمشق را بر آنان میشورانند. آسا تمامی طلا و نقره موجود در خزائن معبد سلیمان و کاخ خویش را نزد بن حدد اول، شاه آرامی دمشق، میفرستد و از او میخواهد که پیمان دوستی خود را با دولت افرائیم بگسلد و به این سرزمین حمله برد. بدین‌ سان، تهاجم همزمان آرامیها از شرق و شمال و یهودیان از جنوب به دولت افرائیم آغاز میشود و بخش‌های مهمی از خاک این کشور، در هر دو جبهه، به تصرف آرامیها و یهودیان درمی‌آید. مدتی بعد، نفرین خدای اسرائیل دامان خاندان بعشا را نیز میگیرد؛ در حوالی سال ۸۸۲ یکی از سرداران دولت افرائیم بنام زمری ‌میشورد و با قتل‌عام خاندان بعشا زمام قدرت را بدست میگیرد. این شورش در زمانی است که دولت افرائیم در جنگ با فلسطینیان است. با رسیدن خبر شورش زمری به جبهه‌های جنگ، سران قبایل ده‌گانه یکی از سرداران خود بنام عُمْری را بعنوان شاه جدید دولت افرائیم برمیگزینند و پس از یک دوران کوتاه جنگ داخلی سرانجام عُمری به سلطنت میرسد. این سرآغاز سلطنت خاندان عُمری در سرزمین قبایل ده‌گانه شمالی بنی‌ اسرائیل است. حکومت بیت عمری (خاندان عمری) نقطه عطفی در سرگذشت دولت افرائیم است و تاریخ علمی بنی‌اسرائیل، یعنی تاریخی که مبتنی بر داده‌ های باستان شناسی نه روایات اساطیری باشد، از این دوران آغاز میشود. در این میان بویژه بقایای شهر سامریه، پایتخت خاندان عمری، حائز اهمیت است. این آثار، و کشفیات مشابه در سرزمین جنوبی (دولت یهود)، بیانگر رواج آئینهای بت‌پرستی مشابه با کنعانیها (فنیقی‌ها) در سراسر منطقه‌ای است که مأوای قبایل بنی‌اسرائیل بشمار میرود. طبق روایات عهد عتیق، در این دوران، ساختار قبیله‌ای مملکت افرائیم دستخوش تحولی اساسی شد و یک اشرافیت سلطنتی مقتدر، مشابه دولت یهود، در قبایل شمالی شکل گرفت؛ و آنان نیز به تأثیر از فنیقی‌ها به احداث معابد بعل و پرستش گوساله طلایی پرداختند. این تحول از زمان سلطنت عمری (۸۸۲ تا ۸۷۱) و با تأسیس شهر سامریه آغاز شد. عمری تپه سامری را، در خاک قبیله اشیر، از فردی بنام سامر (شمر) خرید و در آن شهر سامریه (شمرون) را بنا نهاد. از این پس، سامریه پایتخت دولت افرائیم، از مراکز مهم تجاری منطقه و کانون سیاسی پرتکاپویی است که با شهرهای فنیقی صور و صیدا برابری میکند. این فرایند، در زمان سلطنت اخاب (اهب) پسر عُمری و شاه افرائیم (۸۷۱ تا ۸۵۲)، اوج خود رسید. اخاب دختر شاه صیدا، بنام ایزابل را به زنی گرفت و معبد بعل را در شهر سامریه برافراشت. دوران اخاب با سلطنت یهوشافاط (۸۶۷ تا ۸۴۹)، پسر آسا، در سرزمین یهود مقارن است. در زمان یهوشافاط (یهوشاپات) و اخاب، دو دولت افرائیم و یهود برای نخستین بار متحد شدند و رابطه‌ای نزدیک میان دو خاندان سلطنتی بنی‌ اسرائیل آغاز شد. یهوشافاط به سامریه رفت و دختر اخاب و ایزابل را برای پسر خود، یهورام، به زنی گرفت. این دختر عتلیا (عطلیه) نام دارد. پیوند خاندان‌های سلطنتی افرائیم و یهود با تحولاتی جدی در منطقه مقارن است. این دورانی است که امپراتوری مهاجم آشور از زمان آشور نصیرپال دوم (۸۸۴ تا ۸۵۹) و پسرش شلمنصر سوم (۸۵۹ تا ۸۲۴) تهاجمی سخت و خونین را در شرق و غرب مرزهای خود آغاز کرده است؛ و در برابر این خطر بزرگ است که اتحادی میان دولتهای شرق مدیترانه سر میگیرد. در کاوشهای باستان‌ شناسی لوحی استوانه‌ای از شلمنصر سوم به دست آمده که در آن از اتحاد دوازده شاه هیتی (سوریه) و ساحل دریا به رهبری بن حدد، شاه آرامی دمشق، سخن رفته است. نام سران این دولت‌ها در کتیبه فوق مندرج است؛ یکی از آنان اخاب اسرائیلی است و دیگری جندب عرب. بقیه شاهان دولت- شهر های فنیقی‌اند و مصر. این نخستین بار است که نام شاهی از بنی‌ اسرائیل، و نیز نام شاهی از عرب، در کتیبه‌ای به دست آمده است. آنچه در این میان حائز اهمیت است عدم درج نام شاه یهود است. در این زمان، طبق روایات عهد عتیق، دولت یهود با دولت افرائیم، و با دولت‌های فنیقی صور و صیدا، پیوندی استوار داشت و قطعاً جزیی از این اتحادیه سیاسی- نظامی بود. عدم درج نام شاه یهود میتواند بیانگر کم‌اهمیتی این دولت باشد؛ و محتملاً در نزد آشوریها دولت یهود بخشی از اتباع اخاب، شاه افرائیم، بشمار میرفته است. این با تصویری که تاریخ پادشاهان یهود از شکوه و عظمت این دولت در عهد یهوشافاط بدست میدهد تمایز چشمگیر دارد. (بلکه فقط یک حاکم محلی بیش نبوده) اخاب، شاه افرائیم، نیز در مقابل بن حدد، شاه آرامی سوریه، قدرتی درجه دو بشمار میرفت و زمانی که مورد تهدید قرار میگرفت او را آقایم و پادشاه خطاب میکرد: و بن حَدَد پادشاه آرام… سامریه را محاصره کرد و با آن جنگ نمود. و رسولان نزد اخاب… فرستاده وی را گفت نقره تو و طلای تو از آن من است و زنان و پسران مقبول تو از آن من‌اند. و پادشاه اسرائیل در جواب گفت ای آقایم، پادشاه، موافق کلام تو، من و هر چه داریم از آن تو هستیم. در این دوران، که داده‌های باستان‌ شناسی نیز مؤید آن است، قبایل بنی‌اسرائیل به‌دلیل پیوندهای سیاسی و نظامی و تجاری گسترده با دولتهای صور و صیدا از فرهنگ و آئین دینی فنیقی‌ها تأثیر گسترده و عمیق گرفتند. ازدواج اخاب، شاه افرائیم، با ایزابل دختر شاه صیدا، و ازدواج یهورام، شاه یهود (۸۴۹ تا ۸۴۱)، با عتلیا، دختر ایزابل، در اشاعه این فرهنگ نقش اساسی داشت. این مادر و دختر از این پس نشان خود را بر سراسر تاریخ یهود بر جای مینهند: کسی نبود مانند اخاب که خویشتن را برای بجا آوردن آنچه در نظر خداوند بد است فروخت و زنش ایزابل او را اغوا نمود. و در پیروی بتها رجاسات بسیار مینمود. در دولت یهود نیز وضع به همین‌گونه است: و (یهورام) به طریق پادشاهان اسرائیل، بطوری که خاندان اخاب رفتار میکردند سلوک نمود؛ زیرا که دختر اخاب زن او بود. و آنچه در نظر خداوند ناپسند بود به عمل آورد… و او نیز مکانهای بلند در کوه‌های یهودا ساخت و ساکنان اورشلیم را به زنا کردن تحریض نمود و یهودا را گمراه ساخت. در روایات عهد عتیق عتلیا خواهر اخاب نیز خوانده شده است. قرآن کریم سرآغاز آئین پرستش گوساله طلایی در بنی اسرائیل را از فردی بنام سامری میداند؛ زمانیکه موسی برای دریافت وحی به کوه طور رفت، سامری از غیبت او بهره جست و این بت جدید را ساخت. نام سامری سه بار در قرآن آمده است. (طه، ،٨٥ ،٨٧ و ٩٥) در عهد عتیق (سفر خروج) این ماجرا به هارون، برادر موسی، نسبت داده شده است. در پست بعدی به یهودیان و انهدام بنی اسرائیل خواهیم پرداخت. انشاالله.

حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: از اسباب پاکدامنى دشوارى و محال گردیدن انجام گناهان است (زیرا اگر انجام گناهى دشوار یا محال گردید آدمى از آن گناه به دور مى ماند و این خود سبب پاکى میگردد. البته مولا علیه‌السلام بصورت قصار فرموده: من العصمه تعدر المعاصى.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام روایت کند که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خوشا به حال کسى که میل نفسانى حاضر و آماده را بخاطر وعده اى که آن را ندیده است ترک کند.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: سخت ترین گناهان گناهى است که انجام دهنده آن ، آن را ناچیز بشمرد.

گوساله

برخیز و نقاب رخ برانداز
شاهی دو سه را به رخ درانداز
این سفره ز پشت بار برگیر
وین پرده ز روی کار برگیر
رنگ از دو سیه سفید بزدای
ضدی ز چهار طبع بگشای
یک عهد کن این دو بی وفا را
یک دست کن این چهار پا را
چون تربیت حیات کردی
حل همه مشکلات کردی
زان نافه به باد بخش طیبی
باشد که به ما رسد نصیبی
زان لوح که خواندی از بدایت
در خاطر ما فکن یک آیت
زان صرف که یافتیش بی صرف
در دفتر ما نویس یک حرف
بنمای به ما که ما چه نامیم
وز بت گر و بت شکن کدامیم
ای کار مرا تمامی از تو
نیروی دل نظامی از تو
زین دل به دعا قناعتی کن
وز بهر خدا شفاعتی کن
تا پرده ما فرو گذارند
وین پرده که هست بر ندارند/ نظامی گنجوی


در مراسم راهپیمایی ۲۲ بهمن، مجسمه‌ای غول‌آسای بعل با سر گاو آتش زده شد. این مجسمه مولوخ بود، یعنی خدا، خالق، شیطان و ننه بابای ترامپ و نتانیاهو. در متون مقدس یهودیان، مولوخ خدایی است شیطانی که مردم یهودی فرزندان اول خود را در مقابل او قربانی میکرده‌اند. این بعل همان گوساله سامری در قرآن است و در زبان‌ سامی باستان به معنای ربّ و ارباب یا خداوندگار است و این نام بعنوان خدای باروری هم، مورد احترام و پرستش بوده. در عهد عتیق او رقیب اصلی یهوه خدای بنی‌اسرائیل، و خدای یکتای جهانیان است. حرکت زیبایی که بعنوان نماد، حرفهای زیادی را در خود داشت.

در پاسخ دوست گرامی که در نقد پست چاچید چاه سوال کرده بودید: پهلوی زنده نیست و این همه نفرت و بی احترامی چیست؟ در پاسخ شما کوتاه پاسخ میدهم که شمر و یزید هم زنده نیستند ولی ما بر اساس مکتب خود در سراسر زندگی، آنان را در زیارت عاشورا لعن و نفرین میکنیم، همانگونه که ابولهب زنده نیست ولی قرآن تا قیامت میفرماید: تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَتَبَّ. دین خداوند چیزی جز حبّ و بغض نیست، دوستی با دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا. اینکه شیطان بزرگ آمریکا و اسقاطیل ول کن این مملکت ما نیستند، بخاطر چشته خوری هایی است که به دست نوکرشان پهلوی اول و دوم به دهانشان مزّه کرده، ولی اینبار اشتباهی بوی کباب به دماغشان خورده، چون اینبار خر داغ میزنند، و اینبار ملت ما بگونه ای دهانشان را خورد میکنند که آن مزه ها از زیر ناخنشان بیرون بزند، شما هم اگر خیلی بهشون علاقه دارید، لطفاً به زباله دان تاریخ سری بزنید و آنجا برایشان ابراز احساسات کنید.
ساعتی از ته دل می‌نالید
که بسی زنگ زدم در عالم
خواب سنگین چه فراوان دیدم
اهل بیدار شدن اما کم

مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش بیست و نهم. رازهای تمدن جدید غرب و آغاز و پایان بنی اسرائیل. پیشینه کنعانی و ظهور دولت یهود
کنعان، یا فلسطین امروزین، سرزمینی است بسیار کهن که پیشینه فرهنگ در آن به دوازده هزار سال پیش از میلاد میرسد. کهن ترین بقایای زندگی روستایی به دست آمده در آن به پنج هزار سال پیش از میلاد تعلق دارد. سرزمین کنعان در سال ١٤٦٩ پیش از میلاد، در زمان فرعون توتمسیس سوم (١٤٩٠ تا ١٤٣٦)، بنیانگذار امپراتوری مصر، به تصرف این دولت درآمد. از سده پانزدهم پیش از میلاد در کتیبه های مصری نام کنعان به ثبت رسیده است و در اسفار پنجگانه نیز همین نام را دارد؛ سرزمینی توصیف شده که شیر و شهد در آن جاری است. کنعان واژه سامی و به معنی تجار پشم قرمز است زیرا این منطقه کانون تجارت و صنعت رنگرزی بود و منسوجات آن، که در اسفار پنجگانه از آن با نام قرمز یاد شده، از معروفترین کالاهای تجاری زمان خود بود. یونانیها کنعانیها را فنیقی می نامیدند که به همین معناست. کنعانیها از گذشته ای دور فرهنگی شکوفا را در این سرزمین بنا نهاده بودند. مردمی تاجر پیشه بودند و از هزاره سوم پیش از میلاد جبل (ببلاس) و صور و صیدا شهرهای مهم ایشان و بنادر اصلی تجاری دریای مدیترانه بود. آنان کهن ترین دریانوردان جهان بشمار میروند و در سواحل اسپانیا، مالت، شمال آفریقا، ساردینی و سیسیل دارای کلنی هایی بودند. در آغاز هزاره اول پیش از میلاد، کنعانیها الفبای خود را (خط فنیقی) پدید ساختند. این خط مادر خط عبری است. با ورود طوایف عبرانی و فلسطینی، کنعانیها بخشهای جنوبی سرزمین خود را از دست دادند ولی در حاشیه دریا، بویژه در دو بندر مهم تجاری صور و صیدا (صیدون)، همچنان حضور داشتند و شهر- دولتهای مهمی را پدید ساختند. در زمان داوود و سلیمان، شاه کنعانی صور بنام حیرام با این دو رابطه دوستانه داشت. چنانکه خواهیم دید، حیرام در اساطیر یهودی، و نیز در اساطیر فراماسونری، جایگاه برجسته ای دارد. بنوشته رافائل پاتای، در دوران سلطنت سلیمان، قبایل کنعانی ساکن سرزمینهای بنی اسرائیل بتدریج با قبایل عبرانی آمیخته شدند. در دوران سلطه رومیها واژه کنعانی به گروهی از یهودیان اطلاق میشد که به شدت ضد رومی بودند. نخستین بنادر شمال آفریقا بوسیله کنعانیها بنیان نهاده شد و تا سده دوم میلادی بقایای کارتاژیهای این منطقه خود را کنعانی میخواندند. در نقوش تخت جمشید، تصاویر کنعانیها حک شده که در کنار سایر اقوام هدایای خود را به نزد داریوش میبرند. در سال ١١٥٠ پیش از میلاد سلطه مصر بر سرزمین کنعان پایان یافت و در حوالی سال ١٠٢٩ ساختار سیاسی طوایف عبرانی بوسیله شائول (طالوت)، از طایفه بنیامین، به صورت دولت درآمد. او نخستین شاه قبایل بنی اسرائیل است و ٢٤ سال (تا سال ١٠٠٤) سلطنت کرد. سپس، داوود، از قبیله یهودا و کوچکترین پسر یسه، به سلطنت رسید. در آغاز سلطنت شائول شمار قبایل دوازده گانه بنی اسرائیل ٣٠٠ هزار نفر و جمعیت قبیله یهودا ٣٠ هزار نفر گزارش شده است. تنها منبع شناخت تاریخنگاری جدید از داوود روایات عهد عتیق است. طبق این روایات، دوران داوود معاصر است با اقتدار بیست و یکمین سلسله فراعنه مصر (١٠٧٥ تا ٦٦٤ پیش از میلاد) بویژه پسوسنس اول (٩٩٤ تا ١٠٤٤) یهودیان داوود و سلیمان را پیامبر نمیدانند؛ آنان را نخستین پادشاهان و نماد قدرت و شوکت خویش میشمرند. در دربار آنان فردی بنام ناتان نبی حضور داشت و واسطه ارتباطشان با یهوه بود. ما داوود و سلیمان مندرج در عهد عتیق را با داوود و سلیمان پیامبر (ع)، آنگونه که در قرآن کریم و روایات اسلامی میشناسیم، یکی نمیدانیم. اسطوره های امروزین یهودی نیز با تصویری که در گذشته از داوود و سلیمان پیامبر، از جمله در میان اعراب، رواج داشته قطعاً یکسان نیست. درباره انتساب داوود و سلیمان به تبار یهودا دلیلی جز ادعای عهد عتیق در دست نیست و این مجموعه کتبی است که در طول اعصار متمادی، از جمله در دوران تبعید اشرافیت یهود به بابل، بارها و بارها مورد بازبینی و بازسازی قرار گرفته است. همچنین، جز ادعای عهد عتیق، دلیلی نداریم که خاندان سلطنتی داوودی یهود را از تبار داوود پیامبر بدانیم. در آینده با فرایند طولانی تدوین عهد عتیق و تأثیر اشرافیت و کاهنان یهودی در بازنویسی آن در اعصار و ازمنه مختلف بطور مشروح آشنا خواهیم شد. بنابراین، زمانی که در این پژوهش از داوود و سلیمان سخن میگوئیم منظور دو پادشاه یهودی است آنگونه که در روایات یهودی تصویر شده اند. طبق اساطیر یهودی، داوود در جنگ با فلسطینی‌ها مورد توجه شائول قرار گرفت، به دربار او راه یافت و داماد او شد. جنگاوری و اقتدار داوود، شائول را به هراس انداخت و تصمیم به قتل او گرفت ولی موفق نشد؛ داوود به نزد اَخیش، شاه فلسطینی‌ها و دشمن سرسخت بنی‌اسرائیل، پناه برد. سرانجام، قبایل بنی‌اسرائیل در جنگی سخت از فلسطینی‌ها شکست خوردند و شائول به قتل رسید. داوود در حِبرون مستقر شد و از سوی قبیله یهودا به شاهی برگزیده شد. او هفت سال و نیم شاه یهود بود. پس از جنگ‌های سخت با سایر قبایل بنی‌اسرائیل و شکست پسران شائول سرانجام بیت‌المقدس را تصرف کرد و پادشاه بنی‌اسرائیل و یهود شد. داوود در ۳۰ سالگی شاه یهود شد و ۴۰ سال سلطنت کرد؛ هفت سال و نیم بر قبیله یهودا و ۳۳ سال بر تمامی بنی‌اسرائیل. زمان وفات داوود را حوالی سال ۹۶۵ پیش از میلاد میدانند. بدین‌سان، در دوران داوود، سلطنتی واحد از قبایل دوازده‌گانه بنی‌اسرائیل، در زیر سلطه قبیله یهودا، تأسیس شد. (تاریخهای فوق همه قراردادی است و بر مبنای داده های عهد عتیق به دست آمده است. برای نمونه، دایره المعارف یهود دوران سلطنت چهل ساله داوود را سالهای ١٠١٠ الی ٩٧٠ پیش از میلاد میداند) چنان‌که دیدیم، سلطه داوود و قبیله یهود بر سایر قبایل بنی‌اسرائیل از طریق خیانت به بنی‌اسرائیل و پناه بردن به دشمنان قوم خود، یعنی مهاجرین کرتی (فلسطینی‌ها)، به دست آمد. در واقع، این فلسطینی‌ها بودند که با درهم شکستن اقتدار نظامی بنی‌اسرائیل و قتل شائول راه را برای صعود داوود هموار کردند؛ و او سپس از طریق جنگ‌های خونین بنی‌اسرائیل را مقهور ساخت. در دوران داوود و در پیرامون دربار او یک الیگارشی اشرافی شکل گرفت و این امر نارضایتی بنی‌اسرائیل را برانگیخت و به شورشی بزرگ علیه داوود انجامید. رهبری این شورش را اَبشالوم پسر داوود، به دست داشت که دل‌های مردان اسرائیل با او بود. سرانجام، در جنگی خونین شورشیان شکست خوردند و قتل‌عامی سخت صورت گرفت. تعداد کسانی که به دست بندگان داوود به قتل رسیدند بیست هزار نفر گزارش شده است. ابشالوم نیز در این نبرد به قتل رسید؛ و جان داوود و پسران و دختران و زنان و متعه‌هایش نجات یافت. این ماجرا نیز پیوند داوود را با قبیله یهودا نگسست و سایر قبایل بنی‌اسرائیل همچنان سلطنت داوود را حکومت یهودیان می‌انگاشتند: جمیع مردان اسرائیل نزد پادشاه آمدند و به پادشاه گفتند چرا… مردان یهودا تو را دزدیدند… مردان یهودا به مردان اسرائیل جواب دادند از این سبب که پادشاه از خویشان ما است، پس چرا از این امر حسد می‌برید؟… مردان اسرائیل در جواب گفتند… حق ما در داوود از شما بیشتر است، پس چرا ما را حقیر شمردید. بدین‌سان از زمان داوود، در روایات اسفار پنجگانه مفاهیم اسرائیل و یهود جدا میشود و به دو گروه متمایز اطلاق میگردد. حکومت داوود و قبیله یهودا بر بنی‌اسرائیل را باید مبداء فرایندی طولانی دانست که سرانجام از طریق حذف سایر قبایل بنی‌اسرائیل به شکل‌گیری قوم یهود انجامید. اسطوره داوود بنیانی است که اندیشه و ساختار سیاسی یهودیت بر آن استوار است. مفهوم برگزیدگی الهی و سلطنت ابدی خاندان داوود محوری را پدید ساخته که طی سده‌های متمادی یهودیان وحدت سیاسی خود را، به رغم پراکندگی جغرافیایی، در پیرامون آن تداوم بخشیده و انگیزش و آرمان‌های سیاسی خود را از آن گرفته‌اند. خاندان داوود اسطوره‌ای کاملاً قومی است و نماد قدرت و شوکت یهودیان به شمار میرود؛ و در این معنا حتی با سایر قبایل بنی‌اسرائیل نیز پیوند ندارد. تدوین‌ کنندگان عهد عتیق تعمدی آشکار و شگفت در رواج فرهنگ مبتنی بر آمیختگی (هرج و مرج) جنسی و تقدس‌زدایی اخلاقی از پیامبران داشته‌اند؛ و شالوده‌ای را که با داستان رفتار ناستوده ابراهیم در مصر، داستان لوط و دخترانش، آمیزش یهودا و عروسش و داستان‌ های مشابه دیگر بنیان نهاده‌اند، تداوم می‌بخشند. (ابراهیم در زمان ورود به مصر، همسرش، سارا را خواهر خود خواند تا برایش باعث خیر شود. درباریان فرعون از زیبایی این زن مسافر باخبر شدند و او را به کاخ فرعون بردند. بدینسان، این آرامی آواره صاحب میش ها و گاوان و حماران و غلامان و کنیزان و ماده الاغان و شتران شد. این منشاء ثروت بنی اسرائیل است. در سِفر پیدایش. و همچنین، پس از نزول غضب الهی بر شهرهای سدوم و گومورا، لوط و دو دخترش در مغازه ای ساکن میشوند. دو دختر به پدر شراب می نوشانند و شبانه، بدون اطلاع وی، با او همخوابه میشوند. حاصل این زنای با محارم دو پسر است؛ یکی نیای موآبیان است و دیگری نیای بنی عمون. به نوشته سِفر پیدایش)سرآغاز اسطوره خاندان داوود به کتاب روت میرسد. کتاب روت با داستان مردی از قبیله یهودا آغاز میشود. او در زمان قحطی به موآب میرود و در آنجا با زنی، که به بنی اسرائیل تعلق ندارد، بنام روت ازدواج میکند. مرد یهودی میمیرد و نعومی، مادرش، و روت، بیوه اش، سالها در موآب تنها میمانند. سرانجام، این دو به سرزمین یهود میروند و روت در کشتزار یکی از سران قبیله یهودا، بنام بوعز، به کار میپردازد. این دو زن مستمندند. روت به راهنمایی نعومی نیمه شب پنهان به خوابگاه بوعز میرود، در کنار او میخسبد، صبحگاه شش کیل جو از او میگیرد و به عنوان ارمغان برای نعومی میبرد. این سرآغاز شیفتگی بوعز و وصلت او با روت است. چنین است که روت زیبا و نعومی محیل و دلاله به ثروت و شوکت میرسند. بوعز و روت نیاکان داوودند. بدینسان، شجره ای که با زنای یهودا و عروسش آغاز شد تداوم مییابد و خاندانی را بنیاد مینهد که برگزیدگان یهوه و رهبران مشروع تمامی بنی اسرائیل به شمار میروند. در تصوف یهودی (کابالا)، شخصیت داوود در موجودی خدای گونه بنام شخینا تجلی مییابد که سلطنت جهان فرازمینی را به دست دارد. سلطنت زمینی خاندان داوود نیز هیچگاه منقطع نمیشود و در تبار او هماره تداوم دارد؛ و سرانجام از این تبار ملخ (ملک، پادشاه) یا مشیا (مسیح) ظهور خواهد کرد و سیطره یهودیان، و در رأس آنان خاندان داوود، را بر سراسر جهان برقرار خواهد نمود. صهیونیسم، به عنوان یک ایدئولوژی جدید، بر اصل برگزیدگی و رسالت جهانی قوم یهود مبتنی است و درونمایه خویش را از اسطوره خاندان داوود گرفته است. به عبارت دیگر، انطباق همان اسطوره است بر فرهنگ و دنیای جدید. تصویری که عهد عتیق از شخصیت داوود به دست میدهد بی شک در تکوین روانشناسی فردی و اجتماعی و فرهنگ قوم یهود به شدت موثر بوده است. در این روایت، داوود سلطانی است قدرت طلب، قسی و غرق در فساد دربار باشکوه خود. او چنان بیرحم و کینه توز است که در دوران سلطنت خویش، هفت پسر بیگناه شائول را که در پناه او میزیند، به دشمنان خاندان شائول، از قومی بیگانه با بنی اسرائیل، تحویل میدهد تا به انتقام گذشته بر دار کشند. و تنها این نیست. داوود دهها زن در حرم خود دارد و حتی همسران شائول را نیز به تصرف درآورده است به رغم اینکه همسر نخست او دختر شائول است. این زنان به مرگی تدریجی محکوم اند بی آنکه داوود نظری به ایشان افکند. معهذا، او چنان هوسباز است که با بتشبع، همسر زیبای اوریاء حتی، می آمیزد و سپس، به قصد تصاحب دائم این زن، سردار دلیر و وفادار خود را به قتل میرساند. بتشبع مادر سلیمان، جانشین داوود، است. پسران داوود نیز، چون پدر، بدکار و شریرند. یکی چنان فاسد است که با خواهر خویش می آمیزد. خواهر کار را به رسوایی میکشد تنها به این دلیل که بیرضای او و بی رضای پدر صورت گرفته است. و پسر دیگر در نظر تمامی اسرائیل با همسران پدر میخسبد. سلیمان نیز هفتصد زن بانو و سیصد متعه دارد که یکی دختر فرعون مصر است. و تأثیر این زنان بر او چنان است که در پـیری دل او را از خدا برمیگردانند و سلیمان را به پیروی خدایان غریب مایل میسازند. بدین دلیل، سلیمان مورد نفرین خدا قرار میگیرد و پس از مرگ او مملکتش متلاشی میشود. عهد عتیق سرشار از چنین ایستارهای اخلاقی و الگوهای رفتاری است. در اواخر هزاره دوم پیش از میلاد، مهاجرینی جدید به سرزمین کنعان پای نهادند که در اسناد رامسس سوم، فرعون مصر (١١٩٨ تا ١١٦٦)، مردم دریاها نامیده
میشوند. آنان سکنه دریانورد جزایر دریای اژه، میان ترکیه و یونان، بودند. این قوم، پس از جنگهای سخت با کنعانیها و عبرانیها سرانجام سلطه خود را بر بخشی از سواحل سرزمین کنعان مستقر ساخت. این قوم فلسطینی خوانده میشدند و نام کنونی سرزمین کنعان یادگار آنان است. اطلاق این نام بر سرزمین کنعان به معنای آن نیست که سکنه کنونی فلسطین از تبار این قوم اند. در طول دورانهای پسین، مهاجرتها و آمیختگی های نژادی فراوان رخ داده است. در سده های اخیر بر مردم سرزمین فلسطین عنصر نژاد و فرهنگ سامی عرب غلبه دارد. (واژه فلسطین از واژه عبری پِلِشت Pelesht ریشه گرفته و به معنای انسان حقیر و پست و نیز دشمن است. در دوران سلطه رومیها، این سرزمین با این نام به یکی از ایالتهای امپراتوری روم بدل شد. واژه فوق به همین معنا به زبانهای اروپایی و فارسی راه یافته است. واژه های philistinus لاتین و philistin فرانسه و philistine انگلیسی و پلشت و پلشتی فارسی به همین معناست) داستان سامسون و دلیله و نیز جنگهای داوود و جالوت، سردار فلسطینی، به این دوران تعلق دارد. داوود سرانجام توانست سرزمین بنی اسرائیل را از سلطه مهاجرین اژه ای برهاند. از این زمان مهاجرین اژه ای تنها در حاشیه دریا سرزمینی کوچک در اختیار داشتند. بندر غزه کانون اصلی فلسطینیها بود. طبق اسطوره های یهودی، پس از داوود، پسرش سلیمان به سلطنت رسید. و طبق همین اسطوره ها در زمان سلیمان (٩٦٥ تا ٩٢٨) دولت یهود و بنی اسرائیل به اوج شکوه و شوکت خود رسید؛ به دولتی بزرگ در میان مصر و بین النهرین بدل شد و سپس رو به انحطاط نهاد. در زمان سلیمان نیز رابطه اشرافیت قبیله یهود با اتباع خویش تبعیض آمیز و سلطه گرانه است. با درگذشت سلیمان و آغاز سلطنت پسرش، رحبعام، بحرانی که از نیمه دوم سلطنت سلیمان آغاز شده بود شعله ور شد. در سال ،٩٢٨ ده قبیله مستقر در سرزمینهای شمالی بنی اسرائیل، به رهبری قبیله افرائیم (سبط افرائیم پسر یوسف)، بر اشرافیت یهود شوریدند و در سرزمینهای خویش دولت مستقل خود را به پا کردند. رهبری این شورش با یربعام بن نبط از قبیله افرائیم است. سرآغاز این شورش به زمان سلیمان میرسد؛ آنگاه که گروهی از بنی اسرائیل علیه احداث معبد و کاخ باشکوه سلیمان در اورشلیم (بیت المقدس) قیام میکنند. احداث معبد و کاخ فوق درواقع همان عصیان بت پرستانه سلیمان است بر ضد آئین موسوی که او را ملعون خداوند قرار داد. معمار محراب و مکانهای پرستش در معبد سلیمان فردی به نام حیرام ابیف است که از جانب پدر فنیقی و مادرش از بنی اسرائیل است. سلیمان از دوست خود حیرام، شاه صور، برای احداث معبد یاری میطلبد و او حیرام ابیف را به بیت المقدس میفرستد. (حیرام در زبان عبری به معنای نجیب زاده است) حیرام شاهی ثروتمند بود و در زمان او صور امپراتوری مستعمراتی دریای مدیترانه و قدرت بزرگ تجاری منطقه بشمار میرفت. دولت فنیقی صور در این زمان، و در سده های پسین، کانون اصلی پرستش بعل و مروج این آئین در منطقه بود. بعل یک مفهوم کهن سامی به معنای خداوند است که بت گوساله طلایی یکی از نمادهای آن بود. ثروت فنیقیها و پیوندهای گسترده تجاری آنان با سراسر منطقه مدیترانه و سواحل آن در غرب و با شبه جزیره عربستان و سوریه و بین النهرین و ایران در شرق، طبعاً عاملی مهم در اشاعه آئین بعل پرستی بود. در این زمان حیرام بندر صور را به شهری زیبا بدل کرد و در آن معابد و مجسمه های عظیم بعل را برافراشت و همین امر بر سلیمان اثر گذارد. توصیفی که از معبد سلیمان روایت شده آن را پرستشگاهی باشکوه مینمایاند سرشار از آذین های طلایی که در محراب آن دو کروبی عظیم از طلا نسب است. این کروبی چیزی نیست جز گوساله طلایی بالدار (شبیه نقوش حیوانات بالداری که در تخت جمشید می یابیم) که با نامهایی چون مِلکُم و مِلکارت خوانده میشد و نمونه های آن در کاوشهای باستان شناسی به دست آمده است. این همان آئین پرستش گوساله طلایی است که در روایات اسلامی آن را گوساله سامری مینامند. در سده سیزدهم میلادی، با پیدایش تصوف یهودی (کابالا) در اسپانیای مسیحی، مفهوم بعل بار دیگر به عنوان واژه ای مقدس، و این بار به معنای اسماء رازآمیز الهی، سر برکشید. امروزه، بعل شم، به معنای استاد اسماء الهی، عنوان آموزگاران و مرشدان تصوف یهودی است.در سده هیجدهم، اسطوره حیرام نیز در بنیاد آئین های فراماسونری جای گرفت؛ احداث معبد سلیمان سرآغاز این طریقت رازآمیز انگاشته شد و حیرام نخستین معمار آن. این پدیده تصادفی نیست و دقیقاً باید به معنای تکریم احیاءگر پرستش بعل ارزیابی شود.

نظامی گنجوی یک ایران شناس و یک جامعه شناس بی نظیر است. برای نمونه در این چند بیت نشان میدهد که پاشنه آشیل حاکمان ایرانی آن است که ایرانیان با وجود عِرق ملی و وطن دوستی خود، اگر احساس کنند که کرامت و حیثیت آنان به رسمیت شناخته نمیشود، به راحتی اسب خود را با خر مصری عوض میکند، چون دست کم به جای زمین خوردن از اسب سرکش میتوانند به خر بد لگام سیلی بزند! و نظامی نیز این مساله را به تمام حکومت های ایرانی بعنوان اصلی مهم و قابل اهمیت یادآور میشود و به آنها توصیه اکید میکند که پیوند خود را با آگاهان به امور و نخبگان از یک سو و شهروندان عامی خود از سوی دیگر، قطع نکنند:
چو تازی فرس بد لگامی کند
خر مصریان را گرامی کند
از این توسنی به که باشیم رام
که سیلی خورد مرکب بد لگام
جهان در جهان خلق بسیار دید
رمید ازهمه با کسی نارمید
جهان آن کسی راست کاندر جهان
شود آگه از کار کارآگهان
فردوسی نیز سخنان نغزی در این باب دارد که اینجا مجال طرح آن نیست اما به این نکته بسنده میکنم که مختصات او از جامعه بحران زده اینگونه است:
شده بربدی دست دیوان دراز
زخوبی نمانده سخن جز به راز
در بخش هایی دیگر از منظومه شرفنامه ابیات دیگری دیدم که نظامی در آن به روشنی هرچه تمامتر توضیح داده است که چه نشانه هایی در جامعه میتواند زنگ خطر فروپاشی را به صدا در بیاورد، بنابراین با توصیف ویژگی های سرزمین دارا توضیح میدهد که چه عواملی باعث شد که جامعه تحت امر بی تدبیری های دارا (داریوش سوم) زمینه را برای استیلای اسکندر فراهم کند:
نه مانده درین ملک بخشایشی
نه در شهرو درشهری آسایشی
خراشیده از کینه ها سینه ها
شده عصمت از قفل اندیشه ها
خرابی درآمد به هر پیشه ای
بتر زین کجا باشد اندیشه ای
که پیشه ور از پیشه بگریخته ست
به کار دگر کس در آویخته ست
بیابانیان پهلوانی کنند
ملک زادگان دشتبانی کنند
کشاورز شغل سپه ساز کرد
سپهبد کشاورزی آغاز کرد!
جهان را نماند عمارت بسی
چو از شغل خود بگذرد هرکسی
ملکشاه و محمود و نوشه روان
که بردند گوی از همه خسروان
پذیرای پند وزیران شدند
که از جمله ی دورگیران شدند
نکته دوم: گفتیم که ما ایرانیان به دلیل بی توجهی به میراث فکری گذشتگان، تاوان زیادی داده ایم و دقیقاً به تکرار همان اشتباهاتی دست زده ایم که پدران ما با تدبّر و دقّت در زوایای پنهان جامعه ایرانی، اجتناب از آن را به ما گوشزد کرده بودند. اما این تنها مساله مشکل زا نیست، اشتباه بعدی ما نیز در انقطاع از توده مردم و رها کردن آنان به حال خودشان بوده است به این معنا که غور در اندیشه های مردم عادی نشان میدهد که برخلاف تصور، آنان به عنوان خاستگاه اصلی همه اندیشه ها و عامل موثر در بسیاری از تحولات، غنای فکری و معرفتی فراوانی دراختیار دارند، منتها هیچگاه به زبان درست و پیراسته ای برای بیان اندیشه ها و منویات خود دست نیافته اند. نکته مهم دیگر نیز آن است که بر خلاف نخبگان ما در قرون گذشته، که عمیق ترین مفاهیم معرفتی را در قالب داستان های عامیانه رستم و سهراب و بیژن ومنیژه در اختیار مردم میگذاشتند و موجب خیزش و هوشیاری آنان میشدند امروز، توده را به طعن و تحقیر رانده اند و اینگونه خود را از حمایت و همراهی آنان و نیز انبوهی از موارد اولیه و ارزشمند برای خلق منظومه های جدید فکر ی محروم ساخته اند. به عبارت دیگر مردم عامه اگرچه در ظاهر بنا و مدرس دانشگاه را استاد کار میدانند اما به قول بزرگی، میدانند که اولی اوستا و دومی استاد است و اگرچه برخی سخنان ساده و دم دستی را بر زبان می آورند اما در پس آن همچون شبان داستان مولانا که به عمق معرفت رسیده بود اما زبان آن را نمیدانست در پی دستیابی به درک درستی از وضعیت خود و جامعه شان هستند و برخلاف تصور به خوبی می فهمند که چه اتفاقی می افتد و چه اتفاقی خواهد افتاد لیکن راهبرد رفتاری درست را نمیدانند که این گسست و شکاف عمیق، جز به همراهی بی ادعای نخبگان با توده مردم، پر نخواهد شد.

حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: از گناهانى که کوچک شمرده میشوند پرهیز کنید زیرا آن گناهان نیز فرشته اى جوینده دارد، کسى از شما میگوید: گناه میکنم و پس از آن استغفار میکنم ، براستى که خداى عزوجل میفرماید: (و نکتب ما قدموا و آثارهم و کل شى ء احصیناه فى امام مبین: و ما آنچه را که پیش فرستاده اند و آثار آنها را مى نویسیم و هر چیزى را در پیشوایى آشکار گرد آورده ایم ) و میفرماید: (انها ان تک مثقال حبه من خردل فتکن فى صخره او فى السماوات او فى الارض ‍ یات بها الله ان الله لطیف خبیر: به درستى که اگر آن به اندازه دانه خردلى در دل سنگى بزرگ و یا در آسمانها یا در زمین باشد خداوند بیاردش همانا که خداوند باریک بین و آگاه است)

طنز عامیانه

مثلاً توی خیالم زنم مشغول درست کردن نیمرو برای صبحانه بود. ناگهان سراسیمه وارد آشپزخانه شدم و فریاد زدم: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر روغن توش بریز… وای خدای من، خیلی زیاد درست کردی… حالا برش گردون… زود باش.. باید بیشتر روغن بریزی … وای خدای من از کجا باید روغن بیشتر بیاریم؟ دارن می‌سوزن مواظب باش، گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمیکنی… هیچ وقت! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟ عقلتو از دست دادی؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی… نمک بزن… نمک…
زنم مبهوت بهم زل زد و با تعجب گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟ فکر میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
منم به آرامی گفت: فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم، چه بلائی سرم میاری.
اصولا‌ً وجود عنصر درشت‌نمایی، مبالغه و غلو، در گستره طنز عامیانه ضروری است و نباید به این عناصر حیاتی خرده گرفت، چون طنز از مقوله بزرگنمایی و آمیختگی به مستند‌ گرایی، و آمیختن آن به اتفاقات روزمره بهره میگیرد تا به سبک خاص خود پیام را به مخاطب عرضه کند، و تا زمانی که به عقاید، قومیت و جنیست اهانت نکند پذیرفته است.


شبی کُردی از درد پهلو نخفت
طبیبی در آن ناحیت بود و گفت
از این دست کو برگ رز میخورد
عجب دارم ار شب به پایان برد
که در سینه پیکان تیر تتار
به از نقل ماکول ناسازگار
گر افتد به یک لقمه در روده پیچ
همه عمر نادان برآید به هیچ
قضا را طبیب اندر آن شب بمُرد
چهل سال از این رفت و زنده ست کُرد

تحقیق پیرامون شخصیت و انجیل برنابا، بخش نهم، تاریخچه اناجیل و رواج انجیل برنابا: قبل از پرداختن به انجیل ابتدا پاسخ به چند اشکال: آیا انجیل برنابا را تازه مسلمانی نوشته است؟ کمی منابع و اسناد را زیر و رو کنیم. لونسدیل و لوراراگ مترجمان انجیل برنابا به انگلیسی، با اینکه به اصل عربی این کتاب عقیده ندارند آن را تألیف یک نفر مسلمان میدانند که پیش از آن مسیحی بوده است. جرج سایل نیز (در مقدمه ی ترجمه ی قرآن) این نظریه را اظهار داشته است. دکتر خلیل سعادت معتقد است که مؤلف آن مسلمانی یهودی الاصل بوده است. آنان برای عقیده ی خود دلیل‌هایی آورده اند که هر کس بخواهد میتواند به کتاب آنها مراجعه نماید. ما در اینجا یک پرسش داریم که آیا انجیل برنابا با این شیوایی و زیبایی محتوا چه هنگام نوشته شد؟ و چگونه به کتابخانه ی پاپ راه پیدا کرد؟ به گفته ی تاریخ در حدود سال‌های ۱۹۰، ۳۶۴، ۳۸۲، ۳۸۳، ۴۹۵، ۸۷۰، ۱۱۱۸ انجیل برنابا وجود داشته، و پس از آن در حدود ۱۵۸۵، تا ۱۵۹۰ نسخه ی ایتالیایی کشف میشود، اکنون باید پرسید: انجیل برنابایی که پیش از اسلام نوشته شده در چه تاریخی پنهان گردیده و انجیل برنابای فعلی چه وقت سر بیرون آورده است؟ کسانی که این نظرها را داده اند چون دیده اند تعالیم انجیل مزبور نزدیک به تعالیم اسلام و یهودیت است، لازم دانسته اند از پیش خود چنین ادعایی بکنند. اما همانطور که پیش ازین گفتم، هسته ی مرکزی ادیان حقیقی جهان یکی است، لکن پیرایه‌هایی که دیگران به آن می‌بندند و تحریفات و جعلیات یا سؤ برداشتها متفاوت است و گفتیم که مسیحیت کنونی اعتقادات مذهبی و اخلاقیات خود را از بت پرستان گرفته و از این رو تعالیم آن با تعالیم تورات اختلاف پیدا کرده است. اما مسیحیت اصلی با یهودیت اصلی و همچنین با اسلام در مسائل اساسی و اعتقادی چندان تفاوت ندارد و مسیحیت اصیل بیشتر در انجیل برنابا منعکس شده است. دکتر خلیل سعادت، چون دیده است که در عقاید مسیحیان مبانی بت پرستی بسیار وجود دارد و از مسیحیت اصیل نیز آگاهی نداشته، گفته است که نویسنده ی انجیل برنابا یهودی بوده و اسلام آورده است.
اشتباهات نسخه‌های برنابا: انجیل برنابا نیز در اثر گذشت زمان و نسخه برداری‌های مکرر دستخوش اشتباهات فراوانی شده است. شاید مؤلف آن نیز مطلبی را اشتباه بخاطر سپرده و آنرا نوشته است. البته باید بگویم که این اشتباهات در کتب مقدس مسیحیان نیز به وفور یافت میشود، در همان باب اول انجیل متی بیش از ۱۰ اشتباه وجود دارد مثلا در فراز ۱۷ میگوید حضرت مسیح چهارده پشت پس از جلای بابل (اسارت یهودیان در آن شهر) به دنیا آمده است، اشتباه از این رسواتر؟ با اینکه وقتی میشماریم می‌بینیم خود متی دوازده نفر نام برده که با مسیح میشود ۱۳ نفر. مسلم است که این چهارده غلط است، اما مسیحیان برای این اشتباه جوابی ندارند. (اما برای اغفال دیگران تقلب را جایز میدانند. در تفسیر انجیل متی که به فارسی به سال ۱۹۲۶ در چاپخانۀ دانشگاه آمریکائی بیروت چاپ شده فراز مورد بحث را حذف کرده و از شرّ تفسیر آن خلاص شده است، البته بگونه ای چشم بندی کرده است که خواننده بزودی متوجه نمیشود، این یعنی پاک کردن صورت مسئله، مثل کبکی که سرش را زیر برف فرو میبرد. در کتاب‌های مسیحیان اشتباهات به اندازه ای زیاد است که دانشمندان شان در تفاسیر خود بدانها اعتراف کرده و جوابی برای آن اشتباهات نیافته اند. از اشتباه‌های انجیل برنابا یکی اینست که میگوید: فرشتگان بر خاک آدم سجده کردند و سپس روح به او دمیده شد (باب ۳۹و۳۵) در قرآن کریم آمده است که خدا به فرشتگان فرمود: پس همین که او را تکمیل کردم و از روح خودم در او دمیدم برای او به سجده بیفتید (سوره ی الحجر آیه ی ۲۹) دیگر از اشتباه‌های آن این است که میگوید حضرت عیسی علیه السلام با معجزه آب را به شراب تبدیل کرد (باب ۱۵) با اینکه مسلم است که حضرت مسیح علیه السلام آب را به شراب تبدیل نفرمودند تا عده ای از آن بخورند و به روح و بدن خود آسیب‌ جبران ناپذیر فرود آورند، این موضوع در انجیل یوحنا (باب ۲) نیز آمده است.
اشتباه دیگر آنکه گفته آسمانها ۹ تا هستند (۱: ۱۷۸) با اینکه در قرآن کریم هفت آمده است و دیگر اشتباهات.
یوبیل هر صد سال یک بار؟ یهودیان طبق دستور تورات (سِفر لاویان باب ۲۵ فراز ۱۱) موظف بودند هر پنجاه سال یکبار جشن بگیرند و آن سال زراعت نکنند و در امور زندگی بسیار انسانی رفتار کنند و... در مسیحیت هم، این جشن وجود داشت و از سال ۱۳۰۰ مسیحی هر صد سال یک بار چنین میکردند. جشن مزبور یوبیل نامیده میشد. در سال ۱۳۵۰ گفتند، بهتر است هر پنجاه سال یکبار، باشد (مانند یهود) و... این مراسم پس از مدتی به بیست و پنج سال تغییر یافت و تاکنون چنین است. در انجیل برنابا آمده است که اکنون یوبیل صد سال می‌آید (۱۸: ۸۲ و ۲۵: ۸۳) و از این جهت عده ای گفته اند معلوم میشود انجیل مورد بحث در نیمه ی اول قرن چهاردهم میلادی تألیف شده است. اما با تأمل مختصر روشن میگردد که این حدس کاملا اشتباه است، زیرا مولف این کتاب اگر میخواست کتاب خود را به دروغ به برنابای رسول نسبت دهد این قدر متوجه بود قضیه ای را که در زمان خودش به وجود آمده است در آنجا نقل نکند. اگر کمی در تورات دقت کنیم می‌بینیم که نویسنده ی آن چون درصدد نبوده است که آن را به حضرت موسی نسبت دهد، جریان‌ مرگ و پس از مرگ آن حضرت را نیز در آنجا آورده و کراراً گفته است که فلان قضیه ی زمان حضرت موسی (علیه السلام) تا این زمان نیز چنان است... اما نادانی موجب شده که تورات را با این همه شواهد مخالف، تألیف موسی علیه السلام بدانند لکن یک لغزش نسخه بردار برای نفی انتساب این انجیل به حضرت برنابا شاهد کافی محسوب شود. ما میگوییم این جمله یا توسط کسی که در آن وقت استنساخ میکرده اضافه شده است و یا اینکه آن نسخه بردار از تاریخچه ی یوبیل بی اطلاع بوده است که البته مؤلف کتاب با آن معلومات وسیع نمیتواند چنین باشد و خیال کرده که پنجاه اشتباه و صد صحیح است و اصولا در زبان ایتالیایی نوشتن این دو کلمه نزدیک هم است. پنجاه = (CINQUANTA ) و صد= (CENTO )
جالب اینکه یک مبلغ مسیحی به نام جان سلامپ، در بولتن شماره ی ۳۱ چاپ واتیکان پس از اشاره به مسالۀ فوق که اگر صحیح باشد، موجب میشود انجیل برنابا در فاصله ی سالهای ۱۳۰۰ - ۱۳۵۰ میلادی تالیف شده باشد باز هم فلسفه بافی کرده میخواهد ادعا کند که انجیل برنابا در قرن هفده یا پس از آن نوشته شده است. وی میگوید: نویسنده ی این انجیل میخواسته است از مسیحیان که به تفتیش عقاید پرداخته دیگران را آزار داده بودند انتقام بگیرد و آنان را درباره ی انجیل خود به شک بیندازد. آقای سلامپ نمیداند که اگر کسی بخواهد چنین کاری بکند نمی آید به این صراحت نام مقدس پیامبر اسلام را در انجیل ساختگی خود بیاورد و بگوید حضرت مسیح که خدای مسیحیان محسوب میشود فرموده است که قابلیت آن را ندارد که حتی بند کفش حضرت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) را بگشاید. آری آن فرد هوشمندی که جاعل انجیل برنابا فرض میشود باید خیلی داناتر از این باشد پس این احتمال مردود است.
مسیا و مسیح: جرج سیل میگوید چون در این انجیل لقب مسیا (یعنی مسیح) به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) داده میشود نویسنده مسلمانی کم اطلاع بوده است، زیرا این لقب در قرآن مجید به حضرت عیسی (علیه السلام) اطلاق گردیده است... شگفتا که مسیحیان گاهی میگویند مطالب این انجیل از قرآن مجید گرفته شده و گاهی نیز چنین ادعا میکنند که نویسنده ی آن حتی از وارد شدن کلمه ی مسیح در قرآن کریم بی خبر بوده است؟ با اینکه این نویسنده را دانشمند میدانند و کلمه ی مسیح بیش از ده بار در قرآن مجید به عیسی (علیه السلام) اطلاق شده است. توضیح کوتاهی میدهم مسیح یک لقب عام می‌باشد و تاکنون به افراد زیادی گفته شده است از آن جمله شائول کتاب اول سموئیل (۱: ۱۰) و کوروش (سیروس ) کتاب اشعیا ۱: ۴۵/ از این رو هیچ اشکالی ندارد که حضرت عیسی (علیه السلام) هم اظهار فرماید که مسیح به تمام معنی پیامبر عالیقدر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) است، همانطور که وقتی مسیحیان میگویند: عیسی مسیح نمیخواهد مسیح بودن شائول و یا کوروش را انکار کند.
آیا انجیل برنابا انجیل مسیح است؟ برنابا در انجیل خود این موضوع را تذکر میدهد که عیسی علیه السلام انجیلی برای خود داشت که مانند آینه میدرخشید و مطالب خود را به آن مستند میفرمود و سپس از این جهان رفت (باب ۱۰ و ۱۶۸) بنابر این برنابا نمیگوید این زندگی نامۀ مسیح، کتاب آسمانی اوست بلکه کتاب آسمانی او را مطالبی میداند که او فرموده بوده و بسیاری از آن در این کتاب ضبط گردیده است. و انجیل حقیقی همان است و انجیل برنابا شامل مقداری از مطالب آن می‌باشد. مبلغان مسیحیت در برخی از نوشته‌های خود ادعا میکنند که مسلمانان انجیل برنابا را انجیل حقیقی عیسی مسیح می‌شناسند. آنان به عنوان اعتراض آن مطالب مخالف با قرآن مجید را که در برخی از قسمت‌های این انجیل به چشم میخورد به رخ مسلمانان میکشند... در اینجا لازم میدانیم صریحا اعلام کنیم که هیچ مسلمانی این کتاب را انجیل حقیقی حضرت عیسى علیه السلام نمیداند. اصولا این اعتقاد مخالف است با اعتقاد مسلم و مورد قبول همه ی مسلمین که کتاب آسمانی را خدا میفرستد و عبارات آن توسط پروردگار یا پیامبری که به قلب وی الهام شده است تهیه میشود نه شخص ثالثی. اگر این کتاب در نظر ما مسلمانان انجیل حقیقی بود به آن مانند قرآن مجید احترام میگذاشتیم. زیرا دستور اسلام چنین است و هر مسلمانی وظیفه دارد به همه کتاب‌های آسمانی احترام بگذارد. بله مسلم هست که پاپ‌ و دیگر رهبران مسیحیت بسیار کوشیدند تا این انجیل از چشم مردم دور بماند و هر روز بگونه ای از انتشار آن جلوگیری کردند، زمانی با تحریم مطالعۀ آن و زمانی دیگر با پنهان کردن در مخازن کتابخانۀ پاپ، و شاید هم نسخه‌های زیادی از آن را به آتش سوخته یا به دریا ریخته باشند. چه کسی میداند؟ باری انجیل برنابا از کلیسا بیرون آمده و به دست ما رسیده است. تلاش‌های نویسندگان کلیسا برای متهم کردن مسلمانان به جعل آن یا اینکه مثلاً این انجیل را انجیل حقیقی عیسی میدانند نمیتواند فضای پژوهش را برای آزاد اندیشان تیره کند. ضمنا باید توجه داشت که کتابخانۀ پاپ بخشی دارد که جز جناب ایشان کسی نمیتواند به آن راه یابد و خدا میداند چه نسخه‌های خطی گرانبهایی در آنجا نگهداری میشود. در گذشته واتیکان حتی از نسخه‌های خطی کتاب مقدس در مخازن خود آگاهی کافی و وافی نمیداد. برای نمونه از نسخه خطی معروف به نسخۀ واتیکانیه یاد میکنیم. این نسخه که به ادعای مسیحیان در قرن چهارم میلادی تحریر یافته است مدتها ناشناخته بود. نام نسخه برای نخستین بار در سال ۱۴۷۵ یازده قرن پس از کتابت آن در فهرست کتابخانۀ واتیکان منتشر شد، و پس از آن هیچکس به هیچ وجه نتوانست از وضع آن آگاهی یابد. این نسخه را ناپلئون در اوایل قرن نوزدهم به غنیمت به پاریس برد و در آن زمان برخی از دانشمندان توانستند آنرا بررسی کنند، در سال ۱۸۱۵ نسخۀ مذکور به واتیکان برگشت، اما حضرت پاپ همان راه و روش قبلی را پیش گرفت و به کسی اجازه نداد آن را ببیند. در سال ۱۸۴۳ تیشندُرف بزگترین دانشمند کتاب مقدس شناس، در دورانهای اخیر پس از چندین ماه انتظار اجازه یافت برای ۶ ساعت آن را ببیند، در سال ۱۸۴۴ زدومورانت اجازه یافت ۹ ساعت آن را بررسی کند. سال بعد با دانشمند بزرگ انگلیسی ترِگِلِس موافقت کردند که آنرا ببیند بشرط آنکه حتی یک کلمۀ آن را استنساخ نکند. او قبل از ورود بجایگاه ویژۀ نگهداری نسخه بازرسی بدنی شد که مبادا وسایل کتابت همراه داشته باشد. همچنین اگر وی روی قسمتی دقت میکرد فوراً دو تن نگهبان می‌آمدند و نسخه را از دستش میگرفتند و همینطور دانشمندان دیگری با بسیار دشواری و تحقیر هر کدام در مدتی کوتاه توانستند آن را ببینند. تصویر این نسخه سرانجام در سال‌های ۱۸۸۹ و ۱۸۹۰ منتشر شد. برای تفصیل داستان به کتابهای مربوطه مراجعه کنید. وقتی کلیسا با کتابهای خود چنین کند پس با کتابهای مخالف چه عملی روا خواهد داشت؟ در پایان لازم میدانیم بگوییم: بر فرض هم که این تشکیک‌ها صحیح باشد، ارج و اعتبار انجیل برنابای رسول را از مرتبهی تورات و انجیل فعلی پایین تر نمی آورد، زیرا عین این اشکالها در آنجا نیز وجود دارد و با این تفاوت که آنها اصلاً قابل پاسخ گفتن نیستند. هنوز مسیحیان نمیدانند که کتابهای مقدس آنها کدام است. کتاب مقدس کاتولیک‌ها مشتمل بر قسمت‌هایی است که پروتستان ها آن را قبول ندارند. البته تا سال ۱۸۲۸ آنها با آنان هم صدا بودند. لکن از آن زمان کتابهای مزبور را غیر آسمانی دانستند (قاموس کتاب مقدس کلمه ی اپوکریفا). نه تنها کتابهای عهد عتیق مورد شک قرار گرفته بلکه قسمت‌های بسیار زیادی از عهد جدید هم مشکوک است از این قرار انجیل مرقس ۱۶: ۲۰-۹ و انجیل لوقا ۲۲: ۴۴-۳۴ و انجیل یوحنا ۸: ۳- ۱۲ و رساله به عبرانیان و رسالۀ یعقوب و رسالۀ دوم پطرس و رسالۀ سوم یوحنا و رسالۀ یهودا و مکاشفۀ یوحنا. درباره ی قسمت‌های مختلف عهدین، مناقشات بسیاری شده است که نقل آن به طول می‌انجامد. از خدا میخواهم به لطف و کرم خویش تمام کسانی را که می‌اندیشند و چشم خود را میگشایند، به راه راست هدایت فرماید. اینکه این انجیل برنابا یک قرن قبل از تولد پیامبر اکرم بازنویسی شده برای ما کافیست، با این مقدمه به انجیل برنابا خواهیم پرداخت و آنرا مرور میکنیم. انشاالله.

در مقدمه انجیل برنابای فارسی آمده: یکی از کتب مذهبی مسیحیان که در سالهای اخیر بسیار مورد توجه محققین و پژوهشگران قرار گرفته است انجیل برنابا است، بعضی تصور می‌نمایند که این انجیل بواسطه وجود بشاراتی که در خصوص حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم در آن مذکور گردیده است از سوی رهبران مسیحیان کنار گذاشته شده است و حال آنکه این انجیل در قبل از ظهور حضرت رسول خدا مطرود شده بود و بلکه علت اصلی کنار قرار دادن این انجیل به شرحی که در خلاصه تاریخچه آن مذکور میگردد بواسطه درگیری شدید آن با تعالیم پولس کنار گذاشته شده بود زیرا مفاد آن با تعالیم پولس که نابود کننده اساس شریعت موسی و عیسی بوده است در تضاد کامل قرار داشت و نکته دیگر اینکه انجیل برنابا تنها انجیل موجود نیست که بشارت به ظهور ملکوت خداوند یعنی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را عنوان نموده بلکه هر چهار انجیل موجود نیز به شرحی که ما در بخش بشارات عنوان نموده ایم این بشارات را ذکر نموده اند یعنی کتب متی، مرقس، لوقا و یوحنا، و تنها کاری که بعد از ظهور حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم تحریف گران توانسته اند در این رابطه و در این کتب صورت دهند ترجمه لفظ فارقلیط به واژه‌های مختلف (تسلی دهنده)، (روح راستی)، و...، بوده است که باز هم اصل موضوع یعنی بشارت به ظهور موعود انبیاء الهی یعنی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم تاثیری ندارد و لذا با توجه به اینکه کلیه انجیل‌های مورد قبول مسیحیان یعنی (متی، مرقس، لوقا، یوحنا)، و نیز کلیه انجیل‌های طرد شده ایشان مانند همین انجیل برنابا، پطرس، مریم مجدلیه و...، یعنی این کتب (یعنی عهد جدید مقبول و عهد جدید مطرود) و کلیه صحف منسوب به انبیاء یعنی تورات، زبور، اشعیاء نبی و...، همگی در طول تاریخ مورد تحریف قرار گرفته اند، با این وجود مثال آنها مثال خرابه ای است که در گوشه و کنار آنها گنج‌های بسیارگرانبها نهفته است و این گنج‌ها همان بشارات مربوط به برترین و آخرین پیامبران الهی یعنی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم است که بوضوح و صراحت اخبار بیان شده و نیز بشاراتی که به ظهور مقدسین در آخر الزمان و رجعت آنها و زنده شدن آنها و برپایی شریعت جاودانه خداوند و ارثیت زمین به محرومان از اهل ایمان و برپایی حکومت عدل و عدالت خداوند یعنی به ظهور بازوی خداوند حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف داده شده است و لذا این انجیل یعنی انجیل برنابا نیز بعد از آنکه انجیل اصلی از بین رفت مانند سایر کتب از میان سینه‌های اهل ایمان خارج و درج شد و لذا کاتبان به هنگام کتابت، آنها را با اغراض سیاسی و فرقه ای خود و یا آنچه برخلاف تعالیم عیسی مسیح مشهور شده بود و یا برداشتهای شخصی و تاویل و تفسیر خود همراه نمودند و لذا انجیل برنابا نیز قطعا همان انجیل حواری عیسی مسیح، برنابا نیست و بلکه منسوب به اوست ولی به حقایق عیسی مسیح نزدیک تر است زیرا برنابا و تعالیم او همسو و هماهنگ با حضرت پطرس (فطرس) وصی عالیقدر حضرت عیسی و دیگر حواریون بود و بر ضد تعالیم شیطانی پولس بود و لذا بعد از پیروزی فرقه ای و سیاسی شاگردان متعصب پولس، به همراه تمامی انجیل‌های دیگر کنار گذاشته شد و ما به منظور دسترسی بهتر دانش پژوهان و محققین، مضمون و ترجمه روان آن را به همراه شرح و تعلیقات کوتاهی از ترجمه فارسی موجود منسوب به علامه حیدرعلی سردارکابلی به علاقه مندان تقدیم می‌نمائیم، بررسی سیر تاریخی انجیل برنابا و شخصیت او از دیدگاه مسیحیان: ما در این بررسی خود به دنبال بحث و جدل نیستیم و لذا هر آنچه را که مورد قبول همه مسیحیان است مذکور نموده و سپس نظر خود را عنوان می‌نمائیم تا دارندگان انصاف، راه صحیح را انتخاب کنند. پس در مقدمه این گفتار آنچه مسلم است اینکه شخصیتی به نام برنابا در بین حواریون و یا شاگردان آنها وجود داشت و این شخص فردی با سواد و مقدس بوده است و هیچ مرجعی از او بعنوان کسی که برخلاف راه مسیح و تعالیم او حرکت کرده سخنی در میان نیاورده یعنی به عکس آنچه در خصوص پولس عنوان شده است، او یوسف ملقب به برنابا شخصی بود که به واسطه تقدس او، رسولان او را برنابای واعظ نام نهادند، در کتاب اعمال رسولان به فعالیتهای گسترده بشارت آن بزرگوار خصوصا در کنار پولس و سپس اختلاف پولس با پطرس و سایر حواریون اشاره شده، نگارنده در بررسی اسامی شاگردان مخصوص عیسی مسیح و از روی اختلاف اسامی آنها اثبات نموده است که یکی از دوازده نفر حواریون حضرت عیسی مسیح همین برنابا بوده است که این موضوع در انجیل منسوب به او در نزد شاگردان عیسی مسیح آشکار میگردد، پس نتیجه اینکه آنچه مسلم است انجیل اصلی از بین رفت و انجیل‌های فراوانی به نامهای حواریون مانند پطرس، برنابا، یوحنا و...، و حتی مریم مجدلیه و دیگران در دسترس مسیحیان بوده است ولی همه این انجیل‌ها در واقع منسوب به این بزرگان بوده و تحریف شده است و به عبارتی حاصل دست
آنها نیست بلکه با واسطه نوشته شده است و به این لحاظ دچار اختلاف و تناقض و نیز یاوه سرایی بوده و می‌باشند که از جمله آنها موضوع انتساب نسب حضرت عیسی از طریق یوسف نجار به داود پیامبر و بسیاری مطالب غیر واقعی و دروغ و تحریف شده که ما در کتاب‌های نورالانوار خود بالغ بر حدود یکصد هزار دلیل تا این زمان بر تحریفی بودن این کتب اقامه نموده ایم و در این فراز هم به دنبال اقامه دلیل نیستیم بلکه جهت اطلاع دانش پژوهان به سراغ این متن میرویم و همچنین از ابتداء اراده کردیم تا کل انجیل برنابا را که متن آن حدودا برابر است با متن هر چهار انجیل عهد جدید (یعنی متی، مرقس، لوقا و یوحنا است)، بازنویسی و روان نویسی نمائیم ولی چون می‌بایست بر بعضی از فرازهای آن شرح و تعلیق بیاوریم پس حجم مطالب آن زیاد میشد پس تصمیم گرفتیم تا گزیده مطالب آنرا که متضمن بحث و بررسی بیشتر است ذکر نمائیم و هر فراز را که حذف می‌نمائیم به جهت اطلاع مخاطبان خلاصه آن را نیز ذکر نمائیم و اساسا کاری هم در خصوص سند این انجیل‌های موجود یا سایر مراسلات نداریم و بلکه میخواهیم بدانیم در این کتاب چه مطالبی مذکور گردیده است. و از طرفی اثبات این حقیقت که این انجیل بواسطه وجود بشارت به ظهور حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم از بین کتب مورد قبول مسیحیان صدر مسیحیت کنار گذاشته نشد یعنی البته این تعبیر و تاویل خلاف است زیرا مانند این بشارات در تمامی هر چهار انجیل موجود است و از طرفی طرد این انجیل و مانند آن قبل از ظهور و بعثت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم بوده است و...، یعنی به شرحی که ما در کتاب نورالانوار خود اثبات نموده ایم، تنها و تنها درگیری‌های فرقه ای پولس گمراه و شاگردان متعصب او باعث شد تا این انجیل‌ها طرد شده و کنارگذاشته شوند و دست سیاست نیز یاری نمود تا این کتب و رسالات موجود مطلق العنان شده و تعیین کننده خطوط فکری مسیحیان در طول تاریخ شوند پس با توجه به این توضیح مختصر، این نکته نیز بایستی مورد توجه قرار گیرد که انجیل برنابا قطعا در راستای تعالیم فعلی کلیسا که پیرو تعالیم پولس هستند قرار ندارد، زیرا به اقرار همه محققین، برنابا و پولس دچار اختلاف عقیده شدید شدند و این امر نیز به دلیل پیروی و حمایت قاطعانه برنابا از حضرت پطرس وصی عالیقدر حضرت عیسی و دیگر حواریون و ملاحظه انحرافات شیطانی پولس بوده است و...، بهر حال ما در این فراز بدنبال نفی و اثبات چیزی نیستیم بلکه به دنبال بیان فرازهای برجسته کتاب برنابا و عقاید او و...، هستیم و در ضمن به دلایلی که عنوان شد این کتاب یعنی انجیل برنابا و نیز سایر انجیل‌ها هرگز بوسیله شاگردان اصلی عیسی مسیح نگارش نیافت و بلکه توسط تابعین و طرفداران آنها نوشته شده است و دلیل قاطع آن هم وجود اختلافات عمیق در متون مذکور و نیز یاوه‌هایی است که مخالفت با عقل و علم و درک و شعور انسانی و تعالیم عالیه انبیاء الهی دارد مانند اعتقاد به اینکه انبیاء الهی کسانی هستند که مروج شراب و شرابخواری هستند در حالی که هر عاقلی میداند که شراب زایل کننده عقل است پس هر کس به نوشیدن آن امر میکند حقی ندارد از آنچه بواسطه خوردن آن از فرد مست و انسان لایعقل صادر میشود او را مواخذه کند یعنی مرتکبین به قتل، زنا، فحشاء، شرارت و...، در حال مستی زیرا اینگونه افراد کسانی هستند که آنها را امر کرده اند به خوردن شراب و مسکر و چون انبیاء عظام امر نمیکنند به زناکاری و به فحشاء و قتل و شرارت و...، پس هرگز نمیشود امر و توصیه و...، نمایند به خوردن شراب...، در این راستا هرگونه توجیه و تاویل الهام شیطانی مطرود است، پس چون بر این فرازها آگاه شدی پس آگاه باش که در انجیل برنابا، کاتب به زبان برنابا او را از حواریون عیسی مسیح و نیز از نزدیکترین یاران او معرفی میکند و نکته ای که این فراز را تحکیم می‌نماید اختلاف چهار انجیل رسمی عهد جدید در معرفی اسامی شاگردان عیسی مسیح است و نیز در این کتاب یعنی انجیل برنابا عنوان میشود که عیسی مسیح به برنابا بواسطه اینکه سواد کتابت داشته امر کرده است به نوشتن آن و دیگر اینکه او در اول و آخر انجیل خود، مخالفت صریح خود را علیه پولس اعلام و با صراحت تعالیم او را شیطانی اعلام میکند و نکته ای که لازم به ذکر است این است که این انجیل از اناجیل مورد احترام مسیحیان صدر مسیحیت بوده است و باز نکته ای که در آن به چشم میخورد اینست که این نسخه به دلایلی که به آن اشاره نمودیم مانند سایر اناجیل موجود هرگز توسط اشخاصی که انجیل به آنها منسوب است مکتوب نشده است و نکته دیگر اینکه در بررسی مقدماتی نگارنده آن است که بر او معلوم شد که نگارش این انجیل در آن فراز از مکتوبات که مجعول و تحریف شده نیست بسیار زیبا، دلچسب و عرفانی و روحانی و...، می‌باشد. این مرقومه را نگارنده از متن فارسی حضرت علامه حیدرقلی خان معروف به سردار کابلی ارائه نموده است، از خداوند، گشایش امر ظهور و قیام حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را آرزو می‌نمائیم که جهان در انتظار عدالت و عدالت در انتظار حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است، و نگارنده نکته ای مهم را یادآور میشود وآن اینکه در شرح انجیل برنابا به دلیل محدودیت زمان، مضمون عبارات نقل میشود و پژوهشگران عند اللزوم میتوانند به اصل متون مراجعه نمایند. و من الله التوفیق و علیه التکلان، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، ادامه دارد.. مرد تنهای شب.


مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش ۲۳
اشعث اسلام آورد و سپس مرتد شد و نیز فتنه اى برانگیخت تا ابابکر برکنار و کشته شود. هم چنین در جریان حکمیّت در جنگ صفین شرکت فعال داشت و در کودتاى ناجوانمردانه بر ضد امام على (علیه السلام) نیز سهم به سزایى ایفا کرد و کارهایش همانند شیوه خیانت و حیله گرى هاى حزب قرشى بود. درمورد جریان ترور امام على (علیه السلام) مى خوانیم: آن حضرت هنگام طلوع فجر روز جمعه ۱۹ رمضان به دست عبدالرحمان بن ملجم مرادى ترور شد و به شهادت رسید; وردان بن مجالد (از قبیله تیم الرباب)، شبیب بن بجره، اشعث بن قیس و نیز قطام دختر اَخضر، عبدالرحمان را یارى دادند. آن ملعون، با شمشیرى زهرآگین بر سر مبارک آن سرور کاینات فرود آورد و یک روز و اندى بیش نگذشت که به شهادت رسید. (المناقب، ابن شهر آشوب، ج ۳) افراد حزب قریش دو دسته شدند پس از رئیس شدن ابابکر، افراد حزب قرشى دو دسته شدند; برخى به یارى ابابکر پرداختند، همانند: عُتّاب بن اسید اموى، خالد بن ولید مخزومى، عکرمة بن ابى جهل، ابو عبیدة بن جرّاح، مثنّى بن حارثه شیبانى، مُعاذ بن جبل، انس بن مالک، طلحة بن عبدالله و شرحبیل بن حسنه و برخى نیز عمر را تأیید مى کردند، همانند: عثمان بن عفّان، ابوسفیان و فرزندانش معاویه، یزید و عتبه، ولید بن عقبة بن ابى معیط، سعید بن عاص، ابوهریره، عبدالرحمان بن عوف، مغیرة بن شعبه، ابوموسى اشعرى، عمروبن عاص و عبدالرحمان بن ابى ربیعه (والى یمن از طرف عمر). روایت که حکایت از وصیت ابابکر در مورد جانشینى عمر مى کند از سوى عثمان بن عفان و عبدالرحمان بن عوف است که هر دو با عمر هم پیمان شده بودند تا خلافت را بین خود دست به دست کنند به این شکل که ابتدا عمر، سپس عثمان و پس از او ابن عوف رئیس بشود. به همین خاطر ابوهریره آن چه را در سرزنش و بدگویى ابابکر شنیده بود نقل مى کرد ولى در مورد عمر پنهان کارى مى کرد; براى مثال جریانى را نقل کرده است که حاکى از رضایت پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) نسبت به لعن و دشنام به ابابکر است; ابوهریره راویت مى کند: مردى ابابکر را دشنام مى داد در حالى که پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) نشسته بود و از این کار شگفت زده شد و تبسم فرمود. (مسند احمد بن حنبل، ج ۲) ابوبکر، ابوهریره را رها کرده و هیچ پستى در دستگاه حکومتى اش به وى نداد. ولى انس بن مالک را والى بحرین کرد. ابوهریره از او جدا شد، و جریاناتى را که به زودى بیان مى شود فاش کرد. (مختصر التاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۵) وقتى عمر به ریاست رسید انس را از حکومت بحرین برکنار کرد و ابوهریره را به جاى او گمارده. (مختصر التاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۵) انس بن مالک جریانى را بازگو مى کند که عثمان به عفان را رسوا مى سازد; در کتاب صراط المستقیم آمده است: احمد در مسندش از انس نقل کرده است که وقتى رقیه دختر پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) در اثر ضرب و شتم شوهرش عثمان، از دنیا رفت، پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) عثمان را پنج مرتبه لعنت فرمود و بیان داشت: کسى که دیروز با کنیز همسرش نزدیکى کرده است با ما همراه نشود. پس جماعتى برگشتند و عثمان به بهانه درد شکم برگشت. (الصراط المستقیم، ج ۳، باب ۱۲) انس بن مالک نقل کرده است، که ایشان دیده است که عمر به زور ابابکر را بر روى منبر نشاند (المغازى النبویة، ابن شهاب زهرى، چاپ دارالفکر سال ۱۴۰۱ هجرى، ۱۹۸۱ میلادى) ارتباط خالد بن ولید با عمر و عبدالرحمان نیز بسیار بد بود و تا هنگام ترور خالد در شام ادامه یافت (اسدالغابه، ابن اثیر، ج ۲، تاریخ یعقوبى، ج ۲، طبقات ابن سعد، ج ۷). این حادث در واقع انقلابى دوم در پى انقلاب سقیفه به شمار مى رود; در سقیفه مقرر شده بود که ابتدا ابوبکر، سپس عمر و پس از او ابن جرّاح رئیس باشند. عبدالرحمان نقل کرده است که ابوبکر به او گفته است: در مورد عمر برایم بگو. گفتم: هر چه بخواهم بگویم خودت بهتر مى دانى. گفت: با این حال، خودت بگو. گفتم: به خدا سوگند بهتر از آن است که تو در باره او مى اندیشى. عثمان به عفان نیز مى گوید: در مورد عمر به ابابکر گفتم: بارالها! آن چه من درباره او مى دانم این است که نهانش از آشکارش بهتر است و کسى بهتر از او در بین ما نیست. ابوبکر نیز گفت: خدایت بیامرزد; به خدا سوگند اگر عمر را ترک کردم به جز تو به کسى دیگر نمى دهم. (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳) از این روایت در مى یابیم که ابابکر در مورد عمر به بدى مى اندیشیده است و همانند گذشته نسبت به او خوش گمان نبوده است; به همین دلیل است که ابن عوف مى گوید: عمر بهتر از آن است که تو مى اندیشى. و از روایت عثمان در مى یابیم که عثمان با یک تیر دو نشان زده است; زیرا ابتدا جانشینى عمر براى ابابکر را ثابت کرده است و سپس خلافت را براى خود از زبان ابابکر نقل کرده است. بدین سان، بدون آنکه نامى از ابا عبیده بیاورد و او را از ریاست برکنار نمود. این در حالى است که ابابکر، عتّاب بن اسید و ابوعبیده را بر عمر و عثمان برترى مى داده است. (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳) عبدالرحمان بن عوف نقل مى کند که ابوبکر در بیمارى نهایى اش گفت: من بهترین کسى را که از شما مى شناختم براى خلافتتان معرفى کردم ولى هر یک از شما به دماغش باد کرده و مى خواهد خودش خلیفه شود. روایتى دروغین نیز از زبان انس بن مالک که با حکم ابابکر والى بحرین بود در مورد وصیت ابابکر نسبت به خلافت عمر آورده اند:.. ابوبکر گفت: بدانید که من بسیار علاقمند بودم تا غنیمت هاى مسلمانان را به ایشان باز گردانم; پس هر چه نزد ماست برگیرید و به عمر برسانید... بدین ترتیب دانستند که عمر را جانشین خود کرده است... (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳) این روایت دروغ است، در حقیقت، انس هنگام مرگ ابابکر در مدینه نبود، بلکه فرماندار بحرین بود و از جانب ابابکر در آن جا به سر مى برد. پس از مرگ ابابکر و رئیس شدن عمر، عمر کسى را فرستاد تا اموال و دارایى هایى را که انس براى خود گرد آورده بود از وى بستاند و او را بدین سان از حکومت بحرین برکنار کرد (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳) و اباهریره را به جایش گماشت. یکى دیگر از دلیل هاى تقسیم شدن حزب قریش به دو جناح مخالف نیز درگیرى شرحبیل بن حسنه با عمرو بن عاص است. (تهذیب الکمال، المزى، ج ۲، مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳)

جوان و اخلاص در عبادت: امام محمد باقر علیه السلام فرمود: همانا جوانانی از فرزندان فرمانروایان بنی اسرائیل، عابد و پارسا بودند و این در حالی بود که عبادت در فرزندان فرمانروایان، رسمی پذیرفته بود. آنان به شهرهای گوناگون سفر میکردند تا عبرت بگیرند. در یکی از سفرها، در میانه راه به قبری برخوردند که جز نشانه ای از آن پیدا نبود. گفتند: ای کاش! همین ساعت از خدا میخواستیم صاحب این قبر را برای ما برانگیزاند تا از او بپرسیم طعم مرگ را چگونه یافته است؟ پس بدینگونه، از خدا درخواست کردند: پروردگارا،! تویی خدای ما و برای ما جز تو خدایی نیست. تو آفریننده همیشگی هستی، در حالی که غافل نیستی. زنده ای هستی که هیچ گاه نمیمیرد. هر روز در کار جدیدی هستی و همه چیز را بدون آموزش میدانی. این مرده را با قدرت خود برای ما برانگیزان. سپس مردی با سر و ریش سفید از آن قبر بیرون آمد، در حالی که سرش را از خاک پاک میکرد و وحشت زده به آسمان می‌نگریست. مرده به آنان گفت: چه چیز سبب شد که بر سر قبر من بایستید. گفتند: ما میخواستیم از تو بپرسیم که طعم مرگ را چگونه یافتی؟ پیرمرد گفت: نود و نه سال است که در قبرم ساکن شده ام، ولی هنوز درد و تلخی مرگ از من برطرف نشده است. گفتند: این همه سال مرده ای، ولی ما هنوز سر و ریشت را سفید می‌بینیم. گفت: نه، اینگونه نیست؛ زمانی که نعره و آواز بلند (بیرون شو) را شنیدم، خاک استخوان هایم نزد روحم جمع شدند و در روحم باقی ماندند. پس وحشت زده از قبرم بیرون آمدم با چشمانی خیره و با شتاب بسوی صدای منادی رهسپار شدم. به این دلیل، سر و ریشم سفید شد به تصور این که قیامت آغاز شده است. بحارالانوار، جلد ۶، باب ۶.

ادامه از قبل.. مستند شنود بخش ۱۷‌.. امینی خواه: ببخشید میدونستید کدام شهرها بودن که نورانیترن و کدام شهرها نه؟ آقا صادق: نه، ولی همین طور که فاصله میگرفتم تهران مثلاً... امینی خواه: تاریک بود؟ آقا صادق: نه به همون نسبت هفت به دو شاید کمی بیشتر هفت به سه و یا هفت به چهار نورانی به ظلمت داشت. امینی خواه: یعنی هفت تا تاریک و سه تا نورانی؟ آقا صادق: بله و به هم وصل بودند همه به هم وصل بودند و من فاصله گرفتم ، از تهران دور شدم، کل کره زمین را دیدم، کره زمین اول بزرگتر بود و بعد شد یک نقطه کوچیک، خیلی کوچیک، و من کل کره زمین را دیدم و از نفرت صدایی که میشنیدم، قهقهه ابلیس، ازش فاصله گرفتم، بعد مثل اینکه زمین من را به خودش جذب میکرد. یعنی کجا داری میری تو؟ مثلاً چرا اینقدر دور شدی؟ من دیدم کل کره زمین تو این شبکه غرق هست نه فقط ایران، نه فقط تهران، نه فقط آسیا، کل کره زمین مثل خانه های شطرنج در هم تنیده شده و اینجوری بود امینی خواه: ملئت ظلما و جورا؟ آقا صادق: احسنت، سیاهیها به هم مرتبط و نورها با هم مرتبط و من نزدیک شدم به آن کره زمین و از دور دیدم کل این فیبرهای نورانی و کابلهای نورانی که شهرها را به هم وصل کرده، نفرات را به هم وصل کرده، همه اینها وصل هستند به پنج تا یا شش تا نقطه خیلی نورانی که تو کل کره زمین هست و من رفتم به سمت نورانی ترینشان و جذب شدم مثل اینکه او من را کشید سمت خودش، یعنی برگرد اینقدرها هم بد نیست، رفتم سمتش، آرام آرام آمدم بالای سرش، نقطه نورانی، اول فکر کردم مکه است یا مثلاً میدونستم یک جای خیلی خوبیه ولی نمیدونستم کجاست ولی این منو جذب کرد و برگرداند وگرنه من اگر میرفتم، دیگه رفته بودم، دور شده بودم از کره زمین، ولی برگشتم. این نقطه نورانی منو برگردوند، رسیدم از بالا آمدم، دیدم این نقطه نورانی که نورانی ترین نقطه ها بود کربلاست. گنبد حضرت ابوالفضل (ع) را دیدم، گنبد امام حسین (ع) را دیدم، آرام مثل یک هلی شات آمدم تو بین الحرمین، دیدم وه چه بویی ، اصلاً یه بوی دیوانه کننده ای پیچید، یعنی اصلا هر چی بود شُست و برد و هر چی دیده بودم، هرچی، اون بوی تعفن، کثافت و اصلاً اسمش را دیگه نمیخواستم بیارم، اصلاً منو مست کرد اون بویی که تو بین الحرمین بود، و اون نوری که اونجا بود، نور بود، نور، نور، نور، نور... مثل اینکه منو بردن تو نقطه جوش. امینی خواه: وسط خورشید؟ آقا صادق: بله وسط خورشید، ذوب شدم تو اون نور. امینی خواه: و تو حرارت... عشق... محبت... آقا صادق: آرام رفتم تو بین الحرمین و گفتم واووو چیه اینجا؟ من سال ۸۱ یک بار کربلا رفته بودم، خب کربلا را دیده بودم. مثلاً خب اون موقع که رفته بودم وضع هم خیلی خراب بود. بعد دیدم این کربلایی که دارم میبینم با اون کربلا و چیزی که قبلاً تو دنیا دیده بودم یه کمی متفاوته. اینجا مثلاً صحنش... درختان ... اینجا خیلی تمیزه و خیلی خوشگل شده و من اون موقع داشتم زمان حال کربلا را میدیدم، دیدم براش سقف گذاشته بودن. امینی خواه: یعنی اون موقع (سال۸۱) هنوز براش سقف نگذاشته بودند، الان سقف گذاشتند؟ آقا صادق: بله الان سقف گذاشتن. بعد اون موقع سال ۸۱ که ما رفتیم ساعت ۹ یا ۱۰ شب دیگه حرم را میبستند چون امنیت نبود، هر کی دیگه مونده بود جانش پای خودش بود. ما میرفتیم داخل، من میرفتم تو صحن اباعبدالله (ع) و شروع میکردم یه جارو دستم میگرفتم و صحن اباعبدالله (ع) را جارو میکردم، تا صبح، تا نیمه های شب یک قسمت را من جارو میکردم. یا مثال گلهای روی ضریح را عوض میکردیم، گلهای خشکیده شده را جمع میکردیم بعد یه جورایی خدام شده بودیم از ما مثلاً کمک میگرفتند و جارو میکردیم. بعد دیدم همه جا فرش شده چقدر فرشها قشنگه... سقف گذاشتند، و یک بوی دیوانه کننده ای آنجا داشت، من دیوانه میشدم... بعد دیگه از اون شب به بعد هر شب من کربلا بودم، تا آخر دو ماه... امینی خواه: تو کربلا چی میدیدید؟ آقا صادق: دور تا دور ضریح میگشتم خیلی خلوت بود، هر شب میرفتم تو صحن ها میگشتم، داخل اون قسمت، زیر قُبه میگشتم. امینی خواه: شما خود موقعیت دنیایی کربلا را میدیدی؟ آقا صادق: آره موقعیت دنیایی کربلا را میدیدم. امینی خواه: یعنی مثال اگر یکی از اقوامشان آمده بود زیارت میدیدیش اونجا؟ آقا صادق: نه، خلوت خلوت بود. امینی خواه: خب پس موقعیت دنیایی اش را نمیدیدی، تمثل کربلا را داشتی میدیدی؟ آقا صادق: تمثل کربلا، بله... من میدیدم افرادی بودند اونجا که ارواحی مثل من بودند. امینی خواه: پس تمثُل بود؟ آقا صادق: من ارواحی را میدیدم مثل خودم که اونجا همه میآمدند ولی هیچکس با کس دیگری کار نداشت، هر کسی گرفتار خودش بود، من میگشتم تو اونجا، مثلاً انگار منتظر یکی بودم، مثل اینکه من باید یکی را میدیدم اونجا، همینجوری که میگشتم منتظر بودم، مثلاً تو صحن میگشتم و خیلی جالب بود، مثلاً روز هشتم یا نهم که من دیگه دم خروج بودم، من کربلا را هر شب میرفتم، اونجا من حضرت اباعبدالله (ع) را میدیدم که بعضی از ارواح بالا سر گودی قتلگاه آقا میآمدند، من هم میرفتم ولی اجازه نداشتم آنجا (گودی قتلگاه) برم. امینی خواه: خود امام حسین (ع) را میدیدید؟ آقا صادق: من نورشان را میدیدم، حضورشان را احساس میکردم، اصلاً نمیشد کسی ببیند ایشان را. مثل اینکه یک چیزی مافوق دیدن بود. امینی خواه: یعنی حجاب بود؟ آقا صادق: اصلاً نمیشد ببینی ایشان را. امینی خواه: و همینطور پایین را؟ یعنی سمت قبور مطهر و خود گودی قتلگاه را؟ آقا صادق: اونجا را هم نمیتونستم برم، داخل اصلاً ممنوع بود فقط داخل خود صحن و دور تا دور صحن اونجایی که قبلاً صحن بود و سقف هم نداشت، و من منتظر بودم هر شب میرفتم آنجا، و من متوجه میشدم بعضی از این ارواح که مثلاً من میدونستم آنها عین من هستند، آدم یا هر چی نیستند، اینها میرفتند آنجا یک چیزی میگرفتند و برمیگشتند، به آن حاجتشان میرسیدند، به خواسته شون میرسیدند و من هر شب اونجا بودم... روز هشتم یا نهم بود دیدم که، داشتم تو صحن ابا عبدالله همینطور میرفتم، هیچکس نبود، مثل اینکه نوبت من رسیده باشه، رفتم بالا سر گودی قتلگاه، از همون بیرون، از تو ایوان، نه از داخل، اینجوری سرم را کردم تو گودی قتلگاه، دیدم چراغ قرمز گذاشتند، خیلی خوشگل شده بود و یک دفعه برگشتم دیدم یک خادمی با یکی از این رداهای عربی چیزی شبیه به لباده که خیلی سیخ و سفت میایستاد، لباسش سفت وایستاده بود به تنش و یک کلاه قرمز سرش بود و یک پارچه سبزی دور این کلاه قرمز بود و از سادات بود این بنده خدا، و یک سینی دستش بود، اومد سمت من، بعد یک نگاهی بهش کردم. چهره اش را هم ندیدم کی بود، ولی دیدم کلاهی داره. متوجه چهره اش نشدم، ولی دیدم کلاه داره و لباسش را هم دیدم که اونجوری بود، یک لباده سفت و محکم، بعد بهم گفت که... نگاه کردم تو سینی که دستشه دیدم یک فیش، از این فیشهای پرداخت نقدی، هست و دیدم که یک کاغذ سفید بزرگ نورانی، آنقدر نورانی بود که اصلاً من مبهوت اون صفحه نورانی و اون کاغذ نورانی شدم. بعد گفت که این را یکی برات نوشته و حساب هم کرده، اون سفید بزرگه را، گفت پایینی را خودت بنویس و حساب کن، گفت پایینی را خودت یه چیزی بنویس. من نمیدونستم چند بنویسم؟ کم بنویسم؟ زیاد بنویسم؟ نوشتم پنجاه هزار تومن. امینی خواه: دست خودت نبود چقدر بنویسی؟ آقا صادق: نه! هر چی خودم مینوشتم اتفاقا، دست خودم بود. امینی خواه: نه، یعنی درسته هر چی خودتون مینوشتید بود، ولی همین آمد که بنویسی. آقا صادق: آره، من نوشتم پنجاه هزار تومن ولی نمیدونم چی شد نوشتم. امینی خواه: یعنی احساس کردید که انگار وادار شدید بنویسید ۵۰ هزار تومن؟ آقا صادق: بله وادار شدم به نوشتنش و نوشتم، و بعد دیدم پایینش نوشته سیدالکریم. من اصلاً نمیدونستم سید الکریم یعنی چی، تازه از شیراز آمده بودم و نمیدانستم سید الکریم لقب کیه و چیه، بعد یک نگاهی کردم و اون خادم گفت: تو شفاعت شدی برگرد... من هم مثل اینکه خوشحال شدم ولی هم ناراحت بودم، هم خوشحال بودم که از اینجا دارم میرم و خب فکر میکردم که بار آخری است که اینجا هستم و بهم گفتن برگرد، ناراحت بودم که چرا باید برگردم، دلم میخواست اونجاها باشم ولی برگشتم. به بدنم برگشتم، چشم باز کردم دیدم
روی تخت هستم. امینی خواه: اون قضیه ۵۰ هزار تومن چی بود؟ آقا صادق: برگشتم به بدنم دیدم خانمم بغل دستم نشسته، به هوش آمدم یا هر چی، دیدم یا از خواب بیدار شدم یا هر چی... نمیدونم، برگشتم
به بدنم، یا فرداش بود،... دیدم خانمم بغل دستم نشسته و دست منو گرفته و خیلی ناراحته، اصلاً حالش خوب نبود، نوبت شیمی درمانی اش بود و
کسی نبود بچه ها را نگه داره تا خانمم بره شیمی درمانی. و بعد نگاهش کردم، ذهنش را میتونستم بخونم، فهمیدم ایشان مثلاً ماشین را گذاشته یه
جایی و یک نیسان آبی آمده بود مالیده بود از اول تا آخر ماشین را. خانمم خیلی رانندگی دوست داشت، گواهینامه هم داشت، ولی من ماشین را دستش نمیدادم چون ناشی بود. بعد که من افتاده بودم بیمارستان خیلی دوست داشت با ماشین رانندگی کنه. میدونستم و حس میکردم. دیدم ماشین را زده، بعد گفتم : تصادف کردی خانم؟! گفت: محمد علی بهت گفته؟ داداشت بهت گفته؟ و یه چیزی هم گفت... گفتم : نه خانم. چی شده؟ نیسان آبی بهت زده؟ حتی میگفتم چه جوری بهش زدن. گفت: آره فلانی بهت گفته، گفتم: نه به خدا، من اصلاً کسی را ندیدم! بعد گفت که آره دیشب رفته بودیم باغ با دختر عمه ام، رفتیم شاه عبدالعظیم زیارت کردیم نذر کردم برات. من باز هم متوجه نشدم چی به چیه. من گفتم اتفاقا
دیشب خواب دیدم... چون من نمیتونستم بهش بگم چی بوده و چی نبوده، میگفتم خواب دیدم... گفتم من دیشب تو حرم ابا عبدالله بودم دیدم اینجوری و اینجوری شده...، یه فیش آوردن برام اینجوری و گفتن یکی برات حساب کرده، تو بودی؟ دستت درد نکنه، خدا خیرت بده. فهمیدم برام نذر کردی... بعد نگو اصلاً جریان چیز دیگری بوده، وقتی خوب شدم، روزی که از بیمارستان مرخص شدم، پسر عموی بابام، آقا مهدی نام داشت، آمد دنبالم با خانمش. خانمم یک طرف منو گرفته بود و ایشان هم یک طرف دست من را گرفته بود، و رفتیم. ترخیص کردند من را. رفتیم به طرف
خانه تا دم در خانه رسیدیم من انگار کل حافظه ام پریده بود، اصلاً هیچی برام معنا و مفهومی نداشت. اینا چرا دارن خانه میسازن؟ اون کیه؟ چقدر جدی گرفتن؟ جدی هستن تو این کار... بابا زندگی یک لحظه است... یک لحظه و تمام شد... دنبال چی هستید؟ با همه اینجوری حرف میزدم... خانمم میگفت هیچی نگو، هی میزد به من میگفت هیچی نگو! بعد گفتم آقا بریم شاه عبدالعظیم. گفت بریم خانه استراحت کنیم بعدا میریم، گفتم نه! الان بریم، من برم خونه دیگه نمیتونم بیام. منو بردن تو حرم شاه عبدالعظیم، رفتیم اونجا، خانم و بچه ها از اون طرف رفتن و من و پسر عموم که دو طرف منو گرفته بود تا عقبی ندارم چون من اصلاً تعادل نداشتم، گوشهام که نمیشنید، گوش هام انگار یکی با فشار آب شلنگ گرفتن تو گوشم و صدای شششششش میشنیدم، خیلی مبهم صداهایی را میشنیدم، بعد عقب عقب میرفتم، ایشان منو گرفت و رفتیم تو صحن شاه عبدالعظیم حسنی. کفشامو درآوردم، ایشان هم کفشهایش را درآورد، نمیتونست منو ول کنه چون تعادل نداشتم، منو برد داخل. دیدم یک صندلی جلوی قبر آیت الله شاه آبادی هست، رفتیم اونجا من روی صندلی نشستم که نخورم زمین و این بنده خدا رفت که کفشها را بده به کفشداری. بعد
همینطور که نشسته بودم هی نگاه میکردم که اینجا کجاست اصلاً هیچ توجهی نداشتم که اینجا کجاست، بعد نگاه کردم دیدم تو حرم هستم، بعد یاد حرم آقا اباعبدالله (ع) افتادم. همش همینطور که داشتم فکر میکردم دیدم که یک خادم آمد یک سینی گذاشت روی میز. من تکیه داده بودم به یک میزی و اون صندلی کنار یک میز بود، سینی را آورد جلوی من، دقیقا عین اون سینی که تو اونجا دیده بودم، توش دو تا قبض بود و زیرش نوشته بود... خادم گفت آمدید نذر بدید؟ نگاه کردم دیدم همون قبضی که من دیشب نوشتم پنجاه هزار تومن زیرش هم نوشته بود سید الکریم، هنوز آن قبض را دارم. امینی خواه: تو جیبتون هست الان؟ آقا صادق: نه! تو محل کار گذاشتم برای اینکه بچه ها خرابش نکنند... بعد قبض را نوشتم و داد زدم و گفتم بیا بیا پسرعمو، آمد و بعد کارتش را گرفتم و ۵۰ هزار تومن کارت کشیدم. تازه فهمیدم شاه عبدالعظیم حسنی همون کربلاست، اصلاً یکی هست این حرمها، اصلاً مثل اینکه خادمین حرمش هم یکی هستند، حرم یکی است، بعدا تازه اینها را فهمیدم، بعدا برام گفتن، این را به دو سه نفر گفتم، بهم گفتن اینه جریان که هر کسی نتونست بره کربلا بره حرم شاه عبدالعظیم براش کربلا مینویسن. بعد تازه فهمیدم کربلا اینجاست ما دنبال چی داریم میگردیم؟ بعد تازه فهمیدم وضعیت اینجوریه. این هم ماجرای چهارم بود یا سوم. چون خانمم اولین شخصی بود که من نگاهش کردم، فکرش را خواندم. امینی خواه: اینجا اولین بار بود که با یک همچین قابلیتی، خواندن فکر، مواجه شدید؟ آقا صادق: بله اولین بار بود که با یک همچین قابلیتی مواجه میشدم، بعد فهمیدم تا نگاهش کردم فهمیدم تصادف کرده، بعد فهمیدم با بچه ها تو ماشین بوده تصادف کرده. بعد فهمیدم رفته بوده ماشین را جای بدی پارک کرده بوده که یک ماشین دیگر بهش زده. بعد فهمیدم کپ کرده و استرس داشت که مبادا من بفهمم. امینی خواه: این را که به صورت تصویری نمیدیدید؟ آقا صادق: نه اصلاً، احاطه پیدا کرده بودم. امینی خواه: یعنی با همه وجودت لمس میکردی؟ آقا صادق: اصلاً همه چی را میدونستم. فکر و ذکر و همه چی را میدونستم..

حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: سخت ترین گناهان گناهى است که انجام دهنده آن، آن را سبک بشمارد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش و آنان از رسول خدا صلى الله علیه و آله در حدیثى که از امور مورد نهى سخن به میان آمده است روایت کنند که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هیچ بدى و شرى را اگر چه در نظر شما کوچک باشد کوچک نشمرید و هیچ خیرى را اگر چه در چشم شما زیاد باشد زیاد مشمرید زیرا با وجود استغفار (دیگر گناه ) بزرگ وجود ندارد و با اصرار و پافشارى (بر گناه دیگر گناه) کوچک نیست (زیرا با استغفار میتوان از گناه بزرگ طلب آمرزش نمود و با اصرار بر گناه، گناه کوچک تبدیل به گناه بزرگ میشود).

مهربانی

با کودکان مهربان باشیم.. علی کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود رفت. همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد. پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد. وارد مغازه شد. با ذوق گفت: ببخشید آقا ! یه کمربند میخواستم، آخه، آخه فردا تولد پدرم هست..
- به به، مبارک باشه، چه جوری باشه؟ چرم یا معمولی؟ مشکی یا قهوه ای... علی چند لحظه به فکر فرو رفت و بعد گفت: فرقی نداره، فقط.. فقط دردش کم باشه!


یکی روستایی سقط شد خرش
علم کرد بر تاک بستان سرش
جهاندیده پیری بر او برگذشت
چنین گفت خندان به ناطور دشت
مپندار جان پدر کاین حمار
کند دفع چشم بد از کشتزار
که این دفع چوب از در کون خویش
نمیکرد تا ناتوان مُرد و ریش
چه داند طبیب از کسی رنج بُرد!
که بیچاره خواهد خود از رنج مُرد؟/ سعدی

تحقیق پیرامون شخصیت و انجیل برنابا، بخش هشتم، تاریخچه اناجیل و رواج انجیل برنابا:
محمد، احمد و تسلی دهنده: در انجیل برنابا چند مرتبه شهادت اسلامی به توحید و نبوت آمده است: لااله الا الله، محمد رسول الله (باب ۳۹ و ۴۱) و مینویسد که آدم همین که آفریده شد آن جمله را دید که در فضا نوشته شده است و روشنایی آن از آفتاب بیشتر است و از خدا خواست که آنها را بر انگشتان او نقش کند و پروردگار نیز توحید را بر شست راست او و نبوت را بر شست چپ او نگاشت. بیش از ده مرتبه نام گرامی آن جناب به لفظ محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است و هر مرتبه با تجلیل مخصوص به او. آن حضرت بطوری اوصاف پیامبر گرامی اسلام را شرح داد که همه ی مردم صدای خود را بلند کردند و گفتند ای خدا بفرست برای ما پیغمبر خود را ای محمد بیا زود برای خلاص جهان. (۱۹۹۷). اوصافی که حضرت مسیح برای پیامبر عزیز اسلام نقل کند بگونه ای است که اگر کسی با قرآن مجید و رفتار و کردار پیامبر که آیینه ی تمام نمای کتاب او بوده است آشنا باشد به حیرت می‌نشیند، (در کتب تاریخ اسلام آمده است که از همسر پیامبر عایشه خواستند بطور خلاصه درباره ی خُلق پیامبر بگوید، او گفت: خلق او قرآن بود: کَانَ خُلَقَهُ الْقُرْآنُ) اما برای ما مسلمانان حیرت آور نیست بلکه در شگفتیم که چرا در اناجیل دیگر موجود نیست. پیش از این نشریه ای به نام احمد است، تسلی دهنده نیست، منتشر کردیم و در آنجا با دلیل‌های استوار و کافی اثبات کردیم که نام گرامی پیامبر بزرگ در انجیل یوحنا آمده است. در جزوه درباره ی کلمه ی تسلی دهنده بحث کردیم و توضیح دادیم که اصل این کلمه احمد بوده است، همانگونه که ترجمه ی عبری انجیل که از روی نسخه ی بسیار قدیمی انجام گرفته آن را تایید میکند. در قرآن مجید هم آمده است که مسیح علیه السلام به احمد بشارت داد. الصف. جالب است که در انجیل برنابا هم در موارد بسیاری کلمه ی تسلی و تسلی دهنده همراه نام گرامی پیامبر اسلام آمده است که دو احتمال موجود است اول، آنکه این یکی از القاب آن بزرگوار باشد. دوم آنکه انجیل برنابا نیز در اثر استنساخ بسیار و ترجمه ی به یونانی مورد اشتباه قرار گرفته و عین قضیه ی انجیل یوحنا در این انجیل تکرار شده باشد. زیرا مسلم است که انجیل برنابا به زبانی غیر از زبان ایتالیایی که اکنون مشاهده میکنیم نوشته شده بوده است.
اوصاف دیگر آن حضرت: برنابا از عیسی مسیح (علیه السلام) نقل میکند که جهان برای محبت پیامبر اسلام بوجود آمده (باب ۵۵) و همه از او سود خواهند برد (باب ۱۳۶) در قیامت همه حتی انبیای خدا به او پناه خواهند برد (باب ۵۲) و دست او را خواهند بوسید (۸: ۵۴) عیسی با نور پیامبر سخن گفت و اظهار داشت که اگر بتواند بند کفش او را بگشاید، در آن صورت پیامبر بزرگی خواهد بود (۴۴: ۳۱-۳۰) نور پیامبر در قیامت چون آفتاب است، بلکه چون هزاران آفتاب (۲: ۵۴) پیامبر اسلام، ماه بهشت و پیامبران دیگر ستارگان آنجایند (۶: ۱۷۷-۷) پیامبر زود است بیاورد کلام حق را و نمی باشد آیین او را نهایتی (۱۷: ۴۲ و غیره) جمله ی مزبور اشاره به قرآن مجید و ابدیت و جاودانگی اسلام دارد. مسیح به شکافته شدن ماه به دست پیامبر عزیز اشاره فرموده است (۱۸: ۷۲) همچنین او فرموده است که مسیا یا مسیح منتظر پیامبر اسلام است (و ما پس از این در این باره سخن خواهیم گفت). اوصاف دیگری هم فرموده است که در انجیل برنابا در پست بعدی به آن خواهیم پرداخت.
آیا انجیل برنابا به عربی نوشته شده است؟ مسیحیان به منظور در اشتباه افکندن مردم و القاء این مفهوم که این انجیل نوشته برنابا نیست بسیار کوشیده اند و خواسته اند تاریخ تألیف آن را به زمانهای متاخری مربوط کنند اما چون با هم رابطه نداشته اند، تاریخ‌هایی که برای آن وضع کرده اند با هم تناقض دارد. جرج سیل که نامش در بخش‌های پیشین گفته شد در مباحث مقدماتی ترجمه ی قرآن مجید (صفحه ی ۵۸) میگوید: مسلمانان انجیلی به عربی دارند که به برنابای قدیس نسبت داده شده است و در آن تمامی زندگی مسیح بگونه ای شرح داده شده است که با آنچه در اناجیل می‌بینیم تفاوت کلی دارد و با آن مسائلی که محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) در قرآن آورده منطبق است... وی پس از چاپ قسمت فوق و ترجمه ی قرآن کریم در مقدمه ی دیگری میگوید: من وقتی آن مطالب را نوشتم انجیل برنابا را ندیده بودم و اکنون یک نسخه از آن به دستم رسیده است... پیش از این درباره ی نسخه ای که به دست او آمده سخن گفتیم و نقل کردیم که این نسخه پس از آن به دست دکتر هویت رسید و اکنون متذکر میشویم که دکتر هویت میگوید: نسخه ی عربی انجیل برنابا هنوز در شرق (یعنی کشورهای اسلامی) موجود است. نیز کریمر که نامش گذشت، پشت جلد نسخه ی ایتالیایی که به شاهزاده ایوجین ساووی تقدیم کرده نوشته است که این انجیل محمدی از عربی ترجمه شده است. ما نمیدانیم اصل عربی این انجیل کجا بوده است که نامش در هیچ یک از کتابها نیامده و در فهرستی از فهرست‌ها مذکور نشده و اسم انجیل برنابا (تا اندازه ای که اطلاع داریم) برای اولین بار در کتاب اظهار الحق که در ۱۸۶۴ تالیف شده آمده است و این کتاب برای نخستین بار در سال ۱۹۰۸ به عربی ترجمه شد و در اختیار مسلمانان قرار گرفت. اما قبل از آن نسخه ی مورد بحث به زبان‌های اروپایی در جوامع مسیحیان دست به دست میگشت. تمامی این ادعاها مربوط میشود به گفته ی جرج سیل در مباحث مقدماتی ترجمه قرآن که اشاره شد و او نیز میگوید که انجیل برنابا را در وقت نوشتن آن مباحث ندیده است.
به هر حال ما مدرکی برای وجود اصل عربی و سرنوشت آن میخواهیم وگرنه ادعاهایی از این دست از افسانه ی سیمرغ و کوه قاف محکم تر نخواهد بود.
بستانی چه می‌گوید؟ بستانی مسیحی نویسنده ی دائره المعارف (در کلمه ی برنابا) خود مینویسد: انجیلی ساختگی به زبان عربی به برنابا نسبت داده میشود، و به زبان انگلیسی و اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است. به نظر میرسد که گروهی از مرتدان آن را نوشته باشند و فوتیوس در قانون رسولی خود آن را در کتب اپوکریفی قرار داده است و پاپ جلاسیوس دوم در سال ۱۱۱۸ آن را تحریم کرد. این نویسنده ی متعصب با آنکه بین مسلمین و در میان کتاب‌های عربی زندگی کرده و اطلاع او بر کتاب‌های عربی و اسلامی کمتر از دانشمندان مسلمان نبوده است، با وجود اینکه میداند باستان شناسان قدمت کهن کتاب فوق را تایید کرده اند، برای تیره کردن تاریخ انجیل برنابا جفتک پرانی میکند و میگوید انجیل مزبور عربی است و به اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده با اینکه همانطور نسخه انگلیسی که اشاره شد، مسلم است که ترجمه ی عربی و انگلیسی اسپانیایی از ایتالیایی برگردانده شده و اما نسخه ی ایتالیایی آن از چه زبانی بوده است، تاریخ کتاب پاسخی برای سئوال مزبور ندارد. ناگفته نماند که شاید نسبت دادن حکم تحریم انجیل مذکور به جلاسیوس دوم بدین خاطر است که تاریخ کتاب را به بعد از اسلام بکشد زیرا حکم مربوط به جلاسیوس اول پیش از ظهور اسلام بوده است و با همین شبهه بین جلاسیوس اول و دوم، خواسته آب را گل آلود کند تا ماهی بگیرد...
میلر مسیحی: میلر مبشر آمریکایی در ایران، انجیل برنابا را از نوشته‌های ساختگی قرن ۱۵ میلادی میداند
با قطع نظر از تاریخ قدیم کتاب، از همکار میلر یعنی بستانی نقل کردیم که جلاسیوس دوم در قرن دوازدهم انجیل برنابا را تحریم کرده است و پس از این هم خواهیم گفت که برخی دیگر از مسیحیان به استناد به مساله ی یوبیل تاریخ آن را در نیمه ی نخست قرن ۱۴ میدانند و کسی از محققان و مورخان تاریخی متأخرتر از این تاریخ نگفته است. اما میلر آن را تا قرن پانزدهم به جلو میکشد.
قاموس کتاب مقدس چه میگوید؟ مستر هاکس آمریکایی (ساکن همدان) در قاموس کتاب مقدس (کلمه ی برنابا) گفته است کتاب دیگری وجود داشت که انجیل برنابا خوانده شد که در عصر حاضر به زبان ایتالیایی بتوسط یک نفر مسلمان نوشته شد تا برساند که کتاب مقدس تحریف یافته و در حقیقت مطلبی راجع به عیسی مسیح از منابع موثقه تحصیل نکرده است. این نویسنده ی مزدور تصور میکند، نویسندگان اناجیل چهارگانه که از افکار بوداییان و هندوان و بت پرستان یونان و ایتالیا مطالبی کفر آمیزی راجع به عیسی مسیح گرفته اند که از منابع موثق تحصیل کرده اند اما برنابا که در آغاز انجیل خود میگوید من پس از معاشرت با مسیح اینها را نوشته‌ام اشتباه کرده و منابع او موثق نیست. این نویسنده که درباره زمان تالیف انجیل برنابا دست کم دویست سال دروغ گفته (زیرا جرج سیل ۲۰۰ سال پیش از او به آن دست یافته و در کتابش نوشته و چاپ شده است) نباید انجیل برنابا را غیر موثق بخواند. جنایات این مبشران تزویرکار بیش از آن است که در این سطور کوتاه بتوان برشمرد. چه دلیلی بهتر از این که دانشمند مسیحی و مستشرق بزرگ مرگلیوث این موضوع را که نام انجیل برنابا بین مسلمین نبوده است صادقانه دلیل آن میداند که اصل آن اصلاً عربی نبوده است بلکه به عربی ترجمه و انگلیسی ترجمه شده است.

روانشناسی روس ها و چینی ها از زبان نظامی گنجوی و مختصات جامعه بحران زده در کلام فردوسی،
این چند بیت نشان میدهد پاشنه آشیل حاکمان ایرانی آن است که ایرانی ها با وجود عِرق ملی خود، اگر احساس کنند که کرامت آنان به رسمیت شناخته نمیشود، به راحتی اسب خود را با خر قبرسی و مصری عوض میکنند. بعضی ها معتقدند که حرف راست را باید از دهان روشنفکران و فرهیختگان شنید و عامه در این میان محلی از اعراب ندارند. خب! البته اینکه چطور باید عامه را قانع کرد که ما به شما اعتقادی نداریم و فقط یه جاهایی لازمتان داریم را افلاطون در کتابش جمهوریت توضیح داده که مثلا میتوانید به آنها بگویید: جوهره شما از مس است و جوهره نخبگان و نجیب زادگان از طلا، و اراجیفی در این حد و اندازه.
برخی هم معتقدند که حق و حقیقت را فقط باید در میان عامه جست و روشنفکر جماعت چیزی جز یک موجود پر مدعا و طفیلی نیست: سقراط میگفت منطق را از مردم کوچه و بازار بیاموزید نه از گرگیاس. من دراینجا نمیخواهم وارد این بحث شوم که کدام درست میگویند اما خودم به این نتیجه رسیده ام که تمام بدبختی های ما ایرانی ها در مطلق انگاری هایمان است و یکی از این مطلق انگاری هم این است که بر سر دوراهی عامه و نخبه مانده ایم و همین باعث شده است که با وجود ادعای نخبه گرایی از سوی یک عده و مردم گرایی از سوی عده دیگر، هردو طرف؛ با ادعاهای گزاف شان بر سر همین دوراهی بمانند و در نتیجه ما نه نخبه را شناخته ایم و نه عامه را. به عبارت دیگر مشکل اصلی ما ایرانی ها، انقطاع از دستاوردهای فکری نخبگان از گذشته و امروز و نیز بی اطلاعی محض از فرهنگ و باور عامه است.
کتاب شرفنامه نظامی گنجوی را برداشته بودم و تورقی میزدم که در همان چند دقیقه، متوجه چند نکته جالب شدم که باعث شد، این مطلب را بنویسم، ضمن آنکه باید یادآوری کنم اسم دیگر شرفنامه،آیینه سکندر است و بی دلیل نیست که حافظ میگوید:
آیینه ی سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
بنابراین میتوان فهمید که چرا روشنفکرانی مثل حافظ با اشاره های متعدد به ماجرای اسکندر و دارا، تصویری نمادین از اسکندر مقدونی و داریوش سوم، فرزندان آتی ایران زمین را به مطالعه و آسیب شناسی گذشته خود فرا میخوانده اند.
لابد همه شما این شعر حافظ را شنیده اید که: من جرب المجرب حلت به الندامه (ترجمه فارسی: آزموده را آزمودن خطاست. یکی از گرفتاری های ما این است که با میراث فکری گذشتگان خودمان کاملا قطع رابطه کرده ایم و هرمساله آزموده شده را بارها و بارها به محک تجربه میگذاریم مثلا ببینید نظامی گنجوی که در فاصله سال های ۵۳۷ تا ۶۰۸ قمری میزیسته است چگونه خصلت و منش چینی ها و روس ها در مواجهه با ایرانیان را توصیف کرده و به در نظر داشتن این نکته در تعامل با آنان تاکید کرده است اما هنوز که هنوز است بی توجهی به یک چنین مختصاتی از روس ها و چینی ها در برخی برنامه ریزی های ما محسوس است:
زچینی بجز چین ابرو مخواه
ندارند پیمان مردم نگاه
سخن راست گفتند پیشینیان
که عهد و وفا نیست درچینیان
حالا مختصات روس ها در رابطه ی با ایرانیان را از نگاه نظامی گنجوی بخوانید:
که فریاد شاها زبیداد روس
که ازمهد ابخاز بستند عروس
ز روسی نجوید کسی مردمی
که جز گوهری نیستش زآدمی
حالا به عنوان یک مخاطب صادق از شما میخواهم، به من بگویید شمایی که قطعاً انسان تحصیلکرده ا ی هستید چند بیت از اشعار شاعری چون نظامی را خوانده اید و آیا تا کنون میدانستید که او رفتار روس ها و چینی ها را با چه دقت و ظرافتی آن هم در آن مقطع تاریخی در هشت قرن قبل، که وسایل ارتباط جمعی و نظایر آن به گستردگی امروز نبوده است شرح داده است؟
البته نباید از نظر دور داشت که نظامی در این توصیف جانب انصاف را رعایت و بر این نکته تاکید کرده است که آنچه میگویدصرفا ناظر به رفتار آنان با ایرانیان است و بدین ترتیب شایستگی های آنان را زیر سوال نمی برد، چنانکه در وصف هنرپروری چینی ها و نخبه کشی ایرانی ها میگوید:
شنیدم که مانی به صورتگری
ز ری سوی چین شد به پیغمبری!
از او چینیان چون خبر یافتند
بر آن راه پیشینه بشتافتند
چون این مطلب در یک مکان خودمانی نوشته میشود، طبیعی است که نخواهم آن را در حد و اندازه یک مطلب علمی و آکادمیک ببینید، بنابراین اندیشه دراینکه چرا یک ایرانی هنرمند مثل مانی مجبور میشود ری را ول کند و برود چین تا چینی ها به پیغمبری و هنرش ایمان بیاورند و اینکه همین چینی ها که به جز چین ابروشان لطف دیگری به تو نمیکنند اما چطور برای مانی ایرانی و جذب هنرش، فرش قرمز می اندازند و از همه مهمتر اندیشه در اینکه چطور نظامی ابعاد ظریف رفتاری اقوام را رصد کرده و فرزندان او که ما باشیم چطور از این آموزه ها غافلیم، برعهده خودتان.

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که قصد انجام دادن گناهى را نمود نباید آن را انجام دهد زیرا چه بسا بنده گناهى را مرتکب میشود و پروردگارش او را مى بیند و میگوید: سوگند به عزت و بزرگى ام که دیگر هرگز تو را نمى بخشایم.
حدیث :
امام باقر علیه السلام در حدیثى به محمد بن مسلم فرمود: کار نیکى را که به جاى مى آورى کوچک مشمار زیرا کار نیک را در جایى مى بینى که شادمانت میکند و عمل زشتى را که انجام میدهى کوچک مشمار زیرا آن را در جایى مى نگرى که بد حالت میکند (مراد از آن جا صحنه قیامت است).
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: یکى از گناهانى که بخشیده نمى شود این است که کسى (گناهى کند و) بگوید: اى کاش تنها فقط به همین گناه مواخذه میشدم.