شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب
شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب

شعر

خلید خار درشتی بپای طفلی خرد
بهم برآمد و از پویه باز ماند و گریست
بگفت مادرش این رنج اولین قدم است
ز خار حادثه، تیه وجود خالی نیست
هنوز نیک و بد زندگی بدفتر عمر
نخوانده ای و بچشم تو راه و چاه، یکیست
ز پای، چون تو در افتاده اند بس طفلان
نیوفتاده درین سنگلاخ عبرت، کیست
ندیده زحمت رفتار، ره نیاموزی
خطا نکرده، صواب و خطا چه دانی چیست
دلی که سخت ز هر غم تپید، شاد نماند
کسیکه زود دل آزرده گشت دیر نزیست
ز عهد کودکی، آمادهٔ بزرگی شو
حجاب ضعف چو از هم گسست، عزم قویست
بچشم آنکه درین دشت، چشم روشن بست
تفاوتی نکند، گر ده است چه، یا بیست
چو زخم کارگر آمد، چه سر، چه سینه، چه پای
چو سال عمر تبه شد، چه یک، چه صد، چه دویست
هزار کوه گرت سدّ ره شوند، برو
هزار ره گرت از پا در افکنند، بایست
رخشنده اعتمادی. پروین.


شعر، کلامى است موزون و خیال انگیز که گروهى از ادبا قافیه را واجب و گروهى دیگر، جزئى از شعر ندانسته‌اند. نیما قافیه را ستون و استخوان‌بندى شعر میداند اما در کنار خیال‌انگیز بودن؛ شعر باید داراى آرایه‌هاى ادبى (دانش بدیع، معانى و بیان) استعارات و تشبیهات بکر باشد! هر موزونِ مقفاى داراى تکنیک شعرى خیال‌انگیز شعر محسوب نمیشود. چه بسا کلام موزون مقفاى خوش قالب، پرتکنیک هست اما شعر نیست! شعر می‌بایست علاوه بر داشتن تکنیک ها و ریزه کارى هاى شاعرانه بیان کنندۀ احساس و اندیشۀ شاعر نیز باشد. یعنى: اگر وزن و قافیه و تکنیکهاى شعرى بر شاعر حکمفرمایى کند و او را به اسارت خود در آورد و نظر شاعر را متغیر سازد و بعنوان نمونه شاعر به فرمان قافیه، گاه غمناک شود و گاه سرمست و شاد، سروده جز خزعبلات چیز دیگرى را برای مخاطب به ارمغان نخواهد آورد!

تحلیل چند خبر:
تحلیلگر صهیونیست: اردک‌هایی بی‌دفاع در مقابل موشک‌های ایران هستیم.
آیا اسقاطیل در حال باج‌گیری از رهبران آمریکاست؟
پرونده جزیره فحشا چالش بزرگ رهبران آمریکا.
پرونده جزیره فحشای آپستین، به چالش بزرگ این
روزهای رهبران سیاسی آمریکا تبدیل شده و بار دیگر موضوع باج‌گیری رژیم صهیونیستی از سران آمریکا را برجسته کرده است. افشای ۲۰ هزار سند از پرونده ۱۹ میلیون برگیِ جفری آپستین، مجرم جنسی در آمریکا، که بارها اسم ترامپ و برخی از مقامات دموکرات و جمهوری‌خواه در این اسناد تکرار شده است، بار دیگر این پرونده را به صدر اخبار این کشور رسانده است. جفری آپستین سرمایه‌دار آمریکایی و مدیر مالی بود که به دلیل روابط نزدیک با چهره‌های قدرتمندی مانند دونالد ترامپ و بیل کلینتون و همچنین اتهامات قاچاق جنسی و سوءاستفاده از کودکان شناخته میشود. او در سال ۲۰۰۸ به جرایم سنگین جنسی مرتبط با قاچاق کودکان محکوم و بازداشت شد. آپستین در ۱۰ اوت ۲۰۱۹ (۱۹ مرداد ۱۳۹۸) در سلول خود در یک زندان فدرال در نیویورک به شکل مرموزی درگذشت! دلیل مرگ او در روایت‌های رسمی خودکشی اعلام شد اما خرابی دوربین‌های نظارتی، سهل‌انگاری نگهبانان و یافته‌های پزشکی قانونی که با قتل سازگارتر بودند، مرگ او را مشکوک کرده و به گمانه‌زنی‌هایی درباره، قتل برای جلوگیری از افشای اسرار افراد بانفوذ، منجر شد. نقش موساد: اما طی سال‌های اخیر گمانه‌زنی‌های مختلفی درباره پشت‌پرده این پرونده در رسانه‌ها مطرح شده است که مهم‌ترین گمانه‌زنی در این میان نقش موساد است. اسناد و شواهد نشان میدهد که موساد از آپستین برای اعمال نفوذ در بین مقامات آمریکایی اعم از دموکرات و جمهوری‌خواه که به جزیره وی رفت‌وآمد میکردند استفاده کرده است. براساس گزارش دیلی‌میل، همکاری آپستین با موساد به زمانی برمیگردد که ایهود باراک، نخست‌وزیر سابق رژیم اسقاطیل با او رابطه دوستانه داشت. طبق اسناد منتشرشده از سوی وال‌استریت‌ژورنال، ایهود باراک و آپستین حداقل ۳۶بار با هم ملاقات کرده و این درست زمانی است که دختران کم‌سن‌وسال وارد جزیره شخصی آپستین شده‌اند. گفته میشود انگیزه این ارتباط، ایجاد شبکه‌ای از دختران بود که به نفع رژیم اسقاطیل جاسوسی کرده و از سیاستمداران آمریکایی اطلاعات لازم را به سرقت ببرند. موساد تصاویر و فیلم‌هایی از مقامات آمریکایی با این کودکان دارد و از طریف همین اسناد از ترامپ گرفته تا بیل کلینتون را مجبور کرده است که در راستای منافع رژیم صهیونیستی حرکت کنند. انتشار دوباره و قطره‌چکانی اسناد مربوط به پرونده آپستین، بار دیگر نقش رژیم صهیونیستی را در این پرونده برجسته کرده است. کندیس اونز محافظه‌کار ضد جنگ آمریکایی در این زمینه نوشته است: اسرائیل با اطلاع‌رسانی قطره‌چکانی از مشارکت ترامپ
در پرونده فاحشه خانه موساد در آمریکا، در حال باج‌گیری از ترامپ است. به گفته وی آنها در روز روشن از رئیس‌جمهور دونالد ترامپ اخاذی میکنند. انتشار آهسته ایمیل‌ها عمدی است. حالا ترامپ هرچه میخواهند به آنها میدهد. برای کسانی که با فهم سرنخ‌های مسئله مشکل دارند، آنها یعنی همان اسرائیل، که جفری آپستین برای آن کار میکرد. این نحوه اداره کشور توسط اسرائیل ماست. الان سوالی که برای همه مطرح هست این است که آیا اگر ترامپ باج ندهد چه میشود؟ آیا عکس و فیلم های کون لختی ترامپ پخش میشود؟ واوووو چه شود.
آمریکا عضویت کشورش در سازمان بهداشت جهانی را رسما لغو کرد و از این به بعد حتی در ظاهر هم حاضر نیست به مزخرفات ابلاغیه سازمان بهداشت جهانی عمل کند. یعنی همش کشک.. البته ما در ایران افرادی داریم که دستورات سازمان بهداشت جهانی از آیه قرآن براشون مهم تر هستش. این سازمان بجز آن ظاهر گول زننده و فریبنده اش وظیفه دارد بعنوان یکی از ابزارهای هژمونیک غرب جهت اطمینان از تسلط آمریکا و یارانش در نقاط مختلف جهان فعالیت کند. حالا شما جرات دارید در ایران بگید عضویت در سازمان بهداشت جهانی هیچ فایده ای نداره و حتی نوار چسب تحریمی به بیماران شما رو هم نمیده، چرا باید هر چیزی گفت چشم و گوش بسته اجرا کنند؟ همانطور که می‌بینید آمریکا خودش جزو اولین کشورهایی است که نظم قدیم جهانی را دیگر به رسمیت نمی شناسد که هیچ. به کتف چپش هم حساب نمیکند، و..
مهرداد رحیمی افسر موساد و هدایتگر اصلی اغتشاشات دستگیر شد. رها پرهام (نازنین برادران) همزمان با رحیمی به ایران منتقل شد. مهرداد رحیمی افسر موساد و هدایتگر اغتشاشات اخیر ایران که طبق اطلاعات فوق العاده محرمانه نهادهای اطلاعاتی در تور نیروهای امنیتی ایران در داخل خاک خود رژیم صهیونسیتی بود دستگیر و.. هو تو تو.. به ایران منتقل شد. مهرداد (کامران) رحیمی ایران الاصل، عضو موساد که طرح اغتشاشات ایران را دو ماه قبل (آبان ماه ۱۴۰۴) به نتانیاهو ارائه داده بود و با آن موافقت کرده بود. در بحبوحه اغتشاشات گروه هکری (حنظله) فیلم هایی از محل اقامت، تعقیب و مراقبت از مهرداد (کامران) رحیمی، منتشر کرد، این تصاویر در زمانی اجازه انتشار توسط نهادهای امنیتی را پیدا کرد که این افسر موساد توسط نیروهای امنیتی ایران به ایران منتقل گردیده و مشغول آب خنک خوردن بود. الان نتانیاهو و ترامپ باید شبها با شورت و شلوار آهنی بخوابند، چون ممکنه نصفه شب کله از لای پتو بیرون بیارند و ببینند زیر پل تجریش هستند.
جدال پنهانی پنج سرویس امنیتی:
۱ـ سازمان سیا
۲- موساد
۳- ام ای سیکس(MI6)
۴- سرویس فرانسه
۵- آژانس امنیت ملی آمریکا(NSA)
با وزارت اطلاعات و سازمان اطلاعات سپاه، در نهایت با یاری خداوند و طلب مدد از ائمه اطهار و حضرت ولی عصر به پیروزی ایران منجر شد. و با دستگیری مهرداد رحیمی و رها پرهام و سپس ۶۰۰ سرشبکه اغتشاشات کنترل و هدایت شد و اکنون سایر نهادهای امنیتی و انتظامی در حال دستگیری سایر عوامل این فتنه هستند.
موشک رعد اتمی ایران با بُرد ۲۳۰۰۰ کیلومتر که با این موشک ایران میتونه نیویورک را بزند‌، گمانه زنی‌ها از رونمایی ایران از موشک‌های دوربرد قاره‌پیما یا ICBM با بُرد ۲۳ هزار کیلومتر حکایت دارد. فاصله ایران تا نیویورک ۹۸۷۶ کیلومتر است و تا واشنگتن ۱۰۱۷۸ کیلومتر شیعیان! به فرزندانشان افتخار میکنید.
چرا غالب دستگیر شدگان زیر ۲۰ سال بودند؟ خیلی ها با تحلیل سطحی فکر میکنند غالب این دختر و پسر بچه های کف خیابون ، عادی بوده اینها نسل گیمرهای کال آف دیوتی و باتلفیلد و مدرن کامبت و مدرن استریک و دلتا فورس، سالهاست تو بازی ها یاد گرفتن که جنگ شهری چیه، اسلحه چیه، کاور کردن چیه، کمین چیه، شبکه ای کار کردن و ارتباط گرفتن چیه و کجا رو باید بزنی تا شهر سقوط کنه، حالا میفهمید چرا ما هیچوقت تو بازی های کامپیوتری و موبایلی و سخت افزارهای اون، تحریم نبودیم !؟ کافیه یه سر پل آموزش دیده بیاد اینها رو تیم بندی کنه، اونوقت میشه دقیقا همین اتفاقی که کف خیابون هامون افتاد، کاش زودتر از اینها زبان این نسل رو میفهمیدیم و کاش میتونستیم زودتر از دشمن جذبشون کنیم

در سال ۳۳۲ پیش از میلاد، یهودیان فینیقیه با توطئه گری و خیانت پیشه گی مقدونیه و یونان را که توسط رومی ها اداره میشد و دشمن و همسایه مرز غربی ایران عزیزمون بودند را تحریک به حمله به ایران کردند. اسکندر مقدونی شهر بعلبک را، که به دست فُنیقی‌ها بنا شده بود، تصرف کردند و نام آن را به هِلیوپُلیس تغییر دادند (بَعَلبَک به عربی: بَعْلَبَکّ یکی از مناطق تاریخی منطقه لبنان ایران عزیز در نیقیه بود که در دره بقاع در ارتفاع ۱۱۷۰ متر از سطح دریا و در شرق رود لیطانی واقع شده‌است، و در ادامۀ پیشروی خود به سمت جنوب شهرهای بیبلُس و صیدون را پیش از پایان سال در اختیار گرفت. شهروندان یهودی صور با رسیدن سپاه اسکندر به شهرشان در این دسیسه همدست بودند و از سرمشق صیدون پیروی کردند و شهر را بدون هیچ مقاومتی به دست او دادند. حرکت خائنانه یهودیان فوری برملا شد، چون اسکندر در هنگام ورود به پرستشگاه مقدس بت پرستان ملقارت، ایزد نگهبان شهر صور، قربانی تقدیم کند، اینجا بود که رگ تعصب نژاد پرستانه یهود عود کرد و اعتراض کردند که: غیر از نژاد یهود حق قربانی ندارد، زیرا این حق برای ما فرزندان خدا مخصوص و منحصر هست.. لطفاً مراجعه کنید به کتابهای خودشان که صریحاً ثبت کرده اند که: اسکندر بی هیچ مقاومتی وارد بعلبک شد و مردم دروازه را برای او گشودند و چون اسکندر خواست در بتخانه قربانی کند مخالفت مردم را در پی داشت چون این چیزی بود که مردم صور برنمی‌تابیدند. در حقیقت تمام این آتش ها از گور یهود بلند میشد و مردم دیگر مانند: ایرانیان مجوس، ایرانیان عرب ابراهیمی، و دیگر اقوام غیر یهودی به آتش این دسیسه گران خائن سوختند و یهودیان فقط خودشان را میدیدند، با اینکه اقلیتی بیش نبودند. صریحاً در کتب تاریخی خود ثبت کرده اند: باورهای دینی صوری‌ها اجازه نمیداد خارجی‌ها برای ایزدان قربانی کنند یا حتی برای شرکت در نیایش وارد پرستشگاه شوند. بنابراین مردم به اسکندر پیشنهاد کردند به جای پرستشگاه اصلی شهر که در جزیرۀ صور قرار داشت، که اکنون به شبه‌جزیره‌ تبدیل شده، در شهر کهنۀ ساحلی قربانی کند. اسکندر از این اهانت عصبانی شد و این پیشنهاد را نپسندید و فرستادگانی را با دستور تسلیم و فرمانبری روانۀ صور کرد. یهودیان صوری‌ که اکنون مزد خیانت خود را میخواستند، با فرستادگان اسکندر مخالفت کردند و مغرورانه درگیر شدند و در کمال حماقت آن چند فرستاده را که غیر نظامی بودند کشتند و جسدهاشان را از دیوارهای شهر آویختند. بیچاره مردم شهر هم باز به آتش این حماقت یهود سوختند، چون اسکندر با دیدن این وضع، دستور محاصرۀ شهر را صادر کرد و چنان مصمم به گشودن آن بود که از ویرانه‌های شهر کهنه و تنۀ درختان میان‌گذری از ساحل به جزیرۀ صور کشید، و با انباشته شدن رسوب در گذر صدها سال روی این میان‌گذر است که اکنون جزیرۀ صور به ساحل وصل شده و از بین رفته است). اسکندر با این روش پس از هفت ماه موفق شد به دیوارها رخنه کند و بیشتر جمعیت شهر صور را از دم تیغ بگذراند. چیزی که واقعاً شرم آور هست، این است که یهودیان دائم تاریخ را انگولک میکنند و کارهای زشت و وقیح خود را واژگونه و افتخار آمیز جلوه میدهند، به همین خاطر اگر خواننده کتب اطلاعات کمی داشته باشد فریب میخورد، بهترین راه برای درک حقایق تاریخی، بی طرف بودن و فاصله گرفتن از تعصب است، همچنین مکتوبات دو طرف را، خواه موافق یا مخالف، مانند قاضی خونسرد مطالعه کنید، آنوقت متوجه میشوید که یهود در تمام ادوار تاریخ دائماً مشغول جعل تاریخی به نفع خود بوده، و ما در این نوشتار با حوصله مدارک و اسناد تاریخی را ورق میزنیم و از تاریخ عبرت میگیریم چون تاریخ دائماً در حال تکرار است.

فردوسی که غالباً از نوع طنز فلسفی و تلخند حکیمانه و طعنۀ هدفمند! به رفتار جهان است؛ البته بعد از تولد زال شوخ‌طبعی و طنّازی فردوسی بیشتر گل میکند و از آنجای شاهنامه به بعد، ابیات خنده‌آور و نشاط‌انگیز و طنزآمیز محسوس‌تر است.
درخواست طنزآمیز و رندانۀ سام از منوچهر برای پذیرش زال و اجازۀ وصلت زال با رودابه را گرفتن:
همانا که با زال پیمان من
شنیده‌ست شاه جهان‌بان من
به پیش من آمد پر از خون رخان
همی چاک‌چاک آمدش زاستخوان
مرا گفت بر دارِ آمل کنی
سَزاتر که آهنگ کاول کنی

چو پروردۀ مرغ باشد به کوه
فکنده به دور از میان گروه
چنان ماه بیند به کاولستان
چو سرو سهی بر سرش گلستان
چو دیوانه گردد نباشد شگفت
ازو شاه را کین نباید گرفت

کنون رنج مهرش به جایی رسید
که بخشایش آرد هر آن که‌ش بدید
ز بس رنج کو دید بر بی ‌گناه
چنان رفت پیمان که بشنید شاه
گُسی کردمش با دلی مستمند (گُسی: گسیل، راهی، روانه)
چُن آمد به نزدیک تخت بلند
همان کن که با مهتری درخورد
تو را خود نیاموخت باید خرد
استفاده از شگردهای طنزآفرینی: اغراق (بزرگنمایی) و تخفیف (کوچکنمایی)، توصیفات بامزه و تشبیهات ملیح
مواجهۀ سام با خیل هدایای پیشکشی سیندخت (مادر رودابه) و تردید جالبش در پذیرش آنها:
نثار و پرستنده و اسپ و پیل
رده برکشیده ز در تا دو میل
یکایک همه پیش سام آورید
سرِ پهلوان خیره شد کان بدید
پُر اندیشه بنشسته بر سان مست
به کش کرده دست و سرافکنده پست

که جایی کجا مایه چندین بود
فرستادن زن چه آیین بود؟!
گرین خواسته زو پذیرم همه
ز من گردد آشفته شاه رمه
وُگر بازگردانم از پیش، زال
برآرد به کردار سیمرغ، یال
استفاده از آرایۀ تشبیه (برآرد به کردار سیمرغ، یال)
منوچهر
توصیف اغراق‌آمیز و بامزۀ عاشقی زال در گفتگوی خصوصی و مطایبۀ سام، پدر داماد با سیندخت، مادر عروس:
یکی نامه با لابۀ دردمند
نبشتم به نزدیک شاه بلند
به نزد منوچهر شد زال زر
چنان شد که گفتی برآورده پر
به زین اندر آمد که زین را ندید
همان نعل اسپش زمین را ندید

بدین زال را شاه پاسخ دهد
چو خندان شود رای فرّخ نهد
که پروردۀ مرغ بیدل شده‌ست
از آب مژه پای در گل شده‌ست
عروس ار به مهر اندرون همچون‌ اوست
سزد گر برآیند هر دو ز پوست
یکی روی آن بچّۀ اژدها
مرا نیز بنمای و بستان بها
استفاده از آرایۀ استعاره (بچّۀ اژدها: رودابه)
مزاح ظریفانۀ منوچهر با زال عاشق:
بیامد کمربسته زال دلیر
به پیش شهنشاه چون نرّه‌شیر
به دستوری بازگشتن ز در
شدن نزد سالار فرّخ پدر
به شاه جهان گفت کای نیک‌خوی
مرا چهر سام آمده‌ست آرزوی

چو بوسیدم این پایۀ تخت عاج
دلم گشت روشن بدین بُرز و تاج
بدو گفت شاه: ای جوانمرد گُرد
یک امروز نیزت بباید شمرد
تو را بویۀ دخت مهراب خاست (بویه: آرزو)
دلت را هُش سام و کاول کجاست؟!
منوچهر
شدّت عشق زال به رودابه:
نشست از برِ تخت پُرمایه سام
ابا زالِ خرّمدل و شادکام
سخن‌های سیندخت گفتن گرفت
چو شد لبْش خندان نهفتن گرفت

به دستان نگه کرد فرخنده‌سام
بدانست کو را درین چیست کام
سخن هرچه از دخت مهراب نیست
شب تیره مر زال را خواب نیست
منوچهر
مطایبۀ سام و سیندخت، رونماخواستن مادر عروس از پدر داماد:
به کاول رسیدند خندان و شاد
سخن‌های دیرینه کردند یاد
برون رفت سیندخت با بندگان
میان بسته سیصد پرستندگان

بخندید و سیندخت را سام گفت
که: رودابه را چند خواهی نهفت؟
بدو گفت سیندخت: هدیه کجاست؟
اگر دیدن آفتابت هواست
چنین داد پاسخ به سیندخت سام
که: از من بخواه آنچه آیدْت کام
استفاده از آرایۀ استعاره (آفتاب: رودابه)

حدیث :
مردى از امام سجاد علیه السلام درباره زهد سوال کرد، حضرت در جواب فرمود: ده چیز وجود دارد (که هر کدام مراتبى دارند) پس بالاترین زهد پایین ترین درجه ورع (پارسایى) است و بالاترین درجه یقین است و بالاترین درجات یقین پایین ترین درجات رضا (خوشنود بودن به خواست الهى) است، آگاه باشید که زهد در یک آیه از کتاب خدا تفسیر و معنا شده) است آنجا که خداوند فرمود: (لکیلا تاسوا على ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم: تا بر آنچه که از دست داده اید غمگین نشوید و بر آنچه که به شما داده شادمان نگردید)

خلاقیت

توی دانشگاه مدتی مُد شده بود دخترها وقتی میرفتن دستشویی، بعد از آرایش کردن، آئینه رو میبوسیدن تا جای رژ لبشون روی آئینه دستشویی بمونه، و هر چی تذکر میدادند بی فایده بود تا مستخدم بیچاره از بس جای رژ لب پاک کرده بود خسته شده و موضوع رو با رئیس دانشگاه خیلی جدی در میون گذاشت... بالاخره فکری کردند... فرداش رئیس دانشگاه تمام دخترها رو جمع کرد جلوی درب دستشویی و گفت: اونایی که این کار رو میکنند خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت میشه و حالا برای اینکه شما ببینیند پاک کردنش چقدر سخته، یه بار جلوتون پاک میکنه... مستخدم با آرامش کامل رفت دستمال رو فرو کرد تو چاله توالت، بعد که دستمال خیس شد، شروع کرد به پاک کردن آئینه. خلاصه از اون روز به بعد، دیگه هیچکس آئینه رو نبوسید. شما برای حل مشکلات زندگی از چه ترفندی استفاده میکنید که جواب بده؟ البته شما هم سعی کنید از راهکار های خلاقانه در زندگیتون استفاده کنید. چون بعضی وقتا زبون خوش جواب نمیده.


چون نگین آفرینش مرتضى است
تا ابد او باب الطاف خداست
ذکر حق باشد نفس هایش مدام
باز هم بر او و بر وُلدش سلام
نیست جز حیدر امیرالمؤمنین
بانگ تکبیر است آن سردار دین
فخر بر عالم کند بیت الحرام
چون به میلاد على بگرفت نام
عشق او بر عرش پروازت دهد
گنج‌ها از غیبِ پر رازت دهد
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

تحقیق پیرامون شخصیت و انجیل برنابا، بخش پنجم، تاریخچه اناجیل و رواج انجیل برنابا:
پولس از نظر برنابا: پیش از این در شرح برنابا گفتیم که کتاب اعمال رسولان به اختلاف فکری برنابا و پولس اشاره کرده است و همین اختلاف شد که برنابا از همکاری با پولس دست کشید. به نظر میرسد نقطه ی آغاز این اختلاف وقتی بوده است که پولس میخواسته اندیشه‌های ویژۀ خود را ظاهر کند. برنابا حواری پاک و یکتاپرست با سرسختی بسیار با پولس مخالفت میکند که البته این مخالفت به مصلحت کلیسا، در کتاب اعمال رسولان نقل نشده است. اما برنابا در اول و آخر انجیل خود با شدت از پولس سخن میگوید و اینک عین گفتار برنابا: برنابا فرستاده ی یسوع ناصری مسمی به مسیح آرزو میکند برای همۀ ساکنین زمین اسلام و تسلیه را. ای عزیز بدرستی که خدای بزرگ عجیب تفقد نموده است ما را در این روزهای پسین به پیغمبر خود یسوع مسیح برحمت بزرگ از برای تعلیم، و آیاتی که گرفته است آنها را شیطان وسیلۀ گمراه نمودن بسیاری را به دعوی پرهیزگاری، که بشارت دهندگانند به تعلیمی که سخت کفر است، و خوانندگان را پسر خدا، و ترک کنندگانند ختنه را که امر کرده است به او خدا همیشه، و تجویز کنندگانند هر گوشت ناپاک را، آنان که گمراه شده در شمارۀ آنها نیز پولس که سخن نمیگویم از او مگر با افسوس و او باعث است که بسبب او مینگارم آن حقی را که دیده‌ام و شنیده‌ام در اثنای معاشرتم با یسوع تا اینکه خلاص شوید و گمراه نکند شما را شیطان که هلاک شوید در جزای خدا، و بنابراین پس حذر کنید از هر کسی که بشارت میدهد شما را به تعلیم جدیدی که مخالف است با آنچه مینویسم او را تا خلاص شوید خلاص ابدی، و خدای بزرگ با شما باد و حفظ کند شما را از شیطان و از هر شری. آمین. (اول انجیل برنابا). در آخر انجیل خود میگوید: و پس از آنکه یسوع رفت شاگردان در اطراف مختلف اسراییل و جهان پراکنده شدند. اما حق مکروه شیطان بود و آن را باطل جلوه داد چنانکه همیشه بر همین حال بوده است، زیرا فرقه ای از اشرار مدعیان اینکه ایشان نیز شاگردانند بشارت دادند اینکه یسوع مرده و برنخاسته و دیگران بشارت دادند به اینکه در حقیقت مُرد و همیشه بشارت میدهند به اینکه همان خداست و در شمارۀ ایشان پولس هم فریب خورد، اما ما پس همانا که بشارت میدهیم به آنچه نوشته‌ام کسانی را که از خدا میترسند تا در روز پسین از دادخواهی خدا خلاص باشند. به هر صورت برنابا میگوید پولس فریب شیطان را خورده و تعلیم میدهد که عیسی پسر خداست.
انجیل برنابا به پارسایی دعوت میکند: دکتر خلیل سعادت مترجم مسیحی انجیل برنابا به زبان عربی چنین اظهار میدارد: این انجیل مشتمل است بر آیات باهرۀ حکمت و طراز خوب فلسفۀ ادبیه و اسلوب‌هایی که به بلاغت عالیۀ خود عقول را جادو میکند، با سادگی در تعبیر و مقصودش ترقی دادن همت بشری است بسوی افقی بلند و منزه ساختن آنست از شهوات حیوانیه در حالی که امر کننده ی به معروف و نهی کننده ی از منکر و وادارنده ی بر فضایل و تقبیح کننده ی رذایل و دعوت کننده ی انسانست به قربانی کردن نفس در راه احسان به مردم تا از او تمام آثار انانیت زایل شود و برای منفعت برادران خود زندگی نماید (مقدمه ی ترجمه ی انجیل). نویسندگان دائرة المعارف آمریکا نیز (در کلمه ی برنابا) اظهار داشته اند که انجیل برنابا روی مسایل اخلاقی ویژه ای تکیه کرده است. انجیل مورد بحث ما برای پاک ساختن فرد و اجتماع از پلشتی و پلیدی‌های روحی که به مراتب از کثافات‌ جسمی بدتر و زشت تر است کوشیده و سعی کرده آنچه حضرت مسیح علیه السلام در این باره اظهار داشته است، به دقت بنویسد.

سلیم بن قیس هلالی گوید: چون با امیرالمؤمنین علی علیه السّلام از صفّین باز میگشتیم، در نزدیکی دَیر یک نصرانی اطراق کردیم که پیری خوش سیما و خوش منظر، در حالی که کتابی در دست داشت، نزد ما آمد و بخدمت امیر المؤمنین علی علیه السّلام رسید و سلام کرده، سپس گفت: من از نسل یکی از حواریون عیسی بن مریم هستم که بهترین حواریون دوازده گانه بود و محبوب تر از همه نزد عیسی، و عیسی علیه السلام او را وصیّ خود قرار داده، کتاب و علم و حکمت خود را به وی منتقل نمود و این خاندان همچنان بر کیش او هستند و متمسّک به او. نه کافر شده اند و نه مرتد و نه دین او را تغییر داده اند. و آن کتابها نزد من است، با املای عیسی بن مریم و با دست خط پدرمان. در این کتابها هرچه مردم پس از وی انجام میدهند، ثبت شده است، همین طور نام یک یک پادشاهانشان و اینکه خداوند مردی عرب از فرزندان ابراهیم خلیل را از سرزمینی به نام تهامه و شهری بنام مکه به نبوّت مبعوث میکند. و گفته شده که این شهر دوازده نام دارد و بعثت او را یاد کرده و نیز تولد و مهاجرت او و اینکه چه کسی با وی میجنگد و چه کسی او را یاری میکند و چه کسی با وی دشمنی میورزد و چه قدر عمر میکند و پس از وی بر سر اُمّتش چه میرود تا اینکه عیسی بن مریم از آسمان فرود می‌آید. در این کتاب سیزده مرد از فرزندان اسماعیل بن ابراهیم خلیل الله نام برده شده اند که بهترین مخلوقات خدایند و محبوب ترین آنها نزد وی؛ و خداوند دوست دار دوست داران ایشان و دشمن دشمنان ایشان است؛ هرکس از ایشان اطاعت کند، هدایت یافته و آنکه نافرمانی شان کند، گمراه گردد. اطاعت از آنان برای رضای خدا عبادت و نافرمانی ایشان نزد خدا گناه است؛ نام و نسب و صفات ایشان و اینکه هرکدام چند سال عمر میکنند، یک به یک نوشته شده است و اینکه چند نفر از آنها دین خود را نهان داشته و از قومش پوشیده میدارد و اینکه از میان چه کسانی ظهور کرده و مردم مطیع فرمان او خواهند شد تا اینکه عیسی بن مریم به زمین می‌آید و در صف پشت سر وی نماز میگزارد. اولین آنها بهترین آنها و افضل ایشان کسی است که پاداش او همانند پاداش آنها و پاداش کسانی است که از آنان اطاعت کرده و به ایشان هدایت یافته باشند؛ او رسول خدا صلی الله علیه و آله است که نامش محمّد و بنده خداست و یاسین، فتّاح، خاتم، حاشر، عاقب، ماحی، قائد، نبیّ الله، صفی الله و جنب الله؛ و هرجا که نام خدا برده شود، نام او نیز برده شود. او بزرگوارترین مخلوقات خدا نزد اوست و نیز محبوب ترین آنها. خداوند فرشته مقرّبی یا پیامبر مرسلی از زمان آدم به بعد بهتر از او نیافریده است، در روز قیامت وی را بر عرش خود می‌نشاند او را شفیع هر که خواهد، میکند. قلم تقدیر در لوح محفوظ بنام او که محمّد رسول الله است جاری شده و قلم بنام پرچم دار روز حشر اکبر نیز جاری شده است؛ کسی که برادر و وصیّ و وزیر و جانشین رسول خدا در میان اُمّتش و محبوب ترین مخلوق خدا نزد پس از پیامبر، یعنی علیّ پسر عموی پدر و مادری او و ولیّ هر مؤمن پس از او؛ و نیز بنام یازده مرد از فرزندان محمّد جاری شده است که فرزندان او نیز هستند و نخستین آنها بنام دو پسر هارون یعنی شبر و شبیر هستند و نه نفر از فرزندان برادر کوچک تر که یکی پس از دیگری است و آخرین آنها همانی است که عیسی بن مریم پشت سر او نماز میگذارد/ غیبه نعمانی.

از خواستگاری تا ازدواج زال و رودابه
نگاهی به انواع شوخ‌طبعی و طنز در شاهنامۀ.
پادشاهی منوچهر، زال با سخنان ترحّم‌آمیز و سیاست مدارانه‌اش، پدرش سام را که با دستور مستقیم و صریح منوچهر، قصد به‌آتش‌کشیدن دم و دستگاه سلطنت مهراب کاولی و قتل عام خانواده‌اش را دارد، منصرف میکند:
چو زال اندر آمد به پیش پدر
زمین را ببوسید و گسترد پر
یکی آفرین کرد بر سام گُرد
وُزآب دو دیده همی گِل سپرد
که بیداردل‌پهلوان شاد باد
روانش گرایندۀ داد باد

ز تیغ تو الماس بریان شود
زمین روز جنگ از تو گریان شود
کجا دیزۀ تو جهد روز جنگ (دیزه: اسب سیاه مایل به خاکستری)
شتاب آید اندر سپاه درنگ
سپهری کجا بادِ گرز تو دید
بماند، ستاره نیارد کشید

زمین نسپَرد شیر با داد تو
روان و خرد گشت بنیاد تو
مگر من که از داد بی‌بهره‌ام
وُگر چه به پیوند تو شهره‌ام
یکی مرغ‌پرورده‌ام خاک‌خَورد
به گیتی مرا نیست با کَس نبرد

ندانم همی خویشتن را گناه
که بر من کسی را بدان هست راه
مگر آنک سام یلستم پدر
دگر هست با این نژادم هنر
ز مادر بزادم بینداختی
به کوه اندرم جایگه ساختی
این دو بیت جعلی و الحاقی هست:
(نه گهواره دیدم نه پستان نه شهر
نه از هیچ خوشی مرا بود بهر
ببردی به کوهی بیفکندیم
دل از ناز و آرام برکندیم)

فکندی به تیمار زاینده را
به آتش سپردی فزاینده را
تو را با جهان‌آفرین‌ست جنگ
که از چه سیاه و سپیدست رنگ

هنر هست و مردی و تیغ یلی
یکی یار چون مهتر کاولی
ابا گنج و با تخت و گرز گران
ابا رای و با داد و تاج سران
نشستم به کاول به فرمان تو
نگه داشتم رای و پیمان تو

که چون کینه جویی به‌کار آیمت
درختی که کِشتی به‌بار آیمت
ز مازندران هدیه این ساختی
هم از گرگساران بدین تاختی
که ویران کنی خان آباد من؟
چنین داد خواهی همی داد من؟

من اینک به پیش تو استاده‌ام
تن بنده خشم تو را داده‌ام
به ارّه میانم به دو نیم کن
ز کاول مپیمای با من سخُن
سپهبد چو بشنید گفتار زال
برافراخت گوش و فرو برد یال

بدو گفت آری همینست راست
زبانت بدین راستی پادشاست
همه کار من با تو بیداد بود
دل دشمنان بر تو بر شاد بود
استفاده از شگردهای طنزآفرینی: اغراق (بزرگنمایی) و تخفیف (کوچکنمایی)، تشخیص، توصیف‌های بامزه، تشبیهات ملیح و کنایۀ رندانه

حدیث :
محمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام یا امام صادق علیه السلام روایت کند که: کسى که در قلبش به اندازه دانه اى خردل کبر و بزرگ منشى باشد به بهشت وارد نمیشود. راوى گوید: با شنیدن این سخن، من استرجاع نمودم یعنى (انا لله و انا الیه راجعون گفتم، حضرت فرمود: چرا استرجاع میکنى؟ عرض کردم: بخاطر سخنى که از شما شنیدم. حضرت فرمود: اینگونه که مى پندارى نیست بلکه مراد من انکار و بى اعتقادى است (یعنى کبرى که از روى انکار کبریایى خداوند و بى اعتقادى باشد)
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: سه خصلت هست که هرگاه آن سه در کسى باشد اگر بگویى آن خصلتها جهنمى است گناهکار نیستى: یکى بد زبانى و هرزه گویى و دیگرى تکبر و دیگرى فخر فروشى و بخود نازیدن.

مولا علی علیه‌السلام

دل چو از عشق على کامل شود
رازهائى بهر او حاصل شود
حق نمایان کرده چون برهان او
جان عالَم مى شود قربان او
عقل اول عقل آخِر مرتضى است
هر زمان آیات باهِر مرتضى است
نام او گر بر دلى مرهم شود
از فشار قبر او بى غم شود
(معنى بیت: اگر بر دل پر زخم نام مولا على علیه السلام مرهم گردد، او دیگر از فشار قبر و عالم برزخ هیچ ترس و واهمه ندارد؛ زیرا مولا على علیه السلام فریادرس اوست)
کیست او؟ آن مظهر اعلاى حق
خود بوَد او دیده ى بیناى حق
(مظهر اعلاى حق: مظهر اسماء و صفات الهى؛ نه مظهر ذات؛ زیرا هیچ موجودى مظهر ذات خداوند نیست. و علت آن طبق نصوص متعدد معصومین علیهم السلام، این است که: چون تمام خلایق مباین و جدا از ذات اقدس الهى هستند؛ بنابراین هیچ موجودى نمىتواند مظهر ذات خداوند باشد)
او زبان حق بوَد در هر زمان
در زمین، در قلب ها، در آسمان
(امام على علیه السلام میفرماید: أنا عِلمُ اللّه ِ، وَ أنا قلبُ اللّه ِ الْواعی، وَ لِسانُ اللّه ِ النّاطقُ وَ عِیْنُ اللّه ِ، وَ جَنْبُ اللّه ِ، وَ أنا یَدُ اللّه: من علم خدا، و قلب فراگیر خدا، و زبان گویاى خدا، و چشم خدا، پهلوى خدا، و من دست خدا هستم/ توحید صدوق، توضیح: امیرالمؤمنین علی علیه السلام در مثل چنین سخنانى با مجاز و استعاره سخن گفته است و نباید توهم جمسانیت براى خدا و یا مثلیّت امیرالمؤمنین علیه السلام با خدا گردد و معناى لطیف این سخنان براى اهل فهم مخفى نیست)
عشق با نام على معنا شود
دل به یادش هر نفس بُرنا شود (برنا: جوان)
هم قلم هم لوح و هم فرقانْ علیست
هم اساس دین و هم میزان علیست
علم اوّل، علم آخِر، پیش اوست
راه جنّت تا ابد از کیش اوست


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند بسرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب ندیده. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارم و نیازی به عکس برداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. گفت: همسرم در خانه سالمندان است و هر روز صبح به آنجا میرم و صبحانه را با او میخورم و نمیخواهم دیر شود! پرستار به او گفت: خودمان به او زنگ میزنیم و خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم، او آلزایمر دارد و چیزی را متوجه نمیشود، حتی مرا نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی نمیداند تو کی هستی چرا هر روز صبح میری؟ پیرمرد با صدایی گرفته به آرامی گفت: اما من که میدانم او کیست!

رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: مرده ها را در وسط مردم صالح دفن کنید! زیرا مرده از همسایه بد در اذیت است! همانطور که آدم زنده از همسایه بد در اذیت است! و فرمود: بدرستیکه مؤمن، هرگاه بمیرد، قبرها برای مرگ اوخود را زینت میکنند وهیچ قطعه ای نیست مگر اینکه آرزو میکند که او در آن دفن شود! و بدرستیکه کافر، هرگاه بمیرد، قبرها برای مرگ او خود راتاریک میکنند وهیچ قطعه ای نیست مگر اینکه به خدا پناه می‌برد از اینکه او در آن دفن شود! وفرمود: بدرستیکه ازجمله چیزهائیکه از اعمال وحسنات مؤمن بعد از مرگش، به او ملحق میشود، علمی است که تعلیم ونشر داده ویا فرزند صالحی است که بجاگذاشته ویا مسجدی است که ساخته ویا خانه ای است برای در راه ماندگان، ساخته ویا نهری است که برای مردم روان نموده ویا صدقه ای است که در زمان سلامتی، خود آنرا داده است!

ایران بزرگ و بخش فینیقیه در میان رودان: یکی از شدیدترین موارد رقابت تجاری را بین شهرهای صور و صیدون میتوان دید، که از پرآوازه‌ترین شهرهای فُنیقیه بشمار میرفتند، و در کنار بازرگانان بیبلُس به انتقال باورهای فرهنگی و هنجارهای اجتماعی به ملت‌های طرف دادوستد نیز می‌پرداختند. در حقیقت فُنیقی‌ها را بخاطر نقش پررنگی که پژوهشگران و تاریخ‌دانان در عرصۀ بیناکنش فرهنگی به آنان اختصاص داده‌اند، میتوان دلالان فرهنگی جهان باستان دانست. شهر صیدون در آغاز از همه ثروتمندتر بود، اما به مرور زمان عرصه را به خواهرشهر خود، صور، واگذار کرد.
صور و صیدون:
شهر صیدون (یا صیدا، در لبنان) در آغاز ثروتمندتر بود، اما به مرور زمان عرصه را به خواهرشهر خود، صور، واگذار کرد. صور با حاکم محلی نوبنیاد یهودی که یهودیان با نام پادشاه از او نام میبرند، پیمان دوستی بست، که به نوبۀ خود از شکوه و جلال فراوانی برخوردار بود، و از برکت این هم‌پیمانی توانست به ثروت خود اضافه کند، طبق معمول دین ستیزی و بی اخلاقی را رواج دادند و از قدرت روحانیان کاستند، و به این بهانه که سهم مناسب‌تری از دارایی‌های شهر را برای شهروندان در نظر بگیرد، ولی منظور از شهروندان اقلیتی یهودی بود. پادشاهان ایران به این چند شهر یهودی آزادی عمل داده بود تا توسط حاکمان محلی یهودی اداره و مدیریت شوند ولی اینان رفتاری منافقانه داشتند و با رومیان و یونانیان که دشمنان ایران بودند مخفیانه ایجاد توطئه میکردند و بیش از همه نیز خودشان آسیب میدیدند. اما حکایت صور و صیدون. صیدون، با مشاهدۀ این وضع، به امید بستن پیمانی همین‌ قدر پرسود با صور، کوشید با ترتیب دادن ازدواج‌های مناسب، پیوندهای تجاری محکمی بین دو شهر برقرار کند. (اگر به کتب یهود مراجعه کنید، وقایع این دو شهر را، بصورت دو کشور، و دو امپراطوری بزرگ بصورت اغراق آمیز و توهم زده ثبت کرده اند) شهر صیدون زادگاه دختر حاکم محلی، یعنی ایزابل بود که، بنا بر گاه‌ نگاری اغراق آمیز و همراه خالی بندی های عهد عتیق در کتاب‌های اول و دوم پادشاهان بصورت: به همسری پادشاه اسرائیل، اَخاب یا اَحاب درآمد، ثبت شده. در اسرائیلیات می مزخرفات خودشون اینجور ثبت کرده اند: ایزابل پس از ازدواج حاضر نشد دین کنعانی خود را، که نمایانگر هویت فرهنگی و جایگاه اجتماعی والای او بود، کنار بگذارد و به دین شوهرش درآید. این مسئله طبعاً خوش‌آیند مردمان یهود و پیامبر آنان، اِلیاس (الیجاه)، نبود و او مدام ایزابل را از این بابت نکوهش و نفرین میکرد. عاقبت اعتراض‌های الیاس موجب کودتایی شد که فرمانروایی اَخاب و ایزابل را برانداخت. فرماندۀ نیروهای نظامی این کودتا یَهو (یا جَهو) بود، که با به دست گرفتن قدرت بعنوان دهمین پادشاه اسرائیل تدهین شد. در پی این رویداد، روابط تجاری صیدون و اسرائیل از بین رفت و در مقابل، صور به شکوفایی اقتصادی ادامه داد.. حال آنکه این دو شهر ایرانی که در اختیار آنان بوده، گویا حکم دو امپراتوری بزرگ را داشته، و دائماً یهودیان در آنجا به سر و کول همدیگر میکوبند و جادوگری را رواج میدادند و خائنانه با دشمنان این توطئه گری میکردند و بیش از همه خودشان را بدبخت میکردند، و بارها جنگ بین ایرانی و رومی را در این نقطه براه انداختند و در هر نوبت بیشترین کشته ها را نیز داشتند ولی هیچگاه آدم نشدند و یاد نگرفتند که بدون حاشیه، مانند ایرانیان با آرامش باشند و زندگی مسالمت آمیز در پیش بگیرند. البته این مقطع تاریخی، حدود ۲۴۰۰ (دوهزار و چهارصد) سال قبل است که ایران در اوج قدرت و وسعت بود، رومیان از ایران شکست خورده بودند و جرأت نزدیکی به سرحدات ایران را نداشتند، ولی یهودیان غرب ایران در فینیقیه دائماً شیطنت میکردند و اثباب دردسر برای حکومت مرکزی ایران مینمودند، تا اینکه رسید به حمله اسکندر به ایران. البته سخن گفتن در مورد ۲۴ قرن قبل مشکل هست و من سعی میکنم طبق مستندات تاریخی با دیدگاهی وسیع و در نظر گرفتن مجموعه کتب تاریخ جهان مرور کنم، ادامه دارد..

شرفنامه و آب حیوان یا همون آب حیات.
بیا ساقی آن جام رخشنده می
به کف گیر بر نغمهٔ نای و نی
میی کو به فتوی میخوارگان
کند چاره کار بیچارگان
چو بانگ خروس آمد از پاسگاه
جرس در گلو بست هارون شاه
دوال دهل زن در آمد به جوش
ز منقار مرغان برآمد خروش
پرستش کنان خلق برخاستند
پرستشگری را بیاراستند
شه از خواب دوشینه سر برگرفت
نیایش گری کردن از سر گرفت
به نیکی ز نیکی دهش یاد کرد
بدان پرورش عالم آباد کرد
چو آورد شرط پرستش بجای
به شغل می‌و مجلس آورد رای
گهی خورد می با نواهای رود
گهی داد بر نیک عهدان درود
مثنوی اسکندرنامه اثر طبع نظامی گنجوی و شامل دو بخش هست: شرفنامه و اقبال‌نامه و در بحر متقارب مثمن مقصور یا محذوف که هموزن شاهنامهٔ فردوسی هستش و در حدود دو قرن بعد فردوسی یعنی سال ۵۹۹ ه‍.ق سروده شده. چون فردوسی ۳۲۹ تا ۴۱۶ بوده.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

تحقیق و معرفی پنج گروه سری خطرناک که از قرن های پیش فعالیت میکنند، بخش پایانی.
فلاسفه‌ی پیشرو، و پسرو: ویژگی بشر برخورداری از قوه‌ی عقل و بالتبع تعقل است که بر اساس آن اقدام به شناخت عالم هستی و محیط پیرامون خود میکند، و بر اساس آن شناخت، هدف گذاری و برنامه‌ریزی میکند، و بر همین اساس سمت و سوی حرکت خود و (چه باید کرد و چه نباید کردها) یش را مدون و معین میکند، از این رو عالم بشریت همیشه شاهد ظهور فلاسفه بوده. اما این فلاسفه، گاهی پیشرو بوده و اغلب پسرو هستند. فلاسفه‌ی پیشرو آنانی هستند که، صرف نظر از حق یا باطل بودن دیدگاه و نظرات شان، اگر چه از تفکرات شیطانی و طبیعت‌گرا نیز الهام گرفته باشند، اما مستقل بوده و از خود نظری دارند. اما فلاسفه‌ی پسرو، آنانی هستند که بدستور رؤسای هرم و منطبق با شرایط زمان، فلسفه‌بافی میکنند تا ضمن ترویج اندیشه‌ شیطان‌پرستی، اگر چه در قالب طبیعت‌گرایی و ماتریالیسم و سایر ظواهر علم تجربی باشد، جنایات شاهان و حکام جور و عمّال زمینی و بشری ابلیس را توجیه فلسفی کنند. وظیفه‌ی اینان شناخت و تعریف حقایق عالم هستی نیست، بلکه تعریف عالم بشکلی که من میخواهم میباشد. چنانچه شاهدیم حتی امروزه در تاریخ به اصطلاح پست مدرنیسم و فراتر از آن میگویند: ما مجبور نیستیم که تاریخ را آنچنانکه بوده و بیان شده بپذیریم، بلکه میتوانیم گذشته را منطبق با آنچه مایلیم بوده باشد، ترسیم و نگارش کنیم. چرا که برای سلطه فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و نظامی نیز نیازمند به تغییر تاریخ هستند که نمونه‌های آنرا در تحریف‌هایی چون کشف قاره امریکا توسط کریستف کلمب، و یا بنام زدن سایر کشفیات علمی جهان می‌بینیم. از این رو پس از فرماندهان اعظم، هیچ مقامی بالاتر از فیلسوف در این هرم قرار ندارد. این فیلسوف است که اذهان عمومی را جذب و یا توجیه میکند. عقل و ذهن مردم با اوامر ملوکانه سمت و یا شکل نمیگیرد، اما با چگونگی نگرش، چگونگی نگاه به جهان، چگونگی تفسیر عالم و وقایع تلخ و شیرین تاریخ بشریت، شکل گرفته و سمت و سوی خاص خود را پیدا میکند.
چرا دیگر در غرب فیلسوف نداریم: جهان غرب همیشه شاهد ظهور و درخشش فیلسوفان مشهور تاریخ بوده. از افلاطون و ارسطو گرفته تا هگل، کانت، دکارت و... اما اگر به تاریخ فلسفه‌ی نیم قرن اخیر (بویژه ۴ دهه‌ گذشته و پس از ظهور مجدد فلسفه‌ اسلامی) بنگریم، میبینیم که غرب دیگر فیلسوف ندارد و نمیخواهد داشته باشد. چهره‌های مطرح این نیم قرن و بویژه ۳ دهه‌ اخیر، مانند بودریار، رورتی، فوکو، دریدا، لیوتار، هابرماس... و در نهایت زیگمونت بآومن که همگی بدون استثناء (اصطلاحاً) فلسفه‌ی پست مدرن را تبیین و تبلیغ میکنند و شاخصه‌ مشترک نظریات آنان بر عدم وجود یک واقعیت مطلق، عدم وجود دوگانگی بد و خوب یا حق و باطل، عدم وجود مفاهیم کلّی، عدم وجود ارزش و نسبی بودن ارزش‌ها و... میباشد، همگی جامعه‌شناس هستند و نه فیلسوف، و دیگر غرب فیلسوفی ندارد و نمیخواهد داشته باشد. علت اصلی کنار گذاشتن فلسفه و فیلسوف، برای این است که راه فلسفه بسته است، و از هر راهی وارد شوند و به هر وسیله، بهانه و توجیهی متوسل شوند، فلسفه تعقل در نهایت، تصادف، بیگ‌بنگ اولیه، ازلیت ماده و... را پذیرفته لیکن بوجود خدای یکتا اذعان و اقرار میکند. از این رو فسلفه بمعنای کار عقل برای آنها دیگر هیچ کاربردی ندارد که هیچ، مضر‌ّ نیز قلمداد میگردد. رورتی در کتاب اغواگر مینویسد: با قواعد بازی، یعنی هست‌ها و قوانین لایتغیر عالم هستی، کاری نداریم، هر چه میخواهند باشند. حوصله‌ی ما را سر میبرند، چرا که دخالتی در آن نمیتوانیم داشته باشیم. اما قوانین بازی، یعنی باید و نبایدها، برای ما دلچسب و جذاب است، چرا که خودمان آن را تعیین کرده و به تناسب تغییر میدهیم. جالب آنکه به کلیه نوشته‌های این جامعه‌ شناسان فیلسوف‌نمای قلّابی جدید که رجوع کنید، در هر موضوعی که وارد شده باشند، حتماً به بهانه‌ای الکی، حمله‌ی تندی به خدا و دین میکنند، در حالیکه فلاسفه‌ی قدیم غرب، حتی اگر منکر بودند، مهاجم نبودند و در لحن کلامشان چون اینان، عصبیت علیه خدا و دین نبود و معمولاً در اواخر کار، از مواضع قبلی پایین آمده و دست کم به شاید میرسیدند.
روحانی: منظور از روحانی در این تشکیلات که پس از مقام فیلسوف قرار گرفته است، الزاماً خاخام (حاخام) کشیش یا آخوند مسلمان نیست، بلکه مقامی است که بُعد روحی و معنوی انسان را مخاطب گرفته و تحت تأثیر قرار دهد. شیطان بخوبی آگاه است که انسان برای شناخت حقایق از قوای عقل و قلب، یا همانکه قرآن از آن به فؤاد یاد مینماید برخوردار میباشد. لذا پس از هدف گرفتن عقل توسط فیلسوفان ماسونی در تشکیلات ایلّومیناتی، قلب را توسط روحانیون هدف میگیرد. در رأس سلسله‌ی روحانیون ایلّومیناتی، روحانیون شیطان‌پرست شناخته شده و ناشناخته‌ای که در قالب‌هایی چون مراد، استاد، قطب اعظم و... نیز ظهور میکنند قرار دارند، و پس از آن سردمداران و پیشروهای عرفان‌ کاذب، جادوگران و ساحران، رمالان، فالگیرها... و حتی روحانیون وابسته در ادیان الهی و یا مکاتب معناگرای بشری قرار دارند.
ایلومناتی: در کنار فراماسون‌ها، فرقه‌های انحرافی دیگری آغاز بکار کرده اند که از جمله آنها میتوان به ایلومیناتی اشاره کرد. فرقه شیطانی و بسیار منحرفی که به قول خودشان، بر پایه روشن‌فکری بنا شده و اعضای آنرا روشنفکران و روشن‌ضمیران تشکیل میدهند، که بیشتر آنها در کشورهای غربی هستند و امروزه دامنه فعالیت آنها تقریبا به کل دنیا رسیده است. همه این فرقه‌ها و تشکیلات گوناگون، یک نقطه مشترک یعنی رسیدن به حکومت جهانی دارند. فراماسون‌ها سه مرکز اصلی در شهرهای پاریس و لندن و کشور آمریکا دارند که اعضای خود را معمولا از بین افراد سرشناس و بانفوذ هر جامعه انتخاب میکنند و در قبال آن، به آنها مبالغ هنگفتی پول، اتومبیل و خانه میدهند، البته اینها برای شروع کار است و اگر برادری خود را در این انجمن‌ برادری ثابت کنند، آنها را به شهرت و قدرت و محبوبیت بالایی میرسانند، و اگر قطع همکاری کنند، براحتی آنها را از عرش دنیوی به فرش میکوبند و چه بسا حتی نابودشان میکنند. نمونه‌های زیادی در این مورد وجود دارد که میتوان از بین آنها به جان اف کندی رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا، نوابغ و هنرمندانی چون بروسلی، مایکل جکسون، براندونلی، توپاک آمارو شکور و امینیم و... اشاره کرد. در تمام این سال‌ها، فراماسون‌ها در اتاق‌های فکر خود، نقشه‌های پلید بیشماری را ترتیب داده و عملی کرده‌اند. اگر دقت کنید، در سال‌های اخیر بسیاری از مردم، خوشبختی را در گرو رهایی از دین و اعتقادات دینی میدانند و خیلی‌ها جمله (انسانیت، بالاتر از هر دینی است) را مغرضانه بر زبان می‌آورند. این دقیقا همان هدف ماسونی است که ایمان و توحید را نشانه رفته و در فکر نابودی آن است.

از خواستگاری تا ازدواج زال و رودابه
نگاهی به انواع شوخ‌طبعی و طنز در شاهنامۀ.
شرح اغراق‌آمیزِ شیرین و جالب پهلوانی سام در نامه‌اش به منوچهر برای نرم‌کردن او جهت کسب اجازۀ وصلت پسرش زال با رودابه، دختری از تخمه‌ترکۀ ضحّاک):
سرِ نامه کرد آفرین خدای
کجا هست و باشد همیشه به‌جای
ازویست نیک و بد و هست و نیست
همه بندگانیم و ایزد یکی‌است
یکی بنده‌ام من رسیده به جای
به مردی به شست اندر آورده پای

عنان‌پیچ و اسپ‌افکن و گرزدار
چو من کس ندیدی به گیتی سُوار
بشد آب گُردان مازندران
چو من دست بردم به گرز گران
ز من گر نبودی به گیتی نشان
برآورده گردن ز گردنکشان

چُنان اژدها کو ز رودِ کَشَف (کَشَف: دهی در حومۀ مشهد)
برون آمد و کرد گیتی چو کف
زمین شهر تا شهر پهنای او
همان کوه تا کوه بالای او
جهان را ازو بود دل پُرهراس
همی داشتندی شب و روز پاس

هوا پاک دیدم ز پرّندگان
همان روی کشور ز درّندگان
ز تفّش همی پرّ کرکس بسوخت
زمین زیر زهرش همی برفروخت
نهنگ دژم برکشیدی از آب
همان از هوا درکشیدی عقاب

زمین گشت بی‌ مردم و چارپای
جهانی مر او را سپردند جای
چو دیدم که اندر جهان کس نبود
که با او همی دست یارست سود
به زور جهاندار یزدان پاک
بیفکندم از دل همه ترس و باک

میان را ببستم به نام بلند
نشستم بران پیل‌پیکر سمند
به زین اندرون گرزۀ گاوسر
به بازو کمان و به گردن سپر
برفتم به سان نهنگ دژم
مرا تیز چنگ و وُرا تیز دم

مرا کرد پدرود هرکو شنید
که بر اژدها گرز خواهم کشید
رسیدمْش و دیدم چو کوهی بلند
کشان موی سر بر زمین چون کمند
زبانش به‌سان درختی سیاه
زَفَر باز کرده فکنده به راه (زَفَر: دهان)

چو دو آبگیرش پر از خون دو چشم
مرا دید و غرّید و آمد به خشم
گمانی چنان بودم ای شهریار
که دارد مرا آتش اندر کنار
جهان پیش چشمم چو دریا نُمود
به ابر سیه برشده تیره‌دود

ز بانگش بلرزید روی زمین
ز زهرش زمین شد چو دریای چین
برو بر زدم بانگ بر سان شیر
چنان چون بود کار مرد دلیر
یکی تیر الماس‌پیکان‌خدنگ
به چرخ اندرون راندمش بی‌درنگ

چو شد دوخته یک کرانِ دهانْش
بماند ای شگفتی به بیرون زبانش
هم اندر زمان دیگری همچنان
زدم بر دهانش بپیچید ازآن
سه‌دیگر زدم بر میان زَفَرْش
برآمد همی جوش خون از جگرش

چو تنگ اندر آورد با من زمین
برآهختم این گاوسر گرز کین (برآهختن: ‌کشیدن، درآوردن)
به نیروی یزدان کیهان‌خدای
برانگیختم پیلتن را ز جای
زدم بر سرش گرزۀ گاوچهر
برو کوه بارید گفتی سپهر

شکستم سرش چون تن زنده‌پیل
فرو ریخت زو زهر چون آب نیل
به زخمی چنان شد که دیگر نخاست
ز مغزش زمین گشت با کوه راست
کَشَف‌رود پر خون و زرداب گشت
زمین جای آرامش و خواب گشت

چنین و جزین هر چه بودیم رای
سران را سر آوردمی زیر پای
کجا من چمانیدمی چارپای
بپرداختی شیر درّنده جای
کنون چند سالست تا پشت زین،
مرا تختِ گاهست و اسپم زمین

کنون آن برافراخته یال من
همان زخم کوبنده گوپال من
برآن هم که بودم نماند همی
بر و گِردگاهم خماند همی
کمندی بینداخت از دست شست،
زمانه مرا باشگونه ببست (باشگونه: واژگون، وارونه)

سپردیم نوبت کنون زال را
که شاید کمربند و گوپال را
یکی آرزو دارد اندر نهان
بیاید بخواهد ز شاه جهان
نکردیم بی رای شاه بزرگ
که بنده نباید که باشد سُتُرگ
استفاده از شگردهای طنزآفرینی: اغراق (بزرگنمایی) و تخفیف (کوچکنمایی)، غلو، توصیفات بامزه، تشبیهات ملیح.

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که در طلب معاش شرم نکند روزى اش سبک و خاطرش فراخ و خانواده اش در آسودگى قرار میگیرند و کسى که به دنیا بى رغبت باشد، خداوند فهم حقیقت را در قلب او پا بر جا میگرداند و زبانش را به گفتن سخنان حکیمانه گویا میکند و درد و دواى عیب هاى دنیا را به او مى نمایاند و او را سالم و بدون نقص از دنیا بسوى بهشت که سراى سلامت است بیرون میبرد.

آب حیات

روزی حضرت سلیمان (ع) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل میکرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه میکرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود. مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر میکرد. ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود. آن مورچه از دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت. سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. مورچه گفت: ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی میکند. خداوند آن را در آنجا آفرید او نمیتواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل میکنم. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا بسوی آن کرم حمل کرده و ببرد. این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ میگذارد، من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم میرسانم و دانه گندم را نزد او میگذارم و سپس باز میگردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد میشود، او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز میکند و من از دهان او خارج میشوم. سلیمان به مورچه گفت: وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای؟ مورچه گفت: آری او میگوید: ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمیکنی، رحمتت را نسبت به بندگانت فراموش نکن.. ما هم حاجتمون رو از خدا بخواهیم، چون خودش گفته: ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ: ﻣﺮﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﻴﺪ ﺗﺎ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺟﺎﺑﺖ ﻛﻨﻢ.


ای جوانبخت وزیری که کند افسر سر
خاک پایت چو بدین گنبد خضرا برسد
جان هر خسته ز لطف تو دوا کسب کند
دل هرکس ز عطایت به تمنی برسد
ملک را چون تو عمیدی چو خدا روزی کرد
رکن اسلام ز نام تو به اعلی برسد
خسروا بنده عبید از کرمت دارد چشم
کش ز یمن نظرت کار به بالا برسد
صلی الله علیک یا صاحب الزمان.

تحقیق پیرامون شخصیت و انجیل برنابا، بخش چهارم، تاریخچه اناجیل و رواج انجیل برنابا:
نسخه ی سریانی: نویسنده ی معروف جلال آل احمد در مقدمه ی کتاب زن زیادی اظهار میدارد که یک نسخه ی انجیل برنابا به زبان سریانی نزد دوست کشیش خود دیده است. البته نسخه مزبور چون به زبان سریانی است باید یا نسخه ی اصل این انجیل یا کمی قدیم تر از نسخه ی ایتالیایی باشد.
نسخه ی کتابخانه ی دانشگاه توکیو ژاپن: یکی از مسلمانان مقیم ژاپن به نام مثنى القرطاس در نامه ای که برای مجله ی مکتب اسلام سال یازدهم فرستاده مینویسد: از اخبار جالب آنکه اخیراً سید حسین خان علی از یک نسخه ی قدیمی از انجیل برنابا در کتابخانه توکیو آگاه شد و بلافاصله به خرج خود، بخاطر اهمیت موضوع، از مجموع صفحات آن عکسبرداری کرد تا این نسخه در دست مسلمانان قرار گیرد. ما تاکنون از تحقیقات خود درباره ی نسخه ی مذکور چیزی به دست نیاورده ایم، و در انتظار اطلاع بیشتر هستیم. امیدواریم که برادران مسلمان ژاپنی به لطف خود خصوصیات نسخه را برای ما فرستاده و ما را ممنون عواطف خویش بنمایند. آنچه بیان شد فشرده ای از تاریخ شگفت انجیل برنابا تا امروز بود. در این تاریخچه عموماً استناد ما به کتاب‌های مسیحیان بوده است. در مقابل، برخی از وابستگان کلیسا، سخنانی گفته اند که در بخشی مخصوص آورده میشود، و آنگاه به آن خواهیم پرداخت.
نشری به تعالیم عیسی مسیح علیه السلام: در انجیل آمده است که عیسی مسیح فرمود: گمان مبرید که آمده‌ام تا تورات یا صحف انبیاء را باطل سازم، نیامده‌ام تا باطل نمایم بلکه تا تمام کنم. انجیل متی باب ۵ فراز ۱۷. از این فراز در می‌یابیم که عیسی برای تکمیل شریعت که به دست یهود ناقص و تحریف شده بود آمد و هدف آن حضرت تمام کردن آن بود. قرآن مجید هم این موضوع را نسبت به حضرت مسیح گوشزد میفرماید: و آنگاه که عیسی با معجزات روشن آمد فرمود من برای شما حکمت آورده‌ام تا برخی از آنچه که اختلاف دارید بیان کنم، پس، از کیفر خداوند بپرهیزید و فرمانم ببرید. همانا خدا پروردگار من و پروردگار شماست، پس او را بپرستید، راه راست تنها این است. الزخرف. مسیح در تعالیم خود به تورات استناد میفرمود و نقاط انحراف یهودیان را طبق تورات نشان میداد، در محکم کردن شریعت موسی میکوشید و مردم را به پارسایی و شایستگی دعوت میفرمود. درود بر او باد در روزی که به دنیا آمد و روزی که از دنیا برود و روزی که برای زندگی دیگر برانگیخته شود. عیسی خود به احکام تورات پایبند بود و شاگردان راستین او نیز پس از او چنین بودند. پس از آن حضرت، حتی زنان مسیحی میدانستند که روز شنبه طبق شریعت باید تعطیل باشد (لوقا ۲۳: ۵۶) اصولا، احکام الهی با حکمت‌ها و فلسفه‌هایی همراه است که لغو کردن آنها به مخالفت با آن حکمت‌ها و زیر پا گذاشتن آن است. فقط قسمتی از احکام که قابل تغییر و اعتباری است، قابل نسخ (تبدیل یا برداشتن) است. مثلاً گوشت خوک خطرناک و ضررهای روحی و جسمی آن بسیار سخت و جبران ناپذیر است، از این رو هیچ آیینی نمیتواند خوردن آن را تجویز کند. اما حکمی چون قبله که به طرف آن باید نماز خوانند جنبه ی اعتباری و سیاسی دارد. زیرا چنانکه معلوم است خدا در قبله گاه ننشسته بلکه در همه جا وجود دارد و همه سو، سوی اوست، پس ممکن است به جهاتی گاهی بطرفی و گاهی دیگر بطرفی دیگر باشد که البته باید برای نسخ حکم قبلی به حکم ثانوی غرضی و مقصودی حکیمانه در بین باشد. همان سالهای اولی که مسلمانان به مدینه منوره هجرت کرده بودند از طرف پروردگار حکم آمد که قبله را از طرف اورشلیم (بیت المَقدِس) بطرف مکه تغییر دهند. در حالی که مسلمانان به پیامبر بزرگ (صلی الله علیه وآله و سلم) اقتدا کرده مشغول نماز بودند، فرستاده خداوند با فرمان الهی آمد: ... رویت را بطرف مسجد الحرام (در مکه) بگردان، و ای مسلمانان هر کجایید رویتان را سوی آن کنید... البقره. در تاریخ اسلام اشاره شده است که پس از هجرت مسلمانان به یثرب (مدینة الرسول) یهودیان، که در آن شهر عده شان کم نبود، به مسلمانان زخم زبان میزدند که شما به قبله ی ما نماز میگزارید و کعبه ی خودتان را که به آن طواف میکنید متروک گذاشته اید و مساله ی قبله که جهت گیری مسلمانان به آن مربوط بود برای اسلام و مسلمین بسیار اهمیت و حساسیت داشت. رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) گاه و بیگاه رو به آسمان میکردند به نشانه ی آنکه خداوند درباره ی قبله حکمی دهد تا اینکه آیات قبله نازل شد. باز هم خداوند متعال برای اینکه دهان بدگویان را ببندد توضیح بیشتری راجع به قبله فرمود: بزودی کسانی از مردم که نادانند خواهند گفت چه چیزی سبب شد که اینان از قبله ی پیشین خود روی بگردانند؟ ای پیامبر بگو مشرق و مغرب تنها برای خداست، و او هر که را بخواهد به راهی راست راهنمایی میفرماید.. البقره. البته اگر حکم ثانوی از طرف خداوند نمی آمد، مسلمانان تا امروز هم که ۱۴۰۰ سال از اسلام میگذرد به طرف بیت المَقْدِس نماز میگزاردند و از پیش خود حکمی وضع نمیکردند. زیرا نمیدانستند که این حکم قابل تغییر و زوال است.
تعالیم مسیحیت از کجا سرچشمه گرفته است؟ در قرن حاضر عده ای از دانشمندان غرب مشاهده کردند که بین عقاید مسیحیان و بودائیان و هندوان تشابه عجیبی یافت میشود. آنان در مطالعات خود متوجه شدند که عقاید تثلیث (سه گانه پرستی)، فدای مسیح، به دار رفتن او و سایر مسایل اعتقادی مسیحیان عیناً در مذاهب خاور دور و بت پرستان دیگر وجود داشته است و مسیحیان این عقاید را از آنان گرفته اند. دانشمندان محقق، حتی در برابر جمله‌هایی از انجیل فرازهای مشابهی در کتابهای بودایی و هندو یافتند که حیرتشان را برانگیخت. آنان دیدند که حتی القاب گوسفند خدا، فرزند خدا، بردارنده ی گناهان، فدا شونده.. و غیر اینها که به مسیح اطلاق میشود در آن مذاهب نیز هست. و چون سابقه ی تاریخی آن ادیان بیشتر است، دانشمندان نظر دادند که مسیحیان این عقاید و القاب را از آن ادیان گرفته اند. کتاب‌هایی در این باره نگاشته شد. از آن جمله کتابی هم به زبان عربی تألیف شد که به الْعَقَائِدُ الْوَثَنِیَّةُ فی الدِّیَانَةِ النَّصْرَانِیَّةِ نامیده میشود. مؤلف این کتاب دانشمندی از لبنان به نام محمد طاهر التنیر است.
طومارهای بحرالمیت: در سال ۱۹۴۷ در بیابانهای فلسطین در ساحل بحرالمیت طومارهایی در غاری زیر زمین کشف شد که جنبشی فکری در تاریخ مسیح و مسیحیت بوجود آورد. این طومارها که شامل قسمت‌هایی از کتاب‌های مقدس و غیر آن است حدود ۲۰۰۰ سال قدمت دارد، یعنی در حدود عصر حضرت مسیح علیه السلام نوشته شده است. دانشمندان پس از مطالعه طومارها فهمیدند که آنها به فرقه ای از یهودیان به نام اِسِنی ها مربوط است. این طایفه در صحراها زندگی میکردند و افکاری عرفانی داشتند و انتظار مسیح اسراییل را میکشیدند. آنان نوشته‌های خود را در کوزه کردند و در غارهایی در عِین گِدی در کناره ی دریای میت به ودیعت نهادند و پس از آن به سرنوشتی نامعلوم گرفتار شدند. (دریای مرده در کرانه باختری رود اردن قرار دارد و در برخی منابع از آن با نام دریاچه نمک یاد شده ‌است. دریای مرده، در واقع، دریاچه ای نمکی بین اردن و فلسطین اشغالی است. سواحل اطراف آن پست ‌ترین نقطه ی خشکی‌های زمین است. ارتفاع گودترین نقطه آن ۴۲۲ متر کمتر از سطح دریا است) کشف این طومارها، انعکاس عجیبی در محافل علمی جهان داشت. در ابتدا برخی آنها را جعلی می‌پنداشتند و پس آزمایش‌های فنی ثابت گردید که در عصر مسیح نگاشته شده است. دانشمندان گفتند طومارهای کشف شده در وادی قُمران کناره بحرالمیت نظریه ی علمی ما را نسبت به مسیح و ابتدای مسیحیت تغییر خواهد داد. حدود چهار هزار کتاب درباره ی این طومار نوشته شد. از آن جمله کتابی است به نام (مقصود طومارهای بحرالمیت) که بسیار جالب است، در آن کتاب پس از تحقیق درباره ی محتویات طومارهای مذکور چنین آمده است: نظریه ای که یک تن مسیحی عامی درباره ی بوجود آمدن مسیحیت اتخاذ میکند آنست که مسیح انجیل خود را تبلیغ کرد، بعنوان مسیح و منجی مُرد، از مردگان برخاست و کلیسای مسیحی را تأسیس کرد که در سراسر جهان با فعالیت حواریان انتشار یافت. یا اگر به برانگیخته شدن دوباره معتقد نباشد گوید حواریان با روح عیسی تحریک شدند و کلیسای او را بر مبنای انجیلش تأسیس کردند. و نیز مسیحی عامی اظهار میدارد که عیسی یک تن یهودی بود که سنن و فرهنگ یهودی را به ارث برده بود. علاوه بر این اظهار میکند که حواریان برداشت‌ هایی از انجیل عیسی داشته و تعالیم او را بسط دادند، و همچنین میگوید که رسولان در اثر آنچه در دوره ی زندگی با عیسی دیده و شنیده بودند و در اثر تجربیات شخصی خود پس از آن دوره، در یافتند که او منجی و پروردگار بشریت و پسر خدا بوده است. نعوذاًباالله به هر حال، او شکل عقیدت مسیحی را چنین بیان میکند و اصلا بخاطرش خطور نمیکند که مقدار زیادی از آن پیش از مسیحیت وجود داشته است (شاید به استثنای آنچه پیش از این توسط حضرت موسی و انبیا اظهار شده بود) و نمیداند که بسیاری از آنها به آن مبانی متکی است که در کتاب مقدس یافت نمیشود. چیزی که عامی نمیداند اما دانشمند میداند این است که در عصر مسیح و پس از آن بت پرستان برای خدایان خود معتقداتی و نام‌هایی گفتند که عین آنها در عقیدت مسیحیت اظهار شده است. میترا منجی بشریت بود، (میترا در پارسی باستان مهر بوده است که نام الهه خورشید است) و همین طور تموز، ادونیس، و اوزیریس، این عقیده که مسیح بعنوان منجی (فادی) شناخته شود، که سرانجام در مسیحیت وارد شد، یک اعتقاد یهودی نبود و مسیحیان اولیه در فلسطین هم به آن معتقد نبودند. آن مسیحی که یهودیان و مسیحیان یهودی الاصل انتظار میکشیدند پسر خدا نبود، بلکه پیامبری از طرف خدا بود، کسی نبود که خونش کفاره گناهان دیگران شود، بلکه میخواست از راه ایجاد حکومت مسیحایی بر روی زمین مردم را نجات بخشد. مسیحیان یهودی الاصل به نجاتی که ایشان را اجازه ی دخول در آسمان دهد چشم ندوخته بودند، بلکه به نجاتی که نظام جدیدی روی زمین تأسیس کند، اعتقاد داشتند، و این مطلوب آنان بود، گرچه به فناناپذیری و جاودانگی معتقد بودند. در زمانی عقیده مسیحیت بین بت پرستان رواج یافت که عقیده ی به عیسی بعنوان خدای نجات دهنده پدیدار گشت. این عقیده کاملا بر آنچه که پیش از آن بود بویژه میترا منطبق میگردد. همین ۲۵ ماه دسامبر (انقلاب شتوی) سالروز تولد میترا بود که توسط مسیحیان بت پرست، سالروز تولد عیسی شد. حتی روز سبت (شنبه) یعنی هفتمین روز یهودیان که توسط خداوند در شریعت موسی (تورات) مشخص شده و خداوند آن را تقدیس کرده است که پس از آفرینش مخلوقات، در آن روز استراحت نمود زیر قدرت افکار میترایی به روز اول (یکشنبه) که روز خورشید فاتح است، تبدیل شد. در زمان گسترده شدن مسیحیت، در حوزه ی مدیترانه منطقه ای نبود که فکر مادر باکره (مودر ویرجین) و فرزند او که باید (در راه گناهان) بمیرد وجود نداشته باشد. در اصل زمین خود الهه ای بود که در هر بهار باکره است. فرزند وی میوه ی زمین است که برای مردن به دنیا می‌آید، و همین که مُرد در زمین دفن میشود تا تخم میوه ی بعدی باشد که، دوره ی تازه ای بوجود آورد این افسانه ی رستنی بود که داستان غم انگیز، خداوند رهاننده، (گاد ساویور) و مادر غمدیده، (دالاراس مودر) بگونه ای ماهرانه از آن ساخته شد. گردش فصول روی زمین با گردشی مانند آن در آسمانها مربوط میشد. این عقیده نیز وجود داشت که الهه ی باکره همان برج سنبله (یکی از دوازده برجی که به عقیده قدما آفتاب در آنها سیر میکرد، نامهای دیگر آن، عذراء، باکره، ویرگو، است) است که درست همان هنگام که ستاره شعرای یمانی در مشرق تولد تازه ی خورشید را اعلام میکرد، وی در قسمت شرقی آسمان بالا میرفت. عبور خط افقی در میانه ی سنبله، رمز پذیرفته شدن باکره که توسط خورشید اعطاء گردیده است. افسانه ی زمین بدینگونه با افسانه ی آسمان در آمیخت، و این دو با افکار قهرمانان واقعی و غیر واقعی باستان مخلوط گردید و داستان قهرمان فدا شونده را بوجود آورد. غاری که زادگاه عیسی محسوب گردید، از پیش زادگاه هوروس بود که پس از آنکه بزرگ شد اوزیریس گردید که باید برای رهایی طایفه ی خود بمیرد، ایزیس یا مادر غمدیده بود. مقدار غیر قابل شمارشی از این آیینهای معتقد به فدا وجود داشت که توسط نویسندگانی چون سر جیمز گ. فریزر در کتاب خود (شاخه زرین) و دانشمند بزرگ و متخصص ادبیات یونان و روم استاد ژیلبر موری شرح داده شده است. در این آیین‌ها مقدساتی پایه گذاری شد که پس از این، مقدسات مسیحی نامیده شد. شام آخر، عشای ربانی، به میترا پرستی، تعلق داشت که پس از آن برای پیوستن به شام مسیحیت فلسطینی از آنان عاریت گرفته شد. نه تنها مقدسات بلکه یک سری اعتقادات از قبیل، خون بره، یا قربانی و تعمید در خون آن در میترا پرستی، به همان موازات از میترا پرستی گرفته شد. و نه تنها معتقدات مذهبی بلکه تعالیم اخلاقی همچنین از آیین‌هایی که به مسیحیت میگرویدند جذب گردید. به علاوه تعالیمی اخلاقی نیز وجود داشت که مربوط به آیین‌ها نبود، مانند تعالیم رواقیان. ارتباط مسیحیت به بت پرستی به اندازه ای وسیع است که چنین به دست می‌آید که یک مسیحیت یهودی الاصل وجود داشته و در حقیقت این هسته ای بوده برای مسیحیتی دیگر که بسیار کم از طرف مسیحیان فلسطین ماده به آن رسیده است. باید بخاطر داشت که از همان ابتدا فقط چند صباحی به عیسی معلم و استاد گفته شد. او مسیح و نجات دهنده و پروردگار مسیحیان شده بود. و حالا آیا او بود یا میترا که فکر و اعتقاد به فدا نسبت به او تقویت شد و در تقدیس و احترام گذاشتن کلیسا به مرحله ای رسید که سرانجام اظهار شد که مسیح خدای نجات بخش است، نعوذاًبالله، یعنی تصمیمی که با رأی اکثریت به سال ۳۲۵ میلادی در شورای نیقیه اعلام و اتخاذ گردید. بنابراین باید نگریست چیزی که دانشمند میداند اما عامی از آن بی خبر است عبارتست از آن اندازه انحراف مسیحیت که اصولاً عیسى و شاگردانش در آن دست نداشته اند... نویسنده ی کتاب پس از چند سطر مینگارد: یک رابطه ی اصیل برای فاتح ساختن مسیح یهود در درگیری و زد و خورد آیینهای معتقد به فدا، پولس ترسوسی (پاوول تراسوس) است که هم یک یونانی مآب و هم قدیس ملهم یهودی با یک درک ژرف از مسلک بت پرستی بود. او برای ترکیب و به هم پیوند دادن استادی ماهر و هم او نخستین کسی بود که اندیشه ی پیوند دادن اسرائیل را به آتن، معبد اورشلیم را به قربانگاه میترایی و یهوه ی فرقه ی اِسِنی را به خدای ناشناخته ی تپه ی آرو پاگوس در سر پرورانید. آنچه نقل کردم نوشته ی ا. پاول دیویس رهبر فقید کلیسای ال سولز است. این شخصیت علمی و مذهبی پس از مطالعات عمیق در طومارهای کشف شده از کناره ی بحرالمیت و کتاب‌های اصیل دیگر چنین اظهار میدارد که مسیحیت فعلی از مسیحیت نخستین جدا و در این مسلک، عقاید انحرافی بت پرستان بسیار وارد شده، بحدی که چهره های اصلی آن را مسخ کرده است. باید گفت که قرآن مجید نیز این حقیقت را یادآوری میکند که: عقیده ی پسر خدا بودن مسیح به گفتار کافران پیشین شباهت دارد. سوره ی توبه. چنانکه گفتم، این موضوع مسلم است و از نظر دانش امروز جای شک و شبهه نیست و اگر گاهگاه مبلغی مسیحی برای پولس یا اندیشه‌های او ارزشی قائل میشود، مامور است و معذور، یا اینکه بگفته ی آن دانشمند، عامی و کم اطلاع است، اینجا لازم میدانیم اشاره کنم که هفتمین پیشوای بزرگ ما حضرت امام موسی کاظم علیه السلام فرموده اند که هفت تن در جهنم سخت ترین عقوبت را خواهند دید یکی از آنان پولس است که نصاری (مسیحیان) را گمراه کرد. ضمن اینکه امام صادق علیه‌السلام پولس را بخاطر این گمراهی لعن فرموده. نکته دیگر اینکه هنگام تولد مسیح، چند دانشمند ستاره شناس حضور رسیدند و از تولد وی تفتیش میکردند، زادگاه مسیح تا قرن هشتم میلادی جز میان رودان ایران عزیز بوده و در حقیقت این دانشمندان ایرانی از پایتخت به این استان کشورمان یعنی نیقیه سفر و تفحص کردند، که در بخش زبان و خط فینیقیه در حال مرور و بررسی آن هستیم، میتراییزم از جنبش های ایرانی بوده که یهودیان میترا و گوساله پرستی و جادو و کفریات را بهم بافتند و مسیحیت کفر آمیز را جعل کردند، در پست قبلی نیز اشاره کردم که برنابا، پولس را فردی شیطانی خواند و او را طرد کرد و نهایتاً هم با دسیسه او شهید گردید. بخاطر طولانی نشدن این پست در پستهای بعدی انجیل برنابا را پی میگیریم و البته متن کامل کتاب را همراه مقدمه ها همراه تجزیه و تحلیل در اینجا می آورم، انشاالله، ادامه دارد..

معنی چند لغت رایج در ادبیات پارسی:
هم درود: دو تن که یکدیگر را درود و سلام بگویند، ضمناً واژه ی درود هیچ پیوندی با واژه ی درودگر ندارد، درود واژه‌ای از فارسی باستان است که ایرانی‌ها هنگام رسیدن به یکدیگر میگویند و به دور از هر جنگ و آشتی و سازشی، یکدیگر را با گفتن درود می ستایند، اما فرق درود و سلام: هر دو واژه به عنوان احترام وارتباط استفاده میشه و هر دو معنی خوبی دارند، سلام از سالم بودن میاد ودرود هم از درستی در واقع معنی سلام همان درود هستش، واژه درود: به معنی ثنا، دعا، ستایش، آفرین، تحیت، سلام، رحمت، مثلاً هم درود آمدن؛ یکدیگر را خوش آمد گفتن است، مثل:
چو با یکدگر هم درود آمدند
به آن آب چشمه فرودآمدند.
ماه نکاسته: مخفف کلمه مرکب ماه ناکاسته، یعنی ماه کاسته نشده، ماه تمام، بدر، ماه شب چهارده، نظامی:
دبیر عطارد منش را نشاند
که بر مشتری زهره داند فشاند
یکی نامه درخواست آراسته
فروزان تر از ماه ناکاسته.
مانندگی: مانندی، شباهت، مشابهت، مضارعت،
ندیدم من اندر جهان تاجور
بدین فر و مانندگی با پدر،
فردوسی.
خضرا خرام: کلمه مرکب، خضرا هم به معنی سبز هست، بمعنی چمن زار و هم سبز و آبی یا نیلگون که به معنی آسمان بکار میره، و کلی چیزهای دیگه.. و خرام هم همان خرامیدن، خضراخرام، کسی که چون آسمان آهسته و دائم می خرامد مثال:
به آهنگ او خضر خضراخرام
به آهنگ پیشینه برداشت گام.
نظامی
پشته وار: کلمه مرکب پشته، و وار که گاهی بمعنی بار و گاهی بمعنی وار و گونه میاد، پشته در زبان فارسی به معنای توده‌ای از چیزها یا انباشته‌ای از مواد مختلف به کار میرود و در مواقعی به معنای صفی از اشیاء نیز استفاده میشود، گاهی پشته بمعنی تپه بکار میره، مثلاً پشته ای از کشتگان برجای ماند، گاهی برای بیان زیاد بکار میره که جمله مشخص میکنه معنی واقعی چی هست، نظامی :
شاه بهرام ازین قرار نگشت
سوی شیر آمد از تنیزه دشت
در در و دشت هیچ پشته نبود
که بران پشته شیر کشته نبود
کلمه پشته رو در جای دیگه اینجوری بکار برده:
زر فرو ریخت پشته پشته چو کوه
تا کنند آن زمین گروه گروه
مثلاً در ادبیات ما اغلب برای کوله پشتی بکار رفته مثل همین کلام نظامی عزیز:
درین گفتگو بود شاه جهان
که آن مرد وحشی ز در ناگهان
درآمد درآورد نزدیک شاه
یکی پشته وار از سمور سیاه
و گاهی خرپشته بکار رفته یعنی پشته بزرگ... و اینها بهانه ای هست برای اینکه لحظات خوشی را در کنار فرهنگ غنی پارسی خستگی در کنیم، و وسیله ای باشه برای نزدیکتر شدن بیشتر به فرهنگ کهن خودمون، در کنار دوستان خوبی چون شما، درود بر شما و سپاسمند.

آب حیات یا آب حیوان در خمسه نظامی و شاهنامه.
فردوسی بزرگ، میگه وقتی اسکندر در روم بود، بسوی غرب لشکر کشید. او به شهری رسید که مردم آنجا همگی هیکلی درشت، پوست سرخ و موهای زرد داشتند و به فرمان او درآمدند. پیرمردی به اسکندر گفت که چشمه‌ای بنام آب زندگی در آنسوی جهان وجود دارد که در دل تاریکی پنهان شده است. او گفت که در کنار آن چشمه، شهری در کنار دریا است که خورشید در آنجا پنهان میشود. اسکندر به چشمه نزدیک شد و دید که خورشید چگونه در هنگام غروب به دریا فرو میرود. سپس، با راهنمایی خضر، به همراه تعدادی از سربازان برگزیده بسوی تاریکی حرکت کرد. بعد از دو روز و دو شب، در دو راهی‌ای قرار گرفتند و اسکندر و خضر از یکدیگر جدا شدند. خضر با کمک انگشتری که اسکندر به او داده بود، به چشمه آب حیات رسید، اما اسکندر از مسیری دیگر رفت و به روشنایی رسید. در آنجا کوهی دید که چهار مرغ سبز روی چهار ستون نشسته بودند. آن چهار مرغ از اسکندر سوالاتی پرسیدند و بعد از پاسخ به سوالات آنها، اسکندر با راهنمایی آنها به قله کوه رفت. در آنجا فرشته‌ای بنام اسرافیل را دید که در حال آماده شدن برای دمیدن در صور و منتظر فرمان خداوند بود. فرشته به اسکندر چنین نصیحت‌ هایی کرد: ای انسان، تا چه زمانی میخواهی بی‌وقفه تلاش کنی؟ روزی صدایی به گوشت خواهد رسید که به تو میگوید تاج و تخت خود را برای دیگری بگذار و آماده‌ی سفر شو. اسکندر گفت که سرنوشت وی چنین رقم خورده است. سپس، با ناله و اندوه از کوه پایین آمد و دوباره به سمت تاریکی حرکت کرد. در همین زمان بود که ناگهان صدایی از کوه بلند شد: هر کسی که از کوه سنگی بردارد، از آنچه در دست دارد، پشیمان میشود. و اگر سنگی برندارد، باز هم پشیمان خواهد شد.. وقتی سپاهیان از چشمه بیرون آمدند، سنگ‌ها را دیدند که همگی به درّ و یاقوت تبدیل شده‌اند. آن کسی که سنگی برداشته بود، از اینکه چرا بیشتر برنداشته پشیمان بود (حرص) و آن کسی که هیچ سنگی برنداشته بود، هم افسوس میخورد (طمع)
خب حالا نظامی: به گفته نظامی بزرگ، اسکندر در یک مجلس بزم داستان آب زندگی را شنید و تصمیم گرفت به همراه سپاهیانش بدنبال آن برود. آنها به سمت تاریکی‌های زیر قطب شمال حرکت کردند. چون تعداد سپاهیان زیاد بود و حرکت آنها مشکل بود، آنها توانستند خود را به غاری برسانند که در دشتی وسیع قرار داشت. عده زیادی از سپاهیان در آنجا ماندند و دشت را آباد کردند و به آنجا (بن غار) گفتند که کم‌کم به (بلغار) تبدیل شد.
از آن جمع کانجای شد جای گیر
شد آن بوم ویران عمارت پذیر
بن غار خواندش نگهبان دشت
به نام آن بن غار بلغار گشت
اسکندر، تعدادی از جوانان شجاع و نیرومند را انتخاب کرد و با آنها بسوی تاریکی رفت. بعد از یک ماه، به جایی رسیدند که دیگر نشانی از نور خورشید نبود. در اینجا، جوانی را می‌بینیم که برخلاف دستور اسکندر، پدر نود ساله بیمارش را با خود آورده بود. در این موقعیت سخت، آن پیرمرد راهنمایی کرد که باید اولین بچه مادیانی را که دیدند را جلوی چشم مادرش در ابتدای تاریکی قربانی کنند و بعد وارد تاریکی شوند. در هنگام بازگشت، مادیان مادر باید جلوتر باشد تا با راهنمایی او، اسکندر و همراهانش را به همان‌جایی که فرزندش را قربانی کرده‌اند، برساند. خب، اینو اضافه کنم که.. نظامی جان، داستان ورود اسکندر به تاریکی را مطابق با سه روایت (پارسی، رومی و عربی) نقل میکند. در روایت پارسی، خضر نبی علیه‌السلام پیشروی سپاه بود و اسکندر به او گوهری داد که خاصیتش این بوده، وقتی به چشمه آب حیات نزدیک میشد، میدرخشید. از خضر خواست که هر وقت چشمه را پیدا کرد و از آن نوشید، او را هم خبر کند. خضر چشمه را پیدا کرد، از آن نوشید و بدنش را شست. الیاس همراه خضر بود و هر دو به چشمه رسیدند. سفره‌ای پهن کردند تا غذا بخورند. در سفره، ماهی خشک شده‌ای بود که ناگهان در آب افتاد و دوباره زنده شد. اینگونه بود که خضر و الیاس نیز به آب حیات دست یافتند. اما اسکندر و سپاهش دماغ سوخته، راه را گم کردند. خب، روایت عربی، برخلاف روایت‌های پارسی و رومی، چشمه آب حیات را در جای دیگری قرار داده است. در این روایت، الیاس و خضر از چشمه آب حیات نوشیدند و چون زندگی جاودانه یافتند، از بقیه انسانها دوری کردند. الیاس به دریا رفت و خضر به صحرا. بعد از اینکه اسکندر نتوانست به چشمه برسد و از آب آن بنوشد، به فکر بازگشت افتاد. در این حال، فرشته‌ای دست او را گرفت و گفت: تو سراسر جهان را تسخیر کرده‌ای، اما هنوز ذهنت از آرزوهای بی‌پایه سیر نشده است. فرشته، سنگی به او داد و از او خواست چیزی هم‌وزن با آن پیدا کند. وقتی اسکندر از تاریکی خارج شد، هرچیزی را با آن سنجید، اما سنگ از همه سنگین‌تر بود. در این هنگام خضر ظاهر شد و گفت آن را با خاک برابر کن تا هم‌وزن شوند. روایت پارسی که نظامی نقل کرده، بسیار شبیه و حتی همسان با داستانی است که فردوسی قبل از او نوشته است. شاید نظامی، روایت فردوسی را به عنوان اساس داستان خود انتخاب کرده باشد. وقتی ذوالقرنین همه جهان را فتح کرد، یک روز نشسته بود و به مرگ فکر کرد و زار زار گریست. به او گفتند: چه شده است؟ او گفت: وای از مرگ که در نهایت باید مرد. سپس گفت: من هر حیله‌ای که میشد، بکار بردم تا جهان را فتح کنم. حالا آیا کسی هست که بتواند مرگ را چاره کند؟ حکیمانش گفتند: هیچ حیله‌ای برای مرگ وجود ندارد، مگر اینکه چشمه آب حیات را پیدا کنی و از آن بنوشی. اسکندر پرسید: از کجا باید جستجو کنم؟ آنها پاسخ دادند: از تاریکی…
اما در تفسیر ابوبکر عتیق سورآبادی گفته: در روایات اسلامی آمده که کسی که اسکندر را از وجود چشمه آب حیات آگاه کرد، فرشته‌ای بنام رفائیل بود. رسیدن به تاریکی و چشمه، دوازده سال طول کشید. در نوشته‌ای دیگر آمده که علت جستجوی ذوالقرنین برای چشمه آب حیات این بود که خواست زنده بماند تا بتواند خدا را عبادت کند. شایدم خواسته به این بهانه کلک بزنه.
اما منشأ تاریخی این حکایت: داستان رفتن اسکندر به تاریکی، در واقع یادآور عبور او از کوه‌های پاراپامیزاد در شمال افغانستان است. توصیفاتی که سرداران اسکندر از دشواری‌های این مسیرهای کوهستانی و تاریک کشنده کرده‌اند، اغراق آمیز نیست، بلکه تمثیل از مشقت و سختی یافتن حقیقت هست، وگرنه آب حیات تشابه زیادی به شب قدر داره، ۳۶۰ راهرو تمثیل ۳۶۰ شب سال هست و اصل این حکایت افسانه و دروغ نیست و البته منبع این حکایت و رفتن ذوالقرنین به تاریکی و ظلمت در قرآن اشاره شده است، ولی جزئیات آن متفاوت هست.
مانا باشید و سرافراز، مرد تنهای شب.

حدیث :
از امام باقر علیه السلام یا امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: کسى که در دلش به اندازه خردلى کبر باشد به بهشت وارد نمیشود، راوى گوید: عرض کردم: همانا جامه اى نیکو به بر میکنیم پس دچار عجب و خودبینى میشویم (آیا این حالت، مانع بهشت رفتن ماست؟) حضرت فرمود: (خیر) بلکه این حالت بین شخص و خداى عزوجل است (و موجب پایمال شدن حق دیگران نیست)

حکایت

این جمله را قبول دارید؟ باید تصمیمات کوچک را با عقل گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب؟
بیا به باغ و ببین گل، گرفته بوی تو را
بنفشه برده به سرقت، شکنج موی تو را
بگو به گل که مکن بیش از این به بلبل ناز
ببین که عارضِ من برده آبروی تو را


قدیم در اصفهان مسجدی میساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند. پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. در حالی که کارگران با چوب به مناره فشار می آوردند، معمار مدام از پیرزن می پرسید: مادر، درست شد؟ مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت. کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن به مناره ای که اصلاً کج نبود را پرسیدند. معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم. این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم!
امروزه حکایت و تمثیل همچون گذشته، در فرهنگ عمومی جامعه به دلایل گوناگون، حضور پررنگ­ دارد، بگونه­ ای که در محاورات روزانه مردم، و در اکثر مجالس فامیلی و حتی سیاسی، مکرراً از آنها بعنوان چاشنی کلام، بهره گرفته می­شود، چنانکه نقل آن در هر مجلس و دیداری، متداول است. البته باید اذعان داشت که در بین حکایتت عامیانه ایرانی، نمونه قابل توجه و هنرمندانه بسیاری دیده می­شود که ضمن برخورداری از ساختار ادبی و هنری مناسب، از بار معنایی و محتوایی خوبی هم برخوردار هستند.

از خواستگاری تا ازدواج زال و رودابه
نگاهی به انواع شوخ‌طبعی و طنز در شاهنامۀ. از میان همۀ نوشته‌های نیاکان ما ایرانیان که از دستبرد زمانه جان به‌در برده و به دست ما رسیده‌اند، هیچ نوشته‌ای اهمّیت شاهنامۀ فردوسی را در شناخت تاریخ و فرهنگ و ادب و هنر و بینش‌ها و آیین‌های باستان ایران و زبان و ادب فارسی و هویّت ملّی ما ندارد. شماتت طعنه‌آمیز و جالب مهراب کاولی، دخترش رودابه را به خاطر عشقش به زال:
بدو گفت کای شسته مغز از خرد
ز پرگوهران این کی اندر خورد؟!
که با اَهرِمن جفت گیرد پری
که مه تاج بادت مه انگشتری
گر از دشت قحطان سگ مارگیر
شود مُغ ببایدْش کشتن به تیر
استفاده از آرایۀ استعاره (اهرمن: زال؛ پری: رودابه)؛ استفاده از آرایۀ تمثیل. شرح مبالغه‌آمیز و بامزۀ شکست گرگساران، از زبان سام برای منوچهر:
برفتم بدان شهر دیوان نر
نه دیوان، چه شیران جنگی به‌پر
که از تازی‌اسپان تکاورترند
ز گُردان ایران دلاورترند
سپاهی که سگسار خوانندشان
پلنگان جنگی گمانندشان

ز من چو بدیشان رسید آگهی
از آوازِ من مغزشان شد تَهی
به شهر اندرون نعره برداشتند
وُزان‌پس همه شهر بگذاشتند
همه پیش من جنگجوی آمدند
چُنان خیره و پوی‌پوی آمدند (پوی‌پوی: دوان‌دوان، با شتاب)

سپه جُنب‌جُنبان شد و روز تار
پس اندر فراز آمد و پیش غار
زمین نیز جُنبان شد از لشکرم
ندیدم که تیمار آن چون خَورم
نبیره جهاندار سِلم سُتُرگ
به پیش سپاه اندر آمد چو گرگ

جهانجوی را نام کاکویْ بود
یکی سروبالای مَهروی بود
به مادر هم از تخمِ ضحّاک بود
سرِ سروران پیش او خاک بود
سپاهش به کردار مور و ملخ
نبُد دشت پیدا، نه کوه و نه شَخ (شَخ: شاخۀ درخت)

چو برخاست زان لشکر گَشْن گَرد (گَشْن: انبوه)
رخ نامداران ما گشت زرد
من این گرزِ یک‌زخم برداشتم (یک‌زخم: با یک ‌زخم هلاک‌کُن)
سپه را همان‌جای بگذاشتم
خروشی خروشیدم از پشت زین
که چون آسیا شد بر ایشان زمین (آسیا: دستگاه آردکُنِ غلاّت)

دل آمد سپه را همه بازِ جای
سراسر سوی رزم کردند رای
چو بشنید کاکویْ آواز من
چُنان زخمِ گوپال سرباز من
بیامد به نزدیک من جنگ‌ساز
چو پیل ژیان با کمندی دراز

مرا خواست کآرد به خَمّ کمند
چو دیدم خمیدم ز راه گزند
کمان کیانی گرفتم به چنگ
به پیکان پولاد و تیر خدنگ
عقاب تکاور برانگیختم
چُن آتش بَروبر همی ریختم

گُمانم چنان بُد به سندان سرش
که شد دوخته مغز با مِغفَرش (مِغفَر: کلاهخود)
نگه کردم از گَرد چون پیل مست
برآمد یکی تیغ هندی به دست
چنان آمدم شهریارا گُمان
کزو کوه زنهار خواهد به جان

وی اندر شتاب و من اندر درنگ
همی جُستمش تا کی آید به چنگ
چُن آمد گهِ مرد جنگی فراز
من از چرمه چنگال کردم دراز (چرمه: اسب)
زدم بر زمین‌بر چو پیل ژیان
پرُآهن بر و دست و گُردی‌میان
چو افکنده شد شاه ازآن گونه خوار
سپه روی برگاشت از کارزار (برگاشتن: برگرداندن)
استفاده از شگردهای طنزآفرینی: اغراق (بزرگ نمایی) و تخفیف (کوچک نمایی)، تشخیص، توصیف‌های بامزه، تشبیهات ملیح

تحقیق پیرامون شخصیت و انجیل برنابا، بخش سوم، تاریخچه اناجیل و رواج انجیل برنابا: پس از کشف نسخه ی ایتالیایی و ترجمه آن به اسپانیایی انجیل برنابا در محافل علمی اروپا راه پیدا میکند. دانشمندان درباره ی مطالب و تاریخچه آن به گفتگو می‌نشینند. اما ناگفته نماند که این جریان همانند گذشته باز هم در جهان مسیحیت اطلاعی نداشته اند. حتى ملا رحمت الله هندی نویسنده ی اظهار الحق که صد سال پیش میزیسته با مطالعات وسیعش در کتب مسیحیان، از انجیل برنابا اطلاع نداشته و قسمت‌هایی از مطالب جرج سیل را از حواشی ترجمه قرآن مجید نقل کرده است. اما در اروپا یک نفر بنام ام. دولامونی و دیگری بنام ام. تولند هر یک مطالبی از انجیل برنابا برای جرج سیل نقل میکنند و او آنها را در مقدمه مبسوط خود که بعنوان آشنایی با اسلام و قرآن مجید نگاشته است میآورد و نیز در حاشیه ترجمه قرآن مجید. سپس شخصی بنام دکتر هُلم رئیس دانشکده هِدلی در هَمپشایر انگلستان نسخه اسپانیایی را در اختیار جرج سیل قرار میدهد. وی نقل میکند که برای او گفته اند مراکشی‌ها در آفریقا نسخه ای از انجیل برنابا به اسپانیایی دارند. مینویسند که جرج سیل نسخه اسپانیایی را پس از مطالعه در اختیار فردی بنام دکتر منکهوس قرار میدهد و او هم آنرا به دکتر هویت میدهد و او در کارهای علمی خود از آن بسیار استفاده کرده است. نسخه ی اسپانیایی پس از این قضیه مفقود میگردد و اکنون معلوم نیست که آیا بکلی از بین رفته یا در کتابخانه‌ های مسیحیان پنهان است. اما خوشبختانه نسخه ی ایتالیایی که قدیم تر است محفوظ از گذشت زمان به دست یکی از شخصیت‌های مهم آمستردام پایتخت هلند و پس از مرگ آن شخصیت، کتاب به دست شخصی بنام کریمر میرسد. کریمر راهبی مسیحی و مدتی سفیر اتریش در مصر و لبنان بوده است. (تولدش ۱۸۲۸ و در گذشته ی ۱۸۸۹ است، المنجد، قسمت اعلام، کلمه کریمر) او چهار سال پس از یافتن نخسه ایتالیایی آن را به شاهزاده ی اتریش ایوجین ساووی اهدا میکند. ما قبلا گفتیم که این شاهزاده ی کتاب دوست، دو تن صحاف پاریسی را برای جلد کردن نسخه میطلبد و آنها آن کتاب را به شکل کتاب‌های شرقی صحافی میکنند. و اکنون هم با همان وضع در کتابخانه ی دربار وین پایتخت اتریش موجود است (الرحلة المدرسیه تألیف مرحوم علامه ی بلاغی و مقدمه ی دکتر خلیل سعادت) ترجمه به انگلیسی: نسخه ایتالیایی در اول قرن مسیحی حاضر توسط یکی از دانشمندان مسیحی انگلستان بنام لونسدیل راگ وهمسر او لورا (امو رابرت) به زبان انگلیسی ترجمه شد و به سال ۱۹۰۷ بوسیله دانشگاه آکسفورد در چاپخانه کلارندان اکسفورد چاپ و منتشر گردید. این ترجمه بطور عجیبی نایاب شد و معلوم نشد این همه نسخه چاپ شده کجا رفت؟ (احتمالاً عمدی معدوم شده) تا اینکه پس از جستجوی بسیار معلوم شد فقط یک نسخه از آن در موزه ی بریتانیا و یک نسخه هم در کتابخانه ی کنگره آمریکا در واشنگتن موجود است. از روی نسخه ی واشنگتن در سال ۱۹۷۳ در کراچی مجددا نسخه ای چاپ و منتشر شد.
ترجمه به عربی و پارسی: پس از نشر ترجمه انگلیسی نام انجیل برنابا به گوش مسلمانان خورد و از آنجا که انجیل مزبور شامل بشارتهای صریح و متعدد به بعثت پیامبر بزرگ اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و ضمنا مطالبی اخلاقی در برداشت و با عقاید متداول کلیسا مخالفت میکرد مسلمانان بسیار مشتاق بودند که ترجمه عربی آن را در کشورهای اسلامی منتشر سازند. در این بین یک تن دانشمند مسیحی مصری آن را به زبان عربی ترجمه کرد. این دانشمند دکتر خلیل سعادت بود ترجمه ی عربی توسط سید محمد رشید رضا الحسینی به سال ۱۹۰۸ میلادی و ۱۳۲۶ هجری قمری در چاپخانه ی المنار مصر منتشر گردید. پس از انتشار ترجمه عربی، ایرانیان هم میخواستند از این گنج گرانبها استفاده کنند. از این روی یک دانشمند بزرگ پارسی زبان بنام علامه حیدر قلیخان معروف به سردار کابلی آن را از عربی به پارسی برگرداند. این مترجم در ترجمه خود به ترجمه ی انگلیسی نیز که (مادر) ترجمه ی عربی است مراجعه کرد و مواردی را که مترجم عربی عمداً یا سهواً اشتباه برگردانده بود دریافت و صحیح آنرا در ترجمه ی خود آورد. ترجمه ی مزبور در سال ۱۳۴۱ هجری قمری انجام یافت و به سال ۱۳۵۰ قمری مطابق ۱۳۱۱ هجری شمسی در کرمانشاه چاپ شد. این ترجمه سه مقدمه دارد ۱- مقدمه ی دکتر خلیل سعادت مترجم عربی، ۲- مقدمه ی سید محمد رشید رضا الحسینی ناشر ترجمه ی عربی، ۳- مقدمه ی مرحوم علامه ی سردار کابلی مترجم پارسی. این سه مقدمه بویژه سوم بسیار مفید و جالب توجه است. و از نظر روشن شدن تاریخ انجیل برنابا مطالب خوبی در بردارد. ترجمه ی فارسی مذکور به سال ۱۳۴۵ شمسی در تهران توسط سید محمد علی صفیر مجدداً چاپ شده است. ترجمه ی دیگری هم در همین سالهای اخیر از انجیل برنابا به فارسی انجام گرفت که از نظر صحت و دقت به پایه ی ترجمه ی قبلی نیست. ترجمه‌های گوناگونی از انجیل برنابا نیز به زبانهای اردو، مالایایی و غیره منتشر شده است. البته متن کامل کتاب را همراه مقدمه ها همراه تجزیه و تحلیل در اینجا می آورم، انشاالله، ادامه دارد..

مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی یعنی ثروت و اُلیگارشی یعنی گروهک اقلیت سالاری یهود، بخش بیست و هفتم. رازهای تمدن جدید غرب، و راز سلطه استعماری غرب.
غارت و توسعه یافتگی: پژوهشگران در نقش غارتگری ماوراء بحار در پیدایش تمدن جدید غرب تردید ندارند؛ ولی به راستی این غارت تا چه حد در تحول فوق نقش تعیین کننده داشت؟ به عبارت دیگر، اگر تاراج قاره های آمریکا، آفریقا و آسیا نبود، آیا تمدن جدید صنعتی غرب در سده نوزدهم پدید میشد؟ پیشتر درباره اقتصاد پلانتکاری، تجارت برده و تجارت ماوراء بحار و سهم آن در اقتصاد اروپا تا آستانه سده نوزدهم سخن گفته ایم. معهذا، به نظر میرسد که شاید توصیفی از ثروت هند، و تنها هند، در دوران تهاجم استعماری غرب ضرور باشد. رالف فیچ، نخستین فرستاده الیگارشی تجاری انگلستان به هند که در واپسین سالهای سلطنت اکبر وارد این سرزمین شد، به شدت تحت تأثیر عظمت شهرها و زندگی مرفه مردم قرار گرفت و در مقایسه با آن کشور خویش را فقیر و عقب مانده یافت. و سر توماس رو، نخستین سفیر انگلستان در دربار هند، خود را در میان اعیان دربار جهانگیر حقیر میدید. بنوشته موریس کالیس، مورخ انگلیسی، حقوق سالیانه رو ٦٠٠ پوند استرلینگ در سال بود حال آنکه رجال هند هر یک سالیانه دهها هزار و حتی صدها هزار پوند درآمد داشتند. رو در دفتر خاطراتش مینویسد که از وضع لباس خود شرمسار است. او می افزاید حتی درآمد پنج ساله ام نیز کفاف آن را نمیدهد که لباسی در شأن آنان تهیه کنم. حضور توماس رو در دربار جهانگیر همزمان است با ورود محمدرضا بیگ، سفیر شاه عباس صفوی. جهانگیر در خاطراتش ورود سفیر ایران را شرح داده و متن نامه شاه عباس به خود را ذکر کرده، ولی هیچ اشاره ای به سفارت سر توماس رو انگلیسی ننموده است. این نشان میدهد که پادشاه هند اهمیتی فراوان برای ایران قایل بود و در مقابل ورود نماینده پادشاه انگلیس برایش اهمیت و ارجی نداشت. رابرت کلایو، که پس از شکست سراج الدوله برای نخستین بار مرشدآباد را دید، این شهر را از نظر وسعت، جمعیت و ثروت با لندن زمان خود برابر یافته است؛ با کاخهایی بزرگتر از کاخهای اروپا، و مردانی که از هر فردی در لندن ثروتمندتر بودند. کلایو میافزاید هند کشوری است که ثروت بی پایان دارد. پارلمان بریتانیا کلایو را به اختلاس و ارتشا متهم کرد. او در برابر دادگاه قرار گرفت ولی تبرئه شد. وی در دفاع زیرکانه اش، نخست ثروتهایی را که پیرامون خود در هند دیده بود وصف کرد، و توضیح داد که چه شهرهای ثروتمندی حاضر بودند به او رشوه دهند تا از تاراج حتمی در امان بمانند؛ چه صرافانی که در دخمه های انباشته از جواهر و طلای خود را گشودند و در اختیارش گذاشتند؛ و آنگاه به سخنان خود چنین پایان داد: من در این لحظه از قناعت خود در شگفتم! در این زمان بود که کلایو خزانه مرشدآباد را به تاراج برد. اهمیت این حادثه چنان است که جان کی تاراج خزانه مرشدآباد بوسیله کلایو و همدستانش را با تاراج معادن الماس آفریقای جنوبی بوسیله سر سیسیل رودز مقایسه میکند. درباره ارزش واقعی این خزانه گزارشها سخت آشفته است. سراج الدوله ارزش آن را معادل ٨٥ میلیون پوند استرلینگ میدانست و فاتحان انگلیسی ٤٠ میلیون پوند استرلینگ بر آن قیمت نهاده اند. بهرروی هرچه بود، بخش مهمی از آن به تاراج رفت. آنچه رسما اعلام شد این است که کلایو از این خزانه، معادل ٢/٥ میلیون پوند استرلینگ برداشت کرد که نیمی از آن بابت غرامت سقوط قلعه ویلیام به کمپانی هنـد شرقی پرداخت شد و نیم دیگر خرج توطئه گران محلی و نظامیانی شد که به او در شکست سراج الدوله یاری رسانیده بودند. سهم رسمی خود کلایو از این غارت تنها ٢٣٤ هزار پوند ذکر شده است. تفحص هایی که پس از اعتراضات فوکس و ادموند برک توسط پارلمان انگلیس صورت گرفت، نشان داد که در سالهای ١٧٥٧ تا ،١٧٦٦ یعنی از جنگ پلاسی تا پایان حضور کلایو در هند، کارگزاران کمپانی در بنگال جمعا مبلغ ٢/١٦٩ میلیون پوند استرلینگ به عنوان هدیه دریافت کرده اند (بجز جاگیر کلایو که ٣٠ هزار پوند درآمد سالیانه داشت) و ٣/٧ میلیون پوند استرلینگ به عنوان غرامت به کمپانی پرداخت شده است. باید بپذیریم که این ارقام بسیار کمتر از میزان واقعی غارت کلایو است؛ زیرا نه کارگزاران کمپانی حاضر به ارائه گزارش واقعی چپاول خود بودند و نه پارلمان انگلیس از شبکه ای جدی برای تفحص دقیق برخوردار بود. معهذا، همین ارقام به روشنی گویای ابعاد عظیم غارتی است که بوسیله کلایو در هند صورت گرفت. بنوشته جان کی، در آن زمان یک خانه در میدان برکلی لندن (محله اعیانی شهر) ده هزار پوند قیمت داشت و ده مایل مربع اراضی املاک شراپشایر انگلیس ٧٠ هزار پوند. ویل دورانت ثروت هند در زمان تصرف این سرزمین توسط کمپانی هند شرقی بریتانیا را چنین توصیف میکند: در عهد سلسله تیموریان هند وضع مردم نسبتا بهتر شده بود. دستمزدها ناچیز بود. در عهد اکبر دستمزد کارگران از روزی سه سنت تا ٩ سنت نوسان داشت؛ در مقابل قیمتها هم به همین نسبت پایین بود. در سال ١٦٠٠ در مقابل پرداخت یک روپیه (که بطور عادی ٣٢/٥ سنت است) ٨٨ کیلو گندم یا ١٢٦ کیلو جو خریداری میشد. در سال ١٩٠١ همان یک روپیه بهای ١٣ کیلو گندم یا ٢٠ کیلو جو بود. یکی از انگلیسیهای مقیم هند در سال ١٦١٦ وفور آذوقه را در سراسر مملکت بسیار عظیم توصیف میکند و میافزاید که در آنجا هر کس، بی آنکه کمیابی یا قحط و غلایی باشد نان میخورد. انگلیسی دیگری که در قرن هفدهم در هند سیاحت میکرد، متوجه شد که متوسط مخارج روزانه اش چهار سنت است. ثروت این کشور در عهد چندره گوپته، ماوریا و شاه جهان به اوج خود رسیده بود. ثروت هند در عهد شاهان سلسله گوپته در تمام جهان ضرب المثل شده بود. یوان چونگ در توصیف یکی از شهرهای هند میگوید که با باغها و استخرها جمالی یافته بود، و به نهادهای ادب و هنر آراسته بود؛ ساکنانش در آسایش بودند و خاندانهایی در آن بودند پرخواسته، میوه و گل در آن فراوان بود... مردم سیمایی ظریف داشتند و جامه هایشان از حریر رخشان بود، گفتارشان... روشن و بامعنا بود... نیکولو کونتی سراسر سواحل گنگ را [در حدود سال ١٤٢٠م.] پر از شهرهای آباد میبیند؛ همه خوش ساخت، و دارای بوستانها و باغستانهای فراوان، زر و سیم، بازرگانی و صنعت. خزانه شاه جهان چنان سرشار بود که او دو اطاق محکم زیرزمینی داشت که گنجایش هر یک ٤٢٥٠ متر مکعب بود، تقریبا سرشار از سیم و زر. وینست اسمیت میگوید: مدارک آن زمان جای هیچگونه شکی باقی نمیگذارد که جمعیت شهرهای مهمتر وضع مرفهی داشتند. جهانگردان هر یک از شهرهای آگره و فتحپور سیکری را بزرگتر از لندن توصیف کرده اند/ آنکتیل دوپرون، که در سال ١٧٦٠ در مناطق مهراته سفر میکرد، خود را در میان سادگی و سعادت عصر طلایی یافته است؛ مردم شاد، پر نیرو، و در سلامت کامل بودند. ورا آنتستی انگلیسی مینویسد: در هند تا قرن هیجدهم شرایط اقتصادی نسبتا پیشرفته ای وجود داشت و روشهای تولیدی، صنعتی و سازمان تجاری آن کشور با سایر بخشهای جهان قابل قیاس بود... این کشور موسلین های زیبا و سایر ساخته ها و مصنوعات نفیسی را میساخت و صادر میکرد، در حالیکه نیاکان ما بریتانیایی ها در همان هنگام زندگانی بدویان را داشتند. اما هند نتوانست در انقلاب اقتصادی که به دست نوادگان همان نیمه وحشیها صورت گرفت شرکت کند. پل باران، پس از ذکر این گفته آنتستی، میافزاید: این قصور نه تصادفی بود و نه ناشی از بی لیاقتی نژاد هندی؛ بلکه ثمره تاراج حساب شده، بیرحمانه و منظم هندوستان به دست سرمایه دارهای انگلیسی بود. این برنامه از آغاز حکمرانی بریتانیا آغاز شد. میزان تاراج و آنچه از هندوستان به یغما برده شد چنان اعجاب آور است که مارکیز سالیسبوری، وزیر وقت امور هند، در سال ١٨٧٥ هشدار داد اگر قرار است هندوستان چاپیده شود باید این چاپیدن بنحوی عاقلانه صورت گیرد. پل باران میزان ثروتی را که در فاصله جنگ پلاسی (١٧٥٧) تا جنگ واترلو (١٨١٥) از هند بوسیله انگلیسیها به غارت رفت بین ٥٠٠ الی هزار میلیون پوند استرلینگ برآورد میکند. این دوران تاریخی بسیار مهمی است و انباشت سرمایه انگلستان در این زمان بی شک در پیدایش انقلاب صنعتی نقش تعیین کننده داشت. در نتیجه این سیل طلا بود که انگلستان موفق به انقلاب صنعتی شد وگرنه پیش از سال ١٧٦٠ دستگاههای نخ ریسی لانکشایر با دستگاههای مشابه در هند و ایران و چین تفاوتی نداشت. در کاوش برای شناخت علل توسعه یافتگی ژاپن نیز نباید در جستجوی موهومات بود. یکی از رازهای ترقی ژاپن این است که به مدت دو سده (١٨٦٧ - ١٦٤٠) هیچ مداخله خارجی فرایند رشد طبیعی آن را منقطع نساخت. در این جزایر زلزله خیز معادنی غنی که طمع اروپاییان را جلب کند وجود نداشت؛ و حتی امروزه، برغم پیشرفتهای عظیم دانش کانی شناسی، منابع کانی ژاپن بسیار اندک است. پل باران مینویسد: ژاپن تنها کشور در آسیا (و آفریقا و آمریکای لاتین) است که از استعمار و وابستگی به سرمایه داری اروپای غربی و آمریکا جان سالم به در برد و فرصتی برای توسعه مستقل ملی به دست آورد. او میافزاید: ژاپن نه چنان بازاری داشت که ساخته های خارجی را جلب کند و نه میتوانست برای صنایع غرب سیلوی مواد خام باشد. بنابراین، فریبندگی ژاپن برای سرمایه داران و دولتهای اروپای غربی هیچگاه به اندازه طلای آمریکای لاتین و محصولات گیاهی و حیوانی و کانی آفریقا، ثروتهای شگفت جزایر هند، یا بازارهای بیکران چین جذابیت نداشت. در بررسی مدل توسعه ژاپن نیز آنچه ناگفته میماند این حقیقت بارز تاریخی است که ژاپنیها خود قدرت متجاوز و استعمارگر خاوردور بودند و در این عرصه پا به پای اروپاییان پیش میتاختند. اشغال فرمز (١٨٩٥)، اشغال کره (١٩١٠)، اشغال منچوری (١٩٣٧) و اشغال چین (١٩٣٨) بخشی از کارنامه استعماری ژاپن است. داستان فجایع ژاپنیها در چین در رمانهای خانم پرل س. باک آمریکایی، نسل اژدها و خاک خوب، به روشنی توصیف شده است. به یاد داشته باشیم که پس از اشغال کره، ژاپنیها حدود دو میلیون کره ای را بعنوان برده به سرزمین خود منتقل کردند و آنان را به کار شاق استخراج معادن و قطع جنگلها واداشتند. نود سال پس از حادثه موحش فوق، اخلاف این کره ای ها، که امروزه حدود ٦٨٠ هزار نفرند، شهروندان درجه دو ژاپن بشمار میروند و برغم گذشت سه نسل از داشتن گذرنامه ژاپنی و حق رأی دادن محروم اند. ارنست ماندل مینویسد: تنها در ژاپن که بازرگانان راهزنش از سده چهاردهم دریای چین و جزایر فیلیپین را آشفته ساخته و سرمایه ای در خور اعتنا گرد آورده بودند تکرار تجربه اروپایی ممکن شد. او میافزاید: بنا به قول پروفسور تاکه کوشی، نخستین سیلان سرمایه پولی به ژاپن [در سده های پانزدهم و شانزدهم] به دست راهزنان دریایی انجام شد که در سواحل چین و کره به تبهکاری هایشان ادامه میدادند. طبق تحلیل آرنولد توینبی، مورخ نامدار انگلیسی، توسعه ژاپن نیز یک تصادف تاریخی بود. چین در سده دوازدهم میلادی در اوج تمدن خود بود، ولی سپس در اثر مقابله با یورش مغول و جنگهای داخلی به تحلیل رفت و از سده شانزدهم در سراشیب سقوط قرار گرفت. درست در همین زمان، ژاپن جنگهای داخلی خونین خود را، که از ١٢٨١ آغاز شده بود، به پایان برد و بر پر هرج و مرج ترین دوران تاریخ خویش نقطه پایان نهاد. در سال ١٥٩٠ این سرزمین توسط هیدیوشی (١٥٣٨ ١٥٩٨) یکپارچه شد و سپس به مدت ٢٦٤ سال (١٦٠٣ تا ١٨٦٧) در زیر سیطره مقتدرانه خاندان توکوگاوا قرار گرفت. بدینسان، تصادفاً آغاز تمرکز و آرامش و صلح بزرگ در درون ژاپن با سده هفدهم میلادی مصادف شد و تجار ژاپنی توانستند از طریق ماجراجویی های دریایی و غارت سواحل چین و کره و غیره راه کسب و انباشت ثروتهای انبوه را بپیمایند. تنها پس از آن و بر این شالوده بود که دوران امپراتور میجی (١٨٦٨ ١٩١٢) آغاز شد. تا سده پانزدهم میلادی چین قدرت دریایی برتر منطقه بود ولی در سده شانزدهم این قدرت را از دست داد. آرنولد توینبی مینویسد اگر چینی ها این قدرت دریایی را حفظ کرده بودند به کانون اصلی تمدن جهانی بدل میشدند. معهذا، پیشرفت دریایی چین از سال ١٤٣٣ متوقف شد به دو دلیل: نخست، توجه امپراتور مینگ به مرزهای شمالی و دوم وسعت سرزمین چین و فراوانی نعم در آن. احتمالا فراوانی نعمت چین سبب شد که حکمرانان به فکر اکتشافات دریایی و فتوحات خارج از چین نیفتند. چه این لونگ، امپراتور سلسله چینگ، در سال ١٧٩٣ به یک فرستاده انگلیسی گفته بود که چین از نظر اقتصادی خودکفا [و بی نیاز از ارتباط با اروپاییان] است. توین بی میافزاید: فقر کشورهای اروپای غربی حکام آنها را وادار ساخت تا از فتوحات ماوراء بحار حمایت و تشویق به عمل آورند. و این سخن ماست. تأسیس دولت مقتدر ملی در ژاپن با تأسیس دولت مقتدر ملی شاه عباس بزرگ در ایران همزمان است. ایرانیان به دلیل موقعیت جغرافیایی سرزمین خود و منابع انسانی و مادی غنی آن نیازی به غارت دیگران نداشتند ولی همین ثروت چشم دیگران را گرفت و دخالت کانونهای متجاوز خارجی را سبب شد. این فرایند درخشان فرجامی هولناک یافت. با سقوط دولت سامانمند صفویه، سرزمین پهناور ایران دیگر حفاظی جدی در برابر دخالت و دسیسه های خارجی نداشت. در مقابل، تجاوز خارجی و طمع بیگانگان آرامش ژاپن را برنیاشفت. ثبات ژاپن و نیز انباشت ثروت در این سرزمین از طریق غارت سرزمینهای مجاور پایه های عصر میجی را بنا نهاد و سرانجام ژاپن جدید را آفرید. نماد این ثبات را در تاریخ کمپانی میتسویی میتوان یافت که در سال ١٦٩١ به عنوان بانکدار رسمی خاندان توکوگاوا تأسیس شد و امروزه بیش از سه سده قدمت دارد.

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: تمام خیر و خوبى در خانه اى قرار داده شده و کلید آن خانه
، زهد داشتن در دنیاست، سپس فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است که: کسى شیرینى ایمان را در نمى یابد مگر اینکه اعتنایى نداشته باشد که چه کسى دنیا را میخورد، سپس امام صادق علیه السلام فرمود: فهم و درک شیرینى ایمان بر دلهاى شما حرام میگردد مگر اینکه دلهایتان در دنیا زهد و بى رغبتى را پیشه خود کنند.