تو مثل التماس من میمونی
که یک شب روی شونه هاش چکیدم
سرم گرم نوازشهای اون بود
که خوابم برد و کوچش رو ندیدم
حالا من موندم و یه کنج خلوت
که از سقفش غریبی چکه کرده
تلاطم های امواج جدایی
زده کاشونمو صد تکه کرده

چقدر خوبه تلاش کنیم نسبت به کودکان و خردسالان رفتار بهتری داشته باشیم و اقتضای سنی آنان را در نظر بگیریم، مخصوصاً دختر بچه ها حساس تر و آسیب پذیرتر هستند. گاهی شخصیتِ کودک، نه با یک اتفاق بزرگ، بلکه با تکرارِ فقط چند جمله، یا چند چند رفتارِ به ظاهر معمولی آسیب میبیند… هوای کودکان اطرافمان را بیشتر داشته باشیم، ازشون بیشتر حمایت کنیم و بهشون کمک کنیم تا از درون قوی شوند.
نظامی گنجوی شاعر بزرگ، در آثار خود به بارگاه پیامبراکرم ثناگویی نموده و مدایح وی در آغاز مثنویهای خود مثل خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، اقبالنامه، شرفنامه، هفت پیکر و مخزن الاسرار آورده و ما هم فعلاً دست گذاشتیم روی همین مخزن الاسرار:
ای ختم پیمبران مرسل
حلوای پسین و ملح اول
ای خاک تو توتیای بینش
روشن به تو چشم آفرینش
ای سید بارگاه کونین
نسابة شهر قاب قوسین
ای صدر نشین عقل و جان هم
محراب زمین و آسمان هم
ای شش جهت از تو خیره مانده
بر هفت فلک، جنبیه رانده
سر خیل توئی و جمله خیل اند
مقصود توئی همه طفیل اند
سلطان سریر کایناتی
شاهنشه کشور حیاتی
ای کنیه و نام تو مؤبد
بوالقاسم و احمد و محمد
در مورد کلمه بیدل در شاهنامه، بیدل مرکب از: بی + دل، که دل ندارد. دل از کف داده و یکی دیگر از گونه های توصیف، وصف شور و شیدایی عشق است. در این داستان بهترین بیان شور و شیدایی را از زبان سام در خطاب به سیندخت در باب عشق زال به رودابه میتوان دید:
به نزد منوچهر شد زال زر
چنان شد که گفتی برآورده پر
به زین اندر آمد که زین را ندید
همان نعل اسپش زمین را ندید
بدین زال را شاه پاسخ دهد
چو خندان شود رای فرخ نهد
که پروردهٔ مرغ بی دل شدست
از آب مژه پای در گل شدست
اما
چرا گفتم یکی دیگر از گونه های توصیف؟ چون یکی دیگر از بخشهای توصیف که در تمام منظومه های بزمی دیده میشود، سراپانامه یعنی وصف سرتاپای معشوق است. این وصف که لازمه ی شعر عاشقانه است، در شعر فارسی همراه با رعایت عفت و در کمال حسن و ملاحت هستش. فردوسی در بخشی از داستان به توصیف سراپای رودابه پرداخته و نکته ی جالب توجه دیگر اینه که در این داستان همان گونه که به توصیف معشوق پرداخته شده، از زیباییها و کمالات عاشق نیز سخن به میان آمده است. اینم از درک و شعور فردوسی هستش که نشون میده هم صاحب کمالات اخلاقی و هم نابغه بوده.
بنا بر اسطوره ی ایرانی که در شاهنامه ی فردوسی آمده رستم دستان با یک عمل سزارین به دنیا آمده است؟ کمی عمیق تر نگاه کنیم، خب، در استورههای ایرانی فردوسی بزرگ این داستان را در شاهنامه به نظم درآورده است که در زمان پادشاهی منوچهر (فرزند ایرج و نوهی فریدون)، پهلوان زابلستان زال (یا دستان) پسر سام پسر نریمان عاشق رودابه، دختر مهراب (شاه کابل) و سیندُخت، شد و این دو با هم ازدواج کردند. هنگام زایمان رودابه که رسید فرزند بسیار بزرگ تر از اندازههای هنجار بود و از این رو زایمان طبیعی سخت و شاید ناشدنی بود. زال که چارهای نداشت یکی از پرهای سیمرغ را آتش زد و سیمرغ پدید آمد و راه چاره را چنین گفت:
نخستین به میماه را مست کن
ز دل بیم و اندیشه را پست کن
بکافد تهیگاه سرو سهی
نباشد مر او را ز درد آگهی
وزو بچهٔ شیر بیرون کشد
همه پهلوی ماه در خون کشد
(کافیدن = شکافتن/ خستگی = زخم/ پیوستگی = به هم آمدن زخم) در پایان اضافه میکنم که این بچه را رستم (رستم پسر دستان یا رستم دستان) نامیدند که کوتاه شدهی رُستهم (رُست + تَهَم) است به معنای کسی که بسیار رُسته (رشد کرده) است. نام دیگرش نیز تهمتن (تهم+تن) یعنی دارای تن بزرگ و درشت و کلان است. از تاریخ دقیق این عمل اطلاعی نداریم زیرا رستم جزو استورههای ایرانی است. این عمل امروزه در دنیا به نام سزارین شناخته میشود که ما میتوانیم در زبان پارسی بدان رستمانه، رستمینه یا رستم زاد بگوییم، چون، علمی منطقی تاریخی.. از هر نظر مناسب هست.
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش بیست و سوم: تعلق ارواح به بدن: خوبست پیش از آن که بحث در این مقوله یعنی زندگانی فضائی را به اتمام برسانیم، بطور خلاصه به بینیم که تعلق روح از روی چه قوانینی صورت میگیرد کلیه ارواحی که از صنع ربوبیت و محل ارفع احدیت است ناگزیر میبایست به متابعت قوانین معین با بدن تعلق گیرد. همان قسمی که اشکال و صور حیاتی موجودات تابع قوانینی است، تعلق روح نیز محکوم و پیرو شرایط و قوانین است، یعنی منوط به درجه پاکی پریسپری تظاهر و میل ترکیبی مولکولی است که مراتب ترقیات و پیشرفت ارواح را در فضا تعیین کرده و شرایطی را که در تحت آن تعلق روح بایستی صورت پذیرد مقرر میدارد. ارواحی که در درجات مختلف قرار گرفته اند، نظر بقانون جذابیت و مجانست یا شباهت نامی که در هریک از آن مراتب بین ارواح همطراز با یک قسم فکر و نیّت واحدی موجود است، متمایل و نزدیک به یک دیگر شده زندگانیهای آنها شروع و در تعاقب ارواح مافوق دیگر قرار گرفته و در حقیقت این ارواح در فضا گروه و خانواده هائی متجانس و یک شکل تشکیل داده زیست میکنند. وقتی هنگام حلول به بدن جسمانی فرا رسید، روح خود را در مقابل قوه مییابد که مقاومت در مقابل آن بهیچ شکلی امکان پذیر نبوده و چنین حس میکند که یک میل طبیعی مخفی و باصطلاح مرموزی او را به محیطی که فراخور حال آن روح است کشانیده سوق میدهد چنین موقعی مملو از هیجان و اضطراب و حتی بمراتب مخوف تر از حالت نزع یا مردن است. مرگ عبارت از استخلاص از این عالم مادی و دخول در یک زندگانی آزاد که دارای قدرت بیشتری است، در صورتی که بعکس حلول در جسمی مستلزم از دست دادن یک زندگانی آزاد و پیدایش یک قسم نقصانی از وجود خود شخص و در واقع نقل مکان از عالم روحی به عالم جسمانی یا عبور از یک فضای روشنی است به یک محبس و زندان تاریک، از اینجا میتوان بسهولت کراهت خوف و یأس روح را در آستانه این عالم تاریک و ظلمانی بخوبی دریافت زیرا رنج وعذاب ولادت یعنی آمدن به این دنیا بمراتب شدیدتر و سخت تر از مرگ، یعنی رهسپار شدن به عالم روحی است. تعلق و حلول روح بدین قسم صورت میگیرد که ابتداء بواسطه اجتماع و تشابه مولکولهای مادی با پریسپری بتدریج تولید جسم کثیف و سنگینی را کرده کم کم این ماده بجایی میرسد که قدرت تشکیل یک پوشش و باصطلاح یک جلد یا جسم مادی که عبارت از بدن باشد خواهد داشت. پریسپری در حقیقت در این مورد حکم یک قالب سیال و قابل انعطافی را دارد که جسم مادی هر قسم به آن ترکیب دهد همان شکل و هیئت را پیدا میکند و از این یک موضوع بخصوص است که میتوان شرایط فیزیولوژیکی ولادت نوزاد را نتیجه گرفت و اغلب بطور وضوع نیز این مسئله از روی ظواهر اشخاص هویدا است و کلیه صفات و مزایا یا عیوبی را که این پریسپری دارا است مثل اینکه کاملا بر این بدن جسمانی نقش بسته مرئی میگردد. چنانکه اغلب قیافههای زشت و کریه و خشنی را که ملاحظه میکنیم این قسم تعبیر میشود و باصطلاح این شکل نقش پریسیری را بخود میگیرد. بمجرد اینکه تشابه مولکولی که جسم را بوجود میآورد شروع شد آشوب و هیجان مخصوص روح را فرا گرفته و رفته رفته یک قسم خمودگی و سستی بر وی غلبه میکند؛ قواء او بتدریج یکی پس از دیگری در پس پرده اختفا پوشیده شده خاطره محو در من او کند شده بخواب میرود و در این مورد مثل اینست که روح در جوف پیله با غلاف ضخیم و خشنی مستور و مدفون شده است. حال که روح قدم در این حیات جسمانی گذارد، بایستی مدت زمانی این بدن مادی جدید را حاضر و آشنا به اعمال لازمه این زندگانی نماید؛ و بکار افتادن این قواء میسر نخواهد گشت مگر پس از بیست یاسی سال و آن هم بواسطه جستجو و کاوشهای کورکورانه و مجاهدتهای فطری طبیعی، زیرا بواسطه نفوذ جسم مادی مبالغی از حدت این قواء کاسته شده روح ناگزیر باعزمی راسخ وارد میدان مجاهدت شده؛ این راه صعب العبور و دشوار حیاتی را طی میکند. کسی که تا اندازه ای بی اطلاع از اسرار حیات و بی خبر از این معمای بزرگ زندگانی است، بر سر قبور رسیده، سرشک تأثر و تأسف از دیدگان خود ریخته وبواسطه مفارقت از نزدیکان خود لابه و زاری میکند؛ در صورتی که در واقع اگر همین شخص آشنائی به قوانین آن عالم و آگاهی از معنای حقیقی مرگ و حیات داشته باشد بایستی در ازاء اینکه بر سر قبور گریه و زاری میکند بحال اطفال و نوزادان ترحم کرده و در واقع بایستی برسر گاهواره آنها گریه و لابه کند زیرا اولیها زندگانی صعب و دشواری را ترک گفته به آرامگاه بی سر وصدا و راحتی رهسپار گشته و بالعکس اطفال تازه وارد؛ از محیط فرحناک و پرسرور به محیطی محنت خیز و غم انگیز قدم گذارده اند آیا در واقع گریه و زاری های دلخراشی را که ما از یک طفل نوزاد میشنویم، حاکی از شکایات یا از احوال و اوضاع این روح از حیات پر درد و رنج نمیباشد؟ قوانین لایتغیر و ثابت طبیعت و بلکه آثاری که از زندگانیهای گذشته این موجود حاصل شده مقدرات حلول وی را در جسم جدیدی تعیین نموده و او را وادار بر حلول در بدن جسمانی میکند، روح پست از کیفیات این قوانین طبیعت بی اطلاع مانده و نسبت به آتیه خود لاقید است بدون هیچ گونه اراده و فکری باصطلاح مانند یک ماشین خودکارى طوق عودت را بگردن انداخته و در تحت تأثیر و قوۀ که ابداً به ماهیت آن واقف نیست، به این عالم جسمانی قدم گذارده و بی اختیار؛ انواع و اقسام آلام و استقام را عهده دار میگردد، ولی بعکس روحی که ترقی و پیشرفت کرده کاملا در تحت تأثیر و نفوذ ارواح عالیه وحامی خود واقع شده، پند و نصایح آنها را ذی مدخل در پیشرفت خود قرار خواهد داد. و بهمین قسم قبل از آنکه باین عالم جسمانی قدم گذارد خوب و بد را از یکدیگر تمیز داده؛ انواع و اقسام موانع و اشکالاتی را که بعدها ممکن است در راه ترقی خود برخورد کند؛ قبلا پیش بینی کرده و برای پیشرفت کار خود برنامه ای قبلا تهیه و تنظیم نموده با تصمیم جدی انجام آن را عهده دار میگردد. روح است که این فداکاری و از خود گذشتگی موقت را متقبل شده زیرا میداند که این تنها وسیله ایست که وی را به اعتبار اولیه برگردانیده؛ به تواضع و فروتنی خواهد رسانید؛ تا این اندازه راضی است که موقتاً از فضائل، هنرها اطلاعاتی که اسباب افتخار و سربلندی او را فراهم میآورده اند محروم مانده و فعلا در یک ناتوانی جوری که دارای اعضای ناقص و معیوبی میباشد حلول کرده اسباب سخریه یا مورد رحم و شفقت دیگران واقع گردد، پس با این مقدمه در واقع نبایستی اشخاص ابله؛ علیل المزاج و دیوانگان و بیماران را بنظر حقارت نگریسته بلکه بایستی آنها را احترام گذارد تا چه اندازه درد و رنج برای بشر در خور تقدیس وتوقیر است! در همین اجساد گوشتی تا پایدار که در حقیقت برای روح حکم زندان و گوری را دارد؛ روح در کمال استقامت و هوشیاری تحمل درد و رنج میکند، زیرا در باطن امر او از شخصیت خود کاملا با اطلاع و از بدبختی و معاصی و فرومایگی خود بطور حتم آگاهی دارد. در واقع این موضوع سر مشقی است برای خود ما که حتی الوسع از زیاده رویها و احجافات خود داری نمائیم، زیرا روزگاری خواهد رسید که همین ماجرا دامنگیر خودمان خواهد شد. و اما مواهب ومزایای اخلاقی و عقلانی را که این روح بواسطه گرفتاریها و سرافکندگی های بیشمار این عالم موقتاً از آنها محروم مانده و از دست میدهد همانها را بلافاصله پس از مرگ یعنی در عالم روحی بدست خواهد آورد. این گنجینه هائی است که متعلق بخود روح بوده و محال است که ذره از آن کم و کسر گردد. خلاصه طولی نمیکشد به آنها ملحق گشته و از طرفی صفات و خصائلی را نیز که از فداکاریهای زندگانی اخیر بدست آورده تواماً دست بهم داده، روح از فروغ آنها در عالم ارواح تاج افتخاری برای خود ساخته استفادهها خواهد نمود. پس خود را تسلیم کن و با کمال شهامت اعمال شاق ولی مثمر و مفیدی را که شانه از زیر بار آنها خالی کردن محال است صبر و تحمل نما، تا اینکه خود را از لوث خطایای اخلاقی پاک و تصفیه گردانی، و یک آتیه درخشان و رضایت بخش برای خود فراهم آوری! بلکه بآن شخم کار و روستائی تأسی جو که همیشه با خط سیر مستقیمی خواه در میان آفتاب سوزان تابستان و خواه در باد و بوران و سرمای شدید زمستان رنج برده قامت دو تا کرده و با عرق جبین خود زمینهای خشک و بی حاصلی را شکافته و زیرورو میکند، تو نیز بهمان قسم قلب خود را آزرده نموده و بشکاف بدین امید که حاصلی بدست آری، بهمان قسم که آن زارع هنگام درو آن خوشههای زرد طلائی رسیده و به حاصل زحمات و مشقات خود میرسد، تو نیز بنتایج کردههای خود رسیده، زندگانیهای پر وجد وسروری را آغاز خواهی کرد. پس از ضعف نفس و لغزشی که تو را در تحت تسلط مادیت کشانیده و حیات تو را در آتیه صعب و دشوار خواهد نمود برحذر باش! و بعکس نیکوکاری و تقوی را پیشه کن تا در نتیجه در خلال دندانههای چرخ مخوف بدی و عواقب وخیم آن گرفتار نکردی! از انواع لذات و عیش و نوشهای جسمانی که سر منشاء رزائل و انحطاط اخلاقی است در نزاع ها، دروغ گوئی ها، اجحافات، تحقیر اشخاص، اجتناب کن! زیرا عقل و فراست و لذت حقیقی در نتیجه مباحثات بی ثمر، عداوت ها، دلبستگی به اموال دنیوی و هیاهوهای بی مورد برای تو میسر نخواهد گشت! بلکه بعکس تو میتوانی این خرسندی و حظ و سرور واقعی را بوسیله مجاهدت نیکوکاری و دستگیری تحصیل کنی، کیف و لذت حقیقی در سایه تعمق و فکر بطور انفراد، مکاشفات نفسانی، وبالاخره غور و مطالعه در کتاب پرمجد و عزمت و شگفت انگیز طبیعت که تنظیم و تدوین آن با خداوند است و آثار قدرت کامله الهی در تمام جزئیات آن واضح و آشکار است برای تو میسر و حاصل خواهد شد.
راه راست و اخلاق زندگانی: هر یک از افراد بشر در ذهن و مشاعر خود آثار و اسباب قانون اخلاق و مقدمات این قانون را حک کرده در خود مهیا دارد و در این عالم نیز قانون مزبور مقدمۀ جزا یا پاداش را تا اندازه ای شروع کرده و معنای عقاب را در یافت خواهد نمود؛ یعنی عمل نیک یک قسم رضایت باطنی، یک نوع فرح و انبساط مخصوص در عامل آن ایجاد خواهد کرد، و بعکس ارتکاب باعمال بد باطناً ما را کسل و متأثر ساخته یک نوع خمودگی و گرفتگی احساس مینمائیم معذالک این عقوبات که بحد وفور وبطور اختلاف در میان بشر دیده میشود، از نظر عدالت مطلق بسیار مهم ولی ناقص است. بهمین دلیل مذاهب عقاب اصلیه یعنی سزای کردههای نیک و بد ما را برای حیات آینده قائل شده اند، بدین جهت است که عده زیادی آن را بدون شک و تردید نگریسته اند· اسپری تیسم عبارت از مجموعه قوانین و اسرار مکنونه ایست که مطالب را بطور وضوح برای ما توجیه نموده و یک قانون قطعی و عالى بما اهدا کرده که در حقیقت عظمت و زیبائی آن مطالبی را که مافوق قواء و نیروی بشری است بر عموم ظاهر و آشکار ساخته است. از برای آن که نور حقیقت در عین حال برکلیه ملل عالم ساطع را، فروزان سازد و همچنین برای اینکه احدی نتواند احساسات طبیعی و بطون آن را خراب کرده و بعبارت دیگر ظواهر یا پیرایههای مصنوعی آن ببندد، تبلیغ این نه فقط بدست شخصی واحد یا یکدسته ای از حواریون صورت میگیرد، بلکه این وظیفه بعهده فرد فرد ارواح است که با صدای بلند این مسلک شریف را در کلیه نقاط عالم اعلام و ابلاغ کرده و نظر بهمین مأموریت عام و دائمی است که رفته رفته کلیه عداوت ها، افکار غرض آلود معدوم شده و از بین خواهد رفت. این مطلب را با ذکر یک مثال ساده میتوان واضح و روشن نمود: مثلا یک رشته تعلیمات و دستورات، شخص واحدی را که بالغرض جنبه حقیقت و اساسی داشته باشد، میتوان بآنها یک سلسله الفاظ بی معنی، با ظواهر بی اساس مصنوعی بسته و حتی ممکن است که آن رشته تعلیمات را بکلی از بین برده و نوشتجات آن شخص را معدوم ساخت؛ اما بهیچ وجه ممکن نیست، موجودات فضائی یعنی ارواح را تهدید کرده و محال است که بتوان عملیات آنها را خنثی نمود! بلکه بعکس آنها را در کمال قدرت و فعالیت میتوانند افکار و ارادههای غلط و فاسد بشر را برهم زده و باطل گردانند و حتی قادرند در اقصی نقاط گیتی بذرهای ذیقیمتی فشانده و ما را بشاهراه تکامل هدایت نمایند. پس در حقیقت بنابر شهادت هزاران هزار ارواحی که بهمه جا راه یافته بشخصه یا بوسیلۀ مدیومها ترتیب زندگانی آن عالم را برای ما کاملا توصیف و تعریف کرده و احساسات خود را یک بیک، خواه شعف و سرور و خواه محنت و رنج برای ما شرح داده اند بر روی همین شواهد و مدارک است که اسپری تیسم پایههای خود را استوار نموده است. چنانکه در بخشهای سابق بدان اشارتی رفت، اخلاق مستقلی را که مادیون بنا کرده اند، از آنجا که اساس و ساختمان آن فوق العاده سست و بی پایه است، بکمترین بار مخالف متزلزل و منهدم خواهد شد. و بهمین قسم قانون اخلاقی را که بعضی از مذاهب باطله به بشر اهداء نموده، از آنجا که آنها نیز همیشه تهدید و تخویف از انواع عقوبات دوزخی را در اذهان فرو برده اند نه فقط قادر باینکه اخلاق بشری را بحد اعلی بالاتر برند نخواهد بود؛ بلکه بالعکس بالفطره مقام انسانیت را تحقیر کرده از شئونات بشر کاسته است اما مسلک روحى یک قسم مرام اخلاقی بسیار عالی تر و شامخ تر و یک نوع آرمان و فکر بمراتب عمیق تر و اصیل تری میباشد که به بشر اهداء گردیده است. بلکه بطور خلاصه، اسپری تیسم این قسم عقیده مند است که هر کس عیناً نتیجه اعمال خود را در یافت خواهد داشت. روح قادر باین است که بهمه جا راه یابد، زیرا ساختمان و تشکیلات او قسمی است که اعتیاد بهمه جا داشته حضور پیدا میکنند، هرگاه ذره ای از قانون اخلاقی سرپیچی کند، ضمیر و قواء خود را از پردۀ تاریکی مستور نموده بجانب مادیت سوق یافته و بدست خود اسباب مزاحمت و اسارت خود را فراهم خواهد ساخت؛ ولی بعکس هرگاه قانون خوبی را اعمال کند و از هوی و هوسها چشم بپوشد، بتدریج این پرده مظلم مادیت را از خود دور ساخته و رفته رفته عوالم وجد و سرور بروی وی آشکار خواهد شد. با این ترتیب بایستی معتقد بود که بحکم ضرورت و اجبار، زندگانی اخلاقی بر تمام اشخاصی که غم و اندیشه از سرنوشت خود دارند تحمیل میگردد و از اینجاست که محتاج بیک قسم بهداشت روحی میباشیم که ناگزیر بایستی در تمام کارهای ما بکار رود، و قواء ما را با روحی بوضعیت تعادل و توازن نگاه دارد، اگر بنا شود که این بدن جسمانی، یعنى تنها وسیله تکامل کم بقاء و ناپایدار، تابع یک سلسله تحریرات و احکام قانون فیزیکی شود و برای آنکه حفظ صیانت و طرز عمل روح بوسیله آن تأمین گردد، بطور یقین لازم است که برای سیر تکامل و پیشرفتهای معنوی یعنی محرک اساسی یا روح را بمراتب بیشتر از این اسباب یعنی بدن جسمانی مراقب و مواظب بوده، زیرا بپاس عظمت و اهمیت همین عنصر لطیف و لایموت است که هریک از ما خود را من خطاب نموده و بلاشک سرنوشت آتیه ما منوط بهمین روح میباشند. معرفت و آشنائی بمرام اصلی زندگانی نتایج بی پایانی را برای اصلاح و ارتقاء انسان متضمن است زیرا هرگاه بدانیم که منظور ما از زندگانی چیست، از کجا آمده و بکجا میرویم، بلاشک قدمهای لرزان خود را مستحکم تر نموده و با جد و جهد وافى جنبش مخصوصی بخود داده و بنصب العین که درک کرده و فهمیده ایم رهسپار خواهیم گشت. عقاید و مسالکی که معتقد بعدم میباشند زندگانی را منتهی بیک نقطه بن بستی نموده و منطقاً بشر را بنفس پرستی، فساد اخلاق و هرج و مرج سوق داده اند ولی مذاهب سیر حیات را منحصراً نتیجه رستگاری و فلاح شخصی دانسته اند· منظور ما از حصول بسعادت حقیقی نه سعادتی است که در این عالم جسمانی بدست آوریم، زیرا این سعادت ناپایدار و موقت، اسبابی است که حیات روحی و اصلی بواسطه آن اصلاح و ترمیم تدریجی حاصل نموده و در واقع وسیله اجرای این اصلاح بشمار میرود. بطور خلاصه میتوان گفت که حیات کنونی عبارت از مشاهده و اصطکاک با کلیه وجوه و اشکال مختلفه اخلاقی گذشته ما است. بایک چنین نصب العینی محال است که جامعه فنا و معدوم گردد هر قسم جنگ و جدال، مناقشات و کشمکشهای حیاتی قهراً پست و حقیر شده بشر در آتیه با آنها سرو کاری نخواهد داشت. چنین جامعه در عین بدبختی و بیچارگی وسائل ارتقاء خود را فراهم آورده، مراتب ترقیات اخلاقی را بالاتر از افقی که الساعه در آن زیست میکند رشد و توسعه خواهد داد ولی بعکس جامعه که نافذ نصب العین شده و دستخوش یک سلسله عقاید بی اساس، سفسطه و مغالطه وشهوت پرستی گشت، طولی نخواهد کشید که بوادی فساد و بورطههای هولناکی سوق خواهد یافت، زیرا یک چنین جامعه هرگز ایمان و عقیده بترقی، عدل و انصاف، عاطفه، و مروت و مردانگی نداشته؛ و در واقع جسمی بیروح محسوب خواهد شد و بهمین مناسبت است که بطور حتم مورد طعنه و تحقیر و تحویف دشمنان خود خواهد گشت. پس با سعادت کسی که در این حیات مادی ظلمانی دائماً بجانب مقصود و مرام عالی تری که خود بشخصه واقف بوده و با ترازوی عقل سنجیده و اطمینان حاصل کرده رهسپار میگردد! و با سعادت شخصی که برای انجام اعمال حیاتی از جانب ارواح بوی دستوراتی اعطا گردیده. دائماً چنین شخص بجانب ترقی و تعالی سوق مییابد. انواع خوشیها و مرارتها در این عالم برای او على السویه و انواع وسوسهها؛ مبالغات نفسانی، ظواهر فریبنده و اغوا کننده در او جزئی تأثیر نداشته یکسان میباشد؛ چنین شخص بمنزله مسافری است که با وجود انواع موانع؛ دائماً طی منازل و مراحل مختلفه را نموده و بعجله هر چه تمام تر سعی و کوشش میکند که بمرام و مقصود اصلی خود رسیده کامکار و کامروا گردد.
وظیفه یا تکلیف: تکلیف اخلاقی عبارت از مجموعه دستورات قانون اخلاق و طرز رفتار انسان نسبت به امثال و اقران خود و بلکه تمام گیتی میباشد تکلیف یک لفظ پر معنی و مقدسی است که در سایه آن فدا کاری های بزرگ، از خود گذشتگی های بی غل و غش و بی منظور ؛ و وجد و سرورهای بی پایان به بشر الهام میگردد خواه عده ای فریفته و مجذوب آن گردیده و یا اینکه عده ای از آن هراسان و گریزان باشند، در هر صورت وظیفه اصلی همیشه ثابت و دائماً در مقابل ما قامت افراشته و نردبان ترقی را که حد و ارتفاع آن بی پایان است بما نشان میدهد. وظیفه برای کلیه افراد یکسان نیست و بمقتضای شرایط زندگانی و اطلاعات هر یک از ما فرق میکند هر اندازه مدارج ترقی را زیر پای گذارده بالاتر رویم، بهمان اندازه این وظیفه عالی تر و باعظمت مخصوص بیشتر و با وسعت زیادتری جلوه گر خواهد شد. و احترام و طاعت به آن را شخص عاقل جزء فرائض حتمی خود دانسته و با وجد وسرور و خوشروئی از آن استقبال میکند، زیرا میداند که تسلیم شدن بقوانین آن منتج لذات باطنی و حقیقی خواهد شد هر قدر وضعیت شخص تاریک و هر اندازه که سرنوشت وی حقیر و پست باشد، معهذا تکلیف بر هر چیزی غلبه داشته و بالاخره زندگانی چنین شخص را علو و رفعت خواهد داد. تنها از همین وظیفه و تکلیف است که روح یک قسم صفا، پاکیزگی، آرامش قلبی و باطنی یافته، لذتی را که از آن میبرد بمراتب از هزارها منافع و اموال حاصله از زحمت و رنج بیشتر است. ما هرگز قادر به اینکه بتوانیم در حوادث و سوانح طبیعی دخالت و تصرف کنیم، و یا آنکه در آنها تغییرات یا تحولاتی وارد آوریم بهیچ وجه قادر نخواهیم بود، بلکه سرنوشت ما تابع این سلسله حوادث بوده و بحکم ضرورت بایستی سیر طبیعی خود را بنماید ولى بواسطه انجام وظیفه میتوان حتی در مواقع فوق العاده باریک و خطرناک قلب و باطن خود را ساکت نگاه داشته همواره رضایت خاطر خویش را فراهم ساخت. حس انجام وظیفه بمنزله نهالی است که هرگاه در فکر و ذهن روح شامخ مقامی ریشه دوانید، بحدی عمیق و مستحکم وثابت خواهد ماند که انفکاک و ریشه کن کردن آن محال است. زیرا یک چنین روحی بدون هیچ گونه رنج و تعب سیر خود را کرده و با میل و اشتیاق مفرطی که از نتیجه ترقیات مکتسبه حاصل گشته بر انواع موانع وصفات مذمومه خود غلبه یافته، بجانب نیکی معطوف و خود را برای پیشرفت و ترقی آماده میسازد، از اینجا است که وظیفه یعنی شرط اساس زندگانی و قدرت یا نیروی لاینفک روح خواه در این زندگانی مادی خواه روحی بحکم ضرورت و در هر آن بر هر فرد روحی تحمیل میگردد. وظیفه دارای انواع و اشکال مختلف است؛ یک عده وظایفی است که بایستی نسبت به شخص خودمان مجرا داریم، از قبیل عزت یا شرافت نفس، پرورش خود با عقل و فراست، تمایل به چیزهایی که فقط شایسته مقام انسانیت بوده و برای آتیه ما مفید و نیکو میباشد. علاوه بر این وظایف دیگری است حرفه یا مشاغلی که بطور حتم و جداً بایستى آن وظایف را بعهده گرفته و انجام داد وظیفه دیگر وظیفه اجتماعی است که ما را دعوت به محبت و دوستی نموده تعاون و تضامن با همنوع خود را دستور داده، خدمت به خلق و میهن را از روی صمیمیت بما میآموزد وظایف دیگری است نسبت به خالق، بطور خلاصه انواع وظایف بی نهایت مختلف و دارای حدود و ثغوری نیست. فقط بشر بایستی کوشش نموده و دائماً عملیات بهتری را انجام دهد، آن هم تنها بواسطه از خود گذشتگی و ترک نفس است که از برای تصفیه و علو مقام انسانیت بزرگ ترین و مؤثرترین وسیله بشمار میرود. امانت و درستکاری نیز بنوبه خود گوهر گران بهائی است و از جمله مزایای بزرگ اخلاقی انسان محسوب میگردد. و به مجرد اینکه شخص امین و درستکار از این مزیت اخلاقی خارج شد، تیره روزی و بدبختی دیگری برای او پیدا خواهد شد. شخص امین بدون آنکه منتظر جبران زحمت یا تمجید و تشویق سایرین باشد، بنوع خود نیکی خواهد کرد، و از آنجا که چنین شخصی ابداً از کینه جوئی و میل بانتقام اطلاعاتی ندارد، اینست که توهین و بی احترامی هائی که نسبت به او وارد میآورند بزودی آنها را فراموش کرده و حتی خطایای دشمنان خود را چشم پوشی میکند. اینگونه اشخاص نسبت به کلیه موجودات خیرخواه و کوچک ترین شخص را نیز کمک و مساعدت مینمایند هر کس با هر گونه عقیده، یا هر مذهب و هر ملتی که هست او را برادر خود میخواند، و با این اخلاق نسبت بکلیه ادیان و مسالک همیشه بنظر احترام و توقیر نگریسته، وحتى ملکات اخلاقی آنها را نیز با دیده بصیرت مطمح نظر قرار داده و هرگز غیبت و بدگوئی از کسی نمیکند، چنین شخصی در کمال اعتدال و ملایمت منافع و مصالح شخص خود را وقف، اصلاح و ترمیم جامعه نموده در موقع تنگدستی و فقر ابدا حسادت بمال و ثروت دیگران نمیبرد. امانت و درستکاری واقعی غیر از درستکاری در مقابل مردم است، مقام اولى بمراتب بالاتر از مقام ثانوی بوده و مطابق با وجدان صحیح است. کسی که توانست بر تمام قدرت و نیروی اخلاقی و تعلیمات ارواح تسلط یابد بیش از هر کس وظیفه شناس و بمعنای واقعی تکلیف پی برده است. چنین شخصی میداند که مسئولیت متناسب بافضل ودانش است و همینطور میداند که تسلط بر اسرار و مکنونات آن عالم مستلزم کار و فعالیت بیشتری است و برای اصلاح خود و همنوعهای خود بمراتب باید با جدیت زیادتری کار کرد؛ چون که بانگ و نصایح ارواح اغلب تولید انعکاسات و تموجاتی نموده و یک سلسله قواء عقلانی و معنوی را که در بعضی اشخاص بحالت خمود و راکد مانده است بیدار کرده و یک چنین شخص را تحریص و وادار به پیمودن مراتب ترقیات و پیشرفتهای منظم خود مینماید. یک سلسله افکار و نصب العین صحیح دائماً او را ترغیب نموده و در عین حال او را عذاب و زحمت داده و حتی او را آلت سخریه و مضحکه اشخاص شرور میسازد: ولی تحمل همه گونه سختی و خشونت را نموده و حتی حاضر نیست که چنین موقعیتی را با نفیس ترین گنجینههای دنیوی معاوضه و مبادله نماید. با این حال ممارست در نیکو کاری و دستگیری به نوع خود را آموخته و این کار برای او بسیار سهل و آسان شده، بدین طریق احساسات و عواطف قلبی او نمو و توسعه یافته و در مقابل کمترین فاجعه و آلام بشری متأثر میگردد. شک نیست که در این حال رنج و محن سایرین را رنج و محن خود پنداشته و حتی الوسع سعی و کوشش میکند انوار امیدواری که اسباب دستگیری و هدایت خود او شده بسایرین نیز همان انوار را نشان داده از غم وغصه سایر و رجورین کاسته، سبب دلجوئی و تسکین بیچارگان و جریحه داران گردد. اعمال و ممارست انجام وظیفه ما را بجانب تکامل سوق خواهد داد. برای حصول باین تکامل بدواً بایستی با کمال دقت در وجود خود تعمق و مطالعه نموده وحتى المقدور در اعمال خود بازرسیهای لازمه را منظور داریم، و تا انسان پی به بدی نبرد و آن را نشناسد محال است که بتواند در صدد چاره جوئی و علاج آن برآید، علاوه بر این اشخاص دیگر در نظر ما حکم آئینه را دارند زیرا که میتوان صفات و اخلاق خود را در آنها یافت؛ هرگاه در آنها عیوب و قبایحی یافتیم که در ما سبب گرفتگی و تأثر خاطر شده و باصطلاح بما بر بخورد، این مسئله موجب میشود که حتی الامکان در صدد کاوش همان عیوب در خودمان برآمده و سعی کنیم که در صورت بودن این معایب ریشه آنها را که در حقیقت منشأ فساد میباشند بیخکن کرده و از خود دور سازیم. بدواً باید دانست که اصولا حیات روح برای چیست؟ این عنصر لطیف و شگفت انگیزی که ابتداء بطور ناقص خلق شده، فقط بواسطه آشنایی بوظیفه است که روز بروز اهمیت و زیبائی او افزوده شده و لاینقطع پیکر و اندام آن را آرایش میدهد، وتنها همین فکر به نقص وعدم تکامل خود ما است که ما را هر لحظه متواضع تر و فروتن ساخته، قدم بقدم بیشتر غبار خود پرستی و کبر و غرور را از آئینه ضمیر ما زدوده و پاک میکند. پس با این وصف خوبست خود را تسلیم یک رشته مقررات و انتظامات اساسی و دقیقی نمائیم؛ و همانطوری که میتوان به یک نهال جوان و در حقیقت قابل انعطافی همه گونه شکل و ترکیب مناسبی داد خوبست ما نیز بهمین قسم تمایلات و هوی و هوسهای این پیکر اخلاقی را تحت نظم و ترتیب در آوریم اگر خود را به نیکوکاری و خیر خواهی عادت دهیم، اعمال این عادت رفته رفته ملکه ما خواهد شد، وتنها اشکال فقط قدمها و مجاهدتهای اولیه است که تا اندازه بواسطه نبودن عادت دشوار است. قبل از هر چیز بایستی برهوی و هوسهای خود غلبه کرده و با اراده آهنین آن را عملی کنیم. انسان بهیچ وجه نبایستی از سایر مردم کناره گیری اختیار کند بلکه حتى الامکان باید مناسبات معاشرتی خود را با سایرین مستحکم نموده از انتخاب دوست و مصاحب خود داری ننماید، البته بهتر است براى یک محیط پاک و بی آلایش که در آنجا قدرتها و انوار خیر خواهی، آرامش و خموشی حکم فرما است، سکونت اختیار کند، و با این وصف خوبست از مکابرات و گفتگوهای جلف وسبک که انسان را به انحطاط اخلاقی سوق میدهد احتراز نمود و بدون اینکه نتیجه صداقت را در نظر گیرد، همیشه حقیقت بین صادق و راستگو باشد. وقت خود را پیوسته مصروف مطالعه، تمرکز خیال و استفادههای اخلاقی نماید. زیرا از این منابع و سرچشههای نفیس است که روح واجد قواء جدید و انوار تازه خواهد شد. آیا هیچ اتفاق افتاده است که یک نفر از ما خود را مخاطب ساخته بخود بگوید: من فلان عمل نیک را انجام داده یا فلان موفقیت را حاصل کرده یا آنکه فلان بیچاره و وامانده را کمک و مساعدت نموده و یا آنکه فلان خدمت را انجام داده و در نتیجه بگوید من شخصاً بوظیفه خود عمل نموده ام؟
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: اى مفصل ! از گناهان بپرهیز و شیعیان ما را نیز از گناهان بر حذر دار. سوگند به خدا که گناهان بسوى هیچ کس با شتاب تر از آنکه بسوى شما مى آیند نمیروند، همانا کسى از شما را از ناحیه سلطان رنج سختى میرسد و این نیست مگر بخاطر گناهانش و کسى از شما دچار بیمارى میشود و این نیست مگر بخاطر گناهانش و کسى از شما رزق و روزى اش از او باز داشته میشود و این نیست مگر به دلیل گناهانش و کسى از شما هنگام مرگ دچار فشار زیاد میشود تا آنجا که کسى که در نزد او حاضر است میگوید: او بخاطر مرگ دلتنگ و غمگین شده است و این نیست مگر بخاطر گناهانش. رواى گوید: در اینجا من از سخنان حضرت به فکر فرو رفتم که چرا باید شیعیان به چنین بلاهایى دچار شوند؟ و حضرت چون مرا به این حال دید فرمود: آیا میدانى که چرا چنین است؟ گفتم خیر. حضرت فرمود: سوگند بخدا که این بخاطر آن است که شما به سبب گناهانتان در آخرت مورد مواخذه قرار نگیرید و در عقوبت و کیفرتان در این دنیا تعجیل شده است (تا پاک به آن دنیا کوچ کنید).
مواظب ارتباطاتتون باشید، گاهی یه ارتباط اشتباه، یه آدم اشتباه، یه فصل کامل زندگیتون رو خشک میکنه.
جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم تو را
ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم تو را
زین جور بر جانم کنون دست از جفا شستی به خون
جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم تو را
رخ گر به خـون شویم همی، آب از جگر جویم همی
در حال خود گویم همی یادی بود کارم تو را
آب رخان من مبر دل رفت و جان را درنگر
تیمار کار من بخور کز جان خریدارم تو را
هان ای صنم خواری مکن، ما را فرازاری مکن
آبم به تاتاری مکن، تا دردسر نارم تو را
جانا ز لطف ایزدی گر بر دل و جانم زدی
هرگز نگویی انوری، روزی وفادارم تو را
انوری ابیوردی

برآهیخت جنگی نهنگ از نیام
بغرید چون رعد و برگفت نام
براهیخت یعنی بیرون کشید یا برکشید، شاهنامه در بخش پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران: رستم با اولادش به ششمین خوان که گام نهاد، نبرد با دیوی نیرومند به نام ارژنگ بود. این دیو به همراه سپاهیان بسیارش، نگهبانی راهی را بر عهده داشتند که به شهری منتهی میشد که کی کاووس در آن به بند کشیده شده بود. رستم... نهایتاً کی کاووس و سربازان ایرانی را از بند رها کرد. اما خبردار شد که نابینایی اینها تنها زمانی درمان میشه که چند قطره از خون جگر دیو سپید را در چشمانشان بچکانند. پس به همراه اولاد که همچنان راهنماش بودن، راهِ غاری را در پیش گرفت که دیو سپید و پیروانش در آن زندگی میکردند. اینجا که با دیو سفید روبرو میشه.. برآهیخت جنگی نهنگ از نیام... بغرید چون رعد و برگفت نام.. با کشتن دیو سفید هفت خوان رستم تموم میشه و جگرگاه دیو سپید را به نزد کی کاووس میفرسته و به این ترتیب ایرانیان باز بینا میشن و نبرد خود را با شاه مازندران از سر میگیرند و در نهایت وقتی کی کاووس به این قلمرو چیره شد، چنان که رستم عهد کرده بود، پادشاهی آنجا را به اولادش سپرد.
در مورد حاضرشدن ائمه معصومین علیه السلام بر بالین محتضر، ابا بصیر میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم: آیا مؤمن از مرگ ناراحت میشود؟ امام فرمود: نه بخدا! گفتم: چراناراحت نمیشود؟ فرمود هرگاه مرگ مؤمنی فرا برسد، رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم واهل بیتش علیه السلام بر بالین او حاضر میشوند! جبرئیل ومیکائیل واسرافیل وعزرائیل، نیز میایند! علی علیه السلام میفرماید: یا رسول اللّه! این شخص از دوستان ما است! پس او را دوست بدار! همه فرشتگان نیز توصیه او را به عزرائیل، میکنند! ومیگویند: این شخص از دوستان محمّد وآل محمّد است، با او مدارا کن! عزرائیل میگوید: قسم به خدائی که شمارا برگزید، ومحمّد را به نبوت انتخاب کرد، من نسبت به او از پدر مهربانتر واز برادر رفیق ترم! سپس عزرائیل به آن شخص میگوید: ای بنده خدا! آیا از آتش، خودت را رهاندی؟ آیا از گرو امانت الهی، بیرون آمدی؟ او جواب میدهد: آری! عزرائیل میپرسد: چگونه؟میگوید: به محبت محمّد وآلش وبه ولایت علی بن ابی طالب وفرزندانش! عزرائیل میگوید: خدا تورا از هرچه خوف داشتی، ایمن نمود وآنچه امید داشتی، بتو داد! چشمانت را باز کن ونگاه کن! او وقتی چشمش را باز میکند، افرادی را که در اطراف او هستند پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم واهل بیتش وملائکه را میبیند. سپس چشمش به درب باغی از باغهای بهشت، میافتد. عزرائیل میگوید: این را خدا برایت مهیا ساخته واینها هم رفقایت هستند! آیا دوست داری به اینها ملحق شوی ویا به دنیا برگردی؟ او دستش را بالای چشمانش گذاشته ومیگوید: نمیخواهم به دنیا برگردم! در این هنگام از دل عرش، ندا میشود: یااَیَّتُها النَفْس ُ الْمُطْمَئِنَّه ُ اِلی مُحَمَّدٍ وَ وَصِیّیه وَ الاَئِمَّه ُمِن ْ بَعْدِه! اِرْجِعی اِلی رَبِّک ِ ر'اضِیه ًبِالْولاّیَه ِ، مَرْضیه ً بِالثَو'اب فَادْخُلی فی عِبادی مَع َ مُحَمَّدٍ وَاَهْل ِ بَیْتِه ِ وَ ادْخُلی جَنَّتی غَیْرَ مَشوبَه ٍ! یعنی: ای بنده ای که در کنار محمد صلی الله علیه وآله وسلم و وصیش و امامان بعد از او آرامش یافتی! بسوی خدایت، برگرد! در حالی که به ولایت اهل بیت، راضی شده و به ثواب راضی شده ای! پس با محمّد و آلش، داخل بندگانم شو و در حالیکه دچار اضطرابی نیستی، به بهشتم وارد شو.
مرگ سخت تاجر:
یکی از طلاب قم بنام سید مهدی کشفی میگوید: یکشب برای نمازشب بلند شدم وخواستم که آفتابه را بردارم ناگاه دیدم خانه ما که پنجاه، شصت متر بیشتر نبود خیلی بزرگ است وبصورت کاروانسرای خیلی بزرگی است که حجرههای فراوانی دارد! ناگاه از یکی از حجره ها صدای دلخراشی شنیدم. وقتی بطرف آنجا رفتم، دیدم که در حجره یک نفر را خوابانده وسنگی به بزرگی اتاقی روی سینه اش گذاشته اند ویک نفرهم بالای سنگ خوابیده ویک میله آهنی در دست دارد که آن را توی گلوی این شخص فشار می دهد. من هرچه کردم در را باز کنم تا کمک او بروم نشد. آن شخص را میشناختم، از تجار تهران بود. مأیوس شدم، وبعد از چند ساعت خدمت آیه الله میرزا جواد ملکی تبریزی رفتم و ماجرا را تعریف کردم. ایشان گفت: آن کسی که دیدی در حال جان کندن بوده همان است، و آن سنگ هم تعلّق به دنیایش است، وآنی هم که روی سنگ میله در دست داشت ملک الموت بوده. بعد از چند روز خبر فوت آن تاجر رسید که مطابق بود با تاریخی که من آن صحنه را در خانه دیدم.
در شاهنامه فردوسی میخوانیم که چون رودابه از زال رستم را باردار شد و هنگام زایمان رسید، از بزرگی رستم و درد زایمان بیهوش شد و زال که نگران جان همسر و فرزندش بود یکی از پرهای سیمرغ را به آتش کشید و سیمرغ در پاسخ به پیمانی که با زال داشت به یاری او شتافت. سیمرغ دانا به زال گفت که تنها راه این است که پهلوی مادر را بشکافید. پس موبدی ماهر و دانا رودابه را با شراب مست کرد تا درد را احساس نکند و پس از شکفتن پهلوی رودابه رستم را بیرون کشید و زخم را بست. رستم پیلتن چنین زاده شد و جثه عظیم و قدرتمندش همگان را شگفت زده کرده بود.
بیامد یکی موبدی چرب دست
مر آن ماه رخ را به می کرد مست
بکافید بی رنج پهلوی ماه
بتابید مر بچه را سر ز راه
چنان بی گزندش برون آورید
که کس در جهان این شگفتی ندید
یکی بچه بد چون گوی شیرفش
به بالا بلند و به دیدار کش
شگفت اندرو مانده بد مرد و زن
که نشنید کس بچه پیل تن
همان دردگاهش فرو دوختند
به داور همه درد بسپوختند
شبانروز مادر ز می خفته بود
ز می خفته و هش ازو رفته بود
چو از خواب بیدار شد سرو بن
به سیندخت بگشاد لب بر سخن
برو زر و گوهر برافشاندند
ابر کردگار آفرین خواندند
مر آن بچه را پیش او تاختند
بسان سپهری برافراختند
بخندید ازان بچه سرو سهی
بدید اندرو فر شاهنشهی
به رَستم بگفتا غم آمد بسر
نهادند رُستمش نام پسر
یکی کودکی دوختند از حریر
به بالای آن شیر ناخورده شیر
درون وی آگنده موی سمور
برخ بر نگاریده ناهید و هور
به بازوش بر اژدهای دلیر
به چنگ اندرش داده چنگال شیر
در سوگ شفیعه دو عالم، حضرت زهرا علیهاالسلام:
سینه ای کز معرفت گنجینه اسرار بود
کی سزاوار فشار آن در و دیوار بود
طور سینای تجلی مشعلی از نور بود
سینه سینای عصمت مشتعل از نار بود
که کردی ماه تابان پیش او پهلو تهی
از کجا پهلوی او را تاب آن آزار بود
گردش گردونِ دون بین کز جفای سامری
نقطه پرگار وحدت مرکز مسمار بود
اللهم صلی علی فاطمه و ابیها، و بعلها و بنیها، و سرالمستودع فیها، بعدد ما احاطه به علمک. آمین.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب، تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه. بخش ۲۲
اشعث بن قیس نیز با ریاست ابابکر مخالف بود، وى به عمر گفت: به خدا سوگند تنها بدان سبب با تو مخالفت کردم که ابابکر بر تو پیشى گرفت و تو از او در مقام دولت عقبتر هستى. (تاریخ طبرى، ج ۳) دو توطئه چینى از جانب اشعث: اشعث بن قیس بن معدى کرب، رئیس قبیله کِنده أهل یمن، و از سرکشان عرب، مردى حیله گر و از سرکشان بود. محمد بن شهاب زهرى جریان اسلام آوردن او را بازگو کرده مینویسد: اشعث با بیش از ده تن از سواران قبیله کنده در مسجد نزد رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) مشرّف شد. آنان خود را به زیبایى آراسته بودند. رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) به ایشان فرمودند: آیا مسلمان نشده اید؟! عرض کردند: چرا. فرمود: پس این چه وضعیتى است که دارید؟ آنان زیور آلات را افکندند، و هنگامى که قصد بازگشت داشتند ده اوقیه به ایشان عطا فرمود و به اشعث دوازده اوقیه بخشید (مختصر تاریخ، ابن عساکر، ج ۴) در مورد ارتداد اینها از اسلام، دو روایت است: ۱- فرماندار حضرموت، زیادبن لبید، بچه شتر ماده اى را که بزرگ کوهان و از بهترین شترها به حساب مى آمد فراز آن یک جوان کنده بود نگرفت و وقتى که آن را وارد شتران زکات کرد و بر آن علامت نهاد، آن نوجوان ناراحت شده و نزد حارثة بن سرقة بن معدى کرب رفت و دادخواهى کرد و گفت فلان شترم را بعنوان زکات برداشته اند ترا به خدا سوگند مى دهم به خاطر خویشاوندى که با هم داریم آن را باز پس گیرى، زیرا آن شتر را از همه شترانم بیشتر دوست میدارم. حارثه با آن نو جوان نزد زیاد رفت و از وى درخواست کرد آن شتر را باز گرداند و شترى جاى آن بگیرد ولى زیاد نپذیرفت. این کار زیاد باعث شد که قبیله بنى معدى کرب مرتد شوند حارثة بن سراقه کندى گفت: تا هنگامى که رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) در بین ما بود از او اطاعت کردیم، حالا اى بندگان خدا! ابوبکر چه حقى دارد؟ (مختصر تاریخ، ابن عساکر، ج ۴) مسلمانان به محاصره قلعه آنان شتافته و مردان را کشتند و زنان را اسیر کرده و اموالشان را به غنیمت بردند، در این حال، اشعث بن قیس پایین آمد و درخواست امان براى خود و مال خود را کرد و مسلمانان نیز به او امان دادند و وى را نزد ابابکر بردند. اشعث از ابى بکر درخواست کرد تا بر او منّت نهد و خواهرشام فروه را به عقد او درآورد و ابوبکر نیز چنین کرد. مسلم بن صبیح سکونى در این مورد سرود: اشعث، با نیرنگ به اربابش پاداش داد، او برادرانى دارد که همانند اویند. چنین کسى دیگر امین نیست، چون به شما نیرنگ زده است. (معجم البلدان، ج ۵، مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۴) ابن سعد میگوید: اشعث بن قیس کسى است که رهبرى قبیله کنده را به عهده داشت و آنان را مرتد کرد. امرؤالقیس به او گفت: گمان مى کند کارگزار رسول خدا ترا رها کرد که به کفر برگردى؟! اشعث پاسخ داد: کدام کارگزار؟ امرؤالقیس گفت: زیادبن ولید. اشعث خنده تمسخر آمیزى کرد و گفت: آیا زیاد مى خواهد او را اجیر خود کنم؟! امرؤالقیس گفت: به زودى خواهى دید. (معجم البلدان، ج ۵، مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۴) در زمانى که اشعث مرتد شده بود، براى پیامبر دروغین سجاح دختر حارث تمیمى که با پیامبر دروغین دیگر مسیلمه کذاب ازدواج کرد (تاریخ یعقوبى، ج ۲) تبلیغ مى کرد، و به همین جهت وقتى اشعث از زیاد تقاضاى امان کرد، زیاد پاسخ داد: به هیچ وجه ترا امان نمى دهم، سر کرده ارتداد قبیله کنده تو هستى که باعث شورش آنها شدى. بالاخره زیاد و اشعث توافق کردند که اشعث قلعه را بگشاید به شرط آن که او را نزد ابابکر ببرند تا درباره اش تصمیم بگیرد. (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۴، واقدى گفته: این مطلب بیشتر نزد اصحاب ما ثابت شده تر است) پس از آنکه ابوبکر اشعث را بخشید و خواهرش را به عقد او درآورد، با ابوبکر نیز نیرنگ کرد، زیرا عمر مى گوید: به اشعث گفتم: اى دشمن خدا! پس از مسلمان شدن کافر شدى و مرتدّ گشتى؟ اشعث بگونه اى در من نگریست که فهمیدم میخواهد سخنى را پنهانى با من مطرح کند. پس از این ماجرا مرا در کوچه هاى مدینه دید و گفت: این حرف را تو زده اى؟! گفتم: آرى اى دشمن خدا، بدتر از این را هم مى گویم. گفت: پاداش خوبى به من نداده اى. گفتم: چرا پاداش خوب از من مى خواهى؟ گفت: من از این مرد (ابابکر) پیروى نکردم، به خدا سوگند تنها دلیلم براى مخالفت با او پیش افتادنش بر تو بود و این که تو با او مخالفت کردى، اگر هم تو با او دوست و همراه مى بودى من با تو مخالفت نمى کردم. گفتم: همین طور است; حالا چه دستور مى دهى؟ گفت: حالا وقت دستور دادن نیست، بلکه وقت صبر و بردبارى است. اشعث رفت و من نیز رفتم. اشعث، زبرقان بن بدر را دید و ماجراى من و خودش را بازگو کرد و این ماجرا بگوش ابابکر رسید، و ابوبکر کسى را فرستاد و مرا به شدت سرزنش کرد. (شرح نهج البلاغه، معتزلى، ج ۲، المسترشد، محمد بن جریر طبرى، الشافى، مرتضى) این ماجرا ثابت مى کند که درگیرى بر سر ریاست بین ابابکر و عمر با شروع ریاست ابابکر آغاز شد، چرا که ارتداد اشعث و قبیله کنده در ابتداى سلطنت ابو بکر رخ داد. در ماجراى اخیر ابابکر فهمید که براى بار دوّم از اشعث فریب خورده است. به همین جهت پیش از وفاتش گفت: اى کاش وقتى اشعث را اسیر کرده و نزد من آورده بودند او را مى کشتم و خجالت نمى کشیدم، زیرا من از او شنیدم و دیدم که به انجام هر ستم و بدى کمک مى کند. (الامامه والسیاسة، ابن قتیبه، مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳، تاریخ المسعودى، ج ۲) نیرنگ اشعث بن قیس نسبت به ابابکر براى بار دوم موجب شد تا جزو حزب عمر و عثمان شود و به مقصود خود نیز دست یابد، زیرا از طرف عثمان بعنوان فرمان دار آذربایجان (اسدالغابه، ابن اثیر، ج ۱) انتخاب شد با آنکه ابابکر به او هیچ پستى نداده بود. از کارهایى که اشعث بر ضد امیرمؤمنان حضرت على بن ابیطالب (علیه السلام) انجام داد مى توان موارد زیر را برشمرد: ۱- وادار کردن آن حضرت به پذیرش حکمیّت در جنگ صفّین، (اسدالغابه، ابن اثیر، ج ۱) ۲- شرکت در کودتا بر ضد آن حضرت که منجر به شهادت آن امام عزیز شد (با عبدالله بن ملجم) ۳- دخترش جعده، حضرت امام حسن بن على (علیه السلام) را مسموم کرد و موجب شهادت آن امام عزیز شد... (اسدالغابة، ابن اثیر، ج ۱) از لابلاى اعترافات عمر در مى یابیم که اشعث بن قیس اولین کسى بوده است که عمر را دعوت به کودتا بر ضد ابابکر کرد، و این فراخوانى در همان ابتداى سلطنت ابابکر رخ داد/ مرد تنهای شب.
در جریان اغتشاشات اخیر، قرآنهای مسجدی سوزانده شد که شهید رئیسی امام جماعت آن بوده است. او که در سازمان ملل برای دفاع از ساحت قرآن آن را بالا گرفت، مدت زیادی طول نکشید که به این نحو شهید شد. پس از آن هم در جریانات اغتشاشات اخیر، به جز قرآن صدها هزار کتاب نفیس، خطی، قدیمی و نو را سوزاندند.
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش بیست و دوم: دوزخ وشیاطین: بسیاری از مذهبیبون چون گاهی دیده اند که روح خبیث و پستی بر بدن انسانی تسلط یافته و بتوسط ارواح پست و مسخره کننده بعضی هیاهوها و صداهای عجیب و غریب اشخاصی که مورد تسخیر ارواح بد بوده اند بروز میکند، بدین لحاظ تصور کرده اند که شیاطین موجب این آثار و بهمین ملاحظه اسپری تیسم را بی فایده و بلکه خطرناک دانسته آنرا از اعمال شیطانی پنداشته اند. سپس از رد کردن این گونه تعبیرات خوبست چنانکه قبلا نیز در فصلهای سابق بیان کردیم، مجدداً این موضوع را متذکر گردیم، اغلب مذهبیون دیر زمانی است که با سایر اختراعات محیر العقول وانکشافات عدیده که از قدیم الایام باعث پیشرفت و ترقی بشر بوده همین معاملات را میکرده و اصولا کلیه انکشافات مثمر و نتیجه بخشی را همیشه با نظر غرض آلود نگریسته، مسببین را در زیر چماق تکفیر خرد و نابود مینموده اند. ندرتاً و بلکه هیچ شنیده نشده است در طی ازمنه گذشته انکشاف علمی پدید آید و دستخوش طعن ودق علماء مذهبی واقع نشده و آنها را جزء عملیات شیطانی محسوب ننموده باشند. چنان که قبلا نیز اشاره شد، عالم غیر مرئی با این علم جسمانی همیشه مربوط بوده و این عالم روحی بمنزله بستری است که بطور لزوم بایستی همیشه با رویه خود یعنی عالم جسمانی تواما با هم باشند، ارواح همان انسانهای کم و بیش کامل و اشخاصی هستند که از بدن جسمانی مفارقت کرده و ارتباط ما با آنها نیز بایستی با رعایت احتیاط و نهایت خزم و خود داری یعنی بهمان قسم که در این عالم با امثال خود آمیزش و رابطه داریم صورت پذیرد. هرگاه در اسپری تیسم فقط بخواهیم به تظاهرات ارواح پست و شرور نگریسته و صرف به بروزات پست آنها اکتفا کنیم بعینه مثل اینست که برای پیشرفت خود اعمال ناشایست و قبیح بشری را در این عالم مأخذ قرار دهیم، تعلیمات ارواح عالیه جاده حیات را برای بشر روشن ساخته وسائل تاریک و بغرنج در خصوص آتیه را یک بیک حل و تسویه نموده و بر روش عدالت ثابت و عقاید درست مستحکم کرد. و نظر بملاطفتها و مساعدتهای همین ارواح عالیه است که عده زیادی اشخاص دیر باور و منکرین خداوند، جداً معتقد به بقاء روح و وجود پروردگار شده و بهمین قسم هزاران هزار اشخاص جاهل و تبهکار بجاده حقیقت نزدیک شده از کارهای زشت و مذموم دست کشیده و به نیکوکاری پرداخته اند. اما از برای تشخیص ارواح پست و شرور از ارواح عالی مقام کافیست که در موقع ارتباط قدری در این مسئله باریک تر و بلکه روشن بین بوده، تا بتوان خوب را از بد و زشت را از زیبا تمیز داد و چنانکه گفته اند، درخت را بایستی از میوه و ثمره اش شناخت، تعلیمات و اطلاعات ارواح عالی همیشه بر روی دستورهای اخلاقی و مبانی محکمی استوار گردیده و از آنها جز رایحه عقل و فراست، نیکوکاری و خیر خواهی چیز دیگری استشمام نمیشود و آنها غیر از ترقیات اخلاقی هرگز چیز دیگری را منظور نظر ندارند ولی بعکس ارتباط با ارواح پست و شرور مستلزم پیدایش یک رشته ذمائم و قبایح اخلاقی و یک سلسله بیانات مخالف و ضد و نقیض یکدیگر میباشد و معمولا این قبیل ارواح، با اشخاص در این عالم ارتباط پیدا میکنند که درجات اخلاقی و روحیشان پست و بعینه مانند خود آنها باشد. اسپرى تیسم یک رشته دستورهای تعلیماتی را به بشر اهداء نموده که متناسب و موافق با احتیاجات و مقتضیات وی میباشد همینطور با تفسیرات پاک و اطلاعات با مأخذ صحیحی برای رفع نواقص مذهبی و برای انصراف از منافع صوری و طبقاتی قدم بعرصه عالم گذارده و با دستورهای خود هر کس را بوظایف وجدانی کاملا آشنا و آگاه میسازد. این وظیفه بعهده ارواح عالی مقام پنهان از نظر است که بایستی بادست توانا و مساعی خود اسباب ایجاد همه گونه انتظامات را فراهم آورده از اشخاص سلیم و افتاده گرفته با اشخاص متفرعن بهمه جا راه یافته و موجد اصلاحات واحیاء اجتماعات بشری گردند.
تأثیر اعمال انسانی در ارواح پست و سیه روز: هرگاه در جاهائی که تظاهرات ارواح صورت میپذیرد ما لاقیدی و دلسردی از خود نشان دهیم نه فقط از اوضاع و کسب اطلاعات آتیه زندگانی، یعنی پس از مرگ بی بهره خواهیم ماند بلکه این دلسردی ما را از مساعدت بارواح سیه روز و وامانده که احتیاج به دلجوئی و مهربانی دارند بازداشته و غیر ممکن است بتوانیم در درد و رنج آنها را معاضدت کنیم. از آنجا که این قسم ارواح از قافله تکامل عقب مانده و بواسطه دارا بودن سیاله خشن و نیمه مادی درجه روحیشان بیشتر نزدیک باین عالم جسمانی است، از این رو بیشتر متوجه ما بوده و تمایلاتشان متوجه سیالههای ما خواهد بود ارتباط ما با آنها متضمن این نتیجه است که میتوانیم برای آنها مفید واقع گردیده و بوسیله یک رشته تعلیمات اخلاقی خدمانی برای آنها انجام دهیم و در عین حال محیط سیالی را که خودما در آن زندگی میکنیم اصلاح نموده پاک میسازیم. علقههای معنوی و افکار بی غل وغش ما بمنزله جریان الکتریکی است که آنها را از شداید و آلام تا اندازه حفظ نموده و بوسیله این قوه جذب است که مانند مغناطیس ایشان را بسوی ما کشانیده و مناسبات ارتباطی و محاوره ما را بوسیله مدیوم با آنها سهل و آسان میگرداند. این مسئله در کلیه ارواحی که این عالم جسمانی را ترک میکنند صادق است و روابط ما با ارواح مردگان موجب توجه و باعث تسهیل مفارقت آنها از بدن جسمانی میباشد طلب مغفرت و حصول سعادتی را که ما برای آنها آرزو میکنیم، مانند انوار یا تموجات خوش آهنگی است که آنها را آگاه و منور ساخته انبساط خاطر و دلگشائی مخصوصی به آنها اعطا میکنند؛ در واقع چقدر اسباب مسرت و خوشوقتی است برای روحی که بداند در این پهناور گیتی بی یار و کس نمانده و در این کره ارضی اشخاصی موجودند که بسعادت وی علاقمند بوده و روابط خود را هنوز با او قطع نکرده اند! اگرچه نبایستی معتقد بود که سعادت را میتوان فقط بوسیله این ادعیه و اوراد تحصیل نمود ولى معهذا باید دانست که طلب مغفرت تا اندازه برای حفظ و حراست روح نافع و سود مند بوده ویرا به آتیه خود امیدوار میکند و بدین وسیله برقواء سیاله خود افزوده و مستعد دفاع در مقابل سیالههای مضر و خطرناک شده، حتى المقدور سعی وکوشش میکنند که از محیطهای فاسد و خراب خارج گردد. معذالک نمیتوان این موضوع را نیز ناگفته گذارد که ارتباط با ارواح پست مستلزم یک قسم بینائی، نظر صائب، و بالاخره فطانت ثبات و قوت قلب مخصوص میباشد و هر کس نمیتواند از این روابط، آثار و نتایج خوبی را که متوقع است بدست آورد، زیرا چنانکه فعلا نیز اشاره شد و برای تسلط یافتن بر ارواح شرور شخص بایستی بطور قطع دارای یک تفوق و رجحان اخلاقی حقیقی باشد، تا آنکه بتواند با اراده قوی و نیرومند خود بعضی را از خود دفع کرده و برخی دیگر را بجاده نیکوکاری دعوت نماید؛ و این رجحان اخلاقی برای اشخاصی میسر خواهد شد که از پیرایههای مادی چشم پوشیده باشند، خلاصه در یک چنین حالتی است که سیالههای پاک شخص ارتباط پیدا کننده بطور سهولت بر آن روح عقب مانده و پست تسلط یافته ویرا تحت طاعت و اوامر خود در آورده و بهر ترتیبی که مایلست باو حکم میکند. علاوه بر این انسان بایستی از عالم نامرئى یک رشته اطلاعات عملی بهم رسانیده و خود شخصاً تجربیاتی در این موضوع بعمل آورد تا بتواند از یک سلسله اراجیف و الفاظ بی سرو ته ارواح شرور راحت شود، خلاصه از آنجا که ذات و طبیعت آنها هنوز ناقص و تکمیل نگشته و معلومات و اطلاعات آنها ناقص است از این رو هریک بطور اختلاف از روی قرائن عقلیه مطالب را تمیز داده قضاوت میکنند، و حتی چنانکه قبلا نیز گفته شد عده زیادی از آنها نتایج همان عقاید و افکاری را که در این زندگانی جسمانی داشته اند بدون هیچ کم و کسری برای آنها باقی مانده است پس بایستی گفت که عقل و روشن بینی دو اسباب بسیار مهم و بلکه دو چراغی است که برای ما افراد بشر نهایت لزوم را داشته تا بتوانیم بوسیله آنها از این مرحله پیچاپیچ و بغرنج بیرون آمده موفقیت حاصل کنیم. ولی از طرفی باید دانست که از غور و مطالعه در این گونه کیفیات و آثار روحی یا ارتباط با عالم ارواح اغلب اشکالات زیادی پیش آمده و حتی در بعضی از موارد نیز ممکن است خطرات بزرگی متوجه جهال و اشخاص جلف و سبک که کمتر در این مسئله جنبه اخلاقی را منظور دارند گردد. کسی که در طی این زندگانی جسمانی از مطالعه معرفت الروح و فلسفۀ ارواح مسامحه ورزید، بلاشک بمجرد اینکه وارد عالم ارواح شد بدون رعایت حزم و احتیاط مشغول تظاهرات میگردد و از آنجا که از این موضوع بکلى بی اطلاع مانده، بدواً باعده زیادی بلکه هزاران هزار ارواح پست و شرور مصادف گشته و از آنجا که هیچ گونه وسیله برای بازرسی و رسیدگی باطوار و حرکات و بیانات آنها ندارد سرگردان و حیران خواهد ماند. همین جهالت است که سلاح دفاعی را از دست وی گرفته و همواره او را دستخوش نفوذ ارواح شرور میسازد؛ زیرا هرگاه چنین روح در معرض القائات و وساوس گوناگون ارواح دیگر واقع شود، هرگز بایک اراده سست و متزلزل قدرت مقاومت را نداشته و بواسطه همین بی حالی و ضعف نفس است که ارواح همجنس نزداو آمده. او را دوره کرده و از هرگونه اغفال و فریبندگی مضایقه نخواهند. و در این حالی که تنها در عقبه عالمی که وهم وحقیقت بایکدیگر مخلوط شده بلا اراده و با تردید زیست میکند بهر حال چنین روح بایستی از دروغگوئی ها، سخریهها و وساوس گوناگون ارواح شرور ترسیده و برحذر باشد. مداخله ارواح پست در تظاهرات روحی در بدو امر بسیار زیاد و در واقع بایستی بهمین قسم نیز باشد؛ زیرا در یک محیط مادی مانند محیط ما فقط و فقط یک رشته تظاهرات پرهیاهو و یک سلسله آثار جسمانی فیزیکی میتواند اشخاص را متوجه این مسئله ساخته و آنها را از این لاقیدی و دلسردی بیرون آورده بآنها بفهماند که در این موضوع منافع فوری در کار نیست از روی آثار مختلفه از قبیل گردش و قرعات میز یا تظاهرات دیگری که در اغلب از مساکن و غیره بعمل میآید این مطلب را بخوبی ثابت میکند؛ که اینگونه کیفیات خیلی ساده و عادی بوسیله ارواحی که هنوز اسیر و معلول مادیت میباشند صورت پذیرفته و کاملا متناسب با وضعیت اخلاقی و فکری اشخاص است که متوجه این مسئله بوده و هر یک بنحوی خواسته اند، در این خصوص چیزی از اسپری تیسم دستگیرشان شود. این قبیل آثار را نبایستی از ارواح عالیه دانست زیرا آنها تا آخرین فرصت و در تحت شرایط و عملیاتی بمراتب لطیف تر و ملایم تر، خصوصاً بوسیله مدیوم هائی که مینویسند و میشنوند انجام یافته و یا آنکه بواسطه یک سلسله بروزات تجسدی و تظاهراتی از خود بمانشان میدهند. پس از بروز یک رشته واقعات مادی که حواس خمسه آنها را درک و حس کرد ارواح از روی عقل و قواء ذهن با ما گفتگو نموده و همین تکامل تدریجی در وسایل ارتباطی است که نشان میدهد تا چه اندازه. قدرتها و قواء غیر مرئی عالم ارواح پراهمیت و دارای منابع نفیس و گوناگونی است؛ و خود آنها با وسایل مختلفه گیاه مادی و گاهی ذهنی و اخلاقی وجود خودشان را بما ثابت نموده جاده ترقی را بافراد بشر نشان داده و مقدرات آتیه انسان را بطور وضوح توجیه و بیان میکنند.
عدالت، حساسیت مشترک، مسئولیت: بهمان قسم که همه چیز در این جهان مادۀ بیکدیگر مربوط است، معنا نیز مانند زنجیری بیکدیگر اتصال دارد. یک سلسله واقعات از ساده ترین تا مشکل ترین آنها کلاً دارای انتظام بوده و بر روی قانون اساسی طبیعی استوار گردیده است. هر کیفیت و اثری در عالم داعیه و سببی دارد و هر علت و سببی بلاشک دارای معلولی است از این است که در عالم اخلاق اساس عدالت حکم فرما بوده، هر کس بایستی به پاداش یا کیفر اعمال نیک و بد خود رسیده، و تنها همین قانون عالمگیر عدل گستر است که اشخاص را به نمره و نتیجه اعمالشان میرساند، و بهمان قسم که قطعات ضخیم و غلیظ ابر در اثر تبخیر آبهای زمین بایستی مجدداً و بحکم ضرورت بشکل قطرات درشت باران در آمده و بهمین زمین برگردد بهمین قسم نیز نتیجه و ثمره اعمال اشخاص ناگزیر بایستی بخودشان عودت نماید. هر یک از این اعمال و ارادات با نیات فکری ما برحسب قوه تحریک کننده که آن وارد میآید، بهمان اندازه سیر خود را نموده یعنی با همان نتایج حاصله خوب یا بد بجانب منشأ و منبعی رهسپار میگردد که این نتایج از آن صادر و خارج شده است. بدین قسم است که درد و رنج و یا پاداش اعمال نیک بواسطه نظام طبیعیه اشیاء بین افراد توزیع و تقسیم میگردد، و چنان که گفته شد مانند خوبی از همان دستی که آمده بهمان دست بر میگردد؛ حتی دیده شده است خطاهائی را که اشخاص مرتکب میشوند، در طی همین زندگانی جسمانی نتیجه آن سیئات اعمال بایشان بازگشت کرده، و در بعضی از موارد که خطایای مرتکبه بسیار بزرگ و خطیر است اشخاص نتایج سوء آنها را نه فقط در یک زندگانی روحی حس خواهند نمود بلکه چوب آن را در طی زندگانیها و عودتهای آتیه خواهند خورد. موضوع دیگر پشیمانی و ندامت است که بمنزله صیحه و بانگ رسائی میباشد شفقت و بخشایش الهی را بجوش آورده و بواسطه مربوط ساختن ما با قواء و قدرتهای عالیه، قواء لازمه را برای تحمل مصائب و درد و رنجهای آتیه کسب مینمائیم. ولی چنانکه قبلا گفته شد باید دانست که غیر از دادن مجازات و رسیدن به کیفر اعمال، بخشش الهی بهیچ وجه ممکن نیست کسی بتواند غبار خبط و خطایا و تقاضای خویش را از آینه ضمیر زدوده و پاک کند. درد و رنج بزرگ ترین مربى وتنها تهذیب کننده اخلاق است، فقط همین مصائب و بلایاست که میتواند ما را به وضعیت و حالت خوشی برساند. از این رو میتوان گفت که قانون عدالت فقط طرز عمل و خط مشی نظام اخلاقی است در تمام گیتی، کلیه درد و رنج ها، تنبیه و سیاستها عبارت از تجلی یا نمایش خبط و خطایای مرتکبه میباشد که اساساً منافی با عدالت پروردگار بوده است. تمام قواء گیتی مانند سلسله همیشه و در همه جا بهم پیوسته و با یک قسم تموج و نوساناتی دائماً به اهتزاز در آمده دارای یک آهنگ و توازن واحدی میباشد. و هرکس که این قدرت و نیروی اخلاقی را نقض کرده و از آن سرپیچی نماید نسبت به همان سیره و طرز عمل او این قدرت در وی عکس العملی از خود بروز خواهد داد آفریدگار با احدی خصومت نداشته و هیچ کس را با چوب ظلم و تعدی نزده است و با یک توجه و تدبیر عاقلانه و شایان دقتی حصول به پاداش یا کیفر اعمال نیک و بد را به مرور زمان گذارده و هر کس را دیر یا زود به جزای کردههای خود خواهد رسانید. پس از این فهمیدیم که انسان بشخصه در اعمال و افعال خود داوری کرده و برحسب استفاده یا سوء استفاده هایی را که از آزادی خود میکند خود را خوشبخت یا بدبخت میسازد و اغلب همین نتیجه اعمال است که اسباب انتظار یا معطلی او میشود و از طرفی در این عالم میبینیم که یک عده مجرم و خطاکار وجدان خود را ساکت کرده بقوانین اعتنائی ننموده استهزاء میکند و در نهایت آسایش و بخوشی زندگی کرده در موعد مقرره هم بدرود حیات میگویند. و از طرف دیگر یک دسته از اشخاص شرافتمند و درستکار هدف تیر اتهامات و حقارت و پستی میشوند، از اینجا است که بطور لزوم عقبات متعدده برای اشخاص واجب شده و طبیعت پیدا میشود تا در ضمن جریان آن اصول عدالت واقعی اجرا شده، تناسبات لازمه حاصل گردد، و هرگاه بغیر از این اصل کامل که لازمه پیشرفت اخلاقی و روحی اشخاص است معتقد شویم مفهوم و مقصود حقیقی زندگانی بشری را نفهمیده و بلا شک بایستى کلیه اعمال و کردههای خود را اعم از خوب یابد بلاثمر و بی نتیجه بدانیم. در حقیقت باید دانست تنها مسبب و سرمنشاء بدیها و شرارتها در عالم جهالت و نادانی است. زیرا هرگاه انسان مستقیماً به نتایج و عواقب اعمال و اطوار خود پی برد سلوک و طرز رفتار او بکلی تغییر کرده اخلاق وی قسم دیگر جلوه خواهد نمود از اینجاست که انسان به قانون اخلاق آشنا شده و طرز بکار بردن جزئیات و نکات آن را در مواقع معین سنجیده و خواهد دانست. از این رو هرگز در صدد نقض و تمرد از این قانون اخلاق بر نخواهد آمد، بعینه همانطور که در مقابل قانون جاذبه زمین مخالفت و مقاومت بیهوده و بیحاصل است. اینگونه نظریات و مشاهدات خود سبب استحکام وتشیید روابط ما با عالم ارواح میباشد، تمام ارواح خواه مغلول جسد جسمانی و خواه آزاد، یعنی خواه آنهائی که فعلا در این نشأه زیست میکنند یا آنهایی که در گذشته اند رابطه الفت و صمیمیت دارند. و از آنجا که کلیه آنها از یک منشأ بوجود آمده اند، تابع قانون واحدی بوده و مقدرات آنها بعینه مشابه یکدیگر است از این لحاظ، هر یک از ارواح ناگزیر بایستی بیک دیگر کمک و مساعدت نمایند و هر کدام بنوبه خود خواه حامی و خواه تحت الحمایه بطور لزوم در طی مراتب و مدارج خود یکدیگر را معین و مدد باشند شک نیست بواسطه همین خدماتی که بیکدیگر انجام داده و رنج و آلامی که متحمل میگردند؛ در خود یک قسم نشاط؛ حس اخوت، عشق و محبتی ایجاد نموده و همین احساسات است که آنها را برای صعود به مدارج عالی تری که بمراتب برتر از زندگانی قبلی است مهیا میسازد. رشتههای ارتباطی که ما را با ارواح آزاد متصل و مربوط مینماید بمراتب مستحکم تر از رشتههایی است که ما را با اشخاص این عالم مربوط میسازد، بدین معنی که هرگاه از وحشی ترین تا متمدن ترین افراد بشر را مد نظر قرار دهم، کلاً داراى یک مبدأ و یک قسم انجام و بعبارت ساده تر دارای یک نوع سرنوشت میباشند، و مجموعاً این عده یک فامیل بزرگ بلکه جامعه را تشکیل میدهند که هر یک از افراد آن دارای حساسیت مشترک مخصوص است و همین طور که فرد فرد آنها برای ترقیات خود زحمت میکشند؛ برای پیشرفت و تعالى، صلاح ورفاه سایرین نیز تحمل ناملایماتی میکنند؛ و قانون عدالت که هیچ نیست مگر نتیجه اعمال و کردهها و دوره تسلسل علل و معلول همین منظور را بخوبی توجیه کرده و اختلافات و درجه ترقیات اشخاص اعم از خوش بخت یا محنت زده را کاملا برای ما بیان مینماید. تاریخ زمین بمنزله پارچه ایست که تارو پود آن را باظلم و تعدیات قتلها؛ کشتارها یافته اند چونکه این همه خونریزیها و بی نظمیهای قرون گذشته که در عصر حاضر جمع شده مانند انهاری است که در مسیرو مجرای شط بزرگی سرازیر شود و ارواحی که امروزه تشکیل جامعههای کنونی بشریت را میدهند اشخاصی هستند که مرتکب اعمال مذموم، قتلها؛ غارتها و اجحافات و غیره شده و امروز قدم بعرصه وجود گذارده اند. آیا با چنین اعضاء و اجزائی که سوابق کارشان کلیه خراب و پرونده اعمالشان تماماً مملو از اشتباه کاری و خطا است؛ چگونه ممکن است بهبود جامعه و حصول به سعادت حقیقی را از آنها انتظار داشت؟ دورهها و سلالههای گذشته و آتیه هر کس کلاً بیک دیگر پیوسته و مربوط است؛ اشخاصی که در طی این قرون زیست میکرده و جز به هوی و هوسهای نفسانیه و خود خواهی به چیزهای دیگر راغب نبوده اند، غبار همین خود خواهی و هوی و هوسها است که تا آخرین فرصت از آنها برطرف نشده و بطور خلاصه میتوان گفت؛ تا کاملا تسویه نگردد، این غبار از آئینه وجود زائد نگشته آنها را کدر و مظلم نگاه خواهد داشت؟ از اینجا بطور وضوح حس میکنیم که اصلاح و ترمیم اوضاع اجتماعی چه اندازه لازم است یعنی برای اجرای این منظور بایستی علت غائی این درد و رنج های فراوان که دامنگیر عموم میباشد با مثال خود و بلکه به توده گوشزد نموده؛ و در عین حال دست بدست هم داده بالاجماع مجاهدت کنیم که محیط سالمتر و پاکتری برای خود فراهم آوریم. خلاصه انسان بایستی خود بشخصه واقف به استعداد و شایستگی أعمال نیک و بد بوده و تا آنجا که مقدور است مسئولیتهای حاصله را مقیاس گرفته و خصوصاً بخود تکانی داده و از این مرحله بی قیدی و بی حسی که چون سم قاتل کره زمین را اخلاقاً مسموم و فاسد نموده بیرون آید و برای رفع این نواقص و سستی و تکامل بایستی بکرات و دفعات بیشمار در سطح این کره تحمل رنج و مجاهدت نماید. یک نفخه جدیدی لازمست که بر عموم دمیده شود تا آنکه یک قسم عقیده راسخ و اطمینان کاملی حاصل گردد آن وقت است که با اراده متین و آهنین خود ثابت و پابرجا خواهند ماند. و چنانکه قبلا اشاره شد: این مطلب را بایستی در رأس کلیه مطالب قرار داده و عموم بایستی مستحضر باشند که نخست درد و رنج برای احدی در این عالم ابدی نبوده و دوم آنکه عدالت لفظ بیهوده و بی اساسی نیست و تنها همین عدالت است که برکلیه عوالم و موجودات حکم روایی کرده و در مقابل ادای آنست که عموماً تمام ارواح در زندگانی آتیه سرتسلیم فرود آورده و در تحت همین قدرت و سلطه است که تمام گردن کشیها باغی گریها و مقاومتها در هم شکسته پایمال خواهد شد. پس از این مطلب بسیار بزرگ و کلمه شریف عدالت نتایجی بدست میآید که بترتیب عبارتست از: تساوی حقوق، حساسیت مشترک و مسئولیت موجودات، این اصول با یکدیگر متحد شده و دست داده و در تحت قانون ثابت و واحدی بر تمام گیتی تسلط یافته حکروانی میکنند این قانون واجد عبارت از ترقی و پیشرفت موجودات است که در مهد آزادی انجام مییابد. پس با این آهنگ و توافق بسیار بزرگی که در قوانین و اشیاء برقرار است؛ آیا جایز نیست سؤال کنیم کدام یک از این دو عقیده روحیون ومعتقدین به عدم قادر به تسکین آلام و مصائب بیچارگان و واماندگان و خلاصه تعیین مقصود قطعی زندگانی و سرنوشت بشر بوده و بیشتر کمک به پیشرفت و ترقیات موجودات مینماید؟ در این پهناور باعظمت گیتی که عدل و انصاف حتی در کوچک ترین ذرات و جزء جزء مخلوقات رسوخ کرده و هیچ عمل نیکى بلاثمر و بهمین قسم هیچ کردار سوئی بدون سیاست و هیچ نوع عذابی بلا جبران نمانده؛ انسان در خود چنین حس میکند که با کلیه موجودات حیه متصل و مربوط است و در عین حالیکه شخصاً برای خود زحمت میکشید؛ بسایرین نیز کمک کرده بدین طریق آزادانه قواء خود را نمو و توسعه داده کم کم افقهای نور و سعادت حقیقی در مقابل نظر وی گشوده و فراخ تر میگردد. حال خوبست که این افکار و مبانی متین را با عقاید خشک خنک و مادیون که اشخاص را بدون هیچ قسم نصب العین با نقطه اتکائی در زندگانی بوادی ضلال سوق داده و با تصورات بی اساس خود که میگویند انسان موقتاً پا بعرصه وجود گذارده بایستی مجدداً و بدون هیچ گونه آرزو و امیدی بعدم برگردد، و تا ابد در وادی خاموشی غنوده و بیارمد، مقایسه نموده و قیاس کنیم که از این دو عقیده کدام یک بیشتر قدرت دستگیری بیچارگان و ضعفا و نشانیدن آتش درد و رنجها و انواع و اقسام آلام و اسقام رنجورین و محنت زدگان بوده و بعلاوه کدام یک بیشتر باعث تزکیه نفس شده و بهتر اخلاق انسانی را تسویه کرده جلای حقیقی بشخص میدهد و خلاصه کدام یک وسیله ترفیع و ترقی عالم انسانیت خواهد شد.
فاعلیت مختار وقدرت کامله: موضوع فاعلیت مختار از جمله مطالبی است که پیش از هر موضوعی فلاسفه و دانشمندان علم الوهیت را بخود مشغول ساخته است. وفق دادن اراده و آزادی انسانی با گردش قوانین طبیعیه و مشیت پروردگار بمراتب مشکل تر از مسئله فشار آور تقدیر نابینا که بعقیده بعضی عنان سرنوشت بشریت را بدست گرفته در انظار جلوه نموده است. ولی تعلیماتی را که ارواح بها داده اند، این گونه اشکالات را بکلی مرتفع نموده و این له را برای ما روشن ساخته است. این تقدیر و سر نوشت ظاهری که در زندگانی ما را بانواع بلیات و مشقات دچار گردانیده همان نمره کارها و اعمالی است که خود انجام داده ایم و از آنجا که هیچ معلولی در عالم بدون سبب و علت نیست، مانیز بایستی بنتیجه کردههای خود برسیم. در طبقات و مراحل پست خلقت موجود هنوز خود را نشناخته و تنها چیزی که او را در اینگونه مراحل هادی و راهنما است همان طبیعت واحتیاج میباشد و اما در طی مدارج عالیه، بتدریج مقدمات قواء فکرى و مشاعری وی شروع گشته سپیده عقل میدمد و در این موقع است که حصول بآزادی اخلاقی برای روح میسر شده و در نتیجه بهر اندازه که این موجود مراحل بی پایانی را طی میکند بهمان اندازه عقل وجدان و مشاعر وی نمو و توسعه پیدا میکند و در این مورد قوه تمیز و قضاوت او بحدی است که میتواند امتیاز خوب را از بد داده آزادانه هر کدام که مایل است برای خود انتخاب نماید، و از میان این آلام و شداید و فریبندگیها و غیره که خود باعث شده بود، این روح تجارب و دروسی آموخته، قواء اخلاقی وی جلاء و صفای مخصوص پیدا میکند. نظر باینکه روح انسانی واجد فکر و آزادی وجدان شد، در نتیجه تجارب و عملیات لاتعد و لاتحصى بنصب العین اصلی خود که عبارت از موهبت جاودانی یعنی عقل، دانش و محبت و عشق باشد برسد؛ و بمجرد حصول باین سه چیز است که باراده افعال از او صادر میشود و فاعل مختار است. و بواسطه همین فاعلیت مختار است که روح میل و اراده شخص آینده و سرنوشت خود را تأمین نموده، مهیای زندگانی فرح انگیز و تألم آور دیگری میشود این موضوع را نیز بایستی دانست که در طی این مراحل، روح هرگز؛ موقعیتی را اعم از خوب یابد که حاصل نماید بهیچ وجه ارواح شامخ مقام دیگر از مساعدت وکمک روگردان نخواهند بود و هرگاه برای کمترین چیز تنبه نیافته و خود را تسلیم ننمایند هر قدر نالایق و مهمل هم بنظر جلوه کنند، باز مادامی که این روح جداً مصمم شده و این نیت و اراده را داشت که در راه راست و مقدسی قدم گذارد، بلافاصله قدرت کامله دست ملاطفت بجانب وی دراز کرده او را مساعدت خواهند کرد. قدرت کامله همان روح عالی مقام یا فرشته ایست که دائماً مراقب و مواظب تیره بختان است. و در حقیقت همان تسلی دهنده غیبی است که سیالات جانبخش خود را در کالبد اشخاص سیه روز و شکسته میدهد. این عنایت چون چراغ فروزان بمنزله نور افکنی است که هادی ناخدای کشتی شکسته و محنت زده در شب تاریک و دریای طوفان خیز زندگانی میباشد، خلاصه قدرت کامله عبارت از همان عشق و علاقه بیکران الوهیت است که على السویه بین فرد فرد موجودات پخش شده و کلیه مخلوقات را شاداب نگاه میدارد، جای بسی شگفت و تعجب است که این محبت و عنایت چه پیش بینی هائی کرده و چه علاقمندی هائی در اشخاص ایجاد میکند! آیا نبایستی گفت که این ملاطفت پروردگار فقط برای روح است و این خلقت کواکب و عوالم که جولانگاه و میدان ترقی روح میباشد، آفرینش شموس عوالم وکرات بیحد و حصر و سازمان اقلیم و دریاها فقط محض این خلقت شریف یعنی روح میباشد؟ و تنها برای همین روح است که مجموعاً این اعمال خطیر و بزرگ طبیعت انجام شده، قواء طبیعیه با یکدیگر اختلاط و ترکیب یافته و افلاک از غمامههای خود بیرون آمده و در جو لایتناهی منتشر و در این فراخنای بی کران طبیعت پراکنده میگردند؟ خلقت روح برای نیل بسعادت است ولی از برای اینکه قدر و قیمت این سعادت شناخته شده و تعیین گردد، وظیفه خود روح است که شخصاً در تحصیل و رسیدن بآن کوشش و جدیت نموده و از برای حصول بمقصود، مکلف است که آزادانه قوالی را که در خود موجود دارد: پرورانیده وسیله ترقیات خود را از این حیث فراهم سازد. در حقیقت، آزادی در عمل و مسئولیتی که در طی مراحل مختلفه وسایل ترقیات این روح را فراهم میسازد بایستی توأماً و بطور توازی بایکدیگر پیش رود و هر قدر این روح فروزان گردید و بمرحله عقل نزدیکتر شود. دلیل بر این است که قواء شخصی خود را بیشتر و بهتر با قواء طبیعیه که بر عوالم وکرات حکمفرماست وفق داده آشنا ساخته است، پس آزادی روح در یک محیط محدودی اجرا میگردد. این آزادی از طرفی منوط است بمقتضیات قانون طبیعت که تحمل هیچ گونه زیان و هیچ قسم اختلالی را در مدار منظم و مسیر همیشگی خود نداشته؛ و از طرف دیگر نتایج اعمال و کردههای گذشته در وی بحالت انعکاس باقی است. تا مادامی که خود روح بشخصه جبران و ترمیم این اعمال را بطور اکمل بنماید. اجرای آزادی بشری بهیچ وجه مانع و مخل پیشرفت و اجرای نقشههای الوهیت نیست، زیرا هرگاه غیر از این بود، نظام اشیاء در هر لحظه مختل و بحالت هرج و مرج میافتاد. بدیهی است که بالاتر از نظریات محدود و متلون ما نظام ثابت و لغزش ناپذیر طبیعت قائم و برپا است. اغلب اتفاق میافتد از چیزهایی که حقیقه بخیر و صلاح میباشد خوب قضاوت نمیکنیم، و در واقع جایز است اندکی در این مسئله غور نموده و از خود سؤال کنیم: هرگاه این نظام طبیعی اشیاء بروفق میل و سلیقه و مطابق آمال ما اجرا میشد چه هرج و مرجها و اغتشاشات خوفناک وگیتى خراب کنی بود که بظهور نمی پیوست؟ بلاشک نخست استفاده که انسان از این آزادی مطلق میکرد ابتداء دفع و امحاء کلیه اسبابها و عللی بود که باعث رنج و تعب میگشت بتواند بی دغدغه و خیال راحت زندگانی خوشی برای خود تأمین کند و اما، اگر ممکن شود که یک سلسله آلام و شدایدی را هوش و فراست انسانی بوسیله اسباب هائی طرد و بر طرف نماید. مانند زجر و مشقتهای این عالم ارضی، آن وقت بایک رشته عیوب و نقص هائی که در حقیقت چسبیده بطبیعت اخلاقی ما بوده و تفکیک آنها جز بوسیله فشار و رنج و تعبها محال است بوسیله دیگری برطرف گردد. چگونه بایستی معامله نمود؟ بلی! عیب و نقص اساسی بشر در همین یک نکنه است، و چنانکه قبلا نیز گفته شد، رنج و تعب بمنزله مکتب بلکه داروئی است که بالاخره روح بایستی در پایان زجر و مشقات بی پایان از آن علاج قطعی و ضروری سهم گیرد و اعمال تجربیات حاصله، فقط یک بخش عادلانه است که از عدالت خانه بزرگ پروردگار، بدون هیچ گونه نظریات خصوصی بما اعطا گردیده، پس در حقیقت بواسطه جهالت ما است که هنوز آغاز شیئی را ندیده و نشناخته ایم و بدون مقدمه انجام و پایان آنرا از خالق متوقعیم، همین درد و رنج است که ما را در مقابل نظام گیتی و قوانین این درس تنبه آموخته و ما را آگاهی میبخشد، و هرگاه زبان انتقاد و شکایت از این قوانین باز کنیم بواسطۀ جهالت خود ما است که هنوز بچگونگی قوانین مجهوله واقف نبوده و تاکنون از قلمرو بصیرت و قدرت ادراک ما خارج بوده است. سرنوشت و تقدیر عبارت است از نتیجه و حاصل جمع کلیه اعمال مقاصد و نیات ما که خود بشخصه در طی زندگانیهای متوالیه و آزادانه انجام داده ایم بمجرد این که بمرحله عقل رسید و انوار معرفتها ساطع گشت و خود را منور الفکرتر از پیش یافتیم، درصدد چاره جوئی و رفع نواقص خود برآمده و در صدد یافتن اسباب و وسایلی هستیم بمعیت آنها بتوانیم منظره تاریک خود را روشن سازیم؛ و برای حصول بمنظور اصلی ناگزیر بدست خود زندگانی مادی را با اشکال و شرایط گوناگون و رقت بار آن آغاز کرده یقین خواهیم داشت که از این راه بطور قطع بمرام و مقصود اصلی خود خواهیم رسید. کیفیات و آثار هیپنوتیسم و القائات ذهنی نیز تا حدی در تأئید این موضوع، بما میفهماند که در این قبیل موارد تأثیر و نفوذ ارواح حامی ما تاچه اندازه اهمیت دارد. در حالت سمنامبولیسم، روح در اثر الفائات مانیه تیزور منتقل میشود که مثلا فلان یا فلان کار را در زمان معینی که سابقاً از او صادر شده است انجام دهد و چون بیدار شد چیزی از آن عملیات را در خاطر ندارد ولی همین که موقع رسید این عملیات را جزء بجزء و در زمان معینی انجام خواهد داد. همینطور شخص نیز چیزی از تصمیمات خود را که قبل از رجعت بعهده گرفته است در خاطر ندارد ولی همین که ساعت موعود فرا رسید روح اعمالی را که متعهد شده بود استقبال نموده انجام خواهد داد.
حدیث :
عمر بن سعید بن هلال گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم : من چند سال یک بار شما را دیدار میکنم پس به من سفارشى فرما تا به آن عمل کنم. حضرت فرمود: تو را به رعایت تقواى الهى و پارسایى و کوشش سفارش میکنم به کسى که از نظر مال و دارایى از تو بالاتر است نظر نکنى و گفتار خداى عزوجل به پیامبرش براى تو و همه کفایت میکند که فرمود: (و لا تمدن عینیک الى ما متعنا به ازواجا منهم زهره الحایه الدنیا: دو چشمت را بسوى آنچه که بوسیله آن اصنافى از مردمان را کامیاب ساختیم مگشاى که آن خوشى زندگى دنیاست) و فرمود: (فلا تعجبک اموالهم و لااولادهم: پس مالها و فرزندانشان تو را به شگفت نیاورد) پس اگر از متنعم بودن کفار بر خود ترسیدى زندگانى رسول خدا صلى الله علیه و آله را به یاد آور که نان او از جو و غذاى شیرین او از خرما و اگر مى یافت هیزم او شاخه بى برگ خرما بود و هرگاه به مصیبتى جانى یا مالى یا مصیبت فرزندانت دچار شدى مصیبتى را که بواسطه از دست دادن رسول خدا صلى الله علیه و آله به آن دچار گشته اى یاد آور زیرا مردمان هرگز به مصیبتى همانند مصیبت فقدان رسول خدا صلى الله علیه و آله گرفتار نشده اند.
ما انسان ها مثل مداد رنگی هستیم. شاید رنگ مورد علاقه همدیگه نباشیم! اما روزی... برای کامل کردن نقاشیمان؛ دنبال هم خواهیم گشت، به شرطی که اینقدر همدیگر را تا حد نابودی نتراشیم.

شد برون از آستین امروز دستِ کردگار
داشت بر کف، گوهری گیتی فروزی شاهوار
بود هفت اقلیم و نُه طارم برایش استوار
جبرئیلش میستودی روی تخت زرنگار
از لبش این حُسن مطلع بود درّی آبدار
لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
راز هستی در کف ایزد جز او دیگر نبود
خود جز این گوهر میان کاف و نون اندر نبود
جلوه جان آفرین جز آن جهان پرور نبود
هم جز این یک سطر حرفی بر سرِ دفتر نبود
نی جز این یک فرد در آغاز و در انجام کار
لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
چند سال پیش رفته بودم روستایی سرسبز و زیبا که خیلی باصفا بود و اونجا تلپ شده بودم، یعنی پاتوق کرده بودم. یه خونه که باغچه ۸۰۰ متری داشت و آب چشمه از داخل حیاط خونه رد میشد و برای خودش یه پا بهشت دنیایی بود. بیشتر اوقاتم به کتاب خوندن و پرورش نهال و درختها میگذشت و فارغ از شلوغی شهر برای خودم خلوت و اعتکاف کرده بودم. یه روز یکی از رفقای مجازی رو دعوت کردم که این بنده خدا مثلاً شاخ شبکه مجازی بود که چندین هزار فالور داشت، البته خانوادگی دعوتشون کردم که ببینم این بابا که این همه دنبال کننده داره آیا واقعاً خیلی خوشبخته که این همه پز میده و کلاس میذاره؟ گفتم: خدایا حقیقت موضوع رو نشونم بده ببینم اینا چند چند هستن! چشمتون روز بد نبینه، عجب خانواده ی داغونی، خودشون زن و شوهر که نگو نگو، همش دروغ و کلک و فریب بود، حتی بچه هاشونم بهتون نگم که چقدر دزدی کردند و خسارت زدند و موذی گری و مخی کاری و.. هوووف. واقعاً دلم براشون سوخت، هم برای خودشون، هم بخاطر بچه هاشون که از هر دری توو بودند و فردا باید توی همین جامعه زندگی کنند، دلم سوخت برای اون چندین هزار دنبال کننده بیچاره ای که الگوشون این بودند و نمیدونستند که پشت این همه فیلم و نمایش چه خبره. بعد به خودم گفتم: آخه آدم عاقل، اگه کسی واقعاً خوشبخت باشه، آیا این همه توی بوغ و کرنا دادار دودور میکنه؟ اصلاً اگر کسی واقعاً خوشبخت باشه، احتیاجی به گرفتن لایک و توجه دیگران داره؟ بعدش به خودم گفتم: عیبی نداره، خدا رو شکر میکنم که پشت پرده ماجرا رو نشونم داد، گرچه خسارتشون خیلی بود، آره ضرر تلخه، کلی آبرو ریزی هم برام درست کردند، ولی در عوض تجربه ای کسب کردم که از کوه طلا با ارزش تر هست، خوبه به ماسک ظاهری آدما توجه نکنیم، برعکس بعضیا ظاهر لوکس و لاکچری ندارند ولی باطنشون بوی عطر بهشتی میده. عه، صدای بلندگو میاد، داره میگه: بارالهی نشود لال به هنگام ممات، هر زبانی که فرستد به محمد صلوات. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
(روتو که خود سایه نورالهی)
چار علم رکن مسلمانیت
پنج دعا نوبت سلطانیت
گر نظر از راه عنایت کنی
جمله مهمات کفایت کنی
با تو تصرف که کند وقت کار
از پی آمرزشی مشتی غبار
ازتو یکی پرده برانداختن
وزدو جهان خرقه درانداختن
ای گهر تاج فرستادگان
تاج ده گوهر آزادگان
هرچه ز بیگانه و خیل تواند
جمله در این راه طفیل تواند
اول بیت ار چه به نام تو بست
نام تو چون قافیه آخر نشست
این ده ویران چو اشارت رسید
از تو و آدم به عمارت رسید
آنچه بدو خانه نو آیین بود
خشت پسین دای نخستین بود
مهر شد این نامه به عنوان تو
ختم شد این خطبه به دوران تو
خاک تو خود روضه جان من است
روضه تو جان جهان من است
خاک تو در چشم نظامی کشم
غاشیه بر دوش غلامی کشم
بر سر آن روضه چون جان پاک
خیزم چون بادو نشینم چو خاک
تا چو سران غالیه تر کنند
خاک مرا غالیه سر کنند
مخزن الاسرار نظامی گنجوی
بریم سراغ شاهنامه و غیرتی شدن آقایون وقتی خواستگار برای دخترشون میاد، برآشفتن طنزآمیز مهراب کابلی، پدر رودابه بعد از شنیدن ماجرای عشقی دخترش با زال از زبان همسرش، سیندختِ زیرک و سیاستمدار:
بدو گفت سیندخت کین داستان
به روی دگر برنهد راستان
چُنان دان که رودابه را پورِ سام
نهانی نهادهست هر گونه دام
ببردهست روشن دلش را ز راه
یکی چارهمان کرد باید نگاه
چو بشنید مهراب بر پای جست
نهاد از بر دست شمشیر دست
تنش گشت لرزان و رخ لاژورد
پر از خون جگر، لب پر از باد سرد
همی گفت رودابه را رود خون
به روی زمینبر کنم هم کنون
چُن آن دید سیندخت بر پای جست
کمر کرد بر گِردگاهش دو دست (گِردگاه: کمر)
چنین گفت کز کهتر اکنون یَکی
سخن بشنو و گوش دار اندکی
وُزان پس همان کن که رای آیدت
روان را خرد رهنمای آیدت
بپیچید و انداخت او را به دست
خروشی برآورد چون پیل مست
مرا گفت چون دختر آمد پدید
ببایستش اندر زمان سر بُرید
نکُشتم نرفتم به راه نیا
کنون ساخت بر من چنین کیمیا (کیمیا: فریب و افسون)
تعبیر استعاری بدیع و جالب تازیان به آتش در صحبت سیندخت با مهراب کاولی:
فریدون به سروِ یمن گشت شاه
جهانجویدستان همین جُست راه
که بی آتش از آب و از باد و خاک
نشد تیرهروی زمین تابناک
هر آنگه که بیگانه شد خویشِ تو
شود تیره رای بداندیشِ تو
تعبیر استعاری جالب و بامزۀ سیندخت، مادر رودابه بعد از فرونشاندن خشم شوهرش، مهراب کاولی:
برِ دختر آمد پر از خنده لب
گشاده رخ روزگون زیر شب
همی مژده دادش که جنگیپلنگ
ز گور ژیان کرد کوتاه چنگ
استفاده از آرایۀ استعاره: جنگیپلنگ: مهراب کاولی (پدر رودابه)؛ گور ژیان: رودابه
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش بیست و پنجم. رازهای تمدن جدید غرب، رنسانس، آرمانهای صلیبی و لیبرالیسم: تصویری که تاریخنگاری رسمی غرب از علل پیدایش تمدن جدید اروپایی به دست میدهد، و آن را ثمره یک فرایند بغرنج و طولانی مدنیت و فرهنگ معرفی میکند، مخدوش و اغراق آمیز است. این تنها جعل یک هویت واحد، متداوم و همبسته فرهنگی - تاریخی است برای قاره اروپا؛ هویت و تاریخ پیوسته ای که اروپا فاقد آن بود. پردازندگان این الگوی تاریخی با اغراق و بزرگنمایی در برخی تحولات و پدیدههای تاریخی و ایجاد پیوند ذهنی میان آنها، که گاه در واقعیت تاریخی هیچ پیوندی میانشان وجود نداشت، و نادیده گرفتن یا کم اثر جلوه دادن برخی تحولات و پدیدهها، که گاه جایگاهی بزرگ داشتند، این هویت واحد و فرایند منطقی رشد آن را در عرصه ذهن و اندیشه تاریخی شکل دادند. یک نمونه از این بازسازی غیرواقعگرایانه گذشته را در تاریخ فلسفه غرب میتوان دید. فردریک کاپلستون در اعتراض به حذف دوران طولانی قرون وسطی از تاریخ اندیشه غرب مینویسد: دانشجویان فلسفه اروپایی باید از ارسطو، متوفی ٣٢٢ پیش از میلاد، به فرانسیس بیکن و دکارت، که به ترتیب در سالهای ١٥٦١ و ١٥٩٦ درگذشتند، بپرند. تبدیل رنسانس به مبداء تحول جدید قاره اروپا از اینگونه دست کاریهای غیرواقعی است. ترجمه متون یونان و روم باستان، که به نوزایی (رنسانس) فرهنگ فوق شهرت یافته، در زمان خود فاقد آن جایگاه تاریخی بود که بدان نسبت داده میشود. این جعلی است که تاریخنگاری علمی سده نوزدهم اروپا بدان دست زد؛ و با آثاری چون تمدن رنسانس در ایتالیا اثر یاکوب بورکهارت (١٨٦٠) پرستش رنسانس را باب کرد. رنسانس به موجی اطلاق میشود که از اواخر سده پانزدهم میلادی دربارهای کوچک اشرافیت تجاری جنوب ایتالیا را فراگرفت و زادگاه آن دربار لورنتسو مدیچی (١٤٤٩ تا ١٤٩٢)، حکمران ثروتمند فلورانس، بود. ستیز خاندان مدیچی و الیگارشی زرسالار فلورانس با پاپ جلوه ای از ستیز عام حکمرانان سکولار (غیر روحانی) با حاکمیت کلیسا بود که شاخص تاریخ سیاسی اروپا در تمامی سده پانزدهم است. در تاریخنگاری جدید غرب، این پدیده سکولاریزاسیون نام گرفته است به معنای فرایند حذف اقتدار و نظارت کلیسا بر حکمرانان اروپا و انتقال تمامی قدرت به ایشان. این فرایندی است که از برخی جهات به تحولات سیاسی دنیای اسلام در دوران کاهش و حذف اقتدار و نظارت مرکزی خلافت عباسی بغداد شباهت دارد. از درون فرایند سکولاریزاسیون دوران جدیدی از حاکمیت مطلقه فرمانروایان خودکامه اروپا سر در آورد که سالهای ١٦٦٠ تا ١٨١٥ را در بر میگیرد. این دوران، در تاریخنگاری جدید غرب با نام زیبای عصر استبداد روشنگرانه متمایز میشود. نمونه های برجسته این حکمرانان سکولار، و درواقع بیقانون، دودمانهای سلطنتی تودور و استوارت در انگلستان، فردریک کبیر پادشاه پروس و لویی چهاردهم پادشاه فرانسه است که کلام قصار او چنین در تاریخ به ثبت رسیده است: من دولتم! فرایند تبدیل حکومت مطلقه به حکومت مشروطه از اواخر سده هیجدهم آغاز شد و تنها در سده نوزدهم به شکل واقعی تحقق یافت؛ و بدینسان بورژوازی نوخاسته مستعمراتی غرب نیز در قدرت سیاسی سهیم شد. با شناخت الیزابت اول، این مستبدین منورالفکر را کم و بیش شناخته ایم و در بحث یهودیان درباری با آنان بیشتر آشنا خواهیم شد. ستیز الیگارشی زرسالار و سکولار جنوب ایتالیا با پاپ و حاکمیت کلیسا ابعاد سیاسی و نظامی داشت و در بعد فرهنگی به شکل رویکرد به ادبیات آنتیک یونان و روم باستان و برافراشتن آن در برابر فرهنگ مسیحی تجلی یافت. واژه ایتالیایی لاریناشیتا (نوزایی)، که نخستین بار در سال ١٥٥٠ به کار رفت، دقیقاً به معنای تجدید حیات متون کهن یونانی- رومی است که تا این زمان در اروپا مهجور و ناشناخته بود. این واژه سپس بار وسیعتری به خود گرفت و به معنای تجدید حیات هنر و فرهنگ باستان یونان و روم به کار گرفته شد؛ و تنها دو سده بعد، در نیمه دوم سده هیجدهم، به مفهوم عام نوزایی فرهنگ اروپایی وارد انسیکلوپدی فرانسه (١٧٥١ تا ١٧٧٢)شد. کاربرد واژه رنسانس در زبان انگلیسی تنها از سال ١٨٤٠ است. لورنتسو مدیچی گروهی از نویسندگان را در پیرامون خود گرد آورد و به خرید نسخ خطی کهن یونانی- رومی، که در صومعه های مسیحی وجود داشت، پرداخت و کتابخانه ای تدارک دید شامل ١٠٩٣ جلد کتاب که ٤٦٠ جلد آن به زبان یونانی بود. این کتابخانه پشتوانه فکری رنسانس به شمار میرود. بدینسان، نویسندگان دربار مدیچی حرکت خود را برای تدوین یک فرهنگ نوین ضد کلیسایی بر اساس ترجمه متون کهن یونانی- رومی آغاز کردند. این حرکت هرچند به ظاهر ترجمه متون آنتیک بود، ولی بار فرهنگی بس متمایزی داشت و در واقع برداشت آزاد و روز منطبق با خواستها و ایده آل های مترجمین بود. مترجمین رنسانس آنقدر یونانی نمیدانستند که راویان صالحی برای معرفی واقعی فرهنگ باستان یونان باشند. برجسته ترین آنان بوکاتچو بود که با یونانی مغلوط خود غیرواقعی ترین و آرمانی ترین تصویر را از یونان باستان اشاعه داد. نوزایی یونان و روم باستان، صرفنظر از انگیزه های سیاسی آن که حاکمیت کلیسا را هدف گرفته بود، از نظر فرهنگی نوعی رویکرد نوستالژیک بود. این نوستالژی یونانی معطوف به فلسفه عقلی ارسطو نبود؛ اروپا پیشتر از طریق متکلمین مسیحی ارسطو را شناخته بود و در آن دوران ارسطو نماد فلسفه خشک مدرسی به شمار میرفت. این یک رویکرد اخلاقی- ارزشی به شرک باستان و علیه مبادی فرهنگ کلیسایی بود که پایه سلطه پاپ انگاشته میشد؛ و لذا معطوف به حماسه سرایان و مورخین یونانی بود که تصویری افسانه ای از گذشته به دست میدادند و آن گروه از اندیشمندان یونانی که حامل بار اخلاق جدید انگاشته میشدند چون سقراط و افلاطون. این نه متافیزیک ارسطو که کرپوس افلاطون بود که با ترجمه آن توسط مارسیلیو فیچینو به کتاب مقدس اومانیستهای ایتالیا بدل شد و افلاطون را به مقام قدیس و نیمه خدا رسانید. فلورانس کانون آزاداندیشی و دمکراسی نیز نبود. در این حاکم نشین کوچک ایتالیایی اشرافیتی حکومت داشت که از قِبَل تجارت بین المللی ثروت انبوهی انباشته و شهر خود را، پیش از دستیابی پرتغالیها به راه دریایی شرق، به پایتخت مالی اروپا بدل ساخته بود. فلورانس توسط این اشرافیت زرسالار اداره میشد و برای انتخاب شورای این شهر یکصد هزار نفری تنها ٣٢٠٠ مرد حق رأی داشتند. برای توده مردم بیسواد و فقیر فلورانسی آزادی جز آزادی فرمان بردن از اربابان نبود؛ و برای پلوتوکراسی فلورانس آزادی جز آزادی سلطه خود آنان بر شهر و متصرفات آن بدون دخالت امپراتوران یا پاپها یا فئودالها مفهومی نداشت. به گفته ویل دورانت، این سخاوتمندی مورخین سده نوزدهم بود که به فلورانس چنان درجه ای از دمکراسی اعطا کرد که این بهشت توانگر سالار بویی از آن نبرده بود. این مفهوم جاه طلبانه از آزادی در عهد لورنتسو مدیچی به اوج رسید؛ حکمرانی باشکوه و بس ثروتمند که با معشوقه ها کلنجار میرفت، پاپ می آفرید و به عنوان بزرگترین و اصیلترین ایتالیایی عصر خود در سراسر اروپا مورد احترام بود. ایتالیای عهد رنسانس کانون خرافات، به موهومترین اشکال آن، بود. اومانیستها غالبا به همزاد یا نگهبانان غیبی اعتقاد داشتند و نوشته های به سبک سیسرون خود را با روح جنون آسای محیط خویش می آمیختنـد. پودجو براتچولنی، از چـهره های برجسته رنسانس، از عفریت هایی سخن میگفت که مانند سواران بی سر هجرت میکنند، یا از هیولاهای ریشویی که از دریاها برمیخاستند تا زنان زیبارو را بربایند. ماکیاولی به امکان پر بودن هوا از ارواح اشاره میکرد و اعتقاد خود را به این امر که وقایع بزرگ با نشانه هایی از صور عجیب، پیشگویی، الهام و علایم آسمانی اعلام میشوند ابراز میداشت. مارسیلیو فـیچینو، مترجم افلاطون، شرحی در دفاع از غیبگویی و طالع بینی و اعتقاد به اجنه نوشت. و بوکاتچو، که هیچگاه متفکر عمیقی نبود، به موهومات زمان خود از قبیل طالع بینی و پیشگویی به مدد خواب پایبند بود و به وجود اجنه و شیاطین اعتقاد داشت. رویکرد یونانی- رومی سده شانزدهم جنوب ایتالیا نه تنها مرحله جدیدی در اندیشه عقلی نگشود، که بـه عکـس دور جدیـدی از شکوفایی علوم خفیه بود. همانگونه که ملاحظه میشود، برخلاف آنچه به شکلی عجیب و عامیانه در میان همگان رواج یافته، رنسانس به معنای نوزایی دانش و فن در قاره اروپا نیست که یک پدیده سده نوزدهمی است. رنسانس تنها به معنای نوزایی ادبیات و هنر یونان و روم باستان است در کانونی بسیار کوچک و مرفه از اشرافیت عیاش اروپا در سده شانزدهم. دامنه تأثیر این فرهنگ تا سده نوزدهم محدود بود و تنها در این زمان بود که دست سخاوتمند تاریخنگاری جدید اروپا چنین جایگاهی رفیع و غیرواقعی به رنسانس اعطا کرد. مهاجمان ماوراء بحار اسپانیایی و پرتغالی و انگلیسی و هلندی و فرانسوی متأثر از این فرهنگ نبودند و به عکس، به شدت و به شکلی ریاکارانه، آرمانهای صلیبی را به پرچم توسعه طلبی خویش بدل ساخته بودند. با افزایش رفاه و ثروت دربارها و کانونهای اشرافی اروپا در سده های هفدهم و هیجدهم فرهنگ رنسانس بتدریج به این مراکز تسری یافت ولی تنها تأثیر آن در ایجاد ارزشها و اخلاقیات جدیدی بود که از تشبه و همسانگری روانی با خدایان آزمند و متجاوز یونان و روم باستان منشاء میگرفت. شاید این فرهنگ و نظام ارزشی در دامن زدن به تهاجم جنون آمیز الیگارشی مستعمراتی غرب در سده های پسین موثر بود؛ ولی توجه کنیم که بی قیدی اخلاقی و پایمال کردن ارزشهای عام انسانی در ذات بشر ریشه دارد و این گرایش بهرروی بازتاب فرهنگی خود را مییافت. این معجزه فرهنگ آنتیک یونان و روم باستان نبود. بهرروی، مسکوت گذاردن پدیده هایی چون تجارت عظیم و حیرت انگیز برده در سده های هفدهم و هیجدهم و کتمان نقش آن به عنوان یکی از پایه های پیدایش تمدن جدید غرب، و انتساب این تحول به عوامل فکری و فرهنگی را باید تنها و تنها زیباسازی و آرایش داستان طلوع غرب نوین دانست. این ربطی به واقعیات تاریخی ندارد. راز پیدایش تمدن جدید غرب را از درون این آذینها و آرایه ها نمیتوان جست. به رغم تأثیر فرهنگ رنسانس در سست کردن نظام ارزشی- اخلاقی مسیحی، بر توسعه طلبی ماوراء بحار اروپا، از آغاز تا پایان، روح صلیبی غلبه داشت. آن آرمانی که در پایه تأسیس امپراتوری جهانی غرب در سده های شانزدهم تا نوزدهم قرار داشت، آرمان گسترش جهانی مسیحیت بود که با اندیشه برتری نژادی و رسالت جهانی اقوام اروپایی آمیخته بود. استانفورد شاو مینویسد: هرچند تهدیدات پرتغال بیشتر جنبه اقتصادی داشت، ولی هدف مذهبی مشخصی را نیز دنبال میکرد. پاپ این رسالت را به آنان واگذارده بود که جهان اسلام را از پشت محاصره کنند و مسیحیت را به خاورمیانه و هند بازگردانند. اسپانیاییها نیز در دنیای نو (قاره آمریکا) همین مقصود را دنبال میکردند. در انگلستان نیز توسعه طلبی ماوراء بحار با آرمانهای صلیبی سخت آمیخته بود: ریچارد هاکلوت کشیش (١٥٥٢ تا ١٦١٦) از نخستین اندیشه پردازان مستعمراتی انگلستان بود و همو بود که با انتشار نقشه ها و رساله های خود توجه الیزابت را به آمریکای شمالی معطوف کرد. پسر عموی بزرگتر هاکلوت، که او نیز ریچارد هاکلوت نام داشت، از تجار بزرگ و سهامداران کمپانی مسکوی بود. هاکلوت جوان تحصیلات خود را در کریست کالج آکسفورد به پایان برد و سپس با حمایت محافل مالی و تجاری لندن و بریستول کانونی برای اشاعه اندیشه های توسعه طلبی ماوراء بحار در این دانشگاه به پا کرد. هاکلوت رساله های متعددی در تشویق این تکاپو منتشر نمود و به درخواست سر والتر رالیگ، برای ترغیب الیزابت به حمایت مالی از مستعمره رالیگ در ویرجینیا، رساله بحثی درباره پلانتکاری غرب را نوشت. هاکلوت سهم مهمی در برنامه ریزی برای تأسیس کمپانی هند شرقی بریتانیا داشت و یکی از هشت نفری بود که درخواست تأسیس کمپانی ویرجینیا را در سال ١٦٠٦ به دربار انگلیس تقدیم کرد.
الیگارشی مستعمراتی انگلیس با تأسیس انجمن هاکلوت یاد و نام او را گرامی داشته است. انجمن هاکلوت ناشر بسیاری از سفرنامه های انگلیسیها به شرق است. و در هیئت مدیره آن اعضای این الیگارشی عضویت دارند. از سده هفدهم تا پایان سده نوزدهم میلادی، کارکرد اشاعه فرهنگ استعماری انگلیس را انجمنهای میسیونری پروتستان به دست داشتند؛ بویژه انجمن تبشیر انجیلی و انجمن ترویج مسیحیت این دو انجمن در سده هیجدهم سهم مهمی در توسعه استعماری بریتانیا در قاره آمریکا ایفا نمودند. از دهه ١٧٩٠ جنبش میسیونری انگلیس اوج گرفت و در فاصله سالهای ١٧٩٢ تا ١٨٦٢ دوازده سازمان مهم جدید میسیونری تأسیس شد. از اینروست که در نیمه اول سده نوزدهم هند به کانون تکاپوی بیسابقه میسیونرها بدل شد. تأثیر روح صلیبی بر توسعه طلبی اروپا تا بدان حد بود که در ،١٨٥١ پرنس آلبرت، همسر ملکه ویکتوریا، در بازدید از نمایشگاه مستعمرات انگلیس آن را فستیوال تمدن مسیحی خواند.بنوشته نرمن دانیل، انگلیسیها به پیوند همبسته دین خود با منافعی که برای جهانیان به ارمغان آورده اند معتقد بودند. دانیل سیاست اشاعه فرهنگ غربی در هند و بنیادهای این فرهنگ در اوایل سده نوزدهم را چنین توصیف میکند: اندیشه های قدیمی (استعمارگران اروپایی تا اوایل سده نوزدهم- چون) هستینگز، مونرو، ملکم، تیگنموس (همه) این بود که جامعه هند جامعه ای ایستا و رفتارهای آن تغییرناپذیر است. اکنون این نظر پدید شد که کاستی واقعی امپراتوری (بریتانیا) کاشت بذرهای تمدن اروپایی و اصول مسیحیت است. تلقی نظریه پردازان استعماری بریتانیا عموما چنین بود. در دهه ١٨٤٠ ماکائولی نوشت: تاریخ ١٦٠ سال گذشته کشور ما، تاریخ پیشرفت مادی، اخلاقی و معنوی است. پالمرستون در سال ١٨٤٨ گفت: به اعتقاد مـن، وظیفه ما به اسارت گرفتن (سایر ملتها) نیست، آزاد کردن آنهاست... وظیفه ما هدایت سایر ملتهاست. رونالد حیام میافزاید در میان روشنفکران انگلیسی سده نوزدهم ایچن یک باور عمومی بود که بریتانیا به قله نردبان ترقی رسیده و اینک وظیفه اوست که سرنوشت دیگران را نیز بهبود بخشد. تصادفی نیست که آقای پادزناپ، یکی از قهرمانان رمانهای چارلز دیکنز، پیدایش ملتهای دیگر را یک اشتباه میخواند. تنها در نیمه دوم سده نوزدهم، زمانی که سلطه استعماری غرب بطور کامل شکل گرفت، اندیشه های لیبرالی با امپریالیسم گره خورد بویژه تحت تأثیر کسانی چون گلادستون؛ که او نیز، چنانکه خواهیم دید، یک مسیحی معتقد بود. معهذا، حتی با حذف نفوذ کلیسا در دولتهای غربی در اواخر سده نوزدهم تبلیغات مسیحی کارکرد خود را به عنوان یک سلاح استعماری در شرق از دست نداد. در این دوران ترویج لائیسیته در شرق تنها به معنای حذف نفوذ نهادها و کانونهای سنتی دینی- سیاسی در حکومتهای شرقی بود و بدینسان هموار ساختن راه برای نفوذ کارگزاران غربگرای بومی. از دیدگاه استعمارگران بریتانیا، حکومتهای شرقی، چون مصر و چین، مانعی عمده در راه پیشرفت تمدن بشری بودند و لازمه آزادی معنوی و فردیت انسانی، درهم شکستن این حکومتها بود. در این دوران، اندیشه پردازان سیاسی غرب استبداد روشنگرانه را برای دنیای استعمارزده توصیه میکردند؛ حکومت مطلقه و بیقانونی که زمام آن به دست کارگزاران غربی یا بومی غرب باشد. یک نمونه از این نظریات به جان استوارت میل (١٨٠٦ تا ۱۸۷۳) تعلق دارد. جان استوارت میل، اندیشه پرداز نامدار لیبرالیسم انگلیسی، پسر جیمز میل (١٧٧٣ تا ١٨٣٦)، از کارگزاران و اندیشه پردازان برجسـته مستعمراتی بریتانیا در امور هند است. جان استوارت میل نیز، چون پدر، از سال ١٨٢٣ به استخدام کمپانی هند شرقی در لندن در آمد و با انحلال کمپانی در سال ،١٨٥٨ پس از ٣٥ سال خدمت، با حقوق ١٥٠٠ پوند استرلینگ در سال بازنشسته شد. او در اواخر دوران خدمت، دبیر دپارتمان امور سیاسی و مخفی [اطلاعاتی] هند بود. جان استوارت میل مستعمرات بریتانیا را به دو گروه مستعمرات اروپایی نژاد، چون استرالیا و کانادا، و مستعمرات غیر اروپایی نژاد تقسیم میکرد. او درباره آن مستعمرات که ساکنانشان به آن درجه پیشرفت رسیده اند که شایستگی حکومت انتخابی داشته باشند، یعنی مستعمرات اروپایی نشین، اصولی زیبا در باب حق خودگردانی داخلی و روابط برادرانه در یک فدراسیون سیاسی مطرح مینمود. (روشن است که سخن تنها بر سر اروپاییان مستقر در این مستملکات بود نه بومیان) ولی آنگاه که به مستملکات گروه دوم میپرداخت، میل یکسره شارح حکومت استبدادی و شاه- فیلسوفی افلاطون بود: مردمی را که در دوران توحش به سر میبرند باید فرمانبری آموخت... آن نوع حکومت که برای حرکت هر مردم در مرحله ای از پیشرفت ثمربخش ترین حکومت باشد، اگر چنان عمل کند که مرحله بعدی پیشرفت آنان را با مانع یا دشواری روبرو سازد، نامناسب ترین نوع حکومت برای آنها خواهد بود. میل نخستین درس تمدن را، که این وحشیان باید بیاموزند، درس اطاعت، اطاعت از مافوق، میدانست. مردمی که در یک وضع آزاد تمدن نایافته به سر میبرند.. درواقع تا زمانی که اطاعت کردن را نیاموزند، قادر به هیچ پیشرفتی در تمدن نخواهند بود. بنابراین، فضیلت واجب یک حکومت که خود را بر چنین مردمی حاکم گرداند این است که بتواند رعایای خود را به اطاعت کردن وادارد... برای اینکه حکومتی توانای این کار باشد، تشکیلات سیاسی آن باید، کم و بیش، سر به سر استبدادگرانه باشد. یک تشکیلات سیاسی که تا هر میزان مبتنی به رأی مردم باشد، که در آن افراد جامعه به دلخواه از آزادی عمل فردی خود در برابر حکومت چشم پوشند، نخواهد توانست آن نخستین درسی را که شاگردان در این مرحله از پیشرفت خویش نیاز دارند به آنان بقبولاند. میل تا بدانجا میتاخت که برای این بخش از جهان حتی بردگی را نیز مجاز و عامل ترقی میشمرد: اقوام بی تمدن و بویژه دلاورترین و پرنیروترین آنها از کار پیوسته و عاری از هیجان بیزارند. ولی همه تمدنهای راستین جز از این راه به دست نمیآیند. بدون چنین کاری نه روح و فکر میتواند با پذیرش عاداتی انضباط بایسته جامعه متمدن را به دسـت آورد و نه شرایط مادی پذیرش آن فراهم میشود... از اینرو، حتی برده داری ممکن است از راه ایجاد محرک نخستین زندگی صنعتی و تحمیل آن همچون تنها اشتغال پرشمارترین بخش اجتماع... گذر به آزادی برتر را شتاب بخشد. در اینجاست که اندیشه استبدادگری خوب به عنوان مناسبترین شکل حکومت بر این مردمان توصیه میشود: در کشوری که هیچگونه محرکی برای بهبود خودانگیخته مردم وجود نداشته باشد، تنها امید آنها به هر حرکتی در جهت پیشرفت، به فرصتهایی موکول است که استبدادگری خوب میتواند پدید آورد. این استبدادگر خوب کمتر میتواند یک حکمران بومی باشد و لذا چه بهتر که ملل متمدن مستقیما متکفل امور استبدادگری خوب شوند: در یک استبداد بومی، وجود استبدادگری خوب پدیده ای نادر و گذراست، ولی هنگامی که آنان زیر حاکمیت کشوری متمدن تر قرار داشته باشند، کشور حاکم باید بتواند چنین حکمران مستبدی را بنحوی پایدار برای آنان تأمین کند. کشور حاکم باید بتواند همه آنچه را که بوسیله سلسله ای از پادشاهان مستبد فراهم میشود برای اتباعش انجام دهد که تضمین کننده قدرت مقاومت ناپذیر در برابر تزلزل تصدی و حاکمیت استبدادهای توحش آمیز، و شرط صلاحیتش بصیرت و دانایی حاصل از تجربه ملتی پیشرفته تر باشد. چنین است حاکمیت کمال مطلوب ملتی آزاد بر ملتی وحشی یا نیمه وحشی.
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش بیست و یکم: سرگردانی: در صورتی که یک دسته از ارواح گرفتار علائق زندگانی جسمانی خود نباشند، با رابطههای معنوی و علقههای طبیعی بین خود دستجات و جرگه هائی تشکیل داده با محبت و نشاطی سرشار، و با تساوی کامل با یکدیگر معاشر گشته و از اوضاع همدیگر کسب اطلاع میکنند، دسته دیگر که هنوز نتوانسته اند برهوی و هوسهای شهوانی و مادی خود غلبه یابند گمراه و سرگردان در شک و تردید باقی مانده افواج اوهام و اضطرابهای خاطر آنها را احاطه نموده و مانند امواج دریا اسباب بازیچه خویش میسازند. مراد از سرگردانی همین است و این حالت برای اغلب از ارواح اتفاق میافتد که در کره زمین هیچ گونه خدمت و نیکوکاری نکرده، شرارت هائی نیز مرتکب نشده و بلکه سست عنصر و متمایل به پیرایههای مادی بوده اند. در این گمراهی عده کثیری از ارواح را میتوان یافت که همیشه جوینده حقیقت و در جستجوی وضعیت بهتری بوده اند. اینقسم ارواح تعداد شان خیلی زیادند بعضی دیگر منفرد و مجزا در یک قسم افسردگی و تاریکی مدهشی غوطه ور مانده و یا آنکه اغلب باین سمت و آن سمت در تکاپوی ملاطفت و ابراز شفقت و محبت سایر ارواح اند. جهالت خود خواهی و هرگونه ذمائم اخلاقی دیگر نیز ممکن است بر این سرگردانی حکمفرما کرده و بدن جسمانی نیز در آن اثری از خود باقی گذارد خوب و بد و یا خیر و شر در این حالت همیشه همراه و همدوش یکدیگر است؛ و در حقیقت میتوان گفت که این مرحله شک و تردید بمنزله آستانه ایست برای حصول بعوالم عالی تر و پر فروغ فضائی و منظور اساسی از توقف یا عبور از این سرسرا فقط صعود و رسیدن بعوالم بهتر است، تعلیمات ارواح در باب زندگانی آن عالم صریحاً این موضوع را متذکر گشته و بما میگوید که سیر و گردش در بوستان با طراوت و گلزار لایتناهی بیخود نیست و سعادت و نیک بختی از عطالت و مسامحه کاری میسر نخواهد شد. در کلیه قضایای گیتی دسته ارواح در جنب وجوش و کار و فعالیت بوده و چه در نور یا ظلمت جدیتهای خستگی ناپذیری از خود بروز میدهند اغلب ممکن است ارواح در یکجا جمع شده و ارواح عالی تر و شامخ مقام دیگر، به آنها دستورات و تعلیمات لازمه را اعطاء کنند؛ یا در جای دیگر جرگهها و دستههای دیگری ترتیب داده و برای مهمانان تازه وارد خود عیش و سروری برپا سازند. و از طرفی ارواح دیگر سیالهها را با یکدیگر ممزوج نموده آنها را به هزار شکل مختلف و الوان گوناگون عجیب و غریبی در آورده ارواح حامیه شامخ مقام دیگر سیالههای مزبور را گرفته، بهر صورت و اشکالی که مایلند در آورند دستجات و گروه دیگری از ارواح در سیر و گردش کرات شرکت کرده با حرکت آنها حرکت میکنند این دسته از گروه تاریک و پستی هستند که بواسطه بی اطلاعی و جهالت عناصر فضائی و آتمسفری در آنها نفوذ کلی دارد ولى بالعکس ارواح شاخ مقام و عالی سریع تر از برق و صاعقه از کرات مزبور عبور کرده و حتی آنها وسیله خوشنودی و کمک ارواح دیگری که اصطلاحاً از آنها درخواست عطوفت و مهربانی میکنند، واقع میگردند کلیه افراد در این میدان مبارزه طبق استحقاق و لیاقت شخصی پیشرفت نموده و سرتاسر گیتی در حال نمو و تکامل است وارواح نیز بعینه مانند سیر تکاملی همین عوالم دائماً، مدار ارتقاء وتکامل را پیموده و در هر مرتبه مراحل عالیتری را سیر کرده، اشتغالات واعمال نوینی را عهده دار میگردند. یک نوع حسى است که دائماً آنها را تحریک و وادار مینماید که خود را همیشه برای پیشرفت و کسب دانش نشاندن دردهای درونی و اسکات حس ندامت و پشیمانی، محبت و خدمت بنوع و بالاخره جبران خطایا و از خود گذشتگی و فداکاری مهیا و خود را مستعد تکامل سازد. در این فضای نامتناهی گیتی، حیات و فعالیت حمکفرما است، و بحکم ضرورت ناگزیر هر چیزی بایستی تغییر کرده؛ راه تکامل و ارتقاء را به پیماید. بیکاری، عطالت و سکوت مترادف با تغزل و مرگ است. در تحت تأثیر و تحریک قانون کل موجودات، عوالم ارواح و شموس و بلکه همه کرات، در مدار عظیم و مهیب طبیعت حرکت کرده و با اراده و مشیت پروردگار صورت میپذیرد.
زندگانی عالی روح پاک و درستکار، پس از آن که برهوی و هوسهای شهوانی غلبه نموده و از پیرایههای این زندگانی جسمانی چشم پوشید، این بدن مسکین و فرومایه که وسیله درد و رنج و درعین حال ترقیات او محسوب میگردد ترک گفته رهسپار فضاهای بی پایان و نامتناهی گشته، با ارواح عالی مقام هم جنس خود ملحق میگردد؛ و بایک قوه بی قیاسی داخل در محیط هائی میگردد که در آنجا تماماً آهنگ و تناسب و شکوه و جلال حکم فرما است. و در حقیقت چیزهائی را که این روح در آن فضاها مشاهده میکند زبان انسانی از توصیف آنها عاجز وقاصر است. از همه بالاتر چالاکی، وجد و سرور این روح است که با خاطری شاد و خرم پس از بیرون آمدن از قید اسارت آزادانه در فضاهای اتری بی پایان پرواز کرده بهر کجا که مایلست میرود، و حتی از مدار و مسیرکرات وعوالم نیز تجاوز کرده، همه جا سیر و گردش میکند! مادامی که روح پاک داخل در زندگانی روحی شد، مستقیماً با اشخاصی که قبل از وی بعلم روحی شتافته و یا با کسانی که در این زندگانی جسمانی سروکار و یا منتهی درجه دوستی و صمیمیت داشته و یا آنکه در رنج و تعب با آنها سهیم و شریک بوده مربوط و با آنها مواجه میگردد و فى الواقع مانند کاروانی که در طی مسافرت طولانی در انتظار مسافرین و عقب افتادگان خود باشد، آنها نیز در انتظار رفقای خود میباشند چنان که ذکر شد، بمجرد ورود با آنها مربوط گردیده و در این هنگام با کمال بشاشت و سرور غیر قابل وصفی، خاطرات رقت بار و جانگداز زندگانی ارضی را از مدنظر گذرانیده، با موقعیت خوش و پروجد فعلی مقایسه نموده و فرق این دو را بخوبی سنجیده و حل میکنند. ارواح دیگری که ما قبل این زندگانی یعنی در زندگانیهای سابقه با وی مربوط بوده اند نیز آمده و از وقایع و درد و رنجهای اعصار گذشته صحبت داشته ؛ و در این حال سایر ارواح نیز صمیمانه باستقبال او شتافته وتعاطى وتبادل احساسات و عواطف مخصوصی یکدیگر را تهنیت میگویند. چگونه میتوان این احساسات و عواطف روحی پاک را که در عالم پر فروغ ارواح شکفته میگردد خلاصه و بیان نمود؟ مادامی که روح از جسم مفارقت کرد این جامه سنگینی را از خود دور کرده باشد، احساسات درونی آن صورت دیگری به خود گرفته و قواء مشاعری وی صدها برابر گشته و از برای این روح حدود و ثغوری بهیچ وجه در فضا تعیین نشده و بلکه افقهای وسیع تر و فراخ تری در برابر نظر وی گشوده میشود. و در همین فضاهای نامتناهی بی پایان و تابناک است که هزاران هزار برابر شموس خیره کننده وکرات تابعه دیگر یا کانونهای مختلف اللون لاجوردى یاقوت فام، زمردین و جواهر آسا این آسمان نیلگون را آراسته و زینت داده اند. این شموس که از دورترین مسافات در نظر ما جز شرارهها و جرقههای کوچک چیز دیگری نمی باشند، ارواح آنها را بخوبی از نزدیک دیده و عظمت بی قیاس آنها را بخوبی درک مینمایند. دیده آنها کرات مزبور را بمراتب بزرگتر و عالی تر از شمسی که کره زمین مسکن ما را منور ساخته مینگرد و بهمین قسم از قوه جاذبه کواکب بخوبی اطلاع داشته و در این فضای بی پایان سیر تکامل کرات را تماشا میکند، و این شموس عظیم و بسیار مهیب را که در این فضای بی قیاس مانند مشعلهای نورانی مدار خود را طی میکنند و بدون آنکه به یکدیگر تماسی یا برخوردی نمایند، عیناً مانند گلولههای آتشینی که بدست یک عده شعبده باز یا آتش باز غیر مرئی ماهری در این فضا پرتاب شده باشد در سیر و حرکت اند. از آنجا که دائماً بواسطه هیاهو های نوع بشر ما همیشه در زحمت و بلکه پریشان خاطر میباشیم. و قدرت این که به سکوت با عظمت و با شکوه فضاها پی بریم نداشته و همچنین فهم نتوانیم کرد، و ادراک ما نیز بکلی قاصر است از اینکه بدانیم ارواح باچه احساسات بزرگی زندگانی میکنند و فی الحقیقه پی بردن بدین عظمت، انسان را در شگفت و تحیر فوق العاده انداخته وحتى اسباب رعب و هراس او میشود، ولی این مسئله در وضعیت ارواح عالی مقام صادق نیست و با آنکه این فضاهای بی قیاس در نظر ارواح پست و ضعیف ساکت و بی سر وصدا جلوه مینماید، بعکس در نظر ارواح پاک دارای طراوت و جنب و جوش مخصوص است و در همین فضا است که روحی که علاقه مادی را بدرود گفت کم کم تموجات مناسب و موزون فضاهای اتری را حس کرده تدریجاً بجائی میرسد که آهنگ شیرین و مجلل کرات را بخوبی شنیده و درک میکنند رفته رفته روح از این ترانهها و نغمات خوش آهنگ عوالم و آوازههای موزون مسرور و محظوظ شده بقسمی سرمست و شاداب میگردد که تصور آنهم از حیطه فکر بشری خارج است. خلاصه با این سرور شادمانی و احساسات و عواطف شامخه بایک سیر و گردش خستگی ناپذیری این روح وارد در امواج اتری شده و در اعماق فضا غرق تماشای کواکب گشته و با گروه دیگر ارواح عالی مقام که مانند سایههای سبک پا و چابکی در این فضای نورانی سیر و گردش میکنند مربوط میگردد. بهمین قسم ممکن است که این روح بجائی رسد که در تکوین عوالم کمک و مساعدت کرده و در روی کرات ایجاد حیات نماید و پس از آن که سیرو نمو این بشریتها و ساکنین عوالم را دید آن وقت است که باز میفهمد که در هر نقطه از نقاط گیتی، حیات فعالیت کار برقرار بوده و جهان را نظام میبخشد. درجه پیشرفت و ترقی روحی که این عالم جسمانی را ترک گفت هر قدر هم که اعلی باشد باز ممکن نیست که همه وقت در آن زندگانی روحی باقی بماند، زیرا از آنجا که این روح مطیع و مغلول سلسله عود ارواح است، این زندگانی برای او بمنزله یک قسم راحتى و سکون و جبران یک رشته رنج و زحماتی میباشد که او متحمل شده و این زندگانی میدانی است برای تقویت و ورزش در مصائب و تحمل کشمکشهای آینده. ولی در ازاء این قلق و اضطراب فعلی در زندگانیهای آتیه بهیچ وجه میان نبوده، فارغ البال و بی دغدغه زندگانی خواهد کرد، روحی که مرتبه عالی و شامخ گشت ملزم است باین که در کرات دیگر یعنی در عوالم عالی تر از کره ارض ما زندگانی کند و این نردبان با عظمت و بزرگ عوالم وکرات دارای پله کانها و درجات بیشماری است که ارواح مجبور به صعود از آنها بوده بنوبت خود بایستی یک یک از آنها را زیر پای گذارده به پیمایند. تسلط و اقتدار ماده در عوالم عالی تر از کره ارضی خیلی کم وبی اهمیت است و درد و رنجهای این جسم مادی رفته رفته هر قدر روح بیش تر ترقی کند نقصان یافته و بتدریج محو و نابود میگردد. در این کرات عالی تر بهیچ وجه موجودات متحمل مصائب نبوده و مانند این کره زمین محاط در یک آتمسفر غلیظ و سنگین نمی باشند بلکه در آنجا بطور سهولت آمد و رفت نموده و آزادانه جابجا میشوند. احتیاجات عالم جسمانی در آن محیطها تقریباً هیچ و اعمال شاقی هرگز در میان نیست موجودیت و زندگانی در فضاهای مزبور نسبت به کره ارضی طولانی و زیادتر است اشتغالات ارواح کلیه در مطالعه شاهکارها و صنایع پروردگار و پرداختن به اصلاح یک تمدن کاملی است که اساس و شالوده آن برروی مبانی و پایههای اخلاقی بسیار متین و منزه و برروی احترام و توقیر به حقیقت، محبت و اخوت استوار گردیده است. در این کرات عالی تر بهیچ وجه تهدیدات جنگ، ناخوشی ها، آفات و مصیبتهای بی پایان وجود ندارد؛ و از منافع شخصی که در این عالم باعث این همه دلبستگی و علاقه مندی است در آنجا سابقه نداشته و موجب تفرقه و نقاضت بین ارواح نمیگردد. این اطلاعات مسلم و حقایق برجسته که در باب قابلیت سکونت عوالم وکرات فوق ذکر شد، علم متعارفی صحت آن را تصدیق و تائید کرده است، و بوسیله تجزیه نوری، عناصر و عوامل مشکله عوالم مزبوره تعیین گشته، و بهمین قسم نیز مقدار قوه جاذبه هریک از آنها را حساب کرده اند، علم هیئت بما نشان میدهد که در این کرات، نسبت به تغییرات و گردش مدار چهار فصل در آنها فرق میکند، از طرف دیگر این قضیه ثابت شده که وزن مخصوص کره زحل باندازه وزن مخصوص چوب درخت افرا، و وزن مخصوص کره مشتری باندازه وزن مخصوص آب در کره زمین و همین قسم در کره مریخ جاذبه که در اجسام اثر میکند، نصف قوه جاذبه زمین است. اما از آنجا که وضع سازمان موجودات چه عبارت از نتیجه قوای فعاله هر یک از این عوالم است، از این رو میبینیم که چه اشکال متنوع و مختلفی از این آثار پدید آمده و چه اختلافات فاحشی از این تظاهرات حیاتی در سطح کرات لاتعد ولا تحصى وبیشمار فضائی پیدا میشود. این آسمانها و فضاهای بلند و نامتناهی مسکن و ماوای زیبایی است که از منتهای کمال واقع شده و کلیه صنایع و بدایعی که حساً مشاهده مینمائیم نمونه از آن آثار و بدایع است و ارواح عالیه هریک بفراخور حال شمه از این زیبائیها را تحصیل کرده و تا اندازه کمال مطلوب پی برده اند و رسیدن باین موهبت نیل بسر چشمههای حقیقی است و ارواح بخوبی این مسئله را دانسته و بما گوشزد کرده اند که بزرگ ترین شاهکارهای خاکی و آثار ارضی در مقابل این مواهب ناچیز و بی اهمیت است. هر وقت یک تظاهر جدیدی از هوش متهمل درجه و نابعه در این کره زمین بعمل آمد و هر وقت صنع و پروردگار با شکل کاملی در سطح این زمین بروز کرد، آن وقت است که بایستی معتقد بود این تظاهرات ازیک روح بزرگ عالی مقامی است که از کرات و عوالم بالاتری باین کره آمده و برای آگاهی بشر از شکوه و عظمت بدایع پروردگار و رموز طبیعت در یکی از اجساد خاکی این عالم حلول کرده است. هر قدر که مقام روح عالی تر باشد صنع پروردگار را بهتر در تحت وجهههای مختلف و متنوعی مشاهده کرده و خود را به مبداء نزدیک تر دیده تواضع و فروتنی وی نسبت به خالق زیادتر میشود. از آنجا که روح خود عنصری است سیال بدین جهت بر سیالات فضائی نیز تسلط داشته حکم روائی میکند، و بواسطه مشیت و اراده نیرومندی را که داراست بمیل خود سیالههای مزبوره را بهر شکل و رنگی که مایلست در آورده و بهر منظوری که میل دارد آنها را بکار میبرد و بوسیله همین سیالهها است که این کارگاه و چرخ و فنرهای بزرگ و مهیب جهان و پهناور گیتی را بکار انداخته و هر گونه شرح و بیان، امتحانات یا تجربههای دقیقی در مقابل این عظمت نامتناهی پست وحقیر شمرده شده و از درک آن عاجز خواهد ماند، ارواح مزبور که دستجات بیشماری را در فضا تشکیل میدهند تماماً یکدیگر را شناخته عزیز شناخته عزیز و محترم میشمارند و رشتههای علاقه و محبتی که در زندگانی جسمانی بیکدیگر متصل و بواسطه مرگ از یکدیگر گسیخته شده بود مجدداً بیکدیگر پیوسته و این پیوستگی برای همیشه برقرار خواهد ماند، ارواح مزبور اغلب از نقاط دور دست فضا وکرات عالیتری آمده و نتیجه ماموریتها و اشتغالات خود را بیکدیگر گزارش داده و از ثمرۀ کارهای خود و موفقیتهای حاصله شاد و خندان شده و حتی اغلب در مواردی که انجام عملی را مشکل دیدند از یکدیگر کمک و مساعدت میطلبند در بین ارواح عالیه بهیچ وجه مقاصد سوء و نیات بد؛ رقابت و خسارت و غیره موجود نیست، و بلکه محبت، اعتماد، صمیمیت و صداقت همیشه بین دستجات آنها حکم فرما است، زیرا این مزایای اخلاقی نتیجه دستورها و تعلیماتی است که از طرف ارواح عالی تمام و بلکه خالق متعال به آنها اعطا گردیده و با اعمال این مزایا وترویج فضایل بلاشک کارهای جدیدتر و بزرگ تری را بر ذمه گرفته، سیر تکاملشان زیادتر میگردد، بعضی مثلا در ترقی و پیشرفت انسان ها، ساکنین کرات و ملل مختلفه که در سطح زمین زندگانی میکنند دخالت کرده و سیر تکامل و نمو آنها را برعهده خود میگیرند عده دیگر راهنما و حامی ارواح دیگر شده مثلا یکی از ارواح مجسم عالم جسمانی را حمایت کرده و در زندگانیهای بیشمار از بدو ولادت تاوقت مرگ شخص را هنگام تحمل رنج و تعب کمک و مساعدت میکنند. در کلیه درجات پست یا عالی ارواح این موضوع را همیشه مطرح نظر دارند یکی ترقی و پیشرفت خود و موجودات و دیگری تحقیق و درک قوانین عالیه و مسئله گیتی. روح هر قدر پاک تر و بیشتر تصفیه بشود آتش عشق و محبت بهمان اندازه در او تیزتر گردیده و بیشتر مایل است از منبع نور و فروغی که خود در آن محاط است سایرین یعنی رنجورین و واماندگان را که در اعماق زندگانی و درجات پست واقعند متمتع گرداند. مادامی که روحی بقصد مساعدت و حمایت درباره یکی از ارواح پست اراده میکند. با چه علقه و پیوستگی مفرطی باستظهار وی کمر بسته وقدم بقدم مراقب و مواظب اعمال وی شده و در هر گامی که این روح پست در ترقی و و تعالی خود بر میدارد، چه حفظ و نشاطی باین روح شامخ مقام دست داده و بر عکس هرگاه این روح پست در انجام مقصدی مأیوس گردد روح جای مزبور بهیچ وجه متوقع آن نبوده فوق العاده افسرده خاطر و و محزون میگردد! بعینه همان قسم که طفلی از گاهواره خود قدم بیرون گذارده با کمک ما و در خود پا به پا برداشته و شیوه راه رفتن میآموزد بهمان قسم نیز یک چنین روحی در تحت حمایت و حراست روح حامی و رهنمای خود در کشمکشهای زندگانی دقت و سعی میکنند. هر کدام از ما دارای یکی از این ارواح حامه میباشیم، و در مواقع لزوم و در ساعات صعب و دشوار آنها چیزهائى بما القاء نموده و از ما حمایت میکنند و در اغلب از مذاهب چنان که میبینم صحبت از فرشته رهنما بمیان میآید، مقصود همین ارواح حامیه اند. هیچ چیز فرح بخش تر و تسلیت بخش تر از این نیست که انسان بداند در عالم غیر مرئی دارای دوست صمیمی و باوفائی است که در هر کاری او را مدد بوده و از مسافات بعیده بعینه مثل این که نزدیک به او باشد، از بذل هیچ گونه مساعدت و کمکهای معنوی دریغ نکرده و بدون اینکه انسان خود بداند، پند و اندرزهایی بوی داده شده و با آرایش عشق و محبت روح گرم میگردد. اینست یکی از منابع نفیس قوه اخلاقی که قدرش هنوز بر همه ما مجهول مانده است! با این وصف که حال دانستیم در عالم غیب یک عده شهود غیر مرئی برای اعمال و کارهای خود داریم، و آنها هر لحظه از حرکات و اطوار خوب یا بدها مسرور یا محزون میگردند، بهتر اینست که در انجام کارها و طرز رفتار خود قدری عنان احتیاط را محکم تر گرفته و بیشتر متانت وتعقل بخرج دهیم. بواسطه همین حمایت غیبی است که رشتههای حساسیت مشترک که بین عالم ارواح و کره زمین و بین روح و انسان برقرار است مستحکم تر گردیده و بوسیله همین مساعدتهای دائمی و دستگیریهای غیبی است که علاقههای معنوی حقیقی و بی غرضانه رفته رفته زیاد شده و پایدار خواهد ماند تنها عشق و محبت است که روح شامخ مقام را وادار میکند که با روح پست تر از خود و بلکه بکلیه موجودات نزدیک شده و به آنها مدد نماید و همین بذل محبت و عشق است که هر لحظه روح را بخالق یعنی به کانون و مبدء تمام قدرتهای واقعی نزدیک تر میسازد. چنانکه قبلا از مراتب و درجات ارواح بمیان آمد فی الواقع همین طور است، و موقعیت و مقام هر یک از آنها نسبت به زحمات و مشقتی که متحمل شده و صفات ممتاز که کسب کرده اند فرق میکند البته پرواضح است که ارواح اصولا از حیث خلقت مشترک و متساوی اند: فقط اختلافاتی که بین آنها حکم فرما است همان پیشرفت و ترقیاتی است که بدست خود آنها جداگانه انجام گرفته مراتب ارتقاء روحی از درجات و مراحل پست خلقت شروع شده و الى غیر النهایه بجاهائی میرسد که بهیچ وجه عقل و ادراک انسانی بدان مراتب دسترسی ندارد این مرحله بی پایان مانند نردبانی است بی انتها که هر قدر بوسیله آن بطرف بالا صعود نمائیم، حقایق، قدرت ها، صداقت، و درستکاریها بیشتر بما جلوه گر خواهد شد این نردبان ترقی دارای سه قسمت یعنی دارای سه مرحله است که بترتیب عبارتند از: زندگانی مادی زندگانی روحی و زندگانی آسمانی که هریک وابسته بدیگری بوده یعنی جملگی دست بهم داده متفقاً تشکیل میدان تکامل موجودات را میدهند، و در روی همین نردبان بی انتها است که کلیه موجودات بایک قسم رشتههای غیر مرئی متصل و مربوط شده و هر کدام مجذوب یکدیگر میگردند، یک دسته از ارواح عالیه که در این عالم جسمانی تظاهرات میکنند؛ ما این قسم تصور میکنیم که آنها واجد آخرین درجه استعداد و بزرگ ترین صفات ممتازه میباشند و بعبارت اخرى خیال میکنیم که از آنها کسی بالاتر نیست، در صورتی که این قسم نبوده و خود آنها معترفند همان قسمی که آنها از حیث مرتبه بالاتر از ما میباشند، ارواح شامخ مقام دیگری نیز موجودند که از لحاظ درجه بالاتر از آنها قرار گرفته اند. درجه ترقیات روحی انجام و انتهائی ندارد وپله کانهای بیشمار این نردبان در اعماق این اقیانوس بی سرو ته وسراسر اسرار مفقود و ناپدید میگردد. باید دانست که حصول بمقامات عالی تر مستلزم انجام یک سلسله عملیات برجسته و کردههای مثمر نیک و گذرانیدن مجموعه زندگانیهای بی شماری است که در نظر ما حکم ابدیت را دارا میباشد. با این وصف و با حصول بدین درجات عالیه که فی الحقیقه عقل انسالی مبهوت مانده و با تفکر در این موضوع احساس دواری در خود میکنند، آیا ممکن نیست که از راه تعقل و مکاشفه ذات احدیت یا گرداننده گیتی و مرکز عظیم و شگفت انگیز حقیقت را درک و حس نمود؟ چنانکه ارواح متذکر گشته اند، رؤیت مستقیم خداوند غیر از ارواح بسیار عالی و شامخ مقام برای ارواح دیگر میسر نخواهد گشت؛ نور الوهیت نشانه ایست از شوکت، جلالت قدرت و بزرگواری وابدیت و بهمین قسم مظهر کاملی است از حقیقت، ولی ارواحی که مستقیماً بتوانند بدون حجاب او را تا حدی مشاهده کنند قلیل و محدود میباشند، زیرا این عظمت و پاکی بحدی و زیاد است که رؤیت و ملاحظه آن مستلزم دارا بودن پاکی و صفای کاملی میباشد. چنان که قبلا نیز متذکر گشتیم زندگانی جسمانی این خواص تشعشعی را تا اندازه از روح سلب نموده و از تأثیرات آن میکاهد، و در طول این زندگانی بعینه مانند شمعی که در کنج تاریکی میسوزد این چراغ حیات یعنی روح نیز در درون این بدن گوشتی مشتعل و فروزان است معهذا میتوان وجود آنرا در خود حس نموده و کارهای نیک یا مجاهدت های مثمرۀ ما در زندگانی بمنزله روغن یا نفتی است که از خاموش شدن این چراغ جلوگیری کرده و بلکه در هر مرحله از زندگانیهای متوالیه به نور و فروغ آن افزوده میگردد. و حتی در بعضی از مواقع، گروهی میتوانند حرارت درونی و پر شوق و شوری را در خود احساس نمایند. و مفهوم این موضوع را در مواقعی که خودمان از بیچاره ای دستگیری نموده بخوبی احساس میکنیم، و مثل اینکه از چراغ پرفروزی که در بدن ما مشتعل است شعاعی از آن خارج شده و بیرون از بدن ما تجلی مینماید. از اینرو یک نوع حظ و نشاط مخصوصی در خود احساس میکنیم همین نور داخلی است که بعضی را خطیب و برخی دیگر را جوانمرد و شجاع و عده را پیشقدم در راه خدمت بعالم انسانیت مینماید، همین نور و گرمی است که گروهی را مشتاق و محذوب نموده و آنها را به تحقیق و درک حقایق و اسرار بزرگ وادار مینماید، و از این رو قواء روحی در انظار عموم تجلی نموده و مردم بدین موضوع متوجه خواهند گشت که چه نتایج عالیه از این قواء و قدرتهای روحی که بدست اشخاص درستکار و پاک بجریان افتاده حاصل میگردد خلاصه باید دانست که قوای روحی از کلیه قوا و قدرتهای مادی جسمانی برتر و بالاخره همین قوه است که میتواند عالمی را بلند کرده بارج رفعت رساند، این قوه همان نور و حقیقت است. در این بخش بخصوص سعی و کوشش نمودیم که یک سلسله از تعلیمات و اطلاعات خود ارواح و مقصود از زندگانی روحی را برای خوانندگان تصریح و بیان کنیم! این زندگانی منظور نهائی و کعبه آمال تمام ارواحی است که رو به تکامل میروند، محیطی است که تمام سفارتهای واقعی صورت حقیقت بخود گرفته، مکانیست که آمال و افکار بزرگ شاهد مقصود را در آغوش کشیده، سرمنزلیست که امید و آرزوهای بی نتیجه؛ محبتهای بلا ثمر، مجاهدت و کوشش هائی که در زندگانی جسمانی عقیم مانده؛ در اینجا تماماً آزادانه شکفته گشته و ثمره میدهد. پس ای روح جاودان وای روحی که هنوز در این زندگانی جسمانی در رنج و عذاب بسر میبری یا آزادانه در جو لایتناهی پرواز میکنی؛ اگر میخواهی بسرعت این سلسله عوالم را زیر پای گذارده و بسرعت هر چه تمام تر طی طریق کنی و اگر مایلی در فضاهای اتری لطیف سیر و گردش کنی بایستی خود را سبکبار نموده و کلیه پیرایههای جسمانی و مادی را که مانع استخلاص تو بوده و مانند سنگی که بیای توبسته و از پرواز تو جلو گیری میکند چشم بپوشی! خوبست گنجینههای نفیس ابدیت را برای خود ذخیره نمائی، پس کوشا باش وکسب فضل و کمال کن. از بیچارگان و واماندگان دستگیری کرده دل شکشتگان رانچ تسلای بخش و بهم نوع خود محبت نما در راه عشق پاک خود را نثار کرده و تا آخرین لحظات حتی برای مرگ ایستادگی نموده فداکاری کن؛ بدین طریق تو تخم سعادت ابدی را برای خود کاشته و آتیه مشعشعی بدست خود تأمین خواهی کرد.
ارواح پست وشرور: چنان که قبلا در فصلهای گذشته متذکر گشتیم همان قسمی که روح عالی مقام همیشه نور و سعادت را با خود همراه داشته و در همه جا وی را مصاحب میباشد بهمان قسم نیز روح شریر و خطا کار، تاریکی و ظلمت که منظور همان تنبیه و سیاست اعمال بد او و باعث ننگ و سر شکستگی وی باشد در همه جا با او همراه است. شکنجه و عذاب هائی را که این دسته ارواح اخیر در عالم روحی متحمل میگردند بمراتب شدید تر از رنج و شقات این عالم جسمانی است و یکی از مراتب دوزخی را که از هنگام خرد سالی میشنویم همین است و بسیاری از آنچه امروز در خصوص زجر و شکنجههای اخروی صحبت بمیان آید، آنها عبارت از یک رشته تعلیماتی است که از خود ارواح مستقیماً بما رسیده و در این مسئله بهیچ وجه فرض قیاسی در کار نیست. بهان قسم که ارواح پاک خوشی ها و سعادت خود را برای ما نقل میکنند، بهمان قسم نیز ارواح شرور رنج و آلام وارده را یک بیک براى ما شرح میدهند. این رنج و آلام ابداً از روی دلخواه و استبداد بکسی تحمیل نشده و همینطور سیاست یا محکومیت کسی را در آن عالم علناً اعلام نمیکنند. هر چه هست در خود همین روح موجود بوده و نتایج طبیعی آن ممکن است باعث سرافرازی و یا بالعکس سرافکندگی او شود. در عالم روحی بواسطه ارتکاب اعمال بد نه فقط تنبیه میگردد، بلکه بواسطه اهمال کاری و عدم انجام وظایف مربوطه بسیاست خواهد رسید خلاصه این زندگانی بهترین سنگ محک و میدان آزمایش اعمال نیک وبد او است، وروح معمار تخت و کاخ آسایش یا تیره روزی خود میباشد و تا موقعی که این روح از جاده تکامل دور است رنج و تعب باوی همراه میباشد و بمحض نزدیکی باین جاده رنج و آلام نیز بهمان درجه و بتدریج از وی دور و سبب میگردد، و این حالت موقعی انجام پذیر است که روح پیرایههای ارضی و مادی را بکلی پشت پا زده باشد. تنبیه و سیاستی را که روح شرور ناگزیر بایستی متحمل گردد نه تنها در زندگانی روحی او است، بلکه این رنج و تعب در طی زندگانیهای متوالیه جسمانی در کرات پست یعنی جاهائی که زندگانی موقت و ناپایدار است صورت میپذیرد و بهمین عوالم درد و رنج است که میتوان اسم دوزخ را اطلاق نموده و زمین یکی از آن عوالم پست بشمار میرود و اطراف همین کرات یعنی در فضاهای مجاور است که گروه گروه و دستههای بی شماری از ارواح شرور ناقص و تکمیل نشده یافت میشوند. موقعیت روح پس از مرگ منحصراً نتیجه آمال و امیالی است که این روح در خود نمو و توسعه داده است، و این موضوع همان قانون ثابت و همیشگی هر چه بکاری تو همان بدوری است. کسانی که سعادت و سرور خود را تنها از این عالم ناپایدار دانسته و بپیرایههای ارضی علاقه دارند چنین اشخاصی هنگامی که فاقد این پیرایهها شده یعنی به عالم دیگر شتافتند فوق العاده در عسرت و رنج و عذاب بسر خواهند برد. زیرا پیروی هر گونه هوی و هوسهای مادی حیوانی مستلزم اینست که بسیاست و سزای خود برسد؛ و روحی که نتوانست خود را از چنگال مادیت و از قیود هوی و هوسهای شهوانیه پست مستخلص گرداند بایستی آلت ملعبه و بازیچه همین چیزها شده و از برای عذاب و شکنجه او همین بس که بهیچ وجه مقدور او نیست از این آلودگیها و پیچ و خمهای حیوانیت بیرون آمده و خود را آزاد و مستخلص نماید. تا چه اندازه رقت بار و الم آور است ماتم گرفتن روان شخص خسیس که برأی العین میبیند مال و ثروتی را که او با چه خون دل و زحمت فراوانی تحصیل کرده، حال اطرافیان او بی محابا آن را تقسیم و بین خود توزیع میکنند و با وجود این حال از علاقه مندی به آن اندوختهها دست بر نداشته و بایک اضطراب و دهشت غیر قابل وصفی دائماً به آنها چشم دوخته و بادیده پر از حسرت به آنها مینگرد. حالت اشخاص دیگری که ماتم آورتر و بیشتر قابل ترحم است حالت اشخاص متکبر و خود پسند مغرور است که در این زندگانی در اعلی درجه سلطه و اقتدار بسر میبرد و از مقام و جلال خود سوء استفادهها نموده و جز تن پروری منافع شخصی و رفاه حال خود چیز دیگری را منطور نداشته است. در یک چنین حالتی غلامهای کمر بسته، خدمتگاران حلقه بگوش و قصور عالیه بالباسهای مجلل و فاخر، دیگر بهیچ وجه در کار نیست و بلکه عریان و عاری از هرگونه مفاخرت و تجملات؛ تنها در گوشه تاریک و وحشت افزا بسر میبرند. باز وحشت انگیزتر از این وضعیت حالت ارواح قساوت پیشه خونخواران و جنایت کاران از هر طبقه و اشخاصی است که سفک دماء نموده و یا آنکه عدالت را پایمال کرده اند. شکوه ها، ضجه ها، نالهها و لعنتهای مظلومین و مقتولین دائماً در گوش آنها طنین انداز بوده یک دسته اشباح طعنه زننده و شماتت کن، آنی خیالات و وساوس گوناگون آنها را راحت نگذارده و اشکال عجیب و غریب لا ینقطع اسباب ترس و وحشت آنها میگردد و حتی تنها گوشه عزلت و کنج خلوتی هم برای آنها میسر نبوده و بیهوده تقلای آرامش خیال فراغت خاطر وفراموش کردن خیانتهای مرتکبه را میکنند و تنها چیزی که ممکن است جبران خطایا و جنایات آنها را نموده و تا اندازه باعث تسکین آلام آنها شود، آرزوی عودت به یک زندگانی فوق العاده پست تاریک، سقوط به مرحله پستی؛ حقارت و بالاخره بندگی و غلامی است. هیچ گونه شرمساری و وحشتی از این بالاتر نیست که روحی لا ینقطع در برابر نظر خود، زندگانیهای خطاکار و مناظر شوم، قتل نفسها ظلم و تعدیات مرتکبه خود را مجسم نماید. در چنین موقع روح حس میکند که حقیقتی در کار بوده و مخفی ترین اعمال ناشایست و بد او از پس پردۀ نسیان بیرون آمده و در برابر خاطره آورده عبور میکنند، و همین خاطرات موحش است که مانند سیخ داغ و شمشیر برنده هر لحظه او را دریده و مثل آتش ملتهبی وی را میسوزانند مادامی که روح این رنج و عذابهای فراوان را دید آن وقت است که به عدالت پروردگار پی برده و از پیش بینیهای الهی که همیشه مراعات حال موجودات را نموده و برای آرامش و فراغت گیتی آزادی بخشیده ما در این زندگانی ارضی برای تکامل و پیشرفت خود کوشش و مجاهدت نمائیم تمجید و قدردانی میکند. وضعیت انتحار کنندگان نیز مشابهت تامى باحالت جنایت کاران دارد و حتی اغلب ممکن است حالت آنها بدتر باشد. اصولاً باید دانست که انتحار، سستی ضعف نفس و بلکه فقدان حمیت و غیرت اشخاص را از رسیدن بقافله ترقی باز میدارد و این خود یک جنایت بسیار بزرگی است که انتحار کنندگان مرتکب میشوند، زیرا عواقب آن فوق العاده وخیم و وحشت انگیز است. بنا بر گفته و اعتراف یکی از ارواح: انتحار کننده از رنج و آلام فرار نمیکنند مگر برای دچار شدن به یک رشته عذاب و شکنجههای بدتر و بمراتب سخت تری، زیرا غرض از زندگانی در این عالم ارضی انجام دادن یک رشته وظایف و تکالیفی است که بطور حتم بایستی صورت پذیرد و یک سلسله عقوباتی که بطور لزوم بایستی ما آنها را متحمل گردیده تا آنکه بتوانیم بدین وسیله خود را ترقی دهیم و هرگاه در زندگانی شانه از زیر این بار خالی کرده و بدین تکالیف وقعی نگذاریم قانون طبیعت را نقض کرده؛ و بلاشک این خلاف قانون، تأثیرات وعکس العمل سوئی در مقدرات ما خواهد بخشید. اشخاصی که مبادرت به قتل نفس و انتحار میکنند بهیچ وجه از عقوبات و زجر و شکنجههای جسمانی خلاصی ندارند، و برخلاف تصوراتشان ؛ روح آنها با بدن جسمانی ارتباط دارد، و این روح ناگزیر بایستی تمام مراحل مختلفه تجزیه وتمکیک را متحمل گردد. در ازاء این که یک رشته احساسات تألم آور نقصان پذیرد بعکس بمراتب زیادتر و شدیدتر میگردد و بخیال اینکه رنج و عذاب را سبک تر ساخته باشد. بعکس سنگین تر و تحمل آن نیز زیادتر و طولانی تر خواهد بود این درد و رنج و حالت اضطراب مدتهای مدید و حتی پس از متلاشی شدن بدن خاکی نیز باقی است. و از این رو بتصور اینکه مرگ بهترین حلال مشکلات است عقوبات جدید تری برای خود ایجاد نموده که سربار درد و رنجهای قبل از مرگ شده و بطور لزوم آنها را نیز بایستی با بدترین و شوم ترین وضعیت متحمل گشته و با قدمهای فوق العاده سخت جادههای صعب العبور و پر از موانع را پیموده، یعنی برای جبران این خطا بایستی خود را از نو آماده تجسد خاکی بمراتب سخت و ناگوارتر از زندگانی پیشین نماید، رنج و آلام محکومین به عذاب و شکنجه پس از سیاست و اعدام نیز فوق العاده وحشت انگیز است و از بیانات این مجرمین و قاتلین در باب رنج و محنتی که پس از مرگ میبینند فی الحقیقه قلب هر سنگدل را تکان داده و هر کسی را متأثر ساخته و بعدالت بشری نشان میدهد که اثرات مرگ با عذاب و شکنجه از چه قرار بوده و روح پس از این حال چه عالم وحشت انگیزی را سیر میکند. بعضی از این بیچارگان طعمه اضطراب و هیجانات شدید و احساسات مدهشی گشته از این حیث فوق العاده خشمگین میگردد؛ ترس و وحشت جنایات مرتکبه از طرفی و منظره دهشتناک مقتولین که مانند دژخیم هرگز از مقابل آنها دور نگشته و آنها را دائماً تهدید میکنند؛ از طرف دیگر مانند شمشیری است که هر لحظه آنها را از دو طرف سوراخ کرده و یک رشته خیالات و وساوس گوناگون و تصورات مهیبی اتصالا ذهن آنها را مشوب میسازد اینست آتیه و عاقبت این تیره بختان! برخی دیگر از آنها نیز برای این که مانعی برای رنج و آلام خود تراشیده باشند بطرف زندگان عالم جسمانی معطوف گشته و تمایلات غرض آلود خود را بجانب آنها سوق داده و ایشان را به ارتکاب جنایات تحریض و دعوت میکنند. در بعضی دیگر حس ندامت مانند شعلههای ملتهب چنان آنها را میسوزاند که بلا اراده و لا ینقطع به این سمت و آن سمت در تکاپوی پناهگاهی دوان بوده و بهیچ وجه برای آنها میسر نمیگردد بهر کجا قدم میگذارند اشکال تهدید کننده و هیاکل مدهش، لاشه و اجساد مردگان و بالاخره همه چیز را خون میبینند. ارواح شرور که در زیر بار خطایا و جنایات مختلفه قامت دوتا کرده اند. پیش بینی آتیه و عاقبت برای آنها خیلی دشوار و بلکه غیر ممکن است؛ چون که از قوانین عالیه گیتی بهیچ وجه آنها اطلاعاتی ندارند، و سیالههای خشن و تاریک آنها بمنزله پرده ضخیمی است که از هرگونه روابط با ارواح عالی مقامی که مایلند آنها را از این وضعیت رقت بار نجات دهند ممانعت کرده و بواسطه این غلاف خشن ارواح غیر از بذل همه گونه مساعدت و همراهی باز میمانند، و بالنتیجه ابرهاى تاریک وظلمانی جهالت چنان آفاق آنها را تیره و طوفان انگیز میسازد که گمان میکنند ماوراء محیطشان محیط دیگری وجود نداشته و علاوه براین رنج و آلام موجوده دائمی و بلکه ابدی خواهد بود. و بهمین قسم عده دیگر از آنها که بکلی از این حالت بی خبرند خود را در دوزخ واقعی تصور میکنند و از آنجا که آتش حقد و حسادت درون عده زیادی از آنها را گداخته و از فرط قلق و اضطراب آنی راحتشان نمیگذارد از اینرو بجانب اشخاص ضعیف و بدکاران معطوف گشته و الهامات سوء و شومی به آنها تلقین میکند و از همین خطایا و هرزه کاریهای جدید نیز رنج و عذابهای نوینی تولید شده موقعیت آنها تیره تر و وخیم تر گشته و زنجیر رنج و تعب محکم تر آنها را بهم میفشارد. خلاصه این قسم ارواح محکوم و مغلول به عودتهای پر مشقت و تألم آودتری خواهند شد. ولی ارواحی که دارای حس ندامت و پشیمانی بوده و از کردههای خود سرافکنده و نادم میباشید تا اندازه راحت تر و نسبتاً در آغوش آرامش میآرمند، زیرا از آنجا که فروتن و متواضع گشته و خود را کاملا تسلیم نموده، میبیند که موقع آزمایش فرا رسیده وجداً آماده محاکمه، در پیشگاه عدالت خانه جاودانی شده و در این موقع است که از این ندامت و پشیمانی فروغی روشن کرده و افق تیر آنها را تابناک میسازد ؛ وبوسیله همین نور وفروغ است که ارواح پاک بسوی آنها شتافته و از پند و نصایح خود ایشان را هدایت نموده با اعمال نیک آنها را تشویق و تحریض مینمایند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: از گناهانى که کوچک شمرده مى شوند بترسید زیرا آنها بخشیده نمیشوند. رواى گوید: عرض کردم : گناهان کوچک کدامند؟ حضرت فرمود: اینکه کسی گناهى کند و بگوید: خوشا به حال من اگر جز این گناه گناهى دیگر نداشتم.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین على علیه السلام فرموده: چیزى که در روز قیامت سودمند است کوچک نیست و چیزى که در روز قیامت زیانبار است ناچیز نیست پس در آنچه که خداوند عزوجل به شما خبر داده است مانند کسى باشید که به چشم خود همه آنها را دیده است.
خوشبختی در سه جمله است: تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا. ولی حیف که ما با سه جمله زندگی را تباه میکنیم: حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا.
نظامی گنجوی شاعر بزرگ، در آثار خود به بارگاه پیامبراکرم ثناگویی نموده و مدایح وی در آغاز مثنویهای خود مثل خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، اقبالنامه، شرفنامه، هفت پیکر و مخزن الاسرار آورده و ما هم دست گذاشتیم روی همین مخزن الاسرار:
شمسه نه مسند هفت اختران
ختم رسل خاتم پیغمبران
احمد مرسل که خرد خاک اوست
هر دو جهان بسته فتراک اوست
ای تن تو پاک تر از جان پاک
روح تو پرورده روحی فداک
نقطه گه خانه رحمت توئی
خانه بر نقطه زحمت تویی
عقل شده شیفته روی تو
سلسله شیفتگان موی تو
چرخ ز طوق کمرت بنده ای
صبح ز خورشید رخت خنده ای
عالم تر، دامن خشک از تو یافت
ناف زمین نافه مشک از تو یافت
خاک تو از باد سلیمان به است
روضه چگویم که ز رضوان به است
به به چه زیبا و پر مغز گفته آدم حالش جا میاد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

خنده دار بود که تاپال ترامپ متن پیام خصوصی رئیسجمهور فرانسه را به اشتراک گذاشت که نشاندهنده تلاش مکرون برای منصرف کردن او از ایده تصرف گرینلند بود. مکرون برای ترامپ نوشته: دوست من، ما در مورد سوریه کاملاً با هم هماهنگ هستیم. در مورد ایران هم میتوانیم کارهای بزرگی انجام دهیم اما من اصلاً نمیفهمم در مورد گرینلند دارید چه کار میکنید؟ من میتوانم بعد از نشست داووس، یک جلسه G7 برای روز پنجشنبه در پاریس ترتیب دهم. تاپال سپس تصویری از خودش را درحال اهتزاز پرچم آمریکا در گرینلد منتشر کرد. این یعنی گرگها به خودشون هم رحم نمیکنند.
امام صادق علیهالسلام: هرکه براى ستمِ ستمکاران عذر و بهانه بتراشد، آنرا توجیه کند، خداوند کسى را بر او مسلّط گرداند که ستمش کند و آنگاه اگر دعا کند، دعایش مستجاب نشود و خداوند براى ستمى که بر او مىرود نیز اجر و پاداشى به او نمیدهد/ کافی
بنام آفریدگار زیبایی ها. گاهی باید دورمان را یک دیوار بکشیم، نه برای اینکه دیگران را از خودمان دور کنیم، نوووچ.. بلکه برای اینکه ببینیم چهکسی، برای دیدنمان این دیوار را خراب میکند. بهههله.. به خودم میگم: قوی بمان چون همه چیز بهتر خواهد شد، ممکن است امروز هوا طوفانی باشد، اما تا ابد که باران نخواهد بارید. ضمناً برای من زندگی... ریاضیات است، خوبی ها را جمع میکنم، دعواها را کم میکنم، شادیها را... ضرب میکنم، دردها را تقسیم میکنم، و از نفرت جذر میگیرم. روش خوبیه، امتحان کن رفیق جان، حتماً جواب میده.
ماﻣﺎن داشت ماست درست میکرد، خاله بهش گفت: اگه واقعاً میخوای خودکفا بشی و شیر طبیعی داشته باشی ﺑﺎﯾﺪ ﯾﻪ ﮔﺎﻭ ﻫﻢ ﺑﺒﻨﺪﯼ ﺗﻮﯼ ﺣﯿﺎﻃﺘﻮﻥ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﭘﻮﻝ ﺷﯿﺮ قلابی و مصنوعی هم ﻧﺪﯼ! ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ با اشاره چشم و ابرو زیر چشمی چپ چپ بهم نگاهی کرد و گفت: ﻭﺍﻻ چی بگم، ﯾﻪ ﮔﺎﻭ داریم که مثل خر میخوره ولی ﺷﯿﺮ ﻧﻤﯿﺪﻩ.

نفس باد صبا آفت جان خواهد شد
عید می آید و اجناس گران خواهد شد
قیمت میوه و شیرینی و آجیل و لباس
باز سرویس گر فک و دهان خواهد شد
همسرم چند ورق لیست به من خواهد داد
و سرا پای وجودم نگران خواهد شد
می زنم ساز مخالف دو سه روزی اما
عاقبت هرچه که او گفت همان خواهد شد
جامی پیرامون مزاح در هفت اورنگ گفته:
باغ خندان ز گل خندان است
خنده آیین خردمندان است
خنده هرچند که از جدّ دور است
جدّ پیوسته نه مقدور است
دل شود رنجه ز جدّ، شام و صباح
می کن اصلاح مزاجش به مزاح
چقدر خدا مهربونه، خانم مارگارت دیکسون از همسرش جدا شده و بعد از مطلقه شدن، در یک مسافرخانه مشغول به کار شد، که با پسر صاحب مسافرخانه دوست شد و روابط عاشقانه و نامشروع برقرار کرد و باردار شد، اما این موضوع را پنهان کرد، نوزادی که به دنیا آورد بسیار ضعیف بود و چند روز بعد مرد. مارگارت نتوانست نوزاد را دفن کند، چون بارداری او برایش رسوایی بود، بنابر این جسد او را داخل رودخانه انداخت. اما از بدشانسی جسد نوزاد لو رفت و بعد از پیدا شدنش جسد کنار رودخانه رسوا شد. مارگارت دیکسون، این زن ادینبورگی در سپتامبر ۱۷۲۱ به دلیل مخفی کردن بارداریش ابتدا محاکمه و به دار مجازات آویخته شد. امّا اتفاق عجیبی همه را شوکه کرد. او در حال انتقال تابوت به قبرستان زنده شد و برخاست و نشست. نظر قاضی و کشیش، این بود که این زنده شدن او معجزه خداوند بوده و خدا به او شانس دوباره داده و گناهش را بخشیده است. برای همین تبرئه شد و به همسر قبلی اش رجوع کرد و به زندگی آرام و طبیعی خود بازگشت.
شوخطبعی و طنز فردوسی در شاهنامه، غالباً از نوع طنز فلسفی و تلخند حکیمانه و طعنۀ هدفمند! به رفتار جهان است. منوچهر. نامۀ ترحّمآمیز هنرمندانه و آمیخته با طعنههای رندانۀ زال به پدرش سام برای خواستگاری رودابه، یا شرح سرگذشت زال بعد از دور انداخته شدنش به لطف پدرش، سام به علاوۀ ماجرای سوزناک دلباختگیاش به رودابه:
ز خطّ نخست آفرین گسترید
بران دادگر کآفرین آفرید
از او باد بر سام نیرم درود
خداوند گوپال و شمشیر و خود
به مردی هنر در هنر ساخته
خرد از هنرها برافراخته
من او را به سان یکی بندهام
به مِهرش روان و دل آکندهام
ز مادر بزادم بدانسان که دید
ز گردون به منبر ستمها رسید
پدر بود در ناز و خزّ و پرند
مرا برده سیمرغ بر کوه هَند
نیازم بدان کو شکار آورد
ابا بچّگان در شمار آورد
همی پوست از باد بر من بسوخت
زمان تا زمان خاک، چشمم بدوخت
همی خواندندی مرا پورِ سام
به اورنگبر سام و من بر کنام
چو یزدان چُنین راند اندر بُوِش (بُوِش: سرنوشت)
برین گونه پیش آوریدم روش
کَس از دادِ یزدان نیابد گریغ (گریغ: گریز، فرار)
اگر خود بپرّد برآید به میغ
سنان ار به دندان بخاید دِلیر
بدرّد از آواز او چرمِ شیر
گرفتار فرمان یزدان بود
وُگر چند دندانْش سندان بود
یکی کار پیش آمدم دلشکن
که نتوان ستودنْش بر انجمن
پدر گر دلیرست و نَراژدهاست
اگر بشنود راز کهتر رواست
من از دختِ مهراب گریان شدم
چو بر آتش تیز بریان شدم
ستاره شب تیره یار منست
من آنم که دریا کنار منست
به رنجی رسیدستم از خویشتن
که بر من بگرید همی انجمن
اگر چه دلم دید چندین ستم
نخواهم زدن جز به فرمانْت دم
چه فرماید اکنون جهانپهلوان
گشایم ازین رنج و سختی روان
استفاده از شگردهای طنزآفرینی: اغراق (بزرگنمایی) و تخفیف (کوچکنمایی)، توصیفهای بامزه، تشبیهات ملیح و کنایۀ رندانه
منوچهر
نمود تیزیِ آتش عشق زال به رودابه و عجلهاش برای هر چه زودتر سرگرفتن این وصلت در گسیلکردن قاصد نامهبر با سه اسب به نزد پدرش سام: ادامه دارد..
وظیفه نسل کنونی این است که فرهنگ کهن خود را بشناسد و از آن پاسداری کند و اجازه ندهد که دشمنان این سرزمین، فرهنگ غنی و کهن ایران زمین را بنام خودشان مصادره کنند. وقتی که این دزدان بیشرف، نام خلیج فارس را خلیج عربی میخوانند، قصد دارند بعداً توی سر عربها بزنند و بگویند که نامش خلیج عبری و برای خود ماست، پس مروری کوتاه داریم به خط و زبان ایران قدیم. زبان فُنیقی یکی از زبان های مصری است، نه کنعانی که خویشاوندی با زبان عبری ندارد. دربارۀ زبان کنعانی اطلاع چندانی در دست نیست و یهودیان بخاطر نافرمانی خدا دائماً مورد غضب الهی قرار گرفته اند و پیاپی دربدر شده اند و بارها به بندگی و ذلت گرفتار شده اند و دانستههای کنونی وابستۀ ظرفیت منابع محدودی مثل نامههای عمارنه است که از جانب حاکمان محلی کنعان به دو فرعون مصر، آمِنهوپیس سوم و آخناتن نوشته شدهاند. در آن زمان یهودیان بردگان فرعون بودند و با زبان فینیقی مصر آشنا شدند و به نظر میرسد زبان و فرهنگ و خط فُنیقی تماماً از مصر ایران قدیم تأثیر گرفته (که مدتی طولانی بر منطقۀ فُنیقیه سلطه داشت یعنی تا بعد از ساسانیان و ابتدای حکومت طاهریان)، این نکته را پادشاه بیبلُس، ریب-اَدَّه، نیز در نامههای خود به فرعون تصدیق کرده است.
تأثیر مصر و خط میخی: مبنای دانستههای ما درمورد زبان فُنیقی تعداد اندکی کهننوشت باستانی است که به این زبان نوشته شدهاند. فُنیقیها تا پیش از حدود سال ۱۰۰۰ پیش از میلاد در نوشتار خود از علامتهای خط میخی کهن استفاده میکردند که در آن زمان در سراسر میان رودان (بینالنهرین) رواج داشت. ساکنین میان رودان در واقع در بین چهار قوم بزرگ ایرانی قرار داشتند، یعنی پارس، ماد، مصر و آناتولی. میدونید چرا میان رودان میگفتند: چون بین دو رود دجله و فرات، مرکز حاکم محلی آنها بوده. اما قدیمیترین نشانههای الفبایی فُنیقی که در بیبلُس یافت شدهاند آشکارا برگرفته از علامتهای هیروگلیف مصری قدیمی و کهن هستند نه خط میخی. به عبارت دیگر، ۲۲ حرف الفبای فُنیقی شکلهای اولیه و ساده علامتهای هیروگلیف مصری ایران عزیز خودمان هستند که پس از تغییر و تبدیلهای گوناگون در پایان سدۀ ۱۲ پیش از میلاد به شکل نهایی خود رسیدند. الفبای فُنیقی مثل الفباهای عبری و عربی از راست به چپ نوشته میشد، و برای نوشتن حروف صدادار یا واجها یا واژه ها، علامتی نداشت (که همین رمزگشایی از الفبای فُنیقی را کمی دشوار میکند).
تحمیدیه و مناجات نامه چیست؟
در ادب فارسی، نمونههای دل پذیری از نیایش و مناجات میتوان یافت. نیایشها و مناجاتهای منثور خواجه عبداللّه انصاری و تحمیدیههای لطیف و زیبای سعدی و مولوی، نمونههای عالی و با شکوهِ تحمیدیه در ادب فارسی بشمار میآیند. با درنگی کوتاه در تحمیدیه و مناجات، اثرگذاری آیات، روایات و مناجات هایِ اولیایِ دین را بخوبی در مییابیم. دعاهای دینی و مناجاتهای ائمه اطهار علیهماالسلام، جانم بفداشون، معمولاً با حمد و ستایش الهی آغاز میگردد و پس از آن، فقر و ناتوانی و نیاز بندگان و در پایان، خواهش و عطش عمیق روحی و عرفانی مطرح میشود. این نیایشها شامل مضمون عالی تربیتی، اخلاقی و معنوی نیز هستند. در ادب فارسی، منظومههایی به نام الهی نامه یا مناجات نامه به یادگار مانده است که سوز و شور، اشتیاق، لطافت، ذوق و زیبایی و رسایی در آنها موج میزند. نمونه:
الهی! وای بر من اگر دانشم، رهزنم شود و کتابم، حجابم.
الهی! چون تا حاضری، چه جویم و چون تو ناظری، چه گویم.
الهی! چگونه گویم نشناختمت که شناختمت.
و چگونه گویم شناختمت که نشناختمت.
الهی! رجب بگذشت و ما از خود نگذشتیم، تو از ما بگذر.
الهی! عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه باید کرد؟
الهی! آزمودم تا شکم دایر است، دل بایر است.
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش نوزدهم: مخاطرات اسپری تیسم: در میان تجربه کنندگان علم اسپری تیسم بعضی با نظر و مقصود بررسی و بازرسی در این موضوع داخل شده وشخصاً خواسته اند مستقیماً و در اندک زمانی از شرایط حدوث و آثار روحی آگاهی یافته خودشان آنها را تثبیت نمایند در ضمن یک رشته اشکالات و موانعی نیز پیش آورده، و از آنجا که عملیات آنها منتج به نتایج رضایت بخشی نگشته، بدین واسطه آغاز مخالفت نموده، از دشمنان واقعی اسپری تیسم گشته اند. این موضوع را بایستی متذکر گشت که پیامهای ارواح را نمیتوان با تجربیات فیزیکی و شیمیائی تشبیه نمود، گرچه همین عملیات و تجربیات شیمیائی و فیزیکی نیز بنوبه خود برروی قواعد و قوانین صحیحی استوار گردیده که غیر از اعمال قواعد مزبور ممکن نیست نتایجی بدست آورد. در تظاهرات روحی ما بهیچ وجه مواجه بایک سلسله قواء کور و بلا شعور نیستیم بلکه این قواء دارای عقل، ادراک و آزادی میباشند که اکثر افکار خوب یا بد ما را خوانده بخوبی از یکدیگر تشخیص و تمیز میدهند و حتی اگر این عده از ارواح شامخ مقام و عالیه باشند که بما تظاهرات نمایند، بهیچ وجه اعتنائی به امیال و هوی و هوسهای مادی نکرده و مقید آنها نخواهند بود. مطالعه و غوص در عالم غیر مرئی و ماوراءالطبیعه مستلزم فرزانگی و کیاست مخصوص و استقامت زیادی میباشد، و بایستی تصدیق نمود که تنهایی بردن و حصول به علم زندگان و شناسائی اشخاص و قضاوت در منش آنها و سیر در این عالم مادی خود سالیان دراز تعمق و امعان نظر لازم دارد، با این حال چگونه ممکن است از عالم و بشر غیر مرئی که بمراتب شناسائی و حصول آن مشکل ترو غامض تر از این عالم جسمانی است بتوان در ظرف مدت قلیل و با اندک رنجی از کم و کیف آن مستحضر گشته اطلاعاتی بدست آورد؟ روح که از پیکر جسمانی خارج شد، با همان حالات و تقیدات جسمانی و بالاخره با همان حرکات و سکنات مادی بدون هیچ کم و کسری آزادانه زندگانی میکند، اما موقعی هم روح بر هوی و هوسهای مادی خود غلبه نموده و وقتى بتصحیح آن معایب پرداخته و عاری از خبائث و رزائل اخلاقی خواهد شد. پس با این وصف چنین میتوان نتیجه گرفت که گروه ارواح شامخ مقام، یعنی آنهائی که دارای مزایای اخلاقی روشن فکری و صافی ضمیر میباشند مانند این عالم جسمانی عده شان کم و در اقلیت واقعند و بالعکس اکثریت را ارواح خفیفه پست تشکیل داده و دستههای آنها فراوان تر است. پس از اینقرار عالم جسمانی نمونه بسیار کوچکی است از عالم غیر مرئی که بی پایان و الى غیر النهایه وسعت دارد و ملاک و میزان کلی محسوب میگردد. در آن عالم نیز مانند این عالم حقیقت و علم بخشی نیست که نصیب عموم واقع گردیده تمام افراد از آن سهم گیرند، زیرا بهمان قسم که گفته شد از حجیت عقلائی و اخلاقی را بایستی بتدریج و با تأنی بدست آورده و قرون متمادیه وقت لازم است تا آنکه روح بتواند برای خود ترقیاتی اندوخته کرده و کاخ آسایشی بدست خویش بناء نماید.
معهذا بخوبی این مسئله برما ثابت و محقق شده که عالم غیر مرئی دائماً برعالم جسمانی تأثیراتی بخشیده و عملیات ارواح برما مؤثر و کارگر واقع شده است چنانکه اغلب بدون آنکه خود ما منتقل این که آنها بما الهاماتی وارد آورده اند ما را به راههائی هدایت میکنند. ارواح همیشه بواسطه مجانست و تمایل خود مجذوب اشخاص واقع گردیده و پیوسته شاهد و ناظر گزارش و اعمال آنهایی میباشند که هنوز در کشمکش این عالم جسمانی باقیند، و ممکن است بعضی را به راه راست و حقیقت هدایت نموده و برخی دیگر را بدیار شر و خطر
سوق دهند. ارواح شامخ مقام بما تظاهرات نخواهند نمود مگر وقتی که وجود آنها برای ما منبع فیض و استفاده کامل و حضور آنها باعث تسهیل بهبودی و اصلاح جامعه گردد. ارواح مزبور از مجامع پرهیاهو و پر غلغله بالطبع گریزان اند و باشخاصی بیشتر راغب و متمایلند که دارای سلامت اخلاق نیات و مقاصد پاک بوده و عاری از هرگونه خلل باشند محیط هاى تاریک و ظلمانی یعنی امثال محیط ما کم تر بنظر آنها جلوه میکند. و بمجرد اینکه از گیر و دار اینگونه عوالم مستخلص گشتند به جاهایی میروند که سیالههای خشن کمتر یعنی لطیف تر باشد و با وجود بعد مسافت بین این دو عالم عالی لطیف و خشن معذالک ارواح مزبور در با وفائی خود ثابت قدم بوده از حمایت و پشتیبانی دست بردار نیستند. ارواح پست چون فاقد آمال و آرزوهای بزرگ و نیات عالیه میباشند بدین واسطه از محیط ما خوششان آمده و از آنجا که بطرز زندگانی مادی بیشتر آشنا بوده و فقط دلبستگی به علائق این زندگانی جسمانی دارند بدین جهت شیفته اطوار و اعمال ماشده و بیشتر با اشخاصی تمایل و علاقه دارند که از حیث اخلاق و مجانست روحی با آنها هم افق و هم شأن میباشند، و گاهی نیز اتفاق افتاده است که همین ارواح پست بر اشخاص ضعیف و سست عنصر که از مقاومت در مقابل نفوذ وتأثیر ارواح مزبور عاجزند مسلط شده و آنها را تحت طاعت و انقیاد خود در میآورند. در بعضی موارد نیز ممکن است ادامه تسلط و فرمانروائی آنها بحدی بسط و توسعه یابد که اشخاص را فدای هوی و هوسها و منافع خودساخته و حتی برخی را به انواع جنایات و جنون سوق دهند.
نظایر این قبیل سوانح و اتفاقات که در اثر استیلا و وساوس گوناگون ارواح شرور حادث میگردد، در زندگانی خیلی زیاد و پیش پا افتاده است؟ منتهی ما بفکر آنها نبوده و از علل حدوث اینگونه اعمال ناشایست غافل و بی خبر میباشیم. در واقع اگر بخواهیم از صحت وسقم یک رشته واقعات تاریخی مطلع گردیم، بایستی توضیحات لازمه را از ارواح مزدور خواسته و این مطالب را از آنها سؤال کنیم.
اما باید دانست که تجربیات و وقوف به عملیات روحی مستلزم حزم و احتیاط میباشد کسی که دارای قلب و ضمیر پاک، عقل و ادراک روشن و هوشمندی مسلم میباشد بلاشک میتواند خوشنودی و نشاط غیر قابل وضعی در خود احساس نموده و تعلیمات ذیقیمت و نفیسی از این راه بدست آورد ولی بالعکس کسی که از این واقعیات بجز منافع مادی چیز دیگری را منظور نداشته و مقصود وی فقط تفریح و گذراندن وقت میباشد، چنین شخصى بلاشک و بطور حتم دستخوش هوی و هوسها و اغفالهای گوناگون و آلت سخریه ارواح شریره و جنایت پیشه واقع شده و در بدو امر ارواح مزبور چنان وی را مجذوب خود ساخته و با وعده و نویدهای فریب دهنده او را میفریبند که چنین شخصی ناگزیر عنان اختیار و اعتماد بآنها داده و تسلیم میگردد. ولی طولی نخواهد کشید که بدست خود اسباب مزاحمت خود را فراهم آورده و آلت ملعبه و استهزای آنها واقع خواهد شد. پس برای دخول در این مرحله یعنی ارتباط با عالم غیر مرئى بایستی احتیاطات لازمه را برخود واجب و متمم شمرد. زیرا خیر و شر راستی و خطا در این موضوع با یکدیگر آمیخته و از برای تشخیص یکی از دیگری باید انواع تظاهرات را با کمال دقت از مدنظر گذرانیده وکلیه تعلیمات حاصله را با متانت و استقامت از حدیده قضاوت و قوه ممیزه گذرانید. در این زمینه ناگزیر انسان بایستی که با تأنى و قدمهای آهسته پیش رود و از برای استخلاص از تأثیرات سوء و وساوس گروه ارواح شرور و موذیه کافیست که شخص آمر و فرمانروای نفس خویشتن گردد. و هرگز از امتحانات و بازرسیهای لازمه خود داری و غفلت نکرده، همواره در صدد جستجوی وسایل تکامل در علم و معرفت بقوانین عالیه گیتی وکسب فضائل اخلاقی و پاکدامنی برآید. کسی که در زندگانی با گامهای درستی و رستگاری پیش رفت و با پاکی ضمیر وقلب صاف جوینده حقیقت گشت از گرد باد حوادث بهیچ وجه باکی نداشته و هیچ گونه مخاطرات وی را تهدید نتواند کرد. این قبیل اشخاص سعادتمند میباشند زیرا ارواح عالیه آنها را در همه کار و مدد و معین بوده، در انجام مقاصد و نیات آنها را حتی الامکان یاوری خواهند نمود و بالعکس ارواح خبیه بعینه مانند گروه خصمی که در مقابل قلعه و سنگرگاه مستحکمی تاب مقاومت نیاورده متواری میگردند آنها نیز از درستکاری وصحت در قول و فعل گریزانند. چنانکه قبلا گفته شد، اینگونه ارواح همیشه برای آنجام مقاصد مادی خود به اشخاص سست عنصر و ضعیف الحال که از مطالب اخلاقی بی بهره اند متمایل میگردند. این مسئله نیز بتجربه و امتحان رسیده است که اغلب ارواحی که با وسادس شیطنت آمیز خود اسباب مزاحمت دیگران را در این عالم فراهم آورده و آنها را آزار میرسانند بواسطه سوابق سوء عداوت آمیز و دشمنی هائی است که آنها بین خود در زندگانیهای سابق با یکدیگر داشته اند. بهمان قسم که سابقاً گفته شد مرگ فنای صرف نیست بلکه بزرگ ترین کاشف اسرار است، و در این مرحله خطایاى ما یک یک آشکار شده، و در اینجا است که از دست دشمنان خود خلاصی نخواهم داشت، بهمان هایی که در زندگانی جسمانی جور و جفا کردیم، بالاخره در طی قرنها و در زندگانیهای آتیه دچار و هدف تیر انتقامشان خواهیم گشت و دست کینه جوئی آنها یک وقتی گریبان ما را خواهد گرفت اینست معنای حقیقی عدالت که بر تمام موجودات حکمروایی نموده و امرانه سلطنت میکند. گیتی دار مکافات است، و هرکس نا گزیر بایستی نتایج اعمال خود را دریافت دارد و چیزهایی که بنظر ما مکاری و خلاف عدالت میرسد، نتیجه همان کردهها و اعمال بدو شرارت هائی است که خود ما در زندگانی های سابق مرتکب گشته ایم.
حقه بازی و شیادی: خیانت و خباثت ارواح شریر تنها عایق و محظوری نیست که اسپری تیسم در طی پیشرفت خود با آن مصادف میشود، بلکه مخاطرات است که تمام از خود انسان ناشی گردیده و این علم دیگری نیز در بین را تهدید میکنند. شیادی و حقه بازی بمراتب از اشد مخالفتها مهیب تر است زیرا بلاشک پایه اصول و عقاید جدید را بعینه همانطوری که در قدیم آلایشی و در ازمنه متوالیه یک عده شارلاتان و حقه باز عقاید پاک وی را خراب و فاسد کردند، امروزه نیز ممکن است امثال آنها این عقاید جدیده را متزلزل و فاسد نمایند اینگونه بروزات و هرزه کاریها خود بخود از محیط فاسدی صادر و خارج میشود و در حقیقت هرگاه از آن جلوگیری بعمل نیاید، مانند یک مرض مسری رفته رفته همه جا را فرا گرفته و اشخاص دیگر را نیز بهمین منوال آلوده و مبتلا میسازد. علت پیشرفت این مسئله بواسطه جهالت و نادانی اشخاص است. چنانکه میبینیم عده زیادی از مدیوم های جعلی و دوروغگو و یک عده از اشخاص و درجات مختلفه بعقیدۀ خود کاسبی مشروعی پیدا کرده و از این راه کسب پول و منافع مادی میکنند، ولی چنانکه سابقاً دیدیم، بازهم این موضوع را متذکر میشویم که علم مانیه تیسم را نبایستی حرفه و کاسبی قرار داد؛ بجرأت میتوان گفت که یکی از علل عمده که دانشمندان را از مطالعه اینگونه مباحث گریزان و بی میل ساخته همین تزاویر و شیادیها است معهذا باید دانست که وجود این دغل کاری و تقلبات مستلزم این نیست که مایک سلسله حقایق و نتایج طبیعی وحتمی را پشت پا زده انکار کنیم. مثلا هرگاه عده ای معرکه گیر یا حقه باز اسم و عنوان فیزیکدان بخود دهند، آیا این مسئله مربوط باین است که ما بکلی از مطالعات و تحقیقات علوم فیزیک صرف نظر کرده و آنها را کنار گذاریم؟ پیدایش خدعه و دروغ در یک جامعه نتیجه رذالت و پستی فکر آن جامعه است و این مسئله منحصر بامروز نیست بلکه همه وقت و در هر عصر و زمانی سابقه داشته که عده ای از سادگی و زود باوری اشخاص استفاده کرده و بمقتضیات زمانه نگریسته، بهمه جا راه یافته و چون تنور را گرم میبینند اصول پاکی را آلوده ساخته و باعث بدنامی یک رشته از قوانین و مبانی نفیسه گردیده اند. چیزی که بیشتر باعث بیم و وحشت میباشد اینست که عده مدیوم نیطه را حرفه قرار داده و از این راه باشیوه های مختلفه تجارت و معیشت میکنند و بوسیله قواء حقیقی که باید هزار گونه استفاده معنوی دیگر نمود، از این کسب منافع مادی مینمایند. و از آنجا که بروز این آثار مستقیماً از خود ارواح ناشی میگردد، بعید نیست که با مشاهده این حال روابط و همدستی های دائمی و منظمی را که با ما دارند بکلی قطع کرده و ما را از این معرفت بزرگ محروم سازند؛ و ارواح عالیه نیز بطور وضوح هرگز راضی نخواهند شد که ما از کوثر معنویت قطره ای چشیده و از مطالب مفیدی که در قلمرو آنها است ذره استفاده بریم، و چیزی که بیشتر در این گونه موارد اسباب خوف و واهمه میباشد افتادن در تحت نفوذ ارواح شریر و پست و گرفتار شدن بدست یک رشته عملیات بی سروته و تمسخر آمیز آنها است. مدیوم های حقیقی نیز که منتظر اخذ نتایج مفیدی میباشند در اینحال غیر از الفاظ و آثار بی معنی چیز دیگری عایدشان نخواهد شد. پس باید دانست که دخالت پول و مادیات در این گونه عقاید متین اصولا از قدر و قیمت مبادی اخلاقی کاسته و دلبستگی به سیم و زر اساساً نفیس ترین تعلیمات را خراب خواهد کرد. هرگاه اسپری تیسم جنبه پول پرستی و منفعت جوئی را مطمح نظر خود قرار دهد و بخواهد وسیلۀ خوشنودی و شهرت را از این راه یعنی از طریقه مادیت بدست آورد، بلاشک نفوذ و تأثیرات خود را از دست داده، و در ازاء اینکه در جامعه بشریت ترقیات سریع و درخشانی نموده و استفاده از آن عمویت یابد پیشرفت خود را فوق العاده بطئی و بلکه محدود خواهد نمود. جهالت نیز برای پیشرفت این علم خود بلا و مانع بزرگی است. بسیاری از اشخاص که در این مطالب فحص و کارش مینمایند فاقد معلومات و پایه صحیح علمی بوده و در خصوص سیالات پریسپری و مدیوم نبطه اطلاعات فوق العاده محدودی را دارا میباشند. از اینرو همه چیز را با یکدیگر مخلوط و مشتبه ساخته و از روی قرائن عقلى وتغییرات غلط خود این مطالب را تغییر داده خراب میکنند. و در نتیجه چون دستشان از علم و معرفت تهی و موفق به پی بردن علت و صورت این کیفیات روحی نمیشوند، به هیاهو و سفسطه و مغالطه کاری متشبث شده شده و مخصوصاً با اشخاص دیر باور و لجوج هم صدا شده و این گونه آثار را حمل به اوهام و خیالات مینمایند، و بالنتیجه باعث آبرو ریزی و از اعتبار انداختن این گونه مطالعات نفیسه میشوند. تردیدی نیست که از طرف دیگر بر سپاه جهل غلبه یافتن نیز کار مشکلی است؛ خطایا و زیاده روی های جهال خیلی زیاد و دامنۀ آن به جانب وسیع تر از دامنه حقیقت و ادراک است، تاکنون اصول و عقایدی در میان بشر ظاهر نشده که بدست جهالت آلوده نگردیده و حقیقتی تجلی نکرده است که بدلخواه اشخاص و با ظواهر و موهومات و یک رشته مطالب تاریک و مبهم آمیخته و آغشته نشده باشد. با وجود یک رشته افکار باطل و جهالت تودهها و با وجود این دسیسه کاریها و مخالفتهای گوناگون، مع ذالک موضوع اسپرى تیسم که تازه و دیروز پدید آمده، امروزه با قدمهای بلند و برجسته پیشرفت مینماید مدت ۵۰ سال بود که این طفل بعسرت و زبانی الکن میتوانست مقاصد خود را بعالمیان بیان کند، ولی امروز بازبانی رسا و آرائی بلند صدای خود را تا اقصی نقاط عالم رسانیده و ملیونها طرفدار و هوا خواه پیدا کرده است. در میان این گروه عده زیادی از اربابان بزرگ علم و معرفت و هوشمندان برجسته مشاهده میشوند و تنها چیزی که این ترقیات روز افزون بما نشان میدهد یک فعالیت و جدیت بی نظیری است که با وجود اشکالات گوناگون و انواع و اقسام موالید مضره معهذا این علم پیشرفت کرده است. پس با این حال لاقیدی بهیچ وجه جایز نبوده و با جدیت هر چه تمام تر بایستی بیش از پیش در پیشرفت و تعمیم آن سعی و کوشش نمود.
درست است که هر گاه موقعیت اسپری تیسم را از نزدیک مشاهده کنیم نه فقط یک سلسله اجحافات و زیاده رویهایی را (که در فصلهای بعد بذکر یک یک از آنها خواهیم پرداخت) میبینیم که بدرون این عقیده رخنه یافته بلکه اختلافات عقیده و فرق زیادی نیز در میان است. و در ازاء اینکه همه با یکدیگر متفق الرأى وهم عقیده شوند، بالعکس دارای مناقشات و در عقاید متناقض میباشند. در کلیه اعصار این قضیه همیشه سابقه داشته و اختلافات عقیده و کشمکشهای ظاهری همه وقت وجود داشته است؛ البته این موضوع را جز به ضعف عقل و عجز بشر چیز دیگری نمیتوان نسبت داد. بعقیده ما تأثر و تأسف بر این اوضاع چندان سودی ندارد، زیرا هرگاه درست قیاس کنیم، یک موضوع فقط باعث تسلیت و خوشنودی ما است که با وجود این مناقشات و خصومت ها. مقصود ومنظور اصلى دائماً بر تأثیرات خود افزوده و با کمال متانت پیش میرود. انسان در هر عصری آلت و واسطه است از برای پیش بردن منظور اساسی طبیعت و بالطبع چون بآن عالم رهسپار گشت همانا هوی و هوسهای مختلفه، منافع شخصی و افکار مهمل و ناپایدار را نیز همراه خود خواهد برد. ولی فقط چیزی که باقی میماند حقیقت یعنی شراره الوهیت است که اشخاصی در زمان حیات هر یک بطور اختلاف از دریچه چشم بصیرت نگریسته اند و همین شراره است که جسته جسته بزرگ شده تبدیل بکانون پرفروغی گشته و دائماً بر مراتب و مدارج خود افزوده و روزگاری خواهد رسید که بصورت کوکب لامع و خیره کننده جلوه گر شده و از پرتو انوار خود، منظره تاریک انسانیت و در حقیقت بشر شکاک و وامانده در گرداب جهل را روشن و تابناک خواهد نمود.
فایده مطالعات روحی چیست؟ از جمله خصایص متین و معقولی که اسپری تیسم بخود گرفته و مقام متناسبی را اشغال کرده اینست که در پیشگاه آن کلیه عقاید بلا اساس با اصول و افکار ما فوق طبیعت مذهبی، سر تواضع فرود آورده و در مقابل آن اهمیت فوق العاده خود را از دست داده اند. بیش از این تأکید در موضوع جایز نیست؛ چنانکه سابقاً بطور تفصیل متذکر شدیم تظاهرات روحی تماماً بر روی شواهد و مدارک متقن و غیر قابل انکاری استوار گردیده و اشخاص بزرگ معروف و خیرى در آنها غور و مطالعه کرده و توضیحات و تفاسیرشان تماماً از روی یک سلسله تجارب دقیقه، مطالعات صابرانه و پر حوصله انجام یافته است پس از آنکه یک سلسله آثار از روی تحقیق ثابت شده و بدست آمد دانشمندان مزبور در صدد کشف این مطلب برآمدند که بفهمند آثار مزبور معلول کدام علت و منشأ و مبداء آنها از کجاست و در طی تجارب زیاد و زحمات فراوان بالاخره حل این معما برایشان واضح شد که علت حدوث این قبیل آثار ارواح اند. پس میگوئیم هرگاه علت بروز آثار مزبور غیر از مداخله ارواح بود لابد این دسته امتحانات مفصل
و طولانی علت قاطع ترو واجبی که بیشتر قابل قبول باشد بدست ما میداد؛ با اینحال معلوم است که چیز دیگری وجود نداشته و طبیعت این آثار بهیچ وجه اجازه نداده است که دلیل دندان شکن و محکم تری غیر از مداخله ارواح برای ما اقامه نماید (البته معلوم است که مقصود مؤلف از اینکه ارواح را منشاء وعلت همه اشیاء قرارداده باین معنی نیست که مخالف با بودن علت العلل ذات بسیط خدا باشد چنانکه در فصول گذشته تصریح نموده است) و درعین حال نبایستی چنین نتیجه گرفت که آثار مزبور چیزهای خارق العاده و ما فوق الطبیعه باشد، خیر زیرا هیچ کیفیت و آثاری در گیتی برخلاف قوانین معین نبوده و چیز خارق العاده و مافوق الطبیعه در طبیعت اصلا وجود نداشته و نخواهد داشت، و همه چیز در این جهان بی پایان از روی قوانین صحیحی تنظیم یافته. اثبات وجود هر نوع کیفیتی مستلزم اینست که انسان آنرا در سلک انتظام دائمی اشیاء و تابع قوانین طبیعیه درآورد و در جهانی که همه چیز آن اعم از موجودات یا اشیاء در تحت یک حساسیت مشترک فوق العاده باریک و با آهنک متناسب عمیق کاملی مربوط گشته و مانند زنجیری بیکدیگر پیوسته اند، با این وصف دیگر مورد ندارد بیک سلسله عقاید پوسیده خیالی ماوراء الطبیعه که هنوز عقل کل هم بدانها دست نیافته عقیده مند بود! در قوانین طبیعیه ذره تفاوت و اختلاف موجود نیست و همان قواعد و اصول قطعی و مسلمی که کوچک ترین ماده را اداره کرده و بر آن حکم روایی میکند همان قوانین و اصول نیز بر عالم غیر مرئی فرمان روائی مینماید و از برای آشنا شدن بطرز عمل قوانین مزبور که در حقیقت بر هر ذی روحی پرستش و ستایش آن واجب است، تنها وسیله که میتوان بکار برد عبارت از تحصیل علم و اطلاع و آموختن میباشد و بس. از طرفی باید دانست، با وجود اینکه مطالعه در عالم ارواح اشکالات زیادی برای ما تولید میکند، معهذا میتوان گفت که هیچ گونه مطالعه و مداقه مثمرتر و مفید تر از این علم نبوده و هیچ گوهری گران بهاتر از گوهر معنویت و حقایق مسلم و برجسته طبیعت وجود ندارد زیرا این گونه مطالعات باعث تنویر و تقویت فکر و مشاعر انسانی است و مانند چراغی میباشد که بوسیله آن عقل و ادراک میتواند هزارها دیار تاریک و ظلمانی را مکشوف ساخته و هزاران هزار مسائل بغرنج و غامضه طبیعت را حل و تسویه کنند، فایده دیگران مکاشفات نفسانی وغوص در اعماق ذات و پیچا پیچ وجود خود ما است و بهمین قسم بما میآموزد که چگونه احساسات و قواء خود را تجزیه کرده و پس از گرفتن مقیاس بالنتیجه چه قسم احساسات خود را در سلک انتظام در آوریم، این است اعلا درجه معرفت حیات یعنی حیات روح که نه فقط در این زندگانی جسمانی بایستی از آن بهره ور شود بلکه این اطلاع و آگاهی را بایستی بمراتب و درجات بیشتری در ضمن تغییرات و تبدلات بی پایان و در طی زندگانی های متوالیه زمانی و فضائی بهم رساند. ممکن است اسپری تیسم بین این دو سلک متضاد و مخالف یعنى اسپری توالیسم ماوراء الطبیعه و مادیت که قرنهای متمادی بی ثمر و بیجهت در جنگ وجدال میباشند بوسیله صلح و آشتی و واسطه مودت و دوستی واقع گردد. بدین طریق که اصول اولی یعنی اسپری توالیسم را قبول کرده و بآنها اساس محکم و صحیحی دهد و دومی یعنی مادیت را نیز بدین قسم راضی و وادار کنند که همانطوری که بر طبق اصول علمی خود پیشرفت و کار میکند، بداند که بوسیله پریسپری یا جسم سیاله نیمه مادی میتوان علت و فرع و حدوث بسیاری کیفیات و آثار فیزیکی و بیولوژی (حیات شناسی) را کشف و حل نمود، و علاوه بر این اسپری تیسم کار مهم تر و پیشنهاد بمراتب عالی تری را نیز میتواند انجام دهد و آن عبارت از تقدیم کردن یک رشته مبادی فلسفی و اخلاقیست که علم بتنهائی فاقد آن میباشد و بلاشک چنانکه بطور وضوح مشهود است، غیر از بکار بردن مبادی مزبور علم بهیچوجه در زندگانی اجتماعی دارای تأثیراتی نبود و بلکه اعمال آن تیغ دادن بدست زنگی مست خواهد بود. علم و بلکه علوم مطلقاً خرد خرد و بشمه از مطالعه در طبیعت یعنی این اصل کلی پرداخته اند. نبایستی غافل گشت که دامنه ترقیات کلیه علوم: خواه فیزیکی، شیمیائی یا حیوان شناسی و غیره بی نهایت وسیع است ؛ بدیهی است عملیات و اکتشافاتی که تا بامروز در علم صورت گرفته قابل ستایش است ولی صحبت در اینجاست که این عملیات چه چیز کم داشته و ناقص است؛ و آن عبارت است از عدم پیوستگی و ارتباط به منشأ و مبدأ؛ فقط علوم امروزه بجنبه خارجی و متعارفى کیفیات حاصله نگریسته، و میخواهد بر روی این اطلاعات ناقص، قوانین مسلم گیتى را استوار سازد؛ غافل از این که با این تقسیمات خشک و بی حرارت در وقایع مادى بالاخره علم بدانجا منتهی خواهد شد که بروز آثار در عالم صرف روی اصول میکانیکی انجام یافته و این نیز بهیچ وجه با اصول عدل و انصاف در جهان وفق و مطابقت نخواهد نمود. و حال آنکه اگر علم منشأ و مبدأ این آثار پی برد خواهد فهمید که تنها علت بروز آنها در طبیعت قوه ایست که بر تمام عوالم حکمروائی میکند.
بهمین واسطه است که تاکنون علم نتوانسته است در جامعه مفید و مهذب اخلاق واقع گردد و با آنهمه عملیات و تصرفاتی که این علم در مطالب مجهوله گرد آورده و انباشته کرده، معذالک تا با مروز نتوانسته است یک اصل مسلم و برجسته که سرنوشت و تکالیف قطعی اشخاص را معین کند از میان آنها گلچین کرده به بشر ارائه دهد، و هنوز یک پیشنهاد اساسی که اسباب بهبودی و صلاح افراد یا جامعه را فراهم آورد نتوانسته است بما اهدا کند. اما این نظریه و عقیده جدید یعنی اسپری تیسم که با تمام علوم واطلاعات مختلفه موافقت دارد، تنها وسیله ایست که میتواند عناصر و مبانی پراکنده را گرفته آنها را در تحت یک حسیاسیت مشترک درآورده و یک قانون اخلاقی که برای زندگانی و ترقی هر فردی ضروری است بعموم تقدیم کند و چه خوب بود هر گاه این مبادی با علم توام گشته و متفقاً با هم کار میکردند در آنوقت معلوم میشد که صدها برابر بر قدرت و نیرومندی فعلی بشر افزوده شده و در اینحال انسان بسمت چه سعادت بزرگی رهسپار میگردید، وظیفه و عملی را که اسپری تیسم برذمه خود گرفته خیلی خطیر و نتایج اخلاقی این بی حدو حساب است، با وجودی که این علم تازه پدید آمده. معهذا میبینیم که امروزه چه گنجینههای خوشوقتی و امیدواری را در عالم بذل کرده و چه روزنههای سعادتی بروی بشر گشوده، و چه دلهای افسرده و خاطرات پریشانی را تسلیت بخشیده و تقویت نموده است! و چه بسا اشخاصی که قصد انتحار داشته و با این عقیده از تصمیم خود برگشته اند هر گاه اشخاص در این موضوع کاملا غور و مداقه نموده و تعلیمات آن را در ذهن خود جای دهند، بلاشک وسیله تسکین و آرامشی برای غم و اندوه خود ترتیب داده و با کمال شهامت در انواع بدبختیها و مشقات استقامت خواهد نمود. پس با این وصف میتوان گفت اسپری تیسم در عین حالی که ترکیب قوی و محکمی از قوانین اخلاقی و فیزیکی است، وسیله پیشرفت و تجدید حیات اشخاص نیز میباشد؛ ولی بدبختانه غواصان در این دریای گوهر بار کم و مطالعه کنندگان در این موضوع فوق العاده قلیل اند؛ وعده زیادی فقط چشم به حطام ناپایدار دنیوی دوخته و مستغرق در مادیت و منافع شخصیه گشته و از اینگونه مطالعات صرف نظر کرده اند. ولی ما بایستی همیشه در فکر این موضوع باشیم که از چیزهای موقت و ناپایدار وظاهراً فریبنده چشم پوشیده و اعتنائی بدانها ننمائیم. در واقع چقدر جای تأسف است که انسان از چیزهائی که سعادت و خوشبختی حقیقی او را تأمین میکند، روگردان بوده وقعی به آنها نگذارد. در پایان مطلب بایستی گفت حیف است که انسان عملیات نیکی که باعث ایجاد صلح و آرامش، تهذیب اخلاق و پاکی ضمیر و بالاخره صفای باطن او را فراهم میآورد بموقع اجرا نگذارده و در اعمال آنها سعی و کوشش ننماید.
انسان موجودی است روحی: چنانکه در فصلهای سابق دیدیم، انسان موجودی است مرکب از سه عنصر که با یکدیگر جمع شده و تشکیل وجود واحدی را میدهد؛ سه عنصر مزبور عبارتند از: اولا جسم که پوشش و پیکری است مادی و بیدوام و بمنزله جامه کهنه و مندرسی است که ما آنرا وقت مردن از آن رها میسازیم، دوم پریسپری که پوشش و بدنی است سیال و بادوام که بحواس ظاهری در نیامده همیشه مصاحب روح بوده و مراتب ترقیات و تصفیه خود را با آن طی میکند. سوم روح که عنصری است با شعور و مرکز قوه وکانون ذهن، تفکرو شخصیت محسوب میگردد این سه عنصر، یکی ماده دیگری سیال و بالاخره سومی هوش، با کمال استحکام بیکدیگر پیوسته و تشکیل حیات را میدهند؛ و بر روی همین سه عنصر اساسی و ماده حیاتی است که انتظام استوار و برقرار گردیده و انسان بمنزله عالم کوچک و نمونه ایست از تمام گیتی که تابع همان قوانین عمومی و عالم گیر عالیه طبیعی میباشد. از اینجا بایستی معتقد گشت که هرگاه شخصی از وجود خود معرفت کامل یابد، این شناسائی و آگاهی از راه استدلال و از روی مشابهت بلاشک وی را بدرک قوانین عالیه گیتی هدایت خواهد نمود. ولی قدر متقن اینست که معرفت کامل از انسان هنوز بر خود محققین هم مجهول مانده است. روح که از پیکر جسمانی خارج شد با همان جسم سیاله یعنی پریسپری پوشیده شده و بهمان شکل انسانی در آمده منتهی با این فرق که روح پیرایه ارضی را از خود دور ریخته و در حالت طبیعی باندازه لطیف است که بچشم در نمی آید. پس روح عبارتست از همان انسان بدون قالب جسمانی و آزاد و هر یک از ما ناگزیر بایستی این مرحله راطی کرده دیر یا زود از قفس جسم پرواز کرده آزاد شویم و متناوباً مرگ، زندگی جسمانی ما را تبدیل به زندگانی فضائی کرده و خود را آماده و مهیا سازیم، بدن جسمانی را میتوان بجوشنی تشبیه نمود که رزم جوئی هنگام مبارزه بخود پوشیده و بمجرد اینکه از جنگ و جدال فارغ شد، این سلاح را از تن رها نموده کنار میگذارد. در فصلهای گذشته از روی تجارب و تظاهرات عدیده روحی که بعمل آمده ما بقاء روح را بثبوت رسانیدیم. تنها چیزی که مانده اینست که بدانیم حیات روح در تحت چه شرایطی پس از مرگ مستقر گشته و چه قسم پیش آمدها و اتفاقاتی در فضا برای او رخ میدهد و همین موضوع است که از این بخش بخصوص ما آن را بمیان آورده و در اطراف آن با در نظر گرفتن یک رشته از عملیات سابقه و روابط ارواح که در نقاط مختلفه عالم بوقوع پیوسته و مستقیماً خود آنها از رفاه یا عذاب پس از مرگ ما را واقف ساخته اند گفتگو مینمائیم. از این قرار این عملیات و تظاهرات حتمى الوقوع را نبایستى نتیجه یک سلسله تصورات و فرضیات بی پایه پنداشت بلکه باید آنها را ثمره تعلیم و دستورات خود ارواح دانست که شخصاً خودشان ما را مطلع گردانیده اند و بفضل کرامات آنها است که حیات آتیه هر شخصی که تا کنون تاریک و مبهم مانده روشن شده و بقاء روح قطعی و مسلم گشته است. و هریک از دستورات گذشتگان برای افراد بمنزله درس و پندی است که میتوان در آتیه بر روی آنها کاخ سعادت و آسایش بنا نمود. قدرو ارزش الهامات ارواح هنوز برما مجهول مانده و غافلیم که پیشرفت آن تا چه اندازه مایه حصول بمنابع پرفیض و با منفعت است. این الهامات در اعمال و قلب ما تأثیرات شگفت انگیزی ایجاد میکند و با مشاهده مراتب و مدارج مختلفه ارواح میتوان قانون عدالت را بخوبی درک کرد. وجود این قانون بلا تردید و بهیچ وجه تبعیضی در میان موجودات منظور نگردیده و در سایه همین قانون است که انتظام گیتی برقرار میباشد. پس با این اطمینان حال خوبست از شک و تردید بیرون آمده و در اقناع عقل و ادراک خود کوشش نمائیم، و بدین وسیله در مقابل انواع و اقسام مفصلات و شداید زندگانی استقامت نموده و با عقیده راسخ قدم در میدان مجاهدت گذارده و بحیات آتیه امیدوار گردیم.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: هر کس از گناهان کبیره دورى کند خداوند همه گناهانش را میبخشد و این معناى گفتار خداى عزوجل است که میفرماید: (ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم و ندخلکم مدخلا کریما: اگر از گناهان کبیره اى که از ارتکاب آنها نهى شده اید دورى کنید از گناهانتان در میگذریم و شما را در محلى گرامى در مى آوریم)
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که نافرمانى خدا را کند، خداوند را دوست ندارد. سپس حضرت این شعر را مثال آورد: خداوند را عصیان میکنى و دوستى اش را اظهار میکنى؟ این کارى ناممکن و شگفت است. اگر دوستى ات صادقانه است فرمانبردارى اش کن. براستى که محب فرمانبردار محبوب است.