شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب
شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب

قیمت انسان

دوره ارزانیست! و دروغ از همه چیز ارزانتر! آبرو قیمت یک تکه نان! و چه تخفیف بزرگی خورده ست قیمت هر انسان!
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و با صدای بلند گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهم تمام آنها را قربانی کنم و بین فقرا پخش کنم و به کمکت احتیاج دارم. پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد برو و شخص دیگری را برای کمک بیاور. جوان با چاقوی خون آلود با عجله به مسجد دوید و بلند فریاد زد: آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟ مردم حاضر در مسجد که گمان کردند این جوان، پیرمرد را بقتل رسانده، با ترس نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند. پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا به من نگاه میکنید؟ به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود ...
هدف طنز: هر‌ یک از نابسامانی‌ها و بی‌رسمی‌ها ممکن است سببی‌باشد برای پیدایش هجو و هزل یا طنز اجتماعی. هر چند با شوخی و خنده همراه است، اما نقدی است جدی بر نارسایی‌ها و اشکال‌های اجتماعی‌، که نه سوزندگی و تخریب، بلکه قصد سازندگی و اصلاح دارد. طنزنویسی بالاترین درجه‌ی نقد ادبی ‌است، به شرط آن که رویدادها و چهره‌ها را دگرگون نکند. مبنای طنز بر شوخی و خنده است‌، اما ‌این خنده‌، خنده‌ی شادمانی و شوخی نیست، خنده‌ای است تلخ و جدی و دردناک و همراه با سرزنش و سرکوفت و کمابیش زننده و نیش‌دار که با‌ ایجاد ‌ترس و بیم‌، خطاکار را به خطای خود متوجه میسازد و در مقام تشبیه میتوان گفت که قلم طنزنویس کارد جراحی است، نه چاقوی آدم‌کشی. با همه‌ی تیزی و برندگی‌اش‌، جانکاه و موذی و کشنده نیست، بلکه آرام بخش و سلامت‌آور است. زخم‌های نهانی را میشکافد و عفونت را میزداید و بیمار را بهبود می‌بخشد. بطور کلی‌، تنبّه و توجه‌دادن فرد ‌یا جامعه به عیوب و مفاسد خود‌، تحقیر و کوبیدن رذایل اخلاقی‌، رشد فضایل اخلاقی و در ‌یک کلام تزکیه و تهذیب و اصلاح و به تکامل رساندن اجتماع است.


پسر جوان با یک ذوق ابلهانه ای میگفت اگر حکومت عوض بشه کاباره و چه و چه راه میفته و آزاد میشیم!
پیرمرد که سرهنگ زمان شاه بود گفت کاباره هم باز بشه ناموس توی بچه کارگر و فقیر برای دو قرون پول باید برا پولدارهای داخلی و خارجی برقصه و چه و چه کنه! پسرک لال شد! مو به تن من و چند نفر حضار دیگه سیخ شد! هیچوقت کسی اینقدر محکم سیلی حقیقت تاریخ رو به گوش ما نزده بود. پیرمرد خودش سرهنگ نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی بود...

تحقیق پیرامون شخصیت و انجیل برنابا، بخش دوم، تاریخچه اناجیل: کلمه ی انجیل از اوانگلیون یونانی گرفته شده و به معنای مژده و بشارت و مقصود از این مژده، مژده ی آمدن مسیح علیه السلام است. اکنون در کلیسا کلمه ی انجیل به چهار کتاب تألیف متى (متیو) مرقس (مارک)، لوقا (لوکا)، و یوحنا (جان) اطلاق میگردد. مسیحیان مینویسند که اناجیلی دیگر هم وجود داشته است که آنها قانونی نیستند و آنها را بنام اپوکریفال می‌شناسند. برخی از دانشمندان تا یکصد و شصت (۱۶۰) انجیل نام برده اند که از آن جمله چهار انجیل مذکور و انجیل پطرس (فطرس) و انجیل پولس و انجیل برناباست. چنانکه خواهیم گفت این چهار انجیل در سال ۳۶۴ توسط شورای لاودکیه رسمی شد و بقیه ی اناجیل، غیرقانونی و اپوکریفی (یعنی پوشیده و مخفی نگهداشته) شناخته گردید.
ایرینایوس و انجیل برنابا: قدیم ترین مدرکی که نام انجیل برنابا در آن به چشم میخورد نوشته‌های قدیس ایرینایوس است. وی حدود سال ۱۲۰ تا ۱۴۰ میلادی در آسیای صغیر تولد یافت و برای نشر مسیحیت به حدود فرانسه کوچ کرد. او رساله‌هایی بر رد غنوصی ها نوشت که از آن جمله کتاب رد بر بی دینان را میتوان نام برد. وی حدود سال ۲۰۲ میلادی در گذشته است. جرج سیل مترجم قرآن مجید به انگلیسی در مقدمه ی ترجمه اش مینویسد: انجیل برنابا ترجمه ی اسپانیایی... مقدمه ای دارد که در آن یابنده ی دستنوشته اصلی، که یک راهب مسیحی بنام فرامارینو بوده است میگوید که وی در مطالعات خود به نوشته ای از ایرینایوس برخورد که در آن بر ضد پولس رسول سخن میگوید و مطالب خود را به انجیل برنابای رسول مستند مینماید، این راهب بسیار مشتاق یافتن این انجیل میگردد، این شخص با پاپ سکتوس پنجم دوستی صمیمی میگردد. یک روز که آن دو در کتابخانه ی پاپ بودند، عالیجناب پاپ را خواب فرا میگیرد، و او برای اینکه خود را مشغول کند، اولین کتابی را که بر میدارد تا بخواند می‌بیند که درست همان انجیلی است که میخواسته، از این اکتشاف بسیار خوشحال میشود، بیدرنگ این شی نفیس را در آستین خود میگذارد. و به محض آنکه پاپ از خواب بیدار میشود از او اجازه ی مرخصی میخواهد و در حالی که گنجی گرانبها با خود می‌برد از آنجا بیرون می‌آید، پس از خواندن آن وی به آیین اسلام میگرود. ما (از آنجا که در تاریخ آمده است که انجیل غنوصی‌ها از پولس بدگویی میکند) تصور میکنیم که ایرینایوس در کتابی که بررد آنان نوشته مطالبی هم از انجیل برنابا نقل کرده است تا بحث خود را کامل کند، نه آنکه ایرینایوس خود از پولس بدگویی کرده باشد، زیرا قدیس ایرینایوس یکی از شخصیت‌های شناخته شده ی مسیحیان است و همه به او ادای احترام و از نوشته‌های او استفاده میکنند، اگر او مخالف پولس میبود از چنین احتراماتی برخوردار نمیگردید. گرچه تمام کتابهای این شخص موجود نیست که مراجعه نماییم ولی مسلماً نسخه‌های خطی آنها، در کتابخانه‌ های مهم واتیکان و دیگر جاها، موجود است. شوراى لاودکیه کلیسا سعی میکرد اناجیل را به چهار انجیل معروف، منحصر سازد. ایرینایوس، که قبلاً بشرح حالش اشاره شد، در اواخر قرن دوم گفته است: چنانکه بادهای اصلی چهارند و کروبین نیز چهار صورت دارند و خداوند چهار عهد با انسان بست و.... پس اناجیل نیز چهارند. اما از سوی دیگر، سایر اناجیل روز به روز در جوامع مسیحی انتشار بیشتری می‌یافت تا اینکه در سال ۳۶۴ شورایی در لاود کیه، یکی از شهرهای سوریه تشکیل شد و در آن چهار انجیل معروف که جزو عهد جدید هستند قانونی و سایر اناجیل مجعول و ممنوع شناخته شد، که معلوم است انجیل برنابا هم یکی از اناجیل متداول بوده، زیرا که انجیل برنابا قبل از آن وجود داشته است. نویسنده ی (اظهار الحق) از کتاب اکسیهومو که توسط یکی از دانشمندان بزرگ غرب نوشته شده است نقل میکند که وی در باب پنجم از تتمه کتابش، چاپ شده بسال ۱۸۱۳ ی میلادی در لندن، نام بیش از ۶۰ کتاب و رساله را که به مسیح یا رسولان و قدیسان منسوب می‌باشد ذکر کرده و از آن جمله است انجیل برنابا و گفته است که این کتابها توسط بزرگان مسیحیان قدیم به این افراد نسبت داده شده است.
قانون نامه ی کلیساهای غربی: مسیحیان باز هم از اناجیل غیر قانونی دست برنداشتند شاید آنان به پند و اندرزهایی که در امثال انجیل برناباست دلبستگی پیدا کرده بودند، از این رو به فرمان شورای لاودکیه گردن ننهادند. دوباره حکم ممنوعیت صادر شد این بار از طرف کلیساهای غربی دستوری به نام (قانون نامه ی کلیساهای غربی) صادر گردید. در این قانون نامه، که در سال ۳۸۲ تنظیم شد، مطالعه ی انجیل برنابا تحریم گردید.
انجیل برنابا در کتابخانه پاپ داماسوس اول: در سال ۳۸۳ پاپ داماسوس نسخه ای از انجیل برنابا بدست آورد، و آن را در کتابخانه ی شخصی خود میداشت. احتمالاً این نسخه هنوز هم در واتیکان نگهداری میشود زیرا نسخه‌های خطی بسیاری از پیش از اسلام در کتابخانه پاپ‌ها وجود داشته و هنوز هم هست. این نسخه‌ها در جایگاهی مخصوص که هیچ کس به جز پاپ نمیتواند به آنجا برود، نگاهداری میشود و همان جایی است که راهب فرامارینو دوست بسیار خصوصی و صمیمی پاپ سکتوس پنجم بدانجا پای نهاد و گنجی گرانبها یعنی انجیل برنابا را از آنجا برای همه به ارمغان آورد. نویسنده تفسیر المنار، سید محمد رشید رضا میگوید شیخ محمد بیرم از یک سیاح انگلیسی نقل کرده است که او در کتابخانه پاپ در واتیکان به نسخه ای از انجیل برخورد کرده است که پیش از بعثت رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله وسلم) نگاشته شده و در آنجا از مسیح نقل شده که میفرماید: بشارت میدهم به فرستاده ای پس از من بنام احمد. و این عین عبارت قرآن مجید در آیه ۶ سوره الصف، در این موضوع است.
نسخه ای روی سینه ی برنابا در قبر: در سال چهارم سلطنت زنو جسد برنابا کشف شد، در حالی که یک نسخه از انجیل او که به خط خودش بود روی سینه اش قرار داشت. برخی از مورخان ادعا میکنند که آن نسخه ی انجیل متی بوده است و بعضی هم اصل داستان را قبول ندارند.
جَلاسیوس اول انجیل برنابا را تحریم میکند: دائرة المعارف انگلیسی، تعداد زیادی از کتابهای مقدس صدر مسیحیت را که اکنون متروک مانده نام میبرد و پنج کتاب را که عبارتند از انجیل اندریو و انجیل برنابا و انجیل بَرتُلما وانجیل جیمس (یعقوب) وانجیل تَدایوس را جداگانه نام میبرد، میگوید این پنج انجیل از طرف پاپ جلاسیوس اول ممنوع اعلام شد و پاپ مذکور دستور مخصوصی در این باره صادر کرده است، زیرا باز هم مردم به اناجیل ممنوعه روی می‌آورده اند. پاپ جلاسیوس اول (جلاستوس) از سال ۴۹۲ تا سال ۴۹۶ میلادی شاغل منصب پاپ بوده است، یعنی بیش از یکصد سال قبل از بعثت پیامبر بزرگ اسلام. این موضوع از چاپ‌های اخیر دائرة المعارف انگلیسی حذف شده است. چنین رفتار مغرضانه ای توسط کلیسا تازگی ندارد و در زمان صدر اسلام نیز کلیسای نجران، هم بر این روش متعصبانه اصرار داشتند. بستانی که یک دانشمند بزرگ مسیحی است در دائرة المعارف خود ذیل کلمه ی برنابا میگوید: فوتیوس در قانون رسولی خود کتاب انجیل برنابا را در لیست کتب اپوکریفی (جعلی) قرار داده است. فوتیوس از سال ۸۵۸ تا ۸۸۶ مقام اسقفی استانبول را داشت. مدتی از کلیسای کاتولیک جدا شد. او بحثهایی درباره ی الهیات و مجموعه ی قوانینی برای کلیسای یونانی تنظیم کرده است. وی در سال ۸۹۱ در تبعیدگاه خود در گذشت. ملاحظه میشود که انجیل برنابا تا اواخر قرن نهم میلادی، یعنی قرن سوم هجری متداول بوده است تا اینکه این اسقف مجددا تحریم آن را اعلام میکند.
جَلاسیوس دوم: و نیز بستانی میگوید پاپ جَلاسیوس دوم در سال ۱۱۱۸ میلادی انجیل برنابا را تحریم کرد.
کتابخانه سکتوس پنجم: همانگونه که پیش از این نگاشتیم راهب ایتالیایی فرامارینو نسخه ی ایتالیایی انجیل برنابا را از قسمت خاص کتابخانه ی پاپ سکتوس پنجم برداشت و بر اثر خواندن آن مسلمان شد. سکتوس پنجم از سال ۱۵۸۵ تا ۱۵۹۰ میلادی پاپ بوده است.
ترجمه به زبان اسپانیایی: انجیل برنابا دیگر به کتابخانه پاپ باز نمیگردد و پس از چندی توسط یک نفر مسلمان از ناحیه ی آراگون در اسپانیا از ایتالیایی به زبان اسپانیایی ترجمه میشود. این مترجم که مصطفی عرندی، نامیده شده شناخته نیست. نسخه ی مزبور مدتی نزد جرج سیل مترجم معروف قرآن مجید به انگلیسی بوده است. او آن را چنین توصیف میکند: کتاب در قطع خشتی متوسط به زبان اسپانیایی به خطی خوانا نوشته شده است اما کمی فرسودگی در آخر آن به چشم میخورد. شامل دویست و بیست و دو فصل به اندازه‌های گوناگون و دویست و بیست صفحه می‌باشد و در اول آن متذکر شده اند که توسط یک مسلمان آراگونی بنام مصطفی عرندی از ایتالیایی ترجمه شده است. مقدمه ای هم دارد که کاشف دستنوشته اصلی آن که یک راهب مسیحی بنام فرامارینو بوده، کشف خود را چنین شرح میدهد... قبلا این قسمت را نقل کردیم.ادامه دارد..

تحقیق و معرفی پنج گروه سری خطرناک که از قرن های پیش فعالیت میکنند، بخش دهم
آیا نفر اول پس از شیطان، در میان انسانها، ملکه الیزابت انگلیس است؟ و آنطور که میگویند، انگلیس و لندن پایتخت حکومت ابلیس در زمین است؟ آیا آنطور که میگویند: جرج بوش و کلینتون از نسل ۱۳ نفر اولیه هستند که ابتدا بصورت مخفی شبکه قدرت و سلطه را ایجاد کردند و همچنان نسل به نسل قدرت و ثروت را در اختیار گرفتند؟ همانهایی که در اولین شاکله‌ی فراماسون با یکدیگر پیمان خون بستند و خط خون مقدس را تشکیل داده و همچنان ادامه میدهند؟ آیا راکفلر و کیسینجر که از بنیانگذاران، اداره کنندگان و اعضای ثابت کنفرانس سالانه بیلدربرگ هستند، جزو همین ۱۳ نفر اولیه در عصر حاضر میباشند؟ آیا جان اف کندی و خانواده‌ی آستور و راتسچیلد از همین گروه بوده و هستند؟ آیا الگور همسر کلینتون که کتاب معروف الگور را در جادوگر شناسی تألیف کرده، در همین رده یا یک رده پایین‌تر است؟ براستی چه لزوم و ضرورتی دارد که شخصیت‌هایی چون کلینتون و جرج بوش پسر، و سایر سران و مشاهیر قدرت و ثروت در جهان، در مهم‌ترین حضورهای خود، با انگشتان‌ دست شان سیگنال شیطان‌پرستی که معنای: شیطان، من تو را دوست دارم (آی لایو یو دویل) I love you, Devil را نشان بدهند؟ در هر حال، اگر محدود بودن تعداد ۱۳ نفر که تا چند دهه پیش چنین بود را جهت رد گم‌کنی بیان نکرده باشند، و یا اگر امروزه تعدادشان بیش از این باشد نیز هیچکس نمیتواند بصورت قطعی از اسامی آنان اطلاع دهد، هر چند که سر سلسله‌ بودن الیزابت ملکه انگلستان بعنوان اولین خلیفه ابلیس در زمین، به باور نزدیکتر است، و پس از او، به سبب انتقال قدرت و ثروت، سلسله از انگلیس خارج شده و به صاحبان زر و زور در امریکا میرسد.
تشکیلات ایلّومیناتی ILLUMINATI:
هیچکس نمیتواند بصورت قطعی بگوید که تشکیلات واقعی ایلّومیناتی چیست؟ یا چنین است و غیر از این نیست؟ چرا که اولاً از همان ابتدای ایلومیناتی باواریا، تشکیلات اصلی مخفی بوده است، و هنوز هم مخفی است. و ثانیاً ایلّومیناتی یک سازمان یا یک نهاد کوچک مثل نهادهای مردمی در کشورهای رو به توسعه یا سازمان جاسوسی و ضد جاسوسی سیا (CIA) در امریکا نیست، که بالاخره چارت تشکیلاتی و سازمان معین و مشخصی داشته باشد، بلکه یک جریان، یک تفکر و یک تشکیلات جهانی است که همه‌ی سازمان‌های حزبی، اطلاعاتی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و رسانه‌ای استکبار جهانی را در دل خود جای داده است. اما یک چیز مشخص است. و آن اینکه تشکیلات ایلّومیناتی، همان تشکیلات فراماسون است و تشکیلات فراماسون نیز همان تشکیلات ایلّومیناتی است. چرا که ایلّومیناتی در وقع اتاق فکر فراماسون و یا همان اتاق فکر شیطان است. در عین حال همه‌ این تشکیلات در ساختار اولیه، در همان هرم فراماسونی تعریف میشود که نه دروغ است، نه اوهام، نه تبلیغات یا گمان. هرمی که همه جا (حتی روی دلار یا ارواق بهادار یا لوگوی حکومت واحد جهانی) شاهد بنای ظاهری آن، یا لوگوی آن و یا سایر سمبل‌های آن هستیم. هرمی که در رأس آن چشم شیطان یا همانکه آنرا به دجال میشناسیم که فقط یک چشم وسط سر دارد شناخته میشود. بدون تردید در رأس این هرم شخص ابلیس لعین قرار گرفته است. هرم فراماسونی، بالعکس نمادهای مذهبی در مسیحیت و یهودیت قدیم و اسلام، در همه‌ی دورانها که هلالی شکل و یا به تعبیری به شکل گنبد است و معنا و مفهوم آن ذیل رحمت آسمانی قرار گرفتن است، بشکل مثلث و در واقع بشکل یک پیکان است و سمبل تیری است که از زمین و طبیعت بسوی آسمان و خدا پرتاب میگردد. همان کاری که هامان بدستور فرعون انجام داد، و همان کاری که شدّاد در برابر حضرت ابراهیم علیه السلام انجام داد. هامان بدستور فرعون برجی ساخت تا فرعون بتواند از بلندی آن تیری بسوی خدا رها کند. و این هرم سمبول همان نوک یا پیکان تیر است. یعنی سازماندهی جنگ با خدا: وَ قَالَ فِرْعَوْنُ یَاهَامَانُ ابْنِ لىِ صَرْحًا لَّعَلىّ‏ِ أَبْلُغُ الْأَسْبَابَ. أَسْبَابَ السَّمَاوَاتِ فَأَطَّلِعَ إِلىَ إِلَاهِ مُوسىَ‏ وَ إِنىّ‏ِ لَأَظُنُّهُ کَذِبًا وَ کَذَالِکَ زُیِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ وَ صُدَّ عَنِ السَّبِیلِ وَ مَا کَیْدُ فِرْعَوْنَ إِلَّا فىِ تَبَابٍ.غافر: از آن جمله فرعون است که به وزیرش هامان گفت براى من قصرى بلند با آجر بساز شاید به راه‏هاى آسمان دست یابم، و در نتیجه معبود موسى را ببینم، که من او را دروغگو مى‏پندارم.
رأس هرم، شورای همکاری ویژه: پس از شخص ابلیس، در رأس هرم، پلیدترین انسان قرار میگیرد که او خلیفه‌ی اول شیطان در زمین است. شاید ملکه الیزابت یا هر شخص شناخته نشده‌ی دیگری، و پس از او گروه اول حلقه‌ شیطانی تشکیل میگردد که به آن شورای همکاری ویژه گفته میشود. اعضای این شورا، از معروف‌ترین پادشاهان و سلاطین (مانند بریتانیا، هلند و بلژیک) و نیز سرمایه‌دارترین افراد جهان که در واقع، با در دست داشتن بانک‌ها، صنایع، و بزرگ‌ترین شرکت‌ها، بر تمامی جهان حکومت و سلطنت میکنند، تشکیل میگردد. شاید تعداد اعضای اصلی شورای همکاری ویژه بیش از همان ۱۳ تن نباشند، اما اغلب قریب به اتفاق حاکمان جهان، وابسته به شاه شاهان، یا همان پادشاه بزرگ و عضو‌های بعدی این شورا بوده و هستند که به آنها لوژیونر‌های اعظم نیز اطلاق میگردد.
جایگاه ویژه‌ی فیلسوف در سطوح بالای هرم: بنا ندارم که لایه بلایه‌ی طبقات این هرم را توضیح دهم، اما یک نکته باید مورد توجه و تعمق قرار گیرد، که چرا بلافاصله پس از رأس انسانی هرم و لژ خاص و پادشاه، در ساختار روشنفکران اصلی فراماسون یا اتاق فکرش ایلّومیناتی، فیلسوف و سپس روحانی قرار میگیرد؟ اگر فلسفه را بمعنای عام آن در نظر بگیریم، در عالم هیچ حرکتی انجام نمیگیرد، مگر آن که مبتنی بر فلسفه‌ای باشد. حتی جنایات چنگیز، هیتلر، موسیلینی و لنین نیز مبتنی بر فلسفه‌هایشان صورت گرفت، و جنایات امروز ابرقدرتها نیز بر فلسفه‌ ماکیاولی مبتنی است، و تحت عناوینی چون حقوق بشر، طبقات انسانی، اصالت قدرت و لذت، جنگ‌ صلح‌ جویانه، جنگ‌ پیش‌گیرانه، دفاع از مظلوم، آزادی، لیبرال دموکراسی و... ظاهر میشوند. و البته باید افزود که هر حرکت حقی نیز مبتنی بر نوعی جهان‌بینی و تعریف فلسفی از حقایق عالم هستی و سمت و سوی آن است. و اما اگر فلسفه بمعنای خاص آن در دیدگاه فراماسونی مورد نظر قرار گیرد، تبیین جنگ با خدا و شیطان‌پرستی است، که در قالب فلسفه‌های کهن که در عمل منجر به دست یافتن به قدرت‌های طبیعی بر اساس ارتباط با اجنّه و نیز ریاضت‌های بدنی (که در خاور دور، هندوستان و امریکای لاتین بسیار شده) سحر، جادو، احضار روح که اغلب آنهم گاهی فریب و ارتباط با جنّ است، و یا فلسفه‌های نوین و به اصطلاح مدرن که همه بر اساس نگاهی ماده‌گرا، طبیعت‌گرا یا همان ماتریالیسم بنا شده است، ظهور و تبلور یافته و به اذهان عمومی القا میشود.

خط در ایران باستان: فُنیقی‌ها بیش از هرچیز در دریانوردی شهرت داشتند، چون هم در کشتی‌سازی به سطح بسیار بالایی از مهارت دست یافته بودند و هم می‌توانستند در آب‌های اغلب پرتلاطم مدیترانه کشتی‌رانی کنند. به نظر میرسد شهر بیبلُس در صنعت کشتی‌سازی فُنیقی سرآمد بوده و طراحی بدنۀ کشتی با تیرهای خمیده نخستین بار توسط ایرانیان و در این شهر صورت گرفته است. ریچارد مایلز در این رابطه مینویسد: بیبلُس و دیگر شهرهای فینیقیه مثل صیدون، صور، اَرواد و بیروت در گذر قرنها با ترابری کالاهای تجملی و مواد خام به بازارهای خارجی و نیز به خاور نزدیک برای خود جایگاه‌‌های بااهمیتی در منطقه دست و پا کردند. مسیرهای تجاری تازه‌ای که به دست این شهرها برقرار شده بود بیشتر سرزمین‌های شرق مدیترانه، از جمله قبرس، رودِس، جزایر کیکلادی، خاک یونان، کرت، ساحل لیبی، و مصر را پوشش میداد. با این حال، دریانوردان فُنیقی به این هم بسنده نکرده و بنا بر شواهد دامنۀ تجارت را از بندرهای میان‌رودان تا بریتانیا هم رسانده بودند. شواهدی که توسط باستان‌شناسان دریایی از لاشه‌کشتی‌های فُنیقی گرد آمده گزارش‌های دست اولی از محمولۀ این کشتی‌ها بدست میدهند. در کنار شمش‌های مس و قلع، و نیز خمره‌های انباری که گمان میرود حاوی انگم و روغن‌های خوشبو، شراب و روغن زیتون بوده‌اند، شیشه، طلا و نقره، اشیای قیمتی لعابی، سفالینه‌های نقش‌دار، و حتی خرده فلز نیز وجود داشت. چیزی که باعث امنیت فینیقیه بوده، اقتدار ایران عزیز بوده، این روزها یهودیان موزیانه مشغول تحریف تاریخ ایران هستند مثلاً به دروغ عنوان میکنند: (قیمت بالای کالاهای فُنیقی موجب میشد سرزمین آنها اغلب از تهاجم‌ نظامی‌ که دیگر نواحی خاور نزدیک را درگیر میکردند، در امان بماند. قدرت‌های بزرگ نظامی اغلب ترجیح میدادند فُنیقی‌ها را به حال خود بگذارند تا به تجارت‌شان برسند) حال آنکه کودکان دبستانی هم این را میفهمند که قیمت بالای کالا، باعث جلب دزدان و غارتگران میشود. قطعاً منطقه میان رودان و خصوصا فینیقیه، یعنی فلسطین و لبنان و سوریه فعلی، بخاطر موقعیت ممتاز بندری و تجارت، همیشه مورد طمع و حسادت بیگانگان بوده و تا کنون نیز گرفتار است. کتاب مقدس تحریفی در اشاره به فینیقیه در فرازی از کتاب حزقیل، باب ۲۶ که در آن حزقیل پیامبر ویرانی شهر صور را پیشگویی میکند، آنان را شاهزادگان دریا خطاب کرده و به نظر میرسد از فرو افتادن عرش به فرش آنها چندان ناخشنود نیست. شاید علتش این باشد که یهودیان در آنجا دائماً دنبال بعل پرستی و گوساله پرستی بوده اند. بهر حال، در محبوبیت فراگیر کالاهای تولید فینیقیه ایران عزیز، نزد مردمان باستان تردیدی وجود ندارد. هنر صنعتگران صیدون در شیشه‌گری چنان شگفتی‌ساز بود که آنان را ابداع‌کنندۀ شیشه میدانستند. دست‌ساخته‌های آنان سرمشق ساخته‌های لعابی مصر قرار گرفت و ملاک طلاکاری و مفرغ‌کاری را تعیین میکرد، زیرا مصر شهری در جنوب و همسایگی آنان بود. علاوه بر این، فینیقیه ظاهراً هنر تولید انبوه را نیز در کنار خود دست‌ساخته‌ها به پیشرفت رسانده و قادر بودند کیفیت کالاهایی را که به مقدار زیاد تولید میشد در سطح بالایی به دیگر شهرهای ایران ارسال کنند، کالاهایی که با نشان تجاری فینیقیه از مناطق گوناگون سراسر حوزۀ مدیترانه به دست آمده‌اند، این را اثبات میکند. مایلز مینویسد: از جمله نقش‌ مایه‌های محبوب (روی دست‌ساخته‌های فینیقیه) نمادهای جادویی مصری مثل چشم هُروس (Horus) و طلسم- تندیسک خِپری یا سوسک سرگین‌غلتان بودند که به آن سوسک ساکرپ هم میگویند، بنا به باورها همراه‌ دارندۀ خود را از چشم‌ زخم و ارواح شیطانی که همه‌جای دنیا در کمین زندگان نشسته‌اند، حفظ میکردند. البته این سوسک یکی از نمادهای شیطان پرستان و کابالیست های یهودیست و دلیلی بر کارهای یهودیان در این منطقه است، یهودیان بعد از سالها بردگی کردن برای فرعونیان مصر، آدم نشدند و در زمان آزادی در کنار ایرانیان، همچنان با موذی گری به جادوی سیاه روی آوردند و آزادی عملی که توسط پادشاه ایران به آنان ارزانی شده بود را قدر ندانستند. در ایران قدیم، فینیقیه یکی از پیشرفته ترین رنگرزی ها را داشته، تا جایی که نه تنها حاکمان محلی در استانهای همسایه، بلکه بخشم مهمی از جامه‌های سلطنتی پادشاهان مرکزی ایران در اینجا طراحی و رنگ آمیزی میشده. کم کم جامه‌های سلطنتی فینیقیه توجه امپراتوری رُوم را جلب کرد و بخشی از فرهنگ لباس اروپاییان گردید. اینکه در آنروز توانستند، لباس، رنگرزی، کشتی سازی، کالاهای گرانبها، و آثار هنری و صنعتی را بعنوان تجارت به اروپا صادر کنند و فرهنگ ایرانی را ترویج کنند، دلیل محکمی است که، فرهنگ کشورهای مصرف کننده، مغلوب فرهنگ کشورهای تولید کننده میگردند، و ما در تاریخ گذشته بخوبی شاهد واژگان پارسی در کشورهای اروپا و غیره.. هستیم، زمانی که محصولی به کشوری صادر میگردد، کلی اسامی و اصطلاح و خورده فرهنگ را با خود به آن جامعه تزریق میکند.

در شاهنامه فردوسی آمده:
همه شب همی لشکر آراستند
همی تیغ و ژوپین بپیراستند
زمین کوه تا کوه جوشن وران
برفتند با گرزهای گران
نبد کوه پیدا ز ریگ و ز شخ
ز دریا به دریا کشیدند نخ
تمام شب، سپاهیان آماده میشدند و شمشیرها و زره‌ها را مرتب میکردند. زمین و کوه تا کوه پر از افرادی است که با گرزهای سنگین در حال حرکت‌اند. از انبوهی سپاه، ریگ و شن و کوه پیدا نبود، و از دریا (سپاه) تا دریا (سپاه) دیگر، از پیوستگی و انبوهی گویا رشته‌ای پیوسته کشیده اند. این جنگ نوذر با افراسیاب، بار سوم هست که، دو لشکر دو روز در مرخصی میگذرانند و روز سوم، شاه درمانده، فرمان از سر گیری جنگ را صادر میکند. دو سپاه با یکدیگر رو به رو میشوند، از درگاه شاه صدای بوق و زنگ هندی و تبیره بر می آید، کلاه خود بر سر میگذارند و طبق معمول جنگ های سریالی شاهنامه، گرد و خاک به پا میشود. این ابیاتی هست که افراد بیسواد خیلی بهش حمله کردند بخاطر کلماتی که اغلب نمیدونند، شخ بر وزن نخ به معنی کوه است، و جوشن وران بمعنی سربازان جوشن پوش است، و نخ که در اینجا استعاره و تمثیل برای پیوستگی انبوه سپاهیان است، چندان کلمات سخت و نامفهومی نیست، که اینگونه مورد حمله قرار گرفته، بنده خدایی میگفت در این گیرودار جنگ برای چی نخ کشیدند؟ گفتم هیچی شاید بادبادک هوا میکردند.. خب چی جوابشو میدادم؟ بگذریم.

اما مروری بر کلام مولوی:
چون مراهق گشت دختر طالبان
بذل می کردند کابین گران
این مولوی جان و حکایت غلام هندو کی به خداوند زادۀ خود پنهان هوای آورده بود چون دختر را با مهتر زاده‌ای عقد کردند، غلام خبر یافت رنجور شد و می‌گداخت و هیچ طبیب علت او را در نمی‌یافت و او را زهره‌ی گفتن نه. نثر روان هست و نیاز به تحلیل نداره ولی با اجازه شما بخش کوچکی رو اینجا بیارم تا با مرورش همگی حظی ببریم، چون بار معنایی عالی داره.
خواجه‌ای را بود هندو بنده‌ای
پروریده کرده او را زنده‌ای
علم و آدابش تمام آموخته
در دلش شمع هنر افروخته
پروریدش از طفولیت به ناز
در کنار لطف آن اکرام‌ساز
بود هم این خواجه را خوش دختری
سیم‌اندامی گشی خوش‌گوهری
چون مراهق گشت دختر طالبان
بذل می‌کردند کابین گران
می‌رسیدش از سوی هر مهتری
بهر دختر دم به دم خوزه‌گری
گفت خواجه مال را نبود ثبات
روز آید شب رود اندر جهات
حسن صورت هم ندارد اعتبار
که شود رخ زرد از یک زخم خار
سهل باشد نیز مهترزادگی
که بود غره به مال و بارگی
ای بسا مهتربچه کز شور و شر
شد ز فعل زشت خود ننگ پدر
پر هنر را نیز اگر باشد نفیس
کم پرست و عبرتی گیر از بلیس
علم بودش چون نبودش عشق دین
او ندید از آدم الا نقش طین
خیلی بار معنایی قابل توجه و پر مغزی داره.

مرور چند کلمه از ادبیات فارسی، در کلام نظامی و فردوسی و..
هیضه دار: هَیَّضَه لغت عربی هستش یعنی (بازگشتن) و در فارسی و طب هیضه یعنی اسهال و استفراغ، و هیضه دار به کسی گفته میشه که به اصطلاح عامیانه دم دل کرده، گاهی گرمای شدید و گاهی ثقل معده باعثش هست، یعنی از پرخوری و پی در پی غذا خوردن بصورت هضم نشده میتونه علتش باشه چون حرکت مواد فاسد و غیر منهضم که از بدن به معده بر میگرده و از طریق قی یا اسهال، با شدت دفع میشه، گاهی ممکنه که در هیضه، قی نباشد و ماده تماماً بسوی روده ها رفته و با اسهال مفرط دفع بشه، اما معمولاً با حالت تهوع هستش. پیشنهادم این هست که جمله معنی کلمه رو مشخص کنه، چون گاهی به معنی بیرون راندن غم و اندوه هم بکار میره، و البته منظور نظامی:
آدم از آن دانه که شد هیضه دار
توبه شدش گلشکر خوشگوار.
هم جسمانی و هم معنوی میتونه معنا بشه، چون به کلمه (توبه) چسبیده، پس دو پهلو هستش، ضمناً قوم بلوچ هنوز از این کلمه استفاده میکنند.
مقوس: مَقوس و مُقَوّس، یعنی دارای قوس و خمیدگی دار ، کمان وار، چنبری، خمیده، میدان اسب دوانی چون گرد هستش بهش مقوس میگن، چرخ مقوس یعنی فلک:
چرخ مقوس هدف آه تست
چنبر دلوَش رسن چاه تست
قوس قزح که اسم رنگین کمان هست به همین خاطر هست، جمله معنیشو مشخص میکنه چون معنی زیاد داره مثله: تعظیم، (بخاطر خم شدن) مطیع شدن، نامهربان، بی عاطفه، حتی، کروشه، قلاب.. علت معانی زیادش، در همان خمیدگی نهفته هست. پوزش که با طولانی شدن کلام بازم حق مطلب ادا نمیشه.
نگین دان: نگین خانه و جای نصب کردن نگین در انگشتری: زمرد و گیه سبز هر دو یک رنگند ولیک از آن به نگین دان برند و زین به جوال.ازرقی
نگین دان او را چه زود وچه دیرگهی کرد بالا گهی کرد زیر. نظامی
جنیبت کش: در عربی جنیب یعنی یدک، شخصی را گویند که اسب کوتل را میکشد، قود کش، یدک کش، پالاد کش، میر آخور ریش سفید طویله، بیهقی میگه:
رسولدار برفت با جنیبتان و قومی انبوه برفت به استقبال رسول و بر اثر وی بوعلی رسولدار با مرتبه داران و جنیبتان بسیار.
جنیبت بر لب شهرود بستند
ببانگ رود و رامشگر نشستند.
و
دور جنیبت کش ِ فرمان تست
سُفتِ فلک غاشیه گردان تست
حالا اگر بازم بگم جمله کلمه رو معنی میکنه بیراه نرفتم چون در جایی نوشته بود (دو جنیبت کش) و بعد فهمیدم منظورش شب و روز بود، یادم نیست کجا اینو دیدم.
زرپیلوار: پیلوار و فیل وار مرکب هست، به معنی فیل آسا و بزرگ، زر فیل آسا، فردوسی میگه:
فرامرز را زنده بردار کرد
تن پیلوارش نگونسار کرد.
که اشاره به هیکل بزرگ فرامرز داره، تشبیه به فیل، و زر پیلوار زر و طلای بسیار سنگین و هنگفت هست.
و معنی دیگه هم داره که پیلوار ترکیب پیل بار هست، یعنی فیل بار، همین بیت یعنی:
زر پیلوار از تو مقصود نیست
که پیل تو چون پیل محمود نیست
به معنی دوم اشاره میکنه، یعنی من تو رو با محمود قیاس نمیکنم و مثل اون بار فیل طلا، ازت نمیخوام..
کارازمایی: کلمه مرکب کار و آزمودن، تجربه، ممارست، تمرین، کار آزمودن، تست گرفتن، امتحان گرفتن، نظامی:
به کار آزمایی دلش تیز شد
در آن عزم رایش سبک خیز شد
فردوسی میگه:
همی خواهد این باب کارآزمای
که ترکان بجنگ اندر آرند پای
که اینجا کارازمای مخفف کارآزمایی هست، و به همون معنی بکار رفته، ولی در جای دیگر مقصود تخفیف نیست، اونجا که گفته:
بدو گفت کای باب کارآزمای
چه داری چنین خیره ما را بپای
دردگاه: کلمه مرکب دردگاه، جایگاه درد، گاهی منظور جای زخم هستش و گاهی هم محل آزردگی.
همان دردگاهش فرو دوختند
به دارو همه درد بسپوختند
گاه درد هم همون معنا رو داره، نظامی در لیلی و مجنون گفته:
او گرچه نشانه گاه درد است (نشانۀ جای درد)
آخر به چو من زنست مرد است
جوشن وران: کلمه مرکب جوشن، ور، و ان جمع،مردان جنگی جوشن‌پوش؛ سپاهیِان دارای جوشن یا خفتان.
سپهدار چون قارن کینه دار
سواران جنگی چو سیصدهزار
همه نامداران جوشن وران
برفتند با گرزهای گران
پرآژنگ: کلمه مرکب پُر، و آژنگ که اخم و چروک هست، پرچین وچروک، پر اخم، پر سگرمه، فردوسی:
تو با دشمنت رخ پرآژنگ دار
بداندیش را چهره بی رنگ دار
ما میگیم چوب رو که دست بگیری گربه دزده، حساب کاره خودشو میکنه، فردوسی جان میگه تو به روی دشمن نخند و برای دشمن اخم کن، سگرمه هاتو بکن توی هم، تا دشمن بد اندیش رنگش بپره. این بی رنگی همون رنگ پریدگی از ترس هست، خلاصه فردوسی جان میگه بیخیال مذاکره بشید. البته به چروک لباس و پارچه هم گفته میشه، چروک پوست خواه از درد باشه و خواه از پیری. فردوسی باز گفته:
بیامد نهم روز بوزرجمهر
پر از آرزو دل پرآژنگ چهر
دژدار: کلمه مرکب دژ، و دار، دارندۀ دژ، دژ دارنده، متصرف و حاکم قلعه، دارندۀ حصار، کوتوال، دژبان، قلعه دار، نگهبان، محافظ، فردوسی:
بیامد چو نزدیکی دژ رسید
سخن گفت و دژدار مُهرش بدید
بکافد: کافیدن شکافتن و دریدن و پاره کردن هست، بشکافد، بدرد، پاره کند،
بیاور یکی خنجر آبگون
یکی مرد بینادل پرفسون
نخستین به می‌ماه را مست کن
ز دل بیم و اندیشه را پست کن
بکافد تهیگاه سرو سهی
نباشد مر او را ز درد آگهی
وزو بچهٔ شیر بیرون کشد
همه پهلوی ماه در خون کشد

کلمات عربی و ترکی و.. در فارسی اشکالی داره؟ فقط دو نکته رو اضافه میکنم، اول اینکه حذف عربی در گویش ممکن هست ولی جالب نیست، چون وام گرفتن از زبانهای دیگر نظیر عربی ترکی کردی انگلیسی و... اگر (کم و متعادل باشه مثل نمک در غذا) گفتار رو غنی تر و دایره واژگان رو وسیع میکنه، همون‌طور که خدا در قرآن از لغات فارسی و عبری و یونانی و.. استفاده کرده. نکته دوم، بله شدنی هست، لیکن بخاطر وسعت ایران عزیز، چندین فرهنگ متفاوت داریم، مثلاً وقتی شما میخواهید واژه ای رو که کاملاً فارسی هست رو بکار ببرید، فرهنگهای: کردستان، لرستان، آذربایجان، بلوچستان، خوزستان و.. متفاوت هست، و شما از میان کلمات فارسی مترادف، هنجارترین رو انتخاب کنید مناسبتره، چون کلمه ای در گویش فلان شهر متعارف و هنجار هست، در عین حال همان کلمه ممکنه در شهر دیگه ای، ناهنجار و حتی تمسخر آمیز باشه، برای همین انتخاب واژه، بر اساس قومیت محل، اگر انتخاب کنید هنجارتر هستش وگرنه در لغتنامه مجموعه ای از واژه های هم معنی هستش که فقط انتخاب مناسبترینش میتونه پسندیده باشه، البته بهتره تلاش کنیم تا از کلمات اصیل پارسی بیشتر بهره ببریم و مناسب ترینش رو انتخاب کنیم، هر چیزی در حد اعتدالش خوب هست. مانا و سربلند باشید

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: در راز گویى خداوند با حضرت موسى علیه السلام آمده است که: اى موسى! همانا که دنیا سراى عقوبت و شکنجه است، در همین دنیا آدم را بخاطر خطایش عقوبت نمودم و دنیا را مستحق لعن گرداندم و هر چه در دنیاست معلون است بجز آنچه که براى من است. اى موسى! همانا بندگان شایسته من به اندازه علم و آگاهى خود به دنیا بى رغبتند و دیگران به اندازه نادانى شان به دنیا میل دارند و هیچکس نیست که دنیا را بزرگ شمرده باشد و دنیا مایه روشنى چشم او شود و هیچکس دنیا را کوچک نشمرده است جز اینکه از آن بهره مند گردیده است.

برنابا

پشت هر مرد یه زن باهوش وجود داره! خانمی که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیونی امریکاست، سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی پنج قدم عقب تر از همسرانشان راه میروند. او اخیراً نیز سفری به کابل داشت و ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر میدارند و... برغم کنار زدن طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس میدارند. او به یکی از این زنان نزدیک شده و میپرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش میکردید همچنان ادامه میدهید؟ این زن مستقیم به چشمانش خیره شده و میگوید: بخاطر مین های زمینی!


طنز، با روح اصلاح طلبی همواره مضامین خود را از لابه‌لای حوادث موجود وام میگیرد؛ و در پی آن، نگاهی هم به مسائل سیاسی دارند. در این ارتباط، طنز در نقش یک آینه عمل میکند؛ و بر آن است که عیوب جامعه و یا افراد خاصی را در مقابل دیدگانشان منعکس کند و نقایص و تضاد را نشان ‌دهد.

بسیاری از ایزدان یونان باستان در اصل از فُنیقیه ایران قدیم که میان رودان نام داشت که بین النهرین بخشی از آن بود، وارد یونان و روم شده بود، چون برخی اسطوره‌های یونانی مربوط به ایزدان یونانی زئوس و پُسئیدُن شباهت‌ چشمگیرش به اسطوره‌های فُنیقی مربوط به بعل و یَم، از این کپی برداری بوده. نکتۀ جالب این که نبرد بین خدا و شیطان به شکلی که در کتاب مکاشفۀ انجیل تحریفی آمده میتواند روایت بسیار جدیدتری از درگیری مشابهی باشد که با بسیاری جزئیات همانند در اسطوره‌های فُنیقی بین بعل و یَم مجسم شده است. سرزمین فینیقیه یا فُنیقیه زمانی کنعان نام داشت، کنعان نام فرزند ناخلف نوح نبی بود که در طوفان نوح غرق گردید و این نام برای عبرت به این منطقه گذاشته شده و این احتمال وجود داره که مکان غرق او در این مکان بوده باشد، به هر حال این کنعان همان سرزمینی است که در ادبیات عبری و یهودی به آن اشاره شده است، و نیز سرزمینی که موسا قوم اسرائیل را پس از خروج از مصر به آنجا هدایت کرد و بعد به دست یوشع تسخیر شد، البته بنا بر متن کتاب‌های عهد عتیق سِفر خروج و یوشع؛ هرچند که این متن‌های مذهبی با سایر نوشته‌های باستانی همخوانی ندارند و شواهد باستان‌شناسی نیز چیزی در تأیید آنها ارائه نداده‌اند، چون یهود به شکل حریصانه ای جعل تاریخی میکند و هر چه را که میپسندد به نام خود مصادره میکند. به عقیدۀ ریچارد مایلز پژوهشگر: [مردم آن سرزمین] هویت قومی مشترکی به اسم کنعانی داشتند که به معنی ساکنان کنعان بود. ولی منطقه با وجود میراث مشترک دینی، فرهنگی، و زبان‌شناختی، چندان نشانی از وحدت سیاسی نداشت و هر شهر زیر فرمان پادشاه خود دارای موجودیت سیاسی خودمختار و مستقل بود. البته اینم حقیقت ندارد، چون این شهر بندری بخاطر تجارت با کشورهای همسایه، آزادی بیشتری در اعتقادات داشتند لیکن تمام حاکمان محلی منطقه بعنوان استانی از ایران بزرگ، تابع حکومت مرکزی ایران و شاه ایران بودند. دولت شهرهای فُنیقیه تا صدها سال، از حدود ۱۵۰۰ تا ۳۲۲ پیش از میلاد، که دوران اوج قدرت و اقتدار ایران عزیز بوده، از دادوستد دریایی پررونق خود بهره‌ زیادی میبردند، تا سرانجام بعدها اسکندر مقدونی همه را به آتش کشید و خرابیها بوجود آورد که دستهای مرموزی یهود در این فتنه مشهود است و پس از مرگ او منطقۀ کنعان و فُنیقیه به صحنۀ جنگ قدرت فرماندهان منطقه تبدیل شد، که به دنبال جانشینی اسکندر و تکیه زدن بر سریر فرمانروایی امپراتوری او بودند. یهودیان خود بیشترین آسیب را در این میان دیدند و بیشترین کشته ها را بخاطر این خیانت و توطئه تحمل کردند. دست‌ ساخته‌ های فینیقیه یا فُنیقی که طی دو سدۀ اخیر میلادی از دل خاک بیرون آمده و به موزه‌های گوناگون دنیا، از بریتانیا گرفته تا مصر، راه یافته‌اند، به روشنی نشان میدهند که در ردۀ کالاهای تجملی قرار داشته و در بازارهای فرهنگ‌ها و تمدن‌های طرف تجارت با فُنیقی‌ها از قیمت بالایی برخوردار بوده‌اند. این خود گواه روشنی است که این سرزمین در تحت حکومت پادشاهی ایران، از رفاه و رونق بالایی برخوردار بوده است.

در شاهنامه سودابه از سه دیدگاه، دختر، همسر، دلباخته متفاوت هستش، چون در شاهنامه، رستم بارز ترین چهره ی چند وجهی مردان ایرانی ست، و سودابه، بارز ترین چهره ی چند وجهی زنان شاهنامه. جالبه که سودابه، در قامت ِ دختری آینده نگر، طغیانگر و بی وفا به پدر آنجا که شاه هاماوران به دخترش سودابه از خواستگاری کیکاووس از او میگوید، سودابه ی آینده نگر میشود:
مرا پشت گرمی بد از خواسته
به فرزند بودم دل آراسته
به من زین سپس جان نماند همی
وگر شاه ایران ستاند همی...
و در اینجا سودابه را دختری طغیانگر داریم:
بدین‌گونه با او همی چاره جست
نهان بند او بود رایش درست
مگر شهر و دختر بماند بدوی
نباشدش بر سر یکی باژجوی
بدانست سودابه رای پدر
که با سور پرخاش دارد به سر
به کاووس کی گفت کاین رای نیست
ترا خود به هاماوران جای نیست
ترا بی‌بهانه به چنگ آورند
نباید که با سور جنگ آورند
ز بهر منست این همه گفت‌وگوی
ترا زین شدن انده آید بروی

نسخه ی اصلی انجیل برنابا به زبان ایتالیایی در ۲۲۵ صفحه ی ضخیم در کتابخانه ی در باروین نگهداری میشود. جلد کتاب از مقوای محکمی تهیه شده و روی آن را با چرم سرخ مایل به زرد پوشانیده اند. نقش روی جلد کتاب بگونه ای است که اروپاییها آن را (نقش واره ای عربی) مینامند، و از این جهت برخی از محققان ادعا میکنند که این تجلید در کشورهای اسلامی صورت پذیرفته، اما برخی دیگر از پژوهشگران بر این عقیده اند که این کار از دو صحاف پاریسی است که شاهزاده ایوجین ساووی که بسیار دوستدار کتاب بوده و چنانکه خواهیم دید انجیل برنابا در پایان کار بدست او رسیده، آنان را برای این کار فراخوانده و آنان به تقلید از صحافی‌ شرقی کتاب را جلد و صحافی کرده بوده اند، زیرا در قرون وسطى شرق، مهد علم و فرهنگ بود و دانشمندان غربی دوست داشته اند که از شرقیان تقلید کنند. در کنار این نسخه عهدنامه ای است بین دولت عثمانی و حکومت ونیز و جلد آن عهدنامه بسیار به انجیل برنابا شباهت دارد و آن عهدنامه در ترکیه صحافی شده است و از اینجا برخی گفته اند صحافی انجیل برنابا نیز کار صحاف همان عهدنامه و مربوط به شرق می‌باشد بویژه که نقش روی جلد هر دو، به هم شباهت کاملی دارند. دانشمند مسیحی دکتر خلیل سعادت میگوید کسانی که گمان کرده اند و دلیل قانع کننده ای برای اثبات مدعای خود ندارند، علاوه براینکه در برخی صفحات انجیل برنابا نقش لنگر کشتی وجود دارد که متخصصین فن آن را ویژه ی نوعی کاغذ ایتالیایی میدانند. در حاشیه ی این نسخه جمله‌هایی به زبان عربی به چشم میخورد که بیشتر آنها از نظر دستور زبان عرب، سراپا غلط است، گرچه جمله‌های مفصل و صحیح، هم در کنار این نوشته‌ها وجود دارد. دانشمندان بر این عقیده اند که نسخه ی ایتالیایی به دست افراد بسیاری رسیده است، برخی از ایشان زبان عربی را کاملاً آموخته بوده و برخی آن را درست نمیدانسته و از این جهت این غلط‌های فاحش در نوشته ها بهم رسیده. این موضوع نشانه ی این مطلب نیز میتواند باشد که نسخه ی ایتالیایی مدت مدیدی مورد استفاده ی افراد مختلف بوده. مترجمان انگلیسی و عربی و پارسی عین این حاشیه‌های عربی را در ترجمه‌های خود آورده اند. نخستین کسی که این نسخه را از ظلمات کتابخانه ی پاپ بیرون کشید و در معرض استفاده همگان قرار داد راهب ایتالیایی فرامارینو بود که پس از خواندن آن اسلام آورد. این قضیه در اواخر قرن شانزده میلادی اتفاق افتاد. بعضی از دانشمندان احتمال داده اند که حاشیه‌های عربی هم توسط همین راهب نوشته شده باشد. برنابا کیست؟ در کتاب اعمال رسولان، یکی از کتابهای مقدس مسیحیان، نام اصلی او یوسف (و در بعضی نسخه‌ها یوسی) ضبط شده و رسولان یعنی حواریان عیسی علیه السلام لقب برنابا به او داده اند، این لقب مرکب است از (بر) و (نابا) یعنی فرزند اندرز یا فرزند تسلیت. وی از پدر و مادری یهودی در جزیره ی قبرس بدنیا آمد، نژاد او به سبط لاوی از اسباط خاندان اسراییل میرسد. به عقیده ی مسیحیان وی پس از صعود حضرت عیسی علیه السلام به مسیحیت روی آورده، مزرعه ای در اختیار داشت، آن را فروخت و بهایش را به صندوق عمومی حواریان ریخت و همکاری گسترده ای را با مسیحیان و مبلغان دین تازه، آغاز کرد تا سرانجام لقب فرزند اندرز یا فرزند تسلیت به او اعطا گردید، و برای تبلیغ مسیحیت به انطاکیه اعزام شد، او پولس (که مورد لعن امام صادق علیه‌السلام قرار دارد، و نهایتاً برنابا را به قتل رساند) را در این سفر با خود برداشت و در تبلیغ و آوردن کافران به دین مسیح تلتش شایانی کرد. در بیشتر مسافرت‌ های تبلیغی، پولس با او همراهی میکرد، این دو برای پراکندن بذر مسیحیت در حوزه ی مدیترانه، زحمات زیادی متحمل شدند گرچه در بعضی شهرها نیز با استقبال عموم روبرو میگردیدند از آن جمله در شهر لستره مردم از برنابا همانند الهه ی مشتری و از پولس چونان الهه ی عطارد احترام کردند. مردم شهر شنیده بودند که یک بار در روزگاران دور این دو خداوند (مشتری و عطارد) به آنجا آمده و مردم آنان را بیرون کرده بوده و به عقوبت الهی گرفتار شده بودند، از این روی این بار احترام لازم را نسبت به آن دو بجای آوردند. بطوری که در کتاب اعمال رسولان آمده است، دوستی این دو مبلغ ادامه نیافت و اختلاف نظرشان سبب جدایی شد. (علت جدایی بدعتهای پولس بوده) از این جهت برنابا ومرقس به قبرس رفتند در صورتی که پولس همراه با سیلاس عازم سوریه و آسیای صغیر شدند. در شهر سلامیس، از بنادر مهم جزیره، صومعه ای وجود دارد که راهبان آن میگویند یهودیان سلامیس برنابا را در میدان اسب دوانی شهر سنگ باران کردند و به شهادت رساندند. آنان میگویند جسد وی چهار صد سال پس از این موضوع کشف شد. (که این دروغ شاخدار صحت ندارد و با توطئه پولس کشته شده) اکنون قریب ده کلیسا، که هر کدام مربوط به فرقه ای است، ادعا میکنند که سر او را در اختیار دارند و یک کلیسا هم مدعی است که جسد او را دارد. برنابا علاوه بر انجیل یک رساله هم نگاشته که نسخه‌های متعددی از آن باقی است و نیز چاپ شده است. در برخی از نسخه‌های قدیمی خطی کتاب مقدس این رساله همراه عهد جدید نوشته شده است. و سالهاست که رساله ی او در نظر دانشمندان مسیحی در معرض نفی و اثبات است و علت نفی انتساب آن به برنابا آنست که تعالیم این رساله با تعالیم متداول کلیسا مخالفت دارد، همانطور که میلر مینویسد: این نوشته ی قدیمی بوسیله ی کلمنت اسکندر به واریجن و مورخین دیگر معاصر او به برنابای رسول رفیق پولس منسوب گردیده است، ولی خود رساله در هیچ نکته نشان نمیدهد که بوسیله ی وی نوشته شده باشد و تعالیمش با نوشته‌های پولس و پطرس خیلی تفاوت دارد، که مسیحیان بسیاری معتقدند که بوسیله ی برنابای رسول نوشته نشده است، اما بطوری که اشاره شد، مسیحیان اقرار دارند که برنابا و پولس اختلاف پیدا کردند و اگر رساله یا انجیل برنابا با تعالیم پولس که در کلیسا رواج دارد مخالف باشد، این موضوع دلیل عدم صحت انتساب این نوشته‌ها به او نیست، بلکه برعکس موضوع را تأیید میکند. بعضی دانشمندان رساله به عبرانیان را که مؤلفی شناخته شده ندارد، به او نسبت میدهند، رساله ی مزبور ممکن است توسط پولس نوشته شده باشد، همانگونه که در عنوان آن در بعضی نسخه‌ها اشاره میشود و شاید هم توسط شخصی دیگر نوشته شده باشد، به هر حال محل اختلاف است. روز یادبود برنابا در کلیسای کاتولیک یازدهم ژوئن است که مسیحیان کاتولیک مراسمی بر پا میدارند و نسبت به او ادای احترام میکنند. یک جمعیت تارک دنیا به نام گروه برناباییان در ایتالیا وجود دارد. آنان فعالیت‌هایی در آن کشور و همچنین در فرانسه و اطریش دارند. آنچه بیان شد شرح مختصری از زندگی برنابا بود به عقیده و گفته ی مسیحیان، اما اینجا تذکر یک نکته ضروری است: زندگی برنابا در تاریخ مسیحیت از فروش مزرعه اش شروع میشود و با اختلافات او با پولس خاتمه می‌پذیرد و حتی موضوع شهادت او مورد قبول عموم مسیحیان نیست. آیا این شخصیت بزرگ که هماورد پولس (یا حتی بطوری که از کتاب اعمال رسولان به دست می‌آید از پولس هم بزرگتر) بوده است چه وقت و چگونه به مسیحیت گروید؟ آیا پس از اختلاف با پولس و مسافرت به قبرس چه کار کرد؟ و آیا رسولان کار کرد؟ و آیا رسولان پس از این قضیه نسبت به این دو چه نظری داشتند؟ و چرا قبرش تا ۴۰۰ سال پس از مرگ او پنهان ماند؟..... اینها پرسش‌هایی است که تاکنون کلیسا پاسخی برای آن نیافته یا (نبافته) است، و بزودی شما خواننده ی گرامی علت این بی توجهی و سکوت عمیق کلیسا را نسبت به این حواری صدیق مسیح خواهید دانست. به هر حال برنابا در انجیل خویش خود را یکی از حواریان دوازده گانه ی مسیح (علیه السلام) میداند (باب ۱۴ آیه ۱۳) و در بسیاری موارد خود را یکی از نزدیکترین یاران آن حضرت قلمداد میکند، و میگوید که مسیح بدو فرموده است تا زندگیش را بنویسد (باب ۲۲۱) او در اول و آخر انجیلش اظهار میدارد که با پولس مخالف است و تعالیم او را شیطانی میداند. در آینده بیش ازین درباره ی تعالیم پولس رسول و ارتباط آن با افکار بت پرستان حوزه ی مدیترانه و مخالفت آن با تعالیم تورات سخن خواهیم گفت. این قسمت پس از مراجعه به منابع ذیل تهیه شده است.
۱- اعمال رسولان ۴: ۳۶ - ۳۷ و: ۲۰ - ۲۷ و ۱۱: ۲۲ - ۳۰ و ۱۲: ۲۵ و ۱۳: ۱- ۲۵ و ۱۴: ۱ - ۲۰ و ۱۵: ۱- ۴۱
۲- رساله ی اول پولس رسول به قرنتیان ۹: ۶
۳- رساله ی اول پولس رسول به غلاطیان ۲: ۹ - ۱
۴- رساله ی اول پولس رسول به کولسیان ۱۰: ۴
۵- دائرة المعارف بطرس البستانی (به عربی چاپ قدیم) کلمه ی برنابا.
۶- تاریخ تمدن ویل دورانت (ترجمه ی فارسی از علی اصغر سروش) ج ۱ ص ۲۱۹ - ۲۲۲
۷- تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران تالیف و. م. میلر (ترجمه ی فارسی چاپ آلمان) ص ۴۵ و ۷۵ و ۸۹ و ۱۰۶
و ۱۱۳
۸- باستانشناسی کتاب مقدس تالیف دکتر جان الدر (ترجمه ی سهیل آذری) ص ۱۷۱ - ۱۷۹
۹- قاموس کتاب مقدس تالیف مسترها کس (چاپ بیروت ۱۹۲۸) کلمه ی برنابا.
۱۰- انجیل برنابا و مقدمه‌های آن/ ادامه دارد..

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: هنگامى که خداوند خیر بنده اى را بخواهد او را به دنیا بى رغبت میگرداند و در دین دانایش میسازد و نسبت به عیبهایش او را بینا مى نماید و کسى که این سه چیز به او داده شده حقیقتا که خیر دنیا و آخرت به او بخشیده شده است و فرمود: هیچکس حق را از راهى بهتر و با فضیلت تر از زهد در دنیا طلب نکرده است و زهد ضد آن چیزى است که دشمنان حق طلب میکنند، راوى گوید عرض کردم: فدایت شوم آن چیزى که دشمنان حق طالب آن هستند چیست؟ فرمود: رغبت و میل به دنیا، و فرمود: بهوش باشید و بر حذر باشید از خداوند بسیار شکیباى بخشنده، جز این نیست که دنیا روزهایى اندک است، آگاه باشید که چشیدن طعم ایمان بر شما حرام است مگر اینکه در دنیا زاهدانه زندگى کنید، راوى گوید: و از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: هرگاه مومن از دنیا دست بکشد و چشم پوشى کند بالا میرود و شیرینى دوستى خداوند را مى یابد پس به غیر خدا مشغول نمیشود، راوى گوید: و باز از ایشان شنیدم که فرمود: همانا که قلب هرگاه با صفا گردد زمین برایش تنگ میگردد.

کوانتوم

کوانتوم هم معنى با ذرات موج مانند مى باشد. در واقع این کلمه در مورد چیزهایى به کار میرود که هم داراى خاصیت موجى و هم داراى خاصیت ذره اى هستند. طبق اصل فیزیک کوانتوم، اتم هیچ محدوده معینى ندارد مگر این که مورد مشاهده قرار گیرد و نکته بسیار مهم در فیزیک کوانتوم این است که الکترون را داراى شعور میداند.


تا قبل از پیدایش فیزیک کوانتوم، دیدگاه دانشمندان به جهان بر اساس فیزیک نیوتونى استوار بود. این دیدگاه براى جهان یک ماهیت ماشینى و مکانیکى قائل و معتقد بود جهان قابل پیش بینى است تا حدى که وجود یا عدم وجود انسان هیچ تاثیرى در عملکرد جهان هستى ندارد. با کشف فیزیک کوانتوم و با ورود علم به دنیاى درون اتم چیزهایى بسیار شگفت انگیز کشف شدند که جهان بینى انسان نسبت به هستى و حتى نسبت به خودش تغییر کرد. ماهیت ماشین وار جهان جاى خود را به عالمى زنده، آگاه، غیر قابل پیش بینى و در عین حال کاملاً هوشمند و پاسخگو داد.

نکته بسیار مهم در فیزیک کوانتوم این است که فیزیک کوانتوم، ذهن و آگاهى انسان را وارد در واقعیت هاى جهان میداند و معتقد است بدون وجود انسان واقعیتها یعنى دنیاى ماده؛ اینگونه که مشاهده میشوند، وجود نمیداشتند. و مهم تر از همه، نقش سطح آگاهى انسان در تاثیر گذارى بر وقایع جهان از اهمیت ویژه اى برخوردار است. این نکته قابل توجهى است که آگاهى بر کنترل وقایع هستى میتواند نقش مهمى داشته باشد. یکى از اکتشافات حیرت انگیز فیزیکدانان کوانتوم این است که اگر شما ماده را به تکه هاى کوچک تقسیم کنید، سرانجام به جایى میرسید که آن تکه ها، الکترون ها، پروتون‌ها و غیره، دیگر حاوى ویژگىهاى شىء مادى نخواهند بود. مثلاً ما غالباً الکترون را به مثابه یک گوى کوچک در حال چرخش مى پنداریم، ولى این پندارى اشتباه است. گرچه الکترون گاه چنان عمل میکند که گویى یک ذره کوچک منسجم است، ولى دانشمندان علم فیزیک دریافته اند که الکترون تقریباً واجد هیچ بُعدى نیست، و ما را وا میدارد که براى الکترون آگاهى و یا شعور متصور شویم. درک و تصور این گفته براى اغلب ما مشکل است چون هر چیزى در سطح وجود انسانى واجد بُعد است با این حال اگر بخواهید عرض یک الکترون را اندازه بگیرید هرگز نمیتوانید. چون یک الکترون مثل اشیاء معمولى دیگرى که مى شناسیم نیست. کشف دیگر فیزیکدانها این است که الکترون قادر است هم بهصورت ذره و هم به صورت موج نمود کند که به نظریه مکمل یا دوگانگى (موج - ذره) مشهور است. اگر الکترونى را بسوى صفحه تلویزیون خاموش پرتاب کنیم، یک ذره نورانى پدیدار میشود که از اصابت الکترون به مواد فسفرى که پشت صفحه تلویزیون را فرا گرفته بوجود آمده است. نقطه حاصل از اصابت الکترون به روشنى وجه ذره اى ماهیت آن را آشکار میسازد. اما این تنها شکلى نیست که الکترون قادر است به خود بگیرد، الکترون میتواند به توده ابر مانندى از انرژى تبدیل شود و چنان عمل کند که گویا موجى گشوده در فضا است. هر گاه الکترون بصورت موج نمود کند، کارى میکند که از هیچ ذره اى بر نمى آید. مثلاً اگر به مانعى که دو شکاف دارد بر خورد کند، میتواند همزمان از هر دو شکاف گذر کند. هرگاه الکترون هاى موج گونه بهم اصابت کنند بى درنگ الگوهاى متداخل تولید میکنند. این خصلت دوگانه الکترون را نیز میتوان در تمام ذرات زیر اتمى (در علم فیزیک به ذرات کوچک تر از اتم ذره زیر اتمى میگویند این ذرات به دو دسته ذرات بنیادى و ذرات ترکیبى تقسیم میشوند) و در همه آن چیزهایى که تصور میشد تنها بصورت موج متجلى میشوند مانند نور، اشعه هاى گاما، امواج رادیویى و اشعه ایکس نیز بازیافت و همه اینها میتوانند از حالت موج گونه به ذره بدل شوند.

یک شب در خانه خودم در اتاق خوابیده بودم، دیدم که صدای ناله جگرسوزی از حیاط میآید، از بس جان سوز بود، هراسان از خواب برخاستم که چه خبر است! رفتم در را باز کردم دیدم در این حیاط ما که به این کوچکی است، یک کاروانسرای بزرگ است و دور تا دورش حجره میباشد و صدا از یکی از این حجره هاست. دویدم پشت حجره هر کار کردم در باز نشد! از شکاف در نگاه کردم. دیدم یکی از رفقایم که اهل بازار تهران است، افتاده و سنگ آسیا بزرگی روی او چیده اند و یک شخص بد هیبت از آن بالا توی دهان او مدفوع میکند و او آن زیر دارد صدا میزند! ناراحت شدم، هر چه کردم در باز نشد، هر چه به آن شخص التماس کردم که چرا با رفیق ما اینگونه رفتار میکنی! اصلاً جواب نداد و حتی نگفت تو که هستی؟ آنقدر ایستادم که خسته شدم. برگشتم خیلی وضع بدی بود. آمدم توی رختخواب ولی خواب از سرم بکلی پرید تا صبح شد. حال نماز خواندن نداشتم، بسرعت رفتم در خانه میرزا جواد آقا و در زدم. به آقا گفتم: من چنین چیزی دیدم. گفت: شما مقامی پیدا کرده اید، این مکاشفه است. آن شخص در آن ساعت در حال قبض روح شدن بوده است. من تاریخ آن روز را یادداشت کردم. بعد نامه آمد که آن رفیق در همان ساعت فوت کرده است/ کتاب برزخ، مهدی فربودی.

حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید
وقتی افتاد فتنه ای در شام
هر کس از گوشه ای فرا رفتند
روستا زادگان دانشمند
به وزیرى پادشا رفتند
پسران وزیر ناقص عقل
به گدایی به روستا رفتند
نفحات الانس، خلاصه آثار جاویدان سعدی شیرازی، بوستان و گلستان.

مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش بیست و پنجم (پایانی): راهى و احسان: برخلاف عقیده و تعلیمات قدیم که میگویند: بدون کلیسا نجات و فلاح میسر نخواهد شد، و در حقیقت مثل اینست که آنها در آتیه نیز انسان را محکوم به یک زندگانی جسمانی دانسته و بطور حتم بایستی مقدرات هر شخص با عقوبات جهنمی و زجر و شکنجه‌های اخروی اصلاح یابد، آلان کاردک این موضوع را با لحن دیگری در فوق گفته‌های خود بیان نموده اظهار میکند: بدون همراهی و احسان نجات و فلاح برای احدی میسر نخواهد شد. در واقع این گفته از خود ارواح است و چنانکه خود آنها بکرات دستور داده اند؛ همراهی یکی از فضائل بزرگ اخلاقی محسوب گردیده و بمنزله مفتاحی است که بوسیله آن میتوان درب عوالم بالاتری را بروی خود گشود و بلکه آنها مهم ترین احکام و قوانین اخلاقی را به این یک جمله خلاصه نموده و بما گفته اند که: بایستی به همنوع خود کمک و مساعدت نموده و به بشر محبت کرده و دوست داشت. ولی بسی جای تأسف است که هنوز مردم به این قانون بزرگ پی نبرده و نسبت به یکدیگر محبت و دوستی ندارند و باندازه ای ظلم وشرارت فراوان است که بهیچ وجه رعایت احسان و همراهی نشده و تعمیم آن فوق العاده مشکل و دشوار گشته است. بعقیده ما دلیل آن پرواضح و بواسطه آنست که وقتی پای قضاوت و احسان میان می‌آید، از آنجا که عادت ما است همیشه جنبه زشت و مذموم اخلاق سایرین را در نظر گرفته از معایب، هوی و هوسها و ضعف آنها انتقاد نموده و در حقیقت بدبین باشیم، در عین حال هم فراموش میکنیم که خودمان نیز دارای یک سلسله قبایح اخلاقی بوده و هرگاه پای قضاوت درباره خودمان بمیان آید از آنها بدتریم و بیش از سایرین استحقاق شماتت و در نتیجه احتیاج به تسلیت و همراهی داریم اینست که چندان به بیچارگی آنها اعتنائی نکرده دست از نیکوکاری بر میداریم. معهذا باید دانست که بدی به تنهائی در این عالم حکم روایی نکرده و در انسان یک رشته فضائل اخلاقی و صفات برجسته عالی دیگر و مخصوصاً مشقت و آلام موجود. هرگاه بخواهیم در مسائل شخصی و نظام اجتماعی صاحب گذشت و نیکوکاری، یعنی بطور حتم و بدون گفتگو باید باشیم، هرگز در قضاوت‌های خود چیزهایی که در اخلاق و اطوار سایرین ممکن است ما را به بدگوئی، غیبت، وکسر شأن و اعتبار سوق دهد اهمیت نداده، همیشه آنها را بنظر اشخاص نیک ومردان کار آزموده پر تجربه تصور نموده و بدانیم که آنها برای نیرو و کشمکش زندگانی خلق شده اند. بهتر اینست که به رنج و آلام طبقات مختلف جامعه نگریسته و از این راه با اشخاص همدردی کنیم. میخواهیم بدانیم کیست که در باطن امر از ناملایمات روزگار شکوه نداشته وقلباً جریحه دار نیست و چه کسی است که غم و اندوه او را شکسته و افسرده نکرده باشد؟ پس هرگاه از این منظر به همنوع خود نگاه کنیم قهراً حس بداندیشی؛ کینه جوئی و کراهت‌ها نسبت به آنها تبدیل بعلاقه و دلبستگی زیادی خواهد شد. اغلب انتقادات و بدگوئیهای زیادی در خصوص سوء اخلاق و هوی و هوس‌های طبقه رنجبر شنیده شده و صحبت از خشونت و عدم تربیت آنها بمیان می‌آید. خوبست قبل از هرگونه انتقاد اندکی غور و تعمق بجای آورده و فکر کنیم که این اشخاص چه تقصیری دارند و از طفولیت دستخوش چه ناملایماتی بوده و طرز زندگانی آنها از چه قرار بوده است؟ فقط احتیاجات زندگانی و تهیه لوازم طاقت فرسای یومیه و خلاصه یک محیط پر آلایشی آنها را این جور خشن و بی تربیت بار آورده؛ زیرا از کودکی فرصت و مجال اینکه بتواند خوشه از خرمن عقل و دانش بچیند نداشته و همیشه از لذات آنها بی بهره بوده اند، این اشخاص چه اطلاعی از قوانین اخلاقی یا سرنوشت و اسرار مکنونه یاقواء طبیعت نامرئی گیتی دارند؟ بواسطه همین جهالت و فرط تیرگی است که کمترین اشعه تسلی و تشفی دهندۀ به آنها نتابیده و بطور خلاصه میتوان گفت فقط آلودگی‌های مادی و تهیه حوائج روزمره زندگانی است که آنها را مجبور بتحمل رنج و زحمت میکند، برای تأئید مطلب، کافی است یک روز بیکاری، ناخوشی یا مصیبتی به آنها وارد آید، آنوقت است که این بیچارگان را می‌بینم که خود را پاک باخته و حتی از ادامه زندگی هم سیر میشوند با این قسم زندگانی کثیف و مملو از بدبختی کدام اخلاق پاک و صحیحی است که فاسد و خراب نگردد؟ شک نیست که هرگاه ما نیز بجای آنها بودیم همین حال را داشتیم، برای تحمل اینگونه آلام یک صبر و حوصله فوق العاده طولانی و پایداری محکمی لازمست و بایستی معتقد بود که یک چنین نیرو که بتواند در زیر این بار رنج و محن قامت دوتا نکرده، فرسوده نشود، بایستی بطور حتم مولد از یک مشعر و مدرک طبیعی بوده و الا عقل و فرزانگی بهیچ وجه قدرت استقامت در مقابل این شداید و آلام را نخواهد داشت. پس در ازاء اینکه این بیچارگان را سنگسار کرده و مأیوسشان نمائیم، بهتر اینست که اسباب تسلیت و دلجوئی آنها را فراهم نموده، سرشک تأثر از رخسار اندوهناکشان پاک کنیم و حتى الامکان بکوشیم که با تمام قواء یک سلسله ذخائر و گنجینه‌های فکری و عقلانی که بالنسبه بذخائر مادى و انصاف نزدیکتر است بعنوان تحفه ببشر اهداء کنیم، افسوس که ما غافلیم و نمیدانیم که در این اشخاص وامانده یک حرف خوب یا یک دست یاری، تا چه اندازه آنها را تشویق و تحریص نموده روح فداکاری در آنها ایجاد خواهد نمود. منتها اینست که ما از عیوب ظاهرى یک نفر گدای تهی دست متنفر و گریزان می‌باشیم والا در باطن امر همین شخص گدا دارای مزایای اخلاق بیشمار است و ما مایلیم منکر آنها گردیم ولی اگر با کمال دقت در طرز رفتار و اخلاق آنها کنجکاو گردیم آنوقت است که تعجب خواهیم نمود چه گنجینه‌های نفیس و ذیقیمتی در این گل ولای کثیف فقر مدفون است. چه فداکاری‌ های بزرگیست که اشخاص فروتن و بی آزار در خفیه انجام نداده و باچه پایداری و مبارزات شجاعانه است که آنها در مقابل انواع بدبختی‌های خود استقامت نمیورزند!؟ پس اندکی بحال خانواده‌های بیشمار تهی دست و بیچارگانی که این زندگانی را بدون کمک و پشتیانی بسر میبرند دلسوز باشیم و همچنین بحال اشخاصی که با داشتن یک مشت عائله و بچه‌های کوچک در دخمه‌های تنک و تاریک مرطوب زندگانی میکنند رقت آورده و به فکر سرپرست یا بزرگ چنین خانواده ای باشیم که با چه مرارت و تلخی زندگانی خود را اداره میکند! یک چنین موجود از جان گذشته ای، وقتی بیاد پریشانی‌ و بدبختی‌های خود می‌افتد تا چه اندازه دلشکسته و افسرده خاطر میگردد؟ در اینحال وجداناً نبایستی اشخاص ثروتمند متنعم و عاطل و بیکار که فارغ از هرگونه خیال در خوابگاه گرم خود می‌آیند بفکر بیچارگان بوده و از آنها دستگیری نمایند؟ با مشاهده این وضعیت رقت آور آیا حقیقتاً شخص توانگر نبایستی خجل و شرمسار باشد؟ یا حتی الامکان در رفاه و آسایش این جگر سوختگان کوشش نکند؟ بعقیدۀ ما چه مسئولیتی از این بالاتر که کسی همنوع خود را در عین تنگدستی و ادبار مشاهده کرده باو اعتنائی نکند. در صورتی که خود او در کمال استراحت و فراوانی نعمت زیست نماید! چنانکه گفته شده و بدیهی است که در میان این توده پست اغلب هرزه گری و اطوار نکوهیده بحد وفور دیده شده، رذائل اخلاقی، مستی و عیاشی و غیره پیوسته دامنگیر آنها می‌باشد، اشخاصی که فاقد احساسات عمیق می‌باشند، زشتی و زیبائی ها، مبانی آداب و کمال در نظر آنها على السویه است و همین زشتی‌ و اعمال منافی با ادب و کمال است که افق آنها را تیره و مشوب ساخته است، معذالک باید دانست هر قدر که جسم سختی و عذاب بکشد بار سنگین رنج و تعب بر روح هموار میگردد روح است که از این آلام رنجور و معذب می‌باشد، پس در این صورت رواست که از این تظاهرات صرف نظر نموده پیوسته علاقه و پیوستگی بحیات و رفاه آنها نشان داده حتى الوسع کمک و محبتشان نمائیم، زیرا یکی از طرق حصول بصفای باطن از همین راه می‌باشد. تحمل رنج و تعب برای بعضی باندازه ای عادت شده که آنها از روی صمیمیت نوع خود را محبت نموده و با تمام قواء بار الم را بدوش خود میکشند رنج و تعب برای این قبیل اشخاص بیک قسم اسباب تشویقى است که آنها را وا میدارد سایرین را تسلیت و دلجوئی دهند. چنین اشخاص بقسمی بر درد و رنجهای خود مسلط میگردند که بهیچ وجه آن را احساس نکرده و از این لحاظ خود را مهیا میسازند که پس از پی بردن برنج و آلام سایرین، درمان و چاره ای برای آنها بیاندیشند، اینست نمونه ای از دلیران میدان حیات و اشخاص بزرگ که با وجود مشقات باطنی شخصی و جانفرسای خود، همیشه متوجه آلام و مصائب دیگران بوده. همتشان متوجه این موضوع است که درمانی برای مصائب آنها بیابند. غیر از این راه یعنی علاقه و دلبستگی به بیچارگان، احسان، شکل دیگری را نیز دارا می‌باشد ممکن است صورت مادی بخود گرفته و آن را بعنوان نیکوکاری به بیچارگان، ویاکمک و مساعدت انجام داد، انفاق اخلاقی آنست که علی السویه نسبت به کلیه اشخاص که در این عالم با ما زندگانی میکنند رعایت شود منظور این نیست که به آنها صدقه یا پول پخش گردد، بلکه مراد یک قسم خیر اندیشی و خیرخواهی است که بایستی عموماً در کلیه اشخاص یعنی از باتقوی ترین تا پست ترین شخص گرفته این فضیلت مرعی گردیده روابط بشر را تنظیم و مستحکم نماید. بدیهی است که اعمال آن برای ما همگی سهل و انجام آن بهر وضعی که باشیم عملی خواهد بود. احسان حقیقی عبارت از بردباری و عفوو اغماض بشخص رحیم و با مروت کسی است که بهیچ وجه تحقیر و اهانتی به سایرین وارد نیاورده و از احدی متنفر و گریزان نباشد چنین شخص صاحب گذشتی هرگاه در صدد همراهی برآید حتی الامکان و با کمال ملا یمت و ملاطفت ادای وظیفه نموده و بهیچ وجه از روی خشونت و تندی با احدی رفتار نخواهد کرد. معهذا این فضیلت در میان مردم چندان تعمیم نیافته بلکه نایاب است و چنانکه قبلا گفته شد هنوز بواسطه حس خود خواهی که داریم همیشه مایلیم معایب اخلاق سایرین را در نظر گرفته بدبین باشیم، در صورتی که عیوب خودمان بمراتب زشت تر و زیادتر از آنها است پس بنابر مثل معروف: با انگشت کثیف خود عیوب دیگران را نشان ندهیم. خلاصه باید دانست که علو مقام اخلاقی حقیقی بدون انفاق و فروتنی بقسم دیگری میسر نیست. کمتر اشخاصی را میتوان یافت که گرفتار عادات نکوهیده و تمایلات نفسانیه نشده و در صدد علاج آن بر نیامده باشند. بدیهی است که مراتب ترقیات اخلاقی ما از روی همین افکار و اطوار مقیاس گرفته شده و عقایدی را که ما در باره سایرین در مخیله خود خطور میدهیم میرساند که در باطن خود چه داشته و ضمیر ما در چه حال است. باین وصف بهتر آنست حتی الامکان در ترویج فضائل و تقبیح رذائل اخلاقی کوشیده از عادات بدگریزان باشیم. برای آتیه هر کس هیچ چیز بدتر و مشوم تر از اعتیاد به بد زبانی و گفتگو و مکالمات جلف و مستهن نیست؛ زیرا همین کلمات در زندگانی‌ های آتیه در خود ما منعکس شده و بمنزله دود و ابر غلیظی است که از رشحات فکر و نیات خصمانه ما برخاسته منظره روح را تیره و ظلمانی خواهد ساخت. پس از بدگوئی، ناسزا گفتن و انتقادات بی مورد، قضاوت‌ و بالاخره گفتگوهای تمسخر آمیز اجتناب نموده متانت اخلاق داشته باشیم، تا اخلاق خود را بدین طریق مسموم ننموده تصفیه کنیم. شخص خیر خواه و با احسان کسی است که نیکوکاری را نه در ملاء عام بلکه پوشیده از مردم انجام داده و اعمال نیک خود را مکتوم نگاه میدارد در حالی که بعکس شخص خودنما کمترین کاری را که انجام میدهد مایل است که تمام خلق عامل آن کار را بشناسند. مثلی است معروف که میگویند: دست راست هر چه بذل میکند، دست چپ بایستی از آن بی خبر باشد. خلاصه پاداش شخص خودنما همان خودنمایی او است. کسی که در خفا احسان و دستگیری کرده و بهیچ وجه اعتنائی به مدح و تعریف سایرین ننمود، مراتب اخلاقی عالی دارد؛ بعلاوه این موضوع ثابت میکند که او باندازه ای بر نیات و مقاصد خود مسلط است که بهیچ وجه بقضاوت‌های اشخاص در این عالم ناپایدار اعتنائی ننموده و بلکه منتظر یک تشویق بالاتری برای کارهای خوب خود، یعنی زندگانی لایتناهی دیگری که هرگز تمامی ندارد می‌باشد. با این شرایط هرگز بی انصافی و ناسپاسی در شخص خیر خواه راه نخواهد یافت، زیرا او این کار نیک را از نظر استفاده شخصی نکرده، بلکه چون بر ذمه و از وظایف اخلاقی و فرایض حتمی خود میداند انجام داده؛ ابداً منتظر پاداش یا جبران آن نخواهد شد. او بدون آنکه حساب پول خود را نگاه دارد، بفقرا و زیردستان خود بخشش میکند، برای مسرت سایرین حاضر است که از هرگونه لذات شخصی خود را محروم سازد و همیشه تحسین چیزی را که خود معتقد است و از جمله وظایف حتمی هر شخص میداند اینست که از مال و ثروت خود هر چه زیادتر دارد بایستی بلاعوض به دیگران نثار کند، بهمین واسطه است که مبلغ ناچیز یا دیناری که از دست یک گدای مفلس و بیوه زنی بدل شود یا لقمه نانی را که بینوایی به بینوائی بعنوان کمک میدهد ارزش آن بمراتب بیش از بذل و بخشش‌های فراوانی است که یک نفر ثروتمند میکند زیرا یک نفر گدای عریان با وجود تنگدستی و بی چیزی معهذا حاضر است لقمه نانی را که بدست می‌آورد؛ نیمی خود خورده و نیمه دیگر را بذل دیگران کند اینست معنای سخاوت و جوانمردی! هزاران هزار طرق مختلف دیگر موجود است که بوسیله آنها انسان میتواند استفاده ببرادران هم نوع خود رسانیده در جامعه مفید واقع گردد. از طرفی بدیهی است که همیشه پول و ثروت قادر بنشانیدن انواع آلام و مصائب دیگران نخواهد بود؛ زیرا آلام و شداید دیگری در میان است که برای تسلیت و دلجوئی یک قسم محبت صادقانه وعلاقه و صمیمیت بخصوص و بالاخره یک پیوستگی روحی لازم است، که بواقع میلیون‌ها ثروت جبران آن را نخواهد کرد. حال خوبست اشخاصی که گرفتار طوفان و گیرودار حیات اند و ادبار و بدبختی آنها را از پای در آورده و مستغرق در دریای فساد نموده مدد و معین شده و همچنین در بهبودی حال مقصرین و گنه کاران کوشش کنیم، آیا هیچ میدانید که روح این عده اشخاص از چه مراحلی گذشته و پیش از ارتکاب باین معاصی و دچار شدن باین جذر و مد زندگانی گرفتار چه و سوسه‌های گوناگون و تمایلات نفسانیه پست تری بوده اند؟ آیا میتوان گفت که این اشخاص تعمداً مرتکب این اعمال گشته و از قوانین عالیه سرمدی اطلاعاتی دارند؟ خیر تنها جهالت و در نتیجه تلون اخلاق فطری آنها را بر این کار وادار کرده که در مقابل این قوانین استقامت و سرسختی نشان میدهند. در هر امری این مسئله همیشه ثابت است که مسئولیت متناسب با معلومات می‌باشد، پس در واقع از کسی بیشتر بایستی توقع مراعات قوانین اخلاقی را داشت که بیشتر به حقیقت پی برده و آنرا شناخته باشد. پس نسبت به بیچارگان، ضعفا، رنجورین و روی هم رفته نسبت به کلیه اشخاصی که روحاً و جسماً جریحه دار می‌باشند، شفیق و دلسوز باشیم قدری خود را فروتن ساخته وارد این بدبختی شویم و اندکی با گفته‌های تشفی دهنده و تشجیع کننده خود اسباب تسلیت و تقویت بیچارگان فراهم آوریم جد و جهد کنیم که راه حقیقت را بآنها نشان داده از سیه روزی خارجشان نمائیم. ولی پیشرفت این منظور فقط منوط است به فداکاری، محبت و جلوگیری از انقلابات عظیم و مصائب خانمان سوز اجتماعی که بایستی بشر حتی الامکان در امحاء آن کوشش نموده و سعی کند آتش کینه را که در دلها کانون فسادی تولید کرده خاموش سازد. چنانکه در بخش‌های سابق بطور تفصیل بیان کردیم، هر قسم عملی را اعم از خوب یا بد که انسان در حق برادر نوعی خود انجام دهد، بعینه همان در کتاب بزرگ سیاله یعنی پریسپری که در هر زندگانی اوراق آن تجدید شده و نامه اعمال حقیقی ما محسوب گشته و برای ثبت و نکارش احساسات و افکار ما بکار میرود نقش و حک میگردد. حساب مانیز بنوبت در زندگانی‌های بعد تسویه خواهد شد. بدین معنی که اگر مدیون باشیم بایستی بطور حتم دین خود را ادا کنیم و اگر طلب کار باشیم با تجلیلات و صفای مخصوصی در زندگانی‌های آتیه طلب خود را وصول خواهیم کرد. هیچ چیز در عالم معدوم نشده و از حقوق هیچ نیرویی، صرف نظر نخواهد شد. رشته هائی که اشخاص را در طی این ازمنه بی قیاس به یکدیگر پیوسته، کلیه بواسطه احسان و نیکوکاری‌های گذشته آنها است که مربوط به یکدیگر می‌باشد و عمل کلاً بقسمی شالوده این کار را ریخته و در تحت قوانین منظمه در آورده است که بهیچ وجه ذره ای از آن سرپیچی نمیتوان نمود، کارهای نیکی را که اشخاص در این عالم انجام میدهند، در زندگانی‌ آتیه نتایج و لذات بی پایانی را متضمن خواهد بود. تکامل انسانی باین دو کلمه خلاصه میگردد: یکی احسان و دیگری درک حقیقت. احسان یکی از بزرگ ترین مزایای اخلاقی و مشتق از صفات خداوندی است. بواسطه همین احسان و نظر عطوفت است که کرات آسمانی از پرتو آن تابناک و فروزان شده عوالم و جنبندگان در سطح آنها در حال جنب و جوش و فعالیت می‌باشند. احسان و دستگیری از خلق بمنزله تبسم و نظر لطف خداوندی است که بلاشک در شخص مورد ترحم روح مخصوصی دمیده و کسی که واجد این فضیلت اخلاقی گشت یعنی رحیم و با شفقت شد مقاماً از یک نفر دانشمند و نابغه هم برتر و نتایج کرده‌ها و نیات او از فرا گرفتن علم هم بالا تراست. زیرا این دو شخص اخیر یعنى یک نفر نابغه و دانشمند بطور حتم کمی باد کبر و غرور در سر دارد، و علاوه بر این اغلب اتفاق می‌افتد که مردم منکر معلومات و فضائل آنها شده یا آنکه ممکن است گمنام و مجهول القدر باشند، احسان و شفقت در نظر هر فرد بیسواد یا در هر طبقه پستی قدر و قیمت داشته و این فضیلت خیر خواهانه مطبوع و دلپسند همه کس است، زیرا هر قلب با قساوت و سختی قهراً در اثر آن سالم شده و اشخاص خبیث و تبهکاز نیز بنوبه خود اصلاح گشته از محبت سرشار خواهند شد.
صبر و نیکوکاری: اگر کبر و نخوت ابوالمعایب محسوب میگردد. رعایت و احسان را میتوان سرچشمه و مولد فضائل و ملکات بی شماری دانست. اگر حلم و ملاطفت و مهربانی یا بردباری عادت داده و بی حرمتی هائی که نسبت به مت وارد می‌آید بنظر عفو و اغماض نگاه کنیم، رحمت و رأفت همیشه با نیکوکاری همراه است، شخصی که روحی بلندنظر و عالی مقام دارد بهیچ وجه نگذاشته نیّت کینه جوئی یا تلافی را در سر بپروراند، و همیشه غرض ورزی‌ها و عداوت‌ها که در زمرۀ قبایح بزرگ اخلاقی محسوب میگردد پایمال نیات و مقاصد عالیه خود خواهد کرد. سرمنشأ پیدایش این قبایح برای ما بطور وضوح روشن و آشکار است و ما میدانیم که تماماً از جهل و نادانی اشخاصی ناشی گردیده، اینست که ابداً متأثر نشده کینه و بغض بخود راه نمیدهیم، فقط و فقط عفو و اغماض را در نظر گرفته معاصی دیگران را چشم میپوشیم و حتی الامکان مایل باشیم که عداوت و بغض را ریشه کن کنیم، علاوه بر این هرگونه علمی خواه در این زندگانی جسمانی یا زندگانی روحی که در آتیه تولید نفاق و تفرقه نماید، حتی الوسع در انهدام آن کوشیده بر طرف بسازیم،
همراهی با همنوع و پاکی فطرت و بخشایش خطای دیگران بمنزله زرهیست که اگر خدنگ رذالت و خیانت به آن اصابت کند، بهیچ وجه کارگر نخواهد بود، مزایای مزبور بتدریج ما را از این تظاهرات و تمایلات جسمانی بیرون آورده و نظر ما را بجاهایی سوق خواهد داد که بهیچ وجه در آن ذره ای اغفال و فریبندگی راه نخواهد یافت. بخشایش از جمله وظایف مهم هر کسی است که آرزوی عوالم بالاتری را میکند، بکرات این موضوع برای خود ما اتفاق افتاده که شخصاً محتاج به بخشایش گردیده و باعجز و الحاح آن را خواستار بوده ایم پس بمصداق ارحم ترحم خوبست ببخشیم تا بخشیده شویم والا محال است چیزی را که ما مضایقه میکنیم آن را بما ارزانی دارند، و اگر هم مایل به انتقام میباشیم خوبست در ازاء تلافی بد، کارهای نیکی را انجام دهیم، زیرا دیده شده است که محبت به دشمن از بغض و عداوت او و بالنتیجه وی را سلیم و همراه نموده است. همین خود یک درس بسیار خوبی بوده است زیرا از آنجا که وجدان او بیدار و آگاه بوده؛ این مسئله در وی تأثیر فوق العاده کرده است و بدین جهت دست از عداوت ورذالت اخلاقی کشیده است؛ تنها نقیصه را که شخص باید اهمیت داده و در صدد جلوگیری و امحاء آن برآید، آفت و آسیب اخلاقی است که بجامعه وارد آمده ممکن است لطمات بزرگی متوجه آن سازد. این آسیب ممکن است وقتی بشکل ریاکاری و کذب به جامعه حمله کند، در اینصورت خاموش نشستن سفاهت است و بطور حتم بایستی پرده از روی کار بر داشت تا آنکه اشخاص دیگر از ابتلاء بدان مصون و محفوظ مانند. انتقام بهر صورتی که انجام پذیرد خواه بشکل جنگهای تن به تن یا جنگ، پسندیده و نیکو نیست، کسی که نظر خود را قدری بالاتر پرواز داده و دوره تسلسل قوانین عالی گیتی و همین اساس عدل و انصاف را که در طی ازمنه بی قیاس آثار آن تا ابد برقرار است مشاهده نماید، آیا چنین شخصی دیگر بفکر انتقام خواهد افتاد؟ بواسطه میل به عمل انتقام یک خطا یا جرم واحدی دو برابر میگردد یعنی بهمان اندازه که شخص مرتکب شونده تقصیر کار است! بهمان اندازه نیز شخص منتقم خود را خطاکار نموده است. هرگاه اهانت و بی احترامی نسبت به شخص ما وارد آید بهتر اینست که نجابت را از دست نداده از عذاب یا انتقام خودداری کنیم، زیرا همین اهانتی که بما وارد آمده بلاشک ما نیز در مدت زندگی خود وارد آورده و یا موجب سعادت ما خواهد شد، اینست که ناگزیر باید این اهانت را تحمل نمائیم تا در نتیجه دین خود را ادا کرده لکه‌های سابقه را پاک کنیم. پس مرام زندگانی را از مد نظر دور نکرده و راه راست و قطعی را از دست ندهیم و بهیچ وجه خود را دستخوش هوا و هوس‌های نفسانی و حیوانی ننموده و با کمال شهامت آنها را با اراده آهنین خود خرد کنیم. انتقام یک قسم یوانگی است که حاصل و نتایج یک عمر زحمت و ترقیات ما را بر باد داده بهمان وضعیت پستی و رذالت اولیه سوق خواهد داد. روزگاری که ما از این کره به عوالم دیگر رهسپار میگردیم چقدر خرسند و راضی از اشخاص خواهیم بود که در مدت حیات ما را همیشه شکنجه و عذاب داده سباب مرارت و حزن ما را فراهم می‌آورده اند. و تا چه حد سپاسگذار ظلم و تعدیات آنها خواهیم گشت، زیرا بطور تحقیق نمیدانستیم که از پرتو جور و جفا و رفتار ستمکارانه ایشان بود که ترقیات روحی ما تأمین شده و بر خلاف عقیده خودشان که تصور میکردند سبب رنج و آلام ما گشته اند بعکس همین رنج و آلام باعث پیشرفت ما گشته و ما را ملزم ساخت که در این مراتب عالیه زجر و شکنجه‌های وارده را فراموش کرده از خطایای آنها صرف نظر کنیم. حلم و برباری عبارت از خصلتی است که بما می‌آموزد چگونه انواع ناملایمات و حوادث ناگوار را بایستی با کمال آرامی و بدون شکوه و ناله تحمل نمود. مراد از این تحمل و سکوت نه اینست که ما هر نوع حسی را که در خود می‌یابیم خفه سازیم، بلکه هریک از ما موظفیم که اندکی افکار خود را بالاتر از افق فعلی که در آن زیست میکنیم پرواز داده، در پی جستجوی تسلت و علل مصائب و آلام. دنیوی سعی و کوشش نمائیم. حلم و بردباری انسان را بجانب خیر خواهی و خیر اندیشی سوق میدهد و بعینه ما مانند آئینه می‌باشیم که احساسات ما به خودمان منعکس میگردد، محبت و علاقه ایجاد محبت و علاقه میکند، و بعکس بیقیدی و بی علاقه گی تولید مرارت و دلسردی مینماید. پس در این صورت هرگاه پای توبیخ و عتاب بمیان آید، بهتر اینست که ملاطفت و رأفت را شعار خود ساخته از اعمال خشونت یا خشم و تغیّر نسبت به سایرین خود داری نموده و هر مسئله را با کمال خیر خواهی، ملاطفت و نرمی قضاوت کنیم و از چیزهائی که ما را به خشم و غضب کشانده و جری میکند، حتى الامکان اجتناب ورزیم. چنان که ذکر شد مخصوصاً از قهر و غضب دوری جوئیم، زیرا همین دیوانگی کوچک است که کلیه احساسات و تمایلات حیوانی و سبعیت را که تا اندازه ای ترقیات تمدنی امروزه از بین برده و از خاطرات ما محو کرده، مجدداً همان خاطرات و یادگار دوره‌ها و زندگانی‌های تاریک و گذشته را در ما بیدار کرده بیادمان خواهد آورد، این خوی حیوانی که سرمنشأ مفاسد زیادی است بطور اختلاف در هر انسانی موجود است و هرگاه بخواهیم مقهور آن نگردیم بایستی با تمام قواء جد وجهد کنیم که این بلای عظیم را از خود دور ساخته برطرف کنیم. زیرا در حالت قهر کلیه حواس و خوی حیوانی که بحالت راکد خاموش مانده بود یک مرتبه طغیان نموده و در آنوقت انسان را بصورت یک حیوان درنده و سبعی جلوه ساخته و فی الحقیقه روبرو شدن با او در این موقع هراسناک است، و ظاهر است که بکلی متانت، نجابت و عقل و مشاعر از انسان ساقط شده عنان خودداری از او سلب میگردد شخص خشمگین، مانند پرده ای که در مقابل چشمان او کشیده باشند احدی را نشناخته و در واقع نابینا است، زیرا در این قبیل موارد خشم و غضب هرگونه حیثیت و وجدان را از او سلب کرده و اغلب نیز او را به ارتکاب جنایات و اعمال فجیعی وادار نموده است. یکی از مسائل طبیعی و عاقلانه خویشتن داری همیشگی است و شخصی که خشمگین و غضبناک میگردد معلوم میشود که هنوز علامت پستی روح و عقب افتادگی در آن موجود است، وظیفه عینی فرد اینست که حتى الامکان مراقب احساسات تند خود بوده آتش خشم را در خود فرونشاند، یعنی در چنین موارد بایستی شخص از اقدام و مبادرت به کارهای مختلف و گفتگو یا مکابره با سایرین خود داری نموده دست بهیچ کاری نزند. خصلت دیگری که تحصیل آن فوق العاده واجب و ضروری است نیکوکاری میباشد که نتایج آن زیاد و غیر قابل بیان است، در واقع هرگاه درست بسنجیم، نیکو کاری از جمله وظایف وجدانی هر شخص بوده و انسان مکلف است که نسبت به فقرا و واماندگان دستگیری کرده زیرا این فضیلت اخلاقی تأمین آتیه برای او خواهد نمود، وخصوصاً هنگام پیری افتخار و حیثیتی جهت وی فراهم خواهد آورد.
عشق و محبت: عشق و محبت عبارت از یک جذابیت آسمانی برای ارواح موجودات و عوالم و قدرت و نیروی خداوندی است که عوالم وافلاک را بیکدیگر مربوط نموده، بآنها نظام بخشیده و از گردش آنها ثمره و فوایدی بدست می‌آید. عشق همان نظر الهی است! خوبست عشق، و این لفظ مقدس و شریف را با هوا و هوسهای شهوانی مشتبه نساخته و آن را خراب نکنیم؟ زیرا این هوی و هوسها غیر از یک شبح موهوم و تقلید خشنی از عشق نیست، عشق حس و عاطفه بزرگی است که بنیان کلیه صفات قلبی بوده به یک آهنگ توازن مخصوصی در می‌آید، عشق افسر ملکات و فضائل بشری یعنی ملاطفت، احسان و نیکوکاری است، عشق عبارت از تجلی و ظهور قوه بزرگی است که انسان را از قوای مادی مستخلص کرده او را بمراتب الوهیت سوق خواهد داد، عشق اسباب پیوستگی ما به سایر موجودات بوده و در ما صفا و شادمانی حقیقی را ایجاد نموده باعث ترک شهوات و تمایلات نفسانی میگردد. کسی که عشق و محبت داشت چنین حس میکند که در تمام دلها جای دارد و براى کلیه مخلوقات زندگی میکند. علاوه بر این چنین شخصی فداکار و برای همنوع خود از جان گذشتگی را شعار ساخته و بدون آنکه در صدد انتقام برآید از روی صمیمیت مخصوصی محبت میکند. ولى یک نوع حس تنفر از جماعت انسانی و یک نوع خستگی روحی است که اغلب ارواح عالیمقام را از بشر گریزان ساخته، دلیل این موضوع را بایستی فقط بواسطۀ زندگانی انفرادی و بی علاقگی اشخاص دانست، یعنی در ازاء آنکه آنها بواسطه معاشرت قواء عالیه و فضائل خود را رشد و توسعه دهند بعکس غفلت میورزند، در صورتی که نبایستی فراموش کرد که آنها اسباب این کار بوده و جهت رشد قواء عالیه و فضائل اخلاقی بوجود آمده اند. میخواهیم بدانیم آیا کسی که مسلک درویش منشی و قلندری را پیشه خود ساخته، دور از مردم و میهن زندگانی کند، عاقبت یک چنین شخصی در آتیه چه خواهد بود؟ بدیهی است یک وجود مهمل وبی ثمرى که بدست خود قواء خود را ضعیف کرده بتدریج پژمرده و افسرده خواهد شد. پس باید دانست که ترقیات روحی از طریق تنهائی و گوشه نشینی برای احدی میسر نخواهد بود، مگر آنکه بواسطه معاشرت و آمیزش با سایرین انسان میتواند مقدمات پیشرفت خود را فراهم آورد. خلق خوش و خوب دلیل بر سلامت روح است، پس سعی کنیم احساسات متین و شامخی را در قلب خود جای داده و محبت کنیم تا مورد محبت دیگران واقع گردیم. اگر پای علاقه بمیان آید و بنا شود که ما به تمام اطرافیان خود اعم از ذیروح یاغیر ذیروح و کلیه اشخاصی که بما کمک و همراهی میکنند و حتی به اعضاء ناشناس خانواده‌های بزرگ بشری علاقه و محبت داشته باشیم، کدام دوستی بی غل و غشی است که ما نبایستی بطور حتم بوالدین خود مبذول داریم به پدر خود که از خردسالی زحمات طاقت فرسائی را تحمل نموده؛ تا آنکه توانسته است طریق پرپیچ و خم زندگانی را بما نشان دهد از طرف دیگر مادر ما که با چه اشتیاق و ذوقی تحمل رنج و آلام نموده؛ چه شب هائی که بر سر ما بیداری کشیده و با چه علاقه‌ ای خالص ما را مراقبت و مواظبت کرده است! پس هنگام پیری آیا فی الحقیقه بایستی از دل و جان آنها را محبت کرده و از مشقات بی پایانی که متحمل گشته اند از روی خلوص سپاس گذاری کنیم؟ همچنین نسبت به میهن خود ما مدیون و ملزم به قدردانی و صمیمیت می‌باشیم؛ زیرا خون و حیات بما داده است. میهن اسباب ارتباط و خازن اشخاص بزرگ و سلسله‌های متعدده ایست که سالیان دراز برای بناء کاخ آسایش ما و بنیان تمدن زحمانی کشیده و ما را از ثمره مشقات و آلام خود بهره مند گرانیده اند میهن بمنزله پاسبان با وفایی است که تمام گنجینه‌ های عقلانی و اخلاقی که ما از آنها استفاده می‌بریم در طی قرون متمادیه برای ما حفظ و نگهداری نموده و حتی در توسعه آنها کوشیده و همان خزائن و گنجینه‌های نفیس را مانند نام مهربان و کریمی به فرزندان خود بلاعوض اعطا کرده است، این یک سلسله موروثی و ودیعه‌های مقدس یعنى علم وصنعت، قوانین بنگاه ها، امنیت و آزادی اسباب‌ها؛ آلات بیشماری که از فکر و دست اشخاص بوجود آمده و کلیه منابع ثروت، شرافت، عظمت؛ قریحه تعصب و استعداد ملی که مشاهده میکنیم ما تماماً در آنها سهیم وشریک می باشیم ولی بدون میهن و بدون تمدن هرگاه این مراتب و عطایا بما ارزانی گردد، بهیچ وجه از آنها ثمره و فایده برای ما مترتب نبوده و جز یک دسته مردمان وحشی بیشتر محسوب نخواهیم شد و هر قدر هم که در حق میهن نیکوکاری انجام داده فداکاری کنیم، باز در مقابل خدمات آن کوتاهی کرده ایم! همچنین بر ما است که منتهای توقیر و احترام را نسبت به اشخاصی که در کسب دانش، مطالعات و در عین تنگدستی، بیچارگی و از خود گذشتگی فداکاریها نموده و یک سلسله مطالب زبده که در حقیقت ذخائری محسوب شده و برای ما فراهم آورده اند مبذول داریم، بهمین قسم شجاعان میهن پرست که در حفظ و حرارت و دفاع میهن خود کوشیده و با اخطارهای مرگ مواجه گشته اند بنظر احترام بنگریم، زیرا این قبیل اشخاص تا آخرین نفس طرفدار عدل و انصاف و اعلام کننده حقیقت بوده، فضایل اخلاقی را بعنوان یادگار بارث باقی گذارده اند که ما از نتایج و نمره آنها بهره مند گردیم. عشق قطره ایست از یک اقیانوس بی پایان و بی انتها و شراره ایست از کانونی که مبدأ آن خداوند است و بهمان قسم که از پرتو شمس کلیه موجودات و اشیاء بدون ذره اختلاف و علی السویه بهره ور میگردند همانطور نیز عشق یا محبت الهی کلیه افراد و مخلوقات را بدون هیچ گونه اعمال نظر یا تبعیضی در سایه خود منور ساخته و این اشعه عالم تاب مانند چراغ پر فروغی است که در اعماق تاریک ترین پیکرهای خودخواه و خودپسند راه یافته قلب آنها را فروزان می‌نماید. کلیه موجودات برای محبت و دوستی نسبت به یکدیگر خلق شده اند. تردیدی نیست که جزئیات یک زندگانی اخلاقی و نیکوکاری‌های تدریجی افراد بالاخره روزی از طرف کانون اولیه یک یک جبران شده و در نتیجه این اتفاق واشتراک بالاخره بشر دست بهم داده و با محبت حقیقی برادرانه زندگانی خواهد کرد. روزگاری خواهد رسید که بالاخره خواه در این زندگانی جسمانی بازندگانی روحی آن عالم و یا در عوالم بالاتر دوباره در عالم ارواح یکدیگر را ملاقات خواهیم نمود. تا چه اندازه موظف و مکلفیم که طریقه نیکوکاری و خوبی را تعقیب نموده و در پیشرفت هم سعی و کوشش کنیم. ما تماماً اولاد یک پدر و مادر و اعضاء یک خانواده بوده و هرگز نخواهیم مرد، ما برای آن خلق شده ایم که یکدیگر را شناخته و تواماً آهنگ و توازن قوانین و اشیاء را در خود جمع آوری کرده و دور از هوی و هوسهای شهوانی و جاه و مقام موهوم و یأس آور این عالم ارضی زندگی کنیم پس تا آن روز فرا رسد بهتر اینست که از امروز خیال خود را متوجه یکدیگر نموده و نسبت به هم با محبت و علاقه مندی تمام زندگانی کنیم. نویسنده کتاب دکتر عبدالمجید حکیم فرزند کار میسی حکیم (حاذق السلطنه) و بانو فریده نهورای حکیم در سال ۱۳۸۹ در تهران متولد و در تاریخ ۱۳۱۷ در سن بریوک پاریس از عالم جسمی بعالم روحی انتقال یافت، دکتر عبدالمجید حکیم هنگام طفولیت در مدرسه آلیانس فرانسه تحصیلات مقدماتی خود را بپایان رسانید و در ۱۳۰۳ از دبیرستان نامبرده گواهی نامه دبستان را دریافت نمود، پس از آن بمدرسه امریکائی (دبیرستان البرز) رفته و در مدت چهار سال دوازده کلاس مدرسه را تمام کرده در تاریخ ۱۳۰۷ بگرفتن گواهی نامه دوره اول آن دبیرستان نائل شد، از تاریخ ۱۳۰۷ الی ۱۳۱۰ دوره متوسطه را در دارالفنون تکمیل نمود و بدریافت گواهینامه آن دبیرستان نائل شده، وارد دانشکده پزشکی گردید دوره پنج ساله دانشکده را علماً و عملا طی کرده و در امتحان بیشتری از این سنوات شاگرد اول واقع و در پایان این تحصیلات و نوشتن پایان نامه که در اولین مورد قبول واقع گشت بدرجه دکترا نائل گردی، در سال ۱۳۱۶ برای انجام خدمت وظیفه از طرف وزارت جنگ بعنوان افسر وظیفه مأمور کردستان شده و پس از این مسافرت به تهران آمد و عازم اروپا گشت ابتدا در لندن بعد بپاریس آمده بمریض خانه نکیر فکر بتکمیل طب وجراحی پرداخت و تصدیق نامه‌های لازمه را دریافت داشته و مقضى المرام عازم مراجعت به ایران بود. در ۳۱ ژویه ۱۹۳۸ میلادی یعنی در تابستان ۱۳۱۷ با چند نفر از رفقای خود از پاریس حرکت کرده به کنار دریا در نزدیکی سن بریوک میروند و در حین آب تنی و شنا بواسطه امواج زیاد دریا در آب غرق شده از عالم مرئی بعالم نامرئی درآمده جسدش در حوالی سن بریوک مدفون گشت، دکتر عبدالمجید حکیم بزرگترین اثری که از دوره زندگانی ۲۸ سال خود در زمین باقی گذاشته تصدی بترجمه این کتاب است که در معرض نظر پردقت شما قرار گرفت، روحش شاد و قرین آرامش، آمین.

مردگان در هر شب جمعه از ماه رمضان میآیند و هریک از آنها به آواز گریان فریاد میزند که ای اهل من، ای فرزندان من، ای خویشان من، مهربانی کنید به ما با چیزی، خدا رحمت کند شما را، ما را بخاطر بیاورید، فراموش نکنید ما، را رحم کنید بر ما و بر غربت ما. رحم کنید بر ما و بخل نورزید از دعا و صدقه ای برای ما، شاید خدا شما را نیز رحم کند پیش از آنکه شما نیز مانند ما شوید. ای دریغ که ما توانا بودیم مانند شما.
ای بندگان خدا بشنوید سخن ما را و ما را فراموش نکنید، به درستی که این زیادی های معاش که در دست شما است در دست ما بود. ما آنها را در راه خدا خرج نکردیم و حق را منع کردیم، اینک آنها وبال ما گردید و منفعت برای دیگران. پس فریاد میکنند: چقدر نزدیک است که بحال خود گریه کنید و نفع ندهد، چنانکه ما اکنون گریه میکنیم و نفع نمیدهد ما را. پس کوشش کنید پیش از آنکه مثل ما شوید/ سفینه البحار،

حدیث :
امام صادق علیه السلام روایت کند که: امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: همانا نشانه کسى که به ثواب آخرت رغبت دارد این است که درباره خوشى زودگذر این دنیا زهد و بى رغبتى پیشه میکند، آگاه باشید که زهد ورزیدن شخص زاهد در این دنیا چیزى از قسمتى که خداوند در این دنیا براى او معین ساخته کم نمیکند اگر چه او زهد ورزد و همانا حرص ‍ شخصى که بر بدست آوردن خوشى هاى زودگذر دنیا و زندگانى دنیا حریص ‍ است چیزى به او نمى افزاید اگر چه حرص بورزد، پس زیانکار کسى است که درباره بهره اخروى اش دچار زیان شده باشد.

ملا نصرالدین

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغش بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت، ملا مصالح ساختمانی را از پشت الاغ برداشت و بعد از خالی کردن بار، سپس الاغ را بطرف پایین هی کرد. ملا نمیدانست که خر از پله بالا میرود، ولی به هیچ وجه نمیتواند از پله پایین برود. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد که نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، میخواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمیشود. برگشت. بعد متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ زبان بسته از سقف به زمین افتاد و مرد! ملا نصر الدین با خود گفت: لعنت بر من که نمیدانستم اگر خر به جایگاه رفیعی برسد، هم آنجا را خراب میکند و هم خودش را از بین میبرد.


براستی، طنز آینه تمام نمای واقعیت‌های جامعه است. نگارنده گاهی با خود می‌کاوید که چرا با این ادبیات غنی، هنرمندان ما از این سلاح برنده کم بهره برده اند، یا خوب بهره نمی برند، حال آنکه هم سرگرم کننده و هم آموزنده است. پس میتوانیم با لبخند و لطایف، عیوب و نقایص را از جامعه بزداییم. به قول آناتول فرانس: اولاد آدم از دو نعمت برخوردارند، که بدون آن دو، روزگارشان جهنم میشود: اول، طعنه و طنز و دوم، ترحم.

الهی! به سلطانِ سریر ارتضا و پادشاه اقلیم اجتبا، صدرنشین ایوانِ خلافت و شهسوار میدانِ شجاعت، مرهم نِهِ جراحت‌های سینه رسول، غمگسارِ خاطرِ حزین بتول، مولای مؤمنان و پیشوای متقیان، اسدُ اللّه ِ الغالبُ علیُ بنُ ابی طالب، و الهی! به مهد علیای عصمت و طهارت و گوهر صدفِ عزت و جلالت، سیده نساء و بتول عذرا، فاطمهُ الزهرا، دردم را تو دانی، به دیگری مگذارم. اگر چه گنه کارم، جز تو کسی ندارم، به دیگری مسپارم.

مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش بیست وچهارم: اعتقاد، امیدواری، تسلیت: اعتقاد عبارت از اعتماد شخص بسرنوشت و مقدرات او میباشد؛ بعلاوه حسی است که شخص را بجانب قدرت‌های لایتناهی سوق میدهد. بعبارت دیگر اطمینانی است که انسان را بجاده حقیقت هدایت میکند. اعتقاد کسی که کورکورانه و بدون بصیرت بدست آید، مانند چراغ ضعیف و کم نوری است که فقط محیط قلیلی را منور ساخته و بهیچ وجه ماوراء خود را تشخیص ندهد. و اما اعتقادی که کاملا از طریق بصیرت حاصل گشت بمنزله نورافکن خیره کننده ایست که بوسیله آن جاده حقیقت مکشوف گردیده و بطور سهولت این راه را می‌پیماید. تا انسان مراحل مختلف و پیچا پیچ شک و تردید را نپیموده و اضطرابات و وساوس گوناگون راطی نکرده باشد محال است یک چنین عقیده روشنی برای او میسر گردد. در واقع بعضی اعتقادات نیز موجود است که منتهى بشک و تردیدی طاقت فرسا گردیده مدتی مدید تابع جذر و مدها و امواج مخالفت آمیز شده است. ولی فرخنده و با سعادت کسی است که عقیده دارد و می‌بیند و میداند و باطمینان کامل پیش میرود! یک چنین شخصی همیشه با قدم‌های محکم و بدون محذوری هر مانعی را زیر پای گذارده و همانطور که گفته اند: با عقیده راسخ میتوان کوه را از جای کند؛ او نیز همیشه در دامان موفقیت است. عموماً اعتقادات امروزه غیر از یک سلسله افکار تعبدی مذهبی که بدون اساس و بدون تجربه و آزمایش حاصل گشته چیز دیگری مشاهده نمیشود، ولی باید دانست که اعتقاد در حقیقت عبارت از ایمان و اطمینانی است که انسان را تحریص و تشویق نموده او را بمقاصد و مدارج عالی تری بکشاند. عقیده اصولا در هر کس موجود و این عقیده ممکن است نتیجه یک عمل مادى، یا عقیده سیاسی و یا آنکه عقیده به میهن باشد، و درباره یک نفر پیشه ور، شاعر یا شخص فکور این عقیده با وجهه جزئی عبارت از حس تصور و بینائی یا بصیرت نسبت به کانون عظیم میباشد، که بدست الوهیت در الى غیر النهایه و در رأس کلیه مخلوقات فروزان گشته و بوسیله آن بشریت را بسمت زیبائی و حقیقت راهنمائی میکنند. اعتقادات مذهبی که از ادراک و تمیز اشخاص صرف نظر کرده و على العمی تابع قضاوت و تمیز دیگران میباشد، یک رشته افکار و عقاید را صحیح و یاغلط قبول نموده و بدون هیچ گونه رسیدگی اطاعت کور کورانه کرده، خود را تسلیم آن عقاید میکند، بلاشک چنین عقیده ای بی تأثیر و نابیناست. و از اینجا است که یک چنین عقیده در اثر بی خبری و تجاوزات، خود بسهولت و بطور اجبار بجانب تعصب متمایل خواهد گشت. ولی عقیده به اسپری تیسم با چنین وجهه، یک قسم محرک نیرومندى بشمار میرود زیرا بالصراحه بمردم می‌آموزد که چگونه در رنج و تعب بسر برند. ولی گاهی در اثر نفوذ ارواح فاسد و شرور این عقیده خراب گشته و بلا تردید ممکن است گاهی سبب جنایات و خطای زیادی گردد با این حال بایستی اعتراف نمود که این عقیده دارای منابع ذیقیمت و نفیسی بوده و میتواند بشر را سعادتمند گرداند.
چنانکه گفته شد. اگر یک سلسله اعتقادات، قادر بتولید کیفیاتی در جامعه باشد، چه آثار و کیفیات نیکی است که عقیده متکى بر عقل و ادراک همه چیز را میفهمد و با ترازوی عقل میسنجد آیا قادر بایجاد آن نخواهد بود؟ بعضی از متألهین ظاهراً منکر عقل وادراک بوده و اعتراض آنها در اینخصوص اینست که عقل و ادراک نبایستی راه خطا بپیماید؛ پس خبط و اشتباهاتی را که اغلب مشاهده میکنیم از چه ناشی است؟ در این مورد این قبیل اشخاص فراموش میکنند که اصولا بکمک و معاونت همین عقل و ادراک است که اشتباهات و خطای خود را تصحیح و رفع میکنند. پس با این وصف بایستی در مواقعی که این عقل و ادراک چیزهای ظریف و نیکو را بما آشکار میکنند متذکر آنها بشویم؟ عقل و ادراک عبارت از قوه عالیه ایست که برای تمیز و تصریح مطالب برای ما تعیین شده و بعینه مانند سایر قواء میتوان آن را بوسیله تمرین و ممارست تقویت نمود. عقل و مشاعر بشرى نمونه وشراره کوچکیست از کانون مشعر کل، و چنانکه گفته اند، این عقل و مشاعر همان خداوند است که در وجود ما مسکن اختیار نموده گرچه ما بآن اعتقاد نداریم و این حرف را بی اساس میدانیم و اگر قدردانی از اهمیت و فواید آن بکنیم؛ بعینه مثل اینست که طبیعت انسانی را تقدیر نکرده باشیم و حتى نسبت بمقام جلیل القدر الوهیت تحقیر و اهانت وارد آورده باشیم، عقل و اعتقاد لازم و ملزوم یکدیگرند، تقویت و استحکام هریک بواسطه دیگری صورت میگیرد، اینست که اگر این دو اصل دست بهم دهند، افق‌های وسیعی در برابر فکر و نظرها جلوه گر شده و بلاشک بسایر قواء ما یک قسم توازن و آهنگ خاصی اعطا نموده که ما بوسیله آن واجد صلح و صفای باطنی خواهیم گشت. تنها علت و مسبب عواطف و احساسات عالیه و کارهای خطیر اعتقاد است؛ کسی که باطناً صمیمی گشت، همانطوری که از محک تجربه و آزمایش باکی ندارد. از خطر مرگ نیز بیم و هراسی نخواهد داشت؟ یک چنین شخصی در فوق ضلالت‌ها، تعلقات و تهدید است و در فوق هوی و هوس‌های نفسانیه صدائی میشنود که در اعماق قلب او طنین انداز بوده و آهنگ‌های مختلف همین صوت است که وی را در کشمکش‌های حیاتی یاری نموده و از ساعات پر خطر او را مستحضر میسازد. و اما برای تولید یک چنین نتایجی اعتقاد بایستی بر اساس محکم و متینی که مصالح آنرا تجارب شخص و آزادی فکر تشکیل میدهد استوار گردد؛ و در ازاء فراگرفتن یک رشته عقاید تعبدی و اسرار موهوم بهتر اینست که شخص یک سلسله اصول و مواضعی را که مبتنی بر مشاهده و رؤیت است، و به همین یک دسته از قوانین طبیعی آشنا گردد. این است از جمله خصایص و مزایائی را که اسپری تیسم بدان معتقد است. وقتی انسان معتقد باین مسئله گشت که روح هرگز نمیمیرد و پس از این طوفان‌ها و شداید زندگانی آرامش و صلح بر قرار است و وقتی پی برد در پایان این شب سیه که ظاهراً بمنزله سیاه چال و غرقابیست سپیده امید دمیده، و انوار شادکامی در افق بی اعتقادی و یأس تجلی نموده، روزگاری خواهد رسید که لذت حقیقی زندگانی بهیچ وجه برای او پایانی ندارد، آیا ممکن است یک چنین موجودی هرگز بیم و هراسی از مرگ داشته و از مردن بترسد؟ هنگامی که زمان پیری فرارسید و از قوای بدنی کاسته شده و چراغ بدن کم نور گشت، در این وقت است که شخص یک قسم کوفتگی و خمودی مفرطی که در اثر خستگی پیدا شده باشد در خود احساس نموده مثل اینست که احتیاج به یک استراحت طولانی داشته باشد. این ساعت انقلاب و بیقراری در واقع مقدمه یک زندگانی حقیقی است. تا چه اندازه خرم و بشاش است روحیکه در این موقع معتقد به بقاء خود و زندگانی لایتناهی باشد. هرگاه معتقد باشیم که این حیات جسمانی مجموعاً بالنسبه به حیات روحی لحظه پیش محسوب نیست، آنوقت است که از روی صبر و بردباری کلیه ناملایمات را در این حیات جسمانی تحمل خواهیم نمود. از آنجا که منظره و دامنۀ زمان در مقابل ما فوق العاده وسیع است؛ فرصت و قدرت آن را خواهیم داشت که بر تیره بختی‌های خود غلبه نموده و در رأس تموجات و تغییرات سرنوشت خود قرار گیریم، در آن وقت است که خود را آزادتر دیده و برای مبارزه حیاتی بیشتر مجهز و آماده خواهیم بود شخص روحی بمجرد این که پی بعلل ناملایمات خود برد، نظر به احتیاج مبرمى که دارد برای آنکه بتواند از تیره بختی خود خلاصی یابد. شخصاً در صدد رفع نواقص برآمده کوشش خواهد نمود؛ زیرا بطور قطع میداند که درد و رنج اصلی است صحیح و مشروع بحکم ضرورت هر فردی باید آن را تحمل نماید؛ این است که بدون چون و چرا و با کمال بردباری قبول کرده اجرای آنرا عهده دار میگردد بعقیده این شخص مرگ هیچ چیز را از او قطع و فصل نخواهد کرد و بلکه رشته‌های میمیت و مودتی را که در این عالم داشته، مرگ قادر به قطع آنها نبوده و اشخاصی که در این عالم بیکدیگر علاقه مند بوده اند، در آن عالم نیز از آن محبت و صمیمیت ذره ای کاسته نشده و بلکه با رفاه و آزادی بیشتری اظهار مودت و دوستی خواهد نمود. جدائی و بی عاطفه گی برای احدی نیست جز برای اشخاص شقی و ظالم. از این مطالب یک نوع تسلیت و دلجوئی برای اشخاص بی طرف و بی اعتقاد نتیجه خواهد شد. هرگاه در این کره ارض از طرفی بطرف دیگر، ارواحی که با این عقیده باقی اند روابط معاشرتی خود را با یکدیگر مستحکم نمایند، در آن وقت است که معلوم میشود، اوضاع اخلاقی تا چه اندازه تغییر کرده و بقسمی است که شاید تاریخ هم تاکنون بدان حدّ سابقه نداشته باشد. معهذا پیروان این عقیده هنوز خیلی کم اند و گرچه روح حقیقت در این کره زمین تجلی نموده و با ساکنین آن سخن گفته است. ولی آن قسمی که بایستی اهمیت باین سلسله بیانات بدهند نداده و آن توجه کاملی را که باید مبذول دارند کوتاهی کرده اند، اشخاصی که در میان این عده اهمیتی به بیانات ارواح داده اند. نه این است که تصور کنیم از طبقه اغنیا و متنفذین باشند، بلکه یک عده اشخاص بسیار رنجور و درمانده و تشنه کمال مطلوب از آن استقبال بعمل آورده اند. انقلابات روحی در ابتدای امر مصادف با سلسله مخالفت‌های مذهبی و علمی گشت ولى اینگونه اعتراضات رفته رفته رو بنقصان گذارده و خیلی کم اشخاصی پیدا میشوند که اشتباهات خود را در این خصوص صریحاً اعتراف نموده و اعتراضات بی مورد را پس بگیرند. بعضی دیگر تمام مدت حیات خود را در لجاجت و مخالفت با حقیقت گذرانده و اکنون هم شاید راضی نشوند منافع شخصی خود را پایمال نموده و یا آنکه گفته‌های اولیه را تکذیب نموده از حرف خود برگردند، برخی دیگر باطناً پی به ظرافت و عظمت این مسلک برده ولی تنها چیزی که آنها را مرعوب میسازد، وظایف اخلاقی است که بایستی انجام دهد ولی بهیچ وجه زیر بار آنها نمیرود؛ و از آنجا که این قبیل اشخاص سرگرم تعیش و عشرت خود بوده و مایلند بی درد سر و فارغ از فکر، در آن عالم زندگی کنند، از این لحاظ، از چیزهائی که سبب در هم شکستن عادات معمولی دیرینه آنها بوده و ممکن است برای آنها گران تمام شود، اجتناب نموده و ابداً به مخیله خود خطور ندهند ولی طولی نخواهد کشید که همین اشخاص انگشت ندامت بدندان گزیده پشیمان خواهد شد. از آنجا که جامعه بشریت امروزه پرالتهاب و فوق العاده در جنب و جوش است کمتر متوجه یک رشته تعلیمات اخلاقی است؛ و از آنجا که یک مشت عقاید مختلف و ضد و نقیضی در میان بشر غلغله و هیاهوئی بپا کرده است در این میانه انسان مثل اینکه در میان یک قسم گرد بادی گرفتار شده باشد متحیر است بکدام سمت متمایل شده و کدامیک از این عقاید را پیروی نماید؛ اینست که بمسئله اعتقاد و مسائل اخلاقی کمتر توجه داشته رو بمادیت میکند.
کبر ونخوت فقر و ثروت: سر منشأ و مدهش ترین کلیه معایب کبر و غرور است زیرا این رذیلت اخلاقی خود پیش قراول سایر عیوب محسوب شده، تخم سایر معایب اخلاقی را در دلها خواهد کاشت بمجرد اینکه کبر و نخوت بدرون شخص راه یافت و با کسی خو گرفت؛ ابتداء بقسمى جای خود را باز کرده، ارباب مآبانه بطور مغرور حکم روائی میکنند، و باندازه ای با قدرت می‌آید که ممکن نیست بتوان آن را ریشه کن کرد، کبر و غرور بمنزله اهریمن عظیم الجثه ایست که دارای چندین سر می‌باشد و اتصالا مشغول بچه گذاردن بوده و بچه‌های وی نیز هر یک مانند خود او اهریمن جانفرسائی میگردند. بیچاره آن کسی که عنان خود را تسلیم آن نمود زیرا استخلاص از زیر بار آن کاری است بس دشوار و قهراً بقیمت‌ گزاف و با درد و رنج‌های مشقت باری برای او تمام خواهد شد. تواضع خود تنها راه علاج و داروئی است برای اصلاح اشخاصی که باد کبر و غرور در سر دارند، غرور یکی از بزرگ ترین بلایا و آفاتی است که ممکن است روزگار بشر را تباه سازد از همین اخلاق رذیله است که انواع جنگ و کشمکش‌های حیاتی و اجتماعی ایجاد میگردد؛ رقابت‌های بیشمار در طبقات مختلف، تحریکات بر علیه اشخاص، کینه جوئی‌ها و غیره کلیه از این سرچشمه ناشی میشود حرص و طمع که شاید موجد قتل ملیون‌ها نفوس، خونریزی ها، خرابی‌ها و ویرانی‌ها میگردد، تماماً از همین کبرو غرور است. علاوه بر این علت پیدایش رنج و تعب ما در عالم روحی بواسطه همین اخلاق رزیله است زیرا آثار آن پس از مرگ باقی و مدت‌ مدید بتوازی سرنوشت ما با ما همراه خواهد بود. نه فقط تکبر ما را از محبت و صمیمیت نسبت بامثال واقران خود باز میدارد؛ بلکه از اصلاح ما نیز جلوگیری نموده از قدر و قیمت ما فوق العاده کاسته، نخواهد گذارد معایب خود را با دیده بصیرت بنگریم، فقط یک آزمایش قطعی و شدید از اعمال و افکار خود ما ممکن است موجب تغیراتی گردد ولی چگونه ممکن است شخص متکبر بدین قسم آزمایش تن داده زیر بار آن رود؟ بین تمام اشخاص همین یک نفر است که کمتر به سوء اخلاق خود پی برده و از آنجا که شیفته این اخلاق خود می‌باشد اینست که هیچ چیز ممکن نیست رفع شبهه از او بنماید، زیرا چیزهائی که ممکن است این غبار کبر و غرور را از ضمیر او برطرف سازد، تماماً آنها را مانع شده برطرف میسازد، چنین شخصی همیشه از تکذیب و انتقاد متغیر و عصبانی، وبعکس از تملق و چاپلوسی فوق العاده خرسند و خوشوقت میشود. بهمان قسم که کرمی درون میوه لذیذ سالم را خورده، آن را خراب و فاسد میکند، بهمین قسم نیز کبر و غرور شخص صالح را فاسد و اعمال برجسته و قابل ستایش او را ضایع میگرداند. اغلب نیز اتفاق افتاده است که اعمال مزبور مضر بحال شخص اجرا کننده بوده و در این حال موجد آن نیز کبر و نخوت بوده است، کسی که عمداً از روی خود نمائی کار نیکی را انجام داده و باطناً مایل است که مورد تحسین و تفاخر از طرف دیگران واقع گردد چنین شخصی مراحل زیادی از قوانین اخلاقی را هنوز مانده که طی کند، و بلاشک به نتیجه اعمال نیک خود نیز نخواهد رسید، هرگونه نیت و قوه محرکه که ما را به کارهایی وادار میکند، کلیه درجات روحی مانند شواهد برجسته در مقابل نظر مجسم خواهد بود و همین افکار است که شخص متفرعن را از پا در آورده و کلیه استحقاق‌های شخصی او را نیز هیچ و پوچ محسوب خواهد داشت. کبرو نخوت بمنزله پرده ایست که نور حقیقت را از ما مستور میسازد، برای آنکه انسان بتواند با کمال دقت و تعمق از اوضاع گیتی و قوانین طبعی آن تعمق و بازجوئی بعمل آورد، قبل از هر چیز اسبابی لازم دارد، و این اسباب عبارتست از سادگی، صمیمت، صداقت و درستکاری و بالاخره صافی و پاکی قلب و روح که متأسفانه کلیه این فضایل در اخلاق یک نفر متکبر نایاب و بر وی مجهول است. تصوراتی را که ما در خصوص اشخاص بالاتر از خود و تفکرات یومیه بیشماری را که مانند دورنمائی راجع به تسلط آنها برخودمان از نظر میگذرانیم، اینگونه اندیشه و افکار براى یک نفر متکبر غیر قابل تحمل است، و از آنجا که این شخص احدی را برتر از خود نمیتواند ببیند، بهیچ وجه حاضر به زیر بار رفتن آنها نبوده و حتی المقدور سعی میکند که اینگونه افکار را از خود دور سازد. زیرا تصور میکند که قضاوت‌های شخص او آخرین حد صحت را داشته و بهمین واسطه بعسرت زیر بار این مسئله میرود که عقل وفهم او فوق العاده محدود و ناقص است. شخص ساده متواضع و دارای فضائل اخلاقی؛ ولو این که در درجه پست و پایین واقع گردد، معذالک زودتر از شخص متکبر و سبک مغزى که مغرور به پایه معلومات ناقص این عالم ارضی خود می‌باشد بحقیقت خواهد رسید، زیرا که شخص متکبر بواسطه طغیان و اعتراض بر علیه قوای عالیه طبیعی بلاشک از حیثیت و اعتبار خود کاسته است. تعلیمات ارواح بطور وضوح وضعیت اشخاص متکبر و پرنخوت را در آن عالم برای ما تصریح میکند، اشخاصی که در این عالم جسمانی متواضع و فروتن باشند در آن عالم مقام بلندی را احراز نموده بالعکس اشخاص متکبر پست و زبون خواهند بود اینگونه اشخاص محال است که در مراحل روحی خود ترقی کنند مگر آنکه به یک سلسه زندگانی‌های پر درد و رنج گرفتار شده، فروتنی را بیاموزند، از اینجاست که رفته رفته از تکبر و سبک مغزی آنها تدریجاً کاسته شده، به خامی خود پی برده، احساسات و عواطف بهتری در آنها ایجاد خواهد گشت. خلاصه اندکی تعقل و تفکر ما را از شر این آلام مصون ومحفوظ خواهد داشت، هرگاه در وضعیت خود قدری تعمق بجای آورده و بدانیم که تا چه اندازه ما حقیر وضعیف میباشیم، در این صورت آیا ممکن است هرگز کبر و غرور در ما راه یابد، حال میخواهیم بدانیم که علت العلل این کبر و نخوت چیست؟ آیا در حقیقت به ظواهر جسمانی و پیرایه‌های صوری خود مغرور میباشم؟ اگر بزیبائی خود می‌بالیم، این فکر غلطی است زیرا میدانیم که خوشگلی و وجاهت چیزی است ناپایدار و کوچک ترین ناخوشی ممکن است آن را از بین برده و خراب کند، و بمرور زمان هر قدمی را که در زندگانی بر میداریم، بیشتر از طراوت و لطافت این بدن کاسته شده و پژمرده و گریه المنظرتر خواهد شد. یا آنکه میخواهیم بدانیم، آیا این کبر و غرور ما بواسطه برترى وتقوى است که نسبت بطبیعت دارا میباشیم؟ بایک آزمایش سطحی این مسئله بما ثابت خواهد شد، هرگاه قوى البنیه ترین و پر استعداد ترین افراد بشر را در بیابانی رها نموده، بدون آنکه از احدی کسب احتیاج کند آنوقت او را در آن محیط با عناصر طبیعت روبرو سازیم، و یا آنکه همین شخص را یکه و تنها با امواج قهر آلود اقیانوسی مواجه نموده، و یا درمیان طوفان‌ شدید و در مقابل کوه آتشفشانی گرفتار سازیم، در آنوقت است که کبر و غرور این بشر معلوم گشته و میفهمد که تا چه اندازه در مقابل اینگونه حوادث وسوانح طبیعت ذلیل و ناتوان است! در موقع مردن کلیه مشخصات اجتماعی، عناوین مختلف پیشرفت‌ های اخلاقى عیناً مطابق با ارزش و اهمیت واقعی آنها مقیاس گرفته خواهد شد بلا استثناء همه ما در مقابل خطر، رنج و تعب و مرگ على السویه خواهیم بود و کلیه افراد از اعلی تا ادنی عموماً از یک گل سرشته شده و هر دو از یک جنس روح تشکیل شده و از مبدأ واحدی جدا شده ایم، فقط تفاوت در مراتب ترقیات اخلاقی میباشد. اشخاصی را که امروزه در این زندگانی جسمانی نیرومند و بزرگ خطاب میکنیم بعید نیست که همین اشخاص در زندگانی روحی، یکی از پست ترین مراتب را اشغال نموده و بعکس گدای تهی دستی را که ما بنظر حقارت مینگریم همین شخص ممکن است مقام شامخی را در عالم روحی احراز نماید، پس نبایستی احدی را بنظر پستی و حقارت نگریسته و بهیچوجه مغرور جاه و جلال دنیوی نبود، زیرا کلیه پیرایه‌های این زندگانی موقت و ناپایدار است، هیچکس نمیداند که برای سرنوشت بشر امروز، فردا آبستن چه خواهد بود. چنانکه قبلا متذکر شدیم بکرات دیده شده است که ثروت و مال و قدرت، تولید کبر و نخوت نموده در صورتی که زندگانی ساده و بی آلایش وسیله قطعی برای ترقیات اخلاقی محسوب شده است. یک نفر کارگر که مرتباً، وظایف یومیه خود را انجام میدهد کمتر متوجه هوی و هوس‌های شهوانی؛ تمایلات پر آلایش و کثیف مادى، و بعکس اشخاص هواپرست و ثروت دوست پیوسته سرگرم اعمال جلف و سخیف، استفاده‌ های مادى وتعیش وغیره می‌باشند. قیودات مادی بمنزله زنجیری است که بطور محکم مارا باین عالم جسمانی متصل و پای بند کرده و این سلسله باندازه ای محکم و قوی است که مرگ بعسرت میتواند رشته‌های متعدد آن را از هم گسیخته و ما را از شر آن مستخلص گرداند و از اینجاست که شخص ثروتمند پس از مرگ فوق العاده مضطرب و شش دانگ حواسش دائماً متوجه مال و ثروتی است که بخون دل جمع آوری کرده و حال پس از مرگش چگونه بمصرف رسیده تقسیم خواهد شد صدها بلکه هزاران اشخاص قبل از ما تصور میکردند مالک حقیقی اندوخته‌های این عالم میباشند و بالاخره هزاران هزار نفر دیگر نیز پس از ما قدم بعرصه زندگانی گذارده و بهمین فکر باطل باقی خواهند بود تا آنکه مانند سابق همان اموال را دست بدست سپرده و دیر یا زود با دست خالی رهسپار زندگانی دیگر خواهند شد. از طرف دیگر همین بدن گوشتی خود امانت و عاریتی است که از جانب طبیعت بما اعطا گردیده و هر موقعی که خود او مایل است میتواند آن را از ما باز ستاند خلاصه مال و ثروت همیشگی و پایدار که دائماً خواه در این عالم و خواه در آن عالم با ما همراه است، عبارت از یک سلسله مبانی اخلاقی و عقلانی می‌باشد، مابقی هرچه هست ناپایدار و کم بقاء است. از دلبستگی به مال و ثروت دنیوی حرص و آرزو حسادت تولید خواهد شد و کسی که پای بند این عیوب شد، بایستی از هر گونه رفاه و صلح و آرامش محروم ماند چنین شخصی دائماً در زحمت و رنج خواهد زیست، موقعیت ثروت دیگران، آتشی در دل او افکنده، و با بیقراری شدیدی چشم به آن اموال دوخته و همین میل مفرط و حسادت است که روز بروز باصطلاح او را تحلیل برده روزگارش را تباه خواهد ساخت، شخص طماع در این دنیا منظوری ندارد، مگر آنکه اموال و دارائی دیگران را تصاحب نموده، بر اندوخته‌های خود دائماً بیافزاید. و بدبختی در اینجا است که بیچاره خود او هم از آنها استفاده نمیکند. آیا در واقع اینست معناى یک زندگانی شفقت انگیز و قابل ترحم؟ آیا اشخاصی که روز و شب در تعقیب یک سعادت موهوم و بی اساسی تقلا میکنند و عمر خود را به چیزهای بیهوده تلف نموده و اگر روزگار وقتی کام شیرین آنها را تلخ گرداند؛ فوراً از زندگی سیر شده و شاید قصد انتهار هم میکنند با این وصف آیا این قسم زندگانی برای اشخاص مزبور در هر لحظه شکنجه وعذاب محسوب نمیگردد؟ اشتباه نشود که ثروت و مال بخودی خود چیز بدی نیست ولی بنابر استفاده‌ها یا سوء استفاده هائی که از آن میکنند، خوب یا بد محسوب میگردد تنها چیزی را که بایستی متوقع بود اینست که حتى المقدور نباید در اشخاص کبر و نخوت ایجاد نماید. انسان بایستی حتى الامکان سعی کنند که حاکم و فرمانروای پول خود باشد ونه محکوم یا بنده آن! انسان عاقل باید نسبت به آن بی علاقه بوده و از خرج کردن آن دریغ و مضایقه نکند. در این صورت آن ذوق و اشتیاق پول پرستی که خود سرمنشأ مفاسد زیادی است رفته رفته کاسته شده؛ و بدون آنکه ابداً در درستی اخلاق و منش اشخاص دخالتی داشته باشد؛ از بیدار شدن حس شهوانی و تمایلات نفسانیه نیز جلوگیری خواهند نمود. با ثروت و دارائی میتوان ترقیات فکری و عقلانی بشر را توسعه داده جامعه‌ها را اصلاح کرد؛ یعنی مؤسسات زیادی از قبیل بنگاه‌ خیریه، آموزشگاه‌؛ بیمارستان‌؛ آزمایشگاه‌؛ کارخانجات و غیره ایجاد نمود تا آنکه اشخاص کم بضاعت، هریک بفراخور حال و بطور سهولت بتوانند بواسطه فرا گرفتن علوم در اکتشافات و اختراعات و اشاعه حسن و زیبائی طبیعت دست یابند ولی در فوق کلیه این مصارف ثروت و مال را بایستی بین اشخاصی توزیع نمود که حقیقتاً نیازمند به آن میباشند و آنهم بایستی برای ایجاد کار و مساعدت ورفع حوائج دیگران تأمین گردد. اما بعکس کسی که مال و ثروت را فقط برای رفاه شخص خود صرف میکند، بلاشک نتیجه یک عمر فعالیت و جدیت خود را بر باد داده و بدست خود موانع مشقت باری را فراهم آورده است، بدین ترتیب که قطعاً در آن عالم مورد مؤاخذه واقع خواهد شد که چرا دستگیری از بیچارگان نکرده شکم گرسنگان را سیر ننموده و رنج و آلام واماندگان را ننشانیده است. هنگامی که انسان می‌بیند باندازه کفایت استقامت در مقابل تسلط و اغواهای ثروت و پول برای او میسر نیست، بهتر اینست که خود را از شر آن خلاص کرده، یک زندگانی ساده و بی درد سری برای خود انتخاب کند. از طرفی اگر اتفاقاً دست تقدیر وقتی برای شخص وسایلی فراهم آورده و او مقام بزرگی را احراز نمود؛ در یک چنین مورد باید بداند که مسئولیت و وظایف سنگینی را در مقابل مقررات عهده دار شده است و بنحو اتم خلاف مقررات رفتار نکرده حتى الامکان صداقت و درستکاری نشان دهد از طرف دیگر اگر کسی در طبقات پست جامعه واقع گردید؛ هرگز نبایستی از این پیش آمد ملول و سر افکنده باشد، زیرا مقام اشخاص ساده و فروتن بمراتب عالی تر واستحقاق آنها نیز زیادتر است و بطور وضوح می‌بینم که سنگینی بار تمدن بردوش این بیچارگان است و بواسطه فعالیت و جدیت این طبقه رنجبر و زحمت کش است که زندگانی روز مره و رفاه و معیشت سایر طبقات ممتازه تأمین میگردد. فقر و کوچکی موجد بزرگی و علو مقام است، زیرا این قضیه در تمام ادوار مسلم بوده و هست که همیشه از طبقات پست اشخاص عالی مقام و جلیل القدرى بوجود آمده اند مانند: ابیک تت، فرانسواد اسبز، میکل آنژ، ونسآن دویل، و غیره، عده زیاد دیگر از اشخاص بزرگ که در این عالم میزیسته؛ اکثر از مراتب پست به مدارج عالیه رسیده اند، زیرا این اشخاص بخوبی میدانستند که بواسطه کار، محرومیت از لذات این عالم و درد و رنج میتوان قواء معنویه و روح را تقویت نموده، و بعکس مال وثروت از مقام حقیقی و معنوی انسانی خواهد کاست. بعضی بواسطه چشم پوشی از قیودات جسمانی پاک و تصفیه شده بعوالم دیگری رهسپار گردیدند؛ و برخی دیگر بواسطه قدرت روحی و اخلاقی نابغه عصر خود گشتند. فقر و تنگدستی برای هر کس مرحله خوبی است، بعلت آنکه هرکس به رنج و آلام دیگران پی برده و معنای حقیقی بیچارگی و فقر را بهتر دانسته و از این لحاظ با آنها سهیم و شریک میگردد. این مرحله دارای هزارها منابع پربهاء و ذیقیمتی است که شخص متنعم به هیچ یک از آنها هنوز آشنا نشده و کسانی که درین دبستان زندگانی درس فقر و تکدی نیاموخته باشند از معنای حقیقی رقت وتألم حیات بی بهره مانده اند. پس حسد به مال اغنیاء نبریم زیرا در پس این پرده مجلل و زیبای ثروت انواع فساد و تیره بختی‌های اخلاقی پنهان گفته و بعکس فراموش نکنیم که در زیر این جامعه فقر انواع فضایل و صفات ممتازه اخلاقی از قبیل کف نفس، فداکاری، نیکوکاری؛ ترحم و شفقت و غیره مخفی شده است و بهمین قسم باید دانست که علت بقاء جامعه‌ها و ملل حیه در روی زمین بواسطه فداکاری، فعالیت و جدیت است که همیشه آنها را با استقاست کامل پابرجا نگاهداشته است.
خود خواهی: خود خواهی را نیز میتوان در ردیف کبر و غرور محسوب داشت و بغیه همان عیوب و مفاسدی را که اولی بوجود می‌آورد، دومی نیز همانها را باعث میشود این عیب نیز یکی از خطرناک ترین امراض روح و یکی از بزرگ ترین موانع اصلاح جامعه است و بتنهائی میتواند زحمات و مجاهدت‌ های بی پایانی را که انسان در راه‌های نیک صرف میکند خنثی نموده و اقدامات او را عقیم گذارد. در واقع کلیه افراد بلکه تمام اشخاص که طرفدار ترقی و خدمتگذار عدالت می‌باشند بایستی پیوسته همتشان براین مصروف گردد که این مانع بزرگ را از پیش پای بشر بردارد. خود خواهی از جمله معایب و عادات دوره سبعیت و مشخصات حیوانیت و اصول زندگانی انفرادی اشخاص در جامعه است، یعنی عادتیست که غیر از خود احدی را نمیتواند ببیند و در حقیقت نشانه ایست از پست ترین مرحله اخلاق، بدیهی است پیش از هر چیز باید دانست که انسان عنصری است اجتماعی و بدین منظور خلق شده است که با سایر افراد مخالطت و آمیزش کند و محال است که غیر از این راه کاری از پیش ببرد هرگاه او را منفرداً بحال خود را گذاریم که کسب احتیاج از احدی نکند ممکن نیست بتواند بتنهائی نیازمندی‌ خود را فراهم نموده صفات ممتاز بشخصه کسب کرده و آنها را نمو و توسعه دهد، انسان پس از خداوند بایستی کلیه فضائل حیاتی و ترقیات تمدنی خود را مدیون بجامعه دانسته مرهون اجتماع باشد. شک نیست که هر فردی از این مزایای زندگانی اجتماعی استفاده‌ها برده بهره مند میگردد و از آنجا که این لذات از دسترنج هر یک از اعضای این جامعه فراهم میگردد. پس او نیز بنوبه خود موظف است که اشتراک مساعی نموده و کاری را که مختص باوست انجام دهد؛ زیرا یک قسم حساسیت مشترک فوق العاده باریکى او را بجامعه مربوط ساخته و همانطوی که مدیون بجامعه است جامعه نیز مدیون او میباشد و چنین شخصی هرگاه عاطل و بیکار و یک عنصر بی فایده مهملی در این جامعه که تمام اعضاء آن دست بهم داده بکار اشتغال دارند باقی بماند در حقیقت تحقیر و اهانت باخلاق وارد آورده و بلکه مرتکب عمل دزدی شده است؛ بعلت آنکه این شخص بدون آنکه باحدی استفاده برساند، از اعمال و دسترنج سایرین بهره ور میگردد و بعینه مثل این است که کسی از کسی پولی را قرض کرده و نخواهد آن وجه را بصاحبش مسترد دارد، البته ارتکاب این عمل منافی علم اخلاق بوده و بدون گفتگو دزدی محسوب میگردد. هر یک از ما بتنهایی قسمت و عضوی از جامعه را تشکیل داده، باعث تکمیل آن میگردیم و هر لطمه یا زیانی که بآن وارد آید، بلاشک دامنگیر خود ما است و از روی همین مفهوم پیوستگی اجتماعی و قانون حساسیت مشترک است که مقدار خود پسندی که در ما موجود است مقیاس گرفته میشود. کسی که میداند چگونه با امثال خود زندگانی کرده و با آنها معاشرت نماید؛ بهیچ وجه با کی از لطمات و صدمات این بلای مبرم یعنی خود خواهی ندارد، زیرا چنین شخصی دارای یک قسم ملاک فوق العاده دقیقی است که همیشه برای قضاوت در رفتار و کردار خود آن را همراه داشته و هرگز طریق خطا را نمی پیماید؛ و تا عواقب کاریرا نسنجیده و نداند که برای سایرین خوب یا بد است، و برای جامعه که در آن زیست میکند مفید یا مضر است، هرگز دست به آن کار نخواهد زد، و در صورتی که بداند این کار فقط برای شخص او استفاده دارد، و در سایرین بالاجماع تولید خسران و زیان خواهد نمود، در چنین موردی نیز با کمال دقت از دست زدن به آن کار احتراز خواهد نمود. خست و لثامت نیز یکی از کریه ترین اشکال خودخواهی است این رذیلت اخلاقی پستی اشخاص را میرساند. زیرا ثابت میکند، ثروت و تمولی که بایستی صرف استفاده و رفاه عموم گردد، یک نفر شخص بتنهائی احتکار نموده و حتی بدون آنکه خود او هم ذره ای از آن استفاده نماید، دارائی فراوانی را روی یکدیگر انباشته است. شخص خسیس بواسطه حرص و ولعی که در جمع کردن مال دارد، منظور او هیچ نیست مگر اینکه امثال خود را فقیر نماید و از آنجا که ثروت و مایملکی که در دست او بدون استفاده مانده، خود او نیز در حقیقت گدا محسوب میشود زیرا فرقی که او با یک نفر گدای معمولی دارد اینست که گدا از تهی دستی می‌نالد، ولی شخص لئیم از خالی ماندن گودال طمع، پس فقر او یک فقر نسبی است که بهمین دلیل این شخص همیشه اسباب طعن و شماتت سایرین واقع میگردد. هیچ یک از احساسات و عواطف شامخه وملکات فضائل اخلاقی محال است با یک نفر شخص لئیم خو گرفته و در او توسعه پیدا کند از آنجا که حسادت و حرص دائماً اسباب پریشانی حواس او را فراهم می‌نماید، از این رو یک زندگانی پر در دو رنجی برای او تولید شده و پس از مرگ نیز حیاتی بمراتب شدیدتر و تیره تری را خواهد داشت. پس ای کسانی که در طلب صلح و آرامش قلب خود می‌باشید، بیائید و این عادت رذل و پست را از خود دور سازید و از طرف دیگر بعکس جنبه تفریط را نیز بجائی نرسانید که بواسطه اسراف باعث اتمام مال و ثروت خود گردید. حتی المقدور کوشش کنید که درآمدها و اموال خود را با تدابیر عاقلانه بمصرف رسانید. بدیهی است اشخاص خود خواه بالاخره به کیفر اعمال خود خواهند رسید و برعکس کسانی که در حدود قواء خود با سایرین در کارهای اجتماعى اشتراک مساعی نموده و با آنها بطور اجتماع زندگانی کرده و از قواء و دارائی خود به مصارف خیریه و رفاه عموم میرساند و بالاخره همان طوری که او از سایرین استفاده نموده و طلب کمک کرده است، هرگاه فضائل اخلاقی و علمی خود را بدیگران آموخت، چنین شخص در خود احساس نیک بختی و سعادت حقیقی خواهد کرد، این شخص دارای وجدان صحیحی است زیرا بقانون طبیعت اطاعت کرده و از این رو یک عنصر مفیدی برای جامعه واقع گردیده است. هر چیزی را که در عالم بموقع اجرا گذارده شود در یک چنین شخصی تأثیر نموده وی را علاقمند میگرداند و هر چیزی که عالی و ظریف باشد در او نیز یک قسم حس و تحریکی ایجاد مینماید. بعبارت دیگر روح او در چنین مواقع با سایر ارواح شامخ مقام جلیل القدر به یک آهنگ و توازن مخصوص در آمده مسرور و خرم میگردد، بدیهی است در این مورد گرفتگی خاطر و سلب آرزو ابداً مورد ندارد که در او راه یافته و تأثیر و نفوذی داشته باشد. پس با این وصف خوبست خود داری را کنار گذارده و حتی الوسع در پیشرفت نیکوکاری و حقیقت مجاهدت نمائیم، تماشای گلزار وجود و منظره حیات حقیقی و انسانیت بواسطه مسامحه و اهمال کاری بهیچ وجه برای ما میسر نخواهد شد، بلکه بایستی دلیرانه قدم‌های خود را محکم نموده و با متانت قلب و عزمی راسخ چون سربازی که رزم جویانه قدم بمیدان جنگ گذارده و آماده فداکاری است و یا مانند پیش آهنگی که برای مقابله با انواع مخاطرات خود را مهیا کرده، مانیز راه‌های صعب العبور و پر پیچ و خمی را که تا کنون بشر بآن‌ها آشنا نشده پیشقدم گردیم تا آنکه حیات پیروزمند و آتیه درخشانی برای عموم فراهم آوریم. گرچه خود خواهی در تمام طبقات توده بطور اختلاف دیده میشود ولی این عیب بیش تر از مختصات اغنیا و متمولین است؛ در اکثر از مواقع مال و ثروت قساوت قلب تولید نموده از شخص ثروتمند عواطف و احساسات را سلب میکند، در صورتی که بعکس تهی دستی و فقر یک رقت و عاطفه بخصوصی نسبت بسایر بیچارگان تولید می‌نماید؟ بدیهی است درد بینوا را بینوا میداند و یک چنین شخص با رنج و آلام فقرا همدردی نموده سهیم و شریک خواهد شد شخص ثروتمند و متمولی که در یک زندگانی راحت و با تجملی زیست نموده و فارغ از هرگونه فکری می‌آرمد، آیا هیچ میداند که این وسایل تعیش و رفاه با چه قیمت‌های گزاف و با چه زحمات طاقت فرسائی برای او آماده شده است؟ پس بیائیم احساسات و عواطف خود را نسبت به بیچارگان قدری دقیق تر نموده و هنگامی که سفرۀ خود را مملو از انواع مأکولات و اطعمه رنگارنگ و لذیذی می‌یابیم، خوبست بیاد آن بیچاره گرسنه که حتى نان خالی هم سفرۀ او را رنگین نمیکند باشیم، بلاشک اینگونه افکار و احساسات ما را شخص قانع و معتدلی ساخته و رفته رفته در هر امری مجبور خواهیم شد که تمایلات و هوی و هوس‌های خود را محدود نموده حد معینی برای آنها قائل شویم همچنین بفکر میلیون‌ها بیچاره و اشخاصی باشیم که در زیر حرارت سوزان و جانفرسای آفتاب با انواع مشقت هم آغوش بوده و دائماً سیلاب عرق از رخسارشان سرازیر گشته و آنهم با مزدهای بسیار قلیل برای خوش گذرانی و آرایش دادن منازل ما زحمت ورنج میکشند.! آیا هیچ توجه کرده اید که از فرط مشقت و زحمت در قیافه‌های آنها جز آثار شکستگی فراوان که هر یک دلالت بر هزاران افسردگی و پریشانی خاطر میکند، چیز دیگری دیده نمیشود؟ پس بدانیم که کلیه لذات و خوشی‌هایی را که ما در زندگانی بدون اعتنا و با بی قیدی نصیبمان میگردد، تماماً نتیجه رنج وآلام اشخاص ساده و شکنجه‌ های ضعفا و واماندگان است، هرگاه چنین فکری در مخیله ما رسوخ کند، مانند جرقه آتشین، این اخلاق کثیف یعنی خود خواهی از ما خارج شده و بطور حتم مجبور خواهیم شد که برای اصلاح سرنوشت ضعفا و رنجورین، مایملک، وقت و قواء خود را وقف وصرف کنیم، زیرا تا امنیت و سعادت اجتماعی بین افراد وجود نداشته باشد محال است که فرشته صلح بالهای خود را بروی جهان پرشر و شور گسترده و آنهم وقتی صورت پذیرد که غبار خودخواهی که مایه تیره بختی بشر است از نوع ضمیر عموم پاک شود و با امتیازات ماجرا جویانه بالاخره از میان بشر مرتفع نگردیده و برطرف نشود و تا کسی باندازه سهم و استحقاق شخصی خود بجهت رفاه و آسایش خلق کوشش نکند محال است صلح و آرامش حقیقی برقرار شده و غیر از راه عدالت و انصاف آئین اتفاق و یگرنکی در میان ملل ایجاد نخواهد شد. اما هرگاه به آتیه خود معرفت و شناسائی داشته باشیم آن وقت خواهیم دانست که قانون حساسیت مشترک بر همه چیز تفوق و برتری خواهد داشت زیرا کسی که قانون زندگانی‌ های بیشمار را دانسته و لزوم زندگانی‌ های پست و محقر را فهمید، قهراً یک چنین شخصی حب غیر پرستی را بیشتر در خود ایجاد نموده و حتی الامکان از خود خواهی دوری خواهد جست؛ و در مقابل این مناظر شکی نیست که آن حس مبالغه آمیزی که نسبت بشخصیت خود داریم از بین رفته و در ازاء معرفت و اطلاعات ما در خصوص اینکه چرا بدنیا آمده و برای چه کاری قدم باین عالم گذارده ایم بیشتر خواهد بود و مادامی که فهمیدیم ما تماماً بسایر اشخاص پیوستگی داشته و ترقیات و سعادت ما منوط بپیشرفت آنها است، البته بیش از پیش نسبت بترقی و پیشرفت خود علاقه مند شده، تا آن اندازه که این حس در عالم پراکنده شده و پیشرفت کند، همان اندازه بنگاه‌های خیریه و روابط اجتماعی بهتر و مستحکم تر شده بیشتر رو باصلاح و بهبودی سوق خواهد یافت، لفظ اخوت و برادرى یعنى یک لفظ مبتذل و بی معنائی که همیشه آن را از اشخاص میشنویم بدون آنکه اعتبار و مفهوم حقیقی داشته باشد واقعیت یافته، و مردم از دل و جان به یکدیگر محبت خواهند کرد، و از آنجا که این ارتباط و محبت فوق العاده مستحکم است غم و اندوه یا وجد و سرور سایرین عیناً در ما مانند خود آنها تأثیر خواهد داشت. در چنین مورد هر شکوه و ناله یک قسم تأثیر و انعکاسی بخصوص داشته، هیچ رنج والمی بدون تسلیت و دلجوئی نخواهد ماند. در این حال بشر یک خانواده بزرگ قوى الاراده آرام و متحدی تشکیل داده و با قدم‌های سریع هرچه زودتر بجانب نصب العین حقیقى یعنى کمال مطلوب رهسپار خواهد گشت.

حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند عزوجل مى فرماید: هرگاه کسى از مخلوقات من که مرا مى شناسد نافرمانى ام کند من نیز از مخلوقات خود کسى را که مرا نمى شناسد بر او مسلط میگردانم.

داستان کوتاه

گاهی گمان نمـی کنـی و مـی شـود
گاهی نمی شــود کــه نـمـی شــود
گاهی هـزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قـرعه به نام تـو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست
گاهی تمـام شهـر گـدای تـو مـی شود


پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.

سرزمین فُنیقیه زمانی کنعان نام داشت و همان سرزمینی است که در ادبیات عبری به آن اشاره شده است. هرودُت به اشتباه فُنیقیه را زادگاه الفبا معرفی میکند (که بهتر است میگفت زادگاه الفباء ما یونانی ها بوده است، چون به مقطع زمانی اوج اقتدار ایران دست گذاشته که چند زبان حکومتی، رسمی، بومی در فینیقیه وجود داشته که فینیقیه بخشی از استان میان رودان ایران بزرگ بوده) همچنین رجماً بالغیب میگوید الفبا توسط کادموس فُنیقی (شخصیتی اسطوره‌یی) احتمالاً زمانی پیش از قرن هشتم پیش از میلاد وارد یونان شد، و یونانیان تا پیش از آن الفبایی نداشتند. در حقیقت، در آن زمان یونان مخروبه بندری بیش نبوده که از همسایگی با ایران در هراس بوده، در آنجا نظامیان رومی قلعه هایی داشتند و مردمی زیست نمیکردند تا فرهنگی داشته باشند. الفبای فُنیقی بنیان الفباهای بیشتر زبان‌های اروپایی امروز است، و شهر جبَیل (یا به قول یونانیان بیبلُس) نام خود را به بایبل یا کتاب مقدس، برگرفته از (تا بیب لیا) در یونانی بمعنی کتابها داد، چون جبَیل واردکنندۀ بزرگ کاغذ پاپیروس (بوبلوس به یونانی) بود که در مصر ایران قدیم صادر میگشت و متعاقباً یونان خریدار و دلال و پخش کننده بود، چون یونان جنبه بندری و تجارت داشت و این پاپیروس، کاغذ ایرانی بود که در شهرهای رومی برای کتابت بکار میرفت.

در شاهنامه آمده:
شماساس را خواست کاید برون
نیامد برون کش بخوشید خون
یعنی: شماساس خواست که به زندگی خوب و شاداب برسد، اما نتیجه‌اش این شد که هنگام تلاش برای بیرون آمدن از این وضعیت، با موانع و مشکلاتی مواجه شد که باعث درد و رنجش شد.
خوشیدن یعنی خشکیدن. خشک شدن. مثلاً خوشیدن خون یا چشمه، یعنی خشکیدن خون یا چشمه و فردوسی جای دیگه گفته:
نشد هیچکس پیش جویا برون
که رگشان بخوشید گویی ز خون
یعنی گویا، انگاری خون در رگش خشک شد. حالا مرور کنیم این قسمت را:
مربوط به دوران پادشاهی نوذر هست و تاخت کردن شماساس و خروزان به زاولستان که اول گفته:
کسانی که از شهرِ اَرمان شدند،
به کینه، سوی زاولستان شدند.
اَرمان: سرزمینی بوده در توران. و بعدش رسیدن زال به مدد مهراب:
بیفگند و بسپَرد و زاو درگذشت؛
زپیشِ سپاه، اندر آمد به دشت.
شماساس را خواست کاید برون
نیامد برون کش بخوشید خون
به گَرد اندرون، یافت کَلباد را،
به گردن برآورده پولاد را.
شماساس کیه؟ : شماساس در شاهنامه پهلوان تورانی و یکی از سران سپاه افراسیاب بود. به فرمان افراسیاب او و پهلوان تورانی دیگری به نام خزروان در عهد نوذر به سیستان تاختند اما مهراب کابلی به فریب با آنان از در آشتی درآمد و نهانی زال را که به سوک سام و دخمه ساختن برای او از شهر بیرون رفته‌بود، به یاری خواند. زال به مقابله شتافت؛ خزروان را کشت و شماساس دست از پا درازتر به نزد افراسیاب گریخت. سرانجام در جنگ کی قباد با افراسیاب شماساس به دست قارَن کشته شد.
راستش حیفم آمد نکته ای را اینجا بیان نکنم، بخش بزرگ شاهنامه فردوسی، بخش پهلوانیست که بیشتر با کارنامه های رستم وخانواده او مربوط است. براساس روایات اساتیری رستم ازتخمه جمشید است. جهان پهلوان زابلی رستم، از رودابه مادری کابلی وزال پدر زابلی که پرورده سیمرغ در البرز کوه یا هندو کوه (هندوکش امروز) است، به دنیا میآید. جمشید بادختر کورنگ، شاه زابلستان ازدواج میکند واز آنها سلسله نسبی بدینگونه: تور، شیدسپ، تورگ، شم، اثرت، گرشاسپ، نریمان، سام، زال واز زال رستم زاده میشود. درزبان پهلوی نام رستم به معنای دارنده پیکر زورمند میباشد که هم معنا با تهمتن در شاهنامه است. ولی درشاهنامه مصداق نام رستم از واژه رستن آمده است. چنانکه از زبان رودابه بانو، پس از زادن رستم، با خود آگاه گفته میشود: رستم! یعنی از بار داری رها گشتم!
برَستم بگفتا غم آمد به سر
نهادند رُستمش نام پسر
اینم اضافه کنم که رستم از مادر کابلی اش رودابه، به تدبیر سیمرغ در زابل به دنیا میآید. زادن این ابر مرد حماسه داد علیه بیداد، در خور توجه است: پس ازآن همه ماجراهای عاشقانه میان رودابه دختر شاه کابل وچالشهای فکری میان هردو خانواده، سرانجام زال زابلی باگرفتن موافقت پدرش سام، همراه با خانواده و با ساز وبرگ بسیار به کابل میرسدو از سوی مهراب، شاه کابلستان با دبدبه وشکوه بسیار پذیره میگردد:
بزدنای مهراب وبربست کوس
بیاراست لشکر چو چشم خروس
ابا ژنده پیلان و را مشگر ا ن
زمین شد بهشت از کران تا کران
زبس گونه گون پرنیانی درفش
چه سرخ وسپید وچه زرد وبنفش
چه آوای نای وچه آوای چنگ
خروشیدن بوق و آوای زنگ
سربلند ایران کهن و همیشه سربلند، در پناه حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی یعنی ثروت و اُلیگارشی یعنی گروهک اقلیت سالاری یهود، بخش بیست و ششم. رازهای تمدن جدید غرب، و راز سلطه استعماری غرب: به راستی چرا طی سده های شانزدهم تا نوزدهم میلادی بتدریج سلطه استعماری غرب اروپا بر سراسر جهان پدید شد؟ و چرا تمدنهایی که پیشینه هایی درخشان در پشت داشتند مغلوب مهاجمینی آزمند و بی فرهنگ شدند؟ این بیشک مهمترین پرسش نظری در عرصه اندیشه سیاسی و تاریخی است. در سده شانزدهم شاهد یک تکانه عظیم تمدنی در دو کانون شرق اسلامی و غرب مسیحی هستیم. این تکانه در کانون شرق اسلامی سه دولت مقتدر هند، ایران و عثمانی را پدید ساخت و در کانون اروپای غربـی امپراتوریهای مستعمراتی اسپانیا، پرتغال، انگلستان، هلند و فرانسه را. کانون اسلامی پس از یک دوران شکوفایی در سده هیجدهم رو به افول نهاد، کانون اروپای غربی استوار و استوارتر شد و سرانجام سلطه جهانی خویش را تأمین نمود. پژوهشگران در کاوش برای دریافت راز سلطه غرب عوامل متعددی را ذکر میکنند که مهمترین و پذیرفتنی ترین آن فرادستی دریایی غرب اروپاست. از سده پانزدهم میلادی تا به امروز غرب سلطان بلامنازع دریاها بوده است و این فرادستی نه مولود یکتایی نژادی یا فرهنگی اروپاییان که محصول ویژگیهای زیست- محیطی غرب اروپاست. موقع اقلیمی سرزمینهای بهم پیوسته و غنی آسیا و آفریقا هیچگاه نیاز جدی به نیروی دریایی اقیانوس پیما را در مردم این سامان برنینگیخت. مردم این سرزمینها تجارت خود را بطور عمده از طریق راههای زمینی انجام میدادند و تکاپوی دریایی آنان محدود به تجارت بندر به بندر و سفرهای سالیانه حج بود. به نیروی رزمی دریایی نیز تنها برای مقابله با دزدان و حفاظت از سواحل و جزایر خود در برابر مهاجمانی همسنگ خویش نیاز بود نه بیش. در این میان ژاپن یک استثنا است. از سوی دیگر، نیاز شدید مادی سرزمینهای غرب قاره اروپا، که از دیرباز راه طبیعی ارتباطاتشان دریاها بود نه خشکی، ایشان را به تکاپویی جدی در اقیانوسها واداشت و درست در این زمان به کشف قاره آمریکا نائل شدند. معادنی بی پایان از ثروت بی هیچ مدافع جدی در انتظار اروپاییان بود. اینک غرب با پشتوانه سلطه خویش بر قاره آمریکا، و در پرتو ثروت عظیمی که از معادن طلا و نقره این قاره و از اقتصاد پلانتکاری به دست میآورد، میتوانست تهاجم جدی را برای سلطه بر شرق و غارت ثروتهای آن آغاز کند. ولی این توصیف راز سلطه غرب را بطور کامل بازگو نمیکند. ابهام ها فراوان است. به راستی چرا تمدنهای بومی قاره آمریکا در زمان ورود اروپاییان تنها در انتظار تلنگری بودند تا فروپاشند و سلطه اروپا بر قاره آمریکا به این سادگی ممکن شود؟ چرا تکانه تمدنی سدههای شانزدهم و هفدهم میلادی در شرق اسلامی در سده هیجدهم منقطع شد؟ و چرا سایر دولتهای مقتدر و شکوفای جهان غیراروپایی، چون چین، در زمان تهاجم دریایی غرب در حال افول بودند؟ در اینجاست که پژوهشگران نقش تصادف تاریخی را به جدّ میگیرند. جامعه انسانی در تاریخ طولانی خود ظهور و افول تمدنها فراوان دیده است و این دگرگونیها معلول هزاران عامل بوده است تا بدانجا که توضیحی جامع برای آن نمیتوان یافت. چرا هخامنشیان به مدت ٢١٨ سال (٥٤٩ تا ٣٣١ پیش از میلاد) در قله تمدن جهانی جای داشتند نه دیگری؟ چرا تمدن مسیحی از درون سرزمین فلسطین، نه جای دیگر، سربرکشید و تمامی شبه قاره اروپا را مسخر ساخت؟ چرا تمدن اسلامی از درون شبه جزیره عربستان سربرکشید و دو امپراتوری عظیم جهان آن روز، ایران ساسانی و روم، را مقهور خود ساخت؟ چرا اقوام شبان استپ های آسیای مرکزی سرزمینهایی چون چین و ایران و اروپا را درنوردیدند؟ یافتن راز این جابجاییها و استقرار این یا آن قوم، ایرانی و عرب و مغول نه دیگران، در رأس این تکانه های تمدنی غیرممکن است. ظهور تمدن جدید غرب نیز چنین است. دیوید فیلدهاوس، استاد دانشگاه آکسفورد، در مقاله استعمار، که برای دایره المعارف آمریکانا نگاشته، در جستجوی توضیح این راز بوده و سرانجام به عامل تصادف توسل جسته است. او مینویسد: ارائه یک ارزیابی عینی از پدیده استعمار غیرممکن است، زیرا این ارزیابی به آن ملاکی وابسته است که پذیرفته میشود. براساس معیارهای امروزین، که بر تقدس حق تعیین سرنوشت [ملتها] مبتنی است، استعمار از نظر اخلاقی پدیده ای است غیرقابل دفاع؛ زیرا جامعه ای جامعه دیگر را زیر سلطه خود گرفته است... ولی این ملاک از نظر تاریخ نامعتبر است زیرا بر این فرض مبتنی است که در مقابل استعمار شق دیگری نیز وجود داشت؛ جهانی مرکب از دولتهای مستقل که در چارچوب یک نظم بین المللی مفروض هر یک راه تأمین منافع خود را به بهترین شکل دنبال مینمودند. حال آنکه هیچگاه چنین نبود. همه نظامهای استعماری در اثر جبر فرایند تاریخ و بدون طراحی پیشین پدید شدند. استعمار به عنوان یک واقعیت تاریخی را باید از دیدگاه اخلاقی به عنوان بخشی از یک نظم جهانی ارزیابی نمود؛ نظمی که هر چند قرن یک بار دگرگون میشود. ارزیابی اخلاقیِ دکتر فیلدهاوس از پدیده استعمار قابل قبول نیست ولی توجه او به تصادف و نظم دگرگون شونده تاریخ حائز اهمیت است. در نقد معصومیت تاریخی که فیلدهاوس برای استعمار غرب قایل است باید گفت که نقش تصادف تنها تا سده هفدهم پذیرفتنی و معقول است. در سده هیجدهم، که فرادستی غرب تأمین شده بود، باید از نقش موثر عامل برنامه ریزی سنجیده در تهاجم به شرق سخن گفت؛ عاملی که دکتر اوانسون به آن اشاره کرده است. از این زمان است که غرب از فرایند افول دولتها در شرق سود میجوید و سلطه خود را تأمین میکند. این افول، چنانکه در نمونه طلوع دولتهای اَوَد و حیدرآباد دکن دیدیم، به معنای مرگ جامعه هند نبود. پس از غروب دولت صفوی شاهد فرایند نوزایی در جامعه ایرانی هستیم که این نیز به دست استعمار غرب پایمال شد. بی شک، اتکاء غرب بر پشتوانه ذخایر عظیم قاره آمریکا سهمی مهم در فرادستی و تهاجم آن در سده هیجدهم داشت. و بیشک، از این زمان غرب با اتکاء بر فرادستی خود از روند متناوب و طبیعی ظهور و افول دولتهای شرقی به سود سلطه نهایی خویش بهره جست. در این مرحله، نگرش غرب به شرق مبتنی بر طراحی و مداخله است نه تصادف؛ ما با مهاجمینی سلطه گر و قوی دست سروکار داریم نه با انسانهای آرامی که بیطرفانه نظاره گر حوادث پیرامون خویش اند تا در زمان مناسب شانس و اقبال خود را بیازمایند. این مرحله یک سده به طول کشید و سرانجام در نیمه نخست سده نوزدهم به زایش پدیده ای انجامید که تمدن جدید غرب نام گرفته است. تاریخ هند آکسفورد نقش تصادف را در استقرار سلطه پرتغالیها چنین مورد توجه قرار داده است: در زمان ورود پرتغالیها [به شرق] بخت یار آنها بود. در مصر حکومت ممالیک مورد تهدید ترکها قرار گرفته بود، در ایران یک سلسله جدید صفویه هنوز در حال استقرار حاکمیت خود بود. شمال هند نیز میان حکومتهای محلی تقسیم شده بود و لذا تنها گجرات بود که در دستهای قدرتمند سلطان محمود بیگده قرار داشت و این در زمانی بود که حکومت سلاطین بهمنی در دکن در حال فروپاشی بود. هیچ یک از قدرتهای بزرگ منطقه نیروی دریایی، به معنای نیروی دریایی مقتدر، نداشتند. در خاوردور به فرمان امپراتور نیروی دریایی چین محدود شده بود. کشتیداران و تجار عرب، که بر تجارت اقیانوس هند تسلط داشتند، فاقد توان لازم برای مقابله با انگیزه نیرومند و اتحاد پرتغالیها بودند. این تحلیل کاملا درست است. در این زمان، در اثر یک تصادف تاریخی عجیب، در شرق اسلامی خلاء سیاسی آشکاری پدید شد و هیچ دولت مقتدری، جز حکومت سلطان محمود بیگده در گجرات، حضور نداشت که مانعی جدی در برابر تهاجم پرتغالیها به شمار رود. سه قدرت اسلامی هند، ایران و عثمانی زمانی سربرکشیدند که غرب با بهره گیری از یک فرصت تاریخی استثنایی پایه های نفوذ خود را در آسیا و آفریقا استوار ساخته بود. حکومت صفوی ایران در سال ١٥٠١ میلادی، چهار سال پس از آغاز ماموریت واسکو داگاما و درست در زمان جنگهای سلطان محمود بیگده با پرتغالیها، به وسیله شاه اسماعیل بنیان نهاده شد. ولی تا تبدیل دولت صفوی به یک قدرت منطقه ای سالها به درازا کشید و در این دوران پرتغالیها سلطه خود را بر بنادر منطقه استوار ساخته بودند. شاه عباس در سال ١٥٨٧ به قدرت رسید و در سال ١٦٢٢ پرتغالیها را از هرمز اخراج کرد. (سالهای آغازین سلطنت شاه اسماعیل صفوی با سالهای پایانی سلطنت سلطان محمود بیگده مقارن است. رابطه میان دو دولت مسلمان صفوی و گجرات از دوران سلطنت سلطان مظفر حلیم (خلیل خان)، پسر سلطان محمود بیگده، آغاز شد. او در رمضان ٩١٧ق. به سلطنت رسید و یک ماه بعد، در شوال همین سال، سفیر ایران در دربار او حضور یافت. در مرآت احمدی چنین آمده است: میر ابراهیم خان ایلچی شاه اسماعیل پادشاه خراسان و عراق آمده و به فرموده سلطان جمعی از امرا استقبال نموده به اعزاز تمام آوردند. میر مذکور پیاله فیروز که در نهایت نفاست بود با صندوقچه مملو از جواهر و دیسی از اقمشه مذهبه و سی رأس اسب عراقی و ترکی که شاه فرستاده بود به رسم هدیه گذرانید و سلطان میر مذکور را با همراهیان به خلعتهای خسروانه و انعامات پادشاهانه بنواخت) دولت بابر در سال ١٥٢٦ میلادی، شانزده سال پس از اشغال بندر گوا بوسیله پرتغالیها، در دهلی تأسیس شد ولی تنها در دوران اکبر و با تصرف گجرات (١٥٧٣م) بود که دامنه اقتدار آن به سواحل غربی هند کشیده شد. دولت عثمانی در نیمه دوم سده پانزدهم دوران اقتدار خود را آغاز کرد. ولی توجه سلطان محمد دوم، معروف به سلطان محمد فاتح (١٤٥١ تا ١٤٨١م)، به تحکیم پایه های دولت عثمانی و توسعه در حوزه مدیترانه، آناتولی و سرزمینهای ممالیک مصر معطوف بود. در زمان ورود پرتغالیها، دولت مقتدر ممالیک مصر (١٢٥٠ تا ١٥١٧) رو به افول بود و درگیر جنگ با دولت نوپدید عثمانی که سرانجام به سقوط آن انجامید. معهذا، دولت ممالیک مصر تنها قدرت اسلامی بود که در حمایت از دولت گجرات به تلاشی بیحاصل دست زد. دولت مسلمان گجرات در سال ١٤٠١ میلادی بوسیله یک هندوی تازه مسلمان شده بنام ظفرخان بنیان نهاده شد. آغاز شوکت این دولت در زمان احمدشاه است. او سی و دو سال (١٤١١ تا ١٤٤٣) بر سرزمین گجرات حکومت کرد و دولتی مقتدر و شکوفا را بنا نهاد. مهمترین یادگار او احداث شهر احمدآباد گجرات است. حکمران نامدار بعدی گجرات، نوه او بنام فتح خان، معروف به سلطان محمود بیگده، است. (در منابع انگلیسی نام وی به شکلهای مختلف به ثبت رسیده است و مرآت احمدی این نام را به صورت بیگده ثبت کرده و در توضیح آن دو روایت به دست میدهد. نخست اینکه سلطان محمود به دلیل تنومندی به بیگده شهرت داشت. (هندوها، که گاو را مقدس میشمرند، گاو تنومند و با ابهت را بیگده مینامند) دوم اینکه، بی در زبان گجراتی بمعنای عدد دو است و گده یا گره به معنای قلعه. از آنجا که دو قلعه بزرگ چانپانیر در شمال شرقی بارودا و جونهگده یا جونگره در منطقـه کاتیاوار مراکز اصلی حکومت سلطان محمود بود، وی به بیگده شهرت یافت یعنی صاحب دو قلعه. سلطان محمود بیگده به دلیل مطالب استهزا آمیز مندرج در سفرنامه دیوارتمای ایتالیایی درباره جثه درشت و پرخوری اش در بنادر اروپا موضوع طنز بود. در واقع، وی فردی بسیار تنومند و طبعاّ پرخوراک بود. صاحب مرآت احمدی مینویسد: بارها میگفت که اگر خدا محمود را دولت پادشاهی نمیداد شکم او را که پر میکرد؟) سلطان محمود بیگده ٥٢ سال (١٤٥٩ تا ١٥١١م) پادشاه مستقل و مقتدر سرزمین استراتژیک گجرات بود. تهاجم دریایی اروپاییان به شرق در اواخر عمر او رخ داد و در این زمان گجرات تنها دولت مقتدر شرق اسلامی و تنها مانع جدی در برابر توسعه طلبی پرتغالیها به شمار میرفت. بیهوده نبود که وی در اروپا شهرت فراوان یافت و سکنه بنادر اروپا، به تأثیر از داستانها و سفرنامه های ماجراجویان دریایی، در اشعار کینه توزانه عامیانه خود او را بعنوان سلطان شرق آماج طنز قرار میدادند. صاحب مرآت احمدی مینویسد: سلطان مذکور بهترین سلاطین گجرات است در کثرت عدل و احسان، و هم در اهتمام غزا و رعایت احکام اسلام، و هم در متانت رأی... مدارس بهشت آئین و مساجد مانند خُلدبرین ساخت و حکم کرده بود که هیچ کس از لشکریان قرض به ربا نگیرد. خزانه ای علیحده مقرر کرده بود که از سپاهی هر کس به قرض حاجت داشته باشد به او بدهد و به وعده بگیرد. میفرمود که اگر مسلمانان قرض به ربا بخوردند از دست ایشان غذا چگونه آید. و کثرت اشجار میوه دار در عرصه گجرات از آبیاری عهد سلطنت سلطان مذکور است و همچنان در شهر و قریات اگر دکان خالی یا خانه افتاده بنظر میآمد، استفسار حال فرموده، آباد میفرمود. در این زمان، کهن ترین و ریشه دارترین قدرت دنیای اسلام دولت ممالیک مصر بود. این دولت به دلیل استقرار واپسین خلفای عباسی در قاهره خود را مرکز دنیای اسلام میدانست؛ برای خویش رسالت دفاع از حریم جهان اسلام را قایل بود و به همین دلیل مرجع استمداد دولتهای مسلمان اندلس و شمال آفریقا در برابر تهاجم مسیحیان بشمار میرفت. (پس از سقوط بغداد به دست هلاکوخان در صفر سال ٦٥٦ق/. ١٢٥٨م. دولت ممالیک مصر به بقایای خاندان خلفای عباسی پناه داد و آنان مرکز خلافت خویش را در قاهره مستقر کردند. خلافت عباسی در قاهره در سال ٩٥٠ق/. ١٥٤٣م. پایان یافت و از آن پس سلاطین عثمانی مدعی عنوان خلافت شدند) به علاوه، بنادر مصر حلقه ارتباط تجاری اروپا و مشرق زمین بود و انسداد راه تجاری مصر- ونیز بوسیله پرتغالیها ضربات مهلکی بر اقتصاد این کشور وارد میساخت. بنوشته استانفورد شاو، تصرف بنادر شرق بوسیله پرتغالیها سبب بروز بحران دائمی در اقتصاد قلمرو ممالیک شد. شاو خسارت توسعه طلبی دریایی پرتغالیها برای مصر را بیش از هر کشور شرقی دیگر میداند. دولت ممالیک مصر تنها دولت اسلامی آن زمان بود که نیروی دریایی مقتدری در اختیار داشت. این عوامل کافی بود تا دولت ممالیک مصر ناوگان دریایی خود در دریای سرخ را به یاری سلطان محمود بیگده بفرستد. مقابله سلطان محمود بیگده با تجاوز پرتغالیها به سواحل گجرات در سال ١٥٠٧م. به جنگی سخت با ناوگان دریایی پرتغال کشید و او با برخورداری از حمایت ناوگان اعزامی دولت ممالیک مصر در ژانویه ١٥٠٨ پرتغالیها را در دیو بندر شکست داد. در این جنگ، دن لورنسو، پسر فرانسیسکو دالمیدا نایب السلطنه پرتغال، به قتل رسید. ولی سرانجام، در سال ١٥٠٩ نیروی دریایی سلطان محمود در حوالی دیو بندر شکست خورد. کمی پس از این ماجرا سلطان محمود بیگده درگذشت و مدتی بعد تهاجم جدی دولت نوخاسته عثمانی به سرزمین ممالیک آغاز شد. برغم اینکه دولت عثمانی در ژانویه ١٥١١ با اعزام تجهیزات و اسلحه به بازسازی ناوگان ممالیک در دریای سرخ یاری رسانیده بود، سلیم اول، سلطان عثمانی (٩١٨ - ٩٢٦ق/. ١٥٢٠ - ١٥١٢م.)، در بهار سال ١٥١٦ به سرزمین ممالیک لشکر کشید و در ژانویه ١٥١٧ به حیات این دولت، که از بحران اقتصادی ناشی از محاصره دریایی پرتغالیها آسیب فراوان دیده بود، پایان داد. بدینسان، با تهاجم عثمانی به مصر تنها قدرت مسلمانی که از نیروی دریایی قابلی برخوردار بود نابود شد. تاریخ هند آکسفورد مینویسد سقوط دولت ممالیک مصر بوسیله ترکهای عثمانی امکان آن را فراهم ساخت تا در سالهای بعد پرتغالیها بتوانند سلطه خود را بر بنادر گجرات نیز برقرار کنند. دولت عثمانی تنها از دوران سلیمان اول، معروف به سلیمان باشکوه و سلیمان قانونی (٩٢٧ تا ٩٧٤ق / ١٥٢٠ تا ١٥٦٦م) توجه خود را به سلطه پرتغالیها بر بنادر اقیانوس هند معطوف کرد. و این مصادف با حکومت سلطان بهادرشاه (١٥٢٦ تا ١٥٣٧)، نوه سلطان محمود بیگده، بر گجرات است. رابطه بهادرشاه با پرتغالیها خصمانه بود و سرانجام در جریان مذاکرات خود با ننو داکانا، نایب السلطنه پرتغال، در سن ٣١ سالگی به شیوه ای خدعه آمیز به قتل رسید. در مرآت احمدی ماجرای فوق چنین ثبت شده: بنا بر فتنه فرنگیان و ساختن قلعه در جزیره دیو، سلطان نهایت تأسف داشت و در تدبیر اخراج آنها میبود... چون با فرنگیان از معدودی ملاقات فرمود، آن کفار غدار سلطان را شهید ساختند و در دریا انداختند. و از آن روز جزیره بندر دیو به تصرف اهل فرنگ رفت. و این واقعه سیوم شهر رمضان سنه ٩٤٣ اتفاق افتاد. اختیارخان وزیر تاریخ این ماجرا را (سلطان البر شهید البحر) یافته. شیخ ابوالفضل مبارک در اکبرنامه مینویسد نایب السلطنه پرتغال برای مذاکره با شاه گجرات از کشتی خارج نشد و ادعا کرد که سخت بیمار است. سلطان بهادر از شاهراه احتیاط بیرون آمده، بامعدودی بر غراب سوار شده، به پرسش حال او رفت. در عرشه کشتی توطئه را دریافت و کوشید تا مراجعت کند ولی با مقابله پرتغالیها مواجه شد: قاضی فرنگ سر راه بر سلطان گرفته تحکم در توقف نمود. سلطان از روی بی تحملی شمشیر کشیده او را از میان به دو نیم کرد (فرد فوق مانوئل دسوزا نام داشت و حکمران پرتغالی دیو بندر بود) و از غراب ایشان به غراب خود جست. غرآب های فرنگ، که دورا دور ایستاده بودند، نزدیک شده سلطان را گرد گرفتند. جنگ در پیوست. سلطان و رومی خان [بنیانگذار قلعه سورت] خود را در آب انداختند. رومی خان را آشنایی از مردم فرنگ دستگیری کرده پیش خود کشید و سلطان غرقه دریای فنا شد. همراهان سلطان نیز ضایع شدند. تاریخ این واقعه را (فرنگیان بهادرکش) یافته اند. این روش ناجوانمردانه و خدعه آمیز روش معمول پرتغالیها بود. آنان به همین طریق امیر ابراهیم شیرازی، سلطان زنگبار، را به اسارت گرفتند و به همین روش بر حکومت هرمز چنگ انداختند. به گزارش هامر پورگشتال، بهادرشاه گجراتی کمی پیش از مرگ، سفیری با هدایای گرانبها به دربار حامی حرمین شریفین (سلیمان قانونی) فرستاد و از برای دفع دشمنهای تازه خود که اهل پرتغال بودند و یکی از بنادر او را که بندر دیو میگفتند متصرف شده بودند یاری طلبید. سلطان عثمانی دستور داد خادم سلیمان پاشا، حکمران مصر، در رأس ناوگانی مرکب از هفتاد کشتی بزرگ و کوچک و بیست هزار سرباز، که هفت هزار نفر آنان نظامیان زبده عثمانی موسوم به (ینکی چریک) بودند، به یاری سلطان گجرات بشتابد. برغم اینکه پیش از حرکت ناوگان عثمانی خبر قتل سلطان گجرات رسید، معهذا خادم سلیمان پاشا در ژوئن ١٥٣٨ مأموریت خود را آغاز کرد. ناوگان عثمانی راه همدلی با مردم منطقه را برنگزید بلکه در مسیر خود به اشغال بنادر زبید و عدن دست زد و آنگاه به بنادر پرتغالیها در سواحل هند حمله برد؛ قلعه های کوت و کاک را اشغال کرد و سپس بندر دیو را به محاصره گرفت. در این زمان محمود دوم، سلطان جدید گجرات (سلطان محمود ثانی در سالهای ١٥٣٧ تا ١٥٥٣ بر گجرات حکومت کرد و با زهر به قتل رسید. در زمان مرگ ٢٨ سال داشت) که از کردار عثمانیها در زبید و عدن مطلع شده بود، از همراهی با ایشان و حتی دیدار با خادم سلیمان پاشا و ارسال آذوقه امتناع کرد. ناوگان عثمانی ناگزیر محاصره دیو بندر را ترک گفت و به قاهره بازگشت. بنظر میرسد یا گزارش هامر پورگشتال درباره علل بازگشت ناوگان عثمانی آشفته است و یا کمی بعد، تأثیر رفتار سوء خادم سلیمان پاشا مرتفع شد و رابطه ای اعتماد آمیز میان دولتهای گجرات و عثمانی برقرار گردید؛ زیرا در سال ١٥٤٠ یک صاحب منصب عثمانی بنام خواجه صفر، معروف به رومی خان، به احداث قلعه سورت دست زد. صاحب مرآت احمدی مینویسد: صفر آقا نام رومی... بنا بر رفع فساد اهل گجرات فرناک [فرنگیان] که از راه کشتی بدانجا رسیده انواع ایذا و اضرار به سکنه میرسانیدند، او قلعه آهنی اساس بنا نهاد. و در حین عمارت، فرنگان با چند کشتی و توپخانه رسیده، بنیاد توپ اندازی و جنگ نمودند که قلعه ساخته نشود، پیش رفت نگشت و قلعه... به استحکام تمام مرتب شد و توپهای اژدها پیکر با مصالح جنگی و قلعه دار قائم گردید و رفع هنگامه آن جماعت شد. خواجه صفر بهمراه فردی دیگر بنام مصطفی فرستادگان سلیمان قانونی بودند که در اواخر حکومت بهادر شاه، برای یاری به او، به گجرات وارد شدند. سلطان گجرات از ورود آنان استقبال کرد؛ به ایشان لقب خانی داد و خواجه صفر را، که اینک رومی خان نامیده میشد، به حکومت سورت و مصطفی خان رومی را به حکومت بندر دیو گمارد. چنانکه دیدیم، در سفر مرگبار بهادرشاه به کشتی نایب السلطنه پرتغال، رومی خان از همراهان او بود. این رابطه تداوم یافت. در اواخر سلطنت سلیمان قانونی، سیدعلی کاتبی رومی، فرمانده نیروی دریایی مصر، در رأس ناوگانی به یاری دولت گجرات شتافت. او در آبهای اقیانوس هند به دو جنگ بزرگ با پرتغالیها دست زد؛ در جنگ نخست با ٢٥ کشتی و در جنگ دوم با ٤٤ کشتی. وی سرانجام شکستی سخت خورد و بسیاری از کشتی هایش منهدم شدند. سیدعلی کاتبی بقایای تجهیزات و مهمات و کشتیهای خود را به نایب الحکومه بندر دامان تحویل داد و به نیروهای خود دستور داد اگر میل دارند وارد خدمت سلطان گجرات شوند. وی سپس با سی تن از همراهان خود از راه زمین، از مسیر سند و خراسان و ایران، به وطن بازگشت و پس از سه سال به استانبول رسید. سیدعلی فردی دانشمند بود و دارای تألیفاتی در جغرافیا و ریاضیات و صنعت کشتی سازی و دریانوردی است. پس از ماموریت نافرجام خادم سلیمان پاشا، سلطان علاء الدین، حکمران سوماترا و شبه جزیره مالاکا و جزایر این سامان، به دلیل فشار و تهدید اروپاییان در سال ١٥٦٧ سفیر خود، بنام حسین، را راهی استانبول کرد و از سلطان عثمانی یاری خواست. استمداد سلطان سوماترا و تظلمات مکرر بازرگانان مسلمان از تجاوز اروپاییان، سرانجام سلطان عثمانی را واداشت که ناوگانی دیگر را به اقیانوس هند گسیل دارد. این ناوگان نیز درگیر فتوحات در سواحل یمن شد و مأموریت خود را از یاد برد. از همین زمان، توجه دولت عثمانی به ایجاد یک راه دریایی جدید میان مدیترانه و اقیانوس هند از طریق حفر کانال سوئز معطوف شد. در فرمان مورخ ١٢ رجب ٩٧٥ق/. نوامبر ١٥٦٨م سلطان عثمانی به والی مصر، با توجه به سلطه پرتغالیها بر دریاها و سواحل هند و انسداد راه حجاج ضرورت پایان دادن به سلطه پرتغال خاطرنشان شده است. برای تحقق این هدف، دستور بررسی مهندسین به منظور حفر کانال سوئز داده شده است. این اقدام تاریخی دنبال نشد تا سرانجام کانال فوق بوسیله اروپاییان حفر شد و دورانی نوین را در ارتباطات دریایی شرق و غرب گشود.

حدیث :
امام باقر علیه السلام روایت کند که امام سجاد علیه السلام فرمود: به هوش باشید از بى رغبتان به دنیا و رغبت کنندگان در آخرت باشید، آگاه باشید که بى رغبتان به دنیا زمین را فرش خود و خاک را بستر خود و آب را مایه خوش بویى خود گرفته اند و خود را به نیکو بریدنى از دنیا بریده اند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: از امیرالمؤمنین پرسیده شد که: زهد در دنیا چیست؟ فرمود: اعراض و دورى کردن از حرام دنیا.