موشک ماهواره زَنِ ایران
دو ماهواره آمریکایی، ارتباطش با مرکز فرماندهی قطع شد، این موضوع از رسانههای خاص در شبکههای اجتماعی درون آمریکا مخابره شده است، که گویای یک حمله متفاوت، برای نابودی ماهواره های آمریکایی، در بیرون از جو بوده و افتخاری دیگر برای اهل اندیشه و مقاومت است. ساعت ۲ بامداد، از منطقه نظامی چیتگر تهران، ۲ تیر موشک به آسمان پرتاب شد. چند دقیقه بعد، دو ماهواره نظامی بسیار پیشرفته آمریکا، که بر فراز ایران در حال جاسوسی برای اسقاطیل بودند، بوم بوم منفجر شدند. این دو ماهواره با قدرت زوم بالا و دید در شب، بسیار قوی در جنگ ۱۲ روزه، کوچکترین تحرک ایران را به آمریکا و اسقاطیل مخابره میکرد و بعد از جنگ ۱۲ روزه، تا به الان، نیز همچنان در حال تجسس بوده اند. اینجوری باید دم این سگ زرد رو قیچی کرد که خیال نکنه خبریه.

در مدح امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف
دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو
سپندوار ز کف دادهام عنان بی تو
ز تلخ کامی دوران دلم نشد فارغ
ز جام عیش، لبی تر نکرد جان بی تو
نسیم صبح نمی آورد ترانه شوق
سرِ بهار ندارند بلبلان بی تو
اللهم صل علی و آل محمد و عجل فرجهم.
مروری بر تعاملات اساطیر شرق و غرب: افسانه آدونیس و آفرودیت، داستان عشق اسطوره ای است که از یک سو تلفیقی از تراژدی و مرگ، و در دیگر سو نمایش دهنده شادی حاصل از بازگشت به زندگی می باشد. خاستگاه داستان آدونیس آن خدایی که به شکل اعجاب آوری زیبا بود و معشوق وی آفرودیت الهه به تمدن های باستان در خاور نزدیک باز میگردد.
این داستان در میان کنعانی ها از محبوبیت برخوردار بود، و همین طور در میان مردمان بین النهرین و مصر نیز شناخته شده بود، گرچه در هر یک از آن تمدن ها با اسامی مختلف از این افسانه یاد شده است.
این افسانه به شرح زندگی رب النوع زیبایی و ملاحت می پردازد که به هنگام جوانی با مرگ رویارو میشود ولی بواسطه محبوب خود آفرودیت به حیات باز میگردد. این افسانه منبع فیاض الهام بخشی برای بسیاری از شعرا، هنرمندان و مورخان بوده است، و به شکل گسترده ای درون مایه اصلی آثار ادبی و فکری به شمار میرفته است.
از آدون کنعانی تا آدونیس یونانی
آدون یکی از مهم ترین خدایان نزد کنعانی ها به شمار میرفت: او ایزد زیبایی، باروری، و تجدید حیات مدام بود. نام آدون، در میان کنعانی ها به معنای سَروَر بود. در اساطیر یونان و دنیای یونانی مآب بطور اعم، او آدونیس نامیده میشد و با همین نام نزد آن ملل شناخته میشد. دیگر همتایان آدونیس در تمدن های مختلف یکی بَعَل خدای کنعانی ها بود که در اوگاریت پرستش میشد، و دیگری تموز یا دُموزی (مطابق با ماه جولای) آنگونه که نزد بابلی ها شناخته شده بود. در مصر، از او با عنوان اُزیریس، خدای رستاخیز یاد میشد.
در کنار آدونیس، این افسانه شامل معشوق جاودانه وی عشتروت، الهه عشق و زیبایی نیز می باشد. در اساطیر یونان از وی با عنوان آفرودیت و نزد رومیان با نام ونوس یاد میشود. داستان این دو آنگونه در هم امتزاج یافته است که افسانه آدونیس بدون اشاره به عشتروت و داستان آن عشق ابدی که در نهایت آن دو را به وصال هم نائل کرد ناتمام خواهد بود.
زمانی که آفرودیت آدونیس را دید آنقدر مسحور زیبایی وی گشت که تصمیم گرفت او را از چشم سایر الهگان پنهان نگه دارد.
نقشی که قبرس در انتقال افسانه آدونیس و عشتروت از مناطق کنعانی به نزد یونانی ها - و از یونان به نزد رومیان - ایفا کرد بسیار با اهمیت است. باری، شاید بر اثر فقدان منابع تاریخی مکتوب بین النهرینی و کنعانی درباره این داستان (و غالبا عدم شفافیت اینگونه منابع) منابع متاخر یونانی بعنوان مرجع اصلی برای ذکر این حکایت عشق جاودانه در نظر گرفته میشود. از این رو، این داستان بیشتر از آنکه با نام آدون و عشتروت شناخته شود، با اسم آدونیس و آفرودیت شهرت یافته است.
آدونیس در اساطیر یونان
بر اساس منابع تاریخی مختلف یونانی (همچون بیون ازمیری) و دیگر منابع رومی (همچون کتاب مسخ ها اثر اُوید) اجماع کلی بر داستان آدونیس و آفرودیت بدین ترتیب میباشد:
پادشاه بزرگی موسوم به سینیراس (در برخی منابع موسوم به تیاس، پادشاه آشور) دختری داشت به اسم میرها، که بسیار زیبا بود. آن پادشاه را عادت آن بود که به زیبایی دخت خویش تفاخر کند و حتی او را زیباتر از آفرودیت، ایزدبانوی عشق و زیبایی میدانست. زمانی که آفرودیت از این ماجرا آگاه شد، متغیر گشت و بر آن شد که آن عمل پادشاه را بی پاسخ نگذارد. آفرودیت پسر خود اِروس، رب النوع میل و خواهش و جاذبه، را بر آن داشت تا میرها را دلباخته پدر خود سازد و حتی آن پادشاه را فریب دهد تا با وی همبستر شود. زمانی که سینیراس به این نیرنگ پی برد، سوگند خورد که دختر خود میرها را بکشد، و آن دختر نیز پس از آنکه از بارداری خود یقین حاصل کرد از چنگ پدر خود گریخت. میرها از این عمل ننگین خویش شرم زده و پشیمان بود، و از خدایان خواست تا او را در امان نگه دارند. خدایان نیز با مبدل ساختن وی به درخت مورد، دعای وی را مستجاب کردند.
نه ماه بعد، آن درخت مورد شکافته شد و آدونیس زاده شد؛ او زیبایی را از مادر خویش به ارث برده بود. وقتی که آفرودیت آن پسر را دید، آنقدر مسحور زیبایی وی گشت که تصمیم گرفت او را از چشم سایر الهگان پنهان کند، و بهمین خاطر او را به پرسفونه، ایزدبانوی جهان مردگان سپرد. پرسفونه به مراقبت از آن پسر پرداخت، و زمانی که آدونیس بزرگ شد و بشکل رو به تزایدی جذاب میگشت، آن الهه نیز دل در گروی عشق او نهاد.
پس از آن درگیری میان آفرودیت و پرسفونه رخ داد، چرا که پرسفونه از بازگرداندن آدونیس به آفرودیت خودداری مینمود. زئوس، پادشاه خدایان، در این ماجرا مداخله کرد و مقرر نمود که آدونیس چهار ماه از سال را نزد پرسفونه در هادس، یا همان جهان اموات، بسر برد و چهار ماه نیز پیش آفرودیت بماند، و آن چهار ماه باقی مانده را نیز آنگونه که خود میخواهد بگذراند. از آنجا که آدونیس سخت اسیر دلربایی و زیبایی آفرودیت شده بود، آن چهار ماه باقی مانده را نیز به آفرودیت اختصاص داد.
آدونیس بخاطر تردستی اش در شکار شهره بود، و در یکی از سفرهای خود برای شکار در بیشه افقا (نزدیک بیبلوس) بوسیله یک گراز وحشی مورد حمله قرار گرفت و در حالیکه در دستان آفرودیت قرار داشت خون از تنش جاری بود، آن الهه نیز شهد سحر آمیز خود را بر روی زخمهای او میریخت. گرچه آدونیس بر اثر این حادثه جان داد، خون وی با آن شهد سحر آمیز در هم آمیخت و به دل خاک فرو رفت جایی که گلی از آن زمین جوانه زد، بوی آن گل همچون بوی شهد آفرودیت بود، و رنگ آن نیز به رنگ خون آدونیس بود - گل شقایق نُعمانی. خون آدونیس به رودخانه رسید و آب رود را گلگون نمود، و آن رودخانه به اسم رودخانه آدونیس (امروزه موسوم به نهر ابراهیم یا رود ابراهیم) شهرت یافت، که در دهکده افقا در لبنان واقع شده.
پرستش آدونیس
بیبلوس یکی از مراکز مهم در دنیای باستان بود که مناسک مذهبی مرتبط با آدونیس در آن برگزار میشد و در حقیقت برگزاری آن مراسم به سده های نخستین شکل گیری آیین مسیحیت باز میگردد. نوشته های لوسیان اهل ساموساتا در سده دوم میلادی نقش عمده ای در شناخت حقیقی آن مراسم که به شکل گسترده ای در میان مردمان بیبلوس رایج بود داشت. کتاب وی یعنی در باب الهه سوری شرح بازدید او از دهکده افقا است، جایی که او به توصیف آنچه خود دیده است میپردازد.
بر طبق گفته های لوسیان، مردمان بیبلوس بر این باور بودند که کشته شدن آدونیس بوسیله یک گراز وحشی در سرزمین آنان رخ داده است. به منظور یادبود آن واقعه، آنان هر ساله در مراسمی به خودزنی میپرداختند، سوگواری میکردند، و مراسم مذهبی و مجالس باده نوشی را برپا میکردند، در حالیکه سوگواری و ماتم به شکل گسترده ای در آن ناحیه سایه افکنده بود. زمانی که مراسم خودزنی و نوحه و زاری پایان می یافت، آنان مراسم تدفین آدونیس را برگزار میکردند، گویی او همان وقت مرده بود، و سپس در روز بعد اعلام میکردند که وی به زندگی بازگشته و رهسپار آسمان شده است.
عامل شگفت انگیز دیگر در ناحیه بیبلوس رودخانه ای بود که از جبل لبنان سرچشمه میگرفت و به دریا میریخت. گفته میشد که رودخانه آدونیس هر ساله تغییر رنگ میدهد و همچون خون گلگون میشود، به دریا میریزد و قسمت عمده ساحل را به رنگ سرخ در می آورد - نشانه ای نزد مردم بیبلوس برای آغاز مراسم سوگواری شان، باور بر آن بود که در آن مقطع سال، آدونیس در لبنان زخم برداشته، و خون وی به بستر رودخانه رسیده است. یکی از دلائل ارائه شده به وسیله لوسیان علت تغییر رنگ آن رودخانه به رنگ سرخ در آن مقطع از سال را توضیح میدهد که بر طبق آن باد شدیدی خاک را به رودخانه سرازیر میکند. خاک لبنان (و بالاخص خاک آن منطقه) بخاطر رنگ سرخش شهرت دارد، که زمانی که با آب رود ترکیب میشود، رنگ آن رودخانه ارغوانی میشود.
افسانه جاودانه:
محبوبیت داستان آدونیس و معشوق وی آفرودیت به احیای مناسک و مراسم آن در بسیاری از شهرهای فنیقی منجر شد. این داستان همچنین به آنسو تر به یونان باستان، دنیای رومی و هلنیستی نیز گسترش یافت، اما با تفاوتهای جزیی در دگردیسی داستان، بر اساس خصائل و ویژگی های هر یک از آن تمدنها. جوهر آن افسانه، بهرحال در سرتاسر استحاله های آن حکایت دست نخورده باقی ماند: ایزد جوانی و زیبایی و رابطه او با الهه عشق، در کنار مرگ آن خدای جوان و بازگشت او به زندگی بعنوان استعاره و نمادی از نوزایی سالانه طبیعت در نظر گرفته میشود.
افسانه آدونیس بشکل تنگاتنگی با مفهوم پوشش گیاهی و تمدن های مرتبط با کشاورزی، همچون بین النهرین و یا مناطق کنعانی (همانگونه که این داستان ریشه در خاور نزدیک دارد) در ارتباط است. زمستان برای ساکنان این مناطق فصل غم و اندوه بود، حال آنکه، بهار و تابستان برای آنها شادی زندگی نو را به همراه داشت. بشکل گسترده ای این باور وجود دارد که این افسانه تجلی گاه فکر، تاملات، و احساسات روحی آن مردمان بوده است.
بقایای پرستش آدونیس تا روزگار کنونی نیز در میان ملل شام، بین النهرین و حتی پارس/ ایران بجا مانده است، جایی که بعنوان بخشی از جشن های محلی بهار، همچون جشن نوروز متجلی میشود.
در اساطیر یونان آدونیس جوانی بسیار زیبارو بود، که عاشق آفرودیت الهه بود. او عامل نزاع بین آفرودیت و پرسفونه بود و در نهایت چهار ماه از سال را نزد پرسفونه در دنیای اموات و هشت ماه باقی مانده را نزد آفرودیت بر روی زمین گذراند، که این مساله نمادی از فصول سال به شمار می آمد.
آدونیس به چه معناست ؟
افسانه آدونیس، جوان زیبارویی که هشت ماه از سال را بر روی زمین نزد آفرودیت و چهار ماه دیگر را نزد پرسفونه در جهان مردگان بسر میبرد، نمادی از فصول سال بشمار می آید: شادی حاصل از طلوع خورشید و تابستان و غم و اندوه زمستان. ادامه دارد..
فردوسی در سن پیری این ستایش رو سرود بنام: اندر ستایش سلطان محمود، که به پادشاهان قبلی کیقباد و لهراسب و غیره اشاره میکنه که حمایتش کردند و میگه حاکم باید از فرهنگ کشور حمایت کند و دانشمندان را تقویت کند و الخ... متن اصلی ستایش سلطان محمود چنین آغاز میشود:
ز یزدان بران شاه باد آفرین
که نازد بدو تاج و تخت و نگین
که گنجش ز بخشش بنالد همی
بزرگی ز نامش ببالد همی
بعد فردوسی به سالهای طولانی اشاره میکند که سختی ها کشیده تا علم و تجربه و معرفت کسب کرده و این شاهنامه رو طی سی سال کامل کرده و در این مدت مورد تشویق و حمایت شاهان قبلی بوده:
بدان گه که بد سال پنجاه و هفت
نوانتر شدم چون جوانی برفت
فریدون بیدار دل زنده شد
زمان و زمین پیش او بنده شد
بداد و ببخشش گرفت این جهان
سرش برتر آمد ز شاهنشهان
و بعد به سن پیری خودش اشاره کرده و از شست و هفتاد سالگی عمرش گفته:
هر آنگه که سال اندر آمد بشست
بباید کشیدن ز بیشیت دست
ز هفتاد برنگذرد بس کسی
ز دوران چرخ آزمودم بسی
یعنی من آفتاب لب بام هستم و نفس های آخرم را دارم میکشم که این شاهنامه تکمیل شده و توقع پول هم نداشته، بلکه خواستار حفظ شاهنامه بوده... که من عمر و جوانی روی این اثر فرهنگی گذاشتم و شما حفظ کنید تا به نسل های بعدی برسد (مثلاً علینامه ربیع همون زمان نوشته شده ولی الان توی موزه ترکیه خاک میخورد) هیچی دیگه.. که متاسفانه مورد بی احترامی و تحقیر سلطان واقع میشود و دلشکسته از نزد سلطان برگشت. که طولانی هست ولی خلاصه کردم. بگذریم. در پستهای قبلی هشت نمونه شاهنامه الصاقی و جعلی رو معرفی کردم از جمله: چاپ امیر کبیر، چاپ امیر بهادر، انتشارات ایران باستان، چاپ ژول مول، چاپ مسکو، چاپ کلکته، چاپ محمد رمضانی، چاپ دبیر سیاقی (که با هم فرق دارند)
شاید بپرسید این چاپها چه اشکالی داره؟ بله.
اشعاری دارد جعلی در مورد زن ستیزی.. عرب ستیزی.. ترک ستیزی.. نژاد پرستی و غیره. مثلاً چنین اشعار زشت و سخیف و پلشتی رو الصاق کردند در مورد زنان که زیاد هست (زنان را ستایی سگان را ستای، که یک سگ به از صد زن پارسای) حالا اگر بگم طولانی میشه در مورد بلوچ کشی.. لر کشی.. هندی کشی.. افکار فاشیستی..
شما اگر این دروغ ها رو باور کنید که فردوسی به زنان یا نژاد شما توهین و بی احترامی کرده، ازش بدتان میاید، دیگران هم مثل شما هستند.
اینها تهمت هست. تهمت. تهمت.
به این فکر کنیم که کدام دستهای پلید، و چرا چنین ظلمی به فرهنگ ایرانی و فردوسی کردند؟ که باعث شاهنامه ستیزی افراد کم اطلاع میشه.
اگر حرفم را باور نمیکنید، این هشت چاپ را که معرفی کردم کنار هم قرار بدهید تا ببینید که چقدر با همدیگه فرق دارند. مگه چندتا فردوسی داشتیم؟ این دلیل و سند هست که حرفم راست هست. شاید سوال کنید که کدوم شاهنامه معتبر است؟
بله درسته، ما چند نمونه شاهنامه معتبر داریم که همه دقیقاً مثل هم هستند مثل نمونه ای که دارم استفاده میکنم و قبلاً معرفی کردم: (در سال ۸۲۹ ق بدستور با بیسنقر میرزا پسر شاهرخ نوشته شده) مشخصات دقیقش رو قبلاً ذکر کردم، نکته آخر اینکه ما وظیفه داریم از فرهنگ خودمون در حد توان دفاع کنیم و اجازه ندهیم افراد مشکوک و بیمار از حسادت و خباث، فرهنگ غنی و ملی ما رو مخدوش و مسموم کنند. سربلند و مانا باشید.
ابوالمعالی نصرالله منشی یکی از نویسندگان و منشیان دربار غزنوی در سدهٔ ۶ هجری بوده، ابتدا مشاور و کدخدای آلتونتاش خوارزمشاه بود و بعد مرگ میمندی وزیر بزرگ غزنویان به سمت وزارت در دربار غزنویان رسید. اصل وی به روایت هفت اقلیم از شیراز و به روایت دیگر از غزنین است. او در آغاز جوانی به دربار بهرامشاه غزنوی وارد شد. چندی بعد در زمان سلطنت خسروشاه غزنوی به سمت دبیری رسید و حتی توانست در زمان آخرین شاه غزنوی به نام خسرو ملک به مقام وزارت برسد. اما در زمان همین شاه بود که بخاطر حسادتِ شخصی به نام شیخ شهاب، بیچاره مورد غضب قرار گرفت و تا پایان عمر به زندان افتاد و سرانجام هم در حبس به قتل رسید. ایشون نثری مصنوع داشت و با استفاده از همین قریحه، کتاب کلیله و دمنه را از عربی به پارسی برگرداند و آن را به بهرامشاه غزنوی تقدیم کرد. قسمتی از کلیه و دمنه که، اشاره داره به اینکه دنیا و عالم پر بلا و عذاب هستش، و آدمی از آن روز که در رحم مادر هست تا آخر عمر یک لحظه از بلا و آفت خلاصی نداره. اما متن این است: چون مدت درنگ وی سپری شود و هنگام وضع حمل و تولد فرزند باشد بادی بر رحم مسلط شود، و قوت حرکت در فرزند پیدا آید تا سر سوی مخرج گرداند، و از تنگی منفذ آن رنج بیند که در هیچ شکنجه ای صورت نتوان کرد. و چون به زمین آمد اگر دست نرم و نعیم بدو رسد، یا نسیم خوش خنک بر او گذرد، درد آن برابرِ پوست باز کردن باشد در حق بزرگان... یعنی بچه که به دنیا آمد اگر دست نرم بهش بزنی یا باد دنیا بهش بخوره اینقدر دردش میاد که برابر است با اینکه کسی پوست ما آدم بزرگها رو بکند. عجبا.
رسیدیم به فردوسی جان که قراره خستگی ما رو در کنه، حکایت شیرین مهراب هستش که خسته و کوفته میاد به کاخش و سیندخت را میبیند که ناراحت و افسرده قنبرک زده است. میپرسد که چرا کشتی هایت غرق شده؟ سیندخت در جواب به مهراب حرفهای خاله زنکی میزند که فکرم نگران سرانجام زندگی و مرگ است، که زندگی همچون درختی است که در نهایت به زوال میرسد و میمیریم و ناراحت آینده فرزندمون رودابه هستم و... که میگه:
فرو برد سرو سهی داد خم
به نرگس گل سرخ را داد نم
درخت سرو بلند که نماد تجربه و پختگی هست سرش را پایین آورد بعنوان تواضع و مسئولیت پذیری و برای مدیریت خانواده و با گل نرگس چشمش، به سیندخت که به گل سرخ و لطیف تشبیه شده، آب که اشک چشم خودش هست داد. که باز این آب و اشک چشم کنایه از (دلگرمی و آگاهی و امید و آرامش) هست. چون سیندخت نه تشنه بود و نه اشک و آب میخواست، در واقع، وقتی سیندخت ناامید میگه:
یکی تنگ تابوت ازین بهر ماست
درختی که تریاک او زهر ماست
یعنی: از این درخت زندگی فانی، که برای تابوت تنگ و تاریک ماست، نوعی تریاک تولید میکند که در واقع، به جای نفع، زیان و زهر آور برای ماست.. الخ که دلداری و آرامش بهش میده که امیدوار باشه و خیلی منطقی و آموزنده بهش میفهمونه که آره.. روزگار و تقدیر به گونهای نمیگذره که ما بخواهیم، و تنها کسی که عاقل و خردمند هست، میتونه با این واقعیت کنار بیاد و آن را درک کند. در واقع، زمانه با ما مانند دیگران رفتار نخواهد کرد و هر کسی باید با واقعیتهایی که وجود دارد، مواجه بشه. ضمناً شاهنامه فردوسی شاهکاره چرا؟ چون پیچیدگی هایی داره که مثل کلاف سردرگم بهم تنیده شده، و این قسمت شاهنامه همراه اتفاقات و تنش های زیادی هست، ولی باز در این بگیر و ببند، توصیه میکنه که امیدوار باش و از این پس هر کاری را که به ذهنت میرسد درست است را انجام بده و از عقل و خرد بعنوان راهنما استفاده کن، متاسفانه، در شش نسخه متعدد جعلی شاهنامه نکات وهن آلودی اضافه شده که باعث شاهنامه ستیزی شده، فردوسی بزرگمردی فرهیخته و بااخلاق و صاحب کمالات بوده که مظلوم و بازیچه سیاست و یهود شده، زنده باد ایران همیشه سربلند و فرهنگ کهنسال پارسی.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: از الفاظ رسول خدا صلى الله علیه و آله است که فرموده است: اگر کوهى بر کوهى ستم کند خداوند آن را ویران میسازد، کیفر ستم از کیفر هر بدى دیگرى زودتر فرا میرسد و ثواب نیکى کردن از ثواب هر خوبى دیگرى زودتر به دست مى آید.
یکی از دقیقترین تعابیر برای اتفاقات اخیر، تشبیه آن به عملیات پیجر در لبنان است. اما درسی که باید از عملیات پیجرها گرفت، این است که چنین اقداماتی معمولاً مقدمه عملیاتهای بعدی و صرفاً مرحله اول یک سناریوی چند لایهاند. رها کردن فضا با این گمان که عملیات دشمن به پایان رسیده، خطایی پرهزینه است؛ خطایی که میتواند زمینهساز ضربات سنگینتر و عمیقتر شود. این روزها باید آمادهتر از همیشه بود؛ چرا که دشمن هنوز از استراتژی هزار ضربه چاقو دست نکشیده و منطق فرسایش تدریجی را کنار نگذاشته است.

هیتلر چه خوب گفته که: اگر خواستی سرزمینت را آزاد کنی ۱۰ گلوله در تفنگت بزار ۹ گلوله برای خائنین و وطنفروشان و تنها یک گلوله برای دشمن کافیست. موقعی که شکست خورد هم گفت: نفرین به شمایی که بهم خیانت کردید، چون یهود اطرافیانش رو خریده بود، بی تعارف ای تو روحه کسی که به این ملت مظلوم و نجیب خیانت میکند یا ظلم میکند
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش شانزدهم: واقعات روحى: در میان کلیه تجربیات و امتحاناتی که تاکنون در خصوص زندگانی انسان یعنى راجع باساس و بقاء روح پس از مردن بعمل آمده هیچ یک مقنع تر و مستحکم تر از واقعات و تجارب روحی نیست. در ابتداء واقعات روحی را صرف کذب وحقه بازی میپنداشتند. ولی بعد در مرحله تجربیات و تفتیش در این امور برآمده و بعضی از دانشمندان هنوز معتقد به آن نشده و منکر این مراتب گشته اند ولی عده دیگری از دانشمندان عالی مقام به همیت آن پی برده و به صحت این مطالب کاملا معتقد گشته اند. و در آمریکا و در نزد کلیه ملل اروپا مجامع روحی راجع بتحقیقات در این امر ترتیب داده شده و دائماً در صدد تفحصات و کشف مطالب جدیدی بر میآیند. چنانکه قبلا نیز متذکر گشتیم در هر زمان این وقایع روحی بروز و ظهور داشته اند. منتها در قدیم این وقایع را در ملافههای اسرار آمیزی پیچیده وفقط عده قلیلی جوینده این مطالب بوده اند ولی امروزه چنانکه میبینیم اینگونه وقایع روحی علنی گشته و با یک نوع پافشاری مخصوص و با صور مختلفه در دنیای متمدن امروزه بروز کرده و در حقیقت علم مادی جدید را خجل و شرمسار نموده. نیوتون انگلیسی گفته است: این کمال دیوانگی است که اشخاص فقط معتقد به معلومات خود شده و منکر چیزهایی گردند که نمیدانند. نه فقط هر عالمی بلکه هر شخص متعارفی که دارای عقل سلیم باشد میتواند در این قبیل قضایا تدقیق نموده موشکافی کند زیرا بهمین وسیله تدقیق مطالعه است که میتوان مجهولانی که در طبیعت موجود است آشنا شده و علل آنها را فهمیده و خلاصه از نتیجه آنها قوانینی مسلم و قطعی بدست آورد، تدقیق در یک مسئله عقل و ادراک انسان را تقویت نموده و موجد ترقی و علو مقام وی میگردد و علت العلل این پیشرفت همانا بواسطه بیخ کن کردن ریشه موهومات و دور انداختن خرافات انجام میگیرد. زیرا همین موهومات و خرافات است که مانند دیوی همیشه در کمین نشسته و با سرعت و مهارت مخصوص منتظر است کیفیاتی را که علم متعارف از آنها غفلت کرده و گذشته است آنها را گرفته بلباس دیگری در آورده و یک سلسله صفاتی که تماماً مافوق الطبیعه و معجزه نماست بآنها ملحق ساخته اسناد دهد. اغلب اشخاصی که با نظر تحقیر بدینگونه مطالب نگریسته و یا آنکه آنها را سطحاً و بدون تعمق و بدون آنکه استقامت و پشتکاری بخرج دهند و بدون اسلوب صحیح و این قبیل مسائل را مورد مطالعه قرار دهند. در صدد مخالفت و معاندت با روحیون بر آمده و آنها را بدین متهم میکنند که تفاسیر شما تماماً غلط و نادرست است. مانیز در جواب آنها پاسخ داده میگوئیم که از این حیث نیز سود و غلبه بر ماست و خوشوقتیم که معاندین اسپرتیسم نه آنکه بصحت وقوع این قضایا ایرادی داشته آنها را دروغ میدانند، خیر بلکه آنها را راست و محقق دانسته و فقط بطرز تفسیر ما حمله و مخالفت مینمایند. وانگهی چیزی که عیان است چه حاحث به بیان است وقایعی که ثابت و محقق میباشند. چه احتیاجی داریم که در خصوص آنها جر و بحث نمائیم علاوه بر این صحت وسقم کیفیات روحی چنانکه بعد به ذکر یک یک از آنها جداگانه خواهیم پرداخت بدست عده زیادی از اشخاص عالی مقام و بزرگ منش و علماء و دانشمندان بسیار بصیر و خبیر که بواسطه تجربیات و انکشافات علمی خود معروف گشته اند تصدیق و تأئید شده است. ولی حتماً لازم نیست که انسان دانشمند یا عالم درجه اول باشد که بتواند بصحت این امر پی برد بلکه وقایع روحی باندازه واضح و روشن است که اشخاص متعارفی نیز میتوانند همه وقت بصحت آن رسیدگی کرده وکیفیات روحی را با حواس ظاهری خود حس نموده و آن وقایع را برای العین مشاهده کنند. هرگاه کسی قدری ثبات و استقامت بخرج داده و با دقت کامل و در تحت شرایط مناسبی قدم در این مرحله گذارد تمام این وقایع را مشاهده کرده و در آنوقت است که بصحت و واقعیت این امر جداً عقیده مند خواهد گشت. البته صحیح است که عده پیش خود این موضوع را این قسم تعبیرو حل میکند که حدوث این قبیل قضایا از فکر و عمل خود انسان ناشی میشود و یا آنکه بواسطه القاء خود بخود مدیمها و خروج قواء بدنی و یا آنکه انتقال خیال میباشد بلی این موضوع تا اندازه صحیح است و چه بسا از این قضایا را از روی صحت میتوان با سباب مزبوره نسبت داد ولی باز هر قدر هم که بخواهیم برای رد این قبیل وقایع گوناگون روحی علل و تعبیراتی قائل شویم: معهذا یک سلسله کیفیات فراوان بی حد و حساب دیگری نیز موجود است که منطقاً غیر از اینکه بمداخله ارواح مردگان معتقد باشیم، چارۀ دیگری نداشته و دلایل محکم تری برای اثبات و تعبیر آن نمیتوانیم اقامه کنیم. از این قبیل اشکالات و ایرادات را ما مفصلا در کتاب دیگری موسوم به (در عالم غیر مرئی چه خبر است در قسمت اسپرتیسم و مدیم نبطه) نگاشته و با دلایل متقنه و مثبته انتقادات مزبوره را رد کرده ایم و بواسطه یک سلسله تجربیات و عملیات دقیقه هویت و شخصیت ارواح را معلوم نموده و بدین وسیله جواب اشخاصی را که قبل از هرگونه مطالعات عمیقه و با افکار طفلانه رایت مخالفت بر افراشته و تنها به قاضی رفته و اظهار عقیده نموده اند داده و آنها را قانع وساکت ساخته ایم.
شواهد ومدارک علمى: اولین مرتبۀ که در زمان ما تظاهرات روحی شروع گشت در ۱۸۴۸ در ممالک متحده امریکا بود. از همین هنگام است که این موضوع توجه عامه را بخود جلب نمود در بدو امر تظاهرات از این قرار بود که در بسیاری از منازل صداهائی شنیده شده و مبلهای آن مساکن در اثر یک قوه غیر مرئى بحرکت در آمده و میز و صندلیها در اطاق بنای جابجا شدن و تکان خوردن را گذارده با شدت زیادی بزمین بر خورده صدا میکرد، یکی از تماشاچیان فکری بخاطرش رسیده که بوسیله ترکیب کردن حروف الفباء از روی قرعات میز یک قسم تلگراف روحی ترتیب دهد. و بدین وسیله آن قوۀ غیر مرئی که اسباب این تظاهرات میشد باحضار شروع به صحبت و گفتگو نمود چنین گفت: من روح شخصی هستم که در همین ولایت زندگانی میکرده و پس از آن داخل در جزئیات بسیار دقیق هویت خود گشته وقایع زندگانی و مردن خود را یک بیک شرح داده و حتى خصوصیاتی را نیز بیان نموده بقسمی که هر گونه شک و تردیدی را از حضار مرتفع ساخت. پس از این واقعه حس کنجکاوی حاضرین را بر آن واداشت که با ارواح دیگر نیز ارتباط یافته و از آنها نیز جوابهای صحیح و مطابق با واقع در یافت نمودند. در پایان مذاکرات آن ارواح اظهار میکردند که دارای یک بدن مادی سیال بسیار لطیفی هستند که بچشم ما در نمی آید. تظاهرات فوق الذکر کم کم رو به ازدیاد گذاشته و چندی نگذشت که در تمام اطراف و اکناف ممالک متحده منتشر گشته وصورت عملی بخود گرفت رفته رفته این موضوع بقسمی افکار و عقیده عامه را بخود جلب نمود که بعضی از علماء بتصور این که این مسئله جدید اسباب اغتشاش و مشوب گشتن اذهان و آسایش مردم خواهد شد جداً تصمیم گرفتند که این تظاهرات را خود برأی العین مشاهده کرده و بطلان آن را باثبات رسانیده و دست شیادان و حقه بازان را ازین کار کوتاه سازند. از این رو ادمون رئیس دیوان عالى تمیز نیویورک باتفاق رئیس مجلس و پرفسور علم شیمی پاپ که عضو اکادمی ملی بود مامور تحقیق این امر شدند که در حقیقت این موضوع امعان نظر نموده یعنی این تظاهراتی را که نسبت بارواح میدهند تحقیقات و رسیدگی کرده ببینند قضایا از چه قرار است. بالاخره اشخاص فوق الذکر پس از یک سلسله مطالعات و امتحانات دقیقه کتب مهمه این خصوص طبع و نشر نموده و خلاصه چنین نتیجه گرفتند که کیفیات مزبور تماماً صحیح و این تظاهرات را جز بارواح بچیزهای دیگری نمیتوان نسبت داد. شیوع این مسئله بقسمی منعکس گشته و بطوری در میان مردم باعث هیاهو و جنجال شد که در ۱۸۵۲ عریضه ای بامضای متجاوز از پانزده هزار نفر بکنگره واشنگتن فرستاده شد که کنگره مزبور موظف است که صحت این وقایع را رسماً وعلناً اعلام نماید. یکی از علماء معروف ربرت هیر، پرفسور دانشگاه پن سیلوانیا علناً طرفدار روحیون شده و در اولین مرحله اقدامات خود نیز کتابی در این خصوص باسم تحقیقات عملی در خصوص تظاهرات روحی طبع ونشر نموده و از اینرو تأثیرات غریبی در میان مردم ایجاد کرد، دانشمندان مزبور در این کتاب با اصول علمی ارتباط با ارواح را بخوبی تصریح و بیان نموده است. ربرت دیل اون دانشمند دیپلمات و نویسنده معروف نیز از بذل هر گونه مساعدت دریغ نکرده و مخصوصاً برای پیشرفت این عقیده کتبی نیز تألیف نموده است: یکی از آن تألیفات موسوم به قدم در آستانه عالم دیگر طبع و نشر کشته و موفقیتهای شایانی بدست آورده است. امروزه نیز اسپرتیسم در امریکا بیش از چندین ملیون طرفدار و هواخواه پیدا کرده و انجمنهای متعدده روحی نیز برقرار شده که تماماً دارای مجلات و مطبوعات میباشند. در طی سنوات اخیره نیز یک سلسله تجربیات و عملیات فراوان دیگری بدستیاری عده از پرفسورهای بزرگ دانشگاههای آمریکا و بمساعدت مدیم معروف میسیس پیپر بعمل آمده و در این قسمت نیز اسپرتیسی پیشرفتهای شایانی نموده و طرفداران زیاد و قابل توجهی بدست آورده است. جیمس هیسلاپ پروفسور معرفت النفس دانشگاه کلمبیا در نیویورک در ضمن گزارشی که در خصوص مدیم فوق الذکر تنظیم نموده چنین اظهار میدارد: چیزهایی را که من خودم در این خصوص دیده و نتایجی را که در این موضوع بدست آوردهام بچه قسم میتوانم زندگانی آتیه را که مسلم و محقق شده است منکر کردم؟ دکتر ار هاجسان نیز در این خصوص تأئید نموده مینویسد. بدون هیچ گونه شک و تردید ارواحى که با ما مربوط میشوند. همان اشخاصی هستند که خودشان میگویند. آنها موجوداتی هستند که بلافاصله پس از این استحاله که ما آن را مرگ مینامیم باقی میمانند وایشان یا مستقیماً و یا آنکه بوسیله اشخاص دیگر یعنی مدیوم ها مانند میسیس پیپر در صورتی که خوابیده باشند با ما ارتباط یافته اند. دکتر ریشار هاجسان فوق الذکر که در ماه دسامبر ۹۹۵۶ وفات کرد از آن به بعد چندین مرتبه بوسیله مدیوم برفیق خود پروفسور هیسلاب معروف که دوست او بود تظاهراتی نموده و بعضی دستور العملها و نکاتیکه در امتحانات روحی خوانده میشد بمشار الیه داده است. انجمن تحقیقات روحی را که خود در زمان حیات ریاست شعبه امریکائی آن را داشت منظم نموده و دستورات مفیده میداد این مذاکرات را چنان که قبلا نیز گفته شد بوسیله مدیوم هائی بدست آوردند که ابداً با یکدیگر ارتباطی نداشتند و پس از آنکه گفتههای پرفسور مزبور را که بوسیلههای علیحده گرفته شده بود مشاهده کردند دیدند که تماماً آنها مطابق با کلمات و عباراتی است که ریشار در زمان حیات جسمانی خود عادت باستعمال آنها را داشته است. اولین مرتبه که تظاهرات روحی در تحت تجزیه وقاعده صحیح عملى قرار گرفت در انگلستان بود. عده از علماء انگلیسی با کمال دقت و ثبات در این گونه تظاهرات مطالعات و تحقیقات نموده و در حقیقت شواهد آنها برای ما قطعی و مدارکی مسلم و یقین بشمار میرود. در ۱۸۶۹ انجمن بزرگ مناظره لندن که یکی از معتبرترین مجامع علمی انگلستان محسوب میگردد، کمسیونی مرکب از ۳۳ نفر از اشخاص مختلف از علماء و دانشمندان، ادباء و رؤسای مذهبی قضات که در میان آنها سرجان لوباک، بمنزله انستیتوی انگلستان محسوب میشود انتخاب گردید. هانری لویس فیزیولوژیست عالیمقام معروف، هاکسلی والاس وکروکس معروف و غیره را مأمور تحقیقات در این مسئله نمود که پس از امتحانات دقیقه جداً اساس این خرافات را بیخ کن کرده و بدین ترهات سراپا موهوم که غیر از افکار بی معنی انسان چیز دیگری نیست خاتمه دهند. از هیجده ماه تجربیات و مطالعات عمیقه بالاخره کمسیون مزبور در ضمن گزارشی که تنظیم نموده بود صحت و واقعیت این تظاهرات روحی را اعتراف و تصدیق نموده و رای خود را برله اسپرتیسم تقدیم انجمن عالى فوق الذکر نمود. در این گزارش نه فقط در خصوص حرکات میز و قرعات آن نگاشته شده بود بلکه چیزهای دیگری نیز در این خصوص مینویسد از این قرار: در ضمن همین جلسات دست و پاها و اشکالی نیز ظاهر میگشت که متعلق به هیچ انسان زنده نبود ولیکن بواسطه جنبش و حرکتی که میکردند چنین بنظر میرسید که آنها زنده میباشند و گاهی نیز دستهای مزبور را بعضی از حضار گرفته و لمس میکردند. تا آنکه بالاخره همگی بالاتفاق چنین متقاعد گشتند که در این مسئله بهیچ وجه تقلبات وخیال یا توهمی موجود نیست. یکی از سی وسه نفر اعضای فوق الذکر آلفرد روسل والاس، همکار داروین که پس از مرگ این دانشمند طرفدار نشو و تکامل گشت، این مسئله را تعقیب نموده و نتیجه تحقیقات خود را در کتابی موسوم به: آثار اعجاز نمای معرفت الروح جدید تدوین ومنتشر نمود صیت شهرت این کتاب در تمام اروپا پیچیده و انعکاسات غریبی بپا کرد. در خصوص کیفیات روحی چنین مینویسد: وقتی که من با کمال جدیت وارد تحقیقات در این مسائل شدم صرف یک نفر شخص مادی بودم و فکر من برای تصور این مطالب حاضر نبوده بکلی مستنکف بودم، ولیکن واقعات و امتحانات و تجربیاتی که از برای من حاصل شده طوری است که هر قدر هم شخص منکر و مستنکف باشد بالاخره مجبور به تصدیق صحت این مسئله بوده و بطوری مرا ملزم به صحت آنها نمود که دیگر بدون آنکه هنوز در جستجوی سبب آنها برآیم از هر شک و تردیدی خارج شده و بعد بتدریج و سبب آنها نیز بر من معلوم شده و اکنون با کمال جرأت اعتراف میکنم که هیچ چیز دیگری را بجز عملیات روحی در وقوع این قضایا نمیتوان دخالت داد. از جمله دانشمندان انگلیس که بیانات آنها موافق و راه مسائل روحی و گفتههای آنها برای ما در این خصوص دلایل قاطع و شکمی است. پرفسور استنتن موسس پرفسور عالی مقام دانشکده معروف اکفرد است که دو جلد کتاب موسوم به روح شناسی تألیف نموده و این دو کتاب مخصوصاً راجع بخط نویسی بلاواسطه و تعیین هویت ارواح گفتگو مینماید. دیگری سیرالیور لاج رئیس دانشگاه برمنگام است و بعدها در خصوص مشارالیه مفصلا گفتگو خواهیم نمود دیگری و ارلی است که سر مهندس تلگراف انگلیس میباشد. ا. دو مرگان رئیس انجمن ریاضی لندن و مصنف کتاب از عالم مادی بعالم روحی است. پرفسورهای زیاد دیگری از قبیل پرفسور چالیس در دانشگاه کیمبریج و پرفسور بارث در دانشگاه دوبلن وغیره میباشد. در فوق تمام اسامی مذکوره که هر یک از آنها البته در نوبت خود مقام شامخی را دارا میباشند شخص بزرگتر و معروف تر دیگری را بایستی قرار داد که از جمله طرفداران جدی و از مدافعین واقعی اسپری تیسم بشمار میرود. این شخص عالی مقام سر ویلیام کروکس عضو رسمی مجمع سلطنتی و عضو مهم آکادمی علوم انگلستان میباشد. هیچ یک از شعب و رشتههای علوم امروزه نیست که تا حدی مرهون عملیات و کشفیات این دانشمند عالیمقام نباشد. مثلا در علم شیمی تجربیات و عملیاتی که کروکس در طلا و نقره نموده و امتحاناتی را که در خصوص سدیم در عمل ملقمه سازی و استخراج فلزات بکار برده فوق العاده برای دنیای متمدن امروزه مفید واقع گشته و در تمام معادن طلای آمریکا و استرالیا از این عملیات استفادههای کلی میبرند. این شخص اول کیست که توانست بوسیله میزان الشمس رصد خانه گرنیویچ از اجرام وکرات آسمانی عکس برداشته و عکسهایی را که از کره ماه انداخته نیز معروف است. مطالعات و انکشافات مشارالیه در مبحث نور و تجزیه اجرام سماوی بدست وی نیز معروف همه کس است تالیوم نیز از جمله فلزات جدیدی است که این شخص عالی مقدار کشف نموده ولى بالاتر و مهم تر از تمام این انکشافات کشف حالت چهارم ماده است زیرا تا قبل از او به حالات سه گانه جمود، میعان وبخاری قائل اما کروکس حالت چهارمی که حالت تشعشعی نامیده میشود برای اجسام بدست آورد. همین انکشاف آخری اوست که از طرفی او را در مجمع اولین دانشمندان بزرگ انگلستان و دوش بدوش نیوتون و هرشل معروف قرار داده و از طرف دیگر او را در خاطره اشخاصی که تا ابد رهین منت او میباشند جای داده است. کروکس مدت چهار سال متمادی اوقات خود را صرف مطالعات و تظاهرات روحی داشته و برای اینکه در این موضوع تحقیقت وتفتیشات علمی کرده باشد آلات و ادوات فوق العاده حساس و دقیقی بجهت این کار تعبیه نموده و باستعانت مدیوم معروف مادموازل فلورانس کوک و همراهی عده دیگر از دانشمندان بزرگ که مانند خود کروکس دقت کامل در عملیات داشتند در لابوراتوار شخصی خود شروع به کار کرده بوسیله آلات و ادوات الکتریکی مزبور اقدامات شایانی بعمل آورده و بقسمی که کمترین تقلب و ریا در این مسئله مستلزم خطراتی بوده و شاید نیز منجر به هلاکت و مرگ میگشته است. کروکس در کتاب خود موسوم به تحقیقات در موضوع اسپری تیسم با دقت کامل این موضوع را متذکر گشته و هر قسم کیفیات با آثاری را که مشاهده مینموده بجز از راه تجزیه و تحقیق کامل هیچ یک از آنها را قبول نداشته است. مثلا حرکت کردن و انتقال اجسام و زمین از جای خود نواخته شدن الحان موسیقى بدون استعانت و ارتباط کسی با آلات مزبوره، خط نوشتن مستقیم ارواح، تظاهرات دست و پا حتی در روز روشن و همچنین بروزات بعضی اشکال و غیره را از روی تجربیات علمی و امتحانات صحیحه خود این شخص برأى العین مشاهده نموده است، من جمله ماههای متمادی روح زنی جوان موسوم به کتى کینک مرتباً همه شب در مقابل کاشفین مزبور ظاهر گشته که همه او را میدیدند و حتی با خود کروکس وعیال مشار الیه و سایر تماشاچیان مربوط گشته، حاضر به انجام هرگونه تجربه و امتحان شده و حتی ویرا لمس و سینه و قلب او را گوش کرده و از وی نیز عکس و پس از چند دقیقه روح مزبور بحالت مه رقیقی در آمده کم کم محو و از نظرها نا پدید گشت خلاصه اینگونه تظاهرات را کروکس مفصلا در کتب خود بیان کرده و آلیدل مترجم فرانسوی نیز آنها را تماماً ترجمه کرده است. انجمن دیگری در انگلستان باسم انجمن تحقیقات روحی که مرکب از گروه دیگری از علماء و دانشمندان میباشند حال مدت سی سال است که در این خصوص مشغول تحقیقات و تفحصات عمیق تری میباشد. و در ظرف این مدت انجمن مزبور موجد هزارها تظاهرات و واقعات روحی گشته که تماماً آنها را در صورت جلسات این انجمن با مدارک صحیحه ضبط و ثبت شده است و همچنین در کتاب مخصوص موسوم به عجایب و غرایب زندگانی تالیف دکتر مایرز و دکتوگرنی و دکتر پادمور موضوع تلپاتی یا ارتباطات حسى بین اشخاص در مسافات بعیده کاملا تشریح و توضیح داده شده است معهذا این موضوع را نیز بایستی دانست بهمان قسم که پس از مرگ اغلب تظاهرانی واقع میشود در حیات جسمانی نیز ممکن است یک سلسله بروزاتی برقرار گردد. وجود خارجی روح و صحبت عملیات روحیه را بکمال خوبی میتوان از صورت جلسات و شواهدی که در ضمن تحقیقات این انجمن حاصل شده است بدست آورد. اغلب اتفاق افتاده است که در بعضی از امتحانات اینگونه تظاهرات روحی تأثیرات غریبی در حیوانات نموده، من جمله بمحض مشاهده ارواح مزبور سگها را ترس و وحشت غریبی فرا گرفته خود را مخفی ساخته یا فرار کرده اند و بهمین قسم دیده شده است اسب هائی که میتاختند یک مرتبه ایستاده بخود لرزیده و بطوری ترس بر آنها مستولی گشته که هر قدر کوشش بر آن میکرده اند که قدم فراتر گذارده جلو روند بهیچ وجه قادر نبوده و قدم از قدم بر نداشته اند. بعضی از تظاهرات را نه فقط دیده و مشاهده کرده اند بلکه از آنها صدا هائی شنیده و حتی آنها را با دست خود لمس و حس کرده اند. و بهمین قسم در صورت جلسات مزبور چنین ذکر میکند که در طبقات مختلف یک عمارت اشخاص مختلف اشباحی را با یک قسم نشانیهای قطعی اند. در کتاب عجایب و غرایب زندگانی که فوقاً ذکر شد، بعضی دیده عملیات فیزیکی را که اشباح مزبور انجام داده اند ذکر نموده است. از آن جمله تولید کردن صداها زدن به درب و پنجره و حتی باز کردن درب و جابجا کردن اسبابهای اطاق وغیره و بهمین قسم ذکر میکند ارواح وقایعی را قبل از وقت اطلاع داده اند که بدون کم و زیاد واقع شده است. خلاصه از تظاهرات مزبور نیز عکسهای متعدده و زیادی برداشته شده است. در اثر تجربیات و امتحانات انجمن مزبور و عملیات دو مدیم برجسته مسیس پیپر. و تا مسن هویت ارواح مردگان بیشتر و بهتر تصریح شده و این موضوع را ما در دو کتاب در عالم غیر مرئی چه خبر است؟ و اسپری تیسم و مدیم نبطه، مفصلا تشریح و بیان کرده ایم.
در ۱۹۰۳ دکتر مایرز پرفسور در دانشگاه کامبریج کتاب فوق العاده عالى ونفیسى موسوم به شخصیت انسانی و بقای آن پس از مرک تألیف نموده و در این کتاب دانشمند مزبور با طرز و اسلوب علمى یک سلسله وقایع روحی را تشریح و بیان کرده و در خاتمه از کتاب خود این قسم نتیجه میگیرد که مطالب فلسفی و مذهبی در صورتی مطابق با واقع و صحت است که مطابق با اسپری تیسم باشد. پرفسور فلورنوا در دانشگاه ژنو که بکلی منکر این قبیل قضایا بود بواسطه اهمیت فوق العاده کتاب مزبور مطالب ذیل را نگاشته است: براهین واستدلالات عقلی مایرز در خصوص آثار وکیفیات روحی بحدی زیاد و پرونده را که مشارالیه در این باب ترتیب و تنظیم نموده باندازه ای حجیم و وزین است که با انسان بایستی این حقایق را قبول کرده و بپذیرد و یا آنکه بایستی چشم و گوش خود را بسته کنار بنشیند. زیرا در حقیقت عین حماقت است که شخص مجموعاً این همه ادله و براهین محکم و متقن را بدلخواه خود و بدون هیچ گونه مطالعه و تعمق پشت پا زده و با کمال لجاجت و سرسختی ایستادگی و یا فشاری کند و بگوید که هیچ یک از ادله و براهین مزبوره باعلم مطابقت نمیکند. سیر الیورلاج رئیس دانشگاه بیرمنگام در ضمن یکی از نطقهای خود در دهم سپتامبر ۱۹۱۳ یعنی در همان موقعی که ریاست انجمن علمی بریتانیا را عهده دار بود چنین بیان میکند: اگر چه من با این سمت نمایندگی که در علوم مثبته امروزه دارم نباید این حرفها را بزنم اما هیچ چاره ای جز این برای خود نمیدانم که نتیجه و اختصار سال تجربیات خود را در بازرسیهای روحی برای شما ذکر نمایم، این بازرسیها و این نتایج از وقتی برای من شروع شد که هیچ گونه رغبت و ترجیحی در خود برای تحصیلات مزدوره نیافته بلکه بکلى مخالف ومنکر آنها بودم. کیفیات سری و مرموزات باطنی از نقطه نظر علمی مرا کاملا متقاعد وقانع ساخته اند که خاطره محبتهای انسانی نه اینست که فقط تا موقع حیات جسمانی باقیمانده و تظاهر میکند، خیر بلکه شخصیت انسانی پس از مرگ این بدن جسمانی بی دوام نیز باقی و بر دوام خواهد ماند. در تاریخ نوامبر ۱۹۱۴ در ضمن یکی از سخنرانیهای خود در برونسیک ستلمنت شهر وال ورث سیرالیورلاج در این موضوع تاکید کرده چنین مینویسد: جای هیچ شک و تردیدی نیست که پس از مرگ ما باقی میمانیم زیرا عده از رفقای خود را میدانم که هنوز وجود دارند بدین دلیل که من خودم با آنها صحبت کرده و حرف زده ام. ارتباط با ارواح امکان پذیر است. ولی مشروط بر اینکه وسایل لازمه ابتداء فراهم شده و بر حسب قوانین معینی رفتار نمود. البته من نمیگویم که شرایط مزبوره بآسانی بدست میآیند. بلکه من میگویم یافتن شرایط مزبوره خارج از امکان نیست. من با دوستان متوفای خودم بعینه همان قسمی که ممکن است الساعه با یکی از مستمعین این جلسه روبرو شده با او صحبت کنم، با آنها مکالمه کردهام و از آنجا که آنها از دانشمندان علوم بوده اند با تجارب صحیحه و براهین قاطعی بمن ثابت نموده اند که شخصاً خود آنها بوده اند که بمن تظاهرات کرده و نه اینست که شخصیت خود من در عملیات مزبوره موجب تظاهرات و بروزاتی شده است. بهمان درجه که خود متقاعد و قانع گشتهام این مطلب را نیز متذکر میگردم پس از مرگ باقی میمانیم و ارواح به چیزهائی که در زمین اتفاق میافتد علاقمند میباشند و در این خصوص به اسراری واقفند و چیزهائی را میدانند که ما هنوز هیچ یک از آنها را درک نکرده و نفهمیده ایم. یک سلسه وقایع دیگر شخصی نیز از آن به بعد تأئید و اهمیت امتحانات وتجارب سیرالیورلاج اضافه وملحق کشت وعقیده وی را در خصوص بقاء روح بیشتر تقویت کرده است پسر وی ریمون که مهندس و داخل در جنگ کشته بود در تاریخ ۱۴ سپتامبر ۱۹۱۵ در جفک فلاندر بسن بیست و شش سالگی کشته میشود. پس از مرگ ریمون ارتباطات زیادی بین پدر و پسر بر قرار گشت بهمین مناسبت سیر الیورلاج کتاب بسیار مفیدی موسوم به: ریمون یا موت و حیات، طبع و نشر نموده و در حقیقت این کتاب توضیحات بسیار جامع و مفیدی در خصوص زندگانی آن عالم بما داده و روزنههای بسیار روشنی بروی ما گشوده است. کتاب مزبور را این پدر ماتم زده نه آنست که در حقیقت با قلم شیوا و توانای خود نگاشته باشد، بلکه آن را با تأثرات قلبی از وقوع این جنک برشته تحریر درآورده و این خود بهترین وسیله دلجوئی و خوشنودی برای اشخاصیست در همین جنگ خانمان سوز که تلفاتی از خود داده و بتوانند به آتیه نیکی امید وار گشته و در دل این تخم امل را پرورش دهند که زندگانی نه فقط منحصر به این حیات جسمانی است بلکه ممکن است وقتی با همان مردگان ملحق و مربوط گردیده و از لذایذ یقین آن عالم متمتع گردند. نهضت وجنبش روحی در تمام کشورهای لاتینی برپاست مملکت اسپانیا در هر یک از شهرهای عمده خود دارای یک انجمن و یک روزنامه مطالعات روحی است مهم ترین مجمع معروف این مملکت سانتر و بارسلون عبارت از اتحادیه است که تمام دستجات و دوایر روحی را که بالغ بر پنجاه انجمن و دسته میباشد در شهر بارسلون پایتخت ایالت کاتالونی برقرار نموده است. ایتالیا نیز بنوبه خود تظاهرات روحی زیاد و قابل توجهی مشاهده کرده و در پیشرفت اسپریتیسم فوق العاده کوشش نموده است. در اثر یک سلسله امتحانات و تجارب دقیقه پرفسور معروف ارکل شیائیا در شهر ناپل بوسیله مدیوم معروف اوزا پیاپالادینو جنبش غریبی در این مملکت برپاشده و از دانشمندان بزرک جلب توجه کرده است. مدیوم اخیر کلیه اعمال روحی از قبیل: مسئله آوردن اشیاء تجسم ارواح، از جا بلند کردن و نقل مکان دادن اسبابها و اشیاء مادى مختلفه از روی زمین و غیره را عملا تجربه نموده و علاوه بر این از دست و پا و صورت ارواح نیز بوسیله پارافین مذاب قالب گیری کرده بدون انکه ظروف محتوی مایع مزبور با کسی تماس یا ارتباط یافته باشد. شهرت و شیوع این قبیل وقایع در ایتالیا باعث آن شد که پرفسور لمبروزوی معروف در دانشگاه شهر ناپل انتقادات شدیدی در این خصوص بعمل آورد. پرفسور فوق الذکر عین همان عملیات روحی را در حضور خود پرفسور لمبروزو در منزل شخصی او در طی جلسات متعدده در اواخر ۱۸۹۱ بمعرض امتحان درآورده و یک یک آن عملیات را نشان داد و پرفسور لمبروز و با حضور عده از علماء و پرفسورهای دانشگاه شهر نایل از جمله: تامبورینی ویرژیلیو بیانشی ویزیولی صریحاً اعتراف نمود که واقعات مزبور تماماً روحی و بهیچ وجه حقیقت این امر را نمیتوان منکر گشت و همین شخص نیز بنوبه خود مروج و مبلغ اسپری تیسم گشته و در این خصوص میتوان به کتاب کابریل دولان معروف موسوم به: کیفیات روحی و شهادت علماء مراجعه نمود. روزنامه ایتالیا دل پوپولو که سیاسی است و در شهر میلان طبع و نشر میگردد در تاریخ ۱۸ نوامبر ۱۸۹۲ هفده فقره عملیات روحی که در طی هفده جلسه در منزل مسیو فینزی و در حضور او زاپیاپا لادینو بدست آمده بود در ضمیمه مخصوص خود انتشار داد مدارک و اسناد فوق را اشخاص ذیل که عبارت از علماء و دانشمندان معروف و مبرز ممالک مختلفه میباشند در ضمیمه مزبور تصدیق و امضاء کرده اند از این قرار شیاپارلی رئیس رصد خانه شهر میلان آکسا کیف مستشار دولت روسیه و مدیر روز نامه مطالعات روحی در شهر لیپزیک. دکتر کارل دو پرل از شهر مونیخ آنراو برفریو پرفسور در فلسفه، ژروزا پرفسور علم فیزیک در مدرسه عالی پورتیسی ارماکورا و ژ. فینزی دکتر در علم فیزیک. شارل ریشه معروف پرفسور در دانشکده طبی پاریس و مدیر مجله علمی در پنج جلسه. امبروز و پرفسور دانشکده طبی شهر تورن در دو جلسه. در صورت جلسات فوق الذکر وقایع ذیل را که در تاریکی بدست آمده و از ابتداء الى انتهای عملیات مزبوره دو نفر از حضار موظف بودند که دست و پاهای مدیوم را محکم گرفته و عملیات او را کنترل و بازرسی کنند. چنین نقل میکند: اشیاء مختلفه از قبیل صندلی و آلات موسیقی و غیره بدون آنکه کسی بآنها دست زده باشد جابجا میگشت. نقش سر انگشتها در کاغذهای دود اندود و در گل رس مشاهده میگشت. و همچنین دستهایی که دارای زمینه نیم روشنی بود با روشنائی های فسفر آسانی در تاریکی ظهور و بروز میکرد. علاوه بر این بلند شدن مدیوم در روی میز و جابجا شدن اشخاص با صندلی های خودشان مشاهده میشد و در این موقع حضار چنین حس میکردند که کسی آنها را لمس کرده و دست بسر و صورت آنها میکشد. اغلب دست هائی مانند دستهای انسان زنده روی مدیوم ظاهر شده ویرا لمس مینمود و حضار چنین حس میکردند که صورت شخص ریش داری بصورت آنها برخورده و تماس پیدا میکند. خلاصه در نتیجه یک سلسله تحقیقات طولانی و دقیقه و با وجود بعمل آوردن همه گونه احتیاطات لازمه برای پی بردن به تقلبات ممکنه بالاخره تجربه کنندگان فوق الذکر بصحت و وقوع مطالب مزبوره کاملا یقین حاصل نموده و چنین اعتراف کردند که در این امر بهیچ وجه بساط حقه بازی و تقلب موجود نبوده و بالاخره از مجموع کلیه کیفیات و عملیاتی که خود آنها برأی العین مشاهده کرده بودند صریحاً گفتند که: در واقع حیف است که انسان این حقیقت را علنی نکرده و در تعمیم آن جدیت و کوشش ننماید. در ۱۹۰۴ پر فور لمبروز و در روزنامه ریویزیتای ایتالیا که در شهر رم طبع و نشر میگردد در خصوص کیفیات روحی اعلامیه ذیل را انتشار داد: در میان این تظاهرات عملیات تعجب آوری مشاهده میگردد از جمله بلند شدن میز و صندلی از جای خود و حرکت کردن اشیاء بی جان و عجیب تر از همه آنکه موجودانی تظاهر میکنند که دارای یک نوع اراده و طریق فکر خارق العاده و متنوعی میباشند بعینه مثل این است که آنها اشخاص حی و زنده بوده اند که دارای قواء جسمانی باشند، و علاوه براین بعضی از وقایعی را که آنها از آتیه خبر داده اند مطابق با واقع بوده است. پس از آنکه آنها را منکر گردیده و قبل از آنکه آنها را مشاهده نمایم خود را ملتزم ساختم که آثار مزبوره را بطور وضوح و آشکار دیده و در وقوع آنها هیچ شک و تردیدی نداشته باشم و همین طور نیز واقع شده بهیچ وجه نمیتوانم بملاحظه اینکه آنها را نمیدانم وقوع و صحت حصول آنها را منکر شوم. زیرا همانطوری که قوه تلگراف بی سیم بعضی مطالب را که بنظر ما عجیب و غریب میآمد حل نمود به همین قسم در اینجا ممکن است یک قوه که ما بحقیقت آن هنوز پی نبردیم این وقایع را برای ماحل نموده اما همین قدر میگوئیم که آن قوه باید دارای ذهن و هوش و فکر باشد. پرفسور میلزی معروف در دانشگاه شهر رم یکی از نیرومندان معروف مکتب جدید التأسیس معرفة الروح ایطالیا که در کشور فرانسه بواسطه سخنرانی های جالب توجه خود در سوربن در خصوص تألیفات اکوست کنت معروف گشته است قدمی فراتر گذارده و صورت جلساتی را که خود او در آن جلسات حضور داشته و آثار روحی و تجسم ارواح را برأی العین مشاهده کرده نقل میکند در میان تجسمات مزبور خواهر خود او بوده که درسه سال قبل از این واقعه در شهر کرمن ایتالیا فوت میکند در این خصوص به مجله بررسیهای روحی مارس ۱۹۰۴ مراجعه شود. در همین سالهای اخیر نیز پرفسور لمبروز و تجربیات خود را در مجله معروف اینالیها موسوم به آرنا داده چنین مینویسد: پس از آن که اشیاء مختلفه بدون ارتباط با کسی جابجا و انتقال داده شد اوراپیا همین طور که در یک حالت ترانس بود بمن چنین گفت: چرا وقت خود را باین چیزهای بیهوده گذرانیده و تضییع میکنی؟ من میتوانم مادرت را با تو مربوط ساخته بتو نشان دهم. ولی بدین شرط که تو خیال خود را کاملا بدین موضوع متوجه سازی، این مژده چنان در من تأثیر کرد که از فرط سرور بخود لرزیده و با اشتیاق و میل مفرطی پس از نیم ساعت سکوت و انتظار در آن جلسه دیدم میز شروع بحرکات معمولی کرده و رضایت خود را بواسطه چند مرتبه بلند شدن اعلام کرد. ناگهان در آن نیمه تاریکی و روشنائی قرمز اطاق هیکلی باقد خمیده مانند قد خمیده مادرم در حالتی که با چادر پیچیده شده بود پرده اطاق را عقب زده وارد اطاق گشته و چون بین من و او میزی حائل بود که بایستی حتماً دور آنرا طی کند لذا کم کم پیش آمده و بمن نزدیک شده در این حال در زیر لب ذکری کرده و چیزی میگفت و حتی بعضی از حضار نیز صحبتهای او را شنیدند ولی از آنجا که من قدری ثقل سامعه دارم نتوانستم کلماتی را که مشار الیها ادا میکرد استنباط نمایم. در این موقع از فرط اضطراب و اشتیاق از مادر خود در خواست کردم که کلمات خود را تکرار کند و مشارالیها بالحن بلندتری در جواب گفت سزار فیومیو! گرچه در اینجا بایستی اعتراف کنم که این کلمات جزو حرفهای معمولی مادرم در زمان حیاتش نبوده ولی از آنجا که مشار الیها از اهل نیس بود کلمه میو فیول را غالباً بر زبان میآورد خلاصه پس از آن نقاب خود را عقب زده و مرا بوسید. لمپروزو پس از آن پیغامها و مطالبی را که یا شفاهاً و یا کتباً بود حتى بزبانهای خارجه متذکر گشته و مطالبی را که احدی از حضار و حتی خود مدیوم نیز ابدا از آنها اطلاعی نداشتند بیان نموده و بعضی وقایع تلپاتی را ذکر کرده کاملا شرح میدهد و بعد در جای دیگر میگوید: بی مناسبت نیست این موضوع را نیز علاوه کنیم که در منازلی که ارواح آمد و رفت داشته و در مساکن مزبور تظاهراتی بعمل میآورند و یا آنکه صداهائی از آنها استماع میگردد که مطابق با واقعات حزن انگیزی است که در منازل مزبور اتفاق افتاده یا دیده شده این بروزات را در غیر از حضور مدیوم در چنین موارد بایستی مستثنی و خارج از عملیاتها دانست ولی از طرفی اینگونه بروزات خود مؤید مسئله بقاء ارواح مردگان بوده و صحت عقیده و عملیات آنها را در این عالم مادی جسمانی تأکید مینماید. لیکن شیادانی هم هستند که با شیاطین و اجنه ارتباط میگیرند و افراد ساده را فریب میدهند که با ارواح ارتباط برقرار شده، پس به هر کسی اعتماد نکنیم چون مدیوم باید قابل اعتماد باشد.
حدیث :
مردى به امام صادق علیه السلام عرض کرد: قدایت شوم ، مردى از شیعیان هست که به امامت شما آگاه است ولى پیوسته در خانه اش میماند و طالب شناخت هیچ یک از برادرانش نیست. حضرت فرمود: چنین کسى چگونه در دینش فهم پیدا میکند؟
حدیث :
امام موسى بن جعفر علیه السلام در حدیثى طولانى فرمود: اى هشام ! صبر نمودن بر تنهایى نشانه توانایى عقل است، پس کسى که خداوند را درک کند از اهل دنیا و میل کنندگان به دنیا کناهرگیرى میکند و به آنچه که در نزد خداوند است رغبت و میل پیدا میکند و خداوند مونس و حشت او و همدم تنهایى او میشود و در هنگام فقر، غناى او به خداوند است و بدون اینکه قوم و قبیله اى داشته باشد خداوند عزت دهنده اوست.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام در حدیثى فرمود: خوشا به حال هر بنده نکوهش کننده (که نفس خویش را همواره بر دنیاطلبى ملامت کند) و پیش از آنکه مردم او را بشناسند مردم را بشناسد.
یکی از وزرا پسری کودن داشت. پیش یکی از دانشمندان فرستاد که این پسرم را تربیت مکن، شاید که این کره خر عاقل شود. روزگاری طولانی تعلیم داد و اثر نکرد، پیش پدرش کسی را فرستاد: بابا بیا این پسرتو جمع کن، این کره خرت عاقل نمیشه و منو هم دیوانه کرده.
چون بود اصل گوهرى قابل
تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نخواهد کرد
آهنی را که بد گهر باشد
سگ بدریای هفتگانه بشوی
که چو تر شد پلید تر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد
نثر و شعر از نحسی، ربطی به سعدی نداره.
در انواع ادبی زبان فارسی هجو و شاخههای آن، یعنی هزل، فکاهی، طنز، لطیفه و... که گاه با تفریح و انبساط خاطر و گاه با تمسخر و جدّ همراه است، ایجاد خنده و تبسم میکند. هر یک از این خندهها پیامهایی فردی و اجتماعی همراه دارند و با شکلهای گوناگون خود، چه از لحاظ مضمون و محتوا و چه از لحاظ شکل و قالب، در آثار اغلب شاعران، به ویژه آنان که به انتقاد از ناهنجاریها طعنه میزنند.

علی علیهالسلام از پیامبر اکرم نقل فرموده: طلب علم بر هر زن و مرد مسلمان واجب است. پس علم را از جایگاهش بخواهید و قبسی از اهل علم بجویید، زیرا آموزش دانش برای خدا حسنه ای است، طلب آن عبادت است، گفتگوی علم تسبیح است، عمل به آن جهاد و آموختن به نادان، صدقه است. و بذل علم به اهل آن، نزدیکی به خدای تعالی است، و راه بهشت را روشن میکند؛ در وحشت مونس انسان است و در غربت و تنهایی رفیق انسان؛ در خلوت با انسان گفتگو میکند و راهنمای آسودگی و تنگی است. دانش سلاح علیه دشمنان و زینت نزد دوستان است. خدا به واسطه علم گروهی را بالا برد و ایشان را در خوبیها رهبر قرار داد که از آثار ایشان اقتباس میشود و افعال آنها سرمشق راهنمای دیگران است و از افکار ایشان استفاده میشود و ملائکه به دوستی با ایشان رغبت دارند و با پرهایشان ایشان را لمس میکنند و تبرک میجویند. و در دعاهایشان دانشمندان را برکت میدهند و هر تر و خشکی، حتی ماهیان دریا و موجودات دریایی و درندگان بیابان و چهار پایان، برای عالم استغفار میکنند. و دانش حیات دل از نادانی و نور چشم در تاریکی و نیروی بدن از ضعف میباشد و بنده را به جایگاه خوبان و مجالس خوبان و درجات عالی در دنیا و آخرت میرساند. و تفکر در علم با روزه برابر است و گفتگوی در آن با شب زنده داری مساوی است؛ پروردگار بوسیله دانش اطاعت و پرستش میگردد. خدا علم را به سعادتمندان الهام میکند و اشقیا را از آن محروم میکند. خوشا به حال کسی که خدا بهره ای از علم به او داده است.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش بیست و سوم. رازهای تمدن جدید غرب، تجارت شرق و انقلاب صنعتی: در سده هیجدهم، در دوران انقطاع فرایند رشد و نوزایی سیاسی و اجتماعی در شرق، شاهد تداوم و شکوفایی ساختارهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی در اروپا هستیم. اقتصاد پلانتوکراتیک و تجارت ماوراء بحار، که در دو سده هفدهم و هیجدهم منبع اصلی سیلان ثروت به سوی غرب اروپا بود، نقش اصلی را در این فرایند داشت. پیشتر با پدیده پلانتوکراسی و اهمیت آن در این فرایند آشنا شدیم و اینک تجارت ماوراء بحار و تأثیر آن را بر اقتصاد اروپا میکاویم. سده هیجدهم میلادی، علاوه بر استقرار تدریجی سلطه سیاسی کمپانی هند شرقی انگلیس بر هند، دوران افزایش تدریجی تجارت و ثروت آن نیز هست. در سال ،١٧١٠ سه سال پس از درگذشت اورنگ زیب و ١٢ سال پیش از تهاجم محمود افغان به ایران، کمپانی هند شرقی سالیانه تنها ١٠ الی ١٥ کشتی به شرق میفرستاد که ظرفیت هر یک حدود ٣٠٠ تن بود. پنج الی شش کشتی به مدرس و بنگال، دو سه کشتی به چین، دو سه کشتی به سورت و بمبئی، یک کشتی به دریای سرخ، یک کشتی به ایران و یک کشتی به سوماترا و سن هلنا میرفت. در این زمان کل سهام کمپانی دو میلیون پوند استرلینگ ارزش داشت. در مقیاس ثروت آن زمان هند، این رقم فوق العاده ای نیست. چنانکه دیدیم، ملاعبدالغفار، ملک التجار سورت، در زمان مرگ (١٧١٦) بیش از ٧٠٠ هزار پوند استرلینگ ثروت داشت. سه دهه بعد، در سال ،١٧٤٠ کمپانی سرمایه ای معادل سه میلیون پوند استرلینگ در اختیار داشت که هفت درصد آن به سهامداران کمپانی پرداخت شد. با این پشتوانه مالی بود که در سال ١٧٥٧ کلایو در جنگ پلاسی به پیروزی نظامی دست یافت. با تصرف بنگال، و سپس کسب فرمان دیوانی این سرزمین، جهشی عظیم در درآمدهای کمپانی پدید شد. طبق پیمان الله آباد (١٧٦٥) کمپانی باید سالیانه تنها ٦ / ٢ میلیون روپیه (٢٦٠ هزار پوند استرلینگ) بابت خراج این منطقه زرخیز به دولت مرکزی دهلی میپرداخت. و پرداخت این خراج نیز از سال ١٧٧١ به بهانه استقرار شاه عالم دوم در دهلی قطع شد. این در حالی است که در سال ١٧٩٢ درآمد خالص کمپانی از بنگال ٢٢٥ / ٨ میلیون پوند استرلینگ گزارش شده است. بیهوده نیست که ویلیام پیت در نامه ای به کلایو، فرمان دیوانی بنگال را موهبتی دانست که خداوند برای استرداد بدهیهای دولت انگلیس در جنگ هفت ساله اروپا (١٧٥٦ ١٧٦٣) و نجات یک ملت نازل کرده است. در سال ١٧٦٠ فروش چای کمپانی به سه میلیون پوند و در سال ١٧٧٠ به ٩ میلیون پوند استرلینگ رسید. در دهه های نخستین سده نوزدهم واردات چای کمپانی به بازارهای اروپا سالیانه ٣٠ میلیون پوند استرلینگ ارزش داشت. باید توجه نمود که این ارقام تنها شامل درآمد های رسمی کمپانی است؛ یعنی پولی که باید سود آن در میان سهامداران کمپانی تقسیم میشد. درآمدهای خصوصی و غیرقانونی کارگزاران کمپانی در این ارقام محاسبه نمیشود. این درآمدها چنان هنگفت بود که گروهی از سهامداران مغبون کمپانی را، چنانکه دیدیم، به اعتراض علیه کلایو و هستینگز و متهم ساختن آنان به فساد مالی برانگیخت. به علاوه، در پیرامون کمپانی و کارگزاران آن، شبکه وسیعی از دلالان محلی بطور (عمده پارسی و یهودی و ارمنی) وجود داشت که درآمد آنان را نیز باید به این ارقام افزود. در سده هیجدهم انحصار کمپانی هند شرقی انگلیس تنها شامل تجارت شرق با اروپا (اعم از صادرات و واردات) میشد؛ ولی تجارت میان بنادر محلی، میان هند و خاوردور و عربستان و ایران به دست تجار خصوصی بود. بدینسان، در پیرامون کمپانی شبکه ای از تجار و دلالان شرقی شکل گرفت. معهذا، اوج ثروت و قدرت کمپانی را باید در نیمه اول سده نوزدهم دانست که بطور عمده بر تجارت جهانی تریاک مبتنی است. در بررسی پیشین، با سیر تجارت کمپانی هند شرقی انگلیس، از آغاز تا پایان سده هیجدهم، آشنا شدیم. معهذا، باید توجه نمود که کمپانی هند شرقی تنـها کمپانی انگلیسی مرتبط با ایران نبود. در دو سده هفدهم و هیجدهم بخشی از تجارت ایران با اروپا از طریق کمپانی لوانت انجام میگرفت. این کمپانی، چنانکه گفتیم، در سال ١٥٩٢ میلادی برای تجارت با سرزمین عثمانی و منطقه مدیترانه شرقی تأسیس شد و بخشی از سهامداران اصلی آن، از جمله سر توماس اسمایس، سهامداران اصلی و گردانندگان بعدی کمپانی هند شرقی بودند. این امر مانع رقابت دو کمپانی، که هر یک هویت حقوقی مستقل خود را داشت، بر سر بازار ایران نبود. کمپانی لوانت از طریق بندر ازمیر و با واسطه تجار عثمانی، که بسیاری از آنان یهودی بودند، در تجارت ایران سهیم بود. و این تجارت در دوران پس از شاه عباس کبیر، و بویژه در دوران شاه سلطان حسین، اوج گرفت. در سال ،١٦٢٢ در زمان شاه عباس اول، که سر توماس رو، نماینده دربار انگلیس، وارد بندر قسطنطنیه (استانبول) شد، تجارت انگلیسی پوشاک در بازارهای عثمانی و در سال ،١٦٩٤ در آغاز سلطنت شاه سلطان حسین، کمپانی هند شرقی ٦٣٦٠ قماش پارچه به ایران صادر کرد و بیش از ٨٠٠٠ قماش به بندر ایران در حال رکود بود. سورت که احتمالا حدود نیمی از آن توسط واسطه های هندی، از جمله پارسیان، به ایران صادر میشد. کمپانی لوانت نیز سالیانه حدود ٣٠٠٠ قماش پارچه از طریق استانبول و ازمیر به ایران میفرستاد. بنابراین، ظرفیت بازار ایران حدود ١٣٠٠٠ قماش پارچه در سال بود. در مقابل، هر دو کمپانی ابریشم خام و پارچه های چلوار ایران را به انگلستان و اروپا صادر میکردند. ارزش کل پارچه های چلوار و ارزان قیمتی که در سالهای ١٦٩٧ تا ١٧٠٢ از شرق، و بویژه از ایران، به انگلستان صادر شد و در بازارهای اروپا جایگاه ویژه ای داشت، بیش از یک میلیون پوند استرلینگ تخمین زده میشود. در این مقطع زمانی (١٦٩٧ تا ١٧٠٢) میانگین صادرات سالیانه انگلیسیها به بازار عثمانی، و از جمله از این طریق به ایران، ١٧٣٠٥٥ پوند استرلینگ بود و در مقابل واردات آنها از این بازار ٢٩٥٠٣٨ پوند استرلینگ در سال. در سالهای ١٧٠٣ تا ١٧١٣ میانگین صادرات انگلیسیها به بازار عثمانی ١٩٣٣٦٩ پوند استرلینگ و واردات آنها از این بازار ٢٦٠٣١٥ پوند بود. در سال ،١٧٠٠ انگلیسیها معادل ١٩١٠٠٠ پوند استرلینگ پارچه به بازار عثمانی صادر کردند و در مقابل حدود ٢٠٩٠٠٠ پوند ابریشم خام خریدند. این سالها مقارن است با پیگردهای شدید دولت اورنگ زیب علیه کمپانی هند شرقی به دلیل نقش آن در راهزنیهای دریایی. لذا، کمپانی هند شرقی، که تجارت هندی خود را از دست داده بود، توجه خود را بطور عمده به ایران معطوف کرد و این امر اعتراض کمپانی لوانت را برانگیخت. تا بدانجا که کمپانی لوانت نزد ویلیام سوم، پادشاه انگلیس، از اقدامات بی رویه کمپانی هند شرقی در تجارت با ایران شکایت کرد. کمپانی لوانت نیز، چون کمپانی هند شرقی، بیشتر دلال کالاهای شرقی بود تا صادر کننده منسوجات انگلیسی. چنانکه گفتیم، بخش مهمی از این صادرات انگلیسی به ایران در واقع پارچه های ارزان قیمت بافت هند، و نیز عثمانی، بود. منسوجات صادراتی انگلیس بطور عمده پارچه های پشمی و تزیینی گرانقیمت بود که سهم مهمی در بازار ایران، و شرق، نداشت. پارچه فرنگی از دوران استقرار پرتغالیها و یهودیان در بندر هرمز، بعنوان یک کالای اشرافی در بازار ایران حضور داشت ولی بی رقیب نبود. برای نمونه، در زمره هدایایی که شاه طهماسب صفوی در زمان سفر همایون ( ٩٥٠ق / ١٥٤٤م.) به استقبال او فرستاد، چهارصد ثوب مخملی و اطلس فرنگی و یزدی بود؛ و نیز در زمره هدایایی که پادشاه ایران به میهمانان عالیقدر خویش داد، باز نام قماشهای نفیس و پوستینهای کیش و جلغاوه و تاجه و اطلس و مشجر فرنگی و یزدی و کاشی دیده میشود. معهذا، در سده هیجدهم میلادی منسوجات پشمی انگلیس، که حجم عمده تولیدات این کشور را تشکیل میداد، بازار جدی در شرق نداشت. برای نمونه، در سال ١٧٧٢ ارزش منسوجات پشمی انگلیسی صادر شده به بازارهای منطقه تجاری عثمانی ٥٩١٩١ پوند استرلینگ بود. این رقم در پایان سده هیجدهم تنها ٤٧٣٩٨ پوند بود. سالهای ١٧٧٥ و ١٧٧٦ اوج صادرات پارچه های پشمی انگلیسی به منطقه تجاری عثمانی به شمار میرود که به ترتیب ١٣١٨٥٧ و ١١٥٣٠٦ پوند استرلینگ بود. در سال ١٧٩٧ این افول تنها معادل ٣٠٥٦ پوند استرلینگ پارچه پشمی انگلیسی به عثمانی صادر شد. با پیدایش و صعود صادرات تولیدات پنبه ای انگلیس همراه است. علاوه بر پوشاک، که کالای اصلی صادراتی کمپانی لوانت به عثمانی بود، سایر کالاهای صادراتی اروپا عبارت بود از خز انگلیسی و پوست خرگوش سیاه و سمور و راسو و سنجاب. قلع انگلیس نیز بازار خوبی در قسطنطنیه داشت ولی واردات آن ممنوع بود. لذا، تجار انگلیسی مخفیانه آن را وارد میکردند و به یهودیان میفروختند. کمپانی لوانت از قسطنطنیه ابریشم ایران، انواع پارچه های موهر و ابریشمی، فرش، شراب (که بوسیله یهودیان تولید میشد)، ادویه و کشمش به اروپا و انگلیس میبرد. در این دوران مطلقاً نامی از تریاک و تجارت تریاک در میان نیست. حتی در آستانه سده نوزدهم نیز، بویژه به دلیل جنگهای ناپلئونی، وضعی مشابه بر تجارت لوانت حاکم بود. در سال ،١٨٠٠ صادرات انگلیسیها به بازار عثمانی ١٥٧٤٥٠ پوند استرلینگ و واردات آنها از این بازار ١٩٩٧٧٣ پوند بود. در سال ،١٨٠٨ صادرات انگلیسیها به بازار عثمانی به ١٣٦٨٦ پوند استرلینگ و واردات آنها به ٥٧٣٧٥ پوند رسید. در سال ،١٨٠٩ واردات انگلیس از بازار عثمانی ١٨٤٩٢٠ پوند استرلینگ و صادرات آن ١٠١٨٦٠ پوند بود. رابطه نوین تجاری شرق و غرب، که امروزه شاهد آنیم، در نیمه اول سده نوزدهم و با انقلاب در صنایع نساجی انگلیس آغاز شد. این پدیده ای است متأخر بر سلطه استعماری بر هند که عمر آن به دو سده نمیرسد. انقلاب صنعتی با کشت وسیع پنبه در قاره آمریکا و انگلستان و تولید پارچه های ارزانقیمت پنبه ای، که در سده هیجدهم در چین و هند رواج گسترده داشت، آغاز شد. این درسی بود که اروپاییان از شرق آموختند. پیشتر گفتیم که در نیمه دوم سده هفدهم، منسوجات پنبه ای هند و ابریشمی چین برای تجارت کمپانی هند شرقی حیاتی بود و سلطه این کالاها بر بازارهای اروپا سبب شد که ابریشم بافان انگلیسی به اعتراض برخیزند. این امر یکی از علل سقوط جیمز دوم بود. فرایند دگرگونی در نوع رابطه تجاری شرق و غرب از اواخر سده هیجدهم بتدریج آغاز شد و تحولی بود دقیقا متأخر بر اشغال بنگال و مرتبط با آن. در سال ،١٧٨٠ کل صادرات منسوجات پنبه ای از انگلستان به ٣٥٥٠٦٠ پوند استرلینگ، در سال ١٧٩١ به ١٨٧٥٠٤٦ پوند، در سال ١٨٠١ به ٧ میلیون پوند و در ١٨٢٥ به رقم بیسابقه ٣٠٧٩٥٠٠٠ پوند رسید. این پارچه ها ارزان، بادوام و خوشرنگ بود و به سرعت، علاوه بر اروپا، بازارهای عثمانی و ایران و هند را اشغال کرد. در آغاز تنها یک چهارم منسوجات پنبه ای انگلیس به بازارهای آسیا، بطور عمده به هند، صادر میشد و بخش مهمی از آن به آمریکا میرفت. در سال ١٨٦٠ نیمی از صادرات منسوجات پنبه ای انگلیس به آسیا و آفریقا بود. در سال ،١٨١٢ کل صادرات انگلیس به بازارهای عثمانی ٣١١٠٢٩ پوند استرلینگ بود که از این میان ٢٢٤٠٧٨ پوند به منسوجات پنبه ای تعلق داشت. در سال ١٨٢٥ صادرات انگلیس به بازارهای عثمانی به ٦٣٣١٤٧ پوند رسید که ٤٨٢٣٥٥ پوند آن منسوجات پنبه ای بود. تهاجم منسوجات پنبه ای انگلیس به بازار ایران در دوران محمدشاه قاجار (١٨٣٤ تا ١٨٤٨) آغاز شد و به رقمی بیسابقه رسید. در این زمان، واردات کالاهای انگلیسی از راه طرابوزان یک میلیون پوند استرلینگ و از راه هند ٥٤٠ هزار پوند گزارش شده است. این امر طبعا اعتراض صنعتگران و تجار ایرانی را برانگیخت. این اعتراض در آغاز دوران ناصری و صدارت میرزا تقی خان امیرکبیر اوج گرفت. از جمله این اعتراضها، طوماری است که ٥٣ نفر از تجار تبریز خطاب به امیرکبیر نوشتند با این مضمـون: پارچه های فرنگی که به ایران وارد میشود یک شاهی نمی ارزد و مایه بدبختی تجار گشته. بهر روی، با تمهیدات گمرکی امیرکبیر در سال ١٢٦٧ق / ١٨٥٠م. این واردات به نصف کاهش یافت. ولی این اقدام دیر و ناپیگیر بود. بارون دوبد در دهه ١٨٤٠ از ورشکستگی صنایع نساجی خوزستان خبر میدهد: شوشتر در سالهای پیشین دارای مزارع و سیع پنبه بوده که مواد خام کارگاه های ریسندگی خود را تأمین میکرده است. اما از زمان عرضه منسوجات پنبه ای خارجی، این شاخه از صنعت روستایی تقریبا از کار افتاده و کارگاه های پنبه ریسی از حرکت بازمانده است. در آغاز انقلاب صنعتی، انگلستان بخش عمده پنبه خام مورد نیاز خود را از آمریکا تأمین میکرد. در سال ،١٨٣٠ سه چهارم پنبه خام مورد نیاز انگلیس از ایالات متحده آمریکا وارد میشد. در سال ١٨٤٩ کل واردات پنبه انگلستان ٣٤٦٠٠٠ تن بود که حدود ١٥ میلیون پوند استرلینگ ارزش داشت. در این زمان حدود یک میلیون نفر انگلیسی در صنایع نساجی انگلستان شاغل بودند. در دهه های ١٨٢٠ و ،١٨٣٠ بتدریج واردات انگلستان از شرق به سمت پنبه و سایر کالاهای مورد نیاز صنایع نساجی این کشور سوق یافت. مبارزه بخشی از تجار و مالکان کارخانه های نساجی انگلیس با سلطه انحصاری گروهی از انگلیسیها، و همدستان آمریکاییشان معروف به الیگارشی بوستن، بر تجارت پنبه آمریکا در این روند بی تأثیر نبود. یکی از مخالفان وابستگی صنایع نساجی انگلیس به کشتزارهای پنبه ایالات متحده آمریکا جان گلادستون، تاجر لیورپولی و پدر ویلیام گلادستون نخست وزیر بعدی انگلیس، است. در سده هیجدهم و اوایل سده نوزدهم، صنایع نساجی چین بزرگترین خریدار پنبه خام هند بود و بنابراین تجارت پنبه خام در بنادر غربی شبه قاره رونقی نداشت. در سال ١٨٠٥ تنها ٩ موسسه در بمبئی به صادرات پنبه خام اشتغال داشت. با آغاز صادرات پنبه خام هند به انگلستان، تعداد این موسسات در بمبئی افزایش یافت و در ژانویه ١٨٤١ به ٢٠ موسسه رسید. در سالهای ١٨٣٦ تا ١٨٤٦ چهل درصد پنبه خام هند به انگلستان و هنوز ٦٠ درصد آن به چین صادر میشد. در تجارت لوانت نیز وضع به همینگونه بود: در سال ١٨٢٥ انگلستان از بازار عثمانی ١٢٠٧٠٣٥ پوند استرلینگ کالا وارد کرد که از این میان ٦١١٥٤٧ پوند استرلینگ ُکرک پنبه و ١٩٠٩٥٣ پوند ریشه روناس، برای رنگرزی، بود. در این سال، واردات ابریشم خام ١٩٣٢٩٣ پوند است و بازار آن در انگلستان تغییری نکرده است. پیش از این پنبه خام در اقلام وارداتی به انگلستان از بازارهای عثمانی جایگاهی نداشت. در اسناد سال ١٨١٢ نامی از این کالا نیست. در سال ١٨١٧ انگلستان تنها ٧٩٩ پوند استرلینگ کرک پنبه از بازارهای عثمانی خریداری کرد. یک سال بعد، این رقم به ٢٤١١٢ پوند رسید؛ در سال ١٨٢٤ به ٢٤٩٢٧١ پوند و سرانجام در سال ١٨٢٥ به رقم بی سابقه ۶۱۱۵۴۷ پوند استرلینگ؛ که بیش از ٥٠ درصد واردات انگلیس از عثمانی را در بر میگرفت. بخشی از این پنبه از مصر تأمین میشد. انقلاب صنعتی انگلیس جایگاهی ویژه در تجارت خارجی این کشور به مصر داد و از این زمان حمل و نقل کالا با مصر، که پیشتر از طریق بنادر فرانسه انجام میگرفت، مستقیم شد. بدینسان، اقتصاد مصر، چون هند، به سمت کشت پنبه سوق داده شد. در دوران جنگ داخلی آمریکا (١٨٦٠ ١٨٦٤) مصـر یکی از تأمین کنندگان اصلی پنبه کارخانه های لانکشایر انگلستان بود. ارمغان کشت پنبه برای مصر سلطه استعمار بریتانیا بر این سرزمین است. پنبه از دیرباز یکی از اقلام کشاورزی ایران بوده است. بنوشته چارلز عیسوی، ایـن محصول کشاورزی احتمالا از زمان هخامنشیان در اکثر نواحی ایران، خصوصا خراسان، به عمل میآمده و مواد اولیه این شاخه مهم از صنایع نساجی ایران را فراهم میساخته است. حمدالله مستوفی و ر شیدالدین فضل الله همدانی در اوایل سده هشتم هجری/ چهاردهم میلادی از پنبه به عنوان یکی از محصولات عمده کشاورزی ایران نام برده اند. آنان از کشت وسیع پنبه در خراسان، مـازندران، گیـلان، عـراق عجـم، خوزسـتان، یـزد، اصفهان، فارس و غیره خبر میدهند. آدام اولئاریوس، عضو هیئت دوک هلشتاین در ایران، در حوالی نیمه سده هفدهم وضع کشت پنبه و صنایع پنبه بافی را در ایران چنین میبیند: پنبه تقریبا در تمام ایالات به عمل میآید. بوته پنبه به بلندی یک ساعد میرسد. برگ آن شبیه مو ولی بسیار کوچکتر است. بر نوک پنبه قوزه ای به بزرگی یک فندق دیده میشود. وقتی پنبه رسید، قوزه در چهار یا شش جا شکاف برمیدارد و از لای آن الیاف پنبه بیرون میزند. این الیاف را میریسند و از آن انواع گوناگـون پـارچـه های پنبه ای میبافند و غیر از این به مصارف دیگر میرسانند و با آن معاملات عمده انجام میدهند. چند شهر و دهکده وجود دارد که اهالی آنجا فقط از کشت پنبه امرار معاش میکنند. در گیلان پنبه نمیروید و به جای آن کتان کشت میکنند و از الیاف ساقه آن پارچه ای برای تهیه پیراهن میبافند. چنانکه دیدیم، در نیمه اول سده نوزهم، بـارون دوبـد از کشت وسیع پنبه در خوزستان، در گذشته ای نه چندان دور، خبر میدهد. ً ظاهرا کشت پنبه، چون نیشکر، در سده هیجدهم به دلیل توطئه های اقتصادی اروپاییان در ایران متوقف شد. انهدام کشت این دو محصول در ایران همزمان با کشت وسیع پنبه و نیشکر در پلانتهای قاره آمریکا قطعا تصادفی نیست. قاعدتا دستهایی در کار بود که تمامی رقبای اقتصاد پلانتکاری را از بازار خارج کند. پس، این تصور کـه گویـا کشـت پنبـه در ایـران از سـال ١٢٦٦ق / ١٨٤٩م. و بوسیله یک کشیش آمریکایی در ارومیه آغاز شد خطاست. معهذا، از این زمان و بوسیله کشیش نامبرده بود که زراعت پنبه در ایران بار دیگر، و این بـار بـرای صدور به انگلیس، آغاز شد. این سرآغاز فرایندی مشابه هند و مصر است و قطعا کشیش ینگه دنیایی فوق نیت خیر نداشت. در آن زمان، درباره اهمیت این تجارت در شکوفایی اقتصاد ایران تبلیغات وسیعی انجام گرفت و وقایع اتفاقیه نوشت: امنای دولت علیه معلوم کردند که کاشتن این پنبه اگر درین ولایت در میان خلق متداول بشود منفعت زاد به جهت دولت و رعیت حاصل خواهد گردید... یکی از محصول عمده مملکت ینگی دنیای شمالی به عمل آمده و به فروش رسیده، نزدیک به صد کرور پول ایران بود. و پنبه ای که سال به سال در ینگی دنیا به عمل میآید از ممالک کل روی زمین بیشتر است. فریدون آدمیت میافزاید: از آنجا که بانی این کار خیر کشیش ینگه دنیایی بود، دولت به پاس خدمتش مقرر داشت که زمینی از خالصه ارومیه، که مالیات آن در سال حدود ٢٥ تا ٣٠ تومان باشد، سه ساله به او واگذار شود و زراعت پنبه نماید. در این مدت از پرداخت مالیات خالصه و محصول پنبه هر دو معاف باشد. صادرات پنبه ایران تا زمان جنگ داخلی آمریکا اهمیتی نداشت. به دلیل حادثه فوق، کشت و صادرات پنبه ایران در سالهای ١٨٦٠ ١٨٦٤ صعود چشمگیر یافت. در این زمان، بخش مهمی از پنبه ایران به بمبئی صادر میشد و از این طریق به بازار انگلیس انتقال مییافت. صادرات پنبه ایران به بمبئی در سال زراعی ١٨٦٣ ١٨٦٤ معادل ٦ / ١ میلیون روپیه (١٦٠ هزار پوند استرلینگ) و در سال زراعی ١٨٦٤ ١٨٦٥ معـادل ٧ / ٦ میلیون روپیه (٦٧٠ هزار پوند استرلینگ) گزارش شده است. در دهه های بعد، صادرات پنبه ایران اندک و بیشتر از طریق تجار روسی و ارمنی بود. در دوران جنگ اول جهانی ارزش پنبه صادراتی ایران به ٥ / ١ میلیون پوند استرلینگ رسید. باید توجه نمود که به دلیل وجود کشتزارهای وسـیع پنبه در مصر و هنـد و وضع خاص اقلیمی این سه سرزمین، که از میان آنها ایران مناسبترین بـرای کشت تریاک بود، در تکاپوی الیگارشی مستعمراتی غرب در ایران، کشت پنبه اهمیتی به سان تریاک نیافت. لذا، ارزیابی نویسنده گنج شایگان از صادرات پنبه ایران اغراق آمیز و نادرست است. نویسنده فوق مدعی است صادرات پنبه ایران در زمان جنگ داخلی آمریکا به ١٢ میلیون پوند استرلینگ در سال رسید و تقریبا تمام جای خالی پنبه آمریکا را پنبه ایران تلافی کرد. ظاهرا، نویسنده روپیه و پوند را اشتباه گرفته است. بهرروی، صادرات پنبه خام ایران و واردات انبوه منسوجات پنبه ای از هند مورد توجه افکار عمومی ایران بود. در دوران مشروطه چنین میخوانیم: مگر این همـه پنبه ایران که به کرورها به خارج میبرند کفایت ملبوس اهالی را نمیکند؟ انقلاب در صنایع نساجی انگلیس و تولید انبوه پارچه های کتان و پنبه ای، انقلابی واقعی در اقتصاد این کشور پدید ساخت و به تجارت با شرق اهمیت ویژه ای داد. بیهوده نیست که در این زمان، نام برخی شخصیتهای درجـه اول اقتصاد و سیاست بریتانیا، چون ناتان مایر روچیلد، سر جان گلادستون، پسرش رابرت گلادستون و سر رابرت پیل را در زمره سهامداران کمپانی لوانت مییابیم. به تعبیر آلفرد وود، این نامها نشان میدهد که کمپانی توجه گروهی از تیز هوشترین چهره های جامعه تجاری و مالی آن زمان را به خود جلب کرده بود. بنابراین، نیمه اول سده نوزدهم، تنها عصـر شکوفایی صنایع زغال سنگ و آهن انگلستان نبود، عصر پنبه نیز بود که بیش از سایر کالاها سبب توسعه تجارت ماوراء بحار بریتانیا شد. با انحلال کمپانی هند شرقی در سال ،١٨٥٧ اهمیت مستعمرات شرقی در اقتصاد امپراتوری بریتانیا نه تنها کاهش نیافت بلکه افزایشی چشمگیر داشت. برای نمونه، در حالیکه واردات چای بریتانیا در آخرین سال انحصار تجارت این کالا بوسیله کمپانی هند شرقی (سال تجاری ١٨٣٣ ١٨٣٤) به وزن ٤٧٥ / ١ میلیون تن بود، در سال ١٨٥٣ به ٥ / ٣ میلیون تن و در سال ١٨٧٩ به ٢٥ / ٧ میلیون تن رسید. در سـال ،١٨٨١ انگلستان بیش از ٤١ میلیون پوند استرلینگ به سایر کشورها و قریب به ٨٠ میلیون پوند به مستعمرات خود کالا صادر کرد. در سال ١٨٨٥ صادرات انگلیس به هند بیش از ٦٨ میلیون پوند استرلینگ بود. بنوشته اکونومیست (١١ ژوئن ١٨٨٧) سرمایه گذاری انگلیس در مستعمرات تا این زمان به ٧٤٤ میلیون پوند استرلینگ بالغ میشد که سالیانه قریب به ٣٥ میلیون پوند سود داشت. در این زمان، امپراتوری جهانی بریتانیا ٣٠٥٣٣٧٩٢٩ نفـر جمعیت و ٩١٢٦٩٩٩ مایل مربع مساحت داشت. پنجاه میلیون نفر از سکنه این امپراتوری مسلمانان بودند، این در حالی است که در سال ١٨٨٩ تعداد انگلیسیهای مقیم هند تنها ٢٠٠ هزار نفر گزارش شده است. که ٤١ میلیون نفر آنها در هند میزیستند. باید توجه نمود که این آمار بجز سرزمینهای تحت سلطه بریتانیا (مانند دولتهای مستقل شبه قاره هند چون حیدرآباد دکن) است که رسما مستعمره محسوب نمیشدند. بنوشته جفکین آلمانی، حتی گلادستون، که معتقد بود منبع قدرت انگلستان تنها در جزایر انگلیس نهفته است (نه در مستعمرات) نمیتوانست از واقعیت (مستعمرات) بگریزد. در دوران (نخست وزیری) او بود که فرمان تأسیس کمپانی بورنئوی شمالی و بعدها کمپانی ملی آفریقا، برای سرمایه گذاری در سرزمین نیجر، صادر شد و جزایر فیجی و برمه به امپراتوری بریتانیا منضم شد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: خداوند فرمود: هرگاه کسى که مرا مى شناسد نافرمانى ام کند کسى را که مرا نمى شناسد بر او مسلط میگردانم.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: براستى که براى خداوند عزوجل در هر روز و شب ندا دهنده اى هست که ندا در میدهد: اى بندگان خدا دست نگه دارید و درنگ کنید از بجاى آوردن معصیتهاى الهى، پس اگر چهارپایان چرنده و کودکان شیرخوار و پیران قد خمیده نبودند عذابى بر شما فرو میریخت که به سبب آن کوبیده و ریزه ریزه میشدید.
کدام حکومت بنی عباس ثانی است؟ ابتدا این مطلب را در نظر داشته باشید که ما مجاز به انطباق احادیث با شرایط موجود نیستیم. و مواردی که در ادامه می آید بررسی احتمالات و فرضیه های مطرح شده توسط افراد مختلف هست. ابتدا احادیثی چند در مورد اختلاف بین بنی عباس را با هم مرور میکنیم. امام صادق (ع): ای محمد! بنیعباس هنگام از بین رفتن حکومتشان دچار اختلاف میشوند و همان چیزهایی که در بنی اسرائیل اتفاق افتاد، در میان آنها نیز رخ خواهد داد/ الغیبه - شیخ طوسی. از امام باقر (ع): از نشانه های ظهور مهدی (عج)، خروج سفیانی از شام، و خروج یمانی از یمن، و ندایی از آسمان در ماه رمضان، و صدایی که از آسمان بنام او و پدرش ندا میدهد، و اختلاف در میان بنی عباس بر سر حکومت، و فرو رفتن زمین در بیداء است/ الغیبه نعمانی. از احادیث ذکر شده اینطور برداشت میشود که اختلاف بر سر حکومت بسیار شدید است تا جاییکه حکومت را در استانه نابودی میکشاند. با توجه به اینکه خراسانی و یمانی علیه سفیانی با یکدیگر متحد میشوند. پس اگر بنی عباس از ایران باشد. دعوا بر سر حکومت باعث ناپایداری حکومت میشود. در نتیجه کشور درگیر اختلاف و جنگ داخلی میشود در حالی که ایران در احادیث از حکومت های متحد و مقتدر مدافع امام زمان (عج) خواهد بود. پس احتمال اینکه از ایران باشد، بسیار کم است. اما روایت دیگری که آشکارا موقعیت جغرافیایی بنی عباس را برای ما مشخص میکند. به این روایت دقت کنید: امام صادق (ع) فرمود: حتماً بنیعباس حکومت خواهند کرد، و زمانی که حکومت کردند و میانشان اختلاف افتاد و کارشان پراکنده شد، خراسانی و سفیانی بر آنان خروج میکنند؛ یکی از مشرق و دیگری از مغرب، و همه آنها (بنی عباس) را نابود میکنند. در آن هنگام، قائم (عج) ظهور میکند/ غیبت نعمانی. محل خروج سفیانی از وادی یابس که منطقه ای نزدیک شام است، می باشد. بین این منطقه و ایران، عراق و شرق سوریه و چند کشور عربی دیگر است، که موقعیت حضور بنی عباس میتواند آنجا باشد. پس میتوان این گزینه را که از ایران، است بطور کامل منتفی دانست. نکته دیگر، توجه داشته باشید در احادیث مختلف ایرانی ها، اهل قم و اهل خراسان را از یاران امام زمان (عج) معرفی کرده اند. این احادیث بسیار زیاد هستند با توجه به نقش و خط مشی حکومت و مردم ایران نسبت به امام زمان (عج) که عاشق و حامی او هستند. مطرح شدن چنین شبه هایی توسط خائنین بیشتر بمنظور ایجاد شک و تردید در دل مردم نسبت به حکومت است. تا مردم پشت حکومت حامی امام زمان (عج) را خالی کنند. به ادامه مطلب برگردیم، برخی با استناد به بعضی از احادیث و شرایط جانشینی حکومت در عربستان و احادیث مربوط به اختلاف در حجاز، حکومت این کشور را بنی عباس دانسته اند. بطور مثال این احادیث: امام باقر (ع): در آن سالی که صیحه آسمانی شنیده میشود، در ماه رمضان، در حجاز اختلاف خواهد افتاد، بگونهای که نظم اجتماعی از بین میرود و حج تعطیل میشود/ کمال الدین. امام صادق (ع) میفرماید: پیش از قیام قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باید حاکمی در حجاز کشته شود. مردم بر سر جانشینی او اختلاف میکنند و این اختلاف هرگز به سامان نمیرسد. تا آنکه صاحبالامر (عج) قیام کند/ بحار الأنوار. برخی دیگر ترکیه را بدلیل مداخله در شمال عراق و شرق سوریه گزینه محتمل میدانند، شاید هم جریانی در شرق سوریه بوجود بیاید و قدرت را در دست بگیرد، همانطور که جولانی این کار را کرد. اما تاکید میکنم که تطبیق دادن کار صحیحی نیست و نمیشود بر اساس این تطبیق ها و محاسبات اقدام کرد چرا که اشتباه محاسباتی میتواند دنیا و آخرت فرد را نابود کند. از طرفی در زمان غیبت تاکید فراوانی بر صبر و انتظار شده است. باید صبوری کرد و خود را برای فتنه های پیش از ظهور و خود ظهور آماده کرد. در این رابطه به احادیث زیر توجه کنیم: پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله): أفضلُ أعمالِ أمَّتی انتظارُ الفَرَج: برترین اعمال امت من، انتظار فرج است/ کمالالدین. امام صادق (ع): هر کس از شما در حالی بمیرد که منتظر این امر (ظهور) باشد، مانند کسی است که با قائم (ع) در خیمهاش باشد... بلکه مانند کسی است که با او با شمشیر جنگیده است/ الغیبة. امام علی (ع): المنتظِر لأمرنا کالمتشحِّط بدمه فی سبیل الله: کسی که منتظر امر ما (ظهور) باشد، مانند کسی است که در راه خدا در خون خود غلتیده است/ بحار الأنوار. امام سجاد (ع): من ثبت علی موالاتنا فی غیبة قائمنا أعطاه الله أجر ألف شهید من شهداء بدر و أُحد: کسی که در دوران غیبت قائم ما بر ولایت ما ثابتقدم بماند، خداوند پاداش هزار شهید از شهدای بدر و احد را به او میدهد/ الاحتجاج، شیخ طبرسی.

پس تحت تاثیر شبهات قرار نگیریم. قرآن و حدیث را معیار تشخیص قرار دهیم. آماده شویم، هر چه به ظهور نزدیک تر میشویم شرایط سخت تر میشود، تلاش کنیم ثابت قدم بمانیم.
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش پانزدهم: عالم غیر مرئى، طبیعت و علم: در فصل های گذشته ما اصول مهم فلسفه زندگانی های متوالی را مورد بحث قرار دادیم ولی البته وقتی میتوان گفت که این اصول دارای منشا و اثر و مورد قبول عامه واقع خواهد گشت که متکی بر دلایل و براهین منطقی بوده و مبنای آن بر روی مشاهدات حسی و خلاصه دارای مأخذ صحیح باشد. و هر گاه چنین منطقی پیشرفت کرد، در آن وقت است که آتیه ما افراد بشر عموماً درخشان و فروزان گشته و علاوه بر این نیز بدین وسیله عده زیادی از مسائل بغرنج ولا ینحل امروزه تماماً حل وتسویه خواهد شد. و الا هر گاه غیر از این حال باشد، عموم بما حمله ور گشته و این قضیه را بر ما ایراد خواهند گرفت که این تصوراتی که بنظر شما مطابق و موافق با حقیقت میرسد تماماً فرضیات ساده و صرف خیالات واهی است، واز این رو بدین گونه مطالب عالی و نفیس بهیچ وجه گوش و اهمیت نداده و ابدا حقایقی را که ما پیروی کرده ایم وقع و وقری نخواهند گذارد. از آنجا که عصر حاضر از تصورات بلا اساس و موهوم وفرضیات و قواعد بی اساس خسته و فرسوده شده ناچار از آنها رو گردانیده و راه بی اعتقادی را پیش گرفته است، دلیل آن نیز پر واضح است: دنیای امروز در مقابل اثبات هر گونه مدعائی دلیل و برهان میخواهد و تازه محکم ترین منطق و قاطع ترین برهان را قبول نداشته و فقط دلایلی که مطابق حس و شهود باشد طلبیده میگوید اثبات هر امری بایستی مبنایش بر روی وقایع و آنهم وقایع حسی و مشاهدات مستقیم باشد تا آنکه جای شک و تردیدی برای احدی باقی نماند و دلیل این شک و تردید نیز واضح است و فقط آن را از نتایج وخیم و زیاده رویهای مبالغه آمیز افسانهها و حکایت اغراق آمیز خیالی سراپا کذب و عقاید بلا اساس باید دانست که قرنهای متمادی است با زمزمههای خود بشر را سر گرم نموده و گاهواره بشریت را با موهومات و ترهات خود میجنباند. و این انسانی که در ابتداء هر مطلب و نظریه بدیعی را زود باور کرده و در مقابل آن سر تصدیق فرود میآورد، رفته رفته در نتیجه تحصیل و مطالعه تدقیق و موشکافی در هر مقوله یا موضوعی دیر باور و بی عقیده شده و هر گاه اصول تازه نیز پیش آید او نه فقط نسبت به آنها بی میلی نشان میدهد بلکه حتى الامکان در صدد مخالفت برآمده و آنها را با حسی عداوت آمیز استقبال میکند. اینگونه افکار و روحیات را ما نبایستی بهیچ وجه مذمت نموده و از آنها شکایت بمیان آوریم. زیرا هر گاه غیر از این بود فکر بشر یک حقیقتی را نفهمیده نسنجیده و کورکورانه استقبال مینمود. و غرض از اینکه ما در قسمت اول فلسفه زندگانی های متوالی را مورد بحث قرار دادیم نه این بود که فقط به یک سلسله دلایل فلسفی یا خیالی و باصطلاح حرف قناعت کنیم، خیر بلکه منظور ما این بود که دلایل و براهین دیگری نیز که اساس و مبنای آنها متکى به یک سلسله مشاهدات و وقایع حسی و امتحانات تجربی و در حقیقت شواهدی است که عموم آنها را دیده و تصدیق کرده اند گوشزد عامه کنیم و این شواهد و وقایع را ما در قسمت سوم جداگانه ذکر میکنیم. ترقی و پیشرفت علم و مراحل بی شمار دانش را میتوان به صعود یا بالا رفتن از کوههای مرتفعی تشبیه نمود. هر قدر که آن مسافر دامنهها و بلندی های صعب العبور و دشوار را زیر پای گذارده بالا میرود بهمان اندازه در اطراف او افق وسیع تر گشته و جزئیات منظره تحتانی یعنی نقشه زیر پای او در سطح زمین بنظر او یک مجموعه محدودی میرسد در صورتی که هر چه به بالا نظر انداخته مناظر جدید و بدیعی را میبیند؛ و از اینجا نیز هر قدر زیاد تر بالا رفته و قدم فراتر گذارد منظره بالا بنظر او وسیع تر وباشکوه بیشتری جلوه گر میشود. بهمین قسم نیز علم در ترقیات دائمی و روز افزون خود در هر قدمی که بر میدارد، اقلیم مجهولی را مکشوف ساخته مطالب و چیزهای جدیدی را کشف میکند. البته این موضوع بخوبی مشهور و لازم بتوضیح نیست که تا چه اندازه حواس خمسه ظاهری ما محدود و تا چه حد دامنه حس هر یک از آن حواس محصور است باید دانست که در ماوراء این اشعه و الوان ظاهری که ما با چشم خود میبینیم اشعه و الوان دیگری نیز موجود است که وجود هر یک از آنها را میتوان بواسطه معرف های شیمیائی اثبات و معین کرد. بهمین قسم حس سامعه ما فقط امواجی را شنیده و تشخیص میدهد که محصور ما بین مبداء و منتهای معینی باشد و اگر امواجی بالاتر یا پائین تر از این حدود یافت شود بهیچ وجه در عصب سامعه تأثیراتی نمی بخشد. هرگاه هیچگونه انکشافاتی در قسمت مناظر و مرایا از قبیل ذره بین و تلکسوپ و غیره بدست نمی آمد چگونه ممکن بود که ما با این دو چشم ضعیف خود از اوضاع بسیار بعید گیتی آگاه گشته و از احوال کواکب اطلاعاتی بدست آوریم؟ نه فقط از اوضاع عوالم سماوی بسیار بعیده با شموس متعاقبه بیحد و حساب و اجرام سماوی که هر طبقه پس از طبقه دیگر بنظر میرسد و اوضاع هزاران هزار ستارگان کوچک دیگر بر ما مجهول میماند، بلکه از اوضاع عوالم دیگری که مجاور باکره ارض واقع شده اند نیز هیچ خبری نداشته نفهمیده و بکلی بی اطلاع میماندیم! دامنه مشاهدات انسانی متدرجاً در اثر مرور زمان در هر عصری وسیع تر گشته و همانا در سایه اختراع تلسکوپ است که انسان در اعماق آسمانها کاوش بعمل آورده و عوالم بسیار بزرگی را کشف کرده که کره زمین او در مقابل بزرگی و عظمت آنها بسیار کوچک و غیر قابل اهمیت محسوب میگردد. در این عصر اخیر نیز اختراع میکرسکوپ عالم نامتناهی جدید دیگری بروی ما گشوده و باز کرده است. در این عالم نیز محشر و غوغای غریبی بر پا است. در همه جا اطراف ما در زیر این آسمان هزاران هزار موجودات غیر مرئی غلغله و هیاهوئی بپا کرده و مانند گرد بادهای مهیب در کار و سیر و گردشند. بوسیله همین اسباب یعنی میکرسکوپ یا ریزبین است که مطالعات در ساختمان مولکولی اجسام برای بشر فوق العاده سهل و آسان شده و قبل از اختراع این آلت مثلا انسان نمیدانست که گلبولهای قرمز خون و نسوج و سلولهای بدن انسان دارای طفیلیهای زنده فراوان و حیوانات صغار ذره بینی بوده و همین حیوانات کوچک نیز دارای طفیلات دیگری میباشند که بطفیل و معاونت یکدیگر زندگانی میکنند احدی نمیتواند پیش بینی کرده و بگوید که موج حیات بکجا منتهى و ختم میگردد. علم همیشه ترقی کرده پیش میرود و فکر انسانی روز بروز بر جرأت و قوت خود افزوده و افقهای جدیدی در برابر نظر وی گسترده میشود و در حقیقت هر گاه معلومات و اطلاعات امروزی خود را با مجهولات و چیزهائی که هنوز مانده است تا بیاموزیم بخواهیم مقایسه کنیم میبینیم که این توشه امروزی خیلی سبک وزن و بالنسبه به آن مجهولات فوق العاده قلیل و بی اهمیت است! اطلاعات بشری همیشه محدود است و لیکن طبیعت دارای حدودی نیست فاراده فیزیکدان انگلیسی میگوید: (با همین مجهولاتی که امروزه در قوانین گیتی موجود است ما میتوانیم یک عالم جدید و کاملی را ساخته و ایجاد کنیم) حواس ظاهری خشن ما را اجازه داده اند که در میان یک اقیانوس عجائبی بدون آنکه خود ملتفت آنها بشویم زندگانی نموده و بعینه مانند یکدسته اشخاص نابینائی که در میان سیلابهای نوری واقع شده باشند ما نیز ادامه حیات میدهیم.
ماده و قوه عامل اساسی اشیاء چیست: تا بحال علماء ماده را در تحت سه حالت جامد، مایع و گاز میشناختند. ولی سر ویلیام کروکس فیزیکدان انگلیسی در اثر یک سلسله تجربیات و امتحانات خود توانست بواسطه تخلیه هوای درونی شیشههای مخصوص چهارمین حالت ماده را کشف نموده و آن را حالت تشعشعی اسم گذارد اتمهای جسمی که بواسطه تخلیه آزاد شدند، در این فضای خالی دارای ارتعاشات فوق العاده سریع و شدید التأثیری میگردند. یعنی بواسطه سرعت زیاد خود ارتعاشات مزبور مشتعل گشته و آثار نور و روشنائی از خود بروز نموده و تشعشات الکتریکی نیز از آنها ظاهر میگردد یکی از موارد استعمال آن اشعه مجهوله X است که عموم از معجزات آن مطلع و آگاه اند. خلاصه از روی همین تشعشات الکتریکی است که میتوان بعضی از کیفیاتی که در عالم رخ میدهد شناخته و بدان پی برد. این ماده که در ابتداء بطور اختلاف متکاثف گشته و سه و جهه یا سه حالت اولیه جمود میعان و بخاری را بخود میگرفت اکنون که بحالت تشعشعی رسیده عده زیادی از خواص خود را از قبیل غلظت شکل و زن و رنگ را از دست میدهد ولی از طرفی در این مرحله جدید چنین بنظر میرسد که این ماده نسبت بقوه یک رابطه مستحکم تری یافته و بیش از پیش آن ملتصق میگردد. آیا میتوان گفت که این چهارمین حالت تشعشعی آخرین صورتیست که ماده بخود خواهد گرفت؟ خیر بلاشک حالات و مراحل خالص تر و بالاتری نیز میتوان تصور نمود که هنوز مجهول مانده و کشف نشده و چندی نخواهد گذشت که فکر بشر بحالات سیال وکثیر النفوذ دیگری که بمراتب رقیق تر و عالی تر از حالت تشعشعی باشد. متوجه خواهد گشت بهمان قسم که فهمید حالت تشعشعی بدرجات رقیق تر از حالت گازی و این حالت لطیف تر از حالت میعان و میعان رقیق تر از حالت جمود میباشد از اینرو میتوان امیدوار گشت که علم در آتیه پرده ضخیم مجهولات را بیشتر شکافته عمیقانه و دقت کامل تر وارد عالم اسرار شده و بهتر بکشف حقایق موفق خواهد گشت و در نتیجه یک دسته از مسائل بغرنج و غامضه را که بشر تاکنون بحل آنها موفق نشده و عاجز مانده حل و تسویه خواهد شد و بالاخره بدین مسئله پی خواهد برد که عامل و عنصر اصلی ماده و چه قواء مدیره و گرداننده گیتی کدامست؟ بنابر عقیده عده ای از دانشمندان وحدت ماده را تا اندازه شناخته و فهمیده اند. چنانکه سابقاً نیز گفتیم ماده اساساً سیاله ایست داراى یک نوع قوه ارتجاعی نامتناهی و همانا بواسطه اختلاطات بیکران و گوناگون این ماده است که اجسام ساخته شده بروز کرده و مرئی میگردند، و این سیاله که در اصل جوهری غیر مرئى بسیار لطیف و رقیق و بدون وزن بوده بواسطه انتقالات و تبدلات بحالات مختلفه آمده دارای وزن شده و بجایی میرسد که بواسطه تکاثف فوق العاده و بی قیاس خود اجسام جامد سخت وغیر شفاف و سنگین یعنی تمام مواد مرئی این عالم ارضی را ساخته و تشکیل میدهد. ولی این حالت تمسک یا التصاق چندان دوامی ندارد و از آنجا که ماده یک سلسله تغییرات و تبدلات بی پایانی را طی میکند بهمین قسم ممکن است سیر قهقرانی را پیموده تجزیه شده هر دفعه رقیق تر از حالت سابق خود در آمده و بالاخره بهمان حالت سیاله اولیه بر گردد. و بهمین دلیل است که عوالم و کرات آسمانی یک زندگانی بی دوام و کم بقائی داشته و همان طوریکه آنها ابتداء از محیطها یا اقیانوسهای اتری غیر مرئی و رقیق بیرون آمده اند بهمین قسم هم پس از آنکه مدار زندگانی خود را طی کرده و بپایان رسانیدند، بهمان محیطها یا اقیانوس های اتری رجعت کرده و مانند انهاری در آنها فرو ریخته و غوطه ور میگردند. بخوبی میتوان این مسئله را ثابت و مدلل نمود که همه چیز در طبیعت بالاخره منجر به وحدتی میگردد. مثلا از روی تجزیه نور این قضیه محقق و معلوم گشته است که اصل و ماهیت عناصر ترکیب کننده عوالم و کرات از کوچک ترین ستارهها و اقمار گرفته تا عظیم ترین شموس چه و از چه قرار اند و بهمین قسم بواسطه نقل مکان اجرای آسمانیها پی به وحدت قوانین مکانیکی میبریم. مطالعه در کیفیات مادی نیز مانند یک زنجیر بی انتهائی است که ارتباط هر حلقه بحلقه دیگر آن بما میفهماند که در تمام گیتی یک ماده واحد اترى حکفرما و بر قرار است. و قوۀ دیگری نیز موجود است که اساس و موجد حرکات اجسام میباشد؛ و الکتریسیته نور و حرارت فقط انواع و اقسام اشکال و صور مختلفه این قوه محسوب میشوند (بر تلو Berthelot شیمیدان معروف فرانسه در این خصوص در کتاب خود موسوم به منشاء و مبداء علم شیمی از کجا بوده؟ مینویسد: سیلات الکتریکی مغناطیسی حرارتی و نورانی که مدت نیم قرن بیش نیست ما بکیفیات آنها پی برده و شناخته ایم، حقیقت و متانت آنها چندان بیش از چهار عنصری که قدما معتقد بوده و میشناخته اند نیست. بدلیل آنکه علم بواسطه ترقیات بی پایان و روز افزون خود چهار سیاله فوق الذکر را گرفته بصورت واحدی تبدیل نموده و آن را اتر نامیده و گرچه تازه در خود این اثر هم حرف است بعلت آنکه فیزیکدانان و شیمیدانهای امروزه میگویند که اثر هم قابل تجزیه میباشد و از این رو علمای این فن و افکار و تصورات خود را به جاهای بلند تری سوق داده و بدین منظور جدیت و تلاش میکنند که بفهمند بالاتر از مرحله چه و علت غائی و تنها کیفیات حرکت چیست، کوستاولوبن نیز راجع به این موضوع در دو کتاب خود موسوم به سیر تکامل ماده و سیر تکامل قواء چنین میگوید: ماده و قوه عبارتند از دو وجهه یا دو شکل مختلف از یک عنصر یا جوهر واحدى. ماده یعنی قوه متجمده یا منعقد شده و قوه یعنی ماده تجزیه شده) از این رو علوم فیزیک و شیمی و مکانیک که پیشرفت آنها همیشه با یکدیگر همدوش بوده روز بروز بر ترقی خود افزوده دست بدست یکدیگر داده و مجهولات جدیدی را در خصوص انتظام اسرار آمیز اشیاء برای ما منکشف مینماید. عقل بشر بتأنى و حتى گاهى بدون آنکه خود بفهمد بجانب دو مقصود پیش میرود: یکی معرفت عنصر واحدی است که ماده و قوه و خیال از آن مشتق شده اند و دیگری قدرت کامله ایست که تمام قدرتها در آن تمرکز یافته عظمت و جلالت آن انسان را متحیر میسازد.
سیالات و مانیه تیسم: عالم سیالات که بطور مبهم در ماوراء حالت تشعشعی مشاهده میگردد مسائل عجیب و غریب و اکتشافات محیر العقولی را در خود ذخیره داشته و پنهان کرده است. اشکال و اقسام مختلفه ماده بیشمار ولا تعد ولا تحصى است. هر قدر ماده لطیف تر و رقیق تر میگردد برای رفع احتیاجات یک زندگانی عالی تری بکار میرود اکنون نیز عده زیادی از اشخاص این موضوع را میدانند که خارج از این تصورات جسمانی ما یعنی در ماوراء این پرده کدر و تاریک که مانند ابر غلیظی دورادور ما را احاطه کرده عالم دیگری موجود است و نه مقصود ما از این عالم یک عالم ذره بینی است بلکه عالم سیاله است که محیط بر ما بوده و موجودات غیر مرئی بی شماری در آن زندگانی میکنند. این موجودات موجودانی هستند ما فوق بشریت و نه مافوق طبیعت که همیشه نزدیک بما زندگانی نموده و همگی آنها شاهد و ناظر عملیات حیاتی ما میباشند منتهی نمی توانند با ما صحبت کرده مکامله نمایند. این موجودات وجود خودشان را در عالم غیر مرئی بما ظاهر نخواهند ساخت مگر در تحت شرایط معینه و در تحت اثر قوانین طبیعی متقن و محکمی پی بردن بکنه این اسرار و دخول در اینگونه قوانین مرموز البته فوق العاده اهمیت دارد: زیرا هر گاه انسان این قوانین را شناخته و بفهمد، مالک قواء متنابه و قابل توجهی گردیده و از اینرو نتایج بزرگی عاید وی خواهد شد. در نتیجه اعمال وتعمیم این قواء ممکن است اصولا وضعیت فعلی کره ارض بهم خورده و تغییراتی در انتظام جامعههای بشری روی دهد. مقصود قوانین و ترتیباتی است که در معرفت الروح تجربی بکار رفته و مجموعه آن قوانین را علم باسرار مکنونه نامیده اند و این علم مانند دنیای قدیمی بوده که همه وقت بعضی از اشخاص به قسمتی از آن قوانین پیبرده آشنا بوده اند. ما در قسمت اول در خصوص عملیات عجیب و غریبی که در معابد مقدسه هندوستان و مصر و یونان صورت میگرفت تا اندازه گفتگو و بحث نموده ایم و دوباره از تکرار آن مطالب در اینجا خودداری نموده و فقط منظور اصلی خود را که مربوط به این مسئله مهم یعنی موضوع مانیه تیسم میباشد بمیان آورده بیان میکنیم. مانیه تیسم را در کلیه اعصار و ادوار تاریخی میدانسته و مخفیانه آنرا مورد عمل قرار داده و تجربیاتی میکرده اند و لیکن تعمیم آن از اواخر قرن هیجدهم ببعد شروع گشت و گرچه در این تاریخ مجامع علمی با نظر شک و تردید باین موضوع نگاه میکردند. ولی امروز این شک و تردید هم کاملا بر طرف شده و این علم جزء علوم مثبته محسوب شده است و برخی از ارباب علم پس از یک قرن تعمیم آن بعقیده خود مانیه تیسم را بصورت دیگری کشف نموده و آنرا هیپنوتیسم نامیده اند. کلنل دورشا در کتاب خود موسوم به حالات عمیقۀ خواب مصنوعی مینویسد: هیبنوتیسم که مطالعه آن امروزه این قسم صورت رسمی بخود گرفته عبارت از آستانه یک بناء و عمارت با شکوهی است که مانیه تیزور های قدیمی از دیر زمانی پیش مقدار زیادی از آن را کشف نموده بودند. ولی بدبختی در اینجاست که علمای رسمی و بر جسته این فن که تقریباً همگی از اطباء محسوب میشوند و در این علم مانیه تیسم و یا بقول خودشان هیپنوتیسم اشتغال دارند تجربیات خود را عموماً و بالاخص در سوژههای مریض و علیل المزاج های مریض خانهها بموقع اجرا میگذارند. البته از این کار چندان نتایج خوبی نمیتوان اخذ نمود بعلت آنکه تحریکات عصبانی و علل مزاجی اینگونه سوژه های ناقص یکنوع کیفیات بی ربط و بلا نتیجه بما داده و آن قسم که باید و شاید مثمر ثمر واقع نخواهد شد. بعضی از علماء نیز ظاهراً از این واهمه داشته و معتقدند که هر گاه انسان در اینگونه کیفیات در حدود طبیعی مطالعه مداقه بجای آرد تفحصات وی کافی نبوده و بهیچ وجه نمیتواند دلایل مقنعی برای اثبات مدعای خود یعنی اثبات وجود روح پیدا کند. و همین موضوع را ما از شرح و تفاسیر پرفسور شارگوی معروف فرانسه که فی الحقیقه هیچ کس نمیتواند کفایت و تبحر فوق العاده این شخص را منکر گردد اقتباس نموده و در اینجا چند سطر از آنرا ذکر میکنم: میگوید: هیپنوتیسم عبارت از عالمی است که در آن غیر از وقایع حسی مادی که همیشه با فیزیولوژی همراه و این علم مؤید آنها بوده است. وقایع وکیفیات دیگری مشاهده میشود مطلقاً خارق العاده که تا کنون غیر قابل تفسیر و بیان بوده و با هیچ یک از قوانین فیزیولوژی وفق و مطابقت ننموده و بکلی تعجب آمیز و حیرت انگیز بوده است. از این رو من آن وقایع حسی یعنی علم فیزیولوژی را تعقیب نموده و کیفیات ثانوی که اسباب شکفت و حیرت است تفتیش و تفحص نکرده نسبت آنها علاقه نداشته و بکلی آن عجایب را کنار میگذارم. از سطور فوق چنین مستفاد میگردد که اطباء بزرگ و مشهور نیز عاجز مانده و ازعان دارند که این مسئله برای آنها هنوز روشن نگشته تاریک و مبهم است. و علت این امر برای آنست که در تفحصات و تفتیشات علمی خود فقط به مطالعات و تجربیات سطحى اکتفا و قناعت کرده و از واقعیاتی که ممکن است آنها را مستقیماً باصل موضوع کشانیده و حل مسئله را برای ایشان سهل و آسان نموده و در حقیقت عقده کار را برای آنها بگشاید گریزانند و علمای مادی هنوز مردد و مشکوکند که آیا داخل حل علم الروح تجربی بشوند یا خیر! زیرا چنین حس میکنند که هرگاه نخواهند این مسئله را تعقیب کنند بلاشک با قواء روحی یا روح یعنی خلاصه با یک سلسله مطالبی مواجه خواهند گشت که قبلا با کمال سرسختی و لجاجت آنها را منکر بوده اند. بهر حال مانیه تیسم که مدت مدیدی بود مردود بعضی از علماء و دانشمندان بود امروزه بصورت دیگری یعنی باسم هیپنوتیسم تجلی نموده و از آنها جلب توجه مینماید، اما چه خوب بود بجای آنکه ایشان تجربیات و عملیات خود را در اشخاص هیستریک و علل المزاج بکار برند آن تجربیات و عملیات را در سوژههای سالم و صحیح المزاج بموقع عمل میگذاردند؛ زیرا هیچ شک و تردید نیست که در این صورت آنها از عملیات خود نتایج بیشتری اخذ نموده و از اینراه استفاده های معنوی زیاد تری عاید بشریت میگردید. خواب مانیه تیکی سوژه هائی را که در حالت خواب مصنوعی میباشند قواء جدیدی در آنها پرورش داده و قدرت بی پایانی در قواء مشاعری آنها ایجاد میکند. بزرگ ترین کیفیتی که در این موضوع موجود و قابل توجه میباشد رؤیت وقایع و کیفیات از مسافات بسیار بعید بدون کمک و استعانت چشم است. سوژههایی که در حالت خواب مصنوعی میباشند بدون آنکه کسی هادی و راهنمای آنها باشد حتی در شب تاریک نیز قادر اند که بهمه جا رفته و با چشمان بسته خود بخوانند و بنویسند و انواع و اقسام کارهای بسیار دقیق و مفصل را انجام دهند از اینها گذشته سوژههای دیگری یافت میشوند که از خارج داخل بطن و شکم انسان را دیده و میتوانند یک بیک امراض درونی را شمرده و حتی بگویند که علل آن امراض چه بوده است. و علاوه بر این همین سوژهها در خواندن افکار (کلنل دورشا در کتاب خود موسوم به حالات عمیقه خواب مصنوعی چنین مینویسد: در حین خواب مصنوعی سوژه میبیند که در هنگام فکر و خیال سلولهای دماغی در حال ارتعاش و حرکت میباشد و آن سلولها را به ستاره گان آسمان تشبیه نموده میگوید که بنظر سلولها نیز بسط و قبض یافته و مثل اینست که کوچک و بزرگ میشوند) نیز قادر بوده و بدون آنکه حواس ظاهری آنها کمکی بکنند میتوانند داخل در عمیق ترین مراحل زندگانی و وارد عتبه عالم غیر مرئی گردند. سوژههای مزبور در اسرار حیات و عالم سیالی تعمق و موشکافی کرده و چنانکه قبلا نیز متذکر گشتیم با موجودات غیر مرئی مربوط شده و تعلیمات آنها را بما ابلاغ میکنند ولی بی مورد نیست که نتیجه تجربیات و عملیات بعضی از علماء معروف این علم را از قبیل دوپونه، دلوز و پوی سگور وغیره وعده بی شماری از طرفداران و پیروان ایشان را که در این خصوص بدست آمده. در اینجا ذکر کنیم خواب مانیه تیکی در عین حالی که بدن را بی حرکت ساخته، حواس خمسه ظاهری را محو و نابود میکند در مقابل، روح را آزاد ساخته وقواء باطنی و مشاعر او را صد برابر زیادتر نموده و ویرا داخل در یک عالم مکنونه و بسته سری دیگری میکند که دخول بدن جسمانی در آن غیر ممکن است. این روحی که در موقع خواب از بدن جسمانی خارج شده زندگانی نموده و فکر میکند خود دلیلی است براینکه او دارای شخصیت و استعداد میباشد. زیرا در اینحال یعنی در موقع خواب مطالب و چیزهائی را دیده و میفهمد که بمراتب عالیتر از اطلاعاتیست که در حالت بیداری بدست آورده. حال بی مورد نیست که سؤال کنیم پس اگر این روحی که ما منظور داریم نیست، پس کیست که دارای این شکل و ترکیب سیاله است؟ شک نیست که همین سیاله خود روح است و نبایستی آنرا نتیجه قواء حیاتی با نتیجه کار و اعضاء بدنی تصور نمود، بلکه روح خود. عاملی است آزاد، اراده ایست فعال که چون موقتاً از بدن جسمانی خارج شد در تمام نقاط طبیعت پر و بال خود را کاملا گسترده و گردش کرده قوائی را که در او موجود است بلا نقصان بمعرض بروز و ظهور میرساند. کیفیات مانیه تیکی نه فقط وجود روح را برای ما ثابت و مدلل می نماید، بلکه این مسئله را نیز ثابت میچکند که روح پس مرگ باقیست زیرا هرگاه در موقع زندگانی جسمانی این روح از بدن مادی جدا شود و در خارج از آن ولی بدون قطع شدن رشته حیاتی زندگانی و فکر کند پس این خود بهترین دلیلی است که پس از مردن این روح با کمال راحتی و آزادی و فراغت کامل تری زندگانی میکند. علم مانیه تیسم دارای تأثیرات عجیب و غریبی است و بدینوسیله انسان میتواند قدرتهای شگفت آوری بدست آورد زیرا اثر سیالات در روی این بدن انسانی بی اندازه بزرگ و خواص آنها بی شمار و متنوع است از روی تجربیات عملی و واقعات حسی این مسئله ثابت شده و توانسته اند بوسیله این سیالات درد و رنجهای خیلی سخت و دشوار را تسکین داده و معالجه کنند. آیا نشنیده اید که پیشوایان و پیغمبران بزرگ بواسطه لمس یا گذاردن دست روی سر و مغز مرضى و علیل المزاجها ایشانرا معالجه میکردند؟ تمام معجزاتی را که آنها انجام میداده اند کلیه بر روی همین مانیه تیسم بوده است. سیالات تماماً مطیع یک اراده قوى و میل سرشار اینگونه اشخاص بوده که فقط منظورشان نیکی به نوع بوده و از این رو اشخاصی را که میدیدند سست و ضعیف میباشند بتدریج تقویت کرده و امراض گوناگون آنها را بدین وسیله صحت داده معالجه میکردند. این موضوع را نیز میتوان ایراد نمود که یک دسته از اشخاص شارلاتان از این علم بزرگ سوء استفاده کرده و در حقیقت از ساده لوحی و جهالت توده استفاده نموده لاف علم زده و بتصور این که داراى یک نوع قوت و قدرت مانیه تیکی میباشند عوام فریبی کرده و خود را بزرگ قلمداد مینمایند. فی الحقیقه خیلی جای تأسف و تأثر است و اینگونه قضایای حزن آور را بهیچ چیز نمیتوان حمل نمود مگر به پستی اخلاق و فساد افکار این قبیل اشخاص خلاصه تنها چیزی که باعث تسکین قلب ما میباشد اینست که ما اطمینان داریم اشخاصی که باسم انسانیت دارای یک شفقت عمیق و علقه طبیعی نسبت به بیچارگان و واماندگان میباشند و در حقیقت مایلند که اشخاص رنجور و ضعیف را تسلی داده و تسکین خاطر دهند از این علم شریف سوء استفاده نکرده و سایر همنوعان خود با کمال صداقت و درستی و بشرط تجربه و سابقه کامل از علم مانیه نیسم مساعدت مینمایند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام در حدیثى فرمود: از پدرم شنیدم که فرمود: مردى بیابانى نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد: من در بیابان زندگى میکنم به من سخنى بیاموز که الفاظ آن اندک و معانى آن بسیار باشد. حضرت فرمود: تو را امر میکنم که خشمگین نشوى. پس آن بیابان نشین سوال خود را تا سه مرتبه تکرار کرد تا اینکه آن مرد به خود بازگشت و با خود گفت: دیگر پس از این چیزى نمى پرسم زیرا رسول خدا صلى الله علیه و آله جز به خیر مرا دستور نداده است. امام صادق علیه السلام فرمود: پدرم میفرمود: چه چیزى از غضب کردن سخت تر و بدتر است؟ زیرا شخص غضب میکند و در نتیجه نفسى را که خداوند آن را محترم دانسته میکشد و یا در حالت غضب، به زن شوهردار نسبت ناروا میدهد.
عاقبت شوم خاندان پهلوی: رضاخان، بدست اربابان غربی اش به جزیره ای در آفریقا تبعید شد و همانجا سقط شد مُرد. جسد وی پس از سه سال، به ایران آورده و گور بگور شد، و بعدها مجددا باز گور بگور شد و باز به مصر منتقل شد.
تاجالملوک، همسر اول رضاخان، به دلیل امتناع رضا پهلوی بی غیرت از نگهداری او، در سرای بیخانمانهای نیویورک نفله شد و مُرد و بدست مأموران شهرداری در گورستان مخصوص ولگردها و بی خانمانها، دفن شد.
ملکه توران، همسر دیگر رضاقلدر و مادر غلامرضا پهلوی نیز در خانه سالمندانی در پاریس سقط شد یعنی فوت کرد و همانجا هم چال شد یعنی دفن شد.
علیرضا پهلوی شبیه ترین فرد به رضاخان، در زمانی که شایعه ولیعهدی او بر سر زبان ها افتاد، در ۶ آبان ۱۳۳۳ در یک سانحه هوایی کشته شد و احتمال ترور وی به دست محمدرضا جدی است.
شمس پهلوی موذی، خواهر تنی محمدرضا نیز در کالیفرنیا سقط رفت و طبق آیین مسیحیت! تدفین و در گورستانی ناشناخته چال شد!
اشرف پهلوی، خواهر دوقلوی محمدرضا، پرحاشیهترین و یکی از فاسدترین اعضای خانواده پهلوی، پس از ابتلا به آلزایمر سقط و در گورستان کشور موناکو چال شد.
شهریار شفیق فرزند اشرف، قاچاقچی عتیقه جات و مواد مخدر، در پاریس، با اصابت گلوله سقط شد.
آزاده دختر اشرف که با صور اسرافیل در شبکههای سلطنت طلب همکاری میکرد، در پی اختلافات شدید با آنها، بطرز مشکوکی سقط و در کالیفرنیا چال شد.
فاطمه پهلوی فرزند دهم رضاخان نیز بر اثر بیماری صعبالعلاجی در سن ۵۸ سالگی و در سال ۱۳۶۶ سقط و در لندن چال شد.
محمد رضا پهلوی؛ شاه مخلوع ایران که پس از ۳۷ سال سلطنت ظالمانه بر مردم و پاچه خواری برای منافع غرب، عاقبت با ذلت، از ایران فرار کرد و بعد بخاطر مصرف زیاد داروهای جنسی در عیاشی و پاتوق شبانه، بسرطان سخت دچار و نهایتا سقط رفت و ذلیل در مصر چال شد.
محمد رضا پنج فرزند داشت: شهناز، فرحناز، لیلا، رضا و علیرضا:
لیلا پهلوی در ۳۱ سالگی با مصرف ۱۷ قرص خواب دست به خودکشی زد و سقط رفت.
علیرضا پهلوى ، فرزند دیگر هم با شلیک گلوله در دهانش بشکل مشکوکی سقط شد که؛ عده ای رضا را متهم به برادر کشی کردند.
غلامرضا پهلوی، خسیس ترین عضو این خانواده، در پاریس با مصرف مواد مخدر سقط رفت.
محمود رضا پهلوى، یکی از شاخص ترین ها در فساد اقتصادی، بر اثر مصرف بیش از حد مواد مخدر گ و ز را داد و قبض را از حضرت عزرائیل دریافت کرد و اینم مخفیانه در یکی از گورستانهای نیویورک چال شد.
حمید رضا برادر هوسران و آلوده به مواد مخدر محمد رضا، عضو دیگر این خاندان که فساد اخلاقی اش مانند اشرف شهره بود، دو فرزند داشت:
نازک پهلوى، این فرزند حمید رضا هم بازیگر فیلم های پورن شد و در ۲۹ سالگی در پاریس با حواشی بسیاری سقط و چال شد.
بهزاد پهلوى فرزند دیگرش هم به دلیل اعتیاد شدید به کوکائین در اسپانیا سقط و چال شد. نتیجه گیری:
خیانت های بی نظیر پهلوی ها به تاریخ و مردم ایران بحدی بود که خاک ایران، آنان را در خود نپذیرفت. در عین حال ثروت مفتی و هنگفتی که از ملت ایران سرقت کردند در کنار فساد اخلاقی شان، از عوامل اصلی خودکشی های مکرر این خاندان است.
وسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُون: و آنان که ظلم و ستم کردند بزودی خواهند دانست که به چه بازگشت گاهی (دوزخ انتقامی) بازگشت میکنند.

یه نکته راجع به مذاکره با آمریکا: سفر عراقچی به ترکیه برای رد و بدل پیغام و دیدار با مقامات ترک بوده و کمترین ارتباطی به مذاکره با آمریکا نداشت. هیچ تغییری در مواضع آمریکا ایجاد نشده و تا دولت کنونی آمریکا روی کار هست، هیچ مذاکره ای انجام نخواهد شد زیرا شروط قبلی ترامپ پابرجاست. هدف آمریکا از مطرح کردن مذاکره آنست که پس از نپذیرفتن آن توسط ایران ، روند مشروعیت سازی برای حمله را آغاز کند که گور خودشان را خواهند کند؛ عراقچی نیز صرفا جهت مصرف رسانه ای و بین المللی ایران را آماده مذاکره اعلام کرد والا در عمل بنا نیست مذاکره ای برگزار شود. ضمناً این سگ زرد کوچکتر از آن است که برای ما تعیین تکلیف کند.
گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش
تلخی بیاد آر که خاصیت دواست
در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای
در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست
چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است
چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست
پروین اعتصامی (رخشنده)
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش سیزدهم: روح هرگز نمیمیرد: یک مطالعه عمقی در طبیعت و جهان ناگزیر ما را به مطالعه و تحقیق در روح یعنی به فحص و جستجوی آن عنصری که ما را بحرکت در آورده و باصطلاح بما جان میدهد و مدیر اعمال ما میباشد سوق داده و میکشاند. علم فیزیولوژی بما چنین میفهماند که بدن مادی انسانی لا ینقطع و سال بسال در تجدید و تغییر است. در تحت اثر و عمل دو جریان حیاتی بزرگ یکنوع تبادلات و تغییرات دائمی در مولکولهای بدن حادث میگردد یعنی تبادلات و تغییرات مولکولهای مزبور بدین قسم انجام میپذیرد که عده ای در اثر کار از وجود انسانی ساقط و کاسته شده و عده دیگر بترتیب بواسطه عمل تغذیه و جذب جای آنها را میگیرند. از مواد نرم و لطیف مغز یا دماغ گرفته تا سخت ترین و سفت ترین قسمتهای بدن که استخوانها را تشکیل میدهد و خلاصه تمام این بدن فیزیکی و مادى ما محکوم و مقهور یک تغییر شکل و تحول دائمی بوده و بکرات و دفعات بیکران در زندگانی تغییر و تبدیل یافته و استحاله پیدا میکند، معهذا با وجود این تغییرات و تبادلات دائمی در این بدن جسمانی ما همیشه همان شخص اولى باقى میمانیم، آن مادۀ که دماغ یا مغز را تشکیل میدهد ممکن است تغییر کرده و سلولهای آن تجدید شود ولی فکر ما همیشه باقی و با این فکر خاطرات زندگانیهای گذشته که بدن جسمانی فعلی ما ابداً از آنها اطلاعاتی نداشته بهره نبرده و خلاصه در هیچ یک از آن حوادث و خاطرات شریک نبوده است منضم و ملحق میباشد. بنابر این در وجود ما یک عنصر مشخص و معینى غیر از ماده و یک قوه تقسیم ناپذیری یافت میشود که با وجود این تغییرات و تحولات همیشگی ثابت و پاینده است. چنانکه سابقاً دیدیم ماده بخودی خود لیاقت اداره کردن و انتظام را نداشته و نمیتواند تولید حیات و زندگانی کند و از آنجا که این ماده فاقد وحدت میباشد و ممکن است که آن را بی نهایت تجزیه و تقسیم نمود اما بر عکس در ما تمام کمالات معنوی و کلیه قوای عقلانی و اخلاقی با یکدیگر مجتمع کشته تولید یک واحد و مرکزی میکند و این مرکز خود شامل و حاوی کمالات و قواء مزبور شده و در حقیقت همین وحدت است که آنها را بیکدیگر مربوط ساخته و موجب تنویر و تنمیه آن ملکات میشود و این وحدت همان ذهن شخصیت، من و خلاصه روح میباشد. روح عنصر حیات و سبب احساسات است و همچنین این روح عبارت از قوه است غیر مرئى لا ینحل که تشکیلات جسمانی ما را اداره کرده و یک نظم و توافقی بین تمام قسمتهای بدن بر قرار ساخته است (روح عملیات خود را در بدن مادی متوسط عنصر سومی که عبارت از پریسبری perisperit است و بعد از این مفصلا بذکر آن خواهیم پرداخت انجام میدهد پریسپری پس از مرگ بدن جسمانی با روح باقی مانده و از آن منفک نگشته همه وقت روح صاحب و همراه وی بوده مراتب ترقیات خود را طی مینماید) کمالات معنوی روح بهیچ وجه ارتباط و مشابهتی با اعمال مکانیکی ماده ندارد. یعنی ذکاء، عقل، قوه ممیزه و اراده را بهیچ وجه نبایستی با خون آورده یا گوشت و عضلات بدن مشتبه ساخت و همچنین بواسطه همین ترازوی ذهن و این قوۀ امتیاز است که بایستی اعمال خود را سنجیده و خوب و بد را از یکدیگر تشخیص و تمیز دهیم: همین زبان و لسان درونی و باطنی است که روی سخن را از پست ترین تا عالی ترین شخص گرفته با هر کسی باز نموده و با همان صدای ضعیف و نحیف خود اعلام میکند که اعمال روح بهیچ وجه ربطی بماده یا ربطی بآثار فیزیکی و شیمیائی ماده ندارد. در این وجود ما جریانها وسیلهای مخالف و مغایر همیشه در کشمکش و مبارزه اند هوی و هوسها و میلهای مادی دائماً با عقل و عاطفه و با حس انجام وظیفه صحیح در جدال و نزاع میباشند، و حال اگر ما تنها ماده محض بودیم آیا این مبارزات و کشمکشها را دانسته و درخود سراغ میگرفتیم؟ خیر بلکه بلا شبهه بدون هیچ گونه تاثری یا تأسف و خجلتی و بدون هیچ قسم تألم یا ندامت این تمایلات طبیعی را گذرانده و بپایان میرسانیدیم. و اما بالعکس باید دانست که اراده در ما موجود است که اغلب با حواس فطری و طبیعی در جنگ و مناقشه میباشد و خلاصه بواسطه همین اراده است که ما میتوانیم از نفوذ و تاثیرات ماده خلاصی یافته آن را مقهور خودسازیم و بالاخره آن را یک آلت و اسباب مطیع و منقادی برای خود قرار داده و بهر کار که خود مایلیم بکار بریم. آیا فی الحقیقه نمی بینیم که بعضی از مردم و آنانی که در سخت ترین وضعیت و مشکل ترین شرایط قدم بعرصه زندگانی گذارده چگونه عوائق و موانعی را که در حیات در پیش پای خود مشاهده میکنند منکوب نموده و یا آنکه بچه قسم با فقر و ناخوشیها و انواع و اقسام علل مزاجی مواجه گشته در مقابل آنها استقامت بخرج داده و بواسطه کوشش و جد و جهدهای مستدام خود آنها را تماماً زیر پای گذارده و بالاخره با موفقیتهای کامله بر آنها غلبه نموده اند؟ و یا آنکه آیا نمیتوان تفوق و برتری روح را برجسم از اینجا کاملا استنباط نموده یعنی نظری بصفهات تاریخ انداخته و دید که این روح چگونه فداکاریهای بزرگ و جان نثاریهای عظیمه را در طی ازمنه و ادوار تاریخی منحل گشته است! هیچ کس نیست که نداند چگونه شهدای راه حقیقت و اشخاص وظیفه شناسی که برای انجام تکالیف وجدانی خود را بمخاطرات عظیمه دچار ساخته و کسانی که برای خدمت به بشر و خیر عموم دامن همت بکمر زده خواه کشته شده و یا آنکه بدار آویخته شده و بالاخره با کمال قساوت و خشونت در میان انواع و اقسام زجرها و شکنجههای جگر خراش و جانگداز بر این بدن جسمانی مادی تسلط و غلبه یافته و بدون آنکه بشکایات این بدن گوشتی مادی گوش دهند قادر بر این شده اند که سختی هائی را متحمل شوند و شربت تلخ مرگ را با کمال وجد و شعف نوش کنند! هرگاه در این بدن فعلی ما غیر از ماده چیز دیگری نبود امکان نداشت هنگامی که بخواب عمیقی فرو میرویم روح ما باز ادامه حیات داده و بدون هیچ گونه کمک و معاونت حواس خمسه ظاهری بتواند بما نشان دهد که یک فعالیت و حرکت و آگاهی دائمی از جمله شرایط طبیعت او بوده و همیشه در کار است، روشن بینی در حین خواب مصنوعی رؤیت حوادث و وقایع از فواصل بسیار بعید بدون استعانت چشم و خلاصه دیدن واقعیت قبل از حدوث و خواندن افکار تماما آنها نیز از روی تجارب و امتحانات عدیده این مسئله را کاملا اثبات و مدلل مینماید که بلاشک روح وجود دارد.
پس از این رو میتوان گفت که در نهاد ما یک جوهر یا عنصرى خواه ضعیف خواه قوی خواه تیره و جاهل و خواه منور و روشن موجود است که ما آن را روح نامیم همین عنصر ذیشعور و یا مدرک است که بر ابدان
جسمانی فنا پذیر ما سلطنت و فرمانروائی نموده وکلیه اختیارات ابدان مزبوره در ید قدرت خود حفظ کرده است. در حقیقت این ابدان غیر از یک خادم صرف و یک آلت بی مدرکی برای روح ما بیش نیستند روح آزاد، ترقی پذیر و مستعد کمال است بنابر این داراى یک مسئولیتی میباشد روح بمیل خود میتواند جاده مصلحت و صلاح را طی نموده تغییر و تبدیل یافته و بجانب خیر و خوبی متمایل گردد و در بعضی همین روح شرمسار سر افکنده و در برخی دیگر مشعشع و درخشان است ولی در هر دو صورت یک قسم ایدآل و آرزوئی آنها را ترقی داده و باعث تقویت و تنمیه و موجد پیشرفت و ترقی آنها میگردد بهر اندازه که این ایدآل بزرگ تر و شامخ تر باشد بهمان اندازه الهامات آن روح زیادتر میباشد سعادتمند و فرخنده آن روحی است که شوق مخصوصی وی را بحرکت در آورده و بر طبق آن شوق و عشق قدم برداشته و جلو میرود! یعنی خوشبخت آن روحی که عشق بحقیقت و عدالت و وطن و انسانیت را دارا است پیشرفت چنین روحی بسیار سریع و پس از رفتن او از این عالم جسمانی آثار بسیار از وی باقی مانده تخم هائی را که کاشته است روئیده و از آنها ثمره هائی پر برکت بدست میاید.
چون مسئله وجود روح مسلم و محقق گشت در آنوقت این موضوع پیش میآید که آیا روح بعد از مردن جسد جسمانی باقیمانده یا معدوم میشود. این مسئله باقیماندن روح از حیث اهمیت در رأس کلیه مسائل قرار میگیرد زیرا این موضوع تنها مدرک و پایه است که قانون اخلاق بر روی آن استوار گردیده و این تنها موضوعی است که درک مسائل عدالتی بوسیله آن برای ماسهل و آسان شده و بزرگ ترین آمال و آرزوهای بنی نوع انسان بواسطه آن بر آورده گشته و عموم قانع و خرسند میگردند. هر گاه این جوهر روحی مادر طی تغییرات دائمی ملکولها و تحولات و تبدلات بدن جسمانی مادی باقی و بر دوام بماند و از انفصال و تجزیه و خراب شدن ذرات مادی در آن تغییری پیدا نشود بدیهی است بعد از مردن بدن جسمانی نیز باقی و بر قرار میماند. چنان که سابقاً دیدیم معلوم شد که در جهان هیچ چیزی از بین نرفته و معدوم نمیگردد. مادامیکه علوم مثبته فیزیک و شیمی این مسئله را کاملا برای ما روشن و واضح میکنند که هیچ اتمی از هیچ جسمی از بین نرفته و هیچ قوۀ معدوم نمیگردد، دیگر چگونه بایستی باور کرد که این عنصر یا وحدتی که تمام قواء عقلانی و مشاعری در خود اوست و کلیه را خود او شامل میباشد، بجائی منتهی شود که از بین رفته و معدوم گردد؟ چگونه میتوان قبول و باور کرد که این منی که ملتفت امور هست و تمام وقایع سلسله حیاتی در آن ظاهر و آشکار میشود ممکن است از میان رفته و معدوم گردد؟ نه فقط منطق و اخلاق بلکه وقایع و حوادث حسی که آنها را در فصلهای آتیه مورد دقت قرار داده و در اطراف آنها بطور اجمال گفتگو خواهیم نمود و در عین حال هم فیزولوژیکی و هم روحی میباشند میبینیم که تماماً بقاء روح یعنی وجود این عنصر صاحب ذهن و شعور را برای ما کاملا اثبات و مدلل مینماید. و این مسئله را برای ما محقق خواهد نمود که همانطوری که اعمال و کارهایی در این زندگانی ارضی منادی وی واقع میگردند، بهمین قسم نیز پس از مرگ این روح باقیمانده و همان اعمال باعث سعادت و خوشبختی یا نکبت و بدبختی او میگردند. هرگاه مرگ انجام و آخرین مرحله کلیه اشیاء و موجودات میبود و هرگاه مقدرات ما فقط در همین حیات ارضی پر مشقت و پر زحمت میگشت آیا هرگز آمال و آرزوی حصول بمدارج و مراتب عالی تر و کامل تری که در حقیقت هیچ درجه کمالی در این زندگانی ارضی نمیتواند ما را قانع سازد میداشتیم؟ آیا هرگز اشتیاق یا میل سرشار و تشنگی. این را داشتیم که بدانیم و بفهمیم که هیچ چیزی در این عالم نمیتواند گودال آرزوهای ما را پر کرده و از هر حیث ما را مستغنی سازد؟ و فی الواقع هرگاه در موقع مردن یعنی موقعی که این شیرازه حیات فعلی گسیخته شد اثری از وجود انسان باقی نمیماند، پس این همه احتیاجات تصورات و خیالات و تمایلات لا تغییر و نا معلوم از برای چه بود؟ این صدای قوی و نیرومند وجود انسانی که در طی قرنها طنین انداز بوده و این همه آمال و آرزوهای بی پایان و نامتناهی و این همه نهضتها و جنبش هائی که بشر از برای پیشرفت مقصود و ترقی و پیشرفت و حصول بنور و حقیقت متحمل گشته است تماماً را بایستی موهوم و فقط یکنوع شبح فانی و گذرانی تصور نمود و بایستی گفت که این کیفیات تماماً عبارتند از اجتماع یک دسته از مولکول هائی که بعسرت تشکیل گشته و بزودی از بین رفته و محو گشته اند! پس چه فایده بایستی برای این زندگانی ارضی قائل گشت؟ و با این عمر کوتاه انسانی و دوام بی قیاس عالم آیا این مسئله برای ما امکان پذیر است که بفهمیم و به بینیم پایان علوم متعارفى بکجا انجامیده و حد و انتهای آن بکجا خواهد رسید؟ انقدر ضعف و ناتوانی و صعوبت و تلخی و حرمان و یأس این عالم را فرا گرفته که هیچ چیز برای اقناع و اسکات امیال ما کافی نبوده و نمیتواند کاملا آمال ما را برآورده نماید و بر فرض آنکه تا درجه یا حدی به آرزو و آمال خود رسیدیم تازه هنوز تشنه ایم و بدین پایه اکتفا ننموده، آمال و مرام خود را بجاهای عالی تر و بلندتری سوق داده یعنی تصورات و آرزوهای خویش را بجاها و مقاماتی میکشانیم که ابداً دسترسی بدان مراتب نداریم. در همین زندگانی مادی ارضی که فعلا تعقیب نموده و در پی آن هستیم، با وجود مرارتها و آلام و اسقام یک نوع آرمان (آرمان لغت صحیح فارسی و ترجمه ایدآل میباشد) و آرزوئی که متعلق به این عالم نیست یعنی یک نوع سعادت و خوشبختی که همیشه از ما گریزان است یافت میشود که نشانه کافیست بر اینکه غیر از زندگانی فعلی زندگانی دیگری پس از آن نیز موجود است. خلاصه آن که لازم به تذکر و توضیح نیست که طبیعت آن قدرت را ندارد که بتواند بموجودات و مخلوقات آمال و آرزوهایی اهدء کند که غیر قابل تحقیق باشد و باید دانست که احتیاجات نا محدود و بیشمار انسان مستلزم یک زندگانی نامحدود و بی قیاسی است.زندگانیهای متوالیه: جریان زندگانی روحی بچه شکل و از چه قرار است؟ و در حقیقت آیا حیات روح چیست؟ برای روشن ساختن این مطلب بایستی برگردیم به منبع و سر چشمه این روح و مجموعاً مسئله زندگانیها را تحت مداقه و مطالعه قرار دهیم. چنان که میدانیم در سطح این کره زندگانی در ابتداء با اشکال و ساده و مقدماتی ظاهر و آشکار گشته تا آنکه بتواند پس از طی مراحل مزبور بجانب ترقی و تعالی و کمال سوق یابد یعنی از درجات پست اشکال مختلفه حیوانی شروع کرده و انواع و اقسام حیوانات را دیده تا آنکه میرسد بنوع انسان که در اعلی درجه زندگانیهای ارضی واقع است و بتدریج موجودات حیه نمو کرده و ترقی نموده بر حساسیت آنها افزوده میگردد و چنان که قبلا گفته شد این زندگانی بتدریج و بآرامی از فشارها و قیودات ماده مستخلص گشته و در آنوقت است که حس فطری که تا بحال اعمال خود را کورکورانه انجام میداد از بین رفته و جای خود را به هوش فراست و عقل واگذار مینماید. این نردبان تکامل تدریجی را که پلهها یا درجات تحتانی آن در غرقاب پستی وظلمت فرو رفته آیا تمام موجودات آن مدارج را پیموده اند؟ و آیا قبل از اینکه این موجودات بذهن و آزادی نائل گردند و پیش از آنکه کاملا مالک اراده خود گردیده و بر تمام هوی و هوسهای نفسانیه وشهوانییه خویش غلبه نمایند مجبور بوده اند که تشکیلات جسمانی حیوانی اولیه را جان داده یعنی آیا مجبور بوده اند که اجساد و ابدان آنها را بترتیب طی کنند و قبل از رسیدن بحیات فعلی بلباس موجودات پست خلقت در آیند؟ هر گاه در اطوار و اخلاق بشر تعمق و مطالعه بجای آوریم بواسطه صفات حیوانی و بهیمی را که در او مشاهده میکنیم این مسئله ترقی تدریجی بر ما یقین شده و بدان کاملا معتقد خواهیم گشت گرچه این موضوع هنوز لاینحل مانده و مورد بحث بعضی از علماء است. حبس عدالت مطلقه که در عالم حکم فرماست بما میگوید که هیچ یک از موجودات نه انسان و نه حیوان برای این خلق نشده اند که زحمت و مرارتهای بسیار سختی را متحمل گشته و معدوم شوند. یک نوع زنجیر و سلسله که ترقی و پیشرفت منوط بآنست چنین بنظر میرسد که تمام مخلوقات را از جماد گرفته تا نباتات وحیوانات و انسان کلیه را بیکدیگر متصل و مربوط میسازد این زنجیر میتواند آنها را هم ماده و روحاً بیکدیگر مربوط نماید و البته تکامل و پیشرفت این دو شکل یعنی جسم و روح بایستی همدوش و موازی و بکمک یکدیگر صورت پذیرد و حیات یا زندگانی فقط یک نوع تظاهری از روح بشمار میرود. این روح بهر وضعیت و هر مقامی که بوده حال که بمرتبه و پایه انسانی رسید و از ذهن و ادراک بهره مند گردید دیگر بهیچ وجه برگشتن و نزول او به آن مراتب اولیه یعنی سیر قهقری محال و غیر ممکن است زیرا کلیه درجات و اشکال مختلفه را که این روح پیموده دلیل بر استحقاق و لیاقت خود او میباشد پس از این میتوان گفت که نبایستی خدا را بدان متهم نمود و این تقصیر را بگردن او گذارد که چرا این موجودات مهیب رعب انگیز و موذیه را خلق کرده است. موجودات غیر از تظاهرات و اشکالی که از نتیجه تمایلات و عادات خود آنها بدست آمده و حاصل گشته تظاهرات و اشکال دیگری نخواهند داشت. گاهی چنین اتفاق میفتد که ارواح انسانی اجساد و ابدان ضعیف و سست و رنجور را انتخاب نموده و در آن ابدان حلول میکنند بدین منظور که هوی و هوسهای نفسانیه خویش را تحت فشار و مضیقه گذارده تا آنکه بتوانند در نتیجه عسرت و سختی بمراحل و مراتب اخلاقی و معنوی برسند. ولی در طبیعت پست حیوانی هیچ قسم انتخابی واقع نشده و اجرا نمیگردد. و این موجود مجبور است که کلیه مراحل پست را پیموده و این گیر و دارها را تماماً بترتیب ببیند و طی نماید. این ترقی و نمو تدریجی را هر بیننده دقیق و کنجکاری ممکن است بخوبی دریافته و بفهمد. در میان حیوانات اهلی اختلافات اخلاقی کاملا مشهود و هویدا است مثلا در یک نوع بخصوص از حیوانات میبینیم که تمام افراد آن از حیث اخلاق و رفتار در یک پایه و میزان نیستند بلکه بعضی ترقیات اخلاقیشان بیشتر و بالاتر از سایرین است و هرگاه درست دقت کنیم میبینیم که علاوه بر این برخی از آنها دارای صفات و عاداتی هستند خیلی نزدیک و شبیه بصفات و عادات انسانی و در حقیقت مستعد فرا گرفتن بعضی از مزایای اخلاقی از قبیل محبت رأفت وعطوفت فداکاری و غیره و از آنجا که ماده تنها و بخودی خود فاقد حس بوده و معنای محبت بسایرین و دوست داشتن را نمیداند ناچار بایستی بعنصر و جوهر ثانوی دیگری که ما آن را روح نامیم و این روح بحالت جنینی در آن حیوانات وجود دارد و موجب این محبتها و مهربانیها وباعث درک حواس مزبوره میگردد قائل گشته و وجود آن را قبول داشته باشیم. هیچ چیز بزرگ تر و بهتر و بیشتر مطابق با قانون عدالت و بیشتر موافق با ترقیات متوالیه نمیتوان تصور کرد بجز همین مسئله صعود ارواح و طی مراتب زندگانیهای متوالیه که در جریان آن زندگانیها کم کم و بتدریج روح خصایص و شهوات حیوانی خود را از دست داده و غلاف سنگین خود پسندی و خود خواهی را در هم شکسته از آن بیرون آمده و در عوالم عقل و فکر و محبت و آزادی واقع میشود. و در حقیقت این اصل در عالم بمنتهى درجه انصاف و عدالت است که تمام موجودات بایستی بالسویه از عالی و دانی از بدو ظهور در سطح این کره تمام مراحل مزبور را بپیمایند تا آنکه موجودی کلیه این مراتب و مدارج مقدماتی و پست را بترتیب ندیده و طی نکرده باشد نمیتواند داخل در مراحل و مقامات عالیتری گردد. روزی که روح از مرتبه و درجه حیوانی بیرون آمده و وارد مرحله انسانی شد از این موقعست که شخصیت و استقلال را بدست آورده معنای تکلیف و مسئولیت اخلاقی را فهمیده اما هنوز بمقصد خود نرسیده و دوره ترقی خود را به اتمام نرسانیده است هنوز مراحل سابق حیوانی او بپایان نرسیده که مرحله نوین یعنی میدان مبارزه حقیقی برای او باز شده و عملیات جدید وی شروع میگردد و در همین مرحله است روح بایستی مساعی و مجاهدت های کامله و اعمال مختلفه و جدیده را انجام دهد. مبارزات ادوار گذشته او تماماً مقدمه مبارزات آلیه اوست که بالاخره آنها را ملاقات نموده و با آنها مواجه خواهد گشت و در سطح همین کره است که روح بکرات تجدید قالب نموده و یا ابدان گوشتی متعدده آشنا گشته آنها را احیاء نموده یک یک را جان میدهد و در هر مرتبه یا زندگانی جدید روح اعضاء تازه و جوانی را دارا شده عمل تکاملی را که بواسطه مرگ قطع گشته و بحال وقعه افتاده بود دنبال گیری کرده و مجدداً برای تعقیب آن عمل و ارتقاء و تعالی خود از نو شروع بکار کرده آماده کار زار و پیشرفت میشود و در حقیقت این روح بمنزله مسافر ابدی است که بایستی از کرۀ بکرۀ دیگر بالا رود و بجانب سرای صلاح و عقل غیر متناهی سوق یابد و بهمین قسم صاحب درجات گردیده ولا ینقطع در عقل و تقوی و ترقیات علمی و اطلاعات و اخلاق پیشرفت نموده در هر زندگانی بالاتر از زندگانی دیگر گردد. زندگانی ارضی ما بمثابه ورقی است که در این مرتبه به دفتر زندگانیهای ابدی ما اضافه و ضمیمه میگردد هیچکس ممکن نیست در این فضای کوتاه یعنی در این حیات بی دوام بتواند خود را از عیوب و خطایا و تمام میل ها و هوی و هوسهای متعارفی که تماماً از جمله آثار و نقوش زندگانیهای گذشته او محسوب شده و کلیه شاهد منشاء و مبداء آن میباشد مبری و منزه سازد. هرگاه بخواهیم فى الحقیقه زمان و مدتی را که از بدو ظهور و بروز انسان در سطح کره تا حال که بدین پایه و درجه تمدن رسیده است حساب و معین کنیم خواهیم دانست که برای تحقیق در مقدرات و کیفیات زندگانیهای او و مجاهدت هائی را که وی متحمل گشته و مراحل مشعشع و برجسته را که او پیموده تا آنکه باین درجه کمال و ترقی رسیده است ازمنه بی قیاس و بیحد و حصری لازم داشته و بکرات و دفعات بیشماری مقهور و مغلول تجدید زندگانیهای لاتعد و لاتحصائی بوده است (قانون تعلق ارواح به ابدان و عود آن در عالم دیگر نه فقط از روی عقل اثبات و مسلم میگردد، بلکه بواسطه وقایع و حوادث نیز ثابت و محقق میشود تجربیات و عملیات هیپوتیز ور معروف کلنل دورشا در خصوص عقب بردن حافظه و همچنین تجربیات و عملیات مجربین اسپانیولی قبل از او مانند فوناند کلاویدو ماراتا که راپورت مفصل آن را در ۱۹۰۰ بکنگره روحیون داده اند دلالت بر این میکند که سوژه هائی که در حالت خواب مصنوعی میباشند ممکن است خاطراتی را که در زمان بیداری تاریک ومبهم و بهیچ وجه وجود نداشته اند در زمان خواب بحرکت و ارتعاش در آورده تماماً آنها را از خود بروز دهند. بدین معنی که سوژههای مزبور در این خواب مصنوعی تمام جزئیات طفولیت و کوچک ترین وقایع زندگانیهای ما قبل خود را بخاطر آورده و شرح داده اند. در تحت تاثیر و نفوذ اینگونه مطالعات و تجربیات است که ادله و شواهدی برای تأئید مسئله عود ارواح در عالم دیگر پیدا شده و بطور وضوع و آشکار حقیقت و واقعیت این قضیه را تشریح نموده و ثابت میکند که موجود فعلی یعنی روح غیر از این زندگانی و قبل از این زندگانی زندگانیهای زیاد دیگری داشته و در اثر همین شواهد و تجربیات عملی است که بلاشبهه روز بروز شخصیت بشری در تحت وجوه و اشکال کاملا جدیدی ظاهر و آشکار میگردد) فقط زندگانیهای متوالیه و متعدده است که میتواند کیفیت و چگونگی یا منش بشری را تعبیر نموده، استعدادهای مختلفه انسانی را تأویل و عدم تناسب صفات اخلاقی و خلاصه کلیه اختلافات و عدم انتظامی که در گذارشهای یومیه مردم مشاهده میکنیم برای ما تفسیر و بیان کند.
از روی همین قانون زندگانیهای متوالیه است که فقط میتوان این مسئله را استنباط نمود که چرا بعضی از اشخاص صاحب استعداد و قریحه و دارای احساسات و عواطف شامخه و مقاصد کریمانه و اصیلی میباشند.
در صورتی که برخی دیگر را میبینیم که در سفاهت یا جهالت و در هوی و هوسهای نفسانیه و پست مستغرق و راکد مانده و هنوز از آن حواس فطری حیوانی خشن بیرون نیامده، ترقی نکرده و در همان مراتب و مدارج پست باقی مانده اند. آیا میتوان تصور کرد آن خدائی که بطریق مساوات برای هر یک از ما افراد بشر یک نوع حیات جسمانی معین کرده و تخصیص داده است چنین خدائی یک نفر وحشی را از یک نفر متمدن فرق گذارده و یا سهم او را بیشتر از دیگری قرار دهد؟ و یا آنکه آیا میتوان گفت که قادر مطلق ما بین مخلوقات خود تبعیض قائل شده و اشخاص را مختلف نا مساوی خلق کرده است؟ خیر، بلکه دلیل قطع و حسی این اختلاف پایه و عدم تساوی اخلاقی را در میان مردم فقط بایستى بواسطه قانون تعلق ارواح و تکثر زندگانیها و فاعل مختار بودن و غیره دانست و بدون این قانون ظلم محض و فاحش بود که میبایستی در عالم فرمانروائی کند. تأثیرات محیط وراثت و اختلافات تعلیم و تربیت صحیح است که تا اندازه در ترقی و پیشرفت این موجود واجد اهمیت است، ولیکن این تأثیرات نسبت بمقصود اساسی خیلی جزئی است و برای بیان کردن اختلافات مزبوره کافی نبوده و نمیتواند این عدم انتظام و اختلافات اخلاقی و عقلانی را حل نموده و ما را قانع سازد. بعلت آنکه مثلا اگر اعضاء یک خانواده را مشاهده کنیم میبینیم که از حیث گوشت و خون با یکدیگر کاملا شبیه اند و بدون هیچ گونه اختلاف یک نوع و یک سلسله تعلیمات را فرا گرفته و در تحت لوای تربیت واحدی پرورش مییابند ولى معهذا میبینیم در بسیاری از چیزها با یکدیگر اختلاف دارند چنانکه دیده شده است با اشخاص بسیار عالی از قبیل مارکرل (امپراطور عادل رعیت پرور ورؤف رم) که پسران دیو سیرتی مانند کمد (پسر مارک اول که امپراطور ظالم و سفاکی بوده است) از آنها بوجود آمده و بعکس همینطور بسا مردمان معروف عالیقدر که از پدر و مادرهای بسیار پست و گمنام به عرصه ظهور رسیده اند. هر گاه شروع زندگانی از بدو همین زندگانی فعلی بود و یا بعبارت دیگر هرگاه غیر از این زندگانی مادی فعلی حیات دیگری قبلا نداشته ایم پس این اختلافات بیکران عقلانی و ذهنی و درجات مختلفه اخلاقی و این مراتب و مدارج و شرایط گوناگون بشری را بچه چیز حمل میتوان کرد؟ بلاشک در این مسئله یک نوع سر عظیمی است که چرا عده بواسطه دارا بودن عقول نسبه کامله و باصطلاح پیش رس و یا اشخاص منورالفکر و روشن ذهن از بدو طفولیت با عزمی راسخ و متهورانه خود را بجادههای علم و صنعت انداخته، در صورتی که عده دیگر از جوانان امثال اشخاص فوق الذکر با وجودی که دائما مستغرق در مطالعه و تحصیل و زحمت هستند معهذا هیچ فرقی نکرده در همان حالت متوسط و اعتدال باقیمانده و کاری از پیش نبرده اند. تمام این نا همواری ها در اثر قانون سابق هموار و مرتب گشته و این تاریکی ها در مقابل فروغ نیک رفتاری و مجاهدت در زندگانیها مرتفع خواهد گشت. موجوداتی که بواسطه قوت و متانت مشاعرى و عقلانی و کمالات معنوی و تقوی و پاکدامنی از سایرین متمایز میباشند و از حیث شئون و مقامات اخلاقی از دیگران برترند آنانی هستند که بیش از سایرین متابعت روح و عقل و مخالفت هوی و هوس در زندگانی کرده زیادتر زحمت و رنج متحمل شده و خلاصه در اثر همین تعدد و تکثر حیات و تحمل مشقات و آلام یک سلسله تجربیات فراوان و شایسه بدست آورده و تحصیل نموده اند. پس از این رو میتوان گفت که ترقیات و حصول ارواح بمدارج و مراتب عالی تر فقط منوط و مربوط بعملیات و قوتی است که آنها صرف مبارزات و مجاهدات حیاتی خویش نموده اند! بعضی با کمال شجاعت و رشادت مراتبی را که مانع از حصول آنها بمقام بالاتر و عالی تری است مرتفع ساخته و بر آن فایق میایند در صورتی که برخی دیگر بدون آنکه قدمی در پیشرفت خود برداشته باشند سالها بلکه قرنها در ابدان و اجساد اشخاص بیکار و عاطل و راکد باقیمانده و ابداً فرقی نکرده اند ولی باید دانست که این اختلافات و پستی و بلندی هائی را که تماما نتیجه اعمال و کرده های گذشته آن هاست میتوان فقط بوسیله پشیمانی و جدیت در آینده هموار و تدارک نمود. خلاصه آنکه هر موجودی میتواند بواسطه توسعه و نمو تدریجی قوائی که در خود او است خود را نشو و نما داده و ترقی کند. همین موجودی که در ابتدای تکاپو و گردش دوره تکاملی فاقد ذهن و شعور بود بتدریج واجد عقل و شعور شده تا آنکه میرسد بمقام انسانیت در همین مرحله است که دارای شخصیت شده و خود را من خطاب میکند هنوز باز آزادی او بواسطه تاثیر قوانین طبیعی که در حفظ و حراست او مداخله میکنند محدود میباشند و از این رو فاعلیت مختار و تصادف معادل گشته. اعتدال و تناسب آنها بمعاونت یکدیگر صورت میپذیرد پس آزادی و مسئولیت همیشه مناسب با پیشرفت و ترقی موجود میباشد. خلاصه تنها راه حلی که مطابق و موافق با حقیقت برای مسئله تکامل و ترقیات اخلاقی باید شمرد همان زندگانیهای متوالیه است زیرا زندگانیهای بی حد و حساب ما در طی ازمنه بی قیاس در سطح هزاران عوالم وکرات شروع گشته قطع شده و از نو تجدید میگردد و در هر یک از دورهها یا زندگانی هائی که وارد میشویم فقط مقدار کمی از بدیها و رذایلی که در نهاد ماست زایل شده و بر طرف میگردد و بهمین قسم در زندگانیهای بعد روح ما تقویت یافته و تصفیه شده و در مراحل و مراتب جدیدتر و مقدس تری داخل گشته تا آنکه بالاخره از زنجیر رنج آمیز عود ارواح مستخلص گشته و بواسطه لیاقت و استحقاقی را که خود بشخصه تحصیل نموده بمدارج و مراتب عالی تر یعنی بجاهایی میرسد که در آنجا انوار خوبی، عقل، قدرت و محبت ساطع و فروزان است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام به مردى فرمود: تو طبیب خود هستى و بیمارى براى تو روشن و آشکار گردیده است، و نشانه تندرستى و سلامت را دانسته اى و بر داروى دردت نیز راهنمایى شده اى، پس بنگر که چگونه به کار نفس خویش میپردازى.
حدیث :
عباد بن کثیر (که هسته خرما فروش بود) گوید: از امام باقر علیه السلام پرسیدم که کبائر کدام گناهان هستند؟ حضرت فرمود: هر گناهى که خداوند بر انجام آن وعده آتش دوزخ را داده است.
حدیث :
امام رضا علیه السلام درباره گفتار خداى عزوجل که میفرماید: (ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم: اگر از گناهان کبیره اى که از ارتکاب آنها نهى شده اید دورى کنید از گناهانتان در میگذریم ) فرمود: کسى که از کبیره هایى که خداوند وعده آتش دوزخ بر آنها داده است دورى کند اگر مومن باشد خداوند از گناهان او چشم پوشى میکند.