جزئیات یک دروغ کودکانه: شبهرسانۀ اینترنشنال، وابسته به موساد، در یک اقدام برنامهریزیشده و فرصتطلبانه، در ادامۀ کارزار دروغسازی علیه ایران، خبری کاملاً ساختگی دربارۀ استفاده نیروهای بسیج و سپاه پاسداران از تفنگ شکاریِ مخصوصِ شکارِ گراز علیه معترضان منتشر کرده. این رسانۀ وابسته مدعی شده است که نیروهای حافظ امنیت عمومی کشور از سلاح غیرسازمانی و خاصی استفاده کردهاند. این ادعا نهتنها برخلاف قوانین صریح و سختگیرانه کشور دربارۀ نحوه نگهداری و استفاده از سلاح است، بلکه با واقعیتهای میدانی و اطلاعاتی که از منابع موثق داخلی به دست آمده، در تناقض کامل قرار دارد. این ادعا درحالی مطرح شده که دستگاههای مربوطه برای مشخصکردن میزان دقیق جانباختگان و نحوۀ شهادت یا کشتهشدن افراد، بررسیهای جامعی را انجام دادهاند که تاکنون مشخص شده بیش از دو سوم از افرادی که جان خود را از دست دادهاند، با سلاحهای غیرسازمانی از قبیل چاقو، قمه، بلوک سیمانی، کلت کمری، تفنگ شکاریِ بادی و شاتگان غیرمجاز مورد هدف قرار گرفتهاند. نکتۀ قابل تأمل در این دروغسازی جدید، تغییر ناگهانی روایت دشمن است. پس از آنکه مدارک و شواهد غیرقابل انکاری دربارۀ کشتهشدن تعداد زیادی از شهروندان و نیروهای انتظامی توسط سلاحهای غیرسازمانی اغتشاشگران در رسانهها منتشر شد، شبکه وابسته به موساد برای فرار به جلو و انحراف افکار عمومی، این ادعای خندهدار را مطرح کرده است. مأموریت اصلی این رسانۀ دروغپرداز در این مرحله، واضح است: آنها میخواهند کشته سازی هایی را که خود و اربابان آمریکایی-صهیونیستیشان طراحی و هدایت کردهاند، به نیروهای نظامی و امنیتی ایران نسبت دهند. این تاکتیک کلاسیک برای پوشاندن جنایت عوامل خود و ایجاد تنفر دروغین است. ادعای امروزِ شبکه موساد، نمونه بارز یک دروغ کودکانه است که با کمترین بررسی و مقایسه با واقعیتهای عینیِ موجود در جامعه، خنثی میشود. لازم است مخاطبان این رسانهها با ارتقای سواد رسانهای، در برابر اینگونه عملیات روانی هوشیار باشند.

از خدا جوییم توفیق ادب
بیادب محروم شد از لطف رب
بیادب تنها نه خود را داشت بد
بلک آتش در همه آفاق زد
مائده از آسمان در میرسید
بیشری و بیع و بیگفت و شنید
درمیان قوم موسی چند کس
بیادب گفتند کو سیر و عدس؟
منقطع شد نان و خوان آسمان
ماند رنج زرع و بیل و داسمان
باز عیسی چون شفاعت کرد حق
خوان فرستاد و غنیمت بر طبق
باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدایان زلّهها برداشتند
لابه کرده عیسی ایشان را که این
دائمست و کم نگردد از زمین
بدگمانی کردن و حرصآوری
کفر باشد پیش خوان مهتری
زان گدارویان نادیده ز آز
آن در رحمت بریشان شد فراز
ابر بر ناید پی منع زکات
وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بیباکی و گستاخیست هم
هر که بیباکی کند در راه دوست
رهزن مردان شد و نامرد اوست
از ادب پرنور گشتهست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
بد ز گستاخی کسوف آفتاب
شد عزازیلی ز جرات رد باب
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش یازدهم: بحران اخلاقی: از بیان و امتحان سابق الذکر چنین میتوان نتیجه گرفت که در عالم دو اصل مخالف و متضاد دنیا و فکر بشر را جولانگاه خود قرار داده و ما بین خود تقسیم کرده اند و از این نقطه نظر موقعیت ما یک موقعیت تیره و برزخی را بخود گرفته است. اعتقاد و ایمان بمذهب روز بروز سست تر و ملایم تر میگردد و مطالب مهم و بزرگ فلسفی آینده را فقط عده قلیلی هستند که تعقیب نموده و در آن زحمت میکشند. البته عصری را که ما در آن زندگی میکنیم بواسطه پیشرفتهای زیادی که در آن بعمل آمده است اهمیت بزرگی را داراست. تمدن امروز بواسطه ساختن آلات و ابزار و ماشینهای بی حد و حصر صورت ظاهر زمین را بکلی تغییر شکل داده و بصورت دیگر در آورده و هم چنین بواسطه اختراعات ادوات و وسایل نقل سریع السیر مسافات بین ممالک فوق العاده کوتاه گردیده و تمدن کنونی آنها را بیکدیگر نزدیک ساخته است. تعلیم و تربیت نیز بسط و توسعه زیادی پیدا کرده و مؤسسات نیز بنوبه خود اصلاحات قابل ستایشی یافته اند. قانون و حقوق جانشین امتیازات گشته و آزادی فکر جانشین خرافات شده و بر اصول تسلط و اقتدار غلبه یافته است یک مبارزه و مجادله مابین گذشته که نمیخواهد بمیرد و آینده که دست و پا میزند بوجود آید بر قرار شده و بخاطر همین کشمکش و مجادله است که عالم بهیجان در آمده و در کار است و یک تأثیر مقاومت ناپذیری آنرا بجانب تکامل میکشاند و از روی این راه و جاده که عالم طی میکند و نتائجی که از آن حاصل میگردد میتوان چنین پیشگوئی کرد که تصرفات عجیبه و بیشتری در پیش است که هنوز مسخر نگشته و بالاخره یعنی بتدریج این مجهولات هم بدست بشر مکشوف خواهد شد. معهذا نبایستی غافل بود که هر قدر ترقیات انتظام مادی و عقلانی در خور ستایش و قابل ملاحظه باشد در عوض پیشرفت و ترقیات اخلاقی هیچ بلکه صفر خواهد بود و روی همین اصل است که میتوان گفت دنیا در عوض اینکه بسمت جلو پیشرفت کند سیر بقهقرا پیموده و عقب رفته است و دلیل آن نیز واضح است زیرا اجتماعات بشری امروزه با کمال حرارت سرگرم مسائل سیاسی گشته و یا آنکه کاملا مستغرق امور و اقدامات اقتصادی و مالی و غیره شده و تمام منافع اخلاقی خود را فدای آسودگی و راحتی خویش میسازد. هرگاه وظیفه و عملی را که تمدن امروزه ظاهراً با صورتهای قشنگ و زیبائی برای ما انجام میدهد نبایستی غافل بود که مانند هر چیز بشر این تمدن دارای عواقب وخیمه و متضمن نتایج تیره خواهد بود. البته جاى هیچ شک و تردیدی نیست که این تمدن تا اندازه وضعیت زندگانی فعلی را اصلاح و تامین نموده است. ولی در عوض احتیاجات بشر را روز بروز زیادتر کرده و او را مجبور میسازد که آن حوائج را فراهم نماید خلاصه همین تمدن است که آتش شهوات وهوا و هوسهای نفسانیه را در او نیز نموده و در نتیجه باعث ازدیاد شهوت پرستی و فساد اخلاق فراوانی گشته است و تمایل و عشق بعیش و عشرت و به تجمل پرستی و ثروت دوستی روز بروز شدید تر گردیده و بهر قیمتی هم که برای بشر امروزه تمام شود حاضر است تمام تنعمات مادی را برای شخص خود فراهم آورده و همه را تصاحب نماید. از آنجاست که اینگونه منفعت جوئیهای شرم آور علناً و ظاهراً بساط رنگین خود را گسترده و بواسطه همین دلبستگی و علاقه مندی مفرط به ثروت و دارائی است که اخلاق و باطن بشر به پستی سوق داده شده و رفته رفته همین علاقه مفرط به تمول و باصطلاح پول پرستی جانشین بت پرستی و خدایان قدیمی شده که از بین رفته است. شک نیست که علم و صنعت ثروت و مکنت بشر را صد برابر زیاد کرده است اما باید دانست که فقط قسمت کمی از مردم روی زمین از این ثروت مستقیماً استفاده میکنند مابقی یعنی ضعفا و تهی دستان سهمی از آن ندارند و گاه بگاه هم هرگاه در مجامع گاه در مجامع مختلفه صحبت از اخوت و برادری میشنویم بایستی بدانیم که آنها تماماً حرفی و زبانی است و در حقیقت اینگونه بروزات از روی شفقت، همدردی و صمیمیت نیست. و حتی هنوز هم ممکن است که در شهرهای پر ثروت و غنی عده زیادی از گرسنگی جان سپارند زیرا وضعیت کارخانجات، اجتماعات کارگران که در حقیقت مراکز فساد جسمانی و اخلاقی میباشد برای مردم دوزخ محسوب میشود. تن پروری، دائم الخمرى، فسق وفجور و فجایع در همه جا سموم قتال خود را پراکنده کرده نسلهای آتیه را خراب و زندگانی را از سرچشمه گل آلود و فاسد نموده است و در عین حال روزنامه ها هم بواسطه رقابت با یکدیگر تخم دروغ و اذیت را در میان مردم افشانده و یکنوع از نوشتجات ادبی که مضر بحال جامعه و مخل اخلاق مردم است افکار عموم را اغواء و تحریک نموده و در نتیجه باعث سستی و ضعف اشخاص گردیده است. از این گذشته هر روز نا امیدی و یأس بطرز نوین و جدیدی به بشر شبیخون زده و بنوعی او را غارت میکند: مثلا عده انتحار کنندگانی که در یک قرن پیش در سال در مملکت فرانسه هزار و پانصد نفر بوده است امروز تعداد آنها به بیش از هشت هزار نفر بالغ میگردد. در حقیقت خیلی جای تاسف و تلهف است که در عرض یک سال هشت هزار نفر بواسطه فقدان قوت قلب وفقدان مدرک اخلاقى مجاهدات ثمره و بانتیجه زندگانی این عالم را ترک گویند و بخیال خود بعالمی میشتابند که گمان میکنند آنجا عالم نیستی و عدم صرف است! در این پنجاه سال اخیر عده جنحه و جنایات سه برابر شده و در بین محکومین بقتل سهم جوانان فوق العاده بیش از سایرین است. با این ترتیب که مشاهده میشود آیا نبایستی فهمید که اینگونه قضایا از کجا ناشی گشته و علت سرایت آن در محیط چیست؟ و آیا بحقیقت نمیتوان گفت که مبدأ و پیدایش آن همانا بواسطه عادات و صفات رزبله است که اطفال از کوچکی یاد گرفته و آموخته اند؟ و یا آنکه آیا وقوع این قبیل حوادث را نبایستی از عدم تربیت خانوادگی و سستی پدر و مادر دانست؟ بلی باید دانست که این اصول ناقص و غلط در تربیت و اخلاق هر فردی تأثیرات وافری داشته و در حیات او بیش از اینها موثر و حائز اهمیت است. بدبختی و دردهای ما از اینجا ناشی شده است که با وجود پیشرفت علم و توسعه تعلیم و تربیت هنوز انسان خود را نشناخته است. و از قوانین گیتی و طبیعی کمی بهره مند گردیده و از قواء مکنونه که در خود او است چیزی نفهمیده و هنوز جاهل مانده است. گفته سقراط فیلسوف یونانی که میگوید: خودت را بشناس، هنوز برای جامعه بشر حاصل نگشته و این صیحه رهنمای فیلسوف مزبور بگوش بشر فرو نرفته و دعوت او عقیم مانده است. حال شاید مدت بیست قرن یا کمتر است که انسان امروزه هنوز نمیداند چه بوده، از کجا میآید و بکجا میرود و مقصود و مرام او از زندگانی چیست. و تا کنون هنوز هیچ قسم دستور یا تعلیم صحیحی برای او نیامده است که وظیفه اصلی او را تصریح نموده و یا آنکه تکلیف بلا تردید او را معین و آشکار سازد. فکر بشری بین مبارزات و کشمکشهای دوقوه مردد ومتزلزل مانده است: از یک طرف مذاهب با یک مشت خطایا و موهومات و خرافات خود و با داشتن یک روح تسلط و عداوت بسایر مذاهب حمله نموده است ؛ و گر چه باز بواسطه دلجوئی و تسلی را که نسبتاً این ادیان دارا میباشند در واقع یک منبع و روزنه کوچک روشنائی محسوب میشوند بعلت آنکه حقایق اصلی و اولیه را با خود نگاهداشته و ضمیمه نموده اند. از طرف دیگر علم متعارفی که اصول و مرام آن از ابتداء الى انتهاء مادیت صرف میباشد و با انکارهای مطلقی که مانند آهن سرد در مقابل کوبیدن است میل مفرطی به تجرد دارد و این علم هم بواسطۀ انکشافات و اختراعات خود دارای رونق و اعتباری گشته البته به نوع بشر خدماتی کرده است. حال میبینیم که این دو پهلوان بزرگ یعنی یکی مذهب بی تجربه و بدون امتحان و دیگری علم بی ایدآل و بی مرام با یکدیگر مبارزه نموده و بدون آنکه یکی بر دیگری غلبه نماید و یا آنکه رقیب خود را زمین زند، دائماً پنجه در پنجه یکدیگر افکنده و باقوت همدیگر را فشرده و در نزاع و رقابت اند و علت تعادل و موازنه این دو قوه همانا بواسطه اینست که هر یک بنوعى حوائج ضروری و لازمه انسانی را تأمین مینماید. یعنی بعبارت دیگر مذهب با قلب بشر سروکار دارد و علم با عقل و شعور وی. و در اطراف این دو حریف پرزور چه بسا آمال آرزوهای خرابی که بوده و یا آنکه چه احساسات کریمانه و شامخه جمع که ذلیل و ضعیف گشته و چه نفاقها و حقد و کینههایی که جانشین خیر خواهی و اتفاق و یکرنگی شده است. چنانکه قبلا نیز گفته شد در میان این اختلاف عقاید ذهن و فکر انسانی مردد و متزلزل مانده و بایک اضطراب و تشویشی به تصادف و اتفاق تن در میدهد. و بواسطه تردید و عدم اطمینانی که در او است مصلحت کامل و کار خیر از وی مستور و پوشیده شده است. موفقیت اخلاقی تمام بیچارگانی که بزیر بار زندگی مانده و قامت دو تا کرده اند تحمل ناپذیر وفوق العاده سخت گفته است. زیرا این اشخاص در حقیقت بین دو اصل و دو عقیده مختلف و متضاد گیر افتاده اند. اولی یعنی علم بجبران زحمات و مشقانی در آتیه قائل نبوده میگوید هر چه هست در این عالم است و خلاصه آنکه معتقد به عدم میباشد. دویمی مذهب است که بچنین اشخاص پس از مرگ یعنی در پایان آلام و مشقات دنیوی مژده و نوید بهشتی را که تقریباً هیچ کس دسترسی بآن نخواهد داشت داده و یا آنکه آنها را تهدید نموده و عذاب ابدی و شکنجههای اخروی را برای آنها پیشنهاد میکند. نتایج و عواقب این کشمکش و مبارزه در همه جا، در میان خانوادهها در مواقع تعلیم و تعلم و در جامعه کاملا محسوس است، تربیت حقیقی و اساسی بکلی معدوم و از بین رفته است. و هیچ کدام از دو طریقه فوق الذکر یعنى علم و دین قادر باین نشدند که بتوانند اشخاصی کاملا قوی برای مبارزات حیاتی تربیت و مهیا کنند فلسفه نیز بنوبه خود از تأمین زندگانی بشر و در تنظیم خوشبختی جامعه بشریت عاجز و ناتوان بوده و نتوانسته است یا از حوزه خود که عالم محدود و نظر و خیال است بیرون گذارده و تجاوز نماید. پس بچه قسم بشریت از این حالت بحران خلاصی یافته و از این بیرون خواهد آمد؟ برای انجام این مقصود یک وسیله بیش لازم نیست و آن عبارت از فراهم آوردن یک زمینه صلح و آشتی است که در آنجا این دو قوه مخالف و مغایر یعنی عاطفه و عقل دست اتحاد و دوستی بیکدیگر داده و برای مصلحت و خیر و سلامت عموم مردم دامن همت و خدمت بکمر زنند و متفقاً در اصلاح حال بشر بکوشند بعلت آنکه این دو قوه در هر یک از افراد بشر بودیعه گذارده شده و در عموم موجود میباشد از پرتو همین دو قوه است که انسان تفکر میکند و همانا در سایه آنهاست که او زحمت کشیده و جدیت مینماید. نتیجه توافق این دو قوه موازنه و تعادل قواء معنوی و تناسب استعداد و مشاعر انسانی میباشد و همینطور هر گاه این دو قوه با یکدیگر سازش کنند وسایل کار و عمل را برای انسان صدبرابر زیاد تر و سهل تر کرده و در وی یک نوع صحت، درستى و یک قسم وحدت تمایلات و نظریاتی بدیع ایجاد خواهد نمود. ولی بالعکس هرگاه این دو قوه با یکدیگر موافقت ننمایند یعنی با یکدیگر در کشمکش و مجادله باشند، مخالفت آنها بالاخره در آن فرد منجر به بینظمی و اختلال خواهد گردید و بدون شک هر اثرى که در آنشخص تولید گردد بالاخره بروز و ظهور آن در تمام جامعه نیز محققاً تأثیراتی خواهد بخشید و در نتیجه همین جامعه هم مانند آنشخص مبتلابه بینظمی و اغتشاش گردیده، دائماً در رنج و عذاب و بحالت بحران خواهد بود. حال چاره اساسی از برای آنکه این جامعه از رنج و عذاب بیرون آمده و دائماً در سعادت و خوشبختی زیست کنند اینست که بایستی نور حقیقت در انظار عموم، اعم از بزرگ و کوچک، غنی و فقیر، مرد و زن و اطفال عموماً و بلا استثناء کلیه مردم ساطع و آشکارا گردد. یعنی بایستى یک نوع تعلیم جدیدی که عام فهم یا توده فهم باشد انتخاب نموده و در میان مردم شایع کرد که برای کلیه اشخاص این مسئله را روشن و واضح نماید که اصل و مبداء آنها چه بوده و تکالیف ایشان در این عالم کدام و مقدرات آنها چه خواهد بود. یعنی بطور ساده مردم بفهمند که از کجا آمده، چه باید بکنند و بکجا خواهند رفت. زیرا در حقیقت تمام مقصود در این سه چیز گنجیده است و دستور العمل با نتایجی که از این تعلیم شجاعت انگیز گرفته میشود اساس و بنیان یک تربیت متین و مستحکمی را استوار نموده و بشریت را نیرومند، قوی و از تقیدات بلا اساس آزاد میسازد. این دستور العمل علاوه بر این که در یک فرد اهمیت و تأثیر اساسی و خطیری را داراست، بدان علت که او را بوظایف و تکالیف یومیه اش آشنا ساخته و باجرا و پیروی آن وظایف راهنمائی و هدایت میکند، در جامعه نیز مؤثر واقع خواهد گشت زیرا موسسات را ترتیب و تنظیم نموده و مراودات یا مناسبات آنها را مستحکم ساخته و در نتیجه پایه و محور تمدن و تربیت حقیقی محسوب خواهد شد. تصور و عقیده را که انسان در خصوص گیتی و قوانین آن و وظیفه را که داراست و در ذهن خود دارد در تمام زندگی در وی منعکس گشته و در کلیه تصمیمات ومقاصد او تأثیر و نفوذ دارد. زیرا بر طبق همین تصور و عقیده است که در مدت زندگانی برای خود یک طرح و نقشه اخلاقی ریخته و مرام یا نصب العینی را معین نموده و بسمت آن پیش میرود و خلط مبحث کردن ما در اینگونه مسائل نیز بیفایده است و آنها قهراً خود بفکر ما برخورد مینمایند. زیرا فی الحقیقه ما در میان آنها محاط میباشیم و آنها در اعماق خود ما را پوشانیده و پایه و اساس تمدن را تشکیل میدهند. هر دفعه که یک مشاهده یا یک نظریه جدیدی از عالم و حیات در فکر بشر داخل شده و بتدریج نشر و توسعه یافته بلاشک رفته رفته این عقیده اطراف و اکناف را فرا میگیرد و بزودی در انتظام اجتماعی موسسات، رسوم و عادات یکنوع تأثیراتی از خود باقی میگذارد. افکار و عقاید کاتولیکی اسباب تمدنی شد که در قرون وسطی معمول بود بساط ملوک الطوایفى یعنى سلطنتی و استبدادی را همین افکار موجد گشت و در آن عهد در زمین و آسمان قوانین غلط مدلهای شخصی چه از حیث غضب و چه از حیث ترحم برقرار بود. ولی اکنون باید بگوئید که این قبیل عقاید مدت هاست عمر خود را طی کرده و از میان رفته و دیگر محلی در عصر جدید برای آنها باقی نمانده است. اما با از دست دادن عقاید قدیم، دنیای امروزه توانسته است هنوز عقاید بهتری بجای آنها قرار دهد مثلا مثبتیون مادی گرا و آنانی که منکر خداوند میباشند، در زندگانی غیر از مخلوط بیدوامی از قوه و ماده چیزی بنظرشان نرسیده و در قوانین طبیعت و جهان جز یک رشته اعمال مکانیکی خشن چیز دیگری مشاهده نمیکنند؛ و این اشخاص هیچ گونه اصولی در عدالت، در حساسیت مشترک یا در مسئولیت را نیز قائل نیستند و البته از آنجاست که رشتهها و زنجیرهای اجتماعی از یکدیگر گسیخته شده، اصول بدبینی و بی اعتقادی تقویت یافته و مردم نسبت بقرانین و تعهدات بی اعتنا شده و نتیجه آن، زوال و پستی و افتادن بورطه بدبختی است. این افکار و عقاید در بعضیها باعث تشجیع و تشویق فوق العاده گشته و در برخی دیگر سبب تقویت زیاد و بیشتری در آزو طمع شده است و در همه این افکار آئین پول پرستی و نفس پرستی را بر هر چیزی ترجیح داده و پیش انداخته است. و در نتیجه پیشرفت عقاید مزبور یک دوره بوجود آمده فاقد ایدآل و عاری از ایمان و عقیده نسبت به آینده و در حقیقت یک دوره که هم نسبت بخود و هم نسبت به تمام موجودات شک و تردید دارد. بعضی از مذاهب تعبدی ما را بسمت استبداد و حکومت دل بخواهی هدایت میکردند؛ و مادیون منطقاً ما را بجانب هرج و مرج بی نظمی و عدم واقعی سوق خواهند داد و بهمین دلیل است که ما بایستی عقاید آنها را وسیله هلاکت و بدبختی و زوال نیستی بشر دانسته از آنها احتراز کنیم. شاید اظهارات و بیانات فوق الذکر را عده ای مبالغه فرض کرده و آنها را اغراق پندارند. ولی از برای اثبات این موضوع برای ما کافیست که در این حال ببعضی از نوشتجات مادیون مبرز و برجسته مراجعه نموده و نتایج مخصوصی را که آنها بدست آورده اند توضیح داده و در اینجا ذکر نمائیم. مثلا بیانات ذیل متعلق به مسیو ژول سوری یکی از نویسندگان بزرگ مادیون میباشد مینویسد: اگر در دنیا چیزی بی فایده و مهمل خواسته باشیم، همانا تولد، زندگانی و مرگ موجودات بیشمار از قبیل حیوانات و نباتات است که مانند طفیلی قارچهای پست در روی این زمین پست و دون نشو ونما نموده با کمال سختی وسایل زندگانی پر مشقت خود را فراهم آورده و برای بدست آوردن خوشیهای بسیار محدود خود متحمل صدمات و مرارتها و دردهایی میشوند که بطور حتم نبودن بر این بودن ترجیح دارد. ولی اگر ما پسران طبیعت هستیم و آن ما را آفریده و بما موجودیت عطا کرده است ما نیز بنوبه خود همه گونه صفات اخلاقی بآن داده ایم که همانها امروزه در مقابل چشم ما جلوه میکند و مائیم که تار و پود این پرده روشن و شفافی را که طبیعت از پس آن خود را بما نشان داده و نمایش میدهد بافته و تشکیل داده ایم. پس این خیالات و تصوراتی که دائماً قلب بشر را خوشحال و مسرور یا بدحال ومحزون نگاه میدارد همانا نتیجه کرده و اعمال خود او است. این عالمی که تماماً ظلمت و تاریکی است و سکوت حکمفرما میباشد، انسان است فقط که در روی این کره مراقبت و مواظبت بجای میآورد، رنج و تعب میکشد و از برای اینکه از سایر برادران خود پیش افتد اندیشه نموده و تفکر بجای میآورد و بزحمت او میتواند بخودپسندی و خودخواهی و چیزهائی را که او تصور کرده و دوست داشته و بعدم زیبائی و ظرافت و فقدان نیکوکاری و شیرین کاریهای تمام علوم متعارفی بشری پی ببرد. وقتی که انسان از روی ساده لوحی خدایان و جوانمردان خود را پرستش نمود و پس از آنکه بی ایمان و فاقد آرزو گشت، در آنوقتست که او حس میکند طبیعتی هم در کار نبوده و این هم مثل مابقی چیزها فقط ظاهر و سرابی بیش نبوده است. نویسنده ی مادی و شاعر صاحب قریحه دیگری موسوم به مادام آکرمان در این خصوص نیز چنین بیان نموده است: من به بشر نخواهم گفت ترقی کن و پیشرفت کن! بلکه باو خواهم گفت: بمیر و هلاک شو! زیرا هیچ قسم ترقی و تعالی هرگز ترا از این وضعیت و بدبختی که در روی زمین داری آسوده و راحت نخواهد کرد. بلی! اینگونه نظریات و بیانات فقط ورد زبان عده قلیلی از نویسندگان نیست بلکه برای خاطر یک نوع ادبیانی که از اسم ظریف و زیبای طبیعت هتک احترام نموده و یا آنکه بواسطه یک سلسله رمانهای مضر با اخلاق جامعه و نامههای بی حد و حصری که بین مردم شایع میباشد، نظریات و عقاید مزبور حتی در تاریک ترین جاها نیز رسوخ نموده و داخل شده است. با این عقیده که عدم بزندگی ترجیح دارد و نیستی بهترین حلال مشکلات است، آیا دیگر جای تعجب و سؤال است که چرا انسان از حیات و کار کراهت دارد؟ آیا دیگر میتوان این مطلب را نفهمیده گذارد بچه علت یأس و نومیدی و دلباختگی و جبن در میان عقول و مردم شایع گشته است؟ خیر! با این نوع اصول و چنین عقاید نمیتوان امیدوار گشت که ملل دارای روح شامخ و بزرگی گردند و یا آنکه آنها بتوانند در مقابل ایام یا روزگار نا مساعدی استقامت و خونسردی نشان داده و یا آنکه هنگام تنگ دستی و پریشانی شجاعت و شهامت بخرج دهند. جامعه ای که فاقد امید و آرزو گشت و فاقد ایمان و عقیده بآینده شد، مانند شخصی است که در بیابان بی آب و علفی گم شده و سرگردان باشد و یا بورق و برگ خشک درختی ماند که در صحرائی بمیل باد بهر طرف رانده شده و معطوف میگردد. البته باجهالت و موهومات و خرافات مبارزه نمودن کار بسیار متین و خوبیست، ولی در عین حال بایستی یک سلسله مطالب و عقایدی راهم که موافق و مطابق با حقیقت باشد بجای آنها قرار داد حال از برای اینکه ما بتوانیم با قدمهای متین و محکمی در عرصه زندگی پیش رویم، و در مقابل انواع و اقسام شکستگیها و پستیها استقامت بخرج داده مبارزه نمائیم بایستی دارای یک عقیده راسخ و استوار و ایمانی قوی گردیم که ما را از عالم مادی بالاتر برد و در آنجا بتوانیم پی بمقصود اصلی بریم و مستقیماً بدان متمایل گردیم. پس از برای مبارزه با زندگانی ارضی مؤتمن ترین سلاح عبارت از یک عقیده و ایمان صحیح، با اساس و روشنی میباشد. ولی اگر عقیده بعدم بر ما غلبه نماید و اگر تصور کنیم که پس از حیات امروز برای ما فردائی نیست و یا بعبارت دیگر در هنگام مرگ از بین رفته و محو و نابود میگردد در آن موقع است که منطقاً بایستی پیروی عقاید مادیون را نموده بفکر تأمین زندگانی مادی و منافع شخصی افتاده و این موضوع را در رأس کلیه احساسات و عواطف قرار دهیم و در این حال جایز بود ما خود را مخاطب ساخته بگوئیم: آتیه را که ما نبایستی بفهمیم و بما مربوط نیست چه دلیل دارد که در این موضوع زحمت کشیده و بدون امر کنجکاوی کنیم؟ و یا آنکه خواهیم گفت دیگر از چه روی آنها در خصوص ترقی و اصلاحات و فداکاریها با ما صحبت بمیان میآورند؟ و اگر زندگانی فعلی ما یک زندگانی بی دوام و گذرنده بیش نیست پس چرا نبایستی دمی را مغتنم شمرده والساعه که مطلوب مهیاست در همه گونه عیش و عشرت بسر بریم و بمشقات و زحمات یا وظایف و تعهدات پشت پا زده و آنها را بکلی از دست بدهیم و در جمع هوی و هوس کوشیم! بلی، از این قرار است دلایلی که قطعاً اصول و عقاید مادیون بدان منتهی و ختم گشته و همین استدلالات است که اغلب از دهان مادیون شنیده شده و اکثر بلکه هر روز در میان مردم شایع گشته و در اطراف ما بموقع عمل و اجرا گذارده میشود. آیا دیگر چه خرابکاریها و مفاسد و چه آسیبی است که نمیتوان از این عقاید سست و بی پایه امروزه که در مهد یک تمدن غنی وثروتمندى غنوده و مقام آن از حیث تحمل پرستی و تنعمات مادی به اعلی درجه ترقی رسیده است انتظار داشت؟ معهذا هر ایدآلی مرده نیست. روح انسانی نیز اغلب حس بدبختی و حس کافی نبودن زندگانی حاضره و لزوم عالم دیگری را بالفطره دارا میباشد، و در فکر بشر نیز یکنوع فراست و ذکاوت فطری موجود است و از آنجا که دیده و آگاه شده است که در طی قرنها او را بواسطه یک سلسله عقاید تعبدی و مسلکی فریب داده و گول زده اند، لهذا دیگر بکلی دیر باور شده و بزحمت میتوان یک مطلب یا حقیقتی را به ذهن او فرو برد. ولی البته باید دانست که او صرف بی عقیده و همیشه شکاک نیست و بطور نامعین و سطحی و در هم و بر هم دنبال عدالت و انصافی را گرفته و حقیقتی را که خود نمیداند جویا است. مثلا از همین یاد بود و تذکراتی که از پرستش مردگان و متوفیات بیادگار باقیمانده و همین تظاهرات مؤثره که در روز دویم نوامبر (در فرانسه) بعمل میآید و دسته دسته مردم در قبرستانها اجتماع نموده و بر سر قبور مردگان و بستکان محبوب خود اظهار تأسف میکنند، خود دلیلی است بر این که مردم داراى یک نوع حس باطنی در هم و بر همی از بقاء روح میباشند. خیر بشر بکلی خدا ناشناس و منکر صرف نیست. زیرا همانطوری که معتقد به آزادی است بعدالت دائمی و همیشگی نیز معتقد میباشد بعلت آنکه هر دوی آنها بواسطه قوانین آلهی و ربانی در این عالم تظاهر نموده ایجاد میشوند و این بزرگ ترین بلکه زیباترین حسی است که میتوان در باطن و ضمیر هر شخصی یافت و همین حس است که ما را بسر منزل نجات سوق خواهد داد. بنا بر این کافیست این موضوع را بعموم فهمانیده و تلقین نمود که این معرفتی که در باطن ما موجود و باصطلاح در ماحاکم گشته همان قانون گیتی است که بر تمام موجودات ذیحیات و عوالم حکمروائی نموده و بوسیله همین قانون و اصل مسلم است که بالاخره بایستی خوبی بر بدی غلبه یابد و حیات از مرگ بیرون آید. در همان وقتی که تشنه عدالت است و آن را دنبال میکند در همانوقت نیز در صدد تحقیق بر آمده وقوع آنرا جستجو میکند و همانطوری که او این عدالت را در زمینه امور اقتصادی و اصل اجتماع تجسس میکنند همانطور نیز در زمینه سیاست دنبال مینماید. قدرت عوام در دنیا رو به ازدیاد گذارده یعنی بواسطه دستجات و جماعات زیاد کارگران یک گروه اجتماعی تنظیم گشته که تمام ملل را در آغوش میکشد و آنها را در تحت یک لوا وعلم واحدى دعوت مینماید که عموم با تساوى یک قسم حقوق خود را مطالبه مینماید هر گاه شخصی این موضوع را درست تحت مداقه قرار دهد خواهد دید علاوه بر اینکه این منظره برای یک نفر شخص منورالفکر و فهیم دارای یک سلسله تعلیمات مفیده میباشد بعلاوه یک عمل بسیار بزرگ و خطیری را نیز با نتایج پر اهمیت و مفیده برای آتیه بشر حائز و واجد است. ولی از آنجا که این عدالت توأم با عقاید مادیون و منکرین خالق است شکی نیست که اسباب و وسیله خرابی و انهدام خواهد گشت ؛ زیرا که نتایج عملی آن بالاخره منجر بنزاع و انقلابات خونین و انواع واقسام موالید مضره خواهد شد؛ اما بالعکس اگر این عدالت در حدود عقل و کیاست و میانه روی و اعتدال گنجیده و از این راه پیشرفت کند بیش از اینها میتوان بسعادت و نیک بختی بشر امید وار گشت. پس کافیست که یک شعاع یا نور حقیقتی از بالا بدین جماعت زحمت کش و کارگر بتابد و یا یک ایدال شامخ و بزرگی بدین اشخاص که در حقیقت تشنه و مستعد ترقی و تعالیند برسد، و آنوقت میتوان دید که چه قسم تمام تشکیلات قدیم اجتماعی زیرورو گشته و بهم خورده و از نتیجه آن عالم جدیدی تشکیل خواهد شد که پایه آن بر روی تساوی حقوق عموم و بر روی عدل و حساسیت مشترکی استوار میگردد. موقعیت فعلى یک موقعیت بحران آمیز و تغییر پذیری میباشد عالم در حال جوش و خروش است و فساد اخلاق در حال ازدیاد و پرده تاریکی و ظلمت رفته رفته همه جا را فرا گرفته خطر نیز خیلی زیاد است؛ ولی در پس این پردۀ تاریک فروغی نمایان و در عقب این خطر سلامت موجود است، یک جامعه هرگز نمرده و از بین نمیرود اما مشروط بر اینکه از طرفی آن جامعه دارای عناصر و عوامل مخرب و فساد آمیز بوده و از طرف دیگر نیز دارای وسایل ترقی و تکامل باشد. تجزیه و فساد پیش قراول و اعلام کننده مرگ است ولی همین فساد خود مقدماتیست برای تجدید زندگانی و حیات دیگری. آیا پرتو حقیقت، سلامت، ارتقاء و بلندی از کجا پیدا میشود؟ آیا این سه موهبت بزرک را کلیسیای مذهبی به بشر اعطاء خواهد نمود؟ خیر زیرا که آن دیگر قادر بر اینکه بتواند فکر بشر را در تحت تسلط و ارادۀ خود در آورده و آنرا مقهور خود کند نیست. آیا چنین کاری از دست علوم متعارفی ساخته است؟ خیر، علوم مزبور نیز نخواهد توانست زیرا که آنها نه با اخلاق و نه با فلسفه اخلاق و نه با وجدان انسانی با هیچ یک سرو کاری ندارد و فقط این علوم در چیزهائی اشتغال میورزد که بواسطه حواس خمسه محسوس گردیده و خارج از حدود محسوسات نباشد. حال میگوئیم از برای بالا بردن و ترقی دادن پایه و مقیاس اخلاقی و از برای متوقف ساختن این دو جریان موهومات و بی اعتقادی که هر دوی آنان بالاخره منجر به بی حاصلی و بی ثمری خواهد گشت، بایستی یک نوع تفکر و اندیشه و نقشه جدیدی را در خصوص عالم و حیات در نظر گرفته تعقیب نمود که در عین حالی که متکی به مطالعه در طبیعت و وجدان انسانی و مشاهده وقایع و اصول دلایل عقلی است، بتواند مقصود و مرام زندگی را ثابت نموده و سیر و پیش رفت ما را در تحت یک نظم و ترتیبی در آورد و از برای انجام این مقصود بایستی یک سلسله تعلیماتی را دنبال گرفته و تعقیب نمود که از نتیجه پیش رفت آن یک نوع محرک تکامل، یک قسم تصدیق اخلاقى و یک اطمینانی در خصوص آینده برای بشر پیدا شود. و اما این تصور و تعلیم همیشه موجود و هر روز مرسوم و متداول میگردد. در میان مناقشات ومباحثات مکتبى یک صدائی شنیده شده و آن صدا صدای اموات است که از آن طرف قبور حساس تر از همیشه سر بر آورده و ظاهر گشته اند. در مقابل تعلیمات و بیانات آنها پرده که زندگانی الان را میپوشانید از میانه بر داشته شد تعلیم آنها برای ما بمنزله یک زمینه آشتی و صلحی است که تمام مسلکها و ادیان مخالف و مغایر را بوحدت عقیده دعوت نموده و از میان خاکسترها و بقایای گذشته مانند یک آتش سرخ بامه درخشانی شعله ور میگردد. در فلسفه ارواح، مجدداً باسرار مکنونه که در تمام اعصار و ادوار مورد بحث بعضی از خواص بود آشنا گشته و مربوط میشویم. این اصل و عقیده بزرگ مجدداً باعث احیاء فلسفه قدیمی گشته یعنی بطوریست که این عقیده قطعات پراکنده را جمع آورده و آنها را با ساروج وحدت عقیده و اطلاع بحقیقت محکم بیکدیگر متحد نموده و در نتیجه از قطعات مزبور بنای با شکوه و مجللی مجددا تاسیس کرده که عموم ملل و تمدنهای بشری در آن جای گرفته و مسکن نمایند و از برای اینکه بدوام و بقاء این بناء اطمینان داشته باشد آن را بر روی صخره و اساس تجربه ساده و مستقیم و واقعاتی که لا ینقطع تجدید میشود بنا نموده و نشانده است. خلاصه در نتیجه پیشرفت همین همین عقیده است که بالاخره قضیه بقاء روح در انظار عموم متحتم وروشن خواهد گشت و آنهم البته بوسیله زندگانیهای بی شمار و لا ینقطعی است که بمرور و توالی زمان انجام یافته و عقیده مزبور را برای ما ثابت خواهد ساخت. یک چنین عقیده است که میتواند تغییر شکل هائى بملل واجتماعات بزرگ داده و از پرتو فروغ و انوار خود همه جا حتى تاریک ترین جاها را روشن سازد و در نتیجه تأثیر و نفوذ خود اشخاص خود پسند و خود خواه و متکبر را متواضع و فروتن سازد. یعنی بطور خلاصه میتواند قوانینی برای مردم تنظیم و ظاهر کند که دنیا را با رشتههای حساسیت مشترک فوق العاده باریک و دقیقی متحد و متفق نماید، همین عقیده است که اگر پیشرفت کند با صلح و تناسب آشتی نموده و خلاصه بواسطه یک چنین عقیده ایست که بالاخره خواهیم فهمید با روح و قلب خود چگونه بایستی رفتار نمائیم و در آن وقت است که این بشر با عقیده کامل و با قدمهای بلند تر وراسختری بسمت مقدرات با شکوه خود پیشرفت خواهد نمود. اصول مهمه این تعلیم را ما در قسمت دویم همین کتاب بیان نموده و توضیحات لازمه دادیم و پس از آن ادله و شواهد تجربی و عملی را گوشزد نموده و بعد بوسیله وقایع روحی که به رای العین مشاهده گشته و این اساس بر روی آنها قرار گرفته این مسئله را واضح و روشن خواهیم ساخت.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که ستمى کند به سبب آن ستم ، در جانش یا مالش یا فرزندانش به گرفتارى مى افتد.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: فرزند آدم کجا و فخر کردن کجا؟ آغازش نطفه اى است و سرانجامش مردارى خواهد بود و روزى اش به دست خودش نیست و مرگش را از خود نمیتواند دفع کند.
حدیث :
على بن عیسى از امام معصوم علیه السلام روایت کند که : در ضمن رازگویى خداوند با موسى علیه السلام آمده است : اى موسى ! در دنیا آرزویت را طولانى و دراز مگردان که اگر چنین کنى سنگدل میشوى و سنگدل از من دور است.
دو راز افراد موفق: راز اول: سعی کن کارهایت را از صمیم قلب انجام دهی، نه به صرف اینکه ناچاری انجام دهی، باید به کارت ایمان داشته باشی، یک جریان آب ضعیف، تنها نیمی از باغچه را آبیاری میکند. راز دوم: همه چیز را همانطور که هست بپذیر، خواستن تنها، چیزی را تغییر نمیدهد، خواستن، باد را از وزیدن باز نمیدارد و برف را به آب نبات تبدیل نمیکند، اگر می خواهی چیزها را بهتر از خودشان تبدیل کنی، با آنها همانگونه که هستند مواجه شو.

فاکس نیوز نوشته بود: حمله همزمان و پرتعداد پهپادهای ایرانی تهدیدی جدی برای ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن است. وبگاه شبکه فاکس نیوز در تحلیلی با اشاره به آسیب پذیری های ناوگان دریایی آمریکا نوشت: کارشناسان دفاعی هشدار میدهند که پهپادهای ایرانی تهدیدی جدی برای داراییهای باارزش نیروی دریایی آمریکا (از جمله ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن) بشمار میروند. بله، ایران میتواند تعداد زیادی پهپاد را بصورت هماهنگ بسوی شناورهای نظامی شلیک کند و با ایجاد حملات اشباعی، سامانههای دفاعی سنتی را از کار بیندازد. اگر صدها پهپاد در مدت زمان کوتاه پرتاب شوند، تقریباً قطعی است که برخی از آنها از سد دفاعی ناوها عبور خواهند کرد. قدرت ایران در سامانههای پهپادی کمهزینه و پرتعداد نهفته است؛ بویژه پهپادهای انتحاری که برای برخورد با هدف و انفجار طراحی شدهاند. سامانههای دفاعی مدرن برای مقابله با چنین حملات اشباعی طراحی نشدهاند. در نتیجه، ناوهای آمریکا برای ایران اهداف بسیار دلچسب و جذابی محسوب میشوند. بدن سگ زرد هم خوراک مار و مور خواهد شد و ایران سربلند، محکم و استوار باقی خواهد ماند تا روز موعود. اصلا نگران تاپال ترامپ نیستیم؛ جورج بوش عراق را تحویل ما داد. اوباما سوریه و افغانستان را، جو بایدن یمن را، تاپال ترامپ هم فلسطین را، انشاءالله. جهت ثبت در تاریخ؛ هرگز امروز را فراموش نکنیم.
فاطیما بخش پانزدهم: شک و تردید و آزمایش الهی لوسیا: این قسمت یازدهم از داستان زندگی لوسیا سانتوس است که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه شده است: کشیش ناحیه در صدد بود که ببیند ماجرا از چه قرار است. و برای مادرم پیغام فرستاد که مرا به خانه اش ببرد. مادرم که فکر میکرد کشیش میخواهد مسئولیت کارهای اشتباه مرا بر عهده بگیرد نفسی به راحتی کشید. بنابراین به من گفت: فردا صبح زود اول وقت به عشای ربانی میرویم و بعد تو باید به خانه کشیش بروی، فقط بگذار مجبورت کند که حقیقت را بگویی و مهم نیست به چه طریقی این کار را میکند، بگذار تنبیهت کند و هر بلایی میخواهد بر سرت بیاورد نهایت درجه خشونت به خرج دهد که وادار شوی حقیقت را بگویی و خیال من راحت شود. خواهرانم هم با مادرم هم دست شدند و شروع به تهدید من کردند و مرا از ملاقات با کشیش میترساندند. من همه جریان را برای جاسینتا و برادرش تعریف کردم و آنها هم در جواب گفتند که ما هم با تو می آییم. کشیش به مادر ما هم گفته که ما را هم به خانه اش ببرد اما مادرم چنین حرفهایی به ما نزده است، اهمیتی نده اگر هم ما را کتک بزنند ما بخاطر عشق به خداوند و تغییر گناهکاران رنج میکشیم. فردا من در پشت سر مادرم به راه افتادم او در تمام طول راه یک کلمه هم با من حرف نزد. باید اعتراف کنم از ترس اتفاقاتی که در شرف وقوع بود میلرزیدم. در طول مراسم عشای ربانی من رنجهایم را بحضور خداوند تقدیم کردم و بعد از آن پشت سر مادرم از کلیسا بیرون آمدیم و راهی خانه کشیش شدیم. وقتی به آنجا رسیدیدم مادرم شروع به بالا رفتن از پله هایی کرد که به تراس میرسید هنوز چند قدم از پله ها بالا نرفته بودیم که ناگهان مادرم به طرفم چرخید و فریاد زد مرا عصبانی نکنی و به کشیش بگو که تمام حرفهایت دروغ بوده، و بنابراین او در موعظه روز یکشنبه کلیسا خواهد گفت که همه ماجرا دروغ بوده و قائله ختم به خیر میشود، سرگرمی خوبی درست کرده ای همه مردم را به کوا دا ایرا میکشی که در جلوی درخت دعا کنند! بدون غر غر کردن بیشتری با انگشت در زد. دختر کشیش خوبمان در را باز کرد و ما را هدایت کرد چند دقیقه ای روی نیمکت بنشینیم و منتظر باشم. بالاخره کشیش آمد و ما را به کتابخانه اش برد و مادرم را هدایت کرد که روی صندلی بنشیند. و از من خواست نزدیک میز کارش بروم. و من وقتی دیدم که او دارد در کمال آرامش و با لحن مهربان از من سوال و جواب میکند تعجب کردم. با وجود این هنوز هم میترسیدم. بازجویی همان دقیقه شروع شد و باید بگویم برایم خسته کننده و ملال آور بود. و جناب کشیش در انتها نظرش را گفت و نتیجه گیری کلی او به این صورت بود: به نظر من این یک الهام از طرف خداوند نیست. معمولا خداوند ما در این جور مواقع برای برقراری ارتباط با ما ارواح را به یک کشیش یا یک روحانی میفرستد، و این دختر تنها یک بچه است، این احتمالا یک فریب از ناحیه شیطان است، و آینده این را روشن میکند.
توپاک آمارو شکور در کودکی: توپاک در ۱۶ ژوئن ۱۹۷۱ در هارلم نیویورک متولد شد. مادرش افنی به تنهایی دو فرزند بزرگ میکرد و از پس هزینه های دو فرزندش به سختی بر میومد، اکثرا هم از این خونه به اون خونه میرفتن و گاهی وقتا هم داخل پناهگاه ها زندگی میکردند. دست آخر آنها به بالتیمور نقل مکان کردند و بالتیمور همون جایی بود که توپاک تونست مدرسه ثبت نام کنه و تحصیل داشته باشه. توپاک در بدو تولد به Lesan Parish Crooks نامگذاری شد. پس از پیوستن به حزب پلنگ سیاه، مادرش نام کوچک او را به توپاک آمارو، یکی از نام های انقلابی پرو تغییر داد که توسط اسپانیایی ها کشته شد. توپاک بعدها نام خانوادگی خود را از پدر سکیا خواهرش، عضوی دیگر از حزب پلنگ، بنام موتولو شکور گرفت. پدر، مادر و خواهر توپاک شکور و خانواده توپاک شکور: مادر توپاک یعنی آلیس فای ویلیامز، دختر یک خدمتکار کارولینای شمالی بود. او در سال ۱۹۷۰ توپاک رو باردار شد و به دلیل اتهاماتی که بهش وارد شده بود به زندان افتاد. یک سال بعد، آلیس فای پس از دفاع موفقیت آمیز از خود در دادگاه تبرئه شد و مشکلات قانونی خودشو پشت سر گذاشت. او پس از مشارکت فعال در حزب پلنگ سیاه نام خود را به افنی شکور (الان همه با این اسم میشناسنش) تغییر داد. افنی در ماه می ۲۰۱۶ در سن ۶۹ سالگی ترور شد. پدر توپاک یعنی بیلی گارلند، هم عضو حزب پلنگ بود اما وقتی توپاک پنج ساله بود ارتباط خود را با آفنی قطع کرد. او در مصاحبه با مجله Vibe در سال ۱۹۹۶ به نویسنده کوین پاول گفت: من فکر میکردم پدرم در تمام عمر من مرده است. احساس میکردم به یک پدر نیاز دارم تا به من مسیر درست رو نشون بده. افنی دو سال پس از به دنیا آوردن توپاک، دختری به نام سکیا به دنیا آورد، اما باز پدر توپاک ارتباطی با این خانواده نگرفت! دوستی توپاک با جادا پینکت اسمیت و کمی در مورد زن واقعی توپاک، توپاک و جادا پینکت اسمیت: توپاک بازیگر معروف یعنی جادا پینکت اسمیت را در دبیرستان هنرهای بالتیمور مریلند ملاقات کرد. جادا پینکت اسمیت در موزیک ویدئوی پاک نقش برجسته ای داشت. پینکت اسمیت در سال ۲۰۱۷ در فیلم Tupac All Eyez on Me حضور داشت، او بعداً به خبرنگاران گفت که هنگام ملاقات با توپاک فروشنده مواد مخدر بود و تصور مجدد روابط آنها را در فیلم رو بسیار آزاردهنده میدانست. زن توپاک کیشا موریس نام داشت، توپاک در حدود یکسال با این خانم در رابطه بود، البته دقیقا نمیدونم که قبل از ارتباطش با جادا با این ازدواج کرده بود یا اینکه قبلش، زن سابق توپاک در سال ۱۹۹۶ فوت شده نمیدونم به چه دلیلی! توپاک در حین گذراندن دوران محکومیت خود در زندان، نامه ای به مدونا نوشت و در آنجا روابط خود را با ستاره پاپ به دلیل نژاد او پایان داد. محله ای که توپاک توش زندگی میکرده، یعنی بالتیمور دچار جنایت شده بود و بخاطر همین خانواده توپاک به شهر مارین کالیفرنیا نقل مکان کردند. توپاک هم خودش از اون بچگی تو کار مواد بوده و یجور ساقی به حساب میومده! پس عجیب هم نبود که بدش نیاد از زندگی در این محله ها ولی خب اتفاقی بود که افتاده! توپاک در ۱۷ سالگی و در بهار سال ۱۹۸۹ تو یه پارک با یک زن مسن تر از خودش و البته سفید پوست به نام لیلا اشتاینبرگ آشنا شد. یکم گذشت و رابطه اینا جفت و جور شد و یجورایی لیلا حکم اولین مدیر برنامه توپاک شکور رو داشت! بهش مشاوره میداد و باهاش رفیق بود و این داستانا! (البته نه اینکه لیلا تجربه ای تو مدیریت داشته باشه، فقط چون دوست و رفیق همدیگه بودن!) همون حول و حوش بود که توپاک تونست با مشاوره هایی که از لیلا میگرفت یه سری کارارو انجام بده و اولین آلبوم انفرادی خودش رو بیرون بده. توپاک در مورد این آلبوم به یکی از خبرنگارای دور و برش گفته بود که: همه چیز در زندگی همه زیبا نیست، کشتار و مواد مخدر زیادی وجود دارد. برای من یک آلبوم کامل در مورد چیزهای سخت و سرگرم کننده و مراقبت کننده صحبت میکند، چیزی که من را آزار میدهد این است که به نظر میرسد بسیاری از چیزهای حساس که مینویسم بی توجه است. تیر خوردن برای توپاک بچه بازی بوده و در طول ۲۵ سال زندگیش حدودا چهار سری تیر خورده بوده! در ۵ آوریل ۱۹۹۳، توپاک به دلیل ضرب و شتم یک رپر دیگر با چوب بیسبال، ۱۰ روز را در زندان میشیگان گذروند. ۳۱ اکتبر ۱۹۹۳، ظاهرا توپاک برای کمک به یک راننده سیاهپوست که احساس میکرد توسط پلیس مورد آزار و اذیت قرار گرفته بود متوقف شد. درگیری شروع شد و توپاک به پای یکی از پلیس ها و همینطور باسن یکی دیگر شلیک کرد. زمانی که مشخص شد پلیس ها مست بودند، اتهامات منتفی شد و توپاک شانس آورد. ۱۸ نوامبر ۱۹۹۳، شکور به اتهام سوء استفاده جنسی در شهر نیویورک دستگیر شد. مثل اینکه با دو تا از دوستاش قصد داشتن (شایدم انجام دادن) که یه دختر ۱۹ ساله رو اذیت کنند، شکور برای همین به زندان محکوم شد که نه ماه (از ۱۴ فوریه ۱۹۹۵) را در کانون اصلاح و تربیت کلینتون گذراند. البته داخل یک مصاحبه توپاک گفت که هرگز به اون دختر تعارض نکرده اما میتونسته دوستاش رو از این کار منع بکنه که متاستفانه نکرده! این انتقال در سوئیت توپاک در هتل نیویورک پارکر مریدین رخ داد. ۱۰ نوامبر ۱۹۹۴، توپاک که قرار بود در فیلم Meance II بازی کند، کارگردان آلن هیوز رو با مشت زد و بخاطر همین کارش ۱۵ روز را در زندان گذراند و بعدش لارنتس تیت جایگزین او شد. (نمیدونم کی بود و چه کرده این یارو) ۳۰ نوامبر ۱۹۹۴، توپاک شکور توسط سه مرد سیاه پوست در لابی یک استودیوی ضبط در میدان تایمز در شهر نیویورک مورد حمله قرار گرفت، مردان بیش از ۳۵۰۰۰ دلار پول نقد و جواهرات از او دزدیدند و پنج گلوله به سر، کشاله ران و دستش زدند. توپاک تو این حمله اوضاعش داغون بود و حسابی سرویس شده بود ولی در حین اینکه داشتن جمو جورش میکردن با انگشت وسطش یه سری تهدیدایی میکرد به دشمناش (نمیدونم تهدید بود یا حس شوخ طبی) در ۵ آوریل ۱۹۹۶، توپاک به دلیل نقض شرایط آزادی با وثیقه به ۱۳۰ روز زندان محکوم شد. در ۷ سپتامبر ۱۹۹۶ در لاس وگاس نوادا، شکور در مسابقه بوکس مایک تایسون و بروس سلدون شرکت کرد، بعد از تموم شدن مسابقه یکی از رفیقای پاک میاد بهش میگه که فلانی که یروز من رو زده و یه سری غلط کاریایی کرده الان اینجاست و موقعیت خوبیه که بریم بترکونیمش! توپاک هم نه نمیگه و میره تا پدر یارو رو دربیاره، هزار تا آدم هم دورش جمع میشن و میرن یارو رو منفجر کنن که میتونید فیلم های سیاه و سفید اون رو تو اینترنت ببینید. متاستفانه دقیقا بعد از مسابقه و وقتی که توپاک با شوگ نایت (مدیر برنامه هاش و صاحب دث رو) داشتن از اونجا میرفتن، پشت چراغ قرمز اون اتفاق ناگوار میوفته و توپاک با ضرب چهار گلوله زخمی و چند روز بعد در بیمارستان فوت میشه.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: همانا این خشم، پاره آتشى از شیطان است که در قلب فرزند آدم افروخته میشود و همانا کسى از شما آنگاه که خشمگین مىشود چشمانش سرخ و رگهایش بر آمده میشود و شیطان در درون او وارد میگردد پس هرگاه یکى از شما درباره خود از این حالت خشم ترسان باشد به زمین بنشیند زیرا پلیدى شیطان در این هنگام از وجود او میرود.
حدیث :
فضیل گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: خوشا به حال هر بنده اى نکوهش کننده (که نفس خویش را همواره بر دنیاطلبى ملامت کند) و پیش از آنکه مردم او را بشناسند مردم را بشناسد.
جبهه باطل در حال ایجاد یک اجماع جهانی بر علیه جبهه حقه، داریم به ساعت صفر تقابل این دو جبهه میرسیم، اروپا با قرار دادن نام سپاه در لیست تروریستی، رسماً راه هر گونه مذاکره رو بست، و از طرفی هم آمریکا با ایجاد رزمایش با همکاری کشورهای حوزه خلیجفارس نشون داده که عملیات روانی گسترده رو شروع کرده، و البته هم دل خوش کرده به شروع دوباره اغتشاشات در ایران، الحمدلله ایران تمهیدات لازم رو انجام داده و حتی طرح ترور آمریکا هم جواب نخواهد داد چون در همه ردهها تا ۴ جانشین معرفی شده و پیشبینی میشه در صورت رخ دادن این جنگ که احتمالش بسیار کمه، آمریکا و اسقاطیل تا مرز نابودی پیش برن، چون ایران اینبار خواب بسیار وحشتناکی برای اینها دیده، یادمه وقتی پارسال از سلاح پلاسما صحبت شد خیلیها تکذیبش کردن ولی دیدیم که بعد از مدتی همه پی بردن به درستی این حرف، اما در همین حد بدونیم، ما از اون هم گذشتیم و به چیزی رسیدیم که یک کابوس وحشتناک در دریا و خشکی برای آمریکاست، الان قصد رجز خوانی ندارم، بلکه میگم ما باید برای هر موقعیتی آماده باشیم، از لحاظ نظامی به حول قوه الهی میتونیم گردن مستکبرین عالم رو بشکنیم، توی این اصلاً شک نکنید، داشتههای ما خیلی بیشتر از اون چیزی است که اعلام شده، با قاطعیت میگم که ما موشکهایی داریم که آمریکا حتی تو خوابش هم نمیبینه، ایران در حوزه دفاعی به جایی رسیده که داره تسلیحات جدید اختراع میکنه، تلفیق موشک و پهپاد، و تلفیق هواپیماهای نسلهای جدید با پهپاد و... که بهتره زیاد در موردش صحبت نکنیم و اما یه نکته مهم: ما در وسط یک طوفان اقتصادی جهانی گرفتار شدیم از طرفی هم سوء مدیریتهای اجرایی و اقتصادی در کشور باعث شده تا معیشت مردم به سختی بیفته، از این رو به شما توصیه میکنم به زندگی جهادی باید برگردیم، به ارزشهای دهه ۶۰ در زمانهای که سختی و فشار بر روی مردمه و داره همه رو میبره به سمتی که به جان هم بیفتند برای یه لقمه نان، بهم دیگه رحم کنیم، شیطان میخواد از ما یه زامبی بسازه که گوشت هم رو بخوریم، قرار نیست قیافههامون شبیه خون آشام و زامبی ها بشه، همین که بهم رحم نکنیم و هر کی به فکر خودش باشه، دقیقاً کاری رو کردیم که یه خونآشام و زامبی میکنه، داریم به مرحلهای میرسیم که باید هوای همدیگه رو داشته باشیم، داریم میریم به سمت زامبی سازی، داریم میریم به سمت بیرحم شدن، داریم میریم به سمتی که هر کس کلاه خودشو بچسبه تا باد نبره، اگر مقاومت کنیم و متحد باشیم و رحم کنیم از این آخرین سد قبل از ظهور هم انشاءالله با هم رد میشیم و به ظهور میرسیم، و یه جمله: خداوند اراده کرده که جبهه مستضعفین، وارثان عالم بشوند، حالا مشخص کن در کدوم جبههای؟ جبهه مستضعفین یا مستکبرین؟

برنده اونهایی هستند که در سمت درست تاریخ بایستند، و حالا یه سوال مهم، وقتی خداوند اراده کرده مستضعفین عالم وارثان این زمین باشند، جبهه شیطان و ترامپ و نتانیاهو و بن سلمان و ... با همه تسلیحات و تجهیزات و امکانات و قدرت، آیا زورشون به اراده الهی میرسه؟ قطعاً به اندازه زور پشه هم نخواهد بود، من میدانم که خداوند اراده فرموده که این ملت را به عالیترین درجات برساند، دلتون قرص و قوی باشه و از هیچ قدرتی نترسید که خدا با ماست و دست امام زمان (عج) بر سر ماست و صلی الله علی محمّد و آل محمد.
چند اصطلاح در گویش عامیانه:
حلوای تن تنانی، تا نخوری ندانی. حلوای لن ترانی بوده است که در محاورات تغییر یافته، لن ترانی یعنی نایاب هست، اشاره به کلام خداوند به موسی که: نمیتونی منو ببینی. این مثل برای چیزهای باارزش، نایاب و کمیاب بکار میره.
خواب زن چپه: درستش خواب ظن چپه هست، یعنی خوابی که از روی حدس و گمان و ابهام باشه، بصورت برعکس تعبیر میشه.
خیلی چاکریم: کلامی که زیاد شنیده ایم، ولی... خیلی شاکریم درسته، یعنی ممنونتم، قدر دانت هستم، بخاطر نزدیکی دو حرف (چ و ش) در گویش این کلمه تغییر کرده.
لامصب، در اصل لامذهب درسته، یعنی بدون دین و ایمان، بدون هیچ نگرش و خط فکری. گاهی بصورت سگ مصب و بدمصب هم بکار میره.
یه جوری حرف زدم طرف رو یه لقمه چپش کردم، لقمه چپ بی معنی هست و چپ و راست نداره، در اصل لقمه چرب هست.
ادبیاتمون و زبان پارسی مون خیلی پربار و غنی هست، خیلی قشنگه، بیایید این اشتباهات رایج در گفتگوها رو خودمون تصحیح کنیم، تا برای خودمون عادت بشه، و به شکل درستش به نسل بعد منتقل بشه.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش بیست و یکم.
رازهای تمدن جدید غرب/ پلانتوکراسی و تجارت جهانی برده: گسترش بیسابقه تجارت شرق و سلطه انحصاری پرتغالیها بر آن، تصرف سرزمینهای قاره آمریکا بوسیله اسپانیاییها و پرتغالیها و تأسیس پلانتها در سده شانزدهم میلادی دورانی نوین را در تاریخ غرب گشود؛ دورانی که سه سده تداوم یافت و روح و مایه حیاتی خود را از دو پدیده جدید گرفت: پلانتوکراسی و تجارت ماوراء بحار. این هر دو نامهایی نمادین است: اقتصاد پلانتوکراتیک یعنی اقتصادی که بر شالوده کشتزارهای بزرگ مستقر در مستملکات اروپاییان در جزایر و سواحل قاره آمریکا و خاوردور (پلانتها) استوار شد، درواقع اقتصادی بود مبتنی بر نیروی کار انبوه میلیونی مردمی که از قاره آفریقا به بردگی گرفته میشدند؛ و بر این شالوده بود که اروپا طی دو سده هفدهم و هیجدهم میلادی بزرگترین نظام برده داری تاریخ بشری را بر پا کرد. تجارت ماوراء بحار نامی است که به توسعه طلبی اروپا در مشرق زمین داده میشود؛ تکاپویی که هیچ ربطی به تجارت متعارف نداشت و چنانکه در سرگذشت آن دیدیم بر تهاجم و تجاوز و غارتی بی سابقه استوار بود. مبداء این دوران سفرهای اکتشافی کریستف کلمب به غرب ( ١٤٩٢م.) و واسکو داگاما به شرق ( ١٤٩٧م.) است و پایان آن انقلاب صنعتی اروپا در نیمه اول سده نوزدهم؛ تحولی که دقیقا بر پایه سه سده انباشت و تراکم ثروت جهان در بخشهایی از قاره اروپا، بویژه در جزیره انگلستان، انجام گرفت. اروپاییان در هجوم خود به قاره آمریکا و جزایر اقیانوسها، بمنظور تأمین سلطه بلامعارض خویش، سیاست نسل کشی و امحاء جمعی سکنه بومی را پیش گرفتند. بنوشته ارنست ماندل، وحشی گری هولناک فاتحان (کانکوئیستادورهای) اسپانیایی را در آمریکا همه میدانند. اینان در یک فاصله زمانی پنجاه ساله ... ۱۵ میلیون سرخپوست را نابود کردند و این رقم بنا به عقیده مورخین محافظه کار بر ۱۲ میلیون نفر بالغ میشد. مناطقی مانند هائیتی، کوبا، نیکاراگوئه و سواحل ونزوئلا، که تراکم جمعیت بسیار داشت، کاملا از جمعیت خالی شد. (در تاریخنگاری غرب، کانکوئیستادورها (فاتحان) به دریانوردان اعزامی دربارهای اسپانیا و پرتغال به قاره آمریکا، پس از سفر کریستف کلمب، اطلاق میشود. تعداد آنها بسیار است و در میان آنان فرانسیسکو پیزارو ١٤٧٥ تا ١٥٤١، فاتح امپراتوری اینکا در پرو، از لحاظ قساوت و آزمندی شهرت فراوان دارد. سیاست امحاء نسل سرخپوستان آمریکا در سده های بعد تداوم یافت. برای آشنایی با قتل عام سرخپوستان بوسیله ارتش ایالات متحده آمریکا در اواخر سده نوزدهم بنگرید به: دی براون، فاجعه سرخپوستان آمریکا، ترجمه محمد قاضی، تهران: خوارزمی، چاپ اول) هائیتی نمونه ای گویاست. این جزیره ای است که کریستف کلمب در ٦ دسامبر ١٤٩٢ بر آن پای نهاد و آن را هیسپانیولا نامید. این جزیره ای پرجمعیت بود که در آن زمان کلمب تعداد سکنه بومی آن را ٩٠٠ هزار نفر تخمین زد. یورش اروپاییان برای یافتن طلا به این جزیره آغاز شد و در سال ١٥٠٨ تنها ٦٠ هزار نفر از این مردم زنده بودند. در سال ١٥٣٣ تعداد سکنه بومی تنها ٤٠٠٠ نفر گزارش شد و در نیمه سده هیجدهم هیچ نشانی از آنان برجای نماند. هائیتی تا سده هفدهم در اشغال اسپانیاییها بود. در سال ،١٦٩٧ بخش غربی جزیره به تصرف فرانسویها درآمد و سن دومینگو نام گرفت. فرانسـویها بـا انتقال اسیران آفریقایی به این جزیره و بهره کشی از نیروی کار آنان پلانتهای بزرگ پنبه و نیشکر ایجاد کردند. این پلانتها به گروه قلیلی از ثروتمندان فرانسوی تعلق داشت. بدینسان، هائیتی به بزرگترین تولید کننده شکر جهان بدل شد و جمعیت اندک آن به ٤٨٠ هزار نفر (١٧٩٢) افزایش یافت. بنوشته جیمز والوین، هائیتی سهم مهمی در شکوفایی اقتصاد فرانسه پیش از سال ١٧٨٨ داشت. در این زمان، تولید شکر هائیتی معادل ١٩٣ میلیون فرانک فرانسه گزارش شده است. و ششصد کشتی و ١٥٠٠٠ دریانورد در کار حمل و نقل برده و شکر این جزیره بودند. با وقوع انقلاب فرانسه، در سال ١٧٩١ بردگان سیاه جزیره سر به شورش برداشتند؛ و اروپاییان یا به قتل رسیدند یا از جزیره گریختند. کوبا نمونه برجسته دیگری از فاجعه امحاء سکنه بومی قاره آمریکاست. بر این جزیره پرجمعیت نیز در سال ١٤٩٢ میلادی جغدی شوم بنام کریستف کلمب پای نهاد و سه سده بعد نشانی ناچیز از نسل مردم بومی آن بر جای ماند. سکنه کنونی کوبا معجونی است از اعقاب اسپانیاییها، فرانسویها، آلمانیها و بردگان آفریقایی و چینی. تصور نرود که این سیاست تنها به سده های شانزدهم و هفدهم و دوران بدوی تهاجم ماوراء بحار و انباشت سرمایه اروپاییان تعلق داشت. چنین نیست. تا پایان سده نوزدهم بی شک شاهد تداوم سیاست نسل کشی سکنه بومی هستیم. فاجعه بومیان تاسمانیا یکی از تراژدیهای هولناک سده نوزدهم است. این جزیره بزرگ، که در جنوب استرالیا واقع است، در سال ١٦٤٢ بوسیله یک ماجراجوی دریایی کمپانی هند شرقی هلند به نام ابل جانسون تاسمان کشف شد و در سال ١٨٠٣ به تصرف انگلیسیها در آمد. سیاست امحاء بومیان تا سال ،١٨٧٦ مقارن با دولت میرزا حسین خان سپهسالار در ایران، تداوم داشت و در این زمان آخرین بقایای سکنه اصلی این سرزمین از میان رفت. الوین تافلر مینویسد: داروین خود درباره فاجعه کشتار بومیان تاسمانیا مقالاتی نوشت و با شور و حرارتی که این قتل عام در او برانگیخته بود چنین پیش بینی کرد که در دوره ای از آینده ... نژادهای متمدن انسان بطور قطع نسل نژادهای وحشی را از روی زمین برمیدارند و خود جایگزین آن میشوند. نمونه چارلز داروین قابل تعمیم به تمامی فرهیختگان غربی نیست. در اروپا نیز بوده اند انسانهای آزاده ای که فاجعه نسل کشی بوسیله غارتگران ماوراء بحار را محکوم میکرده اند. برای مثال، ویلیام هاویت، نویسنده مسیحی انگلیس، میگفت: بربریت و فجایع وحشیانه ای که نژادهای به اصطلاح مسیحی در هر نقطه جهان و علیه مردم هر کشور مسخر مرتکب شده اند در هیچ عصری از اعصار تاریخ و نزد هیچ نژادی، هرقدر وحشی و عقب افتاده، هر اندازه بیرحم و بیشرم، نظیر ندارد. روشن است که مستملکات پهناور و حاصلخیز ولی خالی از نیروی انسانی نمیتوانست سودی برای کانونهای مستعمراتی اروپا داشته باشد. هدف پول بود نه حکمرانی بر برهوتی خالی از سکنه. مهاجرت وسیع اروپاییان تهیدست و انتقال خیل عظیم مجرمین و تبهکاران آغاز شد ولی این نیز چاره کار نبود. چنین بود که شکار سکنه قاره آفریقا و انتقال آنان به مستملکات ماوراء بحار به یکی از پایه های اصلی اقتصاد دنیای غرب بدل شد. این فرایندی است که دورانی طولانی، سه سده، تداوم داشت. این بردگان در کشتزارهای پهناور مستملکات ماوراء بحار به کار گرفته میشدند. بدینسان، پدیده اقتصادی جدیدی شکل گرفت که پلانتوکراسی نامیده میشد. جامعه زمینداری- بردگی مستقر در این مستملکات جامعه پلانتکاری نام داشت. پلانتوکراسی سده های شانزدهم تا هیجدهم دنیای غرب ثمره پیوند سه کانون است: خاندانهای حکومتگر اروپا که با قـدرت سیاسی و نظامی خویش از مالکیت پلانتها در برابر رقبای مهاجم حفاظت میکردند؛ صرافان و سرمایه گذاران بزرگ مراکز اصلی مالی اروپا که از طریق کمپانیهای متعدد، سرمایه لازم را برای شکار برده و احداث پلانتها تأمین مینمودند؛ و سرانجام، بنیانگذاران و مدیران این پلانتها که نخبگان پلانتوکرات نامیده میشدند و الیگارشی حاکم بر پلانتها بشمار میرفتند. در پیرامون این کانونها شبکه وسیعی از دلالان و ماجراجویان و شکارچیان و تجار برده حضور داشت. در تاریخنگاری آفریقا، دوران برده داری از دوران استعماری متمایز است. دوران برده داری از نیمه دوم سده پانزدهم میلادی آغاز میشود و تا سده نوزدهم تداوم دارد. سپس، دوران استعماری فرا میرسد. این دورانی است که قدرتهای اروپایی رسماً سرزمینهای آفریقایی را جزو مستملکات خود اعلام نمودند. میچل کراودر سرآغاز و تاریخ آفریقای دوران استعماری در قاره آفریقا را سالهای دهه ١٨٨٠ میداند یونسکو سالهای ١٨٨٠ ١٩٣٥ را بعنوان دوران استعماری این قاره متمایز ساخته است. تجارت جهانی برده در نیمه دوم سده پانزدهم بوسیله خاندان سلطنتی پرتغال بنیان نهاده شد. در سال ،١٤١٥ هفتاد و هفت سال پیش از سفر کریستف کلمب به قاره آمریکا و هشتاد و دو سال پیش از سفر واسکو داگاما به شرق، یکی از شاهزادگان پرتغالی به نام هنری (١٣٩٤ ١٤٦٠)، که بعدها به هنری دریانورد شهرت یافت، برای اشغال بندر سیتا، در ساحل مراکش، راهی شمال آفریقا شد. هنری این بندر را اشغال کرد و دژی استوار در آن بنیان نهاد. این نخستین مستعمره ماوراء بحار اروپاییان و سرآغاز تهاجم های پسین دریایی آنان به شرق و غرب است. هنری در سال ١٤١٨ در ویلا دو انفانته، واقع در دماغه جنوب غربی پرتغال، کاخی ساخت و آن را به کانون تجمع و مأوای انواع ماجراجویان و راهزنان دریایی بدل ساخت و از این زمان لشکرکشی های دریایی خود را آغاز کرد. هرچند در تاریخنگاری غرب میکوشند هنری را کاشفی بزرگ و شیفته و بانی دانش دریانوردی جلوه دهند، ولی این نکته پنهان نیست که انگیزه اصلی او توسعه تجارت پرتغالی طلا و برده و جنگ با مسلمانان بمنظور گسترش مسیحیت بود. همو بود که در سال ۱۴۵۸ تهاجمی بزرگ را علیه دولت مسلمان بنی وطاس فاس (مراکش) پیش برد. نخستین بار در سال ،١٤٤١ زمانیکه هنری دریانورد در جستجوی راه دریایی هند به ساحل غربی آفریقا رسید، ١٢ مرد و زن و کودک را به اسارت گرفت؛ آنان را با خود بعنوان برده به پرتغال برد و در بازار لیسبون فروخت. در هفت سال بعدی، حدود یکهزار آفریقایی شکار شدند و در بازار لیسبون به فروش رفتند. معهذا، با کشف قاره آمریکا بوسیله کریستف کلمب و تسخیر سرزمینهای پهناور آن بوسیله کانکوئیستادورها بود که تجارت برده اهمیت اقتصادی فوق العاده یافت. تا این زمان از بردگان فوق بعنوان غلامان و کنیزان خانگی، در کاخهای اعضای خاندانهای سلطنتی و اشراف پرتغال و اسپانیا، استفاده میشد. از این پس بردگان به یکی از ابزارهای تولید و یکی از سه عامل اصلی اقتصاد پلانتها (نیروی کار، زمین و سرمایه) بدل شدند. در دوران پنجاه ساله پس از ورود کلمب بـه باهاماس، اسپانیاییها مکزیک، پرو و جزایر هند غربی را تصرف کردند و در سال ١٥٤٢ پرتغالیها اشغال برزیل را آغاز نمودند. در این سرزمینها نه تنها معادن عظیم طلا و نقره به چنگ آنان افتاد، بلکه کشتزارهای وسیع تنباکو، نیل و نیشکر نیز پدید شد. اسپانیاییها و پرتغالیها در بکارگیری بومیان قاره آمریکا توفیقی نداشتند و لذا برای تأمین نیروی کار مورد نیاز خود به شکار سیاهان آفریقایی روی آوردند. میسیونرهای اسپانیایی، به رهبری کشیشی بنام لاس کازاس، که بعدها اولین اسقف مکزیکو شد، تجارت برده را تشویق میکردند. در سده شانزدهم صدور برده به قاره آمریکا به شکلی روزافزون تداوم داشت. معهذا، با ورود انگلیسیها بود که تجارت جهانی برده و اقتصاد پلانتکاری در سده های هفدهم و هیجدهم میلادی اوجی شگرف و بی سابقه یافت. سپس، هلندیها، فرانسویها، دانمارکیها، سوئدیها و سرانجام آلمانیها نیز وارد این عرصه شدند. چنانکه گفتیم، تجارت انگلیسی برده از سال ،١٥٦٢ بوسیله سر جان هاوکینز و با مشارکت الیزابت اول و تجار و صرافان انگلیسی آغاز شد و در سال ،١٥٨٥ با اشغال سرزمین ویرجینیا در آمریکای شمالی بوسیله سر والتر رالیگ، اولین پلانتهای انگلیسی تأسیس شد. این فرایند ادامه یافت و سرانجام در زمان چارلز دوم (١٦٦٣) به تأسیس کمپانی سلطنتی آفریقایی بریتانیا، طبق الگوی پرتغالیها، انجامید. به این کمپانی نیز، چون کمپانی هند شرقی و سایر کمپانیهای مشابه، امتیاز انحصاری تجارت در حوزه های عملیاتی آن اعطا شد. منبع اصلی شکار انگلیسی برده غرب آفریقا و بازار آن مستملکات انگلیس در قاره آمریکا بود. این بردگان بطور عمده در پلانتهای نیشکر و تنباکو به کار گرفته میشدند. در این زمان، کمپانیهای انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، هلندی، دانمارکی و آلمانی دارای قرارگاه های اختصاصی شکار برده در غرب آفریقا بودند. در نخستین سالهای تأسیس کمپانی سلطنتی آفریقایی بریتانیا، در این منطقه صدها اروپایی به کار اشتغال داشتند که ٣٠٠ تن از آنها کارگزاران کمپانی بودند. بنوشته جیمز والوین، کمپانی سلطنتی آفریقایی بریتانیا، در نخستین سالهای فعالیتش، بسیار موفق بود. تا سال ١٧٢٠ این کمپانی بیش از ٥٠٠ کشتی محموله را انتقال داد که شامل یکصد هزار برده آفریقایی میشد. در سال ١٦٦٠ در ماریلند و ویرجینیا تنها ١٧٠٠ برده سیاه وجود داشت. در سال ،١٦٧٠ هفت سال پس از تأسیس کمپانی سلطنتی آفریقایی بریتانیا، این رقم به ٤٠ هزار نفر رسید. یک سده بعد، در سال ،١٧٦٠ نیمی از جمعیت ٤٠٠ هزار نفری ویرجینیا را بردگان تشکیل میدادند و در پایان سده هیجدهم تعداد آنها ٣٠٠ هزار نفر بود. پیش از سال ،١٧٢٥ سالیانه ٦٠٠ برده به کارولینای جنوبی وارد میشد که در ده ساله بعد به سالیانه ٢٠٠٠ برده رسید. در سال ١٧٤٠ حدود ٤٠ هزار برده آفریقایی در این مستعمره مستقر بودند. در سال ١٧٥٩ تعداد بردگان در مستعمرات جنوبی انگلیس در آمریکای شمالی تقریبا برابر با سفیدپوستان بود. علاوه بر آمریکای شمالی، یکی از کانونهای مهم استقرار پلانتهای انگلیسی در جزایر هند غربی بود. با سلطه بریتانیا بر این جزایر، در نیمه اول سده هفدهم جمعیت آن از ٥٠ هزار نفر به یک میلیون نفر افزایش یافت. تا سال ١٧٧٥ حدود ۵ / ١ میلیون نفر آفریقایی در جزایر آمریکایی مستعمره بریتانیا تخلیه شدند. در سال ،١٨٩٩ مستعمرات انگلستان در جزایر هند غربی به شرح زیر است: جاماییکا، کایمانس، جزایر ویرجین، باهاماس، ترینیداد، توباگو، گرنادا، گرنادینس، سن وینسنت، باربادوس، سن لوسیا، دومینیکا، آنتیگوا، مونتسرات، باربود، نویس و ردوندا، سن کریستوفر و آنگوئیلا، جاماییکا، جزایر ویرجین، توباگو، سن لوسیا و دومینیکا را انگلیسیها از اسپانیاییها، هلندیها و فرانسویها گرفتند و بقیه بوسیله خود آنها تصرف شد. در این زمان، اسپانیا تنها جزایر کوبا و پورتوریکو را در تملک داشت. هلندیها شش جزیره، فرانسویها پنج جزیره، دانمارکیها سه جزیره و سوئدیها یک جزیره از جزایر هند غربی را در تملک داشتند. در فاصله سالهای ١٧٠٠ تا ١٧٦٠ حدود ١٨٠ هزار نفر برده تنها به جزیره باربادوس وارد شدند که حدود ٥٠ هزار نفر آنها در سه سال اول فوت کردند. در سال ،١٧٨٨ در باربادوس یک چهارم بردگان به مشاغل خانگی اشتغال داشتند و سه چهارم در پلانتها بودند. در سال ١٧٧٥ در مستعمرات انگلیسی شمال قاره آمریکا ٣٣١ هزار برده و در مستعمرات جنوبی (ماریلند، ویرجینیا، کارولینا و جئورجیا) ٣١٠ هزار برده، در جاماییکا ١٩٠ هزار برده و در باربادوس بیش از ٦٠ هزار برده وجود داشت. این ارقام بجز بردگانی است که تجار انگلیسی به سایر اروپاییان میفروختند. درک کرتن مینویسد: در سال ١٦٨٠ تجار ثروتمند و محترم بریستول، لیورپول و لندن در سال ١٥٠٠٠ برده آفریقایی صادر میکردند. بعدها این رقم افزایش یافت. در فاصله سالهای ١٦٨٠ تا ١٧٨٦ انگلستان به تنهایی بیش از دو میلیون برده را به اسارت گرفت، حمل کرد و فروخت... در سال ،١٧٩١ چهل ایستگاه (انگلیسی) شکار برده تنها در سواحل غربی (آفریقا) مستقر بود که نام زیبای فاکتوری (دفتر تجاری) را بر خود داشتند. بدینسان، در سده هیجدهم میلادی انگلستان به بزرگترین قدرت برده دار زمانه بدل شد. در نخستین سالهای سده هیجدهم، انگلیسیها سالیانه حدود ٣٦ هزار برده حمل میکردند. در سال ١٧٧٠ نیمی از تجارت برده غرب آفریقا در دست انگلیسیها بود که ناوگانی مرکب از ٢٠٠ کشتی با ظرفیت ٥٠ هزار برده در اختیار داشتند. در دهه ،١٧٨٠ حجم تجارت برده انگلیسیها به ٨٠ هزار نفر در سال رسید. بنابراین، دهه های پایانی سده هیجدهم میلادی و دوران اقتدار خاندان ولزلی در دربار انگلیس را باید اوج تجارت جهانی برده شمرد. دکتر جفکین آلمانی مینویسد ثروتی که در سده هیجدهم از هند و مستعمرات آمریکایی به جزیره انگلیس وارد شد عظیم است. تنها مالیات شکر مستعمرات آمریکایی انگلیس ٢ / ١ میلیون پوند استرلینگ در سال بود و حجم تجارت تنباکوی آن ٢٤٠٠٠ تن در سال. در جزایر هند غربی نیشکر، در ویرجینا بطور عمده تنباکو و در کارولینای جنوبی برنج کشت میشد. کمپانی سلطنتی آفریقایی بریتانیا از آغاز تأسیس تا سال ،١٧٢٠ ٣٠٠ هزار تن شکر به جزیره انگلیس وارد نمود. در سال ١٧٠٠ شکر وارد شده به انگلیس ٥٠٠٠٠ خمره (هر خمره برابر با حدود ٤ گالن) بود که در سال ١٧٥٣ دو برابر شد و به ١٠٠ هزار خمره رسید. در سال ،١٧٨٩ در تجارت شکر بریتانیا ٣٠ هزار نفر دریانورد مشارکت داشتند. کل حجم شکر تولید شده در مستعمرات انگلیسی جزایر هند غربی، از آغاز تصرف این جزایر بوسیله انگلیسیها تا زمان لغو برده داری، بیش از ده میلیون تن گزارش شده است. در سال ١٧٧٥ از ویرجینیا و ماریلند حدود ١١ میلیون تن تنباکو و از مستعمرات انگلیسی هند غربی حدود ١٠٠ هزار تن شکر صادر میشد. در این زمان، دیگر مصرف تنباکو و شکر در قاره اروپا به یک عادت عمومی بدل شده بود. برنج، پس از شکر، تنباکو و گندم چهارمین صادرات باارزش آمریکای بریتانیا بود. در سال ،١٧٣٠ کارولینای جنوبی سالیانه بیش از یک میلیون تن برنج صادر میکرد که دو سوم آن به انگلستان بود. بنوشته والوین، این کالای جدید نیز مانند تنباکو و شکر ذائقه انگلیسی را دگرگون ساخت. والوین فرمول تجارت خارجی کارولینای جنوبی را چنین استخراج کرده است: واردات بیشتر برده برابر است با صادرات بیشتر برنج. اقتصاد پلانتوکراتیک، در کنار غارت شرق، نقشی چشمگیر در شکوفایی بی نظیر ثروت و رفاه جزیره انگلیس داشت با تمامی پیامدهای اجتماعی، فرهنگی و علمی آن؛ که در نیمه اول سده نوزدهم به شکل انقلاب صنعی رخ نمود. سرزمینی فقیر که در آغاز سده نوزدهم کمتر از ده میلیون نفر جمعیت داشت، و در دو سده پیش نامدارترین شاعر آن بر ثروث هرمز رشک میبرد و از جواهرات بی حسابی سخن میگفت که دست سخاوتمند شرق به پای پادشاهان خود میریزد، اکنون به ثروتی دست یافته بود که حتی در رویاهایش به تصور نمی آمد. و این ثروت نه به تمامی ده میلیون سکنه جزیره انگلیس که به اقلیتی تعلق داشت. در همین زمان بخش مهمی از این مردم در فقری جانکاه به سر میبردند و ثروت انبوه فوق در دست معدود خاندان هایی انباشته میشد که آنان را الیگارشی مستعمراتی میخوانیم؛ و همین الیگارشی بود که در سده نوزدهم پدیده زرسالاری جهانی را شکل داد. برای نمونه، در سال ١٦٨٠ جزیره باربادوس در تملک تنها ٢٠٠ پلانتوکرات انگلیسی بود. برخی خاندانهای نامدار انگلیسی چون ولزلی، یانگ، ساترلند، کول و لیندسی ثروت اولیه خود را از پلانتها و تجارت برده اندوختند؛ همانگونه که خاندان پیت ثروت نخستین خود را در کمپانی هند شرقی اندوخت. در بررسی الیگارشی زرسالار سده بیستم با این خاندانها آشنا خواهیم شد. در اینجا تنها تأکید میکنیم که بسیاری از اینان، از جمله پنج خاندان فوق، از گردانندگان و کارگزاران کمپانی هند شرقی نیز بودند. در این تکاپو، علاوه بر پلانتوکراتها، تجار برده نیز به ثروتهای عظیم دست یافتند. در اوایل سده هیجدهم، هر برده بطور متعارف حدود ١٦ تا ٣٦ پوند استرلینگ سود خالص داشت؛ گاه کمتر و گاه بیشتر. برای نمونه، کشتی لاتاری ٣٠٤ برده را از بندر لیورپول به جاماییکا برد و ١١٠٣٩ پوند استرلینگ سود خالص داشت. در همین زمان، کشتی اینترپرایز ٣٩٢ برده را به کوبا برد و سود خالص آن تنها ٦٤٢٨ پوند بود. بر پایه همین سود بود که ثروتهای انبوه در دست کسانی چون سر ساموئل فلودیر انباشته شد. ثروت این تاجر برده در سال ١٧٦٧ حدود ٩٠٠ هزار پوند استرلینگ تخمین زده میشود. در دوران شکوفایی اقتصاد پلانتکاری، بنادر لندن و لیورپول و بریستول مراکز اصلی صدور برده به قاره آمریکا بشمار میرفت. والوین مینویسد در اواخر سده هیجدهم لندن جمعیتی رو به رشد داشت، هرچند هنوز آنقدر کوچک بود که پیاده از مرکز تا حومه شهر تنها نیم ساعت فاصله داشت؛ و بیشتر این سکنه جدید تجار خارجی برده بودند. بندر لیورپول کانون اصلی تجارت برده بشمار میرفـت و در آن کمپانیهای خصوصی متعددی مستقر بودند که با کشتیهای خود، چون کشتی زونگ که در هر سفر حدود ۵۰۰ برده را از غرب آفریقا به قاره آمریکا میبرد، به کشف معادن برده و انتقال آن به کشتزارهای دنیای جدید اشتغال داشتند. جیمز والوین در پژوهش خود تصویری گویا از حیات اجتماعی در جامعه پلانتی به دست داده است. در مستملکات آمریکایی بریتانیا، جمعیت سفید به دو بخش تقسیم میشد: دو سوم جامعه سفیدپوستان را طبقه متوسط انگلیسی تشکیل میداد که هر یک چهار برده یا کمتر در تملک داشتند؛ و یک سوم نخبگان پلانتوکرات بودند که مالکیت بخش عمده اراضی و انبوه بردگان به دست آنها بود. اینان در زندگی شاهانه خود غوطه میخوردند؛ میهمانیهای مجلل و پرخرج، میخوارگی و آمیزش افراطی با زنان برده بخش مهمی از اوقاتشان را پر میکرد. هر نوع عملیات جنسی با بردگان زن مجاز بود و اولین رابطه جنسی پسران سفیدپوست که به بلوغ میرسیدند معمولا با زنان سیاهی بود که آنان را بزرگ کرده یا حتی شیر داده بودند. بدینسان، در قاره آمریکا نسلی پدید آمد از بردگان مادرزادی؛ انسانهایی که از پدران سفیدپوست بودند و بعنوان برده در خانه برادران و خویشاوندان پدری خود کار میکردند. والوین بر اساس دفترچه های یادداشت روزانه بجای مانده از برخی پلانتوکراتها، شرحی دردناک از رفتار ظالمانه جنسی آنان با بردگان به دست داده است. اروپاییان تا مدتها مانع از تشکیل کانون خانواده بوسیله سیاهان میشدند، زیرا گمان میبردند آنان فاقد غریزه تشکیل خانواده اند؛ موجوداتی کمتر از حیوانات! سالهای طولانی گذشت تا سرانجام اجازه زندگی خانوادگی به بردگان داده شد. از جمله حوادثی که در این تحول تأثیر داشت قتل توماس ساترلند بود. او که به خاندان بزرگ برده دار ساترلند ویرجینیا تعلق داشت، بوسیله یک برده مرد، که وی را در حال تجاوز به همسر یا محبوبش یافت، به قتل رسید. هرچند قاتل به وحشیانه ترین شکل مجازات شد، ولی این سرآغازی بود بر تعدیل رفتار جنسی اروپاییان با بردگان.
حدیث :
امام محمد باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله به گروهى گذر کرد که سنگى را بلند کرده و حمل میکردند، حضرت فرمود: این چیست؟ عرض کردند: با این کار مقاوم ترین و قوى ترین را مى آزماییم. حضرت فرمود: آیا شما را خبردار سازم که مقاوم ترین و قوى ترین شما کیست؟ عرض کردند: آرى اى رسول خدا. حضرت فرمود: مقاوم ترین و تواناترین شما کسى است که هرگاه خوشنود باشد خوشنودى اش او را به گناه و باطل نیفکند و هرگاه خشمگین باشد خشمش او را از گفتن حق بیرون نبرد و هرگاه استیلا و تسلط پیدا کند چیزى را که حق او نیست به ناحق نگیرد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: کسى که خود را از (ریختن) آبروى مردمان باز دارد خداوند عذاب روز قیامت را از او باز خواهد داشت و کسى که خشمش را از مردم نگاه دارد خداوند در روز قیامت او را حفظ میکند.
ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺳﻪ ظرف ﻫﻢ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ را ﺭﻭﯼ ﺷﻌﻠﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ آﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﻣﺴﺎﻭﯼ ﺁﺏ ﺭﯾﺨﺖ؛ ﺩﺭ ﻇﺮﻑ ﺍﻭﻝ ﯾﮏ ﻫﻮﯾﺞ ﺩﺭ ﻇﺮﻑ ﺩﻭﻡ ﯾﮏ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﻭ ﺩﺭ ﺳﻮﻣﯽ ﭼﻨﺪ ﺩﺍﻧﻪ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﯾﮑﺴﺎﻥ ﺳﻪ ﻇﺮﻑ ﺭﺍ ﺣﺮﺍﺭﺕ ﺩﺍﺩ. ﺑﻌﺪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺍﺯ ﺍﯾﻦ آﺯﻣﺎﯾﺶ ﭼﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﯼ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﺪ، ﺑﭽﻪ ﻫﺎ حکایت چند مداد را شنیده بودند ولی برای این ﺟﻮﺍﺏ ﻗﺎﻧﻊ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ، ﻣﺎﺩﺭ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩ: ﺩﺭ ﺟﻮﺵ ﻭ ﺧﺮﻭﺵ ﻭ ﭼﺎﻟﺶ ﻫﺎ ﻭﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ؛ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﯾﮑﺴﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ؛ ﺑﻌﻀﯽ ها ﻣﺜﻞ مویج اند و ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﺳﺨﺖ ﻭﻣﺤﮑﻤﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﺟﻮﺵ ﻭ ﺧﺮﻭﺵ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻗﺮﺍﺭ میگیرند ﺷﻞ میشوند ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ میبازند. ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ هستند، ﺩﺭ ﺭﻭﺍﻝ ﻋﺎﺩﯼ ﻭ ﺭﻭﺗﯿﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﻞ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﺎ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺳﺨﺖ ﻭﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﻧﻌﻄﺎﻑ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ. ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﺩﯾﮕﺮ، ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﻗﻬﻮﻩ، که ﺩﺭ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﺎﺯﻧﺪ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﻣﺤﯿﻂ ﺍﻧﺮﮊﻯ ﺩﺍﺩﻩ، آن را ﻣﻌﻄﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻃﻌﻢ میدﻫﻨﺪ، اینها ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺎﺯ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻧﺴﯿﻢ ﺭﻭﺡ ﺑﺨﺶ ﺣﯿﺎﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﻨﺪ.

در روایات این روایت را در مورد حرکت ناو های جنگی مو زرد ها که احتمالا همون غربی ها و سربازان ترامپ هستند دیدم گفتم شما هم ببینید: اندکی قبل از ظهور در روایات تحقیق کردم قبل از جنگ توافقی میشود که غربی ها به آن خیانت میکنند و جنگ رخ میدهد. جنگ با پیروزی مسلمانان ادامه پیدا میکند و این بار مسلمانان کوتاه نمیان تا پرچمشان را در ایلیا اورشلیم بلند خواهند کرد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
تحقیق و معرفی پنج گروه سری خطرناک که از قرن های پیش فعالیت میکنند، بخش نهم
ایلّومیناتی همان اتاق فکر برای رأس فراماسون یا بهتر بگم، اتاق فکر شیطان است. کلیات تمامی تصمیمات برای تشکیل حکومت جهانی و سلطه بر جهان تحت عنوان تئوری توطئه، در ایلومیناتی طراحی، تدوین، سیاستگذاری و برنامهریزی شده و جهت اجرا در کنفرانس سالانهی بیلدربرگ که هر ساله با شرکت حدود ۱۳۰ نفر از بانکداران، سیاسیون، نظامی ها و اصحاب رسانه تشکیل میشه، دیکته و ابلاغ میشه. امّا سازمان های اداره کنندهی جهان: ایلّومیناتی، اتاق فکر شیطان: آدام وایسهاپت متولد ۱۷۴۸ در ایالت بایرن، دو رگه آلمانی را بنیانگذار اولیه ایلومیناتی معرفی کردهاند. واژه لاتینی (illuminatus) اسم مفعول (illmint) بمعنای روشن شده، نورانی و روشنفکران است. چرا که ایلّومیناتی تنها یک سازمان یا نهاد سیاستگذار و تصمیمگیر سیاسی یا حکومتی نیست. بلکه مبتنی بر نوعی اعتقاد و مذهب بنا شده که در اصطلاح فارسی به آن شیطان پرستی از نوع خاک بر سری میگوییم، که دین، آیین و مذهب فراماسون هستش و بدین جهت خود را اشراقیون یا همان روشنفکران مینامند. ریشههای اعتقادی: اگر چه ایلّومیناتی باوریا، پایه و ابتدای این تشکیلات قلمداد میشه، اما نوع تفکر و باورهای آنان نشأت گرفته از اسرائیلیات یا همان خرافههای هزاران ساله و گرایش به سحر، جادوگری و احضار ارواح یهودیان قدیم است که باورهای آنها نیز ریشه در مذاهب شیطانپرستی قبل از خود دارد. از این رو شاهدیم که ایلّومیناتی بعنوان اتاق فکر شیطان، بیش از هر قشر و طبقهای به سحر و جادو اهمیت میدهد و قبل از هر مقوله وارد علم طب و پزشکی میشود. چرا که مهمترین مسئله برای آنان، دستیابی به قدرتهای طبیعی بشر، بعنوان جایگزین و نیز مقابله کننده با قدرتهای روحی و معنوی و الهام گرفته از وحی و آموزههای دینی و علوم آسمانی میباشد. ابلیس در میان همهی فرقههای شیطانپرستی (Satanism) بعنوان بزرگترین قدرت در حیات طبیعی بشر شناخته میشود و در واقع برای دشمنی و جنگ با خدا و هر آنچه نامش را ماوراء الطبیعه میگذارند، نیرویی بجز طبیعت وجود نخواهد داشت، و آنان معتقدند که در عالم طبیعت نیز موجود و نیرویی قویتر از ابلیس وجود ندارد. لذا باید خود را لشکریان (جنود) ابلیس بدانند و با تکیه به قدرت او، قدرتهای طبیعی (بدنی) انسان را کشف کنند، تا با طبیعتی قدرتمند، به جنگ ماورای طبیعت بروند. عرفانهای کاذب در اشکال قدیمی و مدرن: شیطان پرستان که ابلیس را بخاطر نافرمانی و خودداری از توبهاش، محبوس در غاری در یک سیاره ناشناس میدانند که با همهی عالم طبیعت و از جمله انسان مرتبط است، و تلاش دارند با دستیابی به قدرتهای طبیعی او را کشف و از بند خلاص کنند، ریاضتهای گوناگونی را بر خود تحمیل میکنند، تا با قدرت بخشیدن به ذهن و نیروهای طبیعی و نهفته در بدن انسان، بتوانند قدرتمند شده و به مقصود برسند. این ریاضتها و دستآوردش در گذشته، بسیار عریان بود و امروزه در اغلب مذاهب و معابد هندوستان و چین و کشورهای خاور دور نیز وجود دارد. اما سبک مدرن آن با استفاده از رشد علم پزشکی وارد مقولهی روان، ذهن و تربیت بدن شده است، و تحت عناوینی چون برخی از سبکهای یوگا و یا کنترل ذهن، قدرت ذهن و… ترویج و القا میگردد و به همین دلیل روی مباحث روانشناختی تکیه بیشتری دارند. شیطان پرستان نیز نام این ریاضت خود را عرفان گذاشته و با تأسی به روشهای اغوایی ابلیس، به هر فرهنگ ملّی و یا مذهبی، بنام خودشان وارد میشوند. از این رو، و بنا بر ضرورت و نیاز، به دو گروه عمده تقسیم شدهاند که عبارتند از شیطانپرستان خداگرا و شیطانپرستان کافر به خدا. شیطانپرستان طبیعتگرا و کافر به خدا، علم تجربی را حربهی خود کردهاند و شیطانپرستان خداگرا نیز به هر مذهب و فرقهای به نام خودشان وارد میشوند. لذا هم کلیسای شیطان پرستان و کشیشهای شیطان پرست (مثل همان کشیشی که در امریکا قرآن آتش میزند) وجود دارد و هم فرقه به اصطلاح مسلمان شیطان پرست. اگر بویژه بتاریخ سه یا چهار دههی اخیر ایران، یعنی درست پس از انقلاب نگاهی گذرا بیاندازیم، آشکار خواهد بود که، چقدر عرفانهای کاذب و جدید به بازار عرضه شده است و چقدر اخیراً شیطان پرستی بصورت غیر مستقیم و مستقیم تبلیغ میشود؟ ابتدا به ناگاه رمالی و فالگیری و دعانویسی و… باب شد. سپس اشخاصی که مستقیم با انگلیس ارتباط داشتند، خود را نایب و یا حتی امام زمان خواندند، گروه دیگری با رفتارهای شیطانی، چون به زنجیر کشیدن قرآن، آلوده کردن آن و… سعی کردند بنام اسلام، به قدرتهای شیطانی دست پیدا کنند. گروهی هم پیدا شدند و گفتند: ابلیس نیز چون نامش در قرآن آمده مقدس است. گروه دیگری قرآن را از آخر به اول میخواندند و مدعی بودند که این روش پی بردن به اسرار، و بدست آوردن قدرت جهت برآورده شدن حاجات است (از نزدیک چنین افرادی را دیده ام) گروه دیگری به معرفی چاکراهای بدن پرداخته و علت و اثر سجده را اتصال این (چاک راهها) به زمین و دادن بدیها به زمین و گرفتن انرژی مثبت از زمین (یعنی تعاریف و علل مادی) معرفی کردند، عدهای دیگر بازار انرژی مثبت و منفی، و نیز هالههای نوری و رنگ، گاهی شمع رنگی، بازار شیطان را گرم کردند… و بالاخره عدهای هم بسیار علمی (تجربی) وارد شده و با کمک گرفتن از قوانین فیزیک و آمیخته کردن آن با خرافهها و... از حلقههای کیهانی دم زدند و همگی بلا استثناء با تلاوت و فهم قرآن، نماز، روزه و سایر عبادات، رجوع به علما و فقها و… مخالفت داشتند. چرا که اینها همه فرقه های مختلف همان شیطانپرستی (Satanism) است که به اشکال مختلف وارد فرهنگها شده و تبلیغ میکنند. در غرب هم همزمان و به مراتب بیشتر از ایران و کشورهای اسلامی، شیطانپرستی علنی به راه افتاده و خود را در فیلمها، موسیقیها، تأترها، رومانها، مبلغین و… به نمایش گذاشته. تا جایی که سیاستمداران نامی در انتخابات و یا حتی تیمهای ورزشی، بصورت علنی عروسکی از شیطان را همراه میآورند و به جادوگران متوسل میشوند تا پیروز شوند. خلفای شیطان در زمین، سران اصلی: رأس فراماسون، شخص ابلیس لعین هستش که برای اغوای بشر در جنگ با خدا، از تشکیلات گسترده خود، که متشکل از سایر شیاطین از گروه جنّیان میباشد برخوردار بوده و سپاهیان و تشکیلات عریض و طویلی دارد و بالتبع رأس ایلّومیناتی نیز همان ابلیس و جنود او هستند. اما اغوای بشر و سلطه بر جهان، مستلزم برخورداری از شیاطین انس (از نوع انسان) و تشکیلات گستردهی انسانهای شیطان میباشد. چنانچه در قرآن کریم نیز به شیاطین انس و جنّ، واضح اشاره و تصریح شده، که کار اول آنها، دشمنی با خداست، لذا انبیاء و ادیان الهی در زمین را هدف میگیرند: وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیاطینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ یُوحی بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما یَفْتَرُونَ (الأنعام): بدینگونه هر پیغمبرى را دشمنى نهادیم از دیوان (شیاطین) انس و جن که براى فریب، گفتار آراسته بیکدیگر القاء میکنند، اگر پروردگار تو میخواست چنین نمیکردند، پس ایشان را با آنچه که میسازند واگذار، انعام/ از این رو لازم است سلسله مراتب شیطنت، اتصال سازماندهی شدهای با نوع بشر داشته باشد. این اتصال، حلقهی اول و حلقههای اولیهای دارد که میتوان به آنها خلفا یا نمایندگان مستقیم ابلیس در زمین گفت. این تشکیلات هرمی موظف است که فرامین ابلیسی از رأس هرم به بدنه و از آن به دامنه و کف (یعنی تودهی مردم) برساند. اما نفرات اول کیا هستند؟ هدف اصلی القایی ابلیس به بشر، که در ایلّومیناتی طراحی و برنامهریزی میشه، مبتنی بر سه اصل رسیدن به (قدرت، ثروت، و تسلط، بر زندگی و مرگ خود و دیگران) است. لذا گفته میشود که همیشه ۱۳ نفر از ثروتمندترین و قدرتمندترین افراد در جهان که در لژ اعظم فراماسون قرار گرفتهاند، گردانندگان اصلی ایلومیناتی هستند، و هر کدام که بمیرد، نفر بعدی در جهان جایگزین او میگردد. اما نام این افراد همیشه مخفی است.
شهر فاطیما: در کشور پرتغال شهرى است بنام فاطمه (فاطیما) که زیارتگاه بسیار مهمى در آن واقع است که همه ساله محل رفت و آمد جمعیتهاى بسیارى میباشد که براى گرفتن شفاى خود و دعا براى رفع انواع مشکلات و سختیهاى زندگى، به آنجا مراجعه میکنند. در سال ۱۹۱۷ میلادى، سه نوجوان اعلام کردند که در این محل، شاهد ظهور بانوئى درخشنده بودهاند، بنام فاطیما دختر پیامبر، که به دنبال جریانات مهم دیگرى که رخ داد، توجه عمومى، به دهکده آنها جلب گردید، و با گذشت زمان، زیارتگاه مهم و بزرگى شکل گرفت.
نشانه هاى قابل توجه و با ارزش در این جریان وجود دارد که به خوبى نشان میدهد بانوى درخشنده یاد شده، فاطمه زهرا(س) دختر پیامبر اسلام (ص) مىباشند. پاپ، ژان پل دوم، رهبر کاتولیکهاى جهان، معتقد است که در پناه نام فاطمه از مرگ نجات یافته است. وى در سفرى به پرتغال، تصمیم گرفت به شهر فاطمه برود، بخاطر اینکه ده سال قبل از آن تاریخ، از مرگ نجات یافته بود، و نجات خود را در پناه نام فاطمه میدانست، و بخاطر برگزارى مراسم شکرگزارى، تصمیم گرفته بود که به آن مکان مقدس برود. در سال ۱۳۷۵ و ۱۴۱۷ قمرى فیلم بسیار جالب و مستندى از شهر فاطمه (فاطیما) و برنامه دعا و استغاثههاى عظیمى که انجام میشود، و سیل عظیم زائران که به این مرکز دعا و نیایش مىآیند، توسط برخى از ایرانیان تهیه گردید، و از تلویزیون ایران پخش شد، و آنچنان مورد استقبال شدید علاقمندان به فاطمه زهرا (س) قرار گرفت، که سیل تقاضاى علاقمندان براى پخش مکرر آن، مسؤولین سازمان صدا و سیما را، موظف کرد با فاصله نزدیک زمانى، براى بار دوم، فیلم یاد شده را پخش کنند، واقعه اى که در سال ۱۹۱۷ میلادی در پرتغال روى داد، سرچشمهاى شد که فاطیما را از قلبها به زبانها، و سپس به سنتى ویژه، در تاریخ اعتقادات عمیق مردم پرتغال تبدیل کرد. فاطیما دهکدهاى که در پى استقبال خیل بى شمار زائران، اکنون به یک شهر زیارتى تبدیل شده است، مانند تمام شهرهاى زیارتى دنیا، یعنى وجود یک مراد، بنام فاطیما، و یک بقعه و زیارتگاه و قدمگاه هائى که زائران و مشتاقان به آنجا مىآیند. چهره جدید شهر نتوانسته است خصوصیات قدیمى این شهر را محو سازد، مسلمین در سال ۷۱۰ میلادی وارد شبه جزیره ایبرى شدند، و خاطره حضور فاتحان مسلمانى همچون عبدالرحمن، هرگز از ذهن و دل مردم پرتغال محو نشده است، وجود نامهائى همچون الجیش و الغربى بر تارک خیابانهاى شهر تا امروز خبر از وجود مسلمین در این شهر را دارد. مردم شبه جزیره ایبرى بسیارى از آداب و رسوم و حرفه هائى را که بوسیله فاتحان مسلمان آورده شده، پذیرفتند، و همچنان حفظ کردهاند، روش سنتى کشاورزى، حجاب زنان، و آشنائى دیرینه مردم با معتقدات اسلامى، نشانهاى از این پذیرش است. در جاى جاى این منطقه میتوان حضور فاتحان مسلمان را حس کرد. در این میان آنچه بیش از همه انسان را به سدههاى اول اسلام مرجوع میدهد، خاطره بانوئى است که کودکان راستگوى روستا او را به نام فاطیما و بانوى صاحب تسبیح میدانند و معرفى نمودهاند.
واقعه از آنجاآغاز میشود که سه کودک روستائى، در اطراف دهکده چشم بر حقیقتى میگشایند که بعد از آن ریشه عقیده مردم آن منطقه میشود. جسیکا ۷ ساله فرانسیکو ۹ ساله و لوسیا ۱۱ ساله. شاهد اصلى این واقعه، لوسیا است، و واقعه از زبان این سه کودک اینچنین نقل شده است: در سال ۱۹۱۶ میلادى، یک سال قبل از دیدار با بانوى درخشنده، فرشتهاى بر ما ظاهر شد، و ۳ بار این گفته را تکرار کرد: من فرشته صلح هستم، خدایا من ایمان دارم، و باور دارم و عشق میورزم بتو، و من طلب استغفار میکنم از آنان که باور ندارند، و عشق نمىورزند، و ایمان ندارند. فرشته ۲ بار دیگر در تابستان و پائیز بر آنها ظاهر شد، و هر بار یک چیز را از آنان خواهش کرد: قربانى بدهند و استغفار کنند براى گناهکاران، و دعا کنند براى متحول شدن آنها، این ۳ برخورد بود که بچهها را براى دیدن بانوى صاحب تسبیح آماده کرد. در سال ۱۹۱۷ میلادى بچهها ۲ بار نور درخشندهاى را دیدند، و سپس بر بالاى درخت بلوط نور عظیمى ظاهر شد، بانوئى درخشندهتر از خورشید، بنام فاطیما، او فرمود نمیخواهم شما را بترسانم، بچهها گفتند شما کیستید؟ فرمود من فاطمه دختر پیامبر، گفتند شما از کجا آمدهاید؟ فرمود من از بهشت آمدهام، گفتند از ما چه میخواهید؟ فرمود من آمدهام از شما بخواهم باز اینجا بیائید، بعد به شما خواهم گفت که از شما چه میخواهم. بانوى صاحب تسبیح بعد از آن هر ماه ظاهر شد، از ماه مى تا ۴ اکتبر، در آخرین و ششمین دیدار او، معجزه بزرگى را در مقابل دیدگان ۷۰۰۰۰ نفر جمعیتى که گرد آمده بودند، نمایان ساخت. در برابر دیدگان منتظر جمعیت، باران بطور ناگهانى ایستاد، و ناگهان خورشید به لرزش درآمد، و ایستاد، و دوباره چرخید و ایستاد، بطورى که مردم احساس کردند هر لحظه میرود که خورشید بر آنان فرود آید، پس از این واقعه خورشید بجاى اول خود بازگشت، و به همان درخشش معمول و زیباى خود ادامه داد. اولین عکس از این واقعه، در روزنامه لیبون در ۵ اکتبر همان سال منتشر شد، خبر همین واقعه هم بود که چشم جستجو گر خیل مشتاقان را متوجه مدعاى سه بچه روستائى کرد، و هم اکنون دیگر هر آنچه که میگفتند، مورد قبول افرادى بود که به چشم خویش نخستین کرامت حضرت فاطمه را دیده بودند. لوسیا وارد زندگى مذهبى شد، و زنده ماند زیرا که عهد کرده بود با بانو که در ترویج عبودیت تلاش کند، و زنده بماند، فرانسیسکو و جسیکا، در ۳ و ۴ سال بعد، در اثر بیمارى ریوى از بین رفتند. لوسیا، هم صدا را شنید و هم سخن گفت و هم بانو را دید، جسیکا هم بانو را دید و هم صدایش را شنید، و فرانسیسکو فقط بانو را دید. حقانیت بچهها را ابتدا پدر و مادر آنها باور میکردند، چرا که میگفتند: آنها در زندگى هرگز دروغ نگفتهاند. در هر حال، نه تنها مرگ دو کودک کوچک از حق اعتقاد آنان نکاست، بلکه چون بانوى درخشنده به ۲ کودک قول داده بود که آندو را به بهشت ببرد، اعتقاد آنها را نسبت به عمق مسئله افزود، این کودکان در چشم مردم کودکانى مقدس و مذهبى شدهاند. در سال ۱۹۱۹ عبادتگاهى در دهکده فاطمیا ساخته شد، و ۳ سال بعد توسط افراد متعصب منفجر شد، ولى بعد از مدتى دوباره برپاگشت. در سال ۱۹۲۸ اولین سنگ ساختمان اصلى بنا نهاده شد، در سال ۱۹۳۰ استقف لیبریا اجازه برگذارى آئین پاک فاطیما را صادر کرد، اجازه کلیسا در سال ۱۹۳۲ براى برگزارى مراسم عبادت بانوى ما فاطیما بود، که سرانجام در سال ۱۳۵۳ به این زیارتگاه پشتوانهاى رسمى داد، اگرچه این همه فقط در جهان سیاست میگذشت، ولى قلوب مردم از همان روز وقوع واقعه خورشید، دهکده فاطیما محلى براى زیارت قلوب مردم شد. هر ساله در ۱۳ ماه مى، دوستداران فاطیما از تمامى نقاط پرتغال، و کشورهاى اطراف براى زیارت و نیز دعا و توبه، و طلب شفا و تزکیه روح به این منطقه مىآیند، رخسار معنوى این سفر، رخسارى بس شگفت آور است، شهر بانوى صاحب تسبیح، آنجا که آنچنان اثرى عمیق در قلوب زائران قرار داده، که هر ساله آنها را به آنجا میکشاند، آنجا مردم از حضرت فاطیما شفا میگیرند، از او طلب شفاعت میکنند، و خود را مدیون دعاى مستجاب بزرگ بانوى درخشنده میدانند. هیچکس نمیتواند کرامت جارى در بستر این واقعه تاریخى را کتمان سازد، که موج روز افزون جمعیت مشتاق زیارت فاطیما موجى نیست که بتوان در برابر عظمت پرشگفتى آن، با کتمان و پرده پوشى بر خاست، شهر فاطیما در پشت این اعتقاد هاست که چهرهاى از توسل و اکرام بین پیدا کرده است، هر کسى با آئین مرسوم خاص خود از فاطیما تجلیل میکند، نذر شمعها، با پاى پیاده به زیارت آمدنها، به پا داشتن مراسم شب احیاء و دعا، برگزار کردن مراسم ذکر و انابه، همه و همه جلوهاى از توسل قلبى مردم به حضرت فاطیما است، در این بین ذکر تسبیحات از همه بیشتر رواج دارد، که در آخرین دیدار بانوى بزرگ اسلام، از مردم خواسته است که هر روز به این تسبیحات ادامه دهند. این تسبیحات به زبانهاى مختلف است، و از مهمترین ادعیه در مراسم پاک بانوى فاطیما است. زوار مىآیند تا مجسمه سفید را به یاد حضرت فاطیما ببینند، همه برگرد مجسمه براى درخواست و تشکر بسیج میشوند، برخى التماس دعا دارند، و برخى طلب شفاعت و بازگشت ایمان به قلبهاى آنان. آنان در انتظار طلوع خورشید عدالت از فاطیما طلب عوض شدن زندگیشان را مىنمایند، معمولا اتفاق نمىافتد کسى دست خالى از شهر فاطیما برگردد. در سمت چپ عبادتگاه، بیماران براى طلب شفا یا طلب قدرت تحمل بیمارى، شب را به انتظار صبح، در حال احیاء به سر میبرند، هیچ زبانى یاراى بیان آن جاذبه عمیق را ندارد که میان این مردم و توسل به این بانو ره گشوده است این همه صبر و شکیب در مهیا شدن براى بزرگداشت خاطره دیدار این بانوى بزرگ آیا عجیب نیست؟ آیا عجیب نیست که این مردم در سفرى از جهان مسیحیت به جان اسلام دخیل عشق و انابه و ارادت عجیب خود را نسبت به دخت پیامبر گرامى اسلام مىبندند. آنان براى فاطیما نذر میکنند، و کلیومترها راه را با پاى پیاده و زانوانى زخمى مىپیمایند، تا به او برسند و بار سنگین دردهاى خویش را در جهان تشنه معرفت، به حقیقتى بسپارند که در نظر آنان سمبل نجات و پاکى و رستگارى است، که اگر این نیست چیست این موج جمعیت و تبلور احساس؟ این مردم هر آنچه از مذهب مىشناسند، در حد وسع و فهم و توان خود، به پاى فاطیما میریزند، آنان به تصورات خود از قداست فاطیما در آئینى پاک و روحانى جسمیت مىبخشد. موج حضور مردم هر ساله در این مراسم افزایش مىیابد، و آنان که مىبینند و آنان که نمىفهمند و حقیقت حضور فاطیما را در این شهر مقدس حس میکنند، آنان را که ندیدهاند، و آنها را که نمىفهمند، و آنان را که تشنه حقیقت حضورهاى نورانى در جامعهاى بى ولایتند، به سمت ولایت فاطمه میخوانند محل یکى از این دیدارها در کنار چاه خانه پدر لوسیا است که در آنجا آنها با حضرت زهرا آشنا شدند اشاره است، به دیدارهائى که در سال ۱۹۱۷ سه نوجوان دهکده، داشتهاند و در اول داستان، مورد اشاره قرار گرفت. در ۱۳ مى ۱۹۶۷ پاپ ژان پل ششم در پنجاهمین سالگرد آئین فاطیما شرکت کرد. در ۱۳ مى ۱۹۸۲ پاپ ژان پل دوم براى تشکر از حفظ جان خود به زیارت فاطیما آمد. شب اصلى دعا شب ۱۳ ماه مى است که به وصیت بانوى صاحب تسبیح باید به دعا و تسبیح و استغفار سپرى شود، این درسى است که مردم از فاطیما گرفته و به ساحت باورهاى قلبى و قبلى خویش افزودهاند، و این چنین است که مراسم فاطیما، از واقعهاى که میتوانست در تاریخ فراموشى سپرده شود، اکنون به گواه شاهدان، تبدیل به یک محل عبادت در شهر فاطیما شده است، خواه معرفت به فاطمه داشته باشند یا نداشته باشند، و باید گفت که اکنون حضرت فاطیما مظهر برآوردن آرزوهاى مردم این بخش جهان شده، و موج روز افزون فاطیما، به شهر فاطیما، ابعاد گسترده بین المللى داده است، و این فقط تأثیر نام است، چه رسد به پیام، آنهم بر قلب مردمى که نام فاطمه را بر دختران خود میگذارند. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام و از پدرانش - که بر همگى درود باد - روایت است که فرمود: در سفارش پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به على آمده است که فرمود: اى على ! برترین جهاد آن است که کسى صبح کند در حالى که تصمیم ستم نمودن به احدى را نداشته باشد.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: کسى که در هنگام فریفته شدن به چیزى و هنگام ترس و زمانى که میل به چیزى پیدا میکند و یا خشمگین و یا خوشنود میگردد مالک نفس خویش باشد (خود را نگاه دارد) خداوند بدن او را بر آتش حرام میگرداند.
اغتشاش اقتصادی، بسترساز اغتشاش خیابانی،
عسگری در ویژه برنامه بررسی ریشههای التهابات اخیر گفت: مردم در ۲۲ دی به میدان نیامدند تا برای مسئولانِ ناکارآمد، تولید امنیت کنند؛ آنان در کنار مقابله با ایرانسوزی و ایمانستیزی مطالبهای روشن داشتند: مقابلهی همزمان با تخریبگران معیشت و اقتصاد. این همان مطالبهای است که در روزهای اخیر، موضوع اعتراض طیفهای مختلف جامعه بوده است. برای استمرار و استحکام اتحاد ارزشمند مردم باید ریشههای این اعتراضات به دقت واکاوی بشه؛ تا روشن بشه کدام نسخهها و کدام عوامل، پازل ایرانستیزی طراحیشده توسط آمریکا و اسقاطیل را تکمیل میکنند. تحلیلگر بیبیسی اعتراف کرد: هدف موساد، مجاهدین خلق و طرفداران پهلوی به کشتن دادن مردم است. آش اینقدر شور شده که آشپز هم صداش در اومد، یک کلام از زبان مادر عروس بشنویم. ملیحه محمدی: آنها میخواهند هم از نیروهای امنیتی و هم مردم عادی کشته شوند. جماعتی در ایران از فاصله نزدیک کارد یا گلوله خوردهاند؛ پمپئو هم گفته ماموران موساد در کف خیابان هستند. قطعی اینترنت در زمان آشوب کاملا طبیعی بود و در همه جا حتی در آمریکا و روسیه هم اتفاق میافتد، و حتماً در ایران هم باید اتفاق بیفتد. علت آن رسوخ امنیتی و حملات سایبری به پدافند کشورها در اینگونه مواقع است. کابینه اسقاطیل هم بعد از تهدید ایران خفقان گرفت و ساکت شد! آخه بعد از تهدیدات نظامی آمریکا علیه ما، ایران اعلام کرد که اگر ماجراجویی نظامی اتفاق بیفتد، ایران غیر از پایگاههای آمریکایی، اسرائیل را نیز تنبیه نظامی خواهد کرد. بهمین دلیل، دستورالعملی در کابینه اسقاطیل صادر شده که هیچ یک از اعضای کابینه درباره اتفاقات ایران اظهار نظر نکنند. یعنی با دم شیر نباید بازی کرد و خفه بشه بهتره، چون میدونه اینبار چوب تو آستینش میکنیم. بی بی سی همچنین اظهارات تاپال ترامپ را نیز در راستای عقب نشینی احتمالی او از تهدیدات پیشین نظامیاش تحلیل کرد. نهادهای امنیتی: هرگونه همکاری با شبکههای تروریستی اینترنشنال و منوتو به مثابه فعالیت تروریستی است. چرا؟ خب معلومه، باتوجه به اینکه شبکههای اینترنشنال و منوتو بازوی رسانهای گروههای تروریستی محسوب میشوند هرگونه همکاری با این شبکهها به مثابه همکاری با گروههای تروریستی هستش. برای سلامتی شیر مردان جان بر کف در خلیج همیشه فارس: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هستند. چرا میگیم بهائیت یک فرقه تشکیلاتیست و نه دینی؟چگونه سران بهائیت که از طرف مردم انتخاب شده اند، معصومیت دارند؟ چرا اطلاعات هر محله باید به بیت العدل گزارش داده شود؟ ۹ نفر منتخب مردمی دارند، هر ۱۹ روز یکبار دور هم جمع میشن و حتماً باید مرد باشن، با هم دستی معصوم میشن و هر ۱۹ روز یکبار اطلاعیه میدن. بعد از اینکه اخبار محلات رو جمع آوری کردند. اینا فرقه تشکیلاتی سیاسی هستند نه مذهبی، مثلاً عصمت دارند، ضد زن هستند، حکم خودشون رو حکم معصوم میدونن، و خیر سرشون حکمشون لازم الاجرا است.
نقش جوانان در زمینه سازی ظهور: امیرالمومنین امام علی علیهالسلام فرمود: أصحابُ المَهدِیِّ شَبابٌ لا کُهولٌ فیهِم إلاّ مِثلَ کُحلِ العَینِ وَالمِلحِ فِی الزّادِ وَأقَلُّ الزّادِ المِلحُ: یاران مهدی(عج) جواناند و کهنسالان، در میان آنان، اندکاند، مانند سرمه در چشم و نمک در زاد و توشه، که کمترین قسمتش، نمک است/ الغیبة للطوسی.
فراموشی رو بلد باش، بیخیالی رو بلد باش.
زندگی همیشه هم به دونستن همه چیز، و سر در آوردن از هر چیز و زیادی درگیر شدن نیست. گاهی هم به خودت یادآوری کن که بهتره یه سری چیزا رو یادت بره، به یه سری حرفها اهمیتی نده، لبخند بزن و بگذر، لبخند هم که نزدی بخاطرش غمگین نشو، بغض نکن. گاهی هم بذار همهی دنیا در قطعه آهنگی که با لذت گوش میدی، کتابی که با هیجان ورق میزنی، گلهای تازهای که تقدیم گلدونت میکنی، فیلم محشری که دلت نمیاد یه لحظه هم ازش چشم برداری، آدم جذابی که وقتی صداش رو میشنوی کلی سر ذوق میای، حتی صدای پرندهها، حتی آبی آسمون، برات خلاصه بشه و بس. دنیای اختصاصی خودت رو خلق کن و زندگیت رو خواستنیتر و زیباتر بساز.
کوروش کبیر خبیث بخش ۱۳
منشور کوروش هخامنشی، متن کامل همراه با حروف نوشته، کوروش: در بابلی: کو، رَ، آش. یعنی: شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِل: با، بی، لیم. شاه سومر: سو، مـِ، ری. و اَکَّد: اَک، کـَ، دی، ای. سطر نخست بر اساس شواهد احتمالی و مقایسه با سطر بیستم بازسازی شده. چون بعضی حروف ریخته و خوانا نیست. اکنون رسیدیم به سطر سیزدهم:
او (مردوک) خواست تا تمام سرزمین گوتی کو- تی- ای، در برابر پاهای او (کوروش) به خاک بیفتند. همچنین همه مردمان ماد، اوم- مـانمَـن- دَه، و همه مردم سیاهسر (سومریان یا عیلامیان) در حالیکه کوروش با درستکاری به آنان نظاره میکرد. توضیح: در تداول، نامِ بابلی (اومانمنده) را با (ماد) برابر میدانند. اما به نظر میآید که این نام بر همه یا یکی از اقوامی که از شرق بینالنهرین و غرب ایران امروزی در هزاره دوم پیش از میلاد به بینالنهرین مهاجرت کرده بودهاند، اطلاق میشده است. سطر چهاردهم: کسانی که (کوروش) بر آنان غلبه کرده بود. مردوک، خدای بزرگ (بت بزرگ) با شادی به کارهای خوب و قلب صالح او نگریست. ۱۵- او (مردوک) کوروش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد؛ در حالی که خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام برمیداشت. توضیح: ممکن است منظور دیده شدن سیاره مشتری بوده باشد. در باورهای ایرانی، سیاره مشتری نماد آسمانی اهورامزدا/ و برای یهود بت مردوک بوده است. حتی منظور از سپاه پر شمار او ستارگان آسمان است. ۱۶- لشکر پر شمار او (کوروش) که همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگافزارها در کنار او ره میسپردند. ۱۷- مردوک مقدر کرد تا کوروش بدون درگیری به شهر بابل وارد شود. مردوک بابل را از فاجعه رهانید. او نَبونید (نـَ- بو- نـَ- اید) شاه را که از مردوک نمیترسید، به دست کوروش سپرد. توضیح: تصرف بابل بدون درگیری کذب محض است، کاتبان دروغگوی یهود ادعا کردند که علتش ناشی از تضعیف روحیه بابلیان به دلیل غلبههای قبلی کوروش بر شهرهای دیگر و نیز محاصره بابل توسط قوای مسلح کوروش و بستن رود فرات به روی مردم و تشنگی آنان بوده است. در متون بابلی همچون سالنامه نبونید و نیز در تواریخ هرودوت (کتاب یکم) به نبود جنگ و درگیری اشاره شده است، و اینکه بسیاری فرار کردند و جمع کثیری از ترس خودکشی کردند، چون سابقه وحشیگری و شکنجه های هولناک او را شنیده بودند، این فتح همراه توطئه گری یهود در بابل برای بستر سازی این واقعه بوده. ۱۸- همه مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اَکَّـد و همه اشراف و فرمانداران در برابر کورش به سجده افتادند و پای او را بوسیدند. آنان از پادشاهی او شادمان شدند و چهرههایشان بدرخشید. ۱۹- خداوند این مردگان متحرک را زندگی دوباره بخشید، آنان را از نابودی رهانید. آنان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.۲۰- منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان. توضیح: اگر به آثار باستانی بجا مانده نگاه کنیم، فقط شاه یهود است که سجده کرد و پای کوروش یهودی زاده را میبوسد. از اینجا روایت به صیغه اول شخص و از زبان کوروش بازگو میشود. استرابو نقل میکند که کوروش نامی است که او پس از پادشاهی و با الهام از رود کُـر در جنوب پاسارگاد بر خود نهاد. پیش از این، نام او اَگـرَداتوس Agradatus (اَگـرَداد/ اَگـراداد) بوده است. ۲۱- پسر کمبوجیه (کـَ- اَم- بو- زی- یه) شاه بزرگ، شاه اَنْـشان، نوه کوروش (کوروش یکم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیره (چیشپیش) شی- ایش- بی- ایش، شاه بزرگ، شاه اَنشان. ۲۲- از دودمانی که همیشه شاه بودهاند و فرمانرواییاش را (بِل/ بعل) بـِ- لو (بت بعل/ = مردوک) و نَـبـو (نـَ- بو) گرامی میدارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند. آنگاه که پیروزمندانه وارد بابل شدم (نَـبـو ایزد نویسندگی و دبیری بوده، و نیایشگاه او بنام (اِزیـدَه) خوانده میشده است) ۲۳- من با لذت و شادی بر تخت پادشاهان بابل نشستم. آنگاه مردوک بت بزرگ، قلب بابلیان را متوجه جبروت من کرد. چون من هر روز به خدمت او میرفتم (به نزد بت و مجسمه مردوک) ۲۴- قوای مسلح من فارغبال در بابل حرکت میکردند. نگذاشتم کسی در همه سومر و اکد تهدیدی باشد. ۲۵- من شهر بابل و معابد مقدسش را سعادتمند کردم. برای اهالی بابل … برخلاف خواست خدایان یوغی نا درخور آورده بود. ۲۶- برطرف شد. ویرانهها را پاک کردم. مردوک خدای بزرگ، از اعمال من خشنود شد. ۲۷- او بر من، کوروش، که ستایشگر او هستم، بر پسر من کمبوجیه و همچنین بر همه سپاهیان من. ۲۸- برکتش را اعطا کرد (از همین برکت بود که کمبوجیه خاک بر سر، با خواهرش آتوسا ازدواج کرد) ما همگی در برابر او جایگاه والای خداییاش را ستودیم. همه شاهانی که بر اورنگ پادشاهی نشستهاند. ۲۹- از همه چهار گوشه جهان، از دریای بالا تا دریای پایین (دریای مدیترانه تا خلیج فارس)، همه آنان که در شهرها زندگی میکنند، همه پادشاهان آموری (اَ- مور- ری- ای) که در چادر زندگی میکنند. ۳۰- برای من باج سنگین آوردند. در بابل در جلوی پای من به زمین افتادند و بر پاهای من بوسه زدند. از بابل، از آشور (اَش- شور)، شوش (شو- شَن) ۳۱. از آگادِه ‹اَ- گـَ- دِه›، اِشنونَه ‹اِش- نو- نَک›، زَمبان ‹زَ- اَم- بـَ- اَن›، مِتورنو ‹مـِ- تور- نو›، دیر ‹دِ- ایر›، از سرزمین گوتیان تا شهرهای آنسوی دجله ‹ای- دیک- لَت›. و من خانههای خدایانی که به حال خود رها شده بودند. ۳۲- دوباره مجسمههای خدایانشان را بازگرداندم. همه آن خدایان (بت) را گرد آوردم و در منزلهای ابدی مستقر کردم.
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش دهم: مادیون ومثبتیون: همانطوری که اقیانوس یا دریائی دارای جذر و مد است فکر انسانی نیز دارای جذر و مد میباشد. وقتی که بشر با یک نظریه غیر مشخصی داخل در دامنه اغراق گوئیها میگردد یک عکس العمل شدیدی دیر یا زود برای او احداث میشود، افراطات باعث تهیج افراطات عکس و مخالف میگردد، پس از قرنها اسارت و ایمان کورانه عالم که از دست افکار تاریک رمنها خسته و فرسوده شده حال دنبال عقاید بی اساس را گرفته و معتقد به عدم صرف شده است. تصدیقهای جسورانه و بی باکانه باعث انکار شدید مردم گشت و میتوان گفت که شروع جنگها و مبارزات باعث آن شد که مادیت در مذهب کاتولیکی رسوخ پیدا کرده و باصطلاح همین کلنگ مادیت است که باساس و بناء این مذهب رخنه وارد آورده است. افکار مادیون رو به پیشرفت است و یک عده زیادی از اشخاص منورالفکر چون که بعقاید تعبدی مذهب و روحانیون پشت و پازده و آنها را قبول نکرده اند از این لحاظ مسئله عالم ارواح را نیز منکر گشته بخداوند یا خالق هم معتقد نیستند. این اشخاص تصورات ماوراء الطبیعه را از خود دور ساخته و اصل حقیقت را از مشاهده مستقیم آثار و کیفیات اجسام جستجو نموده و این کیفیات ظاهری را طریقه تجربی نامیده اند. پس از این رو میتوان تمام عقاید مادیون را در یک جمله خلاصه کرده و گنجانید که: همه چیز در عالم ماده و از ماده است. هر ملکولی دارای خواصی است فطری و ذاتی و به موجب این خواص جهان و تمام موجوداتی که در آن واقعند تشکیل گشته و بشکل فعلی خود در آمده اند عقیده که راجع باساس روح بمیان آمده یک نوع فرضی است ماده قوانین مرگ و مکانیکی که در خود اوست خود را اداره میکند. این ماده همیشه باقیست و تنها خود اوست که جاوید و ابدی خواهد بود. همان طوری که ما از خاک تولد یافته ایم بهمان قسم هم بخاک بر میگردیم، آن چیزی را که ما روح مینامیم عبارتست از مجموعه تمام قوای عقلانی و فکر و ذهن ما آن خود عملی است. از بدن که در وقت مردن از بین رفته و معدوم میشود کارلوت میگوید: فکر عبارتست از تراوشات مغز یادماغ. و همین نویسنده باز اضافه نموده میگوید: قوانین طبیعت قوائی هستند ثابت و تغییر ناپذیر این قوانین نه فلسفه اخلاق میفهمند و نه نیکوکاری بنوع میدانند که چیست. حال میخواهیم بدانیم که اگر ماده همه چیز است پس خود ماده چیست؟ مادیون خودشان هم در جواب این سئوال عاجز خواهند ماند. زیرا وقتی که همین ماده را تجزیه میکنند و به جوهر اصلی و لایتجزای آن میرسند، دیده میشود که خود آن جوهر محو و معدوم شده و فرار میکند و مانند سرابی که انسان را گول زند اصلا بدست نیامده و از پیش چشم انسان محو و نابود میگردد. جامدات تبدیل به مایعات میشوند، و مایعات به گازها در ماوراء حالت گازی حالت تشعشعی موجود است و پس از این حالت ماده بکرات و دفعات تجدید خلوص نموده بیش از پیش کثیر النفوذ میگردد و بحالتی میرسد که بی نهایت سبک و اصلا وزنی برای آن نمیتوان قائل شد و این همان ماده لطیفی است که تمام فضا را پر ساخته ولطافت و رقت آن بحدی است که اگر نور اسباب تموج آن نمیشد وجود آن معلوم نبوده و میبایستی خلاء صرف قائل شد و این ماده لطیف بمنزله دریائی است که عوالم وکرات در آن غوطه ور میباشند. چنانکه قبلا گفته شد ماده بتدریج و طبقه بطبقه تبدیل بیک غبار محو و غیر مرئی میگردد و بالاخره مادیون قائل براین میشوند که غیر از قوه و حرکت چیز دیگری وجود ندارد. علم بما میگوید که اجسام آلی یا غیر آلی جمادات، نباتات، حیوانات انسان، کرات و افلاک وغیره غیر از اجتماع مولکول چیز دیگری نیستند و همین مولکولها خودشان از آتم تشکیل یافته که هر کدام از یکدیگر جدا هستند و مدام در حرکت بوده و همیشه سیر و حرکت آنها تجدید میشود. اتم ذره است غیر مرئی و حتی با میکرسکوپ های خیلی قوی نیز آن را نمیتوان دید و باندازه ای اتم کوچک وغیر مرئی است که شخص بزحمت میتواند شکل یا اندازۀ آن را در فکر خود مجسم نماید (فرضی را که در خصوص اتم یعنی ذره غیر مرئی و لا یتجزى تقریبا مدت دو هزار سال بود علماء در هر عصری تعقیب نموده و آنرا اساس شیمی و فیزیک میدانستند اخیراً در اثر انکشافات کورى کارل. لو بن و غیره این موضوع را کنار گذاردند در ۱۸۷۶ برتلو شیمیدان معروف فرانسوی در کتاب خود موسوم به ترکیب شیمیائی راجع به فرض مزبور باسم رمان لطیف و ظریف، شرحی بیان نموده است. لوین میگوید از آنجا دیده میشود که اغلب از فرضیات و اصول علمی مانند خداهای قدیم پایه و مایه ندارند، قبل از اشخاص مزبور سرکروکز فیزیکدان انگیسی گفته بود: ماده فقط یک قسمی از حرکت است، چنانکه مشاهده میشود این تنها نقطه اتکایی بود که اساس فرض مادیون برروی آن استوار گردیده آن نیز منهدم گشته و از بین رفت) مولکولها و اتمهای مزبور تکان خورده بحرکت در میآیند و گردبادهای دائمی و غیر منقطع را تشکیل میدهند و در میان این گردشها بواسطه قانون جذب است که ترکیب اجسام ثابت و برقرار میماند. پس میتوان گفت که عالم از اتمهای غیر مرئی تشکیل شده و قوائی که آن را اداره میکنند غیر مادی میباشند. هرگاه خواسته باشیم ماده را از نزدیک امتحان نمائیم میبینیم مانند دودی معدوم و ناپدید میشود این ماده فقط یک حقیقت و ثبات ظاهری را دارا است ولی در باطن هیچ اساس ثابتی نداشته و بشکل اصلی خود ما را نمیتواند یقین سازد در هیچ چیز حقیقت دائمی نمیتوان یافت و به بقاء هیچ شیئی اطمینان نمیتوان پیدا کرد مگر بروح فقط تنها برای خاطر همین روح است که عالم بایک مدار واحد وتغییر ناپذیر وبایک شکوه جاودانی ظاهر گشته و فقط اوست که معنای تناسب و خلقت را درک کرده و میفهمد و خلاصه در همین روح است که جهان خود را میشناسد و در خود منعکس شده و دارای شخصیت میگردد.
از این گذشته باز روح بیش از این هاست و آن عبارتست از یک قوه مخفی و اراده که ماده را اداره کرده و بر آن حکمفرمایی میکند و باعث حرکت و حیات آن میشود. کلیه این مولکولها و اتمها چنان که قبلا شد همیشه بحرکت در میایند و گردش آنها دائماً تجدید میشود. بدن انسانی نیز مانند یک سیل حیاتی میباشد که متوالیاً آن مقدار آبی که رد شود مقدار دیگری جای آن را میگیرد. یعنی هر ذره که در این بدن موجود است خارج شده ذره دیگری جای آن را میگیرد: دماغ و مغز انسانی نیز خود تابع همین تغییرات است چنانکه مشاهده میشود بدن در عرض چند سال تماماً تغییرات پیدا کرده و بشکل دیگر در میاید. اصولا نمیتوان گفت که دماغ تولید فکر میکند بلکه آن از برای فکر فقط وسیله یا اسبابی بیش نیست بواسطه تغییرات و تنوعات دائمی که در جسم یعنی گوشت ما حادث میشود شخصیت ما برقرار مانده و با همین شخصیت حافظه و ارادۀ ما بر قرار میماند. در وجود انسانی یک قوه عاقله وجوهری یافت میشود که حرکت با تناسب و موزون اتمهای مادی را بر وفق احتیاجات آن موجود اداره میکند این یک اصل وجوهری است که بر ماده تسلط داشته و پس از او نیز باقیست. در مجموعه اشیاء نیز بهمین قسم این اصل ثابت است. این عالم مادی هیچ نیست مگر یک صورت ظاهر و یک نمایش متغیر و یک بروز یا تظاهرى از حقیقت مادی و روحی که در درون خود عالم موجود است. همانطوری که بشر خود را من خطاب مینماید و مقصود از این من روح اوست و نه جسم مادی تغییر پذیر وی بهمان قسم هم مقصود از من جهان وگیتى مجموعه کرات و کواکبی نیست که موجب تشکیل آن میگردند بلکه آن من عبارتست از یک اراده مخفى و یک قدرت نامرئی غیر مادی که چرخ و فنرهای این جهان بدست او اداره میشود و آن را بسمت تکامل میکشاند. علوم متعارفی مادی ناقص است زیرا که فقط ناظر بیک جهت از موجودات میباشد و آن عبارت از خواص ظاهری و قوانین حسی طبیعت بوده و بنابراین منتهی الیه تعمق و دقت علمای مادی همان آتم شده که آنرا مبداء و منشاء عموم خواص مواد و قوانین گیتی دانسته اند. یکی از نویسندگان بزرگ مادی موسوم به سوری که بیانات او در نظر مادیون سندیت تامی را داراست در تجزیه و تفسیر عملیات هکل بدون ترس و واهمه این موضوع مخالف را اعتراف نموده میگوید: از وضع و ساختمان ماده ما هیچ نمیتوانیم بفهمیم. هرگاه عالم فقط عبارت بود از اختلاط یا ترکیب یک مشت ماده که قوه غیر عاقل یعنی اتفاق و تصادف آن را اداره میکرد ممکن نبود بتوان این گردش مرتب و آثار و کیفیات یک نواخت را در تحت یک انتظام و ترتیب کامله مشاهده نمود؛ و همینطور ممکن نبود این تناسباتی که از روی موازین عقاید تنظیم گشته و در میان مواد طبیعی مشاهد و محسوس بوده و بسوی مقصود معینی رهسپار است تماماً اثر و نتیجه قوای کورکورانه و بلا شعور طبیعت بوده باشد در غیر از اینحال حیات اتفاقی میگشت و این قضیه برای عده مستثنی شده و آنوقت انتظام عمومی میسر نمیشد و دیگر آنکه ممکن نبود بتوان این تمایل و این هیجانی که در تمام اعصار عالم از ابتداء بروز و ظهور موجودات اولیه بر قرار بوده و جریان حیاتی را که با ترقیات تدریجی و متوالیه بسمت اشکال کامل تری سوق میدهد بیان نمود در صورتی که این ماده از خود قوه هوشمندی ندارد، بی فکر و بدون مقصود پیش میرود چگونه در این نقشه گیتی که خطوط برجسته آن بر هر بیننده دقیقی آشکار میگردد این ماده بخودی خود میتواند تنوعات و تغییرات پیدا کرده و نمو کند؟ بچه قسم این ماده میتواند عناصر و مولکولهای خود را تحت انتظام معینی درآورد برای آنکه بتواند تمام عجایب وغرائب طبیعت را از کرات آسمانی گرفته تا اعضای زیبای بدن انسانی و حشرات و مرغان هوا و گلها را تشکیل داده و بسازد؟ ترقیات معرفت الارضى و علم انسان شناسی قبل از تاریخ یک شکوه و اهمیت بزرگی بتاریخ عالم اولیه اعطاء کرده است. ولی این موضوع بی ربط است که مادیون تصور کرده اند در قانون تکامل موجودات میتوانند یک نقطه اتکاء یا یکنوع اساس و پایه برای اثبات حدسیات خود پیدا کنند از کلیه این مطالب فقط یک حقیت واضح و آشکاری برای ما بدست میآید که در هیچ نقطه از نقاط عالم قوه که نابینا و بدون هوش است بطرز کامل نمیتواند کارها را اداره نماید بالعکس هوش و اراده و افکار پیش بینی شده است که سلطنت داشته، حکمفرمایی میکند و کارها را مطابق ترتیبات معینه انجام میدهد قوۀ نابینا و بلا شعور برای حفظ و نگاهداری و نمو و ترقی انواع موالید کافی نیست و بهمین ملاحظه است که میبینم در تمام موجودات حیه این کره آن موجودی که با وجود کمی اسلحه مادی بدنی خود و با وجود ضعف قوای جسمانی بر تمام موجودات دیگر غلبه کرده انسان است که از حیث قوای مشاعری بالاتر از سایر موجودات است. قانون تکامل قانونیست عام و در تمام طبقات موجودات حکمفرما بوده زیرا با توجهی بتاریخ بشر این مطلب بخوبی روشن و واضح میگردد که انسان ترقیات محیر العقولی را که امروز بدانها موفق گردیده هیچ یک آنی نبوده بلکه در نتیجه اصلاحات تدریجی بوده است که در طی اعصار متمادیه و ادوار متوالیه بدست آورده است و علاوه بر این تاریخ همین نیز بهترین شاهد مدعای ماست. البته بدون هیچ شک و تردیدی بر ما ایراد خواهند گرفت که جنگ زندگانی، رنج و تعب و مرگ همه وقت وجود داشته و خواهد داشت. و ما هم بنوبه خود جواب آنها را داده میگوئیم که رنج و تعب نیز خود از شرایط ترقی و پیشرفت میباشد و اما مرگ چنانکه بعدها باثبات آن خواهیم پرداخت مرادف با عدم نیست بلکه عبارتست از داخل شدن موجود در یک مرحله جدیدی برای وصول به تکامل جدید از مطالعه در طبیعت و متن تواریخ یک موضوع مهم اساسی را میتوان نتیجه گرفت و آن عبارت از اینست که از برای هر چیزی که وجود دارد بایستی یک سبب و علتی باشد و از برای پی بردن باین علت بایستی که شخص بتواند از ماده بالاتر رود یعنی برسد به یک عنصر با شعوری و بیک قانونی که در حیات دارای هوش و التفات است و نظم و ترتیب گیتی را بر قرار میدارد یعنى عیناً همان طوری که تجارب علم الروح جدیده مسئله حیات را برای ما روشن ساخته و بیان مینماید. یک اصل وعقیدۀ فلسفی را بایستی از روی نتایج اخلاقی آن و اثراتی را که در حیات جامعه احداث مینماید مقیاس گرفته و قضاوت نمود، حال اگر از این نقطه نظر عقاید مادیون را مورد دقت قرار دهیم خواهیم دید که اساس آن بر روی تصادف و اتفاق گذارده شده و از این قرار چنین عقیده قادر به تحریک و تأمین یک زندگانی اخلاقی نبوده و نخواهد گذاشت که بشر بر طبق قوانین وجدانی خود رفتار نماید. عقیده مادیون که تمام امور دنیا را مکانیکی میداند اسباب سلب فاعلیت مختار و مسئولیت انسانی خواهد شد. (بوخ نر، طبیب و فیلسوف مادی معروف آلمانی (۱۸۲۴- ۱۸۹۹) در کتاب خود موسوم به قوه و ماده، این مسئله را تصدیق و اعتراف نموده مینویسد: میگویند که انسان آزاد نیست و او بهر سمتی که دماغ یا مغز باو حکم میکند او بهمان طرف معطوف میگردد) مادیون در این دنیا مجاهدت نموده و زحمت میکشند فقط از برای پیش بردن یک اصل سخت و خشن، و این اصل عبارت از این است که ضعفا بایستی مقهور و منکوب اقویا گردند البته این قانون و اصل غلطی است زیرا اگر چنین باشد هرگز صلح و مسالمت بین ملل زیست نخواهد کرد و بهیچوجه حساسیت اشتراکی و اخوتی بین بشر موجود نخواهد بود. البته وقتی که این عقاید مادیون در کله مردم داخل شده و جای گزین گردد جز حس بی اعتنائی و خود پسندی در اقویا و اغنیا چیز دیگری تولید نکرده و غیر از اینکه بیچارگان را بیچاره تر کند و عموم واماندگان را مأیوس و نا امید گرداند فایده دیگری نخواهد داشت. بدون شک در میان مادیون عده ای درستکار و در میان منکرین خداوند عده ای با تقوی یافت میشوند ولی درستکاری و تقوای آنها بهیچوجه منوط و مربوط به مسلک آنها نبوده بلکه بر خلاف عقاید باطنی ایشان میباشد. فقط یک چیز و آن هم یک تأثیر و حمیت باطنی و مخفی آنهاست که آنها را وادار مینماید در مقابل مغلطه کاریها و سفسطه بافیهای سایرین استقامت بخرج داده و مقاومت نمایند. از روی منطق این قسم میتوان نتیجه گرفت که هرگاه شخص فاعل مختار نباشد و قواء عقلانی و صفات اخلاقی را منتجه یک ترکیبات شیمیائی و نتیجه ترشحات ماده خاکستری مخ یا دماغ بداند و یک نفر بالغه را مریض عصبانی تصور کند، در این حال میتوان گفت که مادیون از شأن و عظمت بشر کاسته و اخلاق شامخه و بلند انسانی را زیر پای گذارده و از وی ساقط نموده اند. هرگاه شخص دارای این عقیده باشد که پس از مردن حیات دیگری موجود نیست و مجازات و مکافات همانست که در زمان زندگانی داده میشود، آن وقت انسان میبایستی بخود بگوید: پس زحمت و مشقت و مجاهدت در این عالم چه فایده دارد؟ یا آنکه ترحم به بیچارگان و فداکاری یا شجاعت و صداقت و درستکاری بچه درد بشر میخورد؟ و یا آنکه بچه مناسبت انسان بایستی خود را مجبور سازد باینکه در بعضی از کارها خود داری کند و جلو هوا و هوسهای نفسانیه خود را بگیرد؟ هرگاه بشر بحال خود واگذار شده بود و اگر در هیچ نقطه یک اقتدار با فراست و با انصافی یافت نمیشد که کارهای نیک و بد او را قضاوت نماید و یا آنکه او را راهنمائی و بالاخره از او دستگیری کند؟ در آن وقت این بشر از کجا و از که میتوانست انتظار یک مساعدت و کمکی را داشته باشد؟ و چه یاور و معینی از سنگینی بار و زحمات و مشقات او میکاهید و او را تسلی و دلجوئی میداد؟ هرگاه در جهان نه عقل و به عدالت و نه محبتی موجود باشد و غیر از یک قوۀ نابینائی که تمام موجودات و عوالم را در تحت قید تصادف و اتفاق له کرده و میفشرد و آنهم تصادف و اتفاقی که فاقد فکر، فاقد روح و عاری از شعور است یافت نشود، در آنوقت بایستی هرگونه تصور نیکو کاری و مزایای اخلاقی و معنوی را تماماً پشت پا زده و آنها را اساساً خیالی و دروغ پنداشت. خیر این قضایا یعنی این خوبی و زیبائی را نمیتوان موهوم و کذب دانست بلکه آنها را بایستی حقیقت فطری و طبیعی پنداشت که از بدو خلقت وجود داشته و قائم بوده است. و هرگاه عقیده مادیون را پیروی کنیم مقصد انسانی را در زندگانی انجام تکلیف نباید بدانیم بلکه باید مقصد انسانی را در انجام دادن هوا و هوسها ولذایذ شهوانی پنداشت و از برای حصول بدین مقصد بایستی بهرگونه حس شفقت و مهربانی پشت پا زده و آنها را در زیر پای خود گذاریم. حال میگوئیم که اگر ما از عدم آمده ایم برای اینکه دوباره به عدم رجعت کنیم و اگر یک نوع سرنوشت و یک قسم فراموش کاری برای شخص جنایتکار و شخص عاقل یا یک نفر خودپسند متکبر و فدائی و خادم مقدر است و اگر بنا بر اختلاطات قضا و قدر از روی تصادف بعضی بایستی اجباراً در رنج و محنت و برخی دیگر در خوشی و سرور بسر برند پس در اینحال بجرأت میتوان گفت که امید و آرزو نیز وهمی است محال و معدوم الوجود و یا آنکه خیالی است موهوم و خام و در اینحال صریحاً بایستی گفت که مصیبت زدگان و ستم دیدگان دیگر نبایستی منتظر و مترصد تسلی و دلجوئی باشند و پس از این قرار عدل و انصافی نیز از برای کشته شدگان راه ظلم هم منظور نخواهد بود. مادیون میگویند همینطور که کره زمین مدار و مسیر خود را بدون مقصد طی میکنند، بشر نیز بدون هیچ گونه مرامی بدون هیچ روزنه روشنائی از روز تولد تامرگ وخلاصه بدون هیچ گونه ملاحظه و مبنای اخلاقی دوره خود را میپیماید و مابین این دو نقطه یعنی تولد و مرگ بشر ظاهر شده و بدون اینکه هیچ اثری از خود باقی گذارد مانند جرقه که در شب تاریک دیده میشود از بین رفته و معدوم صرف میگردد. در تحت نفوذ و تأثیر چنین عقاید ضمیر انسانی تکلیفی جز سکوت نداشته و جای خود را بایستی به حس حیوانی واگذارد، روح غرض بایستی جانشین ذوق و وجد و عشق و لذت جانشین مقاصد عالیه وکریمانه روح گردد. آنوقت است که حس خود خواهی پیدا شده و هر کس محض وجود خود کار میکند یا آنکه بعضی از زندگانی منزجر گشته و بیچارگانی که دسترسی بهیچ کجا ندارند بخیال انتحار و خودکشی میافتند و در نتیجه اشخاصی که بی بضاعت و فقیرند چون اشخاص متمول را مینگرند، آتش حقد و کینه در دلشان مشتعل گشته و از برای کسب ثروت آنها مرتکب هزار گونه جنایات نا مشروع شده و با آن غیض و قهری که در خوددارند این تمدن مادی را از هم پاره کرده و باعث اغتشاشات و انقلابات زیادی در جامعه میگردند. اما خیر! فکر و عقل در مقابل اینگونه عقاید سست و بی پایه و تکدر آمیز صریحاً ایستادگی نموده ایراد خواهد گرفت، عقاید مزبوره بما میگوید لازم نیست انسان زحمت بکشد، کار کند و رنج و مشقت متحمل شود بعلت اینکه بالاخره بعدم صرف میرسد ولی باید دانست ماده تنها نیست که در این عالم حکمروایی میکند بلکه بالاتر از آن قوانین عالی تر و یک اسلوب و اساس انتظام و تناسبی موجود است و جهان نیز بنوبه خود یک آلت و اسباب بی فکری نیست.
چگونه آیا ممکن است یک ماده نابینا و بی مدرکی بتواند مستقلا خودرا با قوانین عاقله و با فراستی اداره کند؟ و یا ماده که خودش فاقد و عاری از عقل شعور و حس است چگونه میتواند موجوداتی از خود تولید کند عاقل حساس که بتوانند خوب را از بد و درست را از نادرست تمیز دهند؟ واقعاً جای بسی شگفت و تعجب است! آیا روح بشر قابلیت آن را دارا است که تا موقع مرگ معنای خوبی و ظرافتی که در آن نقش بسته دوست داشته باشد و خود آن از یک عنصر یا عاملی صادر و خارج شود که ابداً خود او داراى هیچ یک از آن صفات نمی باشد؟ ما حس میکنیم بیکدیگر محبت مینمائیم، دچار مصیبت و اذیت میشویم و آنوقت آیا میتوان گفت که ما از یک علت خارج شده ایم که خود آن علت کر ولال و خشن است؟ و آیا هیچ میشود قبول کرد که ما کامل تر و بهتر از آن ماده بی مدرک و بیشعور بیرون آئیم؟ یک چنین دلیل و برهانی بکلی برخلاف عقل و منطق است زیرا در صورتی ممکن بود این مسئله را قبول کرد که ماده برتر و بالاتر از هر چیزی باشد و چنانکه میبینیم این قضیه بکلی بر خلاف مدعا است و یک معلول عاقل و با فراستی از یک علت بی عقل و بی فکری بوجود آمده و از یک طبیعت بدون مقصود و بدون هیچ گونه مرامی موجوداتی تولید گشته اند دارای استعداد و مالک چنین قریحه هستند که پی بمرام ومبدأ اصلی خود ببرند. حس متعارفی بالعکس بما میگوید که اگر عقل عشق، نیکوکاری و زیبائی در ما موجود است بایستی که این ملکات و سجایا از یک علتى تولید شده باشد که خود آن علت یکدرجه برتر و بالاتر از آنها واقع شده و یا آنکه اقلا خود آن علت دارای این صفات باشد هرگاه کلیه اشیاء را در نظر بگیریم، یک ترتیب و انتظامی در آنها مشاهده میکنیم و هرگاه طرح یا نقشه در عالم ظاهر شود معلوم است که یک فکرى آنها را تکمیل و تنظیم نموده و یک شعوری آن را درک کرده و باعث و بانی آن شده است. خلاصه در خصوص مسائلی که در فصول بعد گفتگو نموده و آنها را مجدداً مورد امتحان قرار خواهیم داد دیگر بمیان نیاورده و صحبت در اطراف آنها در اینجا چندان لزومی ندارد حال میپردازیم بعقیده دیگری که با عقیده مادیون در بسیاری از نکات مربوط است و آن عقیده مثبتیون میباشد که مایلیم قدری در اطراف آن گفتگو و بحث نمائیم. فلسفه مثبتیون از عقاید مادیون دقیق تر و صداقت آن نیز کم تر است و در عین حال این عقیده بی طرف مانده نه چیزی را تصدیق میکند و نه منکر قضیه یا مسئله ایست. این عقیده هر نوع مطالعه در کیفیات. ماوراء الطبیعه و پی بردن به اصل مبداء یا مسبب الاسباب را کنار گذارده و میگوید بشر اصولا از مبداء واصل اشیاء چیزی نمیتواند بفهمد پس هرگاه شخص بخواهد به مبداء عالم وحیات پی ببرد کار بی نتیجه را اقدام و تعقیب نموده و زحمت بی حاصل و بی فایده را متحمل گشته است. و بهمین جهت است که مثبتیون اساس کارهای خود را بر روی تجربه قرار داده و وقایعی را که در زندگانی مشاهده میکنند منوط به حواس خمسه و قوانین مدینه میدانند که مربوط به آنها است و ازین رو غیر از تجربه و حساب چیز دیگری را قبول نکرده و قائل نیستند. معهذا خشونت و انحصار این طریقه مجبور شده است که در مقابل احتیاجات علم سر اطاعت فرود آورد و مثبتیون مانند مادیون با وجود وحشتی را که از این فرض دارند مجبور شده اند فرضیاتی را که حواس خمسه از درک آنها عاجزند قبول کنند و بدین قسم آنها در خصوص ماده و قوه اقامه برهان میکنند در صورتی که طبیعت اصلی این ماده و قوه بخود ایشان مجهول است و همینطور قانون جذابیت عمومی زمین در سلسله نجومی لاپلاس (ریاضی دان و علم هیئت دان معروف فرانسه که عقیده او با عقیده بوفن در خصوص زمین اختلاف زیادی داشته است) تناسب قواء کلیه چیزهائی که اثبات و تحقیق آن از روی تجربه محال و غیر ممکن بوده است قبول کرده و پذیرفته است. باز بالاتر از این قضیه که کاملا متناقض با عقیده مثبتیون اتفاق افتاده اینست که اگوست کنت (ریاضی دان و فیلسوف فرانسوی و مؤسس عقاید مثبتیون) سردسته و مؤسس عقاید مثبتیون از آنکه تمام مسائل مذهبی و ماوراء الطبیعه را رد کرده و پشت پا زده است بصفات باطنی و اسرار آمیز اشیاء بر میگردد (درخصوص این موضوع بکتاب علم ماوراء طبیعت تألیف دوران دوکرو مراجعه شود زیرا در کتاب مزبور با بهترین طرز عقاید مثبتی را لغو و رد میکند) و کتاب خود را بدینجا ختم میکند که بایستی زمین یا طبیعت را پرستش و عبادت کرد و اساس این عبارت را خود او ترتیب داده از برای آن تشریفاتی قائل گشته اعیاد و مراسمی تنظیم نموده و کشیشهای مزدور و جیره خواری تعیین کرده است. محققاً و بدون شک مثبتیون اینگونه خطایا را انکار نموده اند. دیگر بیش از این در این موضوع تأکید نموده و حال میپردازیم به واقعه دیگری که برای لیتره (فیلسوف و لغت دان متبحر فرانسوی و طرفدار جدی عقاید مثبتیون ۱۸۰۱-۱۸۸۱) دانشمند بزرگ و سردسته اشخاصی که امروزه معتقد بخدائی نیستند اتفاق دیگر افتاده است. این شخص در موقعی که در رختخواب مرگ افتاده بود یکی از کشیشهای کاتولیکی چندین مرتبه بعیادت وی آمده و لیتره از او غسل تعمید گرفت و این چنین تکذیبی که در آخر عمر از او سرزد دلالت بر آن میکند که تمام اصولی را که وی در یک عمر تعقیب کرده بود از دست داده آنها را محو مینماید. از روی دو مثالی که از این دو نفر سردسته و بزرگان مثبتیون فوقاً ذکر شد معلوم میشود که این عقاید تا چه اندازه سست و ناتوان بوده و تا چه حد شخص را نسبت به آمال اخلاقی و دیانتی بی میل میگرداند. آنها این قسم ثابت میکنند که اساس هیچ موضوعی را نمیتوان بر روی نفی و انکار و بی طرفی گذارد و نیز ثابت میکنند که با وجود تمام سفسطهها و مغلطههایی که در میان است معهذا موقعی میرسد که عقیده بعالم دیگر پیشرفت کرده و در مقابل اشخاصی که صرف منکر عالم روحی میباشند جداً قامت علم نموده و آنها را از این بی اعتقادی بیرون آورده و منکرین این مسئله را کاملا نرم مینماید. با وجود این حال باز نمیتوان گفت که وجود عقاید مثبیتون از برای بشر مضر است زیرا در حقیقت این عقاید خدمات شایان و قابل تقدیری ساخته است که بیشتر و عمیق تر در قضایا بعقل بشر نموده و آن را و آن را مجبور تحقیق و کنجکاوی بعمل آورده فرضیات و حدسیات خود را بهتر تحقیق و تدقیق کرده و در نتیجه به بیانات خویش مباحث وسیع تر و بیش تری بیافزاید مؤسسین عقاید مثبتیون چون از تصورات ماوراء الطبیعه و مباحثات بیهوده و بیحاصل ومناقشات مکتبی خسته شده بودند خواستند پایه و اساس علم را بر روی یک زمینههای محکمی قرار دهند ولی قاعده را که برای این مقصود انتخاب کرده بودند باندازه تنگ و کوچک بود که در عین حال این بنا نه فراخی داشت و نه استحکامی یعنی بطوری که مؤسسین مزبور خواستند دامنه فکر بشر را محدود کنند ولی بهترین کمالات معنوی و روحی را هم معدوم کرده و نابود ساختند. چنانکه قبلا گفته شد این اشخاص تصورات فضائی نامتناهی و قادر مطلق را از خود دور ساخته و در خصوص بعضی از علوم از قبیل ریاضیات، هندسه فقط آن چیزهائی را که میدانستند مأخذ قرار داده و قطع نظر از ترقیات دیگری نموده اند که در زمینه علمی برای انسان میسر و ممکن است حاصل گردد. همین یک نکته را که ذیلا ذکر میکنیم برای توضیح مطلب کافی است: اگوست کنت گفته بود که تعلیم و تعلم علم هیئت برای ما لازم نیست زیرا بنی نوع بشر هیچ وقت ممکن نیست که علم هیئت را درک نموده و بفهمد و حال آنکه بعد از اگوست کنت تاکنون انکشافات شگفت انگیزی در علم هیئت حاصل شده است که ابداً اگوست کنت یکی از آنها را بخواب ندیده. او میگفت که انسان وقت خود را نباید صرف علم هیئت کند زیرا چیزی نخواهد فهمید. با متابعت و پیروی عقاید و اصولی را که مثبتیون اساس قرار داده اند بهیچ وجه ممکن نیست بتوان پایه و اساس اخلاقی برای تفکرات بشری تعیین و تأمین نمود. انسان در این عالم علاوه بر حقوقی که داراست و آنها را باید انجام دهد تکالیف دیگری نیز دارد که لازم است آنها را بموقع اجراء گذارد و این موضوع شرط عمده و اصلی هر انتظام اجتماعی است. و اما از برای انجام این وظائف و تکالیف او بایستی آنها را بشناسد ولی اگر از مرام زندگی و از مبدء و عواقب موجود بی خبر بوده و نسبت به آن بی میل باشد چگونه میتواند به آن وظایف پی برد و آنها را بشناسد؟ و بنا بر گفته شخصی لیتره هر گاه ما از دخول در وادی عالم اخلاق محروم مانده و از حقایق ضمیر انسانی بی اطلاع باشیم، چگونه میتوانیم قاعده اشیاء را متابعت نموده و باصول آنها پی ببریم؟ بعضی از متفکرین مادیون ومثبتیون یک فکر بکر و یک مقصود سخن و ستوده بنظرشان رسیده و خواسته اند یک نوع فلسفه در اخلاق بنا کنند باسم فلسفه اخلاق مستقل. این فلسفه عبارت بود از نتیجه تمام تصورات الهی و خلاصه از کلیه تاثیرات و نفوذ مذهبی و اشخاص مذکور چنین تصور کردند که این بنا عبارت از یک زمینه بی طرفی خواهد بود که بدون شک تمام اشخاص منورالفکر در آنجا مجتمع گشته خوشبخت خواهند زیست، ولی مادیون اصلا منکر آزادی کشته و فلسفه اخلاق را بکلی ناتوان و بیهوده تصور کرده اند. شخصی که فاقد آزادی است مانند یک ماشینی میباشد که دائماً در کار است و این ماشین هم البته با فلسفه اخلاق سرو کاری ندارد و نیز موضوع تکلیف و وظیفه را کلیه موجودات بایستی بپذیرند تا آنکه این مبحث مؤثر و مثمر واقع شود و این موضوع تکلیف که عالم و حیات را بر روی اصل عمل پیش میبرد بر روی چه اساس و پایه میتواند اتکاء یافته و پایدار بماند؟ فلسۀ اخلاق را نمیتوان به اساس و نه آغاز و ابتدای مقصود یا کاری قرار داد مگر آنکه میتوان گفت که این فلسفه اخلاق عبارتست از نتیجه اصول و موفقیت در یک مشاهده فلسفی و بهمین دلیل است که فلسفه اخلاق مستقل هنوز یک فرض عقیم و یک تصور بی اساس و بی مایه باقی مانده و هنوز در عادات و رسوم اشخاص پیشرفت نکرده و بعدها نیز مؤثر واقع نخواهد شد. عده از مثبتیون برای اینکه در بعضی از شعبات معلومات بشری را زیاد کرده و توسعه دهند زحمات دقیقه وعمیقانه در ماده بعمل آورده اند ولی از مجموعه اشیاء و قوانین عالیه گیتى صرف نظر نموده و آنها را در مد نظر نگرفته اند. آنها در همان خطه و طریقه انحصاری مادی خودشان تقلید از آن معدنچی را نموده اند که هر قدر در اعماق زمین پائین میرود بقصد اینکه گنجینههای مدفون را بیابد از منظره با شکوه و بزرگ طبیعت که در بالای سر اوست و در زیر تلالؤ آفتاب میدرخشد محروم مانده و بهیچ وجه بآن نظری نیفکنده و اعتنائی نمیکند. چنین اشخاص حتی به پرگرام و قول خودشان هم با وفا نبوده و اعتماد نداشته اند زیرا چنانکه خودشان رسماً اعلام نموده و میگویند که تنها وسیله برای وصول بحقیقت طریقه تجربه و رؤیت است، معهذا میبینیم که آنها بر خلاف قول خود رفتار کرده و یک سلسله آثار و تظاهرات را که ما بایستی بمعرض امتحان در آوریم، آنها از روی استدلال و قرائن عقلی خود قبل از وقت کلیه را منکر گشته و پشت پا زده اند این موضوع را نیز بایستی بخاطر سپرد که مادیون همانقدر ضرر به پیشرفت علم و حقیقت زده و مانع از ترقی و توسعه آنها شده اند که علمای مذهبی کلیسا بدانها لطمه و صدمه وارد آورده و پیشرفت آنها را سد کرده اند. علم مثبت را نمیتوان آخرین مرحله علم تصور کرد زیرا که آن ذاتاً ترقی پذیر است و بایستی تکمیل شود و علم مثبت فقط یکی از اشکال موقتی تکامل و پیشرفت فلسفی است. توالی و تنازع قرون و پی در پی واقع شدن عملیات و کارهای عقلاء و دانشمندان بزرگ برای این نیست که تماماً جمع گشته و در کوچه بن بستی واقع گردیم و بگوئیم دیگر از اینجا ببعد هیچ قدمی نباید بالاتر برداشت، بلکه فکر بشر رو بتکامل است وروز بروز بر رشد آن افزوده شده، روشن تر گشته جلو میرود. چیزی را که مثلا بشر دیروز نمیشناخت امروز شناخته و چیزی را که امروز نشناسد بالاخره فردا به شناسائی آن پی خواهد برد. مسیر فکر بشر انتها ندارد و هرگاه بخواهیم حد یا انتهائی برای آن قائل شویم بایستی منکر قانون ترقی گردیده و بگوئیم اصلا حقیقتی در کار نیست.
بازیگری بروسلی: بروسلی در کودکی از طریق پدرش که یک ستاره مشهور اپرای کانتون بود وارد سینما شد و وقتی کودک بود در چند فیلم سیاه و سفید کوتاه بازی کرد. وی اولین نقشش را به عنوان نوزاد در کالسکه بازی کرد. وقتی که او ۱۸ سال داشت ۱۲ فیلم بازی کرده بود. سپس یک کارگردان از وی برای ایفای نقش در سریال زنبور سبز دعوت کرد، بروس لی بعد از بازی در چند سریال و فیلم سینمایی مانند سریال زنبور سبز، فیلم سینمایی مارلو، مجموعه تلویزیونی لانگ استریت در آمریکا تصمیم گرفت به هنگ گنگ بازگردد و برای هموطنان خود نیز چند فیلم بازی کند که این تصمیم با استقبال شرکتهای فیلمسازی رو به رو شد. وی در فیلم راهب کوهتانگ و چندی بعد در فیلمهای رئیس بزرگ و مشت خشم به ایفای نقش پرداخت که این فیلمها رکورد فروش تمامی فیلمهای هنگ کنگی را شکست. بعد از این فیلمها همه به این نتیجه رسیدند که بدون شک بروس لی برترین رزمی کار دنیاست. سپس بروس لی تصمیم گرفت فیلم بسازد و بدین منظور در سال ۱۹۷۲ شرکت فیلمسازی خود بنام شرکت فیلمسازی کنکورد را دایر کرد و کارگردانی فیلم راه اژدها یا بازگشت اژدها را به عهده گرفت. این فیلم در هنگ کنگ مجدداً رکورد فروش فیلمهای قبلی بروس را شکست. در این دوران بروس لی با موج پیشنهادهای شرکتهای فیلمسازی مواجه شد و در چهارمین فیلم معروف خود به نام بازی مرگ به ایفای نقش پرداخت که این فیلم به دلیل ترور بروس لی ناتمام باقیماند و بصورت سانسور شده پخش گردید. همسر بروسلی: بروس در سال ۱۹۶۴ با دختری به نام لیندا ازدواج کرد. همسرش در زندگی و کار پشتیبان خوبی برای وی بود. فرزندان بروسلی: بروسلی و لیندا صاحب یک پسر به نام براندون لی (متولد ۱۹۶۵) و دختری به نام شانون (متولد ۱۹۶۹) شدند. فرزندان وی نیز به بازیگری رو آوردند و پسرش در اجرای صحنهای از فیلم کلاغ به شکل مرموزی از دنیا رفت. بیماری بروسلی: بروسلی در سال ۱۹۷۰ به دلیل تمرینات سنگین به بیماری فتق دیسک بینمهرهای دچار میشود. پزشک او را از ادامه ورزش منع کرده بود اما او با تزریق موضعی کورتیزون درد ناشی از این بیماری را کنترل میکرد. او دو ماه قبل از ترور در استودیو گلدن هاروست واقع در هنگ کنگ دچار سردرد و سپس صرع میشود و پزشکان مشکل او را تجمع بیش از حد آب در فضای داخل سلولی یا خارج سلولی در مغز (ادم مغزی) تشخیص میدهند. در روز مرگ بروسلی نیز همین علائم مجدد بر او تکرار میشود. درگذشت بروسلی: بروس لی با تهیهکننده فیلم ریموندجو در ساعت ۲ بعدازظهر روز ۲۰ ژوئیه ۱۹۷۳ قرار داشت. آن دو تا ساعت ۴ بعدازظهر با هم صحبت کردند و بعد به خانه بتی تینگچی بازیگر تایوانی الاصل نقش اصلی زن فیلم بازی مرگ رفتند. در آنجا بروس احساس سردرد میکند و بتی یک قرص آسپرین به او میدهد. حدود ساعت ۷ شب بروس به خواب میرود. بروس به کما میرود و پزشکان متوجه میشوند که مغزش تورم دارد. وزن مغز او از ۱۴۰۰ به ۱۵۷۵ گرم رسیده بود. هیچیک از رگهای خونی بسته یا پاره نشده بود. تمام اعضا و جوارح بدن مورد معاینه قرار گرفته و کالبد شکافی شد. در معدهاش همان قرص آسپرین بود که بتی به او داده بود. علاوه بر این چند دانه شاهدانه سمی در معدهاش یافت شد که مشخص نشد این شاهدانهها را از دست چه کسی خوردهاست. عدهای از پزشکان معتقد بودند که شاهدانهها به زهر آغشته شده بود و همین امر سبب مرگ وی شدهاست. اما پزشک اصلی او معتقد بود که به دلیل خوردن آسپرین، دچار تورم مغزی شدهاست. در سال ۲۰۱۷ در مستند اتوپسی، پاتولوژیست قانونی محصول شبکه رلز، دکتر مایکل هانتر با بررسی دقیقتر مدارک کالبد شکافی بروسلی این تئوری را مطرح میکند که بروسلی به دلیل عوارض مصرف بیش از حد کورتیزون بجهت تسکین درد ناشی از بیماری فتق دیسک بینمهرهای که به مدت سه سال آن را خودسرانه تزریق میکرد درگذشتهاست و مدارکی جعلی آورده میشود که بروسلی برای کاهش استرس کاری از گیاه شاهدانه استفاده میکرده است. آرامگاه بروسلی بروس لی: ۲۰ ژوئیه سال ۱۹۷۳ در هنگ کنگ از دنیا رفت اما در آمریکا به خاک سپرده شد. قبر او در سیاتل آمریکا در خیابان گارفیلد قرار دارد. در هنگام مرگ، پسرش براندون لی ۸ سال داشت اما او نیز ۲۰ سال بعد از مرگ پدرش بطرز مشکوکی درگذشت.
حدیث :
حسن به هارون گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: اینکه خداوند فرموده است: (ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسولا: همانا از گوش و چشم و دل سوال میشود) یعنى از گوش درباره آنچه که شنیده است و از چشم درباره آنچه که دیده است و از دل در مورد ایمانى که بر آن پیمان بسته است پرسیده میشود.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: ایمان نمى باشد مگر همراه با عمل و عمل نیز برخاسته از ایمان است و ایمان فقط با عمل ثابت میشود.