هرچند دلش ز غصّه ها خون شد و رفت،
صدبار اداره رفت بیرون شد و رفت،
چون دید که افتاده گره درکارش،
بادادن رشوه سخت ممنون شد و رفت،

پاول دوروف مالک تلگرام پس از بررسی فنی واتس اپ گفت: باید خیلی دیوانه باشید تا باور کنید واتساپ در سال ۲۰۲۶ امن است، وقتی نحوهی پیادهسازی رمزگذاری واتساپ را بررسی کردیم، چندین مسیر حمله پیدا کردیم/ ایلان ماسک هم اینمطلب پاول دوروف در مورد واتس آپ را تایید کرد/ علیرغم اعتراف صریح مقامات رژیم کودک کش صهیون به استفاده از واتس آپ در ترور شهید هنیه و عملیاتهای جاسوسی دیگر، اما مسئولین کشور این پیام رسان را در کمال ناباوری در دسترس همه ایرانیان برای استفاده قرار دادند. آیا مسئولیت امنیت سایبری شهروندان بر عهده حاکمیت نیست؟ با چه منطقی چنین تصمیم خطرناکی گرفته شد؟ چه توضیحی وجود دارد؟
حُسنیّه بخش ۱۲ مذهب حق یکی بیش نیست: بدان ای ابراهیم که در میان این همه مذهب جز یکی حق نیست و دلیل براین مطلب، سخن گران بهای صاحب شریعت، خاتم انبیاء محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم است که میفرماید: سَتَفْترقُ اُمَّتی عَلی ثَلاثَ وَ سَبْعینَ فِرْقَة واحِدَةٌ مِنْها ناجِیَة وَ الْباقی فِی النّار: بزودی امّت من به هفتاد و سه فرقه تقسیم میشوند که یکی از آنها اهل نجات بوده و باقی به آتش دوزخ رهسپار خواهند شد. و چون جمعی از اصحاب پرسیدند: یا رسول اللّه! آن فرقه ناجیه کدامست؟ فرمود آنچه من و اهلبیت من معتقد بر آن هستیم. و سپس فرمود: مَثَل اَهْل بَیْتی کَمَثَلِ سَفینَةِ نُوحٍ مَنْ رَکِبَها نَجی و مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرَقَ: اهلبیت من همچون کشتی نوح اند، آنکس که بر آن سوار شود و با آن باشد، نجات یابد وآنکس که به آن پشت کند و از آن پیروی نکند غرق و هلاک خواهد شد. بدان ای ابراهیم تمامی فرقههای اسلامی بر صحیح بودن این دو حدیث توافق دارند و اهل بیت و اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نه معتزلی بودند و نه حنفی و نه شافعی و نه مالکی و نه حنبلی، پس بدون شک تنها فرقه ای که اهل نجات است تابعان رسول خدا و اهل بیت اویند. زیرا که اصول اعتقادات این گروه متفاوت با اعتقادات سایر مذاهب است و نسبت به هیچیک از این فرقهها نمیتوان یقین کرد که اهل نجات باشند مگر این طایفه که پیرو اهل بیت علیهم السلام هستند. ای ابراهیم! بدانکه من از کشته شدن بدست تو هیچ باکی ندارم، و به این حیات پنج روزه دلبستگی و علاقه ای ندارم و همیشه از خدا توفیق شهادت را طلب کردهام و امروز میخواهم بروشنی عقیده خود را بیان کنم تا بر خلیفه زمان نیز ظاهر گردد که این عقیده پیشینیان شما که میگفتند که شقاوت اشقیا و کفر و فسق، و خیر و شرّ به تقدیر و اراده الهی است و بنده هیچگونه اختیاری از خود ندارد، و اکنون شما نیز آن را ابراز میکنید به این خاطر است که زشتیهای خود و گمراهانی را که بر اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ظلم کردند، توجیه و تبرئه کنید، آنان را که این منصب را بناحق غصب کردند و سیده نساء را اذیّت نموده و ارثیّه پیامبر، فدک، را بزور از دست ایشان گرفتند و صحابه بزرگ رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم همچون سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار و... را آزار دادند و بشهادت رساندند و مدتی بعد جگر گوشه پیامبر، امام حسن علیه السلام، را زهر داده و سرور جوانان بهشت، حسین بن علی علیهماالسلام و اولاد آن حضرت را به قتل رساندند و از رسیدن خمس به اولاد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم جلوگیری کردند و با پسر عمو و برادر و وصیّ رسول خدا به نبرد برخاستند و ابوذر غفاری را تبعید و عبداللّه بن مسعود را اذیت کردند و کتکش زدند و مُصحفش (قرآن) او را گرفته و آتش زدند و عمّار یاسر و چند تن از صحابه بزرگ را کشتند و حتی خانه کعبه را با منجنیق سنگ باران کردند و مسلمانان را در مدینه، شهر پیامبر به قتل رساندند و چندین هزار مؤمن را بخاطر محبّت ورزیدن به اهل بیت در سراسر عالم به قتل رساندند و آنقدر ظلم و فساد و بدعت به بار آوردند که زبان از شمارش آن ناتوان است، و باید بگویم قتل اصحاب کبار و محبّان و شیعیان اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و خاصان و تابعان، آنها که به صفت ایمان حقیقی موصوف بودند، بخاطر این بود که ایشان را همواره ملامت میکردند، و گاه مخفیانه و گاه آشکارا به لعن آنان پرداخته و افعال زشت و قبیح آنها را افشاء میکردند و از خدا و رسول خدا و عذاب آخرت میترساندند. آری پیشینیان شما برای دفع سرزنش از گمراهان و درست جلوه دادن افعال و کردار شیخین (ابوبکر و عمر) و بقیه خلفای بنی امیّه، تمام این اعتقادات و بدعتها را جعل کردند و گفتند که بندگان، صاحب اختیار فعل خود نیستند و همه کارها خواست خداست و او از ازل خواسته و چنین تقدیر کرده است. و اگر کسی، امام را همانند پیامبر، معصوم بداند، او را رافضی (یعنی از دین خارج) خوانده و قتلش را واجب میدانید، در حالیکه عصمت امام بدلائل عقلی و براساس آیه: وَ اِذِ ابْتَلی اِبْراهیم رَبّهُ بِکَلِماتٍ فَاَتَمَّهُنَّ قالَ اِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِماما قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی قالَ لا یَنالُ عَهدِی الظّالِمین: عهد من به ظالمان نمیرسد. بقره. واجب است، که خدای متعال به ابراهیم فرمود: من تو را امام مردمان قرار دادم، ابراهیم عرض کرد آیا ذریّه من هم لایق این امامت هستند؟ خدای متعال فرمود که این پیمان من شامل ظالمان نمیشود، پس خدا از امام نفی ظلم نمود، چرا که خداوند در آیه شریفه ظلم کردن را از ساحت مقدس بدور دانسته است. و ظلم بر دو قسم است، ظلم به خود و ظلم به دیگری، هر کس از این دو ظلم منزّه باشد معصوم است. و بر اساس آیه شریفه: اِنَّ الشِّرکَ لَظُلمٌ عَظیم: همانا شرک بخدا ورزیدن ظلمی بسیار بزرگ است. لقمان. شرک و بت پرستی، ظلم بزرگ محسوب میشود، پس مشرک اگرچه توبه کرده باشد لایق منصب و امامت نیست. شما حقیقتا از سنّت و روش معاویه پیروی مینمائید هرچند ادعای پیروی از سنت پیغمبر دارید و خود را اهل سنت مینامید، اما همه انبیاء را تا درجه فاسقان پائین میآورید، و جالب تر اینکه کسی که این اعتقاد را ندارد کافر میدانید. چون در دل حُسنیّه آتش محبت به اهل بیت علیهم السلام بر افروخته شده و بر مسند فصاحت و بلاغت تکیه زده بود، پیوسته و بی پروا در ردّ مذهب مخالفان عصمت و طهارت اهل بیت علیهم السلام برهان اقامه مینمود. هارون و طرفدارانش لرزه بر اندام افتاده و از قبایح و اعمال ناشایست خود شرمنده گشته، سر بزیر افکنده و متحیّر بودند و دانشمندان یارای سخن گفتن نداشتند.
آئینه پاکی که در او نور خداست
پیداست که دختر محمد زهراست
تنها نه که سرور زنان درشرق است
بانوی جهان غرب هم فاطیماست
شهر فاطیما داستان عجیبی دارد. خلاصه داستان اینکه سه کودک روستایی در حالت مکاشفه، بانویی را که تسبیح در دست داشته زیارت میکنند که سراسر نور بوده وبه آنان میگوید من فاطیما دختر پیامبر خدا هستم. واین داستان شش بار اتفاق می افتد وهر بار کودکان آن بانو را در یک مکان مشخص زیارت میکنند واین امر باعث میشود که افراد زیادی در سیزدهم ماه همراه کودکان به آن مکان بروند. مردم عادی آن بانو را نمی بینند اما گویی نوری در آسمان به چرخش می آید که همه مردم آن را می بینند و آن بانو هم اخباری از آینده به کودکان میگوید که همگی تحقق می یابد. در آن مکان بنایی برپا میشود که تا هم اکنون، با وجود اینکه چند بار تخریب نموده اند، زیارتگاه است و معجزات زیادی در آن اتفاق افتاده. لکن کلیسا آن بانو را بنام حضرت مریم (ع) مصادره و معرفی میکند درحالیکه به دستور خود کلیسا و با لجاجت سه بار آن بنایی که در آن مکان ساخته شده بوده تخریب میشود، ودر آخر هم کلیسایی در آن جا بنا میکنند. نکته مهم اینکه بانوی تسبیح یا بانو فاطیما پیامی را توسط کودکان به پاپ میدهد که برای مردم قرائت نماید ولی هیچگاه آن پیام برای مردم قرائت نگردید وظاهرا بصورت مهر وموم درخزانه کلیسا باقیست. قطعاً گناه این مخفیکاری نیز بر گردن کلیساست. خلاصه تا هم اکنون آن مکان زیارتگاهیست که معجزات زیادی در آن اتفاق افتاده است. تسبیحات خانم فاطمه زهرا (س) که پیامبر خدا (ص) به ایشان تعلیم نمودند عبارت است از
۳۴ الله اکبر ۳۳الحمدلله ۳۳سبحان الله
یافاطمه هرکس که تو را دوست ندارد
روح بشری در رگ ودر پوست ندارد
قبلاً بصورت مفصل گفتیم که کودکان روستای فاطیما در پرتغال که حضرت زهرا برایشان تجلی یافت. در ۱۳ مه ۱۹۱۲ میلادی، ۳ کودک پرتغالی با نامهای ژاسینتا مارتو، فرانسیسکو مارتو و لوسیا دوس سانتوس، بههنگام کار در مزرعهای واقع در منطقهٔ روستایی فاطیما در غرب پرتغال، در منطقه کوا، بانوی نورانی را با لباس سفید مشاهده کردند. آنان در توصیف مشخصات این زن گفتهاند که او میدرخشید و از پرتو همان نوری که در آسمان میدرخشید، پدیدار شد. زن سپیدپوش گفتهبود که از بهشت آمدهاست و از بچهها خواسته بود که سیزدهم هر ماه به آنجا باز گردند. بزودی ساکنان منطقه از این خبر مطلع شدند و در نخستین روز سیزدهم ماه مه سال بعد، جماعتی برای تماشا آمدند. با این حال، تنها همان ۳ کودک، ژاسینتا، فرانسیسکو و لوسیا بودند که بانو را میدیدند ولی مردم تنها وقایع حیرتانگیز جوی را مشاهده کردند. تا ماه سپتامبر بیش از ۲۰ هزار نفر این پدیده را مشاهده کردند. بهگفتهٔ شاهدان، گوی درخشانی در میان آسمان از شرق به غرب به حرکت در میآمد. در سیزدهمین روز ماه اکتبر، بچهها دقیقاً بههنگام ظهر، این بانو را مشاهده کردند. در حالی که جمعیتی حدود ۷ هزار نفر به عینه ناظر این واقعه بودند، یکی از دختر بچهها گفت که بانوی مقدس را در آسمان میبیند. جماعت به آسمان نگاه کردند آنان شاهد بودند که خورشید در هوا به چرخش در آمدهاست. در ابر باران زایی که در آسمان دیده میشد، روزنهای پدیدار شد. قرص خورشید همچون یک صفحه مدور چرخان، تابش و گرمای عظیم خود را بسوی زمین فرستاد و سپس با حرکتی دورانی رو به بالا بازگشت. پس از ماه اکتبر نمودهای بصری برای همیشه متوقف شدند. کودکان همچنین ادعا میکنند که بانوی درخشنده سپید پوش که همواره تسبیحی در دست داشت خودش را فاطمه و دختر پیغمبر خاتم معرفی کرد و حوادثی از آینده را با آنها در میان گذاشتهاست. یکی از پیشبینیهایی که از طریق کودکان انتقال یافت، مربوط به واقعه قریبالوقوع انقلاب روسیه بود و دیگری به جنگ جهانی دوم مربوط میشد و پیش بینی سوم که متن آن تا مدتهای مدید در پاکتی مهرو موم شده در واتیکان نگهداری میشد سرانجام در سال ۲۰۰۰ میلادی افشا شد. یکی از مواردی که در پیش بینی شرح داده شده بود ماجرای اقدام به قتل پاپ ژان پل دوم توسط محمد علی آغچا بود که در سال ۱۹۸۱ بوقوع پیوست.
نَثر یا چانه در ادبیات به سخنی میگویند که به رعایت وزن و قافیه پایبند نیست، و برخلاف نظم به سبک گفتاری روزمرّه نزدیکتر است. کاربرد نثر بیشتر در توضیح واقعیات و بحث در مورد اندیشهها و نظرات است. در رسانهها، فیلمها، فلسفه، نمایشنامه، تاریخ، زندگینامه، نامهنگاری، مقالهنویسی نشریات و دانشنامهها بیشتر از نثر بهره میگیرند. در یکی از رایجترین طبقهبندی متنهای ادبی، متنها را به دو گونهٔ اصلی شعر و نثر تقسیم میکنند.
تعریف: نثر به آثار ادبی گفته میشود که بدون رعایت وزن و قافیه نوشته میشوند. نثر میتواند شامل نثر داستانی، نثر علمی و نثر ادبی باشد.
آزادی بیان: در نثر، نویسنده آزادی بیشتری در انتخاب واژهها و ساختار جملات دارد. این آزادی به ایجاد تنوع در سبکهای نوشتاری کمک میکند.
وضوح و سادگی: نثر بطور معمول با هدف وضوح و رساندن پیام به خواننده نوشته میشود. جملات معمولاً باید ساده، واضح و سادهفهم باشند.
پیام: در نثر، تمرکز بیشتر بر انتقال پیام، مفهوم یا داستان است تا تفنن ادبی، اگرچه نثر ادبی نیز میتواند از زیباییهای زبانی برخوردار باشد.
نتیجهگیری
فرق اساسی: اصلیترین فرق بین نظم و نثر در این است که نظم بصورت موزون و قافیهدار است، در حالی که نثر بصورت آزاد و غیر موزون نوشته میشود.
کاربرد: انتخاب یکی از این دو شکل بستگی به موضوع، هدف ارتباط و احساس نویسنده و شاعر دارد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که به دین خداوند اقرار و اعتراف کند مسلمان است و کسى که به آنچه که خداوند به آن امر نموده است عمل کند مومن است.
حدیث :
ابى بصیر گوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم: خیثمه به ما خبر داد که از شما درباره ایمان پرسیده است و شما پاسخ داده اید که: ایمان عبارت است از: اعتقاد به خدا و تصدیق نمودن به کتاب خدا و نافرمانى نکردن خدا، حضرت فرمود: آرى خیثمه درست گفته است.
حدیث :
جمیل بن دراج گوید: از امام صادق علیه السلام درباره ایمان پرسیدم حضرت فرمود: ایمان عبارت است از گواهى داده به اینکه هیچ معبودى جز خدا نیست و اینکه محمد صلى الله علیه و آله فرستاده اوست. جمیل گوید: عرض کردم : آیا این گواهى دادن، عمل شمرده میشود؟ حضرت فرمود: آرى، دوباره عرض گفتم: پس عمل از ایمان است؟ حضرت فرمود: ایمان جز بوسیله عمل براى شخص ثابت نمیگردد و عمل نیز برخاسته از ایمان است.
ورود مقتدرانه ناو عظیم پهپادبر شهید باقری با اسکورت شناور دوبند تندروی موشک انداز به خلیج فارس. این روزها گوشه گوشهی خلیج فارس شاهد حضور ناوها، ناوچه ها، قایق های رزمی و زیر دریایی های ایران است. اینجا قلمرو ماست نه جای اشتباه محاسباتی دشمن. وگرنه تمام آنان را در خلیج همیشه فارس دفنشان میکنیم.
میگفت: شبکه الجزیره قطر دیشب سخنرانی تاپال یعنی سگ زرد دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا را پخش کرد. گزیدههایی از سخنان او این بوده: شما باید درک کنید که نظم نوین جهانی جایی برای ادیان ندارد. به همین دلیل است که شاهد این همه هرج و مرج هستید که جهان را از این سر تا آن سر فرا گرفته است، این یک تولد جدید است، تولدی که خون زیادی را به همراه خواهد داشت، باید انتظار مرگ دهها میلیون نفر در سراسر جهان را داشته باشید، ما، بعنوان یک سیستم جهانی ، از این بابت متاسف نیستیم، امروز، دیگر احساسات و عواطفی نداریم، کار ما تقریباً مانند یک ماشین شده است... بعنوان مثال، ما بسیاری از اعراب و مسلمانان را خواهیم کشت، پول آنها را خواهیم گرفت، سرزمینهای آنها را اشغال خواهیم کرد و ثروت آنها را مصادره خواهیم کرد، ممکن است کسی بیاید و بشما بگوید که این با سیستم و قوانین مغایرت دارد، ما به کسانی که این را به ما میگویند خواهیم گفت که، بسادگی، آنچه ما با اعراب و مسلمانان انجام میدهیم بسیار کمتر از کاری است که اعراب و مسلمانان با خودشان انجام میدهند، بنابراین، ما حق داریم به آنها اعتماد نکنیم، زیرا آنها خائن و احمق هستند... خائن و دروغگو، شایعه گستردهای در جهان عرب وجود دارد که آمریکا میلیاردها دلار به اسرائیل پرداخت میکند، این یک دروغ است....
این سخنرانی کاملاً ساختگی و جعلی است. اولاً سگ زرد دونالد ترامپ چنین سخنرانیای نداشته و محتوای منتشر شده از پایه و اساس ساختگی و مخرب است. چرا؟ چون دلیل ساختگی بودنش اینه که منابع معتبر تأیید نمیکنند. اولاً شبکه الجزیره در تاریخ ۸ ژانویه ۲۰۲۶ خبری از دعوت تاپال از رئیسجمهور کلمبیا به کاخ سفید منتشر کرده. هیچ اشارهای به سخنرانی ذکر شده وجود نداره، در ثانی، در همین روز، خبر خروج آمریکا از سازمانهای بینالمللی توسط دیگر رسانهها پوشش داده شده. باز هم سخنرانی مذکور ذکر نشده. در ضمن شبکه الجزیره در تاریخ ۸ ژانویه ۲۰۲۵ (یک سال قبل) نیز خلاصهای از یک کنفرانس مطبوعاتی تاپال را منتشر کرده که هیچ ربطی به محتوای این پیام نداره. پس ماجراهای جعلی مثل این، اغلب با این نشانهها شناخته میشه: نقلقولهای افراطی/ ادعاهای خلاف عرف دیپلماتیک یا تهدیدآمیز/ تاریخ و منبع نامشخص/ نبود تاریخ دقیق پخش یا لینک مستقیم به منبع اصلی/ هدفگیری احساسی/ تلاش برای برانگیختن خشم، ترس، تشویش یا نفرت بجای ارائه اطلاعات/ تأیید نشدن توسط منابع معتبر/ فقط در کانالهای مشکوک یا پیامرسانها منتشر شده... الخ پس برای اطمینان از صحت خبرها، میتوانیم از: جستجوی کلیدواژه های اصلی خبر بهمراه نام منبع مثلاً: ترامپ سخنرانی الجزیره ۸ ژانویه فلان را در موتورهای جستجو انجام بدیم یا فرضاً سایت منبع اصلی aljazeera.com را مستقیماً بازدید و در بخش جستجوی آن سایت، کلمات کلیدی خبر را بررسی کنیم و پایگاههای بررسی واقعیت بینالمللی و معتبر را برای بررسی ادعاهای مشابه جستجو کنیم. خوشحالم که این شرایط باعث میشه سواد رسانه ای ما بالاتر بره. این یعنی تبدیل بحران به فرصت.

دختر ایرانی
غنچه ای زین شاخه، ما را زیب دست و دامن است همتی، ای خواهران، تا فرصت کوشیدن است
پستی نسوان ایران، جمله از بی دانشی است
مرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است
زین چراغ معرفت کامروز اندر دست ماست
شاهراه سعی و اقلیم سعادت، روشن است
به که هر دختر بداند قدر علم آموختن
تا نگوید کس، پسر هشیار و دختر کودن است
زن ز تحصیل هنر شد شهره در هر کشوری
بر نکرد از ما کسی زین خواب بیدردی سری
از چه نسوان از حقوق خویشتن بی بهره اند؟
نام این قوم از چه، دور افتاده از هر دفتری؟
دامن مادر، نخست آموزگار کودک است
طفل دانشور، کجا پرورده نادان مادری؟
پروین اعتصامی (رخشنده)
ادامه فاطیما، ادامه از قبل... در رابطه با بانوی تسبیح یک پیشینه تاریخی جالب وجود دارد. در سال ۱۵۷۱ میلادی ، پاپ پیوس پنجم به مناسبت پیروزی لپانتو، یک جشن بزرگ سالانه را بنام جشن بانوی پیروزی ترتیب داد. این پیروزی به بانوی مقدس نسبت داده زیرا در روز پیروزی مردم به مانند مهره های تسبیح در میدان سنت پیتر رم ، در صفوف منظم جشن گرفتند و همین تشابه باعث شد روز پیروزی را بنام بانوی تسبیح بشناسند. و در این روز موفق شد توسط شیاطین یهودی نیروهای مسلمین را که اروپا ی غربی را به تصرف خود در آورده بودند بیرون براند. و به مناسبت این پیروزی در میدان پیتر مقدس در رم یک جشن بر پا شد و مردم در آن روز در صفوف منظم به مانند مهره های تسبیح شرکت کردند و از این رو این فتح به بانوی مقدس نسبت داده شد زیرا از چهار قرن پیش لقب بانوی تسبیح بنام مریم مقدس جعل شده بود و شرکت مردم در صفوفی منظم به مانند مهره های تسبیح، یاد آور بانوی تسبیح بود. و در سال ۱۵۷۳ پاپ گریگوری سیزدهم نام این روز را به تسبح تغییر داد. در ۱۹۶۹ پاپ پل ششم نام این جشن را به بانوی تسبیح تغییر داد. یعنی روز جشن غلبه بر مسلمانان به نام بانوی تسبیح نامگذاری شد. و این یعنی اسلام ستیزی. جالب است که بانوی مقدس در شهری به اسم دختر پیامبر مسلمین ظاهر میشود و خود را بانوی تسبیح معرفی میکند .این همان نامی که بعدا بر روی جشن عقب راندن مسلمین از اروپا نهاده شد. و جالبتر اینکه نام شهر فاطیما دارای پیشینه جعلی عجیبیست. اراجیفی که گفته میشود و کاملاً جعلی است، این چنین است: چند قرن قبل از معجزه فاطیما یعنی در زمانیکه پرتغال در تصرف مسلمین بود فرمانده شهر فاطیما (که در آن زمان اسم این شهر عبدگاس بود) عاشق دختر امیر عرب به اسم فاطمه میشود. این دختر هم نام دختر پیامبر مسلمین بود. در همین زمان مسلمانان مغلوب میشوند و از پرتغال بیرون رانده میشوند. ولی فاطمه که عاشق پادشاه شهر فاطیما بود با سایر مسلمین نمیرود. همانجا میماند و قلب خود را به عیسای مسیح باز میکند، غسل تعمید میگیرد و به آیین مسیحیت میگرود و با فرمانروای عبدگاس ازدواج میکند و فرمانده عاشق هم به افتخار همسر جوانش نام این شهر را از عبدگاس به فاطیما تغییر میدهد. این افسانه دروغین از یک کلاغ به چهل کلاغ میرسد و تا آنجا پیش میرود که: حضرت مریم چند قرن بعد دقیقا همین شهر را برای ظهور انتخاب میکند و به او لقب بانوی فاطیما داده میشود. تا همه انسانها در قرنهای آینده حضرت مریم را با نام بانوی فاطیما بشناسند. شاید به این وسیله مسلمین که احترام زیادی برای بانوی ما قائل هستند ترغیب شوند و قلب خود را به روی پسرش عیسای مسیح بگشایند. وباز هم جالبتر است که چند سال بعد از معجزه فاطیما که روز جشن بیرون راندن مسلمین از اروپا نامگذاری میشود، نام بانوی تسبیح برای این روز در نظر گرفته میشود. قطعاً کسی که قصه بزبز قندی و شنگول و منگول را ساخته، توانا تر از این بوده که افسانه سازی کند. شهر بندری پرتغال همواره مورد طمع یهودیان بوده که با فتح اسپانیا از دستشان خارج شده بود و اینک بعنوان کشوری کوچک و مستقل بخاطر اهمیت جغرافیایی مهم و اشراف بر تنگه جبل الطارق مورد توجه اقوام مختلف یهود بوده که در نهایت آنرا به چنگ آوردند. در زمان وقوع تجلی بانوی فاطیما، این روستا بسیار کوچک بوده که بعد از این واقعه چندین بار عبادتگاه فاطیما با خاک یکسان میشود لیکن بخاطر توجه مردم به این نقطه مرتب و با مقاومت مردمی ساختن عبادتگاه تجدید میشود و در نهایت مردم پیروز میشوند ولی کلیسا همچنان لجاجت میکند و همه چیز را به نفع خود تحریف و جعل میکند.
معرفی کتاب تسبیح: کتاب تسبیح نوشته ی افسانه صدری سرابی، تاریخچه ی پیدایش تسبیح را بررسی کرده و افسانه هایی که در مورد آن وجود داشته را مرور میکند. نویسنده در این کتابِ پژوهشی، انواع تسبیح و مراحل ساخت آن را توضیح میدهد، به نقش آن در ادیان مختلف، از بودیسم تا مسیحیت اشاره میکند و کارکردهایی که در فرهنگ اسلامی و ایرانی برای آن وجود داشته را بیان مینماید. یکی از ابزارهایی که از دیرباز در بسیاری ادیان مورداستفاده قرار میگرفته، تسبیح است. گرچه این وسیله بیشتر در بین مسلمین رواج دارد و با مناسک اسلامی شناخته میشود، ولیکن قرن هاست که در آیین هایی همچون یهودیت و مسیحیت و حتی بودیسم و هندوئیسم نیز حضور دارد. تسبیح اساساً ریشه ای بسیار قدیمی دارد و نشانه هایی از آن در تمدن های یونانی و مصری و چینی باستان دیده شده است. برای نمونه، در حفاری های مصر به تسبیحی دست یافته اند که احتمالاً برای چهار هزار سال پیش است. شواهد نشان داده در آن زمان از تسبیح برای شمارش، بخاطر سپردن روزها و حتی برای تزئین و زیبایی استفاده میشده است. محققین اعتقاد دارند در برخی از اقوام برای طلسم و تعویذ هم آن را به کار میگرفتند، اما پس از اسلام بود که تسبیح کارکرد مذهبی پیدا کرد. آنچنان که منابع نشان میدهند، کشیش ها برای اولین بار گردنبندی شبیه به تسبیح ساخته بودند و در انتهایش صلیب نصب کردند. این وسیله در ابتدا برای ذکر گفتن نبود؛ بلکه صرفاً به گردن آویخته میشد و جلوه ی زیبایی و گردنبند داشته. بعدتر جنس دانه های آن تغییر کرد و به مرور به ابزاری برای عبادت تبدیل شد. بااین وجود در میان همه ی مسیحیان رایج نبوده. به عنوان مثال پروتستان ها تسبیح را نپذیرفتند و حتی آن را کفر و بدعتی در دین میدانستند. چون در آیات کتاب مقدس و روایت مربوط به حضرت مسیح، هرگز در مورد این وسیله صحبتی نشده. بعدتر و با ظهور اسلام، تسبیح به این دین هم وارد شد و در زمان قدیسه سازی به بخشی از فرهنگ آن بدل گشت. کتاب تسبیح نوشته ی افسانه صدری سرابی به تاریخ و پیشینه این وسیله می پردازد و میکوشد افسانه هایی که در مورد آن وجود دارد را بازگو کند. این پژوهش تطبیقی، از دوران پیش ادیانی شروع میکند و نشان میدهد که تسبیح با شکلی تزئینی و گردنبند گونه چگونه به دین وارد و به مرور زمان به جزوی لاینفک از مناسک مذهبی تبدیل شد. روایت هایی وجود دارد که میگوید پیامبر اسلام از حضرت فاطمه خواست بعد از نمازش صدبار ذکر بگوید. ایشان برای همین نخی را چندین بار گره زدند و با آن ذکر میگفتند. همین طور گفته شده اولین بار از خاک مزار عموی پیامبر دانه های تسبیح درست شده. باوجود این روایت ها اما محققین مطمئن نیستند که تسبیح از مسیحیت به اسلام آمده باشد. چون بصورت گردنبند در ادیان زرتشتی و برهمایی از دوران کهن در ایران و هند و مصر بوده. در صدر اسلام، نستورین ازجمله فرقه های مسیحی بودند که از تسبیح استفاده میکردند. در سرزمین های شرقی، جایی که اسلام و مسیحیت همسایه هم بودند، احتمالاً رفتار کشیش های نستورین بر مسلمانان تأثیر نداشته و آنها را به سمت استفاده از این وسیله سوق نداده. پس از گذشت چند قرن، تسبیح دیگر کارکردی صرفاً دینی ندارد. حالا به فرهنگ کشورهای اسلامی مثل ایران رسوخ کرده و با آنها آمیخته شده. افسانه صدری سرابی در کتاب تسبیح، پس ازاینکه ساختار تسبیح و نحوه ی ساخت و انواع آن را توضیح میدهد، به تأثیرات فرهنگی آن در ایران می پردازد و حضور آن را در رشته هایی همچون ادبیات بررسی میکند. در بخش آخر کتاب نیز به صحبت با چند نفر از روحانیون و بازاریان می پردازد و از آنها در مورد نقش تسبیح در زندگی شان سؤال میکند.
زیارت جامعه بخش ۱۲ در عالم حیرت و عالم موت: چنانکه مولایمان امام ابومحمد عسکری علیه السلام بنابر روایت ابن بابویه فرموده است، از آن حضرت از موت پرسیدند؛ فرمود: هو التصدیق بما لا یکون (یعنی به سبب صعود به عالمی که نمیتواند در عالم وجود تحقق داشته باشد) موت تصدیق به چیزی است که موجود نمی باشد، به سبب صعود به عالمی که نمیتواند در عالم وجود تحقق داشته باشد. و در کتاب توحید مجلسی از کشی به اسنادش از علی بن یونس بن بهمن روایت شده که گفت به امام رضاعلیه السلام گفتم: فدایت شوم! اصحاب ما اختلاف کردند، فرمود: در چه چیزی اختلاف نموده اند؟ سخنان ایشان را برای من بازگو، پس مرا چیزی به نظر نرسید، مگر این که گفتم: فدایت شوم از آن جمله اختلافات در اختلاف زراره و هشام بن الحکم است، زراره گفت: نفی چیزی نیست و لذا مخلوق نمی باشد و هشام گفت: نفی چیزی است و مخلوق میباشد و فرمود: در این باره رأی هشام را بگیر و رأی زراره را رها کن. (مراد از نفی آن نفی نیست که در مقابل اثبات میباشد، چه اینکه این نفی خود فعلی است، بلکه مراد عدم مطرود به وجود است که شیئت آنرا عده ای از حکماء نفی نموده اند) و در خطبه مشهور امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: همراه زمان نیست و از ادوات کمک نمیگیرد و وجودش بر زمان مقدم و وجودش بر عدم مقدم و ازلیتش بر ابتدا پیشی گرفته است. بنابراین مرتبه موت تصدیق به چیزی است که نمی باشد و مراد از آن عدم مطلق است.
۲۲
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش نهم. گل (با گاف مفتوح، تمدنی در ناحیه وسیعی که فرانسه فعلی و قسمتی از شمال ایتالیا را شامل میشده) گل فلسفه بزرگ را میدانسته و آنرا با یک اصل و اساس ثابت و محکمى مالک بوده است، و بعضی نتایج از آن اخذ کرده است که در سایر ممالک مرسوم نبوده است. در وئیدها (دانشمندان و پیشوایان مذهب در نزد گلواها) چنین عقیده داشتند که در عالم سه عامل اصلی و اولیه موجود میباشد؛ و آن سه عامل عبارتند از: خداوند. نور و آزادی. در همان اوانی که مملکت هندوستان با طبقات راکد وبیحرکت و با قیود کمر شکن و محدودی پیشرفت میکرد، همان اوقات گلواها مستقلاً دارای تشکیلات منظمی بوده و اصول تشکیلات مزبور بر روی تساوی افراد مردم و اشتراک در اموال و املاک و حق انتخاب برقرار گردیده بود. هیچ یک از سایر ملل اروپا به اندازه گلواها در خصوص بقاء روح، عدالت و آزادی حس عمیق نداشته اند. در حقیقت ما (فرانسوی ها) بایستی با کمال احترام وتوقیر عقاید و تمایلات فلسفی گل را مورد مطالعه قرار دهیم. زیرا گل جد بزرگ ما محسوب میگردد و بطور واضح و آشکارا تمام صفات و معایب برجسته را که آنها دارا بوده اند ما در نژاد خود همانها را مییابیم. از طرفی هیچ موضوعی بیشتر و بقدر عقاید در وئیدها قابل ملاحظه و درخور احترام نیست چه آنها بهیچ وجه وحشی و بدوی نبوده و مللی که در طی قرنها دروئیدها را وحشی تصور کرده اند. بطور وضوح میتوان گفت که ایشان راه خطا پیموده و اشتباه کرده اند. مدتها ما از گلواها اطلاع صحیحی نداشته و آنها را بطوری که بایست بودیم تا آنکه برخی از مصنفین و نویسندگان کاتولیکی آن وقایع را بما گوشزد نمودند. گرچه ما بصحت و واقعیت نوشتجات آنها تردید و سوء ظن داریم؛ بعلت آنکه نویسندگان مزبور بواسطه منافع مستقیمی که در نظر داشته اند بعضی مطالب کذب و دروغی باجداد ما نسبت و عقاید آنها را تغییر داده و حقایق را بصورت دیگر در آورده اند. سزار بخیال اینکه حتماً پس از خود در نظر اعقاب جلوه پیدا خواهد کرد بنوشتن کتاب خود موسوم به تفسیرات اقدام کرد. پلین و سوائن چنین حدس میزنند که کتاب او پر است از اشتباهات عمدی و مطالبی که موافق با حقیقت نیستند، عیسویون و دروئیدها را مردمانی پنداشتند که خونخوار و دارای عقاید باطله بوده و در عملیات مذهبی بجز کارهای وحشیانه چیز دیگری بنظرشان نمیرسید. لکن بعضی از رؤسای مذهبی از قبیل سیریل کلمان اسکندریه و اریژن با دقت کامل دروئیدها را از گروه بت پرستان مجزا نموده و بآنها عنوان فیلسوف و دانشمند داده اند. در میان مصنفین قدیم، لوکن هراس وفلوروس کسانی هستند که نژاد گلواها را خزانه اطلاعات لازمه در باب تولد و مرگ میدانستند. اطلاعاتی که از کتب سلتیک بدست آمده وطبع ونشر تریادها (ترکیب سه خداوند در نزد یونانیها مانند تریا د ژوپیتر مینرو و آپولون) و ترجمه سرودهای رزمی بما اجازه میدهد که از عقاید پدران خود بیشتر و بهتر قدردانی کنیم. فلسفه و حکمت دروئیدها که بدست آمده و تدوین شده است با اسرار مکنونه شرق و مطالب و عقاید روحیون معاصر مطابق در آمده و بهمان قسم که مشرقی ها و روحیون جدید بترقیات تدریجی ارواح در کرات و عوالم مختلفه عقیده دارند. گلواها نیز این مسئله را کاملا تأئید و تأکید میکرده اند، و این فلسفه شجاعت انگیز یک نوع جرأت و تهور مخصوصی در آنها ایجاد کرده بود که در هنگام رفتن بمیدان جنگ مثل این بود که قدم در جاده عیش و سرور گذاشته باشند. در همان زمانی که رومیها در میدان جنگ زره و آهن بخود میپوشانیدند، پدران ما یعنی گلواها لباس از تن بیرون کرده و با سینه عریان متهورانه با دشمن مقابله و مجادله میکردند و حتی از جراهات و زحماتی که به بدن ایشان وارد میآمد فخر و مباهات مینمودند و بکار بردن حیله و خدعه را در موقع جنگ یک نوع نامردی و بیغیرتی میدانستند: بهمین سبب بود که شکستهای متوالی آنها شروع گردید و کم کم دشمن یعنی رومیها بر ایشان غلبه یافته و رفته رفته نژاد آنها را بکلی منقرض کردند و از بین بردند. گلواها بعود ارواح معتقد بودند (در اولین مرحله در وئیدها میخواهند شخص را متقاعد سازند که ارواح نمیمیرند و پس از مرگ این ارواح بسایر ابدان انسانی مراجعت میکنند) و این اعتقاد و اطمینان بحدی زیاد بود که بیکدیگر پول قرض میدادند بامید اینکه حتماً آن مبلغ را در زندگانیهای بعد وصول خواهند نمود و بتوسط اشخاصی که در حال موت بودند پیغامها و سفارشها بدوستان متوفی بآن عالم میفرستادند، و اجساد جنگجویانی را که در میدان آماده بودند مثل غلاف و لباسهای پاره شده انگاشته و با کمال تعجبی که برای دشمنان آنها روی میداد از اجساد گشتگان خود که در میدان جنگ افتاده بودند قطع نظر کرده و بهیچ وجه در صدد آنکه آنها را کفن و دفن نموده و محترم بشمارند بر نمی آمدند. گلواها اصلاً معتقد بجهنم نبودند و بهمین دلیل لوکن در این خصوص ایشان را تحسین و ستایش نموده و در سرود اول از کتاب خود موسوم به فارسال چنین مینویسد: برای شما، ارواح در کشورهای تاریک وظلمت افزای ارب (در افسانههای یونانی ارب ناحیه تاریک و ظلمانیست که در زیرزمین و در فوق دوزخ واقع است) مدفون و نهان نمیگردند، ولی روح پرواز میکند برای اینکه اجساد دیگری را در عوالم جدید جان دهد. مرگ عبارت از فاصله ایست که در میان دو زندگانی قرار گرفته است. با سعادتند این مللی که خوف و هراس بزرگ مرگ و هلاکت را بخود راه نمیدهند و از همین جاست علت تهور و شجاعت ایشان در میان جنگهای خونین و بی اعتنائی و تحقیر آنها نسبت بمرگ: پدران ما مهمان نواز، باوفا، صداقت پیشه و با ایمان بوده اند. در مؤسسات دروئید ها ما شامخترین طبع و قریحه گل را مییابیم. مؤسسات مزبور یک جنبه مذهبی را تشکیل نمیداده است، عنوان ولقب دروئید مطابق و مرادف عنوان دانشمند و عالم بود، و اشخاصی که دارای این لقب بودند در انتخاب شغل خود آزاد و بهرکاری میتوانستند اشتغال یابند. بعضی از این اشخاص باسم کشیش در نمایشهای مذهبی و مراسم. عبادت و ریاست میکرده و برخی دیگر وقت خود را مصروف تربیت جوانان و آمرین و مشق، و مشق عدالت و مطالعه در علوم و ادبیات میکردند. نفوذ سیاسی دروئیدها بزرگ و خطیر بوده و نظریات و مقاصد آنها صرف متحد ساختن نواحی پراکنده گل میشده است. ایشان در ممالک کارنوتها (ساکنین قدیم گل در زمان ژول سزار که در ناحیه شارتر فعلی در فرانسه سکونت داشته اند) هیئتی تشکیل داده بودند که در سال فقط یک مرتبه افتتاح میگردیده و در آنجا نمایندگانی از کلیه جماهیر گلواها جمع شده و در خصوص مسائل مهمه و مصالح و منافع خطیره ممکن بحث و گفتگو مینمودند. انتظام قشون و سربازگیری دروئیدها بطریق انتخاب بعمل میآمده است، واما کسانی که میخواستند در حوزه داوطلبی اسرار شرکت کنند بایستی قبلا بیست سال تحصیلات نمایند تا آنکه بتوانند خود را مستعد فرا گرفتن اسرار نمایند. مراسم عبادت و پرستش در زیر سقف جنگلها انجام میگرفته و کلیه تصاویر و تماثیلی را که آنها برای پرستش خود بکار میبرده اند تماماً از طبیعت گرفته میشده است معبد آنها عبارت بود از جنگل کهنسال و قدیمی که در درون آنها ستونهای بسیار عدیده از تنه درختها بدست آمده و گنبد آن معابد عبارت از شاخه برگهای سبزی بود که بهم پیوسته و از خلال آنها اشعه خورشید مانند نیزههای طلائی باندرون این معابد تابیده و در سطح زمین سبز رنگ چمن مانند این بناها سایه روشنهای بسیار جالب توجهی تشکیل داده هزار گونه شبکههای مختلف المناظر در آنجا دیده میشد. نغمات شکایت آمیزی که از وزش باد در آن محوطه پیدا میشد با حرکات برگها الحان اسرار آمیزی را بگوش میرسانید که روح را متأثر کرده و آن را بجانب خیالات و تصورات اسرار آمیز میکشانیدند، درخت بلوط را آنها مقدس میشمردند و آنرا علامت قدرت خداوندی میدانستند و همچنین درخت گی (با گاف مضموم) که مانند درخت عشقه است و در جنگل میروید و همیشه سبز است، آنرا علامت جاودانی ابدیت قرار داده بودند و برای ساختن مذبح و محل قربانی از تخت سنگ هائی که در نزد یکدیگر جمع آوری نموده بودند ساخته شده و از سنگهای تراشیده و سنگ هائی را که دست انسان در آنها تصرفات داشته احتراز میکردند و آنها را نجس و پلید دانسته و بهیچوجه در ساختمان معابد خود آنها را دخالت نمیدادند، گلواها از بت پرستی فوق العاده نفرت داشته و از رمنها و اشکال و مجسمههای کودکانه که معبود آنها بود زیاد اظهار تنفر میکردند. از برای آنکه اصول عقاید آنها دست نخورده و تغییر نکند و بواسطه اشکال متعدده با مادیت مخلوط نشود از کلیه صنایع ریختگی و از هر قبیل مجسمه سازی و قالب ریزی و حتی از تعلیمات و نوشتجات هم جلوگیری مینمودند و مکنونات عقاید خود را فقط به حافظه سرود سرایان و محرمان اسرار تفویض میکردند، و بهمین دلیل مدارکی که دلالت بر عملیات آنها بکند امروزه در دست نیست. در خصوص قربانیهای انسانی که بگلواها نسبت داده و آنها را مذمت میکنند و مقصر قلمداد مینمایند اغلب بواسطه اجرای عدالت است. دروئیدها که در عین حال قضاه ومجرى عدالت بودند جنایتکاران را برسم قربانی تقدیم قدرت کامله میکردند و محاکمه یک نفر جانی با سیاست یا اعدام وی پنج سال فاصله داشت در مواقعی که مصیبتهای عمومی و بلیههای سماوی روی میداد، عده داوطلبانه برای کفاره گناهان خود را بمعرض قربانی در میآوردند و در ضمن این خیال برای آنها پیدا میشد که حتی الامکان زودتر خود را بگذشتگان ملحق کنند. بآنها وصل شده بجانب عوالم پر از وجدو سرور و سعادتمند پرواز نموده بروند ؛ گلواها با کمال بشاشت خاطر و خوشوقتی بصفه سنگی که محل قربانی و مذبح بود بالا رفته و در میان هلهله و شادمانی و آوازهای سرور آمیز جمعیت بمعرض قتل واقع میگشتند ولی اینگونه قربانیها در زمان سزار بکلی منسوخ شده و از میان رفته بود. در معبد پانتئن (یا مجمع الالهه، عبارت از مکانی بود که چندین نمایش خداوندان مختلف در آن یافت میگشت) گلواها توتانس مظهر قوت، اسوس مظهر نور و کوین مظهر روح بود. در بالای همه چیز قدرت نامتناهی و نا محدودی پرواز میکرد و آن مراسم عبادت و پرستش پدران ما بود که در نزدیکی تخته سنگهای طبیعی و مقدس در محوطه و فضای دلگشا و آرام جنگل بعبادت مشغول میشدند، دروئیدها وحدت خداوند را تعلیم میداده اند. بنا بر عقیده تریادها روح از اعماق پستیها تشکیل میشود بدین معنی که تا این روح مراحل اولیه و مقدماتی زندگانی را طی نکند و تا آنکه مدتها مدید در اجساد و ابدان موجودات و مخلوقات پست بسر نبرد ممکن نیست بتواند بدایرۀ انسانیت درآید و یا آنکه بتواند دارای ذهن و فکر آزادی گردد. اینست مفاد سرود مداح ومنقبت سرای نالیئزن که در تمام گل معروف بوده و در این خصوص چنین بیان میکند: من موجودی بودم خیلی قدیمی که در میان اقیانوسهای وسیع زندگی میکردم، من بهیچوجه از یک پدر و مادر متولد نشدهام بلکه از اشکال اولیه و ساده طبیعت یعنی از شاخه درخت ها، از میوه جنگلها گلهای کوهی بوجود آمده ام. من مرغی بودم که در شب بیداری کشیده بازی میکردم و هنگام سفیدۀ صبح بخواب میرفتم. من ماری بودهام در دریاچهها عقابی در کوهها و پلنگی بودم در جنگلها بعد از آنکه از پرتو گوتین (روح خداوندی) یعنی از تابش انوار عاقل ترین عقلاء بهره مند شدم و بحیات جاودانی نائل گشتم، از آنوقت تاکنون ابتداء چوپان بودهام و قبل از اینکه در معرفت لیاقتی پیدا کنم، مدتها در روی زمین سیرهای مختلفه نمودهام تا آنکه بالاخره جزء رؤسای عالیه مندرج گشتهام و آن در وقتی بود که لباس و تشریفات مقدسه بر قامت من آراسته شده و چندین مدت صراحی مراسم قربانیها را بدست گرفته پیشوا و رئیس اول واقع شدم. من در صدها عوالم جسمانی زندگانی کرده و درصدها دورههای متعدده مصدر کارها بوده ام. دروئیدها چنین میگفتند که روح در دورۀ گردش بی پایان خود سه مرحله را طی میکند و باین سه مرحله نیز بترتیب سه حالت مختلفه تعلق میگیرد مرحله اول آنوفن است که روح در مادیت یعنی در عوالم حیوانی واقع شده است. پس از طی این مرحله روح داخل آبرد میشود یعنی وارد عوالم مهاجرتها و جاهائیکه مرگ و ریاضت موجود است میگردد، وکره زمین ما یکی از آن عوالم میباشد. روح در سطح کره زمین چندین مرتبه بشکل انسانی تجسم پیدا کرده و واسطه مجاهدات و زحمات متوالیه از اثر شهوات و قیود جسمانی خود را مستخلص نموده دوره عودتها و زندگانیهای متوالیه او در سطح کره بپایان رسیده میرود بعوالم دیگری که در آنجا جز خوشی و سعادت چیز دیگری نیست و در آنجاست که افقهای خوشحالی و دلگشائی روحانیت بروی آن روح پاک باز میگردد بازهم بالاتر از این عالم درب عالم دیگری در اعماق سوگان یعنی عالم نامتناهی و نا محدود دیگری باز میشود و این عالم بر تمام عوالم دیگر تفوق داشته و مکانیست مختص و مخصوص بخداوند و غیر از او بکس دیگری تعلق نمیگیرد. دروئیدیسم مانند بعضی از عقاید شرقی عقیده بوحدت وجود نداشته و از آن دوری میکرده و مقام الوهیت را با تفکرات و مشاهدات دیگری مینگریسته که با سایر عقاید بکلی اختلاف داشته است. درک و فهم مسائل حیاتی نیز در این عقیده دارای اهمیت بوده است، بنا بر عقیده تریادها موجود انسانی نه بازیچه هلاکت و مرگ و نه مستحق لطف و عنایت بوالهوسانه است. مقدرات آن موجود بدست خود اوست و خود او بایستی آنها را تنظیم و اساس آن را محکم نماید. مقصود این موجود از حیات آن نیست که یک رضایت موقتی و بی دوامی را برای خود فراهم نماید بلکه بایستی بواسطه فداکاری و انجام وظیفه ارتقاء یافته و خود را بلند مرتبه سازد. زندگانی مانند میدان جنگی است که در آنجا شخصی شجاع واسطه بروزات شجاعت و حرارت خویش صاحب درجات میگردد. یک چنین عقیده بود که صفات شهامت و جوانمردی را در آنها تشویق و ترغیب نموده و موجب تزکیه و تصفیه اخلاق و نفس ایشان میگردید بهمان اندازه که این عقیده از عقاید کودکانه مذهبی دوری میجست بهمان قدر نیز از خشکیهای یاس آور عدم صرف نیز تنفر داشته و کناره گیری میکرد و لیکن چنین بنظر میرسد که این عقیده در یک نقطه از حقیقت واقعی دور افتاده و آن عبارت از اینست: بنابر گفته این عقیده روح پلیدی که مدام کارهای بد و مذموم مرتکب گشته و در بدی استقامت بخرج داده است همین روح نمره بعضی از اعمال نیکی را هم که تحصیل کرده و بدست آورده است ممکن است دوباره از دستش برود و مجدداً بدرجات پست زندگانی بر گردد و به وضعیت حیوانیت درآید و تازه از همان درجه پست زندگانی پر مشقت و پر زحمتی را شروع نموده تا آنکه دوباره بتواند بوضعیت فعلی در آید و ارتقاء پیدا کند. تریادها چنین اضافه نموده میگویند که این روح چون همیشه خاطرات زندگانیهای ما قبل خود را از دست میدهد و نمیداند که در آن زندگانیها چه عملیاتی را انجام داده از این سبب بدون آنکه حس پشیمانی یاغیظ و غضب یا کینه و حسادت و امثال آن دروی وجود داشته باشد، بزندگانی جدید در آمده و مجاهدات حیاتی خویش را تجدید میکند در گوین فیداین روح با تمام خاطرات زندگانیهای خود مواجه میگردد و دارای و حدت حیات میگردد و در آنجاست که او قطعات پراکنده مراحل مختلفه زندگانی خود را که بمرور زمان پیموده جمع آوری و بیکدیگر وصل کرده و تمام آنها در نظر وی یک مرحله میآید. دروئیدها از علم هیئت و اوضاع ستارگان نیز اطلاعات مبسوطی را دارا بوده اند مثلا آنها میدانسته اند که کره زمین در فضا معلق میباشد و بهمین قسم که بدور خود حرکت میکند بدور آفتاب نیز گردش مینماید و این قضیه را میتوان در سرود دیگر تا ایزن موسوم به سرود عالم یافت، در آنجا چنین مذکور است: من از سرود سرایان سئوال خواهم کرد البته ایشان بمن جواب خواهند داد! من از آنها میپرسم که تکیه گاه عالم بکجاست؛ زیرا عالمی که فاقد تکیه گاه باشد پس چرا نمی افتد. ولی کیست که بتواند آن را نگاهدارد و یا آنکه تکیه گاه آن واقع شود؟ این عالم مسافر بزرگی است! در صورتی که دائماً در حرکت است و هرگز سکونت اختیار نمیکند، منظماً مسیر خود را میپیماید و وضع این مسیر چقدر قابل تحسین است، بعلت آنکه عالم هرگز از مدار خود منحرف نگشته و خارج نمیشود. شخص سزار نیز که از این مطالب چندان اطلاعاتی عمیق نداشت در کتب خود موسوم به تفاسیر بما گوشزد میکند که دروئیدها بسیاری از مطالب از قبیل شکل و ترکیب و اندازه زمین و حرکت کواکب و راجع به کوهها و پستی و بلندیهای کره ماه را تعلیم میداده اند. آنها میگفتند که جهان یا گیتی همیشه باقی و جاوید و اصولا تغییر ناپذیر است و اجزایی که در روی آن واقع شده و زندگی میکنند لا ینقطع تغییر شکل میدهند و همچنین معتقد بودند که حیات با یک جریان نامحدودی باین عالم روح میدهد و در تمام نقاط آن دائماً شکفته میگردد اغلب ما خود را مورد پرسش قرار داده و سئوال میکنیم پدران و نیاکان ما که فاقد همه گونه وسایل تجربیات عملی و مشاهدات علمی بوده و بر خلاف امروزه که علم برای هر موضوعی اسبابها وادواتی بجهت خود ترتیب و تنظیم نموده پس چگونه ممکن بوده است گیلواها با نداشتن هیچ گونه وسایل بتوانند بدین مطالب پی ببرند و از این قسم مباحث اطلاعاتی بهم رسانند. دروئیدها با عالم غیر مرئی ارتباط داشته اند در این خصوص نیز هزار گونه شاهد در دست است که صحت و واقعیت آنرا تصدیق و تائید میکند. آنها ارواح مردگان را در محوطهها و غارهای سنگی میطلبیدند و دروئیدهای زنانه و سرود سریان از عالم غیب خبر میآوردند. عده زیادی از نویسندگان در کتب خود خبر میدهند که ورسن ژتریکس رئیس گلواها در زیر شاخه های درختان و در فضای جنگلهای تاریک با ارواح شجاعان و جوانمردان مرحوم گیل در خصوص وطن خود صحبت و مشورت میکرده است. قبل از اینکه شخص فوق الذکر یعنی ورسن ژتوریکس مملکت گل را بر علیه سزار بشوراند خود شخصاً برای کسب اطلاع در خصوص عاقبت جنگ با سزار بجزیره سن (جزیره است نزدیک ایالت فینیستر در فرانسه) که مسکن و مأوای زنان دروئید و غیب گویان بود عزیمت کرد، ناگهان در آنجا از میان فروع یک صاعقه فرشته باو ظاهر گشته و از برای وی پیشگوئی کرد که در این جنگ تو شکست خورده و کشته خواهی شد و بهمان قسم هم واقع گشت گلواها بتذکار و یادبود مردگان خود عید و جشن برپا میکردند و این قضیه یکی از فرایض مذهبی آنها محسوب میشد. روز اول ماه نوامبر روز عید ارواح بود ولی این جشن را در سر قبرستانها مرسوم نمیداشتند زیرا گلواها باجساد مردگان خود احترام نمیگذاردند بلکه در منزلی که سرود سرایان و روشن بینان ارواح مردگان را میطلبیدند این عید در آنجاها بر پا میگشت. پدران ما غالباً در نزدیکی مردابها و در جنگلها یعنی در جاهائی که ارواح سرگردان و حیران موجود بودند سکونت اختیار میکردند دوزها، کریگانها ارواحی بودند که در صدد یافتن تجسم جدیدی بر آمده و میخواستند که باین عالم عودت کنند. تعلیمات دروئیدها عبارت بود از یک رشته مطالب سیاسی که تماماً مطابق و موافق با عدالت بوده است گلواها چون خودشان میدانستند که افراد بایستی از روى یک اصل و اساس پیشرفت کنند و هم جملگی بسمت مقاصد واحده معطوف شده و بالاخره بالاتفاق بایستی در یک قسم عملیات شرکت نمایند این بود که تمام افراد خود را متساوى الحقوق و آزاد میدانستند. در هر دوره جمهوریتی برای انتخاب رئیس. تمام ملت در یکجا مجتمع گشته و مراسم انتخاب متفقاً بعمل میآمد. و قانون سلتی بقسمى بود که هر گاه اشخاصی که ادعای ریاست یا جاه طلبی و بالاخره ادعای تاج میکردند مجازات آنها سوختن در آتش بود. زنها بنوبه خود در مجالس مشاوره اجازه عضویت و شرکت داشتند و همچنین عملیات مذهبی و کشیشی را انجام میداده روشن بین و پیام آور نیز بوده اند. آنها شوهران خود را شخصاً اختیار میکرده و در رد و قبول هر یک از آنها مختار بوده اند اموال و دارائی مردم بمصرف عامه میرسید و زمین یا ملک متعلق به جمهور بود. پدران ما در تحت هیچ گونه عنوانی حق میراث بردن یا میراث گرفتن را نمیدانسته اند، و از برای انجام هر امری با هر موضوعی انتخاب عمومی و اخذ رأی بعمل میآمد و بدین قسم ترتیب اثری به کارهای ایشان داده میشده است. تسلط و مهاجمه شدید ومن ها بخاک گل و پس از آن ورود فرانگها باین خاک و مقدمه ملوک الطوایفی باعث شد که ما رسوم و عادات حقیقی ملی خود را فراموش کنیم ولی روزی همین خون پیر گلوا مجدداً در عروق ملت نجیب جوش آمده انقلاب (۱۷۸۹) گشت ؛ و مسبب این انقلاب دو مسلکی را که ملل سایره و اجنبیه باین خاک تحفه آورده بودند مانند گردبادی آنها را پراکنده ساخته و از میانه برد. این دو مسلک عبارت بود از نفوذ و تسلط روحانیون که از رم آمده و دیگری نهال سلطنت استبدادی که فرانگها در این مملکت غرس کرده بودند. و از این رو مملکت گل مجدداً قونی بخود گرفت یعنی دوباره بحالت اولیه خود رجعت کرده و عادات و رسوم دیرینه پدران و اجداد ما در همین سال ۱۷۸۹ بود که در مملکت فرانسه برقرار و استوار شد. معهذا موضوع مهم اساسی را نقص و کم داشت و آن موضوع حساسیت اشتراکی بود. در وئیدیسم حس انتفاع از حقوق و آزادی را در اشخاص بسیار تقویت میکرد، ولی گرچه گلواها در حقوق خود را مساوی میدانستند معهذا برادری را در میان خود چندان احساس نمیکردند و علت اضمحلال وزوال کل بواسطه عدم مراعات این نکته مهم یعنی کمی اتفاق و اتحاد بود و قهراً این مسئله طبیعی است که تا ملتی در مضیقه و عسرت بسر نبرد قدر عافیت و آزادی را نخواهد دانست؛ این ملت نیز مدت بیست قرن در زیر بار ظلم ملل اجنبیه قامتش دوتا و خمیده گشت و در حقیقت بواسطه شداید و مشقانی را که دید عاقل و دانا شد، تا آنکه بالاخره انوار جدید آزادی به وی ساطع گشت و استقلال خود را گرفته ملت واحدی شد تنها قانونی که تعلیمات دروئیدها را تکمیل و ختم کرد قانون اتفاق و محبت بود که عیسویت بآن اعطا و ضمیمه کرد و این قانون یک ترکیب فلسفی و اخلاقی بزرگی را برای آن تنظیم و تأمین نمود. در اواسط قرون وسطى یک جنبش روحی بزرگی در خاک گل رخ داد و در اثر آن شخص بزرگ و والا مقامی پیدا شد. این شخص ژان دارک دختر شجاع و با شهامتی بود که از ابتداء قرون میلاد مسیح میر دوین یا مرلین سرود سرا ظهور مشارالیها را برای نجات فرانسه پیشگوئی کرده بود. اغلب در زیر درختان جنگل یعنی در مکان حوریان و پریان نزدیک تخته سنگهای طبیعی بود که این دختر صداهائی از هاتفین غیبی بگوشش میرسید گرچه مشارالیها دختری عیسویه و مقدسه بود. ولی معهذا در فوق کلیسیای مذهبی یا ارضی کلیسیای آسمانی و جاوید را قرار میداد و نسبت بهمین کلیسیای آسمانی وربانی بود که او اعتقاد و ایمان کامل داشت و در تمام قضایا خود را تسلیم صرف آن مینمود. تاکنون هیچ گونه شاهد و اظهاری درباب مداخله ارواح در امور زندگانی ملل پیدا نشده و بدست نیامده است که با سرگذشت تألم آور و دلخراش ژان دارک شهیده قابل مقایسه باشد. در اوایل قرن پانزدهم ملت فرانسه در زیر لگدهای آهنین اجنبیها یعنی انگلیسها بحال نزع افتاده و نزدیک بود جان سپرد ولی بکمک و مساعدت این دختر جوان هیجده ساله قدرتهای غیر مرئی این ملت مأیوس و دلباخته را دوباره جان بتن دمیده آتش حس وطن پرستی که مدتها در این ملت خاموش شده بود. دو مرتبه آن حس را برافروخته و بیدار کرد و با دلگرمی و شوق سرشاری که مشارالیها در سر داشت بدفاع وطن خویش پرداخته و کشور فرانسه را از شر دشمنان یعنی در حقیقت از شر مرگ نجات داد. ژان دارک هرگز و بدون مشورت با هاتفین و صداهای غیبی دست بکاری نمیزد، خواه در مواقعی که میخواست در میدان جنگ حاضر شده و با خصم مجادله نماید یا در موقعی که در مقابل قضات حضور بهم میرسانید. اول بایستی هاتفین غیبی کلیه بیانات و عملیات را یک بیک به مشارالیها القاء و الهام نمایند پس آنکه وی بکار خود اقدام میکرد. فقط در یک موقع یعنی آنهم در محبس روآن بود که بنظر میرسد هاتفین غیب او را ترک گفتند. در آن وقت است که بواسطه عسرت و مشقت زیاد در مقام تقیه برآمده و از چیزهائی که گفته بود استغفار میجوید، بدیهی است در وقتی که ارواح از اطراف وی پراکنده شدند ژان جز یک دختر ضعیف و مطیعی بیشتر نمیتوانست واقع شود ولی طولی نکشید که مجدداً هاتفین غیب بوی ندا داده و در این وقت است که بدون هیچ گونه تردیدی در مقابل قضات سر خود را بلند کرده اظهار میدارد: هاتف غیب بمن ندا داده و گفته است که تقیه کردن خیانت کردن است. حقیقت امر اینست که خداوند مرا فرستاده و آن کاری را که من کردهام بهترین کارها است. ژان دارک که بواسطه شهامت و شجاعت بالاخره جان خود را فدای میهن کرد، دارای روح پاک و مقدسی گشت؛ در حقیقت مشارالیها بزرگ ترین نمونه فداکاری و مظهر تحسین عالم واقع شد و میتوان گفت که فداکاری او در راه میهن از برای عموم مردم یک نوع عبرت و پند بسیار بزرگی محسوب میگردد.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: حتى اگر خداوند هم بر معصیتش وعید دوزخ را نداده بود باز هم به خاطر شکر نعمتهایش واجب بود که معصیت نشود.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: دو نفر با یکدیگر مصاحبت نکرده اند جز اینکه آن کس که با دیگرى مدارا کننده تر است در نزد خداوند پاداشش بزرگتر و محبوبتر است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: در تورات نوشته شده است: شکر کسى را که به تو نعمت بخشیده است به جاى آور و به کسى که از تو قدردانى میکند نعمت ببخش زیرا اگر سپاس نعمتها به جاى آورده شود نعمتها زائل نمیشوند و اگر ناسپاسى شود نعمتى باقى نمیماند. پس شکرگزارى مایه زیادت نعمت و باعث ایمنى از تغییر نعمت است.
برای پست آبدارچی در خانه بهداشت روستای دولقوز آباد سفلی، صد بار گزینش و استعلام میگیرند و دست آخر هم نگونبخت را، با کوچکترین حرفی، ده بار به حراست و حتی ادارات اطلاعاتی میکشانند! بعد این مزدور فلان و اغتشاشگر معاند را گذاشتند در دانشگاهمون تا مغز دانشجو را شستشو داده و اغتشاشات را رهبری کند؟ اگر سیرک است به ما هم بگویید؟ به خدا ناراحت نمیشیم. ما هم میآییم تماشا، مگه عیبی داره؟ نگذاریم دشمن آموزش غلط به بچه های ما بدهد، هر چند زمستون تموم میشه و روسیاهی به ذغال میمونه، مطمئنم این شرایط سخت مردم رو آبدیده تر و بیدارتر میکنه، ولی کنترل این بلندگوهای مسموم خائن داخلی حرکتی از طرف مسئولین رو طلب میکنه.

میگفت: زارچی بزودی به خارج از کشور فرار میکنه و در شبکههای معاند علیه کشور و شهدا لجنپراکنی میکنه! این خط و این هم نشان! اگر نیروهای امنیتی ما احساس وظیفه داشته باشند، قبل از فرار باید او را دستگیر کنند. میدانید درد کجاست؟ همین زارچی جان که برای یهودیان دم تکان میدهد، زمان کرونا نقشه کشور را رنگی میکرد تا نماز جمعهها را تعطیل کند! خودش هم اقرار کرد که به دروغ کشور را رنگبندی میکرده است. دردناکتر میدانید چیست؟ دردناکتر از زارچی، یک عده سر به سجود آیهخوان بودند که وقتی میگفتیم این رنگبندیها فیک است، به ما میگفتند فلان! همین الان هم همان سفید مغزهای فلان هستند که نه دین را میشناسند و نه اقتصاد و نه فرهنگ و نه سلامت! فقط به دنبال انگ زدن به دیگران هستند و جور کردن بهانهای از میان صحبتهای مسئولین برای تنبلی و رخوت خود.
پروتکل شماره ۶ یهود: جنگهائی که به پا خواهیم کرد احتیاج به ثروت سرشاری دارد، این چنین پول هنگفت را بوسیله احتکاری بزرگ تأمین خواهیم کرد، تا هم دولتها را بیچاره نموده و هم هزینه جنگ تأمین شده باشد. ملتهای برتر غیر یهودی نابود شده و دیگر خطری از جانب آنان متوجه ما نخواهد بود، ولی از این نظر که هنوز ملّت مالک اراضی خود هستند، مصالح ما در خطر خواهد بود. کارهای درجه یک را در دست گرفتیم، تا دیگران محتاج ما بوده و برای یک لقمه نان در مقابل ما به زانو و سجده در آیند.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش بیستم.
استعمار و فرایند نوزایی در هند: دوران پس از سقوط فرخ سیر، از دهه ،١٧٢٠ دوران اقتدار قدرتهای خود مختار محلی در شبه قاره هند است که در برخی موارد به پیدایش ساخت های سیاسی شکوفا و قانونمند انجامید. پژوهش در فرایند پیدایش و نضج این دولت های محلی نشان میدهد که گرایش درونی جامعه هند در سده هیجدهم میلادی بسوی انحطاط و فروپاشی ساختهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی نبود. این درست است که در این دوران دولت مرکزی دهلی رو به متلاشی و زوال بود، ولی از درون ویرانه های آن ساختارهای سیاسی جدید و شکوفا سربرکشید چون دولتهای اود، حیدرآباد دکن و میسور. پس از دورانی کوتاه، حیات و تداوم این ساخت ها با مداخله پنهان و مخرب و سرانجام آشکار و خشن استعمار بریتانیا مواجه شد. بی شک، اگر حضور و دخالت استعمار اروپایی نبود این دولتها بنای عظیم آینده را بنیان مینهادند. این بررسی ثابت میکند که خلاء ناشی از فروپاشی دولت گورکانی بسرعت بوسیله ساختارهای سیاسی نوین مرتفع میشد و برخلاف ادعای دکتر اوانسون استقرار امپراتوری بریتانیا در هند تنها گزینه ممکن و محتوم به شمار نمیرفت. پژوهش دکتر مظفر عالم، استاد مرکز مطالعات تاریخی دانشگاه جواهر لعل نهرو (دهلی)، موید این نظر است. مظفر عالم به بررسی تطبیقی ساختارهای اجتماعی و اقتصادی دو منطقـه مهم و متمایز پنجاب و اود در دوران پس از اورنگ زیب تا آغاز استقرار امپراتوری بریتانیا در هند پرداخته است این پژوهش نشانگر تکاپوی گروههای اجتماعی و ظهور یک نظـام نوین بر پایه ساختها و نهادها و سنن بومی در منطقه اود است؛ حال آنکه در پنجاب این فرایند، که با معماری زکریاخان آغاز شد، به تلاش و شکست انجامید. پیشتر با تکاپوی سیکها در پنجاب آشنا شدیم. بنوشته مظفر عالم، سیکها به دلیل برکشیدن و تقویت گروههای مخلوع زمین دار و به فقر کشانیدن دهقانان و طبقات فرودست شهری مانع نضج و تحکیم فرایندی مشـابه بـا اود شـدند. مظفـر عـالم پیوندهای تنگ نظرانه طایفه ای و دینی سیکها، فقدان برنامه مثبت سیاسی و خصومت آنان با جوامع شهری را از عوامل اصلی شکست فرایند نوزایی در پنجاب میداند. در عهد پس از اورنگ زیب، سرزمین های شمالی و غربی شبه جزیره دکن نیز بدلیل عملکرد سران مهاراته فرایندی مشابه پنجاب داشت و در دولتهای کنفدراسیون مهاراته، که در این مناطق مستقر شد، گرایش به سمت انحطاط ساختار های اجتمـاعی بود. در مقابل، نمونه های نوزایی سیاسی و اجتماعی در مناطق جنوبی شبه جزیره دکن (دولتهای حیدرآباد و میسور) قابل رویت است. در ایالات بنگال و بیهار و اوریسا، در شرق هند، نیز تحقق چنین فرایندی ممکن بود ولی تکاپوی علیوردی خان، چنانکه دیدیم، به دلیل توطئه انگلیسیها و تهاجم مکرر مهاراته ها به فرجام نرسید. به دو نمونه اود و حیدرآباد نظری کوتاه می افکنیم: دولت اود بوسـیله مـیرمحمد امیـن نیشـابوری ملقب به سعادت خان و برهان الملک بنا نهاده شد. او به خانواده ای از سادات محترم نجف تعلق داشت که بوسیله شاه اسماعیل صفوی در خراسان مستقر شدند و منصب قضاوت را در این منطقه به دست گرفتند. میرمحمد امین در سال ١٧٠٨ میلادی به هند مهاجرت کرد و در دربار دهلی مقامی یافت. وی به محمدشاه در دفع سلطه برادران سید (١٧٢٠م) یاری رسانید و به پاس این خدمت حکمران آگرا شد. در سال ١٧٢٢ به حکومت ایالت اود، در شمال شرقی هند، منصوب شد و در شهر لکهنو (لکنو) استقرار یافت. بدینسان، پایه های حکومت خاندان نیشابوری در اَوَد نهاده شد. با فوت برهان الملک ( ١١٥١ق/ ١٧٣٩م) میرزا محمد مقیم ملقب به ابوالمنصور خان صفدرجنگ، خواهرزاده و داماد او، نواب اَوَد شد. سه سال نخست حکومت او به مقابله با تهاجم راجه های هندوی راجپوت گذشت. در جریان این جنگها، او سپاهی نیرومند به سبک ارتش قزلباش صفویه ایجاد کرد و با مهاجرت شیعیان کشمیر و سایر نقاط هند سرزمین او به کانون تشیع در هند بدل شد و همپای آن پوشاک و زبان و فرهنگ ایرانی رواج گسترده یافت. صفدرجنگ به محمدشاه در دفاع از دهلی در برابر شورشیان مهاجم یاری رسانید و با صعود احمدشاه (١٧٤٨) وزارت او را بدست گرفت. سرانجام، کار او و احمدشاه به نزاع کشید؛ شاه او را برکنار کرد (نوامبر ١٧٥٣) و فردی بنام انتظام الدوله را به وزارت گمارد. صفدرجنگ به اود بازگشت و مدت کوتاهی بعد درگذشت. با مرگ صفدرجنگ ( ١١٦٧ق / ١٧٥٤م) جلال الدین حیدر شجاع الدوله، پسر ارشد او، در رأس دولت اود قرار گرفت. شجاع الدوله در سال ١٧٦١ به احمدشاه درانی در اخراج مهاراته ها از پنجاب یاری رسانید و سپس در کنار شاه عالم به جنگ با انگلیسیها در بنگال پرداخت و پس از چهار جنگ (١٧٦٤ تا ١٧٦٥) سرانجام تسلیم شد. آقا احمد بهبهانی در مرآت الاحوال جهان نما علت شکست شجاع الدوله را خیانت گروهی از سران ارتش او ذکر میکند که به طمع زر با انگریز سازش نمودند، در زمان جنگ تجهیزات را به غارت بردند و گریختند. رابرت کلایو با او پیمانی منعقد کرد که طبق آن شجاع الدوله پنج میلیون روپیه ( ٥٠٠ هزار پوند استرلینگ) غرامت جنگی به انگلیسیها پرداخت و متعهد شد سالیانه حدود چهل درصد از درآمد اود را بعنوان خراج به انگلیسیها بپردازد، یک نماینده انگلیس (رزیدانت) هماره در اود حضور داشته باشد و اراضی دولت اود در مناطق بیهار و بنگال به مبلغ ناچیزی به انگلیسیها اجاره داده شود. (مستملکات انگلیسی بنگال در مجاورت اود قرار داشت. اوده منطقهای تاریخی به مرکزیت فیضآباد در شمال هند است این منطقه در ایالت اوتار پرادش واقع است که حکومت اوده در سالهای ۱۷۷۲ تا ۱۸۵۸ میلادی در آن حکمرانی میکرده است، زبان مردم این منطقه هندوستانی، زبان هندی و زبان اردو است) انگلیسیها کلیه مخارج ارتش خود در منطقه اود را، که بالغ بر ٢١٠ هزار روپیه در ماه بود، بر شجاع الدوله تحمیل کردند و ترتیبی دادند که توان نظامی دولت اود هماره محدود بماند تا برای حفظ خود از تهاجم خارجی مجبور به اتکاء بر حمایت ارتش انگلیس باشد. این سرآغاز فرایندی است که سرانجام به اشغال کامل سرزمین اود بوسیله انگلیسیها انجامید. شجاع الدوله در ٢٢ ذیقعده ١١٨٨ق / ٢٩ ژانویـه ١٧٧٥م. در شهر فیض آباد، که بوسیله او احداث شده بود، درگذشت. پس از شجاع الدوله، پسرش یحیی خان آصف الدوله حکومت اود را به دست گرفت. آصف الدوله در ربیع الاول ١٢١٢ق / ١٧٩٧م. درگذشت و یکی از پسران او بنام سعادت علی خان به حکومت رسید. حکمرانان بعدی اود عبارتند از غازی الدین حیدر (١٨١٤ تا ١٨٢٧)، نصیرالدین حیدر (١٨٢٧ ١٨٣٧)، محمد علی شاه (١٨٣٧ ١٨٤٢)، امجد علی شاه (١٨٤٢ ١٨٤٧) و وجیدعلی شاه (١٨٤٧ ١٨٥٦ ). در تمامی این دوران دست اندازی کمپانی هند شرقی انگلیس به سرزمین اود ادامه داشت. در دوران آصف الدوله، کمپانی منطقه بنارس را از دولت اود گرفت که درآمد آن در دوران سعادت علی خان، ٨٠٠ هزار پوند استرلینگ در سال گزارش شده است. انگلیسیها خراج اود را به ٧٦٠ هزار پوند استرلینگ در سال افزایش دادند و سپس، در زمان فرمانفرمایی لرد ریچارد ولزلی، بخش مهمی از سرزمینهای اود به مستملکات بریتانیا منضم شد. بدین سان، دولت اود از هر سو، بجز مرزهای نپال، بمحاصره مستملکات انگلیس درآمد. همزمان، دخالت کارگزار مقیم (رزیدانت) کمپانی در امور اود نیز شدت گرفت. انگریز را بیش از پیش... در آن سرکار مداخله حاصل گردیده به حدی که عزل و نصب احدی بدون مشورت ایشان نمیشد. بهبهانی از نفوذ گسترده کمپانی در رجال سرزمین اود سخن میگوید: به سبب غرض و خوف... سرداران و کارداران بیشتر از سابق به جماعت انگریزیه (انگلیسی) رجوع میکردند و ایشان در آن خانه مداخله کلیه بهم رسانیدند. سر جیمز اوترام آخرین رزیدانت انگلیس در اود بود. او در دسامبر ١٨٥٤ در این سمت منصوب شد. با تحریکات و گزارشهای او سرانجام، در ژانویه ١٨٥٦ بدستور لرد دالهوزی (جیمز دالهوزی (١٨١٢ تا ١٨٦٠)، مارکیز دالهوزی اول، پسر سوم جرج دالهوزی (١٧٧٠ تا ١٨٣٨)، ارل دالهوزی نهم، است. جیمز دالهوزی ژنرال ارتش بریتانیا، فرمانفرمای کل نوااسکاتیا و کانـاا (١٨١٩ تا ١٨٢٨) و فرمانده کل ارتش بریتانیا در شرق (١٨٢٩ ١٨٣٢) بود. در سال ١٨٤٧ لرد جان راسل، نخست وزیر انگلستان، جیمز دالهوزی را در سمت فرمانفرمای کل هند منصوب کرد. او تا فوریه ١٨٥٦ در این سمت بود) بقایای دولت اود به اشغال نیروهای انگلیسی درآمد و اوترام بعنوان اولین کمیسیونر عالی ایالت اود اداره این منطقه را به دست گرفت. (وجیدعلی شاه به کلکته تبعید شد و در سال ١٨٨٧ در این شهر درگذشت) اوترام در اوایل مارس ١٨٥٦ بعنوان فرمانده تهاجم نیروهای نظامی انگلیس به جنوب ایران راهی خلیج فارس شد. دایره المعارف اسلام (لیدن) انضمام اود بمستملکات بریتانیا را یکی از علل انقلاب بزرگ هندوستان ( ١٨٥٧) میداند. شهرهای لکهنو و کانپور، در منطقه اود، کانون های اصلی انقلاب هند بودند و سخت ترین مقاومتها را در برابر تهاجم ارتش انگلیس ابراز داشتند. قیام لکهنو، یکسال و نیم پس از انضمام اود به مستملکات کمپانی هند شرقی، از ١١ ژوئن ١٨٥٧ آغاز شد. در ٣٠ ژوئن، مردم به محل استقرار سر هـنری لارنس، که چهار ماه پیش بعنوان کمیسر عالی اود منصوب شده بود، حمله بردند. او مجروح شد و در ٤ ژوئیه درگذشت. بدینسان، به مدت نه ماه شهر لکهنو به دست مردم افتاد و در این دوران مقاومتی قهرمانانه را در برابر تهاجم مکرر و سخت ارتش انگلیس از سر گذرانید. حملات سرلشکر کمپبل (سر کالین کمپبل (١٧٩٢ تا ١٨٦٣) ملقب به بارون کلاید، از دست پروردگان آرتور ولزلی (ولینگتون) در جنگهای ناپلئونی در شبه جزیره ایبری است. در سال ١٨٤٦ فعالیت در ارتش کمپانی هند شرقی را آغاز کرد. در ١٨٥٦ سرلشکر شد با شروع انقلاب هند، در ژوئیه ١٨٥٧ بعنوان فرمانده کل ارتش هند منصوب شد و در تمامی دوران انقلاب در این سمت بود. پس از سرکوب انقلاب، درجه ژنرالی، عنوان بارون کلاید، درجه دکترای افتخاری حقوق دانشگاه آکسفورد و پاداش نقدی مفصلی از سوی هیئت مدیره کمپانی به او اعطا شد. در سال ١٨٦٢ به درجه فیلدمارشالی رسید) فرمانده کل ارتش انگلیس در هند، به شهرهای کانپور و لکهنو بی نتیجه بود و در نتیجه او اوترام را از بوشهر فراخواند. اوترام در ٣١ ژوئیه ١٨٥٧ از طریق بمبئی به کلکته رسید و فرماندهی تهاجم به اَوَد را بدست گرفت. آشنایی با منطقه و پیوند او با شبکه شخصی عوامل محلی اش عامل مهمی در این انتصاب بود. رابرت ناپیر نیز در سمت ریاست ستاد اوترام منصوب شد. اوترام پس از جنگی سخت در ۵ سپتامبر ١٨٥٧ شهر کاونپور را تصرف کرد و در ٢١ مارس ١٨٥٨ لکهنو نیز سقوط کرد. این آخرین شهر بزرگ هند بود که به تصرف نیروهای کمپانی درآمد. روزنامه تایمز لندن در آغاز ورود نیروهای انگلیسی به شهر لکهنو میزان تاراج آنان را ٦٠٠ هزار پوند استرلینگ ذکر کرد و یک هفته بعد اعلام نمود که این رقم به ۱/۲۵۰ میلیون پوند استرلینگ رسیده است. رهبری انقلاب اود با احمدالله شاه، مولوی (روحانی) شهر فیض آباد، و بیگم حضرت محل، همسر وجیدعلی شاه، بود. کمی بعد، فیروزشاه به آنان پیوست این سه در آستانه سقوط لکهنو از شهر خارج شدند. مولوی احمدالله شاه سرانجام در ۵ ژوئن ١٨٥٨ بدست راجه پاوین، از عوامل کمپانی، به قتل رسید. سرش را جدا کردند و جسدش را سوزاندند و خاکسترش را به رودخانه ریختند. راجه مذکور سر مولوی احمدالله شاه را به انگلیسیها تحویل داد و در ازای آن ۵۰ هزار روپیه پاداش گرفت مولوی احمدالله شاه یک روحانی شجاع و محبوب شیعه بود و واجد چنان سجایایی که حتی کارگزاران انگلیسی، چون سر توماس سیتون در خاطراتش و کلنل جرج مالسون (جرج مالسون (١٨٢٥ تا ١٨٩٨) از سال ١٨٤٤ در خدمت کمپانی هند شرقی در بنگال بود. در سال ،١٨٥٧ در بحبوحه انقلاب هند کتابی درباره حوادث فوق نوشت بنام شورش ارتش بنگال. در سالهای ١٨٦٩ تا ١٨٧٧ سرپرستی حکمران خردسال میسور را بدست داشت. او دارای تألیفات مهمی در زمینه تاریخ تحولات معاصر هند و منطقه است. آثار مهم او عبارتند از: تاریخ فرانسه در هند، تاریخ دولتهای محلی هند ، تاریخ موتینی هند، تاریخ افغانستان ، هرات، بنیانگذاران امپراتوری هند، مسئله روسیه و افغان و تهاجم به هند. او مولف زندگینامه های کلایو، ولزلی و هستینگز است) در تألیفاتش، او را بعنوان یک قهرمان بزرگ ستوده اند. در دفاع قهرمانانه لکهنو، زنان شرکت فعال داشتند و در زمان سقوط شهر برخی از آنان خود را کشتند تا بدست مهاجمان انگلیسی نیفتند. بیگم حضرت محل تا واپسـین لحظات سقوط لکهنو رهبری دفاع را بدست داشت و آنگاه که شهر در آستانه سقوط قرار گرفت خارج شد. او در رأس نیروهای خود به جنگ و گریز با ارتش انگلیس ادامه داد، به این طریق خود را به مرز نپال رسانید و به این کشور پناه برد. بیگم حضرت محل تا پایان عمر در نپال زیست و مقامات انگلیسی هیچگاه به او اجازه بازگشت به هند ندادند. در تاریخنگاری هند، این زن شیعی را بعنوان قهرمانی بزرگ ستوده اند که از نظر جسارت و مردانگی با شوهرش قابل قیاس نبود. در دوران ١٣٤ ساله استقرار دولت اود، برغم تهاجمهای مکرر خارجی و دست اندازی های نظامی و مالی کمپانی هند شرقی، این منطقه به سرزمینی شکوفا بدل شد. آصف الدوله به بازسازی گسترده شهر لکهنو دست زد و در دوران او چهره این شهر بکلی دگرگون شد؛ فضایی ایرانی یافت و جمعیت آن به ٣٠٠ هزار نفر رسید. در پایان دوران آصف الدوله، لکهنو دارای ٣٠ هزار مغازه، ٢٠٠٠ قهوه خانه و ١٠٠٠ مسجد بود. از جمله بناهای آصف الدوله در لکهنو تعزیه خانه (حسینیه) بزرگی است که با هزینه ٢٠٠ هزار پوند استرلینگ احداث شد. بهبهانی این بنا را از غرایب و لطایف ابنیه میخواند. مخارج آصف الدوله، که بخش عمده آن صرف امور خیریه میشد، بیست میلیون روپیه (دو میلیون پوند استرلینگ) در سال گزارش شده است. حکمرانان و خاندانهای متمکن و علمای شیعه اَوَد با اماکن مقدسه و مراجع و حوزه های علمیه عتبات در بین النهرین رابطه نزدیک داشتند و ابنیه و موقوفات معتبری در عتبات بوسیله آنان بنا شد. از بناهای مهم آنان در عتبات، نهر آصفیه نجف اشرف است که آب رود فرات را به شهر میرساند. این نهر بزرگ با هزینه ٧٠٠ هزار روپیه (٧٠ هزار پوند استرلینگ) بوسیله آصف الدوله احداث شد. ساختمان نهر فوق در سال ١٧٩٣م. به پایان رسید و واسطه انتقال وجوه آن بنگاه ایرانی حاج کربلایی محمد طهرانی بود. احداث این نهر سبب آبادانی بیشتر شهر و توسعه کشاورزی حومه نجف شد. در سال ١٧٨٦ آصف الدوله به تعمیر مسجد کوفه پرداخت، یک مسافرخانه برای زوار احداث نمود و کتابخانه ای با ٧٠٠ جلد کتاب خطی وقف بارگاه نجف اشرف ساخت. بانوان خاندان نیشابوری، چون بهو بیگم، نیز دارای موقوفاتی هستند که بخشی از درآمد آن بمصرف تأمین طلاب حوزه های علمیه عتبات میرسید. پس از سلطه بریتانیا بر اود، انگلیسیها به دست اندازی بر این موقوفات پرداختند. و علاوه بر آن شایعاتی سخیف و کینه توزانه علیه این بانوان محترمه رواج دادند. خان ملک ساسانی مینویسد: بطوری که از طرف خود انگلیسها شهرت داده میشد، رقاصه زیبای عشوه گری که از هفتاد و دو ملت در طول زمان دلربایی کرده و تمول بسیار به چنگ آورده بود، چون شیعه و بلاعقب در هندوستان از دنیا رفت، دولت انگلیس را وصی قرار داد تا آنکه عایدات دارایی اش را... هر ساله در میان علما و طلاب شیعه تقسیم نماید. هر چند خان ملک ساسانی بلافاصله میافزاید : صحت این واقعه بکلی مشکوک است ؛ معهذا، بعدها برخی نویسندگان وابسته به دربار پهلوی، در فضای پس از قیام ۱۵ خرداد ١٣٤٢ در ایران، به تکرار این شایعات پرداختند و آن را دست مایه تبلیغات سیاسی علیه علمای شیعه قرار دادند. اعقاب خاندان سادات نیشابوری اود امروزه نیز در هند حضور دارند و هرچند از سمتی برخوردار نیستند ولی مورد احترام فراوان مردم منطقه اند. ساختار سیاسی شکوفای دیگری که در دهه ١٧٢٠ میلادی بر ویرانه های دولت گورکانی هند جوانه زد، دولت حیدرآباد دکن است. چین قلیچ خان قمرالدین ملقب به نظام الملک نوه یکی از سرداران ترک دولت قطب شاهی دکن بنام قلیچ خان است. پسر قلیچ خان، بنام شهاب الدین غازی الدین خان بهادر فیروز جنگ، به یکی از رجال دولت گورکانی بدل شد و در واپسین سالهای دوران اورنگ زیب فرمانده کل ارتش او در شبه جزیره دکن بود. پس از اورنگ زیب، بهادرشاه غازی الدین را یکی از برجسته ترین کارگزاران خود شناخت و او را برای استقرار آرامش در خطه غربی هند بعنوان نایب السلطنه راهی ایالت گجرات کرد. وی تا سال ١٧١٠ در این سمت بود. کمیساریات انتصاب فیروزجنگ به حکومت گجرات را بعنوان افتخاری برای این ایالت و نشانه ای از اهمیت آن در میان سایر ایالات هند عنوان کرده است. نظام الملک، پسر غازی الدین، نیز به خدمت دربار گورکانی درآمد و در اوایل سلطنت فرخ سیر به حکومت دکن (١٧١٤ تا ١٧١٣) منصوب شد. او یکی از مخالفین سرسخت عبدالله خان قطب الملک و برادرش حسینعلی خان بود و به این دلیل از حکومت دکن برکنار شد. با افول قدرت عبدالله خان و برادرش، بار دیگر به حکومت دکن منصوب شد (١٧٢٢ - ١٧٢٠) و در این سمت نقش اصلی را در سقوط نهایی قطب الملک و برادرش، مبارزه با تهاجم مهاراته ها و سرکوب شورش آجیت سینگ ایفا کرد. او از فوریه ١٧٢٢ وزارت محمدشاه را به دست گرفت. نظام الملک دو سال و نیم در سمت وزارت بود و سرانجام نومید از انجام هرگونه اصلاحات در دربار دهلی و اعاده اقتدار و نظم دولت مرکزی و سرخورده از دسیسه های دربار محمدشاه، استعفا داد. محمدشاه کوششی برای حفظ این وزیر قابل نکرد؛ استعفای او را محترمانه پذیرفت، به وی لقب آصف جاه اعطا کرد و اجازه داد به دکن برود. نظام الملک در محرم ١١٣٧ق/ اکتبر ١٧٢٤م. به دکن بازگشت. این سرآغاز دولت نظام حیدرآباد است. نظام الملک در دکن، بر بنیاد میراث گذشته، چنان ساختار سیاسی شکوفایی به پا کرد که به تعبیر تاریخ هند کمبریج، شایسته عنوان نظام الملک بود. دستهای نیرومند او آرامش را به بخشهای تحت فرمانش بازگرداند،نظم و قانون را اعاده کرد، نظام مالیاتی معتدلی برپا نمود و به تجاوز کارگزاران ناصالح پایان داد در پرتو این ساختار منظم، درآمد سالیانه دولت حیدرآباد به ١٦٠ میلیون روپیه (١٣ و نیم میلیون پوند استرلینگ) رسید حال آنکه درآمد سایر ایالات هند در این زمان در مجموع ١٧٠ میلیون روپیه بود. دولت حیدرآباد در اقیانوس آشوب زده دکن به جزیره ثبات و آرامش بدل شد؛ و این برغم تهدید مهاراته ها بود که در تمامی دوران زندگی نظام الملک تداوم داشت. او توانست با کیاست و تدبیر، ایجاد شکاف در میان سران مهاراته و بهره برداری از رقابت و ستیزشان، با آنان پیمانهایی منعقد کند و مرزهای دولت خود را متمایز کند هرچند حتی تدبیر نظام الملکی نیز نتوانست بطور کامل به تجاوز مهاراته ها پایان دهد. در دوران نظام الملک، شهر حیدرآباد بار دیگر به کانون شکوفای فرهنگ هند بدل شد. او نه تنها حامی بزرگ اندیشمندان و هنرمندان بود، بلکه خود نیز شاعر بود و دیوان اشعارش در دو جلد به چاپ رسیده است. نظام الملک، برغم استقلال عملی دولتش، هماره خویش را تابع دولت گورکانی دهلی میخواند و هیچگاه این رابطه را نگسست سر جادونات سرکار مینویسد نادرشاه افشار پس از تصرف دهلی تاج و تخت هند را به نظام الملک پیشنهاد کرد ولی وی این کار را خیانت شمرد و نپذیرفت. نظام الملک در سال ١١٦١ق/ اول ژوئن ١٧٤٨م. درگذشت و نامی بزرگ از خود به یادگار نهاد. او بمدت ٢٥ سال برجسته ترین شخصیت سیاسی شبه قاره هند بشمار میرفت. داوری جادونات سرکار درباره او چنین گفته است: تنها نماینده عصر خردمندانه اورنگ زیب و سیاست و سنن حکومتگری درخشان بود. اندیشه بزرگ او سبب جلب احترام نخبگان درباری جوان میشد که به وی بسان پدر خویش مینگریستند، حال آنکه جهال و فرومایگان از او به سبب عشقش به نظم و درست کاریش در مدیریت نفرت داشتند. او بی تردید رهبر برجسته زمانه خود در هند بود. در دوران حکومت مظفرجنگ، پسر ارشد نظام الملک، نفوذ اروپاییان در دولت حیدرآباد آغاز شد. او به دلیل تهدید فزاینده همسایگان ناآرام و متجاوز، انگلیسیها و مهاراته ها، افسران فرانسوی را به استخدام ارتش خود درآورد. این در زمان جنگ هفت ساله انگلیس و فرانسه در هند است. معهذا، بتدریج مستشاران فرانسوی به قدرتی مداخله گر بدل شدند و با حقوق سالیانه ٢/٩ میلیون روپیه ای خود به باری بر گردن دولت حیدرآباد. در سـال ١٧٥١ مظفرجنگ درگذشت و با دسیسه ژنرال باسی فرانسوی (مارکیز شارل باسی (١٧٨٥ تا ١٧١٨) فرمانده ارتش فرانسه در سواحل هند. او برغم دشمنی با انگلیسیها، در جنگ با کلایو به سراج الدوله کمک نکرد. در جنگ تیپو سلطان با انگلیسیها به حمایت از تیپو پرداخت ولی با انعقاد پیمان صلح میان دولتهای فرانسه و انگلیس از حمایت او دست کشید. وی در بندر پاندیچری، مرکز فرانسویها در ساحل هند، درگذشت. باکلند مینویسـچد وی در هند ثروتی فراوان اندوخت) صلابت جنگ، پسر نالایق نظام الملک، زمام دولت را بدست گرفت. باسی حیدرآباد را به پایگاهی برای تهاجم به مستملکات انگلیسیها در بنگال بدل ساخت. در این زمان، وزارت دولت حیدرآباد را شهنوازخان به دست گرفت. عبدالرزاق شهنوازخان (١٧٥٨ تا ١٧٠٠م.) از تبار یک ایرانی است که به هند مهاجرت کرد و به خدمت دربار اکبرشاه درآمد. عبدالرزاق از نوجوانی به کار در مشاغل دیوانی پرداخت و به زودی مورد توجه نظام الملک قرار گرفت. نظام الملک او را با خود به حیدرآباد برد و در مناصب مهم دیوانی گمارد و به وی لقب شمس الدوله اعطا کرد. در سال ،١٧٥٣ شهنوازخان در سمت وزارت دولت حیدرآباد جای گرفت. او که، بنوشته باکلند، مخالف اروپاییان بود از سال ١٧٥٦ تلاش جدی برای اخراج فرانسویها را آغاز کرد. با دسیسه فرانسویها، بناگاه گروهی در شهر سر به شورش برداشته و خواستار برکناری شهنوازخان شدند. شورشیان به خانه او حمله بردند، آن را غارت کردند و پسرش را به قتل رساندند. بدینسان، در ٢٣ ژوئیه ١٧٥٧ شهنوازخان از وزارت برکنار شد و وزیری دست نشانده فرانسویها بر کرسی او جای گرفت. شهنوازخان به تکاپوی خود ادامه داد تا سرانجام ژنرال باسی او و سایر اعضای خانواده اش را دستگیر و در ١٢ مه ١٧٥٨ تمامی آنان را تیرباران کرد. شهنوازخان وزیری دانشمند و نویسنده ای بزرگ بود. او مولف کتاب معروف مآثر الامرا است که باکلند آن را مهمترین کتاب تاریخی که در سده هیجدهم در هند نوشته شده میخواند. شهنوازخان این اثر مهم را در یک دوره شش ساله خانه نشینی نوشت. مآثر الامرا فرهنگ رجال هند بشمار میرود و در آن زندگینامه ٧٣٠ تن از شخصیتهای سیاسی دوران گورکانی مندرج است. پس از این ماجرا، تهاجم بزرگ مهاراته ها رخ داد که به اشغال بخشهای وسیعی از سرزمین حیدرآباد انجامید. سرانجام، در سال ،١٧٦٢ نظام علی خان، کوچکترین پسر نظام الملک، برادر بزرگ را برکنار کرد و با عنوان نظام الملک آصف جاه دوم قدرت را بدست گرفت. او موفق به اخراج فرانسویها و مهاراته ها و اعاده قدرت و اعتبار دولت حیدرآباد شد و به مدت ٤١ سال حکومتی باثبات و منظم را اداره کرد. درباره فرجام این دولت و مکانیسم غارت آن بوسیله کارگزاران استعمار بریتانیا در جلد چهارم سخن خواهیم گفت. ظهور و افول دولتها به معنای مرگ یک فرهنگ یا تمدن نیست. جوانه زدن و زایش دولت ایلخانان از درون امپراتوری مهاجم مغول در ایران، فروپاشی دولت ایلخانان و سر برکشیدن برخی دولتهای کوچک و فرهیخته محلی بر شالوده آن، پیدایش و زوال دولت مرکزی صفوی و سپس طلوع ساختارهای سیاسی چون دولت زندیه، و بالاخره فروپاشی دولت گورکانی هند و طلوع دولتهایی چون اَوَد و دَکَن نمونه هایی کاملا گویاست.
حدیث :
اصبغ بن نباته گوید: مردى به خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و عرض کرد: اى امیرمومنان ! همانا برخى از مردم معتقدند که بنده در حالى که مومن باشد نه زنا میکند نه دزدى و نه شراب مینوشد و نه ربا میخورد و نه خونى را به حرام میریزد، پس امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: راست گفتى زیرا من همین حدیث را از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم و دلیل بر درستى آن کتاب خداست، و گاهى براى مومن حالاتى پیش مى آید که در آن حالات قصد میکند که مرتکب گناه شود پس روح قوت و توانایى او را بر این کار جرات میبخشد و روح شهوت آن کار را براى او زینت داده و زیبا جلوه میدهد و روح بدن او را رهبرى میکند تا آنکه به گناه تن در مبدهد، پس زمانى که با گناه تماس حاصل کرد از ایمانش کاسته میشود، از ایمان رها میگردد و ایمانش باز نمیگردد مگر اینکه توبه کند که اگر توبه کرد خداوند توبه اش را میپذیرد و اگر به گناهکارى بازگشت خداوند او را به آتش دوزخ داخل میکند.
این آمریکا منشاء هر شیطنت است و وعده پوچ میدهد: هم به مزدوران نفوذیاش، و هم به مسئولان فاسد و خائن. به هر دو وعده اقامت وحمایت میدهد. مثل همانها که با کیفها و چمدانهای قلمبه، از آمریکا و کانادا سر درآوردند. مثل سلبریتیهای فاسد و خراب و خود فروخته، مثل جیشالظلم و پژاک و منافقین و سگ زرد و شغال و... فریب تفرقه بینداز و حکومت کن دشمن را نخوریم. زنده باد ایران همیشه سربلند و متحد.

تحقیق پیرامون: والد، بالغ، کودک درون، قسمت سیزدهم. رفتار والد سرزنشگر:
نکن زشته مردم چی میگن؟ از خودت بزن به مردم رسیدگی کن. بعد شما خودخوری میکنید، با نشاط زندگی نمیکنید، توانایی نه گفتن ندارید، همیشه کارهایی که خوشایند دیگران است یا از شما درخواست میکنند را انجام میدهید. چون شما والدی دارید که در کودکی هم به شما گفته است: اسباب بازی ات را به دیگران بده. در چنین شرایطی کنترل رفتار شما دست والد سرزنشگر شماست. اگر والد به شما گفت: این ریسک را نکن.در اینجا درمانگر به شما میگوید که جلوی والد خود بایستید و بگویید: من یکبار زندگی میکنم و میخواهم این را تست کنم و این کارم به کسی صدمه نمیزند. در این دو حالت (کودک و والد) رفتار شما دست خودتان نیست. فقط زمانهایی ممکن است دست بالغ تان باشید که مثلا سر جلسه، کلاس، محل کار و... حضور داشته باشید. در آنجا نه میتوانید قهر کنید، نه بازی در بیاورید و... . و متاسفانه اکثر افراد، بالغ و کودک شاد شان کار نمیکند. اکثر ما وقتی که حال مان خوب نیست، زمانی که زندگی خوب پیش نمیرود به دلیل این است که در حالت بالغ یا کودک سالم نیستیم. خود ما کی هستیم؟وقتی میگوییم فلان رفتار دست خودمان است یعنی دست بالغ ماست. بالغ میگوید شما چه زمانی باید والد باشید اما والد حمایتگر نه سرزنشگر.
رفتار والد حمایتگر: والد حمایتگر والد سالم است که به شما میگوید برو عزیزم تو باید راه رفتن یاد بگیری. مثل رفتار والدین با یک کودک دو ساله برای تشویق به راه رفتن. کودک در این مسیر چند بار زمین میخورد ولی باز هم والدین از او حمایت میکنند و دوباره تشویقش میکنند تا راه رفتن یاد بگیرد. البته لازم به ذکر است که والدین نباید دست کودک را بگیرند چون در بزرگسالی هر جا کم بیاورد توقع دارد که والدی ( فردی) باشد تا دست او را بگیرد تا بتواند ادامه دهد. مثل افراد پر توقع. اینگونه افراد یا اصلا حمایت نشده اند یا بیش از حد حمایت شده اند. لذا والد حمایتگر میگوید: هر چه قدر اشتباه کنی اشکال نداره تو به دنیا آمدی تا اشتباه کنی و از آنها درس بگیری و تجربه کنی و بدون اشتباه اصلا نمیتونی پیش بری. با این مدل گفتگو والد حمایتگر فرد میتواند پیش برود و پیشرفت کند. متاسفانه در درون اکثر ما والد حمایتگر وجود ندارد. بالغ کمک میکند تا والد سرزشگر به والد حمایتگر تبدیل شود و کودک از حالت بیمار تبدیل به کودک شاداب و سالم شود.( بخندد، تجربه و ریسک کند، نگوید این کارها بچه گانه است، لذت ببرد و...) ولی زمانی که وقت مدرسه است مدرسه برود، درس بخواند. زمانی درون ما به تعادل میرسد که والد حمایتگر و بالغ و کودک سالم در یک راستا قرار بگیرند. البته این بحث پیچیده است و نیاز به درمان های خاص خودش را دارد تا زمانی که به آن سطح از زندگی مطلوب برسیم. با توجه به والد های واقعی ما یعنی افرادی که در کودکی از ما مراقبت کردن و با ما رفتار میکنند. هر کدام از ما یکی از وضعیت های زیر را داریم.
وضعیت های درون:
۱) من خوبم تو بدی. مثلا زمانی که والدین به کودک رسیدگی زیادی میکنند و هر اتفاقی که میافتد، میگویند: تو مقصر نیستی بقیه مقصرند. در این وضعیت ممکن است فرد لوس و خود شیفته شود. این افراد از دنیا و همه افراد (حتی والدین شان) طلبکارند و فقط توقع دارند و خودشان را بدون تقصیر میدانند. در این وضعیت معمولا این افراد مشاوره نمی آیند چون فکر میکنند مشکل از بقیه است، نه آنها. بعضی از آنها ممکن است این حالت را هم داشته باشند: حرف مردم و ناراحتی شان اصلا مهم نیست.
۲) من بدم تو خوبی. این وضعیت نامناسب است. اما اغلب این افراد به درمانگر مراجعه میکنند. این افراد چون خودشان را مقصر و بقیه خوب میدانند. این موضوع خیلی آزار شان میدهد، چون فرد همیشه خودش را سرزنش میکند. این افراد در کودکی یک والد سرزنشگر داشته اند. این موضوع درونی شده و در هر موقعیتی خودشان را مسئول میدانند.
۳) من بدم تو هم بدی. این خیلی خطرناک است. وضعیتی که من از خودم نا امیدم و بقیه افراد دنیا هم بد هستند. تو این وضعیت فرد از همه نا امید است و حالت افسردگی به خودش میگیرد. هم خود و خانواده اش را مقصر میداند.
۴) من خوبم تو هم خوبی. بهترین وضعیت است و درمانگر سعی میکند افراد را به این سمت ببرد. این وضعیت مناسب و پذیرفته شده است یعنی من و تو با همه نقص ها و اشتباهاتمان، خوب و پذیرفته شده هستیم. به این معنا نیست که ما کامل و بی نقص هستیم بلکه ممکن است اشتباه و خطا داشته باشیم، شکست بخوریم ولی بتوانیم با همین وضعیت، خودمان و دیگران را بپذیریم. برای آشنایی بیشتر با راهکارهای مناسب، کتاب ماندن در وضعیت آخر، را پیشنهاد میکنم.
۲۲
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش هشتم. یونان:
در میان ملل ارشادی و آگاه کننده هیچ یک نتوانسته اند مانند یونانیها بدین درجه رفعت و درخشندگی مأموریت خود را بمعرض ظهور برسانند، در حقیقت کشور یونان است که باعث شکوه و جلای اروپا شده و در زیبائی و رونق امروزه وی پیشقدم گشته است. اصلا تمدن از این سر زمین شروع شده و از پرتو انوار فضیلت و کمال همین کشور است که پس از دو هزار سال هنوز کشور فرانسه تابان و فروزان است و با وجود منازعات زیاد و جنگ و جدالهای داخلی و با وجود انقراض قطعی سلطنت معهذا این سرزمین مظهر تحسین کلیه اعضاء ادوار واقع شده است. این کشور ملکات و محسنات تاریک فراست شرق را با لسان و بیانی ساده و روشن ترجمه نموده و آنها را در بدو امر بآهنگهای شیرین و دلپسند آسمانی یعنی بموسیقی و نظم در آورده و به بشر آموخته است. ارفه و همر نخستین اشخاصی بوده اند که با نغمات دلگشا و روح بخش خود در سر هر کوچه و بازاری مردم را در عصر خود متمتع میساخته اند. بعدها همین مقام همین آهنگی را که قریحه فطری یونان در گفتار و سرودهای خود دخالت داده بود، فیثا غورث حکیم که از داوطلبان اسرار معابد مصریان میباشد از روی آهنگهای موزون مذکور پی برد باینکه تمام گیتی و وضع حرکت کرات یعنی ماوای آینه بشر که در جو لایتناهی متعلق است نیز بایستی بهمین منوال موزون و منظم باشد؟ بدین معنی که چون عوالم سه گانه یعنی عالم طبیعت، عالم بشریت، و عالم الوهیت دست بیک دیگر داده تحاول و تناسبات مخصوص از آنها پیدا شده ایجاد حیات مینمایند. و این کشف بسیار مهم که برای فیثاغورث پیدا شد موجب آنگشت که بگوید انسان میبایستی بسه عالم مزبور آشنا شده و این سه مرحله را طی و آخرین مرحله آنست که در آخرین وهله خود را از قید لایه های ارضی مستخلص نموده بجانب کمال صعود نماید. پس فیثاغورث در مسئله تعلیم و تربیت تغییرات بزرگی داده و اسم خود را بیادگار گذارد، بواسطه تعلیمات اوست که عقلای بزرگ و دانشمندان عالی مقداری پیدا شدند. از جمله سقراط و افلاطون همین عقاید فیثاغورث را انتشار داده و بدسترس عموم گذاردند و از ملافه اسرار آمیز خارج کردند و علم علمی را برای عموم گوشزد نمودند. از اینقرار بوده است عملیات یونان در تاریخ توسعه افکار بشریت در کلیه اعصار و ادوار علم باصرار نفوذ و تأثیر کاملی در مقدرات این مملکت میبخشیده است و این معرفت نه فقط در امور متداوله آنها تأثیرات وافی داشته بلکه در کلیه امور و تغییرات سیاسی آنها نیز مؤثر بوده است. کانون و مرکز علم باسرار نبایستی در اسپارت تاریک و خشن و یا آنکه در شهر تابان و درخشان آتن پیدا کرد بلکه بایستی این معرفت را در شهرهای دلف، المپی، و الوزیس یافت و در این سه شهر است که عقیدۀ پاک مأوى و مسکن داشته و بواسطه بر پا کردن نمایشهای مذهبی پیشرفت مینموده است. متفکرین، شعرا و صنعتگران از این سه شهر استفاده میبردند و پس از آنکه خود بشخصه تعلیمات سری را فرا گرفته و میآموختند همانها را با تصورات و تجسم های واضح تر و روشنتری نمایش داده یا برشته نظم در آورده و بوسیله اشعار آتشین و مهیج خود مردم را آگاه میساختند. در بالای شهرهای شرور که همیشه حاضر بودند یکدیگر را بدرند، و در فوق اشکال متغیره سیاست که گاه موجب بر قرار شدن حکومت اشرافی و گاه حکومت ملی و گاهی دیگر باعث انتصاب بسلطنت یکعده سلاطین ظالم و خونخوار بود، یک اقتدار فوق العاده بزرگ و معظمی بر یونان تسلط داشت و آن محکمه آمفیلتیونها بود که در شهر دلف تشکیل و مرکب از آگاهان باسرار درجات عالی بود. همین محکمه بود که مملکت یونان را در مواقع فوق العاده خطرناک و باریک نجات داد بدین معنی که خصومتها و رقابتهای بین دو شهر اسپارت و آتن را مرتفع نموده و آنها را مجبور به اتحاد و اتفاق برعلیه دشمن ساخت. معابد یونان حتی در زمان اروفه مالک معرفت مکنونه بوده است. مرشد یا استاد بزرگ بد او طلب اسرار چنین اظهار میداشت: بشنو، بشنو اکنون حقایقی را که بایستی از سایرین مخفی داشت و باعث قوت و استحکام معابد میباشد. خداوند یکی است و همیشه مانند خودش میباشد؛ ولی خدایان بیشمار مختلف میباشند زیرا الوهیت جاودانی و ابدی است بزرگ ترین آنها ارواح کواکب میباشند... وغیره. امروز تو بایک قلب پاکی در حوزه اسرار داخل شده و آن ساعت مجلل و با شکوه اکنون فرا رسیده است که من تورا در درون چشمههای حیات و نور حقیقت داخل کنم، اشخاصی که پرده ضخیم عجائب نامرئی را از مقابل چشم مردم بر نداشته اند، ایشان پسران خدایان محسوب نشده اند. بمرتاضین و داوطلبان اسرار مرشد نیز چنین اظهار میکرد: بیائید و خوشحال بشوید ای کسانی که رنج و عذاب دیده اید و بیائید و استراحت کنید ای کسانی که زحمت کشیده اید. بواسطه مشقات و دردهای گذشته و مجاهدتی را که متحمل شده اید غالب خواهید گشت و هرگاه بکلمات خداوندی اعتقاد آورید اکنون غالب گشته اید. زیرا، پس از طی طولانی زندگانیهای تیره و تاریک بالاخره از دائره دردناک تولدات خارج خواهید گشت و دارای یک روح پاکی میگردید و از پرتو نور حقیقت یا دیونیسوس (بنابر عقیده خرافاتی فیتا عورت آپولون، و دیونیسوس، در مظهر قدرت خداوندی هستند که همیشه در عالم ظاهر میگردند) فروزان و تابان خواهید شد. پس محبت را شعار خود سازید زیرا همه چیز بروی محبت استوار گردیده است ولی نور حقیقت را دوست بدارید نه تاریکی و ظلمت را. هنگامی که ارواح بجانب حقیقت عودت میکنند خطایائی را که در حیات ارضی مرتکب شده اند مانند لکههای کریه المنظر بدن لطیف و واترى (اثیری) ایشانرا فرا میگیرد.... و از برای پاک کردن و زایل کردن لکههای مزبور بایستی بمجازات خطایای خود عقوبت بکشند و گناهان خود را پاک نمایند، از برای انجام این مقصود مجدداً بایستی بدین عالم بر گردند... و اما ارواح پاک و قوى بآفتاب دیونیسوس رهسپار میگردند. یک شخص عالیمقام و بلند مرتبه در رأس تمام دستجات فلاسفه یونان واقع شده و آنشخص فیثاغورث است و از میان تمام فرزندان شامخ مقام یونان او اول کسی است که حقایق مخفی واسرار فلسفی مشرق زمین را مرتب و منظم نموده علنی و آشکار ساخت و ارتباط کاملی بین فلسفه اخلاق و علم مذهب بر قرار کرد. آکادمی او در شهر کرتن (یکی از شهرهای قدیم ایتالیا و وطن فیثاغورث در آنجا بوده است) یکی از آموزشگاههای ستودنی و شایان تقدیر بشمار میرفته و مخصوص داوطلبان اسرار غیر روحانی تأسیس گشته بود و این مقدمه باعث تغییر افکار عامه شد. و پس از او نیز افلاطون و مسیح عملیات ویرا ادامه دادند و از این رو بجامعه و طبقات مردم تکان سختی وارد آورده بقسمی شد که امواج این داوطلبی اسرار سرتاسر کشور را بکلی فرا گرفت. فیثاغورث مدت سی سال در مصر تحصیل مینمود. و در نتیجه تحصیلات خود معلوماتی وسیع و کمالات و مشاهداتی محیر العقول بهم رسانید، زیرا غیر از بوسیله مجاهدات و مطالعات عمیقه نظریه و منطق وی که عملی نشده و کشف حقیقت نیز برای وی میسر نمیگشت، و از میامن این خصال و فضایل این شخص توانست بنای با شکوه و رفیعی بر روی معرفت مکنونه استوار سازد. و اینک ما از نگارش و ذکر چند سطری از مطالب زبده و مهمه آن خود داری نخواهیم نمود. در عقیده فیثاغورث چنین مذکور است: کنه یا جوهر وجود را انسان نمیتواند درک نموده و بفهمد، انسان غیر از اشیاء این عالم یعنی در این مکانیکه محدود و غیر محدود با یکدیگر توام میگردند چیز دیگری را نمیشناسد. بچه قسم میچتواند از آنها آگاهی یابد؟ زیرا ما بین او واشیاء یکنوع تناسب وارتباط واصل و احدی موجود است و این باندازه فهم و فراست آنها از طرف احدیت بایشان اعطاء گردیده است. موجودیت شما و روح شما یک عالم کوچکی است. ولی مملو طوفانها و اختلافات و مقصود اصلی آنست که وحدت را بیک آهنگ در آورند. در آنصورت فقط خداوند در ضمیر شما نازل خواهد شد و در آنوقت است که شما با قدرت وی سهیم و شریک کشته و شما با اراده خودتان سنگ کانون یعنی محراب هستیا (رب النوع بزرگ یونان که کانون الوهیت محسوب میشده است) را بنا نموده و تخت ژوپیتر را خواهید ساخت. پیروان عقیده فیثاغورث روح یا عقل را قسمت فعال و یا قسمت جاودانی و ابدی وجود بشر میدانستند و جان بعقیده ایشان عبارت از روح است که از جسم سیاله و لطیفی مندمج شده است و همچنین معتقد بودند که مقدرات پسیشه (شهر کوچکی است در النسیا در شمال غربی آتن که در زمان قدیم دارای معبدی بوده موسوم به سرس یا گرس و در معبد مزبور از برای رموز و اسراری که در کلیه نقاط یونان موجود بوده جشن و عید بر پا میکردند) یا روح بشری یعنی تنزل و اسارت آن در جسم و رنج و آلام یا منازعات وی و دوباره صعود تدریجی و غلبه بر هوی و هوس نفسانیه و بالاخره آخرین عودت آن بعالم انوار تمام اینها درام یا گذارشات حیاتی را تشکیل میدهند، و این مسئله از جمله تعلیمات عالیه بوده که در رموز و اسرار الوزیس مجسم میگشته است. بنا بر عقیده فیثاغورث در تمام عوالم جسمانی ترقی و تکامل مادی همدوش ترقی و تکامل روحی است. پیشرفت هر یک از آنها متکی بدیگری و بوسیله هم صورت میگیرند روح کبیر در تمام عالم منتشر است و بهر ماده جان میدهد و همان ماده در اثر تهیج او بحرکت در میآید و کلیه اشکال مختلفه و تنوعات گوناگون موجودات را تشکیل میدهد. موجوداتی که صاحب ذهن و ضمیر شده اند بوسیله مجاهدتهای طولانی خود را از قید ماده خلاص میکنند و بنوبه خویش بر همه چیز غلبه و حکمروائی مینمایند و بدین قسم بحد کمال رسیده و از زندگانیهای بیشمار ارضی رهائی مییابند. از اینرو معلوم میشود که عالم مرئی بوسیله عالم نامرئی صورت میگیرد و توسعه موجودات و مخلوقات مادی عبارت از تظاهر روح خداوندی است. هرگاه در کتب فیزیک قدما جستجو و کاوش کنیم و عقیده ایشان را در باب ساختمان عالم مورد مطالعه قرار دهیم جز یک مشت الفاظ خشن و بی سر و ته چیز دیگر مشاهده نخواهیم کرد، ولی البته باید دانست که از الفاظ مزبور عبارتند از یک رشته رموز و استعارات اما تعلیمات مسکونه یا سری در موضوع قوانین که در عالم حاکم هستند اطلاعات عالی تری را بدست میداده اند. ارسطو بما اظهار میدارد که پیروان فیثاغورث از حرکت زمین بدور آفتاب بخوبی آگاه بوده اند و عقیده را که کیرنیک در خصوص گردش زمین پیدا کرد همانا آن در نتیجه مطالعاتی است که وی در نوشتجات سیسرن بعمل آورده و در آنجا هیسناس یکی از پیروان فیثاغورث بطور وضوح از حرکت یومیه کره زمین گفتگو کرده است. موضوع دو حرکت زمین را بمحرمان اسرار درجه سوم تعلیم میداده اند. بهمان قسم که کشیشها از اوضاع کواکب آگاه بودند فیثاغورث هم مثل استادان خود که کشیشهای مصری بودند میدانست که سیارات از آفتاب تولید شده و بدور آن گردش میکنند و همچنین هر کوکب ثابتی عبارت از شمسی است که عوالم دیگر را روشن کرده و با کرات خود منظومه تشکیل میدهد و بدین منوال آفتابهای دیگر منظومههای شمسی دیگری تشکیل میدهد و کلیه عوالم فلکی و گیتی تابع همان قوانینی هستند که در عالم شمسی ما حکم فرماست، ولی این مباحث را بهیچوجه جرأت اعتماد نداشتند که برشته تحریر در آورند و تعلیمات مزبوره را فقط شفاهاً و در خفیه با کمال احتیاط به طالبین اسرار میآموختند، توده عوام اینگونه مطالب را ابداً نمیفهیدند و آنها را کفر و مخالف با مذهب میدانستند. علم سری نیز بمحرمان اسرار چنین تعلیم میداد که در عالم سیاله موجود است بدون وزن که در همه جا منتشر و در همه چیز نفوذ میکند و داخل میشود. این عامل کثیر النفوذ در اثر ارادۀ ارواح تغییر شکل داده استحاله پیدا میکند یعنی از حالت رقت بغلطت و یا از حالت غلطت به رقت در میآید و ارواح برای تشکیل بدن مادی خود از آن سیاله استفاده نموده و آنرا مانند لباس برای خود تهیه مینمایند. این بدن لطیفی را که ارواح برای خود از سیاله عمومی بدست آورده و ساخته اند واسطه ما بین روح و ماده جسمانی قرار داده این دو چیز را بیکدیگر مربوط مینماید، تمام تفکرات و وقایع در این بدن لطیف ثبت شده و مثل صوری که در آینه دیده میشود از آن منعکس و متشعشع میشوند. بواسطه خواص همین سیاله و بواسطه اثری که اراده در آن دارد، وقایع الفائیه و انتقال خیال انجام گرفته بسبب آنها خوب مکشوف میگردد. قدما بطور استعاره آن را پردۀ سر آمیز ایزیس یا ردای سیبل (در افسانه یونانیها دختر آسمان ورب النوع زمین و مادر ژوپتر بوده است) که تمام موجودات حیه را شامل میشود مینامیدند. همین سیاله است که وسیله ارتباط مابین عالم مرئی و غیر مرئی و واسطه بین مردم و ارواح که بدن جسمانی را رها کرده اند میباشد. علم اسرار نهانی یکی از مهم ترین شعبات تعلیمات ذخیره شده محسوب میگشت. این علم توانسته بود از مجموعه کیفیات قانون ارتباطاتی که عالم ارضی را با عالم روحی متحد میکند تنظیم نماید. ونیز این علم با اسلوب و طریقه مخصوصی کمالات معنوی و روحی بشری را از هم باز کرده و تشریح مینمود و بوسیله همین علم قرائت افکار و رؤیت اشیاء از مسافات بعیده برای وی میسر میگردیده است. وقایع روشن بینی و غیب گوئی معابد یونان و حکایاتی را که از دخترانی که مهبط هاتف غیبی بوده نقل میکنند تماماً تاریخ صحت و واقعیت آنها را تأیید و تصدیق میکند. بسیاری از کسانی که خود را قوی العقل میدانند اینگونه مسائل را ساختگی و کذب میپندارند. البته جای هیچ شک و تردیدی باقی نیست که بایستی از قسمت اغراق گوئی و افسانههای آنها صرف نظر نموده و آنها را کنار گذارد، ولی انکشافات اخیره در علم الروح تجربی چیزهائی را بما نشان داده و ثابت کرده است که در این سرزمین کیفیت دیگری غیر از موهومات پوچ و خرافات بی مأخذ وجود داشته است. و همین اکتشافات ما را ملزم میدارد باینکه وقایع گذشته عهد عتیق را که بر روی اصول ثابته استوار گردیده و پایه و مؤسس معرفت عمیق و مشروحی محسوب میگشته است با توجه کامل تری تحت مطالعه و مداقه قرار دهیم. این ملکات و سجایا را معمولا بایستی در نزد اشخاصی یافت که پاکی نفس و احساسات شامخه و فوق العاده میباشند. وصول ونیل بکمالات مزبور البته یک مقدمات طولانی و دقیقی لازم دارد. شهر دلف مالک چنین اشخاصی بوده و پیشگوئیها که هردت مورخ در کتاب خود در خصوص کریسوس و جنگ سالامین (یکی از جزایر یونان در بحر اژه که بواسطه شکست خوردن از ایران (در ۴۸۶ ق. م) معروف شده است) نقل نموده بخوبی این مدعا را تأئید و ثابت میکند بعدها اینگونه اعمال با بعضی غلط کاریها مخلوط شد و چون کشیشها بندرت اشخاصی را بدست میآوردند که استعداد ولیاقت داشته باشند، لهذا برای این عملیات هر کسی را که ممکنشان بود انتخاب نموده نتیجه صحیح در نیامده و غلطهای واضح واقع میگشت، از این سبب علم غیب گوئی بکلی فاسد و خراب رفته رفته از میان برداشته شد. بنا بر عقیدۀ پلوتارک فقدان این علم برای جامعه آنوقت یک بدبختی بسیار بزرگی شد. تمام اهالی یونان عقیده داشتند که ارواح در کارهای انسان مداخله میکنند سقراط بر طبق گفتههای خودش دارای یک فرشته بود که مطالب را بوی القاء میکرد وقتی که در ماراتن (دهکده کوچکی است در یونان که بواسطه شکست خوردن ایران (در ۴۹۵ ق. م) بدست میلتیاد سردار یونانی اشتهار پیدا کرده است) و در سالامین یونانیها از مهاجمه دهشتناک ایرانیان دفاع و جلوگیری میکردند، بواسطه این اعتقاد که قوای غیر مرئی کمک آنها هستند به اعلا درجه تشجیع و تشویق شده و بالاخره کار خود را از پیش بردند. در جنگ ماراتن نیز آتنیها دو نفر مرد جنگی بنظرشان رسید که در جزو صفوف آنها واقع شده و بدشمن حمله میکنند. ده سال پس از این جنگ پیتی (کاهنه که در شهر دلف از قول آپولون مظهر قدرت پیشگوئی میکرده) که بروی سه پایۀ غیب گوئی خود ایستاده بود در اثر الهام روحى به تمیستکل نشان داد که به چه وسیله یونانرا از شر دشمن نجات دهد: گزرسس یا خشار شاه فاتح همان بود که میخواست بریونانیان غلبه نموده و تسلط یابد و قریحه فطری و طبیعی این ملت را خفه سازد و شاید ممکن بود به روزات فکری و ترشحات ذوقی یونانیها را مدت دو هزار سال بقهقری سوق داده و بعقب اندازد ولی ورق برگشت و در صورتی که جنگجویان یونان مشتی بیش نبودند معهذا قشون معظم آسیائی را مقهور خود ساخته آنها را در هم شکستند. این مجاهدت و غلبه در اثر اعتقاد راسخی بود که ایشان بمساعدتهای غیبی پیدا کرده و معتقد بودند که در باطن قوائی است که آنها را در امور مدد میکند و نسبت به پالاس آتنه یعنى الوهیت حمایت گستر که نمونه از قدرت روحی بود سر بندگی فرود میآوردند و در معبد بزرگ آگوپول واقع در روی سخرههای شمالی یونان یعنی در دو رشته کوههای بزرگ بن تلک وایمت این احترامات را بجا میآورده اند. اطلاع باسرار نهانی فوق العاده بانتشار اینگونه افکار کمک میکرد بدین معنی که محرمان اسرار معتقد بعالم غیر مرئی بودند و این عقیده با تغییر اشکال چندی درمیان عوام منتشر شده و حال آنکه اصل آنها یکی است چه در یونان باشد و چه در هندوستان و مصر ؛ و آن اصل واحد عبارتست از مسئله مردن و زندگانیهای متوالیه و ارتباط با عالم نامرئی. این تعلیمات و عملیات تأثیرات عمیقه ونافذه در اشخاص تولید میکرد و یک نوع اطمینان قلب و خوشی و صفا و قوت اخلاقی مخصوصی بأنها اعطا میکرده که ابداً با چیزهای دیگر قابل مقایسه نبود. سفکل این اسرار را آمال و آرزوهای مرگ مینامید و آریستوفان مینویسد اشخاصی که در این اسرار سهیم میگردیدند دارای یک زندگانی مقدس تر و پاک تری میشدند، اما باید دانست اشخاصی که به دروغگوئی، توطئه چینی، نقض پیمان و یا آنکه بفسق و فجور معروف بودند بهیچ وجه اجازه نداشتند در این حوزه مقدس داخل شده و اینگونه اسرار را فرا گیرند. یرفیر چنین گفته است: روح ما در حین مرگ بایستی همان حالتی باشد که قبل از اطلاع باسرار بهمان حالت در آمده یعنی بایستی عاری از هر گونه هوی و هوسها و خشم و عاری از حسادت و حقد و کینه باشد. پلوتارک نیز مکالمه با ارواح را تأئید و تأکید نموده چنین اظهار میدارد: اغلب از مواقع ارواح عالیه در اسرار نهانی مداخله میکرده، گرچه گاهی نیز ارواح شرور در صدد مداخله برمی آیند. پرکلیوئس نیز چنین اضافه میکند: در جمیع آداب اسرار آمیز خدایان (معنی خدایان در اینجا کلیه طبقات ارواح است) از خود اشکال بسیاری ظاهر میسازند و در تحت تصاویر متعدده ومختلفه در آمده و بشکل انسانی میگردند. مجسم علم سری عبارت بود از یک رشته یا زنجیرى بین فیلسوف وکشیش و همین موضوع است که اتحاد یگانه آنها را تشریح و بیان نموده و در تمدن یونانی وظیفه مذهب را از آن تفکیک مینماید. این عقیده بمردم می آموخت که چگونه بر هوی و هوسهای نفسانیه غلبه نمایند و به چه قسم اراده و درک مسائل معنویه را در خود توسعه و بسط دهند. بایک مشقتها و ریاضات تدریجی پیروان اسرار درجات عالیتر بمقامی میرسیدند که میتوانستند به بعضی اسرار نهانی طبیعت پی برند و بمیل خود بعضی از قواء را در این عالم بصورت عمل در آورند و کیفیات ظاهری ما فوق الطبیعه از خود بروز دهند ولی تمام این کیفیات عبارت بود از تظاهرات قوانین فیزیکی که بنظر عوام مجهول و غامض در میآمد. در ابتداء سقراط و پس از او افلاطون نظریات و عملیات فیثاغورث را در یونان ادامه دادند. سقراط مایل بود حقایقی را که شخصاً از روی عقل و فهم خود کشف و استنباط نموده بمردم بیاموزد و او خود را هرگز از جمله داوطلبان اسرار محسوب نمیکرد. پس از مرگ وی افلاطون بمصر رفته و مرشدین بزرگ مصر باو اجازه دادند که در حوزه اسرار داخل شود، وقتی که بیونان مراجعت کرد با پیروان عقیده فیثاغورث متفق شده و آکادمی بزرگ خود را تأسیس و برقرار کرد ولی از آنجا که دارای عنوان محرمی اسرار بود بهیچوجه اجازه نداشت که آزادانه و علنی عقاید خود را بین مردم منتشر سازد. اصل حقیقت در نوشتجات وی کمی پوشیده و مستور بنظر میرسد. ولی معهذا عقیده او در خصوص انتقال وعود ارواح وروابط بین زندگان و مردگان تماماً در کتب قدر، فدن، و تیمه مندرج است. در کتاب قدر چنین مذکور است: بطور یقین باید دانست که زندگان از مردگان متولد میشوند و ارواح مردگان نیز دوباره تجدید حیات میکنند. بهمین ترتیب قسمت حکایات تمثیلی در آخر کتاب افلاطون موسوم به جمهوریت نیز بوده است. در آنجا چنین نوشته که فرشته در دامان پارکها یعنی آن سه نفر فرشته که در مبداء و مختم زندگانی دخالت داشته و یکی از آنها رشته حیات را با دوکی که دارد ریسیده و دیگری وقتیکه ساعت رحلت رسیده باشد آنرا با مقراض خود قطع میکند، نشسته و مقدرات و وضعیات مختلفه بشریت را در دست میگیرد و چنین مینویسد: ای ارواح ربانی! بیائید و دوباره به بدن فانی مراجعت کنید شماها دوره جدیدی را شروع خواهید کرد. این است تمام مقدرات زندگانی آزادانه، تخم امل خود را انتخاب کنید و این انتخاب شما تغییر ناپذیر است. هرگاه این انتخاب شما بد باشد خداوند را مقصر ندانید. همین عقاید در میان رمنها نیز نفوذ نموده بود چنان که سیسرن در کتاب خود موسوم بخواب سبپیون فصل سه، و اوید نیز در کتاب تغییرات شکل انسانی فصل ۱۵ در این خصوص صحبت کرده. در فصل ششم کتاب ویرژیل موسوم انید مانیز انه چون پدر خود آنشیز را در عالم برزخ میبیند از قانون تجدید زندگانیها مطلع میشود. کلیه نویسندگان لاتین معتقدند به اینکه فرشتههای خانوادگی باشخاص صاحب استعداد بعضی چیزها القاء میکنند. لوکن ، ناسیت ، آپوله و حتی فیلسترات یونانی نیز مکرراً در کتب و نوشتجات خود در خصوص خواب ها، بروزات و طلبیدن مردگان صحبت داشته اند. خلاصه آنکه اسرار مکنونه که در حقیقت مهد کلیه ادیان و فلسفه و حکمت محسوب میشود در طی اعصار و ادوار ظواهر مختلفه را بخود پوشانیده ولی باید دانست که اساس این اسرار در همه جا بیک طریقه و تغییر ناپذیر است. اسرار مکنونه ابتداء در هندوستان و مصر بوده و پس از آن با موج مهاجرتها و مراودههای مردم بمغرب زمین انتقال یافته است. کلیه نقاطی را که سلتها اشغال نموده اند ما میتوانیم اسرار مکنونه را در آنجاها بیابیم اسرار مزبور که در یونان در تحت آداب و اشکال سرآمیزی مخفی شده بود بواسطه تعلیمات استادان بزرگ از قبیل فیثاغورث و افلاطون این اسرار روشن و علنی گشت، تابدین ترتیب که اشخاص فوق الذکر اسرار مزبوره را برشته نظم در آورده آنها را بار بالندگی و بطرز مخصوصی جلوه گر ساخته و بدین وسیله مردم را آگاه مینمودند، معبودات خیالی بت پرستان مانند پردههای زربافتی هستند که بروی حقایق کشیده شده و آنها را بطوری که طرح آن حقایق از زیر چین و شکنجهای آن پرده بیرون است قالب گیری کرده اند. مدرسه اسکندریه اصول مطالب مهمه و برجسته آنرا گلچین نمود و همانها را بخون جوان و گرم مسیحیت تزریق کرد، اما باید دانست که قبل از این وقایع کتاب انجیل از علم علنی اسنینها که شعبه دیگری از داوطلبی اسرار محسوب میشد روشن و فروزان گشته بود: و اصلاً بیانات وکلمات مسیح از این سرچشمه جاوید و سرمدی سیراب میگشته و دارای تصاویر و اشکال مختلفه و افکار شامخه بوده است. از این رو در همه جا با وجود تغییرات و تنوعات زمان و زیر و رو کشتن ملل ابقاء و جاوید ماندن یک سلسله تعلیمات سرى این قسم اثبات و محقق میگردد. و چنانکه مشاهده میشود این تعلیمات اصولاً در تمام مذاهب و یا در کلیه تصورات حکمتی و فلسفی یکسان میباشد. عقلاء متفکرین، پیغمبران هر عصری و ممالک مختلفه ممالک مختلفه هر دوره قدرت و قوتی که باعث انجام بسی کارهای خطیر و بزرگ شده، و تغییراتی را که در اشخاص و جامعهها احداث کرده و آنها را بشاهراه تکامل تدریجی سوق میدهد. از این منبع بدست آورده و آن اطلاعات را مانند الهامی بکار برده و از آن استفاده نموده اند. از ابتدای تاریخ بشریت تاکنون یک رشته بیانات و جریانات روحی موجود بوده است و چنین بنظر میرسد که در این عالم غیر مرئی که بر ما تسلط داشته و محیط بر ماست، ارواح و فرشتگان موجود بوده و هستند که همیشه راهنما و هادی بشریت گشته و هرگز ارتباط خودشان را با آن قطع نکرده اند.
حدیث :
در وصیت امیرالمؤمنین علیه السلام به فرزندش محمد بن حنفیه آمده است حضرت فرمود: اى پسر دلبندم. چیزى را که نمیدانى نگو بلکه هر چیزى را هم که میدانى بر زبان نیاور، زیرا خداوند بر تمامى اعضاى تو امورى را واجب ساخته که بوسیله آنها در روز قیامت بر علیه تو حجت و دلیلى مى آورد و از تو درباره آنها میپرسد و آنها را پند و نصیحت نموده و بیم داده و ادب آموخته و رها وا نگذارده، پس فرموده است: (و لا تقف ما لیس لک به علم ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسولا: از آنچه که به آن علم و آگاهى ندارى پیروى نکن زیرا از گوش و چشم و دل سوال میشود) و فرمود: (اذ تلقونه بالسنتکم و تقولون بافواهکم ما لیس لکم به علم و تحسبونه هینا و هو عندالله عظیم: هنگامى که آن را با زبانهاى خود فرا میگرفتید و آنچه را که به آن علم و آگاهى نداشتید یا با دهانتان میگفتید و این را سهل میشمردید در حالیکه در نزد خدا بس بزرگ است) سپس اعضاء و جوارح را به عبادت و فرمانبردارى خود فرا خوانده و فرموده: (یا ایها الذین آمنوا ارکعوا و اسجدوا و اعبدوا ربکم و افعلوا الخیر لعلکم تفلحون: اى ایمان آورندگان رکوع و سجده کنید و پروردگارتان را بپرستید و عمل خیر انجام دهید امید است که به رستگارى برسید) این پرستش خداوند و انجام خیر فریضه اى است که بر تمام اعضا واجب گشته است. و فرمود: (و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا: سجده گاهها از آن خداست پس همراه با خدا، هیچکس دیگرى را نخوانید) مراد از سجده گاهها، صورت و دو دست و زانوها و دو انگشت بزرگ پا است و فرمود: (و ما کنتم تستترون ان یشهد علیکم سمعکم و لا ابصارکم و لاجلودکم: و نمیتوانید شهادتى را که گوشهایتان و دیدگانتان و پوستهایتان بر علیه شما میدهند را پنهان سازید) مراد از پوستها در این آیه عورتها است. سپس خداوند بر هر عضوى از اعضاى تو واجبى را اختصاص داده و بر آن تصریح نموده است، پس بر گوش واجب ساخت که به معاصى گوش فرا ندهد، پس فرمود: (و قد نزل علیکم فى الکتاب ان اذا سمعتم آیات الله یکفر بها و یستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتى یخوضوا فى حدیث غیره انکم اذا مثلهم: و محققا خداوند در کتاب بر شما چنین فرستاد که هر گاه بشنوید که به آیات الهى کفر ورزیده میشود و آیات خدا به مسخره گرفته میشود در اینگونه مجلسى با کافران منشینید تا در سخن دیگرى وارد شوند اگر چنین نکنید همانند آنانید) و فرمود: (و اذا رایت الذین یخوضون فى آیاتنا فاعرض عنهم حتى یخوضوا فى حدیث غیره: هرگاه دیدى کسانى در مورد آیات ما به انکار و استهزا غرق در گفتگو شده اند از آنان دورى کن تا درباره سخنى دیگر بگفتگو بنشینند) سپس خداوند عزوجل جایى را که مومن از روى فراموشى در چنین مجلسى نشسته است را استثنا نموده و فرموده است: (و اما ینسینک الشیطان فلا تقعد بعد الذکرى مع القوم الظالمین: و اگر شیطان فراموشت ساخت پس بعد از یادآورى با چنین گروه ستمکارى منشین) و فرمود: (فبشر عباد الذین یستعمون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب: پس بشارت دهد بندگان مرا، همان بندگانى که سخن را میشنوند و از نیکوترین سخن پیروى میکنند، آنان کسانى هستند که خداوند هدایتشان کرد و آنان خردمندانند)و فرمود: (و اذا مروا باللغو مروا کراما: مومنان هر گاه به امرى بیهوده برخورد کنند کریمانه از کنار آن میگذرند) پس این همان چیزى است که خداوند بر گوش واجب ساخته و عمل گوش همین است و خداوند بر چشم نیز واجب نموده که به چیزى که بر او حرام ساخته نظر نیفکند پس فرمود: (قل للمومنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم: به مومنان بگو دیدگانشان را از دیدن حرام فرو بندند و عورتهایشان را حفظ کنند) پس حرام نمود که کسى به عورت دیگرى نگاه کند. و بر زبان واجب نمود که به آنچه که قلب بر آن پیمان بسته اقرار و تعبیر کند پس فرمود: (و بگویید ایمان آوردیم به آنچه که قلب بر آن پیمان بسته اقرار و تعبیر کند پس فرمود: (و قولوا آمنا باذى انزل الینا: و بگویید ایمان آوردیم به آنچه که بر ما فرو فرستاده شد) و فرمود: (و قولوا للناس حسنا: و به مردم نیکویى را بگویید) و بر قلب که امیر اعضا است و عضوى است که بوسیله آن تعقل و فهم صورت میگیرد و از امر و راى او نتیجه گیرى حاصل میگردد نیز واجب ساخت و فرمود: (الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان: کافران دروغگویند مگر کسى که به اجبار اظهار کفر نموده در حالیکه دلش به ایمان آرمیده است) و در آنجا که خبر از گروهى میدهد که ایمان زبانى دارند نه قلبى فرمود: (الذین قالوا آمنا بافواههم و لم تومن قلوبهم: آنانکه گفتند ایمان آوردیم در حالیکه دلهایشان ایمان نیاورده بود) و فرمود: (الا بذکر الله تطمئن القلوب: آگاه باشید که دلها با یاد خدا آرام میگیرد) و فرمود: (و ان تبدوا ما فى انفسکم او تخفوه یحاسبکم به الله فیغفر لمن یشاء: اگر آنچه را که در درون دارید آشکار یا پنهان کنید خداوند به سبب آن از شما حساب میکشد پس هر که را بخواهد میبخشاید و هر که را بخواهد عذاب میکند) و خداوند بر دو دست واجب ساخت که آن دو را بسوى آنچه که خداوند بر تو حرام نموده دراز نکنى و دو دست را در راه اطاعت خدا به کارگیرى پس فرمود: (یا ایها الذین آمنوا اذا قمتم الى الصلاه فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الى المرافق و امسحوا بروسکم و ارجلکم الى الکعبین: اى ایمان آورندگان هر گاه براى نماز بر میخیزید رویهایتان و دستهایتان را تا آرنج ها بشویید و به سرهایتان مسح بکشید و پاهایتان را تا برآمدگى روى پا مسح کنید) و فرمود: (فاذا لقیتم الذین کفروا فضرب الرقاب: هرگاه در میدان کارزار با کافران روبرو شدید گردنهاشان را بزنید) و خداوند بر پاها واجب ساخت که آن دو را در راه طاعتش به حرکت درآورى و بوسیله آن دو، همچون گام زدن شخص عصیانکار گام بر ندارى، پس فرمود: (و لا تمش فى الارض مرحا انک لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا کل ذلک کان سیئه عند ربک مکروها: با تکبر و خرامان بر روى زمین گام بر ندار زیرا هرگز زمین را نمیتوانى بشکافى و در بلندى به کوهها نخواهى رسید، همه اینها زشتی اش در نزد پروردگارت ناپسند است) و فرمود: (الیوم نختم على افواههم و تکلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما کانوا یکسبون: امروز بر دهانهاشان مهر مى نهیم و دستانشان با ما سخن میگویند و پاهاشان به آنچه که کسب کرده اند گواهى خواهند داد) پس خداوند خبر داده است که پاها در روز قیامت بر علیه صاحب خود گواهى خواهند داد. پس اینها که گفته شد چیزهایى است که خداوند بر اعضاى تو واجب ساخته است پس از خدا بترس اى فرزندم و اعضاى خود را در راه اطاعت و خوشنودى او بکارگیر و بر حذر باش از اینکه خداى تعالى تو را در حال انجام گناه ببیند، یا تو را در طاعت خویش نیابد پس در نیتجه از زیانکاران باشى و بر تو باد که به خواندن قرآن بپردازى و به آنچه در قرآن است عمل کنى و واجبات و قوانین و حلال و حرام و امر و نهى آن را لازم شمرى و با قرآن به شب زنده دارى بپردازى و در شب و روز آن را تلاوت کنى، زیرا قرآن عهد و پیمانى است از جانب خداى تبارک و تعالى با بندگانش پس بر هر مسلمانى واجب است که در هر روز نظر به این پیمان الهى بیفکند اگر چه به پنجاه آیه آن، و بدانکه درجات بهشت به عدد آیات قرآن است، پس زمانى که روز قیامت شود به قارى قرآن گفته خواهد شد که بخوان و بالا رو پس در بهشت بعد از پیامبران و صدیقان کسى درجه اش بالاتر از درجه قارى قرآن نیست. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
این شعر عاشقانه خواندنی است، کبوتر سبز عشق تو، عشق تو، کبوتری سبز است، کبوتری غریب و سبز، ای یار، عشق تو کبوتروار میبالد، بر انگشتان من، بر پلکهایم.، این کبوتر زیبا، چه سان آمد، از چه زمان آمد؟، ای یار، من فکر نکردهام، و کسی که عاشق شد، فکر نمیکند.، عشق تو ـ تنها ـ میبالد، چون باغچهها، و چون شقایق سرخ بر دروازهها، چون بادام و صنوبر بر دامنهها، و چون شکر در دل هلو، عشق تو مثل هواست، ای یار، در برم میگیرد، از هر گوشه و کنار، جزیره عشق تو را، خیال هم دست نمییازد، چون رؤیاست، ناگفتنی… تفسیر ناپذیر.، ای یار، عشق تو چیست؟ گل یا دشنه؟ شمعی روشن، طوفانی کوبنده، یا مشیت ناگزیر خداست؟ /نزار قبانی

نزار قبانی، شاعر سرشناس عرب سال ۱۹۲۳ در دمشق متولد شد و سال ۱۹۹۸ از دنیا رفت. او دیپلمات و نویسنده محبوب سوری بود. عشق، فمینیسم، ظرافت، سادگی، دین و سیاست از موضوعات محوری اشعار او بودند. شعرهای او بر دهان خوانندگان مشهور عرب جاری است. نزار از ۱۶سالگی سرایش شعر را آغاز کرد. سال ۱۹۴۴ از دانشکده حقوق فارغالتحصیل شد و در وزارت خارجه سوریه مشغول به کار شد. اما روحش آرام نداشت. سال ۱۹۶۶ دیپلماسی را رها کرد و به آغوش شعر بازگشت. در زمانی که مسئلهی فلسطین پررنگ شد، دوباره به سرایش شعر سیاسی و شعر مقاومت بازگشت. اما چند واقعهی غمانگیز و اثرگذار باعث شدند عشق و غم مثل دو پیچک دور اشعار او بپیچند: خودکشی خواهرش، مرگ پسر نوجوانش و مرگ عشق زندگیاش، بلقیس، در بمبگذاری سفارت عراق در بیروت. اشعار او در کتاب بلقیس و عاشقانههای دیگر حال و هوای عاشقانه و لطیفی دارند و خواننده را سرشار از حس ظریف شیفتگی میکند.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش نوزدهم
ایران و انقلاب ١٨٥٧ هند: ابوالمظفر سراج الدین محمد بهادرشاه دوم، هفدهمین و آخرین پادشاه گورکانی هند، در ٢٨ سپتامبر ١٨٣٧ در سن ٦٢ سالگی به جای پدر نشست. مورخین از او به بدی یاد نکرده اند و وی را مردی آرام و گوشه گیر و دانشمند و شاعر و خطاط توصیف کرده اند که دارای برخی تألیفات چون دیوان شعر و شرح گلستان سعدی است. معهذا، زندگی او نیز به آرامی نگذشت. در سال ١٨٥٧ انقلاب بزرگ هندوستان رخ داد که در تاریخنگاری غرب به موتینی بزرگ (شورش بزرگ) شهرت دارد. این انقلابی بود گسترده و عظیم که میلیونها نفر از مردم هند، از همه ادیان و فرق و اقوام، فقیر و غنی، در آن مشارکت داشتند. موتینی، که رنگ و بوی اسلامی جدی داشت، از مهمترین تحولات تاریخ معاصر جهان است با پیامدهای عمیق سیاسی و فرهنگی بویژه در زمینه تشدید نگرش خصمانه استعمار غرب به اسلام. این نخستین انقلاب بزرگ مردمی علیه سلطه استعمار غرب است. در جریان انقلاب، دهلی نیز، چون سایر شهرها، به تصرف مردم درآمد و آنان وفاداری و حمایت خود را به بهادرشاه اعلام کردند. در ١٤ سپتامبر ١٨٥٧ ارتش انگلیس تهاجم به دهلی را آغاز کرد، در ٢٠ سپتامبر آخرین سنگرهای دفاعی شهر سقوط کرد و کشتار مردم آغاز شد. در ٢١ سپتامبر، کاپیتان ویلیام هادسون بهادرشاه را، در حالی که پیر و شکسته به آرامگاه نیایش همایون پناه برده بود، دستگیر کرد. هادسون پس از دستگیری بهادرشاه و اعضای خانواده اش، در ٢٢ سپتامبر دو پسر (میرزا مغول و میرزا خضر سلطان) و یک نوه بهادرشاه (میرزا ابوبکر) را وحشیانه به قتل رساند و انگشتر و اشیاء قیمتی آنان را برداشت. ویلیام هادسون، که حتی در میان کارگزاران کمپانی نیز چهره ای قسی و بدنام بشمار میرفت، در این زمان ریاست سازمان اطلاعاتی انگلیسیها را به دست داشت و در زمان تصرف دهلی به دست مردم شبکه جاسوسی وی بطور منظم اخبار شهر را به اطلاع او میرسانید. او در ١٢ مارس ،١٨٥٨ در جریان تهاجم به شهر لکهنو، به قتل رسید. در ٢٩ ژانویه ،١٨٥٨ انگلیسیها دادگاهی نمایشی برای محاکمه و خلع بهادرشاه ترتیب دادند که تا ٩ مارس ادامه داشت. سرانجام، وی به اتهام تحریک مردم به شورش به خلع از سلطنت و تبعید دائم به رانگون (برمه) محکوم شد و به اتفاق تنها پسر باقیمانده اش، جوانبخت، تا پایان عمر در این شهر بسر برد. او در سال ١٢٧٩ق / ١٨٦٢م. در سن ٨٧ سالگی در رانگون درگذشت. گفته میشود امروزه نیز اعقاب جوانبخت در رانگون ساکن اند. تصاویر بازمانده از او، بهادرشاه را پیرمردی شکسته و رنجور نشان میدهد با پوشاکی ساده، ریشی سفید و بلند و چهره ای بس اندوهگین. در دادگاه بهادرشاه، انگلیسیها کوشیدند تا انقلاب هند را به توطئه خارجی منسوب کنند. (آنان اینک خود را نه خارجی بلکه صاحبخانه میدانستند!) انقلاب هندوستان کمی پس از پایان جنگ کریمه (١٨٥٤ ١٨٥٦) رخ داد که در آن انگلیس و فرانسه متحدین عثمانی علیه روسیه بودند. بنابراین، این قدرت خارجی یا باید روسیه میبود یا ایران. در این زمان، ایران در حال جنگ با دولت انگلیس بود و با بازپس گیری هرات به تهدیدی خطرناک برای سلطه انگلیسیها بر شبه قاره هند بدل شده بود. فتح هرات امیدی در دل مردم شبه قاره هند برافروخت و این امید در شعله ور شدن انقلاب ١٨٥٧ بی تأثیر نبود. در اعلامیه های رهبران انقلاب مکرر عباراتی در زمینه پایان قدرت انگلیس در جهان به چشم میخورد و برخی سخنگویان و رهبران انقلاب در مسجد جامع دهلی و در سایر شهرها به مردم نوید حمایت ایران را میدادند. هیچ نشانه ای از دخالت روسیه به دست نیامد؛ و بنابراین تنها قدرت خارجی که انگلیسیها میتوانستند آنرا به دخالت در حوادث هند متهم کنند ایران بود؛ و چنین کردند. صرفنظر از صحت و سقم آن، صرف این اتهام بیانگر آن است که ایران هنوز، در عرصه جهانی بویژه در شبه قاره هند، از اعتبار و اهمیت جدی برخوردار بود. این امر همچنین اهمیت تصرف هرات از یکسو و عظمت خیانتی را که با انعقاد پیمان صلح پاریس (٧ رجب ١٢٧٣ق / ٤ مارس ١٨٥٧م.)، درست در کوران دادگاه بهادرشاه و در اوج مقاومت قهرمانانه شهر لکهنو و ١٧ روز قبل از سقوط آن، صورت گرفت جلوه گر میسازد. دادستان انگلیسی در دادگاه بهادرشاه ادعا کرد که وی پیک هایی به دربار ایران روانه کرده و شاه ایران متقابلا از شورش هند حمایت کرده است. گفته شد که وی از طریق میرزا سلیمان شکوه، نوه شاه عالم دوم، با دولت ایران رابطه داشته است. میرزا سلیمان شکوه بعنوان تبعیدی در شهر لکهنو به سر میبرد. او شیعه بود و این قرینه ای بود بر پیوند او با ایران. فردی بنام ماکاند لعل در دادگاه بهادرشاه شهادت داد که سلیمان شکوه پیکی بنام سید قنبر را به ایران روانه کرده است. معهذا، ثابت نشد که سید قنبر حامل نامه ای برای شاه ایران بوده است. شاهد دیگر مدعی شد که میرزا حیدر، پسر سلیمان شکوه، بهادر شاه را به گروش بمذهب تشیع ترغیب کرده است. این نیز قرینه ای دیگر بود بر توطئه ایران برای اشغال هند! چارلز مورای، وزیر مختار وقت انگلیس در تهران، در گزارش خود به لرد کانینگ، فرمانفرمای هند، اطلاع میدهد که یکی از مقامات عالیرتبه ایرانی به او گفته که نامه هایی به رهبران مسلمانان شمال هند نوشته و آنان را به شورش فراخوانده است. معهذا، اظهارات بعدی مقامات انگلیسی دال بر نفی نقش ایران در انقلاب هند است. سر جان لارنس مینویسد اگر شاه ایران در پی آشوب در هند بود درست در حساسترین لحظه گرفتاری ما صلح نمیکرد. در مذاکرات پاریس لرد کاولی، سفیر انگلیس در فرانسه و طرف مذاکرات با ایران، نزد فرخ خان امین الملک کاشی، طرف ایرانی، گلایه کرد که گویا از صدراعظم ایران نگارشی چند به هندوستان رفته و سبب شورش هند گشته. فرخ خان منکر این قضیه شد و در گزارش خود به میرزا آقاخان نوری ماجرا را اطلاع داد. صدراعظم انکار او را نپسندید و در نامه خود به فرخ خان ادعای کاولی را تأیید کرد: چرا سخن را به کذب کنی که هفته دیگر از پرده بیرون افتد. و حال آنکه هنگام تحریر این رساله و تهییج این مفاسد ترا آگهی دادم هیچ نگویی که عنقریب مکاتیب مرا به دست کرده در برابر چشم تو خواهند گذاشت. آنوقت چه خواهی گفت و از برای سفارت چه مکانت خواهی داشت؟ خان ملک ساسانی ارتباط مقامات ایرانی با رهبران انقلاب هند را تأیید میکند ولی آن را به میرزا تقی خان امیرکبیر منتسب میکند و می افزاید رمزهای مکاتبات امیر با رجال هند در کتابخانه سلطنتی موجود است. خان ملک سخت از انتساب این رابطه به میرزا آقاخان نوری برمی آشوبد و آن را تاراج میراث سیاسی میرزا تقی خان میخواند و مینویسد: میرزا آقاخان نوری چون به همه چیز امیر دست تطاول دراز کرده میخواسته است این کار امیر کبیر را هم به خود نسبت دهد. در رابطه میرزا تقی خان امیرکبیر با رجال مسلمان هند تردیدی نیست و کاملا ً معقول و محتمل است که امیر با اعضای دودمان گورکانی و حکمرانان و رجال دولت شیعی اود نیز رابطه داشته باشد. معهذا، ادعای خان ملک ساسانی پذیرفتنی نیست. میرزا تقی خان در ١٧ ربیع الاول ١٢٦٨ق/ ١٠ ژانویه ١٨٥٢م. به قتل رسید و این پنج سال پیش از آغاز انقلاب هندوستان است. لرد کاولی از خاندان ولزلی است. نام اصلی او سر هنری ولزلی است و برادرزاده لرد مورنینگتون (ریچارد ولزلی) و دوک ولینگتون (آرتور ولزلی) که این خاندان دسیسه گر در بنیانگذاری زرسالاری جهانی و در پیوند با روچیلدها و زرسالاری یهودی است. مشارکت لرد کاولی در فریب ایران و انعقاد پیمان صلح پاریس بیانگر نقش اصلی این کانون در ماجرای پیچیده فوق است که بوسیله دلالی بزرگ چون لویی بناپارت و با وساطت خود فروشانی کوچک چون فرخ خان کاشی و میرزا ملکم خان، و قطعا با حمایت میرزا آقاخان نوری (صدراعظم) به فرجامی شوم رسید. ما نیز مشارکت میرزا آقاخان نوری در تهییج مردم هند را معقول نمیدانیم و آن را چشمه ای دیگر از دسیسه های بغرنجی میدانیم که کانون فوق از زمان جنگ کریمه در ایران آغاز کرد. گلایه لرد کاولی شاید با این هدف صورت گرفته که از میرزا آقاخان نوری چهره ای موجه و وفادار به ناصر الدین شاه ارائه شود و اعتماد بیشتر او به صدر اعظمش جلب گردد. و شاید میرزا آقاخان نوری و سایر کارگزاران ایرانی الیگارشی مستعمراتی و یهودی انگلیس در دسیسه خلع رسمی دولت گورکانی هند سهمی داشته اند حداقل در زمینه فراهم آوردن استنادات محکمه پسند برای دادگاه انگلیسی دهلی. قاعدتا آن مقام عالیرتبه ایرانی که در نزد مورای لاف زده و حوادث هند را به نامه نگاریهای خود منتسب کرده نیز همین میرزا آقاخان نوری است. سر چارلز مورای فرستاده وزارت امور خارجه انگلیس بود نه حکومت انگلیسی هند. مورای وزیر مختاری مجرب و عاقل نیز نبود؛ از بدو ورود به تهران (۱۸۵۵) رویه ای غرورآمیز و زشت در قبال دولت ایران در پیش گرفت تا بدانجا که ناصرالدین شاه در دستخط خود خطاب به صدراعظم او را سفیه و مجنون خواند. قطع روابط ایران و انگلیس ( ۵ دسامبر ١٨٥٥) بوسیله مورای صورت گرفت. و سرانجام، این تجربه ناکام وزارت خارجه بریتانیا در ایران سبب شد که از آن پس روابط با ایران در دست وزارت نوپدید امور هندوستان و حکومت انگلیسی هند، وارثین کمپانی هند شرقی، قرار گیرد. بدینسان، الیگارشی مستعمراتی هند به آنچه میخواست دست یافت. مورای طبعاً، برخلاف نمایندگان کمپانی هند شرقی در ایران چون کلنل جوستین شیل و کلنل هنری راولینسون، با شبکه عوامل کمپانی در ایران آشنایی نداشت. ناآشنایی او با وابستگان ایرانی کمپانی تا بدان حد بود که نزد میرزا آقاخان نوری گلایه کرد که در مذاکراتش با او از میرزا ملکم خان بعنوان مترجم استفاده میکند و این در حالی است که پدر میرزا ملکم خان (میرزا یعقوب) کارمند سفارت روسیه است. مورای تصور میکرد که متن مذکرات او با صدراعظم بوسیله میرزا یعقوب در اختیار روسها قرار میگیرد. مورای نمیدانست که میرزا یعقوب از ارکان استوار شبکه پنهان کمپانی هند شرقی بریتانیا در ایران است و حضور او در سفارت روسیه در مقطـع زمانی مهمی چون جنگ کریمه نفوذ یک مأمور اطلاعاتی ورزیده است در مکانی حساس. نفی نقش میرزا آقاخان نوری در انقلاب هند، بمعنای نفی مشارکت مقامات ایرانی، در حد نامه نگاری و تشجیع برخی رهبران انقلاب هند، نیست. در ٣٠ مارس ١٨٥٦ با پیمان صلح پاریس جنگ کریمه به پایان رسید و این سرآغاز تهاجم اطلاعاتی و نظامی بریتانیا به ایران برای پایان دادن به مسئله هرات است. در این زمان، سلطان مراد میرزا حسام السلطنه (١٢٣٣ ١٣٠٠ق.)، پسر عباس میرزا نایب السلطنه و حکمران خراسان که فرماندهی جنگ هرات را به دست داشت، پس از تصرف غوریان و بادغیسات به حوالی هرات رسیده بود. در ٧ صفر ١٢٧٣ق / ٢٥ اکتبر ١٨٥٦م. هرات بدست نیروهای ایرانی سقوط کرد. در اول نوامبر انگلستان به ایران اعلام جنگ کرد و در نخستین روزهای ماه دسامبر ناوگان انگلیس پس از اشغال جزیره خارک، به بندر بوشهر حمله برد. نیروهای انگلیسی در ساحل پیاده شدند و به فرماندهی سر جیمز اوترام، اولین حکمران انگلیسی ایالت اود که اینک راهی جنوب ایران شده بود، به پیشروی به سوی برازجان پرداختند. کمی بعد، تهاجم به محمره آغاز شد و این بندر در ٣٠ رجب ١٢٧٣ق / ٢٧ مارس ١٨٥٧ میلادی به تصرف نیروهای انگلیسی درآمد. تهاجم به بوشهر و محمره قابل دفع بود و قطعا سودی برای انگلیس نداشت. هرچند دولت مرکزی تهران در تار و پود دسیسه های عمال پنهان کمپانی هند شرقی گرفتار بود، ولی مردم جنوب با استواری به مقاومت پرداختند و بویژه در جنگ ننیزک نیروهای انگلیسی را شکستی سخت دادند. در تاریخنگاری معاصر ایران، نام فرماندهان و قهرمانان این دفاع ملی- چون محمدقلی خان ایلخانی قشقایی و لطفعلی خان برادرزاده اش، باقرخان تنگستانی و پسر رشیدش احمدخان که به شهادت رسید و غیره- با احترامی در خور ایشان به ثبت رسیده است. با آغاز و اوج گیری انقلاب هند قطعاً انگلیسیها توان حفظ نیروهای خود را در جنوب ایران نداشتند و مجبور به تخلیه منطقه بودند. شورش نظامیان هندی مستقر در جنوب ایران کاملا محتمل بود؛ بسان شورش نظامیان هندی کمپانی در سراسر شبه قاره تا بدانجا که انقلاب ١٨٥٧ هندوستان شورش سپاهیان نیز نام گرفته است. محمدحسن خان اعتمادالسلطنه در طنز سیاسی خود معروف به خوابنامه به درستی مینویسد: او (فرخ خان کاشی) خود پولی از انگلیسها گرفت و با اتباعش این کار را کردند، و عاجلا کار صلح را پرداختند و مصالحه را منعقد نمودند، اگر شتاب نکرده بودند و فتنه و بلوای هند بروز کرده بود، انگلیسها مضطرب و مستأصل میشدند و کار به دلخواه میگذشت: هرات را مسترد نمیکردیم و بنادر خود را مسترد مینمودیم، بلکه به قسمت عمده ای از افغانستان دست می انداختیم و خسارت جنگی قابلی از دولت انگلیس میگرفتیم. افسوس که عجله فرخ خان نگذاشت... هرات از دست رفت بلکه حق ثابت ما در افغانستان باطل شد. ایران به جای آنکه خیلی منتفع شود مبلغ های گزاف متضرر شد. در قبال این تحولات در تهران دو نگرش وجود داشت: نگرش نخست از آن میرزا آقاخان نوری و رجال وابسته به استعمار بریتانیا بود که با ایجاد دلهره و هراس شاه را به تخلیه هرات و انعقاد پیمان صلح با انگلیس تشویق میکردند. خان ملک ساسانی مینویسد: میرزا آقاخان خود را دستپاچه و وحشت زده نشان داد، از بی حساب بودن قوای انگلیس و اشغال سرتاسر خاک ایران به عرض شاه رسانید لذا، بدون درنگ مصمم شدند فرخ خان کاشی را، که صندوقدار شاه بود، برای عقد صلح با انگلیسیها به پاریس بفرستند. نگرش دوم به گروهی از رجال وطن دوست و در رأس آنها حسام السلطنه تعلق داشت که با دیدگاهشان از زبان اعتمادالسلطنه آشنا شدیم. کاملا محتمل و معقول است که حسام السلطنه در زمان استقرار در هرات با ارسال نامه به رهبران انقلاب هندوستان آنان را به پایداری فراخوانده باشد به این امید که پس از جلب رضایت شاه با ارتش خود و نیروهای کثیر داوطلب افغانی و هندی به یاری مردم هند بشتابد. احتمالا، به دلیل همین نامه ها بود که سخنگویان انقلاب در مسجد جامع دهلی مردم را به یاری عنقریب ایرانیان نوید دادند. خان ملک ساسانی، بر اساس مکاتبات حسام السلطنه مضبوط در کتابخانه سلطنتی، مینویسد: حسام السلطنه قاصدهای بادپیما به تهران فرستاد و نوشت که از آمدن کشتیهای انگلیس به بوشهر نگران نباشید، انگلیسیها هرگز نمیتوانند از برازجان بالاتر بیایند... حسام السلطنه ضمن فتح نامه، عریضه ای به شخص شاه نوشت که شورش سپاهیان هند شروع شده اگر اجازه میفرمایید با همین قشونی که همراه دارم به هندوستان بروم. میرزا آقاخان در نزد شاه سعایت ها کرد و دلایل و شواهدی آورد که اگر حسام السلطنه به هندوستان برود سلطنت ایران را هم به رایگان بدست خواهد آورد. شورش سپاهیان هند به شدت رسید... درین وقت فرخ خان وارد پاریس شد (٢٤ جمادی الاول ١٢٧٣). حسام السلطنه قاصدها فرستاد، فریادها کرد که هندوستان شورش عظیم بر پا شده، هرچه از انگلیسیها بخواهید خواهند داد، بیدار باشید، مفت نبازید، به خرج کسی نرفت. ناپلئون سوم که امپراتوری فرانسه اش مرهون کمکهای پالمرستون بود. میرزا آقاخان صدراعظم نوری هم تبعه دولت انگلیس و نوکر سفارت بود. فرخ خان را هم انگلیسیها آبستن کردند. (تعبیر اعتمادالسلطنه در خوابنامه) هنوز هیئت سفارت فوق العاده عرق راهشان خشک نشده بود که... آن معاهده ننگین را امضا نمودند و افغانستان را یکسره به دولت انگلیس بخشیدند... نتیجه مخارج... قشون کشی به افغانستان... به خواهش ناپلئون سوم، برای قرضی که به پالمرستون صدراعظم انگلیس داشت، به باد رفت. ارزیابی خان ملک ساسانی از جایگاه لویی بناپارت (ناپلئون سوم) در این ماجرا هوشمندانه و درست است. لویی بناپارت در مذاکرات صلح ایران و انگلیس نقش وکیل تام الاختیار ایران را داشت تا بدانجا که میرزا آقاخان نوری پس از انعقاد پیمان پاریس به فرخ خان نوشت: همینقدر خبر داریم که مصالحه دولتین ایران و انگلیس به توسط شما و لرد کاولی گذشته است. دیگر خبر نداریم به چه شرایط گذشته است. هر چه شده است، بد یا خوب، مدخلیت به آبروی دولت بهیه فرانسه خواهد داشت. میرزا آقاخان نوری، پس از امضای پیمان بوسیله ناصرالدین شاه، در نامه ای به نریمان خان ارمنی، عضو دیگر هیئت ایرانی در پاریس، به نقش خود در این ماجرا بالید و بار دیگر از نقش لویی بناپارت سخن گفت: عهدنامه که رسید و رجال دولت علیه از مراتب مندرجه در آن، علی الخصوص فقره هرات و افغانستان، مطلع شدند از راه بی اطلاعی و منظورات باطنی شخصی خودشان، که مکرر دیده اید و دانسته اید، همه یکجا زبان به قدح آن کشیدند که هرات را نباید خالی کرد... ماها هرچه داریم به روی این کار خواهیم گذاشت تا هر جا میرسد برسد. تنها کسی که شریک اعتقادات این مردم نشد، ذات همایون اقدس شاهنشاهی روحنا فداه بود و دوستدار که مسئله را آنطور که باید دانست میدانستم. و جواب به حضرات اینطور داده شد که صلاح و فساد و حسن و قبح دولت و ملت ایران حسب الامر واگذار به اراده صادقانه و خیرخواهانه اعلیحضرت امپراطور افخم فرانسه است. هر طور که صلاح دانسته اند و فرمایش به اهتمام آن فرموده اند صلاح دولت ایران است و قبول داریم... خلاصه، بدون اینکه اعتنا به حرف کسی بشود امضا شد و روانه بغداد گردید/ در مجموعه اسناد فرخ خان امین الدوله نامه ای موجود است از میرزا نجف بهادر خان هندی خطاب به ناصرالدین شاه. نویسنده خود را از اولاد خاقان مغفور امیر تیمور و ساکن شهر شاه جهان آباد (دهلی) نامیده. او در ٨ ذیقعده ١٢٧٢ق. از مسیر افغانستان وارد مشهد شد و پس از زیارت مرقد امام رضا (ع) اینک در تهران حضور دارد. میرزا نجف خان این نامه را پس از حرکت ارتش ایران به سوی هرات و پیش از تصرف آن نوشته است. میرزا نجف خان خود را نماینده تمامی مردم هند میخواند و حامل پیام آنان؛ از بهادرشاه تا بزرگان و اعضای تمامی اقوام و طوایف و مذاهب هند: چون عموی این نیازمند درگاه، که سلطان و رئیس اولاد خاقان مغفور است، و سایر نوابان و بزرگان و صاحبان مکنت و استعداد و راجه های سرحد ممالک هندوستان و عظمای هر طایفه، از اثنی عشری و اهل سنت و جماعت و طایفه هنود و سایر ملل، اطلاع بر عزیمت این نیازمند درگاه بهم رسانیدند خواستار شدند که مراتب تظلم آنان به پادشاه ایران ابلاغ شود. او در اواخر نامه، بار دیگر سفر خود را برحسب صلاحدید اشراف و راجه های ممالک هندوستان میخواند و میافزاید در مسیر خود، همه جا بزرگان و میرهای آن محال، از او تعهد گرفته اند که وضع هند و خواست آنان را به اطلاع شاه ایران برساند. او وضع هند را چنین خبر میدهد: طایفه نصاری دست تعدی و ظلم در ممالک هندوستان گشوده به حدی که دخل و تصرف در دین و مذهب مینمایند. در ایام سلف هرکس، هر ملت و دین و آئینی که داشت اختیار با خودش بود و کسی را با دین و ملت او کاری نبوده، و در این اوقات که این طایفه نصرانی بر مملکت هند استیلا یافته اند، بعضی از بلاد را به تزویر و برخی را به تدلیس و گروهی را به دعوی تصرف کرده اند. در اوایل که با دین و ملت مردم کاری نداشته اند و حال بنا و قراردادشان بر این شده و میباشد که در دین و آئین هر ملت و طایفه خرابی نمایند خاصه در دین و ایمان طایفه اثنی عشریه. میرزا نجف پس از گزارشی از تضییقات دینی انگلیسیها در هند، فعالیت میسیونرها را شرح میدهد؛ فعالیتی که مورخین آن را از علل اصلی انقلاب ١٨٥٧ هند میدانند: از ملاهای خود واداشته اند که در محلات میگردند و دلایل باطله به عوام ذکر میکنند و دعوت به دین خود مینمایند و عوام الناس را میفریبند و در ماهه و مستمری قرار میدهند به کسی که نصاری شود؛ و الان سری و رئیسی در آن ولایت و مملکت که تواند در مقام معارضه برآید باقی نگذاشته اند. میرزا نجف خان در مسیر خود یک ماه و نیم در قندهار توقف کرده و کار امیر دوست محمدخان افغان را بسیار بسیار فاسد یافته است؛ هم استعداد ندارد و هم اوضاع کابل زیاد مغشوش است و بین پسرهایش نزاع کلی است. میرزا نجف خان تصور میکند پادشاه ایران، که تیغ اسلام به دست دارد و صاحب غیرت و قوی مطاع است، میتواند در مقام معالجه این امور برآید. او مستدعی است که پس از فتح قریب الوقوع هرات، لشکر ایران راهی قندهار شود؛ و اطمینان میدهد که بساط امیر دوسـت محمدخان به سادگی فروخواهد پاشید و با رسیدن نیروهای ایران به مرزهای هند، کل اهالی مملکت هندوستان لازم و متحتم ساخته که ممالک هند را از طایفه نصرانی پاک و صاف نماییم... ورود لشکر اسلام جهان پناه، با تمام و برطرف گردیدن این طایفه یکسان و برابر خواهد بود. برخی از پسران و نزدیکان دوست محمدخان نیز از میرزا نجف خان خواسته اند که ایران را به فتح قندهار ترغیب کند و شخصاً نیز نامه هایی با این مضمون برای ناصرالدین شاه نوشته اند. تعدادی از این نامه ها در مجموعه اسناد و مدارک فرخ خان امین الدوله مندرج است و به افراد زیر تعلق دارد: میرزا امام وردی، آقا سید حسین، میرزا جعفر، شیرخان و میرزا ملک محمد از بزرگان کابل و شاه دوله خان پسر محمدزمان خان و برادرزاده امیردوست محمدخان اینان نیز از سلطه انگلیس بر افغانستان شاکی اند و از پادشاه اسلام خواستار نجات سرزمین خویش اند. شاه دوله خان دارای پیشینه مفصلی در مبارزه با انگلیسی هاست و در براندازی شاه شجاع افغان، امیر دست نشانده، و اخراج انگلیسیها از کابل نقش مهمی ایفا کرده است. بنوشته میرزا نجف، وی حامل نامه محمداعظم خان، پسر امیردوست محمدخان، نیز بوده است. بسیاری از این امرا و بزرگان افغانی پس از فتح هرات به تهران آمدند و ضمن اعلام مراتب وفاداری و حمایت، آمادگی خود را برای تداوم جنگ در زیر پرچم ایران اعلام داشتند. در آن روزها تهران حال و هوایی دیگر داشت و به کانون امید تمامی مردم شبه قاره هند و افغانستان برای اخراج استعمارگران انگلیسی بدل شده بود. ازدحام سران افغانستان در تهران به حدی بود که سردار سلطان احمدخان، برادرزاده امیر دوست محمدخان که او نیز در تهران حضور داشت، میگفت افغانستان واقعی حالا دارالخلافه طهران است. با آغاز مذاکرات صلح پاریس این امید به یاس بدل شد. سرداران افغانی مقیم تهران، پادشاه ایران را نیز، چون امیر دوست محمد خان، مطیع انگلیس یافتند و بی مهابا فریاد اعتراض خود را برافراشتند تا بدانجا که میرزا آقاخان نوری نوشت: تا حال چنین افغانها ندیده بودیم... افغان با انگلیس خونی است. در شنیدن حرف انگلیس مطیع امر دوست محمد خان و غیره نیستند ابدا. ایران مطیع انگلیس است... لیکن... حرف انگلیس را یک افغان نمیشنود... پناه میبرم به خدا... ما بالمره تمامیم. انقلاب بزرگ ١٨٥٧ هندوستان با نام یکی از اعضای دودمان گورکانی نیز در پیوند است؛ شاهزاده ای که تاج و تخت و ثروتی نداشت ولی از سوی مردم فیروزشاه نام گرفت. میرزا محمد فیروزشاه بهادر پسر نظام بخت از تبار بهادرشاه اول است. در حوالی بیست سالگی به همراه مادرش، آبادی بیگم از نوادگان اکبر، به سفر حج رفت (١٨٥٥) و پس از زیارت عتبات در ماه مه سال ١٨٥٧م. از طریق بمبئی به هند بازگشت. نخستین بار در ژوئن ١٨٥٧ در شهر سیتامو پدیدار شد در حالی که پرچمی سبز به دوش داشت و مردم را به جهاد علیه انگلیسیها فرا میخواند. سپس به شهر مندیسور، در ایالت ایندور در مرکز هند، رفت و دعوت خود را تکرار کرد. حکمران شهر او را بیرون راند و وی در مسجدی مخروبه در بیرون شهر سکنی گرفت. سورندرانات سن مینویسد: شاهزاده ای در کسوت فقر نیروی سیاسی قدرتمندتری است تا شاهزاده ای در رأس یک ارتش. منطقه ای که فیروز حرکت خود را از آن آغاز کرد سرزمینی است هندونشین که مسلمانان در آن در اقلیت بودند. معهذا، به زودی گروه کثیری از مردم به محل اقامت فیروز رفتند، در کنار او ماندند و به پیروان فدایی اش بدل شدند. آنان سپس شهر را گرفتند و حکمران و کوتوال را به زندان افکندند. مردم مندیسور فیروز را شاه خود خواندند و فردی به نام میرزاجی، از محترمین شهر، را به وزارت او برگزیدند. سپس، فیروزشاه به سایر شهرهای هند نامه نوشت و قیام خود را اعلام کرد. مردم از هر سو به مندیسور شتافتند و در ماه سپتامبر شمار نیروی مسلح او بـه ١٧ هزار تن رسید. کمی بعد، شورش سراسر ایالات مرکزی هند را فرا گرفت و شهرها یکی پس از دیگری به تصرف مردم درآمد. در این زمان تعداد کثیری از مردم هندوی سایر مناطق نیز به رهبری تاتیا تاپ و رائو صاحب به او پیوستند. در نوامبر ،١٨٥٧ نظامیان انگلیسی به فرماندهی کلنل دوراند وارد منطقه شدند. (سر هنری ماریون دوراند (١٨١٢ ١٨٧١) پسر یکی از افسران کمپانی هند شرقی است. در سال ١٨٢٩ به هند رفت و در تهاجم سالهای ١٨٣٨ ١٨٣٩ به کابل و غزنه شرکت داشت. در سالهای ١٨٦١ تا ١٨٦٥ وزیر امور خارجه حکومت انگلیسی هند شد. در ١٨٦٧ به درجه سرلشکری رسید و در سال ١٨٧٠ حکمران پنجاب شد. در زمان حکومت پنجاب از فیل به زمین افتاد و کشته شد. او پدر سر هنری مورتیمور دوراند است که در سالهای ١٨٩٤ تا ١٩٠٠ سفیر انگلیس در ایران بود) پس از جنگی سخت، سه فرمانده فوق (فیروزشاه و تاتیا تاپ و رائو صاحب)، که توان رزمی خویش را کمتر از انگلیسیها یافتند، نیروی خود را به سه گروه کوچک تقسیم کردند و از یکدیگر جدا شدند. فیروزشاه به ایالت اود عقب نشست و به یاری مولوی احمدالله شاه، ر هبر انقلاب اود، شتافت. پس از سقوط شهر لکهنو، فیروز از ایالت اود خارج شد و سرانجام در ١٧ دسامبر ١٨٥٨ با ارتش مجهز و نیرومند انگلیس به فرماندهی سرتیپ رابرت ناپیر مواجه شد. فیروز با جنگ و گریز به جنگلهای سیرنج پناه برد و نیروهای انگلیسی رد او را گم کردند. باکلند مینویسد که وی بطور ناشناس با یک کاروان به کربلا رفت و چند سال در این شهر زیست. مأموران اطلاعاتی انگلیس، که بطور مدام در جستجوی او بودند، در سال ١٨٦٠ فیروز را در قندهار یافتند در حالی که به تشجیع مردم منطقه به جنگ با انگلیسیها مشغول است. در سال ۱۸۶۲ گزارش شد که در تهران است و سپس در بخارا و بدخشان. معهذا، فیروز نتوانست در ایران و افغانستان و آسیای مرکزی متحدی بیابد. ده سال بعد، در اکتبر ١٨٧٢ سفیر انگلیس در استانبول گزارش داد که فیروزشاه در پایتخت عثمانی اقامت دارد و گروهی از هندیان ضد انگلیسی را در پیرامون خود گرد آورده است. در ژوئیه ،١٨٧٥ کاپیتان هانتر از استانبول گزارش داد که چند ماه پیش فیروزشاه بهمراه فردی بنام محمد بیگ استانبول را به قصد مکه ترک کرده است. در این زمان او سخت شکسته و سالخورده بنظر میرسید حال آنکه سن وی به ٤٥ نمیرسید. سرانجام، فیروزشاه در ١٧ دسامبر ١٨٧٧ در مکه درگذشت. گزارشهای مأموران اطلاعاتی انگلیس حاکی است که وی در مکه در فقر شدید به سر میبرد، با اعانهای که هندیها گرد میآوردند میزیست و تنها خویشاوندش در این شهر همسرش بود. آخرین برگهای اسناد انگلیسی حاکی است که در سال ١٨٨١ همسر فیروزشاه به دلیل فقر و تنگدستی شدید از دولت انگلیس تقاضای کمک کرد و مقرری حقیری به مبلغ ۵ روپیه در ماه برای او تعیین شد مشروط بر اینکه هیچگاه وارد هند نشود! باکلند فیروزشاه را از رهبران اصلی و آشتی ناپذیر انقلاب بزرگ هندوستان مینامد. سورندرانات سن او را قهرمانی مردمی توصیف کرده است؛ جوانی که بدون هرگونه پشتوانه مالی یک نیروی نظامی کارا پدید ساخت و به مدت دو سال ضرباتی سخت بر پیکر ارتش نیرومند انگلیس وارد کرد. او جنگی انقلابی و شرافتمندانه را پیش برد و پس از شنیدن خبر قتل تعدادی از زنان و کودکان انگلیسی در دهلی بوسیله برخی از شورشیان، اعلامیه ای خطاب به مردم هند صادر کرد و در آن گفت: اگر شکست انگلیسیها به تأخیر افتاده، به دلیل کشتار زنان و کودکان بیگناه است... اجازه دهید از چنین اعمالی پرهیز کنیم و جنگی مقدس را پیش بریم. سن او را جوانی پارسا میخواند که چون مسلمانی زاهد در شهر مقدس مسلمانان درگذشت. دو یار هندوی فیروزشاه نیز سرنوشتی تراژیک یافتند: تاتیا تاپ تا آوریل ١٨٥٩ به مقاومت ادامه داد. در این ماه، در ماجرایی ناجوانمردانه و خدعه آمیز بوسیله یک راجه هندو به نام مان سینگ، که ادعای همراهی با او داشت، اسیر شد و در ١٨ آوریل ١٨٥٩ به دار آویخته شد. رائو صاحب تا سال ١٨٦٢ به مقاومت ادامه داد و سرانجام در اثر خیانت یک مهاراته دستگیر و به دار آویخته شد. این فرجام بسیاری از رهبران و فعالان انقلاب هند بود. برای نمونه، یکی دیگر از رهبران انقلاب، جاولا پراساد هندو بود که پس از مقاومتی طولانی سرانجام در زمان فرار به نپال دستگیر شد و در ٣ مه ١٨٦٠ به دار کشیده شد. با انقلاب بزرگ هندوستان دوران گورکانی تاریخ هند، که با فتح دهلی بوسیله بابر آغاز شد، پس از ٣٣١ سال به پایان رسید. معهذا، دوران استقرار و اقتدار واقعی این دولت در شبه قاره هند را باید از آغاز سلطنت اکبر تا پایان دوران اورنگ زیب دانست که تنها ١٥٠ سال است. یک و نیم سده پسین، دوران فروریزی دولت مرکزی دهلی و سربرکشیدن دولتهای محلی است و گسترش نفوذ استعمار اروپایی و سرانجام استقرار رسمی حکومت کمپانی هند شرقی بریتانیا در بنگال و توسعه تدریجی آن به سراسر شبه قاره. در این دوران، پادشاه گورکانی تنها یک مقام تشریفاتی قانونی است. حکومت رسمی کمپانی بر هند یک سده تداوم یافت. سرانجام، با سرکوب انقلاب بزرگ هندوستان، در اول نوامبر ١٨٥٨ دولت بریتانیا طی اطلاعیه ای کمپانی را منحل اعلام کرد و اداره امور هند را مستقیما به دست گرفت. معهذا، الیگارشی مستعمراتی بریتانیا، که از سده هفدهم در پیرامون کمپانی شکل گرفته بود، در قالب حکومت انگلیسی هند و وزارت امور هندوستان همچنان سرنوشت مستعمرات بریتانیا را در شرق به دست داشت. در سال ١٨٧٦ ویکتوریا، ملکه انگلیس، رسما به عنوان امپراتریس هندوستان تاجگذاری کرد و این عنوان به عناوین او افزوده شد. از آن پس، تا زمان استقلال هند، پادشاهان انگلیس طی مراسمی بعنوان امپراتور هندوستان نیز تاجگذاری میکردند. واپسین امپراتور هند، جرج ششم، پادشاه انگلیس (١٩٣٦ تا ١٩٥٢)، است.
فاطیما بخش چهاردهم: مجموع این وقایع هر صاحب هنری را به تکاپو میاندازد تا درباره این معجزه، اثری بیافریند. علاوهبر اصل اعجاز و ضرورت نگاه هنری به آن، اتفاقات دیگری نیز رقم خورد: واتیکان به دروغ و با تکیه بر آنکه بانوی تسبیح برطبق تجلی دروغین حضرت مریم (س) بر دومینیک، قطعا و انحصارا لقب مادر عیسی(ع) است و نام محل وقوع اعجاز از گذشته نیز چنین بوده، واقعه را تماما مسیحی دانست. گروهی از مسلمانان نیز به دلیل شهرت این معجزه با عنوان فاطیما و وجود تسبیحی در دست بانوی تسبیح، ایشان را قاطعانه فاطمه زهرا(س) دانستند. آنچه واقعه فاطیما را از راز آمیزتر بودن خارج میکند، نه تنها عدم تصریح بانو بر معرفی خود بعنوان مادر مسیح (ع) است. بلکه خود را دختر پیامبر معرفی میکند که از بهشت آمده و سینه مجروح خود را (پهلوی شکسته) نشان این سه کودک میدهد که خون از آن میچکد. همچنین در این میان راز سوم فاطیما همچنان با ابهامات و سوالاتی باقیمانده است. همین رازهای نسبتا سر به مُهر و دریچههای مختلف نگاه است که فاطیما را برای پرداخت هنری بسیار مستعد کردهاست. آنچه در ادامه ارائه میشود، دانههایی چند از تسبیح هنری معجزه فاطیما و تفاوتها در پرداخت هنری به این واقعه است. آثاری که تقریبا همه آنها به روایت تماما اعجاز، وفادار بودهاند. دانههای نخستین این تسبیح، آثار تصویریای است که از سال 1951 میلادی تا کنون برای مخاطب سینما، مستند و سریال بجا ماندهاست. تنها یکی از این فیلمها، فیلم سینمایی The Miracle of Our Lady of Fatima است. این فیلم در سال ۱۹۵۱ ساخته شده، یعنی ۳۴ سال بعد از واقعه. حالا از آن سه کودک که در سال ۱۹۱۷ بانوی تسبیح را دیدند، تنها لوسیا باقی مانده است و دو عموزادهاش یکی دوسال پس از آن اعجاز و طبق پیشبینی و وعده بانو به آنها، از دنیا رفتهاند. لوسیا زمان ساخت این فیلم، حدود پنجاه سال سن دارد و در دنیای واقعی به کسوت راهبهها درآمده. فیلمی که خودش را ناچار دیده تا برای جذابترشدن اثر، شخصیتها را از تیرهی سفیدپوست نمایش دهد، حال آنکه تصاویر واقعی آن سه کودک، تیرهی متفاوتتری را نشان میدهد، این فیلم بدلیل نزدیکتر بودنش بزمان وقوع معجزه تاحدی دقیق و توام با صداقت بیشتری روایت شده است. آنچه دربارهی نام محل وقوع معجزه به تکرار میشنویم، همان عنوان کوا Cova است و از میانهی فیلم، پای عنوان دیگر، یعنی Fatima بعنوان نام نزدیکترین دهکده به سرزمین معجزه، به دیالوگها باز میشود. چهره نمایش داده نشدهی بانو، و پوشش چادر سرتاسری او از نکات مهم اثر است. ایستادن فیلم روی این مسئله که ابتدا این کلیسا و حاکمان و مردم بودند که بانو را مادر عیسی میدانستند و کودکان حتی با مشاهده تسبیح و شاید دانستن لقب مریم (س) بعنوان بانوی نورانی و بانوی تسبیح و از سویی دیگر ایمانشان به الهیبودن آن موجود آسمانی، باز هم همچنان اعلام نکردند که آن زن، مادر مسیح است، و از میانه فیلم به بعد است که به اصرار کلیسا، و قدیسه سازی برای کلیسا، بانو به دروغ با نام مادر مقدس نیز نامیده میشود. دومین دیدار کودکان با بانوی تسبیح مصادف با روز جشن سنت آنتونی است، طبق این فیلم کشیش از خانواده کودکان درخواست میکند که آنها را به جشن ببرند تا ناخودآگاه از فکر رفتن به میعادگاه کوا نیز منصرف شوند. اکراه کودکان برای شرکت در جشن سنت آنتونی و اشتیاقشان برای رفتن به میعادگاه با آنکه درخاطرات لوسیا نیز به آن اشاره شدهاست، جزو مواردی است که از میان آثار سینمایی بررسیشده، تنها در این فیلم به تصویر درآمدهاست. گفتنی است این اثر متعلق به دورانی است که راز سوم فاطیما همچنان سربهمهر بوده، پس فیلم در اینباره سکوت کردهاست. اما فیلم دوم: فیلم سینمایی روز سیزدهم، معجزه فاطیما: این فیلم متعلق به سال ۲۰۰۹ و درواقع نه سال پس از اعلام عمومی راز سوم فاطیما توسط واتیکان است که سکانسهای ترور پاپ بعنوان سومین پیشگویی نیز در آن تصویرشده. دقایق ابتدایی فیلم به پیوند هنرمندانه و کمنظیری میان قسمتی از مکاشفات یوحنا درباره زنی که خورشید را در بر دارد و معجزه خورشید که در آخرین دیدار بانو با کودکان و در برابر چشم مردم رخ داد، اختصاص دارد. در باب مصداق بانویی که در مکاشفات یوحنا به آن اشاره شده، تاملهایی چند وجود دارد از جمله آنکه مشخصات مربوط به بانوی مکاشفات یوحنا، با مریم (س) در مواردی دارای اختلاف و عدم امکان تطابق است. اینجاست که دم خروس دیده میشود. از ویژگیهای بارز اثر، سیاه و سفید نشاندادن اغلب تصاویر و همچنین شباهت ظاهری در حد مطلوب شخصیتهای اصلی فیلم به سه کودک است. در این اثر، چهرهی بانوی تسبیح کمی نمایانتر اما همچنان توام با راز است و به مانند اثر پیشین، پوشش بانوی تسبیح و حتی کودکان در بیشتر سکانسها شبیه به پوشش راهبههای کنونی است. فیلم سوم: فیلم سینمایی فاطیما ۲۰۲۰ است: این فیلم جزو معدود آثاری است که ابتدا به نازلشدن فرشته صلح پرداخته و سپس به روایت شش دیدار با بانوی تسبیح اشاره میکند. کاراکترها در این اثر کاملا متفاوت از ظاهر شخصیتهای اصلی بوده و حتی بانوی تسبیح در این اثر، تیرهای کاملا اروپایی و سفید پوست دارد. به نظر میرسد، پرداخت چندباره به اصل معجزهی فاطیما در سالهای اخیر، هنرمندان مسیحی را تاحدی ترغیب کرده که رنگ خیال پردازی بیشتری به سیر روایت آن اعجاز بدهند. حال آنکه در آثار تاریخی چنین رفتاری، خیانت و دروغ و جعل محسوب میشود. در این نسخه از روایت تصویری فاطیما، پوشش بانوی تسبیح به نفع جذابیت بصری بیشتر، تقلیل یافته حال آنکه نسخههای قدیمیتر سینمایی و مجسمههای ساختهشده از فاطیما بر پوشش نسبتا کامل او تصریح دارد. سایر فیلمها و سریالها درباره معجزه فاطیما: دانههای تسبیح را دوباره میشمارم، اینبار به آثاری میرسم که از فاطیما وام گرفتهاند، اما هرکدام داستانِ ساخته و پرداختهی خودشان را دارند. قصه عشقهایی که حول معجزهی فاطیما شکل گرفته یا زائرانی که برای زیارت مکان فعلی معجزهی فاطیما به این سرزمین آمدهاند. نمایش محافظهکاری کلیسا در برابر حکومت و شک در پذیرش این معجزه در بیشتر آثار سینمایی به نمایش کشیده شدهاست. دربارهی نام دیگر محل سکونت آن سه کودک، فاطیما، افسانهای تقریبا بدون شاهد و مدعا مربوط به پادشاه پیشین آن خطه که تماما کذب و دروغ است، وجود دارد که قائل است نام فاطیما، نام دختر پادشاه مسلمان آن سرزمین بوده که به عشق مردی مسیحی مبتلا شده و با او ازدواج میکند. دختر پس از مدتی کوتاه از دنیا میرود و همسر داغدارش برای گرامیداشت این عشق کوتاه، نام او را بر آن دهکده مینهد. فارغ از آنکه چرا نام دختر پادشاه یک سرزمین تنها باید بر دهکدهای محدود گذارده شود و چرا از آن زن و یادبودش اثری در دهکدهای که بنام اوست، باقی نمانده؟ چرا مخاطب را خر فرض کرده اند؟ اگر مخاطب امروزی بخواهد این دروغ مسخره را بپذیرد و باور داشتهباشد که نام آن دهکده پیش از آن معجزه نیز فاطیما بودهاست، و اطلاق نام فاطیما هیچ ارتباطی با معجزه بانوی تسبیح ندارد، شاید بهتر باشد حول این مطلب نیز تاملی داشتهباشد که چرا نام اصلی محل وقوع معجزه، کوا Cova که در دیالوگ بیشتر فیلمها و قبل از آنهم در نسخه متنی خاطرات خواهر لوسیا مکررا بجا مانده است و ظاهرا عنوان شناخته شدهای بر آن سرزمین بوده، بعنوان نام تجلیگاه بانو مشهور نشده؟ و نام نزدیکترین دهکده یا منطقه در آن دهکده، باید بر نام معجزه بنشیند؟ واقعاً راست گفته اند که دروغگو کم حافظه است. حتی اگر عنوان فاطیما از گذشته نیز برای آن دهکده عنوان معتبری بوده باشد، میبایست علل و احتمالاتی دیگر را بر شهرت این نام برای آن اعجاز و قرار دادن آن بجای نام اصلی و شناخته شدهی تجلیگاه یعنی Cova جستجو کرد. از نگاهی دیگر نیز اگر نام دهکده براساس نام دختر پادشاه مسلمان دروغین و جعلی، که فاقد سند است، اگر بر فرض محال در آن خطه شهرت یافته، پس باز هم نوشتار نام فاطیما بجای فاتیما به ریشه نامگذاری نزدیکتر است. باید مورد توجه قرار داد که اطلاق نام فاطیما بر آن خطه پس از اعجاز بانوی تسبیح، بودهاست. گفتنیست فاطیما اکنون به شهری بدل شده که زائران پرشمار و تسبیح به دستی را هرساله و هنگامه وقوع معجزه به خود فرا میخواند. در مورد مجسمههای بانوی تسبیح و کلیساها: دانههای تسبیح فاطیما این بار به مجسمهها و کلیساهایی میرسد که بنام بانوی ما فاطیما در سرزمینهای گوناگون ساخته شدهاست. در ادامه هردانه تسبیح به تصویری از مجسمهها و بنای کلیساها میرسد که با نام فاطیما و گرامیداشت این معجزه خلق شدهاند. در مناطقی مانند دمشق و همینطور در جونیهی لبنان نیز کلیساهایی با عنوان کنیسة سیدة فاطمة با توجه به همین اعجاز ساخته شدهاست که در روز سیزدهم هرماه نیز آنجا مراسمی ویژه به یاد آن دیدارهای ششگانه برگزار میشود. در سال ۲۰۰۵ تنها بازمانده معجزهی فاطیما، خواهر لوسیا دوس سانتوس درحالی از دنیا رفت که به جز متن خاطراتش از فاطیما و دستنوشتهای منسوب به او درباره راز سوم فاطیما که واتیکان آن را منتشرکرد، گفتگوی تصویری و یا صوتی از او در دسترس عموم مسیحیان نیست و سایر مستندات، بهاحتمال در آرشیو واتیکان جا دارد. آثار هنری وفادار به واقعه نیز با تکیه بر همین مستندات دردسترس، درباره معجزه فاطیما تولیدشدهاند. پس از درگذشت خواهر لوسیا دانههای تسبیح فاطیما در قاب هنر بازهم بهشمار خواهد آمد و باید دید نخ این تسبیح، چه زمانی دانهها را بهنظمی باشکوه خواهد کشید و ناگفتههای دیگر این اعجاز را به چشم و گوش هنردوستان عرضه خواهدکرد. روایت پر کشش از وقایع مهم تاریخی مانند فاطیما با تاکید بر امانتداری، میتواند فرصتی فراخ را در تعالی شاخههای مختلف هنری فراهم سازد. از سویی دیگر وقایعی اینچنین دارای ظرفیتی شگرف هستند: قابلیت منبع الهامبودن وقایع غیرمادی برای خلق آثار هنری. ظرفیتی که اگر با توانمندی و صداقت هنرمند نیز به آن افزوده شود، میتواند جان مخاطب را در آسمان هنر به پرواز دربیاورد. این معجزه چنین رقم خورد: به محض ادای دعای تسبیح، آسمان دگرگون شد، بانویی نورانی با پوششی کامل و در حالی که تسبیحی به دست داشت، از آسمان نازل شد و خود را زنی معرفی کرد که از بهشت آمدهاست و وعده شش دیدار متوالی در روز سیزدهم هر ماه را در همان مکان به کودکان داد. راجع به واقعه معروف به تجلی بانوی تسبیح در سال ۱۹۱۷ میلادی در شهر فاطیمای پرتغال، آرا و تحلیل های متفاوتی بیان گردیده است. هر چند علمای مذهب شیعه هیچ گاه نخواسته اند حقانیت دینی خود را به چنین وقایعی پیوند بزنند، اما بخاطر معروفیت این واقعه، و همچنین تاثیری که میتواند در مورد بخشی از افراد داشته باشد، میگوییم: مسلمین عموما نسبت به حضرت مریم مقدس بعنوان بانویی پاکدامن مینگرند که دارای شأن و احترام ویژه ای است. (آیات متعددی از قرآن مجید و حتی نامیدن سوره ای از قرآن بنام این بانوی بزرگ، گواه روشنی است بر این ادعا) و تجلی وی را در زمان حاضر بعید نمیدانند، اما با این وجود ظاهر امر نشان میدهد که آن واقعه مختص به سرور زنان جهان، حضرت فاطمه زهرا «س» دختر عظیم الشأن حضرت محمد (آخرین فرستاده الهی) میباشد و نامیدن آن شهر که سابقا دهکده ای بیش نبوده به این نام، با وجود اینکه دلیلی بر اینکه این نام پیش از این واقعه نیز بر آن دهکده که امروزه شهری شده است اطلاق میشده وجود ندارد، شاهد گویایی بر این امر تلقی میگردد و همچنین اوصافی که برای آن بانوی تجلی یافته برشمرده اند عموما در مورد حضرت فاطمه صدق میکند و بنابراین مسئله، روشن است که مصداق بانوی تسبیح به دست، حضرت فاطمه میباشد. چرا که طبق روایات، تسبیح دانه دار ابتدا توسط این بانوی مقدس برای شمردن اذکار یاد داده شده توسط پدر بزرگوارش، پیامبر اسلام، در عالم اسلام مطرح گردیده است. و دلیل محکمی وجود ندارد که در زمان حضرت مریم (ع) برای شمردن اذکار، تسبیح بکار برده میشده و با اینکه کیفیت اذکار زائرین زیارتگاه فاطیما هنوز روشن نیست، اما به دست داشتن تسبیح توسط آن زائران دلیل یا قرینه ای است در مورد این امر، همچنانکه ما مسلمانان نیز به هنگام تشرف به زیارتگاه هایمان، تسبیح دانه دار به دست میگیریم که این خود نشان میدهد که هر دو دستور العمل از یک منبع صادر شده است و یا یکی از دیگری اقتباس شده است. در مورد پیام آن بانوی تجلی یافته به پاپ، آنگونه که واتیکان بعدها اظهار کرد، این بود که برای پایان یافتن جنگی که در جریان است (جنگ جهانی اول) دعا کنید. اما ظاهرا پیام آن بانوی مقدس بیشتر از این بوده است که امیدواریم این پیام آنچنان که بوده است و بدون تحریف در دسترس همگان قرار گیرد.
مواد مخدر و انگلیسه عنگلیس بخش پایانی: به شهادت تاریخ پایه گذار و رواج دهنده مواد مخدر در ایران عوامل انگلستان بودند که در عصر صفویه شیوه کشت خشخاش و استفاده از تریاک را رواج دادند به نحوی که تریاک ابتدا به دربار صفویه راه یافته و بعد از آلوده کردن شاهان و شاهزادگان و درباریان صفوی به درون مردم سرایت کرده است. به نحوی که گسترش تریاک به قدری سریع و وسیع بود که بعد از گذشت زمانی کوتاه تبدیل به اپیدمی شده و در داخل قهوه خانه به صورت رسمی به عنوان تفنن استعمال میگشت. نکته قابل توجه این که در دربار صفویه تریاک به صورت خوردن (حب) و یا شربت های مخصوص به نام کوکنار (جوشانده خشخاش) معمول بوده است و از کشیدن تریاک ذکری به میان نیامده است. طبق نقل سیاحان و مورخان شاه طهماسب صفوی و شاه عباس که تا اندازه ای به ضررهای این مواد پی برده بودند دستورات و قوانین و مجازات هایی را جهت منع مصرف مواد مخدر وضع کردند ولی در این امر موفقیت چندانی نیافتند. در زمان حکومت قاجار با حیله انگلیسی ها بسیاری از مزارع کشت گندم و دیگر محصولات مفید زراعی، به کشت خشخاش اختصاص داده شد و خرید و فروش مواد مخدر رواج یافت به نحوی که، روز بروز درآمد شاهان و درباریان وقت از داد و ستد تریاک افزایش و اساس خرید و فروش آن به انحصار دولت درآمد، از آنجا که صدور مواد مخدر از خاور دور به نقاط مختلف جهان نیز بایستی از ایران و ترکیه صورت میگرفت، لذا در گسترش اعتیاد در این مناطق نیز اهتمام وافر به عمل آمد. در این میان نا آگاهی و کمبود رشد فرهنگی جامعه نیز عامل مؤثری در جهت بهره برداری استعمارگران برای گسترش کشت خشخاش و اعتیاد به تریاک گردید، بطوری که پزشکان انگلیسی و حکیم باشی های وابسته، تریاک را به عنوان داروی مؤثر برای درمان بیماری های مختلف همچون سردرد، دندان درد، گوش درد، معرفی و تجویز میکردند و متأسفانه چندی نگذشت که مواد مخدر بصورت خانگی در هر خانه و کاشانه راه یافت، و استعمار به این ترتیب از جهل آن زمان مردم کمال سوء استفاده را کرد. گردانندگان این تجارت خانمانسوز، به منظور کسب منافع افزون تر و آلوده ساختن بیشتر جامعه با تصویب قوانین مختلف به تشویق و ترغیب مردم به استعمال تریاک پرداختند و برای مصرف هر چه بیشتر آن جوایز تعیین کردند بطوری که در ۱۲ ربیع الاول ۱۳۲۹ هجری قمری دولت وقت، قانونی را جهت رشد و گسترش و تشویق کشت و فروش تریاک و مصرف آن تدوین کرد. ماده دوم این قانون آشکارا مردم را به تریاک کشی دعوت میکرد و بیان میداشت: سوخته تریاک را دولت به قیمت مناسبی از دود کنندگان میخرد و به بهانه افزایش درآمد کشور، هر روز بر شمار معتادان اضافه میگردید و اداره انحصارات تشکیل شد و در سراسر ایران شعباتی دایر کرد و در هر کجا که شعبه ای نداشت پاسگاه های انتظامی چنین وظیفه ای را عهده دار شدند. بدین ترتیب روز بروز مسئله کشت و اعتیاد مردم به تریاک گسترش بیشتری یافت و در حکومت پهلوی به اوج خود رسید. به نحوی که خاندان امریکایی شاه، خود رهبری قاچاق مواد مخدر و اشاعه آن را در سطح جامعه به عهده گرفتند.
بیا ای جــــان بیا ای جـــان بیــــا فـــریاد رس مـــا را
چــو مـــا را یک نفس باشــد نبـاشی یک نفس ما را
ز عشقت گـــرچــه با دردیـــم و در هجـرانت اندر غم
ز عشق تو نــــه بس بـــاشد ز هجـران تو، بس ما را
کــــم از یک دم زدن مـــا را اگــــر در دیده خــواب آید
غـــم عشقت بجنبـــاند به گــــوش اندر جـرس ما را
لبت چون چشمه نوش است و مـا اندر هوس مـانده
که بــر وصـــل لبت یک روز بـــاشد دسترس مـــــا را
به آب چشمـــــهی حیـــــوان حیاتـــی انـــوری را ده
که اندر آتش عشقت بکشتــــی زین هـــوس مــا را
انوری ابیوردی
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله به على علیه السلام فرمود: اى على ! تو را درباره خودت به داشتن چند خصلت سفارش میکنم اینها را حفظ کن، سپس فرمود: خداوندا او را یارى کن. اما خصلت اول راستگویى است مبادا هرگز دروغى از دهان تو بیرون آید، دوم پارسایى است مبادا هرگز بر خیانت نمودن دلیر گردى، سوم ترس از خداست گوئیا تو او را مى بینى، چهارم زیاد گریستن از خوف خداى عزوجل که بخاطر هر قطره اشکى خانه اى در بهشت برایت ساخته مىیشود، پنجم مال و جانت را در مقابل دینت عطا کنى، ششم در نماز و روزه و صدقه به سنت من رفتار کنى اما نماز پنجاه رکعت در هر شبانه روز و اما روزه سه روز در ماه، پنجشنبه اول هر ماه و چهارشنبه وسط هر ماه و پنجشنبه آخر هر ماه، و اما صدقه تا میتوانى در پرداخت آن بکوش تا جایى که گفته شود زیاده روى میکنى و تو زیاده روى مکن. بر تو باد به نماز شب، نماز شب، نماز شب و بر تو باد به نماز ظهر اول وقت و بر تو باد به قرائت قرآن در هر حال و بر تو باد به بالا بردن دستانت در نماز و برگرداندن دو کف بطریقه دعا و بر تو باد به مسواک زدن در هنگام هر نماز و بر تو باد به کسب اخلاق نیک و بر تو باد به دورى از اخلاق ناپسند، اگر این امورى را که بر تو شمردم بجاى نیاورى پس جز خودت کسى دیگر را سرزنش مکن. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.