شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب
شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب

برنادت

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به می صاف مروّق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سیه و زین مغرّق نکنیم
آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند
تکیه آن به که بر این بحر معلّق نکنیم
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
حافظ

حافظ نیازی به معرفی آن‌چنانی ندارد؛ خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی سال ۷۲۷ هجری قمری در شیراز به دنیا آمد و سال ۷۹۲ چشم از جهان فرو بست. او بزرگ‌ترین شاعر قرن هشتم و بلکه تاریخ ادبیات ایران است. درباره زندگی او اطلاعات زیادی در دست نیست و آنچه هم میگویند بر پایه‌ی حدس و گمان است. اما این نکته قطعی است که او در سرایش اشعارش بسیار وسواس داشته و غزلیاتش را چندین و چند بار ویرایش و اصلاح میکرده است. وجود نسخه‌های متعدد از اشعارش هم به دلیل همین خصلت اوست. تعداد اشعار او در مقایسه با شاعران هم‌ دوره‌اش کم است؛ او هرچه توان داشته در اصلاح اشعارش به کار برده و از زیاده‌گویی پرهیز کرده؛ شاید همین نکته هم او را محبوب ایرانی‌ها کرده باشد.
در هر دوره‌ای میتوان یکی از غزلیات حافظ را از بر کرد و روزی هزار بار از روی آن خواند تا ملکه‌ی ذهن شود. انتخاب یکی از غزلیات او در این لحظه‌ی به‌خصوص دشوار است اما یکی از غزل‌های کمترشناخته‌شده‌ی او را انتخاب کردم.

مروری بر کتاب جعلی برنادت سوبیرو قسمت پایانی: گفته میشود که برنادت در سن ۱۴ سالگی برای اولین بار تجربه ی شهودی داشت. او میگفت که یک آدم کوتوله و خانمی کوچک، جوان و خوش سیما را میبیند که با او سخن میگوید و پند و اندرزش میدهد. این خانم خوش چهره و نورانی در طول زندگی برنادت ۱۶ یا ۱۸ بار برای او پدیدار شد (بعضی به اغراق ۲۵ بار هم گفته اند) حتی چند بار افرادی با او همراه شدند تا بلکه آنها هم این خانم کوتوله را ببینند اما نتوانستند اما برنادت تنها کسی بود که او را میدید. به همین خاطر بسیاری به او تهمت شیادی، ریاکاری و دروغگویی نسبت دادند و پیروان او و کسانی که حرفش را باور میکردند را ساده لوح میخواندند. جالب این است که حتی تا زمانی که برنادت بر اثر بیماری فوت کرد هم کسی نمیدانست که آیا او راست میگفت یا نه؟ ولی ۵۵ سال بعد از مرگش قدیسه تراشی باب شد و ادعای اینکه او حضرت مریم سلام الله علیها را میدیده جعل شد. تا اینکه عشای ربانی را جعل کردند و گفتند: عشای ربانی برنادت، دلیلی برای شکافتن قبر او شده. طبق این جعل، برخی مقامات کلیسا به صحت سخنان برنادت اعتقاد راسخ داشتند و اظهار میکردند که او دختری مقدس بوده است. آنها برای اثبات سخنانشان و دلایل بسیار دیگری در ۲۲ نوامبر سال ۱۹۰۹ دست به نبش قبر برنادت زدند و همان زمان بود که با پدیده ای غیر قابل توجیه مواجه شدند؛ جسد دختر قدیسه سالم بود، با این که صلیب و تسبیح او زنگ زده بود، اما جسد وی سالم باقی مانده بود (دروغی که توسط کلیسا ساخته شد) این جسد توسط پزشکی قانونی بارها بررسی شد و هیچ دلیلی جز مواد معدنی زیادی که در قبر او موجود بود برای این اتفاق نیافتند که آن هم دلیل مستحکم و قابل اعتمادی نبود، به همین دلیل علت اصلی سالم ماندن بدن او را دعاها و پاکی برنادت دانستند. (کسانی که کمی تحقیق کنند و حقیقت مومیایی شدن جسد را بفهمند، حق دارند تا به تمام مقدس نماها بدبین شوند، در این جعل و قدیسه سازی آمده:) علاوه بر سالم ماندن جسد برنادت یکی دیگر از دلایلی که برای صحیح بودن الهامات به برنادت ذکر میکنند این است که او به سختی خواندن و نوشتن میدانست و برخی هم اعتقاد دارند که کاملا بیسواد بود، به همین دلیل احتمال این که وی دروغ گفته باشد بسیار کم است و او نمی توانسته تمامی سخنانی که بیان میکرده را خود ساخته باشد. (برنادت بیسواد نبود واین دروغ برای بزرگ جلوه دادن این دروغ جعل گردید، تا جایی که ادعا کردند:) از نشانه های دیگر درست بودن حرف های برنادت این بود که وی هیچ شناختی در رابطه با حضرت مریم نداشت و نمیدانست او از نظر ظاهری چه شکلی داشته است و بعد ها از توصیفاتی که کرده بود معلوم شد که او حضرت مریم را میدیده است و خود برنادت هم هیچ ادعایی مبنی بر ارتباطش با مریم نداشت.(آمیختن راست و دروغ برای گیج کردن مخاطب) نبش قبر برنادت سوبیرو: مقامات کلیسا اعلام کردند که باز کردن قبر مرده ای پس از چندین سال کار درستی نیست اما این بار قبر برنادت سوبیرو برای تحقیقات علمی و اثبات سخنانی که در رابطه با این دخترک قدیسه میگفتند باز شد و مسئولان مذهبی مجبور به این کار شدند. (اگر این ادعای کلیسا حقیقت دارد پس چرا این کار را سه بار تکرار کردند؟) در ۲۲ نوامبر سال ۱۹۰۹ میلادی اسقف گاتی در حضور نمایندگان دینی، یک خواهر روحانی و دو پزشک قبر برنادت را باز کرد و تمامی آن ها بر این موضوع شهادت دادند که بدن این دختر کاملا سالم بود در حالی که صلیب و تسبیح در دست وی کاملا اکسید شده بودند. بدن برنادت در این نبش قبر کمی رطوبت داشت و پوستش کمی چروکیده شده بود اما اثری از کوچکترین بوی نامطبوعی و یا فاسد شدن در بدن او نبود و جسد آن قدر سالم بود که زانوی راست برنادت که ضربه خورده بود و آسیب دیده بود هنوز هم برآمدگی زخمش مشخص بود. (اگر چه این مطالب کذب محض است امّا بعنوان تحقیق عیناً مطالب کتاب منعکس میگردد) حاضران غرق در تعجب شدند که بدن دخترک که در سال ۱۸۷۹ میلادی به خاک سپرده شده بود چگونه سالم و بدون پوسیدگی است. بنابر این تمامی آنها به رخ دادن این معجزه شهادت دادند، سپس آنها جسد را پاک سازی کردند و بر او لباس نو و زیبایی از پارچه ی سفید پوشاندند و موهایش که هنوز به سرش متصل بودند را کوتاه کردند و دوباره بدن این قدیسه را به محل پیشین و در تابوتش قرار دادند و خوب مهر و موم کردند و به خاک سپردند، البته گفته میشود که بدن برنادت در این نبش قبر و شست و شو در معرض هوا قرار گرفت و کمی رنگ جسد تیره شد. (این مطلب هم کذب است و بدن پوسیده و خشکیده بوده و امکان آب رساندن به جسد متلاشی شده وجود نداشته) باری دیگر کلیسا در سال ۱۹۱۹ میلادی بدن برنادت را از زیر خاک بیرون آورد. این بار متوجه شدند که این جسد در حد یک مومیایی سالم مانده است و بدنش تنها کمی کپک زده و یک لایه ی نمک روی بدن او را پوشانده بود. سرانجام جسد برنادت باز هم به تابوتش بازگردانده شد. (حقیقت این است که علت این کار بررسی بوده که آیا امکان مومیایی وجود دارد یا نه، فیلمبرداری هایی صورت گرفت و بعد از آن مقدمات ساخت ماسک و مومیایی چیده شد، چون تا این زمان هنوز اجازه مومیایی صادر نشده بود) از این موضوع چند سال گذشت تا شش سال بعد یعنی در سال ۱۹۲۵ میلادی کلیسا (که مجوز مومیایی مخفیانه را صادر کرده بود) باری دیگر بدن دختر قدیسه برنادت را از خاک بیرون آورد، این بار جسد او تحت عنوان تحقیقات به رم فرستاده شد، زیرا ادعا شد که در آنجا امکانات بیشتری برای مطالعه بر روی اجساد وجود دارد. جسد مخفیانه مومیایی گردید. در این کندوکاو و مخفیکاریها، چشمان، صورت و بینی برنادت که کاملاً پوسیده و خاک شده بود و آسیب کامل دیده بودند باز سازی شد ولی هنوز چهره وحشتناکی داشت، که ماسکی روی آن قرار دادند تا مخاطبان از دیدن چهره ی وی نترسند. اکنون بدن او در کلیسای سنت برنادت ( Saint Bernadette ) در نور ( Nevers ) یکی از مناطق فرانسه نگهداری میشود و در معرض دید عموم جهت فریب اذهان عمومی قرار دارد. در منابع متعدد مطالب ضدّ و نقیض بیان شده، مثلاً در سال ۱۹۲۸ میلادی دکتر کنت ( Comte ) مطلبی منتشر کرد و در آن روش تشریح بدن برنادت و مطالعاتش بر روی او را بصورت مشکوکی بیان کرد، برای مثال نوشته که او سمت چپ بدن را کالبد شکافی کرد و پوسیده نشدن قلب او را از نزدیک دید. از طرفی دیگر کسانی که از ماسک و مومیایی خبر نداشتند مطالبی دیگر گفتند، مثلاً برخی از حضار درباره ی دیدار جسد برنادت در اولین نبش قبر میگویند: چهره ی نورانی خواهر ماری برنادت با آرامش در تابوت آرام گرفته بود، بدنش هیچ بویی از فاسد شدن نمیداد، مشخص بود لب هایی که با مریم مقدس سخن گفته اند نباید پوسیده شوند، همه ی این معجزه حاصل عشق و ارادت خواهر ماری برنادت به عیسی مسیح و مادر او بود. بدن برنادت طوری بود که گویا به خوابی عمیق رفته و نمرده است، دهانش کمی باز بود و دندان هایش مشخص بود، همچنین جسد دست به سینه بود و گردنش هم کمی به سمت راست کج شده بود، ناخن هایش همگی کاملا سالم بودند اما چشمانش کمی گود رفته بود. حال کافیست دوربین مخفی از چنین کسانی فیلم بگیرد و به او بگویند: تو در مقابل دوربین مخفی هستی، معجزه ای در کار نیست، این هنر گریم و مومیایی هنرمندان فرانسویست. قطعاً در این حالت چهره آن شخص دیدنی است. آشنایی با لوردس، زادگاه برنادت: لوردس نام محله ای در شهرستان اوپیرنه در فرانسه است که برنادت سوبیرو در آن متولد شد. این محله برای پیروان کاتولیک با ارزش و مقدس می باشد و آن را محلی معجزه آسا میدانند. در این منطقه حدود ۱۵ هزار نفر زندگی میکنند اما در برخی از فصول سال ۵ میلیون توریست و زائر و گردشگر برای بازدید از این منطقه بسوی آن می آیند. این گردشگران منبع در آمد خوبی هستند که به این منطقه میروند و چشمه ی لوردس را می بینند؛ چشمه ای که بر فراز آن در فرو رفتگی صخره ای یک مجسمه ی حضرت مسیح قرار داده اند، افسانه هایی دروغین برایشان تعریف میکنند، مثلاً میگویند: روایت شده که برنادت بهمراه خواهرش در حال جمع کردن هیزم بودند، او که تشنه بود شروع به آب خوردن از چشمه کرد. دخترک وقتی سیراب میشود سرش را بالا می آورد و حضرت مریم را در گودیِ صخره ی بالای سرش می بیند و با او صحبت میکند. هم اکنون در محل فرورفتگی صخره مجسمه ای از حضرت مریم قرار گرفته است و چشمه بعنوان محلی مقدس شناخته میشود و همان جایی است که صدها گردشگر سالانه برای دیدنش به لوردس میروند. لازم به ذکر است که روایات دروغین گوناگونی در رابطه با چگونگی ظاهر شدن حضرت مریم (آدم کوتوله) بر برنادت در این مکان وجود دارد؛ برخی میگویند برنادت برای رفع خستگی ایستاده بود و چشمه ای وجود نداشت و بعدها این چشمه بوجود آمده است، و.. اما نکته ی مهم دروغها، روایات مختلف نیست، بلکه دروغ بزرگ، ظهور حضرت مریم در این مکان است. گفته میشد از آب چشمه ی لوردس برای شفای بیماران استفاده میشد اما تا به امروز بارها آب این چشمه را آزمایش کردند و چیزی نیافتند، نه شفا بخشی دارد و نه چیز دیگری. در این آب کربنات آهن، کربنات قلیایی یا سیلیکات، کلرید پتاسیم، سدیم و آمونیاک یافتند که وجود آنها در آب چشمه نکته ی عجیبی نبود. به هر حال سالانه هزار زائر برای دیدن این چشمه به لوردس میروند و از آب این چشمه مینوشند، آب چشمه در فصل بهار بیشتر از فصول دیگر است و حدودا روزانه ۲۷ هزار گالن آب از این چشمه خارج میشود، این میزان در فصول خشکسالی نیز حفظ میشود و گویا امروزه ۲۰ سرچشمه با هم یکی میشود تا این چشمه ی فرضاً مقدس پایدار گردد و عجیب اینکه در آنجا هر نکته ریز و درشتی را معجزه اعلام میکنند و به ساده لوحی مردم میخندند. جالب است که چشمه ماسابیل امروز چشمه ای مقدس شده، روزی که برنادت بیچاره باید به سختی و با مبارزه با پدر و مادرش به آنجا میرفت، امروزه محل کاسبی و درآمد و شهرت شده، تا اندازه ای معروف شده که نامش در همه ی کلیساهای جهان ذکر میشود، والدین برنادت از این که دخترشان سخنان عجیبی میگفت و همیشه دوست داشت بسوی چشمه ی لوردس برود خجالت میکشیدند و اغلب اجازه نمیدادند که او به این مکان برود. نکته ی جالب در رابطه با کاسبی در لوردس این است که در این منطقه به برکت این دروغها و عوام فریبی ها، ۲۷۰ هتل وجود دارد و در دنیا پس از پاریس بیشترین هتل را در دنیا دارد، و گردشگران میتوانند به سهولت در این هتل ها اقامت نمایند، تنها میتوان به این ضرب المثل استناد کرد که: تا ابله در جهان باقیست، مفلس در نمیماند. طبق اسنادی که وجود دارد آنچه که بعنوان صورت برنادت دیده میشود ماسکی تماماً از جنس پارافین است که بر صورت او قرار دارد و همچنین دستانش هم تماماً بصورت مصنوعی و با پارافین و موم ساخته شده و چهره ی واقعی او قابل دیدن نیست، زیرا اگر به تصاویر ترسناک قبل از مومیایی توجّه کنید، دلیلش را میفهمید. چهره ای پوسیده و خشکیده و کبود، مخصوصاً چشمهای وحشتناک چهره ی او و نامناسب بودن همین وضعیت چشمان و ریختگی بینی و لبها، اثر بدی روی بینندگان داشت. دروغ های زیادی مرتب ساخته میشود و همگی به برنادت بیچاره نسبت داده میشود مثلاً گفته میشود که: برنادت در سال های زندگی اش آرزو داشت که کلیسایی در نروس ساخته شود، به همین دلیل پس از ساخت کلیسای نروس جسد وی را در صومعه ی صومعه گیلدارد مقدس در سنت برنادت نروس قرار دادند. این دروغ را در حالی میگویند که برنادت بیچاره حتی اجازه نداشت به چشمه نزدیک خانه خودشان که در واقع زندانی متروکه بوده برود. من دلم برای برنادت خیلی سوخت، تا زنده بود مرتب مورد اذیت و آزار بود و اکنون که مرده بازم بعد از یک قرن جسد بیجان او را رها نمیکنند و آنرا بازیچه دروغ پردازی های خود میکنند. همه ساله برای بزرگداشت برنادت سوبیرو در هجدهم فوریه جشنی برپا میشود تا به بهانه یاد این دخترک پاکدامن و مظلوم که خیلی بهش ظلم کردند، به خیال خودشان جاودان بماند. ولی این دروغ ها برای فریب خلق است تا عیسی را پسر خدا بخوانند و با این قدیسه سازی دلیلی برای کلام کفر آمیزشان بیاورند. در پایان اضافه میکنم که برنادت سوبیرو با دروغ های شاخ دار، به فردی مشهور تبدیل شد و از نظر مذهبی جایگاه بالایی پیدا کرد و به همین دلیل از تمامی مراحل زندگی او فیلم های دروغینی مطابق میل کلیسا و اهداف واتیکانی آنان، بصورت کاملاً احساسی ساخته شد؛ فیلم هایی به زبان فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی. تمام این پدر سوخته بازیها کار یهود است، چون در اسلام هم یک یهودی نفوذی وجود داشت بنام کعب الاحبار که مرتب دروغ جعل میکرد و میگفت هر کس یکبار سوره یاسین بخواند تمام گناهانش بخشیده میشود و بهشت بر او واجب میشود و ... جالب اینکه برای هر سوره و آیه ای چیزی از خودش جعل میکرد و به پیامبر اکرم (ص) نسبت میداد. روزی یکی از علماء از او سند گفتارش را با سماجت طلب کرد. کعب الاحبار در نهایت اعتراف کرد که: مردم قرآن نمیخوانند و من با این دروغ های مصلحتی مردم را تشویق به قرائت قرآن میکنم. این مردک یهودی فراموش کرده بود که، هر کس به پیامبر خدا دروغ ببندد جایگاهش در آتش جهنم است و به سختی عذاب میشود. حالا اینکه کسی به خودش اجازه بدهد که با دروغگویی مردم را به دین جذب کند زشت و مردود است. چون دروغگو دشمن خداست. حال اینکه کلیسا به خودش اجازه میدهد با این ترفند و حقّه عوامفریبی کند و با مومیایی کردن جسد برنادت قدیسه سازی و قدیسه تراشی میکند گناهی بس بزرگ است. عیسی علیه السلام بنده خدا و پیامبر خداست که در صحرا و در زیر درخت خرما، از حضرت مریم سلام الله علیها متولد شد بدون اینکه شوهری داشته باشد، عیسی (ع) دائماً مورد اذیت و آزار یهودیان بود و در نهایت بخاطر خیانت یهودا به آسمان عروج کرد و در عوض یهودا اسخریوطی خائن در چاهی که خودش کنده بود افتاد و به صلیب کشیده شد، و پس از آن ۱۲ حواری مسیح ماموریت خود را جداگانه در شهرها و مناطق مختلف آغاز کردند تا دین یکتا پرستی را رواج دهند. اما انجیل تحریف شده کنونی با کلامی متناقض، گاهی عیسی را پسر خدا، و گاهی گوسفند خدا، و گاهی چوپان خدا میخواند. حال آنکه نه پسر خدا بود و نه گوسفند خدا. او بنده و پیامبر پاک الهی بود. در انجیل گاهی میگوید عیسی در خانه بدنیا آمد، گاهی میگوید در بیت المقدس بدنیا آمد، گاهی میگوید در داخل یک طویله بدنیا آمد، چرا این همه تضاد؟ متاسفانه مقامات کلیسا ادعا میکنند عیسی فرزند مریم مجدلیه است، متاسفانه باید بگویم مریم مجدلیه زنی فاحشه بود که بدست عیسی مسیح (ع) توبه کرد و مورد بخشایش قرار گرفت، اما چرا اینقدر در مورد این پیامبر مظلوم جفا میشود؟ عیسی مسیح (ع) ۱۲ حواری وفادار داشت که بعد از او به تبلیغ دین پرداختند ولی چرا کلیسا یهودا اسخریوطی یهودی و خائن را جزو این ۱۲ حواری محسوب میکند؟ چرا در کلیساها تصاویر مریم مقدس و مسیح برهنه کشیده میشود و کلیسا سکوت میکند؟ در صدها تصویر کلیسایی پستان و حتی عورت مقدسین نمایان است و کلیسا ناراحت نمیشود، چرا؟ در تصاویر حواریون، تصویر جان رسول فرزند زبدی با شکلی زنانه کشیده میشود تا جایی که بعضی تصور میکنند او مریم مجدلیه یا مریم مقدس است، امّا چرا؟ فراموش نکنیم که جان رسول پسر زبدی بوده و مادرش سالومه است، یعنی سالومه و حضرت مریم خواهر بودند، و جان رسول پسر خاله عیسی مسیح است امّا چرا کلیسا در مورد این بی حرمتی ها سکوت میکند؟ تصاویر و مجسمه های کاملاً برهنه حضرت داوود در انظار عمومی و میادین قرار میگیرد و کلیسا هیچ واکنشی نشان نمیدهد، چرا؟ و الخ...

مستند شنود بخش ۱۵
ادامه بخش سوم: بازگشت تجربه گر با اشاره حضرت عزرائیل/ مشاهده قبض روح دیگران توسط تجربه گر/ مسلط شدن تجربه گر به محیط بیمارستان و برداشته شدن دیوارها از مقابل نظر وی/ نحوه متفاوت قبض روح افراد/ معجزه بازگشت روح به تن افراد در هرشب/ احساس ترس هنگام بازگشت روح به دنیا/ احساس تسلط تجربه گر بر پایین و مشاهده بیکران در بالای سر/ تصرف در عالم ماده ، از مقامات شهدا/ شنیده شدن قهقهه ی شیطان/ مشاهده ماشین هایی که تا سقف زیر منجلاب بودند:
آقا صادق: بعد روز سوم یا چهارم بود دیدم دوباره اون گوشه سقف چسبیدم. و دیدم که یک صدای قهقهه ی وحشتناکی میاد. اینقدر این صدای قهقهه وحشتناک، نفرت انگیز و مشمئز کننده بود که فقط میخواستم این صدا رو خفه کنم. آقا امینی خواه: این الان روز چهارمه؟ خب میخوای که ما تا اینجا یه کاتی بدیم؟ خوب پس روز سوم تمام شد؟ روز دوم این اتفاق افتاد. و پدرتون رو رفتید دیدید و تمام شد و باز اون حالت سیاهی، و روز چهارم دوباره یک اتفاقی افتاد که میخواهید تو بحث بعدی بگید؟ آقا صادق: اتفاقات پدرم روز دوم بود، البته من میگم روز دوم یا سوم، اصلاً نمیدونم کی بود. آقا امینی خواه: آهان نمیدونی روز چندم بود؟ پس ما اسمشو میذاریم واقعه ی سوم، تا پایان واقعه ی دوم رفتیم. اما واقعه ی سوم. آقا صادق: گفتن این مطالب تو همون تایم هم خیلی برام سخت بود، ولی با گذشت زمان یه مقداری چون تکرار کردم راحت تر شدم. ولی واقعا هر دفعه میگم لحظه لحظه اش میاد جلو چشمام. آقا امینی خواه: خودتو اونجا احساس میکنی؟ آقا صادق: اینقدر واقعی دیدم اینارو، شاید آدم خواب ببینه، بعد مدتی از یادش بره ولی اینا اینقدر واقعیه و من با پوست و گوشت و خون و روحم این رو درک کردم که هر دفعه میگم، شاید دهها بار گفتم، ولی هر بار گفتم بهم فشار وارد میشه و اذیت میشم واقعا از گفتنش، و سخته گفتن این، شاید مثل اینکه روضه ای هست، میگن هر وقت برای حضرت صاحب الزمان (عج) روضه میخونید عینش رو میبینه، چون با روحش درک میکنه، من اونو میفهمم منظورش چیه، چون همین الان هر دفعه که میگم شاید تکراری باشه، ولی وحشت همه وجودم رو میگیره. حالت انزجار وجودم رو میگیره از اون صدای قهقهه ای که الان میگم، چون میفهمم، مثل بچه ای که از یه چیزی میترسه، تا بزرگ هم بشه از اون چیز میترسه، مثلاً از یه سگی میترسه یا از غرق شدن میترسه، تا آخر عمرش از آب میترسه، یا یه بچه ای، یه سگی پشت سرش یه واق واقی کرده، دیگه تا آخر عمرش از هر چی سگه میترسه، وحشت داره، روحش میترسه، من از اون صدا نفرت داشتم و هر وقت یادم میاد میخوام بگم انگار دارم میبینم و انگار دارم اون صدا رو میشنوم، و واقعا سلول سلولم میریزه بهم. دوباره مَشاعر من برگشت و من دیدم دوباره گوشه سقف و همیشه یه جا بود، اون گوش سقف بالا سمت راست بدن خودم بودم، من دیدم ایندفعه دیگه یا کسی بالا سرم نبود یا فقط خانمم بود. اون بالا چسبیده بودم و البته خانمم زیاد حالش خوب نبود و یکی دو مرتبه بیشتر بالا سرم نیومد، ولی حرف منو خیلی خوب باور میکرد، چون عزرائیل رو دیده بود. مینوشت برام. آقا امینی خواه: عزرائیل؟ میگی اون واقعی عزرائیل رو دیده بود؟ آقا صادق: واقعی، چون فهمیده بود که من یه چیزی دیدم، بعد خودش رفته بود تجربه کرده بود، دیده بود. آقا امینی خواه: خودش رفته و تجربه کرده بود؟ آقا صادق: دیده بود اون خانمه رو که شوهرش مُرده بود. خب من گوشه سقف چسبیده بودم، صدای قهقهه داشت دیوانه ام میکرد. مثل اینکه شما الان اعصاب نداری و بیخ گوشتون صدای تلویزیون بلنده و میخوای به هر قیمتی که شده این تلویزیون رو خاموش کنی. من صدا داشت دیوانه ام میکرد و از بدی این صدا، رفتم که این صدا رو خفه کنم. چون دیگه احساس قدرت میکردم. خیلی احساس قدرت میکردم، و میدونستم هرچی اراده کنم تواناییشو دارم. رفتم به سمت صدا. از بیمارستان فاصله گرفتم. میومدم بالا، بیمارستان رو میدیدم. سِیر کردم، مثل همون جریان پدرم بود، سِیر کردم اومدم، مردم رو میدیدم تو بیمارستان. همه مردمی که اونجا بودن میدیدمشون. اومدم بیرون ساختمونا رو دیدم اومدم ، تا رسیدم به یک اتوبانی، نمیدونم کدوم اتوبان بود. و از بالا آروم رفتم سمت کف اتوبان. مثلاً اتوبان تو یه گودی بود، و من از بالا ماشینها رو میدیدم. مثل اینکه هفت تا لاین ماشین، کنار هم و سپر به سپر پشت سر همدیگه و در کنار همدیگه دارن تو اتوبان میرن. مثل اینکه ترافیک خیلی سنگینی باشه و دیدم .. حالا اسم همه اتوبان های ما یا اسم اهل بیت گذاشتن یا اسم شهدا، نمیشه اسم اینارو ببری، واسه همین من میگم شبیه به اتوبان همت یا امام علی که مثلاً تو گودی قرار داره، من دیدم که اینجوری مانند. ماشینا داشتن با ترافیک شدید و سپر به سپر به سمت جنوب یا سمت پایین میرفتن، یه شیب مانندی بود، و من دیدم تا سقف این ماشینا که این کف بودن، تو منجلاب بود. فقط من سقف ماشینا رو میدیدم که بدنه شون تو منجلاب بود. یک منجلاب خیلی وحشتناکی گرفته تا سقف ماشینا، و بو حس میکردم، بوی تعفن وحشتناک از این منجلاب. و من همینجوری که نگاه میکردم دیدم مثلاً کثافات از روی این فاضلابها میاد رو. میره پایین. تو این آب غلتان بود، و من فکر کردم سیل اومده و فاضلاب زده بالا، یه همچین چیزی. رفتم کمک کنم به راننده ها دیدم عه! راننده خیلی راحت و ریلکس نشسته تو ماشین و داره مسیرشو میره. پایان قسمت سوم.

نماز قسمت نوزدهم: یکی از سالکین چنین نوشت: اگر مشغول عبادت شوم عجب در من پدید می‌آید، و اگر ترک عبادت کنم عمرم به بطالت میگذرد، کدامیک از این دو را اختیار کنم. شیخ در پاسخ او نوشت: اعمل و استغفرالله من العجب، یعنی: به عبادت بپرداز و از عجب و ریا استغفار کن. چشمه آب حیات همین چشمه عبادت است، که اگر کسی از این چشمه آبی نخورد مرده أبد است. کسی که عمر خود را ضایع کرد و برای او از این چشمه نصیب و سهمی نبود، باید شب و روز به حال خود بگرید و بر روح مرده خود نوحه و زاری کند. در مثل چنان است که جمعی برای یافتن آب حیات در ظلمات فرو روند و عمر خود را صرف و مشقت سفر را تحمل کنند، و آخرالامر از این چشمه حیات ابدی آبی نخورند. گفتن این کلام آسان است، ولی محقق شدن به معانی آن کار مردان خداست. یا ایها العزیز جئنا ببضاعة مزجاة فاوف لنا الکیل و تصدق علینا: ای عزیز ما با متاعی ناچیز و اندک به حضور تو آمدیم، پس بر قدر احسانت بر ما بیفزا و از ما به صدقه دستگیری کن. باید لسان حال مترنم به این مقال باشد که: منی ما یلیق بلؤمی و منک ما یلیق بکرمک. یعنی: آنچه که مناسبت با پستی من است از من پدید می‌آید و از تو آنچه که شایسته کرم و بزرگواری تو است ظاهر میگردد. آنچه در قوه و توان من بود همین که آوردم، اگر تو اعانت و کمک فرمائی میتوانم خود را به اعلی علیین برسانم والا اگر کمک تو نباشد در اسفل السافلین طبیعت محبوس خواهم بود، تصدق علینا، که قابل هیچ نیستم. اگر در ایاک نعبد راستگو شدی، به یقین که در ایاک نستعین هم صادقی، زیرا که اگر کسی خدا را شناخت و بعنوان عبودیت او را سجده کرد نمیتواند از دیگری استعانت جوید، اما اگر او را نشناخت و نتوانست او را سجده کند در کارهای خود حیران و سرگردان میماند و هر لحظه بجائی نگران است. زیرا رسم است که بنده از مولای خود استعانت جوید، حال اگر انسان خدای خود را نشناخت و سجده اش به قلب نبود و بلکه بصورت بود، همچون گدایان کوچه و بازار در بدر و سرگردان خواهد بود.
تاقمار عشق با او باختم
جز در او من دری نشناختم
شب و روز بکوشیم، شاید از چشمه عبادت جرعه ای بنوشیم و گوش فرا داریم شاید این عبارت را بشنویم: عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی انا حی لا یموت اجعلک حیا لا تموت و انا اقول للاشیاء کن فیکون و انت تقول للاشیاء کن فیکون. یعنی: ای بنده من مرا اطاعت کن تا تو را مثل خود قرار دهم. من زنده ای هستم که هرگز نمیمیرم تو را نیز زنده ای گردانم که هرگز نخواهی مرد. من به هر چه گویم موجود شو، موجود میشود و تو نیز بر اثر عبادت و بندگی من به هر چه گوئی موجود شود، موجود خواهد شد.
درّی است در این بحر بجوئید که هست
وندر طلبش جمله بپوئید که هست
رفتند روندگان و گفتند نبود
رفتیم و ندیدیم بجوئید که هست
اهل سنت دو دسته اند، یک دسته جبری اند که میگویند خداوند همه امور را مقدر کرده است و آنچه که از ما بظهور میرسد به اختیار نیست بلکه مجبوریم که چنین کنیم، و دسته دیگر میگویند خدا ما را خلق کرد و امور ما را به خود ما واگذاشت و او را هیچ مدخلیتی در کار ما نیست. آیه شریفه ایاک نعبد و ایاک نستعین عقیده هر دو طایفه را رد میفرماید. آنکه میگوید ما مجبوریم و فعل ما فعل خدا است، ایاک نعبد او را رد میکنند، زیرا حاکی از آن است که ما نیز فعلی داریم. و آنکه میگوید خدا ما را به خود واگذاشته است، ایاک نستعین او را رد میکند. و چون سفری را که در پیش داریم، اگر در راه باشیم به مقصد میرسیم و وقتی به منزل رسیدیم همه چیز برای ما مهیا است، و اگر خدای ناکرده گمراه شدیم عاقبت در تیه ضلالت هلاک خواهیم شد، این است که از خداوند سؤال میکنیم: اهدنا الصراط المستقیم، یعنی ما را به راه راست که راه اولیاء است و از آنها تعبیر به انعمت علیهم شده است هدایت فرما. و این راهی است که یک دسته بطرف راست رفتند و از آن خارج شدند و دسته دیگر بطرف چپ رفتند و هر دو دسته دچار افراط و تفریط شدند، که خداوند از افراط کاران به ضالین و از تفریط کنندگان به مغضوب علیهم تعبیر فرمود. دو دسته از علماء دو نوع تعبیر برای ضالین و مغضوب علیهم نموده اند. یک دسته گفته اند مقصود از ضالین قوم نصاری و مراد از مغضوب علیهم، قوم یهود میباشد. زیرا نصاری راه را نشناخته و گم شدند،
اما یهود راه را دانستند و به هوای نفس از آن عدول کردند. دسته دیگر گفتند: اهل افراط علی اللهیان هستند و اهل تفریط ناصبی ها، و اهل صراط مستقیم شیعیان اثنی عشری میباشند. همین اهل شریعت مقدسه، یعنی شیعیان اثنی عشری سه دسته اند. یک دسته برای تحصیل دنیا عمل میکنند، و غرضشان از نماز و روزه و خمس و حج تحصیل دنیا است و میخواهند خود را نزد مردم مقدس جلوه دهند و از این راه بهره ای ببرند. اینان همان مغضوب علیهم هستند. دسته دیگر اهل آخرتند. آنان دنیا را نمیخواهند اما غرضشان از عبادت تحصیل حور و قصور و خلاصی از آتش جهنم است، اینها همان ضالین و گمراهان هستند. دسته دیگر هستند که طالب خدا میباشند و غرضشان از عبادت قرب به خداوند و معرفت حق جل جلاله است، که اینان همان انعمت علیهم هستند.
الهی زاهد از تو حور میخواهد قصورش بین
بجنت میگریزد از درت یا رب شعورش بین
دسته آخر کسانی مانند اویس قرنی و سلمان فارسی و ابوذر و مقداد و عمار یاسر و کمیل بن زیاد و مالک اشتر هستند. حضرت امیر علی علیه السلام در باره مالک اشتر میفرماید: کان لی کما کنت لرسول الله یعنی: مالک برای من همانطور بود که من برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) بودم. یا علی یا امیرالمومنین علیه‌السلام. و نیز حضرت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) در باره اویس میفرماید: بوی خدا از سوی یمن به مشام من میرسد. در حدیثی چنین آمده است که در اثناء جنگ صفین مردم دسته دسته از اطراف می‌آمدند و با امیرالمؤمنین علی علیه السلام بیعت کرده و به سپاه آن حضرت می‌پیوستند. روزی حضرت فرمودند که امروز صد نفر می‌آیند و با من بیعت میکنند. نود و نه نفر آمدند و روز بلند شد و وقت آن رسید که حضرت برای استراحت بروند، اما همچنان در آفتاب گرم نشسته و انتظار میکشیدند. ابن عباس میگوید شبهه ای برای من پدید آمد، زیرا تاکنون هر چه آن حضرت فرموده بودند تخلف نپذیرفته بود. حضرت همچنان منتظر بودند که اویس قرنی از راه رسید. ظاهرا ابتدا حضرت را نشناخت، سؤال کرد و حضرت را به او نشان دادند. وقتی به خدمت آن حضرت رسید، فرمودند: برای چه آمده ای؟ عرض کرد برای اینکه با شما بیعت کنم. فرمود: به چه بیعت کنی؟ عرض کرد: بمهجتی، یعنی با سویدای قلب خود، و با دو دست با آن حضرت بیعت کرد، و این امر منحصر و مختص به خود او بود زیرا باقی مردم با یک دست بیعت میکردند. و سپس آن بزرگوار با دو شمشیر، یکی در دست راست و دیگری در دست چپ، جهاد کرد تا شهید شد. دیگران سپر را به دست چپ میگرفتند تا خود را حفظ کنند، اما این بزرگوار تمام همش علی (علیه السلام) بود و از خود خبر نداشت، جان را قابل ندانست که عرض کرد: بمهجتی. گفته اند که وقتی بنده شروع به گفتن اهدنا الصراط المستقیم میکنند، حضرت حق میفرماید: هذا عبدی و لعبدی ما سأل، یعنی: این بنده من است و آنچه او بخواهد به او عطا خواهم کرد. کفار ایراد کردند که شما میگوئید: اهدنا الصراط المستقیم، و حال آنکه تحصیل حاصل محال است، بنابراین معلوم میشود که شما گمراه هستید. از معصوم علیه السلام سؤال کردند، فرمود: ای ثبتنا علی الصراط المستقیم، یعنی ما را بر راه راست ثابت بدار. در عین حال انسان در هر قدم محتاج به یافتن راه راست است.
طلبکار خدا را منزل از ره دورتر باشد
به دریا چون رسد سیلاب آغاز سفر باشد
گفته اند اهدنا الصراط، دعایی است مصدر به ثنا، چون نماز گزار ثنای حضرت حق را گوید، پس از اظهار عبودیت، هدایت و ثبات بر آنرا سؤال نماید. کلمات نعبد و نستعین متکلم مع الغیرند و این بخاطر آن است که نمازگزار عمل خود را در عمل دیگران داخل کند که شاید بواسطه آنها عمل او نیز مورد قبول افتد، و همچنین است در کلمه اهدناه، زیرا قطعا حضرت حق را بندگانی است که دعای آنها را رد نمیکند، بلکه گفته اند اگر نخواستی دادندی بیخواست.
ای دعا از تو اجابت هم ز تو
ایمنی از تو مهابت هم ز تو
ما نبودیم و تقاضا مان نبود
لطف تو ناگفته ما میشنود
این دعاها بخشش و تعلیم توست
ورنه درگلخن گلستان از چه رست
قشیری در معنی اهدنا، گفته است که مقصود زائل کردن ظلمات احوال ما است تا به انوار قدس تو از رجوع به طلب ظلال خود مستغنی شویم. یعنی سایه پندار و جد و جهد ما را از میان بردار تا دیده ما به نور آفتاب شهود روشن شود و راه تو را بکشش محبت و
جذبه شوق به سر بریم نه با پندار سعی و طلب. اما تکرار کلمه صراط، از اینرو است که راه خدا را در راه است، یکی از بنده به خدا و دیگری از خدا به بنده، که راه اول پر دزد و دغل است.
خلیلی قطاع الفیافی الی الحمی
کثیر و ان الواصلون قلائل
یعنی: دوست من! چه بسیارند بیابان پیمایان بسوی حریم قدس الهی، و حال آنکه به مقصد رسیدگان بسیار اندکند. و اما راهی که از خدا به بنده است، من دخلها کان آمنا. صراط الذین انعمت علیهم بقبول الولایة فان امة محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) کلهم کانوا فی الصراط المستقیم فلما مات النبی (صلی الله علیه و آله وسلم) قسموا قسمین قسم اقروا بالولایة و قسم انکروه فسأل من الله أن یهدیه صراط الذین اقروا بالوصایة و دخلوا فی باب الولایة الذی من دخله کان آمنا فهی البیت الذی قال فیه و من دخله کان آمنا. یعنی: راه کسانی که با قبول ولایت، به آنها نعمت بخشیدی. پس بی تردید امت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) تماما بر صراط مستقیم بودند، تا اینکه پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله وسلم) وفات نمود و امت او به دو گروه تقسیم شدند: گروهی که به ولایت اقرار نمودند و گروهی که آنرا انکار کردند. پس نماز گزار از خداوند میخواهد که او را به راه کسانی که اقرار به وصایت نمودند و در باب ولایت داخل شدند هدایت فرماید. آن دری که هر کس از آن در وارد شد از عذاب الهی ایمن گشت، و این همان خانه ای است که خداوند در باره آن فرمود: هر کس که در آن وارد شود ایمن گشته است. قال علی علیه السلام:
یا حار همدان من یمت یرنی
من مؤمن او منافق قبلا
و انت عند الصراط معترضی
ولا تخف عثرة و لا زللا
اقول للنارحین تعرض للعرض
ذره لاتقربی الرجلا
هذا لنا شیعة وشیعتنا
و اعطانی الله فیهم الأملا
یعنی: ای حارث همدانی هر مؤمن یا منافقی که بمیرد، به هنگام مرگ مرا پیش روی خود خواهد دید. و تو نزد صراط بر من عرضه خواهی شد، و در آن هنگام از خطا و لغزش بیمناک مباش. وقتی آتش دوزخ راه را بر یکی از شما ببندد، به او خواهیم گفت که این مرد را رها کن و به او نزدیک مشو، زیرا که او شیعه ما است و خداوند آرزوی شیعیان ما را برآورده ساخته است.
صراط الذین انعمت علیهم، بمشاهدة المنعم دون النعمة. یعنی: پروردگارا ما را به راه کسانی هدایت فرما که فارغ از دیدن نعمت بواسطه توفیق مشاهده منعم، نسبت به آنها انعام فرمودی.
در دیاری که توثی بودنم آنجا کافی است
آرزوی دگرم غایت بی انصافی است
و چه نیکو گفته است:
لب ساقی مرا هم نقل و هم جام است هم باده
مدامم از لب ساقی بود اسباب آماده
پس اگر خداوند کسی را به این نعمت سرافراز فرمود همیشه در عیش و طرب است و هیچ وقت هم و غمی برای او نیست، زیرا مشاهده محبوب او را از مشاهده هر چیزی مستغنی کرده است. ابن فارض گوید:
فبا لحدق استغنیت عن قدح و من شمائلها لاعن شمولی و نشوتی غیرالمغضوب علیهم، بترک حسن الأدب فی وقت القیام لخدمتک. یعنی: نه راه کسانی که با ترک حسن ادب به هنگام قیام برای خدمت تو، مورد غضب واقع شدند. چنانکه قبلا ذکر شد، در حین قرائت این سوره، خداوند سه بار به بنده خطاب فرماید که ای بنده من تو اگر با من صحبت میداری پس چرا توجهت به من نیست؟ تا بنده به ایاک نعبد برسد، که اگر باز هم ملتفت نشد، مورد غضب واقع میشود.
از خدا خواهیم توفیق ادب
بی ادب محروم ماند از فیض رب
بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
ولا الضالین عن رؤیة ذلک منک. یعنی نه طریق اشخاصی که گمراه شدند و نفهمیدند که آنچه هست از تو است، و گمان کردند که خود کاری کرده اند. اینان ادب را بجای آوردند ولی غافل از منعم بودند. بی ادبی نکردند، اما نفهمیدند. گله و شکایت میکنند که دعا کردیم و اجابت نشد، به خلاف آنهایی که همیشه میگویند: ربنا اتمم علینا نعمتک ففی شواهد آلاء الکریم تتمیم نعمائه، یعنی: پروردگارا نعمت خود را بر ما تمام فرما، پس در آثار نعمتهای شخص کریم اتمام نعمتهایش نهفته است. و نمیگوید من کاری کردم، بلکه میگوید تو عطا کردی. رب منک الاکرام فتفضل علینا بالاتمام، یعنی: پروردگارا بزرگواری و بخشندگی از تو است،
پس با تمام کردن بخشش خود بر ما احسان فرما. بعد از نماز تسبیح حضرت فاطمه زهرا علیها السلام بقدری فضیلت دارد که یکی نماز را خوانده و چون این تسبیح را بجای نیاورده بود به او گفتند نمازت را اعاده کن. دوم، سه مرتبه سوره توحید و سه مرتبه صلوات و سپس سه بار آیه و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الله فهو حبه ان الله بالغ أمره قد جعل الله کل شیء قدرا، را بخواند و به مقصد فتح باب بطرف بالای سر بدمد. حدیث است از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امام صادق علیه السلام که خواندن این آیه پس از نماز موجب وسعت رزق و طول عمر و با ایمان از دنیا رفتن است.

تب گنج ادامه از قبل... شاید باورتان نشه، اما در همه این سالها بقدری با موضوعات عجیب برخورد کردم که ذهنم آمادگی پذیرش هر اتفاقی را داره. گنج‌یابی ‏اطلاعات زیادی به آدم میده. تاریخ و جغرافیا را قوی میکنه. جهت‌یابی، آشنایی با خط و زبانهای باستانی، دنیای ماورایی همه اینها در گنج‌یابی هستش. ‏یعنی شما فقط بدلیل این مسائل بدنبال گنج هستی؟ ‏نه، خب، ولی اینکه از پول کسی بدش بیاد هم نیست، اصلا اینطوری نیست. من هم دوست دارم چیزای قیمتی و باارزش پیدا کنم و باهاش زندگی بهتری بسازم. اما خب دیگه، همیشه که ما موفق نمیشیم. واقعیت اینه ‏که شانس موفقیت شما کمتر از ١٠‌ درصد هست. اما همین ١٠‌ درصد هم اگه تلاش اصولی نباشه به کمتر از یک درصد میرسه، من اینو به چشم خودم دیدم. در ضمن الان دست هم زیاد شده، تقلب و حیله هم در این کار مثل ‏قبل وجود داره. ‏البته بستگی داره منظور شما از گنج چه گنجی باشه. کوچیک یا بزرگ؟ گنج در ایران ما زیاد ‏است، خیلی هم زیاد. هزاران سال است که در این سرزمین زندگی و تمدّن جریان داشته، تمدنها و ‏امپراتوری‌های بزرگی روی کار آمدند. سلسله های پادشاهی بزرگ و با عظمت، خب معلومه که ‏در این منطقه گنج هم وجود داره. هر چقدر هم تا الان پیدا شده باشه، چند برابر آن هنوز زیر زمین ‏است. شاید باورتان نشه، اما خیلی‌ها از این طریق زندگیشون رو میگذرانند. ‏ولی شانس موفقیت فقط ١٠‌ درصد هست. ‏قرار نیست که همه گنج پیدا کنند. فروش نقشه، کاربلد، کسی که نقشه‌ها را تفسیر میکند، ‏تشخیص اینکه چه نقشه‌ای اصلی و کدام قلابی است، فروش دستگاه‌های مختلف، رمال و دعانویس ‏و باطل‌کننده طلسم همه اینها از این طریق پول در می‌آورند. ‏وقتی به حرف کاربلد نقشه توجه نمیکنی تیرت به سنگ میخوره، بابک یکی دیگه از افرادی بود که تب گنج و سودای پولدار شدن آن هم از نوع یک‌شبه‌اش را در ‏سر داشت؛ اما اون هم مثل خیلی‌ها هنوز به خواسته‌اش نرسیده. بابک با اینکه دوبار هم به جرم ‏حفاری غیر مجاز از سوی پلیس دستگیر شده و آنطور که خودش میگه، جریمه‌های سنگینی ‏هم پرداخت کرده، اما همچنان رویای گنج را دنبال میکند. این همون چیزی هست که من بهش میگم تب گنج. از نوجوانی به این کار علاقه داشتم؛ همیشه دوست داشتم از دل زمین خدا گوهری با ارزش پیدا کنم. ‏هر چقدر که سنم بیشتر شد، علاقه من هم به ماجرا‌های گنج زیادتر شد؛ تا اینکه بالاخره با ‏چند نفر مثل خودم آشنا شدم و این کار را گروهی ادامه دادیم، ‏گروهی خیلی خوبه ولی بشرطی که افراد خوبی رو توی گروه داشته باشی، ما.. یعنی ٥ نفری؛ حدود ٧ سال بود که با هم بودیم. ‏باید به حرفای باطل‌کننده طلسم زیاد توجه کرد. راستش هیچکدوم از ما بجز خودم این ‏صحبت‌ها را باور نداشت؛ اصلا نمیدانستند که گنج هم طلسم داره و این طلسم‌ها باید باطل بشه، به ‏همین خاطر قسمت زیادی از گنج پیدا نمیشه. به هر کسی آنها را نشان دهید میگوید: بقیه اینها ‏کجاست؟ در اصطلاح میگویند اینها سرمال است، بغل دارد که آن اصل مال است. ‏امّا اینکه دعانویس و رمال چه ربطی به گنج دارد، قبول دارم باورکردنش برای عموم سخته، اما واقعیت داره؛ برخی از گنج‌ها طلسم دارند و این ‏طلسم باید باطل بشه. این باطل کردن هم نیاز به آدم‌های خاصی دارد که با ورد و دعا‌های خاص ‏آن را باطل میکنند؛ درواقع گنج‌های ارزشمند همه سحر خاصی دارند تا دست هر کس و ناکسی به آنها نرسد، ‏به همین دلیل هم باید از افراد خاص کمک گرفت، البته خیلی‌ها هستند که از این موضوع سوء‏استفاده میکنند. شیاد و کلاهبردار همه جا هست و این کار، چون بصورت مخفیانه انجام ‏میشود، بیشتر و راحتتر سر خلق شیره میماند. خیلی‌ها کارشان فروش نقشه است؛ آن هم شرایط خودش را دارد. تشخیص نقشه اصلی و فرعی کار ‏خیلی سختی است؛ درواقع ابتدا باید نقشه را بخری. خب این وسط باز هم آدم‌های شیاد هستند که ‏نقشه‌های قلابی دارند. بعد از خرید نقشه باید بتوانی آن را بخوانی؛ این هم کار بسیار سختی است. ‏بیشتر نقشه‌ها رمز‌نگاری شده است، تفسیر لازم دارد و اینکه بفهمی منظور نقشه چه بوده و باید ‏از کجا شروع کرد هم برای خودش ماجرای مفصلی دارد. ‏نقشه گنج واقعی چیه؟ در زمان های قدیم بانکی وجود نداشت که مردم بتونن طلا و جواهراتشون رو امانت بدن و در چنین جاهایی بذارن، در نتیجه برای اینکه از مال و اموالشون محافظت کنن و دزدیده نشه مجبور بودن اونها رو مخفی و یا دفنشون کنن. بعد از دفن کردن گنج و طلاها و جواهرات و … علامت و یا نشانه ای میذاشتن که فراموش نکنن کجا دفن یا مخفی کردن، بعضی ها هم نقشه ای برای طلاهای خودشون میکشیدن که به اون میگفتن نقشه گنج، امّا اینکه علامت و نشانه ها برای گنج طلا و جواهرات به چه شکل بود، علامت و نشانه گنج هایی که افراد برای گنج ها طلا و جواهرات خود انتخاب میکردند هر کدام نشانه مقدار و میزان طلا بود. بعضی از این نشانه ها سنگ هایی با شکل های متفاوت بودند مثل لاک پشت، شتر، مار، خورشید و … مفهوم و معنی علامت و نشانه سنگ ها در گنج یابی رو بیشتر توضیح میدم، مفهوم علامت و نشانه سنگ ها رابطه مستقیم با مقدار و میزان گنج دفن شده در زیر زمین را دارد. حالا به بررسی مفهوم و علامت سنگ ها و گنج های پنهان شده میپردازیم. علامت و نشانه سنگ لاک پشت در گنج یابی از نشانه های خزانه های دولتی است که بیشتر در زمان کیکاووس از این نشانه ها استفاده میشد. سنگ لاکپشت هر جا دیده میشد نشانه گر این بود که گنج بسیار زیادی در آن دفن شده است. در گنج یابی علامت سنگ شتر از نشانه های کاروان هایی است که در زمان قدیم از مسیر ها رفت و آمد و استراحت میکردند. علامت شتر در گنج یابی به دلیل ثروتمند بودن تاجران کاروان ها نشانگر طلای بسیار زیاد میباشد. گنج‌یابی یکی از مشهورترین رویاهای ساکنان کویرهای خشک و نیمه‌خشکی است که زمانی حاشیه راه ابریشم و تمدن‌های بزرگی مثل هخامنشیان بوده‌اند. دلیجان، ساوه، زلف‌آباد، تپه حسن‌آباد، خوشدون، تپه مشهد میقان و نظام‌آباد از مشهورترین مقاصد جویندگان طلاست که مثل هر حرفه دیگری راز و رمز خود را دارد، تجربه‌ها، دانش و سرمایه‌گذاری مخصوص خود. برای میثم این رویا از ٩ سالگی‌اش آغاز شد، زمانی که شایع شد یکی از چوپان‌ها در غاری یک کوزه پر از سکه پیدا کرده است. این خبر به سرعت باد در منطقه پیچید و بسیاری به دنبالش رفتند، ازجمله پدر و عموی میثم. آنها چیزی پیدا نکردند، اما این دلیلی نبود که میثم نخواهد این کار را بکند. سال‌های بعد را او صرف آموختن رمز و رموز این کار کرد، این‌که گنج‌ها کجایند، تپه‌های تاریخی منطقه در کدام نواحی قرار دارند و بهتر است کدام نقاط را کند تا بالاخره دو ‌سال قبل معتبرترین نقشه عمرش را پیدا کرد. یک نقشه کامل که روی پوست آهو نوشته شده بود و براساس نشانه‌ها، نقشه یک دفینه سلطنتی بود. چندین میلیون را خرج خریدن نقشه کرده بود، چند میلیون هم به استادی در شیراز داده بود که نقشه‌های گنج را میخواند. در زمان های قدیم در ادیان زرتشتی گاو را یک موجود مبارک و مقدس میدانستند و حتی در قرآن کریم هم خداوند به یهودیان دستور دادند که بهترین و زیباترین گاو را قربانی کنند. علامت گاو را هر کجا میگذاشتند نشان دهنده طلای با مقدار معمولی و متوسط بود. نشانه های بسیار زیادی وجود دارند … این علامت ها، نشان میدهد که در اطراف این سنگ ها و اشکال گنج وجود دارد ولی دقیقا جای آن مشخص نیست. در نتیجه برای آن نقشه ای میکشیدند و از آن نقشه برای رسیدن به نشانه و سپس به گنج خود استفاده میکردند. بعد از گذشت زمان آن افراد ثروتمند بر اثر حادثه ای فوت و یا کشته میشدند و نقشه گنج را با آرزوهای خودشان به گور میبردند. در آینده افرادی نقشه ها را پیدا کرده از آن استفاده میکردند و با صبر و تلاش به گنج میرسیدند. در این سال ها افراد بسیاری به دنبال نقشه ها و نشانه ها هستند که خیلی از این افراد به هدف و موفقیت خود رسیده اند. بعد از گذشت هفت سال تحقیق و سابقه کار من هم برای شما نقشه گنجی آماده کرده ام که شما را به گنج واقعی و حقیقی میرساند. به شما قول میدهم اگر طبق این نقشه پیش بروید به گنج خود میرسید و ثروتمند خواهید شد. چاشنی این نقشه صبر، تلاش و استمرار است. کمی توضیح در مورد تفاوت گنج و دفینه: کسی که گنج پیدا کنه که نمیگه من پیدا کردم، خونه زندگیش رو جمع میکنه و میره خودشو گم و گور میکنه. آنچه در بین محلی‌ها به گنج مشهور است و بخاطرش شبها به دل کوه و بیابان میزنند یا روزها در پستوها و اتاق‌های دربسته نقشه‌های روی پوست را به یکدیگر نشان میدهند و بخاطرش پول‌های کلان رد و بدل میکنند، در واقع دفینه‌هایی است که بنا بر اسناد قدیمی، پنهان کردن آنها در دل خاک رسمی دیرین بوده است. اسنادی موجود است که در گذشته حکومت‌ها بخشی از مازاد درآمدهای خود را بمنظور دور ماندن از دست بلایای طبیعی یا جنگ‌ها در مکان‌هایی دفن میکردند که تنها تعداد معدودی از محل آنها خبر داشتند. این دفینه‌ها بمنظور هزینه‌های روز مبادا انجام میشد، مانند روزهایی که حکومت مرکزی ساقط میشد و شاه یا حاکم منطقه نیاز به پول برای فرار یا جمع‌ آوری قشون داشت. این تاکتیک بقدری محرمانه و مخفیانه انجام میشد که حتی گفته میشود در بعضی از دفینه‌ها سربازان محافظ یا همراه با دفینه هم کشته میشدند و بعنوان نشانه از آنها استفاده میشد. این نقشه‌ها در خزانه‌ها نگهداری میشد و برای گم کردن رد گنج، گذشته از رمزگذاری حتی چندین نمونه غیراصل هم به دروغ ترسیم میشد که همگی با اختلاف کمی با یکدیگر رسم میشدند. به همین خاطر است که نقشه خوان‌های حرفه‌ای در منطقه اطراف راه ابریشم یا مکان‌هایی مثل اراک و دلیجان براساس اسم و رسمی که به دست آورده‌اند کار میکنند. کشیدن نقشه روی پوست آهو بخاطر مقاومتش در برابر شرایط طبیعی در تمام ادوار مرسوم بوده است اما نوع دباغی پوست در هر زمانی فرق میکند، نوع مرکبی که در زمان هخامنشیان مرسوم بوده با زمان ساسانیان فرق داشت و مهم‌تر از همه اینها نشانه‌هاست. عقاب‌ها، شتر، اسب، شیر، پرنده‌هایی شبیه کبک و حتی علامت‌هایی شبیه ماه و خورشید یا انسان روی بیشتر نقشه‌هایی که در منطقه دلیجان، اطراف اراک و ساوه دیده شده، مرسوم است و نقاط بسیاری در اطراف روستاها و داخل کویر وجود دارد که بر سنگ‌های روی کوه این نشانه‌ها حکاکی شده است. هر کدام اینها برای یک دوره است؛ مثلا اسب متعلق به دوره ساسانیان است و امکان ندارد در دوره دیگری به کار گرفته شده باشد. قصه گنج‌های ایران، افسانه نیست، به‌خصوص در منطقه‌ای مثل استان مرکزی یا شیراز که محل گذر جاده ابریشم و حکومت‌های تاریخی بوده است. بخشی از دفینه‌ها هم البته ربطی به حکومت‌ها نداشته‌اند. بازرگانان به دلیل وجود دزدها معمولا بخشی از سرمایه خود را در محلی دفن میکردند تا چنانچه مورد سرقت قرار گرفتند تمام هست و نیست‌شان از بین نرود و بتوانند دوباره از نو شروع کنند. گفته میشود این نوع دفینه های کوچک معمولا درکنار کاروانسراها یا در حاشیه نزدیک به جاده ابریشم پنهان میشده است. تپه گبر یک نمونه است. تپه معروف به تپه گبر‌ها که در دل کوه با یک تک درخت بزرگ نشانه‌گذاری شده است. نقطه‌نقطه اطراف تپه سوراخ‌های چند متری است، شبیه سوراخ هایی که موش‌های کور حفر میکنند. این دسته را بیشتر از هر گروه دیگری برای میراث ایرانی خطرناک میدانم. آنها معمولا با یک کلنگ و بیل و گاهی حتی فلزیاب به محل‌های تاریخی میروند و تمام آثار مهم برای مطالعات تاریخی را از بین میبرند. گاهی آنها چیزی هم به دست می‌آورند، البته نه گنج، بلکه اشیایی که در زمان خود بی‌ارزش بوده، ماننده کوزه و کاسه و گردنبند یا سکه‌های اشرفی که به هر دلیل مدفون شده و الان باارزش است، اما این کارشان باعث از بین رفتن لایه‌های تاریخی روی یک اثر بمنظور مطالعات باستان شناسی میشود. این افراد غیر حرفه‌ای‌ هستند که فقط آسیب میزنند. نقشه گنج زندگیت رو پیدا کن، باهوشانه فکر کن، طبق نقشه حرکت کن ، بعد سخت و بی وقفه کار کن تا موفق شی. باهوشانه کار کردن یعنی این که بدونی چه زمانی ، چه جوری و چقدر باید کار کنی. اگه فقط به فکر سخت کارکردنی، داری عمر و زندگیت رو هدر میدی. نقشه ی گنج یه مسیر مشخص برای رسیدن به هدفه! برای موفقیت در هرکاری باید بدونی کجای کار هستی و کجا میخوای بری، چه ابزارهایی داری. نقطه ی قوتت چیه و نقطه ی ضعفت چیه. اگه اینها رو بدونی، در حقیقت نقشه ی رسیدن به هدف رو داری. ما به این میگیم نقشه ی گنج. نقشه ی گنج خودت رو پیدا کن تا به موفقیت برسی، از بچگی همه اش تو گوش ما خوندن که برای موفقیت باید سخت کار کنی. شب و روز نداشته باشی. از همه چیز و دلبستگی هات بگذری. الان هم به بچه هایی که کنکور دارن همین رو میگن. میگن سال کنکور باید خودت رو بکشی تا قبول بشی! شب و روز زحمت بکش تا موفق بشی. اما این درست نیست. دارن اشتباه آدرس میدن. یه قسمت خیلی مهم رو یا نمیدونن یا یادشون رفته به ما بگن. وقتی به زندگی افراد موفق نگاه میکنی، اولویت اول اونها باهوشانه کار کردنه و بعد سخت کارکردن. اما باهوشانه کار کردن یعنی چی؟ تو فیلم ها دیدی، اونایی که دنبال گنج میگردن ، بیل و کلنگ بر نمیدارن برن سخت مشغول کار بشن و همه جا را بکنن! اینجوری باید یه عمر کار کنن. شاید چیزی پیدا کنن. اونایی که دنبال گنج میگردن اول نقشه ی گنج رو پیدا میکنن. با نقشه بجایی که باید میرسن. بعد اونجا سخت کار میکنن تا گنج پیدا کنن. پس برای موفقیت، اول نقشه گنج خودت رو پیدا کن (بیزینس پلن) با نقشه ای که داری به محل گنج برو. حالا سخت کار کن.

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمودن امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: همانا اهل دین نشانه هایى دارند که به آن نشانه ها شناخته میشوند: راستى در گفتار و امانتدارى و وفاى به پیمان و پیوند با خویشان و مهربانى با ناتوان و کمى معاشرت و مخالطت با زنان (یا اینکه فرمود: کمى جماع با زنان) و بذل احسان و حسن همسایگى و وسعت خلق و پیروى از علم و آنچه که به خدا نزدیک میکند تا اینکه فرمود: همانا مومن نفسش از دست او گرفتار است و مردم از او در راحتى اند، هنگامى که شب بر او میرسد صورتش را بر زمین میگذارد و براى خدا با گرامى ترین اعضاى بدن خود به خاک مى افتد و با پروردگارى که او را آفریده مناجات میکند که او را از آتش ‍ برهاند، آگاه باشید که چنین باشید. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

دعای علوی مصری

دعای علوی مصری دعائیست از سوی مولایمان حضرت مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف، که این دعا را انبیای الهی در شدت ها و سختی ها خوانده اند. خواندن این دعا در نیمه شب جمعه وارد شده است.
متن این دعا در کتاب مهج الدّعوات از سیّد بن طاووس رضوان الله علیه به نقل از سید علوی مصری بیان شده است.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
رَبِّ مَنْ ذَا الَّذِی دَعَاکَ فَلَمْ تُجِبْهُ وَ مَنْ ذَا الَّذِی سَأَلَکَ فَلَمْ تُعْطِهِ وَ مَنْ ذَا الَّذِی نَاجَاکَ فَخَیَّبْتَهُ أَوْ تَقَرَّبَ إِلَیْکَ فَأَبْعَدْتَهُ

بارخدایا! چه کسی دعا کرد و تو او را اجابت نفرمودی؟ کدامیک از بندگان دست نیاز به سوی تو دراز کرد و تو او را محروم نمودی؟ کدام بنده ای با تو مناجات کرد و تو را مأیوس ساختی؟ چه کسی از بندگانت تقاضای نزدیک بودن به تو را داشت و تو او را از در خانه ات راندی؟

وَ رَبِّ هَذَا فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتَادِ مَعَ عِنَادِهِ وَ کُفْرِهِ وَ عُتُوِّهِ وَ إِذْعَانِهِ الرُّبُوبِیَّةَ لِنَفْسِهِ وَ عِلْمِکَ بِأَنَّهُ لَا یَتُوبُ وَ لَا یَرْجِعُ وَ لَا یَئُوبُ وَ لَا یُؤْمِنُ وَ لَا یَخْشَعُ اسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ أَعْطَیْتَهُ سُؤْلَهُ کَرَماً مِنْکَ وَ جُوداً وَ قِلَّةَ مِقْدَارٍ لِمَا سَأَلَکَ عِنْدَکَ مَعَ عِظَمِهِ عِنْدَهُ أَخْذاً بِحُجَّتِکَ عَلَیْهِ وَ تَأْکِیداً لَهَا حِینَ فَجَرَ وَ کَفَرَ وَ اسْتَطَالَ عَلَى قَوْمِهِ وَ تَجَبَّرَ وَ بِکُفْرِهِ عَلَیْهِمْ افْتَخَرَ وَ بِظُلْمِهِ لِنَفْسِهِ تَکَبَّرَ وَ بِحِلْمِکَ عَنْهُ اسْتَکْبَرَ فَکَتَبَ وَ حَکَمَ عَلَى نَفْسِهِ جُرْأَةً مِنْهُ إِنَّ جَزَاءَ مِثْلِهِ أَنْ یُغْرَقَ فِی الْبَحْرِ فَجَزَیْتَهُ بِمَا حَکَمَ بِهِ عَلَى نَفْسِهِ

خداوندا! آن فرعونی که در مقابل دستگاه با عظمت تو کاخها برافراشت و سرکشیها نمود و دعوی خدایی کرد و با اینکه تو می دانستی، توبه نمی کند و قلبش در برابر ذات پاک تو خاضع نخواهد شد، دعایش را مستجاب کردی و خواسته او را برآوردی و با اینکه حاجت او برای ذات پاک تو ناچیز و برای او بزرگ بود تو حجّت را بر او اتمام کردی هنگامی که به ذات پاک تو کفر ورزید و راه بدیها را پیمود و بر ملّت خود راه ظلم و ستم در پیش گرفت و در سایه ی کفر خود بر آنها استیلا یافت و بر آنان فخر می فروخت و از حلم تو سوء استفاده کرد و راه تکبّر در پیش گرفت و خود بر خویشتن حکم نمود، که پاداش کسی مانند او غرق شدن در دریاست و تو نیز آن حکم را اجرا فرمودی و او را در دریا غرق کردی.

إِلَهِی وَ أَنَا عَبْدُکَ ابْنُ عَبْدِکَ وَ ابْنُ أَمَتِکَ مُعْتَرِفٌ لَکَ بِالْعُبُودِیَّةِ مُقِرٌّ بِأَنَّکَ أَنْتَ اللَّهُ خَالِقِی لَا إِلَهَ لِی غَیْرُکَ وَ لَا رَبَّ لِی سِوَاکَ مُوقِنٌ بِأَنَّکَ أَنْتَ اللَّهُ رَبِّی وَ إِلَیْکَ مَرَدِّی وَ إِیَابِی عَالِمٌ بِأَنَّکَ عَلَى کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ تَفْعَلُ مَا تَشَاءُ وَ تَحْکُمُ مَا تُرِیدُ لَا مُعَقِّبَ لِحُکْمِکَ وَ لَا رَادَّ لِقَضَائِکَ وَ أَنَّکَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ لَمْ تَکُنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ وَ لَمْ تَبِنْ عَنْ شَیْ‏ءٍ کُنْتَ قَبْلَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ أَنْتَ الْکَائِنُ بَعْدَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ الْمُکَوِّنُ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ خَلَقْتَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ بِتَقْدِیرٍوَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ

بار خدایا! من بنده ای از بندگان و فرزند بنده و کنیزی از کنیزان توام؛ به خدایی تو معترفم و به اینکه خدایی نیست جز ذات پاک تو که یگانه آفریننده و تنها خدا و تربیت کننده ی منی. معتقدم که خدا و رب من تو هستی که بر همه چیز توانایی و هرچه بخواهی انجام می دهی و هر حکمی را که اراده فرمایی، صادر می کنی. هیچ کس نمی تواند حکم تو را رد کند و حتماً فرمان تو باید اجرا شود. اول جهان هستی و آخر آن، ظاهر آن و باطن آن تویی. از چیزی خلق نشده و از چیزی جدا نشده ای. قبل از هر چیز تو بوده ای و پس از آن نیز تو خواهی بود. همه چیز را تو آفریدی و آفرینش همه موجودات بر اساس تقدیر حکیمانه تو مقرّر است و تو شنوا و دانایی.

وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ کَذَلِکَ کُنْتَ وَ تَکُونُ وَ أَنْتَ حَیٌّ قَیُّومٌ لَا تَأْخُذُکَ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ وَ لَا تُوصَفُ بِالْأَوْهَامِ وَ لَا تُدْرَکُ بِالْحَوَاسِّ- وَ لَا تُقَاسُ بِالْمِقْیَاسِ وَ لَا تُشَبَّهُ بِالنَّاسِ وَ إِنَّ الْخَلْقَ کُلَّهُمْ عَبِیدُکَ وَ إِمَاؤُکَ أَنْتَ الرَّبُّ وَ نَحْنُ الْمَرْبُوبُونَ وَ أَنْتَ الْخَالِقُ وَ نَحْنُ الْمَخْلُوقُونَ وَ أَنْتَ الرَّازِقُ وَ نَحْنُ الْمَرْزُوقُونَ

شهادت می دهم که ذات پاک تو چنین بوده و چنین خواهد بود. ذات مقدّست زنده است و نظام جهان هستی در سایه وجود تو اداره می شود و سستی و خواب در وجودت راه ندارد. همگان از عهده وصف تو ناتوانند و با حواس ظاهر (چشم، گوش و…) شناخته نخواهی شد. با مقیاسها و معیارهای متداول میان مردم تو را نمی توان سنجید و به انسان ها نمی توان تشبیهت کرد. نمی توان آفریده شدگان همه بنده و کنیز تو اند و تو پروردگار مایی و ما مخلوق تو و اسیر قدرت بی نهایت تو هستیم. آفریننده ما تویی و ما، آفریده تو هستیم. تو روزی دهنده ما هستی و ما روزی خواران تو هستیم.

فَلَکَ الْحَمْدُ یَا إِلَهِی إِذْ خَلَقْتَنِی بَشَراً سَوِیّاً وَ جَعَلْتَنِی غَنِیّاً مَکْفِیّاً بَعْدَ مَا کُنْتُ طِفْلًا صَبِیّاً تَقُوتُنِی مِنَ الثَّدْیِ لَبَناً مَرِیئاً وَ غَذَّیْتَنِی غِذَاءً طَیِّباً هَنِیئاً وَ جَعَلْتَنِی ذَکَراً مِثَالًا سَوِیّاً

اینک تو را حمد می کنم که مرا انسانی کامل [از نظر اعضاء و جوارح] خلق فرمودی و از غیر خودت بی نیازم ساختی. کودکی خردسال بودم که از سینه مادر شیر گوارایی برای آماده نمودی و غذایی پاکیزه و گوارا در دسترسم قرار دادی و بدین وسیله رشد کرده، قامتی رسا یافتم.

فَلَکَ الْحَمْدُ حَمْداً إِنْ عُدَّ لَمْ یُحْصَ وَ إِنْ وُضِعَ لَمْ یَتَّسِعْ لَهُ شَیْ‏ءٌ- حَمْداً یَفُوقُ عَلَى جَمِیعِ حَمْدِ الْحَامِدِینَ وَ یَعْلُو عَلَى حَمْدِ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ یَفْخُمُ وَ یَعْظُمُ عَلَى ذَلِکَ کُلِّهِ وَ کُلَّمَا حَمِدَ اللَّهَ شَیْ‏ءٌ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا یُحِبُّ اللَّهُ أَنْ یُحْمَدَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَدَدَ مَا خَلَقَ وَ زِنَةَ مَا خَلَقَ وَ زِنَةَ أَجَلِّ مَا خَلَقَ وَ بِوَزْنِ أَخَفِّ مَا خَلَقَ وَ بِعَدَدِ أَصْغَرِ مَا خَلَقَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ حَتَّى یَرْضَى رَبُّنَا وَ بَعْدَ الرِّضَا

پس حمد و ستایش سزاور ذات پاک تو است؛ آن هم ستایشی برتر و بالاتر از ستایش همه ستایشگران که هیچ ثنایی بدان نرسد؛ ستایشی برتر از تمام اقسام حمد و ثنایی که ستایشگران انجام داده اند و ستایشی ارجمند تر از همه امور و گرانقدرتر از هر سپاسی که آفریده ای به درگاه خداوند می کند. آری، حمد مختصّ ذات پاک خداوندی است چنانکه می پسندد؛ سپاسی برابر با تعداد همه آفریدگان و هموزن همه موجودات و مساوی با بزرگترین و کوچکترین و خُردترین آنها؛ حمدی که خداوند را خرسند سازد و با خشنودی خداوند برابر باشد.

وَ أَسْأَلُهُ أَنْ یُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ یَغْفِرَ لِی ذَنْبِی وَ أَنْ یَحْمَدَ لِی أَمْرِی وَ یَتُوبَ عَلَیَّ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ

از او تقاضا می کنم که بر محمد و آل محمد درود فرستد و مرا ببخشد و اعمال مرا نیکو فرموده، توبه ام را بپذیرد، که او بسیار توبه پذیر و مهربان است.

إِلَهِی وَ إِنِّی أَنَا أَدْعُوکَ وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ صَفْوَتُکَ أَبُونَا آدَمُ عَلَیْهِ السَّلَامُ وَ هُوَ مُسِی‏ءٌ ظَالِمٌ حِینَ أَصَابَ الْخَطِیئَةَ فَغَفَرْتَ لَهُ خَطِیئَتَهُ وَ تُبْتَ عَلَیْهِ وَ اسْتَجَبْتَ لَهُ دَعْوَتَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی وَ تَرْضَى عَنِّی فَإِنْ لَمْ تَرْضَ عَنِّی فَاعْفُ عَنِّی فَإِنِّی مُسِی‏ءٌ ظَالِمٌ خَاطِئٌ عَاصٍ وَ قَدْ یَعْفُو السَّیِّدُ عَنْ عَبْدِهِ وَ لَیْسَ بِرَاضٍ عَنْهُ وَ أَنْ تُرْضِیَ عَنِّی خَلْقَکَ وَ تُمِیطَ عَنِّی حَقَّکَ

خداوندا! تو را به نامی می خوانم و به اسمی قسم می دهم که برگزیده ات، پدر ما آدم(علیه السلام)، تو را به آن خواند و تو او را اجابت کرده و توبه اش را پذیرفتی و در حالی که او گناه کرده و بر خودش ستم روا داشته بود، تو او را بخشیدی و دعایش را مستجاب فرمودی و او را به خود نزدیک ساختی. ای کسی که از من به من نزدیکتری! از پیشگاه مقدّست استدعا می کنم که بر محمد و آل محمد درود فرستی و از گناهان من بگذری و از من خشنود گردی و اگر از من خشنود نمی شوی، پس مرا عفو فرما که من گناهکار و ستمگرم و لغزشم زیاد است. آری، چه بسا مولایی که ازبنده خود درمی گذرد در حالی که از او راضی نیست. تقاضای دیگرم این است که بندگانت را از من راضی نمایی و حق خودت را درباره من نادیده محسوب فرمایی.

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ إِدْرِیسُ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَجَعَلْتَهُ صِدِّیقاً نَبِیّاً وَ رَفَعْتَهُ مَکاناً عَلِیًّا وَ اسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَ کُنَتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ- وَ أَنْ تَجْعَلَ مَآبِی إِلَى جَنَّتِکَ وَ مَحَلِّی فِی رَحْمَتِکَ وَ تُسْکِنَنِی فِیهَا بِعَفْوِکَ وَ تُزَوِّجَنِی مِنْ حُورِهَا بِقُدْرَتِکَ یَا قَدِیرُ

بارالها! من تو را به نامی می خوانم که ادریس(علیه السلام) تو را بدان خواند و تو او را به مقام راستگویان و درست کرداران و به پیامبری رساندی و مقامی بس بلند به او ارزانی فرمودی؛ دعایش را مستجاب کردی و او را به خود نزدیک ساختی. اکنون ای نزدیکتر از من به خودم! از درگاه با عظمت تو استدعا می کنم که بر محمد و آل محمد درود فرستی و پایان کار مرا بهشت برین قرار دهی و مرا در دریای رحمت خود غوطه ور سازی و با آمرزش گناهان، مرا در بهشت جای دهی و حوریان بهشتی را با من همسر فرمایی، به توانایی بی نهایت تو ای قادر متعال!

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ نُوحٌ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ. فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ. وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُیُوناً فَالْتَقَى الْماءُ عَلى‏ أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ- وَ نَجَّیْتَهُ عَلى‏ ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ فَاسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّی‏ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُنْجِیَنِی مِنْ ظُلْمِ مَنْ یُرِیدُ ظُلْمِی وَ تَکُفَّ عَنِّی بَأْسَ مَنْ یُرِیدُ هَضْمِی وَ تَکْفِیَنِی شَرَّ کُلِّ سُلْطَانٍ جَائِرٍ وَ عَدُوٍّ قَاهِرٍ وَ مُسْتَخِفٍّ قَادِرٍ وَ جَبَّارٍ عَنِیدٍ وَ کُلِّ شَیْطَانٍ مَرِیدٍ وَ إِنْسِیٍّ شَدِیدٍ وَ کَیْدِ کُلِّ مَکِیدٍ یَا حَلِیمُ یَا وَدُودُ

خداوندا! تو را به نامی می خوانم که نوح(علیه السلام) در سایه آن به درگاهت بار یافت و عرضه داشت: «خداوندا! من مغلوب و مقهور گشته ام، پس مرا یاری کن. و [در قرآن فرمودی که] درهای آسمان را گشودیم و بارانی کوبنده و ویرانگر فرو فرستادیم و از زمین چشمه های پر آب به جوشش درآوردیم! و آبها از زمین و آسمان به هم پیوستند و آنچه مقدّر بود، انجام شد و نوح از آن دریای خروشان نجات یافت و بر کشتی ساخته شده از چوب و میخ سوار شد.» [پروردگارا!] تو نیاز و احتیاج او را تأمین نمودی و او را به خود نزدیک ساختی. اکنون ای نزدیکترین افراد به من! از درگاهت استدعا می کنم که درود خودت را بر محمد و آل محمد فرو فرستاده، مرا از ستم هر ظالمی که اندیشه ستمی درباره من دارد رهایی بخشی و شرّ هر زمامدار جفا کار و دشمن توانا و هر صاحب قدرت خوارکننده و زور گوی کینه توز و شیطان رانده شده و انسان بدرفتاری را از من دور فرمایی و مرا از نقشه و کید فریب دهندگان در امان داری، ای بردبار و حلیم و ای خدای مهربان!

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ صَالِحٌ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَنَجَّیْتَهُ مِنَ الْخَسْفِ وَ أَعْلَیْتَهُ عَلَى عَدُوِّهِ وَ اسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُخَلِّصَنِی مِنْ شَرِّ مَا یُرِیدُنِی أَعْدَائِی بِهِ وَ سَعَى بِی حُسَّادِی وَ تُکْفِنِیهِمْ بِکِفَایَتِکَ وَ تَتَوَلَّانِی بِوَلَایَتِکَ وَ تَهْدِیَ قَلْبِی بِهُدَاکَ وَ تُؤَیِّدَنِی بِتَقْوَاکَ وَ تُبَصِّرَنِی [تَنْصُرَنِی‏] بِمَا فِیهِ رِضَاکَ وَ تُغْنِیَنِی بِغِنَاکَ یَا حَلِیمُ

خداوندا! تو را به نامی که بنده و پیامبرت صالح(علیه السلام) تو را به آن خواند و دعا کرد، می خوانم. تو دعایش را مستجاب نمودی و او را از فرو رفتن در زمین حفظ فرمودی و بر دشمنانش او را برتری بخشیدی و در مقام قرب، منزلش دادی. ای خداوند نزدیک! صلوات و درود مرا برحبیب خود محمد و آْل او فرو فرست و مرا از شرّ دشمنانم، ایمن دار و از بدیهای حسودان حفظم کن و خودت امور مرا کفایت نما و در زیر لوای ولایت خود مرا هدایت کن و قلب مرا به خود متوجه فرما و به وسیله تقوی و بصیرت و توفیق تحصیل رضای خود را به من عنایت کن و با بی نیازی و ثروتهای مادی و معنوی خود مرا بی نیاز فرما، ای خداوند حلیم و بردبار!

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ وَ خَلِیلُکَ إِبْرَاهِیمُ عَلَیْهِ السَّلَامُ حِینَ أَرَادَ نُمْرُودُ إِلْقَاءَهُ فِی النَّارِ فَجَعَلْتَ لَهُ النَّارَ بَرْداً وَ سَلَاماً وَ اسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُبَرِّدَ عَنِّی حَرَّ نَارِکَ وَ تُطْفِئَ عَنِّی لَهِیبَهَا وَ تَکْفِیَنِی حَرَّهَا وَ تَجْعَلَ نَائِرَةَ أَعْدَائِی فِی شِعَارِهِمْ وَ دِثَارِهِمْ- وَ تَرُدَّ کَیْدَهُمْ فِی نُحُورِهِمْ وَ تُبَارِکَ لِی فِیمَا أَعْطَیْتَنِیهِ کَمَا بَارَکْتَ عَلَیْهِ وَ عَلَى آلِهِ إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ الْحَمِیدُ الْمَجِیدُ

بارخدایا! تو را به همان نامی که بنده صالح و پیامبر بزرگت ابراهیم(علیه السلام) خواند و تو او را از آتش نمرود نجات دادی، می خوانم که بر محمّد و آل او درود فرستی و آتشی را که دشمنان برای من افروخته اند به جان خودشان برگردانی. آنچه را که به من عنایت فرمودی بدان گونه که بر آن حضرت (ابراهیم(علیه السلام)) و خاندان عزیزش مبارک نمودی، بر من نیز مبارک گردان، ای آن که ذات پاکت، بخشنده و ستوده و بزرگوار است!

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِالاسْمِ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ إِسْمَاعِیلُ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَجَعَلْتَهُ نَبِیّاً وَ رَسُولًا وَ جَعَلْتَ لَهُ حَرَمَکَ مَنْسَکاً وَ مَسْکَناً وَ مَأْوًی وَ اسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ نَجَّیْتَهُ مِنَ الذَّبْحِ وَ قَرَّبْتَهُ رَحْمَةً مِنْکَ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَفْسَحَ لِی فِی قَبْرِی وَ تَحُطَّ عَنِّی وِزْرِی وَ تَشُدَّ لِی أَزْرِی وَ تَغْفِرَ لِی ذَنْبِی وَ تَرْزُقَنِی التَّوْبَةَ بِحَطِّ السَّیِّئَاتِ وَ تَضَاعُفِ الْحَسَنَاتِ وَ کَشْفِ الْبَلِیَّاتِ وَ رِبْحِ التِّجَارَاتِ وَ دَفْعِ مَعَرَّةِ السِّعَایَاتِ إِنَّکَ مُجِیبُ الدَّعَوَاتِ وَ مُنْزِلَ الْبَرَکَاتِ وَ قَاضِی الْحَاجَاتِ وَ مُعْطِی الْخَیْرَاتِ وَ جَبَّارِ السَّمَاوَاتِ

خداوندا! به اسمی که اسماعیل(علیه السلام) تو را بدان خواند و در سایه آن نام، او را به پیامبری رساندی و خانه خودت را منزل و پناهگاه او قرار دادی و دعایش را مستجاب نمودی و از قربانی شدن نجاتش دادی و از بهشت برایش گوسفند قربانی (فِدا) فرستادی و او را به خویش نزدیک ساختی. ای از همه نزدیکتر به من! از پیشگاه مقدّست استدعا می کنم که بر پیامبر عزیزت حضرت محمد بن عبدالله و خاندان گرامی اش درود خود را نازل فرمایی. خانه قبر مرا وسیع کن و بار سنگینی گناه را از دوشم بردار و توانمندی و پایمردی نصیبم فرما. گناهانم را بیامرز و با پاک نمودن گناهانم، مرا به مقام توبه نایل فرما. خوبیهایم را دو چندان ساز و گره از مشکلاتم بگشا و در تجارت بهره مندم ساز و آزار بدگوییها را از من دور گردان، ای آن که ذات پاکت اجابت کننده دعاها، عطاکننده همه خوبیها، فرو فرستنده تمام برکات و فرمانروای مطلق آسمانها است!

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِمَا سَأَلَکَ بِهِ ابْنُ خَلِیلِکَ إِسْمَاعِیلُ عَلَیْهِ السَّلَامُ الَّذِی نَجَّیْتَهُ مِنَ الذَّبْحِ وَ فَدَیْتَهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ وَ قَلَبْتَ‏ لَهُ الْمِشْقَصَ حَتَّى نَاجَاکَ مُوقِناً بِذَبْحِهِ رَاضِیاً بِأَمْرِ وَالِدِهِ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُنْجِیَنِی مِنْ کُلِّ سُوءٍ وَ بَلِیَّةٍ وَ تَصْرِفَ عَنِّی کُلَّ ظُلْمَةٍ وَخِیمَةٍ وَ تَکْفِیَنِی مَا أَهَمَّنِی مِنْ أُمُورِ دُنْیَایَ وَ آخِرَتِی وَ مَا أُحَاذِرُهُ وَ أَخْشَاهُ وَ مِنْ شَرِّ خَلْقِکَ أَجْمَعِینَ بِحَقِّ آلِ یس

خداوندا! از تو درخواست می کنم به چیزی که اسماعیل(علیه السلام) فرزند خلیل تو را بدان خواندت و تو او را از کشته شدن نجات دادی و قربانی بزرگ برایش فرستادی و جلوی تیزی کارد را گرفتی و به آن اجازه بریدن ندادی و در حالی که او خود را برای ذبح شدن آماده نموده و امر پدر را اطاعت کرده و راضی بدین امر بود، دعایش را مستجاب نمودی و او را به مقام قرب نایل کردی ای خدایی که از همه به من نزدیکتری! از پیشگاه مقدّست استدعا می کنم که درود خود را بر محمّد و آل محمّد فرو فرستی و مرا از هر بدی و سختی برهانی و ظلم ستمگران را از من دور نمایی و در امور دنیوی و اخری که بر آنها بیمناک هستم، مرا کفایت کنی و از شرّ همه مخلوقات در امان خودت نگاهم داری، به حقّ آل یس.(2)

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ لُوطٌ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَنَجَّیْتَهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْخَسْفِ وَ الْهَدْمِ وَ الْمَثُلَاتِ وَ الشِدَّةِ وَ الْجُهْدِ وَ أَخْرَجْتَهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ وَ اسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَأْذَنَ لِی بِجَمِیعِ [بِجَمْعِ مَا شُتِّتَ مِنْ شَمْلِی وَ تُقِرَّ عَیْنِی بِوَلَدِی وَ أَهْلِی وَ مَالِی وَ تُصْلِحَ لِی أُمُورِی وَ تُبَارِکَ لِی فِی جَمِیعِ أَحْوَالِی وَ تُبَلِّغَنِی فِی نَفْسِی آمَالِی- وَ أَنْ تُجِیرَنِی مِنَ النَّارِ وَ تَکْفِیَنِی شَرَّ الْأَشْرَارِ بِالْمُصْطَفَیْنَ الْأَخْیَارِ الْأَئِمَّةِ الْأَبْرَارِ وَ نُورِ الْأَنْوَارِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ الْأَخْیَارِ الْأَئِمَّةِ الْمَهْدِیِّینَ وَ الصَّفْوَةِ الْمُنْتَجَبِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ وَ تَرْزُقَنِی مُجَالَسَتَهُمْ وَ تَمُنَّ عَلَیَّ بِمُرَافَقَتِهِمْ وَ تُوَفِّقَ لِی صُحْبَتَهُمْ مَعَ أَنْبِیَائِکَ الْمُرْسَلِینَ وَ مَلَائِکَتِکَ الْمُقَرَّبِینَ وَ عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ وَ أَهْلِ طَاعَتِکَ أَجْمَعِینَ وَ حَمَلَةِ عَرْشِکَ وَ الْکَرُوبِیِّینَ

خداوندا! به نامی که لوط تو را بدان خواند و تو او و فرزندانش را از فرو رفتن در زمین ونابود شدن و شکنجه دیدن، نجات دادی و آنان را از گرداب نیستی، به سلامت بیرون بردی، تو را به همان نام می خوانم و از تو که ازمن به من نزدیکتری تقاضا می کنم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و از آتش سوزان جهنّم مرا در پناه لطف خود نگاه داشته، اجازه فرمایی که نابسامانی هایم سامان گیرد و چشمم به خاندان و فرزندانم روشن گردد و تمام کارهای مرا بر من مبارک فرمایی و مرا به آرزوهای خودم برسانی. [خدایا!] شرّ بدخواهان را از من دور کن و مرا در آتش غضب خود نسوزان. به وسیله برگزیدگانت محمّد و آل محمّد که همگی مشعلهای فروزان جهان وجود و هدایت کننده بندگان تو اند بر من منّت گذاشته، افتخار مصاحبت و همنشینی با این ذوات مقدّسه را به من عنایت فرما و نیز افتخار معاشرت و مصاحبت و مجالست با همه بندگان صالح خود مانند انبیا و اوصیا و ملائکه مقرّب و حاملان عرش و ساکنان آستان با عظمتت را نصیبم فرما.

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی سَأَلَکَ بِهِ یَعْقُوبُ وَ قَدْ کُفَّ بَصَرُهُ وَ شُتِّتَ شَمْلُهُ [جَمْعُهُ‏] وَ فُقِدَ قُرَّةُ عَیْنِهِ ابْنُهُ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ جَمَعْتَ شَمْلَهُ وَ أَقْرَرْتَ عَیْنَهُ وَ کَشَفْتَ ضُرَّهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَأْذَنَ لِی بِجَمِیعِ مَا تَبَدَّدَ مِنْ أَمْرِی وَ تُقِرَّ عَیْنِی بِوَلَدِی وَ أَهْلِی وَ مَالِی وَ تُصْلِحَ شَأْنِی کُلَّهُ وَ تُبَارِکَ لِی فِی جَمِیعِ أَحْوَالِی وَ تُبَلِّغَنِی فِی نَفْسِی وَ آمَالِی وَ تُصْلِحَ لِی أَفْعَالِی وَ تَمُنَّ عَلَیَّ یَا کَرِیمُ یَا ذَا الْمَعَالِی بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ

بارخدایا! در نتیجه هجران یوسف، یعقوب پیامبر بینایی خود را از دست داده و افراد خاندانش متلاشی و جمعشان پراکنده شده بود و او مایه روشنایی دیده اش، یوسف را نمی یافت تا اینکه با توّسل به یکی از اسماء مقدّسه ات تو را خواند و درنتیجه اجابتش فرمودی و یوسف را به او بازگرداندی و جمع پریشانش را به هم پیوند زدی و چشمان نابینایش را روشن ساختی و دردهای او را درمان کردی و او را به خود نزدیک نمودی. اینک ای خداوندی که به [همه بندگانت] نزدیکی! من تو را به همان نام می خوانم و از درگاه با عظمتت می خواهم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستاده، به من اجازه فرمایی که به خاندانم بپیوندم و پریشانی هایم سامان گیرد و خاندان و فرزندانم مایه روشنایی دیده ام شوند و تمام امور برایم آسان گردد و به خواسته ها و آرزوهایم برسم و بر من منّت گذار، که شأن تو کَرَم است. [آری، تو کریمی]. ای خداوندی که از نظر مقام و مرتبت بر همه برتری داری و ای کسی که رحمت بی نهایتت همه ی موجودات را فراگرفته است و همگان در دنیا از آن بهره مندند! مرا از این رحمت (رحمانیّت) و نیز رحیمیّت خود در دو جهان بهره مند فرما.

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ یُوسُفُ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ وَ نَجَّیْتَهُ مِنْ غَیَابَتِ الْجُبِّ وَ کَشَفْتَ ضُرَّهُ وَ کَفَیْتَهُ کَیْدَ إِخْوَتِهِ وَ جَعَلْتَهُ بَعْد الْعُبُودِیَّةِ مَلِکاً وَ اسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَدْفَعَ عَنِّی کَیْدَ کُلِّ کَائِدٍ وَ شَرِّ کُلِّ حَاسِدٍ- إِنَّکَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ

خداوندا! تو را به نامی می خوانم که بنده و پیامبرت یوسف(علیه السلام) تو را بدان خواند و دعایش را مستجاب فرمودی و او را از قعر چاه، نجات دادی و مهمّاتش را کفایت کردی و او را از کید و مکر برادرانش رهایی بخشیدی و پس از اینکه او را به عنوان یک بنده و برده فروختند، به پادشاهی مصرش رساندی و دعایش را اجابت فرمودی و وی را به مقام قرب نایل ساختی. ای خدای نزدیک به همه! از تو می خواهم که بر محمّد و آل او درود فرستی و کید و مکر هر مکار و حیله گر را از من دور فرموده و از حسد حسودان، مرا در پناه خود محفوظ داری. البته ذات پاک تو بر هر چیزی قادر و تواناست.

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ إِذْ قُلْتَ تَبَارَکْتَ وَ تَعَالَیْتَ وَ نادَیْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَیْمَنِ وَ قَرَّبْناهُ نَجِیًّا وَ ضَرَبْتَ لَهُ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً وَ نَجَّیْتَهُ وَ مَنْ مَعَهُ [تَبِعَهُ‏] مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَ أَغْرَقْتَ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ جُنُودَهُمَا وَ اسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُعِیذَنِی مِنْ شَرِّ خَلْقِکَ وَ تُقَرِّبَنِی مِنْ عَفْوِکَ وَ تَنْشُرَ عَلَیَّ مِنْ فَضْلِکَ مَا تُغْنِیَنِی بِهِ عَنْ جَمِیعِ خَلْقِکَ وَ یَکُونُ لِی بَلَاغاً أَنَالُ بِهِ مَغْفِرَتَکَ وَ رِضْوَانَکَ یَا وَلِیِّی وَ وَلِیَّ الْمُؤْمِنِینَ

خداوندا! تو را به نامی می خوانم که بنده و پیامبرت موسی بن عمران(علیه السلام) ذات پاک تو را بدان خواند، چه آنکه در قرآنت فرموده ای: «موسی را از وادی مقدّس طور ایمن خواندیم و برای مناجات با خود او را به خود نزدیک کردیم.» [خداوندا!] دریا را برای او خشک کردی و او و همراهانش را نجات دادی و فرعون و هامان و یارانش را غرق نمودی و دعای موسی را اجابت فرموده، او را به خود نزدیک ساختی. اینک، ای خدایی که نزدیکی! تو را به همان نام می خوانم و از تو می خواهم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و مرا از شرّ مخلوقاتت محفوظ بداری و از بخشندگی خود مرا بهره مند سازی و فضل و لطف خود را به من ارزانی داری، آن چنان فضلی که مرا از همه آفریدگانت بی نیاز فرمایی تا به آمرزش و رضوان تو دست پیدا کنم، از ولیّ و صاحب اختیار همه بندگان و مؤمنان!

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِالاسْمِ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ دَاوُدُ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ سَخَّرْتَ لَهُ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ مَعَهُ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِبْکَارِ- وَ الطَّیْرَ مَحْشُورَةً کُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ وَ شَدَدْتَ مُلْکَهُ وَ آتَیْتَهُ الْحِکْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ وَ أَلَنْتَ لَهُ الْحَدِیدَ وَ عَلَّمْتَهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَهُمْ وَ غَفَرْتَ ذَنْبَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُسَخِّرَ لِی جَمِیعَ أُمُورِی وَ تُسَهِّلَ لِی تَقْدِیرِی وَ تَرْزُقَنِی مَغْفِرَتَکَ وَ عِبَادَتَکَ وَ تَدْفَعَ عَنِّی ظُلْمَ الظَّالِمِینَ وَ کَیْدَ الْکَائِدِینَ وَ مَکْرَ الْمَاکِرِینَ وَ سَطَوَاتِ الْفَرَاعِنَةِ الْجَبَّارِینَ وَ حَسَدَ الْحَاسِدِینَ یَا أَمَانَ الْخَائِفِینَ وَ جَارَ الْمُسْتَجِیرِینَ وَ ثِقَةَ الْوَاثِقِینَ وَ ذَرِیعَةَ الْمُؤْمِنِینَ وَ رَجَاءَ الْمُتَوَکِّلِینَ وَ مُعْتَمَدَ الصَّالِحِینَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ

پروردگارا! تو را به نامی می خوانم که داود [علیه السلام]، بنده و پیامبرت تو را بدان خواند. دعایش را مستجاب کردی و کوهها را برای او مسخّر نمودی و طوری که صبح و شام با او همصدا شده، با تو مناجات می کردند؛ پرندگان را گرد او جمع کردی که همه به سوی او بیایند و با وی هم آواز شوند؛ سلطنتش را قوی و پهناور ساختی و او را زیور حکمت و شناخت حقّ از باطل، مفتخر ساختی؛ آهن را در دستش نرم کردی و ساختن زره را به او آموختی؛ از گناهانش صرف نظر نمودی و به خود نزدیکش ساختی. اکنون، ای خداوند از همه به من نزدیکتر! بر محمّد و آل محمّد درود فرست و همه کارها و مشکلاتم را مسخّر من قرار ده؛ مقدّرات مرا آسان ساز؛ گناهانم را بیامرز و مرا به عبادت خود موفق گردان و ظلم ظالمان، نیرنگ نیرنگبازان، قدرت فرعونیان و حسد حسودان را از من دور فرما، ای امان دهنده ترسیدگان و پناه دهنده پناه خواهان و تکیه گاه اطمینان دارندگان و امید متوکّلان و امید دهنده به نیکوکاران! ای مهربانترین مهربانان!

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ اللَّهُمَّ بِالاسْمِ الَّذِی سَأَلَکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ سُلَیْمَانُ بْنُ دَاوُدَ عَلَیْهِمَا السَّلَامُ إِذْ قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ أَطَعْتَ لَهُ الْخَلْقَ وَ حَمَلْتَهُ عَلَى الرِّیحِ وَ عَلَّمْتَهُ مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَ سَخَّرْتَ لَهُ الشَّیَاطِینَ مِنْ کُلِّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ. وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ‏ فِی الْأَصْفادِ هَذَا عَطَاؤُکَ لَا عَطَاءُ غَیْرِکَ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَهْدِیَ لِی قَلْبِی وَ تَجْمَعَ لِی لُبِّی وَ تَکْفِیَنِی هَمِّی وَ تُؤْمِنَ خَوْفِی وَ تَفُکَّ أَسْرِی وَ تَشُدَّ أَزْرِی وَ تُمْهِلَنِی وَ تُنَفِّسَنِی وَ تَسْتَجِیبَ دُعَائِی وَ تَسْمَعَ نِدَائِی وَ لَا تَجْعَلَ فِی النَّارِ مَأْوَایَ وَ لَا الدُّنْیَا أَکْبَرَ هَمِّی وَ أَنْ تُوَسِّعَ عَلَیَّ رِزْقِی وَ تُحَسِّنَ خُلُقِی وَ تُعْتِقَ رَقَبَتِی مِنَ النَّارِ فَإِنَّکَ سَیِّدِی وَ مَوْلَایَ وَ مُؤَمَّلِی

خداوندا! تو را به نامی می خوانم که بنده و پیامبرت سلیمان بن داود(علیهما السلام) در زیر سایه آن نام با تو مناجات کرد و «گفت: پروردگارا! مرا بیامرز و سلطنتی به من عطا فرما که پس از من به کسی اعطاء نکنی» و تو خواسته او را اجابت فرمودی و خلایق را مسخّر او قرار دادی، باد را تحت فرمان وی گذاشتی، زبان پرندگان [بلکه همه موجودات] را به او آموختی و شیاطین را مطیع او قرار دادی که وی برخی از آنان را به ساختن کاخهای مرتفع و باغها مأمور کرد و گروهی را در دریاها به غواصی واداشت و جمعی را که موجب گمراهی خلق بودند، در غل و زنجیر به بند کشید. خداوندا! این همه بخشندگی مختصّ ذات پاک تو است و دیگری را چنین بخشایشی نیست. تو او را به خود نزدیک ساختی. ای نزدیک به من! از تو می خواهم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و عقل و خِرَدم را بارور سازی، مشکلاتم را جوابگو باشی، ترس و هراس را از دلم بیرون کنی، از قید و بند نجاتم دهی، پایمردی و توانایی ام عطا کنی، مهلتم دهی و پریشانی ام رارفع و دعایم را اجابت فرمایی، ناله ام را بشنوی و جایگاه مرا در دوزخ قرار ندهی، دنیا را خواسته بزرگ من نسازی، روزی مرا زیاد فرمایی، حُسن و خوبی رفتار به من عنایت کنی و مرا از آتش خلاص فرمایی. تو سرور و مولای منی و به لطف تو امید و آرزو بسته ام.

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ اللَّهُمَّ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ أَیُّوبُ لَمَّا حَلَّ بِهِ الْبَلَاءُ بَعْدَ الصِّحَّةِ وَ نَزَلَ السَّقَمُ مِنْهُ مَنْزِلَ الْعَافِیَةِ وَ الضَّیقُ بَعْدَ السَّعَةِ وَ الْقُدْرَةِ فَکَشَفْتَ ضُرَّهُ وَ رَدَدْتَ عَلَیْهِ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ حِینَ نَادَاکَ دَاعِیاً لَکَ رَاغِباً إِلَیْکَ رَاجِیاً لِفَضْلِکَ شَاکِیاً إِلَیْکَ رَبِّ إِنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ کَشَفْتَ ضُرَّهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَکْشِفَ ضُرِّی- وَ تُعَافِیَنِی فِی نَفْسِی وَ أَهْلِی وَ مَالِی وَ وُلْدِی وَ إِخْوَانِی فِیکَ عَافِیَةً بَاقِیَةً شَافِیَةً کَافِیَةً وَافِرَةً هَادِئَةً نَامِیَةً مُسْتَغْنِیَةً عَنِ الْأَطِبَّاءِ وَ الْأَدْوِیَةِ وَ تَجْعَلَهَا شِعَارِی وَ دِثَارِی وَ تُمَتِّعَنِی بِسَمْعِی وَ بَصَرِی وَ تَجْعَلَهُمَا الْوَارِثَیْنِ مِنِّی- إِنَّکَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ

بارخدایا! تو را به نامی می خوانم که ایّوب(علیه السلام) تو را بدان خواند، آنگاه که بلا بر او نازل شد و بیماری جای سلامتی را گرفت و تنگی معیشت جای نعمت های فراوان را پر کرد. او تو را خواند و تو مشکلاتش را حل نمودی و خاندانش را به او بازگرداندی و شمار آنان را دو چندان قرار دادی. ایّوب به درگاه تو دست نیاز برداشته، با امید به فضل و کَرَمت شکایت خویش را چنین عرضه داشت «خداوندا! بیچارگی به من روی آورده و همانا گذشت تو از همه بالاتر است.» در آن زمان دعایش را اجابت فرمودی و گرفتاری اش را مرتفع ساختی و وی را به خود نزدیک گرداندی. ای خدای از همه نزدیکتر! تو را می خوانم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و گرفتاریهایم را برطرف نمایی و عافیت همه جانبه در مورد خود و خاندان و فرزندان و برادران به من لطف فرمایی که برای همیشه برای من و خانواده ام باقی بماند، آن چنان عافیتی که مرا از طبیب بی نیاز سازد، و مرا از اعضا و جوارحم بهره مند فرما به طوری که تا آخرین لحظه زندگی من، سالم و همراهم باشند. آری، تو بر همه چیز قادر و توانایی.

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ یُونُسُ بْنُ مَتَّى فِی بَطْنِ الْحُوتِ حِینَ نَادَاکَ فِی ظُلُمَاتٍ ثَلَاثٍ- أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ أَنْبَتَّ عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطِینٍ وَ أَرْسَلْتَهُ إِلى‏ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَسْتَجِیبَ دُعَائِی وَ تُدَارِکَنِی بِعَفْوِکَ فَقَدْ غَرِقْتُ فِی بَحْرِ الظُّلْمِ لِنَفْسِی وَ رَکِبَتْنِی مَظَالِمُ کَثِیرَةٌ لِخَلْقِکَ عَلَیَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اسْتُرْنِی مِنْهُمْ وَ أَعْتِقْنِی مِنَ النَّارِ وَ اجْعَلْنِی مِنْ عُتَقَائِکَ وَ طُلَقَائِکَ مِنَ النَّارِ فِی مَقَامِی هَذَا بِمَنِّکَ یَا مَنَّانُ.

بار خدایا! تو را به نامی می خوانم که یونس بن متّی در شکم ماهی تو را به آن خواند. آنگاه که در تاریکیهای سه گانه بانگ برآورد که «خدایی جز ذات پاک تو نیست و من از ستمکارانم [که به نفس خود ظلم کردم]» اما تو از همه رحم کننده تری. پس دعای او را اجابت نمودی و او به خواسته اش رسید و برای وی درخت کدویی رویاندی و او را سوی صد هزار نفر یا بیشتر فرستادی و به خودت نزدیکش ساختی. اینک ای نزدیکتر از من به من! از پیشگاه مقدّست استدعا می کنم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و دعایم را مستجاب فرمایی و عفو و بخشش خود را شامل حالم نمایی، زیرا من خود را در دریای ظلم به نفس غرق نموده و درباره بندگان تو ستم کرده ام. [خداوندا!] بر محمّد و آل محمّد درود فرست و مرا در زیر سایه ولایت آنها نگاهداری فرما و از آتش دوزخ آزاد ساز. در همین لحظه مرا از آزادشدگان از آتش قرار ده و بر من منّت گذار، ای خداوند کریم!

إِلَهِی وأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ عَلَیْهِمَا السَّلَامُ إِذْ أَیَّدْتَهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ وَ أَنْطَقْتَهُ فِی الْمَهْدِ فَأَحْیَا بِهِ الْمَوْتَى وَ أَبْرَأَ بِهِ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِکَ وَ خَلَقَ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَصَارَ طَائِراً بِإِذْنِکَ- وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُفَرِّغَنِی لِمَا خُلِقْتُ لَهُ وَ لَا تَشْغَلَنِی بِمَا قَدْ تَکَلَّفْتَهُ لِی وَ تَجْعَلَنِی مِنْ عِبَادِکَ وَ زُهَّادِکَ فِی الدُّنْیَا وَ مِمَّنْ خَلَقْتَهُ لِلْعَافِیَةِ وَ هَنَّأْتَهُ بِهَا مَعَ کَرَامَتِکَ یَا کَرِیمُ یَا عَلِیُّ یَا عَظِیمُ

خداوندا! تو را به نامی می خوانم که بنده و پیامبرت عیسی بن مریم(علیهما السلام) تو را به آن خواند، هنگامی که او را به وسیله روح القدس تأیید فرمودی و قدرت سخن گفتن در گهواره به او لطف کردی و مردگان را به وسیله او زنده ساختی و بیماریهای سخت و لاعلاج مانند پیسی و خوره را به دست او شفا مرحمت نمودی. او مجسّمه پرندگان را از خاک می ساخت بر آن می دمید و به فرمان تو روح در آن کالبد پیدا می شد. تو او را به خود نزدیک ساختی. ای از همه نزدیکتر به من! از تو می خواهم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و به من آرامش فکر و خیال عنایت فرمایی تا آنچه را که به خاطرش آفریده شده ام، خوب انجام دهم و مرا بدانچه خود عهده دار آن شده ای [مانند روزی و غیره] تکلیف مفرما. مرا بنده خویش و به دنیا بی علاقه قرار ده تا از کسانی باشم که به عافیت کامل دست پیدا کرده اند و مرا مورد الطاف خودت قرار داده باشی، ای خدای کریم و ای بلند مقام و ای آفریدگار بزرگ!

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ آصَفُ بْنُ بَرْخِیَا عَلَى عَرْشِ مَلِکَةِ سَبَإٍ فَکَانَ أَقَلَّ مِنْ لَحْظَةِ الطَّرْفِ حَتَّى کَانَ مُصَوَّراً بَیْنَ یَدَیْهِ فَلَمَّا رَأَتْهُ قِیلَ أَ هکَذا عَرْشُکِ قالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ فَاسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ تُکَفِّرَ عَنِّی سَیِّئَاتِی وَ تَقْبَلَ مِنِّی حَسَنَاتِی وَ تَقْبَلَ تَوْبَتِی وَ تَتُوبَ عَلَیَّ وَ تُغْنِیَ فَقْرِی وَ تَجْبُرَ کَسْرِی وَ تُحْیِیَ فُؤَادِی بِذِکْرِکَ وَ تُحْیِیَنِی فِی عَافِیَةٍ وَ تُمِیتَنِی فِی عَافِیَةٍ

خداوندا! تو را به نامی که آصف بن برخیا برای انتقال تخت پادشاهی ملکه سبا به وسیله آن نام به پیشگاه مقدّست روی آورد و در زمانی کوتاه تر از یک چشم بر هم زدن، تخت در برابرشان قرار گرفت به طوری که ملکه سبا چون آن را بدید گفت «گویا همان است». [خداوندا!] احتیاج او را برآوردی و او را به خود نزدیک ساختی. اینک ای نزدیکترین کس به من! از تو می خواهم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و از بدیهایم چشم پوشی فرمایی. [خدایا!] کارهای خوبم را بپذیر، توبه ام را قبول فرما و رحمتت را شامل حالم گردان، احتیاجاتم را خود کفایت فرما، کمبودهایم را جبران کن، دلم را به یاد خودت زنده نگاه دار و زندگی و مرگم را همراه با عافیت قرار ده.

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِالاسْمِ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ زَکَرِیَّا عَلَیْهِ السَّلَامُ حِینَ سَأَلَکَ دَاعِیاً لَکَ رَاغِباً إِلَیْکَ رَاجِیاً لِفَضْلِکَ فَقَامَ فِی الْمِحْرَابِ یُنَادِی نِداءً خَفِیًّا فَقَالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا. یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا فَوَهَبْتَ لَهُ یَحْیَى وَ اسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُبْقِىَ لِی أَوْلَادِی وَ أَنْ تُمَتِّعَنِی بِهِمْ وَ تَجْعَلَنِی وَ إِیَّاهُمْ مُؤْمِنِینَ لَکَ رَاغِبِینَ فِی ثَوَابِکَ خَائِفِینَ مِنْ عِقَابِکَ رَاجِینَ لِمَا عِنْدَکَ آیِسِینَ مِمَّا عِنْدَ غَیْرِکَ حَتَّى تُحْیِیَنَا حَیَاةً طَیِّبَةً وَ تُمِیتَنَا مَیْتَةً طَیِّبَةً إِنَّکَ فَعَّالٌ لِمَا تُرِیدُ

پروردگارا! تو را به نامی می خوانم که بنده و پیامبرت زکریا(علیه السلام) ذات پاک تو را به آن خواند و دست نیاز به سویت بلند نمود و در محراب عبادت با ندایی آرام تو را خواند و عرضه داشت: «خداوندا! به من فرزندی عطا فرما که وارث من و وارث آل یعقوب باشد و او را راضی قرار بده.» [خداوندا!] تو یحیی را به او لطف فرمودی و دعایش را مستجاب کردی و او را به خود نزدیک ساختی. ای نزدیک به من! تو را به همان نام می خوانم و تقاضایم این است که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و فرزندانم را برای من نگاه داری و مرا از آنان بهره مند سازی و من و فرزندانم را به زیور بندگی مزیّن فرمایی و خلاصه اینکه بنده تو باشم. [خدایا!] ما را به نعمتهای اخروی علاقه مند فرما و از عذابهای آن در هراس دار؛ امید ما به تو باشد و از غیر تو منقطع باشیم تا اینکه به زندگی واقعی برسیم. آری، زندگی ما پاکیزه و مرگ ما هم پاکیزه باشد؛ همانا ذات پاکت آنچه اراده فرماید، انجام می دهد.

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِالاسْمِ الَّذِی سَأَلَتْکَ بِهِ امْرَأَةُ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ فَاسْتَجَبْتَ لَهَا دُعَاءَهَا وَ کُنْتَ مِنْهَا قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُقِرَّ عَیْنِی بِالنَّظَرِ إِلَى جَنَّتِکَ وَ وَجْهِکَ الْکَرِیمِ وَ أَوْلِیَائِکَ وَ تُفَرِّجَنِی بِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ تُؤْنِسَنِی بِهِ وَ بِآلِهِ وَ بِمُصَاحَبَتِهِمْ وَ مُرَافَقَتِهِمْ وَ تُمَکِّنَ لِی فِیهَا وَ تُنْجِیَنِی مِنَ النَّارِ وَ مَا أُعِدَّ لِأَهْلِهَا مِنَ السَّلَاسِلِ وَ الْأَغْلَالِ وَ الشَّدَائِدِ وَ الْأَنْکَالِ وَ أَنْوَاعِ الْعَذَابِ بِعَفْوِکَ یَا کَرِیمُ

خداوندا! به نامی می خوانمت که همسر فرعون تو را به آن خواند، هنگامی که عرض کرد: «خداوندا! برای من در بهشت کاخی بنا کن و مرا از چنگال فرعون نجات ده و مرا از شرّ این قوم جفاکار رهایی بخش». تو خواسته اش را برآوردی و او را به خویش نزدیک ساختی. اینک ای خدای نزدیک به من! از تو می خواهم که بر محمّد و آل او درود فرستی و دیدگان مرا به دیدن بهشت روشنی بخشی؛ زیارت چهره کریمانه اولیای خود را نصیبم فرمایی؛ مرا همدم و همنشین محمّد و آل محمّد قرار دهی؛ در پناه این خاندان مسرورم نمایی؛ مرا در بهشت منزل دهی و از آنچه برای دوزخیان چون زنجیرهای گران، آهنهای گداخته، سختیهای فراوان و خواری ابدی و دیگر عذابها آماده فرموده ای مرا دور قرار دهی؛ البتّه با بخشایش و بزرگواری تو، ای کریم!

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَتْکَ بِهِ عَبْدَتُکَ وَ صِدِّیقَتُکَ مَرْیَمُ الْبَتُولُ وَ أُمُّ الْمَسِیحِ الرَّسُولِ عَلَیْهِمَا السَّلَامُ إِذْ قُلْتَ وَ مَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِیهِ مِنْ رُوحِنا- وَ صَدَّقَتْ بِکَلِماتِ رَبِّها وَ کُتُبِهِ وَ کانَتْ مِنَ الْقانِتِینَ فَاسْتَجَبْتَ لَهَا دُعَاءَهَا وَ کُنْتَ مِنْهَا قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُحْصِنَنِی بِحِصْنِکَ الْحَصِینِ وَ تَحْجُبَنِی بِحِجَابِکَ الْمَنِیعِ وَ تُحْرِزَنِی بِحِرْزِکَ الْوَثِیقِ وَ تَکْفِیَنِی بِکِفَایَتِکَ الْکَافِیَةِ مِنْ شَرِّ کُلِّ طَاغٍ وَ ظُلْمِ کُلِّ بَاغٍ وَ مَکْرِ کُلِّ مَاکِرٍ وَ غَدْرِ کُلِّ غَادِرٍ وَ سِحْرِ کُلِّ سَاحِرٍ وَ جَوْرِ کُلِّ سُلْطَانٍ جَائِرٍ بِمَنْعِکَ یَا مَنِیعُ

خداوندا! به نامی که مریم بتول، بنده ی راستگو درست کردارت، تو را بدان خواند که در قرآن فرموده ای: «مریم دختر عمران بانویی که خود را پاک نگاه داشت و ما از روح خود در او دمیدیم. او کلمات و کتب پروردگارش را باور داشت و از فرمانبرداران بود». پس دعایش را مستجاب نمودی و او را به خود نزدیک ساختی، اکنون، ای خدای نزدیک به من! به همان نام تو را می خوانم و از تو می خواهم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و مرا در قلعه محکم خود نگاهداری فرمایی و در پرده های شکوه و جلال مرا محفوظم داری و در پناهگاه خلل ناپذیر خود جایم دهی و از شرّ هر طغیانگر و ستم پیشه در امانم داری. نیرنگ نیرنگبازان و فریب فریبکاران را از من دور گردانی و در برابر سحر جادوگران و فرمانروایان گنه پیشه مرا کفایت فرمایی، به رفعت شأن تو ای والا مقام!

إِلَهِی وَ أَسْأَلُکَ بِالاسْمِ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَ نَبِیُّکَ وَ صَفِیُّکَ وَ خِیَرَتُکَ مِنْ خَلْقِکَ وَ أَمِینُکَ عَلَى وَحْیِکَ وَ بَعِیثُکَ إِلَى بَرِیَّتِکَ وَ رَسُولُکَ إِلَى خَلْقِکَ مُحَمَّدٌ خَاصَّتُکَ وَ خَالِصَتُکَ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فَاسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَ أَیَّدْتَهُ بِجُنُودٍ لَمْ یَرَوْهَا وَ جَعَلْتَ کَلِمَتَکَ الْعُلْیَا وَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلى‏ وَ کُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ صَلَاةً زَاکِیَةً طَیِّبَةً نَامِیَةً بَاقِیَةً مُبَارَکَةً کَمَا صَلَّیْتَ عَلَى أَبِیهِمْ إِبْرَاهِیمَ وَ آلِ إِبْرَاهِیمَ وَ بَارِکْ عَلَیْهِمْ کَمَا بَارَکْتَ عَلَیْهِمْ وَ سَلِّمْ عَلَیْهِمْ کَمَا سَلَّمْتَ عَلَیْهِمْ وَ زِدْهُمْ فَوْقَ ذَلِکَ کُلِّهِ زِیَادَةً مِنْ عِنْدِکَ وَ اخْلُطْنِی بِهِمْ وَ اجْعَلْنِی مِنْهُمْ وَ احْشُرْنِی مَعَهُمْ وَ فِی زُمْرَتِهِمْ حَتَّى تَسْقِیَنِی مِنْ حَوْضِهِمْ وَ تُدْخِلَنِی فِی جُمْلَتِهِمْ وَ تَجْمَعَنِی وَ إِیَّاهُمْ وَ تُقِرَّ عَیْنِی بِهِمْ وَ تُعْطِیَنِی سُؤْلِی وَ تُبَلِّغَنِی آمَالِی فِی دِینِی وَ دُنْیَایَ وَ آخِرَتِی- وَ مَحْیَایَ وَ مَمَاتِی وَ تُبَلِّغَهُمْ سَلَامِی وَ تَرُدَّ عَلَیَّ مِنْهُمُ السَّلَامَ وَ عَلَیْهِمُ السَّلَامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ

خداوندا! تو را به نامی می خوانم که بنده پاکیزه و برگزیده ات و بهترین شخصیّت میان بندگان و مخلوقاتت و آنکه او را امین وحی خود قرار دادی و بر عموم مردم به رسالت مبعوث فرمودی، آن محمّدی که (صلّی الله علیه و آله و سلّم) او را خالص و برگزیده برای خویش قرار دادی، پس دعای او را مستجاب فرمودی و به وسیله نیروهای نامرئی، وی را مدد رساندی و دین مقدّس اسلام را یاری کردی و آیین کفر را سرنگون و او را به خود نزدیک ساختی، اکنون، ای پروردگار از همه چیز به من نزدیکتر [حتی از خودم به خودم]! از پیشگاه مقدّست تقاضا می کنم که بر محمّد و آل او درود فرستی و درودی که پاکیزه و در حال رشد و تکامل باشد و همان طوری که بر پدرشان ابراهیم و آل ابراهیم درود فرستادی، و برکات خود را بر آن حضرت و آل او ارزانی فرما همچنان که بر ابراهیم و فرزندان او نازل فرمودی. [خداوندا!] مرا نیز از این الطاف بهره مند ساز و از جمله آنان محسوبم فرما و در زمره آنان محشورم کن تا اینکه از حوض کوثر سیراب شودم. [بار خدایا!] مرا در میان خاندان محمّد و آل محمّد قرار ده و با آن عزیزان همراهم فرما و چشمانم را به زیارت این دودمان پاک روشن کن. [خداوندا!] خواسته هایم را برآور و مرا به آرزوهایم در دو جهان نایل فرما. حیات و مرگ مرا آن گونه که می خواهی قرار ده [تا با ایمان زندگی کنم و با ایمان از دنیا بروم]. سلام مرا به خاندان عزیز نبوّت برسان و پاسخ سلام مرا به من بازگردان. سلام و رحمت بی نهایت الهی بر این خاندان باد.

إِلَهِی وَ أَنْتَ الَّذِی تُنَادِی فِی إِنْصَافِ کُلِّ لَیْلَةٍ هَلْ مِنْ سَائِلٍ فَأُعْطِیَهُ أَمْ هَلْ مِنْ دَاعٍ فَأُجِیبَهُ أَمْ هَلْ مِنْ مُسْتَغْفِرٍ فَأَغْفِرَ لَهُ أَمْ هَلْ مِنْ رَاجٍ فَأُبَلِّغَهُ رَجَاهُ أَمْ هَلْ مِنْ مُؤَمِّلٍ فَأُبَلِّغَهُ أَمَلَهُ هَا أَنَا سَائِلُکَ بِفِنَائِکَ وَ مِسْکِینُکَ بِبَابِکَ وَ ضَعِیفُکَ بِبَابِکَ وَ فَقِیرُکَ بِبَابِکَ وَ مُؤَمِّلُکَ بِفِنَائِکَ أَسْأَلُکَ نَائِلَکَ وَ أَرْجُو رَحْمَتَکَ وَ أُؤَمِّلُ عَفْوَکَ وَ أَلْتَمِسُ غُفْرَانَکَ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَعْطِنِی سُؤْلِی وَ بَلِّغْنِی أَمَلِی وَ اجْبُرْ فَقْرِی وَ ارْحَمْ عِصْیَانِی وَ اعْفُ عَنْ ذُنُوبِی وَ فُکَّ رَقَبَتِی مِنَ الْمَظَالِمِ لِعِبَادِکَ رَکِبَتْنِی وَ قَوِّ ضَعْفِی وَ أَعِزَّ مَسْکَنَتِی وَ ثَبِّتْ وَطْأَتِی وَ اغْفِرْ جُرْمِی وَ أَنْعِمْ بِآلِی وَ أَکْثِرْ مِنَ الْحَلَالِ مَالِی وَ خِرْ لِی فِی جَمِیعِ أُمُورِی وَ أَفْعَالِی وَ رَضِّنِی بِهَا وَ ارْحَمْنِی وَ وَالِدَیَّ وَ مَا وَلَدَا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِمَاتِ الْأَحْیَاءِ مِنْهُمْ وَ الْأَمْوَاتِ إِنَّکَ سَمِیعُ الدَّعَوَاتِ وَ أَلْهِمْنِی مِنْ بِرِّهِمَا مَا أَسْتَحِقُّ بِهِ ثَوَابَکَ وَ الْجَنَّةَ وَ تَقَبَّلْ حَسَنَاتِهِمَا وَ اغْفِرْ سَیِّئَاتِهِمَا وَ اجْزِهِمَا بِأَحْسَنِ مَا فَعَلَا بِی ثَوَابَکَ وَ الْجَنَّةَ-

خداوندا! منادی در نیمه های شب از جانب تو ندا می کند: آیا سؤال کننده ای هست تا خواهش او را برآورده کنم؟ آیا دعا کننده ای هست تا دعای او را اجابت کنم؟ آیا گنهکاری هست تا در سایه توبه، گناهان او را ببخشم؟ آیا امیدواری هست تا او را به امیدش برسانم؟ اینک، ای خداوند بزرگ! من دست نیاز و گدایی به در خانه تو آوردم و مسکینی هستم که در خانه تو را می کوبم؛ درمانده ای هستم که بر در خانه ات ایستاده ام، مستمندی هستم که به در خانه ات روی آورده ام؛ آرزومندی هستم که به امید رسیدن به آرزوی خود به درگاهت رو کرده ام. به رحمتت امیدوار و به آمرزشت نیازمندم. پس بر محمّد و آل محمّد درود بفرست و خواسته ام را برآور و مرا به آرزویم برسان. فقر و تهیدستی مرا جبران فرما، بر سرکشی من رحم کن و از گناهانم درگذر؛ از [عقاب] ستمهایی که بر بندگانت روا داشتم نجاتم ده؛ ناتوانی ام را به قدرت و بیچارگی ام را به عزّت مبدّل ساز؛ مرا ثابت قدم بدار و لغزشهایم را ببخش؛ کارم را اصلاح فرما؛ ثروت فراوان و حلال نصیبم کن؛ در هر کاری برایم اراده خیر فرما و مرا از آن خشنود ساز. [خداوندا!] من و پدر و مادرم و فرزندان آنان را از مردان و زنان مؤمن و مردان و زنان مسلمان، اعمّ از زنده و مرده، همگی را از رحمت بی نهایت خود بهره مند فرما؛ همانا تو با ذات پاک خود، دعا را می شنوی و اجابت می فرمایی. [خدایا!] راه خدمت و نیکوکاری نسبت به پدر و مادر را به من بنما تا شایسته قرب تو و بهشت برین گردم. اعمال خوب پدر و مادرم را بپذیر و گناهان آنان را بیامرز و پاداش آندو را بالاتر از آنچه کردند، ثواب و بهشت خودت قرار ده.

إِلَهِی وَ قَدْ عَلِمْتُ یَقِیناً أَنَّکَ لَا تَأْمُرُ بِالظُّلْمِ وَ لَا تَرْضَاهُ وَ لَا تَمِیلُ إِلَیْهِ وَ لَا تَهْوَاهُ وَ لَا تُحِبُّهُ وَ لَا تَغْشَاهُ وَ تَعْلَمُ مَا فِیهِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ مِنْ ظُلْمِ عِبَادِکَ وَ بَغْیِهِمْ عَلَیْنَا وَ تَعَدِّیهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ لَا مَعْرُوفٍ بَلْ ظُلْماً وَ عُدْوَاناً وَ زُوراً وَ بُهْتَاناً فَإِنْ کُنْتَ جَعَلْتَ لَهُمْ مُدَّةً لَا بُدَّ مِنْ بُلُوغِهَا أَوْ کَتَبْتَ لَهُمْ آجَالًا یَنَالُونَهَا فَقَدْ قُلْتَ وَ قَوْلُکَ الْحَقُّ وَ وَعْدُکَ الصِّدْقُ- یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ

خداوندا! یقین دارم که امر به ظلم و ستم نمی کنی و بدان راضی و خشنود نیستی؛ به ظلم گرایش نداری و بیداد گری را دوست نمی داری؛ کسی را گرفتار تاریکی نمی کنی و می دانی که گروه ستمگران تا چه اندازه ای بر بندگانت ستم روا داشته اند (بدانان جفا کرده و بدون هیچ حقّی به آنها تعدّی نموده اند) این نابکاران، تنها پایگاهشان ظلم و کینه توزی و کلمات ناپسند و بُهتان است. حال اگر برای این دسته، زمانی را مقرّر فرموده ای که باید به پایان برسد یا اجل آنان را معین کرده ای که باید بدان دست یابند، از آن طرف خود در قرآن سخن گفته ای که حقّ است و وعده فرموده ای که حتماً باید انجام شود و آن قابل تکرار نیست: «خداوند آنچه را که بخواهد محو می کند و آنچه را که اراده فرماید ثابت می دارد و نزد اوست امُّ الکتاب»،

فَأَنَا أَسْأَلُکَ بِکُلِّ مَا سَأَلَکَ بِهِ أَنْبِیَاؤُکَ الْمُرْسَلُونَ وَ رُسُلُکَ وَ أَسْأَلُکَ بِمَا سَأَلَکَ بِهِ عِبَادُکَ الصَّالِحُونَ وَ مَلَائِکَتُکَ الْمُقَرَّبُونَ أَنْ تَمْحُوَ مِنْ أُمِّ الْکِتَابِ ذَلِکَ وَ تَکْتُبَ لَهُمُ الِاضْمِحْلَالَ وَ الْمَحْقَ- حَتَّى تُقَرِّبَ آجَالَهُمْ وَ تَقْضِیَ مُدَّتَهُمْ- وَ تُذْهِبَ أَیَّامَهُمْ وَ تَبْتُرَ أَعْمَارَهُمْ وَ تُهْلِکَ فُجَّارَهُمْ وَ تُسَلِّطَ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ حَتَّى لَا تُبْقِیَ مِنْهُمْ أَحَداً وَ لَا تُنَجِّیَ مِنْهُمْ أَحَداً وَ تُفَرِّقَ جُمُوعَهُمْ وَ تَکِلَّ سِلَاحَهُمْ وَ تُبَدِّدَ شَمْلَهُمْ وَ تُقَطِّعَ آجَالَهُمْ وَ تُقَصِّرَ أَعْمَارَهُمْ وَ تُزَلْزِلَ أَقْدَامَهُمْ وَ تُطَهِّرَ بِلَادَکَ مِنْهُمْ وَ تُظْهِرَ عِبَادَکَ عَلَیْهِمْ فَقَدْ غَیَّرُوا سُنَّتَکَ وَ نَقَضُوا عَهْدَکَ وَ هَتَکُوا حَرِیمَکَ وَ أَتَوْا عَلَى مَا نَهَیْتَهُمْ عَنْهُ وَ عَتَوْا عُتُوّاً کَبِیراً کَبِیراً وَ ضَلُّوا ضَلَالًا بَعِیداً

اینک تو را به چیزی می خوانم که همه انبیاء و فرستادگان و بندگان صالح و ملائکه مقرّب، تو را بدان خواندند، که این مهلت را برای این دسته از امّ الکتاب محو فرمائی و به جای آن نابودی آنان را مقرّر نمایی تا این که مدت زندگی آنان خاتمه یافته، مرگشان فرا رسد، بدکاران آنها را هلاک فرمایی و بعضی از آنها را بر برخی دیگر مسلط سازی تا اینکه احدی از آنان باقی نماند و هیچ یک از آنان را از این سختیها نجات ندهی. [خدایا!] جمعیت آنان را از هم بپاش و اسلحه آنها را از کار بینداز، وحدتشان را به تفرقه مبدّل کن و مرگشان را برسان؛ عمرشان را کوتاه کن؛ گامها و قدمهایشان را بلغزان، شهرهای خود را از لوث وجودشان پاک کن و بندگانت را بر آنان پیروز گردان. آری، اینها سنّتهای تو را دگرگون ساختند، پیمان تو را شکستند، هتک احترام تو نمودند، آنچه را نهی فرموده بودی به جای آوردند و به سرکشی و گردن فرازی پرداختند و در گمراهی آشکار غوطه ور شدند.

فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ- وَ أْذَنْ لِجَمْعِهِمْ بِالشَّتَاتِ وَ لِحَیِّهِمْ بِالْمَمَاتِ وَ لِأَزْوَاجِهِمْ بِالنَّهَبَاتِ وَ خَلِّصْ عِبَادَکَ مِنْ ظُلْمِهِمْ وَ اقْبِضْ أَیْدِیَهُمْ عَنْ هَضْمِهِمْ وَ طَهِّرْ أَرْضَکَ مِنْهُمْ وَ أْذَنْ بِحَصْدِ نَبَاتِهِمْ وَ اسْتِیصَالِ شَافَتِهِمْ وَ شَتَاتِ شَمْلِهِمْ وَ هَدْمِ بُنْیَانِهِمْ یَا ذَا الْجَلَالِ وَ الْإِکْرَامِ

[خداوندا!] بر محمّد و آل محمّد درود فرست و جمع این کافران و بیدادگران را پریشان ساز و مرگ را بر زندگان آنان، مسلّط فرما، همسران آنها را بدنام کن، بندگانت را از جفای آنان نجات ده؛ دست ایشان را از چپاول و غارت اموال مردم کوتاه نما؛ زمین را از لوث وجودشان پاک فرما؛ زراعتشان را نابود ساز؛ بنیادشان را از ریشه برکن؛ پیوندشان را مبدّل به جدایی فرما و پیکرشان را در هم شکن، ای پرورگار صاحب جلال و کَرَم!

وَ أَسْأَلُکَ یَا إِلَهِی وَ إِلَهَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ رَبِّی وَ رَبِّ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ أَدْعُوکَ بِمَا دَعَاکَ بِهِ عَبْدَاکَ وَ رَسُولَاکَ وَ نَبِیَّاکَ وَ صَفِیَّاکَ مُوسَى وَ هَارُونَ عَلَیْهِمَا السَّلَامُ حِینَ قَالا دَاعِیَیْنِ لَکَ رَاجِیَیْنِ لِفَضْلِکَ- رَبَّنا إِنَّکَ آتَیْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلَأَهُ زِینَةً وَ أَمْوالًا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا رَبَّنا لِیُضِلُّوا عَنْ سَبِیلِکَ رَبَّنَا اطْمِسْ عَلى‏ أَمْوالِهِمْ وَ اشْدُدْ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَلا یُؤْمِنُوا حَتَّى یَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِیمَ فَمَنَنْتَ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمَا بِالْإِجَابَةِ لَهُمَا إِلَى أَنْ قَرَعْتَ سَمْعَهُمَا بِأَمْرِکَ فَقُلْتَ اللَّهُمَّ رَبِّ قَدْ أُجِیبَتْ دَعْوَتُکُما فَاسْتَقِیما وَ لا تَتَّبِعانِّ سَبِیلَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَطْمِسَ عَلَى أَمْوَالِ هَؤُلَاءِ الظَّلَمَةِ وَ أَنْ تُشَدِّدَ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَ أَنْ تَخْسِفَ بِهِمْ بِرَّکَ وَ أَنْ تُغْرِقَهُمْ فِی بَحْرِکَ فَإِنَّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا فِیهِمَا لَکَ وَ أَرِ الْخَلْقَ قُدْرَتَکَ فِیهِمْ وَ بَطْشَتَکَ عَلَیْهِمْ فَافْعَلْ ذَلِکَ بِهِمْ وَ عَجِّلْ لَهُمْ ذَلِکَ یَا خَیْرَ مَنْ سُئِلَ وَ خَیْرَ مَنْ دُعِیَ وَ خَیْرَ مَنْ تَذَلَّلَتْ لَهُ الْوُجُوهُ وَ رُفِعَتْ إِلَیْهِ‏ الْأَیْدِی وَ دُعِیَ بِالْأَلْسُنِ وَ شَخَصَتْ إِلَیْهِ الْأَبْصَارُ وَ أَمَّتْ إِلَیْهِ الْقُلُوبُ وَ نُقِلَتْ إِلَیْهِ الْأَقْدَامُ وَ تُحُوکِمَ إِلَیْهِ فِی الْأَعْمَالِ

ای معبود من و همه مخلوقات، و ای پروردگار من و همه موجودات! به درگاهت دست نیاز دراز می کنم و از تو می خواهم که آنچه را که به دو بنده و پیامبر و برگزیده ات، موسی و هارون که البتّه با دلی پر از امید تو را خواندند، عطا فرمودی و در دعایشان چنین عرضه داشتند: «ای پروردگار ما! تو فرعون و عمّالش را از زینتها و ثروت دنیا برخوردار فرموده ای که بدین وسیله بندگان تو را از راه منحرف کنند. خداوندا! دارایی آنها را نابود فرما و دلهایشان را سخت بر بند که اینان ایمان نیاورند تا هنگامی که عذاب دردناک را مشاهده کنند». پس تو ای خدا! بر آندو (موسی و هارون(علیهما السلام)) منّت گذاشته، دعایشان را مستجاب فرمودی و به گوش جان شنیدند که: «دعایتان اجابت شد، استقامت کنید و راه نادانان را نپویید.» [آری، به همان نام تو را می خوانم] که بر محمّد و آل او درود فرستاده، اموال این ستمکاران را نابود کن و دلهایشان را سخت بربند. آنان را در دل خشکی فرو بر و برکاتت را از آنها بگیر و آنها را در دریاها غرق کن؛ زیرا آسمان و زمین و هرچه در آن هست ملک توست. [خداوندا! ] قدرت زوال ناپذیر و سیطره عظیم خود را به مخلوقاتت بنما و این تقاضا را درباره آنان عملی فرما و هرچه زودتر عذاب ستمگران را برسان، ای بهتر از همه سؤال شوندگان، و ای از همه بهتر و بالاتر در اجابت دعا، و ای بهترین کسی که همه موجودات در مقابل عظمت او سر تعظیم فرود می آورند و دست نیاز به سوی او دراز می کنند و با زبان خود او را می خوانند و همه چشمها به سوی او دوخته شده و دلها به سوی او متوجّه است و حرکتها به سوی او منتهی می شود و قضاوت در اعمال را به سوی او می برند!

إِلَهِی وَ أَنَا عَبْدُکَ أَسْأَلُکَ مِنْ أَسْمَائِکَ بِأَبْهَاهَا وَ کُلُّ أَسْمَائِکَ بَهِیٌّ بَلْ أَسْأَلُکَ بِأَسْمَائِکَ کُلِّهَا أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُرْکِسَهُمْ عَلَى أُمِّ رُءُوسِهِمْ فِی زُبْیَتِهِمْ وَ تُرْدِیَهُمْ فِی مَهْوَى حُفْرَتِهِمْ وَ ارْمِهِمْ بِحَجَرِهِمْ وَ ذَکِّهِمْ بِمَشَاقِصِهِمْ وَ اکْبُبْهُمْ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ وَ اخْنُقْهُمْ بِوَتَرِهِمْ وَ ارْدُدْ کَیْدَهُمْ فِی نُحُورِهِمْ وَ أَوْبِقْهُمْ بِنَدَامَتِهِمْ حَتَّى یَسْتَخْذِلُوا وَ یَتَضَاءَلُوا بَعْدَ نِخْوَتِهِمْ وَ یَنْقَمِعُوا بَعْدَ اسْتِطَالَتِهِمْ أَذِلَّاءَ مَأْسُورِینَ فِی رِبْقِ حَبَائِلِهِمُ الَّتِی کَانُوا یُؤَمِّلُونَ أَنْ یَرَوْنَا فِیهَا وَ تُرِیَنَا قُدْرَتَکَ فِیهِمْ وَ سُلْطَانَکَ عَلَیْهِمْ- وَ تَأْخُذَهُمْ أَخْذَ الْقُرى‏ وَ هِیَ ظالِمَةٌ إِنَّ أَخْذَکَ الْأَلِیمُ الشَّدِیدُ وَ تَأْخُذَهُمْ یَا رَبِّ أَخْذَ عَزِیزٍ مُقْتَدِرٍ فَإِنَّکَ عَزِیزٌ مُقْتَدِرٌ شَدِیدُ الْعِقَابِ شَدِیدُ الْمِحَالِ

خداوندا! من بنده تو هستم و تو را با نام گرانقدرت می خوانم و می دانم که همه نامهای تو ارزنده و حیاتبخش اند. پس تو را به همه نامهایت می خوانم و عرضه می دارم که بر محمّد و آل محمّد درود بفرست و این فرومایگان را در دامهایی که [برای مردم] گسترده اند، گرفتار فرما و آنان را در گودالهایی که [برای مردم] کنده اند سرنگون ساز. با تیرهای خودشان آنان را از پای درآور؛ با کاردهایی که خود آماده نموده اند، جانشان را بگیر؛ دماغ پر از غرورشان را به خاک مذلّت بمال؛ گلویشان را بفشار؛ نیرنگشان را به خودشان بازگردان و ندامتشان را سبب هلاکشان قرار ده، تا پس از گردنکشی ها خوار و ضعیف شوند و پس از مهلتی که به آنها داده شده، ذلیل و زبون گردند و در نهایت پستی اسیر همان بندهایی شوند که آرزو داشتند ما را در آن بندها ببینند. [خداوندا!] برای همیشه حکومت زوال ناپذیرت را درباره آنان به ما بنما و چنان که قبل از آنها نیروی ستمگران را در هم شکستی، این گروه را نیز به آنها ملحق فرما و تمام قدرت وجودی را از آنان بگیر. آری، عذاب و کیفر تو دردناک و کشنده است، زیرا نیرو و قدرتت بی نهایت است.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ إِیرَادَهُمْ عَذَابَکَ الَّذِی أَعْدَدْتَهُ لِلظَّالِمِینَ مِنْ أَمْثَالِهِمْ وَ الطَّاغِینَ مِنْ نُظَرَائِهِمْ وَ ارْفَعْ حِلْمَکَ عَنْهُمْ وَ احْلُلْ عَلَیْهِمْ غَضَبَکَ الَّذِی لَا یَقُومُ لَهُ شَیْ‏ءٌ وَ أْمُرْ فِی تَعْجِیلِ ذَلِکَ عَلَیْهِمْ بِأَمْرِکَ الَّذِی لَا یُرَدُّ وَ لَا یُؤَخَّرُ فَإِنَّکَ شَاهِدُ کُلِّ نَجْوَى وَ عَالِمُ کُلِّ فَحْوَى وَ لَا تَخْفَى عَلَیْکَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ خَافِیَةٌ وَ لَا تَذْهَبُ عَنْکَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ خَائِنَةٌ وَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُیُوبِ عَالِمٌ بِمَا فِی الضَّمَائِرِ وَ الْقُلُوبِ

خداوندا! بر محمّد و آل محمّد درود فرست و عذابی را که برای ستمگران و گردن کشان و امثال آنان فراهم نموده ای هرچه زودتر بر این دسته از ظالمان نازل کن. حلم و بردباری خود را از آنان بردار و خشم و غضب خود را که هیچ قدرتی توان تحمّل آن را ندارد بر آنان مسلّط فرما و فرمان ده که این عذاب با شتاب بیشتر آنان را در کام خود فرو برد؛ فرمانی که هرگز کسی آن را نادیده نخواهد گرفت و هرگز تأخیری در آن روی نخواهد داد. همانا ذات پاکت گواه بر هر گفتار نهانی است و تو به آنچه در دلها می گذرد آگاهی و هیچ یک از کارهای بندگان بر تو پوشیده نمی ماند و اعمال خیانت بار آنان از تو پنهان نخواهد بود، زیرا تو بر عالم غیب و آنچه در قلب و جان آفریده شدگان می گذرد، آگاهی.

وَ أَسْأَلُکَ اللَّهُمَّ وَ أُنَادِیکَ بِمَا نَادَاکَ بِهِ سَیِّدِی وَ سَأَلَکَ بِهِ نُوحٌ إِذْ قُلْتَ تَبَارَکْتَ وَ تَعَالَیْتَ- وَ لَقَدْ نادانا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِیبُونَ أَجَلِ اللَّهُمَّ یَا رَبِّ أَنْتَ نِعْمَ الْمُجِیبُ وَ نِعْمَ الْمَدْعُوُّ وَ نِعْمَ الْمَسْئُولُ وَ نِعْمَ الْمُعْطِی أَنْتَ الَّذِی لَا تُخَیِّبُ سَائِلَکَ وَ لَا تَرُدُّ رَاجِیَکَ وَ لَا تَطْرُدُ الْمُلِحَّ عَنْ بَابِکَ وَ لَا تَرُدُّ دُعَاءَ سَائِلِکَ وَ لَا تَمُلُّ دُعَاءَ مَنْ أَمَّلَکَ وَ لَا تَتَبَرَّمُ بِکَثْرَةِ حَوَائِجِهِمْ إِلَیْکَ وَ لَا بِقَضَائِهَا لَهُمْ فَإِنَّ قَضَاءَ حَوَائِجِ جَمِیع‏ خَلْقِکَ إِلَیْکَ فِی أَسْرَعِ لَحْظٍ مِنْ لَمْحِ الطَّرْفِ وَ أَخَفُّ عَلَیْکَ وَ أَهْوَنُ عِنْدَکَ مِنْ جَنَاحِ بَعُوضَةٍ وَ حَاجَتِی یَا سَیِّدِی وَ مَوْلَایَ وَ مُعْتَمَدِی وَ رَجَائِی أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَغْفِرَ لِی ذَنْبِی فَقَدْ جِئْتُکَ ثَقِیلَ الظَّهْرِ بِعَظِیمِ مَا بَارَزْتُکَ بِهِ مِنْ سَیِّئَاتِی- وَ رَکِبَنِی مِنْ مَظَالِمِ عِبَادِکَ مَا لَا یَکْفِینِی وَ لَا یُخَلِّصُنِی مِنْهَا غَیْرُکَ وَ لَا یَقْدِرُ عَلَیْهِ وَ لَا یَمْلِکُهُ سِوَاکَ فَامْحُ یَا سَیِّدِی کَثْرَةَ سَیِّئَاتِی بِیَسِیرِ عَبَرَاتِی بَلْ بِقَسَاوَةِ قَلْبِی وَ جُمُودِ عَیْنِی لَا بَلْ بِرَحْمَتِکَ الَّتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‏ءٍ وَ أَنَا شَیْ‏ءٌ فَلْتَسَعْنِی رَحْمَتُکَ یَا رَحْمَانُ یَا رَحِیمُ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ

خداوندا! از پیشگاه مقدّست می خواهم و تو را به نامی قسم می دهم که آقا و مولای من نوح پیامبر تو را خواند و در قرآنت از زبان نوح چنین فرموده ای: «به تحقیق، نوح ما را خواند و نیکو جوابش دادیم». آری، ای خداوند یکتا و ای آفریدگار من! تو پاسخگویی نیکو و بهترین کسی هستی که به درگاهت دست نیاز می آوردند و تو را می خوانند و به آنها عطا می کنی. تو هرگز گدای در خانه ات را ناامید نمی کنی و دعای آرزومندان بارگاه با عظمتت را مستجاب می فرمایی. کسی که در حاجتش اصرار ورزد او را نمی رانی و کسی که به درگاهت دست نیاز آورد، او را ردّ نمی کنی. فزونی نیاز حاجت مندان تو را آزرده نمی کند و برآوردن خواسته ها بر تو سنگین نمی آید. برآوردن حوایج تمام نیازمندان برای تو از یک چشم بر هم زدن آسانتر و از [حمل] یک بال مگس سهلتر خواهد بود. اینک حاجت من، ای سیّد و مولای بزرگوارم! این است که بر محمّد و آل محمّد درود فرستاده، گناهانم را بیامرزی. من با بار سنگین گناه به سوی تو آمده ام، آن هم با گناهان آشکار، و درباره ی بندگانت مظالمی مرتکب شده ام که غیر از ذات پاک تو دیگری توان جبران آن را ندارد و نیز قدرتمندی غیر از تو قادر بر انجام آن (رد واقعی مظالم نسبت به بندگان) نیست و جز تو کسی توان نجات مرا ندارد و ذات پاک تو ست که همه چیز را در اختیار دارد. اینک، ای مولای من! گناهان سنگین مرا در برابر ریختن چند قطره اشک در مقابل آستان کبریایی ات محو و نابود کن. چه کنم که قلبم تیره و چشمانم خشکیده است؛ بلکه از باب رحمت واسعه ی تو که همه چیز را فراگرفته است و من هم یکی از چیزها (اشیاء) هستم رحمت بی نهایتت شامل حالم گردد، ای مهربانترین مهربانان!

لَا تَمْتَحِنِّی فِی هَذِهِ الدُّنْیَا بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الْمِحَنِ وَ لَا تُسَلِّطْ عَلَیَّ مَنْ لَا یَرْحَمُنِی وَ لَا تُهْلِکْنِی بِذُنُوبِی وَ عَجِّلْ خَلَاصِی مِنْ کُلِّ مَکْرُوهٍ وَ ادْفَعْ عَنِّی کُلَّ ظُلْمٍ وَ لَا تَهْتِکْ سِتْرِی وَ لَا تَفْضَحْنِی یَوْمَ جَمْعِکَ الْخَلَائِقَ لِلْحِسَابِ یَا جَزِیلَ الْعَطَاءِ وَ الثَّوَابِ أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُحْیِیَنِی حَیَاةَ السُّعَدَاءِ وَ تُمِیتَنِی مِیتَةَ الشُّهَدَاءِ وَ تَقْبَلَنِی قَبُولَ الْأَوِدَّاءِ وَ تَحْفَظَنِی فِی هَذِهِ الدُّنْیَا الدَّنِیَّةِ مِنْ شَرِّ سَلَاطِینِهَا وَ فُجَّارِهَا وَ شِرَارِهَا وَ مُحِبِّیهَا وَ الْعَامِلِینَ لَهَا وَ مَا فِیهَا وَ قِنِی شَرَّ طُغَاتِهَا وَ حُسَّادِهَا وَ بَاغِیَ الشِّرْکِ فِیهَا حَتَّى تَکْفِیَنِی مَکْرَ الْمَکَرَةِ وَ تَفْقَأَ عَنِّی أَعْیُنَ الْکَفَرَةِ وَ تُفْحِمَ عَنِّی أَلْسُنَ الْفَجَرَةِ وَ تَقْبِضَ لِی عَلَى أَیْدِی الظَّلَمَةِ وَ تُوهِنَ عَنِّی کَیْدَهُمْ وَ تُمِیتَهُمْ بِغَیْظِهِمْ وَ تَشْغَلَهُمْ بِأَسْمَاعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ وَ أَفْئِدَتِهِمْ وَ تَجْعَلَنِی مِنْ ذَلِکَ کُلِّهِ فِی أَمْنِکَ وَ أَمَانِکَ وَ حِرْزِکَ وَ سُلْطَانِکَ وَ حِجَابِکَ وَ کَنَفِکَ وَ عِیَاذِکَ وَ جَارِکَ وَ مِنْ جَارِ السَّوْءِ وَ جَلِیسِ السَّوْءِ إِنَّکَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ- إِنَّ وَلِیِّیَ اللَّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّى الصَّالِحِینَ-

مرا در این دنیا آزمایش مکن. آن کس را که رحم ندارد بر من مسلّط مفرما. به خاطر گناهانم مرا هلاک نکن. مرا از همه بدیها نجات بده. همه ستمها را از من دور کن. پرده از روی بدیهایم عقب مزن و در روز حساب در میان مردم رسوایم نکن. ای کسی که بخشش و عطای تو قطعی است! از تو تمنّا دارم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و مرا مانند نیکبختان زنده کنی و مانند شهیدان بمیرانی. آنچنان که دوستان خودت را می پذیرد مرا نیز بپذیر و در این دنیای بی ارزش مرا از شرّ پادشاهان و فسادورزان و دیوسیرتان و دنیاطلبان و کارگزاران آن در امان خودت بدار و از شرّ گردن فرازان و حسودان و مشرکان بدرفتار نگهبانم باش تا در برابر نیرنگ فریبکاران مرا کفایت کنی. چشم کافران را درآور و از دیدن من آنان را محروم فرما. زبان نابکاران را در مورد من، گنگ ساز. دست ستم پیشگان را از دراز شدن به طرف من کوتاه گردان و مرا از مکرشان در امان بدار. آنها را با همان خشم و کینه ای که دارند بمیران. گوشها و چشمها و دلهایشان را به خودشان مشغول کن و مرا از میان همه این سختیها و رنجها در پناه و امنیت و آرامش و حفاظت و قدرت و نگهبانی و سرپرستی و بنده نوازی خودت قرار ده و نیز مرا از همسایه و همنشین بد حفظ فرما، که تو بر هر چیز توانایی. همانا ولیّ و سرپرست من خداوندی است که کتاب را نازل فرموده و از بندگان صالحش نگاهداری می کند.

اللَّهُمَّ بِکَ أَعُوذُ وَ بِکَ أَلُوذُ وَ لَکَ أَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ أَرْجُو وَ بِکَ أَسْتَعِینُ وَ بِکَ أَسْتَکْفِی وَ بِکَ أَسْتَغِیثُ وَ بِکَ أَسْتَنْقِذُ وَ مِنْکَ أَسْأَلُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لَا تَرُدَّنِی إِلَّا بِذَنْبٍ مَغْفُورٍ وَ سَعْیٍ مَشْکُورٍ وَ تِجَارَةٍ لَنْ تَبُورَ وَ أَنْ تَفْعَلَ بِی مَا أَنْتَ أَهْلُهُ وَ لَا تَفْعَلْ بِی مَا أَنَا أَهْلُهُ فَإِنَّکَ أَهْلُ التَّقْوى‏ وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ وَ أَهْلُ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ

خداوندا! به تو پناه می برم و به حمایت تو دل بسته ام؛ تو را می پرستم و به لطف تو امیدوارم؛ از تو کمک می خواهم و خودم را به تو می سپارم؛ از تو امان می طلبم و از آستان عزّت تو استمداد می جویم، و از درگاه با عظمت تو می خواهم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستی و مرا از درگاه باشکوه خود، جز با گناهان آمرزیده شده و کوشش به ثمر رسیده و تجارتی سودبخش و بدون زیان، باز نگردانی و آنچه شایسته مقام کبریایی تو است درباره من رفتار کنی نه آن گونه که من سزاوارم. همانا تو شایسته تقوی و آمرزش و لطف و بخششی.

إِلَهِی وَ قَدْ أَطَلْتُ دُعَائِی وَ أَکْثَرْتُ خِطَابِی وَ ضِیقُ‏ صَدْرِی. حَدَانِی عَلَى ذَلِکَ کُلِّهِ وَ حَمَلَنِی عَلَیْهِ عِلْماً مِنِّی بِأَنَّهُ یُجْزِیکَ مِنْهُ قَدْرَ الْمِلْحِ فِی الْعَجِینِ بَلْ یَکْفِیکَ عَزْمُ إِرَادَةٍ وَ أَنْ یَقُولَ الْعَبْدُ بِنِیَّةٍ صَادِقَةٍ وَ لِسَانٍ صَادِقٍ یَا رَبِّ فَتَکُونُ عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِکَ بِکَ وَ قَدْ نَاجَاکَ بِعَزْمِ الْإِرَادَةِ قَلْبِی فَأَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُقْرِنَ دُعَائِی بِالْإِجَابَةِ مِنْکَ وَ تُبَلِّغَنِی مَا أَمَّلْتُهُ فِیکَ مِنَّةً مِنْکَ وَ طَوْلًا وَ قُوَّةً وَ حَوْلًا لَا تُقِیمُنِی مِنْ مَقَامِی هَذَا إِلَّا بِقَضَاءِ جَمِیعِ مَا سَأَلْتُکَ فَإِنَّهُ عَلَیْکَ یَسِیرٌ وَ خَطَرُهُ عِنْدِی جَلِیلٌ کَثِیرٌ وَ أَنْتَ عَلَیْهِ قَدِیرٌ یَا سَمِیعُ یَا بَصِیرُ

خداوندا! دعاهایم را طولانی کردم و خواسته هایم را برشمردم. تنگی سینه مرا بر آن داشت، زیرا می دانم یک اشاره و یک «یا الله» گفتن کافی است و از همه نیازهای من مطّلعی و احتیاج به تفصیل ندارد. آری، به شرط اینکه من راست بگویم و نیّت من خالص باشد، همان توجّه کفایت می کند. [خداوندا!] قلب من با اراده تو را خواند. اینک از پیشگاه مقدّس تو استدعا می کنم که بر محمّد و آل او درود فرستی و دعای مرا به اجابت مقرون فرمایی و مرا به آروزهایم برسانی، چون همه قدرتها از آن تو است، و من از جای خوم برنخیزم مگر با حوایج برآورده شده؛ چه آنکه انجام خواسته های من برای تو بسیار ناچیز و برای من سخت مهمّ است. تو قادر بر انجام آن هستی، ای خداوند بینا و شنوا!

إِلَهِی وَ هَذَا مَقَامُ الْعَائِذِ بِکَ مِنَ النَّارِ وَ الْهَارِبِ مِنْکَ إِلَیْکَ مِنْ ذُنُوبٍ تَهَجَّمَتْهُ وَ عُیُوبٍ فَضَحَتْهُ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ انْظُرْ إِلَیَّ نَظْرَةً رَحِیمَةً أَفُوزُ بِهَا إِلَى جَنَّتِکَ وَ اعْطِفْ عَلَیَّ عَطْفَةً أَنْجُو بِهَا مِنْ عِقَابِکَ فَإِنَّ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ لَکَ وَ بِیَدِکَ وَ مَفَاتِیحَهُمَا وَ مَغَالِیقَهُمَا إِلَیْکَ وَ أَنْتَ عَلَى ذَلِکَ قَادِرٌ وَ هُوَ عَلَیْکَ هَیِّنٌ یَسِیرٌ فَافْعَلْ بِی مَا سَأَلْتُکَ یَا قَدِیرُ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ وَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ نِعْمَ الْمَوْلى‏ وَ نِعْمَ النَّصِیرُ- وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ‏

بارالها! در جایگاه کسی قرار گرفته ام که از ترس آتش به تو پناه آورده و از عذاب تو به سوی تو گریخته است؛ گناهان بر او یورش برده و کارهای زشت او آبرویش را ریخته است. پس بر محمّد و آل محمّد درود فرست و با دیده رحمت بر من بنگر تا در پرتو آن رستگار شوم و در بهشت جایگزین گردم، و مهر و لطف خود را شامل حالم فرما تا از عذاب عالم آخرت در امان باشم. [خداوندا!] بهشت و دوزخ از آن تو و در دست توانای توست و کلید گشودن و بستن آن در دست تو. پس آنچه استدعا کردم برای من مقرّر فرما، ای خداوند توانا! همه تواناییها و قدرتها در سایه عنایت خداوندی است؛ بنابراین خدا ما را کفایت می کند و او بهترین یاوران، آن هم نیکو یاوری است. حمد و سپاس مختصّ ذات پاک خداوند جهانیان است و درود خداوند و تحیّات او بر محمّد و آل محمّد باد.

زرسالار

ای آن که غمگینی
ای آن که غمگینی و سزاواری
و اندر نهان سرشک همی باری
از بهر آن کجا نبرم نامش
ترسم رَسَدت اندوه و دشواری
رفت آنکه رفت، و آمد آنک آمد
بود آنچه بود، خیره چه غم داری؟
هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتی است، کی پذیرد همواری؟
مُستی مکن که نشنود او مُستی
زاری مکن که نشنود او زاری
شو تا قیامت آید زاری کن
کی رفته را به زاری باز آری؟
آزار بیش بینی زین گردون
گر تو به هر بهانه بیازاری
گویی گماشته است بلایی او
بر هر که تو بر او دل بگماری
ابری پدید نی وکسوفی نی
بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی، ترسم
بر خویشتن ظفر ندهی باری
اندر بلای سخت پدید آرند
فضل و بزرگمردی و سالاری/ رودکی
ابوعبدالله جعفربن محمّد رودکی در نیمه دوم قرن سوم هجری در ده (بنج)، مرکز ناحیه رودک سمرقند متولّد شد و در سال ۳۲۹ ه ق در زادگاه خود درگذشت. در جوانی از حمایت و ادب‌پروری امیران سامانی و بزرگان دستگاه آنان برخوردار بوده و در ثروت و کامروایی بسر می‌برده است. گروهی از تذکره‌نویسان به کوری مادرزاد او اشاره داشته‌اند و برخی دیگر معتقدند که بعدها نابینا شده است. رودکی نخستین سخن‌سرای فارسی نیست؛ اما نخستین شاعری است که شعرهای زیبا و پرمعنی بسیار گفته و روند شعر فارسی اولیه را کمال بخشیده است، تا جایی که او را پدر شعر فارسی می‌نامند. اشعاری در حدود یک هزار بیت از او باقی مانده است که استادی و تسلّط و ذوق فراوان وی را بعنوان شاعری بزرگ در تاریخ این سرزمین به اثبات میرساند. رودکی آگاه به موسیقی و نواختن چنگ بوده و آوازی خوش داشته است. شعر او به فصاحت زبان و توانایی بیان ممتاز است. زبان او گاه از سادگی و روانی به گفتار میماند و گاه نیز از زبان محاوره استفاده می‌نماید. با این همه در پسِ همین زبان ساده، معانی باریک و خیالات لطیف را در شعر خود پرورده است. رودکی از کلمات عربی در شعر خود بسیار کم استفاده کرده است و شعر او نمونه درخشانی از شعر دری در بیش از یک هزار سال پیش است.


بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هستند
پهن کردن دام برای جوانان با برگزاری پارتی های مختلط با توزیع مواد مخدر و مشروبات الکلی و
نفوذ در دستگاهای دولتی برای جاسوسی و خرابکاری و خیانت و فعالیت گسترده اقتصادی، با تأسیس عینک فروشی، ساعت فروشی و بوتیک های لوکس، مراکز کاشت ناخن و تتو، پت شاپ، تاسیس داروخانه های غیر مجاز در شهرهای بزرگ. از فعالیتهای مرموز این فرقه در حال حاضر، یارگیری و هدایت خانواده های بهائی به مشهد و قم جهت بر هم زدن جو این دو شهر مذهبی و سکولاریزه کردن این دو شهر است. امید است با حفظ هوشیاری و آگاه سازی ایرانیان و مسلمانان شیعه، راه ترویج این فرقه کثیف را مسدود کنیم.

مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش هیجدهم
آغاز امپراتوری بریتانیا در شرق: در اوایل سده هیجدهم میلادی، نخستین مرحله از تهاجم استعمار اروپایی به مشرق زمین به پایان رسید و مرحله ای جدید آغاز شد. دو حادثـه مـهم تـاریخی را باید نقطه عطف در این تحول دانست: درگذشت اورنگ زیب (١٧٠٧م.) و کمی بعد تهاجم محمود افغان به ایران و سقوط دولت صفویه ( ١٧٢٢م). تقارن فروپاشی این دو کانون مهم اقتدار سیاسی در شرق مهمترین عاملی است که راه را برای سلطه اروپاییان هموار ساخت. در این مرحله، از یکسو ساختار سیاسی در هند و ایران در سراشیب انحطاط و هرج و مرج قرار گرفت و از سوی دیگر کانونهای استعماری غرب، بر پایه دو سده تجربه تهاجم و غارت ماوراء بحار بویژه در قاره آمریکا، از فرادستی و ثروت و اقتدار کافی برای استقرار امپراتوری خود در شرق برخوردار بودند. نگرش کانونهای استعماری غرب به هند در دوران اورنگ زیب به سان لاشخوری است که دور از تیررس شکارچیان در پرواز است و با دقت مترصد سرنوشت طعمه خویش است. پرتغالیها، انگلیسیها و هلندیها در این دوران از برتری دریایی برخوردار بودند ولی توان مقابله زمینی با حکومت مقتدر هند را نداشتند. در دوران شاه جهان و اورنگ زیب، برخلاف سده شانزدهم و اوایل سده هفدهم، اروپاییان توان مقابله در جزایر و آبهای ساحلی را نیز نداشتند، چنانکه تجربه اخراج پرتغالیها (١٦٣٢) و انگلیسیها (١٦٨٧) از بنگال و تجربه اشغال بمبئی بوسیله سادات جنجره (١٦٨٩) ثابت کرد. تنها عرصه حاکمیت بلامنازع اروپاییان در شرق، اعماق اقیانوسها و جزایر و سواحل خاوردور و شرق آفریقا بود. ولی برخلاف دولت ممالیک مصر، که انسداد راه تجارت شرق و غرب بوسیله پرتغالیها در سده شانزدهم، اقتصاد آن را در بحرانی عمیق فروبرد و سرانجام سقوط آن را سبب شد، شریان حیاتی دولت هند، چنانکه دیدیم، به تجارت خارجی، و بویژه دریایی، وابسته نبود. با درگذشت اورنگ زیب و آغاز انحطاط دولت گورکانی، استعمار انگلیس که در پی یک سده استقرار در سواحل هند و ارتباط تجاری، با این سرزمین آشنایی کافی داشت؛ بر بنیاد میراث پرتغالیها پایگاه بومی و شبکه عوامل و دلالان محلی خود را یافته بود، کانونهای سیاسی هند را به خوبی میشناخت و با شبکه ای از متنفذان محلی دولتی و غیردولتی در پیوند و داد و ستد سیاسی و مالی قرار گرفته بود، موج جدید تهاجم خود را به ساختار سیاسی شبه قاره هند آغاز کرد. از این زمان، کمپانی در متن رقابت میان رجال و کانونهای سیاسی هند و حتی اعضای خاندان سلطنتی قرار گرفت و در واقع به یک نیروی توطئه گر داخلی بدل شد. این رویه ای بود که در گذشته پرتغالیها، در مقیاسی محدود و ناموفق، پیش گرفتند و چنانکه دیدیم پس از استقرار کامل در بندر گوا، در سال ١٥٤٨م. توطئه ای نافرجام را برای جایگزینی ابراهیم عادل شاه اول با برادرش، که مطلوب آنان بود، سازمان دادند. در این دوران، انگلیسیها دیگر یک عامل خارجی نیستند بلکه یک کانون بسیار متنفذ و ذینفع در تحولات سیاسی داخلی منطقه بشمار میروند که با حربه های گوناگون، از طراحی و ساماندهی فرایندهای پیچیده و پنهان سیاسی تا تهدید مسلحانه و تهاجم نظامی، بتدریج در شئون سیاسی و اقتصادی دولتهای شرقی نفوذ میکنند. این مرحله یک قرن به درازا کشید و سرانجام، در اوایل سده نوزدهم میلادی، سلطه کامل استعمار بریتانیا را بر شبه قاره هند تأمین نمود. اینک استعمار انگلیس یک قدرت شرقی مقتدر و متنفذ است که از شـبکه ای گسترده از کارگزاران ایرانی تبار و فارسی دان و انبوهی از تجربه شرقی- اسلامی برخوردار است. تهاجم جدی استعمار انگلیس به ایران از این زمان آغاز میشود. این فرایندی است متأخر بر سلطه استعمار بریتانیا بر شبه قاره هند و در تداوم و پیوند تنگاتنگ با آن. دوران فرخ سیر و سلطه عبدالله خان قطب الملک و برادرش (١٧١٣ ١٧١٩)، مناسبترین فرصت برای نفوذ کمپانی هند شرقی در دولت مرکزی دهلی بود و چنین نیز شد. کمپانی با گروهی از رجال دهلی پیوندهای نزدیک برقرار کرد و به دربار تا بدانجا نزدیک شد که دکتر ویلیام هامیلتون، پزشک کمپانی، طبابت فرخ سیر را به دست گرفت. (خاندان هامیلتون در سده نوزدهم نیز از کارگزاران برجسته استعمار بریتانیا در هند بودند.) سرانجام، کمپانی هیئتی مفصل را به ریاست جان سرمن به دربار فرخ سیر فرستاد. سرمن به کمک یک دلال ارمنی بنام خواجه سرحد، که سمت مترجمی هیئت را به دست داشت، و دکتر هامیلتون، پس از یک سال اقامت در دهلی سرانجام موفق شد در آغاز سال ،١٧١٧ با حمایت عبدالله خان قطب الملک، فرمان تجارت کمپانی را به امضای فرخ سیر برساند. طبق این فرمان، کمپانی برای نخستین بار حق تجارت آزادانه در بنادر بنگال، سورت، حیدرآباد و مدرس را به دست آورد؛ اراضی بیشتری در اطراف قلعه ویلیام به اجاره کمپانی داده شد و به انگلیسیها اجازه داده شد که امور داخلی فاکتوری های خود را بدون دخالت دولت هند اداره کنند. سکه های روپیه ای که کمپانی در بمبئی ضرب میکرد نیز به رسمیت شناخته شد. در ازای این امتیازات، کل وجوهی که کمپانی باید به دولت هند میپرداخت ١٣ هزار روپیه در سال بود (سه هزار روپیه برای تجارت بنگال و ده هزار روپیه برای سورت). این فرمان تا اشغال بنگال (١٧٥٧) به مدت چهل سال مبنای روابط کمپانی و دولت هند بود و پایه حقوقی دعاوی و تجاوزهای بعدی انگلیسیها، و سرانجام تصرف نهایی هند، را فراهم آورد. بنوشته لوید، دریافت این فرمان کمپانی را بسیار شادمان کرد (بنوشته تاریخ هند آکسفورد، در سال ،١٦٩٠ پس از بازگشت انگلیسیها به بنگال، آنها حاضر به استقرار در حقلی نشدند، منطقه کلکته کنونی را برگزیدند و قلعه ویلیام را، بنام ویلیام سوم پادشاه انگلیس، در آن بنا نمودند. این ادعا غیرقابل قبول است. دولت اورنگ زیب هیچگاه اجازه احداث قلعه فوق را، که تصاویر موجود آن را بـه سان یک دژ نظامی عظیم نشان میدهد، به انگلیسیها نمیداد. درواقع، همانگونه که پرسیوال اسپیر نیز تأیید میکنـد، پس از درگذشت اورنگ زیب و به سال ١٧١٦ احداث شد) همزمان با اعزام هیئت سرمن به دهلی (١٧١٦)، انگلیسیها به سرعت استحکامات مفصلی را در محل فاکتوری خود در بنگال به پا کردند و قلعه ویلیام به دژی عظیم و استوار بدل شد. بدینسان، در دوران پس از اورنگ زیب کمپانی بسرعت به تحکیم مواضع خود در بنگال پرداخت و این فرایند تا آغاز اقتدار علیوردی خان در بنگال تداوم داشت. آقا احمد بهبهانی مینویسد: در ایام سلطنت محمدشاه که در امور مملکت داری نهایت ضعیف گردید و پادشاه و امرا به عیش و عشرت و به انواع لهو و لعب مشغول شدند، این جماعت به تماری ایام به تألیف قلوب رعایای بنگالا پرداختند و با روسا و بزرگان آن حدود آمیزش نمودند و به بذل و ایثار مردم نزدیک و دور را، به خود گرویده و مهربان کردند و در کلکته مکان خود را مانند قلعه ساختند و آن را کوتهی، یعنی محل تجارت، نام نهادند و به بهانه حفظ اموال توپ و تفنگ به قدر حاجت با مردمان جنگی در آن جای دادند و بعضی از مردمان جنگی را نیز از ولایت خود طلبیدند و در خفیه متوجه تدبیر کار خود بودند. در دوران بهادرشاه، جعفرخان (وزیر بنگال) با لقب مرشد قلی خان بعنوان قائم مقام شاهزاده محمد عظیم الدین، پدر فرخ سیر، حکمرانی بنگال را به دست گرفت. با صعود فرخ سیر به سلطنت، مرشدقلی خان به حکومت بنگال گمارده شد و ایالت بیهار نیز به قلمرو او ضمیمه شد. مرشدقلی خان تا زمان مرگ (١٧٢٧) در این سمت بود. در دوران حکومت او شهر معروف مرشدآباد احداث شد و مرکز ایالت بنگال قرار گرفت. ظاهراً مرشدقلی خان، برغم نظم و تدبیرش در حکومتگری و رونق و رفاه اقتصادی بنگال در دوران او، فاقد شم سیاسی بود و به رشد نفوذ انگلیسیها در منطقه توجه نداشت. در این دوران، به دلیل فروپاشی دولت مرکزی دهلی عملا حکومت این منطقه در خاندان مرشدقلی خان موروثی شد. پس از او، پسرش شجاع الدوله حکمران بنگال و بیهار شد و ایالت اوریسا نیز به قلمرو او ضمیمه شد. او نیز تا زمان مرگ (١٧٣٧) در این سمت بود. پس از شجاع الدوله، پسر نالایق او سرفرازخان حکومت را به دست گرفت. گسترش فساد و انحطاط دستگاه اداری بنگال در زمان سرفرازخان، سبب شد که در سال ١٧٤٠ علیوردی خان، نایب الحکومه بیهار، سرفرازخان را برکنار کند و حکومت ایالات بنگال و بیهار و اوریسا را خود به دست گیرد. دولت مرکزی ناتوان محمدشاه، که بتازگی تهاجم نادر به دهلی را از سر گذرانیده بود، به اجبار فرمان حکومت مناطق فوق را بنام علیوردی خان صادر کرد. علیوردی خان حکمرانی لایق و مقتدر بود. بهبهانی مینویسد: امیری بود شجاع و دلاور و منکر فواحش و مسکرات و در محبت علما و سادات و اصحاب کمال به درجات اعلی رسیده بود. عجیب اینجاست که با صعود علیوردی خان، تهاجم مهاراته ها به بنگال نیز آغاز شد و مقابله با راهزنان بخش عمده توان او را در دوران ١٥ ساله حکمرانی اش به خود مصروف کرد. اثر مهیب غارتگریهای مهاراته در این دوران در فولکلور مردم بنگال تا به امروز به یادگار مانده است. علیوردی خان در ٩ رجب ١١٦٩ق / ٩ آوریل ١٧٥٦م. درگذشت و سراج الدوله جانشین او شد. میرزا محمد خان سراج الدوله (١٧٣١ ١٧٥٧م.)، پسر ضیاء الدین احمد حبیب جنگ و نوه دختری علیوردی خان، زمانیکه به حکومت بنگال رسید تنها ٢٥ سال داشت. این جوان شیعی حکمرانی قابل و شجاع بود و از یادگارهای او موقوفات مفصل و حسینیّه بزرگی است که در مرشدآباد ساخته است. پس از استقرار حکومت بریتانیا در هند، موقوفات سراج الدوله، که تولیت آن با اخلاف دختری او بود، چون موقوفات اود مورد دست اندازی و چپاول قرار گرفت. حکومت سراج الدوله مقارن است با تهاجم انگلیسیها و فرانسویها برای تصرف بنگال، کودتای فرانسویها در حیدرآباد و تهاجم احمدشاه درانی به هند. سراج الدوله از آغاز حکومت خود، بنا به وصیت علیوردی خان، به گسترش نفوذ انگلیسیها در منطقه توجه جدی نمود. ماکرجی مینویسد علیوردی خان در بستر مرگ سراج الدوله را به هشیاری در قبال تکاپوی اروپاییان فراخواند. او هشدار داد قدرت انگلیسیها زیاد است؛ نخست آنها را تضعیف کن، آنگاه سایر اروپاییان مزاحمت کمتری خواهند داشت. راجر دریک، فرمانده انگلیسیها در قلعه ویلیام، در گزارش ٣٠ نوامبر ١٧٥٦ خود به هیئت مدیره کمپانی در لندن مینویسد علیوردی خان در اواخر عمر قصد داشت قلعه ها و استحکامات اروپاییان را خراب کند و رابطه آنها را با دلالان ارمنیشان کاهش دهد. در آغاز حکومت سراج الدوله، راجر دریک احداث استحکامات جدیدی را در قلعه ویلیام آغاز نمود و سراج الدوله با ارسال نامه ای این اقدام را منع کرد. دریک اعتنایی نکرد و به عملیات خود ادامه داد. این حرکت تحریک آمیز سبب شد که سراج الدوله در ٤ ژوئن ١٧٥٦ دفتر کمپانی در قاسم بازار را تعطیل کند و در ۵ ژوئن راهی قله ویلیام شود. او در ١٦ ژوئن به حوالی قلعه رسید. انگلیسیها به درون استحکامات خود عقب نشستند. در ١٨ ژوئن قلعه ویلیام مورد حمله نیروهای سراج الدوله قرار گرفت، در ١٩ ژوئن دریک و تعداد زیادی از انگلیسیها و عوامل بومیشان با قایق گریختند و در ٢٠ ژوئن قلعه به تصرف درآمد. سراج الدوله نام قلعه را به علینگر تغییر داد. ادعا میشود ١٤٦ نفر از انگلیسیهایی که فرصت فرار نیافته بودند به اسارت سراج الدوله درآمدند. این سرآغاز جنجالی است که در تاریخنگاری غرب تراژدی حفره سیاه نام گرفته است. گفته میشود نیروهای سراج الدوله کلیه اسرای انگلیسی را در یک اتاق کوچک زندانی کردند و در طول آن شب، به علت گرمای هوای تابستان و تنگی جا، ١٢٣ نفر از آنان خفه شدند و به وضعی دلخراش مردند. منبع اصلی داستان حفره سیاه گزارش جان هالول انگلیسی است؛ یکی از ٢٣ نفری که گویا از ماجرای فوق جان سالم به در بردند جان هالول (١٧١١ ١٧٩٨) در بیست سالگی به هند رفت، بتدریج ثروت مفصلی اندوخت، در سال ١٧٥١ بیست و چهار روستا را در بنگال اجاره کرد و زمین دار شد. هالول و سایر انگلیسیها پس از اسارت به مرشدآباد منتقل شدند و تا ١٧ ژوئیه ١٧٥٦ زندانی بودند. پس از آزادی، در فوریه ١٧٥٧ هالول به انگلستان اعزام شد. او گزارشهای هولناک و تأثرانگیزی درباره تراژدی حفره سیاه منتشر کرد و جنجالی به سود کمپانی و در مظلومیت اروپاییان برانگیخت. هیئت مدیره کمپانی دریک را، به دلیل تخلیه قلعه و فرار، عزل کرد و جان هالول را بجای او منصوب نمود. هالول به هند بازگشت و فرماندهی قلعه ویلیام را به دست گرفت. داستان حفره سیاه، در انگلستان و سراسر اروپا جنجال فراوان به پا کرد و پایه تبلیغاتی و سیاسی تهاجم کمپانی به بنگال را پدید ساخت. ادعاهای کمپانی فراوان بود. از جمله گفته میشد در اثر سقوط قلعه ویلیام حدود دو میلیون پوند استرلینگ به کمپانی خسارت وارد شده است. به راستی، آیا تراژدی حفره سیاه برای تحریک افکار عمومی انگلیس و ایجاد زمینه روانی لازم برای مشروعیت بخشیدن به اشغال بنگال ساخته نشد؟ ماکرجی مینویسد: ادله آشکار صحت این داستان را مورد تردید قرار میدهد. میتوان پذیرفت که تعدادی از زندانیان، از جمله برخی از انگلیسیهای زخمی، مرده باشند، ولی جزییات تراژیکی که نقل میشود و نیز رقم اغراق آمیز کشته شدگان زاییده تخلیل هالول است. بهرروی، حوادثی چون حفره سیاه، قتل تعدادی انگلیسی در گردنه خیبر افغانستان (١٨٤٢)، قتل ۵۰ انگلیسی در نگراییس برمه (١٧٥٩)، که به قتل عام نگراییس شهرت دارد، در تاریخنگاری غرب جایگاه ویژه ای دارد ولی از کشتار و به بردگی گرفتن میلیونها انسان در آسیا و آفریقا و آمریکا و از مرگ میلیونها معتاد تریاک در چین سخنی در میان نیست. شش ماه پس از تصرف قلعه ویلیام به دست سـراج الدوله و چند روز پیش از ورود احمدشاه درانی به دهلی، رابرت کلایو در رأس ارتش انگلیس، که بخش مهمی از آن مزدوران هندی بودند، تهاجم به قلعه ویلیام را آغاز کرد و با حمایت توپخانه ِ سنگین در ٢ ژانویه ١٧٥٧ آن را به اشغال درآورد. ناوگان انگلیسی به فرماندهی دریاسالار چارلز واتسون (١٧٢٥ ١٧٧٤)در ١٨ سالگی به استخدام کمپانی هند شرقی درآمد و در سال ١٧٤٤ بعنوان نویسنده (منشی) به قلعه سن جرج (مدرس) اعزام شد. رابرت کلایو پس از مدتی به صفوف ارتش کمپانی پیوست و در جنگهای متعدد با قدرتهای محلی هند و نیز با فرانسویها مورد توجه قرار گرفت، به درجه نایب کلنلی رسید و در ژوئن ١٧٥٦ بعنوان فرمانده قلعه سن دیوید (پایگاه انگلیسیها در نزدیکی پاندیچری در ساحل خلیج بنگال) منصوب شد. کلایو پس از استقرار در قلعه ویلیام، تدارک برای اشغال سراسر بنگال را آغاز کرد. نخستین گام، جلب نیروهای محلی بود و با توجه به پیشینه مفصل تکاپوی کمپانی در منطقه این کار دشواری نبود. به زودی در پیرامون کلایو گروهی از سران طوایف هندو گرد آمدند. معهذا، مهمترین فرد محلی که با کلایو وارد معامله ای شوم شد، میرجعفر بود. میرجعفر (١٦٩١ ١٧٦٥)، پسر فردی بنام سیداحمد است از اهالی نجف. سیداحمد ظاهرا بعلت تخلف به هند گریخت، در بندر سورت مستقر شد و با زنی هندو ازدواج کرد. میرجعفر حاصل این وصلت است. میرجعفر در خانه علیوردی خان بزرگ شد و در زمره مستخدمین او جای گرفت. بتدریج، کارش بالا گرفت و در جنگ با مهاراته ها، علیوردی خان او را در سمت فرمانده قشون خود گمارد. معهذا، مدتی بعد معزول و خانه نشین شد. میرجعفر نزد کلایو رفت، آمادگی خود را برای همکاری با ارتش کمپانی اعلام داشت، مشروط بر اینکه در سمت حکمران منطقه منصوب شود. میان میرجعفر و کلایو پیمانی محرمانه امضا شد. طبق این پیمان، میرجعفر متعهد شد علاوه بر اعطای امتیازاتی مفصل به کمپانی، مبلغ یک میلیون پوند استرلینگ نیز بابت غرامت جنگی به کمپانی و پانصد هزار پوند به کارگزاران کمپانی و شخص کلایو بپردازد. مفاد این پیمان محرمانه و خصوصی هرگز به درستی شناخته نشده است. برخی مدعی اند مبلغ این پیمان شامل تمامی موجودی خزانه مرشدآباد بود که مبلغ آن چهل میلیون پوند استرلینگ تخمین زده میشد و پنج درصد آن باید به امین چاند، یکی از سیکهایی که مسئولیت امور مالی رابرت کلایو را به دست داشت، تعلق میگرفت. پس از انعقاد این پیمان، در ٢٢ ژوئن کلایو بهمراه نیروهای میرجعفر و سایر متحدین محلی اش عازم جنگ با سراج الدوله شد. گفته میشود در این زمان دو سوم ارتش کلایو هندی بودند. در ٢٣ ژوئن، در پلاسی جنگی سخت در گرفت، قشون سراج الدوله شکست خورد و در ٢٨ ژوئن ١٧٥٧ کلایو در مسند مرشدآباد مستقر شد. جنگ پلاسی سرآغاز استقرار رسمی حکومت بریتانیا در هند شمرده میشود. سراج الدوله در پی شکست به روستاهای اطراف پناه برد، ولی مزدوران محلی به فرماندهی میران، پسر میرجعفر، به تعاقب او پرداختند و سرانجام وی را به اسارت گرفتند. سراج الدوله با وضعی توهین آمیز به مرشدآباد برده شد، در ٤ ژوئیه ١٧٥٧ به دست میران به شکلی فجیع مقتول شد و سپس جسد آن مظلوم را بر فیل بسته به کوچه و بازار گردانیدند. آقا احمد بهبهانی از سراج الدوله با عنوان نواب سراج الدوله شهید یاد میکند. پس از اشغال مرشدآباد، بخشی از خزانه افسانه ای بنگال بوسیله کلایو، میرجعفر و سایر گردانندگان انگلیسی و هندی این فاجعه به غارت رفت و به شالوده ثروت آنان بدل شد؛ بخش مهمی نیز به قلعه ویلیام منتقل شد و بـه سرمایه توسعه طلبیهای بعدی کمپانی بدل گردید. درباره ابعاد این تاراج عظیم بیشتر سخن خواهیم گفت. بدینسان، میرجعفر در منصب حکمرانی بنگال و بیهار و اوریسا جای گرفت و به تعبیر بهبهانی، مسند نظامت و ایالت را... به وجود خود ملوث ساخت و کوس نکبت و بدنامی و نمک بحرامی با ولی نعمت را نواخت. کمی بعد حکومت او با دریافت فرمانی از عالمگیر دوم، پادشاه دهلی، قانونی شد. ولی در واقع، فرمانروای بنگال کلایو بود که اینک از سوی کمپانی حکمران بنگال خوانده میشد. میرجعفر بـه کلایو، القاب امیرالممالک، ثابت جنگ و سیف جنگ، و منطقه ای روستایی با ٣٠ هزار پوند استرلینگ درآمد سالیانه بعنوان جاگیر، اعطا کرد. کلایو پس از بازگشت به انگلیس نیز درآمد این املاک را دریافت میکرد. میرجعفر دو سه سالی حکمران دست نشـانده کلایو بود. در سال ١٧٥٩ در کنار هلندیها درگیر دسیسه ای دیگر شد و این بار علیه انگلیسیها. لذا، در سپتامبر ١٧٦٠ خلع شد و دامادش، میرقاسم، در سمت حکمرانی بنگال منصوب شد. مدتی بعد، رابطه میرقاسم با کمپانی نیز به تیرگی و سرانجام به جنگ کشید. انگلیسیها در اوت ١٧٦٣ او را شکست دادند و بار دیگر میرجعفر را گماردند، و این بار تا زمان مرگ در این سمت بود. میرجعفر به مرض جذام درگذشت. آقا احمد بهبهانی این فرجام را عقوبت عمل او میداند. رابرت کلایو تا ژانویه سال ١٧٦٠ میلادی در بنگال بود. در این زمان به انگلستان رفت و به سان یک قهرمان بزرگ مورد استقبال و تجلیل قرار گرفت. جرج سوم، پادشاه انگلیس (١٧٦٠ ١٨٢٠)، در سال ١٧٦٢ به او عنوان بارون کلایو پلاسی و نشان شهسوار فرمانده حمام اعطا کرد و به نمایندگی مجلس عوام برگزیده شد. در انگلیس، کلایو با لارنس سولیوان، رئیس کمپانی، اختلاف پیدا کرد و سرانجام موفق به شکست او شد. و بالاخره بار دیگر به حکمرانی بنگال و فرماندهی کل ارتش انگلیس در هند منصوب شد و در ٣ مه ١٧٦٥ وارد بنگال شد. بازگشت کلایو به بنگال، مصادف با حملات شاه عالم دوم و شجاع الدوله، حکمران اود، به مستملکات کمپانی است. کلایو هر دو را به اسارت گرفت و در ١٢ اوت ١٧٦٥ در شهر الله آباد طی پیمانی از شاه عالم دوم فرمان دیوانی ایالتهای بنگال و بیهار و اوریسا را دریافت داشت. بعبارت دیگر، کمپانی هند شرقی بطور قانونی در جایگاه وزیر، یعنی متصدی امور مالی، سرزمین پهناور بنگال قرار گرفت. کلایو در این تکاپوی خود از حمایت ویلیام پیت، نوه توماس پیت (رئیس پیشین کمپانی)، در لندن برخوردار بود. ویلیام پیت در این زمان وزیر جنگ، وزیر امور خارجه و رئیس مجلس عوام انگلیس بود. کلایو در نامه های خود به پیت از آینده درخشانی که در هند در انتظار بریتانیاست سخن میگفت. لرد کلایو در فوریه ١٧٦٧ به انگلستان بازگشت. در انگلیس گروهی از سهامداران کمپانی هند شرقی و نمایندگان مجلس عوام، که خود را در چپاول کلایو و همدستانش مغبون یافته بودند، به جنجالی بزرگ علیه او دست زدند و وی را به فساد مالی و تاراج ثروتهای هند متهم کردند. کار او به دادگاه کشید ولی سرانجام تبرئه شد. کلایو در ٢ نوامبر ١٧٧٤ درگذشت در حالی که تنها ٤٩ سال داشت. در تاریخنگاری معاصر غرب، لرد رابرت کلایو را بنیانگذار امپراتوری مستعمراتی بریتانیا در شرق میشناسد همانگونه که آلفونسو دالبوکرک بنیانگذار امپراتوری مستعمراتی پرتغال بود؛ و مورخین انگلیسی او را قهرمانی بزرگ میدانند در ردیف دوک ولینگتون. با خروج کلایو از بنگال، از ژانویه ١٧٦٧ حکمرانی مستملکات بریتانیا در بنگال در دست یکی از دوستان نزدیک او به نام هنری ورسلت (متوفی ١٧٨٥) قرار گرفت. ورسلت تا دسامبر ١٧٦٩ در این سمت بود. او مولف کتابی است درباره پیدایش حکومت انگلیس در بنگال که در سال ١٧٧٢ منتشر شده است. با خروج ورسلت از هند، به پیشنهاد او جان کارتیر (١٧٣٣ ١٨٠٢) حکومت بنگال را به دست گرفت. کارتیر تا ١٣ آوریل ١٧٧٢ در این سمت بود و آنگاه نوبت به وارن هستینگز رسید. وارن هستینگز (١٧٣٢ ١٨١٨)، پسر پینساستون هستینگز نیز، چون کلایو، در ١٨ سالگی بعنوان نویسنده (منشی) به استخدام کمپانی هند شرقی درآمد با حقوق بسیار ناچیز پنج پوند در سال به قلعه ویلیام فرستاده شد و در سال ١٧٥٦ به اسارت نیروهای سراج الدوله درآمد. پس از اشغال مرشدآباد، در سالهای ١٧٥٧ ١٧٦٠ کارگزار مقیم (رزیدانت) کمپانی در این شهر بود. در سال ١٧٦٤ استعفا داد و به انگلستان رفت. در این زمان ثروت او ٣٠ هزار پوند استرلینگ بود. در سال ١٧٦٩ بار دیگر به خدمت کمپانی درآمد و به مدرس اعزام شد؛ در ١٣ آوریل ١٧٧٣ بعنوان حکمران بنگال و در ٢٠ اکتبر ١٧٧٤ بعنوان فرمانفرمای کل هند منصوب شد. هستینگز نخستین فرد از کارگزاران کمپانی است که عنوان فرمانفرمای کل هندوستان به او داده شد و موظف شد در اقدامات خود تابع فرامین دربار بریتانیا باشد. دوران حکومت هستینگز، دوران توسعه طلبی نظامی انگلیس در شبه قاره هند است و حیدرعلی، حکمران میسور، بزرگترین قدرت مقاوم در برابر استعمار بریتانیا بشمار میرود. در دوران هستینگز شهر کلکته بعنوان یک شهر انگلیسی شکل گرفت و به کمک او در سال ١٧٨٤ سر ویلیام جونز انجمن آسیایی بنگال را تأسیس کرد. در فوریه ١٧٨٥ به انگلستان بازگشت. سه سال بعد، در فوریه ،١٧٨٨ از سوی چارلز جیمز فوکس، رهبر جناح ویگ، و ادموند برک، اندیشمند سیاسی انگلیس، و تعدادی دیگر از اعضای مجلس عوام به اتهام فساد مالی مورد تعقیب قرار گرفت. محاکمه او ١٤٥ روز به درازا کشید و برای وی ٧٠ هزار پوند هزینه در بر داشت. مدتی بعد از او اعاده حیثیت شد و هیئت مدیره کمپانی خسارت او را پرداخت کرد. در سال ،١٨١٣ پس از مرگ ادموند برک (١٧٩٧) و فوکس (١٨٠٦)، در اجلاس مجلس عوام حضور یافت؛ تمامی نمایندگان به افتخار او بپا خاستند و با هلهله به سان یک قهرمان او را مورد ستایش قرار دادند. سپس، عضو شورای مشاورین خصوصی پادشاه انگلیس شد و دانشگاه آکسفورد به وی دکترای افتخاری حقوق اعطا کرد. هستینگز در سالهای پایانی عمرش در ملک خصوصی خود در دایلسفورد زندگی میکرد و در سن ٨٦ سالگی در آنجا درگذشت. وارن هستینگز بی تردید یکی از بزرگترین غارتگران هند است تا بدانجا که ادموند برک او را سرکرده تبهکاران، خودکامه، دزد و رشوه خوار خوانده است. دوران حکومت هستینگز دوران واقعی استقرار سلطه بریتانیا بر شبه قاره هند است. درباره نقش هستینگز در بنیانگذاری تجارت جهانی تریاک در آینده سخن خواهیم گفت.

الیزابت یکم (انگلیسی: Elizabeth I؛ ۷ سپتامبر ۱۵۳۳ – ۲۴ مارس ۱۶۰۳) از سال ۱۵۵۸ تا زمان مرگش ملکهٔ انگلستان و ایرلند بود. او آخرین فرمانروا از دودمان تودور بود و طولانی‌ترین دوران سلطنت را در میان اعضای این خاندان داشت. فرمانروایی پرفرازونشیب او و تأثیر آن بر تاریخ و فرهنگ، نام عصر الیزابتی را به این دوره بخشید. الیزابت تنها فرزند دوام‌آوردهٔ هنری هشتم از همسر دومش آن بولین بود. در دو سالگی، ازدواج والدینش فسخ شد، مادرش اعدام شد و الیزابت نامشروع اعلام شد. با این حال، هنری در ده سالگی او را دوباره در صف جانشینی قرار داد. پس از مرگ هنری در ۱۵۴۷، برادر ناتنی الیزابت یعنی ادوارد ششم به سلطنت رسید و تا مرگش در ۱۵۵۳ حکومت کرد. ادوارد تاج‌وتخت را به دخترعموی پروتستانش، لیدی جین گری، واگذار کرد و دست دو خواهر ناتنی‌اش، ماری و الیزابت، را نادیده گرفت. وصیت او بسرعت کنار گذاشته شد و ماری کاتولیک به سلطنت رسید و جین برکنار شد. در دوران سلطنت ماری، الیزابت نزدیک به یک سال به ظن حمایت از شورشیان پروتستانی زندانی شد. با مرگ ماری در ۱۵۵۸، الیزابت به تخت نشست و کوشید با مشورت خردمندانه حکومت کند. او به گروهی از مشاوران مورد اعتماد، بویژه ویلیام سسیل (بارون برگلی)، تکیه داشت. یکی از نخستین اقداماتش تأسیس کلیسای پروتستان انگلستان بود که خود ریاست عالی آنرا برعهده گرفت. این سازوکار که بعدها توافق دینی الیزابتی نام گرفت، بتدریج به کلیسای انگلستان تکامل یافت. انتظار میرفت الیزابت ازدواج کند و وارثی بجا گذارد، اما هرگز چنین نکرد و از همین رو به ملکه باکره شهرت یافت. پس از مرگش، پسرعمویش جیمز ششم اسکاتلند جانشین او شد. الیزابت در زمینهٔ نظارت بر حکومت، میانه‌روتر از پدرش و خواهر و برادر ناتنی‌اش بود. یکی از شعارهای او (می‌بینم و هیچ نمیگویم) بود. در مسائل مذهبی، نسبتاً شکیبا بود و از آزار و اذیت سازمان‌یافته پرهیز میکرد. پس از آنکه پاپ در ۱۵۷۰ او را نامشروع اعلام کرد و کاتولیک‌های انگلیسی را از وفاداری به او معاف دانست، چندین توطئه جانش را تهدید کرد که همگی با کمک دستگاه اطلاعاتی فرانسیس والزیگهام ناکام ماند. در سیاست خارجی، محتاطانه میان قدرت‌های بزرگ فرانسه و اسپانیا حرکت میکرد و تنها بطور نیم‌بند از چند لشکرکشی ناکام در هلند، فرانسه و ایرلند پشتیبانی نمود. تا میانهٔ دههٔ ۱۵۸۰، انگلستان ناگزیر وارد جنگ با اسپانیا شد. در سال‌های پایانی، الیزابت به سبب باکرگی‌اش ستوده شد و پیرامون او نوعی کیش شخصیتی شکل گرفت که در نقاشی‌ها، نمایش‌ها و ادبیات آن روزگار بازتاب یافت. عصر الیزابتی به شکوفایی نمایشنامه‌نویسانی چون ویلیام شکسپیر و کریستوفر مارلو، دلاوری دریانوردانی چون فرانسیس دریک و والتر رالی، و شکست ناوگان اسپانیایی آرمادا شهرت دارد. برخی تاریخ‌نگاران او را فرمانروایی زودخشم و بعضاً دو دل دانسته‌اند که بخت یار او بود. در اواخر سلطنت، رشته‌ای از مشکلات اقتصادی و نظامی محبوبیتش را کاهش داد. در عصری که دولت متزلزل و محدود و پادشاهان در کشورهای همسایه با مشکلات داخلی که حتی تاج‌و تختشان را تهدید میکرد روبرو بودند، الیزابت نقش‌آفرینی کاریزماتیک و بازمانده‌ای سرسخت بود. پس از حکم‌فرمایی کوتاه‌مدت برادر و خواهر ناتنی‌اش، دورهٔ ۴۴ سالهٔ الیزابت بر تخت ثبات خوبی را برای قلمروی پادشاهی به ارمغان آورد و نیز به شکل‌گیری حس هویت ملی کمک کرد.
ملکه ویکتوریا یا الکساندرینا (به انگلیسی: Alexandrina Victoria) (۲۴ مهٔ ۱۸۱۹ – ۲۲ ژانویهٔ ۱۹۰۱) از ۲۰ ژوئن ۱۸۳۷ تا پایان عمر، ملکهٔ پادشاهی متحد بریتانیای کبیر و ایرلند بود. همچنین، از ۱ ژانویهٔ ۱۸۷۷ تا پایان عمر، امپراتریس هند بود. ویکتوریا، ۶۳ سال و ۷ ماه و ۲ روز بر امپراتوری بریتانیا سلطنت کرد و از لحاظ طول دوره زمامداری، پس از نبیرهٔ پسری‌اش، الیزابت دوم، در تمام تاریخِ بریتانیا دومین دورهٔ طولانی سلطنت را داراست. این عهد که دورهٔ ویکتوریایی نامیده میشود، با گسترش عظیم امپراتوری بریتانیا همراه و با اوج انقلاب صنعتی مصادف بود؛ عصری از تغییرات عظیم اجتماعی، اقتصادی و فناوری در بریتانیا. ویکتوریا همچنین آخرین فرمانروا از دودمان هانوفر بود. او دختر شاهزاده ادوارد آگوستوس، دوک کنت و نوه شاه جرج سوم بود که هر دو در سال ۱۸۲۰ فوت کردند و ویکتوریا تحت سرپرستی دقیق مادرش پرنسس ویکتوریا بزرگ شد. در سن ۱۸ سالگی، با مرگ عمویش ویلیام چهارم، سلطنت را به ارث برد. در آن زمان نظام پادشاهی مشروطه بود و شخص پادشاه قدرت سیاسی کمی در دست داشت اما ملکه ویکتوریا در خفا تلاش میکرد تا بر سیاست‌های دولت و وزیران تأثیر بگذارد. بطور کلی، او تبدیل به یک نماد ملی شد که به دلیل پایبندی به استانداردهای اخلاقیات شخصی‌اش مشهور بود. ویکتوریا در سال ۱۸۴۰ با پسر دایی خود شاهزاده آلبرت ازدواج کرد. فرزندان آنها با خانواده‌های سلطنتی و بزرگ در سرتاسر قاره اروپا ازدواج کردند و ویکتوریا بعنوان مادربزرگ اروپا شناخته میشود و همچنین باعث گسترش هموفیلی بین خانواده‌های سلطنتی اروپایی شد. پس از مرگ آلبرت در سال ۱۸۶۱، ویکتوریا به عزاداری عمیقی فرورفت و از حضور در مقابل مردم خودداری میکرد. در نتیجهٔ انزوای او، جمهوری‌خواهی در انگلستان بطور موقت محبوبیت و موفقیتی به دست آورد، اما در نیمه دوم سلطنت، ویکتوریا محبوبیت خود را بازیافت. ویکتوریا در سال ۱۹۰۱ در جزیره وایت درگذشت. پس از او پسرش با نام ادوارد هفتم به پادشاهی رسید. ویکتوریا، پیش و پس از ملکه‌شدن، نزدیک به ۷۰ سال خاطرات خود را می‌نوشت که از این حیث میان زمامداران رکوردار است.
الیزابت دوم با نام کامل الیزابت الکساندرا مری (Elizabeth Alexandra Mary)؛ (۲۱ آوریل ۱۹۲۶ – ۸ سپتامبر ۲۰۲۲) از ۶ فوریهٔ ۱۹۵۲ تا زمان مرگش در ۲۰۲۲ ملکهٔ پادشاهی بریتانیا و دیگر قلمروهای مشترک المنافع بود. او در طول زندگی‌اش ملکهٔ حاکم ۳۲ قلمرو بود و تا زمان مرگش به ۱۵ قلمرو رسید. سلطنت ۷۰ سال و ۲۱۴ روزهٔ او طولانی‌ترین مدت زمان سلطنت در پادشاهی بریتانیا است، الیزابت در می‌فر لندن زاده شد. او بزرگ‌ترین فرزند دوک و دوشس یورک (بعدها شاه جرج ششم و ملکه همنشین الیزابت) بود. پدر او زمانی که برادرش شاه ادوارد هشتم در سال ۱۹۳۶ پس از یک بحران قانونی مجبور به کناره‌گیری شد، به سلطنت رسید و با پادشاهی او، الیزابت به وارث مقدر امپراتوری بریتانیا تبدیل گردید. او بصورت خصوصی در خانه تحصیل کرد و از آغاز جنگ جهانی دوم چندی از وظایف عمومی خانوادهٔ سلطنتی را برعهده گرفت و در طول جنگ در نیروی کمکی خدمت قلمرویی خدمت کرد. در ۱۹۴۷، او با شاهزاده فیلیپ، دوک ادینبرو، شاهزادهٔ سابق یونان و دانمارک ازدواج کرد که حاصل ازدواجشان چهار فرزند بود: چارلز سوم، شاهدخت آن، اندرو مونتباتن- وینزر و شاهزاده ادوارد. الیزابت با درگذشت پدرش در فوریهٔ ۱۹۵۲ رئیس اتحادیه کشورهای مشترک‌ المنافع و ملکهٔ سلطنتی هفت کشور مستقل مشترک‌ المنافع شد: بریتانیا، کانادا، استرالیا، نیوزیلند، آفریقای جنوبی، پاکستان و سیلان. در دورهٔ فرمانروایی او بعنوان یک ملکهٔ مشروطه، تغییرات سیاسی عمده‌ای بوقوع پیوستند، از جمله تفویض قدرت به دولت‌های محلی در بریتانیا، انتقال حاکمیت ملی کانادا به این کشور از بریتانیا و استعمارزدایی از آفریقا. بین سال‌های ۱۹۵۶ و ۱۹۹۲ تعداد قلمروهای او با استقلال یافتن آنها تغییر کرد، از جمله آفریقای جنوبی، پاکستان و سیلان (که بعدها سری‌لانکا نامیده شد) جمهوری شدند. سفرها و دیدارهای تاریخی پرشمار او از جمله بازدید رسمی از جمهوری ایرلند و دیدار با پنج پاپ است. از جمله رخدادهای شایان‌توجه شامل تاج‌گذاری او در سال ۱۹۵۳ و جشن گرفتن جوبیلی‌های نقره‌ای، طلایی، الماسی و پلاتینی او بوده است. او طولانی‌ترین دورهٔ فرمانروایی و درازترین عمر را در بین حکمرانان بریتانیا داشت؛ و طولانی‌ترین دورهٔ سلطنت را بین ملکه‌های سلطنتی و حاکمان زن جهان داشته و پیرترین رهبر در جهان و قدیمی‌ترین پادشاه جهان بود. وی همچنین رئیس عالی کلیسای انگلستان و مدافع ایمان در برخی از کشورهای قلمرویش نیز بود. الیزابت گهگاه با جنبش‌های جمهوری‌خواهی و انتقادات رسانه‌ای از خانوادهٔ سلطنتی روبرو شد؛ از جمله این دفعات پس از طلاق‌های فرزندانش، در سال فاجعه‌بار ۱۹۹۲ و مرگ عروس سابقش، شاهدخت دایانای ولز بوده است. با این همه، در بریتانیا محبوبیت نظام سلطنت و شخص الیزابت معمولاً بالا بوده است. او در ۹۶ سالگی پس از ۷۰ سال سلطنت درگذشت و پسر بزرگش، چارلز سوم، جانشین او شد.
کامیلا یا (کامیلا رزماری شاند (Camilla Rosemary Shand)؛ سپس پارکر بولز (Camilla Parker Bowles)؛ زادهٔ ۱۷ ژوئیه ۱۹۴۷) ملکهٔ بریتانیا و ۱۴ قلمروی مشترک المنافع دیگر بعنوان همسر چارلز سوم است. ملکه الیزابت دوم در آستانه هفتاد سالگی سلطنتش اعلام کرد که میخواهد بعد از او، زمانی که پسرش چارلز به پادشاهی رسید، عروس خود کامیلا به عنوان ملکه همسر شناخته شود.
پادشاه جدید انگلستان کیست و جانشین او چه کسی خواهد بود؟
چارلز سوم در تاریخ بریتانیا طولانی‌ترین زمان را بعنوان جانشین و وارث سلطنت سپری کرده و حالا با ۷۳ سال سن، مسن‌ترین فردی است که در تاریخ بریتانیا پادشاه میشود. چارلز سوم نام رسمی پادشاه جدید انگلستان است. چارلز در عین حال که در غم و اندوه از دست دادن مادرش است، در حال تجربه لحظه‌ای تاریخی است چرا که سرانجام به تاج و تخت پادشاهی متحده بریتانیای کبیر و ایرلند شمالی رسید. چارلز سوم در تاریخ بریتانیا طولانی‌ترین زمان را بعنوان جانشین و وارث سلطنت سپری کرده و حالا با ۷۳ سال سن، مسن‌ترین فردی است که در تاریخ بریتانیا پادشاه میشود. چارلز سوم میداند قدم گذاشتن در نقشی که الیزابت دوم سالها آنرا بر عهده داشته به هیچ وجه کار آسانی نیست. چارلز بزرگ‌ترین فرزند از چهار فرزند ملکه و همسر فقیدش شاهزاده فیلیپ است. هنگامی که ملکه الیزابت در سن ۲۵سالگی تاج و تخت را بدست گرفت، او سه ساله بود و همان زمان وارث تاج و تخت بریتانیا شد. القاب چارلز شامل شاهزاده ولز، دوک کورنوال، دوک روتسی و ارل کریک است. چارلز در سال ۱۹۸۱ با دایانا اسپنسر ازدواج کرد و این زوج به شاهزاده و پرنسس ولز معروف شدند. آنها دو فرزند بنام‌های شاهزاده ویلیام و هری داشتند. چارلز و دایانا در سال ۱۹۹۲ از هم جدا شدند. پس از مرگ دایانا در سال ۱۹۹۷، چارلز در سال ۲۰۰۵ با کامیلا پارکر بولز که اکنون به عنوان دوشس کورنوال شناخته میشود، ازدواج کرد. از آنجا که نام کامل او چارلز فیلیپ آرتور جورج است، بنابراین میتوانست هر قسمت از نام خود را بعنوان نام سلطنتی انتخاب کند. او چارلز را انتخاب کرد و نام رسمی سلطنتی‌اش چارلز سوم شد. معمولاً همسر یک پادشاه، عنوان ملکه یا شهربانو را به خود اختصاص میدهد، اما در مورد کامیلا این امر صدق نخواهد کرد، چرا که در سال ۲۰۰۵، در زمان عروسی چارلز و کامیلا، توافقی صورت گرفت که او بعنوان ملکه شناخته نشده و تنها همسر شاهزاده لقب بگیرد. هرچند حالا که چارلز پادشاه است میتواند در صورت تمایل عنوان همسر خود را نیز به ملکه تغییر دهد. با این حال، اخیراً ملکه الیزابت دوم در بیانیه‌ای به مناسبت هفتادمین سالگرد به سلطنت رسیدن خود در ماه فوریه گفته بود که دوست دارد زمانی که چارلز به سلطنت رسید، کامیلا به عنوان ملکه شناخته شود. با توجه به رویه‌ موجود در بریتانیا کلیه امور حاکمیتی و سلطنتی از طریق پارلمان اعمال میشود و حتی جانشینی تاج و تخت نیز میتواند توسط پارلمان تغییر کند. قانون هم تایید میکند که تعیین عنوان تاج و تخت بر عهده پارلمان است. قانون انگلستان مقرر کرده که فقط نوادگان پروتستان پرنسس سوفیا- نوه جیمز اول- واجد شرایط سلطنت هستند. بنابراین جانشین تاج و تخت نمیتواند کاتولیک باشد. علاوه بر این، حاکم باید با کلیسای انگلستان در ارتباط باشد و سوگند یاد کند که کلیسای تأسیس شده انگلستان و اسکاتلند را حفظ میکند. حاکم همچنین باید قول دهد که از جانشینی پروتستان حمایت میکند. قانون جانشینی تاج و تخت (۲۰۱۳) سیستمی را که بر اساس آن پسر کوچک‌تر میتوانست جانشین دختر بزرگ‌تر در صف جانشینی شود اصلاح کرد. البته این قانون برای کسانی که پس از ۲۸ اکتبر ۲۰۱۱ متولد شده‌اند، اعمال میشود. این قانون همچنین به مقرراتی که بر اساس آن کسانی را که با کاتولیک‌های رومی ازدواج میکنند از جانشینی محروم میکرد پایان داد. این تغییرات در مارس ۲۰۱۵ اجرا شد. بنابراین پس از چارلز، پسر بزرگ او، ویلیام ۴۰ساله معروف به دوک کمبریج قرار دارد. در ردیف بعدی فرزند ارشد ویلیام، شاهزاده جورج است که ۹ سال دارد و سپس پرنسس شارلوت ۷ ساله و شاهزاده لوئیس۴ ساله قرار دارند. هری علیرغم تصمیم بحث‌برانگیزش مبنی بر کناره‌گیری از وظایف سلطنتی و نقل مکان همراه با همسرش مگان به ایالات متحده در ردیف پنجم جانشینی تاج و تخت قرار دارد.

۲۲
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش هشتم. مصر:
هرگاه در اولین مرحله بدین وادی وسیع علم و معرفت و سرزمین فصل و کمال قدم گذاریم صحرائی برهوت و بیش از مشتی سنگ‌های بیابان چیز دیگری را نخواهم دید اما قدری جلوتر قدم گذارده و دقیق تر گردیم معابد باشکوه و اهرام را مشاهده خواهیم نمود که سر بر آسمان کشیده و از روزگار گذشته مصر ما را یاد آوری می‌نمایند. ابوالهول را مشاهده خواهیم کرد که قرن هاست در پهناور دشت متعجب ومتحیر است و مقبره عظیم را خواهیم نگریست که در دامنه کوه باطرزی با شکوه و حجاری گشته در مقابل رودی ساکن و ساکت واقع شده است. بلی این دیار سراسر اسرار همان سرزمین مصر است که یکدنیا احساسات در آن مدفون و پنهان گشته و در حقیقت بمنزله کتاب نفیس و محترمی است که دنیای امروزه از هر ورق آن استفاده‌ها می‌نماید و از رموز و حقایق اعصار و ادوار سابقه و ملل و ادیان گذشته با خبر میگردد. اغلب از مستشرقین چنین معتقدند که هندوستان و مصر از حیث تمدن و عقیده با یکدیگر ارتباط داشته متبحرین دیگر برآنند که در اعصار سابقه مصرییها خود مستقلاً دارای روایات بوده اند. روایات مزبور یادگار نژاد منفرضه بوده است قرمز پوست که از مغرب بدانجا راه یافته و در اثر جنگ‌های مهیب و خونین با سفید پوستان و انقلابات معرفت الارضی تقریباً از بین رفته اند. معبد بزرگ و ابوالهول ژیژه (جیزه) از چهارمین سلسله فراعنه (تقریباً در چهار هزار سال قبل از میلاد مسیح) کتیبه‌هایی بدست آمده است که معلوم میدارد در آن عصر در حوالی ابوالهول بزرگ معبد مدفون مکشوف گردیده که تاریخ بنا و ابتدای آن معلوم نیست، که چندین هزار سال قبل از بنای حرم بزرگ بدست قرمز پوستان ساخته شده در نزدیکی مکانی بوده است که در آنوقت رو دنیل (دلتا یا زمین‌های حاصلخیز حوالی رودنیل عبارتست از بقایای گل ولای‌های متوالی که رود مزبور از خود بجا گذارده و رسوب نموده است) ببحر محیط میریخته و در حقیقت این بناء از جمله ابنیه باشکوه و نادره بشمار میرود که ازمنه سابقه برای ما بارث گذارده. کتیبه‌های ستونی و نوشتجات پاپیروسی که از قبور مصریها بدست آمده است ما را بتاریخ گذشته مصر کاملا آشنا میسازد و همچنین عقیده خیلی قدیم راجع بقدرت و مشیت و نور یعنی الوهیت سه گانه را که در حال عقل و قوت و ماده می‌باشد بر ما آشکار میسازد عقل و جسم و روحی که در فلسفه و حکمت هندی‌ها موجود بوده با اصول حکمت مصری‌ها مشابهت تامی دارد. در اینجا نیز مانند همانجا اسرار و عقاید مکنونه موجود است که در قالب و جرم و خشن و انواع عبادات گنجیده شده است همین مطلب بدست می‌آید. و روح مصر یا بسر حیاتی و تاریخی وی عبارت از عقیده مکنونه است که در دست رهبانان سپرده شده و با دقت در تحت رموزات خدایان آنها یعنی ایزیس و ارزیس پنهان شده است و همان عقیده است که مورد مطالعه عموم محرمان اسرار در هر طبقه و یا در هر مملکتی قرار گرفته است. کتب مقدسه هرمس اصول این عقیده را با اشکال شاق و سختی بیان نموده و تشکیل دایره المعارف مفصل و مبسوطی داده است. کلیه علوم بشری در آن طبقه بندی شده بود ولی تمام آنها تا کنون بما نرسیده اند بوسیله قرائت خطوط و نوشتجات قدیمی مصر است که ما توانسته ایم تاحدى بعلوم مذهبی ایشان پی ببریم گرچه معابد و ابنیه باشکوه مصرى نیز خود یکنوع کتابی محسوب گشته و بطور خلاصه میتوان گفت که سرزمین فراعنه حتی سنگ‌های منقور و منقوشی که در آنجا هستند زبان داشته و مطالب راجع بعلوم مذهبی مصریان را بما میگویند. اولین شخصی که در میان دانشمندان معاصر توانست به نوشتجات مصریان پی برد شامپولیون فرانسوی بود که در ابنیه و کتیبه‌های مصر سه قسم خط کشف کرد و از اینجا ثابت شد که کاهنین این سرزمین سه قسم یا سه رشته حروف در نوشتجات خود بکار می‌برده اند. قسم اول نوشتجات متعارفی بود که خیلی ساده و خوانا محسوب میشد. قسم دویم خطوط مذهبی که دارای تعبیر و تفسیر بوده یعنی معانی مجازی و حقیقی داشته است و مابقی خطوط رمزی بوده که در روی احجار حک میشده است و بهمین علت هراکلید فیلسوف یونانی خطوط مزبور را به سه اسم اولی را معمولی دومی معنی دار که باید آن را خواند و مطلب آنرا فهمید و سیمی را خط رمزی یا اسرار آمیز نامید. خط قسم سیم یعنی خط رمزی دارای سه قسم معنی بوده است و خواندن یا فهم آن بدون وسیله و یا باصطلاح بدون مفتاح ممکن نبوده است. در علامات یا رموز مزبور قانون قیاس یا تناسب یعنی قانونی که در عوالم سه گانه طبیعی بشری و الهی حکمفرما می‌باشد بکار میرفته است بدین معنی که سه حالت یا سه وجهه کلیه اشیاء را از روی اختلاط ارقام با اشکال ترتیب میداده اند و از روی قرینه متناسب فهم مسائل احدیت برای ایشان سهل و آسان میگشته است. و بدین وسیله یکنفر مرید یا پیرو از یک عبارت در آن واحد بسه چیز یعنی باصول، اسباب و آثار یک قضیه یا امری پی می‌برد و کسی که آشنا باین زبان بود دارای قدرت فوق العاده بود که سایرین فاقد آن بودند. کشیش از هر طبقه ممکن بود بیآید حتی از طبقات خیلی پست و کشیش‌ها عموماً مالک حقیقى مصر بشمار میرفتند مطالب محرمانه و اسرار را ایشان بسلاطین میآموختند و سلطنت این پادشاهان بر ملت فقط بعنوان وکالت و نیابت از طرف کنیس بود ولی مقدرات این مملکت با فرزانگی و کیاست عمیق و غریبی اداره میشد و در حقیقت این سرزمین فضل و کمال در آنزمان بمنزله مرتع سبزی بود از علم و معرفت و واقع بود بین شورزار بدویت و سبعیت آشوری‌ها و سایر ملل افریقائی و در همین مخزن اسرار بود که عقاید پاک و بی آلایش و کلیه علوم دنیای قدیمه مدفون و نهان گشته بود و از همین دیار بود که عقلا و متفکرین و رهنمایان ملل و اقوام از قبیل یونانی، عبری، فنیقی و اتروسکها باین سرزمین آمده و از آنجا کسب معلومات لازمه مینمودند. و بتوسط این اشخاص عقاید مذهبی از دخمه‌ها و معابد مصریان بیرون آمده در اطراف دریای مدیترانه که ممالک مزبوره در آنجا واقع است منتشر میشده تمدن‌های مختلفه که اغلب آنها با هم شباهتی نداشته اند برحسب اختلاف مللی که این مطالب را دریافت میکرده اند در نقاط مزبوره مرسوم و برقرار میگشت. در مملکت یهود بتوسط موسی خدای واحد و در مملکت یونان توسط ارفه عقیده تکثر الهه برقرار شده ولی اصل دوم سلک که جزء اسرار محسوب میشد یکنواخت و بیک قرار بوده. ترتیبات پرستش که دربارۀ دو خدای ایزیس و ازیریس در مصر بمردم القاء کرده و میگفتند یکنوع صورت ظاهر فریبنده بود از مطالب که جلب توجه عموم را مینمود - در زیر این تماشاهای با شکوه و تشریفات مجلله که معمول میشد اسرار کوچک و بزرگ مذهبی مندرس شده و بجز خواص کسان دیگر درک آنها را نمیتوانستند بکنند و اما در موضوع محرم شدن باسرار انسان می‌بایست موانع و خطرهای حقیقی را که در اطراف این کار فراهم آورده بودند از آنها عبور نماید و ریاضات بدنی و اخلاقی را که داوطلبان می‌بایستی متحمل شده و مجری دارند بسیار طولانی و متعدد بود. از مریدی که محرم اسرار میشد تقاضا مینمودند که مطالب سری را باحدی نگوید می‌بایستی قسم یاد کند که اگر اندک سرى را فاش نماید حاضر باشد که بمعرض قتل در آید و این انتظام مهیبه که در موضوع مذهب سری برقرار شده بود قوت تصور ناپذیری آگاهان باسرار داده و دارای اقتداراتی میشدند که نمیتوان آنها را با هیچگونه اقتدارات ظاهری مقایسه نمود بهر اندازه که داوطلب در جاده کشف اسرار قدم زده پیش میرفت پرده‌ها از مقابل وی باز شده نور حقیقت بوی می‌تابید و چیزهائی را که سابقاً بشکل مجازی و استعارات به او گفته بودند بطور واقعیت و حقیقت کامله مشاهده می‌نمودند. اسفنکس یا ابوالهول که مجسمه ایست دارای سرزن و بدن گاو و چنگال‌های شیر و بال‌های عقاب عبارتست از تصویر و تمثیل وجود بشری که از اعماق درجات مختلفه حیوانیت بیرون آمده و طی مقامات کرده دارای وضعیت جدید یعنی وضعیت انسانی شده است - معمای بزرگی که نسبت به ابوالهول میدهند یعنی حکایت حیوانی که در کوچکی با چهار دست و پا و در جوانی با دو پا و در پیری با سه پا راه برود نیست معمای بزرگی که بوی نسبت میدهند اینست که این مجسمه دارای تمام آثار و علائم محسوسی است که از مبداء خلقت خود آنها را در خویشتن ذخیره نموده و تمام قواء و طبایع درجات پست را طی کرده نمونه‌های آن را در این مجسمه بمعرض ظهور و بروز گذارده است. خداهای عجیب و غریبی که بعضی از آنها دارای سر مرغ بودند و یا بشکل حیوانات پستاندار یا بصورت افعی و مارها در آمده بودند دلالت بر این داشتند که حیات و زندگانی در تمام این موجودات مختلفه گسترده شده و در هر یک بیک شکل مخصوصی بروز و ظهور نموده است. ازیریس یا خدای آفتاب و ایزیس یا خدای کلیه طبیعت را همه جا پرستش کرده و نسبت بآنها بعضی عبادات مرسوم میداشتند ولی جزو اسرار محرمانه این عقیده بود بالاتر از تمام این خدایانی که معبود مردم هستند خدای دیگری وجود دارد که دارای اسم نبوده و با کمال ترس وصدا‌های پست وجود این خدا را بداوطلب اسرار میگفتند. اول تکلیفی که داو طلب اسرار داشت این بود که قبل از معرفت بچیزهای دیگر خودش را بشناسد مرشد کل اینطور باو میگفت: ای شخص نابینا چراغ اسرار را روشن کن در تاریکی ارضی و ظلمت جسمانی در دست گرفته و ببین که در جسد خود چه داری خواهی دید که بعینه مثل این بدن بدن لطیف دیگری نورانی و روحی که از آسمان آمده است دارا هستی و متابعت و پیروی بکن این هادی آسمانی را که در تو گذارده شده و همچنین متابعت و پیروی نما او را زیرا مفتاح گذشته و آینده تو در دست او گذارده شده. یکنفر طالب باسرار پس از آنکه دوره ریاضات و عملیات کمر شکن را متحمل میشد و در نتیجه مشقات و اضطرابات بسیار که فرسوده و خرد میگشت و در حالیکه لااقل ده مرتبه مرگ را بچشم خود میدید در آن وقت هیکل زنی را در مقابل خود مشاهده مینمود که طوماری از پاپیروس در دست گرفته و بوی چنین اظهار میداشت: من خواهر نامرئی و غیبی یعنی روح حقیقی تو می‌باشم و این طوماری را که می‌بینی نامه زندگانی تست و شامل دو قسمت می‌باشد: یک قسمت حاوی صفحاتی است مملو از اعمال زندگی گذشته و قسمت دیگر که صفحات آن سفید است برای زندگانی‌ آینده تست روزی خواهد رسید که آنرا در مقابل چشم تو باز خواهم نمود. حال تو بامن آشنا شدی و هر وقت که مرا خواسته باشی مرا طلب نما و به نزد تو خواهم آمد! خلاصه پس از آنکه طالب اسرار امتحانات و ریاضات خود را بانتها میرسانید و مستعد بفرا گرفتن اسرار کشته و طرق آزمایش را می پیمود. هنگام شب که تمام شهر تب یا منفیس را سکوت محض فرا میگرفت و احمدی در آنوقت شب بیدار نبود، مرشد مصری در روی ایوان معبد و در زیر آسمان تاریک پرستاره حاضر میشد و تفصیل مکاشفه هرمس را که از کشیش بکشیش مابعد گوش بگوش رسیده بود برای داوطلب مزاور نقل مینمود. مکاشفه مزبور با خطوط رمزی در روی سقف‌های معابد تحت الارضی حک کشته اند. روزی هرمس فضا و عوالم را مشاهده نمود و حیات را نیز دید که در همه جا شکفته میگردید. بانک حقیقت در فضای لایتناهی طنین انداز گشته و هاتف غیبی بدو چنین الهام نمود. نور حقیقتی را که تو مشاهده کردی عبارت از عقل خداوندی است که شامل همه گونه قدرت کامله و نمونه کلیه موجودات می‌باشد. مقصود از تاریکی و ظلمت عالم مادی یا زمین است که بشر در روی آن زندگی میکند. ولی آتشی که از کلیه اعماق فوران میکند و بیرون می‌آید بانک حقیقت است. خداوند پدر، قدرت پسر او و تجمع این دو موجب تشکیل حیات میگردد. و اماروح انسانی دارای دو جنبه یا دو صورت است: یکى اسارت و پیوستگی آن بماده و دیگری صعود آن در عالم نوری. ارواح دوشیزگان آسمان محسوب میگردند و مسافرت آنها بدین عالم فقط برای ریاضت است و چون بدین عالم عودت کردند خاطره اولی یا آسمانی خود را بکلی فراموش میکنند و چون اسیر مادیت و مست حیات شدند مانند باران آتش با شهوات نفسانیه خود بدین دیار رنج و تعب و خطه مرگ و محنت ازدهام کرده و هجوم می‌آورند و خود را پای بند قیودات عالم ارضی می‌نمایند. و در همین محبس ارضی است ای هرمس که هر لحظه مترعب میگردی و حیات جاودانی و ابدی را بیهوده و خام می‌پنداری. ارواح پست و شرور مجبورند که بکرات تجدید حیات نمایند و مغلول و اسیر این عالم باشند ولی اشخاص پاک و با تقوى بسمت کرات عالی تری پرواز کرده و در آنجا قدرت دیدن چیز‌های ربانی برای آنها میسر شود و چون وقتیکه دامن آنها بواسطه مشقت و رنج و عذابی که در زندگانی‌های ارضی متحمل شده اند صاف و پاک شده بزودى درک حقایق برای آنها سهل و باعلی درجه رسیده خرم و شاداب میگردند و در آنوقت است که آنها نورانی شده اند که تشعشع ربانی را مالک گشته و همان تشعشعات را در عملیات خود از خویشتن تراوش داده و ساطع میکنند پس ای هرمس قلب خود را قوی گردان و روان تیره ات را صافی و شفاف نما و بنگر که چگونه ارواح پاک بوسیله کرات دیگر که بمنزله نردبانی است بمأوای اصلی یا بسر منزل حقیقت یعنی بمکانی که همه چیز از آنجا شروع یا ختم میگردد راه می‌یابند. و در اینوقت است که کرات سبعه با یکدیگر همصدا گشته میگویند: عقل! محبت! عدالت! زیبائی! جلال معرفت! جاودانی! پس از آن مرشد بزرگ اضافه نموده و بداوطلب چنین میگفت: در این مکاشفه تفکر بجای آر زیرا آن تمام اسرار مکنونه را شامل می‌باشد هر قدر که در فهمش بیشتر کنجکاو و دقیق شوی دایره و حدود آن بر تو وسیع تر میگردد زیرا همین یک قانون اساسی است که بر تمام عوالم حکمروایی میکند. ولی پرده اسرار اصل حقیقت را می‌پوشاند، معرفت کامل بهیچ کس اعطاء نمیگردد مگر باشخاصی که مانند ما همین طریقه ریاضت را طی کرده اند حقایق را بایستی از روی فهم و ادراک اشخاص مقیاس گرفت حتى الامکان بایستی آنرا از نظر ضعفا یعنی کسانی که توانائی فهم آنرا ندارند مستور نمود زیرا ایشان را بی شک دیوانه و مجنون خواهد ساخت. و از شریران نیز آنرا بایستی مخفی ساخت زیرا ایشان آنرا وسیله انهدام و خرابی قرار خواهند داد. پس این حقیقت را در قلب خود نگاهدار که شاهد و ناظر اعمال تو گردد. پس خواهی دید که معرفت قوت تو ؛ قانون شمشیر تو، و خاموشی سپر تو خواهد شد. معلومات کاهنین و پیشوایان مصر در بسیاری از مطالب و نکات علمی امروزه زیادتر بوده است. ایشان علم مانیتیسم و انواع و اقسام خواب‌ مصنوعی را بخوبی میدانستند و بوسیله همین نوع خواب‌ و القائات نفسانی بسیاری از امراض را معالجه میکرده و همین قضیه است که ایشان آنرا سحر و جادو نام نهاده اند (چنین نقل میکنند که در قدیم در اصول تداوی بکار میبرده و جالینوس معبدی را در نزدیکی شهر منفیس روایت میکند که بواسطه معالجات هبینیکی کمال اشتهار را پیدا کرده بود) داوطلب اسرار مقصودی بالاتر از آن نداشت که بتواند دارای این قوا گردد و علامت دارا بودن قواء مزبور تاجی بود که جادوگران بر سر میگذاردند و بداوطلب اسرار میگفتند. معنى أین تاج اینست؛ هر کس که در همین زندگانی اراده خود را با خداوند برای بروز حقیقت و اعمال عدالت متحد گرداند در قدرت کاهنین مصری علم روشن بینی را آلهی که در تمام موجودات و اشیاء عمومیت دارد شرکت کرده و همین معنی بالاترین اجرهائیست که براى یک روح آزاد بذل شده است. این مطالب عالیه که در مملکت مصر کشف و منتشر شده بود بواسطه تهاجم ملل اجنبیه که باین سر زمین وارد شده و آن را میدان تاخت و تاز خود قرار داده بودند از میان بر داشته شده و بورطه فراموشی افتاد، فقط مدرسه اسکندر کمی از این مطالب را دریافت نموده و بمذهب عیسویت که تازه متولد گشته و در هنگام ترقی و صعود بود رسانیده و منتقل کرد.

مروری بر جعلیات در کتاب برنادت سوبیرو قسمت نهم.
دعا و توبه برنادت: برای حفظ جان برنادت از مقامات شهر پدر پیرامل او را با خواهران راهبه در بیمارستان پانسیون کرد. وی کم کم نوشتن و زبان فرانسه و خیاطی و گلدوزی و قلاب دوزی آموخت. با وجود اینکه شانزده ساله شده بود اما قد و قواره اش یازده دوازده ساله مینمود. او در یک صومعه ۳۰۰ مایل دورتر از خانه زندگی میکرد و در آنجا از دید عموم، پنهان باقی ماند. دیر کوچک، پناهگاهی برای او بشمار میرفت که او را از بازجویی های متعدد و سیل دیدار کنندگان و زائران نجات داد. ملاقاتهایی که هرگز متوقف نشد و میرفت که برای سراسر دوران زندگی برنادت ادامه یابد! ذکر و دعای برنادت با تسبیح بود به گفته خودش: روش دعای من با تسبیح بود و این در واقع تمام زندگی من بود. در دست گرفتن آن به انسان آرامش و صفا و شادمانی میدهد. یک روز تسبیحی که در حین دیدارهای بانو بدست میگرفتم گم شد و دیگر هیچ اثری از آن یافت نشد. آن تسبیح را خواهرم توینت در سال ۱۸۵۶ به من داده بود. یک روحانی با افتخار ادعا کرد که تسبیح من نزد اوست و من جواب دادم که اگر کسی ادعا کند که تسبیح من نزد اوست مطمئنا آنرا دزدیده است چون من هرگز آن را به کسی نبخشیده ام. (البته کسی که تسبیح میدزدد روحانی محسوب نمیشود) سالها بعد در دیر نورز برنادت در دفتر دعایش نوشت که من هیچ نبودم و خداوند توانست با عشای ربانی از این هیچ، یک موجود بزرگ و رفیع خلق کند. من با مسیح دوست و صمیمی هستم. سرنوشت من چقدر رفیع و بزرگ بود. در ژانویه ۱۸۶۲ ، حکم اسقف رای خود را بر این مبنی صادر کرد که ما تصدیق میکنیم که مادر مقدس در ۱۱ ژانویه ۱۸۵۸ و روزهای بعد بر برنادت سوبیرو ظاهر شده (که این کذب است و آن آدم کوتوله مریم مقدس نبوده و کلیسا حتی بعد از مرگ برنادت مخالف و دشمن این تئوری بوده) و پیشنهاد میکنیم در محل غار که حالا در قلمرو اسقف تاربس است، کلیسایی بنا شود. تقاضای برنادت برای ساخت کلیسای کوچک در محل یاد شده باعث شد که تعداد زیادی کلیسا در شهرلورد ساخته شود. تمام این کلیساها زیر نظر کلیسای کاتولیک روم هستند. سالانه نزدیک به ۵ میلیون زائر از این شهر دیدن میکنند. در فرانسه تنها پاریس هتل های بیشتری از شهر لورد دارد (ساخت این کلیساها ربطی به خواسته برنادت نداشته) سخن برنادت درمورد زندگی: چقدر ابلهانه است که انسانی که قرار است خیلی زود دنیا را به مقصد بهشت ترک کند، به چیزی دنیوی و مادی دلبسته باشد ! یک بار یکی از زائران در لورد از من پرسید که چرا از بانو نخواستی که خودت را شفا دهد و من گفتم که: بانو به من گفت که در این دنیا خوشبخت نمیشوم ولی در جهانی دیگر رستگار خواهم شد، بانو به من گفت تو در جوانی خواهی مرد. در سپتامبر ۱۸۷۷ به یکی از خواهران گفتم که مدت زیادی بین شما نخواهم بود و بزودی بیمار میشوم و در همان درمانگاهی که در اداره اش کمک میکردم ، بستری خواهم شد. بستر بیماری من کلیسای کوچک سپیدم خواهد شد و بعد هم صلیبم خواهد بود. زمانی که در بستر زجر میکشم، بسترم به مثابه صلیبم خواهد بود. من تصمیم گرفته بودم که حربه ام دعا و فداکاری باشد. چیزی که تا نفس آخرم باید انجام میدادم. بعد حربه فداکاری از من ساقط شد اما دعا و نیایش بود که مرا بسوی بهشت رهنمون میکرد، ماموریت من رو به پایان بود. بانویی که خودش را به من و پدر پیرامل معرفی کرده بود حالا میتوانست برای ابدیت فرزندش را پیش خود داشته باشد (مطالبی که به برنادت نسبت داده میشود اغلب کذب و ضدّ و نقیض است) فوت برنادت: اوسرانجام پس از یک دوره طولانی رنج و بیماری، در اثر سل استخوان (در ۱۶ آوریل ۱۸۷۹ ـ بهار ۱۲۵۸ هجری شمسی در سن ۳۵ سالگی) در روز عید پاک به حیات ابدی و شادی جاودانه دست یافت. در آن روز خواهر ناتالی پرتات حدود ساعت سه بعد از ظهر به اتاق برنادت آمد. وقتی حالش بد شد در اتاقش در دیر بر روی صندلی نشست و از دوستش خواهش کرد کمکش کند آخرین دعای شکرگزاری اش را ادا کند. او صلیبش را در دست میفشرد و میگفت: خدای من، من به تو عشق میورزم، با تمام قلبم و با تمام روحم و با تمام توانم. خواهر ناتالی شروع به دعا کرد و بر مریم مقدس سلام فرستاد و برنادت با وضوح گفت ای مادر مقدس، برای من دعا کن. یک گناهکار بیچاره، یک گناهکار بیچاره. برنادت با صدای بلند دعایی را که بانو به او آموزش داده بود را خواند و بر روی همان صندلی فوت کرد. صندلی فوت برنادت: وقتی که خبر فوت برنادت سوبیرو اعلان شد، مردم جمع شدند که مراتب احترامشان را بجای آورند. احساسات مذهبی شان آنها را بر آن داشت که دسته جمعی فریاد بزنند مقدسه از دنیا رفت... مقدسه از دنیا رفت... برنادت واسطه ای بود که کلام بانو را برای مردم واگویه کرد، کلماتی که بار معنایی سنگینی داشت. کلام او ارزشهایی چون ایمان، دعا، توبه و غیره را به مردم آموزش داد (چنین مطالبی که در کتاب آمده اراجیفی بیش نیست و برنادت نه حامل پیامی بود و نه کلامی سنگین، دختر مظلومی بود که نسبت به او بد رفتاری و جفای بسیاری شد، او مدعی بود که آدم کوتوله ای را می بیند که حرفهای خصوصی به او میزند که ربطی به دیگران ندارد، در نهایت هم در غربت و تنهایی بخاک سپرده شد، پنجاه و پنج سال بعد از مرگش ناگهان واتیکان به فکر افسانه سازی و قدیسه تراشی افتاد که به آنهم خواهیم پرداخت) نبش قبر برنادت: دوستان برنادت مصرانه میخواستند که برنادت تقدیس شود و لقب مقدسه بیابد. اما یک مانع محکم سر راهشان بود. مادر وازو کدبانوی دوران نوآموزی برنادت! کسی که دائم برنادت را تحقیر میکرد و نمیتواست بپذیرد که دختری جوان بتواند به این مقام و شهود برسد، وی برنادت را دروغگو میپنداشت و حتی در بیماری برنادت به او گفته بود اگر تا صبح نمیرد لباس راهبه اش را پاره میکند و دور می اندازد. دو سال بعد از مرگ برنادت ، مادر وازو این زن قدرتمند و ترسناک، مقام ارشد راهبه ها را کسب کرده بود. او نتوانسته بود برنادت را با قالب جانسن گرایی خود تطبیق دهد. و حالا هم نمیتوانست نجوای خدا را از زبان مردم بشنود. او قبلا هرگونه یادآوری و صحبت در مورد رویت های برنادت را ممنوع کرده بود و حالا هم تقدیس او و حرف و حدیث پیرامون این قضیه را ممنوع میکرد، برنادت روزی به او گفته بود مرا اینقدر تحقیر نکنید و او با تندی تشر زده بود که باید تا فرا رسیدن مرگم صبر کنی. از عمر خواهر وازو یک ربع قرن باقی مانده بود. او در سال ۱۹۰۷ در لورد درگذشت. دو سال بعد، خواهر جوزفین فوریستر نهضت تقدیس برنادت را بنا نهاد (در ۲۲ سپتامبر ۱۹۰۹ـ ۱۲۸۸ ه.ش ) بعنوان بخشی از اقدامات رسمی تقدیس، برنادت بعد از سی سال از مرگش درنزد تعدادی از مقامات نبش قبر شد و تابوتش بازگشایی شد. صلیب دستش زنگ زده بود و لباس راهبگی اش مندرس شده بود. اما خود برنادت کاملا و به زیبایی سالم و پاک باقی مانده بود. چنین به نظر میرسید که او فقط آرمیده است و کمترین اثری از بوی نامطبوع به مشام نمیرسید. بدنش را شستند، لباس مجدد بر تنش کردند و دوباره به خاک سپرده شد (تمام این بخش کتاب دروغ است، برنادت بدنش پوسیده و خشکیده بود و چهره ای ترسناک داشته) بار دوم ، در ۳ آوریل ۱۹۱۹، بدن او مجدداً از قبر درآورده شد. باز هم بدنش سالم مانده بود (تصاویر مستند را که دیدم متناقض با این مطالب است، خشک بودن مکان دفن باعث خشکیده شدن جسد شده بود، عکس برداری هایی شد که همینجا بود که وسوسه مومیایی کردن جسد بوجود آمد، چون لب، بینی و گوش پوسیده و خاک شده بود ولی وسوسه ساخت ماسک برای صورت در این زمان شکل گرفت و دست بکار فریبکاری شدند) در ۱۹۲۵، بدن او برای بار سوم از قبر درآورده شد و این بار آزمایشات بیشتری بر روی او انجام شد، جنازه را مخفیانه مومیایی کردند و روی صورتش ماسک یک تکه ای قرار دادند و افسانه سازی و فریب اذهان عمومی شروع شد، فریب چه بود؟ که مثلاً پزشکان تایید کردند که او همچنان سالم است و هیچ اثری از بوی بد و یا فساد در او مشاهده نمیشود، و در ۸ دسامبر ۱۹۳۳ ، پاپ پیوس ششم که شیفته ساده لوحی عوام گردیده بود، وقیحانه برنادت را قدیسه کلیسای کاتولیک اعلام کرد. روز عید تقدیس او را ۱۸ فوریه در نظر گرفتند. همان روزی که آدم کوتوله به او قول شادمانی ابدی داده بود، نه در این دنیا که در دنیای دیگر. چون این افسانه دروغین جان گرفت، پاپ اعتماد بنفس بیشتری یافت و پیاز داغش را زیادتر کرد و دو روز عید دیگر هم برای او در نظر گرفت. یکی ۱۶ آوریل، سالگرد فوتش و دیگری ۱۱ فوریه، روزی که آن آدم کوتوله برای اولین بار از بهشت (قلابی) قدم به ماسابیل گذاشت تا برنادت را ببیند. وقتی بازارشان داغ تر شد، یک تابوت کریستالی برای برنادت مقدس تهیه شد. او در صومعه گیلدارد مقدس در کلیسای نورز جایی که وی به مدت ۱۳ سال در آنجا با تحقیر و تنهایی و زجر زندگی کرده بود منتقل شد. وی در معرض دید عموم قرار گرفت، یک خواهر مقدس و یک کشیش به بازدید کنندگان خوشامد گویی میکردند و در مورد زندگی برنادت و پیامهای دروغینی از مریم مقدس با آنها صحبت میکردند تا بیشتر بازار داغی کنند. متاسفانه بسیاری افراد ساده لوح بدون اینکه در این زمینه تحقیقی انجام دهند، این افسانه دروغین را باور کرده و از روی ساده دلی باور میکنند و نادانسته این دروغ و فریب را ترویج میدهند. شما با کمی جستجو و تفحص در اینترنت، میتوانید تصاویر و فیلم‌های مستند جنازه برنادت قبل از مومیایی را مشاهده کنید که چقدر وحشتناک است و اکنون با ماسک و مومیایی چنین او را جذاب نماید، البته با پیشرفت تکنولوژی گریم در عصر کنونی، چندان هم عجیب نیست. من مطمئن هستم که روح برنادت سوبیرو راضی به این حقه ها و فریبکاریهای کلیسا نیست، و تلاش میکنم با این نوشتار از او اینگونه دفاع کنم. بدن مومیایی شده او اکنون در کلیسای سنت برنادت در نیورس محل زیارت مردم کاتولیک است. کاتولیکها ادعا میکنند: بدن او، با عمر بیش از ۱۳۰ سال، هنوز دست نخورده است و با این رفتار به پروتستانها فوز میگذارند که آره دلت بسوزه. این جسم مومیایی شده در حال حاضر در یک تابوت شیشه ای در شهر نورز فرانسه نگهداری میشود. هدف از این فریبکاری چیست؟ در روز او صدها هزارتن ساده لوح و زود باور جمع میشوند که نزدیک به ۱۰ هزار نفر از آنها بیمارانی هستند که روی صندلی چرخدار یا مستقیما روی بستر در مراسم مذهبی لورد شرکت میکنند. آنها جمع میشوند تا شفا بگیرند. سالانه ۶ میلیون نفر از شهرک لورد در فرانسه (در جنوب غرب تولوز) زیارت میکنند. به دروغ گفته میشود که اینجا مقدس ترین مکان مذهبی برای مسیحیان کاتولیک در اروپاست. بر اساس نوشته روزنامه گاردین طی هشتاد سال گذشته، عجیب نیست وقتی شش میلیون نفر سالانه به این مکان دخیل میشوند فقط ۷ هزار نفر ادعا کرده اند که شفا گرفته اند. البته در طی ۸۰ سال، که اینم ادعایی بیش نیست، اگر سری به مجسمه بودا بزنید متوجه میشوید که لااقل بودا بیشتر از برنادت شفا داده. البته کلیسا تنها فقط ۶۶ مورد را رسما بعنوان شفای معجزه آسا قبول کرده است چون اغلب این شفاها آبگوشتی بوده، مثلاً یکی ادعا کرده انگشت دستم قبلاً درد میکرده ولی الان درد نمیکند و من شفا گرفتم. اغراق هم زیاد میشود، مثلاً گفته میشه ۲۵۰۰ مورد بوده که از نظر علمی توضیح ناپذیر اعلام شده است. چون مطالب آبکی و آبگوشتی هست، من خودم به درست و نادرست این خبرها کاری ندارم. اما این واقعیت که دهها هزار نفر در یک مکان مذهبی جمع میشوند که گروهی از آنها سخت بیمارند و برای شفا و معجزه آمده اند حتی توسط مجسمه بودا و مجسمه گاو هم انکار کردنی نیست. حالا مجسمه گاو چطوری شفا داده خودش جای سوال هست. نمونه این اغراق و توهم را در این مورد توجه کنید: به گفته یکی از زیارت کننده گان وی: ما لذت را هنگامیکه برنادت را در زیارتگاهش دیدیم حس کردیم و چشیدیم. چشمانش بسته بود اما او آنجا بود دست نخورده و سالم. بله همان صورتی که نور خیره کننده و اسرار آمیز بانوی قدیس بر روی آن تابیده بود، صورتی که انوار راز آلود باکره مقدس بر روی آن منعکس شده بود! سالم و دست نخورده بود. آن لبهایی که با مریم مقدس سخن گفته بود سالم و پاک باقی بود. آن دستهایی که توسط دستان مریم مقدس به طرف چشمه ماسابی هدایت شده بود که برای ما با زحمت حفر کند و با خاک مقدس ماسابی خراشیده شود تا برای ما چشمه معجزه آسای توبه را جاری کند. بله همان پوست لطیفی که با خاک مقدس ماسابی خراشیده شد الان اینجاست سالم و پاک. سالم و دست نخورده. قلبی به وسعت اقیانوس با آن همه مهربانی که در عشق مسیح و مادرش می تپید و برای گناهکاران در سراسر عالم طلب بخشایش میکرد سالم و درست اینجاست. انگار که او فقط به یک خواب آرام فرو رفته است و منتظر است که یک فرشته از بهشت او را بخواند تا دوباره بر روی پاهایش برخیزد. چقدر آرام و زیبا آرمیده است این فرشته! بله خداوند نخواست که او به تمامی از میان ما انسانهای فلک زده برود. برادران و خواهرانش را که به خاطر آنها جان خود را داد ترک نکند. بله او هنوز در میان ماست. برنادت سوبیرو! این واقعیت که بدن برنادت در طول این همه سال، سالم و درست باقیمانده لزوما معجزه نیست. این واقعیت بخوبی شناخته شده که اجساد در انواع بخصوص خاک به درجات مختلفی شروع به تجزیه و از هم پاشیدن میکنند و ممکن است بتدریج مومیایی شوند. ولی بهر حال در مورد برنادت این مومیایی شدن بطرز عجیبی حیرت آور است. بیماری او و وضعیت بدنش در هنگام مرگ و رطوبت زیرزمین دیر جوزف مقدس قاعدتا باید باعث پوسیدگی گوشت و بدن وی میشده است، لباسهای رهبانیت برنادت مرطوب بود و تسبیح دستش زنگ زده بود و صلیب تسبیحش در اثر رطوبت سبز رنگ شده بود (حالا قضاوت کنید که اگر به زیارت کننده فوق عکس جسد برنادت قبل از مومیایی شدن، نشانش داده شود و به این شخص گفته شود: لبهای برنادت خاک شده و ریخته و چهره اش خشکیده و ترسناک است، این عکسها را ببین و به قدرت گریم و مومیایی علم روز، و فریبکاری کلیسا ایمان بیاور... قیافه طرف چه شکلی میشه؟) قدیس سازی کلیسا از یک شخص با این همه اما و اگر در حالی صورت میگیرد، که منابع تاریخی، مملو از گزارشاتی از سالم ماندن جسد علمای مسلمان و اهل تقوا و نیز شهدا حتی در دوره معاصر است.
(مهدی‌پور، علی‌اکبر. اجساد جاویدان. حاذق، قم، ۱۳۸۹.) (سالم ماندن پیکر شهید محمدرضا شفیعی از این جمله است: http://www.jamnews.ir/detail/News/381209 )
طبق عقاید اسلامی، بدن پیامبران و اهل بیت پیامبر اسلام و بعضی از صالحین از علماء و دوستدارانشان، جهادگران، شهیدان، مؤذنین، قاریان قرآن، زنان در حال زایمان مرده، کشته شدگان به ستم، درگذشتگان روز و شب جمعه و ماوا گران در مسجد، مداومت کنندگان غسل جمعه، در قبر نمیپوسد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله سوال شد که بهترین بندگان چه کسانى هستند؟ فرمود: آنان کسانى هستند که هرگاه نیکى کنند شاد میشوند و هنگامى که بدى کنند استغفار میکنند و هنگامى که به آنان عطا شود قدردانى میکنند و زمانى که به بلایى دچار شوند صبوری میکنند و هنگامى که خشمگین شوند میبخشند.
حدیث :
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: بهترین شما خردمندانند. گفته شد: اى رسول خدا چه کسانى خردمندانند؟ فرمود: آنان صاحبان اخلاق نیکو و عقلهاى گرانمایه و اهل پیوند با خویشاوندان و نیکى به مادران و پدران و رسیدگى کننده به همسایگان و یتیمان اند و (به مسکینان) طعام میخورانند و به صورت آشکار به همگان سلام میکنند و نماز میگذارند در حالى که مردم در خواب و غافلند.
حدیث :
امام على بن الحسین زین العابدین علیه السلام فرمود: از اخلاق مومن انفاق نمودن به اندازه نیازمندى و توسعه دادن (به زندگى نیازمندان) به اندازه فراخى (زندگى خود) و رفتار عادلانه با مردم و آغاز نمودن به سلام بر مردم.

هولوکاست حقیقت یا دروغ؟

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست
با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست
کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر
این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست
ماه من نیست در این قافله راهش ندهید
کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست
ما هم از آه دل سوختگان بی خبر است
مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست
تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است
خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست
خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز
باری این مژده که چاهی بسر راهش نیست
شهریارا عقب قافله کوی امید
گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست/ شهریار.
سیدمحمدحسین بهجت تبریزی ۱۱ دی ۱۲۸۵ به دنیا آمد و ۲۷ شهریور ۱۳۶۷ در تهران دیده از جهان فرو بست و در تبریز به حاک سپرده شد. شهریار را شاعر محبوب معاصر نامگذاری کرده‌اند، به دلیل زبان و بیان ساده و صادقانه و لحن صمیمانه‌ در اشعارش. شهریار دوران کودکی خود را در روستای اجدادی گذراند، برای تحصیل به تبریز رفت و سپس تحصیلش را در مدرسه دارالفنون تهران ادامه داد و بعد وارد دانشکدهٔ پزشکی شد. او عاشق دختری به نام ثریا شد اما ناکام ماند و همین موضوع باعث شد از دانشگاه انصراف دهد و مدتی گوشه عزلت بگیرد. کم‌کم همنشینی با شخصیت‌های بزرگ زمانش چون ابوالحسن‌خان صبا، ایرج میرزا، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار و… او را به دامن شاعری برگرداند و روحیه‌اش را آرام‌تر کرد. شعر شهریار آینه‌ی زندگی پرفراز و نشیب خود اوست. او به ترکی هم شعر می‌سرود که حیدربابا مشهورترین شعر ترکی اوست.


هولوکاست (Holocaust)، به معنای سوزاندن با آتش است که بطور کامل از میان برود. و واژه‌ای است یونانی که از دو واژه Holos به معنی همه وKaustus بمعنی سوزاندن و نابود کردن ترکیب شده است و در لغت، به معنای همه سوزی است. برخی از زبان شناسان، این واژه را برگرفته از جنایت یهودیان در یمن باستان میدانند (این واقعه قبل از بعثت پیامبر اسلام (صلی‌ الله‌ علیه‌ و‌آله‌ وسلّم) در یمن اتفاق افتاده است و در سوره مبارکه بروج به آن اشاره شده. در این واقعه هولناک، جمع انبوهی از مردان، زنان و کودکان، در حالیکه غل و زنجیر بر دست و پا و گردن آنها زده‌اند، تنها بخاطر ایمان به خداوند و پیروی از حضرت مسیح، توسط یهودیان بیرحم و کودک کش، زنده زنده به درون آتش‌انداخته و سوزانده شدند) که به تدریج و در گذر ایام، مفهوم عام تری یافته، بسوزاندن زنده زنده انسان‌ها اطلاق شده است و در اصطلاح، به نظریه‌ای دروغین اطلاق میشود که ادعا دارد شش میلیون یهودی در طول جنگ جهانی دوم، بر اثر اعمالی از قبیل اعدام در اتاق‌های گاز و سوزانده شدن در کوره‌های آدم سوزی اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها، کشته شده‌اند. که تحقیقات اثبات کرده است که تماماً کذب محض است. (سایر این کوره‌های خیالی عبارتند از: داخائو، تربلینکا، بیرکناو) ادامه در ادامه مطلب.

بر اساس قانونی که پیش نویس آن در اوایل دهه ۸۰ قرن نوزدهم، توسط تعدادی از اعضای آژانس بین المللی صهیونیسم، تحت سرپرستی رنه ساموئل سپرات، خاخام معروف فرانسه تهیه و در ژوئیه سال ۱۹۹۰م. در فرانسه به تصویب رسید، هرگونه تردید درباره هولوکاست، اعم از تردید درباره کشتار - مورد ادعای - یهودیان در جنگ جهانی دوم، وجود اتاق‌های گاز و حتی کمترین تردید در رقم ۶ میلیونی یهودیان کشته شده، جرم تلقی میشود و هرکس در فرانسه از این قانون تخلف کرده، در سه موضوع یاد شده تردید کند، به یک ماه تا یک سال زندان و پرداخت ۲ هزار تا ۳۰۰ هزار فرانک جریمه محکوم میشود. بعدها با فشار آمریکا، انگلیس، فرانسه و آژانس صهیونیستی، این قانون در اکثر کشورهای اروپایی نیز به تصویب رسید؛ بطوری که امروزه هرگونه تردید درباره هولوکاستِ مورد ادعا و ابعاد و اجزای آن، در اروپا جرم تلقی میشود! جرج بوش، قانون آنتی سیمیتیزم را برای به اصطلاح کنترل این پدیده در جهان امضا کرد. هدف از قانون یهودستیزی دولت بوش، این است که تمام انتقادها علیه رژیم اسرائیل را به سکوت کشانده و ددمنشی‌ها و دروغ‌های این رژیم را از بین ببرد.
سرانجام با تلاش رژیم صهیونیستی، این افسانه، جنبه‌ای جهانی به خود گرفت و مجمع عمومی سازمان ملل، با تصویب قطع نامه‌ای، روز ۲۷ ژانویه را به عنوان روز یادبود هولوکاست، نام گذاری کرد.
انگیزه‌های طرح هولوکاست: در بررسی انگیزه‌های طرح افسانه هولوکاست، با دو عامل عمده مواجه‌ایم که از این قضیه بصورت‌های مختلف بهره مند شده‌اند؛ یکی صهیونیسم که ذی نفع عمده است و دیگری خود دولت‌های غربی.
انگیزه‌های صهیونیسم:
از دیدگاه محققانی که درباره چگونگی و انگیزه‌های طرح افسانه هولوکاست به تحقیق پرداخته‌اند، چند دلیل عمده در این زمینه وجود دارد که عبارتند از: انگیزه‌های سیاسی: از دیدگاه صهیونیست‌ها، برپایی دولت اسرائیل، نتیجه منطقی ظلم بر یهودیان در هولوکاست است. تعجب آور این است که آنها میخواهند بواسطه وقوع آشویتس و کوره‌های آدم سوزی خیالی، خود را مستحق برپایی یک دولت بنمایانند؛ آن هم در گوشه دیگری از جهان و با غصب سرزمین ملتی که هیچگونه ربطی به جنایات واقعی یا ساخته و پرداخته آنان ندارد. چنان که آبراهام هشل میگوید: دولت اسرائیل، پاسخ خدا به آشویتس است. و موشه زیمرمن، رئیس گروه مطالعات آلمانی در دانشگاه عبری اورشلیم تاکید میکند که هولوکاست، توجیه اصلی تاسیس دولت اسرائیل است.
سازمان صهیونیسم، در شرایط جنگ جهانی، اولین مرحله از پروژه تسلط بر جهان را کلید زد. این سازمان، چاره را در این دید که از هرج و مرج به وجود آمده در جنگ جهانی استفاده کند و با مظلوم نمایی هرچه تمام تر، چنین جلوه دهد که جهان مسیحیت به آنان حمله کرده و تعداد زیادی از آنان را کشته است؛ پس آنان ناچارند بجای دیگری بروند و کجا بهتر از خاورمیانه و آن هم فلسطین؛ سیاستی که نه بر اساس اجبار، بلکه کاملاً مورد خواست و مطابق اهداف صهیونیسم بود. هانا آرنت معتقد است: سیاست ناسیونال سوسیال در مورد یهودیان، سیاستی بود که کاملاً طرفدار صهیونیسم بود. هاینتس هوهنه، روزنامه نگار آلمانی نیز در تایید این نظر میگوید: صهیونیست‌ها، استقرار فاشیسم در آلمان را نه به مثابه یک مصیبت ملی، بلکه بعنوان فرصتی تاریخی و بی مانند در وصول به هدف‌های صهیونیستی خویش میدیدند. علاوه بر تاسیس اسرائیل و تلاش برای تحقق اهداف صهیونیسم بین الملل، صهیونیست‌ها دو هدف عمده سیاسی دیگر را از مظلوم نمایی یهود و تقدس بخشیدن به هولوکاست، تعقیب میکنند؛ ۱. پیش گیری از خیزش عمومی جهانیان علیه صهیونیسم. ۲. مظلوم نمایی و برانگیختن احساسات نژاد یهود و ایجاد اتحاد سیاسی آنان.
انگیزه‌های اقتصادی:
صهیونیست‌ها با ماجرای هولوکاست و طرح دعاوی حقوقی علیه کشورهای آلمان، اتریش، لهستان، سوئیس و...، تا کنون میلیاردها دلار به جیب زده‌اند. بعنوان نمونه، آلمان ملزم شد از سال ۱۹۵۲ تا سال ۲۰۰۲م. به روش‌های مختلف، به بازماندگان به اصطلاح قتل عام یهود غرامت بپردازد و بر اساس توافق‌های حاصله، دولت این کشور، زیر فشارهای باج خواهانه صهیون، مجبور شد موافقت خود را با اعطای سالانه ۵۰ میلیون مارک تا سال ۲۰۰۲م. به رژیم صهیونیستی اعلام نماید.
گلدمن (مجری اصلی طرح) میگوید: هدف از این افسانه سازی‌ها و دروغ پردازی‌ها، صرفاً گرفتن غرامت برای قربانیان جنگ نبود؛ بلکه هدف از آن، تهیه بودجه لازم جهت پایه ریزی حکومتی بود که کوچک‌ترین حقی در این رابطه نداشت؛ زیرا زمانی که این جنایات انجام شد، چنین دولتی وجود خارجی نداشت؛ اما از این مسئله، برای فراهم آوردن تسلیحات لازم برای جنایات جدید بهره گرفت.
انگیزه‌های روانی: سوء استفاده از گرایش‌های فطری بشر به حمایت از مظلوم، رساترین تعبیری است که میتوان آن را محور همه فعالیت‌های جنبش صهیونیسم در طی قرن بیستم دانست؛ مفهومی که در ایجاد دولت نامشروع صهیونیستی در فلسطین و تحکیم پایه‌های آن، بسیار موءثر بوده و یهودیان با تمسک به این شیوه تا کنون توانسته‌اند بر تمامی جنایت‌ها، قانون شکنی‌ها و فزون خواهی‌های خود در سرتاسر جهان سرپوش گذارند. پل فرام، مدیر انجمن کانادایی آزادی بیان میگوید: من با رئیس جمهور ایران موافقم و معتقدم اشتباه است که فلسطینیان تاوان گناه اروپایی‌ها را بپردازند و کشور خود را از دست بدهند. من همچنین بر این باورم که داستان دروغین هولوکاست، برای این که به اروپاییان و ساکنان آمریکای شمالی این حس داده شود که گناهکارند، ایجاد شده است. افسانه هولوکاست، به یهودیان اجازه میدهد تا میلیاردها دلار از آلمان و دیگر کشورها غرامت بگیرند. هولوکاست همچنین اذهان مردم آمریکای شمالی و اروپا را برای پذیرش ددمنشی‌ها و خشونت‌های اسرائیل آماده میکند.
رهبر در تحلیلی از نحوه شگردهای تبلیغاتی صهیون و اهدافی که آنان از مظلوم نمایی یهود و طرح کوره‌های آدم سوزی دنبال میکنند، میگوید: صهیونیست‌ها از اول کار، یک شگرد تبلیغی را انتخاب کردند که عبارت است از مظلوم نمایی. برای مظلوم نمایی، داستان‌ها و افسانه‌های فراوانی جعل شد؛ خبرهایی ساخته شد و تلاش‌های بی وقفه‌ای انجام گرفت. اینها مسئله نگرانی روانی یهودیان را مطرح کردند و گفتند چون یهودی‌ها در طول قرن‌های متمادی زیر فشار بودند، از لحاظ روانی دچار نگرانی‌اند و به امنیت روانی احتیاج دارند. صهیونیست‌ها در مذاکرات با سران کشورهای غربی و بعدها در گفتگوهای خود با کشورهای اسلامی و عربی، مسئله امنیت روانی را مطرح کردند و گفتند ما به امنیت روانی احتیاج داریم و باید امنیت روانی ما تامین شود. هر اقدامی بخواهد انجام بگیرد، اگر به سودشان نباشد، به بهانه امنیت روانی، میتوانند آنرا خنثی کنند. شما وقتی سرزمین را از دست میدهید، میدانید چه چیزی را از دست داده‌اید؛ اما وقتی میخواهید خواسته اسرائیل را در مورد امنیت روانی برآورده کنید، نمیدانید تا کجا باید تسلیم شوید و تا کجا باید امتیاز بدهید. این امتیازدهی، پایانی ندارد؛ مرتب باید امتیاز داد. تجربه اروپا در این مورد، عبرت آموز است. دولت آلمان، صد و پنجاه میلیارد مارک به عنوان خسارت به یهودی‌ها داد؛ اما خسارت یهودیان از آلمان، هنوز تمام نشده است؛ باز هم خسارت طلبکارند و باید به آنها داده شود! آن چه یهودی‌ها با آلمان کردند، کم و بیش با برخی کشورهای اروپایی دیگر مثل اتریش، سوئیس، فرانسه، حتی تا چند سال قبل با واتیکان نیز انجام دادند؛ همه باید خسارت بدهند؛ این خسارت تمام شدنی نیست! همه سیاست مداران، خبرنگاران، روشنفکران، کارگزاران و نخبگان غرب باید در مقابل بنای یادبود کوره آدم سوزی سر تعظیم فرود بیاورند؛ یعنی همه، داستانی را که اصل صحت آن معلوم نیست، مورد تاکید قرار دهند و خود را بدهکار آن داستان قلمداد کنند. اینها روش‌هایی است که در تبلیغ دارند و همه معطوف به مظلوم نمایی است.
بر اساس قانونی که پیش نویس آن در اوایل دهه ۸۰ قرن نوزدهم، توسط تعدادی از اعضای آژانس بین المللی صهیونیسم، تحت سرپرستی رنه ساموئل سپرات، خاخام معروف فرانسه تهیه و در ژوئیه سال ۱۹۹۰م. در فرانسه به تصویب رسید، هرگونه تردید درباره هولوکاست، اعم از تردید درباره کشتار - مورد ادعای - یهودیان در جنگ جهانی دوم، وجود اتاق‌های گاز و حتی کمترین تردید در رقم ۶ میلیونی یهودیان کشته شده، جرم تلقی میشود و هرکس در فرانسه از این قانون تخلف کرده، در سه موضوع یاد شده تردید کند، به یک ماه تا یک سال زندان و پرداخت ۲ هزار تا ۳۰۰ هزار فرانک جریمه محکوم میشود. بعدها با فشار آمریکا، انگلیس، فرانسه و آژانس صهیونیستی، این قانون در اکثر کشورهای اروپایی نیز به تصویب رسید؛ بطوری که امروزه هرگونه تردید درباره هولوکاستِ مورد ادعا و ابعاد و اجزای آن، در اروپا جرم تلقی میشود!
جرج بوش، قانون آنتی سیمیتیزم را برای به اصطلاح کنترل این پدیده در جهان امضا کرد. هدف از قانون یهودستیزی دولت بوش، این است که تمام انتقادها علیه رژیم اسرائیل را به سکوت کشانده و ددمنشی‌ها و دروغ‌های این رژیم را از بین ببرد.
سرانجام با تلاش رژیم صهیونیستی، این افسانه، جنبه‌ای جهانی به خود گرفت و مجمع عمومی سازمان ملل، با تصویب قطع نامه‌ای، روز ۲۷ ژانویه را بعنوان روز یادبود هولوکاست، نام گذاری کرد.
انگیزه‌های طرح هولوکاست: در بررسی انگیزه‌های طرح افسانه هولوکاست، با دو عامل عمده مواجه‌ایم که از این قضیه بصورت‌های مختلف بهره مند شده‌اند؛ یکی صهیونیسم که ذی نفع عمده است و دیگری خود دولت‌های غربی.
انگیزه‌های صهیونیسم: از دیدگاه محققانی که درباره چگونگی و انگیزه‌های طرح افسانه هولوکاست به تحقیق پرداخته‌اند، چند دلیل عمده در این زمینه وجود دارد که عبارتند از:
انگیزه‌های سیاسی: از دیدگاه صهیونیست‌ها، برپایی دولت اسرائیل، نتیجه منطقی ظلم بر یهودیان در هولوکاست است. تعجب آور این است که آنها میخواهند بواسطه وقوع آشویتس و کوره‌های آدم سوزی خیالی، خود را مستحق برپایی یک دولت بنمایانند؛ آن هم در گوشه دیگری از جهان و با غصب سرزمین ملتی که هیچگونه ربطی به جنایات واقعی یا ساخته و پرداخته آنان ندارد. هاینتس هوهنه، روزنامه نگار آلمانی نیز در تایید این نظر میگوید: صهیونیست‌ها، استقرار فاشیسم در آلمان را نه به مثابه یک مصیبت ملی، بلکه بعنوان فرصتی تاریخی و بی مانند در وصول به هدف‌های صهیونیستی خویش میدیدند.
انگیزه غرب در طرح و تبلیغ هولوکاست: در یک جمع بندی، اهداف اروپا و آمریکا از این اقدام، عبارتند از:۱. تخلیه حداکثری جماعت یهود از درون سرزمین‌های یهودی به یک مکان مشخص.۲. تمرکزدهی به یهود در محل اتصال سه قاره و استقرار اسرائیل در قلب خاورمیانه، برای ایجاد یک پایگاه دیدبانی بر منابع غرب در خاورمیانه.۳. ایجاد منطقه امنیتی غرب در قلب مناطق اسلامی، برای نظارت و دیده بانی بر منافع امنیتی غرب از درون منطقه.
نقد دلایل هولوکاست: با وجود تمام تدابیر، امکانات و حجم عظیم تبلیغات جهانی بکار گرفته شده جهت اثبات این واقعه، تاکنون ده‌ها مورخ برجسته اروپایی و صدها استاد بلندآوازه و متخصص شناخته شده بررسی اسناد تاریخی، با ارائه اسنادی که هیچ صاحب نظری نمیتواند در صحت آنها کمترین تردیدی روا دارد، به روشی کاملاً علمی اثبات کرده‌اند که ماجرای هولوکاست و کوره‌های آدم سوزی، اتاق‌های گاز قتل عام ۶ میلیون یهودی و هر آن چه صهیونیست‌ها در این باره ادعا میکنند، دروغ محض و یک داستان ساختگی است که واقعیت آن یقیناً با اسناد موجود، زیر سوال رفته، مدارک و شواهد ادعایی یهودیان بدون اعتبار و ابطال پذیر است. افرادی همچون مارک وبر، روبرت فوریسون، فردریک توبن، روژه گارودی، دیوید ایروینگ، آرمان امادروس و داریوژ راتایژاک و... از این گروه متخصصان هستند که اغلب به تجدید نظر طلبان مشهور می‌باشند.
اتاق‌های گاز: یکی از مهم‌ترین ادعاهای یهودیان و متفقین بعد از جنگ جهانی دوم، این بود که آلمان‌ها، یهودیان را در اتاق‌های گاز میکشتند. تحقیقات علمی‌ای که درباره مکان‌های مورد ادعا، انجام شده، عدم صحت آن را ثابت میکند. پروفسور روبر فوریسون، نویسنده و محقق برجسته فرانسوی، متخصص و کارشناس عالی رتبه اسناد و مدارک تاریخی، میگوید: من تا سال ۱۹۶۰ به واقعیت کشتار بزرگ در اتاق‌های گاز اعتقاد داشتم. پس از چهارده سال مطالعه شخصی و آنگاه چهارسال تحقیق بی وقفه و خستگی ناپذیر، همانند بیست نفر از نویسندگان رویزیونیست (تجدید نظر طلب) تاریخی، اطمینان یافتم که با یک دروغ بزرگ تاریخی مواجه هستم. از اردوگاه‌های آشویتس و بیرکناو، چندین مرتبه بازدید کردم. در اردوگاه‌های اشتروتهوف (در آلزاس فرانسه) و مایدانک (در لهستان)، مکان‌هایی را که بعنوان اتاق گاز معرفی میشدند، بررسی کردم. در مرکز اطلاع رسانی یهود در پاریس، آرشیوها، دست نویس‌ها، شهادت‌های کتبی، اسناد مربوط به بازجویی محکومان جنگ جهانی دوم و دادگاه نورنبرگ و هزاران سند و مدرک دیگر بجا مانده از آن دوران را مطالعه کردم. برای یافتن پاسخ سوال خود، بی وقفه از متخصصان و تاریخ دانان پرسش کرده‌ام. سال‌ها، اما بیهوده بدنبال فقط یک بازمانده از بازماندگان جنگ بودم که به چشم خود اتاق‌های گاز را دیده باشد؛ به حتی یک مدرک، فقط یک مدرک راضی بودم؛ اما همین یک مدرک را هم نیافتم. در مقابل، آنچه یافتم، تعداد بیشماری مدارک مجعول بود. پس از آن، با سکوت، مزاحمت، دشمنی، توهین و بالاخره ضرب و جرح و محاکمه مواجه شدم. پروفسور روژه گارودی، محقق مسلمان فرانسوی نیز با تحقیقات خود در این زمینه دریافت که از یک سو گاز HCN قیمت و هزینه زیادی داشته، در نتیجه گران‌ترین شیوه اعدام محسوب میشود و از سوی دیگر، مکان‌هایی که یهودیان از آن بعنوان اتاق گاز نام میبرند، اصلاً قابلیت چنین کاری را ندارند؛ زیرا این گاز باید در یک پوششی از فولاد اکسیدنشدنی باشد و درب‌ها نیز باید مجهز به لولاهایی از پنبه نسوز کائوچویی مخصوص یا تفلون باشد. متخصصان پزشکی قانونی پس از بازدید از این مکانها اظهار داشتند که استفاده این تاسیسات از گاز HCN، فوق العاده خطرناک است و در این مکانها هیچ تجهیزاتی برای مهار این گاز در نظر گرفته نشده است.
کوره‌های آدم سوزی: از دیگر ادعاهای صهیونیست‌ها این است که نازی‌ ها، یهودیان را در کوره‌های آدم سوزی میسوزاندند. این ادعا، امروزه بعنوان یک دروغ تاریخی شناخته شده است. وئیس مارشالکو، درباره اتاق‌های گاز و کوره‌های آدم سوزی اسناد جالبی ارائه میکند. یکی از این اسناد، مقاله‌ای از شم، روزنامه زیرزمینی ناسیونالیست‌ های یهودی فرانسه است که در ۸ ژوئیه ۱۹۴۴م. درباره وضعیت ۹ اردوگاه از اردوگاه‌های نگهداری و توقیف یهودیان در آلمان توضیح میدهد. در این گزارش، حتی یک کلمه هم از قلع و قمع یهودیان یا بدرفتاری با آنان نیست. در این گزارش همچنین هیچ حرفی از اتاق‌های گاز، اردوگاه‌های مرگ و یا بچه کشی به میان نمی‌آید. درست در نقطه مقابل آن، گزارش شم میگوید که بچه‌های ۲ تا ۵ ساله را به کودکستان‌های مختلف برلین میفرستادند تا از کمک‌های ویژه‌ای برخوردار شوند. مارشالکو توضیح میدهد که چگونه زیر نظر یهودیان در پایان سال ۱۹۴۵م. اردوگاهی چون داخو مورد تخریب و بازسازی هدف دار قرار گرفت. او مینویسد: قبل از هر چیز، منظره زیبای سرسبز و بوستان گونه اردوگاه باید به کلی تخریب میشد؛ چون برای سینما روهای آمریکایی، پذیرش این امر که یهودیان را در دل باغ و بوستان و بستری از گل و گیاه شکنجه میکردند، کار مشکلی بود؛ بویژه وقتی آنها را به سینماها کشانده بودند تا صحنه‌های مخوف و ترسناک (اردوگاه‌ها) را نشانشان دهند. از این رو، به کارگران جدید اردوگاه دستور دادند مثلاً یک گودال خون که لوله‌ای از آن به خارج میرفت، بسازند تا طوری بنظر آید که از این گودال، خون یهودیان از طریق آن لوله، تخلیه میشده است. محوطه استحمام زندانی‌ها، اتاق رخت کنی آنها و محوطه‌های ورودی، تماماً باید بازسازی میشدند تا به صورتی درآیند که به کوره آدم سوزی‌ای که یهودیان ادعا میکردند، شبیه باشند.
شش میلیون کشته یهودی: بر اساس تحقیقات و مستندات تاریخی، چنین چیزی نیز اصلاً واقعیت نداشته است. مارشالکو بر مبنای شواهد متعدد آماری نشان میدهد که تمام یهودیان اروپا در سال ۱۹۳۳م. بالغ بر ۵ میلیون ۶۰۰ هزار نفر بوده‌اند و این رقم، مورد تاکید یهودیان آمریکا نیز می‌باشد. اگر از این تعداد، یک میلیون یهودی بیرون خط مولوتف - روبین تروپ، کسر شود و اگر یهودیان ساکن در کشورهای بی طرف و متفقین را هم کسر کنیم، رقم ۲/۵ میلیون باقی میماند؛ در حالیکه بنا به نظر کارشناسان، جمعیت یهودیان ساکن در قلمرو هیتلر و هیملر، به نیم میلیون هم نمیرسید. مارشالکو می‌افزاید: در بالاترین سطح ممکن، تعداد یهودیان جان باخته را نمیتوان بیش از ۵۰۰ تا ۶۰۰ هزار نفر دانست؛ اما در مقایسه با این، ملل مسیحی تلفات به مراتب بیشتری را متحمل شدند. اجازه دهید ملت کوچک مجارستان را در نظر آوریم که کل جمعیت آن شاید از تعداد یهودیان امروز بیشتر نباشد. تعداد قربانیان جنگ مجارستان، چه آنهایی که در بمباران‌های هوایی مرده بودند و یا این که در اردوگاه‌های مرگ سیبری از گرسنگی جان باخته‌اند و یا یخ زده باشند، حداقل به رقم یک میلیون نفر میرسید.

پرستوهای جاسوس قسمت هفتم. مروری بر جاسوسان زن و مرد یهودی در تاریخ.
مرکل، پرستویی که صدر اعظم آلمان شد:
آنگلا مرکل متولد ۱۹۵۴ میلادی، نخستین صدر اعظم زن آلمان و دومین رئیس زن گروه جی ۸ بوده است. پدر وی در آلمان شرقی در رشته الهیات تحصیل کرده و یک کشیش بود. نحوه زندگی خانواده مرکل در آلمان گمانه‌زنی‌ درباره ارتباط این خانواده با کا.گ.ب و سرویس‌ امنیتی شوروی را بیشتر کرد. در زمان حضور نیروهای شوروری خانواده مرکل براحتی از شرق به غرب آلمان رفت و آمد داشتند؛ مسأله‌ای که برای افراد عادی تقریبا غیر ممکن بود. وی تحصیلات خود را در دانشگاه لایپزیگ ادامه داد و آنجا با اولریخ مرکل آشنا شد و ازدواج کرد. پس از آن وی تصمیم گرفت به آکادمی علوم برلین وارد شود و همین موضوع سرآغاز جدایی وی و اولریخ مرکل شد. آکادمی علوم برلین از جمله مراکزی بود که تحت نظارت شوروی و بطور خاص کا.گ.ب اداره میشد. مرکل در این آکادمی دبیر شاخه جوانان آلمان آزاد شد. وی در این آکادمی موفق به کسب دکترای فیزیک کوانتوم شد. یکی از نگرانی های آن زمان شوروی تأسیساتی بود که در زمینه علوم هسته ای و الکترونیک ایجاد کرده بود و نگران روزی بود که عمر این تأسیسات به پایان برسد. از این رو، و با توجه به کمبود دانش فنی کافی در داخل شوروی، توجه مقامات این کشور به آکادمی علوم برلین در آلمان شرقی معطوف شد. از طریق این آکادمی بود که دانشمندانی چون انیشتن در غرب شناخته شدند. این آکادمی پیش از ورود شوروی نیز فعال بود اما پس از جنگ جهانی دوم شوروی به فراخور نیازهای خود فعالیت‌های آن را گسترش داد. مأموریت های مرکل نیز از همین آکادمی آغاز میشود. نخستین مأموریت مرکل شناسایی و کسب اطلاعات از افرادی بود که مخفیانه به آلمان غربی و دیگر کشورهای آنسوی دیوار برلین میروند. این مأموریت را شخص مارکوس وولف مسؤول بخش خارجی وزارت امنیت داخلی آلمان شرقی که خود وی نیز یهودی بوده و شخصیتی پیچیده داشت به مرکل واگذار کرده بود. پس از بقدرت رسیدن هلموت کوهل در مقام صدر اعظمی آلمان، فشارها برای افشای هویت دو جاسوس کا.گ.ب با اسامی رمز آنیتا و فلیکس که همچنان در آلمان حضور داشتند بالا گرفت و در نهایت صدر اعظم آلمان را مجبور به استعفا کرد. براساس شواهد موجود و فعالیت‌های مشابه مرکل، احتمالا آنیتای کا.گ.ب همان مرکل صدر اعظم آلمان است.
آنا چاپمن، پرستو از نژاد روسی:
آنا واسیلیونا کوشچینکو معروف به آنا چاپمن متولد ۱۹۸۲ در روسیه است. وی ساکن نیویورک بود تا اینکه در سال ۲۰۱۰ به همراه ۹ تن دیگر به اتهام جاسوسی برای روسیه بازداشت و در تبادل زندانیان با روسیه به این کشور بازگردانده شد. پدر وی دیپلمات روسیه در سفارت این کشور در نایروبی پایتخت کنیا بود. همچنین براساس اخباری تأیید و تکذیب نشده، واسیلی کوشچینکو پدر وی، در زمان اتحاد جماهیر شوروی جزء افسران بلندپایه کا.گ.ب بود. این مدل معروف روسی که در آمریکا مشغول به جاسوسی در لباس مدلینگ و تبلیغات بود با تن‌دادن به روابط جنسی، عامل جمع‌آوری اطلاعات برای سازمان جاسوسی خارجی روسیه یا SVR بود. زمانی که وی پس از دستگیری با جاسوسان آمریکایی مبادله و به روسیه بازگردانده شد مورد تقدیر ولادیمیر پوتین قرار گرفت. او با تکیه بر ظاهر زیبای خود، نفوذ بالایی در میان مقامات بلندپایه امریکا و کابینه اوباما دست و پا کرده و اطلاعات مختلفی بخصوص در زمینه فناوری به دست آورده بود. چاپمن تا کنون دو بار ازدواج کرده است که هر دو همسر وی انگلیسی بوده‌اند. وی پس از بازگشت به روسیه و نگارش زندگینامه خود، به قیمت ۲۵۰ هزار دلار به حراج گذاشت. وی سپس در روسیه در همان حرفه مدلینگ لباس فعالیت خود را ادامه داد. در سپتامبر ۲۰۱۰ میلادی وی بعنوان رئیس شورای محافظان جوان روسیه منصوب شد. وی در این سمت، به آموزش جوانان روسی که قرار است در آینده افسران امنیتی این کشور شوند آموزش میدهد. زیرکی و ذکاوت از جمله ویژگی‌ این جاسوس بوده است و همین ذکاوت با وجود به دام افتادن وی در آمریکا، جان او را نجات داد. مأموران سیا پس از بازداشت وی ایراد اتهام جاسوسی به او، از یافتن مدرکی دال بر انتقال اطلاعات به روسیه ناتوان بودند.
مدل هلندی و بازیگر پورنو؛ پرستوی خاندان قذافی:
در میان پرستوهای مشهور، مدل هلندی‌تبار نیز شهرت ویژه‌ای پیدا کرده است. این مدل اگرچه در ظاهر به مدلینگ و تبلیغات مشغول است اما در واقع جاسوس سازمان اطلاعات خارجی هلند یا AIVD است. مهم‌ ترین شکار سیاسی این مدل در سال‌های اخیر پسر معمر قذافی بوده است. او در ٢٠٠۴ میلادی با هدایت AIVD با پسر قذافی آشنا شد و حتی تا آخرین روزهای سقوط قذافی به لیبی رفت و آمد داشت. این مدل علاوه بر نقش اصلی خود مقادیر فراوانی پول و طلا هم از معتصم در ازای رابطه جنسی و رقص دریافت میکرد. این مدل و بازیگر پورنو، در نقش جاسوس اطلاعات فنی و اقتصادی از مدیران شرکتهای بزرگ صاحب فناوری هم فعالیت داشته است.
محمد وحیدی، وقایع اسرائیلیه:
حتی اگر شناختی هم از او نداشته باشید، بخاطر یمن و قول محاصره هوایی‌اش اسمش را شنیده‌اید. کسی که نه فقط فرودگاه که منطقه‌ای صنعتی، منطقه تجاری، موزه، خیابان، بزرگراه و... خیلی چیزهای دیگر را به نامش کرده‌اند؛ دیوید بن گوریون. کسی که شانه‌به‌شانه هرتزل و کمی بالاتر از ژابوتینسکی، از نظر اهمیت و تأثیر گذاری در تشکیل دولت عبری و ایدئولوژی صهیونیسم، ایستاده. آژانس یهود و سازمان جهانی صهیونیسم، او ریاست این دو سازمان را برعهده داشت. همینطور مدتی فرمانده و عضو شورای راهبری ایرگون بود. دیوید بن گوریون (دیوید جوزف گرین)، برای اسرائیل، ترکیبی از چرچیل و جورج واشنگتن را دارد. دولتمرد متولد ۱۸۸۶ و اولین نخست‌وزیر رژیم. بن گوریون مثل بیشتر اعضای آژانس یهود و نخستین دولتمردان، چپ بود و از جنبش‌های کارگری، فعالیت‌های سیاسی را شروع کرد. او دومین دبیرکل فدراسیون عمومی کارگران فلسطین و اولین رهبر حزب ماپای (حزب کارگران سرزمین مقدس که یک حزب سوسیالیست صهیونیستی چپ‌گرا) بود. بن گوریون در دوران قیمومیت بریتانیا، رهبری شهرک‌های عبری‌نشین در فلسطین را برعهده داشت. در دوران ریاست آژانس و فرماندهی ایرگون، نقشی محوری در تدوین اعلامیه استقلال ایفا کرد و در ۱۴ می ۱۹۴۸، او اولین کسی بود که تأسیس دولت عبری را اعلام کرد. با تأسیس دولت، او کسی بود که تلاش کرد تا تمام گروه‌های شبه‌نظامی زیرزمینی صهیونیستی منحل و دستور تأسیس ارتش اسرائیل (IDF) را داد. او بمدت یک دهه و نیم تا سال ۱۹۶۳ (به جز یک وقفه دو ساله، از ۱۹۵۳ تا ۱۹۵۵) بعنوان نخست وزیر و وزیر دفاع، رژیم اسرائیل را رهبری کرد. او بعنوان اولین نخست‌وزیر، تا حد زیادی مسئول شکل‌دهی بتصویر دموکراتیک از یهودیان در دیپلماسی عمومی رژیم، و همچنین تبیین ساز وکارهای تعاملی بین بخش‌های مختلف دولت بود. بخش‌هایی که قبل از تشکیل دولت تنها زیرمجموعه‌ آژانس یا کنگره و سازمان صهیونیستی بودند یا زیر نظر صندوق ملی یهودیان فعالیت میکردند و حالا تبدیل به وزارتخانه شده بودند. در دوران تصدی بن گوریون، توافق‌نامه غرامت با آلمان غربی امضا شد، جنگ سینا، جنگ شش‌روزه با اعراب رخ داد و رآکتور هسته‌ای دیمونا با رایزنی او با فرانسوی‌ها ساخته شد و صدها هزار مهاجر را از اروپا و آمریکا به سرزمین‌های اشغالی آورد. پس از استعفا از نخست‌وزیری و بازنشستگی از ماپای، او در سال ۱۹۶۵، انجمن فهرست کارگران اسقاطیل (RAPI) را تأسیس کرد. بن گوریون در ۱۹۷۰ از زندگی سیاسی کنار کشید و در کیبوتصی که امروزه بنام او نام‌گذاری شده، تا آخر عمر زندگی کرد و در دسامبر ۱۹۷۳ هم مرد. دکترین سیاسی و اقتصادی بن گوریون، ناسیونالیسم یهودی و ارزش‌های چپ سیاسی و چپ اقتصادی را با هم ترکیب میکرد. او صهیونیسم و سوسیالیسم را دو روی یک سکه میدانست. به گفته شلومو آوینری (محقق در حوزه علوم سیاسی و مورخ فلسفه سیاسی، بویژه در حوزه سوسیالیسم و صهیونیسم. استاد بازنشسته اندیشه‌های سیاسی دانشگاه عبری اورشلیم، عضو آکادمی ملی علوم سیاسی رژیم و مدیرکل وزارت امور خارجه در دولت اول اسحاق رابین)، مبانی نظری اندیشه‌های بن گوریون بر دو اصل استوار است؛ اول، صهیونیسم در سنت یهودی یک انقلاب و شورش است و دوم، تحقق اجتماعی آن در جنبش کارگری و طرح شهرک‌سازی در اسرائیل یک اولویت است. وی در یکی از مقاله‌های اولیه خود با عنوان کارگر در صهیونیسم به ماهیت انقلابی صهیونیسم بعنوان تضادی با سنت دیاسپورای یهودی اشاره کرد و در لزوم تحقق آن در طرح اسکان و در کار عبری چنین شرح داد: مفهوم صهیونیستی زندگی قوم یهود و تاریخ عبری اساساً انقلابی است. این شورشی علیه سنتی ماقبل قرون‌وسطی، سنتی از زندگی در تبعید بالفعل و عاری از میل به رستگاری است. بااین‌حال بن گوریون از موضع سوسیالیستی مارکسیستی کلاسیک بمعنای کلی و از احزاب چپ افراطی رایج در دنیا بسیار فاصله داشت. او با نام یک جنگ طبقاتی جهانی برای رهایی طبقه کارگر از ستم اقدام نکرد، بلکه در درجه اول و مهم‌تر از همه برای رهایی قوم یهود در کل دنیا و بالاخص در سرزمین‌های اشغالی اقدام کرد. بطورکلی آنچه که مارکس در مانیفست کمونیست گفته، درظاهر و در ابتدا رنگ‌وبویی ناسیونالیستی گرفته و سپس کم‌کم به سرمایه‌داری دلخواه و مطلوب یهود میرسد. سپتامبر ۱۹۵۴ بن گوریون به یکی از فرماندهان ارتش که پیشنهاد اشغال کامل کرانه باختری را داد گفت: ما در این مرحله کمبود سرزمین ندارم. بلکه کمبود یهودی داریم و فتح سرزمین‌های بیشتر، نه یهودیان، بلکه اعراب را افزایش خواهد داد و نژاد ما را با خطر مواجه خواهد کرد. او همچنین به اشغال نوار غزه هم اشاره کرد و گفت: اگر به معجزه اعتقاد داشتم، میخواستم دریا آن را ببلعد. بن گوریون روز اشغال کوه معبد و دیوار غربی (محیط و محوطه اطراف مسجدالاقصی که روی کوهی بنا شده) در جنگ شش‌روزه در سال ۱۹۶۷ گفت این دومین روز بزرگ زندگی او بعد از تشکیل دولت بوده. در پایان جنگ، بن گوریون از عقب‌نشینی در ازای صلح واقعی از تمام سرزمین‌های اشغالی به جز اورشلیم و نوار غزه حمایت کرد. مسئله نژادی و فرهنگی برای او یک خطر امنیت ملی بود. او اصلاً موافق اشغال سرزمین‌های عربی بیشتر نبود، چون میدانست اشغال بیشتر هم مسئولیت بیشتر می‌آورد و هم تعداد اعراب داخل سرزمین‌های اشغالی را بیشتر خواهد کرد و ترکیب نژادی چیزی نیست که بشود جلوی آن را گرفت. (مسئله‌ای که با شروع انتفاضه و عملیات‌های استشهادی تا همین امروز بدرستی کابوس بن گوریون اشاره دارد) راهکار او این بود که اگر نمیتوان بسرعت کیبوتصی را سریع، برپا کرد و یهودیان را به آنجا انتقال داد، اشغال معنی ندارد. در مورد بلندی‌های جولان اما بن گوریون نظر متفاوتی داشت و میگفت حتی در ازای صلح نیز نباید از آنجا عقب‌نشینی کرد. بن گوریون تا روز مرگش به موضع اساسی خود مبنی بر اینکه در ازای صلح، بیشتر سرزمین‌های اشغال شده جنگ شش‌روزه، باید برگردانده شوند، پایبند بود. ماندن در کرانه باختری و اشغال بیشتر، چیزی بود که اسحاق رابین از آن بعنوان کابوس امنیت ملی بن گوریون یاد میکند.

مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش هفتم. هندوستان:
از کتب ودا چنین فهمیده میشود که در موقع انجام قربانی ارواح عالیمقام و باصطلاح آنها آسوراها و ارواح اجدادشان پیزیس‌ها در موقع عبادت اطراف حضار گرد آمده و با ایشان متفقاً به خواندن دعا مشغول میگشتند. پس از اینقرار معلوم میشود که عقیده به بقاء روح دیر زمانی است وجود داشته، بطوری که اعصار اولیه عالم آنرا گوشزد ما میکند. چنانکه گفته شد وداها به بقأ روح معتقد بودند و بیانات ذیل مسئله عود ارواح را بخوبی تأئید می‌نماید: هر شخص دارای یک بخشی است که هرگز نمیمیرد و بدست تست ای آگنی که آنرا از پرتو مراحم وحقیقت خودت فروزان نمائی و از آتش فضیلت مشتعل سازی. ارواح از کدام منبع ایجاد گشته اند؟ بعضی بسمت ما می‌آیند و بر میگردند، و برخی دیگر میروند و مجدداً رجعت میکنند. وداها بوحدت خداوند معتقد می‌باشند. رموز و کنایاتی که در کتب مذکور مشاهده میگردد. بزحمت میتوان در میان آنها اسم خالق یا مسبب اولیه را در مقابل خود مجسم و یا شکلی تعبیر نمود. زیرا اسم مذکور را بحدی مقدس و محترم میشمردند که هرگز کسی را قدرت بزبان آوردن آن نبود. و اما الوهیت‌های مرتبه ثانی یا دوا عبارت بودند از معاونین خالق حقیقی که مالکین قواء طبیعت وصفات اخلاقی محسوب میگشتند. خلاصه آنکه میتوان گفت تعلیمات و معتقدات وداها دارای همه گونه قرانین راجع بتأسیس کانون اجتماع اولیه بشر، احترام و توقیر نسبت به زن، شعائر مذهبی پرستش اجداد، و اساس تسلط قومیت و انتخاب ریاست در میان بشر بوده است. در عهد وداها رهبانانی موجود بودند موسوم به دیس یا عزلت گزینان که کلیه اوقات خود را بگوشه نشینی و تنهائی در جنگل‌ دور از مردم و در کنار رودخانه ها و دریاچه‌ها می‌گذرانیدند و فقط اشخاص مذکور مفسر عقاید و شرح دهندۀ اسرار مکنونه بودند و این قدرت را از پیشوایان و مرشدین خود قرن بقرن دریافت نموده و دارا شده بودند و علاوه بر این مالک بعضی قواء و قدرت‌های راز آمیزی بودند که اکنون نیز فقیرها یا جوکی‌های هندی نمونه ای از آنها را از خود بظهور میرسانند. در نتیجه انجمن اخوت رهبانان که تفکر خالق ظاهر گشت و این اولین جنبش که در مذهب برهمایی باعث ایجاد تسلط و نفوذ شدید روحانیون گشت، کریشنا مقنن معروف ابتدای امر را در قلب جنگل‌های جبال مرتفع هیمالایا بسر میبرد و در زیر دست پارسایان و متقیان آنها تربیت میگشت. او یکی از بزرگترین مروجین عقاید هندی می‌باشد و این شخص والامقام را بایستی در ردیف مبلغین عالیمقدار قرار داد. کریشنا کسی است که عقاید ودا را با تغییراتی تجدید نمود بدین مضمون که در آن عقیده خدای سه گانه را دخالت داد، همچنین شالوده محکمی برروی اصل بقاء روح و تجدید زندگانی‌های متوالی آن استوار نمود. پس از آنکه خون او در راه حقیقت ریخته شد و این عالم فانی را وداع کرد درک و فهم مطالب حیاتی و گیتی را به هندوهای دیگر واگذار نمود و همین عقیده و فکر بزرگ او است که پس از هزاران سال هنوز بمتانت و اهمیت خود باقیست. عقیده مذکور ابتداء در هندوستان ظهور کرده و از همان خاک است که نهال این حقیقت بواسطه مهاجرت مردم بسایر ممالک عالم ریشه دوانیده است. این زمین مقدس نه فقط مهد علم و تمدن سایر ملل می‌باشد بلکه کانون و مبدأ بزرگترین عقاید مذهبی محسوب میگردد. کریشنا یکدسته از مریدان را بدور خود جمع می‌نمود، از شهری به شهر دیگر مسافرت میکرد و تعلیمات خود را بین مردم منتشر میکرد مثلا چنین اظهار میداشت: بدن انسانی عبارتست از منزل و مأوای موقت روح و جسمی است بیدوام و فانی. اما روح جنسی است لطیف، نامرئی، بدون وزن، سرمدی و جاویدان و از خصایص اوست که پس از مرگ عود میکند، همان قسم که اعماق آسمان در شب تار بواسطه اشعه پرنور ستارگان روشن میکردند حیات نیز بوسیله پرتو حقیقت منور و درخشان میگردد. مادامی که بدن انسان منحل شد، روح عروج گرفته بعوالمی صعود خواهد کرد که در آنجا موجودات پاک وجود دارند و کلیه آنها بمعرفت کامل و کمال مطلوب واقف اند، هرگاه هوی و هوس جسمانی غلبه داشته باشد بایستی که آن روح مجدداً برای تصفیه باجساد وابدان ارضی عودت نموده مصاحب اشخاصی گردد که بعلاقه‌های جسمانی وابستگی دارند و همینطور روحی که بواسطه شهوات و جهل تاریک مانده باشد مجدداً مجذوب موجودات پست شده و بعالم جسمانی عودت می‌نماید. هر تجدید حیاتی اعم از آنکه آن حیات مصادف با خوشبختی‌ها و یا با بدبختی‌ها باشد نتیجه اعمال و کردۀ زندگی‌ سابق است. ولى مجدداً اسرار دیگری مشاهده میگردد و برای وصول بتکامل بایستی باعلا درجه تکامل رسید و اعلی درجه تکامل وقتی است که انسان معرفت بعلم توحید را داشته باشد که بالاتر از تمام علوم است، بایستی بچیزی که بالاتر از روح و هوس است اطلاع یافته باین مقام که در نهاد هر کسی زمینه آن گذاشته شده است برسد. در ودا میگوید: تو در وجود خود دوستی داری خیلی عالیمقام که آنرا نمیشناسی زیرا او در باطن هر شخصی مستقر وحکم فرما و در قلب هر کسی سکنا گزیده است، کمتر کسی وجود دارد که بتواند تفحص نموده او را پیدا کند، هر کسی هوا و هوس و امیال نفسانیه و کردار خود را فدای موجود حقیقی یعنی قربانی آن کسیکه اساس طبیعت و اصول کلیه موجودات را در دست دارد نماید بسرحد کمال خواهد رسید، زیرا شخص که در خود احساس شادکامی و سعادت نمود در حقیقت او همان کسی است که با خداوند می‌باشد و اما به آن روحی که بخداوند نزدیک گشت، از عذاب و الم تجدید حیات، و از شکستگی و پیری و رنج و تعب حیات مصون و محفوظ خواهد ماند و آب حیات خواهد آشامید. کریشنا در خصوص ذات و مأموریت خود بیاناتی نموده و در حقیقت گفته‌های وی در طرز تعمق و تفکر است، در اینجا به مریدان خود خطاب نموده چنین اظهار میدارد: من چندین مرتبه تولد یافته‌ام تو نیز همینطور منتها من تمام آن تولد‌ها را در نظر دارم و تو فراموش کردی؟ گرچه من ذاتاً تابع و رهین مرگ یا حیات نمی باشم، معهذا در مواقعی که پاکدامنی و راستی در این عالم رو به پستی رفته تنزل میکنند و ظلم و شرارت غلبه می‌نماید در اینگونه مواقع است که من ظاهر و مرئی و در قرن‌های مختلف برای گستردن سایه عدل، رفع شرارت و ظلم و سیاست جفاکاران و ارشاد حقیقت دوباره آشکار میگردم. اکنون اسرار بزرگ حیات را من بر شما ظاهر ساخته و فاش نمودم شما‌ها نیز بنوبه خود آنها را بغیر از اشخاصی که پایه فهم آن را دارند به افراد دیگر ابداً ابراز و اظهار ننمائید. مرام و مقصود را شما میفهمید ولی سایرین درجه ادراک آن را ندارند آنها فاقد دیده بصیرت اند و فقط روزنه کوچکی از آن را مشاهده میکنند. چنانکه دیده میشود اسرار مکنونه بر روی اینگونه شالوده متین و بیانات زرین استوار گردیده بوده است، بر فرض آنکه در عقیده فوق الذکر تصرفات یا تغییراتی ایجاد گردد معهذا آنها همیشه در استحکام و متانت خود باقی مانده و سرچشه حیات خواهند بود، همانا میتوان گفت که بواسطه همین عقیده از همین سرچشمه است که متفکرین بر جسته پیشین در عهد قدیم سیراب و برخوردار میگشته اند. نصایح کریشنا نیز دارای مزایای اخلاقی و نزهت خاصی بوده است. زیرا میگوید: بدی هائی که ما بسایرین میکنیم مانند سایه که دنبال جسم ما حرکت میکند همیشه و در همه جا ما را دنبال میکنند و بالعکس کردار نیک و محبتی را که بدیگران روا میداریم ملجاج و رستگاری فوق العاده کمک خواهند نمود. هرگاه تو فقط با نیکان معاشرت و آمیزش نمائی سر مشق‌های کردار تو بیفایده خواهد ماند و مادامی که در میان شریران و منکرین حقیقت زندگی میکنی بهیچوجه ترس مرگ را بخود راه مده و ایشان را براه حق و نیک هدایت کن شخص پاکدامن و قوی مانند درخت عظیم الجثه قطوری است که نباتات کوچک تر از خود را بوسیله شاخ و برگ‌ها که بمنزله سایبان است محافظت میکند و یک نوع طراوت حیاتی مخصوص بایشان ارزانی میدارد. در حقیقت بیانات پر معنی و متین دیگری که وی در خصوص فداکاری و تقوی نیز اظهار داشته در خور تقدیس است. چنین اظهار میدارد: شخص متدین که بدین عالم قدم گذارد بایستی در تحت شکنجه‌ها و ضربت‌های شریران منکوب و خرد گردد تا آنکه دارای قدر و منزلت شود زیرا درخت صندل که هنوز خرد نگشته رایحه خوش او در آن مخفی است ولی همین که شکسته شد اول چیزی را که معطر میسازد تبری است که بدان اصابت نموده و در حقیقت دشمن او بوده است. مادامی که سفطه کنندگان با مغلطه جویان از او درخواست میکردند که ذات خداوند را برای ایشان تاویل و بیان نماید او چنین اظهار میداشت: لایتناهی و فضا فقط دو عاملی هستند که میتوانند از لایتناهی اطلاع یابند، و همچنین خداوند است که فقط میتواند براحوال خداوند واقف شود. نیز چنین بیان مینمود. از برای هیچ یک از موجودات مرگ نیست زیرا کلیه آنها در خداوند گنجیده اند. عقلا، معرفت جویان و مردگان بهیچوجه از وضعیت خود افسرده خاطر نمی باشند زیرا هیچ یک از ما موجودات نخواهیم مرد و عموماً همگی پس از مرگ باقی خواهیم ماند. در خصوص ارتباط با ارواح نیز چنین اظهار میدارد: ارواحی که هنوز در جسم فانی خود باقی و غیر از اینکه کاری اعمال دیگری را انجام نداده اند بمقام و کمالاتی میرسند که میتوانند با ارواح گذشته یعنی با ارواحی که در عالم روحانی می‌باشند ارتباط یابند (سوارکا) این بعینه همان مسئله ایست که براهمه امروزه از روی عقیده پیتریسیها معتقدات خود را تائید می‌نمایند، ارتباط با ارواح در کلیه ادوار و اعصار از شعائر مذهبی ایشان محسوب میگشته است: خلاصه نکات عمده که در تعلیمات کریشنا یافت میگشته از این قرار بوده اند امروزه می‌توان آنها را در کتب مقدسه ایشان که در دست پیروان آن هاست و در جنوب شبه جزیره هندوستان سکنی دارند پیدا نمود. اصولاً میتوان گفت که تشکیلات اجتماعی هندوستان بر طبق عقاید و نظریات مذهبی براهمه صورت گرفته است ایشان جامعه خود را بر حسب سلسله ثلاث به طبقه تقسیم نموده اند ولی کم کم بواسطه امتیازات و نفوذ روحانیون و حکومت‌های اشرافی اصل حقیقت پامال و عقیده مذکور فاسد و خراب گشت. خلافت ووراثت بکلی افکار و عقاید عامه را محدود نمود، زن که در عصر ودیاها آزاد و محترم محسوب میشد برده و اسیر گشت و از آنوقتی که جامعه هندى یوغ خرافات بگردن انداخت تیشه بریشه خود زد و بدست خویش اسباب خانه خرابی و اضمحلال هندوستان را فراهم آورد. و مادامی که او خود را اسیر و پای بند موهومات و عقاید بی مأخذ مذهب نمود بخوابی عمیق و در حقیقت بخواب مرگ فرو رفت و بحال اغما و سستی در افتاد بقسمی که تهاجم و غلبه خارجیان بخاک وی نیز در او بهیچوجه تأثیری نکرد، آیا او هرگز بهوش خواهد آمد؟ و از این خواب غفلت بیدار خواهد گشت؟ جواب این سئوال منوط و مربوط به آتیه او است تا چه برای وی پیش آمد بنماید. براهمه پس از آنکه تنظیمات و تشکیلات اجتماعی خود را برقرار نمودند بواسطه ازدیاد فشار ملک خویش یعنی کشور هند را از دست دادند و همچنین بواسطه دخل و تصرفات زیاد و تعبیرات و تفسیرات مادی اصل حقیقت را از بین بردند. هر گاه شخصی بخواهد بظاهر مذهب بر همن یعنی بقواعد بی اساس کودکانه و یا بتشریفات و قیودات پیچیده و یا آنکه به افسانه و تصاویر متعدده آن اکتفا نماید در اینصورت غیر از مقدار زیادی خرافات و موهومات چیز دیگری مشاهده نخواهد نمود. در حقیقت اشتباه محض است هرگاه کسی بخواهد آئین مذکور را از روی ظواهر آن قضاوت نماید. مذهب بر همن را مثل سایر مذاهب قدیمه بایستی دارای دو جنبه یا دو قسمت دانست: قسمت اول حاوی تعلیمات سطحی است مملو از افسانه و قصص که در واقع موجب اسارت و بندگی ملت هند شده است. پیروان تعلیمات مزبور معتقد به نتایج می‌باشد بدین معنی که ارواح تقصیر کار برای تزکیه خود بایستی با جساد حیوانات حشرات و یا نباتات حلول نمایند بیانات اخیر در حقیقت بمنزله ترسی بوده است که ضعفا را ترسانده و بقیه بمثل همان رویه است که مذهب کاتولیسم اتخاذ نموده و مردم را از افسانه‌های شیطان و عقوبت دوزخ و شکنجه‌های ابدی مرغوب میساخته است. جنبه ثانی عبارت از یکرشته تعلیمات و عقاید مکنونه که شخص را بر اسرار و مقدرات اصلی روح ومسبب کینی آگاه و واقف میگرداند و افکار شامخ و پاک و معرفت بزرگی را تلقین می‌نماید. برای رسیدن به عمق مطالب مذکور و وقوف بحقیقت امر بایستی در اصل نوشتجات مخفی و کاوش نمود و مقصود اساس و اصلی را از بطون بتکده‌ها دریافت و با دانشمندان بزرگ براهمه مواجه گشته اصل مطلب را از ایشان استنباط نمود. تقریباً در ششصد سال قبل از میلاد مسیح سلطان زاده موسوم به کاکیامونی با بودا از مشاهده بدبختی و رنج و تعب مردم حس ترحمش تهییج گشته و فوق العاده متأثر و مغموم گشت. در آن عصر بود که اوضاع هند دستخوش تعدیات و اجحافات روحانیون شده و در نتیجه تیرگی احادیث و روایات بی مأخذ مذهبی نکبت فساد سرتاسر هندوستان را فرا گرفته بود. شخص فوق الذکر یعنی بودا با وجود همه گونه نعمت و حشمت که برایش در دربار پدر میسر بود، معهذا کلیه آنها را ترک گفته از همه گونه خدم و حشم چشم پوشیده و با آتش عشقی که در دل داشت دامن همت بکمر زد و بقصد ریاضت و خدمت بگوشه جنگل‌ها و تنهائی پناهنده گشت. پس از بسر بردن سال‌های متمادی در کنج عزلت و تفکرات بی پایان مجدداً بوطن مألوف مراجعت کرد و صرف نظر از عقیده که برای عالم آسیائی تحفه آورد تعبیر و تفسیر قانونی بزرگی را گوشزد نمود. بنا بر عقیده بودائی‌ها تنها سبب بدی، تعب و رنج مرگ، و تجدید حیات میل و هوس است. هوی و هوس نفسانی است که انسان را بانواع و اقسام مادیات متمایل میکند و بواسطه میل است که هر لحظه احتیاجات جدیدتری برای وی ایجاد میگردد و اغلب مشاهده میشود که همین احتیاجات است که گودال طمع بشری را پر نکرده و او را بارتکاب هزار گونه اعمال نامشروع و ظلم وادار میکند. غرض اصلی حیات منصرف ساختن روح است از قیودات مادی و پشت پا زدن بهوی و هوس‌ها این قضیه صورت نمیگیرد مگر بواسطه تفکرات عمیق، تقوی و انفصال تدریجی از پیرایه‌های ارضی و ایثار نفس و احتراز از تکبر و خود پسندی و دوری جستن از خودخواهی و منیت. علت العلل عذاب و تیره بختی هر کس همانا بواسطه جهل اوست. اولین قدم و وسیله برای بهبودی و اصلاح حیات کنونی و آینده کسب معرفت است و بس. معرفت شامل علم طبیعت می‌باشد که مرئی غیر مرئی و مشتمل بر مطالعات انسانی و پی بردن با صول اشیاء است. اصول مذکوره طالق وسرمدی می‌باشند. عالمی که بواسطه مجاهدت خود متحد الشکل گشته پیوسته رو بتکامل تدریجی میرود و موجودات با زائیده شدگان وجود کل از برای آنکه بتوانند مسئله تکامل یعنی مسئله ای که از کیفیت آزادى تفکیک ناپذیر است حل نمایند بدین عالم قدم گذارده و بسمت مصلحت کامل رهسپار میگردند و ایشان در این عالم بصورت ماده در نیامده اند مگر برای انجام وظیفه و پیمودن شاهراه تکامل و ارتقاء، یکنفر اوپانیشاد میگوید که این قضیه را موجودات میتوانند بوسیله تحقیقات علمی انجام دهند و پورانا نیز اظهار میدارد که ممکن است ایشان آنرا بوسیله عشق صورت دهند. علم و عشق دو عامل اصلی و اساسی گیتی بشمار میروند. تا زمانی که موجودی پی بمحبت نبرده محکوم و معلول سلسله عود ارواح می‌باشد و بعبارة أخرى بایستى تجدید زندگانی‌ها نماید. در اثر نفوذ تأثیر اینگونه عقیده است که طبع حیوانی خود پسند بتدریج دایره عمل را بخود تنگ می‌بیند و هر فردی می‌آموزد که کلیه موجودات حیه را بایستی بیک چشم عاشقانه ببیند و آنها را بایک محبت در آغوش کشد. عقیده مذکور نیز یکی از مراحل تکامل وی محسوب میگردد تکامل او را بایستی بجائی هدایت نماید که غیر از باصل مبدأ بچیز وکس دیگری محبت نداشته باشد زیرا از همان یک مبدأ و منبع اصلی است که هرگونه محبتی سرازیر میگردد و بطور لزوم بهمان جا رجعت میکند. این حالت حالت کسی است که در نیروانا واقع شده باشد. عبارت مذکور را بانواع و اقسام تعبیر و تفسیر نموده و از این رو تولید بعضی سوء تفهمات شده است. بنابر عقاید مکنونه بودا نیروانا مانند تعلیمات هندوستان یا کاهن بزرگ سراندیب نیست که شخصیت را از بین ببرد و یا آنکه شخص را محو نموده و او را به نیستی و عدم سوق دهد: بلکه در حقیقت آن عبارت از وصول بتکامل و استخلاص کامل ارواح از انتقال و مهاجرت باین عالم و راحت شدن از تجدید حیات در میان بشریت است. مقدرات هر کس بدست خود او است زندگانی فعلی با خوشوقتی‌ها ورنج هائی که در بر دارد نتیجه و ثمرۀ عملیات نیک و بد خود اوست که شخصاً در زندگانی‌های سابقه انجام داده است از وضعیت کنونی هر شخص میتوان بگذشته وی پی برد و نه فقط این قضیه مجموعاً برای تمام عالم صدق میکند، بلکه از برای کلیه موجودات که عالم را تشکیل میدهند بایستی حقیقت پنداشت در آئین بودا مجموعه استحقاق و عدم استحقاق یک موجود را کارما می‌نامند. این کارما برای او در هر لحظه تکامل نقطه عزیمت آنیه و مسبب بهره بری و انتفاع از عدالت محسوب میگردد. میگوید: من که بودا هستم با برادران خود در همه گونه حزن و غم شریکم و با کلیه دل شکستگان عالم سهیم گشته‌ام اکنون خوشحال و راضیم زیرا میدانم که آزادی موجود است ای کسانیکه در رنج و عذاب بسر می‌برید آگاه باشید و حقیقت را من بشما نشان میدهم هر چه هستیم نتیجه اعمالی است که انجام داده و چیزهائی ست که خواسته ایم. هر گاه شخص دارای رفتار و کردار پاکی باشد سعادت مانند سایه او را دنبال میکند. آتش حقد و کینه را ممکن نیست بتوان با حقد و کینه نشانده خاموش کرد بلکه بایستی آنرا با محبت تسکین داد بهمان قسم که باران باعث خرابی یک خانه سست میگردد هوی و هوس‌های نفسانیه نیز یک روان کم فکر را منهدم می‌نماید. بوسیلۀ تفکر، خود داری و جلوگیری از نفس اماره است که شخص میتواند برای خود شالوده و اساس محکمی استوار سازد بطوریکه هر گونه حوادث و طوفانی نتوانند آن را خراب و ویران نهایند هر که هرگونه بذری نشاند نتیجه همان را درو خواهد نمود (هر چه بکاری تو همان بدروی) مقصود از کار ما همین بود که ذکر شد. اغلب ادیان ما را به نیکوکاری تشویق و تحریص مینماید که ما منتظر و مترصد جبران آسمانی گردیم. در اینگونه مذاهب یک محرک خود خواه و باصطلاح یک عامل جیره خوار و مزدوری موجود است که در مذهب بودا این نوع محرک مزبور وجود ندارد. لئون دورزنی میگوید نیکوئی را از آن جهت بایستی انجام داد که عالی ترین مرام و آخرین مقصود طبیعت است در حقیقت با متابعت و مطابقت با گفته فوق میتوان به یگانه و بهترین وسیله رضایت خاطر قدرت کامله امیدوار گشت در اینصورت بهیچ وجه موجودات خود را گرفتار و پای بند هوی و هوس ننموده و در نتیجه از شداید و رنج و محن مصون خواهد ماند. در مذهب بودا درب شفقت وترحم وانفاق بر روی کلیه موجودات باز است و تماماً مطابق عقیده بودا بالاخره به نیروانا خواهند رسید و مقصود از موجودات حیوانات ونباتات و بلکه اجسام غیر آلیه است. کلیه اشکال حیاتی متصل و مربوط باصل مسلم قانون تکامل و تغییر شکل می‌باشد؟ هیچ نقطه از نقاط گیتی یافت نمیشود که حیات در آن موجود نباشد. مرگ نیستی نیست، بلکه یک وسیله عاملی است که اسباب تجدید بلا انقطاع و موجد تغییر شکل دائمی میگردد. محرمان باسرار دوزخ را غیر از پشیمانی و ندامت و فقدان محبت چیز دیگری نمیدانستند، عالم برزخ در همه جا یعنی در هر کجا که جسم و شکلی یافت میشود و یا آنکه ماده رو بتکامل رود موجود است، غرض اصلی از اینگونه امکنه کره ارض و سایر کرات و افلاک آسمانی می‌باشد. بودا و پیروان وى مسلک دیانا یا طریقه مکاشفه را در پیش گرفته و بحالت جذبه در می‌آمدند و روح ایشان چون بدین مقام میرسید میتوانست با ارواح گذشته که قبلا در کره ارض زندگی کرده اند مربوط شوند. در اواخر قرن ششم میلادی آئین ساده و معمولی بودا در دو سمت شمالی و جنوبی هندوستان دستخوش منازعات و مبارزات خونین براهمه قرار گرفت و بدین سبب دچار تصادمات مختلفه و تغییرات متعدده گشت، بقسمی که شعبات و تقسیمات زیادی در آن پیدا شد و من جمله یکی از آنها معابد جنوبی هند بود که دارای تعبیرات و تفسیرات بی مأخذ و متمایل به اصول خدا ناشناسی و مادیت گشت. قسمت دیگری در ناحیه تبت پیدا شد که هنوز در خدا پرستی و عقیده بروح باقیست، علاوه بر این مذهب بودا آئین مملکت چین یعنی بزرگ ترین مملکت روی زمین گشت و پیروان مذهب مذکور ثلث جمعیت کره زمین را تشکیل میداد ولی این عقیده پاک از جبال اورال گرفته تا مملکت ژاپن در هر سر زمینی که قدم گذارده و در هر جا که انتشار یافته در اثر تصرفات و تغییرات بسیار و دستبرد در احادیث روشن آن کلی تیره و تار گشته است. و در آن دیار نیز مثل سایر نقاط اشکال مادی پرستش احساسات بر جسته و افکار شامخه را خفه کرد و تشریفات مذهبی و قیودات موهوم ورسوم: بی مأخذ و پیشکشی‌های بخدایان و چرخ‌های اوراد و اسباب‌های دعا و نماز جانشین تعلیمات اخلاقی و تمرین فضایل گردید. معهذا میتوان مهم ترین تعلیمات بودا را در کتبی موسوم بکتب سوتراس یافت دانشمندان چندی که در علم و توانائی مرتاضین قدیم را ارثاً دریافت نموده اند ادعا میکنند که اسرار مکنونه را بالتمامه دارا می‌باشند. وظیفۀ ایشان این بود که دور از جماعت مردم در امکنه بعیده و در کوه‌های مرتفعه یعنی در جاهایی که مشرف بمنظره‌های وسیعه مملکت هند باشد مأوى اختیار نمایند. ماهاتماها یعنی رؤسای مذهبی، در خلوت و تنهائی و در هواهای خالص بسر می‌بردند و در حقیقت در اثر بودن اسرار حیات ایشان با مشقت مرگ مبارزه کرده و روزگار خود را در تفکر و ریاضت میگذرانیدند تا آنکه موعد نامعلوم فرا میرسید و وضعیت اخلاقی ایشان را اجازه میداد که در نتیجه زحمات ریاضت‌های خود را افشا نمایند متاسفانه هیچ وسیلۀ محققی که دلالت بر وجود ماهاتماها و عملیات آنها بکند تاکنون بدست نیامده و معلوم نیست مطالب مذکوره صحت و واقعیت دارند یا خیر. از بیست سال پیش برای انتشار و اشاعه عقیده بودا در مغرب زمین اقدامات مجدانه شده است. ولی چون ما نژادی هستیم که طالب جنب و جوش و حرکت و آزادی و فعل عمل هستیم چندان مناسبتی ندارد قبول مسلکی را بکنیم که در مشرق زمین اسباب بیکاری و معطلی و قطع نظر از مراحل زندگانی بدست خود خویشتن را جسماً وروحاً پست و مضمحل نمائیم. مسلک بودائیها در اروپای ما فقط در میان معدودی از ادبای خودنما انتشار یافته و عقاید سری تبتیها در میان ایشان مقام ارجمندی را داراست گرچه این عقیده بانیروانا اختلاف دارد. اما باید دانست که قبول اصل عقیده بودایی که مبتنی با نیرواناست چندان آسان نیست زیرا میگوید؛ در هر حال در این اعصار بیکران انتشار و تمرکز که در انتهای آنها مسبب بزرگ اولیه تمام موجودات را جذب کرده و خود او تنها بی حرکت بر روی عوالم منحل میآرمد فی الواقع در اینصورت فکر انسانی را در یک نوع دواری می‌افکند و همچنین تصوراتی را که در خصوص عناصر سبعه با ارکان مشکلۀ انسانی که بسیارات هفت گانه (امروزه در عوض سیارات سبعه که قدما بدان معتقد بوده اند ما منظومه شمسی را دارای هشت سیاره میدانیم گرچه هنوز علماء به سیاره نهمین تردید دارند بعلت اینکه در ماوراء کرۀ نپتون انقلابات سماوی مشاهده شده) مربوط میگشته نیز در این عقیده چنین مذکور است که دوره زندگانی صعودی بایستی این دایره را طی نماید البته انسان بایستی در آنها همه گونه امتحانات و تجربیات بعمل آورد. در تعلیم مذکور فقط یک موضوع برجسته وجود دارد و آن قانون اتفاق و شفقت است که بودا خود شخصاً اعلام نموده و در حقیقت برای جلب توجه مردم و نیکوکاری در این عالم آن خود یکی از بهترین وسایل است ولی ما بر عقیده لیمون ددر زنی: قانون مذکور از آن جهت ملایم و خالی است که نقطه اتکائی ندارد و بهمین دلیل اکثریت مردم آنرا نمی فهمند بدین معنی که عموم را تشنه و بسمت خود دعوت میکنند ولی بدون آنکه آنها وعده دهد که چگونه زحمات ایشان جبران خواهد شد. مذهب بودا با وجود لکه‌ها و مطالب مبهم و تاریکی را که داراست معهذا از بزرگ ترین ادیانی که تاکنون در عالم ظاهر گشته اند بالاتر است. زیرا آئین مذکور سراپا محبت، شالوده و اساس آن بر روی تساوی استوار گردیده و در مقابل تشخیص طوایفی که از براهمه برقرار شده یک عکس العمل قوى بشمار میرود آئین مذکور در بعضی نکات کتاب یا انجیل عیسویون مشابهت تامی را داراست.
حدیث:
در حدیثى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله روایت شده است که : جبرئیل علیه السلام نزد پیامبر خدا صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد: اى رسول خدا! خداوند مرا با هدیه اى نزد تو فرستاده که این چنین هدیه اى به هیچ کس پیش از تو نداده است. رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: آن هدیه چیست؟ عرض کرد: صبر و نیکوتر از صبر. فرمود: نیکوتر از صبر چیست؟ عرض کرد: رضا و نیکوتر از آن. فرمود: نیکوتر از رضا چیست؟ عرض کرد: زهد و نیکوتر از آن. فرمود: نیکوتر از زهد چیست؟ عرض کرد: اخلاص و نیکوتر از آن. فرمود: نیکوتر از اخلاص چیست؟ عرض کرد: یقین و نیکوتر از یقین. پیامبر میفرماید گفتم: اى جبرئیل! نیکوتر از یقین چیست؟ گفت: راه رفتن به آن توکل نمودن بر خداى عزوجل است گفتم: توکل بر خدا چیست؟ گفت: آگاهى به اینکه ضرر و نفع و عطا و منع هیچ یک به دست مخلوق نیست و نومیدى از مخلوق را در عمل رعایت کند، پس هرگاه بنده اى چنین باشد براى هیچ کس غیر از خدا کار نمیکند و امید و بیم ندارد جز از خدا و به هیچ کس جز خدا چشم نمى دوزد، پس این معناى توکل است. گفتم: اى جبرئیل! تفسیر صبر چیست؟ گفت: در سختى شکیبایى کند چنانکه در شادى، و در تنگدستى شکیبایى کند چنانکه در ثروتمندى، و در بلا شکیبایى کند چنانکه در وقت عافیت و تندرستى پس از بلایى که به او رسیده به نزد مخلوق شکوه و شکایت نبرد. گفتم: تفسیر قناعت چیست؟ گفت: به آنچه از دنیا نصیب او گردیده قانع باشد به کم قانع باشد و شکر آن را بجاى آورد. گفتم: تفسیر رضا چیست؟ گفت: شخص رضایتمند بر مولاى خود خشم نمیگیرد چه به دنیا رسیده باشد چه نرسیده باشد، و بر نفس خود به عمل کم خوشنود نیست. گفتم: اى جبرئیل تفسیر زهد چیست؟ گفت: اینکه دوست بدارد آن کس را که آفریننده اش را دوست دارد و دشمن بدارد آن کس را که آفریننده اش را دشمن میدارد و از حلال دنیا بر خود تنگ بگیرد و به حرام آن توجهى نکند زیرا حلال آن حساب دارد و حرامش موجب عقابت است، و به همه مسلمانان مهربانى کند چنانکه نسبت به خود مهربان است و آنچنانکه از مردارى که بوى گندش زیاد شده است پرهیز میکند از سخن گفتن بپرهیزد و همچنانکه از آتشى که او را فرا گیرد دورى میکند از چیزهاى پوچ و فانى دنیا و زینت دنیا پرهیز کند و آرزویش را کوتاه کند و اجلش را پیش رو داشته باشد. گفتم: اى جبرئیل! تفسیر اخلاص چیست؟ گفت: مخلص کسى است که هیچ چیز را از مردم درخواست نکند تا خود بیابد و آنگاه که یافت خوشنود باشد و اگر چیزى در نزد او باقى ماند آن را در راه خدا عطا کند پس ‍ اگر از مخلوق درخواست نکند به عبودیت خداوند اقرار کرده است. و اگر خواسته خود را یافت و خوشنود بود چنین کسى از خدا خوشنود است و خداوند تبارک و تعالى نیز از او خوشنود است و هنگامى که بخاطر خداى عزوجل عطا میکند چنین کسى در حد اعتماد به پروردگار خویش است. گفتم: تفسیر یقین چیست؟ گفت: مومن براى خدا بگونه اى عمل کند گوئیا او را مى بیند که اگر او خدا را نمى بیند خداوند او را مى بیند و از روى یقین و باور بداند که آنچه به او رسیده است ممکن نبود که به او برسد و به خطا رود و آنچه که به خطا رفته و به او نرسیده است نمیشد که به او برسد. همه اینها که گفته شد شاخه هاى توکل و راه رفتن بسوى زهد است.

بیلدربرگ

ایران از نقشه حذف شد: تصور کنین یه روز بیدار میشید و می بینید دیگه کشوری به اسم ایران وجود نداره؛ به جاش روی نقشه، فقط شش یا هفت کشور کوچیکه که مدام با هم بخاطر اختلاف قومیت در جنگند. راستش این سناریوی اصلیِ نشستِ محرمانه‌ بیلدربرگ تو آوریل ۱۹۷۹ بود، که وقتی مستندش رو دیدم کرک و پرم ریخت، باید به این باقالیا گفت: شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لوف لوف خورد گه دانه دانه.


دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هرچه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
من این روز را داشتم چشم و زین غم
نبوده است با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم و لیکن
نه چندان که یک سو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از درِ خود
گناهم نبوده است جز بی گنایی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید
به چندان وفا این‌همه بی‌وفایی
سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا، دریغا، که آگه نبودم
که تو بی‌وفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم و لیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
از فرخی سیستانی
فرخی سیستانی شاعر بزرگ اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم و از جمله سرآمدان سخن در عهد خویش و در همه‌ی ادوار تاریخ ادبی ایران است. فرخی یکی از بهترین شاعران قصیده‌سرای ایران و سخنانش در میان قصیده‌سرایان به سادگی و روانی و استحکام و متانت ممتاز است. ابیات آغازین قصیده اگر در مدح معشوق و توصیف زیبایی‌های او باشد، تغزّل نامیده میشود و فرخی در سرایش تغزلات مخصوصا در موضوعات عاشقانه و احساسی سرآمد است. فرخی هم از نظر تنوع حوزه خیال‌های شاعرانه و هم از نظر لطافت تصویرها، شاعری برجسته است. در سراسر دیوان فرخی به مجموعه‌ای از تصویرهای تازه از طبیعت بی‌جان و طبیعت زنده می‌توان دست یافت که از هرجهت قابل توّجه است. این تصاویر حاصل نوعی تجربه خصوصی اوست. فرخی در شهر غزنه به دنیا آمد و در دربار محمود غزنوی شعر می‌سرود.

کتاب زرسالاران یهود گر چه سنگینه و حدود ۳ هزار صفحه هست، ولی اطلاعات خوب و عالی از نحوه ایجاد تفرقه و اغتشاش بصورت مستند و تاریخی میده که تا حالا همچین کتابی جامع و کامل ندیدم.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش هفدهم
انگلیسیها و راهزنی دریایی: علاوه بر شورشهای مهاراته و سیک، پدیده دیگری که دولت هند در دوران اورنگ زیب با آن مواجه شد، راهزنیهای دریایی گسترده انگلیسیها بود. در آن دوران، شاید درک ماهیت این پدیده آسان نبود، ولی امروزه، با نگاهی به تحولات گذشته، درک آن آسان است. از منظر امروزین، راهزنی سازمان یافته و گسترده انگلیسیها تنها در یک مقطع تاریخی خاص و تقارن زمانی آن با راهزنیهای زمینی مهاراته ها و عصیان سیکها نمیتواند پدیده ای تصادفی انگاشته شود. راهزنی گسترده دریایی انگلیسیها پس از شکست آنان در جنگ با هند (١٦٩٠م) آغاز شد و با درگذشت اورنگ زیب پایان یافت. پیش و پس از آن راهزنیهای دریایی اروپاییان در اقیانوس هند، خلیج فارس و خاوردور وجود داشت ولی هیچگاه چنین ابعادی نیافت و هیچگاه دزد دریایی نامداری چون جان اوری در صحنه اقیانوس هند ظاهر نشد. گویی کانونی مقتدر در یک مقطع زمانی خاص به سرمایه گذاری کلان در راهزنیهای دریایی در شرق پرداخت و آنگاه که نیازی به آن نیافت به تحرکات خود پایان داد! دولت اورنگ زیب بشدت به نقش کمپانی هند شرقی انگلیس در این راهزنیها مشکوک بود، و چنانکه خواهیم دید با هر غارت دریایی آنان را به صلابه میکشید، ولی ظاهرا نتوانست مدرکی متقن دال بر همدستی این تجار شریف با دزدان دریایی بیابد. بی شک، دولت اورنگ زیب از غارتگریهای دریایی سر فرانسیس دریک، این سگ درنده الیزابت در دریاها، در یک سده پیش و کارکرد این سیاست انگلیسی علیه فیلیپ دوم، پادشاه مقتدر اسپانیا، اطلاع نداشت وگرنه همچون ما با تردید بیشتر به عملکرد تجار انگلیسی مینگریست. چنانکه گفتیم، دزدی دریایی اروپاییان از زمان ورود پرتغالیها به آبهای شرق آغاز شد و این یکی از حربه های آنان برای اخراج مسلمانان از صحنه تجارت دریایی بود. معهذا، کمی پس از شکست انگلیسیها در جنگ با دولت هند یک اتحادیه مقتدر از دزدان دریایی اروپایی در آبهای اقیانوس هند ظاهر شد و تا اواخر دوران اورنگ زیب به تکاپوی خود ادامه داد. در رأس این اتحادیه یک انگلیسی قرار داشت که در منابع تاریخی نام او به صورت جان آوری، هنری آوری و جان بریجمن ثبت شده است. جان آوری (١٦٦٥؟)، نامدارترین دزد دریایی تاریخ معاصر است و در تاریخنگاری غرب به دزد دریایی کبیر یا سلطان دزدان دریایی شهرت دارد. حوزه عملیات اتحادیه جان آوری از موزامبیک تا جزایر سوماترا امتداد داشت و بیشتر اعضای آن انگلیسی بودند. آمریکاییها، هلندیها، فرانسویها و دانمارکیها نیز در این اتحادیه مشارکت داشتند و یکی از عرصه های تکاپوی آنان تجارت برده در مسیر ماداگاسکار- نیویورک بود. هرچند کمپانی هند شرقی انگلیس منکر مشارکت خود در این ماجرا بود، ولی مقامات هندی به شدت به آنان مشکوک بودند و ایشان را مسئول این پدیده میدانستند. جان آوری ابتدا در جزیره پریم، در نزدیکی عدن، مستقر شد. ولی چون این جزیره فاقد آب آشامیدنی بود، و حفاریهای او نیز برای رسیدن به آب شیرین به نتیجه نرسید، جزیره کوچک سن ماری را، در شمال شرقی ماداگاسکار، به عنوان پایگاه خود برگزید و در آن دژی استوار و سلطان نشینی کوچک به پاکرد. از این زمان، سواحل ماداگاسکار به مرکز بزرگ دزدی دریایی و تجارت جهانی برده بدل شد و از آمیزش دزدان دریایی و سکنه بومی نسلی از مردم دورگه در این منطقه پدید آمد. آوری پس از پایان عملیات خود در آبهای هند به انگلستان بازگشت؛ بی هیچ مزاحمتی از سوی دولت انگلیس به زندگی خود ادامه داد و در آنجا درگذشت. فعالیت جان آوری از سال ١٦٩٤ میلادی با حمله به کشـتی ملا عبدالغفار، ملک التجار سورت، آغاز شد. این کشتی فاتح محمدی نام داشت و محموله ای به ارزش ٣٠ الی ٤٠ هزار پوند استرلینگ را حمل میکرد. ملا عبدالغفار، از طایفه شیعی (اسماعیلی) بوهره، بزرگترین تاجر بندر سورت بشمار میرفت و به تعبیر کمیساریات غول تجاری هند بود. پس از این حادثه، کشتیهای عبدالغفار بارها و بارها مورد حمله دزدان دریایی اروپایی قرار گرفت و به این دلیل نام او غالباً در اسناد کمپانی هند شرقی انگلیس ذکر شده است. معهذا، جنجالی ترین اقدام جان آوری در سپتامبر ١٦٩٥ و با غارت کشتی گنج سوایی رخ داد. این حادثه اوج دزدیهای دریایی اروپاییان در اقیانوس هند بشمار میرود و بعنوان یکی از فجیع ترین جنایات اروپاییان به ثبت رسیده است. کشتی گنج سوایی، متعلق به دولت هند، به حمل و نقل حجاج اختصاص داشت؛ در آن هشتاد توپ مستقر بود، بزرگترین کشتی بندر سورت بشمار میرفت و فرماندهی آن با یکی از دریانوردان نامدار هند بنام ناخدا ابراهیم خان بود. جان آوری به کشتی فوق حمله برد و پس از جنگی سخت، که به قتل ٤٥ تن از محافظان انجامید، سرانجام دزدان وارد عرشه شدند. در این زمان، کشتی فوق از جده عازم سورت بود و ١٥٠٠ تن از زایران خانه خدا را، پس از انجام مناسک حج، به وطن بازمیگرداند. بسیاری از مسافران زن بودند و برخی از آنان به خاندانهای محترم سادات هند تعلق داشتند. در میان مسافران شاهزاده خانمی از خاندان اورنگ زیب نیز حضور داشت. راهزنان به مدت سه روز کشتی را به اشغال گرفتند، کالاهای قیمتی و زیورآلات زنان را به تاراج بردند و به آنان تجاوز کردند. بسیاری از زنان خود را به دریا انداختند تا به دست مهاجمان اروپایی نیفتند. راهزنان سپس یکصد زن را بهمراه خود به ماداگاسکار بردند و اینان هیچگاه به وطن بازنگشتند. از جمله اسرای نگونبخت، شاهزاده خانم گورکانی و یک پسر خردسال از خویشان او، شاید پسرش، بود. جان آوری این دو را به عنوان اسرای شخصی خود به جزیره سن ماری برد. ارزش طلا و جواهرات حجاج که به دست دزدان افتاد، بیش از ٢٥٠ هزار پوند استرلینگ گزارش شده است. با رسیدن گنج سوایی به بندر سورت، موجی از خشم و ماتم شهر را فرا گرفت. مردم عزادار و خشمگین به دفتر کمپانی هند شرقی انگلیس حمله بردند؛ ولی اعتمادخان، نواب سورت، با نیروی نظامی خویش موفق به استقرار امنیت شد و از ورود مردم به مراکز انگلیسیها و کشتار حتمی آنان جلوگیری کرد. او سپس، کلیه کارکنان کمپانی در بنادر سورت و بهروچ را، که تعداد آنها هشتاد نفر ذکر شده، زندانی کرد. کتاب رسمی حکومت بمبئی، مدعی است انگلیسیها به شکلی غیرانسانی زندانی و به زنجیر کشیده شدند. انسلی، رئیس دفتر کمپانی در سورت، نیز زندانی و به زنجیر کشیده شد؛ ولی زودتر از دیگران، در فوریه ،١٦٩٦ آزاد شد. سر جان گایر، جانشین سر جان چایلد، و انسلی، با این ادعا که ما تاجریم نه دزد، تلاش گسترده ای را برای رفع اتهام از کمپانی آغاز کردند. اینان از حمایت دوستان خود در دربار برخوردار بودند و اعتمادخان نیز تلاش وسیعی برای رفع اتهام از ایشان انجام داد. سرانجام، در ٧ ژوئیه ،١٦٩٦ اورنگ زیب، که به تعبیر جادونات سرکار آنقدر خردمند بود که تابع احساسات خود نشود، در مقابل تعهد انگلیسیها دال بر حفاظت از کشتیهای تجاری و حجاج دستور آزادی زندانیان را صادر کرد. بدینسان، تجارت کمپانی پس از یازده ماه بار دیگر از سر گرفته شد؛ ولی این پایان ماجرا نبود. در سالهای بعد، هرچند حادثه ای فجیع در ابعاد ماجرای گنج سوایی تکرار نشد، ولی راهزنی انگلیسیها در آبهای اقیانوس هند ادامه داشت: در سال ١٦٩٦م. یک کشتی به نام رامپورا، که از مسقط عازم سورت بود، مورد دستبرد دزدان اروپایی قرار گرفت. دزدان دهان ناخدای کشتی را با سوزن و نخ دوختند و وی پس از آزادی به علت جراحات وارده در بندر عدن درگذشت. در سال ١٦٩٧م، یک راهزن انگلیسی دیگر بنام ویلیام کید (١٧٠١ - ١٦٤٥) معروف به ماجراجو، به اتحادیه جان آوری پیوست. او در رأس یک ارتش دریایی کوچک، مرکب از ١٢٠ توپ و ٣٠٠ اروپایی که بیشترشان انگلیسی بودند، پایگاه خود را در ساحل ماداگاسکار قرار داد. ویلیام کید را بیرحم و وحشی ولی ترسو و گریزان از جنگ با کشتیهای مجهز توصیف کرده اند. در اوایل سال ١٦٩٨ گروه جان آوری/ ویلیام کید کشتی دیگری را با محموله ای به ارزش ٣٠ هزار پوند استرلینگ غارت کرد. این محموله به یکی از تجار هند بنام مخلص خان تعلق داشت. در همین زمان، یکی دیگر از اعضای اتحادیه آوری، یک هلندی بنام خیورز معروف به پیردزد هلندی کشتی حامل محموله بزرگ حسین همدانی، تاجر ایرانی مقیم سورت، را غارت کرد. اعتبار خان، نواب جدید سورت، برخلاف سلفش، سیاست سخت گیرانه تری در قبال اروپاییان در پیش گرفت. دفاتر کمپانیهای انگلیسی، هلندی و فرانسوی در سورت تعطیل شد و کارگزاران آن زندانی شدند. اعتبارخان، همچنین، دلالان هندی را که متهم به همدستی با دزدان بودند به سختی تنبیه کرد. دولت هند این بار خواستار آن شد که اروپاییان مسئولیت کلیه دزدیهای دریایی را بپذیرند و غرامت آن را بپردازند. ماجرا با تسلیم اروپاییان پایان یافت هرچند غرامتی متناسب با خسارات وارده به حسین همدانی پرداخت نشد: انگلیسیها ٣٠ هزار روپیه غرامت پرداختند و حفاظت دریاهای جنوبی هند را متعهد شدند، هلندیها ٧٠ هزار روپیه غرامت پرداختند و حمل و نقل حجاج و حفاظت از آبهای مدخل دریای سرخ را متقبل شدند، و فرانسویها با پرداخت ٣٠ هزار روپیه مجبور به حفاظت از آبهای خلیج فارس شدند. بحران فوق و تعطیل دفاتر اروپاییان تا سال ١٧٠٠ میلادی ادامه داشت. معهذا، به رغم برخی حرکتهای نمایشی در حفاظت از آبهای منطقه، مانند اعزام ناوگانهای حفاظتی کاپیتان وارن و کاپیتان لیتلتون از سوی کمپانی هند شرقی انگلیس، اروپاییان به تعهدات خود عمل نکردند. همدستی کمپانی هند شرقی انگلیس با اتحادیه دزدان د ریایی روشن است. برای نمونه، مایلز مینویسد کاپیتان لیتلتون با ناوگان خود به جزیره سن ماری رفت و چند ماه در آنجا مستقر بود ولی هیچ اقدامی برای دستگیری دزدان نکرد. غارتهای دریایی همچنان ادامه یافت و راهزنان انگلیسی - چون کاپیتان بوون، کاپیتان هاوارد، کاپیتان هالسی، کاپیتان رید، کاپیتان بوث، کاپیتان وایت، کاپیتان کرنلیوس، کاپیتان ویلیامسون، کاپیتان انگلند و غـیره و غیره در اقیانوس هند و خلیج فارس به تاراج کشتیهای تجار مسلمان مشغول بودند گفته میشود یکی از این دزدان انگلیسی، بنام کاپیتان بارتولومه رابرتس ١٦٨٢ تا ١٧٢٢ در ظرف سه سال چهارصد کشتی و قایق تجاری را نابود کرد سرانجام، اورنگ زیب طی فرمانی کلیه فعالیتهای تجاری اروپاییان را، به علت ناتوانی آنان در تحقق تعهداتشان دال بر حفظ امنیت دریایی منطقه، ممنوع اعلام کرد و دستور داد اموال آنها توقیف و مصادره شود. در ۵ فوریه ١٧٠١ فرمان اورنگ زیب بدست شجاعت خان رسید و در ٨ فوریه بدستور او سر جان گایر، که در این زمان در سورت حضور داشت، و کولت، رئیس جدید دفتر کمپانی در سـورت، دسـتگیر و مدت کوتاهی زندانی شدند. این ماجرا نیز پس از مدتی به پایان رسید ولی دزدیهای دریایی همچنان ادامه یافت. در سپتامبر ،١٧٠٣ دزدان اروپایی دو کشتی هندی را غارت کردند و این بار اعتبار خان خسارتی هنگفت به مبلـغ ٦٠٠ هـزار روپیه (٥٠ هزار پوند استرلینگ) از دلالان هندی انگلیسیها و هلندیها گرفت. بدینسان، تا اورنگ زیب زنده بود، همپای آشوبهای مهاراته و سیک در غرب و شمال غربی هند، دزدیهای دریایی اروپاییان نیز ادامه داشت. انحطاط و فروپاشی دولت گورکانی بیهوده نیست که مرگ اورنگ زیب با شادمانی گردانندگان و کارگزاران کمپانی هند شرقی انگلیس مواجه شد. این سرآغاز دورانی از آشوبهای داخلی در سرزمین هند و جنگ قدرت در درون خاندان گورکانی و در میان کانونهای قدرت سیاسی در دهلی و ایالات است که ارزیابی میزان تأثیر و نقش استعمار غرب در آن، با منابع موجود، برای نگارنده ممکن نیست. پیشتر با کارکرد مهاراته ها و سیکها در این فرایند آشنا شدیم و اینک به سرنوشت دولت مرکزی دهلی نظری اجمالی می افکنیم: با درگذشت اورنگ زیب، پسر بزرگ او، محمد معظم الدین معروف به شاه عالم که حکومت پنجاب را به دست داشت، راهی آگرا شد و حدود چهار ماه بعد، در ١٩ ربیع الاول ١١١٩ق / ١٢ ژوئن ١٧٠٧م. با عنوان بهادر شاه در مسند سلطنت جای گرفت. در این فاصله دو پسر دیگر اورنگ زیب، شاهزاده کامبخش و شاهزاده محمد اعظم شاه و پسرش بیداربخت، با تحریک برخی رجال، ستیز بر سر تصاحب مقام سلطنت را آغاز کردند. این سرآغاز فتنه ای است که دودمان گورکانی هند را به نابودی کشید. کمی پس از صعود بهادرشاه، ضیاء الدین، پیشکار کل دربار دهلی، نامه ای به توماس پیت، فرمانده قلعه سن جرج (مدرس)، نوشت و به او وعده داد که اگر انگلیسیها از رقبای شاه جدید حمایت نکنند فرمان تجارت کمپانی را خواهد گرفت. این نامه بیانگر آن است که اینک کانونهای سیاسی هند کمپانی هند شرقی را کم و بیش قدرتی موثر می انگارند و از مشارکت آن در رقابتهای خود نگرانند. ضیاء الدین، که جان کی از او بعنوان دوست قدیمی توماس پیت نام میبرد، در سال ١٧١٠م. نواب بندر حقلی شد. درباره توماس پیت و پیوندهای او با زرسالاران یهودی و نقش موثر اعقابش در تکوین امپراتوری استعماری بریتانیا در آینده به تفصیل سخن خواهیم گفت. اجمالا اینکه، پیت پس از بازگشت به لندن بعنوان رئیس کمپانی هند شرقی در مسند سر جوسیا چایلد جای گرفت و نوه و نواده او نخست وزیران بعدی انگلیس اند. دو سال نخست سلطنت بهادرشاه در جنگ با برادران شورشی اش گذشت و این فرصتی بود برای سیکها و مهاراته ها تا شمال و جنوب غربی هند را به آشوب کشند. بهادرشاه برای سرکوب سیکها در سال ١٧١٠ لشکرکشی به شهر سرهند پنجاب را آغاز کرد. او به مذهب تشیع گرایش داشت و در آغاز سلطنتش فرمان داد در خطبه های نماز جمعه پس از نام علی (علیه‌ السلام)، در کنار سایر خلفا، عنوان وصی پیامبر (ص) نیز ذکر شود. این نیز بهانه ای شد برای تحریکهای مرموزی که در غیاب بهادرشاه به شورش اهل تسنن در دهلی و مقابله خشن سنیها و افغانها در پنجاب با او انجامید؛ تا بدانجا که وی پس از ورود به شهر معظم لاهور به علت نگرانی از شورش اهل تسنن در مراسم نماز جمعه حضور نیافت و عنوان فوق در خطبه های نماز به کار نرفت. همین بلوا در شهر احمدآباد، مرکز ایالت گجرات، نیز رخ داد و خطیب نماز جمعه در مسجد جامع شهر پس از ذکر عنوان فوق به قتل رسید. این پادشاه لایق، در کوران فتنه و توطئه، پس از ورود به لاهور به شدت بیمار شد و در ١٩ محرم ١١٢٤ق / ٢٧ فوریه ١٧١٢م. در این شهر درگذشت. جنازه او به دهلی منتقل شد و در جوار آرامگاه خواجه قطب چراغ به خاک سپرده شد. بهادرشاه را فرهیخته و زاهد، به دور از هرگونه ریاکاری، دارای سرشتی معتدل و خویشتندار و مدیر و مدبر توصیف کرده اند. معهذا، دولت مستعجل او به پنج سال نکشید و واپسین امید به تداوم اقتدار و وحدت دولت مرکزی هند به باد رفت. در دوران بهادرشاه، ذوالفقار خان نصرت جنگ، پسر اسدخان وزیر ایرانی و دوست شخصی اورنگ زیب، وکیل مطلق (نخست وزیر) او بود. ذوالفقار خان پس از درگذشت بهادرشاه به کانون اصلی قدرت سیاسی بدل شد و نقشی ستودنی در تاریخ هند ایفا نکرد. با دسیسه های او، محمد عظیم الدین، پسر قابل و محبوب بهادرشاه که حکومت بنگال را بدست داشت، به قتل رسید و نالایق ترین پسر، بنام معزالدین جهاندارشاه، به سلطنت رسید. کمیساریات او را یکی از شاهزادگان بی ارزشی میداند که نام خاندان گورکانی را بدنام کرد. مدت حکمرانی جهاندارشاه و یکه تازی ذوالفقار خان به یازده ماه نرسید. معین الدین محمد فرخ سیر، پسر ٣٠ ساله عظیم الدین، با شنیدن خبر قتل پدر با هوادارانش از بنگال راهی دهلی شد. او پس از جنگی خونین پیروز شد و در ١٣ ذیحجه ١١٢٤ق / ١١ ژانویه ١٧١٣م. بعنوان پادشاه هند بر اریکه قدرت نشست. فرخ سیر پس از ورود به دهلی جهاندارشاه را در زندان به قتل رسانید. ذوالفقار خان و پدر سالخورده اش اسدخان، که آخرین بقایای رجال مجرب عصر بزرگ اورنگ زیب به شمار میرفتند، نخست بخشوده شدند ولی چند روز بعد ذوالفقار خان به قتل رسید و اموالش مصادره شد. اسدخان سه سال بعد (١٥ ژوئن ١٧١٦)در سن ٨٨ سالگی درگذشت. نقش اصلی را در برانگیختن و پـیروزی فرخ سیر دو برادر از سادات برا (برها) داشتند. بنام های حسنعلی و حسینعلی. این دو از تبار سید ابوالفره نامی از سکنه حومه بغدادند که در سده هفتم هجری/ سیزدهم میلادی به هند مهاجرت کرد. نسل او در دو شهر سرهند و دهلی سکنی گرفتند و به سادات برا شهرت یافتند. اینان از دوران اکبر به دلیل جسارت در جنگها نامی پرآوازه یافتند و بتدریج به یکی از دودمانهای متنفذ هند بدل شدند. در دوران حکومت محمد عظیم الدین بر بنگال حسنعلی و حسینعلی در زمره مقربان او جای گرفتند و حکمرانی شهرهای الله آباد و پاتنا به ایشان واگذار شد. با قتل عظیم الدین، این دو رجال و سپاهیان بنگال را به سود فرخ سیر بسیج کردند، فرماندهی قشون را خود به دست گرفتند و سرانجام فرخ سیر را بر تخت سلطنت نشاندند. در دوران سلطنت فرخ سیر، این دو برادر حکمرانان واقعی هند بودند. حسنعلی، که اینک عبداالله خان قطب الملک لقب داشت، وزیر فرخ سیر بود و حسینعلی خان امیرالامرا نایب السلطنه سرزمین پهناور دکن و مرد مقتدر دربار دهلی. این دو برادر در تاریخنگاری هند خوشنام نیستند. روشهای دسیسه گرانه و ناجوانمردانه در سرکوب مخالفان، قلع و قمع اعضای لایـق دودمان گورکانی و نابودی رجال آزموده و استخوان دار و فرهیخته، برکشیدن اراذل و بندوبست با چپاولگرانی چون آجیت سینگ و سران مهاراته، و سرانجام سپردن مناصب مهم حکومتی به کارگزاران حقیر و مطیع شمه ای از اقدامات آنان است که نقشی مهم در فروپاشی دولت مرکزی دهلی داشت. فرخ سیر و رجال ایرانی و ترک دولت گورکانی برای پایان دادن به اقتدار عبداالله خان و حسینعلی خان بارها کوشیدند ولی هماره ناکام ماندند. حسینعلی خان، نایب السلطنه دکن، پیوندی استوار با سران راهزن مهاراته برقرار کرد. در ماجرای آخرین تلاش فرخ سیر برای پایان دادن به سلطه این دو برادر، حسینعلی خان با قشونی مفصل، که بخش مهمی از آن راهزنان مهاراته بودند، راهی دهلی شد. در ٢٧ فوریه ١٧١٩م مهاراته ها خیابانهای دهلی را به اشغال درآوردند و در فضایی سرشار از رعب، عبدالله خان بهمراه آجیت سینگ، راجه هندوی منطقه جودپور و پدرزن فرخ سیر، شاه نگونبخت را در حرمش دستگیر و از سلطنت خلع کرد. پس از این کودتای خونین، فرخ سیر به دستور برادران فوق کور و زندانی شد و پس از دوماه، در ٨ ربیع الاول ١١٣١ق / ٢٨ آوریل ١٧١٩م. در زندان به وضعی فجیع به قتل رسید. راهزنان مهاراته نیز، با غنایمی که به چنگ آورده بودند و فرامینی که برای مشارکت در این توطئه به آنان وعده داده شده بود، راهی دکن شدند. از این پس مهاراته ها یکی از کانونهای سیاسی موثر در دولت مرکزی دهلی به شمار میروند. دوران شش ساله حکومت فرخ سیر دوران تبدیل دربار دهلی به کانون عفن توطئه است؛ دوران نفوذ گسترده استعمار بریتانیا در منطقه و پیوند آن با کانونهای قدرت سیاسی در هند است و نیز دوران اقتدار خودسرانه و بی قانون حکام و قدرتهای
محلی.
یک نمونه وضع گجرات است: آجیت سینگ، راجه متمرد هندو، دشمن شناخته شده دولت گورکانی هند بود. معهذا، حسینعلی خان نه تنها در ٢٧ دسامبر ١٧١٥ دختر او را، پس از گروش به اسلام، طی جشنی باشکوه که یک ماه و نیم به طول کشید به همسری فرخ سیر درآورد، بلکه در همین زمان وی را، علاوه بر جودپور، در سمت نایب السلطنه و صوبه دار دو ایالت مهم اجمیر و گجرات گمارد. یکی از عمال عبدالله خان و حسینعلی خان بنام حیدرقلی خان نیز به قائم مقامی آجیت سینگ در گجرات و نوابی بندر سورت گمارده شد. ورود حیدرقلی خان به سورت مقارن است با فوت ملا عبدالغفار تاجر بزرگ هند. حیدرقلی خان تمامی ارثیه کلان او را به سود خود ضبط کرد. ولی پسر عبدالغفار، بنام ملا عبدالحی، به دربار دهلی رفت و پس از تلاش فراوان سرانجام توانست فرمانی از فرخ سیر دال بر بازپس گیری اموالش به دست آورد. فرخ سیر به او خلعت و لقب محمدعلی نیز اعطا کرد. آجیت سینگ حکمرانی ستمگر بود. او به سرکوب مسلمانان دست زد، مساجد را تخریب کرد و مانع برگزاری نماز جماعت شد. حکومت او بر اجمیر، که به دلیل وجود آرامگاه معین الدین چشتی و برخی زیارتگاههای دیگر شهری مقدس بشمار میرفت، مورد نفرت مردم مسلمان منطقه بود. سرانجام، خودکامگی او چنان اوج گرفت که، در زمان افول قدرت قطب الملک و برادرش، مردم گجرات بر او شوریدند و نماینده اش را از احمدآباد بیرون راندند. محمدشاه، پادشاه بعدی، در پاسخ به شکایات مردم او را از سمتش عزل کرد ولی آجیت سینگ سر به عصیان برداشت و با سپاهی ٣٠ هزار نفره به شهر اجمیر حمله برد و مناطق وسیعی را غارت کرد. آنگاه که امرای مسلمان منطقه سپاه او را در هم شکستند، زبونانه نامه ای به شاه نوشت و مدعی شد که اگر بار دیگر به حکومت اجمیر منصوب شود رفتار زشت گذشته را جبران خواهد کرد. محمدشاه به درخواست او پاسخ مثبت داد. بدینسان، تا سال ١٧٢٢ ایالات اجمیر و گجرات، همپای تاخت و تاز راهزنان مهاراته، عرصه حکومت خودکامه آجیت سینگ و حیدرقلی خان نیز بود. آجیت سینگ در ژوئن ١٧٢٤ به دست پسرش آبای سینگ به قتل رسید. او نیز مهاراجه جودپور شد و در سالهای ١٧٣٠ تا ١٧٣٧ بر ایالت گجرات حکومتی خودسرانه داشت؛ هرچند سربلندخان، حکمران قبلی ١٧٢٥ تا ١٧٣٠ در بی قانونی و بی عدالتی کم از او نبود. عبدالله خان قطب الملک و حسینعلی خان، پس از برکناری فرخ سیر، محمد رفیع الدرجات، پسر ٢٠ ساله محمد رفیع الشأن و نوه بهادرشاه، را بعنوان پادشاه هند اعلام کردند. ولی سه ماه بعد (٤ ژوئن ١٧١٩) او را خلع و دو روز بعد (٦ ژوئن) برادرش، رفیع الدوله، را بنام شاه جهان دوم بر تخت سلطنت نشاندند. رفیع الدرجات کمی بعد (٢٣ رجب ١١٣١ق) به شکلی مرموز درگذشت. شاه جهان دوم چون برادرش زندانی عبدالله خان و حسینعلی خان بود. او نیز چهار ماه بعد، در اوایل ذیقعده ١١٣١ق / سپتامبر ١٧١٩م. بناگاه درگذشت. سرانجام، دو برادر آخرین پادشاه دست نشانده خود را بر تخت نشاندند: محمد روشن اختر، پسر جهان شاه (پسر چهارم بهادر شاه) در ١٥ ذیقعده ١١٣١ق / ٣١ سپتامبر ١٧١٩م. بنام ناصرالدین محمد شاه به سلطنت رسید. در دوران محمدشاه، چون گذشته اوضاع به سود عبدالله خان قطب الملک و حسینعلی خان نبود و این به شکل گیری و اقتدار کانونهای جدید سیاسی در دهلی و ائتلاف آنان علیه برادران فوق باز میگردد نه به توانمندی و کیاست و جسارت محمدشاه. بهر روی، محمد شاه تلاش پنهان برای براندازی سلطه این دو بر سیاست هند را آغاز کرد و سرانجام، در پی ائتلاف رجال ترک و ایرانی دربار دهلی، موفق به حذف ایشان شد. در ٩ اکتبر ،١٧٢٠ حسینعلی خان در ماجرای توطئه جدیدی که برای قتل محمدشاه تدارک دیده بود کشته شد و کمی بعد عبدالله خان قطب الملک واپسین تلاش خود را آغاز کرد. او در ١٤ اکتبر ١٧٢٠ یکی دیگر از برادران قربانیان پیشین خود، رفیع الدرجات و رفیع الدوله، بنام ابراهیم را در دهلی بعنوان پادشاه جدید اعلام نمود. توطئه شکست خورد و سرانجام وی نیز، در سال ،١٧٢٢ در زندان به قتل رسید. (محمدشاه با شاهزاده ابراهیم، که آلت دستی بیش نبود، با مهربانی برخورد کرد و او را بخشید) محمدشاه سلطنتی طولانی (٣٠ ساله) داشت؛ هر چند از اقتدار واقعی یک قدرت مرکزی برخوردار نبود. دوران او، دوران استقلال حکمرانان محلی است و اینک خوبی و بدی حکمرانان ایالات تنها به فرهنگ و سرشت آنان وابسته است و اقتدار یا ضعف کانونها و نهادهای سیاسی سنتی بومی. از نظارت و مدیریت دولت مرکزی خبری نیست. ایالات تنها بطور صوری تابع دولت مرکزی اند و محمدشاه، بسان خلفای عباسی در واپسین دوران اقتدارشان، درواقع رئیس تشریفاتی یک کنفدراسیون سیاسی است. در برخی از این ایالات دودمانهای فرهیخته و خوشنام حکومتگر پدید شدند چون دکن و بنگال و اود، و در برخی دیگر دودمانهای خودکامه غارتگر و بی قانون چون مهاراته و سیک و جودپور. سر جادونات سرکار وضع هند در دوران محمدشاه را بسیار شبیه به ایران صفوی در زمان تهاجم محمود افغان میبیند. و عجیب اینجاست که درست همان حادثه در هند تکرار شد؛ ١٧ سال پس از اشغال ایران، هند نیز به اشغال نیروهای خارجی درآمد (١٧٣٩) و این بار این ایرانیان بودند که به بهانه تنبیه اشغالگران افغانی دهلی را تصرف کردند. ناصرالدین محمدشاه در ربیع الثانی ١١٦١ق / ٢٦ آوریل ١٧٤٨م. درگذشت و در جوار نظام الدین اولیاء در دهلی به خاک سپرده شد. جادونات سرکار با ترحم به محمدشاه مینگرد و درباره او قضاوتی معتدل به دست میدهد. مینویسد در زمان او چنان آشوب هند را فراگرفته بود که وی، اگر حکمرانی قابل نیز بود، توان اعاده نظم و قانون و اقتدار مرکزی گذشته را نداشت. با درگذشت محمدشاه، در اول جمادی الاول ١١٦١ق / ٢٩ آوریل ١٧٤٨م پسر ٢١ ساله او بنام مجاهدالدین احمدشاه بهادر به سلطنت رسید. سر وولزلی هیگ احمدشاه بهادر را موجودی بکلی حقیر و بی ارزش توصیف میکند و میافزاید ضعف شخصیتش وی را به آلت دست دیگران بدل ساخته بود و سرشتش او را به گزینش بی ارزشترین مشاوران هدایت میکرد گرد او را رجالی خودخواه و فاقد میهن پرستی و شرافت احاطه کرده بودند که تنها دغدغه شان تقسیم مرده ریگ دولت گورکانی در میان خود بود. سرانجام، در جریان تنازع رجال درباری، گروهی از آنان بار دیگر سران راهزن مهاراته را به بازی شوم خود کشاندند؛ به کمک آنان دهلی را به اشغال گرفتند و در ١٠ شعبان ١١٦٧ق / ٢ ژوئن ١٧٥٤م. احمدشاه را از سلطنت خلع و عزیزالدین محمد، پسر جهاندار شاه، را بنام عالمگیر دوم به تخت نشاندند. این بار نیز پایتخت باشکوه هند به صحنه چپاول و تجاوز مهاراته ها بدل شد. یک هفته بعد، احمدشاه و مادرش کور شدند. دوران سلطنت عالمگیر دوم، که هیچ شباهتی به عالمگیر اول (اورنگ زیب) نداشت، دوران تیره روزی روزافزون هند و خاندان گورکانی است و مصادف است با دو حادثه بزرگ؛ تهاجم احمدشاه درانی از یکسو و اشغال بنگال بوسیله کمپانی هند شرقی بریتانیا از سوی دیگر. احمدشاه درانی (١١٣٥ ١١٨٦ق / ١٧٢٢ ١٧٧٢م.)، نامدارترین فرمانروای افغان، در میان مردم خود محبوبیت بسیار دارد؛ مورخین او را پدر افغانستان جدید میشناسند و ازینروست که در میان افغانها به احمدشاه بابا شهرت دارد. او پسر زمان خان از طایفه سدوزایی ایل ابدالی است و این ایل رقیب اصلی ایل غلزایی (غلجایی، غلچه زایی) میر ویس و محمود افغان بشمار میرفت. سران طایفه در سالهای ١٧٣٢ ١٧٣٨م،. ایل ابدالی بهمراه رئیس خود، عبدالغنی خان از طایفه سدوزایی ریش سفیدان و شیوخ ایل ابدالی بودند. علیکزایی (دایی احمدخان)، به علت دشمنی با غلزاییها در خراسان مستقر بود و با نادرشاه افشار پیوند داشت. سران ابدالی از سرداران و امرای نادر بودند و در فتح داغستان به او کمک شایان کردند. تعداد سپاهیان ابدالی در ارتش نادر را از ٤٠٠٠ تا ١٦٠٠٠ نفر ذکر کرده اند. پس از اخراج غلزاییها از قندهار بوسیله نادر، ابدالیها در سال ١٧٣٨ به موطن خود در قندهار و هرات بازگشتند. عبدالغنی خان به حکومت قندهار منصوب شد؛ اراضی طوایف غلزایی به تصرف ابدالیها درآمد و غلزاییها به خراسان تبعید شدند. نادر حکومت هرات را نیز به طایفه سدوزایی (طایفه پدری احمدخان) داد. در فتح دهلی، گروهی از سواران ابدالی بهمراه رئیس خود، نورمحمدخان، در کنار نادر بودند و تعدادی از اینان در ماجرای کشتار مرموز نظامیان نادر در دهلی به قتل رسیدند. احمدخان نیز در زمره این ملازمان نادر بود و ظاهرا این سردار جوان افغان در دهلی مورد توجه و ملاطفت نظام الملک، رجل خردمند و نامدار هند، قرار گرفت. با قتل نادر و آغاز جنگ قدرت در ایران، احمدخان ٢٥ ساله به قندهار بازگشت و در ١٨ رجب ١١٦٠ق / ١٥ ژوئیه ١٧٤٧م. طی مراسمی در مسجد شهر خود را پادشاه افغانستان اعلام کرد. او لقب ُدّر ُدّران را برگزید و نام ایل خود را از ابدالی به دُرّانی تغییر داد. سجع مهر او چنین بود: الحکم الله یا ّفتاح، احمدشاه ُدّر ُدّران. احمدشاه پس از ٢٦ سال سلطنت در سن ٥٢ سالگی در پایتخت خود، قندهار، درگذشت. احمدشاه درانی نخستین بار در سال ١٧٤٨ به هند حمله برد و پنجاب را تصرف کرد. او سرانجام تهاجم نهایی خود را آغاز نمود؛ در ٢٧ ژانویه ١٧٥٧ وارد دهلی شد، یک ماه در پایتخت هند اقامت گزید، بنام خود سکه ضرب کرد، یکی از شاهزاده خانمهای تیموری را به همسری پسرش درآورد و به افغانستان بازگشت. ژانویه ١٧٥٧ زمان تهاجم انگلیسیها به بنگال است؛ حادثه ای که سرآغاز استقرار امپراتوری بریتانیا در هند و مشرق زمین تلقی میشود. آیا همزمانی تهاجم احمدشاه درانی به هند و تسخیر بنگال بوسیله انگلیسیها را باید تصادفی انگاشت؟ و براستی چه نیروهایی محرک شاه افغان بسوی هند بودند؟ منابع تاریخی همگی در این اصل متفق اند که ورود احمدشاه درانی به هند در پی تمهیداتی صورت گرفت که مهمترین آن نامه های مکرر و تحریک کننده ای است که از هند به قندهار میرسید و شاه افغان را بسوی دهلی فرامیخواند. احمدشاه درانی نیز در نامه خود به مصطفی سوم، سلطان عثمانی، این نامه نگاریها را عامل اصلی تهاجم خیرخواهانه خویش خوانده است: چون از طرف هند هم اخبار متواتر میرسید که وهن کلی به حال سلاطین آنجا راه یافته و کفار فجار از هر گوشه و کنار سر تمرد و استکبار برافراخته، محیط و متسلط بر جمیع حالات گشته، پادشاه وقت را کالمحصور و امرا و ارکان دولت را معذور ساخته اند؛ و منطوق لازم الوثوق (جاهدوا الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم) قلع و قمع این شجرات خبیثه از آن ارض محروسه الزم، و تنبیه کفار شقاوت نشان بر تأدیب اشرار ایران و متمردان ترکستان در نظر اصابت اثر الزم و اهم نمود... این نیازمند درگاه بی نیاز به عزم تنسیق مهمات آن محالات و تنبیه متمردان شقاوت سمات وارد آن حدود گردید. این منابع متواتر که غیرت افغانی- اسلامی احمدشاه را به جوش آوردند و او را به دهلی گسیل داشتند که بودند؟ برخی مورخین، این دعوت را به حیات الله خان (شهنوازخان) منتسب میکنند. حیات الله خان پسر زکریاخان، حکمران پنجاب (١٧٢٦ ١٧٤٥)، است که پس از مرگ پدر به شهنواز خان ملقب شد و حکومت پنجاب را به دست گرفت. در همین زمان، عموی او، قمرالدین خان، در دهلی وزیر بود. شهنوازخان شیعه بود. بر این اساس، مورخین فوق مدعی اند که وی برای استقرار مذهب تشیع در هند نامه یا نامه هایی به قندهار فرستاد و از احمدشاه دعوت کرد که هند را تصرف کند؛ تا بدینسان خود در سمت وزارت هندوستان جای گیرد. این ادعای مغرضانه، که ظاهرا برای ایجاد اختلاف میان شیعه و سنی جعل شده، صحیح نیست. چنین تحرکاتی علیه تشیع در تاریخنگاری هند بی سابقه نیست. شیعه بودن عبدالله خان قطب الملک و برادرش حسینعلی خان نیز مستمسک دیگری است که مورخین انگلیسی با تأکید بر آن و اطلاق عنوان برادران سید به این دو چهره منفور تاریخ هند و تکرار آن، شیعیان را در فجایع دوران فرخ سیر سهیم میکنند. (این شهنوازخان با شهنوازخان وزیر حیدرآباد و مولف دانشمند و شهید مآثر الامرا یکی نیست) پس از ورود احمدشاه درانی به پنجاب، شهنوازخان نه تنها به او نپیوست بلکه با سپاه مجهز خود راه وی را سد کرد و قصد مقابله داشت. ولی، بنوشته جادونات سرکار، درویشی با پیشگوییهای شوم خود بکلی روحیه سپاهیان او را تخریب کرد و در نتیجه شهنوازخان به اجبار در برابر احمدشاه تسلیم شد. در این دوران، اینگونه دراویش و غیبگویان و پیامبران مجهول الهویه و مرموز هر از چندی در هند پدیدار میشدند. یکی از این دراویش فردی است به نام صابرشاه. او کمی پیش از تهاجم احمدشاه درانی در لاهور ظاهر شد و مدعی شد مسافری است که برای زیارت اماکن مقدس به پنجاب آمده است. داستانهایی عجیب درباره غیبگویی و قدرت سحر و جادوی او به سرعت بر سر زبانها افتاد. آدینه بیگ، مشاور شهنواز خان، درویش را به حضور حکمران برد. درویش غیبگو به شهنوازخان گفت پادشاه هند در صدد برکناری اوست و لذا بهتر است با احمدشاه همکاری کند و از اینطریق بر رتبه و درجه خویش بیفزاید. صابرشاه با لحنی چنان تند و شوم سخن گفت که بر حکمران جوان اثر عمیق گذارد. تبلیغات این درویش عامل مهمی در تخریب روحیه شهنوازخان و تمامی بزرگان و سکنه شهر پنجاب بود. داستانهای تکاپوی صابرشاه و پیشگوییهای شوم او در برخی منابع فارسی تاریخ پنجاب چون عبرت نامه علی الدین، تذکره آنندرام، سیرالمتأخرین، مرآت آفتاب نامه، بیان وقایع، شاهنامه احمدیه، تاریخ سلطانی، عمده التواریخ و گلستان رحمت مندرج است. برخی منابع، چون عمده التواریخ، نامه نگاری به قندهار و دعوت از احمدشاه درانی را کار این درویش، نه شهنوازخان، میدانند. صابرشاه تنها درویشی نبود که در صحنه ظاهر شد. درویش دیگر، فردی است بنام شاه غالب علی، که وی نیز به غیبگویی شهرت داشت. او نیز پیامدهای شومی را در جنگ با احمدشاه درانی ترسیم کرد و بدینسان سرانجام شهنوازخان تسلیم شد. همین منابع از تحرکات مرموز آدینه بیگ، مشاور شهنوازخان، نیز خبر میدهند. آدینه بیگ، که جادونات سرکار او را شیطانی در لباس انسان نامیده است، در این ماجرا نقشی پیچیده ایفا کرد. آدینه بیگ را نیز عامل ارسال پیامهای پنهانی به احمدشاه و ترغیب او به تهاجم به هند میدانند. بهرروی، بررسی اجمالی فوق موارد زیرین را ثابت میکند: اول، پیوندی پنهانی میان شهنوازخان و احمدشاه درانی در کار نبود. دوم، تهاجم احمدشاه درانی به هند در پی تحرکاتی مرموز و پیچیده صورت گرفت. سوم، همان کانونهایی که احمدشاه درانی را به دهلی کشاندند، با ترفندهایی شگفت قدرت دفاعی ارتش پنجاب را، که میتوانست سدی استوار در برابر تهاجم احمدشاه درانی باشد، فلج کردند و سقوط سریع دهلی را ممکن ساختند. (تعداد نفرات ارتش احمدشاه درانی ١٢ تا ١٥ هزار نفر و ٣٠ هزار نفر گزارش شده. روشن است که دفع این نیرو کاملا ممکن بود) اگر چگونگی این ماجرا بر ما روشن نیست، پیامدهای آن کاملا روشن است. تقارن تاریخی سقوط دهلی و سقوط بنگال طبعا باید تأمل هر پژوهشگر جدی را برانگیزد. این بحث را به پایان میبریم و تنها این پرسش را مطرح میکنیم: به راستی، آیا برای کارگزاران کمپانی هند شرقی بریتانیا، که در آینده با ابعاد حضور آنان در منطقه و تحرکاتشان آشنا خواهیم شد، و در اوضاعی چنین آشفته، برنامه ریزی و سازماندهی این تحرکات ممکن نبود؟ احمدشاه درانی، در نامه فوق الذکر، درباره انگیزه های تهاجم خود سخن گفته، از عالمگیر دوم با احترام یاد کرده، توصیفی گویا از عملکرد مهاراتـه ها در دهلی و وضع دولت گورکانی و جامعه هند به دست داده است: سرکردگان کفار تیره انجام مقهور و منکوب سر پنجه سطوت غازیان اسلام گشته، رو به انهزام نهادند؛ و روسای مسلمین که پیش ازین مغلوب آن طایفه بیدین و در وقت محاربه بهمراه مخالفین نکبت قرین بودند مراجعت به شهر نمودند... حضرت پادشاه والاجاه، عالمگیرشاه، که سلاله الاحفاد دودمان تیموریه و در آن اوان جالس سریر سلطنت در آن ناحیه بود، با امرا و ارکان دولت گورکانیه بعنوان استقبال پیش آمده و به اظهار مراسم اخلاص و اتحاد نضارت افزای بوستان محبت و وداد نمود... این طالب رضای خالق و رضاجویی خلایق، حسب الاستدعای ایشان... داخل قلعه شاه جهان آباد و روزی چند متوقف در آن مکان میمنت بنیاد نمود. و در هنگام توقف در آن مقام، بسیاری از آثار کفر و ظلام که کفره نافرجام در دار اسلام بنا کرده، جای استقرار اصنام و اوثان به یاوری بازوی توفیق از پا در انداخته، ازاله ظلمات مشرکین و اضائه شمع دین مبین نمود... غباری که از شیوع آثار کفر بر چهره ملت بیضا نشسته بود، به فضل حق سبحانه تعالی زائل و قلوب منکسره اهل دین را قوت از سر نو حاصل شد. و سلطنت مملکت پنجاب را، که متقلبان به زور تصرف نموده... این نیازمند درگاه خداوند ممالک مزبوره را به ضرب شمشیر از آنها گرفته بود، از سرهند و لاهور الی ملتان، به فرزند اعز ارجمند پادشاه ذیجاه خورشیدکلاه تیمورشاه بخشیده، عطف گلگون صبار فتار به دارالقرار قندهار نموده... شاه افغان چندان به گزاف سخن نگفته است. وضع دهلی براستی بدینگونه بود و ورود احمدشاه درانی به پایتخت هند شری بود که در برابر شر مهاراتـه ها موهبتی الهی تلقی میشد. در تاریخ هند کمبریج میخوانیم که دو زن محمد شاه متوفی به احمدشاه درانی ملتجی شدند، از امکان تهاجم مجدد مهاراته ها به دهلی سخن گفتند و عاجزانه خواستند که برای نجات آبرو و ناموس دودمان تیمور آنان را به همسری بگیرد و از هند خارج کند. احمدشاه از درماندگی ایشان متأثر شد و جوانمردانه یکی را، به رغم کهولتش، به همسری گرفت و هر دو را با خود به قندهار برد. نیت احمدشاه درانی هرچه بود، این تهاجم را نمیتوان به سود جامعه هند دانست زیرا جز تعمیق هرج و مرج ثمری نداشت و درست در کوران این بلوا بود که انگلیسیها بعنوان یک قدرت جدید بومی بطور رسمی به کانونهای سیاسی هند افزوده شدند. معهذا، بررسی حوادث فوق به روشنی نشان میدهد ادعای آن گروه از مورخین که تهاجم نادرشاه افشار و احمدشاه درانی را عوامل اصلی فروپاشی شبه قاره هند میدانند و از تاراج ثروتهای هند بوسیله آنان سخن میگویند اغراق آمیز است. (برای نمونه، دکتر مظفر عالم مینویسد: حمله ١٧٣٩ ایران بگونه ای اساسی ثروت امپراتوری مغول (گورکانی) را به پایان برد و آنچه در خزانه های سلطنتی باقی ماند در میان صاحب منصبان نظامی، که سالها مواجبی دریافت نکرده بودند، تقسیم شد) پایتخت هند هم پیش از نادر ایرانی (فوریه ١٧١٩ و در ماجرای کودتا علیه فرخ سیر) و هم پیش از احمدشاه افغانی (ژوئن ١٧٥٤ و در ماجرای خلع احمدشاه بهادر) چنان از مهاراته ها خاطرهای تلخ و سهمگین داشت که اینان، حکمرانانی که به فرهنگ و سنن و دین و آئین و اخلاقی مقید بودند، نمادهای مطبوع ثبات و نظم و فرهنگ به شمار میرفتند. تنها با درک این فضاست که تأثیر مثبت و ماندگار نادرشاه افشار و احمدشاه ابدالی در روانشناسی مردم هند، تا سده بیستم، مفهوم میشود. برای نمونه، اقبال لاهوری در وصف احمدشاه چنین میسراید:
تربت آن خسرو روشن ضمیر
از ضمیرش ملتی صورت پذیر
گنبد او را حرم داند سپهر
با فروغ از طوف او سیمای مهر
مثل فاتح آن امیر صف شکن (منظور اقبال سلطان محمد فاتح عثمانی است)
سکه ای زد هم به اقلیم سخن
ملتی را داد ذوق جستجو
قدسیان تسبیح خوان بر خاک او
پیش بینی بیوه زنان محمدشاه گورکانی درست بود. بلافاصله پس از خروج احمدشاه درانی از هند، مهاراته ها بار دیگر به دهلی حمله بردند و پادشاه را به اسارت گرفتند. آنان پس از غارت شهر و دریافت فرامینی برای قانونی کردن چپاولشان راهی سرزمین خود شدند. این حادثه سبب شد که شاه نگونبخت دهلی به احمدشاه ابدالی بعنوان ملجأیی بنگرد که هراس از بازگشتش میتواند مهاری باشد بر یکه تازی مهاراته ها و سیکها. و چنین بود که او به مکاتبات پنهان با قندهار پرداخت. این مکاتبات دیری نپایید. در ٨ ربیع الثانی ١١٧٣ق / ٢٩ نوامبر ١٧٥٩م، عالمگیر دوم به قتل رسید و جسد برهنه اش تا ساعتها بر سنگفرش خیابانهای شهر در معرض دید همگان بود. حوادث فوق سبب شد که احمدشاه درانی بار دیگر وارد هند شود. او پس از سرکوب سخت مهاراته ها، در واپسین روزهای سال ١٧٥٩ به دهلی رفت و میرزا عبدالله عالی گوهر، پسر ٣١ ساله عالمگیر دوم، را به نام جلال الدین شاه عالم دوم بر تخت سلطنت نشاند و سپس از هند خارج شد. (شاه عالم اول بهادرشاه پسر اورنگ زیب بود) شاه عالم دوم در آغاز جوهری از خود نشان داد و در جنگهای متعدد به سرکوب متمردین و آشوبگران دست زد و در سال ١٧٦١ برای اخراج انگلیسیها به بنگال رفت و شهر پاتنا را تصرف کرد. ارتش انگلیسی- هندی کمپانی هند شرقی به مقابله با او پرداخت و در نزدیکی شهر بیهار به دست سرگرد جان کارناک انگلیسی اسیر شد. کمپانی او را به ایالت اود تبعید کرد. شاه عالم در اود آرام ننشست و در سال ١٧٦٤ بهمراه شجاع الدوله، نواب اود، به بنگال حمله برد. پس از چند جنگ، که همه با شکست مواجه شد، در سال ١٧٦٥ بار دیگر به دست انگلیسیها افتاد. این بار رابرت کلایو او را به امضای پیمانی مجبور کرد که طی آن فرمان دیوانی (وزارت) بنگال و بیهار به کمپانی اعطا شد. سپس، کلایو او را در همین شهر بر تخت سلطنت نشاند و فرمان وکیل مطلق (نخست وزیری) پادشاه هند را بنام خود صادر کرد. شاه عالم دوم تا سال ١٧٧١ در شهر الله آباد مستقر بود و پادشاه اسیر و دست نشانده کمپانی هند شـرقی محسوب میشد. در این دوران، دهلی عرصه تاخت و تاز مهاراته ها بود. در سال ،١٧٧١ قبل از ورود هستینگز به بنگال، شاه عالم به دعوت یکی از سران مهاراته، بنام ماداجی سندی، به دهلی رفت و در این شهر مستقر شد. ماداجی فرمان وکیل مطلق را بنام خود گرفت و شاه را به عامل دست نشانده خویش بدل کرد. کمپانی هند شرقی به این بهانه پرداخت خراج بنگال را قطع نمود. کمی بعد (١٧٨٨)، در غیبت مهاراته ها، یکی دیگر از شورشیان به نام غلام قادر دهلی را تصرف کرد. او شاه عالم را کور کرد و وی را از سلطنت خلع نمود. مهاراته ها پس از بازگشت به دهلی بار دیگر او را به سلطنت بازگرداندند. از سال ١٨٠٣ بار دیگر تحت حمایت کمپانی هند شرقی انگلیس قرار گرفت. سرانجام، در ٢٨ نوامبر ١٨٠٦م. زندگی این پادشاه کور و نگونبخت در سن ٧٨ سالگی به پایان رسید. پس از شاه عالم دوم، پسرش معین الدین محمد به نـام اکبر شاه دوم در تخت سلطنت هند جای گرفت. او ٣١ سال بطور رسمی پادشاه هند شناخته میشد و در عمل مستمری بگیر کمپانی هند شرقی بود. اکبر شاه دوم در سپتامبر ١٨٣٧ در سن ٧٧ سالگی درگذشت.
حدیث :
ابى خدیجه گوید: بر امام رضا علیه السلام وارد شدم حضرت به من فرمود: خداوند تبارک و تعالى مومن را با روحى از خود تقویت و پشتیبانى میکند و این روح الهى در هر زمانى که مومن نیکى میکند و تقوا را رعایت میکند در نزد او حاضر است و زمانى که گناه کند و از حق تجاوز کند آن روح الهى غایت میشود، پس آن روح الهى همراه با مومن است و در هنگام نیکو کارى مومن به نشاط در مى آید و در هنگام بدى نمودنش به زمین میرود، پس اى بندگان خدا با اصلاح نمودن خود نعمتهاى خداوند را محافظت کنید تا بر باورتان افزوده شود و سود زیادى نصیبتان شود خداوند رحمت کند کسى را که قصد خیر کند و آن را بجاى آورد یا اینکه اگر قصد عمل بدى نمود از انجام آن خوددارى کند - سپس فرمود: - ما با فرمانبردارى از خداوند و عمل براى او بر این روح الهى مى افزاییم.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: نفس خود را پیش از آنکه از تو جدا شود از هر آنچه که به آن ضرر میرساند باز نگاهدار و همچنانکه در طلب روزى ات کوشش میکنى در رهایى و خلاص نمودن نفست بکوش زیرا نفس تو در گرو عمل و کردار توست.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین فرموده است : دانشمندان و عالمان چنین بودند که هرگاه براى یکدیگر نامه مى نوشتند سه جمله مى نوشتند که چهارمى نداشت (و سخنانشان از این سه جمله تجاوز نمیکرد): ۱ - کسى که همت و تلاشش در امر آخرتش باشد خداوند دنیاى او را کفایت مى کند.۲ - کسى که درون خویش را اصلاح کند خداوند ظاهرش را اصلاح خواهد کرد.۳ - کسى که بین خود و خدایش را اصلاح کند خداوند بین او و مردم را اصلاح خواهد نمود.