شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب
شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب

بیلدربرگ

ایران از نقشه حذف شد: تصور کنین یه روز بیدار میشید و می بینید دیگه کشوری به اسم ایران وجود نداره؛ به جاش روی نقشه، فقط شش یا هفت کشور کوچیکه که مدام با هم بخاطر اختلاف قومیت در جنگند. راستش این سناریوی اصلیِ نشستِ محرمانه‌ بیلدربرگ تو آوریل ۱۹۷۹ بود، که وقتی مستندش رو دیدم کرک و پرم ریخت، باید به این باقالیا گفت: شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لوف لوف خورد گه دانه دانه.


دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هرچه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی
من این روز را داشتم چشم و زین غم
نبوده است با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم و لیکن
نه چندان که یک سو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از درِ خود
گناهم نبوده است جز بی گنایی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید
به چندان وفا این‌همه بی‌وفایی
سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا، دریغا، که آگه نبودم
که تو بی‌وفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم و لیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
از فرخی سیستانی
فرخی سیستانی شاعر بزرگ اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم و از جمله سرآمدان سخن در عهد خویش و در همه‌ی ادوار تاریخ ادبی ایران است. فرخی یکی از بهترین شاعران قصیده‌سرای ایران و سخنانش در میان قصیده‌سرایان به سادگی و روانی و استحکام و متانت ممتاز است. ابیات آغازین قصیده اگر در مدح معشوق و توصیف زیبایی‌های او باشد، تغزّل نامیده میشود و فرخی در سرایش تغزلات مخصوصا در موضوعات عاشقانه و احساسی سرآمد است. فرخی هم از نظر تنوع حوزه خیال‌های شاعرانه و هم از نظر لطافت تصویرها، شاعری برجسته است. در سراسر دیوان فرخی به مجموعه‌ای از تصویرهای تازه از طبیعت بی‌جان و طبیعت زنده می‌توان دست یافت که از هرجهت قابل توّجه است. این تصاویر حاصل نوعی تجربه خصوصی اوست. فرخی در شهر غزنه به دنیا آمد و در دربار محمود غزنوی شعر می‌سرود.

کتاب زرسالاران یهود گر چه سنگینه و حدود ۳ هزار صفحه هست، ولی اطلاعات خوب و عالی از نحوه ایجاد تفرقه و اغتشاش بصورت مستند و تاریخی میده که تا حالا همچین کتابی جامع و کامل ندیدم.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش هفدهم
انگلیسیها و راهزنی دریایی: علاوه بر شورشهای مهاراته و سیک، پدیده دیگری که دولت هند در دوران اورنگ زیب با آن مواجه شد، راهزنیهای دریایی گسترده انگلیسیها بود. در آن دوران، شاید درک ماهیت این پدیده آسان نبود، ولی امروزه، با نگاهی به تحولات گذشته، درک آن آسان است. از منظر امروزین، راهزنی سازمان یافته و گسترده انگلیسیها تنها در یک مقطع تاریخی خاص و تقارن زمانی آن با راهزنیهای زمینی مهاراته ها و عصیان سیکها نمیتواند پدیده ای تصادفی انگاشته شود. راهزنی گسترده دریایی انگلیسیها پس از شکست آنان در جنگ با هند (١٦٩٠م) آغاز شد و با درگذشت اورنگ زیب پایان یافت. پیش و پس از آن راهزنیهای دریایی اروپاییان در اقیانوس هند، خلیج فارس و خاوردور وجود داشت ولی هیچگاه چنین ابعادی نیافت و هیچگاه دزد دریایی نامداری چون جان اوری در صحنه اقیانوس هند ظاهر نشد. گویی کانونی مقتدر در یک مقطع زمانی خاص به سرمایه گذاری کلان در راهزنیهای دریایی در شرق پرداخت و آنگاه که نیازی به آن نیافت به تحرکات خود پایان داد! دولت اورنگ زیب بشدت به نقش کمپانی هند شرقی انگلیس در این راهزنیها مشکوک بود، و چنانکه خواهیم دید با هر غارت دریایی آنان را به صلابه میکشید، ولی ظاهرا نتوانست مدرکی متقن دال بر همدستی این تجار شریف با دزدان دریایی بیابد. بی شک، دولت اورنگ زیب از غارتگریهای دریایی سر فرانسیس دریک، این سگ درنده الیزابت در دریاها، در یک سده پیش و کارکرد این سیاست انگلیسی علیه فیلیپ دوم، پادشاه مقتدر اسپانیا، اطلاع نداشت وگرنه همچون ما با تردید بیشتر به عملکرد تجار انگلیسی مینگریست. چنانکه گفتیم، دزدی دریایی اروپاییان از زمان ورود پرتغالیها به آبهای شرق آغاز شد و این یکی از حربه های آنان برای اخراج مسلمانان از صحنه تجارت دریایی بود. معهذا، کمی پس از شکست انگلیسیها در جنگ با دولت هند یک اتحادیه مقتدر از دزدان دریایی اروپایی در آبهای اقیانوس هند ظاهر شد و تا اواخر دوران اورنگ زیب به تکاپوی خود ادامه داد. در رأس این اتحادیه یک انگلیسی قرار داشت که در منابع تاریخی نام او به صورت جان آوری، هنری آوری و جان بریجمن ثبت شده است. جان آوری (١٦٦٥؟)، نامدارترین دزد دریایی تاریخ معاصر است و در تاریخنگاری غرب به دزد دریایی کبیر یا سلطان دزدان دریایی شهرت دارد. حوزه عملیات اتحادیه جان آوری از موزامبیک تا جزایر سوماترا امتداد داشت و بیشتر اعضای آن انگلیسی بودند. آمریکاییها، هلندیها، فرانسویها و دانمارکیها نیز در این اتحادیه مشارکت داشتند و یکی از عرصه های تکاپوی آنان تجارت برده در مسیر ماداگاسکار- نیویورک بود. هرچند کمپانی هند شرقی انگلیس منکر مشارکت خود در این ماجرا بود، ولی مقامات هندی به شدت به آنان مشکوک بودند و ایشان را مسئول این پدیده میدانستند. جان آوری ابتدا در جزیره پریم، در نزدیکی عدن، مستقر شد. ولی چون این جزیره فاقد آب آشامیدنی بود، و حفاریهای او نیز برای رسیدن به آب شیرین به نتیجه نرسید، جزیره کوچک سن ماری را، در شمال شرقی ماداگاسکار، به عنوان پایگاه خود برگزید و در آن دژی استوار و سلطان نشینی کوچک به پاکرد. از این زمان، سواحل ماداگاسکار به مرکز بزرگ دزدی دریایی و تجارت جهانی برده بدل شد و از آمیزش دزدان دریایی و سکنه بومی نسلی از مردم دورگه در این منطقه پدید آمد. آوری پس از پایان عملیات خود در آبهای هند به انگلستان بازگشت؛ بی هیچ مزاحمتی از سوی دولت انگلیس به زندگی خود ادامه داد و در آنجا درگذشت. فعالیت جان آوری از سال ١٦٩٤ میلادی با حمله به کشـتی ملا عبدالغفار، ملک التجار سورت، آغاز شد. این کشتی فاتح محمدی نام داشت و محموله ای به ارزش ٣٠ الی ٤٠ هزار پوند استرلینگ را حمل میکرد. ملا عبدالغفار، از طایفه شیعی (اسماعیلی) بوهره، بزرگترین تاجر بندر سورت بشمار میرفت و به تعبیر کمیساریات غول تجاری هند بود. پس از این حادثه، کشتیهای عبدالغفار بارها و بارها مورد حمله دزدان دریایی اروپایی قرار گرفت و به این دلیل نام او غالباً در اسناد کمپانی هند شرقی انگلیس ذکر شده است. معهذا، جنجالی ترین اقدام جان آوری در سپتامبر ١٦٩٥ و با غارت کشتی گنج سوایی رخ داد. این حادثه اوج دزدیهای دریایی اروپاییان در اقیانوس هند بشمار میرود و بعنوان یکی از فجیع ترین جنایات اروپاییان به ثبت رسیده است. کشتی گنج سوایی، متعلق به دولت هند، به حمل و نقل حجاج اختصاص داشت؛ در آن هشتاد توپ مستقر بود، بزرگترین کشتی بندر سورت بشمار میرفت و فرماندهی آن با یکی از دریانوردان نامدار هند بنام ناخدا ابراهیم خان بود. جان آوری به کشتی فوق حمله برد و پس از جنگی سخت، که به قتل ٤٥ تن از محافظان انجامید، سرانجام دزدان وارد عرشه شدند. در این زمان، کشتی فوق از جده عازم سورت بود و ١٥٠٠ تن از زایران خانه خدا را، پس از انجام مناسک حج، به وطن بازمیگرداند. بسیاری از مسافران زن بودند و برخی از آنان به خاندانهای محترم سادات هند تعلق داشتند. در میان مسافران شاهزاده خانمی از خاندان اورنگ زیب نیز حضور داشت. راهزنان به مدت سه روز کشتی را به اشغال گرفتند، کالاهای قیمتی و زیورآلات زنان را به تاراج بردند و به آنان تجاوز کردند. بسیاری از زنان خود را به دریا انداختند تا به دست مهاجمان اروپایی نیفتند. راهزنان سپس یکصد زن را بهمراه خود به ماداگاسکار بردند و اینان هیچگاه به وطن بازنگشتند. از جمله اسرای نگونبخت، شاهزاده خانم گورکانی و یک پسر خردسال از خویشان او، شاید پسرش، بود. جان آوری این دو را به عنوان اسرای شخصی خود به جزیره سن ماری برد. ارزش طلا و جواهرات حجاج که به دست دزدان افتاد، بیش از ٢٥٠ هزار پوند استرلینگ گزارش شده است. با رسیدن گنج سوایی به بندر سورت، موجی از خشم و ماتم شهر را فرا گرفت. مردم عزادار و خشمگین به دفتر کمپانی هند شرقی انگلیس حمله بردند؛ ولی اعتمادخان، نواب سورت، با نیروی نظامی خویش موفق به استقرار امنیت شد و از ورود مردم به مراکز انگلیسیها و کشتار حتمی آنان جلوگیری کرد. او سپس، کلیه کارکنان کمپانی در بنادر سورت و بهروچ را، که تعداد آنها هشتاد نفر ذکر شده، زندانی کرد. کتاب رسمی حکومت بمبئی، مدعی است انگلیسیها به شکلی غیرانسانی زندانی و به زنجیر کشیده شدند. انسلی، رئیس دفتر کمپانی در سورت، نیز زندانی و به زنجیر کشیده شد؛ ولی زودتر از دیگران، در فوریه ،١٦٩٦ آزاد شد. سر جان گایر، جانشین سر جان چایلد، و انسلی، با این ادعا که ما تاجریم نه دزد، تلاش گسترده ای را برای رفع اتهام از کمپانی آغاز کردند. اینان از حمایت دوستان خود در دربار برخوردار بودند و اعتمادخان نیز تلاش وسیعی برای رفع اتهام از ایشان انجام داد. سرانجام، در ٧ ژوئیه ،١٦٩٦ اورنگ زیب، که به تعبیر جادونات سرکار آنقدر خردمند بود که تابع احساسات خود نشود، در مقابل تعهد انگلیسیها دال بر حفاظت از کشتیهای تجاری و حجاج دستور آزادی زندانیان را صادر کرد. بدینسان، تجارت کمپانی پس از یازده ماه بار دیگر از سر گرفته شد؛ ولی این پایان ماجرا نبود. در سالهای بعد، هرچند حادثه ای فجیع در ابعاد ماجرای گنج سوایی تکرار نشد، ولی راهزنی انگلیسیها در آبهای اقیانوس هند ادامه داشت: در سال ١٦٩٦م. یک کشتی به نام رامپورا، که از مسقط عازم سورت بود، مورد دستبرد دزدان اروپایی قرار گرفت. دزدان دهان ناخدای کشتی را با سوزن و نخ دوختند و وی پس از آزادی به علت جراحات وارده در بندر عدن درگذشت. در سال ١٦٩٧م، یک راهزن انگلیسی دیگر بنام ویلیام کید (١٧٠١ - ١٦٤٥) معروف به ماجراجو، به اتحادیه جان آوری پیوست. او در رأس یک ارتش دریایی کوچک، مرکب از ١٢٠ توپ و ٣٠٠ اروپایی که بیشترشان انگلیسی بودند، پایگاه خود را در ساحل ماداگاسکار قرار داد. ویلیام کید را بیرحم و وحشی ولی ترسو و گریزان از جنگ با کشتیهای مجهز توصیف کرده اند. در اوایل سال ١٦٩٨ گروه جان آوری/ ویلیام کید کشتی دیگری را با محموله ای به ارزش ٣٠ هزار پوند استرلینگ غارت کرد. این محموله به یکی از تجار هند بنام مخلص خان تعلق داشت. در همین زمان، یکی دیگر از اعضای اتحادیه آوری، یک هلندی بنام خیورز معروف به پیردزد هلندی کشتی حامل محموله بزرگ حسین همدانی، تاجر ایرانی مقیم سورت، را غارت کرد. اعتبار خان، نواب جدید سورت، برخلاف سلفش، سیاست سخت گیرانه تری در قبال اروپاییان در پیش گرفت. دفاتر کمپانیهای انگلیسی، هلندی و فرانسوی در سورت تعطیل شد و کارگزاران آن زندانی شدند. اعتبارخان، همچنین، دلالان هندی را که متهم به همدستی با دزدان بودند به سختی تنبیه کرد. دولت هند این بار خواستار آن شد که اروپاییان مسئولیت کلیه دزدیهای دریایی را بپذیرند و غرامت آن را بپردازند. ماجرا با تسلیم اروپاییان پایان یافت هرچند غرامتی متناسب با خسارات وارده به حسین همدانی پرداخت نشد: انگلیسیها ٣٠ هزار روپیه غرامت پرداختند و حفاظت دریاهای جنوبی هند را متعهد شدند، هلندیها ٧٠ هزار روپیه غرامت پرداختند و حمل و نقل حجاج و حفاظت از آبهای مدخل دریای سرخ را متقبل شدند، و فرانسویها با پرداخت ٣٠ هزار روپیه مجبور به حفاظت از آبهای خلیج فارس شدند. بحران فوق و تعطیل دفاتر اروپاییان تا سال ١٧٠٠ میلادی ادامه داشت. معهذا، به رغم برخی حرکتهای نمایشی در حفاظت از آبهای منطقه، مانند اعزام ناوگانهای حفاظتی کاپیتان وارن و کاپیتان لیتلتون از سوی کمپانی هند شرقی انگلیس، اروپاییان به تعهدات خود عمل نکردند. همدستی کمپانی هند شرقی انگلیس با اتحادیه دزدان د ریایی روشن است. برای نمونه، مایلز مینویسد کاپیتان لیتلتون با ناوگان خود به جزیره سن ماری رفت و چند ماه در آنجا مستقر بود ولی هیچ اقدامی برای دستگیری دزدان نکرد. غارتهای دریایی همچنان ادامه یافت و راهزنان انگلیسی - چون کاپیتان بوون، کاپیتان هاوارد، کاپیتان هالسی، کاپیتان رید، کاپیتان بوث، کاپیتان وایت، کاپیتان کرنلیوس، کاپیتان ویلیامسون، کاپیتان انگلند و غـیره و غیره در اقیانوس هند و خلیج فارس به تاراج کشتیهای تجار مسلمان مشغول بودند گفته میشود یکی از این دزدان انگلیسی، بنام کاپیتان بارتولومه رابرتس ١٦٨٢ تا ١٧٢٢ در ظرف سه سال چهارصد کشتی و قایق تجاری را نابود کرد سرانجام، اورنگ زیب طی فرمانی کلیه فعالیتهای تجاری اروپاییان را، به علت ناتوانی آنان در تحقق تعهداتشان دال بر حفظ امنیت دریایی منطقه، ممنوع اعلام کرد و دستور داد اموال آنها توقیف و مصادره شود. در ۵ فوریه ١٧٠١ فرمان اورنگ زیب بدست شجاعت خان رسید و در ٨ فوریه بدستور او سر جان گایر، که در این زمان در سورت حضور داشت، و کولت، رئیس جدید دفتر کمپانی در سـورت، دسـتگیر و مدت کوتاهی زندانی شدند. این ماجرا نیز پس از مدتی به پایان رسید ولی دزدیهای دریایی همچنان ادامه یافت. در سپتامبر ،١٧٠٣ دزدان اروپایی دو کشتی هندی را غارت کردند و این بار اعتبار خان خسارتی هنگفت به مبلـغ ٦٠٠ هـزار روپیه (٥٠ هزار پوند استرلینگ) از دلالان هندی انگلیسیها و هلندیها گرفت. بدینسان، تا اورنگ زیب زنده بود، همپای آشوبهای مهاراته و سیک در غرب و شمال غربی هند، دزدیهای دریایی اروپاییان نیز ادامه داشت. انحطاط و فروپاشی دولت گورکانی بیهوده نیست که مرگ اورنگ زیب با شادمانی گردانندگان و کارگزاران کمپانی هند شرقی انگلیس مواجه شد. این سرآغاز دورانی از آشوبهای داخلی در سرزمین هند و جنگ قدرت در درون خاندان گورکانی و در میان کانونهای قدرت سیاسی در دهلی و ایالات است که ارزیابی میزان تأثیر و نقش استعمار غرب در آن، با منابع موجود، برای نگارنده ممکن نیست. پیشتر با کارکرد مهاراته ها و سیکها در این فرایند آشنا شدیم و اینک به سرنوشت دولت مرکزی دهلی نظری اجمالی می افکنیم: با درگذشت اورنگ زیب، پسر بزرگ او، محمد معظم الدین معروف به شاه عالم که حکومت پنجاب را به دست داشت، راهی آگرا شد و حدود چهار ماه بعد، در ١٩ ربیع الاول ١١١٩ق / ١٢ ژوئن ١٧٠٧م. با عنوان بهادر شاه در مسند سلطنت جای گرفت. در این فاصله دو پسر دیگر اورنگ زیب، شاهزاده کامبخش و شاهزاده محمد اعظم شاه و پسرش بیداربخت، با تحریک برخی رجال، ستیز بر سر تصاحب مقام سلطنت را آغاز کردند. این سرآغاز فتنه ای است که دودمان گورکانی هند را به نابودی کشید. کمی پس از صعود بهادرشاه، ضیاء الدین، پیشکار کل دربار دهلی، نامه ای به توماس پیت، فرمانده قلعه سن جرج (مدرس)، نوشت و به او وعده داد که اگر انگلیسیها از رقبای شاه جدید حمایت نکنند فرمان تجارت کمپانی را خواهد گرفت. این نامه بیانگر آن است که اینک کانونهای سیاسی هند کمپانی هند شرقی را کم و بیش قدرتی موثر می انگارند و از مشارکت آن در رقابتهای خود نگرانند. ضیاء الدین، که جان کی از او بعنوان دوست قدیمی توماس پیت نام میبرد، در سال ١٧١٠م. نواب بندر حقلی شد. درباره توماس پیت و پیوندهای او با زرسالاران یهودی و نقش موثر اعقابش در تکوین امپراتوری استعماری بریتانیا در آینده به تفصیل سخن خواهیم گفت. اجمالا اینکه، پیت پس از بازگشت به لندن بعنوان رئیس کمپانی هند شرقی در مسند سر جوسیا چایلد جای گرفت و نوه و نواده او نخست وزیران بعدی انگلیس اند. دو سال نخست سلطنت بهادرشاه در جنگ با برادران شورشی اش گذشت و این فرصتی بود برای سیکها و مهاراته ها تا شمال و جنوب غربی هند را به آشوب کشند. بهادرشاه برای سرکوب سیکها در سال ١٧١٠ لشکرکشی به شهر سرهند پنجاب را آغاز کرد. او به مذهب تشیع گرایش داشت و در آغاز سلطنتش فرمان داد در خطبه های نماز جمعه پس از نام علی (علیه‌ السلام)، در کنار سایر خلفا، عنوان وصی پیامبر (ص) نیز ذکر شود. این نیز بهانه ای شد برای تحریکهای مرموزی که در غیاب بهادرشاه به شورش اهل تسنن در دهلی و مقابله خشن سنیها و افغانها در پنجاب با او انجامید؛ تا بدانجا که وی پس از ورود به شهر معظم لاهور به علت نگرانی از شورش اهل تسنن در مراسم نماز جمعه حضور نیافت و عنوان فوق در خطبه های نماز به کار نرفت. همین بلوا در شهر احمدآباد، مرکز ایالت گجرات، نیز رخ داد و خطیب نماز جمعه در مسجد جامع شهر پس از ذکر عنوان فوق به قتل رسید. این پادشاه لایق، در کوران فتنه و توطئه، پس از ورود به لاهور به شدت بیمار شد و در ١٩ محرم ١١٢٤ق / ٢٧ فوریه ١٧١٢م. در این شهر درگذشت. جنازه او به دهلی منتقل شد و در جوار آرامگاه خواجه قطب چراغ به خاک سپرده شد. بهادرشاه را فرهیخته و زاهد، به دور از هرگونه ریاکاری، دارای سرشتی معتدل و خویشتندار و مدیر و مدبر توصیف کرده اند. معهذا، دولت مستعجل او به پنج سال نکشید و واپسین امید به تداوم اقتدار و وحدت دولت مرکزی هند به باد رفت. در دوران بهادرشاه، ذوالفقار خان نصرت جنگ، پسر اسدخان وزیر ایرانی و دوست شخصی اورنگ زیب، وکیل مطلق (نخست وزیر) او بود. ذوالفقار خان پس از درگذشت بهادرشاه به کانون اصلی قدرت سیاسی بدل شد و نقشی ستودنی در تاریخ هند ایفا نکرد. با دسیسه های او، محمد عظیم الدین، پسر قابل و محبوب بهادرشاه که حکومت بنگال را بدست داشت، به قتل رسید و نالایق ترین پسر، بنام معزالدین جهاندارشاه، به سلطنت رسید. کمیساریات او را یکی از شاهزادگان بی ارزشی میداند که نام خاندان گورکانی را بدنام کرد. مدت حکمرانی جهاندارشاه و یکه تازی ذوالفقار خان به یازده ماه نرسید. معین الدین محمد فرخ سیر، پسر ٣٠ ساله عظیم الدین، با شنیدن خبر قتل پدر با هوادارانش از بنگال راهی دهلی شد. او پس از جنگی خونین پیروز شد و در ١٣ ذیحجه ١١٢٤ق / ١١ ژانویه ١٧١٣م. بعنوان پادشاه هند بر اریکه قدرت نشست. فرخ سیر پس از ورود به دهلی جهاندارشاه را در زندان به قتل رسانید. ذوالفقار خان و پدر سالخورده اش اسدخان، که آخرین بقایای رجال مجرب عصر بزرگ اورنگ زیب به شمار میرفتند، نخست بخشوده شدند ولی چند روز بعد ذوالفقار خان به قتل رسید و اموالش مصادره شد. اسدخان سه سال بعد (١٥ ژوئن ١٧١٦)در سن ٨٨ سالگی درگذشت. نقش اصلی را در برانگیختن و پـیروزی فرخ سیر دو برادر از سادات برا (برها) داشتند. بنام های حسنعلی و حسینعلی. این دو از تبار سید ابوالفره نامی از سکنه حومه بغدادند که در سده هفتم هجری/ سیزدهم میلادی به هند مهاجرت کرد. نسل او در دو شهر سرهند و دهلی سکنی گرفتند و به سادات برا شهرت یافتند. اینان از دوران اکبر به دلیل جسارت در جنگها نامی پرآوازه یافتند و بتدریج به یکی از دودمانهای متنفذ هند بدل شدند. در دوران حکومت محمد عظیم الدین بر بنگال حسنعلی و حسینعلی در زمره مقربان او جای گرفتند و حکمرانی شهرهای الله آباد و پاتنا به ایشان واگذار شد. با قتل عظیم الدین، این دو رجال و سپاهیان بنگال را به سود فرخ سیر بسیج کردند، فرماندهی قشون را خود به دست گرفتند و سرانجام فرخ سیر را بر تخت سلطنت نشاندند. در دوران سلطنت فرخ سیر، این دو برادر حکمرانان واقعی هند بودند. حسنعلی، که اینک عبداالله خان قطب الملک لقب داشت، وزیر فرخ سیر بود و حسینعلی خان امیرالامرا نایب السلطنه سرزمین پهناور دکن و مرد مقتدر دربار دهلی. این دو برادر در تاریخنگاری هند خوشنام نیستند. روشهای دسیسه گرانه و ناجوانمردانه در سرکوب مخالفان، قلع و قمع اعضای لایـق دودمان گورکانی و نابودی رجال آزموده و استخوان دار و فرهیخته، برکشیدن اراذل و بندوبست با چپاولگرانی چون آجیت سینگ و سران مهاراته، و سرانجام سپردن مناصب مهم حکومتی به کارگزاران حقیر و مطیع شمه ای از اقدامات آنان است که نقشی مهم در فروپاشی دولت مرکزی دهلی داشت. فرخ سیر و رجال ایرانی و ترک دولت گورکانی برای پایان دادن به اقتدار عبداالله خان و حسینعلی خان بارها کوشیدند ولی هماره ناکام ماندند. حسینعلی خان، نایب السلطنه دکن، پیوندی استوار با سران راهزن مهاراته برقرار کرد. در ماجرای آخرین تلاش فرخ سیر برای پایان دادن به سلطه این دو برادر، حسینعلی خان با قشونی مفصل، که بخش مهمی از آن راهزنان مهاراته بودند، راهی دهلی شد. در ٢٧ فوریه ١٧١٩م مهاراته ها خیابانهای دهلی را به اشغال درآوردند و در فضایی سرشار از رعب، عبدالله خان بهمراه آجیت سینگ، راجه هندوی منطقه جودپور و پدرزن فرخ سیر، شاه نگونبخت را در حرمش دستگیر و از سلطنت خلع کرد. پس از این کودتای خونین، فرخ سیر به دستور برادران فوق کور و زندانی شد و پس از دوماه، در ٨ ربیع الاول ١١٣١ق / ٢٨ آوریل ١٧١٩م. در زندان به وضعی فجیع به قتل رسید. راهزنان مهاراته نیز، با غنایمی که به چنگ آورده بودند و فرامینی که برای مشارکت در این توطئه به آنان وعده داده شده بود، راهی دکن شدند. از این پس مهاراته ها یکی از کانونهای سیاسی موثر در دولت مرکزی دهلی به شمار میروند. دوران شش ساله حکومت فرخ سیر دوران تبدیل دربار دهلی به کانون عفن توطئه است؛ دوران نفوذ گسترده استعمار بریتانیا در منطقه و پیوند آن با کانونهای قدرت سیاسی در هند است و نیز دوران اقتدار خودسرانه و بی قانون حکام و قدرتهای
محلی.
یک نمونه وضع گجرات است: آجیت سینگ، راجه متمرد هندو، دشمن شناخته شده دولت گورکانی هند بود. معهذا، حسینعلی خان نه تنها در ٢٧ دسامبر ١٧١٥ دختر او را، پس از گروش به اسلام، طی جشنی باشکوه که یک ماه و نیم به طول کشید به همسری فرخ سیر درآورد، بلکه در همین زمان وی را، علاوه بر جودپور، در سمت نایب السلطنه و صوبه دار دو ایالت مهم اجمیر و گجرات گمارد. یکی از عمال عبدالله خان و حسینعلی خان بنام حیدرقلی خان نیز به قائم مقامی آجیت سینگ در گجرات و نوابی بندر سورت گمارده شد. ورود حیدرقلی خان به سورت مقارن است با فوت ملا عبدالغفار تاجر بزرگ هند. حیدرقلی خان تمامی ارثیه کلان او را به سود خود ضبط کرد. ولی پسر عبدالغفار، بنام ملا عبدالحی، به دربار دهلی رفت و پس از تلاش فراوان سرانجام توانست فرمانی از فرخ سیر دال بر بازپس گیری اموالش به دست آورد. فرخ سیر به او خلعت و لقب محمدعلی نیز اعطا کرد. آجیت سینگ حکمرانی ستمگر بود. او به سرکوب مسلمانان دست زد، مساجد را تخریب کرد و مانع برگزاری نماز جماعت شد. حکومت او بر اجمیر، که به دلیل وجود آرامگاه معین الدین چشتی و برخی زیارتگاههای دیگر شهری مقدس بشمار میرفت، مورد نفرت مردم مسلمان منطقه بود. سرانجام، خودکامگی او چنان اوج گرفت که، در زمان افول قدرت قطب الملک و برادرش، مردم گجرات بر او شوریدند و نماینده اش را از احمدآباد بیرون راندند. محمدشاه، پادشاه بعدی، در پاسخ به شکایات مردم او را از سمتش عزل کرد ولی آجیت سینگ سر به عصیان برداشت و با سپاهی ٣٠ هزار نفره به شهر اجمیر حمله برد و مناطق وسیعی را غارت کرد. آنگاه که امرای مسلمان منطقه سپاه او را در هم شکستند، زبونانه نامه ای به شاه نوشت و مدعی شد که اگر بار دیگر به حکومت اجمیر منصوب شود رفتار زشت گذشته را جبران خواهد کرد. محمدشاه به درخواست او پاسخ مثبت داد. بدینسان، تا سال ١٧٢٢ ایالات اجمیر و گجرات، همپای تاخت و تاز راهزنان مهاراته، عرصه حکومت خودکامه آجیت سینگ و حیدرقلی خان نیز بود. آجیت سینگ در ژوئن ١٧٢٤ به دست پسرش آبای سینگ به قتل رسید. او نیز مهاراجه جودپور شد و در سالهای ١٧٣٠ تا ١٧٣٧ بر ایالت گجرات حکومتی خودسرانه داشت؛ هرچند سربلندخان، حکمران قبلی ١٧٢٥ تا ١٧٣٠ در بی قانونی و بی عدالتی کم از او نبود. عبدالله خان قطب الملک و حسینعلی خان، پس از برکناری فرخ سیر، محمد رفیع الدرجات، پسر ٢٠ ساله محمد رفیع الشأن و نوه بهادرشاه، را بعنوان پادشاه هند اعلام کردند. ولی سه ماه بعد (٤ ژوئن ١٧١٩) او را خلع و دو روز بعد (٦ ژوئن) برادرش، رفیع الدوله، را بنام شاه جهان دوم بر تخت سلطنت نشاندند. رفیع الدرجات کمی بعد (٢٣ رجب ١١٣١ق) به شکلی مرموز درگذشت. شاه جهان دوم چون برادرش زندانی عبدالله خان و حسینعلی خان بود. او نیز چهار ماه بعد، در اوایل ذیقعده ١١٣١ق / سپتامبر ١٧١٩م. بناگاه درگذشت. سرانجام، دو برادر آخرین پادشاه دست نشانده خود را بر تخت نشاندند: محمد روشن اختر، پسر جهان شاه (پسر چهارم بهادر شاه) در ١٥ ذیقعده ١١٣١ق / ٣١ سپتامبر ١٧١٩م. بنام ناصرالدین محمد شاه به سلطنت رسید. در دوران محمدشاه، چون گذشته اوضاع به سود عبدالله خان قطب الملک و حسینعلی خان نبود و این به شکل گیری و اقتدار کانونهای جدید سیاسی در دهلی و ائتلاف آنان علیه برادران فوق باز میگردد نه به توانمندی و کیاست و جسارت محمدشاه. بهر روی، محمد شاه تلاش پنهان برای براندازی سلطه این دو بر سیاست هند را آغاز کرد و سرانجام، در پی ائتلاف رجال ترک و ایرانی دربار دهلی، موفق به حذف ایشان شد. در ٩ اکتبر ،١٧٢٠ حسینعلی خان در ماجرای توطئه جدیدی که برای قتل محمدشاه تدارک دیده بود کشته شد و کمی بعد عبدالله خان قطب الملک واپسین تلاش خود را آغاز کرد. او در ١٤ اکتبر ١٧٢٠ یکی دیگر از برادران قربانیان پیشین خود، رفیع الدرجات و رفیع الدوله، بنام ابراهیم را در دهلی بعنوان پادشاه جدید اعلام نمود. توطئه شکست خورد و سرانجام وی نیز، در سال ،١٧٢٢ در زندان به قتل رسید. (محمدشاه با شاهزاده ابراهیم، که آلت دستی بیش نبود، با مهربانی برخورد کرد و او را بخشید) محمدشاه سلطنتی طولانی (٣٠ ساله) داشت؛ هر چند از اقتدار واقعی یک قدرت مرکزی برخوردار نبود. دوران او، دوران استقلال حکمرانان محلی است و اینک خوبی و بدی حکمرانان ایالات تنها به فرهنگ و سرشت آنان وابسته است و اقتدار یا ضعف کانونها و نهادهای سیاسی سنتی بومی. از نظارت و مدیریت دولت مرکزی خبری نیست. ایالات تنها بطور صوری تابع دولت مرکزی اند و محمدشاه، بسان خلفای عباسی در واپسین دوران اقتدارشان، درواقع رئیس تشریفاتی یک کنفدراسیون سیاسی است. در برخی از این ایالات دودمانهای فرهیخته و خوشنام حکومتگر پدید شدند چون دکن و بنگال و اود، و در برخی دیگر دودمانهای خودکامه غارتگر و بی قانون چون مهاراته و سیک و جودپور. سر جادونات سرکار وضع هند در دوران محمدشاه را بسیار شبیه به ایران صفوی در زمان تهاجم محمود افغان میبیند. و عجیب اینجاست که درست همان حادثه در هند تکرار شد؛ ١٧ سال پس از اشغال ایران، هند نیز به اشغال نیروهای خارجی درآمد (١٧٣٩) و این بار این ایرانیان بودند که به بهانه تنبیه اشغالگران افغانی دهلی را تصرف کردند. ناصرالدین محمدشاه در ربیع الثانی ١١٦١ق / ٢٦ آوریل ١٧٤٨م. درگذشت و در جوار نظام الدین اولیاء در دهلی به خاک سپرده شد. جادونات سرکار با ترحم به محمدشاه مینگرد و درباره او قضاوتی معتدل به دست میدهد. مینویسد در زمان او چنان آشوب هند را فراگرفته بود که وی، اگر حکمرانی قابل نیز بود، توان اعاده نظم و قانون و اقتدار مرکزی گذشته را نداشت. با درگذشت محمدشاه، در اول جمادی الاول ١١٦١ق / ٢٩ آوریل ١٧٤٨م پسر ٢١ ساله او بنام مجاهدالدین احمدشاه بهادر به سلطنت رسید. سر وولزلی هیگ احمدشاه بهادر را موجودی بکلی حقیر و بی ارزش توصیف میکند و میافزاید ضعف شخصیتش وی را به آلت دست دیگران بدل ساخته بود و سرشتش او را به گزینش بی ارزشترین مشاوران هدایت میکرد گرد او را رجالی خودخواه و فاقد میهن پرستی و شرافت احاطه کرده بودند که تنها دغدغه شان تقسیم مرده ریگ دولت گورکانی در میان خود بود. سرانجام، در جریان تنازع رجال درباری، گروهی از آنان بار دیگر سران راهزن مهاراته را به بازی شوم خود کشاندند؛ به کمک آنان دهلی را به اشغال گرفتند و در ١٠ شعبان ١١٦٧ق / ٢ ژوئن ١٧٥٤م. احمدشاه را از سلطنت خلع و عزیزالدین محمد، پسر جهاندار شاه، را بنام عالمگیر دوم به تخت نشاندند. این بار نیز پایتخت باشکوه هند به صحنه چپاول و تجاوز مهاراته ها بدل شد. یک هفته بعد، احمدشاه و مادرش کور شدند. دوران سلطنت عالمگیر دوم، که هیچ شباهتی به عالمگیر اول (اورنگ زیب) نداشت، دوران تیره روزی روزافزون هند و خاندان گورکانی است و مصادف است با دو حادثه بزرگ؛ تهاجم احمدشاه درانی از یکسو و اشغال بنگال بوسیله کمپانی هند شرقی بریتانیا از سوی دیگر. احمدشاه درانی (١١٣٥ ١١٨٦ق / ١٧٢٢ ١٧٧٢م.)، نامدارترین فرمانروای افغان، در میان مردم خود محبوبیت بسیار دارد؛ مورخین او را پدر افغانستان جدید میشناسند و ازینروست که در میان افغانها به احمدشاه بابا شهرت دارد. او پسر زمان خان از طایفه سدوزایی ایل ابدالی است و این ایل رقیب اصلی ایل غلزایی (غلجایی، غلچه زایی) میر ویس و محمود افغان بشمار میرفت. سران طایفه در سالهای ١٧٣٢ ١٧٣٨م،. ایل ابدالی بهمراه رئیس خود، عبدالغنی خان از طایفه سدوزایی ریش سفیدان و شیوخ ایل ابدالی بودند. علیکزایی (دایی احمدخان)، به علت دشمنی با غلزاییها در خراسان مستقر بود و با نادرشاه افشار پیوند داشت. سران ابدالی از سرداران و امرای نادر بودند و در فتح داغستان به او کمک شایان کردند. تعداد سپاهیان ابدالی در ارتش نادر را از ٤٠٠٠ تا ١٦٠٠٠ نفر ذکر کرده اند. پس از اخراج غلزاییها از قندهار بوسیله نادر، ابدالیها در سال ١٧٣٨ به موطن خود در قندهار و هرات بازگشتند. عبدالغنی خان به حکومت قندهار منصوب شد؛ اراضی طوایف غلزایی به تصرف ابدالیها درآمد و غلزاییها به خراسان تبعید شدند. نادر حکومت هرات را نیز به طایفه سدوزایی (طایفه پدری احمدخان) داد. در فتح دهلی، گروهی از سواران ابدالی بهمراه رئیس خود، نورمحمدخان، در کنار نادر بودند و تعدادی از اینان در ماجرای کشتار مرموز نظامیان نادر در دهلی به قتل رسیدند. احمدخان نیز در زمره این ملازمان نادر بود و ظاهرا این سردار جوان افغان در دهلی مورد توجه و ملاطفت نظام الملک، رجل خردمند و نامدار هند، قرار گرفت. با قتل نادر و آغاز جنگ قدرت در ایران، احمدخان ٢٥ ساله به قندهار بازگشت و در ١٨ رجب ١١٦٠ق / ١٥ ژوئیه ١٧٤٧م. طی مراسمی در مسجد شهر خود را پادشاه افغانستان اعلام کرد. او لقب ُدّر ُدّران را برگزید و نام ایل خود را از ابدالی به دُرّانی تغییر داد. سجع مهر او چنین بود: الحکم الله یا ّفتاح، احمدشاه ُدّر ُدّران. احمدشاه پس از ٢٦ سال سلطنت در سن ٥٢ سالگی در پایتخت خود، قندهار، درگذشت. احمدشاه درانی نخستین بار در سال ١٧٤٨ به هند حمله برد و پنجاب را تصرف کرد. او سرانجام تهاجم نهایی خود را آغاز نمود؛ در ٢٧ ژانویه ١٧٥٧ وارد دهلی شد، یک ماه در پایتخت هند اقامت گزید، بنام خود سکه ضرب کرد، یکی از شاهزاده خانمهای تیموری را به همسری پسرش درآورد و به افغانستان بازگشت. ژانویه ١٧٥٧ زمان تهاجم انگلیسیها به بنگال است؛ حادثه ای که سرآغاز استقرار امپراتوری بریتانیا در هند و مشرق زمین تلقی میشود. آیا همزمانی تهاجم احمدشاه درانی به هند و تسخیر بنگال بوسیله انگلیسیها را باید تصادفی انگاشت؟ و براستی چه نیروهایی محرک شاه افغان بسوی هند بودند؟ منابع تاریخی همگی در این اصل متفق اند که ورود احمدشاه درانی به هند در پی تمهیداتی صورت گرفت که مهمترین آن نامه های مکرر و تحریک کننده ای است که از هند به قندهار میرسید و شاه افغان را بسوی دهلی فرامیخواند. احمدشاه درانی نیز در نامه خود به مصطفی سوم، سلطان عثمانی، این نامه نگاریها را عامل اصلی تهاجم خیرخواهانه خویش خوانده است: چون از طرف هند هم اخبار متواتر میرسید که وهن کلی به حال سلاطین آنجا راه یافته و کفار فجار از هر گوشه و کنار سر تمرد و استکبار برافراخته، محیط و متسلط بر جمیع حالات گشته، پادشاه وقت را کالمحصور و امرا و ارکان دولت را معذور ساخته اند؛ و منطوق لازم الوثوق (جاهدوا الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم) قلع و قمع این شجرات خبیثه از آن ارض محروسه الزم، و تنبیه کفار شقاوت نشان بر تأدیب اشرار ایران و متمردان ترکستان در نظر اصابت اثر الزم و اهم نمود... این نیازمند درگاه بی نیاز به عزم تنسیق مهمات آن محالات و تنبیه متمردان شقاوت سمات وارد آن حدود گردید. این منابع متواتر که غیرت افغانی- اسلامی احمدشاه را به جوش آوردند و او را به دهلی گسیل داشتند که بودند؟ برخی مورخین، این دعوت را به حیات الله خان (شهنوازخان) منتسب میکنند. حیات الله خان پسر زکریاخان، حکمران پنجاب (١٧٢٦ ١٧٤٥)، است که پس از مرگ پدر به شهنواز خان ملقب شد و حکومت پنجاب را به دست گرفت. در همین زمان، عموی او، قمرالدین خان، در دهلی وزیر بود. شهنوازخان شیعه بود. بر این اساس، مورخین فوق مدعی اند که وی برای استقرار مذهب تشیع در هند نامه یا نامه هایی به قندهار فرستاد و از احمدشاه دعوت کرد که هند را تصرف کند؛ تا بدینسان خود در سمت وزارت هندوستان جای گیرد. این ادعای مغرضانه، که ظاهرا برای ایجاد اختلاف میان شیعه و سنی جعل شده، صحیح نیست. چنین تحرکاتی علیه تشیع در تاریخنگاری هند بی سابقه نیست. شیعه بودن عبدالله خان قطب الملک و برادرش حسینعلی خان نیز مستمسک دیگری است که مورخین انگلیسی با تأکید بر آن و اطلاق عنوان برادران سید به این دو چهره منفور تاریخ هند و تکرار آن، شیعیان را در فجایع دوران فرخ سیر سهیم میکنند. (این شهنوازخان با شهنوازخان وزیر حیدرآباد و مولف دانشمند و شهید مآثر الامرا یکی نیست) پس از ورود احمدشاه درانی به پنجاب، شهنوازخان نه تنها به او نپیوست بلکه با سپاه مجهز خود راه وی را سد کرد و قصد مقابله داشت. ولی، بنوشته جادونات سرکار، درویشی با پیشگوییهای شوم خود بکلی روحیه سپاهیان او را تخریب کرد و در نتیجه شهنوازخان به اجبار در برابر احمدشاه تسلیم شد. در این دوران، اینگونه دراویش و غیبگویان و پیامبران مجهول الهویه و مرموز هر از چندی در هند پدیدار میشدند. یکی از این دراویش فردی است به نام صابرشاه. او کمی پیش از تهاجم احمدشاه درانی در لاهور ظاهر شد و مدعی شد مسافری است که برای زیارت اماکن مقدس به پنجاب آمده است. داستانهایی عجیب درباره غیبگویی و قدرت سحر و جادوی او به سرعت بر سر زبانها افتاد. آدینه بیگ، مشاور شهنواز خان، درویش را به حضور حکمران برد. درویش غیبگو به شهنوازخان گفت پادشاه هند در صدد برکناری اوست و لذا بهتر است با احمدشاه همکاری کند و از اینطریق بر رتبه و درجه خویش بیفزاید. صابرشاه با لحنی چنان تند و شوم سخن گفت که بر حکمران جوان اثر عمیق گذارد. تبلیغات این درویش عامل مهمی در تخریب روحیه شهنوازخان و تمامی بزرگان و سکنه شهر پنجاب بود. داستانهای تکاپوی صابرشاه و پیشگوییهای شوم او در برخی منابع فارسی تاریخ پنجاب چون عبرت نامه علی الدین، تذکره آنندرام، سیرالمتأخرین، مرآت آفتاب نامه، بیان وقایع، شاهنامه احمدیه، تاریخ سلطانی، عمده التواریخ و گلستان رحمت مندرج است. برخی منابع، چون عمده التواریخ، نامه نگاری به قندهار و دعوت از احمدشاه درانی را کار این درویش، نه شهنوازخان، میدانند. صابرشاه تنها درویشی نبود که در صحنه ظاهر شد. درویش دیگر، فردی است بنام شاه غالب علی، که وی نیز به غیبگویی شهرت داشت. او نیز پیامدهای شومی را در جنگ با احمدشاه درانی ترسیم کرد و بدینسان سرانجام شهنوازخان تسلیم شد. همین منابع از تحرکات مرموز آدینه بیگ، مشاور شهنوازخان، نیز خبر میدهند. آدینه بیگ، که جادونات سرکار او را شیطانی در لباس انسان نامیده است، در این ماجرا نقشی پیچیده ایفا کرد. آدینه بیگ را نیز عامل ارسال پیامهای پنهانی به احمدشاه و ترغیب او به تهاجم به هند میدانند. بهرروی، بررسی اجمالی فوق موارد زیرین را ثابت میکند: اول، پیوندی پنهانی میان شهنوازخان و احمدشاه درانی در کار نبود. دوم، تهاجم احمدشاه درانی به هند در پی تحرکاتی مرموز و پیچیده صورت گرفت. سوم، همان کانونهایی که احمدشاه درانی را به دهلی کشاندند، با ترفندهایی شگفت قدرت دفاعی ارتش پنجاب را، که میتوانست سدی استوار در برابر تهاجم احمدشاه درانی باشد، فلج کردند و سقوط سریع دهلی را ممکن ساختند. (تعداد نفرات ارتش احمدشاه درانی ١٢ تا ١٥ هزار نفر و ٣٠ هزار نفر گزارش شده. روشن است که دفع این نیرو کاملا ممکن بود) اگر چگونگی این ماجرا بر ما روشن نیست، پیامدهای آن کاملا روشن است. تقارن تاریخی سقوط دهلی و سقوط بنگال طبعا باید تأمل هر پژوهشگر جدی را برانگیزد. این بحث را به پایان میبریم و تنها این پرسش را مطرح میکنیم: به راستی، آیا برای کارگزاران کمپانی هند شرقی بریتانیا، که در آینده با ابعاد حضور آنان در منطقه و تحرکاتشان آشنا خواهیم شد، و در اوضاعی چنین آشفته، برنامه ریزی و سازماندهی این تحرکات ممکن نبود؟ احمدشاه درانی، در نامه فوق الذکر، درباره انگیزه های تهاجم خود سخن گفته، از عالمگیر دوم با احترام یاد کرده، توصیفی گویا از عملکرد مهاراتـه ها در دهلی و وضع دولت گورکانی و جامعه هند به دست داده است: سرکردگان کفار تیره انجام مقهور و منکوب سر پنجه سطوت غازیان اسلام گشته، رو به انهزام نهادند؛ و روسای مسلمین که پیش ازین مغلوب آن طایفه بیدین و در وقت محاربه بهمراه مخالفین نکبت قرین بودند مراجعت به شهر نمودند... حضرت پادشاه والاجاه، عالمگیرشاه، که سلاله الاحفاد دودمان تیموریه و در آن اوان جالس سریر سلطنت در آن ناحیه بود، با امرا و ارکان دولت گورکانیه بعنوان استقبال پیش آمده و به اظهار مراسم اخلاص و اتحاد نضارت افزای بوستان محبت و وداد نمود... این طالب رضای خالق و رضاجویی خلایق، حسب الاستدعای ایشان... داخل قلعه شاه جهان آباد و روزی چند متوقف در آن مکان میمنت بنیاد نمود. و در هنگام توقف در آن مقام، بسیاری از آثار کفر و ظلام که کفره نافرجام در دار اسلام بنا کرده، جای استقرار اصنام و اوثان به یاوری بازوی توفیق از پا در انداخته، ازاله ظلمات مشرکین و اضائه شمع دین مبین نمود... غباری که از شیوع آثار کفر بر چهره ملت بیضا نشسته بود، به فضل حق سبحانه تعالی زائل و قلوب منکسره اهل دین را قوت از سر نو حاصل شد. و سلطنت مملکت پنجاب را، که متقلبان به زور تصرف نموده... این نیازمند درگاه خداوند ممالک مزبوره را به ضرب شمشیر از آنها گرفته بود، از سرهند و لاهور الی ملتان، به فرزند اعز ارجمند پادشاه ذیجاه خورشیدکلاه تیمورشاه بخشیده، عطف گلگون صبار فتار به دارالقرار قندهار نموده... شاه افغان چندان به گزاف سخن نگفته است. وضع دهلی براستی بدینگونه بود و ورود احمدشاه درانی به پایتخت هند شری بود که در برابر شر مهاراتـه ها موهبتی الهی تلقی میشد. در تاریخ هند کمبریج میخوانیم که دو زن محمد شاه متوفی به احمدشاه درانی ملتجی شدند، از امکان تهاجم مجدد مهاراته ها به دهلی سخن گفتند و عاجزانه خواستند که برای نجات آبرو و ناموس دودمان تیمور آنان را به همسری بگیرد و از هند خارج کند. احمدشاه از درماندگی ایشان متأثر شد و جوانمردانه یکی را، به رغم کهولتش، به همسری گرفت و هر دو را با خود به قندهار برد. نیت احمدشاه درانی هرچه بود، این تهاجم را نمیتوان به سود جامعه هند دانست زیرا جز تعمیق هرج و مرج ثمری نداشت و درست در کوران این بلوا بود که انگلیسیها بعنوان یک قدرت جدید بومی بطور رسمی به کانونهای سیاسی هند افزوده شدند. معهذا، بررسی حوادث فوق به روشنی نشان میدهد ادعای آن گروه از مورخین که تهاجم نادرشاه افشار و احمدشاه درانی را عوامل اصلی فروپاشی شبه قاره هند میدانند و از تاراج ثروتهای هند بوسیله آنان سخن میگویند اغراق آمیز است. (برای نمونه، دکتر مظفر عالم مینویسد: حمله ١٧٣٩ ایران بگونه ای اساسی ثروت امپراتوری مغول (گورکانی) را به پایان برد و آنچه در خزانه های سلطنتی باقی ماند در میان صاحب منصبان نظامی، که سالها مواجبی دریافت نکرده بودند، تقسیم شد) پایتخت هند هم پیش از نادر ایرانی (فوریه ١٧١٩ و در ماجرای کودتا علیه فرخ سیر) و هم پیش از احمدشاه افغانی (ژوئن ١٧٥٤ و در ماجرای خلع احمدشاه بهادر) چنان از مهاراته ها خاطرهای تلخ و سهمگین داشت که اینان، حکمرانانی که به فرهنگ و سنن و دین و آئین و اخلاقی مقید بودند، نمادهای مطبوع ثبات و نظم و فرهنگ به شمار میرفتند. تنها با درک این فضاست که تأثیر مثبت و ماندگار نادرشاه افشار و احمدشاه ابدالی در روانشناسی مردم هند، تا سده بیستم، مفهوم میشود. برای نمونه، اقبال لاهوری در وصف احمدشاه چنین میسراید:
تربت آن خسرو روشن ضمیر
از ضمیرش ملتی صورت پذیر
گنبد او را حرم داند سپهر
با فروغ از طوف او سیمای مهر
مثل فاتح آن امیر صف شکن (منظور اقبال سلطان محمد فاتح عثمانی است)
سکه ای زد هم به اقلیم سخن
ملتی را داد ذوق جستجو
قدسیان تسبیح خوان بر خاک او
پیش بینی بیوه زنان محمدشاه گورکانی درست بود. بلافاصله پس از خروج احمدشاه درانی از هند، مهاراته ها بار دیگر به دهلی حمله بردند و پادشاه را به اسارت گرفتند. آنان پس از غارت شهر و دریافت فرامینی برای قانونی کردن چپاولشان راهی سرزمین خود شدند. این حادثه سبب شد که شاه نگونبخت دهلی به احمدشاه ابدالی بعنوان ملجأیی بنگرد که هراس از بازگشتش میتواند مهاری باشد بر یکه تازی مهاراته ها و سیکها. و چنین بود که او به مکاتبات پنهان با قندهار پرداخت. این مکاتبات دیری نپایید. در ٨ ربیع الثانی ١١٧٣ق / ٢٩ نوامبر ١٧٥٩م، عالمگیر دوم به قتل رسید و جسد برهنه اش تا ساعتها بر سنگفرش خیابانهای شهر در معرض دید همگان بود. حوادث فوق سبب شد که احمدشاه درانی بار دیگر وارد هند شود. او پس از سرکوب سخت مهاراته ها، در واپسین روزهای سال ١٧٥٩ به دهلی رفت و میرزا عبدالله عالی گوهر، پسر ٣١ ساله عالمگیر دوم، را به نام جلال الدین شاه عالم دوم بر تخت سلطنت نشاند و سپس از هند خارج شد. (شاه عالم اول بهادرشاه پسر اورنگ زیب بود) شاه عالم دوم در آغاز جوهری از خود نشان داد و در جنگهای متعدد به سرکوب متمردین و آشوبگران دست زد و در سال ١٧٦١ برای اخراج انگلیسیها به بنگال رفت و شهر پاتنا را تصرف کرد. ارتش انگلیسی- هندی کمپانی هند شرقی به مقابله با او پرداخت و در نزدیکی شهر بیهار به دست سرگرد جان کارناک انگلیسی اسیر شد. کمپانی او را به ایالت اود تبعید کرد. شاه عالم در اود آرام ننشست و در سال ١٧٦٤ بهمراه شجاع الدوله، نواب اود، به بنگال حمله برد. پس از چند جنگ، که همه با شکست مواجه شد، در سال ١٧٦٥ بار دیگر به دست انگلیسیها افتاد. این بار رابرت کلایو او را به امضای پیمانی مجبور کرد که طی آن فرمان دیوانی (وزارت) بنگال و بیهار به کمپانی اعطا شد. سپس، کلایو او را در همین شهر بر تخت سلطنت نشاند و فرمان وکیل مطلق (نخست وزیری) پادشاه هند را بنام خود صادر کرد. شاه عالم دوم تا سال ١٧٧١ در شهر الله آباد مستقر بود و پادشاه اسیر و دست نشانده کمپانی هند شـرقی محسوب میشد. در این دوران، دهلی عرصه تاخت و تاز مهاراته ها بود. در سال ،١٧٧١ قبل از ورود هستینگز به بنگال، شاه عالم به دعوت یکی از سران مهاراته، بنام ماداجی سندی، به دهلی رفت و در این شهر مستقر شد. ماداجی فرمان وکیل مطلق را بنام خود گرفت و شاه را به عامل دست نشانده خویش بدل کرد. کمپانی هند شرقی به این بهانه پرداخت خراج بنگال را قطع نمود. کمی بعد (١٧٨٨)، در غیبت مهاراته ها، یکی دیگر از شورشیان به نام غلام قادر دهلی را تصرف کرد. او شاه عالم را کور کرد و وی را از سلطنت خلع نمود. مهاراته ها پس از بازگشت به دهلی بار دیگر او را به سلطنت بازگرداندند. از سال ١٨٠٣ بار دیگر تحت حمایت کمپانی هند شرقی انگلیس قرار گرفت. سرانجام، در ٢٨ نوامبر ١٨٠٦م. زندگی این پادشاه کور و نگونبخت در سن ٧٨ سالگی به پایان رسید. پس از شاه عالم دوم، پسرش معین الدین محمد به نـام اکبر شاه دوم در تخت سلطنت هند جای گرفت. او ٣١ سال بطور رسمی پادشاه هند شناخته میشد و در عمل مستمری بگیر کمپانی هند شرقی بود. اکبر شاه دوم در سپتامبر ١٨٣٧ در سن ٧٧ سالگی درگذشت.
حدیث :
ابى خدیجه گوید: بر امام رضا علیه السلام وارد شدم حضرت به من فرمود: خداوند تبارک و تعالى مومن را با روحى از خود تقویت و پشتیبانى میکند و این روح الهى در هر زمانى که مومن نیکى میکند و تقوا را رعایت میکند در نزد او حاضر است و زمانى که گناه کند و از حق تجاوز کند آن روح الهى غایت میشود، پس آن روح الهى همراه با مومن است و در هنگام نیکو کارى مومن به نشاط در مى آید و در هنگام بدى نمودنش به زمین میرود، پس اى بندگان خدا با اصلاح نمودن خود نعمتهاى خداوند را محافظت کنید تا بر باورتان افزوده شود و سود زیادى نصیبتان شود خداوند رحمت کند کسى را که قصد خیر کند و آن را بجاى آورد یا اینکه اگر قصد عمل بدى نمود از انجام آن خوددارى کند - سپس فرمود: - ما با فرمانبردارى از خداوند و عمل براى او بر این روح الهى مى افزاییم.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: نفس خود را پیش از آنکه از تو جدا شود از هر آنچه که به آن ضرر میرساند باز نگاهدار و همچنانکه در طلب روزى ات کوشش میکنى در رهایى و خلاص نمودن نفست بکوش زیرا نفس تو در گرو عمل و کردار توست.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین فرموده است : دانشمندان و عالمان چنین بودند که هرگاه براى یکدیگر نامه مى نوشتند سه جمله مى نوشتند که چهارمى نداشت (و سخنانشان از این سه جمله تجاوز نمیکرد): ۱ - کسى که همت و تلاشش در امر آخرتش باشد خداوند دنیاى او را کفایت مى کند.۲ - کسى که درون خویش را اصلاح کند خداوند ظاهرش را اصلاح خواهد کرد.۳ - کسى که بین خود و خدایش را اصلاح کند خداوند بین او و مردم را اصلاح خواهد نمود.

دام را لرزاندی و رفتی

چو مرغِ شب خواندی و رفتی
دلم را لرزاندی و رفتی
شنیدی غوغای طوفان را
ز خواندن وا ماندی و رفتی
به باغِ قصه به دشتِ خواب
سایۀ ابری در دلِ مهتاب
مثلِ روحِ آزردۀ مهتاب
دلم را لرزاندی و رفتی
چو مرغِ شب خواندی و رفتی
تو اشکِ سردِ زمستان را
چو باران افشاندی و رفتی
سیاهِ شب لاله‌افشان شد
کویرِ تشنه گلستان شد
تو می‌آیی های تو می‌آیی
ز باغِ قصه ز دشتِ خواب
ز راهِ شیریِ پُر مهتاب
تو می‌باری چون گلِ باران
به جام نیلوفرِ مرداب
محمدابراهیم جعفری


محمدابراهیم جعفری نقاش متجدد و شاعر معاصر و استاد دانشگاه هنر تهران، در سال ۱۳۱۹ در بروجرد به دنیا آمد. پدر او دهقان و تاجر بود. او تحت‌تأثیر محیط شاهنامه‌دوست اطرافش، به نقاشی‌های قهوه‌خوانی علاقه‌مند شد و شروع به کشیدن اینگونه نقاشی‌ها کرد. هم‌زمان از نوجوانی شعر سرود. اشعار او پهلو به پهلوی طبیعت میزدند، آنقدر که به طبیعت و محیط‌ زیست نزدیک‌ بودند. سال ۱۳۳۸ رشته‌ی نقاشی در دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران را آغاز کرد. او در نقاشی به هنرمندی صاحب‌سبک بدل شد و نمایشگاه‌های متعددی در سرتاسر دنیا برگزار کرد. اشعار او حال و هوای فولکلور و طبیعت‌گرایانه‌ای دارد. (چو مرغ شب خواندی و رفتی) نام مجموعه ترانه‌های او و (بوی کاهگل آواز پرنده) گزیده‌اشعار اوست. جعفری ۱۸ فروردین ۱۳۹۷ بر اثر سکته‌ی مغزی در سن ۷۸سالگی در تهران درگذشت.


هند که روزی بخشی از ایران بود اولش با توطئه یهود انگلیسی تکه تکه شد و پاکستان و افغانستان ازش جدا شد، بعد بازیچه شد تا بالاخره اون رو مستعمره یهودیان انگلیس مارموز کردند، کی فکرش رو میکرد که امپراتوری هند اینجوری مستعمره این خبیث ها بشه؟ اونم همزمان با انقراض صفویه؟ امپراتوری عثمانی رو تجزیه کردند تا جدا جدا به حساب همشون برسند. امپراتوری ژاپن و امپراتوری آلمان هر دو بازیچه این مفسدین یهودی خبیث شدند. در کتاب زرسالاران جواب همه این چراها هست.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش شانزدهم
جیمز گرانت داف مینویسد: به سادات جنجره دستور داده شد انگلیسیها را، بدلیل دزدیهای دریایی برخی از آنان، از بمبئی بیرون بریزند. آنان جزیره بمبئی را تصرف کردند ولی به قلعه انگلیسیها حمله نبردند. سرانجام، انگلیسیها به فرومایه ترین شکل تسلیم شدند و سادات پس از قریب به یکسال جزیره را تخلیه کردند. تعبیر لوید جالب است. او مینویسد پس از شکست کمپانی، اورنگ زیب آنها را بخشید همانگونه که برخی از امرای متمرد خود را میبخشید! بنوشته کتاب رسمی حکومت انگلیسی بمبئی (١٨٩٣)، که حاوی مکاتبات قدیمی مقامات انگلیسی بمبئی است، از وقایع این دوران و تصمیمات شورای انگلیسیها در بمبئی سندی بجای نمانده است. مأخذ فوق میافزاید: در ٢٧ فوریه ،١٦٩٠ اورنگ زیب دستور از سرگیری مجدد تجارت انگلیسیها را صادر کرد. مواد این فرمان تحقیر آمیز بود. انگلیسیها گناه خود را پذیرفتند، پوزش خواستند، غرامتی سنگین پرداختند، و متعهد شدند که به مواضع قدیمی خود عقب نشینی کنند و تنها تجاری ساده باشند، و [سر جان] چایلد را که منشاء همه فتنه هاست از کار برکنار کنند. چنین است فرجام جنگ احمقانه سر جوسیا چایلد! سر جوسیا چایلد، رئیس مقتدر کمپانی هند شرقی، نه سال بعد از پایان جنگ، در سال ١٦٩٩ درگذشت. ثروت او در زمان مرگ حدود ٢٠٠ هزار پوند تخمین زده میشود. این رقم برای جامعه انگلیس آن زمان ثروتی فوق العاده است و با اعجاب ذکر میشود. مبلغ فوق برابر با حدود ٥ / ٢ میلیون روپیه است. ۵۸ سال پیش از مرگ سر جوسیا چایلد، آصف خان یمین الدوله درگذشت. ثروت او در زمان مرگ ٢٥ میلیون روپیه ذکر شده است. هفده سال پس از سر جوسچیا چایلد، در سال ١٧١٦ میلادی ملا عبدالغفار بوهره، ملک التجار سورت، درگذشت که بزرگترین تاجر هند شناخته میشد. ثروت او در زمان مرگ ٥ / ٨ میلیون روپیه (بیش از ٧٠٠ هـزار پوند استرلینگ) گزارش شده است و تقریبا همزمان با مرگ سر جوسیا چایلد، محموله حسین همدانی، تاجر ایرانی مقیم سورت، بوسیله دزدان دریایی اروپایی به تاراج رفت (١٦٩٨) ارزش این محموله ٥ / ١ میلیون روپیه ( ١٢٥ هزار پوند استرلینگ) ثبت شده است. سر جان چایلد از سال ١٦٨٢ رئیس دفتر کمپانی در بندر سورت بود و ریاست کل مستملکات و دفاتر کمپانی در هند، از جمله حکمرانی بمبئی، را نیز به دست داشت. در تاریخ نگاری انگلیس تا مدتها گمان میرفت که وی برادر سر جوسیا چایلد است تا سرانجام، در سال ١٩١٦ فردی بنام استراچی ثابت کرد این دو نه تنها برادر نیستند بلکه هیچ نسبت خویشاوندی ندارند. سر جان چایلد فردی آزمند و متجاوز بود و در دوران استقرار در سورت، از عوامل اصلی آشوب در این بندر تجاری بشمار میرفت. او کمی پس از استقرار در سورت با دو انگلیسی دیگر درگیر شد. این دو، جان پتیت و بورشر، از کارگزاران کمپانی در هند بودند و در عین حال به تجارت شخصی، بدون مجوز کمپانی، اشتغال داشتند. پس از انتصاب سر جان چایلد به ریاست کمپانی در هند، وی کوشید تا از تجارت شخصی آنها حق کمیسیون بگیرد ولی این دو حاضر به تمکین نشدند و از کمپانی کناره گرفتند. چایلد کوشید تا آنها را دستگیر کند، ولی پتیت و بورشر از چنگ او گریختند؛ پتیت یک کشتی خرید و به تجارت با ایران پرداخت. بورشر بـه دهلی رفت و موفق شد مجوز تجارت شخصی برای خود بگیرد. سر جان چایلد در سال ١٦٨٤ فرماندهی کل نیروی دریایی انگلیس در اقیانوس هند را نیز به دست گرفت. چایلد در گزارشهایش بـه لندن بشدت درباره آشوب مهاراته ها در غرب هند اغراق میکرد و کمیته سـری کمپانی و دولت انگلیس را به تـهاجم به هند فرا میخواند. او در جریان محاصره قلعه بمبئی درگذشت (١٦٩٠) و فرجام کار خود را ندید. ثروت سر جان چایلد در زمان مرگ یکصد هزار پوند تخمین زده میشود. پس از مرگ سر جان چایلد، سر جان گایر به مدت ١٦ سال (١٦٩٠ تا ١٧٠٦) فرمانده کل مستملکات و نیروهای انگلیسی در هند بود. در زمان گایر، هاریس حکمران بمبئی بود و انسلی رئیس دفتر کمپانی در سورت بود. سرانجام، در اواخر سال ١٦٩٠ میلادی فشار بر انگلیسیها کاهش یافت. در ٣ دسامبر ١٦٩٠ جاب چارناک، عامل شورش حقلی، به بنگال بازگشت و در ٢٤ مایلی جنوب بندر حقلی دفتر کار کمپانی را بر پا کرد. در همین مکان است که در سال ،١٧١٦ پس از درگذشت اورنگ زیب، قلعه ویلیام بر پا شد که بتدریج به شهر امروزین کلکته بدل گردید. در این دوران، چارناک راه دوستی با ابراهیم خان، حکمران جدید بنگال، را در پیش گرفت. ابراهیم خان در سالهای ١٦٨٩ ١٦٩٧ حکمران بنگال بود. او پیرمردی دانشمند بود، و به تعبیر سر جادونات سرکار دوستدار بزرگ کتاب، که از زیرکی و اقتدار و قدرت تصمیم گیری شایسته خان برخوردار نبود. طبعاً این فرصتی مغتنم برای انگلیسیها بود تا بتدریج بار دیگر جای پای خود را در منطقه استوار کنند و مترصد فرصتهای پسین باشند. پس از ابراهیم خان، محمدهادی کارطلب خان حکمرانی بنگال را به دست گرفت. در سال ،١٧٠١ جعفرخان ملقب به مرشدقلی خان، وزیر (متصدی امور مالی و دیوانی) بنگال شد و پس از درگذشت اورنگ زیب به حکمرانی بنگال رسید. سر جادونات سرکار حکومت آنان را دوران سعادت ناگسستنی و طولانی بنگال توصیف میکند و مینویسد در پرتو نظم مالی جعفرخان، بنگال به عالی ترین درجه بهروزی خود رسید. در بررسی تاریخ ایالات هند، از گجرات در غرب تا بنگال در شرق، همه جا سخن از شکوفایی و سعادت مییابیم و ستایش از نظم و کاردانی حکمرانان اورنگ زیب. این با تصویر تیره ای که تاریخ نگاری رسمی انگلیس میکوشد از دوران اورنگ زیب به دست دهد تمایزی شگرف دارد. در تاریخ نگاری رسمی غرب، و در آثار مورخین شرقی متأثر از آن، ادعا میشود که از آغاز تأسیس (١٦٠٠) تا اشغال بنگال (١٧٥٧)، کمپانی هند شرقی شرکتی مرکب از تجار صلح جو بود و فاقد مطامع استعماری. پرسیوال اسپیر مینویسد: انگلیسیها برای تجارت [به هند] آمدند و [به اجبار] به سیاست کشیده شدند. تصویری که دکتر راندل اوانسون، استاد دانشگاه دولتی ویسکانسین آمریکا، از فرایند سلطه بریتانیا بر هند به دست میدهد نمونه ای گویاست از این شیوه نگرش در تاریخ نگاری غرب. اوانسون مینویسد: هدف اولیه کمپانی تجارت بود نه کشور گشایی و [لذا] در صد سال نخست موجودیتش در امور داخلی [هند] دخالت اندک داشت. معهذا، تحولات هند به اجبار کمپانی را به جایی کشانید که مجبور به استقرار حاکمیت خود بر هند شد: تهاجم رقبای اروپایی و مزاحمت حکام محلی دفاع را ضرور ساخت. افزایش دزدی دریایی، حمله ایران به هند، شورش مهاراته ها، ماجرای حفره سیاه و حوادثی از این قبیل سرانجام کمپانی را واداشت تا بزور اسلحه هند را یکپارچه کند. کمپانی، برغم اکراه آن در اداره کشوری که بوسیله مذهب و زبان و دسیسه های سیاسی چند پاره شده بود، خلاء ناشی از فروپاشی دولت مغول [گورکانی] هند را پر کرد. راندال اوانسون این موفقیت را هم شانس و هم برنامه ریزی میداند و میافزاید: هندیها بهای بی نظمی خود را با از دست دادن استقلالشان پرداختند. چنانکه میبینیم، دکتر اوانسون سرانجام به شکلی دو پهلو به نقش برنامه ریزی در این فرایند معترف است. جنگ سالهای ١٦٨٨ ١٦٩٠ انگلیس و هند محکمترین سندی است که بی پایگی اینگونه تحلیل های یکجانبه و مغرضانه را به اثبات میرساند. رام کریشنا ماکرجی مینویسد در سال ١٦٦٢ رئیس دفتر کمپانی در سورت به کمیته سری لندن نوشـت: اکنون زمانه میطلبد که تجارت خود را با شمشیر کشیده پیش برید، و در سال ،١٦٨٧ در آستانه جنگ با دولت هند، هیئت مدیره لندن به رئیس مرکز کمپانی در قلعه سن جرج (مدرس) نوشت: برای ایجاد چنان سیاست داخلی و قدرت نظامی و ایجاد و حفظ منبع درآمد بزرگی که بتواند تأمین کننده آن باشد، به یک مستعمره بزرگ، خوش قوام و باثبات انگلیسی در هند نیاز است. شکست مدهش و تحقیرآمیز در جنگ با دولت اورنگ زیب به انگلیسیها آموخت که در قاره آسیا زمانه دگرگون شده و با حضور دولتهای مقتدر گورکانی در هند و صفوی در ایران نمیتوان همچون قاره آمریکا و جنوب آفریقا و جزایر خاوردور، و به سان دوران یکه تازی پرتغالیها در سده گذشته، به تسخیر سرزمینهای شرق دست زد. استعمار غرب از این شکست درس گرفت و آموخت که بدون متلاشی کردن دولتهای مقتدر مشرق زمین ایجاد یک امپراتوری جهانی غارتگرانه غیرممکن است.
شیواجی و فرجام سرزمین دکن: در دوران سلطنت اورنگ زیب، شاهد شورشهایی بی سابقه در مناطق غربی و جنوبی هند هستیم که زمینه های فروپاشی شبه قاره هند و سرانجام سلطه استعمار بریتانیا را در دهه های بعد فراهم ساخت. تقارن و نقش این شورشها در توسـعه طلبی استعماری غرب وارسی آن را ضرور میسازد؛ و تنها در این کاوش است که انحلال دولتهای کوچک و مستقل جنوب شبه قاره هند بوسیله اورنگ زیب مفهوم میشود. تاریخ نگاری آکسفورد و کمبریج این اقدام اورنگ زیب را کشورگشایی امپریالیستی میخواند و از نیروهای نظامی دولت مرکزی هند با عنوان امپریالیستها نام میبرد؛ و بدینسان، با ایجاد همسانی میان دو گونه از امپریالیسم، امپریالیسم اروپایی- انگلیسی و امپریالیسم اسلامی، استقرار حاکمیت استعماری بریتانیا را بر شبه قاره هند فرایندی طبیعی، متعارف و موجه جلوه گر میسازد. مهمترین این شورشها، عصیان شیواجی است که از نخستین سال حکومت اورنگ زیب آغاز شد و بر دورانی درخشان از تاریخ شبه جزیره دکن نقطه پایان نهاد. سرزمین کنونی هند به دو فلات هندوستان در شمال و دکن در جنوب تقسیم میشود. در بخشی از فلات دکن، که ایالت کنونی مهاراشترا را در بر میگیرد، مهاراته ها زندگی میکنند. مهاراته ها یک قوم یا قبیله خاص نیستند و به یک گروه نژادی متمایز تعلق ندارند. این عنوان به هندوهای ساکن منطقه فوق اطلاق میشود که، مانند همسایگان گجراتی زبانشان، به زبان خاص خود تکلم میکنند که مهاراته ای نام دارد. مهاراته ها پیش از شیواجی پیشینه تاریخی مستقل و مهمی ندارند. عنوان مهاراته، بعدها بطور خاص به شیواجی و سرکردگان و اعضای دسته او و اعقاب ایشان اطلاق میشد. سرزمین دکن در سال ٦٩٥ ق / ١٢٩٦م. بوسیله سلطان علاء الدین محمد خلج فتح شد. بعدها در بخش مهمی از این منطقه دولت بهمنی (١٣٤٧ ١٥١٨م) شکل گرفت که فرمانروایان آن خود را از تبار بـهمن، پادشاه اساطیری ایران، میدانستند. احمدشاه بهمنی در اوایل سلطنتش (١٤٢٢ ١٤٣٥م) پایتخت خود را به شهر بیدر منتقل کرد که از آن پس احمدآباد نام گرفت. (احمدآباد دکن با احمدآباد گجرات تفاوت دارد) با انحطاط و فروپاشی دولت بهمنی دکن، در دوران حکومت محمود شاه (١٤٨٢ تا ١٥١٨) واپسین سلطان این دودمان، بر ویرانه های آن پنج دولت کوچک محلی سر برآورد: در منطقه برار، واقع در شمال سرزمین دکن، در سال ١٤٨٤ میلادی یک هندوی مسلمان شده به نام فتح الله عمادالملک استقلال خود را اعلام کرد و دولت عماد شاهی را بنیان نهاد که تا سال ١٥٧٤ ادامه داشت. در این سال منطقه فوق به دولت احمدنگر منضم شد و سر انجام در سال ١٥٩٦ اکبرشاه گورکانی آن را ضمیمه دولت مرکزی هند کرد. در منطقه کوچک بیدر، در قلب فلات دکن و شمال حیدرآباد کنونی، در سال ١٤٩٢ میلادی قاسم برید، وزیر محمود شاه بهمنی، حکومت مستقل خود را بر پا کرد. دولت برید شاهی تا سال ،١٦١٩ که ضمیمه دولت عادل شاهی بیجاپـور شد، تداوم یافت. در منطقه گلکنده، در شمال شرقی فلات دکن، در سال ١٥١٨ میلادی یک نظامی ترک به نام سلطانقلی قطب شاه، پس از مرگ محمود شاه بهمنی، دولت مستقل خود را برپا کرد. دولت شیعی قطب شاهی، یا ملوک گلکنده، سلوکی عادلانه داشت و مورد رضایت مردم بود. بنوشته وینسنت اسمیت، هندوها آزادانه به خدمت این دولت درمی آمدند و در مناصب عالی جای میگرفتند. دولت قطب شاهی در سال ١٦١١ میلادی تابع دولت مرکزی هند شد و در سال ١٦٨٧ اورنگ زیب آن را بطور کامل ضمیمه دولت دهلی کرد. مرکز این دولت شهر بزرگ حیدرآباد بود که در آن دوران یکی از مراکز مهم جمعیتی و فرهنگی شبه قاره هند بشمار میرفت. در شمال شرقی پونا، در سال ١٤٩٠ میلادی ملک احمد، پسر نظام الملک بحری، استقلال خود را اعلام کرد. او بانی شهر احمدنگر است که به یکی از شهرهای اصلی هند بدل شد. دولت نظام شاهی احمدنگر نیز، که در سرزمین اصلی مهاراته زبانان مستقر بود، با هندوها سلوکی دوستانه داشت. برهان نظام شاه، دومین حکمران این دودمان (١٥٠٨ ١٥٥٣م)، در سال ١٥٣٧ به مذهب تشیع گروید. این دولت در دوران اکبر، به سال ،١٥٩٦ تابع دولت مرکزی هند شد ولی حکومت خود مختار نظام شاهیان تا سال ١٦٣٧ ادامه داشت. در این زمان شاه جهان آن را بطور کامل به دولت مرکزی هند ضمیمه ساخت. در منطقه بیجاپور، در حاشیه شمال غربی سرزمین دکن، در سال ١٤٨٩ میلادی، یوسف عادل شاه، حکمران منطقه، اعلام استقلال کرد و دولت مستقل عادل شاهی را بنا نهاد. یوسف عادل شاه از غلامان گرجی دستگاه سلاطین بهمنی بود که به دلیل تواناییهایش به مقامات عالی رسید و سرانجام حاکم بیجاپور شد. یوسف عادل شاه در جوانی در ایران اقامت داشت و از همان زمان به مذهب تشیع گروید و سرانجام در سال ١٥٠٢ میلادی تشیع را بعنوان مذهب رسمی سرزمین خود اعلام کرد. وی در عین حال، با اهل تسنن سلوکی دوستانه و غیر متعصابه داشت. یوسف عادل شاه بـا هندوها نیز رابطه ای دوستانه داشت. او دختر یکی از سران مهاراته را به همسری گرفت. این زن مسلمان شد و نام باباجی خانم را برگزید، هندوها در مناصب عالی دولتی جای داشتند و زبان آنان در امور اداری و تجاری معمول بـود. یوسف عادل شاه مردی فرهیخته و فرهنگ پرور بود. منابع اروپایی او را بعنوان حکمرانی خردمند، سخندان، خوش چهره و با مطالعه ستوده اند. وی هماره وزرای خود را به عدالت و نظم فرا میخواند و خود نمادی از این صفات بود. وی کارگزارانی فرهیخته و توانا، و هنرمندانی بزرگ، از ایران و ترکستان و روم در دربار خود گرد آورد که در پرتو سخاوت او زندگی سعادتمندانه ای داشتند. زمانی که درگذشت، طبق وصیتش، او را در جوار آرامگاه پیری مقدس در گوگی به خاک سپردند و سنگی ساده، چون دیگران، بر قبرش نهادند. مهمترین بندر تجاری دولت عادل شاهی بندر گهوکه (گوا) بود که مرکز سفر حجاج شبه قاره هند بشمار میرفت. در ٢٧ فوریـه ١٥١٠م / ٩١٥ق. ناوگان پرتغالی، به فرماندهی البوکرک، در اثر غفلت محافظان بندر بناگاه آن را به تصرف خود درآورد ولی یوسف عادل شاه موفق شد در اوت همان سال پرتغالیها را بیرون کند. ناوگان پرتغالی عقب نشست و تا پاییز در انتظار نیروی کمکی از لیسبون به سر برد. در همین زمان (در ماه اکتبر یا نوامبر) بناگاه سلطان ٧٤ ساله بیجاپور درگذشت. پرتغالیها از این حادثه سود بردند و در ٢٥ نوامبر ١٥١٠ طی نبردی سخت گوا را به تصرف خود درآوردند. بعدها نیز تلاش حکمرانان عادل شاهی برای بازپس گیری بندر گوا به نتیجه نرسید. در سال ١٥٧٠ دولتهای شیعی بیجاپور و احمدنگر با حکمران هندوی کالیکوت (سامری) متحد شدند و به بندر گوا حمله بردند. ولی برغم ده ماه جنگ موفق به تصرف استحکامات پرتغالیها، که بردگان آفریقـایی را بعنوان سرباز در خدمت داشتند، نشدند. با استقرار پرتغالیها در جزیره گوا، بتدریج ارتباطات سیاسی و تجـاری میان آنان و دلالان محلیشان با اتباع دولت بیجاپور آغاز شد و این سرآغاز نفوذ تدریجی و پنهان اروپاییان در منطقه است. اروپاییان، پس از ایجاد شبکه عوامل بومی خود، تکاپو برای مداخله در امور سیاسی منطقه را آغاز کردند. نخستین توطئه آنان در سال ١٥٤٨ رخ داد که کوشیدند ابراهیم عادل شاه اول (١٥٣٥ ١٥٥٧م)، حکمران بیجاپور، را سرنگون کنند و برادر متمرد او، عبداالله، را که به نزد پرتغالیها به جزیره گوا پناه برده بود به حکومت رسانند. این توطئه به شکست انجامید. ابراهیم عادل شاه دوم (١٥٨٠ ١٦٢٦م)، دومین حکمران بزرگ بیجاپور پس از نیایش یوسف عادل شاه، مدیری توانا و فرهیخته بود؛ سلوکی آزادمنشانه با هندوها داشت که بسیاری از آنان کارگزاران سیاسی و نظامی دولت او بودند. او سیاستی دوستانه با پرتغالیها در پیش گرفت و تجار و میسیونرهای اروپایی آزادانه در سرزمین وی به تکاپو پرداختند و حتی کلیساهای خود را به پا کردند. در دوران او، ابنیه معتبری در منطقه بیجاپور احداث شد. با مرگ ابراهیم عادل شاه دوم، دولت عادل شاهی به سرعت در سراشیب انحطاط و سقوط قرار گرفت و در سال ،١٦٢٦ در عهد شاه جهان، تابع دولت مرکزی هند شد ولی تنها به سال ١٦٨٦ بود که اورنگ زیب آن را بطور کامل ضمیمه ممالک محروسه هندوستان کرد. از میان پنج دولت کوچک شبه جزیره دکن، دولتهای شیعی نظام شاهی احمدنگر، قطب شاهی حیدرآباد (گلکنده) و عادل شاهی بیجاپور از اهمیت تاریخی و فرهنگی جدی برخوردارند. در این دوران، شبه جزیره دکن، چون دربار گورکانیان، مأوای فرهیختگان بود و نویسندگان و شاعران و هنرمندان بزرگ ایرانی، چون نظیری که مورد حمایت ابراهیم عادل شاه دوم بود، با حکمرانان شیعی منطقه پیوند استوار داشتند. برخی مورخین، شمار شیرازی هایی را که تنها در زمان سلطنت علی عادل شاه (١٥٥٧ ١٥٨٠م) به بیجاپور رفتند ده هزار تن نوشته اند. در این دوران کتابخانه های معظمی در حیدرآباد و بیجاپور و احمدنگر برپا بود که پس از سلطه انگلیسیها برخی از متون آن به موزه بریتانیا انتقال یافت. شیواجی (١٦٢٧ ١٦٨٠م) پسر فردی بنام شاهجی است. شاهجی از سران کوچک محلی مهاراته بود که به سان بسیاری از همگنان خویش به خدمت دولت عادل شاهی بیجاپور درآمد و سرانجام به حکمرانی بنگلور و پونا رسید. با درگذشت محمد عادل شاه (١٦٢٦ تا ١٦٥٦) و فروپاشی شیرازه دولت بیجاپور، شیواجی ٢٩ ساله در رأس گروهی از راهزنان قرار گرفت و منطقه را به آشوب کشید. نخستین تهاجم شیواجی در مه ١٦٥٧ به شهر جونر بود که ٢٠٠ راس اسب و بیش از ٣٠٠ هزار روپیه کالا را به تاراج برد. از آن پس نوار گسترده ای در غرب هند به عرصه تاخت و تاز شیواجی و راهزنان او بدل شد. او چنان نیرومند شد که هفت سال بعد با چهار هزار سوار به بندر سورت تاخت و به مدت چهار روز (١٦ تا ٢٠ ژانویه ١٦٦٤ آن را به اشغال) گرفت و غارت کرد. هفت سال بعد، باز شیواجی به سورت تاخت و این بار موفق شد به مدت دو روز (١٣ تا ١٥ اکتبر ١٦٧٠) این بندر بزرگ را تصرف و غارت کند. او سپس یک رشته راهزنی های گسترده را سامان داد، سراسر منطقه را ناامن کرد و سرانجام کار بدانجا کشید که در ١٦ ژوئن ١٦٧٤ در مناطق تحت تصرف خود بعنوان چاتراپاتی (شاهنشاه) تاجگذاری کرد! او در این مراسم هموزن خود سکه طلا در میان اطرافیانش تقسیم نمود. در سال ١٦٧٧ میلادی، شیواجی در رأس سپاهی مرکب از ٣٠ هزار سواره و ٤٠ هزار پیاده به سرزمین دولت گلکنده وارد شد، یک ماه با این خیل عظیم راهزن در شهر معتبر حیدرآباد اطراق کرد و پس از دریافت مبالغ هنگفتی باج از وارث سلاطین قطب شاهی پایتخت او را تخلیه کرد. وی سپس به سرزمین دولت عادل شاهی بیجاپور حمله برد و لطمات سنگینی بر آن وارد ساخت. فروپاشی و ضعف مفرط این دو دولت، که ناتوان از حفظ امنیت خویش بودند، از عوامل اصلی پایان دادن به استقلال آنان از سوی اورنگ زیب بود. سرانجام، در ۵ آوریل ١٦٨٠ زندگی شیواجی به پایان رسید. او ٥٣ سال زندگی کرد که ٢٣ سال آن در غارت و تاراج گذشت. معهذا، تـاخت وتـاز گـروه او بـه رهـبری شامباجی، پسر شیواجی که چون پدر راهزنی بیرحم بود، ادامه یافت. تاریخ هند آکسفورد شیواجی را شاه راهزنان مینامد و یک انگلیسی معاصر شیواجی، بنام اسمیت، در ماجرای تهاجم نخست به سورت (١٦٦٤)، او را در حالی میبیند که در چادر خود نشسته و دستور قطع سر و دست کسانی را میدهد که گمـان میبرد محل اختفای اموال خود را از او پنهان میکنند. برغم این واقعیات آشکار، پس از سلطه استعمار بریتانیا بر هند، از شیواجی تصویری دیگر نیز ساخته شد: برای نمونه، در یک درسنامه تاریخ برای دانش آموزان دبیرستانی، متعلق به دوران سلطه استعماری بریتانیا بر هند (١٩١٢)، اورنگ زیب جنگجویی کشورگشا، متعصبی تنگ نظر و حکمرانی سرشار از بدگمانی به نزدیکان و خویشان است که کاری نداشت جز تخریب معابد و سوزاندن پیکره خدایان هندو؛ و این در حالی است که برای دین خود مساجد باشکوه به پا میکرد. در چنین فضایی رعب انگیز، مردم هندوی دکن، بـه رهـبری مهاراجه شیواجی، علیه او به پا خاستند. در این کتاب درسی از شیواجی بعنوان رهبر مقاومت هندوها علیه اورنگ زیب نام برده شده است. تعلق انگلیسیها به شیواجی چنان است که، برای نمونه، جیمز داگلاس سـرآغاز کتاب خود درباره تاریخ بمبئی (١٨٨٣) را به تصویری از شیواجی مزین میسازد. دلایلی در دست است که پیوند اروپاییان را با شیواجی نشان میدهد و ثابت میکند که آنان خریداران اصلی اموال مسروقه او بوده اند. در حملات شیواجی بـه بنـدر سـورت، که در هر دو حمله شهر را غارت کردند و به آتش کشیدند، تنها نقطه ای که سالم ماند دفتر کمپانی هند شرقی انگلیس بود. منابع انگلیسی مدعی اند که این امر به دلیل پایداری دفتر انگلیسیها بود. در نوبت نخست، به پاس این مقاومت، دولت هند به سـر جرج اوکسیندن، رئیس دفتر کمپانی در سورت، خلعت داد و عوارض گمرکی کمپانی را به مدت یک سال بخشید. هیئت مدیره کمپانی نیز به اوکسیندن یک مدال طلا و ٢٠٠ پوند سکه طلا پاداش داد. در بار دوم نیز اوکسیندن مورد تقدیر دولت هند قرار گرفت. به راستی آیا دفتر کمپانی در سورت از استحکاماتی مقاومتر از پادگانهای نظامی و مراکز اداری این شهر مهم برخوردار بود یا شیواجی بطور جدی قصد تسخیر آن را نداشت؟ این پرسشی است که پاسخی مستند برای آن نمیتوان یافت و برای حل این معما تنها باید از تحولات پسین و پیامدهای شورش شیواجی سود جست. جیمز گرانت داف، که کتاب او مهمترین منبع تاریخ مهاراته در سده های هفده و هیجده میلادی بشمار میرود، مینویسد در زمان تاجگذاری شیواجی (١٦٧٤م) یک هیئت انگلیسی بـه ریاست هـنری اوکسیندن از سوی جرالد اونگیر، حکمران انگلیسی بمبئی، راهی مقر او شد و در این مراسم حضور یافت. (هـنری اوکسیندن احتمالا برادر سر جرج اوکسیندن رئیس دفتر کمپانی در بندر سورت است) اوکسیندن بلافاصله پس از تاجگذاری شیواجی با او قراردادی ٢٠ ماده ای منعقد کرد که طی آن کمپانی هند شرقی اجازه گشایش دفاتر خود در شهرها و بنادر تحت اشغال شیواجی و انحصار تجارت در سراسر سرزمین او را به دست گرفت. گرانت داف (١٨٧٣) مفاد این پیمان را بطور مشروح بیان کرده ولی کتاب رسمی حکومت انگلیسی بمبئی (١٨٩٣) بطور کامل درباره آن سکوت کرده است. این اقدام قطعا به معنای به رسمیت شناختن شاه راهزنان است و نشانه ای از پیوند نزدیک و استوار انگلیسیها با او. جیمز گرانت داف همچنین از مذاکراتی سخن میگوید که در سال ١٦٨٢ در بمبئی میان نمایندگان شامباجی و انگلیسیها علیه دولت اورنگ زیب جریان داشت. این مذاکرات پنج سال پیش از آغاز جنگ انگلیسیها با دولت هند است. همزمان با تاخت و تاز شامباجی در نواحی غربی شبه قاره هند، موج نوپدید و سازمان یافته دزدیهای دریایی انگلیسیها از یکسو و حمله کمپانی به بندر حقلی و تهاجم انگلیسیها در غرب هند آغاز شد و سپس به دستور دولـت هنـد سـادات جنجره جزیـره بمبئی را تصرف کردند. در این زمان، انگلیسیها برای مقابله با نیروهای یعقوب خان تصمیم گرفتند از شامباجی کمک بخواهند ولی چون توان تأمین آذوقه آنها را نداشتند، و درواقع این اقدام را بی ثمر یافتند، از آن منصرف شدند. این دلیل دیگری است بر پیوند میان انگلیسیها و راهزنان شامباجی. بهر روی، اورنگ زیب از یکسو درسی سخت به انگلیسیها داد و از سوی دیگر شخصاً در فلات دکن مستقر شد و در سال ١٦٨٩ میلادی یکی از سرداران خود بنام تقرب خان را، که کارشناس جنگهای چریکی بود، مأمور سرکوب دارو دسته شامباجی کرد. تقرب خان بمواضع مستحکم راهزنان حمله برد و پس از شکستی سخت شامباجی و گروهی از سرکردگان او را به اسارت گرفت. آنان به شهر تالاپور انتقال یافته و در ملاء عام اعدام شدند. همدلی جیمز گرانت داف انگلیسی با راهزنان مهاراته کاملا آشکار است. او شرحی حماسی از اعدام شامباجی راهزن بدست میدهد و مینویسد اورنگ زیب از شامباجی خواست مسلمان شود تا از قتل او بگذرد. شامباجی پاسخ داد اگر دخترت را به من بدهی مسلمان خواهم شد. با اعدام شامباجی، آرامش به سرزمینهای غربی و جنوبی هند بازگشت هرچند دستجات کوچک راهزن همچنان در مقیاسی محدود به تکاپوی خود ادامه میدادند. بدینسان، در دهه ١٦٨٠م، اورنگ زیب با انحلال بقایای فروپاشیده دولتهای مستقل دکن و انضمام آنها به ممالک محروسه هند، حوزه اقتدار دولت مرکزی دهلی را تا سواحل جنوبی هند گستراند و نظم و امنیت فلات دکن را، که در پی آشوب مهاراته ها از دست رفته بود، به این سرزمین بازگرداند. از این زمان، مدرس و تعدادی دیگر از بنادر جنوبی شبه قاره هند به دولت گورکانی هند منضم شدند؛ هرچند دامنه واقعی این اقتدار هیچگاه به ساحل مالابار و بنادر آن، کوچن و کالیکوت (در منتهی الیه جنوبی شبه قاره هند)، نرسید. در ساختار کشوری دولت گورکانی هند، ممالک محروسه هندوستان، به واحدهایی به نام صوبه (استان) تقسیم میشد؛ در زمان اکبر ۱۵ صوبه بود که در زمان اورنگ زیب به ٢١ صوبه رسید. صوبه گجرات، بعنوان یکی از مهمترین و پرجمعیت ترین صوبـه های هند و مأوای اقوام و ادیان گوناگون، نمونه ای معرف از وضع سراسر هند در دوران دولت گورکانی است. کمیساریات دوران ١٣٤ ساله حکومت دولت گورکانی هنـد بر گجرات را (از سال ١٥٧٣م. که اکبرشاه سلطان نشین گجرات را به دولت سراسری دهلی منضم ساخت تا فوت اورنگ زیب به سال ١٧٠٧م.) بعنوان دوران حکومت مرکزی نیرومند و پیشرفت آرام اداری توصیف میکند. او میافزاید با مرگ اورنگ زیب، چرخشی بنیادین در وضع گجرات رخ داد و این سرزمین عرصه درگیریهای داخلی و تهاجم خارجی شد که شاخص آن انحطاط دستگاه اداری و وخامت اوضاع اجتماعی بود. با درگذشت اورنگ زیب، شائو، پسر شامباجی، که پس از مرگ پدر به دستور اورنگ زیب در دهلی ساکن شده بود، به منطقه بازگشت. او سران دستجات راهزن را گرد آورد و در رأس یک ارتش کوچک ١٥٠٠٠ نفره بار دیگر شورش را آغاز کرد. او در سال ١٧٠٨ میلادی خود را پادشاه مهاراته اعلام نمود. گرانت داف مینویسد شائو در آغاز عملیات خود نامه ای به سر نیکلاس ویت، حکمران انگلیسی بمبئی، نوشت و خواستار اسلحه، مهمات و پول شد. داف مدعی است که با این درخواست موافقت نشد. چه ادعای داف را بپذیریم چه نه، صرف این اقدام گواه پیوندهای جدی و پنهان راهزنان مهاراته با انگلیسیها و قطعاً مسبوق به سابقه ای است که برای شائو چنین درخواستی را معقول کرده است. شورش و چپاول مهاراته ها در سالهای بعد ادامه یافت. آنان، با تضعیف روزافزون دولت مرکزی و در کوران توطئه ها و جنگهای داخلی کانونهای سیاسی دهلی و در آشوب دو تهاجم بزرگ خارجی، نادرشاه افشار (١٧٣٩م.) و احمدشاه درانی (١٧٥٧م.)، چنان اقتداری یافتند که بارها دهلی را به اشغال گرفتند و غارت کردند. در این دوران سیکها و مهاراته ها قدرتهای بلامعارضی تلقی میشدند که بخش مهمی از سرزمین هند عرصه تاخت و تاز و چپاول آنان بود. وارثین شیواجی با اشغال شهرهای اصلی گوالیور، بارودا، ناگپور و پونا، شبه دولتهای خود را در شمال و غرب شبه جزیره دکن بر پا کردند و دولت مرکزی ضعیف دهلی نیز در سال ١٧١٨م. به اجبار به آنان منصب حکمرانی این مناطق را اعطا کرد. سرانجام، آنان در سالهای ١٧٣٦ ١٧٣٧ استقلال خود را از دولت دهلی اعلام داشتند. بدینسان، بخشی از میراث دولتهای فرهیخته اسلامی دکن به سرکردگان گروه های راهزن رسید. در این دوران مسلمانان تنـها در مرکز (حیدرآباد) و بعدها در جنوب (میسور) شبه جزیره دکن حکومت را به دست داشتند. حکومتهای حیدرآباد و میسور تنها قدرتهای محلی خوشنام در دوران هرج و مرج پس از درگذشت اورنگ زیب در فلات دکن است. حکومت مناطق فوق در دست پنج خاندان مهاراته قرار داشت: حکومت گوالیور، در شمال فلات دکن، در دست خاندان سندی قرار گرفت. آنان از تبار یک روستایی مهاراته بودند و همسر شائو به این خانواده تعلق داشت. در زمان درگذشت اورنگ زیب در فقر به سر میبردند و در آشوبهای این دوران به ثروت و قدرت فراوان رسیدند. بارودا، در شمال غربی فلات دکن (شمال بمبئی)، به تصرف خاندان گیکوار درآمد. این خاندان از سکنه روستای داوادی در نزدیکی شهر پونا بودند و نیای آنان بعنوان جاسوس به خدمت راهزنان مهاراته درآمد. آنان نیز در آشوبهای پس از اورنگ زیب به قدرت و ثروت رسیدند. ناگپور، در شرق فلات دکن، به دست خاندان بونسلای افتاد. آنان در گذشته از کارگزاران جزء دولت نظامشاهی احمدنگر بودند و کدخدایان (پاتل) روستای ورال در حومه دولت آباد. خاندان هولکار حکومت منطقه ایندور، در میان بارودا و ناگپور، را به دست گرفت. آنان به طایفه (کاست) شبانان مهاراته تعلق داشتند؛ تبارشان به روستای هول میرسد و گویا نیایشان دستیار کدخدای ده بوده است. غارت کاروان محمدابراهیم تبریزی، تاجر بزرگ ایرانی، در مسیر اورنگ آباد- سورت، در سال ١٧١٢ بوسیله این خانواده انجام گرفت که از سرقتهای بزرگ و جنجالی راهزنان مهاراته بود. و سرانجام، در شهر مهم پونا، در جنوب غربی فلات دکن (نزدیک بمبئی)، حکومت خاندان پیشوا مستقر شد. نخستین بار در سال ١٥٢٩ میلادی برهان نظام شاه، سلطان شیعی احمدنگـر، منصب پیشوایی (نخست وزیری) دولت خود را به یک برهمن مهاراته بنام کاورسین اعطا کرد. بدینسان، خاندانهای محترم مهاراته ریاست دولت نظام شاهی را به دست گرفتند و منصب پیشوایی در میان مهاراته ها مقامی ارجمند یافت. شیواجی، بـه تأسی از این سنت، در سال ١٦٥٦ یکی از برهمنهای دارودسته خود بنام شمراجه پانت را مدت کوتاهی بعنوان پیشوای (نخست وزیر) خود منصوب کرد که البته این یکی هیچ تشابهی به پیشوای دولت نظام شاهی نداشت. شائو نیز به تقلید از پدربزرگش، در سال ١٧١٤ برهمنی به نام بالاجی ویسوانات را بعنوان پیشوای خود منصوب کرد. پس از مرگ بالاجی (١٧٢٠)، پسرش بنام باجی رائو در این مسند قرار گرفت. در این زمان، کار شائو به جنون کشید تا بدانجا که تاج و جواهرات و البسه خود را بر سگش میپوشاند و با همین وضع با سران اردوی خویش دیدار میکرد. با جنون و سپس مرگ شائو (١٧٤٩) قدرت در دست باجی رائوی زیرک قرار گرفت و در خاندان فوق موروثی شد. پس از استقرار حکومتهای فوق، پیشواها (اخلاف باجی رائو) همچنان رهبر مهاراته ها شمرده میشدند و پونا پایتخت کنفدراسیون مهاراته تلقی میشد. سران مهاراته حکمرانانی خشن و متجاوز بودند که اینک به راهزنیهای خود جامه قانونی پوشانیده بودند. مورخین شوروی مینویسند: بدین ترتیب، غارت و چپاول مهاراته ها جنبه قانونی به خود گرفت. آنها دسته های نظامی را همراه مأموران مالیاتی خود میکردند تا آنچه را میتوانند جمع کنند و ثروتمندان را برای یافتن گنجینه های مخفیشان شکنجه دهند... اتحادیه امیرنشینهای مهاراته به ملغمه ای از اقوام و قبایلی بدل شد که در آن خود مهاراته ها به صورت اقلیتی حاکم درآمدند. دولت بی بنیاد مهاراته دوامی نداشت؛ در اواخر سده هیجدهم و اوایل سده نوزدهم مورد تهاجم انگلیسیها قرار گرفت، سران مهاراته، که از دیرباز آلت دست انگلیسیها بودند، اینک به حکمرانان دست نشانده و مواجب بگیر کمپانی هند شرقی بدل شدند و سرانجام سرزمینهای تحت اشغال آنان بطور رسمی ضمیمه امپراتوری بریتانیا شد. درباره فرجام دولت بارودا، بعنوان نمونه ای گویا از مکانیسم نفوذ و سلطه استعمار بریتانیا، در آینده سخن خواهیم گفت.
سیکها و دولت خلسه در پنجاب: آشوب مهم دیگری که در زمان اورنگ زیب اوج گرفت و پس از او سرزمین هند را به ویرانی کشید، عصیان سیکهاست. سیک به معنی پیرو است. این گروه پیروان یک فرقه مذهبی، از اقوام گوناگون هندو، بودند که در سده هفدهم میلادی بتدریج به شکل یک قوم سازمان یافتند. فرقه سیک در اوایل سده شانزدهم بوسیله فردی بنام بابا نانک ١٤٦٩ تا ١٥٣٨میلادی پدید شد. سالهای پایانی عمر نانک مقارن با استقرار بابر در دهلی و هشت سال نخست سلطنت همایون است. نانک در یک خانواده روستایی هندو در حوالی لاهور (پنجاب) به دنیا آمد. از کودکی در محیطی اسلامی پرورش یافت و نخستین آموزگار او فردی مسلمان بنام سید حسن بود که در همسایگی پدرش میزیست. عقاید نانک آمیزه ای است از آموزه های اسلامی و باورها و آئین های عامیانه هندو. نانک به خدای واحد اعتقاد داشت و برای خداوند همان صفاتی را میشناخت که از اسلام آموخته بود. او پرستش بت را بشدت رد میکرد. نانک این عقاید را با باورهای هندو پیوند زد و از طریق اشعار و مناجات و اندرزهای عامیانه اش، که به گویش یکی از روستاهای پنجاب بنام جتی سروده و برای توده های روستایی هندوی آن سامان قابل درک و فهم بود، پیروان فراوان یافت. پس از مرگ، به نانک کراماتی غریب، آنگونه که در تذکره الاولیاء عطار درباب بزرگان تصوف آمده، نسبت دادند و او را در ردیف یکی از اولیاء برشمردند. در آغاز، پیروان نانک فرقه ای بی آزار تلقی میشدند که در گرد رهبران خویش، که خود را خلفای نانک یا گورو میخواندند، مجتمع بودند. این گورو ها، تا چهارمین گورو، پیرانی زاهد بشمار میرفتند و پادشاهان گورکانی هند نیز ایشان را محترم میشمردند. اکبر نزدیکی عقاید سیکها به اسلام را پسندید، آنان را مورد حمایت خود قرار داد و در سال ٧ ١٥٧م. زمینی به آنها بخشید که بعدها در آن معبد طلایی آمریتسار به پا شد. از آن پس شهر آمریتسار پنجاب به مرکز سیکها بدل شد. در دوران ارجن، پنجمین گورو (١٥٨١ ١٦٠٦م.)، فرقه سیک پیروان بسیار در سراسر هند یافت و همپای آن ثروت گورو نیز افزایشی چشمگیر یافت. ارجن عوامل خود را در تمامی شهرهای هند، از کابل تا داکا، گمارد؛ به گردآوری وجوهات (ده یک) پرداخت و در مقر خود، شهر آمریتسار، خزانه ای بزرگ انباشت. وی سلوک زاهدانه را کنار نهاد، درباری شاهانه فراهم آورد و درباریانی که مسند خوانده میشدند. ارجن با پشتوانه این ثروت هنگفت، نخستین معبد سیکها را در آمریتسار به پا کرد؛ در زمینی که اکبرشاه به آنان اعطا کرده بود. او در سال ١٦٠٤م. کتاب مقدس سیکها بنام آدی گرانت را بر اساس تقریرات خود تدوین کرد. سرانجام، کار او چنان بالا گرفت که در زمان مرگ اکبر به مشارکت در دسیسه های درباری پرداخت و به دستور جهانگیر به قتل رسید. پس از مرگ ارجن، پسرش هرگاویند بعنوان ششمین گورو (١٦٠٦ - ١٦٤٥م) رهبری فرقه سیک را به دست گرفت. او دستگاه پدر را شاهانه تر کرد و ارتشی کوچک در پیرامون خود گرد آورد. بنوشته دبسـتان المذاهب، ٧٠٠ اسب در طویله داشت و سیصد سوار و شصت توپچی هماره در خدمتش بودند. هرگاویند تا دهه ١٦٤٠ به امورات خویش مشغول بود و تنها در این زمان بود که بناگاه علم طغیان برافراشت و به دستجات نظامی دولت هند حمله برد. او در برابر تهاجم ارتش شاه جهان به کوهستانهای پنجاب گریخت، با حمایت راجه تاراچند در سرزمین او مستقر شد و پیروانش از سراسر هند در پیرامون وی گردآمدند. در سال ١٠٥٥ق /. ١٦٤٥م،. شاه جهان یکی از سرداران خود بنام نجابت خان را برای سرکوب راجه تاراچند و فرقه تحت حمایتش به پنجاب فرستاد. با سقوط راجه، هرگاویند به منطقه کوهستانی کرتاپور کشمیر گریخت و کمی بعد در آنجا درگذشت. پس از مرگ هرگاویند، هرراج رهبری سیکها را بدست گرفت (١٦٤٥ - ١٦٦١م) و سپس هرکیشان. (١٦٦١ ١٦٦٤م. با مرگ زودرس هرکیشان، ستیزی وحشیانه) بر سر ریاست فرقه درگرفت تا سرانجام کوچکترین پسر هرگاویند، بنام تغ بهادر، از سوی بیشتر سیکها به رهبری شناخته شد. جنگهای خونین درونی سیکها توجه اورنگ زیب را به خود جلب کرد و دستور تخریب معابد آنان و اخراج کارگزاران گورو از شهرهای هند را داد. تغ بهادر به آشوبگری پرداخت و هندوهای کشمیر را به عصیان علیه دولت هند برانگیخت. او دستگیر شد و در دسامبر ١٦٧٥ در دهلی به قتل رسید. نوه هرگاویند، به عنوان دهمین گورو (١٦٧٥ - ١٧٠٨م) پس از او، گاویند سینگ، رهبری سیکها را به دست گرفت. در دوران گاویند سینگ، فرقه سیک به یک سازمان منسجم نظامی بدل شد؛ به تعبیر سر جادونات سرکار سرشتی نژادپرستانه یافت و به خطرناکترین و سنگدلترین دشمنان اسلام و دولت گورکانی هند بدل گردید. بنوشته سرکار، تمامی تلاش گاویند سینگ در جهت تبدیل سیکها از یک فرقه دینی به یک سازمان نظامی قدرتمند بود؛ او دشمنی آشکار با دین اسلام را آغاز کرد و هندوها را به ستیز با مسلمانان فراخواند. در این ساختار فرقه ای- نظامی، سیکها به واحدهایی که مِثل (مانند، شبیه) خوانده میشد تقسیم میشدند. در رأس هر مِثل یک سردار قرار داشت. رهبران فرقه سینگ نامیده میشدند. با درگذشت اورنگ زیب، سیکها به یکی از عوامل اصلی آشوب در سرزمین هند و فروپاشی دولت مرکزی دهلی بدل شدند. گاویند سینگ کمی پس از اورنگ زیب، در سن ٤٨ سالگی به قتل رسـید. او بدون فرزند بود و پیروانش فردی بنام بنده بهادر را به رهبری برگزیدند. در ماه مه سال ١٧١٠ میلادی، سیکها، به رهبری بنده بهادر، با سپاهی چهل هزار نفره به شهر سرهند حمله بردند و آن را غارت کردند. بنوشته تاریخ هند کمبریج، آنان بـه مساجد توهین کردند، خانه ها را به آتش کشیدند، به زنان تجاوز کردند و مسلمانان را قتل عام نمودند. بیش از ٢٠ میلیون روپیه پول نقد و کالا به تاراج رفت. سیکها سپس به منطقه سحرانپور پنجاب حمله بردند و پس از اشغال و غارت این ناحیه، شهر لاهور را به محاصره گرفتند. مسلمانان لاهور با تشکیل دستجات داوطلب به مقابله شدید با سیکها پرداختند و آنان را عقب راندند. بهادرشاه، جانشین اورنگ زیب، شخصاً در رأس سپاهی به جنگ با سیکها رفت، آنان را شکست داد و تا دامنه های هیمالیا عقب راند. جنگ با سیکها بخش مهمی از توان بهادرشاه را در دوران کوتاه سلطنتش به خود جذب کرد. تهاجم سیکها به پنجاب کمی بعد، در دوران سلطنت فرخسیر، بار دیگر آغاز شد. در سال ١٧١٣م، فرخسیر سپاهی مفصل را، به فرماندهی عبدالصمد خان حکمران لاهور، به جنگ با سیکها فرستاد که سرانجام آنان را در قلعه ای به محاصره گرفت. سیکها پس از محاصره ای طولانی در ١٧ دسامبر ١٧١٥ تسلیم شدند. عبدالصمد خان، بنده بهادر و سرکردگان سیک را دستگیر و به دهلی اعزام کرد. آنان در ماههای مارس تا ژوئن ١٧١٦ اعدام شدند. (شرحی که کانینگهام در تاریخ سیکها از مجازات قساوت آمیز گروه فوق در دهلی بدست میدهد آشکارا مبالغه آمیز و مغرضانه است، ایـن در حالی است که وی یکطرفه به قاضی رفته است و هیچ اشاره ای به فاجعه شهر سرهند نکرده است) در زمان حمله نادرشاه افشار به هند (١٧٣٩م.)، سیکها به شکل دستجات مسلح راهزن هم ارتش ایران و هم مردم هند را مورد حمله و غارت قرار میدادند و سرانجام، در زمان تهاجم احمدشاه درانی به هند (١٧٥٧م.)، رهبر سیکها بنام جوسا سینگ کلال، در سرزمین تحت تصرف خود استقرار دولت خلسه را اعلام کرد. خلسه مفهومی است برگرفته از تصوف که بوسیله گاویند سینگ به نظریات سیکها وارد شد. به زعم او، پیوند با گورو، رهبر فرقه، تنها از طریق خلسه، یعنی رهایی از خود، ممکن است. بعدها، سیکها حکومتهای خود را دولت خلسه نامیدند. منظور آن حکومتی است که بر بنیاد رابطه متعبدانه سیکها و گوروها (پیروان و رهبران فرقه) استوار است. در آغاز سده نوزدهم رهبری سیکها در دست رانجیت سینگ قرار گرفت. رانجیت سینگ (١٨٣٩-١٧٨٠م.) پسر سردار یکی از واحدهای سیک بنام ماهان سینگ است. در ١٢ سالگی با مرگ پدر جانشین او شد ولی قدرت در دست مادرش متمرکز بود که بعنوان قیم وی عمل میکرد. در ١٧ سالگی مادرش را با سم به قتل رسانید و قدرت را خود به دست گرفت. در سال ١٨٠٢ به شهر آمریتسار حمله برد و با تصرف آن در مقام رهبری سیکها جای گرفت. در ٢٥ آوریل ١٨٠٩ با سر چارلز متکالف، نماینده کمپانی هند شرقی بریتانیا، پیمان دوستی امضا کرد و با حمایت انگلیسیها مناطق تحت اشغال سایر سرداران سیک را به تصرف درآورد. در سال ١٨١٢ خود را راجه و در سال ١٨١٩ مهاراجه پنجاب خواند و در همین سال کشمیر را نیز اشغال کرد. در سال ١٨٢٣ دریافت خراج از شهر پیشاور را آغاز نمود. بدینسان، رانجیت سینگ به قدرتی بلامنازع بدل شد و دولتی حایل در میان مستملکات کمپانی هند شرقی بریتانیا و افغانستان پدید ساخت که در آن زمان دشمن خطرناک و سرسخت انگلیسیها به شمار میرفت. رانجیت سینگ نزدیکترین پیوندها را با کمپانی هند شرقی داشت و افسران انگلیسی آموزش نیروهای نظامی و سازماندهی ارتش او را به دست داشتند. او بارها با مقامات عالیرتبه نظامی و سیاسی انگلیسی دیدار داشت و آخرین بار با لرد اوکلند، فرمانفرمای کل انگلیس در هند (١٨٣٦ تا ١٨٤٢)، در لاهور دیدار کرد. این در آغاز تهاجم بزرگ انگلیسیها به افغانستان است که به اشغال سال ١٨٣٩ کابل انجامید. با مفلوج شدن و مرگ رانجیت سینگ (٢٧ ژوئن ١٨٣٩) استعمار انگلیس مقتدرترین متحد خود و استوارترین پایگاه خویش را در منطقه از دست داد. یکی از بزرگترین خدمات رانجیت سینگ به استعمار بریتانیا سرکوب خشن نخستین جهاد ضد انگلیسی مسلمانان هند به رهبری سید احمد برلوی است. سید احمدشاه از سادات شهر بریلی هند است که تبارش با ٣٦ واسطه به امام حسن مجتبی (ع) میرسد. (بریلی Bareilly شهری است در شمال غربی هند. در حوالی نیمه سده نوزدهم حدود یکصد هزار نفر جمعیت داشت که نیمی مسلمان و نیمی هندو بودند. شهر و منطقه بریلی در سال ١٨٠١م. به تصرف انگلیسیها درآمد) سید احمد در ٦ صفر ١٢٠١ق /. ٢٨ نوامبر ١٧٨٦م. به دنیا آمد. در ١٨ سالگی برای ادامه تحصیل به دهلی رفت و در زمره شاگردان شاه عبدالعزیز دهلوی (١٧٤٦ ١٨٢٤م) جای گرفت. شاه عبدالعزیز پسر ارشد شاه ولی الله دهلوی (١٧٠٢ ١٧٦٢م) است. این دو روحانی نامدار نخستین کسانی بودند که در راه بیداری مسلمانان هند و بسیج آنان علیه سلطه انگلیس کوشیدند. شاه ولی الله علت افول اقتدار مسلمین در هند را ناشی از دوری از سرشت واقعی اسلام میدید و خواستار تمسک به اسلام راستین و پایان دادن به اختلافات میان مسلمانان شد. او برای آشنا ساختن مسلمانان هند با منابع اصیل اسلامی به ترجمه قرآن به زبان فارسی دست زد و یکی از پسرانش به نام شاه عبدالقادر نیز قرآن را به زبان اردو ترجمه کرد. شاه عبدالعزیز، که پس از پدر عهده دار مکتب او در دهلی شد، به دلیل سلطه انگلیسیها بر هند، به رغم سلطنت صوری وارثین دودمان گورکانی، این سرزمین را دارالحرب اعلام نمود. بدینسان، در دهلی مکتبی از مصلحین مسلمان شکل گرفت که تأثیر جدی بر حیات فکری و سیاسی هند و دنیای اسلام در دوران پسین نهاد. سید احمد برلوی در زمان تحصیل در دهلی به برجسته ترین شاگرد شاه عبدالعزیز بدل شد و آنگاه که خود بر کرسی تدریس و افتا نشست، از فتوای عبدالعزیز در زمینه اعلام سرزمین هند به عنوان دارالحرب، ضرورت و وجوب جهاد علیه انگلیسیها را نتیجه گرفت و به اعلام و تبلیغ آن پرداخت. از اینروست که سید احمد بعنوان نخستین روحانی مسلمان شناخته میشود که فتوای جهاد علیه استعمار بریتانیا را صادر کرد. او از سال ١٨١٧م. سفرهای تبلیغی در هند را آغاز کرد و مسلمانان را به بازگشت به اسلام اصیل و اعاده اعتبار و اقتدار گذشته دعوت نمود و به این دلیل شهرت و محبوبیت فراوان یافت. شاگردان او جمعیتی بنام طریقت محمدیه تأسیس کردند و یکی از آنان به نام شاه محمد اسماعیل (١٨٣١ - ١٧٨١م.)، برادرزاده شاه عبدالعزیز، بر اساس نظریات سید احمد، رساله های معروف صراط مستقیم و تقویت الاسلام را نوشت و منتشر کرد. یکی از شاگردان سید احمد به نام تیتو میر (١٨٣١ - ١٧٨٢م) به تبلیغ در روستاهای بنگال پرداخت و مسلمانان را به اتحاد و برابری و عدالت فراخواند و در میان دهقانان بنگال پیروان فراوان یافت. به سال ١٨٣١م. تیتو میر و پیروانش علیه سلطه انگلیسیها شوریدند و اداره سه منطقه بنگال را به دست گرفتند ولب بدست ارتش انگلیس به شدت سرکوب شدند. پس از سرکوب این قیام، از سال ١٨٣٢ یکی دیگر از شاگردان سید احمد برلوی بنام عنایت علی تبلیغ در روستاهای بنگال را آغاز کرد و در دهه ١٨٤٠ میلادی پیروان فراوان یافت که بسیاری از آنان از طبقات تهیدست روستایی بودند. خود سید احمد نیز، پس از سفر حج، از سال ١٨٢٤م. تدارک جهاد را آغاز کرد. بنوشته دایره المعارف اسلام لیدن، هدف او براندازی سلطه انگلیسیها و سیکها بر هند و اعاده سیطره اسلام بود. نخستین اقدام او تلاش برای دفع سلطه سیکها بر پنجاب بود. سید احمد در سال ١٨٢٦ در پیشاور مستقر شد و پیروانش از سراسر هند، سند، بلوچستان و افغانستان به او پیوستند؛ و در سال ١٨٢٩ با اخراج حکمرانان دست نشانده رانجیت سینگ اداره پیشاور را بدست گرفتند. در سال ،١٨٣١ ژنرال لرد ویلیام بنتینک، فرمانروای بنگال و فرمانده کل ارتش انگلیس در هند (١٨٣٥-١٨٢٨)، با ارسال چند اسب بعنوان هدایای ویلیام چهارم، پادشاه جدید انگلیس، رانجیت سینگ را به سرکوب قیام پیشاور ترغیب نمود و او ارتشی مفصل را راهی جنگ با سید احمد کرد. در این زمان سید احمد و پـیروانش، که غـازی خوانده میشدند، در راه کشمیر بودند. آنان در مسیر خود، در منطقه ای بنام بالاکوت، با ارتش نیرومند رانجیت سینگ، به فرماندهی هوری سینگ و یک ژنرال آواره فرانسوی بنام الارد مواجه شدند. سید احمد، بهمراه شاه محمد اسماعیل و عده زیادی از پیروانش، در جنگ بالاکوت (١٢٤٦ق/. ١٨٣١م.) به قتل رسید؛ معهذا بقایای پیروان او تا سالها در کوههای شمال غربی هند به جنگ با انگلیسیها و سیکها ادامه دادند. (ژان فرانسوا الارد (١٨٣٩ - ١٧٨٥) ژنرال ارتش فرانسه. پس از جنگ واترلو (١٨١٥) به ایران آمد و سپس از طریق قندهار و کابل به لاهور رفت و از مارس ١٨٢٢ به خدمت رانجیت ســینگ درآمـد. در ژانویه ١٨٣٩ در پیشاور درگذشت) در تاریخنگاری اسلامی هند، سیداحمدشاه به سید احمد شهید و شاه محمد اسماعیل به شاه اسماعیل شهید شهرت دارند. در سده نوزدهم میلادی، پیروان سید احمد برلوی به هسته های جنبش اسلامی در هند بدل شدند. آنان خدمت در دستگاه اداری انگلیسیها را تحریم کردند و برای امرار معاش بطور عمده به تجارت روی آوردند. مجموعه ای از نامه های سید احمد برلوی موجود است و درباره او کتب متعددی به زبانهای فارسی و اردو منتشر شده است. با مرگ رانجیت سینگ، بار دیگر جنگی وحشیانه بر سر تصاحب قدرت در میان سرداران سیک درگرفت. در سال ١٨٤٠م. تنها پسر مشروع رانجیت سینگ و وارث حکومت او، بهمراه تنها پسرش (نوه رانجیت)، به قتل رسیدند و آنگاه نوبت به پسران نامشروع رانجیت سینگ رسید که ادعای ارث و میراث داشتند. یکی از پسران نامشروع حکومت را بدست گرفت ولی مدتی بعد به دست دیگری کشته شد و دیگری نیز کمی بعد به همان سرنوشت دچار شد. تا سرانجام، در سال ١٨٤٣ سرداران سیک آخرین پسر نامشروع رانجیت سینگ بنام دالیپ سینگ (١٨٩٣ - ١٨٣٧م) را، که در این زمان تنها شش سال داشت، به رهبری سیکها و حکمرانی پنجاب گماردند. قدرت واقعی در دست سرداران غارتگر سیک بود. در کوران این آشوب، تحت تـأثیر شکست ارتش انگلیس در جنگ با افغانها و قتل عام معروف آنان در گردنه خیبر (١٨٤٢)، سرداران سیک قدرت انگلیس را رو به افول پنداشتند و در سالهای ١٨٤٣ و ١٨٤٥ بـه چپاول و غارت در مستملکات آن پرداختند. سرانجام، در سال ١٨٤٦ ارتش کمپانی هند شرقی شکستی سخت به سرداران شورشی سیک داد و پس از دریافت ٥٠٠ هزار پوند استرلینگ غرامت از آنان، زمام امور سرزمین پنجاب را خود به دست گرفت. یک شورای شش نفره از سرداران سیک تشکیل شد که ریاست آن با سر هنری لارنس، مأمور رزیدانت (کارگزار مقیم) کمپانی، بود. بدینسان، بار دیگر سیکها مهار شدند و توان نظامی طغیانگر آنان در خدمت اهداف و منافع استعمار بریتانیا قرار گرفت. از جمله، به کمک ارتش سیک شورش سال ١٨٤٦ کشمیر به شدت سرکوب شد. شش سال به این روش سپری شد تا سرانجام در ٢٩ مارس ،١٨٤٩ زمانیکه دالیپ سینگ تنها ١٢ سال داشت، کمپانی هند شرقی انگلیس پیمانی با او منعقد کرد. طبق این پیمان، سرزمینهای تحت حکومت دالیپ سینگ در زمره مستملکات کمپانی درآمد و در ازای آن کمپانی متعهد به پرداخت مقرری سالیانه ای به او شد. بدینسان، به حیات دولت دست نشانده و چپاولگر سیک در پنجاب پایان داده شد و تنها تیولداری ایالات جامو و کشمیر به یکی از سرداران وابسته به کمپانی بنام گلاب سینگ واگذار شد. برای مهاراجه دالیپ سینگ در شهر فاتحگر، مرکز ایالت فرخ آباد پنجاب، اقامتگاهی در نظر گرفته شد و یک پزشک انگلیسی بنام دکتر جان لوگین، از دوستان سر چارلز متکالف، به سرپرستی او گمارده شد. دالیپ سینگ در ١٦ سالگی تحت تأثیر مربی انگلیسی اش مسیحی شد و به پاس این خدمت ملکه ویکتوریا به لوگین نشان شهسواری امپراتوری بریتانیا (شوالیه گری) اعطا کرد. دالیپ سینگ سال بعد (١٨٥٤) به انگلستان رفت. او در انگلیس مزرعه بزرگ و کاخی به مبلغ ٢٨٣ هزار پوند استرلینگ خرید و زندگی اشرافی را، به سبک انگلیسی، آغاز کرد. ویکتوریا در سال ١٨٦١ نشان شهسوار فرمانده ستاره هند و در سال ١٨٦٦ نشان شهسوار بزرگ فرمانده ستاره هند به او اعطا کرد. در سال ،١٨٨٠ سر مهاراجه دالیپ سینگ به دلیل ولخرجی هایش در وضع مالی وخیمی قرار گرفت و به شدت بدهکار شد. او که زندگی در انگلیس را بدون پول بیفایده یافت، به یاد بساط حکمرانی اش در پنجاب افتاد و در سال ١٨٨٦ راهی هند شد، ولی مقامات انگلیسی او را از بندر عدن بازگرداندند. دالیپ سینگ به لندن بازگشت، از مسیحیت عدول کرد، بار دیگر به آئین سیک گروید و سرانجام در سن ٥٦ سالگی در پاریس درگذشت. این است فرجام واپسین فرمانروای دولت خلسه. با مروری کوتاه بر آغاز و پایان اقتدار مهاراته ها و سیکها در هند و کارکرد تاریخی آنها، آسانتر میتوان به این پرسش پاسخ داد که آیا بواقع، چنانکه تاریخ هند آکسفورد ادعا میکند، این شورشها ناشی از سیاستهای دینی اورنگ زیب بود؟ آیا تقارن این شورشها با تهاجم انگلیسیها به شبه قاره هند، و نقش تعیین کننده آن در این فرایند، پدیده ای تصادفی است؟ و آیا تقارن این عصیانها با دورانی که دولت اورنگ زیب توجه خود را به جنوب شبه قاره هند، کنام اروپاییان، معطوف ساخته تأملی بیشتر را نمیطلبد؟ تاریخ هند کمبریج نیز سیاستهای دینی اورنگ زیب را مسئول نهایی تبدیل فرقه سیک به یک سازمان مسلح دینی میداند. ولی چنانکه دیدیم، فتنه سیکها پیش از اورنگ زیب آغاز شد و علت آن نه سیاستهای دینی دولت گورکانی، بلکه فرارویی رهبران سیک از زاهدانی مرید پرور به حکمرانانی جاه طلب و آزمند از زمان ارجن بود. ارجن نه به دلیل عقایدش بلکه به خاطر مشارکت در دسیسه های سیاسی درباری به قتل رسید. هرگاویند خود آغازگر جنگ با دولت گورکانی بود. تغ بهادر نیز نه به دلیل عقایدش بلکه به دلیل آشوبگری در کشمیر به قتل رسید. سیکها پیش از اورنگ زیب به فرقه ای با ساختار نظامی بدل شدند و تجربه گذشته به اورنگ زیب آموخت که تداوم فعالیت آزادانه این فرقه مرموز و مهاجم به مصلحت سرزمینش نیست. این قطعا به دلیل نگرش و سیاستهای دینی او نبود. نگاهی گذرا به نقشه هند در آن زمان روشن میکند که عرصه تاخت و تاز راهزنان مهاراته نواری را در غرب و جنوب هند پدید میساخت که حوزه اقتدار دولت اورنگ زیب را از بنادر تحت تصرف اروپاییان جدا میکرد؛ بنادر بمبئی (انگلیـس)، گوا، دیو، دامان، چاول و باسین (پرتغال) و کوچـن (هلنـد). بدینسان، اروپاییان در پس این کمربند امنیتی میتوانستند با آرامش به دسیسه های محلی و تحکیم پایه های اقتدار خویش در منطقه بپردازند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: خداى عزوجل به یکى از پیامبرانش وحى فرستاد که : اى فرزند آدم ! مرا در هنگام خشمت یاد کن تا من نیز تو را در هنگام خشمم یاد کنم، و تو را در زمره کسانى که نابودشان مى سازم نابود نگردانم و به اینکه من انتقامت را از دشمنت بستانم راضى و خوشنود باش، زیرا انتقام گیرى من براى تو بهتر است از اینکه خودت دست بکار شوى و انتقام خود از وى بستانى.
حدیث :
در حدیث دیگرى اضافه نموده است که : و هرگاه مورد ستمى قرار گرفتى به انتقام گیرى من از آن ستمکار خوشنود باش، زیرا انتقامى که من به نفع تو مى گیرم بهتر از انتقامى است که تو خود مى گیرى.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمود: با تفکر نمودن قلب خود را آگاه کن و شبانگاه پهلوى خود را از بستر خواب دور گردان و تقواى خداوند که پروردگار توست را پیشه ساز.

کودکان

زمستون سال ۶۵ که شهرهای ایران زیر موشک بارون بود مردم شهرها به روستاها پناه برده بودند و خانواده ثروتمندی بجز طویطه داغونی پیدا نکرده بود و اونو سمپاشی و نظافت و مبلمان کرده بود و توش زندگی میکردند و توی تاریکی شب جشن تولد برای دختر ته تغاریش گرفته بودند، یکی با تعجب بهشون انتقاد کرد، خانوم خونه گفت: ناامنی و جنگ همه چیز رو ازمون گرفته ولی خودمون که نباید این شادی های کوچیک رو از خودمون بگیریم، این روزای سخت میگذره و برای بچه ها همین خاطرات کوچیک و شیرین باقی میمونه. خواستم بگم به فکر بچه ها در این شرایط باشیم. سوال اینه: چگونه از سلامت روان کودکان در برابر اخبار منفی محافظت کنیم؟ این روزها بیش از هر زمان دیگه در رسانه‌ها، کلمات سختی مانند اغتشاش، آتش‌سوزی و یا تهدید شنیده میشه. ذهن کودکان توانایی تحلیل این مسائل را نداره و قرارگرفتن در معرض این اخبار، میتونه عوارض کوتاه مدت و یا بلند مدتی برای اونا داشته باشه: قبل از هر چیزی، ترس را بپذیرید (مثلاً: میفهمم ترسیدی) احساس را تأیید کنید، نه ترس را تشدید. بگویید (من کنارتم، با هم از این مشکل رد میشیم) میتونید از این تکنیک استفاده کنید: تکنیک تنفس آرام: به کودک یاد دهید در لحظات استرس: ۴ ثانیه دم (از بینی) ۷ ثانیه حبس نفس ۸ ثانیه بازدم (از دهان) مراقب کلمات و لحن باشید. اگر کودک سوال پرسید، واقعیتی حداقلی و امن بگویید. میتوانید بگویید: (بعضی جاها شاید خطرناک و شلوغ باشه ولی ما مراقب خودمون هستیم) عادی‌سازی و همدلی: به او بگویید که این شرایط موقتی هستش و شما در کنارش هستید. بدانید که احساس تنها نبودن، استرس کودک را کم میکنه. جایگزینی هوشمندانه: تلویزیون را بدون جایگزین خاموش نکنید! بلافاصله بازی، نقاشی، آشپزی مشترک یا یک کارتون شاد را جایگزین کنید. گوش شنوا باشید: اگر کودک ترسید، نگویید چیزی نیست یا نترس. اجازه دهید حرف بزند یا نقاشیِ ترسش را بکشد تا تخلیه هیجانی بشه. این کارها را انجام ندهید: صحبت تلفنی درباره اخبار و ترس‌ها در حضور بچه. مقایسه ترس کودک با دیگران (مثلاً: ببین بقیه بچه‌ها چقدر شجاعن!) انکار واقعیت و احساسات کودک غلطه. در ضمن، محیط خونه باید پناهگاه امن کودک باشه. اول خودتون، آرامشتون رو حفظ کنید تا بتونید تکیه‌گاه فرزندتون باشید.


شناخت طنز، ویژگی ها، عناصر و مفاهیم مشابه آن بصورت اجمال، از دیگر نتایج تحقیق بشمار میرود. کاربرد آن در متون دینی و در سیره معصومین (ع) و توجیه صبغه دینی طنز میتواند پژوهشگر عرصه هنر طنز دینی را امیدوارتر به فعالیت هنری در زمینه نوشتن و پرداختن به طنز گرداند.
عیالوارم عیالوارم عیالوار
به تار و پود این دنیا گرفتار
حقوق آخر برجم سه مثقال
بدهکاری و وامم چند خروار
زنی دارم که ناترس و دلیر است
شجاعت هاش خیلی چشمگیر است
نمی ترسد ز سوسک و موش هرگز
توگویی که ز جان خویش سیر است

در این اعتشاشات، هیچ کتابی مثل زرسالاری نمیتونه ذهن رو روشن کنه که در پشت این خرابکاری ها، کی و چرا فعالیت میکنه و چی میخواد، هدفش چیه؟
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش پانزدهم
استعمار اروپایی و هند اسلامی: بابر و عصر زرین هند: استقرار کمپانی هند شرقی انگلیس در سواحل هند مقارن است با تحکیم و گسترش دولت مرکزی گورکانی و آغاز دورانی دویست ساله که اوج درخشش تاریخ و فرهنگ شبه قاره هند بشمار میرود و مورخین از آن بعنوان عصر زرّین تاریخ هند یاد میکنند. در تاریخ نگاری غرب از دولت گورکانی هند با عنوان مغولان کبیر و امپراتوری مغول نام برده میشود. در تاریخ نگاری معاصر هند، به تبع اروپاییان، این عنوان رواج یافته است. در تاریخ نگاری اسلامی/ فارسی هند و ایران از دولت فوق با عناوین آل بابر، تیموریان و گورکانیان هند یاد شده است. ما عناوین اخیر را بکار میبریم و از کاربرد عنوان مغول اجتناب میکنیم. در تاریخ نگاری ایران دوران مغول به دوران نخستین تهاجم و سلطه اقوام مغول بر ایران اطلاق میشود؛ از حمله چنگیز خان (٦١٦ ق / ١٢٢٠ م) تا درگذشت هلاکو خان در ایران (٦٦٣ ق / ١٢٦٥ م) سپس، دوران حکومت اخلاف هلاکو آغاز میشود که به دوران ایلخانان شهرت دارد؛ تا فوت ابوسعید بهادرخان پسر اولجایتو خان (٧٣٦ ق / ١٣٣٥ م) که پایان واقعی حکومت ایلخانان است. دوران گورکانی یا تیموری در ایران دورانی متمایز است که با تهاجم تیمور لنگ به ایران (٧٨٣ ق / ١٣٨١ م) آغاز میشود و با مرگ سلطان حسین بایقرا (٩١٢ ق / ١٥٠٦ م)، واپسین شاه گورکانی ایران، بـه پایان میرسد. حکومت ایلخانان مغول از آغاز سلطنت غازان خان (٦٩٤ ق / ١٢٩٦ م) که اسلام آورد و نام محمود را برگزید، حکومتی ایرانی بشمار میرود. شهر معظّم سلطانیه یادگار او و برادرش سلطان محمد خدابنده (اولجایتو خان) است. علامه حلّی، فقیه نامدار شیعی، از یاران و نزدیکان اولجایتو بود و، به رغم تلاش یهودیان و مسیحیان، نقش مهمی در گروش او به اسلام و تشیع داشت. اخلاف تیمور لنگ نیز به حکمرانانی ایرانی بدل شدند و دوران شاهرخ شاه (٨٠٨ تا ٨٥١ ق / ١٤٠٥ تا ١٤٤٧ م)، پسر تیمور، از دورانهای برجسته ثبات و امنیت و شکوفایی و درخشش فرهنگ و هنر و اقتصاد ایران است. قرآن و شاهنامه معروف بایسنقری نمادی گویاست از این دوران. دولت گورکانی هند را یکی از نوادگان میرانشاه، پسر بزرگ تیمور، بنام ظهیرالدین محمد بابر (٨٨٨ تا ٩٣٧ ق / ١٤٨٣ تا ١٥٣٠ م) بنیان نهاد. صعود آن مقارن با صعود دولت صفوی در ایران است؛ بابر با شاه اسماعیل (٩٠٧ تا ٩٣٠ ق / ١٥٠١ تا ١٥٢٤ م) بنیانگذار دولت صفوی، رابطه دوستانه داشت. این پیوند چنان عمیق بود که او، به رغم تعلقش بمذهب اهل سنت، برای شاد کردن فرمانروای شیعی ایران کلاه قزلباشان را بر سر نهاد و دستور داد سپاهیانش چنین کنند. بابر پس از فوت پدر، عمر شیخ میرزا، به سال ٨٩٩ ق / ١٤٩٤ م در یازده سالگی حکمران فرغانه شد و به سال ٩١٠ ق / ١٥٠٤ م حکومت کابل را بدست گرفت. این در واپسین سالهای حکومت سلطان حسین بایقرا، از تبار میرانشاه، بر خراسان و هرات است از یکسو و انحطاط و فروپاشی دولتهای شبه قاره هند و خلاء قدرت متمرکز سیاسی در بخش مهمی از این سرزمین پهناور از سوی دیگر. بابر به دلیل سـتم یکی از حکمرانان افغان هند بنام ابراهیم لودی، سلطانی بیدادگر و متفرعن و مستبد، و استمداد مردم هند از او در اول صفر سال ٩٣٢ ق / ١٥٢٦ م بـه این سـرزمین لشکر کشید و با فتح دهلی (٢٧ آوریل ١٥٢٦) حکومتی مقتدر و فرهیخته را بنیان نهاد. وی مدت کوتاهی بعد، در جمادی الاول سال ٩٣٧ ق/ دسامبر ١٥٣٠ م در شهر آگرا، پایتخت شاهان لودی که بابر نیز آن را مقر خویش قرار داد، درگذشت. بابر جهانگشایی غارتگر از جنس نیایش تیمور نبود. او پرورش یافته دودمانی است که طی پنج نسل با فرهنگ اسلامی- ایرانی عجین شده و از درون آن اندیشمندانی بـزرگ پدید آمده اند؛ سه پسر شاهرخ از چهره های برجسته فرهنگ اسلامی- ایرانی اند: غیاث الدین بایسنقر (٨٠٢ تا ٨٣٧ ق) دانشمندی برجسته و وزیری فرهنگ پرور، الغ بیگ ریاضیدان و ستاره شناسی محقــق و بنیـانگذار رصدخانـه سـمرقند و زیـج سـلطانی، و ابراهیم سلطان ادیب و کتابدوست و فرهنگ پرور. محیطی که بابر در آن پرورش یافت، خراسانِ عهد سلطان حسین بایقرا (که از بلخ در شرق تا بسطام و دامغان در غرب، خیوه در شمال و قندهار در جنوب امتداد داشت) در قله فرهنگ و دانش آن روز جای داشت. سر دنیسون راس مینویسد: سلطان حسین بایقرا در دوران ٥٤ ساله حکومتش سرزمین خود را به یکی از بزرگترین مراکز ادب و هنر که جهان تاکنون به چشـم دیده اسـت بدل کرد؛ فلورانسی در قلب آسیا، امیر علی شیر نوایی، پدر فرهنگ و ادب ازبکستان، همدم دوران کودکی و وزیر سلطان حسین بایقراست. بابر خود مردی فرهیخته و ادیب، فرهنگ شناس و فرهنگ پرور، بود. دیوان اشعار، خاطرات و سایر آثار او سندی گویاست بر این مدعا. شیخ ابوالفضل مبارک مینویسد: آن حضرت را در نظم و نثر پایه عالی بود خصوصاً در نظم ترکی؛ و دیوان ترکی آن حضرت در نهایت فصاحت و عذوبت واقع شده و مضامین تازه در آن مندرج است. و کتاب مثنوی که مبین نام دارد تصنیفی است مشهور و نزد زباندانان این لغت به مزیت تحسین مذکور. رساله والدیه خواجه احرار را، که دردانه ای است از بحر معرفت، در سلک نظم کشیده اند و به غایت مطبوع آمده. سر دنیسون راس خاطرات بابر را یکی از جذابترین و رومانتیک ترین آثار ادبی تمامی اعصار میخواند (دیوان اشعار بابر در سال ١٩١٠ بوسیله سر دنیسون راس به چاپ رسید. واقعات بابری، یا خاطرات بابر، در اصل به زبان ترکی جغتایی است. پسرش، همایون شاه، شخصاً آن را استنساخ کرد. در سال ١٥٨٩ عبدالرحیم خان خانان، پسر بیرام خان، آن را به فارسی ترجمه کرد. در سال ١٨٢٦ ویلیام ارسکین و جان لیدن ترجمـه انگلیسی آن را منتشر کردند. بعدها خانم آنت بوریج ترجمه انگلیسی دیگری از آن منتشر نمود) با مرگ بابر، پسرش همایون شاه، موسوم به نصیرالدین محمد، بیش از ٢٥ سـال (٩٣٧ تا ٩٦٣ ق / ١٥٣٠ تا ١٥٥٦ م) زمام دولت نوپدید هند را به دست گرفت. او پایـه های حکومت بابری را استوار ساخت؛ هرچند بخش مهمی از توانش به مقابله با شورش افغانها در سرزمین های شمالی و ناآرامی های داخلی گذشت و نتوانست توجه کافی به سواحل و بنادر هند معطوف کند. معهذا، در دوران او شالوده دولتی سراسری و مرکزی در شبه قاره هند ریخته شد؛ کاری بزرگ که با اکبر و اورنگ زیب به فرجام رسید. و باید افزود که همایون در این کار از همراهی ایرانیان برخوردار بود. به سال ٩٥٠ ق / ١٥٤٤ م همایون در جنگ با شیرخان سوری، امیر شورشی افغـان، در قندهار شکست خورد و در استمداد از شاه طهماسب صفوی (٩٣٠ تا ٩٨٤ ق / ١٥٢٤ تا ١٥٧٦ م) از راه سیستان به ایران آمد. فرمانروای شیعی ایران استقبالی باشـکوه از او تدارک دید و دیدار دو پادشاه در جمادی الاول ٩٥١ ق در ئیلاق قیدار نبی، میان ابهر و سلطانیه، رخ داد و سرانجام، همایون بهمراه سلطان مراد میرزا، پسر طهماسب، و ١٢ هزار سپاه قزلباش راهی فتح قندهار شد. شیخ ابوالفضل مبارک، مورخ دربار اکبرشـاه گورکانی، در اکبرنامه (١٠٠٦ ق) شرحی مبسوط از سفر تاریخی همایون به ایران به دست داده است. رهاورد سفر همایون به ایران رواج بیش از پیش فرهنگ ایرانی در هند است. همایون در حدود یکسال در ایران بود و چون شخصا مردی شاعر و ادیب و شعر دوست و ادب پرور و هنرمند و هنرشناس بود، در هنگام مراجعت به هند، عده ای از دانشمندان و هنرمندان ایرانی را با خود به هندوستان برد یا از آنان دعوت کرد که به دربار او شتابند. رفتن این عده از دانشمندان و هنر پروران ایرانی به هند، دایره گسترش نفوذ تمدن و هنر ایرانی را در هند... وسعت و عظمتی فراوان بخشید.
اکبر و حکومت قانون: پس از همایون، پسرش اکبر، موسوم به جلال الدین محمد، در رأس دولت گورکانی هند قرار گرفت. از دوران طولانی حکومت اکبر شاه، که ٥١ سال و دو ماه به درازا کشید ( ٩٦٣ - ١٠١٤ ق / ١٥٥٦ ١٦٠٥ م) هند در اوج درخشـش و شـکوفایی تـاریخ اسلامی خود جای گرفت؛ درخششی که تا پایان سلطنت اورنگ زیب تداوم داشــت. سر وولزلی هیگ اکبر را (در کنار الیزابت اول ملکه انگلیس، هنری چهارم پادشاه فرانسه و شاه عباس کبیر پادشاه ایران) یکی از چهار فرمانروای بزرگ زمانه اش خوانده است. او بدلیل وجود این چهار تن، دوران فوق را عصر فرمانروایان بزرگ مینامد. در دوران اکبر، دولت گورکانی هند تلاشی را که از زمان همایون آغاز شده بود بطور جدی ادامه داد؛ در سالهای ١٥٧٢ تا ١٥٧٣ میلادی سرزمین گجرات را بـه ممالک محروسه هندوستان، نامی که بدولت هند اطلاق میشد، منضم کرد و با استقرار در بندر سورت (شوال ٩٨٠ق ژوئیه ١٥٧٢ م) حاکمیت خویش را بر تجارت دریایی غرب هند اعلام داشت. کمی بعد (١٥٧٦) بنگال، که سرزمین بنادر مهم شرقی هند بود، نیز ضمیمه دولت مرکزی هند شد. در دوران اکبر مرزهای غربی دولت مرکزی هند به بلوچستان و مکران امتداد یافت (١٥٩٤) و بدینسان دولت گورکانی هند با دولت صفوی ایران هم مرز شد. این مقارن با آغاز اوج شوکت دولت شاه عباس کبیر (٩٩٥ ١٠٣٨ ق / ١٥٨٧ ١٦٢٩ م) و کمی پس از انتقال پایتخت ایران از قزوین به اصفهان ( ١٠٠٠ ق / ١٥٩١ م) است. در سومین سال سلطنت اکبر، بدلیل تصرف قندهار بوسیله شاه طهماسب (٩٦٥ ق) روابط ایران و هند به تیرگی گرایید. شاه عباس رویه ای بسیار دوستانه با اکبر پیش گرفت و، برغم الحاق مجدد قندهار به هند (١٠٠٠ ق) این رویه تداوم یافت؛ تا بدانجا که در مکاتبات خود اکبر را پدر خطاب میکرد و بواقع او را مانند پدر گرامی و محترم میداشت. شاه عباس در اوایل سلطنت خود (٩٩٩ ق) یادگار سلطان علی روملو را بـا هدایایی شایسته و نامه ای دوستانه بعنوان سفیر به دربار اکبر فرستاد. او پنج سال در دربار اکبر اقامت گزید و سپس (١٠٠٤ ق) بهمراه ضیاء الملک کاشی و ابوناصر خوافی، سفرای اکبر که هر دو ایرانی بودند، به درباره شاه عباس بازگشت با نامه ای دوستانه از اکبر. یکسال بعد فرستادگان اکبر بهمراه منوچهر بیگ، سفیر تازه ایران، و پانصد سوار زبده قزلباش به هند بازگشتند با نامه ای دیگر از شاه عباس. بدینسان، پیوند دو دولت هند و ایران تجدید شد. در دوران اکبر، همچون دوران همتای نامدار ایرانی اش، تکاپوی هیئتهای تجاری و سیاسی و میسیونری غرب در دربار هند اوج گرفت. در سال ١٥٨٠ میلادی نخستین میسیون یسوعی به پایتخت هند وارد شد؛ دومیـن و سـومین میسـیون یسـوعی در سالهای ١٥٩٠ و ١٥٩٥ در دربار اکبر حضور یافتند. رمزی موئیر، استاد تاریخ معاصر در دانشگاه منچستر، مدعی است که کمپانی هند شرقی برای هندوستان سه موهبت به ارمغان آورد: وحدت سیاسی، کـه هند در طـول تاریخ خود هیچگاه واجد آن نبود، صلح پایدار و سرانجام حاکمیت قانون. به زعم موئیر، در زیر سلطه کمپانی هند شرقی بریتانیا، به جـای اراده دلبخواه حکمرانان خودکامه قانون بر هند حاکم شد. این نگاه آشنای پژوهشگران غربی است نه تنها به تــاریخ هنـد بلکه به تاریخ تمامی مشرق زمین؛ و سخت خودمحورانه، گزاف و بی پایه است. این دولت گورکانی بود که برای شبه قاره هنــد وحدت سیاسی بـه ارمغان آورد. سرزمین پهناور هند بر شالوده یک ساختار سیاسی نـامتمرکز و کنفدراتیـو و در عیـن حال منسجم و کاملاً قانونمند، با احترام به ساخت های سیاسی و قوانین عرفی هر قوم و طایفه و آئین و مذهب، اداره میشد. کم نبودند راجه ها و بزرگان هندو که نه تنها زمام امور منطقه و قوم و قبیله خود را به دست داشتند بلکه در دولت مرکزی هند نیز از جایگاه و مقام شامخ برخوردار بودند. در این دوران چنان سازمان سیاسی کارایی شکل گرفت که انگلیسیها تا یک سده پس از استقرار حاکمیت خود در هند جرئت دستکاری در آن را نیافتند و آنگاه که این تلاش را آغاز کردند تنها بر بنیاد شالوده گذشته بود. این میراثی است که بقایای آن تا به امروز نیز تداوم داشته است. این وحدت سیاسی بر بنیادهای عمیق نظری استوار بود که ریشه در میراث سیاسی اسلامی- ایرانی داشت؛ میراثی غنی که در دوران شاهرخ بـه تیموریان انتقال یافت، در دوران سلطان حسین بایقرا در سرزمینهای شمال شرقی ایران شکوفا شـد و از این طریق هم به شبه قاره هند و هم به سرزمینهای آسیای میانه امتداد یافت. بابر و آل بابر رسالت تاریخی انتقال این میراث سیاسی را به دست داشتند. اگر فارسی را زبان رسمی دولت هند مییابیم و دربار پادشاهان گورکانی را مأوای برجسته ترین سخنوران و اندیشمندان ایرانی، عجیب نیست. درواقع، استقرار دولت گورکانی در هند بـه معنای استقرار یک دودمان فرهیخته ایرانی بر هند است. بدینسان، دعاوی کسانی که گمان میبرند، یا چنین القا میکنند، که آل بابر مغولانی وحشی بودند که در کانون فرهنگی هند نخستین درسهای فرهیختگی را آموختند، و واسطه هایی حقیر و بی ارزش را بعنوان عاملان انتقال میراث ایرانی به هند معرفی میکنند، سخت بی پایه است. زبان و ادب فارسی، بهمراه ترویج آداب و سنن ایرانی، و استقرار یک دستگاه قضایی کارآمد مبتنی بر فقه اسلامی- که تا دهه ها پس از سلطه انگلیسیها در هند رواج کامل داشت و مورد قبول همگان از حکمرانان انگلیسی تا پیروان آئینهای هندو بود- دو پایـه این وحدت سیاسی را میساخت. اعلام همزمان عید نوروز (اول فروردیـن) بعنوان جشن ملی هند و فرمان اکبر به دولتهای محلی سراسر ممالک محروسه هندوستان (٩٩٠ ق / ١٥٨٢ م) که مورخین آن را منشور آداب الهی مینامند، دو نماد گویاست. این فرمان ٥١ ماده ای بیانگر حاکمیت قانون بر ساختار سیاسی هند است نه سلطه اراده دلبخواه حکمرانان خودکامه؛ چنانکه رمزی موئیر ادعا میکند! اکبر، در تداوم سنن ملک داری اسلامی، ایـن فرمان را از منش و سلوک شخصی دولتمردان آغاز میکند. او تمامی ناظمان ممالک محروسه را به توجه به خداوند و جلب رضای الهی، اعتدال و میانه روی، عبادت و تهجد شبانه و سرانجام مطالعه کتب تاریخ و اخلاق فرامیخواند و بطور مشخص از اخلاق ناصری خواجه نصیرالدین طوسی، احیاء علوم الدین و کیمیای سعادت امام محمد غزالی و مثنوی مولوی نام میبرد: در هنگامی که کار خلق خدا نباشد، به مطالعه کتب ارباب تواریخ و ارباب صفوت و صفا مثل کتب اخلاق، که طیب روحانی و خلاصه جمیع علوم است، چون اخلاق ناصری و منجیات و مهلکات و احیاء و کیمیا و مثنوی مولوی روم مشغول کند تا از غایت مراتب و بیداری آگاه شده، در تسویلات ارباب تزویر و خداع از جای نروند که بهترین عبادات الهی در نشاء تعلق و سرانجام مهام خلایق است. آنگاه آداب سلوک با مردم و تمشیت امور مملکتی است با تأکید بر ظرایف و دقایقی ستودنی. برخی نمونه ها چنین است: سپاهیان حق ورود به خانه مردم، بی رضای ایشان، را ندارند (ماده پانزدهم)؛ صوبه داران (استانداران) موظفند بـه سخن یک جاسوس اعتماد نکنند که راستی و بی طمعی بس کمیاب است. باید چند جاسوس را بدون اطلاع هم مأمور رسیدگی به یک مسئله کنند و جاسوس شهرت گزین را معزول نمایند (ماده بیست و پنجم)؛ به وضع کوتوالان، که نگهبانان قانون باشند، توجه شایسته کنند که کوتوالی عبادت عظمی است. کوتوال هر شهر و محله و قصبـه و ده موظف است از تمامی خانه ها و سکنه آن آمار برداری کند و در این سرشماری مشاغل را ذکر کند. وظیفه اداره هر محله با میر محله است که نیک و بد آن محله به صواب دید او شود. او موظف است امور محله را به دقت زیر نظر داشته باشد که هر گاه دزدی آید یا آتشی افتد یا امری ناخوش دیگر سرزند همسایه در ساعت معاونت او نماید. (ماده چهلم) طبق ماده چهل و هفتم، صوبه داران موظفند نرخ بازار را هماره زیر نظر داشته و مانع احتکار شوند. در ماده بیست و یکم چنین آمده است: به کیش و مذهب و دین خلق خدا متعرض نشوند که خردمند در کار دنیا که فناپذیـر است زیان خود نگزیند و در معامله دین که پاینده است چگونه دانسته زیانمندی اختیـار خواهد کرد. اگر حق با اوست خود با حق سر مخالفت تعرض دار نکند و اگـر حق بـا توست و او نادانسته خلاف آن برگزیده، خود بیچاره بیمار نادانی است؛ محل ترحم و اعانت است به جای تعرض و انکار. چنانکه میبینیم، دولت بابری برای اداره سرزمین پهناور هند سیاست تسامح دینی را پیش گرفت؛ سیاستی که در دولتهای اسلامی آن عصر منحصر بفرد نبود. در تاریخ نگاری معاصر غرب، کسانی که از حاکمیت مسلمانان چهره ای خشن و کریه به دست میدهند، سیاست دینی اکبر را مغایر با اسلامیت او میخوانند و تا بدانجا پیش میروند که حتی از رد اسلام بوسیله اکبر سخن میگویند (سر جرج چسنی، ژنرال ارتش هند بریتانیا، مدعی است که هند نمونه ای مغایر با تمامی سرزمینهایی است که در زیر حکمرانی مسلمانان قرار گرفت. مسلمانان در آن سرزمینها تمامی سکنه را بزور به پذیرش دین خود مجبور میکردند ولی در هند رویه ای کاملا متفاوت پیش گرفتند و برغم برخی موارد کم اهمیت فشار دینی، سیاست آنها در قبال هندوها مبتنی بر آزادی دینی و سیاسی بود) به یاد داشته باشیم که بنیاد سیاست دینی اسلاف اکبر، بابر و پیش از بابر، نیز چنین بود. بررسی فرمان فوق تردیدی نمیگذارد که اکبر نه تنها یک مسلمان معتقد است بلکه به ترویج احکام اسلامی نیز توجه دارد. برای نمونه، او در ماده چهل و ششم تولید و خرید و فروش و نوشیدن شراب را اکیداً ممنوع میکند و به مجازات شدید متخلفین فرمان میدهد؛ در ماده پنجاهم حکم میکند که زن بی ضرورت بر اسب سوار نشود و در ماده پنجاه و یکم دستور میدهد که گذرهای آب دریا را برای غسل مردمان و آب برداشتن جدا سازند و برای زنان گذرهای دیگر مقرر سازند. این مواد با تصویر غیر اسلامی که مورخین انگلیسی از اکبر به دست میدهند سخت مغایر است! اینگونه فرامین استثنایی و مختص اکبر نبود؛ پیش و پس از او پادشاهان گورکانی هند بطور منظم دستورالعمل های حکمرانی خویش را صادر میکردند. برای نمونه، جهانگیر پس از به قدرت رسیدن طی فرمان ١٢ ماده ای خود، برای رونق دادن به بازرگانی خارجی هند، زکات تجار ماوراء بحار و عوارض راهداری را، که در دوران اکبر سالیانه ١٦٠٠ من طلا به سنگ هند معادل ١٦٠٠٠ من عراق بـود، لغو کرد. و برای امنیت تجار اکیداً مقرر کرد که هیچکس حق خرید محموله های سوداگران را بدون رضایت آنان ندارد. وی بار دیگر ورود لشکریان را به خانه های مردم اکیداً ممنوع نمود، و مجازاتهای سخت متداول در جهان آن روز، چون بریدن گوش و بینی متهمان، را لغو کرد جهانگیر در ماده پنجم فرمان خود، تولید و خرید و فروش شراب را بار دیگر ممنوع اعلام کرد. بهر روی، در دوران اکبر به یاری خیل کثیری از نخبگان سیاسی و فرهنگی آن عصـر، که در میان ایشان ایرانیان صاحب مقام کم نبودند، ساختاری چنان قانونمند بر شبه قاره هند حاکم شد که تا پایان سده ۱۸ تداوم یافت.
جهانگیر و پرتغالیها: پس از اکبر، دوران بیست و سه ساله سلطنت جهانگیر (١٠١٤ تا ١٠٣٧ق / ١٦٠٥ تا ١٦٢٧ م) موسوم به نورالدین محمد، آغاز شد. جهانگیر نیز، به سان نیاکانش، مردی فرهیخته و اهل ادب و فرهنگ بود و چنانکه خاطراتش نشان میدهد نویسنده ای چیره دست؛ و به فارسی نیز اشعاری زیبا میسرود (گروهی از مورخین شرابخواری جهانگیر را بعنوان یکی از مختصات ناشایست فردی او ذکر کرده اند. جهانگیر در این فرمان، برای تنبه جوانان، با صداقت به شرابخواری خود در جوانی، از ١٦ سالگی، اشاره میکند و میافزاید: شرابخواری به حدی در مـزاج مـن غـالب آمـد کـه اگـر ساعتی نمیخوردم دستم میلرزید و قدرت نشستن نداشتم. وی از خداوند آرزوی توفیق در توبه نصوح میکند و میافزاید: پدرم در ٤٥ سالگی به توبه نصوح موفق گردید) در دوران او زبان و ادب فارسی در هند بیش از گذشته رواج یافت و با حمایت او بود کـه میر جمال الدین حسین انجوی شیرازی، ملقب به عضدالدوله، فرهنگ جهانگیری را، که یکی از گنجینه های زبان فارسی به شمار میرود، به پایان برد (خاطرات جهانگیر موسوم به توزوک جهانگیری تا سال هفدهم سلطنتش بوسیله خود او نوشته شد؛ سپس تقریر میکرد و منشی اش، معتمدخان، مینوشت. ترجمه انگلیسی این کتاب در سالهای ١٩٠٩ و ١٩١٤ در دو جلد منتشر شده است. انجوی تألیف فرهنگ جهانگیری را در سال ١٠٠٥ ق در زمان اکبر، آغاز کرد و در سال ١٠١٧ ق به پایان برد) یکی از اقدامات مهم جهانگیر احداث شبکه ای از بیمارستانها در سراسر هند بود: او در آغاز حکومت خود، علاوه بر احیای ابنیه مخروبه به خرج خویش، دستور داد در تمامی شهرها دارالشـفاء ساخته شود و بطور تمام وقت پزشک در آن مستقر باشد و چنانچه مسافری بیمار شد به خرج او معالجه شود. صعود جهانگیر مقارن با اوج اقتدار شاه عباس کبیر در ایران است. شاه صفوی طی نامه ای بسیار دوستانه و محبت آمیز درگذشت پدر را بـه او تسلیت گفت و از پادشاهی اش ابراز شادمانی کرد. از آن پس، مکرر سفرای ایران و هند در رفت و آمد بودند. معهذا، شاه عباس رندانه بناگاه قندهار را تصرف کرد (١٠٣١ ق) کار به تیرگی روابط و جنگ میان دو دولت نکشید و تنها جهانگیر، آزرده خاطر، در نامه ای به آن نقاوه دودمان علوی و خلاصه خاندان صفوی گلایه کرد که چرا بی سبب و باعثی در صدد افسردگی گلزار محبت و دوستی و اخوت و یکتادلی دو دولت، که تا انقراض زمان و اختلاف ادوار زائل شدنی نیست، برآمده است؟ جهانگیر کمی پیش از شاه عباس درگذشت. حکومت جهانگیر مصادف است با آغاز تکاپوی جدی انگلیسیها برای استقرار در بنادر هند و این مقارن با دورانی است که دولت مرکزی هند توجه خویش را به معضل حضور خشن و بی قانون پرتغالیها در سواحل و آبهای منطقه معطوف داشـته است. بدینسان، ارتباط انگلیسیها با جهانگیر فرایندی مشابه ارتباط آنان با شاه عباس داشت. هر دو قدرت مسلمان منطقه از یکه تازی دریایی پرتغالیها در رنـج بودند و سرانجام ناوگان دریایی انگلیس را ابزاری مفید برای اخراج ایشان یافتند. دولت گورکانی هند، بسان ایران، در تمامی دوران موجودیتش فاقد نیروی دریایی قدرتمندی بود که توان مقابله با ناوگانهای اروپایی را داشته باشد. این معضلی جدی بود زیرا مردم هند از دیرباز ارتباطات ماوراء بحار گسترده داشتند. صرفنظـر از روابط تجاری با خلیج فارس و سواحل شرقی آفریقا و چین و خاور دور، سفر حجاج به مکه از نیازهای اساسی زندگی مردم شبه قاره بود که به دلیل یکه تازی دریایی پرتغالیها و سیاستهای ضد اسلامیشان هماره با هراس انجام میشد. برای نمونه، پرتغالیها چنان راه دریایی مکه را ناامن کرده بودند که میرزا عزیز کوکلتاش، ملقب به خان اعظم، صوبه دار گجرات در عهد اکبر، چون قصد زیارت حج کرد ابتدا پرتغالیها را زیر فشـار قرار داد: سوداگران را از آمد و شد بندر دیو مانع شد تا فرنگیان را به تنگ آورده قول بگیرند و آنگاه که پرتغالیها قول مساعد دادند، در سال ١٠٠١ ق با همراهان خـود سوار کشتی شد و به تعبیر مرآت احمدی مردانه قدم در شاهراه توفیق نهاد. جهانگیر خود را چنان نیرومند نمیدید که پرتغالیها را از سواحل و آبهای هند بیرون کند، و لذا در آغاز سیاستی دوستانه با ایشان در پیش گرفت. او به میسیونرهای یسوعی، به ریاست کشیشی پرتغالی به نام پینهیرو اجازه داد که به همان آزادی اروپا در هند فعالیت کنند. میسیونرها، که از زمان اکبر تکاپوی خود را در هند آغاز کرده و، بسان دوران ایلخانان در ایران، استراتژی مسیحی کردن پادشاهان مغـول را دنبال میکردند، سخت طمع به گروش او به مسیحیت بستند. کار بدانجا کشید که انجیلی فارسی به او اهدا کردند و در گزارشهای خود از مسیحی شدن قریب الوقوع جهانگیر لاف زدند. در اواخر سال ١٦٠٧ جهانگیر برای ایجاد رابطه بیشتر با پرتغالیها یکی از دوستان شخصی خود بنام مقرب خان، پسر شیخ بهادر را با مأموریت ایجاد رابطه با پرتغالیها راهی بندر سورت کرد. در این اثنا، انگلیسیها کاپیتان ویلیام هاوکینز را، با نامه ای از جیمز اول پادشاه انگلیس، به دربار جهانگیر اعزام داشتند. هاوکینز در ماه اوت سال ١٦٠٨ میلادی وارد بندر سورت شد. او برغم کارشکنی شدید میسیونرهای پرتغالی سرانجام موفق شد خود را به دربار جهانگیر برساند و به حضور او بار یابد. جهانگیر، برغم رویه دوستانه ای که بظاهر با پرتغالیها در پیش گرفته بود، سخت در اندیشه اخراج آنان از سواحل هند بود. به گزارش منابع انگلیسی، جهانگیر از هاوکینز پرسید که برای اخراج پرتغالیها از دیو بندر (بندر دیو) به چه میزان نیرو نیاز است و هاوکینز پاسخ داد به چهارده کشتی انگلیسی و ٢٠ هزار نفر نیروی زمینی. هاوکینز، که به زبان ترکی سخن میگفت، مورد توجه جهانگیر قرار گرفت، هدیه ای هنگفت از او دریافت داشت، در آگرا اقامت گزید و با دختر یک ارمنی ساکن هند بنام مبارک شاه ازدواج کرد. در این زمان، آندریاس مندوزا، نایب السلطنه جدید پرتغال کـه از ٥ سپتامبر ١٦٠٧ در بندر گوا (مرکز حکومت پرتغالیها در شرق) مستقر بود، به دلیل حضور هاوکینز در دربار جهانگیر رویه ای خصمانه و تهدیدآمیز در پیش گرفت. سرانجام، ماجرا با میانجیگری کشیش پینهیرو پرتغالی و مقرب خان فیصله یافت و دولت دهلی برای دفع تهدید پرتغالیها مانع ورود کشتیهای انگلیسی به سورت شد. هاوکینز، که برغم موفقیت آغازین در برابر دسیسه های پرتغالیها سخت شکست خورده بود، در سال ١٦١١ از طریق بندر سورت خاک هند را ترک گفت. کمی پس از این ماجرا، ناوگان کمپانی هند شرقی به فرماندهی کاپیتان بست با ناوگان پرتغالی درگیر شد و آن را شکست داد و توجه دولت هند را به این قدرت جدید دریایی معطوف کرد. سال بعد (١٦١٣) پرتغالیها رویه ای خصمانه علیه دولت هند در پیش گرفتند و به تصرف و غارت چهار کشتی مسلمانان، سرقت اموال و اسارت مسافران آن دست زدند. یکی از این کشتیها حامل محموله ای به ارزش سه میلیون روپیه و دو مسافر بلندپایه زن، از وابستگان مادر جهانگیر، بود جهانگیر، که رویه دوستانه خود را بیحاصل یافت، دستور مقابله شدید و گرفتن غرامت از پرتغالیها را صادر کرد. این ماجرا به جنگ با پرتغالیها انجامید. تمامی اموال پرتغالیها در درون سرزمین هند مصادره و به فعالیت کشیشان یسوعی پایان داده شد. انگلیسیها از این فرصت بهره بردند و در سال ١٦١٥ نماینده خود بنام ویلیام ادواردز را با نامه ای از جیمز اول روانه دربار جهانگیر کردند. جهانگیر، که انگلیسیها را برای مقابله با پرتغالیها مفید مییافت، او را به شکلی دوستانه پذیرفت. و سرانجام، سر توماس رو راهی دربار جهانگیر شد که نخستین سفیر رسمی دربار انگلیس در هند به شمار میرود. رو در سپتامبر ١٦١٥ وارد بندر سورت شد، در شهر ییلاقی اجمـیر به حضور جهانگیر رسید و در سال ١٦١٩ عازم انگلیس شد. بنوشته وینسنت اســمیت، وی هرچند نتوانست امتیازات قابل توجهی به دست آورد ولی شالوده استوار تجارت کمپانی هند شرقی را پی ریخت.
شاه جهان و شکوه هند: با مرگ جهانگیر، شاه جهان ٣٦ ساله، موسوم به شهاب الدین محمد، در رأس دولت گورکانی هند جای گرفت. او ٣٠ سال سلطنت کرد (١٠٣٧ تا ١٠٦٨ ق / ١٦٢٨ تا ١٦٥٨ م) سپس هفت سال در کاخ خود گوشه گرفت و در رجب ١٠٧٦ ق / ١٦٦٦ میلادی درگذشت. سر ریچار برن، شاه جهان را مسلمانی مقیدتر از اکبر و جهانگیر میخواند. او غالباً برای شریف مکه و فقرای مکه و مدینه هدایایی میفرستاد. تاریخ هند آکسفورد دوران سی ساله شاه جهان را قله تاریخ گورکانیان هند میداند. در این دوران هیچ آشوب جدی داخلی و تهاجم خارجی آرامش سرزمین پهناور او را برنیاشفت و در پناه این آرامش و رفاه بود که هنر و معماری هند به اوج شکوفایی خود رسید و دربار هند بیش از گذشته بـه کانون تکاپـوی دانشمندان و هنرمندان، به ویژه ایرانی، بدل شد. معماری عصر شاه جهان سخت آمیخته با سنن ایرانی است تا بدانجا که آن را معماری ایرانی- هندی میخوانند. در دوران شاه جهان، پس از ده سال تلاش، شهر جدید دهلی (شاه جهان آباد) ساخته شد و پایتخت هند از آگرا به آن انتقال یافت (١٦٤٨) و پس از بیست و دو سال احداث بنای تاج محل به پایان رسید (١٦٥٣) شاهکاری از معماری ایرانی که در ردیف باشکوهترین و زیباترین بناهـای تـاریخ جهان است و رنه گروسه فرانسوی آن را روح ایران در کالبد هند نامیده است. از دیگر نمادهای شوکت هند در این دوران تخت طاووس است که طی هفت سال (١٦٢٨ ١٦٣٥) زیر نظر استادکاری ایرانی بنام بیبدل خان ساخته شد. ایـن تخت زرین و گوهرنشان، که شاهکاری از هنر تزیینی آن عصر بود، بیش از یک سده از افتخارات دودمان گورکانی هند بشمار میرفت تا سرانجام ظاهراً نادر شاه افشار در سال ١٧٣٩ م آن را به ایران انتقال داد (ارجمند بانو ملقب به ممتاز محل، همسر محبوب شاه جهان و مادر اور نگ زیب، که بنای باشکوه تاج محل بعنوان آرامگاه او ساخته شد، ایرانی و از تبار مـیرزا غیاث الدین محمد تهرانی ملقب به اعتمادالدوله (متوفی ١٠٣١ ق / ١٦٢١ م) است. میرزا غیاث الدین از ایران به هند رفت و در دربار پادشاهان گورکانی مقامی ارجمند یافت. دختر او، نور جهان بیگم، به همسری جهانگیر درآمد و پسرش میرزا ابوالحسن آصف خان یمین الدوله (متوفی ١٠٥١ ق / ١٦٤١ م) وزیر و مشاور جهانگیر و شاه جهان بود. ممتاز محل دختر آصف خان است. شاه جهان به پدر زن خود علاقه فراوان داشت و مرگ او بر وی تأثیر بسیار گذارد. شاه جهان پیش از ممتاز محل با یک دختر دیگر ایرانی، از تبار شاه اسماعیل صفوی، وصلت کرده و داماد صفویه محسوب میشد. معمار تاج محل استاد عیسی خان شیرازی بود و خطاط کتیبه های آن استاد امانت خان شیرازی. نام اصلی بی بدل خان، سازنده تخت طاووس، سعیدای گیلانی است. ظاهراً در انتقال به ایران یا پس از آن، جواهرات تخت طاووس پیاده شد و این اثر هنری نابود شد. آنچه امروزه موجود است و به تخت طاووس شهرت دارد، تختی است که بدستور فتحعلی شاه قاجار ساخته شد) آغاز سلطنت شاه جهان مصادف با واپسین ماههای زندگی شـاه عبـاس اسـت. شاه عباس از دورانی که شاه جهان شاهزاده ای جوان بود، با او رابطه صمیمانـه داشـت. تـا بدانجا که در پی اختلاف با پدر، شهاب الدین محمد در نامه ای (١٠٣٠ ق) به فرمانروای ٥٢ ساله ایران، از علو دودمان علوی و صفوت خاندان صفوی چاره جویی کـرد. شاه عباس در پاسخ او را به دوستی و اطاعت از پدر فراخواند. معهذا، در دوران سلطنت شاه صفی اول (١٠٣٨ ١٠٥٢ ق / ١٦٢٩ ١٦٤٢ م) روابط دو دولت به دلیل تهاجم هند به قندهار به وخامت گرایید. مهمترین اقدام شاه جهان، در آغاز حکومتش، اخراج پرتغالیهـا از بندر مهم و استراتژیک حقلی است که قریب به یک قرن کنام آنان بود؛ و این درست ده سال پس از اخراج پرتغالیها از جزیره هرمز است. بندر حقلی، در حاشیه رود گنگ و در ٢٤ مایلی شمال کلکته امروز، مهمترین بندر تجاری شرق هند به شمار میرفت. در حوالی سال ١٥٣٧ میلادی پرتغالیها بنام تجارت در آن مستقر شدند؛ مدتی بعد آن را به تصـرف درآوردنـد و انحصار صادرات نمک و تنباکوی آن را به دست گرفتند. پرتغالیها سلوکی مستبدانه و آزمندانه داشتند و از تجار محلی مالیاتهای سنگین میگرفتند. این بندر بسرعت یکی از کانونهای اصلی استقرار ماجراجویان اروپایی، از همه قماش، شد و به یکی از بنـادر مهم تجارت شرق با اروپا بدل گردید. پرتغالیها در این بندر به شکلی وسیع به دزدی دریایی و، به تعبیر وینسنت اسمیت، تجارت بیرحمانـه برده اشتغال داشتند و دزدی کودکان مسلمان و هندوی منطقه کار دائم آنان بود. آنها چنان بی پروا بودند که حتی در تعقیب دو دختر به شهر ممتاز محل حمله بردند. با آغاز سلطنت شاه جهان، او که خود دورانی طولانی حکمران بنگال بود و از نزدیک شاهد جنایات پرتغالیها، قاسم خان را به صوبه داری بنگال منصوب کرد و به وی ماموریت داد به تجاوز اروپاییان در منطقه پایان دهد. در این زمان پرتغالیها به اقدامات تجاوزکارانه خود ادامه میدادند. آنان در سال ١٦٢٩ به روستایی در شرق بنگال حمله بردند، آن را غارت کردند و زن یا زنانی را به بردگی گرفتند. این حادثه، شاه جهان را در عزم خود راسخ تر کرد. در نتیجه، در ٢٤ ژوئن ١٦٣٢ قاسم خان حقلی را محاصره کرد و پس از سه ماه موفق به تصرف آن شد. فرانسوا برنیه، پزشک فرانسوی دربار اورنگ زیب، در سفرنامه اش از تاخت و تاز پرتغالیها و سایر اروپاییان در منطقه، که حوزه خلیج بنگال را به کنام دزدان دریایی و بازار بزرگ برده فروشی بدل ساخته بود، سخن میگوید. برنیه پس از شرحی درباره قساوت فوق العاده پرتغالیها، میافزاید بنادر تحت سلطه پرتغالیها- بویژه گوا، سیلان، سن توم (مدرس) و حقلی- کانونهای اصلی تجارت برده بود. او میافزایـد تاسف مندانه باید گفت پس از افول قدرت پرتغالیها این تجارت تبهکارانه را سایر اروپاییان، که با دزدان دریایی منطقه رابطه پیوسته داشتند، تداوم دادند. آنان با شکنجه اسیران خود را مجبور به پذیرش آئین مسیح میکردند و لاف میزدند که ظرف یکسال بسیار بیش از فعالیت ده ساله میسیونرها در سرزمین هند موفق به جلب هندیان به مسیحیت بوده اند. برنیه مینویسد شاه جهان در آغاز نارضایتی خود را از این اقدامات ابراز داشت و خواستار آزادی بردگان و پایان دادن به این عملیات شد. آنگاه که نپذیرفتند، حاضر شد در ازای پرداخت مبالغی هنگفت بردگان را بخرد. این بار نیز اروپاییان حاضر به پذیرش خواست او نشدند. در نتیجه، شاه جهان دستور حمله به حقلی را صادر کرد، اروپاییان را به اسارت گرفت و در آگرا به شکلی هولناک تنبیه کرد. ماجرای اخراج اروپاییان از بندر حقلی در سفرنامه دو کشیش پرتغالی، مانریک و جان کابرال، مندرج است؛ و بر پایه این منابع بیطرف در تاریخ نگاری آکسفورد و کمبریج، برغم واقعیاتی که بـر آن اذعان دارند و برشمردیم، اقدام شاه جهان در آزادسازی بندر حقلی عملی نکوهیده به قلم میرود. تاریخ هند آکسفورد شرحی حماسی از مقاومت پرتغالیها ارائه میدهد و مدعی است قاسم خان چنان از مهارت اروپاییان در کاربرد سلاح آتشین وحشت داشت که ١٥٠ هزار نفر را برای تصرف حقلی بسیج کرد؛ و این در حالی است که شمار پرتغالیها تنها ٣٠٠ اروپایی و ٦٠٠ ٧٠٠ نفر بومی بود و این نیروی قلیل سه ماه مقاومت کرد! و سپس شرحی پر سوز از اسارت ٤٠٠ مسیحی و بردن آنان به دربار شاه جهان در آگرا میدهد. سر ریچارد برن، در تاریخ هند کمبریج، مدعی است که شاه جهان شخصاً بیگانگان را دوست نداشت و از اقتدار پرتغالیها میترسید. این عدم تمایل دو سویه بود زیرا اروپاییان مستقر در سواحل بنگال، که شاه جهان را از دوران حکمرانی اش در منطقه میشناختند، از صعود وی بـه
سلطنت استقبال نکردند و برخلاف رسم معمول نمایندگان خویش را برای تهنیت به دربارش گسیل نداشتند. علاوه بر اعتراف تاسف آور برنیه، شواهد دیگری در دست است که مشارکت انگلیسیها را در تجارت حقلی نشان میدهد و شاید این دلیل نگرش منفی تاریخ نگاران آکسفورد و کمبریج به ماجرای فوق باشد. وینسنت اسمیت زمان نخستین استقرار انگلیسیها در ساحل شرقی هند را سالهای ١٦٢٥ ١٦٣٤ ذکر میکند و این روشن میکند که انگلیسیها در دوران یکه تازی پرتغالیها در بندر حقلی حضور یافتند. و موفق شدند به شکلی با پرتغالیهای مستقر در حقلی رابطه دوستانه و مشارکت آمیز برقرار کنند. شرح حماسی وینسنت اسمیت و سر ریچارد برن از مقاومت پرتغالیها در حقلی و کاربرد واژه اروپاییان. نه پرتغالیها، از سوی آنان موید این نظر است. بهر روی، انگلیسیها تنها در سال ١٦٥١ نوزده سال پس از اخراج اروپاییان از حقلی، نخستین دفاتر تجاری خود را در این بندر مهم و سایر نقاط بنگال گشودند. در دوران شاه جهان، اقتدار دریایی- ساحلی پرتغالیها رو به افول بود و انگلیسیها و هلندیها بعنوان قدرتهای نوین اروپایی سر برمیکشیدند. در سال ١٦٣٠ پرتغالیها کوشیدند انگلیسیها و هلندیها را از بندر سورت اخراج کنند و به تجارت آنان پایان دهند. آنان یکی از کشتیهای هند را به تصرف درآوردند تا از اینطریق شاه جهان را به تأمین خواست خود مجبور کنند. دستور مقابله شدید داده شد و نیروهای نظامی هند جزیره گوا را به محاصره گرفتند. پرتغالیها تسلیم شدند؛ کشتی توقیف شده را پس دادند و از دعاوی خود دست کشیدند. یکی دو دهه پیش تصور چنین حادثه ای غیرممکن بود. شاه جهان نیز، چون جهانگیر، هماره در اندیشه اخراج پرتغالیها از سواحل هند بود و لذا حضور انگلیسیها و هلندیها را برای مقابله با یکه تازی پرتغالیها مفید میپنداشت. به گزارش منابع انگلیسی، در این زمان او حتی کوشید تا با ارائه برخی امتیازات هلندیها را تطمیع کند و به اخراج پرتغالیها از بنادر دیو و دامان وادارد، ولی فرمانفرمای کل مستعمرات هلند (مستقر در باتاویا) این پیشنهاد را نپذیرفت.
اورنگ زیب و اقتدار هند: عبدالمظفر محی الدین محمد اورنگ زیب عالمگیر نام واپسین فرمانروای مقتدر هند است؛ کسی که پنجاه سال زمام شبه قاره هند را به دست داشت و نخستین فرمانروای شرقی که استعمار بریتانیا به جنگ با او برخاست و شکستی خفت بار را متحمل شد. در چهل سالگی (٢١ ذیقعده ١٠٦٨ ق / ٣١ ژوئیه ١٦٥٨ م) در شهر شاه جهان آباد (دهلی) به تخت سلطنت نشست؛ و به تعبیر سر جادونات سرکار، زمام هند در دست نیرومند و توانای او قرار گرفت. در ٩٠ سالگی (٢٧ ذیقعده ١١١٨ق / ٢٠ فوریه ١٧٠٧ م) درگذشت و طبق وصیتش در جوار آرامگاه برهان الدین اولیاء در اورنگ آباد بـه خاک سپرده شد. تاریخ هند کمبریج شخصیت اورنگ زیب را چنین توصیف کرده است: به شکلی نامتعارف جسور بود و این شهامت فردی با خونسردی و حسابگری دقیق آمیخته بود. مطالعاتی گسترده داشت و تا زمان مرگ به کتاب عشق میورزید. نامه های فراوان او، تسلط وی را بر شعر و ادب فارسی و متون عربی به اثبات میرساند. زندگی شخصی او، لباس و غذا و تفریح، فوق العاده ساده ولی منظم بود. به چهار زن شرعی خود وفادار بود. توان مدیریت او شگفت بود؛ نه تنها هر روز جلسات دربار را اداره میکرد، و برخی روزها دوبار این جلسات برگزار میشد، بلکه چهارشنبه ها نیز در محکمه قضا حضور مییافت. تمامی فرامین و نامه ها را شخصاً با دست خود مینوشت. چهره ای گشاده و متبسم داشت. تا زمان مرگ، و برغم عمری دراز، کلیه حواس او، بجز شنوایی، کاملاً سالم بود. حافظه ای حیرت آور داشت و چهره ای را که یکبار میدید هیچگاه فراموش نمیکرد. اورنگ زیب نه تنها در منش فردی و اجتماعی بیش از تمامی اسلاف خود دلبسته و پایبند به اسلامی بود که میشناخت، بلکه از این زاویه در میان تمامی همگنانش در تاریخ دولتهای اسلامی کم نظیر بشمار میرود. بدلیل این تقید دینی است کـه در میان مسلمانان محبوبیت فراوان داشت تا بدانجا که او را پیر زنده میخواندند. شیفتگی مسلمانان هند به اورنگ زیب پس از او تداوم یافت و در دوران جنبش استقلال هند اوج گرفت. علامه محمد اقبال لاهوری، بیش از دو سده پس از درگذشت اورنگ زیب، او را چنین میدید:
شاه عالمگیر گردون آستان
اعتبار دودمان گورکان
پایه اسلامیان برتر ازو
احترام شرع پیغمبر ازو
شعله توحید را پروانه بود
چون براهیم اندرین بتخانه بود
در صف شاهنشهان یکتاپرستی
فقر او از تربتش پیداستی
و این شیفتگی به مسلمانان اختصاص نداشت. تا دهه ها پس از مرگ اورنگ زیب بسیاری از مردم هند، چه مسلمان و چه هندو، با حسرت به آرامش و رفاه دوران او مینگریستند و معدود رجال بازمانده از آن زمان را بسان نمادهایی افسانه ای عصری طلایی گرامی می داشتند. تاریخ هند آکسفورد مینویسد: اورنگ زیب یک مسلمان منزه طلب (پوریتان) بود و میخواست سرزمین او مهد اسلام ارتدکس سنی باشد و براساس قوانین خلفای اولیه اسلام اداره شود و میافزاید: او در طول حیاتش کوشید تا به آرمانهای زاهدانه و سختگیرانه مکتب حنفی اسلام دست یابد. او می کوشید تا در جزئی ترین رفتارها و عادات شخصی اش از کتاب و سنت پیروی کند. تمامی قرآن را از حفظ داشت و بر آثار متکلمین مسلمان، بویژه آثار امام محمد غزالی، تسلط کامل داشت. به تربیت فرزندانش، بویژه دخترانش، بر مبنای معارف اخلاقی اسلام توجه اکید داشت. با وسواس از کمترین اسراف در غذا و پوشاک پرهیز میکرد و حتی با آنکه در موسیقی تبحر داشت از آغاز سلطنتش بر لذت این هنر چشم پوشید. تمامی مناسک مقرر شده در اسلام، از نماز و روزه تا اعطای صدقات و خیرات، را اکیداً بجای میآورد حتی به بهای به مخاطره انداختن سلامت خود. او میخواست که تمامی احکام قضایی مو بمو طبق قوانین اسلامی اجرا شود. اورنگ زیب در طول زندگیش دو بار قرآن را با خط زیبای خود رونویسی کرد؛ یک نسخه را بمکه و نسخه دیگر را به مدینه فرستاد. روحیه اورنگ زیب را از نامه هایی که در بستر مرگ بـه پسرش نگاشته میتوان دریافت. این روحیه یک مسلمان متعبد است که در پیشگاه خداوند از گناهان خود سخت شرمسار است و از عذاب الهی در بیم و هراس. در این نامه ها، از جمله، چنین آمده است: نمیدانم کیستم، به کجا میروم و بر این بنده گنهکار سرشار از معصیت چه خواهد گذشت. با تمامی کسانی که در این جهان میمانند وداع میکنم و آنان را به توجه بـه خداوند فرا میخوانم. پسرانم نباید به جدال میان خود برخیزند و به کشتار مردم، که بندگان خدایند، رضا دهند... زندگی من بی حاصل گذشت. خدا در قلبم است ولی دیدگان سیاهم هنوز نور او را درنیافته... به آینده من امیدی نیست... و زمانیکه به خویش امید ندارم چگونه به دیگران امیدوار باشم... بسیار گناه کرده ام و نمیدانم چه آتشی در انتظارم است... شما و فرزندان شما را به توجه به خداوند فرا میخوانم و خداحافظی میکنم. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته. تصور نرود که این روحیه اورنگ زیب در بستر مرگ است؛ زمانی که دست خویش را از دنیا سخت کوتاه یافته. او در اوج قدرت نیز چنین سلوکی داشت. برای نمونه، زمانیکه فرمانروای مقتدر و ثروتمند سراسر شبه قاره هند بود، نامه ای به پسرش محمد اعظم شاه، صوبه دار گجرات، نوشت و در آن، بعنوان توصیه پیرمردی که از بیماری خودپرستی خویش در رنج است، خواستار آبادانی شهر دوهاد، که زادگاه این بنده معصیتکار است، شد. در تاریخ نگاری رسمی غرب، منش دینی اورنگ زیب در بعد اجتماعی و سیاسی بشکلی اغراق آمیز مورد تأکید قرار میگیرد و چهره او بعنوان نماد یک حکمران خشن و قسی دینی ترسیم میشود. طبق این الگو، دو قطب مطلق گرایانه، مثبت و منفی، سراسر تاریخ دولت گورکانی هند را تحت الشعاع خود قرار میدهد؛ در یکسو اکبر ملحد و در سوی دیگر اورنگ زیب متعصب! تمامی دستاوردهای غیرقابل انکار تاریخ این دوران هند مرهون آزاداندیشی اکبر است و دوری او از اسلام؛ و در مقابل، فروپاشی پسین سرزمین هند از تعصب و اسلامگرایی اورنگ زیب ریشه میگیرد. او بود که با سیاستهای دینی اش بذر جنگهای خونین فرقه ای و قومی را کاشت و این سرزمین را در آشوبی ژرف فرو برد تا سرانجام از درون آن، و به دست توانای لرد رابرت کلایو، امپراتوری بریتانیا سربرکشید و در طبقی زرین نظم و امنیت و قانون را به مردم هند تقدیم کرد. در این میان، طبعاً، هیچ توطئه و ترفندی از سوی استعمارگران اروپایی در کار نبود! برای نمونه، تاریخ هند آکسفورد پس از شرح فوق درباره تنزه طلبی دینی اورنگ زیب، بلافاصله به تخریب معابد هندوها به دستور او و دریافت جزیه از غیرمسلمانان اشاره میکند و میافزاید: با این رویه عجیب نیست که اورنگ زیب چنین از حمایت و احترام مسلمانان برخوردار بود بی تردید، اورنگ زیب مسلمانی متشرع بود و صادقانه در تکاپوی اجرای قوانین اسلام ارتدکس اهل تسنن و سلوک حکومتی بر طبق سیره شیخین چنانکه آموزگاران حنفی اش در کودکی به او آموخته بودند؛ ولی با تعمق در تحولات زمانه او درمییابیم که تاریخ نگاری غرب در این زمینه راه اغراق میپوید و چنان فضایی تیره و مطلق از دوران اورنگ زیب به دست میدهد که با واقعیتهای تاریخی همخوان نیست. سیاستهای دینی که جعل آن به اورنگ زیب نسبت داده میشود هیچیک مختص او نبود و در گذشته نیز، کم و بیش، دنبال میشد: اورنگ زیب، کمی پس از آغاز حکومتش، یکی از فقهای اهل تسنن بنام ملاّ عوض وجیهه را در سمت محتسب کل ممالک محروسه منصوب کرد با این مأموریت که خلایق را از ارتکاب منهیات و محرمات خصوصاً شرب خمر کردن و خوردن بنگ و بوزه و سایر مسکرات و مباشرت فواحش و زانیات منع کند و حتی المقدور از قبایح اعمال و شایع اقوال بازدارد. در فرمان اورنگ زیب هدف از این انتصاب چنین آمده است: در کل ممالک محروسه... احدی مرتکب شرب مسکرات و اکل سایر محرمات از قسم شراب و بنگ و دلبهره، که باعث ازاله عقل و موجب فتور شعور میشود، نگردد. و اوقات عزیز خود را صرف قمار، که شعار زمره بی شعوران و شغل طایفه بطالین است، ننماید. چنانکه پیشتر دیدیم، هم اکبر و هم جهانگیر طی دستورالعمل هایی تولید و معامله و مصرف مسکرات را منع کرده بودند، ولی این اورنگ زیب بود که نهاد قضایی خاصی را برای مقابله با منکرات به پا کرد. یکی دیگر از اتهامات اورنگ زیب، صدور فرمان منع تعمیر بتخانه ها و احداث بتخانه های جدید است (١٦٦٤م) ولی این فرمانی است که در زمان شاه جهان نیز صادر شد (١٦٣٢م) و اختصاص به اورنگ زیب نداشت. اگر ایــن فرمـان جـدی بـود در ایـن دوران ٣٢ ساله نشانی از معابد هندو برجای نمیماند. به عکس، صدور مجدد فرمان فوق نشان تداوم تکاپو و گسترش معابد است. در دوران اورنگ زیب، هندوها چون گذشته مناسک و مراسم دینی خود را به جای میآوردند و سیاستهای سختگیرانه او جدی نبود. سر جادونات سرکار، مولف تاریخ پنج جلدی اورنگ زیب، برغم اینکه نگرشی منفی به سیاست دینی اورنگ زیب ابراز میدارد؛ اقدام او را در وضع مجدد جزیـه (١٦٧٩م.) نکوهش میکند، و شرحی مبسوط درباره تضییقات دینی این دوران به دست میدهد، معهذا معترف است که هندوها در عمل از آزادی دینی برخوردار بودند. او، در بررسی دوران سلطنت اورنگ زیب، تخریب معابد هندو را تنها مختص بـه ادوار جنگ و شورشهای داخلی میداند و میافزاید: علیه معابد هندو در مجمـوع، بجـز در دوران سلاطینی متعصب چون فیروز تلغ و اسکندر لودی، هیـچ مزاحمتی وجود نداشت. جادونات سرکار نام اورنگ زیب را در زمـره ایـن سلاطین متعصب نیاورده است. بهر روی، باید توجه کرد که اورنگ زیب در دوران حکومتش با طغیانهای مهاراته و سیک و برخی راجه های هندو مواجه شد و بی شک این حوادث بر نگرش او به هندوها موثر بود. اورنگ زیب به اجرای قوانین اسلامی توجه جدی داشت و این از اتهامات اوست. توجه کنیم که فقه اسلامی تنها مجموعه مدون حقوقی آن عصر در شبه قاره هند بشمار میرفت و رقیب یا جایگزینی نداشت؛ از گذشته های دور، سـده ها پیش از استقرار دولت بابری، در شبه قاره هند رواج یافت، در تمامی دوران سلطنت بابر، همایون، اکبر، جهانگیر و شاه جهان مبنای داوری بود و تنها اقدام اورنگ زیب استقرار یک رویه واحد قضایی و پربار کردن مجموعه قوانین هنـد بـود. بیهوده نیست که سر جادونات سرکار با لحنی ستایشگرانه مینویسد: به ابتکار و با حمایت اورنگ زیب معظم ترین مجموعه فقه اسلامی در هند، با نام فتاوی عالمگیری، تدوین شد. اورنگ زیب در ٢٩ صفر سال ١٠٨٢ق /. ١٦٧١م. با اعلام یک فرمان ٣٣ مـاده ای کوشید تا در احکام قضایی وحدت رویه ایجاد کند. این فرمان روحی مغایر با آنچه درباره خشونت دینی اورنگ زیب عنوان میشود را جلوه گر میسازد و سندی است مهم در رد فضای تیره ای که از دوران اورنگ زیب القاء میشود. مروری بر مـواد ایـن فرمان مفید است: مجازات سارق، برای اولین و دومین بار، پس از تعزیر، حبس است تا زمـانی کـه اثـر توبه از وی ظاهر شود. و اگر کسی مکرر به سرقت اقدام نمود، مجازات او بعــد از تعزیـر حبس است تا زمــان توبـه، و اگـر متنبـه نشـد مجازات او حبس موبـد (ابد) است. مجازاتهای شدیدتر تنها برای قطاع الطریق و کسانی است که به خانه های مردم حمله میبرند. معهذا، حتی کسانی که خانه های مردم را آتش میزنند و اموال آنها را میبرند، مجازات ایشان پس از استرداد اموال و اشد تعزیر حبس است تا اثر توبه ظاهر گردد. آنان تا سه بار با توبه آزاد میشوند و تنها در بار چهارم است که به قتل میرسند. در زمینه منکرات نیز، که یکی از دست مایه های اصلی متهم ساختن اورنگ زیب به سیاستهای خشن دینی است، رویه به همینگونه است: مجازات دلاله، یعنی زنی که زن و دختر کسی را بد راه ساخته برای قبیح به خانه مردم میبرد، پس از ثبوت جـرم تعزیر و حبس است تا اثر توبه ظاهر شود. مجازات قمارباز، خمرکش و بایع بنگ و بوزه و امثال آن نیز تعزیر و حبس است تا اثر توبه ظاهر شود. و حتی اگـر فاسقی در خانه مردم به جهت فساد آید، مجازات او حبس است تـا جمع خاطر شود که باز مرتکب این عمل نخواهد شد. توبه در رویه قضایی حکومت اورنگ زیب جایگاه ویژه ای دارد تا بدانجا که حتی مجازات باغی، یعنی کسی که در تهیه اسباب جنگ و استعداد آن باشد، حبس است تا اثر توبه ظهور یابد. اینان اگر به جنگ نیز دست یازیده باشند، چنانچه قتلی مرتکب نشده باشند، پس از ندامت آزاد میشوند. تنها مجازات خرابکاریهای اقتصادی سخت است: مجازات کسی که به ضرب سکه طلای قلب مبادرت میورزد حبس ابد است و نامی از توبه در میان نیست. در این فرمان سخنی از منع و زجر پیروان سایر ادیان در میان نیست. و بالاخره، مهمترین و رایجترین اتهام علیه اورنگ زیب وضع مجدد جزیه در هند است. در این باره در آینده، در بررسی دوران تکاپوی مانکجی هاتریای پارسی در ایران عهد ناصری، توضیح کافی خواهیم داد و پدیده جزیه را در ایران و هند بررسی خواهیم کرد. دولت هند در زمان اورنگ زیب، از ثروتمندترین دولتهای جهان آن روز و احتمـالا ثروتمندترین آنان، بشمار میرفت؛ در حوالی سال ١٦٩٠ میلادی، پنج و نیم میلیـون روپیه درآمد سالیانه داشت که از طریق املاک خالصه و دریافت مالیاتهای کشاورزی از جاگیرها (تیول) تأمین میشد. ایــن بجـز درآمد زکات و جزیـه و مالیات تجارت خارجی است که، در مقایسه با رقم فوق، مبلغ مهمی را در بر نمیگرفت. در این زمان هر پوند استرلینگ برابر با حدود ١٢ روپیه هند گزارش شده است. بر این اساس، درآمـد سالیانه دولت اورنگ زیب حدود ٢٨ میلیون پوند استرلینگ تخمین زده میشود. در زمان مرگ اورنگ زیب، خزانه دهلی (پایتخت) ٢٤٠ میلیون روپیه (٢٠ میلیـون پونـد استرلینگ) موجودی داشت و این بجز خزانه مراکز ایالات است. بـرای نمونه، موجودی خزانه مرشدآباد (مرکز ایالت بنگال) در این زمان ١٠٠ میلیون روپیه (٥ / ٨ میلیون پوند استرلینگ) گزارش شده است. برای درک اهمیت این ثروت توجه کنیم که در سال ١٦٨٤ کل واردات کمپانی هند شرقی به انگلیس ٨٠٠ هزار پوند، برابر با حدود ١٠ میلیون روپیه، بود. طبق برآورد پروفسور چودری، در پی جنگ کمپانی با دولت اورنگ زیب و تعطیل دفاتر آن در سورت و حقلی، کل واردات کمپانی به انگلیس به ٨٠ هزار پوند در سال ١٦٩١ و ٣٠ هزار پوند در سال ١٦٩٢ رسید. جنگ با اورنگ زیب برای کمپانی و دولت انگلیس به راستی یک فاجعه واقعی بود! ارقامی چون ٨٠ هزار و ٣٠ هزار پوند برابر با هدایا و صدقات اورنگ زیب در آن دوران است (پروفسور کرتی نارایان چودری، استاد هندی و رئیس مرکز مطالعات اقیانوس هند در دانشکده مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن، از سال ١٩٦٨ بـه کار بر روی اسناد ایندیا آفیس (وزارت امور هندوستان سابق) پرداخت و ثمره ده سال تحقیق خود را در کتابی بنام دنیای تجاری آسیا و کمپانی هند شرقی انگلیس منتشر کرد. این اثر، نخستین تحلیل جامع از تکاپوی در سالهای ١٦٦٠ ١٧٦٠ بشمار میرود) اورنگ زیب، علاوه بر وجوهاتی که بطور منظم به مکه و مدینه میفرستاد، تنها ظرف هفت سال نزدیک به سه میلیون روپیه (حدود ٢٥٠ هزار پو ند استرلینگ) به فرستادگان دولتهای اسلامی کمک کرد و این بجز یک میلیون روپیه ای است که به عبداالله خان، سلطان مخلوع کاشغر، اهدا نمود. چنین مبالغی به اتباع هند نیز پرداخت میشد. در یک مورد، اورنگ زیب برای آشتی دادن دو طایفه متخاصم هندو به هر یک از روسای آنها یکصد هزار روپیه (بیش از ٨ هزار پوند استرلینگ) و یک رشته مروارید هدیه داد. معهذا، برغم غنای مردم و دولت هند، مقایسه فوق روشن میکند که در ایـن زمـان تجارت خارجی به منبع اصلی درآمد انگلستان بدل شده، در حالیکه درآمد دولت هند بطور عمده مبتنی بر تولید داخلی است. در این زمان، درآمد گمرکات بنادر هند سه میلیون روپیه (حدود ٢٥٠ هزار پوند استرلینگ) در سال گزارش شده که دو پنجم آن از بندر سورت تأمین میشد. این رقم، هرچند بسیار بیش از درآمد گمرکات دریایی انگلیس آن زمان است، ولی کمتر از یک درصد درآمد سالیانه دولت هند را شامل میشود. علت این امر خودکفایی سرزمین هند است که، بجز برخی اقلام ناچیز، نیازی به واردات کالاهای خارجی احساس نمیکرد. اورنگ زیب برای تشویق تجارت اقداماتی انجام داد، و از جمله به سان اسلافش طی فرمانی عوارض راهداری را برای بازرگانان لغو کرد، ولی این ناشی از سیره سنتی ملکداری و توجه به آسایش و رفاه رعایا و رونق کار آنان بود و هیچگاه به تجارت خارجی بعنوان منبعی جدی برای تأمین درآمد دولت نگریسته نشد. هر چند در این دوران تجارت داخلی و خارجی منبع درآمد بخشی از جامعه هند بود و تجار بسیار ثروتمند، اعم از مسلمانان و طوایف (کاستهای) معین هندو چون بانیا ها که در یک تقسیم کار سنتی حرفه آنان صرافی و تجارت بود، در این سرزمین و بنادر آن حضور داشتند؛ ولی پادشاه و دولتمردان هند، برخلاف انگلستان، به سرمایه گذاری در تجارت خارجی مبادرت نورزیدند و در آن سود شخصی نداشتند. این قطعاً به دلیل وفور درآمد داخلی و عدم احساس نیاز مالی است. از سال ١٦٦١ میلادی، اورنگ زیب روابط خود را با دولتهای اسلامی گسترش داد و سفرای ایران، بلخ، بخارا، کاشغر، خیوه، یمن، فرمانروای بربرها و پادشاه حبشه و غیره بـه دربار او اعزام شدند. ولی اورنگ زیب، به سـان اسـلاف خـود، بـا دولـت مقتـدر عثمـانی رابطه ای استوار نداشت و در دوران او تنها یک بار، به سال ١٦٩٠ سفیر عثمانی به دربار دهلی رفت. اورنگ زیب، به دلیل ثروت و شوکتش، ملجاء استمداد مالی برخی حکمرانان کوچک محلی در سراسر جهان اسلام بود. یکی از آنان شریف مکه است که خود را متولی توزیع وجوهات در اماکن مقدسه میدانست و هر ساله فرستادگان خود را به دربار اورنگ زیب اعزام میکرد. شریف مکه، بویژه به دلیل خیانتی که در حفظ خزانه بهادر شاه گجراتی روا داشته بود، خوشنام نبود (بهادر شاه، که ماجرای قتل او را شرح خواهیم داد، از ترس پرتغالیها از یکسو و همایون از سوی دیگر،
خزانه سلاطین گجرات را به مکه منتقل کرد. پس از قتل او به دست پرتغالیها، شریف مکه به همراه
سرداران عثمانی این خزانه را تاراج کرد و بخشی از آن را برای سلیمان قانونی، سلطان عثمانی، فرستاد) اورنگ زیب، که او را عاملی امین نمیشناخت، از طریق کارگزاران مستقل خویش بطور منظم وجوهات شرعی و صدقات خود را برای علمای حجاز میفرستاد. دوران اورنگ زیب با سلطنت شاه عباس دوم (١٠٥٢ ١٠٧٧ق / ١٦٤٢ ١٦٦٦م.) شاه صفی دوم (١٠٧٧ ١١٠٥ق / ١٦٦٦ ١٦٩٤م.) و شاه سلطان حسین (١١٠٥ ١١٣٥ق / ١٦٩٤ ١٧٢٢م.) در ایران مقارن است. در این دوران تیرگی روابط ایران و هند، که از تقابل شاه جهان و شاه صفی بر سر مسئله قندهار آغاز شده بود، تداوم داشت. بنوشته سر جادونات سرکار، شاه عباس دوم رویه ای غرورآمیز و غیر دوستانه با دولت دهلی در پیش گرفت. او دو نامه توهین آمیز به اورنگ زیب نوشت؛ با تربیت خان، سفیر اورنگ زیب، برخوردی ناشایست و تحقیرآمیز کرد و سرانجام تصمیم به حمله به هند گرفت؛ دو دولت در آستانه جنگ قرار گرفتند ولی با مرگ شاه عباس دوم بحران پایان یافت. این دوران انحطاط و فروپاشی دولت صفویه است.
انگلیسیها در هند: استقرار در بمبئی: دوران اورنگ زیب دوران افول پرتغالیها در شرق است و آغاز اقتدار دریایی و تجاری انگلیسیها. در این زمان، پرتغالیها اهمیت دریایی و تجاری خود را از دست داده و رقابت اصلی بر سر تفوق دریایی شرق میان هلند و انگلستان در جریان است. معهذا، توجه هلندیها بیشتر به تجارت خاوردور و جزایر اندونزی معطوف بود هر چند مراکز تجاری آنها در هند نیز کار خود را پیش میبرد. مراکز کوچک تجاری دانمارکیها و فرانسویها در سواحل هند نیز اهمیت جدی نداشت. بنابراین، انگلیسیها نیروی تجاری- سیاسی اروپایی عمده این دوران در شبه قاره هند به شمار میرفتند. اورنگ زیب در آغاز نسبت به انگلیسیها رویه ای خصمانه نداشت، بلکه به عکس از تجارت آنان حمایت میکرد. برای نمونه، در سال ١٦٦٠ میلادی که نواب سورت مشکلاتی بر سر راه فعالیت کمپانی هند شرقی در این بندر فراهم ساخت، کمپانی هیئتی را به دربار اورنگ زیب گسیل داشت. اورنگ زیب نه تنها موانع کمپانی را مرتفع کرد، بلکه تسهیلاتی برای تجارت آنها قائل شد؛ زمینی برای احداث دفتر کمپانی در سورت به آنان اعطا کرد و به حکمران گجرات دستور داد که کالاهای انگلیسیها بدون عوارض گمرکی وارد شود. کمپانی هند شرقی انگلیس در شانزده سال نخست فعالیتش در هند (١٦١٢ ١٦٢٧) سالیانه ٨٠٠ هزار روپیه کالای هندی صادر میکرد که در سال ١٦٨١ این رقم تنها در ایالت بنگال به ٨٤ / ١ میلیون روپیه، برابر با ١٥٠ هزار پوند استرلینگ، رسید. بنوشته لوید، در نیمه دوم سده هفدهم منسوجات بنگال برای تجارت کمپانی هند شرقی حیاتی بود و چهل درصد صادرات کمپانی به انگلستان را در بر میگرفت. صادرات بنگال از طریق انگلیس در سراسر اروپا توزیع میشد. در این دوران رابطه تجاری شرق و غرب درست به عکس رابطه ای بود که در سده نوزدهم شکل گرفت. به همین دلیل در سال ١٦٨٥ در پارلمان انگلیس بشدت به تجارت کمپانی هند شرقی اعتراض شد. گفته میشد که این کالاها همه تجملاتی است: شکلات، چای، قهوه. کالاهای هند شرقی مورد نیاز این مردم نیست؛ همه بیهوده است. تجارت کمپانی بر صادرات پنج دسته کالا از شرق استوار بود: ادویه از خاوردور، ابریشم از ایران، تنباکو و نیل و منسوجات پنبه ای از هند. این کالاها همه به بازارهای اروپا نمیرفت و بخش مهمی از تجارت کمپانی بر مبادله کالا میان کشورهای مختلف شرقی استوار بود؛ بخشی از منسوجات هندی را به بازارهای ایران و خاوردور میبرد و ابریشم ایران و منسوجات ابریشمی چین را به انگلیس انتقال میداد. درواقع، کمپانی صادرکننده و دلال کالاهای کشورهای شرقی و توزیع کننده آن در بازارهای مشرق زمین و اروپا بود. بر پایه همین ارتباطات تجاری بود که از همان دوران و بتدریج شبکه ای گسترده از عوامل و دلالان محلی در پیرامون کمپانی گرد آمدند و در دوران افول شرق به پایگاه سیاسی آن بدل شدند. مهمترین واردات کمپانی به هند طلا، نقره، مس، سرب و پارچه های پشمی گرانقیمت بافت انگلیس، اسب از خراسان و خلیج فارس، ادویه از خاوردور، تنباکوی مرغوب از آمریکا، کالاهای شیشه ای و شراب و سایر اجناس تجملی از اروپا و برده از حبشه بود. ولی، صرفنظر از فلزات قیمتی، مجموع این واردات بسیار اندک بود. مورخان دوران پنجاه ساله اورنگ زیب را به دو دوره تقسیم میکنند: در دوره نخست توجه او به ایالات شمالی (فلات هندوستان متمرکز بود و در دوره دوم به جنوب) معطوف شد و مرکز اصلی حکومت وی در شبه جزیره دکن قرار گرفت. در دورانی که توجه دولت مرکزی هند به سرزمینهای شمالی شبه قاره معطوف بود، انگلیسیها تحکیم پایگاههای خود را در سواحل و بنادر هند آغاز کردند. مهمترین تحولی که در این زمان به سود آنان رخ داد استقرار در بمبئی و تبدیل آن بــه نخستین حکومت ماوراء بحار کمپانی هند شرقی بود. پس از اخراج پرتغالیها از هرمز، انگلیسیها کوشیدند تا برای خود مستملکاتی در سواحل غربی هند فراهم کنند. دست اندازی بر سورت و سایر سرزمینهای متعلق بـه دولت مرکزی دهلی، به دلیل اقتدار آن، نـه تنها امکان نداشـت بلکه در آن شرایط فاجعه آفرین بود؛ مناسبترین نقطه جزیره بمبئی بود که از سال ١٥٣٠م. در تصرف پرتغالیها قرار داشت و از موقعیت استراتژیک مناسب برخوردار بود. تلاش نظامی بـرای اشغال بمبئی، که از سال ١٦٢٦ آغاز شد، به نتیجه نرسید. سرانجام، در نیمـه سده هفدهم مستعمرات پرتغال در خاوردور با تهاجم گسترده هلندیها از یکسو و اخراج پرتغالیها بوسیله مسلمانان از سوی دیگر مواجه شد. پدرو دوم (١٦٤٨ ١٧٠٦) شاه پرتغال، از خاندان دوکهـای منطقـه بـراگانزا در شمال شـرقی پرتغـال، بـرای اخراج اسپانیاییها از کشور خود و نیز مقابله با تهاجم گسترده هلندیها به مستملکات پرتغــال در خاوردور و برزیل دست استمداد به سوی دربار انگلیس دراز کرد. بعنوان نماد این اتحاد، در ٢٣ ژوئن سال ١٦٦١ خواهر او، کاترین براگانزایی، بـه همسری چارلز دوم، پادشاه انگلیس، درآمد. بنادر بمبئی و تانگیر، در شمال مراکش، و معادل ٣٣٠ هزار پوند استرلینگ (حدود چهار میلیون روپیه) شکر و طلا و ماهون جهیزیه این شاهزاده خانم پرتغالی بود. در مقابل، انگلستان متعهد شد که نیروی نظامی کافی بـرای اخراج اسپانیاییها از خاک پرتغال در اختیار پدرو قرار دهد و از مستعمرات پرتغال صیانت کند. این اتحاد، که به استقلال پرتغال در سال ١٦٦٨ انجامید، سرآغازی است بر اقتدار خاندان براگانزا. آنان تا سال ١٩١٠ بر پرتغال و مستملکات آن، بویژه برزیل، حکومت کردند و بویژه پس از کشف معادن طلا (١٦٩٣) و الماس (دهه ١٧٢٠) در برزیل اهمیت سیاسی و اقتصادی یافتند. در این زمان، نایب السلطنه پرتغال در گوا، آنتونیو کاسترو، تلاش فراوان کرد تا مـانع واگذاری بمبئی به انگلستان شود و حتی بـه پدرو دوم نوشت: از همان روزی که انگلیسیها در بمبئی مستقر شوند هند از دست رفته است. تلاشهای کاسترو بی نتیجه بود. چارلز دوم بمبئی را در ازای ده پوند در سال به اجاره کمپانی هند شرقی واگذار کرد. و سرانجام، در سال ١٦٦٨ همفری کوک انگلیسی بمبئی را از پرتغالیها تحویل گرفت. اکنون کمپانی هند شرقی یک شرکت تجاری صرف نبود؛ یک قدرت سیاسی بود که مستعمره تحت فرمان خود را در تصرف داشت. نخستین حکمران کمپانی در بمبئی، جرالد اونگیر است. درباره تبار و خاندان این مرد، که بنیانگذار واقعی بمبئی خوانده میشود، اطلاعی در دست نیست. جیمز داگلاس بر اساس تشابه نام او به انگرس فرانسه حدس میزند که شاید نیاکان او در جریان ستیزهای مذهبی از این منطقه به انگلستان گریخته باشند. اونگیر از کارگزاران کمپانی در بندر سورت بود و با مرگ سر جرج اوکسـیندن (١٤ ژوئیه ١٦٦٩) رئیـس دفتر کمپانی در سورت و حکمران بمبئی شد. وی در سال ١٦٧٥ بطور کامل در بمبئی ساکن شد و در ژوئن ۱۶۷۷ در آنجا درگذشت. بدینسان، در واقـع پایه های قدرت سیاسی انگلیس در غرب هند در سالهای ١٦٦٩ ١٦٧٧ میلادی بوسیله اونگیر پی ریخته شد. در سال ١٦٨٧ کمپانی مرکز فعالیت خود را از سورت به بمبئی انتقال داد و از آن پس این بندر به مرکز اصلی تکاپوی سیاسی، نظامی و اقتصادی انگلیسیها در غرب هند بدل شد. بمبئی در سده هیجدهم گسترش یافت و در سده نوزدهم، چه از نظر جمعیت و چه از نظر جایگاه و اهمیت سیاسی و نظامی، دومین شهر امپراتوری بریتانیا، پس از لندن، بشمار میرفت. کمپانی هند شرقی انگلیس پس از استقرار در بمبئی مراکز تکاپوی خود در سواحل شبه قاره هند را به دو حوزه مدیریت بمبئی و مدرس تقسیم کرد. در آن زمان، مدرس نیز، چون بمبئی، در قلمرو دولت مرکزی هند قرار نداشت و، چنانکه گفتیم، از سال ١٦٤٠ انگلیسیها با احداث قلعه سن جرج آن را به کانون اصلی نظامی خود در منطقه بدل ساخته بودند. فاکتوری بندر حقلی بعنوان تابعی از حوزه مدرس تعیین شد. مورخین تاریخ استقرار کمپانی هند شرقی در هند را به دو دوره تقسیم میکنند: تا سال ١٦٨١ میلادی کمپانی، در تداوم سیاست سر توماس رو، مایل به پرهیز از جنگ با قدرتهای محلی است تا هزینه کمتری را صرف امور نظامی کند. از این سال چرخشی آشکار در سیاست کمپانی مشاهده میشود؛ و به تعبیر دیوید در تاریخ بمبئی، از این زمان کمپانی دیگر نمیخواهد یک قدرت تجاری صرف باشد. نقطه عطف این چرخش جنگ سالهای ١٦٨٨ ١٦٩٠ کمپانی با دولت اورنگ زیب است؛ نخستین تجربه ناکام توسعه طلبی نظامی انگلیسیها در شرق! نخستین جنگ بریتانیا در شرق: مقارن با دورانی که انگلیسیها سخت در تکاپوی استقرار سیاسی و نظامی در بمبئی بودند، در شرق هند تحولاتی مغایر با خواست آنان جریان داشت: چنانکه گفتیم، این منطقه از زمان استقرار پرتغالیها در بندر حقلی (١٥٣٧م.) به کنام ماجراجویان اروپایی و همدستان بومی آنها و یکی از کانونهای پرآشـوب راهزنی دریایی و تجارت برده بدل شد. برغم اخراج اروپاییان از منطقه و مجازات شدید آنها (١٦٣٢) دو دهه بعد تجار فرنگی در بندر حقلی اجازه استقرار یافتند. با پایان سلطنت شاه جهان (١٦٥٨) بار دیگر، دزدی دریایی و تجارت برده در منطقه اوج گرفت و سواحل و بنادر بنگال را در آشوب فروبرد. سرانجام، در سال ١٦٦٤ اورنـگ زیب بـرای استقرار نظم و آرامش در منطقه، سردار لایق و دایی خود، شایسته خان، را به حکومت بنگال منصوب کرد. شایسته خان، ملقب به خان جهان، نوه میرزا غیاث الدین تهرانی (اعتماد الدوله) و پسر میرزا ابولحسن آصف خان (یمین الدوله)، رجال نامدار و دانشمند هند، و برادر ممتاز محل، مادر اورنگ زیب است. او در سالهای ١٦٦٤ ١٦٧٧ و ١٦٨٠ ، ١٦٨٨ جمعاً به مدت ٢٣ سال، حکومت بنگال را به دست داشت و در سال ١١٠٦ق / ١٦٩٤م. در سن ٩٠ سالگی در آگرا درگذشت. سر جادونات سرکار، شایسته خان را به دلیل اعتدال، عدالت و مردمداری اش میستاید و مینویسد حکومت او سبب افزایش ثروت و سعادت مردم بنگال شد و در دوران او داکا، مرکز حکومتش، با احداث ساختمانهای زیبا آراسته شد. شایسته خان، با توانی شگرف، ظرف یکسال ناوگانی نیرومند مرکب از ٣٠٠ کشتی بزرگ و کوچک فراهم آورد و با اشغال مراکز دزدان دریایی در خلیج بنگال در منطقه آرامش برقرار ساخت. تاریخ هند آکسفورد نیز اذعان دارد که وی در آغاز حکومتش منطقه را از وجود دزدان دریایی پرتغالی پاک کرد. امنیت و آرامش و رفاهی که شایسته خان برای شرق هند به ارمغان آورد مطبوع هـر بازرگانی است و در واقع نیز در پرتو حکومت شایسته خان، دوران جدیدی در تجارت انگلیسیها گشوده شد. سیل کالاهای شرقی به بازارهای اروپا روانه شد و، چنانکه دیدیم، در اوایل دهه ،١٦٨٠ حجم واردات کمپانی به بنادر انگلیس به اوج خود در سده هفدهم میلادی رسید. اگر انگلیسیها بازرگانانی عادی بودند، و تجارتشان به اقلام متعارف و رسمی تجاری چون ابریشم و ادویه و منسوجات پنبه ای وابسته بود، قطعاً از این آرامش خشنود میشدند. ولی چنین نبود. در نوامبر سال ١٦٨٦ میلادی، طبق یک برنامه از پیش طراحی شده، سه انگلیسی در خیابانهای حقلی به آشوب و عربده کشی پرداختند و مأموران انتظامی شهر طبعاً آنان را دستگیر و زندانی کردند. جاب چارناک، رئیس دفتر کمپانی در حقلی، ظاهراً در اعتراض به این اقدام، دستور حمله را صادر کرد. انگلیسیها پس از غارت و بـه آتش کشیدن شهر، به بندر هجوم بردند و یک کشـتی و تعداد زیادی قایق و کرجی را سوزاندند. خبر شورش انگلیسیها و اشغال حقلی به شایسته خان در داکا رسید. او در رأس نیروهای نظامی خود راهی حقلی شد و کلیه دفاتر تجاری انگلیسیها را در مسیر خود تعطیل کرد. با رسیدن شایسته خان به نزدیکی حقلی، در ٣٠ دسامبر انگلیسیها شهر را تخلیه کردند و در دریا مستقر شدند. حدود یک ماه بعد، در فوریه ،١٦٨٧ بار دیگر به سواحل بنگال حمله بردند، انبارهای دولتی و یک قلعه را آتش زدند و با تصرف جزیره ای در خلیج بنگال، آن را به پایگاه عملیات خود بدل ساختند. سپس، یکی از واحدهای انگلیسی به بندر بالاسور حمله برد و پس از غارت شهر آن را آتش زد و اسکله را نابود کرد. در مه ،١٦٨٧ نیروهای شایسته خان به جزیره محل استقرار انگلیسیها حمله بردند. و سرانجام، در ٢١ ژوئن، انگلیسیها کلیه تجهیزات و مهمات خود را رها کرده و راه گریز در پیش گرفتند. برخورد شایسته خان به انگلیسیها بلند نظرانه بود. او، که در طی دوران زندگی سیاسی خود تجار اروپایی را شناخته و به آشوبگریهای آنان عادت داشت، و از سوی دیگر دلالان فرنگی را یکی از نیازهای تجارت خارجی هند میدید، به این شورش بسان یک آشوب عادی نگریست. تنبیه فوق را کافی دانست، حساب متمردین را از کمپانی جدا کرد و در پایان اوت ١٦٨٧ به انگلیسیها اجازه داد بار دیگر در بندر حقلی مستقر شوند و تجارتی متعارف را از سر گیرند ولی ماجرا به این سادگی نبود. درواقع، شورش حقلی در پی دستور سال ،١٦٨٦ سر جوسیا چایلد، رئیس هیئت مدیره کمپانی در لندن، صورت گرفت. او به سر جان چایلد، رئیس کل مستملکات و دفاتر کمپانی در هند، فرمان داد که از به رسمیت شناختن حکومت مرکزی دهلی استنکاف کند و تهاجم را آغاز نماید. آغاز این جنگ رسمی مستلزم تخلیه دفتر سورت بود. لذا، سر جوسیا چایلد دستور داد مرکز کمپانی در سورت، که آن را بهشت احمقها خوانده بود، تخلیه شود و در بمبئی مستقر گردد که دور از دسترس دولت دهلی است. در این زمان سورت شهری بزرگ و آباد بود با جمعیتی قریب به پانصد هزار نفر و بمبئی برهوتی که تنها سکنه آن را کولیان ماهیگیر، انگلیسیها و دلالان محلیشان تشکیل میدادند. یک سده بعد جمعیت بمبئی به ٣٣ هزار نفر رسید. در ۵ مه ،١٦٨٧ همزمان با آغاز تهاجم نیروهای شایسته خان به محل استقرار انگلیسیها در خلیج بنگال، سر جان چایلد در نمایشی آشوبگرانه و تحریک آمیز از فاکتوری کمپانی در سورت خارج شد و راهی بمبئی گردید. همزمان با خروج چایلد، نیروهای نظامی سورت با خونسردی دفتر کمپانی را به محاصره خود درآوردند. در این زمان دو سال از آغاز حکمرانی محمد بیگ کارطلب خان، ملقب به شجاعت خان، بر ایالت گجرات میگذشت. شجاعت خان از حکمرانان توانای اورنگ زیب بود. کار خود را از مناصب کوچک در دستگاه دولت هند آغاز کرد و سرانجام به سال ١٠٩٧ق / ١٦٨٥م. صوبه دار گجرات شد و تا زمان مرگ (صفر ١١١٣ق/ ژوئیه ١٧٠١م) در این سمت بود. کمیساریات در تاریخ گجرات او را حکمرانی قابل و بزرگ توصیف میکند و دوران ١٦ ساله حکومتش را واپسین دوران آرامش و ثبات اداری در این ایالت مهم غرب هند میخواند. کمیساریات مینویسد شجاعت خان نظم و قانون را با دستهای توانایش اعمال میکرد و در میان تمامی طبقات اتباعش بسیار محبوب بود؛ تا بدانجا که پنجاه سال پس از مرگش زنان هندوی گجرات در آوازهای خود از سعادت دوران او یاد میکردند. صاحب مرآت احمدی مینویسد: تا این زمان (١١٧٠ق) نظامت و بند و بست و امنیت و رونقی که در ایام حکومت او روی نمود تکرار نشده؛ چنانچه در السنه و افواه خواص و عوام مشهور است و هندو زنان در سرود میسرایند و بُعد خوشی آن ایام مینمایند. توطئه اشغال حقلی با نتیجه ای مفتضح به پایان رسید، ولی انگلیسیها به درسهای آن توجه نکردند. آنان شکست خود را ناشی از تدارک ناکافی نیروها و تجهیزات نظامی انگاشتند و تهاجمی گسترده تر را آغاز نمودند. پس از ماجرای حقلی، سر جوسیا چایلد ناوگانی مفصل را به فرماندهی کاپیتان ویلیام هیث راهی هند کرد و به سر جان چایلد دستور داد به جبران خساراتی که دولت هند بر تجارت کمپانی وارد کرده، کلیه کشتیهای هندی مستقر در دریا را تصرف کند. هرچند سر جان چایلد توان اجرای این فرمان را نداشت، ولی میتوانست با راهزنی های دریایی منطقه را ناامن کند. در اکتبر ،١٦٨٨ او با ناوگان خود به آبهای بندر سورت رفت و خواستار دریافت غرامت شد. در پاسخ، بدستور شجاعت خان، بلافاصله کلیه انگلیسی های مستقر در شهر و دلالان هندی آنها دستگیر و زندانی شدند و دفتر کمپانی مهر و موم شد. چایلد با تصرف کشتی های هندی مستقر در دریا به بمبئی بازگشت و در پاسخ به این اقدام زندانیان انگلیسی به مدت ١٦ ماه (از دسامبر ١٦٨٨ تا آوریل ١٦٩٠) به زنجیر کشیده شدند. غارت کشـتیهای محلی و دزدی دریایی تنها اقدامی بود که انگلیسیها توان آن را داشتند. همزمان با تحرکات سر جان چایلد در سواحل غربی هند، کاپیتان هیث در رأس ناوگان خود راهی بنگال شد. هدف او تصرف بندر چیتاگنگ و تبدیل آن به پایگاه انگلیسیها در شرق هند بود. او در مسیر خود بندر بالاسور را به توپ بست و اقدامات ارعاب آمیزی علیه مردم شهر انجام داد. معهذا، سرانجام شورای جنگی انگلیسیها، مستقر در قلعه سن جرج (مدرس)، حمله به چیتاگنگ را دیوانگی ارزیابی کرد و هیث از تصمیم خود منصرف شد. در فوریه ،١٦٨٩ کلیه انگلیسیهایی کـه به حقلی بازگشته بودند بنگال را تخلیه کرده و در مدرس مستقر شدند. گزارش اقدامات آشوبگرانه انگلیسیها به اورنگ زیب رسید و در اوایل سال ١٦٨٩ او دستور داد کلیه انگلیسیها در سراسر هند دستگیر و زندانی شوند و معامله با آنان بطور کامل متوقف شود. در اوایل فوریه ،١٦٨٩ سادات جنجره به فرماندهی یعقوب خان (یاقوت خان) که مأموریت پیگرد و سرکوب راهزنان مهاراته را داشت، با ٢٠ هزار نفر نیروی مسلح و ناوگان خود سراسر منطقه بمبئی را تصرف کردند و قلعه بمبئی را، که مرکز استقرار انگلیسیها بود، به محاصره گرفتند. در ١٤ فوریه ١٦٨٩ انگلیسیها رسماً از دولت اورنگ زیب عذرخواهی کردند. در ژانویه یا فوریه ،١٦٩٠ فرمان تجدید فعالیت آنها صادر شد. بدینسان، نخستین جنگ استعماری انگلیسیها در مشرق زمین با شکستی سخت به پایان رسید. گزارش تاریخ نگاری آکسفورد و کمبریج از جنگ سالهای ۱۶۸۸ تا ۱۶۹۰ انگلیس و هند آشفته، متناقض و گمراه کننده است. تاریخ هند آکسفورد، در توضیح علل این جنگ، آن را به اختلاف میان شایسته خان و کمپانی هند شرقی در بنگال بر سر عوارض و مالیات گمرکی منتسب میکند؛ گویی این اقدام فرایندی طبیعی داشت و نتیجه هیچ طرح و برنامه از پیش سنجیده ای نبود. از سوی دیگر، مسئولیت این جنگ به سر جوسیا چایلد، رئیس هیئت مدیره کمپانی در لندن، و سر جان چایلد، رئیس کمپانی در هند، نسبت داده میشود و این حادثه یک اقدام شخصی جلوه گر میشود نه جنگ توسعه طلبانه دولت انگلیس. بدینسان، اهمیت شکست فوق و تحقیر تاریخی که انگلیسیها متحمل شدند پوشیده میماند. این درحالی است که، به عکس، فتح هرمز (١٦٢٢م) به نیروی دریایی انگلیس نسبت داده میشود و نقش اصلی دولت ایران و امامقلی خان، حکمران فارس و سردار دلاور شاه عباس، بسان عاملی فرعی و کم اهمیت جلوه گر میشود. تاریخ هند آکسفورد جنگ فوق را جنگ احمقانه سر جوسیا چایلد با اورنگ زیب میخواند و جان کی از اقدامات سر جوسیا چایلد و سر جان چایلد با تعبیر تمایل احمقانه جنگ با دولت هند یاد میکند و این جنگ را جنگ چایلد مینامد. معهذا، هم در تاریخ هند آکسفورد و هم در سایر منابع دلایل کافی بـرای ترسیم چهره واقعی این جنگ، بعنوان اقدامی طراحی شده و هدفمند، موجود است. تاریخ هند آکسفورد کمی بعد مینویسد سر جوسیا چایلد، رئیس مقتدر کمپانی هند شرقی، که در آرزوی سلطه گسترده و استوار انگلیس بر هند بود، در سال ١٦٨٥ موافقت جیمز دوم، پادشاه انگلیس، را برای اعزام ١٠ الی ١٢ کشتی جنگی برای اعزام به هند و اشغال بندر چیتاگنگ جلب کرد. بنابراین، جنگ فوق در سال ،١٦٨٥ یعنی حداقل یک سال پیش از شورش نوامبر ١٦٨٦ انگلیسیها در حقلی، در لندن طراحی شده و مورد تصویب و حمایت پادشاه انگلیس قرار گرفته بود. لوید در تاریخ امپراتوری بریتانیا، که یکی از مجلدات تاریخ مختصر جهان معاصر آکسفورد است، دوران حکومت اورنگ زیب را قله اقتدار هند میخواند و میافزاید: برغم گسترش پیروزمندانه اورنگ زیب به سوی جنوب، برخی از کارگزاران کمپانی گمان بردند که دولت وی چنانکه در ظاهر بنظر میرسد نیرومند نیست. لذا، در سال ١٦٨٦ برای تأسیس یک دولت جداگانه متعلق به کمپانی، که بتوانند از آنجا تجارت کنند، به او اعلان جنگ کردند. رام کریشنا ماکرجی، مورخ هندی، از مـاجرای جنگ فوق تصویری واقع گرایانه بدست میدهد. او هوشمندانه به پیوند میان تهاجم انگلیسیها با شورش مهاراته ها و راهزنیهای دریایی توجه میکند و پیشینه طرح جنگ با هند را در زمان حیات جرالد اونگیر مییابد. ماکرجی مینویسد: در سالهای ١٦٦٤ و ١٦٧٠ مهاراته ها به بندر سورت و بنگال حمله بردند و دزدان دریایی منطقه را آشفته کردند. کمپانی از موقعیت بهره جست و به سرعت قدرت نظامی خود را افزایش داد. جرالد اونگیر، که در این زمان رئیس دفتر کمپانی در سورت بود، به هیئت مدیره لندن نوشت: اکنون زمانه میطلبد که تجارت را با شمشیر کشیده پیش برید. در دسامبر ١٧٨٧ هیئت مدیره کمپانی در دستورالعمل خود به دفتر کمپانی در مدرس از لزوم استقرار یک مستعمره استوار انگلیسی در هند سخن گفت. در تداوم این سیاست، در دسامبر ١٦٨٨ کمپانی بندر سورت و سایر بنادر تحت حکومت دولت اورنگ زیب را در غرب هند مسدود کرد، کشتیهای هندی را تصرف نمود و آنها را برای دستگیری حجاجی که عازم مکه بودند به زور روانه دریای سرخ و خلیج فارس کرد. درواقع، انگلیسیها درباره توان نظامی خود دچار توهم بودند. بی شک، تجربه تسخیر سهل سواحل هند بوسیله پرتغالیها در سده گذشته و اشغال آسان سرزمین های پهناور قاره آمریکا آنان را فریفت و شورش های مهاراته و سیک این تصور را پدید ساخت که با تهاجم چند کشتی به بنادر هند مستعمره ای مهم به چنگ خواهند آورد. انگلیسیها به دگرگونی وضع هند در یک سده گذشته و استقرار یک دولت مرکزی نیرومند در این سرزمین توجه نداشتند.از سوی دیگر، انگلیسیها درباره اهمیت تجارت خود با هند نیز سخت دچار توهم بودند و گمان میبردند حیات اقتصادی هند بـه این تجارت دو سه میلیون روپیه ای وابسته است! سر جوسیا چایلد میگفت: اتباع دولت هند نمیتوانند جنگ با انگلیس را بمدت دوازده ماه تحمل کنند مگر اینکه به علت نیاز به تجارت ما هزاران نفرشان از گرسنگی بمیرند. معهذا، بنوشته جان کی، تجارت کمپانی با هند برای کارگزاران کمپانی در بنادر هند و برای تولید کنندگان انگلیسی مهم بود، ولی در آن زمان اهمیتی برای دولت و مردم هند نداشت. به تعبیر برخی مورخین، اورنگ زیب کمپانی [هند شرقی انگلیس] را تنها در حد یک کک بر پشت فیل خود حس میکرد. پیشتر گفتیم که انسداد این تجارت تا چه حدّ برای انگلستان فاجعه آمیز بود؛ و میزان کل واردات کمپانی به انگلیس را، که به اوج خود در سده هفدهم رسیده بـود، به مبالغ حقیر ٨٠ و ٣٠ هزار پوند کاهش داد. دقیقاً به این دلیل است که جنگ فوق اعتراض برخی کانون های سیاسی و اقتصادی انگلیس را برانگیخت تا بدانجا که سر هنری میدلتون، از کارگزاران مستعمراتی انگلیس، پرخاشگرانه گفت: سر جوسیا چایلد یا سر جان چایلد طبق کدام قاعده سیاسی تصور میکنند میتوان در یک بخش [از سرزمین هند] اتباع دولت هند را غارت کرد و به قتل رسانید و در بخشهای دیگر کمپانی بتواند به تجارت خود آزادانه ادامه دهد؟ یا آنها چگونه انتظار دارند که دولت هند در این زمینه بیطرف بماند؟ در زمینه چگونگی پایان جنگ نیز تاریخ نگاری آکسفورد و کمبریج تصویری آشفته و مغرضانه بدست میدهد. تاریخ هند کمبریج مینویسد اورنگ زیب مجبور شد با انگلیسیها راه مذاکره در پیش گیرد زیرا آنان قدرت دریایی برتر بودند و او نگران سلامت مراسم سالیانه حج بود. و تاریخ هند آکسفورد مدعی است که ابراهیم خان، حکمران جدید بنگال، در سال ١٦٩٠ از جاب چارناک، رئیس اخراج شده دفتر کمپانی در حقلی، دعوت کرد بار دیگر در بنگال مستقر شود و دعوت او پذیرفته شد. این ادعاها کذب محض است. جنگ با نتایجی ذلت بار برای کمپانی به پایان رسید. در اوایل فوریه ،١٦٨٩ سادات جنجره به جزیره بمبئی حمله بردند، تمـامی مواضع و راههای ارتباطی آن را اشغال کردند و سر جان چایلد و سایر انگلیسیها و نوکران بومی آنها را در قلعه خود محبوس نمودند. انگلیسیها، که سقوط بمبئی و از دست رفتن تنها مستعمره خویش در سواحل هند را حتمی دیدند، بلافاصله، در ١٤ فوریه از موضعی تحقیرآمیز تسلیم شدند و رسماً از دولت هند عذرخواهی کردند. ولی اورنگ زیب به سادگی عذرخواهی آنان را نپذیرفت و تنها یکسال بعد، در ژانویه یا فوریه ،١٦٩٠ فرمان تجدید فعالیت آنان صادر شد. اسرای به زنجیر کشیده شده انگلیسی در سورت تنها دو سه ماه بعد از صدور فرمان (در آوریل ١٦٩٠)آزاد شدند و قشون سید یعقوب تا چهار ماه بعد (٢٢ ژوئن ١٦٩٠) منطقه بمبئی را در اشغال داشت. جلب رضایت دولت هند به گذشت از جرایم انگلیسیها آسان بدسـت نیامد و کمپانی خاضعانه واسطه هایی را به میدان کشید. مهمترین نقش را در این میان آبراهام ناوارو ایفا کرد. او یک یهودی پرتغالی از دودمانی سرشناس و مرتبط با دربار پرتغال است که اینک در لندن اقامت داشت و از شرکا یا کارگزاران عالیرتبـه کمپـانی بود. ناوارو، پس از تسلیم انگلیسیها، بعنوان سفیر کمپانی راهی هند شد، به دربار اورنگ زیب رفت و سرانجام همو بود که موفق شد ماجرا را فیصله دهد. دولت هند تنها بشرطی حاضر به استقرار مجدد انگلیسیها در حقلی و سورت و استرداد بمبئی به آنان شد که تمامی اموال و کشتیهای غارت شده را به صاحبانشان پس دهند، ١٥٠ هزار روپیه خسارت بپردازند، متعهد شوند که در آینده چنین رفتار شرم آوری نداشته باشند، و سرانجام سر جان چایلد از هند اخراج شود. اجرای شرط آخر برای کمپانی مشکلی نداشت زیرا در این زمان چایلد در قلعه بمبئی درگذشته بود.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: خداوند اهل مدارا است و مدارا را دوست دارد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: مومن کسى است که در هنگام خشنودى ، خوشنودى اش او را در گناه و باطل داخل نکند و اگر به خشم آمد خشمش او را از گفتن حق بیرون نبرد و در زمانى که قدرت دارد قدرتش ‍ او را به تجاوز نمودن به سوى چیزى که حقى در آن ندارد نکشاند.
حدیث :
حسن صیقل گوید: از امام صادق علیه السلام درباره آنچه که مردم روایت میکنند که : (ساعتى تفکر از قیام یک شب بهتر است) پرسیدم که چگونه باید تفکر کند؟ فرمود: به ویرانه یا خانه گذر کند و بگوید: کجایند ساکنان تو؟ کجایند سازندگان تو؟ تو را چه شده چرا سخن نمى گویى؟

آب گل آلود

مردم به وضع معیشتی اعتراض دارند اما در این میدان اعتراضات، ربطی به خود فروخته هایی که مثل سگ از ارباب امریکایشون اجازه برای واق واق کردن میگیرن نداره، مردم به سوء مدیریت و تورم سرسام آور اعتراض دارند ولی حسابشان از تعدادی خائن و مزدور نفوذی اسقاطیلی جداست، لازم و ضروری هستش که مطالبه‌ی حقشان شنیده شود. به خدا مردم ایران نجیب ترین مردم دنیا هستند. انصاف نیست اینقدر در حق مردم اجحاف و کوتاهی میشه. همچنین حکومت هم بهتر است بسادگی حسابش را از تعدادی مدیر فاسد و ناکارآمد جدا کند تا کمر قشر ضعیف بیشتر از این شکسته نشود. خائنین همه جا هستند، هم در میان معترضین و هم در میان مسئولین. جدا کردن این لکه سیاه از لباس مردم و نظام، سخت تر از ساخت موشک بالستیک و ماهواره نیست، بله قبول دارم. شاید این خاصیت دنیا باشد تا بصیرت و صبر ما آزموده شود. ولی این جواب برای مردم کافی نیست، مردم انتظار دارند دولت بجای موعظه کاری عملی نشان بدهد، مردم ایران خیلی نجیب و مظلوم‌اند. قدر شناس این مردم باشید.

ظلمی که در غزه شد رو ما قصاص خواهیم کرد


حرف عجیبی شنیدم، اگه کرونا در حرم امام رضا علیه‌السلام هم شیوع داشته باشه، پس فرق حرم امام رضا با مکانهای دیگه چیه؟ بنده خدایی در جواب گفت: کرونا به حرم امام رضا علیه السلام وارد نمیشه. با شنیدن این حرف فیوزم پرید. یا خدا اینه که میگم: دین عقل رو تعطیل نمیکنه.

در این که امام معصوم علیه السلام دارای قدرت خارق العاده در عالم هست و میتواند چه در حال حیات و چه بعد از ممات، در عالم تکوین تصرفاتی بکند، شکی در آن نیست. قرآن از آصف بن برخیا وزیر حضرت سلیمان نبی یاد میکند که تنها دارای بخشی از علم الکتاب و اسم اعظم الهی بود، اما چنان قدرتی داشت که توانست تخت ملکه سباء را از فاصله دور، در یک چشم برهم زدن نزد سلیمان نبی حاضر کند؛ قال الذی عنده علم من الکتاب انا اتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک، فلما راه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربی، نمل. امام باقر علیه السلام ، فرمود: اسم اعظم خدا هفتاد و سه حرف است، در نزد آصف یک حرف از آنها بود، به همان یک حرف زبان گشود فاصله بین او و تخت بلقیس فرو رفت، بعد با دست خود تخت بلقیس را گرفت، بعد زمین به حال اول برگشت به سرعت یک چشم به هم زدن، ولى در نزد ما هفتاد و دو حرف است و یک حرف اختصاص به خدا دارد، که در نزد خود او است، جزء اسرار غیبى است‌، و لا حول و لا قوة الا باللَّه العلى العظیم. بحار الانوار/ امام صادق ع فرمود: نسبت کسی که تنها اندکی از علم الکتاب را دارا بود (آصف بن برخیا) با کسی که تمام علم الکتاب را دارا است (ائمه) همانند آن مقدار آبی است که یک پشه با بالهای خود از دریا بر میدارد (ما یاخذ بعوضه من ماء البحر) بحار الانوار/ راوی از امام سجاد علیه السلام سوال کرد: آیا ائمه علیهم السّلام مرده زنده میکنند و آیا کور و پیس را شفا میدهند و بر روى آب راه میروند؟ امام علیه السلام فرمود: بله، هر چه خدا به هر پیغمبرى داده به حضرت محمّد نیز داده ولى به پیامبر اکرم چیزهائى داده که به آنها نداده است. راوی سوال کرد: هر چه به پیامبر اکرم داده به امیر المؤمنین علیه السّلام نیز داده؟ فرمود: آرى، بعد امام حسن و امام حسین علیهما السّلام سپس به هر امامى پس از دیگرى، تا روز قیامت‌. بصائر الدرجات/ اما آیا میتوان گفت که چون ائمه (ع) قدرت تکوینی دارند و میتوانند بیماری ها را شفاء دهند، پس شیعیان مجاز هستند که خودشان را در ورطه بیماری و هلاکت بیندازند به این امید که ائمه (ع) پشتیبان آنها هستند؟ خیر، این تصور اشتباه است، بهره گیری ائمه از قدرت غیبی، مشروط به اذن الهی است و مطلق نیست، چنانکه امام کاظم علیه السلام فرمود: خداوند قلوب امامان را محل اراده و خواست خودش قرار داده است. هر زمان خداوند چیزی را بخواهد آنان هم میخواهند و بدون اذن خداوند کاری نمیکنند. بحار الانوار/ اراده خداوند نیز بر این تعلق گرفته است که اسباب طبیعی در عالم کارایی خود را داشته باشند و ائمه، اجازه نداشتند که بصورت مطلق، با قدرت غیبی خود، خرق عادت کنند و اسباب طبیعی را بی اثر کنند، چنانکه امام صادق (ع) فرمود: خدا خواسته است که همه کارها از طریق اسباب آن جاری باشد (أَبَى اللَّهُ أَنْ یُجْرِیَ الْأَشْیَاءَ إِلَّا بِأَسْبَابٍ فَجَعَلَ لِکُلِّ شَیْ‌ءٍ سَبَباً) الکافی/ بر این اساس ، خداوند دستور میدهد که همگان موظفند بر اساس اسباب طبیعی، جان خود را حفظ کنند، و ائمه (ع) نیز به این دستور ، هم خود عمل میکردند و هم شیعیان را به آن امر میکردند که عمل کنند و چنین نبود که بگویند شما بروید مریض بشوید، اما خیالتان راحت باشد، ما شما را شفاء میدهیم، یا خودشان بگویند ما چون قدرت غیبی داریم، نیازی به مواظبت نداریم و با قدرت غیبی مشکل خود را برطرف میکنیم. خداوند میفرماید: خود را با دست خود به هلاکت نیفکنید: لَاتُلْقُوا بِایْدیِکُمْ الَى التَّهْلُکَة. بقره/ امام رضا علیه السلام فرمود: هر آنچه در آن فساد نهفته شده و مایه ضرر برای جسم و نفس است حرام شمرده شده است: َ کُلُّ أَمْرٍ یَکُونُ فِیهِ الْفَسَادُ مِمَّا قَدْ نُهِیَ عَنْه‌. فَحَرَامٌ ضَارٌّ لِلْجِسْمِ وَ فَسَادٌ لِلنَّفْس‌. بحار الانوار/ پیامبر گرامی فرمود: اى على (ع) خداوند براى امّت من، این را خوش ندارد، که کسى با جذامیان (که بیماری مسری دارند) سخن گوید، مگر این که میانشان به اندازه یک ذراع، فاصله باشد. همچنین فرمود: از جذامى بگریز، چنان که از شیرى میگریزى. الفقیه/ و در نقل دیگر فرمود: در حالى با جذامى سخن بگو که میان تو و او، به اندازه یک یا دو نیزه، فاصله است. فیض القدیر/ و فرمود: پنج دسته اند که باید از آنان پرهیز شود که یکی از آنان مجذومین و جذامیان اند: خَمْسَةٌ یُجْتَنَبُونَ عَلَى کُلِّ حَالٍ الْمَجْذُومُ. خصال/ در نقل دیگری آمده است: مجذومی به نزد پیامبر آمد تا با ایشان بیعت کند، پیامبر دستش را بسوی او دراز نکرد، و گفت دستت را دراز نکن (بدون دست دادن) با تو بیعت کردم: أَنَّهُ ص أَتَاهُ مَجْذُومٌ لِیُبَایِعَهُ فَلَم‌ یَمُدَّ یَدَهُ إِلَیْهِ بَلْ قَالَ أَمْسِکْ یَدَکَ فَقَدْ بَایَعْتُکَ. بحار الانوار/ بنابراین ، ماسک نزدن و خود را در معرض بیماری کرونا قرار دادن، عملکردی است که مطابق آیات و روایات فوق و فرامین خداوند و اهلبیت (ع) نمی باشد. خداوند تصریح کرده است که توسل به ائمه (ع) در رفع گرفتاری و بیماریها بسیار راهگشا است، چنانکه در حدیث قدسی آمده است که خداوند میفرماید: بندگانم بدانید که محبوبترین افراد نزد من محمد و اهل بیتش هستند و هر یک از شما که حاجت و درخواستی دارند به آنان توسل کنند زیرا هر کس در دعا به آنان توسل کند من دعای او را رد نمیکنم: فَمَنْ کَانَتْ لَهُ حَاجَةٌ إِلَیَّ فَلْیَتَوَسَّلْ إِلَیَّ بِهِمَا فَإِنِّی لَا أَرُدُّ سُؤَالَ سَائِلٍ یَسْأَلُنِی بِهِمَا وَ بِالطَّیِّبِینَ مِنْ عِتْرَتِهِمَا فَمَنْ سَأَلَنِی بِهِمْ فَإِنِّی لَا أَرُدُّ دُعَاءَه‌. وسائل الشیعه/ اما تصریح کرده اند که زمانی عنایت خداوند و اهلبیت علیهم السلام شامل حال ما میشود تا مثلا گرفتاری بیماری کرونا نشویم، که ما نیز نهایت سعی و تلاش خود را در مراقبت و عدم مبتلا شدن به بیماری انجام دهیم و آنجایی را که قدرت نداریم، واگذار به خداوند و اهلبیت (ع) کنیم ، نه آنکه به امید خدا و اهلبیت (ع) ، خود مراقبتی و توجه به پروتکل های بهداشتی را نادیده بگیریم و ترک سعی و تلاش کنیم. علی علیه السلام فرمود: دعا کننده بدون عمل و تلاش مانند تیر انداز بدون (زه) است: الدَّاعِی بِلَا عَمَلٍ کَالرَّامِی بِلَا وَتَرٍ. نهج البلاغه/ از آنجایی که زه عامل حرکت و وسیله پیش راندن تیر بسوی هدف است روشن میشود که تلاش و کوشش نیز جزو شرایط اساسی برای استجابت دعا است. امام صادق علیه السلام فرمود: چهار دسته هستند که دعای آنان مستجاب نمیشود، که یکی از آنان کسی است که در خانه اش نشسته است و دنبال تلاش و کوشش نمیرود و دعا میکند خدایا به من روزی بده: أَرْبَعٌ لَا یُسْتَجَابُ لَهُمْ دُعَاءٌ رَجُلٌ جَالِسٌ فِی بَیْتِهِ یَقُولُ یَا رَبِّ ارْزُقْنِی‌. بحار الانوار/ در روایت دیگر آمده است که عمر بن یزید میگوید به امام صادق گفتم: مردی میگوید در منزل مینشینم و نماز و روزه وعبادت خداوند را انجام داده و رزقم به من میرسد؟ امام (ع) فرمود: این فرد از جمله کسانی است که دعایش مستجاب نمیشود. الکافی/ علامه مجلسی و محدث شیخ حر عاملی روایات متعدد دیگری نیز در همین مضمون نقل میکنند که شرط لازم و حتمی در استجابت دعا و توسل، سعی و تلاش و کوشش می باشد و بدون آن دعا و درخواست فرد مستجاب نمیشود. بحار الانوار/ بنابراین روشن میشود که مفهوم دعا و توسل این است که ما حد اکثر تلاش خود را برای رسیدن به مقاصد صحیح انجام دهیم و آنجا که توانایی نداریم دعا و توسل کنیم که خدایا و یا اهل بیت، حل بقیه مشکل با شما باشد و شما سعی مرا موثر واقع کنید. در موضوع کرونا هم ما موظفیم، نهایت تلاش خود را جهت مقابله با آن انجام دهیم و حتی در حرم ائمه (ع) ماسک بزنیم و خود مراقبتی کنیم و آنجایی را که توانایی نداریم به خود ائمه (ع) واگذار کنیم.

مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش چهاردهم
تجارت ماوراء بحار، تهاجم و ستیز، تب طلا و افسون شرق: سیل طلا، که از مشرق زمین و قاره آمریکا به سوی اسپانیا و پرتغال روانـه میشـد، عطشی سیری ناپذیــر در تمـامی کانونهـای سیاسی و اقتصـادی اروپـا، از خاندانهـای سـلطنتی و اشـراف محلی تـا کانونهـای تجـاری و مـالی، برانگیخـت و در فرهنگ و روانشناسی اروپاییان، اکتشاف دریایی و تجارت ماوراء بحار جاذبه ای شگرف یافت. کانونهای مالی معینی که از دیرباز با مشرق زمین آشــنا بودنـد و اینـک بـه شـدت درگیر و سهیم در این اکتشافات دریایی، به شیوهه ای گوناگون بـه ایـن مـوج دامـن میزدند و آتش حرص حکمرانان و ماجراجویان و تجار اروپایی را افروخته تر میکردند. یکی از موثرترین روشها، اشاعه داستانهای حیرت انگیز درباره گنجینه های بی پایـان و سهل الوصول مسلمانان و مشرق زمین بود؛ افسانه هایی که در شعر و ادب اروپای ســده شانزدهم بـه وسـعت بازتـاب یافتـه اسـت افسـانه گنجهـای الحمـراء، کـه، واشـنگتن ایروینگ، نویسنده آمریکایی، شماری از آن را در کتاب خود، بنام الحمـراء (١٨٣٢) گرد آورده است، با داستانهای شگفت هزار و یک شب و ماجراهای جذاب مارکوپولــو، در آمیخت و عطش اکتشاف دریایی و دستیابی به شــرق را بیـش از پیش دامن زد. حتی در نقشه هایی که برای راهنمایی دریانوردان به چاپ میرسید، جاذبـه های نمـادین سرزمینهای ماوراء بحار فراموش نمیشد. در گوشه ای از جهان زنی کاملا برهنه حضور داشت و شهسوار مسیح را به سوی خود وسوسه میکرد، و در گوشه ای دیگر مردی کـه سر نداشت و چشم و بینی و دهانش بر سینه او بود! نامهایی کـه کاشـفان اروپـایی بـر سرزمین های دیگران می نهادند نیز وسوسه انگیز بود: دماغه امید نیک، ساحل عـاج، ساحل طلا و غیره و غیره. تصادفی نیست که در این دوران، نام هرمز، بنــدر بـزرگ تجـاری آن عصـر، چنـان آوازه ای جهانگیر یافت که شاعران بزرگ اروپا در منظومه های خویـش آن را بـه عنـوان نماد ثروت به کار میبردند. برای نمونه، جــان میلتـون، کـه در کنـار شکسپیر یکی از برجسته ترین چهره های ادبی تاریخ انگلیس است، در منظومـه بهشـت گمشده چنیـن میسراید: بر فراز تختی نشسته بود که در قدر و بها بر ثروت هرمز هنــد و جواهـر و مروارید بی حسابی که دست سخاوتمند شرق به پای پادشاهان خود میریــزد برتـری داشت. پس از بازگشت کلمب، زرسالاران یهودی دربار اسپانیا گزارش سفر او به هند (قـاره آمریکا) را بلافاصله چاپ و در مراکز مهم شـهری اروپـا پخـش کردنـد و ایـن اقـدام در کانونهای سیاسی و تجاری اروپا تأثیری شگرف بخشید. صنعت چاپ، که از سده دوم میلادی در چین وجود داشت، در حوالی نیمـه سده پانزدهم به وسیله یوهان گوتنبرگ آلمانی در اروپا رواج یافت. این تحول، کـه برخی از آن به عنوان انقلاب گوتنبرگ یاد میکنند، به اشاعه موج جدیــد انتشار سفرنامه ها و نقشه های اکتشافی یاری رسانید. نمونه ای از متونی که در این دوران پخش شد و مشوق حکمرانان حریص و ماجراجویان اروپایی به سوی شرق گردید، سفرنامه ای است منسـوب به نئارکس سردار اسکندر مقدونی. او کــه از درباریـان فیلیـپ دوم و دوسـت نوجوانی اسکندر بود، در لشکرکشی اسکندر به شرق (٣٢٥ و ٣٢٤ پیش از میلاد) فرمانده نـاوگـان دریایی در خلیج فارس بود. در یکی از متون یونانی سال ١٥٠ میلادی، یعنی قریب بـه ٤٥٠ سال پس از نئارکس، سفرنامه ای منسوب به او مندرج است. در این فضای فرهنگی، بناگاه، سفرنامه نئارک کشف شد و به یکی از متون مورد علاقه حکمرانان و ماجراجویان اروپایی بدل گردید. محمدحسن خـان اعتمادالسلطنه (١٢٥٩ تا ١٣١٣ ق) مینویسد: از روی سفرنامه او بود که... پرتغالیها به خلیج فارس آمدند بلکه میتوان گفت که به هدایت سفرنامه نئارک انگلیسیها به خیال تصرف هندوستان افتادند (به ادعای نارک، جزیره هرمز در آن زمـان نـیز همیـن نـام را داشـته و در آن درختهـای خرمـا و طوطی فراوان بوده است. این درحالی است که هرمز جزیره ای کاملا لم یزرع و فاقد آب شیرین اسـت و در این منطقه طوطی وجود ندارد) اعتماد السلطنه سپس ترجمه گزارش سفر نئارک را نقل میکند. محمدتقی خان حکیم در گنج دانش، که بخش مهمی از آن سرقت آثار اعتمادالسـلطنه است، این مطالب را عیناً نقل کرده است. یکی دیگر از متونی که در ایجاد و گسترش این تب ماجراجویی دریــایی موثـر بـود، سفرنامه مارکوپولو است. مارکوپولو (١٢٥٤ تا ١٣٢٤)، پسر نیکولوپولــو تـاجر ونـیزی، ظـاهراً در هفـده سـالگی بهمراه پدر راهی مشرق زمین افسانه ای آن عصر شد و در سال ١٢٩٥ میلادی به موطـن خود بازگشت. او در سال ١٢٩٦ در اثنای جنگ ونیز و جنوا گرفتار و سه سال زندانی شد و در زندان جنوا با فردی به نام روستیچلو دوست شد. ظاهراً سـفرنامه منسـوب بـه پولو تقریرات وی در زندان به روستیچلو است. سفرنامه مارکوپولو، کـه نام ایتالیایی میلیون را برخود دارد، نخستین بار در سال ١٤٧٧ به زبان آلمانی در نورنبرگ منتشر شد و در سال ١٤٦٧ به زبان ایتالیایی. این کتاب در دوران سفرهای کلمب و کابوت و گاما نقشی مهم در ایجاد اشتیاق به سوی مشرق زمین داشت؛ تا بدانجا که کابوت پس از بازگشت از جزیره نیوفاوندلند، در گزارش سفر خود به پادشاه انگلیس، مدعی شد به سرزمین خان اعظم رسیده است. این سفرنامه تا زمان انتشار کتاب خانم فرانسیس وود در سالهای اخیر متنی معتبر تلقی میشد هرچند برخی محققین، مانند پیتر هابکرک، اصالت آن را رد میکردند. در تمامی این دوران، سفرنامه مارکوپولو مهمترین سند از آشنایی اولیه و جدی اروپاییان بـا چین، بطور اخص، و مشرق زمین، بطور اعم، تلقی میگردید. در این سفرنامه که بر مبنای آن فیلمهای سینمایی، سریالهای تلویزیونی و کارتونهای ویژه کودکان ســاخته شده، ادعا میشود که گویا مارکوپولو مورد علاقه قوبیلای قـاآن، امپراتـور چیـن، قـرار گرفت و از سوی او به مأموریتهای مهم داخلی و خارجی، از جملـه بـه ایران و برای همراهی عروس دربار چین به دربار ارغون، رفت و سرانجام، پس از ۱۷ سال اقامت در دربار چین، در سال ١٢٩٥ از راه ایران و ارمنستان به ونیز بازگشت. در پژوهـش مستند خـود خانم وود، سرپرست بخش چین در کتابخانه بریتانیا، ادعاهای سفرنامه پولو را مردود میشمرد و مینویسد وی هرگز از خاک سرزمین عثمانی قدمی فراتر نگذارده است؛ اطلاعات مندرج در سفرنامه مارکوپولو افسـانه هایی اسـت کـه وی از تجار ایرانی و عرب در قسطنطنیه شنیده و شاخ و برگهایی شگفت بر آنها افزوده است. عجیب است که در سفرنامه مارکوپولو هیچ اشاره ای بـه دیوار چین نیست و عجیبتر اینکه در هیچیک از اسناد فراوان به جای مانده از چین آن عصر، که خــانم وود طبعاً با آنها آشنایی کامل دارد، نامی از این تاجر ونیزی، که به ادعای ســفرنامه، محبـوب قوبیلای قاآن بود، دیده نمیشود. و این در حالی است که مورخان آن زمان چین بـه سفرا و جهانگردان متعددی که به پکن آمده و به حضـور امپراتـور بـار یافتـه اند اشارات مکرر و دقیق نموده اند. با شناخت فضای فرهنگی سده شانزدهم، ایــن فرضیـه بـه ذهـن متبادر میشود که آیا سفرنامه مــارکوپولـو در ایـن فضـا و بـرای دامـن زدن بـه عطـش دستیابی به گنجهای مشرق زمین جعل نشد؟ متن مهم دیگر سفرنامه نیکولو کونتی است. سفر ٢٥ ساله نیکولو کونتی (١٣٩٥ تا ١٤٦٩)، تاجر ونیزی، مصادف اسـت بـا دوران درخشان حکومت شاهرخ شاه گورکانی در ایران. کونتی در سال ١٤١٤ میلادی راهی دمشق شد. او که علاوه بر زبان عربی فارسی را نیز فراگرفته بود، همراه با ششصد تاجر به بصره و هرمز رفت و آنگاه از راه بنـدر گـوا (گهوکه) به ویجانگر (بیجانگر) هند. کونتی به برمه، جاوه، سوماترا و چین نیز سـفر کـرد و از راه کوچن، کالیکوت، عدن، مسقط، سومالی، جده و قاهره در سال ١٤٣٩ به ونــیز بازگشت. وی که در مصر به اسلام گرویده بــود، در سـال ،١٤٤٧ یعنـی هشـت سـال پـس از بازگشت به وطن، به حضور پاپ اوژن چهارم (١٤٣١ تا ١٤٤٧) بار یـافت. کونتی مدعی شد که برای نجات جان خود و خانواده اش به زور به اسلام گرویده و تقاضای بخشـایش کرد؛ پاپ توبه او را پذیرفت و دستور داد ماجرای سفرهایش ثبت شود. بدینسان، پودجو براتچولنی، اومانیست معروف و منشی پاپ، بــر اسـاس تقریـرات کونتی سـفرنامه او را تنظیم کرد. این سفرنامه به دستور مانوئل ثروتمند، پادشاه پرتغال، از لاتین به پرتغـالی ترجمه و منتشر شد و چون متن اصلی از میان رفته بود، نســخه فـوق مبنـای ترجمـه و انتشار آن به زبان ایتالیایی قرار گرفت. این سفرنامه، که داستان تصنیف و انتشــار آن بـه روشـنی بی اعتبـاری آن را آشـکار میسازد، خالی از دعاوی عجیب و کینه توزانه علیه مـردم مشـرق زمیـن نیسـت. بـرای
نمونه، نیکولو کونتی، یا نویسندگان و ناشرین سفرنامه او، مدعی اند که حکمران هنــدوی ویجانگر (بیجانگر) دارای ١٢ هزار همسر بود و در زمان مرگش دو الی ســه هـزار نفـر از آنان با جسد او سوزانده شدند چنین متونی نگرش مردم اروپا به شرق را شکل مــیداد و بنیاد فرهنگی و روانی لازم را برای مشروعیت دادن به عملیات وحشــیانه اشـغالگران آزمند فراهم میساخت. انگلیسیها و عصر الیزابت: کانونهای سیاسی و تجاری انگلستان، از اواخر سده پانزدهم، سالها پیش از آنکه بــا پذیرش آئین پروتستان (١٥٣٤) میــان خـود و کلیسای رم و اسپانیای کاتولیک مـرز کشند، تکاپو برای دستیابی به این منابع نوپدید ثروت را آغاز کردند. اگر بپذیریم کـه انقـلاب صنعتی در انگلسـتان و پیدایش سرمایه داری جدید (کاپیتالیسـم) در سـده نوزدهـم تـداوم همیـن فراینـد اسـت، کـه قطعاً چنیـن است، واقعیتهای تاریخی ناقض نظر ماکس وبر است که فرهنگ پروتستانی را در پایـه نظام سرمایه داری جدید میدید. این روح ایزابل کاتولیک بود که در کالبد الـیزابت پروتستان حلول کرد نه روح لوتر آلمانی که سرمایه داری جدید، بسیار دیرتر از فرانسه کاتولیک، در سه دهه پایانی سده نوزدهم، و بر پایه تاراج سرمایه های ملـت فرانسه، در سـرزمین او و مهد آئین پروتستان شکوفا شد. هنری هفتم، پادشاه انگلیس (١٤٨٥ تا ١٥٠٩)، به شدت بر ثـروت بـادآورده همتایـان اسپانیایی و پرتغالی خود رشک میبـرد. او نـیز بـرای کشف راه دریـایی دسـتیابی به ثروتهای مشرق زمین در تکاپو بود و بیهوده کشتیهایی را روانه دریاها کرد؛ تا سرانجام توانست کلمب خود را بیابد: یک ماجراجوی دریایی که چون کلمب در سرزمین ایتالیا، این مهد تجارت اروپا و از کانونهای اصلی استقرار سوداگران یهودی، میزیست. جیووانی کابوتو، کـه اینک انگلیسیهای ناسیونالیست او را جان کابوت میخواندند، در سال ١٤٩٧ با سرمایه ای که تجار بریستول به روی هم نهادند راهی هند شد. او فرمانی از هنری هفتم در دست داشت که به وی اجازه میداد جزایر، کشورها، مناطق یا ایالات متعلق به مشرکان یا کافران، در هر نقطه جهان و به هر اندازه که باشد، و قبل از این تاریخ برای مسیحیان ناشناخته مانده باشد، را کشف و تملک کند. جان کابوت نیز چون کلمب و کابرال به نام هند راهی غرب شـد و بـه جزیره کیپ برتون، در نوا اسکاتیای کانادا، رسید؛ آن را تملک کرد و در بازگشت مدعی شد که به سواحل آسیا و سرزمین خان بزرگ گام نهاده است. او در گزارش خود گفت که این ساحل شمال شرقی آسیاست که ابریشم و سنگهای قیمتی مکه از آنجا به اروپا صادر میشود. هنری هفتم این ادعا را پذیرفت و به او مقام دریا سالاری اعطا کرد. یک ونـیزی مقیم لندن در نامه ای به وطنش مینویسد: انگلیسیها کابوت را دریاسالار بـزرگ میخوانند و مانند دیوانگان به دنبالش میدوند. کابوت در سفر بعدی خود (١٤٩٨) ناپدید شـد و پسـرش سباستین کـار او را پی گرفت. سباستین کابوت در آغاز در خدمت دربار انگلیس بود؛ سپس مدتی برای دربار اسپانیا کار کرد و آنگاه به انگلستان بازگشت. او اولین رئیس کمپانی مسکوی است. معهذا، و به رغم این تکاپوها، در زمان سلطنت الیزابت اول (١٥٥٨ تا ١٦٠٣) بــود کـه انگلستان به عنوان یک قدرت توسـعه طلب دریـایی شـهرت یـافت و برتـری خـود را بـر همگنان اروپاییاش ثابت کرد. پروفسور راوس، استاد دانشگاه آکسفورد و مولــف چنـد کتـاب در تـاریخ آن زمـان، الیزابت را با عناوینی چون مشهورترین فرمانروای انگلیــس، از موفقتریـن فرمانروایـان زن در تاریخ و، در کنار کاترین کبــیر ملکـه روسیه، بـزرگـترین زن حکمران تـاریخ میستاید، و وی را زن رنسانس میخواند. الیزابت دختر هنری هشتم، پادشاه انگلیس (١٥٠٩ تا ١٥٤٧)، اســت و هـنری همـان کسی است که به علت پافشاری بر جدایی از همسرش کاترین آراگونی و ازدواج بـا (آن بالین) با کلیسای رم به ستیز برخاست و سرانجام رابطه خود را با آن قطع کرد و به آئین پروتستان گروید. او نه تنها کشور خود را بـه زور پروتستان کـرد بلکه بـه این بهانه سرزمین کاتولیک ایرلند را نیز به خون کشید. هنری قاتل سر توماس مور، صدراعظـم و اندیشمند نامدار انگلیسی و نویسنده رساله معروف اتوپیا (١٥١٦) است؛ زیرا مور حاضر نشد بر اعمال ننگین او، و از جمله اعلام الیزابت، دختر آن بالین، به عنوان وارث تـاج و تخت انگلیس، صحه گذارد. (فرد زینهمن در فیلم دیدنی مردی برای تمام فصــول (١٩٦٦)، کـه دربـاره زندگی سر توماس مور ساخته، تصویری گویا از این پادشاه هرزه به دست داده است) الیزابت ثمره چنین وصلت خونینی است. الیزابت در نزد استادان دانشگاه کمبریج به عنوان یک پروتستان پـرورش یـافت. در زمان سلطنت خواهر ناتنیاش ماری تودور (١٥٥٣ تا ١٥٥٨)، که کاتولیک بـود و بـرای اعاده حاکمیت این مذهب در کشورش میکوشید، ولیعهد بود. مدتی زندانی شد و حتی در آستانه مرگ قرار گرفت. سرانجام بـه قدرت رسید و حکومتی خودکامـه، مقتدر و خونریز در داخل و تجاوزگر در خارج را بنیان نهاد. دوران الیزابت، سرآغاز تأسیس امپراتوری مستعمراتی بریتانیاست و از این زمان است که خاندان سلطنتی انگلیس مشارکت جدی در تجارت جهانی بــرده و تأسیس پلانتها در قاره آمریکا را آغاز کرد. و نیز از همین زمان است که زرسالاران یهودی به دربار انگلیس راه یافتند. بنوشته ورنر سومبارت، الیزابت شیفته مطالعات عبری و معاشرت با یهودیان بود، و پزشک مخصوص او یک یهودی بــه نام رودریگـو لـوپـز بـود که سرانجام بـه خـاطر دسیسه هایش جان باخت. گفته میشود ویلیام شکسپیر، شایلوک شــخصیت معـروف یهودی خود در نمایشنامه تاجر ونیزی را با الهام از لوپز ساخته است؛ رباخواری طماع و بیرحم و به دور از خصال انسانی. پژوهشگران جمعیت انگلستان را در سده چهاردهم میـلادی حـدود دو میلیـون نفـر تخمین میزنند که در اواخر سده شانزدهم، بهمراه جمعیت منطقه ولز، بـه ٧ / ٤ میلیـون نفر رسید. در این میان، در آغاز سلطنت الیزابت لندن کمـتر از ٩٠ هـزار نفـر جمعیت داشت که در پایان سلطنت او به ١٥٠ تا ٢٠٠ هزار نفر رسید. این افزایش جمعیت لندن، و نیز بریستول که در آن زمان دومین بندر مهم انگلیس به شمار میرفت، بطور عمده ناشی از مهاجرت ماجراجویان دریایی و سودا گران برده و تجار ماوراء بحار بود کــه اکنون انگلستان را کانونی نوین برای تکاپوی خویش مییافتند. لندن عصر شکسپیر، شهری بود به شدت طبقاتی؛ در یکسو جمعیتی اندک از اشراف زمین دار و تجار و صرافان ثروتمند که در غرب شهر میزیستند، و در سوی دیگر انبوهی از فقرای شهری که در شرق مأوا داشتند. غرب لندن زیبا و آراسته بود و در شرق لنـدن، به تعبیر فرنان برودل مــورخ فرانسوی مکتب آنـال، فقر حرکت میکرد. برودل میافزاید: درام لندن، جرم جنایات عفن آن، دنیای زیرزمینی اش، حیات زیستی و دشوارش را میتوان به درستی از این چشم انداز حقیر فقرا دریافت. در ایـن میانـه، رود تیمز قرار داشت که تنها لنگرگاه آن به کمپانی هنـد شـرقی تعلـق داشـت. به نوشـته برودل، جمعیتی فقرزده ثروت را میدیدند که از کشــتیهای لنگـر انداختـه در جلـوی چشمانشان تخلیه میشد. از دوران الیزابت اول، انگلیسیها از طریق تجارت با شرق، بتدریج با برخی کالاها چون قهوه و کشمش، که امروزه با زندگی آنان عجین شده، آشنا شدند. در سـال ،١٦٣٧ یعنی ٣٤ سال پس از پایان سلطنت الیزابت، (جان اولیــن) بـرای نخسـتین بـار در کـالج بالیول آکسفورد قـهوه را دیـد ولی سـالها طـول کشـید تـا در سـال ١٦٥٠ نخسـتین قهوه خانه انگلیس به وسیله یک یهودی به نام یاکوب (یعقوب) گشوده شود. در دوران الـیزابت، اروپاییـان و انگلیسـیها هنـوز وسـیله ای بـه نـــام فــرش را یــا نمیشناختند و یا به کاربرد آن خو نگرفته بودند. فرنان بـرودل مینویسـد: مـردم اروپـا اتاقهای خود را در زمستان با کاه و در تابستان با علف و ُگل میپوشاندند و ایــن شامل اقامتگاه های اشرافی و سلطنتی نیز میشد. در جشن ازدواج کاترین دو مدیچی (ژوئـن ١٥٤٩) شهر پاریس تمامی دقت خود را به کار بست تا اتاق از گیاهان خوشبو پوشــیده شود. تصویری از مراسم ازدواج دوک ژویوز، دریاسالار فرانسوی، وجـود دارد کـه نشـان میدهد کف اتاق با گلبرگ فرش شده است. برودل میافزاید: بهرحال، این کفپوش، خواه ُگل، خواه علف یا خاشاک، میبایست عوض میشد. امــا دست کم در انگلستان، آنگونه که اراسموس گزارش میدهــد، چنیـن نمیکردند زیرا زباله و کثافت در آن جمع میشد. به رغم این مضرات، حتی در سال ١٦١٣ پزشکی توصیه میکند که کف اتاق با علفهای سبز فرش شود. بعدها، سالها پس از زمان الیزابت، بتدریج فرشهای شرقی، ابتدا حصیر و بوریا و سرانجام در سده هیجدهم قالی، به فرهنگ انگلیسی وارد شد: کاه، علف، خاشاک، یا گلخارهایی که دیوارها را نیز با آن تزیین میکردند، در برابـر حصیر بافتها، کــه در رنگهـای زیبـای شـرقی وجـود داشـتند، عقب نشینی کردنـد. حصیر بافتها و بوریا نیز جای خود را به قالیچه بخشیدند. قالیچه ها با رنگهای زیبا و ضخامت کافی زمین، میزها (از روی میز تا زمین) و حتی روی قفسه ها را می پوشاندند. بعداً در قرن هیجدهم قالیهایی به عرض و طول مساوی اتاقها در همه جا ظاهر شد. زمانی که الیزابت به قدرت رسید جامعه انگلیس در وضع اقتصادی نابسامانی قـرار داشت. الیزابت ساده ترین و شرافتمندانه ترین راه برای تأمین مخارج دربار خود را، کـه در سـال بـه بیـش از سـیصد هـزار پونـد بـالغ میشـد، مشارکت بـا دزدان دریایی و سرمایه گذاری در تجارت برده یافت. او هاوکینز و دریک، دو دزد دریایی نامدار انگلیسی را برکشید و در زمره نزدیکترین کسان خـود جـای داد، سـر جـان هـاوکینز (١٥٣٢ یا ١٥٩٥) و سر فرانسیس دریک (١٥٤٣ تا ١٥٩٦) قریب به چهار دهـه سگهای درنـده الیزابت در دریاها محسوب میشدند. هاوکینز، که او را بنیانگذار تجارت انگلیس با آمریکای جنوبی میخوانند، سرپرستی تجارت برده الیزابت را به دست داشت. او نخستین بار در ســال ١٥٦٢ بـا سـه کشـتی و یکصد خدمه، با سرمایه بازار لندن و حمایت دربار انگلیس، ،٣٠٠ و به روایتی ،٥٠٠ برده را در سیرالئون به اسارت برد و در هیسپانیولا (هائیتی) فروخت؛ سپس کشــتی هایش را از کالاهای منطقه انباشت و به لیورپول بازگشت. سـود او چنان خیره کننده بود که گروهی دیگر از تجار انگلیسی را به سرمایه گذاری در تجارت برده ترغیب نمود. سفر تجاری بعدی هاوکینز به سواحل گینه بود. الیزابت در این سفر یک هزار پونــد سرمایه گذاری کرد که برابر با یک سوم کل سرمایه این محمولـه بـود. سـود وی در ایـن سرمایه گذاری ٦٠ درصد گزارش شده است. این سرآغاز تجارت انگلیسی برده اسـت که تا اواسط سده نوزدهم ادامه داشت. در این زمان، دریک با سرمایه الیزابت در کار راهزنی دریایی بـود بنوشـته جیمـز میل، کاپیتان دریک در سال ١٥٨٠ از نخستین سفر دریایی خود با پــانصد هـزار پونـد کالای غارت شده به انگلستان بازگشت و از اینطریق مخارج یک سال دربار ســلطنتی را تأمین کرد. ارنست ماندل مینویسد: در حدود سال ١٥٥٠ در انگلستان کمبود شــدید سـرمایه وجـود داشـت. اعمـال راهزنانه دریایی علیه ناوگان اسپانیا، که در کسوت شرکتهای سهامی سـازمان داده شده بود، موقعیت را در اثنای سالهایی اندک تغییر داد. نخستین راهزنی دریایی کاپیتان دریک در سالهای ١٥٧٧ تا ١٥٨٠ بـا سـرمایه ای به مبلغ ٥٠٠٠ پوند انجام شد که ملکه الیزابت نیز در آن شریک بود. این راهزنی دست کم ٦٠٠ هزار پوند سود داشت که نیمی از آن نصیب ملکه انگلیس شد. برد تخمیــن میزند که راهزنان در اثنای حکومت الیزابت نزدیک به ١٢ میلیون پوند به انگلســتان وارد کردند. علاوه بر راهزنی دریایی و تجارت برده، سومین عرصه فعالیت الیزابت توســعه طلبی ماوراء بحار بود. بنوشته لوید، اندیشه کشور گشایی مـاوراء بحـار از درون جنگهـای اشـغال ایرلنـد سردرآورد. این جنگها که با داعیه جهاد دینی علیه مشرکین کاتولیک صورت گرفت، برای الیزابت یک میلیون پوند استرلینگ خرج در برداشت. برخی از شرکت کنندگــان در جنگ ایرلند، مانند سر والتر رالیگ و خویشاوندش سر همفری گیلبرت، که بعدها جان خود را در سفرهای دریایی از دست داد، به شدت مجذوب کشورگشایی مـاوراء دریاهـا شدند و پیروزیهای اسپانیاییها و پرتغالیها در آنها این باور را بوجود آورد کـه مقـادیر عظیمی از طلا و نقره در سراسر آمریکا در انتظار کاشفین خود است. بدینسان، با حمایت الیزابت و سرمایه گذاری کانونهــای تجـاری- مـالی لنـدن و بریستول، انگلیسیها بطور جدی وارد عرصه اکتشافات دریایی شدند. در سال ،١٥٧٦ مارتین فرابیشر، در جستجوی راه دریایی هند و شکسـتن انحصـار اسپانیاییها- پرتغالیها، به شمال قاره آمریکا سفر کرد و فرانسیس دریک سفر اکتشافی سالهای ١٥٧٧ تا ١٥٨٠ خود را به دور دنیا انجام داد. تصرف اراضی قاره آمریکـا و ایجاد مستعمرات انگلیسی نیز آغاز شــد: در سـال ،١٥٨٥ والـتر رالیـگ نخسـتین مسـتعمره انگلیس را در سرزمین کنونی ایالات متحده آمریکا تصــرف کـرد و آن را بـه نام الیزابت اول، که چون بدون همسر رسمی بود به ملکه باکره شهرت داشت، ویرجینیـا نـامید. در سالهای بعد، مهاجرین انگلیسی راهی این مستعمره شدند و در آن استقرارگاهها و پلانت های خویش را، البته با نیروی کار بردگان آفریقایی، به پا کردند. برای جلب سرمایه لازم به توسعه طلبیهای ماوراء بحار کمپانیهایی تأسـیس شـد چون کمپانی ویرجینا؛ و تمامی ثروتمندان زمانه به سرمایه گـذاری در آن پرداختنـد. از جمله این سهامداران، سر فرانسیس بیکن، سیاستمدار و اندیشه پرداز نامدار انگلیسی، است که از سرمایه گذاران کمپانی نیوفاوندلند بود. بیکن از نظریه پردازان توسعه طلبی ماوراء بحار به شـمار مـیرود. او رسـاله ای نوشـت به نام درباره پلانتها که در آن از سرمایه گذاری دراز مدت در مستعمرات دفاع میکـرد. نیوفاوندلند (سرزمین نویافته) جزیره ای است بزرگ در شمال کانادا که به خاطر منابع عظیم ماهی آن شهرت داشت و انگلیسیها آن را به اعتبار سفر کابوت (١٤٩٧) نخستین مستعمره خویش میشمرند هرچند به سال ١٥٨٣ به وسیله سر همفری گیلبرت تصــرف شد. لرد بیکن چنان شیفته سرمایه گذاری خود بود که میگفت: شـیلات نیوفـاوندلند ارزشمندتر از معادن پرو اســت. به نوشـته جفکیـن آلمـانی، در سـالهای ١٨٢٧ تا ١٨٧٦ صادرات ماهی نیوفاوندلند بطور متوسط ٨ میلیون دلار در سال بود. (نیوفاوندلند امــروزه مرکز مهم سرمایه گذاری اتمی و شیمیایی زرسالاران یهودی است) بیکن تنها اندیشمند انگلیسی سهیم در کمپانیهای غارتگر ماوراء بحار نبود؛ در نسل بعد، جان لاک، استاد آکسفورد و اندیشه پرداز نامدار لیبرالیسم انگلیسی، نـیز چنین بود. در نتیجه این اکتشافات دریایی بود که انگلستان نخستین مستعمرات خود را به چنگ آورد: نیوفاوندلند (١٥٨٣)، برمودا (١٦٠٩)، باربادوس (١٦٢٥)، باهاماس (١٦٢٩)، ماساچوست (١٦٢٩)، آنتیگوا (١٦٣٢)، بلــیز (هنـدوراس انگلیس، ١٦٣٨)، آنگوئیلا (١٦٤٠)، جاماییکا (١٦٥٥) و غیره و غیره. غارتگریهای دریایی سر فرانسیس دریک، تکاپوی شدید سر جان هـاوکینز بـرای تجارت با آمریکای جنوبی و تحرک کاشفین انگلیسی برای تصاحب مستملکات ماوراء بحار، مقابله شدید فیلیپ دوم (١٥٢٧ تا ١٥٩٨)، پادشاه مقتدر اسپانیا، را برانگیخت که میکوشید انحصار تجارت مشرق زمین و دنیای جدید (قاره آمریکا) را همچنان بـه دست خود داشته باشد. این پادشاه کاتولیک و همسر ماری تـودور، ملکه پیشین انگلیس (خواهـر نـاتنی الیزابت)، از سال ١٥٨٠ حکومت پرتغال را نیز به چنگ آورد. او علاوه بر سراسر شبه جزیره ایبری بر سرزمینهای دیگر قاره اروپا، چون هلند و ناپل و سیسیل و ساردینی و میلان، فرمان میراند و حکمران امپراتوری جهانی وسیعی بود که از قاره آمریکا تا جزایر فیلیپین در خاوردور، که اشغالگران اسپانیایی آنرا بنام او نامیدند (١٥٦٥)، امتداد داشت. فیلیپ محتاط، لقبی که به آن شهرت داشت، قدرتمندترین حکمران اروپایی زمان خود بود و دشمن سرسخت الیزابت؛ دشمنی که ریشه در رقابتهای حریصانه بـر سر تاراج جهان داشت و بر آن جامه دینی نیز پوشانده بودند. تحریکات الیزابت در مستعمرات مدیترانه ای فیلیپ و نقش او در شورش سرزمینهای هلند به رهبری ویلیام خاموش (١٥٣٣ تا ١٥٨٤) از دودمان اورانژ، این دشمنی را شدت بخشید و سرانجام به جنگ انجامید. در سال ١٥٨٥ جنگ انگلیس و اسپانیا آغاز شد که بیست سال بـه درازا کشید؛ و در سال ،١٥٨٨ در میان حیرت اروپاییان ناوگان دریایی مقتدر و شکست ناپذیر اسپانیا، بــه نـام آرمـادا از نیروی دریایی انگلیس شکست خورد. پیروزی بر اسپانیا در جنگ آرمادا نماد فرارویی انگلیس به یک قدرت دریایی برتر بود و سرآغازی شد بر تحقق رویای یکصد ساله انگلیسی مشارکت در تجارت شکوفای شرق. در جستجوی مشرق زمین: پیشینه تجارت خارجی انگلستان به اوایل سده ۱۳ میلادی و تأسیس کمپانی تجار لندن میرسد. این کمپانی تجارت با سرزمین های حوزه دریای مدیترانه (بنـادر ایتالیا، خاور نزدیک و شمال آفریقا) را در مقیاسی محدود آغاز کرد و بر بنیاد آن در نیمه اول سده پانزدهم، با فرمان سال ١٤٠٧ هنری چهارم پادشـاه انگلیـس، شـرکت دیگـری تأسیس شد به نام کمپانی فرصتهای تجاری. به رغم پیشینه فوق، این انتقال بی سابقه ثروت به اسپانیا و پرتغال و تسلط بر بازارهای اروپا بود که از اواخر سده ۱۵ حکمرانان و تجار سرزمین فقیر انگلستان را بطور جدی به تحرکات ماوراء بحار واداشت: در سال ،١٤٨٦ در اوایل سلطنت هنری هفتم، کمپانی فرصت های تجاری اهمیتی یافت و دربار انگلیس امتیازاتی، از جمله انحصار صادرات پارچه های پشمی بافت انگلیس به بازارهای اروپا، به آن اعطا کرد. حوزه تکاپوی این کمپانی تنها در محدوده بنادر مهم تجاری مرکز اروپا (آنتورپ و بنادر هلند و آلمان) بود و تجار بندر هامبورگ رقیب اصلی آن به شمار میرفتند. فعالیت این کمپانی در دوران الیزابت اول به اوج خود رسید. در سال ،١٥٥٣ گروهی از شرکای کمپـانی فرصت های تجاری، در جسـتجوی راه دریایی برای دستیابی به هند، دریانوردی به نام ریچارد چانسلر را روانه کردند. چانسلر، که گم شده بود، به دریای سفید رسید و در سواحل روسیه، نزدیک بندر آرخانگل امروز، پهلو گرفت. او به مسکو رفت، با ایوان چهارم، تزار روسیه، دیدار کرد، کشوری بنام انگلستان را به او معرفی نمود و نیت ملکه و بازرگانان انگلیس را برای تجارت با روسیه به اطلاع رسانید. ایوان نه تنها از این پیشنهاد استقبال کرد بلکه از الیزابت نیز خواستگاری کرد که البته بعدها مودبانه پاسخ رد شنید. این سرآغازی است بر روابط تجاری انگلستان با روسیه و ایران. چانسلر در سال ١٥٥٤ به انگلیس بازگشت و بر پایه توافقی کـه بـا تزار شده بود، کمپانی مسکوی در لندن تأسیس شد که طبق فرمان الیزابت انحصار تجارت با روسیه را به دست داشت. وی سال بعد بار دیگر به روسیه سفر کرد و در بازگشت از این سفر، در سال ١٥٥٦ در اثر سانحه دریایی در ساحل اسکاتلند مُرد. سفر تصادفی چانسلر به روسیه مصادف با دورانی است که ایـوان چهارم، حکمران مسکو، قلمرو خود را گسترش داده، این پرنس نشین را به مرکز قدرت سیاسی در شرق اروپا بدل ساخته و از ژانویه ١٥٤٧ خود را تزار روسیه خوانده بود. ایوان، که به دلیل قساوتش به ایوان مخوف شهرت داشت (ایوان مخوف (١٥٣٠ تا ١٥٨٤) هفت بار ازدواج کرد؛ یکی از همسرانش را طلاق داد، دیگری را به قتل رسانید، سه تن نیز مسموم شدند و مردند) در سال ١٥٥٢ به سرزمین های خان نشین تاتار در شرق حمله برد و پس از تصرف قازان (١٥٥٢) و استراخان (حاجی طرخان ١٥٥٦) سلطه خویش را بر راه تجاری رود ولگا تأمین کرد. این تحولات، روسیه را بـا ایران هم مرز نمود و راه تجاری ولگا- بحر خزر را مورد توجه تجار انگلیسی قرار داد. پس از مرگ چانسلر، در سال ١٥٥٧ کمپانی مسکوی فرد دیگری بنام آنتونی جنکینسون را به روسیه اعزام داشت. او پس از دیدار با ایوان، برای آشنایی با راه تجاری ایران و بنیانگذاری شالوده روابط تجاری انگلیس و مشرق زمین بـه بخارا سفر کرد. سفر بعدی او به سال ١٥٦١ میلادی و ٩٧٠ قمری بود، با هدف خرید ابریشم ایران و شکستن انحصار پرتغالیها در این عرصه. در سال ١٥٦٢ به عنوان سفیر الیزابت در قزوین با شاه طهماسب صفوی دیدار کرد ولی به علت عدم تمایل پادشاه ایران به ایجاد رابطه تجاری با انگلیسیها در مأموریتش توفیق نیافت. مدتی پس از تأسیس کمپانی مسکوی، در سال ١٥٧٧ کمپانی اسپانیا بـا هدف خرید شراب، روغن و میوه از اسپانیا و پرتغال بر پا شد و یک سال بعد ١٥٧٨ کمپانی سرزمین های شرقی با هدف تجارت با نروژ، سوئد، لهستان و پروس. در سال ١٥٨١ تعدادی از تجار با فرمان الیزابت کمپانی ترکیه را بپا کردند و انحصار تجارت بـا عثمانی را به دست گرفتند و در همین زمان کمپانی ونیز نیز تأسیس شـد. در سال ١٥٩٢ با ادغام دو کمپانی ترکیه و ونیز، کمپانی جدیدی به نام لوانت تأسیس شد (لوانت از واژه ایتالیایی به معنی برخاستن و طلوع گرفته شده و به معنی شرق است، یعنی جایی که خورشید طلوع میکند. اصطلاحاً به حوزه فعالیت تجاری اروپا در سواحل شرقی دریای مدیترانه، به ویژه آسیای صغیر و سوریه اطلاق میشد) این کمپانی از اواخر سده ۱۶ تا سال ١٨٢٥ یعنی بیش از دو قرن، به تجارت با سرزمین های دولت عثمانی، بویژه منطقه مدیترانه و مصر و سوریه و لبنان، اشتغال داشت. اولین انگلیسی که از هند دیدن کرد، کشیشی یسوعی به نام توماس استفنس بود که در سال ،١٥٧٩ هشتاد سال پس از سفر واسکو داگاما بــه هند، در جزیره گوا، مرکز استقرار پرتغالیها، اقامت گزید. گزارشهای توماس استفنس سبب جلب توجه بیشتر انگلیسیها به هند شد. در سال ،١٥٩٦ دو تاجر انگلیسی عازم چیـن شدند و حامل نامه ای از الیزابت اول به امپراتور چین که خواستار گشایش روابط بازرگانی میان دو کشور شده بود. و سرانجام، بر شالوده این میراث اسپانیایی- پرتغـالی و تجربـه کمپانیهـای متعـدد تجاری، رویای یکصد ساله تجارت با شرق تحقق یافت: در ٣١ دسـامبر سـال ١٦٠٠ بـا فرمان سلطنتی الیزابت کمپانی بازرگانان لندن برای تجارت با هنـد شـرقی تأسـیس شد. بنوشته فیلیپ لاوسون، تأسیس کمپانی هند شرقی نقطه اوج قریب به یک سـده تلاشه ای نامنظم انگلستان برای دستیابی مستقیم به بازارهای شرق بـود و آخرین تیر ترکش کوششهای نومیدانه انگلیسیها برای به دست آوردن بازارهای اروپایی کـه در آن زمان در کنترل پرتغال، اسپانیا و هلند قرار داشت (یکی از نامهای کمپانی هند شرقی که در منابع تاریخ معاصر هند و انگلیس به کار میرود، کمپانی جان است. نام فوق این گمان را پدید میآورد که گویا کمپانی به فردی بنام جان منسوب است. این عنوان در واقع ترکیبی انگلیسی- فارسی است. منظور از جان نام فرد نیست بلکه همان جان فارسی است. چنانکه میدانیم، در گذشته فارسی زبان رسمی هند بود. احتمالا دوستداران این کمپانی عالیجاه از سر ارادت آنرا کمپانی جان، یعنی کمپانی عزیز خوانده اند و کارگزاران انگلیسی، شاید به سبیل تمسخر و طنز، آنرا در مکاتبات خویش بکار گرفته و بدینسان رواج داده اند) توجه کنیم که کلیه این کمپانیها نهادهایی کاملا انحصاری بودند که با فرمان سلطنتی تأسیس میشد. هدف از اعطای این انحصارها انباشتن خزانه دربار انگلستان بود و در تمامی این کمپانیها ملکه پادشاه انگلیس و درباریان او در زمره سهام داران اصلی بودند. سرمایه گذاران این کمپانیها نیز تجار ثروتمندی بودند که بطور عمده از درون کمپانی مادر (فرصت های تجاری) سر برآوردنـد. این کمپانیها نه تنها تجارت خارجی بلکه، در دورانی، بازار داخلی انگلیس را نیز در کنترل خود داشتند. برای نمونه، در دوران جیمز اول (١٦٠٣ تا ١٦٢٥)، کمپانی لوانت حتی نرخ فروش کالاهای عثمانی را در درون خاک انگلیس تعیین میکرد. چنانکه خواهیم دید، کمپانی هند شرقی بتدریج به مهمترین و مقتدرترین کمپـانی انحصاری انگلیس و جهان بدل شد و در پــیرامون آن، از ترکیب حکمرانان سـنتی فئودال و تجار ماوراء بحار، شالوده یک الیگارشی جدید ریخته شـد؛ پدیده ای کـه ماکرجی آن را آریستوکراسی جدید بورژوازی تجاری میخواند. نخستین تکاپوهای کمپانی هند شرقی: در خواست تأسیس کمپانی هند شرقی بوسیله ٢١٨ نفر از تجار انگلیسی به الیزابت تقدیم شد. این شرکتی بود از تجار بزرگ بازار لندن و اشراف زمین داری که سرمایه گذاری در این عرصه را سودآور یافتند. رهبری این شرکت با تجار درجه اول و متنفذ بازار لندن بود. محققین انگیزه اصلی تأسیس کمپانی هند شرقی را افزایـش چشمگیر قیمت فلفل بوسیله پرتغالیها و سودآوری فوق العاده این کــالا در آن سـالها ذکر کرده اند. جان کی، محقق انگلیسی، سرمایه گذاران اولیه کمپانی هند شرقی را بـه دو گروه متمایز تقسیم میکند: گروه نخست سرمایه گذارانی بودند که به بازگشت سریع پول خود بهمراه سود کافی چشم داشتند، و گروه دوم تجار بسیار ثروتمنــد و متنفـذ بـازار لنـدن بودند که در خارج از کمپانی منافع تجاری و مالی گسترده داشتند. بر مبنای این تفاوت سهامداران، در کمپانی دو نهاد مدیریت شکل گرفت: مجمع عمومی که بعدها مجمع مالکان نام گرفت، و هیئت مدیره. مجمع عمومی شامل کلیه سهامدارانی بـود کـه هر یک حداقل ٢٠٠ پوند در کمپانی سرمایه گذاری کرده بودند. هیئت مدیـره، شـامل رئیس، نایب رئیس و ٢٤ نفر مدیر کمپانی بود که بوسیله مجمع عمومی انتخاب میشدند. اعضای هیئت مدیره شخصیتهای درجه اول بازار لندن بودند که در کمپانیهای دیگر نیز مشارکت داشتند: یک سوم از ٢١٨ نفر بنیانگذاران کمپانی، از سهامداران کمپانی لوانت بودند. اولین رئیس کمپانی کدخدا سر توماس اسمایس، عضو انجمن شهر لندن، در کمپانیهای لوانت و مسکوی و نیز در طرحهای تصرف اراضی شمال آمریکا سهیم بود. او تا سال ١٦٢١ بمدت ٢١ سال، ریاست کمپانی را به دست داشت. در این دوران، دفتر مرکزی کمپانی و محل برگزاری جلسات آن در خانه اسمایس بود. پس از اسمایس، سر موریس ابوت ریاست کمپانی را به دست گرفت. او قبلا از گردانندگان کمپانی تجار لندن بود و در مقیاسی وسیع به تجارت پوشاک، ادویه و نیل اشتغال داشت. وی در سال ١٦٣٨ از ریاست کمپانی کناره گرفت تا شهردار لندن شود. پس از او، سر کریستوفر کلیترو و سپس سر هنری گاراوی رئیس کمپانی شدند که هر دو از تجار بزرگ و شهرداران سابق لندن بودند. در سالهای ١٦٤٣ تا ١٦٥٧ ویلیام کوکاین ریاست کمپانی را به دست داشت. باید افزود که هیئت مدیره کمپانی بشکل مخفی عمل میکرد و بـه این دلیل در منابع انگلیسی گاه از آن بعنوان کمیته سری یاد میشود. سر دنیس رایت مینویسد: آخرین مرجع تصمیمگیری تا سال ١٧٨٤ کمیته سری مدیران شرکت در لندن بود. دربار انگلیس از بدو تأسیس آن، با کمپانی هند شرقی پیوند تنگاتنگ داشت. ملکه/ پادشاه و درباریان نه تنها در زمره سهامداران کمپانی بودند و سالیانه سهم خود را از سود آن برداشت میکردند، بلکه این کمپانی جدید به سرعت به یکی از منابع مهم درآمد دولت انگلیس بدل شد. در اوایل سده ۱۷، کمپانی سالیانه حدود ٢٠ هزار پوند استرلینگ عوارض گمرکی پرداخت میکرد؛ و تنها ایـن نبـود. کمپانی برای پیشبرد اهداف اقتصادی و سیاسی خود به ملکه/ پادشاه، درباریــان و کارگزاران دولـت انگلیس رشوه های کلان میپرداخت. برای نمونه، کمپانی برای جلب حمایت جیمــز اول، پادشاه انگلیس، به جنگ برای اخراج پرتغالیها از جزیره هرمــز (١٦٢٢) مبلغ ده هـزار پوند به او پرداخت. در دهه ١٦٦٠ بدهی دربار انگلیس به کمپانی به ١٣٠ هزار پوند رسید. از دهه ،١٦٨٠ کمپانی سالیانه ده هزار گینه به دربار پرداخت میکرد که یک درصد درآمدهای پادشاه انگلیس را تشکیل میداد. در سال ،١٦٩٢ رشوه های پرداختی کمپانی به وزرای انگلیس ٨٠ هزار پوند تخمین زده میشد. در یک مورد دیگر، کمپانی برای حفظ انحصار خود بر تجارت شرق ٩٠ هزار پوند به رجال سیاسی انگلیـس رشوه داد. این رابطه بتدریج به وابستگی مالی دربار انگلیس به کمپانی انجامید تا بدانجا کـه در سال ١٦٨٤ چارلز دوم، پادشاه انگلیس (١٦٦٠ تا ١٦٨٥)، به شدت بـه کمپانی مقـروض بود لذا، پیوند تنگاتنگ کمپانی با دربار و حمایت جدی پادشاه انگلیس از آن عجیب نیست. بنوشته جان کی، این رابطه دو سویه بود: از طرفی شاه انگلیس به پول کمپانی نیاز داشت و از سوی دیگر کمپانی به حمایت سیاسی دولت، بویژه برای مقابله با پرتغالیها و هلندیها و نیز در کسب برخی امتیازات دولتی مانند اعطای مجوز واردات ریال اسپانیا به کمپانی، نیازمند بود (ریال Real سکه نقره اسپانیا و مستعمرات آن در قاره آمریکا بود. این نام در زمان صفویه در ایران رواج یافت و کوچکترین سکه نقره ایران، برابر با ٢٥ سانتیم فرانسه، ریال نامیده شد) بدینسان، در دوران چارلز دوم کمپانی به سرعت رشد کرد و حق تصـرف قلمـرو، ضرب سکه، انعقاد پیمان اتحاد، اعلام جنگ و کنترل امور داخلی و قضایی را به دست آورد. اولین سفر تجاری کمپانی کمی پس از شکل گیری آن آغاز شد: در اوایل سال ١٦٠١ یکی از بانیان کمپانی به نام جیمز لانکاستر در رأس ناوگانی مرکب از چهار کشتی راهی شرق شد و در ژوئن ١٦٠٣ به لندن بازگشت ایـن سفر چندان سودآور نبود و لذا در مارس ١٦٠٤ با سرمایه کمتری دومین سفر دریایی با همان چهار کشتی آغاز شد. دیری نپایید که این سفرها به شدت سودآورد شد: در سالهای ١٦١٣ تا ١٦١٦ کمپانی در ازای ٤٢٩ هزار پوند سرمایه ای که به کار انداخته بود، ٥ /٨٧ درصد سود برد. و در سال ١٨١٧ در ازای یک میلیون پوند سرمایه دویست هزار پوند. در سال ١٦٠٩ به کارگزاران کمپانی حقوق سالیانه پرداخت میشد که میزان آن از پنج تا ٢٠٠ پوند متغیر بود. این سودآوری با افزایش سفرهای دریایی توأم بود: در سالهای ١٦١١ تا ١٦٢٠ کمپانی ٥٥ کشتی به شرق فرستاد. در سال ١٦٢٠ کمپانی دارای ٣٠ تا ٤٠ کشتی بــود که بیشتر آنها به خود او تعلق داشت و در کارگاههای کشتی سازی کمپانی ساخته شده بود. در دهه ١٦٢٠ تعداد ٤٦ کشتی، در دهه ١٦٣٠ تعداد ٣٥ کشتی و در دهه های ١٦٤٠ و ١٦٥٠ تنها حدود ٢٠ کشتی به شرق فرستاد. کاهش سفرهای دریایی در این دو دهه بـه علت رقابت و دشمنی پرتغالیها و هلندیها بود. بدینسان، کمپانی هند شرقی دو دهه پس از تأسیس آن به یکی از غولهای مالی اروپا بدل شد؛ در سالهای ١٦١٧ تا ١٦٢٢ بیش از یک و نیم میلیون پوند استرلینگ سرمایه نقدی داشت که بیشتر آن به سکه نقره (ریال) اسپانیا بود که، برخلاف پوند انگلیس، در شرق پولی معتبر و مقبول تلقی میشد. واردات کمپانی به انگلیس در سال ١٦٨٤ حدود ٨٠٠ هزار پوند گزارش شده است. ورود کمپانی هند شرقی به عرصه تجارت شرق در دوران افول قدرت دریایی اسپانیا / پرتغال آغاز شد؛ ولی در اوایل سده هفدهم، پرتغال هنوز آنقدر نیرومند بـود که موانع جدی در راه تکاپوی انگلیسیها و هلندیها، به ویژه در سواحل هند، پدید آورد. لـذا، در این دوران آنان ترجیح دادند مراکز خــود را در منـاطقی دور از دسـترس پرتغالیهـا، در جزایر جاوه، مستقر کنند تا از مزاحمت پرتغالیها در امان باشند. بهر روی انگلیسیها بدون استقرار در سواحل هند قادر به تداوم کار خویش نبودند. با افول کالیکوت، در این زمان بندر سورت، در ساحل ایالت گجرات (غرب هند)، به کــانون اصلی تجارت هند بدل شده بود؛ پرتغالیها انحصار تجارت این بنــدر را بـه دست خود داشتند و نظارت خویش را بر ارتباطات دریایی آن برقرار کرده بودند. نخستین تلاش انگلیسیها برای حضور در تجارت بندر سورت در سال ١٦٠٠ و بـا اعزام فردی به نام جان میلدنهال آغاز شد. کمپانی او را با نامه ای از الیزابت بـه دربار اکبر شاه گورکانی اعزام داشت با هدف کسب امتیازاتی برابر با پرتغالیها! میلدنهال حقیرانه ٢٩ اسب به اکبر پیشکش کرد و در مقابل هدایایی شاهانه معادل ٥٠٠ پوند استرلینگ دریافت داشت؛ چند برابر حقوق سالیانه کارگزاران عالیرتبه کمپانی! مأموریت میلدنهال با کارشکنی میسیونرهای یسوعی پرتغال، که در دربار اکبر حضور داشتند، مواجه شد. آنان انگلیسیها را به دزدی و جاسوسی متهم میکردند. میلدنهال، که در دسیسه گری کم از همتایان پرتغالیاش نبود، با سماجت در آگرا (اکبرآباد) اقامت گزید. او زندگی در آگرا را مطبوعتر از لندن یافت و تا پایان زندگی (١٦١٤) در پـایتخت هند ماند و در همانجا دفن شد. وی در سالهای بعد کمپانی و منافع دربار بریتانیا را فراموش کرد و در تکاپوی زندگی و منافع خویش بود. به همین دلیل است که سر وولزلی هیگ در تاریخ هند کمبریج او را در یک کلام لاتی دغلکار توصیف کرده است. دومین تلاش انگلیسیها برای استقرار در سورت، پس از مأموریت میلدنهال، از سال ١٦٠٨ و با مأموریت کاپیتان ویلیام هاوکینز آغاز شد که در رأس سومین سفر تجاری کمپانی به شرق قرار داشت. این تلاش نیز بعلت نفوذ نیرومند پرتغالیها بـه نتیجه نرسید. تنها با شکست ناوگان پرتغال از کاپیتان بست انگلیسی (١٦١٢)، فرمانده چهارمین ناوگان تجاری کمپانی، بود که حکومت محلی گجرات انگلیسیها را جدی گرفت و به آنان اجازه استقرار در سورت داده شد. در سال ١٦١٥ جیمز اول سر توماس رو را بعنوان سفیر به دربار جهانگیر فرستاد. او موفق به کسب برخی امتیازات شد و از آن پس فعالیت انگلیسیها در بنگال و در سواحل غربی هند گسترش یافت. در همین سال، انگلیسیها بار دیگر ناوگـان پرتغـال را شکستی سخت دادند و در سال ١٦٢٢ به شاه عباس صفوی در اخراج پرتغالیها، که در همین زمان در خاور دور در زیر ضربه شدید هلندیها بودند، از بنـدر هرمـز یـاری رسانیدند. انگلیسیها از این پس دیگر ترس چندانی از پرتغالیها نداشتند. بدینسان، بندر سورت به پایگاه اصلی تجاری کمپانی هند شرقی بریتانیا در شرق بدل شد. استقرار در سواحل جنوبی هند، که در آن زمان هنوز به قلمرو دولت مرکزی هند (حکومت گورکانیان آل بابر) منضم نشده و در قلمرو حکومتهای مستقل و ضعیف محلی بود، آسانتر صورت گرفت. کمپانی در سال ١٦١١ فاکتوری (دفتر تجاری) خود را در مچلی بندر مستقر کرد. در سال ١٦٣٩ یکی از کارگزاران کمپانی بنام فرانسیس دای موفق شد قطعه زمینی را از یکی از روسای طوایف هندو در منطقـه کنونی مدرس خریداری کند. در این زمین، واقع در شمال قلعه سن توم پرتغالیها که در این زمان رو به افول بود، بسرعت قلعه سن جرج بر پا شد. این قلعه حدود سی سال، تا تصرف بمبئی، پایگاه اصلی نظامی انگلیسیها در منطقه بود و، چنانکه خواهیم دید، در نیمه دوم سده ۱۷ و سده ۱۸ به مرکز مهم تجارت جهانی الماس بدل شد. بنوشته تاریخ هند آکسفورد، این نخستین قطعه از سرزمین هند بود که به مالکیت انگلیسیها در آمد. از بدو فعالیت کمپانی هند شرقی در سواحل جنوبی و غربی هند، تجارت با ایران یکی از اهداف اصلی آن بود. تاریخ هند آکسفورد انگیزه استقرار کمپانی در مچلی بندر (١٦١١) را (مچلی بندر همان ماسوله پاتام یا بندر ماهی است) ارزان بودن ادویه در شرق هند برای صدور به بازار ایران میداند و جان کی حوزه های اصلی تجارت کمپانی را در سده ۱۷ جزایر هند شرقی، برمه، بنگال و ایران ذکر میکند. راستل اولین رئیس دفتر کمپانی در بندر سورت، از همان آغاز استقرار در تکاپوی خرید غله از ایران بود. در این دوران، کشتیهای تجار هندی بطور مدام در مسیر سورت- گمبرون (بندرعباس) در حرکت بودند و یکی از مهمترین کالاهای آنان ابریشم ایران بود. ابریشم ایران، منسوجات پنبه ای هند و فلفل بخش مهمی از تجارت کمپانی را در سده هفدهم در برمیگرفت. در سده ۱۷، موازنه تجاری به سود شرق بود و کمپانی هند شرقی انگلیس، چون اسلاف ونیزی و جنوایی و پرتغالی و رقبای هلندی اش، واردکننده کالاهای شـرق به بازارهای انگلیس و توزیع کننده آن در سراسر اروپا بود. در این دوران منسوجات و سایر کالاهای انگلیسی بــازاری در شرق نداشت. هجوم کالاهای شرقی به بازار انگلیس تا بدان حد گسترش یافت که اعتراض شدید برخی محافل سیاسی و اقتصادی را علیه کمپانی برانگیخت؛ تا بدانجا که در سـال ١٦٢٠ یکی از اعضای هیئت مدیره کمپانی هند شرقی به نام توماس مان رساله ای نوشت با عنوان بحثی درباره تجارت با هند شرقی برای پاسخگویی به منتقدینی که مدعی بودند کمپانی فلزات قیمتی انگلیس را به شرق میبرد و کالاهای مصرفی وارد میکند. مان به دفاع از عملکرد کمپانی برخاست و مدعی شد که ارزش کالاهای وارداتی از شرق بیش از ارزش فلزاتی است که بابت آنها پرداخت شده. این فرایند تداوم یافت؛ تا بدانجا کـه در یک دوره چهار ساله (١٦٨١ تا ١٦٨٥) کمپانی ٢٤٠ هزار کیلوگرم نقره و ٧٠٠٠ کیلوگرم طلا برای خرید کالاهای مورد نیاز خود (بطور عمده از هند و ایران) صرف کرد. در نیمه دوم سده هفدهم، کمپانی به نهادی مقتدر در جامعه انگلیس بدل شده و انحصار آن هماره مورد حمایت حکومتهـا بود. صرفنظر از پادشاهان انگلیس، حتی اولیور کرومول، که در سال ١٦٤٩ نظام سلطنتی و مجلس لردها را ملغی کرد و طی یک دوران کوتاه ده ساله در انگلستان نظام سیاسی کومنولث مستقر نمود، انحصار کمپانی هند شرقی را مورد تأیید قرار داد. معهذا، بتدریج سیطره انحصاری کمپانی هند شرقی بر تجارت مشرق زمین مخالفت های جدی را در درون جامعه انگلیس برانگیخت. ایـن مخالفتها از سوی دو گروه بود: گروه اول تولیدکنندگان انگلیسی بودنـد کـه تسخیر بازارهـای انگلیس به وسیله کالاهای شرقی را عامل رکود صنایع خود میدیدند. ورود فراوان کالاهای شرق به بازارهای انگلیس و فرانسه به خطری برای اقتصاد ایــن دو کشـور بـدل شـد. صنـف ابریشـم بافان انگلیس از سرسخت ترین مخالفان واردات منسوجات پنبه ای و ابریشمی مشرق زمین بود. در انگلستان، هجونویسان و نویسندگان به دفاع از منسوجات انگلیسی برخاستند. در سال ١٦٧٧ به پارلمان اخطار شد که ورود انواع پارچه های شرقی را ممنوع کند. در سال ١٦٩٥ منسوجات شرقی چنان بازار منسوجات انگلیسی را در این کشور اشغال کرد که بازرگانان و بافندگان پارچه های ابریشمی در لندن به تظاهرات پرداختند. همین وضع در فرانسه وجود داشت و دولت این کشور را بوضع قوانینی برای محدود کردن ورود منسوجات شرقی واداشت. بنوشته راندال اوانسون، این مخالفتها یکی از علل اصلی سقوط جیمـز دوم (١٦٨٥ تا ١٦٨٨)، پادشاه انگلیس، است که خود از سهامداران اصلی کمپانی هند شرقی بود. در پی این اعتراضها، ویلیام سوم پادشاه بعدی (١٦٨٩ الی ١٧٠٢)، طی فرمانی ورود پارچه های نخی مصور و ابریشمی و قماشهای کالیکو از ایران و چین و هند به انگلستان را از ٢٩ سپتامبر ١٧٠١ ممنوع کرد بجز مواردی که ورود آنها برای صادرات به بازارهای اروپا باشد. در این فرمان، علت ممنوعیت فوق اثرات بسیار مخـرب و کاملا مشهود تداوم تجارت با هند شرقی به روش و در ابعاد رایج در دو سال گذشته برای این پادشاهی عنوان شده است. گروه دوم، تجار ناوابسته به کمپانی بودند که میخواستند از این منبع جوشان ثروت سهمی برند و انحصار کمپانی مانع تکاپوی آنان بشمار میرفت. کارگزاران کمپانی هند شرقی تنها انگلیسی هایی نبودند کـه در سده هفدهم در تجارت دریایی شرق حضور داشتند. تجار انگلیسی مستقلی نیز بودند که به رغم انحصار کمپانی در منطقه استقرار یافته بودند. یک نمونه، دو برادر به نامهای جرج و ساموئل وایت است که در این دوران فعالیت تجاری گسترده ای در سواحل هند داشتند. راندال اوانسون، استاد دانشگاه ویسکانسین، رقابت تجار مستقل انگلیسی را طاعونی برای کمپانی هند شرقی میخواند. او از گروهی از تجار انگلیسی به نام آسادا نام میبرد که از سال ١٦٣٥ به ضرب سکه تقلبی و دزدی دریایی در دریاهای شرق اشتغال داشتند. از سال ١٦٨١ این اعتراضــات اوج گرفـت و، بـه رغم حمـایت جـدی دربـار، انحصـار کمپانی هند شرقی مورد حمله برخی اعضای پارلمان انگلیس قرار میگرفت. در این دوران، یک کمپانی رقیب اسکاتلندی تأسیس شد ولی فعالیتش به شکست انجامید. تـا سرانجام به سال ١٦٩٨ در دوران سلطنت ویلیام سوم، پارلمان فرمان تأسیس یک کمپانی دیگر را تصویب کرد. این کمپانی انجمن عمومی تجارت با شرق نام گرفت و به کمپانی جدید شهرت یافت. کمپانی جدید به رغم دارا بودن سرمایه فراوان و بکارگیری دریانوردان متبحر، به علت نداشتن شبکه عوامل محلی در مراکز مهم تجاری هند و خاور دور، با ناکامی مواجه شد. در این دوران، در بنادر هند تعارض های جدی میان عوامل دو کمپانی جریان داشت که هر یک به توطئه علیه دیگری مشغول بودند. سرانجام، در آوریل ١٧٠٢ با فرمان پادشاه انگلیس دو کمپانی قدیم و جدید در یک کمپانی واحد بنام کمپانی متحده تجار انگلستان برای تجارت با هند شرقی ادغام شدند. بدینسان، کمپانی با از سر گذرانیدن یک دوره بحرانی رقبای متنفذ را بـه صفوف خویش پذیرفت و به نهادی بدل شد که اوانسون آن را بزرگترین گروه تجاری تاریخ میخواند. اروپاییان و تجارت شرق: در سده هفدهم میلادی افسون شرق سراسر اروپا را فرا گرفت و بر بنیاد آن اتحادی از حکمرانان آزمند، تجار ماوراء بحار، صرافان و سـرمایه گذاران و ماجراجویان دریـایی پدید شد. این اتحاد در قالب نهادهای جدیدی تجلی مییافت که کمپانی هند شرقی نام میگرفتند. کمپانی هند شرقی انگلیس تنها اتحاد سیاسی- تجـاری اروپایی نبود که پس از پرتغالیها و در رقابت با آن وارد عرصه تجارت شرق شد. سایر اروپاییان نیز تکاپو در این عرصـه را آغاز کردند و از این میان، هلندیهـا و فرانسـویها سرسخت ترین رقبای انگلیسیها بودند. اولین گروه تجاری که همپای انگلیسیها به شرق گام نهاد، هلندیها بودند. در سال ١٦٠٢ میلادی کمپانی متحده هند شرقی هلند بر پایه اتحاد گروههای تجاری رقیب و با سرمایه ای بیش از ٥٠٠ هزار پوند استرلینگ، تأسیس شد که از ذخایر انبوه مالی و پیوند نزدیک با دولت هلند برخوردار بود. حکمرانان خان نشینهای کوچک هلند موسوم به سرزمین های سفلی، کـه تـا سـه دهه پیش طوق بندگی پادشاهان اسپانیا را به گردن داشتند و هنوز اسپانیا مدعی حاکمیت بر آنان بود، اینک متفرعنانه خود را مالک الرقاب دنیای غیر اروپایی می انگاشتند. آنان در فرمان تأسیس کمپانی، انحصار تجارت شرق، ورود بدون گمرک کالاها بـه بنـادر هلند، حق ایجاد ارتش و نیروی دریایی و احداث قلعه و مستعمره کـردن سـرزمینها، حق مبادرت به جنگ یا صلح، امضای قرارداد، ضرب سکه، و ایجاد دستگاه قضــایی را به کمپانی هند شرقی خود اعطا کرده بودند. کمپانی هند شرقی هلند بلافاصله پس از تأسیس بیـش از ٦٠ کشتی روانـه مشرق زمین نمود. آنها با مردم محلی، با پرتغالیها و نیز با یکدیگر جنگیدند و حریصانه مستملکاتی به چنگ آوردند؛ پرتغالیها را از سیلان و مالاکا بیرون راندند، دماغه امید نیک را تصرف کردند، و فاکتوری های خود را در سوماترا و جاوه و بورنئو و سیام و در سواحل هند و ایران مستقر کردند: هلندیها از سال ١٦٠٩ در مچلی بندر (شـمال مدرس)، سپس در سورت (١٦١٦) و آنگاه در بنادر جنوبی ایران مستقر شدند. تـاریخ هند آکسفورد مینویسد: سیطره بر تجارت ادویه، ثروت کمپانی و توانایی کارگزاران آن، کمپانی هند شرقی هلند را قادر ساخت تا سهم اصلی را در تجارت تمامی این مناطق به دست گیرد ولی نتوانست رقبای انگلیسی را از میدان به در کند. سال ١٦٦٩ اوج اقتدار کمپانی هند شرقی هلند محسوب میشود. در این سال، کمپانی ١٥٠ کشتی تجاری، ٤٠ کشتی جنگی و ١٠ هزار نیروی نظامی در اختیار داشت. بدینسان، هلندیها جنگ خونین دریایی علیه اسپانیا و پرتغال را با غارت بیرحمانــه سـرزمین های مـاوراء بحـار آمیختنـد و از درون جنگ استقلال خویش امپراتـوری مستعمراتی دیگری به پا کردند؛ امپراتوری که بر راهزنی دریـایی، امحـاء جمعی انبـوه سکنه بومی جزایر خاوردور و قاره آمریکا و سرانجام پلانتوکراسی و تجارت جهانی بـرده استوار بود. به یاد داشته باشیم که برده داری تنها به سال ١٨٦٣ میلادی در مستعمرات هند غربی هلند ملغی شد. هلندیها نیز به دلیل عملکردهای زشت خود، در سرزمینها و بازارهای شـرقی بـه شدت بدنام بودند. و این در دورانی است که دایره المعارف آمریکانا آن را اوج تـاریخ هلند میخواند. در این دوران هلند به یک امپراتوری بزرگ مستعمراتی بدل شد کــه مستملکات آن در جزایر هند شرقی و سیلان و آفریقای جنوبی و ژاپن و برزیل و غیره گسترده بود و بر پایه این غارت جهانی دورانی از رفاه و ثروت و شکوفایی هنر و فرهنگ در درون سرزمین هلند شکل گرفت. در این دوران هلند اولین دولت تجاری و اولین قدرت دریایی جهان بشمار میرفت. بنیانگذار امپراتوری مستعمراتی هلند در شرق فردی بنام یان کوئن (١٥٨٧ تا ١٦٢٩) است. هموست که در سال ١٦١٨ اولین مستعمره شرقی هلند، بندر جاکارتا، را تصرف کرد و آن را باتاویا نامید. باتاویا از آن پس به مرکز امپراتوری هلند در شـرق بدل شد. کاوالام پانیکار مینویسد: کوئن... که به گفته مولفین هلندی معاصرش، با زشتکاریها و جنایات خود بغض و تنفر ملتی را برانگیخت، مطالبی را که بعنوان راهنمای سیاست استعماری هلند بـه یادگار ماند بدینسان عنوان میکند: مگر ما در اروپا حق نداریم با چهارپای خود بدانگونه که میل داریم رفتار کنیم؟ در اینجا هم ارباب با آدمهایش همین رفتار را میکند زیرا اینان در همه جا، با همه مایملک خویش، تحت تملک ارباب خود هستند چنانکه حیوانات در هلند از آن صاحب خود میباشند. قانون این مملکت اراده سـلطان است و سلطان کسی است که از همه مقتدرتر است. پانیکار کارگزاران کمپانی هند شرقی هلند را زشـت کردارترین در میان همگنان اروپاییشان میداند و میان آنان با پرتغالیها و انگلیسیها چنین مقایسه ای بـه دست میدهد: پرتغالیها در برابر اعراب [مسلمانان]، لااقل در دوران استیلای پنجاه ساله نخست، خود را کاملا خونخوار و عاری از هرگونه احساس انسانی نشان دادند. ممکن بود ایشان کشمکش سختی را که اسلام و مسیحیت در اروپا بدان دست زده بودند برای توجیه خود مستند قرار دهند. و در آن هنگـام کـه در گوا و در مستملکات دیگر خود غیرمسیحیان را شکنجه میکردند این اعمال را به نام آمال مذهبی خویـش مرتکب میشدند. بریتانیاییها نیز در مدت ١٥ سال در بنگال یک دولت سارق به وجود آوردنـد و ضمن تحقیر حقوق مردم، به بهانه تأمین حقوق خویش، به نهب و غارت بیشرمانه ای دست یازیدند... هلند تنها کشور اروپایی بود که هیچگاه این فکر را نکرد که در برابر مستعمره خود مسئولیت اخلاقی یا قانونی دارد. بنابراین، قاطبه ملتی را به یکباره بصورت کارگران مزارع مستعمراتی درآورد. هلندیها که در چین پیشانی بر خاک مینهادند و تدنی ایشان در برابر ژاپنی ها نفرت انگیز بود، در مقابل کسانی کـه وسیله تحصیل ثروت ایشان بودند سبعیتی غیرقابل تصور ابراز میکردند. بزرگترین نیروی مقابله کننده با سلطه کمپانی هند شرقی هلند بر جزایر جاوه اسلام بود؛ و دقیقاً در کوران مبارزه با پرتغالیها و هلندیها بود که اسلام در ایـن سـرزمین گسترش یافت. پانیکار مینویسد: تعالیم و الهامات اسلام توانست مردم جاوه را از وضع وهن آوری که هلندیها برای ایشان فراهم آورده بودند برهاند. هنگام ورود پرتغالیها... اسلام فقط در مراکز مهم بازرگانی و در چند دربار هند نفوذ یافته بود. لکن این نفوذ بقدر کافی برای تزلزل موقع میسیونهای پرتغالی عمیق بود. اسلام بـر اثر همین نفوذ توانست در سده شانزدهم در بخش اعظم سرزمینهای جاوه و سوماترا بسط یابد... اسلام بر همـه این مقاومتها فائق و غالب آمد و با قدرتی متکامل از تهاجم هلندیها به جزایر جلوگیری کرد. انگلیسیها و هلندیها در آغاز همدست و شریک بودند و با هـم در سال ١٦١٩ بـه مستملکات پرتغال در جزایر جــاوه حملـه بردنـد. معـهذا، در سـال ١٦٢٣ هلندیهـا در آمبون به قتل عام انگلیسیها دست زدند و آنها را از جزایر جاوه بیرون راندند. پس از افول اقتدار پرتغالیها، در نیمه دوم سده هفدهم میلادی هلندیهای لجام گسیخته خطر اصلی برای کمپانی هند شرقی انگلیس بشمار میرفتند. اقتدار کمپانی هند شرقی هلند در سده ۱۸ رو به افول گذارد، درست در دورانی که ستاره بخت انگلیسیها رو به صعود بود. راندال اوانسون، موانع سیاسی و نظامی و نیز انباشـته شـدن جیـب کارگزاران بومی کمپانی هند شرقی هلند را به عنوان عوامل سقوط آن ذکـر میکنـد. در سال ١٧٩٥ انگلیسیها مستعمره هلندی کیپتاون را اشغال کردند تا مانع تصرف آن توسط نیروهای ناپلئون شوند و در سال ١٧٩٨ سیلان را اشغال کردند. هرچند امروزه مستملکات هلند در خاور دور کشورهایی مستقل محسوب میشوند، ولی نفوذ الیگارشی مستعمراتی هلند و در رأس آن خاندان سلطنتی هلند، کـه از پایـه های زرسالاری جهانی معاصر است، بشکلی پوشیده و در قالب کمپانیهای معظمی چــون رویـال داچ شل، تداوم دارد. معهذا، هلند هنوز نیز دارای مستعمرات خود اسـت. در جزایر آنتیلس و سورینام، شش جزیره هلندی دریای کارائیب (آمریکای مرکزی) که سکنه اصلی آن بطور کـامل قربانی سیاست امحاء جمعی هلندیها شدند و نشانی از آنان نیسـت، نسـلی از بقایـای بردگان مهاجر آسیایی و آفریقایی و اربابان اروپاییشان زندگی میکننـد کـه زبانشـان هلندی است. در این جزایر که طی سه سده گذشته پلانت ها و کارگاههای بزرگ تولید مشروبات الکلی مستقر بود و یکی از بازارهای بـزرگ تجـارت جهانی بـرده محسـوب میشد، امروزه پالایشگاه عظیم مجتمع نفتی رویال داچ شل مستقر است. دانمارکیها نیز از خوان گسترده تجارت ماوراء بحار سهم خود را میطلبیدند. آنان در سال ١٦١٦ میلادی کمپانی هند شرقی دانمارک را به پا کردند و چهار سـال بعـد (١٦٢٠) فاکتوری خود را در بندر ترانکبار، ساحل شرقی هند، مستقر کردند. از سـال ١٧٥٥ مرکز اصلی استقرار دانمارکیها شهر سرامپور، در نزدیکی کلکته، بود. دانمارکیها به دلیل مشارکت در دزدیهای دریایی بدنام بودند و دولت اورنگ زیب به شدت به پیوند میان آنان و کمپانی هند شرقی انگلیس ظنین بود. گذشت زمان ثابت کرد که این سوء ظن بیهوده نبوده است. امروزه آشکار شده که سرمایه انگلیسی سهم مهمی در تکاپوی دانمارکیها داشت دفاتر کمپانیهای دانمارکی در سال ١٨٤٥ به کمپانی هند شرقی انگلیس فروخته شد. صرفنظر از مشارکت در دزدیهای دریایی، کمپانی هند شرقی دانمارک جایگاه جدی در تحولات مشرق زمین نداشت. فرانسه چهارمین کشور اروپایی است که کمپانی هند شرقی خود را به پا کرد: در سال ١٦٦٤ کمپانی هند شرقی فرانسه به ریاست جان باپتیست کالبر تأسیس شد و این سرآغاز یک سده جنگ تجاری انگلیس و فرانسه در دریاها و سواحل شـرق
است. انگلیسیها و هلندیها، بـسان اسـلاف پرتغالیشـان، بـه مقابلـه شدید با ورود فرانسویها به عرصه تجارت شرق برخاستند. فرانسویها در سال ١٦٦٩ مچلی بنـدر و سائوتم را اشغال کردند ولی در پی تهاجم هلندیها عقب نشستند. فرانسویها بـا سماجت و خشونت کار خود را پیش بردند و سرانجام در سال ١٦٧٤ ده سال پس از تأسیس کمپانی، توانستند نخستین پایگاه خود را در سواحل هند، در بنـدر پاندیچری، بر پا کنند. در سال ١٦٩٠ فاکتوری های آنها در چاندرانگر، سورت، بالاسور و قاسم بازار حضور داشت. سده هیجدهم دوران رقابت شدید انگلیسیها و فرانسویهاست. در هند و ستیزی که بارها به جنگ انجامید: در سال ١٧١٩ کمپانی هند شرقی و سایر کمپانیهای مستعمراتی فرانسه در یک کمپانی واحد بنام کمپانی هند متحد شدند. بر بنیاد این تجدید سازمان، تجار فرانسوی در سال ١٧٢٢ به فرماندهی جوزف فرانسوا دوپلکس وارد پاندیچری شدند و به مبارزه با تفوق انگلیسیها پرداختند. در سالهای بعد منازعات فرانسه و انگلیس در شرق نیز، بسان قاره اروپا، جریان داشت. فرانسویها در سال ١٧٥١ از رابرت کلایو انگلیسی در آرکوت شکست خوردند و این پایان اقتدار آنان در هند است. کمپانی هند شرقی فرانسه در سال ١٧٦٩ منحل شد. فرانسویها هیچگاه نتوانستند سهم بزرگی در تجارت هند به دست گیرند و مراکز آنها در هند مورد حمایت جدی دولتهایشان نبود. آخرین بقایای متصرفات آنان در سواحل هند، با ٣١٣ هزار نفر جمعیت، در سال ١٩٥٤ به جمهوری هندوستان تحویل شد. در سده هیجدهم دو گروه اروپایی دیگر نیز وارد گود شدند؛ در سال ١٧٢٢ کمپانی اوستند (هند شرقی) بوسیله تجار فلاندرزی تأسیس شد و در سال ١٧٣١ سوئدیها کمپانی هند شرقی سوئد را برپاکردند. این دو کمپانی نقش مهمی در حیات اقتصادی و سیاسی شرق نداشتند و رقبای جدی برای کمپانی هند شرقی بریتانیا محسوب نمیشدند. در میان سایر ملتهای اروپایی درگیر در تجارت شرق باید از آمریکاییها نیز یاد کرد؛ اروپاییانی که با استقرار در شمال قاره آمریکا اکنون برای خود هویت ملی مستقل قائل بودند. آمریکاییان از سده هفدهم در فعالیت کمپانی هند شرقی انگلیس مشارکت جدی داشتند و از دزدان دریایی صاحب نام منطقه نیز بشمار میرفتند؛ و این نخستین پیشینه حضور آمریکاییها در منطقه اقیانوس هند و خلیج فارس است. از نخستین آمریکاییان صاحب نام که در کمپانی به منصب و مقام عالی رسیدند باید از برادران ییل نام برد. در دهه های ١٦٧٠ و ١٦٨٠ الیهو ییل رئیس مرکز کمپانی در قلعه سن جرج (مدرس) بود و توماس ییل، برادرش، ریاست مرکز کمپانی را در سیام بدست داشت. برادران ییل نقش مهمی در توسعه تجارت کمپانی هند شرقی در هند و سیام ایفا کردند و از این طریق به ثروت انبوه رسیدند. الیهو ییل پس از بازنشستگی مبالغ هنگفتی به کالج آمریکایی که در آن تحصیل کرده بود اهدا کرد و این پایه ای شد برای تأسیس دانشگاهی که بنام او دانشگاه ییل نام گرفته اسـت. درباره پیوند الیهو ییل با زرسالاران یهودی و نیز درباره نقش آمریکاییها در تجارت تریاک سده نوزدهم در آینده سخن خواهیم گفت.

حدیث:
از امام سجاد علیه السلام روایت است که فرمود: حق خداى بزرگ بر تو این است که تنها او را پرستش کنى و چیزى را شریک او به شمار نیاورى پس هرگاه از روى اخلاص و صفاى باطن چنین کنى خداى سبحان بر خود لازم میداند که امر دنیا و آخرتت را کفایت کند. و حق نفست بر تو این است که آن را در راه فرمانبردارى از خداى عزوجل به کار وادارى. و حق زبان این است که او را بزرگتر و شریف تر از آن بدانى که ناسزا گوید و او را به خیر و ترک سخنان زائد و بى فائد و نیکى به مردم و گفتار نیک درباره مردم عادت دهى و حق گوش آن است که او را از شنیدن غیبت و هر آنچه شنیدنش جایز نیست، پاک سازى. و حق چشم آن است که آن را از دیدن هر آنچه دیدنش ‍ بر تو حرام است بر بندى و از راه نظر با دیدگانت عبرت گیرى. و حق دستانت این است که آنها را بسوى چیزى که بر تو حلال نیست نگشایى. و حق پایهایت آن است که بوسیله آنها بسوى چیزى که بر تو روا نیست گام بر ندارى پس تو با این دو پا بر (صراط) مى ایستى پس بنگر تا نلغزى و در آتش فرو نیفتى. و حق شکم بر تو این است که آن را ظرف و جایگاه حرام قرار ندهى و اضافه بر سیرى نخورى. و حق عورت تو بر تو این است که آن را از زنا نگه دارى و از اینکه کسى به آن نظر افکند آن را حفظ کنى و حق نماز این است که بدانى نماز ورود بر خداى عزوجل است و تو در نماز در پیشگاه او ایستاده اى پس اگر این را (از صمیم دل) دریابى ایستادنت در برار او ایستادن بنده اى خوار و کوچک و آرزومند و ترسان و امیدوار و بیمناک و بى چیز و زار خواهد بود و (در این حال) خداوندى را که در برابرش با آرامش و وقار ایستاده اى بزرگ میشمرى و با (تمامى) دلت به نماز روى مى آورى و حقوق و حدود آن را به پاى میدارى. و حق حج این است که بدانى حج واردشدگان بر پروردگار و گریختن از گناهانت بسوى خدایت است و در حج توبه ات پذیرفته است. و با بجاى آوردن حج یکى از واجباتى را که خداوند بر تو واجب ساخته است ادا نموده اى. و حق روزه آن است که بدانى روزه حجابى است که خداوند عزوجل بر زبان و گوش و چشم و شکم و فرج تو نهاده است که با این حجاب تو را از گزند آتش دوزخ مى پوشاند، پس اگر روزه را ترک کنى گویى پوششى را که خدا بر تو گذارده است پاره کرده اى. و حق صدقه این است که بدانى که صدقه ذخیره توست که در نزد پروردگارت مى نهى و ودیعه و امانتى است که به او سپرده اى. امانتى که نیازى به شاهد طلبیدن براى آن ندارى و در ودیعه گذاردن آن در پنهانى اعتماد و اطمینان بیشترى دارى تا اینکه آنرا آشکارا به ودیعت گذارى و باید بدانى که صدقه بلاها و دردها را در دنیا و آتش دوزخ را در آخرت از تو دفع میکند. و حق قربانى آن است که در قربانى نمودن آن تنها رضاى خداى عزوجل را قصد کنى نه مردمان را و از آن جز در مسیر رحمت الهى قرار گرفتن و رهایى روحت را در روز ملاقات پروردگار قصد نکنى. و حق سلطان این است که بدانى که تو مایه آزمایش و امتحان او قرار داده شده اى و او نیز بخاطر سلطنتى که بر تو یافته گرفتار توست و نباید در معرض خشم او قرارگیرى و با دست خود به هلاکت بیفتى و در نتیجه با او در بدى رساندن به خودت شریک شوى. و حق آنکس که در علم تو را راهبرى نموده این است که او را بزرگ شمارى و جایگاه نشستنش را نیک سامان دهى و خوب به سخنانش گوش فرا دهى و رو به او داشته باشى و صدایت را بلندتر از صداى او نکنى و به کسى که از او پرسش میکنى پاسخ نگویى تا خود او پاسخش را دهد، در مجلس درس او با کسى سخن نگویى و در نزد او غیبت هیچکس را نکنى، اگر در نزد تو از بدى اش گویند از او دفاع کنى و عیب هایش را بپوشانى و فضیلت هایش را آشکار سازى و با دشمن او نشست و برخاست نداشته باشى و با دوستدار او دشمنى نکنى پس اگر چنین کنى فرشتگان الهى به نفع تو گواهى دهند که تو خواهان دانشى و علم را بخاطر خدا آموخته اى نه بخاطر مردم. و اما حق کسى که مالک توست این است که دستورهایش را اطاعت کنى و نافرمانیش نکنى مگر در مواردى که باعث خشم خداى عزوجل است زیرا فرمانبردارى از مخلوق در نافرمانى خالق سزاوار نیست. و اما حق زیردستان تو این است که بدانى آنها بخاطر ناتوانى خود و توانایى تو رعیت تو گشته اند پس واجب است که در بین آنان به عدل رفتار کنى و براى آنان چون پدرى مهربان باشى و نادانى آنان را ببخشایى و در کیفر نمودن آنان شتاب نکنى و خداى عزوجل را بر قدرت و تسلطى که بر ایشان به تو داده است سپاسگزار باشى. و اما حق آنانکه سرپرستى علمى ایشان را به عهده دارى این است که بدان خداى عزوجل تو را در آموختن دانشى که به تو عطا فرموده متولى و سرپرست آنان قرار داده و از خزانه علم درى بر تو گشوده پس اگر در تعلیم و آموزش آنان نیک بکوشى و براى آنان دروغ نبافى و از (قدر ناشناسى) آنان ملول و دلتنگ نگردى خداوند از فضل خود بر تو زیادتى (از علم و ایمان) را عطا میفرماید و اما اگر دانشت را از مردمان دریغ داشتى یا آنگاه که خواهان دانش تو هستند با دروغ بافى آنان را متحیر و سرگردان سازى بر خداى عزوجل سزاوار است که دانش و درخشندگى آن را از تو بگیرد و جایگاهت را در دلها بى اعتبار سازد. و اما حق همسرت این است که بدانى خداوند عزوجل او را مایه آسایش و آرامش تو قرار داده و او نعمتى از جانب خداى عزوجل براى توست پس او را گرامى بدار و با او مدارا کن، اگر چه حقى که تو بر او دارى بسى لازم تر است پس بر توست که با او به مهربانى رفتار کنى زیرا او اسیر توست و باید او را اطعام نموده و جامه بپوشانى و هرگاه نادانى نمود مورد بخشش قرارش دهى. و اما حق مملوک تو این است که بدانى او نیز آفریده پروردگار توست و فرزند پدر و مادر تو (یعنى فرزند حضرت آدم و حوا است) و گوشت و خون تو است، تو مالکش نیستى به این دلیل که تو او را آفریده باشى نه خدا، و تو هیچ یک از اعضاى او را نیافریده اى و روزى او را از دل طبیعت تو بیرون نیاورده اى ولى خداوند عزوجل کار او را به تو واگذاشت سپس او را مسخر تو گرداند و تو را بر او امین قرار داد و او را به امانت نزد تو نهاد تا او آنچه از مال و دارایى که تو به او میدهى برایت نگهدارى کند، پس تو نیز به او نیکى کن چنانچه خداوند به تو نیکى نموده است و اگر در نظر تو ناپسند است بجاى او مملوک دیگرى بگیر و مخلوق خداى عزوجل را عذاب مده و هیچ نیرویى نیست مگر به یارى خدا. و اما حق مادرت این است که بدانى او زمانى تو را حمل کرد که با آن وضعیت کسى دیگرى را حمل نمیکند و به تو از میوه قلب خود چیزى را که هیچکس به کسى دیگر نمى بخشد عطا کرد و با تمامى اعضاى خود تو را نگهدارى نمود و باکى نداشت از اینکه تو گرسنه شوى و غذایت دهد و تشنه نشوى و سیرآبت کند و عریان باشى و تو را بپوشاند و آفتاب بر تو بتابد و او سایه بر تو افکند، و بخاطر تو از خواب کناره گرفت. و تو را از گرما و سرما نگاهداشت تا براى او باشى و تو توانایى سپاسگزارى از او را ندارى مگر به کمک و توفیق الهى. و اما حق پدرت این است که بدانى او اصل و ریشه توست زیرا اگر او نبود تو نیز نبودى پس هرگاه در خود چیزى دیدى که مایه خود پسندى تو شد بدان که پدرت در آن صفت اصل و ریشه توست پس خداى را سپاس گو و شکرش را بجاى آور که هیچ نیرو و جنبشى نیست مگر به اراده الهى. و اما حق فرزندت این است که بدانى او از توست و در این دنیا خیر و شرش منسوب به توست و تو در برابر ادب نیکوى او و راهنمایى او بسوى خداى عزوجل و یارى او بر اطاعت پروردگار مسول هستى، پس در مورد او همانند کسى که میداند بر احسان به فرزند ثواب خواهد برد و بر بدى نمودن به او کیفر خواهد دید عمل کن. و اما حق برادرت این است که بدانى او به منزله دست تو و مایه عزت و قدرت توست بنابراین از او به عنوان اسلحه و وسیله اى براى معصیت خداوند و همچنین (پشتیبان و) ساز و برگ براى ستم به خلق خدا استفاده مکن، در مقابل دشمنش او را تنها مگذار و از نصیحت نمودن و خیر خواهى او کوتاهى مکن، و اینها در صورتى است که او مطیع خداوند باشد و گرنه باید خداوند در نزد تو ارجمندتر از او باشد و هیچ جنبش و قدرتى نیست مگر به کمک خداوند، و اما حق آقایى که تو را آزاد کرده این است که بدانى او مالش را در راه تو خرج کرده و تو را از ذلت و وحشت بندگى به عزت و آرامش آزادى رسانده است و از اسیرى ملکیت تو را رها نموده و بند بندگى را از تو گشوده و تو را از زندان بیرون آورده و تو را مالک خودت نموده و به تو براى عبادت پروردگارت فراغت بخشیده و باید بدانى که او در زندگى و مرگت سزاوارترین و نزدیکترین مردمان به توست و یارى رساندن به او بر تو واجب است حال چه خودت به یاریش بشتابى و چه آنچه را که از تو احتیاج دارد در اختیارش قرار دهى و هیچ قدرتى نیست مگر به کمک خداوند. و اما حق بنده اى که تو بر او انعام نموده و آزادش ‍ ساخته اى این است که بدانى خداوند عزوجل آزادى او را به دست تو وسیله اى بسوى خودش قرار داده و آن را براى تو مایه حجاب گشتن از آتش دوزخ نموده و ثواب این کار تو در دنیا این است که اگر او خویشاوند نداشته باشد ارث او بخاطر انفاقى که بر او نموده اى به تو میرسد و در آخرت نیز بهشت نصیب خواهد شد. و اما حق کسى که به تو احسان و نیکى نموده این است که او را سپاس گویى و نیکى اش را یاد کنى و گفتار نیکو را در مورد او به گوش دیگران برسانى و بین خود و خداى عزوجل و جلیل براى او خالصانه دعا کنى اگر چنین کنى از او در نهان و آشکار قدردانى کرده اى. سپس اگر روزى توان عوض دادن و جبران خوبى اش را یافتى چنین کن. و اما حق اذان گو این است که بدانى او پروردگار عزیز و جلیل را به یاد تو مى آورد و تو را بسوى بهره ات دعوت میکند و تو را بر انجام فریضه اى که خداى عزوجل بر تو واجب ساخته یارى میکند پس بر این کار از او همانند کسى که به تو نیکى روا داشته قدردانى کن. و اما حق کسى که پیشنماز توست این است که بدانى او سفیر بودن بین تو و پروردگارت را به عهده گرفته و سخنگوى توست و تو از جانب او سخن نمیگویى و دعاگوى توست و تو دعایش نمیکنى و تو را از هول و هراس ایستادن در پیشگاه پروردگارت کفایت کرده است، اگر نقصى باشد به گردن اوست نه تو و اگر نمازش کامل و تمام باشد تو نیز با او شریک هستى و بر تو برترى ندارد با سپر خود تو را نگاه داشته و با نماز خود نمازت را حافظ گشته پس باید به اندازه خوبى و خدمتى که به تو دارد قدردان و سپاسگوى وى باشى. و اما حق همنشینت این است که با نرمى پذیراى او باشى و در گفتگو با وى انصاف را رعایت کنى و جز با اجازه او از جایت بر نخیزى و او میتواند بدون اجازه تو برخیزد، لغزشهایش را به فراموشى سپار و خوبیهایش را حفظ کن و جز خوبى را به گوش او مرسان. و اما حق همسایه ات این است که در نبود او حفظش کنى و در هنگام حضور اکرامش نمایى و زمانى که مورد ستم قرار میگیرد به یارى اش بشتابى، عیب او را پیگیرى مکن و اگر دانستى که بدى اى دارد بدى اش را بپوشان و اگر دانستى که نصیحت را مى پذیرد بین خود و او نصیحتش کن و هنگام سختى او را وا مگذار و از لغزشش درگذر و گناهش را ببخش و با او به بزرگوارى معاشرت کن و هیچ نیرویى نیست جز به کمک خدا. و اما حق همدم و همصحبت این است که با او به مهربانى و انصاف مصاحبت کنى و چنانکه گرامى ات میدارد گرامى اش دارى و او را وا مگذار که در کرم نمودن بر تو پیشى گیرد و اگر پیشى گرفت پاداشش را ده، و دوستش بدار چنانکه دوستت میدارد و اگر همت به ارتکاب معصیت خدا گماشت بازش دار و براى او مایه رحمت باش نه عذاب و هیچ نیرو و قدرتى نیست جز به کمک خدا. و اما حق شریک این است که اگر غایب شد کارش را تو انجام ده، و اگر حاضر باشد رعایت حالش ‍ را کن و بدون نظر او تصمیم مگیر (یا در مقابل حکم او، حکم مده) و بدون مشورت او به راى خود عمل مکن و مالش را نگهدارى کن و در کار او چه با ارزش باشد و چه بى ارزش خیانت روا مدار زیرا دست خداوند تبارک و تعالى تا زمانى که دو شریک به یکدیگر خیانت نکرده اند بر سر آنان است و هیچ نیرویى نیست جز به کمک خدا. و اما حق مال و دارایى ات این است که آن را جز از راه حلال به دست نیاورى و جز در جاى صحیح خرج نکنى و به کسى که از تو قدردانى نمیکند در صورتى که خود نیاز به مالت دارى ندهى، و او را بر خویشتن مقدم ندارى، پس بوسیله دارائى ات به طاعت پروردگارت بپرداز و درباره مالت بخل نورز که اگر چنین کنى با حسرت و پشیمانى قرین شوى، بعلاوه اینکه عقوبت آن بر گردن تو میماند و هیچ نیرویى نیست جز به نیروى الهى. و اما حق بستانکار تو این است که اگر دارى به او پرداخت کنى و اگر در سختى هستى او را با سخن خوش راضى کنى و با لطافت و نرمى از پیش خود برگردانى. و حق شریک در حقوق ملک آن است که او را فریب ندهى و خلاف آنچه در دل دارى بر او ظاهر نسازى و به او خیانت روا ندارى و در مورد او از خدا بترسى. و اما حق طرفى که بر علیه تو ادعایى نموده است این است که اگر ادعاى او حق است تو خود نیز باید به نفع او و بر علیه خودت شاهد او باشى و به او ستم نکنى و حق او را بطور کامل به او بدهى و اگر ادعاى او باطل است با او مدارا کنى و در مورد او جز مدارا کار دیگرى نکنى و پروردگارت را به خشم نیاورى و هیچ نیرویى جز به نیروى الهى نیست. و حق طرفى که ادعایى بر او دارى این است که اگر در ادعایت حق با تو باشد در گفتگو با وى آرامش را رعایت کن و حق او را انکار مکن و اگر در ادعایت بر حق نیستى، از خداى عزوجل بترس و بسوى او توبه کن و دعوا را ترک کن. و حق کسى که با تو مشورت میکند این است که اگر دانستى که او راى نیکویى دارد او را به صواب رهنمون باش و اگر نظر او را نیک ندانستى او را بسوى آنچه که میدانى ارشاد کن. و حق کسى که در مشورت تو را راهنمایى میکند این است که او را در نظرى که موافق نظر تو نیست متهم نسازى و اگر هم راى تو بود خداى عزوجل را سپاس گویى. و حق کسى که از تو طلب نصیحت کند این است که اندرزش دهى و باید روش تو مهربانى و مداراى با او باشد. و حق نصیحت کننده تو این است که در برابر او متواضع و نرم باشى و به سخنش گوش فرا دهى اگر سخن صوابى با تو گفت، خداى عزوجل را سپاس گوى و اگر سخنش موافق صواب نبود با او مهربان باش و او را متهم نساز و او را بر خطایش مواخذه نکن مگر اینکه مستحق تهمت باشد به هر حال به سخنش اعتنا مکن و هیچ نیرویى نیست جز به نیروى خدا. و حق آنکه بزرگتر است این است که او را بخاطر سنش احترام کنى و او را بخاطر اینکه بر تو در مسلمانى پیشى داشته بزرگ شمرى و در هنگام مرافعه و مجادله، مقابله نمودن با او را ترک نمایى و در راه، در راه رفتن بر او پیشى نگیرى و جلو نیفتى و با او نادانى نکنى و اگر با تو نادانى کرد تحملش کنى و او را بخاطر حق مسلمانیش و حرمتش اکرام نمایى. و حق خردسال این است که آنکس که میخواهد آموزشش دهد با او مهر ورزد و از خطایش در گذرد و چشم پوشى کند و با او مدارا کند و یارى اش سازد. و حق سائل این است که بقدر نیازش به او عطا کنى و حق کسى که از او چیزى درخواست نموده اى این است که اگر عطا کرد از او با سپاس و قدردانى بپذیر و اگر خوددارى کرد عذرش را پذیرا باش. و حق کسى که بخاطر خداى تعالى تو را شادمان نموده این است که اول خداى عزوجل را سپاس گویى و سپس از او تشکر کنى. و حق کسى که به تو بدى نموده این است که از او درگذرى و اگر دانستى که عفو نمودن او ضرر دارد از او انتقام بگیر خداى تعالى فرموده: (و لمن انتصر بعد ظلمه فاولئک ما علیهم من سبیل: و کسى که انتقام گیرد بعد از ستمى که بر او شده مسئولیتى ندارد) و حق همکیشان تو بطور عموم این است که نسبت به آنان حسن نیت و مهربانى داشته باشى و با خطا کارشان مدارا کنى و او را با مهربانى به خویش متمایل سازى و به راه اصلاح در آورى و از نیکو کارشان قدردانى کنى و گنه کارشان را آزار ندهى و آنچه را که براى خود دوست دارى براى آنان دوست بدارى و آنچه را که براى خود ناپسند مى شمرى براى آنان نیز ناپسند بشمرى و پیرمردانشان به منزله پدر تو و جوانانشان به منزله برادرت و پیرزنانشان به منزله مادرت و کودکانشان به منزله فرزندانت باشند. و حق اهل ذمه این است که آنچه را که خداى عزوجل از آنان پذیرفته تو نیز از آنان بپذیرى و تا زمانى که به عهد و پیمان خود وفا دارند بخاطر خداى عزوجل به آنان ستم روا مدارى.

همنشین

ما گاهی میخواهیم یک صفت بدی را کنار بگذاریم، اما نمیشود، بلکه گاهی بدتر میشود، میخواهیم خوش اخلاق باشیم، غضب نکنیم، عصبانی نشویم نمیشود. بلکه بدتر هم میشود. ولی یه مدتی که با یک دوست صبور و مهربان و نرم، قاطی و یکی میشویم، ناخودآگاه و بدون دردسر و زحمت خلق و خوی او به ما منتقل میشود (رشته ای در گردنم افکنده دوست، میکشد هر جا که خاطر خواه اوست) دوست، چه خوب و چه بدش معجزه میکند، حافظ چه خوب میگوید (دریغ و درد که تا این زمان ندانستم، که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق)

مولا امیر المؤمنین علی علیه السلام در تعبیر زیبایی فرمودند: صحبة الأشرار تکسب الشر کالریح إذا مرت بالنتن حملت نتناً: همنشینی با بدان کسب بدی میکند، همچنان که هرگاه باد به بوی بدی گذر کند، بوی بد بر میدارد. همنشینی با خوبان کسب خوبی میکند، همچنان که باد هرگاه به بوی خوشی بگذرد، بوی خوش بر میدارد. دوستی و هم نشینی مثل نسیم و بادی است که از فضایی عبور میکند. اگر در آن فضا زباله و کود و کثافت باشد، بوی بد به خود میگیرد. خود نسیم و باد بو ندارد. مثل آب است، آب رنگ ندارد، رنگ آن بستگی به ظرفی دارد که آب در آن است، نسیم و باد هم از خودش بو ندارد. بو بستگی به محلی دارد که از آن رد میشود. وقتی به فضایی برود که کود و کثافات در آن است، آن بو را به همه جا منتقل میکند. اگر این نسیم به گل و گیاه و شکوفه و باغستان برسد، بوی عطر را در فضا منتشر میکند. ما هم همینطور هستیم؛ از دیگران رنگ و بو میگیریم. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: مجالسة الأخیار تلحق الأشرار بالأخیار و مجالسة الفجار للأبرار تلحق الفجار بالأبرار: همنشینی با نیکان اشرار را به خوبان ملحق میکند و هم نشینی فاجران با نیکان، زشتکاران را به خوبان ملحق میسازد. یعنی مجالست با آدم‌های خوب، بدها را به خوبان ملحق میکند. اگر بدها طرف خوبهایی که قرص و محکم اند بیایند، کم کم خوب میشوند. تأثیر معاشرت هیچ شک و شبهه ای ندارد. حتی انبیا و اولیا گاهی از نشستن با افراد خسته و اذیت میشدند. پیامبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند: گاهی غبار به قلب من می‌نشیند، و من هر روز هفتاد بار استغفار میکنم. منظور این نیست که عصمت و عدالتشان بهم میخورد. این غبار بر اثر هم نشینی و معاشرت با بعضی از منافقین و افراد ناجور بوده است. میخواهم بگویم حتی عقاب هم اینجا پر میریزد. اگر خواستی ببینی از کیا هستی، ببین با کیا هستی، یعنی: تو اول بگو با چه کس زیستی، من آنگه بگویم تو خود کیستی.

کسی دکان نگشوده ست بی جواز علی
که رزق هیچ کسی نیست بی نیاز علی
خدا به داد ترازوی عادلان برسد
اگر حساب بسنجند با تراز علی
جهان سوال بزرگی ست، کشف خواهد شد
اگر که چاه بگوید چه بود راز علی
گره به کار خود انداختی طناب! چرا؟
چه خواستی که نداده ست دست باز علی
بپرس از آنکه دو دستی غلاف را چسبید
چه دیده از دو دم تیغ یکه تاز علی
به کوفه نیست امیدی که مسجدش نشکست
نماز هیچ کسی را به جز نماز علی
یا علی علیه‌السلام

بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هستند. یکی از گندکاریهاشون شرکت گسترده در کودتای ٨٨ طبق دستورات رژیم اسقاطیل بود که الان باز فرصت رو غنیمت شمردند باز از آب گل آلود ماهی بگیرند.
پروتکل شماره ۵ یهود: بذر دشمنی، کینه توزی و حسد را در هر خانه ای کاشته و در این زمینه از تعصّبات مذهبی، قبیله ای و غیره استفاده میکنیم. در مملکتی که ما زندگی میکنیم هیچ موقع از طرف همسایگان علیه آن مملکت اعلان جنگ نخواهد شد، زیرا سیاست ما طوری است که هر دولتی صلاح خود را در کناره گیری از ستیزه جویی با ما میداند! خداوند ما را نابغه‌های جهان خلق کرده است، تا از عهده حکومت بر دنیا به خوبی برآییم. علم اقتصاد حقیقت بزرگی را کشف کرد و آن این است که قیمت (یعنی ثروت) بیش از تخت و تاج است. اهمیت بی سلاح بودن ملّت، بیش از روانه کردن او است به جنگ، بهتر از همه آن است که در عوض خاموش کردن عواطف احساسات مردم از آنها در مسیر مقاصد خویش استفاده کنیم. برای اینکه اجتماع را مجبور کنیم از سیاست ما پیروی کند، باید آنقدر در (قوانین) دولتی تغییر و تبدیل نماییم تا همیشه اجتماع متحیر بوده و نتواند خوب را از بد تشخیص دهد و در نتیجه از هر رأی و نظر مجهولی متابعت خواهد کرد. باید عقاید و آراء متضادی را در اجتماع ایجاد کنیم تا کسی نتواند، حقّ را از باطل تشخیص دهد و اینگونه دریچه فهم بر مردم بسته میشود.

جناب تاپال خان یعنی ترامپ دوباره با دروغ، تهدید و ژست دروغین حمایت از مردم وارد شده؛ کسی که کارنامه‌اش پر از جنگ، ترور و کشتار غیرنظامیان است، هیچ صلاحیتی برای زر زدن ندارد، چه برسد به سخن گفتن از حقوق بشر. غلط زیادی کرده و باید پاسخ محکمی بگیرد. این را هم بداند: ایران میدان مداخله نیست و هر دستی که برای تعرض دراز شود، بدون شک قطع خواهد شد. همه با هم با اتحاد و بصیرت توی دهن این ابله میزنیم تا این حیوانِ جنگ‌طلب حساب کار دستش بیاد. مشکلات مردم ایران، حتماً حتماً با فکر و نظر خود مردم، از راه قانون و با منطق و آرامش حل میشود، نه این اجنبی های گرگ صفت و فرصت طلب.

نماز بخش ۱۸
وقتی متفکر بودم در اینکه در هر شبانه روز پنج نوبت نماز میگذارم و در هر نماز دو بار سوره حمد میخوانم، یعنی در هر شبانه روز ده مرتبه میگویم: ایاک نعبد و ایاک نستعین. اهدنا الصراط المستقیم، چنین به قلبم خطور کرد که هر عملی که از ما سر میزند توسط پنج حواس ظاهر و پنج حواس باطن است که جمعا ده حس میشود. بنابراین ما نیز هر روز از خدا استعانت میجوئیم و میخواهیم که ما را در این ده حس کمک و اعانت فرما و هر یک از حواس ما را به راه راست هدایت کن. ایاک نعبد فاقلنا لعبادتک، و ایاک نستعین فلا تحرمنا معونتک: تنها ترا عبادت میکنیم پس ما را شایسته عبادت خویش ساز، و تنها از تو یاری میجوئیم، پس کمک خویش را از ما دریغ مفرما. ایاک نعبد بالاخلاص و ایاک نستعین بترک الریا: تنها تو را با اخلاص می‌پرستم و بدون ریا و تنها از تو یاری میجویم.

زیارت جامعه بخش ۱۱
یا أَهْلَ بَیتِ النُّبُوَّة: حقیقت نبوت عبارت از ذکر اول است که در آن ذکر هیچ کس از اعتبارات حتی اعتبار وجود و عدم معتبر نیست و این مبدأ وجود محمدصلی الله علیه وآله است که خدای تعالی وی را از نور ذات خود آفریده است و این ذکر اول حقیقت و کتاب و اسم اعظمی است که هفتاد و سه حرف دارد و یک حرف را خداوند در علم غیب خود برگزیده و هیچ فرشته مقرب و پیامبر مرسل از آن آگاه نیست و به حضرت محمدصلی الله علیه وآله هفتاد و دو حرف از آن را بخشیده، از این بالاتر مرتبه قاب قوسین است که به دو مرتبه بالاتر از مرتبه وجود مطلق لابشرطی است؛ مرتبه اول: مرتبه موت و عدم مطلق که از آن در آیه شریفه به مقام (او ادنی) تعبیر شده است. مرتبه دوم: مرتبه موت است، بنابراین، این مرتبه از مرتبه موت و عدم مطلق که در آن به عدم هم توجهی نمی شود بالاتر است و این مرتبه همان مرتبه حیرت است که در آیه شریفه از آن به سدرة المنتهی تعبیر شده که آخرین مرتبه سیر ممکن است و بالاتر از آن مرتبه حق تعالی است و در عالم حیرت امکان اثبات نفی و نفی اثبات نمیتوان کرد و به همین خاطر به آن عالم حیرت گفته شده است.

پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش ششم
هندوستان: عقاید منکونه در کلیه مذاهب برجسته و بزرگ و در کلیه کتب آسمانی ملل مختلفه موجود بود است. آیا اینگونه عقاید از کجا آمده و سرچشمه آنها از کدام ناحیه رسوخ نموده است؟ کدام اشخاصی در ابتدا بدینگونه عقاید پی برده و آن عقاید مذکور را اشاعه داداند؟ قدیم ترین مدارکی را که میتوان بدانها عقیده مند بود عبارتند از ستارگان آسمان که ما شب آنها را مشاهده میکنیم بدین معنی که هرگاه قدری نظری به بالا کرده و خیره شویم، خطوط و نقاط متلؤلؤ و درخشانی را خواهیم دید که عوالم ملکی وکرات بی شماری را تشکیل میدهند و چنانکه (دوپوی) در کتاب خود راجع به مبدأ عقاید و مذاهب متذکر میشود انجم منور و تابنده مذکور بمنزله خطوط و نوشتجاتی می‌باشد که در آسمان گسترده شده و باصطلاح یک کتاب آسمانی تشکیل میدهد. اشخاصی که بنگارش این عقاید اقدام نموده و آنها را اشاعه داده اند البته قبلا همه گونه مشورت و مطالعات درباره آنها بعمل آورده و در خصوص آنها همه قسم تحقیق و کنجکاوی نموده اند. اولین کتبی که حاوی عقاید مکنونه می‌باشد کتب ودا است که تاریخ آنها هنوز معلوم نیست و مذاهب اولیه هندوستان را آنها تشکیل میدهند. در حقیقت آئین مذکور دارای عقاید و اصولی است متین و محکم و خالی از هر گونه آلایش و خلاصه بطوریست که نفوذ کلی آن در سرتاسر شرق تأثیر وافی بخشیده و عمرم مشرق زمین‌ها را از پرتو حقیقت خود منور ساخته است. در حقیقت میتوان گفت مضامین بکر، اخلاقی و عالی که در سرودهای مذهبی ودا موجود می‌باشد با بهترین و عالی ترین مضامین و اشعاری که ملل مختلفه در ادوار بعد توصیف طبیعت و غیره سرائیده اند کمبودی نداشته مقابله و مطابقه می‌نماید. یکی از سرودهای مذکور مثلاً موسوم است به آگنی که بمعنی آتش است و بافتخار خداوند مذکر یا خالق خود می‌سرائیده اند. دیگری سوما است که برای خداوند مؤنث یا روح عالم می‌باشد که از ماده اتری (اثیری) ساخته شده میخوانده اند. بنابرین چون در موجودیت اصلی مذکور با یکدیگر متحد و متفق شوند موجد بزرگ ثالثی تشکیل میدهند موسوم به زیاس یا خداوند. ایشان چنین عقیده داشتند که این موجود اعظم و جلیل برای اعطای حیات بعموم مردم خود ایثار نفس مینمود و روح خود را تقسیم میکرد و بدین طریق عالم و موجودات زاده خداوند مذکور بودند و هنگام رجعت نیز موجودات بسمت یمین خداوند باز میگشتند و بدین قسم دوره تکاملی تشکیل میداده اند و همین عقیده است که مقدرات مغرب زمینی‌ها را در بارۀ نزول وصعود أرواح تأئید میکند. از روی انجام رسومات در آتشکده‌ها آئین ودا را بخوبی میتوان دریافت، در میان ایشان چنین مرسوم بود که در هنگام طلوع آفتاب رئیس فامیل که پدر خانواده و بمنزله روحانی هم بود در محراب گلی آتش بر افروخته و بهر اندازه که آن شعله بالا میرفت و ارتفاع پیدا میکرد او نیز آوازها و سرودهای خود را مطابق آن اوج میداد و با کمال خوشحالی دعا کرده و از دادگر کل موجودات و خالق حی طبیعت استمداد میجست. اینکه هند اکنون مانند برّه ای رام مستعمره انگلیس حیله گر شده را باید در لابلای این باورهای مذهبی غلط جستجو کرد..

پرستوهای جاسوس قسمت ششم
والری پلیم یا پرستوی سوخته: والری پلیم در ۱۹ آوریل ۱۹۶۳ در ایالت آلاسکا در آمریکا به دنیا آمد. والری پلیم یکی از عوامل پیشین سیا بود که تا همین چند سال پیش هویت اصلیش مخفی بود. تا اینکه در ۱۴ ژوئیه ۲۰۰۳ میلادی مقاله‌ای درباره ارتباط او با سیا در روزنامه‌ واشنگتن پست با عنوان مأموریت نیجریه به چاپ رسید. تحقیقات حاکی از آن است که سرمنشأ این افشا خود کاخ سفید بوده است. پلیم خود بر این باور است که علت این امر، انتقاد همسرش جو ویلسون از دولت بوش به دلیل حمله به عراق و دروغگویی در توجیه این تجاوز بوده است. امّا علت اصلی کشمکش داخلی احزاب یهود بود. زمانی که نام او در سال ۲۰۰۳ میلادی فاش شد، او رئیس نیروهای عملیاتی مشترک سیا در عراق و مسؤول ده‌ها افسر و تحلیلگر در پیش از جنگ عراق بوده و او در آن زمان به دنبال شواهدی برای اثبات این امر بود که صدام، دارای سلاح کشتار جمعی است، تا با این دروغ جنگ را شروع کنند. والری پلیم سالها در این باره سکوت کرده بود، تا اینکه در اکتبر ۲۰۰۸ میلادی طی مصاحبه‌ای با برنامه ۶۰ دقیقه شبکه سی‌بی‌اس از جزئیات کاری خود حرف زد. والری پلیم به مدت ۲۰ سال برای سیا مثل خر کار کرده و به موقعیت بالایی دست یافته بود و برای انجام مأموریت‌ بسرتاسر دنیا سفر میکرد و به گردآوری اطلاعات و جذب جاسوس جدید میپرداخت که یکی از مأموریت‌ هایش جاسوسی برای بخش جدید سیا تحت عنوان ضد اشاعه در سال ۱۹۹۸ میلادی بوده است. او خود در این باره گفته: مأموریت ما این بود که اطمینان حاصل کنیم آدم‌بدها به سلاح هسته‌ای دست پیدا نکنند. به اذعان خود پلیم، او یکی از افرادی بود که از سوی سیا برای اخلال در برنامه هسته‌ای ایران مأمور شده بود. وی در مصاحبه با شبکه سی‌‌بی‌اس از عملیاتی با نام عملیات مرلین پرده برداشت که طی آن قرار بود پلیم با همکاری سیا نقشه‌های جعلی طراحی و ساخت سلاح هسته‌ای به ایران بفروشد و پس از آن با علنی‌کردن موضوع، غیرصلح‌آمیز بودن برنامه هسته‌ای ایران را مطرح کند، اما عملیات مرلین هیچگاه انجام نشد و با فاش شدن نام پلیم، دیگر عوامل سیا که با وی همکاری داشتند نیز شناخته شدند و ضربه سنگینی به یکی از حرفه‌ای ترین تیم‌های عملیاتی سیا وارد شد. پلیم عملیات مشابهی را نیز در مورد عراق انجام داده و این کشور را متهم به خریدن کیک زرد از آفریقای جنوبی کرده بود. در آن زمان، جو ویلسون همسر پلیم، مأمور تحقیق در مورد اتهام مطرح شده از سوی پلیم شد و به نیجریه سفر کرد، اما تحقیقات وی راه به جایی نبرد و دست از پا درازتر بازگشت و در مقاله‌ای تحت عنوان آنچه در آفریقا پیدا نشد به شرح تحقیقات خود پرداخت.

مستند شنود بخش ۱۴
بعد یه دفعه دلم برای بابام تنگ شد، گفتم برم پیش بابام. از بیمارستان خارج شدم دیگه سِیر میکردم تو این یکی، مثل اینکه مسیرو از بیمارستان اومدم بیرون قشنگ بعد یه سری چیزا تو راه دیدم، رفتم اومدم شیراز، از شیراز اومدم داراب، از داراب رفتم تو شهر پیر. خیلی طول کشید، یعنی مثل اینکه من ذره ذره مسیر رو رفتم، که من بعدها وقتی به هوش اومدم ، قشنگ یک ماه دو ماه بعدش من با ماشین خودم این مسیر رو رفتم و بلد بودم. بدون اینکه یکبار رفته باشم، فقط روح من رفته بود. مسیر رو رفتم تا خونه پدرم. یک شهری هست بنام شهرپیر اطراف داراب. رفتم در خونه پدرم رو پیدا کردم دیدم پدرم با خانمش نشسته، داشتن چایی میخوردن. دغدغه شون این بود که پدرم از این بلوکهای سیمانی خالی کرده بودن برای دورچین دیوار خونه شون و این بلوکها رو بجای حیاط اشتباهی خالی کرده بودن تو کوچه، پدرم نارحت بود که تا فردا میبرنش، ازش برمیدارن و ناراحت بود. میگفت: من بهش گفتم فلان جا خالی کن، ولی فلان جا خالی کرده. و من اونجا کمک کردم به پدرم. بلوکها رو برداشتم گذاشتم تو حیاط. و یکی دیگه از دغدغه های پدرم این بود که یه مراسمی بود و داشتن شهر رو آماده میکردن برای اون مراسم، و بابام عهده دار اون مراسم بود و من اینو تو ذهنش میفهمیدم، گرفتاریهای این مراسم رو که تو ذهنش چی میگذره و خیلی دوست داشتم بهش کمک کنم، و کمکم کردم بهش. بلوکها رو جابجا کردم و خیلی هم دوست داشتم تو اون جریان مراسم شهر شون هم بهش کمک کنم ولی برگشتم. آقا امینی خواه: اینا هم احتمالاً بخاطر همون مقام شهید بوده که تونستی تو عالم ماده تصرف بکنی! آقا صادق: دقیقا یه همچین چیزی حساب میکردن، دقیقا تو عالم ماده تصرف کردم تونستم تاثیر بذارم. آقا امینی خواه: دستت رد نمیشد از اشیا؟! آقا صادق: نه اصلاً اراده کردم. آقا امینی خواه: اراده کردی پس. آقا صادق: اراده کردم که تو از اینجا برو اونجا. اصلاً زور نزدم، اصلاً با دست نبود که دستمو نمیدیدم. با چشم فقط میدیدم. حساب کن فقط من دوتا چشمم. آقا امینی خواه: فقط حضور بودی، تن نبودی. آقا صادق: آره، این سری که رفتم مثلاً یه ۶۰ متری با زمین فاصله داشتم، زمین رو میدیدم، جاده رو میدیدم، اطراف و بیابونهای اطراف رو میدیدم، تا رسیدم خونه پدرم. گفتم چند ماه بعد از اینکه ترخیص شدم با خانمم، برای اینکه به خودم ثابت شه درست دیدم یا نه، با ماشینم، سوار ماشینم شدیم رفتیم تا خونه پدرم اینا، دیدم ساعت ۲ یا ۳ نصفه شبه، بدون اینکه حتی یک آدرس داشته باشم، بدون اینکه از کسی آدرس بگیرم، رسیدم دم در خونه پدرم. در خونه پدرم رو که دیدم گفتم عه! این همون دَرَس، برای خانمم تعریف کرده بودم که در سبز رنگیه که بابام جلوش نوشته، در اصل نقاشی کرده مثل تابلو نقاشی رنگی رنگی درست کرده بود بابام. خانمم تعجب کرد! خب حالا خیلی تو زندگی با من، به چیزای اینجوری
برمیخوردیم، که مثلاً خود بخود اتفاقایی میفتاد که طراحی ما نبود. بعد من میدونستم چه اتفاقاتی داره میافته. ناخودآگاه میدونستم. رفتیم جلو درب خونشون. جالب بود برای خودم، کاری به بقیه ندارم، برای خودم جالب بود که چیزایی که دیدم و از این به بعد میبینم عین واقعیته. مثل این که دو روز اول، دو نوع پرواز نشون من دادن. یکی که سِیر میکردم، یکی اینکه اراده میکردم. مثل اینکه آموزش میدادن به من که برام عادی بشه این فضا. بلد بشم. خیلی عادی شد دیگه. آقا امینی خواه: با قابلیت های بدن مثالی خودت آشنا میشدی به مرور؟ آقا صادق: دقیقا به مرور، اتفاقاتی برام میافتاد که اولش برام عجیب بود بعد کمکم میدیدم عه من این قابلیت ها رو دارم. چه جالبه عه این اینجوریه... و روز سوم یا چهارم بود، دوباره دیدم گوشه بیمارستان چسبیدم. آقا امینی خواه: یعنی شما هی به هوش میاومدی و میرفتی؟ آقا صادق: نه، به اون حالت سیاه میرفتم بعد از حالت سیاه میرفتم تو حالتی که مشاعرم کار میکرد، که حالا میدیدم خودمو که تو گوشه بیمارستان چسبیدم. آقا امینی خواه: این حالت سیاه، به نظر میرسه که اصحاب کهف هم تو همین حالت قرار گرفتن. قرآن میگه: فَضَرَبنَا عَلَى ءَاذَانِهِم، ضربه بر آذان ازش تعبیر میکنه. میگه زدیم روی مشاعرشون. یعنی نه اینکه به خواب بردیم، توفّی نمیگه قرآن، نمیگه که اینارو بردم یا میراندم. تعبیر میراندن نداره، تعبیر توفّی نداره. چون فوت و موت، بردن به عالم مثاله، میگه زدم روی چشمها و گوش هاشون، یعنی حالتی که ادراکی ندارن، نه نسبت به تن، نه نسبت به عوالم بعد. اصحاب کهف ظاهراً این شکلی بودن. آقا صادق: دقیقا حتی اون پیامبر... آقا امینی خواه: بله حضرت عُزِیر هم ظاهراً این شکلی بوده. آقا صادق: که وقتی بیدار میشه فکر میکرده یک روز خواب بوده، در صورتی که اصلاً من مدت زمان و گذشت زمان رو نمیفهمیدم تو اون حالت. آقا امینی خواه: شما اگه صد سال هم تو اون حالت میموندی وقتی به هوش میاومدی احساس میکردی نیم ساعت یا حتی یه دقیقه بوده، باید به اطرافت نگاه میکردی، از تحوالت اطرافت شاید پی میبردی به این...

زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش سیزدهم
در زمان ورود اروپاییان، ممباسا و مالیندی (ملنده)، در شــمال زنگبـار و در سواحل کنیای امروز، کیلوا (کلوه)، در ساحل تانگانیکا، به سان بندر موگادیشو (مقدشو) در ساحل سومالی، و جزیره مهم زنگبار، مراکز مهم و شکوفای تجاری آن عصر در شرق قاره آفریقا و کانون تجار ثروتمند مسلمان ایرانی و غیر ایرانی بود. به گزارش ابن بطوطه، بندر مقدشو شهری است بزرگ که روزانه دویست شتر در آن نحر میشود و مأوای مردمی توانگر و تاجرپیشه است. حکمران آن مسلمانی است بربــر به نام ابوبکر بن عمر که شیخ نامیده میشود و مردمدار و غریبنواز است و بازرگانان را محترم میشمرد. ابن بطوطه سپس به منبسی میرود و مردم آن را به غایت متدین و عفیف و صالح مییابد. در این زمان، ممباسـا را مهاجرین شیرازی اداره میکردند و، بنوشته دکتر عبدالسلام فهمی مصری، آخرین حکمران این دودمان، که در سـال ١٥٨٩ پرتغالیها او را برکنار کردند، شاهومشاهام بن هشام (شاهنشاه بن هشام) نام داشت. مقصد بعـدی ابن بطوطـه بنـدر مـهم کیلـوا اسـت؛ شهری بـزرگ و نیکو با ساختمانهای خوب و مردمی غالباً متدین و صالح. در زمان سفر ابن بطوطه، حکمران کیلوا ابوالمظفر بن حسن بود که به دلیل بذل و بخشش به ابوالمواهب شهرت داشت، مردی فروتن که با درویشان مینشیند و با آنان غذا میخورد و مردمان متدین و شریف را بسیار بزرگ میدارد. کیلوا را نیز خاندانهای مهاجر شـیرازی اداره میکردنـد و دارای ضرابخانـه و سـکه مسین بود. اوج شکوفایی و درخشش این شهر در اوایل سده دوازدهم، در دوران حکومت داوود بن سلیمان شیرازی است. واپسین حکمران کیلوا از ایــن خـاندان امـیر ابراهیـم شیرازی نام داشت که درباره فرجام او سخن خواهیم گفت. در آستانه سده شانزدهم میلادی، اسلام نیرویی رو به گسترش بود و مهمترین مانع سلطه انحصاری و قهرآمیز مهاجمان اروپایی بر اقتصاد مشرق زمین. میچل کراودر در تاریخ غرب آفریقا در دوران استعماری جدیترین نـیروی مقابلـه کننده با نفوذ استعمار اروپایی در قاره آفریقا را اسلام میخواند و فصلی از کتاب خود را چنین مینامد: ریشه های امپریالیسم اروپایی و پیدایش اسلام مبارز. امروزه، امپریالیسم اروپایی رسماً پدیده ای غیرقابل دفاع است ولی راههـایی بـرای توجیه آن، یا حداقل کاهش قبح و عادی جلوه دادن آن، وجود دارد. لذا، کراودر رندانــه تقابل استعمار غرب با اسلام را تقابل دو گونه از امپریالیسم میخواند و مینویسد: تاریخ غرب آفریقا در سده نوزدهم صحنه تعارض دو امپریالیسم اسـت: امپریالیسـم آفریقایی- اسلامی و امپریالیسم اروپایی- مسیحی. معهذا، همو در صفحه بعد مینویسد: پیش از سال ،١٦٠٠ اسلام از طریق راههای کاروان رو صحــرا، به وسیله بازرگانان عرب و بربر، به سودان غربی رسوخ کرد و در بسیاری موارد مورد پذیرش بازرگانان سیاهپوست طرف معامله آنان قرار گرفت. مسلمانان به دلیل دانششان در دستگاههای اداری دولت های بزرگ سودان مفید بودند و مورد استفاده قرار گرفتند... مسلمانان نـه تنها در دربارهای شاهان و حکام دولتهای سودان مورد استقبال قـرار گرفتنـد بلکـه چنان نفوذی یافتند که اسلام به شکلی فزاینده در جایگاه دین رسمی این دولتها قرار گرفت. این گسترش فرهنگی را، که وابسته و متکی به هیچ دولت مقتدر مسلمانی نبود، چگونه میتوان امپریالیسم دانسـت و بـا نفـوذ تجاوزکارانـه و دسیسـه گرانـه اروپاییـان مقایسه کرد؟! در این دوران، اسـلام گسـترش فرهنگی و اقتصـادی خـود را از دولتهـا نمیگرفت بلکه به عکس این اسلام بــود کـه دولتهـای غیرمسـلمان را، از فرمانروایان مغول در آستانه سده چهاردهم تا حکمرانان محلی سودان در سده پـانزدهم، بـه خـود جلب میکرد. دولتهای بزرگ گورکانی هند و صفوی ایران در نیمه اول سده ۱۶ پدید شدند و دولت عثمانی نیز در همین زمان به اوج انسجام و قدرت خویش رسید. بدینسان، اروپاییان، کــه آزمندانـه چشـم بـه ثروتهـای شـرق دوختـه بودنـد و راه دستیابی سریع به آن را نه در کوشش و رقابت مسالمت آمیز و عملیات متعارف تجاری که در تهاجم و تصرف قهرآمیز و سوداگریهای ضدانسانی میدیدند، تهاجمی هولناک را به بازرگانان مسلمان آغاز کردند. پرتغالیان آغازگر این جنگ صلیبی نوین بودند. آغازی خونین: کابرال، شکست خورده، به پرتغال بازگشت و کمی بعد، به سال ،١٥٠٢ واسکو داگاما مأموریت جدید خود را آغاز کرد با هدف انهدام کامل ناوگانهـای تجاری مسلمانان و استقرار سلطه انحصاری پرتغال بر راههای دریایی شرق، گامـا ایـن بـار در رأس نـاوگـان نظامی نیرومندی قرار داشت که تعداد آن را بین ١٤ تا ٢١ کشتی ذکر کرده اند؛ به تعبیر ریان، چنان کشتیها و تسلیحات آتشینی که هیچ ناوگان آسیایی قدرت مقابله بـا آن را نداشت. گاما در مسیر خود ابتدا در بندر کیلوا خراج مفصلی از حکمران مسلمان شــهر گرفت و به کشتار مردم دست زد، سپس بــه بنـدر کالیکوت رفت و کشـتیهای تجـار مسلمانان را در این بندر نابود کرد. او با تهاجم به بنادر اصلی منطقه موجی بیسابقه از خشونت و وحشت آفرید. ریان، که با همدلی آشکار از زندگی گاما سخن میگوید، هدف اصلی مأموریت او را نه غارتگری و سلطه بلکه تنها و تنها ورود پرتغالیها به تجارت اقیانوس هند که تحـت سلطه مسلمانها قرار داشت عنوان میکند! او مینویسـد: مأموریت اکتشـافی پـدرو کابرال در سال ١٥٠٠ ثابت کرد که انحصار مسلمانان بر تجارت شرق را نمیتوان از طریق مذاکره یا رقابت مسالمت آمیز ازمیان برد؛ تنها راه اِعمال قهر بیرحمانه بود. ریان میافزاید: گاما این درس را به اروپاییان آموخت کـه موثرتریـن راه بـرای شکستن انحصار تجارت ادویه به دست مسلمانان زور اسلحه است. تاریخ هند آکسفورد نیز مأموریت گاما را اخراج تجار مسلمان از سواحل مالابار عنوان میکند و میافزاید وی در این مأموریت همان خشونتی را علیه مسلمانان به کار برد که پرتغالیها و اسپانیاییها علیه مسلمانان شبه جزیره ایبری به کار میبردند و سرانجام نیز موفق به اخراج تجار مسلمان از سواحل مالابار شد. ارنست ماندل توصیفی جامع و منصفانه از مأموریت گاما به دست داده است: سفر دوم واسکا داگاما در رأس یک ناوگان جنگی تمام عیار مرکب از ٢١ کشتی بدان انجامید که انحصاری جدید (انحصار بازرگانی ادویه) جانشین انحصار مصری- ونیزی شود. این کار بدون خونریزی انجام نشد. ایـن نوعی جنگ صلیبی بازرگانان فلفل، دارچین، و میخک بودکه نشانه های سفاکی های وحشتناک را بـا خـود داشت. علیه مسلمانان منفور، که پرتغالیها پس از راندنشان از مغرب و سرکوبیشان در سرزمین بربرها در انتهای جهان با شگفتی بدانان برخوردند، ظاهراً هر وسیله ای مجاز بود. حریق و کشتار گروهی، ویران کردن شهرهای بزرگ، سوزاندن کشتیها با سرنشینان آنها، سلاخی اسیران، که دستها و بینی ها و گوشهایشان را بـه نشانه تمسخر برای پادشاهان وحشی میفرستادند؛ این بود دلاوریهای شهسوار مسیح! او تنها یکی از برهمن هایی را که به همانگونه مثله شده بـود زنده گذاشت، زیرا این برهمن میبایست نشانه های پیروزی هولناک را به گوش حاکمان محلی برساند. این سرآغاز دورانی است که دکتر ریان با مباهات آن را عصر واسکو داگاما مینامد. واسکو داگاما در دسامبر سال ١٥٠٣ به لیسبون بازگشت. در سـال ١٥١٩ پادشاه پرتغال عنوان کنت ویدیگورا، را به وی اعطا کرد. در سال ١٥٢٤ از سوی خوان سوم، پادشاه پرتغال، به عنوان نایب السلطنه پرتغال در شرق منصوب شد ولی مدت کوتاهی پس از سفر به هند، در ٢٤ دسامبر ،١٥٢٤ در بندر کوچن (ساحل مالابار) درگذشت. راهی که گاما گشود، با فرانسیسکو دال میدا و آلفونسو دالبوکرک، پی گرفته شد. المیدا این افتخار را داشت که در سالهای ١٥٠٥ تا ١٥٠٩ با عنوان پرطمطراق نخستین نایب السلطنه پرتغال در شرق حضور داشته باشد. او میگفت: تا زمانیکه در دریاها قدرتمند باشید هند متعلق به شماست، ولی زمانیکه چنین قدرتی نداشته باشید داشتن دژی در ساحل بیفایده است. ولی درواقع، بنیاد واقعی قدرت پرتغال در شرق را آلفونسو دالبوکرک (١٤٥٣ تا ١٥١٥) نهاد؛ کسی که برخی مورخین غربی مفتخرانه او را نخستین فردی میدانند که پس از اسکندر مقدونی یک امپراتوری اروپایی در مشرق زمین ایجاد کرد. دایرة المعارف آمریکانا، البوکرک را بنیانگذار امپراتوری پرتغال در شرق میخواند و میافزاید: وی بـه مارس (خدای جنگ) پرتغالی و الفونسوی کبیر نیز شهرت داشت! بنوشته وینسنت اسمیت، البوکرک نگاهی وسیعتر از المیدا داشت و استراتژی او تاسیس یک امپراتوری پرتغالی در شرق بود. اسمیت این استراتژی را چنین شرح میدهد: البوکرک با ایجاد پایگاههایی که تمامی مدخل های دریایی را در بر میگرفت (در شرق آفریقا، دهانه دریای سرخ، هرمز، مالابار و مالاکا) کنترل استراتژیک اقیانوس هند را نصیب پرتغال کرد. از این پایگاهها، که در اسـتحکاماتی اسـتوار جـای داشـتند، کشتیهای اقیانوس پیمای پرتغالی کشتیهای کندروتر عرب را به هراس میانداختند. آمریکانا نیز هدف عملیات البوکرک را ایجاد یک رشـته پایگاههـای مسـتحکم ساحلی میداند با هدف کنترل تجارت مسلمانان در شرق. سدید السلطنه کبابی مینویسد: پرتغالیان با اعزام آلفونسو دالبوکرک... تا ١١٧ سال (اواسط دولت صفویه) حکومت بیدادگر و استعماری و پرظلم و ستم خود را در تمامی این نواحی در نهایت قدرت و خشونت ادامه دادند. راههای دریایی را زیر نظر گرفتند. حکومتها و عاملان سیاسی و تجاری را به میل خود تغییر و تبدیل میدادند. عشور و باج و گمرکهای فوق العاده از کالاها و بازرگانان میگرفتند. مساجد را میسوزانیدند و خود را یگانه مالک و فرمانفرما و رئیس و امیر و صاحب اختیار تمامی این مناطق وسیع میشناختند و به پادشاه پرتغال بندگی این مردمان را تهنیت و تبریک میگفتند. در سال ،١٥٠٣ در همان زمان که گاما به پرتغال بازگشت، البوکرک در رأس ناوگـان نظامی پرتغال به شرق رفت. مأموریت اصلی وی احداث دژی مستحکم، بعنوان پایگــاه منطقه ای پرتغال، در ساحل کوچن بود. وی پس از انجام این مأموریت در سال ١٥٠٤ به لیسبون بازگشت.به یاد داشته باشیم کــه در آن زمـان احـداث اسـتحکامات بـا نیروی بردگانی که از سواحل آفریقا به اسارت بـرده میشـد انجـام مـیگرفت و عـلاوه بـر آن، پرتغالیها برای اداره بردگان و ایجاد پایگاه خود قطعاً بـه نیروهـای مـزدور بومی نیـاز داشتند. این اقدام یا از طریق جلب طوایـف مسـتعد محلی انجـام میشـد یـا از طریـق جابجایی های جمعیتی و انتقال گروههای شناخته شده و مورد اطمینان از سایر مناطق. کمی پس از بـازگشت البوکرک، در سـال ،١٥٠٥ مـانوئل المیـدا را بعنـوان نایب السلطنه خود به هند گسیل داشت. ولی مدت کوتاهی بعد از این انتصاب پشـیمان شد، در سال ١٥٠٦ البوکرک را در سـمت فوق منصوب کـرد و او در رأس نـاوگـانی نیرومند راهی منطقه شد. البوکرک در سال ١٥٠٧ بــه جزیـره هرمـز تاخت و آن را به تصرف درآورد. او در این جزیره قلعه ای بپا کرد و پس از اقامتی طولانی و تاراج بنادر و سواحل خلیج فارس راهی کوچن شد تا مسند نیابت سلطنت را از المیدا تحویل گیرد. وی در سال ١٥٠٨ به هند رسید ولی، بنوشته آمریکانا، المیدا حاضر بـه پذیـرش فرمـان مانوئل نشد و البوکرک را زندانی کرد. المیدا از زمان استقرار در کوچن تهاجم گسترده ای را به سواحل هند و شـرق آفریقـا آغاز کرده بود که با غارت و آتش زدن بنادر کوچــک و روسـتاهای سـاحلی همـراه بـود. احداث قلعه سن توم در ساحل مدرس کنونی، تهاجم بــه بنـادر گجـرات و نـیز اشـغال ممباسا، مالیندی و کیلوا در همین زمان صورت گرفت. توصیف یکی از مورخیـن معـاصر از ماجرای اشغال بنادر فــوق گویـای ابعـاد بـهره گـیری پرتغالیهـا از تمـامی تمـهیدات ناجوانمردانه و خدعه گرانه است: پرتغالیها که از تجارت پررونق زنگبار خبر داشتند، در اندیشــه تسـلط بـر آن کشـور افتادند. در ١٦ ژوئیه سال ١٥٠٠ پدرو کابرال، ملاح دیگر پرتغالی، با شش کشتی بـه کیلوا رسید که نامه ای از امپراتور برای سلطان دارم. سلطان امیر ابراهیم شـیرازی از ملاقات وی خودداری کرد و پدرو کابرال هم بازگشت. اما دوباره به جزیره مراجعت نمود و خواهش کرد که یکی از افسران او را که بیمار است در کیلوا نگه دارند تا بهبود یابد. حاکم با این تقاضا موافقت کرد. ولی آن افسر بیمار نبود، بلکه به بهانه بیماری در کیلوا ماند که درباره قدرت دفاعی و استحکامات آن شهر جاسوسی کند. دو سال بعد (١٥٠٢) واسکو داگاما به ساحل کیلوا آمد و سلطان را بـه کشـتی خـود احضار کرد. امیر ابراهیم به کشتی رفت و دریاسالار پرتغـالی بـدو پیشـنهاد کـرد کـه سروری و حکومت پرتغال را بپذیرد. امیر ابراهیم نپذیرفت و دریاسالار پرتغالی دسـتور داد که وی را زندانی کنند و شهر را به آتش بکشند. امیر ابراهیم بنـاچـار پذیرفـت کـه سالی هزار لیره خراج بدهد و پرچم پرتغال را بر فراز قصر خود نصب کنــد. گامـا خـراج سال اول را به طلا و جواهر گرفت و اهتزاز پرچم پرتغال را بر فراز قصر دید، آنگـاه بـه کشور خود بازگشت. این پرچم نشان آن بود که کیلوا استقلال خــود را از دسـت داده اسـت. پـس از آن، پرتغالیها نواحی زنگبار و براوه و ممباسا را نیز تصرف کردند و بدین ترتیـب تجـارت و حکومت شرق آفریقا به دست پرتغالیها افتاد. اما حاکم کیلوا هنوز نمیخواست دنده بـه قضا بدهد و تصمیم گرفت قلعه ای برای دفاع از بندر بسازد. ولی بـا اینکـه مـردم بـا فداکاری در بنای قلعه شرکت کردند، هنوز تمام نشده پرتغالیها سر رسیدند. این بار فرانسیسکو دالمیدا، دریاسالار دیگر پرتغالی، آمـده بـود کـه انحصـار تجـارت آفریقای شرقی را برای دولت متبوع خـود تثبیـت کنـد. وی پـس از غـارت و تخریـب ممباسا به کیلوا آمد و از دیدن قلعه نیمه تمام دانست که امیر ابراهیم در چه اندیشه ای است. او را بازخواست کرد که چرا باج معهود را نپرداخته و پرچم پرتغال را از قصر خـود پایین آورده. امیر ابراهیم به دریاسالار مغـرور پرتغـالی جوابی نـداد و دالمیدا هـم بـه سربازان پرتغالی دستور داد تا شهر را تصرف کنند. امیر ابراهیم از در مخفی قصر با جمعی از همراهان خود به جنگلها پناه برد. پرتغالیها هم کیلوا را غــارت کردنـد و در عرض سه هفته یک قلعه سنگی در آنجا بنا کردند و یکی از طرفداران خـود را بـه نـام محمد نکونی به حکومت نشاندند و یکصد و پنجاه سرباز پرتغالی برای حفــظ شـهر در قلعه گذاشتند. تکاپوی خونین المیدا بی نتیجه بود و نتوانست او را در سمتش تثبیت کنـد. در سـال ١٥٠٩ ناوگان بعدی پرتغال از راه رسید، المیدا را از سمتش خلع کــرد و البوکـرک را در مقام نایب السلطنه پادشاه پرتغال در شرق جای داد و بدینسان مرحله جدیدی آغاز شد. نخستین اقدام البوکرک تهاجم به جزیره استراتژیک گوا (گهوکـه) بـود کـه در آن زمان در قلمرو حکمران مستقل بیجاپور جای داشـت. پرتغالیهـا در سـال ١٥١٠ ایـن جزیره را به اشغال دائم خود در آوردند. بنوشته وینسنت اسمیت، البوکرک پس از اشـغال جزیره گوا، تمامی سکنه مسلمان آن را اخراج نمود. او میافزاید: ایــن اولیـن قطعـه از سرزمین هند بود که از زمان اسکندر کبیر تا آن روز مستقیماً تحت فرمان اروپاییان قرار گرفت. از این پس، گوا به مقر نایب السلطنه و مرکز امپراتوری پرتغال در شرق بدل شد و در آن قلعه و شهری معظم بر پا شد که تـا سـالهای مدید مرکـز اصلی تکـاپـوی ماجراجویان اروپایی در منطقه بود. البوکرک در این سال به بندر کالیکوت نیز حمله برد، شهر را اشغال و غارت کرد و به انتقام اخراج کابرال کاخ حکمــران را بـه آتـش کشـید و آنگاه قلعه ای مستحکم در بندر به پاکرد. در سالها بعد، تا زمان مرگ، البوکرک بطور مدام در کار تــهاجم بـه بنـادر اصلی منطقه و غارت بنادر و جزایر کوچـک و روسـتاهای سـاحلی بـود. مـهمترین اقدامـات او چنین است: در سال ،١٥١١ شهر مالاکا، در دماغه شبه جزیره مالایا، را تصرف کرد. این بنـدر بـه مدت ١٣٠ سال در تصرف پرتغالیها ماند و پیش از پیدایش ســنگاپـور، در اوایـل سـده نوزدهم، نقش اصلی را در تجارت خاور دور داشت. بنوشته آمریکانا، تصرف مالاکا از آنــرو اهمیت داشت که از آن پس کنترل تجارت ادویه را در دست پرتغالیها قرار داد. درسال ،١٥١٢ بندر مسقط را اشغال کرد که تا سال ١٦٤٨ در تصرف پرتغالیها بود. او سایر بنادر سواحل عمان را نیز غارت کرد، مسلمانان را قتل عام نمـود و مسـاجد را بـه آتش کشید. برای نمونه، سدیدالسلطنه کبابی از قلهات، بنـدری بـا سـکنه ایرانی، خـبر میدهد که دارای مسجدی زیبا با کاشــی کاری ایرانـی بـود و البوکـرک آن را بـه آتـش کشید. در سال ١٥١٣ به بندر عدن حمله برد، ولی با مقاومت قهرمانانـه مـردم ناکـام مـاند. تهاجم بعدی پرتغالیها به عدن در سال ١٥١٦ نیز بی نتیجه بود. در سال ١٥١٤ بار دیگر جزیره هرمز را، که یکی از مهمترین بنادر تجاری جــهان آن روز، با اهمیتی در ردیف مالاکا، بود، تصرف کرد. این بار، این مرکز مهم تجاری به مــدت ١٠٨ سال در تصرف پرتغالیها بود. زمانیکه البوکرک در هرمز مستقر بـود، بـه علـت سـعایت دشـمنانش در لیسـبون از سمت نیابت سلطنت و فرماندهی کل نیروهای پرتغال در شرق خلع شـد. وی راهی گـوا شد ولی پیش از رسیدن به مقصد، در ١٦ دسامبر ،١٥١٥ در کشتی درگذشت. آلفونسو دالبوکرک هرچند تاراجگری بی پروا بیش نبود، ولی بی آنکه خــود بدانـد در این دوران پنج ساله (١٥١٠ تا ١٥١٥) نخستین سنگ پایه های امپراتوری مستعمراتی غرب را در آسیا و آفریقا پی ریخت و بنای عظیمی که بعدها کمپانی هند شرقی انگلیس برپــا کرد، چنانکه خواهیم دید، بر این شالوده استوار است. در دهه های بعد، تهاجم پرتغالیها همچنان ادامه داشت. آنــان دژهـای خـود را، کـه مورخین غربی گاه معصومانه آن را دفاتر تجاری پرتغال مینامند، در بمبئی، دامـان، بندر دیو، سوکوترا، کانتون و بندر حقلی مستقر کردند؛ و سپس دامنه نفــوذ خـود را بـه جزایر ملوک، جاوه، سیام، فرمز، ژاپن و ماکائو گسترش دادند. آرمانهای صلیبی یا تجارت ماوراء بحار؟ ایزابل و فردیناند به نام مسیحیت و کلیسای رم غرناطه را به خاک و خون کشیدند و دستگاه تفتیش عقاید را علیه مسلمانان به پا کردند. مانوئل ثروتمند نیز به نام جــهاد صلیبی علیه کفار، تاراجگران دریایی خود را روانه سواحل غرب آفریقا و سپس مشـرق زمین کرد. هنری دریانورد به هنگام شکار برده و گامـا و البوکـرک در زمـان کشـتار و مثله کردن مسلمانان، انهدام کشتیهای حامل حجاج مکه و به آتش کشیدن مساجد و غارت خزاین، خود را شهسواران مسیح، میخواندند. البوکرک مفتخرانه خود را نابود کننده مسلمانان و آزادکننده بومیان مینامید. جرج کرزن مینویسد: هنوز دو سال از قرن جدید [سده شانزدهم] نگذشته بود که کاشف کامیاب [گاما] بــا سمت فرماندهی دسته ای قوی از چند ناو دوباره به کار افتاد تا آنچه را که فقط کشف کرده بود این بار تصرف کند. فرمانی هم از دستگاه پاپ صادر و بـه امانوئل، پادشـاه پرتغال، لقب پرطمطراق خداوند دریاداری و فتح و ظفر و بانی تجارت با اتیوپی، ایران و هندوستان اعطا شد... سپس آلفونسو دالبوکرک با نیروی نظامی به نصـب پـرچـم پرتغال در هر نقطه قابل تصرف و اشغال اقدام نمود و دستور داد هر که در برابر جان نثاران مسیح مقاومت نماید گلوله و شمشیر نصیب یابد... بدون اجازه دولت پرتغـال هیچ کشتی در اقیانوسها حق عبور نداشت. فاتحان برای خود حق انحصاری مبتنی بر زور تأمین کرده بودند. از ژاپن تا بحر احمر همه جا بیرق آن دولت در اهتزاز بود. ضمنـا ظلم و جور نایب السلطنه های پرتغال و فســاد و بدکـرداری مـأموران جـزء و تعصـب و تنگ نظری آن کسانی که می پنداشته اند کار تجارت را با رسـالت روحانی تـوأم سازند رفته رفته پایه و اساس دستگاهی را که با زور و قلدری نهاده شده بود سست نمود. روشن است این آرمانهای صلیبی، که پاپ نیز بر آن صحه گذارده و آن را ســتوده بود، پوششی ریاکارانـه و عوام فریبانـه بیـش نبـود بـرای پوشـاندن جامـه تقـدس بـر چپاول گریهایی سخت حریصانه و آزمندانه. اهداف واقعی این تهاجم صلیبی را در ایــن سخن البوکرک به روشنی میتوان دریافت: اگر ما تجارت مالاکا را از دست اعراب خارج کنیم، قاهره و مکه ورشکست خواهند شد و ونیزی ها نیز چــاره ای نخواهنـد داشـت جـز اینکه برای خرید کالاهای مورد نیاز تجار خویش را روانه پرتغال کنند. چنین نیز شد. با گشایش راه تجارت مستقیم دریایی اروپا با شــرق به وسـیله واسـکو داگاما، از طریق دماغه امید نیک، تجارت ایتالیا اهمیت خود را از دست داد و راه افــول پیش گرفت. پس از سال ،١٤٩٨ تجارت ونیز و جنوا و امور مالی فلورانس رو بــه انحطـاط رفـت. تقریباً در اوایل سال ،١٥٠٢ پرتغالیان فلفل موجود در هند را چندان زیاد میخریدند کـه تجار مصری و ونیزی برای صدور چیزی نمی یافتند. بهای فلفل در یک ســال در بـازار ریالتو [ونیز] یک ثلث بالا رفت و حال آنکه در لیسبون به نصف قیمت رایج در ونیز به فروش میرسید. در نتیجه، سوداگران آلمانی شروع به تخلیه کشتیهای خود از ساحل کانال بزرگ و انتقال مراکز خرید خــود بـه پرتغـال کردنـد... تبدیـل راه مدیترانـه ای - مصری هند به یک مسیر دریایی، و توسعه تجارت اروپا با آمریکا، کشورهای آتلانتیک را ثروتمند و ایتالیا را فقیر ساخت... بتدریج، ملل مدیترانه رو به انحطاط نهادند زیرا از سر راه سفر مردم و کالاها برکنار بودند؛ ملل آتلانتیک، که با تجارت و طـلای آمریکـا ثروتمند شده بودند، پیش افتادند. این انقلابی بود در راههای تجارت. بدینسان، تا اوایل سده هفدهم کنترل بازارهای اروپا به دسـت پرتغالیها افتاد که پایگاه های خود را در سواحل اقیانوس هند و خاوردور استوار کرده بودند. در اواخر سـده شانزدهم، بتدریج قدرت دریایی پرتغال رو به افــول نـهاد و اسـتفاده از راه دماغـه امیـد نیک برای سایر اروپاییان ممکن شد. نخستین کسانی که این انحصار را در هم شکستند هلندیها بودند. آنها در سال ۱۵۹۵ موفق شدند از این مسیر چهار کشتی تجـاری خـود را به هند برسانند. سه سال بعد، هلندیها تهاجم به مستملکات پرتغال در سواحل قاره آفریقا را آغاز کردند. معهذا، تا اوایل سده هفدهم برتری پرتغالیها در دریاها و سواحل و جزایر شرق تداوم یافت و تنها در این زمان بود که در پی یک رشته از حوادث این اسطوره در هم شکست: تصرف گجرات (١٥٧٣) و بنگال (١٥٧٦) به وسیله اکبرشاه گورکانی و امتداد اقتدار دولت مرکزی دهلی به سواحل هند، تصرف جزایر ملوک (شــرق اندونزی) کـه از مستملکات مهم پرتغال و مرکز مهم تجارت فلفل به شمار میرفت بوسـیله هلندیهـا (١٦٠٥) جنگ دریایی پرتغالیها با ناوگان تجاری کمپانی هنــد شـرقی انگلیـس بـه فرمـاندهی کاپیتان بست (١٦١٢) که به شکســت پرتغالیهـا انجـامید، اخـراج پرتغالیهـا و سـایر اروپاییان از جزیره هرمز و پایان دادن به سلطه ١٠٨ ساله آنان بر این بندر مهم تجــاری به وسیله امامقلی خان حکمران فارس و سردار شاه عباس صفوی (١٦٢٢)، پایان دادن به قریب به یک سده سلطه پرتغالیها و سایر اروپاییان بر بندر حقلی به وسیله قاســم خـان حکمران بنگال و سردار شاه جــهان گورکانی (١٦٣٢)، تصـرف مستملکات پرتغـال در مالاکا (١٦٤١) و سیلان (١٦٥٨) و سواحل مالابار (١٦٦٣) به وسیله کمپانی هند شــرقی هلند، و سرانجام انضمام مدرس و بنادر جنوبی هند بـه دولـت مرکـزی دهلی به وسـیله اورنگ زیب و پایان دادن به بیش از یک و نیــم قـرن سـلطه اروپاییـان بـر ایـن منطقـه در سال ١٦٨٧ گردید. توضیح: دماغه امید نیک، در جنوب آفریقا، در سال ١٤٨٧ بوسیله بارتولومه دیاز برای اروپاییان کشف شد و وی آن را دماغه توفانی نـامید. دماغـه امیـد نیـک، نامی است که خوان دوم، پادشاه پرتغال، به آن داد. در این دوران، پرتغالیها با احداث قلعه های مستحکم در تمامی مناطق استراتژیک ساحلی، که کشتیها برای تأمین تدارکات خود مجبور به استفاده از آنها بودند و استقرار نیروهای مسلح کافی در این مناطق، از راه دریایی دماغه امید نیک بشدت و خشونت محافظت میکردند و مانع اسـتفاده سایر اروپاییان از این مسیر میشدند. تلاشهـای مکـرر انگلیسـیها و هلندیهـا بـرای شکسـتن ایـن انحصار بی نتیجه و گاه فاجعه آمیز بود. این جزایر بجز یک دوره کوتاه که به اشغال انگلیسیها در آمد تا آستانه جنگ دوم جــهانی در تصـرف هلند بود. مجموعه حوادث فوق، بر سلطه بلامنازع این نخسـتین امپراتـوری مسـتعمراتی معاصر غرب نقطه پایان نهاد؛ هرچند تا سده نوزدهم پرتغال همچنان یکی از قدرتهــای مهم استعماری در آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی بــه شـمار میرفـت و تـا سـال ١٨٨٩ اعضای خاندان سلطنتی پرتغال به نام امپراتور برزیل کنترل این سرزمین پهناور را، که دارای معادن غنی طلا و الماس بود، به دست داشتند. پس از افول قدرت پرتغال، آنها تنها بنادر گوا، دامان و دیو را در سواحل هند حفظ کردند. پرسیوال اسپیر بندر گوا در سده ۱۸ را مـوزه امپریالیسم سده شانزدهمی میخواند که در آن تعداد کلیساها بیش از تجارتخانه هاست و تعداد کشیشان بیش از سربازان. این بنادر تا سال ١٩٦١ یعنی دوازده سال پس از استقلال هند، همچنان در تملک دولت پرتغال بود. بدینسان، در سده ۱۷ میـلادی امپراتـوری مسـتعمراتی پرتغـال در شـرق فروپاشید و میراث آن به ملت های دیگر اروپایی، بویژه انگلیس و هلند، انتقال یافت. در آینده با ساختار و مکانیسم این انتقال میراث آشنا خواهیم شد و خواهیم دید که چگونه معماران واقعی این امپراتوری در قالب یک الیگارشی منسجم استعمارگر تداوم و تسلسل آن را از آغاز تا به امروز حفظ کرده اند.

سلمان فارسی بخش ۵۰
بهترین جانشین: ابوسعید خُدْرى، از سلمان فارسى روایت کرده است، که پیامبر (ص) فرمود: إنَّ وَصِیّی وَ مَوضِعَ سِرّی، وَ خَیْرَ مَنْ أترُکُ بَعْدِی وَ یُنجِزُ عِدَتی وَ یَقْضی دَیْنی، عَلیُّ بنُ أبی طالب علیه‌السلام (کنز العمال، مقتل خوارزمى) یعنی: براستى که جانشین من، گنجینه سرّ من است، و بهترین کسى است که از خود به یادگار میگذارم، و به پیمان من عمل میکند و دَین مرا ادا مى نماید، و او على بن ابى طالب (علیه‌السلام) است.

فاطیما بخش ۱۳
چند نکته دیگر در این باره وجود دارد: در غرب و اروپا برخی این پدیده را مقدس میدانند و هرساله به زیارت این مکان میروند. کتاب‌های متعددی در این باره نوشته و حتی فیلم هایی نیز تولید شده است. نام فاتیما و فاطیما رواج یافت و حتی مسلمانان از نام فاطیما استقبال کردند. مسیحیان کاتولیک و کلیسا از این امور برای تائید خود و بازگشت به معنوییت و دعا استفاده کردند. استفاده سیاسی از این ماجرا نیز بسیار است، ارتباط این قضیه با جنگ جهانی، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ترور پاپ و....برخی از امور دیگر از این استفاده ها یا سوءاستفاده ها است. آخرین بازمانده این واقعه کیست؟ مطابق پیشگویی فاطیما ، جاسینتا و فرانچسکو در سال‌های ۱۹۱۹ و ۱۹۲۰ بسوی ابدیت شتافتند ولی لوسی باقی ماند و بقیه عمر را رخت رهبانیت بر تن کرد. او یک راهبه بود. لوسی در سال ۱۳۸۴ هجری شمسی در سن ۹۰ و بقول دیگر در ۹۷ سالگی وفات کرد. بسیاری از انسان‌هایی که متعهد به یک دین یا معنویت هستند با تسبیح مانوس‌اند، چه برای انجام یک عبادت مذهبی چه بعنوان یک یادآور و نشانه معنوی. درباره اینکه استفاده از تسبیح برای اولین بار از کدام سرزمین و کدام آیین به ما رسیده، اقوال متعددند و صحت روایت‌هایشان اغلب نامعلوم؛ اما در چند مقطع زمانی، حوادثی روی داده که معنای دیگری به تسبیح و استفاده از آن بخشیده‌است. پیدایش تسبیح در اسلام به همان سال‌های نخستش بازمیگردد، آن هنگام که دختر پیامبر آخرین، کودکانی خردسال داشت و رسیدگی به امور خانه هم برایش دشوار شده‌بود پس به خدمت پدر رسید و گره‌گشایی خاتم پیامبران برای یگانه دخترش دستور تسبیحاتی بود به او که به تسبیحات حضرت زهرا مشهور شد. این واقعه باعث شد تا فاطمه زهرا (س) برای خود تسبیحی بسازد و پس از آن، استفاده از تسبیح در میان مسلمانان و به خصوص شیعیان رایج شد. اما در مسیحیت ماجرا فرق میکند و خبری از کاربرد تسبیح توسط حضرت مریم و عیسی مسیح، در هیچ منبعی در سال‌های زندگانی‌شان نیست. در منابع دروغین و غیر مستند بصورت خرافه نقل است اولین بار که مریم مقدس با تسبیحی دیده شده، در سال ۱۲۰۸ میلادی بود، زمانی که او بر دومینیک متجلی شد. پس از آن بود که دعای تسبیح و استفاده از آن تقریبا به همین شمایلی که در مسیحیت می‌شناسیم، در میان دسته‌ای از مسیحیان رایج شد. سال تجلی مریم (س) بر دومینیک در افسانه ای دروغین، معادل سالی در حوالی قرن هفتم هجری قمری است، به بیان دقیق‌تر سال ۶۰۴ یا ۶۰۵ هجری قمری. در واقع آنچه بر دومینیک گذشت، قرنها بعدتر از پیدایش ذکر تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها و ساخت تسبیحی بدست ایشان بوده‌است. تاریخ را که ورق میزنم، میان این قرن‌های باقی، از زنان دیگری سخن به میان نرفته‌است که تسبیحشان به‌اندازه حضرت فاطمه دختر پیامبر اکرم (ص) نمادین و خاص بوده باشد. از پررنگ‌ترین اتفاق‌های دنیای مسیحیت در دوران معاصر واقعه‌ای است که از آن با نام معجزه بانوی ما فاطیما یا Our Lady of Fatima Miracle یاد میشود. قصه فاطیما (یا فاتیما) را تقریبا و پراکنده همه ما شنیده‌ایم و اگر هم به گوشمان نخورده باید از رسانه‌های خواب زده ممنون باشیم که این فرصت معنوی معاصر را از انسان سرشلوغ و اغلب آنلاین و مطلع امروز دریغ کرده‌است! اما قصه‌ی این اعجاز چیست: سه کودک پرتغالی همواره برای چرای دام‌هایشان به منطقه‌ای در نزدیکی محل سکونتشان میرفتند که از آن با نام Cova da Iria یاد شده؛ روز ۱۳ ماه می سال ۱۹۱۷ که دنیا درگیر جنگ جهانی اول بود و ظاهرا آن روز هم روزی بود از روزهای همیشگی جنگ‌زده، آنها تصمیم میگیرند دعای تسبیح را بخوانند، اما این دعا با همه دعاهای تسبیح مشابهی که دیگران خواندند، تفاوت هایی عجیب داشت و نتیجه هم سلسله اتفاق‌هایی بود که حتی کلیسا را متقاعد کرد تا نام معجزه را بر آنها بگذارد و این معجزه چنین رقم خورد: به محض ادای دعای تسبیح، آسمان دگرگون شد، بانویی نورانی با پوششی کامل و در حالیکه تسبیحی به دست داشت، از آسمان نازل شد و خود را زنی معرفی کرد که از بهشت آمده‌است و وعده شش دیدار متوالی در روز ۱۳ هرماه را در همان مکان به کودکان داد. ابتدا لوسیا و جاسنتینا و سپس فرانسیسکو میتوانستند بانو را ببینند اما شنیدن همه سخنان او گویا برای هرسه ممکن نبود و در این میان، لوسیا سهم بیشتری از این تجربه معنوی داشته‌است. علاقه شدید کودکان به قلب بانو از دیگر اعجازها بود و لزوم رنج‌کشیدن آن سه کودک و خواندن مداوم دعای تسبیح از دیگر توصیه‌های بانوی تسبیح به آنها. از جمله سخنان و پیشگویی‌های بانوی تسبیح درباره جنگ جهانی اول و خطر آغاز جنگ جهانی دوم، نمایشی از دوزخیان و یک پیشگویی درباره آینده بود که تا سالیانی بعد هرگز انتشار نیافت. در سال ۱۹۸۱ پاپ ژان پل دوم مورد سوءقصدی نافرجام قرارگرفت. حدود بیست سال بعد از ترور او، واتیکان اعلام کرد که پیش‌بینی این ترور همان راز سوم فاطیما بوده که لوسیا آن را حدود سال ۱۹۴۱ میلادی نوشت اما تا سال ۱۹۶۰ میلادی از واتیکان قول گرفته بود تا مسکوت بماند. در سال ۱۹۸۱ هم که این ترور رقم خورد و بر اساس ظواهر، زمان مناسب و یا حتی دیرهنگامی برای اعلام پیشگویی بود، باز هم این راز منتشر نشد و طبق گزارش‌های فعلی، سرانجام سال ۲۰۰۰ میلادی اولین زمان اعلان عمومی راز سوم فاطیما بود. طبق خاطرات لوسیا، آن کودکان نام آن فرد خونین را که احساس میکردند، همان پدر مقدس است، هرگز نمیدانستند و هویت او برایشان نامعلوم بود. طبق پیشگویی بانوی تسبیح، آن مرد با گلوله‌های تعدادی سرباز کشته میشود. پاپ ژان پل دوم بعدها گلوله یا گلوله‌هایی را که از بدنش خارج شده بود به عبادتگاه فاطیما تقدیم میکند و به نوعی نجات جانش را مدیون پیشگویی بانوی تسبیح از قتل آن مرد مقدس میداند. در اثنای همین دیدارهاست که بانو وعده مرگ زودهنگام جاسنتینا و فرانسیسکو و حضورشان در بهشت را میدهد. چندسال بعد از مرگ جاسنتینا و نبش قبر او به پیکر نسبتا سالمی که متعلق به جاسنتینا بود میرسند. حتی در مستندهایی اعلام شد که روح او و برادرش فرانسیسکو توانایی دعا برای شفای بیماری‌های سخت را نیز دارد. اعجاز فاطیما در شش دیدار اتفاق افتاد و مردم از دیدن شمایل و شنیدن صدای بانویی که در پاسخ به سوال لوسیا خودش را بانوی تسبیح معرفی کرده بود، ناتوان بودند. سرانجام برای سیراب‌کردن چشمان سایر حاضران، در آخرین میعاد، خورشید در برابر دیدگان مردم رقصید، حرکاتی که گویا ابتدا برای مردم بدیع و جذاب و بعد هول‌انگیز شد تا بشارت و هشدار خورشید و درواقع بانوی تسبیح را همه به عیان، لمس کنند. معجزه‌ای که از آن با نام Miracle of the Sun یا رقص خورشید یاد میشود.

حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدرانش علیه السلام روایت کند که در وصیت پیامبر صلى الله علیه و آله به على علیه السلام چنین آمده است : اى على (ع) سه خصلت است که در دنیا و آخرت از بزرگوارى هاى اخلاقى شمرده مى شود: اینکه از کسى که به تو ستم نموده در گذرى و با کسى که از تو بریده پیوند برقرار کنى و در برابر کسى که با تو نادانى نموده بردبارى به خرج دهى.
حدیث :
امام سجاد علیه السلام فرمود: بر تو روا نیست که هر آنچه خواهى بگویى زیرا خداوند میفرماید: (و لا تقف ما لیس لک به علم: از آنچه که به آن علم ندارى پیروى مکن) و بر تو روا نیست که هر آنچه خواهى بشنوى زیرا خداى عزوجل میفرماید: ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسولا: همانا گوش و چشم و دل همه مورد پرسش ‍ واقع خواهند شد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود، بالاترین و برترین عبادت مداوم تفکر کردن درباره خداوند و قدرت اوست.