مهم نیست چهرتون زشته یا زیبا، اما مهمه درونتون زیبا باشه، چون همیشه آدمایی که محو درونتون میشن موندنی تر از کساییَن که محو ظاهرتون میشن.

شلوغ بود و چوپان، مدام این پا و آن پا میکرد. به او گفتم: چرا اینقدر نگرانی؟ گفت: گوسفندانم را رها کردهام و آمدهام، میترسم گرگ آنها را پاره کنند! گفتم: چرا گوسفندانت را به خدا نسپردهای؟ چوپان گفت: سپردهام، اما او خدای گرگها هم هست.
ای یار جفاکرده پیوندبریده
این بود وفاداری و عهد تو ندیده
در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دهن آلوده یوسف ندریده
ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند
افسانه مجنون به لیلی نرسیده
در خواب گزیده لب شیرین گل اندام
از خواب نباشد مگر انگشت گزیده
بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم
چون طفل دوان در پی گنجشک پریده
تحقیق پیرامون کودک درون، ادامه از قبل... آیا والدین ما مقصر هستند؟ هدف از بیان این موضوع این است که حالا با این وضعیت که پدر و مادرم با من جوری رفتار کردن که من در وضعیت مطلوبی نباشم، ممکن است از خودم راضی نباشم و والد درونم افسار زندگی را به دست گرفته باشد و اجازه زندگی به من نمیدهد و محیطم بسته است، همیشه مراقب هستم که اشتباهی نکنم.چه میتوان کرد؟ یا برعکس، کودکم بیش از حد افسار زندگی من را به دست گرفته و در هر موقعیتی ناراحت میشوم، همیشه از بقیه توقع دارم، زود رنجم، قهر میکنم، پرخاش میکنم و... چه میتوان کرد؟ اینکه شما در این وضعیت هستید، هیچ ایرادی ندارد. مهم این است که الان شما نسبت به وضعیت خودتان آگاه شدید و این بشارت را به همراه دارد که امکان تغییر هست و والدین شما هم مقصر نبودند. در واقع ما در کودکی مان اینگونه درمورد خودمان، محیط مان، اطرافیان مان این موضوعات را برداشت کردهایم و این موضوع را به مرور درون مان تکرار میکنیم. در واقع به خودمان ثابت میکنیم که زندگی واقعا همین است آدم ها همین هستند و اشتباه ما اینجاست که ما در این وضعیت باقی مانده ایم و به زندگی خود ادامه میدهیم.
چگونه این وضعیت را تغییر دهیم؟ افرادی فقط میتوانند بعد از آگاهی نسبت به وضعیت خودشان شروع به تغییر کنند که کودک درون شان را به سمت کودک سالم یا والد سرزنشگر را به سمت والد حمایتگر هدایت کنند. این کار با کمک مشاور و شرکت در دوره های آموزشی مناسب قابل اجرا است. افرادی که طرز فکرهایی مثل: سرنوشت ما از قبل نوشته شده است و در گذشته والدین با من اینجوری رفتار کرده اند که دیگر امکان تغییر دادن نیست، دنیا همین است و مگه میشه تغییر کرد؟ را دارند، در روند درمان قرار نمیگیرند و تقریبا تغییر را غیر ممکن میدانند. این افراد درمان نمیشوند. افرادی که تغییر میکنند معمولا دو دسته هستند: دسته اول افرادی که فکر میکنند میتوان تغییر کرد و زندگی بهتری را تجربه کرد. دومین دسته افرادی هستند که دیگر تحمل وضعیت بد زندگی شان را ندارند و از حاکمیت والد سرزنشگر یا کودک بیمار خسته شدند و شروع به تغییر به سمت بالغ شان و داشتن یک زندگی کارآمد میکنند.
تشخیص والد سرزنشگر و کودک بیمار: اینکه والد سرزنشگر ما درون ما حاکم است یا کودک بیمار، یک سری نشانه هایی دارد. نشانه های والد: مثل عذاب وجدان، اینکار را نکنی اگر فلان چیز شود چی؟ مراقب باش نباید این کار را بکنی، چرا این کار را انجام دادی؟ (حالت سرزنشی) در واقع کسی که خیلی والد سرزنشگر داشته باشد، معمولا یا خیلی کم کاری میکند یا کار خاصی نمیکند چون احتمال اشتباه کردنش هست. احتمال اینکه بدجلوه کند و نتوانسته بچه خوبی باشد، مردم چی میگن، زشته و... واژه کنترل گر و سرزنشگر معمولا باهم هستند چون والد در وهله اول شما را کنترل میکند اگر به حرف آن کوش نکنید شما را سرزنش میکند. از تبعات آن ممکن است فرد اعتماد به نفس پایینی داشته باشد و یا به دنبال تائید طلبی باشد. نشانه های کودک بیمار: وقتی چیزی را میخواهید توقع دارید همون موقع بهش برسید، غر میزنید، تا زمانی که شما تمرکز روی رفتار دیگران دارید نمیتوانید رفتار های خودتان را ببینید. گاهی اوقات انقدر ما غرق در دنیای دیگران هستیم که خودمان را نمی بینیم و فقط اشکال دیگران را میبینیم و حق را به خودمان میدهیم. مردم هم با وجه والد یا کودک شان با شما رفتار میکنند. با فرزندان خود چگونه رفتار کنیم تا این موارد برای آنها تکرار نشوند؟ اول روی کودک درون خودتان کار کنید. اگر توانستید با کودک درون تان ارتباط بگیرید و او را تربیت کنید، قطعا کودک خود را هم میتوانید تربیت کنید. شما هر کاری با خودتان میکنید همان کار را با فرزندان تان انجام میدهید. در هر جایگاهی که توقع دارید خودتان باشید، فکر میکنید بهترین نوع تربیت و رفتار با فرزندان تان همان است. چرا با شناخت کودک درون مان با فرزند خود رفتار بهتری داریم؟ زمانی که شما یاد بگیرید خودتان را از مهارها رها کنید، میدانید که چطور به فرزندان تان کمک کنید و به آنها اجازه بعضی رفتارها را بدهید. فرد باید اول خودش روی خود کار کند چون فرزندان آینه رفتار های خودمان هستند. پس اگر روی خودمان کار کنیم به یک سری از مسائل آگاه میشویم و از یک سری باورهای غلط رها میشویم و باعث میشود تا فرزندان مان را بخاطر بعضی باید نباید های غلط از بعضی از کارها منع نکنیم و آزادی عمل به آنها بدهیم. بطور مثال، زمانی که از بعضی والدین میپرسیم: آیا به کودک درون خودتان رسیدگی میکنید؟ تفریح میکنید؟ میگویند: نه، دیگر در سن ما این مدل تفریح ها زشت است. تفریح کردن نه تنها زشت نیست بلکه جزو ۵ نیاز اصلی انسان است و اگر فردی بعضی از تفریح ها را برای خود منع کند، کودک درون او دچار مشکل میشود و چون این کودک آزادی ندارد، تبعات آن از جای دیگر سر باز میزند. چطوری؟ بطور مثال کودک حال بدی دارد، عصبانی میشود، با شما همراهی نمیکند و به سمت رشد نمیرود مثلا در دوران کودکی، مدرسه نمیرود و میگوید که مریض است و بعد از مدتی واقعا مریض میشود. یکی از مهارها این است که فرد با دروغی به اسم مریضی که واقعیت پیدا میکند(بخاطر تلقین های روانی) خودش را از بعضی کارها از جمله سلامتی محروم میکند چون سلامتی مسئولیت دارد. خلاصه، درون ما خیلی پیچیده است و با همین درونی که خودمان درون آن گم شدیم داریم زندگی میکنیم و فرزندان مان را تربیت میکنیم.
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش چهاردهم: مقصود از زندگانی چیست؟ میتوان چنین استنباط نمود که در درون این بدن مادی ما چراغی بر افروخته و روشن است و خود ما نیز در فروغ آن محاط میباشیم و جاده را که ما در آن افتاده و کار میکنیم کاملا مشخص و معین گردیده، یعنی حال میدانیم که چه هستیم و بکجا میرویم. پس از این قرار این قضیه بر ما معلوم شد که دیگر فقط نبایستی در صدد انجام و کسب منافع مادی شخصی بر آئیم بلکه بایستی با کمال جدیت و استقامت برای پیشرفت و ارتقاء روحی خود کوشش نمائیم، منظور نهائی و آخرین مرام زندگانی تکامل است و آن جاده که ما را بدین شارع بزرگ و مقدس هدایت مینماید همانا ترقی و پیشرفت تدریجی خود ما است. این راه خیلی طولانی و طاقت فرسا است و بایستی که آنرا بتأنی پیمود. اما هر قدر موجود تجدید زندگانیها نموده و پیشرفت میکند چنین تصور کرده و بنظر وی میرسد که مرام و نصب العین حقیقی که مسافات بسیاری از آن پرت افتاده، از او دورتر میگردد؛ و حال آنکه این قسم نیست و باید دانست که این موجود هر مرحله و درجه را که طی میکند بواسطه مجاهدات و زحماتی را که متحمل گشته اجر و پاداشی برای خود تهیه کرده و از روی همین مساعی تجاربی تحصیل نموده و قواء عقلانی معنوی خویش را بدین وسیله توسعه و پرورش داده است. مقدرات کلیه افراد بشر یکسان و مشابه است، احدی را بر دیگری رجحان و مزیتی نبوده، و جاده تکامل یکی است و موجودات عموماً بایستی همان راه را بپیمایند و در طی این مراحل بلا استثناء بایستى انواع و اقسام موانعی که در پیش پای خود مشاهده میکنند منکوب نموده بر آنها تسلط یافته و بدین وسیله یک قسم عاقبت یا انجامی بجهت خویش آماده و تأمین نمایند، البته صحیح است که ما خود مختار و آزادیم و میتوانیم این دوره را بهر نحو که مایلیم خواه سریع و خواه کند پایان رسانیده و دیر یا زود بحد کمال رهسپار شویم و البته خود آزادیم و میتوانیم در انواع و اقسام تنعمات مادی و عیش و عشرت بسر برده و بدین وسیله زندگانیها و مراحل زیادی را در عطالت، بیکاری یا رذلت و شرارت بگذرانیم ولی نبایستی غافل بود که وقتی حس تکلیف ما را بیدار کرده، متنبه ساخته و بما گوشمالی کاملی خواهد داد و در اینوقت است که درد و رنج محرک این سستی و رخوت شده و ناچار ما مجبور میشویم که دوره تکاملی را که مدتها بحال وقفه افتاده و ذره ای پیش نرفته بود ادامه داده و بجانب مقصود رهسپار گردیم. در میان ارواح چیزی که موجود است فقط اختلاف درجات آنها است و بهمین واسطه بعضی خوشبخت و فرخنده و برخی دیگر بیچاره و وامانده هستند و بطور اختلاف کم وبیش یک آتیه خوش یا ناخوشی برای خود تهیه مینمایند. هرگاه هر یک از ما خود را حکم قرار دهد خواهد دید که افراد بشر یک قسم قدم در جاده تکامل نگذارده و همه بیک شکل پیش نرفته اند و چنانکه قبلا نیز متذکر گشتیم بعضی با قدمهای سریع و تند و برخی با قدمهای بطنی و کند بجانب مقصود جلو رفته اند. اختلاف و عدم تساوی که در قواء مشاعری و اخلاق تودهها مشاهده میکنیم بهمین خاطر است. یعنی از همین جاست که میتوان بخوبی استنباط کرد که چرا بعضی مراتب عقلانی و اخلاقیشان بلند و برخی دیگر بتفاوت پست و متوسط است. ولی ماها همگی از یک مبداء جدا شده و تماما اولاد یک پدر میباشیم و بواسطه زندگانیهای متوالیه و تکثر حیات هر دفعه به او نزدیک تر گشته و با امثال و اقران خود بایستی یک خانواده معظم که عبارت از فامیل بزرگ ارواح باشد تشکیل داده، تمام فضا را پرساخته و در کلیه نقاط گیتی مسکن و مأوى اختیار نمائیم. در این علم چیزی را که ما در موجودات مشاهده میکنیم مجاهدت و دنبال گیری آنها در تعلیم و تربیت شخصی و همینطور مساعی وکوشش ایشان است برای حصول بتناسب و انتظام عمومی عالمگیر. هر یک از افراد بشر بواسطه اعمالی را اعم از خوب یا بد که مرتکب میگردد بقسمی موقعیت و آتیه خود را مرتب و منظم میسازد یعنی نتیجه همین است که در آینده خود او بازگشت کرده و موجب حفظ و محارست وی میگردد هر گاه این موجود زندگانی خود را فقط در هوی و هوسهای شهوانیه بسر برد و در راه خیر و صلاح عمل خود را عقیم گذارده قدمی بر ندارد، بلاشک در منجلاب پستی باقیماند و از شأن و مقام وی نیز کاسته میگردد تا آنکه بواسطه رنج و مشقت خود را منزه و پاک سازد. بمجرد اینکه این مرحله را پیمود یعنی تا اندازه پاک و تصفیه شد از اینجا است که دوره تکامل وی با طرز بهتر و آبرومند تری ادامه مییابد، بلکه موجود بایستی بنسبت خطایایی که مرتکب گردیده، آنها را ترمیم و جبران نماید. برای قضاوت اعمال نیک و بد، در پیش خود ما هیچ قاضی و داور و هیچ دژخیمی غیر از وجدان شخصی خود کس دیگری را نداریم، و این وجدان مادامی که دوره تاریک و ظلمانی مادی خویش را طی کرد، از آن مراحل بیرون آمده و در آنوقت است که این وجدان یکه پهلوان میدان و حکم فرما واقع میگردد بهمان قسم که در انتظام فیزیکی این اصل بر قرار است در انتظام اخلاقی نیز این مسئله محقق و ثابت است که بغیر از اسباب و آثار هیچ چیز دیگری موجود نیست. این اسباب و آثار را فقط یک قانون بزرگ متین و لغزش ناپذیری اداره کرده و بر آن فرمانروائی مینماید چیزی را که ما آرزوی جهالت خود ظلم و بی عدالتی مینامیم همانا این بی عدالتیها ترمیم و جبران خطایا و بی کفایتیهای گذشته خود ماست و غرض از مقدارات بشر همانا تأدیه قروض سنگین و انباشته شده است که در طی ادوار بیکران بروی هم جمع شده و ما قانوناً آنها را بخود مدیون و مقروض میباشیم. پس از این قرار زندگانى فعلى ما بلاشک نتیجه و ثمره مستقیمی است از زندگانیهای گذشته، همان قسم که زندگانیهای آتیه عبارت خواهد بود از نتیجه اعمال فعلی و امروزه ما. روح مادامی که جسد جدیدی برای جان دادن بآن برای خود انتخاب کرد، کلیه خصایص و عیوب و تمام خوبیها و بدی هائی را که از زندگانیهای ما قبل کسب نموده، با خود همراه آورده و در او منقوش میباشد ما بدست خود یک بنیان اخلاقی بالنسبه متینی را استوار نموده آتیه خود را خودمان تنظیم مینمائیم و مکان و فضائی را که بایستی در آن تجدید حیات نمائیم و یا آنکه آن را اشغال کنیم، خود ما آنرا تهیه و آماده خواهیم نمود. تنها بواسطه قانون عود ارواح است که عدالت کامل و قطعی بر تمام عوالم پرتوافکنده و جهان را فروزان مینماید و هر موجودی که بمرتبه و درجه عقل و شعور رسید از اینجاست که قلم در دست گرفته نقاش مقدرات خود میشود و به اراده و میل خویشتن میتواند بندها و زنجیرهای رنج آمیزی که او را محکم بماده متصل کرده اند، آنها را از یکدیگر بگسلد و از قیود ماده مستخلص گردد. برای تأثید مدعی خوبست وضعیات پر زحمت و اسف آور بعضی از افراد توده را مشاهده کرده و آنوقت خواهیم فهمید علت العلل این امر همانا بواسطه اجرای قانون عود ارواح است. پس با این وصف هر زندگانی خطاکار و مقصری بایستی باز خریده شده و بواسطه رنج و تعب تقاص پس دهد. بالاخره موقع آن میرسد که ارواح خود پسند و خود خواه نیز در نتیجه تحمل رنج و مشقت و افتادن بورطه نکبت و بیچارگی کاملا متواضع و فروتن شده و وقتی نیز خواهد آمد که اشخاص عاطل و تنبل ناچار و از روی اجبار بایستی زحمات و مشقات طاقت فرسائی را متحمل گشته و از دل و جان قبول کنند. این مسئله نیز واضح است، هر کس که سایر همنوعان خود را رنجانید و باعث اذیت و عذاب آنها گشت، او نیز بایستی بنوبه خود رنجور و در رنج و عذاب بسر برد. معهذا میتوان گفت که این روح بطور دائم و همیشگی مقهور و معلول این عالم ارضی تاریک و ظلمانی نیست. بدین معنی که پس از حصول و کسب بعضی از صفات لازمه این زمین را ترک گفته و بعوالم نورانی و روشن دیگری رهسپار خواهد شد. یعنی در فضای بی قیاسی که کرات و شموس در آن پراکنده گشته آنها را طی طریق نموده و بالاخره در یکی از این کرات بمکان مناسبی رسیده و مانند سایر ارواح عوالم مزبور که در آنجا مسکن نموده اند او نیز زندگانی میکند و باز بتدریج ترقی کرده این عوالم جدیده را پیموده و چون در هر مرتبه مراحل و امکنه جدیدی را ملاقات مینمائید، لا ینقطع بر درجات اخلاقی و کمال خود اضافه نموده و بهمین قسم پس از طی مراحل: لا تعدو لاتحصالی از مرگ و حیات، و ترقی و تنزل در محل زندگانی این موجود باز بتدریج از معاودت بعوالم جسمانی و تجدید زندگانیهای متوالیه مستخلص گشته داخل در عوالم روحی میگردد و در آنوقت در حکومت موجودات و اشیاء واقع شده بواسطه اعمال خود در حفظ انتظام علم و اجرای نقشه خداوندی آلت واقع شده و کمک مینماید. بلی از این قرار است سر عظیمی که در روح انسانی موجود میباشد! و چنانکه قبلا نیز گفته شد تمام قانون مقدرات این روح در خود از منقوش ومنقور میباشد. کسی که توانست بکنه این قوانین و احکام پی برد و این معمای مشکل را فهمیده و حل کنند او کسی است که از حقیقت معرفت زندگانی آگاه و بهرمند گشته است. این روح بمنزله جرقه یا شراره است که از کانون الوهیت صادر و خارج شده، و بهر اندازه که بر هوی و هوسهای نفسانیه خود غلبه نماید و بر حس خودخواهی فطری تسلط یابد، یک زمینه سعادت ابدی برای خویشتن فراهم مینماید و لذت ارزش این خوشی و سعادت بمراتب بیش از زحمت و عسرتی است که او صرف تسلط آن هوی و هوسها و خود پسندی کرده است. و بهشت موعود بیک معنى همانا نتایج مجاهدات و مساعی ما میباشد. این بهشت از ما چندان دور نیست بلکه در خود ماست. اشخاصی که در این زندگانی خوشبخت یا بدبخت میباشند، اثرات خوشبختی و بدبختی و بزرگی یا نکبت آنها همانا منوط و مربوط به نتایج اعمال خودشان است. و نداها یا صداهای خوش آهنگ یا خشنی که انسان اغلب از اعماق خود استماع میکند آنها تماماً تفاسیر وتعالیم قانون کبیر میباشد و البته هر قدر انسان بیشتر در جاده تکامل قدم گذارده پیش میرود بهمان اندازه هم این نداها و صیحهها قوی تر و بزرگ تر میگردد. روح به تنهائی برای خود عالمی محسوب میشود یعنی یک عالمی که ظلمت و نور در آن با یکدیگر مخلوط و ممزوج میباشد و هر قدر که انسان بیشتر در آنها تعمق و مطالعه بجای آرد بر تعجب و تحیرش زیادتر افزوده میگردد. و در چین و خمهای همین عالم است که قدرتهای جدیدی در حال توالد و تناسل بوده و منتظر آن ساعتی میباشند که بعرصه وجود آمده و مانند غنچههای گل شکفته و ظاهر گردند بهر اندازه که روح تصفیه و پاک میشود بهمان اندازه تصورات و افکار او بیشتر نمو و توسعه پیدا میکند، حال هرگاه بخواهیم کلیه صفات و مزایائی را که این روح فعلا در این وضعیت حاضره داراست و این قسم ما را مجذوب خود نموده واسطه بعضى استعدادهای فطری و هوش و فراستی که داراست و در مقابل ما اینطور جلوه و دلربائی میکند. بالنسبه به مزایا ومحسناتی بعدها در یک روزگاری بعد از این حالت یعنی در زندگانیهای عالیتری کسب خواهد نمود، مقایسه نمائیم خواهیم دانست که بهیچ وجه با آنها قابل مقایسه نبوده و در مقابل آن مزایا سرمایه قلیل و غیر قابل اهمیت محسوب خواهد گشت گرچه اکنون نیز این روح دارای منابع و چشمههای مکنونه بیشمار و بکر و مالک حواس درونی رنگارنگ و مختلفه و سر چشمههای احساسات و عواطف پاینده ایست ولی تنها چیزی که مانع از تجلی و تظاهر این کمالات معنوی و سرمایههای اخلاقی میگردد تأثیرات این بدن مادی و خشن ماست که همیشه از تجلیات و پیشرفت آن جلوگیری مینماید. فقط اشخاصی که باین مقامات نائل گشته اند یک عده از مردمان منتخب و بر جسته بوده اند که پیرایهها و مقیدات ارضی را بکلی پشت پازده و بواسطه فداکاری، محبت و نیکی بنوع خود را تصفیه نموده و نمونه از آن حظایظ و لذایذ را در این عالم بذائقه خود چشیده و حس کرده اند. بهیچ وجه نمیتوان آن احساسات و عوالمی که این قسم آنها را مست و سرشار مینماید با زبان ساده بسایر اشخاص توضیح داده و تبلیغ نمود. زیرا سایرین بواسطه فقدان اهمیت و عدم حس تعقل و مطالعه به این چیزها خندیده و تمام آنها را موهومات و خرافات میپندارند.
مرگ و عقوبات:
از آنجا که مرام زندگانی مقاماً بالاتر و شامخ تر از آنست که بتوان الفاظ بی معنای بخت و طالع یا سعادت و بدبختی را بدان اطلاق نمود از این رو یک قسم انقلابات و تحریکات مخصوصی در مقاصد و تصورات نهائی ما احداث میگردد، گیتی در حقیقت جولانگاهی است که روح در عرصه آن جد و جهد نموده و میکوشد که به ارتقاء و بلندی سوق یابد و حصول بدین مراتب بغیر از راه مجاهدت، کار، فداکاری و زحمت و رنج بقسم دیگری برای احدی میسر نمیگردد. رنج و تعب خواه جمالی باشد، خواه اخلاقی یکی از عوامل لازمه تکامل و وظیفه قوی و نیرومندی برای ترقی و پیشرفت محسوب میشود همانا بواسطه رنج و محنت است که میتوانیم خود را بهتر بشناسیم و بر هوی و هوسهای نفسانیه خویش تسلط یافته و بیشتر حب خیر خواهی و محبت نسبت بدیگران را در خود ایجاد نمائیم. آن چیزی را که موجود در طی زندگانی خود مجبور است جستجو نموده و آنرا دریابد توأماً علم و محبت است. هر قدر انسان بیشتر بردانش و فضیلت خود بیفزاید عشق و محبت او زیادتر گشته و در نتیجه بیشتر ترقی و پیشرفت میکند. رنج و تعب تنها وسیله است که ما را باسبابی که مورث آن رنج و تعب شده است آگاه میکند تا آنکه بالاخره آن اسباب را مقهور خود کرده و دیگر بکار نبریم، خلاصه رنج و تعب واقع یک نوع محبت بسیار شدیدی نسبت باشخاصی که در مورد رنج و تعب واقع میشوند احداث مینماید
درد و رنج یعنی وسیله یا اسباب تزکیه و تصفیه نفس، مدرسه ایست که انسان در آن درس بردباری و حوصله، استقامت، پاکدامنی، توکل و تمام مزایای اخلاقی و تکالیف خیلی صعب و دشوار را آموخته و تحصیل میکند درد و رنج بمثابه کوره ملتهب و پرآتشی است که حس خود خواهی و تکبر و نخوت در آن بکلی ذوب گشته و از بین میرود. گاهی اتفاق میافتد که اشخاص رنج دیده در یک موقعیتهای تاریک و تنگی گرفتار گشته در این هنگام خودداری از آنها سلب شده، خدا را منکر و بدنیا و مافیها فحش و ناسزا داده و میگویند عدالتی در کار نیست! ولی بعد از آنکه مصائب و بلایای وارده از آنها دور گشت و اشخاص مزبور خود را مورد آزمایش قرار میدهند، میبینند که آن مصائب گرچه ظاهراً بنظر آنها مظلوم کش و منافی با عدالت بوده است، ولی باطناً بخیر و صلاح ایشان تمام میشده و از اینجاست که میفهمند تنها چیزی که باعث ارتقاء و حصول بدین مقامات عالی تر و بهتر شده همین مصائب و بلایا بوده و در اینحال حس خیر خواهی، شفقت و رحمت به بیچارگان بیشتر در نظر آنها جلوه نموده و دستگیری از واماندگان بیشتر و بهتر بجهت ایشان میسر میگردد. تمام بدی هائی که در زندگانی یافت میشود دست بهم داده و برای ارتقاء و تکامل ما وسیله و کمک واقع میشود حقارت، خفت، انواع و اقسام علل مزاجی، مصائب و بلایایی را که اشخاص در عرصه زندگانی با آنها تماس پیدا میکنند، بتدریج از آن بدیها و بلایا خوبی وصلاح نتیجه میشود و بهمین دلیل است که در این عالم جسمانی کفه رنج و تعب بر خوشی و سرور چربیده و فزونی دارد. زحمت و رنج منش و طرز سلوک اشخاص را جلا میدهد. احساسات و عواطف قلبیه خشن را تلطیف و بی غل و غش نموده و اشخاص متکبر و خود خواه را متواضع و متخاشع میسازد. علاوه بر این رنج و تعب دارای فواید و محسنات دیگری است. فایده آن اینست که میتواند با اصول شیمیائی بندها و رشته هائی را که روح بوسیله آنها به بدن جسمانی مادی متصل شده تماماً آن رشتهها را گسلانده و پاره کند و همچنین این رنج و تعب میتواند روح را از سیالات خشنی که او را احاطه نموده، حتی پس از مرگ هم که باشد ویرا بیرون آورده و در مدارج پست نگاهدارد (این مسئله در بعضی از موارد زندگانیهای کوتاه اطفال خردسالی را که در صغر سن میمیرند بیان کرده و توضیح میدهد. این اطفال گرچه بعرصه نرسیده و باصطلاح نارس از این عالم جسمانی میروند، ولی معهذا با همین عمر کوتاه توانسته اند شمه از دانش و یا کدامنی لازمه را برای صعود بمقام بالاترى کسب نموده و با خود همراه برند و از آنجا که یک نوع عایق مادی در این زندگانی جسمانی مانع از ترقی و صعود آنها شده، از این سبب بدین زندگانی پر درد و رنج خاتمه داده و تا اندازه تصفیه و پاک میکردند) ما نبایستی بدرد و رنج لعنت فرستاده و بدان پرخاش کنیم زیرا این تنها وسیله ایست که ما را از سستی و بی علاقگی بیرون آورده و حس شهوانی را در ما خفه میسازد، رنج و تعب بمنزله حجار یا مجسمه ساز ماهری است که روح ما را حجاری نموده و بهترین ترکیب و کامل ترین تناسب و ظرافت و زیبائی را باو اهداء مینماید. زحمت و رنج تنها علاج و داروئی است که میتواند ما را از بی تجربگی و خامی بیرون آورد قادر مطلق با ما بندگان خود بعینه مانند همان مادر مال اندیشی که با طفل نافرمان خود رفتار میکند عمل مینماید. مادامی که در مقابل صیحهها و دعوتهای او بی اعتنائی و مقاومت نشان داده و از اجرای تدابیر و مصلحت او سر پیچی نمائیم، در آنوقت است که ضعف و اغفال در ما رخنه یافته و ادبار و نکبت ما را جولانگاه خود قرار خواهد داد و در این هنگام میفهمیم که دوره نکبت و محنت بهترین مکتبی است که انسان میتواند بعقل وفراست پی برد. بلی از این قرار است سر نوشت اکثر مردم و مخلوق در این عالم. گاهی اتفاق میافتد در یک شب تاریکی که گاه بگاه فروغ رعدو برق میدهد، انسان مجبور شود جادههای صعب العبور و دشواری را پیموده و با کمال عسرت پاهای عریان خود را بسنگها و سخرهها و خارهای آن جاده آزرده و خود را رنجور و فرسوده سازد، بلی رنج و تعب همین است و در حقیقت ما بایستی آن را تقدیس و تقدیر نمائیم زیرا تنها همین رنج و تعب است که یک نوع جنبش و حرکت مخصوصی بوجود ما داده از پیلههای ارضی و علاقه مندیهای مهمل منصرف ساخته و در عوض یک نوع قریحه و استعدادی در ما تولید میکند که چیزهائی را که حقیقه عالی و زیباست احساس مینمائیم. در اثر این گونه تعلیمات ترس و دهشت مرگ در احدی راه نخواهد یافت، زیرا مردن هیچ نیست غیر از یک تغییر شکل و تجدید حیاتی که حتماً برای موجود لازم و واجب است و در حقیقت هیچ ذیروحی در عالم نمیمیرد و مرگ فقط یک کیفیت ظاهری است و تنها چیزی که در موقع مرگ از بین رفته و تغییر میکند ترکیب خارجی یعنی این بدن جسمانی است. ولی عامل مهمه حیاتی یا روح عبارت از وحدتی است که بهیچ وجه تغییر نکرده لایتجزا و همیشه باقیست و این روح با جسم سیاله که همیشه با او همراه است پس از آنکه از این بدن مادی مفارقت کرد تمام کمالات و قواء اخلاقی و عقلانی را که عبارت از انوار، آمال، تقویها قدرتها و غیره باشد و روح آنها را در طی زندگانیهای ارضی کسب نموده و بدست آورده است با خود بعالم دیگر همراه میبرد و چنانکه گفته اند سرمایههای اخلاقی بقسمی پاینده و بر قرارند که نه هرگز کرم خوردگی پیدا کرده و نه زنگ آنها را فاسد نموده و نه آنکه هرگز دزدان میتوانند به آنها شبیخون زده و آنها را ربوده ببرند. خلاصه تنها ثروت و توشه که بدرد ما خورده و میتوانیم آن را بعوالم دیگر منتقل نموده، همراه خود ببریم، و از پرتو آن در زندگانی آتیه استفاده نمائیم همین سرمایههای اخلاقی و عقلانی میباشد. مرگ و عود روح که پس از زمان معینی بعد از مردن انجام میگیرد عبارت از دو پلکان اساسی ترقی و پیشرفت روح میباشد این مردن و عود یک سلسله عاداتی را که در ما مانند یک پارچه تنگ بافت و محکمی است پاره و خرد کرده و ما را به فراخور حال در محیطهای مختلف قرار میدهند. یعنی همین مردن و عود بافکار ما یک جنبش و جهش جدیدی وارد آورده و خلاصه ما را مجبور میکند که روح خود را با هزار صورت مختلفه انتظام خواه اجتماعی و خواه عمومی وفق دهیم، تا آنکه این روح حالات و شرایط مختلفه ارتقاء را دیده و پیموده و بهمه چیز خو گیرد. هنگامی که خورشید زندگانی غروب کرد و وقت موت فرا رسید یعنی در آن وقتی که هستی ما مانند صفحات دفتری ورق زده شد و صفحه جدید و سفید دیگری پیش آمد در آن موقع است که شخص عاقل نامه اعمال گذشته را پیش کشیده و با کمال دقت مشغول مطالعه و مرور آنها میشود خوشبخت و با سعادت کسی است که در این ساعت خویشتن را مخاطب ساخته و بخود میگوید: ایام و روزگار من با حسن وجه گذشته و انجام گرفته است! با سعادت و فرخنده نیز شخصی است که سر طاعت و تسلیم فرود آورده و باکمال شهامت و شجاعت رنج و تعب جسمانی را متحمل گشته است! زیرا این زحمات و مشقات گرچه در این زندگانی ارضی روح را فوق العاده شکنجه داده و معذب ساخته و در حقیقت او را فرسوده نموده است، ولی در عوض خارج از این عالم جسمانی، یعنی در عالم روحی تمام این زحمات و آلام دور ریخته شده و با هرگونه مرارت و تلخی که روح تا بحال سر و کار داشت، دیگر بهیچ وجه با آنها تماس و اصطکاکی ندارد. و موقعی که شخص عاقل این زندگانی پر مشقت و پر زحمت را بخاطر آورده و از فکر خود میگذراند در حقیقت این زحمات و مشقات طولانی را تقدیس میگوید و در صورتی که وجدان و قلب او کاملا آرام باشد در آن وقت با یک قسم صفای ضمیر و بدون هیچ گونه وحشت و اضطرابی میبیند که موقع رحلت فرا رسیده و وقت آن شده است که این عالم جسمانی را ترک گفته بعالم روحی داخل شود. آیا هرگز آن پروانه قشنگ طلائی را که با بالهای رنگارنگ و الوان خود در هوا پرواز میکند مشاهده کرده اید؟ این پروانه قشنک در بدو امر یعنی هنگامی که در حالت کرمی در غلاف پیله زشت و بی ترکیب خود میزیست چندان مورد توجه نبوده و بلکه منفور همه واقع میشده است. اما ملاحظه کنید همین کرمی که ابتداء با آن وضع کثیف در سطح زمین میخزید ؛ حال چگونه آزادانه و بدون هیچ قسم بند و مانعی در این جو روشن و تابان پرواز نموده و از گلی به گل دیگر خرامیده و از عطر آن گلها محظوظ و مکیف میگردد. کیفیت مرگ نیز با وضعیت این پروانه کم بی شباهت نیست. انسان نیز ابتداء مانند همین کرم پیله است، و علت استحاله و تغییر شکل او همانا بواسطه مردن است، این جسد انسانی یا لباس گوشتی که در حقیقت یک غلاف پست و مسکینی بیش نیست، بحکم ضرورت بایستی حتماً بهمان کارخانه طبیعت عودت نماید؟ ولی روح پس از آنکه عملیات خود را انجام داد، بیک زندگانی بالاتری سوق مییابد؛ و بهمان قسم که روز بلافاصله پس از شب واقع میشود، زندگانی روحی نیز پس از این حیات جسمانی واقع شده و بدین ترتیب ما را از یکدیگر جدا نموده و مابین آنها فاصله واقع میشود. پس حالا که داخل در این ملاحظات گشتیم دیگر بهیچ وجه ترس و وحشتی از مردن نداریم و بهمان قسم که گلواها با کمال جرأت و شهامت مرگ را بدون هیچ گونه خوف و دهشتی استقبال مینمودند ما نیز بنوبه خود بایستی بدون آنکه بزدلی و جبن را در خود راه داده و یا آنکه برای اموات خود عزاداری یا نوحه سرائی نموده و یا آنکه برای آنها تشریفات حزن انگیزی فراهم آورده و خلاصه محزون باشیم، با عزمی راسخ بدانها تأسى جسته و افکار آنها را پیروی کنیم. زیرا فی الحقیقه مفارقت روح از این بدن جسمانی مادى یک استخلاص و رجعتی است بوطن اصلی و حقیقی او پس بایستی در راحتی و خوشحالی او سهیم و شریک کردیم. مرگ بزرگ ترین کاشف اسرار است گاهی اتفاق میافتد که انسان به صائب و بلایائی گرفتار آمده و فوق العاده جا را بر خود تنگ و تار میبیند. در همین هنگام است که خود داری از ما سلب گشته و هر یک خود را مخاطب ساخته میگوید: چرا من بدین دنیای سراسر محنت قدم گذاردم؟ ایکاش که در همان ظلمت و تاریکی عمیق یعنی در آنجائی که ابداً انسان هیچ حس نکرده و نمیفهمد و در آنجائی که اصلا رنج و تعبی موجود نبوده و انسان در بستر راحتی و آسایش با کمال اطمینان غنوده و میارمد من نیز در آنجا زندگانی کرده و در آن نقاط بسر میبردم؟ و در همین موارد شک و تردید و دلتنگی و واماندگی است که ناگهان صدایی شنیده میشود که صیحۀ خود را بلند کرده و بما چنین میگوید: ای موجود رنجور و ضعیف درد و محنت را متحمل شو تا آنکه بلند مرتبه و پاک و تصفیه شوی! بدان که کوکب اقبال تو بلند است و این سرای سپنج و ناپایدار مدفن و مأوای ابدی تو نخواهد بود. بلکه آن عوالمی که در صفوف آسمانها درخشان و فروزانند مسکن و منزلگاه آتیه تو بشمار میروند که قبلا خداوند آنها را برای تو و مخصوص تو برسم ارث آماده و مهیا ساخته است. تو تا ابد ساکن این جهان هستی و بایستی که در این گیتی سکونت اختیار کنی و بهمان قسم که قرنهای پیش بدین جهان تعلق داشتی، در قرنهای آتیه نیز از برای این گیتی محسوب خواهی شد و الساعه نیز خود بیخبری که برای ارتقاء و پیشرفت خویشتن مشغول فراهم آوردن توشه مسافرت و انجام کار میباشی. پس بر تست که با کمال صبر و حوصله و بآرامی و تأنی بدی هائی را که بدست خود برای خود انتخاب کرده، متحمل گردی! و بیفشان در این پریشانی و درد و رنج تخمی را که بلاشک ثمرۀ آن در زندگانی های آتیه بتو باز خواهد گشت! برای سایرین نیز آن تخم را بیفشان همان طور که آنها برایت افشانده اند! ای روح پاینده قدری قدمهای لرزان خود را قوت ده با عزمی راسخ از این پرتگاه هولناک جلوتر قدم گذار و ببین چگونه پرده ظلمت از مقابل دیدگانت برداشته شده و بچه قسم آتیه درخشان بر تو جلوه گر خواهد گشت که صعود از این جبال مرتفعه و پست و بلندیهای صعب العبور مشکل و طاقت فرسا است و سیلابهای عرق جبینت را فرا گرفته طغیان خواهد نمود، ولی در عوض چون بانتهای طریق یعنی به قله و منظور نهائی خود رسیدی و از آن نقطه نظر انداختی خواهی دید که از افق امید چگونه خورشید حقیقت و عدالت تجلی نموده و انوار آن بتو ظاهر و ساطع خواهد شد! آن صدائی که این قسم با ما سخن میراند صدای چه اشخاصی است؟ این صدا همانا صدای اموات یعنی صدای ارواح دوستدار و محبوبی است که قبل از ما پیش دستی کرده و زودتر بدیار زندگانیهای حقیقی رهسپار گردیده اند و مکان ایشان دیگر بهیچوجه در زیر سنک لحد نیست، بلکه مأوای آنها در اعماق عوالم غیر مرئی است که آزادانه گردش کرده و کاملا مواظب و مراقب اعمال و حرکات ما میباشند، همین ارواح از اعماق عوالم غیر مرئی مارا نگاه کرده و بما لبخند میزنند، عجب سری است این سر الهی، و در حقیقت این سرّ سزاوار پرستش و ستایش است! همین ارواح هستند که همیشه با ما ارتباط داشته و پیوسته بما توصیه نموده میگویند: حال خوبست بیائید و شک و تردیدهای خشک و بی مغز را کنار گذارید و بکوشید و جدّ نمائید و یکدیگر را دوست داشته و محبت کنید، زیرا روزی خواهد رسید که شما نیز پس از انجام تکالیف و بذل مساعی لازمه بما ملحق خواهید شد.
اشکالات و ایرادات:
چنانکه مشاهده میشود بسیاری از مسائل که برای عده زیادی از مکتبها تا بحال لا ینحل مانده بود، اکنون تماماً این مسائل بواسطه پیشرفت عقیده به زندگانیهای متوالیه حل و تسویه گشته است و یک سلسله انتقادات و ایرادات وحشت انگیزی که برای خاطر آنها کلنگ مادیت و شکاکیت در ساختمان فلسفه و عمارت حکمت آلهی رخنه پیدا کرده از قبیل، بدی، درد و رنج، عدم تساوی در لیاقت و استعداد، شرایط موجودیت بشری بیعدالتی ظاهری در سرنوشت اشخاص و غیره! تماماً این اشکالات در مقابل فلسفه ارواح مرتفع میگردد.
معهذا در اینجا عده یک سلسله اشکالاتی پیش آورده، و در مقابل فلسفه ارواح جداً ایستادگی نموده و مثلا میگویند که اگر ما قبل از این زندگانی یعنی پیش از ولادت خود زندگانی میکرده و حیاتهای دیگری داشته ایم، پس چرا خاطرات آن زندگانیها را یاد نداشته و از دست داده ایم؟ این ایراد گرچه ظاهرا خیلی بغرنج و بلا جواب بنظر میرسد معهذا جواب آن بسیار سهل است و ما در پاسخ بآنها میگوئیم که خاطرات
زندگانی های گذشته یعنی آن چیزهائی را که ما قبلا دیده و بموقع اجرا گذارده ایم شرط لازم و اساسی برای زندگانی فعلی نیست! هیچ یک از ما از زمان گذشته خود یعنی از آن موقعی که در رحم مادر بودیم و حتی از دوره طفولیت که در گاهواره میآرمیدیم چیزی بخاطر نداریم و بندرت اشخاصی را میتوان یافت که از تاثرات و کارهائی را که در کوچکی انجام داده اند چیزی بیادشان مانده باشد، با آنکه این وقایع و گذار ها جزء لا ینفک زندگانی فعلی و در ضمیر انسان ثبت شده است. همه روزه صبح که از خواب بر میخیزیم اغلب خواب هائی را که در شب همان صبح دیده ایم یادمان نیست، با آنکه این خوابها در موقع حصول خود حقایقی بوده است که انجام یافته و بروز و ظهور کرده است، وقتی که بیدار شده و روح ما در اثر مادیت واقع میشود، از آن خوابها فقط ممکن است بعضی احساسات مبهم و درهمی را در خویشتن یافته ولی بطور واضح ملتفت آنها نیستیم. شب وروز و خواب و بیداری ما بعینه مانند زندگانی های ارضی و روحی میباشد و موضوع خواب نیز بعقیده بعضی بمثل مردن یک مسئله غیر قابل تفسیری بنظر میرسد. در صورتی که توضیح آن نیز خیلی سهل است و این دو حالت یعنی خواب و مرگ بنوبت ما را در تحت شرایط مختلفی بجاهای مشخص و معینی میبرند و شخصیت ما در این دو مرحله مختلف تغییر نکرده، ثابت و برقرار میماند. در خوابهای مانیتیک چنانکه مشاهده میشود روح که از بدن خارج گشت خاطرات گذشته را تماماً بیاد میآورد ولی همین که به بدن جسمانی خود عودت نمود ابداً ذره از آنها را بیاد نداشته و باز بهمین قسم هر گاه او را بحالت خواب مصنوعی در آوریم همان خاطرات فراموش شده را یک بیک بیاد آورده و برای ما شرح میدهد. در این حالت خواب مصنوعی اشخاصی که بخواب رفته اند یک نوع لیاقتها و مهارات مخصوصی از خود بروز میدهند که در موقع بیداری هیچ یک از آن عملیات برای جسم مادی نگشته و تماماً محو میشوند، و تنها علت محو شدن این عملیات بواسطه همین جسم عایق مادی است که آنها را خفه کرده و پنهان میسازد در این دو وضعیت مختلف که خواب و بیداری یا حیات روحی و جسمانی باشد روح دو حالت ذهنی و دو مرحله متناوبی از زندگانی را پیموده و این دو مرحله بیکدیگر مربوط بوده یکی پس از دیگری واقع میشود نسیان یا فراموشی نیز مانند یک پرده ضخیمی است که بعینه همانطوری که خواب را از بیداری جدا میکند زندگانی ارضی را از زندگانیهای سابقه و زندگانی روحی جدا و مجزا میسازد. هرگاه تاثیرات و خاطرات، حق الوقوعی را که روح در طی زندگانی فعلی در حالت خوابهای عمیق خواه خواب طبیعی و خواه خواب مصنوعی بیاد نیاورده و متذکر نگردد، همینطور هم بلا شک خاطرات زندگانیهای قبلی نیز که تذکار آنها بدرجات از خاطرات مزبوره مشکل تر است بیاد نیاورده و بخاطر او نخواهد ماند زیرا وقتی دماغ تأثیرانی را میتواند اخذ نموده و در خود جای و تمرکز دهد که در آنوقت روح با تأثیرات جسمانی تماس داشته و در این بدن مادی بحالت اسارت واقع باشد. حافظه مانند صفحه گرامافونی است که هر چیزی را که در روی خود ثبت نمود همان را بدون کم و زیاد پس میدهد. در هر مرتبه که ما تجدید حیات میکنیم تشکیلات دماغی ما بمثابه یک دفتر سفید و نوینی میگردد که بایستی در روی هر ورق آن احساسات و تصاویری نقش بندد بمجرد اینکه روح به بدن مادی داخل شد، تمام چیزهایی را که در حالت آزادی و استقلال دیده و بخاطر داشته است بکلی فراموش کرده و آن خاطرات را بیاد نمی آورد مگر اینکه مجدداً این محبس موقت یعنی بدن جسمانی را ترک گفته و از این بند مستخلص گردد. فراموش کردن وقایع و حوادث گوناگون زندگانی های گذشته شرط عمده و لازمه مجاهدت و ترقیات هر شخصی است. زیرا در زندگانیهای گذشته بلا شک هر یک از ما خطاهائی را مرتکب گشته و بکارهای مذمومی آلوده بوده ایم و در طی این ازمنه بی قیاس که ما زندگانی میکرده و در اعصار بیکرانی که در وحشی گیری بسر برده ایم، لابد بایستی عیوب و شرارتهای زیادی در خود جمع کنیم، و تازه ما که دیروز مثلا از مرحله بربریت و سبعیت بیرون آمده و مستخلص گشته ایم، هر گاه سیئات اعمال آن دورههای ما قبل را بیاد آوریم، در حقیقت آنها فوق العاده دهشتناک بنظر رسیده و بلکه برای زندگانی فعلی ما نیز بسیار خطرناک و مضر میباشند زیر زندگانی ارضی بنوبه خود اغلب سنگین و غیر قابل تحمل است؛ حال تصور کنید هر گاه بدین آلام و استقام دنیوی فعلی خاطره زحمات، مشقات، شرمساری ها، و سرافکندگیهای سابقه نیز علاوه میگشت آیا ما دیگر میتوانستیم زندگانی خود را ادامه داده و تحمل این همه مصائب را بنمائیم؟ پس انصافاً قیاس کنید که در آنوقت حیات تا چه اندازه مشکل و ممتنع بود! و علاوه بر این آیا نمیتوان گفت که خاطره زندگانیهای هر شخصی بخاطره زندگانیهای اشخاص دیگری هم مربوط بوده است؟ حال اگر این سلسله زندگانی های گذشته خود را گرفته بعقب برگردیم، یعنی رشته تاریخ و سرگذشت زندگانی های شخصی خودمان را مورد مطالعه قرار دهیم بینیم که بسیاری از اعمال با بسیاری از اعمال سایرین تماس داشته و مصادف گشته و در زندگانی های آنها مؤثر بوده است؛ و در این صورت که خصومتها و دشمنیها از بدو خلقت همیشه در کار بوده، یعنی در تمام زندگانیها و قرن بقرن رقابت ها، کینه جوئیها و نفاقها تجدید میشده است، حال میخواهیم بدانیم که اگر خاطرات این زندگانیهای گذشته بیاد ما مانده بود و دشمنانی را که مثلا ما سابق بر این در آن حیاتهای گذشته بقتل رسانده و یا آنها را آزار و ستم نموده ایم، آیا حالا که با ما شده با ما مواجه گشته و ما را میبینند با ما چگونه رفتار خواهند نمود؟ آیا در صدد انتقام و تلافی آن بدیها و جور و ستمها بر نمیامدند؟ پس در اینجا نیز اندکی تأمل و تعمق بجای آورده و قیاس کنیم که در آنوقت حیات چه صورتی بخود میگرفت! در حقیقت عین صلاح و صواب است که یک پرده فراموشی ما مخلوق را موقتاً از یکدیگر جدا نموده و مانع شود از اینکه ما یک سلسله خاطرات دردناک و تألم آور را بیاد آورده و دائماً اسباب زحمت یکدیگر را فراهم نمائیم. و یا آنکه کرده های بدو ناشایست گذشته خود را همه وقت در برابر نظر مجسم کرده و خود را دائماً ملامت داده، رنج و عذاب ببریم و این مسئله محقق است که اگر ما بخطایائی که مرتکب گشته و عواقبی را که آن خطایا در پیش دارند آگاه گردیم، بدون شک این خطاها هر لحظه مانند یک قیافه مهیب و وحشت انگیزی دائماً در مقابل چشمان ما مجسم گشته مانع پیشرفت مساعی ما شده و در نتیجه این زندگانی را تحمل ناپذیر و عقیم خواهد گذارد. هر گاه فراموشی و نسیان در میان نبود، مقصرین بزرگ و جنایتکاران معروف تا ازل و ابد انگشت نمای مخلوق و مورد ملامت و توبیخ عامه واقع میشدند زیاد دور نرویم در همین زندگانی ارضی اشخاصی که مرتکب خطاهائی گشته و بنام عدالت محکوم به مجازات شده اند، مردم تا چه اندازه نسبت بآنها حس خصومت و کینه جوئی نشان داده و جامعه با چه دهشت و ترسی از آنها متنفر و گریزان است؟ و حتی این جامعه نه فقط حاضر نیست که مانند سایر افراد بآنها مقامی اهدا کنند، بلکه ایشان را جزء لشکر شر و آفت محسوب داشته و وجود آنها را اصولا برای خود مضر میداند! حال باز قیاس کنید که هرگاه جنایات زندگانی های خیلی گذشته در نظر عموم اشخاص روشن و آشکار میگشت، چه واقعات سوئی بود که اتفاق نمی افتاد؟
تقریباً همه ما محتاج به آمرزش و فراموشی هستیم. این ظلمت و تاریکی که ضعف و تیره بختی ما را میپوشاند باعث تسلی روح ما گردید یعنی تا اندازه ای از زحمات شاق ما در این عالم میکاهد از آنکه آب فراموشی را آشامیدیم یک زندگانی جدید ولی شادمان تر از زندگانی قبل را شروع خواهیم نمود و در این هنگام خیالات و توهمات سابق بکلی از خاطر ما محو شده و از آنجا که در یک محیطى غیر از آن محیط اولیه وارد شدیم احساسات ما بطرز دیگری بیدار گشته رفتار و طرز سلوک ما فرق کرده و در نتیجه در این زندگانی خطایا وعاداتی را که باعث کندی پیشرفت ما گشته بود متارکه کرده و از دست میدهیم. شخصی که در زندگانی قبل یک نفر مقصر و جانی بود و حال که دوباره بصورت طفل کوچکی متولد گشت میبینیم که با کمال عطوفت و مهربانی عموم خویشاوندان و اطرافیان بدور او گرد آمده باری همه قسم مساعدت و همراهی مبذول داشته تا آنکه او را بعرصه رسانیده و بزرگش میکنند. هر گاه چنین طفل ظاهراً محبوب و محجوبی را که احدی تصور نمیکند روح پلید و جنایتکاری در وی باشد و مردم میفهمیدند که در زندگانی قبل او چه کاره بوده آیا با وی چگونه رفتار میکردند؟ آیا دیگر این طفل قدرت ادامه زندگانی داشت؟ یا آنکه آیا هرگز میتوانست خطایای زندگانی سابق خود را بدین وسیله مرمت و جبران نماید؟
معهذا زندگانی های گذشته بعضی از اشخاص هنوز بکلی از خاطره آنها محو نشده و یک نوع حس مبهمی که آیا آنها قبل از این زندگانی چه بوده اند در اعماق ذهن آنها بطور سر بسته و راکد موجود است. این حس عبارت از منبع و چشمۀ الهامات فطری و تصورات جبلی و خاطرات و احساسات سرّ آمیزی است که مانند یک انعکاس صوت ضعیف شده از دیر زمانی پیش باقی مانده است. حال اگر انسان پیش خود این احساسات را تجزیه و تفکیک نموده و شخصیت خود را با کمال دقت مورد مطالعه قرار دهد غیر ممکن نخواهد بود که احوال و گزارش های گذشته خود را جمع آوری نموده و اگر بجزئیات این گزارشها پی برد لااقل وقایع و اتفاقات برجسته و مهمه آن را بیاد خواهد آورد. در هر مرتبه که روح از این بدن مادی جسمانی مفارقت میکند خاطرات زندگانی های گذشته وی بتدریج از پس پرده فراموشی بیرون آمده و آنها را بیاد مآورد، در زندگانی جسمانی ما مانند نابینائی هستیم که عصای کوری را در دست گرفته پیش میرویم و چون مرگ فرا رسید. به تدریج تمام قضایای مجهوله در برابر نظر ما واضح و آشکار میگردد. وضعیت و حالت فعلی ما تفسیر و نتیجه وقایع گذشته ماست و آتیه درخشان فروزان ما همانا نتیجه اعمال نیک و برجسته است که امروز ما آنها را بموقع اجرا میگذاریم. روح که از عالم جسمانی بعالم روحی داخل شد قواء حسی و مشاعری او به اعلی درجه که داراست براه افتاده و کار میکند و در همین هنگام است که زمان استراحت و فکر و رسیدگی با عمال سابقه برای او روی داده راهی را که طی نموده است جزء بجزء حساب کرده و از اعمال خویشتن خورسند یا بدحال گشته وضعیت خود را کاملا میبیند و در همین هنگام نیز از ارواح عالی تر و بلند مرتبه تر از خود کسب عقیده نموده و نصایح آنها را میپذیرد و بواسطه هدایت و راهنمائی ایشان شجاعانه عزم خود را جزم کرده بموقع خود محیط مناسبی برای خویشتن انتخاب نموده در جسم جدیدی حلول میکند. و چون به بدن جسمانی عود کرد مجدداً تمام خاطرات زندگانیهای گذشته را از دست میدهد. هر قدر که مبارزۀ حیاتی طولانی تر باشد بهمان اندازه هم مساعی و مجاهدت های لازمه برای حصول به ذهن و ترقیات اخلاقی و بکار انداختن قوای مکنونه صعب و دشوار میگردد ولی در هر صورت روح قواء مدرکه و مشاعری خود را همیشه محفوظ داشته و قبل از آنکه مجدداً متولد گردد حس نامعلومی از تصمیمات خویش را همراه دارد و بهمین قسم که دورۀ زندگانیهای خود را طی میکند بواسطه کار و درد و رنجهای فراوان همیشه اصلاحات کامل تری یافته و در هر زندگانی بهتر از زندگانی دیگر میگردد.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله عده اى را به جنگ فرستاد، چون از جنگ بازگشتند فرمود: آفرین به گروهى که جهاد کوچکتر را سپرى کردند و جهاد بزرگتر بر عهده آنان بجاى مانده است، گفتند: اى فرستاده خدا جهاد بزرگتر چیست ؟ فرمود جهاد با نفس.
حدیث :
در روایت دیگرى از امیرالمؤمنین علیه السلام پس از نقل روایتى شبیه به همین روایت است که: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: برترین جهاد، جهاد کسى است که با نفس درون خویش مجاهده میکند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: نفست را بخاطر خودت به زحمت و مشقت بیانداز زیرا اگر چنین نکنى دیگرى خودش را براى تو به زحمت نمى افکند.
بنده خدایی میگفت: وقتی خیلی ناراحتی تصمیم نگیر، وقتی دیر میشه عجله نکن، وقتی خیلی خوشحالی و ذوق زده هستی به کسی قول نده، وقتی یکی دلتو شکست سر یکی دیگه خالی نکن، وقتی بغضت گرفت پیش هر کس و ناکسی گریه نکن شاید همون دشمنت باشه و از ته دل خوشحال بشه، وقتی با یکی چپ افتادی و قهر کردی پشت سرش حرف نزن و بد نگو، شاید دوباره بخوای باهاش دوست بشی، و آخرش اینکه اگر خودت دلت پاکه، فکر نکن همه مثل خودتن.
نه دنیا را بد ساخته اند، و نه انسان را بد آفریده اند، انگار تمام مشکل این است، که بد را خوب رنگ کرده اند، هر چند که روزگار عجیبی شده، حتی وقتی میخندیم منظورمان چیز دیگریست، وقتی همه چیز خوب است بیخودی میترسیم، گویا ما به لنگیدن یک جای کار عادت کردهایم.

مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام
یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد
که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام/ حافظ
فاطیما از زبان لوسیا قسمت هیجدهم: دلگرمی های فرانچسکو و جاستینا، متن زیر از داستان زندگی لوسیا سانتوس است که خاطراتش را از دیدار و معجزه فاطیما تعریف میکند و از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام، تهدیدهای رئیس: طولی نکشید که به والدینمان اطلاع دادند که من و جاسینتا و فرانچسکو باید در روز بعد در ساعت معین در حضور رئیس در ویلس نوا اروم باشیم. و در نتیجه ما باید یک سفر نه مایلی داشته باشم که برای سه بچه کوچک مسافت زیادیست. تنها وسیله حمل و نقل در آن زمان قاطر بود و ما یا باید با دو پای خودمان میرفتیم و یا سوار بر قاطر میشدیم. عمویم فورا پیغام فرستاد که خودش بجای بچه هایش خواهد آمد و بچه ها را نخواهد آورد زیرا آنها تاب یک سفر طولانی آنهم با پای پیاده را نمی آوردند و سواری هم بلد نیستند و نمیتوانند سوار قاطر شوند. و این معنایی ندارد که دو بچه را با آن وضعیت بحضور دادگاه بکشانند. ولی پدر و مادر من درست برعکس آنها فکر میکردند و گفتند دختر ما خواهد آمد. بگذار خودش پاسخ گو باشد. ما هیچ چیز نمیدانیم اگر او دروغ میگوید این برایش بهترین تنبیه است که برود و جواب بدهد. فردا صبح خیلی زود آنها مرا سوار بر قاطر کردند و من به همراه پدر و عمویم عازم شدم. من در راه سه بار از قاطر افتادم. قبلا بحضورتان عرض کرده بودم که جاستینا و فرانچسکو چقدر نگران من بودند آنها فکر میکردند که مرا خواهند کشت. در مورد من چیزی که بیشتر از همه آزارم میداد بی تفاوتی پدر و مادرم نسبت به من بود. وقتی میدیدم عمو و زن عمویم چقدر با محبت با فرزندانشان رفتار میکنند متوجه اختلاف فاحش والدین آنها با والدین خودم میشدم. بخاطر دارم که در طول راه با خودم فکر میکردم عمو و زن عمویم چقدر با پدر و مادرم فرق دارند. آنها برای دفاع از بچه هایشان خود را به خطر می انداختند در حالیکه پدر و مادر من در کمال بی تفاوتی مرا دو دستی تحویل قانون میدادند. و اجازه میدهند هر چه خواستند بر سرم بیاورند. ولی من می بایست صبور باشم. و به خودم در اعماق وجودم یادآوری میکردم که آه خداوند من از اینکه بخاطر عشق به تو و تغییر گناهکاران رنج میبرم شاد هستم. و این صحبتها با خودم و این پژواک درونی مرا تسلی میداد. در دفتر رئیس پلیس من در حضور پدر و عمویم و رئیس پلیس و چند آقای دیگر که نمیشناختم بازجویی شدم. رئیس پلیس مصمم بود با زور مرا وادار کند که راز فاطیما را برملا کنم و قول بدهم که دیگر هرگز به کوا دا ایرا نخواهم رفت. برای رسیدن به مقصدش از هیچ وعده و وعید و همینطور تهدیدی دریغ نکرد. و وقتیکه دید به نتیجه ای نمیرسد مرا رها کرد و گفت حتی اگر به قیمت گرفتن جانم باشد به هدفش خواهد رسید. و بعد عمویم را بخاطر اینکه امرش را اطاعت نکرده بود و بچه هایش را نیاورده بود شدیدا باز خواست کرد و نهایتا اجازه داد به خانه برگردیم.
مشکلات خانوادگی لوسیا: خانواده ام دچار مشکلات تازه ای شده بود و همه سرزنش ها هم متوجه من بود. کوا دا ایرا قطعه زمینی بود که به پدر و مادرم تعلق داشت و در قسمتهای گود حاصلخیز تر بود و در آنجا ذرت و سبزیجات و نخودفرنگی و سایر محصولات کشت میشد. و در قسمتهای شیب دار هم درختهای زیتون و بلوط همیشه سبز کشت شده بود. و حالا که رفت و آمد مردم به زمینها شروع شده بود ما دیگر نمی توانستیم در آنجا کشت و زرع کنیم. همه محصولات زیر پا لگد مال شده بود. از آنجاییکه اکثرا از شیب تپه بالا آمده بودند، حیواناتشان هر آنچه را که پیدا کرده بودند خورده بودند و به همه جا خسارت وارد کرده بودند. مادرم بر محصولات از دست رفته اش گریه و زاری میکرد و به من میگفت اگر خواستی چیزی برای خوردن پیدا کنی برو و از بانویت بخواه به تو بدهد. و خواهرم هم ادامه میداد بله هر کشتی در کوا دا ایرا هست را از همین راه میتوانی بدست آوری. این سخنان به راستی قلب مرا میشکست تا بدانجا که به سختی میتوانستم تکه ای نان بخورم. مادرم برای اینکه مرا وادار به گفتن حقیقت کند با جاروی دستی یا یک تکه چوب از دسته چوب کنار شومینه کتکم میزد. ولی با این وجود از آنجا که او یک مادر بود نگران سلامتی من هم بود و سعی میکرد قدرت و سلامت از دست رفته مرا بازیابد. او وقتی مرا چنان لاغر و رنگ پریده میدید دلواپسم میشد و نگران بود که بیمار شوم. مادر بینوایم حالا که درک میکنم او در آن زمان در چه موقعیتی قرار داشته و او در نوع رفتارش با من حق داشت زیرا واقعا فکر میکرد که من دورغ میگویم و حالا برایش ناراحت میشوم. با فیض و برکت الهی من هیچوقت کوچکترین فکر یا احساس خشم در مورد نوع رفتاری که مادرم داشت نداشتم. از آنجاییکه فرشته قبلا به من گفته بود که خداوند در صدد است رنجهای زیادی را بر دوش من قرار دهد من در همه این ماجراها همواره دست خدا را میدیدم. عشق و محبت و احترامی که به مادرم داشتم بیشتر میشد درست مثل اینکه مرا خیلی با عزت مورد محبت قرار داده باشد. و الان هم بابت نوع رفتاری که با من داشت خیلی بیشتر سپاسگزارش هستم تا اینکه مرا در ناز و نوازش و محبت غرق میکرد.
اولین راهنمای روحانی لوسیا: به نظرم در خلال این ماه بود که دکتر فورمیگائو برای اولین بار آمد که سوالاتی از من بکند. بازجویی او جدی بود و از جزئیات هم زیاد میپرسید. من او را خیلی دوست داشتم زیرا خیلی در مورد تمرین زهد و پرهیزگاری با من حرف میزد. راههای مختلف تمرین دینداری را به من یاد میداد. او یک تصویر از آگنس مقدس به من نشان داد و در مورد شهادتش برای من حرف زد و به من توصیه کرد که از او الگو بگیرم (آگنس، یک مقدسه رومن کاتولیک است که در سن ۱۳ سالگی به شهادت رسید) او هر ماه برای بازجویی از من می آمد و همیشه سخنانش را با دادن یک نصیحت خردمندانه تمام میکرد، که در زندگی روحانی من خیلی موثر بود. یک روز او به من گفت فرزندم تو باید بابت این همه برکات و فیوض الهی و الطافی که خداوند نصیبت کرد خیلی زیاد به او عشق بورزی. این کلمات چنان اثری بر جان من گذارد که از آن پس عادت داشتم در دعا بگویم خداوند من بابت این همه برکات و موهبتهایی که به من ارزانی داشته ای به تو عشق میورزم. من آنقدر مجذوب این دعا شده بودم که به جاستینا و برادرش هم گفتم که در وقفه میان بازی همیشه این دعا را بخوانند. جاستینا همیشه بین بازی میگفت آیا فراموش کرده اید که به خداوند بگویید بابت همه محبتهایی که به ما ارزانی داشته چقدر به او عشق میورزیم.
حبس در اروم: در این بین ۱۳ آگوست هم سر رسید و از عصر روز گذشته جمعیت کثیری از مناطق مختلف روانه کوا دا ایرا شده بود. همه آنها می خواستند ما را ببینند و سوالاتشان را از ما بپرسند و درخواستهایشان را بگویند که ما تقاضایشان را به حضور بانو تقدیم کنیم. ما در بین سیل عظیم جمعیت درست مثل توپ فوتبال در دست پسر بچه ها بودیم. ما از این طرف به آن طرف کشیده میشدیم و با سوالات بی پایان بمب باران میشدیم و خودمان هیچ شانسی برای سوال کردن از دیگران نداشتیم. در میان این همه هیاهو و غوغا از طرف رئیس پلیس پیغامی به من رسید مبنی بر اینکه فورا به خانه زن عمویم بروم. که پلیس آنجا در انتظار من است، این پیام را پدرم به من رساند و مرا با خودش به آنجا برد. وقتی به آنجا رسیدم رئیس پلیس با عموزاده هایم در اتاق بود. او از ما بازجویی کرد. و حملات جدیدی را بسوی ما آغاز کرد که ما را وادار کند اسرار فاطیما را به او بگوییم و قول بدهیم که هرگز به کوا دا ایرا بر نمیگردیم. و وقتی نتیجه ای عایدش نشد از پدر و عمویم خواست که ماها را به خانه کشیش منطقه ببرند. در اینجا بحضورتان همه چیز را غیر از اتفاقاتی که در زمان حبس برایمان افتاد میگویم. زیرا از آن اطلاع دارید و گفتن دوباره اش وقت تلف کردن است. همانطور که قبلا هم گفتم چیزی که بیشتر از همه باعث ناراحتی ام بود و قلبم را شکسته بود این بود که من به طور کامل از طرف خانواده ام طرد شده بودم، بعد از این سفر به زندان و حبس که واقعا نمیدانم چه نامی بر آن بگذارم اینطور که بخاطر می آوردم در ۱۵ آگوست به خانه برگشتیم، بعنوان جشن ورودم آنها فورا اجازه دادند گله را به چرا ببرم. عمو و زن عمویم اجازه دادند بچه هایشان در خانه بمانند و بجای آنها برادرشان جان را به چرای گوسفندان فرستادند، چون دیر شده بود، ما در منطقه ای در مجاورت روستای کوچکمان به اسم والینهوس ماندیم. و اینکه بعدش چه اتفاقی افتاد همه شما از آن باخبرید و بنابر این در اینجا در موردش چیزی نمیگویم، یک بار دیگر بانو به ما یادآوری کرد که ریاضت بکشیم و در آخر گفت دعا کنید، دعا کنید، بسیار زیاد دعا کنید و برای تغییر گناهکاران و توبه آنها قربانی بدهید. بسیاری به جهنم میروند زیرا هرگز قربانی و طلب بخشش نکرده اند و برایشان قربانی داده نشده است.
توبه و رنج: چند روز بعد وقتی داشتم با گله در امتداد جاده قدم میزدم یک قطعه طناب دیدم که از روی ارابه روی زمین افتاده بود. آن را برداشتم و فقط از برای بازی سعی کردم آن را به دور بازویم ببندم. خیلی زود متوجه شدم که طناب اذیتم میکند. و به دختر عمویم گفتم ببین این طناب چقدر آزار دهنده است، ما میتوانیم این را به دور کمرمان ببندیم و بعنوان قربانی بحضور خداوند تقدیم کنیم. بچه های بی نوا فورا با پیشنهاد من موافقت کردند. بعد ما دست به کار شدیم و طناب را بین سه نفرمان تقسیم کردیم و در گره طناب هم یک تکه سنگ را جوری قرار میدادیم که طرف تیز آن که مثل نوک چاقو بود روی بدنمان باشد. طناب خیلی ضخیم و زبر بود و ما معمولا آن را خیلی محکم به دور کمرمان می بستیم و این وسیله توبه ما را بطرز وحشتناکی رنج میداد، جاستینا آنقدر زجر میکشید که گهگاه نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد و از درد گریه میکرد. و من هر بار به او اصرار میکردم که طناب را دربیاورد جواب میداد نه من میخواهم این قربانی را برای توبه و بازگشت گناهکاران به حضور خداوند تقدیم کنم. یک روز دیگر ما داشتیم بازی میکردیم و نوعی گیاه عجیب را میکندیم و در دستمان فشار میدادیم که صدای ترکیدنش را بشنویم. وقتی جاستینا داشت صدای ترکیدن گیاه را در می آورد بطور اتفاقی کمی گزنه در دستش گرفت و محکم فشار داد و به این صورت دستش گزیده شد، او وقتی گیاه را بیشتر در دستش میچلاند بزودی درد آن را حس کرد. و گفت ببینید این هم یک راه دیگر است برای اینکه ریاضت بکشم و بحضور خداوند قربانی خود را تقدیم کنیم. از آن پس ما غالبا گزنه را به پاهایمان میزدیم و به این وسیله قربانی خود را به خداوند هدیه میدادیم. اگر اشتباه نکنم در طول همین ماه بود که ما یک عادت دیگر هم کسب کردیم و آن این بود که غذای خود را به بچه های فقیر و مسکین میدادیم. من این موضوع را در قسمت مربوط به جاستینا گفته بودم. و باز هم در همین ماه بود که مادرم اندکی تغییر رفتار داد و رفتارش صلح آمیز تر بود، مادرم میگفت اگر فقط یک نفر دیگر هم چیزی میدید در آن صورت باور میکردم، ولی در بین این همه مردم آنها تنها کسانی هستند که تجلیاتی را می بینند. حالا در طی ماه گذشته بعضی از مردم ادعا میکردند که چیزهایی دیده اند. برخی بانوی ما را دیده بودند و عده ای دیگر علامت هایی را در خورشید دیده بودند و غیره. مادرم میگفت من قبلا فکر میکردم اگر تنها یک نفر دیگر هم رویت هایی مشاهده کند آنوقت من باور میکنم اما حالا با وجود اینکه عده ای ادعا میکنند که تجلیاتی را می بینند من هنوز هم باور نمیکنم. پدرم هم دست به کار شد و از آن پس همه کسانی را که مرا سرزنش میکردند آرام میکرد و از من دفاع میکرد. او میگفت ما مطمئن نیستیم که این موضوع حقیقت داشته باشد اما از طرفی به دروغ بودنش هم اطمینان نداریم، و عمو و زن عمویم هم از این همه تقاضای آزار دهنده مردم غریبه که مدام می خواستند ما را ببینند و با ما حرف بزنند خسته شده بودند و پسرشان جان را بجای فرانچسکو و جاستینا به چرای گله می فرستادند و خودشان همراه فرانچسکو و جاستینا در خانه میماندند. و اندکی بعد هم همه گوسفندانشان را فروختند. و من هم چون از همراهی با کس دیگری لذت نمی بردم به تنهایی گوسفندانم را به چرا می بردم. همانطور که قبلا هم بحضورتان عرض کردم هر وقت از نزدیکی خانه عمویم رد میشدم جاستینا و فرانچسکو هم می آمدند و به من می پیوستند. و اگر محل چرا دورتر بود آنها در جاده و در مسیر برگشت به خانه منتظر من میماندند. باید اعتراف کنم که روزهای خیلی خوبی بود، من تنها در بین گله ام چه در بلندای تپه یا در فرورفتگی دره به زیباییهای بهشت و برکتهایی که خدای خوب به من ارزانی داشته بود تفکر میکردم. و خداوند را شکر میکردم، یک روز صدای خواهرم خلوت مرا به هم ریخت که به دنبال من آمده بود که مرا به خانه برگرداند زیرا عده ای از مردم به دنبال من میگشتند که سوالاتی از من بپرسند. من در وجودم احساس خطر و ناراحتی کردم و تنها تسلایم این بود که این نیز میتواند یک قربانی دیگر بحضور خداوند باشد. آن روز سه آقا آمده بودند که از ما بازجویی کنند سوال و جوابشان خوشایند نبود و با گفتن این جمله بازجویی را با پایان رساندنند: متوجه باشد که شما باید اسرارتان را به ما بگویید در غیر این صورت رئیس پلیس از هیچ کوششی برای گرفتن جان شما دریغ نخواهند کرد. جاستینا که نمیتوانست خوشی اش را پنهان کند وصورتش از شادی میدرخشید گفت: چقدر عالی، من عاشق خداوند و بانویمان هستم و به این طریق بزودی آنها را ملاقات خواهم کرد. این شایعه که پلیس میخواهد ما را بکشد بزودی پخش شد، و عمه ام که متاهل بود و در کاسیا زندگی میکرد به خانه ما آمد و قصد داشت ماها را با خود به خانه اش ببرد و میگفت من در یک منطقه دیگر زندگی میکنم و دست رئیس پلیس در آنجا به بچه ها نمیرسد، ولی نقشه اش هرگز اجرا نشد زیرا ما مخالف رفتن بودیم و میگفتیم اگر قرار باشد بمیریم مانعی نیست زیرا به بهشت خواهیم رفت.
مستند شنود بخش چهارم: ادامه واقعه سوم.. فهرست عناوین: از اینکه افراد سرشار از تعفن ولی بی خیال بودند، تعجب کردم/ موجودی هفت برابر انسان، با قیافه بسیار زشت را دیدم/ شیطانک هایی که گرد آن موجود طواف میکردند/ چرا شیطان بلند بلند میخندید/ کثافاتی که با وجود انسانها یکی بودند/ آنچه میدیدم، تمثّل بود نه کشف استار واسرار/ شبکه نور وظلمت که به هم تنیده بودند/ خانه های نورانی با شعاع نور به هم وصل بودند و از هم انرژی میگرفتند/ واقعه چهارم/ نورانی ترین نقطه عالم با رائحه ای دیوانه کننده/ به شفاعت حضرت عبدالعظیم برگشتم/ یکی بودن کربلا وحرم شاه عبدالعظیم/ اسم و رسم دنیا همه سراب است/ اثر گناه مثل آهن گداخته روی پوست است/ با وضو طهارت روحی پیدا میکنیم/ طهارت ظاهر وباطن انسان را در معرض نور خدا قرار میدهد/ مکان نورانی و عمل نورانی انسان را نورانی میکند/ مسجد محل صدور نور است/ حقیقت سلام نماز چیست؟
قسمت چهارم: بِسْمِ الله الر َّحْمنِ الر َّحِیم.
آقا صادق: من فکر کردم سیل اومده، فاضلاب زده بالا یه همچین چیزی، رفتم کمک کنم به رانندهها، دیدم عه! راننده خیلی راحت و ریلکس تو ماشین نشسته داره مسیرش رو میره، اصلاً کمک نمیخواست. امینی خواه: یعنی عادت داشت به این تعفن؟ انس داشت؟ آقا صادق: انس داشت، احسنت این بهتره. بعد دیدم کمک که نمیخواد هیچی، اصلاً راحته تو ماشین و همه ماشینها و همه رانندهها خیلی راحتند، هیچکس کمک نمیخواد. تعجب کردم گفتم اینها چه راحتند! چرا کمک نمیخوان؟ چقدر راحت تو کثافت داره مسیرشو میره و غرق هم نمیشه چرا؟! بعد همینجوری نگاه میکردم و از بوی تعفن هم بدم میآمد یعنی مثلاً چندشم میشد، یه همچین حالتی. بعد همینجور حرکت میکردم بالای سر ماشینها، دیدم که عه! از کنار اتوبان یعنی از اون لاین کندرو، یعنی از لاین آخر هفت تا لاین، مثل اتوبان امام علی (ع)، یا کمی مثلاً میره سمت کنار گذر، میره سمت لاین کندرو، میاد سمت بالا ارتفاع میگیره، یعنی لاین کندروش روی ارتفاع هست، دیدم یه ماشین از تو جمع این کثافات آمد بیرون رفت تو لاین کندرو و رفت بالا و همینطور که میرفت بالا خالی شد و رفت بالا، از منجلاب خالی شد و رفت بالا و من توجهم جلب شد به اون ماشین بالا، دیدم تو همون مسیری که این پایینی ها دارن میرن اون بالا هم ماشینها دارن میرن، ولی دوتا لاین هست. یعنی تعداد لاینها هفت به دو بود و تو اون دو تا لاین هم ماشینها داشتند در همون مسیر میرفتند ولی تمیز بودن و یک ذره کثافات تو اون ماشینها نبود، بعد دیدم یک کمی جلوتر دوباره ورودی داره به اتوبان. مثلاً همون ماشینی که اومده بود بالا یک کمی جلوتر دوباره رفت تو اتوبان و تو کثافت غرق شد. امینی خواه: میفهمیدید که اون ماشینهایی که از تو کثافت درآمدن کی هستند؟ چی هستند؟ و چرا درآمدند؟ آقا صادق: بعدا فهمیدم. امینی خواه: بعد یعنی کی؟ آقا صادق: در ادامه بهتون میگم. بعد دیدم دوباره ماشین از تو کثافت درآمده بود و بعد از ۵۰ متر جلوتر مثلاً دوباره رفت پایین، دوباره رفت تو اون منجلاب غرق شد و دوباره به مسیرش ادامه داد و رفت و هر از گاهی دوباره میآمد بالا و دوباره میرفت پایین، دوباره میرفت بالا و دوباره میرفت پایین و همینجور من داشتم اینها را تعقیب میکردم به سمت صدا، که من برم صدا را پیدا کنم و صدا را خفه کنم، صدای قهقهه، بعد همینطور که رد شدیم و داشتم میرفتم دیدم یک پلی از روی این اتوبان گذشته و من از زیر پل رد شدم، خیلی جالبه یک پل خیلی مرتفعی بود که من از زیرش رد شدم و دیدم که همین فاضلابی که پایین بود و تا سقف ماشینها هست، از اون بالا داره میریزه. نگاه کردم. برگشتم نگاه کردم متوجه اون قسمت شدم، دیدم یک لوله به قطر مثلاً دو متر مثلاً میگم، اندازه ها را همین جوری میگم، داره فاضلاب میریزه رو سر مردم که اون پایین بودن و کنارش یک موجودی هفت تا هشت برابر یک انسان، من میگم شبیه پیرزن ولی پیرزن نبود، شبیه پیرزنی سیاه، بسیار چندش آور و مشمئز کننده، یه حالت بسیار کریه کنار این لوله فاضلاب ایستاده بود و مثل مدفوع که کنار این فاضلاب بود بیش از ششصد تا هفتصد تا شیطانک دورش میگشتن، پرواز میکردند، یک بالهای کوچکی داشتند، اینهایی که میگم حالا بعدا تصویرش را، شبیهش را دیدم تو بعضی از فیلمها که بهتون نشون میدم، که صبح هم خدمتتون نشون دادم، حالا بعدا خدمتتون فیلمش را میدم. و اینها شیطانکها دور تا دور این موجود میگشتن و سطلهایی دستشان بود و سطلها را میگرفتند. زیر اون فاضلاب که داشت میریخت و پُر که میشد میدادن دست این موجود سیاه که بود و فهمیدم ابلیس هست، یعنی همون لحظه تا دیدمش متوجه شدم اون موجود ابلیس هست، و این میریخت رو سر ماشین ها و بلند بلند میخندید و قهقهه این موجود بود که من میشنیدم. بلند بلند میخندید ها ها ها ها ... خنده وحشتناکی داشت. امینی خواه: القهقهه من الشیطان، قهقهه که خودش از شیطان هست دیگر و این هم علامت اینکه آن تکبرش هست و احساس کرده یا فکر کرده که زورش به خدا رسیده، همان که قرآن میگه: صدق علیهم ابلیس ظنه، مثلاً ابلیس احساس میکند حرفش را به کرسی نشانده در برابر خدا و توانسته اجرا بکنه اونی که میخواسته و خوشحال و مست از اینکه دیدی همه را به لجن کشیدم... دیدی همه را از صراط مستقیم درآوردم و همه اینها را انداختم تو مجرای فاضلاب. آقا صادق: دقیقا مثل اینکه افتخار میکرد به این کاری که داره میکنه و به هدفش رسیده، یک قهقهه مستانه ای از پیروزی سر میداد و همینجوری این فاضلابها را میریخت رو سر ماشینها و من حمله کردم یعنی رفتم سمتش. امینی خواه: این ماشینها لزوما همین ماشینهایی که تو خیابون میبینیم نبودند که؟ آقا صادق: ماشین معمولی بود. امینی خواه: چون اینها میتونه همش تمثلات باشه، تمثلات از یک موجود رونده...انسان... این مسیر زندگی... راه، دنیا ... یعنی لزوما نه به این معنی که شما باطن فلان اتوبان تهران را دیدی. آقا صادق: نه اینجور نبود، مسیر بود، یعنی مسیر همون تمثلات بود. امینی خواه: آره یعنی این تمثلاته. این نکته مهمی است یعنی این که فکر نکنیم شما یک تصویری از تهران را شکافتن و باطنش را
نشان دادند، نه! بلکه یعنی یک حقیقت باطنی را تمثلش را به شما نشان دادند. آقا صادق: بله، تصویر یک واقعه ای که داره اتفاق میافته را داشتم میدیدم. امینی خواه: یعنی یک حقیقتی را به این شکل به شما نشان میدادند. آقا صادق: بله مثل یک خوابی که تعبیرش را من داشتم میدیدم یعنی یک خوابی را من میدیدم که بعد تعبیرش را... امینی خواه: و میدانستید که تعبیرش چیه، خیلی وقتها آدم خواب میبینه ولی نمیدونه تعبیرش چیه، ولی شما اونجا تو حالتی هستی که وقتی ملتفت به یک چیزی میشی برات باز میشه از درونت متوجه میشی که این چیه و ابهام نداری. آقا صادق: و من حمله کردم که این موجود را بزنم که خفه اش کنم، که صدای خنده اش را قطع کنم، بعد دیدم اصلا نه میتونم بزنمش، و نه زورم بهش میرسه، و نه اصلاً تاثیری داره زدن من، هیچ قدرتی در برابرش نداشتم، من توانم به اون نمیرسید و هیچ تاثیری روی آن نمیتونستم داشته باشم و هیچ کمکی نمیتونستم بکنم که این موجود را خفه کنم، فاصله گرفتم از اتوبان، از سطح اتوبان فاصله گرفتم از سطح اتوبان آمدم بالاتر و دیدم عه! ماشینهای تمیز را دیدم، دیدم سطح ماشینها تمیزه، بعد آپارتمانها را دیدم دور تا دور این اتوبان آپارتمانهای خیلی بلند بود و انواع و اقسام آپارتمان بود، که بعد خانه ها را میدیدم و توی خانه ها را میدیدم، دیدم که از پنجره یکی از این خانه ها که توجه کردم، دیدم همان فاضلاب که تو اتوبان بود از پنجره این خانه قُلپ قُلپ میزد بیرون، مثل اینکه فاضلاب موج میخورد و از پنجره میریخت بیرون، دیدم مثل اینکه این فاضلاب همراه آدمها جابجا میشه، اصلاً فاضلاب مال اون اتوبان نیست، مال آدم هاست. این فاضلاب با آدم ها جابجا میشه، آدمها همراه خودشان میبرند این رو، بعد دیدم که ماشینهایی که تو کثافات و فاضلاب بودند... امینی خواه: یعنی مثل فاضلاب دنیا نیست، فاضلاب دنیا یک چیزی است و انسان یک چیز دیگر است، و گاهی اینها با هم تلاقی پیدا میکنند، نه این خود اون انسان است که با اون فاضلابه یکی شده. آقا صادق: اون انسان میتونست تمیز باشه. امینی خواه: نه نه میدونم که انسانه میتونست تمیز باشه، این فاضلابه که الان هست، که یک چیز جدایی از خودش نیست، این فاضلابه شعور داره، فاضلابه درک داره، میدونه دنبال کی باید بره، میدونه با کیه، همراه کیه... آقا صادق: مثل این بود که این شخص فاضلاب را خریده، خودش با اختیار خودش خریده، و خیلی با اختیار و رضایت داره از اینکه این فاضلاب همراهش هست، و همراه خودش میبره خونه و همراه خودش همه جا میگردونه، همراه خودش در خانه برد و خانه اش پر فاضلاب شد. امینی خواه: کسب خودشه: بما کسبت ایدیکم. آقا صادق: احسنت کسب خودشه، مال خودشه و میتونه بر نداره، و بعد دیدم ماشین تمیزها تو خونه های تمیز تردد داشت و ماشینهای کثیف تو خونه های کثیف و خیلی قشنگتر، ماشینهای تمیز و خونه ها ی تمیز و آدمهای تمیز با همدیگر تو یک شبکه بودند و با هم ارتباط داشتند. امینی خواه: ولی نه اینها از آنها آلوده میشدند و نه آنها از اینها پاکیزه میشدند. آقا صادق: مثل سرخرگ و سیاهرگ که با هم تنیده شده اند و یک سری جاها مثل مویرگها به هم تبدیل میشن، نه اینکه قاطی بشن، تبدیل میشن، ولی تو هم تنیده شده اند و نمیشه جداشون کرد. مثل خانه های شطرنج، و اینجوری به هم تنیده بودند، کل اون ساختمان را دیدم. بعد فاصله گرفتم از آن خانه، دیدم کل شهر دقیقا همینجوره، پر از خانه های فاضلابی و پر از خانه های تمیز که من خانه های تمیز را نورانی میدیدم. مثل اینکه یک چراغ خیلی قوی تو اون خانه ها روشن بود و نقطه های نورانی را میدیدم و این نقطه های نورانی با یک شعاع های نور به هم وصل بودند، مثل اینکه ما میگیم شبکه LAN با یک فیبر نوری با یک... چی بگم اسمش؟ با یک شعاع های نور خیلی زیبا، نه مثل نورهای اینجا، یک نور مشخص، به هم وصل بودند، توی یک شبکه بودند و آنها ) خانه های فاضلابی (تو یک شبکه دیگر بودند که با یک سیاهی به هم وصل بودند و این خانه روشن از اون یکی خانه روشن انرژی میگرفت، و همه اینها به هم وصل بودند. من مثل اینکه از آنجا فاصله میگرفتم از شهر، کل شهر را مثل اینکه از هواپیما داری میبینی و بالای سر شهر رد میشی، نقطه های نورانی میدیدم و همه نقطه های نورانی به هم وصل بودند و همینطور که فاصله میگرفتم دیگر شهرها را مثل نقطه نورانی میدیدم. بعضی از شهرها خیلی نورانی بودند و بعضیهاشون تاریک بودند، نورانیت خیلی کمی داشتند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام در حدیثى فرمود: خداوند مومنین را بخاطر عمل شایسته آنان مومن نامیده است، و کسانى را که گناهان کبیره و گناهانى که خداوند عزوجل وعده آتش بر آنها داده است را مرتکب میشوند را نه در قرآن، و نه در هیچ کجا، مومن ننامیده است و ما هم آنان را پس از انجام چنین گناهانى مومن نمینامیم.
حدیث :
امام صادق علیه السلام به مردى فرمود: قلبت را (براى خودت) به مثابه همدم مهربان و بمنزله فرزندى که با تو دوستى خالص دارد قرار ده و دانشت را همچون پدرى که از او پیروى میکنى و نفست را همانند دشمنى که با او به پیکار برخاسته اى و مال و دارایى ات را امانت و عاریتى بدان که آن را (باید بصاحبش) برگردانى.
حدیث :
از سخنان رسول خدا صلى الله علیه و آله است که فرمود: توانمند کسى است که بر نفس خویش چیره شده باشد.
نشریۀ صدای ایران نوشت: در موقعیتی که مردم به وظیفۀ ملی و تاریخی خود عمل کردند و دشمن و ایادی مزدور آن را سرجای خود نشاندند، این خواص هستند که باید بطور جدی و بدون تردید و لکنت به میدان بیایند و با بیان حقایق و ایستادن در سمت درست تاریخ پاسخ درخوری به یاوهگوییهای دشمنان تابلودار و آشکار ایران بدهند. (خواص؟) امروز دیگر جای تردید و سکوت نیست چرا که امروز پای ایران در میان است. تمام احزاب و جریانات سیاسی، بزرگان دینی، دانشگاهیان و حوزویان، رؤسای ادوار قوا، فعالان سیاسی و اجتماعی، صاحبان قلم و تریبون و در یک کلمۀ خواص و نخبگان جامعه با یک آزمون بزرگ و تاریخی روبرو هستند. هرگونه تردید، تعلل و سکوت در این صحنه از سوی نخبگان و خواص جامعه، آنان را در برابر این مردم شریف و مقاوم شرمسار خواهد کرد. بیشک ملت رشید ایران عزیز از این بزنگاه نیز به سلامت عبور میکنند و تاریخ، خواص را به قضاوت خواهد نشست که در این نبرد نابرابر چه کردند و کجای میدان ایستادند.
تا ۱۵ سال حبس در انتظار بازوهای رسانهای تروریستها: مطابق قانون جدید تشدید مجازات جاسوسی، فعالیتهای رسانهای زیر مشمول مجازات حبس و انفصال دائم از خدمات دولتی است: ارسال فیلم و عکس به رسانههای خارجی: خلاف امنیت ملی باشد: ۲ تا ۵ سال حبس. به رسانههای معاند باشد: ۲ تا ۵ سال حبس. ایجاد رعب و وحشت عمومی یا نشر دروغ: ۱۰ تا ۱۵ سال حبس. دعوت به تجمعات فراخوان شده توسط ضدانقلاب: ۱۰ تا ۱۵ سال حبس.
ناامید نشوید: اگه صد مورد خیانت خواص را هم دیدید ناامید نشوید، انشاءالله همه شما نابودی تمدن منحط آمریکایی و صهیونیزم را خواهید دید. هرکس باعث ایجاد یأس و ناامیدی در مردم شود، خائن است.

سفیر انگلیس خبیث، از تهران فرار کرد: بعد از انتشار اسنادی درباره پرداخت مالی سفارت انگلیس در تهران به آشوبگران، سفیر این کشور برای فرار از پاسخگویی به این مداخلهی آشکار در امور داخلی ایران، تهران را ترک کرد. عصر ایرانیان. مادر همه فتنههایی که علیه ایران عزیزمان طی ۲۰۰ سال اخیر اجرا شده، همین روباه پیر و خبیث و بی پدر بوده. باید چارهای اندیشیده بشه و بریتانیای صغیر، توسط دستگاه دیپلماسی کشورمان، تنبیه بشه.
فاطیما از زبان لوسیا قسمت هفدهم: دلگرمی های فرانچسکو و جاسینتا، متن زیر از داستان زندگی لوسیا سانتوس است که خاطراتش را از دیدار و معجزه فاطیما تعریف میکند و از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام/ شک و تردید مادر لوسیا: این دنباله خاطرات لوسیا در فاطیماست که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام. خداوند خدایمان را شکر میگویم که این تجلی تیرگی را از قلب من زدود و آرامش از دست رفته ام را بازیافتم. مادر بی نوایم وقتی جمعیت کثیر مردم را میدید که گروه گروه می آیند نگرانی اش بیشتر و بیشتر میشد. او میگفت این مردم بیچاره بخاطر نیرنگ و فریب توست که در اینجا جمع شده اند و من واقعا نمیدانم برای افشای حقیقت و آگاه کردن آنها از کلک تو چه باید بکنم. یک روز یک مرد پست که میخواست ما را مسخره و تحقیرمان کند حتی ضربه ای به ما بزند به مادرم گفت خوب مادمازل شما در مورد رویتهای دخترتان چه نظری دارید؟ و مادرم جواب داد نمیدانم به نظر من نمایشی است که در یک کلام مردم را گمراه میکند و گول میزند. و او گفت: این حرف را بلند نگویید شاید کسی دخترتان را بکشد من فکر میکنم خیلی از مردمی که اینجا جمع شده اند میخواهند همین کار را بکنند. مادرم گفت اهمیتی نمیدهم خیلی هم دوست دارم مردم به زور وادارش کنند حقیقت را بگوید. در مورد خودم من همیشه راست میگویم چه به بچه هایم یا دیگران و حتی به خودم. و واقعا هم همینطور بود. مادرم همیشه راست میگفت حتی در مقابل خودش. و ما که فرزندانش بودیم بخاطر اینکه الگوی خوبی برای ما بود مدیونش هستیم. یک روز او مصمم شد تاکتیک تازه ای در مقابل من پیاده کند که وادار شوم حرفم را پس بگیرم. او خیال داشت درست در روز بعد دوباره مرا به خانه کشیش ببرد. در آنجا من باید اقرار میکردم که دروغ گفته ام پوزش میطلبیدم و هر طور که عالیجناب کشیش برایم در نظر میگرفت توبه میکردم و برای اصلاح گناهم تلاش میکردم. این بار حمله خیلی شدید بود و من نمیدانستم چه باید بکنم. در طول راه وقتی از کنار خانه عمویم رد میشدیم من ناگهان به داخل خانه عمویم دویدم که جاسینتا را ببینم. او هنوز در رختخواب بود. شانس با من یار نبود. من با عجله از خانه بیرون آمدم و دنبال مادرم به راه افتادم. در رابطه با جاسینتا من قبلا بحضورتان عرض کردم که او و برادرش در این آزمایش الهی که خداوند بر ما فرستاده بود چه نقشی بازی میکردند و در کنار چاه آنجا که من گریه میکردم دعا میکردند و غیره. در راه مادرم داشت درست و حسابی یک خطابه برایم موعظه میکرد و من در یک جایی میان صحبتهایش ترسان و لرزان گفتم: مادر اما من چطور میتوانم بگویم ندیده ام در حالیکه دیده ام. و مادرم ساکت بود. وقتی به نزدیکی خانه کشیش رسیدیم مادرم دوباره گفت: خوب گوش کن ببین چه میگویم، من میخواهم آنجا در حضور کشیش راستش را بگویی. اگر واقعا دیده ای بگو که دیده ام وگرنه بگو که دروغ گفته ای. بدون کلمه ای بیشتر از پله های رو به تراس بالا رفت. و کشیش خوب در اتاق مطالعه اش با احترام و حتی میتوانم بگویم با محبت پذیرای ما شد. او با جدیت اما در کمال ادب و احترام از من سوال میکرد. او به تاکتیکهای مختلفی متوسل شد که ببیند آیا من سخنانم را انکار میکنم یا نه و آیا در بین صحبتهایم تناقضی وجود دارد یا نه. و نهایتا ما را مرخص کرد و شانه هایش را به علامت اینکه نمیدانم چه بگویم بالا انداخت.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش بیست و دوم. رازهای تمدن جدید غرب: درباره حجم تجارت جهانی برده ارقام متفاوتی ارائه میشود. معهذا، اعداد آنقدر گویا هست که بتوان ابعاد این پدیده بسیار مهم در اقتصاد دوران آغازین تمدن جدید غرب را شناخت. بر اساس سه منبع متفاوت میکوشیم تا تصویری از تعداد آفریقاییانی که از آغاز تا پایان دوران برده داری از قاره آفریقا به اسارت برده شدند به دست دهیم: مور و دنبار (نیویورک، ١٩٦٩)، والوین (لندن، ١٩٩٢) و مانینگ (کمبریج، ١٩٩٠ ). کلارک مور و آن دنبار تعداد کل بردگانی را که اروپاییان در آفریقا به بردگی گرفتند ١٥ میلیون نفر ذکر کرده اند. در آستانه سده نوزدهم، در قاره آمریکا، اسپانیاییها ٧٧٦ هزار و فرانسویها نیم میلیون برده سیاه در تملک داشتند. بنوشته جیمز والوین، از آغاز تجارت اروپایی برده تا آستانه سده هیجدهم حدود ٦٥ / ١ میلیون نفر سیاهپوست به اسارت برده شدند. طبق این برآورد، جمعا حدود ١٢ میلیون نفر برده آفریقایی به قاره آمریکا صادر شدند که ١٠ الی ١٢ درصدشان در مسیر مردند و حدود ۹/۶ الی ۱۰/۸ میلیون نفر از آنها در سواحل آمریکا پیاده شدند. بنابراین، اوج برده داری در سده هیجدهم است: طبق برآورد والوین، تعداد آفریقاییانی که در این سده به آمریکا صادر شدند ٣٥٠ / ١٠ میلیون نفر است که بیش از ٢٥ / ٨٦ درصد کل تجارت برده، از آغاز تا پایان، را در بر میگیرد. در این میان بیشترین سهم به انگلیسیها و سپس فرانسویها تعلق دارد. در سالهای -١٧٠٠ ،١٨١٠ انگلیسیها حدود ٣ میلیون برده آفریقایی را به اسارت بردند. این دوران بسیار مهمی در تکوین تمدن جدید غرب است زیرا تمامی سده هیجدهم و دهه نخستین سده نوزدهم را در برمیگیرد و تا آستانه انقلاب صنعتی انگلیس امتداد دارد. در سده هیجدهم، فرانسویان ١٥٠ / ١ میلیون نفر و سکنه اروپایی تبار آمریکای شمالی حدود ٢٠٠ هزار نفر آفریقایی را در سال ،١٨٠٦ حدود شش میلیون برده در ایالات متحده آمریکا، به اسارت بردند. در سال ،١٨٣٣ زمان لغو برده داری در مستعمرات انگلیس، برزیل و کوبا کار میکردند. تعداد بردگان انگلیس تنها ٨٠٠ هزار نفر گزارش شده است. اندک بودن رقم فوق به دلیل استقلال ایالات متحده آمریکاست که دیگر مستعمره انگلیس محسوب نمیشد. نتایج پژوهش دقیق آماری پاتریک مانینگ، که طبق سنت تاریخنگاری کمبریج باید مورخی محافظه کار تلقی شود، فراتر از این ارقام است. بنوشته او، در سده های شانزدهم و هفدهم میلادی حدود چهار میلیون نفر برده از آفریقا صادر شدند و در دو سده هیجدهم و نوزدهم حدود ١٤ میلیون نفر. مانینگ، در مجموع، کل کسانی را که در دوران برده داری از قاره آفریقا به قاره آمریکا صادر شدند ١٨ میلیون نفر میداند. بنوشته مانینگ، تجارت جهانی برده از نیمه دوم سده پانزدهم میلادی در مقیاس اندک آغاز شد و تا حوالی نیمه سده هفدهم میلادی رشدی ُکند (بطور متوسط سالیانه دو درصد) داشت. با تصرف مستملکات ماوراء بحار و آغاز اقتصاد پلانت کاری، در نیمه سده هفدهم اوج گرفت و حجم آن بطور متوسط به ٧٠ هزار برده در سال رسید. حدود ٦٠ درصد این بردگان مرد و ٤٠ درصد زن بودند. از نیمه سده هیجدهم تا نیمه سده نوزدهم بطور متوسط سالیانه ٦٠ هزار برده از سواحل غربی آفریقا صادر میشد. باید توجه نمود که این آمار بردگانی را که در خود قاره آفریقا به کار گرفته میشدند، یا برای کارهای شاق به سواحل و جزایر آسیا منتقل میشدند، دربرنمیگیرد. در سال ١٨٠٠ میلادی حدود سه میلیون نفر برده در غرب و جنوب آفریقا به کار در معادن و مزارع متعلق به سفید پوستان اروپایی اشتغال داشتند. سالهای ١٨٥٠ ،۱۹۰۰ که مصادف با آغاز دوران استعماری قاره آفریقا و استخراج وسیع معادن طلا و الماس و غیره است، اوج بردهداری اروپاییان در خود قاره آفریقا به شمار میرود. در سال ،١٩٠٠ در سودان فرانسه، که کل جمعیت آن ٥١٣٤٠٠٠ نفر بود، ١١٩٢٠٠٠ نفر برده حضور داشتند. تجارت جهانی برده پیامدهای مدهش انسانی- اجتماعی- فرهنگی و زیست - محیطی برای قاره آفریقا داشت. برخلاف تصور رایج، آفریقای پیش از اروپاییان قاره ای وحشی و فاقد تمدن نبود. پ. د. کرتن در تاریخ آفریقای یونسکو این نگرش را میراث شووینیسم فرهنگی غرب میداند و میافزاید: این طرز برخورد و برخوردهای مشابه آن، که میراث نژادپرستی است، شووینیسم فرهنگی پایداری را تقویت کرد که تمدن غربی را تنها تمدن راستین میدانست. در اواخر دهه ١٩٦٠ بی. بی. سی. یک مجموعه تلویزیونی به نام تمدن ساخت که تنها به میراث فرهنگی اروپای غربی میپرداخت. در این مجموعه، پاره ای از جوامع دیگر نیز متمدن به حساب می آمدند... با این همه شووینیسم فرهنگی به اضافه نادانی، تاریخنگاران غربی را واداشت... تا به گرایش تأسف بار و مشئوم جداسازی تاریخ آفریقای شمالی از بقیه این قاره دامن بزنند... اما بیرون راندن نامتمدن ها از قلمرو تاریخ تنها بخشی از جنبه سنت بسیار گسترده تاریخنگاری غرب بوده است. توده های مردم غرب نیز از حیطه تاریخ بیرون بودند... تاریخی که بر فعالیتهای اروپاییان تأکید میورزد و عامل آفریقایی را نادیده میگیرد؛ این تاریخ در بدترین حالت خود آفریقاییان را همچون وحشیانی نشان میداد که اراده و قوه تشخیص آنان ضعیف یا بد هدایت شده بود. بنابراین، بطور ضمنی این مفهوم را القا میکرد که موجودات برتری از اروپا آمدند و کارهایی را که آفریقاییان نمیتوانستند انجام دهند به گردن گرفتند. حتی در بهترین حالت، تاریخ استعماری برای آفریقاییان تنها نقش های درجه دوم در صحنه تاریخ در نظر میگرفت. صرفنظر از شاخص های مادی و کمی، بی شک، میزان رشد و حاکمیت قانون و سامان مندی اجتماعی شاخصی اصلی برای ارزیابی سطح پیشرفت هر تمدن است. ژوزف زربو، ویراستار اثر فوق، در ارزیابی پیشینه دولتهای باستانی آفریقا مینویسد: روشن است که در تجربه تاریخی این قاره میتوان برخی اشکال حکومت براساس قانون را یافت. در آفریقا میگویند این شاه نیست که مقام سلطنت دارد، بلکه مقام سلطنت است که یک پادشاه دارد. این بدان معناست که شاه نیز تابع و مطیع یک قدرت بالاتر است. این اندیشه مفهوم حکومت قانون را مجسم میکند. من خود شاهد این امر در مورد امپراتوری مسی ها بوده ام. همواره عده ای این امپراتور را احاطه کرده اند و پیوسته اقداماتی را که باید انجام دهد به او خاطر نشان میکنند. در واقع، او نخستین برده قانون و عرف است. این امر، گفته دیکتاتورهای امروز آفریقا را که مدعی اند دمکراسی هیچگاه در آفریقا وجود نداشته و مقوله ای بیگانه برای آفریقاست نقض میکند. کسانی که چنین میاندیشند از واقعیت فرهنگ و تاریخ خود بی اطلاع اند. در دوران تجارت اروپایی برده نه تنها ٢٠ الی ٢٥ میلیون نفر از سکنه این قاره در خود آفریقا، قاره آمریکا و سایر نقاط جهان به اسارت برده شدند، بلکه بخش مهمی نیز در جریان شکار برده به قتل رسیدند. باید توجه نمود که ارقام پیش گفته بجز کسانی است که در این ماجرای هولناک انهدام انسانی جان بـاختند. بنوشته والوین، در اواخر سده هیجدهم در بخش مرکزی آفریقای غربی، شکارگاه اصلی بردگان، سالیانه بین ٥٠ تا ٦٠ هزار نفر به بردگی گرفته میشدند و در همین حدود جان خود را از دست میدادند. جمعیت غرب آفریقا در نیمه سده نوزدهم ٢٥ میلیون نفر گزارش شده است. برخی محققین معتقدند اگر تجارت جهانی برده نبود، این جمعیت باید ٤٦ الی ٥٣ میلیون نفر میبود. باید بیفزاییم که نه تنها ثروتهای مادی و نیروی انسانی قاره آفریقا به تاراج رفت، بلکه سکنه این قاره نیز به جوامعی ناموزون و فاقد ساختار متعادل جمعیتی و فرهنگی و بیگانه با میراث تاریخی خویش بدل شدند و بدینسان ساخت های سیاسی و اجتماعی آنان نیز منهدم شد. این فاجعه ای بزرگتر از کشتار و اسارت انسانی و تاراج ثروتهای مادی است، زیرا امکان نوزایی قاره آفریقا را برای دورانی طولانی از میان برد. توجه کنیم که مردان، بویژه مردان جوان، عموما به اسارت برده شدند یا به قتل رسیدند و در نتیجه جمعیت زنان به شکلی نامتعارف غلبه یافت. این قطعاً عامل اصلی عقب ماندگی قاره آفریقاست. تا دهه های متمادی پس از انقلابهای آمریکا و فرانسه برده داری همچنان تداوم داشت و همان ملتهایی که این انقلابها را به سرانجام رسانیدند خود بی هیچ تغییری درگیر تجارت جهانی برده بودند. ممنوعیت برده داری بطور جدی تنها در اواخر سده نوزدهم رخ داد، و این در حالی است که در منشور مشروطیت انگلستان ( ١٦٨٨)، اعلامیه استقلال آمریکا ( ١٧٧٦) و اعلامیه حقوق بشر فرانسه ( ١٧٨٩) برابری انسانها اعلام شده بود. در دنیای غرب انسان معنای خاص و محدودی داشت. بزعم نگارنده، چهار عامل سبب پیدایش موج لغو برده داری شد: -١ کاهش اهمیت اقتصاد پلانت کاری و به تبع آن کاهش سودآوری تجارت برده. -٢ آغاز و اوجگیری تجارت جهانی تریاک در اواخر سده هیجدهم و اوایل سده نوزدهم، انتقال سرمایه ها به این عرصه و تبدیل این پدیده جدید به محور اصلی تکاپوی جهانی الیگارشی مستعمراتی غرب. درباره اهمیت و ابعاد تجارت جهانی تریاک در آینده بحثی مستقل و مشروح خواهیم داشت. در اینجا تنها تأکید میکنیم که در سده نوزدهم تجارت جهانی تریاک همان جایگاهی را در اقتصاد جهانی غرب یافت که در سده هیجدهم تجارت جهانی برده داشت. -٣ آغاز موج شورشهای بزرگ بردگان در پلانت ها از اواخر سده هیجدهم. -٤ دگرگونی در ساختار اجتماعی و فرهنگی دنیای غرب طی سده نوزدهم، پیدایش جوامع انبوه شهری و به تبع آن تأثیر پدیده افکار عمومی بر ساختار سیاسی این کشورها. در اواخر سده هیجدهم، تجارت برده بتدریج سودآوری خود را از دست داد و افزایش شدید شکار بردگان در این زمان دقیقا به این دلیل و بـرای کسب سودی متناسب با گذشته بود. طبق برآورد مانینگ، در سال ١٥٥٠ میانگین سود یک برده ١٠ پوند انگلیس بود، در سال ١٦٠٠ به ١٤ پوند رسید، در سال ١٦٧٠ به ۵ پوند، در سال ١٧٢٠ به ۲۵ پوند و در دو دهه نخست سده نوزدهم به ۱۵ پوند. در حالی که در آغاز سده هیجدهم، هر برده حدود ١٦ تا ٣٦ پوند استرلینگ سود خالص داشت، این رقم در اواخر سده هیجدهم کاهش چشمگیر یافت. تخمین زده میشود که در دهه ١٧٨٣ تا ١٧٩٣ برده داران لیورپول حدود ٣٦٠ / ٢ میلیون پوند استرلینگ در ازای فروش ٣٠٣ هزار نفر برده سود بردند یعنی بطور متوسط در ازای هر برده تنها ٨ / ٧ پوند استرلینگ. قیام های بردگان از سال ١٧٦٠ و با شورش بزرگ جاماییکا آغاز شد. این سرآغاز موجی از قیام های بردگان بود در قاره آمریکا مانند قیام سال ١٧٩١ هائیتی که به نظام برده داری فرانسه در این جزیره پایان داد. این قیامها چنان وحشتی ایجاد کرد که اساس نظم برده داری را متزلزل نمود. البته پیشگام آزادی بردگان دنیای غرب است! آقای مانینگ الغاء برده داری را نتیجه اوج گیری جنبش انسان دوستانه سفید پوستان میداند. در اواخر سده هیجدهم مبارزه افکار عمومی غرب علیه برده داری آغاز شد. در سال ١٧٧٢ خرید و فروش برده در جزیره انگلیس ممنوع اعلام شد؛ و این همزمان است با قیام های گسترده و خونین بردگان! در سال ١٧٨٧ انجمن مبارزه برای الغاء تجارت برده در لندن تأسیس شد؛ ولی تنها در اوایل سده نوزدهم، یعنی در سال ،١٨٠٧ بود که دولتهای انگلیس و ایالات متحده آمریکا رسما ممنوعیت خرید و فروش برده را اعلام کردند. در سال ،١٨١٩ دولت بریتانیا ناوگان سلطنتی مبارزه با تجارت برده را تشکیل داد. و در سال ١٨٢٣ کمیسیون ضد برده داری در لندن تشکیل شد. انگلیسیها به بهانه مبارزه با تجارت برده حرکتی عوام فریبانه و شیطنت آمیز را سازمان دادند. عرصه اصلی تحرک ناوگان سلطنتی مبارزه با تجارت برده آبهای خلیج فارس و شرق آفریقا و اقیانوس هند بود و دستگیری این و آن عرب دریانورد به جرم برده فروشی محوری بود که تجارت جهانی تریاک را، که بتازگی اوج گرفته بود، تحت الشعاع تبلیغات خود قرار میداد. معهذا، تنها در سال ١٨٣٣ در مستعمرات انگلیس به بردگان آزادی اعطا شد، و این درست در زمانی است که تجارت جهانی تریاک خلاء مالی ناشی از سقوط تجارت جهانی برده را پر کرده بود. برغم این، تا اواخر سده نوزدهم برده داری همچنان در مستعمرات دنیای غرب پابرجا بود: فرانسه تنها در سال ،١٨٤٨ یعنی ۵۹ سال پس از انقلاب فرانسه، برده داری را در مستعمراتش ممنوع اعلام کرد. ایالات متحده آمریکا تنها در سال ،١٨٦٥ یعنی ٨٩ سال پس از صدور اعلامیه استقلال، بردگی را واقعا ملغی کرد. برده داری در مستعمرات هلند تنها در سال ١٨٦٣ پایان یافت. برزیل آخرین کشور غربی بود که برده داری را ممنوع کرد (١٨٨٨). این پایان برده داری کلاسیک است ولی پایان سایر شکل های برده داری نیست. بهره کشی برده گونه سده نوزدهم از چینی ها در صنایع راه آهن ایالات متحده آمریکا و در معادن آفریقای جنوبی و در سنگاپور تفاوت محسوسی با برده داری کلاسیک نداشت؛ و امروزه نیز همچنان شاهد حضور انواع شکل های برده داری پنهان هستیم: در آستانه سده بیست و یکم، و بر بنیاد تخریب تمدنها و فرهنگ های کهن غیراروپایی، نوع جدیدی از برده داری شکل گرفته که میلیونها زن را در اسارت دارد و شبکه آن در سراسر جهان گسترده است. این پدیده مفاهیم جدید چون صنعت جنسی و برده داری جنسی را به واژگان غرب افزوده است. در کنفرانس سال ١٩٩١ سازمان زنان آسیای جنوب شرقی گفته شد که از سال ١٩٧٥ تا آن زمان، یعنی در فاصله شانزده سال، حداقل ٣٠ میلیون زن در سراسر جهان به فاحشه خانه ها فروخته شده اند. خانم واسیلیا تامزالی، رئیس بخش زنان یونسکو، گفت: صنعت جنسی بازار عظیمی است که نیروهای محرکه خاص خود را داراست. این شبکه جهانی برده داری توسط باندهای قدرتمند مافیایی اداره میشود که بازار جنسی را، از ژاپن تا آمریکا، در کنترل دارند. با پایان دوران تجارت جهانی برده به شکل کلاسیک آن، توجیه و استتار این فصل سیاه از تاریخ معاصر غرب به یکی از کارکردهای تاریخنگاری رسمی بدل شد. از سهم تعیین کننده میلیونها برده ای که به قاره آمریکا برده شدند یا در قاره آفریقا به کار گرفته شدند، و همین حدود انسانهایی که در فرایند خونین شکار برده نابود شدند، در ایجاد تمدن جدید سخنی در میان نیست. و به عکس میکوشند تا سهم برده داری را در پیدایش تحول سده های نوزدهم و بیستم غرب ناچیز و کم اهمیت جلوه دهند: -١ ادعا میکنند جمعیت کودکانی که در این دوران در آفریقا از گرسنگی مردند ده برابر جمعیتی است که به بردگی گرفته شدند. جوزف میلر و همفکران او توجه نمیکنند که اسارت نیروی جوان و کارآمد آفریقا فقر و بیچارگی کودکان و مردان و زنان از کار افتاده و بی پناه را در پی داشت و مرگ انبوه کودکان را سبب شد. کم نبودند کودکانی که والدینشان به اسارت رفتند و لاجرم محکوم به مرگ شدند. بنابراین، باید رقم مرگ و میر این کودکان را نیز به تعداد انسانهایی که مستقیماً در جریان برده گیری به قتل رسیدند افزود و آن را از پیامدهای تجارت اروپایی برده دانست. فقر مرگبار و قحطی های مدهش پسین، همه و همه پیامدهای مستقیم این تجارت بود و لاغیر. -٢ با بزرگ نمایی برده داری باستان و تعمیم نمونه های یونان و روم به سراسر جهان، نظام برده داری را یک پدیده طبیعی و همه گیر در تمامی جوامع بشری جلوه گر میسازند و بدینسان همگان را در این گناه سهیم میکنند. برای نمونه، پاتریک مانینگ مینویسد: برده داری نهادی است که در همه یا اغلب جوامع بشری در طول تاریخ وجود داشته است. این مسئله به بررسی مستقل نیاز دارد. اجمالا باید گفت به یقین برده داری باستان در برخی تمدنها، که با غلامی خانگی تفاوت اساسی دارد، هیچگاه نمیتوانسته ابعادی حیرت انگیز چون برده داری سده های اخیر داشته باشد. تأکید میکنیم که اروپای سدهای هفدهم و هیجدهم گرداننده بزرگترین نظام برده داری تاریخ بشری بود. -٣ تجارت اروپایی برده در کنار تجارت اسلامی برده عنوان میشود. بدینسان، به جعل پدیده ای بنام برده داری اسلامی در قاره آفریقا دست میزنند تا فاجعه اسارت و نابودی میلیونها انسان را فرایندی طبیعی جلوه دهند. گویی قاره آفریقا هماره معدن برده بوده و تنها استخراج کنندگان آن تغییر کرده اند! به یکی از جدی ترین پژوهش های دانشگاه کمبریج در زمینه تجارت برده در قاره آفریقا توجه کنیم: پاتریک مانینگ محقق منصفی است. او مینویسد قطعاً حضور بیش از ده میلیون نفر برده در دنیای جدید (آمریکای شمالی) که به کثیف ترین و شاق ترین کارها گمارده شدند در ساختن آمریکای جدید موثر بود، ولی این تجارت برای قاره آفریقا نیز سودمند بود زیرا سبب پیدایش کارخانه ها و مراکز فرهنگی مانند شهر کانو در نیجریه شد. مانینگ سپس در برابر برده داری غربی، پدیده ای بنام برده داری شرقی یا برده داری اسلامی یا برده داری اسلامی خاورمیانه را مطرح میکند. ملاحظه میشود که مانینگ هم منافع تجارت جهانی برده برای قاره آفریقا را فراموش نمیکند و هم سهم برده داری اسلامی را در این تجارت! بزعم مانینگ، اوج تجارت اسلامی برده در سالهای ١٧٥٠ تا ١٩٠٠ میلادی است. لابد منظور دستجات کوچک و حقیر دزدان دریایی خلیج فارس و شرق آفریقا و تجّاری است که بسیاری شان دلالان و کارگزاران بومی اروپاییان بودند و با الگو گیری از آنان و برای بهره برداری از این خوان گسترده به خرید و فروش غلام و کنیز دست میزدند. براستی، چرا تجارت اسلامی برده پیش از سال ،١٧٥٠ در زمان حضور حکومتهای مقتدر مسلمان منطقه چون دولت شاه عباس صفوی و دولت اورنگ زیب، به اوج خود نرسید و رونق آن مقارن با اوج تجارت اروپایی برده است؟ آیا جز این است که این پدیده خود معلول تجارت اروپایی برده و از عوارض و حواشی کم اهمیت آن است و پدیدهای مستقل بشمار نمیرود؟ طبق تصویر مانینگ، باز هم غرب ناجی است زیرا به برده داری اسلامی، پس از آنکه سرزمینهای اسلامی در زیر سلطه استعماری آن قرار گرفتند، پایان داد! مصر در سال ،١٨٨٢ مراکش در سال ،١٩١٢ و ترکیه و ایران و عربستان تنها پس از سال ١٩٢٠ و عضویت آنان در مجمع ملل به برده داری پایان دادند. ظاهرا قبل از سال ،١٩٢٠ یعنی پیش از کودتای ،١٢٩٩ در ایران توده های انبوه بردگان وجود داشته که ما از آن بیخبریم. باید از تاریخنگاری عصر پهلوی سپاسگزار بود که لغو برده داری در ایران را در زمره اصلاحات رضاخان عنوان نکرد! اگر مفهوم برده داری به درستی درک شود، درمییابیم که برخلاف ادعای مانینگ، برده داری در همه یا اغلب جوامع بشری در طول تاریخ وجود نداشته است. ایران عصر هخامنشی نمونه ای گویاست. الواحی که به خط و زبان عیلامی در تخت جمشید به دست آمده نشان میدهد که کارگران ساختمانی (کوروش) به صورت نقدی یا جیره ای مواجب دریافت میکردند؛ یعنی برده نبودند. در بسیاری از جوامع کهن پدیده غلامی وجود داشت ولی این با نظام برده داری، که در چند تمدن معین (بویژه مصر و یونان و روم باستان) به شکلی نمونه وار دیده میشود، تفاوت دارد. دلیل آن کاملا روشن است. برده داری، بعنوان یک نظام اقتصادی، دارای کارکرد تولیدی معینی است، یعنی باید عرصه ای برای بهره کشی از این نیروی انبوه وجود داشته باشد. در غیر این صورت، غلامان و کنیزان هماره در سطحی محدود و ناچیز میمانند. بعبارت دیگر، باید پلانت هایی باشد تا بردگانی به کار گرفته شوند. در صورت فقدان پلانت، غلام و کنیز همان کارکردی را دارد که پیش از تملک قاره آمریکا در اسپانیا و پرتغال داشت. چنانکه دیدیم، از آغاز تا نیمه سده هفدهم، تجارت اروپایی برده رشدی اندک داشت و تنها زمانی به اوج میلیونی خود رسید که کشتزارهایی قابل اعتنا در قاره آمریکا به چنگ اروپاییان افتاد. در سرزمینهای شرق، از چین تا ایران و عثمانی و خاورمیانه عربی و شمال آفریقا، هیچگاه چنین مناطق خالی از سکنه کهن بومی وجود نداشت تا نیازی به واردات برده و بهره کشی از نیروی کار آنان باشد. در میان ملتهای شرقی تنها ژاپنیها، در سده نوزدهم و اوایل سده بیستم، برای قطع انبوه جنگلهای خود از طریق اسارت کره ای ها به ایجاد یک نظام برده داری قابل اعتنا دست زدند. بررسی منابع تاریخ و متون ادبی و اساطیری سرزمینهای اسلامی، چون شاهنامه فردوسی، روشن میکند که در این کشورها غلام، برده به مفهوم کلاسیک و جدید اروپایی آن نیست. برای نمونه، در سده پنجم هجری/ یازدهم میلادی، امیر عنصرالمعالی در قابوسنامه کارکردهای غلامان و مختصات هر یک را چنین ذکر میکند:
۱- بنده از بهر خلوت و معاشرت خری.
۲- علامت غلامی که ملاهی را شاید.
۳- علامت غلامی که سلاح را شاید ...
۴- علامت غلامی که خادمی سرای زنان را شاید ...
۵- علامت غلامی که ... ستوربانی را شاید ...
۶- علامت غلامی که فراشی و طباخی را شاید ...
میبینیم که عنصرالمعالی غـلام را معادل خدمتکار خانگی آورده است. این غلامان در شش عرصه به کار اشتغال داشتند: خلوت و معاشرت، ملاهی(ملاهی: لهو لعب، عیش و عشرت)، سلاح وری، خادمی سرای زنان، ستوربانی، فراشی و طباخی. از بکارگیری غلام در تولید، آن هم تولید وسیع و بزرگ، سخنی در میان نیست. دقت در اثر فوق روشن میکند که نگهداری غلام و کنیز هزینه ای بر مخارج خانوار میافزود و عقل معاش، حتی به حکمرانی چون عنصرالمعالی، محدودیت شمار آنان را توصیه میکرد: خدمتگار چندان دار که نه گریزد. و آن را که داری به سزا نیکو دار که یک تن ساخته داری به که دو تن ناساخته. اگر در سرزمینهای اسلامی بهره کشی از بردگان در شاخه های اصلی تولید وجود داشت، امروزه ما باید شاهد حضور جدی بازماندگان آنان میبودیم و این پدیده در ترکیب جمعیتی و فرهنگ جوامع خاورمیانه قطعا بازتاب جدی مییافت؛ درست مانند جامعه سیاهان ایالات متحده آمریکا یا بقایای بردگان کره ای در ژاپن. در ایران بقایایی بسیار ناچیز از نژادهای آفریقایی مشاهده میشود ولی نمیتوان ادعا کرد که اینان بقایای بردگان اند. به نظر میرسد بسیاری از اینان در مراوده طبیعی جمعیتی با قاره آفریقا به ایران مهاجرت کرده اند. برای نمونه، در جنوب ایران گروههای انگشت شماری از سیاهپوستان دیده میشوند که به کولو شهرت دارند. کولوها بطور سنتی به مشاغلی چون پاک کردن گندم در زمان درو اشتغال دارند. اینان درواقع بقایای طوایف مهاجرند با حرفه های معین و تخصصی؛ مانند کولیهای مهاجر هندی. این در حالی است که پرتغالیها و یهودیها به مدت ١٠٨ سال بر بندر هرمز و مناطق همجوار آن حاکمیت داشتند و قطعا به داد و ستد برده نیز مشغول بودند. و نیز باید توجه کنیم که در سرزمینهای اسلامی غلام از حقوق معین برخوردار بود و این با برده اروپایی تفاوت اساسی دارد. در اینجا غلام در زمره اعضای خانواده به شمار میرفت و در آنجا برده ابزاری بود فروتر از حیوان. در سرزمینهای اسلامی غلام بطور جدی از امکان تحرک اجتماعی برخوردار بود. کم نیستند دودمانهای غلامانی که در سرزمینهای اسلامی به حکومت رسیدند: غزنویان ایران، ممالیک دهلی، ممالیک ترک و چرکس مصر از اینگونه اند. بنابراین، پدیده غلامی در شرق با بردگی در غرب دو پدیده کاملا متمایز فرهنگی و اقتصادی است و یکسان انگاری این دو خطاست. پیش از ورود اروپاییان، تجارت برده در شرق رواجی نداشت و از سده شانزدهم بوسیله پرتغالیها، و سپس انگلیسیها و هلندیها و سایر اروپاییان، رایج شد. دیوید در تاریخ بمبئی مینویسد: کمپانی هند شرقی اولین سازمانی نبود که به تجارت برده مبادرت ورزید. پیش از آن پرتغالیها درگیر این کار بودند. در دوران حاکمیت انگلیس، حمل و نقل انسانهای غیرمسیحی تقریباً تا پایان سده نوزدهم ادامه یافت. انگلیسیها در بمبئی دارای برده بودند و بردگان آفریقایی آزادانه در بمبئی خرید و فروش میشدند. در سال ١٧٦٣ کارستن نیبور، سیاح دانمارکی، دارای یک برده زن سیاه بود و دوست داشت او را با خود به انگلستان ببرد ولی به علت ترس از مسلمانان ایران و عثمان، در مسیر حرکتش، او را در هند رها کرد. دیوید مینویسد: مشارکت کمپانی هند شرقی در تجارت برده از نامه هایی که در سال ١٦٧٦ در سورت نوشته شده نمایان است. در این نامه ها از جمله دستور خرید یکصد مستخدم سیاه داده شده که ابتدا کشیش کمپانی آنها را مسیحی کند و سپس ارسال شوند. در نامه دیگر از بندر سورت به بمبئی دستور داده شده که بردگان به حساب کمپانی از ماجراجویان دریایی خریداری شوند و با احتیاط لازم، که نگریزند، در عملیات ساختن قلعه به کار گرفته شوند. بردگانی که در هند به اسارت درمی آمدند معمولا برای کار به جزیره سن هلنا اعزام میشدند و غیر مسیحیانی که دزدی میکردند نیز به بردگی محکوم میشدند. کودکان برده را از سواحل مالابار (محل استقرار یهودیان کوچن) به خارج حمل میکردند. اسنادی از حمل کودکان در سال ١٦٧٥ به دستور جرالد اونگیر و نیز در سال ١٦٨٥ موجود است. کمپانی هند شرقی تأمین بردگان مورد نیاز پادشاه انگلیس را نیز به دست داشت. طبق مندرجات یک سند، در سال ١٦٨٣ چارلز دوم خواستار ارسال یک برده مرد و دو برده زن بسیار کوتوله سیاهپوست شد؛ مرد در سن ١٧ و زنان در سن ١٤ با ویژگیهای خوب. طی نامه دیگر، در مارس ١٦٩٠ مرکز کمپانی در لندن از نمایندگی خود در بمبئی خواستار ارسال یکصد برده یا بیشتر، از هر دو جنس و از هر طایفه ای که موجود باشد، و نیز ٢٠ یا ٣٠ برده سیاه برای امور نظامی شد. طبق قوانین بمبئی، کولیهای مستقر در حومه این شهر نیز بردگان کمپانی محسوب میشدند و کودکان آنها بعنوان برده در کشتیها یا کارگاهها به کار گرفته میشدند. بنوشته دیوید، از نخستین روزهای استقرار کمپانی در بمبئی، صادرات برده از ماداگاسکار و آفریقا کار معمول کمپانی بود. موج تبلیغاتی مبارزه با برده داری را در هند جان ریچاردسون آغاز کرد؛ در دوران حکومت لرد ریچارد ولزلی (١٧٩٨ تا ١٨٠٥) و اوج تهاجم نظامی به سرزمین هند. در این زمان، دیوانعالی بریتانیا مقرر کرده بود که در سرزمین بنگال، چون گذشته، ملاک قضایی حکومت کمپانی هند شرقی قوانین اسلامی و احکام قضات مسلمان باشد. جان ریچاردسون، که خود قاضی بود، توطئه ای را علیه این تصمیم دیوانعالی بریتانیا و برای بی اعتبار ساختن فقه اسلامی در هند آغاز کرد و برای این کار در موضع پرچمدار مبارزه با برده داری قرار گرفت. جان ریچاردسون، طی یک اقدام سنجیده و زیرکانه، استفتایی برای برخی حکام شرع مسلمان هند، که صدر عدالت نامیده میشدند، فرستاد و نظرشان را درباره حقوق غلامان و کنیزان جویا شد. علمای ساده لوح فوق نیز همان پاسخی را دادند که ریچاردسون و همکاران پس پرده او پیش بینی میکردند و در انتظار آن بودند. ریچاردسون فارغ التحصیل دانشگاه آکسفورد بود و از اسلام شناسان برجسته کمپانی هند شرقی به شمار میرفت. او سالها پیش (١٧٧٧) فرهنگ فارسی، عربی و انگلیسی را منتشر کرده، دارای تألیفاتی در زمینه ادبیات عربی و فارسی بود و از نخستین مترجمان غزلیات حافظ به زبان انگلیسی به شمار میرود. بنابراین، ریچاردسون با فقه اسلامی آشنایی داشت و میدانست که چگونه استفتای خود را مطرح کند تا پاسخ مطلوب را دریافت نماید. ریچاردسون در این استفتا پرسید: اولا، طبق قوانین اسلام برده داری در چه مواردی جایز است؟ ثانیا، مالکین بردگان چه حقوق و اختیاراتی در رابطه با بردگان، بویژه بردگان زن، دارند؟ ثالثاً، چه نوع تجاوزهایی به بردگان، بویژه بردگان زن، از سوی مالک آنها قابل مجازات است و مجازات آن چیست؟ پاسخ کتبی مفتیان هند چنین بود: همه انسانها بالطبع آزاد و مستقل اند و هیچ کس حق ندارد آنها را به ملکیت درآورد مگر کفار حربی را. بنابراین، اگر مسلمانان شهری را که در آن کفار زندگی میکنند مسلحانه تصرف کنند، اهالی کافر آن شهر به ملکیت مسلمانان در می آیند و امام میتواند یا آنها را به قتل رساند یا بعنوان غلام میان لشکریانش تقسیم کند یا آنها را آزاد نماید و اجازه دهد در مقابل پرداخت جزیه در سرزمین اسلامی زندگی کنند. مفتیان فوق سپس به تفصیل احکام موارد فوق را شرح دادند. (کتاب باناجی در اصل پایان نامه دکترای دانشگاه بمبئی است که با مقدمه ای از ه- راولینسون منتشر شده است. نمونه ای است گویا از تألیفات سبک و چاپلوسانه کمپرادور های شبه قاره هند. نویسنده کوشیده تا کمپانی هند شرقی بریتانیا را ناجی هند و حافظ امنیت و نظم در این سرزمین جلوه دهد و قهرمان مبارزه با برده داری که گویا پیش از سلطه کمپانی مورد حمایت دولتهای مسلمان و هندو بود. اثری است متملقانه. نویسنده تنها به دنبال این است که قوانین برده داری اسلامی و هندو را معرفی کند و در مقابل آزاد منشی و انسان دوستی انگلیسیان را به رخ کشد) در این استفتا چیزی جز شیطنت و در این پاسخ چیزی جز ساده لوحی مفرط مستتر نیست. نتیجه روشن است: اگر مجاز باشد که مسلمانان در جنگ با کفار آنان را به بردگی گیرند چرا همین حق از سوی اروپاییان باید نکوهیده و محکوم باشد؟ جان ریچاردسون با دریافت پاسخهای مکتوب علمای مسلمان هند، نتیجه ای را که میخواست گرفت. او با انتشار این پاسخها در مطبوعات انگلیس پرچم مبارزه برای آزادی بردگان در هند و دفاع از حقوق ایشان را برافراشت و جنگ تبلیغاتی شدیدی را علیه حاکمیت قضای اسلامی بر هند آغاز کرد. او خواستار تجدید نظر در احکام اسلامی برده داری شد و سالوسانه افزود: باید از خداوند سپاسگزار بود که مقدر فرمود سرزمین هند در تحت نظارت و حکومت ملت انگلستان باشد. بزعم ریچاردسـون، قساوت و ضد انسانی بودن پاسخ مفتیان مسلمان هند باور نکردنی بود. ریچاردسون متن استفتای خود و پاسخها را بهمراه شرحی مفصل برای دیوانعالی بریتانیا فرستاد. او در نامه خود نوشت: فرض کنیم اربابی به یک برده زن، که در زیر سن بلوغ است، بیشرمانه تجاوز کند و او در اثر این تجاوز جان بسپرد. در این صورت دادگاه اسلامی او را تنها به پنجاه غروش (غروش: واحد پول رایج در سرزمینهای عربی) جریمه محکوم میکند. ریچاردسون افزود: ای خدای بزرگ! چگونه ممکن است دولت بریتانیا چنین قانون هولناکی را تایید کند؟ نتیجه روشن است: استقرار حاکمیت قوانین و قضای انگلیس بر مستملکات بریتانیا در شبه قاره هند! اگر اجرای این توطئه در زمان حاکمیت خاندان ولزلی بر هند به اندازه کافی گویا نباشد؛ از طریق پیوندهای کنونی خاندان ریچاردسون میتوان رابطه جان ریچاردسون را با الیگارشی زرسالار معاصر شناخت. درباره این خانواده در فصل الیگارشی جهانی و دنیای امروز توضیح خواهیم داد.
حدیث :
امام رضا علیه السلام فرمود: کسى که به یگانگى خداوند و مثل و مانند نداشتن خداوند اقرار کند و اعتراف کند که به رجعت یقین دارد و از انجام کبائر خوددارى کند چنین کسى مومن حقیقى است و از شیعیان ما اهل بیت است.
حدیث :
زراره گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: درباره گفتار رسول خدا صلى الله علیه و آله که فرمود: (شخص زناکار در حالى که مومن است زنا نمیکند) به من خبر ده. حضرت فرمود: (زیرا وقتى که زنا میکند) روح ایمان از او جدا میشود.
حدیث :
ابن محبوب گوید: یکى از اصحاب ما همراه با من به امام رضا علیه السلام نوشتیم که: کبائر چندتاست و کدامند؟ حضرت در پاسخ نوشت : هر کس از گناهانى که خداوند بر آنها وعده آتش دوزخ را داده است دورى کند اگر مومن باشد خداوند از گناهانش چشم پوشى میکند و هفت گناهى که موجب آتش است عباتند از: کشتن نفسى که کشتنش حرام است و آزردن پدر و مادر و ربا خوارى و بازگشتن به حالت اعرابى پس از هجرت نمودن (به دار الایمان) و نسبت زنا دادن و متهم کردن زن شوهر دار و خوردن مال یتیم و گریختن از جهاد.
اگر کسی درون خود یک من محکم و استوار نداشته باشد، نمیتواند تغییرات زندگی را تحمل کند. کلید توانایی تحمل تغییرات این است که خودت را بشناسی، بدانی که چه ارزشی داری، و از زندگی چه میخواهی، این سه باید در ذهن تو ثابت باشند و فقط با اراده تو تغییر کنند، نه با تغییرات بیرون... برای اینکه بخوای یه عالمه ماهی بزرگ صید کنی باید تور تو بزرگ کنی... ذهن تو همون تور بزرگه، تو که میدانی روزهای سخت نمی مانند چرا باز هم نگران و ناآرامی؟ آرام و استوار به مسیرت ادامه بده، ذهن زیبایت، زندگی را زیبا خواهد کرد، خیالت راحت،من هم میدانم، تو هم می دانی، بی اما و اگر، خدا همیشه هست.

به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست
نگارندهٔ بر شده پیکرست
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
بزرگترین شاعر دوره سامانی و غزنوی، حکیم ابوالقاسم فردوسی است. فردوسی در طبران طوس به سال ۳۲۹ هجری بدنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و در آن ولایت مکنتی داشت. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی نداریم؛ اینقدر معلوم است که در جوانی از برکت درآمد املاک پدر به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی افتاده است. فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات راجع به گذشته ایران علاقه میورزید. همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را بفکر نظم شاهنامه انداخت. چنانکه از گفته خود او در شاهنامه بر میآید، مدتها در جستجوی این کتاب بود. مدتی را که بر سر این کار رنج برد بتفاوت ۲۵، ۳۰ و ۳۵ سال ذکر میکنند. آنچه محقق است این است که وی برای نظم کتاب نه از روی ترتیبی که اکنون در توالی داستانها است کار کرده و نه اینکه بدون وقفه مشغول نظم و تصنیف آن بوده است. به هر حال فردوسی نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خویش را وقف شاهنامه کرد و بر سر اینکار جوانی خود را به پیری رسانید. به امید اتمام شاهنامه تمام ثروت و مکنت خود را اندک اندک از دست داد. در اوایل شروع این کار، هم خود او ثروت و مکنت کافی داشت و هم بعضی از رجال و بزرگان خراسان وسایل آسایش خاطر او را فراهم میکردند. اما در اواخر کار که ظاهراً قسمت عمده شاهنامه را به اتمام رسانده بود در دوران پیری گرفتار فقر و تنگدستی گردید، و در دوران قحطی و گرسنگی خراسان که در حدود سال ۴۰۲ هجری قمری روی داد، از ثروت و دارائی عاری بود. باید دانست بر خلاف آنچه مشهور است، فردوسی شاهنامه را صرفاً بخاطر علاقه خویش و حتی سالها قبل از آنکه سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ثروت و جوانی را از دست داد، در صدد برآمد که آنرا بنام پادشاهی بزرگ کند و بگمان اینکه سلطان غزنین چنانکه باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را بنام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت. اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن شاعر را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود تشویق نکرد. سبب آنکه شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست. بعضی گفته اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد محمود به بد دینی متهم گشته بود و از این رو سلطان به او بی اعتنائی کرد. ظاهراً بعضی از شاعران دربار سلطان محمود که بر لطف طبع و تبحر استاد طوس حسد میبردند خاطر سلطان را مشوب کرده و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر وی پست و ناچیز جلوه داده بودند. به هر حال گویا سلطان شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم بزشتی یاد کرد و چنانکه مؤلف تاریخ سیستان میگوید، بر فردوسی خشم آورد که: شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست. و گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی محمود بر آشفت و آزرده خاطر گشت و بیتی چند در هجو سلطان محمود گفت و از بیم محمود غزنین را ترک کرد و با خشم و ترس یک چند در شهرهائی چون هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر میرفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود طوس درگذشت. تاریخ وفاتش را بعضی ۴۱۱ و برخی ۴۱۶ هجری قمری نوشته اند. گویند که چند سال بعد، محمود را بمناسبتی از فردوسی یاد آمد و از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود پشیمان گردید و در صدد دلجوئی از او برآمد و فرمان داد تا مالی هنگفت برای او از غزنین به طوس گسیل دارند و از او دلجوئی کنند. اما چنانکه تذکره نویسان نوشته اند، روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس میآوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون میبردند؛ از وی جز دختری نمانده بود، زیرا پسرش هم در حیات پدر وفات یافته بود و استاد را از مرگ خود پریشان و اندوهگین ساخته بود. شاهنامه نه فقط بزرگترین و پر مایه ترین مجموعه شعر است که از عهد سامانی و غزنوی بیادگار مانده است بلکه مهمترین سند عظمت زبان فارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران قدیم و خزانه لغت و گنجینه ادبیات فارسی است. فردوسی طبع لطیف و خوی پاکیزه داشت. سخنش از طعن و هجو و دروغ و تملق خالی بود و تا میتوانست الفاظ ناشایست و کلمات دور از اخلاق بکار نمی برد. در
وطن دوستی سری پر شور داشت. به داستانهای کهن و به تاریخ و سنن آداب نیک ایران قدیم عشق میورزید؛ و از تورانیان و رومیان و اعراب به سبب صدماتی که بر ایران وارد آورده بودند نفرت داشت. به هر حال استاد طوس مردی پاکدل و نوعدوست و مهربان بود و نسبت به تمام مردم محبت داشت، اما دشمنان ایران را به هیچ وجه نمی بخشود. عشق و علاقه او نسبت به شاهان و پهلوانان ایران زمین از هر بیتی که در باب آنها گفته، آشکار است و بهمین علت باید او را دوستدار عظمت ایران و مبشر وحدت و شوکت ایران شمرد/ شاهنامه فردوسی، نسخه خطی به تاریخ ۸۲۹ قمری بدستور با بیسنقر میرزا پسر شاهرخ.
فاطیما از زبان لوسیا قسمت شانزدهم: دلگرمی های فرانچسکو و جاسینتا، متن زیر از داستان زندگی لوسیا سانتوس است که خاطراتش را از دیدار و معجزه فاطیما تعریف میکند و از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه کرده ام/ و این بازتاب و طرز تفکر چقدر قلب مرا شکست خدا میداند. که تنها اوست که میتواند تا اعماق قلب ما نفوذ کند. و من آهسته آهسته شک میکردم که آیا واقعا ممکن است این تجلیات از جانب شیطان باشد که میخواهد با این وسیله روح ما را آلوده کند و ما را گمراه کند؟ از آنجایی که من از مردم شنیده بودم که شیطان همیشه با خودش جنگ و ستیزه و آشوب می آورد با خودم فکر کردم که از وقتیکه شاهد این تجلیات بوده ام جوّ خانه مان هم عوض شده و صلح و آرامش از خانه ما رفته است. خیلی دلواپس و غمگین بودم و شک و تردیدم را به جاسینتا و فرانچسکو گفتم و جاسینتا جواب داد که نه اینها از ناحیه شیطان نیست. شیطان بسیاز زشت و بد هیبت است و در زیر زمین در جهنم است، اما آن بانو بسیار زیبا بود و دیدیم که بسوی آسمان و بهشت پرواز کرد. با شنیدن این استدلال جاسینتا خداوند تا حدودی کمک کرد که شک من نسبت به این موضوع کمتر شود. ولی در تمام طول آن ماه اشتیاقم را برای قربانی دادن و ریاضت کشیدن از دست داده بودم. و در آخر با خودم فکر کردم که آیا بهتر نیست بگویم دروغ گفته ام و نقطه پایاتی بر همه این جریانات بگذارم؟ فرانچسکو و جاسینتا با ناراحتی فریاد زدند که این کار را نکن با این کار مرتکب دروغ میشوی و این یک گناه است. در این اوضاع بود که خوابی دیدم که روح مرا بیشتر از قبل تار و تاریک کرد. خواب دیدم که شیطان سعی میکند مرا به جهنم بکشاند و از اینکه موفق شده مرا فریب دهد بلند بلند میخندد. وقتی خودم را در چنگال او یافتم شروع کردم به جیغ زدن و آنقدر بلند اسم بانویمان را صدا کردم و از او کمک خواستم که مادرم مرا از خواب بیدار کرد. او با ترس و هشدار پرسید: چه شده است؟ بخاطر نمی آورم که چه جوابی به او دادم اما آنقدر ترسیده بودم که فلج شده بودم و تمام آن شب را نتوانستم بخوابم. این رویا روح مرا با غباری از ترس و ناراحتی و نگرانی پوشانده بود. برای تسکین قلبم معمولا به یک جای خلوت میرفتم و تا دلم میخواست گریه میکردم. حتی در رابطه با عموزاده هایم هم گوشه گیر شده بودم و نسبت به آنها ظالمانه رفتار میکردم. بچه های بی گناه زمانی که در بدر به دنبال من میگشتند و مرا صدا میکردند من همانجا نزدیکشان در یک گوشه ای قایم میشدم که حتی به فکرشان هم نمیرسید آنجا را بگردند. ۱۳ جولای خیلی نزدیک بود و من هنوز هم در تردید بودم که آیا بروم یا نه؟ با خودم فکر میکردم اگر او واقعا شیطان است چه دلیلی دارد به ملاقاتش بروم؟ اگر بپرسند که چرا نمی آیی خواهم گفت که میترسم که او شیطان باشد که بر ما ظاهر میشود و به همین خاطر من هرگز به (کوا دا ایرا) بر نخواهم گشت. تصمیم خودم را گرفته بودم و مصمم بودم همین کار را بکنم. بعد از ظهر دوازدهم بود و مردم از حالا برای اتفاقات روز بعد جمع شده بودند. بنابراین من جاسینتا و فرانچسکو را صدا کردم و تصمیمم را به آنها گفتم و آنها در جواب گفتند که ما میرویم، بانو گفت که باید برویم. جاسینتا داوطلب شد که با بانو حرف بزند اما آنقدر از نیامدن من ناراحت شده بود که گریه کرد. من پرسیدم چرا گریه میکنی؟ او گفت چون تو نمی آیی. و گفتم بله من نمی آیم، گوش کن اگر بانو پرسید که چرا من نیامده ام بگو او نیامده زیرا میترسد که شما شیطان باشید. و بعد از آنها جدا شدم و رفتم خودم را پنهان کنم که مجبور نباشم با مردمی که برای سوال کردن به نزدم می آیند رو برو شوم و پاسخ سوالاتشان را بدهم. من در پشت بوته های تمشک زمینهای همسایه که به آرنریو ختم میشد قایم شدم آنجا تقریبا کمی شرق تر از همان چاه آبی بود که تا بحال چندین بار به آن اشاره کرده ام. و مادرم تمام مدت فکر میکرد که من مشغول بازی با بچه های دهکده هستم. شب به محض اینکه به خانه آمدم مادرم مرا دعوا کرد و گفت خانوم کوچولوی مقدس گله را همانطور به امان خدا رها کردی و به سراغ بازیت رفتی و جالبتر اینکه هیچ کس هم نتوانست پیدایت کند. روز بعد نزدیک به ساعت موعود ناگهان حس کردم که باید بروم. یک نیروی قوی مرا چنان وادار به رفتن کرد که به سختی میتوانستم در مقابلش مقاومت کنم. من به بیرون و بطرف خانه عمویم رفتم که ببینم جاسینتا هنوز نرفته است. دیدم که جاسینتا خانه است و در اتاقش همراه برادرش فرانچسکو نزدیک تخت زانو زده اند و گریه میکنند. من پرسیدم شماها هنوز نرفته اید و گفتند که ما بدون تو جرات نداریم برویم. تو هم بیا و من جواب دادم بله من هم می آیم. صورت آنها از شادی برق میزد و ما با هم عازم رفتن شدیم. انبوه مردم در طول جاده منتظر ما بودند و خیلی به سختی توانستیم خودمان را در شلوغی به آنجا برسانیم. این همان روزی بود که بانوی ما به ما التفات کرد و اسراری را به ما گفت. و بعدش برای اینکه شور و اشتیاق از دست رفته مرا برگرداند گفت: خود را برای گناهکاران قربانی کنید و این دعا را به حضور عیسی مسیح مخصوصا زمانی که قربانی میدهید تکرار کنید. آه عیسی مسیح این کار بخاطر عشق به توست برای تغییر و توبه گناهکاران و برای غرامت گناهانیست که در حضور قلب معصوم مریم مقدس انجام شده است
مروری بر کتاب پس از مرگ نوشته لیون دیی بخش دوازدهم: جهان و خداوند: بالاتر و مهم تر از مسائل حیات و تقدیر موضوع یا مسئله خداوند و پروردگار است که پیش آمده و از ما جلب نظر مینماید. هر گاه در قوانین طبیعت مطالعه و تدقیق بعمل آوریم و کمالات و سجایای معنوی که کلیه صنایع از آن نقش گرفته و پیرو آن میباشند تعقیب نمائیم، همیشه در همه جا و در فوق هر مطلب یا موضوعی به یک وجود اعلی و شامخ مقامی بر میخوریم که آن واجب الوجود و کامل است و همچنین سر چشمه جاودانی، نیکوئی. کمال مطلوب و حقیقت محسوب گشته و قانون عدالت و عقل کل ذاتاً در خود او بوده و با وی متحداند. در عالم فیزیکی و اخلاقی قوانینی حکمفرماست و این قوانین خود بر یک عقل و فرزانگی عمیقی دلالت نموده و گواهی میدهند در اثر یک کیاست و فراستی است که قوانین مزبور بر اشیاء حکمروایی میکند این اصول و قوانین از یک داعیه یا علت کوری مامور انجام عمل خود نمی باشند زیرا بی نظمی و جنجال وتقدیر و تصادف قادر بر این نیست که بتواند نظم و ترتیب و تناسب یا آهنگی را در همه چیز از خود ظاهر سازد. قوانین مزبور از دست و فکر انسان نیز صادر و خارج نگشته زیرا که این انسان موجودیست محدود بین زمان و فضا و هرگز لایق و قادر بر این نیست که بتواند قوانینی دائمی و عالمیگر از خود ایجاد نماید پس منطقاً برای تأویل و بیان قوانین مزبور ناچار بایستی بوجودی یا عنصری که محدث و مولد کلیه اشیاء باشد قائل گشته و خالق گیتی با مسبب الاسباب را در این جهان جستجو و استقبال نماید، عقل و خرد چون فی حد ذاته وجود خارجی ندارد لذا بایستی معتقد به شخصیت و موجود نیرویی شد. ولی مقصود ما از این موجود موجودی نیست که به سلسله و زنجیر سایر موجودات اضافه یا ملحق شود، بلکه این عنصر پدر و بزرگ تر از کلیه موجودات و بلکه سر چشمه حیات است. چنان که فوقاً ذکر شد شخصیت را نبایستی در اینجا بمعناى یک موجودی که دارای شکل یا ترکیب باشد تصور کرد بلکه این شخصیت را بایستی مجموعه کمالات و معنویاتی دانست که شامل یک ذهن و ادراک کامل العیاری میباشد. عالیترین معنای کلمه شخصیت ذهن است و مقصود از اینکه در اینجا ما بخداوند جنبه شخصیت داده و او را قادر مطلق خطاب میکنم نه اینست که او در حقیقت موجودی است مانند انسان دارای شکل یا ترکیب و حدودی یا جسمی، بلکه خداوند نامتناهی است و هرگز شخصیتی برای او نمیتوان قائل شد بدین معنی که نمیتوان نه او را مجزا از عالم و بالانفراد و نه داخل در آن و با جزء آن تصور نمود. و اما بنا بر قول وعقیده مثبتیون و مادیون، ما نیز با آنها هم عقیده گشته و میگوئیم چون مطالعه و تدقیق در این موضوع یعنی در مسائلی که راجع به قادر متعال ومسبب الاسباب است بی فایده و بلا نتیجه و ثمره میباشد صرف نظر مینمائیم، ولى معهذا این یک سؤالی است که بطور سر بسته ما از خود پرسیده و میگوئیم آیا فی الحقیقه کسی که جداً خود را ذیشعور و با فکر میداند ممکن است از جهل و نادانی خود محظوظ و خوشحال باشد؟ یعنی آیا ممکن است چنین شخصی بواسطه بی اطلاع بودن از قوانینی که باعث انتظام شرایط حیاتی و زندگانی وی بشمار میرود خرسند و شاد باشد؟ جواب آن البته منفی خواهد بود پس از اینجاست که میگوئیم موضوع خالق پیش آمده و بایستی بدقت خداوند را تجسس نموده و بکیفیات خلقت و حیات پی ببرد. و این مسئله برای ما میسر نخواهد شد مگر بوسیله تحقیق و مطالعه در روح کل و اساس و مبدأ حیات که جهانی را جان میدهد و بر هر یک از ما موجودات پر توی میافکند. و در موقعی که این مسئله محکم و یقین گشت سایر مسائل که مربوطه به اصول اشیاء میباشد قهراً تثبیت میشود زیرا که آنها عموماً جزئی، غیرمهم و در درجه دوم اهمیت و توجه واقع میگردند عقیده بخداوند مسئله ایست که از عقیده بقانون و مخصوصاً قانون اخلاقی تفکیک ناپذیر است و هیچ جامعه قادر بحیات و بقاء و ترقی نخواهد بود مگر اینکه پی بقوانین اخلاقی برد و آنها را دانسته و عمل کند. عقیده بیک ایدال شامخ و بزرک عدالتی باعث تقویت ذهن و مشاعر انسانی بوده و شخص را در عموم کارها مدد و یاور است. این اعتقاد بمنزله تسلی و امید و آرزوی کسانیست که در رنج و عذاب بسر میبرند و عبارت از ملجاء و پناهگاه واماندگان و بی کسان و محرومین است و در حقیقت اعتقاد بیک تصور عالى و معنوی مانند طلوع سپیده یا فجری است که از پرتو و فروغ دلربا و شیرین خود روح بیچارگان را بوجد و شعف آورده و روزنه امیدی بروی آنها باز میکند. البته و بدون شک این مسئله پرواضح و مبرهن است که وجود خداوند را نمیتوان با دلایل مستقیم و حسی ثابت نمود زیرا هیچ یک از حواس ظاهری ما قادر به درک آن نخواهد بود. الوهیت خود را در پس این پرده سر آمیز مخفی و پنهان ساخته شاید برای اینکه ما را به کنجکاوی وادار نموده و بتجسس در خفای این پرده مجبور ساخته باشد. بلی البته از همین راه تجسس و کاوش است که انسان بایستی بواسطه ممارست و تمرین اخلاقی و بالاخره بواسطه بکار انداختن قواء مثمره عقلانی و فکری خود دارای استحقاق ولیاقت گشته تا آنکه نتیجه این انکشاف و تفحص نصیب خود او گردد ولی در ما یک نوع حس یا فراست فطرى و طبیعی مؤتمنی موجود است که دائماً ما را بسمت این الوهیت کشانیده و هستی و موجودیت او را از هر گونه بیان و قول و از هر قسم تجربه و امتحانی بهتر و محکم تر برای ما اثبات مینماید. در هر عصر و زمانی و در تحت هر گونه آب و هوا (و این خود سبب ایجاد کلیه مذاهب است) عقل بشر اینطور حس کرده است که بایستی فکر خود را بجاهایی سوق دهد که بالاتر از تمام اشیاء متحرک فنا پذیر این عالم مادی باشد زیرا هیچ یک از این کیفیات مادی و موقتی این عالم کاملا برای اقناع او کافی نبوده و نتوانسته است او را ساکت سازد و بهمین واسطه از ابتداء این عقل جامائیرا جولانگاه و مطمح نظر خویش قرار داده و بچیزهائی متمایل بوده و اصولی را تعقیب میکرده است که در جهان همیشه ثابت، دائمی، محکم و لغزش ناپذیر میباشد. و از آن رو بوجود قادر مطلق و کاملی پی برده و تمام قواء عقلانی و اخلاقی را بوی نسبت داده و به اتکای او عموم مسائل غامضه و سخت را اثبات و تحقیق مینماید یعنی اصول تمام این کیفیات و کمالات را عقل و ادراک در خداوند یافته است زیرا هیچ موجودی بلکه هیچ نیرویی غیر از پروردگار لم یزل قادر به تهیه و فراهم آوردن این امنیت کامل و این اطمینان و اعتماد بآینده را برای ما نخواهد بود و هر گاه این عقیده در عقول بشر مستحکم نگردد و رسوخ نکند، آن فکر مانند برگ خفیف و سبکی خواهد بود که بادهای شک و تردید و هوا و هوسهای نفسانیه آن را بهر طرف خواهند کشانید. شاید این موضوع را بر ما ایراد خواهند گرفت که مذاهب اسم خداوند را خراب و ضایع نموده و از آن سوء استفاده کرده اند. ما نیز بنوبه خود میگوئیم ولو فرض هم که این قسم باشد از شأن و عظمت او ذرۀ کاسته نمیگردد. چه اهمیت دارد هر گاه بشر اشکال مختلفه را بالوهیت نسبت داده و آن را بمیل خود بانواع و اقسام تصاویر و امثال در آورد؟ اشکال مزبور برای ما غیر از خدایان موهومی و خیالی چیز دیگری محسوب نشده و این اشکال تماماً از جمله اثرات و ترشحات عقول سست و ضعیف و بیفکرى اجتماعات تازه کار و بی تجربه بشری میباشد اصولا میتوان گفت که کلیه اشکال متناسب و دلپسند ظریف یا مهیب که بدست بشر ساخته میشده موافق و متناسب با عقل و فراست اشخاصی بوده است، هر یک بنوعى خالق را درک کرده و میشناخته اند. ولی از آنجا که فکر بشر امروزه به نسبت رسیده تر وپخته تر گردیده آن عقاید قدیمه و مشاهدات فرتوت و پوسیده را از دست داده و آن اشکال فرضی و صور موهومه را بکلی پشت پا زده برای اینکه یک قدم بلند ترى بجانب عقل کل یا خداوند و محرک عالم فراتر بر دارد یعنی در حقیقت بجانب کانون عالم گیر حیات و محبت که زندگانی ما در آن مانند زندگانی مرغ در هوا و ماهی در اقیانوس بوده و رشته حیاتی ما را بموجودات حی که بترتیب قبل از ما وجود داشته و یا آنانکه فعلا موجودند و یا آنکه بالاخره بعدها بعرصه وجود خواهند آمد متصل نموده و با قدمهای سریع تری پیشرفت نماید. تصور و خیالی را که مذاهب دربارۀ خداوند داشتند متکى بیک نوع الهام موهوم خارق العاده و مافوق الطبیعه بوده است. ما امروز نیز به الهام دیگری از قوانین عالیه گیتی قائل هستیم، ولی این وحی مطابق با حقیقت و از روی ادله و براهین واقعی بوده ترقی پذیر و قابل پیشرفت است زیرا از روی فکر خود آن چیزهایی را که در این عالم مشاهده نموده و با آن تطبیق میکنیم میبینیم که منطقاً با الهام مزبور موافق درآمده و از این رو میگوئیم که این الهام قابل قبول است، این وحی در دو کتاب یا دفتری ذکر و مندرج گشته که دائماً در مقابل چشم ما باز است و ما آنرا لاینقطع دیده و مشاهده میکنیم. این دفتر دفتر طبیعت یا جهان است که صنایع و بدایع پروردگار را در آن با خطوط و حروف برجسته و مجللی ظاهراً میبینیم:
برگ درختان سبز در نظر هوشیار، هر ورقش دفتریست معرفت کردگار، و دیگری کتاب یا دفتر ذهن و ادراک است که اوامر و نواهی علم اخلاق در آن منقوش و منقور گشته است. بیاناتی که ارواح گذشتگان نموده و اطلاعاتی که آنها بوسایل بسیار ساده و طبیعی بما داده اند این موضوع را کاملا تائید و تأکید مینماید. همانا بوسیله این دو دفتر یا دو نوع تعلیم است که عقل و ادراک انسانی در این طبیعت عالمگیر بلکه نامتناهی، با عقل و فراست کل یا ادراک الهی مربوط گشته، پی بدین طبیعت میبرد و تناسبات و ظرافات را با لذتی هر چه تمامتر بذوق خود سنجیده متمتع میگردد. شب یعنی هنگامی که سکوت و ظلمت تمام سطح زمین را فرا گرفته و مردم بخواب رفته اند هر گاه نظری بآسمانها و جو لایتناهى بیفکنیم و قدری خیره گردیم ستارههای بیشماری در سرتاسر آسمان خواهیم دید که با تلالو و تشعشع مخصوصی تابان و درخشانند این ستارههای نورافکن شموس خیره کننده هستند که هر کدام برای خود سیارات و توابع داشته و در فضای لایتناهی مشغول سیر و گردش هستند و در تمام نواحی حتی در دورترین نقاط مجموعه و منظومههای کوکبی دیگری نیز یافت میشود که مانند شریطههای درخشان و منیری مدار ومسیر خویش را طی مینماید هر قدر تلسکوپ بیشتر در اعماق آسمان کاوش نماید زیادتر شریطههای مزبور را میبیند و هیچ وقت بجائی نمیرسد که از آن به بعد این کواکب و شریطهها وجود نداشته باشد یعنی بعبارت دیگر در فضا حدود و ثغوری برای ستارگان و کواکب مزبور متصور نمیتوان شد. همه جا عوالم و کرات در توالی و شموس در پشت سر یکدیگر قرار گرفته اند و از مسافات بسیار بعید بزحمت و عسرت گروه و دسته زیادی از این کواکب را مینگریم که اجتماع آنها مانند ذرات غبار درخشان و گرد الماسی است مشعشع و براق که در اعماق بی انتهای فضا پاشیده و پراکنده شده است. کدام زبان و کدام بیان انسانی است که قدرت توصیف و تعریف این صندوقچه الماس نشان و این سقف نیلگون و فیروزه رنگ را داشته باشد؟ ستاره شعری بیست برابر شمس ما است، و خود این کوکب بیش از یک ملیون برابر کره ارضی ما میباشد و نیز ستارگان بسیار عظیم و بزرگ دیگری مانند الدبران، وگا، پرسین و شموس دیگری سرخ فام آبی رنگ ارغوان و کواکب درخشان و یا قوت فام دیگری که اشعه پر نور و رنگارنگ خود را در فضای نامتناهی پرتاب و منعکس مینمایند. و در صورتی که سرعت این اشعه منیره تقریباً در هر ثانیه پنجاه هزار فرسنگ است معهذا صدها و هزارها سال وقت لازم است تا آنکه اشعه مزبور بما برسند! شما ای غمامههای دور دست که شموس از جرم شما ساخته و تشکیل میگردند و شما ای عوالمی که شروع به تشکیلات نموده اید! و شما ای ستارگان ارزانی که بعسرت بنظر ما در میآئید! ما و شما ای کانونهای بسیار بزرک حرارت و نور الکتریسته وحیات! و شما ای عوالم درخشنده و پرتوافکن و کرات بیشمار! و شما ای ساکنین و ای نژادها و أى بشریتهای بی حد و حساب که در این عوالم و افلاک منزل و مأوى اختیار نموده اید! صدای ضعیف و نحیف ما قدرت و یارای ابراز و اظهار شکوه و جلال شما را نداشته و همین صدا نتیجه عجز و ناتوانی خود مجبور است از فرط سستی سر بزیر افکنده و سکوت اختیار کند ولی از طرفی چشمهای ما فقط بدین اکتفا مینماید
که خیره خیره بدین صفوف بزرگ و نامتناهی ستارگان نگریسته و آنها را از نظر بگذراند. و مادامی که چشمهای ما از رؤیت این فضاهای دوار انگیز و تحیر آور منصرف گشته و بعوالم نزدیک تر یعنی بسیاراتی که بدور شمس گردش میکنند و مانند کره ما مجذوب ثقل عمومى میگردند نظری میاندازد در سطح این کرات چه مشاهده خواهد کرد؟ البته قطعات خشکی، دریاها، اقیانوس ها، دشتها و جدال فراوان ابرهای ضخیم که بادهای سخت آنها را متلاشی نموده، برفهای زیاد و قطعات عظیم و بسیار بزرگ یخ که در اطراف قطبین شمال و جنوب جمع شده اند. دیگر آن که میبیند عوالم مزبور دارای آب و هوا، حرارت نور، فصول، اقالیم و نواحی، روز و شب و خلاصه دارای تمام شرایطی است که بواسطه آن شرایط حیات و زندگانی در روی کره زمین پیدا میشود و در نتیجه رؤیت همین اثرات و بقایا است که ما را بزندگانی و وجود دسته دیگری از همین بشر در کرات فوق الذکر یقین و مطمئن میسازد و بهمین قسم که علم ما را بدون هیچ گونه شک و تردیدی هدایت نموده و مجهولات بسیاری را برای ما مکشوف ساخته و بما نشان میدهد از این رو میتوانیم اطمینان حاصل کنیم که عوالم مزبور یا آنست که فعلا مسکونی میباشند و یا آن که قبلا سکنه زیادی داشته و یا آنکه بالاخره روزگاری خواهد رسید که آنها دارای سکنه و گروه ذیحیاتی خواهند گردید. و تماماً این کرات نور افکن وسیارات پست و کوچک، و اقمار سیارات و ذوات الاذناب که در این فضا حیران و سرگردان میباشند و کلیه عوالمی که در خلاء آویزان مانده در حرکت اند و گاهی به یکدیگر نزدیک شده و گاه از هم دور میشوند، تماماً مدار و مسیر خود را از روی انتظام و ترتیبی طی نموده و با سرعتهای فوق العاده مهیب و هولناکی در این فضای نامتناهی و بی پایان مشغول سیر و گردش میباشند. در همه جا حرکت، فعالیت، زندگانی و حیات در این پهناور گیتی که از عوالم بیشماری پر گشته آشکار و ظاهر است و عوالم مزبور بدون هیچ گونه استراحت و سکون در اعماق آسمانها غلطیده و مدار خویش را بآرامی و منظم طی میکنند. این گردش و دوار عظیم و مهیب چنانکه قبلا گفته شد در تحت یک انتظام و قانونی اداره میشود و آن قانون جاذبه است که در همه جای گیتی سلطنت نموده و فقط همین یک قانون است که اجرام آسمانی را در فضا معلق نگاهداشته، باعث حرکت آنها شده عنان سیارات را بدست شموس درخشنده و نورانی سپرده است همین یک قانون است که از اتم گرفته تا ستارههای آسمانی بر کلیه چیزهائی که در طبیعت موجود است سلطنت و حکمروائی میکند. همین یک قوه است که باسم جذابیت یا قوه جاذبه عوالم را در یک نوع مدار معینی نگاهداشته و باسم تماسک یا التصاق مولکولهای اجسام را مرتب و منظم و بشقوق مختلفه تقسیم بندی و دسته دسته نموده است و بالاخره بواسطۀ همین قانونست که بموجب آن اجسام شیمیائی با یکدیگر ترکیب میگردند. حال میگوئیم پس از آنکه نگاهی سریع به آسمانها و اجرام سماوی انداختیم بخواهیم زمینی را که در روی آن زندگانی میکنیم با شموس عظیم و نیرومندی که در فضاهای سماوی و اتری معلق میباشند مقایسه کنیم میبینیم که این زمین نسبت به هر یک از آنها حکم یک حبه بسیار کوچک شن یا یک اتمی را دار است که در هوا تموج نموده و گردش کند، زمینی را که ما در سطح آن زندگانی میکنیم یکی از کوچک ترین ستارگان آسمان است و معهذا میبینیم که ترکیب و شکل آن چه تناسب قشنگ و زیبائی را دارا بوده و چگونه با انواع و اقسام الوانی دلچسب و دلگشا آرایش و مزین شده است! نظری باطراف خود یعنی باقلیم مقطع و بریده بریده و شبه جزیره هاى باریک انداخته و مجمع الجزائری که حلقه وار آنها را احاطه نموده و مناظر جالب توجهی تشکیل داده، دریاها دریاچهها جنگل ها، بیشهها از اشجار درختان کهن سال و بزرگ که در کوهها روئیده گرفته تا کوچک ترین و ساده ترین گلها و ریاحینی که در سبزه زار رشد و نمو نموده بدقت بنگرید موجودات حیه و زنده از قبیل طیور، حشرات، نباتاتی که در سطح این کره زندگی میکنند بحساب و شماره در نمیایند با نظری پر از اشتیاق و با تحقیقی کامل در هر یک از آنها نگاه کنید و به بینید که ید قدرت پروردگار چگونه و با چه زبر دستی و مهارت مافوق تصوری در ساختمان ظاهری و داخلی هر یک از آنها ظرافت و دقت کامل بخرج داده که فی الحقیقه هر صنعتگر چیره دست و ماهری از رؤیت آن خیره و مبهوت خواهد ماند. و با این حال آیا نمیتوان گفت که بدن انسان بمنزله یک اطاق عمل زنده و یک کارخانه ذیحیاتی است که تمام اعمال حاصله در آن بمنتها درجه تکمیل است؟ حال هرگاه قدری بدین بدن نظری انداخته و لحظه ای داخل در این کارخانه گردیم و مثلا در جریان خون اندکی مطالعه بعمل آوریم میبینیم که مجموعه دریچهها و سوراخ هائی که در این سیستم تعبیه گشته بعینه شبیه بهمان دریچهها و سوراخهاییست که در یک ماشین بخار مشاهده میکنیم یا آنکه ساختمان چشم را مورد امتحان قرار دهیم خواهیم دید که در حقیقت دست هیچ انسانی قادر بساختن چنین اسباب درهم و دقیقی نبوده و حتی تصور آنهم از حیطه فکر بشری خارج گشته و از فهم آن عاجز خواهد ماند و یا آنکه هرگاه در ساختمان گوش دقت کنیم مبهوت خواهیم ماند که خالق بچه قسمی ماهرانه این آلت: پیچ واپیچ را ساخته که امواج صدا را خود آن را ضبط نموده و به مغز میرساند. و بهمین قسم دماغ یا مغز که تزریدها و تلافیف داخلی آن کاملا شبیه به شگفته شدن گل میباشد. حال میگوئیم پس از روئیت و مناظره این عالم مرئی از موجودات عالی تر قدری پائین تر قدم گذارده و داخل در عالم غیر مرئی یعنی داخل در عالمی میشویم که رؤیت موجودات در آنجا غیر از بوسیله اسباب یا میکرسکوپ برای ما میسر نخواهد شد. در اینجا نیز هیاهو و جنجال غریبی بر پا است بدقت مشاهده کنیم انواع و اقسام نژادها و دستههای مختلف و متنوع یک سلولی و پست فوق العاده کوچک را خواهیم دید که عقل را مدهوش و مبهوت میسازد هر قطره آب و هر ذره از غبار به تنهائی برای خود عالمی محسوب میشود و ذرات کوچک تری که آنها را تشکیل میدهند عیناً و بدون هیچ گونه اختلاف تابع همان قوانینی هستند که بر اجرام و هیاکل عظیم فلکی و فضائی سلطنت و حکمروائی میکنند. در تمام فضا و در همه جا پر است از موجودات، نطفهها جوانهها و بذرهایی که بعد بنوبه خود بایستی بوجود آیند. هزاران هزار موجودات ذره بینی فقط در یک قطره خون ما و در سلولهای اجسام آلی یا عضوی غوطه ور و در حرکتند. از بال مگس گرفته تا کم ترین قطعه و ذره یک ماده تماماً دارای گروه و دستجات ریزه خوارها و طفیلیها میباشد و کلیه این حیوانات کوچک و ذره بینی مانند موجودات کامل الخلقه دارای جهاز حرکت، سلسله اعصاب، اعضاء و جوارح و حواس بوده و مانند همان موجودات کامل برای تنازع بقاء مبارزه و تهیه حوائج زندگانی کاملا مسلح و مجهز میباشند. و حتی در درون عمیق ترین اقیانوس هائی که مثلا عمق آنها به هشت هزار متر میرسد حیواناتی لطیف و ظریف و شب تاب دیده شده و یافته اند که خود آنها تولید نور نموده بوسیله چشم هائی که دارا هستند تمام اطراف و نقاط خود را میبینند. از این رو میبینیم که در تمام نقاط گیتی موجودات ذیحیات بقسمی بی پایان و بی حد و حصر زاد و ولد نموده بوجود میآیند و طبیعت نیز خود دائماً تولید نسل نموده و موجوداتی را بعرصه حیات میآورد. همانطوری که خوشه گندم در حبه یا دانه در شرف جوانه زدن میباشد و نهال درختی مشغول نمو بوده و گل سرخ از غنچه خود نیش زده و بیرون میاید بهمین قسم هم در اعماق آسمانها عوالم و کراتی یافت میشود که دائماً در حرکت و کار بوده و عوالم جدید دیگری بوجود میآورند. همه جا حیات تولید حیات میکند، و بتدریج از موجودات پست و انواع و اقسام حیوانات ساده اولیه با یک تسلسل و رشته متصلی گرفته این حیات بالا میرود و ترقی میکند تا آنکه بالاخره برسد بآن موجود ذی شعور و با فکر یعنی انسان که در زندگانی ارضی بالاتر از کلیه مخلوقات است. یک وحدت قوی و توانا در تمام عالم حکمروائی میکند و یک عنصر یا جوهر واحدی که عبارت از اتر یا سیاله عالمگیر باشد انواع واقسام اجسام لانعد ولا تحصى را تشکیل داده موجب تبدلات میشود. این عنصر واحد در تحت اثر قوای عالمگیر بهیجان در آمده، مرتعش میگردد و برحسب سرعت و عده ارتعاشات و تموجات خود حرارت، نور والکتریسته یا سیاله مغناطیسی را بوجود آورده و وقتی که ارتعاشات و نوسانهای آن تمرکز پیدا کرده و در یک محل جمع و متکاثف گردند، آنوقت اجسام مختلفه تشکیل شده مربی و نمایان میگردند. و کلیه این اشکال بیکدیگر ارتباط دارند و تماماً قواء مزبور در حال تعادل زیست کرده و با تبدلات و تنوعات دائمی در تحت یک حساسیت مشترک باریکى با یکدیگر ممزوج و متحد میگردند. از جماد تا نبات و از نبات تا حیوان و از حیوان تا انسان و از انسان تا موجودات عالی تر گرفته و حتی تصفیه ماده و ازدیاد قوه و فکر تماماً در نتیجه یک تناسب یا آهنگ موزونی بوجود آمده اند و کلیه این تظاهرات زندگانی و حیات را فقط یک قانون از روى یک طرح و نقشه ثابت و متحد الشکلی اداره و تنظیم مینماید و با همان یک اصل با رشته مخفی و غیر مرئی است که تمام گیتی و تمام اشخاص بیکدیگر مربوط و متصل میگردند. از نتیجه تمام کارها و فعالیتهای موجودات و اشیاء، یک نوع آرزو و رغبتی حاصل میشود و آن رغبت همیشه بسمت بی نهایت وبجانب تکامل تمایل داشته سوق مییابد ظاهراً انسان تصور میکند که کلیه اثرات و نتایج کارها و اعمال او از بین رفته، معدوم میشود در صورتی که اینطور نیست و در حقیقت این اثرات اعمال بمنزله دسته اشعه میباشند که از عدسی گذشته و در کانون یا مرکزی مجتمع و متمرکز میگردند. پایان و عواقب کلیه امور انتظام و ترتیب است زیرا تماماً آنها مانند اشعه پراکنده مزبور مجموعه تشکیل داده و بالاخره بجانب یک مقصود و یک مرامی پیشرفت و تکامل مینمایند و آن یک مقصود خداوند است! بلی خداوند قادر مطلق است و لم یزل که مرکز و کانون هر نوع فعالیت و مجاهدت و انجام یا آخر هر قسم تدبیر، و فکر و هرگونه محبتی محسوب میشود! مطالعه در طبیعت بما نشان میدهد که در هر نقطه از نقاط گیتی یک ارادۀ مخفی و نا پدیدی اثر داشته و حکمفرماست در همه جا ماده تابع و مطیع قوه است که بر آن سلطنت نموده باعث تشکیل و موجب اداره کردن آن میشود کلیه قواء فلکی و نجومى منتهى بیک حرکتی میگردند و این حرکت عبارت از وجود یا هستی و حیات یا زندگانی است. مادیون تشکیل عالم را این قسم تعبیر و تاویل نموده میگویند که این عالم بواسطه یک حرکت کورکورانه و رقص در تاریکی و بدون مقصود، و نزدیکی یا الصاق آنها از روی تصادف و اتفاق تشکیل شده و صورت پذیرفته است، اما در اینجا بی مورد نیست که ما از آنها سؤال کنیم که هرگاه یک توده بسیار بزرگی از حروف سربی را کسی گرفته و در برابر نظر اشخاص آنرا بخش و منتشر کند، آنوقت آیا هیچ دیده شده است که از تصادف و تلاصق این حروف یک قطعه شعری ساخته شده بیرون آید؟ کدام قطعه شعر است که بالاتر از منظومه و آهنگ و تناسب موجودات تمام عالم باشد و یا آنکه آیا هرگز دیده شده است که مقداری مصالح بنائی خود بخود بتواند مخلوط یا ترکیب گشته عمارت یا ساختمانی بسازد که دارای تناسبات مجلل و با شکوهی باشد؟ و یا آنکه مقداری فلز خود بخود بتواند ماشینی بسازد که دارای چرخ و فنرهای متعدده دقیقه و پیچیده باشد؟ خیر، ماده بخودی خود قدرت انجام هیچ گونه عملی را نداشته و مستقلا فعال مایشاء نمیتواند واقع گردد. و اتمی که فاقد ذهن، فکر و هوش است کورکورانه نمیتواند بجانب مقصود رهسپار شود پس این تناسب و آهنگ موزون را نمیتوان بهیچ قسم تاویل و بیان نمود مگر آنکه بایستی بلا شبهه بمداخله مشیت و اراده مخفی قائل و معتقد گشته و اذعان نمود که همانا بواسطه تأثیر و عمل قواء است در روی این ماده و همچنین بواسطه وجود قوانین عاقله عمیقه ایست که این ارادۀ مخفى با یک نظم و ترتیبی در جهان تظاهر نموده بوجود میآید. ولی اغلب در این خصوص ایرادی پیش میاید که در طبیعت همه چیز موزون و با تناسب نیست و بعضی میگویند که مثلا اگرچه از طرفی چیزهایی میبینیم که منتها درجه تناسب و بدیع بودن در آنها دیده میشود از طرف دیگر چیزهای فوق العاده عجیب و غریب و خشنی نیز مشاهده کرده و میگویند که بدی همه جا همدوش خوبی بوده، با یکدیگر پیش میروند. هرگاه چنین بنظر رسد که تکامل بطی اشیاء فقط برای آنست که عالمی تهیه نماید برای آنکه بالاخره این عالم یک صحنه نمایشی گردد که در آن عموم موجودات عملیاتی از خود بروز دهند، نبایستی از خرابی و تباهی روزگار مخلوقات و مبارزات و مجادلات خونین آنها غافل گشت و همچنین نبایستی فراموش کرد که در اثر حرکات و تکانهای فوق العاده شدید زلزلهها و آتش فشانی کوهها ممکن است اغلب سوانح ومخاطراتی عظیم اتفاق افتاده و بطرفة العین نتیجه اعمال چندین نسل و دوره را خراب و ویران ساخته و بر باد دهد. بلى بدون شک کار طبیعت متضمن بعضى حوادث میباشد، ولی وقوع این قبیل حوادث و سوانح منافاتی با مقصود اصلی نظم و ترتیب و منظور نهائی نداشته، بلکه بالعکس مؤید و محمد منظور و مدعای ما است زیرا میتوانستیم ما این موضوع را از خود سئوال کنیم که چرا همه چیز در جهان حادثه و اتفاق نیست. توافق و تطابق علل با اثرات و وسایل با مقصود و همچنین توافق اعضاء و جوارح بین خود و تناسب و اعتیاد آنها با محیط و بالاخره با شرایط زندگانی کاملا ثابت و واضح است. صنعت و مهارت طبیعت که در بسیاری از نکات با صنعت بشری مشابهت داشته، بلکه مهارت و چیره دستی آن خیلی بیشتر و بمراتب عالیتر از انسان میباشد ثابت میکند که برای تنظیم این کار تدبیر و نقشه موجود و عناصر و عواملی در کارند که بواسطه تعاون و کمک به یکدیگر بتحقیق و اثبات این طبیعت پرداخته و گواهی میدهند که یک سبب با علت پنهانی و مخفی بی نهایت، دانا، قوی و نیرومندی موجود است. و اما راجع به هیاکل بی تناسب و عجیب و غریبی که بما ایراد وارد میآورند میگوئیم که این ایراد بواسطه عیب و نقصی است که مشاهدات و نظریات اشخاص پیدا میشود زیرا هیاکل مزبور فی الحقیقه هیچ چیز نیستند مگر نطفههای تکان خورده، منحرف شده و تغییر شکل یافته مثلا اگر شخصی بزمین خورد و پایش شکست، آیا بایستی علت وقوع این حادثه را از طبیعت دیده و مسئولیت آنرا بگردن خدا انداخت؟ همچنین بواسطه بعضی اتفاقات و بینظمی هائی که غفله در مواقع حامله گی زنی اتفاق میافتد. ممکن است که در اثر آن اختلالات نطفه یا جنین در مادر تکانهایی خورده از شکل و حالت طبیعی خارج شده و بواسطه همین علل اطفال متولده ناقص الخلقه و عجیب بدنیا آیند، برای تعیین عمر و سنین فردی، ما چنین عادت کرده ایم که تاریخ زندگانی او را بمجرد تولد گشتن از مادر و بعبارت دیگر به مجرد ظهور آن شخص در روشنائی حساب و ثبت میکنیم در صورتی که این تاریخ بی مأخذ و شروع زندگانی آنشخص خیلی قدیم تر و جلوتر بوده و بایستی آنرا از زمانی خیلی بعید حساب کنیم. دلایل و براهینی که از نتیجه وجود مصائب و بلایا بدست میاید منشاء آنها برای اثبات مقصود حیات داراى یک تعبیر و تفسیر غلطی است، این تعبیر و تفسیر نبایستى براى ما یک نوع لذت وحظ آنی را فراهم سازد بلکه بایستی ما آنرا برای خود مفید پنداریم زیرا لازم است که آن در عرصه زندگانی برای ما اشکالاتی تولید نماید. ما کلیه برای این متولد گشته ایم که بمیریم و آنوقت تعجب میکنیم که چرا بعضی از اشخاص در اثر حادثه یا اتفاق میمیرند! ما موجودات گذرنده چون از این عالم رحل اقامت کردیم، با وجود اینکه خود میدانیم هیچ چیزی را از این عالم بعالم دیگر همراه خود نخواهیم برد معهذا اشیاء واموالی که خود بخود بایستی بواسطه قوانین طبیعی گم شده از بین بروند، از برای فقدان آنها ما ناله و زاری کرده اظهار حزن و تأسف مینمائیم! اینگونه حوادث خوفناک و وحشتناک و این آفات و بلایا، و مصائب خود دارای یک نوع تعلیمی میباشند و در حقیقت یکنوع تذکر و ندائی محسوب گشته و بما چنین میفهمانند که ما نبایستی فقط طبیعت اشیاء مطبوعه را در نظر گرفته و بدان اکتفا نمائیم، بلکه مخصوصاً بایستی چیزهائی را تعقیب و دنبال کنیم که مساعد و مناسب با تعلیم و تربیت و پیشرفت ما میباشد و بهمین قسم بایستی بدانیم که ما نه برای استراحت تن پروری، آسایش، و خوشگذرانی بدین عالم قدم گذارده ایم بلکه برای مبارزه، کار فعالیت و تنازع آمده ایم، و نیز بما میگویند که انسان منحصراً برای زندگانی در روی این زمین ساخته و خلق نشده بلکه بایستی بالاتر از این مکان نظری اندازد و بمادیات این عالم تا اندازه که عدالت حکم میکند بیشتر علاقه و دلبستگی نداشته باشد و بهمین قسم فکر کند که بدن جسمانی فعلی او در وقت مردن از بین رفته ولی وجود او معدوم نخواهد شد، اصل تکامل بهیچوجه منافات و مغایرتی با اصل علل اولیه و علل انتهائی ندارد در عالم تصور و فکر کسی را میتوان بزرگ ترین مدبر و منظم فرض کرد که بتواند عالمی را تشکیل دهد و آنعالم مستقلا یعنی بواسطه قواء مخصوصه که در آن موجود است بتواند بسط و توسعه پیدا کرده و بدون آنکه کسی یا محرکی در امور آن دخالت و تصرف نماید بخودی خود سیر و پیشرفت نماید. علوم متعارفی بهر اندازه که در شناسائی طبیعت پیشرفت و ترقی میکند خدا را پس زده و عقب میبرد. ولی هر قدر خدا پس زده و عقب برده تر شود بزرگ تر میگردد وجود سرمدی از نقطه نظر علمی تکامل بقسم دیگری غیر از آن خدای موهومی و خیالی که بعضی از کتب معتقد است شناخته شده و دارای عظمت و اهمیت خاصی گشته است. چیزی را که علم متعارف تا ابد خراب کرده و از نظر احترام و توقیر انداخته عقیدۀ به یک خدائیست که بشکل انسان در آورده و معتقد شده است که وجود او خارج از این عالم مادی و فیزیکی واقع است. ولی یک عقیده و اطلاع شامختری جانشین این عقیده گشته و آن اعتقاد به یک خدای دائمی و سرمدی است که همیشه در بطون و در نهاد کلیه اشیاء و موجودات یافت میگردد و تصوریرا که امروزه ما در موضوع خدا بدست آورده ایم این نیست که خدا یک آدمى یک شخصى و یا یک چیزى باشد بلکه تمام موجودات در زمینه او محتوی شده اند. آنطوری که بعضیها در خصوص جهان گفتگو نموده و عقیده دارند که آن عبارت از یک خلقتی است که از عدم بیرون آمده این قسم نیست بلکه گیتی عبارتست از مجموعه یا بنائی وسیع و عظیم که یک حیات جاودانی و ابدی را جان داده و بکار انداخته است همینطور که بدن جسمانی ما بواسطه یک اراده واحد و یگانه راهنمائی و هدایت شده و محکوم باحکام و فرمانهای آن بوده و بواسطه همین اراده حرکات و اطوار خود را در سلک انتظام در میآورد و بهمین قسم که هر یک از ماها در طی تغییرات و تنوعات گوشتی و جسمانی خود چنین حس میکند که در یک وحدت دائمی که آن را روح یا جان و ذهن یا من مینامیم زندگانی میکند بهمین ترتیب نیز جهان بواسطه تغییر شکلها و تنوعات فراوان و بیشمار خود را شناخته، در خود منعکس گشته و در یک نوع وحدت حى و زنده و با یک عقل و فرزانگی کامل و با فرهنگی که آنرا خداوند نامیم خود را مالک میباشد. قدرت خداوند متعال یا پروردگار جزء بلا فصل و اصلی جهان بوده و حدت و مرکزی است که تمام ارتباطات منتهی بوی شده و صورت تناسب بخود گرفته است، اراده پروردگار عنصر حساسیت مشترک بعشق و محبت است که تمام موجودات بواسطه آن سمت برادری با یکدیگر داشته و کانونیست که از آن تمام قوای اخلاقی و عقل و عدل و خوبی در غیر متناهی ساطع و متشعشع میگردد. پس از این قرار بایستی گفت که گیتی همیشه وجود داشته و بواسطه قوانین و اصولی که در خود آنست دارای قوت و حرکت گشته و مرام و مقصود نهائی و اصلی نیز در خود آن موجود است و گیتی دائماً در اجزاء و در مجموعه خود تغییر و تبدیل یافته تجدید میشود کلیه تغییر شکلها و تکاملاتی که در جهان صورت میگیرد تماماً بواسطه تأثیر بلا انقطاع حیات و مرگ میباشد، ولی باید دانست که هیچ چیز در جهان نمرده و معدوم نخواهد شد و گرچه در بعضی از نقاط آسمان شموس سماوی اغلب تیره و تار گشته خاموش میشوند و یا آنکه عوالم وکرات کهنه شده از مدار خود جدا گردیده و ناپدید میشوند معهذا نقاط دیگری سلسلهها و سیستمهای جدیدی از آنها پدید آمده بکار میافتند و کواکب دیگری افروخته و روشن شده عوالم نوینی بوجود میآیند در پهلوی همین پیری و مرگ بشریتهای جدیدی از نو شگفته گشته قدم بعرصه وجود گذارده دائماً این دورۀ زندگانی را طی نموده و بهمین قسم باز بسمت صباوت و جوانی عودت مینمایند و مدار خویش را میپیمایند. این عمل معظم و خطیر در طی ازمنه بی قیاس و بلا انتها و فضاهای بی حد و حساب و بواسطه کار و فعالیت و عمل تعاونی موجودات و منافع هر یک از آنها در کار بوده و هست جهان برای ما یک منظره و دورنمای تکامل دائمی و بلا انقطاعی است که تمام موجودات و مخلوقات در آن شرکت داشته و سهیم گردیده اند. یک اصل ثابت ولا یتغییرى بر این عمل خطیر حکمروائی و سلطنت میکند و آن عبارتست از یک وحدت عالی تر و یک وحدت خداوندی که تمام افراد موجودات در سایه آن بسر برده وکلیه اعمال خاص بدان مربوط و بحکم آن بکار افتاده و تماماً بجانب مقصود و مرام واحدی که عبارت از تکامل و پیشرفت تمامی موجودات باشد معطوف و متمرکز میگردد (در یکی از سرودهای ارفه چنین مسطور است: در عالم یک جوهر و عنصری موجود است که از خود تولد یافته و تولید گشته، و از همان یک جوهر است که تمام اشیاء صادر و خارج شده، و آن در تمام موجودات موجود و آنها را حفظ میکند و هیچ بشر یا فنا پذیری آن را تا کنون ندیده ولی او خود کلیه موجودات را میبیند، و این معنی مخالفتی با قیامت کبری که ادیان بزرگ آنرا قائل و اثبات نموده اند ندارد) در عین حالی که قوانین عالم فیزیکی اثرات و عملیات یک مدبر و منظم شامخ مقام و عالی قدری را در طبیعت بما نشان میدهد در همان وقت نیز قوانین اخلاقی بوسیلۀ ذهن و عقل بطور فصاحت و بلاغت از اصول عدل و حکمت و عنایت الهی که در تمام گیتی بالسویه حکم فرماست با ما گفتگو نموده سخن میراند. این دورنمای طبیعت و منظره آسمانها و کوهها و دریاها بطور وضوح در مقابل عقل و مشاعر ما وجود یک خداى حى مخفى و پنهانی را در این جهان مجسم نموده و وجود چنین ذاتی بدون هیچ شک و تردیدی یقین و مطمئن میسازد. ذهن و فکر ماست که وجود او را در نهاد ما بما نشان داده و بلکه از خود او من باب نمونه در وجود ما اثری از خود باقی گذارده و این نمونه یا اثر عبارت از حس تکلیف و خیر و مصلحت است که فی الحقیقه یک قسم ایدآل اخلاقی شامخی محسوب شده و تمام کمالات و سجایای معنوی و روحی و احساسات و عواطف قلبی بجانب آن معطوف میگردد. وظیفه بطور لزوم وبالصراحه بکلیه افراد بشر تحکم نموده و فرمان میدهد و خود را تحمیل میکند همین وظیفه است که صدای خود را بلند کرده و بتمام اعضا و جوارح شوکت مند و مقتدر و خلاصه این نفس سرکش فرمان داده و آنرا باجرای اوامر خود وادار و ملزم میسازد. بالاخره همین وظیفه دارای یک نوع قوه ایست که میتواند اشخاص را تا آخرین لحظه زندگی برای انجام خدمات و فداکاریها مجبور و وادار نماید. همانا از پرتو همین وظیفه است که زندگانی اشخاص بنحوی شرافتمندانه با شوکت و بزرگی مخصوص و لیاقتی سرشار اداره و تامین میشود ذهن ما عبارت است از تظاهر یک قدرت و شوکتی که از هر ماده برتر و بالاتر میباشد و آن یک حقیقت پاینده و فعالی است که در نهاد و باطن هر یک ما موجود و باقیست. چنان که در سطور سابق بدان اشاره گشت عقل و خرد نیز بوجود خدا پی برده و از او با ماسخن میرانند، حواس خمسه فقط کیفیات ظاهری این عالم مادی یا عالم اثرات را درک کرده و بما میفهمانند ولی عقل و مشاعر ما عالم اسباب را استنباط نموده و چیزهای دیگری که زبان از ذکر آن قاصر و با این عالم تباین کلی دارد برای ما ظاهر و آشکار میسازد والبته این عقل از اصول تجربه و امتحان بالاتر است. زیرا تجربه و امتحان فقط باثبات وقایع میپردازد ولیکن عقل و ادراک وقایع مزبوره را گرفته آنها را دسته دسته کرده و از ما حصل آنها قوانین و اصولی تنظیم مینماید فقط همین عقل است که برای ما این مسئله را اثبات نموده و مدلل مینماید که از وقتی که سیر و حرکت در کار آمده هوش و ذکاوت نیز بوجود آمده است و دیگر اینکه بوسیله همین عقل است که میفهمیم ظرفیت کم و قلیل نمیتواند شامل و حامل مظروف زیادتر از گنجایش خود گردد و یا آنکه شیئی که خود فاقد ذهن و هوش است نمیتواند اثری از خود تولید کند که دارای هوش و ذهن باشد و بعبارت دیگر نمیتوان قبول کرد که جهان یا گیتی آشنائی بخود نداشته و خود را نشناخته آثاری که از آن بظهور میرسد مطابق با هوش و ذکارت نباشد. قبل از آنکه تجربه و امتحان بقوانین گیتی پی برد و آنرا بشناسد عقل بدانها پی برده و آنها را پیش از وقت مکشوف ساخته بود و غیر از آنکه این امتحانات مؤید نظریات وحدسیات صائبه عقل واقع گشته و شاهد اعمال آن بوده کار دیگری انجام نداده و از پیش نبرده است ولی البته باید دانست که عقل نیز درجات و مراتبی را داراست و این قوه معنوی در تمام اشخاص یکسان و بیک پایه و میزان نیست و علت غائی پیدا شدن عقاید مختلفه و ولوله ها و غوغا های بیکران و گوناگون در میان بشر همانا بواسطه عدم تساوی و همین اختلاف عقول است. هرگاه انسان میدانست بچه قسم افکار و تصورات خود را توسعه و اهتمام و سعی بجا آورد و هرگاه قادر بر این بود که بتواند از مقابل نفس خود ابرهای تاریک و ظلمانی هوی و هوسهای نفسانیه را دور سازد و بالاخره هرگاه پردههای شک و تردید وجهالت و سفسطه بافیها مغلطه کاریها که مانند عفریتی بدور او پیچیده و فی الحقیقه راه جنبش و حرکت را بر او تنگ کرده اند میدرید و از این پردهها بیرون میجست حتماً داخل در مباحث عقلانی و ذهنی خود میگشت و بنیان و اساس حیات باطنی و پنهانی را مشاهده میکرد که کاملا از هر حیث نقطه مقابل و عکس زندگانی مادی و خارجی قرار گرفته و بوسیله همین حیات باطنی میتوانست با تمام قواء پنهانی مخفی، طبیعت گیتی و بالاخره با خدا ارتباط یابد خلاصه همین حیات فعلی است که مقداری از آن لذائذ وحظایظی را که عالم دیگر وکرات عالی تر برای او ذخیره گذارده یعنی پس از مرگ بوی میچشاند این زندگانی او را متمتع و برخوردار مینماید. نبایستی غافل گشت زیرا در آنجا نیز کتاب و نامه سرّ آمیزی موجود است که تمام اعمال نیک و بد وی در آن نگاشته شده و مندرج گشته و کلیه وقایع و حوادث زندگانی او در این نامه با خطوط برجسته و محو نشدنی ثبت شده و همان اعمال است که با یکنوع تاثیرات مهیج و بی قیاسی مجدداً هنگام مرگ بروز کرده ظاهر و آشکار میگردد. اکثر اتفاق میافتد که یک نوع صدای قوی و ندائی شدید و رعب انگیزی از درون و اعماق انسان شنیده میشود که او را از بعضی از عملیات جلف و سبک یا بعضی پریشانیها و اندیشههای زندگانی آگاه نموده و برای انجام تکلیف و وظیفه صیحه کشیده وی را تذکراتی میدهد. بدبخت و بیچاره آن کسی که بدین صدا اعتنائی نموده و نخواهد آن ندا را بشنود! روزی خواهد رسید که ندامت و پشیمانی گریبان او را گرفته بوی گوشمالی کاملی داده و باو خواهد فهماند که بیهوده نبایستی مواعظ و شکوههای قلب و وجدان را رد کرده بدانها وقع و وقری نگذارد! در هر یک از ما افراد بشر منابع و سرچشمههای بکری موجود است که در موقع خود ممکن است از آنها هزاران امواج حیات و عشق و تقوی و قدرت و نیرومندی ظاهر شده و مانند فوارههای پرشوری به بیرون جستن کرده ظاهر و آشکار گردد. و در حقیقت در همین منابع و چشمهها یعنی در درون همین قلبهای مقدس است که بایستی خدا را جستجو نمود زیرا خداوند در خود ما و یا آنکه لااقل یک نوع اثر و یا یک پرتو یا فروغ باریک و کوچکی از او در ما موجود است. و البته هرگاه سر چشمه نوری در میانه نباشد فروغ و نور نیز موجود نبوده انعکاسی نیز روی نخواهد داد بهمان قسم که قطرات شفاف شبنم صبح اشعه آفتاب را گرفته منعکس میکند اشخاص نیز بهمان قسم هریک نسبت بدرجه پاکی وصفای خود نور حقیقت یعنی خدا را گرفته منعکس مینمایند. بوسیلۀ اینگونه افکار و مشاهدات باطنی و درونی است نه بواسطه محسوسات و تجربه مستقیم که نوابغ بزرگ عالم، پیشوایان جلیل القدر و پیغمبران توانسته اند خدا را شناخته بقوانین وی پی برند و همان قوانین و اصول متین را بمردم روی زمین ظاهر و آشکار ساخته و موجب ارشاد و تبلیغ آنها گردند. آیا بیانات فوق الذکر برای تعریف خدا و اثبات وجود این عنصر پاینده و ازلی کافی نیست و آیا از این حد میتوان قدمی بالاتر گذارده تعاریف دیگری برای او قائل شد؟ بعقیدۀ ما خیر! زیرا تعریف کردن یعنی حدّ یا اختتامی برای چیزی یا کسی قائل شدن و البته لازم بتوضیح نیست و این موضوع بخوبی معلوم و مشهود است که بشر تا چه اندازه در مقابل این مسئله خطیر و بزرگ ضعیف و ناتوان است که بهیچ وجه قادر به تعیین حدودی برای ذات پروردگار نیست و همانا از روی عقل وادراک است که ما خداوند را میشناسیم و ابداً ممکن نیست او را در حیطه تجربه و امتحان در آورد. آن ذات و عنصری که تماماً زمان و فضا را خود او خلق کرده، دیگر البته غیر ممکن است بتوان چنین ذاتی را با موجوداتی که زمان و فضا آنها را محدود مینماید مقیاس و اندازه گرفت! هرگاه بخواهیم تعریفی برای خداوند قائل گردیم بایستی او را محدود کرده و نتیجه آن میشود که وجود او را بایستی صرف منکر وحاشا کنیم. علل ثانویه حیات عموم قابل شرح و بیان میباشد ولی علت اولیه بواسطه وسعت بی پایان و کثرت بی قیاس خود غیر قابل تشخیص است و حصول فهم علت در موقعی برای ما امکان پذیر است که بکرات و دفعات بی کران تجدید حیات کرده باشیم. فقط آن چیزی را که میتوان دربارۀ خدا خلاصه و مختصراً بیان نمود اینست که بگوئیم ذات او از ابتداء إلى انتها عبارت از حیات عقل و فراست و ذهن میباشد و در حقیقت او داعیه و سببی است که کلیه موجودات ذیروح و جنبندگان باتکاء و معیت او بطور دائم و همیشگی در کار و عمل میباشند و او سر چشمه و منبعی است جاوید و پاینده که تمام موجودات ذیروح از آن آب زندگانی میآشامند برای اینکه داخل در مسابقه و مبارزه حیاتی گردیده و بتدریج کمالات و سجایای فطری و عقلانی خود را ارتقاء و توسعه دهند و مجموعاً آنها را به یک نوع آهنگ تناسب در آورند. حال میبینیم آن خدائی که بعقیده بعضی محاط در برق و صاعقه بود و از برای اینکه بزرگی و عظمت خود را نشان دهد متوقع و منتظر بود که بندگان او قربانی های خونین انسانی برای او برند. حال از چنین خدائی راحت شده و دور افتادیم. زیرا این خدایانی که صفات انسان را در آنها فرض نموده اند، دوره شان منقضی و سپری گشت و گرچه امروز باز صحبت از خدائی است که بشر نسبت های ضعف و هوی و هوسهای انسانی را باو داده و این خدا هر روز دامنه تسلط و سلطنت را بر خود تنگ تر و کوچک تر میبیند. تا کنون انسان خداوند را بوسیله وجود خود میشناخته و از آنجا که مشاعر مختلفه هر کدام بیک نحوى او را درک و استنباط نموده اینست که عقاید مختلفه نسبت بوی پیدا شده است و چون او را بواسطه منشور حواس ظاهری نگریسته اند نمایش حقیقت را مختلف پنداشته و خداوند را مانند آن الوان کثیر و زیاد تصور کرده اند. عده ای مثلا چنین پنداشتند کد قواء طبیعت با خدایان متعدد اداره و تنظیم میگردد و از اینجاست که اصول شرک یا تعدد و خدایان بوجود آمد، عده دیگر از روی هوش و قرائن عقلی خود خداوند را دوگانه پنداشته و وجود او را از روح و ماده دانسته و از اینرو این عده مؤسس اصول دوگانگی گشتند. برخی دیگر بخیال خود از روی باور اصول سه گانگی را بمیان آورده و خدا را از جان، روح و جسم دانستند و در اثر همین تصور و عقیده اخیر بود که در هندوستان ادیانی پیدا شد که اصول تثلیث را پیروی نموده و پیروان آئین عیسویت نیز همین اصل را تعقیب کرد، هر گاه انسان از روی اراده قوی خالق را درک کند و در نهاد و ذات او با کمال دقت تحقیق و مطالعه بجای آرد و بهمان قسم که درک سایر معنویات بطور آهستگی و تدریجی برای او میسر گشته در این قسمت نیز این موضوع را کار بندد تا مطلوب برای او حاصل شود خواهد فهمید که خداوند یکی و قادر على الاطلاق بوده یعنی انسان فقط میتواند آثار قدرت غیر متناهی او را الى غیر النهایه تا هر جائی که دسترسی داشته باشد مشاهده نموده ولی ممکن نیست بذات او پی ببرد.
حدیث :
راوى گوید: بین من و مردى از قوم سخنى در گرفت امام رضا علیه السلام به من فرمود: با آنان مدارا کن زیرا از آنان کسى هست که در حال خشم کارش به کفر مى انجامد و کسى که در حال خشم کافر شود خیرى در او نیست.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند اهل مدارا است و مدارا را دوست میدارد و (آدمى را) بر مدارا یارى میکند.
حدیث :
از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت است که فرمود: مجاهد کسى است که با نفس خویش مجاهده و مبارزه کند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که اندرز دهنده اى از درون قلب خود و باز دارنده اى از درون جان خود نداشته باشد و همدمى ارشادگر با او نباشد دشمنش (که همان هواى نفس و شیطان است) برگردن او چیره میگردد.
دنیا نه خوشبخت است، نه بدبخت. دنیا همان چیزی میشود که ما میبینیم. دنیا بینش ماست. دنیا در نگاهِ ما آفریده میشود. هر آدمی، آفرینندهی دنیای خویش است.

پروتکل شماره ۷ یهود: تقویت ارتش و پلیس برای تحقّق این نقشهها ضروری و لازم است. در اروپا و آسیا باید جنگ، فتنه و آشوب بپا کرد و این کار در حقیقت دو فایده دارد، یکی از بین رفتن آنها و دیگری تسلّط ما بر آنها. پیروزی در کارهائی نصیبمان میگردد که حتماً مخفیانه انجام شده باشد، هرگز لازم نیست که یک فرد دیپلمات و سیاسی مطابق گفتارش عمل کند. برای آنکه به هدف نهائی خود برسیم لازم است که اولاً افکار خود را بوسیله رسانه به تمام مردم تزریق کنیم، تا اگر دولت بخواهد با ما مبارزه کند آن را با عصای مخالفت با افکار عمومی ادب کنیم.
زمانی که بحث انعقاد قرارداد همکاری های اقتصادی ۲۵ ساله ایران و چین مطرح شد، جدای از ورود به محتوا و ماهیت این قرار داد که حداقل از جزئیات آن، اطلاعات دقیق و قابل تحلیلی در دست نیست، یک ماجرای عجیب تاریخی را مرور میکنیم که میتواند نسبت به عواقب سلطه انحصاری یک کشور، براقتصاد ایران، بسیار درس آموز و هشدار آمیز باشد. ماجرا قتل ماژور ایمبری را نخستین بار از زبان مرحوم دکتر جواد شیخ الاسلامی، استاد تاریخ سیاسی ایران در دانشکده علوم سیاسی دانشگاه تهران شنیدیم. داستان از این قرار بود که با وقوع انقلاب کمونیستی در شوروی و بیانیه لنین در ۱۹۲۱ که تمامی قراردادهای استعماری تزار روس با این را ملغی اعلام کرد، نفوذ روس ها در اقتصاد ایران از بین رفت اما دولت انگلیس از طریق کمپانی های نفتی مثل رویال داچ شل و استاندارد اویل همچنان بی رقیب بر اقتصاد و البته سیاست ایران سلطه داشت. در این دوره، برخی دولتمردان وقت ایران مثل احمد قوام به این فکر افتادند که در غیاب روسیه و برای کنترل قدرت و نفوذ انگلستان، بهتر است ازشرکت ها و سرمایه گذاران آمریکایی، دعوت شود تا در صنعت نفت ایران سرمایه گذاری کنند. کشور آمریکا، به تازگی از انزوای دیپلماتیک خود خواسته، خارج شده بود و اقتصاد رو به رشدی بود و از همه مهمتر اینکه سابقه استعمارگری ایران را نداشت و در قیاس با روس و انگلیس، در میان ملل شرق، کمتر بدنام بود. از اینرو، در دولت دوم قوام مذاکرات اولیه ای با شرکت نفتی سینکلر آمریکایی آغاز شد که حاضر بود در قبال یک قرارداد ۵۰ ساله و دریافت امتیاز نفت شما، نیمی از عواید نفتی را مستقیما به دولت ایران بدهد و بابت پیش پرداخت این قرارداد نیز ۱۰ میلیون دلار پرداخت کند. این مذاکرات یکسالی در جریان بود و تقریبا به مرحله نهایی رسیده بود که توطئه ای عجیب از سوی مافیای نفتی انگلیس و برخی مهره های داخلی آنها ترتیب داده شد که نه تنها شرکت سینکلر را از ایران فراری داد، بلکه چنان چهره زشت و وحشتناکی از ایرانیان نزد امریکایی ها ترسیم کرد که تا سالهای سال هیچ آمریکایی جرات سرمایه گذاری در ایران و حتی مسافرت به کشور ما را نداشت. در دوره سلطنت احمدشاه قاجار و حدود یک سال مانده به آغاز سلطنت رضا قلدر یا همان رضاشاه پهلوی بیسواد، شایع شد که آب یک سقا خانه در میدان حسن آباد تهران، معجزه میکند. بر پایه این شایعات، مردی لنگ با نوشیدن آب این سقاخانه معروف به آشیخ هادی شفا یافته و یک بهایی نیز به دلیل نپرداختن صدقه به یکی از گدایان آن محل، کور شده. برخی نیز این سقاخانه را منسوب به آقا شیخ هادی نجم آبادی عالم و مجتهد معروف تهران میدانند که از سال ۱۳۰۵ هجری قمری در آن محله سکونت داشته. قدرت این شایعه به حدی بود که تنها بیماران، بلکه افراد کور و کچل و کر و فلج مادرزاد هم از سرتاسر ایران برای نوشیدن این آب شفا بخش به تهران اومدند. در همین ایام یک خبرنگار و عکاس شیک پوش بنام ماژور رابرت ایمبری بعنوان کنسول یار دفتر نمایندگی دیپلماتیک آمریکا در ایران خدمت میکرد که با تازگی وارد ایران شده بود و برای نشریه نشنال جئوگرافیک هم عکاسی میکرد. او بهمراه یک نفر آمریکایی دیگر بنام ملوین سیمور، در روز جمعه ۲۷ تیرماه ۱۳۰۳، از سر کنجکاوی و به منظور تهیه عکس، به سقانه شیخ هادی در حسن آباد تهران رفت. او در حال تهیه عکس بود که ناگهان فردی، از میان جمعیت بلند شد و فریاد زد: بگیرید این بهایی را که از ناموس مسلمین عکس میگیرد و قصد دارد آب سقاخانه را مسموم کند. مردم بی خبر، به تحریک او و با شعار الله اکبر، به ایمبری و دوستش حمله کردند و این بخت برگشته ها را بیش از نیم ساعت زیر مشت و لگد گرفتند. ایمبری یک بار توانست فرار کند و به یک قهوه خانه پناهنده شد، که مردم خشمکین وارد قهوه خانه شدند و آب جوش را بر سر و روی او خالی کردند. (البته اونایی که این شایعات رو ساختند، بعدش پیاز داغ اتفاقات رو هم زیاد کردند) زمانی مامورین نظمیه متوجه ماجرا شدند که این دو نفر، نیمه جان روی زمین افتاده بودند. درشکه ای برای اعزام آنها به بیمارستان آماده شد، اما جمعیت خشمگین ول کن ماجرا نبودند و برای کشتن متهمین به عکسبرداری از زنان وآلوده سازی سقاخانه، همچنان در تعقیب درشکه بودند. سرانجام با هر مشقتی بود این دو نفر را به بیمارستان رساندند و در دو اتاق جداگانه بستری کردند. تعدادی از مردم از دیوار بیمارستان بالا رفتند و دوباره به جان ایمبری افتادند و نوجوانی ۱۶ ساله ای با ضربه سنگ به حیات ایمبری خاتمه داد. اما چون اتاق محل بستری ملوین سیمور را پیدا نکردند، او موفق شد، جان سالم به در برد. (حدس بزنید پشت پرده این بلوا چه کسی بوده) به دنبال این ماجرا که بعدها ثابت شد طراح آن هارولد اسپنسر مامور سرویس امنیتی انگلستان و فرد تحریک کننده از ایادی انگلیس بوده است، روابط ایران و آمریکا مخدوش شد. اتفاقی در حد قتل گریبایدف در دوره فتحعلی شاه افتاده بود. به شکایت همسر ایمبری، دولت ایران مجبور شد ۸۵ هزار دلار غرامت پرداخت کند. سفیر وقت آمریکا در ایران، یک یهودی و مدرس الهیات بود که سعی داشت این ماجرا را به نحوی مدیریت کند که تضمین کننده جان دیگر اقلیت های دینی در ایران نیز باشد. او البته اعلام آمادگی کرد که در صورت پرداخت غرامت و جلب رضایت خانواده مقتول به این ماجرا خاتمه دهد، اما چون ایمبری مامور رسمی و دیپلماتیک آمریکا بود، به مقامات ایران توصیه کرد کمک کنند تا جسد او به شکل احترام آمیزی به آمریکا حمل شود. دولت ایران به هوای اینکه تابوت ایمبری به همراه کشتی های در حال تردد حمل خواهد شد و هزینه ای نخواهد داشت این شرط سفیر را هم پذیرفت. به همین دلیل، با هماهنگی سفیر و رئیس جمهور آمریکا مجهز ترین ناو جنگی آمریکا برای بازگرداندن جسد ایمبری به واشنگتن، به ایران فرستاده شد. هزینهٔ این سفر دریایی بالغ بر ۱۱۰ هزار دلار بود که از سوی دولت ایران پرداخت شد. در مجموع، این دسیسه و اقدام وحشیانه ۲۰۰ هزار دلار برای ایران خسارت تراشید که مثل همه حوادث مشابه بعدی، از جیب ملت پرداخت شد. خسارت جبران ناپذیر تر ماجرای قتل ماژور ایمبری، خروج شرکت نفتی سینکلر و پرهیز از سرمایه گذاری آمریکایی ها در اقتصاد ایران و در نتیجه سلطه انحصاری انگلیسی ها بر نفت کشور بود. حتی رضا شاه هم تلاش کرد تا در قراردادهای نفتی شرکت های انگلیسی با ایران تجدید نظری بکند اما موفق نشد، و تا زمان ملی شدن نفت در دولت دکتر مصداق، سهم بسیار ناچیزی از استخراج نفت ایران، نصیب خود ایرانیان میشد. در تحلیل ماجرای قتل ایمبری و نقل آن در چنین شرایطی، چند نکته را باید تفکیک کنیم: ۱-در بسیاری از منابع این اتفاق را زمینه ساز جابجایی سلطنت قاجار به پهلوی ذکر کرده اند که نشانه و اطلاعات دقیقی در این خصوص در دست نیست. بر عکس، وقوع این اتفاق میتوانست به ضرر شکل گیری حکومت سکولار رضاشاه هم باشد. حتی اینکه تعدادی از رجال ایرانی در این ماجرا دخیل بودند هم جای تردید دارد. آنچه شکی در آن نیست اینکه انگلیسی ها در شناخت پیچیدگی های جامعه ایران و نحوه استفاده از ابزارهای مختلف، حتی باورهای مردم ساده دل، در پیشبرد منافع خود بسیار استاد بودند. با همه اینها همه گرفتاری ایرانیان از انگلیسی ها و بیگانگان نبود و نیست، و باید مسئولیت های تاریخی خودمان را در هر دوره ای بپذیریم که خودمان هستیم، از ماست که بر ماست. ۲- با توجه به مقدمه این نوشته و یاد آوری آن در هنگامه توافق ایران و چین، فراموش نکنیم که پرداختن به ماجرای توافق ایران و چین، نباید منجر به دامن زدن به حس بدبینی نسبت به سرمایه گذاری خارجی در کشور شود. حضور سرمایه خارجی در اقتصاد ایران، جدای از پیامدهای مثبت اقتصادی آن، دارای بار سیاسی هم هست و میتواند نشانه ای از ثبات سیاسی و حتی زمینه ساز حضور ورود سرمایه و استعداد ایرانیان خارج از کشور نیز بشود. ضمن اینکه، در کشوری که سرمایه خارجی جریان دارد، احتمال اجماع برای حمله نظامی و سایر اقدامات تخریبی و غافلگیر کننده دیگر، به حداقل ممکن میرسد. شاید اگر در ایام بعد از توافق برجام، چند شرکت آمریکایی در اقتصاد ایران سرمایه گذاری کرده بودند، ترامپ به این راحتی موفق به خروج از این توافق نمیشد، هر چند که این سگ زرد ضررش بیشتر از خیرش هست. اما همسر ایمبری، در باره این ماجرا اشاراتی در کتب و مقالات مختلف صورت گرفته است که نقل آن در کتاب تاریخ ۲۰ ساله آمده. موضوع قتل ماژور ایمبری کنسول ممالک متحده آمریکای شمالی در تهران، یکی از مسائل و قضایای تاریک و مهم تاریخ معاصر ایران است، زیرا در اطراف این فاجعه اقوال و روایات مختلفی ذکر کردهاند که در هر حال فهم و تشخیص چگونگی این قضیه را تاریک و بغرنج و پیچیده نموده است. یکی دو هفته به جمعه ۱۵ ذیحجه ۱۳۴۲ که واقعه ناگوار قتل ماژور ایمبری اتفاق میافتد مانده بود که در اطراف معجزات سقاخانه آقاشیخ هادی در شهر انتشاراتی داده شد، این انتشارات که معلوم نبود منشاء و منبع آن کجاست، با سرعت فوقالعادهای در شهر منتشر میشد و مردم عوام خرافاتی هم هریک به نوعی در اطراف آن به تعبیر و تفسیر پرداخته شاخ و برگهایی بر آنچه شنیده بودند اضافه کرده برای دیگری بیان میکردند. مثلا میگفتند پریشب فلان کور شفا یافته و چشمش بینا شده، یا فلان افلیج شفا یافته و با پای خود به حرکت درآمده یا فلان بیمار یک شب پای سقاخانه خوابیده و شفا گرفته. این دروغ و خرافات که به سرعت برق در بین مردم به انواع و اقسام انتشار یافته بود کار خود را کرد، و حتی دو سه شب در بازار و تمام محلات چراغانی نمودند. از تمام محلات شهر دستهجاتی حرکت کرده با یک هیات و تشکیلات مخصوصی به طرف چهارراه آقاشیخ هادی حرکت میکردند، گفته میشد که سقاخانه در یکی دو شب قبل چشم یک نفر بهایی را که میخواسته در سقاخانه سم بریزد کور کرده است، و دستهجاتی که از این به بعد به طرف چهارراه آقاشیخ هادی حرکت میکردند این آهنگ را میخواندند: چهارراه آقا شیخ هادی.. از معجزه ابوالفضل.. کور شده چشم بابی.. بر اثر انتشار این خبر، تظاهراتی بر علیه بهاییها شروع شد و حتی دستهجاتیکه از محلات بطرف چهارراه آقاشیخ هادی حرکت میکرد، هیکلی از کهنه و پنبه و غیره درست کرده و وارونه سوار خر کرده، عدهای در پشت سر آن دم میگرفتند که: این بابی بیغیرت.. یاغی شده با ملت.. و منظورشان از این بابی بیغیرت، رئیس دولت بود و به این وسیله میخواستند برعلیه او تظاهراتی بنمایند. هنگامه غریبی در شهر برپا بود و اتفاقا سردار سپه که در باور عوام مردی فوق العاده باهوش و زیرک بود، خیلی به سادگی تظاهر مینمود، با کمال خونسردی قضایا را تلقی و حتی دسته جاتی که در موقع مراجعت از چهارراه آقا شیخ هادی از جلوی منزل او عبور میکردند، سردار سپه جلوی منزل خود ایستاده به تماشا، گاهی هم چند قدمی به مشایعت این دستهجات میرفت و ابدا به روی خود نمیآورد که غالب این تظاهرات بر علیه او و یا هیکلی که از پنبه و کهنه و غیره ساخته شده شبیه او میباشد. برای اروپاییان هیچ موضوعی به اندازه خرافات و فناتیزم و پارهای از آداب و رسوم ملل مشرق قابل ملاحظه نیست، موضوع سقاخانه چهارراه آقا شیخ هادی و انتشاراتی که در اطراف آن داده میشد، هیاهوی عجیبی برپا کرده بود. در تمام محافل و مجامع و میهمانیهایی که اروپاییان در آن شرکت میجستند، صحبت از سقاخانه نامبرده بود و موضوع معجزات آن حاکی از روح مذهبی و خرافاتی ایرانی بود. ماژور ایمبری علاوه بر ماموریت سیاسی که در ایران داشت، از طرف مجله جغرافیایی ملی ممالک متحده آمریکای شمالی نیز ماموریت داشت که از نقاط جالب توجه و تاریخی و مذهبی ایران عکسهایی برداشته و به آمریکا بفرستد. در همین زمان بالوین سیمور از اتباع دولت آمریکا و از مدتها قبل در کمپانی نفت جنوب ایران استخدام و مشغول کار بوده است. بواسطه محکومیتی که پیدا کرده بود، دوره محکومیت خود را در اداره کنسولگری آمریکا در تهران که محل آن در خیابان نادری، و همین عمارت معروف مریضخانه رضانور بوده به سر میبرد، و با ماژور ایمبری از نزدیک دوستی و آشنایی کامل داشت، همین که موضوع معجزات سقاخانه زبان زد خاص و عام شده بود، شاید سیمور به رفیقش گفته بود که موضوع سقاخانه و عکسهای آن برای مجله جغرافیایی ملی آمریکا خالی از اهمیت نخواهد بود، خوب است دوربین خود را برداشته عکسهایی از آنجا بگیریم. بعد از ظهر روز جمعه ماژور ایمبری به اتفاق رفیق خود با لوین سیمور به طرف سقاخانه چهارراه آقا شیخ هادی با دوربین عکاسی و سه پایه آن حرکت مینمایند. جمعیت فوق العاده زیادی اطراف سقاخانه را گرفته بود. ماژور ایمبری مجبور میشود یک مسافتی را به سقاخانه مانده از درشکه پایین آمده پیاده بطرف سقاخانه برود، در نزدیکی سقاخانه سه پایه دوربین را روی زمین میگذارد، مردم به او میگویند، اینجا زنها نشستهاند نمیشود عکس گرفت. ماژور ایمبری سه پایه دوربین خود را برداشته در خیابان مخصوص از طرف چپ سقاخانه سه پایه را زمین میگذارد، مردم با ملایمت جلو رفته و کلاه و عبا و غیره جلوی دوربین نگاه میدارند تا عکس گرفته نشود، ماژور ایمبری (که آدم خیلی مغرور و خود شیفته ای بوده) از این حرکت کمی عصبانی میشود و باز دوربین را بلند کرده در وسط چهارراه آقا شیخ هادی میگذارد. یک نفر موتورسیکلت سوار از دور پیدا میشود وچون جار و جنجال بین ماژور ایمبری و مردم را مشاهده میکند، یکی فریاد میزند که همینها که میخواهند عکس بردارند، آنهایی هستند که میخواستند در سقاخانه زهر بریزند، و حالا هم میخواهند به هر طریق که باشد در سقاخانه زهر بریزند، باید ممانعت کرد و نگذارد که آنها چنین کاری بکنند، یک نفر دیگر هم که نزدیک آن موتورسیکلت سوار ایستاده بود فریاد کرد: این بابیها میخواهند مسلمانان را مسموم کنند بزنید... مردم هجوم آوردند، کنسول آمریکا با اتفاق رفیقش به طرف درشکه رفته سوار میشوند، درشکه بطرف خیابان استخر حرکت کرده مردم با چوب و سنگ درشکه را تعقیب نمودند. بالاخره مردم در خیابان استخر درشکهچی را با سنگ مجروح کرد و از صندلی خود پرت مینمایند و بیهوش میشود، فورا یک نفر نظامی بجای سورچی نشسته درشکه را میراند، در چهارراه حسن آباد عابرین و تعقیبکنندگان سورچی ثانوی را میزنند و بطوری مجروح میگردد که روز بعد فوت مینماید، در اثناء این جریانات، متوالیاً پلیس و نیروی نظامی در اطراف ازدحام زیاد میشود، ولی هیچگونه ممانعت جدی از طرف آنها برای جلوگیری به عمل نمیآید، بالاخره از چهارراه حسن آباد به بعد چون کنسول حالش خوب نبوده با اتومبیل او را حمل مینمایند و به بیمارستان شهربانی میبردند، و در بیمارستان شهربانی مردم همچنان ازدحام میکنند و در و پنجره را شکسته به کنسول حمله مینمایند و کار او را یکسره میسازند. در بیمارستان دکتر ویلهم و دکتر سفارت آمریکا و چند نفر طبیب دیگر حاضر میشوند و با دکتر علیمالدوله طبیب شهربانی کمک میکنند و مشغول پانسمان و مداوا میشوند تا آنکه کنسول به هوش آمده و چند کلمه با خانم خود که از طرف شهربانی احضار شده بود تکلم میکنند. ولی بالاخره در ساعت ۵ عصر فوت مینماید. در این هنگامه یکی دو نفر پاسبان مجروح میشوند که تحت معالجه قرار میگیرند. پس از قتل ماژور ایمبری فوراً در شهر تهران حکومت نظامی اعلام کردند و اعلامیه زیر از طرف حاکم نظامی تهران منتشر گردید: چون بر حسب تصویب هیات محترم دولت، حکومت نظامی در شهر تهران و توابع برقرار، و از طرف وزارت جنگ اجرای قانون حکومت نظامی به اینجانب محول شده است، لهذا از تاریخ نشر این اعلان تا صدور حکم ثانوی، حکومت نظامی را به عموم اهالی اعلان نموده و مواد ذیل را از قانون حکومت نظامی که از تصویب مجلس شورای ملی گذشته است، خاطرنشان عموم اهالی نموده، و اکیدا متذکر میشود هر کس برخلاف مواد مزبور رفتار نماید به محاکمه نظامی جلب شده، به مجازات قانونی خواهد رسید. سرتیپ مرتضی خان. اکنون تازه روشن شده که مردمی در کار نبودند، یه مشت نفوذی آلت دست انگلیس شدند تا منافع ایران نصیب امریکا نشود و همه در انحصار انگلیس باشد. تمام خسارتها از جیب این مردم پرداخت شد و منافعش فقط نصیب انگلیس عنگلیس شد. تاریخ مرتب تکرار میشود، خوب است از اشتباهات گذشته عبرت بگیریم.
اصل او از زنگ و بر یک اصل او سیصد شکن
هر شکنجی را که بینی ز اصل او سیصد سر است
هر سری را باز سیصد بند گوناگون چنانک
زیر هر بندی ازو یک مشت مشک اذفر است
طبع او طبع بهار آمد که دایم همچو او
گلبر است و گل نگار و گل کش و گل پرور است
گر همی گل پرورد طبع بهاران کار اوست
طبع او گل پرورد زیرا که گل را مادر است
چون بهار آید ز طبع او دمد نی ریح گل
این بهار از گل دمیده ست این از آن نیکوتر است
عنصری بلخی
حدیث :
از امام صادق علیه السلام در حدیثى طولانى روایت است که فرمود: خداوند ایمان را بر تمامى اعضاى فرزند آدم واجب ساخت و آن را بر اعضاى او تقسیم و در تمامى آنها پخش نمود. پس هیچ عضوى از اعضاى وى نیست جز اینکه ایمانى بر عهده او نهاده شده که آن ایمان غیر از ایمانى است که بر عهده عضو دیگر قرار داده شده است. سخن امام علیه السلام ادامه دارد تا آنجا که میفرماید: اما آن ایمانى که بر قلب واجب گشته، اقرا نمودن و معرفت یافتن و پیمان بستن و خوشنودى و تسلیم در برابر اینکه هیچ معبودى جز الله نیست او یگانه است و شریکى ندارد معبودى یکتا که مصاحب و فرزندى ندارد و اینکه محمد صلى الله علیه و آله بنده و فرستاده اوست، و اقرار نمودن به هر پیامبرى که با کتابى از جانب خداوند آمده است و این همان اقرار و معرفتى است که خداوند بر قلب واجب ساخته است و عمل قلب همین است و گفتار خداوند عزوجل که کافران را کاذب میشمرد (الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان: مگر کسى که به زور و اجبار اظهار کفر نموده در حالى که دلش به ایمان آرمیده است ) ناظر به همین معنا است. و فرمود: (الا بذکر الله تطمئن القلوب: هان آگاه باشید که دلها با یاد خدا آرام میگیرد) و فرمود: (الذین قالوا امنا بافواههم و لم تومن قلوبهم: اى پیامبر! اندوهناک مباش از آنانى که دهانهاشان اظهار ایمان میکند ولى دلهاشان ایمان نیاورده است) و فرمود: (و ان بتدوا ما فى انفسکم او تخفوه یحاسبکم به الله فیغفر لمن یشاء و یعذب من یشاء: اگر آنچه را که در درونتان است آشکار یا پنهان کنید، هر که را بخواهد مى بخشاید و هر که را بخواهد عذاب میکند) پس این همان اعتراف و معرفت، به منزله سر ایمان است. و خداوند بر زبان، گفتن و اقرار نمودن به ایمانى را که قلب نیکى را بر آن پیمان بسته است را واجب نمود، خداوند تبارک و تعالى گوید: (و قولوا للناس حسنا: و به مردمان نیکى را بگویید) و فرمود: (قولوا آمنا بالذى انزل الینا و انزل الیکم و الهنا و الهکم واحد و نحن له مسلمون: بگویید ایمان آوردیم به آنکه بر ما و شما فرستاده شد و معبود ما و شما یکى است و ما مطیع فرمانبر او هستیم ) پس این گفتن و اقرار نمودن همان چیزى است که خداوند بر زبان واجب ساخته است و عمل زبان همین است. و خداوند بر گوش واجب ساخت که از گوش فرا دادن به چیزى که خداوند آن را حرام نموده است دورى کند و از شنیدن آنچه که شنیدنش بر او حلال نیست و مورد نهى خداوند عزوجل است خوددارى نماید و به آنچه که شنیدنش خداى را خشمگین میکند گوش نسپارد، خداى عزوجل در این باره فرموده است : (و نزل علیکم فی الکتاب ان اذا سمعتم آیات الله یکفربها و یستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتى یخوضوا فى حدیث غیره: و به تحقیق در کتاب بر شما چنین فرستاد که هرگاه شنیدید که به آیات خدا کفر ورزیده میشود و آیات الهى به استهزا گرفته میشود پس با آن کافران منشینید تا اینکه به سخن دیگرى بپردازند.) سپس موردى را که مومن از روى فراموشى در چنین مجلسى نشسته است را استثنا نموده و فرمود: (و اما ینسینک الشیطان فلا تقعد بعد الذکرى مع القوم الظالمین: و اگر شیطان فراموشت ساخت، پس از یاد آمدنت با چنین گروه ستمکارى منشین) و فرمود: (فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هذا هم الله و اولئک هم اولوا الالباب: پس بشارت ده بندگان مرا آنانى که به سخن گوش فرا میدهند و از سخن نیکوتر پیروى میکنند، اینان کسانى هستند که خداوند آنان را هدایت فرموده و اینان همان خردمندانند) و فرمود: (قد افلح المومنون الذین هم فى صلاتهم خاشعون و الذین هم عن اللغو معرضون و الذین هم للزکاه فاعلون: به حقیقت که مومنان رستگارند همانها که در نمازشان فروتن و همواره از گفتار و کردار بیهوده گریزانند و زکات مال خویش را میپردازند) و فرمود: (و اذا سمعوا اللغو اعرضوا عنه: آنان هرگاه بیهوده اى را بشنوند از آن دورى میگزینند) و فرمود: (و اذا مروا باللغو مروا کراما: و هرگاه بر بیهوده اى گذر کنند از کنار آن کریمانه میگذرند) پس این همان ایمانى است که خداوند بر گوش واجب ساخته است که به آنچه که بر او حلال نیست گوش ندهد و عمل گوش همین است و این از ایمان است. و بر چشم واجب ساخت که به آنچه که خداوند بر او حرام نموده نظر نکند و از دیدن آنچه که دیدنش مورد نهى الهى است خوددارى کند و عمل چشم این است و این از ایمان است. خداوند تبارک و تعالى فرمود: (قل للمومنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم: اى پیامبر! به مومنین بگو که دیدگانشان را از دیدن حرام فرو بندند و عورتهایشان را حفظ کنند) یعنى دیدگان خود را از دیدن عورتهاى دیگران حفظ کند و به عورت برادر خود نظر نکند و عورت خود را نیز از دید دیگران محفوظ دارد. و فرمود: (قل للمومنات یغضضن من ابصارهن و یحفظن فروجهن: به زنان مومن بگو دیدگان خود را از دیدن حرام بربندند و عورتهایشان را حفظ کنند) یعنى دیدگان خود را نگه دارند از اینکه یکى به عورت دیگرى نظر کند و عورت خود را از تیررس دید دیگران دور نگه دارد. راوى گوید: حضرت فرمود: هر جایى که در قرآن کریم سخن از حفظ نمودن عورت آمده است مراد حفظ نمودن عورت از زنا است مگر این آیه که مراد حفظ نمودن از نظر است، سپس آنچه را که خداوند بر قلب و دیده و زبان واجب نموده در آیه دیگرى به رشته کشیده است و فرموده : (و ما کنتم تستترون ان یشهد علیکم سمعکم و لا ابصارکم و لاجلودکم: نمیتوانید نهان دارید شهادتى را که گوشهایتان و دیدگانتان و پوستهایتان بر علیه شما میدهند) مراد از جلود (پوستها) در این آیه، عورتها و رانهاست. و فرمود: (و لا تقف ما لیس لک به علم ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسولا: از آنچه که به آن علم و آگاهى ندارى پیروى مکن زیرا از هر یک از گوش و چشم و دل پرسیده میشود) این آن چیزى است که خداوند بر چشمان واجب ساخته که این فرو بستن چشم از حرام، عمل چشم است و این از ایمان است. و خداوند بر دو دست واجب ساخت که آدمى با دو دست خود بسوى حرام روى نیاورد و بوسیله آن دو در بجاى آوردن دستور الهى بکوشد که خداوند بر آن دو امورى را واجب ساخته است از قبیل پرداخت صدقه و ارتباط با خویشاوندان و جهاد در راه خدا و تهیه و استعمال طهور براى نمازها، پس فرمود: (یا ایها الذین آمنوا اذا قمتم الى الصلاه فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الى المرافق و امسحوا بروسکم و ارجلکم الى الکعبین: اى ایمان آورندگان هرگاه براى نماز بپاخاستید رویها و دستهایتان را تا مرفقها بشویید و مسح بر سر بکشید و پایهایتان را تا بر آمدگى روى پا مسح کنید) و فرمود: (فاذا لقیتم الذین کفروا فضرب الرقاب حتى اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد و اما فداء حتى تضع الحرب اورازها: پس هرگاه در میدان کار زار با کافران روبرو شدید گردنهایشان را بزنید تا آنگاه که زمینگیرشان سازید آنگاه بندهاى اسیرانشان را محکم ببندید پس در برابر آزادى آنان یا منتى بر آنان مینهید و یا فدیه از ایشان میستانید تا زمانى که جنگ افزارهای خود را بر زمین نهد) این آن چیزى است که خداوند بر دو دست واجب نموده زیرا زدن کار دستهاست. و خداوند بر دو پا واجب ساخت که بوسیله آن دو بسوى هیچیک از معاصى نشتابى و واجب کرد که بسوى آنچه که مورد رضایت الهى است گام بردارى پس فرمود: (و لا تمش فى الارض مرحا انک لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا: بر روى زمین خرامان و با تکبر گام برندار زیرا تو هرگز نمیتوانى زمین را بشکافى و در بلندى بکوهها نخواهى رسید) و فرمود: (و اقصد فى مشیک و اعضض من صوتک ان انکر الاصوات لصوت الحمیر: و در راه رفتنت میانه رو باش و آوازت را فروکش که ناخوش ترین آوازها آواز خران است) و درباره شهادت دادن دستها و پاها بر علیه خود و صاحب خود که چگونه دستور الهى و واجبات او را ضایع کرده اند فرمود: (الیوم نختم على افواههم و تکلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما کانوا یکسبون: امروز بر دهانهاشان مهر مى نهیم و دستانشان با ما سخن گویند و پاهایشان به آنچه که کسب کرده اند گواهى دهند) پس آنچه که گفته شد چیزهایى است که خداوند بر دستها و پاها واجب ساخته و عمل دست و پا همین است و آن از ایمان است. و خداوند بر چهره واجب ساخت که در شب و روز در هنگامه نماز براى او بخاک افتد پس فرمود: (یا ایها الذین آمنوا ارکعوا و اسجدوا و اعبدوا ربکم و افعلوا الخیر لعلکم تفلحون: اى ایمان آورندگان رکوع کنید و سجده کنید و پروردگارتان را عبادت کنید و کار خیر انجام دهید باشد که به رستگارى برسید) اینها که گفته شد واجبات چهره و دستان و پاهاست و خداوند در جاى دیگرى فرموده است که : (و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا: سجده گاهها از آن خداست پس با او کس دیگرى را نخوانید) راوى میگوید: حضرت در ادامه فرمود: پس کسى که خداوند را در حالتى ملاقات کند که اعضاى خود را حفظ نموده و به واجبات الهى در مورد هر عضوى از اعضایش وفا کرده خداوند عزوجل را با ایمان کامل ملاقات کرده است و او اهل بهشت است، اما کسى که در مورد واجبى از واجبات خیانت کرده یا از دستور الهى سرباز زده خداوند را با ایمان ناقص دیدار خواهد کرد. و بدانید که مومنان، با ایمان کامل به بهشت داخل میشوند و کسانى که در انجام واجبات کوتاهى نموده اند با ایمان ناقص به دوزخ وارد میگردند.