شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب
شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب

شاهنامه فردوسی

نسخه بایسنقری در مجموع حدود ۵۴۸۰۳ بیت دارد.
دقیقی طوسی پیش از فردوسی، تلاش کرده بود تا شاهنامه را به نظم درآورد. فردوسی در بسیاری از بخش‌ها، بویژه در قسمت‌های مربوط به پادشاهان باستانی و برخی روایات تاریخی، از اشعار دقیقی بهره برد و آنها را بازنویسی کرد. تعداد دقیق ابیاتی که مستقیماً و بدون تغییر از دقیقی در این نسخه باقی مانده است، به دلیل تلفیق توسط فردوسی، بصورت یک عدد واحد در فهرست‌های کتاب شناختی ذکر نمیشود، اما بخش‌های قابل توجهی از شاهنامه دقیقی که اکنون تنها قطعاتی از آن باقی مانده، در ساختار کلی اثر فردوسی اثرگذار بوده است.

برای مشخص کردن دقیق تک‌تک ابیات، نیاز به بررسی تطبیقی متن بایسنقری با نسخه‌های موجود از شعر دقیقی است که باید به تفاسیر تخصصی و نسخه‌ شناسی مانند آثار دکتر سید محمد دبیر یا پژوهش‌های مرکز تحقیقات کامپیوتر علوم انسانی مراجعه کنیم.

ایران من

آریاییها در حدود چند هزار سال پیش از سرزمین اولیه خود به دلایلی مهاجرت کردند و در هزاره های قبل از میلاد شاخه‌ای از آریایی ها وارد هندوستان امروزی شدند. آریایی ها اقوامی چادرنشین و کوچ نشین بودند که دامداری میکردند و همراه با دام هایشان در کنار رودخانه ها و چراگاه ها زندگی میکردند، البته سرزمینی که اقوام اصلی آریایی ها در آن میزیستند به درستی معلوم نیست ولی برخی آن را شمال کوههای هندوکش و یا اندکی فراتر از آن در روسیه حوالی دریاچه آرال و در اطراف رودخانه های جیحون و سیحون تا امتداد شمال خاور افغانستان امروزی و شمال فلات ایران میدانند. آنان به دلایل  افزایش جمعیت، و کمبود چراگاه و سرد شدن ناگهانی هوا مهاجرت کردند و وارد سرزمینی شدند که امروزه هندوستان نامیده میشود، و شاخه‌های دیگر از طرف مغرب وارد فلات مرتفعی به نام ایران شدند البته بعد از این مهاجرت سرزمین های دیگر نیز از ورود آریایی ها استقبال کردند.

ساقیا تکیه بر این دار فنا نتوان کرد 

باده پیش آر که تغییر قضا نتوان کرد 

خانه بر رهگذر سیل فنا نتوان ساخت 

فکر جاوید در این کهنه سرا نتوان کرد 

توئیت

 توئیت کریستیانو رونالدو (Cristiano Ronaldo) اسطوره‌ی فوتبال جهان که نفوذِ بی‌نظیری در شبکه‌های اجتماعی دارد، با انتشارِ پرچمِ ایران نوشت:
Strength is not just on the field; it’s in the heart of a nation that never gives up. My prayers for the brave people of Iran. Stay strong.
‌یعنی: قدرت فقط در زمینِ بازی نیست؛ بلکه در قلبِ ملتی است که هرگز تسلیم نمیشود. دعاهای من برای مردمِ شجاعِ ایران. قوی بمانید.
‌- بازدید: ۳.۲ میلیارد بار، این توئیت رکوردِ لایک و بازدید را در تاریخِ ایکس جابجا کرد و شوکِ بزرگی به رسانه‌هایِ غربی وارد کرد.
توئیت بیلی آیلیش Billie Eilish
نمادِ نسلِ جدید Gen Z در جهان، با لحنی صریح و مدرن که مختصِ خودش است، نوشت:
The system lied to us about Iran. They are not 'scared'; they are 'determined'. The future looks a lot more like Tehran than Washington.
‌یعنی: سیستم حاکم بر غرب درباره‌ی ایران به ما دروغ گفت. آنها نترسیده اند؛ آنها مصمم هستند. آینده خیلی بیشتر شبیه به تهران است تا واشنگتن.
‌- بازدید: ۱.۹ میلیارد بار، این توئیت باعث شد میلیون‌ها نوجوان و جوانِ غربی بدنبالِ شناختِ واقعیت‌هایِ پنهانِ ایران بروند.
توئیت یورگن کلوپ Jürgen Klopp
سرمربیِ محبوب و کاریزماتیکِ آلمانی، با نگاهی به کارِ تیمی و انسجامِ ملیِ ایرانیان نوشت:
I've never seen such a 'Tactical Masterpiece' in politics. The way the Iranian people and their leadership work together in the middle of a storm is world-class. That’s what I call a winning team.
‌یعنی: من هرگز چنین شاهکارِ تاکتیکی را در سیاست ندیده بودم. شیوه‌ای که مردم ایران و رهبری‌شان در میانه‌یِ طوفان با هم هماهنگ هستند، در سطحِ جهانی است. این همان چیزی است که من به آن میگویم یک تیمِ برنده.
- بازدید: ۸۵۰ میلیون بار، این نگاهِ ورزشی به سیاست، باعث شد مفهومِ وحدتِ ملی در ایران به یک الگویِ جهانی تبدیل شود.
‌تیترِ روزنامه‌ی گاردین The Guardian) بریتانیا
این نشریه‌یِ تحلیل‌محور در مقاله‌یِ اصلیِ خود با فونتی درشت نوشت:
‌The End of the Unipolar World: How Tehran’s Resilience in March 2026 Shifted the Global Axis to the East.
‌یعنی: پایانِ جهانِ تک‌قطبی: چگونه تاب‌آوریِ تهران در مارس ۲۰۲۶، محورِ جهانی را به سمتِ شرق تغییر داد.
- تحلیل: گاردین اعتراف کرد که پس از حوادثِ اسفند ۱۴۰۴، دیگر هیچ تصمیمی در جهان بدونِ در نظر گرفتنِ اراده‌یِ ایران گرفته نخواهد شد.
‌‌توئیت زین‌الدین زیدان Zinedine Zidane
اسطوره‌یِ وقار و کنترل در جهان، با نگاهی به مدیریتِ متینِ ایران در اوجِ بحران نوشت:
‌Control is everything. Watching Tehran stay so calm while the world expected chaos is the ultimate sign of a 'Great Team'. I see a leadership that knows exactly what it's doing. Respect.
‌یعنی: کنترل، همه‌چیز است. تماشایِ تهران که در اوجِ انتظارِ جهان برای هرج‌ومرج، اینگونه آرام ماند، نشانه‌یِ نهاییِ یک تیمِ بزرگ است. من رهبری‌ای را می‌بینم که دقیقاً میداند چه میکند. احترام.
- بازدید: ۱.۲ میلیارد بار، این توئیت در میانِ ورزشکاران و مربیانِ بزرگِ جهان بعنوانِ تمثیلی از ثباتِ استراتژیک تدریس شد.

پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش هشتم. تاریخ و ساختار اشرافیت بریتانیا. لردها، شوالیه‌ها و ساختار اشرافی: مجموعه‌ای که آن را با نام آریستوکراسی انگلستان میشناسیم، در یک فرایند تدریجی، که هسته‌های نخستین آن در دوران جنگهای صلیبی تکوین یافت، نظام و سلسله مراتب درونی خاص خود را پدید ساخت. بر اساس این ساختار، جامعه انگلیس به دو گروه لردها (اشراف و عوام) تقسیم میشد (واژه انگلیسی Lord لرد به معنای خداوند، ارباب و آقا است و در معنای عالیجناب به شخصیتهای روحانی نیز اطلاق میشود مانند: عالیجناب اسقف، برخی مناصب عالی دولتی نیز با پیشوند لرد متمایز میشوند. لرد اول خزانه‌داری، عالی‌ترین مقام هیئت وزیران است که در سده‌های نوزدهم و بیستم معادل وزیر اعظم و نخست‌وزیر انگاشته میشود). در گذشته، منظور از این عوام توده مردم نبود بلکه شوالیه‌ها (شهسواران) بود. بررسی زیر به ساختار درونی این دو گروه اختصاص دارد. در رأس هرم اشرافیت بریتانیا مقام سلطنت و خاندان سلطنتی جای دارد (خاندانهای سلطنتی انگلستان، از سده یازدهم تا سده هیجدهم، بشرح زیر است: خاندان نورماندی. بنیانگذار سلطنت این خاندان ویلیام اول (ویلیام فاتح) است و حکومت آنان مقارن با جنگ‌های صلیبی است. نورماندی‌ها فقط پادشاه انگلستان بودند. سپس قدرت به خاندان آنژو یا پلانتاژنت انتقال یافت. شاهان این خاندان از زمان جان بی‌سرزمین لرد ایرلند نیز بودند. سلسله بعدی، خاندان لانکاستر است که در سالهای ۱۳۹۹ تا ۱۴۶۱ قدرت را بدست داشت. اولین پادشاه این خاندان هنری چهارم بود. آنگاه نوبت به خاندان یورک رسید و سپس خاندان تودور به قدرت رسیدند. شاهان تودور از زمان هنری هشتم بعنوان شاه ایرلند نیز تاجگذاری کردند. آخرین پادشاه خاندان تودور، الیزابت اول است. با مرگ الیزابت، حکومت خاندان استوارت بر انگلستان آغاز شد). ولیعهد پرنس ولز خوانده میشود و برادران و عموزادگان او معمولاً دارای عنوان دوک‌اند؛ مانند دوک یورک، دوک کنت، دوک کانات، دوک ساسکس، دوک کمبریج، دوک کمبرلند و دوک گلوسستر. سلسله مراتب اشرافی فوق، پس از اعضای خاندان سلطنتی، به ترتیب اهمیت عبارت است از: دوک، مارکیز، ارل، ویسکونت و بارون.
دوک: این واژه duke از dux لاتین به معنای رهبر و رئیس مشتق شده است. عنوانی است که در امپراتوری روم و بیزانس به فرماندهان عالی رتبه نظامی اطلاق میشد که در رأس یک منطقه بزرگ بودند. قبایل توتونی، که در نیمه دوم سده پنجم میلادی بر ویرانه‌های امپراتوری روم حکومتهای خود را برپا کردند، این عنوان را برای اطلاق به حکمرانان مناطق بزرگ قبیله‌نشین خود مورد استفاده قرار دادند. بتدریج، مفهوم دوک مضمون کاملاً فئودالی و سرزمینی یافت. در اواخر سده نهم میلادی، سرزمین قبایل توتونی به پنج دوک‌نشین قبیله‌ای تقسیم میشد: لوترینگن (لورن) در غرب رود راین، ساخسن (ساکسون) در شمال، فرانکن در مرکز، سوابیا در جنوب غربی، و بایرن (باواریا) در جنوب شرقی. در ایتالیای پس از فروپاشی امپراتوری روم نیز عنوان دوک به سران بزرگ قبایل لومبارد اطلاق میشد (لومباردها (Lombards) از قبایل توتونی آلمانی بودند که در آغاز در اسکاندیناوی یا شمال آلمان مأوا داشتند. آنها پس از فروپاشی امپراتوری روم، طی سالهای ۵۶۸ تا ۷۷۴ بر بیشترین بخش سرزمین ایتالیا مسلط بودند. در سال ۵۶۸ آلبوئین Alboin، رئیس قبایل لومبارد، آنان را به سور ایتالیا هدایت کرد و پس از شکست ارتش ژوستی‌نین اول (یوستی نیانوس)، امپراتور روم شرقی (بیزانس)، حکومت خود را بر شمال ایتالیا، از جمله منطقه کنونی لومباردی، مستقر ساخت. تا سال ۵۸۴ لومباردها شاه نداشتند و رؤسای خود را دوک میخواندند. دوکهای لومبارد کمی بعد تهاجم به جنوب را آغاز کردند و پس از شکست رومی‌ها در مناطق اشغالی جدید دوک‌نشینهای خود را تأسیس نمودند. از سال ۷۵۱ میلادی، شهر رم مورد تهدید لومباردها قرار گرفت و لذا کلیسای رم، که دیگر به امپراتوری بیزانس امید نداشت، از شاهان فرانک استمداد جست که سرانجام، در سال ۷۷۴ شارلمانی به حکومت لومباردها پایان داد. دوران سلطه لومباردها بر ایتالیا را دشوار ولی از نظر تاریخی مهم توصیف میکنند؛ زیرا لومباردها به سلطه امپراتوری بیزانس بر ایتالیا پایان دادند و راه را برای اقتدار سیاسی پاپها بر حکمرانان سکولار و غیر روحانی، و هم برای تأسیس امپراتوری مسیحی شارلمانی هموار ساختند.) و در حکومت لومباردها در ایتالیا، مناطق زیر فرمان دوک‌ها دوک‌نشین خوانده میشد. در سده‌های شانزدهم تا نوزدهم به لردهای مناطق کوچک نیز گاه عنوان دوک اعطا میگردید. مهم‌ترین دوک سده پانزدهم دوک‌های بورگوندی (بورگوندی: (Burgundy, Bourgogne) منطقه‌ای تاریخی در شرق فرانسه که به قبایل بورگوندی منسوب است. بورگوندی‌ها قبایلی توتونی (آلمانی) بودند که نخستین بار در سده پنجم میلادی در حواشی رود راین شناخته شدند. در این زمان، آنان بعنوان متحد رومی‌ها علیه آتیلا و هون‌ها میجنگیدند. بورگوندی‌ها ابتدا متحد کلاویس، رئیس قبایل فرانک، علیه ویسیگوت‌ها بودند و به او در شکست نهایی ویسیگوت‌ها یاری رسانیدند. ولی بعدها، مورد حمله فرانک‌ها قرار گرفتند و در سال ۵۳۴ قلمرو ایشان به دولت مروونژی منضم شد. از سال ۷۵۱ منطقه بورگوندی در قلمرو پادشاهی کارولنژی فرانک‌ها بود. پس از مرگ شارلمانی این پادشاهی میان پسرانش تقسیم شد و بخش غربی بورگوندی به دوک‌نشین بورگوندی بدل گردید)، از خاندان والوا (والوا: (Valois) منطقه‌ای تاریخی در فرانسه. در سال ۱۲۱۴ فیلیپ دوم، پادشاه فرانسه از خاندان کاپه، حکومت والوا را به خاندان سلطنتی منتقل کرد. پسر فیلیپ سوم، بنام شارل، بنیانگذار خاندان کنت‌های والواست. در سال ۱۳۲۸ فیلیپ والوا سلطنت فرانسه را بدست گرفت و اعقاب او تا سال ۱۵۸۹ سلطنت کردند. در دوران سلطنت خاندان والوا، منطقه فوق به دوک‌نشین بدل شد و همچنان زیر فرمان اعضای خاندان سلطنتی بود. خاندان والوا به تدریج در فرانسه یک نظام متمرکز مطلقه ایجاد کردند و سهم آنان در این تحول تا بدانجاست که گاه از لویی یازدهم، پادشاه فرانسه، بعنوان معمار استبداد سلطنتی در فرانسه یاد میکنند، بسیاری از پایه‌های ساختار سلطنتی فرانسه در دوران سلطنت والواها نهاده شد. شارل هشتم، لویی دوازدهم و فرانسوای اول مقتدرترین پادشاهان والوا بودند که سلطنت کردند. در همین دوران بود که رقابت میان خاندان والوا و خاندان هابسبورگ آغاز شد و خصومت سنتی میان فرانسه و امپراتوری روم مقدس را بنیان نهاد که تا انقلاب فرانسه تداوم یافت. مورخین سالهای سلطنت فرانسوای اول و هنری دوم را دوران رنسانس فرانسه میخوانند. جنگهای مذهبی میان پروتستان‌ها و کاتولیک‌های فرانسه، پایه‌های سلطنت والوا را تضعیف کرد. با مرگ هنری سوم ۱۵۸۹، سلطنت فرانسه به خاندان بوربن انتقال یافت)، بودند. آنان بر سرزمینی پهناور حکومت میکردند شامل بورگوندی، والوا، هلند و مناطق گسترده‌ای در مرزهای فرانسه و آلمان امروز.
عنوان دوک تا سال ۱۳۳۷ میلادی در انگلستان وجود نداشت. در این سال، ادوارد سوم، پادشاه قدرتمند انگلیس، پسر خود، شاهزاده سیاه، را به دوک کورنوال ملقب کرد. او، که از سرداران نامدار جنگ صد ساله (جنگ صد ساله: (Hundred Years’ War) اصطلاح جنگ صد ساله در دهه ۱۸۲۰ در فرانسه ساخته شد و در نیمه دوم سده نوزدهم در آثار مورخین فرانسوی و انگلیسی رواج فراوان یافت. این اصطلاح به جنگهایی اطلاق میشد که طی سالهای ۱۳۳۷ تا ۱۴۵۳ میان فرانسه و انگلیس در جریان بود و به پایان یافتن سلطه انگلیس بر مستملکاتش در فرانسه انجامید. ریشه این جنگ به اشغال انگلیس بوسیله نورماندی‌ها و سپس انتقال سلطنت انگلیس به هنری پلانتاژنت، کنت آنژو، میرسد که در سال ۱۱۵۴ با نام هنری دوم پادشاه انگلیس شد. او دولتی را بنیان نهاد که علاوه بر انگلستان، بخشی از سرزمین فرانسه را در برمیگرفت. با مرگ فیلیپ چهارم یعنی فیلیپ لوبل یا فیلیپ نیکو، در سال ۱۳۱۴ سلطنت فرانسه به انحطاط گرایید. فیلیپ چهارم مقتدرترین حکمران اروپایی زمان خود بود. او همان پادشاهی است که اعضای طریقت شهسواران معبد را قلع و قمع کرد و یهودیان را از فرانسه اخراج نمود. سه پسر فیلیپ لوبل (لویی دهم، فیلیپ پنجم یا فیلیپ دراز و شارل چهارم) هر یک مدت کوتاهی سلطنت کردند و بدون وارث پسر درگذشتند. زمانی که شارل چهارم درگذشت همسرش حامله بود و لذا مجمع بزرگان اعم از اشراف و روحانیون، فیلیپ، کنت والوا و برادرزاده فیلیپ چهارم، را بعنوان نایب‌السلطنه برگزیدند. این در حالی است که ادوارد سوم، پادشاه انگلیس، نوه فیلیپ چهارم و عضو اصلی‌تر خاندان سلطنتی فرانسه بود. ایزابل، مادر ادوارد، تنها دختر فیلیپ چهارم بود. کمی بعد فرزند شارل چهارم به دنیا آمد و چون دختر بود وارث مقام سلطنت شناخته نشد. بزرگان فرانسه، بر اساس قانون باستانی فرانک‌ها یعنی قانون سالیک، اعلام کردند که سلطنت از طریق نسب دختری انتقال نمی‌یابد و لذا دعاوی ادوارد سوم نیز بی‌پایه است. پس فیلیپ والوا بعنوان فیلیپ ششم تاجگذاری کرد و خاندان سلطنتی والوا را بنیان نهاد. ادوارد، که خود را وارث مشروع سلطنت فرانسه میدانست، به این کشور حمله کرد. این سرآغاز جنگ صد ساله است. جنگ صد ساله را به چهار مرحله تقسیم میکنند. در آخرین مرحله جنگ، قشون انگلیس، به فرماندهی جان تالبوت (ارل شریوزبوری)، شکست خورد و حتی منطقه نورماندی از چنگ خاندان پلانتاژنت خارج شد. از آن پس، دربار انگلیس در سرزمین کنونی فرانسه تنها بندر کاله Calais را در تملک داشت. سپس دوک دوّم گیز انگلیسیها را از این بندر هم اخراج کرد. نامدارترین قهرمان فرانسویها در جنگ صد ساله دختر بیسواد روستایی بنام ژوان آرکی یا همون ژاندارک، اهل اورلئان، است. شخصیت ژاندارک در ادبیات معاصر اروپا انعکاس زیادی داره و به قهرمانی اسطوره‌ای بدل شده. او دعوت خود به اخراج انگلیسیها را با ادعای شنیدن الهام غیبی آغاز کرد و مدعی نوعی پیوند مسیحایی بود. ژاندارک در بیست‌ سالگی به اتهام جادوگری و الحاد به حکم کلیسا سوزانده شد، ولی در سال ۱۹۲۰ کلیسای رم از او اعاده حیثیت کرد و به وی عنوان قدیس اعطا نمود) انگلیس و فرانسه است، به عنوان اولین دوک انگلستان شناخته میشود. تا نیمه دوم سده پانزدهم میلادی هفت عنوان دوک در انگلستان پدید شد که همه به اعضای خاندان سلطنتی تعلق داشت. اولین عنوان دوکی که به غیر اعضای خاندان سلطنتی اعطا شد، دوک نورفولک است. این عنوان تا به امروز در اعضای خاندان هوارد پایدار است. در اسکاتلند این عنوان را نخستین بار رابرت سوم، پادشاه اسکاتلند، در سال ۱۳۹۸ وضع کرد و اولین عنوانهای دوکی را به پسر و برادرش اعطا نمود. در سلسله مراتب اشرافی بریتانیا، عنوان دوک از نظر اهمیت پس از پرنس است. در کاربرد این عنوان، نام یک منطقه بزرگ بر آن افزوده میشود؛ مانند دوک نورفولک که به معنی: خان بزرگ منطقه نورفولک است. همسر دوک، دوشس خوانده میشود. در پایان سده بیستم، صرفنظر از عناوین دوکی که امروزه از میان رفته است، مانند دوک مونتاگ، و بجز دوک‌های عضو خاندان سلطنتی، ۹ عنوان دوک انگلستان وجود دارد. این عناوین به ترتیب زمان پیدایش به شرح زیر است: نورفولک، سامرست، ریچموند، گرافتون، بوفورت، سن‌آلبانس، بدفورد، دونشایر، روتلند. هشت عنوان دوک اسکاتلند وجود دارد: هامیلتون، باکلو، لنوکس، کوئینزبری، آرگیل، اثول، مونتروز، راکسبرگ. شش عنوان دوک بریتانیای کبیر وجود دارد: مارلبورو، براندون، پورتلند، منچستر، نیوکاسل، نورثامبرلند. دو عنوان دوک ایرلند وجود دارد: لینستر و ابرکورن. و شش عنوان دوک پادشاهی متحده بریتانیای کبیر و ایرلند نیز وجود دارد: ولینگتون، ساترلند، وستمینستر، گوردون، آرگیل و فایف. امروزه، سه عنوان دوک ریچموند، لنوکس و گوردون به یک نفر تعلق دارد و در واقع او حامل سه عنوان دوکی است. دوک باکلو در عین حال دوک کوئینزبری نیز هست؛ و دوک هامیلتون دوک براندون نیز هست. بدینسان، در مجموع در بریتانیا و ایرلند ۳۱ عنوان دوکی وجود دارد که متعلق به ۲۵ دوک است. خاندانهای کنونی دارای عنوان دوک از طریق پیوندهای خویشاوندی بهم پیوسته هستند و با سایر اعضای سلسله مراتب اشرافی بریتانیا نیز پیوند خویشاوندی عمیق دارند.
مارکیز: واژه مارکیز از مارک یعنی همون علامت، و نشانه گرفته شده که گاهی هم به معنای مرز هم به کار میرود. عنوان فوق در زبان آلمانی مارگریو و در زبان فرانسه مارکی هستش. در دوران سلطنت کارولنژی‌ها بر آلمان و فرانسه به حکمرانان محلی اطلاق میشد که در نواحی مرزی سکونت داشتند، کارشان دفاع از مرز بود و در واقع دوک‌های مرزبان بودند. یکی دیگر از وظایف مارگریوها تهاجم به سرزمین‌های کفار و تصرف اراضی ایشان بود. بعدها با کاهش نقش ایشان در حراست از مرزها، اهمیت این عنوان نیز افول کرد و کمتر از کنت شد. این عنوان در انگلستان نخستین بار بطور رسمی در سال ۱۳۸۵ میلادی به کار رفت و این زمانی است که رابرت دوور، ارل نهم آکسفورد، بعنوان مارکیز دوبلین ارتقا یافت و این مقامی برتر از ارل شناخته شد و پایین تر از دوک. از سده پانزدهم در انگلستان کاملاً معمول شد. مؤنث آن مارشنس (marchioness) است. امروزه، مارکیز وینچستر بعنوان مارکیز مقدم انگلستان شناخته میشود. این عنوانی است که در سال ۱۵۵۱ از دوران سلطنت ادوارد ششم به یکی از اعضای خاندان پولت اعطا شد. اکنون این میراث به هیجدهمین مارکیز این خاندان رسیده است. خاندان فوق از خویشاوندان خاندان سیسیل (لردهای سالیسبوری) است و از متمولین آفریقای جنوبی. وارث این عنوان، ارل ولتشایر لقب دارد. در اواخر سده نوزدهم، ۱۹ عنوان مارکیز وجود داشت که علاوه بر خاندان پولت، چهار عنوان آن به خاندان‌های سیمور (مارکیز هرتفورد)، هامیلتون (مارکیز ابرکورن) و سیسیل (مارکیزهای اکستر و سالیسبوری) تعلق داشت.
کنت، ارل: عنوان انگلیسی ارل (earl) معادل کنت (count) اروپایی شناخته میشود و به این دلیل در زبان انگلیسی نیز مؤنث آن کنتس (countess) است.
منشاء واژه کنت به دوران متأخر امپراتوری روم میرسد. از واژه لاتین comes گرفته شده و به معنی همراه است. منظور همراهان امپراتور بود. این عنوان به حکمرانان و اشراف محلی اطلاق میشد. قبایل توتونی در سده پنجم میلادی این عنوان را اخذ کردند و به سران و بزرگان خود اطلاق نمودند. بعدها، این عنوان به خوانین محلی اطلاق میشد که در رأس کنت‌نشین‌ها قرار داشتند. در ساختار فئودالی اروپا، برخی از این کنت‌ها تابع دوک‌ها شدند و معدودی، چون کنت‌های فلاندرز، تولوس و بارسلونا، مستقل ماندند و از اقتداری همسان دوک‌ها برخوردار بودند. در فرانسه این کنت‌ها خوانین موروثی مناطق کوچک بودند. تا سده شانزدهم برخی از کنت‌ها حتی میتوانستند در مناطق زیر فرمانروایی‌شان سکه نیز ضرب کنند. در اروپای مرکزی، پس از انحلال امپراتوری روم مقدس ۱۸۰۶، کنت‌ها بجای امپراتور، تابع شاهان، گرانددوک‌ها و دوک‌های محلی آلمانی شدند. در اسپانیا، کنت‌نشین آراگون بعدها به پادشاهی آراگون تبدیل شد و کنت‌نشین کاستیل به پادشاهی کاستیل. این دو کنت‌نشین هسته‌های نخستین دولت پادشاهی اسپانیاست. در روسیه عنوان کنت از زمان پطر کبیر رواج یافت و معمولاً به مقامات عالی‌رتبه دولتی اعطا میشد. این عنوان را در اواخر سده هیجدهم روس‌ها، اتریشی‌ها و پروسی‌ها در لهستان نیز رواج دادند.
در انگلستان ارل کهن‌ترین عنوان اشرافی است و منشاء آن به سده‌های نهم تا یازدهم میلادی و دوران حضور و حکومت دانمارکی‌ها (تهاجم قبایل دانمارکی (نورمان‌ها، وایکینگ‌ها) به انگلستان از اواخر سده هشتم میلادی آغاز شد و در سده نهم اوج گرفت. در پائیز سال ۸۶۵ م. قشون مفصلی از دانمارکی‌ها به انگلستان حمله برد. در سده نهم میلادی انگلستان عرصه جنگ میان مهاجمین دانمارکی و انگلوساکسون‌ها بود. (انگلوساکسون‌ها قبایل مهاجم توتونی [آلمانی] بودند که از نیمه سده پنجم در انگلستان استقرار یافتند. در سده دهم بخشی از انگلیس در زیر سلطه دانمارکی‌ها بود و سرزمین دانمارکی‌ها Danelaw نام داشت. در سال ۱۰۱۶ کانوت Canute، پسر شاه دانمارک، سلطنت انگلیس را تصاحب کرد و تا سال ۱۰۳۵ با نام کانوت کبیر بر این سرزمین فرمان راند. او در عین حال شاه دانمارک و نروژ نیز بود. دو پسر کانوت تا سال ۱۰۴۲ در انگلستان حکومت کردند. دانمارکی‌ها، که مردمی پیشرفته‌تر بودند، بر فرهنگ و اقتصاد سکنه انگلیس تأثیر فراوان بر جای نهادند) در این سرزمین میرسد. در این دوران سران قبایل دانمارکی jarl نامیده میشدند. انگلوساکسون‌ها این واژه را به کارگرفتند و به زمیندارانی اطلاق نمودند که ۲۵۰ هکتار زمین و بیشتر داشته باشند. در دوران آلفرد کبیر، شاه انگلوساکسون‌ها، تعدادی از این ارل ها در رأس واحدهای کشوری قرار گرفتند که شایر (استان) نام داشت. تا سال ۱۳۳۷، که عنوان دوک وارد شد، ارل بالاترین رده اشرافی بود. ارل حکمران منطقه خود بود با اقتداری فراوان؛ ولی بتدریج بعنوانی تشریفاتی نیز بدل شد. جایگاه آن نیز نزول یافت و فروتر از دوک و مارکیز شد. از سده هیجدهم ارل‌های اسمی نیز پدید شدند یعنی ارل‌هایی که لقب‌شان ربطی به یک منطقه معین نداشت و کاملاً تشریفاتی بود؛ مانند ارل تمپل. در انگلستان معاصر به ارث عناوین دوک و مارکیز نیز عنوان ارل اعطا میشود. امروزه عنوان ارل مقدم انگلستان، به خاندان تالبوت (ارل‌های شریوزبوری) تعلق دارد که در سال ۱۴۴۲ به این عنوان دست یافتند. ارل کیلدیر، از خاندان فیتز جرالد، نیز بعنوان ارل مقدم ایرلند شناخته میشود.
ویسکونت: (viscount) عنوانی است پایین تر از کنت اروپایی یا ارل انگلیسی. در گذشته به نایب دوک‌ها یا کنت‌ها اطلاق میشد و به همین معنا نیز هست: جانشین کنت. بتدریج، مقام نواب کنت‌ها نیز، چون کنت‌ها، موروثی شد. عنوان فوق از سال ۱۴۳۶ در انگلستان مرسوم شد. وارث عنوان ارل نیز در زمان حیات پدر یا صاحب عنوان به ویسکونت ملقب است که مؤنث آن ویسکونتس (viscountess) است. کهن‌ترین خاندان موجود در انگلستان که عنوان ویسکونت را بر خود دارد خاندان دورو است که ویسکونت هرفورد خوانده میشوند. این عنوان در سال ۱۵۵۰ به ایشان اعطا شد. به این دلیل، دارنده عنوان فوق ویسکونت مقدم انگلستان خوانده میشود. امروزه هیجدهمین ویسکونت این خاندان وارث عنوان فوق است.
بارون: (baron) در گذشته به معنای عام به افراد قدرتمند و ثروتمند اطلاق میشد و یک طبقه خاص یا رده معین در سلسله مراتب اشرافی نبود. در فرانسه سده دوازدهم ملاکین مهم بارون خوانده میشدند. از سده چهاردهم بارون‌ها فروتر از کنت‌ها و ویسکونت‌ها انگاشته میشدند و هر تیولداری بارون خوانده میشد، هر چند زمین او از چند هکتار تجاوز نمیکرد. بنابراین، عنوان بارونی با زمین پیوند مستقیم داشت. لویی چهاردهم اولین پادشاهی بود که تعدادی از کارگزاران خود را به بارون ملقب کرد در حالیکه تیولدار نبودند. ناپلئون و لویی هیجدهم و شارل دهم و لویی فیلیپ و لویی بناپارت این سنت را ادامه دادند. در آلمان این عنوان فریهر (Freiherr ،free lord) خوانده میشود. اعطای عنوان فریهری از سوی امپراتور به کارگزاران دولتی را کارل پنجم در سده شانزدهم آغاز کرد و این عنوان پایین‌ترین رده اشرافی تلقی شد. در ایتالیا، بارون‌ها از اقتدار فراوان برخوردار بودند؛ میتوانستند احکام مرگ صادر و اجرا کنند و دارای حق ضرب سکه بودند. این عنوان در نیمه دوم سده یازدهم با ویلیام فاتح به انگلستان وارد شد. در سده‌های یازدهم و دوازدهم تمامی مستأجرین املاک با عنوان بارون خوانده میشدند و اهمیت آنان بسته به وسعت املاکشان بود. در این دوران، هنری اول، استفن و هنری دوم (پادشاهان بعدی انگلیس و اعقاب ویلیام فاتح) طی فرمان‌هایی امتیازاتی به بارون‌ها اعطا کردند. نیاز به دریافت مالیات‌های سنگین به منظور تأمین مخارج جنگ صلیبی سوم وابستگی پادشاه به بارون‌ها را افزایش داد. بدینسان، از آغاز سده سیزدهم بارون‌ها به یک طبقه متمایز بدل شدند و در میان ایشان رده‌بندی به بارون‌های بزرگ و کوچک آغاز شد. این تحول سرانجام به صدور مگنا کارتا انجامید که نقطه عطفی در تکوین ساختار اشرافی بریتانیاست. در این زمان در سلسله مراتب طبقاتی انگلستان، بارون در رده بعد از ارل جای داشت و گفتیم که در این زمان ارل بالاترین رده اشرافیت غیرروحانی بود. با پیدایش عناوین دوک و مارکیز و ویسکونت، جایگاه عنوان بارون بتدریج نزول کرد و در پایین‌ترین رده اشرافیت موروثی بریتانیا جای گرفت. معمولاً بارونها با عنوان لرد خوانده میشوند با افزودن پیشوند لرد به نام‌‌شان؛ هر چند عنوان عام لرد گاه به هر دارنده عنوان اشرافی نیز اطلاق میشود. مؤنث آن بارونس یا لیدی است (لیدی lady عنوان عامی است که به زنان اشراف انگلستان اطلاق میشود. دختر دوک، مارکیز و ارل و عروس دوک و مارکیز، لیدی خوانده میشوند. به همسر مارکیز، ارل، ویسکونت، بارون، بارونت و شوالیه نیز عنوان لیدی اطلاق میشود و در دوران جدید به زنانی که عنوان شوالیه‌گری به خود ایشان اعطا شده است) مجلس لردها: مجلس اعیان یا بزرگان، چنانکه گفتیم، نهادی است که به تدریج در طول دو سده سیزدهم و چهاردهم میلادی، به تبع اقتدار اشرافیت انگلستان، پدید شد و، به سان طبقه شهسواران، از پیامدهای مستقیم اقتدار و ثروتی بود که غارتگری‌های صلیبی برای این دو گروه به ارمغان آورد. مجلس لردها تا اوایل سده بیستم در مقابل مجلس عوام از اقتدار فراوان، از جمله حق وتوی مصوبات مجلس عوام، برخوردار بود ولی در پی قانون ۱۰ اوت ۱۹۱۱ دامنه اختیارات آن به طور جدی کاهش یافت. به عبارت دیگر، تحول اساسی در ساختار سیاسی بریتانیا به سود گسترش نهادهای انتخابی و مشارکت آحاد مردم و استقرار دمکراسی جدید، پنج سال پس از صدور فرمان مشروطیت در ایران رخ داد. مجلس لردها، چون گذشته، مرکب از دو گروه لردهای روحانی و لردهای فانی است. لردهای روحانی عبارتند از اسقف‌های اعظم کانتربوری و یورک و اسقف‌های دورهام، لندن، وینچستر و ۲۱ اسقف دیگر. لردهای فانی عبارتند از تمامی دوک‌ها، مارکیزها، ارل‌ها، ویسکونت‌ها و بارون‌های موروثی انگلستان، اسکاتلند و پادشاهی متحده، مقامات عالی رتبه قوه قضاییه نیز در نهاد فوق عضویت دارند. امروزه، تعداد اعضای مجلس فوق بیش از ۱۱۷۰ نفر است.
بارونت: (baronet) پایین‌ترین عنوان موروثی در بریتانیاست. بارونت رده‌ای در میان لرد و شهسوار محسوب میشود و به این دلیل دارندگان این عنوان در مجلس لردها جایگاهی ندارند. بارونت بر تمامی رده‌های شهسواری، بجز شهسوار بند جوراب (شوالیه گارتر)، برتری دارد، بارونت‌ها، مانند شوالیه‌ها، با عنوان سِر شناخته میشوند و زنان ایشان لیدی خوانده میشوند.
این عنوان در زمان جیمز اول استوارت پدید شد. علت پیدایش آن نیاز مالی دربار بریتانیا بود که آن را به فروش القاب و مناصب درباری از یکسو و تحرکات شدید ماوراء بحار از سوی دیگر وامیداشت. جیمز اول همان پادشاهی است که در زمان او رقابت انگلیسی‌ها و پرتغالی‌ها در شرق اوج گرفت؛ سه فرستاده به دربار جهانگیر شاه به هند فرستاد و با دریافت ده هزار پوند از کمپانی هند شرقی به همکاری ناوگان انگلیس با دولت ایران در اخراج پرتغالی‌ها از هرمز رضایت داد. کسانی که برای دریافت عنوان بارونتی برگزیده میشدند موظف بودند مبلغ ۱۰۹۵ پوند استرلینگ به دربار بپردازند. این معادل با مخارج ۳۰ سرباز در سه سال بود. تا سال ۱۶۲۲ به ۲۰۰ نفر عنوان بارونت انگلستان اعطا شد. در سال ۱۶۱۹، جیمز عنوان فوق را برای ایرلندی‌ها نیز جعل کرد و حدود یکصد نفر بارونت ایرلند شدند. به عبارت دیگر، این ماجرا بیش از ۳۰۰ هزار پوند به خزانه جیمز اول وارد کرد. در سال ۱۶۲۴ عنوان بارونت نوا اسکاتیا نیز جعل شد. این در زمانی است که دربار انگلیس سیاست استقرار پلانت‌کاران اسکاتلندی را در این سرزمین آمریکای شمالی در پیش گرفته بود. بارونت‌های اسکاتلندی (نوا اسکاتیا) موظف بودند ابتدا ۲۰۰۰ پوند به دربار و سالیانه ۱۰۰۰ پوند به سِر ویلیام آلکساندر بپردازند. در ازای آن، به هر یک از ایشان ۶۵۰۰ هکتار زمین در نوا اسکاتیا واگذار میشد.
سِر ویلیام آلکساندر، که بعداً به ارل استرلینگ ملقب شد، یک درباری اسکاتلندی است که پس از صعود جیمز به سلطنت انگلستان مأمور تادیه بدهی‌های پادشاه در اسکاتلند شد. به پاس خدماتش، در سال ۱۶۲۱ مستعمره آمریکایی فوق به وی بخشیده شد. او این ملک ماوراء بحار خود را نوا اسکاتیا (اسکاتلند نو) نامید (یکی از چهار ایالت کانادا واقع در حاشیه اقیانوس اطلس Nova Scotia است. مساحت آن ۵۵۴۹۰ کیلومتر مربع است و حدود ۹۰۰ هزار نفر در آن سکونت دارند. در اصل مأوای مردمی به نام میکمک Micmac بود، از بزرگ‌ترین قبایل بومی سرخپوست کانادا که در سراسر مناطقی که امروزه نوا اسکاتیا، نیوبرونسویک و جزیره پرنس ادوارد خوانده میشود سکونت داشتند. میکمک به معنای متحدین است و منظور طوایفی است که در یک کنفدراسیون قبیله‌ای متحد بودند. هر طایفه کلان دارای رئیس و نمادهای خاص خود بود. فاقد طبقات اجتاعی موروثی بودند و بردگی در میان‌شان وجود نداشت. میکمک‌ها مردمی کوچ‌نشین، مقاوم، جنگاور و دارای پیشینه کهن بودند. در سده‌های هفدهم و هیجدهم با فرانسوی‌ها علیه انگلیسی‌ها متحد شدند. امروزه از جمعیت کثیر میکمک‌ها تنها ده هزار نفر باقی مانده که عموماً مردمی فقیرند و از طریق کارگری امرار معاش میکنند. نخستین اروپاییانی که به این سرزمین قدم نهادند وایکینگ‌ها در حوالی سال ۱۰۰۰ میلادی بودند. سپس، جان کابوت این سرزمین را کشف کرد ۱۴۹۷. به گمان اینکه به هند رسیده است، استقرار اروپاییان از سال ۱۶۰۵ با مهاجرین فرانسوی آغاز شد. مهاجرین انگلیسی و اسکاتلندی از سال ۱۶۲۱ وارد شدند و از آن پس منطقه فوق به عرصه تعارض آنان با فرانسوی‌ها بدل شد. در پیمان صلح اوترخت منطقه فوق به انگلیسی‌ها واگذار شد. در دهه ۱۷۵۰ بسیاری از اعقاب مهاجرین اولیه فرانسوی اخراج شدند. در زمان جنگ‌های استقلال آمریکا بسیاری از آمریکاییان هوادار سلطنت انگلستان به این منطقه مهاجرت کردند در سال ۱۸۶۷ به اتحادیه کانادا پیوست.) و اولین کلنی خود را در سال ۱۶۲۹ در این سرزمین تأسیس کرد. این اقدام، که با رقابت فرانسوی‌ها مواجه بود، در انگلیس و اسکاتلند مورد استقبال قرار نگرفت و تا سال ۱۶۲۶ تنها ۲۸ نفر بارونت نوا اسکاتیا شدند. این رقم در سال ۱۶۳۱ به ۸۵ نفر رسید. با تهاجم فرانسوی‌ها، اسکاتلندی‌ها در سال ۱۶۳۱ مجبور به تخلیه سرزمین فوق شدند و این حادثه‌جویی برای آلکساندر بدهی سنگینی به بار آورد. در سال ۱۷۰۷ عناوین انگلیسی و اسکاتلندی یکپارچه شد و به بارونت بریتانیای کبیر بدل گردید. در سال ۱۸۰۱ بارونت ایرلند نیز ملغی شد و همه عناوین فوق بارونت پادشاهی متحده نام گرفتند. بارونت‌ها چنین خوانده میشوند: پیش از نام ایشان عنوان سِر می‌آید و پس از نام خانوادگی‌شان مخفف واژه بارونت. مثلاً، سِر هنری راولینسون، بار. در موارد معدود عنوان بارونت اسکاتلند به زنان نیز اعطا شده است. اولین کسی که عنوان بارونت به او اعطا شد، سِر نیکلاس بیکن ردگریو است و لذا اعقاب او بعنوان بارونت مقدم انگلستان شناخته میشوند. امروزه سِر نیکلاس بیکن چهاردهمین بارونت این خاندان است.
شهسوار (شوالیه): واژه cniht ساکسون، که به knight انگلیسی بدل شد، در آغاز به معنی جوان و خدمتکار مسلح بود. بعدها، به کسانی اطلاق شد که در رأس گروه‌های مسلح خود در رکاب شاهان و اشراف در جنگ‌ها حضور می‌یافتند و به پاس خدمات‌شان در غنایم جنگی سهیم بودند. این افراد در فرانسه chevalier و در آلمان ritter خوانده میشدند. بتدریج، شوالیه‌گری (شهسواری) دارای آداب و سنن خاص خود شد و شوالیه‌ها (شهسواران) به یک گروه اجتماعی ممتاز بدل شدند. به شهسواران قطعه زمینی واگذار میشد که فیف نام داشت (فیف fief پایه‌ی اصلی نظام زمینداری اروپاست که به فئودالیسم شهرت یافته است. در هر فیف بین ۱۵ تا ۳۰ خانوار دهقان غیر آزاد کار میکردند. ارباب فیف به واسال vassal شهرت داشت. واسال در ازای بهره‌وری از فیف، خدمات نظامی و غیر نظامی خود را به لرد عرضه میکرد.) در ازای بهره‌وری از این ملک، شهسوار موظف به ارائه خدمات نظامی و غیرنظامی به لرد بود و تجهیز نیروی نظامی و سیورسات نیز با خود او بود. در اواخر سده یازدهم میلادی، جنگ صلیبی اول تحولی اساسی در زندگی و جایگاه سیاسی شهسواران پدید ساخت. اینک آنان به گروه‌های مقتدر مسلحی بدل شدند که بعنوان شهسواران مسیح از حمایت کلیسا و تقدس نیز برخوردار بودند. به نوشته‌ی آمریکانا، در سده دوازدهم بسیاری از این شهسواران ملکداری را بر حضور در صحنه جنگهای صلیبی ترجیح دادند و به طبقه جدیدی از واسال‌ها بدل شدند. درباره طریقت‌ها یا فرقه‌های شهسواری دوران صلیبی و تأثیر آن بر فرهنگ و سیاست پسین اروپا در جلد چهارم سخن خواهیم گفت.
در سده‌های پسین، که افتخارات جنگهای صلیبی و به تبع آن نهاد شهسواری به یادمانی افتخار‌آمیز و اسطوره‌ای بدل شد، در دربارهای پادشاهان اروپا به عنوان یک رده‌ی ممتاز درباری طریقت‌های شهسواری تشریفاتی نیز پدید آمد. این عناوین به افراد ممتاز مورد نظر شاهان اعطا میشد و به معنای عضویت نمادین در یک طریقت شهسواری تابع پادشاه بود؛ یعنی پیامی فراتر از یک نشان درباری صرف داشت. این شهسواران درباری با پیشوند سِر (آقا)، و در مورد زنان با پیشوند دیم یا لیدی، متمایز میشوند. همسران شهسواران نیز لیدی خوانده میشوند.
برخی از مهم‌ترین عناوین شهسواری دربار انگلستان به شرح زیر است:
The Most Noble Order of Garter
در برخی کتب فارسی این عنوان را نشان زانوبند ترجمه کرده‌اند که صحیح نیست. معادل صحیح آن نشان بند جوراب است. شهسوار بند جوراب (شوالیه گارتر) قدیمی‌ترین و برجسته‌ترین عنوان شهسواری در بریتانیاست. طبق روایت مشهور، گویا این عنوان را ادوارد سوم در سال ۱۳۴۸ وضع کرد بعنوان عالی‌ترین نشان افتخار که به کارگزاران دولتی و غیردولتی اعطا میشد. درباره‌ی پیشینه‌ی این عنوان سندی در دست نیست و هدف از جعل آن روشن نیست. معروف است که شاید ادوارد سوم میخواست افسانه شاه آرتور (آرتور شاه افسانه‌ای انگلیس است و وجود واقعی ندارد، در اصل از افسانه‌های مردم منطقه ولز در سده یازدهم میلادی است. گفته میشود که شاه آرتور میزگردی داشت که شهسواران دور آن می‌نشستند.) و شهسواران میزگرد را زنده کند یا شاید بند جوراب نمادی بود از ادای احترام به بانوان. درباره‌ی منشاء این عنوان داستانی وجود دارد. میگویند این نشان زمانی پدید شد که در یکی از میهمانیهای دربار، ادوارد با ژوان کنتی، کنتس سالیسبوری، میرقصید. ناگاه یکی از بند جوراب‌های آبی رنگ این خانم از زیر دامن او به روی زمین افتاد. ادوارد مؤدبانه خم شد، بند جوراب را برداشت و به فرانسه گفت: شرم باد بر آن کس که در این باره اندیشه بد کند. این کلام تا به امروز شعار نشان فوق است. پادشاه و ولیعهد انگلیس (پرنس ولز) هماره عضو این طریقت‌اند. در گذشته اعضای این طریقت پادشاه و ولیعهد بودند و هر یک ۱۲ شهسوار داشتند. در سال ۱۸۰۵ تعداد شهسواران به ۲۵ نفر رسید. اینان اعضای خاندان سلطنتی، اخلاف مستقیم جرج اول و جرج دوم‌اند و برخی مقامات عالی رتبه خارجی. نشان بند جوراب در سال ۱۸۵۹ به سلطان عبدالمجید عثمانی و در سال ۱۸۷۳ به ناصرالدین شاه قاجار اعطا شد. در سفر سال ۱۹۰۳ مظفرالدین شاه به انگلستان نیز، به رغم عدم تمایل ادوارد هفتم، این نشان به او اعطا شد. سِر دنیس رایت این ماجرا را به داستانی هجو‌آمیز علیه ایرانیان بدل ساخته است. دارندگان نشان بند جوراب در زمره برجسته‌ترین شخصیت‌های انگلستان بوده‌اند. به نوشته‌ی بریتانیکا، ۳۶ تن از آنان گردن زده شدند و تنها هنری هشتم شش تن از ایشان را گردن زد. در دوران جنگ دوم جهانی هیروهیتو، امپراتور ژاپن، و ویکتور امانوئل سوم، پادشاه ایتالیا، از عضویت این طریقت اخراج شدند. (پیشتر نشان فوق به او اعطا شده بود) در سال ۱۹۴۵ وینستون چرچیل از دریافت این نشان امتناع کرد و این زمانی است که حزب او در انتخابات شکست خورده بود. میگویند چرچیل در خلوت گفت: من نمیتوانم در حالی نشان بند جوراب را از پادشاه بپذیرم که مردم به من نشان تیپا (نشان پوتین، کنایه از اخراج با لگد، تیپا و اردنگی) اعطا کرده‌اند. این نشان بار دیگر در سال ۱۹۵۳ به چرچیل اعطا شد و این بار پذیرفت. اعضای این طریقت با پیشوند سِر مشخص میشوند و در پایان نام ایشان علامت اختصاری K. G. افزوده میشود.
شهسوار حمام: نیز از عناوین قدیمی شهسواری انگلستان است که در سال ۱۳۹۹ پدید شد و بعدها به فراموشی سپرده شد. جرج اول هانوور، به توصیه سِر رابرت والپول، این عنوان را در سال ۱۷۲۵ احیا کرد. این نشان به دو بخش نظامی و غیرنظامی تقسیم و در سه رده اعطا میشود: اول شهسوار صلیب بزرگ حمام، دوم شهسوار فرمانده حمام و سوم شهسوار حمام که در گذشته این عنوان شهسوار اصغر حمام خوانده میشد. وجه تسمیه نشان فوق از اینروست که حمام نماد شستشو و پاکیزگی انگاشته میشود. این نمادی است که در فراماسونری نیز کاربرد دارد. شهسوار خار شتر یا شوالیه تیسل، نشانی است که جیمز دوم در سال ۱۶۸۷ پدید آورد. این عنوان به اعضای خاندان سلطنتی و ۱۶ نفر دیگر محدود است. شهسوار سن‌پاتریک را جرج سوم در سال ۱۷۸۳ پدید آورد. این عنوان تنها به اعضای خاندان سلطنتی و ۲۲ نفر دیگر اعطا میشود. نشان ستاره هند در سال ۱۸۶۱ وضع شد و در سه رتبه اعطا میگردد: شهسوار بزرگ فرمانده ستاره هند، شهسوار فرمانده ستاره هند و شهسوار ستاره هند. نشان امپراتوری هند در ۱۸۷۷ وضع شد. این نیز در سه رتبه اعطا میگردد: شهسوار بزرگ فرمانده امپراتوری هند، شهسوار فرمانده امپراتوری هند و شهسوار امپراتوری هند. این دو نشان تا زمان استقلال هند و پاکستان ۱۹۴۷ اعطا میشد. نشان سن مایکل و سن‌جرج در سال ۱۸۱۸ وضع شد و این نیز در سه رتبه اعطا میشود: شهسوار صلیب بزرگ سن مایکل و سن جرج، شهسوار فرمانده سن مایکل و سن جرج، و شهسوار سن مایکل و سن جرج. این نشان معمولاً به اتباع بریتانیا بخاطر خدمات‌شان اعطا میشود. نشان گوئلف: نشان گوئلف نیز از نشانهای شامخ شهسواری دربار انگلستان است. گوئلف شکل تحریف شده ولف، نام اولیه خاندان هانوور، است. این نشان نیز در رده‌های مختلف اعطا میگردد؛ مانند شهسوار صلیب بزرگ گوئلف، شهسوار فرمانده گوئلف، در سده بیستم، عنوان گوئلف به هانوور تغییر کرد. نشان سلطنتی ویکتوریا در سال ۱۸۹۶ وضع شد و در پنج رتبه است: شهسوار صلیب بزرگ طریقت سلطنتی ویکتوریا، شهسوار فرمانده طریقت سلطنتی ویکتوریا، فرمانده طریقت سلطنتی ویکتوریا و غیره. این نشان به افرادی اعطا میشود که خدمات مهم یا خدمات شخصی به خاندان سلطنتی بریتانیا انجام داده‌اند. تعداد دریافت‌کنندگان این نشان نامحدود است. نشان امپراتوری بریتانیا در سال ۱۹۱۷ وضع شد و بخاطر خدمات برجسته به امپراتوری، در داخل یا خارج از کشور، اعطا میگردد. این رایج‌ترین نشان است و به زنان و مردان و نظامیان و غیرنظامیان و در پنج رده داده میشود: شهسوار صلیب بزرگ امپراتوری بریتانیا شهسوار فرمانده امپراتوری بریتانیا، فرمانده امپراتوری بریتانیا، افسر امپراتوری بریتانیا و عضو امپراتوری بریتانیا. صلیب ویکتوریا را در سال ۱۸۵۶ ملکه ویکتوریا پدید ساخت و صلیب جرج را جرج ششم در سال ۱۹۴۰. این دو از عالی‌ترین نشانهای شهسواری دربار بریتانیا در دوران اخیر است و به افرادی اعطا میشود که به عنوان قهرمان شناخته میشوند. سایر نشانهای دربار انگلستان به شرح زیر است: نشان همرهان شوکت تنها در یک رده است و به افراد برجسته تبعه بریتانیا یا کشورهای مشترک‌المنافع (کومنولث) اعطا میگردد. تعداد اعضا به ۶۵ تن محدود است. نشان خدمات برجسته در سال ۱۸۸۶ وضع شد و نوعی نشان شجاعت است که به افسران نیروهای مسلح اعطا میگردد. نشان صلیب نظامی در سال ۱۹۰۲ وضع شد و به افسران نیروهای مسلح بخاطر شجاعت اعطا میگردد. نشان خدمات امپراتوری در سال ۱۹۰۲ وضع شد و به غیرنظامیان شاغل در دستگاه دولتی به پاس خدمات طولانی اعطا میشود. نشان لیاقت را ادوارد هفتم در سال ۱۹۰۲ پدید ساخت. این عنوان تنها به ۲۴ تن از نویسندگان و دانشمندان و مقامات دولتی و سایر شخصیتهای برجسته اعطا میشود.

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: هیچ بنده اى نیست جز اینکه در سر او دهانه و لگامى هست که فرشته اى آن را نگاهداشته است پس هرگاه بنده اى تکبر نمایند آن فرشته به وى میگوید (نفرین کند): فرود آى که خداوند تو را فرومایه و پست کند، پس او پیوسته در نفس خودش خود را بلند مرتبه ترین مردم میداند در حالیکه در چشم مردمان کوچکترین است. و هنگامى که تواضع و فروتنى نماید خداوند عزوجل او را بلند مرتبه میگرداند سپس فرشته به او میگوید (دعا میکند): فراز آى که خداوند تو را بلند مرتبه گرداند، پس وى پیوسته در درون خود خود را کوچکترین مردم میداند در حالیکه در چشم مردم بلند پایه ترین است.

ناصرالدین شاه

جناب حضرت اجل و کچل، جناب ناصرالدین شاه در سفرنامه انگلستان خود (۱۸۸۹) توصیفی جالب از کاخ هالتون‌بارون آلفرد روچیلد و کاخ وادسدون‌بارون فردیناند روچیلد بدست داده که واکنش این شاه قجری جالب است: رسیدیم به پارک و قصر آلفرد روچیلد که نهار اصلی را باید اینجا بخوریم و بعد به قصر فردیناند روچیلد برویم، آلفرد روچیلد مردی است وسط القامه، چهل و هفت سال دارد و صورت بشاشی شبیه به والی خان، ولی دو طرف گونه او قدری ریش دارد و چانه را میتراشد، پس از ورود ما را به اتاق راحت بردند، این اتاق خیلی نقل دارد، تمام دیوار و سقف این اتاق مطلا است و در نهایت زینت و قشنگی است، پارچه‌های بسیار عالی به دیوار این اتاق چسبانیده‌اند که از تعریف و توصیف خارج است، (عجب شاه ندید بدید و حسرت منگولی) آینه‌های بزرگ و مبل این اتاق و فرش ایرانی، که قالی جوشقانی است، و سایر اسباب و لوازم این اتاق در کمال نظافت و پاکیزگی است و نباید مثل و مانند این اتاق جز در بهشت یافت شود، خلاصه، ناهار خوردیم و برخاستیم، رفتیم توی باغ گردش کنیم، ما شروع کردیم به گردش باغ این یهودی، جلو عمارت گلکاری‌های خیلی خوب شده است و بقدری گل سرخ و زرد و آبی و الوان مختلف دارد که حساب ندارد، (خب احمق یک مشت بذر گل بپاش داخل باغچه همین میشه) و جلو باغچه‌ها یک حوض بیضی بسیار خوبی ساخته‌اند که در وسط آن مجسمه است و آدم است که از وسط دهن آدم‌ها و اسب‌ها، آب خیلی خوب جاری است، که آبش هم خوردنی است، و تا حال همچو آب خوبی در فرنگستان ندیده بودم، (مرغ همسایه غازه) و دور حوض خیابانهای منظم خوب ساخته اند و از درخت کاج دیوارهای سبز ساخته‌اند که خیلی خوب و باصفا است، و بطوری این گل‌ها و سبزی‌ها و دیوارهای کاخ، که با قیچی چیده و منظم درست کرده اند، مصفا است که از حد تعریف خارج است، (بیچاره علی آباد که باصفاتره) و بعضی گوشه‌ها و گریخته‌ها درست کرده است که درختهای منظم اطراف آن کاشته شده، به عینه باغ پریان است و حقیقتاً نمیشود نوشت که این یهودی‌ها چه دستگاهی درست کرده‌اند، اطراف حوض چراغ‌های حبابی الکتریسیته نصب کرده‌اند که در شب روشن میکنند خلاصه، از این وضع باغ و باغچه خیلی لذت بردیم، (بفرمایید خر کیف شدیم) بعد به طرف باغچه‌های بالای عمارت رفتیم، آنجاها هم خیلی مصفا و تپه‌های گل‌کاری خوب با سلیقه بود، بعد به گلخانه این عمارت رفتیم که از یک طرف به عمارت است و از دو طرف به باغ و باغچه است و تمام این گلخانه از بلوار ساخته شده و در کمال زینت و خوبی است، رسیدیم به شهر آلزبوری، شهر کوچکی است ولی خیلی قشنگ، (شادقلی باصفاتره) تقریباً دو ساعت طول کشید رسیدیم به قصر وادسدون روچیلد(ای شاه بیسواد وادستون روچیلد، درسته) دستگاه این یهودی خیلی بالاتر از همه است، این عمارت از حیث بنا و بزرگی و اسباب و زینت و مبل‌های نفیس قیمتی خیلی بالاتر از سایرین است، آن روچیلد اولی و این روچیلد هر دو این عمارات و پارک و میوه و باغ و غیره را هفت هشت سال است دست زده و ساخته‌اند و میگفتند قبل از هشت سال زمین بایر زراعت بوده است (خب ابله تو هم آباد کن) و حالا همچه جایی ساخته است که هیچ پادشاهی ندارد. این روچیلد گفتند قریب شش کرور تومان خرج این عمارت کرده است سوای اغلب اسبابها که از پدرش ارث رسیده است و اینجا گذاشته است که همه نفیس و قیمتی است، پرده‌های گوبلنس کارخانه فرانسه خیلی دارد، به دیوارها نصب کرده است، یعنی خریده است پرده‌ای دو هزار تومان، چهار هزار تومان و همچنین پرده‌های نقاشی بسیار اعلای پرقیمت در اتاق‌ها دارد که همه کار استادان صد و بیست سال قبل از این است، تمام اتاق‌ها و راهروها و دالان‌ها پر از زینت و اسباب نفیس است و چشم‌انداز عمارت به صحرا و جنگل‌ها و آبادی‌ها تا چشم کار میکند میرود، جلو عمارت باغچه‌های گلکاری و حوض بزرگ، فواره‌ها از مجسمه‌های ریخته چدن که از دهن و گوش و سرشان آب میریزد. آب صاف خوب، گلکاری‌ها را در حقیقت سحر کرده‌اند مثل نقاشی و میناکاری، چه شمعدانی‌ها، چه لادن‌ها، چه انواع اقسام گلها، خیابانها و درختهای قیچی کرده، چمن، پارک، حقیقتاً مردکه یک بهشت شدادی ساخته است و روی حضرت موسی علیه‌السلام را سفید کرده است که همچه امتی دارد، اسماعیل بزاز اگر اینجا را ببیند دیگر به خواننده و رقاصهای یهودی تهران ریشخند نمیکند، این روچیلدها هر دو زن ندارند اما هریک صد کنیز، بیشتر کمتر، دارند همه با لباسهای خوب، حقیقتاً حرمخانه دارند، این است که دیگر زن نمیگیرند.. (ای بدچشم هیز.. اونجا هم له له میزدی برای حرمسرا؟ آخرشم به قتل رسیدی و نفله شدی و.. حسرت به دل رفتی.. تو دیگه چرا عالیجناب؟!)

ساقی امشب مدت هجران به پایان میرسد
ساغر پرمی مهیا کن که جانان میرسد
در بیابان، بوی دل پیچیده است از هر طرف
محملِ لیلی مگر از کشور جان میرسد
روز بازار وصال است و رواج نقد جان
می پیاپی ده که پیمانه به پیمان میرسد
از پیِ تسخیر ملک دل که نزهتگاه اوست
لشکر دیوانگی با ساز و سامان میرسد
سوره الماس باشد زخم عاشق را دوا
مژده بادا دردِ سیل اکنون به پایان میرسد
سید نعمت اللّه جزایری، تخلص: سیل

پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش هفتم. تاریخ و ساختار اشرافیت بریتانیا: الیگارشی بریتانیا در عصر ویکتوریا (۱۸۳۷ تا ۱۹۰۱) در رأس یکی از بزرگترین امپراتوریهای مستعمراتی تاریخ جای گرفت؛ به تبع این اقتدار سیاسی به مروج برتری و سروری فرهنگ غرب در پهنه‌ی جهانی بدل شد و تأثیری عمیق و بنیادین در تحولات پسین دنیای معاصر، از جمله ایران، بر جای نهاد. شناخت این تحول بدون شناخت ساختار و ایدئولوژی این الیگارشی ناممکن است. از اینرو، ضرور است قبل از پرداختن به تحولات عظیم جهانی در دوران پس از جنگ کریمه (۱۸۵۴ تا ۱۸۵۶) با پیشینه، ساختار و ایستارهای اخلاقی و ارزشی الیگارشی بریتانیا آشنا شویم. در این بررسی کوشیده‌ایم تا درباره‌ی پیشینه و سیمای سیاسی برخی از مهم‌ترین خاندانهایی که از معماران این امپراتوری بودند شناختی اجمالی بدست دهیم.
پیشینه‌ی پارلمان و دمکراسی انگلیسی: پدیده‌ای که در سده نوزدهم میلادی بنام دمکراسی انگلیسی شهرت فراوان یافت و مورخینی چون توماس ماکائولی آن را بعنوان الگویی فراروی سایر ملت‌ها -اعم از اروپایی و غیراروپایی- قرار میدادند، در واقع تداوم ساختار سیاسی آشنایی است که، به این یا آن شکل، در بسیاری از جوامع بشری وجود داشته است. ساختار و سنن اشرافیت انگلیس تا پیش از سده هفدهم تفاوت محسوسی با سایر کشورها نداشت. این ساختاری است مبتنی بر حکومت خاندانهایی که به تدریج در کوران تحولات اجتماعی، بهر دلیل، برکشیده شدند، به ثروت و اقتدار رسیدند و در یک فرایند تدریجی، سلسله مراتب، سنن و ایستارهای اشرافی خاص خود را پدید ساختند. در تاریخ‌نگاری انگلیس ساختار سیاسی فوق، بدلیل وجود این اشرافیت، نظامی یگانه و منحصر به فرد جلوه‌گر میشد و مفتخرانه نه تنها در برابر نظام‌های سیاسی مشرق زمین، که بزعم اینان گویا فاقد نهادها و ساختارهای مستقل از نهاد سلطنت و دولت مرکزی و لذا یکسره استبدادی است، بلکه در برابر نظام‌های سیاسی اروپای قاره، بویژه فرانسه، نیز قرار میگرفت. اینگونه مفاهیم مطلق‌گرایانه و نگرشهای یکجانبه و خودمحورانه به تاریخ، مورد انتقاد برخی محققین بوده و هست. از جدیدترین این بررسی‌های انتقادی، باید به کتاب نیکلاس هنشل انگلیسی اشاره کرد. به نوشته‌ی هنشل، شیوه نگرشی که او آن را افسانه‌ی سلطنت محدود و مشروط انگلستان میخواند، در دهه ۱۴۶۰ با سِر جان فورتسکو پدید شد و او بود که این اسطوره را رواج داد که گویا در نظام سیاسی انگلستان گوهری یگانه نهفته است. بود. فورتسکو در سالهای ۱۴۴۲-۱۴۶۱ قاضی کل انگلستان بود. او نظریه فوق را در رساله معروف خود بنام: در ستایش قوانین انگلستان، بیان کرد که در فرانسه برای ادوارد، ولیعهد تبعیدی هنری ششم مخلوع، نوشت. این رساله بار اول در زمان سلطنت هنری هشتم و اوج سرکوب هواداران کلیسای رم در انگلستان، اسکاتلند و ایرلند منتشر شد و بار دوم در سال ۱۷۰۱ به منظور توجیه سلطنت مشروطه ویلیام اورانژ در انگلستان و علیه هواداران مشروعیت سلطنت وارث ذکور خاندان استوارت. این بار عنوان رساله چنین بود: تفاوت میان سلطنت مشروطه و سلطنت استبدادی. از آن پس افسانه فوق در میان انگلیسی‌ها رواج گسترده یافت. در تمامی سده شانزدهم و اوایل سده هفدهم انگلیسیها به خود بدلیل خوش‌اقبالی‌شان تهنیت میگفتند. پارلمان آنها حافظ منحصر به فرد حقوق زندگی، آزادی و مالکیت انگاشته میشد. حکمرانی که از لذت دوستی مردمش بهره‌مند است نیازی ندارد که اموال آنها را به زور تصاحب کند: مردم خود آزادانه آن را برای رفع نیازهای مشروع او تقدیم خواهند کرد. سپس نوبت به انقلاب فرانسه رسید و رساله معروف ادموند برک در ذمّ انقلاب و ستایش از دمکراسی انگلیسی. بدینسان، این مضمون قدیمی فراتر رفت و به این نظریه بدل شد که گویا میان مردم اروپای قاره و انگلستان نوعی تمایز ذاتی وجود دارد. انگلیسی‌ها در ذات خود مردمی آزادی دوست‌اند و فرانسوی‌ها برده (واژه فوق در زبان فارسی به مشروعیت ترجمه شده که غلط نیست. این واژه در زبان انگلیسی نیز در اصل به معنای مشروعیت به کار میرفت و مفهومی دینی بود از جمله برای تفکیک وارث مشروع از نامشروع؛ چه در مباحث معمولی ارث، چه در مبحث وراثت عناوین اشرافی و مقام سلطنت. معهذا، در فرهنگ سیاسی جدید منظور از آن مقبولیت مدنی است نه مشروعیت دینی. به عبارت دیگر، حکمران مشروعیت خود را نه از اصل حق الهی سلطنت بلکه از مردم و قانون میگیرد.). اینک، به تعبیر هنشل، انگلیسیها فرانسویان را به استبداد متهم میکردند و بر کردار خویش در قبال کاتولیکهای ایرلند و جاکوبیت‌های اسکاتلند چشم می‌پوشیدند. در همین حال، فرانسویان نیز بنوبه خود نظام سیاسی خویش را در برابر روسیه و عثمانی قرار میدادند و این دو را به استبداد متهم میکردند و خبر نداشتند که اقتدار حکومت در این کشورها تا چه حد مشروط است. چنین بود که در تاریخ‌نگاری انگلیس، نه تنها در کتابهای درسی که حتی در معروفترین آثار، این الگو حاکم شد که گویا در فرانسه و انگلستان دو نظام سیاسی متمایز وجود داشته است: در فرانسه‌ی پیش از انقلاب، نظامی استبدادی مستقر بود که در آن قدرت از بالا به پایین جریان داشت و در انحصار پادشاه بود. حق الهی سلطنت تنها از سوی خداوند م‎توانست مورد پرسش قرار گیرد نه مردم و نهادهای مدنی. مردم رعایای مطیع و منقاد پادشاه بودند و از هرگونه حق مشاوره محروم. در مقابل، در انگلستان حکومت مشروطه سیطره داشت. قدرت از پایین به بالا جریان می‌یافت و پادشاه با نهادهایی که قدرت‌شان منبعث از ذات ایشان بود نه عطیه‌ی مقام سلطنت، بطور مدام در مشورت بود. مردم شهروند بودند نه رعیت؛ در فرایند حکومت مشارکت داشتند و از این طریق بدان مشروعیت میبخشیدند. این نگرش خام و عامیانه مختص مورخین انگلیسی نبود؛ مورخین سلطنت طلب فرانسوی نیز، از موضع نوستالژی بوربونی، عموماً چنین نگاهی داشتند. بزعم هنشل، این تصویر با واقعیت تاریخی همخوان نیست: پادشاه نه در فرانسه تا بدان حد مطلق‌العنان و فارغ از قیود ساختارها و نهادهای مدنی بود و نه در انگلستان تا بدان حد که وانمود میشود محدودالاختیار و تابع نهادهای مدنی و قدرت خویش را بر جوشیده از پایین، از مردم، می‌انگاشت. در واقع، مفهوم حق الهی سلطنت همانقدر در انگلستان کهن و ریشه‌دار است که در فرانسه و سایر کشورهای اروپایی. حق الهی سلطنت یک مفهوم بسیار کهن است و همانقدر غربی است که شرقی. سر جیمز فریزر، مردم‌شناس نامدار انگلیسی در کتاب 13 جلدی خود، شاخه‌ی زرین، نشان داد که در بسیاری از جوامع کهن شاه معمولاً بعنوان روحانی، یا واسطه میان خداوند و انسان یا خود خداوند انگاشته میشد. فوستل دوکولانژ، بنیانگذار تاریخ‌نگاری جدید در فرانسه، در کتاب تمدن قدیم درباره‌ی منشأ دینی ساختارهای سیاسی در یونان و روم باستان شرحی دقیق و مبسوط به دست داده است. او نهاد شاه در یونان و روم باستان را تداوم نهاد کهانت دینی میداند و از جمله مینویسد: کاهن آتشگاه مدینه [پولیس] را شاه میگفتند و گاه نیز او را اسامی دیگر می‌نهادند، در هر حال کسی که این اسامی برو اطلاق میشد فی الحقیقه بر مذهب مدینه ریاست داشت و نگاهداری آتشگاه و تقدیم قربانی و ذکر ادعیه و ریاست بر مجالس طعام مقدس عمومی از وظایف وی بود. از آثار نویسندگان قدیم آشکار است که شاهان یونان و ایتالیا دارای مقام کهانت بوده‌اند، بر تخت نشستن شاهان نیز مستلزم تشریفات مذهبی خاصی بود، علت ظهور این مراسم آن بود که چون شاه جدید به ریاست عالیه دینی برقرار میشد و مقدرات مدینه موکول به ادعیه و قربانی‌های او میگشت، مردم میخواستند که قبلاً از موافقت خدایان در انتخاب وی مطمئن شوند، چنانکه پدر خانواده بعنوان ریاست مذهبی حاکم و پیشوا و رئیس خانواده محسوب میشد، کاهن بزرگ مدینه نیز عالی‌ترین مقام سیاسی را احراز میکرد و این مقام را بنابر قول ارسطو آتشگاه مدینه بدو تفویض مینمود، بنابراین، سرپیچی از اوامر چنین مردمی امکان‌ناپذیر بود، شاه وجودی مقدس بود و گرچه مردم در شخص او گمان خدایی نداشتند ولی معتقد بودند که جز وی هیچکس آتش خشم خدایان را فرو نمیتواند نشاند و بی معاونت او هیچ قربانی و دعایی پذیرفته و مستجاب نخواهد شد. با گروش کنستانتین اوّل (کبیر)، امپراتور روم، به مسیحیت، این انگاره با آئین مسیح آمیخته شد. اوسبیوس، اسقف و شهید مسیحی سده چهارم میلادی، کنستانتین را ناظر امور خارجی (غیر روحانی) میخواند. این پدیده در امپراتوری روم شرقی (بیزانس) نظام سیاسی را آفرید که به سزار- پاپی شهرت دارد. در این نظام، رئیس دولت ریاست کلیسا را نیز بدست داشت و عالی‌ترین مرجع امور دینی انگاشته میشد. این سنت را بعدها تزارهای روسیه ادامه دادند. چنانکه خواهیم دید، هنری هشتم نیز بنیانگذار چنین نظامی در انگلستان بود. در دوران پس از فروپاشی امپراتوری روم غربی و تأسیس نخستین دولتهای قبایل بومی اروپای مرکزی -غربی- شمالی، این نگرش تداوم یافت. هنشل مینویسد مفهوم حق الهی سلطنت در اروپا همانقدر کهن است که نهاد سلطنت قدمت دارد. از سده هشتم میلادی شاهان خلیفه خدا در زمین انگاشته میشدند و در مراسم تاجگذاری این مفهوم بیان میشد که شاه در پرتو عنایات الهی حکومت میکند. حکمرانان فرانسه از اعقاب شاه- کاهنان مروونژی (مروونژی: شاهان قبایل فرانک که بطور سنتی نخستین دودمان پادشاهی فرانسه انگاشته میشوند. در سالهای ۴۷۶ تا ۷۵۰ میلادی حکومت کردند، تبار ایشان به فردی نیمه اسطوره‌ای بنام مروج (Merovech) میرسد) بودند که برای خویش حق حکومت الهی قائل بودند. پیش از آنان، شاه از درون دنیای پر رمز و راز جادو پدید میشد و نهاد سلطنت نوعی طلسم جادویی بود. در تمامی این دوران بر اطاعت و عدم مقاومت در برابر فرمان شاه تأکید میشد. در سده‌های میانه در سراسر اروپا اقتدار شاهان منبعث از خداوند انگاشته میشد که گویا بطور موقت به حکمران سیاسی تفویض شده است. به نوشته مارک بلوخ: پادشاهان قدیم ژرمن دوست داشتند خود را از اعقاب خدایان قلمداد کنند. این نیمه خدایان، یا آئه‌سیرها (آئه‌سیر: (Aesir) شاه- خدایان قبایل اسکاندیناوی در دوران قبل از مسیحیت/ فرهنگ وبستر)، دارای یک خصلت اسرار‌آمیز بودند که مردمانشان در جنگ‌ها پیروزی، و در صلح حاصلخیزی زمین‌ها را از آنها طلب میکردند. امپراتوران روم نیز خود را به ملکوت و به دنیای خدایان وابسته میدانستند و هاله تقدس را بصورت تاج و کلاه بر سر میگذاشتند. این دو میراث، بویژه سنت‌های الهی پادشاه آلمان، سلطنت‌های اروپای فئودالی را نیز به آسمان و ملکوت الهی ربط داده بود. چنانکه پادشاهان فئودال نیز خود را فرستاده، برانگیخته و رابط خدا معرفی میکردند. بلوخ می‌افراید: داشتن فره و جنبه الوهی یا رازآمیز شاه در واقع وسیله توجیه و انطباق مابعدالطبیعه بر مسائل سیاسی و حکومت بر کشور بود. پادشاه از این طریق توجیه میکرد که به هر حال در رأس همه است. بلوخ این ساختار را بسیار شبیه و فئودالیسم ژاپن می‌یابد. از این روست که در انگلستان سده‌های میانه تصور میشد که لمس پادشاه یا حتی جامه او راهی است برای شفای بیماری خنازیر. انگاره شاه- خدایی به اشکال مختلف در اندیشه سیاسی انگلیس تداوم یافت. توماس کرانمر، اولین اسقف اعظم کانتربوری در دوران رفورماسیون انگلستان، از مروجین حق الهی سلطنت بود و بر اساس این انگاره بود که روا دانسته میشد هنری هشتم خونخوار و سپس دخترش الیزابت بر کلیسا فرمان رانند و عالی‌ترین مرجع دینی سرزمین زیر فرمان خود باشند. هریسون نظام سیاسی جدیدی را که در پیامد رفورماسیون انگلیس در این کشور استقرار یافت، چنین توصیف کرده است: از این پس پادشاه به صورت مرجع اصلی در مسائل مربوط به اعتقادات مذهبی و تفسیر کتاب مقدس و انضباط و اصول اخلاقی درآمد... سلطان وجودی است نیمه خدایی و نماینده مستقیم و بی‌واسطه خدا در روی زمین. ملکه الیزابت در یکی از اعلامیه‌های خود چنین اعلام میکند: چون بر همه عالمیان آشکار است که چگونه نظر عنایت خاص خداوند متعال شامل حال مملکت ما شده و آن را در کنف حراست خاص خود درآورده است، و طی سالیان متمادی، شخص شخیص و نفس نفیس ما را بعنوان نایب قادر متعال و فرمانروای مطلق همان اقلیم به حفاظت خاص خود مخصوص گردانده است. خود شکسپیر این نظریه را به بیانی فصیح‌تر ادا کرده است: فرمانروای کشور در رأس هرم اجتماعی قرار داشت و در میان مراسم و تشریفاتی محصور بود که حکایت از الوهیت او داشت. دست مردم عادی به دامان ملکه نمیرسید. اعضای شورای سلطنتی حق باریافتن داشتند و فقط معدودی از دیگران. تازه آنان می‌بایست هنگام سخن گفتن با ملکه به زانو درآیند مگر آنکه وی به نشانه عنایت خاص به ایشان اشاره به ایستادن کند. توماس هابس، اندیشمند سیاسی نامدار انگلیسی که گاه از او بعنوان پدر جامعه‌شناسی علمی یاد میکنند، در کتاب درباره‌ی مدنیت کلیسای مسیحی، و دولت مسیحی را پدیده‌ای واحد میدید که در رأس آن پادشاه قرار دارد. از این رو، او برای شاه این حق را قائل بود که درباره‌ی نظریات دینی و مراسم عبادی مردم تصمیم‌گیری کند. او در دهه بعد در کتاب لویاتان این نظریه را بسط داد. هابس این کتاب را، که از مهم‌ترین منابع کلاسیک اندیشه سیاسی جدید است، علیه اقتدار پاپ و کلیسای رم و برای اثبات مشروعیت حکومت شاهان مسیحی، مستقل از تابعیت کلیسا، نگاشت. هر چند هابس قرارداد اجتماعی را در بنیاد دولت مدنی میدید، لیکن باید توجه داشت که وی برای حکمران مدنی شئونی دینی قائل بود و همان اختیاراتی را برای او به رسمیت میشناخت که به سلطنت الهی نسبت داده میشد. هابس در واقع شارح نوع جدیدی از نظام سزار - پاپی است که حکمرانان خودکامه اروپا مدعی آن بودند. هابس باب سوم لویاتان را، که مهم‌ترین بخش این کتاب محسوب میشود، چنین نامیده است: درباره‌ی جامعه مشترک‌المنافع [دولت] مسیحی، او دوگونه جامعه را متمایز میکند: سلطنت الهی و سلطنت ظلمانی. سلطنت ظلمانی یا شیطانی مفهومی است که در اصل به دولت‌های غیرمسیحی اطلاق میشد ولی هابس آنرا به معنای حاکمیت پاپ و کلیسا به کار برد بر اساس فقره‌ای از کتاب مقدس که در آن از اتحادیه فریبکارانی سخن رفته که سلطه خود را بر این جهان تأمین کرده‌اند تا نور مسیح را خاموش کنند. سلطنت الهی را نخستین بار قوم برگزیده خداوند (بنی‌اسرائیل) در سرزمین کنعان پدید ساختند. هابس وعده خداوند به ابراهیم را قراردادی میداند که میان خدا و ابراهیم منعقد شد و طبق آن ابراهیم خود را تابع قوانین مثبته الهی قرار داد. بدینسان، ابراهیم نخستین کسی است که سلطنت الهی را بر اساس قرارداد در زمین مستقر ساخت. این نخستین جامعه مشترک‌المنافع یا نخستین حکومت مدنی است. در این جامعه حکمران خداوند است و روحانیون عالی‌رتبه (پس از مرگ موسی) نایب‌السلطنه یا نایب‌الحکومه اویند. بطور خلاصه، هابس سلطنت الهی را یک سلطنت مدنی میداند زیرا مبتنی است بر تبعیت مردم بنی‌اسرائیل از قوانین‌شان. به زعم هابس، سلطنت الهی مختص قوم بنی‌اسرائیل بود و پس از انتخاب شائول (طالوت) به شاهی بنی‌اسرائیل به پایان رسید. از آن پس سلطنت الهی، تا زمان ظهور مسیح، وجود ندارد و شاهان بر اساس قرارداد حکومت میکنند. او این حکمرانان را شاهان قراردادی میخواند. بر این اساس، هابس سیطره‌ی پاپ و کلیسای رم بر مسیحیان را مردود میشمرد و در مقابل حق حکومت شاهان و پرنس‌ها و دوک‌ها، حکمرانان مدنی، را، بالاستقلال و بدون مزاحمت کلیسا، بر دولت مدنی اثبات میکند. او از قرارداد میان خداوند و ابراهیم این اصل را استنتاج میکند که هر جامعه مشترک‌المنافع [مسیحی] باید در عمل خارجی و آئین دینی خود از قوانین حکمران خویش اطاعت کند. به عبارت دیگر، هر حکمران مسیحی عالی‌ترین مقام روحانی و رئیس کلیسای کشور خود نیز هست. او به فقراتی از متون کتاب مقدس استناد میکند که خدمتکاران را به اطاعت از اربابان در همه چیز و کودکان را به اطاعت از والدین در همه چیز فرا خوانده است. قانون مدنی فرمانی است که حکمران در قلمرو خود صادر میکند و لذا هیچ قانون اثباتی نمیتواند حکمران را محدود کند زیرا منشاء قانون اثباتی خود اوست. از اینروست که هابس به شدت کاتولیکهای انگلستان و آلمان را، که به فرمان پاپ علیه حکمرانان خود تمرد میکنند، و نیز پرسبیترین‌ها (واژه پرسبیتر از پرسبیتروس (presbyteros) یونانی، به معنی بزرگ، گرفته شده است. در دوران اولیه تاریخ مسیحیت یک مقام روحانی بود فروتر از اسقف واژه پریست (priest) به معنی کشیش نیز از همین ریشه است. در سده شانزدهم در تداوم کلیساهای اصلاح شده کالونی پدید شد و منظور کلیساهایی بود که زیر رهبری بزرگان (پرسبیترها) باشد. پرسبیترین‌ها، بویژه پرسبیترین‌های اسکاتلند، در انقلاب پوریتانی و سرنگونی چارلز اول مشارکت داشتند) را، مورد حمله قرار میدهد زیرا آنان حکمرانان قانونی خود را ترک گفته‌اند. بدینسان، بزعم هابس، پادشاه حتی برغم عدم تمایل رعایایش حق حکمرانی دارد؛ قدرت و اختیارات او مطلقه است و تنها در برابر خداوند پاسخگوست. هابس بخشهای متأخر کتاب خود را کمی پس از انقلاب پوریتانی و اعدام چارلز اول منتشر کرد. لذا، در فصل پایانی این حق را برای رعایا قائل شد که حکمرانی را که از ایشان حمایت نمیکند طرد کنند و حکمرانی را برگزینند که حامیشان است. سر رابرت فیلمر انگلیسی نیز مروج اینگونه نظریات بود. مهم‌ترین کتاب فیلمر پدرسالاری است که در سال ۱۶۸۹ جان لاک در رساله‌ی نخستین میثاق حکومت مدنی به نقد آن پرداخت و نظریات فیلمر را بکلی یاوه خواند. این پس از سقوط جیمز دوم و بازگشت لاک از آمستردام است. به نوشته‌ی بریتانیکا، امروزه محققین چنین نظری ندارند و کتاب فیلمر را از زاویه تاریخ اندیشه سیاسی اثری برجسته و قابل تأمل میدانند. فیلمر جامعه را به یک خانواده تشبیه میکند و شاه را پدر این خانواده می‌انگارد. به نوشته هنشل، حتی در انگلستان سده هیجدهم نیز مفهوم حق الهی سلطنت همچنان در پایه مشروعیت نهاد سلطنت بود. او از جمله به این اصل حقوقی سر ویلیام بلاکستون استناد میکند که: هیچ دادخواست و اعلام جرمی علیه پادشاه نمیتواند انجام گیرد حتی در امور مدنی؛ زیرا هیچ دادگاهی نمیتواند بر او سیطره قضایی داشته باشد... هیچ قوه قضایی در روی زمین قدرت آن را ندارد که پادشاه را به جنایت متهم کند تا چه رسد به اینکه او را تنبیه کند. بلاکستون پادشاه را موجودی میداند که تابع هیچ انسان زمینی نیست، وابسته به هیچ انسانی نیست و قابل محاسبه بوسیله هیچ انسانی نیست. از اینرو، در پادشاه، مانند یک کانون، تمامی شعاع‌های نورانی مردمش تبلور می‌یابد و این امر وحدت، قوام و شکوه و اقتداری را میسازد که شاهان قدرتمند بیگانه از آن به هراس می‌افتند و به آن احترام میگذارند. بلاکستون شخصیت حقوقی بلندپایه‌ای است و کتاب چهار جلدی او، حواشی بر حقوق انگلستان، تا به امروز از مهم‌ترین منابع حقوق مدنی در انگلستان و ایالات متحده آمریکاست. توجه کنیم که بلاکستون این نظریات را ۷۷ سال پس از انقلاب شکوهمند و ۶۰ سال پس از مرگ جان لاک بیان داشته است. پارلمان نهادی است که از زمان جنگهای صلیبی بدلیل نیاز شاهان اروپا به انباشت خزانه خویش و تأمین مخارج سنگین جنگهای فوق تقریباً در همه جای اروپا پدید شد. پارلمان کارکرد قانونگذاری نداشت؛ مجمعی از بزرگان کشور بود که به فرمان شاه گرد می‌آمدند تا پول مورد نیاز میان ایشان تقسیم شود و آنان این وجوه را از رعایای خود اخذ کنند. در انگلستان این نهاد به تأثیر از الگوی فرانسه تأسیس شد و واژه پارلمان، از پارله به معنای گفتگو، از زبان فرانسه به انگلیسی راه یافت. در فرانسه این نهاد در سده دوازدهم میلادی پدید آمد و مجمع مشاورین پادشاه بود. در اواسط دوران سلطنت لویی نهم (Louis IX
لویی نهم، از خاندان کاپه، رهبر هفتمین جنگ صلیبی ۱۲۴۸ تا ۱۲۵۰ میلادی است و به این دلیل پس از مرگ از سوی کلیسای رم به لویی قدیس یا سن لویی ملقب شد. در سال ۱۲۴۸ قشون صلیبی را بسوی شرق هدایت کرد و دمیاط مصر را به اشغال درآورد. در سال ۱۲۵۰ در منصوره مصر شکستی سخت خورد و در حالی که در اثر اسهال غش کرده بود به اسارت مسلمانان در آمد، یکماه بعد در مقابل تخلیه دمیاط و پرداخت ۵۰۰ هزار لیور فدیه آزاد شد. پس از آزادی، بقایای قشون خود را به سوی عکا فلسطین هدایت کرد ولی کاری از پیش نبرد. پس از شش سال جنگ ناکام به فرانسه بازگشت. در سال ۱۲۷۰ از طریق دریا راهی شمال آفریقا شد تا جنگ صلیبی هشتم را آغاز کند. با دشواری فراوان به ساحل رسید ولی در تونس درگذشت. در تاریخ‌نگاری اروپا سن‌لویی بعنوان پادشاهی آرمانی، زاهد و معتقد به دین، توصیف شده است. ژان ژوئنویل، دوست و همراه و مؤلف زندگینامه لویی، مینویسد: پس از فتح دمیاط بارون‌ها به تدارک مجالس سور و مردمان عادی به عشقبازی با زنان هرزه معتاد شدند/ ویل دورانت، تاریخ تمدن، جلد چهارم) بعضا شاه این درباریان را فرامیخواند تا درباره‌ی برخی مسائل قضایی گفتگو کنند. این مجمع به درباریان در حال گفتگو یا پارلمان شهرت یافت. صرفنظر از پیشینه شوراهای بزرگان قبایل انگلوساکسون، (در قبایل انگلوساکسون، یک شورای مشورتی مرکب از بزرگان و ریش سفیدان وجود داشت که ویتان Witan یا ویتناگموت Witenagemot نامیده میشد. این جلسات هرگاه که شاه اراده میکرد تشکیل میشد و به بحث درباره مسائل مهم می‌پرداخت) تاریخ‌نگاری انگلیس سر آغاز تکوین ساختار پارلمانی این کشور را در اواخر سده دوازدهم و اوایل سده سیزدهم میلادی میداند. نیاز به گردآوری مالیات برای تأمین مخارج سنگین جنگ صلیبی سوم و نیز برای پرداخت غرامت آزادی ریچارد اول، (پادشاه انگلیس ۱۱۸۹ تا ۱۱۹۹ معروف به ریچارد شیردل، از سرداران جنگ صلیبی سوم. صلاح‌الدین ایوبی او را از فلسطین بیرون راند و در مسیر بازگشت به انگلستان به اسارت هنری ششم هوهنشتاوفن، امپراتور روم مقدس، درآمد ۱۱۹۲ و درازای پرداخت فدیه‌ای به مبلغ ۱۵۰ هزار مارک رهایی یافت که در آن زمان مبلغی هنگفت بود) فراخوان اعیان و متنفذین کشور را ضرور میساخت. پیامد جنگ صلیبی سوم افزایش بی‌سابقه قدرت و نفوذ سیاسی بارون‌ها بود. سرانجام، در فاصله میان دو جنگ صلیبی چهارم و پنجم، تعارضی شدید میان جان، پادشاه انگلیس از یکسو و روحانیون و بارون‌های مورد حمایت فرانسه و پاپ اینوسن سوم (این اینوسن سوم را مقتدرترین پاپ تاریخ مسیحیت میدانند و مینویسند در دوران او دستگاه پاپ به اوج اعتبار و قدرتش رسید. اینوسن سوم از فوریه ۱۱۹۸ تا زمان مرگ پاپ بود و در دوران او بود که جنگ صلیبی چهارم ۱۲۰۲ تا ۱۲۰۴ میلادی رخ داد. ونیزی‌ها بخاطر منافع تجاری خویش این جنگ را که علیه مصر مسلمان آغاز شده بود، علیه امپراتوری ارتدکس بیزانس سوق دادند. اینوسن سوم در کوران تدارک جنگ صلیبی جدید برای آزادی ارض مقدس در ۱۶ ژوئیه ۱۲۱۶ بطور ناگهانی درگذشت) از سوی دیگر رخ داد. این پادشاه برادر کوچک و ناشایست ریچارد اول است و به این دلیل که در جنگ با فیلیپ دوم، پادشاه فرانسه، تمامی مستملکاتش را در نورماندی فرانسه از دست داد ۱۲۰۴، به جان لکلند (جان بی سرزمین) معروف شد. او در دوران ستیز با پاپ اینوسن سوم برای انباشت خزانه خالی خود به غارت اموال کلیسا و دست‌اندازی به اموال مردم پرداخت. از سال ۱۲۱۳ استفن لنگتن، (استفن لنگتن در انگلستان زاده شد و تحصیلاتش را در حوزه علمیه پاریس به پایان برد. از دوران تحصیل دوست نزدیک لوثر سگنی (پاپ اینوسن سوم بعدی) بود. تا سال ۱۲۰۶ در پاریس و رم به تدریس اشتغال داشت. در این سال اینوسن سوم او را به مقام کاردینالی ارتقا داد و کمی بعد در سمت اسقف اعظم کانتربوری منصوب کرد. جان، پادشاه انگلیس، با استفن مخالف بود و اجازه نداد وی وارد انگلستان شود. تنها پس از تحریم جان و تهدید او به تکفیر و خلع بود که در سال ۱۲۱۳ به استفن اجازه داده شد به این کشور وارد شود و در مقام خود جای گیرد. پس از صدور مگنا کارتا تا سال ۱۹۱۸ در رم اقامت داشت و سپس بار دیگر به انگلستان بازگشت. او طی واپسین دهه زندگی‌اش، که مقارن با سلطنت هنری سوم است، با اقتدار تمام در رأس کلیسای انگلستان قرار داشت و فتاوی مهمی صادر کرد که به بخش مهمی از قوانین این کشور بدل شد. لنگتن یکی از برجسته‌ترین متکلمان و متألمان اروپای آن عصر بود) اسقف اعظم کانتربوری، رهبری فکری بارون‌های ناراضی را بدست گرفت و آنان را به سوی خواست اصلاحات اجتماعی هدایت کرد. سرانجام، در زیر فشار کلیسا و بارون‌ها، جان به اجبار فرمانی صادر کرد که به مگنا کارتا موسوم است. در این فرمان ۶۳ ماده‌ای شاه حقوقی برای اشراف قائل شد و از جمله به ایشان این امتیاز داده شد که تنها از سوی اشراف همرده‌ی خود محاکمه شوند و حکم محاکم دیگر درباره‌ی ایشان بی‌اثر باشد. شاه حق وراثت عناوین و املاک اشراف را نیز به رسمیت شناخت. در مگنا کارتا امتیازات فراوانی نیز به کلیسا اعطا شده است. از جمله در ماده اول، آزادی کلیسا در زیر فرمان پاپ اینوسن سوم به رسمیت شناخته شده و شاه تضمین داده که به اموال آن دست‌اندازی نکند (در این فرمان، گروه‌های اجتماعی انگلستان چنین توصیف شده است: با عنایت الهی، جان، پادشاه انگلستان، لرد ایرلند، دوک نورماندی و اکویتان و کنت آنژو، به اسقف‌های اعظم، اسقف‌ها، راهبان بزرگ، ارل‌ها، بارون‌ها، قضات، جنگل‌داران، کلانتران، پیشکاران، خدمتگزاران، و به تمامی ضابطین سلطنتی و اتباع وفادار. زمان صدور مگنا کارتا مقارن با تکاپوی یهودیان در انگلستان است. مواد دهم و یازدهم مگنا کارتا بیانگر رواج گسترده رباخواری یهودی در انگلستان زمان جنگ‌های صلیبی است. گفته میشود: اگر کسی مبلغی از یهودیان قرض کند، کم یا زیاد، و قبل از آنکه آن را بپردازد فوت کند، تا زمانی که وارث او صغیر است بهره به آن تعلق نخواهد گرفت. و اگر کسی بمیرد در حالیکه به یهودیان بدهکار است، بیوه او ارثیه خود را می‌برد و از این بابت سهمی بابت بدهی پرداخت نخواهد شد. در ماده چهل و یکم به تجار این حق داده شده که آزاد و ایمن به انگلستان بیایند، در سراسر این کشور سیاحت و معامله کنند و بجز در زمان جنگ از عوارض و مالیات معاف باشند. در ماده پنجاه و چهارم گفته میشود هیچ کس را به خاطر شکواییه یک زن به اتهام قتل کسی نمیتوان دستگیر کرد مگر در مورد قتل شوهرش). مگنا کارتا نخستین فرمانی نیست که شاهان انگلیس صادر کردند و طی آن امتیازاتی به اشراف دادند. از اوایل سده دوازدهم میلادی، هنری اول (پسر ویلیام فاتح)، استفن (دخترزاده ویلیام فاتح) و هنری دوم (بنیانگذار سلسله پلانتاژنت) فرامینی صادر کرده و حقوقی برای بارون‌ها قائل شده بودند. ویژگی مگنا کارتا در آن است که اولاً فرامین قبلی عطیه شاهانه بود و به زور کسب نشده بود؛ ثانیاً آن فرامین بسیار کلی و مبهم بود. هر چند مگنا کارتا با مخالفت مشاوران هنری سوم مواجه شد و هنری و پسرش، ادوارد اوّل، تغییراتی به سود خود در آن انجام دادند، ولی سرانجام این متن به رسمیت شناخته شد و تا سده‌های بعدی در پایه حقوق مدنی انگلستان جای گرفت. دومین مرحله در تکوین شالوده‌های اولیه پارلمان انگلیس در پیامد ماجرایی است که به جنگ بارون‌ها شهرت دارد. این جنگ در زمان سلطنت هنری سوم، پادشاه ستمگر و منفور انگلیس، رخ داد. رهبری جنگ بارون‌ها را یک کنت‌زاده فرانسوی مقیم انگلیس بنام سیمون دو مونتفورت بدست داشت. او پسر یکی از سرداران صلیبی، دوست نزدیک و شوهر خواهر هنری سوم بود. بتدریج، هنری از اقتدار سیمون به هراس افتاد و او و همسرش را از انگلستان اخراج نمود. سیمون به جنگ صلیبی رفت؛ در میان صلیبیهای مستقر در فلسطین اعتبار فراوانی کسب کرد تا بدان حد که فردریک دوم هوهنشتاوفن، امپراتور روم مقدس، او را در سمت نایب‌السلطنه خود در فلسطین منصوب نمود. سپس، سیمون به انگلیس بازگشت و با هنری آشتی کرد. در این دوران، سیمون با برخی روحانیون مصلح، مانند رابرت گراستست، (رابرت گراستست: در سالهای ۱۲۱۵ تا ۱۲۲۱ رئیس حوزه علمیه آکسفورد بود و از سال ۱۲۵۳ اسقف لینکلن. گراستست به نظارت دین بر دولت باور داشت و در این راه کوشید به دلیل ترجمه متون فلسفی و علمی یونانی و عربی به زبان لاتین در جهان مسیحیت شهرت فراوان داشت. خود وی نیز به مشربی فلسفی، آمیزه‌ای از دو مکتب مشایی و اشراقی، تعلق داشت) اسقف لینکلن، دوستی نزدیک یافت. کمی بعد، بار دیگر روابط هنری و سیمون به تیرگی کشید. در این زمان اعتبار سیمون در اروپا تا بدان حد بود که زمانی که لویی نهم، پادشاه فرانسه، در جبهه جنگ صلیبی بود و مادر و نایب‌السلطنه‌اش درگذشت (۱۲۵۲)، اشراف فرانسه از سیمون دعوت کردند تا بعنوان نایب‌السلطنه زمام امور این کشور را بدست گیرد. ستمگریهای هنری از یکسو و تأثیر نظرات اصلاح‌طلبانه گراستست از سوی دیگر سبب شد که سرانجام سیمون در رأس گروهی از بارون‌های ناراضی شورش را آغاز کند. او در ۱۴ مه ۱۲۶۴ هنری را شکست داد و ولیعهد، ادوارد (ادوارد اول بعدی)، را به اسارت گرفت. از آن پس سیمون به حکمران بخش اعظم سرزمین انگلستان بدل شد. سیمون در دوران اخیر چهره مطلوبی از خود نشان نداد. بریتانیکا از دیکتاتوری نظامی سیمون‌دو مونتفورت یاد میکند و به سرکوب شدید مخالفین او اشاره دارد. روش‌های خودکامه سیمون سبب انزوای وی در میان بارون‌ها شد. ادوارد از چنگ او گریخت و با مهارت توانست گروهی از بارون‌ها و شهسواران را در پیرامون خود گرد آورد. در ۴ اوت ۱۲۶۵ سرانجام ادوارد قشون سیمون را شکست داد و او و هوادارانش را به قتل رسانید. بر پایه درسهای این حوادث، در دوران سلطنت ادوارد اول، معروف به ادوارد ساق بلند، نخستین گام‌های جدی برای سامان‌مند کردن نظام سیاسی و حقوقی انگلستان، با هدف تحکیم پایه‌ها و اقتدار نهاد سلطنت، برداشته شد. به همین دلیل است که در تاریخ‌نگاری جدید انگلیس برای ادوارد اول مقامی والا قائل‌اند و او را به دلیل نقشش در وضع قوانین و سامان‌مند کردن حیات سیاسی این کشور ژوستی‌نین انگلستان مینامند. یکی از مهم‌ترین اقدامات ادوارد، تأسیس مجمعی بنام مگنا کنسیلیوم (شورای بزرگ)، مرکب از رجال روحانی و غیر‌روحانی، بود. معهذا باید توجه نمود که فاصله این نهاد با مفهومی که از پارلمان معاصر میشناسیم بسیار زیاد است. در واقع، کارکرد اصلی این مجمع گرد‌آوری مالیات و تأمین هزینه‌های جنگ بود؛ و هرگاه که شاه اراده میکرد فراخوانده میشد. به سبک فرانسه، مجمع کوچکتری نیز تأسیس شد بنام دربار یا شورای پادشاه که اجلاسهای آن شورای پادشاهی در حال مذاکره (پارلمنت) خوانده میشد. این مجمع گاه به فرمان شاه وظایف قضایی را نیز بدست میگرفت. شاه برخی از شوالیه‌ها و قلعه‌داران مورد نظر خود را نیز به این مجمع فرامیخواند. این نهادی بود مرکب از اشراف و شوالیه‌های مورد نظر پادشاه، و ادوارد میکوشید تا از این طریق نفوذ اشرافیت مقتدر شکل گرفته در دوران جنگهای صلیبی را کاهش دهد. بعبارت دیگر، این نهادی بود علیه همان کسانی که به زور جان بی‌سرزمین، پدر بزرگ ادوارد، را به صدور مگنا کارتا واداشتند و علیه پدر او، هنری سوم، شوریدند. در همین فضا و در چارچوب همین ستیز با اشرافیت صلیبی بود که ادوارد در سال ۱۲۹۰ یهودیان را از انگلستان اخراج کرد. هدف دیگر ادوارد، تأمین هزینه جنگهای بی‌پایان او با اسکاتلند و فرانسه بود که هماره وی را در وضع مالی وخیمی قرار میداد. در سده چهاردهم‌، این دو مجمع به صورت دو مجلس سامان یافتند؛ یکی به اشراف اختصاص داشت دیگری به شوالیه‌ها و قلعه‌داران که عوام خوانده میشدند. در مجلس لردها دو گروه عضویت داشتند: اشراف بزرگ زمیندار، که به لرد فانی شهرت داشتند، و کشیشان بلند‌پایه که به لرد روحانی موسوم بودند. افسانه یکتایی پارلمان انگلیس با انتشار رساله‌ی فورتسکو پدید شد که این نهاد را بمثابه میراث یگانه و منحصر به فرد انگلیسیها جلوه‌گر میساخت. این انگاره، بویژه در دوران ستیزهای خونین انگلیس و فرانسه، رواج فراوان یافت و به دستمایه‌ی غرور ملّی انگلیسیها بدل شد که با آن خود را از مردم اروپای قاره ممتاز میساختند. این اسطوره در اعماق آگاهی ملی انگلیسیها جای گرفت و جایگاهی نازدودنی یافت که تا به امروز تداوم یافته است. حال آنکه نه پارلمان به انگلیسیها اختصاص داشت و نه میان پارلمان فرانسه و پارلمنت انگلستان تمایز اساسی موجود بود؛ هر دو مجامع اشراف و شوالیه‌های برگزیده و مطلوب نهاد سلطنت بودند نه نمایندگان بخشهای مختلف جامعه. پارلمان انگلیس در مراحل اولیه آن تنها مجمع اشراف، روحانیون و قضات بود و نهادی انتخابی نیز نبود. رابطه‌ی اعضای پارلمان پاریس با سایر اشراف فرانسه را همانگونه توصیف کرده‌اند که رابطه ۱۵۰ عضو مجلس اعیان انگلیس را با سایر اشراف این کشور، به نوشته هنشل، در مقایسه با پارلمان‌های بسیاری از دولتهای اروپای قاره، اقتدار پارلمان انگلیس تا سال ۱۶۸۸ به طرزی حیرت‌آور محدود بود: از پرتو حقوق انحصاری پادشاه مشروعیت می‌یافت. اجلاسهای آن به اراده پادشاه برگزار میشد و به هیچ‌روی حق برگزاری جلسات منظم یا حتی ادواری را نداشت و در فاصله‌ میان دو اجلاس فاقد هرگونه موجودیت و عملاً منحل بود. هنشل نهاد پارلمان در انگلستان سده هیجدهم را کمیته زمینداران میداند و می‌افزاید این نهاد، اگر با زبان امروزین سخن بگوییم، در بهترین حالت نماینده و سخنگوی جمعی محدود و چند هزار نفره از مردم بود. بریتانیکا نیز نهاد پارلمان دوران فوق را مرکز تجمع آن الیگارشی میداند که بخش عمده انتخابات پارلمانی را در زیر نظارت خود داشت. ولتر تخمین میزد که حکومتهای شهری، انتخابات پارلمان و امور قانونگذاری، اداری و قضایی انگلستان بدست تقریباً ۸۰۰ تن از مردم این کشور می‌گشت. نمایندگان پارلمان را مالکان، که در این زمان بیش از ۱۶۰ هزار تن نبودند، برمی‌گزیدند. پارلمان نه تنها نهادی انتخابی، به معنای امروزین، نبود بلکه در برابر نهاد سلطنت نیز از چنان اقتداری که بدان نسبت داده میشود برخوردار نبود. توجه کنیم که اصولاً تا پیش از دهه ۱۷۷۰، یعنی یک سده پس از انقلاب شکوهمند، در بریتانیا و در سایر کشورهای اروپایی هیچگونه قانون اساسی مکتوبی وجود نداشت. هنشل مینویسد: این تصور به شکلی گسترده وجود دارد که گویا وزرای سده هیجدهم انگلستان در برابر پارلمان مسئول بودند. به شکلی چنین بود ولی نه آنگونه که تصور میرود. پارلمان بعنوان یک مجمع سیاسی قدرت پرسش از وزرا را نداشت. وزرا خود را تنها خدمتگزار پادشاه میدانستند و در برابر پارلمان تنها بعنوان یک نهاد قضایی مسئول بودند که میتوانست آنها را بخاطر اعمالشان متهم یا جلب کند. بزعم هنشل، اقتدار نهاد سلطنت در انگلستان حتی تا به امروز نیز پایدار است: در زمان جنگ جهانی دوم در حالی که روزولت، رئیس جمهور ایالت متحده، برای اعلام جنگ به ژاپن مجبور بود در انتظار اجلاس کنگره بماند، وینستون چرچیل راه کوتاه‌تری را برگزید. او و جرج ششم جنگ را اعلام کردند و پارلمان را در برابر کار انجام شده قرار دادند. نهادی که از دوران جنگهای صلیبی در اروپا پدید شد، بعنوان پارلمان شهرت یافت و در سده‌های نوزدهم و بویژه بیستم در بنیاد ساختارهای سیاسی جدید دنیای معاصر قرار گرفت، در بسیاری از نظام‌های سیاسی مشرق زمین دارای پیشینه‌ی کهن است و گاه از حقوق و اختیاراتی بسیار فراتر از پارلمان‌های اروپایی سده‌های سیزدهم تا هیجدهم میلادی برخوردار بوده است. برای نمونه، در میان مغولان نهادی مقتدر بنام (چی اولغان) را میشناسیم که انتخاب رؤسای قبایل یکی از کارکردهای اصلی آن بود. (این رؤسا عموماً خاان [خان] نامیده میشدند.) ولادیمیرتسف درباره‌ی شوراهای مغولان (چی اولغان) مینویسد: پس از اینکه خانات نیمه مستقلی بوجود آمد، تشکیل شوراهای محلی قاعده و رسمی عادی و معمولی گشت. شوراهای رؤسای فئودال واسال بوسیله شاهزادگان دورافتاده کم اهمیت متوالیاً تشکیل میشد، ولی این اجتماعات مانع از تشکیل شوراهای بزرگ‌تر و مهم‌تر نمیشد؛ بطوری که در بعضی از شوراهای بزرگ نمایندگان خانات و نواحی مختلف دنیای مغول، مانند فئودالهای خلخ و اویرات، شرکت میجستند. در این اجتماعات به مسائل جنگ و صلح و کارهای مختلفی که مورد نظر عموم بود، رسیدگی میشد، تصمیمات این شوراها اغلب به شکل مجموعه قوانین در می‌آمد و همه اربابان و رؤسایی که در این شورا شرکت جسته بودند، مجبور به پذیرفتن این قوانین بودند. در ایران نیز نهادی متنفذ بنام انجمن بزرگان را میشناسیم که از دیرباز جایگاهی اساسی در ساختار سیاسی جامعه ایرانی و اداره‌ی امور کشور داشته و عاملی مهم در راه محدود کردن خودکامگی پادشاهان و حکمرانان بوده است. در بررسی متون ایرانی- اسلامی نمونه‌های فراوان میتوان یافت که کارکردهای متنوع نهاد بزرگان را در ساختار سیاسی ایران جلوه‌گر میسازد. در یک بررسی اجمالی، چهار کارکرد اصلی نهاد بزرگان را در رابطه با نهاد سلطنت میتوان شناخت:
۱- کارکرد مشروعیت: بنیادی‌ترین کارکرد نهاد بزرگان اعطای مشروعیت به نهاد سلطنت بوده است. مقام پادشاه در آغاز در انجمن بزرگان و از طریق بیعت ایشان مشروعیت می‌یافت. این کارکرد بسیار جدی است تا بدان حد که بزرگان در برخی موارد، نه همیشه، توان آن را داشتند که از صعود پادشاهان ناشایست یا بدکار جلوگیری کنند یا چنین پادشاهانی را در موارد ضروره، و البته نادر، عزل کنند. ذیلاً برخی نمونه‌ها از شاهنامه فردوسی ارائه میگردد: یک مورد کاملاً گویا ماجرای تمرد بزرگان از پادشاهی لهراسب است برغم اینکه او را کیخسرو، پادشاه وقت، نامزد تصدّی این مقام نمود. پس از اینکه کیخسرو در حضور بزرگان تاج بر سر لهراسب نهاد و او را جانشین خود خواند، زال به نمایندگی از سوی انجمن بزرگان ایران اعلام کرد که لهراسب را به پادشاهی نخواهند پذیرفت:
شگفت اندرو مانده ایرانیان
برآشفته هر یک چو شیر ژیان
همی هر کسی در شگفتی بماند
که لهراسب را شاه بایست خواند
ازان انجمن زال بر پای خاست
بگفت آنچ بودش بدل رای راست
چنین گفت کای شهریار بلند
سزد گر کنی خاک را ارجمند
سربخت آن کس پر از خاک باد
روان ورا خاک تریاک باد
که لهراسب را شاه خواند بداد
ز بیداد هرگز نگیریم یاد
خروشی برآمد ز ایرانیان
کزین پس نبندیم شاها میان
نجوییم کس نام در کارزار
چو لهراسب را کی کند شهریار
کیخسرو در مقابل این اعتراض عمومی انجمن ایرانیان میکوشد ایشان را به پادشاهی لهراسب قانع کند. در این تلاش، هیچ نوع تهدید یا حتی اشاره به حقوق فردی مقام سلطنت در نصب پادشاه بعدی دیده نمیشود. به عکس، پادشاه بزرگان را از بیداد علیه نامزد مقام پادشاهی بر حذر میدارد:
چو بشنید خسرو ز دستان سخن
بدو گفت مشتاب و تندی مکن
که هر کس که بیداد گوید همی
بجز دود زآتش نجوید همی
که نپسندد از ما بدی دادگر
نه هر کو بدی کرد بیند گهر
کیخسرو آنگاه از دلایل خود به سود جانشینی لهراسب سخن میگوید و انجمن را به تأیید لهراسب میخواند:
نبیره جهاندار هوشنگ هست
خردمند و بینادل و پاک دست
پی جادوان بگسلاند ز خاک
پدید آورد راه یزدان پاک
زمانه جوان گردد از پند اوی
بدین هم بود پاک فرزند اوی
به شاهی بر او آفرین گسترید
وزین پند و اندرز من مگذرید
و البته پادشاه چنان متنفذ است، یا استدلال او چنان نیرومند است، که میتواند سرانجام انجمن را به پذیرش پادشاهی لهراسب قانع کند.
نمونه دیگر: پس از قتل نوذر، بزرگان یا بخردان پسران او را در خور پادشاهی نمی‌بینند و در جستجوی مردی شایسته برمی‌آیند:
نزیبد بریشان همی تاج و تخت
بباید یکی شاه بیداربخت
که باشد بدو فرّه ایزدی
بتابد ز دیهیم او بخردی
آنان سرانجام، از تخم فریدون، تنها پیرمردی ۸۰ ساله (طهماسب) را شایسته می‌یابند و او را به تخت می‌نشانند:
ندیدند جز پور طهماسب زو
که زور کیان داشت و فرهنگ گو
بشد قارن و موبد و مرزبان
سپاهی ز بامین و وز گرزبان
یکی مژده بردند نزدیک زو
که تاج فریدون به تو گشت نو
سپهدار دستان و یکسر سپاه
ترا خواستند ای سزاوار گاه
چو بشنید زو گفته موبدان
همان گفته قارن و بخردان
بیامد به نزدیک ایران سپاه
به سر بر نهاده کیانی کلاه
نمونه دیگر: پس از گرشاسب شاه، رستم، بعنوان فرستاده بزرگان، نزد کیقباد میرود و او را بعنوان برگزیده ایشان برای تصدی مقام سلطنت فرا میخواند:
به رستم چنین گفت فرخنده زال
که برگیرد کوپال و بفراز یال
ابر کیقباد آفرین کن یکی
مکن پیش او بر درنگ اندکی
بگویی که لشکر ترا خواستند
همی تخت شاهی بیاراستند
که در خورد تاج کیان جز تو کس
نه بینیم شاها، تو فریادرس (این قسمت تلخیص هستش، کاملش این هست):
به رستم چنین گفت فرخنده زال
که برگیر کوپال و بفراز یال
برو تازیان تا به البرز کوه
گزین کن یکی لشکر همگروه
ابر کیقباد آفرین کن یکی
مکن پیش او بر درنگ اندکی
به دو هفته باید که ایدر بوی
گه و بیگه از تاختن نغنوی
بگویی که لشکر ترا خواستند
همی تخت شاهی بیاراستند
که در خورد تاج کیان جز تو کس
نبینیم شاها تو فریادرس
پس از ورود کیقباد، بزرگان پس از یک هفته رایزنی سرانجام او را به تخت پادشاهی می‌نشانند:
نشستند یک هفته با رای زن
شدند اندران موبدان انجمن
به هشتم بیاراست پس تخت عاج
برآویختند از بر عاج تاج
به شاهی نشست از برش کیقیاد
همان تاج گوهر به سر بر نهاد
همه نامداران شدند انجمن
چو دستان و چون قارن رزم زن
چو کشواد و خرام و برزین گو
نشاندند گوهر بر آن تاج نو
نمونه دیگر: به دلیل ستمگری‌های یزدگرد بزه‌گر، انجمن مهتران، که از ایشان بعنوان سران جهاندیده و کارکرده یاد شده، از تداوم پادشاهی در تخمه او جلوگیری میکنند:
بخوردند سوگند یکسر سپاه
کز آن تخمه هرگز نخواهیم شاه
که بهرام فرزند او همچو اوست
از آب پدر یافت او مغز و پوست
و پیری روشندل و جوانمرد را بنام خسرو به تخت می‌نشانند:
یکی مرد بد پیر خسرو به نام
جوانمرد و روشندل و شادکام
هم از تخمه سرفرازان بد اوی...
سپردند گردان بدو تاج و گاه
برو انجمن شد ز هر سو سپاه
معهذا، بهرام‌ گور، پسر جوان یزدگرد، تاج و تخت پدر است. او که از کودکی در میان اعراب یمن پرورش یافته، به همراه مربی و حامی‌اش، منذر تازی (منذر از خاندان نصر بن ربیعه است که آنان را بنی لخم ومناذره نیز خوانده‌اند. خاندان فوق، که ابن خردادبه ایشان را تازیان شاه نامیده است، حکمرانان یمن بودند و بعدها، به روایت طبری، انوشیروان آنان را شاه تمامی اعراب کرد. (محمد محمدی ملایری، تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی، ج ۱) خسرو پرویز آخرین شاه این خاندان، نعمان بن منذر، را به قتل رسانید و حکومت ایشان را منقرض نمود. برخی مورخین علت این اقدام را گروش نعمان به مسیحیت ذکر کرده‌اند. خسرو پرویز پادشاهی بدکار بود. همو بود که به یاری یهودیان فلسطین را اشغال کرد (۶۱۴ تا ۶۱۷ م) که در این دوران بر مسیحیان این سرزمین ستمهای فراوان رفت. دکتر محمدی ملایری بررسی مفصل و ارجمندی درباره‌ی این ماجرای مهم و نیز سیاست ضدعربی خسرو پرویز به دست داده ولی به روی دیگر سکه، یعنی پیوند خسرو با دشمن مشترک مسیحیان و اعراب (الیگارشی یهودی)، توجه نکرده‌اند. به گمان استاد شهبازی مورخ بزرگ معاصر، علل سیاستهای ضد مسیحی و ضد عربی خسرو پرویز، و نیز بیدادگری‌ها و تاراجگری‌های او در ایران، را بدون توجه به رابطه او با الیگارشی یهودی نمیتوان شناخت)، و لشکری انبوه از اعراب به فارس می‌شتابد و در حوالی جهرم مذاکره میان بزرگان تازی و بزرگان ایرانی آغاز میشود. البته این سپاه ۳۰ هزار نفره اعراب و زور بهرام گور است که انجمن را به مذاکره وادار میکند؛ ولی بهرام معترض قادر به تصرف تاج وتخت از طریق قهر و غلبه نیست و برغم فرادستی نظامی سرانجام در برابر خواست منطقی انجمن تمکین میکند:
چنین گفت بهرام کای مهتران
جهاندیده و سالخورده سران
پدر بر پدر پادشاهی مراست
چرا بخشش اکنون برای شماست
به آواز گفتند ایرانیان
که ما را شکیبا مکن بر زبان
نخواهیم یکسر به شاهی ترا
بر و بوم ما را سپاهی ترا
کزین تخمه پر داغ و دودیم و درد
شب و روز با پیچش و باد سرد
چنین گفت بهرام کاری رواست
هوا بر دل هر کسی پادشاست
مرا گر نخواهید بی رای من
چرا کس نشانید بر جای من
چنین گفت موبد که از راه داد
نه خسرو گریزد نه کهتر نژاد
تو از ما یکی باش و شاهی گزین
که خوانند هر کس برو آفرین
آنگاه انجمن، که اینک بهرام نیز در آن عضویت دارد، سه روز به کنکاش می‌پردازد؛ از میان یکصد تن واجد شرایط، پنجاه نفر، و از میان گروه اخیر سی نفر را بر میگزیند و سرانجام محدوده‌ی انتخاب به چهار نفر میرسد که بهرام یکی از ایشان است. این امر اعتراض سخت بسیاری از بزرگان ایران را برمی‌انگیزد که از ستمگری یزدگرد خاطره‌ای تلخ دارند. بهرام در خطابه‌ای غرا از بیدادگریهای پدر تبری میجوید، خود را شریک درد ایرانیان و از قربانیان پدر میخواند و بدینسان همدلی ایشان را برمی‌انگیزاند:
چنین گفت بهرام کای مهتران
جهاندیده و کار کرده سران
همه راست گفتید و زین بتّرست
پدر را نکوهش کنم درخورست
ازین چاشنی هست نزدیک من
کزان تیره شد رای تاریک من
چون ایوان او بود زندان من
چو بخشایش آورد یزدان من
رهانید کی باشم از دست اوی
بشد خسته کام من از شست اوی
از آن کرده‌ام دست منذر پناه
که هرگز ندیدم نوازش ز شاه
بدان خو مبادا که مردم بود
چو باشد پی مردمی گم بود
سپاسم ز یزدان که دارم خرد
روانم همی از خرد برخورد
ز یزدان همی خواستم تاکنون
که باشد به خوبی مرا رهنمون
که تا هرچ با مردمان کرد شاه
بشوییم ما جان و دل زان گناه
به کام دل زیر دستان منم
بر آئین یزدان پرستان منم
شبان باشم و زیردستان رمه
تن آسانی و داد جویم همه
منش هست و فرهنگ و رای و هنر
ندارد هنر شاه بیدادگر
لئیمی و کژی ز بیچارگی ست
به بیدادگر بر بباید گریست...
سرانجام کار به داستان معروف برداشتن تاج از میان دو شیر میرسد که بهرام برنده و بدینسان پادشاه برگزیده انجمن بزرگان است.
نمونه دیگر: یکی از برجسته‌ترین مواردی که جایگاه برجسته نهاد بزرگان را در ساختار سیاسی ایران کهن بیان میدارد، ماجرای عزل خسرو پرویز، زندانی و محاکمه کردن و سرانجام قتل این پادشاه بدکارست. مورخین برای این حادثه، که مورد تأیید منابع تاریخی متعدد است، جایگاهی برجسته قائل‌اند زیرا نمونه‌ای دیگر از چنین دادرسی علیه یک پادشاه را در تاریخ آن عصر نمیتوان یافت. یکی از اتهامات خسرو قتل نعمان بن منذر است. اتهام دیگر، تبدیل جنگ ایران و روم به جنگی مذهبی است که سبب شد تمامی مسیحیان جهان، از جمله در متصرفات شرقی امپراتوری روم و حتی در ارمنستان ایران، به جانب رومیان بگروند. دکتر محمدی ملایری مینویسد: آنچه در این مورد بی‌سابقه و بی‌نظیر بوده و برای نخستین بار در تاریخ این سرزمین روی داده، به داوری کشیدن و محکوم کردن شاهی است به کیفر اعمالی که در دوران سلطنت خود مرتکب شده، اعمالی که آنها را، کسانی که وی را به داوری کشیده‌اند، خلاف مصلحت ملک و ملت تشخیص داده‌اند. این امر است که در تاریخ ایران سابقه نداشته، و به قتل خسرو پرویز یا به تعبیر دیگر به اعدام او اهمیتی بیش از قتل شاهان دیگر داده.
۲- کارکرد هدایت و مشورت: دومین کارکرد نهاد بزرگان در رابطه با نهاد سلطنت، هدایت پادشاه از طریق اندرز و مشورت است. این کارکرد از مراسم تاجگذاری آغاز میشود که طی آن معمولاً پادشاه برنامه و اهداف خود را به اطلاع بزرگان میرساند و ایشان نیز، علاوه بر تهنیت، مطالبی بیان میدارند. یک نمونه، سخنان منوچهر به هنگام آغاز پادشاهی در جمع بزرگان است و سخنان بزرگان خطاب به او. این کارکرد هدایت و مشورت در تمامی دوران سلطنت تداوم می‌یابد. یک نمونه رایزنی بهرام چوبین با اعضای انجمن مهتران است که ایشان را بعنوان برگزیدگان سران ایران میشناسیم. حدود یکصد بیت از شاهنامه به شرح مذاکرات این اجلاس اختصاص دارد. در این انجمن افراد زیر سخن میگویند: نخست پیرترین فرد حاضر در جمع، شهران، به پا میخیزد، سپس خراسان سپهبد، سپس فرخ‌زاد، سپس خَزَروان و آنگاه جهاندیده سنباد. در این داستان، فردوسی شیوه رایزنی انجمن بزرگان را توصیف کرده است که در این مورد سرانجام کار به نزاع میکشد و شمشیرکشی!
پراکنده گشت آن بزرگ انجمن
همه رخ پر آژنگ و دل پر شکن
۳- کارکرد نظارت: رابطه بزرگان با پادشاه به اندرز و مشورت محدود نیست و گاه با مواردی از نظارت سخت بر عملکردهای او مواجهیم. اندرز دادن زال به نوذر و هدایت او به راه راست، مأموریت زال از سوی بزرگان به نزد کیکاووس و نکوهیدن این پادشاه بدلیل آزمندی‌هایش، ایضاً، مأموریت گودرز از سوی بزرگان به نزد کیکاووس و پشیمان شدن پادشاه از گستاخی‌ هایش، اندرزهای بزرگان و پهلوانان به کیخسرو که گمان می‌برند فریفته دیو شده است، قهر کردن بزرگان از خسرو پرویز به دلیل ازدواجش با شیرین ارمنی به مدت سه روز و سرانجام اندرزهای ایشان به پادشاه در روز تشکیل انجمن (روز چهارم)، و اندرز یزدگرد دبیر به نوشیروان در برابر جمع بزرگان که سخت گزنده است:
ابر شاه زشت است خون ریختن
به اندک سخن دل برآهیختن
همان چون سبکسر بود شهریار
بداندیش دست اندر آرد به کار...
۴- کارکرد قضایی: در برخی موارد انجمن بزرگان به سان محکمه عالی عمل میکرد. معروفترین و مهم‌ترین نمونه آن در شاهنامه، محاکمه تاریخی خسرو پرویز است. نمونه دیگر، محاکمه اسفندیار، پسر گشتاسب شاه، است که با فرمان پدر به مرگ تراژیک متهم انجامید. متون تاریخ کهن ایران سرشار از نمونه‌های بسیار فراوان از نقش و تأثیر انجمن بزرگان بعنوان یک نهاد و ساخت سیاسی نافذ و قدرتمند است. این موارد چنان غنی است که میتواند دستمایه پژوهشی گسترده و حجیم و ارزشمند قرار گیرد و بر بسیاری از پیشداوری‌های نظری سطحی رایج نقطه پایان نهد. برای نمونه، در سیاستنامه خواجه نظام الملک طوسی نیز تداوم نهاد بزرگان در دوران اسلامی و کارکردهای آن را میتوان دید. یکی از این موارد، توصیفی است که خواجه از شیوه انتخاب سبکتگین به دست داده است. پس بنشستند و تدبیر کردند که الپتگین را پسری نمانده است که به جایگاه او نشاندیمی و بر خویشتن مهتر کردیمی. تدبیر ما آن است که یکی را از میان ما که او شایسته‌تر باشد اختیار کنیم و او را بر خویشتن امیر کنیم. پس نام غلامانی که مقدم‌تر بودند بر دادن گرفتند. هر کس هر یکی را عیبی و عذری می‌نهادند تا به سبکتگین رسیدند. چون نام او بردند همه خاموش گشتند. بزرگان سپس محاسن و معایب سبکتگین را بررسی میکنند و بالاخره به گزینش او رأی میدهند: آخر بر آن متفق گشتند که سبکتگین را بر خویشتن امیر کنند. سبکتکین سر درنمی‌آورد تا الزامش کردند. در این دوران نهاد بزرگان همچنان، در موارد خاص، کارکرد قضایی داشته و این چیزی است شبیه به کارکرد قضایی پارلمان انگلستان در چند سده بعد. عضدالدوله دیلمی پس از اثبات خیانت قاضی القضات خود در مجلس همه بزرگان دولت، او را خلع و تنبیه میکند. این رویه در زمان سلطان محمود غزنوی نیز جاری است. محمود نیز خیانت قاضی بدکردار را با بزرگان برملا بگفت، سپس او را به عقوبت سخت حکم کرد و در پی شفاعت بزرگان مجازات او را کاهش داد. شاید یکی از معروفترین نمونه‌های اینگونه محاکم، مجلسی است که در سال ۴۲۵ ق. برای تسجیل محکومیت و مصادره‌ی اموال حسنک، وزیر سلطان محمود غزنوی، برپا شد. برخلاف کسانی که ماجرای حسنک وزیر را نمونه‌ای مثال زدنی و قابل تعمیم دال بر فقدان ساختارهای مدنی در جامعه ایران انگاشته‌اند (دکتر همایون کاتوزیان غربگرای غربگدای غرب شیفته، نمونه‌ی قتل حسنک وزیر را احمقانه به تمامی تاریخ ایران تسری میدهد و بر اساس آن احکامی ابلهانه از این قبیل صادر میکند: برخلاف جوامع فئودالی اروپا، در ایران طبقه آریستوکرات وجود نداشت و به تبع آن حقوق خدشه‌ناپذیری که تنها این طبقه از آن برخوردار بودند نیز موجود نبود، دولت در ایران خداوندگار بی‌چون امور سیاسی و اجتماعی و اقتصادی بود که به هر که دلش میخواست امتیازاتی میداد و از هر که روی میگرداند امتیازاتش را میگرفت، و مآلاً این امر امتیاز مالکیت خصوصی و ادامه زندگی را نیز در بر میگرفت، این منطق نظام استبدادی است، زیرا برخلاف نظام‌های اروپایی بر اساس قراردادهای طبقاتی و اجتماعی استوار نبوده است، به دیگر سخن، این منطق نظامی است که در آن دولت فوق اجتماع قرار دارد، دولت به طبقات اجتماعی وابسته و متکی نیست؛ بلکه این جامعه و طبقات گوناگون اجتماعی آن است که به درجات مختلف به دولت وابسته‌اند/ محمدعلی (همایون) کاتوزیان)، اتفاقاً مجلس فوق سندی است ارزنده در اثبات سامان‌بندی نظام سیاسی و محدودیت قدرت حکمران در جامعه کهن ایرانی. بیهقی (۳۸۵ تا ۴۷۰ ق) دبیر و مورخ فاضل محمود و مسعود غزنوی، ترکیب این مجلس را چنین بیان کرده است: و جمله‌ی خواجه‌شماران و اعیان و صاحب دیوان رسالت و خواجه بوالقاسم کثیر، هر چند معزول بود، و بوسهل زوزنی و بوسهل حمدوی آنجا آمدند. و امیر دانشمند نبیه و حاکم لشکر را، نصر خلف، آنجا فرستاد. و قضات بلخ و اشراف و علما و فقها و معدلان و مزکیان، کسانی که نامدار و فراروی بودند، همه آنجا حاضر بودند و بنشسته. زندانی و اعضای مجلس، جز یکی، رفتاری موقر و متین دارند و تمامی جزییات بر سامان‌مندی و فرهیختگی دلالت دارد نه جز آن. حسنک پیدا آمد، بی‌بند. جبه‌ای داشت حبری رنگ با سیاه میزد، خلق‌گونه، دراعه و ردایی سخت پاکیزه و دستاری نشابوری، مالیده و موزه میکائیلی نو در پای و موی سر مالیده زیر دستار پوشیده کرده، اندک مایه پیدا می‌بود... چون حسنک بیامد، خواجه بر پای خاست. چون او این مکرمت بکرد، همه، اگر خواستند یا نه، بر پای خاستند. بوسهل زوزنی (بوسهل زوزنی، از امرای محمود و مسعود غزنوی، دشمن حسنک و عامل اصلی دسیسه علیه او. بیهقی او را سیاست پیشه‌ای مکار و فرصت‌طلب توصیف کرده است واجد شرارت و زعارت ذاتی) بر خشم خود طاقت نداشت، برخاست، نه تمام، و بر خویشتن میژکید... و خواجه‌ی بزرگ روی به حسن کرد و گفت: خواجه چون می‌باشد و روزگار چگونه میگذارد؟ گفت: جای شکر است. خواجه گفت: دل شکسته نباید داشت که چنین حالها مردان را پیش آید، فرمانبرداری باید نمود به هر چه خداوند فرماید، که تا جان در تن است امید صد هزار راحت است و فرج است. بوسهل را طاقت برسید. گفت: خداوند را کرا کند که با چنین سگ قرمطی، که بر دار خواهند کرد به فرمان امیرالمؤمنین، چنین گفتن؟ خواجه به خشم در بوسهل نگریست. حسنگ گفت: سگ ندانم که بوده است؟ خاندان من و آنچه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت، جهانیان دانند. جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است، اگر امروز اجل رسیده است، کس باز نتواند داشت که بر دار کشند، یا جز دار، که بزرگتر از حسین علی (علیه السلام) نیم... و دو قباله نوشته بودند همه اسباب و ضیاع حسنک را به جمله از جهت سلطان، و یک یک ضیاع را نام بر وی خواندند و وی اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت و آن سیم که معین کرده بودند بستند. و آن کسان گواهی نبشتند و حاکم سجل کرد در مجلس و دیگر قضات نیز، علی الرسم فی امثالها... هر قدر این مجلس را فرمایشی و قتل حسنک را به دلیل پیام خلیفه بدانیم، این نکته قابل انکار نیست که اموال حسنک با صدور فرمان فردی و خودسرانه‌ی خلیفه یا امیر غزنوی مصادره نشد. یعنی خلیفه یا سلطان بدون رعایت ضوابط و قواعد حقوقی رایج در آن زمان قادر به این اقدام نبودند. این نمونه گواه بر مبانی استوار حقوق مالکیت خصوصی در جامعه اسلامی ایران است؛ حقی که خلیفه یا سلطان، بی‌اذن مالک، حتی اگر حسنک قرمطی محکوم به مرگ باشد، قادر به سلب آن نبودند (کاتوزیان مینویسد: در ایران مالکیت خصوصی حق نبود، امتیاز بود. امتیازی که دولت به هر فردی که اراده میکرد میداد و، در نتیجه، میتوانست با یک اشاره پس بگیرد. کاتوزیان محاکمه حسنک وزیر را با محاکمه سِر توماس مور بصورت ابلهانه مقایسه میکند و مینویسد: توماس مور میتوانست جان و آزادی خود را با امضا کردن چند سندی که از او میخواستند و او از نظر اخلاقی حاضر به این کار نبود، حفظ کند. به علاوه، دولت انگلیس... نتوانست بدون ارائه یک شاهد کاذب در یک محکمه علنی او را محکوم سازد. ایشان توجه نمیکند که اتفاقاً حسن نیز میتوانست با در پیش گرفتن چنین رویه‌ای جان ومال خود را نجات دهد. حسنک، پانصد سال پیش از سِر توماس مور، در محکمه‌ای مشابه حضور یافت و خلیفه عباسی و سلطان مقتدر غزنوی توان آن را نداشتند که بدون دریافت امضا از او، درحضور شهود و با رعایت تمامی تشریفات حقوقی مرسوم در آن زمان، اموال او را به تاراج برند). خلاصه کنیم: در جامعه کهن ایرانی، پیش و پس از اسلام، از پادشاه و حکمران بزه‌گر همچون یزدگرد، ظالم یا خودکامه فراوان سخن میرود و این تعبیر دقیق و درست است. برای نمونه، خواجه نظام‌‌الملک پادشاهی را خودکامه میداند که با بزرگان مشورت نکند: مشورت ناکردن در کارها از ضعیف‌رایی باشد و چنین کس را خودکامه خوانند. این با مفاهیم استبداد شرقی و توتالیتاریانیسم (توتالیتاریانیسم واژه‌ای کاملاً نو است. در اولین دائره‌المعارف علوم اجتماعی چاپ سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۵ در ایالات متحده آمریکا مقاله‌ای با این عنوان وجود نداشت، نخستین اشاره به این واژه در سال ۱۹۳۳ به ضمیمه فرهنگ انگلیسی آکسفورد راه یافت. مفهوم توتالیتاریانیسم هر چند برای ارجاع به پدیده فاشیسم هیتلری جعل شد، لیکن در دهه ۱۹۵۰ و در کوران جنگ سرد بود که به منظور ارائه یک تصویر نظری از نظام کمونیستی شوروی بطور جدّی پرداخت شد و تنها در این دهه بود که کتابهایی مختص این مفهوم به طبع رسید. نظریه‌پردازان اصلی توتالیتاریانیسم هانا آرنت، کارل فریدریش و زیبگنیو برژینسکی هستند که آثارشان همه در دهه ۱۹۵۰ منتشر شد. به نوشته دائره‌المعارف علوم اجتماعی در این زمان، بویژه در ایالات متحده آمریکا، تلاشهای جدّی و مکرر صورت میگرفت تا برای جهاد آزاد، در مقابله با کمونیسم، یک ایدئولوژی وضع شود. این تلاشها هر چند با شکست مواجه شد، ولی مهر خود را بر اندیشه اجتماعی و سیاسی غرب بر جای نهاد و برخی مقولات و مفاهیم را شکل داد. هربرت اسپیرو در دومین دائره‌المعارف علوم اجتماعی منتشره در اواخر دهه ۱۹۶۰ در ذیل مدخل توتالیتاریانیسم مینویسد: این واژه، که نخست از طریق تبلیغات ضد نازی در دوران جنگ دوم جهانی شیوع عام یافت، سپس در جنگ سرد به یک شعار ضد کمونیستی بدل شد. کاربرد تبلیغی این واژه کارایی آن را در تحلیل منظم و تطبیقی نظام‌های سیاسی مبهم ساخته است. اسپیرو سپس ابراز امیدواری میکند که با تحول فرایند سیاسی جهان و از میان رفتن جنگ سرد کاربرد این واژه کاهش یابد. او می‌افزاید: اگر این انتظارات برآورده شود، در سومین دائره‌المعارف علوم اجتماعی، مانند نخستین آن، مدخلی با عنوان توتالیتاریانیسم نخواهد بود. همانگونه که اسپیرو تأکید کرده، توتالیتاریانیسم یک واژه قرن بیستمی است زیرا تا این زمان آن پدیده سیاسی که توسط این واژه توصیف میشد توجه کسی را به خود جلب نمیکرد. و در واقع، باید گفت که تا این زمان چنین پدیده‌ای مابه ازای خارجی نداشت. معهذا، در دوران جنگ سرد تلاشهایی صورت گرفت تا برای این مفهوم پیشینه تاریخی کهن جعل شود. کارل پوپر با پرداخت مفهوم تاریخیگری توتالیتاریانیسم را به اندیشه کهن مهدویت یعنی هزاره‌گرایی یا مسیح‌گرایی پیوند زد. کارل ویتفوگل در ۱۹۵۷ با تدوین تئوری جامعه آبیاری ریشه توتالیتاریانیسم را در تاریخ کهن آسیا جستجو کرد. و بارینگتون‌مور در ۱۹۵۸ میان توتالیتاریانیسم توده‌ای یا غیر متمرکز- بعنوان پدیده مولود جامعه جدید صنعتی- با توتالیتاریانیسم غیرمتمرکز- بعنوان یک پدیده کهن - تمایز قائل شد و این مفهوم را بر نظام قبیله‌ای زولو و سلسله‌های کهن پادشاهی چین و هند انطباق داد. در باره‌ی نگرش کسانی چون ماکیاولی، بوسوئه، منتسکیو، مارکس و ویتفوگل به تاریخ شرق و پیشینه مفاهیم استبداد شرقی و توتالیتاریانیسم بنگرید به کتاب: دین و دولت در اندیشه سیاسی، عبدالله شهبازی) تفاوت دارد که منظور از آن جامعه‌ای است بسیط و فاقد قوانین سامان دهنده نظم اجتماعی و نهادها و ساختارهای سیاسی میانین که کارکرد تحدید قدرت مرکزی را بدست دارند. جامعه ایرانی- اسلامی، تا پیش از استقرار دیکتاتوری پهلوی در دوران جدید که راه حذف خشن تمامی ساختارهای مدنی را در پیش گرفت (شهبازی در سال ۱۳۶۹، در بررسی وصیتنامه اردشیر ریپورتر بعنوان مانیفست استقرار دیکتاتوری پهلوی در ایران، در این باره سخن گفته. در تحلیل فوق، از جمله، چنین آمده است: جامعه ایران طی هزاران سال بر شالوده بنیادهای طبیعی و سنتی و فرهنگی خود ساختارهای سیاسی خود را، به مثابه اشکال بومی مدیریت، ایجاد کرده بود، این ساختار پیچیده طی قرون متمادی از متن مقتضیات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جامعه پدید شده و به بهترین شکل کارکردهای سنگینی چون احداث و صیانت شبکه آبیاری سنتی (قنات) و مسائل عمومی جامعه روستایی، مدیریت کوچ در اقتصاد شبانی و حل و فصل مسائل صنوف در اقتصاد شهری را سامان میداد. در اروپای کهن نیز این ساختارهای سنتی مدیریت وجود داشت. و سیر طبیعی تکامل آن به ایجاد سیستم‌های کنفدراتیو و خودگردان معاصر رسید و امروزه جهان غرب توجهی بیش از پیش به حوزه‌های خرد مدیریت مبذول میدارد. معهذا، در ایران این اشکال طبیعی سازمان سیاسی به دلایل متعدد و از جمله رسوخ استعمار در دوران قاجار و انحطاط دولت مرکزی به فساد مزمن کشید و در دوران پهلوی منقطع شد و بر اساس طرح استعمار بریتانیا به تأسیس یک دیوانسالاری غیر طبیعی و وارداتی انجامید. روشن است که ایجاد یک دیکتاتوری متمرکز به بهترین شکل میتوانست سیطره استعمار بریتانیا بر جامعه ایران و دفاع از ایران در مقابل دست‌اندازی‌ های قدرتهای رقیب (بویژه روسیه) را تأمین کند ولی این دیوانسالاری ارتباطی با حل و فصل مسائل درونی جامعه نداشت و لذا در دوران پهلوی بیگانگی شدید میان بقایای نهادهای سنتی- مردمی مدیریت و عرف با دیوانسالاری رسمی و قانون پدید شد/ ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج ۲) هیچگاه چنین نبود. پادشاه خودکامه، مستبد، ظالم، فاجر و غیره بر جامعه بی‌قانون و فاقد ساختارها و نهادهای سیاسی حکومت نمیکرد، او پایمال کننده این قوانین و معارض با این ساختارها و نهادها بود و دقیقاً به این دلیل عناوین فوق بر وی اطلاق میشد. اصولاً دانش جدید کمتر جامعه کهنی را چنین بی‌قانون و بی‌نظم و مقهور اراده تام و تمام یک فرد یا یک گروه حاکم میشناسد که نظریه‌پردازان سیاسی مکتب استبداد شرقی و توتالیتاریانیسم جلوه داده‌اند. امروزه، انسان‌شناسانی چون کلود لوی اشتراوس حتی در جوامع بظاهر بسیط و بدوی (چون برخی قبایل آمریکای جنوبی، آفریقا و استرالیا) و در پدیده‌هایی چون واژگان خویشاوندی، مناسک جادویی و اسطوره‌ها ساختارها و قواعدی بس بغرنج یافته‌اند که به شکلی اکید سامان‌بخش نظم اجتماعی و سیاسی بوده است. تاریخ‌نگاری جدید آفریقا نیز وجود چنین نظام سیاسی بی‌قانون و بسیط را در آفریقای پیش از ورود اروپاییان نمیپذیرد. پیشتر گفتاری از ژزف زربو، ویراستار تاریخ آفریقای یونسکو، نقل کردیم در اعتراض به اینگونه نگرشهای متأثر از شووینیسم فرهنگی غرب. به طریق اولی، چنین نگاهی به تاریخ ایران بس نارواست. این جامعه‌ای است که از دیرباز دارای مدون‌ترین مجموعه‌های قوانین مدنی بوده که جزیی‌ترین روابط اجتماعی، از جمله حقوق مالکیت خصوصی، را سامان میداده است. در بخش مهمی از مجموعه‌های مفصل فقهی اهل سنت و تشیع قواعد مالکیت به تفصیل بیان شده و این قواعد مبانی حقوقی استواری برای مالکیت خصوصی فراهم می‌آورد که در تاریخ گذشته اروپا مشابهی برای آن نمیتوان جست (عجیب است که هواداران نظریه استبداد شرقی کمترین توجهی به احکام اسلامی و متون مفصل فقهی، بعنوان مجموعه‌ های مدون و مکتوب قوانینی که جوامع اسلامی را سامان میداده و به شکلی دقیق و اکید بر روابط اجتماعی، از جمله بر حقوق مالکیت خصوصی، حاکم بوده است، ابراز نمیدارند). این بحث را با داستانی به پایان میبریم که به روشنی گواه حاکمیت قانون و حضور و اقتدار ساختارهای مدنی در زمان غزنویان است: علی نوشتگین، سپهسالار محمود غزنوی، شبی با سلطان تا سحرگاه به شرابخواری پرداخت و آنگاه رخصت خواست که به خانه خویش رود. محمود گفت: صواب نیست روز روشن، بدین حال، چنین مست بروی. هم اینجا، اندر حجره‌ای، بیاسای تا نماز دیگر. آنگاه به هوشیاری برو. که اگر بدین حال تو را محتسب اندر بازار بیند، بگیرد و حد زند؛ و آبروی تو ریخته شود؛ و دل من رنجور گردد؛ و هیچ نتوانم گفتم. علی نوشتگین اندرز سلطان نشنفت زیرا سپهسالار پنجاه هزار سوار بود. در وهم او نگذشت که محتسب این معنی در دل یارد اندیشیدن. نستوهی و ستیهندگی کرد که البته بروم. و محمود به او رخصت رفتن داد. علی نوشتگین با بوشی عظیم از خیل و غلامان و چاکران راهی خانه خود شد. از قضا در میانه‌ی بازار محتسب، با صد مرد سوار و پیاده، به او رسید. چون علی نوشتگین را چنین مست بدید، بفرمود تا از اسبش فرو کشیدند و خود از اسب فرود آمد، و بفرمود تا یکی بر سرش نشست و یکی بر پای او. و بدست خویش چهل چوب بزدش بی‌محابا، چنانکه زمین را به دندان میگرفت و حاشیت و لشکرش مینگریستند. هیچ کس زهره آن نداشت که زبان بجنباند. روز دیگر، چون علی نوشتگین به خدمت رفت، سلطان گفت: چون رستی از محتسب؟ علی نوشتگین پشت برهنه کرد و به محمود نمود شاخ شاخ گشته. و محمود بخندید و گفت: توبه کن تا هرگز مست از خانه بیرون نروی/ خواجه نظام الملک طوسی، سیاستنامه (سیرالملوک)

حدیث :
راوى گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: کبر در وجود بدترین کسان از هر جنسى مى باشد و کبر بالاپوش خداوند است پس هر کس در آن با خداوند به ستیز پردازد جز پستى و فرومایگى چیزى بر او افزوده نمیگردد. همانا که رسول خدا صلى الله علیه و آله از یکى از کوچه هاى مدینه عبور میکرد و زنى سیاه سرکین حیوانات را از روى زمین جمع میکرد. به آن زن گفته شد: از جلو راه رسول خدا صلى الله علیه و آله کنار رو. زن گفت: کوچه پهن و عریض است. برخى از اطرافیان پیامبر قصد کنار زدن زن را نمودند. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: او را واگذارید زیرا او متکبر و سرکش است.

سرخ پوست

به های و هوی آمریکا نگاه نکنیم، در پشت صحنه جوری چیده شده که دلار آمریکا بزودی از معادلات و معاملات جهانی کنار زده میشه و آمریکا میمونه با ۳۹ تریلیون دلار بدهی و اوراق قرضه هایی که باید نقد کنه، خواهید دید که بزودی بانکهای آمریکایی تند و تند ورشکسته میشن، جنگ و درگیری شهری کل امریکا رو فراخواهد گرفت، بسیاری از ایالتهای آمریکا اعلام استقلال خواهند کرد و تجزیه آمریکا را به چشم خواهید دید، آمریکا به کشوری تبدیل میشه که حتی کشورک های کوچک هم از اون قوی تر خواهند بود، همه اینو فهمیدن که اگر آمریکا یک هفته به اسرائیل کمک نکنه، اسقاطیل نابود میشه، وقتی در آینده نزدیک آمریکایی وجود نداره، قطعا اسقاطیلی هم وجود نداره، الانشم بعد ۷۶ سال کشتار زیره همین غزه خیسیده، نابودی اسقاطیل و سگیونیست قبل از ۸۰ سالگی اش قطعی هست، این در پیشگویی های خودشون هم اومده، این یکی دو سال آینده سال اضمحلال گردنکشان عالمه، الان ما تنها یک راه داریم و اونم مقاومته، مردم ما اهل تسلیم و ذلت نیستند، ۴۷ سال قبل که هیچی نداشتیم، حتی تجربه هم نداشتیم، ۴۰ کشور متخاصم فعلی مرتب حزب بعث رو تجهیز کردند، حریف ما نشدند، الان که دیگه ناچارند در محاسباتشون قبول کنند که ایران به هیچ شغالی باج نمیده و قدرتشم داره، این خائنین هم موفق نمشن چون مردم مطالبه گر انتقام و مجازات شیطان بزرگ آمریکاست.


سرخپوستان آمریکا: پدران و اجداد امریکاییهای کنونی تمدن خود را بر پایه قتل عام و کشتار ۱۱۲ میلیون سرخپوست بنا کردند و حقوق بشر مهمترین دستاوردی است که قدرتهای بزرگ از آن برای تحت فشار قرار دادن کشورهای دیگر استفاده میکنند تا به اهداف سلطه گرانه خود برسند. دخالت امریکا در مسائل امنیتی جهان است که باعث ایجاد ناامنی و جنایات و کشتار مردم بیگناه شده است و در این میان کشور ایران بیشترین صدمه را از جانب امریکا متحمل شده است. از جمله جنایاتی که امریکا علیه ایران انجام داده حمله ناوگان امریکا به هواپیمای مسافربری ایران در ۱۲ تیر ۱۳۶۷ بوده است. از هفتم تیر تا دوازدهم تیر شما ببینید چقدر ترور، قتل‌عام و کشتار انجام شد. چقدر زن، کودک، عالِم، سیاستمدار، بوسیلۀ عوامل آمریکا آماج این جنایتها قرار گرفتند. اگر طرّاح این حوادث هم سرویس‌های امنیّتی آمریکا و غرب نبودند، حدّاقل کمک‌کننده بودند؛ حدّاقل تشویق‌کننده بودند. این دشمن‌ها را بشناسیم. نگاهی به عملکرد امریکا از زمان تشکیل این کشور تا به امروز:
کریستف کلمب، کاشف آمریکا:
کریستف کلمب در سال ۱۴۵۱ در جمهوری ژنوا (جنوب غربی ایتالیای امروزی) متولد شد برخی معتقدند او یک یهودی اسپانیایی تبار است و عده ای دیگر او را پرتقالی میدانند. دیوید م.ایچورن نویسنده یهودی میگوید: نه نام حقیقی او کلمب، نه یک ایتالیایی متولد ژنو بوده؛ بلکه نام حقیقی او جان کولن بود که در نزدیکی‌ شهر پانته‌ودرادر اسپانیا به دنیا آمده بود و او در واقع یک یهودی اسپانیایی بوده است. کریستف کلمب با پادرمیانی یک یهودی سرشناس توانست موافقت ملکه ایزابل در اسپانیا را جهت حمایت برای حملۀ دریایی با ناو جنگی (به سمت غرب) و پیمودن عرض اقیانوس اطلس بدست آورد و پس از حدود ده هفته بعد کلمب و همراهانش در دوازدهم اکتبر ۱۴۹۲ میلادی وارد این جزیره‌ای شدند که بعدها بنام باهاماس شناخته شد، کلمب از باهاماس خارج شد و به حمله خود ادامه داد و چندین جزیره دیگر در منطقه شناسایی و غارت نمود. او فکر میکرد که وارد هندوستان شده اما بعدها که دریانور دیگری بنام امریکووسپوس ثابت کرد که اراضی جدید الاکتشاف توسط کریستف کلمب هندوستان نیست، نام خود را روی آن سرزمین ها گذاشت و به اسم آمریکا معروف شد. دایرة المعارف یهود، از اسحاق آبرابانل، لویی سانتانگل و گابریل سانچز بعنوان سرمایه گذاران سفر کلمب نام میبرد، تهاجم او به کمک نقشه هایی صورت گرفت که این دو یهودی فراهم آورده بودند. 
قتل عام سرخ‌پوستان و بومیان در آمریکا:
به نوشته ارنست ماندل در یک فاصله زمانی پنجاه ساله ابتدا ۱۵ میلیون سرخ پوست را نابود کردند. مناطقی مانند هائیتی، کوبا، نیکاراگوئه و سواحل ونزوئلا، که تراکم جمعیت زیادی داشت، کاملا از جمعیت خالی و هولوکاست واقعی کلمب نام گرفت. زمانی که کلمب قاره آمریکا را کشف نمود جمعیت بومیان آن بالغ بر ۳۰ میلیون نفر بود در حالی که هم اکنون با یک جمعیت دو میلیونی مواجه هستیم. در حقیقت نسل کشی به شکل غزه بود، یعنی قتل عام سرخ پوستان و بومیان منطقه تنها محدود به قرون ۱۵ و ۱۶ نبود بلکه بطور کاملا گسترده و وحشیانه تر از قرن ۱۷ اوج و شدت گرفت و قرن ۱۷ میلادی را بایستی نقطه اوج بدترین قتل عام‌ها دانست. طبق آمار، پدران و اجداد آمریکایی‌ های کنونی تمدن خود را بر پایه قتل عام و کشتار ۱۱۲ میلیون سرخپوست بنا کردند. 
روند شکل‌گیری آمریکای کنونی:
در واقع، امریکای کنونی برآمده از یک سلسه جنگ‌های استعماری است که اروپاییان بر سر ایجاد سلطه و فرمانروایی بر سرزمین جدید به راه انداختند. ایالات متحده را فراماسونرها و سرمایه داران امریکایی با کمک استعمارگران فرانسوی بوجود آوردند. بنیان گزاران امریکا عمدتا شکارچیان انسان یعنی برده‌داران، مالکان و سهامداران کمپانیهای بزرگ بودند و از این رو منافع آنان ایجاب میکرد که مانع شورش تهیدستان شوند. بیشتر مهاجرینی که در قرن هفدهم به آمریکا مهاجرت کردند، اهالی بریتانیا بودند، ولی برخی یهودیان از کشورهای هلند، سوئد، آلمان و اسپانیا در مناطق مرکزی و جنوبی پخش بودند. تا سال ۱۶۹۰ میلادی، جمعیت آمریکا به حدود ۲۵۰ هزار نفر رسید. از آن به بعد، هر ۲۵ سال این جمعیت دو برابر شد تا این‌که در سال ۱۷۷۵، به بیش از دو و نیم میلیون نفر رسید. آنها به سه دسته مستعمرات مرکزی، جنوی، جامعه، مدارس و فرهنگ تقسیم میشدند. جنگ‌های امریکا بنام آزادی صورت میگیرد، مهاجران در جستجوی آزادی به امریکا میروند و حکومت، بسیاری از کارهایی که انجام میدهد را، با ادعای دفاع از آزادی مردم توجیه میکند. با این وجود سوال اساسی این است که آیا در این جامعه انسانها واقعا آزادند؟ آزادی به چه مفهومی؟ سلطه کامل طبقه حاکم بر مطبوعات، رسانه‌ها، کتاب‌ها، دانشگاه‌ها، سینما و تلویزیون آزادی افکار عمومی را شدیدا به چالش میکشد. اساسا ساختار تبلیغات و ادبیات رسانه ای، افکار و خواسته‌ های مخاطبین را تعیین میکند و آنها را پرورش میدهد. در امریکا، تمرکز قدرت در دست نخبگان محدود و سرمایه دار و لابی است؛ رهبران سیاسی امریکا در واقع سیاست مداران درجه دومی هستند که مسئولیت اولیه آنان اجرای تصیمات پشت پرده نخبگان قدرت و ثروت است.
آزارهای جنسی و کودک آزاری: 
طبق آمار سازمان بهداشت جهانی و ملی در آمریکا روزانه ۵ کودک بر اثر کودک آزاری میمیرند که سه چهارم آنها کمتر از ۴ سال دارند و در هر ده ثانیه یک مورد کودک آزاری گزارش میشود. هر ۹۸ ثانیه یک امریکایی مورد تجاوز جنسی قرار میگیرد که از این میان در هر ۸ دقیقه قربانی حادثه یک کودک است حال آنکه از هر ۱۰۰۰ فرد متجاوز تنها ۶ نفر راهی زندان میشوند! (این آمارها طبق منابع خودشان است و قطعاً بیشتر است)
نقض گسترده حقوق بشر در زندان‌های امریکایی: 
امریکا در حالیکه ۵ درصد جمعیت جهان را داراست،۲۵ درصد زندانیان را در خود جای داده است. طبق آخرین آمار رسمی دفتر آمار وزارت دادگستری این کشور، بیشتر از دومیلیون و ۴۰۰ هزار زندانی در زندانهای امریکا هستند، تقریباً در این کشور از هر ۱۰۰ نفر یک نفر در زندان هستند و بر اساس گزارش سازمان عفو بین الملل، آمریکا در میان ۵ کشور ناقض حقوق بشر است. 
علاوه بر زندان‌هایی که در داخل خاک امریکا هستند، زندانهایی که این کشور در خاک کشورهای دیگر و جزایر ناشناخته مورد استفاده قرار میدهد، هم مورد تأمل قرار میگیرد.
زندان ابوغریب، گوانتانامو، بگرام، بازداشتگاه تگزاس ایالات متحده آمریکا، زندان جزیره ریکرز، زندان واحدهای مدیریت ارتباطات و زندان ایالتی خلیج پلیکان، از جمله زندانهای شناخته شده است که فجیح‌ترین شکنجه ها و ازارهای جنسی در آن اتفاق می‌افتد و تعداد زیادی از زندانیان در این زندانها یا بر اثر شکنجه کشته میشوند و یا خودکشی میکنند. 
از میان زندانیان آمریکا هرساله ۸۰۰ هزارو ۶۰۰ نفر قربانی خشونت، تجاوز و آزار جنسی قرار میگیرند. 
مصرف بالای مواد مخدر در آمریکا: 
بنا به گزارش بررسیهای سالانه مواد مخدر و سلامت (NSDUH) آمریکا، هم‌اکنون بیش از ۲۴ میلیون نفر از افراد بالای ۱۲ سال در آمریکا مواد مخدر مصرف میکنند و میزان مصرف مواد مخدر در آمریکا عامل اصلی مرگ‌ومیر است، براساس گزارشی که اخیراً کلیر مک‌کاسکیل، سناتور دموکرات ایالت میسوری، منتشر کرده در طول سال ۲۰۱۶ در آمریکا بیش از ۴۲ هزار نفر بر اثر مصرف بیش از حد مواد مخدر جان خود را از دست داده‌اند. 
مرگ و میر ناشی از مصرف بیش از حد مواد مخدر در حال حاضر عامل اصلی مرگ در افراد زیر ۵۰ سال در آمریکاست که در سا‎های اخیر آمار مرگ و میر در آن  بخاطر دور شدن از اخلاق و دین، به شدت افزایش یافته است. 
برده‌داری سنتی و نوین: 
هنگامی که اروپاییان استعمار قاره آمریکا را آغاز کردند، بردگان را برای کار کردن در کشتزارها و معادن جدید، از آفریقا بدانجا بردند. میان سالهای ۱۵۰۰ تا ۱۸۰۰ میلادی در حدود ۱۵ میلیون سیاهپوست آفریقایی شکار شدند و به قاره آمریکا انتقال یافتند.
بیشتر این بردگان بوسیله دیگر سیاهپوستان آفریقایی اجیر شده و خائن، به هنگام جنگ یا شبیخون‌ هایی که برای شکار آنان صورت میگرفت، به اسارت در می‌آمدند و هم اکنون برده‌داری جنسی و قاچاق کودکان مصداق برده‌داری نوین در آمریکاست. 
بین سالهای ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۲ میلادی، بیش از ۶۰ درصد از تقاضاهای تحصیلی سیاهپوستان برای ورود به دانشکده‌های حقوق آمریکا پذیرفته نشده است. 
آمریکا تاکنون به عضویت کنوانسیون حقوق کودک، کنوانسیون حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، پروتکل اختیاری کنوانسیون منع شکنجه، کنوانسیون بین‌المللی حمایت از افراد در برابر ناپدید شدن اجباری، کنوانسیون رُم در خصوص اساسنامه دیوان کیفر بین‌المللی، کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان و کنوانسیون حقوق بشر بین‌المللی درنیامده است. 
نقض آزادی مذهبی و اعمال تبعیض علیه مسلمانان 
با وجود آنکه مسلمانان تنها کمتر از یک‌سوم پیروان دین یهود در آمریکا، یعنی کمتر از شش دهم درصد جمعیت شهروندان آمریکایی را تشکیل میدهند و اغلب یهودیان امریکا، یهودیان مخفی هستند؛ اما بیشتر از ۱۴ درصد از پرونده‌های شکایت از رفتار نامناسب و تبعیض دینی و یک‌چهارم از پرونده‌های شکایت از تبعیض شغلی از سوی مسلمانان مظلوم است. 
نقض فاحش حقوق بشر در آمریکا بوسیله سلاح گرم 
در سال ۲۰۱۷، ۱۷۳۴۰ مورد تیراندازی در آمریکا به ثبت رسیده است که در نتیجه آن ۴۳۲۵ نفر کشته و ۸۴۰۱ نفر زخمی شده اند؛ ۱۸۰ تن از قربانیان این حوادث را کودکان زیر ۱۱ سال و ۹۰۲ تن از قربانیان را نوجوانان تشکیل میدهند.
طبق آمار لایو ساینس در آگوست ۲۰۱۶، درحالیکه جمعیت آمریکا کمتر از ۵ درصد از کل جمعیت دنیا را تشکیل میدهد، ۳۱ درصد کل عاملان حمله در تیراندازی‌ های جمعی در این کشور زندگی میکنند. 
رسانه روسی اعلام کرد: کشتار میلیون ها سرخپوست آمریکا بزرگترین نسل کشی در طول تاریخ بشری است.
کانال تلویزیونی REN TV در گزارش خود گفت: سرخپوستان صاحبان اصلی سرزمین آمریکا ، فقیرترین ساکنان فعلی این کشور را تشکیل میدهند.
در این گزارش صحنه هایی از مناطق زندگی شماری از سرخپوستان نشان داده شد که از چند کلبه محقر تشکیل شده و در شرایط ابتدایی فاقد لوله کشی آب بود و دستشویی چوبی آن در کنار خیابان قرار داشت.
براساس اطلاعات موجود در دو قرن اخیر حدود ۱۰ میلیون سرخپوست در آمریکا به روش های مختلف کشته شده اند. شماری از سرخپوستان در جریان تهاجم نیروهای آمریکایی به مناطق سکونت آنها کشته و شمار بسیار زیادی هم بر اثر بیماری و کمبود مواد غذایی جان خود را از دست داده اند. زشت تر اینکه، گروه بزرگی از سرخپوستان بر اثر پتوهای اهدایی امریکا که به ویروس بیماری تیفوس آلوده شده بود، بیمار شده و جان سپردند.
نیروهای آمریکایی که در طول قرن ۱۹ در مناطق مختلف سرخپوست نشین با تهاجم برنامه ریزی شده آنها را به قتل رسانده و قبایل سرخپوستها را نابود کردند در قرن بیستم هم با بمباران محل های سکونت این قبایل با هواپیماهای بمب افکن به این کشتارها ادامه دادند.
بسیاری از اراضی سرخپوستان با امضای قراردادها با آنها و در حالت مستی به مالکیت سفیدپوست ها درآمده، بطوری که بر اساس اطلاعات موجود، منطقه مانهتان نیویورک با یک جعبه ویسکی از قبایل سرخپوست خریداری شده است.
خنده دار اینکه گفته شد: دولت آمریکا ۱۷۵ میلیارد دلار بابت استفاده از سرزمینهای سرخپوستان به آنها بدهکار است اما هر بار از پرداخت حتی بخشی از این مبلغ به سران آنها خودداری میکند.
سرخپوستان آمریکا در فقر و بیکاری بسر میبرند و فقط شماری از آنها میتوانند با اجرای برنامه های موسیقی برای گردشگران امرار معاش کنند و سفیدپوستان آمریکایی از استخدام سرخپوستان خودداری میکنند و به آنان کار نمیدهند.
درآمد میانگین سرانه سرخپوستان به ۳ هزار دلار در سال میرسد که پایین ترین درآمد سالانه این کشور را تشکیل میدهد بگونه ای که از هر ۱۰ سرخپوست یک نفر بر اثر گرسنگی جان خود را از دست میدهد.
اعتراضات سرخپوستان آمریکا تاکنون بارها سرکوب و سران معترضان دستگیر یا کشته شده اند.
سرخپوستان همچنین از اینکه سفیدپوستان با برنامه ریزی به فروش مشروبات به آنها میپردازند و مغازه های مشروب فروشی در سکونتگاههای سرخپوستان دایر میکنند، ناراحت هستند اما اعتراضات آنها بجایی نرسیده است. علت چیست؟ سرخپوستان از نظر ژنتیکی به مشروبات الکلی غیرمقاوم هستند و براثر مصرف کمی از این نوع مشروبات حالت عادی خود را از دست میدهند و به سکته و بیماریهای روانی مبتلا میشوند.
در گزارشی، صحنه هایی ناراحت کننده از سرخپوستان در قفس های باغ وحش ها نشان داده شد که تا دهه ۱۹۵۰ میلادی گروههایی از سرخپوستان در باغ وحش های کشورهای بظاهر متمدن اروپایی نگهداری و از آنها برای جذب گردشگران استفاده میشد.
صاحبان اصلی سرزمین آمریکا به سرنوشت بسیار تلخی گرفتار شده و آخرین بازماندگان آنها با مرگ و گرسنگی دست و پنجه نرم میکنند. اللهم عجل لولیک الفرج، الهی آمین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. مرد تنهای شب.

شارل دهم

پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش ششم: وزارت روزبری دیری نپایید. شش ماه بعد بار دیگر دولت گلادستون سقوط کرد و او نیز وزارت خارجه را ترک گفت. اینک روزبری در اوج شهرت بود. در سال ۱۸۸۸ شورای ایالتی لندن تأسیس شد؛ روزبری بعنوان نامزد مستقل در انتخابات این شورا شرکت کرد و در مقام اولین رئیس شورای فوق جای گرفت. در همین دوران بود که سفر تابستان ۱۸۸۹ ناصرالدین شاه به انگلستان رخ داد و روزبری و همسرش، در کنار روچیلدها و ساسون‌ها، میهمانداران پادشاه ایران بودند. ناصرالدین شاه در سفرنامه‌اش حنا روچیلد ۳۹ ساله را چنین توصیف کرده است: زن لرد روزبری که در لندن یک شب میهمان او بودیم، دست راست و زن بارون روچیل دست چپ ما بود. و این زن لرد روزبری یهودی است و از عموزادگان روچیلدها است ولی خود روزبری مسیحی است. و این زن خیلی چاق و فربه و گردن کلفت است بطوری که از شدت چاقی زیادی سن او معلوم نمیشود و خیلی شبیه عجه‌های ترکمن است. یک سال و نیم پس از سفر ناصرالدین شاه، در ۱۸ نوامبر ۱۸۹۰ حنا روچیلد به بیماری تیفویید درگذشت. گفته میشود روزبری از مرگ همسر به شدت متألم شد و مدتی از سیاست کناره گرفت. او از اواخر سال ۱۸۹۱ طی قراردادی با موسسه مک میلان، در چارچوب طرح زندگی‌نامه ۱۲ دولتمرد انگلیسی، زندگی‌نامه ویلیام پیت (کوچک) را نوشت. روزبری بعدها نگارش تک‌نگاری‌های تاریخی درباره رجال سیاسی را ادامه داد و آثاری چون واپسین دوران زندگی ناپلئون (۱۹۰۰)، لرد راندولف چرچیل (۱۹۰۶) و چاتام: زندگی و پیوندهای جوانی او (۱۹۱۰) را تدوین کرد. در سال ۱۸۹۲ گلادستون، که اینک چهارمین دولت خود را تشکیل داده بود، تصدی سمت وزارت امور خارجه را به روزبری پیشنهاد کرد. او به بهانه تألمات روحی نپذیرفت و به ملک خود رفت. معهذا، ملکه ویکتوریا مصرانه خواستار استقرار روزبری در رأس دیپلماسی بریتانیا بود و لذا ادوارد، ولیعهد، را مأمور کرد تا او را قانع کند. چنین بود که در اوت ۱۸۹۲ روزبری بار دیگر بعنوان وزیر امور خارجه به دولت گلادستون راه یافت. این دوره از وزارت روزبری تا آغاز مارس ۱۸۹۴ به درازا کشید و این زمانی است که گلادستون بدلیل کهولت استعفای خود را به ملکه تقدیم کرد. جانشین طبیعی گلادستون، سِر ویلیام هارکورت، وزیر دارایی و رئیس مجلس عوام، بود که بعنوان مدافع سرسخت و راستین لیبرالیسم گلادستون شناخته میشد. معهذا، ملکه ویکتوریا بدون مشورت با گلادستون، روزبری را به کاخ ویندزور دعوت کرد و او را در سمت نخست وزیر بریتانیا منصوب نمود. در ۳ مارس ۱۸۹۴ دولت لرد روزبری آغاز به کار کرد. به رغم این برخورد ناشایست، هارکورت به کار خود به‌عنوان وزیر دارایی و رئیس مجلس عوام ادامه داد. دولت روزبری عرضه تعارض شدید دو نگرش متضاد به مسائل داخلی و خارجی در حزب لیبرال بود. در یکسو، هارکورت قرار داشت و در سوی دیگر روزبری. هارکورت طرحی جامع برای دریافت مالیات از املاک موروثی ارائه داد که پیامدهای اجتماعی و سیاسی عمیق داشت و آن را با موفقیت به پیش برد. روزبری مخالف اصطلاحات هارکورت بود و سرانجام ستیز میان این دو به استعفای روزبری (۲۳ ژوئن ۱۸۹۵) انجامید و این پایان دولت ۱۵ ماهه اوست. روزبری در ۸ اکتبر ۱۸۹۶ رسماً از ریاست حزب لیبرال نیز استعفا داد. لرد روزبری، چون لرد راندولف چرچیل و آرتور جیمز بالفور، به آن گروه از نسل جوان اشرافیت بریتانیا تعلق دارد که در دهه‌های ۱۸۶۰ و ۱۸۷۰ در پیرامون خاندان روچیلد و الیگارشی یهودی لندن و در مکتب سیاسی دیزرائیلی پرورش یافتند. آنان در دهه ۱۸۸۰ با حمایت آشکار و پنهان زرسالاران یهودی برکشیده شدند و در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم حاکمیت بریتانیا را تمام و کمال به دست گرفتند. این همان فرایندی است که بلونت دردمندانه آن را سلطه دارودسته اشرار بین‌المللی و مرگ بریتانیای مسیحی خوانده است. روزبری، برغم تعلق ظاهری به لیبرالیسم گلادستون، دوست صمیمی راندولف چرچیل و آرتور بالفور محافظه کار بود. سر وینستون چرچیل مینویسد: او بزرگترین دوست پدرم بود… و من این دوستی را به ارث بردم… او نخستین کسی بود که مرا بیشتر با پدرم آشنا کرد. روزبری بعدها در برکشیدن وینستون چرچیل جوان در صحنه سیاست بریتانیا بسیار مؤثر بود. هربرت تینگستن در بررسی خود درباره چهره‌های عصر ویکتوریا میان روزبری و بالفور شباهتهای فراوان یافته است: روزبری و بالفور اعضای نمونه وار اشرافیت بریتانیا بودند که برای آنان سیاست نوعی تفریح به شمار میرفت که در اوقات فراغت به آن میپرداختند؛ نه کسب و کار ایشان را بعنوان سرمایه‌دار و زمین‌دار مختل میکرد، نه تفریحاتشان را و نه سیر و سیاحت و نگارش‌شان را. تینگستن به شباهت‌های متعدد میان زندگی و شخصیت روزبری لیبرال و بالفور محافظه‌کار اشاره میکند و تنها این نکته را مسکوت میگذارد که هر دو پیوندی استوار با خاندان روچیلد داشتند؛ یکی داماد روچیلدها بود و دیگری دوست صمیمی ایشان. در کتاب تینگستن، به سان بسیاری از کتب مشابه، روچیلدها اصولاً وجود ندارند! لرد روزبری بنیانگذار نحله‌ای در لیبرالیسم انگلیسی است که به لیبرال- امپریالیسم شهرت دارد. پیوند روزبری با مفهوم امپریالیسم، که در دهه ۱۸۸۰ رواج یافت، بسیار عمیق است تا بدانجا که گاه از او بعنوان یکی از نخستین کسانی یاد میشود که این واژه را در فرهنگ سیاسی به کار گرفتند؛ آنجا که در سال ۱۸۸۵ گفت: امپریالیسم، امپریالیسم معقول که آن را متمایز میدانم از چیزی که آن را امپریالیسم وحشی و بی‌قانون میخوانم، چیزی نیست جز میهن‌پرستی بزرگتر. در واقع، روزبری در تمامی دوران حیات سیاسی‌اش مجری امپریالیسم بود و این امپریالیسم در بسیاری موارد به عریان ترین شکل مصداق همان پدیده‌ای است که او امپریالیسم وحشی و بی قانون خوانده است. تاریخ سیاست خارجی بریتانیا (کمبریج) مینویسد لرد روزبری در دوران تصدی وزارت خارجه تعلقی پرشور به سیاست توسعه امپراتوری داشت. و الن پالمر می‌افزاید: روزبری مورد اعتماد اعضای حزب لیبرال نبود، بعضاً به این دلیل که بعنوان یک امپریالیست سرسخت شناخته میشد. نگرش و منش روزبری در سیاست خارجی در برخی موارد مورد تأیید گلادستون نبود لیکن روزبری بعنوان مجری منویات دربار بریتانیا راه خود را، برغم دولت، میرفت. برای نمونه، در ۸ فوریه ۱۸۸۶، آنگاه که روزبری برای نخستین بار وزیر خارجه دولت گلادستون شد، لرد سالیسبوری محافظه کار به ملکه ویکتوریا نوشت: لرد روزبری واقعاً صادقانه میخواهد سیاست گذشته را ادامه دهد… ولی او به شدت نگران دخالتهای آقای گلادستون است. ادگار فوختوانگر مینویسد در قبال دو مسئله مهمی که در دوران ریاست روزبری بر وزارت امور خارجه رخ داد (مسئله اوگاندا و مصر)، دیدگاه‌ های او و گلادستون اساساً مغایر بود. موضع سیاسی روزبری استوار بود حال آنکه نگرش گلادستون به سیاست خارجی تجانسی با عصر ستیز امپریالیستها نداشت. نتیجه آن شد که روزبری در عمل سیاست خود را پیش میبرد و نخست وزیر و کسانی چون هارکورت را، که با نخست وزیر در سیاست خارجی هم رأی بودند، فریب میداد. روزبری منادی خطر روسیه، و در مقیاسی کمتر خطر فرانسه، برای منافع جهانی بریتانیا بود و از این رو تز اتحاد سه‌گانه با آلمان، اتریش- هنگری و ایتالیا را مطرح میکرد. روزبری در اوایل دهه ۱۸۹۰ به کمک دوست صمیمی‌اش سِر سیسیل رودز سیاست تهاجم در قاره آفریقا را به پیش برد و این مطلوب ملکه بود. ویکتوریا در سال ۱۸۹۴ با مباهات گفت اخیراً رودز به او گفته که از زمان آخرین ملاقات با وی (اوایل ۱۸۹۱) دوازده هزار مایل به مستملکات من افزوده است. این سالهای ریاست روزبری بر دیپلماسی و دولت بریتانیاست. به نوشته بریتانیکا، روزبری در سال ۱۸۹۴ نظام تحت الحمایگی را در اوگاندا مستقر کرد در حالیکه گلادستون خواستار آن بود که به نفوذ بریتانیا در این کشور بطور کامل پایان داده شود. در آینده پیوندهای سیسیل رودز با روچیلدها و نقش پول و دسیسه الیگارشی یهودی را در این توسعه‌طلبی امپریالیستی خواهیم شناخت و درخواهیم یافت که داوری بلونت، آنگاه که روزبری را مجری سیاست روچیلدها میخواند، کاملاً صحیح است. پیوند روزبری با سیاستهای امپریالیستی در سالهای بعد نیز تداوم داشت. در دوران جنگ آفریقای جنوبی، معروف به جنگ بوئر (۱۸۹۹-۱۹۰۲)، هوادار پرشور سیاستهای امپریالیستی وقت بود. او در سال ۱۹۰۲ به تأسیس مجتمع لیبرالها دست زد و بدینسان در رأس گروهی از لیبرالها جای گرفت که، در مقابل لیبرالهای مخالف جنگ، از سیاست دولت محافظه کار سالیسبوری حمایت میکردند. روزبری در سال ۱۹۰۵، کمی پیش از بازگشت مجدد لیبرالها به قدرت، رابطه خود را بطور کامل با ایشان گسست و مخالفت خود را با طرح حزب لیبرال برای اعطای خودگردانی به ایرلند ابراز داشت. روزبری برغم انتظاری که از او میرفت نه نخست‌ وزیری بزرگ شد و نه رنج تحمل دورانی طولانی از مسئولیت سیاسی را بر خود هموار کرد. ناکامی او در این امر، بخشی بدلیل بی اعتمادی شدید بدنه حزب لیبرال به او بود و بخشی بدلیل خصال شخصی‌اش، رویستون پایک به طنز مینویسد: گلادستون زمانی او را مرد آینده خواند و یکی از بیوگرافی نویسانش او را مرد موعود نامید. ولی آینده نومید شد و امید پژمرد و نوبت به وینستون چرچیل رسید که شخصیت او را در سه جمله توصیف کند: در آغاز میگفتند او می‌آید. سپس میگفتند اگر فقط او بیاید.  و سرانجام، سالها پس از آنکه او برای همیشه از سیاست کناره گرفت، میگفتند: اگر فقط او بازگشته بود. از لرد روزبری و حنا روچیلد چهار فرزند بر جای ماند: دو پسر و دو دختر. پسر کوچک، بنام نیل پریمروز، در دوران جنگ اول جهانی (۱۹۱۷) معاون وزارت خارجه و منشی پارلمان وزارت دارایی شد ولی کمی بعد در فلسطین به قتل رسید. یکی از خواهران او با لرد کریو، دولتمرد لیبرال، ازدواج کرد. لرد روزبری ششم در سال ۱۹۷۴ درگذشت. امروزه، نیل آرچیبالد پریمروز، ارل روزبری هفتم، وارث این خاندان است و هاری رونالد نیل پریمروز (متولد ۱۹۶۷) پسر ارشد اوست. این پریمروز ۳۱ ساله فارغ‌التحصیل کالج اتون آکسفورد و دارای دانشنامه افتخاری از کالج ترینیتی دانشگاه کمبریج است و لرد دالمنی لقب دارد. حیات دومین نسل روچیلدهای انگلیس، پسران ناتان مایر روچیلد، در دهه ۱۸۷۰ به پایان رسید: ناتانیل در ۱۸۷۰، مایر آمشل در ۱۸۷۴، آنتونی در ۱۸۷۶ و سرانجام لیونل، بزرگترین ایشان، در ۳ ژودن ۱۸۷۹. بدینسان، اداره بنیاد روچیلد لندن به نسل سوم روچیلدهای انگلیس انتقال یافت. بارون لیونل روچیلد سه پسر داشت: ناتانیل مایر (لرد روچیلد اول)، آلفرد چارلز و لئوپولد. از او دو دختر نیز برجای ماند که اولی، لئونارا، با بارون آلفونس روچیلد پاریس و دومی، اولینا، با بارون فردیناند جیمز روچیلد وین ازدواج کرد. وراث سر آنتونی روچیلد دو دختر او بنام‌های کنستانس و انی بودند. اولی در سال ۱۸۷۷ با سریل فلاور (لرد باترسی اول) ازدواج کرد و دومی در سال ۱۸۷۳ با الیوت یورک. درباره بارون ناتانیل روچیلد، سومین پسر ناتان و داماد بارون جیمز روچیلد فرانسه، پیشتر سخن گفته‌ایم. اعقاب او در واقع به شاخه فرانسه خاندان روچیلد تعلق دارند. او دارای دو پسر بنام‌های جیمز ادوارد و آرتور بود. از آرتور فرزندی بجای نماند. بارون جیمز ادوارد روچیلد در سال ۱۸۷۱ با لئورا ترز، دختر بارون مایر کارل روچیلد فرانکفورت، ازدواج کرد. حاصل این وصلت، پسری بنام هنری جیمز و دختری بنام ژان شارلوت است. بارون هنری جیمز روچیلد در سال ۱۸۹۵ با ماتیلد ویسویلر ازدواج کرد و ژان شارلوت در همین سال با دیوید لئونینو. درباره فرزندان بارون هنری جیمز روچیلد در آینده سخن خواهیم گفت. تنها فرزند بارون مایر آمشل روچیلد، چهارمین و آخرین پسر ناتان مایر، حنا روچیلد است که درباره وصلت او با لرد روزبری سخن گفته‌ایم. لرد ناتانیل مایر روچیلد، پسر ارشد و جانشین بارون لیونل روچیلد، با مرگ پدر ریاست بنیاد روچیلد لندن را بدست گرفت و آن را در کوران سالهای پرتحول و دهه پایانی سده نوزدهم و اوایل سده بیستم به پیش برد. لرد ناتانیل روچیلد، که بدلیل برخورداری از مقام بارونی دربار انگلیس به لرد روچیلد اول شهرت دارد. برجسته‌ترین و متنفذترین شخصیت تاریخ خاندان روچیلد است. لرد ناتانیل روچیلد یکسال از ادوارد هفتم، چهار سال از لرد روزبری، هشت سال از آرتور جیمز بالفور و نه سال از لرد راندولف چرچیل بزرگتر بود. او در قلب کانونی جای داشت که چهار شخصیت فوق از نامدارترین اعضای آنند. در دوران اوست که جهان دستخوش دگرگونی‌های ژرف شد و ناتی، عنوانی که در محفل دوستان صمیمی‌اش به آن شهرت داشت، توانست امپراتوری مالی روچیلدها را با این تغییرات همساز کند، آن را توسعه دهد و جایگاه بی‌رقیب آن را در قله‌ی اقتصاد و سیاست جهانی حفظ کند. ناتانیل مایر روچیلد تحصیلات خود را در کالج ترینیتی دانشگاه کمبریج به پایان برد و در ۲۵ سالگی بعنوان نماینده شهر آلزبوری به مجلس عوام راه یافت. او به مدت بیست سال (۱۸۶۵-۱۸۸۵) در این سمت بود. در ۲۷ سالگی با اما لوییز، دختر بارون مایر کارل روچیلد فرانکفورت، که دختر عمه‌اش نیز بود، ازدواج کرد. در سال ۱۸۷۶ با مرگ عمویش، سِر آنتونی روچیلد، وارث عنوان بارونتی او شد و در سال ۱۸۸۵ به مقام بارون دربار انگلیس دست یافت. بدین‌سان، نام ناتانیل مایر روچیلد ۴۵ ساله بعنوان اولین یهودی که به مجلس لردهای بریتانیا راه یافت در تاریخ به ثبت رسید. در همین دوران بود که در میان توده مردم به پادشاه یهودیان شهرت یافت؛ عنوانی که در دهه ۱۸۴۰ بارون جیمز روچیلد فرانسه به آن شهرت فراوان داشت. راندولف چرچیل، پسر سِر وینستون چرچیل، درباره ی جایگاه یگانه ناتانیل روچیلد در جامعه اشرافی بریتانیا شرحی مبسوط بدست داده است. او می‌افزاید: روچیلدها در چشم بسیاری از مردم پادشاهانی کوچک بودند. موقعیت شامخ لرد ناتانیل روچیلد بعنوان رهبر یهودیان جهانی در تاریخ‌نگاری یهود مورد اذعان است. کاولس مینویسد لرد روچیلد رهبر یهودیان انگلیس بود و از آنجا که انگلستان قدرت رهبری کننده جهان به شمار میرفت، لرد روچیلد نیز رهبر یهودیان جهان تلقی میشد. این جایگاه با مقام او در ساختار دینی یهودیان تطابق داشت. ناتانیل به مدت ۳۶ سال رئیس کنیسه‌های متحده بریتانیا بود؛ نهادی متنفذ که عمویش، سِر آنتونی روچیلد، و لیونل لوییز کوهن تأسیس کردند. این جایگاهی است که اعضای خاندان روچیلد در سایر کشورها نیز از آن برخوردار بودند. گفتیم که تقریباً در همین دوران بارون گوستاو روچیلد فرانسه بیش از چهل سال ریاست انجمن رؤسای کنیسه‌ های پاریس را بدست داشت. ویرجینیا کاولس مینویسد این لرد روچیلد بود که تعیین میکرد حاخام کل یهودیان انگلیس باید چه کسی باشد. این نیز درست است. در واقع، ناتان آدلر، حاخام بزرگ یهودیان امپراتوری بریتانیا (۱۸۴۴-۱۸۹۰)، و به تعبیری حاخام کل یهودیان جهان، از نزدیکان و برکشیدگان روچیلدها بود و هرمان آدلر، پسر و جانشین او (۱۸۹۱-۱۹۱۱)، نیز چنین پیوندی داشت. هرمان آدلر پیش از نیل به مقام حاخامی یهودیان امپراتوری بریتانیا معلم و سرپرست آرتور ساسون ۱۵ ساله، خویشاوند روچیلدها، بود. لرد ناتانیل روچیلد زندگی شاهانه‌ای داشت. تنها مصرف ماهی خانه او را معادل ۵۰۰۰ پوند استرلینگ در سال تخمین میزنند و این برابر است با حقوق سالیانه یک وزیر در آن زمان. مقر شهری او، در دوران ۳۶ ساله ریاستش بر امپراتوری جهانی روچیلدها، خانه پدری (شماره ۱۴۸ محله پیکادلی) بود و در همین مکان بود که در سال ۱۸۹۶ سِر وینستون چرچیل ۲۰ ساله به دیدارش میرفت. در این دوران لیدی روزبری (حنا روچیلد) در ساختمان شماره ۱۰۷ پیکادلی (خانه قدیمی ناتان مایر روچیلد)، بارون فردیناند روچیلد وین، شوهر خواهر ناتانیل، در شماره ۱۴۳ و آلیس، خواهر زشت و مستبد فردیناند که او نیز در لندن مأوا گرفته بود، در شماره ۱۴۲ میزیستند. مقر ییلاقی لرد ناتانیل روچیلد در کاخ باشکوه ترینگ پارک بود که دفتر کارش (نیوکورت) ۶۵ کیلومتر فاصله داشت. این مِلکی است در منطقه ترینگ باکینگهام شایر به وسعت ۱۶۰۰ هکتار که در سال ۱۸۷۲ بارون لیونل روچیلد به مبلغ ۲۳۰ هزار پوند خریداری کرد. ناتانیل در محوطه‌ای به مساحت ۱۶۰ هکتار به احداث کاخ و تأسیسات پرداخت و پارک ترینگ را به چنان فضایی بدل ساخت که برخی معاصرین آن را سرزمین جادویی خوانده‌اند. حدود ۸۰ هکتار از این مِلک محل نگهداری گوزن بود. خلق و خوی لرد ناتانیل روچیلد را شبیه به پدربزرگش، ناتان مایر روچیلد، توصیف کرده اند. مینویسد به شدت خشن، تندخو و متکبر بود و از این نظر در جامعه اشرافی لندن تنها یک تن به او شباهت داشت: دوست صمیمی‌اش لرد راندولف چرچیل. آنتونی الفری مینویسد: ناتانیل روچیلد یکی از زمخت ترین مردان انگلستان بود… و حتی تا به امروز خشونت، گستاخی و عدم تحمل او در قبال مخالفتهای دیگران حیرت آور است. او نیز، چون ناتان مایر، کار خشک و خسته‌کننده را بر هر اشتغال دیگر ترجیح میداد و دقیقاً بدلیل این روحیه بود که، بر خلاف برادرانش، هیچگاه خواستار رابطه صمیمانه شخصی با ادوارد هفتم نشد. آرتور بالفور، که خود بعنوان فردی منزوی شناخته میشد، کمی پس از مرگ لرد ناتانیل روچیلد چنین نوشت: ضربه ناشی از مرگ ناتی برای من بیش از آن است که بیشتر مردم تصور میکنند. من به واقع شیفته او بودم و شخصیت خوددار و تا حدودی گریزان از لذات او را تحسین میکردم… او کاملاً نسبت به تجملات و زخارف دنیا بی اعتنا بود… او کاملاً ساده زیست. راندولف چرچیل، پسر وینستون چرچیل، لرد ناتانیل روچیلد را بعنوان شخصیتی بزرگ و منحصر بفرد در جامعه انگلیس توصیف کرده است. ناتانیل حافظه‌ای نیرومند داشت و تسلطش بر حوادث تاریخی تا بدان حد بود که دیزرائیلی میگفت: هر وقت میخواهم درباره یک ماجرا تاریخی مطلبی بدانم از ناتی میپرسم. او با بسیاری از رجال سیاسی و ارباب مطبوعات و کارگزاران متنفذ مستعمراتی دوستی داشت و کاخ ییلاقی‌اش در ترینگ مأوای گروهی کثیر از چهره‌های درجه اول امپراتوری بریتانیا بود. پروفسور دیویس از لرد راندولف چرچیل و آرتور بالفور بعنوان میهمانان دائمی او در ترینگ پارک نام میبرد و از آلفرد میلنر، جوزف چمبرلین و سیسیل رودز بعنوان کسانی که معمولاً به ترینگ پارک میرفتند. گلادستون در سال ۱۸۹۳ سه روز به ترینگ پارک رفت و نارضایتی برخی مطبوعات رادیکال انگلیس را برانگیخت. آنان به شدت نگران بودند که مبادا نخست وزیر سالخورده بدلیل القائات امپریالیستی روچیلدها به فساد کشیده شود. میلنر، چمبرلین و رودز از متنفذترین رجال مستعمراتی بریتانیا در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم بودند و از کارگردانان موج امپریالیستی تهاجم به قاره آفریقا در این دوران. در آینده با زندگی و نقش تاریخی این سه آشنا خواهیم شد. همسر لرد ناتانیل روچیلد را نه چندان زیبا و به شدت لئیم توصیف کرده اند هرچند میگویند او ملکه ویکتوریا را خسیس‌تر از خود میدانست. او نیز دوستان صمیمی خود را داشت. پروفسور دیویس از لیدی گاسفورد، همسر ارل گاسفورد (ارل گاسفور لقب اعضای خاندان آچسون است. این خاندان ایرلندی در دوران جیمز اول و دوک باکینگهام به جرگه اشرافیت بریتانیا راه یافتند و در سال ۱۷۲۸ عنوان اشرافی بارونت گرفتند. در سال ۱۸۰۶ عنوان ارل به ایشان اعطا شد. معروفترین چهره این خاندان، آرچیبالد آچسون، ارل گاسفورد دوم (۱۷۷۶-۱۸۴۹)، است که در سالهای ۱۸۳۵-۱۸۳۷ فرمانفرمای کل مستعمرات بریتانیا در آمریکای شمالی بود. امروزه، وارث این خاندان چارلز دیوید آچسون، ارل هفتم (متولد ۱۹۴۲)، است که از جانب مادر آمریکایی است)، بعنوان یکی از نزدیکترین دوستان لیدی روچیلد نام میبرد. لیدی گاسفورد و همسرش از اطرافیان ادوارد، ولیعهد، بودند. این زن دختر دوشس منچستر، معشوقه و همسر بعدی لرد هارتینگتون، است و مادر و دختر به زیبایی شهره بودند. دختر نیز چون مادر عفیف نبود و بعنوان معشوقه لرد روچیلد شناخته میشد. دیویس مینویسد: معهذا، بنظر میرسد دوستی ناتانیل با لیدی گاسفورد لطمه‌ای به رابطه او با همسرش وارد نمیساخت و آنان، چون والدین شان، زندگی خانوادگی سعادتمندی داشتند. آلفرد روچیلد، دومین پسر بارون لیونل روچیلد، را بر خلاف برادر بزرگش خوشگذران و بانزاکت توصیف کرده‌اند. او چون سایر روچیلدها شیفته اشیاء عتیقه و آثار هنری بود و چون برادران و عموزادگان خویش کاخهای باشکوه به پا کرد. مقر شهری او ساختمان شماره یک سیمور پلیس، در نزدیکی پیکادلی، بود و این بجز کاخ ییلاقی او در باکینگهام شایر، در چند کیلومتری ترینگ پارک لرد ناتانیل، است که به کاخ هالتون شهرت داشت. ویرجینیا کاولس مینویسد: آلفرد روچیلد عاشق موسیقی، لباس، اثاثیه منزل، تابلوهای نقاشی، زنان زیبارو و تجمل بود. دو کاخ او سرشار از اشیاء نفیس و گران‌قیمت بود و تکاپویش در عرضه آثار عتیقه و هنری تا بدان حد بود که وی را بعنوان بزرگترین کارشناس نقاشی‌های سده هیجدهم فرانسه در انگلستان میشناختند. او دارای ارکستر و سیرک شخصی خود بود. بارون آلفرد روچیلد در ۲۶ سالگی عضو هیئت مدیرین بانک انگلستان شد و به مدت ۲۱ سال (۱۸۶۸-۱۸۸۹) در این سمت بود. این بهترین روشی بود که میتوانست پیوند میان بانک مرکزی انگلستان و بزرگترین بنیاد مالی جهان آن روز را تأمین کند. آلفرد روچیلد تا پایان عمر (۳۰ ژانویه ۱۹۱۸) مجرد ماند. او معشوقه‌ای داشت بنام ماری بویر که همسر رسمی فردریک وامبول بود. آلفرد از این زن دارای دختری نامشروع بنام آلمینا شد. این دختر به همسری جرج هربرت، ارل کارناروان پنجم، درآمد و به کنتس کارناروان شهرت یافت. آلفرد کمی پیش از مرگ بیش از ۵۰۰ هزار پوند از ثروت خود را به این دختر بخشید و بدین‌سان آلمینا وامبول در زمره زنان ثروتمند بریتانیا جای گرفت. آلمینا و همسرش پس از مرگ آلفرد در کاخ شهری او ساکن شدند. این لرد کارناروان در تاریخ باستان شناسی و مصر شناسی نامی بزرگ دارد. قاعدتاً بدلیل علاقه بارون آلفرد روچیلد به آثار عتیقه و با سرمایه‌گذاری او، کارناروان از سال ۱۹۰۳ کاوشی وسیع و بی سابقه را در آثار باستانی مصر آغاز کرد و کمی بعد (۱۹۰۶) هوارد کارتر، باستان شناس نامدار انگلیسی، را به خدمت گرفت. کارناروان و کارتر تعدادی از مقابر فراعنه سلسله‌های دوازدهم و هیجدهم مصر را در درّه پادشاهان کشف کردند. بزرگترین کشف ایشان آرامگاه توت‌عنخ‌آمون (۱۹۲۲) بود. این از بزرگترین اکتشافات تاریخ باستان شناسی است و ارزش مالی گنجینه به دست آمده در این آرامگاه غیرقابل محاسبه است. به نوشته ویرجینیا کاولس، استخدام هوارد کارتر و کشف آرامگاه توت عنخ آمون با سرمایه آلمینا ممکن شد. آلمینا عمری طولانی داشت. او بلافاصله پس از مرگ لرد کارناروان (۱۹۲۳) با کلنل دنیستون ازدواج کرد و در سال ۱۹۶۹ درگذشت. حاصل وصلت او و لرد کارناروان پسری است که با دختر یاکوب وندل آمریکایی ازدواج کرد. این دو والدین ارل کارناروان هفتم اند. هنری جرج هربرت، ارل کارناروان هفتم، تا سالهای اخیر در قید حیات بود. وارث او، که روزی ارل کارناروان هشتم خواهد بود، جرج رجینالد هربرت است که هم‌اکنون لرد پروچستر لقب دارد. او ۴۲ ساله و فارغ التحصیل کالج سن جان آکسفورد است. خاندان کارناروان از برکشیدگان دوران اقتدار گارت و ریچارد ولزلی در دربار جرج سوم اند. عنوان بارونی ایشان در سال ۱۷۸۰ بدست آمد و مقام ارلی ایشان در سال ۱۷۹۳. علاوه بر ادوارد هفتم، از آلفرد روچیلد بعنوان دوست صمیمی بارنی بارناتو، جوزف چمبرلین و لرد کیچنر خرطوم نام میبرند. بارنی بارناتوی یهودی شریک و دوست سِر سیسیل رودز و از بنیانگذاران امپراتوری جهانی الماس روچیلدهاست و لرد کیچنر فاتح سودان، فرمانده کل ارتش هند و وزیر جنگ بریتانیا در آستانه جنگ اول جهانی. لئوپولد روچیلد، سومین و کوچکترین پسر بارون لیونل، نیز چون آلفرد خوشگذران و جلوه فروش بود. اقامتگاه اصلی لئوپولد در لندن ساختمان شماره ۵ هامیلتون پلیس بود و او سه کاخ شهری و ییلاقی دیگر نیز داشت. کاخ اصلی ییلاقی او در نیومارکت واقع بود و این مکانی است در کمبریج شایر که مرکز مسابقات اسبدوانی بریتانیا به شمار میرفت. در واقع، بارون لئوپولد روچیلد در عرصه مسابقات اسبدوانی همان جایگاهی را داشت که آلفرد در صحنه آثار عتیقه و هنری. او از بزرگترین مالکان اسب در بریتانیا بود و برنده عالی‌ترین جوایز مسابقات اسب‌دوانی. اسبی داشت بنام سن فراسکین که در سال ۱۸۹۶ برنده ۴۶۷۶۶ پوند استرلینگ جایزه شد و این بالاترین رقمی بود که در آن دوران به برنده‌ای پرداخت شد. بارون لئوپولد روچیلد از نخستین کسانی است که در بریتانیا اتومبیل خرید و به این رشته جدید روی آورد. او از بنیانگذاران انجمن اتومبیل‌رانی انگلستان است که بعدها به کلوپ سلطنتی اتومبیل رانی تغییر نام یافت. لئوپولد ۳۶ ساله در ۱۹ ژانویه ۱۸۸۱ با ماریا پروگیا، زیباروی ۱۹ ساله یهودی و خواهر زن آرتور ساسون، ازدواج کرد. در این مراسم ادوارد، ولیعهد، شرکت کرد و دیزرائیلی نیز حضور داشت. به نوشته ویرجینا کاولس، دیزرائیلی در تمامی مراسم عزا و عروسی روچیلدها شرکت میجست و این آخرین آن بود زیرا اندکی بعد درگذشت. علاوه بر ادوارد هفتم، لئوپولد دوست صمیمی باجناقش، آرتور ساسون، نیز بود. از اعضای شاخه انگلیس خاندان روچیلد در نیمه دوم سده نوزدهم باید به بارون فردیناند روچیلد نیز اشاره کرد. یادآوری میکنیم که او از سال ۱۸۶۰ در لندن اقامت گزید و پنج سال بعد با دختر بارون لیونل روچیلد ازدواج کرد. اولینا، همسر او، ۱۸ ماه بعد در بستر زایمان درگذشت ولی فردیناند در لندن ماندگار شد. بارون آنسلم روچیلد وین به یاد عروسش مدرسه‌ای در بیت المقدس ساخت و بارون فردیناند به یاد همسرش بیمارستان یکصد تختخوابه‌ای  در لندن. او تا پایان عمر مجرد ماند. در سال ۱۸۷۴ بارون آنسلم درگذشت و بخشی از ارثیه او، از جمله دو میلیون پوند پول نقد، به فردیناند رسید. او با این پول ملکی را در باکینگهام شایر به مساحت ۱۰۰۰ هکتار از دوک هفتم مارلبورو، پدر ورشکسته ی لرد راندولف چرچیل، خرید به مبلغ ۲۲۰ هزار پوند. او سپس ظرف هفت سال بوسیله یکی از برجسته‌ترین معماران فرانسوی آن عصر کاخی عظیم و باشکوه در این ملک ساخت که به وادسدون معروف است. فردیناند این کاخ را با گران‌بهاترین و نفیس‌ترین مبلمان‌ها و آثار عتیقه و تابلوهای فرانسوی آراست و نخستین میهمانی خود را در آن در سال ۱۸۸۱ برگزار کرد. او در این کاخ میزبان بسیاری از شخصیتهای نامدار بود؛ از ادوارد ولیعهد انگلیس تا پرنس ردولف ولیعهد اتریش، از ملکه فردریک آلمان تا ناصرالدین شاه ایران. آوازه کاخ وادسدون تا بدانجا پیچید که ملکه ویکتوریا سخت کنجکاو شد آن را ببیند. او تنها عضو خاندان سطنتی بریتانیا بود که هنوز به این کاخ نرفته بود. در ۱۴ مه ۱۸۹۰ این دیدار صورت گرفت و ویکتوریا به یادگار درخت سروی در محوطه کاخ وادسدون غرس کرد. شکوه زندگی فردیناند تا بدان حد بود که لیدی بروک، معشوقه ادوارد هفتم (کنتس وارویک بعدی)، در خاطراتش او را تجسم لورنتسوی باشکوه خوانده است. بارون فردیناند روچیلد تبعه دولت انگلستان بود و یک انگلیسی تمام عیار به شمار میرفت. او که یک سال از لرد ناتانیل روچیلد بزرگتر بود، پس از ورود ناتانیل به مجلس لردها (۱۸۸۵) جای وی را بعنوان نماینده آلزبوری در مجلس عوام گرفت. با تأسیس شورای ایالتی باکینگهام شایر فردیناند به عضویت آن نیز برگزیده شد. فردیناند، چون آلفرد، از گردآورندگان بزرگ آثار هنری و عتیقه بود و در هیئت امنای موزه بریتانیا عضویت داشت. بدین‌سان، روچیلدها در قله محیط پرتجمل اشرافی انگلستان عصر ویکتوریا جای داشتند. اینک آنان نه تنها بزرگترین بانکدار جهانی بودند، بلکه از بزرگترین زمین‌داران انگلستان نیز به شمار میرفتند. آنتونی الفری مجموع املاک روچیلدها در باکینگهام را حدود ۶۰۰۰ هکتار گزارش کرده است. این در دورانی است که مِلک ییلاقی ادوارد، ولیعهد انگلیس، در ساندرینگهام در آغاز ۲۸۰۰ هکتار بود که بعدها ۱۶۰۰ هکتار دیگر بر آن افزوده شد و جمعاً حدود ۴۴۰۰ هکتار شد. بزرگترین کلکسیونهای جهان از نیمه سده نوزدهم به روچیلدها تعلق داشت. و آنان برگزار کننده باشکوه‌ترین میهمانی‌های لندن بودند. به نوشته لیدی بروک،  روچیلدها بدون تردید بهترین ضیافتهای شام را در لندن برگزار میکنند و لطافت تجمل را با آن می‌آمیزند. آنها بهترین آشپزها و جیبی خالی نشدنی در اختیار دارند. آنتونی الفری می‌افزاید: پسران لیونل حتی ضیافتهای پدر را تحت‌الشعاع شکوه میهمانیهای خویش قرار دادند. ولی خود آنان به غذا علاقه‌ای نداشتند. آلفرد رژیم غذایی سختی داشت و ناتانیل در سر میز شام تنها شیر و بیسکویت میخورد. ناصرالدین شاه در سفرنامه انگلستان خود (۱۸۸۹) توصیفی جالب از کاخ هالتون بارون آلفرد روچیلد و کاخ وادسدون بارون فردیناند روچیلد بدست داده است: رسیدیم به پارک و قصر آلفرد روچیلد که نهار اصلی را باید اینجا بخوریم و بعد به قصر فردیناند روچیلد برویم، آلفرد روچیلد مردی است وسط القامه، چهل و هفت سال دارد و صورت بشاشی شبیه به والی خان، ولی دو طرف گونه او قدری ریش دارد و چانه را میتراشد، پس از ورود ما را به اتاق راحت بردند، این اتاق خیلی نقل دارد، تمام دیوار و سقف این اتاق مطلا است و در نهایت زینت و قشنگی است، پارچه‌های بسیار عالی به دیوار این اتاق چسبانیده‌اند که از تعریف و توصیف خارج است، آینه‌های بزرگ و مبل این اتاق و فرش ایرانی، که قالی جوشقانی است، و سایر اسباب و لوازم این اتاق در کمال نظافت و پاکیزگی است و نباید مثل و مانند این اتاق جز در بهشت یافت شود، خلاصه، ناهار خوردیم و برخاستیم، رفتیم توی باغ گردش کنیم، ما شروع کردیم به گردش باغ این یهودی، جلو عمارت گلکاری‌های خیلی خوب شده است و بقدری گل سرخ و زرد و آبی و الوان مختلف دارد که حساب ندارد، و جلو باغچه‌ها یک حوض بیضی بسیار خوبی ساخته‌اند که در وسط آن مجسمه است و آدم است که از وسط دهن آدم‌ها و اسب‌ها، آب خیلی خوب جاری است، که آبش هم خوردنی است، و تا حال همچو آب خوبی در فرنگستان ندیده بودم، و دور حوض خیابانهای منظم خوب ساخته اند و از درخت کاج دیوارهای سبز ساخته‌اند که خیلی خوب و باصفا است، و بطوری این گل‌ها و سبزی‌ها و دیوارهای کاخ، که با قیچی چیده و منظم درست کرده اند، مصفا است که از حد تعریف خارج است، و بعضی گوشه‌ها و گریخته‌ها درست کرده است که درختهای منظم اطراف آن کاشته شده، به عینه باغ پریان است و حقیقتاً نمیشود نوشت که این یهودی‌ها چه دستگاهی درست کرده‌اند، اطراف حوض چراغ‌های حبابی الکتریسیته نصب کرده‌اند که در شب روشن میکنند خلاصه، از این وضع باغ و باغچه خیلی لذت بردیم، بعد به طرف باغچه‌های بالای عمارت رفتیم، آنجاها هم خیلی مصفا و تپه‌های گل‌کاری خوب با سلیقه بود، بعد به گلخانه این عمارت رفتیم که از یک طرف به عمارت است و از دو طرف به باغ و باغچه است و تمام این گلخانه از بلوار ساخته شده و در کمال زینت و خوبی است، رسیدیم به شهر آلزبوری، شهر کوچکی است ولی خیلی قشنگ، تقریباً دو ساعت طول کشید رسیدیم به قصد وادسدون روچیلد، دستگاه این یهودی خیلی بالاتر از همه است، این عمارت از حیث بنا و بزرگی و اسباب و زینت و مبل‌های نفیس قیمتی خیلی بالاتر از سایرین است، آن روچیلد اولی و این روچیلد هر دو این عمارات و پارک و میوه و باغ و غیره را هفت هشت سال است دست زده و ساخته‌اند و میگفتند قبل از هشت سال زمین بایر زراعت بوده است و حالا همچه جایی ساخته است که هیچ پادشاهی ندارد. این روچیلد گفتند قریب شش کرور تومان خرج این عمارت کرده است سوای اغلب اسباب‌ها که از پدرش ارث رسیده است و اینجا گذاشته است که همه نفیس و قیمتی است، پرده‌های گوبلنس کارخانه فرانسه خیلی دارد، به دیوارها نصب کرده است، یعنی خریده است پرده‌ای دو هزار تومان، چهار هزار تومان و همچنین پرده‌های نقاشی بسیار اعلای پرقیمت در اتاق‌ها دارد که همه کار استادان صد و بیست سال قبل از این است، تمام اتاق‌ها و راهروها و دالان‌ها پر از زینت و اسباب نفیس است و چشم‌انداز عمارت به صحرا و جنگل‌ها و آبادی‌ها تا چشم کار میکند میرود، جلو عمارت باغچه‌های گلکاری و حوض بزرگ، فواره‌ها از مجسمه‌های ریخته چدن که از دهن و گوش و سرشان آب میریزد. آب صاف خوب، گلکاری‌ها را در حقیقت سحر کرده‌اند مثل نقاشی و میناکاری، چه شمعدانی‌ها، چه لادن‌ها، چه انواع اقسام گلها، خیابانها و درختهای قیچی کرده، چمن، پارک، حقیقتاً مردکه یک بهشت شدادی ساخته است و روی حضرت موسی علیه‌السلام را سفید کرده است که همچه امتی دارد، اسماعیل بزاز اگر اینجا را ببیند دیگر به خواننده و رقاصهای یهودی تهران ریشخند نمیکند، این روچیلدها هر دو زن ندارند اما هریک صد کنیز، بیشتر کمتر، دارند همه با لباسهای خوب، حقیقتاً حرمخانه دارند، این است که دیگر زن نمیگیرند. در کنار توصیف ناصرالدین شاه از کاخ روچیلدها، توصیف ماری گلادستون، دختر ویلیام گلادستون، را نیز بشنویم. او که زمانی به همراه پدر به کاخ وادسدون فردیناند روچیلد رفته بود، در خاطراتش مینویسد: احساس میکردم در زیر فشار شکوه و تجملی مفرط و خفه‌کننده قرار گرفته‌ام.

حدیث :
امام صادق علیه السلام روایت کند که: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: کسى که به اندازه دانه خردل کبر و بزرگ منشى در قلبش باشد هرگز به بهشت وارد نمیشود، و کسى که قلبش به اندازه دانه اى از خردل ایمان باشد داخل دوزخ نمیگردد، راوى گوید: عرض کردم: فدایت شوم همانا (گاه باشد که) مرد جامه اى (فاخر) بر تن مى پوشد یا اینکه بر مرکبى (رهوار) سوار میشود پس (در این حالت) نزدیک است که از (هیئت) او کبر و بزرگ منشى فهمیده شود (آیا چنین کسى به بهشت وارد نمیشود؟) حضرت فرمود: اینگونه نیست بلکه کبر انکار نمودن حق، و ایمان اعتراف نمودن به حق است.