آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما میدانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:....(آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد)
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود.
سیاوش در شاهنامه: سیاوش هنگامی که بین جنگ و صلح متحیر بود که کدام را انتخاب کند، بهرام و زنگو را طلبید و مشکلات خود را به آنان گفت که کیکاووس پادشاهی بود که نیکی را از بد نمی شناخت، و چه شده است که به این نتیجه رسیده که انتقام متوقف نشود. و گفت: اگر به دستورات پادشاه گوش فرا دهم، کاری بد و ناجوانمردانه انجام داده ام، اما اگر گوش نکنم، قطعاً مرا هلاک میکند. بنابراین، مردانی را که در دستان من قرار داده است، نزد افراسیاب باز میگردانم و سپس خود را از چشمها پنهان میکنم
سپس زنگو را با نوشته ای نزد افراسیاب فرستاد و همه آنچه را که پیش آمد گفت و به افراسیاب یادآوری کرد که با اینکه کی کاووس به او دستور داده بود، پیمان آنها را زیر پا نگذاشت و حال نمیتواند نزد پدرش بازگردد. سپس از افراسیاب درخواست کرد که برای او از سرزمین هایش، گذری ایجاد کند تا او را در هر کجا که خدا بخواهد پنهان کند. (من به دنبال جایی هستم که نامم برای کی کاووس کمرنگ شود، و من از اعمال غم انگیز او ندانم) و زنگو به راه افتاد و به خواست سیاوش عمل کرد و صد مرد توران و تمام زر و جواهراتی را که افراسیاب فرستاده بود با خود بازپس برد و چون به درون دروازهها آمد، افراسیاب او را با مهربانی پذیرفت، اما چون پیام او را شنید، روحش به هم ریخت. سپس پیران، رهبر بزرگ میزبانان خود را خواست و با او مشورت کرد که چگونه عمل کند. پیران گفت: ای پادشاه، فقط یک راه به روی تو باز است. این شاهزاده نجیب است و آنچه درست است انجام داده است، او به نقشه های شیطانی کیکاووس، پدرش گوش نمیدهد، پس به تو نصیحت میکنم، او را در دربار خود بپذیر و دختری به او بده تا برای تو پسری بگذارد، زمانی که کیکاووس بمیرد، بر تخت سلطنت ایران خواهد نشست. باشد که نفرت قدیم در عشق فروکش کند.
افراسیاب به سخنان پیران گوش داد، پس به دنبال کاتبی فرستاد و نوشته ای به سیاوش دیکته کرد و به او گفت که چگونه سرزمینش برای پذیرایی از او باز است و چگونه برای او پدر میشود و چگونه باید در توران عشقی را که از جانب کیکاووس نسبت به او انکار شده بود، بیابد. سپس نامه را با مهر سلطنتی خود ممهور کرد و آن را به قاصد زنگوئه داد و به او دستور داد که با سرعت از آنجا برود و سیاوش چون آن را خواند خوشحال شد و با این حال در روح خود نیز مضطرب بود، زیرا که ناچار شده بود با دشمن سرزمین خود دوست شود. با این حال او دید که به هیچ وجه نمیتوان آن را تغییر داد. پس نامه ای به پدرش کیکاووس نوشت و گفت که به نظر میرسد نمیتواند کاری را که در نظر او درست است، انجام دهد و مشکلاتی را که از سودابه بر او وارد شده بود به یاد او آورد و گفت: او نمیتواند عهدی را که به افراسیاب داده بود بشکند. هنگامی که خبر به کی کاووس رسید، بر افراسیاب و بر پسرش سیاووش فریاد زد و خشم او برافروخت. با این حال از جنگ خودداری کرد.
در این میان سیاوش وارد توران شد و تمام زمین برای بزرگداشت او زینت داده شده بود. پیران به استقبال او آمد و فیلهایی سفید رنگ و پر از هدایا برای بازدید از او آورد و به او گفت که چگونه افراسیاب مشتاق است که او را ببیند:
ببوسید پیران سر و پای او
همان خوب چهر دلارای او
چنین گفت کای شهریار جوان
مراگر بخواب این نمودی روان
ستایش کنم پیش یزدان نخست
چو دیدم ترا روشن و تندرست
ترا چون پدر باشد افراسیاب
همه بنده باشیم زین روی آب
ز پیوستگان هست بیش از هزار
پرستندگانند با گوشوار
تو بی کام دل هیچ دم بر مزن
ترا بنده باشد همی مرد و زن
مراگر پذیری تو با پیر سر
ز بهر پرستش ببندم کمر
پژوهش تاریخ و مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش بیست و دوم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: دوران تکاپوی بارون آنسلم سالومون فن روچیلد و پسرانش در اتریش با دوران ۶۸ ساله سلطنت فرانتس جوزف مقارن است. فرانتس جوزف (۱۸۳۰-۱۹۱۶)، نامدارترین چهره خاندان هابسبورگ، در ۱۸ سالگی به سلطنت رسید و تا زمان مرگ، به مدت ۶۸ سال، امپراتور قدرتمند اتریش و پادشاه مجارستان بود. سلطنت فرانتس جوزف با انقلاب ۱۸۴۸ آغاز شد و با جنگ اول جهانی به پایان رسید. او در اواخر عمر در دیداری با تئودور روزولت، رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا، خود را واپسین پادشاه مکتب کهن خوانده است. در زمان انقلابهای ۱۸۴۸، قاره اروپا، بویژه اروپای مرکزی و شرقی که بخش مهمی از آن در قلمرو امپراتوری اتریش قرار داشت، هنوز سرزمینی بطور عمده روستایی بود. شاخص اروپای نیمه اول سده نوزدهم رشد سریع جمعیت است. در این دوران، جمعیت امپراتوری اتریش و فرانسه ۳۰ درصد افزایش یافت و رشد جمعیت در مجارستان بیشتر بود. این در حالی است که روشهای بهرهبرداری در کشاورزی همچنان ابتدایی و عقبمانده بود و فئودالها از اقتدار کهن خویش در سراسر امپراتوری هابسبورگ برخوردار بودند. در سال ۱۸۴۸، لندن، پاریس، بروکسل، رم، برلین، وین، پراگ و بوداپست تنها شهرهای بزرگ اروپا به شمار میرفتند. فرانسه و بلژیک در دوران سلطنت لویی فیلیپ و لئوپولد اول، به تأسی از انگلستان، فرایند صنعتیشدن را آغاز کرده بودند و لذا از این میان تنها لندن، پاریس و بروکسل شهرهای صنعتی تلقی میشدند. در اروپای شرقی، که کانون مهم شورشهای مردمی بود، تنها یک شهر دارای بیش از یکصد هزار نفر جمعیت وجود داشت و در سرزمینهای شمالی جبال آلپ تنها سه شهر اینچنینی بود: وین، بوداپست و پراگ. در این زمان وین ۴۰۰ هزار نفر جمعیت داشت که شمار آن نسبت به دوران ناپلئون دو برابر بود. این افزایش به دلیل رشد جمعیت در روستاها و مهاجرت روستاییان به شهرها بود و هنوز توان صنعتی اتریش در حدی نبود که این نیروی انسانی سرگردان را به خود جذب کند. به نوشته دکتر تامسون، پیش از انقلابهای ۱۸۴۸ میزان افزایش نیروی کار بیش از رشد صنعت بود و این امر منجر به کاهش ایستارهای زندگی و رواج کارهای شاق و بیکاری در شهرها میشد. پایههای صعود و اقتدار فرانتس جوزف را نه مترنیخ، بلکه آن بخش از اشرافیت سنتگرای اتریش استوار ساخت که از انحطاط امپراتوری هابسبورگ رنج میبرد و خواستار اعاده اقتدار و شوکت آن بود. پرنس فلیکس شوارزنبرگ (۱۸۰۰-۱۸۵۲) نماینده و سخنگوی این گرایش بود. شوارزنبرگ به یک خاندان بلندپایه اشرافی اتریش تعلق داشت که از سنن عمیق نظامیگری برخوردار بود. عموی او، فیلدمارشال پرنس کارل شوارزنبرگ (۱۷۷۱-۱۸۲۰) فرمانده ارتش اتریش در دوران ناپلئون است؛ هموست که در سال ۱۸۱۲ در رأس ارتش اتریش در لشکرکشی ناپلئون به روسیه شرکت کرد و هموست که در سال بعد ارتش ناپلئون را در لایپزیگ شکستی سخت داد و راه پیروزی متحدین را هموار ساخت. فلیکس شوارزنبرگ در دوران مترنیخ به وزارت خارجه پیوست و در بهار سال ۱۸۴۸ مشاور سیاسی ژنرال رادتزکی فرمانده نیروهای اتریش در ایتالیا، بود. با آغاز شورش، رادتزکی ۸۲ ساله که در میان نظامیان از محبوبیت فراوان برخوردار بود و نمادی از اقتدار اتریش انگاشته میشد، خود به سرکوب مردم ایتالیا پرداخت و شوارزنبرگ را راهی وین کرد. این پس از استعفا و فرار مترنیخ است. شوارزنبرگ در وین نقشی فعال در سرکوب مردم بدست گرفت. در ۲۱ نوامبر ۱۸۴۸، امپراتور فردیناند، در زیر فشار نظامیان، شوارزنبرگ را در سمت صدراعظم اتریش منصوب کرد. شوارزنبرگ به سرکوب شورش و اعاده نظم پرداخت و کمی بعد فردیناند نالایق را مجبور به استعفا کرد و فرانتس جوزف را بر تخت سلطنت نشاند. او در ۴ مارس ۱۸۴۹ رایشتاگ، مجلس اشراف اتریش، را منحل کرد و تمامی قدرت را در دست امپراتور، و درواقع خود، متمرکز ساخت. سپس، با حمایت نظامی نیکلای اول، تزار روسیه، به مجارستان لشکر کشید و سرکوب جنبش استقلال طلبانه این کشور را آغاز کرد. سلوک شوارزنبرگ با شورشیان مجارستان خشن و اقتدارآمیز بود و هیچگونه سازش را با سران جنبش برنتافت. بدینسان، بوسیله شوارزنبرگ دولتی مقتدر، بغایت متمرکز و نظامیگرا در وین استقرار یافت. در این زمان، الیگارشی زرسالار لندن به مداخله نظامی نیکلای اول، تزار روسیه، در اعماق قاره اروپا و پیوند آن با شوارزنبرگ به دیده خصومت مینگریست و به عکس با رهبران استقلال مجارستان همدلی داشت؛ قطعاً به این دلیل که تداوم اقتدار امپراتوری هابسبورگ در بخش مهمی از اروپای مرکزی و شرقی و اتحاد آن با نیکلای اول را نمیپسندید. علاوه بر عدم تمایل امپراتوری بریتانیا به حضور یک قدرت بزرگ رقیب در منطقه، کانونهای زرسالار اروپا نیز برای انباشت و افزایش هر چه بیشتر ثروت خود به بهمریزی ساختارهای موجود اجتماعی و سیاسی نیاز داشتند و لذا از اقدامات شوارزنبرگ خشنود نبودند. این سیاستی است که الیگارشی لندن در قبال وحدت ایتالیا و وحدت آلمان نیز پی میگرفت زیرا مایل بود از طریق ایجاد این دو قدرت منطقهای، اقتدار امپراتوری هابسبورگ محدود و مهار شود. الیگارشی زرسالار فرانکفورت، شهری که از زمان ناپلئون مرکز کنفدراسیون آلمان بود، نیز در مسئله وحدت آلمان نقشی موثر و تحریکآمیز داشت. در سال ۱۸۴۹ دربارهای پروس و ساکسونی و هانوور پیمان اتحادی را منعقد کردند که به پیمان سه پادشاه شهرت دارد. کمی بعد پارلمان فرانکفورت عنوان پادشاه آلمان را به شاه پروس اعطا کرد. در این زمان فردریک ویلهلم چهارم، پادشاه پروس (۱۸۴۰-۱۸۶۱)، با دربار انگلیس رابطه نزدیک داشت. خاندان هوهنزولرن، خاندان سلطنتی پروس، از طریق وصلت با خاندان هانوور، خاندان سلطنتی انگلیس، خویشاوند است. فردریک اول، نخستین پادشاه پروس، پس از مرگ همسر نخست از خاندان هانوور زن گرفت و این سنت ادامه یافت. پسر این دو، فردریک ویلهلم اول، پادشاه پروس (۱۷۱۳-۱۷۴۰)، در سال ۱۷۰۶ با دختر جرج اول هانوور، پادشاه انگلیس، ازدواج کرد. فردریک دوم، معروف به فردریک کبیر، حاصل این وصلت است. فردریک ویلهلم چهارم برادر ویلهلم اول، نخستین امپراتور آلمان، و عموی فردریک سوم داماد ملکه ویکتوریاست. (او برادر زن نیکلای اول، تزار روسیه، نیز بود.) در این زمان، ارنست اگوستوس، برادر جرج چهارم و عموی ملکه ویکتوریا، شاه هانوور (۱۸۳۷-۱۸۵۱) است؛ و ارنست، شاه ساکسونی (۱۸۴۴-۱۸۹۳)، نیز پسردایی و برادر شوهر ملکه ویکتوریای انگلیس. (این ارنست پسر ارنست اول و برادرزاده لئوپولد اول پادشاه بلژیک است.) بدینسان، شعار وحدت آلمان را در این زمان باید به معنای سلطه خاندان سلطنتی انگلیس و الیگارشی لندن بر بخش مهم از اروپای مرکزی انگاشت.
معهذا، شوارزنبرگ با حمایت نیکلای اول موفق به درهم شکستن این اتحاد شد و بار دیگر سلطه اتریش را بر دولتهای کوچک آلمانی برقرار کرد. در سال ۱۸۵۰ پیمان اولموتز میان اتریش و پروس منعقد شد و طی آن کنفدراسیون آلمان، به رهبری اتریش و با مرکزیت فرانکفورت، احیا گردید. این ماجرا، که به تحقیر اولموتز شهرت دارد، شکستی مدهش و توهینآمیز برای فردریک ویلهلم چهارم بود. موضع الیگارشی زرسالار بریتانیا در قبال امپراتوری هابسبورگ را در ماجرای سفر ژنرال هاینو به لندن به روشنی میتوان شناخت: ژنرال جولیوس یاکوب هاینو (۱۷۸۶-۱۸۵۳)، پسر نامشروع ویلیام نهم هسه کاسل (حامی مایر آمشل روچیلد)، است. او به خدمت دربار هابسبورگ درآمد و در زمان انقلاب مجارستان از سوی پرنس شوارزنبرگ برای سرکوب شورش به این سرزمین اعزام شد. قساوت ژنرال هاینو در مجارستان شهرت فراوان یافت. او در سال ۱۸۵۰ به انگلستان سفر کرد. در جریان این سفر، گروهی از اوباش شهر به وی حمله بردند و او به وسیله گاریکشان کارخانههای آبجوسازی بارکلی و پرکینز به شدت مضروب شد. بارکلی و پرکینز از اعضای برجسته الیگارشی کواکر اند و در آن زمان مالک بزرگترین تأسیسات آبجوسازی انگلستان بودند. به یقین، این آشوبی سازمانیافته بود و کارگران مجری فرامین روسای خود بودند. پالمرستون، وزیر امور خارجه انگلیس و عضو سرشناس کلوپ آتنائوم نیز به سود کارگران موضع گرفت و چنان تند رفت که نارضایتی ملکه ویکتوریا را برانگیخت. این در حالی است که کمی بعد پالمرستون به لویی کوشوت (۱۸۰۲- ۱۸۹۴)، رهبر فراری شورش مجارستان، در جریان سفرش به انگلیس برخوردی بسیار دوستانه کرد.
دولت انگلستان خواستار تضعیف اتریش و تجزیه امپراتوری هابسبورگ بود، ولی هوادار نابودی کامل آن نبود زیرا بر اساس دکترین پالمرستون وجود این قدرت مهم اروپایی، و نیز عثمانی، را سد دفاعی استواری در برابر توسعهطلبی روسیه بسوی غرب اروپا میانگاشت؛ روسیهای که در دوران نیکلای اول تهدیدی برای اروپای قاره تلقی میشد. در سال ۱۸۴۹ پالمرستون طی نطقی در مجلس عوام، احتمالا برای نخستین بار، مفهوم توازن قوا را به کار برد. او گفت: اتریش مهمترین عنصر در توازن نیروهای اروپایی است. اتریش در مرکز اروپا قرار دارد و سدّی است در برابر تجاوز از یکسو و تهاجم از سوی دیگر. بنظر من، استقلال و آزادیهای سیاسی اروپا به حفظ تمامیت و انسجام اتریش به عنوان یک قدرت بزرگ اروپایی وابسته است. بدینسان، در این دوران کانونهای سیاسی لندن خواستار اتریشی بودند تا بدان حد قدرتمند که مانع توسعهطلبی روسیه بسوی غرب شود و چنان مهارشده و ضعیف که نتواند خود به قدرت اصلی قاره اروپا بدل گردد. سیاستهای شوارزنبرگ مغایر با این سیاست بود. شوارزنبرگ ۵۲ ساله، کمی پس از بازگشت مترنیخ از لندن، در آوریل ۱۸۵۲ در دفتر کارش به مرگی ناگهانی درگذشت. با مرگ شوارزنبرگ، فرانتس جوزف ۲۲ ساله قدرت را بطور کامل در دست خود گرفت و حکومتی خودکامه و متمرکز را مستقر ساخت. او در رأس ایالات شاهزادگان و اشراف آلمانی را، که مستقیماً تابع وین بودند، قرار داد. قدرت اصلی در دست آلکساندر باخ، وزیر کشور، متمرکز بود. او یک نظام پلیسی گسترده و مقتدر ایجاد کرد که به رژیم باخ معروف است. فرانتس جوزف که خود را یک کاتولیک مومن میدانست، برخلاف فرانتس دوم با کلیسای واتیکان رابطه حسنه داشت. او در عین حال به پروتستانها و یهودیان نیز آزادی فراوان داد. در دوران حکومت او شبکههای گسترده راهآهن در سراسر امپراتوری هابسبورگ احداث و شالودههای صنعت جدید در این سرزمین پی ریخته شد. فرانتس جوزف در جریان جنگ کریمه سیاست بیطرفی متمایل به انگلستان و فرانسه در پیش گرفت و با این اقدام خشم نیکلای اول را، که به او در سرکوب انقلاب مجارستان یاری داده بود، برانگیخت. در جنگ سال ۱۸۵۹، حکومت ساردینی با حمایت مستقیم ناپلئون سوم و حمایت غیرمستقیم انگلستان، اتریش را از منطقه لومباردی بیرون راند و به سلطه خاندان هابسبورگ بر این بخش از ایتالیا پایان داد. در دهه بعد، به سلطه اتریش بر دولتهای محلی آلمان نیز پایان داده شد: جنگ پروس و اتریش، معروف به جنگ هفت هفتهای (ژوئن و ژوئیه ۱۸۶۶)، با پیروزی کامل پروس به پایان رسید. در این جنگ، ایتالیا متحد پروس بود. بدینسان، سال ۱۸۶۶ را باید پایان امپراتوری هابسبورگ بعنوان یک قدرت بزرگ منطقهای شمرد. این ناکامیها، و نیز تداوم شورشهای استقلالطلبانه در مجارستان، سبب شد که در سال ۱۸۶۷ فرانتس جوزف به اصلاحات سیاسی دست زند. او به مجارستان استقلال داد و علاوه بر امپراتور اتریش عنوان پادشاه مجارستان را نیز بر نام خود افزود. هر یک از این دو کشور دارای هیئت دولت و مجلس خود بودند. فرانتس جوزف ریاست هر دو دولت را به دست داشت. از این پس، در اتریش نظام سیاسی پارلمانی مستقر شد و احزاب به فعالیت پرداختند. او به اقلیتهای ملی نیز خودمختاری داد. معهذا، در این دوران نیز فرانتس جوزف به ارتش علاقه ویژه داشت و نیروهای نظامی پایگاه اصلی قدرت او به شمار میرفت. فرانتس جوزف در سال ۱۸۷۲ وارد پیمان سه امپراتور (اتریش، آلمان و روسیه) شد. او در زمان جنگ ۱۸۷۷-۱۸۷۸ روسیه و عثمانی، که به شکست عثمانی انجامید، به حمایت غیررسمی از روسیه پرداخت و در نتیجه در کنگره برلین (ژوئن- ژوئیه ۱۸۷۸) منطقه بوسنی- هرزگوین به اتریش داده شد. نتایج کنگره برلین روسیه را از قدرتهای غربی آزرده ساخت. در سال ۱۸۷۹، بیسمارک، صدراعظم آلمان، یک پیمان دفاعی سرّی برای مقابله با تهاجم احتمالی روسیه به آلمان با اتریش منعقد کرد. از آن پس، این پیمان به شالوده سیاست خارجی فرانتس جوزف بدل شد و او تا زمان مرگ بطور جدی به آن وفادار ماند. بعدها ایتالیا (۱۸۸۲) و رومانی (۱۸۸۳) نیز به این پیمان پیوستند. معهذا، فرانتس جوزف میکوشید تا روابط حسنه خود را با روسیه محفوظ دارد. او در سال ۱۸۹۷ به سنپطرزبورگ سفر کرد و با دولت روسیه به توافق هایی در مسئله بالکان رسید. ولی سرانجام بر سر مسئله صربستان میان روسیه و اتریش اختلاف پدید شد. در سالهای ۱۸۸۱-۱۸۸۹ صربستان متحد اتریش به شمار میرفت، ولی بتدریج، بویژه از سال ۱۹۰۳، بسوی روسیه گرایش یافت. در این دوران فرانتس جوزف مدافع سیاستی صلحجویانه بود، ولی سرانجام وزرایش او را قانع کردند که تنها راه برای پایان دادن به تحریکات صربها توسل به حربه نظامی است. در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۴ فرانتس فردیناند، برادرزاده و ولیعهد فرانتس جوزف، بوسیله یک دانشجوی صرب در سارایوو به قتل رسید و فرانتس جوزف برای تنبیه صربها به این سرزمین لشکر کشید. این حادثه منجر به جنگ اول جهانی شد. فرانتس جوزف در نیمه جنگ، در ۲۱ نوامبر ۱۹۱۶، در کاخ خود درگذشت. دایرةالمعارف آمریکانا فرانتس جوزف را پادشاهی متکی بر اقتدار فردی خود و مورد احترام فراوان مردمش توصیف کرده است. فرانتس جوزف به رغم دوران طولانی سلطنت و برخورداری از قدرت فراوان، در زندگی فردی سعادتمند نبود. او در سال ۱۸۵۴ با یکی از خویشانش، پرنسس الیزابت باواریا، ازدواج کرد و به او عشق میورزید ولی زندگی خانوادگی آنان به دلیل دسیسه های مادر ملکه به تیرگی گرایید. در سال ۱۸۶۷ برادرش، ماکزیمیلیان، بدست شورشیان مکزیک به قتل رسید. در سال ۱۸۸۹ پسرش، رودلف، خودکشی کرد. همسر فرانتس جوزف نیز در سال ۱۸۹۸ بدست یک آنارشیست ایتالیایی به قتل رسید. و سرانجام برادرزاده و دومین ولیعهد فرانتس جوزف بدست صربها کشته شد. او در اواخر عمر عاشق هنرپیشهای بنام کاترین شرات شد و اوقات اندوهبار خود را غالبا به تنهایی و با شکار در کوههای آلپ میگذرانید. در دوران سلطنت فرانتس جوزف، بجز دوران اقتدار شوارزنبرگ (در منابع موجود اشارهای دال بر رابطه نزدیک شوارزنبرگ با الیگارشی یهودی اروپا مندرج نیست)، رابطه روچیلدها با خاندان هابسبورگ تداوم داشت. هرچند گنتس و ماری لوئیز، دو حامی نامدار روچیلدها، در این زمان زنده نبودند، ولی مترنیخ بازنشسته در سالهای ۱۸۵۱-۱۸۵۹ زنده و بانفوذ بود و چون گذشته با روچیلدها و سایر اعضای الیگارشی یهودی پیوند داشت. پس از او پسرش، ریچارد، و دخترش، پائولین، این رابطه را تداوم بخشیدند. پرنسس پائولین مترنیخ پایگاه استوار زرسالاران یهودی در دربار هابسبورگ به شمار میرفت تا بدانجا که به بانوی حامی یهودیان شهرت یافت. الفری مینویسد به یُمن حمایت پائولین تمامی درها به روی روچیلدها گشوده بود. به تبع چنین پیوندهایی، در دوران فرانتس جوزف نیز روچیلدها همچنان متنفذ ترین بانکدار امپراتوری اتریش بودند. به نوشته مورتون، فرانتس جوزف در تمامی مراسم روچیلدها، عزا و عروسی، بوسیله ارسال تسلیت یا تبریک، شرکت میکرد. در سال ۱۸۸۷ به روچیلدهای وین عنوان درباری اعطا شد و از آن پس آنان در مراسم خصوصی دربار هابسبورگ نیز حضور داشتند. نوع رابطه روچیلدها با خاندان هابسبورگ در اواخر سده نوزدهم را در دو نمونه زیر میتوان دریافت: رودلف، تنها پسر و ولیعهد فرانتس جوزف، از اواخر دهه ۱۸۷۰ پیوندی نزدیک و صمیمانه با روچیلدها داشت. آنتونی الفری سرآغاز این رابطه را سفر سال ۱۸۶۹ ادوارد، ولیعهد انگلستان، به وین میداند و در این سفر بود که او برای نخستین بار با رودلف یازده ساله آشنا شد. رودلف زمانیکه در سال ۱۸۷۸ برای نخستین بار به لندن سفر کرد، جوانی ۲۰ ساله بود. در این سفر یهودیان دربار ولیعهد انگلستان معاشران و میهمانداران او بودند و در همین سفر بود که فردیناند، پسر دوم بارون آنسلم روچیلد، به افتخار رودلف ضیافت رقصی ترتیب داد. به تعبیر الفری، دایی اروپا (کنایه از ادوارد) بر این جوان هرزه در یک زمینه تأثیری عمیق بر جای نهاد و آن علاقه به اربابان ثروت بود. بدینسان، ولیعهد اتریش نیز، چون ولیعهد انگلستان، به جرگه دوستان روچیلدها پیوست. در حلقه خصوصی دوستان بارون ناتانیل روچیلد وین یک زن زیبارو و جاهطلب بنام بارونس ماری وتزرا حضور داشت. او با رودلف آشنا شد و از سال ۱۸۸۸ به معشوقه او بدل گردید. رودلف سخت شیفته این زن شد و تصمیم به ازدواج با او گرفت. نامهای به پاپ نوشت و خواستار طلاق همسرش (دختر لئوپولد دوم پادشاه بلژیک) شد. پاپ این نامه را برای فرانتس جوزف فرستاد. امپراتور عبوس و خشک، که تمامی اوقات خود را وقف کارش کرده بود، پس از دعوایی سخت به رودلف دستور داد از معشوقهاش جدا شود. رودلف برای فرار از پدر مدتی بهمراه ادوارد، ولیعهد انگلستان، به شکار خرس و گوزن در رومانی و استیریا (منطقهای در جنوب یوگسلاوی) رفت. او سه ماه بعد ابتدا با تفنگ معشوقهاش را کشت و سپس به زندگی خود پایان داد. خبر این حادثه بوسیله کارکنان کمپانی راهآهن روچیلدها به وین رسید و سالومون آلبرت روچیلد آن را به اطلاع دربار رسانید. رودلف در زمان خودکشی به شدت بدهکار بود. آخرین بدهی او مبلغ یکصد هزار گولدنی است که در اول ژانویه ۱۸۸۹ (سی روز پیش از مرگش) از بارون موریس دو هرش، زرسالار نامدار یهودی، قرض کرد. او ۶۰ هزار گولدن از این پول را برای معشوقه قدیمیاش، میزی کاسپر فرستاد تا با آن خانهای بخرد؛ بهمراه نامهای سوزناک که در آن از وی وداع کرده بود. گرایشهای سیاسی رودلف را نیز قاعدتاً باید متأثر از رابطه نزدیک او با دربار ولیعهد انگلیس و یهودیان آن دانست. رودلف جوانی احساساتی و دارای ذوق ادبی بود و به مطالعه و ادبیات علاقمند. وی بتدریج به ابراز نظریاتی تند علیه کلیسای کاتولیک پرداخت و نخستین تعارضهای فکری او و پدرش در این زمینه آغاز شد. در عرصه مسایل سیاسی رودلف به حمایت از جداییطلبان مجارستان برخاست و این امر نیز امپراتور را به خشم آورد تا بدانجا که هرگونه مشارکت او در امور دولتی را ممنوع کرد. زندگی آشفته و فرجام شوم رودلف، به پیوند یهودیان با خاندان هابسبورگ خللی وارد نساخت. درست نُه ماه بعد، در یک حادثه مدهش دیگر، بار دیگر تاریخ خاندان هابسبورگ با نام روچیلدها آمیخته شد. جولی روچیلد دختر بزرگ بارون آنسلم روچیلد وین است که در سال ۱۸۵۰ با بارون آدولف روچیلد (۱۸۲۳-۱۹۰۰)، دومین پسر کارل مایر روچیلد ناپل، ازدواج کرد. او دوست صمیمی امپراتریس الیزابت، همسر فرانتس جوزف بود. جولی و آدولف بخشی از اوقات خود را در پاریس و بخش دیگر را در کاخ خویش در کناره یکی از دریاچههای ژنو میگذرانیدند. این مکانی است که الیزابت ناآرام و افسرده، برای گریز از زندگی تیره خود، بویژه پس از سرنوشت تراژیک تنها پسرش، گاه به آن پناه میبرد. ملکه اتریش در سپتامبر ۱۸۹۸ طبق روال گذشته بطور ناشناس به ژنو رفت و بعنوان یک فرد عادی در هتلی اقامت گزید. او در ۹ سپتامبر در ویلای بارونس روچیلد میهمان بود و در حوالی ساعت ده شب به محل اقامتش بازگشت. فردای آن روز، الیزابت تیرهبخت در حال خروج از هتل مورد حمله یک آنارشیست ایتالیایی بنام لوچنی قرار گرفت و با ضربات کارد وی به قتل رسید.
روچیلدها و تهاجم الیگارشی لندن: اتحاد مقدس که در کوران ستیز با ناپلئون شکل گرفت، دیری نپایید و از اوایل دهه ۱۸۲۰ تعارض منافع الیگارشی لندن و دولت بریتانیا با متحدین پیشین، و در رأس آن روسیه و اتریش، آشکار شد. این آرایش جدید، نیروهای سیاسی اروپا را به دو جبهه ارتجاع و لیبرال تقسیم کرد. الیگارشی زرسالار لندن، و به تبع آن دولت انگلستان، در رأس جبهه دوم جای داشت و به دلیل نقش بسیار موثرش در حوادث این دوران به عنوان مدافع نیروهای سیاسی استقلال طلب و لیبرال در یونان، ایتالیا، مجارستان، اسپانیا، و آمریکای جنوبی شناخته میشد. این در حالی است که دقیقاً در همین زمان، الیگارشی زرسالار مستقر در بریتانیا با حدّت و شدت در کار توسعه امپراتوری خود در مشرق زمین بود. دهه ۱۸۲۰ مصادف است با دوران فرمانفرمایی لرد فرانسیس هستینگز (۱۸۱۳-۱۸۲۳) و لرد ویلیام امهرست (لرد امهرست فوق الذکر برادرزاده فیلدمارشال جفری امهرست Amherst است و خود دوست نزدیک جرج کانینگ بود. ژنرال جفری امهرست از نزدیکان ویلیام پیت بزرگ بود. در سال ١٧٥٨ به دستور پیت برای جنگ با فرانسه عازم کانادا شد، به سرکوب وحشیانه سرخپوستان دست زد و در سالهای ١٧٦٣-١٧٦٠ در مقام فرمانفرمای کل بریتانیا در آمریکای شمالی جای گرفت) (۱۸۲۳-۱۸۲۸) در هند. این سالها، بعنوان دوران اوجگیری تکاپوی کمپانیهای انگلیسی و آمریکایی قاچاق تریاک و افزایش چشمگیر صدور این کالای بسیار سودآور به چین نیز شناخته میشود. در سال ۱۸۲۰ سالیانه حدود چهار هزار صندوق تریاک به چین صادر میشد که در سال ۱۸۳۰ به بیست هزار صندوق رسید. در سال ۱۸۲۰ در چین حدود ۲۶۰ هزار معتاد به تریاک وجود داشت که در سال ۱۸۳۰ به بیش از یک میلیون نفر رسید. بدینسان، این آزادیخواهی انگلیسی را تنها باید پوششی دانست برای یورش بزرگ زرسالاری مقتدر و مهاجم لندن به قلمرو قدرتهای رقیب؛ قدرتهایی که اینک اروپای کهنه تلقی میشدند. علاوه بر روسیه و عثمانی، اتریش هابسبورگ و فرانسه و اسپانیای بوربن نیز به این نظم کهنه تعلق داشتند. معمولاً، دوران وزارت خارجه جرج کانینگ در انگلستان (۱۸۲۲-۱۸۲۷)، از حزب توری سرآغاز این جدایی انگاشته میشود؛ شخصیتی لیبرال که در تاریخنگاری اروپا آنتیتز مترنیخ مرتجع انگاشته میشود. از این زمان است که لندن با حمایت از استقلالطلبان ایتالیا راه خود را از وین جدا کرد و سیاستی تهاجمی را علیه مواضع ارتجاع اروپا در پیش گرفت. این سیاست در شبه جزیره ایبری به صورت حمایت از اپوزیسیون لیبرال و در آمریکای جنوبی با حمایت از شورش الیگارشی مستعمرات علیه سلطه دربارهای اسپانیا و پرتغال تجلی یافت. سیاست لندن در آمریکای لاتین با مواضع الیگارشی آمریکا انطباق کامل داشت که در دکترین جیمز مونروئه رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا (۱۸۱۷-۱۸۲۵)، بیان میشد: آمریکا مال آمریکاییان است! توجه کنیم که مونروئه در نطق معروف خود در کنگره ایالات متحده آمریکا (دسامبر ۱۸۲۳) نیروی دریایی بریتانیا را بعنوان پشتوانه قدرتمند تحقق سیاست دستها از آمریکای جنوبی کوتاه مطرح کرد. بدینسان، در دهههای ۱۸۲۰ و ۱۸۳۰ و با حمایت انگلستان و ایالات متحده آمریکا، بر ویرانه امپراتوریهای مستعمراتی اسپانیا و پرتغال در آمریکای لاتین دولتهای مستقل ونزوئلا، برزیل، آرژانتین، کلمبیا، مکزیک، بولیوی، شیلی، اکوادور، پاراگوئه و پرو تأسیس شد. کانینگ این سیاست را دعوت از دنیای نو برای اصلاح نظم کهنه میخواند. جمله معروف او این است: من دنیای نو را برای اصلاح نظم کهنه فراخواندم. کانینگ جمله معروف دیگری نیز دارد که در آن بیپرده هدف از سیاست خویش را آزاد کردن و انگلیسی کردن آمریکای لاتین خوانده است. مکاتبات دولتی متعدد دیگری نیز موجود است که اهداف این سیاست را آشکارا بیان میکند. برای نمونه، شارژدافر انگلیس در برزیل طی نامهای هدف حمایت لندن از استقلال مستعمرات آمریکایی اسپانیا و پرتغال را تبدیل آنان به شِبه مستعمرات بریتانیای کبیر خوانده است. چنین است که در پی تحقق دنیای نو آقای کانینگ، سیل سرمایههای انگلیسی به این منطقه سرازیر شد و در سال ۱۸۵۰ بریتانیا را به شریک اصلی تجاری آمریکای جنوبی بدل ساخت. کاین و هاپکینز داراییهای انگلیسیها در آمریکای لاتین را در سال ۱۸۶۵ معادل ۸۱ میلیون پوند ارزیابی میکنند که در سال ۱۹۱۳ به ۱۸۰/۱ میلیارد پوند رسید. این رقم برابر با ۲۵ درصد کل داراییهای ماوراء بحار زرسالاران مستقر در انگلیس در زمان فوق است. جرج کانینگ (۱۷۷۰-۱۸۲۷) به خانوادهای گمنام تعلق دارد که پیشینهی آن چندان شناخته نیست. رولو مولف زندگینامه او، در مقاله بیش از حد ستایشآمیز خود در دایرةالمعارف آمریکانا، مدعی است که وی در فقر زاده شد. معهذا، همو ادامه میدهد که کانینگ به خرج پدر بزرگش تحصیلات خود را در دبیرستان اتون و کالج کریست چرچ دانشگاه آکسفورد، عالیترین مدارس و کالجهای اشرافی انگلستان، به پایان برد. الن پالمر عموی جرج کانینگ، پدر سِر استراتفورد کانینگ، را یک تاجر لندنی معرفی کرده است. رویستون پایک نیای خاندان کانینگ را یک انگلیسی میداند که در اوایل سده هفدهم به منطقه اولستر (ایرلند) مهاجرت کرد. بهرروی، نخستین فرد شناخته شده این خاندان فردی بنام استراتفورد کانینگ است که در حوالی نیمه سده هیجدهم در ایرلند میزیست و مردی زمخت و خشن بود. او دارای سه پسر است. بزرگترین آنان، که در لندن ساکن شد و به تجارت شراب اشتغال داشت، پدر جرج کانینگ است. جرج کانینگ در کودکی پدر را از دست داد و مادرش، که هنرپیشه بود، چند بار ازدواج کرد. بدینسان، کانینگ از هشت سالگی بوسیله عمویش بزرگ شد. به نوشته پایک، پس از پایان تحصیلات، در سال ۱۷۹۲ طی نامهای تقاضای دیدار با ویلیام پیت را کرد و نخستوزیر انگلستان به دوستانهترین شکل او را در کاخ نخست وزیری پذیرفت. از آن پس، کانینگ به هوادار سرسخت پیت بدل شد. این آشنایی بیسابقه و رومانتیک نیز پذیرفتنی نیست. بیشک، پیوندهایی میان خانواده کانینگ و محافل مرتبط با پیت در کار بود که او کانینگ ۲۲ ساله را چنین گرم به حضور پذیرفت. کمی بعد (ژوئیه ۱۷۹۳) کانینگ با حمایت ویلیام پیت نماینده مجلس عوام شد. این سرآغاز ارتقاء سریع کانینگ در هرم دولتی بریتانیاست. در سال ۱۷۹۶، ویلیام پیت، کانینگ ۲۶ ساله را در سمت معاون وزارت امور خارجه گمارد و او به مدت سه سال در این سمت بود. کانینگ در سال ۱۸۰۰ با دختر سرلشکر جان اسکات ازدواج کرد و صاحب یکصد هزار پوند ثروت همسرش شد. این ازدواج کانینگ را به محافل عالی اشرافی انگلستان نیز مربوط کرد زیرا خواهر زنش همسر وارث دوک پورتلند، از رهبران حزب توری و نخستوزیر انگلیس (۱۷۸۳، ۱۸۰۷-۱۸۰۹) بود. کانینگ در دولت جدید ویلیام پیت (۱۸۰۴) خزانهدار کل نیروی دریایی شد و در سالهای ۱۸۰۷-۱۸۰۹ بعنوان وزیر امور خارجه به دولت خویشاوندش دوک پورتلند راه یافت. او در این دوره از وزارتش، در تداوم راه ویلیام پیت متوفی، هوادار پرشور و ناآرام جنگ با ناپلئون بود و از سرسختترین حامیان انتصاب آرتور ولزلی (ولینگتون) در سمت فرمانده نیروهای انگلیس در شبه جزیره ایبری. در این دوران کار او به نزاع و دوئل با لرد کاستلریگ (۱۷۶۹- ۱۸۲۲)، وزیر جنگ آن روز و وزیر خارجه بعدی، کشید و این به سقوط اعتبار سیاسی وی و کنارهگیری طولانیش از کابینه انجامید. کانینگ هفت سال بعد (۱۸۱۶-۱۸۲۱) در سمت ریاست هیئت نظارت بر امور هندوستان جای گرفت. این همان نهادی است که بعدها به وزارت امور هندوستان بدل شد. وی سرانجام بار دیگر (۱۸۲۲) در دولت حزب توری به ریاست ارل لیورپول در مسند وزارت امور خارجه جای گرفت و این بار با اقتدار تمام سیاست کانونهای حامی خود را پیش برد. به نوشته پایک، کانینگ در سیاست خارجی لیبرال و در سیاست داخلی مرتجعی سرسخت بود و از اقدامات سرکوبگرانه لرد لیورپول علیه مردم بریتانیا و ایرلند به شدت حمایت میکرد. معهذا، همو مدافع شورشیان یونان علیه حاکمیت عثمانی و شورشیان آمریکای جنوبی علیه سلطه اسپانیا بود و تا بدانجا این سیاست را پیش برد که از او بعنوان ناجی یونان و آمریکای جنوبی یاد میکنند. کانینگ پیش از مرگ به مدت ۱۰۰ روز نخستوزیر انگلستان بود. جرج کانینگ پدر ارل چارلز جان کانینگ (۱۸۱۲-۱۸۶۲)، فرمانفرمای هند (۲۹ فوریه ۱۸۵۶-۱۸ مارس ۱۸۶۲) در دوران پس از جنگ کریمه و اولین نایبالسلطنه ملکه/ پادشاه انگلستان در هند است. این لرد کانینگ همان کسی است که در نوامبر ۱۸۵۶م./ صفر ۱۲۷۳ق. به ایران اعلان جنگ کرد، جیمز اوترام را راهی بوشهر نمود و ماجرایی را پدید ساخت که بوسیله لرد کاولی (سِر هنری ولزلی)، برادرزاده ریچارد ولزلی و ولینگتون، در پاریس به سود انگلستان فیصله یافت. برخی از مهمترین تحولات شبه قاره هند -مانند اشغال بقایای سرزمین اود و انضمام آن به مستملکات انگلستان، انقلاب بزرگ هندوستان و خلع رسمی سلطنت آلبابر، انحلال کمپانی هند شرقی و انتقال قدرت سیاسی هند از کمپانی به دربار و دولت بریتانیا، آغاز جنگ داخلی آمریکا و رونق بیسابقه بازار پنبه هند- در زمان فرمانفرمایی کانینگ رخ داد. در اواخر دوران فرمانفرمایی او، همسرش، دختر لرد استوارت دو روتسای در هند درگذشت و خود او نیز کمی پس از بازگشت به انگلستان در اثر بیماری جان سپرد. احتمالا ژنرال جان اسکات، پدر زن جرج کانینگ و پدر بزرگ لرد کانینگ هند، به خاندان معروف اسکات، از کارگزاران سرشناس کمپانی هند شرقی، تعلق دارد. در سدههای هیجدهم و نوزدهم اسکاتهای متعددی را در صفوف کارگزاران سیاسی و نظامی کمپانی در هند میشناسیم که تعدادی از آنان به درجه ژنرالی رسیدند. جاناتان اسکات (۱۷۵۴-۱۸۲۹)، شرق شناس برجسته کمپانی هند شرقی، از این خانواده است. او در سال ۱۷۷۸ منشی فارسی وارن هستینگز بود و در همین دوران در زمره بنیانگذاران انجمن آسیایی بنگال جای گرفت. در سال ۱۷۸۵ به انگلستان بازگشت و به مطالعات شرقشناسی و تدریس زبانهای شرقی در کالج هیلیبوری پرداخت. از آثار او باید به ترجمه تاریخ فرشته (در تاریخ دکن) و هزارویکشب اشاره کرد. اقتدار جرج کانینگ در انگلستان و آغاز تکاپوی فعال او به سود فروپاشی نظم کهنه، دقیقاً مقارن با آغاز سلطه دکتر نایتون بر جرج چهارم، پادشاه بیمار انگلستان، و ظهور پدیده یهودی و دکتر در تاریخ بریتانیاست که پیشتر درباره آن سخن گفتهایم.
الیگارشی زرسالار بریتانیا برای به چرخش درآوردن سرمایه عظیمی که طی دو سده از طریق غارت ماوراء بحار انباشته بود، به این تحول نیاز داشت. بدینسان، موجی تبآلود سیاست و اقتصاد و فرهنگ انگلستان را فراگرفت. همانگونه که کارشناسان انگلیسی سخت در تکاپوی نگارش قانون اساسی برای دولتهای تازه استقلالیافته آمریکای لاتین بودند، و همپای تلاش میسیونرهای انگلیسی برای تبدیل مشرکان این سرزمین ها به پروتستانهایی مومن، موجی سیلآسا از سرمایه نیز بسوی معادن آمریکای جنوبی سرازیر شد. به نوشته اوگن کورتی: در پایان سال ۱۸۲۴، تکاپویی تبآلود بازار بورس لندن را فراگرفت. کمپانیها مانند قارچ از زمین میرویید و میلیونها پوند نقد به جریان میافتاد. تقریباً تمامی موسسات اصلی لندن در این تکاپو مشارکت داشتند. این آش چنان داغ بود که دهان طباخ خود را سوزاند. رونق مالی ۱۸۲۴ بحران سهمگین سال ۱۸۲۵ را پدید ساخت. در این زمان بود که دولت انگلستان برای نجات خود از ورشکستگی بوسیله ولینگتون از ناتان روچیلد استمداد طلبید و تنها با حمایت مالی روچیلدها و تزریق نقدینگی ایشان به بانک انگلستان بود که به بحران فوق پایان داده شد. دهه ۱۸۲۰ بعنوان دوران پیدایش و گسترش سازمانهای مخفی در اروپا نیز شناخته میشود؛ و عجیب اینجاست که این سازمانها همه در سرزمینهایی پدید شدند که آماج تهاجم الیگارشی زرسالار مستقر در لندن بود: یونان، ایتالیا و جنوب فرانسه، اسپانیا، آمریکای جنوبی و عثمانی.
بر اساس کارکرد این سازمانها و زندگینامه و گرایش های سیاسی گردانندگان آنها، میتوان بر این نظریه پای فشرد که درست از همان زمان که جرج کانینگ با حربه دیپلماسی بریتانیا سیاست استقرار جهان نو را آغاز کرد، گروهی مرموز با سرمایهگذاری در سازمانهای مخفی توطئهگر با حدت و شدت راه فروپاشی نظم کهنه را از درون این کشورها پی گرفتند. از مهمترین این سازمانها، که نقشی موثر در تجدید ساختار اروپای سده نوزدهم ایفا کردند، باید به کاربوناری، مافیا و کامورا اشاره کرد. کاربوناری (برافروزندگان زغال) نامدارترین سازمان توطئهگر سیاسی سده نوزدهم است که در دهه ۱۸۲۰ فعالیت خود را به شکلی گسترده در شبه جزیره ایتالیا و فرانسه آغاز کرد و در دهه ۱۸۳۰ شبکههای مخفی خویش را در سراسر اروپا گسترد. دسیسههای این سازمان علیه حکومت بوربنها تا بدانجا بود که در سال ۱۸۲۱، در پی شورشی که در فرانسه پدید ساخت، لویی هیجدهم فعالیت آن را ممنوع اعلام کرد و برای اعضای آن مجازاتهای سخت قائل شد. معمولاً از لرد بایرون انگلیسی، مارکیز لافایت و لویی بناپارت فرانسوی، و جوزپه مازینی ایتالیایی به عنوان اعضای برجسته کاربوناری نام برده میشود. جرج گوردون بایرون، بارون بایرون ششم (۱۷۸۸-۱۸۲۴)، شاعر نامدار انگلیسی، به خانوادهای تعلق دارد که از سال ۱۶۴۳ دارای عنوان بارون اند. امروزه، آقای رابرت جیمز بایرون ۴۸ ساله، سیزدهمین بارون این خاندان، در لندن، حی و حاضر است؛ شریک کمپانی هولمن فنویک است و ساکن خیابان لویدز! پدر جرج بایرون، ناخدا جک، معروف به جک دیوانه ثروت خود را از طریق ماجراجوییهای ماوراء بحار اندوخت و بایرون تحصیلات خویش را در دبیرستان اشرافی هارو به پایان برد. از اوایل دهه ۱۸۲۰ و مقارن با شورش یونان، بایرون، بهمراه شاتوبریان فرانسوی، به مروجین اصلی فرهنگ یوناندوستی (هلنوفیلی) در محافل سیاسی و روشنفکری اروپا بدل شدند و بدینسان موجی گسترده از همدردی را به سود شورشیان یونانی برانگیختند. لرد بایرون خود از رهبران کمیته حمایت از یونان بود که برای جلب افکار عمومی انگلیس به سود شورشیان یونان در لندن برپا شد. او در ژوئیه ۱۸۲۳ از سوی این کمیته به یونان رفت و در جبهههای جنگ علیه عثمانی در کنار شاهزاده ماوروکورداتوس یونانی (نخستوزیر بعدی یونان) حضور یافت. فرانسوا شاتوبریان (۱۷۶۸- ۱۸۴۸)، ادیب شهیر فرانسوی، نیز از فعالین ضد ناپلئون بود. به این دلیل، پس از اعاده سلطنت بوربنها، لویی هیجدهم عنوان اشرافی ویسکونت به وی اعطا کرد و او را بعنوان سفیر خود به برلین و سپس به لندن فرستاد. شاتوبریان در سالهای ۱۸۲۳-۱۸۲۴ وزیر خارجه لویی هیجدهم بود. در مسئله یونان، از آنجا که سخن بر سر غارت مردهریگ عثمانی بود، در میان قدرتهای اروپایی اختلاف جدی در کار نبود و لذا سیاست الیگارشی لندن به سادگی پیش رفت. مضافاً اینکه کارگردان اصلی این ماجرا ولینگتون بود که با دربارهای وین و پاریس رابطه شخصی نزدیک داشت. رابطه ولینگتون با نیکلای اول، تزار جدید روسیه، چنان نزدیک بود که پس از مرگ آلکساندر اول (اول دسامبر ۱۸۲۵)، دربار بریتانیا برای تبریک صعود تزار جدید وی را بعنوان سفیر ویژه خود راهی روسیه کرد. فرانک برایت این انتخاب را خردمندی بزرگ کانینگ، وزیر خارجه وقت، میداند. سرانجام، در دوران نخستوزیری ولینگتون، سه قدرت بزرگ اروپا (انگلستان، فرانسه و روسیه) متحداً علیه عثمانی وارد جنگ شدند. پس از تهاجم ناوگانهای آنان به بنادر عثمانی، این دولت در پیمان آدریانوپول (سپتامبر ۱۸۲۹) استقلال یونان را به رسمیت شناخت. سلطنت این دولت نوپدید نخست به پرنس لئوپولد ساکس کوبورگ، داماد ناکام جرج چهارم و پادشاه بعدی بلژیک، پیشنهاد شد (مه ۱۸۳۰) و زمانیکه او نپذیرفت، در سال ۱۸۳۲ یک شاهزاده ۱۸ ساله آلمانی (از خاندان حکمرانان باواریا) بنام اوتوی اول در رأس سلطنت یونان گمارده شد. در تداوم میراث لرد بایرون و شاتوبریان، داستانهای جنگ یونان موج خود را در ادبیات معاصر اروپا پدید ساخت و یوناندوستی، و به تبع آن نفرت از ترکها و مسلمانان وحشی، را رواجی گسترده داد. از معروفترین نمونههای جدید این موج ادبی، باید به برخی رمانهای نیکوس کازانتزاکیس (۱۸۸۳-۱۹۵۷)، نویسنده بزرگ یونانی، اشاره کرد. کاربوناری تنها یک سازمان مخفی سیاسی نبود، یک طریقت خاص نیز شمرده میشد با ساختار و مناسکی کاملاً شبیه به سازمانهای ماسونی تا بدانجا که آن را شاخهای از فراماسونری میشناسند. منابع رسمی ماسونی هرچند به دلیل نقش توطئهگرانه این سازمان منکر پیوند آن با فراماسونری هستند، ولی اذعان دارند که هم لویی بناپارت و هم مازینی ماسون های بلندپایه بودند. ماکی و کویل، ماسونهای درجه سی و سوم، در دایرةالمعارفهای ماسونی خود معترفاند که مازینی و بیشتر پیروان او ماسون بودند و مازینی استاد اعظم نهادهای ماسونی ایتالیا بود. به نوشته فرک گولد، گاریبالدی نیز فراماسون و از سال ۱۸۶۰ استاد اعظم ماسونی ایتالیا بود. در تاریخ گولد نامی از مازینی مندرج نیست! مافیا و کامورا همزمان با کاربوناری در پادشاهی ناپل، مرکز تکاپوی کارل مایر روچیلد پدید شدند. گفته میشود مافیا در اصل گروه های راهزنی بود که در دوران جنگهای ناپلئونی در جزیره سیسیل پدید شد و پس از ناپلئون دامنه فعالیت خود را به سراسر ایتالیا گسترش داد. (سیسیل در قلمرو پادشاهی ناپل بود) ظاهراً کامورا بوسیله زندانیان فراری در ناپل بنیان نهاده شد. به نوشته هنری کویل، این سازمان از حمایت اشراف و دولتمردان برخوردار بود و در عملیات غیرقانونی، بویژه قاچاق، مشارکت فعال داشت. تجار از اعضای این سازمان حمایت میکردند و پلیس نیز کاری به کارشان نداشت. واژه کامورا، چون مافیا، به معنی دارودسته اشرار (گنگ) است. در نیمه اول سده نوزدهم واژههای مافیا و کامورا در منابع ایتالیایی دیده نمیشود. برای اولین بار، در نیمه دوم سده نوزدهم دو واژه فوق به فرهنگ های ایتالیایی وارد شد. بدینسان، این فرضیه کاملاً محتمل و معقول است که هسته اولیه مافیا و کامورا در دوران عملیات مالی- اطلاعاتی ناتان روچیلد و جان چارلز هریس علیه ناپلئون شکل گرفته و پس از پایان جنگهای ناپلئونی، به سود سیاستها و منافع حامیانش، به حیات خود ادامه داده است. به نوشته سالوادوری اولین نشانههای حضور سازمان سرّی کاربوناری به سال ۱۸۰۶ و پس از اشغال ناپل بوسیله ناپلئون میرسد. در این زمان، سازمان فوق کانون تکاپوی پنهان اشراف و تجار ناپل علیه حکومت ناپلئون بود. به نوشته ماکی، دستجات مسلح کاربوناری در سال ۱۸۱۴ ابزار موثری در خدمت پادشاه ناپل برای اخراج نیروهای فرانسوی از این منطقه بودند. پروفسور تامسون زمان تأسیس سازمان کاربوناری را سال ۱۸۱۰ و هدف از تأسیس آن را مبارزه علیه سلطه ناپلئون میداند. اعضای کاربوناری به شدت مخالف کلیسا بودند ولی به خدا، که آن را استاد اعظم جهان مینامیدند، اعتقاد داشتند. تکاپو بر ضد کلیسای کاتولیک رم در دوران پاپ لئو دوازدهم (۱۸۲۳-۱۸۲۹) و پاپ لئو سیزدهم (۱۸۷۸-۱۹۰۳) در اوج خود بود و سه سازمان کاربوناری، مافیا و کامورا در این جبهه، که رهبری آن با فراماسونها و زرسالاران یهودی انگاشته میشد، سهمی بسزا داشتند. کلیسای کاتولیک از سال ۱۸۲۹ به مقابله با تهاجم ماسونها برخاست و پاپهای مختلف بارها و بارها فرمانهایی علیه فراماسونری صادر کردند. برای نمونه، پاپ لئو سیزدهم از سال ۱۸۸۲ تا سال ۱۹۰۲ چهار بار علیه فراماسونری بیانیه صادر کرد. شدت تکاپوی سه سازمان کاربوناری، مافیا و کامورا علیه کلیسای کاتولیک و اشتهار آنان به پیوند با فراماسونری و الیگارشی یهودی تا بدانجا بود که پاپ طی اعلامیه هایی از آنها نیز بعنوان اعضای جبهه شیطانی علیه مسیحیت یاد کرد. اوج تکاپوی کامورا در دهه ۱۸۳۰ و در ایتالیاست. در این دوران، سازمان فوق شبکه وسیعی از قاچاقچیان، صاحبان قمارخانهها، گدایان و فاحشهها، و نیز زمینداران و مغازهداران، را زیر پوشش خود داشت. پلیس پادشاهی ناپل نه تنها مزاحم عملیات کامورا نمیشد بلکه گاه از آن در جهت اهداف خود بهره میبرد. ولی با وحدت ایتالیا در سال ۱۸۶۱ مقامات ایتالیایی تصمیم به سرکوب آن گرفتند. در سالهای ۱۸۶۲، ۱۸۶۴، ۱۸۷۴ و ۱۸۸۳ موج وسیعی از دستگیری اعضای کامورا رخ داد و پس از سال ۱۸۸۳ موجودیت این سازمان پایان یافت. از این پس، مافیا به تنها سازمان مخفی تبهکاری در جنوب اروپا بدل شد. در اوایل سده بیستم، این سازمان شاخههای خود را در ایالات متحده آمریکا و برخی کشورهای دیگر، به ویژه در آسیای جنوب شرقی و آمریکای جنوبی، گسترد. امروزه مافیا نامی شناختهشده در سراسر جهان است. در آمریکای جنوبی نیز وضع به همین گونه است. اطلس تاریخ جهان پنگوئن، فراماسونری را بعنوان مادر معنوی انقلابهای آمریکای جنوبی عنوان میکند و میافزاید فراماسونری آمریکای جنوبی بوسیله فرانسیسکو دو میراندا در ونزوئلا تأسیس شد و شبکههای آن به سرعت سراسر قاره را فرا گرفت.
فرانسیسکو میراندا (۱۷۵۶-۱۸۱۶)، که در تاریخنگاری غرب بعنوان طراح آزادی مستعمرات اسپانیا در آمریکای جنوبی شناخته میشود، به سان سیمون بولیوار (۱۷۸۳-۱۸۳۰)، در یک خانواده ثروتمند سفید پوست در شهر کاراکاس (ونزوئلا) زاده شد و به الیگارشی مستعمراتی مستقر در آمریکای جنوبی تعلق داشت. میراندا در آغاز بعنوان افسر ارتش اسپانیا در جنگهای آمریکای شمالی شرکت داشت. او، چنانکه خود اظهار داشته، در سال ۱۷۸۴ در بندر نیویورک طرحی برای آزادی تمامی قاره آمریکای تحت سلطه اسپانیا به کمک انگلستان تهیه کرد و نظر عدهای از متنفذترین رجال ایالات متحده آمریکا را به آن جلب نمود. روشن است که میراندای ۲۸ ساله به تنهایی قادر به جلب این حمایت نبود. او هیجده ماه بعد به لندن رفت و از طریق درج مقالات در مطبوعات و تماس با دولتمردان انگلیسی به اشاعه نظریات خود درباره آزادی آمریکای جنوبی پرداخت و طرح خود را با ویلیام پیت، نخستوزیر، در میان گذاشت. مدتی به تحصیل اشتغال داشت، سپس به اروپای قاره رفت و در سال ۱۷۹۲ در صفوف ارتش فرانسه انقلابی به تکاپو پرداخت. مدتی بعد به خیانت متهم شد و به لندن بازگشت. در این دوره از اقامت در لندن، او رابطه نزدیک و دوستانهای با ویلیام پیت داشت و با عوامل خود در آمریکای جنوبی در ارتباط بود. در این زمان سیمون بولیوار نیز در لندن نزد میراندا بود و از پیروان او به شمار میرفت. سرانجام، با بروز شورشهایی که با سرمایه و دسیسه لندن در آمریکای جنوبی پدید شد، در دسامبر ۱۸۱۰ میراندا و بولیوار به آمریکای جنوبی بازگشتند و با سخنرانی این دو (۵ ژوئیه ۱۸۱۱) نخستین جمهوری آمریکای جنوبی در ونزوئلا اعلام موجودیت کرد. میراندا بعنوان فرمانده ارتش جمهوری، ژنرالیسمو و دیکتاتور این منطقه شد. رفتار او به شدت خشن بود تا بدانجا که نارضایتی سایر همکارانش، از جمله بولیوار، را برانگیخت. کمی بعد، مواضع میراندا مورد حمله نیروهای هوادار فردیناند هفتم، پادشاه اسپانیا، قرار گرفت. میراندا کوشید تا به انگلستان بگریزد ولی موفق نشد؛ و بولیوار اجازه داد تا او را دستگیر کنند. میراندا به زندانی در اسپانیا منتقل شد و در آنجا درگذشت. سرانجام، در پی انقلاب لیبرالها در اسپانیا و تبدیل فردیناند هفتم به شاهی مسلوبالاختیار، سیمون بولیوار با حمایت الیگارشی انگلیس و ایالات متحده آمریکا در سال ۱۸۲۱ سرزمین ونزوئلا را بار دیگر تصرف کرد. او سپس در رأس ارتش خود به سایر مستملکات اسپانیا هجوم برد و در سال ۱۸۲۵ سرزمینی را تصرف کرد که امروزه بنام وی بولیوی خوانده میشود. در این دوران، تهاجم الیگارشی زرسالار معاصر به ساختارهای سیاسی عثمانی با نام سِر استراتفورد کانینگ، پسر عموی جرج کانینگ، در پیوند است. سِر استراتفورد کانینگ (۱۷۷۶-۱۸۸۰) نیز از چهرههای متنفذ سیاست خارجی بریتانیا در سده نوزدهم است و در زمره کسانی جای دارد که زندگینامه سیاسیشان با تحولات تاریخ معاصر ایران مرتبط است. او به مدت ۲۴ سال (۱۸۱۰-۱۸۱۴، ۱۸۲۴-۱۸۲۹، ۱۸۴۱-۱۸۴۵، ۱۸۴۷-۱۸۵۸) سفیر بریتانیا در عثمانی بود. کانینگ، که ایلچی بزرگ خوانده میشد، با سلطان و رجال عثمانی رابطه نزدیک برقرار کرد و در تحولات داخلی این کشور نقشی بسیار موثر و ماندگار ایفا نمود. استانفورد شاو، محقق آمریکایی، تحریکات سِر استراتفورد کانینگ را عامل صعود مصطفی رشید پاشا، وزیر اعظم فراماسون عثمانی، میداند. در دوران سفارت او در عثمانی بود که جنگ معروف کریمه رخ داد. برخی مورخین بروز این جنگ را نیز به تحریکات کانینگ منتسب میکنند. او در سالهای ۱۸۲۰-۱۸۲۴ سفیر بریتانیا در ایالات متحده آمریکا بود. چنانکه دیدیم، این دورانی بسیار مهم در تاریخ قاره آمریکاست و مصادف است با جنگهای سیمون بولیوار و استقلال دولتهای آمریکای جنوبی. کانینگ در سال ۱۸۵۲ به مقام لردی رسید و ویسکونت استراتفورد دو ردکلیف نام گرفت. سیاست بارون جیمز روچیلد در پاریس، چون سالومون روچیلد در وین، دوگانه بود. او از سویی بانکدار دربار بوربن انگاشته میشد و از سوی دیگر به شکلی پنهان و پیچیده سیاست الیگارشی یهودی لندن را پیش میبرد که در خط مشی برادر او ناتان روچیلد تجلی مییافت. این دوگانگی را در ماجرای اسپانیا به روشنی میبینیم: حوادث دهه ۱۸۲۰ اسپانیا از یکسو پیامد تعارض فردیناند هفتم، پادشاه این کشور، با بورژوازی نوخاسته و متنفذی است که سهم خود را از قدرت سیاسی میطلبید و تأسیس پارلمان (کورتس) و استقرار سلطنت مشروطه را بهترین شکل تحقق این خواست میانگاشت. این تحدید قدرت فردی، دقیقاً به سان بوربنهای فرانسه، مطبوع فردیناند هفتم و اشرافیت فرتوت و سنتگرای حامی او نبود. از سوی دیگر، نقش دسیسههای الیگارشی زرسالار لندن را در این حوادث نباید ناچیز انگاشت. فردیناند (نیای خوان کارلوس پادشاه کنونی اسپانیا) به شاخهای از خاندان سلطنتی بوربن تعلق داشت که از سال ۱۷۰۰ بر اسپانیا فرمان میراندند. او نخستین بار در مارس ۱۸۰۸، در پی شورشی که منجر به سقوط پدرش کارل چهارم شد، به سلطنت رسید ولی یکی دو ماه بعد بوسیله ناپلئون خلع شد. ناپلئون تاج و تخت اسپانیا را به برادر خود، ژزف بناپارت اعطا کرد و فردیناند را بعنوان تبعیدی راهی پاریس نمود. در دوران ستیز با ناپلئون، لندن حامی سلطنت فردیناند انگاشته میشد همانگونه که حامی اعاده سلطنت بوربنهای فرانسه بود. شورش هایی که به سود اعاده سلطنت فردیناند در اسپانیا انگیخته شد به سرآغاز مداخله نظامی انگلستان در این سرزمین و جنگهای شبهجزیره ایبری بدل گردید و سرانجام او در مارس ۱۸۱۴ به مادرید بازگشت. گفته میشود فردیناند حکومتی استبدادی بر پا کرد، رجال لیبرال را تبعید نمود و دستگاه تفتیش عقاید کلیسای کاتولیک (انگیزیسیون) را بار دیگر برافراشت. معهذا، روشن است که علت واقعی تعارض لندن با فردیناند، تقابل پادشاه بوربن با سیاستهای الیگارشی انگلستان و ایالات متحده آمریکا در آمریکای جنوبی بود نه دلسوزی لندن برای دمکراسی در اسپانیا. سرانجام، زمانیکه فردیناند نیروهای نظامی را برای مقابله با شورشیان به آمریکای جنوبی اعزام میکرد (تابستان ۱۸۲۰) با تمرّد و عصیان آنان مواجه شد. این شورش، که در تاریخ اسپانیا به انقلاب لیبرالها شهرت دارد، منجر به استقرار پارلمان و نظام سلطنت مشروطه در اسپانیا و همزمان با آن استقلال مستعمرات اسپانیا در آمریکای جنوبی شد. از این پس شاه در کاخش زندانی و مسلوبالاختیار بود. فردیناند، کمی پس از انقلاب لیبرالها، طی نامهای به عموزادهاش، لویی هیجدهم، برای اعاده اقتدار خود درخواست استمداد و کمک نظامی کرد. لویی هیجدهم مسئله را به اطلاع مترنیخ رسانید و صدراعظم اتریش، که خود را پاسدار حریم سلطنت در سراسر قاره اروپا میانگاشت، اجلاس نمایندگان اتحاد قدرتهای اروپایی را در شهر ورونا تشکیل داد. کنگره ورونا (اکتبر ۱۸۲۲) مقارن با اقتدار جرج کانینگ در انگلستان و تکاپوی استراتفورد کانینگ در ایالات متحده آمریکاست. در این کنگره، دوک ولینگتون، نماینده انگلستان، مخالف سرسخت مداخله نظامی در اسپانیا بود. به رغم این مخالفت، اکثریت اعضای کنگره تصمیم به مداخله نظامی گرفتند. در نتیجه در آوریل ۱۸۲۳ ارتش فرانسه به فرماندهی دوک آنژولم برادرزاده لویی هیجدهم، وارد خاک اسپانیا شد، در ۲ مه شهر مادرید را اشغال کرد، سلطنت استبدادی فردیناند را اعاده نمود و اپوزیسیون لیبرال را به شدت سرکوب کرد. معهذا، دیگر دربار اسپانیا در موضعی نبود که برای مستملکات آمریکای جنوبی خود چارهاندیشی کند. دربار فرانسه نیز به دلیل اخطار شدید انگلستان قادر به کمک در این زمینه نبود. جرج کانینگ اعلام کرد اگر دولت اسپانیا قادر به تصرف مجدد مستملکات آمریکایی خود نیست، انگلستان به هیچ قدرت خارجی اجازه نخواهد داد که این سرزمینها را برای او فتح کند. انگلستان بلافاصله به بهانه حمایت از تجارت بریتانیا نمایندگان سیاسی خود را به جمهوریهای تازهاستقلالیافته آمریکای جنوبی اعزام داشت. این امر درواقع به معنای به رسمیت شناختن استقلال آنها بود. حوادث اسپانیا و کنگره ورونا برای روچیلدها سخت میمون و سودآور بود. در زمان کنگره، سالومون روچیلد بهمراه مترنیخ و گنتس، در ورونا حضور داشت. کمی بعد، جیمز روچیلد از پاریس و کارل روچیلد از ناپل به او پیوستند. در جریان این کنگره بود که گنتس سالومون روچیلد را به نمایندگان روسیه معرفی کرد و قرارداد وام ۶/۶ میلیون پوندی روچیلدها با این دولت منعقد شد. اخبار کنگره ورونا در بازارهای بورس اروپا به شدت موثر بود و بار دیگر، مانند جریان جنگ واترلو، این پست خصوصی روچیلدها بود که نبض بازارهای بورس را به تپش وامیداشت. در این زمان، جیمز روچیلد از نشر اخبار محرمانه کنگره بعنوان ابزاری موثر برای دستکاری در بازار بورس پاریس بهره میبرد. این اقدام او تا بدان حد موثر بود که کنت دو ویلله نخستوزیر فرانسه، در نامهای (۱۸ نوامبر ۱۸۲۲) نوشت شایعات جیمز روچیلد درباره مخالفت ولینگتون با مداخله نظامی در اسپانیا سبب افزایش فریبکارانه سهام در بازار بورس پاریس شده است. کورتی میافزاید: بدینسان، بنیاد روچیلد از وضع عمومی سیاسی برای کسب سود بهره میجست زیرا قادر بود به اخبار سریعاً دست یابد. در ماجرای لشکرکشی به اسپانیا، لویی هیجدهم و کنت دو ویلله به جیمز روچیلد بعنوان منبع اصلی تأمین هزینه جنگ مینگریستند. به رغم این، مکاتبات رمز روچیلد با برخی بانکداران اسپانیا فاش میکند که وی با لیبرالهای اسپانیا، یعنی مخالفان بوربنها، نیز رابطه فعال و نزدیک داشته است. یک نمونه، مکاتبات رمز جیمز روچیلد با یکی از صرافان اسپانیا بنام برتران دلیس است که در جبهه لیبرالها جای داشت و برای ساقط کردن دولت اسپانیا و علیه مداخله فرانسه در تکاپو بود. بهرروی، پس از ورود ارتش فرانسه به مادرید، اینبلین نماینده روچیلدها در پایتخت اسپانیا، بود که به توصیه کنت دو ویلله و در زیر حمایت ارتش فرانسه استوارترین مواضع مالی را در این شهر به دست آورد و کمی بعد این روچیلدها بودند که با اعطای ۲۳ میلیون فرانک وام به دربار لویی هیجدهم از فشار هزینههای این لشکرکشی کاستند. بلین فوقالذکر قاعدتاً از تبار موسس بلین یهودی، پیمانکار نظامی سده هیجدهم، است. کنت دو ویلله در نامهای به دوک آنژولم، فرمانده نیروهای فرانسه در اسپانیا، درباره جیمز روچیلد چنین نوشت: این مرد اکثر کسانی را که ما به حمایتشان نیاز داریم شخصاً میشناسد، والاحضرت میتوانند از طریق بنیاد روچیلد تمامی نیازهای مالی خود را، برای هزینههای جنگی و مذاکرات، تأمین کنند. در کوران جنگ اسپانیا، بارون جیمز روچیلد در دربار فرانسه موقعیتی استوارتر از گذشته بدست آورد و به پاس خدماتش در این جنگ نشان لژیون دونور به او اعطا شد. جنگ اسپانیا دولت مستبد فردیناند هفتم را نیز به بدهکار بزرگ روچیلدها بدل ساخت. پادشاه اسپانیا کمی پس از اعاده قدرت، بمنظور تحکیم پایههای حکومت خود، از لویی هیجدهم تقاضای وام کرد و پادشاه فرانسه این درخواست را به جیمز روچیلد ارجاع داد. نتیجه مذاکرات بنیاد روچیلد و دربار اسپانیا، اعطای وامی به مبلغ ۱۲۰ میلیون پیاستر بود (۱۸۲۳). این وام با مشارکت ناتان روچیلد و دو زرسالار نامدار کواکر، آلکساندر بارینگ و جان ایروینگ، به دربار اسپانیا پرداخت شد. آنان در ازای این وام تمامی درآمدهای مستعمرات اسپانیا در آمریکای جنوبی را به ودیعه گرفتند. با مرگ فردیناند هفتم، دختر سه ساله او بنام ایزابل دوم ملکه اسپانیا شد (۱۸۳۳-۱۸۶۸) و مادر او، ماریا کریستینا، بعنوان نایبالسلطنه قدرت را به دست گرفت. در این زمان مترنیخ از کارلوس ایزودور (۱۷۸۸-۱۸۵۵)، برادر فردیناند هفتم و عموی شورشی ملکه، حمایت میکرد و ایزابل و مادرش مورد حمایت لندن بودند. بدینسان، اسپانیا نیز، چون پرتغال، برای سالهای متمادی به عرصه جنگ خونین عموی شورشی علیه ملکه لیبرال بدل شد. این جنگهای اسپانیا به جنگهای کارلیستها شهرت دارد. اعقاب کارلوس (اعضای شاخه کارلیست خاندان بوربن اسپانیا) تا سده بیستم همچنان خود را پادشاه اسپانیا میخواندند و مدعی تاج و تخت این سرزمین بودند. در کنگره ورونا حادثه دیگری نیز رخ داد که طی آن بار دیگر اقتدار طبقه جدید بانکداران، و در رأس آن روچیلدها، بعنوان قدرتی مستقل در ورای دولتها به نمایش گذارده شد. دولت انگلستان، پیش از آغاز سیستم اعطای کمکهای بلاعوض به متحدین، برای تأمین هزینههای نظامی جنگ با ناپلئون جمعاً دو وام به مبلغ ۲۲/۶ میلیون پوند به دولت اتریش پرداخت کرده بود. پس از سقوط ناپلئون این مسئله سالها مسکوت ماند. سرانجام، در کنگره ورونا، زمانیکه مترنیخ به مخالفت با سیاست انگلیسی عدم مداخله در اسپانیا برخاست، ولینگتون اعلام کرد که دولت اتریش باید این بدهی را بپردازد. رقمی که ولینگتون اعلام کرد حیرتانگیز بود: ۵/۲۳ میلیون پوند استرلینگ! این مبلغ هم شامل اصل بدهیهای اتریش و هم شامل بهره آن میشد. مترنیخ از بازپرداخت این بدهی امتناع کرد و مسئله به یک بحران در روابط دو دولت بدل شد. درواقع، دولت اتریش که دو سال پیش با دریافت وام لاتاری ۵ میلیون پوندی از روچیلدها با دشواری فراوان ساماندهی اقتصاد خود را آغاز کرده بود، حتی توان بازپرداخت اصل این بدهی را نداشت. کنت اشتادیون، وزیر مالیه، به صراحت اعلام کرد که اصرار انگلستان در دریافت این مبلغ به معنای فروپاشیدن اقتصاد اتریش است. نتیجه مذاکرات دو دولت رضایتبخش نبود. پس از چانهزدن های فراوان، انگلستان دعاوی خود را به رقم چهار میلیون پوند رسانید و بر دریافت آن پافشاری کرد. سرانجام، مترنیخ برای حل این بحران به سالومون روچیلد مراجعه کرد و از او درخواست نمود که از نفوذ برادرش، ناتان، در دولت انگلیس استفاده کند و ماجرا را فیصله دهد. ناتان، بهمراه آلکساندر بارینگ و جان ایروینگ، به مذاکره با دولت انگلستان پرداخت و سرانجام انگلیسیها را راضی کرد که تنها ۵/۲ میلیون پوند از اتریش دریافت کنند. روچیلدها بازپرداخت این بدهی را در ازای انتشار اوراق قرضه عمومی در اتریش متقبل شدند. بدینسان، از سال ۱۸۲۴ آنان با انتشار معادل۳۰ میلیون فلورین اوراق قرضه عملیات مالی پیچیدهای را آغاز کردند. ارزش این اوراق در بازارهای بورس اروپا به سرعت افزایش یافت و سود هنگفتی نصیب روچیلدها نمود. کورتی مینویسد: تخمین سود واقعی روچیلدها در این ماجرا غیرممکن است. ولی بر اساس برخی برآوردها، سود آنان تا اول آوریل ۱۸۲۵ به مبلغ ۱۸۲۴۶۰۰ پوند استرلینگ میرسد. آشوبها و جنگ های خونین دهه ۱۸۲۰ در آمریکای لاتین صحنهای پررونق و شکوفا برای تکاپوهای مرموز و پیچیده مالی زرسالاران اروپا، بویژه روچیلدها، فراهم میساخت. این عرصهایست بس آشفته که در آن عملیات ماجراجویان و دسیسهگران مالی و سیاسی و استقلالطلبان اروپاییتباری چون فرانسیسکو میراندا، سیمون بولیوار، برناردو اوهیگینز ایرلندی (۱۷۷۸-۱۸۴۲، بنیانگذار و دیکتاتور جمهوری شیلی) و ژنرال خوزه سن مارتین اسپانیایی (۱۷۷۸-۱۸۵۰، پدر استقلال آرژانتین و پرو)، که در آغاز خود را پیرو سرسخت آرمانهای دمکراسی لیبرالی میخواندند، سخت در آمیخته است. این عجیب و نامتعارف نیست که از درون جنگها و آشوبهای استقلالطلبان آمریکای لاتین نسلی از خشن ترین و قسیترین دیکتاتورهای تاریخ بشری پدید شدند. این فرایند نه بدلیل ویژگیهای آب و هوایی آمریکای لاتین و خلق و خوی متلون مردم آن، چنانکه برخی ادعا میکنند، بلکه دقیقاً بدلیل ساختار و ترکیب نیروهایی است که استقلال این سرزمینها را به ارمغان آوردند؛ نسلی از تبار ماجراجویان اروپایی و یهودیانی که طی چند سده از طریق غارت و گاه امحاء همگانی سکنه بومی این سرزمینها به الیگارشی حاکم بدل شدند و اینک با حمایت کانونهای حامی خود در اروپا کشورهای مستقل خویش را به پا میداشتند. ماجراجوییها و دسیسههای سده نوزدهم در آمریکای لاتین چنان طنزآمیز و تراژیک است که در دهههای اخیر به دستمایه فیلمهای سینمایی فراوان بدل شده است. در تمامی این تحولات این الیگارشی زرسالار معاصر است که سود نهایی را برد و سلطه پنهان و آشکار خویش را بر دولتهای نوپدید آمریکای جنوبی و مرکزی استوار ساخت. در این بررسی به ذکر سه نمونه گویا اکتفا میکنیم:
۱. جزیره هائیتی در آمریکای مرکزی، در سال ۱۸۰۴ استقلال خود را از فرانسه اعلام داشت. از آن پس این سرزمین به عرصه ستیزهای خونین بدل شد و ماجراجویان و دیکتاتورهایی بیرحم، چون هنری کریستف و ژان پیر بویر زمام امور این جزیره را به دست گرفتند. فرانسه نیز چند بار به لشکرکشیهایی نافرجام برای تصرف مجدد هائیتی دست زد. سرانجام، در سال ۱۸۲۵ ماجرای استقلال هائیتی فیصله یافت؛ دولت فرانسه پذیرفت که در ازای دریافت ۱۵۰ میلیون فرانک غرامت برای مالکین فرانسوی پلانتهای هائیتی، از دعاوی خود دست بردارد و استقلال این کشور را به رسمیت بشناسد. ژان پیر بویر، رئیسجمهور و دیکتاتور فرانسوی حاکم بر هائیتی (۱۸۱۸-۱۸۴۳)، این شرط را پذیرفت و بدینسان هائیتی مستقل شد. بویر برای پرداخت این غرامت به زرسالاران فرانسه روی آورد و در ازای بهرههای کلان، که مبلغ فوق را به دو برابر میرسانید، درواقع تمامی سرزمین هائیتی را به صرافان پاریس فروخت. بارون جیمز روچیلد و ژاک لافیته دو عضو اصلی گروه مالی بودند که وام فوق را به هائیتی پرداختند. بویر در دوران حکومتش متکی بر زرسالاران اروپا بود و مبالغ هنگفتی را صرف ایجاد نیروهای انبوه نظامی و احداث استحکامات و دژهای پرخرج کرد. او در سالهای پایانی عمرش در پاریس ساکن شد و در سال ۱۸۵۰ در این شهر درگذشت. این جزیره در سال ۱۹۱۵ به تصرف ایالات متحده آمریکا درآمد و در سال ۱۹۳۴ بار دیگر مستقل شد.
۲. نمونه دوم، تأسیس امپراتوری مستقل برزیل بوسیله یکی از اعضای خاندان سلطنتی پرتغال است. در نوامبر ۱۸۰۷، در پی حمله ناپلئون به پرتغال، خاندان سلطنتی این کشور دربار خود را به برزیل منتقل کرد و از صحنه جنگهای اروپا گریخت. بدینسان، به مدت چهارده سال مرکز امپراتوری پرتغال در شهر ریودوژانیرو مستقر شد و در همین شهر بود که در سال ۱۸۱۶ ژان ششم بعنوان پادشاه پرتغال تاجگذاری کرد و در سال ۱۸۲۱ به لیسبون بازگشت. پسر و ولیعهد ژان ششم، بنام پدرو، در برزیل ماند و حکومت این کشور را بدست گرفت. از این زمان، تا سال ۱۸۲۳ که ژان سلطنت مطلقه خود را برقرار ساخت، صحنه سیاست پرتغال عرصه تعارض پارلمان (کورتس) و دربار بود. در کوران این تعارض، در سپتامبر ۱۸۲۲ ولیعهد پرتغال، در ستیز با پارلمان لیسبون، استقلال برزیل را اعلام کرد و خود را پدرو اول امپراتور برزیل خواند. او بدینسان مقدرات سرزمینی پهناور را بدست گرفت که در آن زمان بخش عمده خاک آمریکای جنوبی را در برمیگرفت و از دیرباز کشتزارهای عظیم نیشکر و معادن سرشار طلا و الماس آن پشتوانه مالی نیرومندی برای دربار پرتغال و الیگارشی یهودی اروپا بود. ژان ششم پس از اعاده سلطنت مطلقهاش در لیسبون، استقلال برزیل را به رسمیت شناخت و پسرش را بعنوان امپراتور مادامالعمر آن اعلام نمود. ژان در سال ۱۸۲۶ درگذشت و سلطنت پرتغال به پدرو رسید ولی او که زندگی در ریودوژانیرو را مطبوعتر از لیسبون یافته بود، آن را به دخترش ماریا واگذارد. ماریای دوم، ملکه پرتغال، در سال ۱۸۲۸ بوسیله عمویش دن میگوئل خلع شد و جنگهای خونین داخلی پرتغال آغاز گردید. در این پژوهش درباره پیشینه حضور الیگارشی یهودی در برزیل فراوان سخن گفتهایم؛ سرزمینی که گاسپار داگامای یهودی از کاشفین آن بود، در سال ۱۵۰۳ بوسیله فرناندو نورونای یهودی بنام دربار پرتغال فتح شد و از آن پس از کانونهای اصلی استقرار و تکاپوی پلانتداران یهودی- مارانو بود که بخش مهمی از سکنه سفیدپوست این سرزمین را تشکیل میدادند. مورخین اقدام پدرو اول در اعلام استقلال برزیل را با حمایت انگلستان و برغم خواست قدرتهای کهنه اروپا، بویژه مترنیخ، میدانند. باید بیفزاییم که هم استقرار حکومت مطلقه ژان ششم در پرتغال و هم تأسیس حکومت مستقل پدرو اول در برزیل، هر دو، با سرمایه الیگارشی یهودی امکانپذیر شد. در سال ۱۸۲۴، یکسال پس از اعطای وام به فردیناند هفتم پادشاه اسپانیا، جیمز روچیلد مبلغ ۲۵ میلیون فرانک فرانسه به ژان ششم، پادشاه پرتغال، وام داد. و زمانیکه پدرو اول از عهده بازپرداخت بدهیهای سنگین خود به سرمایهداران انگلیسی عاجز شد، ناتان مایر روچیلد به میدان آمد. او تمامی تعهدات دولت برزیل را متقبل شد و در سال ۱۸۲۹ با اعطای یک وام ۸۰۰ هزار پوندی به پدرو شادمانی عظیم دولتمردان لندن را برانگیخت. جنگ های دن میگوئل نیز، چنانکه گفتیم، با حمایت لندن و با وام اعطایی ناتان مایر روچیلد آغاز شد و سرانجام با مداخله نظامی لندن به سود ماریا به پایان رسید. در این زمان ماریای باشکوه همسر پرنس فردیناند ساکس کوبورگ و خویشاوند خاندان سلطنتی انگلیس بود! دسیسههای یهودیان در برزیل به پایان نرسید. در سال ۱۸۸۹ پدرو دوم پسر پدرو اول و آخرین امپراتور برزیل، با کودتای ژنرال مانوئل فونسکا، از خاندان یهودی ابواب- فونسکا، برکنار شد و از آن پس ایالات متحده برزیل بعنوان جمهوری اعلام گردید. مورخین خلع پدرو دوم را دسیسه مشترک پلانتداران و لیبرالها میدانند. ژنرال فونسکای برزیلی در میان الیگارشی آمریکای لاتین پدیدهای نادر و استثنایی نیست.
۳. سومین نمونه به نیمه دوم سده نوزدهم و به کشور مکزیک تعلق دارد: ماکزیمیلیان (۱۸۳۲-۱۸۶۷) از اعضای خاندان سلطنتی هابسبورگ و برادر فرانتس جوزف امپراتور اتریش است. او در دوران سلطه اتریش بر شبه جزیره ایتالیا، به مدت دو سال حکومت منطقه لومباردی و ونیز را بدست داشت ولی در ماجرای تهاجم سال ۱۸۵۹ فرانسه و دربار ساردینی به مستملکات اتریش مقام خود را از دست داد. از آن پس، وی به مدت چهار سال در قلعه خود واقع در منطقه تریست زندگی آرامی داشت و در کنار همسر ۱۹ سالهاش شارلوت، دختر لئوپولد اول پادشاه بلژیک، به باغداری مشغول بود. لویی بناپارت (ناپلئون سوم)، ماکزیمیلیان سادهلوح را آلت دستی مناسب یافت، وی را فریفت و پس از اشغال مکزیک بوسیله ارتش فرانسه (ژوئن ۱۸۶۴) او را بعنوان امپراتور مکزیک بر تخت سلطنت این کشور نشاند. سلطه فرانسه بر مکزیک مقبول الیگارشی ایالات متحده آمریکا نبود که از شورشیان لیبرال این کشور به رهبری بنیتو خوارز حمایت میکرد. سرانجام، فشار ایالات متحده آمریکا از یکسو و افزایش قدرت نظامی پروس در همسایگی فرانسه از سوی دیگر سبب شد که در مارس ۱۸۶۷ لویی بناپارت ارتش خود را از مکزیک فراخواند و ماکزیمیلیان و همسرش را به حال خود رها کند. شارلوت، که زنی ساده و خوشقلب بود، برای دریافت کمک از لویی بناپارت و پاپ راهی اروپا شد. کمی پس از خروج او، ماکزیمیلیان بدست لیبرالها افتاد و در ۱۹ ژوئن ۱۸۶۷ تیرباران شد. درخواست استمداد شارلوت در اروپا با بیتفاوتی پادشاه فرانسه و پاپ مواجه شد و فشار روحی بر او چنان سنگینی کرد که در حضور پاپ حافظهاش را از دست داد. شارلوت (کارلوتا) تا سال ۱۹۲۰ زنده بود و در این دوران طولانی ۵۳ ساله همچنان مجنون بود. داستان زندگی این پادشاه وٍ ملکه نگونبخت یکی از کمدی- تراژیکترین پردههای تاریخ معاصر اروپا و آمریکاست؛ دربارهی آن کتابهای متعدد نوشته شده و حتی فیلمهای سینمایی کمدی پرداخت شده است.
حدیث :
ابى الطفیل گوید: از امیرالمؤمنین شنیدم که فرمود: زهد در دنیا عبارت است از کوتاه نمودن آرزو و به جا آوردن شکر هر نعمتى و باز ایستادن از هر چیزى که خداوند بر تو حرام ساخته است.
دانشجویی که سال آخر دانشگاه را میگذراند بخاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی دی هیدروژن مونوکسید توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:
۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ میشود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد میشود.
۵- باعث فرسایش اجسام میشود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی میگذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.
از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر بطور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر میدانست که ماده شیمیایی دی هیدروژن مونوکسید در واقع همان آب است!
عنوان پروژه دانشجوی فوق: ما چقدر زود باور هستیم، بود! خوبه توی هر شرایط مخصوصاً وضع حساس فعلی سنجیده تر رفتار کنیم.
در روزهایی که ایران عزیزمان هدف یک جنگ ترکیبی تمامعیار قرار گرفته است، دشمن تلاش دارد از کوچکترین حرف، تصویر، لوکیشن و پیام ما برای تکمیل بانک اهداف و تحلیلهای عملیاتی خود استفاده کند. در این میدان نبرد هوشمند، هر جملهی ما یک گلوله است، و هر سکوتِ بهجا، یک سنگر مستحکم. بر این اساس، کمپین مردمی (نمیدانم) راهاندازی میشود؛ با الهام از تجربه موفق ملت مقاوم یمن. وقتی از شما دربارهی محل حمله سؤال میشود: نمیدانم.
وقتی دربارهی زمان حرکت نیروها یا نقاط اصابت میپرسند: نمیدانم.
وقتی در فضای مجازی کسی به دنبال تأیید اخبار امنیتی یا نظامی است: نمیدانم.
دشمن در جنگ امروز، بیشتر از موشک به دنبال (اطلاعات) است.
و ما با یک واژه ساده میتوانیم او را کور و کر کنیم: (نمیدانم)
سکوت هدفمند، امروز نوعی پدافند غیرعامل است.
بیاطلاعیِ وانمودشده، امروز یک مشارکت امنیتی مردمی است. هر ایرانی یک افسر جنگ شناختی است. هر خانه، یک پایگاه امنیت مردمی. اگر وطن که همه هستی ماست را دوست داری بگو (نمیدانم)
طهران قدیم را جعفر شهری باف به تشویق سید ابوالقاسم انجوی شیرازی در ۵ جلد نوشت. ظاهراً او از ۱۳۲۹ به گرداوری مطالب تاریخ تهران سرگرم بوده است. در آن زمان در بالکن آرایشگاهی مردانه بنام سیما که در خیابان بوذرجمهری، درمیان سقاخانۀ نوروزخان و مسجد سلطانی واقع بود، می نشست و مطالب مربوط به تهران را مینوشت. اطلاعات کتاب را از دیده ها و شنیده ها و محفوظات و ملموسات خود از طهران طفولیت، یعنی طهران قبل از ظهور پهلوی و دانسته هایی که تنها قائم به ذات خود او بوده اند، و بدون کمک دیگران به قلم آورده است. به ادعای نویسندهْ مطالب کتاب همه چیزهایی است که واقعیت و حقیقت داشته و ملموساتی است که خود یا در آنها حضور داشته و یا از افراد و منابع موثق به دست آورده و همه را بدون خدشه و خللی آورده است. آثار او از داستان و سفرنامه گرفته تا همین پژوهش های تاریخی- اجتماعی، جملگی گنجینه ای از اطلاعات دربارۀ تاریخ و فرهنگ جامعۀ تهران سنتیِ در گذار به تجدد است.
دو اثر شکر تلخ و طهران قدیم با ارزش است و کمتر کتابی را درمیان کتاب های خاطرات و اسناد همسنگ آنها است. باید این دو کتاب را نوعی دانشنامۀ فرهنگ و زبان عامیانۀ مردم تهران و چیزی در حد امثال و حکم دهخدا ارزیابی کرد و باور داشت که آنچه نویسندگان رستم التواریخ، برای دورۀ مهمی از تاریخ ایران و عقایدالنساء در سطحی محدودتر، برای زمانی دیگر انجام داده اند، وی برای تهرانِ آغاز قرن بیستم انجام داده است. گفتگوها در آثار او چنان طبیعی و زیبا آمده که خوانده مثل پرسه زدن در خیابان های تهران قدیم وشنیدن گفتگوهای مردم است. در این دو اثر، یکی نما و ساختار طهران قدیم را نشان میدهد و دیگری روایت زندگی مردمانی را که در هزار توی این شهر میزیستند، خواندن طهران قدیم همچون گشت و گذاری است در یک دکان سمساری پر از عتیقه های دیدنی و پر اهمیت که در آن اشیاء نفیس و گرانبها بی هیچ نظم و ترتیبی در کنار هم قرار گرفته. تاریخ اجتماعی تهران دانشنامۀ جامعی است در پیشه وصنعت و چگونگی کار و زندگی و گذران معیشت مردم تهران قدیم در ۶ جلد و بر مبنای تاریخ شفاهی و دانسته های شخصی و برخی پیشه ها و صنعت ها که در آنها خود نویسنده تجربه اندوخته است. مطالب این ۶ مجلد گسترش یافتۀ کتابی است بنام گوشه ای از تاریخ اجتماعی تهران قدیم که آن را نویسنده به تشویق برادر ناتنی خود دکتر مهدی بهره مند نوشته بود. انگیزۀ شهری در نوشتن این دانشنامه به دست آوردن و آشنایی با کتاب احصائیۀ بلدیۀ طهران در سال های ۱۲۶۲، ۱۲۷۰، ۱۳۰۱و ۱۳۱۱ش بوده که در آن افزون بر سرشماری نفوس شهر تهران نام چند صد حرفه و شغل نیز آمده. بنا بر نظر مؤلف، کتاب تاریخ اجتماعی تهران برخلاف عرف و عادت تاریخ نویسان این سرزمین که روی سخن به جانب زمامداران و سلاطین و شرح حالاتشان از جنگ و گریز و… دارد، از مردم حرف میزند، یعنی از حرف دارها، از شاه و وزیر سازها، از تاریخ و فرهنگ تدوین کنان واقعی و از آنها که به حساب نیامده، چنانکه گفتی وجود نداشته اند.
سیاوش در شاهنامه فردوسی: گرسیوز چون جواب امیدوار کننده از سیاوش شنید، آن را بوسیله قاصدی چون باد نزد افراسیاب فرستادو افراسیاب چون آن را شنید، مضطرب شد، گفت: اگر به این خواسته تن بدهم، صد نفر از برگزیدهترین جنگجویان سرزمینم را از دست میدهم، اما اگر امتناع کنم، سیاوش سخنان من را باور نمیکند و اتفاقات پیشبینیشده بر من خواهد افتاد. پس از میان لشکر خود مردانی را که با خون او متحد شده بودند برگزید و آنها را نزد سیاوش فرستاد. سپس شیپورها را به صدا درآورد و با سپاه خود به توران عقب نشینی کرد و سرزمین هایی را که تصرف کرده بود به ایران بازگرداند. اکنون چون رستم جنگجویان را دید و افراسیاب راست گفته بود، اجازه داد تا گرسیوز برود و با سیاوش مشورت کرد که چگونه کیکاووس را از آنچه اتفاق افتاده است آگاه کنند، سیاوش گفت: اگر کی کاووس به جای صلح بخواهد انتقام بگیرد، خشمگین میشود. چه کسی این خبر را به او خواهد رساند؟
رستم گفت: صبر کن که بروم و به کیکاووس بگویم، زیرا او به آنچه من خواهم گفت گوش خواهد داد، و به تو بخاطر این ماجرا افتخار خواهد کرد. پس رستم نزد شاه برگشت و به او گفت که چگونه سرزمین افراسیاب را فتح کرده اند و چطور میان آنها صلح بسته شده و به درایت و حکمت سیاوش که سریع عمل کرد به ستایش آمد و از شاه خواست تا آنچه را که انجام دادهاند تأیید کند. اما کیکاووس با شنیدن آن عصبانی شد و گفت که سیاوش مانند یک نوزاد رفتار کرده است. بر رستم نکوهش کرد و نصایح او را ناپسند دانست و سوگند یاد کرد که از توران انتقام خواهد گرفت. سپس تمام رنج هایی را که در روزهای گذشته به دست افراسیاب کشیده اند را یادآوری کرد و گفت: درخت انتقام از ریشه کنده نمیشود. از رستم خواست که به بلخ برگردد و به سیاوش بگوید که گروگان های توران را نابود کن و از جنگ دست نکشد. اما رستم زبان گشود و به شاه گفت: ای پادشاه، به حرف من گوش کن و بد مکن! همانا به تو میگویم که سیاوش سوگند خود را به افراسیاب نمیشکند و این مردان تورانی را که به دست او تسلیم شده اند، نابود نخواهد کرد. وقتی کی کاووس سخنان او را شنید، خشم او برافروخته شد و رستم را سرزنش کرد و گفت که پندهای شیطانی او باعث شده است که سیاوش از صراط مستقیم منحرف شود و او را طعنه زد و به او دستور داد که به سیستان برگردد. آنگاه رستم نیز خشمگین شد و از دربار بیرون آمد و او را به پادشاهی خود تنها گذاشت. اما کی کاووس توس را به ارتش در مرزهای خود فرستاد و از او خواست، خواسته های خود را با پسرش سیاوش برساند. سیاوش وقتی فهمید چه اتفاقی افتاده به شدت ناراحت شد و به این فکر کرد که چگونه باید عمل کند و چنین گفت: اگر سوگند خود را بشکنم، چگونه به پیشگاه اورمزد بیایم؟ و اگر به سخنان کیکاووس عمل کنم، در اطراف خود جز هلاکت چیزی نمی بینم:
به نزدیک یزدان چه پوزش برم؟
بد آید ز کار پدر بر سرم
ور ایدونک جنگ آورم بی گناه
چنان خیره با شاه توران سپاه
جهاندار نپسندد این بد ز من
گشایند بر من زبان انجمن
وگر بازگردم به نزدیک شاه
به طوس سپهبد سپارم سپاه
ازو نیز هم بر تنم بد رسد
چپ و راست بد بینم و پیش بد
نیاید ز سودابه خود جز بدی
ندانم چه خواهد رسید ایزدی
پژوهش تاریخ و مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش بیست و یکم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: ناتان روچیلد و دربار بریتانیا: دکتر دیوید تامسون (۱۹۱۲-۱۹۷۰)، استاد برجسته تاریخ معاصر اروپا، یکی از شاخصهای جوامع اروپایی در سه دهه آغازین سده نوزدهم را افزایش قروض ملی و سرمایهگذاریهای خارجی، به تبع آن پیدایش بانکهای ملی و بهمراه آن توسعه نقش اجتماعی و ثروت و اقتدار طبقه جدیدی از بانکداران میداند. این گروه شبکهای محدود و متنفذ را در پیرامون بانکهای دولتی تشکیل میداد و در پیوند با آن کارکرد ساماندهی وامها و سرمایهگذاریهای داخلی و خارجی را بدست داشت. در انگلستان، که میزان بدهی آن در سال ۱۸۱۵ به بیش از ۸۰۰ میلیون پوند رسید، بانک انگلستان متولی ساماندهی این بدهیها بود. بانک فرانسه که در سال ۱۸۰۰ تأسیس شد، در رابطه با دولت نقشی مشابه داشت. در سال ۱۸۱۴ بانک هلند تأسیس شد که همین کارکرد را در کشورهای هلند و بلژیک (تا سال ۱۸۲۲ که بلژیک بانک مستقل خود را ایجاد کرد) بدست داشت. تامسون به نقش سرمایه دولتی در پیدایش این طبقه از بانکداران و جایگاه محوری روچیلدها در این فرایند توجه دارد و مینویسد: علاوه بر رشد بانکهای ملی، خاندانهای بزرگ سرمایه گذار بینالمللی نیز از طریق چنگاندازی بر ۵۷ میلیون پوند کمک و وامی که انگلستان در دوران جنگ با فرانسه به متحدین خود اعطا کرد سازمان و ثروت خود را برافراشتند. پس از سال ۱۸۱۵ کسانی چون ناتان مایر روچیلد و برادران بارینگ در بازار لندن پرداخت وام به دولتهای خارجی را متقبل شدند و در آمستردام نیز خاندان هوپ چنین نقشی داشت. روچیلدها در همه مراکز کلیدی اروپا -لندن، پاریس، وین، ناپل و فرانکفورت- مستقر بودند. آنان رهبری سازماندهی نوع جدیدی از سرمایهگذاری بینالمللی را بدست گرفتند که سبب همپیوندی فزاینده ملتهای اروپا و سرانجام تمامی جهان شد. نقش روچیلدها در اروپای پس از جنگهای ناپلئونی عظیم و حیرتانگیز است. این دورانی پرآشوب و پرتحول برای اروپا بود که طی آن آریستوکراسی مالی از طریق مانور و بندوبست سیاسی و سود بردن از جنگهای داخلی اروپا به قدرتی فوق دولتها بدل شد. پس از کنگره وین (سپتامبر ۱۸۱۴- ژوئن ۱۸۱۵) روچیلدها عملیات مالی خود را در بسیاری از کشورهای اروپایی گسترش دادند. در سال ۱۸۱۵، ناتان مایر روچیلد ۳۸ ساله بانکدار کل دولت بریتانیا بود، جیمز روچیلد ۲۳ ساله مشاور مالی و بانکدار مورد اعتماد لویی هیجدهم پادشاه فرانسه و سالومون روچیلد ۴۱ ساله بانکدار کل خاندان سلطنتی اتریش. از این زمان بیشتر معاملات مالی انگلستان با اروپای قاره از طریق دفاتر آنان انجام میشد. از همین دوران است که بتدریج در محافل سیاسی و مطبوعاتی اروپا روچیلدها به پادشاه یهود شهرت یافتند. این عنوان گزافه نبود. در سده نوزدهم، ثروت و اقتدار روچیلدها حتی برتر از شاهان یهود جلوه میکرد. برای نمونه، ۹ سال پس از سقوط ناپلئون، در ژوئیه ۱۸۲۴ جشن ازدواج جیمز روچیلد با برادرزاده ۱۹ سالهاش، بتی، با شکوه فراوان در پاریس برگزار شد. در این جشن اعضای خاندان سلطنتی (بوربن) حضور داشتند و شاعران فراوان، از جمله هاینریش هاینه در وصف خاندان روچیلد شعرها سرودند. در سال ۱۸۵۹، لرد ماکائولی سیاستمدار نامدار انگلیسی، در نامهای به یکی از دوستانش میهمانی خود در کاخ بارون لیونل روچیلد پسر بزرگ و جانشین ناتان روچیلد را چنین توصیف کرده است: دیشب با بارون روچیلد شام خوردم، در چه بهشتی زندگی میکند. از زیبایی و وسعت باغهایش در پشت کاخ کنزینگتون سخن نمیگویم، قرار است در آنجا هم کاخی ساخته شود. این باشکوهترین و دلپذیرترین اقامتگاه شهری موجود است، شام نیز شگفتانگیز بود، فهرست غذاها را ضمیمه کردهام تا ببینی، آن را برایم پس بفرست زیرا میخواهم به لیدی ترویلیان نشان بدهم، به یقین این همان سرزمینی است که شیر و عسل از آن میجوشد (اشاره به وعده عهد عتیق به یهودیان که سرزمینی نصیب آنها خواهد شد که از آن شیر و عسل میجوشد)، من تصور نمیکنم حتی سلیمان در اوج شوکتش اُتولان فرسی الا تالیران خورده باشد (یکیگی از غذاهای مندرج در فهرست شام کاخ لیونل روچیلد). بدینسان، روچیلدها به نماد نوین زرسالاری یهودی در دنیای معاصر و قدرتی همعرض و همبسته با دولتهای جدید اروپایی بدل شدند. در دنیای جدید روچیلدها همان جایگاه و کارکردی را در ساختار سیاسی یهودیان یافتند که در گذشته به عهده شاهان داوودی بود. در سده نوزدهم، بریتانیا قدرت برتر جهان به شمار میرفت و به تبع آن الیگارشی یهودی مستقر در انگلیس، و در رأس آن روچیلدها، رهبران طبیعی یهودیان جهان شمرده میشدند. اعطای این نقش به روچیلدها ثمره پیوند زرسالاران یهودی و الیگارشی مستعمراتی بریتانیا بود؛ پیوندی که دو سده پیشینه در پشت خود داشت. به نوشته دکتر ریچارد دیویس، مورخ یهودی، ناتان روچیلد در تمامی اقدامات خود، بویژه در اعطای وام به دولتهای خارجی، از حمایت جان هریس، کمیسر کل وزارت خزانهداری انگلیس، برخوردار بود. اوگن کورتی، محقق اتریشی، مینویسد بوسیله هریس بود که مترنیخ، صدراعظم اتریش، از نظر مالی به روچیلدها متکی شد. هریس مدافع این نظر بود و آن را اجرا کرد که بنیاد روچیلد بواسطه مالی انگلستان با سه قدرت بزرگ متحد علیه فرانسه بدل شود. ناتان نیز در پی این بود که بنیاد روچیلد را به بانکدار دولتی چهار قدرت بزرگ اروپا بدل کند. الیگارشی مستعمراتی بریتانیا برای اعطای این نقش به روچیلدها از حربه فشار سیاسی نیز بهره میبرد. برای نمونه، زمانیکه دولت اتریش یکی از پیشنهادهای مالی بنیاد روچیلد را نپذیرفت، شدیدترین فشارها از سوی انگلستان بر او وارد آمد تا بپذیرد. برای تحقق این امر، حتی هریس به پاریس رفت تا شخصاً با نمایندگان دولتهای متحد انگلستان مذاکره کند و موافقت آنها را با پیشنهاد مالی ناتان روچیلد جلب نماید. بدلیل این جایگاه در ساختار سیاسی یهودیان است که برادران روچیلد و در رأس آنان ناتان، به قدرت بیرقیب مالی دنیای غرب بدل شدند و با اعطای وامهای کلان در مقام بانکدار اصلی دولتهای اروپایی جای گرفتند. به نوشته مورخین دانشگاه عبری اورشلیم، برای یک دوران طولانی تقریباً هیچ وام مهم دولتی در اروپا نبود که روچیلدها در آن مشارکت نداشته باشند. در سال ۱۸۱۸، فریدریش فن گنتس، منشی مترنیخ، روچیلدها را به یکی از مقامات دولتی اتریش چنین معرفی میکند: آنها یهودیانی عوام و نادان و در معاملاتشان نابترین امپریالیستها هستند، ولی از یک غریزه برجسته برخوردارند که سبب میشود هماره جهت صحیح را برگزینند و از میان دو جهت صحیح بهترین را، ثروت فراوان آنها (آنها امروزه ثروتمندترین افراد در اروپا هستند) تماماً نتیجه این غریزه است که عوام آن را به شانس نسبت میدهند. نامه گنتس نشان میدهد که چهار سال پس از سقوط ناپلئون، روچیلدها براستی ثروتمندترین افراد در اروپا بودند. روچیلدها از سال ۱۸۱۸ اعطای وام به دولتها را آغاز کردند. نگاهی به فهرست مهمترین وامهایی که شاخه انگلیسی بنیاد روچیلد، به ریاست ناتان مایر، در نخستین سالهای پس از پایان جنگهای ناپلئونی پرداخت به روشنی بیانگر ابعاد این هیولای مالی است که از درون قاره اروپا حرکت خود را آغاز کرده بود.
سال ۱۸۱۸: وام ۵ میلیون پوندی به دولت پروس؛
سال ۱۸۱۹: وام ۱۲ میلیون پوندی به دولت بریتانیا؛
سال ۱۸۲۱: وام ۲ میلیون پوندی به دولت ناپل؛
سال ۱۸۲۲: وام ۵/۲ میلیون پوندی به دولت ناپل؛
سال ۱۸۲۲: وام ۵/۳ میلیون پوندی به دولت پروس؛
سال ۱۸۲۲: وام ۶/۶ میلیون پوندی به دولت روسیه؛
سال ۱۸۲۳: وام ۵/۱ میلیون پوندی به دولت پرتغال؛
سال ۱۸۲۴: وام ۵/۳ میلیون پوندی به دولت اتریش. در هشت سال بعدی بنیاد روچیلد وامهای مهمی به دولت های پرتغال، فرانسه، برزیل، اتریش، انگلیس، پروس، ناپل و حتی به پاپ پرداخت کرد. در سالهای بعد نیز اعطای این وامها ادامه یافت. برای نمونه، در سال ۱۸۳۵ روچیلدها ۱۵ میلیون پوند به دولت انگلستان و ۴ میلیون پوند به دولت پرتغال پرداختند. آنتونی الفری کارکرد روچیلدها را در این دوران چنین توصیف میکند: برادران روچیلد انحصار واقعی وامهای دولتی به قدرتهای بزرگ و کوچک را بدست داشتند. مشارکت آنان در ورای مرزهای ملی بود و به سود آنان بود که در ورای سیاست عمل کنند. معهذا، آنان لاجرم مقید به مرزهای سیاسی کشورهای میزبان بودند و به عرصه تضادهای سیاسی ملی کشیده میشدند. هرگاه بازار به رکود کشیده میشد، در اثر بحران محصولات کشاورزی یا بحران سفتهبازیهای راهآهن، دولتها از آنان توقع داشتند که در بازار مداخله کنند و وضع را بهبود بخشند. معهذا، وفاداری برادران روچیلد به بنیاد در تمامی دوران زندگیشان فراتر از هر ملاحظه دیگر بود. نصیحت مایر آمشل به پسرانش این بود: همه برادران باید در هر مسئلهای در کنار هم باشند؛ همه آنها باید مسئول کار یکدیگر باشند. بدینسان، کیسه مشترک روچیلدها به آنان قدرتی یگانه در اروپا بخشیده بود در ورای مرزها و مناقشات ملتها و دولتها. مشارکت مالی روچیلدها در حیات اقتصادی اروپا تنها به ملاحظات مالی محدود نمیشد؛ علل و پیامدهای سیاسی نیز داشت. برای نمونه، در سال ۱۸۲۵ آنان در نقش حامی مالی دولت بریتانیا ظاهر شدند و با تزریق طلاهایی، که به نوشته الفری ۲۵ عضو خاندان روچیلد از مناطقی دوردست چون روسیه و عثمانی بدست آورده بودند، بانک انگلستان را از ورشکستگی نجات دادند. در این دوران روچیلدها به سرمایه گذاریهای عظیمی مبادرت ورزیدند. ناتان در سال ۱۸۲۴، بهمراه دو باجناقش- موسس مونتفیوره و بنجامین گومپرتز- موسسه بیمه آلیانس را تأسیس کرد که تا به امروز با نامهای گوناگون -چون آلیانس، سان آلیانس و سا- از مُعظَمترین مجتمعهای مالی جهان است. کمی بعد، ساموئل گرنی، جان ایروینگ و آلکساندر بارینگ (پسر سِر فرانسیس بارینگ، بارون اشبرتون بعدی) به کمپانی آلیانس پیوستند. گرنی و ایروینگ از صرافان بزرگ لندن و از اعضای الیگارشی کواکر بودند. بدینسان، مجتمع آلیانس به کانون مهم سرمایه مالی آن عصر بدل شد. معاصران این اتحادیه مالی را کوهی از ثروت توصیف میکردند که به حرکت درآمده است. در اواخر دهه ۱۸۲۰ اداره مجتمع آلیانس با موسس مونتفیوره و ساموئل گرنی (۱۷۸۶-۱۸۸۶) بود. امروزه، پیوندهای مجتمع آلیانس بهترین شاخصی است که میتواند شبکه گسترده مجتمعهای عظیم مالی و تجاری و صنعتی متعلق به الیگارشی زرسالار معاصر را نشان دهد. در بحث الیگارشی جهانی و دنیای امروز با این پیوندها آشنا خواهیم شد. درباره نقش مالی روچیلدها در دهههای نخستین سده نوزدهم ابهامها فراوان است. چنین نیست که پس از گذشت قریب به دو سده، تمامی ابعاد تکاپوی ناتان مایر روچیلد آشکار و در دسترس باشد. آنچه بویژه مورد علاقه ماست نقش روچیلدها در کمپانی هند شرقی بریتانیا و جایگاه آنان در پیدایش تجارت جهانی تریاک (بویژه رابطه آنان با کمپانی جردن ماتیسون و الیگارشی بوستن) در نیمه اول سده نوزدهم است. این دقیقاً نکاتی است که در تاریخنگاری یهود و نیز در بیوگرافیهای رسمی خاندان روچیلد در هالهای از سکوت فرو رفته است. در بحث تجارت جهانی تریاک یافتههای خود را در این زمینه مطرح خواهیم ساخت. در اینجا تأکید میکنیم که در پیوند استوار ناتان مایر روچیلد با کمپانی هند شرقی تردیدی نیست و بیشک تجارت شرق، بویژه تجارت تریاک که در آن زمان سودآورترین عرصه سرمایهگذاری انگاشته میشد، از مهمترین عرصههای تکاپوی روچیلدها و سایر زرسالاران یهودی بوده است. پیوند استوار ناتان روچیلد با گردانندگان کمپانی هند شرقی را در نمونه زیر میتوان دریافت: زمانیکه در سال ۱۸۲۶ یکی از حکمرانان آلمان به خانه ناتان روچیلد در لندن رفت، در میهمانی شام علاوه بر اعضای خاندان روچیلد، دو یا سه عضو هیئت مدیره کمپانی هند شرقی نیز حضور داشتند. ریچارد دیویس، روچیلدها را آمیزهای از سرمایه، سیاست و دیپلماسی میخواند. این تعبیری کاملاً درست است. از درون جنگهای ناپلئونی روچیلدها تنها بعنوان بزرگترین بانکدار اروپا سر بر نکشیدند، آنان اینک، بعنوان رهبر و نماد زرسالاری یهودی، مقتدرترین و متنفذترین قدرت سیاسی قاره اروپا نیز به شمار میرفتند؛ قدرتی که به دلیل سرشت پنهانش کمتر شناخته میشد، به دلیل عدم تقیدش به سرزمین معین دامنه نفوذش مرزهای ملی را در مینوردید، و روشهای منحصربفرد اِعمال قدرتش به او توانی فراتر از اقتدار واقعیاش میبخشید. در این دوران ناتان روچیلد نزدیکترین پیوندها را با جامعه اشرافی بریتانیا و در رأس آن خاندان سلطنتی و دربار بریتانیا داشت. در تاریخنگاری رسمی خاندان روچیلد، جان هریس بعنوان تنها واسطه ایجاد پیوند میان ناتان و خاندان سلطنتی انگلیس معرفی میشود. این پذیرفتنی نیست. درباره پیوندهای الیگارشی زرسالار یهودی از دوران استقرارشان در آمستردام، با دربار انگلیس پیشتر سخن گفتهایم. باید بیفزاییم که زرسالاران یهودی با خاندان آلمانی هانوور نیز، از سالها پیش از دستیابیشان به سلطنت انگلستان، پیوند استوار داشتهاند. برجستهترین نام در دوران اولیه پیوند خاندان هانوور با زرسالاران یهودی لفمن بهرندز (بهرنز) (۱۶۳۴-۱۷۱۴) است. سرآغاز این رابطه در اوایل نیمه دوم سده هفدهم و در دورانی است که خاندان فوق بعنوان دوک هانوور حکومت این سرزمین آلمانی نشین را بدست داشتند. بهرندز تکاپوی خود را با فروش لوازم زینتی به دربار هانوور آغاز کرد و بتدریج به منبع اصلی تأمین مالی، واسطه دیپلماتیک و رئیس ضرابخانه دوک هانوور بدل شد. اقتدار او در دوران حکومت دوک ارنست اگوستوس (۱۶۷۹-۱۶۹۸) به اوج رسید. بهرندز با ساموئل اوپنهایمر و سامسون ورتیمر زرسالاران بزرگ اروپا و کارگزاران لئوپولد اول امپراتور روم مقدس، رابطه نزدیک داشت. با بهرهگیری از این نفوذ در دربار وین بود که، به نوشته دایرة المعارف یهود، در سال ۱۶۹۲ بهرندز موفق به دریافت عنوان شاهی برای دوک هانوور شد. لفمن بهرندز در دربار جرج، پسر ارنست اگوستوس و شاه بعدی هانوور (۱۶۹۸-۱۷۲۷)، نیز جایگاه پیشین را داشت. این جرج همان کسی است که با نام جرج اول به سلطنت انگلستان رسید (۱۷۱۴-۱۷۲۷) و خاندان سلطنتی هانوور را در این کشور بنیان نهاد در حالیکه با زبان انگلیسی آشنایی نداشت و وزیرانش نیز آلمانی نمیدانستند! بهرندز بعنوان یک یهودی متعصب شناخته میشود و گفته میشود که او حتی کوشید تا یکی از خویشان خود را، که مرتد شده بود، به قتل رساند. دختر بهرندز با برادرزاده ساموئل اوپنهایمر ازدواج کرد. دیوید بن آبراهام اوپنهایم (۱۶۶۴-۱۷۳۶)، داماد لفمن بهرندز، یکی از نامدارترین حاخامهای نیمه اول سده هیجدهم است. تنها پسر دیوید اوپنهایم نیز با دختر سامسون ورتیمر ازدواج کرد. دیوید اوپنهایم دارای کتابخانهای ارزشمند بود که شامل شش هزار نسخه چاپی و یکهزار نسخه خطی است. این کتابخانه بعدها به دانشگاه آکسفورد انتقال یافت و هم اکنون استخوانبندی بخش عبری کتابخانه بادلین را تشکیل میدهد. در دوران سلطنت جرج و پس از آن، اعضای سایر خاندانهای زرسالار یهودی- به ویژه دیوید، کوهن و گانز- نیز بعنوان پیمانکاران مالی و نظامی در دربار هانوور حضور داشتند. یهودیان در تکاپوهای دیپلماتیک (و طبعاً اطلاعاتی) جرج اول نیز مشارکت داشتند. برای نمونه، در جریان جنگ انگلیس و مراکش، پادشاه انگلیس موسس موکاتا (نیای مادری موسس مونتفیوره) را به عنوان نماینده خود برای مذاکره صلح با مولای اسماعیل، سلطان مراکش، برگزید و زمانیکه او موفق نشد موسی ابنعطار از سران جامعه یهودی مستقر در مراکش، را مأمور کرد. این مذاکرات به پیمان سال ۱۷۲۱ انگلیس و مراکش انجامید. تاریخ خاندان سلطنتی هانوور با ماجرای کتاب ایزنمنگر نیز آمیخته است؛ نخستین سانسوری که علیه پژوهش علمی در پیرامون یهودیان بوسیله فرمانروایان اروپای جدید اعمال شد. یوهان اندریاس ایزنمنگر (۱۶۵۴-۱۷۰۴) از شرقشناسان و عبریدانان آلمانی بود که پس از سفر به بندر آمستردام و آشنایی با وضع یهودیان این شهر (۱۶۸۰) به مدت ۱۹ سال به پژوهش در متون عبری پرداخت. او در این دوران به تدریس در حوزه علمیه هایدلبرگ اشتغال داشت و بعنوان یکی از یهودشناسان بزرگ اروپا شهرت یافت. در سال ۱۶۹۹ یهودیان فرانکفورت مطلع شدند که ایزنمنگر کتابی با عنوان یهودیت بینقاب در ۲۵۰۰ نسخه به چاپ رسانیده و قصد توزیع آن را دارد. یهودیان بلافاصله دست به کار شدند و ساموئل اوپنهایمر و سامسون ورتیمر از لئوپولد، امپراتور روم مقدس، فرمانی دال بر ممنوعیت انتشار این کتاب دریافت کردند. نسخههای کتاب جمعآوری و معدوم شد و ایزنمنگر دستگیر و زندانی شد. جلوگیری از انتشار کتاب ایزنمنگر در محافل سیاسی و علمی اروپا پژواک گسترده یافت و علمای مسیحی (کاتولیک و پروتستان) و نیز حکمرانان اروپای مرکزی را به دو گروه موافق و مخالف ایزنمنگر تقسیم کرد. گروهی از حکمرانان اروپا، بویژه فردریک اول (۱۶۵۷-۱۷۱۳) بنیانگذار سلطنت پروس، خواستار انتشار کتاب ایزنمنگر شدند و برخی، و در رأس آنان جرج هانوور، از اقدام امپراتور و ادامه توقیف کتاب حمایت کردند. در این میان، لفمن بهرندز در جلب مخالفت جرج با انتشار کتاب ایزنمنگر نقش مهمی ایفا کرد. ایزنمنگر ۵۰ ساله، که در راه تدوین این کتاب رنج فراوان برده و تمامی دارایی خود را صرف چاپ آن کرده بود، در کوران این جدال به شکلی ناگهانی درگذشت. سرانجام کتاب فوق در سال ۱۷۱۱ به وسیله پادشاه پروس در ۳۰۰۰ نسخه در برلین منتشر شد. کتاب ایزنمنگر در دو مجلد (بیش از ۲۰۰۰ صفحه) است و در تدوین آن از ۱۸۲ مأخذ عبری و ۱۳ کتاب و رساله به زبان ییدیش (یهودی آلمانی) استفاده شده است. ترجمه انگلیسی این کتاب در سالهای ۱۷۳۲-۱۷۳۳ انتشار یافت. ظاهراً آخرین چاپ آن (به زبان آلمانی) به سال ۱۸۹۳ تعلق دارد. میراث پیوند با زرسالاران یهودی از طریق دیگری نیز به خاندان سلطنتی انگلیس انتقال یافته است: خاندان دوکهای ساکسونی همسر ادوارد اگوستوس، پسر جرج سوم که دوک کنت لقب داشت، از خاندان دوکهای ساکسونی بود. او مادر ملکه ویکتوریا است. ملکه ویکتوریا نیز با پسر داییاش، پرنس آلبرت ساکس -کوبورگ- گوتا (۱۸۱۹-۱۸۶۱)، ازدواج کرد. بدین سان، از زمان سلطنت ادوارد هفتم، پسر آلبرت و ویکتوریا، این خویشاوندی منجر به انتقال سلطنت انگلستان به خاندان دوکهای ساکسونی شد. در زمان سلطنت ادوارد هفتم، اعضای خاندان سلطنتی انگلیس همچنان حکومت منطقه ساکسونی آلمان را به دست داشتند: یکی از برادران ادوارد هفتم، آلفرد دوک ادینبورگ (۱۸۴۴-۱۹۰۰)، از سال ۱۸۹۳ گرانددوک ساکس کوبورگ بود. آلفرد تنها داماد آلکساندر دوم، تزار روسیه (۱۸۵۵-۱۸۸۱)، است. پس از آلفرد، برادرزادهاش چارلز ادوارد در این سمت جای گرفت. در نوامبر ۱۹۱۸ حکومت خاندان فوق بر ساکس کوبورگ به پایان رسید. درباره پیشینه پیوند زرسالاران یهودی با شاخههای متنوع خاندان دوکهای ساکسونی پیشتر سخن گفتهایم. در اینجا تنها به نقش بهرند لهمن در دربار فردریک اگوستوس ساکسونی میپردازیم: بهرندلهمن (۱۶۶۱-۱۷۳۰)، که نام یهودی او یساخر برمن است، صراف بزرگ شهر درسدن، مقر دوکهای ساکسونی، بود. او خویشاوند لفمنبهرندز، یهودی دربار هانوور، و باجناق یوناسمهیر صراف نامدار درسدن، است. نام بهرندلهمن بدلیل نقشی که در صعود فردریک اگوستوس (۱۶۷۰-۱۷۳۳)، دوک ساکسونی، به پادشاهی لهستان ایفا کرد، در تاریخ اروپا ماندگار است. فردریک اگوستوس مردی درشتاندام، بسیار زورمند، حریص، پرخور و شهوتران بود و بدلیل این خصال به اگوستوس قوی شهرت داشت. او در عین حال به شدت خودخواه و جاهطلب بود. اگوستوس پس از مرگ برادرش در سال ۱۶۹۴ با نام فردریک اگوستوس اول حکمران ساکسونی شد ولی این نیز او را ارضاء نکرد. اگوستوس سخت در آرزوی دستیابی به پادشاهی لهستان بود و این انگیزه ای شد برای آغاز تحرکات گسترده شبکه الیگارشی یهودی منطقه. در این تکاپو، بهرند لهمن نقش اصلی را به دست داشت. به نوشته دایرةالمعارف یهود، بهرند لهمن پشتیبانی مالی (و قاعدتاً اطلاعاتی) از این طرح را بدست گرفت. او بین دو تا پنج میلیون گولدن خرج کرد و با تطمیع و رشوه توانست نظر اشراف لهستان را به پادشاهی اگوستوس جلب کند. لهمن در این تکاپو از حمایت مالی لفمن بهرندز برخوردار بود. روشن است که لهمن و بهرندز از حمایت سیاسی و مالی ساموئل اوپنهایمر -قیصر یهود- و سامسون ورتیمر زرسالاران بزرگ دربار وین، برخوردار بودند. بدینسان، در سال ۱۶۹۷ فردریک اگوستوس ساکسونی با نام اگوستوس دوم پادشاه لهستان شد. کمی بعد لهمن در شهر هالبرشتات اقامت گزید و بعنوان مشاور پادشاه به چهره قدرتمند این سرزمین بدل گردید. رابطه اگوستوس با بهرند لهمن چنان صمیمانه بود که گفته میشود برای راضی کردن لهمن به تراشیدن ریشش مبلغ ۵۰۰۰ تالر به وی داد و سپس با دست خود ریش او را تراشید. لهمن کارگزار دیپلماتیک و پیمانکار نظامی پادشاه لهستان نیز بود. او جواهرات و سنگهای قیمتی مورد نیاز پادشاه و معشوقههایش را در مقیاس وسیع تأمین میکرد و طلا و نقره مورد نیاز ضرابخانه دولتی را وارد مینمود. او به حکمرانان هانوور و برونسویک وامهای کلانی پرداخت کرد و با دربار پروس نیز رابطه نزدیک مالی و دیپلماتیک داشت. بهرند لهمن در هالبرشتات زندگی شاهانهای داشت؛ املاک پهناوری در سراسر لهستان در تملک او بود و شبکه کارگزارانش در شهرهای هانوور، درسدن، وین، هامبورگ و آمستردام مستقر بودند. به دلیل اقتدار لهمن، گروه کثیری از یهودیان در دربار اگوستوس گرد آمدند و پادشاه لهستان مبالغ هنگفتی به آنان بدهکار شد. یک نمونه دانیل آبنسور است که نماینده سیاسی دربار لهستان در هامبورگ بود. مورخین دوران سلطنت اگوستوس را از فاجعهبارترین ادوار تاریخ لهستان میدانند. اگوستوس کوشید تا با تحمیل اقتدار خویش بر اشراف این کشور سلطنت مطلقه خود را مستقر سازد. او با پطر کبیر، تزار روسیه، متحد شد و از سال ۱۶۹۹ به جنگ با سوئد پرداخت. این جنگ به خلع او از سلطنت در سال ۱۷۰۴ انجامید. معهذا، با پیروزی روسیه بر سوئد (۱۷۰۹) وی بار دیگر به سلطنت بازگردانیده شد. ستمگریهای اگوستوس و دستیاران یهودیاش در سال ۱۷۲۰ یکی از گستردهترین قیامهای دهقانی شرق اروپا، قیام هایداماکها را پدید ساخت. تنها وارث مشروع او فردریک اگوستوس دوم است که در سال ۱۷۳۳ دوک ساکسونی و در سال ۱۷۳۶ با نام اگوستوس سوم پادشاه لهستان شد و تا زمان مرگ (۱۷۶۳) در این سمت بود. از اگوستوس دوم فرزندان نامشروع فراوانی نیز بر جای ماند که معروفترین آنان موریس دو ساکس (۱۶۹۷-۱۷۵۰)، سردار نامدار فرانسوی، است. موریس دو ساکس فرماندهی برخی از جنگهای پیروزمندانه فرانسه را به دست داشت و از سوی لویی پانزدهم، پادشاه فرانسه، به درجه مارشالی رسید. او نیز چون پدر عیاش و زنباره بود. ژرژ ساند (بارونس دودوان، ۱۸۰۴-۱۸۷۶)، بانوی نویسنده فرانسوی، از تبار او و یکی از معشوقههایش است. پیوند زرسالاران یهودی با دربار انگلیس تا زمان ورود ناتان روچیلد به انگلستان بطور مستمر تداوم داشت و پیش از ناتان، آبراهام گلداسمید بانکدار خاندان سلطنتی بریتانیا بود. بنابراین، ورود ناتان مایر روچیلد به دربار بریتانیا نه یک حادثه جدید و نامتعارف در تاریخ دربار بریتانیا بلکه تداوم یک سنت دیرین خانوادگی بود. به علاوه، توجه کنیم که اعضای خاندان کوهن، خانواده همسر ناتان روچیلد، از اواخر سده هفدهم با دربار هانوور در آلمان پیوند فعال داشتند. و نیز توجه کنیم که جرج سوم و پسرش خویشاوند نزدیک و مشتریان اصلی بردگان نظامی ویلیام هسه کاسل بودند و قطعاً از این طریق از دیرباز مایر آمشل روچیلد و پسرانش، بویژه ناتان، را میشناختند. در دهه ۱۸۲۰ جان هریس در کنار ولینگتون، یکی از رهبران جناح توری (حزب محافظهکار) به شمار میرفت و چون ولینگتون از نزدیکترین دوستان ناتان بود. در اکتبر ۱۸۱۶، با پایان یافتن تعهدات بریتانیا در قبال متحدینش، مسئولیت هریس بعنوان کمیسر کل وزارت خزانهداری بریتانیا به پایان رسید. او در سال ۱۸۲۳ دبیر مالی وزارت خزانهداری شد. به نوشته دیویس، در این دوران نیز هریس از موقعیتی استراتژیک برای روچیلدها برخوردار بود زیرا مسئولیت به کار انداختن سرمایههای جرج چهارم را بدست داشت. کمی پس از انتصاب هریس در سمت فوق، در دسامبر ۱۸۲۳ جرج چهارم مبلغ ۱۲۵ هزار پوند از بنیاد روچیلد فرانکفورت قرض کرد و ناتان بعنوان دلال این معامله مورد تقدیر مقامات وزارت خزانهداری انگلیس قرار گرفت. ریچارد دیویس پیشینه هریس را رازآلود میداند و میافزاید که در دهه ۱۸۲۰ وی در دسیسههای مالی دربار جرج چهارم نقش مهمی داشت. جرج چهارم (۱۷۶۲-۱۸۳۰)، به سان پدرش، از دوران ولیعهدی پیوند نزدیک با یهودیان و الیگارشی مستعمراتی بریتانیا داشت. جرج سوم در ده ساله پایانی سلطنتش بیمار بود. بدینسان، از سال ۱۸۱۱ ولیعهد بعنوان نایبالسلطنه زمام امور را بدست گرفت و سرانجام با مرگ پدر در سال ۱۸۲۰ رسماً به سلطنت رسید. آغاز نیابت سلطنت جرج دقیقاً مقارن با آغاز عملیات مالی- اطلاعاتی ناتان روچیلد و جان هریس در اروپای قاره و نیز مقارن با بهبود مجدد روابط ایران و انگلیس و خروج هیئت فرانسوی از ایران، اعاده اقتدار خاندان قوام شیرازی، مأموریت سِر گور اوزلی در ایران، جنگ اول ایران و روسیه و انعقاد معاهده گلستان است. جنگ دوم ایران و روسیه و انعقاد معاهده ترکمنچای و قتل گریبایدوف نیز همزمان با دوران سلطنت جرج چهارم رخ داد. سلطنت جرج چهارم با استقرار آرتور ولزلی (ولینگتون) در رأس دولت بریتانیا به پایان میرسد. جرج چهارم از جوانی به هرزگی شهرت داشت. روش زندگی او ناستوده بود و ولگردیهایش مورد نفرت مردم. در ابتدا معشوقهای بنام ماری رابینسون داشت که هنرپیشه تئاتر بود. سپس عاشق بیوهزنی کاتولیک بنام ماریا فیتزهربرت شد و مخفیانه با او ازدواج کرد. جرج در سال ۱۷۹۵ رسماً با دختر عمهاش، کارولین دختر دوک برونسویک ازدواج کرد. جرج برای مراسم ازدواج با کارولین جشنی باشکوه و کمنظیر گرفت که ۲۷ هزار پوند خرج آن شد. کمی پس از ازدواج، جرج و کارولین از هم جدا شدند. شارلوت، همسر لئوپولد ساکس کوبورگ پادشاه بعدی بلژیک، حاصل این وصلت است. کارولین در سال ۱۸۱۳ از انگلستان خارج شد، ابتدا در آلمان و سپس در ایتالیا اقامت گزید و در واکنش به رفتار شوهرش زندگی آلودهای در پیش گرفت. هرزگی های او تا بدان حد موهن بود که دولت انگلیس برای کنترل زندگی او گروهی از مأموران مخفی خود را به ایتالیا اعزام کرد. در ۲۹ ژانویه سال ۱۸۲۰ جرج سوم درگذشت. کارولین، که اینک بعنوان زنی فاسد شهره خاص و عام بود، بناگاه به انگلستان بازگشت و بعنوان ملکه مصرانه خواستار شرکت در مراسم تاجگذاری جرج چهارم شد. جرج نپذیرفت و به اتهام زنای محصنه درخواست طلاق کرد. کشمکش میان این دو بالا گرفت. کارولین حتی کوشید به زور وارد محل برگزاری مراسم تاجگذاری شود ولی موفق نشد. او یک ماه بعد (ژوئیه ۱۸۱۲) در ۴۷ سالگی درگذشت. کاملاً محتمل است که بدستور جرج چهارم مخفیانه به قتل رسیده باشد. جرج چهارم دائمالخمر بود و در سالهای پایانی زندگیاش تنها شبها وزرا را به حضور میپذیرفت. زندگی آلوده جرج سرانجام او را به شدت بیمار کرد تا بدانجا که تنها به کمک پزشکان قادر به ادامه زندگی بود. از سال ۱۸۲۲ وی بطور کامل بر پزشک معالجش، سِر ویلیام نایتون متکی شد. دکتر نایتون تنها پزشک پادشاه انگلستان نبود، محرم و کارگزار او در امور خصوصیاش نیز به شمار میرفت. طبق اسناد موجود، نایتون به دستور جرج به حساب سرمایههای او در نزد ناتان روچیلد نیز رسیدگی میکرد. بدینسان، در پیرامون پادشاه بیمار انگلستان حلقهای سه نفره -مرکب از ناتان روچیلد، جان هریس و دکتر ویلیام نایتون- شکل گرفت و به کانونی بسیار متنفذ و فعال در تکاپوهای مالی و سیاسی بدل شد. نقش مرموز و پس پرده ناتان روچیلد و دکتر نایتون در دربار جرج چهارم موضوع یکی از معروفترین کاریکاتورهای جرج کروکشانک (۱۷۹۲-۱۸۷۸)، کاریکاتوریست نامدار انگلیسی، بنام یهودی و دکتر است. پیوند ناتان روچیلد با خاندان سلطنتی بریتانیا به جرج چهارم محدود نبود. ناتان بانکدار شخصی سایر پسران جرج سوم، بویژه ادوارد اگوستوس (دوک کنت)، نیز بود. این دوک کنت، به سان برادرش جرج چهارم، به شدت هرزه و ولخرج بود و به این دلیل در زمان مرگ (۱۸۲۰) بدهی سنگینی برجای گذارد که بعدها (۱۸۳۹) دخترش، ملکه ویکتوریا آن را پرداخت. پس از مرگ دوک کنت، رابطه ناتان با خانواده او ادامه یافت و از جمله برای صبحانه بیوه او، مادر ویکتوریا، بطور منظم از فرانکفورت شکلاتهای مخصوص وارد میکرد. بدینسان، در زمان سلطنت ویکتوریا، روچیلدها بانکداران شخصی ملکه ویکتوریا و همسرش، پرنس آلبرت، نیز بودند. در این دوران تمامی نامههای محرمانه ملکه انگلیس به آلمان از طریق روچیلدها ارسال میشد زیرا به زعم ویکتوریا این پستی کاملاً بیخطر و بسیار سریع بود. هرزگی و فساد اخلاقی و مالی سیره معمول تمامی پسران جرج سوم بود. دوک کلارنس سومین پسر جرج سوم که پس از مرگ برادرش با نام ویلیام چهارم به سلطنت رسید (۱۸۳۰-۱۸۳۷)، نیز هرزه و بدنام بود. او، که از صمیمی ترین دوستان دریاسالار نلسون بود، به مدت ۲۰ سال با هنرپیشهای بنام دوروتی جردن زندگی کرد و از او صاحب ده فرزند نامشروع شد. آنتونی الفری مینویسد: عموهای زشتکردار ویکتوریا، به رغم تمامی شرارت های آشکارشان، [در برخورد به یهودیان] فاقد تعصب بودند. آنان با میل و رغبت با جامعه یهودیان معاشرت میکردند. دوک ساسکس کتابخانهای باشکوه از کتب عبری برپا کرد. او بهمراه برادرانش -دوک کمبرلند و دوک کمبری- در کنار آبراهام گلداسمید، دوست دریاسالار نلسون و حامی مالی لیدی هامیلتون در کنیسهها حضور مییافت. دوک کمبریج، لردهای تابع خود را به رغم میلشان ترغیب میکرد که آخرین موانع انتخاب یهودیان به عضویت انجمنهای شهر را رفع کنند. این دوک کمبرلند (۱۷۷۱-۱۸۵۱)، که نام اصلیاش ارنست اگوستوس است، پنجمین پسر جرج سوم است. او نیز به بدکاری و هرزگی شهره بود و بعنوان یکی از مرتجعترین چهرههای سیاست انگلستان شناخته میشد. دوک کمبرلند در سال ۱۸۳۷ پادشاه هانوور شد و در دوران سلطنت بر این سرزمین نام نیکی از خود به یادگار ننهاد. ناتان روچیلد از سال ۱۸۱۶ بانکدار شخصی لئوپولد (۱۷۹۰-۱۸۶۵)، پادشاه بعدی بلژیک، نیز بود. لئوپولد به خاندان آلمانی دوکهای ساکسونی تعلق دارد. برادر ارنست اول، شاه ساکسونی، برادر زن دوک کنت و دایی ملکه ویکتوریا است. لئوپولد در جنگهای ناپلئونی بعنوان ژنرال ارتش روسیه شرکت داشت، سپس در انگلستان مقیم شد و دوک کندال لقب گرفت. او در سال ۱۸۱۶ با شارلوت، دختر جرج چهارم و کارولین برونسویک ازدواج کرد ولی همسرش یکسال بعد درگذشت. داماد ناکام به اقامت خود در انگلستان ادامه داد، از سوی پادشاه انگلیس به وی درجه فیلد مارشالی اعطا شد و به عضویت شورای خصوصی مشاورین پادشاه منصوب شد. او سرانجام با حمایت دربار بریتانیا و لویی فیلیپ، پادشاه فرانسه، در ۴ ژوئن ۱۸۳۱ بعنوان پادشاه بلژیک زمام امور این کشور را به دست گرفت و خاندان سلطنتی کنونی بلژیک را بنیان نهاد. او، که اینک لئوپولد اول نامیده میشد، در اوت ۱۸۳۲ با دختر لویی فیلیپ ازدواج کرد. یکی از پسران این دو بنام لئوپولد دوم پادشاه بعدی بلژیک (۱۸۶۵- ۱۹۰۹) است. پسر دیگر بنام فیلیپ، کنت فلاندرز، با خاندان هوهنزولرن (پروس) وصلت کرد. او پدر آلبرت اول، پادشاه بلژیک (۱۹۰۹-۱۹۳۴) است. شارلوت (کارلوتا)، تنها دختر لئوپولد اول، به همسری ماکزیمیلیان، امپراتور نگونبخت مکزیک، درآمد و سرنوشتی تراژیک یافت. لئوپولد اول از طریق غارت وحشیانه مستعمرات به انباشت ثروت شخصی خود پرداخت و پسرش، لئوپولد دوم نیز راه پدر را ادامه داد. لئوپولد دوم، که با الیگارشی مستعمراتی انگلیس پیوند استوار داشت، از دوران ولیعهدی در عملیات غارتگرانه در قاره آفریقا فعال بود. او در دوران سلطنت به توسعهطلبی در قاره آفریقا پرداخت و در سال ۱۸۸۵ سرزمین کنگو را تصرف کرد. او این سرزمین را مِلک شخصی خود اعلام کرد، نام آن را دولت آزاد کنگو نهاد و با قساوتی کمنظیر به اداره آن پرداخت. اعضای خاندان سلطنتی بلژیک در مشارکت با زرسالاران یهودی در سده بیستم نیز مقام خود را محفوظ داشته و ثروت خود را انبوهتر ساختهاند. این خاندان امروزه از برجستهترین اعضای الیگارشی زرسالار معاصر به شمار میرود. ریچارد دیویس پیوند روچیلدها با لئوپولد را بسیار سودمند میداند. روچیلدها با بارون استوکمار نیز نزدیکترین روابط را داشتند. کریستین فردریش استوکمار (۱۷۸۷-۱۸۶۳) در جنگهای ناپلئونی بعنوان پزشک شرکت داشت و در سال ۱۸۱۶ طبیب شخصی لئوپولد شد. او علاوه بر طبابت، به سان دکتر نایتون، منشی و مشاور سیاسی لئوپولد نیز بود. پس از صعود لئوپولد به سلطنت بلژیک به استوکمار عنوان بارونی اعطا شد. او اینک نزدیک ترین فرد به پادشاه بلژیک و مرد قدرتمند این سرزمین به شمار میرفت. بارون استوکمار، که از دوستان صمیمی ویکتوریا و همسرش، پرنس آلبرت (برادرزاده لئوپولد)، بود ارتباطات میان بلژیک و انگلستان را به عهده داشت. او از آغاز سلطنت ویکتوریا مشاور ملکه انگلیس نیز بود. در سال ۱۸۲۴، همان سالی که مجتمع آلیانس آغاز به کار کرد، در لندن کلوپی تأسیس شد بنام آتنائوم که کانون تجمع گروهی از متنفذترین چهرههای سیاسی و فرهنگی بریتانیای آن عصر به شمار میرفت. تعدادی از اعضای اولیه کلوپ آتنائوم عبارتند از: دوک ولینگتون (نخستوزیر بعدی)، سِر رابرت پیل (نخستوزیر: ۱۸۳۴-۱۸۳۵، ۱۸۴۱-۱۸۴۶)، لرد جان راسل (نخستوزیر: ۱۸۴۶-۱۸۵۲، ۱۸۶۵-۱۸۶۶؛ وزیر خارجه: ۱۸۵۲-۱۸۵۳، ۱۸۵۹-۱۸۶۵)، سِر هنری داوی (رئیس بعدی انجمن سلطنتی)، سِر توماس لارنس و فرانسیس پالگریو. برخی از اعضای بعدی کلوپ عبارتند از: توماس ماکائولی ، جان استوارت میل، توماس بارنز (سردبیر تایمز)، چارلز داروین ، چارلز دیکنز و بالاخره لرد پالمرستون (نخستوزیر: ۱۸۵۵-۱۸۵۸، ۱۸۵۹-۱۸۶۵؛ وزیر خارجه: ۱۸۳۰-۱۸۴۱، ۱۸۴۶-۱۸۵۱). چهار سال پس از تأسیس کلوپ آتنائوم یکی از اعضای نامدار آن، دوک ولینگتون، در رأس دولت بریتانیا جای گرفت. از آن پس، تا سالیان مدید، اعضای این کلوپ زمام دولت بریتانیا را بدست داشتند. نخستوزیرانی که از این کلوپ برخاستند هم به حزب ویگ (لیبرال) تعلق داشتند (لرد جان راسل و پالمرستون) و هم به حزب توری (ولینگتون و پیل). در انگلستان نیمه اول سده نوزدهم کلوپهای متنفذ دیگری نیز وجود داشت، ولی آنچه کلوپ آتنائوم را متمایز میکند حضور گروهی از برجستهترین اعضای الیگارشی یهودی انگلیس در ترکیب بنیانگذاران و اعضای آن است: ناتان مایر روچیلد و اسحاق لیون گلداسمید، دو زرسالار نامدار یهودی لندن، و اسحاق دیزراییلی، پدر بنجامین دیزراییلی نخستوزیر نامدار عصر ویکتوریا، از بنیان گذاران و اعضای اولیه این کلوپاند. مدتی بعد به درخواست ناتان روچیلد، موسس مونتفیوره (باجناق ناتان) و به درخواست اسحاق گلداسمید، فرانسیس گلداسمید (پسر بزرگ اسحاق) نیز به عضویت کلوپ فوق درآمدند. با توجه به این ترکیب، که کلوپ آتنائوم را به محفلی کوچک و صمیمی از برجستهترین چهرههای مالی و سیاسی و فرهنگی آن عصر بدل میکند، اهمیت این کلوپ در سیاست بریتانیا و سراسر جهان کاملا آشکار است. ترکیب اعضا به روشنی آمیزهای از زرسالاری یهودی و مستعمراتی و شخصیتهای فکری برجسته آن عصر (چون ماکائولی، جان استوارت میل، داروین و دیکنز) و ارباب متنفذترین رسانه آن عصر (سردبیر تایمز) را جلوهگر میسازد. علاوه بر افراد فوق، نیاکان بسیاری از خاندان های دیگر عضو الیگارشی جهانی معاصر را نیز در زمره اعضای این کلوپ مییابیم. اسمایسها و لاکهارتها از این جملهاند. کانون دیگری که این ترکیب به روشنی در آن جلوهگر است، انجمن سلطنتی بریتانیاست که از اوایل سده هیجدهم تا به امروز نمایندگان الیگارشی یهودی در آن حضور داشتهاند. آلوارو لوپز و موسس داکوستا در نیمه اول سده هیجدهم و بنجامین گومپرتز و موسس مونتفیوره (دو باجناق ناتان روچیلد) در نیمه اول سده نوزدهم نمونههایی از اعضای خاندانهای زرسالار یهودیاند که به عضویت انجمن سلطنتی بریتانیا درآمدند. اینکه چگونه میتوان موسس مونتفیوره صراف را شخصیتی علمی دانست و عضویت او را در انجمن سلطنتی ارزشمند و نافع شمرد رازی است که درک آن دشوار نیست. این سنتی است که تا به امروز تداوم داشته است. الیگارشی یهودی از نفوذ دکتر نایتون و هریس در پادشاه بیمار بهره فراوان برد و با اتکاء بر این نفوذ بود که آرتور ولزلی (ولینگتون) در رأس دولت انگلیس جای گرفت. در اوایل سال ۱۸۲۷، جرج چهارم هریس را به دولت لرد گادریچ تحمیل کرد و با اصرار نخستوزیر را واداشت تا وی را در مقام رئیس کل (وزیر) خزانهداری بریتانیا منصوب کند. این امر نارضایتی اعضای کابینه را برانگیخت، کار به اختلاف کشید و سرانجام نخست وزیر استعفا داد. جرج چهارم بلافاصله استعفای گادریچ را پذیرفت و در ژانویه ۱۸۲۸ ولینگتون را مامور تشکیل دولت جدید کرد. در آن زمان، در محافل سیاسی انگلستان نقش ناتان روچیلد در صعود ولینگتون امری آشکار بود و این حادثه پیروزی کانونهای زرسالار لندن تلقی میشد. گواه ما کاریکاتوری است که در آغاز نخست وزیری ولینگتون در مطبوعات لندن به چاپ رسید. در این کاریکاتور، ولینگتون در حالی به تصویر کشیده شده که بر کرسی صدارت تکیه زده و صندوقچه طلای وزارت خزانهداری را بر زانوی خود نهاده است. کرسی حامل ولینگتون را کارگزاران دولت بریتانیا حمل میکنند. در یکسو ناتان روچیلد و یک حاخام یهودی با رضایت و در سوی دیگر سه تن از مردم عادی (نمادی از مردم انگلستان و ایرلند و اسکاتلند) با ناخشنودی نظارهگر حرکت این کارواناند. در فوریه ۱۸۲۸ یکی از نمایندگان پارلمان بریتانیا بنام دانکومب در سخنرانی خود در مجلس عوام در پیرامون اختلافها و تعارضهایی که به سقوط دولت لرد گادریچ انجامید چنین گفت: من به یقینی استوار رسیدهام که در پشت صحنه دست مرموزی در کار است که هر اقدامی را صحنهآرایی و سازماندهی میکند. چه کسی میتواند انکار کند که در پس تاج و تخت سلطنت نفوذی پنهانی وجود دارد که شکل آن دیده نمیشود، نام آن هیچگاه بر زبان جاری نمیگردد، به همه اسرار دولتی دسترسی دارد، و تمامی تحولات ناگهانی در دولت را سازمان میدهد. دانکومب چنین ادامه داد: در پیوند تنگاتنگ با این موجود نامرئی، یک قدرت جدید و هولناک، استوارتر از اولی، وجود دارد که تا سالهای اخیر در اروپا شناخته شده نبود: خدای پایانناپذیر ثروت. او مباهات میکند که داور صلح و جنگ است و اعتبار مالی ملتها به سر انگشتان او وابسته است؛ مکاتبات او غیرقابل شمارش است، پیکهای او بیش از پادشاهان و حکمرانان مطلقالعنان است، و وزرای دولتها با پول او زندگی میکنند. او، که بر دولتهای اروپای قاره چنگ انداخته است، اکنون میخواهد سلطه خود را بر دولت ما نیز تحمیل کند. حتی دن میگوئل بزرگ، که اخیراً درباره او این همه شنیده و دیدهایم، مجبور شد ابتدا به این فرد ملتجی شود و سپس به تاج و تخت سلطنت دست یابد. دانکومب چنین نتیجه گرفت: آقایان! این نفوذ پنهان به شکلی کاملاً چشمگیر وجود دارد. او سپس سادهلوحانه از ولینگتون خواست که اجازه ندهد بیش از این سرنوشت بریتانیا بدست یک یهودی و یک پزشک باشد. منظور دانکومب از دست مرموزی که در پس تاج و تخت سلطنت وجود دارد دکتر نایتون و منظور او از خدای پایانناپذیر ثروت ناتان مایر روچیلد است. دن میگوئل (۱۸۰۲-۱۸۶۶) فوقالذکر نیز پسر ژان ششم، پادشاه پرتغال، و برادر پدرو اول، امپراتور برزیل، است. میگوئل که تا ۱۹ سالگی در برزیل پرورش یافت و سواد خواندن و نوشتن نداشت، در تاریخ اروپا بعنوان چهرهای وحشی و فاسد شناخته میشود. او در زمان مرگ پدر (۱۸۲۶) تلاش برای تصرف قدرت را آغاز کرد. در ژانویه ۱۸۲۸، کمی پس از صعود ولینگتون به نخستوزیری بریتانیا، به لندن سفر کرد و با ولینگتون ملاقات نمود. در پی این دیدار، ولینگتون نیروهای نظامی انگلستان را از پرتغال فراخواند. بدینسان، میگوئل با وام دریافتی از ناتان روچیلد تهاجم به لیسبون را آغاز کرد، بنام میگوئل اول سلطنت پرتغال را تصاحب کرد و حکومتی خودکامه و سرکوبگر بر پا نمود. این در حالی است که ماریا، برادرزاده میگوئل (دختر پدرو و خواهرزاده فرانتس امپراتور اتریش) رسماً بعنوان ملکه پرتغال شناخته میشد. این سرآغاز جنگی خونین در پرتغال است که تا سال ۱۸۳۴ ادامه یافت و با شکست کامل میگوئل به پایان رسید. دوران جنگهای دن میگوئل از سیاهترین و خونینترین ادوار تاریخ معاصر پرتغال است. دکتر ریچارد دیویس یهودی در دفاع از روچیلدها مینویسد: این اتهامات اغلب نادقیق یا گمراهکننده است. ناتان هیچگاه لاف نمیزد که داور صلح و جنگ است یا اعتبار مالی کشورها به سرانگشتان او وابسته است؛ او آنقدر نادان نبود که چنین لافهایی بزند حتی اگر به آنها باور داشت. بیشک، چنانکه دیدیم، پیکهای او بیش از پادشاهان بود ولی وزرای دولتها دقیقاً با پول او زندگی نمیکردند هرچند هریس بیتردید از همکاری با ناتان سود میبرد. ناتان درواقع به دن میگوئل وامی داده بود که بوسیله آن توانست به شکلی مناسب به پرتغال بازگردد؛ ولی این وام پنجاه هزار پوندی در هماهنگی با دولت بریتانیا و با ضمانت آن پرداخت شد. پروفسور ریچارد دیویس، استاد تاریخ دانشگاه واشنگتن آمریکا و کریست کالج کمبریج و عضو انجمن سلطنتی تاریخ بریتانیا، علاوه بر کارکرد روچیلدها بعنوان منبع تغذیه مالی دولت بریتانیا و سایر دولتهای اروپایی، ارائه خدمات اطلاعاتی را به عنوان دومین کارکرد مفید آنان برای دربار و دولت بریتانیا ذکر میکند. او با اشاره با کارایی شبکه اطلاعاتی روچیلدها در دوران جنگهای ناپلئونی مینویسد: شبکه گسترده اطلاعاتی روچیلدها در اروپا نه تنها ثابت شد که بسیار قابل اتکا است بلکه هر روز بیش از پیش به کانال رسمی ارتباطی دولت بریتانیا بدل گردید. برای نمونه، در ۲۰ اکتبر ۱۸۲۶ جرج کانینگ، وزیر امور خارجه، محرمانه به شاه [جرج چهارم] نوشت: از طریق گزارشی که دیروز از قسطنطنیه [استانبول] به بنیاد روچیلد رسیده تأیید شده که دربار عثمانی با تمامی تقاضاهای روسیه موافقت کرده است. بدینسان، کانینگ در یادداشت خود به پادشاه انگلیس اخباری را در اختیار او قرار میدهد که نه بوسیله سِر استراتفورد کانینگ، پسر عموی جرج کانینگ و سفیر بریتانیا در استانبول، یا شبکه جاسوسی این دولت، بلکه بوسیله روچیلدها ارسال شده است. این سند روشن میکند که در دوران حکومت سلطان محمود دوم (۱۲۲۳-۱۲۵۵ق./ ۱۸۰۸-۱۸۳۹م.) روچیلدها در دربار عثمانی عوامل متنفذی داشتهاند که اطلاعاتی چنین مهم را به لندن گزارش میکردهاند. پیوند اطلاعاتی الیگارشی یهودی با قدرتهای اروپایی در دوران جنگهای ناپلئونی و بوسیله روچیلدها پدید نشد. پیشتر درباره کارکرد اطلاعاتی الیگارشی یهودی مکرر سخن گفتهایم و این نقش را از دوران پیوند یهودیان با الیگارشی صلیبی اروپا بررسی کردهایم. گفتیم که در دهه ۱۶۳۰ یهودیان برای دربار دانمارک یک سرویس مخفی اطلاعاتی ایجاد کردند. در حوالی نیمه سده هفدهم آنتونیو کارواخال برای اولیور کرومول، دیکتاتور انگلستان، یک سازمان اطلاعات خارجی ایجاد کرد که خود در رأس آن جای داشت. و گفتیم که در اوایل سده هیجدهم سِر سولومون مدینا پیمانکار اطلاعاتی دربار بریتانیا بود. بنابراین، این نوع از رابطه نیز پیشینهای طولانی دارد و قدمت آن به سدهها پیش از جنگهای ناپلئونی و پیوند ناتان روچیلد با دربار بریتانیا میرسد. آنچه ریچارد دیویس و ویرجینیا کاولس مفتخرانه از آن با عناوینی چون شبکه اطلاعاتی روچیلدها یاد میکنند درواقع نام رمز شبکه و کارکردی است که از دیرباز، از زمان وصلت زرسالاری یهودی و الیگارشی اروپا، وجود داشته است. همانگونه که صرافی یهودی را باید پدر بانکداری جدید دنیای غرب انگاشت، شبکه اطلاعاتی یهودیان را نیز باید پدر سازمانهای جدید اطلاعاتی غرب دانست. ویرجینیا کاولس در کتاب خود مکرر از سازمان اطلاعاتی روچیلدها سخن گفته است. او از جمله به کارایی این شبکه در جنگهای ناپلئونی اشاره میکند و مینویسد: حتی از زمان جنگ واترلو برادران روچیلد به سازماندهی بهترین شبکه از عوامل اطلاعاتی خود در قاره اروپا دست زده بودند و سریعترین ابزارهای انتقال اطلاعات از یک نقطه به نقطه دیگر را پدید آورده بودند. کتاب کاولس در زمان نخستوزیری ادوارد هیث و اقتدار لرد ویکتور روچیلد در دولت بریتانیا منتشر شده است. مطالعه دقیق این کتاب و قراین متعدد مندرج در آن این اندیشه را به ذهن متبادر میکند که این کتاب بوسیله لرد روچیلد به دقت ویرایش شده است. تأکیدهایی که در این کتاب بر سازمان اطلاعاتی روچیلدها مندرج است نیز محتملاً به سلیقه و مشرب ویکتور روچیلد باز میگردد. به نوشته دیویس، منابع اطلاعاتی روچیلدها غالباً سریعتر و بهتر از دولتها عمل میکردند. این امری است که مورد اذعان بسیاری از رجال سیاسی اروپا بود. برای نمونه، تالیران سالخورده و محیل، که در سالهای ۱۸۳۰-۱۸۳۴ بعنوان سفیر فرانسه در لندن حضور داشت و به سان ولینگتون از نزدیکترین معاشران ناتان روچیلد بود، به شدت تحت تأثیر سرویس اطلاعاتی روچیلدها قرار گرفت. او در نامهای به پاریس نوشت: دولت انگلیس همیشه از همه چیز ۱۲ ساعت قبل از رسیدن مکاتبات لرد استوارت [سفیر انگلیس در فرانسه] بوسیله روچیلدها مطلع میشود. معهذا، دکتر دیویس میکوشد تا هرگونه شائبه بهرهگیری زرسالاران یهودی از این اهرمهای موثر قدرت سیاسی به سود خود را مرتفع کند و نقش ایشان را به ارائه خدمات به دولتهای غربی محدود کند. او سهم روچیلدها را در توسعه امپریالیسم بریتانیا تنها در حد مشاورین محترم دولتهای بریتانیا جلوه میدهد که تسهیلات مهمی در زمینه گردآوری اطلاعات و اجرای سیاستها برای این دولتها فراهم میآوردند. او میافزاید: شبکه بینالمللی گردآوری اطلاعات آنها بینظیر بود و این حقیقتی بود که وزارت امور خارجه بریتانیا برای مدت طولانی، از زمان کانینگ، میدانست. آنچه تغییر کرد رشد تمایل دولتها از دهه ۱۸۶۰ به استفاده از این شبکه بود. به نوشته پروفسور دیویس، از این زمان دولتهای بریتانیا به شکلی مطلوب از خدمات روچیلدها بهره بردند. این شبکه بینالمللی روچیلدها چیست؟ اعضای آن کیستند؟ و کارنامه آن کدام است؟ در این پژوهش با برخی از وابستگان زرسالاری یهودی در هند، عثمانی، ایران و برخی کشورهای دیگر آشنا شده و خواهیم شد. در اینجا تنها بر این اصل تأکید میکنیم: اگر بپذیریم عاملی موثر بنام زرسالاری یهودی در عرصه جهانی حضور داشته و دارد و اگر بپذیریم که این عامل دارای شبکه جهانی کارگزاران خود و منافع و اهداف خاص خویش بوده است، لاجرم باید بپذیریم که در سیاست ایران نیز این نیرو، مستقل از قدرتهای امپریالیستی غرب و شبکههای عوامل آنان، حضور داشته است. ناتان مایر روچیلد در دوران بیست ساله زندگیاش پس از جنگهای ناپلئونی به شهرتی افسانهای دست یافت و به ملجأ استمداد مالی دولتها و حکمرانان سراسر اروپا بدل شد. بسیاری از شاهزادگان و اشراف و دولتمردان اروپایی در سفر به لندن به دیدار شاه یهود نیز میشتافتند و چاپلوسانه ارادت خود را ابراز میداشتند. در این دوران، از درون انقلابهای اروپا گروه جدیدی بنام روشنفکران انقلابی نیز پدید شد که بطور عمده در عرصههای فرهنگی، بویژه کتاب و مطبوعات، در تکاپو بودند. آنان بزرگترین دشمنان سلطه اتحاد مقدس قدرتهای ضد ناپلئون بر اروپای جدید، که آن را اتحاد نامقدس مینامیدند، و به تبع آن روچیلدها بودند. بدین سان، روچیلدها بعنوان برجستهترین نماد الیگارشی مالی به آماج اصلی حملات این گروه نیز بدل شدند و در میان عامه مردم شهرت فراوان یافت. نمونهای از این تلقی را در کاریکاتوری مییابیم که در حوالی سال ۱۸۴۰، چهار سال پس از مرگ ناتان روچیلد منتشر شد. کاریکاتوریست آلمانی روچیلدها را بسان هیولایی به تصویر کشیده که از درون کیسهای از طلا سر درآورده و پنجههای او در سراسر جهان، از اروپا تا آمریکا و آسیا، در کار است. ناتان مایر روچیلد به رغم ثروت انبوه و اقتدار فراوانش، تا پایان عمر بسان یک صراف یهودی، چنانکه شکسپیر در شخصیت شایلوک به تصویر کشیده، زیست و تا پایان عمر از نظر دینی یک یهودی کاملاً مقید بود. دکتر ریچارد دیویس یهودی، ناتان را بنده بیآزرم خدای تجارت مینامد. منظور وی از این تعبیر ارائه ستایشی افتخارآمیز و شگفتیآفرین از شخصیت ناتان است نه تقبیح او. ناتان مایر روچیلد عامی، خشن و متکبر بود. داستان زیر گویای سلوک و کردار اوست: معروف است زمانی یک شاهزاده آلمانی در سفر به لندن برای عرض ارادت به روچیلد نامدار به دفتر کار او رفت. ناتان، که در پشت میز خود به دقت مشغول بررسی دفاتر مالیاش بود، به وی یک صندلی تعارف کرد و بیاعتنا به کار خود ادامه داد. شاهزاده برآشفت و گفت: گویا نمیدانید من کیستم، آقا! و سپس خود را با عناوینی مطنطن معرفی کرد. ناتان بیاعتنا پاسخ داد: پس بفرمایید روی دو صندلی بنشینید! به نوشته آنتونی الفری، ناتان مایر روچیلد تا پایان عمر یک فرانکفورتی زمخت باقی ماند و معاصرانش او را نچسب، بیفرهنگ و نامطبوع توصیف کردهاند. او در ۲۸ ژوئیه ۱۸۳۶ بعلت مسمومیت ناشی از خراش یاقوت درگذشت. در ۸ اوت، تشییع جنازه او با شرکت شهردار و کلانتران لندن، گروهی از رجال سیاسی بریتانیا و سفرای روسیه، پروس، اتریش، ناپل و چند کشور دیگر با شکوه تمام برگزار شد. در زمان مرگ ناتان، آمشل بانکدار دبیر کنفدراسیون آلمان در فرانکفورت و بانکدار دربار پروس بود، سالومون ستون مالی دربار هابسبورگ و اتحاد مقدس محسوب میشد، کارل در شبه جزیره ایتالیا حکومت مالی خود را گسترده بود، و بارون جیمز روچیلد امپراتوری مالی روچیلدها را در فرانسه میگسترد. در این میان جیمز برجستهترین فرد در میان برادران، پس از ناتان، بشمار میرفت و از این پس عملاً رئیس خاندان روچیلد شمرده میشد.
سالومون روچیلد، مترنیخ و ارتجاع اروپا: در تجدید ساختار اروپا و تکوین جغرافیای سیاسی جدیدی که پس از جنگهای ناپلئونی شکل گرفت، سه قدرت بزرگ بیشترین تأثیر را داشتند: انگلستان در غرب، روسیه در شرق و اتریش در مرکز. در این میان، اتریش بعنوان میزبان کنگره وین و سپس بعنوان پاسدار نظم نوین برخاسته از تبانی قدرتهای متحد ضد ناپلئون واجد اهمیت ویژه است. حکومت اتریش از سال ۱۲۷۸ میلادی در دست خاندان هابسبورگ بود و از همین زمان شهر وین به پایتخت آنان بدل شد. وین واژهای سِلتی است به معنی قلعه سفید. این شهر در آغاز سده هیجدهم حدود یکصد هزار نفر جمعیت داشت و در نیمه دوم این سده، در دوران سلطنت ماری ترز، به یکی از مراکز اصلی فرهنگی اروپا بدل شد. جمعیت آن در سال ۱۸۰۰ حدود ۱۹۰ هزار نفر، در سال ۱۸۴۰ حدود ۳۵۰ هزار نفر، در سال ۱۸۸۰ بیش از ۷۰۰ هزار نفر و در سال ۱۸۹۰ حدود ۴/۱ میلیون نفر گزارش شده است. تا این زمان وین دو بار (۱۵۲۹ و ۱۶۸۳) بوسیله عثمانیها و دو بار (۱۸۰۵ و ۱۸۰۹) بوسیله فرانسویها اشغال شده بود. در سال ۱۸۶۹ جمعیت امپراتوری اتریش ۲۰ میلیون نفر و جمعیت مجارستان و سایر سرزمینهای تابعه ۴/۱۵ میلیون نفر گزارش شده است. در سال ۱۸۹۰ این رقم به ترتیب به ۸/۲۳ و ۴/۱۷ میلیون نفر (جمعاً ۲/۴۱ میلیون نفر) رسید. سلطنت خاندان هابسبورگ در وین تا نخستین سالهای سده نوزدهم بطور رسمی امپراتوری روم مقدس نام داشت و علاوه بر حکومت مستقیم بر سرزمین اتریش، رهبری سیاسی دولتهای کوچک و بزرگ مجاور را نیز بدست داشت. درواقع، رابطه امپراتور روم مقدس با شاهان و حکمرانان اروپای مرکزی را بنوعی میتوان مشابه رابطه خلیفه عباسی بغداد و شاهان و حکمرانان سرزمینهای اسلامی در سدههای هشتم تا سیزدهم میلادی دانست. این وضع تا زمان حکومت فرانتس دوم ادامه داشت. پس از تاجگذاری ناپلئون بعنوان امپراتور فرانسه، فرانتس دوم عنوان امپراتور روم مقدس را کنار نهاد و در ۱۱ اوت ۱۸۰۴ بعنوان فرانتس اول امپراتور اتریش تاجگذاری کرد. علت این اقدام ناتوانی او در دفاع از سرزمینهای آلمانی، که بطور سنتی در زیر تولیت امپراتور روم مقدس قرار داشت، در برابر ناپلئون بود. بدینسان، در تاریخ نام او بعنوان آخرین امپراتور روم مقدس و اولین امپراتور اتریش به ثبت رسید. پس از تأسیس کنفدراسیون راین بوسیله ناپلئون، فرانتس در ۶ اوت ۱۸۰۶ رسماً امپراتوری روم مقدس را منحل اعلام کرد. بسیاری از اعضای خاندان هابسبورگ پیوندی استوار با زرسالاران یهودی داشتند و دربار آنان خاستگاه ثروت و اقتدار و کانون تکاپوی برخی از نامدارترین خاندانهای یهودی (چون شلزینگر، پولاک، اوپنهایمر، ورتیمر، پوپر و اگوئیلار) بود. پیوند خاندان هابسبورگ با یهودیان چنان عمق داشت که خود نیز در میان مردم اروپا به یهودیتبار شهرت یافتند. نخستین یهودی که در وین، و سراسر اتریش، استقرار یافت فردی بنام شلوم (سلیمان) است که در اوایل سده دوازدهم میلادی مشاور مالی و رئیس ضرابخانه دوک وین بود. گفته میشود او فردی ثروتمند بود و خدمتگزاران مسیحی در اختیار داشت. این حدود یک سده پیش از استقرار خاندان هابسبورگ در شهر فوق است. در اوایل سده شانزدهم شمار یهودیان ساکن این شهر تنها ۱۶ خانوار گزارش شده است. استقرار یهودیان در وین بطور عمده از سده هفدهم آغاز شد. در سال ۱۶۲۰ مارکوس مارگولیوت در وین ساکن شد و خاندان نامدار شلزینگر را بنیان نهاد. از آن پس یهودیان نقش مهمی در حیات اقتصادی و سیاسی این شهر بدست گرفتند. در سده هفدهم و اوایل سده هیجدهم، یهودیان درباری قدرتمندی چون ساموئل اوپنهایمر، سامسون ورتیمر و بارون دیهگو داگوئیلار در وین مستقر بودند. بدینسان، به اعتبار نفوذ آنان وین به یکی از مراکز مهم یهودیان بدل شد. در سال ۱۷۹۳ یک چاپخانه عبری در وین تأسیس شد و از آن پس این شهر به مرکز نشر کتب یهودیان در اروپای مرکزی بدل گردید. در سال ۱۸۴۶ شمار یهودیان در وین به ۳۷۳۹ نفر، دو سال بعد به ۹۷۳۱ نفر و در سال ۱۸۵۴ به حدود ۱۵ هزار نفر رسید. در سال ۱۹۳۶ تعداد یهودیان وین ۱۷۶ هزار نفر گزارش شده که ۸ درصد کل جمعیت شهر را شامل میشد. این ارقام بجز یهودیان مخفی است که کسی از شمار دقیق آنان مطلع نیست. سومبارت مینویسد در دهه ۱۸۴۰ در وین حداقل ۱۲ هزار یهودی مخفی وجود داشت که تمامی تجارت منسوجات این شهر را در اختیار داشتند. و نیز میدانیم که برخی از یهودیان مخفی عضو فرقه یاکوب فرانک در اواخر سده هیجدهم و سده نوزدهم به صفوف اشرافیت اتریش راه یافتند. دایرة المعارف یهود مینویسد در زمان کنگره وین خانههای یهودیان محل زیست و تجمع میهمانان خارجی شرکتکننده در کنگره بود. فرانتس دوم (۱۷۶۸-۱۸۳۵)، امپراتور روم مقدس، که با نام فرانتس اول بعنوان امپراتور اتریش تاجگذاری کرد، پسر لئوپولد دوم، امپراتور روم مقدس، و نوه دختری کارل سوم، پادشاه اسپانیا، است. او با مرگ پدر در مارس ۱۷۹۲ در رأس خاندان هابسبورگ جای گرفت و به عنوان امپراتور روم مقدس و پادشاه هنگری (مجارستان) و بوهم بر تخت نشست. در ۲۰ آوریل ۱۷۹۲ جنگ فرانسه و اتریش آغاز شد و خاندان هابسبورگ به اتحاد قدرتهای ضد فرانسه پیوست. این وضع تا اکتبر ۱۷۹۷ و انعقاد پیمان صلح کامپو فورمیو میان اتریش و فرانسه ادامه داشت. در این پیمان، اتریش سرزمینهای غربی رود راین را (به وسعت ۶۳ هزار کیلومتر مربع و با جمعیت ۵/۳ میلیون نفر) به فرانسه تسلیم کرد. با صعود ناپلئون (۱۷۹۹)، ستیز اتریش و فرانسه از سر گرفته شد و دومین دور از جنگهای اتریش و متحدینش علیه فرانسه آغاز شد. این جنگ نیز با شکست متحدین پایان یافت و در پیمان فوریه ۱۸۰۱، معروف به پیمان صلح لونهویل اتریش بر تمامی تعهدات خود در پیمان پیشین گردن نهاد. این صلح دوامی نداشت. با صعود ویلیام پیت کوچک، انگلستان بار دیگر تکاپوی خود را از سر گرفت و با صرف طلای فراوان توانست در سال ۱۸۰۵ سومین دور از جنگهای متحدین علیه فرانسه را آغاز کند. حامی سیاستهای جنگافروزانه پیت در وین، کنت اشتادیون (۱۷۶۳-۱۸۲۴) وزیر خارجه فرانتس بود که او نیز در همین سال به قدرت رسید. در ۱۳ نوامبر ۱۸۰۵ ناپلئون پیروزمندانه وارد وین شد و در کاخ شونبرون مقر تابستانی خاندان هابسبورگ اقامت گزید. فرانتس (نام آلمانی فرانتس به انگلیسی فرانسیس و به فرانسه فرانسوا خوانده میشود) و درباریانش پیش از ورود ناپلئون از شهر گریخته بودند. این جنگ به پیمان ۲۵ دسامبر ۱۸۰۵، معروف به پیمان صلح پرسبورگ انجامید و اتریش بار دیگر بخشی از مستملکات خود را از دست داد. بدینسان، اتحاد سوم نیز با ننگ و خواری پایان یافت و میلیونها پوند انگلستان که صرف ایجاد آن شده بود به هدر رفت. اخبار این شکست فضاحتبار برای ویلیام پیت خردکننده بود. نخستوزیر جنگافروز بریتانیا توان تحمل این شکست و حملات سخت نمایندگان پارلمان علیه خود را نداشت. او در ۲۳ ژانویه ۱۸۰۶ درگذشت و چارلز فوکس رقیب دیرینش که از آغاز مخالف جنگ با فرانسه بود، بعنوان وزیر خارجه بریتانیا به قدرت رسید. فوکس نیز ۹ ماه بعد درگذشت. در سال ۱۸۰۹، دور جدید جنگهای انگلستان، اتریش و سایر متحدین علیه فرانسه از سر گرفته شد و این بار نیز متفقین شکست خوردند. ناپلئون بار دیگر وارد وین شد و در کاخ سلطنتی شونبرون استقرار یافت. کنت اشتادیون، عامل این جنگ، بناچار استعفا داد و در ۸ اکتبر ۱۸۰۹ مترنیخ ۳۶ ساله، سفیر اتریش در پاریس، در مقام وزیر امور خارجه جای گرفت. در ۱۴ اکتبر ۱۸۰۹ پیمان صلح شونبرون میان فرانسه و اتریش به امضا رسید و ناپلئون وین را ترک گفت. از این پس امپراتوری اتریش رفتاری خاضعانه در برابر ناپلئون در پیش گرفت و مترنیخ تلاشی محیلانه را برای جلب اعتماد امپراتور فرانسه آغاز کرد. او سرانجام موفق شد در مارس ۱۸۱۰ ماری لوئیز، دختر ۱۸ ساله فرانتس، را به همسری ناپلئون ۴۱ ساله درآورد. این یک پیروزی بزرگ برای خاندان هابسبورگ به شمار میرفت زیرا در آن زمان تاجداران اروپا همه خواستار وصلت با ناپلئون بودند. این امر شامل حکمرانی مقتدر چون آلکساندر اول، تزار روسیه، نیز میشد. مورخین مینویسند آلکساندر هماره ضمن جملاتی تملّقآمیز به سفیر فرانسه میگفت که وی اشتیاق بسیار دارد تا خواهر ۱۶ سالهاش را به عقد ناپلئون درآورد. بدینسان، خبر وصلت ناپلئون با ماری لوئیز موجی از شادی را در وین برانگیخت. در کاخ سلطنتی شونبرون همه میگفتند: اتریش نجات یافت. تارله سیاستهای پسین دربار هابسبورگ در قبال ناپلئون را چنین توصیف کرده است: ترس از هجوم و امید به لطف داماد نیرومند، امپراتور فرانتس اتریش را نیز همانند فردریک ویلهلم وحشتزده [امپراتور پروس]، برای ناپلئون فرمانبرداری مطیع ساخته بود. ناپلئون در جریان سالهای اخیر از جانب اتریش جز تملقهای چاکرانه نشنیده بود. در سال ۱۸۱۱، زمانیکه امپراتریس ماری لوئیز وارث امپراتوری ناپلئون را به دنیا آورد، دربار اتریش که دستخوش هیجان عظیمی شده بود، دستور داد تا بدین مناسبت یک تمبر پستی منتشر سازند. در روی این تمبر، مریم مقدس با قیافه ماری لوئیز، مسیح کوچک، را با قیافه پادشاه رم [لقب پسر ناپلئون] در آغوش گرفته بود و بر بالای این دو، در میان ابرها، خدای ارتشها، که قیافه ناپلئون را داشت، بال گسترده بود. بطور خلاصه، برای اینکه ستایش بندهوار، بتپرستی و جذبه جنونآمیز خود را به مستبد پاریس بنمایانند، به پستترین و رذیلانهترین اعمال ناشیانه و بیجا دست میزدند. در لشکرکشی سال ۱۸۱۲ ناپلئون به روسیه، دربار اتریش، مانند پروس، تأمین تدارکات ارتش فرانسه را بعهده گرفت و بخشی از ارتش خود را نیز، به فرماندهی پرنس کارل شوارزنبرگ در رکاب ناپلئون به روسیه گسیل داشت. معهذا، با شکست ناپلئون در لشکرکشی فرساینده به مسکو، اتریش بار دیگر خصومت خود را آغاز کرد و در اوت ۱۸۱۳ در کنار انگلستان و روسیه و پروس جنگ را از سر گرفت. این بار ماجرا با پیروزی متحدین به پایان رسید. کلمنس مترنیخ (۱۷۷۳-۱۸۵۹) از نامدارترین چهرههای تاریخ معاصر اروپاست. او در یک خانواده اشرافی آلمانی به دنیا آمد که در کناره رود راین دارای املاک و رعایا بودند. مترنیخ ۱۶ ساله بود که انقلاب فرانسه رخ داد و کمی بعد تأثیر مستقیم آن را بر زندگی خود و خانوادهاش لمس کرد. در سال ۱۷۹۲ منطقه راین به اشغال ارتش فرانسه درآمد. خانواده مترنیخ، به سان سایر اشراف منطقه، املاک خود را از دست دادند و برای نجات جان خویش به انگلستان گریختند. آنان در سال ۱۷۹۴ به وین مهاجرت کردند. معهذا، بخت یار این اشرافزاده ۲۱ ساله و ورشکسته بود. زیرکی و دسیسههای مادرش به ثمر نشست و مترنیخ یکسال بعد با نوه کنت کونیتس صدراعظم پیشین خاندان هابسبورگ (۱۷۵۳-۱۷۹۲)، ازدواج کرد. این وصلت هم او را به ثروت رسانید و هم درهای محافل اشرافی وین را به رویش گشود. مترنیخ در ۲۸ سالگی به استخدام وزارت خارجه درآمد و به عنوان سفیر به درسدن (۱۸۰۱-۱۸۰۳)، برلین (۱۸۰۳-۱۸۰۶) و پاریس (۱۸۰۶-۱۸۰۹) اعزام شد. دوران مأموریت در پاریس نقش مهمی در زندگی پسین مترنیخ ایفا کرد زیرا او را با زندگی سیاسی فرانسه و شخصیت ناپلئون از نزدیک آشنا نمود و سبب شد که در جریان مذاکرات صلح با فرانسه نقش دیپلماتیک مهمی به دست گیرد. کاردانی و آشنایی عمیق او با محافل سیاسی پاریس توجه امپراتور را به خود جلب کرد و در پی استعفای کنت اشتادیون (۱۸۰۹) وی را در سمت وزیر خارجه منصوب نمود. مأموریت مترنیخ نجات دربار هابسبورگ از وضع وخیمی بود که در آن گرفتار شده بود. مهمترین برگ برنده مترنیخ ازدواج ماری لوئیز و ناپلئون بود. جالب است بدانیم که نام کنت کونیتس، پدر بزرگ همسر مترنیخ، نیز بعنوان عامل وصلت دو خاندان هابسبورگ و بوربن، ازدواج ماری آنتوانت و لویی شانزدهم (۱۷۷۰)، در تاریخ به ثبت رسیده است. موفقیت در این امر برای مترنیخ شهرت و اقتدار فراوان به ارمغان آورد. از آن پس او واسطه اصلی دربارهای پاریس و وین بود. وی در همین دوران پیوند های پنهان خود را با کانونهای سیاسی لندن استوار ساخت. با آغاز دور جدید جنگهای متحدین علیه فرانسه (۱۸۱۳)، مترنیخ به یکی از چهرههای اصلی سیاست اروپا بدل شد و در همین سال پرنس لقب گرفت. پس از پیروزی بر ناپلئون، مترنیخ شخصیت اصلی کنگره وین به شمار میرفت و از آن پس به مدت ۱۵ سال نقشی تعیینکننده در سیاست اروپا بدست داشت. نظم سیاسی اروپا در دوران ۳۳ ساله پس از کنگره وین (۱۸۱۵-۱۸۴۸) به سیستم مترنیخ شهرت دارد. هدف او ایجاد یک قدرت نیرومند در اروپای مرکزی بود در برابر دو قدرت غربی (فرانسه) و شرقی (روسیه). مترنیخ امپراتوری اتریش را گسترش داد و سلطه آن را بر دولتهای کوچک شبه جزیره ایتالیا برقرار ساخت. فرانتس در سال ۱۸۲۱ مترنیخ را در سمت صدراعظم اتریش منصوب کرد. مترنیخ در سیاست داخلی، برخلاف اشتادیون که هوادار اصلاحات اجتماعی بود، اقدامات سرکوبگرانه علیه تودههای مردم را به امپراتور توصیه میکرد. این توصیهها مورد توجه فرانتس قرار میگرفت و به کار بسته میشد. لذا، انقلاب ۱۸۳۰ اروپا بر اعتبار مترنیخ ضربه مدهشی وارد کرد، موقعیت او را متزلزل نمود و وی را در نزد تودههای مردم به شدت منفور ساخت. مرگ فرانتس و استقرار فردیناند اول در رأس امپراتوری اتریش (۱۸۳۵) ضربه دیگری بر اقتدار مترنیخ بود. فردیناند، که به امپراتور مهربان شهرت دارد، مصروع، بیکفایت و کندذهن بود. به همین دلیل، امور امپراتوری بوسیله یک شورای دولتی اداره میشد که در درون آن رقابت شدید وجود داشت. سرانجام، انقلاب ۱۸۴۸ اروپا به اقتدار مترنیخ بطور کامل پایان داد. یکی از خواستهای اصلی مردم برکناری مترنیخ بود که اینک منفورترین شخصیت اتریش و سراسر اروپا شناخته میشد. امپراتور نیز او را برکنار کرد. با آغاز شورش در وین، مترنیخ به لندن گریخت. او سه سال در لندن و برایتون (انگلیس) بود و سپس به وین بازگشت. دوران اقتدار مترنیخ در تاریخ اتریش به عصر مترنیخ شهرت دارد. مترنیخ زنباره بود، زندگی پرتجمل و مسرفانهای داشت و مخارج آن را از طریق دستگاه دولتی تأمین میکرد. دایرة المعارف یهود از مترنیخ به عنوان مدافع حقوق یهودیان در اروپا نام میبرد و میافزاید: او در میهمانیهای پرزرق و برق یهودیان وین بسیار شرکت میکرد و برای کار و تفریح با خانواده های اصلی بانکدار یهودیان پیوند داشت تا بدان حد که شایع شد فرار او از وین انقلابی در سال ۱۸۴۸ به کمک روچیلدها انجام گرفته است. مترنیخ پس از بازگشت به وین (۱۸۵۱) بعنوان یک رجل بازنشسته زندگی بسیار محترمانه و مجللی داشت و مشاور برخی از رجال سیاسی آن زمان، از جمله بیسمارک بود ولی منصبی به دست نگرفت. در زمان حیات او، پسرش پرنس ریچارد مترنیخ (۱۸۲۳-؟)، دیپلمات مشهوری شد. او در زمان مرگ مترنیخ (۱۸۵۹) بعنوان سفیر اتریش در پاریس منصوب شد و تا سال ۱۸۷۱ در این سمت بود. پس از عزل مترنیخ، فردیناند به آلت دست وزرا و مشاورینش بدل شد و هر چه در برابرش مینهادند امضا میکرد. او کمی پس از مترنیخ، در ۲ دسامبر ۱۸۴۸، به سود برادر زادهاش، فرانتس جوزف، استعفا داد و تا پایان عمر (۱۸۷۵) در پراگ زیست. عصر مترنیخ در تاریخ اتریش با نام فردریش فن گنتس و بارون سالومون روچیلد در پیوند است: فردریش فن گنتس (۱۷۶۴-۱۸۳۲) در یک خانواده یهودی در شهر برسلاو (واقع در پروس آن روز و لهستان امروز) به دنیا آمد و در جوانی به مسیحیت گروید. او در ۲۱ سالگی به خدمت دربار پروس درآمد. درباره تبار گنتس و پیوند خویشاوندیاش با الیگارشی یهودی اطلاعی در دست نداریم. در دایرة المعارف یهود نیز مدخلی درباره گنتس وجود ندارد و تنها در ذیل مدخل مترنیخ اشاره شده که فردریک فن گنتس، دست راست او، چون مترنیخ، به یهودیان علاقه داشت. گنتس از دوران جوانی رابطه گستردهای با نامدارترین چهرههای اروپای آن عصر داشت: با شاعران و دولتمردان، با شاهزادگان و اشراف بلندپایه، و نیز با صرافان و تجار یهودی. آلکساندر هومبولت (۱۷۶۹-۱۸۵۹)، دیپلمات و سیاح و دانشمند نامدار آلمانی، با او آشنایی کامل داشت و گوته به وی بسیار علاقمند بود. گنتس از صاحبنظران سیاسی و اقتصادی زمان خود بود و در این زمینه دارای تألیفاتی است. او در محافل سیاسی و فرهنگی اروپای مرکزی بعنوان یکی از نظریهپردازان ضد انقلاب فرانسه شهرت داشت. معهذا، شهرت گنتس بطور عمده به دلیل ترجمهای است که در سال ۱۷۹۳ از رساله تأملاتی درباب انقلاب فرانسه اثر معروف ادموند برک دولتمرد و اندیشهپرداز سیاسی انگلستان (۱۷۲۹-۱۷۹۷)، کمی پس از انتشار آن (اول نوامبر ۱۷۹۰)، به زبان آلمانی ارائه داد. این رساله جدیترین و مشهورترین ردیه نظری علیه انقلاب انگاشته میشد و در پاسخ به آن بود که توماس پین (۱۷۳۷-۱۸۰۹) اثر معروف خود، حقوق انسان، را نگاشت. برک در این رساله میگفت: فرانسویها نشان دادهاند که بزرگترین معماران تخریبی هستند که تاکنون جهان به خود شناخته است. دکتر دیوید تامسون مینویسد: این رساله یکی از اقناعکنندهترین تفسیرهایی است که تاکنون در دفاع از سنتگرایی تحریر شده. برک هرجومرج و دیکتاتوری را بعنوان پیامد چنین انقلابی پیشبینی میکرد. تامسون میافزاید: رساله ادموند برک یک فلسفه ضدانقلابی در اختیار تمامی دشمنان انقلاب قرار داد و او را به سخنگوی محافظهکاری در سراسر اروپا بدل کرد. در آن زمان، انگلستان بدلیل برخورداری از نظریهپردازان برجستهای چون آدام اسمیت (۱۷۲۳-۱۷۹۰)، دیوید ریکاردو (۱۷۷۲-۱۸۲۳) و جیمز میل (۱۷۷۳-۱۸۳۶) مهمترین کانون تعلیم و تعلم در زمینه اقتصاد سیاسی به شمار میرفت. لذا، گنتس به انگلیس رفت و به تحصیل در این رشته پرداخت. او در دوران اقامت در انگلستان با جان هریس دوستی نزدیک یافت. هریس در این زمان برخی از نوشتههای گنتس را به زبان انگلیسی ترجمه کرده بود. پس از بازگشت گنتس از انگلیس، مکاتبه میان این دو ادامه داشت. در زمانی که مترنیخ به عنوان سفیر امپراتور اتریش به درسدن اعزام شد، گنتس ۳۷ سال داشت و نُه سال از مترنیخ بزرگتر بود. مترنیخ در اوایل مأموریت خود در درسدن، با گنتس آشنا شد و به زودی گنتس به نزدیکترین دوست او بدل گردید. در این زمان گنتس مخالف سیاست بیطرفی دربار پروس در قبال فرانسه بود. در نتیجه، او در سال ۱۸۰۲ از خدمت دربار پروس استعفا داد، با توصیه مترنیخ به استخدام دربار اتریش درآمد و به عنوان مشاور سلطنتی در وین مستقر شد. از آن پس گنتس نقش مهمی در تکاپوهای مترنیخ و ارتقاء وی در هرم سیاسی اتریش ایفا کرد. گنتس یکی از حلقههای موثر پیوند دربار اتریش با لندن و عملیات انتقال پول انگلستان به وین در دوران جنگهای ناپلئونی، با واسطه هریس و بنیاد روچیلد نیز به شمار میرود. در دوران اقتدار مترنیخ، گنتس به مشاور و محرم و راهنمای او بدل گردید. کورتی مینویسد مترنیخ، که از مسایل مالی چیزی نمیدانست، گنتس را به خدمت گرفت و او به مغز مالی مترنیخ بدل شد. پیوند این دو بسیار عمیق بود. به تعبیر کاولس، در دورانی که مترنیخ کلید اروپای مرکزی بود، گنتس کلید مترنیخ بود. پس از سقوط ناپلئون، از سوی نمایندگان قدرتهای شرکتکننده در کنگره وین گنتس به عنوان دبیر این کنگره برگزیده شد. (نماینده انگلیس در کنگره وین ولینگتون بود.) از این زمان گنتس بدلیل ریاستش بر دبیرخانه کنگره وین به دبیر اروپا شهرت یافت. گنتس به سان مترنیخ زندگی خصوصی به شدت آلودهای داشت و برخلاف مترنیخ هیچ پروایی در اخذ علنی رشوه و اخاذی از هرکس که میتوانست نداشت؛ از دولتهای خارجی، از اشخاصی که به دنبال کسب عناوین و القاب اشرافی بودند، از هرجا و هرکس که فرصت دست میداد. کورتی میافزاید او از طریق قلم نیز پولهای کلان به چنگ آورد. قاعدتاً ترجمه و نشر رساله و نظریات ادموند برک در سرزمینهای آلمانی زبان، تکاپوی قلمی وی علیه انقلاب فرانسه و تلاشش برای جلب دولتهای اروپای مرکزی به جبهه انگلستان از سوی الیگارشی لندن بیپاداش نبود. معهذا، گنتس به دلیل زندگی مسرفانهاش هماره بدهکار و در معرض ورشکستگی بود. هومبولت در نامهای به گوته (۱۰ ژانویه ۱۷۹۷) مینویسد: ممکن است شنیده باشی که چند هفته پیش گنتس بیچاره کاملاً ورشکست شده. این ضعف [مالی] او، نه ولخرجی هایش، است که وی را به چنین روزی انداخته است. اوگن کورتی این ادعای هومبولت را نمیپذیرد و مینویسد: بندرت کسی را میتوان یافت که به سان گنتس پول خود را مسرفانه و بیفکر نابود کند. فردریش فن گنتس با روچیلدها صمیمانهترین روابط را داشت و حمایتهای او در انباشت ثروت آنان در اروپای ویران پس از جنگ و پیوندشان با دربار وین موثر بود. اوگن کورتی در پژوهش خود، برمبنای اسناد دولتی اتریش و اسناد شخصی گنتس، از جمله دفتر یادداشتهای روزانه او، بطور مشروح درباره پیوند نزدیک گنتس و روچیلدها سخن گفته است. ابعاد این پیوند را بویژه آنگاه درمییابیم که بدانیم نخستین مقالهای که پیرامون بنیاد روچیلد در یک دایرة المعارف اروپایی به چاپ رسید به قلم گنتس بود: در سال ۱۸۲۶ کمپانی انتشاراتی بروکهاوس تصمیم به تجدید چاپ دایرةالمعارف معروف خود گرفت. این کتاب در آن زمان، که آثار چاپی از جاذبه فراوان برخوردار بود، اعتبار بسیار داشت، بر افکار عمومی به شدت موثر بود و به تعبیر کورتی نوعی کتاب مقدس تلقی میشد. سالومون روچیلد از گنتس خواهش کرد که در ازای دریافت وجه هنگفتی این مقاله را بنویسد و گنتس نیز مقالهای مفصل با عنوان یادداشتهای بیوگرافیک درباره بنیاد روچیلد نوشت که، بدون ذکر نام نویسنده، در دایرةالمعارف بروکهاوس به چاپ رسید. این مقاله سرشار از تمجید از تواناییهای خارقالعاده بنیانگذاران بنیاد روچیلد است و حاوی هیچ دادهی جدی از منشاء ثروت، پیوندهای مرموز و عملکرد پیچیده آنان نیست. این مقاله تأثیر فراوان در گسترش اعتبار بنیاد روچیلد داشت. بیهوده نیست که کورتی از فردریش فن گنتس، مرد مقتدر دربار وین و سراسر اروپا، گاه بعنوان عامل روچیلدها یاد میکند.
سالومون مایر روچیلد: فروتنترین و مطیعترین پسر مایر آمشل، بنیانگذار شاخه وین بنیاد روچیلد است. در همان زمان که ناتان مایر روچیلد و سایر اعضای الیگارشی یهودی مستقر در لندن، ساختار جدید زرسالاری یهودی را در امپراتوری بریتانیا، ثروتمندترین قدرت اروپایی آن زمان، سامان میدادند، و جیمز (یاکوب) مایر روچیلد سخت در کار استقرار امپراتوری روچیلدها در پاریس بود، سالومون روچیلد برادر بزرگتر آنان، نیز با حمایت الیگارشی یهودی اروپا نفوذ عمیق و گسترده خود را در دربار هابسبورگ استوار میساخت. آنتونی الفری مینویسد روچیلدها در دوران پنجاه ساله پس از کنگره وین (۱۸۱۵-۱۸۶۵) در اتریش صعودی حیرتانگیز داشتند و با اتکاء بر حمایت استوار صدراعظم مقتدر اتریش، پرنس مترنیخ، شراکتی سحرآمیز از پول و قدرت پدید آوردند. تا سال ۱۸۱۹، بجز ناتان و جیمز که در لندن و پاریس مستقر بودند، بقیه برادران روچیلد (آمشل، سالومون و کارل) هنوز در شهر فرانکفورت میزیستند. آنان پس از مرگ پدر (۱۸۱۲) اداره دفتر مرکزی بنیاد را در این کانون مهم صرافی اروپا بدست داشتند. صرفنظر از پیشینه رابطه روچیلدها با دربار اتریش در دوران جنگهای ناپلئونی و کنگره وین و نقش این بنیاد در انتقال کمکها و وامهای دولت بریتانیا به اتریش، نخستین وصلت بزرگ مالی دولت اتریش و بنیاد روچیلد از نوامبر سال ۱۸۱۹ آغاز شد. در این زمان مترنیخ به نماینده دربار اتریش در شهر فرانکفورت دستور داد که مذاکره با روچیلدها را برای دریافت یک وام بزرگ آغاز کند. سه ماه بعد، در ۳ مارس ۱۸۲۰، به درخواست مترنیخ و با فرمان امپراتور به ناتان روچیلد عنوان کنسول اتریش در لندن اعطا شد. این اقدام بمنظور برخورداری از مصونیت دیپلماتیک، ارسال و دریافت محمولهها از طریق پست دیپلماتیک و حضور در مجامع رسمی بود و طبعاً در افزایش منزلت اجتماعی و اقتدار سیاسی روچیلدها تأثیر فراوان داشت. کمی بعد جیمز روچیلد به عنوان کنسول اتریش در پاریس و پسر سالومون به عنوان کنسول اتریش در فرانکفورت منصوب شد. این سنتی دیرین است که احتمالا در سده هفدهم به وسیله زرسالاران آمستردام و دولت هلند پدید آمد. از آن پس، یهودیان متنفذ فراوانی را میشناسیم که در سمت کنسولی دولتهای اروپایی جای داشتند. برای نمونه، در اواخر سده هفدهم و اوایل سده هیجدهم گیدئون مندس کنسول هلند در مراکش بود و در حوالی نیمه سده نوزدهم آبراهام و یسه جوزف کنسولهای دولت بلژیک در کهبک و مونترال بودند و یوسف بنزاکن کنسول سوئد و نروژ در مراکش. علت اقدام دولت اتریش به دریافت وام بزرگ از بنیاد روچیلد، بحرانی بود که پول کاغذی رایج این کشور را فراگرفته بود. وزارت خزانهداری اتریش تصمیم گرفت این اسکناسها را گردآوری و از دور خارج کند و برای این کار به ۵۵ میلیون سکه گولدن، که در آن زمان برابر با ۵ میلیون پوند انگلیس بود، نیاز داشت. کمی پس از اعطای منصب کنسولی به ناتان، در ۴ آوریل ۱۸۲۰ امپراتور فرمان دریافت این وام را خطاب به کنت اشتادیون، که اینک وزیر خزانهداری بود، صادر کرد. سالومون روچیلد رابط بنیاد روچیلد با دربار وین، تأمین این وام را، در دو قسط ۲۰ و ۳۵ میلیون گولدنی، متقبل شد. او برای بازپرداخت این وام روشی نامتعارف را پیشنهاد کرد که تا آن زمان در قاره اروپا معمول نبود: انتشار اوراق قرضه عمومی به صورت برگههای بختآزمایی (لاتاری). در سده هیجدهم، لاتاری بعنوان نوعی قمار در اروپا و مستملکات انگلستان در قاره آمریکا رایج بود ولی نخستین بار در جریان جنگهای استقلال آمریکا (۱۷۷۶) و احداث شهر واشنگتن (۱۷۹۳، ۱۸۱۲-۱۸۲۸) بعنوان یک روش جذب نقدینگی عمومی از سوی دولتها به کار گرفته شد. در این روش، اوراق قرضه از سوی یک موسسه معتبر مالی انتشار مییافت و به قید قرعه به تعدادی از خریداران آن جایزه پرداخت میشد. این روشی موثر برای جذب نقدینگی پراکنده تودههای مردم بود. قرارداد لاتاری روچیلدها متضمن شرایطی سخت برای مردم اتریش بود. سالومون روچیلد در ازای پرداخت نقدی ۲۰ میلیون گولدن بابت قسط اول ۳۸ میلیون گولدن بصورت اوراق لاتاری و در ازای ۳۵ میلیون گولدن قسط دوم ۷۶/۸ میلیون گولدن دریافت کرد. بعبارت دیگر، روچیلدها در این معامله قریب به ۶۰ میلیون گولدن علاوه بر مبلغ وام دریافت داشتند. به علاوه، به آنان بابت سازماندهی این عملیات مالی بیسابقه و گردآوری نقدینگی مردم از طریق اوراق لاتاری چهار درصد کمیسیون در قسط دوم پرداخت شد که برابر با ۱/۴ میلیون گولدن بود. انتشار خبر وام لاتاری روچیلدها تأثیری گسترده بر افکار عمومی اتریش بر جای نهاد. گزارشهای پلیس مخفی اتریش در آن زمان حاکی از تحریک شدید مردم وین و مناطق پیرامون آن است. یکی از این گزارشها حاکی است که به گفته برخی از مردم تمامی این عملیات یک فریبکاری شرمآور یهودی است که بوسیله روچیلدها و یک کارگزار دربار بنام جوئل سازمان داده شده. جوئل وزیر خزانهداری را به پذیرش این معامله قانع کرده و در ازای آن ۱۰۰۰ برگ اوراق قرضه به او، ۲۰۰۰ برگ به کنت اشتادیون و ۵۰۰ برگ به منشی وزارت خزانهداری رشوه پرداخت شده است. انتشار اوراق لاتاری بسیار موفق بود و ارزش هر برگ آن در بازار بورس به زودی ۱۵۰ درصد و بیشتر افزایش یافت. سودی را که صرافان از خرید و فروش این اوراق به جیب زدند، و بیتردید بخشی از آن به جیب روچیلدها و همدستانشان رفت، باید به سود این معامله افزود. بدینسان، در جریان ساماندهی عملیات عظیم مالی فوق، از سال ۱۸۲۰ سالومون روچیلد در وین مستقر شد و شاخه بنیاد روچیلد را در این شهر تأسیس کرد. سالومون معروف ترین و مجللترین هتل وین، بنام قیصر روم را بطور کامل بعنوان محل کار و سکونت خود اجاره کرد. کمی بعد این مکان به محل اجتماع شاهزادگان و اشراف اروپا بدل شد. در همین هتل بود که او در سال ۱۸۲۰ از شاه ورتمبرگ پذیرایی میکرد. سالومون مدتی بعد به تابعیت دولت اتریش درآمد و هتل فوق و ساختمان همجوار آن را خرید. کمی پس از استقرار سالومون روچیلد در وین، نوبت به کارل مایر روچیلد، چهارمین پسر مایر آمشل، رسید. کارل ۳۳ ساله نیز در سال ۱۸۲۱ با حمایت مترنیخ در ناپل مستقر شد و شاخه بنیاد روچیلد را در شبه جزیره ایتالیا بنیان نهاد. در سال ۱۸۲۲ به پیشنهاد گنتس، مترنیخ از امپراتور اتریش برای برادران روچیلد عنوان بارونی گرفت. از آن پس تمامی پنج برادر روچیلد بارون شدند و بدینسان پیشوند فن بنام آنان افزوده شد. تنها ناتان در لندن از کاربرد این عنوان درباری اتریش خودداری کرد زیرا میدانست این امر خوشایند برخی محافل سیاسی بریتانیا نیست. در همین سال، با دلالی گنتس، روچیلدها یک وام عظیم ۶/۶ میلیون پوندی به دولت روسیه اعطا کردند و در ازای آن، علاوه بر بهره کلانی که دریافت داشتند، نشان ولادیمیر نیز به بارون سالومون و بارون جیمز فن روچیلد اعطا شد. این آغاز افتخارات روچیلدهاست. یکی از مهمترین متحدین روچیلدها در وین، کنتس ملانی زیخی فراریس همسر سوم مترنیخ، است. ملانی با سالومون رابطه صمیمانه داشت تا بدان حد که حتی در حضور امپراتور از او با عنوان سالومون ما نام میبرد. برادران روچیلد نیز بطور مرتب از لندن، پاریس، ناپل و فرانکفورت برای او هدیههای رنگارنگ میفرستادند. الفری مینویسد: هرچند مترنیخ بدلیل درخواستهای بیپایان خزانهداری به شدت بر سالومون متکی بود، ولی روابط آنها تنها مبتنی بر ملاحظات عملی صرف نبود. بتدریج، میان این دو رابطه دوستانه شخصی پایدار و صمیمانهای ایجاد شد. در پی سومین ازدواج مترنیخ، با کنتس ملانی زیخی فراریس، این رابطه بسیار مستحکم شد. خانواده ملانی بطرزی نامعقول ولخرج بودند و سالومون میتوانست رضایت عروس و داماد را به بهترین شکل تأمین کند. کنتس غالباً به خانه سالومون میرفت و از عتیقههای نفیس سالومون عزیز تعریف میکرد. بنظر ملانی، گاوصندوق سالومون روچیلد بیتردید زیباترین قسمت خانه او بود. در آن ۱۲ میلیون [گولدن] دوستداشتنی قرار داشت که مرا کاملا دیوانه میکرد. در این دوران، ماری لوئیز دختر امپراتور اتریش و همسر خیانتکار ناپلئون، نیز متحد استوار روچیلدها در دربار هابسبورگ به شمار میرفت. ماری لوئیز تا زمانیکه ناپلئون قدرتمند بود در کنار او زیست، ولی آنگاه که بخت از همسرش روی گرداند، پاریس را ترک گفت و بهمراه تنها پسرش به نزد پدر رفت بی آنکه کمترین تأسفی بر سرنوشت همسرش ابراز دارد. پس از سقوط پاریس، رفتار امپراتور فرانتس و مترنیخ با ناپلئون از نظر اخلاقی به شدت رذیلانه است. مترنیخ، که با دلالی وی ازدواج میان ماری لوئیز و ناپلئون سرگرفت، در کنگره وین سازی دیگر سر داد. او ماری لوئیز را بعنوان نمادی از قربانیان استبداد ناپلئونی پیش کشید و با این ترفند دوکنشین پارما در ایتالیا را بعنوان غرامت برای ماری لوئیز گرفت. بدینسان، ماری لوئیز بعنوان دوشس پارما در این شهر مستقر شد و حکومتی خودکامه بپا کرد. در دوران زندگی ماری لوئیز پس از ناپلئون، سالومون روچیلد بانکدار شخصی او بود و امور مالی سرزمین پارما بوسیله روچیلدها اداره میشد. مترنیخ میخواست خاطره ناپلئون برای همیشه به فراموشی سپرده شود. کینه او به امپراتور نگون بخت فرانسه و خاندانش فراتر از حد معمول بود. برای نمونه، در سال ۱۸۲۵، چهار سال پس از مرگ ناپلئون، مادر ۷۵ ساله و بیمار او که در رم میزیست، خواستار دیدار با پسر بزرگش ژزف، پادشاه پیشین اسپانیا، شد. در این زمان، ژزف بناپارت با نام مستعار کنت سرویلیه در آمریکای شمالی میزیست و ده سال از جدایی مادر و فرزند میگذشت. یکی از دوستان خانواده بناپارت به سالومون روچیلد مراجعه کرد و از او خواهش نمود که از نفوذ خود بر مترنیخ استفاده کند و مجوز دیدار مادر و پسر را بدست آورد. معهذا، برغم وساطت سالومون، مترنیخ حاضر به پذیرش این خواست نشد. ماری لوئیز در این سیاست عنودانه با مترنیخ همراه بود. این همسر ناسپاس و مادر ولیعهد ناپلئون، هیچگاه، نه در الب و نه در سنهلنا، به دیدار همسرش نرفت و هیچگاه حتی به نامههای او پاسخ نداد. مترنیخ با این هدف که مانع هرگونه تماس احتمالی خانواده ناپلئون با ماری لوئیز شود، یک ژنرال ۳۹ ساله بنام کنت فن نیپرگ (۱۷۷۵- ۱۸۲۹) را بهمراه او راهی پارما کرد. نیپرگ در سال ۱۸۱۲ وزیر مختار اتریش در سوئد بود و نقشی موثر در جلب این کشور به اتحاد ضد ناپلئونی ایفا کرد. نیپرگ در مأموریت جدید خود بسیار موفق بود تا بدانجا که ماری لوئیز شیفته او شد و از او صاحب دو فرزند نامشروع (یک دختر و یک پسر) شد. (ماری لوئیز تا زمان مرگ ناپلئون همسر قانونی و شرعی او بود.) ماری لوئیز بر این دو کودک نام مونتنوو را نهاد. این شکل ایتالیایی نیپرگ آلمانی است به معنی کوه جدید. ماری لوئیز در دوران حکومت پارما، ثروتی انبوه گرد آورد، آن را در اختیار بانکدار شخصیاش، سالومون روچیلد قرار داد و خواستار آن شد که پس از مرگ وی با این سرمایه زندگی دو فرزند نامشروعش تأمین شود زیرا آنان رسماً پیوندی با خاندان سلطنتی اتریش و با خاندان پدری خود نداشتند. پسر نامشروع ماری لوئیز بنیانگذار خاندانی است که به کنت مونتنوو شهرت دارند. در دوران پس از سقوط ناپلئون، رابطه قدرتهای بزرگ اروپا سرشار از رقابت و دسیسه بود و این امر بنیاد جهانوطنی روچیلد را -که اینک در لندن، پاریس، وین، فرانکفورت و ناپل دفاتر خود را مستقر ساخته بود- با بغرنجیهایی مواجه میساخت. این بنیاد در تمامی کشورهای میزبان بانکدار دولتی به شمار میرفت و برای حفظ این جایگاه لاجرم باید بعنوان مدافع منافع دولتهای متبوع شناخته میشد. تحرک در میان قدرتهای معارض برای روچیلدها دشوار نبود. آنان ادامه و وارث سنن کهن زرسالاری یهودی بودند و در این زمینه تجربهای غنی را در پشت خود داشتند. برادران روچیلد به خوبی میدانستند که چگونه هم پیوند نزدیک و استراتژیک خود را با الیگارشی مستعمراتی لندن حفظ کنند و هم لویی فیلیپ و مترنیخ خودکامه و جاهطلب را در پاریس و وین راضی نگه دارند و در این بازی پیچیده منافع مستقل خود و سایر اعضای الیگارشی یهودی را پیش برند. لذاست که برادران روچیلد، به رغم اتحاد استوارشان، گاه وانمود میکردند که با یکدیگر در تعارضاند. یک نمونه ماجرای معادن نقره اسپانیاست. در سال ۱۸۳۴ در قاره اروپا دو معدن مهم نقره وجود داشت: یکی در ایدریا اتریش که بوسیله ناتان روچیلد لندن خریداری شد و دیگری در آلمیدا اسپانیا. ناتان روچیلد برای چنگاندازی بر معدن نقره اسپانیا رابطه دوستانهای با ماریا کریستینا مادر ملکه خردسال و نایبالسلطنه لیبرال اسپانیا که مورد حمایت لندن بود، برقرار کرد و ۶۰۰ هزار پوند استرلینگ به او وام داد. این در حالی است که مترنیخ حامی اصلی دن کارلوس، عموی ملکه و رهبر جناح استبدادگرای مخالف او، بود. مترنیخ، که روچیلدها را در جبهه خود میپنداشت، از این اقدام ناتان سخت به خشم آمد. سالومون روچیلد برای به دست آوردن دل مترنیخ به او گفت که ناتان به دلیل تمایل همسرش حنا، که یک کوهن لیبرال است و به ملکه اسپانیا علاقه دارد، وام فوق را اعطا کرده است. این توضیح مترنیخ را قانع نکرد. سالومون ترفندی دیگر اندیشید. او قطعاً با توجه به اینکه مکاتباتش با لندن بوسیله جاسوسان مترنیخ کنترل میشود و متن آن به اطلاع صدراعظم اتریش میرسد، نامهای تند به ناتان نوشت. او در این نامه اقدام ناتان را مورد حمله قرار داد و پرخاشگرانه به او گفت که وی در سیاست هنوز کودک است. این نامه، به خشم مترنیخ پایان داد. انقلابهای سال ۱۸۴۸ به دوران طولانی اقتدار مترنیخ و سلطه سیستم مترنیخ بر اروپای قاره پایان داد. در مارس ۱۸۴۸، یک ماه پس از انقلاب پاریس و فرار لویی فیلیپ، امواج انقلاب به اتریش و آلمان سرایت کرد. در خیابانهای وین و فرانکفورت و برلین نیز سنگرهای خیابانی برپاشد. فردیناند اول، امپراتور اتریش، وحشتزده از مترنیخ خواست استعفا دهد. وی بناچار استعفا داد و برای نجات جان خود تصمیم به فرار گرفت. مورخین مینویسند مترنیخ به سالومون روچیلد ملتجی شد و به او گفت اگر شیطان مرا لعنت کند، تو را هم لعنت خواهد کرد! بدینسان، مترنیخ با یک هزار سکه دوکاتی که سالومون برای مخارج ضرور در اختیارش قرار داد و نامهای از سالومون خطاب به روچیلدهای لندن که اعتبار مالی مترنیخ را تضمین میکرد، در لباس یک پیرزن به لندن گریخت. سالومون روچیلد شش ماه پس از مترنیخ در وین بود و در هتلاش بطور پنهان زندگی میکرد. سرانجام، امپراتور و درباریانش نیز از وین گریختند و سالومون چارهای جز ترک وین نداشت. منشی او، از خاندان یهودی گلداشمیت، یک گاری و کارت عبور، برای گذر از سنگرهای خیابانی، فراهم آورد. در ۱۰ اکتبر ۱۸۴۸، بارون سالومون فن روچیلد ۷۵ ساله، مقتدرترین صراف و بزرگترین زمیندار سراسر امپراتوری اتریش، در لباس یک پیرمرد عادی در این گاری نشست و از وین خارج شد. سالومون ابتدا به فرانکفورت، نزد برادر بزرگش آمشل، و سپس به کاخ خود در سورن، واقع در حومه پاریس و در حاشیه رود سن، رفت. او در شش ساله پایانی عمرش در این کاخ زیست و هیچگاه به وین بازنگشت. کمی بعد آرامش در وین برقرار شد. چهار هفته پس از اعاده نظم در وین، آنسلم، تنها پسر سالومون، به این شهر بازگشت و دفتر روچیلدها را گشود. بدینسان، دوران اقتدار بارون آنسلم فن روچیلد در وین آغاز شد. آنسلم سالومون روچیلد (۱۸۰۳-۱۸۷۴)، پسر بارون سالومون مایر فن روچیلد از جانب مادر به خاندان اشترن تعلق دارد. او در سال ۱۸۲۶ با شارلوت، فرزند ارشد ناتان مایر روچیلد لندن، ازدواج کرد. پیشتر به شبکه خویشاوندی ناتان مایر روچیلد لندن پرداختیم. این بحث را با نگاهی به خاندان مادری آنسلم سالومون روچیلد پی میگیریم: از تبار خاندان اشترن و پیوندشان با خاندانهای کهن الیگارشی یهودی نیز، چون روچیلدها، اطلاعی در دست نداریم. تنها میدانیم که مقارن با دوران تکاپوی مایر آمشل روچیلد، برادران اشترن از صرافان و تجار بزرگ فرانکفورت بودند. و نیز میدانیم که در اواخر سده هیجدهم یا اوایل سده نوزدهم، برادران اشترن، چون روچیلدها، در کشورهای مختلف مستقر شدند و شبکه های بنیاد خود را بر پا کردند. در سال ۱۸۰۰ سالومون روچیلد با کارولین اشترن ازدواج کرد و بدینسان پیوند این دو خانواده استوارتر شد. حاصل این وصلت، آنسلم و بتی روچیلد (همسر جیمز روچیلد پاریس) است. قطعاً، اشترنها در عملیات مالی- اطلاعاتی دوران ناپلئون نیز مشارکت داشتند. در دایرةالمعارف یهود تبارنامهای از خاندان اشترن مندرج نیست و لذا پیوندهای خویشاوندی اشترنها را نمیشناسیم. معهذا، با توجه به نمونههای مشابه و فراوان دیگر، به یقین اشترنهای مهاجر از آلمان به سایر کشورهای اروپایی و آمریکا را باید از تبار برادران اشترن فرانکفورت (معاصر مایر آمشل روچیلد) یا خویشاوند نزدیک آنان دانست. در سال ۱۸۳۳، دیوید اشترن (متوفی ۱۸۷۷) و برادرش هرمان اشترن (۱۸۱۵-۱۸۸۸) موسسه خود را، بنام برادران اشترن در لندن گشودند. این موسسه در اعطای وام به چند دولت خارجی توفیق فراوان به دست آورد. در سال ۱۸۶۹ پادشاه پرتغال به پاس خدمات برادران اشترن، به دیوید اشترن عنوان ویسکونت و به هرمان اشترن عنوان بارون اعطا کرد. از این پس پیشوند دو به نام آنها افزوده شد. مدتی بعد دیوید اشترن عضو هیئت مدیره بانک شاهنشاهی انگلیس و معاون شهردار لندن شد. هرمان اشترن نیز عضو هیئت مدیره بانک شاهنشاهی انگلیس، بانک لندن و سانفرانسیسکو، بانک رومانی و کمپانی واترورکز بود. در نیمه دوم سده نوزدهم، یکی دیگر از اعضای این خانواده به نام اسحاق اشترن از بزرگترین صرافان بروکسل به شمار میرفت. سیدنی جیمز اشترن (۱۸۴۵-۱۹۱۲)، پسر بزرگ دیوید، در آغاز به کار در موسسه پدر پرداخت ولی کمی بعد کناره گرفت و به تکاپوهای سیاسی مشغول شد. او در سال ۱۸۹۱ نماینده مجلس عوام شد و در سال ۱۸۹۵ به مقام لردی دست یافت و لرد واندزورث نام گرفت. سِر ادوارد اشترن (۱۸۵۴-۱۹۳۳) برادر کوچک اوست. ادوارد اشترن ریاست برخی نهادهای یهودی انگلیس را به دست داشت، در سال ۱۹۰۴ به عنوان شهسوار امپراتوری بریتانیا دست یافت و در سال ۱۹۲۴ بارونت شد. دختر هرمان، بنام لورا اشترن، همسر سِر دیوید لیونل سالومونز چهره متنفذ صنایع انگلیس در اوایل سده بیستم، است. از اعضای این خاندان، جیمز اشترن را نیز میشناسیم که از صرافان و تجار بزرگ لندن در اواخر سده نوزدهم بود. جیمز اشترن شریک کمپانی برادران اشترن و قطعاً خویشاوند نزدیک و محتملا پسر عموی دیوید و هرمان اشترن است. او در سال ۱۹۰۱ درگذشت و قریب به ۳/۱ میلیون پوند ثروت بر جای گذارد. جیمز اشترن دارای دو پسر است که هر دو از چهرههای متنفذ سیاست و صنایع نظامی بریتانیا در اوایل سده بیستم به شمار میروند. پسر بزرگ به نام سِر آلبرت اشترن در دوران جنگ اول جهانی به ساخت تانکهای جدید اشتغال داشت و پسر کوچک، به نام سِر فردریک کلود اشترن (۱۸۸۴-۱۹۶۷)، در زمان جنگ در جبهه عثمانی حضور داشت و در زمان مذاکرات صلح ورسای مدتی منشی لوید جرج، نخستوزیر بریتانیا، بود. او در سال ۱۹۵۶ شوالیه شد. سِر کلود اشترن نیز از شرکای کمپانی برادران اشترن بود. او در دوران بازنشستگی از باغداران بزرگ انگلستان به شمار میرفت و در انجمن سلطنتی باغدار عضویت داشت. مقارن با تکاپوی لرد واندزورث (سیدنی جیمز اشترن)، سِر ادوارد، سِر آلبرت و سِر کلود اشترن در لندن، یکی از اشترنها را در زمره دولتمردان فرانسه مییابیم. ژاک اشترن (۱۸۸۱-۱۹۴۹) در دوران وزارت خارجه لئون بورژوا، نخستوزیر و رجل نامدار فرانسه در اوایل سده بیستم، منشی خصوصی او بود. وی در سال ۱۹۱۴ به پارلمان فرانسه راه یافت، در سالهای ۱۹۳۰-۱۹۳۳ وزیر تجارت دریایی و در سالهای ۱۹۳۵-۱۹۳۹ وزیر مستعمرات این کشور بود. ژاک اشترن در سال ۱۹۴۲ به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد. در سده بیستم، بسیاری از اشترنها را در ایالات متحده آمریکا، اروپا و آمریکای جنوبی مییابیم. برای نمونه، فیلیپ کوهن اشترن (۱۸۴۷-۱۹۳۳) از قضات و سیاستمداران متنفذ جاماییکا بود. هانس اشترن (متولد ۱۹۲۲) در سال ۱۹۳۹ به برزیل رفت و در ریودوژانیرو مستقر شد. او از سال ۱۹۴۰ به صادرات سنگهای قیمتی و جواهرات برزیل پرداخت و در سال ۱۹۴۵ کمپانی تجاری و صنعتی هانس اشترن را تأسیس کرد. چند سال بعد، این کمپانی به بزرگترین صادرکننده سنگهای قیمتی و جواهرات برزیل بدل شد که در سراسر جهان دارای شعبه است. هانس اشترن به سلطان جواهرات شهرت دارد. تعدادی از اشترنها نیز از چهرههای متنفذ عرصه دانش و فرهنگ معاصرند. آلفرد اشترن (۱۸۴۶-۱۹۳۶) مورخ سویسی، ویلیام اشترن (۱۸۷۱-۱۹۳۸) روانشناس و فیلسوف آلمانی، اتو اشترن (۱۸۸۸-۱۹۶۹) فیزیکدان آلمانی و برنده جایزه نوبل (۱۹۴۳)، و ساموئل میکلوس اشترن (۱۹۲۰-۱۹۶۹) از این جملهاند. آلفرد اشترن، استاد دانشگاههای برن و زوریخ، دارای تألیفات متعدد در زمینه تاریخ اروپاست. از آثار او باید به زندگینامه میلتون شاعر انگلیسی (دو جلد، ۱۸۷۷-۱۸۷۹)، تاریخ انقلاب انگلستان (۱۸۸۱)، زندگینامه میرابو سیاستمدار فرانسوی (چهار جلد، ۱۸۸۹، ۱۸۹۵) و مهمتر از همه به تاریخ سیاسی اروپا در سالهای ۱۸۱۵-۱۸۷۱ (ده جلد، ۱۸۹۴-۱۹۲۴) اشاره کرد. ساموئل میکلوس اشترن فارغالتحصیل و استاد دانشگاه آکسفورد و مولف آثار متعدد در زمینه تاریخ اسلام و مترجم کتاب مطالعات اسلامی گلدزیهر به زبان انگلیسی است. او سرویراستار دایرةالمعارف اسلام (لیدن، چاپ جدید) بود و جلد اول (۱۹۶۰) این مجموعه را، از صفحه یک تا صفحه ۳۲۰، ویرایش کرده است. در نسل معاصر نیز پروفسور نیکلاس هربرت اشتر (متولد ۱۹۴۶)، فارغالتحصیل آکسفورد، را میشناسیم. او از اقتصاددانان سرشناس انگلیس به شمار میرود و از سال ۱۹۸۶ استاد دانشکده اقتصاد و علوم سیاسی لندن است. از جمله تألیفات وی باید به نظریههای توسعه اقتصادی (۱۹۷۳) و نظریههای مالیاتی برای کشورهای در حال توسعه (۱۹۸۷) اشاره کرد. الفری، بارون آنسلم روچیلد را موجودی تنگنظر توصیف میکند که دومی نداشت. او ثروت خود را، که بیشتر آن جواهرات قابل حمل بود، ذره ذره به چنگ آورد. معهذا، همسر او، بارونس شارلوت، بسان بارونس بتی روچیلد پاریس، بعنوان بانویی هنردوست شهرت داشت. او در کاخ خود یکی از نادرترین سالنهای پذیرایی وین را به پا کرد که روسینی، فلیکس مندلسون، لیست و شومان، آهنگسازان نامدار عصر، در آن حضور مییافتند. آنسلم و شارلوت روچیلد دارای سه پسر و چهار دخترند. پسران عبارتند از ناتانیل مایر (۱۸۳۶-۱۹۰۵)، فردیناند جیمز (۱۸۳۹-۱۸۹۸) و سالومون آلبرت (۱۸۴۴-۱۹۱۱). این نسلی است که شاخه وین روچیلدها را از دهه ۱۸۷۰ به اوایل سده بیستم پیوند میزند. هر سه پسر از برجستهترین گردآورندگان آثار هنری به شمار میرفتند. ماتیلد، دختر آنسلم، که با ویلهلم کارل روچیلد (۱۸۲۸-۱۹۰۱) پسر کارل مایر روچیلد ازدواج کرد، در نوجوانی موسیقی را نزد شوپن فرا گرفت و یک موسیقیدان حرفهای شد. فردیناند، پسر دوم، در سال ۱۸۶۰، یکسال پس از مرگ مادر، به لندن مهاجرت کرد. او در سال ۱۸۶۵ با دختر لیونل روچیلد لندن (پسر بزرگ ناتان) ازدواج کرد و به شاخه انگلیسی خاندان روچیلد پیوست. ناتانیل، پسر اول آنسلم، نرمخو و شیفته اسبدوانی بود و هیچگاه ازدواج نکرد. آنسلم که در او توانایی مدیریت نمیدید، اداره بنیاد وین را به سومین پسرش، سالومون آلبرت عبوس و منزوی، سپرد. او در سال ۱۸۷۶ با دختر آلفونس روچیلد پاریس (پسر بزرگ جیمز روچیلد)، ازدواج کرد. به نوشته الفری، هر دو پسر آنسلم در وین، به ویروس کاخسازی خانواده روچیلد مبتلا بودند. سالومون آلبرت جلوهفروشانه کاخی باشکوه به پا کرد که با بناهای عموزادگان انگلیسیاش کوس رقابت میزد. ناتانیل مایر در گردآوری مبلمانهای عتیقه با برادر لندنیاش فردیناند به رقابت برخاست و کلکسیونی بینظیر از اثاثیه لویی چهاردهم، لویی پانزدهم و لویی شانزدهم گرد آورد. آنان طبق سنت خانوادههای ثروتمند اشرافی آن عصر، به احداث بناهای خیریه چون بیمارستان، یتیمخانه، آموزشگاههای نابینایان و ناشنوایان و آسایشگاههای بیماران روانی نیز دست زدند. ناتانیل در وین پارکهای گیاهشناسی تأسیس کرد. پسران آنسلم در املاک پهناور پدربزرگشان نیز تأسیساتی به پا کردند و حتی برای روستاییان کلیساهایی احداث کردند.
حدیث :
عبدالله بن مسکان گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: از این روسا که به ریاست رسیده اند بر حذر باشید، سوگند به خدا که کفشها پشت سر کسى به صدا در نیامد جز اینکه آن شخص هلاک گشت و دیگران را نیز به هلاکت افکند.
حدیث :
جویریه بن مسهر گوید: به تندى در پشت سر امیرالمؤمنین علیه السلام راه میرفتم که حضرت به من فرمود: اى جویریه ! این نادانان هلاک نگشته اند مگر به سبب صداى کفشها در پشت سرشان.
نقل از تاکر کارلسون: در قطر و عربستان ماموران موساد که قصد بمبگذاری داشتند، بازداشت شدند
تاکر کارلسون دیگه کیه؟ عه! تاکر کارلسون مجری محافظهکار مو زردهای ینگه دنیایی آمریکا.
خب، این خیلی عجیبه و اصلاً با عقل جور در نمیآید.
چرا جور در نمیاد؟
آخه چرا باید اسرائیلیها در دو کشور حوزه خلیج فارس که خودشون هدف حملات ایران هستند، بمب گذاری کنند؟ مگر آنها در یک جبهه نیستند؟
نه، اینطور نیست، اول بگو ببینم روباه تخم میذاره یا بچه میزاد؟
معلومه، از این پدر فلان هر چی بگی برمیاد.
خب، اسقاطیلم میخواهد به ایران، قطر، امارات، عربستان، بحرین، عمان و کویت ضربه بزند و در این کارم موفق شده پس تعجبی نداره.
مقام زن در شاهنامه: در شاهنامه زنان همچون مردان جایگاه برابر دارند و در عرصه های مختلف حتی فرماندهی لشکر و پادشاهی کاردانی و لیاقت خود را اثبات میکنند و گاهی ممتازتر از مردان شایستگی خود را نشان میدهند. آنچه در کنار این زنان بایستی معرفی شود سیمرغ است، چون سیمرغ پرنده ی افسانه ای و مقدس شاهنامه نیز چهره ای زنانه دارد. دلسوزی و نگاهداری از زال در کوه و در کنار جوجه هایش نمایانگر خوی زنانه- مادرانه ی این پرنده ی مقدس ایرانی است. زنان شاهنامه دارای احساسات لطیف و متعالیند. این چیزی است که در افسانه های سایر ملل کمتر می بینیم.
چو سیمرغ را بچه شد گرسنه
به پرواز بر شد دمان از بنه
یکی شیرخواره خروشنده دید
زمین را چو دریای جوشنده دید
ز خاراش گهواره و دایه خاک
تن از جامه دور و لب از شیر پاک
به گرد اندرش تیره خاک نژند
به سر برش خورشید گشته بلند
پلنگش بدی کاشکی مام و باب
مگر سایه ای یافتی ز آفتاب
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ
بزد برگرفتش از آن گرم سنگ
ببردش دمان تا به البرز کوه
که بودش بدانجا کنام و گروه
سوی بچگان برد تا بشکرند
بدان نالهٔ زار او ننگرند
ببخشود یزدان نیکی دهش
کجا بودنی داشت اندر بوش
نگه کرد سیمرغ با بچگان
بران خرد خون از دو دیده چکان
شگفتی برو بر فگندند مهر
بماندند خیره بدان خوب چهر
شکاری که نازکتر آن برگزید
که بی شیر مهمان همی خون مزید
بدین گونه تا روزگاری دراز
برآورد داننده بگشاد راز
چو آن کودک خرد پر مایه گشت
برآن کوه بر روزگاری گذشت
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو
برش کوه سیمین میانش چو غرو
رودابه از زنان ممتاز و شخصیت برجسته شاهنامه هنگامی که رستم به نبرد مازندران میرود اینگونه پریشان میگردد:
چو رستم برخش اندر آورد پای
رخش رنگ بر جای و دل هم به جای
بیامد پر از آب رودابه روی
همی زار بگریست دستان بروی
پژوهش تاریخ و مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش بیستم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: ولزلی، خاندان قوام شیرازی و ایران: در اواخر سده هیجدهم و آستانه سده نوزدهم، تهدید جدی دیگر برای استعمار بریتانیا در شرق از سوی زمان شاه ابدالی، پادشاه افغانستان، بود. زمان شاه ابدالی پسر تیمورشاه و نوه احمدشاه درانی، با مرگ پدر در سال ۱۷۹۳ به قدرت رسید. او که چون احمدشاه دلیری گستاخ، شمشیرزنی به غایت مغرور و پادشاهی بلندپرواز بود سیاستی تهاجمی را بسوی شبه قاره هند در پیش گرفت؛ در سال ۱۷۹۶ شهر لاهور را تصرف کرد و سیکها را شکستی سخت داد. بدینسان، خاطره اشغال هند به وسیله احمدشاه درانی زنده شد و زمان شاه افغان به عنوان تهدیدی جدی برای مستملکات شرقی بریتانیا شناخته شد. ریچارد ولزلی همانگونه که برای مقابله با تیپو سلطان راه نزدیکی با نظامالملک دوم، فرمانروای حیدرآباد دکن، را در پیش گرفت، برای دفع خطر زمان شاه افغان نیز سیاست نزدیکی با حکومت قاجار در ایران را آغاز کرد. ابوالقاسم طاهری مینویسد: نشستن زمان شاه بر تخت پادشاهی همزمان با آغاز شورشهای گوناگونی از جانب میهنپرستان سرزمین هند، بویژه ناحیه میسور، بر ضد مقامات استعماری نوپای انگلیس و حکمرانان کمپانی هند شرقی بود که هر روزه دام خود را گسترده میساختند و در پی گرفتن ماهی از هر آب گلآلوده بودند. زمان شاه بلندپرواز، در دنبال نقشههای نیای خویش [احمدشاه درانی]، به فکر افتاد که پس از تدارک لشکری جرار خود را به هندوستان و بویژه به میهنپرستان میسور برساند و دست یغماگرانی بیگانه را از آن سرزمین کوتاه کند. فکر تدارک چنین لشکری لرزه بر پشت یکی از نامورترین حکمفرمایان انگلیسی هند، لرد ولزلی، انداخت. طاهری، با استناد به نوشته سِر جان ویلیام کای (سرجان ویلیام کای (١٨١٤ تا ١٨٧٦) پسر چارلز کای، از کارمندان بانک انگلستان، بود. از سال ١٨٣٢ به استخدام ارتش بنگال درآمد. در سال ١٨٤١ از خدمت نظامی کناره گرفت و به فعالیتهای فرهنگی روی آورد. در سال ١٨٤٤ مجله Review Calcutta را تأسیس کرد. در سال ١٨٤٥ به
انگلستان بازگشت و از سال ١٨٤٦ به کار در بخش امور غیرنظامی Service Civil Home کمپانی هند شرقی پرداخت. در سال ١٨٥٨ با بازنشستگی جان استوارت میل به جای او دبیر دپارتمان امور سیاسی و مخفی [اطلاعاتی] وزارت امور هندوستان شد. او مولف آثار متعددی است همچون تاریخ جنگ افغانستان (١٨٥١)، حکومت کمپانی هند شرقی (١٨٥٣)، زندگی و مکاتبات لرد متکالف (١٨٥٤)، زندگینامه سرجان ملکم (١٨٥٦)، مسیحیت در هند (١٨٥٩)، تاریخ جنگ سپوی در هند [انقلاب ١٨٥٧ هند]، زندگی افسران در هند (١٨٦٧) و غیره. جان کای عضو انجمن سلطنتی بود و در سال ١٨٧١ نشان عالی شهسوار فرمانده ستاره هند KCSI (به وی اعطا شد) میافزاید: به گفته مورخی که سخنانش اعتمادکردنی است برای ولزلی جای شک و تردید نمانده بود که خبر هجوم احتمالی زمان شاه آتش به جان مردم بیقرار هند افکنده است. در آن روزها، که هر مسلمانی حتی در دورافتادهترین نقطه از نقاط دکن با اشتیاق تمام چشم به راه آمدن نجاتدهندهای بود که همه او را قهرمان جهان اسلام میدانستند، فرمانفرمای انگلیسی هندوستان به فکر افتاد که شرّ چنین قهرمانی را بدست سلطان دینپناهی چون پادشاه قاجار دفع کند. تحرکات سیاسی و اطلاعاتی کمپانی هند شرقی برای ایجاد آشوب در مرزهای ایران و افغانستان و منحرف ساختن توجه زمان شاه افغان از هند، پیش از ورود ولزلی، در دوران فرمانفرمایی لرد چارلز کورنوالیس آغاز شده بود. محمود میرزا، برادر ناتنی و متمرد زمان شاه، و فتح خان رئیس ایل بارکزایی حلقه اصلی این تحرکات به شمار میرفتند. طغیان محمود میرزا از نخستین سال سلطنت فتحعلی شاه قاجار (۱۲۱۲ ق./ ۱۷۹۷م.) آغاز شد و او برای جلب حمایت پادشاه قجر به ایران پناه برد. گزارشهای مندرج در منابع تاریخی دوران قاجار بیانگر پیوند دو خاندان قوام شیرازی و علم با شورش محمود میرزای افغان است: محمود میرزا در نخستین پناهندگی خود به ایران مورد حمایت ابراهیم خان اعتمادالدوله (قوام شیرازی)، صدراعظم فتحعلی شاه قرار گرفت، بدین وسیله از پشتیبانی پادشاه قجر برخوردار شد و در خانه اسدالله خان پسر ابراهیم قوام و حاکم قم و کاشان، در کاشان اقامت گزید. او مدتی بعد به همراه میرعلم خان دوم حاکم قاینات (نیای ابراهیم شوکت الملک علم و امیراسدالله علم وزیر دربار مقتدر محمد رضا پهلوی)، برای فتح افغانستان راهی هرات و کابل شد. نیروهای محمود میرزا و میرعلم خان در مواجهه با قوای زمان شاه افغان شکست خوردند. محمود میرزا بار دیگر به ایران پناه برد، به دستور فتحعلی شاه در اصفهان سکونت گزید و مترصد فرصتی مناسب برای تهاجم مجدد به کابل شد. این مقارن با اواخر سال ۱۷۹۸ و آغاز تحرکات ریچارد ولزلی است. اولین فرستاده ریچارد ولزلی به دربار ایران فردی بنام مهدی علی خان بود. مهدی علی خان از متنفذین خراسان بود که در اواخر دهه ۱۷۷۰ بدلیل اختلاف با پسران نادرشاه به هند گریخت و مدتی در دربار او مأوا گزید. او سپس به بنارس رفت و در این شهر با جاناتان دانکن (۱۷۵۶-۱۸۱۱)، کارگزار مقیم کمپانی، رابطه نزدیک یافت. دانکن در دسامبر سال ۱۷۹۵ حکمران بمبئی شد و به مدت ۱۶ سال، تا زمان مرگ، در این سمت بود. مهدی علی خان نیز به بمبئی کوچید و در دستگاه دانکن به کار پرداخت. در اکتبر ۱۷۹۸م./ جمادیالاول ۱۲۱۳ق. دانکن مهدی علی خان را بعنوان نماینده کمپانی هند شرقی در بندر بوشهر و فرستاده کمپانی در دربار فتحعلی شاه به ایران اعزام کرد. مهدی علی خان در بوشهر از حمایت فعال حاجی محمدخلیل ملک التجار برخوردار بود. محمد خلیل ظاهراً فرزند یک تاجر قزوینی است (مینویسیم ظاهراً زیرا به اصل و نسب ادعایی اینگونه مهاجرین در دوران تاریخی فوق هیچ اعتمادی نیست. درباره یک مهاجر قزوینی دیگر یعنی آشر یهودی، نیای خاندان قوام شیرازی، سخن خواهیم گفت. در مجلدات بعدی با سرگذشت خاندان نواب نیز آشنا خواهیم شد. آنان در همین دوران تاریخی از هند به شیراز کوچیدند، به یکی از متنفذترین پایگاههای بومی الیگارشی زرسالار غرب بدل شدند و نقشی برجسته در تحولات سیاسی ایران ایفا نمودند) که پس از تشرف به مکه با نام حاجی محمدخلیل در بندر بوشهر اقامت گزید و بتدریج به یکی از اعاظم تجار بوشهر و ایران بدل شد. او که سالیان مدید با کمپانی هند شرقی در بمبئی معامله داشت در زمان آقا محمدخان قاجار به ملکالتجار ملقب شد. حاجی محمد خلیل با ساموئل مانستی رابطه نزدیک داشت. این مانستی یهودیالاصل است، مدتی نماینده کمپانی هند شرقی انگلیس در بوشهر بود و بعدها همین سمت را در بندر بصره داشت. همسر حاجی محمد خلیل ملکالتجار دختر آقا کوچک تاجر شیرازی است و مادرش شهربانو نام داشت. مادر این شهربانو زنی زرتشتی بود بنام فیروزه. فیروزه پیش از ازدواج با آقا کوچک با یکی از کارکنان انگلیسی کمپانی هند شرقی در بوشهر بنام داگلاس ظاهراً بطور غیررسمی زندگی میکرد. داگلاس در سال ۱۷۶۱ نماینده کمپانی در بندرعباس بود و همو بود که در این سال پیشنهاد انتقال نمایندگی فوق به بندر بوشهر را مطرح کرد. داگلاس از فیروزه صاحب دختری شد که در انگلستان پرورش یافت و با یکی از رجال انگلستان ازدواج کرد و لیدی بلیک نام گرفت. مهدی علی خان پس از استقرار در بوشهر بوسیله چاپارهای حاجی محمد خلیل ملکالتجار نامهای طولانی و مهم برای حاجی ابراهیم خان قوام (صدراعظم) به تهران فرستاد. به نوشته سِر دنیس رایت: [مهدی علی خان در این نامه] نقشه خود را شرح داده بودکه چطور ده هزار سرباز ایرانی از افواج مستقر در خراسان به سرکردگی دو شاهزاده افغان [محمود میرزا و برادرش فیروز میرزا] به هرات حمله خواهند کرد، مهدی علی خان سپس شرح داده بود که اگر در این حمله پیروزی نصیب ایرانیان نشود، آنگاه سی تا چهل سرباز ایرانی به کابل یا قندهار هجوم خواهند برد و این دو شهر را برای پادشاه ایران تصرف خواهند کرد، مهدی علی خان در پایان نامه خود نوشت: مقداری از نوادر انگلستان و هندوستان را که در اینجا به ارزش ده هزار روپیه همراه دارم خدمت جنابعالی میفرستم و امیدوارم که قابل ملاحظه سرکار عالی باشد. بدینسان، با طراحی و هدایت ریچارد ولزلی دور جدیدی از تحرکات مشترک محمود میرزای افغان و برخی کانونهای سیاسی ایران علیه زمان شاه افغان آغاز شد. در ۹ ژانویه ۱۷۹۹م./ ۳ شعبان ۱۲۱۳ق. مهدی علی خان به دانکن گزارش داد که دو شاهزاده افغان بهمراه هزار سوار یزد را به قصد خراسان ترک کردهاند. این مرحله اول لشکرکشی آنها به هرات محسوب میشد و مهدی علی خان اطمینان داشت زمان شاه [درانی] قادر نخواهد بود شعلههای آشوبی را که برافروخته خواهد شد خاموش کند. در پی این تهاجم زمان شاه قوای خود را از لاهور عقب کشید. سپس مهدی علی خان راهی تهران شد و در دسامبر ۱۷۹۹م./ رجب ۱۲۱۴ ق. به حضور فتحعلی شاه بار یافت. سفر مهدی علی خان به دربار تهران مقارن با سفر فرستادگان تیپو سلطان است. تیپو سلطان در تحرک گسترده دیپلماتیک خود علیه نفوذ انگلیسیها در هند، ایران را نیز مد نظر داشت و لذا سفیر خود را بهمراه هدایای فراوان به دربار فتحعلی شاه قاجار فرستاد. اعتمادالسلطنه در ذیل وقایع سال ۱۲۱۴ ق./ ۱۷۹۹م. مینویسد: هم در این سال، فرستاده تیپو صاحب، پادشاه دکن، با سه زنجیر فیل و چند قفس مرغهای غریب مطبوع و اکلیلی مکلل به جواهر به دارالخلافه باهره آمده، هدایای خود را تقدیم حضور مبارک نموده، مورد تفقدات ملوکانه واقع گردیده، با جوابی لایق و انعامی شایان مراجعت کرد. باید افزود که نمایندگان تیپو سلطان همزمان با مهدی علی خان از بوشهر راهی تهران شدند و در مسیر خود در شیراز با دسیسه مهدی علی خان و همدستان ایرانیاش مورد اهانت و آزار شدید قرار گرفتند. بیتردید، این دسیسه با کمک خاندان متنفذ قوام شیرازی امکانپذیر شد. محمدحسن خان اعتمادالسلطنه علت شکست تیپو سلطان را نرسیدن امداد فرانسه ذکر میکند. علت این فاجعه تنها نرسیدن امداد فرانسه نیست. دولت قاجار نیز، بعنوان یک دولت مسلمان، متحد بالقوه تیپو سلطان بشمار میرفت و مهمتر از آن، چنانچه تحرکات محمود میرزا و کانونهای وابسته به کمپانی هند شرقی در ایران در کار نبود، زمان شاه افغان میتوانست به ندای استمداد تیپو سلطان پاسخ مثبت دهد. اگر آرایش نیروهای منطقه بدینگونه میبود بیتردید آغاز سده نوزدهم با اخراج کامل استعمار بریتانیا از شبه قاره هند، و به تبع آن سراسر شرق، رقم میخورد. بدینسان، جایگاه و کارکرد وابستگان الیگارشی مستعمراتی غرب در دربار ایران، بویژه دو خاندان قوام شیرازی و علم از آغاز سده نوزدهم اهمیتی شگرف و فوقالعاده مییابد. مهدی بامداد پیامدهای مأموریت مهدی علی خان را چنین بیان داشته است: خیلی خوب کار کرد و از عهده ماموریت محوله به خوبی برآمد. پس از دادن پول کافی به شاه، صدراعظم و درباریان بیبند و بار این مملکت بدبخت، آنان را راضی کرد که به شاهزاده محمود مساعدت لشکری کرده او را روانه هرات نمایند و ضمناً چهل هزار روپیه هم خرج راه به شاهزادگان افغانی داده آنان را به سمت هرات و افغانستان فرستاد. مأموریت مهدی علی خان پایان تحرکات ریچارد ولزلی در ایران نیست. اینک با تصرف میسور و قتل تیپو سلطان، دفع کامل خطر زمان شاه افغان مدنظر است. بدینسان، مأموریت مهم کاپیتان جان ملکم در تهران آغاز شد. سِر جان ملکم (۱۷۶۹-۱۸۳۳) از کارگزاران نامدار کمپانی هند شرقی و از وابستگان و برکشیدگان خاندان ولزلی است. او پسر یک کشاورز تهیدست اسکاتلندی بنام جرج ملکم است. در ۱۳ سالگی به استخدام ارتش کمپانی هند شرقی درآمد و سال بعد به قلعه سن جرج (مدرس) اعزام شد. در سال ۱۷۹۲ به عنوان مترجم فارسی ارتش نظام حیدرآباد در اشغال شهر سرینگاپاتام شرکت داشت. در سالهای ۱۷۹۵-۱۷۹۷ منشی خصوصی سِر الورد کلارک فرمانده نظامی مدرس، و سپس به مدت یکسال منشی خصوصی سرلشکر جرج هاریس بود. در سال ۱۷۹۸ در سمت دستیار کارگزار مقیم (رزیدانت) کمپانی در حیدرآباد منصوب شد و در ماجرای آخرین جنگ میسور (۱۷۹۹) در صفوف ارتش نظام حیدرآباد شرکت داشت. پس از سقوط سرینگاپاتام و قتل تیپو سلطان، بهمراه توماس مونرو مأمور تنظیم و استقرار نظام سلطه کمپانی بر میسور شد. کمی پس از این ماجرا از سوی لرد ریچارد ولزلی بعنوان فرستاده ویژه به ایران اعزام شد. جان ملکم در سال ۱۸۰۱ به هند بازگشت و بعنوان منشی خصوصی لرد ولزلی منصوب شد. و تا اوایل سال ۱۸۰۳ در این سمت بود. در سال ۱۸۰۲ برای انجام یک مأموریت ویژه به بمبئی رفت و در فوریه ۱۸۰۳ کارگزار مقیم (رزیدانت) کمپانی در میسور شد. در جنگ مهاراته (۱۸۰۳) بعنوان افسر سیاسی در قشون ژنرال آرتور ولزلی حضور داشت و در سالهای بعد بعنوان کارگزار مقیم در دربار مهاراتهها مستقر بود. در ۴ مه ۱۸۰۷م./ ۲۵ صفر ۱۲۲۲ق. قرارداد ایران و فرانسه، معروف به پیمان فینکنشتین به امضا رسید. بدینسان، فتحعلی شاه قاجار در جبهه ناپلئون قرار گرفت و یک هیئت نظامی فرانسوی، به ریاست سرتیپ کلود ماتیو گاردان در ایران استقرار یافت. این پیروزی فرانسویها دولت بریتانیا را به هراس انداخت. در نتیجه، در سال ۱۸۰۸ ملکم از سوی لرد مینتو فرمانفرمای کل هندوستان (۱۸۰۷-۱۸۱۳)، با هدف پایان دادن به نفوذ فرانسویها در منطقه بار دیگر راهی ایران شد. سفر دوم جان ملکم به ایران به پیشنهاد و با حمایت آرتور ولزلی بود. ملکم در این ماموریت ناکام ماند و از بوشهر فراتر نرفت. به علاوه، وی با رقابت سِر هارفورد جونز فرستاده لندن به دربار قجر، نیز مواجه شد. رقابت جونز و ملکم بازتاب رقابت و ستیز وزارت خارجه بریتانیا و کمپانی هند شرقی بود. ملکم در سال ۱۸۱۰ بار دیگر به ایران اعزام شد. در سال ۱۸۱۱ کتاب تاریخ سیاسی هند و در سال ۱۸۱۵ تاریخ ایران را نوشت. در این سال نشان عالی شهسوار فرمانده حمام و در سال ۱۸۱۶ درجه دکترای دانشگاه آکسفورد به وی اعطا شد. به درجه سرلشکری رسید و فرماندهی جنگهای متعدد با سران متمرد مهاراته را بدست گرفت. او در این سالها حکمران واقعی هند مرکزی به شمار میرفت. در این زمان سِر جان ملکم فردی مقتدر و ثروتمند بود که به کمک برادرش، دیوید ملکم به تجارت شخصی گستردهای، از جمله با ایران، اشتغال داشت. خانواده ارمنی ملکم نماینده تجاری برادران ملکم در بندر بوشهر بودند و شهرت آنان بنام فوق از اینروست. خانواده ارمنی ملکم بعدها کارگزار خاندان یهودی ساسون نیز بودند. از اعضای این خانواده جیمز هاراطون ملکم (۱۸۶۸-۱۹۵۲) را میشناسیم که به کمک سِر آلبرت (عبدالله) ساسون در انگلستان تحصیل کرد، در آنجا با برخی از رجال سیاسی بریتانیا، بویژه سِر مارک سایکس دوست شد و در تکاپوی محافل صهیونیستی نقشی مهم ایفا کرد. سِر جان ملکم در سال ۱۸۲۲ به انگلستان بازگشت. در سال ۱۸۲۷ به آرزوی دیرین خود رسید و در سمت حکمران بمبئی منصوب شد. تا دسامبر ۱۸۳۰ در این سمت بود. پیش از مرگ مدت کوتاهی (۱۸۳۱-۱۸۳۲) نماینده مجلس عوام بود. ملکم تا پایان عمر نزدیکترین روابط را با آرتور ولزلی (دوک ولینگتون) و سایر اعضای خاندان ولزلی داشت. برادرزاده سِر جان ملکم (پسر دیوید ملکم) بنام سِر جرج ملکم (۱۸۱۸-۱۸۹۷) نیز از کارگزاران برجسته نظامی حکومت هند بریتانیا در سده نوزدهم است. جرج ملکم در بمبئی به دنیا آمد و در سال ۱۸۳۶ به صفوف ارتش بمبئی پیوست. در سال های ۱۸۳۸-۱۸۳۹ در جنگهای غزنه و کابل شرکت داشت و سپس در بلوچستان و سند و پیشاور خدمت کرد. او در جنگ ۱۸۵۷ علیه ایران نیز حضور داشت. در سال ۱۸۷۷ جرج ملکم در ارتش هند بریتانیا به درجه ژنرالی رسید و شوالیه شد. کاپیتان جان ملکم در فوریه ۱۸۰۰م./ رمضان ۱۲۱۴ق. در راس هیئت مفصلی وارد بوشهر شد و پس از چهار ماه اقامت در این بندر راهی تهران شد. در این سفر، علاوه بر مأموران انگلیسی، قریب به یکصد نگهبان سواره و پیاده و تعداد زیادی خدمه هندی ملکم را همراهی میکردند. به نوشته سِر دنیس رایت، پیش از آن هیچ دولت اروپایی چنین هیئتی به ایران نفرستاده بود (هیئت ملکم در مسیر خود به تهران از خرابه های تخت جمشید دیدن کرد. جالب است بدانیم که اعضای هیئت، از جمله ملکم، نام و مشخصات خود را بر سنگ دروازه ورودی تخت جمشید، معروف به دروازه همه کشورها، حک کرده اند. از مشاهدات شخصی نگارنده) در این مأموریت نیز حاجی محمد خلیل ملکالتجار از مشاوران و راهنمایان اصلی ملکم بود. مهدی بامداد مینویسد: کارهایی که انگلیسیها در این ایام در ایران انجام میدادند بیشترش به صلاح و صوابدید حاجی محمد خلیل خان ملکالتجار صورت میگرفت. پس از مأموریت ملکم، دربار ایران به حاجی محمد خلیل ملکالتجار لقب خانی داد و او را بعنوان ایلچی ایران به بمبئی فرستاد. او در ۲۲ مه ۱۸۰۲ میلادی وارد بمبئی شد و مورد استقبال شایان جاناتان دانکن قرار گرفت. محمد خلیل خان ۴۸ روز پس از اقامت در بمبئی در ۲۰ ژوئیه ۱۸۰۲ تصادفاً به قتل رسید. پس از او، دولت ایران محمدنبیخان شیرازی برادر زن محمد خلیل خان، را بعنوان ایلچی به بمبئی فرستاد. از حاجی محمد خلیل ملکالتجار یک پسر بنام محمد اسماعیل خان بر جای ماند که با خرج کمپانی هند شرقی در اروپا میزیست و در دهه ۱۲۸۰ق. در پاریس درگذشت. اهداف مأموریت ملکم دو چیز بود: اول، دفع تهدید زمان شاه افغان برای مستملکات کمپانی در هند؛ دوم، قطع رابطه ایران با دولت ناپلئون بناپارت. این اهداف بطور کامل تحقق یافت. با تمهیدات ملکم و دستیاران ایرانی او، در سال ۱۸۰۰ محمود میرزا بار دیگر به کابل هجوم برد و زمان شاه را برکنار و کور کرد. زمان شاه مدتی بعد به لودیانا مرکز سرزمین پنجاب، گریخت و تا پایان عمر در آنجا زندانی کمپانی هند شرقی بود. ده سال بعد، ملکم در کتاب معروف خود، تاریخ سیاسی هند، دستاوردهای این مأموریت را چنین بیان میدارد: در سالهای ۱۷۹۹ و ۱۸۰۰ هندوستان مورد تهدید حمله زمان شاه افغان بود. یکی از تمهیداتی که لرد ولزلی برای دفع این خطر اندیشید، اعزام هیئتی به ایران بود. او قبلا یک فرستاده محلی را به این کشور اعزام داشته که با احترام مورد پذیرش قرار گرفته و در مأموریتش موفق شده بود؛ هرچند ابعاد مأموریت او محدود بود، هیئت اعزامی لرد ولزلی بطور کامل به تمامی اهدافش دست یافت. فرستادگان انگلیس نه تنها پادشاه ایران را ترغیب کردند تا بار دیگر به قندهار حمله کند، و این حمله سبب انصراف زمان شاه از طرح تهاجم به هند شد، بلکه پیمانهای اتحاد سیاسی و تجاری با ایران منعقد نمودند. طبق این پیمانها، ایران بطور کامل فرانسویها را از ایران اخراج کرد و تمامی مزایای این پیوند را نصیب انگلستان ساخت. تردیدی نیست که اگر این اتحاد با همان روح فعال آیندهنگری و نفوذ آغازین تحکیم یابد، نفوذ دولت بریتانیا را در این بخش از جهان تأمین خواهد کرد و بسیاری از خطرات محتمل را دفع خواهد نمود. در حوادث سرنوشتساز نخستین سالهای سلطنت فتحعلی شاه قاجار، که مقارن با صعود امپراتوری ناپلئون بناپارت و تحولات عظیم قاره اروپاست، بویژه در ماجرای دسیسههایی که برای دور نگهداشتن ایران از تحولات هند جریان یافت و مهمتر از آن در توطئه هایی که با هدایت ریچارد ولزلی و کانونهای سیاسی حامی وی برای دفع تهدید زمان شاه افغان علیه مستملکات کمپانی هند شرقی درگرفت، نقش ابراهیم خان اعتمادالدوله (قوام شیرازی) شایان توجه جدی است. ابراهیم قوام پسر فردی بنام حاجی هاشم است که بنیانگذار یکی از متنفذترین خاندانهای حکومتگر ایرانی در دو سده اخیر به شمار میرود. این خاندان در سده نوزدهم هاشمیه نامیده میشد و سپس به قوام شیرازی شهرت یافت. علت این انتساب، تبارنامه مجعولی است که خاندان فوق در دوران اقتدار خویش ساختند و نسب خود را به حاجی قوامالدین حسن تمغاچی وزیر نامدار شاه شیخ ابواسحاق اینجو و ممدوح خواجه حافظ شیرازی، رسانیدند. این انتساب قطعاً مردود است و تردیدی نیست که حاجی هاشم یا پدرش از یهودیان مهاجری بودند که در نیمه اول سده هیجدهم در شیراز مستقر شدند و پس از استقرار در این شهر به اسلام گرویدند. تلاش برای پنهان ساختن اصل یهودی از طریق جعل تبارنامه اقدامی معمول از سوی یهودیان مخفی بوده است. توجه کنیم که در زمان آغاز تکاپوی خاندان فوق در ایران، دههها از پیدایش یهودیت مخفی پیروان شابتای زوی و ناتان غزهای در عثمانی (دونمهها) میگذشت. و نیز توجه کنیم که دوران تکاپوی حاجی هاشم و پسرانش در شیراز مقارن است با حضور فعال کارگزاران کمپانی هند شرقی بریتانیا در بندرعباس، بصره، بوشهر و شیراز و آغاز دور جدیدی از تکاپوهای آنان در ایران و نیز مقارن است با ماجرای یاکوب فرانک و پیدایش فرقه فرانکیست در شرق اروپا. تبار یهودی خاندان قوام شیرازی در منابع متعدد ایرانی و خارجی بکرّات ذکر شده است. محمدحسن خان اعتمادالسلطنه مینویسد: در نسب حاجی ابراهیم خان بن هاشم، معمرین اهل شیراز که مقارن همان زمان بودهاند، سخنانی میگویند و متفقاً در میان آنها چنین معروف است که اینها جدیدان اسلام قزوین بوده، از آنجا مهاجرت کرده به شیراز آمدهاند. دکتر یاکوب پولاک یهودی که در دهه ۱۸۵۰ از شیراز دیدن کرده، مینویسد: در شیراز روی هم رفته وضع یهودیان نظم و نسقی دارد زیرا آنان از حمایت خانواده متنفذ حاجی قوام برخوردارند. جد اعلای حاجی قوام خود یهودی بود. و حبیب لوی مورخ مطلع یهودی مینویسد: حاجی ابراهیم فرزند حاجی هاشم یا آشر یهودی، و پدر یا جدش به دین اسلام گرویده بود. در گزارشهای مأموران انگلیسی نیز از یهودیتبار بودن خاندان قوام شیرازی یاد شده است. برای نمونه، کلنل هنری فیلیپ پیکوت، وابسته نظامی سفارت انگلیس در تهران، در گزارش دسامبر ۱۸۹۷ خود درباره خاندانها و رجال ایران، از خاندان قوام شیرازی بعنوان خاندان هاشمیه نام میبرد و مینویسد: نام این خانواده از بنیانگذار آن، حاجی هاشم، گرفته شده که به گفته برخی یهودی جدیدالاسلام بود. آشر یهودی یا حاجی هاشم جدیدالاسلام، در شیراز به ثروت فراوان رسید و در اواخر عمر در سمت کدخدای محلات حیدری خانه شیراز منصوب شد. در میان شش پسر او، ابراهیم برجستهترینشان بود. ابراهیم بتدریج اهمیتی یافت و در جرگه نزدیکان میرزا محمد، کلانتر شیراز، جای گرفت و در سال ۱۲۰۰ق./ ۱۷۸۵م.، در پی وفات میرزا محمد کلانتر، از سوی جعفرخان زند در سمت کلانتر شیراز منصوب شد. در زمان سلطنت لطفعلی خان زند، کار ابراهیم، که اینک حاجی ابراهیم کلانتر خوانده میشد، بالا گرفت تا بدانجا که در غیاب شاه زند در منصب وزارت او جای داشت. سرانجام، در سال ۱۲۰۶ق./ ۱۷۹۱م. در زمان لشکرکشی لطفعلی خان زند به اصفهان، حاجی ابراهیم کلانتر به کودتا دست زد. او، به تعبیر آقا محمدخان قاجار، به مدد مشتی بازاری و کاسبکار شهر شیراز را تصرف کرد و با دسیسههای پیچیده، از جمله خلع سلاح ایلات فارس که مدافع لطفعلی خان زند بودند، نقشی مهم و تعیین کننده در صعود خاندان قجر به سلطنت ایفا نمود. اقدام ناجوانمردانه حاجی ابراهیم قوام علیه شاه جوان و دلاور زند و نقش او در صعود سلطنت قجر، وی را به یکی از بدنامترین چهرههای تاریخ معاصر ایران و نمادی از خدعه و خیانت بدل ساخته است. برای نمونه، میرزا عبدالکریم شیرازی در ذیل تاریخ گیتیگشا با تندترین تعابیر، چون حاجی یهودی طینت نمرود طبیعت از او یاد میکند، او را واجد شرارت ذاتی و خباثت جبلی میداند و مینویسد: عنان اختیار مملکتی که پایتخت دولت و مقر جلالت به اندک غفلتی بدست حرامزاده لولیحسب یهودینسبی میدهند که با ولینعمت خود اینگونه رفتار نماید، حاجی ابراهیم شیرازی ولد حاجی هاشم یهودیالاصل جدیدالاسلام که در عهد دولت خاقان گیتیستان، وکیل، در میان امثال و اقران ذلیل و مشغول پاکاری محلهای از محلات حیدریخانه شیراز و در ایام تسلط نواب غفرانمآب بیگلربیگی نظر به صدور بعضی خدمات جزوی کدخدایی کل حیدریخانه به او تفویض یافته، آن یهودیزاده نمک به حرام، دست تصرف آن شهریار رستم حریف را از دامان قلعه شیراز کوتاه، و شیرازه دولت چهل ساله زند را پریشان و تباه ساخته، لوای خودرأیی در عرصه آن مملکت افراخته، داوری دکتر عبدالحسین نوایی، مورخ معاصر، چنین است: این اعتمادالدوله همان کسی است که وزیر لطفعلی خان زند بود و خان زند به اعتماد وی از شیراز برای جنگ با آقا محمدخان رفت ولی او به ولینعمت خود خیانت کرد و دروازههای شیراز را بست و لطفعلی خان را راه نداد و مخدوم خویش را آواره کوه و بیابان ساخت. اعتمادالدوله با آقا محمدخان عهد و پیمان بست و شیراز را بدو داد و زن و فرزند و ناموس ولینعمت پیشین خود را به دشمنان خونخوار او سپرد و در برابر این رذالت منصب وزارت یافت، باری، میرزا ابراهیم اعتمادالدوله به رذالت و خیانت صاحب مسند وزارت و عنوان صدارت شد و همه برادران و خویشان را بر سر کار آورد و دست هر یک را به حکومتی بند کرد، میرزا ابراهیم اهل لفت و لیس هم بود و آقا محمدخان تیزهوش و پولپرست هم بویی از این مطلب برده و سخت مراقب او بود و دائم او را میپایید و گاهگاه نیز لفت و لیس او را به رویش میآورد، با این همه آن دو روباه مکار چون میدانستند که دولت هر یک بسته به وجود دیگری است، با هم گرگ آشتی داشتند. هر دو از هم میترسیدند و به یکدیگر هم نیازمند بودند. تا اینکه فتحعلی شاه به سلطنت رسید. وی ضعیفتر و کودنتر از آن بود که بتواند با مرد پخته دغلباز و روزگاردیده خیانتورزیدهای چون میرزا ابراهیم خان برآید. به رغم این، گروهی نیز کوشیدهاند خیانت ابراهیم کلانتر به لطفعلی خان را توجیه کنند و عمل وی را خدمت جلوه دهند. سِر جان ملکم در تاریخ ایران، بنقل از ابراهیم خان، اقدام او را تلاش برای پایان دادن به ستیز خونین دو خاندان زند و قجر و اعاده اقتدار و امنیت در ایران میداند. مینویسد: در صحبتهایی که مابین مولف اوراق و حاجی ابراهیم در این باب اتفاق افتاد، همیشه حاجی میگفت که یکی از مقاصد کلی وی از این حرکت استخلاص ملک بود از صدمات جنگهایی که متصل بر سر سلطنت بر پا میشد و هیچ کس هم، به غیر از معدودی سپاهیان دزد و دغل، باک نداشت از اینکه زندی بر تخت باشد یا قجری؛ لکن همه طالب بودند که ایران بزرگ و قوی و آرام باشد. چنانکه میبینیم، در اینجا برای توجیه صعود آقا محمدخان و خاندان قجر همان نظریهای به کار گرفته میشود که بعدها در پایه توجیه صعود دیکتاتوری پهلوی قرار گرفت. حبیب لوی مورخ یهودی، که کتابش سرشار است از دادههای مجعول و بیپایه درباره ظلم و ستم ایرانیان بر یهودیان، برخوردی بسیار جانبدارانه به سود ابراهیم کلانتر دارد و به عکس از لطفعلی خان زند، و نیز از خاندان صفوی و کریمخان زند، چهرهای زشت به دست میدهد. برای نمونه، او مدعی است که لطفعلی خان در اصفهان به زور پنج دختر یهودی و از شیراز هشت نفر را برای حرمخانه خود برد. آقا محمدخان قاجار به پاس این اقدام به حاجی ابراهیم کلانتر لقب خانی اعطا کرد و وی را در سمت بیگلربیگی فارس منصوب نمود. کمی بعد، در اوایل سال ۱۲۰۹ق./ ۱۷۹۴م. ابراهیم خان به اعتمادالدوله ملقب شد و در مسند وزارت بنیانگذار سلطنت قجر جای گرفت. ابراهیم خان اعتمادالدوله به مدت چهار سال تنها وزیر آقا محمدخان قاجار و سپس به مدت چهار سال صدراعظم مقتدر فتحعلی شاه بود. او در تمامی این دوران هشت ساله نفر دوم حکومت ایران بهشمار میرفت و بسیاری از مناصب عالی دولتی را در میان اعضای خانواده و وابستگان خود تقسیم نمود. بدینسان، در سالهای سرنوشتساز صعود و اقتدار ناپلئون بناپارت در غرب و ستیز تیپو سلطان و زمان شاه افغان با استعمار بریتانیا در شرق، زمام امور دولت ایران درواقع بدست ابراهیم خان اعتمادالدوله و سایر اعضای خاندان قوام شیرازی بود. معهذا، پس از پایان مأموریت مهدیعلی خان و کاپیتان جان ملکم در ایران، بناگاه ابراهیم خان اعتمادالدوله مورد غضب فتحعلی شاه قاجار قرار گرفت و در اول ذیحجه ۱۲۱۵ق./ ۱۵ آوریل ۱۸۰۱م. به دستور شاه قلع و قمع این خانواده آغاز شد. ابراهیم خان را کور کرده، زبانش را بریدند و بهمراه خانوادهاش به قزوین و سپس طالقان تبعید نمودند و در آنجا به قتل رسانیدند. بسیاری از بستگان او نیز چنین سرنوشتی یافتند. افول خاندان قوام شیرازی موقت بود. یک دهه بعد، در سال ۱۲۲۶ق./ ۱۸۱۱م.، درست در زمانی که روابط ایران و بریتانیا بهبود یافت و هیئت فرانسوی ایران را ترک گفت، فتحعلی شاه بار دیگر آنان را مورد التفات قرار داد و بازماندگان حاجی ابراهیم خان را در مناصب عالی حکومتی گمارد. از جمله میرزا علی اکبرخان (۱۲۰۳-۱۲۸۲ق.) پسر چهارم ابراهیم خان، در این سال بیگلربیگی فارس شد. او در سال ۱۲۴۵ق. به قوامالملک ملقب شد و از آن پس این لقب در خاندان فوق موروثی گردید. قوامالملک اول در پنج سال پایانی عمر خود نایبالتولیه آستان قدس رضوی (مشهد) بود. خاندان قوام شیرازی در تمامی دوران پسین، تا انقلاب اسلامی (۱۳۵۷ش.)، از مقتدرترین و ثروتمندترین خاندانهای حکومتگر ایران بودند. پایگاه اقتدار آنان در شهر شیراز بود و املاک پهناوری را در سراسر فارس و سایر نقاط ایران در تملک داشتند. ریاست آنان بر ایلات خمسه فارس (عرب، باصری، بهارلو، اینالو و نفر)، که از زمان علیمحمدخان قوامالملک پسر قوامالملک اول، در رقابت با ایل بزرگ قشقایی پدید شد (۱۲۷۸ق./ ۱۸۶۱م.)، (۵۷) به ایشان قدرت نظامی و سیاسی فراوانی بخشید که در زمان جنگ اول جهانی از آن به سود استعمار بریتانیا بهره بردند. پنجمین و آخرین فرد از این خاندان که به قوامالملک ملقب شد ابراهیم قوام (۱۲۶۸-۱۳۴۸ش.) است که از متنفذترین شخصیتهای دوران پهلوی به شمار میرفت. او پدر زن امیر اسدالله علم است. نقش ابراهیم خان اعتمادالدوله (قوام شیرازی) در تحولات هشت ساله دوران وزارتش و بویژه پیوند او با تکاپو های الیگارشی یهودی و کمپانی هند شرقی بریتانیا در ایران و منطقه تاکنون مورد پژوهش قرار نگرفته است. در منابع فارسی که با ادعای افشای کارگزاران استعمار بریتانیا در ایران در دوران پهلوی منتشر شده نقش این خاندان یا کاملاً مسکوت مانده یا تلاش شده تا از ابراهیم خان اعتمادالدوله و اخلاف او چهرهای مثبت ارائه شود. برای نمونه، اسماعیل رایین بطور کامل درباره خاندان قوام شیرازی سکوت کرده و این در حالی است که کتاب او درباره حقوقبگیران انگلیس در ایران با زندگینامه میرزا ابوالحسن خان شیرازی (ایلچی)، خواهرزاده و داماد ابراهیم خان اعتمادالدوله، آغاز میشود بدلیل اشتهار کامل این خاندان به پیوند های مرموز خارجی، بویژه با استعمار بریتانیا، این شیوه برخورد کاملاً عجیب و غیرعادی جلوه میکند. عجیبترین برخورد را از سوی محمود محمود مییابیم؛ مورخی که به مواضع تند ضد انگلیسی شهرت فراوان دارد. محمود محمود، ابراهیم خان اعتمادالدوله را خدمتگزار ایران و نخستین قربانی سیاست استعماری انگلیس در ایران معرفی میکند. او مدعی است که گویا ابراهیم خان مانع تحقق پیشنهادهای مهدی علی خان دال بر تهاجم نظامی ایران به افغانستان شد و به این دلیل مخلوع و مقتول شد. محمود سپس ستایشنامهای غرّا در دفاع از خاندان قوام شیرازی بدست میدهد و از ابراهیم خان و اخلاف او به نیکی تمام یاد میکند. محمود حتی مدعی است که پیمان منعقده میان جان ملکم و ابراهیم قوام اولین و آخرین عهدنامهای است که در آن حقی از ایران سلب نشده است. سوء شهرت و پیوندهای مرموز خاندان قوام شیرازی نکتهای نیست که بر مورخی چون محمود پنهان باشد و بنابراین دفاع بیمبنای او از ابراهیم خان و خاندانش را باید در تناقض کامل با مواضع ضد انگلیسی او دانست. به راستی، چرا مورخی که امروزه از سوی برخی نویسندگان از اشاعهدهندگان اصلی انگلوفوبیا (ترس از انگلیس) و نظریه توطئه در تاریخنگاری معاصر ایران تلقی میشود، باید در مورد خاندانی شناختهشده و بدنام چون قوام شیرازی چنین داوری بدست دهد؟! پیشتر، در شرح ماجرای مأموریتهای مهدی علی خان و سِر جان ملکم، عملکرد ابراهیم خان اعتمادالدوله را به سود استعمار بریتانیا شرح دادهایم. باید بیفزاییم که از سالها پیش از ورود فرستادگان لرد ولزلی به ایران سیاست خارجی ابراهیم قوام آشکارا به سود الیگارشی مستعمراتی بریتانیا بود. اعتمادالسلطنه شرح میدهد که در زمان قتل آقا محمدخان و پیش از آنکه برادرزادهاش باباخان (فتحعلی شاه) در مسند سلطنت جای گیرد، سفیر فرانسه به ایران آمد و خواستار اتحاد با دولت ایران علیه روسیه شد. (در این زمان روسیه متحد انگلستان علیه فرانسه به شمار میرفت.) حاجی ابراهیم خان صدراعظم جواب سرسری و عامیانه به سفیر فرانسه داده و او را بازگردانید. اعتمادالسلطنه این حادثه را به حساب بیاطلاعی ابراهیم خان اعتمادالدوله از پلتیک خارجه میگذارد. به گمان ما چنین نیست. این برخورد منفی ابراهیم خان به درخواست دولت فرانسه اقدامی آگاهانه و سنجیده و جزیی از سیاستی بود که بعدها از طریق انعقاد پیمان های نظامی و سیاسی با کمپانی هند شرقی پی گرفته شد و ایران را در دایره متحدین بریتانیا جای داد. ابراهیم خان صدراعظم در تحقق موفقیتآمیز مأموریت ملکم نقش تعیینکننده داشت و پیوند او با هیئت اعزامی ولزلی تا بدانجا بود که آنان را در خانه خود جای داد. نخستین پیمانهای سیاسی و تجاری جان ملکم و دولت ایران (شعبان ۱۲۱۵ق./ ژانویه ۱۸۰۱م.) به امضای ابراهیم خان است. بررسی مفاد این پیمانها بطلان ادعای محمود را به ثبوت میرساند. طبق ماده دوم پیمان ملکم- قوام، دولت ایران متعهد میشود که هرگاه جماعت افغان اراده هندوستان کنند، بر ایشان لشکر کشد. و طبق ماده پنجم، دولت ایران متعهد میشود که اهل فرانسه را نگذارد که در سرحدات ایران از دریا و خشکی محل توقف ساخته، بار اقامت اندازند. اینگونه تعهدات قطعاً به سود مردم ایران و منطقه نبود. ادعای محمود درباره علل مغضوبیت و قتل ابراهیم خان نیز بیپایه و نپذیرفتنی است. اعتمادالسلطنه علت مغضوبیت و قتل ابراهیم قوام را شرارت و افساد و ستم بیش از حد او و اعضای خانوادهاش بر مردم گزارش میکند و این را ناشی از فشار مردم و رجال ایران بر دربار قجر میداند. این فشار چنان شدید بود که اگر فتحعلی شاه در برابر آن تمکین نمیکرد اساس سلطنت قجر بر باد میرفت. [این فشارها تداوم یافت تا سرانجام،] چند نوشته به حضور حضرت خاقان مغفور آوردند و توضیح کردند که حاجی ابراهیم خان با جماعتی بزرگ معاهده کرده، عزم خیانت و قصد جنایت نموده است. تا آنکه خاقان مغفور دیدند اگر بیش از این در حمایت و رعایت این وزیر استبداد رأی به خرج دهند، هر آینه جان جهان پناهی و ملک پادشاهی در سر این کار زوال خواهد پذیرفت. با دفع خطر تیپو سلطان و زمان شاه افغان، ریچارد و آرتور ولزلی تهاجمی گسترده را برای گسترش مستملکات کمپانی هند شرقی در شبه قاره هند آغاز کردند. آتور ولزلی به پاس خدماتش در آوریل ۱۸۰۲ به درجه سرلشکری رسید. اینک مهاراتهها نیروهایی آشوبگر و مخلّ امنیت منطقه تلقی میشدند و ضرورت داشت سلطه مستقیم کمپانی بر آنها تأمین شود. تهاجم به آنان به فرماندهی سرلشکر ولزلی آغاز شد و در دسامبر ۱۸۰۳ به شکست مهاراتهها و تحمیل پیمانهای تحتالحمایگی بر ایشان انجامید. به این دلیل نشان شهسوار فرمانده حمام به آرتور ولزلی اعطا شد و مجلس عوام از او تشکر کرد. در سال ۱۸۰۵ مأموریت ریچارد و آرتور ولزلی در هند به پایان رسید و آنان به انگلستان بازگشتند. پس از بازگشت ریچارد ولزلی به لندن، هیئت مدیره کمپانی هند شرقی به پاس خدماتش در هند به وی مبلغ ۲۰ هزار پوند استرلینگ پاداش نقدی اعطا کرد و مجسمهاش را در لندن و کلکته برافراشت. او در سال ۱۸۰۹، در زمان جنگ فرانسه و انگلستان در شبه جزیره ایبری، بعنوان سفیر فوقالعاده به اسپانیا اعزام شد و این در زمانی است که برادرش، آرتور، فرماندهی نیروهای انگلیس را در منطقه فوق بدست داشت. کمی بعد، در همین سال، به خواهش جرج سوم (تعبیر جرج امرسون) وزیر امور خارجه بریتانیا شد و تا سال ۱۸۱۲ در این سمت بود. سپس، مدتی نایبالحکومه ایرلند بود. ولزلی تا زمان مرگ از متنفذترین رجال سیاسی بریتانیا به شمار میرفت و مقامی چنان بلند داشت که رجال انگلیس او را پروکنسول کبیر میخواندند. مکاتبات و یادداشتهای لرد ولزلی در سالهای ۱۸۳۶-۱۸۳۷ به چاپ رسیده است. سرلشکر سِر آرتور ولزلی پس از بازگشت از هند مدتی نماینده مجلس عوام و دبیر امور ایرلند بود و سپس در آوریل ۱۸۰۹ برای مقابله با ارتش فرانسه به شبه جزیره ایبری اعزام شد. او در اواخر این سال به علت پیروزی بر فرانسویها ویسکونت ولینگتون و بارون دورو لقب گرفت و در سال ۱۸۱۲ به ارل ولینگتون و مارکیز ولینگتون و در سال ۱۸۱۴ به مارکیز دورو و دوک ولینگتون ملقب شد. او در ژوئن ۱۸۱۵ در رأس قوای انگلیس در جنگ واترلو شرکت کرد و بهمراه ژنرال بلوخر آلمانی ناپلئون را شکست داد. ژنرال ولزلی در ۷ ژوئیه وارد پاریس شد و لویی هیجدهم، از خاندان بوربن، را بر تخت سلطنت نشاند. او به پاس این پیروزی از سوی ویلیام اول، پادشاه هلند، شاهزاده واترلو لقب گرفت و به درجه فیلدمارشالی رسید. آرتور ولزلی در رأس ارتش یک میلیون نفره متفقین تا سال ۱۸۱۸ در پاریس حضور داشت و در این دوران فرمانروای واقعی بخش مهمی از قاره اروپا به شمار میرفت. دولت انگلستان به پاس خدمات ولزلی به او مبلغ ۵۰۰ هزار پوند استرلینگ (معادل ۵/۱۲ میلیون پوند امروز) پاداش نقدی اعطا کرد و مجلس عوام نیز با اختصاص مبلغ ۲۰۰ هزار پوند املاک پهناوری در منطقه هامپشایر برایش خرید. ولینگتون در دوران سی و هفت ساله پسین بعنوان یکی از رهبران اصلی حزب توری (محافظهکار) از متنفذترین چهرههای سیاست بریتانیا بود. در ژانویه ۱۸۱۹ در سمت رئیس کل تدارکات نظامی بریتانیا منصوب شد و در این مقام تا آوریل ۱۸۲۷ عضو کابینه بود. پس از نه ماه کنارهگیری از هیئت دولت، به عنوان نخستوزیر بریتانیا منصوب شد و تا نوامبر ۱۸۳۰ در این سمت بود. در سال ۱۸۳۴ رئیس دانشگاه آکسفورد شد و در همین سال مدت کوتاهی در دولت رابرت پیل در سمت وزیر امور خارجه جای گرفت. ولینگتون در دوران کهولت قهرمان انگلیسیها به شمار میرفت و به دوک پولادین شهرت داشت. مجموعه مکاتبات ولینگتون در ۳۴ جلد طی سالهای ۱۸۳۴-۱۸۸۰ به چاپ رسیده است. خاندان ولزلی همچون خاندان پیت شالودههای ثروت انبوه خود را در شبه قاره هند پی ریخت. پیش از اعزام ریچارد و آرتور ولزلی به هند، آنان در مقایسه با اشراف انگلستان تمول چندانی نداشتند. ریچارد الدینگتون در شرح زندگانی آرتور ولزلی مینویسد زمانی که وی به ارتش پیوست، مخارج تحصیل و زندگیاش را برادر بزرگش، ریچارد، تأمین میکرد که رئیس خانواده محسوب میشد. آرتور ولزلی در اوایل سالهای ۱۷۹۰ عاشق کاترین پاکنهام شد ولی لرد لانگفورد برادر کاترین، به این وصلت رضا نداد زیرا ولزلی فقیر بود. تنها پس از بازگشت از هند بود که ولزلی توانست با کاترین پاکنهام ازدواج کند. الدینگتون میافزاید آرتور ولزلی زندگی زناشویی منزهی نداشت و پس از ازدواج با زنان فراوانی سَر و سِر داشت و به این دلیل در محافل اشرافی لندن به بیو (زنباره) مشهور بود. خاندان ولزلی در صحنه سیاست انگلستان از مدافعین تجارت برده بودند. زمانیکه در سال ۱۸۳۳، در پی اوجگیری موج مخالفت با تجارت برده، قانون ممنوعیت تجارت برده در هند در مجلس لردهای انگلیس مطرح شد، آرتور ولزلی به مخالفت با آن برخاست و به این بهانه که مسلمانان به داشتن برده عادت دارند خواستار تعدیل آن شد. او گفت: من میدانم که در کلبه هر سرباز مسلمان ارتش هند یک برده زن وجود دارد که در همه ماموریتها با اوست و من به عالیجناب پیشنهاد میکنم که اگر خواستار حفظ حاکمیت خود بر هند هستید این قانون را ملایمتر کنید. نظر ولینگتون پذیرفته شد و در قانون فوق اصلاحاتی صورت گرفت. بیشک ریچارد ولزلی در دوران ماجراجوییهای نظامیاش در هند از حمایت همهجانبه الیگارشی یهودی مستقر در منطقه برخوردار بود. نقش فعال خاندان یهودیتبار قوام شیرازی به سود تکاپوهای ولزلی در ایران بیانگر این پیوند است. توجه کنیم که در جریان مغضوبیت خاندان فوق در ایران و قتل ابراهیم خان قوام، میرزا ابوالحسن شیرازی، خواهرزاده و داماد او که در این زمان حاکم شوشتر بود، به هند پناه برد و به مدت چهار سال در این سرزمین زندگی مرفهی داشت. این سفر مصادف با چهار ساله پایانی حکومت ولزلی در هند است. مندرجات سفرنامه ابوالحسن شیرازی نیز بیانگر پیوند نزدیک او با خاندان ولزلی در دوران سفارتش در لندن (۱۸۰۹-۱۸۱۰) است. ریچارد ولزلی که در این زمان وزیر امور خارجه بود، تمامی تلاش خود را برای افزایش وزن و اعتبار سیاسی ابوالحسن در ایران به کار برد و در پایان مأموریت او طی نامهای به میرزا شفیع مازندرانی صدراعظم ایران، از خردمندی شاه در انتصاب فردی چنین شایسته تشکر کرد. تعلق ولزلی به ابوالحسن شیرازی قطعاً تصادفی نیست و مسبوق به پیشینه پیوندهای عمیق الیگارشی مستعمراتی بریتانیا با یهودیان مخفی مستقر در ایران بویژه خاندان قوام شیرازی است. میهماندار و راهنمای میرزا ابوالحسن شیرازی (ایلچی) در این سفر سِر گور اوزلی (۱۷۷۰-۱۸۴۴) بود. اوزلی از فعالین نامدار مستعمراتی بریتانیاست. او در سال ۱۷۸۸ بعنوان تاجر به هند رفت و به خدمت سعادت علی خان، نواب اود، درآمد. در سال ۱۸۰۵ به انگلستان بازگشت و در سال ۱۸۰۸ بارونت شد. اوزلی که خود از گردانندگان لژهای ماسونی انگلیس بود، در جریان اقامت ۹ ماهه ابوالحسن خان ایلچی در لندن، او را به عضویت فراماسونری درآورد (۱۵ ژوئن ۱۸۱۰)؛ و به ابوالحسن خان مقام شامخ استاد اعظم پیشین گراندلژ انگلستان و استاد اعظم منطقهای ایران اعطا شد. میرزا ابوالحسن ایلچی که در مدت اقامت در لندن دو بار در خانه گلداسمیدها میهمان بود، در سفرنامهاش شرحی مبسوط از کاخ باشکوه گلداسمید بدست داده است. در پایان این سفر، هیئت مدیره کمپانی هند شرقی مقرری ماهیانه یکهزار پوند استرلینگ برای میرزا ابوالحسن شیرازی تعیین کرد که به مدت ۳۵ سال، تا زمان مرگ وی، پرداخت میشد. در بازگشت به ایران نیز فتحعلی شاه او را مورد تفقد قرار داد و به وی لقب خان اعطا کرد. در ۵ مه ۱۸۱۱ اوزلی بعنوان فرستاده فوقالعاده و وزیر مختار دربار بریتانیا در ایران بهمراه ابوالحسن شیرازی وارد بندر بوشهر شد و در ۱۱ نوامبر به حضور فتحعلی شاه در تهران رسید. او کمی بعد پیمان مارس ۱۸۱۲م./ صفر ۱۲۲۷ق. ایران و انگلیس را منعقد نمود. اوزلی، بهمراه ابوالحسن خان، در جنگهای ایران و روسیه نقشی فعال و مرموز ایفا نمود و معاهده گلستان (۱۲ اکتبر ۱۸۱۳م./ ۲۹ شوال ۱۲۲۸ق.) با میانجیگری او میان دو دولت ایران و روسیه منعقد شد. طرف ایرانی امضاء کننده این پیمان میرزا ابوالحسن خان شیرازی بود. تکاپوی اوزلی در این ماجرا به شکلی آشکار به سود روسیه (متحد انگلستان در جنگهای ناپلئونی) بود و به این دلیل در مسیر بازگشت به لندن (اوت ۱۸۱۴) آلکساندر اول، تزار روسیه، او را مورد التفات قرار داد. سِر دنیس رایت مینویسد: عهدنامه گلستان، برای ایرانیان ضربه سختی بود و آنان مجبور شدند تمام قلمرو خود را در شمال رود ارس از دست دهند و از آن پس این رودخانه بصورت خط مرزی شمال باختری ایران باقی ماند. ایرانیان اوزلی را بخاطر این تحقیر سرزنش کردهاند و اشتیاق او را در برقراری صلح ناشی از ترجیح دادن منافع بریتانیا به منافع ایران دانستهاند. مهدی بامداد مینویسد: میرزا ابوالحسن خان در ۲۵ جمادیالثانیه سال ۱۲۲۹ قمری برای تغییراتی در عهدنامه گلستان و تجدیدنظر در مواد آن، با تحف و هدایای بسیار به سفارت فوقالعاده مأمور دربار روسیه شد. چون سِر گور اوزلی کارهایی که مأمور و موظف بود که باید در ایران انجام بدهد، به خوبی برای دولت متبوع خود انجام داد و کارها تمام شده بود، به انگلستان احضار شد. او هم دو ماه پیش از حرکت میرزا ابوالحسن خان به پطرزبورگ رفت و از آنجا به لندن رهسپار گردید. میرزا ابوالحسن خان هم، بدون گرفتن کمترین نتیجهای از مسافرت خویش، پس از سه سال و کسری اقامت در سنپطرزبورگ دست از پا درازتر به تهران بازگشت و مانند همیشه سر ایران کلاه گذاشته شد و معاهده گلستان بدون کمترین جرح و تعدیل و تجدیدنظری در مواد آن به قوت خود باقی ماند. اوزلی در سال ۱۸۲۰ عضو شورای خصوصی مشاورین پادشاه انگلیس شد. او از شرقشناسان بنام انگلیس و از بنیانگذاران انجمن آسیایی سلطنتی است. ابوالحسن خان بار دیگر در سالهای ۱۲۳۴-۱۲۳۵ق./ ۱۸۱۹-۱۸۲۰م. بعنوان سفیر فتحعلی شاه در انگلستان بود و سپس در سال ۱۲۳۹ق./ ۱۸۲۳م. وزیر امور خارجه ایران شد و تا زمان مرگ فتحعلی شاه (۱۲۵۰ق./ ۱۸۳۴م.) در این سمت بود. در این دوران جنگ دوم ایران و روسیه رخ داد و به رغم رشادتهای عباس میرزا نایبالسلطنه به معاهده ننگین ترکمنچای (۵ شعبان ۱۲۴۳ق./ ۲۲ فوریه ۱۸۲۸م.) انجامید. قتل آلکساندر گریبایدوف شاعر و نمایشنامهنویس نامدار روسیه و وزیر مختار این کشور در ایران (۳ شعبان ۱۲۴۴ق./ ۳۰ ژانویه ۱۸۲۹م.)، نیز در زمان وزارت ابوالحسن خان شیرازی رخ داد. ابوالحسن خان شیرازی، چون حاجی میرزا آقاسی ایروانی، از مخالفان سرسخت میرزا ابوالقاسم خان قائممقام فراهانی، وزیر عباس میرزا نایبالسلطنه و اولین صدراعظم محمدشاه قاجار بود و در زمان صدارت قائممقام از صحنه قدرت برکنار شد. در این دوران، او از اعضای گروه توطئهگری بود که به دسیسه علیه قائممقام اشتغال داشتند. پس از قتل قائممقام (۳۰ صفر ۱۲۵۱ق./ ۲۶ ژوئن ۱۸۳۵م.)، ابوالحسن خان شیرازی بار دیگر به قدرت رسید و در سال ۱۲۵۴ق./ ۱۸۳۸م.، در زمان صدارت حاجی میرزا آقاسی، برای دومین بار وزیر امور خارجه ایران شد. او تا زمان مرگ (۱۲۶۲ق./ ۱۸۴۵م.) در این سمت بود. از سفرنامه لندن میرزا ابوالحسن خان شیرازی نسخهای در کتابخانه مجلس شورای اسلامی و نسخه دیگر در کتابخانه بریتانیا موجود است. متن چاپ شده این سفرنامه بر مبنای نسخه کتابخانه مجلس است. به نوشته حسن جوادی، محقق ایرانی ساکن آمریکا، نسخه سومی نیز از این سفرنامه موجود است که مفصلتر از دو نسخه فوق است و در اختیار اعقاب ابوالحسن خان شیرازی (ساکن تهران) میباشد. خاندان ولزلی تنها به تاریخ سده نوزدهم تعلق ندارد؛ همچون بسیاری از خاندانهای عضو الیگارشی غارتگر سه چهار سده گذشته یک پدیده زنده و بالفعل جهان امروزین است. ولزلیها در پایان سده بیستم همچنان حضور دارند و چون گذشته در پیوند استوار با زرسالاران یهودی از اعضای الیگارشی جهانوطن معاصر به شمار میروند. امروزه، نواده ولینگتون، که او نیز آرتور ولزلی (متولد ۱۹۱۵) نام دارد هشتمین دوک ولینگتون است. آرتور ولزلی کنونی، فارغالتحصیل آکسفورد، در دوران جنگ جهانی دوم در صفوف ارتش بریتانیا در خاورمیانه حضور داشت و پس از یک دوران خدمت در سمتهای مهم نظامی، از سال ۱۹۶۷ عضو هیئت مدیره یکی از کمپانیهای وابسته به مجتمع مسی فرگوسن شد و تا سال ۱۹۸۹ در این سمت بود. وی در سالهای ۱۹۷۳-۱۹۸۴ در هیئت مدیره کمپانی مادر این مجتمع نیز عضویت داشت. او در سالهای ۱۹۸۳-۱۹۸۹ نایب رئیس انجمن جانورشناسی لندن بود. پسر دوک ولینگتون فعلی، که او نیز آرتور ولزلی (متولد ۱۹۴۵) نام دارد، هم اکنون مارکیز دورو خوانده میشود و پس از مرگ پدر دوک ولینگتون نهم خواهد بود. لرد دورو ۵۳ ساله تحصیلات خود را در کریست کالج آکسفورد به پایان برد و در شبکه موسسات متعلق به زرسالاری جهانی به کار پرداخت. از جمله، در سالهای ۱۹۷۷-۱۹۸۰ عضو هیئت مدیره کمپانی راهآهن شیلی- بولیوی بود. لرد دورو هماکنون عضو هیئت مدیره کمپانیهای ترانس آتلانتیک هولدینگز (از ۱۹۸۳)، گلوبال اَسِت منیجمنت ورلدواید (از ۱۹۸۴)، کمپانی بیمه عمر سان وابسته به مجتمع سان روچیلدها (از ۱۹۸۸) و روتمن اینترنشنال (از ۱۹۹۰) است. او از سال ۱۹۹۱ ریاست کمپانی دانهیل هولدینگز را بدست دارد که از کمپانیهای وابسته به مجتمع مُعظَم تولید سیگار روتمن- دانهیل است. وی در سالهای ۱۹۷۹-۱۹۸۴ نماینده مجلس عوام بریتانیا بود. لرد دورو در سال ۱۹۷۷ با پرنسس آنتونیا فن پروسن دختر پرنس فردریک (از خاندان هوهنزولرن)، ازدواج کرد و در سال بعد (۳۱ ژانویه ۱۹۷۸) از این دو پسری متولد شد که وی نیز آرتور ولزلی نام دارد. این پسر ۲۱ ساله هماکنون دارای یکی از عالیترین عناوین اشرافی است و ارل مورنینگتون خوانده میشود. او قاعدتاً هماکنون در حال تحصیل در آکسفورد یا کمبریج است؛ زمانی دوک ولینگتون دهم خواهد شد و اگر همچون گذشته حکمرانی پلوتوکراسی جهانی بر دنیای معاصر تداوم یابد، در رأس مجموعهای از کمپانیهای مُعظَم وابسته به آن جای خواهد داشت. و سرانجام، نواده هنری ولزلی، پنجمین و کوچکترین پسر گارت ولزلی، نیز امروزه با نام لرد کاولی هفتم حضور دارد و نام نیایش، گارت، را بر خود دارد. گارت گراهام ولزلی یا لرد کاولی هفتم (متولد ۱۹۳۴)، یک آمریکایی تمام عیار است. او فارغالتحصیل دانشگاههای کالیفرنیا و هاروارد است و همسری از اهالی نوادا برگزیده است. لرد کاولی در رأس گروهی از کمپانیهای آمریکایی وابسته به مجتمع مالی بانک آمریکا جای دارد.
روچیلدها، خاندان ولزلی و جنگهای ناپلئونی: منابعی که در دسترس ماست درباره ارتباطات ناتان مایر روچیلد با کانونهای سیاسی انگلستان در نخستین سالهای استقرار او در این سرزمین اطلاع زیادی به دست نمیدهند. بنابراین درباره رابطه دو خانواده روچیلد و ولزلی در دوران پیش از جنگهای شبه جزیره ایبری چیزی نمیدانیم. تنها میدانیم که مهاجرت ناتان روچیلد از فرانکفورت به منچستر مقارن با آغاز حکمرانی ریچارد ولزلی در هند است و استقرار او در لندن نیز تقریباً مقارن است با بازگشت برادران ولزلی از هند. معهذا، تردیدی نیست که پیوند برادران ولزلی با زرسالاری یهودی مستقر در لندن، بویژه با گلداسمیدها ریشهدار است و درواقع میان یهودیان و ولزلیها همان نوع رابطهای برقرار بود که میان ایشان و فرزندان جرج سوم و دریاسالار نلسون و ویلیام پیت. عمق و گستره پیوندهای مالی و اطلاعاتی که از زمان جنگهای شبه جزیره ایبری میان دو خاندان روچیلد و ولزلی برقرار بود ثابت میکند که این اعتماد یک شبه پدید نشد و مسبوق به پیشینهای دراز و پیوندهایی عمیق و استوار است و درواقع بخشی است از پیوند گستردهتر میان زرسالاری یهودی و الیگارشی مستعمراتی بریتانیا. در دهه نخستین سده نوزدهم پیوند روچیلدها با ویلیام، حکمران هسه کاسل، تداوم داشت. در اکتبر ۱۸۰۶ جنگ فرانسه و پروس آغاز شد. ناپلئون بیطرفی دولت هسه کاسل را نپذیرفت و دستور اشغال این سرزمین و دستگیری ویلیام، که در ارتش پروس درجه فیلد مارشالی داشت، و ضبط کلیه ذخایر او را صادر کرد. با پیشروی ارتش فرانسه بسوی فرانکفورت، ویلیام به شمال اروپا گریخت و بخشی از نقدینگی خود را به مایر آمشل روچیلد سپرد. بدینسان، انتقال نقدینگی ویلیام به انگلستان شتابی بیش از پیش یافت و این سرمایه دستمایه عملیات مالی گسترده ناتان مایر روچیلد در لندن قرار گرفت. به تعبیر ویرجینیا کاولس، وحشت حکمران ثروتمند هسه کاسل از ناپلئون درِ غار علاءالدین را به روی روچیلدها گشود. ریچارد دیویس معتقد است بدون سرمایه نقدی حکمران هسه کاسل ناتان نمیتوانست به این سرعت رشد کند. ما دقیقاً نمیدانیم چه مقدار از سرمایه هنگفت ده میلیون پوندی ویلیام هسه کاسل در دهه نخستین سده نوزدهم به انگلستان انتقال یافت. میدانیم که در این زمان ویلیام، بجز سرمایههایش در انگلستان، حدود ۶ میلیون پوند استرلینگ از فرمانروایان اروپا طلب داشت و حداقل نیمی از آنان به وی بدهکار بودند. و نیز میدانیم که او تنها در فاصله فوریه ۱۸۰۹ تا دسامبر ۱۸۱۰ حداقل ۵۵۰ هزار پوند برای ناتان مایر روچیلد به لندن فرستاد. معهذا، درباره اهمیت سرمایه ویلیام هسه کاسل در تکاپوی اولیه ناتان مایر روچیلد و انباشت ثروت روچیلدها نباید اغراق کرد. در تاریخنگاری رسمی خاندان روچیلد، سهم نقدینگی ویلیام در عملیات اولیه مالی ناتان مایر روچیلد به شدت برجسته میشود و در مقابل عضویت ناتان در شبکه الیگارشی یهودی کاملاً مسکوت میماند. این شگرد، بیتردید، برای انحراف توجه مورخین از جایگاه برجسته زرسالاری یهودی در اقتصاد و سیاست انگلستان پیش از صعود روچیلدهاست. درباره جایگاه و اهمیت مالی و سیاسی زرسالاران یهودی در انگلستان، از سده هفدهم تا پایان سده هیجدهم، پیش از این سخن گفتهایم. کسانی چون آنتونیو کارواخال، موسس و آبراهام داکوستا، سِر اگوستین کورونل، بارون آنتونیو لوپز، سولومون مدینا، اسحاق پریرا، مناسه لوپز، جوزف سالوادور، سامسون گیدئون و سرانجام خاندان گلداسمید در دو سده گذشته صرافان درجه اول لندن به شمار میرفتند. ناتان مایر روچیلد وارث این سنت دیرینه بود و در زمانی در انگلستان استقرار یافت که بخش مهمی از تجارت مستعمراتی انگلستان، با قاره آمریکا و نیز با شرق، در انحصار یهودیان بود و شمار یهودیان آشکار مستقر در انگلستان به بیش از ۱۲ هزار نفر میرسید. این بجز خانوادههای یهودی مخفی چون هد (مندس) و لوپز و گیدئون (ابودینته)، است که در این زمان مسیحی به شمار میرفتند. و نیز توجه کنیم که زرسالاران یهودی حامیان اصلی دولت ویلیام پیت کوچک بودند؛ نخست وزیری که ثروت انبوه نیایش از طریق پیوند با یهودیان مستقر در هند بدست آمد. این یهودیان سه سال پیش از استقرار ناتان مایر روچیلد در انگلستان وام عظیم ۱۴ میلیون پوندی را برای دولت انگلستان فراهم آوردند که بمنظور تأمین هزینههای جنگ با فرانسه انقلابی بود. پیش از ناتان، آبراهام گلداسمید و فرانسیس بارینگ صرافان درجه اول لندن به شمار میرفتند. درباره پیشینه مشکوک بارینگهای مهاجر از آلمان و پیوند آنان با یهودیان و مشارکتشان در غارت شرق نیز در آینده سخن خواهیم گفت. در اینجا تأکید میکنیم که در سال های آغازین تکاپوی ناتان مایر روچیلد در انگلستان، سِر فرانسیس بارینگ از گردانندگان درجه اول کمپانی هند شرقی بود. به تبع این پیشینه و با اتکاء بر این جایگاه است که در سال ۱۸۱۰، با مرگ آبراهام گلداسمید و فرانسیس بارینگ، ناتان مایر روچیلد به چهره برتر بازار مالی لندن بدل شد. اشغال سرزمینهای آلمانینشین و فرار حکمران هسه کاسل، موقعیت مایر آمشل روچیلد و پسرانش را در فرانکفورت به مخاطره نینداخت. ناپلئون اتحادیهای از دولتهای محلی آلمان تشکیل داد و نام آن را کنفدراسیون راین نهاد و در ۱۲ ژوئن ۱۸۰۶ یکی از اشراف آلمانی بنام بارون کارل فن دالبرگ را بعنوان رئیس این کنفدراسیون منصوب کرد. مقر دالبرگ و مرکز کنفدراسیون راین در شهر فرانکفورت بود. بدینسان، نخستین سنگپایههای تأسیس کشور آلمان بوسیله ناپلئون نهاده شد. دالبرگ با روچیلدها رابطه دوستانه داشت و بطور جدی از آنان حمایت میکرد. به علاوه، مایر آمشل و پسرانش از حمایت سایر یهودیان نیز برخوردار بودند. برای نمونه، کمیسر پلیس محلی فرانکفورت بنام فن اینزشتین یهودی بود و بویژه از مایر آمشل روچیلد حمایت میکرد. در این دوران، پلیس ناپلئونی بدلیل پیشینه پیوند مایر آمشل روچیلد با ویلیام هسه کاسل به عملکردهای بنیاد روچیلد در فرانکفورت مشکوک بود. نامههای روچیلدها در اختیار بارون باخر سفیر فرانسه در فرانکفورت، قرار میگرفت و پس از قرائت و نسخهبرداری پنهانی از آن برای ایشان ارسال میشد. باخر امیدوار بود که از این طریق بتواند در مدت کوتاهی با شبکه دسیسههای آنان در تمامی شاخههای بغرنج آن آشنا شود. کمیسر کل پلیس فرانسه از کمیسر پلیس شهر ماینز (آلمان) درباره روچیلدها گزارشی خواست. پلیس فرانسه در ماینز در گزارش خود اعلام کرد که بنیاد روچیلد در گذشته در تجارت کالاهای مستعمراتی و انگلیسی مشارکت فراوان داشته ولی از زمانی که محاصره اقتصادی علیه انگلستان آغاز شده، بطور عمده به صرافی و تجارت کالاهای اروپای قاره اشتغال دارند. در این گزارش افزوده شده که رئیس بنیاد روچیلد نگاه دوستانهای به فرانسه ندارد هرچند وانمود میکند که صادقانه به این کشور وفادار است. ناپلئون در تداوم سیاست گذشته خود در تحریم اقتصادی انگلستان، کلیه معاملات و ارتباطات شهر فرانکفورت با جزایر انگلیس، حتی مکاتبات، را ممنوع اعلام کرد و از سال ۱۸۱۰ قوانین جدید و سختگیرانهای را علیه مبادله اقتصادی با انگلستان برقرار ساخت. معهذا، نه تحریم ناپلئونی و نه کنترل پنهان پلیس فرانسه هیچ یک نتوانست در ارتباط مایر آمشل روچیلد و پسرانش با ناتان در انگلستان خللی وارد سازد. در این دوران، قاچاق منبع مهم درآمد روچیلدها بود و آنان از این طریق سودهای هنگفت به جیب میزدند. قاچاقچیان کالاهای انگلیسی را به اروپای قاره حمل میکردند و در مقابل طلا و نقره به انگلستان میبردند. دولت انگلستان نیز، برای درهم شکستن تحریم ناپلئون، از این قاچاقچیان حمایت میکرد. بدین سان، در پایان نخستین دهه سده نوزدهم، فرانسه و سایر سرزمینهای تحت فرمان ناپلئون از مسکوکات طلا و نقره تهی شد و این امر مشکلات مالی فراوانی برای امپراتوری ناپلئونی به بار آورد. تارله مینویسد: محاصره بری سالهای ۱۸۱۰ و ۱۸۱۱ با محاصره بری سال ۱۸۰۶ تفاوت بسیار داشت [ناپلئون] تصور میکرد که تنها یک محاصره اقتصادی قارهای میتواند انگلستان را ورشکسته سازد و به زانو درآورد، قاره اروپا بندهوار تسلیم شده بود و بنظر میرسید که نابودی تنها دشمن باقیمانده، یعنی انگلستان، امری کاملا امکانپذیر است، کینه او در سالهای اخیر بیشتر متوجه متخلفان پنهانی محاصره بری شده بود و در سرتاسر اروپا، هیچ تخلفکننده علنی وجود نداشت. سرکوبی و فشار خارج از تشریفات معمول اجرا میگشت. قاچاقچیان تیرباران میشدند. کالاهای انگلیسی ضبط و به آتش کشیده میشد و سلاطینی که با قاچاقچیان همدست و شریک بودند تاج و تخت خود را از دست میدادند، محاصره بری تودههای مصرفکننده همه اروپای مرکزی را ظالمانه از پای درمیآورد و سبب ورشکستگی کامل بورژوازی بازرگانی و صاحبان کشتی شهرهای اتحادیه تجاری و همه شهرهای ساحلی آلمان میشد، پیدا کردن دهها هزار گمرکچی، ژاندارم، پلیس و کارمندان لازم دیگر که فسادناپذیر باشند و وظایف خود را شرافتمندانه انجام دهند، کاری بسیار مشکلتر از مجازات پادشاهان همدست قاچاقچیان و یا فرمانداران دزد بود. مصرفکنندگان اروپایی، قهوه، کاکائو، فلفل و ادویه را با بهای پنج، هشت و حتی ده برابر قبل از محاصره بری میخریدند، نخریسان و چیتبافان فرانسوی، ساکسونی، بلژیکی، چک و رنانی، پنبه و نیل را به پنج تا ده برابر قیمت میخریدند زیرا بدون آن ناگزیر بودند صنایع خود را متوقف سازند، این سودهای کلان غیرقانونی به کجا میرفت؟ در مرحله نخست به جیب صاحبان کشتیها و قاچاقچیان انگلیسی و در مرحله دوم به جیب کارمندان گمرک و ژاندارمهای فرانسوی سرازیر میشد، سرانجام، امپراتور تصمیم دیگری اتخاذ کرد و با این تصمیم مصادره اموال قاچاق در دهکدهها و شهرهای ساحلی، و حتی در مرکز اروپا، آغاز شد. همه کالاهای ساخت انگلستان مصادره میشد، صاحبان ورشکسته و خشمگین مواد غذایی مستعمراتی، کوشش میکردند به ثبوت برسانند که کالاهایشان آمریکایی است و انگلیسی نیست. در حقیقت آمریکاییها با حمل کالاهای انگلیسی بوسیله کشتیهای خود و در زیر پرچم آمریکا سودهای کلانی میبردند، بعضی از قشرهای بورژوازی مستعمراتی فرانسه و کشورهای تابع از شرایط موجود بهره بسیاری میبردند و بطور کلی از محاصره اقتصادی ابراز رضایت میکردند، در چنین شرایطی بحران تجاری و صنعتی سال ۱۸۱۱ آغاز شد، طلای انگلیسی که باید در برابر کالاهای پاریسی پرداخت شود کمیاب شد. آنچه انگلستان را در برابر محاصره سهمگین ناپلئونی حفظ کرد سیل ثروتی بود که از مستعمرات به این جزیره کوچک سرازیر میشد. در زمان امپراتوری ناپلئون، جمعیت کل قاره اروپا حدود ۱۸۰ میلیون نفر تخمین زده میشد. از این میان، جمعیت پادشاهی متحده بریتانیا (شامل انگلستان و اسکاتلند و ایرلند) ۱۸/۵ میلیون نفر، جمعیت فرانسه، بزرگترین قدرت اروپایی، ۲۹ میلیون نفر و جمعیت ایالتهای آلمان ۲۵ میلیون نفر بود. در این میان جمعیت انگلستان، به تنهایی، کمتر از ده میلیون نفر و جمعیت شهر لندن کمتر از یک میلیون نفر گزارش شده است. در این دوران، بیشتر سکنه اروپا روستایی بودند و شهرهای بزرگ را بندرت میشناختند. هرچند بازارهای اروپا به روی کالاهای انگلیسی بطور رسمی مسدود شد، ولی در مقابل بازارهای شرق در ابعادی بیسابقه گشوده شد. به گزارش دروتی کنسول فرانسه در مصر، در سال ۱۸۱۲ انبارهای آسیا و آفریقا پر از قماشهای ارزان انگلیسی بود و این امر کارگاههای نساجی مصر را به تعطیل کشانیده بود. به علاوه، باید به غارتگریهای مستقیم الیگارشی مستعمراتی انگلیس و شرکای یهودیشان در شرق، چون غرامت سه میلیون پوندی که در سال ۱۷۹۲ از تیپو سلطان دریافت کردند و غارت پایتخت میسور در سال ۱۷۹۹، نیز توجه کرد. پیشتر گفتیم که در دهههای نخستین سده نوزدهم تنها چای وارداتی کمپانی هند شرقی به بازارهای اروپا سالیانه ۳۰ میلیون پوند استرلینگ ارزش داشت. و نیز گفتیم که برخی محققین میزان ثروتی را که در کمتر از ۶۰ سال، از جنگ پلاسی (۱۷۵۷) تا جنگ واترلو (۱۸۱۵)، از هند بوسیله کمپانی هند شرقی به غارت رفت بین ۵۰۰ الی یکهزار میلیون پوند استرلینگ برآورد کردهاند. در رأس کسانی که از این وضع بهره فراوان بردند و سودهای افسانهای به جیب زدند زرسالاران یهودی بودند؛ کسانی که به دلیل استقرار شبکه جهان وطنی شان در تمامی بنادر مهم دنیای آن روز، از اروپا و آمریکا تا خلیج فارس و بنادر هند و خاوردور، امکانی منحصربفرد برای مبادله کالا و پول در اختیار داشتند. الیگارشی مستعمراتی انگلستان و آمریکا شریک اصلی یهودیان در این تکاپو بود و این وضع به توسعه شبکه تجاری و سیاسی و اطلاعاتی آنان در سرزمینهای شرقی گسترهای بیش از پیش بخشید. جنگ اول ایران و روسیه و تکاپوی سِر گور اوزلی در ایران در این دوران رخ داد و بخشی از عملیات جهانشمولی بود که با تحولات قاره اروپا پیوند تنگاتنگ داشت. استقرار ارتش انگلستان به فرماندهی سرلشکر سِر آرتور ولزلی در شبه جزیره ایبری و گشایش جبهه فوق علیه ناپلئون (آوریل ۱۸۰۹) نقطهعطفی در تاریخ جنگهای انگلستان و فرانسه است. آرتور ولزلی از نخستین ماههای استقرار در شبه جزیره ایبری با کمبود شدید نقدینگی برای تأمین مخارج ارتش خود مواجه شد. محاصره اقتصادی قاره اروپا بوسیله نیروی دریایی ناپلئون مانع میشد که وی بتواند از طریق دریا مبالغ عظیمی پول نقد به شبه جزیره ایبری منتقل کند. او در سال ۱۸۰۹ به دولت انگلستان نوشت: ما به شکلی وحشتناک به پول نقد نیاز داریم، پرداخت حقوق نظامیان دو ماه است به تأخیر افتاده. من احساس میکنم وزارت خزانهداری در انگلستان کاملاً در قبال عملیات ما در اینجا بیتفاوت است. ولزلی سپس تهدید کرد که اگر پول کافی به او نرسد توان ادامه نبرد را نخواهد داشت. معهذا، و به رغم موفقیتهای نظامی ولزلی، دولت انگلستان نتوانست راهی برای انتقال نقدینگی به ولزلی، که اینک ولینگتون نامیده میشد، بیابد. این وضع دو سال ادامه یافت و ولینگتون از بانکداران و صرافان مستقر در اسپانیا و پرتغال مبالغی سنگین با بهرههای هنگفت قرض کرد و خرج ارتش خود را تأمین نمود. تمامی تمهیدات وزارت خزانهداری برای تأمین نیازهای مالی ولینگتون ناکافی مینمود. سرانجام، ولینگتون به دولت بریتانیا اطلاع داد که اگر وضع به اینگونه ادامه یابد بناچار شبه جزیره ایبری را تخلیه خواهد کرد. این تهدید نیز ثمر نبخشید. در ماههای بعد وضع به روال گذشته ادامه داشت و ولینگتون در نامههای خود مسئولان مالی دولت بریتانیا را مورد شدیدترین حملات قرار میداد. او مینوشت متأسف است که میبیند افسران زخمی انگلیسی مجبورند برای امرار معاش لباسهای خود را بفروشند. در این دوران دو سه ساله، روچیلدها، از طریق شبکه صرافان یهودی مستقر در شبه جزیره ایبری، تأمینکنندگان اصلی مالی ارتش ولینگتون در اسپانیا بودند. اهمیت نظامی و سیاسی جبهه ولینگتون در شبه جزیره ایبری، دولت بریتانیا را مجبور میکرد که برای این معضل چارهای اساسی بیندیشد. چنین بود که وزارت خزانهداری در اول اکتبر ۱۸۱۱ جان چارلز هریس را در سمت کمیسر کل تامین مالی نیروهای نظامی انگلستان و متفقین در سراسر اروپای قاره منصوب کرد. پیوند هریس ۳۳ ساله و ناتان مایر روچیلد ۳۴ ساله پایانی بود بر دشواریهای ولینگتون و آغازی بر یکی از عجیبترین و بغرنجترین عملیات اطلاعاتی- مالی که پایههای امپراتوری ناپلئون را فروریخت و بنیان عظیمترین و گستردهترین شبکه اقتصادی جهان معاصر را استوار ساخت. عملیات مالی- اطلاعاتی زرسالاران یهودی و الیگارشی مستعمراتی انگلستان علیه ناپلئون با ارسال محموله بزرگ شمش طلای کمپانی هند شرقی برای ولینگتون آغاز شد. در این زمان، طلا حتی در انگلستان نیز به شدت کمیاب بود. چنین نیست که کمیته سرّی مدیران کمپانی با درک منافع ملی خود، این محموله را به شکل نسیه در اختیار دولت بریتانیا قرار دهد و پس از پایان جنگ پول آن را دریافت کند. برای انتقال این محموله، فعل و انفعالاتی پیچیده صورت گرفت و در این میان سودی هنگفت از خزانه دولت بریتانیا به جیب یهودیان سرازیر شد. هیئت مدیره کمپانی در اواخر سال ۱۸۱۰ محموله فوق را به مبلغ ۸۰۰ هزار پوند استرلینگ به ناتان مایر روچیلد فروخت. این نخستین معامله کلان ناتان به شمار میرود. گفته میشود بمنظور خرید این محموله مایر آمشل روچیلد مبلغ ۶۰۰ هزار پوند برای پسرش از فرانکفورت به لندن فرستاد. ارسال این پول در زمانی صورت گرفت که پلیس و مأموران اطلاعاتی ناپلئون مبارزهای سخت را علیه قاچاق آغاز کرده بودند. پس از خرید محموله فوق بوسیله ناتان مایر روچیلد، هریس آن را از وی برای دولت بریتانیا خریداری کرد و در این معامله سودی هنگفت نصیب ناتان شد. این پایان کار نیست. مسئله مهم انتقال این محموله به ولینگتون بود. ناتان مایر روچیلد به دولت بریتانیا اعلام کرد که حاضر است در ازای دریافت حقالزحمه مکفی محموله فوق را از طریق خاک فرانسه به ولینگتون در اسپانیا انتقال دهد و از این پس در مقیاس وسیع و با سرمایه دولت بریتانیا همان کاری را ادامه دهد که پیشتر با سرمایه شخصی خود و در مقیاس محدود انجام میداد. دولت انگلستان این پیشنهاد را پذیرفت. ناتان به هلند رفت و به کمک چهار برادرش میلیونها سکه طلایی را که ناپلئون ضرب کرده بود خرید و به اسپانیا انتقال داد و بدینسان ولینگتون را قادر ساخت تا با قدرت مالی کافی با ارتش فرانسه مصاف کند. توجه کنیم که این اقدام در زمانی صورت گرفت که ریچارد ولزلی، حکمران نامدار پیشین کمپانی در هند، وزیر امور خارجه و مرد متنفذ انگلستان به شمار میرفت و کمی پیش از آن بعنوان سفیر انگلستان در اسپانیا در کنار برادرش، آرتور، حضور داشت. ناتان مایر روچیلد برای سازماندهی عملیات مالی خود به حضور فردی مطمئن در پاریس نیازمند بود. او ماهها پیش از انتصاب جان هریس در سمت فوق، در اوایل سال ۱۸۱۱ این درخواست را طی نامهای به اطلاع پدرش در فرانکفورت رسانید. نامزد مایر آمشل برای انجام این مأموریت کوچکترین پسرش، یاکوب، بود. مایر آمشل روچیلد از رابطه حسنه خود با گرانددوک دالبرگ، رئیس کنفدراسیون راین، در فرانکفورت بهره جست و علاوه بر دریافت روادید سفر یاکوب به پاریس توصیهنامهای نیز خطاب به یکی از مقامات عالیرتبه وزارت خزانهداری فرانسه از او دریافت داشت. در مارس ۱۸۱۱ یاکوب روچیلد ۱۹ ساله در پاریس مستقر شد. این سرآغاز تأسیس شاخه پاریس بنیاد روچیلد است. یاکوب روچیلد پس از استقرار در پاریس جیمز نامیده میشد. طرح روچیلدها برای انتقال نقدینگی به ارتش ولینگتون در اسپانیا بسیار پیچیده است و یکی از برجستهترین نمونههای عملیات فریب در دو سده اخیر به شمار میرود. این عملیات دارای دو رویه آشکار و پنهان بود: روچیلدها اعتماد مقامات مالی دولت ناپلئون را جلب کردند و چنین وانمود کردند که یک شبکه گسترده قاچاق طلا برای انتقال نقدینگی دولت انگلستان به خاک فرانسه به پا میکنند. این اقدام ظاهراً به سود فرانسه بود و لذا مورد حمایت مقامات مالی دولت ناپلئون قرار گرفت و حتی به جیمز روچیلد بابت این عملیات حقالزحمههای کلان نیز پرداخت میشد. ولی درواقع، هدف پنهان از ارسال انبوهی از سکه طلای انگلیس به فرانسه، عملی مغایر با اصول متعارف اقتصاد و در تضاد با رویه پیشین قاچاقچیان انگلیسی، تأمین پول برای ارتش ولینگتون بود. هدفی که دولت فرانسه بطور کامل از آن غافل ماند. اوگن کورتی مینویسد: ارسال گینه [سکه طلا] بوسیله ناتان از لندن به فرانکفورت دقیقاً در چارچوب طرحهای دولت بریتانیا بود و جیمز، برای جلب حمایت دستگاه های دولتی فرانسه از این عملیات، در پاریس نزد وزیر خزانهداری [فرانسه] وانمود کرد که مقامات دولتی انگلیس به شدت مخالف صادرات پول نقد هستند و با تمامی توان خود میکوشند مانع آن شوند. او نه تنها موفق شد کنت مولین [وزیر خزانهداری ناپلئون] را فریب دهد بلکه موفق شد از طریق او ناپلئون را نیز اغفال کند. ماریون در تاریخ مالی فرانسه مینویسد: دولت فرانسه با رضایت به واردات [قاچاق] سکه گینه طلای انگلیس مینگریست و آن را نشانهای از زوال فزاینده انگلستان تلقی میکرد. به نوشته مورتون، منطق جیمز روچیلد در فریب دادن ناپلئون بسیار ساده بود و طبق این اصل روانشناختی صورت گرفت: هر کاری که دشمن از آن بترسد به سود توست. انگلستان وانمود میکرد که از خروج مسکوکات طلای خویش هراسان است و در نتیجه فرانسه تصور میکرد این کار به ضرر انگلستان و به سود اوست! روش این عملیات چنین بود: مقادیر کلانی حوالههای آرتور ولزلی (ولینگتون) به دست ناتان در لندن میرسید، وی آنها را در وزارت خزانهداری انگلیس نقد میکرد و در ازای آن بطور عمده سکه گینه طلا دریافت میداشت. ناتان این محمولههای سکه را در ظاهر بعنوان قاچاق، ولی با آگاهی هم پلیس انگلستان و هم پلیس فرانسه، برای جیمز میفرستاد. این محمولهها در بندر دانکرک معمولاً بوسیله جیمز روچیلد دریافت میشد. از سال ۱۸۱۲ کارل و سالومون، دو برادر دیگر ناتان، نیز در دریافت محمولهها شرکت داشتند. برادران روچیلد این سکهها را به بانکداران فرانسه تحویل میدادند و در مقابل حوالههای قابل پرداخت بوسیله صرافان اسپانیا، سیسیل و مالت دریافت میکردند. این حوالهها به ولینگتون منتقل میشد و وی درازای آن از بانکداران محلی پول نقد دریافت میکرد. به نوشته کورتی: پول نقدی که از لندن ارسال میشد سفر کوتاهی به پاریس میکرد و سپس از طریق شبکه پیچیده موسسات مالی، که اغلب یهودی بودند و از درون قلب کشور دشمن، در نهایت بدست فرمانده انگلیسی در اسپانیا میرسید. تمامی این نقل و انتقالات با موافقت و در زیر نظارت کنت مولین، وزیر خزانهداری ناپلئون، انجام میشد. برخی مورخین، فرانسوا مولین (۱۷۵۸-۱۸۵۰) را بانکداری برجسته و مردی بسیار باکفایت و شرافتمند میشناسند و انتخاب او را بعنوان وزیر خزانهداری فرانسه از نیکبختیهای ناپلئون میشمرند. معهذا، این امر مانع از آن نبود که مولین در دام ترفندهای بغرنج زرسالاران یهودی گرفتار شود. مولین خروج طلا از انگلستان و ورود آن به فرانسه را نشانههای پیروزی سیاست محاصره اقتصادی، سرآغاز فروپاشی اقتصاد انگلستان و رونق اقتصاد فرانسه میپنداشت. او گمان میبرد که انگلستان با یک بحران عظیم مالی دست به گریبان است، با تخلیه نقدینگی این کشور وضع آن روز به روز بدتر خواهد شد و در مقابل بانک فرانسه با جذب این پول استوارتر خواهد شد و ارزش پول فرانسه افزایش خواهد یافت. بر بنیاد این تحلیل نادرست بود که سکههای طلا با حفاظت کامل و در زیر چشم و درواقع با تضمین دولت فرانسه و از طریق خود فرانسه به جیب ولینگتون، دشمن بزرگ فرانسه، ریخته میشد. کنت مولین عمری طولانی (۹۲ سال) داشت و روچیلدها را در اوج ثروت و اقتدارشان نظارهگر بود. او بعدها در خاطراتش کوشید تا نقش خود را در این ماجرا انکار کند و مدعی شد که ناپلئون این نگرش را از دیگران گرفت. معهذا، سند زیر به روشنی ثابت میکند که وزیر خزانهداری ناپلئون به روچیلدها اعتماد کامل داشت. در ۲۶ مارس ۱۸۱۱، اندکی پس از استقرار جیمز روچیلد در پاریس، مولین به ناپلئون چنین گزارش داد: یک فرانکفورتی که اخیراً با یک گذرنامه فرانکفورتی در پاریس مستقر شده و با نام روچیلد فعالیت میکند، بطور عمده به وارد کردن پول نقد از انگلیس، از طریق ساحل انگلیس به دانکرک، اشتغال دارد و از این طریق هر ماهه یکصد هزار سکه گینه وارد میکند. او با بانکداران درجه اول پاریس مانند موسسات ماله، شارل داولیه و هاتینگر ارتباط دارد و آنها به او در قبال دریافت پول نقد حواله لندن میدهند. او میگوید اخیراً، در بیستم همین ماه، نامههایی از لندن دریافت داشته که طبق آن انگلیسیها قصد دارند برای مسدود کردن صادرات سکههای طلا و نقره ارزش کرون را از ۵ به ۶۵ شیلینگ و ارزش گینه را از ۲۱ به ۳۰ شیلینگ افزایش دهند، این اقدام با عملیات اتریشیها و روسها هماهنگ است. من صمیمانه آرزومندم که روچیلد فرانکفورتی از این مسایل به خوبی مطلع شود. وزرای مختار ما در لندن آنقدر احمق هستند که نمیتوانند به اینگونه اطلاعات دست بیابند. این سند اهمیت جدی دارد و نشان میدهد که جیمز روچیلد ۱۹ ساله از بدو استقرار در پاریس بعنوان یک منبع اطلاعاتی مهم و موثق مورد اعتماد وزیر خزانهداری ناپلئون بود و مجوز غیررسمی قاچاق طلا با انگلستان را از او و شخص ناپلئون بدست آورد. دولت ناپلئون جیمز روچیلد را منبعی مهم میدانست برای آشنایی با توطئههای اقتصادی انگلیسیها! مضافاً این سند نشانگر ارتباطات عالی روچیلدها در این دوران با بانکداران درجه اول پاریس است. برخورداری از اینگونه ارتباطات و دستیابی به چنین پیوندهایی در توان هر صراف و تاجر تازهبهدوران رسیده، و حتی سرشناس و کهنهکار، نیست. بدلیل عضویت در شبکه پنهان الیگارشی یهودی بود که روچیلدها توانستند از یکسو به طرف مورد اعتماد کمپانی هند شرقی، ولینگتون و دولت انگلستان بدل شوند و از سوی دیگر اعتماد مقامات عالی دولت ناپلئون را جلب کنند. ناپلئون و مقامات مالی دولت او را نیز نباید ابله پنداشت. این بغرنجی عملیات زرسالاران یهودی و سلطهشان بر بازارهای پولی اروپا بود که آنان را در وضعی چنین ابلهانه قرار داد. در آرشیوهای اروپا برخی از مکاتبات ناتان و جیمز روچیلد، که ابتدا بوسیله پلیس مخفی ناپلئون مخفیانه نسخهبرداری میشد، موجود است. نمونهای از این مکاتبات، نامه مورخ ۶ آوریل ۱۸۱۲ جیمز روچیلد از پاریس به ناتان در لندن است که در آن وصول محموله ارسالی ناتان اعلام شده. جیمز در این نامه دریافت شش محموله سکه به مبلغ ۲۷۳۰۰ گینه انگلیس و ۲۰۰۲ اونس سکه طلای پرتغال و ۶۵۷۹۸ پوند استرلینگ حواله موسسات صرافی هاتینگر، داولیه، مورل و فیبر را به ناتان اطلاع میدهد و از او میخواهد که اگر اخبار اقتصادی دارد هرچه سریعتر بنویسد. به نوشته کورتی، هر دو برادر طبعاً به دقت مواظب ارزش سهام در بازار بودند و هر گاه این سهام کاهش مییافت به خرید آن دست میزدند. هرچند مولین عمیقاً فریب روچیلدها را خورد و ناخواسته به آلت دست آنان بدل شد، ولی در همین زمان یکی دیگر از دستگاههای دولت ناپلئونی با دقت و سوءظن عملیات مشکوک یهودیان را زیر نظر داشت. تصادفاً نامه یکی از تجار (قاعدتاً یهودی) فرانکفورت به یکی از روچیلدهای مستقر در بندر دانکرک بدست پلیس مخفی ناپلئون افتاد، رمز آن کشف شد و ماهیت این عملیات پیچیده را فاش ساخت. مقامات امنیتی گزارشی مشروح برای مارشال داوو ارسال داشتند. لویی داوو (۱۷۷۰-۱۸۲۳) از دوران جنگهای مصر و شبه جزیره ایتالیا در زیر فرمان ناپلئون قرار داشت و اینک از برجستهترین سرداران او به شمار میرفت و فرماندهی نظامی هامبورگ را بدست داشت. داوو از افسرانی است که تا پایان عمر به ناپلئون وفادار ماند؛ در زمان حکومت صد روزه ناپلئون (۱۸۱۵) وزارت جنگ او را بدست گرفت و ارتشی را ساخت که در جنگ واترلو شرکت نمود. مارشال داوو مکاتبات فوق را بدقت مطالعه کرد و به توطئه پیچیده و عظیم یهودیان و ماهیت عملیات گسترده مالی روچیلدها پی برد. او به علت اهمیت فوقالعاده مسئله تصمیم گرفت گزارشی برای شخص امپراتور تنظیم و ارسال کند. گزارش داوو بدست ناپلئون رسید. مارشال داوو در این گزارش اقدام کسانی را که مدعی خارج کردن نقدینگی انگلستاناند مشکوک دانسته و آنان را توطئهگرانی خوانده که مانورهای خود را در زیر این ادعا پنهان میکنند حال آنکه میبینیم انگلیسیها با تمامی توان ممکن خود در حال کمک به تسریع صادرات سکه خویشاند. ناپلئون گزارش داوو را خواند ولی به آن اعتنایی نکرد. به نوشته کورتی، او تردیدی نداشت که داوو یک سردار بزرگ است ولی این بدان معنا نبود که از مسایل بغرنج مالی چیزی میفهمد؛ آنهم در حالیکه اقتصاددانی برجسته چون مولین این تحرکات را زیر نظر دارد و آن را به سود فرانسه میداند. معهذا، این گزارش سبب شد که رئیس کل سازمان پلیس مخفی ناپلئون با دقت بیشتر خانواده روچیلد را زیر نظر بگیرد. او یک کمیسر امنیتی را مأمور کرد که از تاریخ خانواده روچیلد گزارشی مشروح تهیه کند. این حادثه در فوریه ۱۸۱۲ است و در زمانی است که کارل و جیمز روچیلد در پاریس به سر میبرند. پلیس امنیتی ناپلئون در پاریس از کمیسر فرانسوی پلیس در ماینز خواست که گرایشهای سیاسی خانواده روچیلد، ارتباطات تجاری آنان در خارج و عملیات مالی آنها و نیز نقش شان در معاملات قاچاق را گزارش کند. کمیسر فوق در گزارش مشروح خود، ضمن اشاره به پیشینه پیوند روچیلدها با ویلیام هسه کاسل و رابطه نزدیک کنونی آنان با گرانددوک دالبرگ، نوشت: او [مایر آمشل روچیلد] به هیچ وجه به ما فرانسویها علاقه ندارد هرچند وانمود میکند فدایی دولت فرانسه است. مقامات امنیتی فرانسه در پی بررسیهای مفصل خود سرانجام به این نتیجه رسیدند که باید مانع از استقرار روچیلدها در بندر دانکرک شد. کنت ریل رئیس پلیس مخفی پاریس، در یادداشت خود بر گزارش فوق، به رئیس کل پلیس فرانسه پیشنهاد کرد که روچیلد خارجی، کسی که برادر خود را در لندن مستقر کرده و با او منافع مشترک دارد، از ساحل دانکرک اخراج شود. ولی محتاطانه افزود: زمانیکه اعلیحضرت به قاچاقچیان اجازه تجارت میدهند [باید دید که] در مغز مبارک ایشان چه اندیشهای است؟ گزارش رئیس پلیس مخفی پاریس به رئیس کل پلیس فرانسه رسید و او تصمیم گرفت که کارل و جیمز روچیلد را دستگیر کند. ولی حمایت وزارت خزانهداری فرانسه از روچیلدها مانع از این اقدام شد. خطر دستگیری مرتفع شد و جیمز و کارل روچیلد با خونسردی در برابر دیدگان پر سوءظن پلیس مخفی ناپلئون در پاریس ماندند و به تکاپوی خود ادامه دادند. در سالهای ۱۸۱۱-۱۸۱۶، در تمامی دورانی که جان هریس مسئولیت تغذیه مالی ارتشهای متفقین علیه ناپلئون را بدست داشت، ناتان روچیلد و برادرانش بانکدار اصلی نظامی انگلستان و متفقین و عامل اصلی انتقال پول به ارتشهای مستقر در اروپای قاره بودند. در این تکاپو خویشاوندان نزدیک ناتان نیز مشارکت فعال داشتند. میر داویدسون در آمستردام (هلند) مستقر بود و در عملیات مالی ناتان شرکت داشت. آلبرت گلداسمید (سرلشکر بعدی) و موسس مونتفیوره نیز در سال ۱۸۱۱، سال آغازین عملیات مالی روچیلدها، به صفوف ارتش انگلستان پیوستند. موسس مونتفیوره را در بهار سال ۱۸۱۴ در پاریس مییابیم و در سالهای ۱۸۱۷-۱۸۱۸ در ایتالیا. به نوشته ویرجینیا کاولس، تنها در ظرف دو سال (۱۸۱۲- ۱۸۱۴) دولت بریتانیا مبلغ ۳۰ میلیون پوند در قاره اروپا به جریان انداخت که بیش از نیمی از آن بوسیله ناتان روچیلد انتقال یافت. حقالزحمه ناتان تنها در این معامله یک میلیون پوند بود. به نوشته اوگن کورتی، محقق اتریشی، از اکتبر ۱۸۱۱ تا اکتبر ۱۸۱۶ حدود ۵/۴۲ میلیون پوند استرلینگ بوسیله هریس صرف امور نظامی در قاره اروپا شد که نیمی از این مبلغ با واسطه ناتان و برادرانش انتقال یافت. در خاطرات هریس، که بوسیله پسرش به چاپ رسیده (لندن، ۱۸۸۰)، بخشی از یک سند مندرج است که هریس برای ارائه به مقامات بالاتر تنظیم کرده و در آن از ناتان روچیلد با احترام فراوان نام برده است. هریس مینویسد تنها به کمک موسسه آقای روچیلد و برادرانش بود که او توانست این عملیات مبادله مالی را با موفقیت انجام دهد. هریس میافزاید بیشترین تشکر را باید از این آقایان محترم کرد که خود را بطور کامل وقف خدمات عمومی کردهاند. از جمله مخارج دولت بریتانیا در دوران جنگ های ناپلئونی پرداخت ماهیانه ۳۳۰ هزار پوند استرلینگ پول نقد به دولت اتریش بود که از طریق دشوارترین و بغرنجترین راهها بوسیلهی خانواده روچیلد از انگلستان به وین انتقال مییافت. کورتی مینویسد: روش روچیلدها برای انتقال این حجم انبوه پول تاکنون ناشناخته مانده است. عملیات مالی- اطلاعاتی روچیلدها در واپسین ماههای جنگ اوج گرفت. در ژانویه ۱۸۱۴، سه ماه پیش از اشغال پاریس (۳۱ مارس) و استعفای ناپلئون (۶ آوریل)، دولت بریتانیا به ناتان دستور داد که به محرمانهترین شکل ممکن معادل ۶۰۰ هزار پوند سکههای طلا و نقره فرانسه را در آلمان، هلند و فرانسه حداکثر ظرف دو ماه گردآوری و از دور خارج کند. در مارس ۱۸۱۴ دستور بعدی دال بر گردآوری معادل ۳۰۰ هزار پوند سکه ظرف سه الی چهار هفته صادر شد. این اقدام در آستانه واپسین تهاجم ارتشهای متفقین و اشغال پاریس است. به نوشته ریچارد دیویس، ناتان روچیلد در انجام این مأموریتها فوقالعاده موفق بود. مأموریت بعدی روچیلدها تأمین هزینه استقرار مجدد سلطنت بوربن در فرانسه بود: از سال ۱۸۰۷ برادر لویی شانزدهم، پادشاه مقتول فرانسه، و وارث تاج و تخت خاندان بوربن، که با نام لویی هیجدهم به سلطنت رسید، در باکینگهامشایر انگلیس به سر میبرد. در اوایل سال ۱۸۱۴، در زمانی که ارتشهای متفقین تهاجم نهایی را علیه ناپلئون آغاز کردند، او سخت به تکاپو افتاد تا کمی پس از سقوط پاریس خود را به این شهر برساند و در مسند پادشاهی فرانسه جای گیرد. ولی او برای تأمین مخارج این سفر پرخرج، که طی آن باید در نقش باشکوه وارث سلطنت بوربن ظاهر میشد، پول کافی نداشت. مدعی سلطنت فرانسه به وزارت خزانهداری انگلیس مراجعه کرد و درخواست وام نمود. وزارتخانه فوق درخواست او را برای جان هریس فرستاد و وی انجام این مأموریت را به ناتان روچیلد محول نمود. ناتان به کمک برادرش جیمز در پاریس حوالهای به مبلغ دویست هزار پوند برای لویی هیجدهم تهیه کرد که در پاریس قابل وصل بود. بدینسان، لویی توانست به سرعت راهی فرانسه شود و در ۳ مه ۱۸۱۴ وارد پاریس شود. اوگن کورتی مینویسد: ناتان این اقدام خود را به شدت پوشیده نگه میداشت. پل جانسون نیز به نقش موثر تالیران، وزیر خارجه ناپلئون، در اعاده سلطنت بوربن اشاره دارد و میافزاید که این اقدام تالیران با سرمایهگذاری ده هزار پوندی سرویس مخفی انگلستان امکانپذیر شد. کمی پس از استقرار لویی هیجدهم در پاریس، در ۱۵ مه ۱۸۱۴، هریس به یکی از کارگزاران خود در پاریس دستور داد که مبلغ ۶۳۰ هزار پوند بدون تأخیر در اختیار جیمز روچیلد قرار گیرد. احتمالا این مبلغ نیز در راه اعاده سلطنت بوربن هزینه شد. اینک فرانسه در اشغال ارتش متفقین قرار داشت و تنها در این زمان و با اعاده سلطنت بوربنها بود که جیمز ۲۲ ساله موسسه خود را، بنام برادران روچیلد در پاریس به ثبت رسانید. با اشغال پاریس و استعفای ناپلئون بناپارت، ماجراهای این چهرهی شگفت تاریخ دو سده اخیر جهان به پایان نرسید. ده ماه پس از برکناری و تبعید به جزیره الب، در ۲۶ فوریه ۱۸۱۵ ناپلئون از تبعیدگاهش گریخت و در اول مارس، در رأس گارد کوچکی از محافظین وفادار خود، در ساحل فرانسه پیاده شد. اخبار ظهور مجدد ناپلئون شوری عظیم در سراسر فرانسه برانگیخت و با اقبال مردمی که از حکومت کوتاه لویی هیجدهم به تنگ آمده بودند مواجه شد. ناپلئون سه هفته بعد در کاخ تویلری بار دیگر بر تخت سلطنت نشست. این دوران، که به حکومت صد روزه (۲۰ مارس تا ۲۲ ژوئن ۱۸۱۵) شهرت دارد، با جنگ واترلو و سقوط نهایی ناپلئون به پایان رسید. تارله مینویسد: در عصر روز پنجم مارس خبر باورنکردنی پیاده شدن ناپلئون در ساحل فرانسه به لویی هیجدهم رسید، حکومت در ابتدا یقین داشت که حل این مسئله ناگوار چندان به طول نخواهد انجامید و مطمئن بود که ناپلئون راهزن بطور قطع شعور خود را از دست داده است، زیرا تنها یک دیوانه میتوانست به چنین عمل مخاطرهآمیزی دست یازد. با این وصف، پلیس بزودی به موضوع وحشتآوری پی برد، همه نمایندگان نسل دوم انقلاب که در مدتها پیش شناخته شده و زیر نظر بودند، بیپرده رضایت خود را نشان میدادند و از بازگشت خودکامهای که در همان آغاز ظهورش انقلاب را خفه کرده بود و در سراسر دوران فرمانرواییاش به تعقیب هواداران انقلاب پرداخته بود، شادمانی میکردند، در پاریس و بویژه در مراکز بورژوازی مرفه تا اندازهای آشفتگی به چشم میخورد، در میان سلطنتطلبان و بخصوص مهاجرینی که در سال ۱۸۱۴ بهمراه بوربنها بازگشته بودند ترس فلج کنندهای حکمفرما بود. ایشان عقل خود را از دست داده بودند و در وحشت توصیفناپذیری میترسیدند که سرشان را از دست بدهند. غول کرس با آنها چه خواهد کرد؟ با پیوستن تودههای مردم فرانسه به ناپلئون، گارد شخصی کوچک او به سرعت به ارتشی عظیم بدل شد و همچون بهمنی بسوی پایتخت به حرکت درآمد. تارله دگرگونی روانشناسی محافل عالی سیاسی پاریس را همپای حرکت ناپلئون بسوی پایتخت چنین توصیف کرده است: مطبوعات دولتی پاریس و نشریههایی که به مقامات عالیرتبه وابسته بودند، از یک اعتماد به خود دور از حقیقت به یک درماندگی کامل و سپس به یک وحشت آشکار دچار شدند. توصیف آنها از ناپلئون، با پیشرویش بسوی شمال، تغییر مییافت. سردرگمی و تغییر روش عجیب آنها در این عبارات به چشم میخورد: بار اول: مار آبی کرس در خلیج ژوان قدم به ساحل گذاشت. بار دوم: غول بسوی گراس پیش میرود. بار سوم: غاصب وارد گرانویل شد. بار چهارم: بناپارت لیون را اشغال کرد. بار پنجم: ناپلئون به فونتن بلو وارد میشود. بار ششم: امروز پاریس، پایتخت باوفای اعلیحضرت امپراتور، چشم به راه مقدم ایشان است. همه این عبارات، در شمارههای متوالی یک روزنامه درج شده بود. هیئت نویسندگان و مدیران و کارکنان این نشریه، از آغاز تا پایان این ماجرا، تغییر نکرده بودند. اعاده حکومت ناپلئون قدرتهای اروپایی را به هراس انداخت. در ۲۵ مارس ۱۸۱۵ چهار قدرت بزرگ اروپا (انگلستان، اتریش، پروس و روسیه) اتحاد خود را تجدید کردند و هر یک ارتشی انبوه گرد آوردند. انگلستان بار دیگر متعهد شد پول و تدارکات مورد نیاز ارتشهای متفقین را تأمین کند و پارلمان انگلیس برای سرنگونی ناپلئون مبلغ ۱۱۰ میلیون پوند بودجه تعیین کرد. بدینسان، ولینگتون در رأس یک ارتش ۸۰ هزار نفره و بلوخر، ژنرال پروسی، در رأِس یک ارتش ۱۱۰ هزار نفره راهی جنگ با ناپلئون شدند. جان هریس و ناتان روچیلد نیز به سرعت فعالیت خود را از سر گرفتند. برای نمونه، تا پایان ماه آوریل ۱۸۱۵، ناتان روچیلد مبلغ ۲۰۰ هزار پوند بوسیله برادرش، سالومون، در اختیار دولت پروس قرار داد. مقامات پروسی این پول را ناکافی دانستند و سالومون روچیلد که برای انجام این مأموریت در برلین به سر میبرد، با مسئولیت شخصی خود مبلغ ۱۵۰ هزار پوند دیگر، و البته در ازای بهرهای هنگفت، بر آن افزود. سرانجام، در صبح روز ۱۸ ژوئن ۱۸۱۵ ارتش ناپلئون در برابر ارتش قدرتهای متحد اروپایی به فرماندهی ولینگتون و بلوخر قرار گرفت. این همان نبرد تاریخی واترلوست که با شکست ناپلئون به پایان رسید. ناپلئون در ۲۲ ژوئن برای همیشه از سلطنت استعفا داد، در ۲۹ ژوئن به جزیره دوردست سن هلنا واقع در اعماق جنوبی اقیانوس اطلس تبعید شد، تبعیدی تحقیرآمیز را در زیر نظارت زندانبانان انگلیسی گذرانید و سرانجام در ۵ مه ۱۸۲۱ ظاهراً به بیماری سرطان درگذشت در حالی که تنها ۵۲ سال داشت. امروزه، پژوهشگران با آزمایش موهای به جای مانده از ناپلئون بر این نظرند که وی در اثر مسمومیت تدریجی به قتل رسید. پایان جنگ واترلو آغاز یک شعبده بزرگ مالی در لندن است؛ ماجرایی که در فاصلهای کوتاه ثروت ناتان مایر روچیلد را چند برابر کرد و بعنوان یکی از شگفتترین حوادث تاریخ بازار بورس اروپا به ثبت رسید. ناتان روچیلد به شبکه عوامل خود در فرانسه دستور داد سریعاً اخبار را به او منتقل کنند و برای کسی که زودتر از دیگران اخبار جنگ را به او برساند جایزهای تعیین کرد. یکی از عوامل ناتان، بنام روثورث به محض انتشار روزنامه محلی داچ گازته که حاوی آخرین اخبار جنگ واترلو بود، نسخهای از آن تهیه کرد و به سرعت با قایق راهی انگلستان شد و صبح زود ۲۰ ژوئن به لندن رسید. ناتان بلافاصله خبر پیروزی واترلو را به اطلاع دولت انگلستان رسانید. مقامات دولتی با ناباوری به این خبر برخورد کردند زیرا تا این زمان از سوی ولینگتون هیچ اطلاع رسمی به آنان نرسیده بود. (پیک ولینگتون روز بعد وارد لندن شد) ناتان از ساختمان هیئت دولت یکسره به بازار بورس لندن رفت و آرام و خونسرد در محل دائمی خود ایستاد؛ پشت به ستونی که امروزه به عنوان اثری تاریخی به یادگار مانده است. او بیآنکه سخنی بگوید با اشاره به فروش سهام خود پرداخت. وحشت سراسر بورس را فراگرفت. همه تصور میکردند که ناتان از اخبار جنگ واترلو مطلع است و این اقدام او به معنای شکست انگلستان در جنگ بود. با هر اعلام فروش ناتان قیمت سهام به سرعت کاهش مییافت تا به حداقل ممکن رسید. آنگاه ناتان با یک اشاره کوتاه حجم بسیار عظیمی از سهام را خرید؛ چندین برابر آنچه فروخته بود. با رسیدن اخبار پیروزی انگلستان در جنگ واترلو ارزش سهام افزایشی چشمگیر یافت و بدینسان ناتان روچیلد با وارد کردن این شوک سریع و تکاندهنده به بورس لندن در فاصلهای اندک ثروت خود را چند برابر کرد. اطلاع سریع ناتان روچیلد از نتیجه جنگ واترلو و سود هنگفتی که از آن برد برای مردم انگلستان حیرتآور بود و شایعات فراوانی را سبب شد. از جمله شایع شد که ناتان شخصاً در صحنه نبرد واترلو حاضر بوده و پس از شکست ناپلئون خود را به سرعت به لندن رسانیده است. ماجرای فوق از دیرباز مورد توجه مورخین بوده و فرضیاتی را درباره نقش مرموز ناتان روچیلد و ولینگتون سبب شده است. برخی برآنند که ناتان اخبار جنگ واترلو را بگونهای نادرست در لندن انتشار داد و از اینطریق سود سرشار برد. در مقابل، کسانی نیز کوشیدهاند تا ناتان را از اتهام خدعه مالی در ماجرای واترلو تبرئه کنند. جدیترین تلاشی که در این زمینه صورت گرفته از سوی لرد ویکتور روچیلد است در کتابی که درباره زندگی نیایش نگاشته با عنوان سایه یک مرد بزرگ. پروفسور دیویس، که کتاب خود را در مشاوره با لرد ویکتور روچیلد نگاشته، ماجرای واترلو را کم اهمیت جلوه میدهد و میافزاید: همانگونه که لرد روچیلد کنونی [ویکتور] در یک تکنگاری نشان داده، درباره این ماجرا اغراق شده است. ویرجینیا کاولس سه صفحه از کتاب خود را به بررسی این مسئله اختصاص داده است. او در نهایت ماجرا را به سود روچیلدها فیصله میدهد و اتهام خدعه مالی در ماجرای واترلو را از ساختههای دیرنوائل، نویسنده فرانسوی کتاب روچیلد اول پادشاه یهود میداند. کاولس مدعی است که دیرنوائل متن چاپ نشده این کتاب را به بارون جیمز روچیلد ارائه کرد و برای عدم انتشار آن خواستار حق و حساب شد. روچیلد این درخواست را نپذیرفت و دیرنوائل کتاب خود را منتشر کرد. جیمز روچیلد نیز اطلاعیهای منتشر کرد و هرگونه مشارکت ناتان در ماجرای واترلو را تکذیب نمود و اعلام کرد که هدف دیرنوائل از این جعلیات اخاذی بوده است. این درست است که بارون جیمز روچیلد چنین اتهامی را علیه نویسنده کتاب جنجالی روچیلد اول پادشاه یهود مطرح ساخته، ولی صِرف ادعای بارون روچیلد برای اثبات نادرستی نظر دیرنوائل و نیز رفع اتهام فوق کفایت نمیکند. بهرروی، در بررسی ماجرای واترلو باید به سه نکته توجه نمود: اول، اقدام شگفت ناتان روچیلد در بازار بورس لندن، به شکلی که بیان شد، واقعاً رخ داد و در همان روز (۲۰ ژوئن) خبر آن، بعنوان حادثهای مهم، در مطبوعات انگلیس به چاپ رسید. اگر ناتان روچیلد از پیروزی ولینگتون در جنگ واترلو مطلع نبود چرا با این سرعت و جسارت به خرید مقادیر عظیمی سهام دست زد؟ دوم، چرا ولینگتون خبر بسیار مهم پیروزی در جنگ واترلو را با چنین تأخیری به لندن ارسال داشت؟ سوم، چه کسانی از پخش شایعه دروغ شکست انگلستان در جنگ واترلو، و به تبع آن کاهش شدید ارزش سهام در بازار بورس لندن، سود بردند؟! تعمق در نکات فوق این پرسش را به جد مطرح میسازد: آیا اشاعه اخبار دروغ دال بر شکست ارتش انگلیس در جنگ واترلو و شوک ناشی از آن بر بازار بورس لندن یک شیادی سازمان یافته مالی نبود که با تبانی آرتور ولزلی (دوک ولینگتون) و ناتان روچیلد صورت گرفت و به همین دلیل ولینگتون، فرمانده ارتش انگلیس در واترلو، تعمداً اخبار پیروزی را با تعلل ارسال داشت تا در این فاصله ناتان بتواند کار خود را انجام دهد؟ داستان عملیات مشترک مالی زرسالاران یهودی و الیگارشی مستعمراتی بریتانیا علیه ناپلئون برای طراحان و بازیگران یهودی- انگلیسی آن پایانی مطبوع داشت و تمامی آنان را به سودهای هنگفت رسانید. برخی چون روچیلدها و ولزلیها و هریس سودهای افسانهای بردند و برخی، چون کارمندان دستاندرکار وزارت خزانهداری انگلیس، رشوههای درخور به جیب زدند. یک نمونه، چارلز آربوتنوت دوست نزدیک ولینگتون و مقام عالیرتبه وزارت خزانهداری انگلیس در دوران عملیات روچیلدها است که در سال ۱۸۲۰ مبلغ ۱۲ هزار پوند از ناتان روچیلد بعنوان وام دریافت کرد. این وام درواقع رشوهای بود که به آربوتنوت پرداخت شد و احتمالا تنها مبلغ پرداختشده به او نیز نبود. ریچارد دیویس در پژوهش خود اشاره میکند که در آن زمان مرز میان کمک مالی و رشوه سخت مخدوش بود و درواقع میان این دو تفاوتی وجود نداشت. پیروزی در جنگهای ناپلئونی برای مردم بریتانیا خوشیمن نبود و پیامد آن برای این کشور، تبدیل آن به بدهکار بزرگ الیگارشی زرسالار بود. ویلیام کولیر در تاریخ امپراتوری بریتانیا (۱۸۸۲) مینویسد: بدهی ملی بریتانیا که در پایان جنگهای هفت ساله ۱۳۹ میلیون پوند و در پایان جنگهای آمریکا ۲۶۸ میلیون پوند بود، در پایان جنگهای ناپلئونی به ۸۸۰ میلیون پوند رسید و به عبارت دیگر ۶۱۲ میلیون پوند افزایش یافت. در پایان جنگ، انگلستان در وضع وخیم اقتصادی قرار داشت؛ نان کمیاب بود و دستمزدها ناچیز. خشکسالی سال ۱۸۱۷ وضع را بدتر کرد و شورشهایی را برانگیخت که سرکوب شد. فرانک برایت از این سالها بعنوان دوران فقر عمومی یاد میکند و از سودهای فراوان گروهی معدود و تداوم رنج طبقات فقیر سخن میگوید. این حوادث منجر به شورشهای متعدد و خرد کردن ماشینها، بویژه در شرق انگلستان، شد. شورشیان به مدت دو روز شهر لیتلپورت را در تصرف داشتند و ماجرا تنها با مداخله ارتش فیصله یافت. نارضایتی و تیرهروزی مردم به یک جنبش سیاسی بدل شد. در ۱۶ اوت ۱۸۱۹ شورش بندر منچستر را فرا گرفت و ارتش اجتماع ۸۰ هزار نفری مردم را مورد حمله قرار داد. در این حادثه، که به قتل عام پاترلو شهرت دارد، ۱۱ نفر کشته و ۴۰۰ نفر زخمی شدند. این حوادث سرانجام، در سال ۱۸۳۸ جنبش گسترده کارگران و مردم تهیدست بریتانیا، معروف به جنبش چارتیستها را پدید ساخت. با تعمق در این نکته و با ملحوظ داشتن سودهای هنگفتی که خاندان روچیلد و سایر اعضای الیگارشی زرسالار آن زمان، از جنگهای ناپلئونی به جیب زدند، بدرستی باید سرمایهگذاری دولتی در جنگ را از منابع اصلی انباشت ثروت در دست زرسالاری معاصر دنیای غرب دانست. در این جنگها دولت ابزار تحقق اهداف سیاسی و مالی الیگارشی حاکم است و فرایندی را تحقق میبخشد که طی آن زرسالاران، بویژه صرافان یهودی، با پرداخت وامهای کلان دولتهای غربی را تغذیه مالی میکنند و سپس از طرق گوناگون، مانند تأمین و فروش تجهیزات و تدارکات نظامی یا ارائه خدمات اطلاعاتی به دولتها، این بودجه را خود هزینه میکنند. عملیات مالی روچیلدها در دوران جنگهای ناپلئونی نمونه بارزی از این مکانیسم است: دولت بریتانیا نقدینگی مورد نیاز خود را بصورت وام از زرسالاران بزرگ لندن دریافت میکرد و سپس همین پول را در ازای پرداخت حقالزحمه کلان و از طریق همان شبکه هزینه مینمود. آشفتگی سیاسی نیز فضایی مناسب میآفرید تا اعضای الیگارشی زرسالار از طریق انواع بندوبستها و سفتهبازیهای خدعهآمیز، مانند ماجرای واترلو، ثروت خود را انبوهتر کنند. در بررسی تاریخ اروپای سده نوزدهم نمونههای دیگری از اینگونه جنگها را خواهیم دید و پیوند آن را با الیگارشی زرسالار معاصر، بویژه یهودیان، خواهیم شناخت. درباره ثروتی که روچیلدها در دوران جنگهای ناپلئونی اندوختند اطلاع دقیقی در دست نیست. ناتان روچیلد بعدها گفت که از زمان ورود به انگلیس تا پایان جنگهای ناپلئونی ثروتش ۲۵۰۰ برابر شده است. نمیدانیم ثروت اولیه او چه مقدار بوده است. معمولاً گفته میشود که ناتان حداقل با نیم میلیون پوند سرمایه ویلیام هسه کاسل در انگلیس آغاز به کار کرد ولی سرمایه شخصی او ۲۰ هزار پوند بود. براین اساس، ویرجینیا کاولس ثروت ناتان روچیلد را در پایان جنگهای ناپلئونی ۵۰ میلیون پوند استرلینگ میداند. این حداقل مبلغی است که بعنوان سرمایه ناتان مایر روچیلد در سال ۱۸۱۵ میتوان تخمین زد. بهرروی، این مبلغ کافی بود تا روچیلدها را، به تعبیر کاولس، به ثروتمندترین بانکداران اروپا و به نیروی جدیدی که مقدر بود سرمایهداری سده نوزدهم را پی ریزد بدل کند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: همانا خداوند تبارک و تعالى خانه پر گوشت و شخص پر گوشت چاق را دشمن میدارد. راوى گوید: یکى ازاصحاب ما به حضرت عرض کرد: اى پسر رسول خدا! ما هم گوشت را دوست داریم و خانه هاى ما از گوشت خالى نیست پس چگونه است؟ (آیا این گفته شما شامل ما هم میشود؟) حضرت فرمود: اینگونه نیست که تو مى پندارى بلکه مراد از (خانه پرگوشت) خانه اى است که در آن گوشت مردمان با غیبت نمودن آنان خورده میشود و مراد از (پرگوشت چاق) سرکش متکبر است که در راه رفتنش با خودپسندى راه میرود.
ظریف جان در زمانی که وزیر امور خارجه بود، در دانشگاه تهران مدعی شده بود که: آمریکا با یک بمب میتواند تمام سیستم دفاعی ما را از کار بیندازد...
عه... کی بود شیشکی در کرد؟ نکن زشته... خب داشتم میگفتم:
جنگ دوازده روزه و همینطور این جنگ فعلی به خوبی نشون داد که آمریکاییا فقط در فیلم های هالیوودی با افکت های ویژه، قدرتمند هستند نه در میدان واقعی.
این تجربه نشون داد که برخی ساده لوح با ابراز اینجور حرفای نپخته و نسنجیده بیشتر از اون که برای کشورمون مفید باشن برای اجنبی مفیدند.
بابا... با چه زبونی بگم؟ زدن تلآویو یعنی عبور از پیشرفتهترین ۱۶ سامانههای پدافندی دنیا که ۴۰ کشور دنیا پشتش هستند، همون ۴۰ کشوری که پشت حزب بعث بودند و زدیم سرویسشون کردیم. سامانههای تات آمریکایی، فلاخن و سامانههای متعدد دیگر. یک زورآزمایی و قدرتنمایی جدی نظامی با پیامهای متعدد برای همه طرفهاست.
ضمناً ارزش موفقیت اصابت این موشکها زمانی است که بدونیم آمریکا با تمام توان تجهیزاتی برای رهگیری و مقابله موشکها، با آمادگی کامل قبلی به کمک اسقاطیل آمده.
در رسانههای اسقاطی مطرح شده که این حجم حمله و تخریب در تلآویو و شهرهای دیگر در تاریخ منحوس رژیم بیسابقه بوده است.
یادمون باشه بومی بودن موشکها یک افتخار بزرگه. تنها کشوری که با موشکهای بومی دوربرد رژیم را هدف قرار داد ایرانه و جنگ وجودی با رژیم راهی بیبازگشت است. کاهش یا افزایش آن موقتی است ولی اصل آن باقیست.
پس حالا روشن شد که اگر در مرزهای رژیم نجنگیم باید دهها برابر آن هزینه و خسارت و تلفات را درون مرزهای خودمون بپردازیم. جنگیدن کنار مرزهای دشمن یک تاکتیک نیست بلکه یک راهبرد هوشمندانه نظامی بسیار مهم بوده و هست. مردم باید به این ادراک برسند.
این سطح از همدلی بین مردم بینظیر یا کمنظیره. امیدوارم آنهایی که بلد نیستند از این فضای حداکثری استفاده کنند، لااقل ساکت باشند و آن را خراب نکنند.
علیرغم شهادت عالیترین مقامات نظامی و آسیب به برخی سامانهها، سرعت جایگزینی فرماندهان، بازسازی و عملیاتیسازی سامانهها و مهمتر از همه تصمیم نظام برای مقابله و اجرای سریع آن، یکی از مهمترین ابعاد و نقاط قوت شگفتآور نظام است که نشان از نقش محوری رهبری و ظرفیتهای ساختاری قوی کشوره.
عکسالعمل ایران یک پاسخ نظامی صرف نیست، بلکه پاسخ معادلهسازه. هرچند طبیعت درگیری زد و خورد و وارد آمدن خسارتهای مادی و انسانی و ... است اما بدونیم این عکسالعمل، یک معادلهسازی راهبردی در عرصههای مختلف نظامی، سیاسی و منطقهای و بینالمللی در کوتاه و بلندمدت است که دستاورد آن تاثیر مستقیم بر تامین امنیت کشور دارد.
الان بهترین کار حمله زمینی هست، و مطمئنم بزودی به این نتیجه میرسیم و شروع میکنیم، چون سازش و تسلیمی در کار نیست و طبق قانون بین الملل تا شکست و مجازات متجاوز حق دفاع و جنگیدن داریم، فقط انتقام انتقام، بازی بچه گونه نیست که رهبر، بیمارستان، مدرسه میناب و غیره رو بزنند و بعد بگن سُک سُک.. حالا بیایید دوس بشیم... بخورید تا بیاد.
جالب اینکه ترامپ گفت: در صورت شکست در ایران، اسامی تمام قدرتمندان مزد بگیر در ایران فاش میشود و فرزندانشان از آمریکا و اروپا اخراج و اموالشان مصادره خواهد شد...
واوو.. شاهد تهدید شدن نفوذیان هستیم تا تمام تلاششان برای آتش بس و... بکنند..
بعد منتظر دریافت اسامی خائنین از تاپال مو زرد میشویم، چطوره؟ خوبه؟
داستان های جعفر شهری باف را، هرچند ظاهری رمان گونه دارند، ولیکن با تعریفی که از رمان نویسی کرده اند، نمیتوان رمان نامید. چون او در داستان نویسی منطقی روایی و زبانی سنتی دارد. البته در شیوۀ داستان نویسی او نوشته اند که: او نه رمان نویس که همان قصه گو و نقال سنتی ماست. در رمان خلاقیت ذهن نویسنده ملاک اصلی است، در قصه گویی و نقالی خاطرۀ راوی سنجۀ توانایی اوست. او حافظه ای حیرت آور دارد، ساخت روایتش هم از سنت پیروی میکند، راویِ همه دانی است خداگونه، همه چیز را دربارۀ همه کس میداند.
قصه در قصه میگوید و هرجا که مناسب بداند پند و اندرز اخلاقی میدهد. اگر در تجدد، بنا بر گفتۀ شکسپیر: ایجاز جوهر خرد است. او در داستان نویسی به پیروی از شهرزاد قصه گو، که طول عمرش به طول قصه هایش باز بسته است، به پرگویی میگراید.
جعفر شهری باف دوکتاب اعجاز طب و درمان (۱۳۴۸ ش) و حکیم خانواده (۱۳۵۰) را در پزشکی عامه و چگونگی طبابت سنتی و درمان بیماری ها و خواص خوراکی ها و کتاب علی علیهالسلام (۱۳۵۸ ش) را در ترجمه و شرح کلمات آن حضرت در نهج البلاغه نوشته است. طهران قدیم (۱۳۸۱ش) و تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم دو اثر برجسته وی در تاریخ اجتماعی و فرهنگ عامۀ مردم جامع سنتی تهران است. شهری باف سبب اهتمام به نوشتن تاریخ را علاقه مندیش به عبرت آموزی تاریخ از زاویۀ انسانی و کیفی آن در شناخت و معرفی مردم قرون و اعصار و سردرآوردن از وضع و زندگی و چگونگی حالات آنان میداند. او درکتاب طهران قدیم به مردم و آنچه به توده و اجتماع و اکثریت مردم مربوط بوده است، می پردازد و با نگاهی تیز و انتقادی اوضاع و احوال و کم و کیف کسب و کار، داد و ستد، معاشرت، مسکن و مأوا، رفتار و گفتار، عیش و عزا، عادات و آداب، سنن و معتقدات و گرایش های مردم را در پنجاه سال پیش ترسیم میکند.
ادامه از قبل.. افراسیاب چون پیام را شنید، با گرسیوز مشورت کرد و گفت: اگر از جنگ با سیاوش دست برندارم، مطمئناً هیچ یک از این چیزها محقق نمیشود. شایسته است که به دنبال صلح باشم. پس نقره و جواهرات و هدایای غنی را برای سیاوش خواهم فرستاد و چشم جنگ را با طلا خواهم بست. پس به گرسیوز دستور داد که از گنجینههای خود، برادههای غنی روم و جواهرات گرانبها را بردارد و آنها را از طریق جیحون به اردوگاه سیاووش برساند و برای او پیام فرستاد و گفت:
سلام، دنیا و روزگار از زمان ایرج دلاور که مظلومانه کشته شد آشفته است، اما حالا این چیزها را فراموش کنیم، با هم پیمان ببندیم و صلح در مرزهایمان حاکم شود. هنگامی که او پیام خود را به سیاوش رساند، پادشاه جوان از آن شگفت زده شد. با رستم مشورت کرد که چگونه رفتار کنند، او به سخنان افراسیاب اعتماد نکرد و گمان کرد زیر این گل ها زهری نهفته است. رستم او را نصیحت کرد که به مدت هفت روز از گرسیوز پذیرایی کنند و شادی و ضیافت در لشکرگاه طنین انداز شود و در این میان در مورد پیشنهادات افراسیاب نیز بیندیشند. روز هشتم گرسیوز خود را در حضور سیاوش حاضر کرد و خواستار پاسخ شد و سیاوش گفت: ما در پیام تو تأمل کردهایم و تسلیم درخواست تو میشویم، زیرا ما خواهان خونریزی نیستیم، صلح میشویم. اما چون باید بدانیم که زهر زیر کلام تو پنهان نیست، از تو میخواهیم که افرادی را به عنوان گروگان نزد ما بفرستی. صد مرد برگزیده توران که با خون افراسیاب هم پیمان شده اند تا ما آنها را به ودیعه سخنان تو نگه داریم:
سیاوش ز رستم بپرسید و گفت
که این راز بیرون کنید از نهفت
که این آشتی جستن از بهر چیست
نگه کن که تریاک این زهر چیست
ز پیوستهٔ خون به نزدیک اوی
ببین تا کدامند صد نامجوی
گروگان فرستد به نزدیک ما
کند روشن این رای تاریک ما
نباید که از ما غمی شد ز بیم
همی طبل سازد به زیر گلیم
چو این کرده باشیم نزدیک شاه
فرستاده باید یکی نیک خواه
برد زین سخن نزد او آگهی
مگر مغز گرداند از کین تهی
پژوهش تاریخ و مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش نوزدهم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: شبکه خویشاوندی روچیلدها: ناتان روچیلد در زمان استقرار در انگلستان عضوی از الیگارشی یهودی بود. این تعلّقی است که اهمیت آن را در پیدایش امپراتوری مالی روچیلدها به هیچ روی نباید ناچیز انگاشت. رابطه میان اعضای این الیگارشی از طریق شبکه مناسبات خویشاوندی تحکیم میشد و بدینسان اندامی واحد و همبسته را پدید میساخت. مایر آمشل روچیلد پنج پسر و پنج دختر داشت. پسران او عبارتند از آمشل مایر روچیلد (۱۷۷۳-۱۸۵۵)، سالومون مایر روچیلد (۱۷۷۴ -۱۸۵۵)، ناتان مایر روچیلد (۱۷۷۷-۱۸۳۶)، کارل مایر روچیلد (۱۷۸۸-۱۸۵۵) و جیمز (یاکوب) مایر روچیلد (۱۷۹۲-۱۸۶۸). دختر بزرگ مایر آمشل روچیلد در سال ۱۷۹۵ با بندیکت موسس ورمز (متوفی ۱۸۲۴) ازدواج کرد. از آن پس ورمز شریک و دستیار مایر آمشل به شمار میرفت. بندیکت ورمز نوه حاخام آرون (هارون) ورمز است. آرون ورمز (۱۷۵۴-۱۸۳۶) از حاخامهای سرشناس مستقر در فرانسه بود. او در زمان انقلاب فرانسه به گارد ملی پیوست و در سالهای ۱۸۰۶-۱۸۰۷ عضو شورای بزرگان یهودی ( سنهدرین ) بود که برای رسیدگی به درخواستهای ناپلئون تشکیل شد. در سالهای بعد سایر فرزندان مایر آمشل روچیلد نیز با خاندانهای ثروتمند یهودی مستقر در اروپا وصلت کردند. بدینسان، در اوایل سده نوزدهم اعضای خاندانهای ورمز، هانو، اشترن، کوهن، سیشل، بیفوس، هرتس و مونتفیوره عروس یا داماد مایر آمشل روچیلد بودند. در میان ده فرزند مایر آمشل روچیلد تنها کوچکترین آنان، جیمز (یاکوب) روچیلد با یکی از اعضای خانواده خود وصلت کرد: او در سال ۱۸۲۴ بتی (۱۸۰۵-۱۸۸۶)، دختر برادر بزرگش سالومون مایر روچیلد را به زنی گرفت. این تنها نمونه ازدواج با محارم است که در خاندان روچیلد میشناسیم. حاصل این وصلت شاخه پاریس خاندان روچیلد است. مادر بتی روچیلد از خاندان زرسالار اشترن بود که درباره آن سخن خواهیم گفت. در نسل سوم (نوههای مایر آمشل بنیانگذار)، روچیلدها در ۱۴ مورد با عموزادگان خود وصلت کردند و در ۴ مورد با غیر روچیلدها. از این میان یک مورد با خاندان مونتفیوره یک مورد با خاندان کوهن و یک مورد با خاندان آنشپاخ است. فیلیپ آنشپاخ (۱۸۰۰- ۱۸۷۵) در انقلاب ۱۸۳۰ فرانسه شرکت داشت و از زمان لویی فیلیپ در زمره رجال سیاسی و قضایی متنفذ فرانسه جای گرفت. در سال ۱۸۵۹ گوستاو روچیلد پسر دوم جیمز روچیلد فرانسه، با سیسیلی آنشپاخ ازدواج کرد. اولین وصلت با مسیحیان در این نسل صورت گرفت: در سال ۱۸۳۹ دختر ناتان مایر لندن به همسری هنری فیتزروی از رجال سیاسی انگلیس، درآمد. در چهارمین نسل روچیلدها، که در نیمه دوم سده نوزدهم و اوایل سده بیستم میزیستند، ۱۳ مورد ازدواج با اعضای خاندان روچیلد و ۱۸ مورد با غیر روچیلدها گزارش شده است. در این نسل، وصلت روچیلدها با اعضای خاندانهای زرسالار یهودی یا خاندانهای اشرافی انگلیس و اروپا است: بارون رایموندو فن فرانچتی (۱۸۵۸)، الیوت یورک (۱۸۷۳)، لرد باترسی اول (۱۸۷۷)، ارل روزبری (۱۸۷۸)، دوک گرامون (۱۸۷۸)، ماکس گلداشمیت (۱۸۷۸)، ماریا پروگیا (۱۸۸۱)، پرنس واگرام (۱۸۸۲)، بارون لئون لامبرت (۱۸۸۲)، موریس افروسی (؟)، سِر ادوارد ساسون (۱۸۸۷)، آلیس هالفن (۱۹۰۵)، بارون امانوئل لئونینو (؟)، نلی بیر (۱۹۰۷)، بارون زولن نویهولت (؟)، نائومی هالفن (۱۹۰۹)، آلبرت ماکس گلداشمیت (۱۹۱۰) و دوروتی پینتو (۱۹۱۳). در نسل پنجم روچیلدها (معاصر اواخر سده نوزدهم و نیمه اول سده بیستم)، ۲۲ مورد ازدواج ثبت شده که همه با غیر روچیلدهاست. در نسلهای ششم و هفتم، و در نسل هشتم (امروزین)، نیز ازدواجها عموماً با غیر روچیلدها، ولی در درون الیگارشی زرسالار جهانوطن معاصر، صورت گرفته است. ناتان روچیلد در سال ۱۸۰۶ با دختر لوی بارنت کوهن (۱۷۴۰-۱۸۰۸)، از خاندان زرسالار کوهن (کهن)، ازدواج کرد. در نیمه دوم سده هیجدهم، شاخه خاندان کوهن در هلند از ثروتمندترین صرافان و تجار آمستردام به شمار میرفت و معروفترین آنان بنجامین کوهن (۱۷۲۶-۱۸۰۰) بود. او پلانتهای بزرگ کشت و تولید تنباکو در هلند و مستعمرات آن در تملک داشت و محصولات خود را بطور عمده به کشورهای حوزه بالتیک صادر میکرد. بنجامین کوهن در تجارت جهانی الماس نیز نقش مهمی داشت. او در سال ۱۷۸۸ قراردادی منعقد کرد که طی آن موسسهاش ملزم به وارد کردن سالیانه چهل هزار قیراط الماس از برزیل شد. وی از صرافان درجه اول اروپا نیز بود و وامهای کلان به اشراف و دولتها میداد. برای نمونه، وی در دو نوبت وامهای عظیم (به مبلغ ۵ و ۳ میلیون گیلدر) در اختیار دولت پروس قرار داد. از بنجامین کوهن بعنوان مشاور مالی ویلیام پنجم، حکمران هلند از خاندان اورانژ، نام میبرند. یوناس دانیل مهیر نوه بنجامین کوهن و محقق و مورخ نامدار یهودی، نیز دوست و مشاور ویلیام پنجم اورانژ و ویلیام اول، پادشاه هلند، بود. گلداسمیدهای لندن خویشاوند نزدیک و شریک بنجامین کوهن بودند و قاعدتاً به این دلیل بود که لوی بارنت کوهن نیز در لندن مستقر شد. لوی بارنت کوهن نیز از صرافان و تجار ثروتمند آمستردام بود. او در دهه ۱۷۷۰ به انگلستان مهاجرت کرد و یکی از صرافان و تجار سرشناس بازار لندن شد. لوی کوهن از چهرههای سرشناس جامعه یهودی انگلیس و متولی کنیسه مرکزی لندن بود. پس از این ازدواج، پسران لوی کوهن، به ویژه سولومون کوهن (۱۷۷۶-۱۸۶۴) و بنجامین کوهن (۱۷۸۹-۱۸۶۷)، به شرکا و همکاران اصلی ناتان روچیلد بدل شدند. لوی بارنت کوهن چهار پسر و دو دختر داشت که شاخهای پرشمار از خاندان کوهن را در انگلستان بنیان نهادند. دختر کوچکتر لوی بارنت کوهن در سال ۱۸۱۲ با موسس مونتفیوره (۱۷۸۴-۱۸۸۵) ازدواج کرد. اتحاد ناتان روچیلد و موسس مونتفیوره، دو باجناق، نقش مهمی در توسعه فعالیت آنان داشت و ناتان از توانایی و شمّ سیاسی و تجاری مونتفیوره بهره فراوان برد. آبراهام مونتفیوره (۱۷۸۸-۱۸۲۴)، برادر کوچک موسس مونتفیوره، پس از درگذشت همسر اولش، در سال ۱۸۱۵ با خواهر کوچک ناتان روچیلد ازدواج کرد و یکی از خواهران موسس و آبراهام مونتفیوره نیز به همسری بنجامین کوهن درآمد. خاندان مونتفیوره در اصل از یهودیان مهاجر شبه جزیره ایبری است. منابع موجود از پیشینه آنان در اسپانیا و نام و نشانشان در دوران اقامت در این سرزمین اطلاعی بدست نمیدهند. نخستین فرد شناخته شده این خاندان جودا است که در نیمه اول سده هفدهم در بندر لگورن ایتالیا میزیست و همسرش از خاندان یهودی اولیوتی بود. امروزه خاندان اولیوتی از سرمایهداران بزرگ ایتالیا به شمار میروند. در دهه ۱۹۶۰ حدود ۲۵ هزار نفر در موسسات آنان شاغل بودند. در نیمه دوم سده هیجدهم، یکی از نوادگان جودا، بنام موسس ویتا مونتفیوره (۱۷۱۲-۱۷۸۹)، به اتفاق دو برادرش دیوید و جوزف، به انگلستان مهاجرت کرد و به وارد کردن کلاه حصیری از ایتالیا پرداخت. مادر موسس ویتا دختر دیوید مدینا است و بدینسان او با سِر سولومون مدینا، پیمانکار بزرگ نظامی دربار انگلیس در نیمه اول سده هیجدهم، خویشاوندی داشت. خاندان مدینا در نیمه دوم سده هیجدهم با انگلستان تجارت داشتند و در این سرزمین به ثروت فراوان رسیدند. موسس ویتا یکی از تجار بزرگی بود که در سال ۱۷۶۰ به حضور جرج سوم بار یافتند و دست پادشاه انگلیس را بوسیدند. موسس ویتا مونتفیوره ۱۷ فرزند داشت. فرزندان و نوههای او علاوه بر کوهن و روچیلد، با خاندانهای یهودی بارو، موکاتا، ساموئل، گلداسمید و سباگ وصلت کردند و خود یا فرزندانشان به چهرههای متنفذ امپراتوری بریتانیا بدل شدند. یکی از پسران موسس ویتا، بنام جوزف الیاس مونتفیوره (۱۷۵۹-۱۸۰۴)، با دختر آبراهام موکاتا زرسالار یهودی لندن، ازدواج کرد. سِر موسس مونتفیوره و آبراهام مونتفیوره حاصل این وصلتاند. دایرة المعارف یهود از سِر موسس مونتفیوره بعنوان نامدارترین یهودی انگلیس در سده نوزدهم یاد میکند. موسس مونتفیوره در کودکی در نزد داییاش، حاخام موسس موکاتا تحصیل کرد و در نوجوانی در یک موسسه عمدهفروشی چای و گیاهان دارویی به کار پرداخت. او از سال ۱۸۰۳ به صرافی مشغول شد، در این عرصه شهرت و اعتبار یافت و در دسامبر ۱۸۱۵، در کنار داییاش حاخام موسس موکاتا، جوزف کوهن (برادرزن ناتان روچیلد و موسس مونتفیوره) و اعضای خاندان های روچیلد و گلداسمید و الیس و غیره یکی از ۱۲ صراف رسمی یهودی در بازار بورس لندن شد. کمی بعد، موسس و برادرش آبراهام کمپانی خود را تأسیس کردند. پس از خویشاوندی با خانواده روچیلد، مونتفیورهها بعنوان دلال بنیاد روچیلد به کار پرداختند و به شهرت و ثروت فراوان رسیدند. موسس مونتفیوره املاک متعددی در انگلستان خرید که از جمله باید به مِلک پهناور او در سواحل رمزگیت اشاره کرد. مونتفیوره در سالهای ۱۸۳۷-۱۸۳۸ کلانتر لندن بود. او اولین یهودی است که در این سمت منصوب شد و در همین زمان ملکه ویکتوریا به وی عنوان شهسوار امپراتوری بریتانیا (شوالیهگری) اعطا کرد. سِر موسس مونتفیوره در سال ۱۸۴۶ بارونت شد. وی در سالهای ۱۸۳۵-۱۸۴۷ رئیس شورای نمایندگان جامعه یهودیان بریتانیا بود. موسس مونتفیوره مسافرتهای متعدد دریایی به مشرق زمین داشت. منابع یهودی هدف از این سفرها را مسایل مالی و تجاری و رسیدگی به امور یهودیان عنوان میکنند. این سفرها به وسیله کشتیهای تجاری متعلق به خود او صورت میگرفت. اولین سفر او به شرق در سال ۱۸۲۷ بود و وی از جمله به مصر و فلسطین رفت. او در طول زندگیاش هفت بار به فلسطین رفت که آخرین آن در سال ۱۸۷۴ است. مونتفیوره در دهه ۱۸۳۰ کوشید تا اراضی کشاورزی فلسطین را از محمدعلی پاشا، نایبالسلطنه مصر، خریداری کند و با وی به توافق نیز رسید. ولی به علت کوتاه شدن دست محمدعلی از فلسطین (۱۸۴۱) این معامله صورت نگرفت. موسس مونتفیوره به روسیه نیز سفر کرد و با نیکلای اول، تزار روسیه، ملاقات نمود. مونتفیوره بسیار بلندقد بود (۱۹۰ سانت قد او بود) و این به وی ظاهری موقر و احترامانگیز میداد. این امر به اضافه زبان چرب و نرم او، علاقهای که ملکه ویکتوریا به وی داشت و حمایت دولت بریتانیا همه و همه راه ارتباطات خارجی او را هموار میساخت. مونتفیوره ۱۰۱ سال عمر کرد. یهودیان جهان صدمین سال تولد او را جشن گرفتند و این روز را تعطیل عمومی اعلام کردند. سِر موسس مونتفیوره بلاعقب بود و فرزندی از خود به جای نگذاشت. سِر موسس مونتفیوره تنها فرد این خاندان نبود که در دستگاه امپراتوری بریتانیا به قدرت و ثروت رسیدند. بسیاری از اعضای این خانواده چنین وضعی یافتند. برای نمونه، دو نوه دیگر موسس ویتا، بنامهای جوزف بارو مونت فیوره (۱۸۰۳-۱۸۹۳) و یاکوب مونتفیوره (۱۸۰۱ تا ۱۸۹۵)، از چهرههای سرشناس سیاسی و اقتصادی استرالیا در سده نوزدهم بودند. جوزف بارو مونتفیوره از نوجوانی به صرافی پرداخت و به یکی از ۱۲ صراف رسمی یهودی در بازار بورس لندن بدل شد. او در سال ۱۸۳۰ بهمراه برادر بزرگش یاکوب با سرمایهای مفصل به استرالیا مهاجرت کرد، هزاران هکتار زمین خرید و به پرورش گوسفند و تجارت پشم و استخراج معدن پرداخت. این دو برادر از بنیانگذاران بانک استرالیا و بانک دولتی جنوب استرالیا و مورد اعتماد ویلیام چهارم پادشاه انگلیس، بودند. دختر بزرگ آبراهام مونتفیوره، از همسر اولش، با بنجامین موکاتا ازدواج کرد و کوچکترین دختر او، از همسر دومش (هنریتا روچیلد)، با سِر آنتونی روچیلد پسر ناتان مایر روچیلد. یکی از پسران آبراهام مونتفیوره و هنریتا روچیلد، به نام جوزف مایر مونتفیوره (۱۸۱۶-۱۸۸۰)، از سال ۱۸۵۷ نایبرئیس شورای نمایندگان جامعه یهودیان بریتانیا بود و از سال ۱۸۷۴، پس از سِر موسس مونتفیوره، ریاست این سازمان مهم را به دست گرفت. پسر بزرگ او سِر فرانسیس آبراهام مونتفیوره (۱۸۶۰-۱۹۳۵) نام داشت و مقام بارونتی سِر موسس مونتفیوره به وی انتقال یافت. یکی دیگر از پسران آبراهام مونتفیوره و هنریتا روچیلد، به نام ناتانیل مونتفیوره (۱۸۱۹-۱۸۸۳)، با دختر سِر اسحاق گلداسمید (بارون پالمیرا) ازدواج کرد. کلود گلداسمید مونتفیوره حاصل این وصلت است. کلود گلداسمید مونتفیوره (۱۸۵۸-۱۹۳۸)، اندیشمند و متأله معاصر یهودی، که در سه دودمان نامدار یهودی مونتفیوره و روچیلد و گلداسمید ریشه دارد، تحصیلات خود را در کالج بالیول آکسفورد به پایان برد. او در سال ۱۸۸۸ فصلنامه معروف بررسیهای یهود را با سرمایه خود تأسیس کرد و سردبیری آن را نیز خود بدست گرفت. این فصلنامه در رشد اندیشه معاصر روشنفکری و دینی یهود سهمی بسزا داشت و منادی نواندیشی در آئین یهود و بنیانگذار نحله فکری جدیدی شد که یهودیت لیبرال نامیده میشود. کلود گلداسمید مونتفیوره در دهه ۱۹۲۰ بهمراه بارون فن هوگل متأله مسیحی، انجمن مطالعات دینی لندن را تأسیس کرد. این انجمن مرکب از گروهی از اندیشمندان مسیحی و یهودی بود که به بررسی نظری فلسفه دین اشتغال داشتند. کلود مونتفیوره مولف آثار متعددی در زمینه ادیان و یهودیت است. یکی از خواهران سِر موسس و آبراهام مونتفیوره با سولومون سباگ (۱۷۸۳-۱۸۳۱) ازدواج کرد. خاندان سباگ- مونتفیوره ثمره این وصلت است. پسر آنان به نام سِر جوزف سباگ مونتفیوره (۱۸۲۲-۱۹۰۳) از چهره های مالی سرشناس لندن بود. وی در اواخر زندگی سِر موسس مونتفیوره نزدیکترین فرد به داییاش بود و مِلک رمزگیت نیز به او رسید. جوزف در سال ۱۸۹۶ شوالیه شد. وی در تملک اراضی فلسطین بوسیله یهودیان نقش مهمی داشت و از سال ۱۸۹۵ تا زمان مرگ رئیس شورای نمایندگان جامعه یهودیان بریتانیا بود. سِر جوزف سباگ مونتفیوره با یکی از اعضای خاندان کوهن ازدواج کرد. یکی از نوههای او بنام سرتیپ توماس سباگ مونتفیوره (۱۸۸۷-؟) از فرماندهان نظامی ارتش بریتانیا بود. یکی از نوادگان او بنام هوگ ویلیامز مونتفیوره (۱۹۲۰-؟) به مسیحیت گروید و در منطقه ساری انگلیس به مقام اسقفی رسید. نواده دیگر جوزف بنام هارولد سباگ مونتفیوره (۱۹۲۴-؟) از گردانندگان حزب محافظهکار انگلیس بود. در زمان تکاپوی ناتان مایر روچیلد در لندن، یکی دیگر از خویشان و شرکای نزدیک او و موسس مونتفیوره در لندن بنجامین گومپرتز (۱۷۷۹-۱۸۶۵) است که به عضویت انجمن سلطنتی بریتانیا برگزیده شد. خاندان گومپرتز از یهودیان مهاجر از اسپانیا هستند که شاخه های آن در اروپا، انگلیس و آمریکا پراکنده است. در اوایل سده نوزدهم، علاوه بر روچیلد و مونتفیوره و گومپرتز، دو خاندان ساموئل (لندن) و میرز (نیویورک) نیز نزدیکترین خویشان سببی کوهنها، و به تبع آن ناتان روچیلد بودند. در نسل بعد، یکی از نوههای لوی بارنت کوهن همسر سِر دیوید سالومونز شد و دیگری با پسر ناتان مایر روچیلد لندن، بنام بارون مایر آمشل روچیلد ازدواج کرد. حنا روچیلد همسر لرد روزبری، تنها فرزند و وارث آنان بود. در این نسل، کوهنها با اعضای خاندان های کیزر، مرتون، لوکاس و میکولس و در نسل های بعد با خاندانهای موسس، والی، کولیر فرگوسن، اشکلاس، کاب، بهرنز، کیش، سینگر، اشپیلمن و ناتان وصلت کردند. علاوه بر روچیلدها و مونتفیورهها، سایر خاندانهای خویشاوند فوق نیز در طول سده نوزدهم و در پیوند با استعمار بریتانیا به اقتدار و ثروت فراوان دست یافتند. در ادامه تصویری مجمل از وضع این شبکه خویشاوندی در دو سده معاصر ارائه میگردد. باید متذکر شویم که این تنها یک شمای کلی از وضع چند خاندان اصلی است. اگر روابط خویشاوندی یکایک اعضای این خاندانها را پیگیری کنیم به تصویری از یک طایفه بزرگ زرسالار دست خواهیم یافت که بر بنیاد یک نظام خویشاوندی منسجم تمامی یا بخش عمده اعضای خاندانهای زرسالار یهودی را در سراسر جهان بهم پیوند میدهد.
خاندان کوهن: آرتور کوهن (۱۸۳۰-۱۹۱۴)، پسر بنجامین کوهن و خواهرزاده سِر موسس و آبراهام مونتفیوره، در لندن به دنیا آمد و در کالج مادلن کمبریج تحصیلات خود را در رشته حقوق به پایان برد و بعدها از مسئولان دانشگاه کمبریج شد. وی در سال ۱۸۷۴ مشاور ملکه ویکتوریا شد و در سالهای ۱۸۸۰-۱۸۸۷ نماینده مجلس عوام و در دوران سلطنت ادوارد هفتم عضو شورای مشاورین خصوصی پادشاه انگلیس بود. وی در سالهای ۱۸۷۴-۱۸۹۴، پس از سِر موسس مونتفیوره، ریاست شورای نمایندگان جامعه یهودیان بریتانیا را به عهده داشت. پسر او، بنام سِر بنجامین آرتور کوهن (۱۸۶۲-۱۹۴۲)، نیز از چهرههای سرشناس یهودی انگلیس بود و دخترش با سِر توماس فرگوسن (۱۸۶۵-۱۹۵۱) ازدواج کرد. نام خاندان فرگوسن امروزه بر گروه کمپانیهای مسی فرگوسن خودنمایی میکند که از مجتمع های مهم صنعتی متعلق به زرسالاری معاصر است. لیونل لوئیز کوهن (۱۸۳۲-۱۸۸۷)، نماینده مجلس عوام، و برادرش سِر بنجامین لوئیز کوهن (۱۸۴۴-۱۹۰۹)، بارونت و نماینده مجلس عوام، نوههای جوزف کوهن، برادرزن ناتان روچیلد هستند: لیونل لوئیز کوهن، مدیر بازار بورس لندن، از دوستان نزدیک لرد ناتانیل روچیلد و لرد راندولف چرچیل از چهرههای فعال سیاسی و مالی نیمه دوم سده نوزدهم و از سرمایه گذاران اصلی در احداث شبکههای راهآهن هند و مصر بود. او در سال ۱۸۸۵ بعنوان نماینده حزب محافظه کار به مجلس عوام راه یافت و تا زمان مرگ یکی از شخصیتهای اصلی مالی در پارلمان انگلیس به شمار میرفت. وی در سال ۱۸۸۷ دفتر محافظان یهود را به ریاست خود بنیان نهاد. پس از مرگ لیونل کوهن، فعالیتهای سیاسی و اقتصادی او توسط برادرش، سِر بنجامین کوهن، و پسرش، سِر لئونارد لیونل کوهن (۱۸۵۸-۱۹۳۸)، پی گرفته شد. پسر سِر بنجامین کوهن، بنام سِر هربرت کوهن بارونت دوم (۱۸۷۴-۱۹۶۸)، و دختر او، بنام حنا کوهن (۱۸۷۵-۱۹۴۶)، دارنده نشان امپراتوری بریتانیا از فعالین سیاسی و اجتماعی زمان خود بودند. پسر سِر لئونارد لیونل کوهن بنام بارون لیونل کوهن (۱۸۸۸-؟) نیز از چهرههای سرشناس سیاسی انگلیس بود. او در سال ۱۹۲۹ عضو شورای سلطنتی و در سال ۱۹۴۶ عضو شورای مشاورین خصوصی دربار بریتانیا شد. لیونل کوهن از شخصیتهای سرشناس قضایی بریتانیا بود، در سال ۱۹۵۰ به مقام لردی رسید و در سالهای ۱۹۵۰-۱۹۶۱ با عنوان لرد والمر عضو مجلس اعیان انگلیس بود. همسر او دختر سِر ایزیدور اشپیلمن است. اشپیلمن از خاندانهای سرشناس یهودی انگلستان است. تبار آنان به صرافی بنام آدام اشپیلمن (۱۸۱۲-۱۸۶۹) میرسد. او با خواهر ساموئل مونتاگ ازدواج کرد. سِر ایزیدور اشپیلمن (۱۸۵۴-۱۹۲۵) حاصل این وصلت است. ایزیدور اشپیلمن از فعالین سرشناس عرصه آثار هنری و عتیقه در انگلستان بود و در سال ۱۹۰۵ شوالیه شد. لرد کوهن والمر دارای پسری است بنام لئونارد کوهن (متولد ۱۹۲۲). لئونارد کوهن، فارغالتحصیل کالج اتون و نیوکالج دانشگاه آکسفورد، در سالهای ۱۹۶۱-۱۹۷۶ عضو هیئت مدیره کمپانی م. ساموئل بود که بعدها به کمپانی هیل ساموئل تغییر نام داد. او از سال ۱۹۷۶ ریاست انجمن مستعمراتی یهود را بدست دارد. لئونارد کوهن دارای درجه افتخاری کلنلی از ارتش بریتانیاست. سِر آندریو بنجامین کوهن (۱۹۰۹-۱۹۶۸)، نوه لیونل لوئیز کوهن و برادرزاده سِر لئونارد کوهن، از مقامات بلندپایه وزارت مستعمرات بریتانیا بود. در سال ۱۹۴۷ معاون این وزارتخانه شد و مقدمات استقلال مستعمرات بریتانیا در قاره آفریقا را فراهم آورد. سِر آندریو کوهن در سال های ۱۹۵۲-۱۹۵۷ فرماندار اوگاندا بود و در سال ۱۹۶۱ در رأس وزارتخانه جدیدالتاسیس توسعه ماوراء بحار جای گرفت. این وزارتخانه کارکرد رسیدگی به امور مستعمرات پیشین را بعهده داشت. سِر آندریو کوهن خواهری بنام روت کوهن (۱۹۰۶- ؟) داشت که از کارشناسان برجسته اقتصاد کشاورزی انگلیس بود. او تحصیلات خود را در کالج نیونهام کمبریج و دانشگاه های استانفورد و کرنل آمریکا به پایان برد و در سال های ۱۹۳۳-۱۹۳۹ بعنوان پژوهشگر در انستیتوی پژوهش های اقتصاد کشاورزی دانشگاه آکسفورد بکار پرداخت. سپس در کالج نیونهام کمبریج تدریس میکرد و در سال ۱۹۵۴ رئیس این دانشکده شد. روت کوهن دارای تألیفاتی در زمینه اقتصاد کشاورزی است. وی در سال های اخیر درگذشت. یکی از خواهران لیونل و سِر بنجامین لوئیز کوهن همسر سِر جوزف سباگ مونت فیوره بود و دیگری با ساموئل مونتاگ (لرد سوایتلینگ اول) ازدواج کرد. برادر کوچک آنان بنام ناتانیل لوئیز کوهن (۱۸۴۶-۱۹۱۳) با دختر یاکوب والی ازدواج کرد. خاندان والی کوهن ثمره این وصلت است. کلنل یاکوب والی کوهن (۱۸۷۴-۱۹۴۸)، سِر رابرت والی کوهن (۱۸۷۷ تا ۱۹۵۲) و کلنل چارلز والی کوهن (۱۸۷۹-۱۹۶۳) پسران ناتانیل لوئیز کوهن هستند. سِر رابرت والی کوهن از صاحبان صنایع انگلیس و از مدیران مجتمع رویال داچ شل بود. او در سال ۱۹۰۱ به عضویت هیئت مدیره کمپانی شل درآمد و از سوی سِر مارکوس ساموئل (لرد برستد)، بنیانگذار و رئیس کمپانی شل، مأمور مذاکره با کمپانی رویال داچ هلند و اتحاد دو کمپانی شد. این مذاکرات سرانجام به تأسیس مجتمع مُعظَم نفتی رویال داچ شل انجامید. سِر رابرت والی کوهن طی سالهای مدید نقش مهمی در مدیریت این مجتمع ایفا کرد؛ در سالهای جنگ اول جهانی به تأمین نفت مورد نیاز متفقین کمک شایان کرد و به همین دلیل در سال ۱۹۲۰ به دریافت عنوان شهسواری امپراتوری بریتانیا (شوالیهگری) نایل آمد. وی از فعالین سازمانهای یهودی انگلیس بود و بعنوان رئیس شورای اقتصادی فلسطین و کورپوراسیون فلسطین در توسعه نهادهای اقتصادی صهیونیستی در فلسطین نقش فعال داشت. پالایشگاه نفت حیفا به ابتکار او احداث شد. سِر رابرت والی کوهن دارای پسری بنام سِر برنارد والی کوهن (۱۹۱۴-؟) است. او در سالهای ۱۹۶۰-۱۹۶۱ کلانتر لندن بود و در سال ۱۹۶۱ به مقام بارونتی دست یافت. همسر سِر برنارد والی کوهن دختر لرد ناتان است.
خاندان ورمز: در دوران اقتدار ناتان روچیلد در لندن، بندیکت ورمز، شوهر خواهر او، و همسرش نیز در انگلستان مستقر شدند. سه پسر بندیکت ورمز بنامهای سولومون (۱۸۰۱-۱۸۸۲)، گابریل (۱۸۰۲-۱۸۸۱) و موریس بندیکت ورمز (۱۸۰۶-۱۸۶۷) در نیمه اول سده نوزدهم بزرگترین و مجهزترین کشتزارهای چای را در جزیره سیلان بنیان نهادند که به املاک روچیلد شهرت داشت. در سال ۱۸۷۱ دربار اتریش به سولومون ورمز عنوان بارون اعطا کرد و دربار انگلیس به وی اجازه داد که این لقب را در انگلستان نیز استفاده کند. پسر بزرگ او، بنام بارون جرج بندیکت دو ورمز (۱۸۲۹-۱۹۱۲)، در سال های ۱۸۹۶-۱۹۰۰ نایبرئیس انجمن سلطنتی ادبیات بریتانیا بود. پسر دیگرش، بنام هنری بندیکت دو ورمز (۱۸۴۰-۱۹۰۳)، ملقب به لرد پیربرایت از سال ۱۸۸۰ نماینده مجلس عوام از حزب محافظهکار بود. لرد پیربرایت در سال ۱۸۸۵، در دولت اول لرد سالیسبوری، در سمت دبیر پارلمانی اتاق بازرگانی انگلیس جای گرفت و در سال ۱۸۸۸ عضو شورای مشاورین خصوصی ملکه انگلیس شد. او در سالهای ۱۸۸۸-۱۸۹۲ معاون وزارت مستعمرات بریتانیا بود. وی عضو انجمن سلطنتی نیز بود و مولف کتابهای متعدد، از جمله در زمینه سیاست انگلستان در شرق، است. گفته میشود که این کتاب برای او شهرت فراوان بعنوان یک اندیشمند سیاسی به ارمغان آورد و راه ارتقاء وی را در دستگاه دولتی انگلیس گشود.
خاندان سالومونز: سِر دیوید سالومونز (۱۷۹۷-۱۸۷۳)، که با نوه لوی بارنت کوهن ازدواج کرد، نخستین یهودی است که شهردار لندن شد. او پسر لوی سالومونز است که از صرافان و تجار سرشناس لندن محسوب میشد. دیوید سالومونز در سال ۱۸۲۳ به بازار بورس لندن پیوست و در سال ۱۸۳۴ عضو هیئت مدیره مجتمع بیمه لویدز شد. او در سال ۱۸۳۲ بهمراه سایر شرکایش بانک لندن و وستمینستر را تأسیس کرد و بدینسان از نخستین یهودیانی بود که در تأسیس بانکهای سهامی انگلیس مشارکت نمود. او در سالهای ۱۸۳۵ و ۱۸۴۷ به عنوان کدخدای محلههای لندن برگزیده شد و سرانجام در سال ۱۸۵۵ شهردار لندن شد. دیوید سالومونز از سال ۱۸۵۹ تا پایان عمر نماینده مجلس عوام بود و در سال ۱۸۶۹ بارونت شد. برادرزاده او، بنام سِر دیوید لیونل سالومونز (۱۸۵۱-۱۹۲۵)، از چهرههای سرشناس صنایع الکترونیک و اتومبیلسازی انگلیس بود.
خاندان موکاتا: خاندان موکاتا در اصل از مارانوهای اسپانیاست که ابتدا در هلند و برزیل و در اواخر سده هفدهم در انگلستان مستقر شدند. آبراهام موکاتا بهمراه گروهی از یهودیان- چون دیوید سنیور کورونل، آبراهام دو مرکاندو، یاکوب موکاتا، و اسحاق کاستانهو- در برزیل هلند اقامت داشت. آنان از پلانتداران و تولید کنندگان بزرگ شکر محسوب میشدند. آبراهام موکاتا سپس به لندن مهاجرت کرد و در شراکت با آشر گلداسمید پسر آرون گلداسمید، کمپانی موکاتا و گلداسمید را تأسیس نمود. یکی از اشتغالات پرسود این موسسه تأمین شمش نقره و طلا برای بانک انگلستان بود. آبراهام موکاتا یازده فرزند داشت که یکی از آنان مادر سِر موسس مونتفیوره است. یکی از پسران آبراهام بنام حاخام موسس موکاتا (۱۷۶۸-۱۸۵۷)، دایی و معلم سِر موسس مونتفیوره، به فعالیتهای فرهنگی و دینی اشتغال داشت و از شخصیتهای درجه اول فرهنگی و علمی یهودیان انگلیس بود. او مولف کتابی است بنام انگیزیسیون و یهودیت (۱۸۴۵) که در تکوین تصویر دروغین متعارف از ستمهای انگیزیسیون اسپانیا بر یهودیان نقش جدی داشت. موسس موکاتا از سپتامبر ۱۸۰۶ یکی از ۱۲ صراف یهودی بازار بورس لندن بود. یکی از پسران موسس موکاتا بنام دیوید موکاتا (۱۸۰۶-۱۸۸۲) معمار بود و ایستگاههای راهآهن خط لندن- برایتون ساخته اوست. پسران دیگر موسس موکاتا نیز از چهرههای سرشناس یهودی انگلیس بودند. فردریک دیوید موکاتا (۱۸۲۴-۱۹۰۵) از چهرههای سرشناس یهودی انگلیس در نیمه دوم سده نوزدهم بود که به امور فرهنگی و دینی اشتغال داشت. او دارای تألیفاتی در زمینه تاریخ یهود است و مولف کتاب یهودیان و انگیزیسیون (۱۸۸۷). از چهرههای متأخر این خاندان باید به سِر آلن آبراهام موکاتا (۱۹۰۷-؟) اشاره کرد که از حاخامهای سرشناس یهودی سده بیستم بود.
خاندان گلداسمید: بنیانگذار این دودمان، آرون گلداسمید (متوفی ۱۷۸۲)، از یهودیان آمستردام است که در دهه ۱۷۴۰ در لندن مستقر شد. او به تجارت و صرافی مشغول بود و موسسهاش آرون گلداسمید و پسران نام داشت. آرون گلداسمید چهره نامدار مالی لندن در زمان خود به شمار میرفت. او چهار پسر و چهار دختر داشت. پسر اول، بنام جرج گلداسمید (۱۷۴۳-۱۸۱۲)، با خانواده کوهن وصلت کرد. پسر دوم، بنام آشر گلداسمید (۱۷۵۱-۱۸۲۲)، از خانواده کیزر زن گرفت. پسر سوم، بنجامین گلداسمید (۱۷۵۵-۱۸۰۸)، با خانواده سالومونز وصلت کرد؛ و چهارمین پسر، آبراهام گلداسمید (۱۷۵۶-۱۸۱۰)، از خانواده الیاسون زن گرفت. بنجامین و آبراهام گلداسمید، دو پسر کوچکتر آرون، در زمان انقلاب فرانسه شخصیتهای مالی برجسته بازار لندن و رقیب بزرگ بنیادهای مالی غیر یهودی انگلیس بودند. آنان از طریق اعطای وامهای مناسب به دولت انگلیس توانستند رقبا را از صحنه خارج کنند. در سال ۱۷۹۵، گلداسمیدها با اعطای ۱۴ میلیون پوند استرلینگ وام به دولت انگلیس بخش مهمی از نقدینگی مورد نیاز دولت ویلیام پیت کوچک را برای جنگ با فرانسه فراهم آوردند. در این زمان بنجامین، ظاهراً بعلت اختلاف با هیئت مدیره کمپانی هند شرقی، خودکشی کرد. کمی بعد، آبراهام وامی کلان برای سِر فرانسیس بارینگ رئیس بنیاد بارینگ تأمین نمود. آبراهام گلداسمید دوست صمیمی دریاسالار لرد هوراتیو نلسون (۱۷۵۸-۱۸۰۵)، فرمانده نامدار نیروی دریایی انگلیس در جنگهای ناپلئونی، بود و شب قبل از عزیمت نلسون به جنگ معروف ترافالگار (۲۱ اکتبر ۱۸۰۵)، این دو در مِلک ییلاقی نلسون در منطقه ساری با هم بودند. آبراهام گلداسمید با پسران جرج سوم، پادشاه انگلیس، نیز رابطه دوستانه نزدیک داشت. گلداسمیدها مشاورین مالی پسران جرج سوم و لرد نلسون بودند. مهمترین شاخههای خاندان گلداسمید از آشر و بنجامین، دومین و سومین پسر آرون، ریشه میگیرد: پسر بزرگ آشر گلداسمید بنام سِر اسحاق لیون گلداسمید بارونت اول (۱۷۷۸-۱۸۵۹)، از سرشناسترین اعضای خاندان گلداسمید است. اسحاق گلداسمید از گردانندگان اصلی موسسه موکاتا و گلداسمید بود که امور ضرابخانه بانک انگلستان را بدست داشت و از مهمترین واسطههای مالی کمپانی هند شرقی بود. او از طریق عملیات مالی و تجاری و بویژه سرمایهگذاری در احداث شبکههای راهآهن به ثروت کلان دست یافت. اسحاق گلداسمید در سال ۱۸۴۱ بارونت شد و نخستین یهودی انگلیس بود که بعنوان بارونت موروثی دست یافت. او از پایهگذاران یونیورسیتی کالج لندن است. در سال ۱۸۴۶، پادشاه پرتغال بدلیل کمک اسحاق گلداسمید به حل اختلافات مالی پرتغال و برزیل عنوان بارون پالمیرا به او اعطا کرد. یکی از دختران سِر اسحاق لیون گلداسمید با کنت سولومون داویگدور (۱۸۱۵-۱۸۷۱) ازدواج کرد. سولومون داویگدور نوه اسحاق ساموئل اویگدور (متوفی ۱۸۲۷)، از سران یهودی فرانسه، است. اسحاق اویگدور از اعضای شورای بزرگ سنهدرین بود که به فرمان ناپلئون تشکیل جلسه داد. درباره منشاء خاندان اویگدور نیز اطلاعی در دست نداریم. در سده سیزدهم میلادی حاخامی بنام اویگدور بن الیا (۱۲۰۰-۱۲۷۵) را میشناسیم که به خاندان کوهن تعلق داشت و ساکن ایتالیا بود. در نیمه دوم سده چهاردهم فردی بنام آبراهام بن سولومون اویگدور در فرانسه میزیست و طبیب و مترجمی سرشناس بود. او مترجم بخشهایی از آثار پزشکی بوعلی سینا و رازی به زبان لاتین است. محتمل است که خاندان کنونی داویگدور از این تبار باشد. در دوران سلطنت عبدالمجید در عثمانی (۱۸۳۹-۱۸۶۲) فردی بنام یعقوب اویگدور حاخام باشی یهودیان استانبول بود. او در سال ۱۸۶۳ از این منصب برکنار شد. کنت سولومون داویگدور، داماد سِر اسحاق لیون گلداسمید، از یهودیان متنفذ اروپا بود و در زمان لویی بناپارت (ناپلئون سوم) بعنوان شامخ اشرافی دوک اکواویوا دست یافت. خاندان داویگدور- گلداسمید حاصل وصلت این دو خاندان است. فرزندان دیگر سِر اسحاق لیون گلداسمید با خاندانهای ساموئل، موکاتا و مونتفیوره وصلت کردند. سِر فرانسیس گلداسمید (۱۸۰۸-۱۸۷۸)، پسر بزرگ سِر اسحاق لیون گلداسمید، از شخصیتهای سیاسی و قضایی متننفذ انگلیس به شمار میرفت و از سال ۱۸۶۰ تا پایان عمر نماینده مجلس عوام از حزب لیبرال بود. برادرش، فردریک گلداسمید (۱۸۱۲-۱۸۶۶)، نیز نماینده مجلس عوام بود. سِر جولیان گلداسمید (۱۸۳۸-۱۸۹۶)، پسر فردریک گلداسمید و کارولین ساموئل، سالهای متمادی نماینده مجلس عوام بود. او ابتدا نایب رئیس و سپس رئیس سازمان یهودیان انگلیس (انجمن انگلیسی- یهودی) بود. سِر جولیان گلداسمید با ویرجینیا فیلیپسون ازدواج کرد. بارونس ویولت گلداسمید پالمیرا (۱۸۶۹-۱۹۴۹) حاصل این وصلت است. پس از مرگ سِر جولیان گلداسمید، عنوان بارونی او به پسرعمهاش سِر اوزموند داویگدور گلداسمید (۱۸۷۷ تا ۱۹۴۰)، پسر کنت سولومون داویگدور و راشل گلداسمید، انتقال یافت. سِر اوزموند از سران برجسته سازمانهای صهیونیستی بود و امروزه منطقهای در اسرائیل به یاد او نامگذاری شده است. همسر او از خاندان لاندائو است. وارثین سِر اوزموند داویگدور گلداسمید دو پسرند: سِر هنری جوزف داویگدور گلداسمید (۱۹۰۹-۱۹۷۶) از رجال سیاسی انگلیس و از صهیونیستهای سرشناس معاصر بود. او در سال ۱۹۵۵ بعنوان نماینده حزب محافظهکار به مجلس عوام راه یافت و سالها ریاست اتحادیه مستعمراتی یهود (ایکا) و بانک انگلیس- اسرائیل را بدست داشت. سرلشکر سِر جیمز (آرتور) داویگدور گلداسمید (۱۹۱۲-؟)، پسر دوم سِر اوزموند داویگدور گلداسمید، از مقامات عالیرتبه وزارت دفاع انگلیس در دهه ۱۹۶۰ بود. او در سالهای اخیر درگذشت. مهمترین اعضای شاخه دیگر خاندان گلداسمید از بنجامین گلداسمید، پسر دیگر آرون، به شرح زیرند: آلبرت گلداسمید (۱۷۹۳-۱۸۶۱)، پسر بزرگ بنجامین، به ظاهر به مسیحیت گروید، در سال ۱۸۱۱ به خدمت ارتش انگلیس وارد شد، در جنگ واترلو شرکت نمود و سرانجام به درجه سرلشکری رسید. پسر دوم بنجامین، بنام لیونل گلداسمید (۱۷۹۷-۱۸۶۶)، با خاندان کمپبل وصلت کرد و به ظاهر مسیحی شد. سرلشکر سِر فردریک جان گلداسمید (۱۸۱۸-۱۹۰۸)، چهره نامدار مستعمراتی بریتانیا، حاصل این وصلت است. وی از شخصیتهای یهودی- انگلیسی بسیار موثر در تاریخ معاصر ایران است. فردریک جان گلداسمید تحصیلات خود را در پاریس و کینگز کالج لندن به پایان برد. در سال ۱۸۳۹ به ارتش کمپانی هند شرقی بریتانیا پیوست. در جنگ تریاک با چین (۱۸۳۹-۱۸۴۲) و جنگ کریمه (۱۸۵۴-۱۸۵۶) شرکت داشت. در سالهای ۱۸۶۲-۱۸۶۴ از سوی حکومت بمبئی به مأموریتهای ویژه و سیاسی اعزام شد و در سالهای ۱۸۶۵-۱۸۷۰ ریاست کمپانی تلگراف هند- اروپا را بدست گرفت. خط تلگراف کمپانی فوق در ایران، با نظارت گلداسمید، از سال ۱۸۶۳ و به هزینه ایران احداث شد. محمدعلیخان سدیدالسلطنه بندرعباسی (کبّابی) مینویسد: در سال ۱۲۸۰ هجری [۱۸۶۳] کمپنی تلگراف هند و اروپا مشغول سیمکشی به خلیج فارس شده و در سال ۱۲۸۱ سیم تلگراف به داخل ایران کشیده، باریکبینان ظهرالفساد را، که معادل ۱۲۸۱ است، تاریخ آن سال شمردهاند. یک محقق معاصر تکاپوی کمپانی تلگراف هند- اروپا را در ایران چنین توصیف کرده است: در دوران شورش هند، سه ماه طول میکشید تا پیامی از هند به لندن برسد و پاسخش برگردد. لذا، ارتباط تلگرافی بین لندن و هند در اولویت اقدامات بریتانیا قرار داشت. اولین خط تلگراف لندن و پاریس را در سال ۱۸۵۱ به هم وصل کرد. تا سال ۱۸۵۶ حدود ۴۵۰۰ مایل خط تلگراف شهرهای عمده هند را به هم وصل کرده بود. در خلال سالهای ۱۸۵۷ تا ۱۸۶۱ لندن به استانبول و سپس به بغداد وصل شد. انگلیس در نظر داشت که خط مزبور را از خانقین به تهران و از آنجا به بوشهر وصل کند. این خط قسمتی از خط لندن- کراچی در طرح بریتانیا بود. مقامات بریتانیا در سال ۱۸۶۱ با مقامات ایران برای اخذ امتیاز احداث این خط تماس گرفتند. ناصرالدین شاه از ترس مداخله انگلیسیها در داخل ایران با اعطای چنین امتیازی مخالفت کرد. سیاست کجدار و مریزی که انگلیس از آن پس در مورد سیستان بازی کرد و سرانجام دست ایران را برای اقدامات نظامی جهت گسترش حقوق خود در سیستان بازگذاشت، به اضافه وعده درآمدهای ناشی از امتیاز تلگراف، توأم با فشار های دیگری که اعمال میشد، سرانجام به اعطای امتیازی به انگلیسیها در فوریه سال ۱۸۶۳ برای احداث این خط ۱۱۰۰ مایلی، آن هم به هزینه ایران، منجر شد. بدنبال امتیاز این خط، امتیاز خط دومی برای استفاده اختصاصی انگلیسیها به آنها اعطا شد. این خط از تهران به مرکز ایران از طریق یزد و کرمان میرفت و به مرز بلوچستان هند وصل میشد. خط سومی ایران و اروپا را در سال ۱۸۶۶ به یکدیگر وصل کرد و سیم ایران در مرز قفقاز به روسیه نیز وصل شد، اکنون نه تنها نیاز انگلیسیها به ایران برای احداث خطوط تلگراف مرتفع شده بود، بلکه از خود این دستگاه بصورت عامل فشار بسیار موثری برای گسترش هدفهای استعماری خود در ایران استفاده میکردند. هزینه دست کم دو میلیون لیره استرلینگ این سه خط تلگراف را دولت هند بریتانیا به ایران وام داد. خطوط تلگراف بگفته [سِر مورتیمور دوراند] وزیر مختار بعدی بریتانیا در خدمت نیازهای اطلاعاتی و جاسوسی بریتانیا به کار میرفت. حتی دولت بریتانیا با چگونگی پرداخت حقوق استفاده از خطوط تلگراف، ایران را به لحاظ مالی تحت فشار میگذاشت. علاوه بر این، انگلیسیها در خلال بر پا کردن این خطوط جزییترین اطلاعات دست اول راجع به جغرافیای طبیعی و انسانی ایران را جمعآوری کردند. گلداسمید در سال ۱۸۷۰ به درجه کلنلی رسید. او در سالهای ۱۸۷۰-۱۸۷۲ مأمور تنظیم مرزهای ایران در کلات و حَکم تعیین مرزهای سیستان بود. گلداسمید در جمادیالثانی ۱۲۸۷ ق./ اوت ۱۸۷۰م. در رأس کمیسیون مرزی سیستان عازم محل ماموریت خود شد. در ترکیب این کمیسیون، فردریک ریچارد پولاک، کلنل چارلز مکنیل کاپیتان یوان اسمیت دکتر هنری بلیو و سرگرد الیور سنجان حضور داشتند. فردریک ریچارد پولاک (سرلشکر سِر فردریک ریچارد پولاک بعدی) نیز به الیگارشی زرسالار یهودی تعلق داشت. کلنل مکنیل افسر سرویس اطلاعاتی هند بریتانیا بود و مأمور تشکیل شبکههای مخفی این سرویس در خراسان و سیستان. رأی کمیسیون مرزی سیستان درواقع به معنای جدا ساختن بخش مهمی از سرزمین سیستان از ایران بود. به نوشته دکتر رضا رئیس طوسی: به این ترتیب، سیستان، سرزمین باستانی ایران که تحت حاکمیت مطلق ایران بود، به مسلخ امپراتوری بریتانیا برده شد و به دو قسمت تقسیم گردید: ۴۱۵۹ مایل مربع آن به افغانستان داده شد و ۲۸۴۸ مایل مربع آن در اختیار ایران ماند. افغانها، که خود در دام طرحهای پیچیده انگلیسیها بودند، بطور طبیعی از اقدامات اینگونه در عمل متحیر بودند. آنها تا مدتها از تصرف زمینهای تقسیمشده به ضرر ایران خودداری کردند. شاه رأی حکمیت گلداسمید را نپذیرفت تا اینکه در سال ۱۸۷۳ از لندن دیدار کرد. در آنجا تحت فشار سنگین قرار گرفت و سرانجام رضایت داد. گلداسمید بعدها خاطرات خود را درباره احداث خط تلگراف اروپا- هند و کمیسیون مرزی سیستان منتشر نمود. او مولف زندگینامه سِر جیمز اوترام نیز هست و مقالاتی در دایرة المعارف بریتانیکا به چاپ رسانیده است. گلداسمید در سال ۱۸۷۵ به درجه سرلشکری رسید. او در سالهای ۱۸۸۰-۱۸۸۳ از سوی دولت بریتانیا مسئول نظارت بر پروژه دیر ثنیه بود. این پروژهای است که بوسیله زرسالاران یهودی بویژه سِر ارنست کاسل در اراضی کشاورزی مصر انجام میشد. به نوشته دایرةالمعارف یهود، نظام اداری مستعمراتی کنگو نیز بوسیله سرلشکر سِر فردریک جان گلداسمید بنیان نهاده شد. هنری ادوارد گلداسمید (۱۸۱۲ تا ۱۸۵۵)، از اعقاب آبراهام گلداسمید، کوچکترین پسر آرون گلداسمید است. هنری ادوارد گلداسمید تحصیلات خود را در کالج هیلیبوری کمپانی هند شرقی به پایان برد و از سال ۱۸۳۲ کار خود را در بمبئی آغاز کرد. در سالهای ۱۸۴۷-۱۸۴۸ منشی خصوصی سِر جرج راسل کلرک حکمران بمبئی (۱۸۴۷-۱۸۴۸، ۱۸۶۰-۱۸۶۲) بود و سپس کمیسر کل امور مالی و مالیاتی حکومت بمبئی شد. وی در قاهره درگذشت. هنری گلداسمید با تنها خواهر سرلشکر سِر فردریک جان گلداسمید ازدواج کرد. حاصل این وصلت کلنل آلبرت گلداسمید است. آلبرت ادوارد گلداسمید (۱۸۴۶-۱۹۰۴) در شهر پونا (هند) به دنیا آمد و در ۲۴ سالگی، برغم پدر و مادرش که بظاهر مسیحی بودند، رسماً تعلق خود به آئین یهود را اعلام کرد. وی از نخستین فعالین پرشور و متعصب صهیونیسم جدید، در دوران پیش از هرتزل بود و از رهبران سازمان انگلیسی هووی زیون (عاشقان صهیون). آلبرت گلداسمید در راه استقرار یهودیان در فلسطین، احیای زبان عبری و ناسیونالیسم یهود تکاپوی فراوان داشت و بعنوان یک یهودی متعصب و صهیونیست افراطی بر هرتزل تأثیر عمیق برجای نهاد. آلبرت گلداسمید در سال ۱۸۶۶ به صفوف ارتش بریتانیا پیوست و به هند اعزام شد. در سال ۱۸۹۲ یک سال از ارتش مرخصی گرفت و از سوی بارون هرش، زرسالار نامدار یهودی، برای سرپرستی امور اتحادیه مستعمراتی یهود (ایکا) به آرژانتین رفت. به نوشته جئوفری ویگودر، گلداسمید به این طرح بعنوان زمینهای برای کشت و اشاعه آرمانهای هووی زیون، احیای ناسیونالیسم یهود و مقدمهای برای استقرار یهودیان در فلسطین مینگریست. گلداسمید پیش از عزیمت به آرژانتین در یک مصاحبه اعلام کرد: مسئله یهود هیچگاه حل نخواهد شد مگر اینکه با حمایت قدرتهای بزرگ یک دولت یهودی در سرزمین اسرائیل ایجاد شود. او در سال بعد به انگلستان بازگشت و بعنوان رئیس سازمان هووی زیون منصوب شد. کمی بعد، در سال ۱۸۹۴ به درجه کلنلی رسید و در جنگ بوئر شرکت کرد. وی در سال ۱۸۹۷ مجدداً بعنوان رئیس سازمان هووی زیون منصوب شد. تئودور هرتزل از دوستان صمیمی کلنل گلداسمید بود؛ هرچند ظاهراً میان سازمان هرتزل (سازمان صهیونیستی) و سازمان گلداسمید (هووی زیون) رقابت وجود داشت. معهذا، پس از آن که روچیلد های لندن سازمان هرتزل را بر سازمان کلنل گلداسمید ترجیح دادند، وی به همکاری فعال با هرتزل پرداخت. در سال ۱۹۰۳ برای مذاکره با مقامات مصری در زمینه استقرار یهودیان در صحرای سینا بهمراه هرتزل به قاهره رفت. او در سال ۱۹۰۳ بازنشسته شد و یک سال بعد درگذشت. تنها دختر کلنل آلبرت گلداسمید با لوئی ساموئل مونتاگ (لرد سوایتلینگ دوم) ازدواج کرد. اعضای شبکه خویشاوندی روچیلدها به خاندان هایی که برشمردیم محدود نیست. درباره چهار خاندان مهم اشترن، ساموئل، اسحاق (ایزاک) و ساسون و سایر اعضای این شبکه در آینده سخن خواهیم گفت.
خاندان ولزلی و کمپانی هند شرقی: در تبیین فرایند شکلگیری الیگارشی زرسالار سدههای نوزدهم و بیستم پیوند دو خاندان روچیلد و وِلزلی از اهمیت اساسی برخوردار است. خاندان ولزلی از مهمترین اعضای الیگارشی مستعمراتی بریتانیا از اواخر سده هیجدهم به شمار میرود که نقشی مهم و برجسته در تأسیس و گسترش امپراتوری جهانی بریتانیا ایفا نمود. این خاندان حداقل از سال ۱۸۱۰ پیوندی استوار با خاندان روچیلد یافت و سهمی تعیینکننده در پیدایش امپراتوری مالی روچیلدها داشت. تبار خاندان وِلزلی به فردی بنام گارت وزلی (۱۷۲۰-۱۷۸۱) میرسد. او به یکی از خانوادههای زمیندار و اشرافی ایرلند تعلق داشت که از ثروت چندان برخوردار نبودند. گارت وزلی، که در سایر زمینهها توان رقابت با اشرافزادگان بلندپایه و ثروتمند انگلستان و ایرلند را نداشت، از نوجوانی به موسیقی روی آورد و نوازندهای برجسته شد. به زودی مورد توجه دربار انگلستان قرار گرفت و در سال ۱۷۴۶ عنوان بارون مورنینگتون به وی اعطا شد. در سال ۱۷۵۱ جرج ویلیام فردریک (۱۷۳۸-۱۸۲۰) نوه جرج دوم پادشاه انگلیس، به ولیعهدی رسید و به زودی گارت وزلی در زمره نزدیکان او جای گرفت. پیوند با ولیعهد انگلستان (پرنس ولز) سرآغاز طلوع ستاره اقبال خاندان وزلی است. در سال ۱۷۶۰ جرج دوم درگذشت و پرنس ولز به عنوان جرج سوم پادشاه انگلستان شد. دوران ۶۰ ساله سلطنت جرج سوم از مهمترین مقاطع تاریخ امپراتوری بریتانیاست و مصادف است با برخی از مهمترین تحولات دوران معاصر: استقلال ایالات متحده آمریکا، انقلاب فرانسه، جنگهای ناپلئونی، جنگ ۱۸۱۲ انگلستان و ایالات متحده آمریکا و سرانجام استحکام و گسترش امپراتوری بریتانیا در شبه قاره هند. این حوادث با نام جرج سوم در پیوند است. در دوران سلطنت جرج سوم پیوند زرسالاران یهودی با خاندان سلطنتی هانوور و الیگارشی مستعمراتی بریتانیا شکل نهایی و امروزین خود را یافت. در زمان صعود جرج سوم به سلطنت، نزدیکان و مقربان او به عناوین عالی دست یافتند و از جمله به گارت وزلی نوازنده نیز عناوین شامخ اشرافی ارل مورنینگتون و ویسکونت ولزلی اعطا شد. از این پس اعضای خانواده فوق به ولزلی شهرت یافتند. گارت وزلی در زمان سلطنت جرج سوم قریب به بیست سال زندگی کرد. در این دوران فرزندان و سایر اعضای خانواده او صمیمیترین و مورد اعتمادترین دوستان و نزدیکان پادشاه و ولیعهد انگلستان بودند. در تداوم سنتی که در دوران الیزابت اول شکل گرفته بود، در نیمه دوم سده هیجدهم و پس از آن نیز پادشاه و ولیعهد و سایر اعضای خاندان سلطنتی انگلستان از سرمایهگذاران و شرکای درجه اول در غارت ماوراء بحار بودند. در این میان اعضای خاندان ولزلی اداره و سرپرستی تجارت ماوراء بحار جرج سوم و ولیعهد او را بدست داشتند. بدینسان، آنان به کارگزاران جرج سوم و شرکای درجه اول زرسالاران یهودی لندن در تجارت جهانی برده و غارت مستعمرات بدل شدند و در سالهای پایانی سده هیجدهم به ثروت و قدرت فوق العاده دست یافتند. در این زمان فردی بنام جان وزلی را میشناسیم که احتمالا برادر گارت وزلی است. او در اواخر سده هیجدهم و اوایل سده نوزدهم از بزرگترین تجار برده بود. فعالیت جان وزلی مقارن با حضور جوامع انبوه بردگان سیاه در قاره آمریکا و آغاز فعالیت های میسیونری برای مسیحی کردن آنان است. این تکاپویی است که از اوایل سده هیجدهم آغاز شد. جان وزلی در اواخر عمر به دین و فرهنگ علاقمند شد و در دهه ۱۷۹۰ بهمراه شریکش، توماس کوک برای متمدن کردن بردگان و مردم مستعمرات بریتانیا در مشرق زمین نخستین مراکز بزرگ آموزش میسیونری را در جزایر هند غربی و شرق مکزیک تأسیس کرد و از آن پس تا زمان مرگ به این کار اشتغال داشت. جان وزلی با صرف سرمایه هنگفت کشیشان مستعد را استخدام میکرد و پس از طی یک دوره آموزشی آنان را به هند، خاور دور، آفریقا، نیوفاوندلند (شمال کانادا) و آمریکای جنوبی اعزام مینمود. او در سال ۱۸۱۵، در جریان سفر به سیرالئون برای سرکشی به میسیونرهایش درگذشت. گارت وزلی پنج پسر داشت که در اوایل سده نوزدهم همگی از نامدارترین رجال سیاسی و نظامی بریتانیا بودند: بزرگترین آنان، ریچارد کولی ولزلی (۱۷۶۰-۱۸۴۲)، در دربار جرج سوم از جایگاهی منحصربفرد برخوردار بود و به نوشته جرج امرسون با پادشاه انگلستان صمیمیتی فوقالعاده داشت. ریچارد ولزلی تحصیلات خود را در مدارس هارو و اتون، و کالجهای کریست چرچ و آکسفورد به پایان برد. در سال ۱۷۸۱، با مرگ پدر، ارل مورنینگتون دوم لقب گرفت. در سال ۱۷۸۶ وزیر خزانهداری شد و در سالهای ۱۷۸۷-۱۷۹۶ نماینده مجلس عوام بود. او از سال ۱۷۹۳ در شورای مشاورین خصوصی پادشاه انگلستان عضویت داشت. ریچارد ولزلی در ۱۸ مه ۱۷۹۸ بعنوان فرمانفرمای کل مستعمرات بریتانیا در هندوستان منصوب شد و تا ۳۰ ژوئیه ۱۸۰۵ در این سمت بود. دومین پسر گارت وزلی لرد ماریبورو نام داشت. در منابع در دسترس ما درباره زندگینامه او اطلاع زیادی مندرج نیست. سومین پسر او، آرتور ولزلی (۱۷۶۹-۱۸۵۲)، همان سردار انگلیسی است که به علت پیروزی بر ناپلئون نگونبخت به یکی از نامدارترین چهرههای تاریخ دو سده اخیر جهان بدل شد، دوک ولینگتون لقب گرفت و مدتی بعد به نخستوزیری انگلستان رسید. آرتور ولزلی تحصیلات خود را در ایرلند، انگلستان، بلژیک و سرانجام در مدرسه نظامی فرانسه به پایان برد و از سال ۱۷۹۰ به سرپرستی املاک خانواده خود در ایرلند پرداخت. او از سال ۱۷۹۴ در جنگ با هلند بر سر تملک جزایر هند غربی شرکت داشت و در فوریه ۱۷۹۷ بهمراه دسته تحت فرماندهیاش وارد کلکته شد. این کمی پیش از تصدی منصب فرمانفرمایی مستعمرات بریتانیا در هندوستان بوسیله برادر بزرگش لرد مورنینگتون (ریچارد ولزلی) است. آرتور ولزلی پس از جنگهای متعدد در هند و تصرف مستملکات پهناور برای کمپانی هند شرقی در مارس ۱۸۰۵ به انگلستان بازگشت. پسر چهارم گارت وزلی، جرالد ولزلی کشیشی عالیرتبه بود و هدایت برخی سازمانهای میسیونری آن زمان را بدست داشت. پسر او، بنام سِر جرج گرویل ولزلی (۱۸۱۴-؟)، در جوانی ناخدای کشتی کورنوالیس بود و در تجارت برده و ماجراجوییها و جنگهای دریایی، از جمله حمله به سواحل سوریه، مشارکت داشت. جرج گرویل ولزلی در سال ۱۸۶۹ فرمانده کل نیروهای بریتانیا در شمال آمریکا و جزایر هند غربی شد و سپس به مدت پنج سال فرمانده کل نیروی دریایی انگلیس در هند بود. پنجمین و کوچکترین پسر گارت وزلی، بنام هنری ولزلی (۱۷۷۳ تا ۱۸۴۷)، در دوران حکومت برادر بزرگش بر مستعمرات بریتانیا در هند، تا سال ۱۸۰۱ منشی خصوصی او بود و در سالهای ۱۸۰۱-۱۸۰۳ حکمران مناطق اشغالی سرزمین اود. سپس به انگلستان رفت و در سالهای ۱۸۰۷-۱۸۰۹ نماینده مجلس عوام، مدت کوتاهی وزیر دارایی (۱۸۰۸ تا ۱۸۰۹) و پس از آن سفیر انگلستان در اسپانیا (۱۸۰۹ تا ۱۸۲۲) و اتریش (۱۸۲۳-۱۸۳۱) و فرانسه (۱۸۴۱-۱۸۴۶) بود. در سال ۱۸۲۹ عنوان بارون کاولی به وی اعطا شد. مدت کوتاهی پس از پایان سفارت لرد کاولی در پاریس، در سال ۱۸۵۲ پسر او، بنام سِر هنری ریچارد چارلز ولزلی سفیر بریتانیا در فرانسه شد. او در سال ۱۸۵۷ ارل کاولی لقب گرفت. این لرد کاولی همان کسی است که در سال ۱۸۵۷ پیمان صلح ایران و انگلیس را با فرخ خان امینالدوله کاشی منعقد کرد. دوران هفت ساله حضور ریچارد و آرتور ولزلی در هند هم در تاریخ استعمار بریتانیا در شرق و هم در تاریخ خاندان ولزلی نقطه عطفی بشمار میرود. با اوجگیری انقلاب فرانسه و آغاز جنگ میان انگلستان و متحدینش علیه فرانسه در قاره اروپا، از سال ۱۷۹۳ در شرق نیز رقابت میان این دو قدرت اروپایی به جنگهای انگلیس و فرانسه در شبه قاره هند انجامید. در این فضا و در چارچوب این ستیز، درست در زمانی که ژنرال بناپارت از سوی دولت فرانسه برای اشغال مصر اعزام شد، ریچارد و آرتور ولزلی نیز از سوی کمپانی هند شرقی و دربار بریتانیا عازم هندوستان شدند. اعزام ریچارد ولزلی به هند در دوران نخستوزیری ویلیام پیت بود و ماکرجی، محقق هندی، ولزلی را مجری سیاستهای پیت در هند میداند. مهمترین اقدامات ریچارد ولزلی در دوران حکومت هند، که نام او را در ردیف نامدارترین کارگزاران مستعمراتی تاریخ غرب به ثبت رسانیده، جنگ با تیپو سلطان و اشغال سرزمین میسور، انضمام نیمی از سرزمین اود به مستملکات کمپانی در بنگال، استقرار سلطه کمپانی بر دولتهای حیدرآباد دکن و مهاراته از طریق تحمیل قراردادهای تحتالحمایگی بر آنان، و سرانجام پایان دادن به تهدید زمان شاه افغان است. در این رابطه، ریچارد ولزلی هیئت جان ملکم را به تهران اعزام کرد و پایههای نفوذ استعمار بریتانیا را در ایران استوار ساخت. بدینسان، به تعبیری، میتوان او را بنیانگذار سلطه غیرمستقیم استعمار انگلستان بر ایران دانست. فیلیپ لاوسون دوران حکومت ولزلی بر هند را دوران ماجراجویی نظامی ولزلی میخواند. میسور سرزمینی است در جنوب فلات دکن در شبه قاره هند، در حد فاصل دو بندر گوا در غرب و مدرس در شرق. جمعیت این سرزمین در سال ۱۸۷۱ بیش از پنج میلیون نفر گزارش شده است. مهمترین شهرهای آن میسور و بنگلور است. در سده نوزدهم، چون امروز، این منطقه مهمترین مرکز کشت قهوه در هند به شمار میرفت و وجود برخی معادن طلا در آن امید به کشف ذخایر سرشار طلا را پدید ساخته بود. در گذشته، حکومت منطقه میسور در دست خاندانهایی از راجههای هندو بود که از سده چهاردهم میلادی تابع حکمرانان مسلمان منطقه بودند. در این دوران حکومت راجههای میسور اهمیتی نداشت، پس از اورنگ زیب تا مدتهای مدید تابع دولت نظام حیدرآباد بود و بارها مورد تهاجم و چپاول مهاراتهها قرار گرفت. شهرت میسور بعنوان یک قدرت مهم منطقهای با نام حیدرعلی در پیوند است. حیدرعلی خان (۱۷۱۷-۱۷۸۲) پسر فاتح محمد خان از نظامیان و جاگیرداران (خوانین) منطقه میسور بود. تبار فاتح محمد به یک زاهد مسلمان پنجابی بنام محمد بهلول میرسد که بهمراه دو پسرش، محمدعلی و محمدولی، به سرزمین دکن مهاجرت کرد. او ابتدا در نزدیکی شهر حیدرآباد مستقر شد. پس از مرگ محمد بهلول، پسرانش در منطقه میسور ساکن شدند. محمدعلی در این سرزمین درگذشت و تنها پسرش، فاتح محمد، با فقر و تنگدستی بزرگ شد. فاتح محمد از نوجوانی به صفوف نظامیان مهاراجه میسور پیوست، بتدریج به ثروت و قدرت رسید، لقب خانی گرفت و با دختری از یک خاندان ثروتمند ازدواج کرد. حاصل این وصلت حیدرعلی است. حیدرعلی از سال ۱۷۴۹ به خدمت مهاراجه میسور درآمد. در سال ۱۷۵۹ به فاتح بهادر ملقب شد و فرماندهی قشون میسور را بدست گرفت. او بتدریج به قدرت اصلی سرزمین میسور بدل شد و در سال ۱۷۶۰ حکمران هندوی میسور را خلع کرد و خود قدرت را بدست گرفت. در دوران حیدرعلی، میسور به سرعت به مهمترین قدرت سیاسی و نظامی شبه قاره هند و جدیترین رقیب کمپانی هند شرقی بدل شد و این مرهون نبوغ نظامی و سیاسی اوست. ماکرجی حیدرعلی را تواناترین فرمانده نظامی هند در نیمه دوم سده هیجدهم میخواند، و میچل فیشر مینویسد از زمان صعود حیدرعلی تا سال ۱۷۹۹ کمپانی هند شرقی حکومت مسلمان میسور را بزرگترین تهدید برای خود در جنوب هند میانگاشت. حیدرعلی خان در آغاز با نظام حیدرآباد متحد شد و قلمرو دولت میسور را گسترش داد و سواحل مالابار را در غرب به تصرف درآورد. در سال ۱۷۶۹ نخستین جنگ کمپانی و میسور درگرفت که با پیروزی حیدرعلی به پایان رسید. کمپانی به هراس افتاد؛ در سالهای ۱۷۶۹ و ۱۷۷۰ حکومتهای انگلیسی مدرس و بمبئی از موضع ضعف دو پیمان صلح جداگانه با حیدرعلی منعقد ساختند. این پیمانها به مدت ده سال رابطه میان انگلیسیها و حیدرعلی را سامان داد. در این مدت تنها خطر جدی برای میسور تجاوز پراکنده مهاراتهها بود که با تحریک پنهان انگلیسیها صورت میگرفت. در سال ۱۷۷۸ دور جدیدی از جنگ میان انگلیسیها و فرانسویها در جنوب شبه قاره هند آغاز شد. در این زمان انگلیسیها کوشیدند تا با حیدرعلی، که اینک بزرگترین قدرت محلی شبه قاره هند به شمار میرفت، متحد شوند و لذا فردی بنام شوارتس را محرمانه نزد او اعزام کردند. کریستیان فردریک شوارتس (۱۷۲۶-۱۷۹۸) یک کشیش میسیونر آلمانی- دانمارکی بود. او در پروس به دنیا آمد و در سال ۱۷۵۰ از سوی دربار دانمارک عازم هند شد. شوارتس با زبانهای متداول در شبه قاره هند آشنایی داشت و میسیونری فعال بود. او در جنوب هند چند کلیسا تأسیس کرد و گفته میشود در طول دوران تکاپویش در هند حدود ۶۰۰۰ نفر را مسیحی کرد. شوارتس در هند درگذشت. مأموریت مخفی شوارتس در میسور به نتیجه نرسید. در سال ۱۷۸۰ حیدرعلی برای دومین بار به مستملکات کمپانی در مدرس حمله برد، نیروهای انگلیسی به فرماندهی کلنل ویلیام بایلی را شکست داد، بخش مهمی از قلمرو حکومت انگلیسی مدرس را به تصرف درآورد و تا پنج مایلی شهر مدرس را به سرزمین خود منضم ساخت. بایلی زخمی شد و به اسارت حیدرعلی درآمد و در نوامبر ۱۷۸۲ در اسارت درگذشت. در دسامبر ۱۷۸۲، در کوران جنگ با انگلیس، حیدرعلی درگذشت و پسر او، تیپو، قدرت را بدست گرفت. در این جنگ، فرانسویها متحد حیدرعلی به شمار میرفتند ولی این اتحاد جدی نبود. باکلند مینویسد حیدرعلی وحشتی عظیم در انگلیسیها ایجاد کرد و اگر از حمایت بیشتر فرانسویها برخوردار بود میتوانست انگلیسیها را از جنوب هند اخراج کند.
تیپو سلطان (۱۷۵۳-۱۷۹۹) در زمان جنگ دوم انگلیس و میسور فرماندهی بخشی از نیروهای نظامی پدر را به دست داشت و زمانی که به حکومت رسید ۲۹ ساله بود. او جنگ با انگلیسیها را ادامه داد، ساحل مالابار را بار دیگر به تصرف درآورد، نیروهای انگلیسی به فرماندهی ژنرال ماتیوس را شکست داد، ژنرال نامبرده و تعدادی دیگر از افسران انگلیسی را به قتل رسانید و سرانجام در مارس ۱۷۸۴ پیمان صلح جدیدی با انگلیسیها منعقد نمود. تیپو در سال ۱۷۸۶ خود را پادشاه میسور خواند (عنوانی که تیپو بر خود نهاد همان واژه فارسی پادشاه است. وی به تیپو سلطان نیز شهرت داشت) و در سال ۱۷۸۷ پیمان صلحی با دولتهای نظام حیدرآباد و مهاراته منعقد نمود. اکنون تیپو بعنوان بزرگترین دشمن انگلستان در مشرق زمین شناخته میشد. در سالهای پسین، تیپو سلطان سخت در پی اتحاد با قدرتهای مسلمان و فرانسویها برای جنگ با انگلیسیها بود. او برای تحقق این امر هیئتهایی را به قسطنطنیه (استانبول)، عربستان، کابل و مستعمرات فرانسه در اقیانوس هند اعزام داشت و خواستار اعزام نیروهای داوطلب برای اخراج انگلیسیها از هند شد ولی ناکام ماند. در سال ۱۷۹۰ سومین جنگ انگلیس و میسور درگرفت. در این جنگ، دولتهای مهاراته و نظام حیدرآباد به دلیل هراس از اقتدار روزافزون تیپو سلطان در منطقه در جبهه انگلیسیها جای گرفتند. هرچند تیپو و نیروهایش شجاعانه جنگیدند ولی جنگ با شکست آنان به پایان رسید. در فوریه ۱۷۹۲ شهر سرینگاپاتام پایتخت میسور، به اشغال نیروهای انگلیسی و متحدینش درآمد، تیپو سلطان تسلیم شد و پیمان صلحی میان او و اشغالگران منعقد گردید. طبق این پیمان، تیپو مبلغ سه میلیون پوند استرلینگ به کمپانی غرامت پرداخت کرد و دو پسرش را بعنوان گروگان جنگی در اختیار انگلیسیها قرار داد. تقریباً نیمی از سرزمین تحت فرمان تیپو به تصرف انگلیسیها در آمد، مهمترین بخش آن به قلمرو کمپانی (حکومت مدرس) منضم شد و بقیه به سرزمینهای مهاراته و حیدرآباد. پیمان ۱۷۹۲ به معنای پایان کار تیپو نبود. حکومت او بر مابقی سرزمین میسور تداوم یافت و به زودی بار دیگر تیپو به قدرت درجه اول منطقه بدل شد. او به تجدید سازمان نیروهای نظامیاش دست زد، با ایجاد استحکامات متعدد شهر سرینگاپاتام را به قلعهای استوار بدل ساخت و با اعزام نمایندگانی نزد زمان شاه افغان و فرانسویها خواستار اتحاد علیه انگلیسیها شد ولی بار دیگر تلاش وی بینتیجه ماند. مورخین یکی از علل اصلی اعزام ریچارد و آرتور ولزلی به هند را پایان دادن به تهدید تیپو سلطان میدانند. ماکرجی مینویسد: اینک توجه انگلستان به میسور معطوف شد؛ سرزمینی که حیدرعلی و سپس پسرش، تیپو سلطان، کانون خطر برای اقتدار رو به رشد بریتانیا در هند بودند. بدینسان جنگهای انگلیس و میسور آغاز شد که در آن، مانند تمامی جنگهای انگلستان با قدرتهای هندی، طرف هندی در صحنههای نبرد پیروز شد ولی جنگ را باخت. نخستین اقدام ریچارد ولزلی پس از ورود به هند، تلاش برای جلب نظام علی خان (نظامالملک آصف جاه دوم)، حکمران حیدرآباد دکن، به اتحاد نظامی جدید با انگلیسیها و دور ساختن وی از تیپو و فرانسویها بود. برای تحقق این هدف، ولزلی دو تن از مأموران زیرک خود را به دربار حیدرآباد اعزام کرد. این دو کلنل کیلپاتریک و کاپیتان جان ملکم بودند. پس از مذاکراتی که تاریخ هند آکسفورد آن را ماهرانه توصیف میکند، سرانجام در سپتامبر ۱۷۹۸ نظام علی خان پذیرفت که به جبهه انگلیسیها بپیوندد. بدینسان، پس از تمهیدات سیاسی کافی، در اوایل سال ۱۷۹۹ ولزلی به تیپو سلطان اعلام جنگ کرد و چهارمین و واپسین جنگ انگلیس و میسور درگرفت. در این جنگ سرلشکر جرج هاریس سرلشکر جیمز استوارت سرلشکر دیوید بایرد و کلنل آرتور ولزلی فرماندهی نیروهای انگلیسی و متحدین هندی آنها را بدست داشتند. سرلشکر هاریس فرماندهی ارتش ۵۰ هزار نفره حکومت انگلیسی مدرس (قلعه سن جرج) را بدست داشت و آرتور ولزلی فرمانده نیروی ۱۶ هزار نفره نظام حیدرآباد بود. شهر سرینگاپاتام به محاصره درآمد. انگلیسیها خواستار دو میلیون پوند استرلینگ غرامت جنگی و تصرف نیمی از قلمرو میسور شدند. تیپو حاضر به پذیرش این درخواست نشد. در ۴ مه ۱۷۹۹ شهر مورد حمله شدید قشون انگلیس قرار گرفت. تیپو در حال دفاع، در حالیکه به نوشته تاریخ آکسفورد برغم جراحت شجاعانه میجنگید، به قتل رسید، خانوادهاش به اسارت گرفته شدند و شهر وحشیانه به غارت رفت. تیپو سلطان در میان مردم هند بعنوان قهرمانی بزرگ شناخته میشود و از سوی آنان شیر میسور نام گرفته است. قتل تیپو سلطان و اشغال سرزمین میسور دستاوردی بزرگ برای کمپانی هند شرقی و استعمار بریتانیا بود. ملکم یاپ مینویسد این پیروزی ولزلی بر تیپو سلطان بود که سلطه کامل و نهایی انگلستان را بر جنوب هند تأمین کرد. و لذا، طراحان و گردانندگان این جنگ مورد تشویق فراوان قرار گرفتند: در دسامبر ۱۷۹۹ ریچارد ولزلی به مارکیز ولزلی ملقب شد. بعدها به سرلشکر هاریس درجه ژنرالی و عنوان بارون سرینگاپاتام و میسور اعطا شد. سرلشکر استوارت، فرمانده ارتش بمبئی در جنگ میسور، فرمانده نظامی مدرس شد و به درجه ژنرالی رسید. سرلشکر بایرد نیز به درجه ژنرالی رسید، بارونت شد و به فرماندهی کل ارتش بریتانیا در ایرلند (۱۸۲۰) و حکومت مدرس (۱۸۲۹) دست یافت. پس از اشغال میسور، کلنل آرتور ولزلی از سوی برادرش در سمت حکمران نظامی سرینگاپاتام منصوب شد و کاپیتان جان ملکم و توماس مونرو مأمور تدوین و استقرار سیستم حاکمیت کمپانی بر میسور شدند. این دو از مطلعترین کارگزاران کمپانی در منطقه بودند. با جان ملکم (سِر جان ملکم بعدی) در آینده بیشتر آشنا خواهیم شد. توماس مونرو (۱۷۶۱-۱۸۲۷) در سالهای ۱۷۸۸ تا ۱۷۹۲ ریاست سرویس اطلاعاتی کمپانی را در مدرس بدست داشت. او بعدها به درجه سرلشکری رسید و از سال ۱۸۲۰ تا زمان مرگ، به مدت هفت سال، حکمران مدرس بود و به مقام بارونتی رسید. باکلند او را از حکمرانان بسیار موفق انگلیس در هند میداند و دارای آشنایی عمیق با سرزمین و مردم و فرهنگ هند. ریچارد ولزلی همچنین برهمنی بنام پورنیا را در سمت دیوان (وزیر) میسور منصوب کرد. پورنیا از زمان حیدرعلی در مشاغل مالی دولت میسور خدمت میکرد و در زمان تیپو سلطان وزیر مالیه شد. قاعدتاً او از گذشته با انگلیسیها ارتباط پنهان داشت. آرتور ولزلی و پورنیا از طریق سرکوب خشن اهالی و گروههای جنگجویان محلی، که در کوهستانها تشکیل شده بود، سلطه خود را بر میسور مستقر ساختند. این بار نیز سرزمین میسور میان کمپانی و متحدینش تقسیم شد. بخشی از آن به قلمرو حکومت مدرس منضم شد و بخشی به قلمرو نظام حیدرآباد. مسئله مهم کمپانی در این زمان نوع حکومتی بود که باید در بقایای سرزمین میسور استقرار مییافت. ریچارد ولزلی انضمام تمامی میسور را به قلمرو کمپانی صلاح نمیدانست و مدافع استقرار سیستم سلطه غیرمستقیم بر این منطقه بود. در این شکل از نظام سلطه، حکومت بطور رسمی در دست حکمران محلی بود ولی درواقع او تحت فرمان یک مستشار انگلیسی، و در مواردی بومی، قرار داشت که کارگزار مقیم (رزیدانت) نامیده میشد. این سیستمی است که کمپانی در برخی دیگر از مستملکات خود در هند نیز مستقر کرد. بدینسان، این شبهدولتها مستملکات انگلستان به شمار نمیرفتند و به ظاهر مستقل بودند. به نوشته میچل فیشر، پس از فتح میسور در میان سیاستگزاران کمپانی این مسئله مطرح شد که چه کسی را در حکومت میسور مستقر کنند: یکی از پسران تیپو سلطان یا یکی از اعضای خاندان راجههای هندوی پیشین را. اسناد کمپانی نشان میدهد که ریچارد ولزلی به دلیل خصوصیات نژادی مسلمانان و سنن ستیز خاندان حیدرعلی با انگلیسیها با اعاده حکومت این خاندان به شدت مخالف بود. ولزلی به هیئت مدیره کمپانی در لندن چنین نوشت: جاهطلبیهای بلندپروازانه، غرور استقلالطلبانه، و کینهتوزیهای مهلک با سرشت محمدیان [مسلمانان] آمیخته است. این عوامل مانع از آن است که شاخهای از خاندان سلطان متوفی را در سلطنت مستقر کنیم. این جمله به روشنی شیوه نگرش ولزلی به اسلام و مسلمانان را نشان میدهد و گویای عملکرد او در دوران حکومتش بر هند است. بنابراین، تصادفی نیست که در دوران او، و با دسیسههای جان ریچاردسون، حاکمیت قوانین و قضای اسلامی در بنگال ملغی شد. چنین بود که ولزلی یک پسر سه ساله از خاندان مهاراجه هندوی پیشین را، که بوسیله حیدرعلی خان خلع شده بود، به نام کریشنا راج وادیار در سمت حکمران میسور منصوب کرد و طی پیمانی با او عملاً مقدرات این سرزمین را در دست کمپانی و کارگزاران آن قرار داد. ریچارد ولزلی در مکاتبات خود با لندن مدعی بود که اعاده خاندان حکمرانان هندوی میسور را به ملاحظات اخلاقی و عقلانی انجام داده است. او مینویسد: اگر ما تنها ملاحظات اخلاقی را در نظر بگیریم، مطمئناً بر بنیاد هرگونه اصول عادلانه و انسانی، و نیز بر اساس توجه به رفاه مردم [میسور]، باید حکومت وارثین راجههای باستانی میسور را اعاده کنیم، هر انگیزهای را که در نظر بگیریم لاجرم به این نتیجه خواهیم رسید که تنها باید این خاندان را به قدرت برسانیم زیرا تنها آناناند که میتوانند در برابر خاندان تیپو قدرت خود را حفظ کنند. ولزلی میافزاید مهاراتهها از صعود یک هندو به حکومت میسور خشنود خواهند شد و رزیدانت مستقر در حیدرآباد نیز میتواند ناخشنودی نظام مسلمان حیدرآباد از این امر را با مهارت مرتفع کند. تمامی کارشناسان کمپانی با نظر ولزلی در اعاده خاندان باستانی مهاراجههای میسور موافقت نداشتند. مهمترین آنان توماس مونرو بود. مونرو خاندان فوق را فاقد محبوبیت در میان مردم میسور و فراموش شده میدانست. ولی او نیز به اعاده حکومت خاندان حیدرعلی علاقهای نداشت و معتقد به استقرار سلطه مستقیم کمپانی بر میسور بود زیرا به زعم او مردم میسور برای دورانی طولانی به حکومت بیگانگان عادت کردهاند. از این پس قدرت واقعی در دست پورنیا، وزیر میسور، بود که با انگلیسیها نزدیکترین روابط را داشت. تنها چند ماه پیش از مرگ پورنیا (مارس ۱۸۱۲) مهاراجه میسور توانست او را برکنار کند و شخصاً قدرت را بدست گیرد. این وضع دیری نپایید. بیست سال بعد کمپانی، به بهانه نارضایتی و شورش مردم، کریشنا راج وادیار را از سمت خود خلع کرد (اکتبر ۱۸۳۱) و مستقیماً اداره سرزمین میسور را بدست گرفت. معهذا، کریشنا تا زمان مرگ بطور تشریفاتی مهاراجه میسور به شمار میرفت و مستمری سالیانهای به مبلغ ۳۵۰ هزار روپیه به اضافه بیست درصد درآمد سالیانه دولت میسور به وی پرداخت میشد. پس از مرگ وی (۱۸۶۸)، انگلیسیها سِر چاما راجندرا وادیار جوانی ۱۸ ساله از اعضای خاندان فوق را که زیر نظر آنان به دقت تربیت شده بود، در سمت مهاراجه میسور منصوب کردند. او تا زمان مرگ، به مدت ۲۵ سال، در این سمت بود.
حدیث :
بشیر نبال گوید: همراه با امام باقر علیه السلام در مسجد بودیم که برده سیاه پوستى بر ما گذر نمود در حالى که با گردن کلفتی و کشیدن اندام راه میرفت، امام باقر علیه السلام فرمود: او متکبر است. عرض کردم: او بدبختی بیش نیست (و بدبخت چگونه میتواند متکبر باشد؟!) حضرت فرمود: او متکبر است (زیرا اینگونه راه رفتن، راه رفتن متکبران است) و فرمود: امام سجاد علیه السلام چنان راه میرفت گویى که بر سر او پرنده اى نشسته است، در راه رفتن جانب راستش بر چپش پیشى نمیگرفت.
زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند. پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند و از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری؟ مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ اورا میپرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!
و از همسرش نیز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری؟ زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد. پیر دانا تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ میدهند که از یکدیگر تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد، در آن لحظات حتی حاضر نخواهید بود که یک لحظه قیافه همدیگر را ببینید.
اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتو افکنی کند، و در این ایام اصلا به فکر جدایی نیفتید و بدانید که تاسرحد مرگ متنفر بودن تاوانی است که برای تا سرحد مرگ دوست داشتن می پردازید. عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید این هردو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد، سعی کنید همیشه حالت تعادل و میانه روی را حفظ کنید و به دور از افراط تا لحظه مرگ، لحظه ای از هم جدا نشوید.

گفتیم که زنان از نظر فردوسی بسیار مهم تلقی میشوند و در سرتاسر شاهنامه، زنان نیکوکار، شرور و شرافتمندی چون رودابه و سودابه دیده میشوند. تحلیل دقیق واژگانی که ویژگیهای این زنان را از نظر رفتار و سرنوشت بیان میکند، مخاطب را به این نتیجه میرساند که رودابه شخصیتی است که فضایل بسیار دارد، در حالی که سودابه بانویی منفی است. رودابه، که در راه راستی گام برمیدارد، مادر خوشنام ترین مرد شاهنامه به نام رستم میشود، یکپارچگی و اتحاد پادشاهان و ایران بر او تکیه میکند. از سوی دیگر سودابه در قطب مخالف، نامادری است که پسرش به سلطنت میرسد، راه شیطانی را در پیش میگیرد. او برای مرگ سیاوش برنامه ریزی میکند که قرار است تاج و تخت پدرش را به ارث برده و پادشاه شود. در ادامه داستان سیاوش و سودابه را با هم مرور میکنیم: سودابه چون دید که امپراتوری سیاوش قطعی شده است، گوش کی کاووس را از بدی های سیاوش پر کرد و ذهن شاه را تاریک کرد تا اینکه روحش آشفته شد و نمیدانست که برای فهم حقیقت چه کند. تا اینکه افراسیاب، پادشاه توران، با سه هزار سرباز جنگنده آماده جنگ با سرزمین ایران شدند. کی کاووس، وقتی آن را فهمید، غمگین شد، زیرا میدانست که باید ضیافت و دوستی را با نبرد عوض کند و بر افراسیاب خشمگین شد، او را سرزنش کرد، چرا که افراسیاب عهد خود را شکست و یک بار دیگر به سرزمین او حمله کرد. اما سیاوش وقتی آن را شنید، با خود فکر کرد: اگر پادشاه به من اجازه دهد که لشکر خود را به پیش ببرم، شاید خودم را اثبات کنم و از مکر سودابه رها شوم. سیاوش زره جنگ را به تن کرد و نزد پدرش آمد و درخواست خود را به او اعلام کرد. و به کی کاووس یادآوری کرد که از نژادی شایسته است و از او خواست تا به او اجازه دهد تا رهبری لشکر را بر عهده بگیرد. کی کاووس با خوشحالی به سخنان او گوش داد و به خواسته های او رضایت داد. سپس قاصدانی نزد رستم فرستاد و رستم فرمانده جنگ را خواست و از او درخواست کرد تا از سیاوش مراقبت کند. پس شیپورهای جنگ به صدا درآمد و صدای پای سواران فضا را پر کرد. لشکریان به ترتیب از پیش کی کاووس گذشتند و پسرش سیاوش در رأس آنها سوار بود. و چون به آنجا آمدند مدتی به ایشان استراحت دادند و در خانه زال عید گرفتند. و هر جا که پادشاه قدرتمندی بود، لشکر خود را برای کمک به آنها فرستاد. آنگاه چون یک ماه بر سرشان غلتید از زال و زابلستان خداحافظی کرده و پیش رفتند تا به بلخ رسیدند. در بلخ مردان توران با آنان ملاقات کردند و گرسیوز برادر افراسیاب در رأس آنان بود. او وقتی میزبانان ایران را دید، فهمید که ساعت مبارزه فرا رسیده است. پس دو لشکر آنها را به نظم درآوردند و جنگی داغ و دردناک آغاز شد و سه روز جنگ بی وقفه ادامه یافت، اما در چهارمین روز، پیروزی نصیب ایران شد. آنگاه سیاوش کاتبی را نزد خود خواند و نامه ای به پدرش کی کاووس نوشت که مشک خوشبو بود. آنچه را که گذشت و چگونه بر دشمنان ایران پیروز شد را به او گفت. کی کاووس چون نامه را خواند خوشحال شد و جوابی برای پسرش نوشت. از طرفی افراسیاب مضطرب بود و آنچه گرسیوز (برادرش) به او گفت، به مذاقش تلخ بود. پیش از آنکه شب سپری شد، قاصدی به خانه گرسیوز آمد و به او گفت که افراسیاب مانند مردی بیعقل فریاد میزند. گرسیوز نزد شاه رفت و او را دید که بر کف اتاقش دراز کشیده و از غم و اندوه می غرید. او را بلند کرد و از او پرسید که چرا چنین فریاد زد. گویا افراسیاب خوابی دیده بود. افراسیاب خواست که مشعل هایی برای روشن کردن تاریکی به درون بیاورند و جامه های خود را پوشید و بر تخت نشست. موبدان را فراخواند و خوابی را که دیده بود، برایشان بازگو کرد. گفت که در خواب دیده است که زمین پر از مار شد و ایرانیان بر او افتادند و از کی کاووس و پسری که در کنارش بر تخت ایستاده بود بلا به او رسید. و چون خواب خود را تعریف میکرد به خود می لرزید. موبدان گوش میدادند و می ترسیدند. افراسیاب به آنها دستور داد لبهای خود را باز کنند. سپس پادشاه گفت که اگر حرف نزنند سرهایشان را خواهد برید و سوگند یاد کرد که آنها در امان بمانند، هر چند سخنانی ناخوشایند به زبان آورند. موبدان به او گفتند که سیاوش بر توران ویرانی خواهد آورد و پیروز میشود و افراسیاب را نصیحت کردند که دیگر با پسر کی کاووس مبارزه نکند.
اگر با سیاوش کند شاه جنگ
چو دیبه شود روی گیتی به رنگ
ز ترکان نماند کسی پارسا
غمی گردد از جنگ او پادشا
وگر او شود کشته بر دست شاه
به توران نماند سر و تاج و گاه
سراسر پر آشوب گردد زمین
ز بهر سیاوش بجنگ و به کین
بدانگاه یاد آیدت راستی
که ویران شود کشور از کاستی
جهاندار گر مرغ گردد بپر
برین چرخ گردان نیابد گذر
برین سان گذر کرد خواهد سپهر
گهی پر ز خشم و گهی پر ز مهر
پژوهش تاریخ و مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش هجدهم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: یهودیان، انگلیسیها و آغاز عصر نو: به نوشته ارل لیتون چهارم در سده نوزدهم امپراتوری بریتانیا بوسیله گروهی اداره میشد که گلادستون آنان را (ده هزار نفر بالاییها) نامیده است. در درون این طبقه، گروهی کوچکتر وجود داشت که اهرمهای اصلی سیاست، اقتصاد و فرهنگ را در جامعه انگلیس و سراسر امپراتوری بریتانیا به دست داشتند. این گروه درونی مرکب از خاندانهایی بود که از طریق پیوندهای خویشاوندی و نیز از طریق تحصیل در مدارس ویژه نخبگان، بویژه دبیرستانهای هارو و اتون و دانشگاهای آکسفورد و کمبریج، عمیقاً بهم پیوسته بودند. این تصویری است از یک ساختار سیاسی مبتنی بر نخبه سالاری دودمانی/ الیگارشی که در چهار سده اخیر حیات جامعه انگلیس را رقم زده است. این الیگارشی از دوران الیزابت اول (۱۵۵۸-۱۶۰۳) و در کوران تکاپوی ماوراء بحار شکل گرفت، در سده هفدهم به نهادی مستقل از دربار و دولت انگلیس بدل شد، هرچند معمولاً با آن پیوند تنگاتنگ داشت، و از همین دوران اتحادی استراتژیک را با الیگارشی زرسالار یهودی آغاز کرد. الیگارشی مستعمراتی بریتانیا آمیزهای بود از آن بخش از اشرافیت زمیندار سنتی انگلیس که به سرمایهگذاری در تکاپوهای ماوراء بحار پرداختند، ماجراجویان و بورژوازی نوخاستهای که از این طریق به ثروتهای کلان دست یافتند و یهودیان آشکار و مخفی. این الیگارشی در سده هیجدهم به ثروت و اقتدار فوقالعاده رسید و با چنین وضعی به سده نوزدهم و عصر انقلاب صنعتی گام نهاد.
الیگارشی بریتانیا و احزاب سیاسی: این ساختار از اواخر سده هفدهم، از دوران سلطنت ویلیام اورانژ (ویلیام سوم)، بطور عمده در پیرامون دو گروهبندی سیاسی ویگ و توری سامان یافت. معنی واژههای ویگ و توری روشن نیست. تنها میدانیم که واژه نخست از ریشه اسکاتلندی و واژه دوم از منشأ ایرلندی است. در سده هفدهم، ویگ به هواداران کلیسای پرسبیترین از فرقههای پروتستان، در اسکاتلند اطلاق میشد. در سالهای ۱۶۷۹-۱۶۸۰ این نام به آن گروه از نمایندگان پارلمان انگلیس اطلاق شد که مخالف ولیعهدی جیمز، دوک یورک، به دلیل تعلق او به مذهب کاتولیک بودند. در سده هفدهم، واژه توری نیز به یک گروه از شورشیان ایرلندی اطلاق میشد که به قتل و غارت سربازان و مهاجران انگلیسی در ایرلند اشتغال داشتند. بعدها، هواداران پاپ و سلطنت کاتولیک انگلستان نیز به این نام خوانده میشدند. در ماجرای ولیعهدی جیمز کاتولیک، گروهبندی نمایندگان هوادار او در پارلمان، قاعدتاً از سوی مخالفان، به توری شهرت یافتند. باید توجه نمود که این تعارض منشأ اقتصادی و سیاسی، نه دینی، داشت. در سده هیجدهم جناح توری تعلقی به مذهب کاتولیک نداشت و بعنوان یک گروهبندی پروتستان شناخته میشد. برای نمونه، فرانک برایت مولف تاریخ چهار جلدی انگلستان (۱۸۹۶)، از این گروه با عنوان حزب پروتستان یاد میکند. از زمان صعود ویلیام اورانژ (۱۶۸۹)، الیگارشی ویگ به آن بخش از اشرافیت و بورژوازی انگلیس اطلاق میشد که با سرمایهگذاری یهودیان آمستردام جیمز را سرنگون کردند و ویلیام اورانژ را به سلطنت رسانیدند. به نوشته فرانک برایت، ویگها ویلیام را به سلطنت رسانیدند و انتظار داشتند که او بمثابه رئیس حزب آنان عمل کند، ولی ویلیام مایل بود که پادشاه همه ملت انگلستان باشد نه یک حزب خاص. این مشی فراجناحی ویلیام به یک سنت بدل شد و تا به امروز رویه دربار انگلیس در قبال دو جناح سیاسی عمده این کشور بوده است. یکی از علل تداوم نهاد سلطنت در انگلستان را، به رغم دگرگونیهای سیاسی این کشور، باید در این رویه جست. گروهبندی ویگ تا حوالی نیمه سده هیجدهم قدرت فائقه در سیاست انگلستان به شمار میرفت. در این دوران حدود یکصد نماینده توری در پارلمان انگلیس گروهبندی مخالف ویگ را شکل دادند و به یک قدرت مهم سیاسی بدل شدند. بدین سان، الیگارشی توری نیز در کنار و در برابر الیگارشی ویگ سربرکشید. الیگارشی ویگ، که به دلیل دههها برخورداری از قدرت سیاسی و اقتصادی برتر از وضع موجود راضی بود، نیرویی سنتگرا و هوادار آرایش و نقش سیاسی و جهانی موجود محسوب میشد. به عکس، توریها بیانگر منافع و خواست بورژوازی مستعمراتی جدیدی بودند که در اواخر سده هفدهم و اوایل سده هیجدهم سر برکشیده، سهم بیشتری از قدرت سیاسی میطلبید و سیاستی تهاجمی را در منطقه و جهان خواستار بود. درواقع، در سده هیجدهم توریها در همان موضعی جای گرفتند که یک سده پیش الیگارشی ویگ در ستیز با جیمز دوم کاتولیک در آن قرار داشت. اینک، توریها منتقدین وضع موجود و خواستار دگرگونی در آن بودند و این بار آنان بودند که شعارهایی را در زمینه تسامح دینی (اتیتودیناریانیسم) به سود مشارکت بیشتر با یهودیان مطرح میکردند. برای نمونه، کمپانی هند شرقی بریتانیا در آغاز بطور عمده بوسیله تجار وابسته به جناح ویگ تأسیس شد ولی سِر جوسیا چایلد رئیس مقتدر و دیکتاتور کمپانی در اواخر سده هفدهم، با توریها پیوند نزدیک برقرار نمود. تکوین این جناحبندی بصورت ساختار سیاسی جدیدی که امروزه با نام احزاب سیاسی میشناسیم، قریب به یک سده به طول انجامید. در اوایل سلطنت جرج سوم (۱۷۶۰-۱۸۲۰) هنوز الیگارشی ویگ بصورت یک حزب سیاسی، به مفهوم امروزین آن، وجود نداشت؛ این نام به گروهها و خاندانهای اشرافی مقتدری اطلاق میشد که از طریق شبکه پیوندهای خود اِعمال نفوذ میکردند. حزبی بنام توری نیز وجود نداشت؛ این عنوان به گرایشها و سنن خاندانها و گروههای اجتماعی معین اطلاق میشد که بطور هماهنگ عمل مینمودند. جرج سوم وزرای خود را از میان دوستان خویش، از هر دو جناح، برمیگزید و بدینسان گروهبندی جدیدی را شکل داد که به حزب سلطنتی یا جناح دربار شهرت یافت. معهذا، در همین دوران رقابت و تعارض دو جناح ویگ و توری در سیاست و اقتصاد بریتانیا سرانجام به آنان ساختاری سامانمند داد. در سال ۱۷۸۴ توریها بعنوان یک حزب سامان گرفتند و ویلیام پیت کوچک (۱۷۵۹-۱۸۰۶)، نخستوزیر وقت، بعنوان رهبر حزب توری شناخته شد. ویگها نیز به رهبری چارلز جیمز فوکس (۱۷۴۹-۱۸۰۶) حزب خود را تشکیل دادند. فرایند تکوین و ظهور احزاب سیاسی در جامعه انگلیس بر بنیادی کاملاً دودمانی و در بستری از تعارضهای فردی و سیاسی و مالی دو گروهبندی فوق شکل گرفت. ویلیام پیت کوچک نواده توماس پیت، رئیس قلعه سن جرج (مدرس) و مدیر نامدار کمپانی هند شرقی بریتانیا، است. درباره این خاندان و منشأ ثروت و اقتدار سیاسی آن پیشتر سخن گفتهایم. چارلز فوکس رهبر حزب ویگ، نیز به همین الیگارشی تعلق داشت. پدرش هنری فوکس (۱۷۰۵-۱۷۷۴)، ملقب به بارون هلند، از خاندانهای اشراف سنتی انگلستان نبود و هیچگاه به عنوان ارل دست نیافت. معهذا، بارون هلند از رجال مقتدر و بسیار ثروتمند انگلیس، رئیس مجلس عوام و رقیب اصلی ویلیام پیت بزرگ، پدر ویلیام پیت کوچک، به شمار میرفت و تنها به دلیل عدم تمایل و محافظه کاری شخصی خود، به رغم فرصتهای متعددی که فراروی او قرار داشت، ریاست دولت را بدست نگرفت. چارلز فوکس به دلیل اقتدار پدر در ۱۹ سالگی عضو مجلس عوام شد و در ۲۴ سالگی وزیر خزانهداری. در این زمان او ۱۳۰ هزار پوند استرلینگ در قمار بدهکار بود که پدرش آن را پرداخت. چارلز فوکس نیز، چون ویلیام پیت، به جناح دربار تعلق داشت. او از دوستان دوران ولیعهدی جرج چهارم بود و زمانیکه در دولت ائتلافی دوک پورتلند وزیر خارجه شد (۱۷۸۳) به ولیعهد قول داد که درآمد سالیانهای معادل یکصد هزار پوند برایش فراهم کند. در اواخر سده هیجدهم و اوایل سده نوزدهم، در زمان جنگ استقلال آمریکا و انقلاب فرانسه و تهاجم به دولتهای محلی هند، جناح ویلیام پیت، هواداران سرسخت مداخله نظامی در آمریکای شمالی و اروپای قاره و شبه قاره هند بودند ولی فوکس و کانونهای حامی او تمایلی به سیاستهای مداخلهجویانه نداشتند و حتی به جنگ با ناپلئون نیز رغبتی نشان ندادند. این بخش از الیگارشی بریتانیا به پلانتها و تجارت برده خود در جزایر هند غربی، عرصه اصلی سرمایهگذاری خویش، دلخوش کرده بود و سود بیشتر را از این طریق میجست. لذاست که چارلز فوکس از سال ۱۷۷۴ به هواداری از استقلالطلبان آمریکایی برخاست. فوکس مخالف عملیاتی بود که از سال ۱۷۶۹ تا آن زمان تنها ۶۰۰ هزار پوند هزینه خدمات مخفی آن شده بود. در سال ۱۷۸۸، گروهبندی ویگ در پارلمان، به رهبری فوکس و ادموند برک، در ستیز خویش با جناح ویلیام پیت، پرچمدار مبارزه با عملیات غارتگرانه وارن هستینگز در هند شدند. و همانان بودند که هستینگز را به فساد مالی متهم ساختند و او را به محکمه کشانیدند. در مقابل، در همین سال ویلیام پیت در پارلمان انگلیس پرچم مبارزه با تجارت برده را برافراشت. او از غیرانسانی بودن تجارت برده و رنج این انسانها سخن گفت و خواستار آزادی بردگان شد. بهرهبرداری سیاسی توریها (محافظهکاران) از پیوند خانوادگی رهبران ویگ (حزب لیبرال) با تجارت برده در جزایر هند غربی در دهههای بعد نیز تداوم یافت. در بررسی دوران نخستوزیری ویلیام گلادستون رهبر حزب لیبرال، با این پدیده بیشتر آشنا خواهیم شد. بهرروی، در ماجرای ستیز ویلیام پیت با انقلاب فرانسه و ناپلئون نیز این تعارض تکرار شد. فوکس با سیاست های جنگافروزانه پیت به مخالفت برخاست، ستایشگر انقلاب فرانسه شد و بعنوان مدافع لیبرالیسم و آزادی بیان و اندیشه و حقوق شهروندی در انگلستان اپوزیسیونی در مقابل پیت پدید ساخت. چنین است که فوکس را از معماران اصلی لیبرالیسم سده نوزدهم بریتانیا میشناسند. در نتیجه این مواضع، در سال ۱۷۹۱ گروهی از ویگها فوکس را رها کرده و به حمایت از ویلیام پیت برخاستند. ادموند برک، اندیشهپرداز سرسخت مخالف انقلاب فرانسه، در رأس این گروه جای داشت و بدینسان بود که دوستی طولانی میان این دو رهبر جناح ویگ به پایان رسید. در دوران پس از سقوط ناپلئون (۱۸۱۵) در انگلستان یک دوران آشفتگی حزبی پدید شد و سرانجام در حوالی نیمه سده نوزدهم از درون آن محافظهکاری رابرت پیل و بنجامین دیزراییلی و لیبرالیسم لرد جان راسل و گلادستون سربرکشید. از این پس، واژه توری به اعضای حزب محافظهکار اطلاق میشد. با پیوستن ویگها به حزب لیبرال، این حزب نیز به حامل سنن اشرافیت سنتی ویگ بدل شد. چنانکه میبینیم، یافتن هرگونه پایگاه طبقاتی متمایز برای جناحهای ویگ و توری نادقیق و گمراهکننده است. در این دوران، زرسالاری یهودی بعنوان یک قدرت پنهان و متنفذ سیاسی دارای منافع مستقل و خاص خود بود. الیگارشی یهودی مستقر در انگلستان، بسته به اوضاع زمانه و مواضع سیاسی و اقتصادی رهبران احزاب فوق، با هر دو حزب رابطه نزدیک داشت. زرسالاران یهودی هم با پیت و کانینگ و ولینگتون و پیل توری (محافظهکار) پیوند نزدیک داشتند و هم با راسل و پالمرستون لیبرال. به عکس، آنان با گلادستون لیبرال یا سالیسبوری محافظهکار، در برخی موارد، میانهای نداشتند. بهرروی، در آستانه سده نوزدهم زرسالاری یهودی یک کانون مستقل و ذینفوذ فرا ملی در سیاست و اقتصاد و فرهنگ اروپا بطور اعم و انگلستان بطور اخص به شمار میرفت و از درون این کانون بود که پدیدهای بنام روچیلدها ظهور کرد.
ظهور خاندان روچیلد: پل جانسون در کتاب خود درباره پیدایش تمدن جدید غرب (۱۹۹۱) روچیلدها را عامل کلیدی در پیدایش دنیای نوین میخواند. گوته (۱۷۴۹ تا ۱۸۳۲)، ادیب نامدار آلمانی، در یکی از نامههایش (۲۰ اکتبر ۱۸۲۸) مینویسد: ما تصور میکنیم دانته بزرگ بود، ولی او سدهها تمدن را در پشت خود داشت؛ حال آنکه بنیاد روچیلد تنها به یک نسل احتیاج داشت تا به چنین ثروتی دست یابد. گوته اشتباه میکند. خطاست اگر پدیده روچیلدها را اعجاز یک خانواده بدانیم. روچیلدها به کانونی تعلق داشتند که از سدهها پیش شبکه خود را در سراسر جهان گسترانیده و دقیقاً به سان یک فرقه و سازمان سیاسی منسجم و پنهان عمل میکرد. ژان ژاک روسو (۱۷۱۲-۱۷۷۸) منظره حیرتانگیز این کانون را در حوالی نیمه سده هیجدهم چنین توصیف کرده است: آتن، اسپارت و روم از میان رفتهاند و از خود بازماندهای در جهان نگذاردهاند، ولی صهیون که منهدم شده، اطفال خود را از دست نداده است. آنها محفوظ ماندهاند، تکثیر مییابند و در سراسر جهان پراکنده میشوند، با همه ملل درمیآمیزند ولی با آنها مشتبه نمیشوند. آنها حکمرانانی از خود ندارند ولی همیشه یک ملت هستند. همین شبکه بین المللی بود که از طریق انباشت سرمایه تاراج شده در تهاجم استعماری اروپا در دوران معاصر به قدرتی عظیم و بیرقیب بدل شد و در قلب زرسالاری جهانی معاصر جای گرفت. بنیاد روچیلد واپسین نماد اقتدار و ثروت این کانون است. درباره پیشینه خاندان روچیلد قبل از مایر آمشل (بنیانگذار بنیاد روچیلد) چیز زیادی نمیدانیم. نخستین فرد شناخته شده این خاندان اسحاق الهانان نام دارد که در سال ۱۵۸۵ در فرانکفورت درگذشت. پدر او، الهانان، نیز ساکن فرانکفورت بود و مقبرهاش در این شهر است. اسحاق الهانان در خیابان یهودیان فرانکفورت میزیست. این خیابان در سال ۱۴۴۲ بعنوان محل استقرار یهودیان ساکن فرانکفورت پدید شد و در سال ۱۷۶۰ مأوای سیصد خانوار یهودی بود. در آن زمان خانههای خیابان یهودیان، یا تمامی خانههای شهر فرانکفورت، شماره نداشت و هر خانه با نشانهای که بر سر در آن آویخته بود شناسایی میشد. علامت خانه اسحاق الهانان سپر سرخ بود و به این دلیل او و اعقابش به روچیلد (سپر سرخ) شهرت یافتند. نمیدانیم الهانان به کدام شاخه از خاندانهای الیگارشی یهودی تعلق داشت، و نیز نمیدانیم او یا نیاکانش از کدام سرزمین به فرانکفورت کوچیدند؛ شهری که از سده یازدهم میلادی یکی از محلهای استقرار تجار و صرافان یهودی به شمار میرفت، در سده هفدهم خاستگاه زرسالاران نامدار یهودی چون خاندان اوپنهایمر بود و در سده نوزدهم به کانون مهم صرافی اروپا بدل شد. در نیمه دوم سده هیجدهم، زمانی که مایر آمشل روچیلد تکاپوی خود را آغاز کرد، فرانکفورت یکی از شهرهای مهم و پررونق اروپا بود؛ حدود ۳۵۰۰۰ نفر سکنه داشت که یکدهم آن یهودی بودند. این یهودیان نقش اصلی و تعیینکننده در تجارت فرانکفورت بدست داشتند تا بدان حد که بدون وجود آنان این بندر رونقی نداشت. در سال ۱۸۱۷ جمعیت فرانکفورت ۴۱۵۰۰ نفر گزارش شده است که در سال ۱۸۹۰ به ۱۸۰۰۰۰ نفر رسید. مایر آمشل روچیلد در سال ۱۷۴۴ در شهر فرانکفورت به دنیا آمد و در سال ۱۸۱۲، در کوران جنگهای ناپلئونی در همین شهر درگذشت. پدرش آمشل موسس روچیلد نام داشت. دایرة المعارف یهود مینویسد تا زمان مایر آمشل اعضای خاندان روچیلد تجّاری غیر معروف بودند. مایر آمشل روچیلد کار خود را بعنوان صراف و فروشنده اشیاء عتیقه و سکههای قدیمی آغاز کرد و در ۲۰ سالگی در رابطه با ویلیام، ولیعهد هسه کاسل قرار گرفت که علاقه فراوان به گردآوری سکه و اشیاء عتیقه داشت. روچیلد در ۲۵ سالگی (۱۷۶۹) بطور رسمی کارگزار دربار ویلیام شد و از طریق دوستی با کارل فردریک بودروس مشاور و محرم ویلیام، از دهه ۱۷۹۰ به کارگزار اصلی مالی ویلیام بدل گردید که اینک با نام ویلیام نهم حکمران هسه کاسل بود. اوگن کورتی، محقق اتریشی، مینویسد بودروس با ولف سولومون اشناپر یهودی پدر زن مایر آمشل روچیلد، رابطه مالی داشت و این اشناپر بود که پیوند نزدیک مایر آمشل روچیلد و بودروس را سبب شد. این سرآغاز ظهور خاندان روچیلد است. چنانکه دیدیم، مایر آمشل روچیلد از فقر به ثروت افسانهای نرسید. او به یک خاندان یهودی مرفه تعلق داشت و پدر زنش، به سان سایر سران یهودی فرانکفورت، با دربار ویلیام، و قاعدتاً با دربار سایر حکمرانان محلی آلمان، در پیوند بود. این درست است که پایههای ثروت انبوه خاندان روچیلد در دوران جنگهای ناشی از انقلاب فرانسه و صعود ناپلئون گذارده شد، ولی محققین درآمد مایر آمشل روچیلد را پیش از انقلاب فرانسه دو تا سه هزار گولدن در سال ذکر کردهاند. این درآمد یک خانواده ثروتمند اروپایی در آن زمان است. مخارج سالیانه خانواده گوته، که از اشراف آلمانی معاصر مایر آمشل به شمار میرفت، ۲۴۰۰ گولدن گزارش شده است. در سال ۱۷۸۵ مایر آمشل آنقدر ثروتمند بود که به خانهای سه طبقه و نسبتاً مجلل نقل مکان کند. در این خانه، خانوادههای روچیلد و شیف مشترکاً میزیستند. یاکوب شیف چنانکه خواهیم دید، در نیمه دوم سده نوزدهم و اوایل سده بیستم به متنفذ ترین زرسالار ایالات متحده آمریکا بدل شد. دوکنشین هسه از دولتهای کوچک محلی آلمان بود و در همسایگی دولت هانوور قرار داشت. این سرزمین در گذشته مأوای قبایل توتونی بود. برخی محققین نام هسه را برگرفته از نام قبیله کتی میدانند که در سدههای نخستین میلادی در شمال رود راین میزیست. معهذا، برخی برآنند که قبیله فوق در اواخر سده سوم میلادی بوسیله قبیله آلامانی از حوزه راین اخراج شد و از آن پس نامی از آن در منابع تاریخی مشاهده نمیشود. سرزمین کنونی هسه ۲۱۰۰۰ کیلومتر مربع وسعت دارد، مهمترین شهرهای آن فرانکفورت، دارمشتات، کاسل و ویسبادن است. جمعیت آن در سال ۱۹۶۷ حدود ۵۲۵۰۰۰۰ نفر گزارش شده که یک سوم کاتولیک و دو سوم پروتستان هستند. حکومت سرزمین هسه از نیمه دوم سده سیزدهم در دست خاندانی بود که به دوکهای هسه شهرت دارند. فیلیپ، دوک هسه (۱۵۰۹-۱۵۶۷)، از حکمرانان متنفذ اروپا و از مخالفین سرسخت کلیسای رم بود. او در سال ۱۵۲۶ به مذهب پروتستان گروید و به یکی از حامیان اصلی رفورماسیون بدل شد. پس از مرگ او سرزمین هسه میان چهار پسرش تقسیم شد و سرانجام در سده هفدهم به دو دوکنشین هسه کاسل (در شمال) و هسه دارمشتات (در جنوب) بدل گردید. در دوران جنگهای سی ساله اروپا (۱۶۱۸-۱۶۴۸) حکمرانان هسه در جبهه پروتستانها جای داشتند. هرچند حکومت رسمی خاندان فوق بر سرزمین هسه سالیان مدیدی است به پایان رسیده، ولی این به معنای پایان ثروت و اقتدار آنان نیست. در سده بیستم خاندان هسه کاسل همچنان از ثروتمندترین خاندانهای جهان شناخته میشود. پرنس فیلیپ رئیس این خاندان، در سالهای پیش از جنگ دوم جهانی داماد پادشاه ایتالیا و هوادار سرسخت هیتلر و موسولینی بود. به نوشته ویرجینیا کاولس، وی نقش رابط میان هیتلر و موسولینی را به دست داشت. پرنس فیلیپ هسه کاسل حداقل تا سال ۱۹۷۳ زنده بود و در کاخ ملکه فردریک دختر بزرگ ملکه ویکتوریا، در نزدیکی شهر فرانکفورت، میزیست (دختر بزرگ ویکتوریا، ملکه انگلیس، به علت ازدواج با فردریک سوم، امپراتور آلمان، ملکه فردریک خوانده میشد). شهرت داشت که او ثروتمندترین مرد آلمان و ثروتمندترین شاهزاده اروپا است. در نیمه اول سده هیجدهم پیوند میان حکمرانان همسایه هانوور و هسه از طریق وصلت استوار شد. ویلیام هشتم حکمران مقتدر و ثروتمند هسه کاسل، دختر جرج دوم پادشاه انگلیس و شاه هانوور (۱۷۲۷-۱۷۶۰) را برای پسرش، فردریک، به زنی گرفت. در سال ۱۷۶۰ ویلیام هشتم درگذشت و داماد جرج دوم با نام فردریک دوم حکمران هسه کاسل شد. حاصل ازدواج فردریک و دختر جرج دوم پسری بنام ویلیام (۱۷۴۳-۱۸۲۱) است. او همان حامی نامدار مایر آمشل روچیلد است که دربارهاش سخن خواهیم گفت. بدینسان، جرج دوم، جرج سوم و جرج چهارم، پادشاهان انگلیس در طول قریب به یک سده (۱۷۲۷ تا ۱۸۳۰)، به ترتیب پدر بزرگ، دایی و پسر دایی ویلیام هسه کاسل بودند. ویلیام از طریق دیگری نیز با خاندان سلطنتی انگلیس خویشاوندی داشت. او با دختر فردریک پنجم، پادشاه دانمارک و نروژ (۱۷۴۶ تا ۱۷۶۶)، ازدواج کرد. همسر فردریک پنجم و مادرزن ویلیام نیز دختر جرج دوم بود. بدینسان، همسر ویلیام دختر خاله او و نوه پادشاه انگلیس است. با صعود فردریک دوم به حکومت هسه کاسل، ویلیام نیز ولیعهد او شد و حکومت مستقل هانو منطقهای در ۱۶ کیلومتری شرق فرانکفورت با ۵۰ هزار نفر جمعیت، را به دست گرفت. در اکتبر ۱۷۸۵ پدر ویلیام درگذشت. او با نام ویلیام نهم به حکومت هسه کاسل رسید و تا زمان مرگ مقدرات سرزمینی را بدست داشت که در آن ۳۳۰ هزار نفر میزیستند. پیوند نزدیک خویشاوندی خاندان هسه و خاندان سلطنتی انگلیس تا به امروز تداوم دارد: در نیمه دوم سده نوزدهم، لویی چهارم (۱۸۳۷ تا ۱۸۹۲)، گرانددوک هسه دارمشتات همسر آلیس، دومین دختر ملکه ویکتوریای انگلیس، بود. در سال ۱۸۸۴، یکی دیگر از اعضای خاندان هسه، بنام پرنس لویی باتنبرگ (۱۸۵۴-۱۹۲۱)، با نوه ملکه ویکتوریا (دختر بزرگ آلیس و گرانددوک هسه دارمشتات) ازدواج کرد و از این طریق باجناق گرانددوک سرج برادر آلکساندر سوم تزار روسیه (۱۸۸۱-۱۸۹۴) شد. (همسر آلکساندر دوم، مادر آلکساندر سوم و گرانددوک سرج، نیز از خاندان آلمانی هسه است) در سال ۱۸۹۴، نیکلای دوم پسر آلکساندر سوم و تزار بعدی روسیه (۱۸۹۴-۱۹۱۷)، نیز با یکی دیگر از دختران آلیس و گرانددوک هسه ازدواج کرد. این نیکلای دوم آخرین تزار روسیه و همان کسی است که بهمراه همسر و تمامی فرزندانش به دست بلشویکها به قتل رسید. نیکلای دوم در میان اعضای خاندان سلطنتی انگلیس به دایی نیکی شهرت داشت. پرنس لویی باتنبرگ پسر بزرگ پرنس آلکساندر هسه دارمشتات است. او در سال ۱۸۶۸ تبعه دولت انگلستان شد، به استخدام وزارت دریاداری این کشور درآمد و به سرعت ارتقاء یافت. باتنبرگ در سالهای ۱۹۰۲-۱۹۰۵ ریاست سرویس اطلاعاتی نیروی دریایی بریتانیا را به دست داشت و در سال ۱۹۱۲ در سمت لرد اول دریاداری منصوب شد. پس از آغاز جنگ اول جهانی و حمله برخی مطبوعات انگلیس به حضور آلمانیها در رأس نهادهای نظامی این کشور، باتنبرگ در ۲۹ اکتبر ۱۹۱۴ از سمت فوق استعفا داد. وینستون چرچیل وزیر دریاداری وقت، استعفای او را پذیرفت و به پاس خدماتش مبالغ هنگفتی به وی اهدا کرد. در سال ۱۹۱۷، به دنبال تغییر اسامی آلمانی خاندان سلطنتی انگلیس، لویی باتنبرگ و تمامی اعضای خانوادهاش نیز عناوین آلمانی خود را کنار نهادند و نام انگلیسی مونتباتن را برگزیدند. در همین سال به او لقب مارکیز میلفورد هاون اعطا شد. یک سال پس از وصلت لویی باتنبرگ با نوه ملکه ویکتوریا، در سال ۱۸۸۵ برادر کوچک او، پرنس هنری باتنبرگ (۱۸۵۸-۱۸۹۶)، با بئاتریس، کوچکترین دختر ملکه ویکتوریا، ازدواج کرد. هنری باتنبرگ نیز در سال ۱۸۹۵ به خدمت ارتش بریتانیا درآمد و در برخی جنگ های مستعمراتی شرکت کرد. در سال ۱۹۰۶ دختر او با آلفونسوی سیزدهم (۱۸۸۶-۱۹۴۱)، پادشاه اسپانیا، ازدواج کرد. سلطنت آلفونسو مقارن با جنگهای داخلی اسپانیا (۱۹۳۶-۱۹۳۹) و صعود فرانسیسکو فرانکو دیکتاتور این کشور است. خوان کارلوس پادشاه کنونی اسپانیا، نوه آلفونسوست. بدینسان، خوان کارلوس، این واپسین پادشاه خاندان بوربن را نیز باید از تبار ملکه ویکتوریا و عضو خاندان سلطنتی انگلیس شمرد. در سال ۱۹۱۷ پسر هنری باتنبرگ، به نام پرنس آلکساندر باتنبرگ نام خود را به مونتباتن تغییر داد و مارکیز کاریسبروک لقب گرفت. پرنس لویی باتنبرگ (مارکیز میلفورد هاون) دارای دو پسر و یک دختر است. پسر بزرگ، که او نیز لویی نام داشت، با لقب لرد مونتباتن برمه شهرت فراوان دارد. لویی مونتباتن (۱۹۰۰-۱۹۷۹)، که در میان اعضای خاندان سلطنتی انگلیس به دایی دیکی شهرت داشت، در سال ۱۹۱۶ به خدمت نیروی دریایی بریتانیا درآمد و در دوران جنگ دوم جهانی از فرماندهان این نیرو بود. در سالهای ۱۹۴۳-۱۹۴۶ فرماندهی نیروی دریایی متفقین را در جنوب شرقی آسیا به دست داشت و در این زمان موفق به اخراج ارتش ژاپن از برمه شد. به این دلیل در سال ۱۹۴۶ به لقب ویسکونت و در سال بعد به لقب ارل مونتباتن برمه بارون رومزی و منصب دریاداری مادامالعمر دست یافت. لرد مونتباتن برمه در سالهای ۱۹۴۷-۱۹۴۸ در سمت نایبالسلطنه و فرمانفرمای کل هندوستان جای گرفت. او آخرین نایبالسلطنه بریتانیا در هند است و در زمان حکومت او و با سازماندهی موثر او بود که قدرت بریتانیا به دو جمهوری جدید هند و پاکستان انتقال یافت. لرد مونتباتن به درجه دریاسالاری عالیترین درجه در نیروی دریایی بریتانیا، رسید و در سالهای ۱۹۵۵-۱۹۵۹ لرد اول دریاداری و سپس تا زمان بازنشستگی (۱۹۶۹) رئیس ستاد نیروهای مسلح بریتانیا بود. در ۲۸ اوت ۱۹۷۹ اعضای ارتش جمهوریخواه ایرلند قایق تفریحی لرد مونتباتن را در آبهای ایرلند منفجر کردند و وی را به قتل رسانیدند. لرد مونتباتن برمه از نزدیکان ادوارد هشتم، جرج ششم و الیزابت دوم بود و در دوران سلطنت الیزابت ریشسفید و بزرگ خاندان سلطنتی انگلیس به شمار میرفت. وی از برجستهترین اعضای الیگارشی زرسالار معاصر، از موثرترین چهرههای سیاسی و نظامی بریتانیا در دهههای ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰ و از گردانندگان صنایع تسلیحاتی این کشور بود. لرد مونتباتن برمه شوهر ادوینا اشلی، نوه محبوب سِر ارنست کاسل، زرسالار نامدار یهودی، و دختر تعمیدی ادوارد هفتم، پادشاه انگلیس، است. پسر دوم پرنس لویی باتنبرگ، بنام جرج، لقب پدر را به ارث برد و مارکیز میلفورد هاون دوم (۱۸۹۲-۱۹۳۸) نام گرفت. او پدر دیوید، مارکیز میلفورد هاون سوم (۱۹۱۹-۱۹۷۰)، و پدر بزرگ جرج مونتباتن، مارکیز میلفورد هاون چهارم (متولد ۱۹۶۱)، است. دختر پرنس لویی باتنبرگ با پرنس آندریو یونان ازدواج کرد و حاصل این وصلت پرنس فیلیپ، همسر الیزابت دوم ملکه کنونی انگلیس، است. بدینسان، فیلیپ نیز از تبار ملکه ویکتوریا و خاندان آلمانی باتنبرگ و خویشاوند نزدیک الیزابت دوم است. پرنس فیلیپ از کودکی در کاخ داییاش لرد مونتباتن برمه بزرگ شد، در سال ۱۹۴۲ با الیزابت ازدواج کرد و در سال ۱۹۴۷ نام خانوادگی مونتباتن را بر خود نهاد. با قتل لرد مونتباتن برمه، عناوین اشرافی او به دختر بزرگش، پاتریشیا ادوینا ویکتوریا (متولد ۱۹۲۴) رسید که با نام کنتس مونتباتن برمه از نخستین نسل لردان زن در پارلمان انگلیس است. کنتس مونتباتن برمه تحصیلکرده آمریکاست. او ریاست تراست آموزشی سِر ارنست کاسل و دهها نهاد اجتماعی و فرهنگی را در عرصههای حمایت از زنان، کودکان، نابینایان، مبارزه با سلاحهای هستهای و غیره و غیره به دست دارد. همسر او، جان ناچبال (لرد برابورن) از خانوادهای است که در سال ۱۶۴۱، در اوج کشاکش چارلز اول استوارت و پارلمان انگلیس، به مقام موروثی بارونتی و در سال ۱۸۸۰ به عنوان بارونی دست یافتند. جان ناچبال (متولد ۱۹۲۴) شانزدهمین بارونت و هفتمین بارون خاندان خود است. مادر او دختر لرد اسلیگو از خاندان معروف براون است و دارنده نشان سلطنت هند. جان ناچبال تحصیلکرده اتون و آکسفورد، از مهمترین تولید کنندگان فیلمهای سینمایی و سریالهای تلویزیونی انگلیس در چهار دهه اخیر است. او تکاپوی خود را در این عرصه با ساخت فیلم هاری بلک (۱۹۵۸) آغاز کرد. برخی از فیلمهای ساخته او عبارتند از اتللو (۱۹۶۵)، میکادو (۱۹۶۶)، رومئو و ژولیت (۱۹۶۷)، رقص مرگ (۱۹۶۸)، مرگ در کشتی شرقی (۱۹۷۴)، مرگ در نیل (۱۹۷۸)، شیطان در زیر نور خورشید (۱۹۸۲) و سفر به هند (۱۹۸۴). آخرین ساخته او فیلم سینمایی دوریت کوچولو (۱۹۸۷) و سریال تلویزیونی لئونتین (۱۹۸۷) است. لرد برابورن از گردانندگان دهها مرکز و نهاد متنفذ سینمایی و فرهنگی در انگلستان است. از جمله، از سال ۱۹۷۴ ریاست انجمن ترویج کپیرایت را بدست دارد و از سال ۱۹۷۹ رئیس انستیتوی فیلم بریتانیا و از سال ۱۹۸۰ عضو هیئت مدیره دانشکده ملی فیلم و تلویزیون بریتانیا است. او از سال ۱۹۷۸ عضو هیئت مدیره تلویزیون تیمس است و در سالهای ۱۹۹۰-۱۹۹۲ ریاست این موسسه را بدست داشت. کنتس مونتباتن برمه و لرد برابورن دارای چهار پسر و دو دخترند. پسر بزرگ و وارث کنتس مونتباتن و لرد برابورن، نورتون ناچبال (لرد رومزی) ۵۰ ساله است و وارث این یکی عالیجناب نیکلاس لویی چارلز نورتون ناچبال (متولد ۱۹۸۱). چنانکه میبینیم، در پیامد این فرایند بغرنج و طولانی، چارلز ناچبال هم از تبار ملکه ویکتوریاست و هم وارث مستقیم ثروت و عناوین و افتخارات سه خاندان هسه (آلمانی)، کاسل (یهودی) و برابورن (انگلیسی یا اسکاتلندی یا ایرلندی و شاید یهودی مخفی). او در عین حال در شبکهای گسترده و متنفذ از مناسبات خویشاوندی جای دارد که وی را با سایر اعضای الیگارشی جهانی معاصر پیوند میدهد. اگر همه چیز طبق روال سه سده گذشته سیر کند و عاملی غیرعادی روند زندگی این نوجوان را برنیاشوبد، از هم اکنون آینده سرشار از رفاه و افتخار او قابل پیشبینی است. این نمونهای است از تداوم میراث کهن مستعمراتی در الیگارشی زرسالار معاصر. در جریان جنگهای هفت ساله اروپا (۱۷۵۶-۱۷۶۳)، ویلیام هشتم حکمران هسه، با همسایه خود جرج دوم پادشاه انگلیس و شاه هانوور، متحد بود. در این دوران منبع اصلی درآمد حکمرانان محلی آلمان اجاره دادن یا فروش ارتشهای کوچکی بود که از طریق اسارت اتباع خود فراهم میآوردند. دوکهای هسه نیز، به کمک پیمانکاران یهودی خود، چنین رویهای داشتند و پادشاهان انگلیس مشتریان اصلی آنان بودند. جرج دوم، پادشاه انگلیس، در جنگ هفت ساله اروپا از این دستههای نظامی بهره سیاسی فراوان برد و ویلیام هشتم، دوک هسه، از این طریق سودهای هنگفت به جیب زد. این رویه ادامه یافت: در دهه ۱۷۷۰ موجی از شورش و ناآرامی آمریکای شمالی را فراگرفت و جرج سوم پادشاه انگلیس و شاه هانوور، برای تأمین نیروی سرکوبگر خود با فردریک دوم پسر ویلیام هشتم و دوک هسه کاسل، وارد معامله شد. فردریک با روشهای خشن و قساوتآمیز هفده هزار تن از اتباع خویش را به اسارت گرفت و آنان را به دربار انگلستان اجاره داد. در سال ۱۷۷۶، ویلیام، ولیعهد هسه کاسل و حکمران هانو، به لندن سفر کرد؛ مستقل از پدر قراردادی مشابه با دولت انگلیس منعقد نمود و حدود پنج میلیون پوند استرلینگ سود برد. فردریک دوم از این طریق ثروتی هنگفت اندوخت و در زمان مرگ ارثیهای عظیم، که حجم آن ۸ الی ۱۰ میلیون پوند استرلینگ تخمین زده میشود، برای پسرش بر جای گذارد. بدینسان، ویلیام نهم از آغاز حکومتش بعنوان ثروتمندترین حکمران اروپای زمان خود شناخته میشد. ویلیام در دوران ۳۶ ساله حکومت بر هسه کاسل رویه پدر و پدر بزرگ را ادامه داد و ثروت خویش را انبوهتر ساخت. جرج سوم و جرج چهارم پادشاهان انگلیس، مشتریان واحدهای بردگان نظامی بودند که او فراهم میآورد. چنین بود که ثروت ویلیام هسه کاسل ابعادی عظیم یافت تا بدانجا که ریچارد دیویس، مورخ معاصر یهودی، او را کروزوس سده هیجدهم میخواند. ویلیام در پی آن بود که ذخایر عظیم نقدینگیاش نه تنها محفوظ بماند بلکه به گردش درآید و بیشتر و بیشتر شود. پیش از انقلاب فرانسه، او موسسات مالی و تجاری هلند را بهترین محل برای انباشت و ازدیاد سرمایههای خود تشخیص میداد. لذا، بخش مهمی از این سرمایهها را با مدیریت یک موسسه مالی مستقر در آمستردام بنام وان درنوتن به جریان انداخت. در پیرامون ویلیام گروهی از دلالان یهودی قرار داشتند. پیش از اقتدار مایر آمشل روچیلد متنفذترین آنان فردی بنام ویدل دیوید بود. مورخین ویلیام نهم را حکمرانی خودکامه، زنباره، فاسد و حریص توصیف کردهاند که مورد نفرت مردمش بود. مردم هسه کاسل او را ستمگر و حیوانی وحشی میدانستند که برای انباشتن جیب خود خون آنان را [به انگلیسیها] میفروخت. ویرجینیا کاولس مینویسد ویلیام به دو چیز علاقه فراوان داشت: انباشت پول و پس انداختن فرزندان نامشروع. وی تنها از یکی از معشوقههایش هشت فرزند نامشروع داشت؛ و این در حالی است که چنانکه گفتیم، کاترین، همسر وی، دختر پادشاه دانمارک و نوه پادشاه انگلستان بود. به نوشته اوگن کورتی، خاندانهای هاینو، هیمرد و هسنشتین اعقاب نامشروع ویلیام نهم هستند و وی از طریق پرداخت رشوه به امپراتور هابسبورگ برای آنان القاب اشرافی دریافت کرد. کورتی میافزاید ویلیام هسه کاسل در امور دینی اهل تسامح کامل بود. زمانیکه از چنین مفهومی در اروپای سده های هفدهم و هیجدهم سخن میرود منظور تسامح در قبال عملکرد زرسالاران یهودی و بعبارت دیگر پیوند نزدیک با ایشان است نه تسامح به معنایی که امروزه میفهمیم. توضیح بعدی کورتی صحت این تلقی را ثابت میکند. او مینویسد ویلیام با فراماسونها پیوند گسترده داشت و صرافان و تجار یهودی در سرزمین وی از آزادی کامل برخوردار بودند. سه دهه پایانی سده هیجدهم میلادی دورانی توفانی در تاریخ اروپاست. از سال ۱۷۷۵ مستعمرات انگلیس در آمریکای شمالی جنگ استقلال را علیه دولت انگلستان آغاز کردند. فرماندهی این جنگها را فردی بنام جرج واشنگتن (۱۷۳۲-۱۷۹۹)، از پلانتداران بزرگ ویرجینیا، بدست داشت. وی با یک زن بیوه ازدواج کرد که ۶۰۰۰ هکتار زمین و ۱۵۰ برده از همسر اولش به ارث برده بود، و خود نیز ۸۰۰۰ هکتار زمین در تملک داشت. انگلستان پس از جنگهای متعدد سرانجام طی معاهده سال ۱۷۸۳ پاریس استقلال آمریکا را به رسمیت شناخت. در سالهای ۱۷۸۹- ۱۷۹۷ جرج واشنگتن بعنوان نخستین رئیسجمهور زمام این کشور را بدست گرفت. کمی پس از استقلال آمریکا، در سال ۱۷۸۹ انقلاب فرانسه آغاز شد. انگلستان، بدلیل حمایت دربار فرانسه از آمریکاییها، در آغاز از شورش علیه خاندان بوربن خشنود بود ولی کمی بعد سیاستی خصمانه علیه فرانسه در پیش گرفت. اوجگیری انقلاب فرانسه حکمرانان اروپا را سخت به وحشت انداخت. دسیسه برای اعاده اقتدار لویی شانزدهم آغاز شد و چنان اوج گرفت که وزیر خارجه فرانسه با خشم گفت: اگر دولتهای خارجی بکوشند جنگ پادشاهان را علیه فرانسه برافروزند، ما نیز جنگ مردم را علیه پادشاهان آغاز خواهیم کرد. سرانجام، این جنگ شعلهور شد. در ۲۰ آوریل ۱۷۹۲ مجلس ملی فرانسه (مجمع ملی) به اتریش اعلام جنگ داد و بدینسان دورانی از جنگهای خونین در قاره اروپا آغاز شد. در یکسوی این جنگ فرانسه و در سوی دیگر اتحاد قدرتهای اروپایی، ابتدا به رهبری اتریش و سپس به رهبری انگلستان، قرار داشت. چهرهی اصلی جناح هوادار جنگ در انگلستان ویلیام پیت کوچک نخست وزیر انگلستان (۱۷۸۳-۱۸۰۱، ۱۸۰۴-۱۸۰۶)، بود. همزمان با اشتعال این جنگ، تحولاتی خونین و ژرف در درون فرانسه رخ داد: در سپتامبر ۱۷۹۲ سلطنت ملغی شد؛ حکومت فرانسه جمهوری اعلام گردید و مجلس ملی، که اینک کنوانسیون ملی (مجمع میثاق ملی) نامیده میشد، بعنوان عالیترین نهاد سیاسی این کشور اعلام گردید. در ۲۱ ژانویه ۱۷۹۳ لویی شانزدهم پادشاه فرانسه، با گیوتین به قتل رسید. دوران حکومت گروههای افراطی آغاز شد؛ دورانی که در تاریخنگاری اروپا ترور سرخ نام گرفته است. در اواخر سال ۱۷۹۳ و اوایل ۱۷۹۴ گروههای افراطی حاکم بر فرانسه ۱۲۵۱ نفر از افراد مشکوک، از جمله فیلیپ اورلئان که پیشتر از سوی انقلابیون همشهری مساوات لقب گرفته بود، و ماری آنتوانت ملکه فرانسه و دختر ماری ترز ملکه مقتدر اتریش، را به قتل رسانیدند. رهبران کلوپ ژاکوبن که در این زمان حدود نیم میلیون نفر عضو داشت، منادی خشنترین و افراطی ترین روشهای مبارزهی سیاسی بودند. همانان بودند که ستیز با سلطنت و اشرافیت را با مبارزهی عنودانه علیه دین آمیختند و این سنت را به فرهنگ جدید اروپا وارد نمودند. در سال ۱۷۹۴، ژاکوبنها مسیحیت را بعنوان دین رسمی دولت فرانسه ملغی نمودند و دین خرد را بعنوان مذهب رسمی فرانسه اعلام داشتند. به دستور رهبران ژاکوبن کلیه ساختمان هایی که کلیسا نامیده میشود تعطیل شد و کلیسای نوتردام بعنوان معبد خرد نامگذاری گردید. در ژوئیه ۱۷۹۴ ژاکوبنها سقوط کردند و تعدادی از رهبران این کلوپ به تیغ گیوتین سپرده شدند. در سپتامبر ۱۷۹۵ یک گروه پنج نفره موسوم به دیرکتوار در رأس دولت فرانسه قرار گرفت ولی نتوانست اقتدار سیاسی لازم را اِعمال کند. دیرکتوار به سرعت عدم شایستگی خود را به ثبوت رسانید و خود به کانون دسیسه و جنگ قدرت میان اعضای آن بدل شد. اینک، جامعه فرانسه به نقطهای رسیده بود که صعود یک فرمانروای مقتدر، استقرار نظم نیرومند داخلی و صلح افتخارآمیز خارجی را آرزو میکرد. تداوم هرجومرج و آشوب داخلی و جنگ خارجی با قدرتهای اروپایی در ۹ نوامبر ۱۷۹۹ به کودتای ناپلئون انجامید. این حادثه، طبق تقویم انقلابی فرانسه، به کودتای هیجدهم برومر شهرت یافت. ناپلئون بناپارت (۱۷۶۹-۱۸۲۱) افسر جوانی بود از اهالی جزیره کرس ایتالیا که به دلیل توانمندی هایش در ۲۴ سالگی در ارتش انقلابی فرانسه به درجه سرتیپی رسید. صعود ناپلئون در هرم قدرت نظامی و به تبع آن سیاسی فرانسه دقیقاً ناشی از پیامدهای فروپاشی ساختار سیاسی و اجتماعی فرانسه بود وگرنه این جوان غیرفرانسوی در شرایط عادی هیچگاه شانسی برای دستیابی به درجه ژنرالی ارتش فرانسه، حتی در کهولت نیز، نداشت. او در سالهای ۱۷۹۶-۱۷۹۹ فرماندهی ارتش فرانسه را در منطقه مدیترانه بدست داشت؛ سراسر شبه جزیره ایتالیا را فتح کرد و پاپ را مقهور خود نمود، بر ارتش نیرومند اتریش ضرباتی مهیب وارد ساخت، توطئه کودتای سلطنتطلبان علیه جمهوری فرانسه را به شکست کشانید، برغم انگلیسیها و در تعارض با آنان سوریه و مصر را اشغال نمود (حکومت فرانسه بر مصر تا سال ١٨٠٢ تداوم یافت)، بهسان قهرمانی بزرگ به فرانسه بازگشت و یکی از بزرگترین امپراتوریهای تاریخ را بنیاد نهاد. بناپارت پس از تصرف قدرت سیاسی در آغاز خود را کنسول اول نامید و سرانجام در سال ۱۸۰۴ بعنوان امپراتور فرانسه تاجگذاری کرد. او پس از اشغال سرزمینهای اروپایی خویشاوندان خود را در سمت شاهان و حکمرانان اروپا گمارد و در پیرامون دربار خویش یک اشرافیت جدید ایجاد نمود. در سال ۱۸۱۴ در فرانسه ناپلئونی ۳۱ دوک، ۴۵۱ کنت و ۱۵۰۰ بارون حضور داشتند. در سال ۱۸۰۲ ناپلئون مقتدرترین فرمانروای اروپای قاره به شمار میرفت و دولتهای اتریش و هلند و حکمرانان محلی آلمان در برابرش خاضع و لرزان بودند. در این زمان خصومت ناپلئون با انگلستان کاملاً آشکار بود و فرانسه دشمن مخوف انگلیسیها در سراسر جهان به شمار میرفت. ناپلئون در نخستین بار عام بزرگش، در هیجدهم فوریه سال ۱۸۰۳، با تهدید و خشم تصنعی صحنه پر سروصدایی بوجود آورد. او از قدرت خود دم زد و اعلام داشت اگر انگلستان به خود جرئت دهد و جنگ را آغاز کند، این جنگ به یک کشتار عمومی تبدیل خواهد شد. و افزود که انگلستان بیهوده به متحدان خود میاندیشد، زیرا دیگر اتریش بعنوان یک دولت بزرگ وجود ندارد. ناپلئون با چنان لحنی صحبت کرد و آنچنان فریاد کشید که ویثورث (سفیر انگلستان در فرانسه) به لرد هاکسبوری وزیر امور خارجه، نوشت: بیشتر شبیه یک فرمانده سواره نظام سخن میگوید تا رئیس یکی از مقتدرترین دولتهای اروپایی. در اکتبر ۱۸۰۳، ناپلئون سرزمین هانوور، مِلک شخصی پادشاه انگلیس، را اشغال کرد و کمی بعد، در سال ۱۸۰۴، ویلیام پیت مردی که ۹ سال تمام علیه انقلاب فرانسه جنگیده بود، بار دیگر نخستوزیر انگلستان شد و تحرکی جدید را برای جنگ با فرانسه آغاز کرد. در سال ۱۸۰۵، به ابتکار ویلیام پیت پیمانی میان انگلستان و آلکساندر اول تزار روسیه (۱۸۰۱-۱۸۲۵)، منعقد شد. اتریش، سوئد و ناپل به این اتحاد پیوستند. بدینسان، دور جدیدی از جنگهای اروپا آغاز شد. اوگن کورتی مینویسد: پژواکهای انقلاب فرانسه در سراسر اروپا احساس میشد. هیچ کس نبود، چه شاهزاده چه دهقان، که مستقیم یا غیرمستقیم تأثیر انقلاب فرانسه را بر خود احساس نکند، این بویژه برای حکمرانان محلی آلمان، که سرزمینهای آنان در مجاورت مرزهای فرانسه قرار داشت، تهدیدی ویژه به شمار میرفت. اشراف تبعیدی فرانسه به آلمان میگریختند و بسیاری از آنان به دربار کاسل پناه بردند. در سال ۱۷۹۲ واحد کوچکی از ارتش فرانسه رود راین را درنوردید و شهر فرانکفورت را اشغال کرد. ویلیام به سختی موفق شد نیروهای فرانسوی را از فرانکفورت بیرون کند. این جنگ هزینه سنگینی را بر او تحمیل کرد، ولی وی به سرعت قراردادی با دولت انگلستان منعقد نمود و از طریق فروش ۸۰۰۰ نفر از اتباع خود برای جنگ با فرانسه نه تنها خسارت فوق را جبران کرد بلکه سود هنگفتی نیز به دست آورد. در سال ۱۷۹۵ ارتش فرانسه هلند را اشغال کرد و بازار بورس آمستردام، که تا این زمان قلب مالی اروپای قاره محسوب میشد، متلاشی شد. پیامد این حادثه تبدیل بازار بورس فرانکفورت به کانون اصلی مالی منطقه بود. این حوادث تنها صرافان فرانکفورت را به ثروت نرسانید، ویلیام هسه کاسل نیز از این تحولات سود فراوان برد و به سرعت به بانکدار سراسر اروپا بدل شد. او سرمایه انبوه خود را نه تنها به پادشاهان و شاهزادگان و اشراف بلکه به صرافان و یهودیان نیز قرض میداد. برای نمونه، او در سال ۱۷۹۵ به فرانتس دوم، امپراتور روم مقدس (اتریش)، یک میلیون گولدن (معادل یکصد هزار پوند استرلینگ) و در سال ۱۷۹۸ نیم میلیون گولدن دیگر وام داد. نمونه دیگر، وام ۲۰۰ هزار پوندی ویلیام به ولیعهد انگلیس (جرج چهارم بعدی) است. مایر آمشل روچیلد هم در ماجرای فروش اتباع هسه کاسل به انگلستان و هم در جریان شکوفایی بازار بورس فرانکفورت سودهای کلان برد. کورتی مینویسد طبق اسناد رسمی سال ۱۷۹۴، درآمد مایر آمشل روچیلد ۲۰۰۰ گولدن در سال بود و وی بر این اساس سالیانه ۱۳ گولدن مالیات میپرداخت. در سال ۱۷۹۵ این رقم بناگاه دو برابر شد و روچیلد در رده کسانی جای گرفت که ثروتشان ۱۵۰۰۰ گولدن و بیشتر است. این ثروتمندترین گروه مالیاتدهندگان در فرانکفورت بود. در سالهای پایانی سده هیجدهم ثروت مایر آمشل به حدود یک میلیون گولدن رسید و در سال ۱۸۰۰ او از نظر ثروت دهمین یهودی شهر فرانکفورت شناخته میشد. بدین سان، در زمان صعود ناپلئون بناپارت مایر آمشل روچیلد نه یک یهودی معمولی بلکه یکی از صرافان سرشناس اروپا بود که علاوه بر ویلیام هسه کاسل با بسیاری از حکمرانان و اشراف منطقه دادوستد مالی داشت. یکی از مهمترین شرکا و دوستان مایر آمشل، پرنس کارل آنسلم رئیس کل پست امپراتوری اتریش، بود. کارل آنسلم به خاندان حکمرانان تورن و تاکسیس تعلق داشت که در سده شانزدهم مهمترین شبکه پستی اروپای مرکزی را بنیان نهادند. دفتر مرکزی این شبکه در فرانکفورت مستقر بود. پیوند با شبکههای جهانی و منطقهای ارتباطات نقش مهمی در اقتدار و سیطره زرسالاری یهودی در دوران معاصر داشته است. پیوند مایر آمشل روچیلد با شبکه ارتباطات پستی خاندان تورن و تاکسیس سودی دوجانبه داشت: دستیابی سریع روچیلد به آخرین اخبار تحولات جنگی به تحرک او در بازار بورس یاری میرسانید و وی نیز بنوبه خود این شبکه را با اخبار محرمانهای که بوسیله عواملش گرد میآورد تغذیه میکرد. به این دلیل بود که در ژانویه ۱۸۰۰ فرانتس دوم، امپراتور روم مقدس (اتریش)، به پاس خدمات روچیلد در جنگ با فرانسه و کمک به شبکه ارتباطی پرنس کارل آنسلم عنوان کارگزار سلطنتی را به وی و پسرانش اعطا کرد. با صعود ناپلئون در فرانسه، ویلیام هسه کاسل بسان برخی دیگر از ثروتمندان آن زمان اروپای قاره، آغاز قریبالوقوع جنگ را دریافت و انگلستان را باثباتترین نقطه اروپا و امنترین مکان برای انتقال نقدینگی خود شناخت، بویژه که خویشاوندیاش با خاندان سلطنتی انگلیس امکاناتی بیش از دیگران در اختیار او قرار میداد. ویلیام انتقال سرمایههای خود را به انگلیس آغاز کرد و چنین بود که ناتان مایر روچیلد سومین پسر مایر آمشل، در انگلستان مستقر شد و شاخه انگلیسی خاندان روچیلد را بنیان نهاد. این روچیلد ۲۱ یا ۲۲ ساله، که چشمانی آبی، موهای قرمز و گردنی ستبر داشت، در سال ۱۷۹۸ یا ۱۷۹۹ به انگلستان رفت. ابتدا در منچستر مستقر شد، پس از شش سال تکاپو در این بندر تجاری، در سال ۱۸۰۴ به لندن مهاجرت کرد و در تابستان ۱۸۰۶ تبعه دولت انگلیس شد. ناتان دست خالی به انگلستان نرفت. او ۲۰ هزار پوند استرلینگ پول نقد با خود داشت که در آن زمان سرمایه قابل توجهی محسوب میشد. کورتی بدرستی مینویسد ناتان بعنوان یک تاجر ساده و خردهپا به انگلستان مهاجرت نکرد، بلکه او کار خود را بعنوان نماینده مهم یک بنیاد تجاری معتبر در اروپای قاره و با سرمایه اولیه کافی آغاز نمود. در منچستر، ناتان به خرید و فروش همه چیز اشتغال داشت؛ نیل، شراب، شکر، قهوه، پنبه و هر چیزی که ارزان بود و بازار داشت. مبادله مخفیانه کالا با بنادر جنوب اروپا، عملی که طبق قانون ناپلئون قاچاق محسوب میشد، اشتغال دیگر ناتان بود. به نوشته کورتی، بزودی سرمایه او دو سه برابر شد و پدر و برادرانش بزرگترین سودها را از حضور ناتان در انگلستان بردند. بعلاوه، ناتان روچیلد دلال و کارگزار ویلیام هسه کاسل بود؛ کسی که بعنوان ثروتمندترین مرد اروپا شناخته میشد، بیش از ده میلیون پوند استرلینگ پول نقد داشت و سرمایه هنگفتی را در انگلستان به جریان انداخته بود. درباره میزان سرمایه گذاری ویلیام در انگلستان در این زمان اطلاع دقیقی در دست نیست. میدانیم که او پیش از صعود ناپلئون، علاوه بر طلب ۲۰۰ هزار پوندی خود از ولیعهد انگلیس، حداقل ۶۴۰ هزار پوند استرلینگ در لندن سرمایهگذاری کرده بود و بابت آن ماهیانه دو هزار پوند سود دریافت میداشت.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که (بدون داشتن صلاحیت) مدیر و رئیس گردد ملعون است، و کسى که براى ریاست همت گمارد و تلاش کند ملعون است، و کسى که با خود درباره رئیس شدن سخن گوید ملعون است (ملعون من تراس ملعون من هم بها ملعون من حدث نفسه بها).
حدیث :
ابى میاح از پدرش روایت کرد که از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: کسى که ریاست را انتخاب کند هلاک میگردد.