ناصرالدینشاه قاجار در ماه رمضان نامه ای به مرجع تقلید آن زمان میرزای شیرازی به این مضمون نوشت: من وقتی روزه میگیرم از شدت گرسنگی و تشنگی عصبانی میشوم و ناخودآگاه دستور به قتل افراد بیگناه میدهم؛ لذا جواز روزه نگرفتن مرا صادر بفرمایید! میرزای شیرازی پاسخ داد: بسمه تعالی! حکم خدا قابل تغییر نیست، لکن حاکم قابل تغییر است. اگر نمیتوانی به اعصابت مسلط شوی از مسند حکومت پایین بیا، تا شخص با ایمانی در جایگاه تو قرار گیرد و خون مومنین بیهوده ریخته نشود!
طنز تیره: بهتر است بگوییم ذات طنز در خدمت خرق عادت است، از یک نواختی زندگی، از روی بدیهی ها و عادتها عبور کردن و از روابط روتین، سنتی و متداول پرده برداشتن. یک طنزنویس مردمی نمیتواند خود را یک موجود فرازمینی، و تافته ای جدا بافته بداند، یعنی فقط میتواند انسانی منتقد باشد، و احتمال دارد انتقادش درست یا غلط باشد، جسارت و اعتماد بنفس ویژگی خاص و ممتاز اوست ولی به دور از منیّت، یعنی نباید و نمیتواند متفرعن باشد. حتماً کسی هم هست که به رفتار و حتی نوع نقد طنزگونه او، انتقاد دارد. منظورم این است که آن طنزپردازی که خود را عقل کل دانسته و ملاک حقیقت را نظر شخصی خود بداند، مسلماً در این نگرش دچار خود شیفتگی و اشتباه می باشد، و همین خود بینی در موارد بسیاری، ارزش طنز او را مخدوش نموده و آن را به طنز سیاه یا خاکستری تبدیل میکند.
داستان سیاوش در شاهنامه یکی از داستانهای جذاب و معروف است که نه تنها ایرانیان، بلکه تمام جهان کم و بیش در مورد آن میدانند. فردوسی در کتاب داستان های شاهنامه، خوب و بد را در کنار نور و تاریکی قرار داده. او عمیقاً در بطن ابیات خود، مخاطب را از طریق توصیف رفتار و سرنوشت شخصیت ها، به استقبال از خوبی ها و پرهیز از بدی ها دعوت میکند. زنان از نظر فردوسی بسیار مهم تلقی میشوند و در سرتاسر شاهنامه، زنان نیکوکار، شرور و شرافتمندی چون رودابه و سودابه دیده میشوند. تحلیل دقیق واژگانی که ویژگیهای این زنان را از نظر رفتار و سرنوشت بیان میکند، مخاطب را به این نتیجه میرساند که رودابه شخصیتی است که فضایل بسیار دارد، در حالی که سودابه بانویی هوسران و حیله گر است. رودابه، که در راه راستی گام برمیدارد، مادر خوشنام ترین مرد شاهنامه بنام رستم میشود، یکپارچگی و اتحاد پادشاهان و ایران بر او تکیه میکند. از سوی دیگر سودابه در قطب مخالف، نامادری است که پسرش به سلطنت میرسد، پس راه شیطانی را در پیش میگیرد. او برای مرگ سیاوش برنامه ریزی میکند که قرار است تاج و تخت پدرش را به ارث برده و پادشاه شود. در ادامه داستان سیاوش و سودابه را با هم مرور میکنیم:
شعر مرگ سیاوش در شاهنامه:
سیاوش سپه را سراسر بخواند
به درگاه ایوان زمانی بماند
بسیچید و بنشست خنجر به چنگ
طلایه فرستاد بر سوی گنگ
دو بهره چو از تیره شب در گذشت
طلایه هم آنگه بیامد ز دشت
که افراسیاب و فراوان سپاه
پدید آمد از دور تازان به راه
ز نزدیک گرسیوز آمد نوند
که بر چارهٔ جان میان را ببند
نیامد ز گفتار من هیچ سود
از آتش ندیدم جز از تیره دود
نگر تا چه باید کنون ساختن
سپه را کجا باید انداختن
سیاوش ندانست زان کار او
همی راست آمدش گفتار او
فرنگیس گفت ای خردمند شاه
مکن هیچ گونه به ما در نگاه
یکی بارهٔ گام زن برنشین
مباش ایچ ایمن به توران زمین
ترا زنده خواهم که مانی بجای
سر خویش گیر و کسی را مپای
سیاوش بدو گفت کان خواب من
بجا آمد و تیره شد آب من
مرا زندگانی سرآید همی
غم و درد و انده درآید همی
چنین است کار سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند

پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش پنجم. طلوع و افول کردی موبیلیه: تکاپوی بنیاد روچیلد برای سلطه بر راهآهن اروپای قاره با مقابله گروهی از یهودیان مواجه شد. این مصادف با دورانی است که به تأثیر از تحولات فرهنگی اروپا موجی نیرومند به سود انحلال جوامع یهودی و همسانگری با جوامع میزبان در میان یهودیان پدیده شده بود. این گروه به یهودیت به عنوان یک دین، نه یک ساختار سیاسی، مینگریستند که حوزه اعتبار آن تنها در قلمرو زندگی فردی است. این موج به هاسکالا یا جنبش روشنگری یهود شهرت دارد. در مقابل، گروهی از یهودیان قرار داشتند که از سنن الیگارشی حاخامی دفاع میکردند و خواستار حفظ، احیا و تقویت ساختارهای سیاسی جهانوطنی قوم یهود بودند. شبکه یهودیان وابسته به الیگارشی لندن در رأس این گروه جای داشت. تلاش این گروه از یهودیان در آغاز دهه ۱۸۶۰ به تأسیس آلیانس اسرائیلی، در دهه ۱۸۸۰ به پیدایش جنبش هووی زیون و در دهه ۱۸۹۰ به پیدایش صهیونیسم انجامید. درباره این حوادث بطور مشروح در آینده سخن خواهیم گفت. موج تعارض میان ماسکیلیمها، یعنی روشنگران یهودی هوادار اصلاح دینی و جنبش هاسکالا، و یهودیان وابسته به الیگارشی مالی و مستعمراتی بریتانیا، و در رأس آن روچیلدها، در عرصه تکاپوی مالی و اقتصادی نیز بازتاب داشت. بدینسان، از دهه ۱۸۳۰ اتحادی از برخی خاندانهای متنفذ یهودی علیه روچیلدها و شبکه ایشان شکل گرفت. مهمترین این خاندانها عبارتند از: مندلسون، اسکلس، آرنشتین، ایتزیگ، اوپنهایم، فولد و پرر. بنیانگذار خاندان مندلسون، موسس (موسی) مندلسون اندیشمند نامدار یهودی سده هیجدهم و بنیانگذار جنبش روشنگری یهود است. جوزف و آبراهام دو پسر موسس مندلسون، از بانکداران بزرگ وین در اوایل سده نوزدهم بودند و سرمایه کلانی را در فرانسه پس از ناپلئون، در احداث شبکههای راهآهن و اعطای وام به برخی دولتها، بویژه روسیه، به کار انداختند. برادران مندلسون شخصیتهایی فرهیخته بودند و مورد احترام محافل روشنفکری اروپا. در نسلهای بعدی ایشان نیز برخی چهرههای برجسته علمی و هنری پدید شدند. فلیکس مندلسون آهنگساز نامدار نیمه اول سده نوزدهم، پسر آبراهام مندلسون است. مؤسسه بانکی مندلسون تا نیمه اول سده بیستم در برلین و آمستردام فعال بود. اعضای خانواده مندلسون در سده نوزدهم به مسیحیت گرویدند و رابطه خود را با یهودیت قطع کردند. خاندان اسکلس از خاندانهای سرشناس یهودی اتریش در سدههای هیجدهم و نوزدهم میلادی است. در اوایل سده نوزدهم، برنهارد اسکلس و باجناقش، ناتان آدام آرنشتین از بانکداران بزرگ وین بودند. آنان در سال ۱۸۱۶ بانک ملی اتریش را تأسیس کردند. پس از استقرار سالومون مایر روچیلد در وین (۱۸۲۰)، اسکلس و آرنشتین بعنوان بزرگترین رقبای سالومون شناخته میشدند. برنهارد اسکلس در سال ۱۸۲۲، همزمان با روچیلدها، به مقام بارونی دربار اتریش دست یافت. اسکلسها نیز، چون اعضای خاندان مندلسون، فرهیخته و محترم بودند. گوته با برنهارد اسکلس و همسرش دوست بود و با ایشان مکاتبه داشت. آنان و فرزندانشان در سال ۱۸۲۴ به مسیحیت گرویدند و پیوند خود را با یهودیت گسستند. پسر برنهارد، بنام دنیس اسکلس وارث و رئیس مؤسسه پدر بود. او با امیل پرر در کردی موبیلیه شریک بود و با متلاشی شدن این بانک او نیز ورشکست شد. ویرجیناکاولس از بارون سینا (خاندان سینا از بانکداران متنفذ وین بود که در عرصه صنعت راهآهن فعالیت داشت و در کنار خاندان های اسکلس و آرنشتین از رقبای مهم روچیلدها بشمار میرفت. بارون سینا کمی پس از سالومون روچیلد امتیاز احداث خط جنوبی اتریش را بدست آورد. در دائره المعارف یهود نامی از این خاندان مندرج نیست. در سایر منابع در دسترس نیز اطلاع بیشتر نیافتیم) و اسکلس بعنوان سرسختترین دشمنان روچیلدها نام میبرد. خاندان آرنشتین نیز از بانکداران بزرگ یهودی وین در سده هیجدهم و نیمه اول سده نوزدهم بودند. موسسه آرنشتین وین با موسسه فولد پاریس شریک بود و از رقبای روچیلدها به شمار میرفت. این موسسه نیز بوسیله روچیلدها ورشکست و سرانجام در سال ۱۸۷۳ منحل شد. اعضای این خاندان نیز در سده نوزدهم به مسیحیت گرویدند و پیوندهای خود را با یهودیت گسستند. خاندان اوپنهایم نیز (شهری است در آلمان که برخی خاندانهای یهودی نام خود را از آن گرفته اند. خاندان معروف اوپنهایمر از این گروه است. خاندان اوپنهایم با اوپنهایمر تفاوت دارد و این دو را نباید اشتباه کرد. مثلاً دیوید بن آبراهام اوپنهایم، حاخام برجسته یهودی و داماد لفمن بهرندز، از خاندان اوپنهایمر است نه اوپنهایم) از خاندانهای ثروتمند یهودی مخالف روچیلدها در اوایل سده نوزدهم میلادی است. اعضای این خاندان در اواخر سده هیجدهم در شهرهای فرانکفورت و بن اقامت داشتتند. اوپنهایمها نیز به مسیحیت گرویدند و در جامعه فرانسه و آلمان مستحیل شدند. دیوید اوپنهایم از اعضای این خانواده است. او از بنیانگذاران و مدیران راینیشه زایتونگ (۱۸۴۱-۱۸۴۳) است که نشریه روشنفکران چپگرای آلمان به شمار میرفت. خاندان ایتزیگ که بعدها به هیتزیگ شهرت یافت، از یهودیان ثروتمند برلین در نیمه دوم سده هیجدهم بود. دانیل ایتزیگ (۱۷۲۳-۱۷۹۹) زمانی به عنوان رئیس یهودیان برلین شناخته میشد. دختران او با ناتان آرنشتین، برنهارد اسکلس و مندل اوپنهایم ازدواج کردند. اعضای خاندان ایتزیگ نیز به مسیحیت گرویدند و رابطه خود را یا یهودیت گسستند. خاندان فولد از بانکداران یهودی پاریس بود که در زمان لویی فیلیپ به ثروت و قدرت رسید. برلئون فولد در مشارکت با سولومون اوپنهایم موسسه بانکی فولد، اوپنهایم و شرکا را تأسیس کرد. (این موسس در سده بیستم به هاینه و شرکا تغییر نام داد) دختر سولومون اوپنهایم نیز با بنوییفولد، پسر بزرگ برلئون فولد، ازدواج کرد. بنوییفولد موسسه فوق را توسعه داد. او در سالهای ۱۸۳۴-۱۸۴۲ نماینده مجلس فرانسه بود. آشیل فولد پسر دوم برلئون فولد است. او ابتدا در اداره مؤسسه خانوادگی به برادرش کمک میکرد. در سال ۱۸۴۲ به عضویت مجلس فرانسه برگزیده شد. وی، چون برادرش، به جناح اکثریت محافظهکار مجلس تعلق داشت و از سیاستهای مالی فرانسوا گیزو حمایت میکرد. پس از سقوط لویی فیلیپ، از مه ۱۹۴۸ به انتقاد از سیاستهای مالی دولت موقت پرداخت. او در سال ۱۸۴۹ بطور کامل از مؤسسه خانوادگی کناره گرفت، به سیاست مشغول شد و نقش مهمی در صعود لویی بناپارت ایفا کرد. آشیل فولد در دوران ریاست جمهوری لویی بناپارت چهار بار (۱۸۴۹-۱۸۵۲) وزیر دارایی شد. او در سالهای ۱۸۵۲-۱۸۶۰ وزیر کشور بود و در همین دوران نمایشگاه بینالمللی پاریس (۱۸۵۵) را برگزار کرد. در سالهای ۱۸۶۱-۱۸۶۷ مجدداً وزیر دارایی ناپلئون سوم بود. او پس از بازنشستگی، در ۵ اکتبر ۱۸۶۷، کمی پیش از بارون جیمز روچیلد درگذشت. فولد از نظر سیاسی شخصیتی راستگرا و محافظهکار بود و به این دلیل آماج حمله برخی روزنامهنگاران سوسیالیست، بویژه مارکس، قرار گرفت که وی را نمادی از آریستوکراسی مالی یافته بودند. دیدیم که حملات مارکس به آشیل فولد بتدریج تا بدانجا اوج گرفت که سرانجام در کتاب هیجدهم برومر لویی بناپارت (۱۸۵۲) نام و یاد بارون جیمز روچیلد را بکلی تحتالشعاع قرار داد. آمریکانا آشیل فولد را نمونهای تمام عیار از اورلئانیستهایی میخواند که بر امپراتوری دوم فرانسه سیطره یافتند. معهذا، فولد پیوند جدی با یهودیت نداشت و تاریخ نگاری رسمی یهود نیز از او به نیکی یاد نمیکند. دائرة المعارف یهود برادران فولد (بنویی و آشیل) را یهودیان مرتد میخواند و مورخین دانشگاه عبری اورشلیم از عدم مشارکت او در امور یهودیان سخن میگویند. این در حالی است که فولد هیچگاه رسماً مسیحی نشد و گاه از او بعنوان نخستین سناتور یهودی فرانسه یاد میشود. معهذا، او با زنی پروتستان وصلت کرد و فرزندانش از آغاز مسیحی بودند. دو پسر آشیل فولد، بنامهای ارنست آدولف و ادوارد ماتورین، و نوه او، آشیل شارل فولد، نماینده مجلس فرانسه بودند. سومین پسر آشیل فولد، بنام گوستاو فولد، نمایشنامه نویسی سرشناس شد. نیای خاندان پرر، یک یهودی اسپانیایی بنام یاکوب پرر است که در نوجوانی به فرانسه آمد و بدلیل فعالیت در عرصه آموزش ناشنوایان شهرت یافت و مورد تقدیر لویی پانزدهم قرار گرفت. امیل و اسحاق پرر، روزنامهنگاران و بانکداران نامدار فرانسه، نوههای اویند. امیل و اسحاق پرر از شاگردان و هواداران سنسیمون نظریهپرداز نامدار سوسیالیست، بودند. آنان از دهه ۱۸۳۰ به فعالیتهای مطبوعاتی پرداختند و به دلیل نگارش رسالههایی در زمینه مسائل اقتصادی و اجتماعی به شهرت رسیدند. برادران پرر، به تأثیر از سنسیمون، آرمان سوسیالیسم مبتنی بر سرمایهداران بزرگ خیراندیش را دنبال میکردند و در این میان برای توسعه شبکه راهآهن جایگاه ویژهای قائل بودند. امیل پرر در نوشتههای خود بر توسعه راهآهن تأکید فراوان داشت و آن را عاملی برای نجات آینده بشریت، ایجاد کار برای تودهها، ارتباط میان ملتها و راهی بسوی رفاه و امنیت جهانی میدانست. بدینسان، پرر ابتدا همکاری با بارون جیمز روچیلد را آغاز کرد و تا سال ۱۸۴۸ در کنار او بود. او کمی بعد به جبهه آشیل فولد پیوست و، به تعبیر مورتون، به سرسختترین و مصممترین دشمن روچیلدها بدل شد. مورتون میافزاید: زمانی که پرر به آشیل فولد پیوست نوکر او نشد، بلکه یک شریک برابر حقوق و حتی بیش از آن بود. چهار سال بعد برادران پرر به کمک آشیل فولد بانک معظم کردی موبیلیه را تأسیس کردند و سهمگینترین مبارزه را علیه روچیلدها سامان دادند. تکاپوی بارون جیمز روچیلد در عرصه راهآهن فرانسه از سال ۱۸۳۵ آغاز شد. این مقارن با سلطنت لویی فیلیپ و اقتدار تییر است. نخستین اقدام جیمز احداث خط پاریس- سن ژرمن بود (شهری کوچک در ٢١ کیلومتری غرب پاریس) که امتیاز آن با تلاش امیلپرر به تصویب پارلمان رسید. این طرح در سال ۱۸۳۷ گشایش یافت. در این زمان گروهی از نمایندگان پارلمان فرانسه مخالف احداث راهآهن به وسیله بخش خصوصی بودند و بهرهگیری جیمز روچیلد از امیل پرر سوسیالیست قاعدتاً به این دلیل بود. برای نمونه، لامارتین نطقهای غرایی در دفاع از احداث راهآهن بوسیله دولت ایراد کرد و از خطرات سیاسی، اقتصادی و استراتژیک سلطه خصوصی بر نیروهای ناشناخته عصر جدید سخن گفت. او فئودالیسم جدید و بارونهای راهآهنی را که میتواند سلطه نابخردانه خود را بر تجارت فرانسه برقرار کنند محکوم کرد. بهرروی، سرانجام پیروزی با هواداران خصوصی کردن راهآهن بود و در نتیجه از ۳۲۴۰ کیلومتر خط آهنی که در سال ۱۸۵۲ در فرانسه وجود داشت، تنها ۵۸۰ کیلومتر آن را دولت احداث کرد. کمی بعد جیمز روچیلد و آشیل فولد، هردو، امتیاز احداث خط پاریس- ورسای را بدست آوردند و این طرح را در سال ۱۸۳۹ به پایان بردند. این امر مانع از رقابت و خصومت این دو نبود. تکاپوی روچیلدها در ساختمان شبکه راهآهن فرانسه در سال ۱۸۴۲ اوج گرفت و این زمانی است که ایشان موفق شدند، با کمک سیاسی و تبلیغاتی برادران پرر، امتیازات بزرگی را بدست آوردند و بر پایه آن کمپانی راهآهن شمالی را، به ریاست امیل پرر، تأسیس کنند. این در زمان اقتدار گیزوست. سهام کمپانی فوق به مبلغ ۱۵۰ میلیون فرانک به بازار بورس عرضه شد و هفت و نیم میلیون فرانک آن مجانی به وزرا، نمایندگان مجلس و روزنامهنگاران اهدا شد. این تطمیع کار خود را کرد. به تعبیر مورتون، بناگاه مدافعان سعادت عامه به منافع راهآهن روچیلدها پی بردند و در ۱۵ ژوئن ۱۸۴۶ در مراسم افتتاح خط آهن شمالی نمایندگان دربار، مجلس و مطبوعات به افتخار بارون جیمز روچیلد هورا کشیدند. روش غیراخلاقی ارتشاء و تطمیع که روچیلدها برای کسب امتیازات فوق در پیش گرفتند در همان زمان اعتراض وسیعی را برانگیخت و موج بیزاری از ایشان را در میان توده مردم دامن زد. انتشار کتابهای یهودیان؛ سلاطین زمانه (توسنه، ۱۸۴۵) و روچیلد اول پادشاه یهود (دیرنوائل، ۱۸۴۶) مقارن با این حوادث است. برای نمونه، در سال ۱۸۴۰ یک روشنفکر یهودی بنام لودویگ بورن که زمانی خانواده وی چون روچیلدها در محله یهودینشین فرانکفورت میزیست، نوشت: آیا این سعادت بزرگی برای جهان نیست که تمامی پادشاهان خلع شوند و روچیلدها در تخت سلطنت ایشان جای گیرند؟ به پیامدهای چنین حادثهای توجه کنید: این سلطنت جدید هیچگاه برای دریافت وام پیمانی منعقد نخواهد کرد، رشوهدهی مستقیم و غیرمستقیم به وزرا متوقف خواهد شد زیرا به آن نیازی نیست، یا کسی نیست که رشوه دهد. راهآهن شمالی بارون جیمز روچیلد مانند راهآهن شمالی بارون سالومون روچیلد در اتریش، بزرگترین سرمایه گذاری بود که تا آن زمان در شبکه راهآهن فرانسه صورت میگرفت. کمپانی دیگر روچیلدهای فرانسه در عرصه راهآهن، کمپانی پاریس -لیون- مدیترانه (پ. ال. ام.) بود که در دوران لویی بناپارت آغاز به کار کرد و خط بزرگ آن، که پاریس را به سواحل مدیترانه پیوند میداد، در سال ۱۸۵۵ گشایش یافت. به نوشته کلافام، کمپانی راهآهن شمالی و کمپانی پ. ال. ام. هماره نیرومندترین کمپانیهای راهآهن فرانسه بودند. در کوران حوادث پس از انقلاب ۱۸۴۸ روابط بارون جیمز روچیلد و امیل پرر دستخوش تحول شد و سرانجام در سال ۱۸۴۹ به جدایی پرر از روچیلدها انجامید. پرر، به رغم اینکه اینک فردی ثروتمند به شمار میرفت، هنوز به آرمانهای سنسیمونی خود وفادار بود و مترصد فرصتی بود تا آن را تحقق بخشد. زمانی که آشیل فولد به وزارت دارایی فرانسه رسید، پرر طرح تأسیس یک بانک عمومی را به او پیشنهاد کرد که از طریق جذب سرمایههای کوچک طبقات متوسط و فقیر سرمایهای عظیم را گرد آورد. این طرح مورد توجه فولد قرار گرفت و وی نظر مساعد لویی بناپارت را به آن جلب کرد. هدف فولد و پرر از تأسیس این بانک، صنعتی کردن سریع فرانسه بود و این نه تنها با بناپارتیسم عوامفریبانهی لویی بناپارت انطباق داشت بلکه میتوانست پشتوانه نیرومند مالی در اختیار حکومت او قرار دهد. در نتیجه، در نوامبر ۱۸۵۲، درست در همان زمان که لویی بناپارت به مقام امپراتور فرانسه دست یافت، بانک کردی موبیلیه نیز تأسیس شد. در فهرست اسامی مالکین سهام اولیه (مؤسسین) اسامی بانکدارانی چون بارینگهای لندن، تورنولیای رم، هاینه هامبورگ، لافیته و اوپنهایم فرانسه، و میلیونرهای مقتدری چون دوک گالیرا و دوشس لوختنبرگ (دختر نیکلای اول تزار روسیه) به چشم میخورد. بنویی فولد، برادر آشیل فولد، یک چهارم سهام مؤسسین را در مالیکت داشت و امیل پرر و برادرش اسحاق پرر نیز یک چهارم سهام را داشتند. دوک مورنی برادر ناتنی لویی بناپارت، سهام مفصلی در اختیار گرفت و عضو هیئت مدیره بانک شد. برای تحریک مردم به سرمایه گذاری، مطبوعات موجی پرهیاهو از ستایش و تقدیس معاملات بورس به همراه وعدههای فریبنده دال بر ثروتمند شدن هرچه سریعتر آفریدند. بانکی با چنین پشتوانه سیاسی و تبلیغاتی و چنین بنیانگذاران معتبر به سرعت میتوانست به کانون جذب نقدینگی توده روستایی و شهری جامعه فرانسه بدل شود و چنین نیز شد: سهام کردی موبیلیه شامل ۱۲۰ هزار سهم بود که با قیمت هر سهم ۵۰۰ فرانک به بازار بورس عرضه شد تا هر کسی قادر به خرید سهمی باشد. به این سهام ۱۵ درصد بهره پرداخت میشد. قیمت این سهام تنها به مدت نیم ساعت ۵۰۰ فرانک بود. در پایان روز اول هر سهم به ۱۱۰۰ فرانک و در پایان هفته اول به ۱۶۰۰ فرانک رسید. فروش سهام کردی موبیلیه با احتساب قیمت پایه آن و صرفنظر از سودی که در معاملات بورس نصیب دلالان و سفتهبازان کرد، در نخستین گام سرمایهای انبوه معادل ۶۰ میلیون فرانک فرانسه در اختیار مدیران بانک قرار داد. اهمیت این سرمایه زمانی آشکار میشود که دریابیم بانک فرانسه، بعنوان معتبر ترین نهاد مالی این کشور، سرمایهای معادل ۹۲۲۵۰۰۰۰ فرانک در اختیار داشت و به اعتبار آن میتوانست ۴۵۰ میلیون فرانک اسکناس چاپ کند. بدینسان، نخستین بانک مردمی بر پایه آرمانهای سنسیمونی پدید شد. آمیزهای از جاهطلبیها و شیادیهای لویی بناپارت، ثروت و قدرت آشیل فولد، در مقام یک بانکدار درجه اول و وزیر دولت فرانسه، و مدیریت و دانش و آرمان گرایی امیل پرر، غولی مالی بنام کردی موبیلیه را آفرید؛ تنها نهاد اقتصادی که در طول تاریخ خاندان روچیلد توانست بطور جدی سلطه آن را به مخاطره اندازد. تأسیس کردی موبیلیه را باید تهاجمی سنگین از سوی فولد، پرر و خاندانهای شریک و خویشاوند ایشان (اسکلس، آرنشتین، مندلسون، سینا و غیره) به مواضع روچیلدها دانست. نخستین واکنش بارون جیمز روچیلد سفر به وین بود. فرانتس جوزف امپراتور ۲۲ ساله هابسبورگ، با این سرکنسول افتخاری خود در پاریس دیدار کرد و از طریق او، نه کنت هوبنر سفیر اتریش در پاریس، پیام خصوصی صمیمانهای برای لویی بناپارت فرستاد. هدف از این مانور سیاسی آن بود که ناپلئون سوم حمایت دربار هابسبورگ از روچیلدها را احساس کند و دریابد که برخلاف پررها، روچیلد یک قدرت اروپایی درجه اول است و بنیادی است که از طریق آن منویات حسنه بزرگترین سلطنت مشروع اروپا جریان مییابد. (کمی پیش از این سفر بنیادهای روچیلد لندن و فرانکفورت وامی به مبلغ ۳/۵ میلیون پوند برای دربار اتریش فراهم آورده بودند) و گفتیم که در ژانویه ۱۸۵۳، کمی پس از هیاهوی تأسیس کردی موبیلیه، بارون جیمز روچیلد دست پرورده خود، اوژنی مونتیخو را بعنوان ملکه فرانسه وارد خوابگاه لوییبناپارت کرد. مهمترین عرصه تکاپوی برادران پرر، چون گذشته، راهآهن بود. از زمان تأسیس کردی موبیلیه تا انحلال آن در سال ۱۸۶۷، برادران پرر مقام دوم را در احداث راهآهن اروپا، پس از روچیلدها، به دست داشتند. آنان بعدها مباهات میکردند که با تلاش خود قریب به ده هزار کیلومتر راهآهن ساختند. کردی موبیلیه به تأسیس کمپانیهای متعدد راهآهن دست زد که مهمترین آن کمپانی راهآهن جنوبی بود. بدینسان، برادران پرر با اتکاء بر پشتوانه مالی بانک فوق برخی خطوط اصلی راهآهن فرانسه -خط جنوبی، خط مرکزی و خط شرقی- را احداث نمودند. بزودی عرصه رقابت برادران پرر و روچیلدها به خارج از فرانسه کشیده شد. کمپانی راهآهن جنوبی پررها ساخت نخستین شبکههای خط آهن اسپانیا و تونس را آغاز کرد و بویژه در اسپانیا رقابت شدید میان کردی موبیلیه و روچیلدها درگرفت. کردی موبیلیه به سرمایهگذاری در احداث شبکه راهآهن سویس نیز پرداخت و چنانکه گفتیم پررها و مندلسونها با احداث کمپانی راهآهن روسیه تلاش برای مشارکت در احداث شبکه راهآهن این کشور را آغاز کردند. در سال ۱۸۵۵ آشیل فولد، که اینک وزیر کشور بود، پروژه بازسازی شهر پاریس و تبدیل آن به پایتختی در شأن امپراتوری دوم را به پایان برد و به افتخار آن نمایشگاه بینالمللی پاریس را برگزار نمود که تقلیدی بود از نمایشگاه بزرگ ۱۸۵۱ لندن. بدینسان، پاریس لویی پانزدهم به پاریس مدرن ناپلئون سوم بدل شد. در این بازسازی، بخش مهمی از ابنیه تاریخی و بافت کهن پاریس تخریب شد و در مقابل خاطرات دوران زیست لویی بناپارت در لندن بر بافت جدید شهر تأثیر چشمگیر برجای نهاد. مسئولیت بازسازی پاریس را بارون هوسمن بدست داشت و سرمایه آن را کردی موبیلیه فراهم آورد. روچیلدها در این پروژه مشارکتی نداشتند. در این زمان سرمایه جیمز روچیلد در جای دیگری در کار بود. اینک زمان جنگ کریمه است و بارون بزرگ با اعطای وام عظیم ۷۵۰ میلیون فرانکی به ناپلئون سوم، متحد بریتانیا، بعنوان سرمایهگذار اصلی این جنگ شناخته میشود. اتریش و سایر سرزمینهای تابع امپراتوری هابسبورگ مهمترین عرصه رقابت کردی موبیلیه و روچیلدها، پس از فرانسه، بود. این ستیز از ژانویه ۱۸۵۵ به اوج خود رسید و این زمانی است که برادران پرر و خاندانهای سینا، اسکلس و متحدین ایشان با کسب امتیازاتی از دولتاتریش کمپانی راهآهن دولتی اتریش را تأسیس نمودند. این کمپانی در سال ۱۸۵۷ خط موسوم به فرانتس جوزف را در مجارستان به پایان برد. در مقابل، روچیلدها امتیاز خطوط راهآهن لومباردی- ونیز را بدست آوردند و در سال ۱۸۵۶ کمپانی سلطنتی راهآهن لومباردی- ونیز و ایتالیای مرکزی را تأسیس کردند. این کمی پیش از پایان حکومت خاندان هابسبورگ در ایتالیا (۱۸۵۹) است. در سال ۱۸۵۶، کردی موبیلیه گزارش سالیانه خود را منتشر کرد. طبق این گزارش، در سال مالی گذشته سرمایه در گردش کردی موبیلیه معادل ۶۰ میلیون پوند استرلینگ بود و سود خالص آن ۲۸ میلیون پوند. این پایان اوج و سرآغاز افول کردی موبیلیه است. موفقیت پرهیاهوی کردی موبیلیه در جذب سرمایههای کوچک و تبدیل آن به سرمایهای عظیم توجه مقامات اتریشی را به خود جلب کرد. در اواخر سال ۱۸۵۵، گردانندگان کردی موبیلیه از مقامات اتریشی درخواست کردند که شعبه بانک خود را در وین بگشایند، ولی با کمال حیرت شنیدند که دولت اتریش قصد دارد بانک مشابهی تأسیس کند. بدینسان، کردیت انشتالت بانک مردمی اتریش، نیز در صحنه اقتصاد اروپا پدیدار شد. این بانک، هرچند طبق الگوی کردی موبیلیه راهاندازی شد ولی یک تفاوت اساسی داشت: رئیس و سهامدار اصلی آن بارون آنسلم روچیلد پسر ۵۲ ساله بارون سالومون مایر روچیلد و داماد ناتان مایر روچیلد لندن، بود. در ۱۲ دسامبر ۱۸۵۵ فروش سهام کردیت انشتالت در بازار بورس وین آغاز شد و انبوه مردم برای خرید آن هجوم بردند. سهام این بانک شامل ۵۰۰ هزار سهم بود. تجربه کردی موبیلیه سخت اغواگر بود. بهای اسمی اوراق تنها ۱۵ میلیون فلورین بود ولی در بازار به ۶۴۴ میلیون فلورین به فروش رفت. یکی از نویسندگان آن زمان، بر اساس تجربه کردی موبیلیه و کردیت انشتالت، روانشناسی توده مردم را چنین توصیف کرده است: همگان بر این باور بودند که دوران طلایی سهام ارزان فرا رسیده است و هر کس هجوم میآورد تا نخستین کسی باشد که از این فرصت طلایی بهره میبرد، مردم اشتباه نکرده بودند. در ظرف یک هفته قیمت سهام دو برابر شد. کردیت انشتالت به مقتدرترین نیروی مالی امپراتوری اتریش بدل شد و شبکه وسیعی را، از معادن زغال سنگ تا خطوط راه آهن، در زیر نظارت خود گرفت. بدینسان، تهاجم سهمگین روچیلدها به کردی موبیلیه آغاز شد. در اواخر سال ۱۸۵۹ قیمت سهام کردی موبیلیه بناگاه از ۱۶۰۰ فرانک به ۸۰۰ فرانک تنزل کرد. موقعیت فولد به مخاطره افتاد و وی از سمت وزارت کشور استعفا داد. معهذا، وی کمی بعد (۱۸۶۱) بار دیگر بعنوان وزیر دارایی منصوب شد. در این دوره از وزارت فولد چرخشی بنیادین در مواضع او پدید شد؛ رابطه وی با امیل پرر به سردی گرایید و در مقابل رابطه حسنهای میان او و بارون جیمز روچیلد برقرار شد (در سال ۱۹۴۲ بارون الیروچیلد، از اعقاب بارون جیمز روچیلد، با یکی از اعقاب آشیل فولد بنام لیلیان فولد- اشپرینگر ازدواج کرد. حاصل این ازدواج یک پسر به نام ناتانیل (متولد ۱۹۴۶) و دو دختر است). نگونبختی امیل پرر و کردی موبیلیه در ۱۷ فوریه ۱۸۶۲ آشکار شد و این زمانی است که لویی بناپارت به همراه آشیل فولد، وزیر امور خارجه، لرد کاولی سفیر بریتانیا، و ریچارد مترنیخ سفیر اتریش به کاخ فریر (در سال ۱۹۴۲ بارون الیروچیلد، از اعقاب بارون جیمز روچیلد، با یکی از اعقاب آشیل فولد بنام لیلیان فولد- اشپرینگر ازدواج کرد. حاصل این ازدواج یک پسر به نام ناتانیل، متولد ۱۹۴۶ و دو دختر است) بارون جیمز روچیلد، در ۴۰ کیلومتری شرق پاریس، رفت. این کاخی است که بارون جیمز روچیلد به تقلید از کاخ منتمور برادرزاده لندنیاش بارون مایر آمشل روچیلد پسر چهارم ناتان مایر، در محوطه مِلک ۳۰۰۰ هکتاری خود ساخته بود؛ کاخی باشکوه با جنگلها و دریاچه های متعدد. سازنده هر دو کاخ سِر جوزف پاکستون انگلیسی است که از معماران نامدار زمان خود بود. تا سالهای اخیر در این کاخ بارون گی روچیلد فرانسه اقامت داشت. امپراتور و همراهانش در جنگل روچیلد به شکار پرداختند و شب در سالن مجلل کاخ گرد آمدند. در آنجا گروه کُر پاریس برنامهای اجرا کرد که روسینی آهنگساز بطور ویژه برای این میهمانی ساخته بود. ناپلئون سوم بعنوان یادگار، درخت سروی در محوطه کاخ فریر غرس کرد. کمی پس از این میهمانی ماجرای مکزیک رخ داد. در سال ۱۸۶۴ لویی بناپارت، ماکزیمیلیان، برادر فرانتس جوزف امپراتور اتریش، را فریفت و به کمک ارتش فرانسه وی را بعنوان امپراتور مکزیک منصوب کرد. در سال ۱۸۶۷ ارتش فرانسه از مکزیک فراخوانده شد و ماکزیمیلیان و همسرش بی هیچ پشتوانه و حمایتی در مقابل شورشیان رها شدند. درباره این ماجرا، که به قتل ماکزیمیلیان و جنون همسرش، کارلوتا (شارلوت)، انجامید، قبلاً سخن گفتیم. این ماجرایی است که آلفرد کوبن آن را تراژیک، نفرتآور و ابلهانه خوانده است. گفته میشود که عامل اصلی این ماجراجویی خونین و بی ثمر اوژنی مونتیخو، ملکه فتنهگر فرانسه، بود. و اگر چنین است بیشک باید در پس این ماجرا دست پنهان بارون جیمز روچیلد و دوستان انگلیسی او را دید. قربانی این ماجراجویی مشکوک تنها ماکزیمیلیان و کارلوتا نبودند. قربانی واقعی کردی موبیلیه بود که در زیر فشار لویی بناپارت مجبور به پرداخت وامهای کلان برای تأمین هزینه سنگین لشکرکشی فرانسه و استقرار حکومت پوشالی ماکزیمیلیان شد. بدینسان، ضربه نهایی بر پیکر این بانک وارد آمد. در دسامبر ۱۸۶۶ ارزش سهام کردی موبیلیه از ۱۹۸۲ فرانک به ۶۰۰ فرانک رسید، در آوریل ۱۸۶۷ به ۳۵۰ فرانک و در اکتبر به ۱۴۰ فرانک. برادران پرر در زیر بار سنگین تعهدات مالی به رسوایی کشیده شدند و بیاعتباری آنان بجایی رسید که کردی موبیلیه بعنوان بزرگترین قمارخانه جهان شهرت یافت. به نوشته کوبن، روچیلدها اکنون انتقام موفقیتهای گذشته برادران پرر را میگرفتند. کردی موبیلیه محتضر در زیر ضربات روچیلدها از پا درآمد، به ورشکستگی کامل کشیده شد و لویی بناپارت کاری به سود برادران پرر نکرد. او عوامفریبانه چنین گفت: من مایلم هرچه در توانم است برای آنان انجام دهم زیرا امپراتوری به ایشان مدیون است، ولی نمیتوانم مانع اجرای عدالت شوم. پس از فروپاشی کردی موبیلیه، روچیلدها تعدادی از کمپانیهای کوچک راهآهن فرانسه را خریداری کردند. مهمترین آنان کمپانی ویکتور امانوئل است که در دهه ۱۸۶۰ تونلهای مهمی در فرانسه احداث کرد. این کمپانی در سال ۱۸۶۷ به تملک کمپانیپ.ال.ام روچیلدها درآمد. (جنگ روچیلدها و کردی موبیلیه یک جنگ اقتصادی عظیم بود که ۱۵ سال به درازا کشید؛ از نوامبر ۱۸۵۲ با تولد کردی موبیلیه آغاز شد و در اکتبر ۱۸۶۷ با مرگ آن به پایان رسید. هرچند این جنگ با پیروزی روچیلدها پایان یافت ولی بر روانشناسی مردم فرانسه تأثیری عمیق و نامطلوب برجای نهاد و از اواخر دهه ۱۸۸۰ موجی از نفرت را علیه زرسالاران یهودی برانگیخت.
روچیلدها و بانکداری جنگل در آمریکا: دهه ۱۸۳۰ سرآغاز حضور فعال بنیاد روچیلد در ایالات متحده آمریکا نیز به شمار میرود. این تکاپو در دوران اندرو جکسون، هفتمین رئیس جمهور آمریکا (۱۸۲۹-۱۸۳۷)، آغاز شد و تا بدانجا اوج گرفت که در اواخر دهه ۱۸۴۰ و بار دیگر در اوالی دهه ۱۸۶۰ سخن بر سر آن بود که شاخه بنیاد روچیلد رسماً در ایالات متحده گشایش یابد و یکی از پسران بارون جیمز روچیلد در رأس آن قرار گیرد. در تاریخ ایالات متحده آمریکا، اندرو جکسون به عنوان قصاب بزرگ سرخپوستان شهرت دارد. تهاجم جکسون به قبایل سرخپوست با پیدایش طلا در منطقه جئورجیا، سرزمین قبیله چروکی، آغاز شد و او به رغم پیمان معتبر سال ۱۷۹۱ میان چروکیها و دولت جئورجیا اخراج ایشان را از سرزمین آباء و اجدادیشان آغاز کرد. این سرآغاز موجی خونین از امحاء سرخپوستان آمریکاست. دی براون مینویسد: در سال ۱۸۲۹ اندرو جکسون، که سرخپوستان او را تیزچاقو نام داده بودند، رئیس جمهور آمریکا شد. این مرد در دوران فرمانروایی خود، که به عصر ازاله معروف است، با سربازان خود به جان سرخپوستان افتاد و هزاران تن از افراد قبایل چروکی، چیکاساو، چکتاو، کریک و سمینول را قتلعام کرد. اقدامات وحشیانه اندرو جکسون سرزمینی پهناور را در کالیفرنیا از سکنه بومی آن تهی کرد و در اواخر دهه ۱۸۴۰ در اختیار جویندگان طلا قرار داد. سیاست مداران واشنگتن برای آنکه به تجاوز خود به مرزهای دائمی سرخپوستی صورت قانونی بدهند، اعلامیه تقدیر را برای توجیه عمل غاصبان اختراع کردند. به موجب این اعلامیه، تقدیر حکم میکرد که اروپاییان و اعقاب ایشان بر سراسر قاره آمریکا حکومت کنند. آنان مظهر و نماینده نژاد غالب بودند و بنابراین مسئولیت خود سرخپوستان و سرزمینهای ایشان و همچنین مسئولیت جنگلها و ثروتهای معدنی نهفته در آن سرزمینها را به عهده داشتند. اعلامیه تقدیر را در سال ۱۸۴۵ یکی از اعضای حزب دمکرات بنام جان اوسولیوان نگاشت و بزودی مورد قبول تمامی احزاب قرار گرفت و به منشور حکومتی ایالات متحده بدل گردید. این از شرمآورترین اسناد تاریخ معاصر غرب است. مالدوین جونز روح و کارکرد این منشور را چنین بیان داشته است: مشیت الهی چنین است که ایالات متحده بر سراسر شمال قاره آمریکا تسلط داشته باشد. این امر توجیه عقلایی مناسبی فراهم آورد برای تصرف اراضی نژادهای کوچکتر چون سرخپوستان و مکزیکیها بوسیله پیشتازان تشنه زمین. این منشوری بود بسیار شبیه به آنچه بعدها، در همین سده، برای توجیه امپریالیسم قدرتهای بزرگ اروپایی به کار گرفته شد. اعلامیه تقدیر سرشار از رگههای رؤیاپردازی، و حتی آرمانگرایی، بود؛ در آن این اعتقاد تبلور یافته بود که افزایش قلمرو آمریکا بهترین وسیله برای اشاعه آرمانها و نهادهای دمکراتیک است. بدینسان، توفانی عظیم از حرص، توحش و شیادیهای مالی آغاز شد و گروهی کثیر از ماجراجویان اروپایی را به این سرزمین جلب نمود. در فاصله پنج سال (۱۸۴۸-۱۸۵۲) جمعیت اروپاییتبار کالیفرنیا از ۱۵ هزار نفر به ۲۵۰ هزار نفر رسید. و در سال ۱۸۵۰، بی آنکه نظر سرخپوستان، سکنه بومی منطقه، پرسیده شود، کالیفرنیا بعنوان سی و یکمین ایالت اتحادیه آمریکا اعلام شد. در جریان یورش جویندگان طلا یهودیان مشارکت فعال داشتند و سودهای فراوان به جیب زدند. یکی از موفقترین آنان لویاشتراوس است که به تولید پوشاک برای کارگران معادن طلا اشتغال داشت. او بنیانگذار لباسهای جین موسوم به لویس است. روچیلدها در این ماجرا حضور جدی داشتند. در این زمان بنجامین داویدسون از خویشاوندان نزدیک بارون لیونل روچیلد، در سانفرانسیسکو مستقر شد و فعالیت خود را بعنوان نماینده و کارگزار بنیاد روچیلد آغاز کرد. منابع موجود درباره نوع فعالیتهای بنجامین داویدسون و نقش روچیلدها در ماجرای یورش جویندگان طلا اطلاع بیشتر به دست نمیدهند. معهذا، بنظر میرسد که بنجامین داویدسون بدلیل برخورداری از پشتوانه مالی بزرگترین بنیاد مالی جهان نقشی مهم در حوادث فوق داشت. این بنجامین داویدسون، قاعدتاً، پسر یا برادر کوچک میرداویدسون است که در زمان عملیات مالی علیه ناپلئون در آمستردام مستقر بود و عضو شبکه ناتان مایر روچیلد و هریس محسوب میشد. دومین سیاست جنجالی اندرو جکسون اقدامات او علیه بانک مرکزی آمریکاست. این ماجرا در تاریخ ایالات متحده به جنگ بانک شهرت دارد. اندرو جکسون در سال ۱۸۳۳ جنگی به ظاهر ابلهانه را علیه بانک ایالات متحده آمریکا و پول کاغذی (اسکناس) آغاز کرد؛ ذخایر دولت را از بانک فوق بیرون کشید و اعلام کرد که در خرید و فروش اراضی تنها طلا معتبر است. جنگ جکسون علیه بانک ایالات متحده بهشدت عوامفریبانه بود؛ او بانک فوق را بعنوان سنگر آریستوکراسی سلطهگر و کانون فساد در سیاست کشور معرفی کرد. و انبوهی از عوام و بدهکاران خردهپا را بدنبال خود کشید. این در زمانی است که بانک ایالات متحده، به ریاست نیکلاس بیدل (نیکلاس بیدل به یک خانواده ثروتمند کواکر ساکن پنسیلوانیا تعلق داشت. در سال ۱۸۱۹ از سوی مونروئه، رئیس جمهور وقت ایالات متحده، بعنوان یکی از مدیران دولتی بانک ایالات متحده منصوب شد و در سال ۱۸۲۳ هیئت مدیره (شامل ۵ مدیر دولتی و ۲۰ مدیر خصوصی) وی را به ریاست بانک برگزید) به نهادی کارا بدل شده، به شکلی مطلوب امور مالی دولت را سامان میداد و پول کاغذی آن اعتبار و مقبولیت عام یافته بود. اقدامات اندرو جکسون بحرانهای شدید مالی سالهای ۱۸۳۷ و ۱۸۳۹ را آفرید و سرانجام، به همراه اشاعه احتکار و سفتهبازی در معاملات پنبه، به ورشکستگیها و انحلال بانک فوق در سال ۱۸۴۱ انجامید. از آن پس دورانی از آشفتگی در نظام بانکی ایالات متحده پدید شد که به بانکداری جنگل معروف است (این دوره از تاریخ مالی آمریکا دوران (بانکداری گربه وحشی) نامیده میشود و منظور بانکداری بی قانون و ناامن و غارتگرانه است. از آنجا که مفهوم قانون جنگل حاوی چنین معنایی است، نگارنده معادل بانکداری جنگل را برگزید) و تا اوایل دهه ۱۸۵۰ را در بر میگیرد. در تاریخنگاری ایالات متحده علت دشمنی اندرو جکسون با بانک ایالات متحده گاه به سرشت روستایی او نسبت داده میشود که بدبینی به بانک و پول کاغذی را سبب میشد و نیز به جهل او از کارکرد های بانک مرکزی. برخی چون آرتور مهیر شلزینگر (پسر)، مورخ یهودی حرکت جکسون را بعنوان فشاری از سوی زحمتشکان و طبقات پایین بر جامعه تجّار و صرّافان مسلّط آن روز معرفی کردهاند. گروهی از محققین متأخر، چون جوزف دورفمن و برای حمومند، اینگونه نظریات را برنمیتابند. برای نمونه، حموند، که جونز کتاب او را بعنوان جامعترین پژوهش در تاریخ جنگ بانک میشناسد، جنگ جکسون علیه بانک ایالات متحده را تهاجمی علیه ثروتمندان موجود میداند برای استقرار دژهای جدید سرمایهداری از سوی کانونهای حامی جکسون. اصولاً دیرزمانی است که تصویر زیبا و مساوات گرایانهای که آلکسیس دوتوکویل، اندیشمند نامدار فرانسوی، در کتاب دمکراسی در آمریکا (۱۸۳۵) از جامعه آمریکایی عصر جکسون بدست داده فرو ریخته است. مالدوین جونز مینویسد: به زعم آلکسیس دوتوکویل، مشخصه بارز آمریکاییها برابری در شرایط ایشان است. او تأکید میکند که تمامی جامعه آمریکا به طبقه متوسط بدل گردیده هرچند ممکن است معدود افرادی بسیار ثروتمند یا بسیار فقیر باشند. کسانی که بعنوان ثروتمند شهرت یافتهاند با معیارهای اروپایی در واقع ثروتمند نیستند. آنان عموماً قبل از هر چیز مردان خودساختهای هستند که به همان سادگی که ثروت خود را بدست آوردهاند میتوانند آنرا از دست بدهند. تصور وجود شرایط برابر در جامعه آمریکایی نیمه اول سده نوزدهم، تصویری است که سایر سیاحان اروپایی آن عصر، چون هریت مارتنو (بانوی نویسنده انگلیسی. وی در سالهای ۱۸۳۴-۱۸۳۵ از ایالات متحده دیدن کرد و در بازگشت دو کتاب موفق نوشت: جامعه آمریکا (۱۸۳۷) و یادمان سفر غرب (۱۸۳۸) که حاوی انتقاداتی از جامعه آمریکایی نیز بود. وی از دوستان توماس مالتوس و توماس کارلایل است)و چارلز دیکنز (برغم این، نگاه چارلز دیکنز به ایالات متحده نقادانه و طنزآمیز نیز بود. او و همسرش در ژانویه ۱۸۴۲ سفری شش ماهه را به کانادا و ایالات متحده آغاز کردند. به تعبیر دیکنز، عاشق آزادی از این سفر نومید بازگشت. اشاره مالدوین جونز به یادداشتهای سفر آمریکا ۱۸۴۲ است که در آن مطلب تندی علیه جامعه آمریکایی به چشم نمیخورد ولی دیکنز در داستان بعدی اش، مارتین چازلویت، برخی جنبههای زندگی آمریکایی را به ریشخند گرفت و حملات سخت مطبوعات آمریکا را علیه خود برانگیخت) نیز به آن باور دارند. آنان به فقدان موانع اجتماعی و صفوف متمایز طبقاتی اشاره میکنند و اینکه القاب اشرافی اروپا بعناوین افتخارآمیز سادهای چون قاضی و کلنل بدل شده است. رفتارهای رسمی بسیار کمتر از اروپاست و مهاجرین به سرعت ایستار های مساوات گرایانه را میآموزند. سیاستمداران خاستگاه پست اجتماعی خود را به رخ میکشند یا به خاطر فقدان آن پوزش میطلبند، و حتی کودکان اصل اقتدار را نفی میکنند. تصویر توکویل در برخی موارد اغراقآمیز است. بررسیهای اخیر وجود نابرابریهای عظیم اجتماعی را، بویژه در شهرهای شمال شرقی، آشکار ساخته است. در زمان بازدید توکویل از آمریکا (۱۸۳۱-۱۸۳۲) تنها در نیویورک یکصد نفر با ثروت بیش از یکصد هزار دلار میزیستند و در بوستن ۷۵ نفر. در سوی دیگر، توده عظیم و فزاینده مهاجرین بینوا قرار داشتند. بعلاوه، تنها عده بسیار قلیلی از ثروتمندان مردان خودساخته بودند؛ و ثروتهای بزرگ نیز به سادگی از دست نمیرفت. این جامعه آمریکایی، که فاقد طبقات اجتماعی انگاشته میشد، فاصله زیادی با یک جامعه غیرطبقاتی داشت. در همهجا تمایز آموزش و منزلت اجتماعی به چشم میخورد و در برخی نقاط، مانند نیویورک و بوستن و فیلادلفیا و بالتیمور، نخبگان ثروتمندی وجود داشتند که اگر آنان را آریستوکراسی رسمی ندانیم، حداقل این است که اشرافمنشانه میزیستند و، بویژه زنان ایشان، زندگی انحصاری حریصانه و زنندهای را جلوهگر میساختند. بهرروی، علت جنگ بانک هر چه باشد، حماقت و جهل اندرو جکسون یا هجوم ثروتمندان نوکیسه برای تصرف سنگرهای جدید قدرت مالی یا شیطنت دسیسهگران و شیادان مالی، پیامد آن حضور فعال روچیلدها در صحنه مالی ایالات متحده بود. پیوند دولت اندرو جکسون با روچیلدها در زمان حیات ناتان مایر روچیلد آغاز شد: درست پس از آغاز تهاجم به سرخپوستان و جنگ علیه بانک ایالات متحده، در سال ۱۸۳۴ بنیاد روچیلد لندن، بجای بنیاد بارینگ، بعنوان بانکدار دولتی ایالات متحده در قاره اروپا منصوب شد. بنیاد روچیلد لندن تا سال ۱۸۴۳ در این سمت بود و سپس بار دیگر بنیاد بارینگ طرف معاملهی دولت امریکا شد. و سرانجام، این بنیاد روچیلد بود که در کوران بحران مالی سال ١٨٣٩ وامی عظیم برای ایالات متحده فراهم آورد. آندریو جکسون، که به دلیل روشهای خودسرانه اش به آندریو شاه اول شهرت داشت، در سیاست خارجی رابطه حسنه با دولت انگلستان داشت و در نتیجه در سال ١٨٣٠ بنادر جزایر هند غربی بریتانیا به روی کشتیهای آمریکایی گشوده شد. آغاز ریاست جمهوری آندریو جکسون مقارن با دوران دولت ولینگتون در انگلستان است.
آندریو جکسون فراماسون بود و در ٧ اکتبر ١٨٢٢ به عنوان استاد اعظم گراندلژ تنسی برگزیده شد. در دوران اقتدار او نخستین جنبش ضد ماسونی تاریخ ایالات متحده پدید شد و به سرعت به یک جنبش گسترده سیاسی بدل گردید. مخالفان سیطره فراماسونها بر سیاست ایالات متحده، به تأسیس انجمن ضد ماسون دست زدند، که سپس به حزب ضد ماسون تغییر نام یافت. ضد ماسونها در تبلیغات خویش مدعی بودند که سرزمین آمریکا آماج توطئه عظیم ماسونی برای براندازی قانون قرار گرفته و
اشراف از طریق سازمان فراماسونری سلطه خود را بر تمامی احزاب سیاسی کشور برقرار کرده اند. این جنبش مقارن با اوجگیری تکاپوی کلیسای رم علیه فراماسونری است. در فاصله حدود یک دهه سه پاپ به صدور اعلامیه های شدید علیه فراماسونری دست زدند: پیوس هشتم (١٣ سپتامبر ١٨٢١)، لئو دوازدهم (١٣ مارس ١٨٢٥) و گرگوری شانزدهم (۱۵ اوت ١٨٣٢) (در مأخذ فوق نام لئو دوازدهم به اشتباه لئو سیزدهم درج شده. لئو دوازدهم در سالهای ۱۸۳۲-۱۸۲۸ پاپ بود و لئو سیزدهم در سالهای ۱۸۷۸-۱۹۰۳ و البته لئو سیزدهم بعنوان ضد ماسونترین پاپ تاریخ کلیسا شناخته میشود. علت صدور بیانیههای فوق دسیسه هایی بود که در این دوران در شبه جزیره ایتالیا با حمایت الیگارشی لندن علیه دستگاه کلیسا جریان داشت و زرسالاران یهودی، فراماسونها و سازمانهای سرّی کاربوناری و کامورا و مافیا عامل آن شناخته میشدند). نیروی محرکه جنبش ضد ماسون آمریکا نیز گروهی از کشیشان بودند که برغم تعلق به مذهب پروتستان در احساسات ضد ماسونی با کلیسای کاتولیک اشتراک نظر داشتند و برخی از آنان، چون دیوید برنارد، از فرقه باپتیست، زمانی خود ماسون بودند. بریا هاتچکیس، از سران کلیسای پرسبیترین نیویورک، در رساله های خود، مانند پیامی به تمامی ماسونهای شرافتمند، جنگ ماسونها علیه دین را مورد پرسش قرار میداد و نقش مهمی در انگیزش احساسات دینی علیه فراماسونری داشت. حزب ضد ماسون در سال ١٨٣٠ فرانسیس گرانگر را بعنوان نامزد خود در انتخابات فرمانداری نیویورک معرفی کرد. گرانگر ١٢٠ هزار رأی بدست آورد ولی شکست خورد. او در انتخابات سال ١٨٣٢ نیز ناکام ماند ولی آراء وی به ۱۵۶ هزار رأی رسید. در این سال حزب ضد ماسون ویلیام ورت را، در برابر آندریو جکسون و هنری کلای، بعنوان نامزد خویش در انتخابات ریاست جمهوری معرفی کـرد. هـنری کلای، نامزد حزب جمهوری خواه ملی، نیز چون رقیب دمکراتش ماسون بود و استاد اعظم پیشین گراندلژ کنتاکی. او داماد توماس هارت (احتمالا این توماس هارت از خاندان یهودی هارت است)، زمین خوار نامدار کنتاکی، است. حزب ضد ماسون در این انتخابات شکست خورد ولی موفق شد دو نماینده را، ویلیام سیوارد و میلارد فیلمور، به مجمع قانونگذاری نیویورک وارد کند؛ و در سال ١٨٣٥ موفق شد جوزف ریتنر را به فرمانداری پنسیلوانیا برساند. در انتخابات ریاست جمهوری سال ١٨٣٦ نیز نامزد مورد حمایت حزب ضد ماسون، ژنرال ویلیام هنری هاریسون (ژنرال هاریسون ۶۸ ساله در سال ۱۸۴۱ به ریاست جمهوری رسید ولی یک ماه بعد (۴ آوریل ۱۸۴۱) درگذشت. او سالخوردهترین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکاست و کوتاهترین دوران ریاست جمهوری را در تاریخ این کشور بنام خود ثبت کرده است) از حزب ویگ، شکست خورد. این پایان کار حزب ضد ماسون است. تخمین زده میشود که این حزب در اوج اقتدارش حدود ٣٤٠ هزار رأی در سراسر ایالات متحده داشت. معهذا، در همین دوران استاد اعظم پیشین تنسی، آندریو جکسون، دو بار (١٨٢٨ و ١٨٣٢) در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شد و در انتخابات بعد (١٨٣٦) نیز مارتین وان بورن فرماندار پیشین نیویورک، وزیر امور خارجه (١٨٢٩ -١٨٣١) و معاون (١٨٣٢- ١٨٣٦) آندریو جکسون و نامزد مورد حمایت او از حزب دمکرات به پیروزی رسید و در مقام هشتمین رئیس جمهور ایالات متحده (١٨٣٧- ١٨٤١) جای گرفت (در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۸۲۸ اندرو جکسون ۶۴۶ هزار رأی و رقیب او از حزب جمهوریخواه ملی ۵۰۸ هزار رأی به دست آوردند. در انتخابات بعدی (۱۸۳۲) آراء جکسون ۶۸۷ هزار بود و آراء هنری کلای ۵۳۰ هزار. مارتین وان بورن در انتخابات سال ۱۸۳۶ با ۷۶۵ هزار رأی برنده شد و ژنرال ویلیام هاریسون در انتخابات سال ۱۸۴۰ با ۱/۲۷۴ میلیون رأی. آراء وان بورن در این زمان ۱/۱۲۷ میلیون رأی بود. این ارقام در عین حال بیانگر افزایش سریع جمعیت ایالات متحده در دهه ۱۸۳۰ است). در زمان بحران مالی سال ١٨٣٧ ایالات متحده و در آستانه دورانی که بنام بانکداری جنگل شناخته میشود، روچیلدها نماینده رسمی خود را در نیویورک، قلب مالی آمریکای شمالی، مستقر کردند. این فرد اگوست بلمونت است که بعدها در مشارکت با زرسالاران یهودی و بنیاد مورگان امپراتوری مالی معظمی را در ایالات متحده ایجاد کرد. بنوشته پروفسور دیویس، اگوست بلمونت نماینده رسمی روچیلدها در ایالات متحده بود بجز در کالیفرنیا که اعضای خاندان داویدسون، خویشاوند نزدیک روچیلدها، بعنوان کارگزار ایشان به خرید سنگ طلا اشتغال داشتند. اگوست بلمونت در منطقه هسه آلمان بدنیا آمد و به خاندان یهودی پرتغالی بلمونت (شاخه ای از خاندان نامدار مندس) تعلق داشت. در ١٤ سالگی در موسسه روچیلد فرانکفورت به کار پرداخت. کمی بعد به دفتر ناپل منتقل شد و در انعقاد پیمانهای مالی روچیلدها در ایتالیا، از جمله با واتیکان، نقش داشت. در ٢١ سالگی (١٨٣٧) برای تصدی سرمایه گذاری روچیلدها در هاوانا به این بندر اعزام و کمی بعد به نیویورک منتقل شد. او در نیویورک موسسه اگوست بلمونت و شرکا را، بعنوان نماینده بنیاد روچیلد، تأسیس کرد؛ در جریان بحران اقتصادی آمریکا ثروتی انبوه اندوخت و مؤسسه وی به یکی از مؤسسات اصلی مالی ایالات متحده بدل شد. در سال ١٨٤٤ بعنوان کنسول افتخاری اتریش در نیویورک منصوب شد ولی در سال ١٨٥٠ در اعتراض به عملکرد دولت اتریش و در حمایت از لویی کوشوت، رهبر شورش مجارستان، از این سمت استعفا داد. بلمونت از فعالین حزب دمکرات بود و در زمان ریاست جمهوری فرانکلین پیرس بعنوان سارژدافر (۱۸۵۳-۱۸۵۵) و وزیر مختار ایالات متحده در هلند (۱۸۵۵-۱۸۵۷) منصوب شد. آمریکانا مینویسد وی در زمان جنگ داخلی از روابط خود با محافل بانکی اروپا به خوبی بهره برد. بلمونت در سالهای ۱۸۶۰-۱۸۷۲ ریاست کمیته ملی حزب دمکرات آمریکا را بدست داشت و در این سمت، به نوشته دائرةالمعارف یهود، تأثیری بزرگ بر حزب دمکرات و جامعه آمریکا بر جای نهاد. بلمونت بعنوان گردآورنده بزرگ آثار هنری و عتیقه و یکی از بنیانگذاران مسابقات اسبدوانی در آمریکا شهرت دارد. در اواخر سده نوزدهم و نیمه اول سده بیستم، تکاپوی اگوستبلمونت را دو پسرش پی گرفتند: پریبلمونت تحصیلات خود را در کالج هاروارد و دانشکده حقوق کلمبیا به پایان برد. در سال ۱۸۸۱ بعنوان نماینده شهر نیویورک به مجلس نمایندگان آمریکا راه یافت و در سال ۱۸۸۵ رئیس کمیته امور خارجی کنگره شد. در انتخابات سال ۱۸۸۸ شکست خورد و بعنوان وزیر مختار ایالات متحده در اسپانیا (۱۸۸۸-۱۸۸۹) منصوب شد. پری بلمونت دارای تألیفاتی در زمینه تاریخ ایالات متحده آمریکاست. از آثار او باید به برابری سیاسی: تسامح از راجر ویلیامز تا توماس جفرسون (رئیس جمهوری ایالات متحده آمریکا از حزب دمکرات در سالهای ۱۸۸۵-۱۸۸۹، ۱۸۹۳-۱۸۹۷) اشاره کرد. پسر دوم، که او نیز اگوستبلمونت نام داشت، در سال ۱۸۷۴ تحصیلات خود را در دانشگاه هاروارد به پایان برد و در موسسه بانکی پدر به کار پرداخت. او در سال ۱۸۹۰، با مرگ پدر، ریاست مؤسسه را بدست گرفت. به نوشته آمریکانا، در دوران ریاست اگوست بلمونت پسر، موسسه فوق چون گذشته تأثیر بزرگی بر امور مالی و راه آهن ایالات متحده برجای نهاد. از جمله، در سال ۱۸۹۵، در دوران ریاست جمهوری استفن کلولند در مشارکت با موسسه جی.پی. مورگان وامی به مبلغ ۶۲ میلیون دلار به دولت آمریکا پرداخت کرد و بدینسان به بحران مالی دولت پایان داد (در اواخر سده نوزدهم، یک پوند استرلینگ برابر با ۵ دلار ایالات متحده آمریکا محاسبه میشود. بنابراین، مبلغ فوق برابر است با ۱۲/۴ میلیون پوند استرلینگ). اگوست بلمونت در سال ۱۹۰۰ کمپانی رپید ترانزیت سابوی کنسترکشن را برای احداث شبکه راههای سریع زیرزمینی در شهر نیویورک تأسیس کرد. او نیز چون پدر از گردانندگان حزب دمکرات بود.
خاندان روچیلد و عصر ویکتوریا: در سال ۱۸۵۵ سه تن از پسران مایر آمشل، بنیانگذار بنیاد روچیلد، درگذشتند. آمشل رئیس شاخه فرانکفورت، سالومون رئیس شاخه وین و کارل رئیس شاخه ناپل. ناتان مایر روچیلد لندن پیشتر (۱۸۳۶) درگذشته بود. سرانجام، بارون جیمز روچیلد، کوچکترین برادر، نیز در اواخر سال ۱۸۶۸، دو سال پیش از سقوط لویی بناپارت، در ۷۶ سالگی درگذشت. این مقارن با تشکیل اولین دولت بنجامین دیزرائیلی، نخست وزیر یهودیالاصل بریتانیا و دوست نامدار خاندان روچیلد، است. ویرجینیا کاولس مینویسد نیمی از مردم پاریس در تشییع جنازهاش شرکت کردند، تمامی پادشاهان اروپا نمایندگان خود را برای شرکت در این مراسم به پاریس اعزام داشتند. آندریو جانسون (سیاستمدار آمریکایی از حزب دمکرات. معاون رئیس جمهور در دوران آبراهام لینکلن. با قتل لینکلن (۱۸۶۵) به ریاست جمهوری رسید و تا سال ۱۸۶۹ در این سمت بود. در دوران او بود که سرزمین آلاسکا از دولت روسیه به مبلغ ۷/۲ میلیون دلار خریداری شد و نیز در دوران او بود که ماجرای مکزیک رخ داد؛ بعلت فشار دیپلماتیک دولت آندریو جانسون، لویی بناپارت ارتش فرانسه را از مکزیک خارج کرد و شورشیان مورد حمایت ایالات متحده ماکزیمیلیان را به قتل رسانیدند)، رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا، بوسیله تلگراف به خاندان روچیلد تسلیت گفت. از میان پسران مایر آمشل روچیلد بنیانگذار تنها بزرگترین ایشان، بارون آمشل مایر روچیلد (رئیس شاخه فرانکفورت)، بلاعقب بود و اولادی از خود بر جای نگذارد. معهذا، از چهار پسر دیگر خاندانی پرشمار پدید شد و تکاپوی شاخههای بنیاد جهانوطنی روچیلد را تداوم بخشید.
شاخه وین: درباره وضع بنیاد روچیلد وین پس از مرگ بارون سالومون روچیلد پیشتر سخن گفتهایم. یادآوری میکنیم که سالومون یک پسر و یک دختر داشت: آنسلم و بتی. آنسلم سالومون روچیلد داماد ناتان مایر روچیلد لندن بود و بتی به همسری عمویش، جیمز روچیلد فرانسه، درآمد. بارون آنسلم سالومون روچیلد از زمان انقلاب ۱۸۴۸ و فرار پدرش از وین ریاست شاخه اتریش بنیاد روچیلد را بدست گرفت. با مرگ او (۱۸۷۴) کوچکترین پسرش، بارون سالومون آلبرت روچیلد، در این سمت جای گرفت. سالومون آلبرت، داماد بارون آلفونس روچیلد پاریس، تا زمان مرگ (۱۹۱۱) اداره شاخه وین بنیاد روچیلد را بدست داشت. پس از سالومون آلبرت، پسران او، بارون آلفونس مایر روچیلد و بارون لویی ناتانیل روچیلد، ریاست شاخه وین را به دست گرفتند. این بارون لویی روچیلد همان کسی است که بخاطر معادن ویتکوویتز به اسارت آلمان درآمد. بنیاد روچیلد اتریش در سال ۱۹۳۹، در آستانه جنگ دوم جهانی، منحل شد.
شاخههای ناپل و فرانکفورت: جانشینان بارون کارل مایر روچیلد ناپل، سه پسر او بودند: مایر کارل، آدولف کارل و ویلهلم کارل. این سه برادر با اعضای خاندان روچیلد وصلت کردند: مایر کارل با لوییز، کوچکترین دختر ناتان مایر روچیلد لندن، ازدواج کرد؛ آدولف کارل با کارولین، دختر بزرگ بارون آنسلم سالومون روچیلد وین، و ویلهلم کارل با حنا خواهر کارولین. پس از مرگ پدر و عمو، بارون مایر کارل روچیلد در رأس شاخه فرانکفورت جای گرفت و بارون آدولف کارل روچیلد در رأس شاخه ناپل. پس از اتحاد بریتانیا (۱۸۶۱) بارون ادولف کارل روچیلد نیز به فرانکفورت کوچید و بدینسان شاخه ناپل بنیاد روچیلد منحل شد. بارون مایر کارل روچیلد، چون عمویش، متنفذترین چهره مالی فرانکفورت بود. او، به تعبیر الفری، سخت خود را با امیال دربار پروس منطبق کرد و از این طریق نفوذ سیاسی فراوان بدست آورد. در سال ۱۸۶۷ به عضویت مجلس آلمان شمالی برگزیده شد و کمی بعد به عضویت مجلس اشراف آلمان درآمد. او نخستین یهودی بود که به این نهاد راه مییافت. با مرگ او، برادر کوچکش، بارون ویلهلم کارل روچیلد، ریاست شاخه فرانکفورت را بدست گرفت. با مرگ او (۱۹۰۱) شاخه فرانکفورت بنیاد روچیلد نیز منحل شد.
شاخه پاریس: بارون جیمز روچیلد دارای چهار پسر بود: مایر آلفونس، گوستاو سالومون، سالومون جیمز و ادموند جیمز. مایر آلفونس، که با نام بارون آلفونس روچیلد شهرت دارد، در زمان حیات پدر (۱۸۵۴) ریاست مؤسسه مالی روچیلدهای فرانسه، بانک برادران روچیلد، را بدست گرفت و پس از مرگ پدر در سال ۱۸۶۹ رئیس هیئت مدیره کمپانی راهآهن شمالی نیز شد. او که ۱۹ سال از بارون لیونل روچیلد، پسر عموی لندنیاش، کوچکتر بود در سال ۱۸۵۷ با لئونارا، دختر ۲۰ ساله لیونل، ازدواج کرد و بدینسان داماد او نیز به شمار میرفت. بارون گوستاو روچیلد، پسر دوم جیمز، بیش از چهل سال ریاست انجمن رؤسای کنیسههای پاریس را بدست داشت. همسر او از خاندان یهودی آنشپاخ بود. سالومون جیمز روچیلد، داماد بارون مایر کارل روچیلد فرانکفورت، در زمان حیات پدر در ۲۹ سالگی درگذشت. و سرانجام، بارون ادموند جیمز روچیلد، داماد بارون ویلهلم کارل روچیلد فرانکفورت، بدلیل نقش درجه اولش در استقرار یهودیان در فلسطین شهرت جهانی یافت و به پدر صهیونیسم ملقب شد. در آینده، درباره تکاپوی صهیونیستی بارون ادموند روچیلد سخن خواهیم گفت و در بحث الیگارشی جهانی و دنیای امروز با وضع کنونی بنیاد روچیلد فرانسه آشنا خواهیم شد.
شاخه لندن: ناتان مایر روچیلد، بنیانگذار و رئیس شاخه لندن، چهار پسر داشت: لیونل ناتان، آنتونی، ناتانیل و مایر آمشل. پس از مرگ ناتان، پسر بزرگ او، لیونل ناتان روچیلد، در ۲۸ سالگی در رأس موسسه معظم مالی روچیلدهای لندن، بنام ن.م.روچیلد و پسران، قرار گرفت و به مدت ۴۳ سال ریاست آنرا بدست داشت. لیونل، بر خلاف پدر، عنوان بارونی دربار اتریش را به کار برد و لذا بارون لیونل روچیلد خوانده میشد. او در میان اعضای خانواده و یهودیان به ربی یا رب شهرت داشت. لیونل در سال ۱۸۳۶ با دختر عمویش شارلوت، فرزند ارشد بارون کارل مایر روچیلد ناپل، ازدواج کرد. بدلیل جایگاه برجسته بنیاد روچیلد لندن در اقتصاد و سیاست جهان آن روز، بارون لیونل روچیلد حتی در زمان حیات عموهایش چهره شاخص خانواده به شمار میرفت و پس از مرگ بارون جیمز روچیلد فرانسه بعنوان رئیس خاندان روچیلد شناخته میشد. در این زمان او ۶۰ ساله بود، بارون آنسلم وین ۶۵ ساله، بارون مایر کارل فرانکفورت ۴۸ ساله و بارون آلفونس پاریس، داماد لیونل، ۴۱ ساله. آنتونی، دومین پسر ناتان، علاوه بر عنوان بارونی موروثی دربار اتریش، در سال ۱۸۴۰ عنوان بارونت را از دربار بریتانیا دریافت داشت و به سِر آنتونی روچیلد شهرت یافت. او مشاور مالی و مسئول سرمایه گذاری های ادوارد، پرنسولز (در انگلستان بطور سنتی عنوان شاهزاده ولز (Prince Wales) به پسر ارشد و وارث تاج و تخت انگلیس اعطا میشود. منشاء این سنت به اواخر سده سیزدهم میلادی میرسد که ولیعهد حکمرانی منطقه ولز را به دست داشت. چنین سنتی در ایران دوره قاجاریه نیز بود و ولیعهد بعنوان حکمران آذربایجان منصوب میشد. بنابراین، هرگاه از پرنس ولز سخن میرود منظور ولیعهد آن زمان انگلستان است. آخرین پرنسولز چارلز ولیعهد کنونی انگلستان است که در سال ۱۹۵۸ این عنوان را دریافت کرد) آن زمان و ادوارد هفتم بعدی، بود. سِر آنتونی روچیلد بنیانگذار و اولین رئیس کنیسههای متحده بریتانیاست. این نهاد، که در سال ۱۸۷۰ تأسیس شد، بعنوان یکی از متنفذترین نهادهای دینی یهودیت شناخته میشود. سِر آنتونی در سال ۱۸۴۰ با لوییز مونتفیوره، دختر آبراهام مونتفیوره و برادرزاده سِر موسس مونتفیوره، ازدواج کرد. بارون ناتانیل روچیلد، سومین پسر ناتان، در سال ۱۸۴۲ با شارلوت، دختر بزرگ بارون جیمز روچیلد فرانسه، ازدواج کرد. او در سال ۱۸۵۱ در پاریس سکونت گزید و بعنوان کلکسیونر آثار هنری شهرت یافت. ناتانیل تاکستانی بزرگی در منطقه بوردو فرانسه احداث کرد که سالی چند ماه در آن اقامت داشت. شراب تولیدی او در نمایشگاه سال ۱۸۵۵ پاریس مقام اول را بدست آورد. بارون مایر آمشل روچیلد، چهارمین و کوچکترین پسر ناتان، در سال ۱۸۵۰ با جولیانا کوهن، دختر اسحاق کوهن (کوچکترین پسر لوی بارنت کوهن)، ازدواج کرد. مادر جولیانا به خاندان ساموئل تعلق داشت. مایر آمشل نیز مِلک بزرگی در روستای منتمور باکینگهام شایر خرید و در آنجا به پرورش اسب مشغول شد. اسبهای او برنده بزرگترین جوایز اسبدوانی انگلستان بود. او در اوایل دهه ۱۸۵۰ سِر جوزف پاکستون، معمار نامدار، را به خدمت گرفت و کاخی باشکوه در ملک خود بنا کرد و در آن مجموعهای از نفیس ترین و ذیقیمت ترین آثار هنری و عتیقه را گرد آورد. این کاخ در سراسر انگلستان به شکوه و زیبایی شهره بود. ناتان مایر روچیلد سه دختر نیز داشت: شارلوت، بزرگترین ایشان، با بارون آنسلم سالومون روچیلد وین ازدواج کرد و لوییز، کوچکترشان، با بارون مایر کارل روچیلد فرانکفورت. حنا، دختر میانی، در سال ۱۸۳۹ با هنری فیتزروی، ازدواج کرد از اخلاف نامشروع چارلز دوم پادشاه انگلستان و باربارا ولیرز. کمتر از یک سال پس از مرگ ناتان مایر روچیلد، در ۲۰ ژوئن ۱۸۳۷ ویلیام چهارم درگذشت و برادرزاده او، آلکساندرینا ویکتوریا، بعنوان ملکه پادشاهی متحده بریتانیای کبیر و ایرلند بر تخت سلطنت نشست. ملکه ویکتوریا تا زمان مرگ (۲۲ ژانویه ۱۹۰۱) به مدت ۶۳ سال و ۷ ماه و دو روز سلطنت کرد و بدینسان طولانی ترین دوران سلطنت را در تاریخ انگلستان بنام خود ثبت نمود. در تاریخنگاری غرب، این سالها به عصر ویکتوریا شهرت دارد. ویکتوریا: دختر ادوارد اگوستوس ملقب به دوک کنت، چهارمین پسر جرج سوم، است. پیشتر درباره پیشینه پیوند روچیلدها با دوک کنت سخن گفتهایم. یادآوری میکنیم که دوک کنت، چون سایر پسران جرج سوم، با زرسالاران یهودی نزدیکترین پیوندها را داشت؛ ناتان مایر روچیلد بانکدار شخصی او نیز بود و این رابطه پس از مرگ وی با بیوهاش ادامه یافت. این پیشینه کافی بود تا لیونل و سایر اعضای خاندان روچیلد را از آغاز در زمره نزدیک ترین افراد به دربار انگلستان جای دهد. به نوشته ویرجینیا کاولس، از آنجا که خویشان ویکتوریا، جرج چهارم و برادرانش، با واسطه ناتان مایر روچیلد مبالغ هنگفتی از ویلیام هسه کاسل قرض کرده بودند، بی تردید ویکتوریا به خوبی با این خانواده آشنایی داشت. نخستین نشانه لطف ملکه اعطای اجازه استفاده از عنوان بارونی دربار اتریش به ایشان بود. و درست در همین سال نخست صعود ویکتوریا بود که موسس مونتفیوره به دریافت عنوان سِر مفتخر شد و بعنوان کلانتر لندن منصوب گردید. مورخین ثروت روچیلدها را در آغاز سلطنت ویکتوریا ۲۰۰ میلیون پوند استرلینگ تخمین میزنند. این ثروت در دوران ریاست لیونل افزایش چشمگیر یافت. در این دوران بنیاد روچیلد لندن ۱۸ فقره وام به دولت بریتانیا و سایر دولتها پرداخت کرد. جمع مبلغ وامهای فوق یک میلیارد و ششصد میلیون پوند استرلینگ تخمین زده میشود. این رقم معادل با چهل میلیارد پوند امروز است (ارزش پوند استرلینگ در سده نوزدهم تقریباً ۲۵ برابر امروز بود). بنیاد روچیلد لندن اعطای وام به دولتها را از سال ۱۸۱۸، با وام ۵ میلیون پوندی به دولت پروس، آغاز کرد و احتمالاً آخرین وام بزرگی که در دوران ریاست ناتان به دولت بریتانیا پرداخت شد، وام ۱۵ یا ۲۰ میلیون پوندی سال ۱۸۳۵ برای لغو بردهداری در پلانتهای هند غربی بود. و احتمالاً آخرین وام خارجی نیز پرداخت ۴ میلیون پوند به دربار پرتغال در همین سال بود. فرایند پرداخت وام به دولتها در دوران ۴۳ ساله ریاست بارون لیونل روچیلد تداوم یافت. ذیلا فهرستی از وامها و سرمایهگذاریهای بنیاد روچیلد لندن را در دوران ریاست بارون لیونل بدست میدهیم با این توضیح که این فهرست تنها شمهای از تکاپوی مالی بنیاد فوق را از نیمه دهه ۱۸۴۰ تا پایان دهه ۱۸۵۰ در بر میگیرد:
سال ۱۸۴۵: مشارکت در تأسیس کمپانی راهآهن شمالی بارون جیمز روچیلد فرانسه؛
سال ۱۸۴۷: وام ۸ میلیون پوندی به دولت بریتانیا به همراه بنیاد بارینگ برای کمک به قحطیزدگان ایرلند؛
دهه ۱۸۵۰: کسب انحصار معادن نقره اسپانیا و سرمایهگذاری در استخراج این معادن؛
سال ۱۸۵۱: وام ۲/۲۵ میلیون پوندی به دولت اتریش (بنیاد روچیلد فرانکفورت نیز ۱/۲۵ میلیون پوند به دولت اتریش پرداخت کرد)؛
سال ۱۸۵۲: وام ۱/۵ میلیون پوندی به دولت برزیل؛
سال ۱۸۵۳: پذیرش مسئولیت تسویه بدهیهای دولت بلژیک؛
سال ۱۸۵۴: صدور ۲/۵ میلیون پوند اوراق قرضه برای کمپانی راهآهن شرقی فرانسه؛
سال ۱۸۵۵: وام ۱۶ میلیون پوندی به دولت انگلستان و مشارکت در وام ۷۵۰ میلیون فرانکی بارون جیمز روچیلد به دولت فرانسه برای تأمین مخارج جنگ کریمه؛
سال ۱۸۵۵: وام ۵ میلیون پوندی به دولت عثمانی بابت مخارج جنگ کریمه با ضمانت دولتهای بریتانیا و فرانسه؛
سال ۱۸۵۶: دو وام ۹ و ۵ میلیون پوندی به دولت بریتانیا؛
سال ۱۸۵۶: مشارکت در کمپانی سلطنتی راهآهن لومباردی- ونیز و ایتالیای مرکزی؛
سال ۱۸۵۸: صدور ۱/۸ میلیون پوند اوراق قرضه برای سرمایهگذاری در کمپانی راهآهن باهیا و سانفرانسیسکو (برزیل)؛
سال ۱۸۵۸: وام ۱/۵ میلیون پوندی به دولت برزیل برای تأسیس کمپانی راهآهن دن پدرو سگوندو؛
سال ۱۸۵۹: وام ۲میلیون پوندی برای تأسیس کمپانی راهآهن سان پائولو (برزیل) در مشارکت با موسسه پ. کازنوو و شرکا؛
سال ۱۸۵۹: وام ۶ میلیون پوندی به دولت اتریش؛
سال ۱۸۵۹: تجدید بدهیهای دولت برزیل؛
سال ۱۸۶۰: وام ۱/۲۵ میلیون پوندی به دولت برزیل.
اهمیت روچیلدها در تأمین نیازهای مالی دربار و دولت بریتانیا چنان عظیم بود که زمانی پالمرستون به ملکه ویکتوریا بخاطر سعادت برخورداری از حمایت روچیلدها تبریک گفت. سلطه روچیلدها بر اقتصاد و سیاست انگلستان عصر ویکتوریا را از کاریکاتوری میتوان دریافت که در سال ۱۸۷۰ در روزنامه پریود به چاپ رسید. در این کاریکاتور، که نام کروزوس (پادشاه لیدی در سالهای ۵۶۰-۵۴۶ پیش از میلاد: او بخش مهمی از آسیای صغیر را تصرف کرد و بدلیل معادن سرشار طلا در سرزمینهای زیر فرمانش در میان یونانیان بعنوان ثروتمندترین مرد جهان شهرت افسانهای داشت. با تصرف لیدی بوسیله کورش هخامنشی به سلطنت کروزوس پایان داده شد. بروایت هرودوت و کزنفون، پس از سقوط لیدی، کروزوس در زمره درباریان کورش جای گرفت) نوین را بر خود دارد، لیونل روچیلد بر تختی از صندوقهای پول نشسته، بر وامهایی که به دولتهای روسیه، عثمانی، مصر، برزیل، اسپانیا و غیره داده تکیه زده و عصایی جواهرنشان بدست دارد. در برابر او حکمرانان دنیای غرب ایستاده و کرنش میکنند: پاپ، ویکتوریا ملکه انگلیس، ویلهلم اول قیصر پروس، ناپلئون سوم امپراتور فرانسه و غیره و غیره.
پروفسور دیویس مینویسد لیونل و برادرانش به شیوهای باشکوه و توانگرانه میزیستند. آنان زمیندارانی بزرگ بودند و متنفذین سیاسی بزرگتر. ریچارد بتل، وزیر دادگستری (وزیر دادگستری را در برابر لرد چانسلر (Lord Chancellor) به کار برده ام که دقیق نیست. لرد چانسلر عالی ترین مقام قضایی انگلیس است و عضو الزامی هیئت دولت. او در عین حال عضو مجلس لردهاست و عالی ترین مقام قضایی این نهاد. لرد چانسلر مهردار سلطنتی و مشاور مخصوص پادشاه نیز هست) از حزب لیبرال، مقام خود را مدیون آنان بود. روچیلدها در دوران لیونل نیز، چون گذشته، با همان محافلی پیوند استوار داشتند که در قلب آن خاندان ولزلی جای داشت. ریچارد ولزلی (لرد مورنینگتون) شش سال پس از ناتال مایر روچیلد درگذشت و آرتور ولزلی (دوک ولینگتون) شانزده سال بعد. بارون لیونل ناتان روچیلد ۲۳ سال از ولینگتون کوچکتر بود معهذا چون پدر بعنوان دوست صمیمی دوک بزرگ شناخته میشد. به نوشته ویرجینیا کاولس، رسید دو میلیون پوندی که روچیلدها در سال ۱۸۱۵ به ولینگتون پرداختند و با این پول پیروزی ارتش انگلیس را تأمین کردند تا به امروز زینت بخش دفتر کار روچیلدها در لندن است. لیونل خانههای شماره ۱۴۷ و ۱۴۸ خیابان پیکادلی را خرید، این دو خانه را یکی کرد؛ در آن بنایی معظم ساخت و بدینسان همسایه دیوار به دیوار ولینگتون شد. این مقارن با سالهای ۱۸۴۸-۱۸۵۲ است؛ دورانی که شورشهای کارگری در اوج خود بود و ولینگتون سالخورده فرماندهی دفاع از شهر لندن را بدست داشت. محله پیکادلی در سدههای هیجدهم و نوزدهم مأوای اشراف درجه اول بریتانیا بود و این محلهای است که بسیاری از نهادهای مهم بریتانیای آن عصر نیز در آنجا مستقر بود؛ از انجمن سلطنتی تا دانشگاه لندن و موزه تاریخ طبیعی و آلبرت هال و غیره و غیره. کاخ دونشایر، در حاشیه خیابان برکلی، از سده هیجدهم مأوای دوکهای دونشایر بود و سر رابرت والپول، لرد بایرون، جرج کانینگ و ماکائولی از جمله ساکنان این محله بودند. لرد اشبرتون در شماره ۸۲ پیکادلی میزیست و دوک کمبریج در شماره ۱۳۶. خانه شماره ۱۴۹ پیکادلی، کاخ اپسلی است که پنجرههای آن به هایدپارک گشورده میشد. این مأوای دوک ولینگتون بود و مکانی که طی سالهای ۱۸۱۶ تا ۱۸۵۲، هر ساله دوک بزرگ در روز ۱۸ ژوئن سالگرد پیروزی خود در جنگ واترلو را در آنجا جشن میگرفت. دیویس از بنجامین دیزرائیلی، رالف برنال- اسبورن، چارلز ولیرز و جان تادئوسدلانه بعنوان صمیمیترین دوستان لیونل روچیلد نام میبرد یعنی کسانی که اکثر اوقات در خانه او بودند و بعنوان پای ثابت میهمانیهای شام او شناخته میشدند. با بنجامین دیزرائیلی، نخست وزیر نامدار عصر ویکتوریا، آشنا خواهیم شد. چارلز ولیرز، برادر ارل کلارندون چهارم، را پیشتر شناختهایم. درباره برنال- اسبورن نیز در آینده سخن خواهیم گفت. اینک میکوشیم تا به رابطه بارون لیونل روچیلد و دلانه نظری بیفکنیم و از این طریق پیوند روچیلدها با موسسه مطبوعاتی تایمز لندن را بشناسیم:
جان تادئوسدلانه: روزنامهنگار نامدار عصر ویکتوریا و سردبیر تایمز لندن، همان کسی است که این روزنامه را به نشریهای متنفذ، پرخواننده و دارای تأثیر سیاسی فراوان بدل کرد. آمریکانا در جای دیگر از دلانه در کنار ادوارد لوی لاوسون (بارون برنهام) سردبیر دیلی تلگراف، پیتر بورسویک سردبیر مورنینگ پست و ادوارد استرلینگ، بعنوان یکی از معدود روزنامه نگارانی یاد میکند که در برتیانیای سده نوزدهم تأثیر آنان در شکلدهی افکار عمومی گاه از شخصیتهای سیاسی درجه اول بیشتر بود. دلانه تحصیلات خود را در سال ۱۸۳۹ در آکسفورد به پایان برد و در سال ۱۸۴۱، در ۲۳ سالگی، بعنوان یکی از سردبیران تایمز منصوب شد. او در سال ۱۸۴۷ بطور کامل سردبیری تایمز را به دست گرفت و تا سال ۱۸۷۷ در این سمت بود. آمریکانا میافزاید: دوستی دلانه با شخصیتهای اجتماعی منافع اطلاعاتی ارزشمندی در اختیار او قرار میداد که وی را قادر میساخت از طریق آن هدایت افکار عمومی و سیاستهای دولت را بدست گیرد. او همچنین سیستم مکاتبات خارجی [تایمز] را بهبود بخشید و به خوبی آن را اداره کرد. جمله معروف دلانه (تایمز، ۶ فوریه ۱۸۵۲) این است: وظیفه مطبوعات سخن گفتن است و وظیفه دولتمردان سکوت. پیوند دلانه با بارون لیونل روچیلد چنان نزدیک و استورا بود که در کوران جنگ فرانسه و آلمان یک روزنامه فرانسوی (۲۴ اوت ۱۸۷۰) نوشت تایمز ارگان روچیلدهاست. در پی درج این مطلب، روچیلد های پاریس طی اطلاعیهای هرگونه رابطه بنیاد روچیلد و روزنامه تایمز را تکذیب کردند. این تکذیب بدلیل سیاستهای خصمانه تایمز علیه فرانسه مغلوب صورت گرفت. این خصومت تا بدانجا کشید که تایمز پیشنهاد کرد آلزاس و لورن، منطقه مرزی مورد اختلاف آلمان و فرانسه، در زیر قیمومیت انگلستان بعنوان منطقه بی طرف شناخته شود. این پیشنهاد چنان جسورانه و زننده بود که سِر هنری پونزونبی، منشی خصوصی ملکه ویکتوریا (۱۸۷۰-۱۸۹۵)، به ملکه نوشت: بنظر نمیرسد این روش خوشایندی برای هدایت صلح باشد. این پیشنهاد برخی احساسات را در قاره تحریک میکند. گفته میشود تایمز هنوز به شدت تحت تأثیر روچیلدهاست. پروفسور دیویس مینویسد: در صمیمت روچیلدها با دلانه تردید نیست. در میان کسانی که بیش از دیگران به خانه روچیلدها، در شهر و در ییلاق، میرفتند، پس از دیزرائیلی باید به سردبیر تایمز اشاره کرد. او میافزاید: تطابق گسترده دیدگاههای تایمز با روچیلدهای لندن آشکار است. در واقع، در این زمان روچیلدها نیز چنین نگرشی در قبال فرانسه داشتند. مایر کارل روچیلد، رئیس شاخه فرانکفورت، در ۲۷ اوت ۱۸۷۰ به بارون لیونل روچیلد لندن نوشت: فرانسویها باید تحقیر شوند. این تنها راه برای حفظ ما از جنگهای بیشتر است. بدینسان، چنانکه خواهیم دید، فرانسه تحقیر شد و به شدت تحقیر شد. آنتی سمیتیسم دهه ۱۸۸۰ فرانسه نتیجه این تحقیر است. بزعم دیویس، نمونۀ تایمز بُعدی دیگری از شبکه اطلاعاتی خارقالعاده روچیلدها را نشان میدهد. سردبیر تایمز جزیی از شبکه روچیلدها بود و آنان جزیی از شبکه تایمز بودند. پیوند تایمز با روچیلدها به دلانه ختم نمیشد. بسیاری از گردانندگان تایمز چنین رابطهای داشتند. برای نمونه، دبیر سرویس شهری روزنامه تایمز، مدیر کمپانی راهآهن سان پائولوی برزیل، متعلق به روچیلدها، نیز بود. او در سال ۱۸۷۴ با ثروتی انبوه بازنشسته شد. بدینسان، عجیب نیست که در اروپای سده نوزدهم تایمز بعنوان ساز یهودیان شهرت یافته بود. در واقع، پیوند روچیلدها با تایمز لندن تداوم سیاستی بود که الیگارشی یهودی از گذشته در پیش گرفته بود و از طریق پیوند با شبکههای ارتباطی نوپدید اروپا و آمریکا خود را در قلب و رأس نظام اطلاعاتی دنیای غرب قرار میداد. بنیانگذار روزنامه تایمز فردی بنام جام والتر است که در اواخر سده هیجدهم به تجارت زغال سنگ انگلستان با سایر کشورها و معاملات دریایی اشتغال داشت. او در سال ۱۷۸۳ ورشکست شد ولی به کمک دوستانش چاپخانهای مجهز در لندن تأسیس کرد و به چاپ و نشر کتاب روی آورد. جان والتر از اول ژانویه ۱۷۸۵ انتشار روزنامهای بنام دیلی یونیورسال رجیستر را آغاز کرد. این نشریه سه سال بعد به تایمز تغییر نام داد. در سال ۱۷۹۵ که جان والتر از کار کناره گرفت و اداره روزنامه را به پسر بزرگش، ویلیام والتر، سپرد، تایمز هنوز نشریه مهمی به شمار نمیرفت. در سال ۱۸۰۳ جان والتر دوم، پسر کوچک جان والتر اول، ریاست موسسه را بدست گرفت. او تحصیلات خود را در کالج ترینیتی آکسفورد به پایان برده و در جامعه اشرافی بریتانیا فردی شناخته شده بود. جان والتر دوم از سال ۱۸۰۶ تلاش برای تبدیل تایمز به نشریهای جدید، با معیارهایی که امروزه از مطبوعات میشناسیم، آغاز کرد و از جمله شبکه خبری گستردهای در قاره اروپا ایجاد کرد. جان والتر دوم به ابتکار جدید دیگری نیز دست زد و آن تبدیل تبلیغات تجاری به منبع مهم درآمد روزنامه بود. او در سالهای ۱۸۳۲-۱۸۳۷ و ۱۸۴۱- ۱۸۴۲ نماینده مجلس عوام بود. در دوران ویلیام والتر و سالهای نخست ریاست جان والتر دوم، دو سردبیر سرشناس تایمز هنری کرب رابینسون و دکتر جان استودارت بودند. استودارت بعنوان هوادارا افراطی حزب توری شناخته میشد. در سال ۱۸۱۷، سه سال پس از ورود نیروی بخار بعرصه صنعت چاپ، توماس بارنز بعنوان سردبیر تایمز منصوب شد. او تا زمان مرگ (۱۸۴۱) در این سمت بود. جان والتر سوم، مالک و رئیس بعدی تایمز، نیز فارغالتصیل آکسفورد است. او در سال ۱۸۴۷ ریاست موسسه را بدست گرفت و سردبیری روزنامه را به جانتادئوسدلانه سپرد. در واقع، در دوران ریاست جان والتر سوم و سردبیری دلانه است که تایمز به متنفذترین نشریه انگلستان بدل شد. جان والتر سوم در سالهای ۱۸۴۷-۱۸۶۵ و ۱۹۶۸-۱۸۸۵ نماینده مجلس عوام بود و به شدت درگیر مسائل سیاسی، در این دوران، فردی بنام مایبرای موریس بعنوان جانشین وی امور مؤسسه را اداره میکرد. پسر بزرگ جان والتر سوم، که به جان والتر چهارم شهرت داشت، در زمان حیات پدر (۱۸۷۰) در یک سانحه کشته شد. پس از جان والتر سوم ریاست مؤسسه تایمز به پسر دوم او، آرتور فریزر والتر، رسید. او نیز فارغ التحصیل آکسفورد بود. آرتور والتر در سال ۱۹۰۸ با مشکلات مالی مواجه شد و لذا مؤسسه خود را به شرکت سهامی بدل کرد. بدینسان، بخش عمده سهام این موسسه به مالکیت سِر آلفرد هارمسورث (لرد نورثکلیف بعدی) درآمد. معهذا، آرتور والتر همچنان ریاست هیئت مدیره کمپانی را بدست داشت. رئیس بعدی کمپانی تامیز جان والتر پنجم است. در دوران ریاست او، در سال ۱۹۲۲، جان یاکوب استور چهارم، زرسالار نامدار انگلیسی- آمریکایی، سهام لرد نورثکلیف را به مبلغ یک میلیون و ۵۸۰ هزار پوند خرید و به مالک اصلی و رئیس هیئت مدیره موسسه بدل شد. معهذا، یک دهم سهام همچنان در مالکیت والتر باقی ماند و وی بعنوان مالک دوم موسسه شناخته میشد. در تمامی این دوران پیوند تایمز با الیگارشی یهودی استوار بود. سردبیر تایمز در واپسین سالهای عصر ویکتوریا جرج ارل باکل است. او فارغ التحصیل و استاد آکسفورد بود و بعدها بعنوان مورخی سرشناس نیز شهرت یافت. باکل از سال ۱۸۸۰ بعنوان دستیار توماس چنری، سردبیر تایمز، منصوب شد. (چنری در عین حال استاد زبان عربی در دانشگاه آکسفورد و از عبری شناسان انگلیس بود.) با مرگ چنری در سال ۱۸۸۴ باکل سردبیری روزنامه را بدست گرفت. بزرگترین حادثه دوران سردبیری باکل رسوایی بزرگی است که بدلیل انتشار نامههای جعلی منسوب به چارلز استیوارت پارنل، نماینده مقتدر ایرلند در مجلس عوام، پدید شد. پارنل شکایت کرد و در جریان دادرسی یک میلیون پوند به تایمز خسارت وارد آمد. باکل در سال ۱۹۱۲، چهار سال پس از خرید سهام تایمز بوسیله لرد نورثکلیف، استعفا داد. باکل از نزدیکان لرد ناتانیل مایر روچیلد، پسر بزرگ و جانشین بارون لیونل روچیلد، بود. او از طریق انعکاس نطقهای لرد راندولف چرچیل در مجلس عوام و درج سرمقالههای جنجالی به سود او، سهم مهمی در اشتهار و برکشیدن این دوست صمیمی لرد روچیلد داشت و بعدها همین نقش را در زندگی وینستون چرچیل جوان، پسر راندولف، ایفا کرد. پس از استعفای باکل از تایمز، لرد روچیلد وی را مأمور اتمام زندگینامه دیزرائیلی نمود. تدوین این زندگینامه پیشتر آغاز شده بود. در سال ۱۹۰۶ لرد روچیلد، بعنوان رئیس موقوفه بیکانسفیلد، مبلغ ۲۰ هزار پوند در اختیار مانی پنی، نویسنده سرشناس تایمز، قرار داد و وی نگارش این زندگینامه را آغاز کرد. مجلدات اول و دوم در سالهای ۱۹۱۰ و ۱۹۱۲ منتشر شد ولی بدلیل بیماری و مرگ مانی پنی کار متوقف ماند. لرد روچیلد ادامه کار را به باکل محول کرد و او در سال ۱۹۱۶ دو جلد بعدی و در سال ۱۹۲۰ دو جلد پایانی این بیوگرافی شش جلدی را منتشر نمود. کار بعدی باکل، تدوین و انتشار نامههای ملکه ویکتوریا بود. دوران سردبیری باکل مقارن با حوادث انقلاب مشروطیت در ایران است. مالکیت موسسه تایمز در نیمه دوم سده بیستم دستخوش تغییر و تحولاتی شد. در سال ۱۹۶۲ جان یاکوب استور به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد و ریاست موسسه را پسر بزرگ و وارث او، گاوین استور، بدست گرفت. او در سال ۱۹۶۳ بقایای سهام خانواده والتر را به مبلغ ۲۵۰ هزار پوند خریداری کرد ولی اندکی بعد تصمیم به فروش کمپانی گرفت. در سپتامبر ۱۹۶۶، کنت روی تامسون (لرد تامسون)، ثروتمند کانادایی- انگلیسی، مؤسسه تایمز را خرید و آن را در مؤسسه ساندی تایمز ادغام نمود. لرد تامسون رئیس مجتمع مطبوعاتی تامس است که مالکیت ۶۵ نشریه را در کانادا بدست داشت. (در اواخر سال ۱۹۸۰ لرد تامسون نیز تصمیم به فروش تایمز گرفت و سرانجام در سال ۱۹۸۱ این موسسه معظم و کهن مطبوعاتی دنیای غرب در مالکیت روپرت مردوخ، زرسالار معاصر یهودی، قرار گرفت. پیوند الیگارشی یهودی و روچیلدها با مطبوعات متنفذ بریتانیا به تایمز محدود نبود. نمونه دیگر، دیلی تلگراف است. دائرةالمعارف یهود درباره پیشینه خانوادگی و فردی جوزف موسس لوی، مالک و بنیانگذار واقعی روزنامه دیلی تلگراف توضیحی نداده است. این روزنامه را فردی بنام کلنل اسلیگ تأسیس کرد و او سه ماه بعد آن را به جوزف موسس لوی یهودی فروخت. لوی از یکسال پیش مالک و سردبیر روزنامه ساندی تایمز بود. او اولین شماره این روزنامه را در کیفیت جدید بعنوان روزنامه صبح لندن در ۱۶ سپتامیر ۱۸۵۵ منتشر کرد و قیمت آن را به نصف (یک پنی) کاهش داد. این اولین روزنامه ارزان قیمت لندن بود. لوی کمی بعد خبر داد که دیلی تلگراف دومین روزنامه پرفروش صبح، پس از تایمز، است. بدینسان، دیلی تلگراف به یکی از متنفذترین نشریات بریتانیا بدل شد. جوزف موسس لوی از دوستان نزدیک سِر آلبرت (عبدالله) ساسون بود. مدیریت دیلی تلگراف را پسر ارشد جوزف لوی، بنام ادوارد، بدست داشت که در سال ۱۸۷۵ نام خانوادگی خود را به لاوسون تغییر داد. ادوارد لوی لاوسون در سال ۱۸۹۲ بارونت شد و در سال ۱۹۰۳ بارون برنهام لقب گرفت. دیلی تلگراف از آغاز بعنوان سخنگوی حزب لیبرال شناخته میشد ولی در سال ۱۸۹۷ به گلادستون پشت کرد و به هوادارای از دیزرائیلی محافظه کار برخاست و از آن پس مدافع محافظه کاران بود. تیراژ این روزنامه در سال ۱۸۷۱ به ۲۰۰ هزار نسخه رسید. لرد برنهام پدر سِر هاری لاوسون وبستر لوی لاوسون است که در سال ۱۹۲۸ روزنامه را به برادران بری (اعضای خاندان بری با القاب بارون باکلند، ویسکونت کامروز، ویسکونت کمزلی و بارون هارتول شناخته میشوند. لرد هارتول (ویلیام مایکل بری) در سالهای ۱۹۵۴-۱۹۸۷ رئیس و سردبیر دیلی تلگراف و در سالهای ۱۹۶۱-۱۹۸۷ رئیس و سردبیر ساندی تلگراف بود. جان سیمور بری، ویسکونت کامروز دوم، (متولد ۱۹۰۹) مدیر موسسه دیلی تلگراف است. او در سال ۱۹۸۵ با پرنسس ژوان علی خان، همسر مطلقه علی خان و مادر کریم خان، آقاخان چهارم، رهبر کنونی فرقه اسماعیلیه، ازدواج کرد) فروخت. در دوران ریاست بارون لیونل بر بنیاد روچیلد لندن، یکی از کسانی که بعنوان دوست روچیلدها شناخته میشد و غالباً در کاخ منتمور بارون مایر آمشل روچیلد جای داشت، اشراف زادهای اسکاتلندی بنام آرچیبالد فیلیپ پریمروز بود. او بعدها با عنوان لرد روزبری به شهرت فراوان رسید و در دو دهه پایانی سده نوزدهم و اوایل سده بیستم بعنوان یکی از رجال درجه اول بریتانیا شناخته میشد. نام خانوادگی پریمروز از مِلکی به همین نام در فایفشایر (در انگلستان کهن، شایر به منطقهای اطلاق میشد که در رأس آن یک بزرگ یا کلانتر قرار داشت. در دوران جدید شایر به معنای ایالت یا استان است. مثلا، فایفشایر به معنای ایالت فایف است، باکینگهام شایر به معنای ایالت باکینگهام است و دونشایر به معنای ایالت دون) اسکاتلند گرفته شده که جایگاه اولیه خاندان فوق است. به نوشته پرات و هیست، پریمروزها در زمره خاندانهای کهن اشرافی بریتانیا جای ندارند. منشاء آنان به نیمه اول سده هفدهم میرسد و نخستین فرد از ایشان که به شهرت رسید منشی شورای مشاورین خصوصی جیمز اول بود. گفتیم که این دوران اقتدار جرج ولیرز (دوک باکینگهام) است و حضور چهرههای هرزه و ناشایست در جرگه مقربین شاه و وورد خاندانهای جدید به صفوف اشرافیت انگلستان. پسر پریمروز نیز در دوران چارلز اول در سمت پدر جای داشت. او در سال ۱۶۵۱ بعنوان بارونت دست یافت و سِر آرچیبالد پریمروز نام گرفت. وی پس از سقوط حکومت پارلمان و اعاده سلطنت (۱۶۶۰)، به مقام قضاوت دست یافت و لرد کارینگتون لقب گرفت. این لرد کارینگتون بنیانگذار واقعی خاندان پریمروز است زیرا به ثروت فراوان رسید و روستای دالمنی (روستای دالمنی در لنلتگوشایر اسکاتلند واقع است. در اواخر سده نوزدهم وسعت اراضی این روستا ۲۴۲۵ هکتار و جمعیت آن ۲۵۰۰ نفر گزارش شده است. این روستا پیش از پریمروزها به خاندان ارلهای هادینگتون تعلق داشت) و املاک دیگری را در لنلتگوشایر و میدلوتن (نام قبلی این منطقه ادنبورگشایر بود. یکی از ایالات اسکاتلند است در جنوب شرقی این سرزمین به وست ۹۴۸ کیلومتر مربع. مرکز این ایالت شهر ادنبورگ است که مرکز اسکاتلند نیز به شمار میرود. در تقسیمات جدید این ایالت وجود ندارد) خریداری کرد. وسعت مجموع املاک او ۸۰۰۰ هکتار گزارش شده است. نوه او، بنام سِر جیمز پریمروز، در آغاز سده هیجدهم بعنوان نماینده میدلوتن به پارلمان راه یافت و ویسکونت روزبری و بارون پریمروز و دالمنی لقب گرفت. او در سال ۱۷۰۳ بعنوان ارل روزبری دست یافت. پدر آرچیبالد فیلیپ پریمروز لرد دالمنی لقب داشت. این عنوانی است که پسر ارشد و وارث ارلهای روبری با آن شناخته میشوند. زمانی که آرچیبالد کودک بود پدرش درگذشت و لقب پدر به پسر انتقال یافت. کمی بعد (۱۸۵۰) کاترین استانهوپ، مادر لرد دالمنی چهار ساله که از زیباترین زنان جامعه اشرافی بریتاینا بود، با لرد هاری وین ازدواج کرد. این لرد وین وارث دوک کلولند سوم بود و از اعقاب نامشروع باربارا ولیرز (دوشس کلولند). وی بعدها چهارمین دوک کلولند شد و بدینسان مادر آرچیبالد دوشس کلولند لقب گرفت. ناپدری آرچیبالد بسیار ثروتمند بود و املاک پهناور و کاخهای متعدد در تملک داشت. روزبری از کودکی به همراه مادر و ناپدری پرورش یافت، در ۱۳ سالگی وارد دبیرستان اتون شد و در ۱۹ سالگی به کالج کریستچرچ آکسفورد راه یافت. در سال ۱۸۶۸ پدربزرگ ثروتمند آرچیبالد درگذشت و لقب و میراث او به نوهاش رسید. چنین بود که لرد دالمنی ۲۱ ساله ما ارل روزبری پنجم شد، کرسی پدربزرگ را در مجلس لردهای بریتانیا تصاحب کرد و مالک ۴۰ هزار پوند درآمد سالیانه شد. در این زمان دو سال از تحصیل او در آکسفورد میگذشت. به نوشته پرات و هیست، در دوران تحصیل لرد روزبری در اتون و آکسفورد همشاگردیهایش در او برجستگی خاصی سراغ نداشتند؛ اشراف زاده جوانی بود که چون دیگران به ورزش و مسابقه اسب دوانی علاقه فراوان داشت. رویستون پایک مینویسد: در این دوران روزبری به قمار نیز تعلق بسیار داشت و مبالغ سنگینی میبرد و میباخت. او از این زمان، چون دوست صمیمیاش لرد راندولف چرچیل، در زمره حلقه دوستان خصوصی ادوارد، ولیعهد، جای گرفت و بعنوان یکی از اعضای کاخ مارلبورو، مقر پرنس ولز، شناخته میشد. مشهور است که روزبری میگفت سه آرزو دارد: با وارثی ثروتمند ازدواج کند، نخست وزیر شود، در مسابقات اسب دوانی برنده شود. او به هر سه آرزویش رسید. از سال ۱۸۶۸، درست از همان زمان که لرد روزبری به مجلس لردها راه یافت، مراوده او با کاخ منتمور بارون مایر آشل روچیلد آغاز شد. بارون مایر روچیلد تنها یک دختر ۱۷ ساله بنام حنا داشت که روزبری سخت خود را شیفته او نشان میداد. گفته میشود واسطه آشنایی حنا روچیلد و روزبری همسر دیزرائیلی بود. بهرروی، در سال ۱۸۷۴ بارون مایر آمشل روچیلد و سه سال بعد همسرش درگذشتند و حنا تنها وارث ثروت انبوه ایشان بود. اینک حنا روچیلد مالک دو میلیون پوند استرلینگ پول نقد به اضافه مِلک ۲۰۰۰ هکتاری منتمور و کاخ باشکوه آن بود و بعنوان ثروتمندترین وارث انگلستان زمان خود شناخته میشد. کمی پس از مرگ جولیانا کوهن، مادر حنا، وصلت روزبری ۳۱ ساله و حنا روچیلد ۲۷ ساله انجام گرفت. مراسم ازدواج روزبری و حنا روچیلد (۱۰ مارس ۱۸۷۸) یکی از وقایع مهم انگلستان آن زمان بود. دو جشن گرفته شد: یکی خصوصی و با حضور یهودیان و دیگری در کلیسای کریست چرچ محله پیکادلی. در این مراسم باشکوه، میهمانانی سرشناس چون ادوارد (ولیعهد)، دوک دوّم کمبریج (پسر عموی ملکه ویکتوریا و دوست قدیمی ناتان مایر روچیلد) و دیزرائیلی (نخست وزیر) حضور داشتند. دیزرائیلی دست عروس و داماد را بدست داشت و آنان را در مراسم همراهی میکرد و ادوارد از شهود عقد بود. بدینسان، لرد روزبری با متنفذترین خاندانهای یهودی آن عصر خویشاوند شد. ویرجینیا کاولس مینویسد در همان زمان، لرد روزبری بعنوان نخست وزیر آینده بریتانیا شهرت داشت و شایع بود که بخاطر پول با حنا روچیلد نازیبا و فربه ازدواج کرده است. روزبری از اوایل تحصیل در آکسفورد فعالیت سیاسی را در حزب لیبرال آغاز کرد و در مجلس لردها نیز در جرگه لیبرالها جای گرفت. این مقارن است با دوران صعود گلادستون و تأثیرات عمیق او بر سیاست و فرهنگ بریتانیا. در این امر تناقضی نهفته است. روزبری از اوان جوانی با دیزرائیلی یهودی، رهبر حزب محافظه کار و رقیب سرسخت گلادستون، پیوندی استوار داشت. گفته میشود که نخستین دیدار روزبری با دیزرائیلی در سال ۱۸۶۵ رخ داد؛ زمانی که روزبری ۱۸ ساله بتازگی دبیرستان اتون را به پایان برده و در آستانه ورود به کالج کریست چرچ قرار داشت. در ۳۱ اوت این سال دیزرائیلی به روستای ربی، مِلک دوک کلولند، رفت و میهمان ناپدری و مادر روزبری شد و این در حالی است که دوک کلولند به حزب ویگ (لیبرال) تعلق داشت. در این دیدار، صحبتهای مفصلی میان روزبری و دیزرائیلی صورت گرفت که بر تمامی دوران پسین زندگی روزبری مؤثر بود. به نوشته رابرت بلیک، هرچند روزبری در تمامی عمر عضو حزب لیبرال بود ولی شیفته دیزرائیلی ماند. او بعدها به فرزندانش گفت که برای نخستین بار در جربان این دیدار با دیزرائیلی به سیاست علاقمند شد. پرات و هیست مینویسند: از همان زمانی که روزبری به حزب لیبرال پیوست و در زمره هواداران گلادستون جای گرفت، شایعات گستردهای وجود داشت که وی در زیر نفوذ جادویی دیزرائیلی است. آنان میافزایند: شاید در این شایعه واقعیتی نهفته بود زیرا روزبری در سال ۱۸۷۸ با حنا روچیلد ازدواج کرد و دیزرائیلی در این وصلت نقش داشت. بدلیل این وصلت، لرد روزبری با مقتدرترین بنیاد بانکی اروپا پیوند یافت، در رابطه تنگاتنگ با مردانی برجسته از تمامی ملیتها قرار گرفت و به ثروت و اقتدار فراوان رسید. بهرروی، لرد روزبری رابطهای صمیمانه با گلادستون داشت و در سال ۱۸۸۱ بعنوان معاون وزارت کشور به دولت او راه یافت. پس از دو سال استعفا داد ظاهراً به این دلیل که طرح تأسیس وزارت امور اسکاتلند و تصدی این جایگاه بوسیله او تحقق نیافت. پس از استعفا به همراه همسرش راهی استرالیا شد. در این سفر غنای مستعمرات پهناور بریتانیا وی را شگفت زده ساخت. روزبری در استرالیا سخن معروف گفت که بعدها به شعار رسمی دولت بریتانیا بدل شد: دیگر مستعمرات به معنای متعارف کلمه وجود ندارد، این یک ملت است، هیچ ملتی، هرچند بزرگ، نیاز ندارد که امپراتوری خود را رها کند زیرا امپراتوری اتحادیه مشترک المنافع ملتها است. کمی پس از بازگشت از این سفر، در فوریه ۱۸۸۵، روزبری بعنوان لرد مهردار سلطنتی (در سده دوازدهم میلادی مهر سلطنتی را منشی پادشاه انگلیس نگهداری میکرد. در سال ۱۳۱۲ فرد معینی متولی این سمت شد که مهردار سلطنتی نامیده میشد. بتدریج، حوزه کار مهردار سلطنتی گسترش یافت و وی در رأس دستگاه دیوانی مفصلی قرار گرفت. از آنجا که در ساختار سیاسی سنتی انگلستان، هیئت دولت بعنوان شورای مشاورین پادشاه انگاشته میشود، مهردار سلطنتی نیز عضو کابینه بود. در سال ۱۸۸۵ سمت فوق ملغی شد ولی در تداوم سنت گذشته لرد مهردار سلطنتی همچنان بعنوان عضو هیئت دولت باقی ماند بی آنکه متولی وظیفه خاصی باشد) و وزیر کار و اشتغال به کابینه راه یافت که البته سمت چندان مهمی نبود. چند ماه بعد (ژوئن ۱۸۸۵) دولت گلادستون سقوط کرد و روزبری نیز کابینه را ترک گفت. در ژانویه ۱۸۸۶ بار دیگر گلادستون به قدرت رسید و این بار در میان حیرت همگان روزبری ۳۹ ساله در مقام مهم وزیر امور خارجه جای گرفت. پرات و هیست مینویسند: روزبری برای تصدی این سمت کاملاً مناسب بود بدلیل دانش او از جهان، اعتقاد استوارش به امپراتوری [بریتانیا]، داوری خونسردانه اش و پیوندش با بنیاد بینالمللی روچیلد. لرد روزبری به جدّ بر این اعتقاد بود که سیاست خارجی بریتانیا باید، تا آنجا که ممکن است، در خارج از حوزه تنازع احزاب سیاسی قرار گیرد و تداوم آن حفظ شود.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله ماده شترى (تندرو) داشت که شترى بر او پیشى نمیگرفت پس (روزى) در مسابقه با شتر عربى از شتر آن عرب عقب ماند، مسلمین از این واقعه افسرده خاطر شدند پس رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: همانا این شتر ماده خود را برتر شمرد و بر خداند سزاوار است که هیچ چیزى خود را برتر از دیگرى نشمرد جز اینکه خداوند او را فرود آورد.
ایران آماده مذاکره است اما نه در مسقط و ژنو بلکه این بار در تنگه هرمز و در وسط دریا، میز مذاکره آنجاست. این بار مذاکره کنندگان دیپلمات ها نیستند بلکه رزمندگان ایرانی هستند، این بار مذاکرات غیرمستقیم نیست بلکه مستقیم و رودرو با آمریکایی ها خواهد بود، این بار منطق مذاکره گفتگو نیست بلکه موشک ها و پهپادها منطق مذاکره هستند، به خطر افتادن منافع حکام بی غیرت عرب در منطقه و اروپایی های حامی آمریکا منطق مذاکره خواهد بود، این بار وزیر خارجه عمان واسطه مذاکرات نیست بلکه التماس حکام عرب واسطه مذاکرات خواهد شد، این بار آمریکایی ها شرط نمیگذارند بلکه این ایران و ایرانی های کف خیابان هستند که شرایط مذاکره را تعیین خواهند کرد، این بار مذاکرات هم هوشمندانه است و هم شرافتمندانه، اما این بار این ایران است که در وسط مذاکرات به آمریکا و اسرائیل و تمام منطقه حمله خواهد کرد. شرایط مذاکره با آمریکا: آزادی قدس شریف، خروج آمریکا از منطقه، محو اسرائیل از روی نقشه، تحویل دادن شخص ترامپ و نتانیاهو به مردم ایران، برداشته شدن تمام تحریم ها، پرداخت تمامی خسارات جنگ از ابتدا تا کنون از طرف حکام عرب منطقه. مردم ایران تا نهایی شدن این شرایط در خیابان ها هستند و نخواهند گذاشت بعضی از ابلهان مثل قبل مذاکره کنند، سنصلی فی القدس ان شاءالله.
پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش چهارم. روچیلدها و لویی بناپارت: شارل لویی ناپلئون بناپارت، که با نام های لویی بناپارت و ناپلئون سوم شهرت دارد، پسر لویی بناپارت، برادر کوچکتر ناپلئون بناپارت، است که در ۲۸ سالگی (۵ ژوئیه ۱۸۰۶) از سوی برادرش به عنوان پادشاه هلند منصوب شد. به نوشته آمریکانا، در تاریخنگاری هلند از لویی بناپارت، پادشاه هلند، به رغم شخصیت ضعیفش، به نیکی یاد میکنند زیرا در دوران سلطنت بر هلند حکومتی فرهیخته بنا نهاد و از منافع ملی این کشور در برابر ناپلئون حمایت کرد. او وزرای هلندی را به کار گرفت، سیاست آزادی دینی گذشته را ادامه داد (در این زمان در هلند حدود ۵۵ هزار یهودی آشکار میزیستند که بخش عمده آنها (بیش از ۳۵ هزار نفر) در آمستردام ساکن بودند. جمعیت آمستردام در سال ۱۸۶۹، حدود ۶۰ سال پس از سلطنت لویی بناپارت، ۲۶۰ هزار نفر گزارش شده است. کاتولیک های آمستردام حدود دو برابر یهودیان و بقیه جمعیت شهر پروتستان بودند). و کوشید تا همچون یک پادشاه بومی استقلال هلند را حفظ کند. لذا، در سال ۱۸۱۰ ارتش ناپلئون هلند را اشغال کرد، لویی را خلع نمود و این سرزمین را به امپراتوری فرانسه منضم ساخت. از آن پس لویی مغضوب بود و در اتریش و پس از سقوط ناپلئون در ایتالیا میزیست. در این دوران، وی کتابی دربارهی تاریخ سلطنت خود در هلند نوشت. (۱۸۲۰، سه جلد) که ناپلئون تبعیدی را در جزیره سن هلنا سخت به خشم آورد. علت واقعی اشغال هلند و خلع لویی بناپارت تجارت پنهانی بود که، برغم تحریم ناپلئون، میان هلند و انگلستان جریان داشت و در سال های ۱۸۰۶ -۱۸۱۰ این کشور را به بهشت قاچاقچیان بدل ساخته بود. با این توصیف، و با شناخت هلند بعنوان کانون مرکزی زرسالاری یهودی سده هفدهم، عجیب نیست اگر بدانیم لویی بناپارت در میان سایر برادران و خواهران ناپلئون، که هر یک حکومت بخشی از اروپا را بدست داشتند، بیشترین رابطه را با یهودیان داشت. پیوند او با الیگارشی یهودی هلند تا بدانجا بود که شهرت یافت شارل لویی نه پسر او بلکه فرزند نامشروع یک یهودی هلندی بنام ورهول است. در واقع، این کودک از نظر سیمای ظاهری شباهتی به اعضای خاندان بناپارت نداشت (اورتانس دو بوآرنه (۱۷۸۳-۱۸۳۸)، ملکه هلند و مادر ناپلئون سوم، دختر ژزفین (همسر ناپلئون اول و ملکه فرانسه) از شوهر اول او، بنام ویسکونت آلکساندر دو بوآرنه، بود. در سال ۱۸۰۲ با لویی بناپارت ازدواج کرد و در سال ۱۸۱۰، زمانی که شارل لویی دو ساله بود، طلاق گرفت و به همراه دو پسرش در آلمان اقامت گزید. او در پی رابطه با کنت فلاوت در سال ۱۸۱۱ پسری نامشروع زایید که بعدها بنام کنت و سپس دوک دو مورنی یکی از رجال درجه اول فرانسه در عهد سلطنت برادر ناتنی اش، ناپلئون سوم، شد. کنت دو مورنی در کودتای ۱۲ دسامبر ۱۸۵۱ و صعود شارل لویی بناپارت به سلطنت فرانسه و تأسیس امپراتوری دوم نقش فراوان داشت). ملکه ویکتوریا زمانی که او را، که اینک امپراتور فرانسه بود، برای نخستین بار ملاقات کرد (۱۸۵۵) گفت: وی بر خلاف لویی فیلیپ، که عمیقاً فرانسوی بود، شباهتی به فرانسویها ندارد و بیشتر آلمانی است تا فرانسوی. قاعدتاً علت زندگی آرام و مرفه لویی بناپارت را پس از سقوط ناپلئون، به رغم تضییقاتی که بر سایر اعضای خاندان بناپارت اعمال میشد، باید در این پیوند جستجو کرد. و قاعدتاً بدلیل این پیوند است که شارل لویی پس از مرگ ناپلئون دوم، پسر و وارث ناپلئون (ناپلئون دوم پسر ناپلئون بناپارت از ماری لوییز است که عنوان پادشاه رم را داشت. او پس از سقوط ناپلئون در وین زندانی و تحت نظر بود و در سال ۱۸۳۲ در ۲۱ سالگی در این شهر درگذشت)، خود را رئیس خاندان بناپارت و مدعی تاج و تخت فرانسه خواند و به این عنوان شهرت فراوان یافت حال آنکه در این زمان ژزف و لوسین و جروم، برادران ناپلئون، هنوز زنده بودند (ژزف بناپارت در میان برادران بناپارت بزرگترین ایشان بود. او وفادارترین به ناپلئون نیز بود. وی به ایالات متحده آمریکا تبعید شد. پس از وقوع انقلاب ۱۸۳۰ و سقوط بوربن ها برای دفاع از ناپلئون دوم و اعاده سلطنت خاندان بناپارت راهی فرانسه شد ولی زمانی که به انگلستان رسید خبر مرگ ناپلئون دوم را شنید. مقامات انگلیسی نیز مانع سفر او به اروپای قاره شدند. فرزند ژزف و لوسین و جروم بناپارت در ایالات متحده ساکن شدند و خاندان آمریکایی بناپارت را بنا نهادند که به بناپارت های بالتیمور شهرت دارند. چارلز جوزف بناپارت (۱۸۵۱- ۱۹۲۱)، سیاستمدار آمریکایی از حزب جمهوریخواه و دوست تئودور روزولت، از این خاندان است). یک نمونه از پیوند لویی بناپارت، پادشاه هلند، با لیگارشی یهودی، رابطهی نزدیک او با یوناس دانیل مهیر (یوناس مهیر بعنوان یک شخصیت فرهنگی شناخته میشد و پایان نامه دانشگاهی او در نقد نظریات ضد یهودی توماس پین، اندیشه پرداز انقلابی انگلیسی- آمریکایی، در محافل فرهنگی هلند شهرت داشت. او نیز، چون بنجامین کوهن، دوست و مشاور ویلیام پنجم، حکمران هلند، بود. پس از استقرار لویی بناپارت در هلند، یوناس مهیر به خدمت پادشاه جدید درآمد و در سمت رئیس مجله سلطنتی و عضو انستیتوی علوم منصوب شد. پس از سقوط ناپلئون و اعاده حکومت خاندان اورانژ بر هلند، یوناس مهیر به خدمت ویلیام اول، پسر ویلیام پنجم اورانژ و پادشاه هلند (۱۸۱۵-۱۸۴۰)، درآمد. ویلیام او را مأمور تدوین قانون اساسی هلند کرد ولی بعلت برخی مخالفتها این مأموریت را به پایان نبرد. مهیر در سال ۱۸۲۷ دبیر کمیسیون سلطنتی تدوین تاریخ هلند شد و به وی نشان شیر هلند اعطا گردید. یوناس مهیر از چهره های مهم فرهنگی یهودیان در سده نوزدهم به شمار میرود و دارای تألیفاتی در زمینه تاریخ نهادهای قضایی در اروپا (۶ جلد، ۱۸۱۹-۱۸۲۳) و تاریخ انگلستان و فرانسه و هلند و آلمان است. او عضو آکادمی فرانسه، انجمن سلطنتی لندن، آکادمی های بروکسل و تورینو و انجمن ادبیات هلند بود)، نوه بنجامین کوهن صرّاف نامدار آمستردام در اواخر سده هیجدهم و مشاور مالی ویلیام پنجم اورانژ، است. شارل لویی که سرشتی ناآرام و ماجراجو داشت، به همراه برادر بزرگش، ناپلئون لویی، در اواخر دهه ۱۸۲۰ به سازمان مخفی کاربوناری پیوست که در این زمان با حمایت پنهان الیگارشی لندن به فعالیتهای تخریبی و توطئهگرانه علیه پاپ و امپراتوری اتریش در ایتالیا اشتغال داشت. این سازمان در سال ۱۸۳۱ شورشی نافرجام را علیه پاپ ترتیب داد که ناپلئون لویی و برادرش در آن شرکت داشتند. دو برادر متواری شدند. ناپلئون لویی بعلت بیماری درگذشت و شارل لویی به کمک نظامیان به فرانسه و سپس انگلستان و سوییس گریخت. و در نزد مادرش اقامت گزید. این امر موقعیت پدر را در نزد پاپ سخت به مخاطره انداخت. شارل لویی به تکاپوی ماجراجویانه خود ادامه داد. اینک، با درگذشت ناپلئون دوم، او داعیه تاج و تخت ناپلئونی را داشت. در سال ۱۸۳۶ در شهر استراسبورگ به شورشی نافرجام علیه لویی فیلیپ دست زد. دستگیر و به ایالات متحده آمریکا تبعید شد. کمی بعد، در سال ۱۸۳۷، به لندن رفت و به عیاشی و شرکت در محافل شبانه این شهر مشغول شد. در سال ۱۸۴۰ لویی فیلیپ، در هماهنگی با دولت انگلستان، جنازه ناپلئون را از جزیره سن هلنا به فرانسه بازگردانید. صدها هزار نفر از مردم پاریس در تشییع جنازه ناپلئون شرکت کردند و موجی از احساسات بناپارتیستی در میان مردم برانگیخته شد. این امر شارل لویی را در لندن به وجد آورد. او بار دیگر عملیاتی نافرجام را سازمان داد؛ در رأس گروهی کوچک از فرانسویهای مقیم انگلیس راهی فرانسه شد به این امید که چون ماجرای فرار ناپلئون از جزیره الب مردم به وی خواهند پیوست. در ساحل فرانسه نظامیان فرانسوی او را دستگیر و به پاریس اعزام کردند. شارل لویی این بار به حبس ابد محکوم شد. ولی در دوران زندان بر او سخت گرفته نشد و وی حتی معشوقهای در کنار داشت. بناپارت شش سال بعد (۱۸۴۶) با پوشیدن لباس یک کارگر ساختمانی از زندان گریخت و به لندن پناه برد. مورخین مینویسند این عضو سازمان توطئهگر کاربوناری در آوریل سال ۱۸۴۸ در کسوت مأمور ویژه پلیس انگلستان به سرکوب کارگران شورشی لندن و، به تعبیر دکتر تامسون، دفاع از حکومت ملکه ویکتوریا اشتغال داشت. در این زمان بیش از یک ماه از فرار لویی فیلیپ به انگلستان و اعلام جمهوری فرانسه (۲۵ فوریه ۱۸۴۸) میگذشت. عضویت لویی بناپارت در پلیس ضد شورش انگلستان در ماه آوریل نه تنها بیانگر شخصیت حقیر او و پیوندش با دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی این کشور است، بلکه نشان میدهد که وی در این زمان کمترین احتمالی را برای صعود خود به مقام ریاست جمهوری فرانسه متصور نمیدید. در واقع، او کمی پس از سقوط لویی فیلیپ به پاریس رفت و چون هیچ امیدی به آینده خود در فرانسه ندید به انگلستان بازگشت و به صفوف پلیس ضد شورش لندن پیوست. در ۲۳ آوریل انتخابات مجلس مؤسسان فرانسه برگزار شد. در این انتخابات از مجموع ۹۰۰ کرسی ۵۰۰ کرسی به جمهوریخواهان معتدل، ۸۰ کرسی به جمهوری خواهان تندرو، ۲۰۰ کرسی به هواداران سلطنت خاندان اورلئان و ۱۰۰ کرسی به هواداران بوربنها (لژیتیمیستها) تعلق داشت. این نشان میدهد که تا ماه آوریل بناپارتیستها نیروی سیاسی جدی به شمار نمیرفتند و مسئله اعاده حکومت خاندان بناپارت در میان مردم و محافل سیاسی فرانسه مطرح نبود. در ماه مه توده گرسنه مردم پاریس به رهبری افراطیونی چون لویی بلانکی و آرماند باربس شورشی گسترده به پا کردند و وحشتی عظیم در میان سایر طبقات جامعه فرانسه پدید آوردند. دوتوکویل چهره شهر یک میلیونی پاریس را در آستانه این حادثه، مخفوف و ترسناک توصیف کرده است: من جامعهای را دیدم که به دو بخش تقسیم شده: خشم و ولعی مشترک کسانی را که چیزی نداشتند متحد ساخته بود و ترسی مشترک کسانی را که چیزی داشتند. در میان این دو طبقه بزرگ هیچ پیوندی و هیچ همدردی وجود نداشت. همه چیز از ستیزی گریزناپذیر و قریبالوقوع خبر میداد. در ماه ژوئن دولت موقت به ژنرال کاونیاک اختیارات تام داد. او با خشونت تمام طی شش روز جنگ خیابانی سنگر به سنگر شورش مردم پاریس را سرکوب کرد و نظم را اعاده نمود. مطرح شدن لویی بناپارت در میان مردم فرانسه پس از این حوادث است. نخستین بار در ماه ژوئیه و بوسیله تییر بود که لویی بناپارت بعنوان نامزد نمایندگی مجلس ملی از شهر پاریس عنوان شد. وی کمی بعد به فرانسه بازگشت، با حمایت تییر به عضویت مجلس درآمد و بتدریج به چهره روز جامعه فرانسه بدل گردید. تییر و تعدادی دیگر از رجال سیاسی عصر لویی فیلیپ در سیمای این جوان معمولی، که در ناصیه و کردارش هیچ برجستگی خاصی پدیدار نبود، مهرهای را میجستند که به کمک نام بزرگ او به انقلاب پایان دهند و نظام دوران لویی فیلیپ را اعاده کنند. مورخین مینویسند حتی تییر به او توصیه کرد که برای جلب توجه مردم سبیل خود را بتراشد. آشیل فولد، بانکدار متنفذ پاریس و نماینده مجلس ملی، نیز حمایت مالی از لویی بناپارت را به دست گرفت. چنین بود که کانونهای متنفذ سیاسی و مالی پاریس از طریق تبلیغات وسیع بناپارتیستی دستکاری در افکار عمومی را آغاز کردند. این موج، شاعران و نویسندگان و روزنامهنگاران فراوانی را به خود جلب کرد و چنان گسترهای یافت که حتی ویکتور هوگو قطعاتی شورانگیز در ستایش از عصر ناپلئون سرود و سهمی بزرگ در احیای نوستالژی ناپلئونی ایفا نمود (نوستالژی به معنای رویکرد شدید عاطفی به گذشته و آرزوی اعاده آن است، این رویکرد هم یک پدیده روانی فردی است و هم یک پدیده روانی اجتماعی؛ و بنابراین در هر دو حوزه روانشناسی فردی و روانشناسی سیاسی مورد مطالعه قرار میگیرد، نوستالژی سیاسی و اجتماعی را در هر جامعه ای میتوان یافت، در ایران معاصر نیز پدیده نوستالژی سیاسی هماره حضور داشته است، در تمامی دوران قاجار نوستالژی صفوی به شدت پایدار بود، نوستالژی عهد خاقان مغفور (فتحعلی شاه) را در دوران پنجاه ساله ناصری و پس از آن میتوان ردیابی کرد. بعدها، بویژه در دوران حکومت مظفرالدین شاه و هرج و مرج سالهای مشروطه و پس از آن، نوستالژی ناصری به پدیده ای نیرومند بدل شد و تا دوران رضا شاه تداوم یافت، صادق هدایت در حاجی آقا (۱۳۲۴ ش) از زبان حاجی ابوتراب نوستالژی رضاخانی زمان خود را منعکس ساخته است). بدین سان، شارل لویی بناپارت در انتخابات ریاست جمهوری (۱۰ دسامبر ۱۸۴۸) به نتایجی شگفت دست یافت و با کسب ۵/۴ میلیون رأی در مسند قدرت جای گرفت. در این انتخابات کاونیاک، نامزد جمهوری خواهان راستگرا، ۱/۴ میلیون رأی، آلکساندر لدرو-رولن، نامزد جمهوری خواهان چپگرا، ۳۷۰ هزار رأی، فرانسوا راسپل ۳۶/۹ هزار رأی و لامارتین ۱۷ هزار رأی بدست آوردند. مورخین بستر اجتماعی-روانی پیروزی شگفت لویی بناپارت را گسترش سریع نوستالژی ناپلئونی در میان بخشهای وسیعی از مردم فرانسه میدانند. هریک از گروههای اجتماعی فرانسه شیفته وجهی از شخصیت ناپلئون و دوران حکومت او بودند. توده بیسواد دهقانان فرانسوی، که در این زمان اکثریت جمعیت کشور و خیل عظیم کارگران فصلی ساکن پاریس را تشکیل میداد (جمعیت فرانسه در سال ۱۸۴۶ در آستانه سقوط لویی فیلیپ ۳۵/۴ میلیون نفر بود که ۲۶/۷۵۰ میلیون نفر آن، یعنی ۷۵/۶ درصد جمعیت، در روستاها میزیستند. در دوران لویی بناپارت فرایند شهرنشینی شتاب گرفت و نسبت روستاییان به ۶۹/۵ درصد رسید. در پایان سده نوزدهم روستاییان بیش از ۶۰ درصد جمعیت فرانسه بودند)، خاطره شیرین دوران فرار اشراف بوربن را در ذهن داشت؛ و طبقه متوسط و بورژوازی فرانسه در سیمای لویی بناپارت نماد اقتداری را میدید که باید نظم را اعاده میکرد و افتخارات و شوکت امپراتوری کبیر ناپلئونی را احیا مینمود. در این دوران هرج و مرج و آشفتگی، الیگارشی مقتدر و دسیسهگر لندن، این قلب پرتحرک مالی و سیاسی اروپای آن عصر، در اعزام لویی بناپارت به پاریس و حمایت مالی و سیاسی و اطلاعاتی و مطبوعاتی از وی بعنوان نامزد مطلوب خویش سهمی جدی و سرنوشت ساز داشت. ژنرال کاونیاک، رقیب اصلی لویی بناپارت، مطلوب این الیگارشی نبود زیرا در صورت فرارویی به قدرت سیاسی بلامعارض فرانسه میتوانست تحرکی در توسعهطلبی نظامی این دولت در شمال آفریقا و خاور نزدیک و شبهقاره هند پدید سازد و امپراتوری مستعمراتی بریتانیا را با مخاطراتی مواجه کند. کارل مارکس، روزنامهنگار جوان، در آثار این زمان خود به نقش آریستوکراسی مالی و بارزترین نماد آن، بانک فرانسه، در صعود لویی بناپارت توجه داشته است. مارکس مینویسد: معبد آریستوکراسی مالی بانک است؛ همانگونه که بورس بر اعتبار دولتی فرمان میراند، بانک نیز بر اعتبار تجاری حکومت میکند. بدین سان، سیستم بانکی فرانسه، که در آن زمان بطور کامل به بخش خصوصی تعلق داشت، توطئه علیه جمهوری نوپا را آغاز کرد: اعلام شد به کسانی که در بانک اندوخته دارند بیش از مبلغ یکصد فرانک پرداخت نخواهد شد و نقدینگی موجود در بانکها بابت بدهی های دولت توقیف است. این امر سبب یورش سهام داران خرده پا به بورس پاریس برای فروش سهام شان شد. سرمایهگذاران نیز برای خارج کردن پول خود از بانکها هجوم آوردند و همه کوشیدند تا اندوخته خود را به طلا و نقره تبدیل کنند. پول فرانسه به یکباره بیاعتبار شد. مارکس میافزاید: دولت موقت بجای اینکه در قبال این اقدام با ورشکست اعلام کردن بانک فرانسه آریستوکراسی مالی را از خاک این کشور بیرون راند و با تأسیس بانک ملی اعتبار ملی را در زیر نظارت ملت قرار دهد، تمامی بانکهای محلی را به شاخههای بانک فرانسه تبدیل کرد و اجازه داد که این بانک شبکه خود را در سراسر فرانسه بگستراند. سپس با دریافت وامی بزرگ از آن، تمامی جنگلها و اراضی بایر دولتی را بعنوان وثیقه در گرو این بانک قرار داد و سرانجام زمام امور مالی خویش را بدست آشیلفولد بانکدار سپرد. چنین بود که انقلاب فوریه ۱۸۴۸ در مدتی کوتاه، قریب به چهار ماه، به سلطه مجدد آریستوکراسی مالی بر دولت فرانسه انجامید و به حکومتی بدل شد که مارکس آن را جمهوری بورژوازی خوانده است. جز چند استثنا، تمامی مقامات نظامی و دولتی گذشته در سمتهای خود ابقا شدند و آریستوکراسی مالی از طریق بانکها به حکومت خود ادامه داد. به تعبیر مارکس، جامعه بورژوایی فرانسه تنها لباس خود را از سلطنت به جمهوری تغییر داد. کمی بعد مردم فرانسه برای رهایی از چنگال کاونیاک به لویی بناپارت روی آوردند و سلطه این آواره ماجراجو و عیاش کهنهکار دغل را پذیرا شدند. لوییبناپارت طی دو دوره سه ساله سرشار از دسیسه و قلدری، که شباهتی شگرف به دسیسههای رضاخان در فاصله کودتای ۳ حوت ۱۲۹۹ تا استقرار رسمی سلطنت پهلوی در ایران (آذر ۱۳۴۰ ش.) دارد، نظام پلیسی خشنی در سراسر فرانسه مستقر ساخت و بتدریج پایههای حکومت مطلقه خود را استوار نمود. او سرانجام، در ۲ دسامبر ۱۸۵۱ به کودتا علیه مجلس و نهادهای جمهوری دست زد و درست یکسال بعد، پس از تغییر قانون اساسی (۱۴ ژانویه ۱۸۵۲) و برگزاری یک رفراندوم نمایشی (۲۰-۲۱ نوامبر ۱۸۵۲)، در اول دسامبر ۱۸۵۲ خود را بعنوان امپراتوری فرانسه اعلام کرد و ناپلئون سوم نام گرفت. در تاریخنگاری معاصر، دوران پس از انقلاب فوریه ۱۸۴۸ تا کودتای ناپلئون بناپارت جمهوری دوم فرانسه و دوران استقرار ناپلئون سوم در رأس سلطنت فرانسه امپراتوری دوم نامیده میشود. تاریخ از شخصیت فردی لوییبناپارت و دوران حکومت او تصویری منفی بدست داده است. ویکتور هوگو در اوج اقتدار لویی بناپارت (۱۸۵۱) به تحقیر او را ناپلئون صغیر خواند، کتابی به همین نام علیه امپراتور نوشت، به این گناه به تبعید رفت و اشعاری هجوآمیز و بسیار مؤثر علیه لوییبناپارت سرود. هوگو تنها پس از سقوط لویی بناپارت به وطن بازگشت. کارل مارکس نیز لویی بناپارت را کاریکاتوری از ناپلئون بناپارت خوانده و در جمله معروف خود چنین مقایسهای میان ناپلئون اول و سوم بدست داده است: تاریخ دوبار تکرار میشود؛ بار اول بصورت تراژدی و بار دوم بصورت کمدی مسخره. در میان مورخین معاصر، دیوید تامسون لویی بناپارت را شخصی توصیف کرده است فاقد اراده و قدرت کافی برای تصمیمگیری، با ذهنی خیالباف و بلندپرواز و جسمی که از دهه چهل زندگی بدلیل عیاشیهای بیپروای دوران جوانی به شدت بیمار بود. آلفرد کوبن مینویسد لویی بناپارت هیچگاه چیزی بیش از یک ماجراجو نبود حتی زمانیکه در تخت سلطنت فرانسه جای داشت. کوبن دوران حکومت لویی بناپارت را دوران سلطنت واقعی بورژوازی و عصر زرسالاران میخواند که از فرهیختگی و فرهنگ نمونههای مشابه آن در سده هیجدهم بهرهای نداشت. بزعم او، با صعود لوییبناپارت عصری جدید از ماتریالیسم و تلاش برای کسب پول بیشتر آغاز شد؛ عصری که شاخص آن افزایش نفرت طبقاتی بود. در دوران لویی بناپارت، انباشت ثروت در دست آریستوکراسی مالی و بورژوازی ماوراء بحار اوج گرفت و بدینسان حجم عظیمی از سرمایه فرانسوی در خارج از مرزهای این کشور به گردش درآمد، به نوشته کلافام، در سالهای ۱۸۴۸-۱۸۵۰ فرانسه سهم اندکی در سرمایه گذاری خارجی داشت، ولی بیست سال بعد، در پایان سلطنت لویی بناپارت، حجم سرمایهگذاری خارجی آن معادل ۵۰۰ تا ۶۰۰ میلیون پوند استرلینگ تخمین زده میشد. لویی بناپارت به رغم رقابت و ستیز سنتی فرانسه و انگلستان، در سیاست مستعمراتی خویش متحد استوار بریتانیا بود و همچون انگلیسیها رسالت خود را اشاعه تمدن اروپایی در جهان میانگاشت. او سیاستی خشن را علیه مردم الجزایر در پیش گرفت و در همین زمان (۱۸۶۳) عوام فریبانه به حکمران نظامی الجزایر نوشت: امروز ما باید اعراب را قانع کنیم که به الجزایر برای سرکوب و غارت آنها نیامدهایم؛ آمدهایم تا دستاوردهای تمدن را به ایشان اهدا کنیم، الجزایر یک مستعمره به معنای درست کلمه نیست، یک پادشاهی عربی است، من همانقدر امپراتور اعرابم که امپراتور فرانسه. لویی بناپارت در جنگ کریمه (۱۸۵۴-۱۸۵۶) و در جنگ دوم تریاک (۱۸۵۶ -۱۸۶۰) علیه مردم چین و به سود سوداگران اروپایی و آمریکایی متحد لندن و در کنار پالمرستون بود. در دوران او و به سال ۱۸۶۰ است که نیروهای فرانسوی، در کنار انگلیسیها و ارتش خصوصی قاچاقچیان تریاک، شهر پکن را اشغال کردند، کاخ تابستانی امپراتوران چین را به آتش کشیدند و هرچه را که به دستشان رسید به تاراج بردند تا، به تعبیر آلفرد کوبن، برتری تمدن اروپایی را به اثبات رسانند. و نیز در زمان لویی بناپارت بود که سرزمین مصر در ابعادی فراتر از گذشته به عرصه غارتگری سرمایهداران فرانسوی و انگلیسی و شرکای یهودی شان بدل شد. و در چهارچوب این اشتراک منافع بود که در سال ۱۸۵۹ فردیناند دولسپس فرانسوی احداث کانال سوئز را برای اتصال دریای مدیترانه به دریای سرخ آغاز کرد. این کانال در سال ۱۸۶۹ طی مراسمی بسیار پرهزینه، به خرج مردم مصر، در حضور ملکه اوژنی، همسر لویی بناپارت، و سایر میهمانان بلندپایه اروپایی و آمریکایی گشایش یافت و بدینسان تحولی انقلابی در موضع استراتژیک امپراتوری بریتانیا پدید آورد. در دوران لویی بناپارت پیوندهای مالی بانک انگلستان و بانک فرانسه همچنان استوار بود. این رابطه، که نمادی از پیوند جهانوطنی الیگارشی زرسالار دنیای غرب است، از طریق پیمان کوبدن (۱۸۶۰) در تمامی عرصههای اقتصادی تجلی یافت. طبق این پیمان، فرانسه و انگلستان بطور کامل دروازههای خویش را به روی کالاهای طرفین گشودند و جنبش بزرگ اروپایی برای سلطه تجارت آزاد بر جهان آغاز کردند. یورش تجاوزکارانه به چین به منظور دفاع از تکاپوی آزاد قاچاقچیان تریاک در چارچوب همین پیمان صورت گرفت. دکتر تامسون مینویسد: برای قدرت هایی که پیمان کوبدن را منعقد کرده بودند طبیعی به نظر میرسید که بکوشند اصول تجارت آزاد را از اروپا به تجارت جهانی گسترش دهند. امپراتوری دوم فرانسه تا جنگ ۱۸۷۰ با پروس تداوم یافت. در کوران این جنگ، در ۲ سپتامبر ۱۸۷۰ امپراتور به اسارت نیروهای آلمانی درآمد و کمی بعد به انگلستان تبعید شد. لوییبناپارت در ۹ ژانویه ۱۸۷۳ در انگلستان درگذشت. مارکس ۳۴ ساله در اوایل سال ۱۸۵۲، یکی دو ماه پس از کودتای لویی بناپارت، اثر نامدار خود، هیجدهم برومر لویی بناپارت (برومر نام یکی از ماه های تقویمی است که در انقلاب کبیر فرانسه رواج یافت. این ماه از اواخر اکتبر آغاز میشد و تا اواخر نوامبر ادامه داشت. طبق این تقویم، در هیجدهم برومر سال هشتم انقلاب (۹ نوامبر ۱۷۹۹) کودتای ناپلئون بناپارت علیه دولت دیرکتوار رخ داد. منظور مارکس از هیجدهم برومر لویی بناپارت کودتای شبه ناپلئونی لویی بناپارت علیه جمهوری دوم فرانسه است)، را نوشت و در بهار این سال منتشر کرد. عجیب است که مارکس در این کتاب مکرر به نقش آشیل فولد توجه کرده ولی از بارون جیمز روچیلد نامی، حتی در بیان ساده حوادث، نبرده است. بهرروی، مارکس در این اثر نیز، چون جنگ طبقاتی در فرانسه، به نقش آریستوکراسی مالی توجه جدی دارد. مارکس جامعه فرانسه را در نخستین ماههای اعلام لویی بناپارت به عنوان امپراتور فرانسه چنین میبیند: تسلط بورژوازی هیچگاه بی چون و چرا تر از این نبود و بورژوازی هیچگاه نشانههای تسلط خود را با چنین نخوتی به رخ نکشیده بود. لویی بناپارت در اکتبر ۱۸۴۹ فولد را به عنوان وزیر دارایی وارد کابینه کرد. مارکس مینویسد: فولد یهودی یکی از بدنامترین سران سرمایه مالی بود. کافی است نظری به بولتنهای نرخ بورس پاریس بیندازیم تا ببینیم چگونه اوراق بهادار فرانسه از روز اول نوامبر ۱۸۴۹ همراه با ترقی و تنزل سهام بناپارت ترقی و تنزل میکند، بناپارت بدینطریق در بورس برای خود متحدینی پیدا کرد. او میافزاید: از هنگام ورود فولد به کابینه، آن بخش از بورژوازی تجاری که در دوران لوییفیلیپ سهم بیشتری از قدرت را صاحب بود، یعنی آریستوکراسی مالی، بناپارتیست شده بود. فولد تنها از منافع بناپارت در بورس دفاع نمیکرد، بلکه از منافع بورس نیز نزد بناپارت دفاع میکرد. چگونگی موضع آریستوکراسی مالی را بهتر از همه مجله هفتگی اکونومیست (چاپ لندن)، ارگان اروپایی این آریستوکراسی، توصیف میکند. اکونومیست در شماره ۲۹ نوامبر ۱۸۵۱ مینویسد: در تمام بورسهای اروپا رئیس جمهور اکنون بعنوان نگهبان نظم شناخته شده است. این نوشته اکونومیست چهار روز پیش از کودتای لویی بناپارت است. مارکس پیشتر، در جنگ طبقانی در فرانسه، تصدی مقام وزارت دارایی توسط فولد را چنین توصیف کرده بود: فولد بعنوان وزیر دارایی بیانگر تسلیم رسمی ثروت ملی فرانسه به بورس، اداره اموال دولتی توسط بورس و در جهت منافع بورس است، لویی فیلیپ هیچگاه جرئت نداشت یک گرگ بازار واقعی را وزیر دارایی کند. بدینسان جمهوری دوم فرانسه از نخستین روزهای استقرار خویش آریستوکراسی مالی را سرنگون نکرد، بلکه تثبیت کرد، و با انتصاب فولد ابتکار عمل در دولت بدست آریستوکراسی مالی افتاد. مارکس مکانیسم این آریستوکراسی مالی را در غارت ثروتهای ملی فرانسه چنین میبیند: در کشوری چون فرانسه، که حجم تولید ملی بسیار کمتر از حجم بدهی ملی است و سرمایه دولتی موضوع اصلی بازیهای مالی و بورس بازار اصلی سرمایهگذاری است، تعداد زیادی از مردم در بدهکاری دولت و قماربازی در بورس ذینفعاند. از چه طریق میتوان پولهای کلان بدست آورد؟ از طریق بدهکار کردن دولت. چگونه میتوان دولت را بدهکار کرد؟ از طریق افزایش مدام هزینههایی بیش از درآمد او. مهمترین عامل تحمیل هزینههای سنگین بر دولت، دستگاه عریض و طویل دیوانسالاری است. دولت برای مقابله با بدهکاری فزاینده، یا باید از طریق ساده کردن و کوچک کردن دستگاه دولتی مخارج خود را محدود کند، کارگزاران هر چه کمتری به کار گیرد، دامنه مداخله خود را محدود نماید و در رابطهای هر چه محدودتر با جامعه مدنی قرار گیرد؛ یا باید از طریق دریافت مالیاتهای فوقالعاده از ثروتمندترین طبقات از بدهکاری پرهیز کند و توازنی در بودجه خویش پدید آورد. انقلاب فوریه ۱۸۴۸ فرانسه هیچیک از این دو راه را برنگزید. این انقلاب سلطنت فاسد لویی فیلیپ را برانداخت ولی انقلابی در بودجه پدید نیاورد. پا به پای افزایش بودجه دولتی، بدهکاری دولت نیز افزایش یافت و بدهکاری روزافزون دولت به سلطه بیشتر بانکداران، دلالان پول و گرگان بازار انجامید. این فرآیند سرانجام بدانجا کشید که فرانسه بطور رسمی با انتصاب فولد به وزارت دارایی اقتصاد کشور را به آریستوکراسی مالی تسلیم کرد. به زعم مارکس، ورود همزمان لویی بناپارت و فولد به مجلس فرانسه در سپتامبر ۱۸۴۸ حادثهای تصادفی نبود. این دو، بازوی سیاسی و مالی حاکمیت اشرافیت مالی بر فرانسه بودند. اگر فرضیه پیشگفته را دربارهی حذف نام روچیلدها در آثار کارل مارکس بوسیله الئانور مارکس نپذیریم، یکی از دلایل توجه کمتر مارکس به نقش روچیلدها در سالهای پسین میتواند گرایش او به ساختن الگوهای عام نظری باشد. در این دوران، که ساختار فکری مارکس بطور کامل شکل گرفته، توجه او بیشتر به مفهوم عام و انتزاعی جامعه بورژوازی و نظریهپردازی دربارهی انقلاب سوسیالیستی معطوف است. شاید این تصور وجود داشت که تأکید بر نقش این و آن سرمایهدار، این و آن گروه سرمایهدار یا مجتمع مالی، میتواند سبب انحراف از مفهوم عام جامعه بورژوازی شود و نفرت طبقاتی را از کل نظام سرمایهداری به سوی اجزاء آن متوجه کند. این شیوه نگرش را در نقد انگلس بر اشعار کارلبک دیدیم؛ آنجا که بک را بدلیل توجه به روچیلدها به منحرف ساختن نگرش سیاسی جوانان آلمانی متهم میکند. از این زمان در نوشتار مارکس و انگلس تأکید به نام روچیلد را کمتر مییابیم. اینک آنان ترجیح میدهند مفهوم کلی آریستوکراسی مالی را مطرح کنند؛ گروهی که طبعاً روچیلدها را نیز در بر میگرفت. مارکس از زمستان ۱۸۵۷ تا زمستان ۱۸۵۸ سخت سرگرم بررسی مسائل اقتصادی جامعه معاصر سرمایهداری غرب و تدوین نظریه اقتصادی خود است؛ نظریهای که به شکل نهایی در کتاب کاپیتال بیان شد. یادداشتهای مارکس در این دوران در کتابی بنام مبانی نقد اقتصاد سیاسی، که به گروندریسه معروف است، در سال های ۱۹۳۹-۱۹۴۱، یعنی پنجاه سال پس از مرگ مارکس، در مسکو منتشر شد. این کتاب، که در دو جلد به فارسی ترجمه و منتشر شده، حاوی اطلاعات مهمی دربارهی نقش زرسالاری معاصر غرب است که مارکس از منابع دست اول زمان خود استخراج نموده است. در جلد اول این کتاب تنها یک بار نام روچیلد به چشم میخورد. مارکس مینویسد: اگر اشتباه نکنم آقای روچیلد دو اسکناس ۱۰۰ هزار لیرهای قاب شده را بصورت آرم و مخصوص خود در دفتر کار خویش نصب کرده است. در گروندریسه، مارکس شبکه مافیایی سرمایهداری زمان خود و جایگاه آریستوکراسی مالی در آن را چنین توصیف میکند: عمدهفروش میانجی سازنده و خردهفروش است. دلال هم در برابر عمده فروش همین نقش را بازی میکند. بانکدار واسطه صاحبان صنایع و بازرگانان است، در رأس همه اینها به سرمایهدار مالی میرسیم که میانجی دولت و جامعه بورژوازی است. مارکس میافزاید: آدم به یاد شبکههای پیچ در پیچ روابط و واسطهبازیهای مافیایی، این رویه پنهان واقعیت سرمایهداری، میافتد که بازتاب خیالپرورانهاش را در آثار پلیسی- جنایی میتوان دید. در اینگونه آثار، سخن بر سر رابطهها و واسطهها و انواع و اقسام رؤسا در سلسله مراتب وساطتهای نظام مافیایی است که پایههای آن بر تجارت پول، از راه سکس، مواد مخدر و آدمکشی، نهاده شده است. در دوران سلطنت لویی بناپارت نیز، چون دوران بوربنها و لویی فیلیپ، سلطه یهودیان بر اقتصاد و سیاست فرانسه تداوم یافت. در این میان بارون جیمز روچیلد از جایگاه خاصی برخوردار است. دائرةالمعارف یهود مینویسد بارون جیمز روچیلد، که بانکدار شخصی بوربنها و اورلئانها بود، موج انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه را از سر گذرانید و به خدمت ناپلئون سوم درآمد. و در جای دیگر مینویسد: اقتدار روچیلدها در فرانسه، بویژه در عصر لویی ناپلئون، بسیار آشکار بود. در این دوران بارون جیمز روچیلد بعنوان غول مالی فرانسه، شاه یهود و بارون بزرگ شهرت افسانهای داشت. در زمان صعود لویی بناپارت به مقام ریاست جمهوری فرانسه، ۳۷ سال از اقامت جیمز روچیلد در پاریس میگذشت و اینک او ۵۶ ساله بود. بیست سال پایانی زندگی بارون جیمز روچیلد مقارن با دوران حکومت لویی بناپارت است. در تاریخنگاریِ رسمیِ خاندان روچیلد ادعا میشود که در دوران ریاست جمهوری لویی بناپارت، رابطه نزدیکی میان او و جیمز روچیلد برقرار نبود. حتی گفته میشود که لویی بناپارت به دلیل پیوند عمیق روچیلدها با سلطنت لویی فیلیپ به ایشان نظر نامساعد داشت و میکوشید از طریق حمایت از گروه های مالی رقیب نفوذ آنها را کاهش دهد. آنچه دربارهی روابط غیر حسنه لویی بناپارت با روچیلدها عنوان میشود بطور عمده ناظر به تکاپوی آشیل فولد و امیل پرر، دو رقیب اصلی بارون جیمز روچیلد در این دوران است که بعنوان بانکداران لویی بناپارت در ۱۲ ساله نخست حکومت او شناخته میشوند. به گمان ما، علت عدم پیوند آشکار لویی بناپارت با روچیلدها در سالهای نخست حکومت او را باید در روانشناسی سیاسی آن روز جامعه فرانسه جستجو کرد. این سالها مقارن با بروز احساسات بناپارتیستی در میان مردم فرانسه و همپای آن تشدید احساسات ضد انگلیسی در میان ایشان است. آلفرد کوبن مینویسد در این دوران، ترس از انگلیس در افکار عمومی فرانسه حتی بیش از حد طبیعی بود. روچیلدها بدلیل پیوند با دولت بریتانیا و مشارکت در سقوط ناپلئون اول و نیز بدلیل پیوند با حکومتهای بوربن و اورلئان در میان توده مردم فرانسه به شدت منفور بودند و بعنوان سلاطین زرسالار زمانه شناخته میشدند. پیشتر دربارهی دو کتاب توسنه و دیرنوائل دربارهی زرسالاران یهودی و روچیلدها و تأثیر آن سخن گفتهایم. یادآوری میکنیم که به زعم مارکسِ روزنامه نگار این دو کتاب سرآغاز عصیان مردم پاریس بود؛ عصیانی که به انقلاب ۱۸۴۸ و سقوط لویی فیلیپ انجامید. در چنین فضایی، پیوند آشکار و رسمی لویی بناپارت با روچیلدها نه تنها بخردانه نبود بلکه با سیاستهایی که وی به منظور تحکیم پایههای قدرت خویش پیش میبرد مغایرت داشت. وجه مشخصه این سیاستها، که به بناپارتیسم شهرت یافته، رویکرد عوامفریبانه به توده مردم و ترویج پوپولیسم سیاسی و اقتصادی است. یکی از شاخصهای بناپارتیسم سیاسی، وجود رهبری فرهمند است. لویی بناپارت، این کاریکاتور ناپلئون اول، میکوشید از طریق عوامفریبی های سیاسی و اقتصادی این فرهمندی را برای خود کسب کند و طبعاً رابطه آشکار با روچیلد مغایر با این هدف بود. پیوند لویی بناپارت با امیل پرر و بهرهگیری از برنامههای پوپولیستی او در عرصه اقتصاد، که به تأسیس بانک کردی موبیلیه انجامید، در این چارچوب قابل ارزیابی است. این درست است که آشیل فولد و امیل پرر، دو بانکدار رسمی لویی بناپارت در این سالها، یهودی بودند ولی این دو، نماینده الیگارشی یهودی آن عصر به شمار نمیرفتند. فولد بانکدار در میان روشنفکران بدنام بود ولی بعنوان رقیب و دشمن روچیلدها نیز شهرت داشت و امیل پرر چهرهای خوشنام بود و بعنوان یک سنسیمونیست آرمانگرا، نه یهودی، شناخته میشد تا بدانجا که حتی ادوارد درومون، در کتاب جنجالی یهودیان فرانسه از او به نیکی یاد کرده است. معهذا، و به رغم فقدان گزارشی از پیوند صمیمانه و آشکار لویی بناپارت با بارون جیمز روچیلد در این سالها، رابطه این دو هیچگاه خصمانه گزارش نشده است. برای نمونه، میدانیم در زمان گشایش خط آهن سنکوئنتین (پاییز ۱۸۴۹)، که کمپانی روچیلد احداث کرد، لویی بناپارت شخصاً، در کنار بارون جیمز روچیلد حضور داشت. در این مراسم حضار شعار میدادند: زنده باد امپراتور! (هنوز بناپارت رئیس جمهور بود)، زنده باد روچیلد! به ادعای ویرجینیا کاولس، بارون جیمز روچیلد بدلیل نقشی که در سقوط ناپلئون داشت، تصور میکرد هیچگاه در نزد لویی بناپارت جایگاهی رفیع نخواهد یافت و لذا، در دوران ریاست جمهوری لویی بناپارت، ژنرال شانگارنیه را بعنوان نامزد خویش برای تصدی منصب ریاست جمهوری فرانسه در نظر داشت. شانگارنیه، چون کاونیاک، از فرماندهان نظامی الجزایر در دروان لویی فیلیپ بود و دوست نزدیک جیمز روچیلد. او در این زمان فرمانده گارد ملی بود و نیروهای نظامی مستقر در پایتخت را زیر فرمان داشت. ژنرال شانگارنیه دیوانه وار عاشق بارونس بتی، همسر بارون جیمز روچیلد بود. روچیلد نه تنها با این رابطه مخالف نبود بلکه به آن میدان میداد. بدینسان، کاخ بارون روچیلد به مأوای ژنرال شانگارنیه بدل شد و در پاریس همه از ماجرای دلدادگی فرمانده نظامی مقتدر پایتخت اطلاع یافتند. با تحکیم قدرت لویی بناپارت، اولین اقدام او عزل شانگارنیه در ژانویه ۱۸۵۱ بود که اعتراض شدید اکثریت سلطنت طلب مجلس را برانگیخت. کمی بعد، لویی بناپارت به دستگیری و سرکوب گسترده مخالفینش دست زد. یکی از دستگیرشدگان شانگارنیه نگونبخت بود. آنچه ذکر شد روایتی است که در کتاب خانم کاولس از ماجرای شانگارنیه ارائه شده. منشأ این روایت به جلد دوم کتاب اوگن کورتی دربارهی دوران اقتدار روچیلدها باز میگردد که متأسفانه در دسترس ما نیست. منبع کورتی بطور عمده گزارشهای کنت هوبنر سفیر وقت اتریش در پاریس، است که به بارون جیمز روچیلد سرکنسول افتخاری دولت اتریش، ارادتی نداشت. این مقارن با دوران اقتدار پرنس شوارزنبرگ در امپراتوری اتریش است. پس از اخراج تحقیرآمیز اتریش از ایتالیا (۱۸۵۹)، که با مشارکت نظامی لویی بناپارت صورت گرفت، پرنس ریچارد مترنیخ، پسر دوست نامدار روچیلدها، بعنوان سفیر اتریش در پاریس منصوب شد و تا زمان بازنشستگی (۱۸۷۱) در این سمت بود. یادآوری میکنیم که از سال ۱۸۵۲، یعنی مقارن با صعود لویی بناپارت به مقام امپراتور فرانسه، ارل کاولی (هنری ولزلی)، برادرزاده ریچارد ولزلی و ولینگتون، سفیر بریتانیا در فرانسه بود. لرد کاولی تا سال ۱۸۶۷، به مدت ۱۵ سال، در این سمت بود و با لویی بناپارت رابطه نزدیک و دوستانه داشت. این دوران مقارن است با برخی از حوادث سرنوشتساز، بویژه جنگ کریمه، که تاریخ پسین جهان را رقم زد. بنابراین، عجیب نیست اگر تاریخ سیاست خارجی بریتانیا (کمبریج) لرد کاولی را مؤثرترین سفیر در تاریخ معاصر بریتانیا خوانده است. در دوران سفارت این عضو خاندان ولزلی و دوست و شریک روچیلدهاست که پیمان ۱۸۵۷ پاریس میان ایران و انگلستان منعقد شد. گفتیم که میانجی این معاهده لویی بناپارت بود که به تعبیر خان ملک ساسانی امپراتوری فرانسهاش مرهون کمکهای پالمرستون بود. پس از لرد کاولی، ارل لیونز (ریچارد لیونز) سفیر انگلستان در فرانسه شد. دربارهی ماجرای نزدیکی بارون جیمز روچیلد به لویی فیلیپ، که به سلب اعتماد سلطان بورژوازی از ژاک لافیته و سلطه بلامعارض جیمز روچیلد بر اقتصاد فرانسه انجامید، پیشتر سخن گفتهایم. فرایند پیوند بارون جیمز روچیلد با لویی بناپارت نیز از داستانهای شگفت تاریخ اروپاست. بارون بزرگ اینبار با ابزار زنی زیبارو و فتنهگر به میدان آمد؛ زنی که بر سرنوشت اروپای آن عصر تأثیری شگرف بر جای نهاد و سرانجام تاج و تخت ناپلئون سوم را به باد داد. در سالهای جمهوری دوم، چون گذشته، ضیافتهای باشکوه بارونس بتی روچیلد برقرار بود و گل سرسبد محافل شبانه پاریس محسوب میشد. از سال ۱۸۵۰ یک دختر اسپانیایی بهغایت زیبا در این میهمانیها پدیدار شد، توجه همگان را به خود جلب نمود و آوازه شهرتش در محافل اشرافی پاریس پیچید. اوژنی دو مونتیخو دختر یکی از اشراف اسپانیایی بود از مادری اسکاتلندی. مادرش وی را برای تحصیل به پاریس فرستاد و او به زودی به عضو ثابت محافل شبانه روچیلدها و، به تعبیر ویرجینیا کاولس، تحتالحمایه یا شاگرد جیمز و بتی روچیلد بدل شد. در آغاز هیچکس راز توجه غیرعادی بارون جیمز روچیلد و همسرش به اوژنی را در نمیافت تا سرانجام روشن شد که بناپارت هرزه و زنباره سخت شیفته این دختر است و قصد ازدواج با او را دارد. دولتمردان و محافل عالی سیاسی پاریس به مخالفت شدید با این ازدواج برخاستند و خواستار وصلت امپراتور با یکی از خاندانهای سلطنتی اروپا شدند. این تلاشها بینتیجه بود. گفته میشود که رجال فرانسه به مسخره اوژنی دو مونتیخو را، بدلیل دشواری تلفظ نامش، اوژنی اسمش چیست میخواندند. سرانجام، در ژانویه ۱۸۵۳، بارون جیمز روچیلد ، همسرش بتی و پسرش آلفونس به همراه اوژنی مونتیخو به ضیافت سلطنتی کاخ تویلری وارد شدند، لویی بناپارت شخصاً به استقبال ایشان شتافت و اوژنی را در جایگاه ویژه اعضای خانواده سلطنتی جای داد. او ۱۱ روز بعد رسماً تصمیم خود را دال بر ازدواج با اوژنی اعلام کرد. با ازدواج اوژنی و بناپارت روشن بود که بارون جیمز روچیلد به درون اتاق خواب امپراتور فرانسه نیز راه یافته است. اوژنی دو مونتیخو که اینک امپراتریس اوژنی نامیده میشد، در تمامی دوران سلطنتی لویی بناپارت پیوندی نزدیک با روچیلدهای پاریس، جیمز و پسرش آلفونس، داشت و بزرگترین حامی ایشان در دربار و دولت فرانسه به شمار میرفت. مورخین نقش این زن را در تاریخ فرانسه بسیار منفی ارزیابی کردهاند و او را مسئول بسیاری از مصایبی میدانند که در این دوران بر جامعه فرانسه تحمیل شد. آلفرد کوبن مینویسد نفوذ اوژنی و دوستان او بر سیاست فرانسه شوم بود. به نوشته آمریکانا، ازدواج لویی بناپارت با اوژنی برای فرانسه نه سود سیاسی در بر داشت و نه اعتباری به ارمغان آورد. اوژنی در سیاست خارجی فرانسه مداخله میکرد و دخالتهای او پیامدهای فاجعهآمیز داشت. او را مسئول مداخله نظامی دهه ۱۸۶۰ فرانسه در مکزیک و نیز مسئول اعلام جنگ به پروس در سال ۱۸۷۰ میشناسند که هر دو پایانی شوم یافت. منابع در دسترس ما راز پیوند روچیلدها با این زن را روشن نمیکند. فرضیاتی را میتوان مطرح ساخت. مثلاً، اوژنی به یک خاندان یهودی مخفی تعلق داشت. این فرضیه را پی میگیریم. خانواده مادری اوژنی، کرکپاتریک نام دارد و ما حداقل چهار تن را با این نام میشناسیم: کلنل جیمز کرکپاتریک از نظامیان کمپانی هند شرقی مستقر در قلعه سنجرج (مدرس) در نیمه دوم سده هیجدهم است و میدانیم که قلعه فوق در این زمان کانون استقرار و تکاپوی تجار یهودی الماس بود. او دو پسر داشت: ویلیام و جیمز. ویلیام کرکپاتریک ابتدا مترجم زبان فارسی در ارتش کمپانی هند شرقی بود و در جریان جنگ سوم میسور (۱۷۹۱- ۱۷۹۲) و اشغال شهر سرینگاپاتام مترجمیِ لرد چارلز کورنوالیس را بدست داشت. در سال ۱۷۹۵ کارگزار مقیم (رزیدانت) در حیدرآباد شد و در سال ۱۷۹۸ منشی نظامی و سپس منشی خصوصی ریچارد ولزلی. وی پس از شکست نهایی تیپو سلطان و اشغال سرینگاپاتام مأمور تقسیم سرزمین میسور شد و سپس کارگزار مقیم در پونا. در سال ۱۸۰۱ هند را ترک گفت و در سالهای پایانی عمر خویش نامهها و خاطرات تیپو سلطان را از فارسی به انگلیسی ترجمه کرد. او در سال ۱۸۱۱ به درجه سرلشکری رسید. جیمز کرکپاتریک برادر کوچک ویلیام، نیز از نزدیکان و محارم ریچارد ولزلی بود. وی از سال ۱۷۹۷، پس از برادرش، کارگزار مقیم در حیدرآباد شد و تا زمان مرگ در این سمت بود. او در این دوران قرارداد های متعددی با نظام حیدرآباد منعقد کرد و همو بود که در سال ۱۷۹۹ موفق شد حدود ۶۰ هزار نفر از نیروهای نظامی دولت حیدرآباد را به سود انگلیسیها به جنگ با تیپو بکشاند. کرکپاتریک دیگری را نیز میشناسیم. این یکی کشیش است و به نیمه دوم سده نوزدهم تعلق دارد. آلکساندر فرانسیس کرکپاتریک فارغالتحصیل کالج هیلیبوری کمپانی هند شرقی و کالج ترینیتی دانشگاه کمبریج، از سال ۱۸۷۱ استاد زبان عبری در کالج ترینیتی کمبریج بود و در دهههای ۱۸۸۰ و ۱۸۹۰ بعنوان یکی از عبریشناسان سرشناس انگلستان شناخته میشد. او دارای تألیفاتی در شرح و تفسیر عهد عتیق است. از سده شانزدهم، معمولاً، نه همیشه، عبری شناسان نامدار اروپایی به خاندانهای یهودیتبار تعلق داشتهاند. بهرروی، منابع موجود برای ارائه تبارشناسی اوژنی مونتیخو کافی نیست و نسبت خویشاوندی مادر او را با کرکپاتریکهای فوق نمیدانیم. معهذا، کاملاً محتمل میدانیم که وی به همین خاندان تعلق داشته است. دربارهی تبار و پیوندهای خویشاوندی اوژنی فرضیه دیگری نیز مطرح است که با فرضیه فوق منافات ندارد. شهرت داشت که اوژنی دختر نامشروع ارل کلارندون چهارم است. گفتیم که چنین شهرتی دربارهی تبار لویی بناپارت نیز وجود داشت. آیا میتوان شایعه نسب نامشروع اوژنی را به جد گرفت و بدین سان این ملکه مقتدر فرانسه را فرزند لرد کلارندون انگلیسی دانست؟ به گمان ما، این شایعاتْ بیهوده رواجِ گسترده و مقبولیتِ عام نیافته و به منابع تاریخی راه نیافته است. یکی از ویژگیهای اروپای سدههای هیجدهم و نوزدهم میلادی افول تدریجی ایستارهای اخلاق مسیحی و اشاعه آمیختگی جنسی در اخلاق خانوادگی بود. پژواکهای فرهنگی انقلاب ۱۷۸۹-۱۷۹۹ فرانسه در این زمینه بسیار مؤثر بود که نه تنها بعنوان یک انقلاب سیاسی بلکه بعنوان یک انقلاب ضد دینی نیز شناخته میشود. بسیاری از پسران تعجب میکردند که چرا پدران و مادرانشان نمیتوانند حرارت انقلابی و روشهای جدید را درک کنند؛ بعضی از آنها قیود اخلاقی دیرین را به کنار نهادند و به صورت افراد خوشگذران و بیمبالات درآمدند. هرج و مرج در مسائل جنسی بالا گرفت. بیماریهای مقاربتی شیوع یافت. بچههای سر راهی زیاد شدند. هرزگی ادامه یافت. این امر طبعاً بر بنیاد خانواده تأثیر جدی بر جای نهاد. برای نمونه، در سالهای ۱۷۸۹-۱۸۳۹ بیست و چهار درصد از عروسان شهر مولن فرانسه به هنگام ازدواج حامله بودند. چنانکه میدانیم، یکی از دستاوردهای انقلاب فرانسه ممنوعیت تفحص دربارهی پدر واقعی نوزاد بود. این اخلاق جنسی در انگلستان سده نوزدهم نیز رواج داشت هرچند تا به امروز بریتانیا بعنوان اخلاقی ترین جامعه اروپایی شناخته میشود (حتی امروزه نیز دکههای فروش مطبوعات در انگلیس موظف اند نشریات پورنو (مستهجن) را در انظار عمومی قرار ندهند، در سالهای اخیر شهر لندن شاهد تظاهرات و اعتراضات فراوان، بویژه از سوی مادران، علیه پخش ماهوارهای شبکههای تلویزیونی مستهجن آلمانی و هلندی در این کشور بود). بدینسان، رابطه جنسی مردان و زنان متأهل در محافل اشرافی بریتانیای سده نوزدهم، چون فرانسه، امری نامتعارف نبود. برای نمونه، مارکیز هارتینگتون (اسپنسر کاوندیش، مارکیز هارتینگتون فوق الذکر و دوک دونشایر بعدی در سال ۱۸۵۷ بعنوان نماینده حزب لیبرال به مجلس عوام راه یافت و در سال ۱۸۶۶ عضو کابینه لرد راسل شد. در سالهای ۱۸۶۸-۱۸۷۴ وزیر دولت گلادستون بود و پس از استعفای گلادستون در سال ۱۸۷۵ رئیس حزب لیبرال شد. او در دولت دوم گلادستون وزیر امور هندوستان (۱۸۸۰-۱۸۸۲) بود و سپس وزیر جنگ (۱۸۸۲-۱۸۸۵). در دولت سوم لرد سالیسبوری (۱۸۹۵-۱۹۰۲) و دولت آرتور بالفور (۱۹۰۲-۱۹۰۵) نیز وزیر بود. بعنوان سخنگوی جناج راستگرا و رهبر مخالفان گلادستون در حزب لیبرال شناخته میشد. سه بار (۱۸۸۰، ۱۸۸۶، ۱۸۸۷) به او پیشنهاد نخست وزیری شد و نپذیرفت. از دوک هشتم دونشایر بعنوان یکی از سرسخت ترین هواداران تجارت آزاد یاد میکنند) وارث دوک دونشایر که بعنوان شخصیتی بسیار محترم شناخته میشد، به مدت ۳۰ سال آشکارا با لوییز همسر آلمانی تبار دوک منچستر، زندگی کرد. این زن بعنوان یکی از مقتدرترین، جاهطلب ترین و کینهتوزترین زنان جامعه اشرافی لندن شناخته میشد. کمی پس از مرگ دوک منچستر، هارتینگتون به مقام دوک دونشایر دست یافت (۱۸۹۱) و با این زن ازدواج کرد. دیزرائیلی، نخست وزیر یهودیالاصل عصر ویکتوریا، در دوران جوانی، زمانی که هنوز حتی نماینده مجلس نبود، با هنریتا، همسر سِر فرانسیس سایکس، رابطه داشت و داستان این عشق را در کتاب خود، معبد هنریتا، بازگو کرد. و سرانجام، باید به روابط بیپروای لیدی راندولف چرچیل، همسر لرد راندولف و مادر سِر وینستون چرچیل، با مردان متعدد، از جمله با کنت کینزکی اتریشی، اشاره کرد. در بسیاری موارد، این روابط با بیتفاوتی یا عمل مشابه از سوی همسر مواجه بود ولی گاه به نزاع کشیده میشد و ماجراها میآفرید. بدین سان، کم نبودند افراد بینام و نامداری که به پدری جز پدر رسمی خویش نسب میبردند. دربارهی رابطه ماری لوییز، همسر ناپلئون بناپارت، با کنت فن نیپرگ و نیز دربارهی زنبارگیهای ویلیام نهم هسهکاسل، پسران جرج سوم، آرتور ولزلی (دوک ولینگتون) و پالمرستون پیشتر سخن گفتهایم. بنابراین شایعات فوق دربارهی لویی بناپارت یا اوژنی مونتیخو را نباید عجیب انگاشت؛ بویژه اینکه ماریا کرکپاتریک مادر اوژنی، بعنوان زنی هرزه شهرت داشت. او حتی در دورانی که دخترش ملکه فرانسه بود، معشوقهای متعدد در کنار داشت و بدلیل ولخرجیهایش هماره مقروض و مایه دردسر دربار فرانسه بود. الگرنون سیسیل، نوه مارکیز سالیسبوری دوم که خود به یکی از مهمترین و کهنترین خاندانهای اشرافی بریتانیا تعلق دارد، این شایعه را تأیید میکند. او مینویسد کلارندون در دهه ۱۸۳۰ مادام دو مونتیخو، مادر ملکه اوژنی، را خوب میشناخت؛ لذا این داستان را نباید یک شایعه پوچ انگاشت بویژه اینکه در یادداشتهای روزانه لیدی کلارندون مواردی در تأیید آن وجود دارد. نام اصلی ارل کلارندون چهارم که از او بعنوان پدر واقعی اوژنی یاد میشود، جرجولیرز است. خاندانولیرز یکی از سرشناس ترین خاندانهای اشرافی بریتانیا در چهار سده اخیر است و به پدر مجلس عوام شهرت دارند. تبار این خاندان به پسر یک ملاک میانهحال انگلیسی بنام جرج ولیرز میرسد که در نوجوانی بدلیل زیبایی و رفتار لطیفش دل جیمز اول، پادشاه انگلستان، را ربود (در بریتانیکا چنین آمده است: جیمز اول در سراسر زندگی اش علاقه اندک به جنس مخالف نشان داد. بنظر میرسد که او هیچگاه معشوقهای نداشت و به زنان تنها بعنوان همسر و مادر دوستان مذکرش علاقمند بود)، به سرعت برکشیده شد و به چهره مقتدر و بلامعارض دربار بدل گردید. او، که اینک دوک باکینگهام نامیده میشد، بر جیمز اول و پسرش، چارلز اول، سلطهای شگفت داشت و نقشی سرنوشتساز در سیاست داخلی و خارجی بریتانیا ایفا نمود. در کتاب حوادث مهم تاریخ انگلیس (چاپ ۱۸۸۴) چنین میخوانیم: سِر فرانسیس بیکن، که مردی بسیار فهمیده بود، از وزرای جیمز بود. او غالباً به شاه مشورتهای خوبی ارائه میداد. ولی جیمز از مشورتهای خوب پیروی نمیکرد. او به خرد خود باور داشت و راه خود را میرفت و مردان بیارزش را برای کمک به خود به شورای مشاورینش وارد میکرد. یکی از این مقربین که بسیار قدرتمند شد جرج ولیرز است؛ جوانی که چهره زیبا و رفتار دلپسندش دل شاه را ربود (۱۶۱۵). به زودی کار بدانجا کشید که جیمز هیچچیز را از او دریغ نمیکرد. بسیاری از مناصب و افتخارات به او اعطا شد از جمله عنوان دوک باکینگهام. در زیر نفوذ این سوگلیها، میخوارگی، ارتشاء و همهگونه مفاسد در دربار جیمز به سیره عادی بدل شد. حتی بیکن، به رغم علمش، راه اینگونه کردارها را در میان اطرافیانش گشود، باکینگهام با پادشاه و با چارلز، ولیعهد، زندگی میکرد. آنها یکدیگر را با نامهای صمیمانه صدا میزدند. نام باکینگهام استینی بود و نام ولیعهد چارلز کوچولو. به پادشاه نیز بابا و رفیق عزیز میگفتند، جرج ولیرز در ۳۶ سالگی بدست یکی از نظامیان زیردستش به قتل رسید. او دارای پسری نوزاد بود که او نیز جرج ولیرز نام داشت. این جرج ولیرز یا دوک دوم باکینگهام در میان اعضای خانواده سلطنتی پرورش یافت و همبازی و دوست صمیمی چارلز دوم شد. در این دوران از خاندان ولیرز چهرههای سرشناس متعددی برخاستند. از جمله باید به باربارا ولیرز اشاره کرد که در تاریخ اروپا با نام لیدی کاستلمان شهرت فراوان دارد. این زن فوقالعاده زیبا از ۱۹ سالگی معشوقه چارلز دوم بود. او از این طریق ثروتی انبوه اندوخت و بسیاری از اعضای خاندان ولیرز را به جرگه اشرافیت انگلستان وارد کرد. رویستون پایک از او بعنوان زنی کینهجو و تجملطلب یاد میکند. باربارا ولیرز همسر راجر پالمر، ارل کاستلمان بود و به این دلیل کنتس کاستلمان نامیده میشد. چارلز دوم به او عناوین کنتس ساوتمپتون و دوشس کلولند را نیز اعطا کرد. طبق فرمان چارلز، این القاب در فرزندان اول و سوم باربارا ولیرز موروثی بود. الیزابت ولیرز نیز معشوقه ویلیام سوم، پادشاه انگلستان از دودمان اورانژ، بود. وی در امور سیاسی طرف مشاوره ویلیام بود و نقشی مهم در ایجاد رابطه شخصی دوستانه میان پادشاه هلندی و اشراف انگلیسی ایفا نمود. از اواخر سده هیجدهم تا به امروز، اعضای خاندان ولیرز با القاب ارل کلارندون و لرد هاید نیز شناخته میشوند و در مجلس لردها دارای کرسیاند. ارل کلارندون چهارم از رجال سیاسی درجه اول بریتانیای سده نوزدهم است. او در جوانی مدتی سفیر انگلستان در دربار اسپانیا بود. در سالهای ۱۸۵۳-۱۸۵۴ در دولتهای ابردین و پالمرستون سمت وزارت خارجه را بدست داشت. این دوره از وزارت خارجه او مصادف است با آغاز جنگ کریمه. در سالهای ۱۸۶۵ (دولت لرد جان راسل) و ۱۸۶۸ – ۱۸۷۰ (دولتهای دیزرائیلی و گلادستون) نیز وزیر خارجه بود. تاریخ سیاست خارجی بریتانیا (کمبریج) از لرد کلارندون بعنوان دوست شخصی لویی بناپارت یاد میکند. باید افزود که اعضای خاندان ولیرز با روچیلدهای لندن رابطه نزدیک داشتند. دکتر ریچارد دیویس، از چارلز ولیرز بعنوان یکی از صمیمیترین دوستان بارون لیونل روچیلد، برادرزاده جیمز روچیلد و رئیس شاخه لندن بنیاد روچیلد نام میبرد. چارلز ولیرز برادر کوچکتر لرد کلارندون است و بدینسان، اگر به شایعه فوق باور داشته باشیم، عموی اوژنی است. چارلز ولیرز از سال ۱۸۳۵ تا اواخر عمر نماینده شهر ولورهامپتون در مجلس عوام بود. او به عنوان یکی از سرسختترین و جنجالی ترین مدافعان تجارت آزاد شهرت داشت و نطقهای فراوانی در مجلس عوام در این زمینه ایراد نمود که مجموعه آن به چاپ رسیده است.
زرسالاران یهودی و انقلاب راه آهن: پیدایش و گسترش شبکههای راهآهن یکی از مهمترین جلوههای انقلاب اقتصادی سده نوزدهم است که موجی عظیم از تکاپو های مالی و صنعتی را در جهان آن روز برانگیخت و تمامی عرصههای زندگی اجتماعی را تحتالشعاع خود قرار داد. اهمیت این پدیده در تکوین غرب جدید تا بدانجاست که دکتر دیوید تامسون گشایش راهآهن لیورپول- منچستر در سال ۱۸۳۰ را سرآغاز عصر نو میخواند. این تحول از انگلستان آغاز شد و طی دهه های بعدی، این کشور را بعنوان الگویی فراروی سایر کشورها قرار داد. مورخین علت توجه انگلیسیها به این شیوه نوین حملونقل را ضعف شبکه راههای زمینی این کشور میدانند. تا اوایل سده نوزدهم، شبکه ارتباطی قاره اروپا بطور عمده همان جادههایی بود که از دوران امپراتوری روم به میراث مانده بود. در انگلستان این شبکه بتدریج از میان رفت ولی در برخی سرزمینها، بویژه فرانسه و ایتالیا، نه تنها حفظ شد بلکه توسعه یافت. مسافرت در مسیر ۹۷ کیلومتری لندن- کمبریج حداقل یک روز به درازا میکشید و این سریعترین مسیر در انگلستان سده هیجدهم بود. سفر از لندن به شریوزبوری سه روزه و سفر به ادنبورگ، مرکز اسکاتلند، ده روزه بود. در اواخر سده هیجدهم شبکه جادههای فرانسه چنان بر انگلستان برتری داشت که آرتور یانگ انگلیسی را به حیرت انداخت. او در سفرنامه فرانسهاش (۱۷۹۲) این جادهها را شگفتانگیز و واقعاً باشکوه خواند و افزود: ما در انگلستان هیچ تصوری از چنین جادههایی نداریم. در آغاز نیروی محرکه شبکه راهآهن انگلستان اسب بود و در سالهای ۱۸۲۵-۱۸۳۰ مقدار زیادی از اینگونه خطوط آهن ساخته شد. در همین زمان تلاش برای بکارگیری یک نیروی محرکه قدرتمند آغاز گردید. در واقع، این ورود نیروی بخار و سوخت زغال سنگ به عرصه حملونقل و ساخت نخستین لکوموتیوها بود که انقلاب راهآهن را میسر ساخت. این تحول با نام جرج استفنسن مهندس انگلیسی، در پیوند است. در ۱۵ سپتامبر ۱۸۳۰ اولین شبکه راهآهن (خط منچستر- لیورپول) آغاز به کار کرد. این خط را استفنسن احداث کرد و لکوموتیو آن، بنام راکت، ۲۲ کیلومتر در ساعت سرعت داشت. موفقیت خط آهن منچستر- لیورپول شور و شعفی جهانی برانگیخت و دورانی را پدید ساخت که عصر راهآهن نام گرفته است. به این ترتیب، از دهه ۱۸۳۰ احداث راهآهن در بسیاری از کشورهای غربی و مستعمرات ایشان در سرار جهان آغاز شد و به سرعت اوج گرفت. در سال ۱۸۴۹ طول خطوط آهن جهان به ۷۳۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۵۰ به ۳۸۰۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۶۰ به ۱۰۷ هزار کیلومتر، در سال ۱۸۷۰ به ۲۰۷ هزار کیلومتر، در سال ۱۸۸۰ به ۳۷۰ هزار کیلومتر و در سال ۱۸۹۰ به ۵۷۴ هزار کیلومتر رسید. امروزه طول شبکه راهآهن جهان یک میلیون و ۲۴۰ هزار کیلومتر گزارش میشود. در سال ۱۸۳۸ در بریتانیا (پادشاهی متحده) ۸۷۵ کیلومتر خط آهن وجود داشت. این رقم در سال ۱۸۵۰ به ۱۰۵۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۶۰ به ۱۷۰۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۷۰ به ۲۵۰۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۸۰ به ۲۹۰۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۹۰ به ۳۲۰۰۰ کیلومتر و در سال ۱۹۱۰ به ۳۸۰۰۰ کیلومتر رسید. توجه کنیم که این ارقام پادشاهی متحده، یعنی سرزمینهای انگلستان و ولز و اسکاتلند و ایرلند، را در برمیگیرد. مستعمرات پهناور بریتانیا در سایر نقاط جهان مسئلهای جداست: نخستین کمپانیهای راهآهن هند، مانند کمپانی بزرگ راهآهن شبهجزیره هند و کمپانی راهآهن بمبئی- بارودا و هند مرکزی، در دهه ۱۸۴۰ تأسیس شد و نخستین خطوط آهن هند در اواسط دهه ۱۸۵۰ گشایش یافت. طول شبکه راهآهن هند در سال ۱۸۶۰ حدود ۱۳۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۷۰ حدود ۷۸۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۸۰ حدود ۱۵۰۰۰ کیلومتر و در سال ۱۸۹۰ حدود ۲۶۰۰۰ کیلومتر گزارش شده است. همین فرایند در سایر مستعمرات بریتانیا جریان داشت: اولین خط راهآهن کانادا در سال ۱۸۵۱ آغاز به کار کرد و طول این شبکه در سال ۱۸۸۰ به ۱۱ هزار کیلومتر رسید. در همین سال، طول خط آهن استرالیا حدود ۸۷۰۰ کیلومتر بود. در سال ۱۸۳۱ در ایالات متحده آمریکا تنها ۳۷ کیلومتر راهآهن وجود داشت. این رقم در سال ۱۸۴۰ به ۴۵۴۰ کیلومتر، در سال ۱۸۵۰ به ۱۴۶۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۶۰ به ۴۸۶۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۷۰ به ۸۶۵۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۸۰ به ۱۵۱ هزار کیلومتر، در سال ۱۸۹۰ به ۲۵۳ هزار کیلومتر و در سال ۱۹۰۰ به ۳۱۳ هزار کیلومتر رسید. طول شبکه راهآهن ایالات متحده آمریکا در سال ۱۹۸۰، یعنی ۱۵۰ سال پس از گشایش نخستین خط آهن در این کشور، ۳۲۴ هزار کیلومتر گزارش شده که بطور کامل در مالکیت بخش خصوصی است. چنان که میبینیم، در پایان سده نوزدهم تقریباً ۴۵ درصد راهآهن جهان در ایالات متحده آمریکا قرار داشت. امروزه این کشور حدود یک چهارم شبکه راهآهن جهان را در اختیار دارد. اولین راهآهن فرانسه در سال ۱۸۳۲ گشایش یافت. این خط لیون را به معادن زغال سنگ سناتین وصل میکرد. در سال ۱۸۴۱ طول خط آهن فرانسه تنها ۵۶۰ کیلومتر بود. در سال ۱۸۵۰ فرانسه، با وسعتی دو برابر انگلستان، تنها دارای ۳۰۰۰ کیلومتر راهآهن بود یعنی کمتر از یک سوم انگلستان. این رقم در سال ۱۸۷۰ (پایان حکومت لویی بناپارت) به ۱۷۵۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۹۰ به ۳۶۵۰۰ کیلومتر و در سال ۱۹۱۰ به ۴۹۵۰۰ کیلومتر رسید. نخستین خط آهن آلمان (پروس) در سال ۱۸۳۵ احداث شد. پیدایش و توسعه راهآهن در آلمان با نام فردریک لیست اقتصاددان نامدار آلمانی، در پیوند است. او در سالهای ۱۸۲۵-۱۸۳۲ در ایالات متحده آمریکا اقامت گزید و از رشد شتابان صنعت در این کشور تأثیر فراوان گرفت. لیست پس از بازگشت به پروس منادی صنعتی کردن کشور خود شد و بویژه به توسعه شبکه راهآهن علاقه شدید نشان داد (فردریک لیست، به رغم شیفتگی به مدل توسعه ایالات متحده آمریکا، مخالف تجارت آزاد بود و رشد صنعت در آلمان را تنها با حمایت دولتی ممکن میدانست. او که از صادرات گسترده کالاهای انگلیسی به سرزمین آلمان سخت آزرده بود، دفاع سرسختانه از حمایتگری دولتی را بر عهده گرفت. کتاب نظام ملی لیست دفاعیهای نیرومند به سود صنایع نوپای آلمان در قبال تهاجم کالاهای انگلیسی به شمار میرفت. لیست بر آن بود که تجارت آزاد تنها برای انگلستان، پیشرفتهترین کشور صنعتی آن زمان، مناسب است و کشورهای توسعه نیافتهای چون ایالات متحده آمریکا و پروس تنها از طریق حمایتگری دولتی میتوانند راه توسعه صنعتی را بپیمایند). به رغم مخالفت جدی برخی محافل سیاسی و اقتصادی پروس، لیست توانست توجه فردریک ویلهلم چهارم، ولیعهد آن زمان و پادشاه بعدی (۱۸۴۰- ۱۸۶۱)، را به نظرات خود جلب کند و، به تعبیر تامسون، ولیعهد پروس را به هوادار مشتاق راهآهن بدل سازد. بدینسان، با صعود فردریک ویلهلم به سلطنت پروس، از دهه ۱۸۴۰ تب راهآهن این کشور را نیز فراگرفت. طول شبکه راهآهن سرزمینهایی که در سال ۱۸۷۱ به کشور واحد آلمان بدل شدند، در سال ۱۸۵۰ حدود ۶۰۰۰ کیلومتر بود که در سال ۱۸۷۰ به ۱۹۵۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۹۰ به ۴۳۰۰۰ کیلومتر و در سال ۱۹۱۰ به ۶۱۰۰۰ کیلومتر رسید. و بالاخره باید به بلژیک اشاره کرد. طول شبکه راهآهن بلژیک در سال ۱۸۵۰ حدود ۹۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۷۰ حدود ۳۰۰۰ کیلومتر، در سال ۱۸۹۰ حدود ۵۰۰۰ کیلومتر و در سال ۱۹۱۰ حدود ۵۸۰۰ کیلومتر گزارش شده است. این وضع در سایر کشورهای اروپایی، از جمله روسیه و اتریش و ایتالیا، امپراتوری عثمانی و سایر نقاط نیز جریان داشت. بدینسان، شرق و غرب جهان از طریق راهآهن، و کشتی، بهم پیوند یافت و جابهجایی کالا و مواد خام سرعتی شگرف و بیسابقه گرفت. چنین بود که از دهه ۱۸۳۰ تا اویل سده بیستم، راهآهن، این پدیده جدید و انقلابی در عرصه حملونقل و ارتباطات، به یکی از سودآورترین شاخههای اقتصاد دنیای غرب بدل شد و بانکداران و سرمایهداران، و ماجراجویان و شیادان مالی، تکاپویی شدید را در این عرصه به کار گرفتند. کسب امتیاز احداث راهآهن از دولتها به یکی از منابع مهم انباشت ثروتهای افسانهای بدل شد. علت توجه گروههای فوق به این شاخه نوپدید از اقتصاد، سرمایههای عظیمی است که دولتها در این عرصه به کار انداختند و سودهای کلانی است که از این راه به جیب سرمایهگذاران و پیمانکاران راهآهن روانه میشد. در آینده، در بررسی زندگینامه بارون موریس دو هرش، زرسالار نامدار یهودی، سودآوری عجیب پیمانهای راهآهن و پیوند آن را با شیادیهای مالی در بازارهای بورس خواهیم شناخت. در واقع، از دهه ۱۸۳۰ سرمایهگذاری دولتی در احداث شبکههای راهآهن ارقامی چشمگیر را در بر میگرفت. برای نمونه، تا سال ۱۸۳۸ حدود ۱۳ میلیون پوند استرلینگ صرف احداث شبکه راهآهن بریتانیا شده بود. دولت انگلیس طی سالهای ۱۸۴۶-۱۸۵۰ حدود ۱۵۰ میلیون پوند در زمینه احداث شبکههای راهآهن سرمایهگذاری کرد. در سال ۱۸۵۴ سرمایهگذاری در راهآهن بریتانیا به ۲۸۶ میلیون پوند و در سال ۱۸۶۴ به ۴۳۰ میلیون پوند رسید. عظمت این سرمایهگذاری زمانی روشن میشود که دریابیم مجموع صادرات و واردات انگلیس در سال ۱۸۶۵ حدود ۳۹۰ میلیون پوند استرلینگ بود. در دهه ۱۸۵۰ بطور متوسط هر کیلومتر خط آهن در پروس ۱۷۸۰۰ پوند، در بلژیک ۲۶۷۰۰ پوند و در انگلستان ۴۹ الی ۶۵ هزار پوند هزینه در برداشت. کلافام هزینه بالا در انگلستان را ناشی از عملکرد کمپانیهای خصوصی انگلیس میداند و هزینه کم در پروس را ناشی از نقشی که دولت در احداث خطوط آهن این کشور بدست گرفته بود. بدینسان، میتوان دریافت که الیگارشی بریتانیا و زرسالاران یهودی از طریق مشارکت در احداث شبکههای راهآهن چه سودهای هنگفتی به جیب زدند. در دهه ۱۸۶۰ حدود ۶۵۰۰ کیلومتر خط آهن در هند احداث شد. در پایان این دهه بدهیهای حکومت هند بریتانیا بابت سرمایهگذاری در راهآهن به یکصد میلیون پوند رسید که نیمی از کل بدهیهای آن را شامل میشد. تنها در سال ۱۸۶۸ بیش از ۷۵ میلیون پوند صرف راهآهن هند شده بود. دکتر تامسون علت این پدیده را چنین توضیح داده است: در سال ۱۸۵۷ بحران اقتصادی سختی اروپا را فرا گرفت و در همین سال موتینی هند رخ داد. از این زمان گرایش شدید به مواد خام سرزمینهای ماوراء بحار پدید شد و این گرایش دوران بزرگ احداث راهآهن در هند را پدید ساخت. چنانکه لوید توضیح داده، درواقع استعمار بریتانیا از سرمایهگذاری عظیم دهه ۱۸۶۰ در راهآهن هند اهداف سیاسی نیز داشت و به راهآهن بعنوان مهمترین ابزار مدرنیزاسیون در هند پس از موتینی مینگریست. به عبارت دیگر، هدف سیاسی از این سرمایهگذاری ایجاد یک دگرگونی بنیادی در ساختار جامعه هند بود تا هیچگاه انقلاب دیگری، همچون انقلاب ۱۸۵۷، رخ ندهد. سِر ادوین آرنولد که زمانی استاد دانشگاههای دکن و بمبئی بود و سپس سردبیر روزنامه دیلی تلگراف، نوشت: راهآهن برای هند کاری را میکند که نبوغ اکبر شکوهمند نتوانست با ابزار حکومت انجام دهد، راهآهن هند را به یک ملت تبدیل میکند. این وضع سبب افزایش ثروت وابستگان بومی به استعمار بریتانیا و گسترش طبقه کمپرادورهای هندی شد. اجمالاً اینکه اعضاء الیگارشی پارسی هند از جمله سرمایهگذاران و مدیران و پیمانکاران بزرگ کمپانیهای راهآهن هند بودند. در حوالی نیمه سده نوزدهم پیمانکاران راهآهن بزرگی چون جمشیدجی دارابجی ناگاموالا در میان اعضای الیگارشی پارسی هند پدید شدند. یکی از پیمانهای ناگاموالا احداث خط بمبئی- احمدآباد با بودجهای معادل نیم میلیون پوند استرلینگ بود. تب راهآهن، یا چنانکه برخی مورخین مینویسند جنون راهآهن، موجی گسترده از تکاپوی سرمایهداران انگلیسی را برانگیخت و انگلیسیها را به سرمایه گذاران و پیمانکاران اصلی راهآهن در سراسر جهان بدل ساخت. دکتر تامسون مینویسد: در دهه ۱۸۵۰ بسیاری از پروژههای راهآهن جهان را پیمانکاران انگلیسی، و در مشارکت میان سرمایه انگلیسی و سرمایه بومی، انجام میدادند. چنانکه خواهیم دید، بسیاری از این انگلیسیها در واقع یهودی یا شرکا و کارگزاران بانکها و کمپانیهای یهودی بودند. این سرمایهداران و پیمانکاران انگلیسی در همهجا حضور داشتند: شرق اروپا، عثمانی، مصر، کانادا، مکزیک، آرژانتین، برزیل، ژاپن، چین و غیره و غیره. برای نمونه، در سده نوزدهم کمپانیهای انگلیسی نقش اصلی را در احداث شبکههای ژاپن بدست داشتند. این موج تا اوایل سده بیستم تداوم داشت. به نوشته موریسداب، حتی در سالهای ۱۹۰۷ -۱۹۱۴ نیز سرمایهداران انگلیسی حدود ۶۰۰ میلیون پوند در احداث راهآهن در کشورهای ماوراء بحار سرمایهگذاری کردند. پیدایش شبکه جهانی راهآهن، که با ورود نیروی بخار و سوخت زغال سنگ به عرصه کشتیرانی مقارن بود، تحولی اساسی را در اقتصاد انگلستان و سایر کشورهای اروپایی سبب شد. به نوشته تامسون، تجارت واقعی اروپا با شرق بطور عمده از سال ۱۸۳۹ آغاز شد که خط کشتیرانی میان انگلستان و اسکندریه آغاز به کار کرد. با افزایش بیسابقه سرعت و حجم ارتباطات زمینی و دریایی، جهان به مجتمعی به هم پیوسته بدل شد که در قلب آن انگلستان جای داشت. گشایش کانال سوئز در سال ۱۸۶۹ نقطه عطفی در این تحول بود و نمادی از نیاز به ارتباط سریع میان مرکز و پیرامون این مجتمع جدید اقتصادی. بدینسان، انگلستان نه تنها جایگاه خود را بعنوان کارگاه جهان تثبیت کرد، بلکه در مقام کشتیران، تاجر و بانکدار جهان نیز جای گرفت. توجه کنیم که کل صادرات و واردات انگلستان در سال ۱۷۹۱ تنها ۳۷ میلیون پوند استرلینگ ارزش داشت که در سال ۱۸۹۱ به ۷۴۴ میلیون پوند رسید. احداث خطوط آهن و حرکت لکوموتیوها حجم عظیم و بیسابقهای از آهن و زغالسنگ را میطلبید. برای نمونه، برای احداث ۳۲۴۰ کیلومتر راهآهنی که در سالهای ۱۸۴۷-۱۸۴۸ در انگلستان احداث شد، قریب به نیم میلیون تن آهن، یعنی حدود یک چهارم تولید آن زمان، مصرف شد. این امر افزایش شدید تولید انگلستان در این دو شاخه را سبب شد. تولید زغال سنگ انگلیس از ۱۶ میلیون تن در سال ۱۸۱۵ به ۳۰ میلیون تن در سال ۱۸۳۵، ۵۰ میلیون تن در سال ۱۸۴۸ و ۶۵ میلیون تن در سال ۱۸۵۶ رسید. تولید آهن نیز از یک میلیون تن در سال ۱۸۳۵ به دو میلیون تن در سال ۱۸۴۸ و بیش از ۳ میلیون تن در سال ۱۸۵۵ رسید. در نیمه سده ۱۹ نیمی از تولید آهن جهان در انگلستان صورت میگرفت. بدینسان، انگلستان به تأمین کننده بخش مهمی از آهن مورد نیاز اروپا و ایالات متحده بدل شد. این رقم حدود یک پنجم کل صادرات این کشور را در بر میگرفت. تقریباً تمامی آهن مورد نیاز راهآهن هند نیز از انگلستان تأمین میشد. چنین بود که صادرات آهن انگلیس افزایشی شگفت یافت و از ۸ میلیون پوند استرلینگ در سال ۱۸۵۰ به ۲۴ میلیون پوند استرلینگ در سال ۱۸۶۰ رسید. در سال ۱۸۷۲، در اوج تب راهآهن، صادرات آهن انگلستان ۳/۳۳۸ میلیون تن گزارش شده که ۳۳/۹۹۶ میلیون پوند ارزش داشت. دائرةالمعارف یهود مینویسد: سرمایه داران یهودی نقش مهمی در توسعه راهآهن ایفا کردند. آنان، علاوه بر انگلیسیها، تنها سرمایهدارانی بودند که حاضر شدند سرمایه خود را پیش از نیمه دوم سده نوزدهم، که صنعت راهآهن هنوز در مراحل آغازین خود بود، به مخاطره اندازند. در سده نوزدهم، که تب راهآهن قاره اروپا را فراگرفت، یهودیان درباری پیشین، که اینک به بانکداران خصوصی بدل شده بودند، از طریق سرمایهگذاری در احداث خطوط راهآهن در پیشبرد انقلاب صنعتی مشارکت جستند. به نوشته تاریخ یهود، شبکههای اصلی راهآهن در فرانسه، بلژیک، اتریش و ایتالیا با سرمایهگذاری بنیاد روچیلد احداث شد. دائرةالمعارف یهود نام کشورهای اسپانیا و برزیل را به این فهرست افزوده است. روچیلدها از سال ۱۸۲۵، به تشویق ناتان مایر روچیلد لندن، سرمایهگذاری در راهآهن اروپای قاره را آغاز کردند. سالومون روچیلد وین پروفسور فرانتس ریپل پژوهشگر انستیتوی تکنولوژی وین، را بههمراه منشی خود، لئوپولد فن ورتیمشتین برای مطالعه در پیرامون ابداعات جدید در وسایل حملونقل به انگلستان فرستاد. نتیجه این مطالعه تهیه طرحی برای احداث یک خط مستقیم راهآهن در امپراتوری اتریش بود که وین را از سویی به منطقه مهم کشاورزی گالیسیا در لهستان کنونی، و از سوی دیگر به بندر تریست در ایتالیای کنونی، وصل میکرد (بخش عمده اراضی و معادن این مناطق در مالکیت الیگارشی یهودی بود. در سیلسیا معادن سنگ آهن ویتکوویتز قرار داشت که بر بنیاد آن مجتمع عظیم صنعتی- تسلیحاتی ویتکوویتز، متعلق به روچیلدها، تأسیس شد. در اوایل سده نوزدهم، این مجتمع یکی از منابع مهم تأمین آهن و فولاد و زغالسنگ برای ارتش و نیروی دریایی انگلیس به شمار میرفت. اهمیت آن تا بدان حد بود که با اشغال وین (مارس ۱۹۳۸)، آلمانیها بارون لویی ناتانیل روچیلد اتریش را دستگیر و به مدت یک سال زندانی کردند و او را زیر فشار گذاشتند تا مالکیت این مجتمع را به دولت آلمان انتقال دهد. بارون روچیلد قبلا، در فوریه ۱۹۳۷، مالکیت مجمتع فوق را به مجتمع سان آلیانس روچیلدها در لندن انتقال داده بود. مذاکرات مفصلی میان روچیلدها و دولت آلمان آغاز شد و سرانجام در ۱۳ ژوئیه ۱۹۳۹ در شهر بال موافقت نامه نهایی به امضا رسید و روچیلدها پذیرفتند که در قبال آزادی لویی ناتانیل روچیلد و دریافت ده میلیون پوند استرلینگ اسناد مجتمع ویتکوویتز و معادن خود در سوئد را بدولت آلمان انتقال دهند. بدلیل شروع جنگ جهانی (اول سپتامبر ۱۹۳۹) این معاهده تحقق نیافت. پس از جنگ، مجتمع ویتکوویتز به تملک دولت کمونیستی چکسلواکی درآمد و به روچیلدها تنها یک میلیون پوند غرامت پرداخت شد.). این طرح در سال ۱۸۲۹ آماده شد ولی بعلت انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰ به تأخیر افتاد. پس از اعاده آرامش در وین، روچیلدها بار دیگر توجه خود را به راهآهن اتریش معطوف کردند. ایالات متحده آمریکا سفر کرد. او در آمریکا به روزنامه نگاری اشتغال داشت. در سال ۱۸۵۵ به پروس بازگشت، بعنوان نماینده برخی سرمایه داران انگلیسی به پیمانکاری راهآهن مشغول شد و حدود ۲۶۰۰ کیلومتر خط آهن در پروس و هنگری (مجارستان) احداث کرد. اشتروسبرگ به ثروتی انبوه دست یافت؛ زمانی در تشکیلات او بیش از یکصد هزار نفر شاغل بودند و سهام کمپانی وی به ارزش صدها میلیون دلار در بازارهای بورس معامله میشد. وی در سال ۱۸۷۲ در جریان احداث خط آهن رومانی ورشکست شد و ضربه سنگینی بر سهامداران خردهپا وارد ساخت. ورشکستگی اشتروسبرگ موجی وسیع از اعتراض را برانگیخت و موارد فراوانی از فساد مالی و ارتشاء برای کسب پیمانهای راهآهن در عالیترین سطوح دستگاه دولتی آلمان فاش شد. ماجرای اشتروسبرگ مواضع مدافعان نظریات حمایتگرانه را تقویت کرد و به دولتی کردن صنعت راهآهن این کشور انجامید. مورخین سه دهه پایانی سده نوزدهم را دوران انقلاب صنعتی در ایالات متحده آمریکا میدانند. نقطه عطف این تحول جنگ داخلی آمریکا (۱۸۶۱-۱۸۶۵) است. هرچند از دههها پیش از آغاز جنگ داخلی فرایند توسعه صنعتی در این سرزمین آغاز شده بود، لیکن تا سال ۱۸۶۱ کشاورزی نقش برتر را داشت، مالدوین جونز مینویسد: در دهههای پس از جنگ داخلی بود که در ایالات متحده گذاری قاطع به اقتصاد نوین صنعتی رخ داد. اگر در انگلستان انقلاب صنعتی برای یک سده در جریان بود، این فرایند در ایالات متحده تنها حدود یک سوم قرن به درازا کشید. طی سالهای ۱۸۶۰ تا ۱۸۹۰ ارزش تولید صنعتی این کشور از کمتر از دو میلیارد دلار در سال به بیش از ۱۳ میلیارد دلار در سال رسید و حجم سرمایهگذاری در صنایع از یک میلیارد دلار به حدود ۱۰ میلیارد دلار افزایش یافت. تعداد افرادی که در صنعت، معدن و ساختمان به کار گرفته میشدند از ۴ میلیون نفر به بیش از ۱۸ میلیون نفر رسیدند. در نتیجه، ایالات متحده جای بریتانیا را بعنوان کشور پیشتاز صنعتی اشغال کرد. در پایان سده نوزدهم حدود ۳۰ درصد کالاهای صنعتی جهان در ایالات متحده تولید میشد. بهنوشته مالدوین جونز، برجستهترین نماد این تحول موج عظیم احداث شبکههای راهآهن بود که سهم اصلی را در بهرهبرداری از منابع طبیعی ناشناخته سرزمین پهناور آمریکا و ایجاد بازار ملی در این کشور داشت. گفتیم که طول خطوط راهآهن ایالات متحده از ۴۸۶۰۰ کیلومتر در آستانه جنگ داخلی به ۳۱۳ هزار کیلومتر در آستانه سده بیستم رسید. در سال ۱۹۰۷ یک هفتم ثروت ملی ایالات متحده در راهآهن سرمایه گذاری شده بود. این تحول، چون انگلستان، بر سایر شاخههای اقتصاد ایالات متحده تأثیر گذارد و پیامد آن پیدایش غولهای آمریکایی صنعت و بانکداری بود. یک نمونه، آندریو کارنگی است. وی تکاپوی خود را در عرصه راهآهن آغاز کرد و در سال ۱۸۷۳ از سهامداران و مدیران کمپانی راهآهن یونیون پاسیفیک بود. کارنگی سپس به شاخه شکوفای صنعت آهن روی آورد و در این عرصه به ثروت انبوه رسید. در سال ۱۹۰۰، کمپانی فولاد کارنگی چهل میلیون دلار سود داشت که ۲۵ میلیون دلار آن سهم شخص کارنگی بود. او در سال بعد کلیه سهام خود را به جان پیرپونت مورگان به مبلغ ۲۵۰ میلیون دلار فروخت. بر شالوده این کمپانی بود که مورگان مجتمع عظیم کورپوراسیون آهن ایالات متحده را ایجاد کرد. کارنگی در اواخر عمر بخش عمده اموال خویش را وقف امور خیریه کرد و بنیاد کارنگی را تأسیس نمود. در تاریخنگاری رسمی ایالات متحده آمریکا نام کارنگیها فراوان تکرار میشود ولی علاقهای به ذکر نام و سرگذشت غولهای یهودی صنعت و بانکداری این کشور به چشم نمیخورد. برای نمونه، در عرصه آهن و فولاد، در کنار کارنگی غولی عظیمتر را میشناسیم و آن گوگنهایمهای یهودی است. تب آمریکایی راهآهن ثروتی عظیم را نصیب بانکداران و بورس بازان یهودی و غیریهودی ایالات متحده آمریکا کرد. میدانیم که با آغاز جنگ داخلی آمریکا (۱۸۶۱)، بانکداران یهودی- آلمانی مستقر در این سرزمین تکاپوی شدید را آغاز کردند. به نوشته دائرةالمعارف یهود، این یهودیان از طریق فروش سهام راهآهن آمریکا در بازارهای اروپا پول لازم را برای خرید اسلحه و مهمات برای دولت فدرال تأمین میکردند. مأخذ فوق بویژه از بنیادهای مالی اسپیر، اشترن و سلیگمان یاد میکند که در نیویورک بطور عمده به معامله سهام راهآهن اشتغال داشتند. از درون و بر بنیاد این موج بود که دو مجتمع عظیم مالی مورگان و کوهن- لوئب پدید شدند. مارکس مینویسد: جنگ داخلی آمریکا دیون عمومی عظیمی در دنبال خود ایجاد نمود که ازدیاد مالیاتها، تشکیل اوباشانهترین آریستوکراسی مالی، اهداء بخش عظیمی از اراضی عمومی به شرکتهای محتکر به منظور بهرهبرداری از راهآهنها و معادن و غیره و خلاصه سریعترین تمرکز سرمایهها را در پی داشت.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هر کس دنیایش را دوست داشته باشد به آخرت خود زیان میرساند.
حدیث :
از امیرالمؤمنین علیه السلام درباره زهد و بى رغبتى به دنیا پرسیده شد و حضرت فرمود: واى بر تو از حرام دنیا، از حرام دنیا دورى کن.
جوانی مومن، مخلص وبا ایمان از کنار باغ بسیار قشنگی گذر میکرد که میبیند از داخل باغ، جوی آب زلالی بیرون میآمد و سیب درشت و زیبایی را به همراه میآورد. جوان آن سیب را برداشت و کمی از آن را خورد اما ناگهان با خود گفت: اگر صاحب باغ راضی نباشد خوردن آن سیب حرام یا شبهه ناک است، لذا نگران شد که پس از عمری عبادت، چطور دست به این کار زده؟! جوان درب آن باغ را زد که از صاحب آن بابت سیب حلالیّت بطلبد. کارگر آن باغ درب را باز کرد.
جوان جریان سیب را به او گفت. آن کارگر، جوان را نزد اربابش هدایت کرد. پس از عرض سلام، موضوع سیب را تعریف کرد و از آن او خواست سیب را حلال کند. ولی او گفت: حلالت نمیکنم. مرد جوان گفت: چه کنم تا حلالم کنی؟ ارباب گفت: برای اینکه حلالت کنم یک شرط دارم! جوان گفت: هرچه بگویی انجام خواهم داد تا حق الناسی بر گردنم نباشد و خدا از من راضی باشد. او گفت: دختری دارم هم کر هم کور و هم لال است، باید او را به عقد خود درآوری!! جوان به فکر فرو رفت که سختی دنیا به مراتب آسان تر از عذاب های آخرت است... لذا پس از دقایقی گفت: قبول کردم... جشن باشکوهی برگزار کرد و دخترش را به عقد آن مرد جوان درآورد. شب عروسی که داماد نزد عروس رفت، ناگهان عروسی دید که نه کور بود نه لال نه کر، بلکه بسیار زیبا و شایسته ترین دختری است که به عمرش دیده بود... جوان گفت: دختر شما سالم است، نه کور نه کر و نه لال؟! چرا اینگونه توصیف کردی؟ پدر زن گفت: به این دلیل گفتم کور است؛ زیرا که چشمش به نامحرم نیفتاده، گفتم کر است چون غیبت نشنیده و لال است چون غیبت نکرده... و این دختر پاکدامن فقط برازنده تو جوان پاک و درستکار است، که برای یک سیب، و ترس از خدا، حاضر شدی چنین از خودگذشتگی کنی... و حاصل این ازدواج، فرزندی شد که تاریخ تشیّع، کمتر کسی به نبوغ و عظمت شخصیّت او به خود دیده است، و او کسی نیست به جز: محقق و مقدس اردبیلی... که در کنار مضجع شریف مولی الموحدین امیرالمومنین علیه السلام در نجف اشرف آرمیده است. در کتاب دیگری نوشته بود: پدر این دختر در تربیت دخترش تمام سعی و تلاش خودش را کرده بود که در از لقمه حرام و معاصی دور باشد و شب قبل از این ماجرا به صاحب الزمان متوسل شده بود و گفته بود من در تربیت دخترم تمام تلاشم را کرده ام و اینک وقت شوهر اوست، و دامادی باتقوا که به حلال و حرام معتقد باشد نصیبش شود، و در همان روز با این جوان روبرو میشود، خدا در قرآن گفته: مَّن کَانَ یُرِیدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ لِمَن نُّرِیدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلَاهَا مَذْمُومًا مَّدْحُورًا، ﻫﺮ ﻛﺲ ﺩﻧﻴﺎی ﺯﻭﺩﮔﺬﺭ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﺭﺍ ﻣﺎ ﺑﺮﺍی ﻫﺮ ﻛﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻴﻢ، ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻋﻄﺎ می ﻛﻨﻴﻢ ، ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺩﻭﺯﺥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎلی ﻛﻪ ﻧﻜﻮﻫﻴﺪﻩ ﻭ ﺭﺍﻧﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﻭﺍﺭﺩ ﺁﻥ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ ، ﺑﺮﺍی ﺍﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﻫﻴﻢ. وَمَنْ أَرَادَ الْآخِرَةَ وَسَعَىٰ لَهَا سَعْیَهَا وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَٰئِکَ کَانَ سَعْیُهُم مَّشْکُورًا: ﻭ ﻛﺴﺎنی ﻛﻪ ﺁﺧﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎلی ﻛﻪ ﻣﺆﻣﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻭ ﻛﺎﻣﻞ ﺑﺮﺍی ﺁﻥ ﺗﻠﺎﺵ ﻛﻨﻨﺪ، ﭘﺲ ﺗﻠﺎﺷﺸﺎﻥ ﺑﻪ نیکی ﻣﻘﺒﻮﻝ ﺍست. کُلًّا نُّمِدُّ هَٰؤُلَاءِ وَهَٰؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّکَ وَمَا کَانَ عَطَاءُ رَبِّکَ مَحْظُورًا، ﻫﺮ ﻳﻚ ﺍﺯ ﺩﻭ ﮔﺮﻭﻩ ﺩﻧﻴﺎ ﻃﻠﺐ ﻭ ﺁﺧﺮﺕ طلب ﺭﺍ ﺍﺯ ﻋﻄﺎی ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺕ ﻳﺎﺭی ﺩﻫﻴﻢ ، ﻭﻋﻄﺎی ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺕ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺷﺪنی ﻧﻴﺴﺖ. اسراء. چیزی که در زندگی امروزه کمتر مورد توجه قرار میگیره، لقمه حلال و راستگویی هست.
پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش سوم. انگلیسی ها و آغاز مسئله فلسطین: تاریخ ۴۳ ساله (۱۸۰۵-۱۸۴۸) حکومت محمدعلی پاشا را به سه مرحله میتوان تقسیم کرد: ۱- دوران صعود و تحکیم قدرت که در سال ۱۸۱۱ با قتل عام ممالیک به پایان رسید؛ ۲- دوران اقتدار در مصر و تحکیم پایههای قدرت در منطقه (۱۸۱۱-۱۸۳۱)؛ ۳- دوران آشکار شدن خصومت با عثمانی و ماجراجوییهای نظامی (۱۸۳۲- ۱۸۴۸). سال ۱۸۱۱ سرآغاز سربرکشیدن محمدعلی بعنوان یک قدرت منطقهای است. در این سال دولت مرکزی عثمانی برای سرکوب شورش وهابیون در عربستان از محمدعلی استمداد جست و وی ارتش خود را راهی این سرزمین کرد. این اقدامی مشکوک و خطرناک بود که راه را برای تبدیل محمدعلی به یک قدرت منطقهای و تحرکات بعدی وی در سراسر خاورمیانه و شمال آفریقا گشود. بهرروی، این ارتش سرانجام در سال ۱۸۱۸ وهابیون را شکست داد و شادمانی بابعالی را برانگیخت. در سال بعد محمدعلی با امام یمن پیمانی منعقد کرد و دامنه نفوذ خود را تا سواحل دریای سرخ بسط داد. وهابیون در سال ۱۸۲۴ نجد را پس گرفتند ولی حجاز همچنان در قلمرو رسمی دولت عثمانی باقی ماند. در کوران این جنگ بود که محمدعلی ارتش خویش را نوسازی کرد و برخی افسران فراری فرانسوی را در رأس آن گمارد. رئیس ستاد ارتش محمدعلی یک سرهنگ مخلوع ارتش فرانسه بنام کلنل سوس بود که در مصر بنام سلیمان پاشا شناخته میشد. بدنه این ارتش را بردگان تشکیل میدادند. در سال ۱۸۲۰ محمدعلی در جستجوی طلا و برده به سودان لشکر کشید و تا سال ۱۸۲۲ بخش عمده این سرزمین را به تصرف درآورد. وی سپس به درخواست سلطان جزایر کرت و قبرس (۱۸۲۴) و سپس شهر آتن (ژوئن ۱۸۲۷) را اشغال کرد. به پاس این خدمات سلطان حکومت کرت را به محمدعلی واگذارد. نیروهای محمدعلی تا سال ۱۸۳۰ در یونان حضور داشتند. (در این زمان در زیر فشار قدرتهای بزرگ اروپایی سلطان استقلال یونان را به رسمیت شناخت و این در حالی است که پیشتر محمدعلی، بدون مشورت با سلطان، در برابر خواست آنان تمکین کرده بود. تا فتح آتن محمدعلی بعنوان والی سلطان شناخته میشد و این فرصتی مناسب بود تا بدون مزاحمت از سوی دولت و ارتش عثمانی پایههای اقتدار خود را در منطقه پی ریزد. از اوایل دهه ۱۸۳۰ محمدعلی خصومت باطنی خود با عثمانی و داعیههای استقلالطلبانه خویش را فاش کرد و بعنوان مهیبترین تهدید برای دولت عثمانی سربرکشید. تهاجم نظامی محمدعلی به دولت عثمانی در سال ۱۸۳۲ آغاز شد. در این سال ارتش او، به فرماندهی پسرش ابراهیم پاشا، بندر عکا (۲۸ مه) را اشغال کرد و با یاری بشیر شهاب دوم، امیر لبنان (۱۷۸۸-۱۸۴۰)، صیدون، تریپولی، بیروت و دمشق (۱۸ ژوئن) را به تصرف درآورد. محمود دوم، سلطان عثمانی (۱۸۰۸-۱۸۳۹)، محمدعلی را یاغی اعلام کرد و وی را از تمامی سمتهایش خلع نمود. قشون اعزامی عثمانی در حوالی انطاکیه از ارتش محمدعلی شکست خورد (اوایل ژوئیه) و قشون بعدی به فرماندهی رشید محمد رشید، وزیر اعظم، نیز در ۲۱ دسامبر در قونیه شکست خورد و وزیر اعظم به اسارت درآمد. در این زمان، دولتهای فرانسه و انگلیس با خونسردی نظارهگر حرکت ارتش محمدعلی به سوی آناتولی بودند. محمود دوم بناچار به نیکلای اول، تزار روسیه، توسل جست به رغم اینکه دو دولت کمی پیش (۱۸۲۸-۱۸۲۹) جنگی سخت را از سر گذرانیده بودند. معهذا، روسیه مقتدر و پیروز خواستار نابودی عثمانی نبود و علاوه بر آن حضور ماجراجویی مشکوک چون محمدعلی را در کنار مرزهای خویش برنمیتافت. در واقع این تعارض نیکلای اول با قدرتهای غرب اروپا بود که موجودیت دولت عثمانی را نجات داد و سقوط نهایی آن را قریب به هشت دهه به تأخیر انداخت. ورود نظامیان روسیه به عثمانی (دسامبر ۱۸۳۲) و ناوگان روسیه به بسفور (فوریه ۱۸۳۳) بریتانیا و فرانسه را به هراس انداخت و آنان بعنوان میانجی وارد صحنه شدند. سیاست انگلستان و فرانسۀ لویی فیلیپ در این بازی بغرنج و پردسیسه اخراج نیروهای روسیه از خاک عثمانی و کسب امتیازاتی هرچه افزونتر به سود محمدعلی بود (لویی فیلیپ کمی پیش شهر الجزیره را فتح کرده و در این زمان تهاجم به اعماق این سرزمین را پیش میبرد). ریاست هیئت مذاکرهکننده عثمانی با ابراهیم پاشا، پسر محمدعلی، را دولتمردی جوان بنام مصطفی رشید افندی در دست داشت که بعدها با نام مصطفی رشید پاشا چهرهای نامدار در تاریخ معاصر عثمانی شد. (در آینده با این دولتمرد ماسون که از برکشیدگان و نزدیکان سِراستراتفورد کانینگ بود، آشنا خواهیم شد) نقش مصطفی رشید در این مذاکرات قابل تعمق است. در پیمانی که میان هیئت عثمانی و ابراهیم پاشا منعقد شد (۲۹ مارس ۱۸۳۳) حکمرانی دمشق و حلب و جده و منصب گردآوری مالیات منطقه آدنا (در جنوب آناتولی) به ابراهیم پاشا اعطا شد و محمدعلی بار دیگر بعنوان حکمران مصر و کرت به رسمیّت شناخته شد. مصطفی رشید در این مذاکرات عملکردی به سود محمدعلی داشت و گفته میشود که حتی اعطای مقام محصّلی عدن به ابراهیم پاشا بدون اطلاع سلطان بود. استانفورد شاو مینویسد این اقدام چنان سلطان را برآشفت که دستور قتل مصطفی رشید را صادر کرد ولی با وساطت متحدان سیاسی وی از اعدام او درگذشت. بدینسان، محمدعلی توانست نظارت خود را بر بخش مهمی از سرزمینهای عربی رسمیت بخشد و عملاً در رأس دولتی پهناور قرار گیرد که از حجاز تا شرق آناتولی و سودان امتداد داشت؛ هر چند وی هنوز در ظاهر تابعی از سلطان عثمانی به شمار میرفت. دومین شورش محمدعلی پاشا علیه عثمانی از سال ۱۸۳۹ آغاز شد و این کمی پس از سفر سِر موسس مونتفیوره، باجناق و شریک ناتان روچیلد به مصر است. این دومین سفر مونتفیوره به مصر است. اولین سفر در سال ۱۸۲۷ بود و اینک، در سفر دوم، مونتفیوره عنوان کلانتر شهر لندن را بر خود داشت و دوست محمدعلی به شمار میرفت. دائرةالمعارف یهود مینویسد هدف از این سفر خرید اراضی فلسطین از محمدعلی بود. آنان در این زمینه به توافق رسیدند ولی به علت کوتاه شدن دست محمدعلی از فلسطین این معامله صورت نگرفت. به نوشته نائوم سوکولو مونت فیوره در ۱۳ ژوئیه ۱۸۳۸ وارد بندر اسکندریه شد و مورد استقبال گرم محمدعلی پاشا قرار گرفت. پاشا با دقت به طرحهای مونتفیوره گوش فراداد و وعده داد هر مقدار زمین که بخواهند در اختیار یهودیان قرار خواهد گرفت و هر حکمرانی را که بخواهند میتوانند در مناطق روستایی فلسطین منصوب کنند و او هرچه در توانش است در راه تحقق این طرح به کار خواهد گرفت. وی سپس دستور داد برغاس بیگ، وزیر مالیه او، این مطالب را به شکل مکتوب تأیید کند. به نظر میرسید برای یهودیان سرزمین مقدس عصر جدیدی در حال طلوع است. سِرموسس با قلبی امیدوار به انگلستان بازگشت و آماده شد تا اجرای طرحهایش را آغاز کند، سوکولو دربارهی جزئیات این طرحها توضیح نداده ولی مندرجات کتاب او روشن میکند که مسئله به خرید ساده اراضی فلسطین محدود نمیشد و در این زمان در محافل یهودی و مستعمراتی انگلستان طرح استقلال سوریه به جدّ مطرح بود. (در تقسیمات کشوری عثمانی فلسطین جزء ایالت سوریه بود) سوکولو در فصلی دیگر با عنوان مسئله سوریه مینویسد: اینک اندیشه تجدید حیات اسرائیل به مسئله بالفعل روز بدل شد؛ اندیشهای که نه تنها برای رؤیا پردازان و مقاله نویسان و ادیبان بلکه برای هر فرد معتقد به کتاب مقدس و هر دوستدار آزادی عزیز بود. اگر تنها پنج قدرت اروپایی توافق میکردند که مسئله شرق را بر بنیاد استقلال سوریه حل و فصل کنند اجرای جزئیات طرح کار آسانی بود. فرانسه بی تردید با چنین تمهیدی موافق بود. مبالغی را که عثمانی در ازای موافقت با استقلال سوریه و فلسطین مطالبه مینمود میشد از طریق منابع موجود در سوریه به اضافه کمک مالی یهودیان تأمین کرد. کمک مالی یهودیان را میشد بعنوان مابهازای استقرار ایشان در سوریه تلقی کرد. چنین توافقی همه نیروهای ذیعلاقه به منطقه را خشنود میساخت. محمدعلی حکمران موروثی مصر میشد، رضایت فرانسه تأمین میشد، و یهودیان سرانجام میتوانستند به سرزمین خود بازگردند، از این پس یهودیان میتوانستند از تمامی نقاط جهان مهاجرت به سوریه را آغاز کنند. آنان در این مهاجرت ابزار تحقق تمدن بودند و هستههای نهادهای اروپایی را به پا میکردند، تعمّق در جملات فوق نشان میدهد که این طرح مربوط به پیش از تهاجم سال ۱۸۳۹ محمدعلی است؛ زمانی که وی هنوز حکمران موروثی مصر نبود. آیا این همان طرحی نیست که مونتفیوره از سوی الیگارشی یهودی و مستعمراتی بریتانیا در سفر ژوئیه ۱۸۳۸ خود به مصر با محمدعلی مطرح ساخت؟ کمی پس از سفر مونتفیوره به مصر و دیدار او با محمدعلی، حرکتی مرموز آغاز شد که دارای پیامدهای سرنوشتساز در تاریخ پسین خاورمیانه است و در واقع باید بعنوان نقطه عطفی در تاریخ منطقه ارزیابی شود: محمدعلی سپاه یکصد هزار نفره خود را برای اشغال شمال سوریه گسیل داشت و در دیدار با سفیران قدرتهای بزرگ اروپایی اعلام کرد که اگر سلطان حکومت مادامالعمر تمامی سرزمین سوریه را به او واگذار نکند و حکومت موروثی وی را بر مصر به رسمیّت نشناسد اعلام استقلال خواهد کرد. بدینسان، بار دیگر دولت عثمانی مورد تهدید جدی محمدعلی قرار گرفت. در این ماجرای بغرنج ظاهر قضیه این است که فرانسه هوادار محمدعلی پاشا و انگلستان حامی عثمانی بود و این امر تنشهایی را در روابط دو کشور پدید ساخت که تنها با برکناری تییر و صعود گیزو در دولت فرانسه مرتفع شد. در این زمان، روابط تییر، برخلاف گیزو، با بارون جیمز روچیلد غیردوستانه گزارش شده است. ادعا میشود که روچیلد با سیاست تندروانه تییر و سوق یافتن این سیاست بسوی خصومت با دیپلماسی شرقی انگلستان موافق نبود. ظاهراً جیمز روچیلد در راه پایان دادن به اختلاف فرانسه و انگلستان میکوشید و این امر اعتراض محافل سیاسی هوادار تییر را علیه او برانگیخت. برای نمونه، در ۱۴ اکتبر ۱۸۴۰ روزنامه لوکنستیتوسیونل وابسته به تییر، نوشت: به چه حقی و به چه مجوزی این سلطان مالی در امور ما مداخله میکند؟ تصمیمات فرانسه به او چه ربطی دارد؟ آیا باید اجازه داد که منافع مالی او منافع مالی ما را خوار کند؟ به گمان ما، باطن قضیه این است که تییر خواستار استقرار یک دولت مسیحی وابسته به فرانسه در سوریه و فلسطین بود و این در حالی است که پالمرستون طرح ایجاد یک جمهوری یهودی را در همین منطقه پی میگرفت. در ۱۹ آوریل ۱۸۴۰ آلگماینه زیتونگ دس یودنتومس روزنامه یهودیان آلمان، نوشت: مسیو دو لامارتین (شاعر نامدار فرانسوی، از سال ۱۸۳۳ تا سقوط لویی فیلیپ نماینده مجلس بود. در سال ۱۸۴۰ و ماجرای شورش مرموز محمدعلی پاشا از طرحهای تی یر برای استقرار دولت مسیحی سوریه حمایت میکرد. لامارتین در جریان انقلاب ۱۸۴۸ عملاً در رأس دولت موقت انقلابی فرانسه جای داشت و ریاست وزارت امور خارجه نیز رسماً به دست او بود. در این دوران لامارتین دست ژنرال کاونیاک را برای استقرار حکومت نظامی و سرکوب خشن مردم بازگذارد و لذا به شدت منفور شد) بر آن است که در سرزمین اردن و در دامنه کوه لبنان یک سلطنت مسیحی تشکیل دهد. اگر اورشلیم، شهر مقدس، در زیر سلطه فرانسه قرار گیرد، او با شعف بقیه جهان را برای انگلستان و روسیه رها خواهد کرد. ولی مشکل اصلی در اینجاست که لرد پالمرستون نیز همین منطقه را برگزیده است. مکانی که نماینده سرشناس مجلس فرانسه رویای استقرار یک دولت مسیحی را در آن میپروراند، همان نقطهای است که لرد پالمرستون برای طرح استقرار یک جمهوری یهودی برگزیده است. بنابراین، سیاستهای تییر تا آنجا که سبب تشجیع محمدعلی پاشا و به آشوب کشیدن منطقه میشد برای الیگارشی یهودی مطلوب بود و از آن زمان که مانع تحقق طرحهای بلندمدت ایشان میشد نامطلوب. مورخین مینویسند سرانجام روچیلدها موفق شدند به کمک لئوپولد، پادشاه بلژیک، سیاستهای تییر را به شکست کشانند. لویی فیلیپ دخالت کرد و مانع تداوم عملکردهای بیپروای نخستوزیرش شد. لئوپولد، بنیانگذار خاندان سلطنتی کنونی بلژیک، در این دوران از موقعیت مهمی در سیاست اروپا برخوردار بود زیرا چنانکه میدانیم وی دایی ملکه ویکتوریا و داماد لویی فیلیپ بود و در عین حال نزدیکترین روابط را با زرسالاران یهودی داشت. این حوادث مصادف با دوران تکاپوی مرموز سِر استراتفورد کانینگ و همدستانش در عثمانی است. گفته میشود کانینگ هوادار حمایت دولت انگلستان از عثمانی در قبال تحرکات توسعهطلبانه روسیه و محمدعلی پاشا بود. به رغم این ادعا، میدانیم که پالمرستون محمود دوم را زیر فشار شدید دیپلماتیک قرار داد تا امتیازاتی به محمدعلی پاشا واگذار کند. بدینسان، فرمانی توسط سلطان صادر شد که محمدعلی را نه تنها در پاشایی مصر و کرت، بلکه سوریه، دمشق و طرابلس، حلب و ادرنه تثبیت کرد. مقرر شد او این پاشالیک را در طول حیات خود حفظ کند لیکن به ارث رسیدن آن هنگام مرگش به ابراهیم یا سایر جانشینانش تضمین نشد. امتیازات مندرج در این فرمان برای محمدعلی کافی نبود. وی کمی بعد تهاجم نظامی خود را آغاز کرد. در ماجرایی خدعهآمیز، فرمانده نیروی دریایی عثمانی در اسکندریه ناوگان نیرومند خود را به محمدعلی تسلیم کرد و در ۲۴ ژوئن ۱۸۳۹ قشون سلطان را، که سران آن با سکههای طلای مصری تطمیع شده بودند، در منطقه نزیب شکستی سخت داد. در کوران این حوادث تحقیرآمیز، محمود در اول ژوئیه ۱۸۳۹ درگذشت. گیزو در خاطراتش مینویسد عثمانی در ظرف سه هفته، سلطان، ناوگان و ارتش خود را از دست داد. با مرگ محمود، پسر ۱۶ ساله او به نام عبدالمجید سلطان عثمانی (۱۸۳۹ -۱۸۶۱) شد. صعود عبدالمجید در زمانی است که یهودیان آشکار و مخفی و الیگارشی مستعمراتی لندن در دربار عثمانی پایگاهی استوار داشتند. لرد کین راس از عبدالمجید بعنوان شاگرد سِر استرانفورد کانینگ یاد میکند و میافزاید: استراتفورد کانینگ رابطه بسیار نزدیک با عبدالمجید بر هم زد که بین یک سفیر و یک پادشاه نامتداول بود. و استراتفورد از ابتدا نفوذ فراوانی بر سیاستهای او داشت. در این زمان لویی فیلیپ حامی محمدعلی بود و پالمرستون میانجی میان عثمانی و مصر! سرانجام، نمایندگان چهار قدرت بزرگ اروپایی (انگلیس، اتریش، روسیه و پروس) گرد آمدند و در کنفرانس لندن (۱۲ ژوئیه ۱۸۴۰) به ریاست پالمرستون شرایط صلح عثمانی و محمدعلی پاشا را رقم زدند. آنان به محمدعلی توصیه کردند که چنانکه از سوریه خارج شود بعنوان پاشای موروثی مصر و پاشای سوریه در مدت عمر خویش به رسمیت شناخته خواهد شد. محمدعلی در آغاز بظاهر در برابر پیشنهادهای انگلستان استنکاف کرد ولی پس از شعلهور شدن شورش وهابیون در عربستان، سقوط کابینه تییر (۱۲ اکتبر ۱۸۴۰)، که بعنوان حامی سرسخت محمدعلی شناخته میشد، حمله ناوگان انگلیس به شمال فلسطین و تصرف بندر عکا (۳ نوامبر ۱۸۴۰) و کمی بعد حیفا، و تهدید حمله به بندر اسکندریه، شرایط انگلستان را پذیرفت. عبدالمجید متقابلاً در ۱۳ فوریه ۱۸۴۱ طی فرمانی حکومت موروثی محمدعلی و خاندان او را بر مصر به رسمیت شناخت. در این ماجرا نیز مصطفی رشید پاشا که اینک سفیر عثمانی در پاریس بود، نقش مرموز و مؤثری ایفا نمود. رشید کمی بعد (۱۸۴۶) صدراعظم عثمانی شد و دوران طولانی سلطه مطلقه دیوانسالاران غربگرا بر عثمانی آغاز گردید. در دوران سلطنت عبدالمجید نفوذ انگلستان در ساختار سیاسی عثمانی و تکاپوی سازمانهای ماسونی در این سرزمین اوجی بیسابقه یافت. در این دوران، سرزمین عثمانی به عرصه تاخت و تاز بلامعارض ماجراجویان و شیادان مالی یهودی و اروپایی بدل گردید و این کشور را به بدهکار بزرگ غرب بدل نمود. پیامد این حوادث مشکوک، که بیشتر به یک سناریوی پیچیده میماند، از یکسو استقلال خودسرانه خاندان محمدعلی در مصر بود که بعنوان یکی از فاسدترین و غربگراترین حکومت های دنیای اسلام شناخته میشود و از سوی دیگر نفوذ بیسابقه دولتمردان ماسون و وابستگان به الیگارشی یهودی و استعمار بریتانیا در ساختار سیاسی عثمانی؛ بریتانیایی که در ماجرای تهاجم محمدعلی به شمال سوریه خود را به عنوان دوست و متحد عثمانی و حافظ تمامیت آن جلوهگر میساخت. نقش مرموز زرسالاران یهودی در تحولاتی که برشمردیم را بویژه از حادثهای میتوان دریافت که به ماجرای دمشق شهرت دارد. درست در زمانی که شمال سوریه در اشغال محمدعلی پاشا بود، در ۵ فوریه ۱۸۴۰ یک کشیش ایتالیایی از فرقه کاتولیک کاپیوشن (پدران کاپیوشن شاخه کوچکی از فرقه فرانسیسکن است که از حوالی نیمه سده هفدهم بطور عمده به فعالیتهای میسیونری اشتغال داشتند. توضیحات ویکیپدیا در اینباره: کاپوسن یا کاپوچین نام فرقهای از راهبان کاتولیک است که معمولاً چهرهٔ رنگپریدهای دارند و کلاه سیاهی بر سر میگذارند، در ایران به راهبان این فرقه کبوشی گفته میشد که کلمه کشیش از آن مشتق شده است، ایتالیاییها آن نوع قهوه را که کف شیر و قهوهٔ پاشیده شده روی آن شبیه این راهبان است کاپوچینو گویند) بنام توماس، به همراه مستخدم مسلمانش بنام ابراهیم عماره، ناپدید شد. گفته میشود که این مبلّغ مسیحی به فعالیتهای مشکوک تجاری نیز اشتغال داشت. (توضیح: اتهامی که به یهودیان وارد شد، کشتن این دو نفر برای استفاده از خون آنها برای اجرای مراسم خاص عبادی یهود بود. قبلاً پیرامون خونآشامی یهودیان مقالهای منتشر کردیم) بلافاصله شایعات گستردهای پخش شد دال بر اینکه توماس و ابراهیم را یهودیان دمشق به قتل رسانیدهاند. شریف پاشا حاکم شهر، به همراه راتی منتون کنسول فرانسه، پیگرد وسیعی را برای یافتن قاتلین آغاز کرد. یک یهودی بنام سلیمان نقرین بازداشت شد و اعتراف کرد که گمشدگان را هفت نفر یهودی در خانه داوود حراری یهودی به قتل رسانیده اند. یهودیان فوق دستگیر شدند. گفته میشود که دو تن از دستگیرشدگان در زیر شکنجه مردند، دو تن دیگر برای نجات جان خود مسلمان و بقیه مجبور به اعتراف شدند. یکی از مستخدمین مسلمان داوود حراری مدعی شد که ابراهیم عماره در خانه مهیر فرهی یهودی و در حضور تعدادی از سران یهودیان دمشق به قتل رسیده است. افراد فوق نیز دستگیر شدند. یکی از آنان بنام اسحاق لوی پیچیوتو تبعه اتریش بود. به این بهانه، کنسولهای اتریش، انگلستان و ایالات متحده آمریکا نیز به سود دستگیرشدگان وارد صحنه شدند. کمی بعد ظاهراً استخوانهای توماس و ابراهیم عماره در خانه یکی از یهودیان کشف شد و شریف پاشا به دستگیری تعدادی دیگر از یهودیان اقدام کرد. این ماجرا به سرعت در اروپا به جنجالی بزرگ به سود مظلومیت یهودیان بدل شد. یهودیان اسکندریه و بیتالمقدس، با حمایت لورین سرکنسول اتریش در قاهره، عرایض مفصلی به محمدعلی پاشا نوشتند و خواستار پایان دادن به شکنجه یهودیان شدند. لورین گزارش مفصلی نیز برای جیمز روچیلد در پاریس فرستاد و خواستار آن شد که وی از نفوذ خود در دولت فرانسه استفاده کند و یهودیان را نجات دهد. (روچیلد در این زمان کنسول افتخاری دولت اتریش در پاریس بود) جیمز روچیلد بلافاصله به انتشار گزارش لورین در مطبوعات فرانسه دست زد و در وین سالومون روچیلد مترنیخ را به سود یهودیان دمشق تحریک کرد. کمی بعد نمایندگان سیاسی انگلستان و سایر کشورهای اروپایی نیز به حمایت از لورین پرداختند. بدینسان، با کارگردانی روچیلدها جنجال تبلیغاتی وسیعی در سراسر غرب اروپا به سود مظلومیت یهودیان دمشق آغاز شد. مظلومنمایی تبلیغاتی فوق چنان ماهرانه بود که بسیاری از روشنفکران اروپایی را تحت تأثیر قرار داد تا بدانجا که حتی فردیناند لاسال جوان، سوسیالیست یهودی که پیوند خود را بطور کامل با یهودیت بریده بود، به سود یهودیان زندانی دمشق به تکاپو افتاد. صفحات مطبوعات پر از اخبار درباره این ماجرا شد و گردهماییهای متعدد در دفاع از یهودیان دمشق سازمان داده شد. سرانجام، هیئتی از سوی یهودیان اروپا راهی قاهره شد. اعضای این هیئت عبارت بودند از سِر موسس مونت فیوره، لوییز لویی (لوییز لویی از شرق شناسان انگلیس در سده نوزدهم است. نام اصلی او الیزار هالوی است. در آلمان به دنیا آمد و پس از اتمام تحصیلات در دانشگاههای وین و برلین به تدریس زبانهای شرقی پرداخت. در سال ۱۸۳۳ به لندن مهاجرت کرد. کمی بعد به مصر سفر کرد. دائرة المعارف یهود این سفر را به پیشنهاد دوک ساسکس پسر جرج سوم و تعدادی از شرق شناسان برجسته فرانسه و انگلستان معرفی میکند با هدف مصر شناسی. او در جریان این سفر موفق شد برخی کتیبههای مصری را بخواند. سپس به فلسطین و دمشق سفر کرد و در دمشق مجموعه نفیسی از سکههای کمیاب بدست آورد. آنگاه به قسطنطنیه رفت و به مطالعه درباره فرقه قرائی پرداخت و سپس به انگلستان بازگشت. در سال ۱۸۳۹ دوک ساسکس او را در سمت رئیس بخش شرقی کتابخانه خود منصوب کرد. لویی به مدت ۱۵ سال این مسئولیت را بدست داشت. در سال ۱۸۴۰ به همراه مونت فیوره راهی شرق شد و از آن پس منشی و دستیار و مترجم او بود. در سالهای ۱۸۵۶-۱۸۵۸ ریاست کالج یهود را در لندن بدست داشت. خاطرات سر موسس و لیدی مونت فیوره (۱۸۹۰، دو جلد) بوسیله او تنظیم و منتشر شد) که منشی مونت فیوره بود و آدولف کرمیو (شهرت کرمیو با ماجرای دمشق آغاز شد. وی در سال ۱۸۴۲ نماینده پارلمان فرانسه شد و به صفوف اقلیت مخالف دولت گیزو پیوست. در ماجرای انقلاب ۱۸۴۸ نقش مهمی ایفا کرد و در دولت موقت انقلابی (تا ژوئن ۱۸۴۹) وزیر عدلیه بود. ابتدا از موافقان بناپارت بود ولی مدتی بعد به صفوف مخالفان او پیوست و لذا در ۲ دسامبر ۱۸۵۱ دستگیر شد و مدتی زندانی بود. در سال ۱۸۶۴ ریاست آلیانس اسرائیلی، سازمان جهانی یهودیان، را بدست گرفت. در سال ۱۸۶۹ بعنوان نماینده پاریس به عضویت پارلمان درآمد و یکی از رهبران اقلیت شد. پس از سقوط لویی بناپارت بار دیگر مدتی وزیر عدلیه بود. در سال ۱۸۷۵ از سوی مجلس ملی فرانسه بعنوان سناتور مادام العمر برگزیده شد) که حقوقدان و دولتمرد فرانسه و رئیس بعدی آلیانس اسرائیلی بود، و سولومون مانک که منشی و مترجم کرمیو بود (سولومون مانک در ۱۸۲۸ از آلمان به فرانسه مهاجرت کرد. ابتدا معلم سرخانه فرزندان بارون جیمز روچیلد بود. سپس به موسسه کتابشناسی ملی پیوست و سرپرست بخش نسخ خطی سامی شد. در جریان سفر هیئت مونت فیوره به مصر، بعنوان منشی و مترجم کرمیو حضور داشت. دائرة المعارف یهود مینویسد مانک از این سفر بهره برد و نسخ خطی ارزشمندی با خود به فرانسه برد. در سال ۱۸۶۴ به جای ارنست رنان استاد زبان عبری و ادبیات سوری در کالج فرانسه (کالج دو فرانس) شد. مانک بعنوان شرق شناس در فرانسه شهرت فراوان یافت. تخصص او ادبیات عربی دوران اسلامی اسپانیا بود و در این چهارچوب نقش مهمی در معرفی ادبا و نویسندگان یهودی اندلس، از جمله سلیمان بن غابیرول و ابن میمون، ایفا کرد). این هیئت با محمدعلی ملاقات کرد و سرانجام در ۲۸ اوت ۱۸۴۰ با فرمان محمدعلی زندانیان یهودی آزاد شدند. اعضای هیئت مزبور از قاهره به استانبول رفتند، با عبدالمجید، سلطان جدید، دیدار کرده و نظر مساعد او را به یهودیان جلب نمودند. دائرة المعارف یهود ماجرای دمشق را گام بزرگ در تحکیم پیوندهای جهانی یهودیان و سرآغاز حرکتی میداند که به تأسیس آلیانس اسرائیلی (۱۸۶۰) انجامید. مأخذ فوق میافزاید این حادثه مبارزه سیاسی قدرتهای اروپایی را برای نفوذ در خاورمیانه شدت بخشید. یکی از مهمترین نتایج تحرّکات مشکوک محمدعلی پاشا آغاز حضور رسمی استعمار انگلیس در منطقه فلسطین بود. در این کوران ماجرای دمشق رخ داد و تبلیغات گسترده ناشی از آن به سود مظلومیت یهودیان سبب شد که برای نخستین بار در سده نوزدهم مسئله فلسطین در محافل سیاسی و مطبوعاتی انگلستان مطرح شود و بهانه لازم را برای تجاوز ناوگان انگلیس به سواحل فلسطین و اشغال عکا فراهم آورد (عکا Acre بندری است تاریخی در حلاشیه خلیج عکا در شمال فلسطین در ۱۶ کیلومتری بندر حیفا، در عهد عتیق نام آن بصورت عکو ثبت شده است، بندری متعلق به کنعانیان (فنیقیها) بود. در زمان یونانیان و رومیان بتولمایس نامیده میشد. در اوایل سده نوزدهم قلعه عکا از قلاع مشهور خاور نزدیک به شمار میرفت). نائوم سوکولو، مورخ یهودی، به اهمیت استراتژیک حضور نظامی انگلیس در قلعه عکا در چارچوب منافع مستعمراتی انگلستان در هند اشاره دارد: اشغال دژ تسخیرناپذیر عکا توسط انگلیس این کشور را از دریافت اجازه از قدرتهای دیگر برای دسترسی به هند از طریق خشکی بینیاز ساخت. انگلیس با در اختیار داشتن این شهر کنترل مسیر هند از طریق خشکی را برای همیشه بدست میگرفت. او مینویسد: اکنون مسئله آینده فلسطین مطرح شد: آیا فلسطین باید به سادگی به عثمانی مسترد گردد یا اینکه باید بریتانیای کبیر نقش مهمی در این منطقه ایفا کند؟ گرایش عمومی در افکار عمومی انگلیس انضمام عکا و قبرس به امپراتوری بریتانیا بود. عکا در دست انگلستان، یا هر کشور دیگری که بر دریاها تسلط داشت، به واقع به دژی تسخیرناپذیر بدل میشد. و به نظر میرسید قبرس نیز، بویژه برای انگلستان، از اهمیت استراتژیک فوقالعاده برخوردار است. دلایل این درخواست انضمام کاملاً ملموس بود. انگلستان و متحدینش نه تنها سوریه بلکه تمامی امپراتوری عثمانی را نجات دادند، بدینسان، قدرتهای متحد اروپایی بزرگترین خدمتی را که یک دولت میتواند از دیگران انتظار داشته باشد به عثمانی کردند. قدرشناسی ایجاب میکرد که در قبال این خدمت عکا و قبرس در اختیار انگلستان قرار گیرد. ولی این خدمت در ازای مخاطرات معین و هزینههای هنگفت انجام گرفته بود. لذا، عدالت حکم میکرد که این امر جبران شود. هیچکس نمیتوانست ادعا کند که واگذاری سرزمینهای کوچکی چون عکا و قبرس، که برای عثمانی کمارزش ولی برای انگلستان مفید بود، بهای سنگینی است، عکا و قبرسی که در تصرف ارتش انگلیس قرار داشت مطمئنترین حافظ برای عثمانی بود. سوکولو سپس از اهمیت انضمام عکا و قبرس به قلمرو امپراتوری بریتانیا در احیای یادمان غرورانگیز جنگهای صلیبی سخن میگوید؛ دورانی که ریچارد شیردل، شاه انگلیس، برای نجات اروشلیم از چنگ کفار مسلمان به این خطه لشکر کشید. به زعم سوکولو، برای انگلیسیها تصرف عکا تحقق بشارت کتاب مقدس بود. سوکولو به پیامدهای انسانی و تمدنی این تحول نیز اشاره دارد: پیامد اسکان و استقرار انگلیسیها در سوریه که گامی در جهت ترقی منافع بشریت تلقی میشد تحول مهمی به شمار میرفت. سوریه و کشورهای مجاور نه تنها پیشرفتی نداشتند بلکه وضع آنها در مقایسه با دو هزار سال پیش بدتر نیز شده بود، ورود انگلیسیها به سوریه در کالبد این سرزمین باستانی، جان تازهای میدمید. نقش انگلیسیها در سوریه و کشورهای همجوار آن میتوانست همانند نقش این کشور در هند باشد؛ یعنی پشتیبان اقشار و طبقات ضعیف، داور بیطرف و برقرارکننده صلح و آرامش فراگیر. چنین بود که قلعه عکا بعنوان نخستین پایگاه انگلستان در شرق مدیترانه به دست آمد و ۳۸ سال بعد با ترفندهای دیزرائیلی قبرس نیز به چنگ انگلستان افتاد. و چنین بود که انگلستان به ابزار تحقق وعدههای عهد عتیق بدل شد و پول یهودیان رضایت تمامی قدرتهای درگیر در این ماجرا را تأمین نمود. در ماجرای دمشق هیئت مونتفیوره از حمایت کامل دولت انگلستان برخوردار بود و باید بیفزاییم که نماینده سیاسی انگلستان در فلسطین در این زمان یکی از اعضای خاندان یانگ است. او فردی بنام و. یانگ است که در سال ۱۸۳۸، یعنی در دوران وزارت خارجه پالمرستون و سلطه محمدعلی پاشا بر فلسطین، به عنوان اولین نماینده سیاسی انگلستان در اورشلیم منصوب شد. نائوم سوکولو مینویسد وی این سمت را بعلت علاقه شخصی خود و با تلاش بدست آورد. در ۳۰ آوریل ۱۸۴۰ موسس مونتفیوره و اعضای کمیتهای که برای استقرار یهودیان در فلسطین تشکیل شده بود، با پالمرستون، وزیر خارجه انگلیس، ملاقات کردند. به گزارش سوکولو، پالمرستون آنان را به گرمی پذیرفت و وعده داد که نفوذ خود را برای تحقق اهداف ایشان به کار گیرد. در این جلسه، مونتفیوره از اقدامات یانگ، نماینده دولت انگلستان در اورشلیم، قدردانی کرد. در ۸ نوامبر ۱۸۴۰ سِر استراتفورد کانینگ، ایلچی بزرگ، که اینک بار دیگر بعنوان سفیر انگلستان راهی عثمانی بود، پیش از عزیمت به استانبول با مونتفیوره ملاقات کرد. کانینگ، که درباره پیوندهای او با سلطان عبدالمجید پیشتر سخن گفتهایم، در این دیدار قول داد که هرچه در توان دارد در جهت حمایت از یهودیان به کار گیرد. در پی چنین تمهیداتی شالودههای عنصری جدید در استراتژی مستعمراتی بریتانیا در شرق استوار شد: تأسیس دولت یهودی در فلسطین. اهمیت این عنصر جدید در سیاست شرقی بریتانیا تا بدان حد بود که در ۲۶ اوت ۱۸۴۰ روزنامه فرانسوی کوریه فرانس نوشت: پالمرستون در حال طراحی تأسیس یک جمهوری یهودی در فلسطین است. بدینسان مسئله فلسطین بتدریج در سیاست مستعمراتی بریتانیا جایگاهی برجسته یافت و الیگارشی یهودی اروپا محملهای ایدئولوژیک و تبلیغاتی این توسعهطلبی را فراهم آورد. این عنصر بعنوان کلید اصلی سلطه بریتانیا بر منطقه خاورمیانه شناخته میشد؛ منطقهای که سِر اوستن لایارد در نطق مجلس عوام اهمیت آن را چنین توصیف کرده بود: ما نباید فراموش کنیم که هر چند مصر یکی از شاهراه های هند است ولی سوریه و جلگه دجله و فرات [عراق] شاهراه اصلی است و هر قدرتی این سرزمینها را در دست داشته باشد بر هند فرمان میراند. کمی بعد، در سال ۱۸۵۵ سرهنگ چارلز هنری چرچیل نوه دوک مارلبوروی پنجم و عموزاده لرد راندولف چرچیل، که در هیئت اکتشافی بریتانیا در سوریه عزیمت داشت، نوشت: زمانی که فلسطین جزء سرزمین عثمانی نباشد باید یا انگلیسی شود یا بخشی از یک دولت جدید مستقل، تا هدف بزرگی را که برای آن بوجود آمده تحقق بخشد، فلسطین باید مقر یک جامعه بزرگ، صلحجو و سعادتمند شود که تحت حکمرانی یا نفوذ بریتانیا قرار داشته باشد و چنین خواهد شد. چنانکه میبینیم در ماجرای دمشق روچیلدها عملاً در موضع رهبری یهودیان جهان جای دارند. علاوه بر دو خاندان روچیلد و مونتفیوره، سایر اعضای الیگارشی یهودی نیز در این ماجرا مشارکت داشتند. میدانیم که شاخهای از خاندان ابولافی (لوی) از سده هفدهم در دمشق و سوریه مستقر بود. حاخام موسی بن یعقوب ابولافی از یهودیانی است که در ماجرای دمشق دستگیر شدند. ماجرای دمشق تنها آشوب مرموز و تحریکآمیزی نیست که در دوران ریاست پالمرستون بر دیپلماسی بریتانیا بدست الیگارشی یهودی برافروخته شد و راه را برای توسعه طلبی استعماری بریتانیا هموار ساخت. یک نمونه دیگر ماجرای دن پاسیفیکو است که چند سال بعد رخ داد: دیوید پاسیفیکو معروف به دنپاسیفیکو یک صرّاف یهودی پرتغالی تبعه انگلیس بود. او طبق سنت آن زمان، که یهودیان را در سمت کنسول دولتهای اروپایی منصوب میکردند، در سالهای ۱۸۳۵ -۱۸۳۷ سرکنسول پرتغال در مراکش و در سالهای ۱۸۳۷-۱۸۴۲ سرکنسول پرتغال در یونان بود. در سال ۱۸۴۷ کولتی وزیر دولت یونان، به احترام یکی از روچیلدها که به آتن سفر کرده بود، مانع از سوزانیدن مجسمه چوبی یهودا اسخریوطی در مراسم سنتی سالیانه مردم آتن شد. این منع شورش مردم را برانگیخت و در این حادثه خانه پاسیفیکو به آتش کشیده شد. پاسیفیکو از دولت یونان تقاضای ۸۱ هزار پوند خسارت کرد (این مبلغ را تاریخ کمبریج سیاست خارجی بریتانیا ۸۱ هزار پوند و دائرة المعارف یهود حدود ۲۷ هزار پوند ذکر کرده است). دولت یونان این ادعا را نپذیرفت و پاسیفیکو برای دریافت غرامت فوق به دولت انگلستان ملتجی شد. قطعاً او از حمایت الیگارشی یهودی لندن برخوردار بود زیرا سرانجام در ژانویه ۱۸۵۰ به دستور پالمرستون نیروی دریایی انگلیس بنادر یونان را محاصره کرد، ۲۰۰ کشتی یونانی را توقیف نمود و دولت یونان را مجبور به پرداخت غرامت فوق کرد. در زمان این حادثه، لرد جان راسل نخست وزیر و پالمرستون وزیر خارجه بود. این اقدام، که ماجرای سفر ژنرال هاینوی اتریشی به لندن و ضرب و شتم او را در پی داشت، اعتراض گروهی از نمایندگان مجلس لردها را برانگیخت. ۲۷ نماینده مجلس لردها دولت راسل را استیضاح کردند معهذا دولت توانست با ۴۶ رأی پیروز شود. در جریان این استیضاح، پالمرستون نطق پنج ساعته و عوام فریبانهای ایراد کرد و طی آن مدعی شد که اتباع دولت بریتانیا باید از همان احترام و حمایتی بهرهمند شوند که در گذشته اتباع امپراتوری روم از آن برخودار بودند. این تحریک غرور ملی انگلیسیها مؤثر افتاد و، به تعبیر لارنس ریت، پالمرستون را به قهرمان ملی بدل کرد. الگرنون سیسیل، نوه مارکیز سالیسبوری دوم، مینویسد: پادشاه یونان اموال اتباع انگلیسی متعددی را بدون پرداخت غرامت مصادره کرد ولی پالمرستون کار مهمی به سود آنان نکرد. جنجالیترین نمایش او دفاع از یک سرمایهدار مشکوک، دن پاسیفیکو، بود که خانهاش را توده عوام آتن غارت کرده بودند.
آریستوکراسی مالی و انقلاب: لویی فیلیپ دو دشمن اصلی داشت: اول، لژیتیمیستها یعنی کسانی که سلطنت خاندان بوربن را همچنان حکومت قانونی فرانسه میدانستند و شاخه اورلئان خاندان بوربن را غاصب و نامشروع میانگاشتند؛ دوم، جمهوریخواهان. گروه اخیر (جمهوریخواهان) به طیف وسیعی تقسیم میشد: در جناح چپ روشنفکرانی جای داشتند که، راست یا دروغ، صادقانه یا فریبکارانه، از آرمانهای عدالت اجتماعی به سود طبقات محروم دفاع میکردند و عموماً ملهم از اندیشههای سوسیالیستی، مسیحی و بیشتر ماتریالیستی، بودند. در این جناح ماجراجویانی چون لویی بلانکی و عوامفریبان و شیادان سیاسی چون لویی بلان کم نبودند (لویی بلان فعالیت خود را از ۲۱ سالگی بعنوان نویسنده در روزنامه جمهوری خواه لوناسیونال آغاز کرد و با تألیف کتابهایی در زمینه اندیشه سوسیالیستی و تاریخ فرانسه به شهرت رسید. پس از سقوط لویی فیلیپ تنها عضو سوسیالیست دولت موقت بود. در ژوئن ۱۸۴۸ به انگلستان گریخت. با سقوط ناپلئون سوم در سال ۱۸۷۱ به فرانسه بازگشت و به نمایندگی مجلس برگزیده شد. در جریان انقلاب ۱۸۴۸ لوییبلان نقطه مقابل لویی بلانکی (۱۸۰۵-۱۸۸۱) شناخته میشد که رهبری جناح افراطی سوسیالیستها را بدست داشت. بلانکی از سال ۱۸۲۴ عضو سازمان توطئه گر کاربوناری بود و در دوران حکومت لویی فیلیپ لویی بناپارت سالهای مدید در زندان به سر برد). در طیف راست کسانی چون لامارتین و تییر و کاونیاک و کرمیو جای داشتند. این گروه، که با سقوط لویی فیلیپ قدرت را به چنگ گرفت، بیانگر منافع بخش وسیعی از بورژوازی بزرگ فرانسه بود که از حکومت خودکامه لویی فیلیپ و انحصار امتیازات دولتی در دست وابستگان او به تنگ آمده بودند. در واقع، در این زمان وابستگان به لویی فیلیپ به کاست بستهای از دردانههای درباری بدل شده و از طریق زدوبند با لویی فیلیپ و گیزو راه را بر ثروتاندوزی سایر کانونهای مالی- سیاسی فرانسه مسدود ساخته بودند. این گروه، که حمایت بورژوازی متوسط را در پشت خود داشت، بطور عمده در لژهای ماسونی سازمان یافته بود. بدین سان، در واپسین سالهای سلطنت لویی فیلیپ بخش مهمی از بورژوازی فرانسه از حکومت او به ستوه آمده بود و تداوم وضع موجود را نمیپسندید. سرانجام، در سال ۱۸۴۷ بحران اقتصادی عمیقی فرانسه را فرا گرفت و زمزمه سیطره فساد مالی بر تمامی شئون دولت فرانسه اوج گرفت. لویی فیلیپ، به منظور تحکیم پایههای قدرت خود، از ژوئیه ۱۸۴۷ اقدامات اصلاحی را آغاز کرد و از جمله به مخالفان آزادی عمل بیشتر داد. این تلاش دیرهنگام بود و پیامد آن اوجگیری احساسات انقلابی در میان تودههای مردم. اعتراضات مردمی سبب شد که سرانجام در ۲۱ فوریه ۱۸۴۸ لویی فیلیپ گیزو را از نخست وزیری برکنار کند. در ۲۳ فوریه شورش در خیابانهای پاریس آغاز شد و در ۲۴ فوریه لویی فیلیپ استعفا داد. شاه و ملکه در لباس مبدل با پاسپورت انگلیسی بنام آقا و خانم اسمیت به لندن گریختند. لویی فیلیپ دو سال بعد در انگلستان درگذشت. در چنین فضایی یک ماجراجوی سیاسی مشکوک و بدسابقه از خاندان بناپارت در صحنه سیاست فرانسه پدیدار شد. لویی بناپارت شتابان خود را از لندن به پاریس رسانید تا، به ادعای خویش، در پناه پرچم جمهوری کبیر فرانسه قرار گیرد. بتدریج بر شمار پیروان او افزوده شد و در ۱۰ سپتامبر ۱۸۴۸ به عنوان رئیس جمهور فرانسه برگزیده شد. انقلاب فوریه ۱۸۴۸ فرانسه نیز، چون انقلابهای ۱۷۸۹ و ۱۸۳۰ این کشور، پایانی تراژیک یافت: چهار سال بعد، لویی بناپارت طی یک کودتا تمامی قدرت سیاسی را به چنگ گرفت و کمی بعد با نام ناپلئون سوم خود را امپراتور فرانسه خواند. سقوط لویی فیلیپ در سراسر اروپا پژواک گسترده داشت. امواج انقلابی بویژه در پروس و اتریش شعلهور شد و به اقتدار طولانی مترنیخ پایان داد. در جریان انقلاب ۱۸۴۸ تنها دو کشور اروپایی آرام ماند: انگلستان و روسیه. لندن به مأوای هزاران فراری انقلاب، از جمله لویی فیلیپ و مترنیخ و گیزو، بدل شد و سن پطرزبورگ به سنگر استوار سرکوبگران انقلاب. نیکلای اول تزار روسیه، شورش مجارستان را در هم شکست و با نیروی نظامی خویش سلطنت دودمان هابسبورگ را در این سرزمین اعاده نمود و نیز برادر زنش، فردریک ویلهلم چهارم، پادشاه پروس، را به برلین بازگردانید. در جریان این سرکوبها بود که نیکلای اول به تزار آهنین و ژاندارم اروپا شهرت یافت. آنتونی الفری، محقق انگلیسی، مینویسد: هرچند قدرت پیش بینی روچیلدها بدلیل سرویس اطلاعاتی پیشرفتهشان اغفالکننده بود، معهذا، سرعت انفجارهای ۱۸۴۸ اروپا برای همه، حتی روچیلدها، غافلگیرکننده بود (الفری در توصیف سرویس اطلاعاتی روچیلدها واژه اینتلیجنس سرویس را به کار میبرد). لویی فیلیپ، مشتری پاریسی روچیلدها از پاریس گریخت و آبرومندانه در حومه لندن اقامت گزید. ارزش پول کاغذی سقوط کرد و بارون جیمز روچیلد فرانسه برای تأمین مبرمترین نیازهایش به شدت به برادرزاده لندنیاش، بارون لیونل روچیلد متکی شد. (لیونل ۱۶ سال از جیمز کوچکتر بود.) ماه بعد نوبت مترنیخ رسید که با وضعی مشابه به لندن بگریزد. به نوشته ویرجینیا کاولس، در پی اوجگیری شورش در فرانسه، لیونل روچیلد بلافاصله برای کمک به عمویش خود را از لندن به پاریس رسانید و با اهداء پنجاه هزار فرانک به رئیس پلیس پاریس توانست گارد محافظی در جلوی کاخ بارون جیمز روچیلد بگمارد. مبالغی که جیمز در روزهای آشوب و سنگربندی خیابانی برای حفاظت از خود و اموالش به مقامات انتظامی دولت انقلابی پرداخت کرد در کتاب ویرجینیا کاولس ۲۵۰ و ۵۰۰ هزار فرانک ذکر شده است. در این زمان، وزیر جنگ دولت موقت و حکمران واقعی فرانسه ژنرال کاونیاک حکمران الجزایر (۱۸۳۲-۱۸۴۸)، بود که با روچیلدها دوستی نزدیک داشت. کاونیاک تا مدتی پس از سقوط لویی فیلیپ دیکتاتور واقعی فرانسه محسوب میشد. بدینسان، در کوران آشوبهای فرانسه بارون جیمز روچیلد در دفتر کارش مستقر و به نظاره حوادث مشغول بود و گارد دولت انقلابی از خانه و اموال و دفتر او حفاظت میکرد. در ۲۸ ژوئن ۱۸۴۸، روزنامه انقلابی آژیر کارگران مقالهای خطاب به بارون جیمز روچیلد نوشت با عنوان شما اعجوبهاید آقا! در این مقاله چنین آمده است: لویی فیلیپ سقوط کرد، گیزو ناپدید شد، سلطنت مشروطه و روشهای پارلمانی از میان رفت، ولی شما تکان نخوردهاید! هرچند بنیاد شما اولین ضربه خشونت را در پاریس احساس کرد، هرچند امواج انقلاب شما را از ناپل تا وین و برلین تعقیب کرد، ولی شما در برابر جنبشی که سراسر اروپا را فرا گرفته است بدون تغییر ایستادهاید. ثروتها از میان میرود، افتخارات پایمال میشود، سلطهها فرو میشکند، ولی یهودی، سلطان زمانه ما، بر تخت خود میماند… روزنامه فوق، سپس، از جیمز روچیلد میخواهد که به جمهوری فرانسه بپیوندد و قدرت پول را در خدمت سرنوشت مردم قرار دهد. شما چیزی بیش از یک دولتمردید. شما نماد اعتبار مالی هستید. آیا زمان آن فرا نرسیده که بانک، این ابزار قدرتمند طبقات متوسط، به تحقق سرنوشت مردم یاری رساند؟ این مقاله به روشنی جایگاه بلامنازع جیمز روچیلد را در اقتصاد فرانسه آن روز نشان میدهد؛ جایگاهی چنان استوار که حتی تندروترین محافل شورشی پاریس، از ترس پیامدهای فاجعهآمیز مالی، جرئت تعرض به آن را ندارند. با توجه به این جایگاه عجیب نیست که بارون جیمر روچیلد، بانکدار شخصی لویی فیلیپ مخلوع و منفور، را کمی بعد در مقام مشیر و مشاور ژنرال کاونیاک مییابیم. باید افزود که بقای الیگارشی یهودی و در رأس آن روچیلدها در کوران انقلابهای ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ اروپا تنها به تبع نفوذ مالی و اقتصادی ایشان نبود. سازمان اطلاعاتی متنفذ و گستردهای که روچیلدها از دوران جنگهای ناپلئونی در سراسر اروپای قاره ایجاد نمودند، و یهودیان و مارانوها (یهودیان مخفی) در آن جایگاه اصلی را داشتند، بعنوان ابزاری سودمند به ایشان یاری رسانید تا امواج انقلاب فوریه ۱۸۴۸ را، چون انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰، بی هیچ مخاطره جدی از سر بگذرانند. بیشک نفوذ آنها در سازمانهای پنهان توطئهگر و ماسونی آن روز اروپا نیز نقش مهمی در تداوم این سلطه داشت. یکی از مفیدترین منابع برای شناخت جایگاه روچیلدها در حکومت لویی فیلیپ، بررسی علل انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه و مواضع الیگارشی یهودی در حوادث این زمان، مقالاتی است که فردریک انگلس بعنوان یک روزنامهنگار جوان (انگلس در این زمان ٢٨ ساله بود) با پیگیری دقیق حوادث روز، در مطبوعات انگلیس مینوشت. در سپتامبر ۱۸۴۶، مقارن با آغاز بحران اقتصادی که سرانجام به سقوط لویی فیلیپ انجامید، انگلس در مقالهای با عنوان حکومت و اپوزیسیون در فرانسه، ترکیب مجلس فرانسه را چنین توصیف کرد: حداقل سه پنجم نمایندگان از دوستان وزرا -یا به عبارت دیگر سرمایهداران بزرگ، مقاطعهکاران و سفتهبازان راهآهن بازار بورس پاریس، بانکداران، کارخانهداران بزرگ و غیره یا خدمتگزاران مطیع آنها- هستند. مجلس کنونی، بیش از تمامی ادوار گذشته، تحقق این گفته لافیته را در فردای انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰ نشان میدهد: از این پس ما، بانکداران، بر فرانسه حکومت خواهیم کرد. این مجلس برجستهترین شاهد است بر این مدعا که حکومت فرانسه در دست اشرافیت بزرگ ثروتمند، بورژوازی بسیار بزرگ، است. سرنوشت فرانسه نه در کابینه تویلری، نه در کاخ مجلس اعیان، و نه حتی در کاخ مجلس نمایندگان، بلکه در بازار بورس پاریس تعیین میشود. و وزرای واقعی نه آقایان گیزو و دوشاته بلکه آقایان روچیلد، فولد و سایر بانکداران بزرگ پاریس هستند که ثروت های عظیمشان آنان را به برجستهترین نمایندگان طبقه خود بدل ساخته است. آنان بر هیئت وزیران حکومت میکنند و هیئت وزیران مواظب است که در انتخابات هیچکس جز خدمتگزاران سیستم کنونی، و کسانی که از این سیستم سود میبرند، به مجلس راه نیابند. در این زمان آنان به بزرگترین موفقیت خویش دست یافتهاند: در ظل عنایات دولت و انواع رشوهها، و از سوی تعدادی محدود از رأیدهندگان (کمتر از ۲۰۰ هزار نفر)، نفوذ سرمایهداران اصلی (در مجلس نمایندگان) یکپارچه شده؛ کسانی که همه، کم و بیش، به طبقه خود تعلق دارند. انگلس سپس به ۱۲ نمایندهای که از پاریس به مجلس راه یافته و گروه اپوزیسیون را تشکیل میدهند، اشاره دارد. آنان نمایندگان حزب لویی تییر هستند. انگلس مواضع این گروه را چنین میبیند: آنان میخواهند حاکمیت انحصاری روچیلد و شرکا را از میان بردارند و برای فرانسه در روابط خارجی موضعی محترمانه و مستقل کسب کنند. انگلس آنگاه به انتشار کتاب دیرنوائل اشاره میکند و از بارون جیمز روچیلد به عنوان رهبر واقعی نظام حاکم بر فرانسه نام میبرد: [چندی پیش] کارگری یک جزوه علیه رئیس این سیستم، نه علیه لویی فیلیپ بلکه علیه روچیلد اول پادشاه یهود نوشت. استقبالی که از این جزوه شد (هم اکنون به چاپ بیستم رسیده است) نشان میدهد که تا چه اندازه نشانهگیری او درست بوده است. روچیلد شاه مجبور شد دو دفاعیه در پاسخ به حمله مردی گمنام، که کسی او را نمیشناسد و تمامی ثروتش لباسی است که بر تن دارد، منتشر کند. افکار عمومی این نبرد را با بیشترین علاقه دنبال میکند. قریب به سی جزوه در له و علیه آن منتشر شده. نفرت از روچیلد و خدایان پول عظیم است. یک روزنامه آلمانی مینویسد روچیلد باید این حادثه را هشداری بداند و مرکز کار خود را به جایی جز آتشفشان همیشه سوزان پاریس منتقل کند. منظور انگلس کتابی است که ژرژ ماتیو دیرنوائل در پاریس منتشر کرد با نام تاریخ روچیلد اول پادشاه یهود. استقبال کمنظیر از این کتاب بیانگر تشنگی مردم فرانسه و اروپا به آشنایی با حقایقی بود که بطور مستقیم با سرنوشتشان پیوند داشت. تأثیر این کتاب عظیم بود. علاوه بر اطلاعیهای که بارون جیمز روچیلد مقتدر مجبور شد در مطبوعات منتشر کند، جزوهای نیز در پاسخ به کتاب فوق منتشر شد با عنوان پاسخ روچیلد اول پادشاه یهود به شیطان آخر پادشاه مفتریان. در ژوئن ۱۸۴۷ انگلس بعنوان خبرنگار روزنامه انگلیسی استار نورثرن در پاریس است. او در آنجا مقالهای بنام افول و سقوط نزدیک گیزو؛ وضع بورژوازی فرانسه تهیه کرد که در شماره ۳ ژوئیه ۱۸۴۷ این نشریه به چاپ رسید. انگلس در این مقاله نام جیمز روچیلد را پیش از لویی فیلیپ و تلویحاً بعنوان حکمران اصلی فرانسه آورده است. در این مقاله، او ابتدا فضای سیاسی فرانسه، افشای موارد فراوان و تکاندهنده فساد مالی در سطح مسئولین عالیرتبه دولتی، از جمله محاکمه ژنرال کوبیه وزیر جنگ به جرم رشوهگیری از یک کمپانی معدن، را شرح میدهد. از جمله این موارد، فروش القاب اشرافی توسط گیزو و همکارانش به مبلغ ۸۰ هزار فرانک است. انگلس سپس به تجدید سازمان و تحکیم قدرت بورژوازی بزرگ فرانسه پس از انقلاب ۱۸۳۰ و تصرف مواضع کلیدی اقتصاد و سیاست فرانسه توسط ایشان در این مدت کوتاه میپردازد. انگلس مقاله را چنین به پایان میبرد: روچیلد و لویی فیلیپ، هر دوی آنان، به خوبی میدانند که راه دادن بورژوازی کوچکتر به مجلس نمایندگان هیچ معنی دیگری ندارد جز لو ریپابلیک. برخورد بعدی انگلس به روچیلدها در سپتامبر ۱۸۴۷ است. او طی مقالهای، با عنوان سوسیالیسم آلمانی در نظم و نثر، به بررسی مجموعه اشعار کارل بک شاعر آلمانی، میپردازد. کارل بک از پیروان نحله سوسیالیسم حقیقی در آلمان است که مارکس و انگلس با آنان به عنوان سوسیالیستهای خرده بورژوا سر ستیز داشتند. مجموعه اشعار کارل بک، بنام آوازهای یک انسان فقیر، در نوامبر ۱۸۴۵ به زبان آلمانی منتشر شد و با استقبال فراوان مواجه گردید. نخستین شعر این مجموعه خطاب به بنیاد روچیلد است و در بخشی از آن چنین آمده است: من دست قدرتمند شما را میبینم که میتواند مرا- تا زمانی که خونم توان جاری شدن دارد- مضروب کند. ولی من، به فرمان خداوند و بی هیچ هراس میخوانم آنچه را که میدانم- آزاد. نقد انگلس بر اشعار بک بیرحمانه است. انگلس به بک میتازد که چرا در تمثیل شاعرانه خود قانون طلا را مطیع هوسهای روچیلد شمرده است. او نتیجه میگیرد که بک به توهمات خرده بورژوایی مبتلاست و رابطه میان قدرت روچیلد و وضع اجتماعی موجود را نمیشناسد. انگلس اشعار بک را ضجههای زنانه یک مرد حقیر میخواند که شباهتی به پرولتاریای مغرور، مهاجم و انقلابی ندارد. او به بک میتازد که با نسبت دادن عنوان خدا به روچیلد، به روچیلد یهودی صدمهای نزده بلکه جوانان آلمانی را مسحور قدرت او کرده است. انگلس حمله بک به روچیلد را در سطح قصههای روستایی میخواند که به تهاجم علیه قدرت پول بطور عام که روچیلد نماینده آن است شباهتی ندارد. کارل بک در این منظومه، چون دیرنوائل، جیمز روچیلد را بعنوان پادشاه یهود توصیف کرده است: یهودیان روچیلد را به پادشاهی برمیگزینند زیرا طلای او سنگین تر است. و انگلس بر بک خرده میگیرد که چرا قدرتهای افسانهای به روچیلد نسبت داده است. در ژانویه ۱۸۴۸، انگلس در مقالهای با عنوان آغاز پایان در اتریش به بررسی وضع این کشور در دوران اقتدار مترنیخ میپردازد و لاجرم با پدیده روچیلدها مواجه میشود. او به اختلافات مترنیخ با کارل مایر روچیلد رئیس شاخه بنیاد روچیلد در ناپل و فرانکفورت، و عدم تمایل دولت اتریش به واگذاری امتیاز احداث راهآهن این کشور به کمپانی روچیلد اشاره میکند و میافزاید: کارل روچیلد میتواند تمامی سلطنت اتریش را بخرد. ما با خشنودی شاهد پیروزی بورژوازی بر سلطنت اتریش هستیم. ما تنها آرزومندیم که این بورژوازی واقعاً فرومایه، واقعاً کثیف و واقعاً یهودی این امپراتوری محترم را بخرد. حکومتی چنین نفرتانگیز، متجاوز، قیممآب و متعفن شایسته آن است که در تحت یوغ دشمنی واقعاً پست، ناهنجار و متعفن باشد. پس از آنکه او بزودی با جسارت دُم مترنیخ را بچیند، هِر مترنیخ میتواند برای کوتاه کردم دُم این دشمن به ما [کمونیستها] متکی شود. در فوریه ۱۸۴۸، انگلس مقاله دیگری درباره وضع اتریش مینویسد و از دراز شدن دست تکدی مترنیخ، صدراعظم اتریش، به سوی سالومون مایر روچیلد و پاسخ متکبرانه روچیلد به حکمران خود سخن میگوید. او سپس نیکلای اول، تزار ثروتمند روسیه، را با روچیلد مقایسه میکند؛ تزار را به دلیل کمک مالی به پادشاه پروس و کمک احتمالی او به صدراعظم اتریش روچیلدِ پادشاهان مستبد رو به زوال میخواند. ماجرا مربوط به جنگهای استقلال ایتالیا علیه اتریش است که مورد حمایت آشکار و پنهان الیگارشی مستعمراتی بریتانیا بود و زرسالاری یهودی در این میان عملاً در جبهه لندن جای داشت. انگلس این حوادث را جنگ بورژوازی و اشرافیت میداند. انگلس سوسیالیست، طبق الگویی که بعدها به ماتریالیسم تاریخی شهرت یافت، طبعاً در مقابل اشرافیت رو به زوال به بورژوازی نوخاسته تمایل دارد. بورژوازی ایتالیا در آستانه پیروزی و تصرف قدرت سیاسی است و این شکستی است برای اتریش و مترنیخ پیر. مترنیخ میخواهد برای دفاع از ایتالیای کهنه مداخله نظامی کند. انگلستان به درستی از بورژوازی ایتالیا حمایت میکند. برخورد انگلس به موضع انگلستان ستایشگرانه است: در حالیکه سایر قدرتهای بزرگ، فرانسه و نیز روسیه، آنچه در توان دارند برای کمک به مترنیخ به کار میبرند، انگلستان به تنهایی در کنار نهضت ایتالیا قرار گرفته است. بورژوازی انگلیس از الغاء تعرفههای حمایتی ایتالیا و اتریش، و متقابلاً ایجاد تعرفههای ضد اتریش در ایتالیا، بیشترین سود را میبرد. به همین دلیل، او از بورژوازی ایتالیا، که از این پس برای رشد خود به تجارت آزاد نیاز دارد و طبعاً متحد بورژوازی انگلستان خواهد بود، حمایت میکند. در این هنگامه، اتریش در حال تجهیز نظامی است برای یورش به ایتالیا؛ ولی خزانه دولت تهی است و مترنیخ به پول نیاز دارد. او دست نیاز به سوی سالومون مایر روچیلد رئیس بنیاد روچیلد در وین، دراز میکند. روچیلد پاسخ داده که او خواستار جنگ نیست و لذا نمیتواند هیچ پولی در حمایت از جنگ بدهد. در واقع، آیا بانکداری هست که برای جنگی که در آن کشوری همچون انگلستان شرکت خواهد جست پول خود را به سلطنت پوسیده اتریش بدهد؟ از اینرو، مترنیخ دیگر نمیتواند روی بورژوازی حساب کند و لذا به امپراتور روسیه روی آورده است که در سالهای اخیر، از برکت معادن اورال و آلتای و تجارت غله، به سرمایهداری بزرگ تبدیل شده. تزار روسیه اخیراً یک بار به فردریک ویلهلم چهارم ۱۵ میلیون روبل نقره کمک کرده و به نظر میرسد که به روچیلدِ تمامی پادشاهان مستبد رو به زوال بدل میشود. در ۸ ژوئن ۱۸۴۸ انگلس طی مقالهای به تعیین مرزهای جدید امپراتوری پروس و لهستان میپردازد و ضمن آن درباره یهودیان لهستان چنین مینویسد: در سراسر لهستان آلمانیها و یهودیها، بخش اصلی صنعتگران و تاجران را تشکیل میدهند، آنان با ایجاد شهرها در قلب سرزمین لهستان، طی سدهها در تمامی تحولات ارضی لهستان سهیم بودهاند. این آلمانیها و یهودیها، که اقلیتی بسیار بزرگ را تشکیل میدهند، میکوشند تا از وضع کنونی لهستان برای تأمین سیطره خود بهره جویند. آنان آلمانی بودن خود را پیش میکشند حال آنکه بیش از آلمانیهای آمریکا آلمانی نیستند. الحاق آنها به آلمان به معنای پایمال نمودن زبان و ملیت بیش از نیمی از جمعیت منطقه پوسن است که لهستانیاند، یکماه بعد، در ۸ ژوئیه ۱۸۴۸، انگلس مجدداً به مسئله لهستان میپردازد و موضع یهودیان لهستان در انضمام بخشی از خاک این سرزمین به امپراتوری پروس را محکوم میکند و عملکرد ایشان را وحشیگری ارتش پروس و یهودیان و آلمانیهای لهستان میخواند. انگلس در ۹ ژوئیه ۱۸۴۸ مجدداً همین تعبیر را به کار میبرد. او خطاب به کوهلوتر وزیر کشور پروس، مینویسد: آیا عالیجناب کوهلوتر از تنبیه حتی بخش کوچکی از وحشیگریها و شرارتهای ارتش آلمان، که مقامات دولتی برخوردی بیتفاوت یا تأییدآمیز به آن داشتند و از سوی لهستانیهای آلمانی و یهودی با هلهله استقبال شد، حمایت جدی کرده است؟ دعاوی یهودیان در لهستان شباهت زیادی به دعاوی بعدی آنان در فلسطین دارد: انگلس فعالانه مسائل لهستان را دنبال میکند و در اوت- سپتامبر ۱۸۴۸ مقالات مفصلی در این زمینه منتشر میکند. او در این مقالات به شدت با مواضع و عملکرد دولت پروس و یهودیان در مسئله لهستان مخالف است. انگلس مینویسد: اگر به اعتبار آلمانی زبان بودن یهودیان لهستان، دولت پروس این حق را قائل است که سرزمینهای لهستان را به خود منضم کند، باید ادعای خویش را به سراسر اروپا، نیمی از آمریکا و حتی بخشی از آسیا تعمیم دهد زیرا در این مناطق نیز یهودیان زندگی میکنند و همه میدانند که آلمانی زبان عمومی یهودیان است. در نیویورک و قسطنطنیه [استانبول]، در سن پطرزبورگ و پاریس، یهودیان، و کودکان آنها از نخستین سالها، در داخل خانه به زبان آلمانی تکلم میکنند و برخی از آنها حتی آلمانیتر از یهودیان منطقه پوسن هستند. انگلس در این سلسله مقالات، حمایت اشرافیت کهن آلمان از خواست یهودیان لهستان را ناشی از پیوند مالی میان این دو گروه میداند که طی سدهها تداوم داشته است. و بالاخره، در ۲۱ فوریه ۱۸۴۹ انگلس از برخی اقدامات پرنس ویندیشگراتس فیلدمارشال اتریشی، علیه یهودیان خبر میدهد و میافزاید: یهودیان را در همهجا بعنوان متقلبترین متقلبان میشناسند ولی این شهرت در اتریش بیشتر است. آنان از انقلاب سود بردند و اکنون بخاطر آن مجازات میشوند، هر کس میزان قدرت یهودیان را در اتریش بداند میفهمد که ویندیشگراتس چه دشمنی برای خود خریده است.
آثار مارکس جوان نیز منبع مفیدی برای شناخت نقش روچیلدها در اروپای آن روز است. در سالهای پیش از انقلاب ۱۸۴۸ در نوشتههای مارکس گاه نام روچیلدها بعنوان نماد ثروت افسانهای در دنیای سرمایهداری معاصر به کار رفته است. او در کتاب ایدئولوژی آلمانی که در سالهای ۱۸۴۵ -۱۸۴۷ به همراه انگلس نگاشته، این مقایسه را بدست میدهد: اگر کروزوس میدانست که روچیلد از ثروت بر او پیشی خواهد گرفت. در ۱۳ اکتبر ۱۸۴۸ کارل مارکس مقالهای در نقد نظرات اقتصادی لویی تییر نوشت. یکی از برنامههای پیشنهادی برخی از نمایندگان مجلس فرانسه، ایجاد یک شبکه بانکی مبتنی بر قرضه عمومی به منظور جذب نقدینگی های کوچک دهقانان فرانسوی، که بخش کثیری از جمعیت این کشور را تشکیل میدادند، و به گردش درآوردن این پول بود. این طرحی است که، چنانکه خواهیم دید، امیل پرر تحقق بخشید و به تأسیس بانک کردی موبیلیه انجامید. تییر با این طرح مخالف بود و ادعا میکرد که جذب نقدینگی دهقانان به ضرر تجار خرده پاست. مارکس به این گفته تییر چنین پاسخ داد: تجار خردهپایی که آقایتییر چنین دلسوزانه به سرنوشتشان علاقمند است، بانک بزرگ فرانسه است! رقابت دو میلیارد اوراق قرضه انحصار این بانک را از میان میبرد و سود سهام آن را کاهش میدهد و شاید بیش از این در انتظار آن باشد. بدین سان، در پس استدلال آقای تییر، روچیلد ایستاده است. این جمله نشان میدهد که اولاً، در این زمان، برخلاف سال ۱۸۴۰، روابط تییر و بارون جیمز روچیلد دوستانه بود؛ ثانیاً روچیلد بعنوان یکی از سهامداران بزرگ بانک فرانسه شناخته میشد. از اواخر سال ۱۸۴۸ تا سال ۱۸۵۰ در آثار منتشر شده مارکس و انگلس نامی از روچیلد دیده نمیشود. اگر نوشتههای مارکس و انگلس را، که در این دوران روزنامه نگارانی فعال بودند، بازتابی از فضای مطبوعاتی آن روز اروپا بدانیم، که چنین است، شاید این پدیده بیانگر آن باشد که در سال ۱۸۴۹ روچیلدها به شدت و با مهارت خود را از برابر انظار عمومی به کنار کشیدهاند. حوادث دوران سقوط لویی فیلیپ و آثار کسانی چون دیرنوائل و کارلبک تجربهای شد که روچیلدها از این پس با استتار بیشتر به عملیات سیاسی و مالی خود ادامه دهند. در ۱۶ نوامبر ۱۸۴۸، مارکس در مقالهای به بررسی نیروهای سیاسی آلمان پس از انقلاب فوریه ۱۸۴۸ پرداخت و موضع یهودیان را چنین توصیف کرد: یهودیان، از زمان آزادی فرقه خود، در همهجا، حداقل در قالب نمایندگان برجسته خویش، در رأس ضد انقلاب قرار گرفتهاند. مارکس پیشبینی میکند که نیروهای ارتجاعی آلمان، برغم این خوش خدمتی، بار دیگر یهودیان را به درون گتوهای شان برانند. در ۲۷ نوامبر ۱۸۴۸ مارکس خبر میدهد که لژ ماسونی بزرگ برلین فعالیت لژ مینروای کلن را، به دلیل حضور یهودیان در آن، متوقف کرده است. او میافزاید: همه میدانند که ولیعهد پروس رئیس عالی فراماسون های پروس است. مارکش از ژانویه تا اول نوامبر ۱۸۵۰ کتاب جنگ طبقاتی در فرانسه؛ ۱۸۴۸-۱۸۵۰ را نوشت که نخست بصورت سلسله مقاله در روزنامه نویهزاینیشه زایتونگ و سپس بصورت کتاب منتشر شد. این اثر تحلیلی است از حکومت لویی فیلیپ، انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه و قیامهای پس از آن. در این کتاب بار دیگر به روچیلد توجه شده است. مارکس مینویسد: در دوران لویی فیلیپ نه بورژوازی فرانسه بلکه تنها بخشی از آن، بانکداران، سلاطین بازار بورس، پادشاهان راهآهن، مالکان معادن زغالسنگ و آهن و جنگلها، یعنی آریستوکراسی مالی، حکومت میکرد. لویی فیلیپ و گیزو نمایندگان سیاسی این گروه بودند و لذا مارکس این سالها را دوران حکومت مطلقه آریستوکراسی مالی میخواند. به نوشته مارکس، بودجه فوقالعاده دولت در آخرین سالهای سلطنت لویی فیلیپ دو برابر بودجه فوقالعاده زمان ناپلئون بود و به رقم ۴۰۰ میلیون فرانک در سال رسید. این در حالی است که میانگین کل صادرات فرانسه به ندرت به ۷۵۰ میلیون فرانک در سال میرسید. بدینسان، مبالغ هنگفتی در اختیار دولت قرار گرفت که از طریق انواع زد و بندها و فسادهای مالی در نهایت به جیب آریستوکراسی مالی سرازیر شد. این گروه در بدهکار کردن دولت نفع مستقیم داشتند و کسری بودجه دولت در واقع موضوع اصلی بازیهای مالی آنها و منبع اصلی ثروتاندوزی شان بود. لذا، بانکداران و روچیلد با هرگونه اصلاحات مالی مخالف بودند. آنان از طریق احداث راهآهن به بلعیدن بودجه دولت پرداختند. بسیاری از نمایندگان مجلس و تعدادی از وزرا خود از سهامداران پروژههای احداث راه آهن بودند. مارکس میافزاید: بنابراین، سلطنت لویی فیلیپ چیزی نبود جز یک شرکت سهامی برای غارت ثروت ملی فرانسه که سود سهام آن در میان وزرا، نمایندگان، ۲۴۰ هزار نفر رأی دهنده و هواداران آنها تقسیم میشد. لویی فیلیپ ریاست این کمپانی را بدست داشت. چنین بود که جنون ثروتاندوی سراسر جامعه را فراگرفت؛ ثروتمند شدن نه از طریق تولید، بلکه از طریق دزدیدن ثروت موجود دیگران. مارکس آریستو کراسی مالی را گروهی انگل بر فراز جامعه بورژوایی میخواند که حتی بورژوازی نیز از دست او به ستوه آمده. بدینسان، بخشهای غیر حاکم بورژوازی علیه فساد فریاد برآوردند و مردم فریاد کشیدند: سرنگون باد دزدان! سرنگون باد قاتلان! مارکس سرآغاز این عصیان را انتشار کتاب یهودیان؛ سلاطین زمانه (آلفونس توسنه، ۱۸۴۵) و روچیلد اول پادشاه یهود (دیرنوائل، ۱۸۴۶) میداند که خون مردم پاریس را به جوش آورد. دو حادثه اقتصادی جهانی نارضایتی و هیجان عمومی را در مردم فرانسه افزایش داد: اول، شیوع بیماری قارچ سیب زمینی و کمبود غله در سال های ۱۸۴۵ -۱۸۴۶ که قحطی سال ۱۸۴۷ اروپا را پدید آورد. این قحطی سبب برخوردهای خونین در فرانسه و سراسر اروپا شد. به نوشته مارکس، به رغم مجالس بیشرمانه عیاشی آریستوکراسی مالی، مردم برای نیازهای اولیه زندگی مبارزه میکردند. در بوزانشه قحطیزدگان شورشی تیرباران شدند. حادثه دوم، بحران تجاری و صنعتی در انگلستان است که در پاییز ۱۸۴۷ به ورشکستگی عمومی کسبه خردهپا و تعطیل کارخانهها انجامید. این حادثه بر اروپای قاره تأثیر جدی گذارد. در فرانسه نیز تجار بزرگ، که دیگر نمیتوانستند به بازارهای خارجی امید داشته باشند، به بازار داخلی روی آوردند و این امر به ورشکستگی کسبه خردهپا انجامید. بدینسان انقلابی درگرفت که آماج آن پیش از همه علیه یهودیان زرسالار بود. سلطنت لویی فیلیپ سقوط کرد ولی رهبران عوام فریبی چون لامارتین و لویی بلان، که سخنگوی طبقه کارگر شمرده میشد، توانستند توده مردم را آرام کنند و دولت موقت اجازه داد تا یهودیان زرسالار از قِبَل او پروارتر شوند. مارکس دگردیسی حکمرانان واقعی فرانسه را در دوران انقلاب چنین توصیف کرده است: در آن زمان تمامی سلطنت طلبان به جمهوریخواه و تمامی میلیونرهای پاریس به کارگر تبدیل شدند. در اینجا ضرور است توضیحی درباره متن کنونی کتاب جنگ طبقاتی در فرانسه بیفزاییم: این اثر، که اصل آن به زبان آلمانی است، در سال ۱۸۹۵، دوازده سال پس از مرگ مارکس، در برلین به صورت کتاب منتشر شد. این کتاب مبنای ترجمه به زبانهای مختلف، از جمله انگلیسی، قرار گرفت. معهذا در همان زمان انتشار در نویه راینیشه زایتونگ، فردریک انگلس گزیدهای از مقالات فوق را به انگلیسی ترجمه و در روزنامه دمکراتیک ریویو چاپ لندن، منتشر میکرد. این دو متن دارای تفاوتهایی است که مترجم و ناشر انگلیسی کتاب بعلت آن اشاره نکردهاند. در متن اصیلتر انگلیسی (گزیدههای انگلس از اصل مقالات مارکس) همهجا بطور کاملاً مشخص از واژه یهودیان زرسالار استفاده شده ولی در تجدید چاپ مقالات به صورت کتاب این تعبیر حذف شده و بجای آن واژه هایی چون آریستوکراسی مالی و گرگان مالی به کار رفته است. برای نمونه، در ترجمه انگلس درباره برخورد دوستانه دولت موقت برخاسته از انقلاب فوریه ۱۸۴۸ به زرسالاران یهودی و تأثیر نامطلوب آن بر مردم چنین میخوانیم: [تزلزل] اعتماد عمومی از اینرو بود که دولت اجازه داد یهودیان زرسالار از قِبَل او پروارتر شوند. دولت گذشته از میان رفته و انقلاب پیش از همه علیه یهودیان زرسالار بود. جمله فوق در متن چاپ شده بصورت کتاب چنین است: [تزلزل] اعتماد عمومی از اینرو بود که دولت اجازه داد توسط گرگان مالی مورد سوءاستفاده قرار گیرد. دولت گذشته از میان رفته و انقلاب پیش از همه علیه آریستوکراسی مالی بود. بعنوان یک فرضیه، محتمل میدانیم که این دستکاری را الئانور مارکس، دختر و منشی کارل مارکس، انجام داده باشد. الئانور، برخلاف پدر، به یهودیت علاقه داشت و خود را یهودی میدانست. او پس از مرگ پدر به همراه انگلس نقش اصلی را در انتشار آثار مارکس داشت. بنابراین، دستکاری الئانور در آثار مارکس و حذف اشارات گزنده به یهودیان و روچیلدها محتمل است. بهرروی، بررسی دو متن فوق این نکته را ثابت میکند: در نگاه مارکس، بعنوان نمونهای از روزنامه نگاران سیاسی اروپای آن زمان، حداقل تا سال ۱۸۵۰ مفاهیم آریستوکراسی مالی با یهودیت مالی (یهودیت زرسالار) و مفاهیم گرگان مالی یا گرگان بازار با مفهوم یهودیان مالی یا یهودیان بورس یکی بود و او پیش از هر چیز از این مفاهیم به روچیلدها نظر داشت. در دوران سلطنت لویی فیلیپ در فرانسه، بجر دو دوره کوتاه، لرد پالمرستون در رأس دیپلماسی بریتانیا جای داشت. این دو دوره یکی دسامبر ۱۸۳۴ است که سِر رابرت پیل از جناح توری مدت کوتاهی به قدرت رسید و ولینگتون وزیر خارجه شد. دیگری سالهای ۱۸۴۱- ۱۸۴۵ است که بار دیگر پیل نخست وزیر شد و ارل ابردین وزیر خارجه دولت او بود. نخست وزیران ویگ در این دوران عبارتند از: ارل گری (۱۸۳۰-۱۸۳۳)، ویسکونت ملبورن (از ژوئیه تا نوامبر ۱۸۳۴)، بار دیگر ملبورن (آوریل ۱۸۳۵- سپتامبر ۱۸۴۰) و لرد جان راسل (۱۸۴۶-۱۸۵۲). ویسکونت پالمرستون سوم به خاندان تمپل تعلق دارد و نام او هنری جان تمپل است. پالمرستون جوان تحصیلات خود را در دو کانون اصلی آموزش نخبگان بریتانیا، دبیرستان هارو و دانشگاه کمبریج، به پایان برد و آمیزهای از ثروت و اقتدار و ارتباطات کهن خانواده تمپل و توانمندیهای شخصی راه صعود او را در هرم دیوانسالاری بریتانیا گشود. به نوشته بریتانیکا، در دوران جوانی با پرنسس لیون، لیدی جرسی و لیدی کوپر رابطه داشت. پس از اینکه لیدی کوپر بیوه شد، با پالمرستون ازدواج کرد. به این دلیل، پالمرستون جوان به لرد عشق معروف بود. در ۲۲ سالگی با حمایت جیمز هریس (ارل مالمسبوری) در سمت وزیر دریاداری منصوب شد و کمی بعد (۱۸۰۷) بعنوان نماینده حزب توری به مجلس عوام راه یافت. از آن پس به مدت ۵۸ سال نماینده مجلس عوام بود. ورود پالمرستون جوان به سیاست انگلیس مقارن با نخستین دوره وزارت خارجه جرج کانینگ و سیاستهای پرشور ضد ناپلئونی اوست. در ۲۵ سالگی وزیر جنگ شد و به رغم صعود و سقوط پنج دولت توری (اسپنسر پرسیوال لیورپول، کانینگ، گادریچ، ولینگتون) به مدت ۱۹ سال (۱۸۰۹-۱۸۲۸) در این سمت ماند. در این دوران نقش مهمی در تغذیه مالی و تسلیحاتی ولینگتون در شبه جزیره ایبری و عملیات مالی- اطلاعاتی ناتان مایر روچیلد و جان چارلز هریس ایفا کرد. در تمام این سالها، پالمرستون عضو حزب توری (محافظه کار) بود. او در سال ۱۸۲۸ از کابینه ولینگتون استعفا داد؛ کمی بعد به حزب ویگ (لیبرال) پیوست و به ولینگتون، به دلیل حمایت از دن میگوئل، حملات سخت نمود. در نتیجه، در نوامبر ۱۸۳۰ در دولت ارل گری، از حزب ویگ، وزیر امور خارجه شد و به مدت ۱۱ سال در این سمت ماند. پالمرستون هوادار سرسخت تداوم قاچاق انگلیسی تریاک به چین بود و در این دوران از اقتدار اوست که جنگ انگلیس و چین، معروف به جنگ اول تریاک (۱۸۳۹)، آغاز شد. و نیز در همین سال است که تهاجم محمد علی پاشا به شمال سوریه رخ داد و ماجرایی را پدید ساخت که در کوران آن پالمرستون سودای استقرار جمهوری یهودی در فلسطین را میپرورانید. پالمرستون ۵۵ ساله در همین زمان (۱۸۳۹) با لیدی کوپر (امیلی لمب) خواهر بیوه و ثروتمند لرد ملبورن نخست وزیر وقت، ازدواج کرد. با صعود دولت حزب توری در سال ۱۸۴۱، پالمرستون به صفوف اپوزیسیون ویگ پیوست. در سال ۱۸۴۶ در دولت لرد راسل بار دیگر وزیر امور خارجه شد و تا سال ۱۸۵۲ در این سمت بود. در این دوران از ریاست پالمرستون بر دیپلماسی بریتانیاست که ماجرای ژنرال هاینو و ماجرای دن پاسیفیکو (۱۸۵۰) رخ داد. عملکرد پالمرستون در تمامی این حوادث بیانگر پیوند عمیق او با زرسالاران یهودی است. در دوران انقلاب ۱۸۴۸ و صعود لویی بناپارت در فرانسه، پالمرستون در رأس دیپلماسی بریتانیا جای داشت. او در سالهای ۱۸۵۲-۱۸۵۵ در دولت ارل ابردین وزارت کشور را بدست گرفت و سرانجام در سال ۱۸۵۵ نخست وزیر بریتانیا شد. در این دوران وی جنگ کریمه را، که کمی پیش آغاز شده بود، به کمک نقدینگی عظیم روچیلدها با موفقیت به پایان برد. نقش پالمرستون در جنگ کریمه نیز به شکلی آشکار بیانگر پیوندهای یهودی اوست. به تعبیر ادگار فوختوانگر، پالمرستون در ماجرای جنگ کریمه به قهرمان روز جامعه بریتانیا بدل شد؛ قهرمانی که در مقابل تزار سینه سپر کرده است. پالمرستون در اواخر سال ۱۸۵۸ استعفا داد ولی کمی بعد، با سقوط دولت محافظهکار ارل دربی (۱۸۵۹)، بار دیگر نخستوزیر شد. این اولین دولت در تاریخ بریتانیاست که رسماً لیبرال (نه ویگ) خوانده میشد. این دوره از ریاست پالمرستون بر دولت بریتانیا تا زمان مرگ وی (۱۸ اکتبر ۱۸۶۵) تداوم داشت. پالمرستون یکی از برجستهترین دولتمردان تاریخ معاصر غرب است که نقشی مهم در تبدیل بریتانیا به قدرت برتر اروپای سده نوزدهم ایفا نمود. وی با زبانهای لاتین، یونانی، فرانسه و ایتالیایی آشنایی داشت و بسیار پرکار بود. پالمرستون بنیانگذار دیپلماسی استعماری بریتانیای نیمه دوم سده ۱۹ است. او نظام سیاسی بریتانیا را الگویی برای تمامی ملتهای اروپایی میدانست و سیاستهای او بگونهای بود که به دیپلماسی تبشیری شهرت یافت. او اشاعه الگوی انگلیسی حکومت و تأسیس دولتهای هوادار انگلیس را اشاعه لیبرالیسم و تمدن نام نهاده بود. تاریخ کمبریج سیاست خارجی بریتانیا مینویسد بسیاری از پادشاهان و دولتمردان اروپا پالمرستون را بعنوان دسیسهگری خطرناک، مداخلهگری سمج و مروج کینهتوز آشوب میشناختند. پالمرستون تنها دو قدرت فرانسه و روسیه، و در درجه اول روسیه، را بعنوان تهدید خارجی بریتانیا مطرح میکرد. استراتژی پالمرستون ممانعت از اتحاد روسیه و فرانسه علیه انگلستان بود. با صعود لویی فیلیپ در فرانسه طبعاً خطری از این بابت استعمار بریتانیا را تهدید نمیکرد. لذا، در دوران پالمرستون، روسیه بعنوان تهدید اصلی علیه امپراتوری بریتانیا در دیپلماسی خاوری این کشور جایگاه محوری را یافت و خطر روسیه به بهانهای برای گسترش سلطه امپراتوری بریتانیا در سرزمینهای عثمانی و مشرق زمین بدل شد. نقش اصلی را در پیدایش این موج گروهی از دولتمردان و کارگزاران حکومت هند بریتانیا بدست داشتند که در پیرامون الیگارشی یهودی/ مستعمراتی لندن و بطور مشخص خاندانهای روچیلد و ولزلی گرد آمده بودند. پالمرستون را بعنوان بنیانگذار دکترین توازن قوا میشناسند که طی دهههای پسین در پایه دیپلماسی بریتانیا جای داشت. طبق این دکترین حفظ اتریش و عثمانی ضعیف و مهار شده برای مهار توسعهطلبی روسیه بسوی جنوب و مرکز قاره اروپا ضرورت داشت. در چهارچوب این دکترین ایران مهار شده و قابل کنترل نیز عاملی مهم برای جلوگیری از توسعه طلبی روسیه بسوی مرزهای هندوستان شناخته میشد. علاقه فراوان پالمرستون به هند، سبب جنگهای انگلیس علیه افغانستان و ایران شد. پیوندهای عمیق بارون جیمز روچیلد و زرسالاری یهودی با سلطنت لویی فیلیپ، در تبیین نقش قدرتهای اروپایی در تحولات سالهای ۱۸۳۰ -۱۸۴۸ خاورمیانه و نزدیک، بویژه مصر و ایران، حائز اهمیت جدی است. این پدیدهای است که در تاریخنگاری معاصر ایران معمولاً مورد توجه قرار نگرفته است. در تصویر ساده انگارانه متعارفی که بر تاریخنگاری رسمی ما حاکم است، نقش فرانسویها در تحولات ایران دوران قاجاریه معمولاً مثبت انگاشته میشود و بعنوان عاملی در برابر نفوذ انگلستان و روسیه معرفی میگردد. این تحلیلی است که درباره حضور آمریکاییها و برخی دیگر از کانونهای غربی در ایران نیز عنوان میشود. طبق این تصویر، هیچگونه تمایزی میان دولت فرانسه و کانونهای خصوصی فرانسوی، و میان حکومتها و دولتهای متفاوت فرانسه در سدههای هیجدهم، نوزدهم و بیستم در میان نیست. این تصویر ساده انگارانه، با تمامی پیامدهای گمراهکننده و خطرناک آن، ناشی از عدم آشنایی نخبگان ایران با سازوکار قدرت و کانونهای سیاسی و تحولات غرب معاصر، در زمان حادثه و حتی پس از آن، است. این امر درباره دوران حکومت لویی بناپارت (ناپلئون سوم) نیز صادق است. فرانسه دوران لویی فیلیپ یک قدرت استعماری پر تکاپوست که تحرکی شدید را، بویژه در شمال آفریقا و خاور نزدیک، آغاز کرد و در این فرایند، به تأسی از الگوی هلند و انگلستان، از سرمایهگذاری و همیاری فعال زرسالاران یهودی سود میبرد. پالمرستون، وزیر خارجه وقت بریتانیا، در نطقی سالوسانه تمایز سیاست مستعمراتی انگلیس و فرانسه را چنین بیان داشته است: میان پیشرفت نیروهای نظامی ما در شرق و اقداماتی که قدرت همسایه ما، فرانسه، هم اکنون در آفریقا انجام میدهد تفاوتی وجود دارد که باید بدان مباهات کنیم. وجه مشخصه پیشرفت ارتش بریتانیا در آسیا توجه اکید به عدالت است، احترام تقدسآمیز به حق مالکیت، و پرهیز از هر چیزی که ممکن است احساسات و عقاید تعصبآمیز مردم را جریحهدار کند، فرانسویها در آفریقا سیستم متفاوتی را پیش گرفتهاند که نتایجی بسیار متفاوت در بر دارد. من متأسفم بگویم که در آنجا ارتش فرانسه به دلیل اقداماتش بدنام است. آنان مردم بیخبر و روستاییان را لگدمال میکنند، هرکسی را که نتواند فرار کند تیرباران میکنند، و زنان و کودکان را به اسارت میگیرند. (شرمآور است! شرمآور است) آنان گلهها، گوسفندان و اسبها را به تاراج میبرند و هرچه را که قابل بردن نباشد به آتش میکشند. خرمنها در روی زمین و غلهها در انبار به آتش کشیده میشود. (شرمآور است) نتیجه چیست؟ در حالیکه در هند افسران ما بدون اسلحه و تک و تنها به میان وحشی ترین قبایل میروند، هیچ فرانسوی نیست که در آفریقا بتواند چهره خود را نشان دهد، و قربانی قصاص وحشیانه اعراب نشود. دوران حکومت لویی فیلیپ در فرانسه (۱۸۳۰- ۱۸۴۸) مقارن است با چهار ساله پایانی زندگی فتحعلی شاه و تمامی دوران سلطنت محمد شاه قاجار در ایران (۱۸۳۴-۱۸۴۸). هما ناطق در بررسی حوادث ایران آن زمان به پیوند الیگارشی مستعمراتی لندن با فرانسه عصر لویی فیلیپ اشارهای ندارد و به طریق اولی به جایگاه زرسالاران یهودی نیز توجهی نشان نداده است. معهذا او مینویسد: در این دوره تنهایی و واماندگی برای ایران چاره جز این نماند که از دست روس و انگلیس دست به دامن فرانسه شود؛ بدان امید که آن کشور را بعنوان داور برگزیند، از نفوذ اقتصادی و نظامی انگلستان بکاهد، با چیرگی سیاسی روسیه درافتد. حکومت هنوز بر این باور غنوده بود که میتواند روابط ایران و فرانسه زمان ناپلئون را از نو زنده کند، پیمان سیاسی- نظامی ببندد و دشمنان را بترساند و از میدان به در کند. خیالی خوش بود و واهی. به قول سفیر فرانسه، معلوم بود که ایرانیان با تحولات جهان غرب آشنا نبودند. دوران جهانگیری ناپلئون سرآمده بود. فرانسویان اکنون در عصر استعمار کشورهای آفریقایی به سر میبرند. در سرآغاز پادشاهی محمد شاه تنها چهار سال از اشغال الجزایر میگذشت. بدینسان، در دوران محمد شاه تکاپوی فرانسویها در ایران اوجی بیسابقه یافت. دولت فرانسه میتوانست نخست از راههای فرهنگی نفوذ خود را بگستراند و از این طریق به مزایای اقتصادی و سیاسی دست یابد. زمینه آماده بود، پس روابط ما با فرانسه و به دوران محمد شاه عبارت شد از برپایی مدارس، فرستادن دانشجو به فرانسه، بنای کلیسا و پشتیبانی از ترسایان کاتولیک ایران، اخذ حق آزادی اعتقاد و حق مالکیت در ایران، آموزش سپاه، همراه با دست یافتن به مزایای اقتصادی و سیاسی. روابطی همهجانبه و بیسابقه که فرانسه را از مزایای شگفتانگیز برخوردار کرد. در آینده با دوران محمد شاه قاجار و صدارت حاج میرزا آقاسی و نقش زرسالاران یهودی و الیگارشی مستعمراتی بریتانیا در حوادث ایران آن زمان آشنا خواهیم شد و درخواهیم یافت که اوجگیری تکاپوی فرانسویان در ایران عصر محمد شاه مغایر با خواست آنان نبود.
حدیث :
ابى حمزه گوید: نشنیده ام که کسى از امام سجاد علیه السلام زاهدتر باشد به جز آنچه که درباره على بن ابى طالب علیه السلام به من رسیده است، امام سجاد علیه السلام هرگاه درباره زهد و بى رغبتى به دنیا سخن میفرمود و موعظه میکرد حاضران به گریه مى افتادند، ابى حمزه در ادامه گوید: و من نوشته اى را که در آن سخنى از سخنان امام سجاد علیه السلام درباره زهد نوشته شده بود خواندم و آن را براى خود نوشتم سپس به خدمت حضرت امام سجاد علیه السلام آمدم و آن را به حضرت عرضه نمودم حضرت آن را شناخت و تصدیق فرمود و در آن نوشته آمده بود: به نام خداوند بخشنده و مهربان، خداوند ما و شما را از نیرنگ ستمگران و ستم حسودان و سخت گیرى زورگویان کفایت کند، اى ایمان آورندگان! طاغوتها و پیروانشان که اهل میل به این دنیا هستند شما را به فتنه نیفکنند، از آنچه که خداوند شما را از آن حذر داده دورى کنید و نسبت به آنچه از دنیا که خداوند شما را درباره آن به زهد و بى رغبتى فرمان داده زهد را پیشه سازید، به آنچه که در این دنیاست بگونه کسى که دنیا را سراى ماندن و استراحتگاه براى خود گرفته است تکیه و اعتماد مکنید، تا آنجا که فرمود: و دست به کار شدن روزهاى دنیا و دگرگونى حالات و سرانجام ضرر فتنه هاى دنیا را نمى شناسد مگر کسى که خداوند او را حفظ کرده و راه هدایت را پیش گرفته و روش میانه روى را پیموده است، سپس در این راه از زهد کمک خواسته است پس در پى در پى اندیشیده است و با صبر و بردبارى پذیراى موعظ گردیده است و به این دنیاى زودگذر بى رغبت شده، و لذتهاى آن را فرو نهاده و به نعمتهاى همیشگى آخرت رغبت یافته و تمام سعى و کوشش خود را صرف به دست آوردن آن نعمتها نموده است.
بخشی از طرح کلان آمریکایی- صهیونی که با آمادگی نهادهای امنیتی و انتظامی و هوشیاری مردم ناکام ماند؛ اتاق فرماندهی دشمن، برای انجام اقدامات تروریستی در ایران از ۱۰ سرویس اطلاعاتی متخاصم و رقیب و بلافاصله پس از جنگ ۱۲ روزه تشکیل شد. بررسی اسناد و اطلاعات بدست آمده از این اتاق فرماندهی نشان میدهد آشوب داخلی، مداخله نظامی و تحرک گروهکی اضلاع عملیات آنها برای خلق لحظه تهدید موجودیتی علیه ایران بزرگ به شمار میرفته، و حوادث تروریستی دیماه بخشی از طرح کلان آمریکایی- صهیونی برای تجزیه یکپارچگی هویتی و جغرافیایی ایران بود.
سیاوش در شاهنامه: هنگامی که افراسیاب تصمیم گرفت دخترش فرنگیس را به قتل برساند، پیران اعتراض کرد و گفت: اینطور نیست ای مرد احمق. آیا میخواهی دستت را بر فرزندت ببری و شرارتی که انجام دادهای کم نبود؟ به تو توصیه میکنم، خون یک بیگناه دیگر را نریز. از تو میخواهم که به من اعتماد کنی تا او در خانهام برای من دختری باشد و او را از غم و اندوه حفظ کنم. سپس افراسیاب گفت: آنچه در نظر تو بهتر است را انجام بده. پس پیران فرنگیس را به خانه خود در آن سوی کوه ها برد و افراسیاب به بارگاه خود بازگشت. اما پادشاه در روح غمگین و در دل ناآرام بود و از فکر سیاوش باز نمیماند و از آنچه کرده بود پشیمان بود. زمانی که کی خسرو فرزند سیاوش دلیر و رشید شد، به انتقام و خون خواهی پدر درآمد که حکایت آن به داستان کی خسرو در شاهنامه معروف است. شعر مرگ سیاوش در شاهنامه یکی از غم انگیزترین سروده های های حکیم توس و از پندآموزترین حکایت های ادبیات پارسی است. بی تردید شاهنامه فردوسی از برترین آثار حماسی و اساطیری جهان است و تراژدی از ویژگیهای جدایی ناپذیر اینگونه کتاب هاست، از اینرو در حماسه ملی ایرانیان هم چندین داستان تراژیک آمده است که بی گمان داستان رستم و سهراب از داستان های تراژدی یگانه در جهان است. پس از آن داستان سیاوش از غم انگیزترین قصه های فردوسی است. سیاوش فرزند کیکاووس شاه است اما در کودکی پدر او را از خود دور کرده و به رستم سپرده. پس شاهزاده ایران، کودکی و جوانی خود را دور از دربار شاهنشاهی و تحت آموزش رستم دستان گذارنده است و بدیهی است که جوانی که رستم بدو درس پهلوانی و انسانیت بیاموزد لاجرم با شاهزادگان نازپروده متفاوت خواهد است. سالها میگذرد و سیاوش به جوانی رشید و پاک اندیش تبدیل میشود که با مکر و حیله و سیاست بازی بیگانه است و در مقابل، در رفتار و کردارش راستی و درستی و پهلوانی پیشه میکند. چون سیاوش به دربار کیکاوس برمیگردد به گمانم تفاوت هایش با درباریان، رشک و حسد آنان را برانگیخت و دست نیافتنی بودنش خواسته ای جاه طلبانه و عشقی ناپاک در نامادریش سودابه دختر شاه هاماوران و همسر کیکاوس پدید می آورد. سیاوش بر اساس آموزه های پهلوانی اش، دست رد بر سینه ملکه ایران زمین زد و ماجرای غم انگیز و تلخ زندگی او از همین جا آغاز شد. بی تردید بسیاری از شما متن کامل داستان سیاوش در شاهنامه را میدانید و میتوانید آنرا دوباره مرور کنید. در نهایت شاهنامه با پادشاهی زوطهماسب پایان میپذیرد:
یکی مژده بردند نزدیک زو
که تاج فریدون به تو گشت نو
سپهدار دستان و یکسر سپاه
ترا خواستند ای سزاوار گاه
چو بشنید زو گفتهٔ موبدان
همان گفتهٔ قارن و بخردان
بیامد به نزدیک ایران سپاه
به سر بر نهاده کیانی کلاه
به شاهی برو آفرین خواند زال
نشست از بر تخت زو پنج سال
کهن بود بر سال هشتاد مرد
بداد و به خوبی جهان تازه کرد
سپه را ز کار بدی باز داشت
که با پاک یزدان یکی راز داشت
پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش دوم. جیمز روچیلد و سلطنت لویی فیلیپ: در زمان وقوع انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰، مردم فرانسه به اشتباه این ماجرا را ضربهای بر روچیلدها تلقی میکردند که به دلیل پیوند با بوربنها و نقششان در دربار لویی هیجدهم و شارل دهم به شدت منفور بودند. ارزش سهام کمپانیهای روچیلدها سقوط کرد تا بدان حد که در پاریس مردم از ورشکستگی آنان سخن میگفتند. معهذا، به نوشته اوگن کورتی نکتهای که هم بر دربار پاریس و هم بر دربار وین، حامی اصلی بوربنها، پنهان بود این است که جیمز روچیلد در دوران سلطنت بوربنها مخفیانه با لویی فیلیپ نیز ارتباط داشت. مشاور مالی او بود و بسیاری از اوقات به خانهاش میرفت. اوگن کورتی نخستین پژوهشگری است که اوایل سده بیستم بر اساس اسناد محرمانه بجای مانده از دولت پروس به شکلی مستند پدیدهای بنام شبکه اطلاعاتی روچیلدها را معرفی کرد. از جمله این اسناد تعدادی از مکاتبات جیمز روچیلد (در پاریس) و سالومون روچیلد (در وین) است که تا سال ۱۹۲۸ در آرشیو محرمانه دولتی پروس در برلین موجود بود و مورد استفاده کورتی قرار گرفت. این اسناد روشن میکند که در نیمه اول سده نوزدهم یک شبکه اطلاعاتی گسترده به رهبری روچیلدها در سراسر اروپا، و جهان، حضور داشته است. در نخستین ماههای پس از انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰، شهر پاریس به کانون تکاپوی جمعیتهای سرّی توطئهگر و انقلابی اروپا بدل شد. اسناد مورد استفاده کورتی نشان میدهد که روچیلدها بوسیله شبکه اطلاعاتی خود از فعالیتها و طرحهای این سازمانها کاملاً مطلع بودند و لویی فیلیپ و مترنیخ را در جریان برخی از اطلاعات خود قرار میدادند. کورتی مینویسد: به رغم تغییر کامل اوضاع، روچیلدها به دلیل روابط عالیشان مهمترین و محرمانهترین اطلاعات را دریافت میداشتند. این اسناد آشکار میکند که پادشاه تازه به قدرت رسیده فرانسه بر کمکهای اطلاعاتی یهودیان متکی بود. در این زمان لویی فیلیپ هنوز دستگاه اطلاعاتی خود را تأسیس نکرده و لذا به اطلاعاتی که جیمز روچیلد در اختیارش قرار میداد نیاز و علاقه وافر داشت. این امر سبب نزدیکی او با روچیلدها میشد. برای نمونه، او در ۷ سپتامبر ۱۸۳۰ با جیمز روچیلد بطور خصوصی و محرمانه ملاقات نمود. جیمز روچیلد در نامهای با سالومون در وین ماجرای این دیدار را شرح داده است. او مینویسد: پادشاه به من اطمینان داد که مخالف فعالیتهای انقلابی در همه کشورهاست، ولی مجبور است با شعارهای آزادیخواهانه تا حدودی ابراز همگامی کند. جیمز روچیلد درباره طرح محافل مخفی ایتالیایی مستقر در پاریس برای شورش در ناپل سخن میگوید و در پایان از سالومون میخواهد که مسائل فوق را به اطلاع عالیجناب پرنس فن مترنیخ برساند. وی تنها به ارسال اطلاعات اکتفا نمیکند. بلکه آن را تحلیل میکند و بالاتر از آن خط عملی برخورد را ارائه میدهد. بنظر او، خردمندانه است که هر چه سریعتر نمایندگانی به دربار ناپل اعزام شوند و امتیازاتی به مردم داده شود تا مانع موفقیت شورش در این کشور گردد. سالومون این نامه را به همراه یادداشتی برای مترنیخ فرستاد. در یادداشت او برای مترنیخ چنین آمده است: دوست عزیزم! این است مسائل اصلی مطرح شده در مذاکرات برادرم با پادشاه. بجز اشخاص معین عالی رتبه، این مطالب به اکیدترین شکل محرمانه بماند. با ابراز مجدد دوستانهترین احساساتم. کسانی که اقتدار مترنیخ را در این دوران، بعنوان مرد شماره یک اروپا، میشناسند میدانند که این رابطه نزدیک و صمیمانه از چه وزن و اهمیتی برخوردار است. در کتاب کورتی تعداد دیگری از مکاتبات دو برادر (جیمز و سالومون روچیلد) در این دوران مندرج است. در نامههای فوق از رمز استفاده میشد؛ برای نمونه مترنیخ را عمو میخواندند. کورتی از این اسناد نتیجه میگیرد که مترنیخ با دور زدن سفارت خود در پاریس، روچیلدها را بعنوان کانال ارتباطات محرمانه خویش با پادشاه جدید و دولت فرانسه برگزیده بود. در منابع متأخر نیز اشاراتی دال بر پیوندهای اطلاعاتی لویی فیلیپ و روچیلدها مندرج است. ویرجینیا کاولس مینویسد: جیمز روچیلد واحد ضدجاسوسی خود را سازمان داد. او به تمامی عوامل خود در فرانسه دستور داد که با دقت اخبار مربوط به مهاجرین انقلابی را که در پی توطئه در کشورهای خارجی هستند، بدست آورند. به زعم کاولس، خدمات اطلاعاتی جیمز روچیلد مورد توجه لویی فیلیپ قرار گرفت و او پس از تحکیم قدرتش دریافت که روچیلد برای او نافعتر از ژاک لافیته لیبرال است. در این زمان بدلیل اشتغال تمام وقت لافیته به فعالیتهای سیاسی ارزش سهام داراییهای او سقوط کرد. لذا ناتان روچیلد در لندن به تمسخر از لافیته بعنوان مردی نام میبرد که تصور میکند میتواند اقتصاد فرانسه را نجات دهد در حالی که نمیتواند اموال خود را حفظ کند. کاولس میافزاید: پیشنهادهای رادیکال لافیته لویی فیلیپ را میترسانید. در حالی که طرحهای جیمز روچیلد برایش خوشایند بود. سرانجام، لویی فیلیپ به پیشنهاد جیمز روچیلد، کاسیمر پریه را به جای لافیته در سمت وزیر دارایی منصوب کرد. ویرجینیا کاولس از پریه به عنوان دوست بزرگ بنیاد روچیلد یاد میکند. ژاک لافیته با ناراحتی استعفا داد و جمله معروف خود را گفت: من از خداوند و جهانیان بخاطر نقشم در انقلاب [ژوئیه و به قدرت رسانیدن لویی فیلیپ] طلب بخشش میکنم. او سپس به صفوف مخالفین لویی فیلیپ پیوست. کمی پس از انقلاب ۱۸۳۰ بیماریهای واگیر اروپا را فرا گرفت و حدود ۳۲ هزار نفر را به کام مرگ کشید. از جمله این قربانیان کاسیمر پریه دوست صمیمی جیمز روچیلد و وزیر دارایی فرانسه بود. انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰ فرانسه موجی از انقلابها را در اروپا به دنبال داشت. نقش فعال جیمز روچیلد در کشف توطئهها و سرکوب امواج شورشها در فرانسه سبب اعتماد بیشتر لویی فیلیپ به او شد و دو سال بعد (۱۸۳۲) کار به جایی رسید که جیمز روچیلد نه تنها امتیاز انحصاری وامهای دولتی را به دست گرفت بلکه لویی فیلیپ نشان عالی صلیب بزرگ لژیون دونور را به وی اعطا کرد. لویی فیلیپ که عوامفریبانه همشهری پادشاه خوانده میشد، حکومتی را بنیان نهاد که به سلطنت بورژوازی شهرت یافت و به گفته دکتر تامسون این تعبیری درست بود. در دوران لویی فیلیپ پول روح مسلط زمانه بود و طلا در همهجا یکهتازی میکرد. ویکتور هوگو در شاهکار خود، بینوایان، به زیبایی فرانسه عصر لویی فیلیپ را به تصویر کشیده است. بالزاک در کمدی انسانی تصویری گویا از جامعه فرانسه این دوران و حاکمیت بلامنازع پول به دست داده است. در این زمان، هر چند لندن قلب مالی جهان غرب محسوب میشد، ولی لویی فیلیپ، به تعبیر کاولس، پاریس را به بهشت بانکداران بدل کرد. هم مارکس انقلابی و هم دوتوکویل (شارل آلکسیس دوتوکویل از اندیشمندان برجسته سده نوزدهم و از بنیانگذاران دانش جامعه شناسی جدید است. به یک خاندان اشرافی فرانسوی تعلق داشت که مقرشان قلعه توکویل بود و در جریان انقلاب فرانسه صدمه فراوان دیدند. آلکسیس دوتوکویل در دوران لویی فیلیپ نماینده مجلس (۱۸۳۹) و عضو فرهنگستان فرانسه (۱۸۴۱) شد. از ۱۸۴۴ به صفوف کارگزاران مستعمراتی فرانسه در رابطه با الجزایر پیوست. در انقلاب ۱۸۴۸ نماینده مجلس مؤسسان و از هواداران کاونیاک بود و کمی بعد وزیر امور خارجه (۱۸۴۹) شد. کنت گوبینو، متفکر معروف و وزیر مختار بعدی فرانسه در ایران، رئیس دفتر او بود. توکویل در اواخر این سال استعفا داد و کمی بعد از سیاست کناره گرفت. او به تمدن انگلوساکسون شیفتگی فراوان یافت و در کتاب معروف خود، دمکراسی در آمریکا، نظام سیاسی این کشور را بعنوان نظمی ایدهآل مطرح نمود. از نظر توکویل، عامل کامیابیهای دمکراسی در آمریکا اخلاق پوریتانی بنیانگذاران این دولت است که بر دو پایه برابری و آزادیطلبی مبتنی است. توکویل این کتاب را در فضای فکری سالهای نخستین سلطنت لویی فیلیپ و پس از سفری دو سه ساله به آمریکا و انگلستان نوشت و در سال ۱۸۳۵ منتشر نمود. کتاب معروف دیگر او نظام کهن و انقلاب (۱۸۵۶) است که در آن به بررسی نظری انقلابهای فرانسه پرداخته است. او در این اثر انقلاب فرانسه را تداوم و غایت محتوم تلاشهای سلطنت بوربن برای دمکراتیزه و لیبرالیزه کردن نهادهای سیاسی جامعه فرانسه میداند) لیبرال، بعنوان روشنفکران برجسته زمانه خود، سلطنت ژوئیه را در آثار خویش توصیف کرده و از آن به مثابه یک شرکت سهامی یاد کرده اند که در جهت سودرسانی به سهامداران خود کار میکرد. گفته میشود که در هیچ سرزمینی و در هیچ تاریخی چنین دورانی از انباشت فساد مالی و اخلاقی و سفتهبازی و توطئههای مالی سابقه نداشته است. در قلب این شرکت سهامی بارون جیمز روچیلد جای داشت که ثروتش در آن زمان بین ۴۰ تا ۵۰ میلیون پوند تخمین زده میشد. این بجز ثروت سایر برادران روچیلد است. پیشتر گفتیم که ثروت ناتان روچیلد لندن در پایان جنگهای ناپلئونی (۱۸۱۵) نیز حداقل ۵۰ میلیون پوند تخمین زده میشود. بعلاوه جیمز روچیلد مسئولیت به کار انداختن و ازدیاد ثروت شخصی لویی فیلیپ را بدست داشت همانگونه که ناتان در لندن سرمایه پادشاه و اعضای خاندان سلطنتی انگلیس را به جریان میانداخت. ویرجینیا کاولس مینویسد: تردیدی نیست که لویی فیلیپ بر بارون جیمز روچیلد متکی بود. لویی فیلیپ خشنود بود که روچیلد ثروت شخصی وی را به جریان انداخته و بطور دائم افزایش میدهد. پیوند لویی فیلیپ و جیمز روچیلد چنان گسترهای یافت که حتی مترنیخ، که خود رسواترین روابط را با سالومون روچیلد داشت، آن را از نظر اخلاقی نمیپسندید. او میگفت: بنیاد روچیلد در فرانسه بیش از هر کشور اروپایی، احتمالاً جز انگلستان، نقشی بزرگ ایفا میکند. این امر دلایلی دارد که بنظر من نه خوب است و نه از نظر اخلاقی پسندیده. در فرانسه پول نیروی محرکه بزرگی است و فساد، که در عمل مهمترین عامل در سیستم مدرن حکومت انتخابی ماست، مبتنی بر آن است. دوران سلطنت لویی فیلیپ بویژه با نام دو چهره سیاسی نامدار فرانسه در پیوند است: تییر و گیزو. لویی آدولف تییر حقوقدان جوانی از اهالی مارسی بود که از ۲۴ سالگی در پاریس اقامت گزید، به فعالیت مطبوعاتی پرداخت و به دلیل نگارش کتاب ده جلدی تاریخ انقلاب فرانسه (۱۸۲۳-۱۸۲۷) به شهرت فراوان رسید. در سال ۱۸۳۰ در انتشار روزنامه لوناسیونال مشارکت نمود که دارای مواضع انتقادی علیه دولتهای وقت بود. تییر یکی از ارباب جرایدی بود که در شورش ژوئیه و به قدرت رسیدن لویی فیلیپ نقشی برجسته ایفا نمود و در زمره دولتمردان حکومت جدید جای گرفت. در ۱۸۳۴ وزیر کشور شد و شورش مردم لیون و پاریس را به شدت سرکوب کرد. در دوران سلطنت لویی فیلیپ دو بار نخست وزیر شد ولی به علت اتخاذ سیاستهایی مغایر با خواست لویی فیلیپ سقوط کرد؛ بار اول در سال ۱۸۳۶ بدلیل حمایت از مداخله نظامی در اسپانیا و بار دوم در سال ۱۸۴۰ به علت سیاست خاورمیانهای او. از آن پس تییر خانهنشین بود و در همین دوران، از سال ۱۸۴۵، تألیف کتابی درباره تاریخ دوران ناپلئون را آغاز کرد. (این کتاب در سال ۱۸۶۱ در ۲۰ جلد به پایان رسید) در واپسین سالهای بحران سلطنت لویی فیلیپ، که گیزو به شدت منفور بود، تییر بار دیگر، از سال ۱۸۴۶، وارد صحنه شد و لویی فیلیپ در آخرین روز اقتدار خویش او را در سمت رئیس دولت منصوب کرد. تییر پس از سقوط لویی فیلیپ به یکی از متنفذترین رهبران جناح جمهوریخواه بدل شد و لویی بناپارت را به صحنه سیاست فرانسه وارد کرد. در سال ۱۸۵۱ بعلت مخالفت با کودتای لویی بناپارت به تبعید رفت و در سال ۱۸۶۳ به فرانسه بازگشت. با سقوط ناپلئون دوم، ریاست دولت را بدست گرفت و از طریق سرکوب خشن کمون پاریس (۱۸۷۱) نظم را اعاده کرد. در سال ۱۸۷۳ به علت مخالفت شدید اکثریت سلطنتطلب پارلمان از قدرت کناره گرفت. زمانی که در ۱۸۷۷ درگذشت بیشتر مردم فرانسه در سوگش نشستند زیرا او را ناجی فرانسه و عامل تخلیه سرزمینهای تحت اشغال آلمان میدانستند. کارل مارکس، تییر را خداوند زدوبند دولتی و استاد پیمانشکنی و خیانت خوانده است. فرانسوا گیزو نیز چون تییر بعنوان مورخ شهرت فراوان دارد. او به پدر و مادری مرفه تعلق داشت که هر دو در سال ۱۷۹۴ با گیوتین گردن زده شدند. فعالیت خود را با روزنامه نگاری آغاز کرد و مدتی بعد بعنوان استاد تاریخ معاصر در دانشگاه سوربن به کار پرداخت. در ژانویه ۱۸۳۰ به عنوان نماینده به مجلس راه یافت. او چون تییر از ارکان صعود لویی فیلیپ بود. بدینسان از سال ۱۸۳۲ به عنوان وزیر آموزش عمومی به کابینه راه یافت و به مدت ۵ سال در این سمت بود. سپس سفیر فرانسه در انگلستان شد و پس از بازگشت از این مأموریت، در سال ۱۸۴۰ وزیر امور خارجه شد و تا سال ۱۸۴۸ در این سمت بود. در این دوران گیزو از اقتدار و نفوذ فراوان برخوردار بود و عملاً نفر اول دولت فرانسه به شمار میرفت. در سال ۱۸۴۷ سمت نخستوزیری را نیز بدست گرفت. گیزو حکومت فرانسه را بر حلقه کوچکی از ثروتمندان و متنفذین، و در رأس آنها بارون جیمز روچیلد استوار ساخت و در سیاست خارجی راه دوستی با انگلستان را در پیش گرفت. به دلیل پیگیری اینگونه سیاستها، گیزو در میان مردم به شدت منفور بود. انقلاب ۱۸۴۸ با درخواست عزل او آغاز شد که به علت پاسخ دیرهنگام لویی فیلیپ به این درخواست به فرار هر دو به انگلستان انجامید. گیزو پس از مدتی به فرانسه بازگشت و در املاک خود در نورماندی سکنی گزید. گیزو، مانند تییر، از نامدارترین مورخین سده نوزدهم اروپاست و معروفترین کتاب او تاریخ تمدن فرانسه نام دارد. گیزو نماد دوران هشت ساله پایانی سلطنت لویی فیلیپ است که اینک همشهری پادشاه به شکلی آشکار جای خود را به پادشاه بورژواها داده و سیاستی لجام گسیخته را به سود سوداگران بزرگ و علیه تودههای مردم به پیش میبرد. لویی فیلیپ به کمک بانکدارانی چون روچیلد و پریه و سیاستمدارانی چون گیزو در سال ۱۸۴۰ حکومت مطلقه خویش را استوار ساخت. گیزو برنامه حکومت جدید را پایان دادن به عصر انقلابها توصیف کرد و بورژوازی بزرگ فرانسه برای بازسازی کشور تکاپویی شدید را آغاز نمود. این دوران به عصر طلایی بورژوازی فرانسه معروف است و سرمایهگذاری در عرصههای راهآهن و معدن اوجی بیسابقه گرفت. به نوشته اطلس تاریخی پنگوئن، شعار بورژوازی فرانسه در این دوران این بود: خود را ثروتمند کنید. مقامات عالیرتبه دولتی در بسیاری از زدوبندهای بزرگ مالی مشارکت داشتند و فسادی کمنظیر ساختار سیاسی فرانسه را در بر گرفت.
در دوران سلطنت لویی فیلیپ، کاخ جیمز روچیلد در پاریس مأوای گروهی از روشنفکران برجسته آن زمان بود. بارونس بتی روچیلد، همسر جیمز، مشربی روشنفکرانه داشت و مایل بود خانهاش مأوای ادبا و هنرمندان باشد. بعلاوه، پیوند با این گروه اجتماعی یکی از کارآمدترین ابزارهای سیاسی را در اختیار روچیلدها قرار میداد. علاوه بر هاینریش هاینه، که خود از یهودیان فرانکفورت بود و خانواده اش از دیرباز با روچیلدها رابطه دوستانه داشتند، از معروفترین هنرمندان و نویسندگانی که به محافل شبانه کاخ بارون جیمز روچیلد میرفتند باید به روسینی، ژرژ ساند، هوراسورنه، و انوره دو بالزاک اشاره کرد. کورتی مینویسد که روسینی، آهنگساز نامدار، را سالومون روچیلد در زمان کنگره ورونا (اکتبر ۱۸۲۲) به جیمز معرفی کرد. روسینی نیز در این زمان در شهر ورونا حضور داشت و برای شرکتکنندگان در کنگره کنسرت اجرا میکرد. آشنایی جیمز روچیلد با روسینی بعدها تداوم یافت و این دو به دوستانی صمیمی بدل شدند. تأثیر سرمایه گذرای بارون جیمز روچیلد بر روشنفکران فرانسه را در ادبیات و هنر این دوران میتوان ردیابی کرد. یک نمونه بارز، تابلوی هوراس ورنه، نقاش نامدار، است بنام در راه اسمالا. در این تابلو، یهودی دورهگردی با چهره جیمز روچیلد تصویر شده که خرت و پرت خود را بر دوش گرفته و از برابر هجوم گلهای گاو زورمند و وحشی میگریزد و همسر زیبا و کودک خردسال و معصوم او در زیر پای مهاجمین در حال له شدناند. در پس گله گاو گروهی سوار مسلح در کسوت مسلمانان در تاخت و تازند که در واقع عامل فرار گاوان به شمار میروند. این نمادی است از آوارگی قوم یهود! سلطنت لویی فیلیپ از آغاز مورد حمایت انگلستان بود و در سال ۱۸۳۰ با انعقاد پیمان تالیران- پالمرستون پیوند میان دو دولت استوار شد. معهذا، این روابط در اواخر دهه ۱۸۳۰ به دلیل اصطکاک سیاستهای فرانسه با انگلستان در مسئله خاورمیانه ظاهراً به وخامت گرایید. ماجرا بر سر حمایت لویی فیلیپ و تییر از تکاپوهای فردی بنام محمدعلی پاشا بود که زمام سرزمین مصر را بدست گرفته و سیاستهای مرموز و ماجراجویانهای را در منطقه پیش میبرد. با بازگشت گیزو از لندن این روابط بار دیگر حسنه شد. در سال ۱۸۴۳ گیزو اشغال سرزمین الجزایر را، که از زمان دولت پرنس پولیناک آغاز شده بود، به پایان برد و در همین سال ملکه ویکتوریا از فرانسه دیدن کرد.
یهودیان، مصر و محمدعلی پاشا: دوران اسلامی تاریخ مصر از سال ۱۹ هجری/ ۶۳۹ میلادی آغاز میشود. این مقارن با دوران خلافت عمر بن خطاب است. در این سال گروهی ۳۵۰۰ نفره از سپاهیان عرب به سرکردگی عمرو بن عاص راهی سرزمین مصر شدند. مورخین اقدام عمرو بن عاص را خودسرانه ذکر کرده و افزودهاند که خلیفه از این اقدام به خشم آمد ولی بناچار سپاهی ۱۰ الی ۱۲ هزار نفره را به فرماندهی زبیر بن عوام بن خویلد به یاری او فرستاد. در این زمان مصر در پی دورانی طولانی از سلطه یونانیها و رومیها در قلمرو امپراتوری بیزانس قرار داشت. هراکلیوس، امپراتور روم شرقی (۶۱۰ -۶۴۱ م.)، اندکی پیش به دوران کوتاه سلطه ایرانیان بر مصر (۶۱۹ -۶۲۸ م.) پایان داده و حکمرانی را بر آن گمارده بود که در منابع عربی از او با نام مقوقس یاد شده است. هموست که در سال ۶۴۲ میلادی پیمان قطعی تسلیم اسکندریه را، که کانون اصلی نظامی و سیاسی رومیان در منطقه بود، با عمرو بن عاص منعقد کرد. مسلمانان در سال ۶۴۳ شهر فسطاط را بعنوان مرکز حکومت خویش بنا نهادند. فروپاشی اقتدار دیرین سیاسی و فرهنگی امپراتوری روم شرقی و گسترش سریع و ژرف اسلام در مصر نمیتوانست کار سپاهیان ناچیز عرب باشد و بیگمان در این سرزمین فرایندی مشابه ایران و اندلس رخ داده است. بعبارت دیگر، گروش به اسلام یک پدیده همگانی و خودانگیخته در مردم مصر بود. آمیختن این موج با لشکرکشی عمرو بن عاص در همان زمان شبهه هایی را در میان حکمرانان مسلمان پدید ساخت. بلاذری به نقل از عبدالله بن عمرو بن عاص مینویسد: کار مصر بر مردم مشتبه شد. جمعی گفتند به عنوه فتح شد و دیگران گفتند به صلح گشوده شده است. این بیشک بیانگر گستره عظیم گروش ارادی مردم مصر به اسلام است. جنگهایی که رخ داد میان سپاهیان عرب و نیروهای بومی و غیربومی امپراتوری روم شرقی بود و مردم در این میان قطعاً حامی رومیان نبودند وگرنه تاریخ مصر بگونهای دیگر رقم میخورد. از این پس مصر جزیی از جهان اسلام بود و شریک در سرنوشت آن. در دوران فروپاشی خلافت عباسی، سرزمین مصر را مدتی حکمرانان مستقل طولونی (۸۶۸-۹۰۴) و اخشیدی (۹۳۴-۹۶۸) اداره میکردند. اینان از تبار غلامان ترک دربار عباسی بودند. در سال ۳۵۸ ق./ ۹۶۸ م. خلفای فاطمی تونس مصر را به تصرف درآوردند و شهره قاهره را بنیان نهادند. حکومت فاطمیان در سال ۵۶۷ ق./۱۱۷۱م. بدست صلاحالدین ایوبی منقرض شد و ایوبیان تا سال ۶۴۸ ق./ ۱۲۵۰ م. بر این سرزمین حکومت کردند. از آن پس ممالیک ترک زمام امور را به دست گرفتند و در سال ۷۸۴ ق./ ۱۳۸۲ م. نوبت به ممالیک چرکس رسید. حکومت ممالیک در سال ۹۲۳ ق./ ۱۵۱۷ م. به دست سلطان سلیم اول برافتاد و از آن پس این سرزمین در قلمرو حکومت عثمانی جای گرفت. درباره دولت ممالیک مصر و اهمیت آن در دوران رویارویی دنیای اسلام و غرب جدید پیشتر سخن گفتهایم. یادآوری میکنیم: دولت ممالیک، که به مدت ۲۷۵ سال فرمانروایی منطقه را در دست داشت، دولتی منظم و بسیار با عظمت بود که به رغم جنگهای داخلی و آشوبهای سیاسی متعدد و کشمکشهای طایفهای توانست تمدنی تأسیس کند که آثار آن هنوز در مصر و سوریه باقی است. بویژه که سلاطین این دولت به علوم و فنون توجه تام داشتند. از جهت نظامی نیز سلاطین مملوک توانستند با قدرت فوقالعادهای با صلیبیان به مقابله برخیزند و با یورش مغولان، که پس از استیلا بر سوریه و آناتولی مصر را تهدید میکردند، روبرو شوند. ممالیک در دوران طولانی حضور خود در مصر طبقهای از نخبگان سیاسی و اقتصادی و فرهنگی را در این سرزمین پدید آوردند. سلطه عثمانی این وضع را دگرگون نکرد. از زمان انضمام مصر به قلمرو دولت عثمانی، در تداوم سنن گذشته، امور این سرزمین بر مبنای قواعدی اداره میشد که به توشیح سلطان رسیده و به قانون نامه شهرت داشت. به نوشته خانم هلن ریولین قانوننامه به مدت سه سده، تا زمان صعود محمدعلی، مبنای حکومت مصر بود. در قانوننامه خودمختاری وسیعی برای دولت محلی مصر به رسمیت شناخته شده بود. لذا، بزرگان مملوک همچنان بعنوان قدرت اصلی حاکم در مصر استوار ماندند و پاشای ترک، که از سوی دربار سلطان (بابعالی) بعنوان حاکم مصر منصوب میشد، عملاً در زیر نفوذ ایشان قرار داشت. بزرگان مملوک بای (بیگ) خوانده میشدند. تعداد این بیگها در اوایل سده هیجدهم ۲۴ نفر بود. متنفذترین ایشان رئیس نامیده میشد و رهبری ممالیک را بدست داشت. گاه دو یا سه بیگ ریاست ممالیک را بدست داشتند. پاشاهای عثمانی از رئیسی که توانایی بیشتر در حفظ نظم و پرداخت مالیات به بابعالی نشان میداد حمایت میکردند و در واقع حاکمیت عثمانی بر مصر با واسطه رئیس ممالیک اعمال میشد. در نیمه دوم سده هیجدهم رئیس ممالیک شیخ البلد لقب داشت. بدینسان، نخبگان مسلمان مملوک همچنان بعنوان متنفذترین نیروی سیاسی و اجتماعی جامعه مصر به حیات خود ادامه دادند و با افول قدرت دولت مرکزی عثمانی در اواخر سده هیجدهم اقتدار سیاسی ایشان بار دیگر به اوج رسید. استقلال مصر تا بدانجا امتداد یافت که در دهههای پایانی سده هیجدهم در دربار عثمانی مسئله استقرار مجدد حاکمیت بابعالی بر مصر مورد توجه و بررسی قرار گرفت. در این زمان رئیس ممالیک و شیخ البلد مصر فردی بنام ابراهیم کیخا (کدخدا) بود (ابراهیم کیخا پس از شکست ممالیک از ارتش فرانسه (محرم ۱۲۳۱ ق./ ژوئیه ۱۷۹۸ م.) به سوریه مهاجرت کرد. او پس از خروج فرانسه به مصر بازگشت ولی دیگر رئیس ممالیک نبود. در میهمانی مارس ۱۸۱۱ محمدعلی پاشا شرکت نکرد و لذا از این قتلعام جان سالم به در برد. ابراهیم در سال ۱۸۱۶ درگذشت). ریاست ابراهیم بر ممالیک مصر تا تهاجم فرانسه تداوم یافت. اقتدار ممالیک، که به سنتهای گذشته سخت پایبند بودند، قطعاً برای الیگارشی یهودی و مستعمراتی اروپا خوشایند نبود زیرا این نیرو را جدیترین مانع سلطه بلامعارض خویش بر سرزمین مصر مییافت. تهاجم ناپلئون به مصر (۱۷۹۸) نخستین ضربه مهلک را بر نخبگان مملوک وارد ساخت. ممالیک رهبری مبارزه با تهاجم خارجی را بدست گرفتند و در جنگ با ارتش فرانسه بسیاریشان بطرزی وحشیانه به قتل رسیدند. تعداد مملوکانی که در این زمان به دست فرانسویها کشته شدند حدود ۲۰ هزار نفر گزارش شده است. به تعبیر سِر والنتین چیرول حدود ۲۰ هزار نفر از ممالیک، که گل سر سبد آنان بودند بطور عمده در کنار اهرام مصر به قتل رسیدند. بقایای ممالیک به مصر علیا گریختند و به این دلیل بود که فرانسه هیچگاه نتوانست سلطه خود را بر این بخش از سرزمین مصر تأمین کند و نواحی ساحلی دریای سرخ را به تصرف درآورد. در این اوضاع، یک تاجر آلبانیایی مجهولالهویه و مشکوک بنام محمدعلی پدید شد که سرکردگی یک گروه خرابکار مورد حمایت ارتش انگلیس را علیه ارتش ناپلئون بدست داشت. سِر والنتین چیرول مینویسد: محمدعلی در رأس گروه خود، که اعضای آن همه آلبانیایی بودند، قرار گرفت و به کمک انگلیسیها توانست حمایت دولت عثمانی را بدست آورد. محمدعلی پاشا بنیانگذار خاندان خدیوان مصر است که حکومت آنان تا سال ۱۹۵۲ تداوم داشت. درباره تبار محمدعلی و پیشینه او و خاندانش اطلاعی در دست نیست. دائرةالمعارف آمریکانا مینویسد پیشینه قومی او ناشناخته است. میدانیم که در اواخر دهه ۱۷۶۰ میلادی در مقدونیه به دنیا آمد و در این سرزمین بزرگ شد. گفته میشود پدرش یک سرباز آلبانیایی قشون عثمانی بود که به تجارت تنباکو نیز اشتغال داشت. محمدعلی مشاغل پدر را ادامه داد و در عین خدمت در قشون آلبانیایی دولت عثمانی بعنوان تاجر تنباکو نیز شناخته میشد. محمدعلی، کمی پس از تهاجم فرانسه به مصر، از سال ۱۷۹۹ در رأس دسته کوچک آلبانیایی خود تکاپوی نظامی را آغاز کرد و در زمان خروج فرانسویها از مصر (۱۸۰۲) بعنوان متنفذترین قدرت نظامی این کشور سربرکشید. محمدعلی در کوران آشوب این دوران توانست با بهرهگیری ماهرانه و دسیسهگرانه از تعارض میان گروههای ترک و مملوک سلطه خود را بر مصر تأمین کند و در سال ۱۸۰۵ از سوی سلطان بعنوان والی مصر منصوب شود. دائرةالمعارف اسلام (لیدن) مینویسد در نخستین سالهای پس از خروج فرانسه، علاوه بر محمدعلی، چهار قدرت اصلی در مصر حضور داشت: جنگجویان مملوک که به دو گروه به سرکردگی عثمان بیگ البردیسی و محمد بیگ الالفی تقسیم میشدند، خسرو پاشا والی مصر و طاهر پاشا فرمانده ارتش عثمانی در منطقه. در آوریل ۱۸۰۳ قشون آلبانیایی در قاهره سر به شورش برداشت و خسرو بیگ از شهر گریخت. طاهر بیگ اداره شهر را به دست گرفت و از جنگجویان مملوک، که در مصر علیا مستقر بودند، استمداد جست ولی کمی بعد به قتل رسید. بدینسان، محمدعلی در مقام فرمانده ارتش عثمانی در مصر و مقتدرترین نیروی نظامی منطقه جای گرفت. او ابتدا با ممالیک متحد شد، قشونی را که خسرو پاشا علیه او گسیل داشته بود شکست داد و والی را به اسارت گرفت. نیروهای متحد محمدعلی و ممالیک والی بعدی را نیز، که از استانبول اعزام شد، در اوایل سال ۱۸۰۴ دفع کردند. در این زمان محمدعلی و البردیسی قاهره را اداره میکردند. محمدعلی کمی بعد البردیسی را نیز برکنار کرد و با جلب حمایت علما و تجار قاهره حکومت را بطور کامل در دست خود گرفت. به نوشته چیرول، علمای الازهر، که در آن زمان از اقتدار دینی فراوان برخوردار بودند، وی را بعنوان پاشای مصر اعلام کردند و سپس سلیم سوم، سلطان عثمانی (۱۷۸۹-۱۸۰۷)، این مقام را رسمیت شناخت و وی را بعنوان والی مصر منصوب کرد. این مقارن با دوران آشفتگی در دولت مرکزی عثمانی و نفوذ نخبگان یونانی و ارمنی غربگرا در دربار استانبول و احراز مقامات عالی دولتی و اقتصادی توسط ایشان است. سلیم سوم که از نظر فرهنگی و سیاسی رویکردی اروپایی داشت کمی بعد، در مه ۱۸۰۷، در اثر شورش مردم سقوط کرد و مدتی بعد به قتل رسید. به گزارش خانم ریولین درباره تاریخ مصر در اوایل سده نوزدهم میلادی، یعنی دوران صعود و اقتدار محمدعلی، اسناد و منابع تاریخی کافی در دسترس محققین نیست زیرا اینگونه منابع در آتشسوزی سال ۱۸۲۰ قلعه قاهره نابود شده است. بنابراین، عمدهترین مأخذی که برای شناخت تحولات مصر در سالهای فوق در دست است کتاب چهار جلدی عبدالرحمن الجبرطی است بنام عجایب الاثار فی التراجم و الاخبار. جبرطی، که در دوران محمدعلی میزیسته، سخت ستایشگر اوست و زمامداری محمدعلی را عنایتی الهی میداند که مشمول مصر شد و این سرزمین را احیا کرد. بهرروی، به رغم ناشناخته بودن جزئیات حوادثی که منجر به صعود و اقتدار محمدعلی شد، روشن است که این تاجر آلبانیایی نمیتوانست بدون یاری کانونهای ثروتمند و مقتدر اروپایی تأیید و حمایت دربار عثمانی را بدست آورد و پس از خروج فرانسویها قدرت را تصاحب کند. چنانکه سِر والنتینچیرول نیز اشاره دارد، قاعدتاً در دوران تکاپو علیه ارتش ناپلئونی، او نیز چون سایر گروههای مشابه در حواشی مدیترانه، از حمایت مالی و سیاسی و اطلاعاتی انگلستان برخوردار بوده است. توجه به سه پدیده این نظریه را تقویت میکند: ۱- پایگاه سیاسی و نیروهای حامی محمدعلی؛ ۲- سیاستهای اجتماعی محمدعلی در ساختزدایی جامعه مصر و تبدیل این کشور به زایده بازارهای اروپا؛ ۳- سیاستهای مشکوک و ماجراجویانه محمدعلی در منطقه خاورمیانه عربی و شمال آفریقا بعنوان مهمترین عامل تضعیف امپراتوری عثمانی و مداخله قدرتهای اروپایی، بویژه انگلستان، در منطقه. پایگاه سیاسی محمدعلی نه بر بزرگان و شیوخ و مردم مسلمان مصر بلکه بر چهار گروه کوچک غیرمسلمان یا مهاجر استوار بود: ارامنه، قبطیان، تجار یونانی و یهودیان. یکی از مهمترین گروههایی که در صعود و اقتدار محمدعلی نقش مهمی را ایفا کرد ارامنهای بودند که در پیرامون او حضور داشتند. درباره پیشینه این گروه ارمنی اطلاعی در دست نداریم. معقول میدانیم که اینان اعضا و وابستگان خاندانهای دلال ارمنی باشند که از سده هفدهم میلادی در پیرامون کمپانی هند شرقی انگلیس در هند حضور فعال داشتند. در سده هیجدهم میلادی دلالان ارمنی به عنوان مهمترین واسطههای کمپانی هند شرقی شناخته میشدند تا بدانجا که علیوردیخان، حکمران بنگال، در اواخر عمر قصد داشت به تکاپوی ایشان در منطقه پایان دهد. به گزارش جبرطی، تمامی ارامنهای که به عنوان دستیار و مشاور در پیرامون محمدعلی حضور داشتند جوانانی بودند که در فرانسه و انگلستان تحصیل کرده و ریاست ایشان با یوسف بقوس بیگ بود. بقوس بیگ در زمره چند مشاور اصلی و محرم محمدعلی جای داشت و وزیر خارجه و تجارت خارجی و مترجم شخصی او بود. قبطیان یک اقلیت قومی ساکن مصرند. واژه عربی قبطی از واژه یونانی ایگپتیوس به معنای مصری است. آنان بقایای نخبگان مصری هستند که در دوران سلطه طولانی یونانی و روم به فرهنگ هلنی- رومی جذب شدند و پس از سیطره مسیحیت بر امپراتوری روم به آیین فوق گرویدند. قبطیان به زبان خاص خود تکلم میکنند و خط آنان یونانی است. این زبان از سده سوم میلادی به مدت پنج سده زبان رسمی مسیحیان مصر بود. پس از گروش مردم مصر به اسلام بتدریج عربی جایگزین قبطی شد و این زبان به اقلیت کوچک فوق اختصاص یافت. قبطیان در زمان صعود محمدعلی اقلیتی کم شمار در میان جمعیت ۶/۵ میلیونی مصر بودند. در سال ۱۸۳۰، بیست و پنج سال پس از صعود محمدعلی پاشا تعداد آنان افزایش یافت و به ۱۵۰ هزار نفر رسید. در اوایل سده بیستم قبطیان حدود نیم میلیون نفر از جمعیت ۱۳ میلیونی مصر را شامل میشدند. جمعیت آنان در دهه ۱۹۶۰ میلادی ۲/۶ میلیون نفر گزارش شده است. قبطیان در دوران امپراتوری بیزانس گروه اشرافی حاکم را در مصر تشکیل میدادند و به ملکات (وابستگان به پادشاه) شهرت داشتند. طبق روایت بلاذری، در زمان لشکرکشی عمرو بن عاص به مصر، درگیری اصلی سپاهیان عرب با رومیان و قبطیان بود، لیکن پس از تسلیم بندر اسکندریه، پایگاه اصلی رومیان و قبطیان، اعراب بر قبطیان سخت نگرفتند و در زمان حکومت معاویه جزیه از ایشان برداشته شد. در این زمان روایاتی منسوب به پیامبر اسلام (ص) دال بر خوشرفتاری با قبطیان رواج یافت. این در حالی است که پیشتر، در زمان فتح مصر، خلیفه دوم، عمر بن خطاب، به عمرو بن عاص دستور داده بود آن بلد [مصر] را باز گذارید تا از آن نیز نسل اندر نسل [در راه اسلام] به غزا روند. تعمق در دو گزارش فوق روشن میکند که در آن زمان واژه قبطی به معنای خاص به گروه نخبگان هلنی- رومیگرای مصر نیز اطلاق میشد. به عبارت دیگر، در زمان عمر توده مردم مصر به اسلام گرویدند ولی اشراف قبطی تا زمان معاویه بعنوان مسیحی جزیه میپرداختند. ابهامی که درباره فتح مصر وجود داشت، که آیا به صلح گشوده شد یا به جنگ، به این دوگونهگی عملکرد مردم مصر و اشرافیت قبطی (ملکاتها) باز میگردد. بدینسان، در دورانی که توده مردم مصر به شکلی گسترده به اسلام گرویدند، تا بدان حد که زبان عربی به زبان عمومی ایشان بدل شد، قبطیان در حفظ فرهنگ و سنن اشرافی و هلنی- رومی خویش تعصب ورزیدند. وفاداری ایشان به مسیحیت، که اینک بیشتر آئینی اروپایی نه شرقی شمرده میشد، نیز از اینروست. این پدیده در عین حال بیانگر آن است که در سده هفتم میلادی الیگارشی قبطی در میان توده مردم مصر پایگاهی نداشت و زبان و فرهنگ ایشان از مقبولیت عام برخوردار نبود. در دوران اسلامی تاریخ مصر، رویکرد قبطیان، بدلیل تعلق فرهنگی و دینیشان، طبعاً رویکردی اروپایی بود و این امر، و نیز سیطره نخبگان مسلمان مملوک بر اقتصاد کشاورزی و سیاست مصر، سبب شد که ایشان به عملیات مالی و تجارت با بنادر مدیترانه روی آورند و به گروهی بطور عمده بازرگان و صراف بدل شوند. چیرول مینویسد قبطیان مانند تمام اقلیتهایی که از قدرت سیاسی برکنار میشوند گرایش شدیدی به شکلهای ابتدایی امور مالی از خود نشان دادند. منظور حضور فعال این گروه در عرصه صرافی و رباخواری است. این عوامل سبب پیوند قبطیان با کانونهای تجاری و مالی بنادر جنوب و غرب اروپا میشد و طبیعی است که در سدههای هفدهم و هیجدهم میلادی میان ایشان و الیگارشی یهودی آمستردام و لندن رابطهای استوار پدید شود. در دوران سلطه فرانسه بر مصر راه اقتدار سیاسی و اقتصادی قبطیان هموار شد و پس از خروج فرانسویها، اینان به پایگاه اصلی صعود محمدعلی بدل شدند. دوران حکومت محمدعلی پاشا بعنوان دوران نوزایی سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و دوران اقتدار مجدد قبطیان شناخته میشود. به نوشته سِر والنتین چیرول، محمدعلی قبطیان را به عنوان متصدیان امور مالیاتی مصر به خدمت گرفت. سیطره آنان تا بدانجا بود که سال مالی رسمی دولت مصر از سال هجری به قبطی تبدیل شد. در زمان انتشار کتاب چیرول (۱۹۲۰) تعداد کثیری از قبطیان در امور وزارت مالیه مصر مشارکت داشتند. در این زمان تعداد زیادی از آنان بعنوان صراف، رباخوار و تجار خردهپا در سراسر مصر پراکنده بودند. چیرول مینویسد به همت میسیونرهای آمریکایی هم اکنون بسیاری از قبطیان با فرهنگ غربی آشنایی یافتهاند و تعداد ثروتمندان و ملاکین بزرگ در میان آنان اندک نیست. چیرول میافزاید که تا پیش از سلطه انگلیس بر مصر هماره رابطه قبطیان و مسلمانان مصر تنشآمیز بود. انگلیسیها پس از استقرار سلطه خود (۱۸۸۳) آنان را به عنوان یک اقلیت مسیحی بر مسلمانان ترجیح میدادند. مصر از کانونهای کهن استقرار یهودیان است و تاریخ آن با اسطورهها و تاریخ باستان قوم یهود پیوندی ناگسستنی دارد. در دورانهای هلنی و رومی و اسلامی نیز حضور یهودیان در مصر تداوم داشت. از حوالی نیمه سده سوم پیش از میلاد بندر اسکندریه یکی از کانونهای مهم تکاپوی صرافان و تجار یهودی بود و تخمین زده میشود که در حوالی میلاد مسیح حدود ۴۰ درصد جمعیت آن یهودی بودند. منابع یهودی از دوران فاطمی مصر به نیکی یاد کرده و آن را دوران شکوفایی و رونق کسب و کار یهودیان خواندهاند و به عکس از صلاحالدین ایوبی (۱۱۳۸-۱۱۹۳)، قهرمان جهان اسلام در جنگهای صلیبی، به بدی یاد کرده و او را احیاگر اسلام ارتدکس و اقدامات تبعیضآمیز علیه اقلیتهای دینی در این سرزمین نامیدهاند. معهذا، اذعان دارند که صلاحالدین بههیچروی حکمرانی فناتیک نبود، غیر مسلمانان را تحت پیگرد قرار نمیداد و در دوران وی تکاپوهای تجاری و فرهنگی به خوبی سامان یافت. این منابع از دوران حکومت ممالیک مصر به زشتی تمام یاد کرده و صعود ممالیک (۱۲۵۰) را سرآغاز چرخشی بنیادین در وضع یهودیان ساکن مصر خواندهاند که تا سلطه عثمانی (۱۵۱۷) تداوم یافت. به نوشته این منابع، آماج اصلی فشار ممالیک علیه قبطیان -قدرتمندترین جماعت غیرمسلمان در سرزمین ممالیک- بود ولی یهودیان نیز رنج فراوان دیدند. مورخین یهودی به فرمانهای المنصور سیفالدین قلاون (۱۲۹۰) و الاشرف صلاحالدین خلیل (۱۲۹۰-۱۲۹۳)، سلاطین مملوک مصر، اشاره میکنند که طی آن استخدام یهودیان و مسیحیان در دستگاههای دولتی ممنوع شد، ولی به وضع سیاسی آن دوران و پیوند این گروهها با مهاجمین صلیبی هیچ اشارهای ندارند. به نوشته این منابع، در سدههای چهاردهم و پانزدهم میلادی نیز سیاستهای ضدیهودی و ضدمسیحی ممالیک ادامه داشت ولی معترفند که در تمامی دوران حکومت ضدیهودی ممالیک هیچگاه به نهادهای سیاسی و قضایی خودمختار یهودیان تعرضی نشد و نقیدانی از خاندان ابن میمون ریاست جوامع یهودی مستقر در مصر را بدست داشتند. این شیوه نگرش بیانگر نفرت شدید الیگارشی یهودی از حکومت ممالیک مصر است؛ نفرتی که در دوران عثمانی تاریخ مصر نیز علیه بزرگان و شیوخ مملوک تداوم یافت و سرانجام با قتلعام و امحاء وحشیانه نسل ممالیک در سال ۱۸۱۱ میلادی به فرجامی شوم رسید. بهرروی، جنگ های صلیبی و ستیز ایوبیان و ممالیک با اروپاییان سبب شد که قرائیون مصر را نقطه امنی در قبال آزار الیگارشی حاخامی بیابند و این سرزمین به یکی از مراکز اصلی استقرار ایشان بدل شود. در نیمه دوم سده دوازدهم میلادی شمار و قدرت قرائیون در مصر بر یهودیان حاخامی پیشی گرفت و کار بدانجا کشید که ابن میمون (حاخام موسی بن میمون؛ معروف به ابن میمون، فیلسوف نامدار یهودی اندلس به الیگارشی حاخامی و خاندان شاهزادگان داوودی تعلق داشت. تبار وی به یهودا ناسی میرسد. برادرش، بنام داوود بن میمون، تاجر جواهرات و سنگهای قیمتی و ساکن مصر بود. ابن میمون از حوالی سال ۱۱۸۵ م. بعنوان پزشک به دستگاه الفاضل، وزیر صلاحالدین ایوبی در مصر، راه یافت و تا پایان عمر (۱۲۰۴ م.) در این سرزمین ساکن بود) برای مقابله با ایشان به قاهره کوچید و نقشی اساسی در پایان دادن به نفوذ قرائیون ایفا نمود. به گزارش مشولام ولترایی سیاح یهودی، در سال ۱۴۸۰ میلادی در قاهره ۶۵۰ خانوار، در اسکندریه ۵۰ خانوار، در بلبیس ۵۰ خانوار و در الخانقه ۲۰ خانوار یهودی سکونت داشتند. در این زمان ۱۵۰ خانوار قرایی و ۵۰ خانوار سامری نیز در قاهره ساکن بودند. در اواخر سده پانزدهم و اوایل سده شانزدهم، سرزمین مصر نیز یکی از اهداف مهاجرت یهودیان شبهجزیره ایبری بود. این امر شمار یهودیان مصر را افزایش داد و برخی حاخام های برجسته، چون ربی شموئیل بن سید و ربی یعقوب برب و ربی شموئیل هالوی حکیم را در این کشور سکنی داد. دیری از حضور یهودیان مهاجر در مصر نگذشته بود که تهاجم عثمانی به این سرزمین رخ داد و عمر دولت ممالیک به پایان رسید. درباره اهمیت تعیین کننده سقوط دولت ممالیک مصر در فرایند توسعهطلبی ماوراء بحار اروپاییان پیشتر سخن گفتهایم. گفتیم که سقوط دولت ممالیک جدیترین مانع توسعهطلبی دریایی پرتغالیها در شرق را از میان برد و، به نوشته تاریخ هند آکسفورد، امکان آن را فراهم ساخت تا در سالهای بعد پرتغالیها بتوانند سلطه خود را بر بنادر گجرات برقرار کنند. درباره میزان سهم یهودیان مستقر در عثمانی و مصر در این فاجعه اطلاعی در دست نداریم. تنها میدانیم که در این زمان یهودیان در دربار سلطام سلیم اول، فاتح مصر، نفوذ فراوان داشتند و کمی بعد آبراهام کاسترو یهودی، نقید یهودیان مصر، در سمت وزیر مالیه و رئیس ضرابخانه این کشور جای گرفت. آبراهام کاسترو نقش مهمی در مطلع ساختن سلیمان اول (سلیمان قانونی)، جانشین سلیم، از شورش احمد، پاشای مصر، ایفا کرد و پس از قتل احمد پاشا (۱۵۲۴) در دستگاه سلطان ارج و قرب فراوان یافت و مقامی رفیع در مصر کسب نمود. به نوشته دائرةالمعارف یهود، یهودیان مصر هر ساله روز قتل احمد پاشا را جشن میگیرند. بدین سان دوران محرومیت یهودیان در مصر به پایان رسید و ایشان به موقعیتی حتی فراتر از دوران خلفای فاطمی دست یافتند. دائرةالمعارف یهود سلطه عثمانی بر مصر را چرخشی قاطع در تاریخ این کشور و حیات یهودیان ساکن آن میخواند و میافزاید از این پس امکانات تجاری گستردهای فراروی یهودیان مصر قرار گرفت. عثمانیها در اوج اقتدارشان بسیار اهل تسامح بودند و یهودیان در مدیریت مالی و گردآوری مالیات و عوارض دولتی در مواضع کلیدی جای داشتند. تقریباً تمامی مأموران و حکمرانان ترک که به مصر اعزام میشدند مسئولیت مدیریت مالی را به کارگزاران یهودی، موسوم به صرافباشی (خزانهدار کل)، واگذار میکردند. روشن است که کارگزاران فوق از طریق این منصب سودهای عظیم میبردند. در حوالی نیمه سده شانزدهم میلادی میان سران یهودی قاهره و استانبول بر سر تصدی منصب نقیدی (ریاست) یهودیان مصر نزاع درگرفت. این امر در سال ۱۵۶۰ منجر به انحلال منصب نقیدی از سوی حکومت عثمانی شد. از آن پس صرافباشیهای یهودی بعنوان رئیس یهودیان نیز منصوب میشدند و لقب محترمانه چلبی به ایشان اعطا میشد. در حوالی سال ۱۶۶۹ عنوان چلبی نیز حذف شد و از این پس رئیس یهودیان مصر بازرکان (از واژه فارسی بازرگان) خوانده میشد. نفوذ یهودیان، که متکی به نفوذ ایشان در بابعالی بود، گاه مخالفت بزرگان مسلمان مصر را برمیانگیخت. یک نمونه داوود پاشا، والی مقتدر مصر، است که در سال ۱۵۴۵، به رغم دربار عثمانی، کنیسه مرکزی یهودیان در قاهره را تعطیل کرد. این کنیسه تنها در سال ۱۵۸۴ گشوده شد. دائرةالمعارف یهود در مقاله مصر گزارشهای متعدد از قتل سران یهودی مصر در سده هفدهم مندرج ساخته است: قتل سلیمانالشکر به دست کریمحسینپاشا (۱۶۰۳)، قتل ابا اسکندری به دست حسینپاشا (۱۶۲۰)، کمی بعد قتل یعقوب تیولی به دست خلیلپاشا، قتل حییمپرز به فرمان سلطان عثمانی (۱۶۵۰)، کمی بعد قتل یعقوب بیباس بدست محمد غازی پاشا، و سرانجام قتل رافایل بن یوسف هین بدست قرهقوش علی پاشا (۱۶۶۹). بررسی علل هریک از این قتلها به پژوهش تخصصی نیازمند است. دائرةالمعارف یهود این قتلها را به فساد و استبداد حکمرانان ترک و طمع ایشان به ثروت انبوه سران یهودی منتسب میکند که پذیرفتنی نیست. برای نمونه، در زندگینامه سلیمان الشکر، چلبی ثروتمند یهودیان مصر در اواخر سده شانزدهم و اوایل سده هفدهم، مندرج در همین مأخذ، ماجرا به اینگونه نقل شده که پاشا دستور قتل الشکر را صادر کرد ولی او بدلیل قتل خود پاشا نجات یافت و از آن پس زندگی مرفهی داشت. بنابراین، طبق این روایت، سلیمانالشکر اصلاً به قتل نرسیده است! ابا اسکندری، چلبی مقتول دیگر در نیمه اول سده هفدهم، در آغاز پزشک مخصوص و وزیر مالیه سنان پاشا، والی مصر، بود. او پس از انتصاب سنان به وزیر اعظمی عثمانی به همراه وی به استانبول رفت و ریاست یهودیان این شهر را بدست گرفت. طبق مندرجات دائرةالمعارف یهود، ابا اسکندری در سیاست منطقهای عثمانی نقشی مؤثر داشت و در این رابطه یک بار نیز به زندان افتاد. استانفورد شاو سنان پاشا را از عوامل اصلی تهاجم عثمانی به ایران در زمان مرگ شاه طهماسب صفوی میداند. این جنگ که در زمان مراد سوم، پسر ارشد و جانشین سلیم دوم، رخ داد از سال ۹۸۴ ق./ ۱۵۷۶ م. آغاز شد و پنج سال به درازا کشید. به نوشته شاو، هدف از این جنگ ریشهکن کردن کامل تشیع در ایران بود. ابا اسکندری پس از کنارهگیری سنان پاشا به مصر بازگشت و چلبی یهودیان این سرزمین شد. معقول آن است که قتل این یهودی درباری و سیاستپیشه به تنازعات سیاسی روز منتسب شود نه به یهودیت یا ثروت او. قتل حییمپرز در نیمه سده هفدهم نیز به دلیل قحطی مدهشی بود که در مصر رخ داد. سلطان گروهی را مأمور رسیدگی به علل حادثه کرد و متصدی مسلمان امور مالی مصر و کارگزار یهودی او (چلبی حییم پرز) را مقصر شناخت. این دو به استانبول اعزام شدند و هر دو اعدام شدند. موردی از قتل سران یهودی مصر در سده هجدهم گزارش نشده است. دائرةالمعارف یهود از تکاپوی فرقه شابتای زوی در مصر نیز خبر میدهد: میدانیم که ربی رافایل بن یوسف هین، چلبی بسیار ثروتمند و متنفذ یهودیان مصر، هوادار سرسخت شابتایزوی بود و در زمان او بود که شابتای دو بار به مصر سفر کرد و سرانجام دعوی خود را آغاز نمود. و نیز میدانیم که یکی از رهبران و نظریهپردازان برجسته فرقه شابتای، بنام آبراهام کاردوزو، سالها در مصر و مناطق پیرامون آن اقامت داشت و از سال ۱۷۰۳ پزشک مخصوص قره احمد پاشا، والی مصر، بود. آبراهام میگوئل کاردوزو به یکی از خاندانهای یهودی- مارانو شبهجزیره ایبری تعلق دارد که از حوالی نیمه سده شانزدهم شاخهای از آن در شمال آفریقا اقامت داشت و شاخه دیگر از سده هیجدهم در ایالات متحده آمریکا مستقر شد. آبراهام کاردوزو در اسپانیا به دنیا آمد. برادرش اسحاق (در نیمه دوم سده هیجدهم، اسحاق نانز کاردوزو مترجم محمد بن عبدالله، سلطان مراکش، بود و در انعقاد برخی پیمانهای این کشور با دولتهای غربی، از جمله پیمان سال ۱۷۸۶ با ایالات متحده آمریکا، نقش داشت. برادر او، آبراهام کاردوزو، تاجر سلطان بود. یعقوب کاردوزو نیز در این دوران در لیسبون مستقر بود و از تجار سرشناس منطقه مدیترانه به شمار میرفت. در نیمه دوم سده نوزدهم، داوود کاردوزو از شخصیتهای سرشناس تونس بود. شاخه آمریکایی این خاندان بوسیله آرون نانز کاردوزو بنیان نهاده شد که در حوالی سال ۱۷۵۰ از لندن به نیویورک کوچید و در سال ۱۸۰۰ در این شهر درگذشت. در سدههای نوزدهم و بیستم برخی از اعضای این خاندان به چهرههای سرشناس سیاسی و حقوقی ایالات متحده آمریکا بدل شدند) یهودی مخفی و پزشک مخصوص فیلیپ چهارم، پادشاه اسپانیا، بود. آبراهام در ۲۲ سالگی به همراه برادر به ونیز مهاجرت کرد و در نزد حاخامهای این شهر به تحصیل طب و علوم دینی پرداخت و بعنوان پزشک در شهرهای ونیز و لگورن شهرت یافت. او سپس به مدت پنج سال به قاهره رفت و در این شهر به فراگیری مکتب کابالا و تعالیم اسحاق لوریا پرداخت. سپس به مدت ده سال در تریپولی (مرکز لیبی) اقامت گزید و به ترویج نظریات رازآمیز کابالا و ارائه کشف و شهودهایی دال بر ظهور قریبالوقوع مسیح اشتغال داشت. از آغاز حرکت شابتای زوی و ناتان غزهای (۱۶۶۵) کاردوزو به یکی از مبلغین سرشناس این فرقه بدل شد. در سال ۱۶۷۳ به تونس رفت و مدت کوتاهی پزشک مخصوص حکمران این سرزمین بود. سپس به بندر لگورن و آنگاه به ازمیر رفت. او مدتها در ازمیر، استانبول و سایر بنادر عثمانی مستقر بود. از حوالی سال ۱۶۸۱ ادعا میکرد که خود مسیح بن یوسف است و در مقام رهبر فرقه قصد داشت با بیوه شابتای ازدواج کند. دائرةالمعارف یهود مینویسد نوشتار فرقه دونمه سرشار از ستایش از کاردوزو است و به او بعنوان یکی از رهبران این فرقه اشاره شده است. او در سالهای ۱۶۸۶-۱۶۹۶ در استانبول اقامت داشت و، به نوشته دائرةالمعارف یهود، مورد حمایت برخی دیپلماتهای سرشناس دولتهای اروپایی بود. در دوران اقامت در ازمیر و استانبول به رابطه با زنان متعدد و تولید فرزندان نامشروع متهم شد. کاردوزو سپس به فلسطین و آنگاه به مصر رفت و سرانجام در اسکندریه در جریان یک نزاع خانوادگی بدست برادرزادهاش به قتل رسید. کاردوزو طی سالهای ۱۶۶۷-۱۷۰۶ رسالهها و نامههای مفصلی در دفاع از شابتای و ارتداد رازآمیز او و در تبیین مکتب کابالا و الهیات شابتایی نگاشته که در آرشیوهای اروپایی موجود است و بسیاری از آنها در سده بیستم منتشر شده. دائرةالمعارف یهود مینویسد وی حتی در کشورهایی چون انگلستان و مراکش نیز پیروان و شیفتگان متنفذی داشت. با این توصیف محقّیم که سرزمین مصر را نیز، چون ترکیه، از عرصه های اصلی تکاپوی پیروان شابتایزوی بدانیم و علاوه بر جوامع رسمی یهودی، حضور هستههای پنهان یهودیان مخفی و نقش ایشان در تحولات پسین مصر را به جدّ گیریم. به رغم نفوذ و سعادتی که یهودیان طی سه سده حکومت عثمانی در مصر از آن بهرهمند بودند، دائرةالمعارف یهود با رضامندی از صعود محمدعلی پاشا یاد میکند و آن را مرحله نوینی از شکوفایی یهودیان در مصر و سرآغاز مهاجرت گسترده یهودیان اروپا به این سرزمین میداند. مینویسد: در پرتو اصلاحات محمدعلی دوران جدیدی از شکوفایی تجارت و سایر شاخههای اقتصاد مصر آغاز شد و به دلیل دگرگونی در تمامی عرصههای حیات اجتماعی جمعیت یهودیان افزایش یافت. یهودیان کشورهای اروپایی در مصر مستقر شدند و اسکندریه بار دیگر به یکی از مراکز مهم تجاری یهودیان بدل شد. طبق آمار سال ۱۸۹۷ در مصر ۲۵۲۰۰ یهودی سکونت داشتند که ۸۸۱۹ تن از ایشان (از جمله حدود ۱۰۰۰ نفر قرایی) در قاهره و ۹۸۳۱ نفر در اسکندریه بودند. در سال ۱۹۱۷ شمار یهودیان مصر ۵۹۵۸۱ نفر ذکر شده که ۲۹۲۰۷ نفر ایشان در قاهره سکونت داشتند. این رقم در سال ۱۹۳۷ به ۶۳۵۵۰ نفر رسید که ۳۴۱۰۳ نفر در قاهره و ۲۴۸۲۹ نفر در اسکندریه بودند. ارقام فوق نشان میدهد که در دوران حکومت عثمانی و حتی در سده نوزدهم، به رغم مهاجرت وسیع یهودیان اروپا، یهودیان مصر هماره جماعتی بسیار کمشمار بودهاند و وزن سیاسی و اقتصادی ایشان بسیار فراتر از کمیّت ناچیزشان بوده است. پس از تصرف قدرت سیاسی، دومین گام محمدعلی پاشا تحکیم پایههای حکومت نوپای خویش بود. بدلیل حضور نیرومند ساختار اجتماعی و سیاسی سامانمند و ریشهداری که در دوران اسلامی در مصر شکل گرفته بود و بیگانگی و تعارض حکمرانان جدید با این ساختار، این گام بجز از طریق ساختزدایی خشن و استقرار یک دیکتاتوری نظامی مهیب در مصر و تبدیل این سرزمین به یک سربازخانه بزرگ امکان نداشت. این روشی بود که محمدعلی در پیش گرفت. هرچند گروه کثیری از شیوخ و بزرگان مملوک در جریان تهاجم فرانسویان وحشیانه قتلعام شدند، ولی هنوز بقایای ایشان متنفذترین نیروی اجتماعی و سیاسی جامعه مصر بودند. حضور ممالیک طبعاً راه استقرار نظام سیاسی مطلوب محمدعلی و کانونهای حامی وی را مسدود میساخت. در اواخر سال ۱۸۰۶ و اوایل سال ۱۸۰۷ در فاصله چهار ماه البردیسی و الالفی، دو چهره متنفذ ممالیک، بناگاه درگذشتند و بدینسان خلاء عمیقی در رهبری ممالیک پدید شد. فردی که شایستگی و مقبولیت کافی برای متحد ساختن ممالیک علیه محمدعلی داشته باشد وجود نداشت و ممالیک به گروههای کوچکی از بایها (بیگها) تقسیم شدند. محمدعلی برای پایان دادن به کار بقایای ممالیک سیاست تفرقه و حکومت را در پیش گرفت. او با این و آن بیگ علیه بیگ دیگر متحد میشد و پس از پایان کار خصم، اتحاد و جنگ جدیدی را آغاز میکرد. سرانجام محمدعلی نقشه فجیع یک نسلکشی تمام عیار را طراحی کرد و در ۵ صفر ۱۲۲۶ ق./ اول مارس ۱۸۱۱م. آن را اجرا کرد. او حدود ۵۰۰ نفر از سران ممالیک را به بهانه سفر خویش به حجاز به میهمانی در قلعه قاهره دعوت کرد؛ در جریان میهمانی آنان را ناجوانمردانه به قتل رسانید و هزاران تن از همراهانشان را در خیابان های شهر قتل عام نمود. محمدعلی پاشا نه تنها این گروه متنفذ از سران جامعه مصر و وارثین سنن سیاسی مصر اسلامی را به طور کامل امحاء نمود بلکه تمامی اموال آنان را به تصرف خود درآورد. بدینسان یک شبه به بزرگترین زمیندار مصر بدل شد. او در همین سال پسر خود، ابراهیم پاشا را مأمور اداره این املاک پهناور و ریشهکن ساختن بقایای نفوذ محلی ممالیک در مصر علیا از طریق دگرگونی در ساختار سیاسی و ارضی روستاها کرد. ابراهیمپاشا با روش هایی که هلن ریولین فوقالعاده بیرحمانه خوانده است، سلطه حکومت نوخاسته محمدعلی را بر مناطق روستایی و عشایری مصر علیا، پایگاه اصلی ممالیک، برقرار کرد. محمدعلی پاشا که در آغاز با عوامفریبی توانست نظر مساعد گروههای متنفذ شهری را جلب کند و با حمایت ایشان، به رغم بزرگان مملوک، زمام امور مصر را بدست گیرد، پس از تحکیم کامل پایههای قدرت خویش تهاجم به ایشان را آغاز کرد. در این میان علما بعنوان متنفذترین نهاد سیاسی سنتی بازمانده در جامعه مصر از اهمیت خاصی برخوردار بودند. ای. ر. تولدانو (شمای تبارشناسی خاندان تولدانو در دائره المعارف یهود مندرج است. نویسنده فوق احتمالاً پسر حاخام باروخ تولدانو ۱۸۹۲-۱۹۷۱ است که از سال ۱۹۶۵ در اسرائیل ساکن شد) استاد دانشگاه تلآویو و نویسنده زندگینامه محمدعلی پاشا در دائرةالمعارف اسلام (لیدن)، مینویسد: در این مرحله محمدعلی تلاش برای کنار زدن بزرگان شهرنشین مصر از قدرت سیاسی را آغاز کرد که برجستهترین آنان علما بودند. رهبری بسیار متنفذ این گروه از طریق موقوفات، عواید شرعی (التزام) و بعضاً فعالیتهای تجاری ارتزاق میکردند. بدنه این گروه به ارائه خدمات دینی و آموزشی و قضایی اشتغال داشتند و از طریق حقالزحمهای که مستقیماً دریافت میکردند یا از عواید موقوفات به ایشان پرداخت میشد زندگی معتدلی داشتند. بدینسان، محمدعلی تکاپو برای پایان دادن به نفوذ علما در سیاست مصر و کشانیدن ایشان به زیر سلطه حکومت خویش را آغاز کرد. نخستین آماج او عمر مکرم بود که در سمت نقیب الاشراف بعنوان محترمترین و متنفذترین روحانی مصر شناخته میشد. به نوشته تولدانو، عمر مکرم در جریان بحران ۱۸۰۴-۱۸۰۵ متحد محمدعلی بود و در جلب بزرگان قاهره به سود او کمک فراوان کرد. معهذا ثروت و اندیشه استوار و مستقل وی، او را به کانون بالقوهای برای جلب مخالفان والی بدل میساخت. لذا، در نیمه سال ۱۸۰۹ محمدعلی از طریق دستاندازی بر موقوفات شمال غربی ایالت بحیره تهاجم به علما را آغاز کرد. علما به رهبری عمر مکرم به این اقدام اعتراض کردند و به مخالفت با او برخاستند. محمدعلی با اتکاء به قدرت نظامی خویش و با ایجاد تفرقه در میان ایشان از طریق تهدید و تطمیع عمر مکرم را منزوی و سرانجام او را تبعید کرد. خانم ریولین مینویسد محمدعلی به منظور حذف اقتدار روحانیون مسلمان مصر منابع درآمد آنان را قطع کرد و به نظارت ایشان بر نظام آموزش همگانی مصر پایان داد. او به جای نهادهای کهن آموزشی در مصر، به تأسیس مدارس دولتی جدید دست زد و میسیونرهای اروپایی را به این سرزمین وارد کرد. محمدعلی با حذف گروههای اصلی نخبگان سنتی و انهدام نهادهای سیاسی ایشان عملاً مسلمانان را از قدرت سیاسی برکنار نمود و نظامی کاملاً بیگانه با جامعه مصر برپا کرد. در دستگاه محمدعلی مشاغل مهم اجرایی به قبطیان و فرانسویان داده میشد. از سال ۱۸۱۵ محمدعلی فرایند سلب مالکیت و قدرت سیاسی از تمامی بقایای ملاکین و نخبگان مسلمان را ادامه داد و به تعبیر خانم ریولین بیشتر سرزمین مصر را به یک مزرعه بزرگ دولتی تبدیل کرد که در تحت مدیریت دیوانسالاری دولتی قرار داشت. خانم ریولین میافزاید محمدعلی در دوران حذف نهادهای خصوصی سنتی مصر، در آغاز شکلگیری املاک جدید خصوصی را تشویق نمیکرد زیرا میخواست سود حاصل از کشاورزی را برای خود حفظ کند. از سوی دیگر او مایل نبود که مقامات ترک موقعیتی بیابند تا نظارت یا نفوذ شخصی خود را بر مردم مصر اعمال کنند. بدینسان، محمدعلی پاشا با حذف تمامی ساختهای کهن سیاسی و گروه های اجتماعی که حامل این ساختارها و سنن بودند یک نظام سیاسی متمرکز سربازخانهای مستقر نمود که در رأس آن شخص او قرار داشت. در این دوران میان ثروت دولتی و ثروت شخصی دیکتاتور مصر تمایزی وجود نداشت. او از اواخر دهه ۱۸۲۰ بتدریج اجازه داد تا عوامل و نزدیکانش مالکیت اراضی کشاورزی را به دست گیرند و پایههای یک طبقه جدید نخبگان حاکم را پی ریزند. او از این امتیاز برای دگرگونی در ساختار جمعیتی مصر نیز بهره برد و در پرتو این سیاست بتدریج جوامع خارجی در مصر اسکان یافتند. محمدعلی بویژه به گروههایی از تجار و صرافان یونانی اراضی وسیعی واگذار کرد و آنان را در مصر جای داد. گروههای فوق ثروتهای عظیمی اندوختند و همپای ورشکستگی و نابودی ملاکین و تجار سنتی مسلمان به ملاکین و تجار بزرگ مصر بدل شدند. وی از سال ۱۸۴۰ به برخی تجار انگلیسی نیز اراضی وسیعی (۲۵۰۰۰ آکر/ حدود ۶۲ هزار هکتار) واگذار کرد. اروپاییان مستقر در مصر؛ طبق فرمان بابعالی (دربار عثمانی)، از پرداخت هر نوع مالیات (اعم از جزیه و خراج) معاف و از حق کاپیتولاسیون برخوردار بودند. بدینسان، در عصر محمدعلی مصر به بهشت تجار و سرمایهداران اروپایی و کشتزار بزرگ پنبه و شکر و نیل برای بازار های اروپا بدل شد. نظام سیاسی جدیدی که محمدعلی بر جامعه مصر تحمیل کرد نظامی به شدت متمرکز و خودکامه بود. این نظم نوین با دوران حکومت عثمانی، دوران حاکمیت قانون نامه، تفاوت بنیادین داشت. محمدعلی در سال ۱۲۴۰ ق./ ۱۸۲۴-۱۸۲۵ م. دو نهاد سیاسی تأسیس کرد؛ یکی المجلس العالی الملکی که باید بر کار دستگاه دولتی نظارت میکرد، دیگری مجلس الجهادیه که متولی امور نظامی بود. ولی این دو نهاد در واقع آلت دست محمدعلی بودند و بدون نظر او هیچگونه اقتداری نداشتند. دستگاه دولتی محمدعلی شامل شش دیوان (وزارتخانه) بود: داخله، مالیه، جنگ، امور دریایی، امور عامه، و امور خارجه. یک دستگاه پلیسی مقتدر بنام دیوان تفتیش نیز از سوی محمدعلی بر امور کشور نظارت داشت. بعدها (۱۸۳۷) تغییراتی داده شد و دیوان صنعت افزوده شد. وزارت خارجه دیوان التجارة المصریه و الامور الافرنجیه نام داشت و در واقع، چنانکه نام آن نشان میدهد، بطور عمده معطوف به رابطه تجاری با اروپا بود. این دستگاهی بود به شدت فاسد و رشوهخوار و نامحبوب در میان مردم مصر که با بیرحمانهترین روشها از مردم مالیات میگرفت. هدف از تأسیس این دیوانسالاری خلق ابزاری مناسب برای اعمال قدرت شخصی او بود. محمدعلی بارها در نزد دوستان اروپاییاش شکوه میکرد که نمیتواند به هیچکس برای اجرای سیاست هایش اعتماد کند. به نوشته خانم ریولین، برخلاف دوران اقتدار بزرگان مملوک که امور کشت و زرع را به طور کامل در اختیار دهقانان (فلاحین) قرار داده و به آنان اجازه میدادند که پس از پرداخت مالیات از مزایای کشت خود بهرهمند شوند، محمدعلی هیچ مفرّی برای کسب منافع شخصی برای دهقانان بر جای نگذارد. در دوران گذشته تنها شیخ روستا با دستگاه دولتی طرف بود و مردم روستا در امور داخلی خویش از خودگردانی کامل برخوردار بودند. در دوران محمدعلی دستگاه دیوانسالاری در زیر فشار بیرحمانه پاشا هرگونه خودمختاری را از دهقانان سلب کرد و نظامی استبدادی بر آنان مستولی ساخت. نتیجه، فقر و محرومیت مردم کشاورز مصر بود. بدینسان، ترکیب دیوانسالاری ناکارا، فاسد و عبوس با مردم کشاورز زیر ستم بعنوان عوامل اساسی در عدم موفقیت نظام سیاسی محمدعلی شناخته میشود. دوران سلطه محمدعلی در این ضربالمثل فلاحین عهد او به شکلی گویا بازتاب یافته است: یبنی قصراً و یهدم مصراً (کاخهای خویش را برافراشتند و مصر را نابود کردند) نتیجه این سیاست را از مقایسه درآمدهای سالیانه محمدعلی میتوان دریافت که از ۸ میلیون فرانک در سال ۱۸۰۵ (آغاز حکومت او) به بیش از ۷۵ میلیون فرانک در سال ۱۸۴۷ (اواخر حکومت او) رسید. در نتیجهگیری پژوهش خانم هلن ریولین، محقق دانشگاه هاروارد، برخی از پیامدهای حکومت محمدعلی پاشا چنین شرح داده شده است: محمدعلی تعداد کثیری از تجار اروپایی را به مصر جذب کرد و بدینسان پیوند تنگاتنگ تجارت مصر با اروپا را سبب شد. او با وارد کردن مصر به مدار تجارت اروپا به شکلی اجتنابناپذیر مصر را به عرصه تمدن اروپایی وارد کرد. محمدعلی با گشایش راه نفوذ اروپا در مصر، با تشدید تجارت [اروپایی] و تسریع رشد شهرها در مصر، و با توسعه طبقات دیوانسالار و نظامی مصر، و با تأسیس یک سلسله موروثی حکومتگر، بنیانهای دولت ملی را در مصر پی ریخت. او امپراتوری عثمانی را تضعیف کرد و از این طریق راه را برای نفوذ استعماری غرب گشود. گرایشهای غربگرایانه او در تجارت مصر وابستگی این کشور را به بازارهای اروپایی افزایش داد. محمدعلی طبقه روحانیون مصر را نیز از اقتدارشان محروم نمود و تنها طبقهای را که قادر بود نقش بازدارنده در قبال زیادهرویهای طبقه حاکمه داشته باشد از میدان به در کرد. بدینسان، محمدعلی تمامی نهادهایی را که طی سدهها بعنوان حامی مردم در برابر ستم نامحدود خدمت میکردند تخریب کرد. او رهبران مردم را تضعیف نمود و نهادهای حمایتگر را نابود نمود بی آنکه همزمان رهبری جدید و نهادهای جدیدی را پدید سازد که یک جامعه سالم در مصر باید بر آن بنا میشد. محمدعلی پاشا پس از حذف طبقه سنتی بزرگان روستایی و عشایری مصر، به ایجاد یک طبقه جدید زمیندار دست زد که بطور عمده مرکب از اعضای خانواده و عوامل او بود. محمدعلی طبقه تجار بومی و طبقه صنعتگران بومی مصر را نیز نابود کرد و بدین سان مانع توسعه طبقه متوسط و رشد صنعتی در این کشور شد. تجربه صنعتیکردن خود او نیز به شکستی دردناک انجامید؛ کارگاههای او تعطیل شد و کارگرانش به خانهها یا مزارعشان بازگردانیده شدند. بدینسان رشد طبقه کارگر صنعتی ماهر در مصر بطور جدی به تأخیر افتاد. بدینسان، محمدعلی در حالیکه به زعم خانم ریولین بنیانگذار دولت ملی در مصر است بنیان گذار تمامی مصایب اقتصادی و اجتماعی است که جامعه مصر تا به امروز از آن رنج میبرد. هم ترفندهایی که محمدعلی در فرایند تصرف و تحکیم قدرت سیاسی به کار گرفت و هم سیاستهای اجتماعی که در دوران حکومت او پی گرفته شد، و به تعبیر تاریخنگاری رسمی غرب بنیانهای دولت ملی را در مصر بنا نهاد، شباهتی عجیب به اقداماتی دارد که در سدهی بعد از سوی رضا شاه پهلوی در ایران انجام گرفت. این شباهتها تا بدانجاست که میتوان از حکومت محمدعلی پاشا بعنوان پیش نمونه تاریخی حکومت پهلوی در ایران یاد کرد. رضاخان، همچون محمدعلی پاشا از یک فرصت تاریخی بهره برد. او نیز در کوران آشوبهای منطقهای، در زمان انحطاط و ضعف حکومت قاجار، با اتکاء بر دولتمردان غربگرا در درون این حکومت و با حمایت پنهان کانونهای دسیسهگر غربی، ابتدا بعنوان قدرت نظامی برتر در صحنه سیاست ایران سربرکشید. وی نیز در نزد گروههای اجتماعی متنفذ شهری خود را بعنوان تنها امکان تحقق نظم و آرامش سیاسی جلوهگر ساخت؛ سپس از طریق دسیسه و بازی با گروههای متنوع نخبگان سیاسی سنتی سلطه خویش را استوار ساخت و سرانجام در مقام قدرت بلامنازع و خودکامه ایران جای گرفت. رضاشاه، چون محمدعلی پاشا، راه حذف تمامی نهادها و ساختارهای سیاسی بومی جامعه ایران را در پیش گرفت و از طریق امحاء خشن گروه های سنتی بزرگان (نخبگان)، یک نظام سیاسی متمرکز و سربازخانهای مستقر ساخت. او نیز، چون محمدعلی پاشا همپای ساختزدایی و بیاندام کردن جامعه ایرانی، برای اداره کشور دیوانسالاری جدیدی تأسیس کرد که در خدمت قدرت شخصی او بود. این دیوان سالاری چون پیشنمونه مصری آن به شدت فاسد و ناکارا از آب درآمد. رضاشاه، همچون محمدعلی پاشا به سلب مالکیت از بخش کثیری از زمینداران ایران دست زد و با تملک املاک ایشان در مقام بزرگترین زمیندار کشور جای گرفت. او نیز با بازگذاردن دست اعضای خانواده و کارگزاران و وابستگان خویش در تاراج اموال مردم و کسب ثروت از طریق اهرمهای دولتی طبقه جدیدی از نخبگان سیاسی را در جامعه ایرانی بنیان نهاد. رضاشاه، همچون محمدعلی پاشا خود را حکمرانی بیگانه با پیکره و سنن جامعه ایرانی میدانست و لذا کسانی را در مناصب مهم دولتی میگمارد که مانند خود او بیگانه یا معارض با این بافت بودند. بدینسان، افراد وابسته به گروههای دینی خاص (بویژه بابیها و بهائیها) یا متعلق به خاندانهای مشکوکی که در سدههای هفدهم و هیجدهم و نوزدهم میلادی در ایران سکنی گزیده بودند، اهرامهای اصلی را در اداره دیوانسالاری پهلوی بدست گرفتند و به قدرت برتر سیاسی و اقتصادی ایران بدل شدند. شباهتها فراوان است. از جمله، پیشینه و رویکرد تاریخی و جایگاه و نقش قبطیان در مصر سدههای نوزدهم و بیستم شباهتی عجیب به جایگاه و نقش پارسیان هند در تحولات معاصر ایران دارد. این تشابه در گرایشهای فرهنگی این دو گروه نیز نمایان است. در فرهنگ جدید مصر نیز فرایندی مشابه با ایران تحقق یافت و موجی از باستانگرایی به شکل رویکرد افراطی به تاریخ فراعنه و هلنی- رومی مصر و تخفیف و تحقیر تاریخ اسلامی این سرزمین رخ نمود. در پایان، جمعبستی که خانم ریولین از پیامدهای سیاستهای محمدعلی پاشا بدست میدهد، و آن را عامل تمامی نگون بختیهای اجتماعی و اقتصادی جامعه مصر تا به امروز میشمرد، در مورد حکومت رضاشاه در ایران نیز صادق است. به گمان نگارنده، تمامی مصایبی که تا به امروز جامعه ایران از آن رنج میبرد، ناشی از ساخت زدایی عمیق اجتماعی، امحاء وسیع نخبگان و نهادهای سیاسی بومی، جعل و تحمیل یک دیوانسالاری فاسد و ناکارا و بیگانه با بافت جامعه و سایر سیاستهایی است که رضاشاه مجری آن بود. این سیاستها فرایند طبیعی رشد جامعه ایرانی را منقطع ساخت و مولودی بیاندام پدید ساخت که در دهههای پسین عقیم و عقیمتر شد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام روایت کند که: امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: به راستى که یکى از یارى کننده ترین اخلاق بر دیندارى، بى رغبتى به دنیاست.
چرا ایران دائماً بئرالسبع را میکوبد؟ شاید چون کتک خورش ملسه! نوووچ، این هوشمندی ایرانیها رو میرسونه چون بئرالسبع پایتخت فناوریهای نوین و سایبری رژیم صهیونیستی هستش، یعنی منطقهای که به هاب اصلی فناوری و امنیت سایبری رژیم معروف هست و محلی خاص برای سرمایه گذاری کلان اقتصادی در حوزه فناوری و پارک فناوری غافیامنِگِف که میزبان شرکتهای بزرگ فناوری مهمی مثل مایکروسافت، اینتل، اوراکل و واحدهای سایبری رژیم با میلیاردها دلار سرمایه است، ضمناً بئرالسبع منطقه امنیتی هستش و شهروند عادی نداره، چون افراد عادی رو راه نمیدند! تمام افرادی که در این منطقه زندگی میکنند عضوی از خانواده سایبری و نظامی رژیم صهیونی هستند که در توسعه و پشتیبانی فناوریهای جنگی نقش کلیدی دارند و حمله به بئرالسبع نمادی از تغییر موازنه قدرت توسط ایران عزیز است و میتواند ضمن واردساختن خسارات سنگین، فرار سرمایه و بازگشت به عصرحجر در علوم جدید فناوری را بدنبال داشته باشه.
داستان سیاوش در شاهنامه: پیران به سیاوش گفت: با پادشاه دوستی کن و خیالت از آنچه در مورد او شنیده ای مضطرب نشو، از اینکه افراسیاب شهرت بدی دارد، اما سزاوار این نیست، و او خوب است. چون افراسیاب دشمن ایران زمین سیاوش را دید، از قدرت و زیبایی او شادمان شد و دلش بسوی او رفت و او را در آغوش گرفت و گفت: جنگ و شری که جهان را آشفته کرده آرام میشود و بره و پلنگ میتوانند با هم زندگی کنند، زیرا اکنون بین سرزمین های ما دوستی است. سپس دست او را گرفت و بر تخت در کنار خود نشاند و رو به پیران کرد و گفت: کی کاووس مردی است که عقل ندارد، وگرنه مطمئناً نمیتواند چنین پسری را از چشمانش دور کند. و افراسیاب از خیره شدن به سیاوش دست بر نمیداشت و هر چه داشت به فرمان او میگذاشت. او قصری به او داد و برجهای گرانبها و جواهرات و طلا. سیاوش نیز در برابر افراسیاب رشادت های بسیاری از خود نشان داد و سیاووش نور چشم پادشاه توران و شادی دل او شد و او را مانند پسرش دوست داشت. سیاوش روزها در دربار او ماند و پس از دوازده ماه، سرانجام سیاوش دختر افراسیاب را بنام فرنگیس به همسری گرفت و آنگاه جشن بزرگی برای عروس برپا کردند و افراسیاب هدایایی بر سیاوش ریخت و پادشاهی و تختی به او بخشید و او را بزرگ میداشت. بعد از آن به او اجازه داد تا به قلمرو خود برود.
چنین تا رسیدند در شهر گنگ
کزان بود خرم سرای درنگ
پیاده به کوی آمد افراسیاب
از ایوان میان بسته و پر شتاب
سیاوش چو او را پیاده بدید
فرود آمد از اسپ و پیشش دوید
گرفتند مر یکدگر را به بر
بسی بوس دادند بر چشم و سر
اینک سیاوش برای خود شهری در میان گنگ بنا کرد. مکان زیبایی بود، چنانکه جهان مانند آن را ندیده است. سیاوش خانهها ساخت و درختان بیشماری کاشت و از تصرف این شهر شادمان شد و همه مردم اطرافش شادی کردند و زمین از حضور او شادتر بود و ابری بر آسمان زندگی او نبود. بعد از گذشت زمان، پسری بنام کی خسرو به دنیا آورد. اما در مورد سوگ سیاوش در شاهنامه: آنچه در طالع سیاوش نوشته شده است، قطعاً باید انجام شود! پس از گذشت سالها، گرسیوز به عشقی که افراسیاب برادرش به سیاوش داشت و به قدرتی که در او بود، حسادت کرد و در دل خود می اندیشید که چگونه او را نابود کند. سپس به حضور افراسیاب آمد و از پادشاه درخواست کرد که به او اجازه دهد که بیرون رود و از شهری که سیاوش بنا کرده بود دیدن کند. افراسیاب درخواست او را اجابت کرد و او را بسوی پسرش سیاوش فرستاد. پس گرسیوز به سوی گنگ پیش رفت و ارباب آن با مهربانی او را پذیرفت و از پادشاه مژده خواست. او روزهای زیادی را در خانهاش جشن گرفت و همه آنچه را که از او بود به او نشان داد و هدایایی بر سرش انباشت. و چون گرسیوز نزد افراسیاب بازگشت، پادشاه از او در مورد سیاوش عزیزش سؤال کرد. سپس گرسیوز پاسخ داد و گفت: ای پادشاه، او دیگر آن مردی نیست که تو میشناختی. روحش در غرور قدرت بالا میرود و دلش بسوی ایران میرود. این برای تو غمگین است. اما بر من واجب است که آنچه را که دیده ام و گوش هایم شنیده است، به تو بگویم، زیرا به من گفته شد که سیاوش با پدرش پیمان دارد و میخواهند تو را به کلی نابود کنند. افراسیاب چون این سخنان را شنید، نگذاشت که در روح او ریشه دواند، اما با این حال نتوانست حرف های برادرش را دروغ پندارد و غمگین شد و هیچ نگفت. گرسیوز ندانست که دانه هایی که ریخته بود ریشه دوانده است. پس چند روزی گذشت، بار دیگر به حضور پادشاه آمد و اتهاماتی را که به او کرده بود تکرار کرد و از او خواست که زود عمل کند و اجازه ندهد که توران رسوا نشود. سپس افراسیاب در توری که گرسیوز پهن کرده بود گرفتار شد. به گرسیوز دستور داد که بیرون برود و سیاوش را به دربار خود بخواند و او را دعوت کند و گرسیوز با خوشحالی پیش آمد و پیام افراسیاب را به پادشاه جوان رساند و سیاوش پذیرفت. سپس گرسیوز با خود فکر کرد: اگر سیاوش به حضور افراسیاب بیاید، شجاعت و روح گشاده او دروغ من را فاش خواهد کرد. پس در برابر سیاوش غم و اندوه بزرگی را تظاهر کرد و هنگامی که سیاوش از او سؤال کرد، به او گفت که چگونه او را محبت میکنی و بخاطر او غمگین میشوی که گوش افراسیاب را بر علیه او مسموم کردهاند و او را نصیحت میکند که به دربار پادشاه نرود و به او گفت: به من اجازه بده تا تنها برگردم تا دل افراسیاب را نسبت به تو نرم کنم، و چون به آرامش بازگردانده شود تو را به خانه اش فرا خواهم خواند. سیاوش که راستگو و بی حیله بود، به این سخنان گوش داد و نمیدانست دروغ است. پس برای افراسیاب درود و بهانه فرستاد و گفت که نمیتوانم از حجره فرنگیس بیرون بروم، زیرا مریض است و گرسیوز با حمل نامه، به سیاوش سوگند یاد کرد که صلحی را که شکسته بود محکم کند. چون نزد افراسیاب آمد، نوشته را نرساند، بلکه از سیاووش بدگویی کرد. خشم افراسیاب را به خروش آمد تا اینکه پادشاه امر کرد که لشکر را بسوی سیاوش برانند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت. هنگامی که مردم توران به شهری که سیاوش ساخته بود نزدیک شدند، گرسیوز فرستاده ای نزد سیاوش فرستاد و گفت: فرار کن، تو را نصیحت میکنم، زیرا سخنانم فایدهای نداشته و افراسیاب به دشمنی با تو بیرون آمده. وقتی سیاوش از این موضوع مطلع شد، روحش به شدت افسرده شد و نزد فرنگیس رفت و به او دستور داد که در صورت افتادن او به دست افراسیاب چگونه رفتار کند. وقتی به اسب جنگی خود رسید، سر آن را به سینه خود فشار داد و بر آن گریست و در گوش آن سخن گفت و گفت: ای اسب من گوش کن و دلیر و مدبر باش و به هیچ کس سواری نده تا روزی که کی خسرو پسرم برای انتقام از من قیام کند. تنها از او زین و افسار بگیر. سپس به مردان ایران که در اطراف او بودند دستور داد که به سرزمین خود بازگردند و وقتی همه چیز آماده شد، از آن سوی دروازه ها بیرون رفت. اما با این حال او امیدوار بود که سوء ظن افراسیاب را از خود دور کند و اجازه ندهد که افرادش با مردان توران نبرد کنند. پس پیش افراسیاب رفت و از او پرسید که چرا بر او خشمگین شده است؟ اینک گرسیوز اجازه پاسخ به افراسیاب نداد، بلکه بر سیاوش سرزنش کرد. سیاوش چون گوش داد حیران شد. دل افراسیاب بیش از پیش خشمگین شده بود، اکنون چشمانش دوباره به چهره سیاوش که دوستش داشت، خیره شد. اما فکر میکرد باید به سخنان برادرش احترام بگذارد و بی اعتمادی به ایران در روحش نقش بسته بود. پس در برابر سخنان سیاوش سخت گرفت و لشکر را خواست. اما سیاوش سوگند خود را به یاد آورد و دست خود را بر لشگریان افراسیاب دراز نکرد و به رزمندگانی که با او بودند دستور داد که شمشیر را از غلاف در نیاورند. آنها یکی پس از دیگری کشته شدند و بدنهایشان در اطراف پادشاهشان سیاوش قرار گرفت. هنگامی که همه کشته شدند، شوالیه ای دست خود را بر سیاوش دراز کرد، اما او را نکشت، بلکه او را با طناب بست و او را پیش افراسیاب شاه برد. افراسیاب دستور داد که سیاوش را به صحرا بردند و سر او را از تن جدا کردند. اینک لشگریان جمال سیاوش و چهره صادق او را دیدند و یکی از بزرگان برای دعای او بیرون آمد. اما گرسیوز اجازه نمیداد که دل افراسیاب نرم شود. در حالی که گرسیوز هنوز از پادشاه جوان بد میگفت، فرنگیس از خانه بیرون آمد و سوگند یاد کرد که افراد بد بدگویی سیاوش را کرده اند، و به پدرش التماس کرد و گفت: بشنو ای شاه! اگر سیاوش را نابود کنی، با خود دشمن میشوی. انتقامجویی از میان برمیخیزد. اما جهان در برابر چشم افراسیاب از خشم تاریک شد و گفت: از اینجا برو و چهره من را دوباره مضطرب نکن، چگونه میتوانی در مورد حق قضاوت کنی؟
چو آگاهی آمد به کاووس شاه
که شد روزگار سیاوش تباه
به کردار مرغان سرش را ز تن
جدا کرد سالار آن انجمن
ابر بی گناهش به خنجر به زار
بریدند سر زان تن شاهوار
بنالد همی بلبل از شاخ سرو
چو دراج زیر گلان با تذرو
همه شهر توران پر از داغ و درد
به بیشه درون برگ گلنار زرد
گرفتند شیون به هر کوهسار
نه فریادرس بود و نه خواستار
سپس دستور داد که او را ببندند و در سیاهچال بیندازند. اینک گرسیوز چون خشم شاه را دید، گمان کرد که زمان فرا رسیده است. از این رو به مردانی که سیاوش را در اسارت داشتند نشانه ای داد و خواست که او را بکشند. به موی سر او را به بیابانی کشاندند و شمشیر گرسیوز در سینه سرو شاهی کاشته شد. چون تمام شد و سر را از تن جدا کردند، طوفان بزرگی بر زمین برخاست و آسمان ها تاریک شد. سپس لرزیدند و به شدت ترسیدند و از عمل خود پشیمان شدند. در خانه سیاوش غوغا برخاست و فریاد فرنگیس به پدرش افراسیاب رسید. سپس پادشاه دستور داد که او را نیز بکشند.
پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش اول.
در مقدمه جلد سوم مولف عبدالله شهبازی افزوده: مجموعه دوجلدی که با عناوین آریستوکراسی و غرب جدید و نخستین تکاپوهای فراماسونری تقدیم میگردد، مجلدات سوم و چهارم پژوهش زرسالاران است که دو جلد نخست آن در اواسط سال ١٣٧٧ عرضه شد. درباره این تحقیق در مقدمه جلد اول به تفصیل سخن گفته ام. ادامه کار به همان روش است ولی در تنظیم کتاب تغییراتی رخ داده که نیازمند به توضیح است: در مقدمه جلد اول مجموع کار را در پنج جلد برآورد کرده و مباحث مطروحه در آن را شرح داده ام. در تداوم کار، خلاءها و ابهام هایی احساس میشد که نیاز به کاوش بیشتر داشت و لذا دو مبحث جدید به طرح اولیه افزوده شد: اول، تاریخ پیدایش و تکوین آریستوکراسی بریتانیا و خاندانهای اصلی تشکیل دهنده آن؛ دوم، پدیده فراماسونری و جایگاه آن در سیر پیدایش زرسالاری جهانی معاصر. حاصل تفحص در این دو عرصه عملا بخش مهمی از جلد سوم و تمامی جلد چهارم را در برگرفت و همین است که اینک در دسترس خوانندگان قرار میگیرد. به این ترتیب، مجموع کار از پنج جلد به هفت جلد خواهد رسید. در طول یک سال اخیر نیز کار سنگین و شاقی را پیش بردم با این امید که گامی باشد در جهت ارائه تصویری مستند و واقعگرایانه از تحولات دنیای معاصر و جایگاه و سرنوشت ایران در آن.
آریستوکراسی و غرب جدید، ظهور آریستوکراسی مالی، بوربن ها و اشغال الجزایر: به نوشته اوگن کورتی، در دوران پس از سقوط ناپلئون، وضع جیمز روچیلد در پاریس بهتر از سایر برادران بود زیرا لویی هیجدهم و رئیس دولت او کنت دو ویلله مورد نفرت اکثر مردم، از جمله بانکداران بزرگ این کشور، بودند و این امر راه اقتدار روچیلدها را در حکومت فرانسه هموار میساخت. کنت دو ویلله که بخش مهمی از دوران اعادهی سلطنت بوربنها با نام او گره خورده است، به الیگارشی پلانتوکرات فرانسه تعلق داشت. او در ژوئیه ۱۷۸۹ به جزایر هند غربی و شرقی رفت، با دختر یک پلانتدار ثروتمند ازدواج کرد، از طریق تجارت نیل و سایر کالاهای مستعمراتی به ثروتی انبوه رسید و در سال ۱۸۰۷ به فرانسه بازگشت. او از سال ۱۸۱۳ عضو یک سازمان مخفی سلطنت طلب موسوم به شهسواران ایمان بود که به دسیسه برای سرنگونی ناپلئون اشتغال داشت. در سال ۱۸۲۱ وزیر مالیه شد و به دلیل رابطه نزدیک با لویی هیجدهم عملاً ریاست وزرا را بدست گرفت. سال بعد به مقام کنتی رسید و رسماً در سمت نخستوزیر فرانسه منصوب شد. جامعه فرانسه در دوران ۲۵ ساله انقلاب و حکومت ناپلئون دستخوش دگرگونیهای ژرف ساختاری شد. خاندان بوربن که میخواست به شیوهی گذشته حکومت کند و راه اعمال اقتدار خود را در سلب امتیازاتی میدید که انقلاب به ارمغان آورده بود، طبعاً به سرعت ناخشنودی مردم را برانگیخت. بتدریج، بورژوازی بزرگ مالی و تجاری فرانسه نیز به صف ناراضیان پیوست و به ویژه پس از مرگ لویی هیجدهم (اوت ۱۸۲۴) در زمرهی مهمترین و متنفذترین مخالفان دربار بوربن جای گرفت. این به دلیل سیاستهای این حکومت به سود اعادهی اقتدار اشرافیتی است که با انقلاب فرانسه در واقع به پایان راه خود رسیده بود. نمونهای از این سیاستها را در اعطای ۶۵۰ هزار فرانک غرامت به مهاجرین، یعنی کسانی که در زمان انقلاب فرانسه و حکومت ناپلئون از این کشور گریخته بودند، میتوان دید. در دوران سلطنت مجدد بوربنها (۱۸۱۴-۱۸۳۰) جمعیت فرانسه سه میلیون نفر افزایش یافت. دکتر دیوید تامسون مینویسد: در این سالها نظام سیاسی انگلستان و فرانسه بر بنیادهای مشابهی مستقر بود. در هر دو کشور حق رأی دادن به گروهی کوچک و ثروتمند از مردم محدود بود و در هر دو کشور محافظهکاران دولت را بدست داشتند. تامسون شعار هواداران سلطنت بوربن را در این زمان چنین بیان داشته است: پادشاهی کردن ملت، ملی کردن سلطنت. با صعود شارل دهم برادر ۶۷ ساله و به غایت مرتجع لویی هیجدهم، به سلطنت (سپتامبر ۱۸۲۴) این شعار برای همیشه دفن شد. شارل دهم برخلاف برادرش، که پادشاه تمامی جناحهای سیاسی به شمار میرفت، به سرعت به رهبر یک جناح (سلطنتطلبان افراطی) بدل شد. بدینسان، گروهی از بانکداران بزرگ فرانسه، و در رأس آنها ژاک لافیته و کاسیمر پریه نیز در صف جناح موسوم به لیبرالها سنگر گرفتند و در نتیجه دربار و دولت فرانسه را به شکلی بلامنازع در اختیار جیمز روچیلد قرار دادند. سایر بانکداران بزرگ فرانسه، چون برادران دله سر و ماله و هاتینگر، نیز رقیبی برای جیمز روچیلد به شمار نمیرفتند زیرا چنان عصبی بودند که توان مبادرت به عملیات مالی مخاطرهآمیز را نداشتند. این میدانی بیهماورد برای تاخت و تاز روچیلدها بود. پیوندهای انگلیسی و اتریشی جیمز روچیلد را نیز نباید از یاد برد؛ عاملی که سبب میشد او بعنوان بانکدار اتحاد مقدس نقشی مقتدرانه در بازار مالی فرانسه به دست گیرد. علاوه بر حمایتهای ناتان و الیگارشی لندن، اعطای مقام سرکنسولی اتریش در پاریس (۱۱ اوت ۱۸۲۱) و عنوان بارونی دربار هابسبورگ (۱۸۲۲) در افزایش وزن سیاسی و اعتبار اجتماعی او تأثیر فراوان داشت. روی دیگر سکه، نفرتی است که پیوند با دربار بوربن برای جیمز روچیلد به ارمغان آورد و او را در میان مردم به منفورترین چهرهی مالی پاریس بدل ساخت. در دوران استقرار مجدد سلطنت بوربنها، بارون جیمز روچیلد کاخ پیشین فوشه رئیس پلیس ناپلئون را خریداری کرد و در آن سکنی گرفت و با طیف وسیعی از رجال سیاسی و مالی پاریس، از جمله با کنت دو ویلله رابطه نزدیک دوستانه داشت. خواست بورژوازی بزرگ فرانسه برخورداری از امتیازاتی مشابه با الیگارشی مالی و مستعمراتی بریتانیا و اتخاذ سیاست فعال ماوراء بحار از سوی دربار و دولت فرانسه بود. شارل دهم اقتدار این بورژوازی را، که اینک به قدرتی مستقل از دربار و دولت بدل شده و مسیری مشابه با بورژوازی بریتانیا را میپیمود، برنمیتافت. کنت دو ویلله به سرکوب مطبوعات دست زد که در این زمان تریبون بورژوازی فرانسه به شمار میرفت و نسبت به سیاستهای دولت موضعی انتقادی داشت. در این زمان، در فرانسه سه جناح (حزب) سیاسی به صف آرایی در مقابل هم پرداختند: سلطنت طلبان معتدل (که کنت دو ویلله اسماً به آنان تعلق داشت)، سلطنت طلبان افراطی و لیبرالها، کنت دو ویلله در ژانویه ۱۸۲۷ بازنشسته شد و وزرای بعدی کفایت لازم را برای اداره کشور نداشتند. در نتیجه، دولت در مقابل جبهه متحد سلطنت طلبان افراطی و لیبرالها قرار گرفت. بیکفایتی شارل بتدریج به کنارهگیری مدیران لایق از دستگاه دولتی انجامید و اپوزیسیون را بیش از پیش تقویت نمود. در اوایل سال ۱۸۲۹ توانمندترین و مدبرترین وزرای کابینه، مانند دو پیرونه از دولت کناره گرفتند. شارل پس از کنت دو ویلله، ویسکونت مارتیناک یکی دیگر از اعضای پیشین سازمان شهسواران ایمان را در رأس دولت گمارد. مارتیناک سیاستی معتدل را آغاز کرد و سانسور مطبوعات را، که از دوران ویلله آغاز شده بود، حذف کرد. این سیاستها مقبول شارل دهم نبود و در نتیجه وی زمام دولت را بدست پرنس پولیناک داد. مورخین اقدامات ارتجاعی پولیناک را از عوامل اصلی بروز انقلاب ۱۸۳۰ و سقوط نهایی سلطنت بوربنها در فرانسه میدانند. پرنس پولیناک به یک خاندان نامدار اشرافی فرانسه تعلق دارد که منشأ آن به سده یازدهم میلادی میرسد. اعضای این خاندان از سده هیجدهم نقشی مهم در تاریخ فرانسه و اروپا ایفا نمودهاند و اعقاب ایشان نیز امروزه سلطنت موناکو را به دست دارند و در زمره ثروتمندترین و متنفذترین اعضای الیگارشی جهانی به شمار میروند (پرنس راینر سوم، حکمران کنونی موناکو، از جانب پدر به خاندان پولیناک و از جانب مادر به خاندان گریمالدی تعلق دارد. درباره خاندان سلطنتی موناکو و پیوند آن با تجارت جهانی مواد مخدر در آینده خواهیم گفت). پولیناک، پسر دوک و دوشس پولیناک است که نزدیکترین دوستان و محارم ملکه ماری آنتوانت بودند. او پس از انقلاب به انگلستان پناه برد، در سال ۱۸۰۴ به همراه برادر بزرگش برای انجام یک مأموریت مخفی علیه حکومت ناپلئون به فرانسه بازگشت. کمی بعد دستگیر شدند و تا سال ۱۸۱۳ در زندان بودند. با اعاده سلطنت بوربنها پولیناک سفیر فرانسه در انگلستان شد و در سال ۱۸۲۰ عنوان پرنس به وی اعطا گردید. او به مدت ۱۴ سال در این سمت بود تا سرانجام در اوت ۱۸۲۹ شارل دهم او را در سمت وزیر خارجه گمارد و کمی بعد (۱۷ نوامبر) نخست وزیر کرد. نکته مهم در ماجرای پولیناک پیوند عمیق و دیرین او با الیگارشی لندن و بویژه با دوک ولینگتون است که در این زمان زمام دولت انگلستان را به دست داشت. (ولینگتون نیز، چون پولیناک، از کسانی بود که به برکت جنگهای ناپلئونی به عنوان پرنس دست یافتند) میدانیم که دوران ریاست ولینگتون بر دولت بریتانیا دوران رونق و اوجگیری دسیسههای سیاسی و مالی در پهنه جهانی است. از جمله گفتیم که با دسیسه های او، و با وام اعطایی ناتان روچیلد بود که موج آشوب شبه جزیره ایبری را فرا گرفت. فرانک برایت مینویسد: ورود پرنس پولیناک از لندن، که بعنوان دوست ولینگتون و سلطنت طلب افراطی شناخته میشد، این تصور را برانگیخت که نخست وزیر انگلستان خواستار بهره گیری از نفوذ خود در دفاع از اصول مستحکم سلطنت و اداره فرانسه با اصولی استوارتر است. پیوند میان دو کابینه انگلیس و فرانسه چنان آشکار بود که مردم فرانسه به دولت پولیناک کابینه ولینگتون نام داده بودند. در واقع، هدف دارودسته ولینگتون در لندن و پاریس، که روچیلدها در قلب آن جای داشتند، از صعود پولیناک نه تحکیم سلطنت روبه زوال و نالایق شارل دهم در فرانسه بلکه اجرای طرحی ماجراجویانه و بس سودآور بود که طی سدههای پسین منطقه شمال آفریقا را به عرصه تهاجم و رقابت غارتگرانهی قدرتهای اروپایی بدل کرد و به پدیده استعمار غرب تحرکی شگرف بخشید. پولیناک پس از صعود به قدرت بلافاصله مقدمات تهاجم نظامی به شمال آفریقا را فراهم آورد و کمی بعد یکی از سرداران دربار بوربن بنام کنت بورمون را در رأس نیرویی چهل هزار نفره از زبدهترین نظامیان فرانسه راهی شمال آفریقا کرد. اینان در ۴ ژوئن ۱۸۳۰ بندر کهن و تاریخی الجزیره را به تصرف درآوردند. معهذا، اشغال تمامی سرزمین الجزایر به سادگی ممکن نشد، قریب به پنجاه سال طول کشید تا در کوران جنگهای خونین و سرکوبگرانه سلطه کامل فرانسه بر این سرزمین تأمین شود. این سرآغاز امپراتوری استعماری فرانسه در شمال آفریقاست که تا سال ۱۹۶۲ تداوم یافت و میراثی شوم بر جای گذارد که تا به امروز پابرجاست. پیشینهی تهاجم الیگارشی اروپا به الجزایر به اوایل سده شانزدهم میلادی و دوران حکومت فردیناند کاتولیک، شاه سیسیل و آراگون و کاستیل و ناپل، و مانوئل ثروتمند شاه پرتغال، میرسد. (در این زمان ایزابل ملکه کاستیل و همسر فردیناند، زنده نبود) این تداوم همان سیاست تهاجم ماوراء بحار است که بلافاصله پس از سقوط غرناطه با مأموریت کریستف کلمب (۱۴۹۲) و واسکو داگاما (۱۴۹۸) آغاز شد و دربارهی آن قبلاً به تفصیل سخن گفتهایم. در سالهای ۱۵۰۵-۱۵۱۰ برخی بنادر شمال آفریقا، از جمله طرابلس (تریپولی)، به اشغال اسپانیاییها و پرتغالیها درآمد. در این زمان دو برادر به نامهای اروج و خضر (خیرالدین) رهبری جهاد علیه اشغالگران را در منطقه شمال آفریقا به دست گرفتند و از محبوبیت فراوان در میان انبوه کثیر مسلمانان اخراج شده از شبه جزیره ایبری و مردم بومی منطقه برخوردار شدند. در تاریخ نگاری اروپا این دو به بارباروسا شهرت دارند (بریتانیکا ( ١٩٩٨) آن را به معنی ریش قرمز میداند و به نوشتة دائره المعارف اسلام (لیدن) برخی آن را شکل تحریف شده بابا اروج میدانند. از واژه یونانی babaros گرفته شده به معنی وحشی، بیگانه، غیرمسیحی. اروپاییان سکنه شمال آفریقا را بربر مینامیدند. فردریک اول، امپراتور روم مقدس و از رهبران جنگهای صلیبی، به دلیل ریش قرمزش به فردریک بارباروسا شهرت داشت). این دو برادر مسلمان از پدری یونانی و زادهی یونان بودند، ولی معلوم نیست به چه دلیل در منابع غربی از ایشان بعنوان ترک یا بربر یاد میشود. در میان منابع در دسترس نگارنده، نویسندهی دائرةالمعارف بریتانیکا (۱۹۹۸) عنودانهترین برخورد را به این دو دارد و ایشان را دزدان دریایی بربر میخواند (بسیاری از مسلمانان اسپانیایی و پرتغالی اخراج شده از سرزمین خود در شمال آفریقا مأوا گرفتند و برخی از ایشان تا اوایل سده نوزدهم، یعنی بیش از سه سده، به شکل گروه های مسلح دریانورد کشتیهای اسپانیا و پرتغال و سپس سایر قدرتهای اروپایی را در دریای مدیترانه مورد حمله قرار میدادند. در اوایل سده نوزدهم ناوگانهای ایالات متحده آمریکا به بهانه سرکوب این دزدان دریایی در منطقه مداخله کرد و سرانجام فرانسویها پس از اشغال الجزایر در سال ١٨٣٠ بقایای ایشان را از میان بردند. در تاریخنگاری غرب به این پدیده دفاعی، دزدی دریایی بربرها Pirate Barbary نام داده اند که نادرست و مغرضانه است. اول بربر یعنی سکنه بومی شمال آفریقا نبودند و مور یعنی اسپانیاییهای مسلمان بودند. دوم، چرا باید عملکرد ایشان با نام زشت دزدی دریایی ثبت شود؟ و عملکرد غارتگران اروپایی با عناوینی زیبا چون اکتشاف دریایی و تجارت ماوراء بحار؟). این شیوهی نگارش بیانگر تداوم کینهای عمیق است که الیگارشی غارتگر اروپا از این دو برادر به دل داشت. اروج یا بارباروسای اول ابتدا در خدمت دولت ممالیک مصر بود. او سپس بعنوان یک اقدام شخصی، نه دولتی، به همراه برادرش خیرالدین برای جهاد راهی تونس شد و در رأس گروه کثیری از مسلمانان اخراج شده از اسپانیا مبارزه علیه اشغالگران را در زمین و دریا آغاز کرد. در سال ۱۵۱۶م./۹۲۲ق. مردم الجزایر از اروج یاری جستند. و بدینسان او حمله به اشغالگران اسپانیایی را در این سرزمین نیز آغاز کرد. در سال ۱۵۱۸م./۹۲۴ ق. اروج در جنگ با اسپانیاییها کشته شد. خیرالدین یا بارباروسای دوم جانشین برادر شد. او توانست حمایت دولت عثمانی را از مجاهدین جلب کند و در سال ۱۵۱۸ در سمت بیگلربیگی سلطان عثمانی در شمال آفریقا منصوب شد. خیرالدین در سال ۱۵۲۹ اسپانیاییها را از بندر الجزیره بیرون راند و این شهر را به پایگاه استوار مسلمانان در شمال آفریقا، و به تعبیر نویسنده بریتانیکا به دژ بزرگ دزدی دریایی در منطقه مدیترانه، بدل ساخت. در سال ۱۵۳۳ سلیمان قانونی خیرالدین را در سمت فرمانده کل نیروی دریایی عثمانی در منطقه مدیترانه منصوب کرد. خیرالدین در سال ۱۵۳۴ تونس را نیز آزاد کرد. این تعارض در سال ۱۵۳۵ به اوج خود رسید و این زمانی است که کارل پنجم پادشاه اسپانیا (۱۵۱۶-۱۵۵۶) و امپراتور روم مقدس (۱۵۱۹-۱۵۵۶)، با حمایت پاپ پل سوم جهاد صلیبی را علیه مسلمانان شمال آفریقا اعلام نمود و و تهاجمی سنگین را به منطقه آغاز کرد. جنگ صلیبی در شمال آفریقا بدون زمینهسازیهای تبلیغی و روانی به منظور برانگیختن تودههای عوام اروپا نبود. این تکاپو از سال ۱۵۲۳ با ظهور دیوید روبنی، سفیر دولت مجعول بنیاسرائیل در خیبر، آغاز شد، از سال ۱۵۳۲ با تکاپوی سولومون مولخو اوج گرفت و در سال ۱۵۳۴ به تأسیس فرقه ژزوئیت (یسوعی) انجامید. بهرروی، در سال ۱۵۳۸ خیرالدین طی یک جنگ بزرگ دریایی ناوگانهای اروپایی را شکستی سخت داد. در سالهای ۱۵۴۱-۱۵۴۴ بخش بزرگی از منطقه مدیترانه از نیروهای اشغالگر پاکسازی شده و در زیر فرمان خیرالدین بود که اینک الیگارشی اروپا او را بعنوان یکی از مهیبترین دشمنان خود میشناخت. خیرالدین در سالهای پایانی عمر در قسطنطنیه (استانبول) اقامت داشت و در سال ۱۵۴۶ در این شهر درگذشت. از آن پس اداره الجزایر به دست نایبالحکومههای سلطان عثمانی بود که به مدت سه سال منصوب میشدند. آنان ابتدا پاشا، سپس آقا و سرانجام دی، خوانده میشدند. این حکمرانان در رأس یک شورای دولتی به نام دیوان قرار داشتند. کشور الجزایر به هفت وطن (استان) تقسیم میشد و در رأس هر وطن استانداری به نام قائد جای داشت. این وضع تا تهاجم فرانسه در سال ۱۸۳۰ تداوم داشت. کارل پنجم: کسی که رهبری جنگ صلیبی سده شانزدهم میلادی علیه مسلمانان شمال آفریقا را بدست داشت، از مقتدرترین و نامدارترین حکمرانان خاندان هابسبورگ در چهار سده اخیر اروپاست. او قریب به چهل سال در رأس امپراتوری پهناوری جای داشت که دامنهی آن از اسپانیا تا هلند و اتریش و ناپل گسترده بود و علاوه بر آن بر مستملکات فراوانی در قاره آمریکا فرمان میراند. دوران حکومت او مقارن با برخی از مهمترین تحولات سیاسی و فرهنگی در قاره اروپا، از جمله ظهور مارتین لوتر (لوتر در مجادلات قلمیاش با کلیسای روم، نخستین رساله دفاعیه خود را در سال ۱۵۲۰ خطاب به شاهزادگان، شهسواران و رجال دربار کارل پنجم نوشت، او در این رساله آشکارا جلب حمایت اشراف آلمانی علیه کلیسای روم را مدنظر داشت. هر چند کارل پنجم مدافع کلیسای رم ماند، ولی مخاطبان اصلی لوتر (اشرافیت مسیحی ملت آلمان) پروتستانیسم لوتر را محملی مناسب برای گسترش خودکامگی خود یافتند و به پایگاه اولیه آن بدل شدند. در همین زمان توده کثیری از دهقانان فقیر آلمانی نیز به شور آمدند و قیامی گسترده را آغاز کردند که به جنگ دهقانی آلمانی موسوم است. بدینسان، در درون نهضت موسوم به رفورماسیون دو جریان متمایز صف آرایی کرد. در این میان، لوتر مدافع سرسخت اشراف و حکمرانان بود. به رغم لوتر، در صفوف پروتستانها کشیشانی چون یاکوب اشتراوس و توماس مونتسر نیز حضور داشتند. اشتراوس در شهر ایزنباخ مبارزه شدیدی را علیه رباخواری یهودی آغاز کرد و مونتسر قیامی خونین را سامان داد و علیه اشراف جهاد مقدس اعلام نمود. مونتسر، که ابتدا از پیروان لوتر بود، در اولیه بیانههای خود لوتر را کشیشی فاسق و میخواره، خواند و راه خود را از او جدا نمود. در جنگ دهقانی آلمان که از تابستان ۱۵۲۴ آغاز شد، برخلاف تصور رایج هم کاتولیکها و هم پروتستانها شرکت داشتند. لوتر در سال ۱۸۲۵ رسالهای علیه دهقانان شورشی نوشت با عنوان علیه گروههای دهقانان قاتل و دزد. او در تمامی دوران حیاتش از حمایت فردریک سوم، حکمران ساکسونی، معروف به فردریک خردمند، برخوردار بود. این فردریک به خاندان وتین (دوکهای ساکسونی) تعلق داشت و گفته میشود در صعود کارل پنجم به سلطنت نقش مؤثر داشت. پس از مرگ فردریک نیز، اعضای دو خاندان وتین و هسه و سایر حکمرانان محلی آلمان حامیان اصلی لوتر بودند) و نهضت رفورماسیون است. کارل چون بسیاری از حکمرانان بزرگ و کوچک آن روز اروپا، و چون اخلاف فرانسوی و انگلیسیاش، با زرسالاران یهودی پیوند داشت. در واقع، این مهمترین رشتهای است که مهاجمین صلیبی سده شانزدهم را به استعمارگران سده نوزدهم پیوند میزند و میراث فوق را به عصر جدید انتقال میدهد. کارل پنجم پسر فیلیپ خوشگل و خوانای دیوانه است. فیلیپ خوشگل پسر ماکزیمیلیان اول، امپراتور روم مقدس و ماری بورگوندی است. او در ابتدا حکمران هلند بود و در اواخر عمر حدود یک ماه با نام فیلیپ اول شاه کاستیل شد. خوانای دیوانه دختر ایزابل، ملکه کاستیل، و فردیناند کاتولیک، شاه آراگون، است. خوانا از سال ۱۵۰۲ دچار اختلالات شدید روانی بود و به این دلیل به خوانای دیوانه شهرت یافت. حاصل وصلت فیلیپ و خوانا دو پسر است: کارل پنجم و فردیناند اول که هر دو امپراتور روم مقدس شدند. فیلیپ خوشگل و خوانای دیوانه چهار دختر نیز داشتند: بزرگترین ایشان ابتدا همسر مانوئل ثروتمند، شاه پرتغال، شد و سپس با فرانسوای اول، شاه فرانسه، ازدواج کرد. دومی به همسری کریستیان دوم، شاه دانمارک، در آمد. سومی با لویی دوم، شاه مجارستان، و چهارمی با ژان سوم، شاه پرتغال ازدواج کردند(ژان سوم (خوان سوم)، پسر و جانشین مانوئل اول، با کاترین، خواهر کارل پنجم، ازدواج کرد و کارل با ایزابلا خواهر ژان، به دلیل میراث ناشی از این دو وصلت بود که فیلیپ دوم حکومت خود را بر سراسر شبه جزیره ایبری گسترد). کارل یکی از خوششانسترین وارثین تاریخ است. در ۱۵ سالگی حاکم هلند شد. ۱۶ ساله بود که پدربزرگش، فردیناند دوم آراگون، مُرد و بعنوان نایبالسلطنه مادرش (خوانای دیوانه) زمام امور کاستیل و آراگون را به دست گرفت در حالی که حتی زبان اسپانیولی نمیدانست. میگویند او به کمک مشاورین بورگوندی و هلندیاش در اسپانیا حکومتی برپا کرد که کم از سلطه خارجی نبود. ۱۹ ساله بود که پدربزرگ دیگرش، ماکزیمیلیان اول، مُرد و کارل امپراتور روم مقدس شد. در دوران سلطنت او در اسپانیا شورشهای گستردهای رخ داد که همه را با خشونت تمام سرکوب کرد و تنها در یک نوبت حکم اعدام ۲۷۰ نفر را صادر کرد. کارل در سال ۱۵۲۶ با ایزابل، دختر مانوئل ثروتمند و خواهر ژان سوم، پادشاهان پرتغال، ازدواج کرد. حاصل این وصلت فیلیپ دوم، پادشاه قدرتمند اسپانیا (۱۵۵۶-۱۵۹۸) و پرتغال (۱۵۸۰- ۱۵۹۸) و شوهر (۱۵۵۴-۱۵۵۸) ماری تودور، ملکه انگلستان، است. کارل پنجم در دوران حکومتش با دو تهدید بزرگ خارجی مواجه بود: خصومت شخصی میان او و فرانسوای اول، پادشاه فرانسه (۱۵۱۵-۱۵۴۷)، غرب و جنوب اروپا را به صحنه جنگهای خونین بدل ساخت و فجایع فراوان به بار آورد. در همین دوران تهاجم بزرگ سلیمان قانونی، سلطان عثمانی (۱۵۲۰- ۱۵۶۶)، از شرق آغاز شد که در سال ۱۵۲۹ با محاصره وین به اوج خود رسید. سلیمان سرزمین مجارستان را از چنگ خاندان هابسبورگ خارج کرد و مرزهای غربی دولت عثمانی را به اعماق اروپا رسانید. در سال ۱۵۳۲ بزرگترین جنگ میان کارل پنجم و قشون عثمانی در حوالی وین رخ داد. در همین زمان توسعه طلبی عثمانی ناگهان به سمت ایران متوجه و اروپا را از خطری بزرگ نجات داد. در سال بعد کارل تهاجم به شمال آفریقا را، که پیشتر پدربزرگش فردیناند آراگون آغاز کرده بود، از سر گرفت. بخش مهمی از مخارج سنگین حکومت جابرانه و جنگهای خونین کارل پنجم را طلای آمریکا تأمین میکرد. به نوشته بریتانیکا، تنها در سال ۱۵۵۰ هفده کشتی برای او سه میلیون سکه دوکات طلا از امریکا آوردند. معهذا، این غارت نیز پاسخگوی نیازهای دستگاه عریض و طویل کارل پنجم نبود. در سال ۱۵۵۶ او حدود ۶/۸ میلیون سکه دوکات بدهکار بود. این بدهی قاعدتاً بطور عمده به صرافان یهودی است. سالهای سلطنت کارل پنجم دوران گسترش نفوذ مالی و سیاسی زرسالاران یهودی در سراسر اروپاست. در همین دوران است که تکاپوی مالی و تجاری خاندان مندس و سایر زرسالاران یهودی شبه جزیره ایبری در بندر آنتورپ آغاز شد و در پیوند با دربار هابسبورگ و الیگارشی اروپا بزرگترین شبکه مالی و تجاری اروپای سده شانزدهم را پدید ساخت. در اواخر سلطنت کارل، گراسیا ناسی برجستهترین زن یهودی از زمان سقوط دولت یهود تا به امروز، به دربار سلیمان قانونی راه یافت و کمی بعد برادر زاده و دامادش یوسف ناسی، نیز به او پیوست. این سرآغاز برخی از مرموزترین و دسیسهگرانهترین حوادث سده شانزدهم میلادی است. در دربارهای کارل پنجم (در اسپانیا و اتریش) یهودیان حضور فعال داشتند. میدانیم که اعضای خاندانهای سانتانگل و سانچز درباریان متنفذ و گرداننده امور مالی دولت او در اسپانیا بودند. و میدانیم در دربار او در وین یهودی متنفذی به نام جوزلمان روشیمی حضور داشت. از جوزف بن گرشون صراف و تاجر بزرگ یهودی منسوب به شهر روشیم (در منطقه آلزاس)، که با نام جوزلمان یا جوزلین روشیمی نیز شناخته میشود، بعنوان رئیس یهودیان ساکن در سرزمینهای آلمانی نشین تابع امپراتوری کارل پنجم یاد میکنند. نفوذ او در دربار هابسبورگ از زمان ماکزیمیلیان اول آغاز شد و در دوران کارل پنجم تداوم یافت. جوزلمان چنان مقتدر بود که در سال ۱۵۳۰ فرمان اخراج یهودیان مرتد را از شهرهای آلمان دریافت داشت. اینان یهودیانیاند که به راستی به آئین مسیح گرویده بودند. او در سال ۱۵۴۳ امپراتور را به صدور فرمانی واداشت که طبق آن چاپ و نشر برخی رسالههای مارتین لوتر، که متضمن حمله به یهودیان بود، ممنوع شد. این رسالهها بطور عمده به سالهای نخستین تکاپوی لوتر دربارهی یهودیان (۱۵۱۷- ۱۵۱۸) است. برخی مورخین یهودی معاصر فرامینی را که کارل پنجم به سود یهودیان صادر کرد سخت ستودهاند و آن را لیبرالترین و سخاوتمندانهترین فرامینی میدانند که به سود یهودیان صادر شده است. اینان گاه از کارل بعنوان فرشته حامی یهودیان یاد میکند. الیا بن موسس لوانس خاخام و کابالیست نامدار اواخر سده شانزدهم و اوایل سده هفدهم، نوه جوزلمان روشیمی است. از سدههای سیزدهم و چهاردهم میلادی برخی تجار و صرافان یهودی در بنادر الجزایر ساکن بودند و با یهودیان سایر مناطق، به ویژه بنادر شمال شرقی شبه جزیره ایبری و جنوب فرانسه، ارتباط فعال داشتند. این یهودیان در زیر حمایت دربار آراگون بوده و به تجارت برده و طلای سودان اشتغال داشتند. شاهان مسیحی اسپانیا یهودیان را بعنوان سفیر خود در دربارهای دولتهای مسلمان منطقه نیز منصوب میکردند. از جمله این سفرا باید به آبراهام و ساموئل ابن جلل، جوداس ابن هاتنس، و الفاکوئیم بونداوین، در سده سیزدهم و سولومون بن زکویی، در سده چهاردهم اشاره کرد. بدینسان، در دربار شاهان مسیحی اروپا یهودیان بعنوان کارشناسان دیپلماسی و تجارت منطقه شمال آفریقا شناخته میشدند. گفته میشود همدستی یهودیان با ایزابل و فردیناند در سقوط و غارت غرناطه (۱۴۹۲)، بر وضع یهودیان ساکن بنادر الجزایر تأثیر نامطلوب برجای گذارد و وضع ایشان را وخیم کرد. در نیمه اول سده شانزدهم، همپای تهاجم اسپانیا به جزایر و سواحل الجزایر، مهاجرت یهودیان آشکار و مخفی به این کشور آغاز شد. مهمترین این یهودیان عبارتند از شاخه ای از خاندان مندس و خانوادههای لوسادا، الوارنگا، زاکوتو، مولخو، دلارزا، سلیمان، بسناخ، یوکارا، بکری، لعلتاد، و دلمار. دائرةالمعارف یهود مینویسد، این یهودیان نقش مهمی در پرداخت فدیه و آزاد ساختن اسرای جنگی مسیحی به سود دولتهای اروپایی داشتند و تکاپوهای تجاری ایشان کشور الجزایر را غنی ساخت. از این پس ایشان به واسطههای تجارت میان بازارهای اروپا و الجزایر بدل شدند. رئیس یهودیان مستقر در الجزایر شیخ الیهود خوانده میشد. او در رأس بیت دین خود قرار داشت و از قدرت سیاسی و قضایی فراوان در میان یهودیان برخوردار بود. در سال ۱۸۷۰ به دستور آدولف کرمیو تمامی یهودیان الجزایر به طور خودکار شهروندی فرانسه گرفتند. در این زمان مسلمانان و اروپاییان دیگر نیازمند سالها اقامت و انجام رویهی بسیار دشوار برای اخذ تابعیت بودند. پس از دفع تهاجم کارل پنجم و الیگارشی صلیبی اروپا و استقرار حاکمیت عثمانی بر سرزمین الجزایر، یهودیان بتدریج به درباریان محبوب پاشاهای عثمانی بدل شدند و وضع آنان بیش از گذشته رونق یافت. بسیاری از ایشان مشاوران، طبیبان، صرافان و و دیپلماتهای حکمرانان ترک الجزایر بودند. قطعاً اقتدار کسانی چون یوسف ناسی در دربار استانبول عامل مؤثری در رشد نفوذ یهودیان در دولت الجزایر بود. به ادعای دائرة المعارف یهود، در زمان تهاجم فرانسه به الجزایر (۱۸۳۰) در این کشور ۳۰ هزار یهودی میزیستند. منبع فوق سلطه ی فرانسه را سرآغاز عصری نو در زندگی یهودیان الجزایر میداند. در دوران حاکمیت استعماری فرانسه در اتاق بازرگانی و شورای هر شهر یک یا دو یهودی عضویت داشتند. در ۲۴ اکتبر ۱۸۷۰ به ابتکار اسحاق آدولف کرمیو دولتمرد یهودی فرانسه، یهودیان الجزایر بعنوان شهروندان فرانسوی پذیرفته شدند. در این زمان تعداد ایشان ۳۵ هزار نفر گزارش شده است. به نوشتهی دائرة المعارف یهود، این اقدام سبب پیدایش موج گسترده ای از یهودستیزی در الجزایر شد و در دهههای ۱۸۸۰ و ۱۸۹۰ یهودیان مورد حمله مکرر مسلمانان قرار میگرفتند. انقلاب آزادیبخش الجزایر و استقلال این کشور برای یهودیان نامطبوع بود و لذا در دهه ۱۹۶۰ بسیاری از ایشان به فرانسه و اسرائیل مهاجرت کردند. دائرة المعارف یهود شمار یهودیانی را که به فرانسه رفتند ۷۰ هزار نفر و یهودیان مهاجر به اسرائیل را پنج هزار نفر گزارش کرده است. منبع فوق از دوران حکومت (۱۹۶۲-۱۹۶۵) احمد بن بلا به نیکی و از دوران (۱۹۶۵ -۱۹۷۸) هواری بومدین به بدی یاد میکند.
خاندان اورلئان و انقلاب ۱۸۳۰: در اوایل سال ۱۸۳۰، در زمانی که بخش عمدهی نیروی نظامی فرانسه، و کارآمدترین ایشان، درگیر اشغال الجزایر بود، کشور فرانسه دستخوش تحولی بزرگ شد. جناح لیبرال پارلمان از این فضا استفاده کرد و حملات خود را علیه دولت پرنس پولیناک تشدید نمود. دولت پولیناک با مخالفت اکثریت مطلق نمایندگان پارلمان مواجه شد و طرحهای اصلاحی او برای تجدید سازمان دولت و دیوانسالاری این کشور ناکام ماند. هدف از این طرحها افزایش قدرت شوراهای ایالتی و شهری بود. این در واقع به معنای افزایش نقش اشرافیت زمیندار، به رغم بورژوازی بزرگ پاریس، بود که در شهرستانها از اقتدار فراوان برخوردار بودند. پولیناک برای مواجهه با جناح لیبرال به افراطیترین عناصر سلطنتطلب روی آورد و آنان را در سمتهای وزارت گمارد. این تحول که نارضایتی شدید محافل سیاسی فرانسه را برانگیخت، با استقبال مطبوعات لندن مواجه شد. سرانجام، در ماه مه ۱۸۳۰، شارل دهم و پولیناک به انحلال پارلمان دست زدند و در ماه اوت انتخابات جدید را برگزار کردند. این تمهید نیز وضع را دگرگون نساخت زیرا نتیجه انتخابات به سود لیبرالها بود. سرانجام، شارل و پولیناک بطور کاملاً پنهان و محرمانه طرح یک کودتا را ریختند که شامل توقیف مطبوعات و انحلال پارلمان جدید بود. در نیمه شب ۲۵ ژوئیه ۱۸۳۰ فرمان کودتا برای چاپ به روزنامه مونیتور داده شد و سحرگاه این روز خبر توقیف مطبوعات و انحلال پارلمان پخش شد. انتشار این فرمان با واکنش شدید سردبیران جراید مواجه شد و بلافاصله ۴۴ نفر از آنان طی اطلاعیهای اعلام کردند که دولت از نظر قانونی حق تعطیلی مطبوعات را ندارد و به انتشار نشریات خود ادامه خواهند داد. فضای انقلابی به سرعت شهر پاریس را فرا گرفت. دولت تنها یک نیروی وفادار نظامی ۶۰۰۰ نفره در اختیار داشت که فرمانده آن، ژنرال مارمون بطور پنهان به پارلمان گرایش داشت. در ۲۷ ژوئیه، پولیناک فرمان یورش به چاپخانهها و دفاتر روزنامه را صادر کرد. شورش در پاریس آغاز شد و نمایندگان شهر در پارلمان رهبری شورشیان را به دست گرفتند. شهر به تصرف مردم درآمد و در خیابانها سنگربندی شد. دو هزار نفر در نبردهای خیابانی به قتل رسیدند. خانه ژاک لافیته، بانکدار معروف پاریس، ستاد مرکزی شورشیان بود. در ۳۱ ژوئیه شارل با دریافت پولی از جیمز روچیلد گریخت و به انگلستان پناه برد (پولیناک پس از انقلاب ۱۸۳۰ در برابر مجلس اعیان فرانسه محاکمه و به زندان ابد و خلع تمامی عناوین اشرافی محکوم شد. در سال ۱۸۳۶ لویی فیلیپ او را بخشید. به انگلستان رفت و در اواخر عمر به فرانسه بازگشت. در سال ۱۸۴۷ در فرانسه درگذشت). این قریب به دو ماه پس از اشغال بندر الجزیره است. ژاک لافیته که اینک رهبر اصلی انقلاب به شمار میرفت، و سایر رهبران جناج لیبرال، زمانه را برای تحقق سوداهای دیرین خود مناسبت یافتند، چنین بود که مارکیز لافایت در هتل دو ویلله، مرکز تجمع سران انقلاب، لویی فیلیپ دوک اورلئان ۵۷ ساله، را به عنوان پادشاه جدید و ناجی ملت فرانسه معرفی کرد. لافایت ۷۳ ساله، که اینک بعنوان بازمانده و نماد رهبران انقلاب کبیر فرانسه در سراسر اروپا و ایالات متحده آمریکا از شهرت بسیار برخوردار بود، اعلام کرد که سلطنت را بر ژاکوبنیسم (هرج و مرج و ترور) ترجیح میدهد. پاداش لافیته سمت نخست وزیری و وزارت دارایی فرانسه بود. این ماجرایی است که انقلاب ژوئیه یا انقلاب ۱۸۳۰ نامیده میشود و سرآغاز دورانی جدید از تاریخ فرانسه تلقی میگردد. وجه مشخصه این دوران ۱۸ ساله، که تا انقلاب ۱۸۴۸ و سقوط لویی فیلیپ ادامه یافت، یکه تازی لجام گسیخته بورژوازی بزرگ فرانسه است. شورش ژوئیه ۱۸۳۰ پاریس در اواخر دوران دولت ولینگتون رخ داد. (ولینگتون حدود سه ماه پس از صعود لویی فیلیپ، در ۱۶ نوامبر ۱۸۳۰ از مقام نخست وزیری انگلستان استعفا داد) صعود خاندان اورلئان به سلطنت فرانسه تصادفی نیست و در واقع تداوم پیوندی عمیق است که از نیمه دوم سده هفدهم میان این خاندان و برخی کانونهای مشکوک و دسیسهگر مالی و مستعمراتی برقرار بود. اورلئانها شاخهای از خاندان سلطنتی بوربن هستند که منشاء آنها به فیلیپ اول اورلئان (۱۶۴۰-۱۷۰۱)، پسر لویی سیزدهم و آن اتریشی، میرسد. فیلیپ تا بیست سالگی دوک آنژو خوانده میشد و بدلیل رفتار لاابالیاش به مسیو مشهور بود. لویی چهاردهم، پادشاه مقتدر فرانسه و برادر بزرگ فیلیپ، وی را در مسئولیتی نگمارد ولی او را تحمل میکرد. در ۱۶۶۰ به دوک اورلئان ملقب شد و سال بعد با هنریتا آن خواهر چارلز دوم پادشاه انگلیس، ازدواج کرد. به نوشته بریتانیکا، دوک اورلئان که هوموسکسوئل بود؛ به زودی رابطه زناشویی خود را با زنش قطع کرد و به روابط جنسی با مردان متعدد پرداخت. هنریتا نیز، که وضع همسر را چنین دید، درگیر رابطه نامشروع با لویی چهاردهم و سپس با آرمان گرامون شد و سرانجام در سال ۱۶۷۰ در ۲۶ سالگی مرد. مرگ او به یک رسوایی بزرگ بدل شد زیرا شایعات گستردهای رواج یافت که وی را یکی از عاشقان شوهرش مسموم کرده است. حاصل این ازدواج دو دختر است؛ یکی ملکه اسپانیا شد و دیگری ملکه ساردینی. اورلئان در سال بعد با الیزابت شارلوت (الیزابت شالوت فوق الذکر دختر کارل لویی، حاکم پالاتینیت، است. این کارل لویی پسر فردریک پنجم پالاتینیت و الیزابت استوارت دختر جیمز اول استوارت است. حاصل این وصلت، علاوه بر کارل لویی، سوفیای پالاتینیت بود که از طریق او سلطنت بریتانیا به پسرش، جرج اول بنیانگذار سلطنت هانوور در بریتانیا، انتقال یافت. بنابراین، دو خاندان اورلئان و هانوور از طریق سوفیا و الیزابت سارلوت پالاتینیت خویشاوند نزدیک بودند. خاندان اورلئان از این طریق با دو خاندان هوهن زولرن (پروس) و اورانژ (هلند) نیز خویشاوند بود) دختر حکمران پالاتینیت (باواریا)، ازدواج کرد. حاصل این وصلت فیلیپ دوم، دوک اورلئان، است. فیلیپ دوم اورلئان (۱۶۷۴-۱۷۲۳) در دوران حیات پدر به دوک شارتره ملقب بود. به نوشتهی بریتانیکا، رفتار بیادبانه، دائم الخمری و هرزگیهایش برای او شهرتی نامطبوع به ارمغان آورد. آمریکانا فیلیپ دوم اورلئان را دائم الخمری رسوا و معاشر با افراد ناباب و بدنام توصیف کرده است. لذا، عمویش، لویی چهاردهم، او را از تصدی مناصب عالی نظامی محروم کرد. او با فرانسوا ماری بوربن دختر نامشروع لویی چهاردهم، ازدواج کرد و بدینسان داماد پادشاه نیز شد و در سال ۱۷۰۱ با مرگ پدر به دوک اورلئان ملقب گردید. لویی چهاردهم که فیلیپ را فردی سخت بیکفایت میشناخت، او را در سمت رئیس شورای نیابت سلطنت گمارد با این یقین که از جانب وی تهدیدی متوجه سلطنت پسر خردسالش نخواهد بود. با مرگ لویی چهاردهم (اول سپتامبر ۱۷۱۵)، سلطنت به نواده پنج سالهاش، لویی پانزدهم، انتقال یافت و دوک اورلئان بعنوان نایب السلطنه زمام امور کشور را بدست گرفت. اورلئان در دوران هفت ساله نیابت سلطنتش نزدیکترین روابط را با دربار هانوور لندن و برخی کانونهای مشکوک مالی داشت. او دست دوستانش را در سیاست و اقتصاد فرانسه باز گذارد، آنان را در نهاد جدیدی بنام پلی سینودی (شورای دولتی) مجتمع ساخت و این نهاد را در مقابل دربار و وزیران قرار داد. یکی از دوستان اورلئان فردی بنام جان لاو بود که میگویند اسکاتلندی است. پدر جانلاو یک جواهرفروش ساکن شهر ادنبورگ (مرکز اسکاتلند) بود. لاو در نوجوانی به مدت ده سال به آمستردام، کانون زرسالاری یهودی آن عصر، رفت و به صرافی پرداخت. سپس به اسکاتلند بازگشت. در سال ۱۷۱۶، کمی پس از مرگ لویی چهاردهم، راهی پاریس شد و در جرگه دوستان اورلئان جای گرفت. در همین سال لاو با مجوز اورلئان به تأسیس یک بانک مرکزی، مشابه بانک انگلستان، دست زد بنام بانک عمومی و انتشار پول کاغذی را آغاز کرد. او در سال بعد (۱۷۱۷) کمپانی اوکسیدن (کمپانی غرب) را تأسیس کرد که با نام کمپانی میسیسیپی یا کمپانی لوییزیانا نیز شهرت دارد. هدف از تأسیس کمپانی اوکسیدن کاهش بدهی های سنگین دربار فرانسه از طریق گسترش مستملکات آن در جلگه رود میسیسیپی آمریکا بود. یک روی این ماجرا توسعهطلبی مستعمراتی و تأسیس پلانتها در آمریکای شمالی، و به تبع آن افزایش شدید تجارت فرانسوی برده، بود و روی دیگر بازی مالی با سهام این کمپانی و جذب نقدینگی مردم فرانسه. کمپانی لاو انحصار تجارت تنباکو و تجارت بردگان آفریقا را بدست گرفت؛ در سال ۱۷۱۹ به کمپانی هند شرقی و غربی تغییر نام داد و با خرید کمپانی هند شرقی فرانسه انحصار خود را بر تمامی تجارت مستعمراتی فرانسه، در شرق و غرب، مستقر ساخت. بدینسان، نه تنها ضرب سکه و انتشار پول کاغذی، بلکه گمرکات و تجارت خارجی فرانسه نیز بطور کامل در دست جانلاو قرار گرفت. در سال ۱۷۱۹ هجوم مردم به خرید سهام کمپانی آغاز شد و قیمت هر سهم از ۵۰۰ لیور به ۱۸۰۰۰ لیور رسید. لاو به انتشار ۶۲۵ هزار سهم دست زد. سهام کمپانی به موضوع بورس بازی گسترده بدل شد و کار صرافان را رونقی بیسابقه داد. همپای آن لاو انتشار پول کاغذی را به شدت افزایش داد تا سهام بیشتری فروخته شود. این اقدامات بیرویه در سال ۱۷۲۰ به سقوط شدید ارزش سهام کمپانی و پول کاغذی فرانسه انجامید و کشور را در بحران مالی مدهشی فرو برد. وضع چنان به وخامت گرایید که در دسامبر این سال جانلاو مجبور به فرار از کشور شد و بانک و کمپانی بدهکار و ورشکسته به مالکیت دولت فرانسه درآمد. این ماجرایی است که در تاریخ اروپا به شیادی میسیسیپی شهرت دارد. دوستان مشکوک دوک اورلئان به جانلاو محدود نبودند. فرد دیگر، شوالیه رمزی اسکاتلندی، از بنیانگذاران فراماسونری، است. فیلیپ دوم اورلئان همان کسی است که در سال ۱۷۱۷ الماس پیت را با واسطهی مارکوس موسس (مردخای هامبورگر) یهودی به مبلغ یکصد هزار پوند استرلینگ خریداری کرد. این الماس امروزه بنام فیلیپ اورلئان، الماس نایب السلطنه خوانده میشود. دوک اورلئان در سیاست خارجی بعنوان دوست و متحد الیگارشی انگلستان و هلند شناخته میشد و به این دلیل سیاستی خصمانه علیه فیلیپ پنجم، نوه لویی چهاردهم و پادشاه اسپانیا (۱۷۰۰ -۱۷۴۶)، در پیش گرفت (فیلیپ پنجم بنیانگذار سلطنت خاندان بوربن در اسپانیا است. او پسر لویی، پسر بزرگ لویی چهاردهم و ولیعهد ناکام فرانسه متوفی ۱۷۱۱، است. در سال ۱۷۰۰ کارل دوم، آخرین پادشاه اسپانیا از خاندان هابسبورگ، درگذشت و چون فرزند نداشت، لویی چهاردهم نوه خود، فیلیپ، را بعنوان پادشاه اسپانیا اعلام کرد. فیلیپ در این زمان دوک آنژو لقب داشت. این ادعا از آن رو صورت گرفت که مادر بزرگ فیلیپ دختر فیلیپ چهارم پادشاه اسپانیا و همسر لویی چهاردهم بود. اقدام لویی چهاردهم برای تصاحب سلطنت اسپانیا منجر به جنگهای خونینی شد که به جنگ وراثت سلطنت اسپانیا (۱۷۰۱-۱۷۱۴) معروف است. در جبهه مخالف لویی چهاردهم، امپراتوری هابسبورگ، انگلستان، هلند، دانمارک، پرتغال و پروس جای داشتند که از اتحاد فرانسه و اسپانیا و تبدیل آن به بزرگترین قدرت اروپایی زمانه هراسان بودند. این در دورانی است که اسپانیا مستعمرات پهناوری را در قاره آمریکا در تصرف داشت. نامزد آنان برای تصاحب تاج و تخت فرانسه، کارل، دومین پسر لئوپولد اول امپراتور روم مقدس، بود. او همان کسی است که در سال ۱۷۱۱ با نام کارل ششم امپراتور روم مقدس شد. کارل ششم پدر ماری ترز، ملکه اتریش، است. جنگ وراثت اسپانیا در سال ۱۷۱۴ به پایان رسید. این سال مقارن با آغاز سلطنت جرج اول، بنیانگذار خاندان سلطنتی هانوور، در انگلستان است. پس از مرگ لویی چهاردهم، فیلیپ پنجم اسپانیا، به رغم عموزاده خردسالش لویی پانزدهم، داعیه تصاحب تاج و تخت فرانسه را داشت که با مقابله انگلستان و هلند مواجه شد. این در دوران نیابت سلطنت دوک اورلئان است. در سال۱۷۱۹ توطئه ای در پاریس کشف شد که در رأس آن سفیر اسپانیا قرار داشت. لذا، دوک اورلئان با حمایت انگلستان و هلند به اسپانیا حمله برد و فیلیپ پنجم را مجبور کرد از دعاویش دست بردارد). با انتقال قدرت به لویی پانزدهم در فوریه ۱۷۲۳، دوک اورلئان در سمت وزیر اعظم منصوب شد و تا زمان مرگ (چهار ماه بعد) عملاً زمام امور را به دست داشت. گفتیم که واپسین سالهای سلطنت (۱۶۴۳-۱۷۱۵) لویی چهاردهم و دوران سلطنت (۱۷۱۵-۱۷۷۴) لویی پانزدهم دوران نفوذ چشمگیر یهودیان و مارانو ها در دربار فرانسه است. گفتیم که ساموئل برنارد، صراف نامدار یهودی، بانکدار شخصی لویی چهاردهم و لویی پانزدهم بود و تکاپوی خاندان گرادیس در بندر بوردو و تجارت گسترده ایشان با انگلستان و کانادا و جزایر هند غربی در سال ۱۶۹۴ آغاز شد و گفتیم که در سال ۱۷۴۴ آبراهام گرادیس سررشتهدار دربار لویی پانزدهم شد و در سال ۱۷۶۳ انحصار تجارت شکر فرانسه را بدست گرفت. حضور فعال زرسالاران یهودی در اقتصاد و سیاست فرانسه با تأسیس کمپانی هند شرقی فرانسه (۱۶۶۴) مقارن است. این دوران اقتدار طبقه جدیدی از صرافان و تجار ماوراء بحار و پیوند ایشان با محافلی از اشرافیت فرانسه است که راهی متمایز با اشرافیت سنتی را میپیمودند. اقتدار این کانون در سیاست فرانسه بازتاب یافت و خاندان اورلئان به نماینده سیاسی ایشان بدل شد. از اینروست که در تاریخنگاری رسمی غرب از فیلیپ دوم اورلئان، به رغم تمامی بدکاریها و پیوند های آشکارش با دسیسهگران مالی و ماجراجویان تجاری و مستعمراتی، به نیکی یاد میکنند. برای نمونه، در دائرة المعارف آمریکانا چنین میخوانیم: او به عبث کوشید در دوران نیابت سلطنتش نظام خودکامه حکومتی لویی چهاردهم را از طریق اعطای نقش بیشتر به اشرافیت در اداره امور کشور دگرگون کند. دائرة المعارف بریتانیکا (۱۹۹۸) نیز چنین رویهای دارد. برای نمونه، جانلاو را بعنوان یک مصلح مالی جلوه میدهد و آشکارا میکوشد او را از اتهام شیادی تبرئه کند. این مأخذ هدف از اقدامات جانلاو را اصلاحات مالی به منظور تأدیه بدهیهای سنگینی میخواند که جنگهای لویی چهاردهم به بار آورده بود. برخی محققین، چون شنان و هنشل، نادرستی این شیوه نگرش را مورد توجه قرار داده و به نقد آن پرداختهاند. به نوشته نیکلاس هنشل، مورخین به شکلی غیرعادی از اصلاحات مالی و اداری دوک اورلئان سخن میگویند و انگیزههای شخصی او را مورد غفلت قرار میدهند. این اشرافیتی که اورلئان برکشید و آن را در مقابل دربار فرانسه قرار داد، کسانی نبودند جز رفقای همپیاله و عیاش او و شعبدهبازان مالی چون جانلاو. به زعم شنان، مجمعی که دوک اورلئان در پیرامون خود تشکیل داد تنها یک پوشش فریبکارانه بود برای برکشیدن دوستان شخصی و جلب حمایت برخی خاندانهای اشرافی به سود خود. از اورلئان نایب السلطنه پسری برجای ماند بنام لویی (۱۷۰۳-۱۷۵۲) که او نیز پس از مرگ پدر دوک اورلئان لقب داشت. این لویی اورلئان را فردی منزوی توصیف کردهاند و میگویند به دلیل مرگ همسرش گوشه گرفت و به مطالعات دینی مشغول شد. او پسری بنام لویی فیلیپ (۱۷۲۵-۱۷۸۵) داشت که تنها نکته مهم زندگیاش حشرونشر با هنرپیشگان و نوازندگان است. این دوک اورلئان پدر لویی فیلیپ ژزف است که از چهرههای مؤثر در سقوط و قتل لویی شانزدهم بود. لویی فیلیپ ژزف (۱۷۴۷-۱۷۹۳) در آغاز دوک مون پنسیه لقب داشت، پنج ساله بود که پدر بزرگش مرد و دوک شارتره شد، و در ۳۸ سالگی با مرگ پدر دوک اورلئان شد. این دوک اورلئان دشمن کینهتوز ملکه ماری آنتوانت، همسر لویی شانزدهم، بود و به این دلیل از دربار طرد شد. در جریان اختلافاتی که در سال ۱۷۸۷ میان لویی شانزدهم و گروهی از اشراف فرانسه بر سر سیاستهای مالی رخ داد، اورلئان مدت کوتاهی به املاکش تبعید شد. این گروه از اشراف متمرد هسته نخستین نهادی بودند که در زمان انقلاب ۱۷۸۹ مجمع ملی (کنوانسیون) را تشکیل داد و قدرت را به دست گرفت. در تاریخنگاری رسمی غرب از این گروه با نام زیبای جناح لیبرال یاد میشود. این جناح با سازمان نوپدید فراماسونی پیوند استوار داشت و اورلئان در ۲۴ سالگی (۱۷۷۱) در سمت استاد اعظم فراماسونری فرانسه منصوب شد. مخالفتهای او با دربار درست از این سال آغاز شد و سرانجام به تبعید محترمانهاش به انگلستان (اکتبر ۱۷۸۹) انجامید. این سالهای تیرگی روابط و خصومت شدید انگلستان و فرانسه، بویژه در عرصه مستعمرات، است؛ خصومتی که پیشتر، در دوران جنگ وراثت اسپانیا (۱۷۰۱-۱۷۱۴) و جنگ هفت ساله اروپا (۱۷۵۶ -۱۷۶۳)، در اوج خود بود. در اوایل سلطنت لویی شانزدهم (۱۷۷۵) جنگ استقلال آمریکا آغاز شد و فرانسه و اسپانیا به حمایت مالی و تسلیحاتی از استقلال طلبان آمریکایی برخاستند. کمی بعد، فرانسه (۱۷۷۸) و اسپانیا (۱۷۷۹) بطور رسمی جنگ علیه انگلستان را آغاز کردند و در سال ۱۷۸۰ هلند نیز تهاجم به مستعمرات انگلیس را آغاز کرد. این ماجرا در سال ۱۷۸۳ با پیمان صلح آمریکا و انگلستان و پیمان صلح انگلستان با فرانسه و اسپانیا به پایان رسید. دوک اورلئان در سال ۱۷۹۰، در کوران انقلاب، به فرانسه بازگشت و به عضویت مجمع ملی درآمد. در این زمان کاخ او در پاریس، موسوم به پالاس رویال به مرکز انقلابیون بدل شد و وی در چشم عوام شورشی، که در ۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹ به قلعهی باستیل حمله برده بودند، به عنوان قهرمان انقلاب شناخته میشد. در سال ۱۷۹۱ عضو کلوپ ژاکوبنها شد (ژاکوبنها اعضای سازمانی بودند که در دسامبر ۱۷۸۹ با عنوان انجمن دوستداران قانون اساسی تأسیس شد و در آغاز هدف خود را حفاظت از دستاوردهای انقلاب در قبال تهاجم اشراف اعلام کرد. در ژوئیه ۱۷۹۱ اداره انجمن بدست گروههای تندرو به رهبری ماکزیمیلیان روبسپیر (۱۷۵۸-۱۷۹۴) افتاد. با اعلام نظام جمهوری در سپتامبر ۱۷۹۲ نام خود را به انجمن ژاکوبنها، دوستان آزادی و برابری تغییر داد و در میان توده عوام و مردم فقیر پاریس محبوبیت فراوان یافت. اعضای کلوپ ژاکوبن کارگردانان اصلی دوران ترور بودند که از پاییز ۱۷۹۳ آغاز شد. گفته میشود در این زمان پنج تا هشت هزار کلوپ ژاکوبن در سراسر فرانسه بود که حدود ۵۰۰ هزار نفر عضو داشت. با سقوط و اعدام رویسپیر (۲۸ ژوئیه ۱۷۹۴)، کلوپ ژاکوبن پاریس، که اینک نماد ترور و دیکتاتوری شناخته میشد، بسته شد و کمی بعد (۱۱ نوامبر) برای همیشه تعطیل شد. عناصر مشکوک و یهودیان مخفی، چون جونیوس فری (رهبر فرقه فرانک)، در صفوف ژاکوبنها حضور فعال داشتند و لذا این تنها سازمان سیاسی فرانسه در عصر انقلاب بود که به شدت از یهودیان حمایت میکرد) و بدینسان با افراطی ترین جناح انقلابیون هم پیمان شد. در ۱۰ اوت ۱۷۹۲ با اشغال کاخ تویلری نظام سلطنتی سقوط کرد و کنوانسیون جدید در ۲۱-۲۲ سپتامبر رسماً الغاء سلطنت و استقرار نظام جمهوری را اعلام کرد. اورلئان، که اینک نام فیلیپ مساوات (فیلیپ اگالیته) را بر خود نهاده بود، یکی از اعضای این مجلس بود. او در این مجلس از جناح تندرو موسوم به مونتانیارها (به دلیل استقرار در ردیفهای آخر مجلس کنوانسیون به مونتانیارها یعنی کوه نشینان شهرت یافتند) که مورد حمایت توده عوام پاریس و کلوپ ژاکوبنها بودند، علیه جناح معتدلتر ژیروندن (ژیروندنها بیشتر جوانانی تحصیلکرده و آرمان گرا بودند و سخنگوی طبقه متوسط پاریس و شهرستانها بشمار میرفتند. رهبری آنها با روزنامه نگار جوانی بنام ژاک پی یر بریسوت بود و به این دلیل به بریسوتنها Brissotins نیز شهرت داشتند. با اقدامات افراطی مونتانیارها مخالف بودند. اوج اقتدارشان در بهار ۱۷۹۲ است. این ژیروندنها بودند که در ۲۰ آوریل ۱۷۹۲ جنگ انقلابی علیه اتریش و ارتجاع اروپا را آغاز کردند. با حمله به کاخ تویلری موجی از افراطی گرایی آغاز شد و ابتکار عمل بدست ژاکوبنها افتاد که از طریق شعار های تند خویش رهبری توده عوام را بدست گرفتند. در جریان محاکمه لویی شانزدهم بسیاری از ژیروندنها مخالف اعدام او بودند و به این دلیل با اتهام سلطنت طلبی مواجه شدند. در ۳۱ مه ۱۷۹۳ شورش جدیدی در پاریس آغاز شد و گروههای مسلح ژاکوبن محل کنوانسیون را محاصره کردند و در ۲ ژوئن نمایندگان ژیروندن را دستگیر نمودند. در ۳۱ اکتبر ۲۱ تن از نمایندگان ژیروندن، از جمله بریسوت، با گیوتین اعدام شدند و بقیه به شهرستانها گریختند. بدینسان، دوران ترور یا دیکتاتوری ژاکوبنها آغاز شد که تا ژوئیه ۱۷۹۴ تداوم یافت)حمایت میکرد. در جریان محاکمه لویی شانزدهم (دسامبر ۱۷۹۲- ژانویه ۱۷۹۳)، ژیروندنها مونتانیارها را متهم کردند که میخواهند فیلیپ اگالیته را پادشاه فرانسه کنند. فیلیپ به اعدام لویی شانزدهم رأی مثبت داد ولی حتی او نیز از موج فزاینده و مهارناشدنی خشونت در امان نماند؛ به رغم نمایشهای انقلابی و جمهوری خواهانهاش، به توطئه علیه انقلاب متهم شد؛ در آوریل ۱۷۹۳ دستگیر شد و در ۶ نوامبر با گیوتین به قتل رسید. لویی فیلیپ که از سال ۱۷۸۵ دوک شارتره لقب داشت، پسر بزرگ فیلیپ اگالیته است. او به تأسی از پدر با انقلابیون همکاری داشت. در سال ۱۷۹۰ عضو کلوپ ژاکوبن شد و در زمان جنگ با اتریش با درجه نایب ژنرالی به جبهه رفت. در آوریل ۱۷۹۳ به اتریش گریخت و از آن پس به مدت ۲۱ سال در خارج از فرانسه زیست. در نوامبر ۱۷۹۳ با قتل پدر به دوک اورلئان ملقب شد. مدتی در سویس بود و سپس بیش از دو سال در آمریکای شمالی زیست. در اوایل سال ۱۸۰۰ به انگلستان رفت، با عموزادگان فراری خویش آشتی کرد و در زمره اطرافیان لویی هیجدهم جای گرفت. در سال ۱۸۰۹ به سیسیل رفت و با دختر فردیناند چهارم، شاه ناپل، ازدواج کرد. با اعاده سلطنت بوربنها (۱۸۱۴) به فرانسه بازگشت، ثروت هنگفت خاندان خود را به چنگ آورد و زندگی مجللی را در کاخ خانوادگی خود، پالاس رویال، آغاز کرد. در زمان فرار ناپلئون از جزیره الب به انگلستان گریخت. پس از سقوط مجدد ناپلئون بار دیگر به فرانسه بازگشت. در دوران سلطنت لویی هیجدهم و شارل دهم کاخ او در پاریس پاتوق منتقدان سلطنت بوربن بود. در این دوران، لویی فیلیپ، در تداوم سنت خانوادگی خویش، پیوندی استوار با بانکداران بزرگ فرانسه و کانونهای مشکوک مالی داشت. و سرانجام، در ۹ اوت ۱۸۳۰ رسماً سلطنت فرانسه را پذیرفت. در رأس شورش ژوئیه ۱۸۳۰ پاریس به روزنامه نگارانی چون لویی تییر و فرانسوا گیزو، بانکدارانی چون ژاک لافیته و کاسیمر پریه، نظامیانی چون کاونیاک، جلاد بعدی الجزایر و انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه، و سیاستمدارانی محیل و کارکشته چون تالیران و لافایت قرار داشتند. آنان لبه عصیان مردم را علیه شارل دهم متوجه ساختند و با اشغال مراکز حساس شهر خلع او را اعلام کردند. این گروه خواستار سلطنت دوک اورلئان (لویی فیلیپ) بودند. به نوشته تامسون، مکر تییر، دیپلماسی تالیران، و ثروت لافیته لویی فیلیپ را به سلطنت رسانید. در این میان نقش تالیران واجد اهمیت جدی است؛ سیاستمداری که در تاریخ معاصر اروپا نام او بعنوان برجستهترین نماد مکر و دسیسه و دورویی در سیاست به ثبت رسیده است. پرنس تالیران به یک خانواده اشرافی غیرثروتمند تعلق داشت. از هشت سالگی به تحصیل علوم دینی پرداخت و در سال ۱۷۸۸ به مقام اسقفی رسید. با شروع انقلاب، به عضویت کنوانسیون ملی برگزیده شد و نقش اصلی را در مصادره داراییهای کلیسا بدست گرفت. هرچند این اقدام تکفیر پاپ را برایش به ارمغان آورد، ولی وی از این طریق به شهرت فراوان رسید و به اسقف انقلاب معروف شد. در اواخر سال ۱۷۹۱ با هدف جلب بیطرفی انگلستان در قبال حوادث اروپای قاره و جلوگیری از اتحاد این دولت و پروس با اتریش به لندن اعزام شد. این مأموریت در زمان نخست وزیری ویلیام پیت در انگلستان است. در سالهای بعد نیز با مأموریتهای دیپلماتیک در انگلستان به سر برد تا سرانجام، به دلیل اعتراض تبعیدیان فرانسوی مقیم لندن، در سال اوایل سال ۱۷۹۴ از انگلستان اخراج شد. این در حالی است که وی مغضوب دولت انقلابی فرانسه نیز بود. تالیران به ایالات متحده آمریکا رفت و به مدت دو سال در این کشور اقامت گزید در این دوران او با کانونهای دسیسه گر مالی پیوند نزدیک داشت و از طریق صرافی و بورسبازی ثروتی هنگفت به چنگ آورد. در سپتامبر ۱۷۹۶ به پاریس بازگشت و به عضویت انستیتوی ملی برگزیده شد. (این نهادی است که کنوانسیون به جای آکادمی فرانسه تأسیس کرده بود) نخستین رسالهای که وی به این انجمن ارائه داد در زمینه وضع مستعمرات فرانسه است. در رساله فوق، تالیران این اندیشه را مطرح کرد که فرانسه قادر به تصرف مجدد مستعمرات پیشین خود در قاره آمریکا نیست و باید در جستجوی متصرفات جدید در قاره آفریقا باشد. این اندیشهای است که کمی بعد به اشغال مصر انجامید و سه دهه بعد در پایه اشغال الجزایر و تأسیس امپراتوری مستعمراتی فرانسه در شمال آفریقا قرار گرفت. این رساله سبب جلب توجه دیرکتوار (دولت انقلابی فرانسه که طبق قانون اساسی سال سوم انقلاب تأسیس شد. این نهاد به مدت چهارم سال (نوامبر ۱۷۹۵- نوامبر ۱۷۹۹) قدرت را بدست داشت. ساختار آن واکنشی بود در برابر دیکتاتوری دوران روبسپیر و عملاً بگونهای بود که مانع از کارایی آن میشد) به او شد و چند روز بعد در سمت وزیر خارجه جای گرفت. دائرة المعارف بریتانیکا دیرکتوار را احتمالاً فاسدترین حکومتی میداند که در طول تاریخ فرانسه به قدرت رسیده است. سیاستهای آن در جهت افزایش قدرت و ثروت اعضایش بود و ممانعت از اعاده سلطنت بوربنها یا هر نوع حکومتی که سلطه حکمرانان جدید را به مخاطره اندازد. دوران حکومت دیرکتوار دوران فساد گسترده مالی و انحطاط مدهش اخلاقی در فرانسه است. این فرصتی مناسب برای ثروتاندوزی حریصانه تالیران بود. در جریان انعقاد پیمان کامپو فورمیو (اکتبر ۱۷۹۷)، که حاصل پیروزی ژنرال بناپارت بر ارتش اتریش بود، بیش از یک میلیون فرانک رشوه گرفت. سپس به همراه بناپارت دیرکتوار را قانع کرد که به مصر حمله برند. در همین دوران، تلاش وی برای دریافت رشوه از نمایندگان دولت نوپای ایالات متحده آمریکا جنجالی بزرگ را برانگیخت که به ماجرای XYZ معروف است. این ماجرا چنین است: در سال ۱۷۹۴، مقارن با اوج ترور ژاکوبنها در فرانسه، دولت جرج واشنگتن در ایالات متحده (۱۷۸۹-۱۷۹۷) طی پیمان راه دوستی نزدیک با انگلستان را در پیش گرفت و در نتیجه بار دیگر کشتیهای تجار آمریکایی بدون هراس از ناوگانهای انگلیسی در عرصه تجارت ماوراء بحار فعال شدند. این پیوند خشم فرانسویها را برانگیخت و در اواخر دوران زمامداری واشنگتن منجر به توقیف ۳۱۶ کشتی آمریکایی توسط ناوگان فرانسه شد. جان آدامز رئیس جمهور بعدی آمریکا (۱۷۹۷-۱۸۰۱) برای رفع این معضل هیئتی را به فرانسه گسیل داشت. تالیران برای اعاده روابط دوستانه دو دولت خواستار ۲۵۰ هزار دلار رشوه برای شخص خود و اعطای وامی کلان به دولت فرانسه شد. دائرةالمعارف آمریکانا مینویسد: هرچند در دیپلماسی آن روز رشوه وسیله ناشناختهای نبود معهذا آمریکاییها از پذیرش درخواستهای تالیران سر باز زدند؛ مذاکرات به بن بست انجامید و موجی از تبلیغات ضد فرانسوی آمریکا را فرا گرفت. این حادثه به وخامت بیشتر روابط انجامید و دو کشور را در آستانه جنگ قرار داد. در پی این ماجرا تالیران مجبور به استعفا شد. اینک او، در پایان دو سال ریاست بر دستگاه وزارت خارجه، ثروتی انبوه داشت که در خارج از فرانسه ذخیره شده بود. روشن است که حافظان و اداره کنندگان این ثروت کسانی جز صرافان یهودی لندن و آمستردام نبودند که در ازای سرمایه او بهرههای هنگفت به وی میپرداختند. پنج ماه پس از استعفای تالیران، ناپلئون از مصر بازگشت و کمی بعد از طریق کودتا (۹-۱۰ نوامبر ۱۷۹۹) قدرت را بدست گرفت. ناپلئون ابتدا یک هیئت سه نفره تشکیل داد که خود به عنوان کنسول اول در رأس آن بود. در ۲۲ نوامبر تالیران در سمت وزیر خارجه دولت جدید منصوب شد. او به افزایش گام به گام اقتدار ناپلئون یاری رسانید و پس از اعلام ناپلئون بعنوان امپراتور فرانسه (۱۸ مه ۱۸۰۴)، تالیران در سمت حاجب اعظم (وزیر دربار) او منصوب شد. درآمد رسمی تالیران در این سمت سالیانه ۵۰۰ هزار فرانک گزارش شده است. تالیران که خطر سقوط ناپلئون را پیشبینی میکرد در اوت ۱۸۰۷ از سمتهای خود استعفاد داد معهذا هنوز نیز طرف مشاوره امپراتور بود. در سپتامبر ۱۸۰۸ به همراه ناپلئون در کنگره حکمرانان اروپا در ارفورت (پروس) شرکت کرد. در این اجلاس، محرمانه با آلکساندر اول، تزار روسیه، مذاکره نمود و وی را به مقابله با ناپلئون برانگیخت. تالیران از آن پس بطور کاملاً پنهان با دشمنان خارجی ناپلئون ارتباط داشت. وی در ازدواج شوم ناپلئون با ماری لوییز هابسبورگ نیز نقشی مؤثر ایفا نمود. در نتیجه چنین اقداماتی است که پس از اشغال پاریس (۳۱ مارس ۱۸۱۴)، تزار آلکساندر اول در کاخ تالیران مأوا گرفت و این تالیران بود که او را قانع کرد که تنها راه حفظ صلح در اروپا اعاده سلطنت خاندان بوربن است. وی در رأس دولت موقتی قرار گرفت که با پول و حمایت انگلستان مأموریت اعاده سلطنت بوربنها را به دست داشت. منابع تاریخی از نقش مشترک تالیران، سرویس اطلاعاتی بریتانیا و روچیلدها در اعاده سلطنت بوربنها یاد کردهاند. لویی هیجدهم پس از بازگشت به فرانسه تالیران را در سمت وزیر خارجه خود منصوب کرد. این امر نارضایتی سلطنتطلبان افراطی را برانگیخت و در سپتامبر ۱۸۱۵ تالیران مجبور به استعفا شد. او تا سال ۱۸۲۹ به زندگی خصوصی پرتجمل خود و تدوین خاطراتش اشتغال داشت. از این زمان وی با لیبرالها برای ساقط کردن شارل دهم متحد شد. مورخین مینویسند هستهی اصلی مخالفان شارل دهم، نخستین بار در اواخر سال ۱۸۲۹ در کاخ باشکوه تالیران در پاریس جلسه خود را تشکیل داد و گروهی را پدید آورد که در جریان انقلاب ژوئیه به حزب ملی (لوناسیونال) معروف شد. تارله درباره نقش تالیران ۷۶ ساله و بیمار در صعود سلطنت لویی فیلیپ مینویسد: شوراهای توطئهگرانه به رهبری صاحبخانه، این رجل عالیمقام نظام قدیم و اسقف پیشین تشکیل مییافت که در تاجگذاری لویی شانزدهم، ناپلئون و حتی شارل دهم شرکت جسته بود و متوالیاً به نظام قدیم، به انقلاب، به امپراتوری، و بار دیگر به بوربنها پس از بازگشت ایشان خدمت کرده بود و اکنون بنام انقلاب علیه بوربنها و برای سلطنت اورلئانها توطئه میکرد. با صعود لویی فیلیپ، تالیران در سالهای ۱۸۳۰-۱۸۳۴ به عنوان سفیر در لندن به سر برد و در مشارکت با آریستوکراسی مالی از طریق سفتهبازی در بازار بورس لندن ثروتی هنگفت به جیب زد. او در این دوران نقشی مؤثر در استقرار سلطنت لئوپولد در بلژیک ایفا نمود. او در ۸۴ سالگی در پاریس درگذشت. تالیران در سال ۱۸۱۵ از زنش، که همسر مطلقه یکی از کارگزاران کمپانی هند شرقی بریتانیا بود، جدا شد؛ از آن پس عزب زیست و فرزند مشروعی از خود بر جای ننهاد. چهره مؤثر دیگری که در صعود لویی فیلیپ به سلطنت فرانسه نقش داشت، مارکیز لافایت است. لافایت از اشراف زادگان ثروتمند فرانسوی بود و از درباریان جوان لویی شانزدهم. در سال ۱۷۷۷، بیست و هفت ماه پس از شروع جنگ استقلال آمریکا، به این سرزمین اعزام شد و با درجه سرلشکری در صفوف ارتش آمریکا حضور یافت. او از این زمان با جرج واشنگتن، فرمانده کل ارتش استقلالطلبان آمریکایی، دوست شد و میان این دو رابطه صمیمانه و پایداری پدید آمد. پیوند لافایت با جرج واشنگتن تا بدان حد بود که وی بعدها پسر خود را جرج واشنگتن لافایت نامید. در سال ۱۷۸۰ فرمانده قشون ویرجینیا شد و در ۱۹ اکتبر این سال به کمک نیروهای نظامی فرانسوی و آمریکایی لرد چارلز کورنوالیس، فرمانده ارتش انگلیس، را وادار به تسلیم کرد. بدینسان، لافایت آوازهای بلند یافت و به قهرمان دو جهان شهره شد. در ۱۷۸۲ به فرانسه بازگشت و منصب سرتیپی ارتش فرانسه به وی اعطا گردید. لافایت، به سان دوک اورلئان، از اعضای جناح لیبرال دربار فرانسه بود؛ در جریان انقلاب به عضویت نخستین مجلس ملی فرانسه درآمد و به یکی از قدرتمندترین رهبران انقلاب بدل شد. طرح اولیه اعلامیه حقوق بشر را او به مجلس فرانسه ارائه داد که پس از اصلاحاتی در ۲۷ اوت به تصویب رسید. در ۱۵ ژوئیه، یک روز پس از سقوط باستیل، در سمت فرمانده گارد ملی پاریس منصوب شد. لافایت خواستار انحلال نظام سلطنت نبود و لذا پس از آنکه سربازان او گروهی از مردم پاریس را به قتل رسانیدند، در اکتبر ۱۷۹۱ از سمت خود استعفا داد. کمی بعد بعنوان فرمانده ارتش فرانسه در متس منصوب شد. گفته میشود وی قصد داشت به پاریس حمله برد و انقلابیون افراطی را سرکوب کند. با شورش ۱۰ اوت ۱۷۹۲ پاریس و سقوط نظام سلطنتی طرح لافایت عقیم ماند و وی به اسارت نیروهای اتریش درآمد. در سال ۱۷۹۷ آزاد شد، دو سال بعد به فرانسه بازگشت و در دوران حکومت ناپلئون در املاک خود به کشاورزی مشغول بود. در دوران سلطنت لویی هیجدهم عضو مجلس نمایندگان شد، در سالهای ۱۸۲۴-۱۸۲۵ به ایالات متحده سفر کرد و به سان یک قهرمان بلند آوازه مورد استقبال قرار گرفت. در جریان انقلاب ۱۸۳۰ فرمانده گارد ملی پاریس بود. شش ماه پس از صعود لویی فیلیپ بازنشسته شد و چهار سال بعد در گذشت. لافایت فراماسون بود و دو سال پیش از مرگش، شورایعالی طریقت اسکاتی نیویورک وی را به درجه سی و سوم، عالیترین رده ماسونی، ارتقاء داد. انقلاب ژوئیه ۱۸۳۰ فرانسه، بسان انقلاب ۱۷۸۹، پژواکی گسترده در سراسر اروپا، و از جمله در انگلستان، داشت. این انقلاب با مرگ جرج چهارم (۲۶ ژوئن ۱۸۳۰) همزمان شد. کمی بعد، با سقوط دولت توری (ولینگتون)، دولت ویگ به ریاست ارل گری به قدرت رسید و تا سال ۱۸۳۴ زمام سیاست انگلستان را بدست داشت (خاندان گری از زمینداران قدیمی منطقه هاویک در نورثامبرلند انگلیس اند. رؤسای این خاندان در سال ۱۷۴۶ بارونت شدند و در سال ۱۸۰۱ به بارون گری هاویک و در سال ۱۸۰۶ به ویسکونت هاویک و ارل گری ملقب گردیدند. سِر چارلز گری، که بعدها به ارل گری دوم ملقب شد، پسر ژنرال چارلز گری (۱۷۲۹-۱۸۰۷) یا ارل گری اول، پسر سِر هنری گری بارونت، است. ژنرال گری در جریان انقلاب آمریکا از فرماندهان اصلی ارتش انگلیس بود و سپس نقش مهمی در فروپاشی امپراتوری مستعمراتی فرانسه در جزایر هند غربی ایفا نمود. اعضای خاندان گری از سران جناح ویگ در سده نوزدهم و اوایل سده بیستم بودند. ارل گری سوم (هنری جرج گری، ۱۸۰۲-۱۸۹۴)، پسر ارل گری دوم، در دولتهای متعدد حزب ویگ در رأس وزارت جنگ و وزارت مستعمرات جای داشت. پسر او، ارل گری چهارم (آلبرت هنری جرج گری، ۱۸۵۱-۱۹۱۷)، از هواداران سرسخت مشی امپریالیستی در سیاست خارجی انگلستان به شمار میرفت؛ مدتی حکمران رودزیا بود و در سالهای ۱۹۰۴ -۱۹۱۱ فرمانفرمای کل کانادا. سِر ادوارد گری (۱۸۶۲-۱۹۳۳) وزیر خارجه انگلیس (۱۹۰۵-۱۹۱۶) از این خاندان است. دوران وزارت سِر ادوارد گری مقارن با انقلاب مشروطیت و حوادث پس از آن در ایران است. رئیس کنونی این خاندان، آقای ریچارد گری (متولد ۱۹۳۹)، ارل گری ششم، است). این مقارن با یکی از سختترین بحرانهای اجتماعی تاریخ بریتانیاست. در این سالها، گسترش عصیان تودههای مردم، که در خرد کردن ماشینآلات کارخانهها و سوزانیدن خرمن محصولات کشاورزی نمود مییافت، این دو کشور را در آستانه انقلاب قرار داد. به رغم اینکه تعدادی به این جرم به دار آویخته شدند ولی ناآرامیها پایان نیافت. به نوشته فرانک برایت، در لندن نیز عوامفریبان قدیمی مانند هانت (هنری هانت (۱۷۷۳-۱۸۳۵) یک کشاورز انگلیسی بود که بدلیل نقش برجسته اش در تحریک مردم به اصلاحات اجتماعی به شخصیت مؤثر سیاسی بدل شد. او در پی قتل عام پاترلو به اتهام تحریک مردم دو سال زندانی شد. هانت به قدرت بیان مؤثرش شهرت داشت و از طریق خطابه کار خود را پیش میبرد) و کوبت (ویلیام کوبن روزنامه نگار بود. او تندروترین چهره جنبش اصلاحی انگلیس در زمان خود به شمار میرفت. بدلیل مقالات تندش علیه سیاستهای ضد مردمی دولت ولینگتون دو سال زندانی شد و مدتی به آمریکا گریخت. وی نیز چون هانت پس از اصلاحات انتخاباتی سال ۱۸۳۲ نماینده مجلس عوام شد) بار دیگر ظاهر شدند که مردم را به استقرار عدالت اجتماعی فرا میخواندند. دولت لیبرال ارلگری تنها آلترناتیوی بود که میتوانست مانع از پیامدهای مخرب سیاستهای ماجراجویانه و آزمندانه ولینگتون و کانونهای دسیسهگر مالی و تجاری انگلستان شود و عصیان موجود را تا حدودی آرام کند. در کابینه ارلگری، پالمرستون ۴۶ ساله وزیر خارجه شد. پیوند های پالمرستون با الیگارشی یهودی و مستعمراتی بریتانیا را در آینده خواهیم شناخت. دولت جدید بدلیل هراس از اوجگیری امواج انقلاب در انگلستان اصلاحات اجتماعی را آغاز کرد. در اول مارس ۱۸۳۱ طرحی به پارلمان ارائه شد که به منشور اصلاحات (رفورم بیل) شهرت دارد. طبق این طرح، که در ۷ ژوئن ۱۸۳۲ به توشیح ویلیام چهارم رسید، در قانون انتخابات مجلس عوام تجدید نظر شد و شمار رأی دهندگان به حدود ۸۰۰ هزار نفر رسید. این رقم حدود ۲۱۷ هزار نفر بیش از قبل بود. (در این زمان انگلستان و ولز حدود ۱۶ میلیون نفر جمعیت داشت) در ۲۲ آوریل ۱۸۳۱، در میان فریادهای خشم مردم لندن پارلمان منحل شد و انتخابات جدید برگزار گردید. در سال ۱۸۳۱ نیز همچنان خطر شورش عمومی انگلستان را تهدید میکرد. در ۲۹ اکتبر ۱۸۳۱ شهر بریستول به مدت دو روز به تصرف مردم درآمد. قیام فوق را ارتش با خشونت سرکوب کرد. این جنبش در سال ۱۸۳۲ به سقوط دولت ارلگری انجامید و پادشاه جدید (ویلیام چهارم) بار دیگر ولینگتون را مأمور تشکیل کابینه کرد. معهذا، نارضایتی مردم چنان عمیق بود که کمی بعد شاه مجبور شد بار دیگر ارلگری را بعنوان نخست وزیر منصوب کند. فرانک برایت پیامد این اصلاحات را چنین میداند: طبقات اشرافی، که تا این زمان انحصار قدرت را بدست داشتند، مجبور شدند نوعی برابری میان خود و طبقه متوسط را بپذیرند که به دلیل پیشرفت جامعه و رشد حیرتانگیز مادی در نیم قرن گذشته در مقامی چنان مهم جای گرفته بود که نمیشد نسبت بدعاویاش چشم پوشی کرد. این اقدامات دولت ویگ، دولتی که در کوران وحشت از انقلاب به قدرت رسید، سنگ پایههای تبدیل جناح ویگ به حزب لیبرال بریتانیا را بنا نهاد. فرانک برایت مینویسد: در هر کشور دیگری ممکن بود این وضع به انقلاب بینجامد، ولی سرشت عمل گرای اندیشه انگلیسی، دگرگونی را پذیرفت و تصمیم گرفت از آن بهترین بهرهبرداری را کند، و بدینسان آرامش کشور را در گذر از این بحران خطرناک حفظ کرد. کتاب دو جلدی منشور مشروطیت جرمیبنتام محصول این فضاست. این اثر در حوالی سال ۱۸۳۰ نگاشته شد و بر رهبران جناح توری به شدت تأثیر نهاد. بنیان اندیشه فلسفی بنتام، که از بزرگترین متفکرین سیاسی انگلستان شناخته میشود، بر هدونیسم (لذت گرایی) استوار است. این نگرشی جدید به زندگی فردی و اجتماعی در عرصه اندیشه سیاسی است که جانلاک، توماس هابس، دیوید هیوم، جرمی بنتام و سرانجام جاناستوارتمیل شارحین بزرگ آن به شمار میروند و گاه پیشینه آن را به اپیکور (۳۴۱-۲۷۰ پیش از میلاد) در یونان باستان میرسانند. هدونیسم فلسفی لذت را هدف غایی زندگی انسان میداند و تنها آنگونه از شیوه زیست و ایستارهای اخلاقی را مطلوب میشمرد که لذت آفرین باشد. هدونیسم در عرصه اندیشه سیاسی بنیان فلسفی و اخلاقی یوتیلیتاریانیسم (سودمند گرایی) را میسازد. فلسفه سیاسی بنتام نیز، چون ادموند برک، ردیهای است انگلیسی بر اصولی که انقلاب فرانسه به عرصه اندیشه سیاسی وارد کرد. برای نمونه، بنتام در رساله سفسطههای هرج و مرج طلبانه (۱۸۴۳) به نقد جزء به جزء اصول اعلامیه حقوق بشر فرانسه و مفاهیم مندرج در آن- مانند حقوق بشر، حق طبیعی، آزادی، برابری و غیره- میپردازد. او معتقد است که مفهوم حق طبیعی بکلی بی معناست و مواد اعلامیه حقوق بشر معجونی است از مفاهیم بیمعنا و کذب. به زعم بنتام، تلاش برای هرگونه قانونگذاری که هدف از آن ایجاد برابری در وضع اجتماعی باشد بیهوده است. او در مقابل نظریه امنیت اجتماعی را مطرح میکند. منظور او از این امنیت حفظ و تداوم وضع توزیع کنونی ثروت و مالکیت است. امنیت شاخصی است که جامعه متمدن را از جوامع وحشی و بی قانون متمایز میکند و این اصل بنیادین برای تأمین سعادت است. اهمیت این اصل در اندیشه بنتام تا بدانجاست که به نظر وی تا زمانی که نتوان به بردهداران غرامت کامل پرداخت کرد نباید به الغاء بردهداری دست زد. بدین سان، بنتام به شدت مخالف نظامهای مساوات گرایانه است. به زعم او، اصولاً توزیع برابر ثروت غیرممکن است و حتی اگر چنین وضعی ایجاد شود دوامی نخواهد داشت و لاجرم از درون آن نابرابری برخواهد جوشید. نابرابری وضع طبیعی انسانی است. انقیاد حالت طبیعی انسان است. این وضعی است که انسان در آن زاده میشود. هماره چنین بوده و تا زمانی که انسان انسان است چنین نیز خواهد بود، برابری مطلق مطلقاً غیرممکن است. آزادی مطلق دشمنی مستقیم است با وجود هر نوع حکومت. او نتیجه میگیرد: قوانین برابری طلبانهای که به رغم حقوق و انتظارات موجود وضع میشود برای امنیت کنونی مالکیت مخرب است، تمایل به ایجاد چنین قوانینی ریشه در خیرخواهی ندارد، منشاء آن در بدخواهی است. چنین قوانینی را تنها میتوان غارتگری نامید؛ غارتگری در ابعادی عظیم. نظریات بنتام بویژه در دوران ویکتوریا بر اندیشه سیاسی نخبگان انگلیس تأثیر فراوان بر جای نهاد تا بدانجا که ماری پیتر مک نویسنده زندگینامه او، یوتیلیتاریانیسم بنتام را بعنوان الهیات انگلستان عصر ویکتوریا توصیف میکند و آلبرت ون دیسی سالهای ۱۸۲۵-۱۸۷۰ را عصر بنتامیسم یا فردگرایی میخواند. در چنین فضایی، در ۳۰ اوت ۱۸۳۳ فرمان الغاء بردهداری در مستعمرات انگلیس به تصویب پارلمان رسید. این در شرایطی است که اقتصاد پلانت کاری در مستعمرات جزایر هند غربی با بحرانی عمیق مواجه بود و دیگر شاخهای سودآور از اقتصاد بریتانیا شمرده نمیشد و به تجدید ساختار جدی نیاز داشت. فرانک برایت مینویسد: بحران اقتصادی انگلستان بر اعتبار پلانتداران ضربه سنگینی وارد ساخت. برای اعاده سعادت پیشین آنان تلاشهای بزرگی لازم بود. موجودی بردگان آنان کاهش یافته و کار بر روی اراضی آنان، که حاصلخیزی خود را از دست داده بودند، دشوار بود. تجدید ساختار اقتصاد پلانت کاری در پوشش عوامفریبانه الغای بردهداری از طریق اعطای وامهای کلان به پلانت داران جزایر هند غربی انجام گرفت. دولت ارلگری به پارلمان انگلیس اعطای مبلغ ۱۵ میلیون پوند وام به پلانت داران را پیشنهاد کرد. پارلمان این مبلغ را کافی ندانست و آن را به ۲۰ میلیون پوند افزایش داد. توجه کنیم که اصلاحات ارلگری کاملاً صبغه انگلیسی داشت و رویه دولت انگلیس در قبال مستعمرات دور و نزدیکش همچنان خشن بود. برای نمونه، کمی پس از تصویب منشور اصلاحات، همین دولت برای سرکوب جنبش استقلالطلبانه ایرلند قانونی را در پارلمان انگلیس به تصویب رسانید (۱۵ فوریه ۱۸۳۳) که منشور قهر نامیده میشود. فرانک برایت مینویسد افزایش سریع درآمدهای خزانه ایرلند پس از تصویب قانون فوق نشان میدهد که ثروتمندان این سرزمین از اقدامات مقتدرانه خشنود بودند. بعد از گری، سر رابرت پیل، از جناح توری، نخست وزیر (۱۸۳۴ -۱۸۳۵) شد. در این دولت دو چهره آشنای ما حضور فعال دارند: ولینگتون وزیر امور خارجه است و هریس وزیر جنگ. بدینسان تأمین پول برای تجدید ساختار اقتصاد پلانت کاری عملاً در دست نزدیکترین دوستان و شرکای ناتان روچیلد قرار گرفت و سرانجام این ناتان روچیلد بود که در سال ۱۸۳۵ مبلغ مورد نیاز برای اعطای وام به پلانت داران جزایر هند غربی را پرداخت کرد. (مبلغ این وام را پروفسور دیویس ۱۵ میلیون پوند و ویرجینیا کاولس ۲۰ میلیون پوند ذکر کردهاند)
حدیث :
سفیان بن عیینه گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: هر دلى که در آن شکى یا شرکى باشد ناسالم و بى اعتبار است و راستى که به زهد و بى رغبتى به دنیا دستور داده اند تا دلهاى مردمان براى آخرت (از هر چیزى) فارغ شود.