اگه این سه درس رو یاد نگیری زندگیت به هیچ دردی نمیخوره، یک: دستی که بهت نون میده براش شمشیر بزن، اگه دستهایی که بهت نون میدن رو گاز بگیری، مجبور میشی پاهایی که بهت لگد میزنند رو ببوسی، دو: سوزن خالی کاری از دستش بر نمیاد، اگه یه جایی دوختنت، بدون که یه جایی، خودت بهش نخ دادی، سه: اگه برای پول و مقام، وجدانت رو بفروشی، میتونی تموم دنیا رو باش بخری، ولی خودت دیگه یه دو زاریم نمی ارزی.

ما تجربه کردیم که وقتی اعتراض داریم، نباید با خرابکاری اصل حرفمون رو به حاشیه ببریم. کسیکه فضا رو متشنج میکنه، یا نمیفهمه داره چیکار میکنه، یا اصلاً دردش مردم و معیشتشون نیست. چه کسانی از سخت شدن معیشت در ایران خوشحال شدن؟
بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هستند و با تأسیس شبکه من و تو، برای القای حس عقب ماندگی به شیعیان ایران دائم در تلاشند.
امام علی علیه السلام: خداوند همه پیامبران مرسل را از آدم تا محمّد صلی الله علیه و آله زنده میکند که در حضور من با شمشیر بر فرق سر مردگان و زندگان و همه جن و انس میکوبند... مرا بازگشت در پی بازگشت و رجعت در پی رجعت است و من صاحب این بازگشتها و رجعتها و صاحب یورشها و انتقامها هستم (الإمامُ علیٌّ علیه السلام: لَیَبعَثَنَّ اللّهُ أحیاءً مِن آدَمَ إلی محمّدٍ صلی الله علیه و آله کلَّ نبیٍّ مُرسَلٍ، یَضرِبُونَ بَینَ یَدَیَّ بالسَّیفِ هامَ الأمواتِ و الأحیاءِ و الثّقلَینِ جَمیعا.. و إنّ لِی الکَرَّةَ بعدَ الکَرَّةِ و الرَّجعَةَ بعدَ الرَّجعَةِ، و أنا صاحِبُ الرَّجعاتِ و الکَرَّاتِ و صاحِبُ الصَّولاتِ و النَّقماتِ) بحار الأنوار
زیارت جامعه بخش دهم
سلام از اسماء خداوند است: خدای تبارک و تعالی خود را سلام نامید، زیرا این صفت بطور کامل در او موجود است، زیرا هیچ کمالی در عالمی از عوالم نمی باشد، مگر اینکه خدای تعالی آنرا به مخلوقات خود تسلیم کرده است؛ به همین لحاظ خود را بطور مبالغه سلام نامیده است، پس اینکه فرمود: السلام علیکم، اشاره به این است که تسلیم کلی بدون تقیید به چیزی تنها از آن شما اهل بیت علیهم السلام است، زیرا جدّ شما محمدصلی الله علیه وآله صادر نخستین است که هیچ خیر و برکتی در عالم موجود نیست، مگر اینکه گوشه ای از عطایایی است که به وی داده شده است، زیرا آن حضرت در دار وجود به قاب قوسین و یا نزدیک تر به او نزدیک است، به همین خاطر خدای تعالی به او تحیت گفته، به این که بعد از تأدیب خوب وی همه کمالات ذات و غیر آنرا به وی تسلیم کرده است، آنگاه امر دین خود را به وی واگذاشت، چنانکه مفاد عده ای از روایات کافی است، علاوه اینکه خدای تعالی بعد از میثاق ربوبیت از صاحبان درک و شعور و روح میثاق نبوت، ولایت آن حضرت را از آنها گرفت، پس نسبت آن حضرت به خدای تعالی مثل مهمان پادشاهی است که همه امور مملکت خویش و سیاست رعیت خویش را به وی وا گذاشته و درباره همه جزئیات کارها به وی اشاره کرده و او را لحظه به لحظه بطور مداوم تائید کرده و رعایا را در پیروی وی ترغیب نموده و ایشان را از نافرمانی بر حذر داشته است و این مقامات برای بزرگداشت و اجلال وی انجام شده است، آنگاه همین مقامات را به ارث به اهل بیت سپرده و ایمان به ایشان را ایمان به خود و ناسپاسی و کفر به ایشان را کفر به خود قلمداد نموده، فرمان آنها را فرمان خود و نافرمانی ایشان را نافرمانی خود و شناخت ایشان را شناخت خود و جهل به ایشان را جهل به خود دانسته است. در صورتی که مراد از سلام، سلام خدا باشد این معنا مراد است و اگر سلام، سلام زائر باشد معنایش این است که زائر نفس و مال و همه مالکیت خود از ابتدای وجود تا به ابد را به امام تسلیم کرد، بگونه ای که به هرچه که مربوط به خود وی میباشد رغبتی ندارد و او را از رغبت به امام باز نمیدارد، بلکه خود را فنای در ارادت به امام کرده و خویشتن را وقف وی نموده است. و همین معنا مراد از این جمله در زیارت هاست که: علیک منّی سلام اللَّه أبداً ما بقیت وبقی اللّیل والنهار؛ بر شما باد سلام خدا، همیشه از جانب من تا هنگامی که زنده بمانم و شب و روز در پی هم آیند. زیرا مراد از «اللَّه» اسم «اللَّه» است که خدای تعالی در بدو ایجادش در وی به ودیعت گذاشت، نه «اللَّه» که مسمی است؛ پس همین اقرار وی به رقیت و عبودیت همه مراتب عالی و دانی وجودش برای ائمه علیهم السلام است، نه اینکه وی دعا و سؤال بدرگاه خدا برای ایشان دارد، پس معنای سلام عبد، تسلیم کلیه همه عوالم وجودش به امام است و این که وی وجود خود را مقصور به ایشان کرده، زیرا تنها امام شایستگی دارد که انسان عبد وی شده و او بر انسان ولایت داشته باشد و نه دیگران.
کوروش کبیر خبیث بخش دوازده
منشور کوروش هخامنشی، متن کامل همراه با حروف نوشته، کوروش: در بابلی: کو، رَ، آش. یعنی: شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِل: با، بی، لیم. شاه سومر: سو، مـِ، ری. و اَکَّد: اَک، کـَ، دی، ای. سطر نخست بر اساس شواهد احتمالی و مقایسه با سطر بیستم بازسازی شده. چون بعضی حروف ریخته و خوانا نیست. رسیدیم به سطر هشتم: او در شهر آزار میرساند، هر روز … او نابودی آورد و مردم را به زیر یوغ برد. از نالههایشان، اِنـلیل/ ایـلّیل خدایان (مردوک) ناراحت شد … همه خدایان معابد خود را ترک کردند. او (نبونید) خدایان (مجسمه خدایان) را به بابل آورد. مردوک بسوی خانههای خدایان که ویران شده بود، بازگشت. در سطر دهم آمده:
i-na ug-ga-ti-ša ú-še-ri-bi a-na qé-reb ŠU.AN.NAki dAMAR.UTU t[i-iz-qa-rudEN.LÍL DINGIRm]eš us-sa-ah-ra a-na nap-har da-ád-mi šá in-na-du-ú šu-bat-su-un
یعنی ساکنان سرزمین سومر و اَکَّـد مانند مردگان شده بودند. مردوک بسوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد. سطر دوازدهم: مردوک همه کشورها را جستجو کرد و آنگاه دست شاه واقعی و محبوب خودش را گرفت و نام کوروش پادشاه اَنْـشان اَن، شـَ، اَن را برخواند. از او بنام پادشاه جهان یاد کرد. اگر با دقت نگاه کنیم، اصلاً هیچکدام از اراجیفی که بنام منشور کوروش در سازمان ملل به ما گفته شده وجود ندارد، دروغ شاخ دار یعنی همین. نگاهی دقیقتر به زندگی و شخصیت کوروش، فرمانروایی دموکرات یا پادشاهی یهودی زاده و مطلقگرا، دیکتاتور و بیرحم؟کوروش در حدود سال ۶۰۰ پیش از میلاد در پارس در خانواده ای یهودی زاده شد. او از دودمان هخامنش است، در اصل حاخام منش است، خاخام و حاخام هر دو عنوانی یهودی است بمعنی عالم یهودی، از جاییکه قلم تاریخ نویسی اغلب در دست تحریف گرایان دروغگوی یهود بوده، مخصوصاً حاخام را بصورت هخام منش ثبت کرده اند و این عجیب نیست، زیرا کارهای این قوم نژاد پرست، همواره بر موذی گری و مخفی کاری بوده، هم اینان بودند که آئین مجوسی جاماسب ایران زمین را تحریف کردند و آتش پرستی و ازدواج با محارم و ثنویت را بنا نهادند و حتی نام مغ را به مؤبد تغییر دادند و کوروش در زمان خود، توانست جایگاه ویژهای به دست آورد و توجه رهبران قبایل پارسی را به خود جلب کند. کوروش دوم، معروف به کوروش کبیر، بنیانگذار امپراتوری هخامنشی است. او در تاریخ یهودیان ایران جایگاهی بیبدیل یافت و حتی فراتر از مرزهای ایران، چهرهای بزرگ بشمار رفت. در عین حال، تاریخنگاران دروغگوی یهودی پارسی زبان و غیرایرانی، نظراتی اسطوره ای و متفاوت درباره شخصیت، دستاوردها و سیاستهای او، که تماماً مطابق با آمال یهود داشت، با آب و تاب ارائه کردهاند. در منابع و دیدگاههای مختلف همچون هرودوت، گزنفون، و همچنین مورخان مدرن اسناد زیادی موجود است که در پستهای بعدی به آنها خواهیم پرداخت.
مستند شنود بخش نهم
آقا صادق: یک مشروب فروشی داشتیم تو محلمون. مشروب میفروخت. اصلاً اوباشی بود برای خودش. بزن بهادری بود تو محله. همه ازش حساب میبردن، دو سه تا دوست هم داشت، اقوامشون، پسر عمو هم زیاد داشت. یه شبی تو گشت بسیج، من اینو گرفتم. من به جای اینکه ببرم اینا رو رو تحویل بسیج و اینا بدم، با اینا خیلی لوتی واری برخورد میکردم، خیلی اینا رو جذب میکردم بجای این که دفعشون کنم. داداش دمت گرم، ما رو شما حساب دیگه ای داشتیم. میان تو محله شما اراذالی، فلان کار رو میکنن. یه حالتی که مثلاً یه مقداری غیرتیش میکردم، رفیق شدیم با هم. انقدر رفاقتمون قوی شد، آوردمش تو بسیج. تمام نوچه های ایشون و دوستان ایشونم اومدن تو بسیج. من یه گروه مقاومت راه انداختم به نام گروه مقاومت اراذل اوباش. با اینا میرفتیم تو کوه های ته شهرک فرهنگیان شیراز ساعتها با اینا میگذروندم. به من نشون دادن این پسر قرار بود توی دعوا با چاقو کشته بشه و جونشو نجات داده بودم، و من یه جا قرار بود غرق بشم. و ایشون جونشو نجات داده بودم... جان در برابر جان. اینا رو از من خریدن. لحظاتی که من با اینا گذرونده بودم، از من خریدن. چقدر من بابت اینا توبیخ شده بودم، سرزنش شده بودم، اصلاً این کارها رو جزو اعمالم حساب نمیکردم. میگفتم بابا حالا هستن دیگه. چقدر تأ ثیر مثبت تو زندگی اینا داشتم. این شد دانشجو. ول کرد چاقوشو غلاف کرد. رفت سمت کتاب دفتر، رفت دانشگاه. الان لیسانسشو گرفته. مداحه توی همون هیأت، هیأت شهرک. لحظه لحظه اینا رو از من خریدن. چیزایی که اصلاً من بفکرم نمیرسید جز کارای خوبم باشه، اصلاً نمیآوردم جز تایمم، که من اینا رو برای خدا گذروندم. تا رسیدیم تا ته. یه سری چیزا رو نشون من دادن. من خانمم از بچگی سرطان داشت. مثلاً چهل روزه بوده ایشون، سرطانش عود کرده بود. دوباره چهارده سالگی دوباره سرطانش عود کرده بود. نزدیک دو سه هفته شیمی درمانی و اشعه درمانی میشد تو بیمارستان. و من سرطان ایشون رو بعد از عقد فهمیدم، بعد از عقد و عروسی فهمیدم. و خب خیلی با هم درگیر بودیم. نه با ایشون، کلاً خانوادگی یه مقدار مشکل خانوادگی داشتیم. اما خب همون تایمای اول، ششماه یکسال اول، دو سال اول، انقدر درگیری زیاد بود که من چندین بار تصمیم گرفتم ایشونو طالق بدم، و وقتی متوجه شدم ایشون سرطان داشته از بچگی، بسیار عصبانی شدم. و تماس گرفتم به پدرش گفتم ایشونو بیایید ببرید. شبش رفتم هیأت. خوب میتونستم طلاق هم بدم بدون مهریه. بخاطر اینکه از من پنهان کرده بودند. تو همون هیأت سر به آسمون کردم گفتم خدایا من اگه ایشونو طلاق بدم چه اتفاقی میفته؟ یک دردی به جامعه ی دولت امام زمان اضافه کردم. یک دختری از شیعیان اهل بیت تو خونه موندگار میشه. داغ به دل پدر مادرشه. یا داغ به دل امام زمانه در هر صورت. یه نگاه کردم، به خدا گفتم خدا من اینو نگه میدارم، طلاق نمیدم، تو هم هوای زندگی منو داشته باش. تو هم هوای منو داشته باش. اینو گفتم به خدا. معامله کردم با خدا. عمرم و جوونیم رو. متاسفانه تو بعضی از دعوا هامون... به من نشون دادن... من دخترم سوخت. بعد از یکی سال دو سال خدا یه دختر به من داد. نشونم دادند دو سالگی این بچه رو. یکسال و نیم، دو سالگی این بچه رو بهم نشون دادن، که دخترم سوخت. من از سرکار برگشتم خونه، ساعت ده شب. به خانمم گفتم خانم یه چایی بذار بخوریم. خانم بنده خدا رفت پایین که چایی بیاره، دخترم تازه راه رفتن یاد گرفته بود. دست میگرفت به در و دیوار و راه میرفت. یه دفعه دیدم صدای جیغ از تو آشپزخونه بلند شد. هم بچم جیغ زد و هم خانمم. رفتم پایین دیدم خانمم که داشته کتری آب جوشو خالی میکرده تو فلاسک چای، این بچه میاد دست میگیره به مادرش بلند شه، مامانه میترسه، کتری آب جوش میریزه به سر و صورت دخترم. دختر یکسال و نیم ؛ دو ساله، از بالا میسوزه تا پایین. کتری آب جوش خالی میشه رو سرش. به من نشون دادن که ایشون که سوخت، بابت چی بوده. من اینو تا آخر بگم. من چندین بار توی دعوا، بعد از این که معامله کردم با خدا، تو دعواهای خانوادگی به خانمم گفتم که خانم، آدم ماشینم که میخره اگه درش ضربه خورده باشه، گرچه اون خریدار نفهمه، میگه داداش این در خورده الان، شما نفهمیدید، ولی درب ماشین هم، یه لکه رنگی داره، برای اینکه تقلب و غِشّی تو معامله نباشه. بنده خدا حقّ الناسی گردنش نباشه. بابا و مامان تو چه جوری بچگی سرطان داشتی به من نگفتن؟ چرا اول بهم نگفتید؟ این کلام منو نشونم دادن. خانمم ناراحت شد قهر کرد رفت تو اتاق. آقا امینی خواه: دل سوزوندی بچتو سوزوندن. آقا صادق: خانمم رفت تو اتاق شروع کرد گریه کردن. به مادرش گفت، مادرش سوخت. به باباش گفت، باباش سوخت. به من گفتن که دخترت سوخت، بعد بهم نشون دادن همون تایمی که دخترم سوخت، گفتن مگه تو معامله نکرده بودی با خدا؟ گفتم چرا! گفت دیگه چرا تیکه انداختی؟ چرا سوزوندی؟ چرا نیش زدی؟ مریضیش مگه دست خودش بوده؟ ما بهش دادیم! ما به هر بچه سالم سالم هم بخواهیم، تو هر زمانی بخواهیم مریضی میدیم. بِکِش! و من سوختم! دخترمو رفتم تو آشپزخونه دیدم سر تا پاش سوخته. تاریک بود آشپزخونه. لباسشو کندم گرفتمش زیر آب یخ. آوردمش تو نور دیدم گوشت به پوست صورت این بچه نمونده. تمام سر و صورتش، چشماش و دستاش و پاش، همه سوخته بود. بچمو گذاشتم رو سینه ام راه افتادم. تو ماشین سوار ماشین شدم رفتم بیمارستان قطب الدین شیراز. به هرکی التماس میکردم گفتم کنارم بشین بچمو بگیر تا بریم بیمارستان میترسیدن سوار بشن. رسیدم بیمارستان قطب الدین، ماشینو پارک کردم. سریع بچمو بغل گرفتم بردمش پیش دکتر اورژانس. سریع آوردنش و پماد خالی کردن رو سر و صورتش و پاش و... پانسمان کردن. بهم گفتن ببرش. گفتم: کجا ببرمش؟ بستری بشه؟ گفتن بستری نه، ببرش چشم پزشکی. گفتم چشم پزشکی چرا؟ گفت ببین، پلک بچه رو. اینجوری با یک پَنسی داد بالا، دیدم دوتا چشم دخترم خاکستری شده، مثل ماهی که رو آتیش کباب میکنی چشمش خاکستری بود، دو تا مردمک چشم سوخته بود. به عین دیدم. گفتم بکِش! تا آخر عمر باید بکِشی. بچمو گذاشتم رو سینه ام دوباره از بیمارستان قطب الدین رفتم بیمارستان...ِ تازه فهمیدم چرا بچم توی مسیر خونه تا بیمارستان دنبال من میگشت! چشمش نمیدید. ناله میکرد، دنبال من میگشت. بچمو گذاشتم رو سینه ام راه افتادیم بیمارستان چشم پزشکی خلیلی، بیمارستان نمازی. اونجا رفتم پیش دکتر چشم پزشکی، بدون نوبت سریع راه دادن رفتیم داخل. یه نگاه کرد به چشم گفت هر دوتا قرنیه سوخته. هیچ کاری از دست ما برنمیاد. گفتم بابا یعنی تمام شد؟ گفت تمام شد، سوخته. دو تا قطره انداخت تو چشمش گفت فردا ببرش بیمارستان شهید خدادوست، اونجا شاید بتونن کاری کنن. من فهمیدم یه غلطی کردم. همون لحظه فهمیدم یه غلطی کردم. یه اشتباهی کردم دارم تاوانشو میدم. بچه ام رو گذاشتم رو سینه ام، نرفتم بیمارستان خلیلی، نرفتم بیمارستان قطب الدین سوختگی. بچم رو برداشتم رفتم خونه. گفتم خانوم یه غلطی کردیم این شده. آقا تا صبح بالا سر دخترم روضه حضرت زهرا (س) خوندم. اسم دخترم زهراست. تا صبح بالا سرش روضه حضرت زهرا (س) خوندیم. قسم دادم بهشون. روضه حضرت رقیه خوندم. من میخوندم، منو مادرش بال بال میزدیم بالا سر این بچه. بچه ناله میکرد. و گریه میکردم. بعد توبه کردم همون جا توبه کردم. همون جا گفتم خدایا غلط کردم. هرچی بوده تو ببخش، تو ببخش! من نفهمیدم چیکار کردم. من اونجام نفهمیدم چه اثری بوده؟ اثر کدوم گناهم بود. بعد اون جا فردا صبحش بچه رو بلند کردیم. من و خانمم صبح زود رفتیم بیمارستان خدادوست. اثر توبه رو میگم. بچه رو بدون نوبت بردن پیش دستیار دکتر خدادوست. بچه رو گذاشتیم. خب همه دکترا و دستیارا دورش جمع شدن. بچه یک و نیم ساله، دختر نابینا شده، سوخته، همه دلشون میسوخت. همه رفتن دستیار ارشد دکتر خدادوست رو آوردن پایین. دو تا پانسمانو باز کرد، گزارش دیشب دکتر بیمارستان خلیلی رو هم خوند. یعنی نگاه کرد. هی اینو نگاه میکرد، هی چشم بچه رو نگاه میکرد. گفت که چشم سالمه! گفتم بابا من خودم دیدم سوخته! یه نگاه کردم دیدم چشمای بچم مثل دوتا مروارید داره میدرخشه. همون جا افتادم رو زمین، گفتم خدایا غلط کردم. ممنونتم... و گذشت. و اون جا تو اعمالم دیدم به خاطر چی این بلا سرم اومده. فهمیدم خیلی از بلاهایی که سرمون میاد تو این دنیا، اثر خیلی از کاراییه که میکنیم. خیلی از زخم زبونهایی که میزنیم. شاید کسی متوجه نشه، شاید کسی نفهمه، ولی اون تو حسابمون میاد، و خیلی از ضربه هایی که میخوریم به خاطر اون اعمالی هست که متوجهش نیستیم.
برنادت سوبیرو قسمت هفتم
در کتاب آمده: در یکی از این دیدارها بانو به همراه برنادت برای مردم طلب مغفرت میکند برنادت خود تعریف میکند: عمه لوسیلم داشت گریه میکرد. او نمیتوانست درک کند که چرا من روی زمین خزیده ام و زمین را بوسیده ام (تصور میکردند برنادت دیوانه شده) من به عمه گفتم که بانو از من خواست به درگاه خدا برای تغییر گمراهان دعا کنم، و با تواضع و فروتنی زمین را برای مباهات و غرور آنان ببوسم. در یکی از دیدارها آن خانم به برنادت میگوید که از آب چشمهای که در زیر سنگ جاری است بنوشد و از گیاهان اطراف بخورد. جریان چشمه از زبان برنادت: بانوی مقدس خیلی با آرامش و با حالت نیایش ظاهر شد و خیلی آرام به من گفت برو از آب چشمه بنوش و خودت را در آن بشوی. من نگاه کردم و چشمه آبی ندیدم پس به طرف رودخانه گیو رفتم. بانو مرا صدا زد و گفت آنجا نه و با اشاره انگشت به پایین تخته سنگ اشاره کرد. در آنجا مقداری رطوبت دیدم که گل بود. من سه مرتبه آب آن را بیرون انداختم و نخوردم و با این وجود بانو میگفت که آن را بخور (آب گل آلود را) بعد در آن خودم را شستم. فقط در حدی که صورتم گل آلود و کثیف شد. وقتی بانو ناپدید شد عمه برنارد بصورتم سیلی زد. و گفت این مزخرفات را جمع کن (عمه از این خُل بازی، و گل بازی عصبانی میشود) و من وقتی از بین مردم رد میشدم برایم هووو میکشیدند و مسخره ام میکردند. همین باعث دامن زدن به تهمت های مردم شد و گفتند که من دروغگو و فریبکارم، عصر آن روز الینور پرارد با من به غار آمد، آب از گودی که من در گل کنده بودم ، میجوشید، الینورد آب را با یک شاخه چوب به جنبش در آورد و هرچه بیشتر شاخه را تکان میداد آب بیشتری میجوشید، بیشتر و بیشتر جوشید و هر چه بیشتر میجوشید زلال تر و صاف تر میشد تا اینکه آبش کاملا پاک وخالص و سره و زلال و کریستالی شد. مردمی که صبح امروز گل و لای را دیده بودند و خندیده بودند و تمسخر کرده بودند، حالا آب زلالی را میدیدند که هدیه ای از طرف خدا بود، آنها از فرمان بانو اطاعت کردند، رفتند از آب چشمه نوشیدند و خودشان را در آن شستند، لوییس بوریت از دخترش خواست که برود و کمی از آب چشمه را برایش ببرد. چندین سال قبل چشم راست لوییس در معدن سنگ آسیب دیده بود وبیناییش مدام بدتر میشد. او چشمانش را با آب چشمه شست و روز بعد به دکتر دوزوس گفت که من شفا یافته ام. دکتر دوزوس جمله ای بر روی یک قطعه کاغذ نوشت و دستش را روی چشم سالم لوییس گذاشت و گفت این را بخوان و لوییس با صدای بلند آن را خواند. جمله این بود: این بیمار مبتلا به یک کوری علاج ناپذیر و غیر قابل درمان است، آنروز صبح ، یک یادآوری از کلام انجیل بود در مورد دریاچه ای در اورشلیم ، که خیلی از نابینایان و بیماران و شلان از آب آن شفا یافته بودند. مردمی که مرا مسخره کرده بودند حالا آب چشمه ماسابی را بعنوان هدیه ای الهی تقدیر میکردند. روز دوشنبه بانو به من یک درس داد و یک مرحمت و عنایت خاص هم نسبت به یک دوست کرد. کاترین لاتاپی در اثر یک صانحه در سال ۱۸۵۶ دو تا از انگشتانش بی حس شده بود. او دو تا بچه داشت و در انتظار به دنیا آمدن سومی بود، آن روز دوشنبه وقتی بانو رفت، کاترین کنار چشمه آب زانو زد و دستش را در آب آن فرو برد و در جا انگشتان انعطاف پذیری خود را به دست آورد. او یک دعای سپاسگزاری خواند و بطرف خانه اش در لوباجاک رفت، آنروز بعد از ظهر جین کوچولو به دنیا آمد. بدون شک او موجودی خاص بود و می بایست یک کشیش شود، بزودی اثرات شفا بخشی این چشمه مشخص شد. در طی این سالها ۶۷ شفای بدون توضیح با سند، بمعنای آنکه که هیچ آزمایش علمی نتوانسته آن را توضیح دهد، ثبت شده است، آب این چشمه آزمایش شده و هیچ چیز خاصی جز مواد معدنی در آن یافت نشده است. برنادت خود معتقد بود که ایمان و دعا است که بیمار را شفا میدهد. او در کودکی به وبا دچار شد و بعدها از بیماری آسم رنج میبرد. در طی یک حمله شدید آسم با نوشیدن آب چشمه بهبودی کامل پیدا کرد. اما بعدها برای شفای بیماری سل خود از این روش استفاده نکرد. بگفته خود برنادت، آب این چشمه برای او نیست. برنادت خود میگوید: در چهارشنبه ۷ آوریل و روز عید پاک، یک بانگ درونی در وجودم برای رفتن به ماسابی و دیدار مادر مقدس حس کردم. وقتی وارد شدم صدها نفر از مردم آنجا مشغول دعا بودند. و برایم در آنجا جا نگه داشته بودند. من با بانو در عالم نیایش بودیم و میدانستم که دنیای ما قسمتی از دنیای بهشت است. وقتی که بانو رفت متوجه دکتر دوزوس شدم که کنار من ایستاده است. او شمع را از دست من گرفت و شعله شمع را روی دست چپ من گرفت. و من با ناراحتی میگفتم که آقا دستم دارد میسوزد، دقایقی بعد فهمیدم که در حین دیدن بانو شعله شمع انگشتان و کف دست چپم را احاطه کرده بوده و دکتر دوزوس خیلی متعجب شده بود که چطور روی انگشتان و کف دست من هیچ آثار سوختگی بر جا نمانده. توضیحش ساده است. وقتی روح شخصی توسط مادر مقدس تسخیر شده، آتش زمینی در مقابل گرمای وجود او هیچ است. صبح روز ۲۵ مارس با یک کشش قوی درونی از خواب بیدار شدم و به غار ماسابی فرا خوانده شدم، هنوز هوا تاریک بود که به ماسابیل رسیدم، بانو زودتر آمده بود و در آنجا منتظر من بود. من از او عذر خواهی کردم که دیر رسیده ام و گفتم سرماخوردگی دارم. بانو لبخند شیرینی به من زد و من زانو زدم و با هم شروع به دعا کردیم، بعد بانو خیلی خیلی نزدیک من آمد و من به او گفتم که چقدر به او عشق میورزم و چقدر خوشحالم که دوباره میبینمش. او سه راز به من گفت که تا به حال با هیچ کس درباره آنها حرف نزده ام، من گفتم که مادمازل آیا میتونید اونقدر محبتتون رو به من افزایش بدید و نامتون رو به من بگید و او در جواب به من لبخند زد و برگشت. من سه بار از او خواستم. بعد بانو دست هایش را به سمت بالا دراز کرد، به آسمان نگاه کرد و با ملایمت بطرف من خم شد و گفت: من باکره باردارم. بانو به من لبخند زد و بعد غیب شد. من تنها ماندم، من معنی کلمات را نمیدانستم اما حتما کشیش معنی آن را میدانست. من شمعم را در غار گذاشتم و در حالیکه تمام راه کلمات بانو را با خودم تکرار میکردم، مستقیم به نزد کشیش پیرامل رفتم. پدر در انتظار من بود. من به او جملات را گفتم: و او را دیدم که بهت زده شد. توضیح دادم که بانو این جملات را گفت، پدر پیرامل، بهت زده در جا میخکوب شد و در حالیکه لکنت زبان پیدا کرده بود گفت : تو معنی این کلمات را میدانی؟ من سرم را تکان دادم و گفتم نه. پدر پرسید تو که معنی کلمات را نمیدانی چطور آنها را ادا میکنی؟ من جواب دادم که من تمام طول راه کلمات را با خودم تکرار کردم و ادامه دادم، در ضمن بانو هنوز بر ساخت بنای کلیسا در آن مکان اصرار دارند. رنگ صورت پدر پیرامل تا سر حد مرگ پریده بود، او به زور راه میرفت و بریده بریده به من گفت که: بچه جان تو به خانه برگرد. یکروز دیگر با تو صحبت میکنم. من سالها بعد فهمیدم که پدر پیرامل همان شب نامه ای برای اسقف اعظم نگاشته و گفته که قلبش مالامال از شور و هیجان شده و چشمانش از اشک لبریز شده. کلمات بانو چه معنی داشت؟ هیچ فکری به ذهنم نمیرسید . نمیدانستم من باکره حامله هستم یعنی چه. تصمیم گرفتم از مادمازل استرید بپرسم. او دارای حواس ماورایی پاکی بود. من سوال کردم مادمازل باکره حامله یعنی چه؟ و او توضیح داد که پاپ چهارم در هشتم دسامبر چهار سال پیش، این اصطلاح را در مورد مریم مقدس به کار گرفته است. دریافتم که چیزی را که هفت هفته تمام نمیدانستم و حالا میتوانم اظهار کنم که آن فرشته، کسی نیست جز مریم باکره، مادر مقدس که از بهشت آمده که احساسات و شور و شوقش را با من قسمت کند... بخوبی از متن کتاب، افسانه سازی، دروغ پردازی و قدیسه سازی، همراه با تضاد گفتار در کتاب موج میزند، گویا نویسنده ی بیشرف، با تمام توان تلاش میکند خواننده را فریب دهد. کسی که این مطالب را میخواند شعور دارد و میتواند بفهمد که حضرت مریم علیهالسلام آدم کوتوله نبوده، چون برنادت تا پایان عمر فقط از آدم کوتوله ای صحبت میکرد که نورانی بوده و با او صحبت میکرده، امّا معجزه چشمه چیست؟ اصلاً معجزه ای در کار نیست، و قبل از اینکه آب بصورت چشمه از زمین بجوشد، ابتدا آن نقطه خیس و گل آلود است، و بعد چشمه جاری میشود. آیا هزاران هزار چشمه ای که در دنیا فعال و یا خشک میشود، همه معجزه هستند؟ فلانی چشمش ضربه خورده و خوب میشود، فلانی انگشتش ضربه خورده و خوب میشود، فریبی که در این کتاب است، این است که با تکرار خزعبلات، تلاش میکند تا به روش هیپنوتیزم و القاء به خواننده تلقین کند که مسیح پسر خداست. این حرف کفر است. برنادت سوبیرو را معجزه خطاب میکند ولی نیرنگ است، برنادت تا پایان عمر، مورد تکذیب مردم و کلیسا بود و تا ۵۵ سال بعد از مرگش، او را توهم زده و دروغگو میدانستند، ولی وجود شایعات در مردم، کلیسا را بر آن داشت که، اکنون که زمان طولانی نیم قرنی از مرگ برنادت گذشته، جسد پوسیده و خشیده او را مومیایی کند و مرتب کتاب بنویسند و فیلم بسازند تا خلق الله را فریب دهند که چه؟ که بگویند مسیح پسر خداست و سند حقانیت این دین هم جسد تروتازه دروغین برنادت است، غافل از اینکه برنادت تا پایان عمر، اعتراف میکرد که آدم کوتوله ای را دیده نه مریم مقدس. آیا دختری مسیحی که ۱۴ سالگی را پشت سر گذاشته، معنی باکره مقدس را نمیداند؟ آیا کشیش اعتراف نمیکند که ۴ قرن قبل، یک کشیش این کلمه را اختراع کرده؟ یعنی طی ۱۵ قرن این کلمه وجود نداشته، اما بعد از این اختراع، حضرت مریم لابد خوشش آمده که از این به بعد، این اسم را انتخاب کند، و به برنادت بگوید: من باکره مقدس هستم، برنادت هم گویا مثلاً کلماتی مثل باکره و مقس را نشنیده، و پیاپی تکرار میکند تا فراموش نکند، نویسنده احمق کتاب، آنقدر مغرض و بیشعور بوده که شعور خوانندگان را نادیده گرفته و بصورت متناقض پیاپی چرند و پرند خود را مرتب تکرار میکند تا دروغش را با القاء و تلقین به خورد مخاطب بدهد.
علت آنکه بعضى از مردم بهتراند از ملائکه و بعضى بدتر و پست تر هستند از حیوانات: حدیث کرد مرا پدرم از... از عبد اللَّه بن سنان که گفت پرسیدم از حضرت صادق علیهالسلام که: ملائکه از جهت قرب بحق و مقام و منزلت افضل و برترند یا بنى آدم؟فرمود: فرموده است امیر المؤمنین علیه السّلام که خداوند قرار داده براى ملائکه عقل را بدون شهوت (جنسى و غیره) و قرار داده براى حیوانات شهوت را بدون عقل، و قرار داده براى بنى آدم هم عقل و هم شهوت را، پس هر که از بنى آدم عقلش غالب شود بر شهوتش از ملائکه بهتر و افضلست، و هر کسى شهوتش بر عقلش زیادتى کند از حیوانات پست تر و بدتر است (زیرا بعضى از اعمال را مرتکب میشود که حیوانات مرتکب نمیشوند و نیز در قیامت معذبست و حیوانات معذب نیستند) همانند روایت رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم است که فرموده: خداوند خلق فرمود ملائکه را، و عقل را در ایشان قرار داد، و آفرید حیوانات را و در ایشان مقرر داشت شهوت را، و آفرید بنى آدم را و در ایشان مقرر فرمود عقل و شهوت را، پس هر کسى که غلبه پیدا کرد عقل او بر شهوتش (بعبادت و مجاهدت) بالاتر است از ملائکه و کسى که غلبه پیدا کرد شهوت او بر عقلش (بواسطه کثرت معاصى و متابعت هواى نفسانى، عقل او مغلوب گردیده و نفس پیرو او نشد) از حیوانات پست تر خواهد بود، و تأیید این جمله بیان آن حضرت گفتار الهى است که فرموده: أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُ، آنان که پیرو هواى نفس شدند و دامن خود را آلوده بگناه نمودند همانند حیوانات هستند بلکه گمراه تر و پست ترند. و نیز آن حضرت در بیان و تعریف امت خود فرموده: امت من بر سه قسمند، قسمى شباهت به پیغمبران دارند و آنها کسانى هستند که همتشان مصروفست بر نماز خواندن و زکات دادن، و قسمتى شبیه ملائکه اند و ایشان کسانى هستند که همت بر تسبیح و تکبیر و تهلیل دارند، و قسمتى شبیه بحیواناتند و آنان کسانى هستند که فقط توجه بخوردن و آشامیدن و خوابیدن دارند. و در دیوان منسوب بحضرت أمیر المومنین علی علیه السّلام که مسطور است: رأیت العقل عقلین فمطبوع و مسموع : عقل بر دو قسم است، یکى طبیعى و ذاتى که آدمى با خود آورده از أصل آفرینش و بسبب همین است که انسان از سایر حیوانات ممتاز است، دوم: کسبى که بکسب و تجربه و استماع قضایا و مطالب علمى و غیر علمى حاصل شود، و این چنین عقل نزدیک بزمان بلوغ بهم میرسد و روز بروز محکم میشود بمدد علم و دانش صحیح و رفتار و کردارهاى درست و آلوده بگناه نشدن، و این هر دو عقل در مردمان متفاوت هست که بعضى داراى کامل و بعضى داراى ناقص میباشند و بقدر کمال و نقص آن تکلیف کرده اند و باندازه آن در قیامت حساب خواهند گرفت، و هر که را عقل طبیعى و ذاتى نباشد از عقل کسبى هیچ بهره ندارد.
موشه دایان: اینم یکی دیگر از سران رژیم غاصب و جنایتکار صهیونیستی هست که تمام عمر خود را به قتل و جنایت سپری کرده و خدمات گسترده ای به این رژیم منحوس انجام داد. موشه دایان را میشه از جمله شخصیت های صهیونیستی دانست که در فلسطین اشغالی به دنیا آمد و در این خاک نیز به هلاکت رسید. او همانند سایر سردمداران رژیم غاصب از ارتش و نظامی گری وارد سیاست شد و برای رسیدن به اهداف خود در این عرصه، از ابزارهای خشن و ترور نیز استفاده میکرده است. وی چهره ای کریه و زشت از خود بجای گذاشت که با هیچ عنوانی قابل پاک شدن نیست. دایان در اکثر لحظات حساس تاریخ رژیم صهیونیستی حضور داشته و تلاش کرده با حداکثر رساندن منافع اسرائیل، دین خود را ادا کند. موشه دایان کیست؟ موشه دایان (در عبری: משה דיין) (در انگلیسی(Moshe Dayan (Kitaigorodsky) در سال ۱۹۱۵ در شهرک دیجانیا کفوتزه متولد شد. موشه دایان که ظاهرا نام اولیه او کیتاگورودسکی (Kitaigorodsky) بوده است، در سال ۱۹۱۵ در فلسطین اشغالی متولد شد. او از نوجوانی به کار جنایت و کشتار وارد شد. در ۱۴ سالگی به گروهک تروریستی هاگانا که توسط برخی از رهبران یهودی آن زمان اداره میشد وارد شد و پس از مدتی آموزش در اقدامات مسلحانه بکار گرفته شد. پدرش شموئیل دایان بود که در حدود صد سال پیش به فلسطین مهاجرت کرده بود، از این رو موشه دایان در خاک فلسطین اشغالی به دنیا آمد و در این خاک نیز مرد. وی در شش سالگی به همراه خانوادهاش به موشاو اول، اولین دهکده تعاونی، نقل مکان کرد. جریان های صهونیستی در اواخر دهه ۳۰ در ادارات انگلیسی حاکم بر فلسطین نفوذ کرده بودند و با هماهنگی انگلیس آماده اشغال فلسطین میشدند. یکی از این موارد جذب برخی از فعالان تروریستی هاگانا به پلیس انگلیس بود که موشه دایان نیز در این زمینه در سال ۱۹۳۸ وارد پلیس شد و در آنجا تحت فرمان یک آدم کش حرفه ای انگلیسی و یک صهیونیست افراطی به نام اورده چارلز وینگیت (Orde Charles Wingate) به سرکوب فلسطینیان مشغول شد. وینگیت یک گردان ویژه رزم شبانه که در آن به فلسطینیان و عرب ها حمله میکردند ایجاد کرد. وینگیت معتقد بود که مسیحیان موظفند برای انجام وظایف دینی خود به ایجاد حکومت صهیونیست ها خدمت کنند. او در یک درگیری در همین زمینه در سال ۱۹۴۱ چشم خود را از دست داد. و چهره ظاهری او از آن سال همانند چهره واقعی او یک جنایتکار خشن و آدم کش حرفه ای شد. موشه دایان خود متذکر شده است که از دست دادن یک چشم برای او ایجاد یک مشکل روانی کرد و او تا مدتها از اینکه یک چشم بند سیاه برای چشم نابینا شده اش بکار ببرد ناراحت بود. در دوره نوجوانی زمانی که دقیقا ۱۴ سال داشت، یعنی دوره ای که فلسطین تحت قیمومیت انگلیس بود بجرم حمل اسلحه غیر مجاز، به ده سال زندان حکومت محکوم شد. اما در سال ۱۹۴۱ از زندان آزاد شد، با این هدف که فرماندهی واحدی از سازمان هاگانا را برای شرکت در عملیات ارتش انگلیس بر علیه نیروهای ویشی (فرانسوی) مستقر در لبنان به عهده گیرد. در جریان جنگ جهانی دوم در لبنان مورد اصابت گلوله قرار گرفت و چشم چپش را از دست داد و از آن زمان به بعد چشم بند وی بعنوان علامت ویژهاش محسوب میشد. از چاقوکشی تا نخست وزیری: دایان برای دوره های مختلفی فرمانده نیروهای نظامی اسرائیل، وزیر کشاورزی، وزیر جنگ و وزیر خارجه رژیم صهیونیستی بوده است. در زمان جنگ سال ۱۹۶۷ وزیر جنگ رژیم صهیونیستی بود و در اشغال بلندی های جولان نیز دخالت داشت. سیاست موشه سرکوب جدی و کشتار فلسطینیان تا حد توان بود. او تصور میکرد که از طریق سرکوب و کشتار میتوان مخالفت فلسطینیان و عربها را از بین ببرد. اسحاق پونداک یکی از فرماندهان تحت امر او در این باره و در مورد سیاست سرکوب مورد نظرش بیان میکند: اگر ۵۰۰ تای آنها را بکشیم، فورا آرام میشوند. به من اعتماد کنید. من تجربه زیادی در این زمینه دارم. او که در دهه ۱۹۷۰ از سوی موشه دایان وزیر جنگ وقت بعنوان فرماندار نظامی اسرائیل در غزه منصوب شد، با بیان اینکه تجربه زیادی در کار با اعراب دارد، به کانال ۲ تلویزیون اسرائیل گفت: برای هر راکتی که آنها شلیک میکنند ما باید ۲۰ گلوله توپ بسمت آنها شلیک کنیم. اگر ۵۰۰ تای آنها را بکشیم، فورا آرام میشوند. به من اعتماد کنید. من تجربه خیلی در این زمینه دارم. من پنج سال مسئول عربها بودم. پونداک در ماه ژوئن هم به تصفیه نژادی علیه فلسطینیها در جنگ ۱۹۴۸ اعتراف کرده و گفته بود: وجدان من در این مورد آسوده است، چراکه اگر این کار را نمیکردیم، الان اسرائیلی وجود نداشت. (اگر آن کار را نمیکردیم) الان جمعیت عربها یک میلیون نفر بیشتر بود. موشه دایان در سال ۱۹۶۷ به ویتنام رفت. هدف اصلی او از این سفر این بود که اثر به کارگیری سلاح های جدید را در میدان جنگ و در میزان توانایی این سلاحها در کشتار ویتام بررسی کند. موشه دایان در ویتنام: در طول جنگ ۱۹۴۸ گردان اسرائیلی اشغال کننده «لد» و «رمله» را فرماندهی کرد و از آنزمان به بعد ستاره وی شروع به درخشیدن کرد. همین امر به او کمک کرد، زیرا وی طرفدار حزب ماپای بود، در حالیکه بیشتر افسران ارشد اسرائیلی حاضر در جنگ ۱۹۴۸ از طرفداران جنبش ماپام احدوت هاعفوداه بودند. در سال ۱۹۵۰ فرمانده نظامی منطقه جنوبی شد و دو سال بعد به فرماندهی منطقه شمالی منصوب گردید. سپس در طی سه سال، فرمانده عملیات ارتش و رئیس ستاد شد. عملیات حمله اسرائیل به صحرای سینا در سال ۱۹۵۶ از جمله شاخصترین پیروزیهای نظامی وی به شمار میرود. در طول فرماندهیاش بر ارتش اسرائیل آموزشها نظامی ارتش را بهبود بخشید و آنرا به سلاح های نوین مجهز ساخت. پس از کنارهگیری از ارتش، در چارچوب حزب ماپای به سیاست روی آورد و بعنوان نماینده مجلس چهارم انتخاب شد. در خلال سالهای ۵۹ تا ۶۴ به وزارت کشاورزی رسید، و در همان زمان عضو گروه نسل جدید شد، همان گروهی که بن گوریون میخواست آنان زمام امور حکومت را بهجای رهبران قدیمی صهیونیسم به دست گیرند. در سال ۶۴ بخاطر بروز اختلاف نظر با لوی اشکول نخستوزیر، از هیات دولت استعفاء داد و چند ماه بعد بنا به توصیه بن گوریون، در تاسیس حزب «رافی» مشارکت کرد، که در سال ۱۹۶۴ در حزب کارگر ادغام شد. در آغاز جنگ ژوئن پیرو فشار افکار عمومی و مسائل سیاسی، بعنوان وزیر دفاع به هیات دولت بازگشت، که تا سال ۷۴ در وزارت دفاع انجام وظیفه کرد. در این مدت با استفاده از محبوبیت مردمی خویش و نیز تهدیداتش مبنی بر خارج شدن از حزب کارگر، نظرات سیاسی و نظامی خود را اعمال کرد. بعنوان نمونه، رهبران حزب کارگر را مجبور ساخت تا «پیمان الجلیل» را مبنی بر توسعه و آبادانی سریع اراضی اشغالی سال ۶۷ و تضمین ایجاد بندری عمیق در «یا میت» را بپذیرند. او یکی از افراد شاخص انعقاد پیمان صلح با مصر بود. او در سال ۷۹ از هیات دولت استعفاء داد و در سال ۸۱ حزب سیاسی مستقلی را تشکیل داد. ولی این حزب فقط به دوکرسی نمایندگی در انتخابات همین سال دست یافت. این امر مصداق بارزی بود بر پسرفت و کاهش اعتبار سیاسی و شهرت نظامی وی. پس از آن، او فردی مریض و از کار افتاده شد و مدت کوتاهی پس از انتخابات مذکور سقط شد و مرد. وی از بارزترین افراد نسل «صابرا» به شمار میرود (یهودیانی که در فلسطین متولد شده و به مقامات عالی در اسرائیل رسیدند) در سال ۱۹۵۰ برخی از مساجد و مشهد نبی حسین در شهر عسقلان بدستور وی تخریب گردید. این بنا که به عقیده برخی از شیعیان و محل دفن راس الحسین بوده است مورد توجه و زیارت همه مسلمانان قرار داشت و به دلیل قدمت بالای آن که به قرن ۱۱ میلادی باز میگشت از آثار باستانی فلسطین نیز بشمار میرفت. راز کلتر (raz kalter) باستان شناس یهودی میگوید که این بنا چنان تخریب گردید که حتی یک سنگ هم از آن باقی نماند. نگاه بسیار مثبت داوید بن گوریون اولین نخست وزیر اسرائیل به موشه دایان و (شیمون پرز) که بعدها نخست وزیر و رئیس جمهور اسرائیل شد)، باعث شد تا پلههای ترقی در حیطه درجات نظامی را بسرعت طی کنند، تا نهایتاً موشه دایان در سال ۱۹۵۳ میلادی، به بالاترین درجه نظام) راو آلوف( در ارتش اسرائیل دست یافت و تا سال ۱۹۵۸ میلادی، فرماندهی ستاد کل نیروهای دفاعی اسرائیل را عهده دار شد. نهایتاً موشه دایان بر اثر سکته قلبی، ریق لعنت را بجای جام رحمت سرکشیده و در سال ۱۹۸۱ میلادی در تلآویو مرد. جسد وی در ناهالال که دهکده یهودینشینی بود که موشه دایان در آنجا بزرگ شده و آنجا را بسیار دوست میداشت، دفن شد و به زباله دان تاریخ پیوست.
در مقدمه کتاب پس از مرگ لیون دیی آمده: من بشخصه آثار معروف باستانی بلاد و شهرهای قدیمی تاریخی و همچنین خرابههای یونان، سیسیل، بقایای بناهای با عظمت و ویران شهر رم و بالاخره کانونهای عظیمی که سابق بر این مراکز جمعیتهای انسانی بوده تماشا کرده ام، امروز آن بناهای مجلل و با عظمت تماماً سرنگون و منهدم و تبدیل به اطلال و صحاری و خرابه ها و جغد نشین گشته و یا در زیر خاکستر آتش فشان وزو مستور و مدفون گردیده است آنگاه مردمان کثیری را که در این نقاط با جنب و جوش فوق العاده وجدیت و فعالیتهای تامی زندگی و آمد و رفت میکرده اند از مقابل نظر رژه داده بخاطر آوردم که متجاوز از بیست قرن است که همان مردمان اند که سراسر قبرستانها را اشغال نموده و با سکوت محض در کفنهای سنگی خود آرمیده اند. بهمین قسم هوی و هوسها ؛ حقد و کینه جوئی ها، محبت ها، مطامع و مظفریت، شکست و زبونی ها، ستیزگیها و آرزوها و غیره را بیاد آوردم که مانند اخگرهای آتش تماماً از هم گداخته شده وخاکستر آنها در اثر وزش باد روزگار و گردش ایام بکلی نابود گشته و دیگر جزئی آثاری هم از آنها بجا نمانده است. آنگاه انگشت تأثر و تحیر بدندان گزیده با خود گفتم: تفو بر تو ای دهر ناپایدار! اینست سر نوشت ملل زنده و چنین است عاقبت پایتختهای عظیم الشان که باید با گذشت ایام و سپری شدن روزگار ؛ اینک بقطعات سنگ یا گورستان تبدیل شده، مقداری گیاه یا بتههای بیرنگ و بوئی بر آنها سایه افکند و در خلال شاخسارهای ضعیفشان گاه و بیگاه بادهای شبانه شکایات و ظلامه بی مهری آغاز نموده فروغ نیم رنک ماهتاب بر این منظره جانگداز لبخند زند؟! باز هم به باوفائی تاریخ که لااقل حوادث وکشمکش زندگی سلطه وعظمت سقوط و فرجام این گروه را در صفحات خود ثبت و درج کرده و در حقیقت ناز شست نصیب این تاریخ است که درج الایام محسوب میگردد و بعکس زمین یعنی این عفریت کهنسال و قشر بی وفای مدور کلیه آثار و بقایای آنها را با پنجههای ستمکاری در هم شکسته و در زیر لحد خود مدفون ساخته است، چقدر از ملل و اقوام مختلفه هستند که هنوز نامشان در جهل مطلق باقیمانده و خارج نشده؟ چقدر از بلاد نژادها و تمدن بشری است که برای همیشه در زیر سنگ خذلان در سطح قاره ها، یا در آبهای دریایی از بین نرفته وغرق و ناپدید شده اند؟ با تفکر و تعقل در این مشاهدات و مناظرات از خود سئوال میکردم که این تبدیلات و تغییرات سلالهها و انقلابات ملل وتطور ارضی برای چیست و معلول کدام علت است؟ و چرا لا ینقطع مانند شنهایی که در اثر امواج آورده شده و طبقات و قشر ما قبل خود را میپوشانند انسان نیز جانشین گذشتگان خود میشود؟ با این شتاب زدگی و عجله انسان از این گذرگاه بکجا رهسپار است؟ آیا بطرف زوال یا بجانب یک فروغ مجهول و ناشناسی پیش میرود؟ این طبیعت با قیافه متبسم و همیشگی خود بقایای گذشته و آثار اندوهناک کلیه کشورهای امپراطوری را در خود نگاه داشته ولی باید دانست که در این هیچ چیز نمیمیرد مگر برای آنکه دوباره بوجود آید، یک قسم نظام مستقر و تغییر نا پذیر و یک رشته قوانین عمیق و محکمی که از مبداء بالاتری ناشی گشته بر این تحولات و فعل و انفعالات حکمروایی میکند در این حال بایستی قیاس نمود که با این وصف، آیا اعمال انسانی باز مطیع و محکوم به نیستی و فراموشی است؟ تأثیری که از تماشای جانگداز این بلا دو شهرهای بی سرو سامان و غنوده در خاک فراموشی در من حادث میگردد بمراتب مولم تر از آنست که وقتی مرگ یکی از خویشاوندان و نزدیکان خود را بچشم میبینم. حال تجسم کنیم یکی از کسانی که شما او را فوق العاده عزیزو گرامی میدارید میمیرد کمی پیش از این حالت، با قلبی محزون و مملو از تأثر و افسردگی غیر قابل وصفی بطرف او خم شده میبیند که زردی مخصوصی گونه هایش را فرا گرفته، نفس بشماره افتاده و تدریجاً از کانون داخلی غیر از روشنائی نیم رنگ و لرزانی چیز دیگر پدیدار نمیگردد. این چراغ رفته رفته کم نور شده و بعد بکلی خاموش میگردد، در این حال حتی تنها نشانه از حیات هم وجود ندارد، یعنی چشمان پر فروغی که امعان و درخشندگی بخصوصی داشت، دیگر وجود ندارد، آن دهانی که اصوات و نغمات از آن بیرون آمده بخارج منعکس میشد آن اعضاء و جوارحی که حرکت میکرد، تماماً ساکت و بی حس مانده و مانند جمادى بیحرکت بجای خود خشک شده است. کیست که از خود این معمای بزرگ و مرموز طبیعت را سئوال نکرده و چه کسی است که گاه ماتم دیگری، یعنی هنگامی که تودیع رسمی و مجلل و باشکوهی بعمل آمده و بزندگی موجودی قطعاً خاتمه میدهد از این خیال فارغ شده و باین فکر نباشد که دیر یا زود همین حالت برای خود او حادث گشته باستقبال مرگ خواهد شتافت؟ این مسئله ایست که عموماً همه ما بدان علاقمند میباشیم، زیرا تمام موجودات مطیع و تابع این قانون عالمگیرند. پس برای هر یک از ما نهایت درجه لزوم و اهمیت را دار است که بدانیم در این ساعت که مرغ روح از قفس تن پرواز میکند پس از فراغ از بدن جسمانی؛ بر روی کدام شاخسار مینشید؟ آیا با این پرواز اجباری همه چیز با تمام میرسید، یا اینکه بعکس مرگ فقط عبارت از یک استراحت و آرامش موقتی است و دنبال آن حیات یعنی تجلیات و احساسات دیگری وجود خواهد داشت؟ لیکن این مسئله غامض همه جا و در نزد همه کس عرض وجود میکند، متفکرین و دانشمندان معتقدند که در این پهناور گیتی همه جا رنج و تعب موجود و در کلیه نقاط ناوک دل دوز مشقات و آلام باعث تحریک و بکار انداختن اشخاص مسامحه کار شده آنها را از موضوع مرگ و حیات آگاه میسازد، با یک چنین اطلاعات هر موجودی عرصه گیتی را برای خود جولانگاه و میدان مبارزۀ دائمی خواهد دانست. افتخارات شئونات؛ ثروت و تمول، وجاهت وصباحت منظر، دانش و معرفت و بالاخره کلیه مبادی سلطه و قدرت برای او نا پایدار و مثل اینست که در نظر او یکروز گذشته باشد، مرگ نقطه استفهامی است که دائماً در مقابل نظر و فکر ما تجلی میکند این نخستین سرائی است که از این سئوالات، بیشمار دیگری بوجود میآید. مطالعه و غور در همین سئوالات است که یک سلسله، اندیشه ها، طریقه ها، مسالک مذهبی و فلسفی که بمرور ایجاد شده از آنها بوجود میآید. با وجود تمام این مساعی و با شگفته شدن غنچه فروغ در وادی فکر و تعقل معهذا سنگینی جهل و ظلمت هنوز ما را فشار میدهد، با این زحمات و در عصر و زمان ما هنوز این کشتی بساحل نجات نرسیده و ما را در تاریکی و دریای طوفان خیز جهالت باقی گذارده و بدون اینکه درمان واقعی برای تسکین آلام و اسقام بشر جستجو نموده ونصب العین حقیقی را در آغوش گیریم، کورکورانه بجانب مقصود مبهمی رهسپاریم تردیدی نیست که ترقیات صوری و مادی امروزه، بی اندازه زیاد و روز افزون است ولی باز هم دیده میشود که در همین مهد زرین تمدن و خزانه های پر ثروت، تجملات و تجلیات بی پایان هستند باز اشخاصی که در اثر حرمان و سیه بختی و از فرط گرسنگی معصومانه جان میسپارند، پس با این وصف هنوز اوضاع اجتماعی بهبودی نیافته و بشر بسعادت حقیقی نرسیده است. چنانکه مشهود است با وجود تمام این مساعی و کارهای سختی را که بشر متحمل است، معذلک هنوز هیچ ایده آل عالی یا آرمان مطلوب و هیچ مسلک یا عقیده روشنی نتوانسته است تاکنون سر نوشت قطعی او را تعیین کرده باعث استخلاص او از این رنج و آلام گردد! از اینجا است که شکست و تأخر أخلاقى، اغتشاشات و انواع نا ملایمات ایجاد میگردد بطور کلی باید دانست که ایمان وعقیده قدما بکلى خاموش و منظمی شده است، زیرا اصول شکاکیون و مادیون جانشین آن گردیده و در اثر نغمات آنها آتش طمع، امیال شهوانی و انواع هوی و هوسها تیز گشته و بر روی خرمن وجود و تمدن حقیقی شرر افکن شده است. از این جاست که تشنجات اجتماعی نیز در هر آن ما را تهدید نموده و مرعوب میسازد. گاهی که انسان از تماشای این عالم و عدم اطمینان به آینده خیلی خسته شده و گیج میشود، سر به آسمان بلند کرده، این معمای سر وجود را از آن سؤال میکند و یا آنکه سر بجیب تفکر فرو برده همین مسئله را از خدا یا از طبیعت پرسش مینمایند گاهی نیز دست بدامان علم و معرفت شده، مایل است حل این رموز را در گنجینههای دانش بیابد، زمانی دیگر نیز برای حل این معما از بعضی از مذاهب استعانت میطلبد. اما در واقع هیچیک از آنها او را قانع نخواهند ساخت: طبیعت گنگ و در مقابل سؤالات او همیشه ساکت و جوابهای دانشمندان نیز برای اقناع قلب و ادراک او کفایت نمیکند. با وجود تمام این احوال، معهذا راه حلی برای این مسائل و پرسشها پیدا میشود. آرى یک راه حل بزرگ تر اساسی و تسلیت بخش تری که از کلیه طرق دیگر را که تاکنون از طرف فلاسفه وزعماى وقت و مسلک هاى مختلفه اعطاء گردیده برتر و بالاتر میباشد این منهاج نوین و عقیده جدید بر روی اساس و مبانی محکمی استوار گردیده، یعنی عبارت از یک رشته شواهد و مدارکی است که مبتنی برحس و تجربت میباشد. در این موقع که اصول مادیون بمنتها درجه ترقی رسیده و در همه جا اعتقاد به نیستی و عدم انتشار یافته، یک عقیده جدید که متکى به حقایقی است طلوع نموده، این مسلک یک ملجأ و مأمنى بفکر اعطاء نموده تا در نتیجه بتواند به شناسائی قوانین جاودانی و عدالت حقیقی پی ببرد بدین لحاظ یک سلسله افکاری که آنها را مرده تصور نموده، و فقط در علم توهم و خیال پروبال میزد خوشبختانه واقعیت یافته و مبانی اخلاقی و عقلانی جدیدی را پیش چشم ما ظاهر ساخته است. خلاصه باب جدیدی از این ظهور بهنگام، عقاید و افکار پیشین وروح تمدنهای گذشته را با اشکال واضح تر و بسیط تری بروی ما گشوده و از طرفی نیز خوشبختانه یک عده از دانشمندان نیز از لحاظ اهمیت به کمک این عقیده آمده وکت استدلالات و تجارب اساسی و یقینی بدان میپوشانند. عملیات مانیه تیسم و هیپنوتیسم و القائات روحی و بلکه بالاتر از آن مطالعات سر ویلیام کروکس، روسل والاس، لاج، آکرا کف، پل ژیبه، دورشا مایر، لمبروزو و غیره که اصول آنها بر روی مبانی حقیقی استوار گردیده برای اثبات مدعی و سر وجود مدارک بزرگ و متقنى محسوب شده، و مناظر جدیدی را در مقابل نظر ما که هیچگاه تصور آنهم نبود آشکار میکند. از اینگونه بازجوئی، مطالعات و اکتشافات نوین، یک قسم فهم وادراک منطقی وسیعی در خصوص عالم و حیات و شناسائی بقوانین عالیه ویک نوع اطمینان قطعی بعدالت و انتظام عمومی برای ما پیدا میشود، از این لحاظ ناگزیریم که در قلب خود عقیده و ایمان محکم و روشنی نسبت به آینده ایجاد نموده و همین عاطفه قلبی را نسبت بسایر افراد نشان داده در انجام وظایف کوتاهی نکنیم. همین عقیده است که قادر به تغییر حالت اوضاع اجتماعی بوده و ما آنرا از دل و جان به علاقه مندان در هر طبقه و مسلکی که باشند اهداء میکنیم. گر چه دیر زمانی است که این عقیده را مشروحاً در کتب، مجلات یا نسخ عدیده انتشار داده اند، ولی ما بهتر دانستیم که آن صفحات را تلخیص کرده بشکل مخصوص در آوریم و باشخاصی که در این زندگانی یا نواخت مادی، کورکورانه پیشرفت کرده، خود را هنوز نشناخته و چیزی از حقیقت تا کنون دستگیرشان نشده است، تقدیم نمائیم. ای پسران و دختران امروزه این موضوع مخصوصاً برای شماها است! آری جهت شماها این صفحات نوشته شده زیرا شماها طریق زندگانی را صعب العبور دیده و کشمکش ایام بنظرتان فوق العاده دشوار میاید آری تحریر و انشاء این کتاب برای شماها است. گرچه سطور و اوراق تمام دانش و علوم را بشما نمی آموزد، زیرا دماغ هیچ بشری قادر برضبط و تسخیر کلیه علوم نیست معهذا میتواند تا اندازه بدرجه ترقی و پیشرفت شماها کمک کرده دریچه روشنائی مطلق و نور حقیقت را بروی شماها باز کند و در عین حالیکه برای شما ثابت و مدلل میکنند که زندگی یک آلت ملعبه و شوخی از تقدیر و قلم صنع نیست، موضوع دیگری را نیز میآموزد که این زندگی نتیجه یک قانون مطلق، صحیح و موزونی است. بهمین قسم مناظر و دور نماهای فروزانی را در مقابل نظر شما باز کرده برای کلیه اطوار و کارهای شما محرکی بوجود آورده در افق جهل و ظلمت انوار امیدواری را پرتوافکن نموده و بارگران مشقات و مصائب شما را سبک ساخته و شمارا میآموزد که هیچگاه در برابر مرگ نباید لرزیده هراسناک بود، پس با اعتماد کامل صفحات این کتاب را با دقت تمام بخوانید. زیرا این سطور ناشی از کسی است که صرف نظر از همه چیز خواستار سعادت و رفاه شما است. ممکن است بین شماها کسانی باشند که نتایج افکار و استدلالات مارا بادیده حقارت نگریسته آنها را طرد ورد نمایند وفقط عده قلیل ومعدودی باشند که ثمره مطالعات ما را قبول کنند. چه اهمیت دارد! ما که طالب استفاده وسودی نیستیم، تنها محرک خارجی که این موضوع را بما الهام نموده و به این کار تحریض میکند، احترام و عشق به مبدأ و حقیقت است وفقط یک شوق وحس درونی است که باعث این تکان شده است، مگر اینکه بگوئیم این ذوق و شوق چیست و آن شهاب نورانی از کدام افق تابنده طلوع میکند. مایلم هنگامی که روح پوست و قشر فرسوده و کارکرده خود را از دست داده و دوباره بزمین عودت مینماید، روح جاودان ما این سعادت را داشته باشد که بتواند بخود بگوید: عبور من از این دنیای ناپایدار و سراسر محن، بی فایده نبوده است، زیرا توانستهام در تسکین رنج و آلام شرکت نموده و بهدایت عقل و دماغ خود، در فهم حقایق، تجلی نور معرفت، تقویت فلاح این روح محروم و لغزنده که در اقیانوس بیکران جهل غریق و دست و پا میزند شاهد مراد را در آغوش کشم. همین ما را بس است (مترجم.. لازم است تذکر دهم که مؤلف کتاب در قسمت اول در ذکر ادیان بعضی از مطالبی را که مخالف با دیانت حقه و مذهب است متعرض شده ولی نظر باینکه خود مؤلف در مقام نقل آن مطالب است و معلوم نیست که عقیدۀ خود او نیز مطابق با آنها باشد بلکه خلاف آن معلوم است لذا در مقام ترجمه آنها را ساقط نکردم)
حدیث :
داود رقى گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که مى فرمود: از خدا بترسید و کسى از شما بر دیگرى حسد نورزد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام روایت کند که : رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: نزدیک است که فقر به کفر بیانجامد و نزدیک است که حسد بر قضا و قدر چیره شود.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: و (دو کس نیز گناهانشان کبیره است ، یکى) کسى که وقتى پدرش او را مى خواند پدر خود را لعنت مى فرستد و دیگرى کسى که با اینکه پسرش (خواسته) او را اجابت میکند ولى او پسرش را کتک میزند.
حدیث :
محمد بن حکیم گوید: به امام موسى کاظم علیه السلام عرض کردم : آیا گناهان کبیره آدمى را از ایمان بیرون مى برد؟ حضرت فرمود: آرى ، گناهان پایین تر از کبیره هم (ایمان را از دل بیرون مى برند) رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: آن کسى که در معرض زنا کردن است در حالى که مومن باشد زنا نمى کند و آن کس که مشرف به دزدى کردن است در حالى که مومن باشد دزدى نمى کند.
بنده خدایی میگفت: یه چیزی بهت میگم که خیلی با ارزش و عمیقه، باید خیلی بهش فکر کنی تا بفهمی یعنی چی؟ اونم اینه که، وقتی ما از چیزی فاصله میگیریم، تازه متوجه میشی که اینقدرا هم نمی ارزیدند، فقط این تو بودی که زیادی جدّیش گرفتی، فقط خودت بودی که گُندَش کردی، بهش الکی ارزش و اعتبار دادی، میگفت: حواست باشه! ببین به کی؟ چی؟ کجا؟ ارزش و اعتبار میدی.

چراغ ظلم ظالم، تا سحر، هرگز، نمیسوزد
اگر سوزد، شبی سوزد، شبِ دیگر نمیسوزد
بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود است. در حال حاضر، پیاده روی اجباریِ زیباترین دختران بهایی، با بدترین حجاب ممکن، در خیابان، پاساژ، بازار، مراسم و محافل مذهبی، برای ترویج و عادی سازی بی حجابی رو جدّی بگیریم. من خیلی خوشبین هستم که بزودی این توطئه بهاییت، بزودی با مشت، و تو دهنی قاطع همین مردم خنثی میشه، و این فرقه ی کثیف و سیاسی، بزودی ادب میشند و سر جاشون خواهند تمرگید.
صحیفه سجادیه بخش ۱۷
معرفی چهار روح: پیام مشترک این احادیث وجود چهار روح در بدن انسان است. اکنون ببینیم حقیقت و واقعیت این ارواح چهارگانه چیست؟ برای این مسئله لازم است به سراغ اولین موجود زنده در روی کره زمین برویم و در این موضوع به کلام امیرالمومنین (علیه السلام) گوش میسپاریم که در ضمن حدیثی میفرماید: ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَی خَلْقاً عَلَی خِلَافِ خَلْقِ الْمَلَائِکَةِ وَ عَلَی خِلَافِ خَلْقِ الْجِنِّ وَ عَلَی خِلَافِ خَلْقِ النَّسْنَاسِ یَدِبُّونَ کَمَا یَدِبُّ الْهَوَامُّ فِی الْأَرْضِ یَأْکُلُونَ وَ یَشْرَبُونَ کَمَا تَأْکُلُ الْأَنْعَامُ مِنْ مَرَاعِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ ذُکْرَانٌ لَیْسَ فِیهِمْ إِنَاثٌ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ فِیهِمْ شَهْوَةَ النِّسَاءِ وَ لَا حُبَّ الْأَوْلَادِ وَ لَا الْحِرْصَ وَ لَا طُولَ الْأَمَلِ وَ لَا لَذَّةَ عَیْشٍ لَا یُلْبِسُهُمُ اللَّیْلُ وَ لَا یَغْشَاهُمُ النَّهَارُ وَ لَیْسُوا بِبَهَائِمَ وَ لَا هَوَام: سپس (پس از آفرینش فرشتگان و جنّ ها) موجودی آفرید که با آفرینش فرشتگان و جنّها و نسناس ها، متفاوت بود، میجنبیدند شبیه جنبیدن جانداران ریز در زمین، میخوردند و میآشامیدند، همانطور که حیوانات از چریدنیهای زمین میخورند، همۀ آنان نر بودند که در میان شان مؤنثی نبود، خداوند در وجودشان شهوت مؤنثها و حبّ اولاد و حرص و آرزو و لذت زندگی، قرار نداده بود (یعنی فاقد همۀ ویژگی گیاه، حیوان و انسان، بوده اند) نه شب آنها را پوشش میدهد و نه روز، و نه از سنخ جانداران ریز (حشرات) بودند و نه از سنخ حیوانات بزرگتر. این موجودات که امیرالمومنین آنها را جنبندگان مینامد، هم منشأ گیاهان و هم منشأ جانداران بوده اند که فاقد غرایز از آن جمله فاقد غریزه جنسی بوده اند، مذکر و مؤنث نداشته اند، حیات و روحی که به آنها داده شده بود تنها در جنبش و جنبیدن به کارشان میآمد، تغذیۀ آنها و غذا خواهی شان نیز غریزی نبوده، همانطور که گیاه غذا خواهی دارد لیکن نه غذا خواهی غریزی. گر چه امام علیه السلام تغذیۀ آنها را به تغذیۀ حیوانات تشبیه میکند، زیرا مقصود آنحضرت اصل تغذیه است نه چگونگی آن. امروز هم از آن موجودات در روی زمین وجود دارند؛ باکتریها موجودات ریز و جنبنده هستند، تغذیه هم میکنند، اما نه گیاه هستند و نه حیوان، تکثیر شان نیز از راه تلقیح (شبیه تلقیح گیاهان) و از راه مؤنث و مذکر نیست، کمر باکتری باریک میشود و به دو باکتری تبدیل میشود. و با یک دقّت در الفاظ «یَدِبُّونَ»، «یَأْکُلُونَ»، «یَشْرَبُونَ»، «لَیْسَ فِیهِمْ» و «لَیْسُوا بِبَهَائِمَ» کاملاً روشن میشود که آن حضرت میگوید این موجودات امروز هم هستند. زیرا فعل مضارع مستمّر درباره شان بکار میبرد و نمیگوید «کانوا یدبون» یا «کانوا یأکلون»، و با «لَیْسَ» و «لَیْسُوا» نفی در زمان حال میکند و نمیگوید «کانوا ببهائم». و شگفت اینکه میفرماید: شب و روز برایشان فرق نمیکند. باکترهائی هستند در زیر لایههای زمین در آن تاریکی محض، و بدون نور مستقیم آفتاب زندگی میکنند و ظاهراً در این ویژگی تنها جاندار کره زمین هستند. این حدیث با آنچه از کافی آوردیم، نه فقط در معنی بلکه حتی در لفظ نیز اشتراک دارند که «دبّ» و «یدبّون» در آنها درباره روح ابتدائی و حیات اولیه آمده است. و این چنین است پایهها و اصول اساسی دانش زیست شناسی از نظر مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام که معجزه علمی است، و اگر قدرتهای کابالیستی و خلافت، ائمه طاهرین را منزوی نمیکردند، امروز چه علم گسترده ای داشتیم. زهی نادانم: همیشه براساس آیه نفس امّاره و آیه نفس لوّامه و آیات دیگر، و نیز براساس احادیث معتقد بودم که انسان دارای روحهای متعدد است و آنها را در سه روح نباتی، غریزی و فطری منحصر میکردم. سالها درباره حدیثهای مذکور از اصول کافی، میاندیشیدم نه روح دیگر را درک میکردم و نه چیزی به ذهنم میآمد، با اشخاص محقق دیگر نیز در میان گذاشتم به جائی نرسید. دیشب اول ذیحجة الحرام- ۲۶ مهر ۱۳۹۱ شمسی بیاد آوردم که تاکنون در این مسئله به اهل بیت علیهم السلام متوسل نشده ام، متوسل شدم به ویژه به امام سجاد علیه السلام، ناگهان حدیث امیرالمومنین علیه السلام بیادم آمد، حدیثی که قبلاً با آن آشنا بودم و در برخی نوشته هایم نیز آن را آورده ام، لیکن رابطه آنرا با این حدیثها درک نکرده بودم، مشکل چندین سالهام حلّ شد و چه آسان، مشکلی که حلّ شود آسان است. بر فزود آنگهی ایقانم، شد توسل به آل نبی (ص) ایمانم، جستم این توفیق از آن ره که، درک کردم زهی نادانم، غرق بحر جهالتستم و چیست، جز تمسک به آل علی (ع) درمانم، از این پس گاهی روح فطرت را روح چهارم خواهم نامید. حدیث دیگر درباره روح فطرت: ابو خدیجه میگوید: دَخَلْتُ عَلَی أَبِی الْحَسَنِ علیه السلام فَقَالَ لِی إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی أَیَّدَ الْمُؤْمِنَ بِرُوحٍ مِنْهُ تَحْضُرُهُ فِی کُلِّ وَقْتٍ یُحْسِنُ فِیهِ وَ یَتَّقِی وَ تَغِیبُ عَنْهُ فِی کُلِّ وَقْتٍ یُذْنِبُ فِیهِ وَ یَعْتَدِی فَهِیَ مَعَهُ تَهْتَزُّ سُرُوراً عِنْدَ إِحْسَانِهِ وَ تَسِیخُ فِی الثَّرَی عِنْدَ إِسَاءَتِهِ فَتَعَاهَدُوا عِبَادَ اللَّهِ نِعَمَهُ بِإِصْلَاحِکُمْ أَنْفُسَکُمْ تَزْدَادُوا یَقِیناً وَ تَرْبَحُوا نَفِیساً ثَمِیناً رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً هَمَّ بِخَیْرٍ فَعَمِلَهُ أَوْ هَمَّ بِشَرٍّ فَارْتَدَعَ عَنْهُ ثُمَّ قَالَ نَحْنُ نُؤَیِّدُ الرُّوحَ بِالطَّاعَةِ لِلَّهِ وَ الْعَمَلِ لَه: بحضور امام کاظم علیه السلام رسیدم، به من فرمود: خداوند تبارک و تعالی مؤمن را بوسیلۀ روحی از خود یاری کرده است. این روح حاضر است با او هر وقت که عمل نیک انجام میدهد و تقوا میورزد. و از او غایب میشود هر وقت که گناه کند و تعدّی کند. پس این با او هست با عمل نیک او به تحرّک و شادمانی میرسد، و با عمل بد او در زیر رسوب مدفون میشود. پس ای بندگان خدا با اصلاح جانهای خود نعمتهای او را در کنارتان داشته باشید تا بر یقین تان افزوده شود و به سود گرانقدر و گران بها برسید. خداوند رحمت کند کسی را که بر خیر اهتمام بورزد و به آن عمل کند، یا به شرّ اهتمام کند و از آن بپرهیزد. سپس فرمود: ما (اهل بیت) این روح را تقویت میکنیم بوسیله اطاعت از خدا و عمل برای خدا. توضیح: ۱- عبارت بِرُوحٍ مِنْهُ، همان عبارت قرآن است که میفرماید: وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی، یعنی همان روحی که به آدم دمیده شد و فرق میان حیوان و انسان همین روح است. و پیشتر گفته شد، وقتی این روح به آدم دمیده شد که زنده بود لیکن روح انسانی را نداشت. و نیز این همان روح است که در آیه ۲۲ سوره مجادله میفرماید: أُولئِکَ کَتَبَ فی قُلُوبِهِمُ الْإیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْه، که همان روح چهارم و روح فطرت است. ۲- سؤال: در این آیه میگوید مومنان را با این روح تقویت کرده است، نه همۀ انسانها را. و نیز در حدیث بالا امام کاظم علیه السلام میفرماید خداوند مومن را با این روح تقویت کرده نه هر انسان را؟ پاسخ: در اینصورت باید گفت که هر فرد مؤمن یک روح بیش از فرد غیر مؤمن دارد. و اثبات چنین سخنی غیر ممکن است. و نیز: ایمان یک امر مدرّج است و درجات مختلف دارد، پس باید حدّ نصابی تعیین شود که در آن نصاب، این روح به شخص مومن داده شود، و چنین نصابی وجود ندارد. سبب اینکه هم در آیه و هم در حدیث، لفظ مؤمن آمده، این است که روح فطرت در فرد غیر مؤمن از فعالیت ساقط میشود و توان عمل را از دست میدهد گوئی اساساً وجود ندارد. ۳- در حدیث تصریح شده است که وَ تَسِیخُ فِی الثَّرَی عِنْدَ إِسَاءَتِهِ: این روح بوقت گناهکاری در رسوب دفن میشود. یعنی روح غریزه آن را سرکوب و دفن میکند، و گناه هر چه بیشتر و رسوبات روی روح فطرت به همان قدر بیشتر میگردد. پس این روح در افراد غیر مومن نیز هست، لیکن سرکوب و دفن شده است. این دفن شدن همان است که قرآن به آن تصریح کرده و آنرا با سوگندهای پی در پی بیان کرده است: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ، وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها- وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها- وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها- وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشاها- وَ السَّماءِ وَ ما بَناها- وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها. و آنگاه بر خود این روح سوگند یاد کرده و میگوید: وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها- فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها- قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها- وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها: و سوگند به نفس (به روح) و بخدائی که آنرا آفریده و سامان داده و به آن الهام کرده راه تقوی و راه فجورش را، رستگار گشت کسی که آنرا پاکیزه نگه داشت، مغبون و خاسر گشت کسی که آنرا دفن کرد. لغت: دَسّی: دفن کرد. ۴- تعاطی دو طرفه میان روح فطرت و کردار نیک برقرار است؛ هر قدر که روح فطرت قوی باشد بهمان میزان بر اعمال نیک افزوده میشود و هر قدر بر اعمال نیک افزوده شود به همان میزان روح فطرت قوی تر میگردد. و در آخر حدیث تاکید میکند که ما اهل بیت این روح را بوسیله اعمال نیک در وجود خودمان تقویت میکنیم. و این تعاطی و دادوستد میان روح فطرت و کردار نیک، یک امر ملموس و تجربی است و هر کس آنرا در وجود خودش بروشنی حس میکند و اساساً وجود روح فطرت در انسان یک امر تجربی است و هر انسانی میبیند، در وجود خودش تجربه کرده و میکند که گاهی خودش، خودش را سرزنش میکند، با خودش دعوا میکند، دو روح دارد که با همدیگر دعوا میکنند یکی دیگری را سرزنش میکند که: النّفس اللوّامة است. زیست شناسی، حیات شناسی و انسان شناسی غربی از این اصل تعدد روحها در انسان غافل است و انسان را حیوان میداند. و بر همین اساس، دیگر رشتههای علوم انسانی غربی نیز با یک خلاء بزرگ همراه است که به بیراهه میرود. دجّال: پایه ای ترین غلط فرهنگ و تمدن کابالیسم که بر اروپا مسلط است و به جوامع دیگر نیز نفوذ میکند همین تک چشم بودن آن است؛ دجال است، دجّال تک چشم، چشم غریزه اش باز و به شدت درخشان و به دقت ریز بین است، چشم فطرتش کور (بلکه کاملاً از بین رفته) است. اروپا در طول تاریخش، از آغاز فکر و فرهنگش انسان را یک موجود صرفاً غریزی تعریف کرده است؛ از افلاطون و ارسطویش (که هر دو به حدی انسان را موجود غریزی تر از حیوان دانسته اند که همجنس بازی را که حیوان از آن پرهیز میکند، برای انسان روا بلکه لازم دانستند و به شهادت تاریخ همجنس گرا بودن هر دوی آنان از مسلّمات است) تا اندیشمندان عصر رنسانس و مدرنیتۀ شان که همجنس بازی را در ردیف حقوق بشرشان قرار دادند. اسلام آمد اما بلافاصله زمام امور جامعه از دست اهل بیت علیهم السلام خارج شد، نوبت به امویان رسید، خالد بن یزید اموی یونانیات را وارد جامعۀ اسلامی کرد، با پشتیبانی قدرت اموی تعریف کابالیستی از انسان همه جا را گرفت، نفس امّاره و نفس لوّامه بعنوان دو مرحلۀ یک روح واحد در طول هم قرار گرفتند نه در عرض هم، و مرحلۀ سوم را نفس مطمئنه نامیدند. در حالیکه فقط نفس مطمئنّه مرحلۀ کمال نفس لوّامه است. صدرویان ما نیز قرآن، نهج البلاغه، صحیفۀ سجادیه، کتب اربعه و بحار را رها کرده و داوطلبانه یوغ کابالیستهای مذکور را به گردن نهادند بشاگردی محی الدین (این بزرگ جاسوس کابالیست که کابالیسم را بطور همه جانبه و عمیق به جامعۀ اسلامی نفوذ داد) را پذیرفتند. اسکندر مقدونی شاگرد ارسطو و سمبل همجنس بازان تاریخ و بزرگ چماق کابالیسم را ذوالقرنین و قدیس نامیدند که ملا هادی سبزواری در منظومه اش میگوید: الّفه حکیم رسطا لیس میراث ذی القرنین القدیس مکتب قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) را آلوده بلکه تحریف کردند، و به این بیراهه روی، کجفکری و بدبختی شان بالیدند. بگذار بروند و تا پایان تاریخ کابالیسم در این راه خواهند رفت، زیرا ابلیس هوایشان را دارد و کمک شان میکند. بقیّۀ اصول و مسائل انسان شناسی مکتب قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) میماند به مباحث آینده تا آنها را از بیان امام سجاد علیه السلام بشنویم. باز هم دربارۀ غذای طیب: در پایان این بخش از دعا، از نو مسئلۀ غذای طیّب و غذای خبیث را تکرار میکند (وَ غَذَّانَا بِطَیِّبَاتِ الرِّزْق) تا اهمیت تفکیک این دو از همدیگر، و نیز اهمیت حفاظت از حسّ اشمئزاز، بیشتر روشن شود. البته باید دانست همانطور که تضعیف حس اشمئزاز، موجب نوعی بیماری در فرد و جامعه میشود، شدت دادن به آن نیز موجب بیماری وسواس میگردد. انسان نیازی به خوردن غذاهای خبیث و غیر طیب ندارد، اقتصاد پرستی و کمیت گرائی است که انسان را به تغذیه از خبیثات وادار کرده است؛ اگر کمیت مصرف خردورزانه و بدون اسراف در عرصۀ درون جامعه ای، و با عدالت و بدون استثمار در عرصۀ برون جامعه ای و بین المللی باشد، هیچ انسانی به خط فقر سقوط نمیکند که فرمود: وَ أَغْنَانَا بِفَضْلِه: و انسان را غنی کرد به فضل خودش. البته این اصل مشروط است به آنچه در آغاز این بخش فرمود که «رَکَّبَ فِینَا آلَاتِ الْبَسْطِ، وَ جَعَلَ لَنَا أَدَوَاتِ الْقَبْض» «وَ أَثْبَتَ فِینَا جَوَارِحَ الْأَعْمَال». یعنی مشروط است بکار، و به همین دلیل خداوند امکانات قبض و بسط را (دست و انگشتان) و جوارح عمل را به ما داده است. فضل: فضل مافوق عدل است؛ اگر کسی به کسی چیزی را فراتر از عدالت بدهد، او تفضّل کرده است. آنچه در این بخش از دعا آمده (امکانات قبض و بسط، تعدد روحها و اعطای یک روح دیگر به انسان، آفریدن غذای طیب، حس اشمئزاز برای تشخیص طیب) همگی فضل خداوند است، زیرا میتوانست انسان را نیز مانند حیوان بیافریند که نه دست کارآمد انسان را داشته باشد، و نه روح سوم را و نه تشخیص طیبات را. قرآن: قرآن دربارۀ غذای طیّب فراتر رفته و میگوید: در میان طیبات نیز در صدد طیبترها باشید فرمود: «یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ، و در آیه دیگر میفرماید: کُلُوا مِمَّا فِی الْأَرْضِ حَلالاً طَیِّباً، از آنچه در زمین است با دو شرط بخورید: حلال باشد یعنی در تقسیم مواد جهان به دو قسم، از خبیثات نباشد. و طیب باشد، یعنی در میان طیبها هم حتی الامکان در صدد طیبّتر باشید. ذخائر کرۀ زمین برای انسان: استعداد کره زمین و توانائیش برای کشاورزی و غذای انسان و برای صنعت بشر کافی است. امام علیه السلام در آخرین جملۀ این بخش از دعا میگوید: وَ أَقْنَانَا بِمَنِّه، این جملۀ کوچک معنای مهم، گسترده و شیرینی دارد؛ انسان در روی این کره زمین غنی است و هیچ کسی فقیر نمیشود با دو شرط: عدالت اجتماعی و کار. در این جمله نیز با بکارگیری لفظ «اَقنا» از نو همان پیام را توضیح میدهد: «قَنا» یعنی ذخیره کرد. و «اَقنانا» یعنی ذخیره کرد برای ما. او که انسان را آفرید پیش از آفریدنش ذخائر غذائی و صنعتی را برایش فراهم کرد، ذخائر ابدی و پایان ناپذیر. قرآن: أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ کِفاتاً، أَحْیاءً وَ أَمْواتاً: آیا زمین را انبار قرار ندادیم از روئیدنیها و غیر روئیدنی ها. لغت: الکفات: الموضع یکفت فیه الشیئ ای یضمّ و یجمع: کِفات جائیکه اشیاء را در آن جمع میکنند. احیاء و امواتاً: مرحوم طبرسی در مجمع البیان پس از آنکه کلمۀ اول را به روئیدنی (گیاهان) و کلمه دوم را به غیر روئیدنی (مواد معدنی و صنعتی) معنی کرده گفته است از نظر اَدبی این دو لفظ «حال» هستند. اما بنظر میرسد که هر دو منصوب بنزع الخافض باشند، یعنی أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ کِفاتاً من أَحْیاء وَ أَمْوات: آیا زمین را انباری از گیاهان و مواد معدنی و صنعتی قرار ندادیم. دست اندرکاران و متخصصین این موضوع گفته اند: کرۀ زمین قادر است چندین برابر جمعیت کنونی جهان را تغذیه کند اگر دولتها و مردم جهان در تحصیل غذا و مصرف آن، راه درست را در پیش گیرند. و باید گفت: این راه صحیح و درست با چهار شرط محقق میگردد: عدالت اجتماعی، کار، حفاظت از محیط زیست که اصلی ترین اصول آن دانستن قدر و ارزش منابع و ذخایر طبیعت است و پرهیز از اسراف و یا بگوئیم خردورزی در مصرف.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش ۱۹)
چرا فرضیّه کهنه عود ارواح از نو زنده شد؟ سؤال: اکنون این سؤال پیش میآید که چرا پاره اى از محافل روحى غرب، در یکى دو قرن اخیر، اصرار دارند فرضیّه کهنه و خرافى عود ارواح و تناسخ را از نو زنده کنند و روح تازه اى در کالبد آن بدمند؟ مگر آنها هم به خرافات علاقه اى دارند؟ آیا هنگامى که مى بینیم در میان دانشمندان غرب، همان غربى که کره ماه را براى نخستین بار فتح کرد و تکنیک و صنعت خیره کننده او بطرز شگفت آورى پیشرفته است، افرادى پیدا مىشوند که طرفدار «کارما» و «عود ارواح» هستند، نباید حدس بزنیم لابد در این موضوع اسرارى است و مطالبى بر آنها کشف شده که بر ما مخفى مانده است؟ در این باره چه میگویید؟ پاسخ: در پاسخ اینگونه سؤالات با صراحت باید گفت: اوّلًا، اگر تعجّب نکنید، خرافات در میان غربىها اگر گسترده تر از شرق نباشد، کمتر نیست؛ و تعداد طالع بینها و فالگیرها- منتها به سبک مدرن و با آب و رنگ نو- در مراکزى همچون پاریس بسیار زیاد است و تکنیک و صنایع پیشرفته، نه دلیل بر خرافى نبودن است، و نه مانع آن؛ و حتّى حساب صنعت و فلسفه هم بکلّى از هم جدا است. ثانیاً، از آنجا که مسأله اعتقاد به عود ارواح یک جنبه استعمارى قوى دارد، و از طرفى روح استعمار آنچنان با زندگى و افکار جمعى از مردم غرب آمیخته است که حتّى در فلسفه، ادبیّات، و بحث هاى علمى آنها- تا چه رسد به مسائل تبلیغاتى- نفوذ کرده، این سوءظن براى انسان پیش مى آید که نکند گسترش دامنه عقیده به تناسخ و عود ارواح نیز مربوط به افکار استعمارى باشد. اکنون به این توضیح توجّه کنید: اعتقاد به «کارما» و عود ارواح از آن نظر جنبه استعمارى دارد که اقوام محروم و استثمار شده را به پذیرش این طرز زندگى ملالت بار، بعنوان اینکه ممکن است کفّاره گناهان زندگى پیشین آنها باشد، تشویق میکند، و آنرا قابل تحمّل میسازد. عقیده به تناسخ، یک نوع حالت تسلیم و رضا در افراد ایجاد میکند، و آنها را به استقبال انواع ناملایمات و محرومیّتها بعنوان یک وسیله تکامل و شستشوى روح دعوت میکند. بى جهت نیست که بعضى از مطّلعین نقش مؤثّر عقیده به کارما را در استعمار هندوستان و حکومت طبقاتى بر مردم هند قابل انکار نمیدانند. در پاورقى کتاب مشرق زمین گاهواره تمدّن چنین میخوانیم: عقیده به کارما و تناسخ، بزرگترین مانع نظرى در راه اجراى نقشه برچیدن دستگاه فرقه اى در هند است؛ زیرا هندوهاى متدیّن عقیده دارند که اختلافات طبقاتى، حاصل سلوک روح در طىّ حیاتهاى گذشته و جزئى از نقشه الهى است که بر هم زدن آن به منزله هتک حرمت دین و مقدّسات است. ما، هم با بت سازى مخالفیم، و هم با حق کشى و خودباختگى، هر کس کمترین اطّلاع از تاریخ فلسفه داشته باشد، میداند که پس از غروب آفتاب فلسفه در یونان، و پایان دوران فلسفه پیشین، آفتاب فلسفه بار دیگر از شرق، مخصوصاً از کشورهاى اسلامى برخاست. آلفرد گیوم مدیر دانشکده کلهم انگلستان با اینکه باید او را از دانشمندان متعصّبى بشمار آورد که نسبت به علوم شرق با نظر منفى مینگرد، در پایان مقاله اى که در زمینه فلسفه شرق نگاشته و در کتاب «میراث اسلام» به همراه مقالات دوازده تن دیگر از اساتید انگلستان چاپ شده، چنین مینویسد: هنگامیکه تمام کتب و آثار گرانبهاى کتابخانهها و موزه هاى اروپا را با چراغ معرفت مطالعه کنیم، آنوقت خواهیم دید که نفوذ عرب (مسلمانان) که هنوز هم در ما هست در تمدّن قرون وسطى (از قرن ۵ تا ۱۵ میلادى) خیلى بیش از آن است که تاکنون تشخیص داده اند. این سخن، با گفتار کسى که میگوید: بجاى توجّه به فلسفه قدیم، به سراغ فلسفه غرب بروید که زنده و سیّال و پرتحرّک است؛ نه مثل فلسفه شرق جامد و یخ بسته و راکد و تکرار مکرّر. چقدر فاصله دارد! این گفتار که غرب زدگى بصورت تنفّر آمیزى از آن مى بارد، مسلّماً در برابر شهادت کسانى که این نویسنده به وکالت از طرف آنها حرف میزند، نمى تواند ارزش داشته باشد. اصولًا این نیاز به بحث و استدلال ندارد که «کانون فلسفه» شرق بوده و هست. فلسفه از شرق برخاسته و هم اکنون اصیل ترین افکار فلسفى در شرق است. مطالعه افکار فلسفى افرادى همچون فیلسوف دکارت فرانسوى، برتراند راسل فیلسوف معاصر انگلیسى یا مترلینگ بلژیکى و مقایسه آنها با آثار فلسفى «فلاسفه شرق»، ما را به عمق فلسفه شرق، و سطحى بودن آن فلسفه (در بسیارى از مباحث) آگاه میسازد. مثلًا برتراند راسل براى این که دلیل عدم اعتقاد خود را به خدا روشن سازد، میگوید: دلیل اساسى خداشناسى، برهان علّةالعلل است و من به همین دلیل در جوانى به خدا ایمان داشتم، ولى بعد از این عقیده برگشتم؛ زیرا فکر کردم اگر هر چیز علّتى داشته باشد، پس خدا را نیز علّتى لازم است! بخاطر دارم در کلمات مترلینگ (و اندیشه هاى یک مغز به اصطلاح بزرگ) نیز همین ایراد را در بحث خداشناسى دیده ام. این ایراد، یکى از ساده ترین ایرادها است که هر شاگرد درس فلسفه در شرق پاسخ آنرا میداند؛ با این حال همین اشکال ساده، فردى همچون راسل را به الحاد کشانیده است! هر شاگرد درس فلسفه در شرق میداند که اگر میگوییم: هر موجودى نیازمند به آفریننده اى است، منظور از هر موجود، موجوداتى است که هستى و وجود آنها از درون ذاتشان و از خودشان نباشد؛ چنین موجوداتى مسلّماً نیازمند به آفریننده هستند؛ ولى موجودى که هستى آن از خود اوست و عین وجود و هستى است و به اصطلاح فلسفه شرق «واجب الوجود» است، نیازى به آفریننده ندارد. خدا یک وجود ازلى و همیشگى است؛ بدون آغاز و انجام، و چنین وجودى، علّت لازم ندارد. اگر «راسل» یا «مترلینگ» خدا را قبول نکنند، بالاخره وجود «مادّه نخستین» را قبول دارند یا نه؟ بگویید ببینم این «مادّه نخستین» از کجا پیدا شد؟ اگر قانون علیّت، یک قانون عمومى و همگانى است، چرا مادّه نخستین از آن مستثنا است؟ لابد خواهند گفت: «مادّه اوّلیّه» ازلى بوده و نیاز به آفریننده و علّتى نداشته است. خوب، عین همین سخن را خداپرستان درباره خدا میگویند. (دقّت کنید) خلاصه اینکه، یک مسأله فلسفى به این روشنى براى راسل و مترلینگ مخفى مانده، و این نشان میدهد که آنها در فلسفه (مخصوصاً مباحث فلسفه الهى) چقدر عقب هستند! استدلالات سه گانه دکارت فیلسوف معروف فرانسوى را درباره اثبات وجود خدا، بسیارى از دانش پژوهان دیده اند. دکارت این استدلالات سه گانه را، شاهکار علمى خود میشمارد با اینکه در نظر ما لااقل مطالب مهمّى محسوب نمیشود، و بعضى از آن سه دلیل قابل ایراد است. یا اینکه جمله معروف دکارت «فکر میکنم، پس هستم» که زیربناى اصلى فلسفه او را تشکیل میدهد، در نظر ما سطحى و بى پایه است؛ زیرا کسى که میگوید: «فکر میکنم» در همین جمله اوّل به وجود خودش اقرار و اعتراف کرده و دیگر نیازى ندارد که به وسیله فکر کردن وجود خود را اثبات کند. نظیر این مطالب، در نوشته هاى فلاسفه غرب زیاد است. آیا با این حال، بى انصافى نیست که کسى بگوید: سراغ فلسفه غرب بروید که زنده و سیّال است، نه مثل فلسفه شرق که جامد و یخ بسته و راکد و تکرار مکرّر. باید گفت: طرز تفکّر چنین کسى جامد و راکد و یخ بسته است. در اینجا یک نکته هست که باید کاملًا مورد توجّه قرار گیرد تا از هرگونه سوءتفاهم و اشتباهى در این زمینه پیشگیرى شود و آن اینکه فلسفه شرق مرکّب از مباحث مختلفى است که میتوان آنرا در دو بخش خلاصه کرد: بخش اوّل: مباحث امور عامّه و الهیّات، بخش دوم: طبیعیّات و فلکیّات، در بخش اوّل که اساس فلسفه را تشکیل میدهد بحث از کلّى ترین قوانین هستى میشود، و آن اصول کلّى که بر سراسر عالمِ وجود حکومت میکند، مورد بررسى قرار میگیرد. در بخش دوم، بحث از یک سلسله مباحث علوم طبیعى و فلکى به میان مى آید. جاى انکار نیست که بخش دوم، دستخوش دگرگونى زیادى شده و افلاک نه گانه بطلمیوسى جاى خود را به هیئت جدید که پایه گذار آن «کپلر» و «گالیله» بودند، داده و عناصر چهارگانه آب و باد و خاک و آتش، بکلّى از میدان بیرون رفته و همه «مرکّب» از آب درآمده اند و جاى آنها را بیش از یکصد عنصر گرفته است. «اتمِ نشکن» شکسته شده و عللى که براى رعد و برق و زلزله و صاعقه مى شمردند، در پرتو تفسیرهاى نوین علمى که بر اساس تجربیّات یا مشاهدات یا آزمایشى روشن قرار گرفته، کمرنگ و محو شده. ولى همه میدانیم اینها همه مربوط به بخش دوم فلسفه شرق است و در واقع جزو فلسفه محسوب نمیشود و امروز هم آن را به نام «علوم» مینامند، در مقابل «فلسفه». علوم، بحث از موضوعات و اشیاء مخصوص میکند؛ در حالىکه فلسفه، بحث از قوانین و اصول کلّى مى نماید. قسمت اوّل فلسفه شرق که اساس فلسفه است، به ارزش خود همچنان باقى است. بنابراین کسى که مسأله افلاک بطلمیوسى یا مانند آن را بهانه اى براى کوبیدن فلسفه شرق میکند، بدرستى معنى فلسفه و فرق آن را با علم درنیافته و رسالت فلسفه شرق را نمیداند.
سلمان فارسی بخش ۴۴
دامن او را نمیگیرید؟ وحشت و آشفتگى سراسر مدینه را فرا گرفته است. تعدادى با خلیفه اوّل بیعت کرده اند، امّا بزرگان اصحاب و رؤساى مهاجر و انصار زیر بار این بیعت نرفته اند. از جمله حضرت على علیهالسلام و فرزندانش، عباس بن عبدالمطلب و فرزندانش از بنى هاشم، سعد بن عُباده و فرزند و اعضاى خانواده اش، حُباب بن مُنذَر و پیروان او، طلحه، زُبیر، سلمان، مقداد، عمّار یاسر، ابوذر، خالد بن سعید، سعد بن ابى وقّاص، عُتبة بن أبى لهب، بُراء بن عازِب، ابّى بن کعب، ابوسفیان بن حرب، عبدالله بن عمر، اسامة بن زید، عبدالله بن مسعود، حسّان بن ثابت، مغیرة بن شُعبه،
محمدبن مسلمه و.. در میان این هیاهوها و نگرانىها و از سویى هیجان هاى مغرورانه و قدرت مآبانه، حضرت على علیهالسلام سوار بر استر پیامبر (ص) از راهى میگذشت. سلمان در میان گروهى حضور داشت، آن حضرت را دید و از جا برخاست و با یک دنیا ایمان و شهامت فریاد برآورد: ألا تَقُومونَ؟ تأخُذُونَ بِحُجْزَتِهِ، تَسألونَهُ: آیا بر نمى خیزید دامن او را بگیرید؟ و از او سؤال کنید؟ بخدایى که دانه را میشکافد و انسان را از نطفه مى آفریند، کسى غیر از وى وجود ندارد، که شما را به راه و رسم پیامبرتان آگاه سازد. عالِم ربّانى در روى کره زمین فقط اوست و دلها با پناه بردن به او آرامش میگیرد. اگر على (ع) را از دست دادید، علم و دانش انسانى را از دست داده اید و انسانیت را به انکار و فراموشى سپرده اید/ تاریخ الیعقوبى، اسدالغابه، الغدیر، بحارالانوار،
تحقیق و معرفی پنج گروه سری خطرناک که از قرن های پیش فعالیت میکنند، بخش هفتم
اثر بادر ماینهوف یا توهم تکرار چیست؟ استفادۀ بیش از حد از چنین ساز و کارهای شناختی پایه، نه تنها بیمارگونه نیست، بلکه نیازی کاملاً قابل درک محسوب میشود. دنیا بسیار پیچیده و سر در گم کننده است، و هر یک از ما سعی در سادهسازی آن داریم. به همین دلیل است که رشتههایی نظیر علوم اجتماعی، اقتصاد و روابط بینالملل پایهگذاری شده. کسب تخصص در این رشتهها به آموزش، زمان و استعداد نیاز دارد، که خیلیها آنرا در خود نمیبینند. از همین رو، تعجبی ندارد اگر اغلب با عجله و بدون تأمل کافی به قابل درک سازی دنیا برای خود مشغولیم. بجای این که هلیر و امثال او را از ذهنمان پاک کنیم، کمی به خود آمده و ببینیم آیا تفکر ما نیز از ضعفهایی مشابه، رنج میبرد یا نه؟ در بسیاری از موارد، نسبت دادن توان برتر به تشکیلاتی سری که کنترل دنیا را در دست دارد، نه تنها غیرعادی نیست، بلکه نشانۀ آگاهی محسوب میشه؛ ولی مادامی که این سازمان همهفنحریف، یک غول اقتصادی، مجتمع نظامی صنعتی، و یا شرکت داروسازی به حساب بیاد، نه یک انجمن سری، البته نشانۀ آگاه بودن بدین معنی نیست که مجازیم این دسته از شرکتها را حاکمان زمین بدانیم. همانطور که میدانید، شبهه یکی از نشانههای تفکر در انسان است.
نمیگویم که ایدههای فوق به اندازۀ ایدۀ ایلومیناتی نامعقولاند. در حقیقت، این تفاوتها هستند که موجب میشوند چشمانمان را بروی مشابهتها ببندیم. این نکته که تئوریهای توطئهی کوچکتر، ریشه در حقیقت دارند (برای مثال سهام شرکت اپل فلان قدر است) باعث میشود افراد نتوانند قدرت واقعی و محدود را از نیروی محض و تخیلی افتراق دهند. تفاوت بین سوژههایی که تأثیر جهانشمول دارند با آنهایی که واقعاً دارای تأثیر جهانشمولاند، گاهی کم و گاهی مبرهن است. روش غلطی که میشه از کل این قضیه گرفت این است که، هر کسی را که، نوعی نیروی نادیدنی را تأثیرگذار میخواند، دیوانه بنامیم. هلیرهای جهان ما، هزینهای است که به منظور زیر سؤال بردن نظم بارز و رو کردن دست آنهایی میپردازیم که تمام منافع دنیا را برای خود میخواهند. هنگامی که به دنبال حقیقت میگردیم، با دیوانگی نیز همنشین میشویم. با این وجود، در دنیایی که قدرت مخفی کاملاً واقعی است، تنها شیوۀ عاقلانۀ اندیشیدن، همین است.
مستند شنود بخش هشتم
عناوین بخش دوم مصاحبه: ۱- عنایتی که در کودکی شامل حال تجربه گر شده بود ۲-مشاهده نیات توسط تجربه گر ۳-مشاهده ارزش اعمال توسط تجربه گر ۴- احساس ورشکستگی تجربه گر پس از مشاهده تاثیر نیات بر اعمالش ۵-ارزش نهادن به اعمالی که تجربه گر تصورش را نمیکرد ۶-عنایت حضرت فاطمه الزهرا(س) به تجربه گر ۷-تاثیر نجات جان افراد بر دنیا و آخرت تجربه گر ۸-ماجرای همسر تجربه گر و اتفاق عجیبی که برای وی افتاد ۹- شرمندگی تجربه گر پس از آن که متوجه شد اعمالش خالصانه نبوده است ۱۰-ارزش نهادن بر دغدغه های تجربه گر در آخرت ۱۱- اگر دوست داشته باشی امام زمان(عج) را یاری کنی در زمره یاران حضرتی۱۲- دلیل بازگشت تجربه گر/ ادامه از قبل.. آقا صادق: و از دست خودم راه فراری نداشتم. آقا امینی خواه: این همون نفس لوامه هست دیگه. آقا صادق: رسیدگی اعمال رو شروع کردیم. اول که یه سری مثلاً اونجایی که بهم عنایت شده بود، هی بهم نشون میدادن. من یادم نیست خیلیاشو، ولی یه سری جا مثلاً من یادمه بهم نشون دادن که: نُه ماهگی یا شیش هفت ماهگی، من داشتم میمُردم. من و داداش دوقلوم داشتیم میمردیم، و نشون دادن که مثلاً مادرمو، از اتاق بیرون کردن، چون ما داشتیم جون میدادیم. مثل این ماهی که از آب میندازیش بیرون دهن باز میکنه، من و داداشم داشتیم جون میدادیم، هی دهن باز میکردیم. و همسایه ها به مادرم گفتند: مامان فلانی ، برید بیرون از اتاق، کردنش بیرون، که جون دادن ما رو نبینه. و خب من متولد نیمه شعبانم، و مادر من رفت بیرون، من مادرمو دیدم رفت بیرون، سر به آسمون بلند کرد و گفت که: خدایا چرا...؟ اگه میخواستی ببریشون چرا آوردیشون؟ میخواستی ما رو بسوزونی؟ حالا که آوردیشون نگهشون دار، من نذر امام زمان میکنم. بچه های من سربازهای امام زمان... نگهشون دار. و ما رو نذر کرد، و من دیدم اونجا، جان ما نجات پیدا کرد بخاطر دعای مادرم، و نذر مادرم. آقا امینی خواه: شما از قبل خبر داشتی مادرت نذر کرده؟ از چنین قضیه ای خبر داشتی؟ آقا صادق: نه، خبر نداشتم. و بعد که برگشتم به مادرم گفتم. مادرم گفت: آره شما بچه که بودید، چون دوقلو بودید خب شیر خشک میخوردید. میگفت شیرخشکتونو عوض کردن، شما اسهال استفراغ بد گرفتید. تا چند ماه هیچی نمیتونستید بخورید، و به حال مرگ افتادید و تمام شد. من گفتم آقا تمام شد میخواد بره و همچین اتفاق رو برام شرح دادن. و گذشت... همین جور دونه دونه دونه دونه نشونم دادن. بعد جاهایی که من میخواستم بفهمم چیکار کردم، ارزش کارم چقدره رو، مثلاً به خودم میگفتم چی چی داری؟ میگفتم اینو دارم، این عملو دارم، مثل اینکه همه عمل رو بهم دادن. گفتن خب حالا چی داری؟ گفتم من مداحی کردم. اون قسمتی که مداحی کردم رو کشیدن بیرون فایلشو. مثلاً میخواستن بررسی کنند، وزنش چقدر بود. میگفتم من مداحی کردم، من مداح ، آوردن برام. دقیقاً، گفتن مثلاً شاخ ترین کار مداحیت کجا بود؟ گفتم مثلاً شب شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها)، فلان هیأت مون، فلان... چقدر من برای اون مداحی زحمت کشیدم، شعر آماده کردم، مطلب آماده کردم از قبلش. حس و حال خوبی داشتم. شروع کردم مداحی کردن وسط مداحیم بهم نشون دادن که چهچه میزدم. یه دو سه تا چهچه زدم (تحریر زدم) و بعد همون لحظه رو برام آوردن بالا تو دلم، مثل اینکه نیت خودمو آوردن جلو چشمم، که من چرا چهچه زدم، چرا اینجا رو بیشتر صدامو کشیدم، یکمی مثلاً یه تحریر کردم صدامو. بعد آوردن نشونم دادن گفتن که خب، نشون دادن. یعنی نشون خودم دادن که اینجا رو تحریر کردی که بقیه بگن چقدر صدای فلانی خوبه (ریا) بهتر از فلان مداح قبلیه، این مداحیش خیلی بهتره، عجب شعری! بعدش نشونم دادن، آخر مجلس رفتم از بچه ها پرسیدم: بچه ها خوندنم چجور بود امشب؟ هی توقع داشتم از اون شبم تعریف کنن. بعد بچه ها گفتند: داداش امشب ترکوندی، عجب حالی بهمون دادی، دمت گرم. بعد بهم گفتن همه رو از خودت میدیدی. نمره صفر! همونجا به خودم صفر دادم. بعد پیش خودم گفتم، صفر؟ بعد گفتم آره صفر دیگه! برای خودم بودم، و خودمم قانع شدم صفر، صفر؟ صفر! (حسابگر و قاضی و شاهد خودمون هستیم) بعد گفتن خب بعدی... گفتن دیگه چی داری؟ گفتم من مسئول بسیج بودم. گفتن که مسئول بسیج بودی کجا؟ مثلاً نشونم دادن که فلان شب گشت، بچه ها رو به خط کرده بودم. لباس بسیج تنم بود، پلنگی پوشیده بودم. گفتم که از جلو نظام، همه رو به خط کردم. بعد یه دفعه دلمو آوردن بالا نشونم دادن، چقدر اونجا حس میکردم قدرت دارم، چقدر بچه ها بهم توجه دارن، عجب هیبتی دارم، به خودم میگفتم، خیلی فکر میکردی تو این بچه ها رو سر خط کردی، تو بچه ها رو آوردی، آره، (منیّت) پیش خودم گفتم آره، بعد گفتن صفر، چون مال خودت بود. صفر؟ صفر! دیگه چی داری؟ هی دونه دونه دونه اعمالمو گفتم . گفتم بابا من یک کیس کار کردم مثلاً... از سال ۸۸ کار کردم تا ۹۳. پنج سال. من پای این کیس کتک خوردم، زندان رفتم، آوارگی کشیدم، شبانه روزی پای این کیس کار کردم، بجای خیلی بالایی رسید، خیلی روش حساب میکردم. گفتم من این کیس رو کار کردم. چقدر تاثیرگذارم بود، بعد بهم نشون دادن، گفتن که نگاه کن، رو این کیس کار کردی تو فلان تاریخ قرار بود بری این کیسو پیش مسئولت پرزنت کنی. مسئوله دیگه گفته آقا چون آقای فالنی وقت نداره زیاد، یکی تون بیاد، یا شما بیا، یا آقای فلانی بیاد پرزنت کنه. بعد تو پیش خودت گفتی که... (بعد نشونم دادن اون تایم رو) که این کیس مال منه، چرا فلانی بره به اسم خودش تموم کنه؟ اینکه همه زحمتشو من کشیدم، اصلاً اون چه میفهمه؟ این کیس منه، من باید برم، چون مال من بوده. مال تو بوده؟ صفر. پنج سال عمرمو... صفر! چون میخواستم من خودمو ثابت کنم. برای منیّت جنگیده بودم. صفر.. صفر صفر صفر صفر صفر صفر همینجور رفتن صفر صفر رسیدن به ته. تا لحظه ای که تو بیمارستان... مثل یه آدم ورشکسته ی بیچاره، که تمام هستیشو داده، همه سرمایشو خرج کرده، و تازه فهمیده همه این داروهایی که داره، همش الکیه، چیز به درد بخور هیچی نداره تو چنته. مثل یه تاجری که ورشکست شده. یه مثالی رو برای بچه ها میزنم، مثل اینه که یه کوهنوردی یه کوله پشتی رو کولش بوده از بیست سال پیش، میخواد بره فتح قله، هی تو راه سنگای درشت درشت رو فکر میکنه این جواهره، میذاره تو کوله پشتیش. اون یکی طلا هست، میذاره تو کوله پشتیش. اون یکی مثال زمرده میذاره تو کوله پشتیش. همینجور بار خودشو سنگین میکنه، و هر چقدر بیشتر بار میکنه، سختتر میشه رفتن و فتح قله. و به یه مصیبت و بدبختی میرسه بالای قله. بعد که میرسه بالای قله کوه، میبینه که در اون قله کوه، پره از این سنگهایی هست که این جمع کرده. بعد شخصی که میخواد مثلاً اینها رو بخره، نگاه میکنه. کوله پشتیش رو میده به شخصی که باید اینارو بخره. مثلاً ارزش گذاری کنه. هی دونه دونه از توی این کوله پشتی در میاره. این که آشغاله اصلاً طلا نیست، بدله. این چیه آوردی؟ اینجا پره از این چیزا. اصلاً به درد نمیخوره. اون چیه؟ آشغال آوردی همراه خودت. همه کوله پشتی منو خالی کرد. آقا امینی خواه: میگه (برداشته ام هرآنچه باید بگذاشت، بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی ست) این همین حالیه که بود. آقا صادق: خالی خالی! مثل آدمای بیچاره. نشستم یه گوشه گفتم که خوب یعنی هیچ؟! صفر؟! گفتن حالا صفر صفرم که نه! مثل اینکه کوله پشتی منو برگردوندن روی صفحه ی مثلاً ترازو، اینجور تکوندن. یه کمی غبار، غبار گرد و غبار مثلاً طلا ریخت کف ترازو. گفتن اینا خوبه، این غباره، این به درد میخوره. یه سری اعمالی از من خریدن که اصلاً فکرشو نمیکردم، که اینها اصلاً عمل خوب باشه، یا خریداری داشته باشن. تو محاسباتم اصلاً محاسبشون نکرده بودم. اصلاً نمیدونستم همچین عملی دارم. چی بود؟ ما پنج شش تا داداش بودیم. نوبتی گفته بودیم به همدیگه، که امروز تو رختخواب رو جمع کن، فردا من، پس فردا اون داداشم... داداشم پیچونده بود رفته بود. من دیدم مادر میخواد خودش جمع کنه، از دست مادر گرفتم، من جمع کردم گذاشتم سر جاش. مادرم گفت: خدا ان شاء الله هرچی میخواهی بهت بده. این دعای مادرم و این کار منو از من خریدن. طلای ناب خریدن! حسابش نکرده بودم توی اعمالم. آقا امینی خواه: غیر از این، مورد دیگه ای یادتون میاد؟ آقا صادق: مادر میخواست بره نون بگیره من دستشو گرفتم، گفتم مادر من میرم بگیرم بیام. اینو برای من گرفتن. یا حقوقم مثلاً سال ۸۱، ۸۲، تازه مشغول شد بودم به کار، آموزشی بود (ده دوازده هزار تومن بود. مجبور بودم بعد از ساعت کاری میرفتم سرکار برق ، لوله کشی ساختمون، مثلاً لوله کشی، برق، سیم کشی و اینا. خسته و خرد، ساعت ده شب از کار دوم برگشتم. ساعت ده یازده شب. خب خانمم بنده خدا مریض بود. منتها من نمیدونستم، یعنی میدونستم مریضه، نمیدونستم انقدر وضعش خرابه. خب بیشتر وقت من با بسیج و اینها میگذشت. هیأت و بسیج و اینا. ساعت ده یازده شب رسیدم خونه. تا رسیدم دم در خونه دیدم یکی از بچه های هیأت، ده پونزده سالش بود، تازه به سن بلوغ رسیده بود. این دم در خونه وایستاده. چی شده؟ دیدم اصلاً منگ منگه، ریخته به هم. چته؟ چی شده؟ گفت میخوام با هم صحبت کنیم. گفتم بابا خسته ام. گفت نه باید صحبت کنیم. گفتم باشه. نیم ساعت چهل و پنج دقیقه با این فرد صحبت کردم. این پسر عاشق یه دختری توی همون کوچه ما شده بود. به بابای خودش گفته: بابا من اینو میخوام. باباش به این گفته بود نه، این میخواست بره خودکشی کنه! من با این صحبت کردم نیم ساعت، ۴۵ دقیقه، شاید یکساعت طول کشید تا من اینو قانع کردم، آرومش کردم، گفتم برو سربازی. بعد من خودم میرم برات خواستگاری. شروع کردم اینو آرومش کردم. این بنده خدا اجل معلقش بود اون شب خودکشی کنه، یا تو همون تایم خودکشی کنه. اینو برای من نشون دادن نجات جان. و تو اعمال من، میدیدم یه سری جاها به من میگفتن جان در برابر جان، که تو کتاب شنود هم آورده شده. بعد بهم گفتن اینجا میبینی؟ این جونشو نجات دادی، اینجا جونتو نجات دادیم. که قرار بود تصادف کنم. نشون دادن ماشین میلی متری با من رد شد. قرار بود من بمیرم. جان در برابر جان. اینا رو از من خریدن. آقا امینی خواه: لقمهً به لقمهً! روایت داریم که لقمه ای داد، یه زنی از بنی اسرائیل بود. یه گدایی اومد در زد ، یه لقمه بیشتر نداشت. بچش تو بیابون بود. گرگه گرفت به دهن. این لقمه رو که داد، ملک بچه رو گرفت گذاشت پشت در. صدایی شنید لقمهً به لقمهً. جان در برابر جان. لقمه در برابر لقمه.
آشنایی با زنی بنام تزیپی لیونی صهیونی: سازمان جاسوسی رژیم صهیونیستی، موساد، برای رسیدن به اهداف خود از هر اقدامی از جمله استفاده از خصوصیات جنسی زنان برای بدست آوردن اطلاعات از دیگر دولتها بویژه کشورهای عربی خودداری نمیکند. سازمان جاسوسی رژیم صهیونیستی از زنان جذاب و اغواگر در بسیاری از عملیاتهای جاسوسی و ترورش استفاده میکند. تزیپی لیونی، در مصاحبهای با مجله تایم، گفته بود که در زمان همکاریش با موساد برای کسب اطلاعات از شخصیت های برجسته با آنها روابط جنسی برقرار کرده و از روابط نامشروع و ارتکاب قتل برای نیل اطلاعات بخاطر اسقاطیل ابایی نداشته. حتی اعتراف کرده است که قربانیان وی در کشورهای اروپایی بسیاری از رهبران کشورهای عربی بودهاند. با اینکه تزیپی لیونی، وزیر خارجه سابق رژیم صهیونیستی بوده، اعتراف کرد از روابط نامشروع و غیراخلاقی با مقامات برخی کشورهای عربی فیلمبرداری کرده، و گفته اتاقی که با برخی شخصیتهای سیاسی عرب در آنجا روابط نامشروع جنسی داشته، مجهز به دوربینهایی بوده که از این روابط فیلمبرداری کردهاند. لیونی شماری از شخصیتهای عربی را تهدید کرد که اگر نخواهند دستوراتش را اجرا کنند، اقدام به انتشار فیلمهای غیر اخلاقی آنها در یوتیوب میکند، و داشتن روابط با چند مقام قطری را نمونهای از بهترین موفقیتهایش در دوران تصدی مسئولیت وزارت خارجه رژیم جعلی اسقاطیل عنوان کرد.
فاطیما بخش نهم
راجع به واقعه معروف به تجلی بانوی تسبیح در سال ۱۹۱۷ میلادی در شهر فاطیمای پرتغال، آرا و تحلیل های متفاوتی بیان شده. هر چند علمای مذهب شیعه هیچ گاه نخواسته اند حقانیت دینی خود را به چنین وقایعی پیوند بزنند، اما بخاطر معروفیت این واقعه، و همچنین تاثیری که میتواند در مورد بخشی از افراد داشته باشد، میگویم: مسلمین عموما نسبت به حضرت مریم مقدس به عنوان بانویی پاکدامن مینگرند که دارای شأن و احترام ویژه ای است. (آیات متعددی از قرآن مجید و حتی نامیدن سوره ای از قرآن بنام این بانوی بزرگ، گواه روشنی است بر این مساله) و تجلی وی را در زمان حاضر بعید نمیدانند، اما با این وجود ظاهر امر نشان میدهد که آن واقعه مختص به سرور زنان جهان، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها دختر عظیم الشأن حضرت محمد (آخرین فرستاده الهی) میباشد و نامیدن آن شهر که سابقا دهکده ای بیش نبوده به این نام، با وجود اینکه دلیلی بر اینکه این نام پیش از این واقعه نیز بر آن دهکده که امروزه شهری شده است اطلاق میشده وجود ندارد، شاهد گویایی بر این امر تلقی میگردد و همچنین اوصافی که برای آن بانوی تجلی یافته برشمرده اند، عموما در مورد حضرت فاطمه (س) صدق میکند که در پست آتی آنرا اثبات خواهم کرد. و بنابراین مسئله، روشن است که مصداق بانوی تسبیح، حضرت فاطمه (س) میباشد. چرا که طبق روایات، تسبیح دانه دار ابتدا توسط این بانوی مقدس برای شمردن اذکار یاد داده شده توسط پدر بزرگوارش، پیامبر اسلام، در عالم اسلام مطرح گردیده است. و هیچ دلیل محکمی وجود ندارد که در زمان حضرت مریم (ع) برای شمردن اذکار، تسبیح بکار برده میشده، و با اینکه کیفیت اذکار زائرین زیارتگاه فاطیما روشن نیست، اما بدست داشتن تسبیح توسط آن زائران دلیل یا قرینه ای است در مورد این امر، همچنانکه ما مسلمانان نیز به هنگام تشرف به زیارتگاه هایمان، تسبیح دانه دار به دست میگیریم که این خود نشان میدهد که هر دو دستور العمل از یک منبع صادر شده است. این نظر در مورد واقعه فاطیما هست که بدون شک درسته. ولی این کتاب خیلی خوب نوشته نشده و از منابع قوی استفاده نشده است. یکی از دروغ هایی که پخش شده این است: فاطیما نام یکی از دختران پادشاهان آنجا بوده و این نام از قبل بر این روستا بوده. این دروغ را هم در پست آتی اثبات خواهم کرد، گرچه، در هر صورت، حضرت مریم و حضرت زهرا سلام الله علیهما، هر دو از بندگان پاک و مقدس پروردگار هستن، و ما در قرآن سوره ای بنام مریم مقدس داریم که در آن خوبی ها و پاکی های مریم مقدس ستایش شده. که شاهدی بر عزت این بانو نزد پروردگار هست. و حضرت فاطمه زهرا (س) دختر عظیم الشأن حضرت محمد (آخرین فرستاده الهی) میباشد و در شأن و منزلت این بانو همین بس که وقتی، شخصی از امام حسین علیهالسلام سوال میکند: شما الگو و اسوه مومنین و مسلمین هستید، الگو و اسوه شما کیست؟ آقا در جواب میفرمایند: مادرمان فاطمه زهراء سلام الله علیها الگو و اسوه ماست. ان شاالله همه ی ما شیعیان به این مسائل اختلاف برانگیز با دیگر ادیان اهل کتاب، بخصوص مسیحیان، تعصبی برخورد نکنیم و فقط حقیقت را ملاک پذیرش قرار دهیم. تعصبات را کنار گذاشته و بیشتر بر روی شباهت ها و آموزه های مشترک و خوبیهای ایشان پافشاری کنیم.
زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش هفتم
به دلیل پیوند زرسالاران یهودی و پارسی با دو گروه دینی فوق، بــرای پیشـگیری از هرگونه سوءتفاهم محتمل تأکید میکنم که نگارنده هیچگونه پیشداوری ضد یهودی و ضد پارسی ندارد. غرض عرضه نتایج پژوهشی است که، به گمــان اینجـانب، جایگـاهی اساسی در تبیین تحولات تاریخ معاصر ایران دارد و بدون آن نمیتوان به تصویری روشن و واقعگرایانه از فرایند بغرنج تطور جامعه ایرانی در دوران معــاصر رسـید محقـق تـاریخ معاصر باید از چنان شهامت علمی برخوردار باشــد کـه واقعیـات تـاریخی را جسـورانه و بدون هراس از تهمتها و خصومتها بیان دارد. این عرصه ای پرمخاطره است زیرا تاریخ معاصر درواقع زندگی امروز ماســت و کانونهـای موثـر در آن حضـوری بـالفعل دارنـد. روشن است که تعلق به این و آن آئین دینی یا اقلیت قومی نباید مانعی در راه پژوهــش تلقی شود. همانگونـه کـه از تکـاپـوی چنیـن افـراد و گروههـایی در میـان مسـلمانان و مسیحیان و پیروان سایر ادیان سخن میگوییم، محقیم که پدیدهای مشــابه را در میـان یهودیان و پارسیان نیز مورد بررسی قرار دهیم. در دانشهای اجتماعی، رابطه میان هویت جمعی و هویـت فـردی انسـان مسـئله بسیار بغرنجی است و مرز قاطعی را برای تفکیک دامنـه تـأثیر و تـأثر ایـن دو نمیتـوان یافت. شناخت این رابطه سطحی نگری و تعمیم های مطلقگرایانه را برنمیتــابد. کسـانی که در تحلیـل اجتمـاعی و تـاریخی بـه هویتهـای جمعـی دل میبندنـد و میکوشـند پدیدههای انسانی را در قالب مفاهیم کلی، چـون تعلقهـای طبقـاتی و حتـی فرهنگی تمدنی، خلاصه کنند لاجرم با انبوهی از استثنائات مواجه میشوند که ناقض احکام عــام است. بدینسان، در تحلیل نهایی تنها میتوان از گرایشهای عام سخن گفت و از پیشینه از احکام مطلق و تغییرناپذیر. اینجانب به هویت مستقل فردی انسان بمثابــه یـک موجـود آزاد و دارای قـدرت و جسارت کاوش و سنجش و گزینش، صرفنظر از تعلقهای جمعی او، باور دارم و هیچگـاه منظورم از کاربرد مفاهیم کلــی و عـام چـون غربـی، شـرقی، مسـلمان، مسـیح، جدیدالاسلام، زرسالاری، الیگارشی، یـهودی، پارسی، و غـیره و غـیره نفـی ایـن
آزادی و استقلال نیست. در این پژوهش نمونه های متعدد خواهیـم یـافت کـه فـرد راه مستقلی را در پیش گرفته که معارض با سنن و منافع جمع عامی است که به آن تعلق دارد. یک نمونه کهن در یهودیت، عنــان بـن داوود، بنیـانگذار فرقـه قرائی (سـده دوم هجری و هشتم میلادی)، است کــه خـود بـه خـاندان رش گلوتـا، یعنی شـاهزادگـان داوودی یهود، تعلق داشت و برادر زاده سلیمان بن حسدای، شاه داوودی یهودیان زمان خود، بود. او راه ستیز سخت با الیگارشی حاخامی را در پیش گرفت. با نمونه های جدیــد این پدیده نیز آشنا خواهیم شد. به عنوان مثال، در جلد دوم درباره اسپینوزای یــهودی، اندیشمند نامدار سده هفدهم میلادی، و تعارض او با الیگارشی یهودی آمستردام ســخن گفته ام و در جلد سوم درباره ستیز مجتمع مالی فرانسوی کردی موبیلیه بــا روچیلدهـا سخن خواهم گفت. در رأس کردی موبیلیه، امیل پرر قرار داشت. پرر یهودی است و بـه یک خاندان نامدار یهودی تعلق دارد. نمونــه دیگـر، والـتر راتنـو، وزیـر خارجـه آلمـان است. راتنو سیاستی معارض با مشی الیگارشی زرسالار غرب در پیش گرفــت و به این دلیل به قتل رسید. راتنو نیز یهودی بود و به یک خاندان ثروتمند یــهودی تعلـق داشت. پدرش بنیانگذار کمپانی معروف آ. ِا .گ است و وی پس از مــرگ پـدر ریاسـت این مجتمع مهم صنعتی آلمان را به دست داشت. در مورد پارسیان هند و زرتشتیان ایران نیز چنین است.گ. ک. نریمان یک نمونـه گویاست که با او آشنا خواهیم شد. به یاد داشته باشیم کــه نریمـان از تبـار دخـتری ملا کاووس و ملا فیروز پارسی است که در اواخر سده هیجدهم و اوایل سده نوزدهـم در پیوند با دستگاه کمپانی هند شرقی بریتانیا تکاپویی مرموز در رابطــه بـا ایـران داشـتند. نگارنده ضرور میداند احترام کامل خود را به تمامی یهودیان و زرتشــتیان آزاداندیـش و جویای حقیقت ابراز دارد و یاد گشتاسب نریمان دانشمند فقید پارسی را، کـه نمـادی برجسته و آموزنده از حقیقت جویی و آزاداندیشی نظری بود، گرامی دارد. داوری فوق در مورد جدیدالاسلامها نیز صادق است. در این کتاب درباره یــهودیان مخفی به کرات سخن گفته ام و دربــاره فرقـه های یـهودی مخفی، چـون مارانوهـا در اسپانیا و پرتغال، دونمه ها در عثمانی و فرانکیستها در اروپای شرقی و مرکــزی توضیـح داده ام. معهذا، در ِ مقابل یهودیت مخفی، یعنی گروش ظــاهری و هدفمنـد گروهی از یهودیان به دین دیگر (بطور عمده مسیحیت و اسلام) با حفظ پنهان پیوندهای یــهودی، پدیده گروش واقعی یهودیان به سایر ادیان را نیز بیان داشته ام و نمونه های متعــددی از آن را شرح داده ام. برای پیشگیری از هرگونه سوء تفــاهم و برداشـت سـطحی و عامیانـه تأکید میکنم هرچند یهودیت مخفی یک واقعیت مهم تاریخی است که به درستی باید مورد توجه قرار گیرد، ولی این بدان معنا نیست که هر جدیدالاسلامی یــهودی مخفی است. در متن کتاب از یهودیانی چون مخیریق و اسود راعـی یـاد کـرده ام کـه در زمـان حیات پیامبر اسلام (ص) به اسلام گرویدند و در جنگ با کفار به شهادت رسیدند. همان گونه که در آغاز گفتم، تصویری که در این کتاب از الیگارشی زرسالار یــهودی و پارسی ارائه میشود، حاصل تکاپویی طولانی است. در ابتدا، هدفم شناخت جایگاه اردشیر ریپورتر، مأمور برجسته اطلاعاتی بریتانیــا، در تحولات دوران قاجار و نقش او در صعود سلطنت پهلوی بــود. بـا اردشـیر جی (واژه سانسکریت جی در هند برای ادای احــترام اطـلاق میشـود؛ مشـابه آقـا در فارسی، اختصاص به پارسیان ندارد. برای نمونه از گــاندی بـا عنـوان گـاندی جی یـاد میشـود. در میـان مسلمانان هند نیز کاربرد دارد مانند بدرالدین طیب جی، ایـن واژه شـبیه بـه عدد سی تلفظ میشود، بنابراین، تلفظ آن بصورت ج ِ ی، و مانند کِی در کیقباد غلط فــاحش اسـت. ایـن نکتـه را هفت سال پیش در کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی یادآور شده ام ولی متأسفانه نام اردشیر و شاپور ریپورتر با تلفظ غلط فـوق رواج فـراوان یافتـه و حتی در برنامه های تخصصی تاریخ رادیو و تلویزیون نیز تکرار میشود) در سـال ١٣٦٩ آشنا شدم. این زمانی است که در کوران نگارش جلد دوم کتاب ظهور و سـقوط سلطنت پهلوی، وصیتنامه اردشیر را یافتم و در تفحص بیشـتر بـه شـناختی اجمـالی از روچیلدها و برخی چهره های برجسته الیگارشی پارسی رسیدم. در این کتاب بــه پدیده الیگارشی پارسی و پیوند آن با دستگاه استعمار بریتانیا و زرسالاری یهودی یک بـار و چنین اشاره شده است: خاطرات اردشیر ریپورتر طرح یــک مانیفسـت اعتقـادی را منعکـس میسـازد کـه بر اساس آن ایدئولوژی ناسیونالیسم شاهنشاهی پی ریخته شد و طی قریب بـه شـش دهه به شدت ترویج شد. ژرفکاوی در تاریخ معــاصر ایـران نشـان میدهـد کـه ایـن ایدئولوژی در واقع در سه کانون ریشـه داشـت: استعمار بریتانیـا کـه در جسـتجوی مناسبترین کارافزار سیاسی و ایدئولوژیک سلطه بر ایران بود. طرح هـای بلنـد پروازانـه و موبـدان ساسـانی کـه در عملکـرد برخـی محـافل الیگارشی پارسی هند تبلور مییافت که به تبع نقش درجه اول خود در اقتصــاد هنـد نفوذ جدی در حکومت انگلیسی هندوستان داشتند. اردشیر ریپورتر بــه عنـوان یـک پدیده تاریخی ثمره اشتراک منافع و درآمیزی این سه کانون بود. پس از گذشت هفت سال هنوز نیز این داوری را صادق میدانم ولی تصویـری کـه بدان دست یافتــه ام دقیقتـر، مشـخصتر و مسـتندتر از آن زمـان اسـت. و نـیز اکنـون الیگارشی پارسی را بازمانده اشرافیت و موبدان ساسانی نمیدانم. این دعوی بی بنیــادی است که خود داشتند و به شدت مروج آن بوده و هستند. بدینسان، در کتاب فوق برای نخستین بار به حضور کانونی همبستــه بـا دو قـدرت امپریالیستی انگلستان و ایالات متحده آمریکا و در عین حال مستقل از ایـن دو توجـه کردم و بر بنیاد اصل تمایز منافع افراد و کانونها، تعارض وزارت امور خارجه بریتانیا، به ریاست لرد کرزن، از یکسو و وزارتخانه جنگ و امور هندوستان و حکومت هنـد بریتانیا از سوی دیگر را در ماجرای کودتای ١٢٩٩ ایران مطرح ساختم. کودتـا طرح کانون هایی بود که در آن زمان زمام این سـه نـهاد مـهم امپراتـوری بریتانیـا را بـه دست داشتند. لرد کرزن از ماجرا بکلی بیخبر بود و نومیدانه از طرح عقیم خود، قرارداد ١٩١٩ دفاع میکرد. در پژوهش حاضر این بحث را بار دیگر مطرح خواهم کرد. بخش مفصلی از جلد پنجم، با عنوان کانونهای زرسالار غرب و صعود سلطنت پهلوی به ایـن ماجرا اختصاص دارد. این همـان نـیروی مقتـدری اسـت کـه لـرد کـرزن در مکاتبات خصوصی با همسرش گاه از آن با عنوان کانون توطئه یاد میکرد و گاه بطور مشـخص از چرچیل و همزادان شیطانی او سخن میگفت، این همان نیرویی اسـت کـه بلونت، آزادیخواه نامدار انگلیسی و دوست سید جما الدین اسدآبادی، در نامــه خـود بـه دکـتر سید محمد هندی آن را دارودسته تبهکار بین المللی مینامد و از سلطه تام و تمام آن بر تمامی شئون جوامع مسیحی سخن میگوید: تحولی که در -٣٠ ٤٠ سال گذشته در جامعه انگلیس رخ داده و در ده سال گذشـته با شتاب به پیش تاخته... تحولی است نژادی در طبقه ای که زمام امور مـا را بـه دسـت دارد و از طریق آن بر امور مالی ما فرمان میرانـد و بـاز از طریق آن تمـامی حیـات اجتماعی ما را میچرخاند؛ چه در پارلمان، چه در دولت و چـه در نـهادهای مطبوعـاتی. من به عنصر خارجی اشاره میکنم و به ویژه به عنصر یهودی کــه در طـی ایـن دوران سال به سال سیطره نیرومندتری بر عمل بین المللی ما و آنچـه بیشـتر نگران کننده است بر افکار عمومی ما، بر اخلاقیات و بر نگرش ما بــه شرافت انسانی به دسـت آورده است.
قیمت پایانی شکر: میخواهند کاری کنند که کشت محصولات استراتژیک ضرر ده شود، قیمتگذاری بدون مطالعه برای خرید تضمینی محصولات کشاورزی یک بحث انحرافی است، چرا که حقیقت امر این است که اتفاقا این اقدامات بسیار حساب شده است؛ جریانی تلاش میکند کشت برخی محصولات کشاورزی را بدون صرفه اقتصادی نشان دهد تا فضا برای واردات این محصولات باز شود؛ بعنوان مثال اخیرا کاری کردند کشت چغندر قند ضرر ده شود. سال گذشته قیمت هر کارگر روزانه چقدر بود، اما امسال با غذا و سایر نیازهای روزمره چقدر است. قیمت کود و بذر و ... نیز تقریبا چند برابر شده است. همچنین بذر چغندر که پارسال چقدر بوده است، امسال به چقدر رسیده است، با این حال قیمت خرید تضمینی چغندر از سال گذشته تا کنون هیچ تغییری نکرده است. طبق آمارها فقط میزان هزینه دلالی شکر زیاد شده است. خود مسئولان هم میدانند، اما معمولا کسی آن را اعلام نمیکند یا معمولا ارقام کمتری اعلام میکنند؛ بیشترین سود میلیاردی، سود غیرقانونی است که به جیب دلالان رفته است. با این حال معتقدم این ارقام موجود حقیقی نیست و بسیار بیشتر از رقمی است که بوده. معمولا به چند صورت سر کشاورزان کلاه میرود؛ یکی قیمتگذاری تضمینی است که باعث میشود عمدا محصولات کشاورزی ضررده شوند. دوم دلالانی که محصول را از کشاورزان با قیمت کم میخرند و تا سه برابر قیمت به فروش میرسانند. این غیر طبیعی است که قیمت شکر در کارخانه چنین باشد، اما همین کالا با قیمت بالا و بیشتر بدست مصرف کننده میرسد. دلالان حوالههای کاغذی را از تولید کنندگان میگیرند و با چند میلیون تومان قیمت کمتر میخرند، اما خودشان آن را با چند برابر قیمت در بازار میفروشند. نکته سوم و مهمتر اینکه جریانی عمدا کارشکنی میکند تا واردات شکر را بصرفه، و کشت نیشکر و چغندر قند را ضررده نشان دهد. این جریان مدتی است به رانت دولتی و گرفتن ارز عادت کرده و طبیعی است که تولید داخلی و هزینه های جاری کشاورز برایش اهمیت ندارد و تنها میخواهد کاری کند که واردات شکر از سر گرفته شود. تمام این اتفاقات در حالی افتاده که در سالهای گذشته، مجوز واردات شکر توسط جهاد کشاورزی صادر شده بود. یکی مسئولان این وزارتخانه گفته بود: مجوز واردات شکر در صادر شده است. کشاورزان افرادی صبوری هستند و زیان آنها در کشت محصولاتی همچون چغندر قند قابل درک نیست، اما متاسفانه برخی از گروهها در کشور تنها بدنبال واردات هستند و از هر فرصتی برای سود بیشتر بهره میبرند و با ارتباطات خود سعی در واردات و سود بیشتر دارند و با جوسازی و در برخی موارد شایعه پراکنی قیمت کالایی خاص را بالا میبرند. تولید داخل محصول چغندر قند مناسب است و کمبود از این لحاظ وجود ندارد، اما برخی برای دریافت ارز دولتی و اعتبار گرفتن اقدام به واردات شکر میکنند، متاسفانه دست ما را در بخش سیاست گذاری بستهاند ونمایندگان تولید نمیتوانند کاری از پیش ببرند. کشاورز بر اساس تخصصی که در زمینه کشت یک محصول دارند، بندرت زمین و آب خود را رها میکنند یا محصول دیگری میکارند، اما تصمیمات خلق الساعه باعث میشود کشاورزان مجبور شوند مدام کشت محصولات خود را تغییر دهند. ۸۰ درصد شکر تولیدی جهان از نیشکر و تنها ۲۰ درصد آن از چغندر قند تهیه میشود. ایران با دارا بودن مزارع مستعد و گسترده چغندر قند یکی از قطبهای اصلی تولید قند و شکر در منطقه محسوب میشود. تولید شکر در ایران طی سالهای اخیر با نوسان همراه بوده است. کاهش تولید عمدتاً به دلیل سیلهای عظیم و ویرانگری بود که به زمینهای زراعی خسارت وارد کرد. با این حال با افزایش سطح کشت شکر پیشبینی میشود تولید شکر با مدیریت بهبود یابد. برای سوددهی در صادرات قند و شکر، شناسایی دقیق بازارهای هدف ضروری است. در سالهای اخیر کشورهای زیر بیشترین میزان واردات قند و شکر را داشته، بعنوان بازارهای اصلی صادرات این محصولات شناخته شده: صادرات روسیه، اندونزی، کره جنوبی، ژاپن، چین، نکته جالب توجه این است که چین هم در لیست بزرگترین تولیدکنندگان و هم در لیست بزرگترین واردکنندگان قند و شکر قرار دارد. این امر نشاندهنده نیاز بالا و مصرف گسترده این محصول در چین است که حتی با تولید داخلی قابل توجه باز هم به واردات نیاز دارد. شرکت کشت و صنعت دشت طلایی؛توانایی تأمین انواع شکر خام و شکر سفید جهت صادرات به کشور های عراق، افغانستان، سوریه، تاجیکستان، ازبکستان، ترکمنستان و آذربایجان را دارد. ۶۸ سال پیش وزارت دارایی به اطلاع عموم رساند که کشتی های حامل شکر سفید از انگلستان به سمت ایران حرکت کردهاند و عنقریب مشکل شکر سفید در بازار حل میشود. با اینکه موجودی شکر سفید دولتی در انبارهای ذخیره به مقدار کافی است، معذالک وزارت دارایی برای خرید شکر سفید از دولت انگلستان اقدام کرده است و برای نصف بیشتر این مقدار معامله انجام گردیده و قریبا بوسیله کشتی به مقصد ایران حمل شد. محصول کارخانههای قند (تحت پوشش) بانک صنعتی شکر مصرفی سال و ذخیره برای سال بعد هم از طرف دولت تامین شده است. مرحله کشت نیشکر در دوره پهلوی دوم با همت دولت و ملت مجدد آغاز شد و در منطقهای به نام هفتتپه در جنوب دزفول کارخانه تولید شکر از نیشکر آغاز شد. این مجموعه که در سال ۱۳۴۱ به بهره برداری رسید، دارای کاملترین زنجیره نیشکر جهان بود. زیرا علاوه بر تولید صدهزار تن شکر در سال، صدهزار تن خوراک دام و حدود ۸۰ تن کاغذ تولید میکرد. نیشکر یکی از تولیدات کشاورزی است که همه قسمتهای آن، قابل استفاده هستند. در پیش از انقلاب مجتمع بسیار بزرگتری که گویا بزرگترین کارخانه تولید شکر از نیشکر است در جنوب شوشتر در دستور کار قرار گرفت و در سال ۱۳۵۶ به بهرهبرداری رسید که مشاوران آن شرکتهای هلندی و آمریکایی بودند. از آنجایی که میزان جریان آب در رودخانه کارون بزرگ بالغ بر ۱۹ میلیارد مترمکعب است، سازمان آب و برق خوزستان با شرکت agronomix آمریکا به امضا رسید. با انقلاب اسلامی این قرارداد لغو شد. پس از پایان جنگ، شش کارخانه شکر دیگر، کارخانه ام دی اف، کارخانه تولید الکل، و کارخانه خوراک دام ساخته شد که در مرحله بهرهبرداری قرار دارد. در زمستان سال ۹۶ ایران برای نخستین بار در تاریخ خود به تولیدی برابر با ۶/۱ میلیون تن شکر دست پیدا کرد. واردات شکر محدود به ۵۰۰ هزار تن در سال رسید. قرار بر این بود که با افزایش سطح زیر کشت نیشکر در خوزستان این میزان به (یک و هفت دهم) میلیون تن برسد. ولی از همان موقع، مافیای واردات شکر نمیتوانست چنین رویدادی را تحمل کند. در فصل تابستان که فصل آبیاری کشتزار نیشکر است، با وجود آب در پشت سد کارون، سازمان آب و برق خوزستان به تحریک مافیای واردات شکر آب را بست و موجب نابودی هزاران هکتار زمین زیر کشت نیشکر شد. بطوری نیمی از مزارع کاملاً نابود شد. این اتفاق در اوج پر آبی اتفاق افتاد که قیمت شکر به بالاترین قیمت جهانی رسیده بود (چون نیشکر پاکستان را سیل برده بود، و نیشکر آلمان و فرانسه خشک شده بود) اما کسی گردن نگرفت و هر مسئولی توپ را به زمین دیگری انداخت. نیشکر حتی سهمیه حداقلی شرایط خشکسالی را دریافت نکرد، که در آخرین نقطه رودخانه کارون واقع شده، مرتب جو سازی و هجمه شد که مسبب نبود آب در آبادان و خرمشهر است. اینکه مزارع نیشکر در اثر بی آبی خشک شدند. کارگرانی شاغل در این کشت و صنعت نیز بیکار شدند. همان حکایت قیف و قیر، یکی گفت آب نیست، یکی گفت آب هست ولی پمپ آب نیست. مزارع نیشکر هفت تپه با وسعتی بیش از ۲۴ هزار و ۹۰۰ هکتار در نزدیکی شهر شوش و در فاصله ۱۰۰ کیلومتری شمال اهواز قرار دارد. برداشت و تولید شکر از نیشکر در این شرکت بصورت سنتی و ماشینی انجام میشود. این در حالیست که بریتانیا با کمترین زمین کشاورزی خود کفاست و جزایر ویرجین بریتانیا از جزایر اصلی تورتولا، ویرجین گوردا، آنگادا و یوست فان دیک به همراه بیش از ۵۰ جزیره کوچکتر دیگر تشکیل شده است. حدود ۱۶ جزیره از این جزایر مسکونی هستند. مرکز جزایر ویرجین بریتانیا، رود تاون، در بزرگترین جزیره، یعنی تورتولا قرار دارد. تورتولا حدود ۲۰ کیلومتر درازا و ۵ کیلومتر پهنا دارد. صادرات جزایر ویرجین بریتانیا را نیشکر، ماهی تازه، میوهجات و شن و ماسه تشکیل میدهند. پایان.
مالک اشتر قسمت ۱۸
مالک اشتر و دفن ابوذر: ابوذر، صحابی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از جمله معترضین به عثمان و زراندوزی عمال وی بود. عثمان ابتدا وی را به شام و سپس به بیابان ربذه تبعید کرد. در هنگام جان دادن وی در ربذه بطور اتفاقی تعدادی از رهگذران و یا حاجیان بر بالین وی حاضر شدند؛ یکی از این افراد مالک اشتر بود. این حادثه در نگرش مالک نسبت به خلیفه سوم تأثیر گذار بود. در ارتباط با حضور مالک برای دفن ابوذر محدثان حدیثی را نقل کرده اند که دلیل است بر فضیلت و بزرگی مالک اشتر و آن شهادت و گواهی قاطع پیامبر بر مؤمن بودن اوست. براساس این روایت هنگام مرگ ابوذر، تنها همسر و یا دخترش با او بود. وی از تنهایی خود و از این که همراه خویش پارچه ای برای کفن ابوذر نداشت، ناراحت بود. ابوذر به وی دلداری داد و گفت: از پیامبر شنیده است که در هنگام مرگش گروهی از مؤمنان بر جنازه اش حاضر میشوند ام ذر گوید: از تپههای ریگی بالا میرفتم و مینگریستم و باز برای پرستاری از او برمیگشتم. در همین حال بودیم که ناگاه از دور مردانی پیدا شدند و مرکب هایشان ایشان را شتابان پیش میآورد، بنا به برخی روایات وقتی به کنار ابوذر رسیدند، وی از دنیا رفته بود و بنا به روایتی دیگر وی سخن پیامبر (ص) را به ایشان بازگفت و به آنها بشارت داد. از جمله افراد حاضر در کاروان، مالک اشتر و حجربن عدی بودند، ابوذر به آنها سفارش کرد که تنها کسی وی را کفن کند که امیر، سالار گروه و یا مأمور برید یا نقیب نباشد (یعنی از عمّال غاصبین نباشد) ابن ابی الحدید مینویسد: تنها شخصی از انصار در میان کاروانیان، امیر، سالار و مأمور نبود و همو وی را با ردای خویش و دو جامه دیگر دفن کرد، براساس این روایات ظاهرا مالک و حجر که از بزرگان و سالار های مذحج و کنده بوده اند، نمیتوانسته اند ابوذر را دفن کنند، ولی براساس روایات شیعی منظور ابوذر این بود که نماینده خلیفه شامل امیر، برید و نقیب، عهده دار دفن من نباشند، و مالک اشتر وی را کفن کرد و آن گروه به امامت وی بر ابوذر نماز گذاردند و او را دفن کردند. مالک پس از دفن ابوذر بر سر تربت وی ایستاد و درباره ایمان خالص و شخصیت دینی او به سخن پرداخت و گفت: خدایا این ابوذر صحابی پیامبر تو و بنده تو در شمار عابدان بود، در راه تو با مشرکان جهاد کرد، بر خلاف رضای تو کار نکرد، چون کار خلافی دید با زبان و دلش از آن جلوگیری کرد. در این راه به وی ظلم شد، او را تبعید، هتک حرمت و تحقیر کردند، پس از آن تنها و غریبانه وفات یافت. خداوندا انتقام او را از کسی که باعث تبعید و دوری او از مرقد پیغمبر شد بگیر. حاضران هم آمین گفتند. درگذشت ابوذر در سال ۳۲ هجری تأثیر زیادی بر روحیه مالک و همراهانش داشت و قیام کنندگان در هنگام محاصره خانه عثمان از جمله اعتراضاتشان به وی تبعید این صحابی پرهیزگار به بیابان ربذه بود/ ابوعمر یوسف بن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ابن ابی الحدید، شمس الدین محمدبن عثمان الذهبی، سیراعلامالنبلاء، عزالدین بن اثیر، اسدالغابة فی المعرفة الصحابه، الکامل فی التاریخ، ابی مخنف لوط بن یحیی الازدی،
حُسنیّه بخش ۱۱
ادامه از قبل... یحیی بن خالد برمکی که متوجه اضطراب هارون شد، رو به ابراهیم کرد و گفت: ای ابراهیم! گویا جان از بدنت در آمده است! چرا از این کرسی به زیر نمی آئی و مذهب حُسنیّه را اختیار نمیکنی؟ چون ابراهیم این کنایهها را شنید، گفت: ای حُسنیّه چه میگوئی در مورد این آیه: یا آدَم اسْکُن اَنْتَ وَ زَوجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلا مِنْها رَغَدا حَیْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظّالِمین: ای آدم تو و همسرت در بهشت منزل گزینید و از هرچه میخواهید تناول کنید، اما ازاین درخت نخورید و به آن نزدیک نشوید که از ظالمان خواهید شد، بقره. و بدون شک ایشان از آن درخت خوردند و از ستمکاران گشتند. حُسنیّه جواب داد: ای ابراهیم! بدان که نهی خدای تعالی نسبت به آدم نهی تحریمی نبود بلکه، نهی تنزیهی بود. زیرا که نهی تحریمی آن است که با ارتکاب آن شخص مستحق ملامت و عذاب آخرت میگردد، اما نهی تنزیهی آن است که با ارتکاب آن شخص از فائده و مصلحتی که در ترک آن عمل است محروم میگردد، و دیگر مستحق ملامت دنیا و عذاب آخرت نمیشود. پس اگر آدم علیه السلام خوردن از آن درخت را ترک میکرد، مشمول الطاف و ثواب بیشتری میشد، و با انجام آن مستحق عقاب نگردید. ابراهیم گفت! اگر چنین بود، او از ظالمان نمیگشت، در حالیکه حق تعالی میفرماید: فَتَکُونا مِنَ الظّالِمین (پروردگارا ما به خود ظلم کردیم و اگر ما را نیامرزی و به رحمت خویش ما را درنیابی از ستمکاران خواهیم شد. اعراف. حُسنیّه جواب داد! ای ابراهیم، بدانکه ظلم عبارت از قراردادن چیزی در غیر موضع مناسب آن، یعنی نهادن چیزی در جائیکه آنجا سزاوار آن چیز نباشد، یا انجام دادن کاری در جائیکه نباید انجام داد و ترک کردن آن در آنجا که باید آنرا انجام داد، و همینطور است ترک کردن عمل مستحب و انجام دادن عمل مکروه، نیز ظلم باشد. چنانکه در مورد آن بوستان که میوه هایش پربار بود در قرآن آمده است: وَ لَمْ تَظْلِم مِنْهُ شَیْئا: آن دو باغ میوههای خود را بی هیچ آفت و نقصانی به بار میآورند. کهف. یعنی آن میوه هائی که هر ساله میآورد هیچ کم نکرد، پس معنای فتکونا مِنَ الظّالِمین این است که: از آن کسانی باشند که خود را حفظ نموده و اجر و ثواب خویش را کم نگردانند. ابراهیم گفت، ای حُسنیّه! آنها گفتند: رَبَّنا ظَلَمْنا اَنْفُسَنا وَ اِنْ لَمْ تَغْفِر لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرین چگونه میگوئی که ایشان ترک عمل مستحبی را کردند و گناه نبود؟حُسنیّه جواب داد: ای ابراهیم! ایشان اعتراف به ظلم بر نفس خود نموده و از خدا طلب بخشش کردند و آمرزش طلبیدن از حق تعالی دلالت بر گناه کار بودن نمیکند، زیرا که ظلم بمعنی نقصان در ثواب و از دست دادن منفعت است. و طلب رحمت و غفران، عبادتی است، که انسانها بواسطه آن مستحق ثواب میگردند. این سخن دلیل بر گناه کار بودن ایشان نیست، چه اینکه رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم نیز فرموده که: اَنَا اَسْتَغْفِرُ اللّه فی کُلّ یَومٍ سَبْعینَ مَرَّة: من هر روز هفتاد بار استغفار و از خدا طلب آمرزش و غفران میکنم در حالیکه آنحضرت مرتکب هیچ گناهی نمیگردید. دلیل دیگر بر اینکه طلب بخشش بمعنای گناه کار بودن ایشان نبود، این است که چون انبیاء و اولیاء بندگی مخلصانه و طاعت بسیارِ خود را در پیشگاه الهی اندک میشمارند و کمترین ترک ادب را گناه عظیم میدانند از این رو برای تذلل و مسکنت، خود را مجرم میدانند. گرچه از ایشان هیچ گناهی سرنزده، پس اعتراف ایشان به ظلم و استغفار کردن، دلیل بر گناه کار بودن ایشان نیست. ابراهیم گفت: ای حُسنیّه! اگر چنین باشد سزاوار نیست که خدا، آدم را عاصی و گمراه قلمداد کند آنچنان که فرموده: وَ عَصی آدَمَ رَبَّهُ فَغَوی: و آدم پرودگار خویش را عصیان کرد و بیراهه رفت. طه. حُسنیّه گفت ای ابراهیم! بدانکه اکثر آیات قرآنی بنابه فرموده رسول خدا و اهلبیت او علیهم السلام دارای تأویل است و تنها براساس ظاهر آن نمیتوان حکم کرد. عصیان عبارت از مخالفت است، و همچنانکه ترک کننده واجبات را عاصی میگویند، ترک کننده مستحبات و آداب اجتماعی نیز چنین است، ولی ترک مستحبات و آداب، ملامت و عقاب درپی ندارد، از طرفی، غوایت در آیه بمعنای گمراهی نیست، بلکه بمعنای بی بهره گشتن از ثواب و پاداش است، همچنان که در اشعار عرب در این معنی بسیار به کار رفته است، پس معنای آیه چنین است که: چون نهی ما را مخالفت کرد، از ثوابی که برایش در نظر گرفته بودیم بی بهره ماند. ابراهیم گفت: ای حُسنیّه! اگر آدم و حوا معصیت نکردند، پس چرا خداوند ایشان را برهنه کرده و از بهشت بیرون کرد و به زمین فرستاد؟ حُسنیّه گفت: خدا آدم را برای خلافت و جانشینی خود در زمین آفریده بود چنانکه میفرماید: اِنّی جاعِلٌ فِی الاَرْضِ خَلیفَة: من خلیفه ای در زمین قرار داده ام. بقره. و اگر آدم از آن درخت تناول نمیکرد وی را از بهشت بیرون نمیکرد و به زمین نمیفرستاد. پس بیرون کردن او از بهشت و برهنه کردن، عقوبت گناه او نیست، زیرا که عقاب رنجی است که بخاطر خوار نمودن واهانت، به عاصی داده شود و بیرون کردن آدم بنابر مصلحت بود. همانگونه که تهی دستی و رنجوری را خدوند بر حسب مصلحت به بندگان میدهد، نه بخاطر عذاب نمودن آنان. ابراهیم گفت: ای حُسنیّه! بعد از اینکه حضرت نوح علیه السلام دعا کرد تا حق تعالی قوم او را به غرق و طوفان هلاک کند، پس از مدتی از این دعا پشیمان شد و پانصد سال بر آن گریست، و بخاطر همین گریه بسیار بود که او را نوح نامیدند و پیشتر از آن نام وی عبدالعلی بود، خب، آیا نفرین نمودن او اشتباه و غفلت نبود؟ حُسنیّه که این قضیّه را شنید خندید و گفت: ای ابراهیم این حکایت بر خلاف قرآن است که از قول کافران میفرماید: قالوا یا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَاَکْثَرْتَ جِدالَنا: گفتند ای نوح چقدر با ما زیاد مجادله میکنی. هود. و قوم نوح پانصد سال بعد از این جریان غرق شدند، پس نام وی از اوّل نوح بود. امّا اینکه گفتی نوح از نفرین خود پشیمان شد، از دو حال خارج نیست، یا اینکه قوم نوح اهل ایمان بودند که اگر چنین باشد این خود کفر عظیمی است که شیخ المرسلین، اول نفرین کند تا عالم را طوفان فرا گیرد و چندین هزار مسلمان هلاک شوند، بعد از نفرین خود پشیمان گردد. و اگر کافر بودند، معنا ندارد که حضرت نوح علیه السلام از هلاکت دشمنان خدا و پیامبر خدا نادم و پشیمان شود، و این در حالی است که خدای تعالی در حق او و حضرت آدم علیه السلام فرموده: اِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحا وَ آلَ اِبْراهیمَ و آل عمران علی العالمین: همانا خدا آدم و نوح و آلَ اِبْراهیمَ و آل عمران را برگزید. آل عمران. ای ابراهیم! حقیقت مذهب با این مزخرفات ثابت نمیشود و من این مهملات را از غیر تو نیز بسیار شنیده ام. بدان که بنی امیه و پیروان ایشان، بلکه همه آنهائی که قبل از بنی امیه به ظلم و تعدی متصدی امر خلافت شده بودند، در حالیکه به هیچ وجه لیاقت آنرا نداشتند، بلکه اکثر اوقات مرتکب ظلم و فسق میشدند از درک مسائل دینی و احکام فرقانی عاجز بودند. بطوری که بعضی اوقات در حال جنابت به امامت جماعت مردم میایستادند و یا اینکه نماز خود را قطع کرده و میگفت که جنب هستم، و بعضی اوقات مست و لایعقل امامت کرده و نماز صبح را چهار رکعت میگذاردند و امثال این قبایح بسیار است که اگر بخواهم همه آنها را برشمارم موجب ملالت خلیفه میگردد، چه اینکه بعضی از اهلبیت علیهم السلام و گروهی از صحابه بزرگوار که دارای ایمان حقیقی بودند همواره ایشان را نصیحت و ملامت میکردند و اکثر مردم آنها را سرزنش مینمودند و آنها بخاطر دفع این سرزنشها و توجیه اعمال خود و پیروان خود، همه این کفرها و بی دینیها را به خدا و رسول او نسبت میدادند و سعی میکردند برای تبرئه خود بظاهر قرآن عمل کرده و همه انبیاء معصوم و مطهر را بمعصیت و خطائی متهم کنند، و گاهی آیات قرآن را بر طبق احادیث جعلی که خود ساخته بودند تأویل میکردند و استدلالهای عقلی را با آن احادیث جعلی و دروغین میسنجیدند، و چون مردم توانائی دفع این شبهات را نداشتند، و دنبال تحصیل علم نمیرفتند و از روی تقلید و قیاس قبول میکردند و آن قدرت تشخیص را نداشتند که میان طبع و هوس و میان عقل و رضای خدا فرق نهند، لذا از روی طمع جاه و حکومت پنج روزه، ثواب ابدی و عذاب جاویدان را نادیده گرفته و پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم، در مدت دویست سال، مذاهب مختلفی جعل کردند و کورکورانه دین و مذهب جدیدی بنا نمودند و از راه انصاف بیرون رفتند و به دنبال یافتن مذهب حقیقی سعی ننموده و به ضلالت پیشینیان خود باقی ماندند. همانند مشرکین که به پیامبران گفته بودند اِنّا وَجَدنا آبائَنا عَلی اُمّة وِ اِنّا عَلی آثارِهِم مُقْتَدُون: گفتند ما پدران خود را بر این آئین یافتیم و دنباله رو آنان هستیم و به آداب و آئین آنها اقتدا میکنیم. زخرف. و حق تعالی نیز در جواب ایشان و تو میفرماید: لقد کنتم اَنْتُم وَ آباؤُکُم فی ضَلالٍ مُبین: همانا شما و پدرانتان در گمراهی آشکاری بسر میبرید. انبیاء. و بعضی از مردم به گفتار سخنرانان و معلمان اکتفا کردند تا سخنان و نظرات مختلف را با نظر عاقلانه بسنجند و طریق صحیح را اختیار کنند، از این رو هر کسی ادعای «اَنَا مَعَ الْحَق» کرد و خود را بر حق دانست، و این است که خدای متعال فرموده کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِم فَرِحُون: هر حزب و گروهی به آنچه نزد آنهاست بسنده کرده و با آن خوشند، غافل از اینکه حق چیز دیگری است و بخاطر آن بازخواست خواهند شد. مؤمنون.
عاری شوات: این حاخام صهیونیستی، طی ادعایی اعلام کرد که زنان اجازه دارند برای جمعآوری اطلاعات حیاتی برای امنیت اسرائیل، با دشمنان، رابطه جنسی برقرار کنند، شوات اعلام کرده است که برقراری رابطه جنسی با تروریستها در راستای بدست آوردن اطلاعاتی که به دستگیری آنها منجر شود، قابل قبول است. تحقیق این حاخام یهودی تحت عنوان ارتباط غیرقانونی در راستای امنیت ملی توسط موسسه تحقیقات دینی در شهرک گوش استزیون در نزدیکی بیتالمقدس منتشر شده است .عاری شوات پیشنهاد داده در جاهایی که زنان یهودی باید با مبارزان دشمن ازدواج کنند، ابتدا باید از شوهر واقعی خود طلاق گرفته و بعد اقدام به ازدواج با دشمنان کنند. حاخام اسراییلی استفاده جنسی از زنان جاسوس در ماموریت علیه دشمنان را مجاز دانسته. یکی از عملیاتهای مهم موساد که در آن از زنان استفاده شد عملیات سال ۱۹۸۷ بود؛ مُردخای وانونو murdechai vanun مهندس هستهای نیروگاه دیمونا رژیم صهیونیستی اسرار زرادخانههای هستهای اسراییل را به ساندی تایمز فروخت. سیندی، یکی از جاسوسان موساد، با وانونو رابطه برقرار کرده و او را به تله میاندازد. وانونو در آن موقع دستگیر و به سرزمینهای اشغالی بازگردانده شد. پس از آنکه موساد متوجه شد که وانونو، اطلاعات محرمانه مربوط به کلاهکهای اتمی اسرائیل را به هفتهنامه ساندیتایمز فروخته، تصمیم به دستگیری وی گرفت، اما از آنجا که مُردخای وانونو از اسقاطیل خارج و در خاک انگلیس اقامت داشت و موساد بنا بر قراردادهای امنیتی که با سازمان اطلاعات و امنیت خارجی عنگلیس داشت، نمیخواست در خاک عنگلیس دست به آدمربایی بزند. از این روی، مقامات موساد تصمیم گرفتند تا با کمک عوامل انسانی وی را ترغیب کنند تا انگلیس را به خواسته خود ترک و به کشور ایتالیا سفر کند. از این روی، یک مامور اطلاعاتی زن عضو موساد با نام عملیاتی سیندی، ماموریت یافت تا بعنوان یک توریست آمریکایی و بصورت ظاهراً اتفاقی با وی آشنا شود و پس از طرح دوستی، وانونو را متقاعد کرد تا با یکدیگر، برای تعطیلات آخر هفته به شهر رم در کشور ایتالیا سفر کنند. ساعاتی پس از ورود به رم، ماموران موساد وی را خفت و دستگیر کردند، و طی عملیاتی به سرزمین اشغالی منتقل شد .وی در دادگاهی به اتهام جاسوسی و خیانت به اسراییل و به علت افشای اسرار هستهای کشور به مدت ۱۸ سال زندانی شد. این کشمکش و دو دره بازی، در واقع اصطکاک بین نژادهای مختلف یهود است، و تلاش میکنند با دزدیدن اطلاعات و اسناد خزب و جناح رقیب، از یکدیگر آتو بگیرند وگرنه، اگر مردخای این اطلاعات را به غیر یهود فروخته بود، او را زیر شکنجه خاکستر میکردند.
جن در قرآن
نفی تصرّف جن در خلقت: قُلِ ادْعُوا اللّهَ اَوِادْعُوا الرَّحْمنَ اَیّاما تَدْعُوا فَلَهُ الاَْسْماءُ الْحُسْنی (اسراء) از دید مشرکین، «ملائکه» و «جن» مظاهر عالیه ای برای اسماء هستند. به همین جهت آن دو را فرزندان خدا دانستند که در عالم کون دخل و تصرّف دارند. و نیز از دید آنان عبادتِ عبادت کنندگان و توجّه هر متوجهی از مرحله ظهور اسماء و مرتبه فرزندان خدا که مظاهر اسماء اویند تجاوز نمیکند (و به خدا نمیرسد) هر چند که او خیال کند متوجّه خدا شده، بلکه در حقیقت متوجه همان فرزندان خدا گشته است. به نظر وثنیها (مشرکین) خواندن هر اسمی از خدا پرستش همان اسم است، یعنی پرستیدن ملک و جن که مظهر آن اسم است، و همان جن و ملک اله و معبود آن عبادت است، و تعدد خدایان از همین جا ریشه گرفته است که چون دعاها انواع زیادی داشته و زیادی انواع دعاها هم به خاطر زیادی و تعدد انواع حاجات بوده است. آیه مورد بحث این حرف را رد میکند و وجه خطای این اعتقاد را هم بیان مینماید که این اسماء متعددی برای خدا و مملوک صرف اویند، نه این که خودشان اله مستقل بوده و در ذات و صفات از او جدا باشند. اسماء و یا مظاهر اسما از جن و ملک را فرزندان خدا دانستن خطاست، زیرا اطلاق فرزند و یا پسر بر جن و ملک کردن، چه اطلاق به نحو حقیقت باشد و چه به نحو مجاز و بعنوان احترام و تشریف، محتاج نوعی سنخیت و اشتراک میان ولد و والد و پسر و پدر است. ساحت کبریائی خدای تعالی منزه است از اینکه چیزی غیر او شریک در ذات و یا کمال باشد. نسبت تصرف در کون را به جن و ملک دادن هر قسم تصرف باشد باطل است، زیرا این ملائکه و هم چنین اسمائی که ملائکه مظاهر آنند خودشان از خود مالک چیزی نیستند و در قبال خدای تعالی در هیچ چیز استقلال ندارند/ المیزان
حدیث :
محمد بن مسلم گوید: از امام باقر علیه السلام شنیدم که فرمود: فرشته اى به خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد: خداوند تو را مخیر ساخته که بنده اى و رسولى متواضع باشى یا فرشته اى رسول باشى. پس حضرت نگاهى به جبرئیل افکند (که چه جوابى به این فرشته دهم؟) جبرئیل علیه السلام با دست خویش اشاره کرد که تواضع و فروتنى را اختیار کن، پس پیامبر فرمود: میخواهم بنده اى متواضع و رسول خدا باشم. آن فرشته پیام آور گفت: با این همه هیچ چیز از آنچه در نزد پروردگارت (براى تو) وجود دارد کاسته نمیشود، حضرت فرمود: (آرى میدانم که) کلیدهاى تمامى خزائن زمین در اختیار پروردگارم مى باشد.
حدیث :
امام رضا علیه السلام فرمود: تواضع آن است که آنچه را که دوست مى دارى مردم به تو عطا کنند تو به مردم عطا کنى.
حدیث :
در حدیث دیگرى فرمود: تواضع درجات و مراتبى دارد یکى از آن مراتب این است که شخص قدر خود را بشناسد و با دلى سالم نفس خود را در منزلت و مقام واقعى اش جارى دهد (چنین کسى دوست نمى دارد که براى کسى چیزى پیش آید مگر همانند همان چیزى که براى خودش پیش مى آید، اگر بدى اى ببیند آنرا با خوبى دفع مى کند، فرو خورنده خشم است، چشم پوشى کننده از (بدى ) مردمان است و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.
شب با گریه و زاری به پدرم گفتم: مدیر مدرسه منو بهمراه سه تا از پسرا، که همگی درسخون و تمیز و منظم بودیم رو از مدرسه اخراج کرد. فردا صبح پدرم دستمو گرفت و به مدرسه برد و با عصبانیت از مدیر مدرسه علت اخراج منو پرسید. مدیر گفت: چون بچه های این مدرسه همه به بیماری کچلی مبتلا هستند، از مرکز دستور اومده که کچل ها رو اخراج کنیم، تا باقیه بچه ها نگیرند. پدرم با تعجب گفت: اما پسر من که کچل نیست. مدیر گفت: آره منم میدونم، همه بچه ها کچلی گرفتند، به غیر از پسرت و سه تای دیگه، ولی من اگه همه رو اخراج میکردم، مدرسه تعطیل میشد، باید درب مدرسه رو لجن میگرفتیم، برای همین، چون تموم بچه های مدرسه کچلی دارند، بجای کچل ها، سالم ها رو اخراج کردم. ادامه در ادامه مطلب...

رکن یمانیِ خانه کعبه، هر ساله در روز ۱۳ رجب تَرَک میخوره که این محل، همان محل ورود حضرت فاطمه بنت اسد سلام الله علیها، مادر مولانا علی علیه السلام است، که در آن زمان شکافته شد و به داخل رفتند و بعد از ولادت مولا تا امروز، ۱۴ قرن هست که همه ساله باز ترک میخوره و همه ساله توسط آل یهودِ سعودِ سقوط، باز تعمیر میشه، اما سال بعد، همین روز مجددا ترک برمیداره. هیچی، خلاصه میخواستم بگم: زیاد زحمت نکشید، به خودتون فشار نیارید، ممکنه باد فتق بگیرید، باز ۱۳ رجب که بشه دوباره ترک میخوره. جانم به فدات یا مولا، وقتی اسمت میاد، تمام سلول های بدنم میلرزه، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
علم روانشناسی و یه ترفند محشر: اگه میخواین چیزی رو به یادتون بیارین، با خودتون بلند بگین من همین الان داشتم به چی فکر میکردم؟ خلاصه بگم، با صدای بلند گفتن، به احتمال ۹۰ درصد، اینجوری چیزایی رو که فراموش کردین، به یاد میارین، خیلی ساده، و خیلی هم جواب داده.
بی رنج، زین پیاله کسی می نمیخورد
بی دود، زین تنور بکس نان نمیدهند
تیمار کار خویش تو خود خور، که دیگران
هرگز برای جرم تو، تاوان نمیدهند
پروین اعتصامی
نگاهمون به لیاقت آدما باشه، یکی از اشتباهات ما اینه که گاهی یه آدم کوچیک رو اینقدر بزرگ میکنیم و ازش بُت میسازیم که، فردا مجبوریم دنبال بُت شکن بگردیم، آدمای کوچیک رو برای خودمون بزرگ نکنیم، هم اونا رو به اشتباه میندازیم، هم خودمون رو عذاب میدیم.
زندگی را ورق بزن، هر فصلش را خوب بخون، با بهار برقص، با تابستان بچرخ، در پائیزش عاشقانه قدم بزن، با زمستانش بنشین، و چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش، همه چیز پر از خداست؛ درخواست کن، باور کن، دریافت کن.
بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هستند. قبله بهائیان اسرائیل کودک هست و مقدس ترین مکان بهائیان و مقر فرماندهی آنها به اسم بیت العدل هم در همین اسقاطیل هستش. یکی از اقدامات اخیر اینا در داخل کشور و علیه انقلاب ما ترویج بی بند و باری از سنین کم با تاسیس مهد کودک هست، یعنی در همین ایران کنونی خودمون مهد کودک هایی مخفیانه فعال هستند تا از ۵ سالگی روی فکر این بچه ها کار کنند برای نسل فردا. حالا حساب کن، فرضاً یه آدم کثیف داخلی مثلِ بنی صدر چقدر میتونه آسیب زن باشه.
راههایی برای افزایش عزت نفس: در مورد خودتان مثبت فکر کنید، تنها کسی که میتواند نظر شما را در مورد خودتان تغییر دهد، فقط خودتان هستید. هیچکس دیگری نمیتواند عزت نفس به شما تزریق کند، در خودتان عادت به تفکر مثبت را ایجاد کنید و طریقه شناسایی و شکست دادن الگوی خود ویرانگری را یاد بگیرید. به موفقیتهایتان افتخار کنید، وقتی کاری را خوب انجام دادید برایش شادی کنید. منتظر ننشینید که یک نفر دیگر به شما بگوید چقدر خوب هستید. خودتان به خودتان آن کار خوب را بگویید و اعتماد به نفس خود را بالا ببرید.
ادامه کچل های مدرسه... برای همین، چون تموم بچه های مدرسه کچلی دارند، بجای کچل ها، سالم ها رو اخراج کردم. ایرج پزشکزاد روزنامه نگار و نویسنده معروف/ تحلیل مدیریتی حکایت کچل های مدرسه: داستان طنزآمیز و در عین حال تلخ ایرج پزشکزاد، فراتر از یک خاطره، یک مدل تحلیلی برای درک وضعیت بحرانی کشور خودمون، در ساختار مدیریت و سیاسی است. وقتی اقلیت سالم قربانی اکثریت بیمار و فاسد میشوند. داستان اخراج غیرکچلها از مدرسه، نمادی است از آنچه در علم سیاست و مدیریت وارونگی ساختار نامیده میشود. در ادامه این پدیده را از سه منظر بررسی میکنیم: بقای سازمان به قیمت حذف کیفیت: در مدیریت استاندارد، هدف حذف عنصر فاسد برای نجات کل سیستم است. اما وقتی فساد یا ناکارآمدی از حد آستانه بگذرد و فراگیر شود، مدیران ضعیف برای حفظ ظاهرِ سازمان (باز نگه داشتن درِ مدرسه)، صورتمسئله را اینگونه پاک میکنند. نتیجه: در این حالت، سیستم بجای اصلاح خود، به پاکسازی معکوس دست میزند. یعنی هر چه که با بدنه فاسد، وصله ناجور باشد (شفافیت، صداقت، تخصص) را اخراج میکند تا تنش داخلی از بین برود. چرا؟ بخاطر هزینه بالای اصلاح در برابر حذف. از منظر هزینه فایده، وقتی فساد سیستمی (Systemic Corruption) رخ میدهد، هزینه اخراج مفسدان برابر است با فروپاشی کامل آن ساختار. مدیر در اینجا به یک بنبست اخلاقی میرسد: اگر فاسدها بروند، کسی برای کار کردن نمیماند. پس بهتر است سالمها بروند تا تضاد و رسوایی به حداقل برسد. این دقیقاً همان نقطهای است که در آن فساد به یک هنجار تبدیل شده و سلامت به یک آنومالی یا ناهنجاری تغییر ماهیت میدهد. چرا؟ چون یکدستی به قیمت تهیشدگی هست. در عرصه سیاست، استراتژی خالصسازی یا یکدست سازی که پزشکزاد با ظرافت به آن اشاره میکند، منجر به فرار مغزها و سرمایهها میشود. وقتی معیارِ ماندن، نه کارآمدی، بلکه همرنگی با وضع موجود باشد، افراد سالم خود بخود حذف یا مجبور به ترک صحنه میشوند. پیامد: جامعهای که برای تعطیل نشدن، فرزندان سالم خود را اخراج میکند، شاید درِ مدرسه اش باز بماند، اما دیگر در آن آموزشی رخ نمیدهد؛ فقط کچلی تکثیر میشود. نتیجهگیری: حکایت هشدار میدهد که فساد لزوماً با دزدی شروع نمیشود؛ بلکه از جایی آغاز میشود که مصلحتِ حفظِ صندلی بر حقیقتِ اصلاح پیشی میگیرد. وقتی برای جلوگیری از تعطیلی یک ساختار بیمار، افراد سالم را قربانی میکنیم، در واقع آن ساختار را از درون تهی کردیم. مدرسه باز است، اما همه کچل. توصیف این روزهای کشور ماست، یکسری اشخاص نا کارآمد، همیشه در صحنه، بلای جان مردم و کشورمان شدهاند، در عین بی عرضه گی ول کن منصب نیستند، البته باید به شورای نگهبان هم در تکرار این شرایط نامبارک مشمئز کننده تبریک گفت، دستمریزاد دلاوران، به این دور باطل پایان دهید، بسیاری از مسئولین همانند اون چاهی هستند که کنده شده ولی خالی از آب است، و صرفا منافع خود شخص و جناح سیاسی و اطرافیان تأمین شده و ۹۰ میلیون ایرانی قربانی بیسوادی چنین اشخاصی شده، شاهد این مدعا، شرایط اقتصادی و معیشتی است که گند زده بر احوال مردم و جامعه جناب آقای پزشک جان و وزارت نیرو، بجای تخصیص دلار در شرایط فعلی کشور، چرا از این نخبگان داخلی استفاده نمیکنید؟ مگر نه اینکه هر از چندگاهی میفرمایید، کسانیکه میتوانند بیایند، کارها را به آنها واگذار میکنم، بفرمایید خصوصا این مورد، چندین سال است که هر از چند گاهی در شبکههای مجازی دیده میشود، بدون اینکه کسی سراغی از امثالهم بگیرد، همانند سایر نخبگان در رشته های مورد نیاز، در برنامه میدان راستی آزمایی هم شدن، ولی بدون خروجی که باعث رفع مشکلات شود، واقعا در لایههای حکومتی چه خبر است؟ چرا از ورود نخبگان هراس وجود دارد؟
سلمان فارسی بخش ۴۳
خطابه حکیمانه: طبق روایت امام باقر (ع) سه روز پس از رحلت پیامبر (ص)، سلمان در فضاى غم بار مدینه و در میان جمعى از مردم خطابه اى را بدین شرح ایراد کرد: اى مردم! سخن مرا گوش کنید و سپس پیرامون آن بیندیشید. اینرا بدانید که به من علم فراوانى عطا شده، و اگر همه آنچه را درباره فضایل على (ع) میدانم بیان کنم، گروهى مرا مجنون مى پندارند و گروه دیگرى (به خاطر عدم درک آن) میگویند: خدایا! قاتل سلمان را رحمت کن! آگاه باشید که شما آرزوهایى را در سر مى پرورانید، که بلاها و حوادث تلخى را در پى خواهد داشت. این را بدانید، به خدایى که جان سلمان در اختیار اوست، اگر ولایت على (ع) را پذیرفته بودید، از نعمت هاى الهى از بالا و پایین، یعنى از آسمان و زمین برخوردار بودید (اشاره به آیه لأَکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ مائده) و اگر پرنده اى را مى خواندید، در آسمان به شما پاسخ میداد، و اگر ماهى هاى دریا را دعوت مى نمودید، نزد شما مى آمدند. اینرا هم بدانید که ولىّ خدا، محتاج نشده و از هدف خویش در راه اجراى احکام الهى بازنمیگردد، امّا افسوس که از ولایت على علیهالسلام شانه خالى کردید و به پیروى دیگرى گردن نهادید، و اکنون باید در انتظار بلاها به سر برید و امید به بهبودى را به یأس تبدیل گردانید... ولى باز اعلام میکنم، به آل محمد (ص) بپیوندید، زیرا آنها پیشوایان بسوى بهشت هستند و در قیامت همه باید آنها را فراخوانند. آرى، بسوى امیرمؤمنان، على بن ابى طالب (ع) بشتابید، چون بخدا سوگند، همه ما بارها به عنوان ولایت به امیرمؤمنان سلام دادیم و تسلیم او شدیم و پیامبر (ص) هم همراه ما بود... به هر حال، اینرا بدانید که من نظر خود را اعلام کردم، در برابر پیامبر خویش تسلیم هستم، و از مولاى خود و مولاى هر مرد و زن مؤمنى اطاعت میکنم، مولاى ما على بن ابى طالب (ع) سید وصیین، پیشواى روسفیدان و امام صادقان و شهیدان و صالحان است. در برخى از متون هم آمده: سلمان در مقام دفاع از امامت على علیه السلام نخست بخشى از سخنان خود را به پارسى بیان کرد و گفت: کردید و نکردید و ندانید که چه کردید و حقّ امیر ببردید. سپس آن را به عربى ترجمه کرد و گفت: أَصَبتُم وَ أَخطَأتُم، أَصَبتُم سُنّة الأَوّلین، وَ أَخطَأتُم أَهلَ بَیتِ رَسوُلِ الله (ص) منابع/ الاحتجاج للطبرسى، نفس الرحمن، بحارالانوار، ج ۲۹، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۸،
جناب آقای پزشک جان، ریاست محترم کشور، آیا میخوای مردم باورت کنند؟ همهی این افراد ناشی را اخراج کنید، مطمئن باشید هیچکدام از اینها کمکی به شما نخواهند کرد بماند، بلکه بازخورد منفی در جامعه ما داشته اند. ببینید مصداق رهنمودهای شهید بهشتی هستید یا؟ آبنوش نماینده مجلس گفت: بعنوان یک فرد امنیتی اطلاع میدهم که اگر دلار بشکل مرموز و کاملا هدایت شده هر روز رشد قیمت داشته باشد اعلام خطر میکنم. همه دیدیم که تیم اقتصادی فشل دولت فقط بدنبال تطهیر خود و متهم کردن دیگری بود؛ از جلسهی دیروز فهمیدم که تیم اقتصادی دولت، هیچ درک درستی از شرایط جامعه، گرانی و زجر مردم ندارند؛ این بی دردی بو میدهد و باید شک کنیم. حدود ۱۷ ماه از استقرار دولت گذشته، بیش از ۱۳ ماه قبل نوشتیم که این تیم فشل دولت مستقر، در خوشبینانهترین حالت، هیچ درک درستی از وضعیت نبرد مرگ و زندگی ندارند. آنها هیچ برنامهای برای کنترل وضعیت اقتصاد و معیشت ملت ندارند. در حوزهی رسانه کاملا فشل و از هم گسیخته هستند. و اشاره کردیم که برای وضعیت پیش رو، باید آرایش جدید اتخاذ گردد. این وضع اقتصاد کشور است. این اوضاع تورم است. نقدینگی بیداد میکند. اما کارگر بیچاره و کارمند دولت، باید با حداقل افزایش حقوق، تورم چندبرابری را تحمل کنند! وضع نیروهای مسلح هم که مشخص است! با حداقل حقوق، باید بیشترین جانفشانیها را انجام دهند! اما شرکتهای دولتی خاص، بانکها، پتروشیمیها، پالایشگاهها و... که برای برخی نورچشمیها، بهشت برین هستند، نه بودجهی شفافی دارند و نه حتی به نیروهای واقعی خود، مزایای خاصی قائلاند! بنده، ۲۰ ماه است که احساس خطر میکنم! اللهم عجل لولیک الفرج
این حجم از اطلاعات دروغ چطور و توسط چه کسانی به رئیس جمهور جان میرسه؟ و میشه مبنای تصمیم گیری برای اقتصاد و معیشت مردم؟ وقتی رئیس جمهور عدد ۶ میلیارد دلار واردات بنزین رو مطرح میکنه، دقیقا چه تصویری در ذهن جامعه میسازه؟ اینکه کشور در آستانه فروپاشی انرژیست، اینکه چاره ای جز گرانی بنزین نیست، اینکه باید فشار جدیدی به مردم تحمیل شود، حالا دیوان محاسبات میگوید کل واردات نهایتا ۱.۸ میلیارد دلار بوده. این اختلاف عدد، شوخی نیست. معنایش ساختن روایت غلط برای توجیه تصمیمات غلط در سطح ملیست، اینجا دو حالت بیشتر وجود ندارد. یا رئیس جمهور بدون راستی آزمایی هر عددی که جلویش میگذارند تکرار میکند. یا بدتر از آن، یک جریان فاسد در اطراف ایشان آگاهانه در حال تزریق داده های غلط برای هُل دادن کشور به سمت نسخه های آشنای گرانی و شوک قیمتیست که نهایتا منجر به آشوب در کشور شود. در هر دو حالت فاجعهست. دیوان محاسبات صریحا هشدار داده که اطلاعات خلاف واقع به مقامات داده میشود! این یعنی ماجرا فقط بنزین نیست. یعنی در بقیه حوزه ها هم ممکنست با همین بازی عددسازی و بزرگنمایی ناترازی، تصمیمات خطرناک گرفته شود. بعد همین ها فردا میگویند مردم چرا اعتماد ندارند؟ چرا جامعه ملتهب میشود؟ چرا هر اصلاح اقتصادی با واکنش منفی روبرو میشود؟ وقتی مبنای تصمیم، دروغ یا خطای فاحش باشد، نتیجه اش هم بی اعتمادی و فشار اجتماعیست. حقیقتا رئیس جمهور اگر فکری به حال اتاق فکر و کانال ورودی اطلاعاتش نکند، ناخواسته تبدیل میشود به ابزار اجرای همان سیاستهایی که سالهاست کشور را به این ناترازی ها رسانده اند.این خطرناک است.
صحیفه سجادیه بخش ۱۶
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی رَکَّبَ فِینَا آلَاتِ الْبَسْطِ، وَ جَعَلَ لَنَا أَدَوَاتِ الْقَبْضِ، وَ مَتَّعَنَا بِأَرْوَاحِ الْحَیَاةِ، وَ أَثْبَتَ فِینَا جَوَارِحَ الْأَعْمَالِ، وَ غَذَّانَا بِطَیِّبَاتِ الرِّزْقِ، وَ أَغْنَانَا بِفَضْلِهِ، وَ أَقْنَانَا بِمَنِّه: حمد و ستایش خدای را که در وجود ما آلات باز کردن را بطور ترکیبی (نه بطور الحاق) ایجاد کرده، و قرار داده برای ما ابزار گرفتن را، و برخوردار کرد ما را از روح حیات، و اندام کار را در وجود ما نهاد، و تغذیه کرد ما را با طیبات رزق، و غنی کرد ما را با فضل خودش، و ذخیره کرد برای ما با مرحمت خودش. در این بخش نیز تعداد دیگری از امتیازات انسان که هر کدام مصداقی از قدرت و خلاقیت خداوند است، بیان شده: رَکَّبَ فِینَا آلَاتِ الْبَسْطِ، وَ جَعَلَ لَنَا أَدَوَاتِ الْقَبْضِ: انسان دو دست دارد و هر دست یک کف و پنج انگشت دارد، اینها آلات قبض و بسط هستند که با بدن ترکیب یافته. و این یکی از ویژگیهای اساسی و اصلی انسان است که او را از موجودات دیگر متمایز میکند. دست برای انسان به حدی اهمیت دارد که اگر دست و توان آن برای قبض و بسط نبود، نه مدنیتی بوجود میآمد و نه صنعتی، و این یعنی نه فرهنگی بوجود میآمد و نه اندیشه و علمی به تکامل میرفت، انسان به مثابه یک حیوان صرفاً هوشمندتری که هوشمندیش فایده معتنابهی نداشته و او را از مرز زندگی حیوانی خارج نمیکند، میگشت. میان «دست» بعنوان ابزار قبض و بسط و تصرف در طبیعت، از یکطرف. و میان فکر و اندیشه از طرف دیگر، یک تعاطی و دادوستد مستحکم برقرار است؛ فکر دست را راهنمائی میکند، و فرآورده دستی فکر را تقویت کرده و آنرا توسعه میدهد. اگر انسان دست نداشت، استعداد فکریش در همان حالت بالقوّه باقی میماند و بتدریج از بین میرفت. اینجاست که عظمت این سخن امام علیه السلام روشن میشود؛ یک جملۀ کوتاه با اینهمه کاربرد علمی؟ برخی از محققین غربی این موضوع مهم را دریافته اند؛ در نوشتهها به محور زیست شناسی و نیز علوم انسانی دربارۀ «دست» و این ابزار شگفت قبض و بسط، داد سخن داده اند. وَ مَتَّعَنَا بِأَرْوَاحِ الْحَیَاةِ: و ما را از چند روح بهرمند کرد. همانطور که به گیاه روح نباتی (روح نمو و رشد) داده، و به حیوان علاوه بر روح نمّو، روح غریزه نیز داده، برای انسان علاوه بر آن دو روح، روح فطرت را هم داده. انسان در دو روح اول و دوم با گیاه و حیوان شریک است اما منشأ تاریخ، منشأ جامعه، منشأ اخلاق، منشأ خانواده، منشأ حیاء، منشأ زیبا شناسی و زیبا خواهی، منشأ صنعت، منشأ هنر، منشأ «پشیمانی»، منشأ گریه و خنده، در وجود انسان همین روح سوم است، که حیوان فاقد همه اینهاست. و بزرگ مشکل غربیان (و اساس لنگی علوم انسانی غربی و بزرگترین آفت و خطر فرهنگ غربی) این است که این روح سوم را نمیشناسند و انسان را حیوان با پسوند «برتر» تعریف میکنند. و در نتیجه، این عدم شناخت، چیزی بنام «تاریخ»، «جامعه» و «اخلاق» و...، پدیده های قرار دادی، و محصول «صرفاً آگاهی ها»، و باصطلاح جامعه شناسی «پدیدههای مصنوعی» میشوند، نه پدیدههای طبیعی که ریشه در کانون وجود انسان داشته باشند. و همین غلط بزرگ علمی است که غرب را از اصول انسانی که اقتضای وجودی و آفرینش انسان است، دور کرده است. و غرب را عرصه کابالیسم کرده و آنرا به دیگر مناطق جهان نفوذ داده است و میدهد. قرآن و تعدد ارواح در انسان: در انسان شناسی قرآن، انسان دارای روحهای متعدد است، آیة ۴۲ سوره زمر میفرماید: اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حینَ مَوْتِها وَ الَّتی لَمْ تَمُتْ فی مَنامِها فَیُمْسِکُ الَّتی قَضی عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَ یُرْسِلُ الْأُخْری إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی: خداوند روحها را به هنگام مرگ قبض میکند، و روح هائی را که نمرده اند نیز به هنگام خواب برمیگیرد سپس روحهای کسانی که فرمان مرگشان را صادر کرده باز میدارد و ارواح دیگر را باز میگرداند تا اجل مشخص. محل بحث «انسان در حال خواب» است که میفرماید همانطور که روح انسان را در موقع مرگ میگیریم، در موقع خواب هم میگیریم، سپس اگر قرار باشد فردِ خوابیده، بمیرد روح او را بر نمیگردانیم و اگر قرار باشد زنده بماند روحش را به او بازمیگردانیم. اما ما میبینیم که شخصِ خوابیده، زنده است و روح دارد، بنابراین یک روح او در حال خواب، قبض شده و یک روح دیگر در بدنش مانده است. پس بنابراین آیه، دستکم دو روح در وجود انسان هست. و در سطرهای بعدی شرح معنی این آیه را از حدیث هم خواهیم دید. و در آیه ۵۳ سوره یوسف، از زبان زلیخا درباره نفس غریزی شهوت خواه میگوید: إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوء. و در آیه ۲ سورة قیامت میفرماید بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَة: سوگند به نفس سرزنش کننده. خود نکوهیدن انسان در قرآن: تجربه عینی و محسوس هر انسان به روشنی برایش معلوم میکند که دارای تعدد روح، و حتی دارای دو شخصیت است؛ انسان گاهی با خودش درگیر میشود، خودش را سرزنش میکند، با انگیزش روح غریزی کاری را میکند سپس با انگیزش روح فطرت از آن کار پشیمان میشود، با تحریک روح غریزی عملی را انجام داده و روح فطری خود را سرکوب میکند. و آیه هائی که در آنها جملاتی از قبیل «ظَلَمْتُ نَفْسِی»، «سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی»، «ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُم» آمده، بر این مبنا استوار هستند. و حیوان فاقد پشیمانی، فاقد «خود نکوهیدن» است. زیرا حیوان دارای دو منشأ انگیزه؛ دو انگیزشگاه؛ دو روح و دو نفس نیست. تعدد ارواح در حدیث: ۱- همین فرمایش امام سجاد علیه السلام در همین دعا: «وَ مَتَّعَنَا بِأَرْوَاحِ الْحَیَاةِ» که به شرح رفت، و در آینده نیز امثال اینرا در متن دیگر دعاهای صحیفۀ سجادیه خواهیم دید. ۲- بحار؛ مجلد ۵۸ : امام کاظم علیه السلام در تفسیر آیه «اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها درباره دو روح که در وجود انسان هستند سخن میگوید یکی را «روح الحیات» و دیگری را «روح العقل» مینامد و میفرماید در موقع خواب، روح العقل از انسان جدا میشود اما روح الحیات در بدن باقی میماند: إِنَّمَا یَصِیرُ إِلَیْهِ أَرْوَاحُ الْعُقُولِ فَأَمَّا أَرْوَاحُ الْحَیَاةِ فَإِنَّهَا فِی الْأَبْدَانِ لَا یَخْرُجُ إِلَّا بِالْمَوْت. موضوع تجربی است: در یکی از سال هائی که در تهران سکونت داشتم، مرد جوانی توسط یکی از آشنایان از من وقت خواست و بالاخره روزی به همراه همدیگر آمدند؛ میگفت: گاهی میخوابم، روحم از بدنم خارج میشود، دقیقاً مشاهده میکنم که من در این طرف هستم و بدنم در آن طرف دیگر، میخواهم به بدنم برگردم اما دچار مشکل میشوم، مثلاً در یکی از این موارد، دو نفر از دوستانم بیدار و مشغول شطرنج بودند، با تجربه میدانستم که اگر کسی تکانی به بدنم بدهد ورود من به بدنم آسان خواهد بود، هر چه به آنها میگفتم: بابا یک تکانی به آن بدن من بدهید، نمیشنیدند. حتی به سرو صورت شان دست میزدم که شاید حرفم را بشنوند و کمکم کنند باز نمی شنیدند. ۳- بحار: از امام صادق علیه السلام: بُنِیَ الْجَسَدُ عَلَی أَرْبَعَةِ أَشْیَاءَ الرُّوحِ وَ الْعَقْلِ وَ الدَّمِ وَ النَّفْسِ فَإِذَا خَرَجَ الرُّوحُ تَبِعَهُ الْعَقْلُ فَإِذَا رَأَی الرُّوحُ شَیْئاً حَفِظَهُ عَلَیْهِ الْعَقْلُ وَ بَقِیَ الدَّمُ وَ النَّفْسُ: بنای پیکر انسان بر چهار چیز است. روح، و عقل، و خون، و نفس. وقتی که روح از بدن خارج میشود عقل نیز به همراه او خارج میشود. و وقتی که روح (در حال خارج از بدن) چیزی را میبیند عقل آن را برایش حفظ میکند، و خون و نفس در بدن باقی میمانند. توضیح: مرحوم مجلسی در ذیل این حدیث این خروج روح از بدن را بمعنی مرگ گرفته است و میگوید: که مراد از روح «نفس ناطقه» است، و مراد از «نفس» روح حیوانی است. هر دو پس از خروج از بدن باقی میمانند و از بین نمیروند. مصحح بحار در پی نویس اعتراض کرده و میگوید: مراد از باقی ماندن نفس باقی ماندن آن در بدن است در وقت خواب، و مراد از آنچه روح پس از خروج از بدن میبیند رؤیا و خواب دیدن است. یعنی مصحح محترم این حدیث را نیز مطابق حدیث امام کاظم علیه السلام معنی میکند که بهنگام خواب روح فطرت از بدن خارج میشود و روح نفس (غریزه) در بدن میماند. ایکاش انتقاد دیگری نیز از علّامه بزرگوار میکرد: که چرا ادبیات قرآن و اهل بیت علیهم السلام را گذاشته و از اصطلاح ارسطوئیان استفاده کرده و بجای «روح فطرت»، «نفس ناطقه» آورده است؟ او که ارسطوئیات را از اصل و اساس باطل میداند. ۴- امام رضا علیه السلام فرمود: إِذَا نَامَ الْعَبْدُ وَ هُوَ سَاجِدٌ قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی عَبْدِی قَبَضْتُ رُوحَهُ وَ هُوَ فِی طَاعَتِی: وقتی که بنده ای در حال سجده بخواب رود، خداوند متعال میگوید: روح بندهام را قبض کردم در حالی او در طاعت من است. ۵، ۶، ۷- اصول کافی: مرحوم کلینی در اصول کافی (کافی، اصول، ج ۱) دو باب با ۹ حدیث، در تعدد روح آورده، محتوای باب اول که بطور نصّ و صریح بوجود روحهای متعدد در انسان دلالت میکند، برای بحث ما کافی است ۱- مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عُمَرَ الْیَمَانِیِّ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِیِّ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَا جَابِرُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی خَلَقَ الْخَلْقَ ثَلَاثَةَ أَصْنَافٍ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ کُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً فَأَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ فَالسَّابِقُونَ هُمْ رُسُلُ اللَّهِ علیه السلام وَ خَاصَّةُ اللَّهِ مِنْ خَلْقِهِ جَعَلَ فِیهِمْ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ أَیَّدَهُمْ بِرُوحِ الْقُدُسِ فَبِهِ عَرَفُوا الْأَشْیَاءَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحِ الْإِیمَانِ فَبِهِ خَافُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحِ الْقُوَّةِ فَبِهِ قَدَرُوا عَلَی طَاعَةِ اللَّهِ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحِ الشَّهْوَةِ فَبِهِ اشْتَهَوْا طَاعَةَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ کَرِهُوا مَعْصِیَتَهُ وَ جَعَلَ فِیهِمْ رُوحَ الْمَدْرَجِ الَّذِی بِهِ یَذْهَبُ النَّاسُ وَ یَجِیئُونَ وَ جَعَلَ فِی الْمُؤْمِنِینَ وَ أَصْحَابِ الْمَیْمَنَةِ رُوحَ الْإِیمَانِ فَبِهِ خَافُوا اللَّهَ وَ جَعَلَ فِیهِمْ رُوحَ الْقُوَّةِ فَبِهِ قَدَرُوا عَلَی طَاعَةِ اللَّهِ وَ جَعَلَ فِیهِمْ رُوحَ الشَّهْوَةِ فَبِهِ اشْتَهَوْا طَاعَةَ اللَّهِ وَ جَعَلَ فِیهِمْ رُوحَ الْمَدْرَجِ الَّذِی بِهِ یَذْهَبُ النَّاسُ وَ یَجِیئُونَ ۲- مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُوسَی بْنِ عُمَرَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ عَنِ الْمُنَخَّلِ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ عِلْمِ الْعَالِمِ فَقَالَ لِی یَا جَابِرُ إِنَّ فِی الْأَنْبِیَاءِ وَ الْأَوْصِیَاءِ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْقُدُسِ وَ رُوحَ الْإِیمَانِ وَ رُوحَ الْحَیَاةِ وَ رُوحَ الْقُوَّةِ وَ رُوحَ الشَّهْوَةِ فَبِرُوحِ الْقُدُسِ یَا جَابِرُ عَرَفُوا مَا تَحْتَ الْعَرْشِ إِلَی مَا تَحْتَ الثَّرَی ثُمَّ قَالَ یَا جَابِرُ إِنَّ هَذِهِ الْأَرْبَعَةَ أَرْوَاحٌ یُصِیبُهَا الْحَدَثَانُ إِلَّا رُوحَ الْقُدُسِ فَإِنَّهَا لَا تَلْهُو وَ لَا تَلْعَبُ ۳- الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْمُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ إِدْرِیسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ عِلْمِ الْإِمَامِ بِمَا فِی أَقْطَارِ الْأَرْضِ وَ هُوَ فِی بَیْتِهِ مُرْخًی عَلَیْهِ سِتْرُهُ فَقَالَ یَا مُفَضَّلُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی جَعَلَ فِی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْحَیَاةِ فَبِهِ دَبَّ وَ دَرَجَ وَ رُوحَ الْقُوَّةِ فَبِهِ نَهَضَ وَ جَاهَدَ وَ رُوحَ الشَّهْوَةِ فَبِهِ أَکَلَ وَ شَرِبَ وَ أَتَی النِّسَاءَ مِنَ الْحَلَالِ وَ رُوحَ الْإِیمَانِ فَبِهِ آمَنَ وَ عَدَلَ وَ رُوحَ الْقُدُسِ فَبِهِ حَمَلَ النُّبُوَّةَ فَإِذَا قُبِضَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله انْتَقَلَ رُوحُ الْقُدُسِ فَصَارَ إِلَی الْإِمَامِ وَ رُوحُ الْقُدُسِ لَا یَنَامُ وَ لَا یَغْفُلُ وَ لَا یَلْهُو وَ لَا یَزْهُو وَ الْأَرْبَعَةُ الْأَرْوَاحِ تَنَامُ وَ تَغْفُلُ وَ تَزْهُو وَ تَلْهُو وَ رُوحُ الْقُدُسِ کَانَ یَرَی بِهِ. اما در جزئیات پیام این حدیثها با دو مشکل رو برو میشویم: الف: این حدیثها میگویند در وجود انسان معمولی (غیر معصوم) چهار روح هست. ب: در متن این حدیثها هم در اسامی و نامگذاری این روحهای چهارگانه اختلاف و تفاوت هست، و هم دربارۀ نقش و عملکرد آنها. در حدیث شماره ۱ نامها به این شرح است: ۱- روح المدرج. ۲- روح الشهوة. ۳- روح القوّة. ۴- روح الایمان. در حدیث شماره ۲ چنین است: ۱- روح الشهوة. ۲- روح القوة. ۳- روح الحیاة. ۴- روح الایمان. و در حدیث شماره ۳، آمده است: ۱- روح الحیاة. ۲- روح القوّة. ۳- روح الشهوة. ۴- روح الایمان. مشاهده میکنیم که در حدیث شماره ۱ عنوان «روح الحیاة» نیامده و بجای آن «روح المدرج» آمده است. علاوه بر این که در متن این حدیثها با «تعارض» رو برو هستیم دربارۀ عملکرد روحهای چهار گانه، با «تناقض» هم مواجه میشویم. مطابق قواعد حدیث شناسی و «علم اصول فقه»، جمع میان پیام این حدیثها سخت مشکل است. آیا میتوان گفت: نظر به اینکه مسئله با علوم متعدد از قبیل روح شناسی، حیات شناسی در موجودات فیزیکی، زیست شناسی، عقل شناسی، ایمان شناسی و بالاخره با انسان شناسی به معنی اعم مرتبط است، لذا شرایط علمی و فرهنگی زمان برای راویان مساعد نبوده و آنان ذهنیت خود را در پیام حدیثها دخالت داده اند؟ شکی نیست که یکی از چند نوع اختلاف حدیثها، این مورد است که منشأ اختلاف، شرایط علمی و فرهنگی زمان راویان بوده. آیا میتوان ضبط «روح المدرج» را که در حدیث شماره ۱، آمده بر ضبط «روح الحیات» که در دو حدیث دیگر آمده، ترجیح داد؟ این ترجیح به دلیلهای زیر مستدل میشود: اولاً: این حدیثها در بیان یک موضوع شگفت (عجیب و غریب) هستند؛ که چیزی بعنوان «تعدد ارواح» در یک بدن، در نظر دانشمندان امروز (اعم از زیست شناسان و دست اندرکاران علوم انسانی) نیز مجهول مانده. و روح مدرج نیز یک عنوان شگفت، عجیب و غریب است، تا معنی عجیب و غریب را برساند. در علم «معانی و بیان» گفته اند که به کار بردن لفظ غریب مخلّ بر فصاحت است. اما باید دانست که این قاعده دربارۀ معانی غریب استثناء خورده است؛ برای معنی غریب باید لفظ غریب بکار گرفته شود. و این در قرآن فراوان است مثلاً دربارۀ دو نطفۀ زن و مرد میگوید: إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ: ما انسان را از نطفه ای که «مخلوط ها» است آفریدیم. اگر مراد مخلوط شدن یک دانه نطفۀ مرد با یک دانه نطفۀ زن است، اولاً چرا لفظ «مخلوط» را نیاورد و مادّه «مشج» را بکار برده؟ ثانیاً: چرا لفظ مشج را که بمعنی «مخلوط» است نیاورده و لفظ «امشاج» را آورده که بمعنی «مخلوط ها» است؟ و یک لفظ غریب بلکه غریبتر است که حتی در خود قرآن از مادّه مشج غیر از این کلمه هیچ لفظی وجود ندارد. آیا این بخاطر وجود آن همه «کروموزم» در نطفۀ مرد و زن نیست؟ که از عجایب و کشفیات دوران اخیر است. ثانیاً: ترکیب «روح الحیاة» یک ترکیب نادرست نیست، امّا در این حدیث ها، یک ترکیب نازیبا است. زیرا معنی «روح الحیات» میشود «روحِ روح»، زیرا خود روح یعنی حیات. و آنچه در حدیث امام کاظم علیه السلام در همین مبحث دیدیم که لفظ «روح الحیات» را بکار برده است به این سبب است که سخن در مقام مرگ و حیات است. اما در موضوع این حدیث سخن در وجود و ماهیت خود روح است و سخن از مرگ در میان نیست. ثالثاً: در حدیث سوم (که بجای روح المدرج، روح الحیات آورده) در عملکرد روح حیات نیز لفظ «درج» آمده است. و این نیز نشان میدهد که زمینۀ ذهنی راوی در متن حدیث دخالت کرده و نام آن روح را با عملکرد آن جا بجا کرده است.
ماجرای مافیای انسولین: حسین راغفر: طی ۶ سال اخیر ۲ شرکت که انحصار واردات انسولین در کشور را داشتند، هر واحد انسولین را برای دولت ۶.۸ یورو ثبت میکردند. در حالیکه قیمت هر واحد انسولین ۱.۸ یورو بود. بعد داروها سر از ناصر خسرو در آورد، و بخشی هم بصورت قاچاق از کشور خارج شد.
چگونه رسانهها، اتحاد ما رو نشونه میگیرند؟ تفرقه افکنی از تکنیکهای عملیات روانی و به معنای: ایجاد یا تشدید اختلافات قومی، مذهبی، طبقاتی یا سیاسی با هدف تضعیف انسجام اجتماعی است. این تکنیک، ذهنیت ما در برابر آنها قرار داریم را، به مخاطب القا میکند. از نمونههای بارز این تکنیک میتوان به این موارد اشاره کرد: انتشار پستهایی که افراد، احزاب یا حکومت خاصی را عامل اصلی مشکلات معرفی میکند. روایتی که از تضاد بین اقوام و مناطق مختلف سخن میگویند. به هر پیامی که با احساس خشم و نفرت نسبت به گروهی خاص همراه است، با احتیاط نگاه کنیم. پیش از قضاوت راجع به هر خبر یا روایت، اطلاعات را از چند منبع بررسی کنیم. گفتگو میان گروهها را ترویج دهیم. در خود و اطرافیانمان تفکر انتقادی را تقویت کنیم.
سه دیدگاه واشنگتن درباره ایران: وبسایت اسرائیلی The Media Line مدعی شد: تحلیلگران آمریکایی درباره نحوه مواجهه با ایران به سه گروه اصلی تقسیم شدهاند. گروه اول: با قلدری و به زور و فشار و اجبار دائمی تأکید دارد و معتقد است تنها فشار حسابی میتواند رفتار تهران را تغییر بدهد. گروه دوم: بر دیپلماسی با پشتیبانی از اجرای قاطع تمرکز دارد؛ به گفته سیاستگذاران باتجربهای مانند دنیس راس و آرون دیوید میلر، توافق، تنها زمانی ارزش دارند که پیامد آن واقعی باشد. گروه سوم: بر مدیریت تشدید تنش و اثرات ثانویه تأکید دارد و هشدار میدهد اقدامات نظامی در خاورمیانه به ندرت محدود باقی میمانند.
گلدا مئیر، با لقب مادر اسرائیل شهرت دارد، گلد مایر، زنی پلید و کثیف بود، جاسوس و دروغگو، و یکی از ۲۴ امضاء کنندهٔ منشور استقلال اسقاطیل در سال ۱۹۴۸ بود و بلافاصله بعنوان اولین سفیر اسقاطیل در اتحاد جماهیر شوروی مشغول بکار شد. پیش از رسیدن به مقام نخست وزیری، سومین زن در جهان شد که به مقام وزیر خارجه رسید. دستور داد همه رهبران گروههای مخالف اسقاطیل را ترور کنند. این یکی از موارد روشن تروریسم صریح دولتی اسقاطیل است که به بهانه مقابله با تروریسم صورت گرفت، اما در این برنامه برای خود این مجوز را قائل شد که به هر کسی که مشکوک است حمله کند و همه مخالفان سیاسی و ... خود را ترور نماید. در عملیات تروریستی رسمی و دولتی اسقاطیل، همه کسانی را که خود متهم به دست داشتن در ماجرای المپیک ۷۲ میکرد، به اضافه بسیاری دیگر ترور نمود. در این ترورها افرادی که مشخصا هیچ ربطی به ماجرای مونیخ ۷۲ نداشتند و فقط مخالف رژیم بودند هم ترور شدند. سالها بعد آرون جی کلین در کتاب خود با عنوان (حمله متقابل) نشان داد که فقط یک نفر از افرادی که اسرائیل در عملیات تلافی جویانه خودش ترور کرده بود به ماجرای المپیک مربوط بوده است، و مابقی فقط الکی متهم شده بودند تا به این بهانه به قتل برسند. و سال ۷۳ شخصا دستور حمله به یک هواپیمای مسافربری لیبی را صادر کرد که در آن ۱۰۷ سرنشین هواپیما کشته شدند. این دستور که او به عنوان نخست وزیر اسقاطیل صادر کرده بود، یکی از موارد آشکار جنایت علیه بیگناهان و غیر نظامیان و از مصادیق آشکار تروریسم دولتی بود، چرا که هدفش تاثیر گذاری بر جریان سیاسی منطقه و ایجاد ترس بود. این اقدام او به عنوان نخست وزیر از سوی منتقدان او بعنوان یک آبروریزی تمام عیار مطرح میشود. شاید به علت دستورات جنایت آمیزی از این دست است که او را بعنوان زن آهنین اسرائیل نام میبرند. از طرف دیگر گلدا مایر را از اصلیترین طرفداران پاکسازی نژادی در فلسطین اشغالی و از میان بردن فلسطینیان و یا مجبور کردن آنها به مهاجرت اجباری میدانند. در دوران او سیاست نژاد پرستانه فراوانی توسط دولت غاصب اسرائیل بکار گرفته شد که علاوه بر مهاجرت اجباری فلسطینیان، دستگیری رندوم و بدون ضابطه و زندانی کردن آنها، جداسازی مناطق زندگی عربها از یهودیان، اخراج عرب های اقلیت جا مانده در سرزمینهای اشغالی، اخراج از مدارس که به یهودیان اختصاص داده شد، و حتی بستن برخی از خیابانها بر روی عرب و ممنوعیت ورود آنها به خیابانهای خاص، از جمله سیاستهای نژادپرستانه دوران گلدا مایر در سرزمین اشغالی بود. او در یک کنفرانس بین المللی صراحتا بیان داشته بود: من به صراحت بیان میکنم که خواهان اخراج همه عرب ها از اسرائیل هستم و در بیان این امر کاملا صریح عمل میکنم. تا ۸۰ سالگی بعنوان مادر اسرائیل تا تونست ظلم و شیطنت کرد تا بالاخره مثل خیاط توی کوزه افتاد، و از اون زمان که به درک واصل شد، داره سزای اینهمه ظلمش رو میبینه، الانم که هر کودک فلسطینی کشته میشه، اون توی قبر میلرزه، چشمش کور.
داستان بلوهر و بوذاسف، قسمت پایانی، شاهزاده گفت در این باب مثلى بیان کنم؟ پادشاه گفت: بگو. گفت: مردى رفیق جمعى شده بود و همگى به کشتى نشستند و چندین شبانه روز طىّ مسیر کردند آنگاه در نزدیکى جزیره اى که غولان در آنجا ساکن بودند کشتى آنها شکست و رفیقان آن مرد همگى غرق شدند و امواج دریا تنها آن مرد را سالم به جزیره افکند. آن غولان در جزیره دریا را نظاره میکردند و آن مرد به نزد ماده غولى آمد و عاشق او شد و با او نکاح کرد تا آنکه شب گذشت و چون صبح شد آن ماده غول مرد را کشت و اعضاى او را میان یاران خود قسمت کرد و بعد از مدّتى که از این واقعه گذشت، شخص دیگرى به آن جزیره درآمد و دختر شاه غولان عاشق او شد و او را برد تا با او نکاح کند، ولى چون آن مرد از واقعه مرد سابق خبر داشت تا صبح از ترس نخوابید و هنگام صبح که آن غول به خواب رفت گریخت و خود را به ساحل رسانید، اتّفاق را کشتى در نزدیکى ساحل بود، اهل کشتى را ندا کرد و به آنها استغاثه نمود و ایشان بر او ترحّم آوردند و او را سوار کشتى کردند و با خود بردند و به اهلش رسانیدند. بامدادان غولان دیگر بسوى آن غول آمدند و پرسیدند: آن مردى که با او شب را به روز آوردى چه شد؟ گفت: از نزد من گریخت. غولان تکذیب وى کردند و گفتند: او را به تنهایى خورده اى و به ما حصّه اى نداده اى، اگر او را حاضر نکنى تو را میکشیم. آن غول به ناچار سفر کرد تا به خانه آن مرد درآمد و به نزد او نشست و گفت: این سفر بر تو چگونه گذشت؟ گفت: بلاى عظیمى در این سفر پیش آمد و حقّ تعالى به فضل خود مرا از آن نجات داد و قصّه غولان را براى او باز گفت. آن غول گفت: اکنون از آن بلا خلاصى یافته اى؟ گفت: آرى، گفت: من همان غولم که دوش نزد من بودى و اکنون آمدهام تا تو را ببرم. آن مرد شروع به تضرّع و استغاثه کرد و او را سوگند داد که از کشتن من بگذر و من به عوض خود تو را به کسى دلالت میکنم که از من بهتر باشد. آن غول بر او ترحّم کرد و التماسش را پذیرفت و رفتند تا به پادشاه وارد شدند. غول گفت: اى پادشاه سخن مرا بشنو و میان من و این مرد حکم کن. من زن این مرد هستم و او را بسیار دوست دارم ولى او از من کراهت دارد و از صحبت من بیزار است. اى پادشاه! موافق حقّ میان من و او حکم کن. چون پادشاه آن زن را در نهایت حسن و جمال مشاهده کرد او را پسندید و شیفته او شد و آن را به خلوت طلبید و گفت: اگر تو این زن را نمیخواهى او را به من واگذار که من شیفته و عاشق وى شده ام. گفت: هر گاه پادشاه را میل مصاحبت او هست، من دست از او بر میدارم و الحقّ لیاقت مصاحبت پادشاه را دارد و چنین زنى مناسب شاهان است و امثال ما فقیران قابل او نیستیم. پادشاه او را به خانه برد و با او بیتوته کرد و چون سحرگاه پادشاه به خواب رفت آن غول وى را پاره پاره کرد و گوشت او را به جزیره برد و میان یاران خود قسمت کرد. اى پادشاه! آیا کسى را مى شناسى که آن غول را بشناسد و باز همراهى وى کند؟ گفت: نه. و چون آن دوست شاهزاده هم این سخن را از شاهزاده شنید گفت: من نیز این دختر را نمیخواهم و از تو مفارقت نمیکنم. آنگاه هر دو از نزد پادشاه خارج شدند و پیوسته حق تعالى را مى پرستیدند و در اطراف زمین سیاحت میکردند و از احوال جهان عبرت مى گرفتند و خداى تعالى بواسطه آن دو جمعیّت بسیار را هدایت کرد و شأن آن شاهزاده و آوازه او در آفاق منتشر شد و به فکر پدر خود افتاد و گفت: رسولى به نزد او بفرستم شاید او را از گمراهى برهانم و رسولى به نزد او فرستاد و به او گفت: فرزندت به تو سلام میرساند و اخبار او را باز گفت. پادشاه و خانواده اش به نزد او آمدند و او نیز ایشان را از گمراهى رهانید. سپس بلوهر به منزل خود بازگشت و چند روزى دیگر به نزد او آمد و شد مى کرد تا آنکه دانست ابواب هدایت را بر وى گشوده و او را به راه صواب دلالت کرده است، آنگاه با او وداع کرده و از آن دیار بیرون رفت و بوذاسف حزین و غمگین باقى ماند و زمانى گذشت تا آنکه هنگام آن فرا رسید که به جانب اهل دین و عبادت رود و عامّه خلایق را هدایت کند، حق تعالى ملکى از ملائکه را بسوى وى ارسال کرد و در خلوت بر وى ظاهر شد، نزد او ایستاد و گفت: خیر و سلامتى بر تو باد! تو در میان بهائم و حیوانات گرفتارشده اى که همگى به فسق و ظلم و جهالت گرفتارند. از جانب حقّ با تحیّت به نزد تو آمدهام و پروردگار خلایق مرا به نزد تو فرستاده است تا تو را بشارت دهم و امورى چند از امور دنیا و آخرت را که بر تو نهان است به تو بیاموزم، پس بشارت و مشورت مرا بپذیر و از کلامم غافل مشو و لباس دنیا را از خود بیفکن و شهوات دنیا را رها کن و از ملک و سلطنت فانى دنیا کناره گیرى کن که دوامى ندارد و عاقبت آن پشیمانى و حسرت است و ملک بى زوال و شادى همیشگى و آسایشى را که هرگز متغیّر نشود طلب کن و راستگو و عدالت پیشه باش که تو پیشواى مردمى و ایشان را به بهشت فرا میخوانى. چون بوذاسف بشارت آن ملک را شنید به سجده درافتاد و خداوند را شکرگزارى کرد و گفت: من مطیع پروردگار خویشم و از فرموده او در نگذرم پس اى ملک! مرا به اوامر خود فرمان ده که سپاسگزار توأم و شاکر آن کسى که تو را به نزد من فرستاده است که او به من رحمت و رأفت دارد و مرا بین دشمنان رها نکرده است و من به آنچه برایم آورده اى اهتمام مى ورزم و در اجراى آن کوشش میکنم. آن ملک گفت: من پس از چند روز به نزد تو بازمیگردم و تو را با خود خواهم برد، براى آن آماده باش و از آن غفلت مکن. پس بوذاسف عزم رفتن کرد و همّتش را بر آن کار قرار داد و هیچ کس را خبردار نکرد، تا آنکه هنگام رفتن فرا رسید و در دل شب که مردم در خواب بودند آن ملک آمد و گفت: برویم و آن را به تأخیر میفکن، بوذاسف برخاست و چون سرّ خود را با کسى جز وزیرش نگفته بود او نیز همراه شد و هنگامى که خواست بر مرکب سوار شود، یکى از حاکمان بلاد که جوانى خوش سیما بود آمد و او را تعظیم کرد و گفت: اى شاهزاده! کجا میروى که ما را در این ایّام تنگى و سختى رخ داده است، اى مصلح و حکیم کامل آیا ما و مملکت و بلاد خود را ترک میکنى؟ نزد ما بمان که ما از هنگام ولادت تو تاکنون در رفاه و کرامت بوده ایم و آفت و بلایى به ما نرسیده است. بوذاسف او را ساکت کرد و گفت: تو در بلاد خود باش و همراهى اهل مملکت خود کن، امّا من به آنجا خواهم رفت که مرا مى فرستند و چنان میکنم که مرا بدان فرمان میدهند و اگر تو نیز مرا مدد کنى از عمل من نصیبى خواهى داشت. آنگاه بر مرکب سوار شد و آن مقدار که خداوند مقرّر فرموده بود سواره رفت بعد از آن از مرکب فرود آمد و وزیرش اسب او را میکشید و با صداى بلند میگریست و به شاهزاده میگفت: با چه رویى پدر و مادر تو را دیدار کنم و به ایشان چه بگویم و به چه عذابى مرا خواهند کشت و تو چگونه طاقت سختى و آزارى را خواهى داشت که به آن عادت نکرده اى و چگونه وحشت تنهایى را تحمّل خواهى کرد در حالیکه حتّى یکروز تنها نبوده اى و پیکر تو چگونه تحمّل گرسنگى و تشنگى و خوابیدن بر زمین و خاک را خواهد داشت؟ شاهزاده او را نیز ساکت کرد و تسلّى داد و اسب و کمربند خود را به وى بخشید. وزیر به پاى شاهزاده افتاد و بر آن بوسه میزد و میگفت: اى آقاى من! مرا در وراى خود تنها مگذار، مرا نیز همراه خود ببر که پس از تو براى من کرامتى نخواهد بود و اگر مرا همراه خود نبرى سر به بیابانها میگذارم و در سرایى که انسانى باشد پا نمینهم. شاهزاده باز او را ساکت کرد و تسلّى داد و گفت: دل برمدار که من کس نزد پادشاه میفرستم و به او سفارش میکنم که به تو اکرام و احسان کند. آنگاه شاهزاده جامه پادشاهى را از تن بدر آورد و به وزیرش داد و گفت: لباس مرا در برکن و یاقوت گرانبهایى که بر سر داشت به او داد و گفت: آن را بردار و به همراه اسبم روان شو و چون بر پادشاه وارد شدى او را احترام کن و این یاقوت را به وى بده و سلام مرا به او و همگى بزرگان برسان و به آنها بگو: چون من در حال دنیاى فانى و آخرت باقى متردّد شدم در باقى رغبت کردم و از فانى کناره گرفتم و چون اصل و حسب ملکوتى خود را دانستم و دوست و دشمن خود را شناختم و میان یار و بیگانه تمیز قائل شدم، دشمنان و بیگانگان را ترک کردم و به اصل و حسب خود پیوستم. امّا پدرم چون این یاقوت را ببیند خوشحال میشود و چون جامه هاى مرا در بر تو ببیند به یاد من خواهد افتاد و محبّت مرا به تو خواهد دانست و این معنى مانع از آن میشود که به تو آسیبى برساند. سپس وزیر برگشت و بوذاسف به پیش میرفت تا آنکه به فضاى پهناورى رسید و سر بالا کرد و درخت بسیار بزرگى را دید که در کنار چشمه اى روئیده است، درختى به زیبایى تمام که شاخهها و برگها و میوه هاى شیرین فراوان داشت و پرندگان کثیرى بر شاخه هاى آن درخت نشسته بودند از دیدن آن مسرور و خوشحال شد و پیش رفت تا به آن رسید و پیش خود آن را تعبیر و تفسیر میکرد و میگفت: آن درخت بشارت نبوّتى است که به او رسیده است و آن چشمه آب علم و حکمتى است که آن را سیراب میکند و آن پرندگان مردمانى هستند که نزد من آیند و دین و حکمت بیاموزند، و در این میان که او ایستاده بود و چنین تعبیر و تشبیه میکرد، ناگاه چهار ملک را دید که پیشاروى او حرکت میکردند و او هم در پى ایشان روان شد و آنها او را برداشته و به آسمانها بردند و از علوم و معارف آنقدر به وى کرامت شد که احوال نشئه اولى که عالم ارواح است و نشئه وسطى که عالم ابدان است و نشئه اخرى که عالم قیامت است همگى بر او ظاهر گردید و احوال آینده نیز بر وى نمایان شد، بعد از آن او را بر زمین آوردند و حقّ تعالى یکى از آن چهار ملک را مقرّر فرمود که پیوسته همراه وى باشد و زمانى در آن بلاد درنگ کرد، و بعدها به سرزمین سولابط که سرزمین پدرش بود بازگشت. چون پادشاه خبر آمدن وى را شنید با اشراف و اعیان مملکت به استقبال او بیرون آمد و او را گرامى داشتند و توقیر و تعظیم فراوان کردند و جمیع خویشان و دوستان و لشکریان و شهروندان به خدمت او آمدند و بر او سلام کردند و نزد او نشستند. او هم سخنان بسیارى گفت و مهربانیها کرد و گفت: سخنان مرا به گوش جان بشنوید و دلهاى خود را فارغ سازید تا بر استماع سخنان حکمت ربّانى که نور بخش جانهاست توفیق یابید و به علم که راهنماى راه نجات است اعتماد کنید و عقولتان را بیدار کنید و حقّ و باطل و گمراهى و هدایت را از یک دیگر بازشناسید. و بدانید آنچه من شما را به آن دعوت میکنم دین حقّى است که حقّ تعالى بر انبیاء و رسولان در قرون گذشته فرو فرستاده است و خداوند در این زمان بسبب رحمت و شفقت خود ما را به آن دین مخصوص گردانیده است و خلاصى از آتش جهنّم به واسطه متابعت از آن حاصل میشود و هیچکس به ملکوت آسمانها نمیرسد و به آن داخل نمیگردد مگر آنکه ایمان بیاورد و عمل خیر انجام دهد، پس در این دو امر کوشش کنید تا راحتى جاوید و حیات ابدى بیابید و باید که ایمان شما از روى طمع به زندگانى دنیا یا امید به ملک زمین و طلب مواهب دنیوى نباشد بلکه باید در ملکوت آسمانها طمع کرد و امید به خلاصى از دوزخ داشت و نجات از ضلالت و رسیدن به راحت و آسایش آخرت را خواستار شد، زیرا که پادشاهى و سلطنت در زمین زایل میشود و لذّات آن منقطع میگردد و کسى که فریفته آن شود در هنگامى که نزد جزا دهنده روز جزا بایستد هلاک و مفتضح میشود و مرگ قرین بدنهاى شماست و پیوسته در کمین شکار ارواح شما نشسته است تا آنرا به همراه اجساد به خاک مذلّت افکند. و بدانید همچنان که پرنده براى ادامه حیات از امروز به فردا باید از قوّه بینایى و بالها و پاهاى خود استفاده کند آدمى براى حیات ابدى و نجات واقعى باید از ایمان و عمل صالح و کارهاى نیک و تمام استفاده کند پس اى پادشاه و اى اشراف در آنچه که میشنوید تفکّر کنید و آن را بفهمید و عبرت بگیرید و تا کشتى حاضر است از دریا عبور کنید و تا راهنما و مرکب و توشه هست از بیابان عبور نمائید و مادام که چراغ روشن است راه را طى کنید و به معاونت اهل دین گنجهاى خیر را بیندوزید و با ایشان در اجراى خیر و عمل صالح مشارکت کنید و پیروان خود را اصلاح کنید و یار آنها باشید و آنها را به کار خیر وادارید تا با شما به ملکوت نور درآیند و نور را بپذیرید و از فرائض خود مراقبت کنید و مبادا به آرزوهاى دنیوى اعتماد کنید و از شراب خمر و زناکارى و هر عمل زشت و نکوهیده دیگر که کشنده روح و تن است بپرهیزید و از حمیّت و غضب و دشمنى و سخن چینى و هر چه که براى خود بد میشمارید برکنار باشید و پاکدل و درست نیّت باشید تا چون شما را اجل فرا رسد در راه راست باشید. سپس از شهر سولابط نقل مکان کرد و به سایر بلاد رفت و شهرهاى کثیرى را درنوردید تا آنکه به سرزمینى رسید که آن را کشمیر میگفتند و در آن شهر مقام کرد و دلهاى مرده اهل آن را زنده نمود و در آنجا درنگ کرد تا مرگش فرا رسید و تن را رها و به عالم نور صعود کرد و پیش از مرگش یکى از شاگردانش را که ایابد مینامیدند و پیوسته در خدمت و ملازمت وى بود فراخواند. او مردى کامل در امور بود و به او وصیّت کرد و گفت: پرواز من از این عالم خاک نزدیک شده است، شما فرائض الهى را محافظت کنید و از حق به باطل متمایل نشوید و زهد و عبادت را پیشه سازید. سپس دستور داد ایابد براى او مکانى بسازد و پاهاى خود را دراز کرد، سر به جانب مغرب و پاها به جانب مشرق نهاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. پایان.
زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش ششم
تاریخ را انسانها میسازند، این انسانها دارای هویت و پیوندهای فــردی و خانوادگی اند و این پیوندها معمولا در گذشته و آینده تسلسل و تداوم دارد. بـه ویژه در بررسی تاریخچه خاندانهای زرسالار یهودی جایگاه بســیار مـهم نظـام خویشـاوندی در ساختار الیگارشی معاصر و تداوم نقشها و کارکردهای اعضای آنرا به شکلی ملمـوس و زنده خواهیم شناخت. چنانکه عنوان کتاب نشان میدهد، در چارچوب مفهوم عام زرسالاری جهانی، بـر دو مجموعه مشخص و محدودتر تأکید داشته ام: الیگارشی یهودی و الیگارشی پارسی. این مفاهیم به دو گروه اطلاق میشود که ، در کنار سایرین، عضـوی پیوسـته از زرسـالاری جهانی به شمار میروند ولی دارای استقلال و هویت جمعی خاص خویشاند. منظور از الیگارشی یهودی آن مجموعه ای است که رهــبری یـهودیان جـهان را بـه دسـت داشـته اسـت. دربـاره سـیر پیدایـش و تطـور ایـن الیگارشـی، کـه کــهن ترین و منسجم ترین و متنفذ ترین بخش زرسالاری جهانی است، در سه مرحله عمده تکویـن آن (اشرافیت سلطنتی/ دینی قبیله یهودا، الیگارشی حاخامی و زرسالاری یهودی معــاصر) و نقش آن در تحولات سده های اخیر، به ویژه در پیوند با فراینــد سـلطه جـهانی اسـتعمار اروپایی، در مجلدات اول و دوم به تفصیل سخن گفتهام. تصور میکنم نگاه نگارنده بـه پدیده فوق با تصاویر متعارف وجوه تمایز اساسی داشته باشد. پارسیان یک اقلیت کوچک قومی ساکن غــرب شـبه قاره هندنـد. آنـان طبق یک اسطوره منظوم که در سده های اخیر پرداخت شده، به نام قصه سنجان، خــود را بقایـای گروهی از اشراف و موبدان ساسانی میدانند که در پی حمله اعراب به ایران به سـرزمین کنونی گجرات پناه بردند. در جلد چــهارم دربـاره ایـن اسـطوره توضیـح خواهـم داد و نتیجه پژوهش خود را دال بر جعلی بودن آن و نیز مردود بودن پیشینه ایرانی طایفه فوق به تفصیل عرضه خواهم کرد. با تهاجم پرتغالیها به شرق، از اوایل سده ۱۶ میلادی میان سران این طایفـه و کارگزاران دربار پرتغال و کانونهای یهودی مارانوی ذینفــع در تکـاپـوی فـوق پیونـدی استوار شد. اروپاییان بواسطه های بومی نیــاز داشـتند و بـه دلایلـی کـه توضیـح خواهم داد در غرب هند پارسیان را مناسبترین دلالان و کارگزاران بومی برای پیشبرد کـار خـود یـافتند. در ایـن فراینـد در میـان پارسـیان گروهـی از واسطه های بومی (کمپرادورها) شکل گرفت که طی سده های بعدی بــا هلندیهـا و انگلیسـیها و سـایر کانونهای استعماری غرب پیوندی روزافزون و استوار یافت. این فراینــدی اسـت کـه در سده ۱۹، در دوران اقتدار امپراتوری مستعمراتی بریتانیا، به اوج خود رسید و منجــر به پیدایش یک گروه منسجم، بسیار ثروتمند و مقتدر پارسی در هنـد و منطقـه شـد. منظور از الیگارشی پارسی این پدیده است. رابطه این الیگارشی با اعضای جامعه پارسی مشابه رابطه الیگارشی یهودی با سایر یهودیان است. این کانون، چنانکه خواهیم دید، از اواخر صفویه در تحولات ایران موثر بود و بــه ویژه از دوران تکاپوی (مانکجی لیمجی هاتریا) در ایران که مصادف با بخش مهمی از دوران ناصری است، جایگاهی بسیار موثر در فرایندهــای سیاسی و فرهنگی و اقتصادی جامعه ایرانی یافت. (سر اردشیر ایدلجی ریپورتر) و پسر او، (سر شاپور ریپورتر) این تکاپو را در دوران متأخر قاجار و دوران پهلوی تداوم بخشیدند. ایـن نقـش، بـه رغم اهمیت بنیادین آن در تبیین تحولات تاریخ معاصر ایران، تاکنون ناشناخته مـانده و ایـن نخستین پژوهشی است که درباره آن عرضه میشود.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که صبح کند و ظلم کردن به هیچ کس را در نیت نداشته باشد خداوند گناهان آن روز او را مى بخشد مادامى که خونى نریزد یا مال یتیمى را به حرام نخورد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام در ضمن حدیثى فرمود: آگاه باشید: آنکس که با ستم به پیروزى ظاهرى رسیده به خیر دست نیافته ، به هوش باشید که همانا آنچه که ستمدیده از دین ستمگر مى گیرد بسى بیشتر است از آنچه که ستمگر از دارایى ستمدیده بر مى گیرد - سپس فرمود: - کسى که به مردم بدى مى کند هرگاه به او بدى شد نباید آن بدى را ناپسند بشمرد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: راستى که ثواب نیکى کردن از هر خوبى دیگرى زودتر فرا مى رسد و کیفر ستمکارى از کیفر هر بدى دیگرى زودتر دامنگیر آدمى مى شود، و براى مرد همین عیب بس است که از مردم نقصى را ببیند که از دیدن آن نقص در وجود خود عاجز است یا اینکه مردم را بر چیزى سرزنش کند که خود توانایى ترک آن را ندارد یا اینکه همنشین خود را با سخنان بیهوده آزار دهد.
ذهن آدما هم یه نعمته و هم یه بلا، بستگی داره چطوری مدیریتش کنیم، مخصوصاً مواقعی که نشخوار های فکری عذاب آور میشه، این چهار راهکار خوب جواب میده که: ۱- هر چقدر به افکار غیر منطقی مون بپردازیم و بهشون بهاء و انرژی بدیم، این افکار برامون منطقی تر بنظر میان، و بیشتر درگیرمون میکنند. ۲- دست از حدس زدن آینده برداریم، بیشتر نگرانی های آینده مون هیچوقت اتفاق نیوفتادن.۳- تصور نکنیم که میدونیم آدما به چه چیزی فکر میکنن، بجاش، یا ازشون بخواهیم برامون توضیح بدند، یا ذهن خونی و پیش داوری رو رها کنیم.۴- خودمون رو با کارای هدف دار مثل ورزش یا مطالعه مشغول کنیم، مشغولیت ذهنی رو آروم میکنه، پس حتماً خودمون برای خودمون کاری بتراشیم که بیکار نباشیم. ۵- تکنیک توقف فکر، یعنی به محض شروع نشخوار ذهنی، بگیم ایست، و حواسمون رو پرت کنیم. یادت باشه آب داخل کشتی خطرناک تر از آب بیرونشه، پس حواست به فکرهای توی سرت باشه.

بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هستند. در تاریخ: فردی بنام علی محمد شیرازی معروف به باب حدود ۱۱۰ سال پیش، در شیراز ادعا کرد باب (راه رسیدن به) امام زمان است. بعد از مدتی ادعا کرد خود امام زمان است.
بدستور امیر کبیر او را دستگیر و در میدان شهر تبریز فلک کردند و او در حضور علماء با دستخط خود نوشت که ادعایش دروغ بوده و مردم را فریب داده است. توبه نامه موسس بهائیت الان در موزه ایران باستان تهران موجود است. او پس از آزادی ادعا کرد پیامبر است و به او وحی میشود. این بار امیر کبیر او را، قبل از اینکه ادعای خدایی کند، دستگیر و در زندان چهریق ارومیه زندانی کرد. او در زندان شروع به نوشتن کتابی بنام بیان کرد. که گفت: جایگزین قرآن است. و سپس ادعا کرد که خدا در او حلول کرده و خداست. که امیر کبیر او را در تبریز تیر باران کرد. سپس فردی معتاد به حشیش، به اسم حسین علی نوری که خواهر زاده باب (با نام مستعار بهاءالله) بود. با تحریک انگلیس، در ابتدا ادعا کرد نائب امام زمان است، سپس گفت من امام زمان هستم و قبلا تقیه کرده بودم، و بعد گفت پیامبری با دین و کتاب جدید هستم؛ در نهایت هم مدعی شد که خداست. اکنون این روزها بهائیان در کشور با خوشحالی و موذیانه مشغول تحریک و تشویق مردم ساده لوح به بی حجابی هستند، در ظاهر مردم عادی رو میبینیم، ولی پشت پرده این خائنین مشغول نقشه کشیدن هستن، البته بزودی طشت رسوایی اینها به زمین خواهد افتاد، با آل علی (ع) هر که در افتاد، ور افتاد.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: فصلى دیگر از این امثال برایم بازگو، حکیم گفت: روایت کرده اند که در زمانهاى بسیار دور پادشاهى بود که فرزندى نداشت و علاقمند بود که فرزندى داشته باشد و به انواع معالجاتى که مردم خود را علاج کنند متوسّل شد و فایده اى نبخشید، تا آنکه در اواخر عمرش یکى از زنان او باردار گردید و پسرى به دنیا آورد و رشد کرد و چون به راه افتاد روزى گامى برداشت و گفت: به معاد خود جفا میکنید آنگاه گام دیگرى برداشت و گفت: پیر میشوید. آنگاه گام سوم را برداشت و گفت: سپس میمیرید. و بعد از آن به حال صباوت خود بازگشت. پادشاه دانشمندان و منجّمان را طلبید و گفت: در طالع این فرزندم نظر کنید و مرا از حال او خبر دهید. آنها در شأن و کار او نگریستند و چیزى عایدشان نشد و درماندند، چون پادشاه دانست که آنان نیز در امر او حیرانند او را به دایگان داد تا تربیت کنند. تنها یکى از منجّمان گفت: این طفل پیشوایى از پیشوایان دین خواهد شد و پادشاه نگهبانان بر او گماشت که از او جدا نشوند تا آنکه به سنّ شباب رسید و روزى خود را از دست نگهبانان رهانید و به بازار آمد و ناگهان چشمش به جنازه اى افتاد، پرسید: این چیست؟ گفتند: انسانى است که در گذشته است. گفت: چه او را کشته است؟ گفتند: پیر شد و ایّام عمرش به سرآمد و اجلش فرا رسید و مُرد. پرسید: آیا پیشتر صحیح و زنده بود؟ راه میرفت و میخورد و مى آشامید؟ گفتند: آرى، از آنجا به راه خود ادامه داد و پیرمرد فرتوتى را دید، از روى تعجّب در او نگریست و گفت: این چیست؟ گفتند:
پیرمردى فرتوت است که جوانیش فنا شده و عمرى طولانى از وى سپرى شده است. گفت: آیا این کودک بوده سپس پیر شده است؟ گفتند: آرى. از آنجا به راه خود ادامه داد و مرد مریضى را دید که بر پشت خوابیده بود، از روى تعجّب در وى نگریست و پرسید: این چیست؟ گفتند: مردى مریض است، گفت: آیا او تندرست بوده و سپس مریض شده است؟ گفتند: آرى. گفت: بخدا سوگند اگر راست میگوئید همه مردم دیوانه اند. از طرفى دیگر چون شاهزاده در جایگاه خود نبود به جستجوى وى برآمدند و او را در بازار یافتند، آمدند و او را گرفتند و بردند و وارد خانه کردند و چون بر سراى خود داخل شد به پشت خوابید، و چشم به سقف خانه انداخت و میگفت: این چوبها چه بوده است؟ گفتند: زمانى درخت بوده آنگاه خشک شده و آنرا بریده اند و این بنا را ساخته اند و روى آن انداخته اند و در حینى که مشغول این سخنان بود پادشاه به نزد موکّلان، کسی فرستاد که ببینید آیا تکلّم میکند یا چیزى میگوید؟ گفتند: آرى سخن میگوید ولى از روى وسواس و خیالبافى سخن میگوید. چون آن سخنان را براى پادشاه نقل کردند بار دیگر دانشمندان و منجّمان را طلبید و از حال شاهزاده پرسش کرد، هیچ کس چیزى نمیدانست مگر همان مرد که گفته بود او پیشواى دینى خواهد شد. و پادشاه نیز از سخن او خوشش نیامد. یکى از آنان گفت: اى پادشاه اگر زنى را به همسرى وى در آورى این حال از وى زایل خواهد شد. پادشاه سخن او را پسندید و در اطراف تفحّص کردند و دختری را که نیکوتر و زیباتر از آن نبود یافتند و او را به همسرى شاهزاده درآورد و براى جشن عروسى وى مجلسى آراست و نوازندگان به نواختن، و بازیگران به بازى مشغول شدند و چون هیاهو و صداهاى آنها بلند شد شاهزاده پرسید: این صداها چیست؟ گفتند: اینها بازیگران و نوازندگانند که براى عروسى شما گرد آمده اند. شاهزاده ساکت شد و پاسخى نگفت. چون مجلس به پایان رسید و شب فرا رسید، پادشاه عروس را طلبید و گفت: فرزندى به غیر از این پسر ندارم و او را بسیار عزیز میدارم. میخواهم چون تو را به نزد او برند، به شیوه مهربانى و ملاطفت و به افسون شیرین زبانى و حسن مصاحبت دل او را بسوى خود متمایل کنى، و چون عروس به نزد وى به حجله درآمد مهربانى و ملاطفت آغاز کرد و دست در گریبان پسر انداخت. شاهزاده گفت: شتاب مکن که شب دراز و ایّام صحبت بسیار است، مبارک باد، صبر کن تا شام بخوریم و شراب بنوشیم و دستور داد شام آوردند، خود به خوردن طعام مشغول شد آن زن شراب مى نوشید و آنقدر صبر کرد تا مستى آن زن را ربود و به خواب رفت. آنگاه برخاست و دربانان و پاسبانان را نیز غافل کرد و از خانه به در رفت و در شهر گردش میکرد تا آنکه به پسرى هم سنّ و سال خود برخورد، لباس خود را به دور افکند و بعضى از لباسهاى آن پسر را پوشید و تا توانست خود را ناشناس کرد و به اتّفاق آن پسر از شهر بیرون رفتند و تا نزدیک صبح راه میرفتند و چون هوا روشن شد از ترس تعقیب در گوشه اى نهان شدند. از طرف دیگر، بامدادان کسان ملک نزد عروس آمدند و دیدند که او خواب آلود است و پسر را ندیدند، پرسیدند: همسرت کجاست؟ گفت: الساعه در کنار من بود، و چندانکه او را طلب کردند نیافتند. امّا شاهزاده و دوستش شبها راه میرفتند و روزها خود را نهان میکردند تا آنکه از مملکت پدر خارج شد و به مملکت پادشاهى دیگر درآمد. و این پادشاه دیگر را دخترى بود در نهایت حسن و جمال، و از بسیارى محبّتى که به آن دختر داشت عهد کرده بود که وى را به شوهر ندهد مگر به کسى که خود او بپسندد. به این سبب غرفه اى رفیع و عالى براى او بنا کرده بود که بر شارع عام مشرف بود، آن دختر پیوسته در آن غرفه مى نشست و بر مردمى که از آن شارع رفت و آمد میکردند مى نگریست تا اگر کسى را بپسندد اعلام نماید. ناگاه چشمش به شاهزاده افتاد که به همراه دوستش با جامه هاى کهنه میرفتند. کس نزد پدر فرستاد که اینک من کسى را براى همسرى خود برگزیدم، اگر مرا به کسى تزویج میکنى، آن کس همین جوان است، و مادر دختر نیز سررسید و به او گفتند: دخترت جوانى را به شوهرى برگزیده است و چنین میگوید. مادر از شنیدن این سخن مسرور شد. آن پسر را به او نشان دادند و او به سرعت تمام به نزد پادشاه آمد و گفت دخترت مردى را پسندیده است. پادشاه نیز خواست تا او را ببیند، آنگاه گفت: پسر را به من نشان بدهید و او را از دور به پادشاه نشان دادند. پادشاه دستور داد لباس رعایا براى او بیاورند و آن را پوشید و از کاخ فرود آمد، و از پسر بازپرسى کرد و پرسید: تو کیستى و اهل کجایى؟ پسر گفت: چرا از من بازپرسى میکنى من یکى از مردمان فقیرم. گفت: تو غریبى و رنگ و رویت به رنگ و روى مردمان این شهر مانند نیست. پسر گفت: من غریب نیستم، پادشاه تلاش بسیارى کرد تا او را بدرستى بشناسد ولى او سرباز زد و چیزى نگفت. پادشاه دستور داد مأموران مخفى او را زیر نظر بگیرند و ببینند کجا میرود و چه میکند؟ امّا چیزى دستگیرشان نشد. پادشاه به خانه خود بازگشت و به خانواده خود گفت مردى را دیدم که گویا شاهزاده بود و توجّهى به خواسته هاى شما ندارد. دیگر بار به طلب او کس فرستاد تا او را حاضر کنند، به او گفتند: پادشاه تو را میطلبد. پسر گفت: مرا با پادشاه چکار است؟ به او حاجتى ندارم و او چه میداند که من کیستم؟ به اجبار او را به نزد پادشاه آوردند، براى او تختى نهاد و او بر آن نشست و همسر و دخترش را نیز فراخواند و در پس پرده نشانید. آنگاه به آن پسر گفت: تو را براى امر خیرى طلبیده ام، مرا دخترى است که عاشق تو شده، میخواهم او را به عقد تو درآورم و اگر فقیرى پروا مکن، تو را بى نیاز میکنم و شریف و رفیع میگردانم. پسر گفت: مرا به آنچه میخوانى نیازى نیست، اى پادشاه! اگر خواهى مثلى برایت بیان کنم. پادشاه گفت: بگو. جوان گفت: روایت کرده اند که پادشاهى بود و پسرى داشت و آن پسر دوستانى براى خود برگزیده بود، روزى آن دوستان طعامى مهیّا کرده و پسر پادشاه را دعوت کردند تا به خارج شهر روند، رفتند و به میگسارى مشغول شدند تا آنکه همه مست شدند و افتادند، نیمه هاى شب شاهزاده از خواب بیدار شد و به یاد خانواده خود افتاد به قصد منزل بیرون آمد و کسى از دوستانش را بیدار نکرد و مستانه به راه افتاد، در مسیر راه گذارش به قبرستانى افتاد و در عالم مستى گمان کرد که مدخل خانه اوست، داخل شد، بوى مردگان به مشام میرسید و او پنداشت روائح طیّبه است، به یک مشت استخوان مردگان برخورد و گمان کرد بستر آسایش اوست، و به جسدى که به تازگى مرده بود رسید و پنداشت معشوقه اوست، دست در گردن آن جسد انداخت و تمام شب آن را مى بوسید و با آن عشقبازى میکرد، چون صبح شد و به هوش آمد دید دست در گردن مرده اى متعفّن کرده و جامه هاى خود را به انواع کثافات آلوده کرده است، نظرى به قبرستان و مردگان افکند و به هراس افتاد از آنجا بیرون آمد و در نهایت شرمندگى و انفعال و دور از چشم مردم خود را به دروازه شهر رسانید و دید باز است. داخل شد و به نزد خانواده خود رفت و از اینکه کسى او را ندیده است مسرور بود، آن لباسها را از تن به درآورد و شستشویى کرد و لباسهاى پاکیزه پوشید و خود را معطّر ساخت. اى پادشاه! خدا عمر تو را طولانى کند، آیا مى پندارى چنین شخصى دیگر بار و به اختیار خود به آن قبرستان برود و چنان کند؟ گفت: نه. جوان گفت: آن منم! پادشاه به همسر و دخترش رو کرد و گفت: آیا نگفتم که این جوان به آنچه شما میخواهید رغبتى ندارد؟ مادر دختر گفت: اوصاف و کمالات دختر مرا چنانکه باید براى او بیان نفرمودى! اگر رخصت فرمایى من بیرون آیم و با وى سخن گویم. پادشاه به آن پسر گفت: زن من میخواهد به نزد تو آید و با تو سخن گوید و تاکنون به حضور مردى نیامده و با هیچ مردى سخن نگفته است. پسر گفت: اگر دوست دارد بیاید. زن بیرون آمد و در مقابل او نشست و گفت: از این معامله ابا مکن، حقّ تعالى خیر فراوان و نعمت بى پایان بسوى تو فرستاده است و ردّ چنین نعمتى سزاوار نیست، بیا تا دختر خود را به عقد تو درآورم اگر بدانى که پروردگار چه بهره اى از حسن و جمال و رعنایى به او کرامت فرموده است قدر این نعمت را خواهى دانست و محسود عالمیان خواهى شد. آن پسر بجانب پادشاه رو کرد و گفت: آیا براى این حال مثلى بیان کنم؟ گفت: بگو. گفت: جمعى از دزدان با یک دیگر اتفاق کردند که به خزانه پادشاه دستبرد زنند و از زیر دیوار خزانه نقبى زدند و داخل شدند و کالاهایى دیدند که هرگز ندیده بودند و در میان آنها سبویى از طلا بود که مهرى از طلا بر آن زده بودند. گفتند: از این سبو بهتر چیزى نیست، آنرا از طلا ساخته اند و مهرى از طلا بر آن نهاده اند و آنچه در آن است البتّه از این هم برتر است. آن را برداشتند و بردند و به نیستانى درآمدند و همگى همراه بودند که مبادا بعضى خیانت کنند، چون در آن سبو را گشودند، چند افعى زهرآگین در آن بود از جا جستند و آنها را کشتند. اى پادشاه خدا عمر تو را طولانى کند، آیا مى پندارى کسى باشد که احوال آن جماعت را شنیده باشد و حال آن را سبو را بداند و دستش را درون آن سبو و در دهان آن افعىها برد؟ گفت: نه گفت: آن منم، آنگاه دختر به پدرش گفت: مرا رخصت ده که خود بیرون آیم و با وى سخن گویم که اگر حسن و جمال و ترکیب و زیبایى خدا داد مرا ببیند بى اختیار خواستگارى مرا قبول خواهد کرد. پادشاه به آن پسر گفت: دخترم میخواهد به حضور تو آید و بى حجاب با تو سخن گوید و تاکنون به حضور مردى نیامده و با هیچ اجنبى سخن نگفته است، گفت: اگر خواهد بیاید و دختر با نهایت حسن و جمال و غنج و دلال از پرده بیرون خرامید سلام کرد و گفت: آیا هرگز دخترى به مانند من در تندرستى و زیبایى و کمال و نیکویى دیده اى؟ من تو را دوست دارم و عاشقت هستم. آن پسر به جانب پادشاه روى کرد و گفت: آیا براى این حال مثلى بیان کنم؟ گفت: بگو. گفت: روایت کرده اند که پادشاهى دو پسر داشت و یکى از آن دو توسّط پادشاهى دیگر اسیر شد، و فرمان داد او را در سرایى حبس کردند و گفت هر گاه کسى بر آن سرا گذر کرد سنگى بر آن اسیر زند و آن پسر در این حال مدّتى در حبس بود تا آنکه برادر آن پسر به پدر گفت: اگر رخصت فرمایى به جانب برادر خود بروم شاید بتوانم بجاى او فدیه اى دهم و یا با حیله اى او را خلاصى بخشم. پادشاه گفت: برو و آنچه از اموال و امتعه و اسبان خواهى با خود بردار و زاد و راحله همراه او کرد و خوانندگان و نوحه گران به همراه وى روان شدند و چون به نزدیکى شهر آن پادشاه رسید پادشاه را از قدوم او آگاه کردند و او به مردم شهر فرمان داد که از او استقبال کنند و در بیرون شهر منزلى مناسب براى وى معیّن کرد. آن پسر در آن منزل فرود آمد و کالاهاى خود را گشود و به غلامان خود دستور داد که با مردم خرید و فروش کنند و در معامله با آنها مساهله و مسامحه کنند و کالاها را هم به قیمت ارزان بفروشند و آنان نیز چنین کردند و چون دید که مردم سرگرم خرید و فروش اند ایشان را غافل ساخته و به تنهائى به شهر درآمد و از جایگاه حبس برادر آگاه بود خود را به آنجا رسانید و سنگریزه اى برداشت و به آنجا پرتاب کرد تا از وجود برادر در آنجا اطمینان حاصل کند. چون سنگریزه به برادر اصابت کرد فریاد برآورد و گفت: مرا کشتى، نگهبانان به هراس آمده و به سراغ او آمدند و پرسیدند چرا فریاد کشیدى؟ در این مدّت تو را عذابها و آزارها کردیم و مردم بر تو سنگها انداختند، جزع نکردى و فریادى نکشیدى، اکنون از سنگ ریزه این مرد چرا به فریاد آمدى؟ گفت: مردم مرا نمى شناختند امّا این مرد مرا مى شناسد. برادر به سر منزل و بر سر بنه خود بازگشت و به مردم گفت: فردا صبح زود بیایید تا پارچهها و کالاهایى را براى شما بیرون بیاورم که هرگز مانند آن را ندیده باشید، آنروز برگشتند و فردا صبح همگى آمدند دستور داد پارچهها را گشودند و خوانندگان و نوحه گران و اصحاب لهو و لعب را فرمود که هر یک به شیوه خود مردم را سرگرم کند و مردم سرگرم شدند، آنگاه به نزد برادر آمد و زنجیرهاى او را پاره کرد و گفت غم مخور که تو را مداوا میکنم و او را برگرفت و از شهر بیرون آورد و بر جراحتهاى او مرهم نهاد، چون اندکى آسوده شد و قدرت حرکت بهم رسانید او را بر سر راه گذاشت و گفت از این راه برو که به دریا میرسى و کشتى مهیّا کردهام بر آن کشتى بنشین که تو را به وطن میبرد، چون اندکى راه رفت از بخت بد به چاهى درافتاد که در آن اژدهایى عظیم بود و در آن چاه درختى روئیده بود چون به آن درخت نظر افکند دید بر آن درخت دوازده غول مأوا کرده اند و در زیر درخت دوازده شمشیر برهنه برّان نهاده اند پس سعى بسیار کرد و به انواع حیلهها از آن درخت بالا رفت و خود را از شاخه اى به شاخه اى دیگر رسانید و به صد افسون از آن مهلکه خلاصى یافت و خود را به دهانه چاه رسانید و از آنجا به ساحل دریا آمد و دید کشتى آماده حرکت است در آن نشست و به جانب وطن رهسپار گردید. اى پادشاه! خدا عمر تو را طولانى گرداند. آیا مى پندارى چنین کسى دوباره به آن چاه مخوف باز گردد؟ گفت: نه. گفت: آن منم، و از ازدواج با آن جوان مأیوس شدند و آن جوانى که به همراهى هم از شهر فرار کرده بودند پیش آمد و آهسته به شاهزاده گفت: مرا به یاد آنان بیاور و او را به عقد من در آور. شاهزاده به پادشاه گفت: این جوان میگوید: اگر پادشاه مصلحت میداند این سایه مرحمت را بر سر من افکند و دختر خود را به عقد من درآورد. گفت: چنین نمیکنم. ادامه دارد..
مالک اشتر قسمت ۱۷
ابوموسی اشعری: وقتی سعیدبن عاص از مدینه عازم کوفه شد، در منطقه جرعه با کوفیان مواجه شد. آنها به فرماندهی مالک اشتر مانع ورود سعید به کوفه شدند. کوفیان در ابتدا خواهان اصلاح عملکرد سعید و سپس عزل وی شده بودند، ولی چون نتیجه نگرفتند، مانع ورود سعید شدند. مالک بعد از تسلّط بر اوضاع کوفه ابوموسی اشعری را به پیشنمازی دعوت کرد و وی را برای حکومت بر کوفه در نظر گرفت. ابوموسی بشرط تبعیت از عثمان پذیرفت، اشتر و دیگر کوفیان نیز موافقت کردند. از آن سوی عثمان نیز با حکومت ابوموسی اشعری بر کوفه موافقت کرد. یکی از محققین اروپایی مینویسد: مخالفان سعیدبن عاص گروههای متفاوتی بودند که برخی با عثمان مخالف بودند و برخی فقط با سعید. اشتر از گروه اوّل بود و هنگامی که وی ابوموسی را به صلاة به امامت نماز بعنوان حاکم شهر دعوت کرد و ابوموسی شرط تبعیت از عثمان را مطرح کرد، وی و دیگران مجبور به موافقت شدند. البته برخی روایتها بر آن است که مالک اشتر در نامه ای به عثمان نوشت: جلوگیری ما از ورود حاکم تو برای آن نبود که کار حکومت تو را تباه کنیم، بلکه به سبب بد رفتاری او بود و زحمتهایی که برای ما فراهم میکرد، هر که را میخواهی بفرست. و براساس این روایت ابوموسی از سوی عثمان و نه اشتر برای حکومت بر کوفه مطرح شد. اینکه صالح بن کیسان میگوید: اشتر انتخاب ابوموسی را از این جهت پسندید که یمانی بود، همانطور که مادلونگ اشاره دارد، نمیتواند صحت داشته باشد، زیرا بسیاری از مجاهدین و دیگران از حکومت امویان قریشی شمالی ناراحت بودند، ولی این مخالفتها بیشتر به دلیل عملکردشان بود نه عدنانی بودن آنها. مالک در موارد زیادی با انتخاب یمانیها و یا بعضی رفتارشان مخالفت میکرد که در پست آینده به آن اشاره خواهد شد. مالک اشتر اگر هم در این سال از مخالفان عثمان نبود و اقدامات او علیه عمال خلیفه بود، در سالهای بعد از مخالفان خلیفه سوم شد/ ابوعلی مسکویة الرازی، مارتین هیندز، ریشه شناس جریانهای سیاسی کوفه، ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، ویلفرد مادلونگ.
زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش پنجم
در دورانهای رشد طبیعــی در شـرق نـیز ایـن تسلسـل و پیوسـتگی در نسـلهای متمادی وجود داشته است که نمونه آن تداوم خاندانهای معین ایرانــی طـی سـده های متمادی در پیش و پس از اسلام است. یک نمونه در تاریخ اسلامی ایران خاندان جوینی است: تبار این خاندان به ربیع بن یونس، حاجب منصور خلیفه بنی عباس و پدر فضــل بـن ربیع (وزیر هارون الرشید)، میرسد. بدینسان، اعضای این خاندان از ســده دوم تـا اواخـرسده هفتم هجری، به مدت شش قرن، متصــدی منـاصب عـالی دیوانـی بودنـد. فاصلـه عطاملک جوینی تا فضل بـن ربیـع سـیزده نسل است. تداوم و تسلسل این خاندان به دوران فوق محدود نیست. تبار ربیع تــا چـهار نسل پیشتر نیز شناخته است و نسب او به کیسان مکنی (ابوفروه) از موالــی عثمـان بـن عفان، خلیفه سوم، میرسد. بدینسان، خاندان جوینی حداقـل دارای ١٨ نسـل پیشـینه روشن بود و با تجربه آن میزیست. این برابر است با هفت سـده تمـام. خـاندان جوینـی یک نمونه منحصر به فرد و استثنایی نیست. توجه کنیـم کـه حتـی امـروزه در برخـی از جوامع عشایری ایران تبارنامــه فـرد تـا هفـت نسـل و گـاه بیشـتر تـداوم دارد و اینـان انسانهای دارای هویت و تاریخ شناخته شده اند، نه نیاکانی اسطوره ای و موهوم. آنچه در جوامع امروزین مشرق زمین، و در تمامی دنیــای اسـتعمار زده، ایـن پیونـد و تسلسل نسلها را از میان برد، شکاف تاریخی ژرف و مدهشی است که در سده های اخیر پدید شد. این پدیده ای است که آن را گسست حافظه تاریخی ملتها مینامم. در پیامد این گسست، برای نمونه، تاریخ نزدیک جامعه ایرانی بگونه ای به گذشته های دور پرتاب شد، که گویی به ماقبل تاریخ تعلق دارد. برای مــردم امروزیـن ایـران، تـاریخ دوران صفویه، که تنها هفت الی ده نسل از آن میگذرد، تفاوت محسوسی بـا تـاریخ دوران هخامنشی و ساسانی ندارد، و حتی تاریخ بسیار نزدیک قاجاریه نـیز چنیـن اسـت. چنان فاصله ای میان ما و نیاکان نزدیکمان ایجاد شده که گویی آنان به سیاره ای و ما به سیاره ای دیگر تعلق داریم؛ و این در حالی است که نه گذشت زمان چندان زیاد اســت و نه حوادث آن دوران نامرتبط با سرنوشت امروز ما. به عکس، زندگی جامعـه ایرانـی در چهار سده اخیر سخت بهم پیوسته است و این یک مجموعــه همبسـته و واحـد زمـانی تاریخی را میسازد که بیگانگی با هر جزء آن به معنای بیگانگی با خود است. این است عمق فاجعه ای که با آن دست به گریبانیم؛ بیگانگی با خود و سرگذشت خود. بدینســان، ما به نسلی بدل شده ایم با حافظه تاریخی تهی، همچون لوحی صاف و نانوشــته کـه هـر چه بخواهند بر آن حک میکنند و هر گونه که بخواهند سرگذشت پدرانمــان را بـه مـا میآموزند. به یاد داشته باشیم که شاه سلطان حسین صفوی بـا پطـر کبـیر در روسـیه، و لویی چهاردهم در فرانسه، معاصر است و فتحعلی شاه قاجار با ناپلئون بناپارت در فرانسه. این دورانی است که حداقل نخبگان دنیای غــرب در آن زنـدگی میکننـد و فضـا و تجربـه تاریخی آن را بگونه ای محسوس لمس میکنند. کسانی کــه از تـداوم القـاب اشـرافی در انگلستان در حیرت اند و آن را نوعی تعصب سنتی انگلیسی تلقی میکننـد سـخت در اشتباهاند. تداوم این القاب دقیقا بیانگر تداوم تاریخ یک خانواده بزرگ اسـت و در لحظه لحظه خود پیوندهای فرد را با نیاکانش، با تبارش و بـا طایفـه بـزرگـی کـه بـا تمـامی تاروپود خود به آن تعلق دارد یادآوری میکند. شستشوی حافظــه تـاریخی ملتهـا از مهمترین حربه هایی است که الیگارشی زرسالار جهان امروز برای تداوم ســلطه خـود بکار برده و میبرد. و این فاجعه ای است که در ایران شاید بیش از هر جای دیگر رخ داده است. از پژوهش حاضر یک اصل روش شناختی را نیز میتوان استخراج کرد و آن تسلسـل دودمانی نقشها و کارکردها در الیگارشی زرسالار معاصر است. طبق این اصل، شناختی که از پیوندهای امروزین یکی از اعضای ایــن الیگارشی بـه دست میآید، تا حدود زیادی قابل تعمیم به گذشته است مگر اینکه عواملی این تعمیــم را منتفی سازد. یک نمونه گویا که در جلد اول عرضه شده، نقش لرد کاولی، سفیر وقــت انگلستان در پاریس، در انعقاد پیمان صلح ایـران و انگلیـس اسـت. زمانیکه تعلق لرد کاولی بــه خـاندان ولزلـی را بشناسـیم، بـا تـاریخ خـاندان ولزلـی و پیوندهای گذشته و امروزین آن و جایگاه برجسته شان در ترکیب الیگارشی مســتعمراتی سده نوزدهم آشنا شویم، قطعا تصویـری کـه از مـاجرای فـوق خواهیـم یـافت گویـاتر و روشنتر از زمانی است که این حادثه را در متن تحلیل های عام و فاقد پیوند با انسانها مینگریم.
ایران ۳ ماهواره بومی را به آسمان فرستاد که هر کدام کاربردهای مشخصی در علم، فناوری و مدیریت منابع دارند. این پرتاب بخشی از برنامه توسعه فضایی کشور بود و با هدف تقویت توان علمی و کاربردی در حوزههای مختلف انجام میشود. ۱. ماهواره «پایا» نوع: سنجش از دور (earth-observation) مدار: نزدیک به زمین (LEO) کاربردها: تصویر برداری از سطح زمین با رزولوشن حدود ۱۰–۲۰ متر برای مدیریت منابع طبیعی- نظارت کشاورزی و وضعیت پوشش گیاهی- بررسی آب و محیطزیست و مدیریت بحرانها، این ماهواره در واقع بزرگترین ماهواره ایران تا امروز محسوب میشود و دادههای مهم برای تصمیمگیری در بخشهای عملیاتی ارائه میکند. ۲. ماهواره «ظفر ۲» (Zafar-2) نوع: سنجش از دور کاربردها: -تصویر برداری با کیفیت مناسب برای برنامهریزی شهری و کشاورزی- بررسی آسیبهای طبیعی مانند سیل یا زلزله- پایش تغییرات محیطی و منابع آب، این ماهواره به کمک حسگرهای نوری طراحی شده تا دادههای کاربردی برای بخشهای دولتی و پژوهشی فراهم کند. ۳. ماهواره کوثر (Kosar نسخه دوم) نوع: سنجش از دور، کاربردها: تهیه تصاویر با تکرار روزانه برای نظارت بر وضعیت پوشش گیاهی- بهبود مدیریت دقیق کشاورزی از طریق دادههای تصویری- کمک به نقشه برداری زمین و برنامه ریزی کاربری اراضی، این نسخه دوم ارتقا یافته است و قرار است با ارائه دادههای بیشتر، کاربردهای سنجشی را توسعه دهد. ماهوارههای سنجشازدور و تصویر برداری بصورت دوگانهکاربرد (Dual-Use) هستند و کاربردهای نظامی امنیتی قابلتوجهی دارند. از جمله: شناسایی و رصد تحرکات نظامی، افزایش دقت سامانه های موشکی و پهپادی، پشتیبانی اطلاعاتی (ISR)، امنیت دریایی و کنترل تنگهها، ارزیابی خسارت پس از حمله (BDA)، امنیت داخلی و مرزی، استقلال اطلاعاتی و وابسته نبودن به تصاویر ماهوارهای خارجی (نکته بسیار کلیدی)
رصد تحرکات دشمن، نشان دهندهی آغاز قریبالوقوع یک موج درگیری جدید بین محور مقاومت و ائتلاف آمریکا و اسقاطیل کودک کش است: گسیل گستردهی تجهیزات نظامی ارتش ناتو از پایگاههای مختلف، خصوصا پایگاه رامشتاین آلمان. تلاش سیاسی گستردهی دولت آمریکا جهت اجرای مرحلهی جدید پیمان ابراهیم. تلاش برای برقراری آتش بس دوماهه در غزه بین حماس و صهیونیستها. از سویی فشار شخص تاپال ترامپ به دستگاه قضایی اسقاطیل برای به تعویق انداختن دادگاه نتانیاهو، که اینهمه دزدی و فساد داشته، و سفر قریبالوقوع نخستوزیر رژیم غاصب به واشنگتن. گفتم دشمن سعی میکند از شیوهی دسته زنبوران استفاده کند. در حملهی یک دسته زنبور به یک فرد، نمیتوان برای هیچ یک از زنبورها نقش جداگانه و مهمی قائل شد. بلکه نتیجهی حملهی جمعی زنبورها از همهی جهتهاست، که امکان یک واکنش دفاعی منسجم را از فرد سلب میکند. دقیقا نظیر آنچه که بامداد جمعه ۲۳ خرداد شاهد بودیم. همچنین تجربه ثابت کرده که دشمن از یک شیوه، دو بار استفاده نمیکند. این بار باید مراقب دیگر ابزارهای احتمالی دشمن باشیم. سوءاستفاده از نارضایتی اقتصادی، تحریک گسلهای قومیتی، استفاده از شاهمهرههای نفوذی خائن، برای فشار به حاکمیت جهت تسلیم، احتمال استفاده از مکانیسم ارائهی یک پیشنهاد جذاب رفع تحریمی و ایجاد دوقطبی در بین مسئولین ارشد با یکدیگر! نیز محتمل است. این بار، آشوب داخلی و سپس حمله نظامی؟ اکنون، شرایط نبرد بقا به گونهایست که باید هر احتمالی را در نظر بگیریم و از عبارات امکان ندارد و نمیشود و نمیتوانند، پرهیز جدی کنیم.
رسانههای عبری: ایران از طریق یک طرف سوم به اسرائیل اطلاع داده که اگر اسرائیل جنگ گستردهای با حزبالله آغاز کند، ایران مستقیماً وارد جنگ میشود. کار درست یعنی همین؛ انشاءالله که این خبر، واقعی و درست باشد. هرگونه حمله زمینی اسقاطیل کودک کش به لبنان در راستای خلع سلاح حزب الله، اعلان جنگ مستقیم به ایران است. اگر ماشین جنگی رژیم در عراق و لبنان، خصوصاً در مرزهای جنوب لبنان با فلسطین اشغالی متوقف نشود، تهاجم همهجانبه به مناطق شیعینشین عراق و تلاش برای فرستادن تروریستهای تکفیری و تجزیهطلب از تمام مرزها و آغاز جنگ زمینی علیه ایران با پشتیبانی هوایی آمریکا و اسقاطیل، قطعی است.
بعد از جنگ ۱۲ روزه ، ابعاد جنگیدن داره وارد مراحل جدیدی میشه، دشمن از جنگ سخت نظامی کلید کرده روی جنگ نرم و زمینه سازی برای آشوب، با توجه به گرانی های افسار گسیخته، کاملا مشخصه یک دستی داره مردم رو تحریک میکنه تا از آینده انقلاب ناامید بشن، همه این سوء مدیریت هایی که امیدواریم که تعمدی نباشه، داره کشور رو به مرحله بی ثباتی روانی میبره، تحریک رسانه ای هم داره توسط شبکه ایران اینترنشنال بعنوان ضلع رسانه ای آشوب صورت میگیره، تا الان هم چندین پروژه شون، با شکست منجر شده، مثل قائله فوت وکیل مشهدی، مثل تحریک جامعه با مسئله بی حجابی، مثل گرانی بنزین، مثل مستند ترانه علیدوستی و بهائیت ملعون هم در این میان، از آب گل آلود ماهی میگیرند. در واقع بی ثباتی بازار ارز و طلا و گرانی لحظه ای کالاهای معیشتی داره دقیقا همراستا با تحریک رسانه ای ایران اینترنشنال، موجبات بی ثباتی روانی جامعه رو فراهم میکنه، بی ثباتی روانی منجر به ناامیدی مردم از آینده میشه، در جنگ شناختی ناامید سازی مردم، زمینه ساز شروع خشم در جامعه است، جامعه ناامید و خشمگین، کاملاً آماده برای اعتراض و آشوبه، و این تکه از پازل اگر سرجاش بنشینه، قطعاً فاز بعدی، یعنی حمله به داخل کشور از پنج نقطه مرزی توسط تجزیه طلبان رخ خواهد داد، و بعد از اون حمله همه جانبه برای ویرانی زیرساختهای کشور و سوریه و لیبی سازی، توسط اسقاطیل و آمریکا رخ خواهد داد، به همین منظور، تنها راه تقابل با این برنامه دشمن، جهاد تبیین توسط همگان و پیگیری سوءمدیریت ها، توسط قوه قضاییه است، البته به حول قوه الهی، قطعاً دشمن در اجرای این برنامه خودش با شکست مواجه خواهد شد. مسافتهای کوتاه مانده تا قله کوه، قطعا چالشهای بزرگتری هم خواهد داشت که ان شاءالله با تدابیر مسئولین و همراهی مردم، از پس همه این چالشها برآمده و به قله موفقیت خواهیم رسید، به امید نابودی دشمن و رسیدن به قله های افتخار
سلمان فارسی بخش ۴۲
موضع گیرى هاى سلمان: سلمان درباره امامت حضرت على (ع) میگوید: إنّا بایَعنا رسول الله (ص) على النُّصْحِ لِلْمُسلِمینَ، والإئتِمام بِعلی بنِ أبی طالب و المَولاة لَهُ. ما با رسول خدا (ص) بیعت کردیم، که در مرحله نخست خیرخواه و دلسوز مسلمانان باشیم، و نیز به امامت على بن ابى طالب (ع) و ولایت او تن در دهیم. اکنون خروشها و فریادها و اعتراض هاى مسلمانان را بنگریم/ امالى، محمد بن حسن طوسى، الدرجات الرفیعه، فتاوى صحابى کبیر سلمان فارسى.
پزشک جان را استیضاح کنید، این کوتاهی یعنی چی؟مصلحتسنجی یا فرار از قانون؟ چرا سال ۱۴۰۴ نباید از سال ۱۳۶۰ محافظهکارتر باشد. بعضی میگویند امروز وقت نقد تند و استیضاح نیست؛ میگویند کشور در شرایط حساس است و مصلحت در سکوت و مداراست. اما بیایید به عقب برگردیم؛ به بحرانیترین سال تاریخ معاصر ایران: سال ۱۳۶۰ یعنی سالی که ایران در آتش جنگ میسوخت و در آن سال، ایران نه درگیر فشار اقتصادی، که درگیر بقای موجودیت بود: جنگ تحمیلی: دشمن تا عمق خاک کشور نفوذ کرده بود و خرمشهر در اشغال بود. تروریسم داخلی: سازمان مجاهدین خلق (منافقین) رسماً اعلام جنگ مسلحانه کرده بود. در چنین شرایطی که کشور از هر سو تحت فشار بود، نظام نه تنها از استیضاح و عدم کفایت نترسید، بلکه آنرا راه نجات کشور دید. ابوالحسن بنیصدر خائن به دلیل خودمحوری، تضعیف نیروهای مسلح (سپاه و ارتش)، ایجاد دوقطبی در جامعه و در نهایت همسویی با جریانهای ضدانقلاب، توسط مجلس کنار گذاشته شد. آن زمان کسی نگفت مصلحت نیست، چون مصلحت واقعی در اجرای قانون و برکناری عنصر ناکارآمد بود. مقایسه دو بیکفایتی: بنیصدر در برابر چالشهای امروز، اگر بنیصدر ملعون با عدم درک درست از جنگ و ایجاد تنش داخلی کشور را به لبه پرتگاه برد، امروز نیز شاهد نوع دیگری از بیکفایتی هستیم که از قضا در برخی ریشهها مشترکاند: ۱. در اولویت نبودن سفره مردم: اگر بنیصدر درگیر بازیهای سیاسی و قدرت طلبی بود، امروز هم به نظر میرسد وفاق بجای آنکه ابزاری برای حل مشکلات معیشتی باشد، به پوششی برای عدم پاسخگویی و حفظ صندلیها تبدیل شده. ۲. فرصتسوزی: بنیصدر فرصتهای دفاعی کشور را سوزاند؛ امروز نیز فرصتهای اقتصادی و اصلاحات ساختاری در بوروکراسی دولتی معطل تصمیمات متناقض است. ۳. دولت و مجلس؛ از نظارت تا رفاقت: در سال ۶۰، مجلس وقت (حتی با وجود تنشها) شجاعانه ایستاد و حق ملت را مطالبه کرد. اما امروز شاهدیم که هیئت رئیسه مجلس با شعار وفاق، عملاً ابزارهای نظارتی نظیر استیضاح وزرا و سوال از رئیس جمهور را از کار انداخته. چرا استیضاح، عین مصلحت است؟ کسانیکه استیضاح را تضعیف نظام یا بدتر شدن شرایط میدانند، باید به این سوال پاسخ دهند: آیا شرایط امروز ما از سال ۱۳۶۰ سختتر است؟ بعد از استیصاح بنی صدر منحوس در کمتر از دو ماه، رئیسجمهور (رجایی)، نخستوزیر (باهنر)، رئیس قوه قضائیه (بهشتی) و دهها نماینده مجلس و مسئول تراز اول به شهادت رسیدند. در سال ۱۳۶۰ کشور ۳ رئیس جمهور را تجربه کرد. بنی صدر خائن، شهید رجایی و رهبر، در آن سال، نظام با حذف یک عنصر بیکفایت، نه تنها سقوط نکرد، بلکه منسجمتر شد و پیروزیهای جنگ از همان نقطه آغاز گشت. امروز وفاق نباید به معنای سکوت در برابر ناکارآمدی باشد. اگر دولتی توان حل مسائل سادهای چون ناترازی انرژی، تورم لجام گسیخته و مدیریت اجرایی را ندارد، تغییر او یا مهرههای کلیدیاش، نه یک بحران، که یک جراحی نجاتبخش است. قانون اساسی برای تزئین نیست؛ برای روزهای سخت است. اگر مجلس بجای وکیل ملت بودن، نقش سپر بلای دولت را بازی کند، بزرگترین خیانت به اعتماد عمومی صورت گرفته. پزشک جان یا باید استیضاح شود یا اینکه استعفا بدهد و برود. مردم و کشور تحمل این حجم از بی کفایتی را ندارند.
آفتاب وجود اهل صفا
آن امام مبین ولیّ خدا
آن امامی که قائم است به حق
این زمین و زمان و ارض و سماء
ذات او هست واجب العصمه
او منرّه ز کفر و شرک و ریا
عالم وحدت است مسکن او
او برون از صفات ما و شما
وَ جاهِدُوا فِی اللهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباکُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبیکُمْ إِبْراهیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمینَ مِنْ قَبْلُ وَ فی هذا لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ فَأَقیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللهِ هُوَ مَوْلاکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصیرُ. و در راه خدا آنگونه که سزاوار اوست جهاد کنید، او شما را برگزید و در دین [اسلام] کارِ سنگین و سختى بر شما قرار نداد، از آیین پدرتان ابراهیم پیروى کنید. خداوند شما را در کتابهاى پیشین و در این کتاب آسمانى، مسلمان نامید، تا پیامبر گواه بر شما باشد و شما گواهان بر مردم. پس نماز را برپا دارید و زکات را ادا کنید و به خدا تمسّک جویید که او سرپرست [و یاور] شماست، چه سرپرست خوبى و چه یاور شایستهاى. حج. آیهی فوق از زیباترین آیههایی است که برای ما نازل شده؛ گاهی فکر میکنید اتفاقی در ایران به دنیا آمدید؟ و شیعه امیرالمومنین شدید؟ در حالیکه ما انتخاب شده ی خدا هستیم برای جهاد. نام شیعیان و مجاهدین در راه خدا در کتابهای آسمانی نوشته شده. خداوند خودش ما را نفر به نفر انتخاب کرده تا در جبهه حق باشیم. پس وقتی برای خدا جهاد میکنیم، بدانیم همهی ملکوتیان و اهل بیت علیهم السّلام نظارهگر ما هستند. پس به نحوی جهاد کنیم که خداوند ما را به اهل بیت علیهم السّلام و ملکوتیها و ملائک نشان دهد و بگوید: این بندهی من است! ببینید چگونه بدون ترس و قوی با اعتماد به خدا جهاد میکند. حق جهاد را در شأن جهاد برای خدا به جا بیاوریم؛ نه اینکه خداوند شرم کند که بگوید فلانی هم مثلاً سرباز من است و فقط به دنبال سود خودش هست. ما نسل در نسل انتخاب شدیم برای جهاد در راه خدا. ما ملّت ابراهیم علیه السّلام هستیم، پس نماز را برپا داریم و زکات را ادا کنیم و به خدا تمسّک جوییم که او سرپرست ماست، چه سرپرست خوبى و چه یاور شایستهاى.
برنادت سوبیرو قسمت ششم
در یکی از دیدارها مردم بسیاری دنبال او میروند برنادت تعریف میکند: صدها نفر مقابل غار زانو زده بودند اما من خیلی کم متوجه حضور آنها بودم. هاله نورانی که بانو را احاطه کرده بود درخشنده تر بود، حتی درخشانتر و نورانی تر از خورشید. رزهای طلایی روی پنجه پاهایش از طلا هم نورانی تر و فروزان تر بود. بانو برای دقایقی از بالای سر من به جمعیت خیره شد و غم و غصه بر چهره زیبایش سایه افکند و من علت آن را از او سوال کردم، و او جواب داد که برای گناهکاران دعا کن. او در یک هاله نورانی احاطه شده بود و وقتی ناپدید شد ابر نورانی پیرامونش هم محو شد، اما گرمایش در عمق جان من باقی ماند. دومینوی حکومت رئیس پلیس! او به همه ظنین و مشکوک بود. یک روز وقتی داشتم از کلیسا بیرون می آمدم او روسری ام را گرفت کشید و گفت پشت سر من راه بیا. او مرا به دفتر کارش برد و سوال و جواب شروع شد ... رئیس پلیس با اصرار به من القا میکرد که مریم مقدس را می بینم. و من اصرار داشتم که یک بانو مقدس را مشاهده میکنم و رئیس پلیس میدانست که معنی آن کلمه Aquero احترم به حضور یک موجود مقدس و الهیست. هر کلمه ای که گفتم با کلی نیش و کنایه نوشت. و بعد آنها را برای من خواند. همه اش تحریف شده پر از غلط و اشتباه و کذب محض بود. من اعتراض کردم که آقا شما هر آنچه که من گفته ام را تغییر داده اید. او با برافروختگی و عصبانیت سرم داد کشید: دختره بی شرم گستاخ، و همچنانکه با عصبانیت سرزنشم میکرد و یاوه سرایی میکرد، منگوله کلاهش تکان تکان میخورد. همین موقع درب باز شد و پدرم وارد شد و گفت من پدر این بچه هستم. روز بعد در کلاس تعالیم دینی، دخترها بصورت یک مجرم از من کناره گیری میکردند و مادر سوپریور خانم ارشد کلیسا، خدا را بخاطر بازداشت من به دلیل سوء رفتارم شکر کرد. خانمی مرا بچه لوس و بی ادب و بد اخلاق خواند. و دیگری سیلی به صورتم زد اما خواهر دامینه با من مهربان بود. بعد از ناهار وقتی داشتم به کلاس بر میگشتم یک حصار و مانع نامریی مرا از جلو رفتن بازداشت و یک نیروی درونی مرا بسوی غار سوق میداد. در همان موقع یک افسر پلیس هم مرا تعقیب میکرد و مدام در مورد مسائل ماورایی در این عصر پیشرفت دانش در قرن نوزدهم حرفهای نیش دار میزد. من مقابل غار زانو زدم و شروع به تسبیح گفتن کردم، اما روح مقدس ظاهر نشد و مردم شروع به مسخره و ریشخند کردند که بانوی مقدس از پلیس ترسیده است. روز یکشنبه نیرویی ماورایی مرا بسوی غار میخواند و من به مادرم گفتم. و او همراه من آمد حدود ۱۵۰ نفر آنجا بودند. و همچنین دکتر دوزوس، بانوی مقدس آمد و برای یکساعت به همراه من دعا کرد و با من حرف زد. دلگیری روز قبلم در گرمای حضور او از بین رفت. او سه راز را فقط برای خود من گفت و من نباید هرگز آنها را به کسی بگویم. آنها به خود من مربوط است و مرا در دعا و نیایش و شکر گزاری و تواضع و فروتنی نگاه میدارد. وقتی که بانو ناپدید شد مادرم در کنار من زانو زده بود و به من دلداری میداد. من امروز متعجب هستم که مردم قادر به شنیدن صدای گفتگوی من و بانو نبودند. بانو بقدر کافی بلند صحبت میکرد و من هم برای اینکه صدایم را بشنود بلند صحبت میکردم با این وجود هیچ کس حرفهای ما را نشنیده بود... خب در اینجا ذکر چند نکته لازم است، اول اینکه برنادت صریحاً در کتاب اعتراف کرده که آن آدم کوتوله نورانی، مریم مقدس نبوده، دوم اینکه نکته ی مهمی در این بخش شاهد بودیم که در زمان زنده بودن برنادت، و در حضور او، سخنانش را تحریف کرده اند، کلیسا هم او را ترد کرده و دیوانه خوانده، حال بعد از گذشت ۵۵ سال از مرگ برنادت، جنازه خشکیده و پوسیده او را مومیایی میکنند و ماسکی روی صورت او قرار میدهند و او را در داخل ضریح طلایی و شیشه ای قرار میدهند و به دروغ ادعا میکنند که این معجزه و کرامت است، تا خلق خدا را فریب دهند و بگویند، این جنازه تازه مانده، و اینرا بهانه قرار میدهند تا به دروغ بگویند، نعوذاباالله، عیسی پسر خداست؟ آیا کسانی که در حضور برنادت، حرفهای او را کاملاً وارونه مینوشتند، در طی این ۵۵ سال دروغی به کلام او نچسبانیدند؟ اصلاً خودش اقرار دارد که آن آدم کوتوله حضرت مریم (س) نبوده، و اینگونه مورد تحقیر کلیسا واقع میشود، بعد یهو افسانه ی قدیسه سازی شروع میشود؟ چنین دروغی از عوام هم قباحت دارد، چه برسد به اینکه عاملان کلیسا که دم از صداقت و راستی میزنند، چنین خبط و خطایی بکنند.
نماز بخش ۱۲
روایت شده است که خداوند میفرماید: من و بندهام در این سوره شرکت داریم. یعنی چهار آیه اول مختص به خداوند است و «ایاک نعبد و ایاک نستعین» بین بنده و خدا مشترک است و دو آیه بعد مختص به بنده است.
درباره راهدنا الصراط المستقیم یعنی: ما را به راه راست هدایت فرماه، در کتاب معانی الاخبار از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمودند:
اهدنا الصراط المستقیم قال هو امیر المؤمنین، و الدلیل علی ذلک قوله عزوجل: و انه فیام الکتاب لدینا لعلی حکیم، و هو امیرالمؤمنین یعنی: مقصود از صراط مستقیم امیر المؤمنین علی (علیه السلام) است، و دلیل بر آن سخن خداوند عزوجل است که میفرماید: و بدون تردید او در اُم الکتاب نزد ما علی حکیم است و او امیرالمؤمنین است. از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در تفسیر اهدنا الصراط المستقیم، نقل شده است که فرمود: یعنی خداوندا توفیقی را که به ما عطا فرمودی تا بوسیله آن تو را در گذشته اطاعت نمائیم، آنرا در باقیمانده عمر ما نیز بر قرار و مداوم فرما.
و طریق و راه بر دو قسم است، یک راه در دنیا و یک راه در آخرت. اما راه راست در دنیا آن است که کوتاه باشد از غلو، یعنی محبت به غلو نرسد، همچون علی اللهیان و غالیان، و بالاتر باشد از تقصیر و کوتاهی، یعنی طریق سنیان، که دیگری را بر علی علیه السلام مقدم داشته اند. و اما طریق در آخرت، طریقه و راه علی علیه السلام است، که راه مستقیم مؤمنین است بسوی بهشت. و به همین خاطر پیامبر (ص) فرمود علی (ع) میزان در روز قیامت است. از حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) روایت شده است که فرمودند: بگوئید خدایا ما را هدایت کن، به راه آن کسانی که نعمت توفیق داشتن دین تو و اطاعت و بندگی تو را یافتند. آنان کسانی هستند که خداوند در حق آنها میفرماید: کسانی که خدا و پیغمبر را اطاعت نمایند، با اشخاصی هستند که خداوند نعمت خود را بر آنها ارزانی داشته است، و آنان پیغمبران و صدیقین و شهداء و صالحین میباشند. یعنی خداوند آنها را در بهشت با یکدیگر قرار میدهد، و پیغمبران و صدیقین و شهداء دوستان و رفقای خوبی هستند.
مستند شنود بخش هفتم
چشمم رو باز کردم مثل اینکه ،... من سال ۸۷ توی درود زن استان فارس، آموزش غواصی میدیدیم. حالا خدا انشاء الله هرجا هست انشاء الله عمر طولانی بهش بده. استادی داشتیم یادم نیست اسمش رو، با بچه های بسیج ما رو میبرد توی سد، با قایق میبرد ما رو وسط سد، ما رو مینداخت پایین. با از این فین های غواصی ما میرفتیم پایین. ما رفتیم پایین مثلاً ۶-۵ متر زیر آب میرفتیم، از زیر آب سطح آب رو که نگاه میکردیم، مثل اینکه خورشید یک گوی نورانی بود روی سطح آب میلرزید. خیلی جالب بود، یه شعاع نور روشن میشد. حس کردم یک شعاع نور یا گرداب نور منو کشوند برد بالا. من حس کردم ۳۰ متر زیر آبم و این ۳۰ متر زیر آب، دیدم سطح آب یک سطح متلاطم طوفانیه، و گرداب روی سطح آب داره انجام میشه، و دریا طوفانیه ولی خورشید روش مشخصه. مثل یک حفره، مثل یک دالون نور و یک گردابی از نور خورشید، و من بی اختیار خیلی آروم دارم میرم سمت اون دالون نور، روی اون سطح آب. مثل غواصی که داره آروم دست و پا میزنه که بره سمت بالا و این حرکت آروم که زیر آب داره پا میزنه، خیلی حرکت ملایم و قشنگیه. همینجور به سطح بالا نزدیک میشدم، دیدم عه.. صدای مادر بزرگ داره میاد. آقای امینی: رسیدیم به اینجا که فرمودید دیگه صدای نفس قطع شد و دیگه صدای رگها رو نمیشنیدم. آقا صادق: خب توی اون تایم خیلی سردرد وحشتانکی داشتم. مثل اینکه سر من رو گذاشته باشن بین یک گیره و این گیره رو همینجوری سفت میکنند، و هر لحظه داشت اون گیره سفت تر میشد و درد بیشتری من توی سرم حس میکردم. چشمام از حلقه داشت میزد بیرون و آستانه درد من دیگه تمام شده بود، و به هر دری میزدم که از دست این درد خالصی پیدا کنم، و اینقدر تب شدیدی داشتم. این تب حالا یک طرف بود. این تب ناشی از اون عفونتی بود که بین لایه های مغزم ایجاد شده بود، و سردرد بیش از اندازه بود که من تحمل میکردم. مثل این بود که سر من رو گذاشته بودن بین یک گیره و از هر طرف داشتن سفت میکردن و من جوری شده بود که فقط میخواستم از دست این درده خلاصی پیدا کنم. با این دست چپ خودم فشار میدادم سر خودم رو توی اون دستگیره تخت، که درد اون درد سرم رو از یادم ببره. حالا همینجوری التهاب سر من و مریضی من داشت شدت پیدا میکرد و میدونم چون که مننژیت رو توی دوره آموزشی دیده بودم، خیلی تحقیق کردم که این مننژیت چیه و چیه. متوجه شدم این مریضی مننژیت دو سه روزه، دیگه خیلی بخواد دوام بیاره یک هفته ای انسان رو از پا در میاره، و من تقریبا روز سوم بود که این بلا سرم اومده بود، و شدت گرفته بود. خب من دیگه تو اون تایم صدا نفس رو دیگه نشنیدم. همهمه بیمارستان رو دیگه نشنیدم. صدای حرکت خون تو رگهام رو که مثل صدای هو هو بود دیگه نشنیدم، و تمام شد. و دردم تمام شد. خب مثل اینکه آرامش بهم دست داده بود، من آروم چشمهام رو باز کردم و خیلی آرام شده بودم، و خیلی آرامش پیدا کرده بودم. چشمم رو خیلی آروم بازکردم و دیدم مثل اینکه ۲۰-۳۰ متر زیر آبم. خب من دوره غواصی هم میرفتم مثلاً ۶-۵ متر زیر آب میرفتیم، نور خورشید رو روی سطح آب میدیدم. منتها این دفعه مثل اینکه ۳۰ متر زیر آب بودم و سطح آب طوفان بود. مثل یک طوفان خیلی شدید روی سطح آب بود که یک تلاطم خیلی زیادی روی سطح آب داشت، ولی پا یین آروم بود. یعنی من تو آرامش بودم، ولی اون بالا مثل اینکه طوفانی شده بود. و اون گوی لرزانی که من میگم مثل خورشید بود، مثل یک دالون نور، مثل یک گرداب نور، شعاع نور، تا باز شد و من بی اختیار خیلی آروم منو به سمت خودش کشید. و رفتم بالا تا یه حدی که رفتم، دیدم که صدای مادر بزرگ میاد. مادربزرگم فکر کنم سال ۸۰ یا ۸۱ رحمت خدا رفته بودن، یعنی ۱۳ سال قبلش. اما من صداشون رو میشنیدم. اسم کوچیکم رو صدا میکردن، عه.. فلانی اومد. مثل اینکه تعجب کرده بودن که من دارم میرم و وقتش نبوده، یا هرچی، تعجب کرده بود. همینجوری که نزدیک تر میشدم، هی بیشتر صداها رو میشنیدم. میشنیدم که همه اموات من، اجداد من تاااا... خب یک طرفه از اجدادم، ما سادات هستیم تا امام کاظم علیه السلام. از این طرف تااا... حالا اجداد من که شاید هیچ کدومشون رو نمیشناختم. فقط میدونستم اینها اجداد من هستند. آقای عمادی: میدیدی این افراد رو؟ آقا صادق: نه، اصلاً نمیدیدم. فقط میدونستم اون بالا هستند و همهمه اونها رو میشندیم. آقای امینی: حضورشون رو احساس میکردین. آقا صادق: حضورشون رو احساس میکردم و میدونستم منتظر منند. آقای عمادی: فقط صدای مادربزرگ رو تشخیص دادین؟ آقا صادق: آره، صدای مادر بزرگ و صدای پدر بزرگ بود. آقای عمادی: اون هم مرحوم شده بود؟ آقا صادق: بله اون هم مرحوم شده بود. یکسال، دوسال بعد از مادربزرگم ایشون هم مرحوم شده بود. آقای امینی: بین صداهای اینها، شما در واقع متمرکز روی این صدا شدید؟ آقا صادق: آره من فقط این دوتا رو تشخیص دادم. آقای امینی: یعنی صدای هر کسی که میخواستین بشنوین میشنیدین؟ آقا صادق: همه رو میشنیدم، ولی صدای کسی که میشناختم همین دوتا بود که از همدیگه سوال میکردن، میگفت عه پس چی شد؟ چرا نیومد؟ چرا دیر میاد؟ آقای امینی: همه رو میشنیدین، مثل اینکه مثلاً میگیم تلویزیون همه کانال هاش رو دارم، همه شبکه ها داره یکجا پخش میشه. ولی من دارم شبکه یک رو نگاه میکنم. هر شبکه ای که بخوام میزنم (سوالات و توضیحات آقای امینی خوبه و مسئله رو خوب تجزیه و تحلیل میکند) آقا صادق: مثل یک جلسه کنفرانسی بود که همه باهم دیگه از هم سوال میکردن در مورد یک موضوع خاص، و اون موضوع خاص من بودم. و همه مخاطبشون بنظرم مادر بزرگم بود. یعنی اخبار من رو از مادر بزرگ من میگرفتن که چرا نیومد؟ پس چی شد؟ گیر کرده نمیاد؟ پس مشکل چیه؟ چرا نیومد؟ من نزدیک های اون دالون که رسیدم، دیدم مثل اینکه بیشتر نمیتونم نزدیک بشم، گیر کردم به یک چیزی. یک نفر من رو گرفته، و من تمام توجهم به بالا سرم بود. بالا سر یعنی اون سطح آب مثلاً من اینطوری میگم. یک لحظه خب، خیلی اشتیاق داشتم، اون درد از دستش خلاص شده بودم. خیلی آروم شده بودم و خیلی اشتیاق داشتم سریع برم اون ور، مثل اینکه اجدادم رو دوست داشتم ببینم، یا مثلاً میدونستم خیلی اونجا تحویلم میگیرن، یا خیلی هوام رو دارن. خیلی اشتیاق داشتم برم. دیدم نمیتونم. و ناراحت بودم چرا نمیتونم. میخواستم ببینم کی من رو گرفته. به چی گیر کردم؟ یه لحظه توجهم جلب شد به پایین. که کی من رو گرفته؟ دیدم به محض اینکه نگاه به پایین کردم، حالا من بگم، مثلاً روی سینم، دیدم یک پیرمردی با یک چهره بسیار بسیار نورانی. بسیار بسیار جذاب. من از زیبایی ایشون هر چی بگم کم گفتم. اصلاً قابل توصیف نیست، که مثلاً بگم مثل کی بود، ولی از جذابیت و از جذبه و ابهت حضرت آقا رو در نظر بگیرید. بسیار نورانی تر، موهای بلند، محاسن بلند و مثل اینکه مثلاً ایشون پدر بزرگم باشه. بسیار بسیار بهش علاقه داشتم. بعد از سالها ایشون رو دیدم، و فقط دوست داشتم ایشون رو فقط بغل بگیرم. اینقدر من به ایشون اشتیاق داشتم. این حس من رو هزاران برابر کنید، ایشون به من اشتیاق داشت. مثل اینکه نوه یک شخصی رو بعد ۲۰-۱۰ سال ببری بهش نشون بدی. اما اینقدر این جذبه و ابهت ایشون زیاد بود، که من به شدت میترسیدم از ایشون. مثل یک بابابزرگ عصبانی یا ناراحت یا با جذبه. هم میترسیدم نگاهشون کنم، هم میترسیدم پلک بزنم. چشمم رو ببندم یا روم رو برگردونم. آقای امینی: هم زیبا بود هم هیبت داشت. آقا صادق: اینقدری که ایشون هم زیبا بود، هم هیبت داشت. با یک نگاه متعجب نگاهم میکرد. بعد من خب، یک سنگینی بسیار زیادی روی سینه ام حس میکردم. مثل اینکه چند تُن وزن رو روی سینه ام گذاشته باشند. یک نگاهی به ایشون کردم. اصلاً مات ایشون شدم. اصلاً تکون نمیتونستم بخورم. اصلاً جرات نداشتم جیک بزنم. مثل یک گنجیشکی که عقاب دیده، کپ کرده بودم. اصلاً هیچی، تسلیمه تسلیم بودم. ایشون با یک نگاه به من گفت، اصلأ حرفی رد و بدل نمیشد. مثل اینکه محتوای نگاه ایشون به من منتقل میشد، و من هم محتوای حرفم رو بهشون میفهموندم، یا همچین چیزی. ایشون به من گفت که اومدم جونت رو بگیرم. من فهمیدم ایشون حضرت عزرائیله و کار تمومه. بعد پیش خودم گفتم که، بابا با این هیبت اومدی سراغ من، من که نه راه در روی دارم، من کجا برم؟ وقتی اینجوری، میتونم مگه بگم نه؟ مگه من قدرت اختیاری دارم؟ بگم ها یا نه؟ الان من بگم نبر، اصلاً هیچی نمیتونم بگم. من چیکار کنم؟ پیش خودم گفتم خوب چیکار کنم؟ بعد پیش خودم فکر کردم من که تسلیمم. اول اینکه کاری نمیتونستم بکنم. دوم اینکه خب از دست اون درد هم خلاصی پیدا کرده بودم، از اون طرف هم میدونستم اون بالا منتظرم هستن، و پیش خودم میگفتم من خیلی آدم خوبیم. میگفتم من خب مداح بودم، فرمانده بسیج بودم، من قاری قرآن بودم، هی پیش خودم گفتم، هیچی هایی که پیش خودم میگفتم، مثلاً کارای خوبم رو پیش خودم میگفتم، آقا من اینکاره بودم، اینکاره بودم، اینکاره بودم. این کیس ها رو انجام دادم، این کارها رو انجام دادم. اینقدر من وقت گذاشتم برای خدا و دین خدا و فلان و اینها. همه زندگیم توی این مسیر بوده. گفتم حتما بهشتیم دیگه. با یه حالت اطمینان خاطری به خودم، گفتم خب بریم. این دوتا دستم رو بلند کردم به سمت حضرت عزرائیل که آقا بریم. من آماده ام. آقای امینی: شما از کی متوجه بدن برزخی خودتون شدین؟ آقا صادق: من هنوز متوجه نشده بودم. آقای امینی: این دستها رو میگی بلند کردم آقا صادق: فیزیکی بلند کردم. آقای امینی: دستهای فیزیکی رو؟ آقا صادق: بله، هنوز فیزیکم بود آقای عمادی: تو بدن خودتون بودین؟ آقا صادق: آره تو بدن خودم بودم. آقای عمادی: همین بدن دستهاش رو آورد بالا، آقا صادق: همین بدن دستهاش رو آورد بالا. آقای عمادی: بعد ملک الموت کنار شما ایستاده بود؟ آقا صادق: من میدیدم روی سینه ام نشسته یا ایستاده بود. آقای عمادی: شما خوابیده داری نگاهش میکنی. آقا صادق: بله خوابیده دارم نگاهش میکنم. آقای امینی: همون حالت سردردی که داشتی؟ آقا صادق: نه دیگه سردرد نداشتم. آقای امینی: خب این الان تو کدوم بدن؟ یعنی تو بدن مادی بودی و سردرد نداشتی؟ آقا صادق: تو بدن مادی! یا یک فاصله کمی از بدن مادی، ولی من خودمو نمیدیدم. یعنی حسی نداشتم که یکی دیگه هم هست اینجا. آقای امینی: پس هنوز متوجه بدن برزخی خودت نشدی؟ آقا صادق: نه نشده بودم، یا اصلاً نمیدونستم چه بلایی داره سرم میاد، اصلاً نمیدونستم چه اتفاقی داره میافته، دستم رو بلند کردم و دستهای خودم رو دیدم. دستام رو بلند کردم و گفتم بریم. همین دست فیزیکی. مثل اینکه تو بدنم بودم، بله تو بدنم بودم. دستام رو آوردم بالا و گفتم بریم. آقای امینی: یعنی اونایی که اطرافت بودن دیدن که دستات رو آوردی بالا؟ آقا صادق: نمیدونم. متوجه پیرامونم اصلاً نبودم. مثل اینکه یک پرده ای دیگه باز شده بود، و نه بقیه متوجه بودن من دارم چی میبینم، نه من متوجه بودم بقیه ای هستن تو پیرامون من. مثل اینکه من اشخاصی رو ببینم الان اینجا که شماها نمیبینید، و من با دست به اونها دست بدم و سلام کنم و شما اونها رو نبینید. یه همچین حسی. همچین حالتی. که من این رو اتفاقا توی خیلیها که دم احتضار هستند دیدم، که با دست با یکی سلام میکنند، حرف میزنند، دست میدن، حتی اشاره میکنند میگن برو اونجا بشین. اینجوری دیدم، افرادی که به این شکل هستند. منم دقیقا همچین حالتی داشتم. یعنی دوتا دست خودم رو دیدم که آوردم بالا گفتم بریم. حالا من ایشون رو میدیدم بقیه نمیدیدن. بعد خب مثل اینکه ایشون جا خورد که من چقدر آماده ام برای رفتن. چقدر به خودم اطمینان دارم. بعد به اراده ایشون، یک پرده ای باز شد، من میگم پرده یا نه، یک صفحه نمایش یا نه، اصلاً اینجا بین دوتا دستم یک چیزی، یک نمایشگری یک چیزی مشخص شد که بهم نشون دادن یکسری چیزها رو. از بدو تولد تا لحظه ای که اومدم بیمارستان، بستری شدم. آقای امینی: اینی که نشون دادن یعنی مثل همون اقوامی که بودن؟ که همه رو حاضر میدیدی و متمرکز روی کسی نمیشدی؟ آقا صادق: نه، اینجا این نبود که همه زندگیم رو نشونم بدن که مثلاً من هرجا که هرکاری کردم رو ببینم، نه. هرجا که من میخواستم رو بهم نشون میدادن. هرجا که من فکر میکردم چه کاری کردم. مثل اینکه یک نواری رد میشد، هرجا من میخواستم استاپ میشد. مثلاً من میگفتم که خب من مداحی میکردم برای اهل بیت. خب دوتا سه تا هیات میرفتم. سخنرانی میکردم، مداحی میکردم. دقیقا میگفتم من یه کار خیلی بزرگ برای خدا کردم و الان میخوام برم به خدا عرضه کنم. این یه عمل خیلی شاق بود، و با ارزش بود تو ذهنم. بعد من خودم مثل اینکه یک دفعه خریدار عمل خودم بودم، خودم محاسبه میکردم قیمتش رو، خودم محاکمه میکردم خودم رو، خودم قاضی بودم، خودم متهم بودم، خودم علیه خودم شهادت میدادم، خودم ارزش گذاری میکردم، خودمم قانع میشدم. و از دست خودم راه فراری نداشتم. آقای امینی: همون نفس لوامه است دیگه. آقا صادق: اعمالم رو مثلاً شروع کردیم. اول اینکه یکسری اونجاهایی که بهم عنایت شده بود رو هی بهم نشون میدادن. پایان قسمت اول.
جن در قرآن
پرستش جن در جوامع تاریخی بشر: بَلْ کانُوا یَعبُدُونَ الْجِنَّ اَکْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ. جِنّ، دوّمین طایفه از طوایف سه گانه ای هستند که مورد پرستش مشرکین واقع شده اند. مشرکین سه طایفه از موجودات را میپرستیدند: ملائکه، جن، و قدیسین از بشر. از این سه طایفه دو طایفه اول در استحقاق پرستش مقدّم بر طائفه سوم اند. طایفه سوم هر چند که اگر به حد کمال رسیده باشند، از دو طایفه اول افضلند، و لکن هر چه باشند ملحق به آن دو طائفه اند. طایفه جن به پرستش بت پرستان راضی بودند. و این جنیّان همان کسانی هستند که وَثَنیها آنها را مبادی شرور، و پیدایش فساد در عالم میدانستند، و آنها را میپرستیدند، که به اصطلاح باج به آنها داده، و از شرشان محفوظ بمانند، همچنانکه ملائکه را مبدأ خیرات پنداشته، آنها را میپرستیدند، تا بوسیله این باج، خیرات آنان را بسوی خود سرازیر کنند. بسا وجه اینکه ایمان به جن را به بیشتر مشرکین نسبت دادند، نه به همه آنان، این باشد که بیشتر مشرکین منظورشان از بت پرستی مصونیت از شرور آلهه بوده، و از سوی دیگر در مذهب ایشان مبدأ تمامی شرور جن بوده است، پس در نتیجه پرستش بیشتر آنان بطور ناخود آگاه پرستش جن بوده است/ المیزان
معرفی کتاب سه دقیقه در قیامت: کتاب سه دقیقه در قیامت، یکی از آثار معروف و پرطرفدار در ایران است که نسخه پی دی اف آن به مناسبت عید غدیر بصورت رایگان توسط انتشارات شهید ابراهیم هادی منتشر شده. در این کتاب که بسیار مورد استقبال خوانندگان قرار گرفته و نقدها و تفسیرهایی هم بر آن شده است، حقایقی درباره مرگ، برزخ، حال انسان در برزخ و بسیاری مطالب دیگر درباره حیات پس از مرگ خواهید خواند. کتاب سه دقیقه در قیامت روایتی است از خاطرات یکی از مدافعان حرم که در جریان عمل جراحی برای لحظاتی از دنیا میرود و سپس با شوک در اتاق عمل، دوباره به زندگی برمیگردد؛ اما در همین زمان کوتاه چیزهایی دیده که درک آن برای افراد عادی سخت است.
حدیث :
ابى بصیر گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که درباره این آیه که مى فرمود: (و من یوت الحکمه فقد اوتى خیرا کثیرا: به هر کس حکمت داده شود خیر فراوان به او داده شده ) فرمود: مراد از خیر فراوان معرفت و شناخت امام و دورى کردن از گناهان کبییره اى است که خداوند آتش را بر ارتکاب آنها واجب ساخته است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش روایت کند که در وصیت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به على علیه السلام آمده است : اى على ! به خدا سوگند که اگر شخص فروتن در ته چاهى باشد خداوند عزوجل بادى را بسوى او مى فرستد تا او را بالا بیاورد و در دولت نابکاران او را در منزلتى بالاتر از نیکان جاى دهد.
حدیث :
حسن بن جهم گوید: از امام رضا علیه السلام پرسیدم که : فدایت شوم حد توکل چیست ؟ حضرت فرمود: اینکه با وجود خدا از هیچ نترسى ، عرض کردم : فدایت شوم حد تواضع چیست ؟ حضرت فرمود: اینکه از جانب خود به مردم چیزى عطا کنى که دوست دارى همانند آنرا به تو عطا کنند. عرض کردم : فدایت شوم دوست دارم که بدانم من در نزد تو چگونه ام؟ حضرت فرمودن بنگر که من در نزد تو چگونه ام؟
یک انسان باهوش ذهن ما رو بازخواهد کرد. یک انسان زیبا، چشممان را، و یک انسان مهربان، قلبمان را بازخواهد کرد.

یادته بچگیهامون چقدر ساده و قشنگ بود؟ آره؟ کوچه، حیاط، صداها، خاطرهها...؟ هیچی عوض نشده، هنوزم همه چیز قشنگه. کودک درون، بخش شاد درون ماست، بخشی که اکثر ما گمش کردیم، بخشی که به ما انرژی و انگیزه و نیروی حیات میده، و زندگی مون رو سرشار از طراوت و حس ناب زندگی میکنه، نگذاریم کودک درونمون بزرگ بشه. ادامه در ادامه مطلب..
بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هستند. قبله این دین عنگلیسی یهودی اسقاطیل هست، پس عجیب نیست که احکام دینشون چرند و پرند هست که میگه: پدر میتواند از فرزندانش چه دختر و چه پسر، تمتّع جنسی ببرد، و فرزند و مادر خانواده حق اعتراض ندارد. ای تف به حیا و شرف نداشته تون.
شرکت کنندگان خارجی در کنفرانس بایومدیسین و مهندسی پزشکی در امریکا از درخشش ایران تو این زمینه حیرت زده شدن و گفتن ایران در کنار چین تو این حوزه فوق العاده بوده. قطار پیشرفت کشور متوقف نمیشه. خدایا هر کس به این مردم خدمت میکنه، خودت پشت و پناهش باش. آمین.
چرا بانوان باید موی سر خود را در مقابل نامحرم بپوشانند؟ بر اساس نظرسنجی برند Pantene پنتن (یکی از شناخته شده ترین برندهای محصولات مراقبت از مو در جهان) در سال ۲۰۱۱، موی زنان یکی از مهمترین عوامل توجه مردان به زنان است. طبق این نظرسنجی، ۷۴٪ مردان، جلب توجهشان به یک زن به دلیل موهای اوست. همچنین ۴۴٪ مردان گفتند مو اولین چیزی است که در مورد یک زن به آن توجه میکنند؛ این میزان بیش از توجه به لباسها (۲۶٪)، پاها (۲۵٪) یا آرایش (۴٪) است. نتایج این نظرسنجی حاکی از آن است که اکثر مردان مورد بررسی، تمایل بیشتری به برقراری ارتباط با زنی دارند که از موهایی بسیار آراسته برخوردار است، تا زنی که پیراهنی با یقهای بسیار باز بر تن کرده است ۸۲٪ از مردان اظهار داشتند که موهای جذاب، عنصر کلیدی در جذابیت کلی یک زن محسوب میشود.
جامعه با سر به سمت یک هویت جعلی و متوهم میرود. پدربزرگ، نام آرِن را برای نوهاش برمیگزیند و میگوید: این یک نام آریایی به معنی فرزند نجیب است. اما بررسیها نشان میدهد نام آرِن در اوستا، شاهنامه و دیگر منابع تاریخی و ادبی ایران وجود ندارد. اما در زبان عربی، این نام به معنی شتر خوشحال و شنگول است.
دکتر اکبر اعتماد، که از او به عنوان پدر فناوری هستهای ایران یاد میشود و در فاصله سالهای ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۷ نخستین رئیس سازمان انرژی اتمی ایران در حکومت پهلوی بود، در مصاحبهای با شبکه بی بی سی فارسی صراحتاً از حق ایران برای دستیابی به فناوری هستهای و غنیسازی اورانیوم دفاع کرده و با دیدگاه کشورهای غربی به مخالفت برخاسته است. دمش غژژژ
تعبیر جالب نجم الدین اربکان نخستوزیر اسبق ترکیه در بارە صهیونیسم: صهیونیسم، تمساحی است که آرواره بالاییاش آمریکا، و آرواه پایینیاش اروپا، و مغزش اسرائیل است، و بدنش همان مزدورانی هستند که میان ما زندگی میکنند. در مورد اردوغان هم گفته بود: اردوغان غورهای بود که انتظار داشتیم انگور بشه، ولی شراب شده.
تحقیق پیرامون کودک درون
والد، بالغ، کودک درون، بخش دهم
در باره بالغ و رشد بالغ درون: رسیدن به سن قانونی یا ظاهر شدن کامل علائم بلوغ جسمی، علت این نیست که تبدیل به یک آدم بالغ از نظر روانی شده ایم. بعضی از افراد جوان و حتی میانسال از نظر فیزیکی رشد نموده اند ، ولی در جنبه هیجانی و روانی، نه! این اشخاص هنوز راه زیادی تا بزرگسال شدن دارند. کودک درون همان بچه کوچکی است که علاقمند است تربیت شود، مورد توجه و مراقبت قرار گیرد و او را دوست داشته باشند. مثل بچه ها دارای روح آزاد، شیطان و بازیگوشی است که شما آنرا سر به راه نموده و کنترل میکنید، او عاطفی و حساس است، شما هدایتش نموده و آرام میکنید، با این حال در درون شما زندگی میکند. او خلّاق و هنرپیشه است، شکل یافته و سامان دهی شده و نیازمند رهایی است. کودک درون همان شمایی است که درد میکشید، نادیده گرفته میشوید، خویش را از دید افراد دیگر مخفی نموده و وجود خویش را انکار میکنید. این کودک مدام در زیر سطح قرار دارد و باعث نگرانی و ترس شما از مورد سواستفاده قرار گرفتن میشود. کودک درون آن بخش از وجود ماست که دوست دارد بچگی کند؛ یعنی اینکه درست مانند یک کودک شاداب و با هیجان باشد. کودک درون ماست که ما را وا میدارد شعر بگوییم، شوخی کنیم، در هپروت تخیلات مان سر کنیم، و بچه بازی در بیاوریم. کودک درون ماست که قهر میکند. شمایی که در زمان جوانی عاشق شور، بازی و خوشی و سبکسر بودید. همان کسی که شما آنرا با فردی بالغ، جدّی و دارای رفتار تکلیف گرا جایگزین کردید. کودک درون شما گم شده یا فراموش شده، ولی هنوز هم در ناخودآگاه شما ساکن است. کسی که میداند چطور بازی کند و خوش بگذراند و به شما کمک میکند تا خستگی را از خود دور کرده و استرس را در زندگی خود کنترل کنید. شخصی که اگر آسان بگیرید، جدی بودن خود را رها کنید، بر ترس تان غلبه کنید و انعطاف پذیری و تغییر را در زندگی خود بپذیرید، میتوانید او را بعنوان یک بزرگسال در نظر بگیرید. فردی در درون شما که برای انجام کارهایش نیازمند حمایت و ترغیب از طریق ابزارهای متفاوت است. از این طریق میتوانید زندگی جدید و سالمی داشته و فرصتی برای رشد شخصی بیابید. کمی آشنایی با کودک درون: کودک کودک، اگر شما دارید با دوستان آببازی میکنید، اگر شروع میکنید به تعریف لطیفه و پیامک خواندن برای همدیگر و هنگامی که با هم شوخی های پاستوریزه میکنید، دارید وارد یک ارتباط کودک کودک میشوید. آخه، بالغ کودک هم داریم. این هم هنگامی است که یک طرف رابطه دارد با منطق اش حرف میزند و میخواهد تصمیمات جدّی و منطقی بگیرد، ولی طرف مقابل هی میخواهد مسئله را عاطفی کند و با گریستن و لوس بازی و نازکشیدن، بازی را به نفع خود تمام کند. در حالت بالغ بالغ هم هست. در این حالت رابطه هم ما و هم طرف مقابل مان منطقی هستیم، و همه چیز براساس منطق پیش میرود و عاطفه دخالتی در رابطه ندارد. بعنوان مثال وقتی که ما با استادمان در مورد یک مفهوم آماری حرف میزنیم، ممکن است این بازی را راه انداخته باشیم.
مستند شنود بخش ششم
آقا صادق: سناریویی چیده بودن و آبی جوش اومده بود برای کله پاچه اسلام و نظام و ایران، که یقین میدونستم اگه این پا بگیره، اگه حواسمون به خیزش این آتیش نرم نباشه، کل کشور رو خواهند سوزاند. نه کشور، فاتحه کل اسلام رو باید بخونیم، فاتحه شیعه رو باید بخونیم، و این استرس داشت منو دیوانه میکرد. که چرا بعداً، بیخیالی بعضی از مسئولین استان ها رو میدیدم که چرا اینقدر بیخیال دارن پا میدن، چرا اینقدر بیخیال به این موضوعات هستن. این داشت منو بیشتر عصبی میکرد. رسیدم تهران رفتم سر کار شروع کردم آمارها رو تجمیع کردم، و گزارشها رو جمع کردم و همینجوری حالم داشت بدتر میشد، استرس یک طرف، تب یک طرف، و سر درد وحشتناک برای من شروع شده بود. یک ویروسی هست که ما بهش میگیم، حالا نمیدونم دقیقا هم میکروب داره و هم ویروس، که وقتی میزنه به مغز، بین لایه های مغز عفونت ایجاد میکنه، و برگشت ناپذیره، صدمه ای که به لایه های مغزی میخوره برگشت ناپذیره. هر قسمتی از مغز رو بزنه، اون قسمت دیگه فلجه، و معمولاً سه یا چهار روز میکشه این مریضی. هیچ تعارفی نداره، منگوسفالی بهش میگن. آقای امینی: همون قارچ؟ آقا صادق: حرپس مغزی بهش میگن، به فارسی تب خال مغزی بهش میگن، آقای امینی: قارچ سیاه؟ آقا صادق: همون ویروس تب خالی که توی بدن همه هست، این میاد توی مغز میزنه. توی لایه های مغز. منم این ویروس تمام دهنم رو گرفته بود. آب دهنم رو نمیتونستم قورت بدم. آب نمیتونستم بخورم. آقای امینی: این محصول همون انبه بود؟آقا صادق: از وقتی که اون انبه رو خوردم شروع شد (همون انبه اسرائیلی که به قصد ترور بهشون داده شده) آقای امینی: بعداً فهمیدید که از کجا بوده؟ آقا صادق: حالا بعدا میگم خدمتتون (بعداً به این بخش خاطره میرسیم) دیدم هر چی میخوام تمرکز کنم که این گزارش رو تکمیل کنم، ۴-۳ صفحه نوشته بودم ولی نمیتونستم این رو ادامه بدم. اصلاً مانیتور رو ۴-۳ تا میدم. از سر درد و گردن درد، گردنم شده بود مثل یک میله آهنی، اینقدر درد میکرد و سرم رو تکون نمیتونستم بدم. راه نمیتونستم برم. سرم رو گرفته بودم تو دستم فشار میدادم که فقط درد سرم آروم بشه فقط با یک دست تایپ میکردم که فقط این تایپ تموم بشه، گزارش رو تحویل بدم. اینقدر احساس خطر میکردم، شاید به آنی، شاید به دقیقه ای، به ساعتی، این خطر عملیاتی بشه و شروع کردم گزارشات رو جمع و جور کردن، دیدم نمیتونم. واقعاً دیگه نمیتونستم. گفتم برم خونه، فردا میام تکمیلش میکنم. رفتم خونه دیدم بنده خدا خانمم تازه شیمی درمانی کرده بود، رو تخت افتاده بود، بنده خدا داشت ناله میکرد. خب بچه ها هم، بنده خدا گشنه تشنه بودند، مادرشون مریض بود. منم ۱۰ یا ۱۲ روز ماموریت بودم، و خانه نبودم. رسیدم خونه دیدم خانمم اینجوری حالش بده. یکم بچه ها رو سرو سامون دادم، خانمم رو بردم دکتر یک مسکن زد، آمپولهاش رو زد برگشتیم. بعد به خانمم گفتم: خانم من حال خودم اصلاً خوب نیست، من دارم،... اصلاً یه جوریم. فکر میکنم دارم میمیرم. و فهمیدم دارم میمیرم. گفت خب برو درمانگاه. گفتم نه خانم، من دارم واقعاً میمیرم. بهم فهمونده بودن که داری میمیری. گفت خب چیکار کنم؟ گفتم خانم باش تا من برم بیمارستان. بعد دیدم اصلاً نمیتونم برم بیمارستان. گفتم خانم زنگ بزن به داداشم بیاد بیمارستان بقیه الله عجل الله تعالی، منم میرم بیمارستان بقیه الله (عجل الله تعالی). سوار ماشین شدم برم بیمارستان، دیدم نه اصلاً نمیتونم پشت فرمان ماشین بشینم. گفتم خانم بیا بغل دستم بشین، فقط اگه تصادف کردیم بگو تا رژانس بیاد، من رو ببره. نشستم پشت ماشین و خانمم بغل دستم بود. من فقط نور ماشینهای جلویی رو، چراغهای خطر پشتشون رو، قرمزی چراغ ها رو از بین پلک هام میدیدم، نور دیوانه ام میکرد. یعنی هر نوع نوری مثل یک سیخ داغ بود که میکردن توی چشمام. چشمام رو بسته بودم از بین پلک هام فقط نور ماشین جلویی رو میدیدم، و اون رو تعقیب میکردم، تا رسیدم دم بیمارستان بقیه الله (عجل الله تعالی). و وارد بیمارستان شدیم و همون اول دکتری که تریاژ بهش میگن، تشخیص میده وضعیت مریض در چه حده؟ ایشون من رو معاینه کرد و گفت که چته؟ گفتم من تب و لرز دارم. گفت که طوری نیست برو بشین، نوبت بگیر برو. گفتم آقا من دارم میمیرم. گفت برو آقا طوریت نیست، ما مریض بد حال داریم. دو سه بار گفتم آقا من دارم میمیرم، با داد بهم گفت: برو آقا پایین، دیگه من بلند شدم رفتم پایین، رفتم رو برانکارد خواستم دراز بکشم، که اگه دراز میکشیدم میمردم. یعنی تو همون حالت روی همون برانکارد میمردم. به من داد زد نخواب رو برانکارد، مال مریض بدحاله، برو اونجا رو صندلی بشین. رفتم رو صندلی نشستم. بعد خانمم رفت تو صف نوبت که نوبت بگیره و فیش پرداخت کنه. تو همین تایم داداشم رسید بیمارستان بقیه الله (عجل الله تعالی فرجه). زیر بغل های من رو گرفت که، بلند شو بریم بیرون، که بریم یک بیمارستان دیگه. من میدونستم پام رو از بیمارستان بزارم بیرون، دیگه از دنیا رفتم. فهمیدم، و مرگ رو حس کردم. اون هیبت مرگ، منو گرفته بود. گفتم داداش من دارم میمیرم، دست بهم نزن که میخوام بمیرم، تو همین بیمارستان سپاه بمیرم بهتره. به زور زیر بغل های منو گرفت، که بلند کنه و بزور ببره، کف اورژانس خوردم زمین. خوردم زمین، و تا افتادم زمین، شروع کردم سر داداشم داد و بیداد کردن. آی ولم کن، اصلاً برو، کاری به کارت ندرام، برو (این اتفاق هم خواست خدا بوده) این داد و بیداد ما رو، دکتر بخش اورژانس فهمید. اومد گفت: چته؟ چرا داد میزنی؟ گفتم: آقا من دارم میمیرم. گفت چته؟ گفتم آقا من فکر کنم مننژیت دارم. حالا مننژیت رو من کجا دیده بودم؟ تو دوره آموزشی، خب من بهیار اونجا هم بودم، دوره های هلال احمر و ... دیده بودم. توی بیمارستان خود آموزشگاه من آمپول و سرم میزدم، به بقیه کمک میکردم، اینا رو انجام میدادم. یک شبی یکی از سربازها حالش بد شده بود، دل درد، سر درد و حالت تهوع، گردن درد، و ایشون ریه اش مشکلی نداشت، گلوش مشکل نداشت، فقط سردرد خیلی وحشتناکی داشت، و این هی میگفت: من دارم میمیرم. منم گفتم چشه؟ دکتر نبود. پرستار گفت که این تمارض کرده (یعنی الکی خودشو به مریضی زده) میخواد از زیر رژه در بره، و کنار بکشه. گفتم نه این حالش بده. گفت نه این فلانه. زنگ زدیم به دکتر، و دکتر گفت که من خودم دیدمش. بزارید، برای امشب یک مسکن براش زدیم. یه دارو براش زدیم تو سرم. حالش فردا خوب میشه. ولی اون هی میگفت دارم میمیرم. فردا صبحش فوت کرد. و بعد فهمیدیم ایشون مننژیت گرفته بوده. از همین مریضی که من گرفته بودم. من این علائم مننژیت تو ذهنم بود. در اینجا، نمیدونم کی به زبونم آورد، اون رو به یادم آورد، که من گفتم مننژیت دارم. اصلاً نمیدونم کی به زبانم آورد. و این دکتر تو ذهنش اومد، یک هفته، دو هفته قبل، سه تا از بچه های یک یگان دیگه، از بچه های خودمون، توی منطقه، به همین ویروس آلوده شده بودن (که اینا همگی به قصد ترور بوده) دوتاشون به رحمت خدا رفته بودن، و یکیشون توی کما بود. و این دکتر فهمید، من به همون ویروس آلوده شدم. و من رو برد، و سریع یک ماسک داد به خانمم، یک ماسک داد به داداشم، یک پتو انداخت رو سر من، ویلچر آوردن و منو با ویلچر بردن توی اتاقی. تی شور خونه. اونجا منو گذاشتن. بعد اتاق ایزوله رو خالی کردن، تو خود بخش اورژانس بیمارستان بقیه الله (عجل الله تعالی فرجه)، کنارش یک قسمت ایزوله داره. یک اتاق تک نفره ای داره، اون رو خالی کردن، من رفتم تو اون قسمت ایزوله، روی تخت خوابیدم، و خانمم بغل دستم بود، و همینجور دکتر با خانم من دعوا میکرد: چرا دیر آوردینش؟ دیگه الآن اصلاً امیدی به برگشتش نیست، دو سه نفر داشتیم، دوتاشون به رحمت خدا رفتن، یکیشون هم هنوز توی کما هست. هی اینجوری میگفت، بعد نگاه کرد دید خانمم موهاش ریخته، ابروهاش ریخته، مژه هاش ریخته، خب شیمی درمانی میکرد، دید اصلاً حال این نزارتر از منه. دیگه هیچی بهش نگفت و رفت. رفت پیش دیوار و شروع کردن به گریه کردن و یه چند قطره اشکی ریخت. آقای امینی: خانم شما گریه کرد؟ آقا صادق: نه، دکتر، بچه بسیجی بود، خیلی آدم خوبی بود. ایشون من رو نجات داد، اصلاً ایشون من رو از کف اورژانس جمع کرد، و آورد. یه پسر جوانی بود، خدا انشاء الله خیرش بده، و شروع کرد، دستور داد همزمان هم داروی مننژیت ویروسی رو برای من زدن، هم مننژیت میکروبی. همزمان دو نوع آنتی بیوتیک تو سرم زدن برای من. آقای امینی: اسم اون جوان یادتونه؟ آقا صادق: نه، تو اون تایم یادم نیست، چون هنوز به اون فضا نرفته بودم، و من تو تخت دراز کشیدم و شروع کردند، آزمایشهای مختلفی از من گرفتند. آزمایش ادرار و خون و فلان و... تب من رو دیدن که تب ۴۱ درجه است، و من رو تخت دراز کشیده بودم. گفتم خانم چراغ رو خاموش کنید. چراغ رو خاموش کرد، و من دیگه هیچی نمیدیدم. چشمام کامل بسته بود، سرم رو گرفته بودم تو دستم، و با این دستم فشار میدادم سرم رو، تو دسته تخت، که درد این، اون سردرد من رو آرام کنه. و همینجوری که داشت وضع من وخیمتر میشد، صدای صحبت کردن دکتر رو میشنیدم، که اصلاً خارج از اتاق بود. ایشون خارج اتاق بود و داشت با دکترهای دیگه صحبت میکرد. هی میگفت: این به احتمال زیاد اونه، با هم دیگه صحبت میکردن در مورد وضعیت من، که آقا این اون مریضی هست یا نیست، یا هر چیزی. بعد دکتر گفت: حالا هرچی هست سریع این دوتا رو براش بزنید. داشت همینجور تجویز میکرد، و به داداشم میگفت: خیلی دیر آوردینش، شاید برنگرده، شاید فلان بشه، و خانم من استرس داشت، دست من رو گرفته بود و نمیدونست چیکار کنه (احساس استیصال و درماندگی) من دیگه صدای خانمم رو نشنیدم، صدای بیمارستان هم برام قطع شد، و صدای تنفس خودم رو میشنیدم، و صدای ضربان قلبم. هر نفسی که میکشیدم صداش تو گوشم بود، صدای حرکت خون توی رگ هام، هوف هوف، اینجوری صدای حرکت خون توی رگهام رو میشنیدم. آقای امینی: اینها رو با گوش دنیایی میشنیدی؟ آقا صادق: آره، انگار رفته بودم تو بدن خودم. انگار سرم اومده بود تو بدن خودم، من میشنیدم اینها رو، بعد یکدفعه صدای تنفس هام قطع شد، دیگه صدای تنفس هام رو نشنیدم، صدای حرکت خون توی رگ هام رو دیگه نشنیدم، و درد من تمام شد، و اون دردی که داشتم توی سرم تمام شد. من گفتم حتما یک دارویی چیزی زدن که خیلی آروم شدم. اینقدر آروم شده بودم که نفسم بالا اومد. مثلاً اون فشار روی بدنم تمام شد. حالا من میگم، نفس نبود، یه حالت آرامش به من دست داد، و من آروم چشمم رو باز کردم (این اتفاق چون مستنده و واقعی هست خیلی ارزش داره) ادامه دارد..
هر دم از این باغ بری میرسد، بازم خبر جدید اینکه، امریکا دست به تحریف قرآن کریم زده و کتابی با نام مثلث توحید یا فرقان الحق تالیف کرده. اینا مثل گربه اند. گربه رو هر کاری کنی، بازم چهار دست و پا میاد پایین. هم اکنون این کتاب در حال توزیع در کویت هست و امکان رسیدنش به ایران هم قطعاً وجود داره، و باید قبل از رسیدن جلوی آنرا گرفت و خدا و رسولش را یاری کرد. یا بهتره بگم، خوبه خودمون رو آماده کنیم، به هرکس و از هر راهی که میتونید ارسال کنید تا در روز قیامت از شما پرسیده نشود: وقتیکه این خبر را دریافت کردید چکار کردید؟ برای مطمئن شدن از این قضیه میتوانید در گوگل عبارت کتاب مثلث توحید را جستجو و تعجب کنید، خداوکیلى از جک و چرت پرت گفتن بمدت یک روز بذاریم، همه ما پستامون یکى باشه، بفهمن ما پشت همیم، این به اصطلاح کتاب، نه تنها اعجاز قرآن را زیر سوال نبرده، بلکه بیش از پیش اثبات کرد که کسی نمیتونه مثل قرآن رو بدون تناقض بیاره. در نقد این کتاب، چند مقاله و کتاب نیز توی اینترنت، در تارنماهای مختلف نوشته شده که خوبه. بعضی از این اشکالات از باب مشت نمونهی خروار، در مورد این اراجیف یهودی ذکر میشه: بیش از ۹۷.۸ درصد کلمات کلیدی این کتاب برگرفته از قرآن کریم هست. به عبارات زیر، که تنها یکی دو کلمه از آیات قرآن را تغییر داده و به اسم فرقان الحق خود را جا زده، دقت کنید: من یبتغ غیر الإنجیل والفرقان کتابا فلن یقبل منه (الکبائر/13) و ضربنا فیه للناس من کل مثل لعلهم یذکرون. (الافک/1) و مثل کلمه طیبه کمثل شجره طیبه اصلها ثابت و فرعها فی السماء توتی اکلها الطیب کل حین (الصلاح/14) و مثل کلمه خبیثه کمثل شجره خبیثه اجتثت من فوق الارض فما لها من قرار رکین (صلاح/15) و مثل الذین کفروا کمثل الذی ینعق بما لایسمع الا دعاء و نداء صمّ بکم عمی فهم لایعقلون (الکبائر/12) و مثل الذین کفروا و کذبوا بالانجیل الحق اعمالهم کرماد اشتدت به الریح فی یوم عاصف لایقدرون مما کسبوا علی شی ذلک هوالضلال الاکید (ثالوث/18) و مثل المؤمن کمثل رجل اسس بنیانه علی صخرة المحبه و الطهر و التقوی فظل ثابتا و فاز بالنصر الکبیر (الزنی/1) و مثل الکافر کمثل رجل اسس بنیانه علی شفا جرف هار من القتل والزنی والفجور فانهار به فی نار جهنم فلاقی سوء المصیر (الزنی/2) اقترب الساعة و انشق الباطل (النور2) یا ایها الذین آمنوا من عبادنا: انا مطهروکم من الذین کفروا الی یوم القیامه ثم الینا مرجعکم فالینا مرجع الامور و العاقبه للمتقین (المؤمنین/1) این کتاب، چنانچه قرآن کریم پیشبینی کرده (اگر قرآن از طرف غیر خدا بود، اختلافات زیادی در آن بود: نساء/۸۲)، حاوی غلطها و تناقضات آشکار است. مثلاً: تناقض بین قطعه دوم فصل ضالین و قطعه ۹ از فصل ثالوث: در فصل ثالوث میگوید: اهل ضلال، خدا را به دروغ با نامهایی چون جبار، منتقم، مهلک و مذل میخوانند. در حالیکه در فصل ضالین خود نویسنده هم خدا را از قول خدا با همین اسامی توصیف کرده و میگوید: انا الجبار المتکبر القهار القابض الممیت المنتقم. خدا پدر است، اما فرزند ندارد! در قطعه ثالوث این کتاب آمده است: فما اتخدنا ولدا و ما کانت لنا صاحبة وما لنا شریک کما افتری المفترون علی عبادنا المؤمنین (ثالوث/2)؛ ما فرزندی اختیار نکردیم و برای ما همسری و شریکی نیست. خب این جمله غیر از آنکه کپی برداری آشکاری از آیات قرآنی است، با آغاز همهی فصلهای کتاب، که با نام پدر، آغاز شده (بسم الاب الکلمه الروح الاله الواحد الاوحد)، تناقض آشکار دارد، چرا که اساساً پدر به کسی گفته میشود که فرزند دارد، و به تعبیر دیگر کسی که فرزند ندارد، واژهی پدر بر او صدق نمیکند. (غیر از اینکه ادعای یکی بودن سه خدایگان (پدر، کلمه و روح) یک تناقض آشکار و ضد عقل است) هدایت گمراهان محال است و نیست! در فصل بهتان گفته است: وما جاء لغوکم بجدید فلانبوّة ولاعلم ولامعجزة ولا روح ولا نور یهدی التائهین (بهتان/4)؛ لغو شما چیز جدیدی نیست پس نه نبوتی، نه علم و معجزه و نه روح و نوری وجود دارد که گمراهان را هدایت کند. نیز در کلام دیگر مدعی است که: راهی برای هدایت گمراهان نیست: یا ایها الذین آمنوا من عبادنا، اتریدون ان تهدوا من اضلهم الشیطان فلن تجدوا الی ذلک سبیلا (العاملین/3)
زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش چهارم
مولف در مقدمه آورده: نتایج نظری که بر اساس این روش به آن دست یافتم به شرح زیر است: در دنیای معاصر شبکه ای گسترده و همبسته از خاندانهای زرسالار حضور دارد و بسان یک اُلیگارشی جهانوطن عمل میکند. این الیگارشی ادامه و وارث مستقیم یا غیرمستقیم همان خاندانهایی است که طی سده های ۱۶ تا ۱۹ میلادی عــاملین اصلی غارتگریهای مـاوراء بحـار و تکاپوهای مستعمراتی بودند. این الیگارشی دارای ساختاری دودمانی است. بـه عبـارت دیگـر، شـبکه بغرنـج و گسترده ای از مناسبات خویشاوندی آنرا به هم پیوسته است و از این زاویه، منظره یک قبیله بزرگ جهانی را جلــوه گـر میسـازد. بسـیاری از عنـاصر سـاختاری در نظامهـای اجتماعی مبتنی بر خویشاوندی را که تصور میرود مختص جوامع سنتی قبیله ای اســت در این الیگارشی میتوان یافت؛ مانند همبستگی جمعی، حمــایتگری، درون همسـری و تداوم حافظه تاریخی این ساختار دودمانی بر بنیاد کارکردهای مشترک اقتصادی شکل گرفته و امروزه اعضای آن در رأس مجموعه ای عظیم از کمپانیها و موسسات اقتصــادی حضـور دارنـد. این مجموعه سخت بهم پیوسته است تا بدانجا که با پیگیری پیوندهــای خویشـاوندی و اقتصادی اعضای برخی خاندانهای نامدار و دارای پیشینه تاریخی معین، یا بــا ردگـیری مشاغل اعضای هیئــت مدیـره برخـی موسسـات و کمپانیهـای مُعظّم و شناخته شـده، بسان زنجیره ای بهم بافته، میتوان بــه شـبکه ای از موسسات و کمپانیهـای مرتبـط و خویشاوند دست یافت. اعضای این مجموعه حاملان و مدافعان اصلی میراث و سنن سیاسی و فرهنگی پیشینیان خودند. این پدیده ای است که آن را تسلسل حافظه تاریخی در الیگارشـی زرسالار معاصر نامیده ام. تسلسل حافظه تاریخی بدان معناست که هر فرد گذشته خاندان خــود را امـروز زندگی خویش میداند؛ و در نتیجه به جایگاه خود در مجموعه ای که بدان تعلــق دارد و به نقشها و کارکردهای خود واقف اســت. ایـن درسـت برخـلاف وضـع جوامـع انبـوه و ساخت زدایی شده در دنیای استعمار زده است کــه در نخسـتین گـام حافظـه تـاریخی سترده میشود و فرد خود را اتمی تنها و سرگــردان در میـان انبـوه توده هـای انسـانی مییابد؛ هیچ پیوندی با گذشته خــود نـدارد و لاجـرم هیـچ پیونـدی بـا امـروز خویـش نمیتواند بیابد. این اوج از خود بیگانگی انسان است. جامعــه ای کـه از چنیـن عنـاصری ترکیب یافته، توده ای است انباشته و انبوه از آحاد ناپیوسته و مستقل. در جامعه شناسی معاصر، در تــداوم سـنت تکـامل گرایـی سـده ۱۹، فـروپاشی ساختارهای سنتی، و منفرد شدن اعضای جامعه پدیده ای ملازم بــا توسـعه اجتمـاعی و اقتصادی قلمداد میشود. بررسی اینجانب نشان میدهـد کـه ایـن فراینـد در الیگارشی زرسالار دنیای امروز تحقق نیافته است. در پژوهش حاضر خواهیم دید کــه ایـن هویـت جمعی از طریق نهادهای ویژه ای که مولود این الیگارشی است، و فراماسـونری یکـی از آنهاست، تداوم داشته است. بدینسان، در دنیایی که انبوهی از انسانهای منفرد زنـدگـی میکنند، این گروههای کوچک، که در اوج انسجام جمعی هستند، به راحتــی میتواننـد سـلطه خـود را بـر دولـت و جامعـه تـأمین کننـد. بـه عبـارت دیگـر، در دنیـایی که اندیویدوالیسم تقدیس میشود و در هر گوشه آن ایستارها و پیوندها و نــهادهای سـنتی جوامع و فرهنگهای کهن آماج تخریب قرار میگیرد، و این تخریــب امـری طبیعی و ناگزیر و حتی ضرور در فرایند مدرنیزاسیون وانمود میشود، آن کانونهــایی کـه در دو سده اخیر در رأس این فرایند جای داشته اند ایستارها، پیوندها و نهادهای خود را حفــظ کرده اند و به تعبیری با حدت و شدت تمام سنتگرا هستند. بدین سان، تاریخ دنیای جدید غرب از زاویه انتقال میراث مستعمراتی پیشــین خطی پیوسته و ممتد جلوه گر شد که بی وقفه تسلســل و تـداوم داشـته و حـاملین آن اعضـا و وابستگان این الیگارشی بوده اند. از آغاز تهاجم ماوراء بحار اروپاییان (سده ۱۶ میلادی) تا انقلاب صنعتــی اروپـا (نیمه اول سده ۱۹) هفت نسل فاصله انسانی وجود دارد (در روش تبارشناسی معمولا هر چهل سال یک نسل به شمار میرود) در شرایط رشد اجتمـاعی طبیعی در سرزمینهای غرب و مرکز قاره اروپــا در سـده های اخـیر، کـه عـامل تـهاجم سهمگین خارجی بنیان خاندانهای متنفذ را برنینداخته و جابجایی فاحشی در ترکیــب آنان صورت نگرفته است، تداوم پیوندها و تسلسل نقشها و کارکردها در این هفت نسـل عجیب و نامتعارف نیست. توجه کنیم که الیگارشی سیاسی و مالی اروپا حتی در انقـلاب خونین اواخر سده ۱۸ میلادی در فرانسه نــیز لطمـه جـدی ندیـد؛ در ترکیـب آن دگرگونیهــایی رخ داد، ولـی مضمحـل نشـد و بخشـی از آن، چنانکـه خواهیـم دیـد، از جنگهای ناپلئونی سودهای کلان برد و با ثروتهای افسانه ای به عصر انقلاب صنعتی گام نهاد.
نظم و نثر و شعر
در زبان فارسی، نظم و نثر دو شکل اصلی بیان هنری هستند که هر کدام قواعد خاص خود را دارند. در اینجا به برخی از تفاوتهای کلیدی و قواعد مربوط به هر یک میپردازیم. نظم. تعریف: نظم به آثار ادبی گفته میشود که بصورت وزن و قافیه تنظیم شدهاند. شعر یکی از نمونههای اصلی نظم است. وزن: هر شعر دارای وزن مخصوصی است که میتواند بر اساس عروض کلاسیک فارسی باشد. وزن به توزیع هجاها در هر بیت اشاره دارد. قافیه: قافیه به تکرار صداها در انتهای مصرعها و ابیات اشاره دارد. قافیهها معمولاً در کنار وزن، زیبایی خاصی به شعر میبخشند. تصویرسازی و احساسات: در شعر نظم، معمولاً از تصاویر و احساسات عمیقتری استفاده میشود که به ایجاد ارتباط عاطفی با مخاطب کمک میکند. در پست بعدی به نثر خواهیم پرداخت.
سلمان فارسی بخش ۴۱
پیامبر گرامى اسلام (ص) پس از ۲۳ سال دعوت و هدایت مردم به دین اسلام، که با تحمّل تهمتها و رنجها و سختى هاى طاقت فرسا همراه بود، در ۲۸ صفر سال ۱۰ هجرت، در سن ۶۳ سالگى چشم از جهان فرو بست و در سرزمین مدینه آرمید. سیره جانشینى:
وصیت و تعیین تکلیف پس از مرگ، براى هر مسلمانى، لازم است و نه تنها یک دستور قرآنى، بلکه عقل نیز بر آن حکم میکند. پس به قطع، پیامبر (ص) که عقل کلّ بوده اند از این موضوع حیاتى و سرنوشت ساز غافل
نبوده و نتیجه ۲۳ سال زحمت و تلاش در راه رسالت را بدون تعیین تکلیف رها نکردند. موارد بسیارى وجود دارد که نشان میدهد، آنحضرت در زمان حیات خویش حتى در غیبت هاى کوتاه مدّت و موقتى خود نیز این موضوع را جدّى میگرفت و آن را عملى میکرد. بعنوان نمونه به سال پنجم هجرت پیامبر (ص) براى رفتن به غزوه دُومة الجندل، سباع بن عرفطه غفارى یا عبدالله بن امّ مکتوم را براى جانشینى خویش در مدینه برگزیده است. با رحلت جانگداز آن بزرگ رحمت الهى، مردم دچار آشفتگى دردناکى شدند. على (ع) و فاطمه (س) به تجهیز رسول خدا مشغول بودند، امّا گروهى از منافقان و غاصبان با مدیریت یهود، در کنار شهر و به دور از چشم دیگران، زیر سقف ایوان کوچکى بنام سقیفه جمع شدند و در مورد خلافت پیامبر (ص) تصمیم خطرناکى گرفتند که در نهایت موجب کنار زدن حضرت على (ع) و خانه نشینى آن شیرمرد میدان صراط مستقیم شد. در پست بعدی به این میپردازیم که، در آن شرایط بحرانى، اصحاب کهن و اصیل و خالص پیامبر (ص)، از جمله سلمان اهل بیت (ع) چه موضع گیرى و برخوردى داشته اند؟/ منابع، بحارالانوار، ج ۲۲، تاریخ پیامبر اسلام، التنبیه و الاشراف،
نماز بخش ۱۱
در روایت آمده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: خداوند متعال در وحی خود فرمود: نماز کسی را خواهم پذیرفت که در برابر عظمت من متواضع و فروتن باشد، و برای رضای من از تمایلات و شهوات خود صرفنظر کند؛ روزها را در یاد من به سر آورد و بر خلق بزرگی نفروشد، و گرسنگان را خوراک و برهنگان را جامه بخشد و با مصیبت دیدگان به مهربانی رفتار کند و غریبان را با مواسات و الطاف خود دلخوش سازد. چنین بنده را پرتوی از نور خواهد بود که چونان خورشید میتابد. برای او نوری مقرر خواهم داشت که ظلمات او را روشنی بخشد، و علم و حلمی که جهالت را از او مرتفع سازد. خود از او حمایت میکنم و فرشتگان را محافظ و نگهبان او قرار خواهم داد. دعایش را اجابت و خواسته اش را برآورده خواهم کرد. مثل این چنین بنده، نزد من، مثل باغستانهای بهشت است که میوه اش را نارسی و یا فساد و تباهی نخواهد رسید. روایت شده است که: سألوا الله حوائجکم السنیة فی صلوة الصبح. یعنی: حاجات مهم خود را در نماز صبح، از خداوند مسألت کنید. اطباء جسمانی معجونی ساخته اند و اسم آنرا تریاق کبیر و حافظ الصحه گذارده اند، و اگر کسی آن تریاق را در ایام طاعون و وبا بخورد، وبا و طاعون باو اثر نمیکند، و اگر افعی او را بگزد، زهرش در او اثر ندارد، اما باید دانست که اثر این تریاق تا وقتی است که زهر به قلب آدمی نرسیده باشد، ولی اگر به قلب رسیده باشد، این تریاق بی فایده است و شخص به هلاکت میرسد. همچنین طبیب آسمانی معجونی برای روح آدمی ساخته بنام نماز، که حکم همان معجون جسمانی را دارد. اگر کسی از ابتدا نمازگزار باشد، وساوس شیطانی در او اثر نمیکند، و اگر مبتلای به وساوس شد، در حالیکه هنوز سیاهی تمام قلب را نگرفته است، نماز موجب رفع مهالک میشود. اما اگر قلب بکلی خراب شد و مشمول آیه کریمه: ختم الله علی قلوبهم گردید، یعنی خداوند مهر بر او زد، دیگر بر آن نماز اثری مترتب نمیگردد. ثم کان عاقبة الذین اساؤو السؤئ ان کذبوا بآیات الله، یعنی: سپس پایان کار کسانی که مرتکب زشتی شدند این بود که آیات و نشانههای خداوند را تکذیب کردند) تفکر کنیم در اینکه چرا حضرت حق در در کنار الله در سوره حمد، بعد از لفظ حمد و الله، چهار اسم از اسماء خود را ذکر نموده؟ رب، رحمن و رحیم و مالک. چرا تعداد بیشتر یا کمتری از اسماء را ذکر نفرموده است؟ علت آنست که وقتی حمد و تعریف صرفا بخاطر وجود صفات کمالی در محمود است و بس. مثل تعریف حاتم به سبب صفت جود او و رستم به لحاظ صفت شجاعتش و لقمان به سبب حکمتشان. در این صورت وقتی محمود حق است با اسم الله از او یاد میشود که دارا و مستجمع تمام صفات کمال است. دوم آنکه اگر سابقه نعمتی و احسانی باشد، از محمود با اسم رب یاد میشود، و حق متعال مربی تمام موجودات و عوالم است. سوم آنکه اگر محمود شخص کریمی باشد و هنوز از او فیضی نرسیده و حامد طمع بر فیض او بسته است، به هنگام تعریف لفظ «رحمن و رحیم» را به کار میبرد. و بالاخره چهارم وقتی است که محمود شخص قاهری است و حامد از قهاریت او میترسد، لذا با اسم «مالک او را حمد میکند. و ما آنچه استقراء کردیم، حمدی که برای چیز دیگری باشد در عالم وجود ندارد، و نیافتیم که کس دیگری را بغیر این چهار اسم حمد کرده باشد. پس در این صورت بهتر آن است که الف و لام والحمد را الف و لام استغراق بدانیم، یعنی تمام اقسام حمد مختص به خداوند است. بنابر این نمازگزار باید به قلب خود خطور دهد که: اتها الموصوف بهذه الصفات التی وصفت نفسک بها ایاک نعبد و ایاک نستعین». یعنی: ای وصف شده به صفاتی که خود خویشتن را به آن وصف نمودی، تنها ترا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، بوذاسف به حکیم گفت: به شنیدن این سخنان جدّا مسرور شدم، از این باب حکایتى دیگر بیان کن تا موجب خوشحالى من گردد و شکر الهى را بجاى آورم. حکیم گفت: روایت کرده اند که پادشاهى بود از پادشاهان صالح که لشکریان خداپرست و خداترسى داشت و در زمان پادشاهى پدرش شدّت و تفرقه اى در میان مردم بود و دشمنان برخى از شهرهاى آنان را تصرّف کرده بودند، ولى او مردم را به تقواى خداى تعالى و ترس از وى و یارى جستن از او فرا میخواند و مردم را به مراقبت اعمال خود و پناه بردن به حقّ تعالى وامى داشت. و هنگامى که پدرش از دنیا رفت و او بر سریر سلطنت نشست بر دشمنان ظفر یافت و رعایا جمعیّت خاطر یافتند و بلادش معمور و منتظم گردید، و چون فضل خداى تعالى را مشاهده کرد به خوشگذرانى و طغیان روى آورد و عبادت خداى تعالى را فرو گذاشت و کفران نعمت کرد و خداپرستان را کشت. بر این حال پادشاهى او به طول انجامید تا آنکه مردم دین حقّى را که پیش از پادشاهى او برگزیده بودند فراموش کردند و اوامر او را اطاعت نمودند و به ضلالت و گمراهى شتافتند و بر این حال بودند تا آنکه فرزندان آنها هم بر این جهالت و بطالت نشو و نما کردند، و عبادات الهى به کلّى از میان آنها رفت و نام خداى تعالى را نمى بردند و به خاطرشان خطور نمیکرد که غیر از پادشاه معبودى در جهان باشد. و این شاهزاده در زمان حیات پدرش با خداى تعالى عهد کرده بود که اگر روزى پادشاه شود، به گونه اى اطاعت الهى کند که هیچ یک از پادشاهان گذشته نکرده باشند و بر آن توانا نشده باشند. امّا چون به پادشاهى رسید غرور سلطنت، آن نیّت را از خاطرش محو کرد و مستى فرمانروایى چندان او را بیهوش کرد که چشم نگشود و به جانب حقّ نظر نیفکند. و در میان امراى او مرد صالحى بود که قرب و منزلتش نزد آن پادشاه بیشتر از دیگران بود و چون آن گمراهى و فراموشى پادشاه را میدید دلتنگ میشد و میخواست به او یادآورى کند که چه پیمانى با خداى تعالى بسته است، لیکن از شدّت صولت و جبروت او جرأت نمیکرد و از دینداران کسى غیر از او و یک شخص دیگر که در اطراف مملکت مخفى شده بود و کسى نام و نشانش را نمى دانست باقى نمانده بود. روزى آن مرد مقرّب جمجمه پوسیده اى را برداشت و در جامه اى پیچید و به مجلس پادشاه درآمد و چون به جانب راست پادشاه نشست آن جمجمه را بیرون آورد و در پیش خود گذاشت و با پاى خود بر آن میزد تا آنکه استخوانهاى ریز و پوسیده آن مجلس را آلوده کرد. پادشاه از آن عمل بسیار خشمگین شد و اهل مجلس همه متحیّر شدند و جلّادان با شمشیرهاى خود منتظر اشاره پادشاه بودند تا خونش را بریزند، ولى پادشاه جلوى خشم خود را گرفت و پادشاهان آن دوره با همه جبّارى و کفر خود براى رعیّت دارى و آبادى کشور خود بردبار بودند تا مردم را بهتر جلب کنند و بیشتر مالیات بستانند، پادشاه به سکوت خود ادامه داد تا آنکه آن مرد جمجمه را در جامه پیچید و برخاست. و روز دوم و سوم هم این عمل را تکرار کرد و چون دید که پادشاه از این جمجمه پرسش نمیکند و استنطاق به عمل نمى آورد روز دیگر یک ترازو و مشتى خاک هم با خود آورد و چون کار هر روز خود را تکرار کرد، ترازو را به دست گرفت و درهمى در یک کفّه آن نهاد و در کفّه دیگر اندکى خاک ریخت تا دو کفّه برابر شد پس آن خاک را در چشم آن جمجمه ریخت و خاکى دیگر برگرفت و در دهان آن جمجمه ریخت. در آن حال دیگر پادشاه را طاقت نماند و گفت: میدانم که زیادى قرب و منزلت تو باعث شده است که این اعمال را در مجلس من انجام دهى، مى پندارم که از این اعمال غرضى داشته باشى؟ آن مرد بر زمین افتاد و بر پاى پادشاه بوسه زد و گفت: اى پادشاه! ساعتى با خرد خود به من توجّه کن که مثل کلام حکمت مثل تیر است، که اگر بر زمین نرمى افتد مى نشیند و اگر بر زمین سخت افکنده شود قرار نمیگیرد، همچنین کلمه حق مانند باران است که اگر بر زمین پاکیزه قابل کشت ببارد از آن گیاه میروید و اگر بر شوره زار ببارد چیزى از آن نمیروید. و هوسهاى مردم مختلف است و پیوسته عقل و هوس در دل آدمى خلجان میکند و اگر هوس پیروز شود سفاهت و تندى کند و اگر عقل بر هوس ظفر یابد خطا و لغزشى از وى صادر نمیگردد. من از هنگام طفولیّت تاکنون دوستدار علم و دانش و به تحصیل آن راغب بودهام و آن را بر هر کارى ترجیح دادهام و هیچ علمى نمانده است مگر آنکه از آن بهره وافر بردهام تا آنکه روزى در قبرستانى میگشتم و این جمجمه پوسیده را دیدم که از قبرهاى پادشاهان سر برآورده است، از غیرتى که به امر پادشاهان دارم بر من ناگوار آمد و آن را با خود برداشتم و به منزل بردم و با گلاب شستشو دادم و دیبا بر آن پوشانیدم و گفتم اگر این جمجمه پادشاهى است اکرام من در آن اثر کند و به زیبایى و خرّمى خود باز گردد و اگر جمجمه گدایى باشد اکرام من در او اثر نکند و چندین روز این عمل را تکرار کردم و هیچ تغییرى در او حاصل نگردید و چون اکرام من در او تأثیر نکرد، یکى از غلامان خود را که از دیگران پست تر بود طلبیدم و به او فرمان دادم که به آن جمجمه اهانت کند و دیدم که این حالت نیز در او هیچ تأثیر نکرد، آنگاه دانستم که اکرام و اهانت به حال او یکسان است و چون این حالت را در او مشاهده کردم به نزد حکیمان رفتم و از احوال آن جمجمه از ایشان پرسش کردم، ایشان نیز علمى نداشتند و چون میدانستم که پادشاه منتهاى علم و معدن حلم است هراسان به نزد تو آمدم و چون مرا نسزد که از شما پرسش کنم لا جرم سکوت کردم و دوست داشتم که مرا آگاه کنى که آیا آن جمجمه پادشاه است یا جمجمه گدا؟ و چون در تفکّر حال آن درمانده شدم با خود گفتم که دیده پادشاهان را هیچ چیز پر نمیکند و حرص ایشان به مرتبه اى است که اگر تمام زیر آسمان را به تصرّف درآورند قانع نمیشوند و بر تسخیر بالاى آسمان همّت میگمارند، امّا دیده آن جمجمه با خاکى به وزن یک درهم پر شد و همچنین نظر کردم به دهان این جمجمه و با خود گفتم اگر این دهان پادشاهان باشد چیزى آن را پر نمى سازد امّا مشتى خاک آن را پر کرد، حال اگر میگویى که این جمجمه گدایى است با تو احتجاج میکنم که آن را از قبرستان پادشاهان برداشتم، و اگر باور نمیکنى میروم و جمجمه هاى پادشاهان و گدایان را مى آورم و اگر براى جمجمه هاى آنها فضلى باشد، مطلب آنچنان است که تو میگویى و اگر بگویى آن از جمجمه هاى پادشاهان است پس بدان اى پادشاه! که او نیز به مانند تو داراى شوکت و زینت و رفعت و عزّت بوده و اکنون به این حالت رسیده است و نمى پسندم اى پادشاه که روزى جمجمه تو به این حال افتد و لگدمال شود و به خاک درآمیزد و کرمها آن را بخورد و کثرت تو به قلّت و عزّت تو به ذلّت مبدّل گردد و حفره اى که طول آن کمتر از چهار ذراع است تو را در بر گیرد و پادشاهیّت را به میراث برند و یادت منقطع گردد و هر چه کردى تباه شود و آنان که اکرام کردى خوار شوند و آنان که خوار ساختى گرامى شوند و دشمنانت شاد شوند و دوستانت گم شوند و زیر خاک نهان شوى که اگر تو را بخوانیم نشنوى و اگر اکرامت کنیم نپذیرى و اگر اهانتت کنیم خشم نگیرى و فرزندانت یتیم شوند و زنانت بیوه گردند و شوهرانى غیر تو را براى خود برگزینند. چون پادشاه این سخنان را شنید بر خود لرزید و اشک از دیدگانش روان شد و فریاد وا ویلا بلند کرد و چون آن مرد این تغییر حال را در او دید دانست که گفتارش در دل پادشاه تأثیر کرده است جراتش افزون شد و از این سخنان با او مکرّر گفت. پادشاه گفت: خدا بتو جزاى خیر دهد و به بزرگان دیگرى که در اطراف من هستند خیر ندهد. مقصود تو را دانستم و در کار خود بصیرت یافتم و مردم داستان توبه او را شنیدند و دانشمندان بجانب او آمدند و عاقبتش به خیر شد و مدّتى دیگر در قید حیات بود، آنگاه در گذشت.
ظهور عدم توانایی جن و انس در قیامت: یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذوُا مِنْ اَقْطارِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ فَانْفُذوُا (الرحمن) خطاب به گروه جن و انس در این آیه شریفه بطوری که از سیاق استفاده میشود از خطابهای روز قیامت است، و خطابی است تعجیزی، یعنی میخواهد بفرماید: روز قیامت هیچ کاری نمیتوانید بکنید. و مراد از استطاعت قدرت، و مراد از نفوذ از اقطار فرار از کرانههای محشر است، چون کلمه اَقْطار جمع قُطْر است که به معنای ناحیه است و معنای آیه این است که ای گروه جن و انس (در ضمن باید دانست این که جن را جلوتر از انس آورد، برای این بود که جن در حرکات سریع و تواناتر از انسان است، و خلقتش قبل از انسان است) اگر توانستید از حساب و کتاب قیامت بگریزید، این شما و این نواحی آسمانها و زمین، ولی به هر طرف بگریزید
بالاخره به ملک خدا گریخته اید، و شما نمیتوانید از ملک خدا درآیید، و از مؤاخذه او رها شوید. لا تَنْفُذوُنَ اِلاّ بِسُلْطانٍ. یعنی قادر بر نفوذ نخواهید بود مگر با نوعی سلطه که شما فاقد آن هستید، و منظور از سلطان قدرت وجودی است/ المیزان، ج۳۷،
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش ۱۸)
عامل اصلى شکست هاى اجتماعى: توجّه به وضع روانى افراد، و طرز تربیت خانوادگى و اجتماعى آنها نیز بخوبى میتواند پرده از روى علل موفّقیّت و عدم موفّقیّت افراد بردارد و نقاط ضعف روانى و تربیتى آنها را که سرچشمه این شکستها شده روشن سازد، دیگر نیازى به پناه بردن به خرافات و کارما و عود ارواح نیست. نویسنده بحث «اسرار روح و زندگى» در مجلّه اطّلاعات هفتگى میگوید: موفقّیّت یا عدم موفّقیّت یک اثر علمى یا ادبى و هنرى یا یک اختراع صنعتى، یک نوع پاداش و کیفر اعمال انسانى است (در زندگانى هاى پیشین) و دخالت ارواح در اینگونه جریانات تا آنجا که قدرت داشته باشند نیز قطعى است... (این امور) بصورت ظاهر، عادلانه نیست... یگانه راه حلّ معمّا همان است که از برکت اسپریتیسم کشف شده؛ یعنى، یک نوع کیفر و پاداش و تا حدّى دخالت ارواح. با توجّه به حقایق بالا کاملًا روشن شد که نه ارواح بى کارند که بى جهت در کار خلق اللّه دخالت کنند، و نه زندگانى پیشینى بوده که اینها پاداش آن باشد؛ بلکه همه اینها علل خاصّ روانى و اجتماعى و تربیتى و جسمانى دارد، و نیازى به فرضیّه هاى نادرست نیست. عجیب این است که نویسنده مزبور با تصریح به این که این حوادث یک نوع کیفر و پاداش است، و با تصریحى که در شماره هاى گذشته کرده، آنجا که میگوید: شما اى پدران و مادران! بدانید تبعیض قائل شدن میان فرزندان گناهى است بزرگ که کیفرش دامن گیرتان خواهد شد؛ چه در این دنیا، و چه پس از مرگ در عالم ارواح و حتّى در زندگى آینده تان که به این جهان برمیگردید. میگوید: چرا فلانی مطلب زیر را به من نسبت داده: روح پس از جدائى از بدن، اگر نیازمند تکامل باشد، به بدن انسان دیگرى برمیگردد و دوره جدیدى از زندگى را شروع میکند. گاهى این دوره جدید زندگى، آمیخته به رنجها و ناراحتى هاست تا اعمال بد گذشته را جبران کند و گاهى آمیخته با شادکامیها، تا جبران محرومیّت هاى گذشته گردد. سپس میگوید: من کدام مطلبى را نوشتهام که یک در هزار! با این حرف غلط که شما به من نسبت داده اید، تناسب داشته باشد... این عمل شما کارى است که عرف و شرع و قانون، اسمش را گذاشته است جعل. بله جعل. شما را به وجدانتان سوگند! آیا این سخن که ما به او نسبت داده ایم، عین چیزى نیست که در پست قبل نقل شد؟ اگر جعل این است، پس هر حقیقتى جعل است. چرا شما گفته خودتان را به این زودى فراموش میکنید: خودشکن! آئینه شکستن خطاست. کدامیک جعل کرده ایم؟ جالبتر از همه این که میگوید: در مجلّه مکتب اسلام در شماره ۱۱۳ صفحه چهارم فرموده اند: زمینى که روى آن راه میرویم خدا است! اقیانوسها و بارانها خدا است! همین ستارگان و کهکشانها که جلو چشم ماست، خدا است. از خودم جعل نکردم عین عبارت ایشان است. راستى انسان نمى داند اسم این عمل را چه بگذارد؟! آیا من گفتهام زمینى که روى آن راه میرویم خداست؟ اقیانوسها و بارانها خدا هستند؟... آیا شما راست میگویید و اینها عین عبارت من است؟ پس اجازه بدهید عین عبارت خود را از همان صفحه بنویسم و تعیین نام این عمل شما را به وجدان بیدار خوانندگان بگذارم و بگذرم: آنچه از کلمه طبیعت در موارد دیگر میفهمیم، چیزى جز همین اتمها و ملکولها، همین موجودات مادّى بسیط و ترکیبات گوناگونى که از آن ساخته شده، چیزى جز همین زمین که روى آن راه میرویم، همین هوایى که استنشاق میکنیم، همین آبى که مینوشیم، همین طوفانها، و بالاخره همین سیّارات و کواکب کهکشانها نیست. آیا آنها هستند که اینقدر باهوش و باهدف و باتدبیرند و مطّلع؟ مسلّماً نه! پس منظور آنان (مادّیها که میگویند اینها آثار طبیعت است) از کلمه طبیعت، در حقیقت نیرویى است مافوق اینها همان نیرویى که جمعى او را اللّه و عدّه اى خدا و اینها هم طبیعت مینامند. توجّه میفرمائید مطلبى را که ایشان به من نسبت داده، درست ضدّ مطلبى است که من گفته ام، و مطلبى را که من به او نسبت داده ام، عین گفته اوست. اکنون بگویید کدامیک جاعل هستیم؟ در پست بعدی به این خواهیم پرداخت که، چرا فرضیّه کهنه عود ارواح از نو زنده شد؟ ان شاء الله.
ادامه خندق:
زهری گوید: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که از آن حضرت خواستند که مردی در باره آنها قضاوت و داوری کند فرمود: هر کس از اصحاب من خواستید اختیار کنید. آنها سعد بن معاذ را اختیار کردند، و پیامبر خدا هم رضایت داد. پس بر حکم و داوری سعد بن معاذ تن در دادند و تسلیم شدند. پیامبر امر فرمود آنها را خلع سلاح کنند و آنها را در قبه ای قرار دادند و دستور داد شانه آنها را بسته و در خانه اسامه حبس نمودند، و عقب سعدبن معاذ را فرستاد و او را آوردند. جالب اینکه، سعد که از قبیله یهود بود، حکم نمود که مردان رزمنده آنها را بکشند و زنان و کودکان آنها را اسیر نمایند و اموالشان را تقسیم و اراضی و منازلشان به مهاجرین تعلق بگیرد. فرمود: شما صاحب منزل و زمین هستید ولی مهاجرین مسکنی ندارند. پیامبر تکبیر گفت و به سعد فرمود: حقیقتا در باره آنها به حکم خدای عز و جل حکم کردی. و در بعضی از روایات است که فرمود: به حقیقت در باره آنها از بالای هفت آسمان به حکم خدا حکم کردی. و ارقعه جمع رقیع نام آسمان دنیاست. پیامبر مردان رزمنده آنها را که گمان کرده اند ششصد نفر بودند کشت. عده ای گفتند: چهار صد و پنجاه نفر مرد بودند، و هفتصد و پنجاه نفر هم اسیر گرفتند. و روایت شده که ایشان به کعب بن اسد که فرستاده آنها بود نزد پیامبر گفتند: ای کعب به نظرت پیامبر با ما چه خواهد کرد؟ کعب گفت: آیا در هر موقع و مکان خواهید گفت؟ مگر نمی بینید که پیامبر دست بردار نیست و هر کس از شما رفت برنمیگردد؟ بخدا قسم کشتن است. حی بن اخطب دشمن خدا را آوردند که بر تنش جامه ای سوراخ شده بود که آنرا از هر طرف مانند جای بند انگشتها پاره کرده بود، تا از تنش بیرون نیاورند. دو دست او را با ریسمانی به گردنش بسته بودند. چون رسول خدا او را دید فرمود: بخدا قسم من خود را به دشمنی تو ملامت نمیکنم و لکن کسی که خدا را ترک کند خوار و بیچاره خواهد شد. آنگاه فرمود: ای مردم اعتراضی به امر خدا نیست، کتاب خدا و تقدیر او متصلا بر بنی اسرائیل نوشته شده است، سپس نشست و امر کرد گردن او را زدند، آنگاه رسول خدا زنان و کودکان و اموالشان را میان مسلمین تقسیم نمود و اسیرانشان را با سعد بن زیاد انصاری به طرف نجد فرستاد تا در آنجا فروخته و با پول آن اسب و سلاح خریداری کند. گویند: چون اعدام بنی قریظه تمام شد جراحت پای سعد بن معاذ باز شد و خون از آن جاری شد و پیامبر او را به خیمه ای که برایش در کنار مسجد زده بودند برگردانید.
فاطمه سلام الله علیها از زبان فضه قسمت پنجم (آخر)
حضرت امیر (علیه السلام جانم بفداش)، به زهرای اطهر فرمود: ای دختر رسول خدا! تو از کجا این را میگویی، در صورتیکه وحی خدا از خاندان ما قطع شده است؟ فاطمه اطهر گفت: یا علی! من همین حالا خوابیده بودم، و پدر بزرگوارم را در میان قصری از دُر سفید دیدم. وقتی چشمش به من افتاد فرمود: ای دخترم! نزد من بیا، زیرا در شوق دیدن تو هستم. گفتم: پدر جان! بخدا قسم که من بیشتر شوق ملاقات تو را دارم. پدرم فرمود: تو امشب نزد من خواهی بود. پدرم شخصی راستگو است، و به وعده خود وفا خواهد کرد. یا علی! هنگامی که دیدی من سوره یس را قرائت کردم، بدان که اجلم فرا رسیده. مرا غسل بده، ولی بدنم را برهنه نکن، زیرا من پاک و مطهرم. یا علی! خودت و اهل خانهام که به من نزدیک هستند بر جنازهام نماز بخوانید. یا علی! مرا شبانه به خاک بسپار، این خبر را پدرم پیغمبر خدا به من داده. حضرت امیر علیه السّلام فرمود: بخدا قسم من متصدی امر آن بانو شدم و بدن وی را از روی پیراهن غسل دادم. به خدا قسم که بدن فاطمه زهرا مبارک و پاک و مطهر بود. آنگاه بدن مقدس او را با باقیمانده حنوط پیامبر اسلام صلی اللَّه علیه و آله و سلم حنوط کردم، جسد مبارکش را در میان کفن هایش جای دادم و موقعی که میخواستم کفن او را گره بزنم صدا زدم: ایام کلثوم، زینب، سکینه، فضه، حسن، حسین! بیایید از مادر خود زاد و توشه برگیرید، روز فراق آمد و ملاقات شما در بهشت خواهد بود. حضرت حسنین علیهما السّلام آمدند و در همان حال ناله میزدند: آه از این حسرتی که هیچوقت بخاطر از دست دادن جدمان پیامبر خدا، و مادرمان فاطمه زهرا از بین نخواهد رفت. ای مادر حسن و حسین! هنگامی که جدّ ما حضرت محمّد مصطفی صلی اللَّه علیه و آله و سلم را ملاقات کردی، سلام ما را به آن حضرت برسان و به آن بزرگوار بگو که ما بعد از تو در دار دنیا یتیم ماندیم! حضرت امیر فرمود: من خدا را شاهد میگیرم که فاطمه زهرا آه و ناله کرد، دستهای خود را دراز کرد و حضرت حسنین را چند لحظه ای به سینه خود چسبانید. ناگاه هاتفی از آسمان ندا در داد که: یا اباالحسن! حسنین را از روی سینه فاطمه بردار. بخدا قسم که ملائکه آسمانها را گریان کردند، زیرا دوست، مشتاق دیدار دوست است. حضرت امیر علیه السّلام فرمود: من حسنین را از روی سینه زهرا برداشتم و هنگام بستن بندهای کفن، این اشعار را سرود:
فراق تو نزد من بزرگ ترین چیزها است
و از دست دادن تو برایم سخت ترین مصیبت است
من برای حسرت و غم کسی گریه و ناله میکنم
که بهترین راه مرگ را رفت
ای چشم من! با من همراهی کن که
حزن من دائمی است و برای دوست خودم گریانم
سپس امیرالمؤمنین علی علیه السّلام جسد فاطمه اطهر را روی دست خود گرفت و بسوی قبر پدرش رسول خدا آورد و فرمود: السلام علیک یا رسول اللَّه! السلام علیک یا حبیب اللَّه! السلام علیک یا نور اللَّه! السلام علیک یا صفوة اللَّه! منی السلام علیک: درود و تحیت من و دخترت فاطمه که بر تو وارد میشود، بر تو باد. حقا که امانت مسترد گردید. آه از حزن رسول! آه از حزن بتول! دنیا برای من تیره و تار شد. شادمانی و سرور از من دور شد. آن از حزن و تأسف من! آنگاه جنازه آن بانو را کنار قبر پیغمبر خدا آورد و به همراه گروهی از اهل خانه خود، اصحاب و دوستان و برخی از مهاجرین و انصار بر بدن مبارک حضرت زهرای اطهر نماز خواند. هنگامی که جسد فاطمه را به خاک سپرد، این اشعار را خواند: مصیبت و علل دنیا برای من زیاد است، صاحب دنیا که دنیا طلب باشد تا دم مرگ علیل خواهد بود، برای اجتماع هر دو نفر دوستی مفارقتی خواهد بود، حقا که بقای من نزد شما قلیل و اندک خواهد بود، حقا از دست دادن فاطمه زهرا که بعد از رسول خدا برای من اتفاق افتاد، دلیلی بر این است که هیچ دوستی دائم و برقرار نخواهد بود. بانو فاطمه اظهر به حضرت امیر سه وصیت کرد: با امامه دختر خواهرش ازدواج کند، چرا که او فرزندان حضرت زهرا را دوست میداشت؛ برای حضرت فاطمه تابوت درست کند و از آنجا که ملائکه شکل و شمایل تابوت را به حضرت زهرا نشان داده بودند، آن بانو اوصاف تابوت را برای حضرت امیر شرح داد؛ هیچ یک از آن افرادی که در حق آن بانوی مظلومه ظلم کرده بودند، در تشییع جنازه اش حاضر نشوند و بر جنازه اش نماز نخوانند. مسلم و واقدی و ابن عباس و دیگران روایت کرده اند که حضرت فاطمه زهرا وصیت کرد ابوبکر و عمر بر جنازه اش نماز نخوانند، و جنازه اش را شبانه به خاک بسپارند. در تاریخ طبری آمده است که، فاطمه اطهر شبانه دفن شد و غیر از عباس، علی، مقداد و زبیر، کسی در تشییع جنازه آن بانو حاضر نشد. در روایات شیعه نقل شده که حضرت امیر، حسن، حسین، عقیل، سلمان ابوذر، مقداد عمار و بریده و بنا به روایتی عباس و پسرش فضل، و طبق روایت دیگری حُذَیفه و ابن مسعود بر جنازه آن بانوی معظمه نماز خواندند. اصبغ بن نُباته میگوید: از حضرت امیر در این باره که چرا فاطمه شبانه دفن گردید پرسیدند. فرمود: به این دلیل که فاطمه زهرا از گروهی خشمناک بود، و راضی نبود که آنان برای تشییع جنازه اش حاضر شوند، و بر کسی که فرزندان فاطمه را دوست نداشته باشد، حرام است که بر جنازه هیچ یک از آنان نماز بخواند.
حُسنیّه بخش دهم
حُسنیّه گفت: ای ابراهیم، پیامبر که از دنیا رفت آیا برای خود وصی تعیین کرد یا نه؟ ابراهیم گفت: وصی تعیین نکرد. حُسنیّه گفت: آیا این عمل پیامبر درست بود یا خطا؟ و آنچه خلفا در سقیفه بنی ساعده انجام دادند چطور؟ خطابود یا صحیح؟ ای ابراهیم پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم راخطا کار میدانی یا اصحاب را؟ ابراهیم از جواب درماند، چون اگر میگفت پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم خطا کرده، دین و شرع را ناقص تلقی نموده، و اگر میگفت خلفا خطا کرده اند، موجب بطلان مذهب خود و اثبات مدعای حُسنیّه میشد. حیرت زده سر در گریبان فرو برد و ساکت ماند. حاضرین در مجلس خندیده و او را سرزنش کردند که چگونه با آن همه ادعای علم و دانش از جواب کنیزی عاجز مانده است. هارون ملعون چون ابراهیم را مضطرب دید، و فهمید که این مسئله موجب فضاحت شده است، رو به وزیر خود یحیای برمکی ملعون کرد و گفت: شنیدهام میان علمای بغداد و برخی علما در باب خیر و شرّ اختلاف نظری هست، از ابراهیم سؤال کن نظرش چیست؟ ( در این بخش از متن اصلی این کتاب، به مباحث خیر و شر و قضا و قدر، اشاره شده که بدلیل پیچیدگی هائی که دارد و برایت چندان قابل استفاده نیست، حذف، و علاقمندان را به کتب علمی که جایگاه طرح چنین مباحثی است ارجاع میدهم) (به دنبال مسائلی که بین حُسنیّه و ابراهیم رد و بدل شد) ابراهیم مجال یافت و (با اشاره به اعتقاد شیعیان به عصمت و پاکی انبیا علیهم السلام) گفت! ای حُسنیّه: به اعتقاد تو تمامی انبیاء معصوم هستند و در اینصورت آنان معصیتی را مرتکب نشده بودند، پس چرا بدرگاه خداوند آنقدر توبه و استغفار نمودند؟
با سخن ابراهیم یحیای برمکی خندید و گفت: آیا از عهده بحث قبل بر آمدی و دلیل حُسنیّه را ردّ کردی که اکنون در مورد عصمت انبیا بحث میکنی؟ حُسنیّه گفت: ای ابراهیم! این اشکال تو موافق ادب نبوده، و بی موقع و ناوارد است. اگرچه در این مسئله نیز جوابت را خواهم داد. ای ابراهیم، در مورد عصمت انبیاء و اوصیاء ایشان اشکالی مطرح نمودی، بدانکه اعتقاد من این است که همگی آنان معصوم و از جمیع معاصی به دور هستند، و باید همه انبیاء و اوصیاء از ابتدای طفولیت تا پایان نبوّت و وصایت از گناه و فراموشی به دور باشند. زیرا که ایشان امین سرّ خدا هستند، از این رو چگونه روا باشد که در مقامِ اطاعت از شیطان که پست ترین موجودات و دورترین مخلوقات از محضر کبریائی است برآمده و از خدا دور شوند؟ بدانکه شیطان بر ایشان راهی ندارد و از ایشان افعال شیطانی صادر نمیشود. انبیاء و ائمه باید پاک باشند و متصف به صفات زشتی مثل کینه و بخل و حسد و جهل و حرص نباشند و معلول جسمی نبوده و مبتلا به امراضی چون پیسی و جُذام و گنگی نباشند، و از جمیع نقائص مطهر و منزه بود، و دروغ گو و هوسران نباشند. ای ابراهیم! امام باید بافضیلت ترین و عالم ترین و زاهدترین و با ورع ترین و باتقوی ترین و سخی ترین و شجاع ترین مردم اهل زمان خود باشد، و از همه مردم بی نیاز باشد. هر غلام زرخریدی سزاوار امامت نیست. امام از سوی خدای متعال و رسول گرامی او به این سمت منصوب شده باشد، تا مردم در تبعیت از او دل نگران نباشند. دلیل دیگر بر واجب بودن عصمت امام این است که احتمال دارد فرد غیر معصوم مرتکب ظلم گردد و حال اینکه حضرت پروردگار جلّ و علا میفرماید: لا یَنالُ عَهدِی الظّالِمین: عهد من (که همانا نبوت ورسالت ومقام امامت باشد) به ظالمان نمیرسد. بقره. چون سخن حُسنیّه به اینجا رسید، لرزه بر جان هارون لعنة الله علیه افتاد، چرا که وی ادعای خلافت به حق میکرد و حتی یکی از این صفات را هم دارا نبود. یحیی بن خالد برمکی ملعون که متوجه اضطراب هارون شد... ادامه دارد...
زیارت جامعه بخش نهم
در معنای سلام اَلسَّلامُ عَلَیکُمْ: سلام نوعی از تحیت است، چنانکه در تفسیر قول خدای تعالی: وَإِذا حُییتُم بِتَحِیةٍ فَحَیوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلی کُلِّ شَی ءٍ حَسِیباً: در تفسیر قمی آمده که سلام و غیر آن از انواع برّ و نیکی است و مؤید آن روایت مناقب (بحارالانوار، ج ۸۱) است، گفت: کنیزکی برای امام حسن علیه السلام شاخه ریحان آورد، حضرت فرمود: تو بخاطر خدا آزادی. در این باره از آن حضرت پرسیدند، فرمود: خدای تعالی ما را ادب فرموده و گفت: وَإِذا حُییتُم بِتَحِیةٍ فَحَیوا بِأَحْسَنَ مِنْها: وقتی تحیت داده شدید شما به وجهی بهتر پاسخ دهید. بهتر از هدیه کنیزک آزادی وی بود. قبل از اسلام، تحیت (أهلاً و مرحباً) و غیر آنها بود و بعد از اسلام، تحیت خاصّه (سلام علیکم) و دیگر جملات مربوطه گردید و مقصود از بزرگداشت این است که دوست، دوست را محترم شمارد تا دلهای آنها با همدیگر الفت یابد، و دلیل بر اینکه مراد از سلام تحیت است، این سخن حق تعالی است که: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ یهْدِیهِمْ رَبُّهُمْ بِإِیمانِهِمْ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الأَنْهارُ فِی جَنّاتِ النَّعِیمِ دَعْواهُمْ فِیها سُبْحانَکَ اللَّهُمَّ وَتَحِیتُهُمْ فِیها سَلامٌ: کسانیکه ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند، خدای تعالی ایشان را بواسطه ایمانشان راهنمایی میکند، در بهشت پر نعمتند در حالیکه در زیر پای ایشان نهرها جاری است، سخن ایشان در بهشت این است که منزهی پروردگار ما و تحیت ایشان در بهشت سلام است. و فرمود: تَحِیتُهُمْ یوْمَ یلْقَوْنَهُ سَلامٌ: تحیت ایشان به هنگامی که وی را ملاقات نمایند، سلام است. و فرمود: وَأُدْخِلَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ تَحِیتُهُمْ فِیهَا سَلَامٌ: آنانکه ایمان آورده و کارهای نیک انجام داده اند، به بهشتی داخل میگردند که در آن نهرها جریان دارد و ایشان در آن به اذن پروردگارشان جاودانند، تحیت ایشان سلام است. و مراد این آیات این است که آن بهشتها با آن نعمتهای همیشگی به ایشان سپرده میگردد، همین برترین تحیت میباشد و لازمه آن سلامت از آفتهای زندگی جاودانی است که هرگز مرگ را بدان راه نیست، زیرا سلام خواه مصدر سلَّم (به تشدید) و خواه سَلَمَ (به تخفیف آن) به معنای سلامت است.
علی نامه بخش ۱۳
بعد بقیه داستان را بدینگونه میآورد: منظور از عورتان همسران هرمزان و برادر او بهمن است که در حال نماز به دستِ فرزند عمر کشته شدند. بعد بقیه داستان را بدینگونه میآورد:
حسین چون بدید آنچنان حال کار
ز بهراء ایشان ببد سوگوار
برفتند بفریاد نزد على (ع)
علی (ع) چون بدید آن سوار یلی
همه اهل بیت و قراباتِ خویش
ببودند غمگین و دل گشته ریش
بگفتند که ما را تو فریاد رس
ابا شهربانو و بسیار کس
بکرد او چنان ظلم و بیداد و کین
بر آن بی گناهان با داد و دین
منش گفتم ای شهربانو کنون
تو صابر شوی، مزد یابی فزون
گُسیل کردم ایشان از پیش خویش
مرا بود آن کشته نزدیک خویش
ولیکن نکردم من از داوری
ندادم مر آن خویش را یاوری
کنون وقت آن داوری آمده است
دگرگونه گفتارها بیهده ست
من از حق دو کشته بی گناه
همی دارم این کشته ات را نگاه
دودیت بر شهربانو رسان
ببر کشته خویش را این زمان / ۲۲۵ پ
جعل زن ستیز در شاهنامه فردوسی: نگارنده به زنانی برخورده است که در عین شیفتگی به فردوسی، اینگونه بیتها را معضلی حل ناشدنی می انگاشتند و زنان فرهیخته دیگری که به سبب رواج این بیتها به نام فردوسی، حتی به سراغ شاهنامه نرفته و آن را نخوانده اند. از سوی دیگر، بسیاری از مردان را دیده ام که این بیتهای زن ستیزانه، ازجمله بیت مذکور را از حفظ دارند و چونان سندی موثق از زبان شاعری محبوب و عالی مقام به مخاطب خود عرضه میکنند و از مناظره ای خودساخته سربلند بیرون می آیند! در این جستار سر آن ندارم که به بررسی نقش زن در شاهنامه بپردازم. بلکه میکوشم به بررسی و ارزیابی مهمترین بیتهایی بپردازم که در آنها در حکمای تعمیم پذیری زن مورد انتقاد یا طعن و هجو قرار گرفته است. اینگونه بیتها را به دو دستۀ الحاقی و اصلی تقسیم کردهایم. در اینجا خواننده شاید بپرسد که ملاک الحاقی دانستن این بیتها چیست؟ در پاسخ میگویم، ملاک اصلی علافه بر نسخه اصلی در موزه، همانا قواعد و ضوابط نسخه شناسی است که از ملاکهای دیگر، چون سبک شناسی و جز آنها استوارتر و اطمینان بخش است، این بیتها را از چاپها و تصحیحات مختلف شاهنامه در زیر می آوریم و در هر مورد با استناد به دستنویسها نشان میدهیم که همۀ آنها سروده کاتبان و شاهنامه خوانان است که طی قرنها کتابت این کتاب ارجمند بدان الحاق شده اند. بیتهای الحاقی: نخست به ارزیابی معروف ترین بیت زن ستیزانۀ شاهنامه که بیشتر ذکر شد میپردازیم:
زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک ازین هر دو ناپاک به
در برخی از چاپهای شاهنامه، پس از بیتهای بالا که بی گمان اصلی جعلی است، و در پست بعدی درباره آنها بحث خواهم کرد، دو بیت زیر می آید:
به گیتی بجز پارسا زن مجوی
زن بدکنش خواری آرد به روی
زن و اژدها هر دو را خاک به
جهان پاک ازین هر دو ناپاک به
اینها هم جعلی هستند و در نسخه اصلی نیست، بیت آخر در ۱۵ دستنویس از کهنترین و معتبرترین دستنویسهای شاهنامه که تصحیح جلال خالقی مطلق براساس آنها استوار است، نیست و در چاپهای معروف ژول مول و مسکو و حتی بروخیم نیز دیده نمیشود. پس این بیت چگونه معروف خاص و عام شده است؟ تا آنجا که بنده جستجو کرده ام، بیت مذکور در چاپ کلکته و بمبئی متأخر و کم اعتبار شاهنامه، اضافه شده، و از همان طریق به برخی از چاپهای کم اعتبارتر ایران، مانند شاهنامه چاپ امیربهادر، شاهنامهای که انتشارات ایران باستان به یادگار جشن هزارمین سال فردوسی منتشر کرده راه یافته است. بعضی از این ناشرین هم بی تقصیر هستند، چون از این قضیه بی خبر بوده اند که شاهنامه در طی چندین دوره، به جعل آمیخته شده، و چاپ کلکته رسواتر از مابقی است. جعل دیگر نسبت به زنان، در ابیاتی جعلی رستم پس از ذکر دلاوریهای خود، به پدرش زال میگوید:
از افکندن شیر شیرست مرد
همان جستن رزم و دشت نبرد
زنان را از آن نام ناید بلند
که پیوسته در خوردن و خفتند
این ابیات جعلی هستند، اگر به نسخه های آبگوشتی نگاهی بیندازیم متوجه میشویم که این جعل تنها در تک نسخه چاپ مسکو الحاق شده. البته برای کسی که اندکی با ادبیات و شاهنامه آشنایی داشته باشد متوجه میشود که، هم به لحاظ لفظ چرند و پرند، و هم از نظر معنی سست است، و بصورت تصنّعی با یکدیگر پیوند یافته. همچنین نگرش و خلقیات فردوسی، بعنوان مسلمانی شیعه، اخلاق مدار و راستی پیشه، با چنین اراجیفی همخوانی ندارد، زیرا شاهنامه اصلی خود بهترین گواه، برای شناخت شخصیت فردوسی کافی است.
فاطیما بخش هشتم
اما این راز چیست؟ برخی معتقدند که سومین و آخرین راز، پرده برداری از یک فساد در واتیکان، بی توجهی واتیکان به اصول کتاب آسمانی، و فرو پاشی کلیسای کاتولیک است. اما برخی گمان دارند که ممکن است آخرین راز فاطیما پیشگویی یک فاجعه هسته ای و نهایتا نابودی کامل بشر باشد. بیش از ۸۰ سال است که سومین راز فاطیما همچنان لاینحل باقی مانده است، و بسیاری از کاتولیک ها بیم داشتند که آخرین راز فاطیما احتمال وحشتناک یک جنگ هسته ای را پیشگویی کرده باشد. در ۱۳ ماه مه سال دو هزار یعنی ۸۳ سال بعد از اولین ظهور فاطیما، واتیکان اعلام کرد که سرانجام راز سوم فاش خواهد شد. واتیکان محتویات نامه اسرار آمیز لوسیا را که در سال ۱۹۹۴ دریافت کرده بود، و جزئیات آخرین پیشگویی را در بر داشت منتشر کرد. بخش اول راز سوم از یک فاجعه رخ نداده خبر میداد ... فرشته ای دیدیم با شمشیری آتشین در دست چپ، شعله هایی که گویی جهان را به آتش خواهند کشید، اما بانوی مقدس ما، با تابشی که از دست راست خود متساعد کرد، شعله ها را فرو نشاند... متن این موضوع را میرساند که آتش وحشتناکی زمین را احاطه میکند و وقتی که فرشته میخواهد با شمشیر آتشین خود به زمین حمله کند فاطیما (س) با دستش مانع برخورد شمشیر با زمین میشود و احتمالا بانوی تسبیح بشریت را از یک جنگ هسته ای نجات داده است. آیا این پیشگویی درباره آینده بود یا درباره گذشته؟ لوسیا پس از نوشتن نامه، هشدار داده بود که آنرا تا سال ۱۹۶۰ باز نکنند. با توجه به اینکه فاطیما به لوسیا قول داده که، تا پایان عمر همراهش باشد و او را تنها نگذارد، قطعاً این خواسته از طرف فاطیما بوده. امّا آیا میان این تاریخ و پیشگویی بانوی تسبیح مبنی بر نابودی جهان رابطه ای وجود دارد؟ در ۱۷ آوریل سال ۱۹۶۱ آمریکا حمله ناموفقی را در خلیج خوکها در سواحل جنوبی کوبا آغاز کرد، این رویداد مهم منجر به بحران موشکی کوبا در اکتبر سال بعد شد، که اولین کشورهای هسته ای جهان را در یک تقابل قدرت درگیر کرد که میتوانست دنیا را نابود کند. روسیه موشک های هسته ای را به کوبا آورده بود. این موشکها آنقدر به مرزهای ساحلی آمریکا نزدیک بودند که جان اف کندی، رئیس جمهور وقت آمریکا گفت: این موشکها را بلافاصله از این منطقه جمع کنید، و روسیه هم متقابلا اعلام کرد که این کار را نخواهد کرد، و آمریکا میدانست که روسیه اسلحه را روی شقیقه اش قرار داده. کندی در یک سخنرانی گفت: سیاست ایالات متحده این است که اگر هر موشک هسته ای از خاک کوبا به هر کشوری در نیم کره غربی پرتاب شود، حمله اتحاد جماهیر شوروی به خاک آمریکا تلقی خواهد شد. اگر این اتفاق میفتاد و موشکی از سوی شوروی شلیک میشد، به احتمال قوی یک جنگ هسته ای روی میداد و ممکن بود به نابودی بشریت بیانجامد. کمونیسم از دهه ۱۹۸۰ رو به انزوا گرفت، و امروز روابط آمریکا و روسیه تا حد قابل ملاحظه ای نرم تر شده است، هر چند موقت است. پاپ جان پل دوم وجود خود را در راز سوم میدید. پاپ که از دهه ۱۹۶۰ یکی از مهمترین شخصیت های واتیکان محسوب میشد، احتمالا چندین دهه از راز سوم آگاهی داشت، و فاش شدن آن ارتباط او با این راز را آشکار کرد. لوسیا اینگونه به یاد می آورد ... پدری سفید پوش که به نظر ما پدر مقدس می آمد. پدر مقدس از شهری بزرگ و نیمه مخروبه میگذشت، و هنگامی که به بالای کوه میرسید، او و تمام همراهان مذهبی اش با گلوله و تیر کشته میشوند... بسیاری معتقدند این بخش از راز سوم وقایع ۱۳ ماه مه سال ۱۹۸۱ را بازگو میکند یعنی دقیقا ۶۴ سال پس از اولین ظهور بانوی نورانی در شهر فاطیما. مطمئن نیستند که این پیشگویی ها کاملا به حقیقت پیوسته باشند و میگویند که ممکن است جهان هنوز هم در مسیر نابودی حرکت کند. به اعتقاد آنان این پیشگویی دو حالت دارد، یعنی یا یک جنگ سخت در خواهد گرفت و ملت ها نابود خواهند شد، و یا در سراسر دنیا صلح برقرار خواهد شد. آیا راز سوم بطور کامل فاش شده است یا آنگونه که برخی اعتقاد دارند موارد دیگری در سایه واتیکان پنهان مانده است؟مفسرین وقایق امروز چنین احتمالی را باور دارند. حال سوال این است که ما از اراده مان در راه برقراری صلح جهانی استفاده میکنیم؟ یا در راه ساختن جهنمی در دنیا؟
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش روایت کند: همانا از تواضع شمرده میشود اینکه شخص به جایگاهى نه جایگاه دیگر خوشنود باشد (یعنى در وارد شدن به مجلسى براى نشستن به همان جاى خالى خوشنود باشد و هوس جاى بالاتر را در سر نداشته باشد) و دیگر اینکه به هر کس که برخورد میکند سلام کند و جدال را ترک کند، اگر چه حق با او باشد و دوست نداشته باشى که بخاطر تقوا و پرهیز کاریت مورد حمد و ستایش قرار بگیرى.
حدیث :
معاویه بن وهب گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: دانش بجویید و همراه با دانش، خود را با بردبارى و وقار زینت ببخشید و در مقابل کسانى که به آنان دانش مى آموزید تواضع و فروتنى کنید و براى کسى که از او دانش مى آموزید تواضع کنید و از دانشمندان متکبر و سرکش نباشید که در نتیجه ، کار باطل شما (عمل و گفته) حق شما را از بین مى برد.
حدیث :
عیسى بن مریم علیه السلام به اصحاب و حواریون خود فرمود: من از شما خواسته اى دارم، خواسته ام را برایم برآورده سازید. گفتند: اى روح الله، خواسته ات رواست، پس حضرت برخاست و پاهاى آنان را شست، آنان گفتند: ما به این کار سزاوارتریم از شما (و ما باید پاهاى مبارک تو را بشوئیم) حضرت فرمود: همانا سزاوارترین مردم در خدمتگزار بودن، شخص عالم است و من در برابر شما اینگونه تواضع نمودم تا شما نیز پس از من همانند تواضع مرا، در میان مردم داشته باشید. سپس فرمود: علم و حکمت به وسیله تواضع آباد میشود نه با تکبر، و همچنین است که در دشت گیاه میروید نه در کوه سخت.