کوکاکولا
با توجه به اینکه شرکتهای نستله و خوشگوار کوکاکولا با شرکتهای یهودی مرتبط هست و اُسم ۲۳ درصد درآمدش رو به دولت تروریستی اسرائیل میدهد، آیا خریدش اشتباه است؟ آیا با این کار، ما در گناه کشته شدن این کودکان شریک میشویم؟ آیا با مصرف این کالاها، هزینه گلوله هایی رو که به سینه کودکان غزه زده میشه میپردازیم؟ (توضیح اینکه، کالاهای زیر مجموعه اش زیادند مثلاً عبارتند از: نوشابه های گازدار کوکاکولا و فانتا و .. سرلاک، نسکافه، بیسکویت ویفر، نادی، لوکر، بنیس، اکسترا، شکلات کیت کت، هات چاکلت، نوتلا، تافی و آبنبات، مارس، اسنیکرز و... که خیلی زیادند) اینم بدون شرح بمونه تا مسئولین بهش برسند.

سه تا قانون مهم ذهن:
۱- قانون باور: این قانون میگه اگر با تمام احساسات و عواطف خودت، چیزی که میخوایی رو باور کنی، به حقیقت تبدیل میشه.
۲- قانون جذب: این قانون میگه ذهنت مثل آهنرباست، هر چیزی رو که الان داری، بخاطر شخصیت و تفکر خودته، اگر شخصیت و فکرتو تغییر بدی، زندگیتم تغییر میکنه.
۳- قانون تطابق: این قانون میگه زندگی بیرونیت، آیینه زندگی درونیته. هر جا بری و با هر کسی بشینی؛ به همونجا میرسی و شبیه به همون میشی، پس دور خودتو با آدمای مثبت، همفکر، باانگیزه، و موفقن پُر کن.
آهای عزیز/ اگر سودی به کسی نمیرسونی، ضرر هم نزن/ اگر خوشحالش نمیکنی، ناراحتش هم نکن/ اگر حمایتش نمیکنی، تخریبش هم نکن/ اگر با خوشبختی کسی خوشحال نمیشی، حسادت هم نکن قربونتم/ بقول معروف: اگه کوفته بهش نمیدی، لوپّش رو چرا میکّنی؟
خودمونی/ وختی میخوام بزنم بیرون مامان میگه: بچه لُخ نرو بیرون میچایی، میگم آره، صد سالم بشه بازم بهم بگو بچه، میگه آره که میگم، هزار سالت بشه بازم بچه منی، باشه قبول، برات همون بچه سر به هوا باقی میمونم، فقط تویی که بفکرمی، تحملم میکنی، بدیامو ندیده میگیری، مابقی الکین، همه ی دنیا فدای یه تار موی تو مادر خوبم. خدایا تو رو شکر میکنم بخاطر مادر مهربونی که بهم دادی، شکرت که بهشت رو زیر پای مادرم قرار دادی، سایه شو بالای سرم دائمی کن، بگو الهی آمین. خدایا شکرت برای همه چیز...
جانم فدای وطنم ایران/ عجب دنیایی شده، دنیای شبهات و شایعات. فیلم فیک، عکس فیک، خبر فیک، هوش مصنوعی رو هم به خدمت گرفتن برای اینکه از شرایط سخت مردم، سواستفاده کنن. در ضمن.. شبکه اجتماعی ایکس یه قابلیت جدید اضافه کرده که نشون میده هر کاربر از کجا توییت میزنه ، همه جوجه براندازها و سلطنت طلبای سینه چاک ممد نفتی به فنا رفتن، هی جانم، معلوم شده همه یا توی آلبانی هستن، یا اسقاطیل یا آمریکا، ای تف به اون شرف نداشته تون، در حالیکه همش ادعا میکردید ما توی ایرانیم، کجای ایران هستید؟ لابد توی چاه فاضلاب که پیداتون نیست، فقط صدای جیک جیک تون میاد؟ گمانم این باقالیا اسم تخت خوابشونو گذاشتن ایران، تا قسم شون راست باشه، دروغ که حناق نیست، کنتور هم نداره، ضمناً اکانت (کانون حقوق بشر ایران) در خبری موثق، از آلبانی سر در اورد، از اونجا اکانت رو وصل کرده، دیگه نمیشه نه به چشمت اعتماد کنی، نه به گوشت، فقط باس به عقلت اعتماد کنی، مولانا شمس الدین امیرالمومنین علی علیهالسلام فرمود: العقل دلیل المومن، راهنمای مومن عقلش هست.
درد دل/ یکی داشت فیلم خارجی نگاه میکرد ولی هیچی انگلیسی بلد نبود و هی زور میزد زیر نویس رو بخونه، بفهمه موضوع فیلم چیه. وقتی فیلم تموم شد این بیچاره که آدم بالغی هم بود، هی به در و دیوار گیر میداد و میگفت: شت، شت. آخه نوکرتم، مشکلت با خودت چیه؟ چرا احساس حقارت میکنی؟ فقر فرهنگی تا کجا؟ چرا خیال میکنی با گفتن چندتا شت، شت، با کلاس و لاکچری میشی؟ راحت باش مثل قبل بگو عح ، بگو پیف، نترس لایه اوزون پاره نمیشه. اگه خواستی چیزی از فرهنگ غرب یاد بگیری، صداقت و راستگویی شو یاد بگیر، احترام به کودکان رو یاد بگیر، نظم و برنامه داشتن رو یاد بگیر، چند تا نکته مثبت مثل تلاش و پیشرفت تکنولوژی رو یاد بگیر، نه پورن و هرزه گویی و جلف پوشی.
ضمن تحقیق توی کتابهایی که مشغول شخم زدن هستم، به نکته خنده داری رسیدم، جالبه که بدونید، جناب وزیر نظام، حاکم تهران، بنّایی بیسواد و نوکیسه بوده. خب حضرت والا چطوری به این مقام بالا رسیده؟ هیچی.. فقط ایشون دختری زیبا داشته که همسر کامران میرزا (پسر ناصرالدین شاه) شده. آره دیگه، معلومه که با داشتن چنین دامادی، حتماً شغل پدرزن از بنّایی، یهو به وزیر نظامی ارتقا پیدا میکنه، پس به همین دلیل کاملاً منصفانه، ترقی کرد، و رفت جزو آقازاده ها و شاهزاده ها، و به قول معروف یهویی غیژژژ رفت اون بالا بالاها، و دنیا به کامش شد، و کیلویی، به وزارت رسید. این وزیر نظام بیسواد، که جدیداً عادت کرده بود قلمدانی را باز کرده جلوی خودش بذاره، میپرسی چرا؟ خب برای لاکچری بودن، و مثلاً کلاس گذاشتن، شیک بودن، برای ادعای سواد و فضل، آره.. که بگه ما از بزرگانیم، خلاصه این قلمدان در مجالس جلوش بوده، با فخر صحبت میکرده، و با این ادا و اصول، هر کس او را میدید، باسواد به چشم میومد، که از قضا، روزی اتفاقی افتاد، چی شد؟ هیچی، در مجلسی، مقابل مخاطب خود، در حالی که با فخر و مباهات، پر شور گفتگو میکرد، بر سر یک موضوع ساده عصبی و ناراحت شد، و ناگهان پرخاش کنان، قلمدان را برداشت و با عصبانیت گفت: مردتیکه، میخوای با این تیشه بکوبم تو سرت؟
طنز مثبت، تلاش میکند واقعیات و حکایات اجتماعی را بصورت طنزگونه نقد یا اعتراض خود را به شیوه شیرین بیان کند. ادامه حرفام در ادامه مطلب میذارم.
اگه باز پستهام مثل روده سگ طولانی شده پوزش، چون چند روز یکبار پست میذارم، اینجوریا میشه، شما هم خورد خورد بخون چشمت خسته نشه، حرفامو که مخاطبش خودتی، لابلای مطالب جاساز کردم.
در عصر فعلی که تهاجم فرهنگی تلاش میکند هرزه گویی های غیر اخلاقی، اهانت به قومیت، جنسیت یا شخصیت افراد، کوبیدن اعتقادات و مذهب، به بهانه جوک و لطیفه رواج دهد، بهتر است تلاش کنیم، آفت تمسخر و توهین را حذف، و با جایگزین کردن طنز مثبت عملی کنیم. فراموش نکنیم، احترام به زبان پارسی، حرمت قلم، ادیان و اقوام مختلف، از دستورات اخلاقی و دینی ماست، و در قرآن صریحاً تمسخر و اهانت نهی و مذمت شده است. طعنه و نقد انسانها و وقایع اجتماعی، هم به شکل ادبی و محترمانه امکانپذیر است و هم بصورت پلشت، بی ادبانه و گستاخانه. در شکل اوّل، طنزپرداز با نظری مثبت و دلسوزانه در مقام اصلاح بر آمده است، و قصد تصحیح و رفع اشتباهات را دارد. اما در صورت نوع دوم، تمسخر کننده حتی اگر ستون پنجمی نباشد (که اغلب هست و عامدانه آب به آسیاب دشمن میریزد) باز با نیتی تهاجمی، قصد تخریب یا اذیت و آزار فرد مقابل را دارد، و عکس العملی تخریبی و منفی به دنبال دارد. انتقاد چنین کسی، بجای اصلاح تخریب میکند. از نویسندگان فرهیخته توقّع میرود که حرمت قلم و کلام خود را حفظ کنند و در کمال ادب، و به قصد ایجاد تحول سازنده در جامعه یا افراد، دست به قلم ببرند. متأسفانه در عرصه طنزهای عامیانه و غیر حرفه ای، این طور گستاخی ها بسیار به چشم میخورد، و شوخی های محاوره ای با انواع هجویات و اهانتهای تحقیر آمیز آمیخته و عجین شده، که باعث تأسف و جای تأمل دارد. طنز را باید شیوه هنرمندانه فن بیان دانست، که در زیر ساخت و بنمایه خود، مفاهیم ارزشمندی را نهفته دارد. در طنز، معمولاً یک معنای ظاهری دیده میشود و یک معنای زیرین و نهفته؛ که گاه این دو، بر ضد یکدیگر عمل میکنند. یک طنزپرداز واقعی، در حقیقت فردی است هوشمند، که نظر خود را با انگیزه کمال گرا و با لحنی خوش و طریق زیبا، بیان میکند. این زیبایی گاه از تناسب استعارات و تشبیهات است، و گاه از چیدمان هوشمند کلمات و عبارات در کنار هم، و گاه از رُک و بی پرده گفتن حقایق. ملاک این زیبایی، دلنشینی و ضریب پذیرش مخاطب نسبت به آن است. مرد تنهای شب.
من مِهر علی، به سینه دارم
جز مِهر علی، کسی ندارم
گویند مرا، به دل چه داری؟
جز مِهر علی، دگر چه خواهم؟
ما نمیتونیم دنیا رو عوض کنیم، ولی میتونیم دنیامونو عوض کنیم، با عوض کردن نوع نگاهمون، میدونی یعنی چی؟ به منفی که رسیدی، صورتت رو به طرف مثبت بچرخون، به نداشته هات که رسیدی، بجاش به داشته هات نگاه کن، برای همین اول پست سه تا قانون رو گذاشتم، یادت باشه کسانی که توی روزنامه ها و اخبار دنبال حوادث هستند، توی زندگیشون همون حوادث جذب میشن، منظورم این نیست حوادث میخونی، نه، فقط دارم بهت میگم اگه تلخی توی زندگیت می بینی، خودت داری جذبش میکنی، خدا توی قرآن میگه: ما تغییری در زندگی شما نمیدیم، مگر اینکه خودتون تغییر بدید، تو که ماشاالله اهل قرآنی، پس مطلب رو بگیر، حالا هی وبلاگت رو حذف کن و هی بساز... این نشونه ی اینه که خسته شدی، کلافه شدی، میخواهی یه تغییری توی زندگیت ایجاد کنی، زورت فقط به این وبلاگ بیچاره میرسه.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت دهم)
رسیدیم به نتیجه نهایى بحث: اسپریتیسم، و اسپرى توآلیسم را معمولًا به علم ارتباط با ارواح تفسیر میکنند، (مراجعه به فرهنگهاى انگلیسى و دائرة المعارفها نیز این معنى را تأیید میکند) ولى بعضى اصرار دارند که مسئله عود ارواح و تناسخ را نیز جزئى از این علم بدانند. ما در نامگذارى با کسى سخنى نداریم؛ ولى ما این حقیقت را تأکید مى کنیم که مسئله عود ارواح به هر نام و به هر اسم که باشد و در تحت هر لفافه اى، غلط و نادرست و غیرمنطقى است؛ امّا مسئله ارتباط با ارواح به هر نام که باشد، در حدود خاص و معیّنى قابل مطالعه است، و آمیختن این دو با هم سفسطه اى براى تحریف حقایق است. با توجّه به این تذکّر لازم، اکنون به تعقیب بحث گذشته بپردازیم: در میان دانشمندانى که گواهى به امکان ارتباط با ارواح از طرق علمى داده اند، افراد سرشناسى پیدا میشوند که این احتمال را لاقل درباره همه آنها نمیتوان داد که اغفال شده باشند، و یا تلقین هاى دروغین افراد شیّاد، در آنها اثر گذاشته باشد. بخصوص این که بسیارى از آنها با روح بدبینى، یا انکار شدید، وارد بحث درباره این موضوع شده اند، ولى با این حال در مشاهدات حسّى خود اشباحى را دیده اند که به چیزى جز به اشباح ارواح قابل تفسیر نبوده اند، و یا صداها و حرکات اشیاء، بدون هیچ گونه علّت مادّى، و بدون این که کسى به آنها دست بزند، و خارق عادات دیگرى مشاهده کرده اند و پیامهایى دریافت داشته اند، که از مجموع آنها ایمان راسخى به صحّت این علم پیدا نموده اند. اکنون اجازه دهید قسمتى از گواهى دانشمندان را در اینجا بیاوریم. این گواهىها از یک منبع قابل ملاحظه، یعنى دائرةالمعارف قرن بیستم، استخراج و اقتباس شده است: ۱- به هنگام انتشار این عقیده (عقیده امکان ارتباط با ارواح) در میان مردم اروپا، هیأتى از دانشمندان در سال ۱۸۶۹ براى بحث و بررسى دقیق در پیرامون این مسئله تشکیل شد. این هیأت مرکّب از جان لبوک و کروکس طبیعى دان بزرگ انگلستان در آن روز، لویس فیزیولوژیست معروف، روسل والاس یکى از مهمترین فیزیولوژیست هاى انگلستان در آن عصر، و دوست نزدیک داروین، دومورگان رئیس جمعیّت ریاضى دانان کشور، فارلى رئیس کمپانیهاى تلگراف، جان کوکس فیلسوف معروف، اکسون استاد دانشگاه آکسفورد، و بعضى افراد سرشناس دیگر بودند. هنگامى که خبر تشکیل این جمعیّت انتشار یافت، عدّه اى از نقاط مختلف جهان در انتظار نظر نهایى این جمعیّت دقیقه شمارى میکردند؛ ولى آنها ۱۸ ماه پى در پى به بحث و کنجکاوى در پیرامون این مسئله ادامه دادند و در جلسات ارتباط شرکت جستند و از نزدیک، پیامها و خارق عادات مزبور را بررسى و مشاهده نمودند و در پایان بیانیّه مشروحى صادر کردند که قسمتى از آن را ذیلًا از نظر میگذرانیم: این جمعیّت در تفحّصات علمى خود پیرامون مسئله ارتباط با ارواح، تنها روى مشاهداتى که براى همه اعضاى جمعیّت حسّى بوده، و قرائن قطعى همراه داشته است، تکیه کردند. قابل توجّه این که چهار پنجم اعضاى جمعیّت در آغاز این بررسیها شدیداً منکر این مسائل بودند و همه را مولود وهم و خیال، و یا تقلّب و تزویر، و یا لااقل نتیجه یک سلسله حالات اضطرارى عصبى مى دانستند؛ ولى پس از مشاهده اینهمه حوادث، آن هم در شرایط و کیفیّات خاصّى که همه احتمالات انحرافى را نفى مى نمود، و پس از آزمایشهاى دقیقى که مکرّراً انجام گرفت، اعضاى جمعیّت چاره اى جز این نداشتند که اعلام کنند این خارق عادات از یک «عامل مرموز» غیر از آنچه تا آن وقت مى پنداشتند، سرچشمه مى گیرد. (درست توجّه کنید! آنها تنها اعتراف به وجود یک عامل مرموز در این پدیدهها کرده اند. ) ۲- استاد کروکس که ریاست هیأت علمى سلطنتى انگلستان را به عهده داشت، در برابر صدها نفر از اعضاى هیأت مزبور، به مناسبت گفتگو درباره اسپریتیسم، صریحاً اظهار کرد: من نمیگویم این موضوع امر ممکنى است؛ بلکه میگویم یک واقعیّت عینى است! و نیز نامبرده، در کتابى که به نام «پدیده هاى روحى» نگاشته و دهها بار تجدید چاپ گردیده است، میگوید: از آنجا که من به وجود این پدیدهها ایمان دارم، این یک نوع جُبن و ترس ادبى است که به خاطر وحشت از انتقادات استهزاءکنندگان و امثال آنها که هیچ گونه اطّلاعاتى در زمینه این علم ندارند و نمى توانند بر ضدّ اوهامى که به آن پایبندند قضاوت کنند، شهادت خود را در مورد آثار روح کتمان نمایم. من بانهایت صراحت آنچه در این باره با چشم خود دیده، و با تجربیّات مکرّر دقیق آزمودهام (در این کتاب) تشریح میکنم... ۳- روسل والاس که در کشف قانون «انتخاب طبیعى» همکار داروین بود، در کتابى که به نام «شگفتیهاى اسپریتیسم» نگاشته، چنین مى نویسد:
من مادّى و ماتریالیست صِرف بودم و به مذهب خود، نهایت درجه ایمان داشتم و در هیچ نقطه از فکر من محلّى براى قبول مسئله «روح» نبود، و نه براى وجود مبدأ دیگرى غیر از این جهان مادّى و نیروهاى وابسته به آن... ولى بالاخره دیدم مشاهدات حسّى را نمى توان نادیده گرفت و آنها را کنار زد، همینها بود که مرا مجبور ساخت قبل از هر چیز، وجود یک سلسله واقعیّات تازه (پیش از آن که بدانم اینها مربوط به ارواح هستند یا نه) بپذیرم؛ این مشاهدات تدریجاً محلّى از فکر مرا اشغال نمود؛ ولى باید بگویم این مطلب هرگز مربوط به استدلالات ذهنى نبود، بلکه متّکى به یک سلسله مشاهدات حسّى بود که یکى پس از دیگرى انجام یافت تا آنجا که نتوانستم عاملى براى آنها غیر از ارواح قبول کنم/ بخاطر طولانی شدن، نتیجه گیری را به پست بعدی موکول میکنم.
در شرایطی که هیچ کس جرأت نمیکرد از مولا (ع) سخن بگوید، بی بی حضرت زهرا (سلام الله علیها) سوابق درخشان مولا را در خطبه های خود مطرح کرد، و رشادت، جانبازی و دلاوری در جنگ، شأن منزلت در پیشگاه الهی خدا و قرآن، و شأن و منزلتش در نزد پیامبر اکرم (ص) را با صدای بلند فریاد زد، و از مظلومیت و خانه نشین شدنش دفاع کرد، و کنار زدن آن بزرگوار را خسارتی بزرگ و آشکار شمرد. حتی با شهادتش، آخرین تیرش رو به غاصبین زد و فرمود منو شبانه و مخفیانه دفن تا این امت عهد شکن به من نماز نخونند، و با این شاهکارش جبت و طاغوت رو رسوا و بی آبرو کرد، اللهم صلی علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و سرّالمستودع فیها بعدد ما احاط به علمک. خدایا منو خاک کف پای حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها قرار بده. آمین.
جن در قرآن
یکی بودن پیامبران جن و انسان. یمَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ؟ (انعام) ما در قیامت همگی آنان را مخاطب قرار داده و میپرسیم؟ ای گروه جن و انس آیا پیغمبرانی از شما بسوی شما نیامدند؟ و آیات مرا بر شما نخواندند؟ و شما را به دین حق دعوت نکردند؟ و از عذاب امروز که روز قیامت است هشدارتان ندادند و به شما نگفتند: خداوند بزودی در موقف بازخواستتان بازداشته و به حساب اعمالتان رسیدگی نموده، و به آن چه از نیک و بد کرده اید پاداش و کیفرتان میدهد؟ در جواب خواهند گفت: ما علیه خود گواهی میدهیم که پیغمبران آیات تو را بر ما خواندند و از رسیدن به چنین روزی انذارمان کردند، و ما به دین ایشان کفر ورزیده و با علم به حقانیّت آنان و بدون هیچ غفلتی ایشان را ردّ کردیم. این معنا که ما برای آیه کردیم چند نکته را روشن میسازد: اوّل این که کلمه «مِنْکُمْ» بیش از این دلالت ندارد که پیغمبران از جنس مجموع و روی هم رفته همان جن و انسی بودند که بسوی ایشان مبعوث شدند، و خداوند پیغمبران را از جنس ملائکه قرار نداد تا امتان ایشان از دیدنشان وحشت نکنند و کلام ایشان را که همان زبان مادری خودشان است بفهمند، و امّا این که برای جن و پیغمبرانی از جن و برای انس انبیائی از انس مبعوث کرده باشد آیه شریفه هیچ گونه دلالتی بر آن ندارد. استماع قرآن و مسلمان شدن گروهی از جن. قُلْ اوُحِیَ اِلَیَّ اَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا اِنّا سَمِعْنا قُرْاآنا عَجَبا یَهْدی اِلَی الرُّشْدِ فَامَنّا بِهِ (جن) شروع سوره جن به داستان چند نفر از طایفه جن اشاره میکند که صوت قرآن را شنیدند و ایمان آورده، و به اصول معارف دین اقرار کردند. معنای آیه این است که: ای رسول به مردم بگو به من وحی شده، یعنی خدا به من وحی کرده که چند نفری از جن قرآن را شنیدند، و وقتی به قوم خود برگشتند به ایشان گفتند: ما کلامی را شنیدیم خواندنی، که کلامی خارق العاده بود، و به سوی عقاید و اعمالی دعوت میکرد که دارنده آن عقاید و اعمال را برای رسیدن به حقیقت سعادت پیروز میگرداند. اگر قرآن را عجب خواندند، برای همین بوده که کلامی است خارق العاده، هم در الفاظش وهم در معانی و معارفش، مخصوصا با در نظر گرفتن این که این کلام از شخصی صادر شده که از نظر آکادمیک بیسواد است، نه میتواند بخواند و نه بنویسد. و کلمه «رُشْد»به معنای رسیدن به واقع در هر نظریه است که خلاف آن یعنی به خطا رفتن از واقع را «غَیّ» گویند، و هدایت قرآن بسوی رشد همان دعوت
اوست بسوی عقاید حقّه و اعمالی که عاملش را به سعادت واقعی میرساند. استماع قرآن و مسلمان شدن گروهی از جن. سرعت ایمان آوردن جن به قرآن. وَ اَنّا لَمّا سَمِعْنَا الْهُدی امَنّا بِهِ، » و «فَامَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا اَحَدا (جن) حاصل معنای آیه این است که ما وقتی قرآن را که کتاب هدایت است شنیدیم، بدون درنگ ایمان آوردیم، برای این که هر کس به قرآن ایمان بیاورد، در حقیقت به پروردگار خود ایمان آورده، و هر کس به پروردگار خود ایمان بیاورد دیگر ترس ندارد، نه ترس از نقصان در خیر که خدا به ظلم خیر او را ناقص کند، و نه ترس از این که مکروه احاطه اش کند، چنین کسی دیگر چرا عجله نکند، و بدون درنگ ایمان نیاورد؟ و در اقدام بر ایمان آوردن تردید کند؟ که مثلاً نکند ایمان بیاورم و دچار بخس و رهق شوم. فَامَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا اَحَدا. این جمله از ایمان جنیّان به قرآن و تصدیق آن به این که حق است خبر میدهد و جمله فوق به معنای ایمانشان به قرآن را تأکید میکند و میفهماند که ایمان جنیّان به قرآن همان ایمان به خدائی است که قرآن را نازل کرده، در نتیجه رب ایشان هم همان خداست، و ایمان شان به خدای تعالی ایمان توحیدی است، یعنی احدی را ابدا شریک خدا نمیگیرند.
احادیث آخرالزمانی
تحقیق و بررسی. زلزله های پی در پی آخرالزمان. زلزله در دمشق، بغداد، مصر. از جمله حوادث آستانه ظهور امام عصر (عج)، رخداد زلزله هایی بزرگ است که در رأس آنها میتوان به زلزله های بزرگ شام و دمشق اشاره کرد. روایات فراوان و روشنی درباره این زلزله وجود دارد بگونه ای که برخی از مکان ها و خسارات آن و حتّی وقت آنرا پیش از ورود سپاهیان غربی مشخص میسازد. گرچه از بعضی روایات استفاده میشود که سپاه غرب، به هنگام وقوع زلزله در دمشق به سر میبرد. همچنین احادیث، این زمین لرزه را (رجفه، خسف، زلزله/ تکان شدید، فرو رفتن، لرزش) مینامد. مانند روایتی که از امام باقر(ع) از امیرمؤمنان (ع) نقل شده است که فرمود: وقتی در شام دو گروه نظامی اختلاف کنند، نشانه ای از نشانه های الهی آشکار میشود، پرسیدند: ای امیرمؤمنان آن نشانه چیست؟ فرمود: زمین لرزه ای در شام رخ میدهد که صد هزار در اثر آن هلاک میگردند (کلمه صدهزار در عربی گاهی بجای زیاد و بسیاری بکار میره) و اینرا خداوند رحمتی برای مؤمنان و عذابی برای کافران قرار میدهد، وقتی آن هنگام فرا رسد، نظاره گر سوارانی دارای اسب های سفید و پرچم های زرد رنگ باشید که از مغرب روی می آورند تا وارد شام میشوند. و در آن لحظات است که فریاد و بی تابی بزرگ و مرگ سرخ فرا میرسد، وقتی آن وضع پیش آمد پس بنگرید فرو رفتن آبادی ای از روستاهای دمشق را که به آن حرشا میگویند. در این هنگام فرزند هند جگرخوار (سفیانی) از بیابان خروج کرده، بر منبر دمشق قرار میگیرد، در این بحبوحه در انتظار ظهور حضرت مهدی (ع) باشید/ بحارالانوار، ج ۵۲
عریضی گوید: روزی امام باقر علیه السلام به ما فرمود: اگر نزد مزار جده ات فاطمه علیهاالسلام رفتی، بگو: ای ممتحنه که خداوند تو را پیش از خلقت (مادی) امتحان نمود، و تو را در آن صابر یافت، ما گمان میکنیم که دوستداران توایم و باورت داریم، و بر تمام آنچه پدر بزرگوارت و وصی او آورده استقامت میورزیم، لذا از تو درخواست میکنیم که اگر ما واقعاً تو را تصدیق نموده ایم، ما را بخاطر این تصدیق به پدر بزرگوارت و جانشینش ملحق نمایی، تا ما به خود مژده دهیم که حقیقتا به ولایت تو پاکیزه گشتیم.
توضیح کوتاه اینکه این است که: تو در امتحان خود صابر بودی، ما هم گمان میکنیم از دوستان توییم و از جمله تصدیق کنندگان تو، و از صابران بر ولایت و اوامر پدر بزرگوارت رسول اکرم و وصی او هستیم. از تو درخواست میکنیم، اگر براستی تو را تصدیق کرده ایم، ما را بواسطه این تصدیق به ایشان ملحق کنی، تا به خود بشارت دهیم که ما بواسطه ولایت شما پاکیزه گشته ایم، و ولایت خود را خالص کرده ایم. یعنی بدون ولایت فاطمه علیهاالسلام، ولایت ما به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام پاکیزه و کامل نمیگردد.
روزی پیامبر اکرم (ص) نزد فاطمه علیهاالسلام رفت و او را محزون و ناراحت یافت، فرمود: دختر عزیزم، چرا ناراحتی؟ عرض کرد: پدر جان، به یاد صحرای محشر و ایستادن مردم در روز قیامت با بدن برهنه در برابر پروردگار افتادم. فرمود: دختر عزیزم، آن روز، روز بزرگی است ولی جبرئیل از جانب خداوند به من خبر داد: اولین کسی که زمین برای او در روز قیامت شکافته میشود، و از قبر بیرون میآید من هستم، سپس پدرم ابراهیم، بعد از آن شوهرت علی بن ابی طالب علیه السلام. آنگاه خداوند جبرئیل را همرا با هفتاد هزار ملک میفرستد که هفت گنبد از نور بر مزارت درست کنند، سپس اسرافیل با سه لباس کامل از نور نزد تو آمده و در بالای سرت می ایستد و تو را به اسم صدا کرده میگوید: یا فاطمه بنت محمد! قومی الی محشرک. ای فاطمه دختر محمد، برخیز بسوی محشرت.
و تو در حالیکه هیچگونه ترسی نداری و بدنت پوشیده است برمیخیزی، سپس اسرافیل لباسهای کامل را بتو میدهد و تو میپوشی، و زوقائیل اسبی از نور می آورد، که زمام آن از لولو تازه میباشد، و بر آن کجاوه ای از طلا است. تو بر آن کجاوه اسب، سوار میشوی و زوقائیل زمام آن را میگیرد، در حالیکه در پیش رویت هفتاد هزار ملک قرار دارند و در دستهایشان پرچمهای تسبیح است. منادیی از باطن عرش ندا میکند: ای اهل محشر، سرهای خود را به زیر افکنید و چشمان خود بر هم نهید، تا فاطمه علیهاالسلام از صراط بگذرد. در این هنگام با هفتاد هزار کنیز از حورالعین عبور میکنی. منبری از نور برایت نصب میکنند که هفت پله دارد، و در فاصله هر پله با پله دیگر ملائکه صف کشیده اند، در حالیکه در دستهایشان پرچمهای نور است. و حورالعین در جانب راست و چپ منبر صف کشیده اند و نزدیکترین زنان به تو، از جانب چپ حضرت حواء و آسیه است. پس چون بالای منبر جای گرفتی، جبرئیل علیه السلام می آید و به تو میگوید: ای فاطمه، حاجات خود را از خدا بخواه، میگویی: پروردگارا، به فریاد شیعیان و پیروانم برس. خداوند میفرماید: آنها را آمرزیدم. میگویی: پروردگارا، به فریاد شیعیان و پیروان فرزندانم برس. خداوند میفرماید: آنها را بخشیدم. میگویی: پروردگارا به فریاد محبین شیعیانم برس. خداوند میفرماید: برو، هر کس دست به دامن تو زند، در بهشت با تو است. در اینجا است که همه مردم آرزو میکنند: ای کاش فاطمی و شیعه فاطمه علیها السلام بودند. تو از صراط میگذری در حالیکه شیعیان تو و شیعیان فرزندانت و شیعیان امیرالمومنین همراه تو هستند، و هیچ وحشتی ندارند، و بدنهایشان پوشیده است، و سختیها از آنها برطرف شده، و همه گذرگاه های سخت بر آنان آسان گشته است. مردم همه میترسند، ولی آنان ترسی ندارند، و مردم همه تشنه اند، ولی شیعیان را تشنگی نیست. تو و شیعیانت چون برق گذرا از صراط عبور میکنید. باز جبرئیل صدا میزند: یا فاطمه، سلی حاجتک. ای فاطمه، حاجت خود را بخواه. در آن هنگام تو میگویی: یا رب، ارنی الحسن والحسین. پروردگارا! حسن و حسین را به من نشان بده. سپس آن دو بسوی تو می آیند، در حالیکه از رگهای حسین علیه السلام خون میریزد، و او میگوید: یا رب، خذلی الیوم حقی ممن ظلمنی. پروردگارا، امروز حق مرا از کسانی که به من ظلم کرده اند، باز ستان.
پیامبر اکرم فرمود: دخترم فاطمه علیهاالسلام، روز قیامت در حالیکه لباسهای خون آلود با اوست محشور میشود. و به یکی از پایههای عرش الهی دست میزند و عرض میکند: یا عدل، احکم بینی و بین قاتل ولدی. ای عدل، میان من و قاتل پسرم حکم نما. سپس پیامبر اکرم فرمود: قسم به پروردگار کعبه که خداوند به نفع دخترم حکم میکند. و خداوند به غضب فاطمه غضب میکند و به خوشنودی او خشنود میگردد. در تاپیک بعدی، در مورد فرق شیعه و محب و ذریه مختصر مرور میکنم.
یک پدر.
تنها یک پدر نیست.
گاهی نان در سفره.
گاهی سقفی بالای سر.
و گاهی جانی برای زندگیست.
پدر سپری است بر ناملایمات روزگار.
پدر فقط تاج سر نیست. قوت قلب است.
روح پدران آسمانی شده شاد.
امام صادق علیه السلام فرمودند: هرکس سورۀ محمّد را تلاوت کند، هرگز دچار شک و شُبههاى نمیشود، و هیچگاه در دین خود تردید نمیکند، و هرگز خدا او را به فقر و ترس از سلطان گرفتار نمیسازد، و پیوسته از شک و کفر محفوظ است، تا بمیرد.
در آخرالزّمان، زمانیکه:
باطل شبیه حقّ شده...
تردید مثل طوفان در ذهنها میپیچد...
فقر و ترس، بر جانها سایه انداخته...
ایمانداری دشوارترین کار دنیا شده...
خداوند، نوری قرار داده برای اهل ذکر...
سوره محمد؛ سورهٔ استقامت در طوفان فتنههاست. بخونش.. تکرارش کن.. و به دیگران هم یاد بده/ ثواب الأعمال.
خندق
دشمن خدا حیّ بن اخطب نضیری (یهودی ملعون که از منافقان مدینه بود)، رهسپار شد تا به نزد کعب بن اسد قریظی رئیس بنی قریظه یهود، که با پیامبر پیمان نامه بسته بود، و قرار گذاشته بود که بر علیه مسلمین اقدامی نکند. و چون کعب، صدای منحوس ابن اخطب را شنید درب قلعه را بروی او بست. اجازه ملاقات خواست اما کعب خودداری نمود، (جالبه، برادر زنش رو راه نمیده) پس فریاد زد: ای کعب در را باز کن کعب. گفت: وای بر تو ای حیّ، تو مردی بد قدم و نحس هستی، و من با محمد (ص) پیمان بستهام که بر علیه او کاری نکنم و نقض پیمان نمیکنم، و از او هم جز وفاداری و صداقت چیزی ندیده ام. ابن اخطب گفت: وای بر تو در را باز کن تا با تو سخنی بگویم. گفت: من این کار را نمیکنم. (ناکس حقه زد و) گفت: آره تو در را بسته ای که مبادا من از آذوقه و غذای تو چیزی بخورم؟ (کلکش گرفت)، او در را گشود و حیّ بن اخطب وارد شد و گفت: وای بر تو ای کعب، من عزّت دنیا را برایت آورده ام، من برایت قریش را با تمام رؤسا و بزرگان آن و غطفان را با همه سرانش آوردهام، و با من پیمان بسته اند که از پای ننشینند تا اینکه محمد (ص) و پیروانش را نابود و ریشه کن کنند. کعب گفت: به خدا تو ذلّت و بدبختی دنیا را برای من آورده ای، ابری آورده ای که رعد و برق دارد، ولی یک قطره باران با آن نیست، مرا به حال خودم واگذار با محمد، زیرا من جز صداقت و وفاء چیزی از او ندیدم. ابن اخطب، کعب را مکرّر اغوا و بوعده شیطانی فریفت تا او را حاضر کرد بر این پیمان و قرار، که اگر قریش و غطفان شکست خورده و نتوانستند به محمد صدمه ای بزنند و به مکّه برگشتند، من بر قلعه تو وارد شوم، تا هر بلائی بر سر تو آمد به من هم برسد (ریش گرو گذاشت) کعب پیمان خود را شکست و از قراری که میان او و آن حضرت بود برائت جست. (اینجا نامردی کعب یهودی معلوم میشه، همین که احساس کرد نابودی مسلمین حتمی هست، عهدشکنی کرد بزغاله) چون این خبر به پیامبر رسید، سعد بن معاذ بن نعمان ابن امرء القیس که یکی از بنی عبد الاشهل و در آن موقع رئیس قبیله اوس بود، به اتفاق سعد بن عباده یکی از بنی ساعدة بن کعب بن خزرج، که در آن وقت ریاست قبیله خزرج را داشت با عبد اللَّه بن رواحه و خوات بن جبیر فرستاد و فرمود: بروید و ببینید آیا خبر نقض پیمان کعب صحّت دارد یا نه؟ اگر درست است برای ما روشن کنید که بدانیم و به مردم نگوئید (تا ترس به دل مردم نیفتد) و اگر که بر وفاء و عهد خود باقی هستند به مردم ابراز کنید. آن گروه نزد کعب آمدند و دیدند که آنها بر پلیدترین حالت هستند و علناً میگویند: میان ما و محمد عهد و قراری نیست. سعد بن عباده آنها را بد گفته و ملامت کرد و آنها هم به سعد بدگویی کردند. سعد بن معاذ گفت: بدگویی را واگذار، آنچه بین ما و آن هاست از بدگویی و شماتت بزرگتر است، سپس نزد پیامبر آمدند و گفتند: آنها مانند قبیله عضل و قاره که با اصحاب رسول خدا، حبیب بن عدی و یارانش اصحاب رجیع مکر کردند، هستند. پیامبر فرمود: اللَّه اکبر ای مسلمانان بشارت باد شما را (پیامبر از همه چیز آگاه بود، فقط به این خاطر گروه تحقیق رو فرستاد تا یاد بگیرند و در اینگونه مواقع، گرفتار شایعات نشوند، تحقیق کنند، اخبار بد را به مردم ندهند و در نهایت هم این عهدشکنی رو به فال نیک گرفت و بشارت دادند) ادامه دارد..
در مقابل جنایات یهود چه باید کرد؟ اکنون که یهود با کمک استعمار صلیبی (فلسطین) را غصب کرده اند، مسلمانان چه کار میتوانند بکنند؟ تنها دو راه در پیش است: اوّل مسلمانان دست روی دست گذاشته و از این قطعه زمین (فلسطین) صرف نظر کنند. دوّم همه مسلمانان جهان که جمعیت آنان بیش از یک میلیارد نفر است، برای مقابله با یهود اشغالگر و رسوا کردن آنان با تمام قوا وارد جنگ و کارزار همه جانبه شوند. و بدون شک این بهترین طریقی است که بوسیله آن ممکن است (فلسطین) را آزاد کرد، زیرا نیروی معنوی مسلمانان که با قوّه مادی آنها ضمیمه بشه، چون طوفان رعد آسا، ریشه یهود را کنده و کشورهای اسلامی را نجات خواهد داد. امید است مسلمانان بپا خواسته و غائله یهود را درهم بشکنند.
کوروش کبیر خبیث
ابتدا این رو بگم که کلمه کبیر رو یهود در تاریخ بصورت خاص تکرار میکند، یعنی هر وقت در کتب تاریخ کلمه کبیر رو دیدید، ۹۹٪ احتمال بدهید که نویسنده یهودی هست/ بریتانیای کبیر، این کلمه رو یهود بکار میبره چون انگلیس پاتوق اقوام مختلف یهودی هست/ کوروش کبیر، چون کوروش یهودی زاده ای بود که تمام عمر دنبال منافع یهود بود/ امیر کبیر، میرزا تقی خان فراهانی، که یهود بهش امیدوار بود تا ازش نوکر بسازه و اونو به قدرت رسوند و لقب امیر کبیر بهش دادند، بعد فهمیدند تقی خان زیرک، آب زیرکاه و وطن پرست هست، تقی خان زیرکانه یهود رو اسکول میکرد، برای همین توطئه کردند و شهیدش کردند و نهایتاً، به دروغ گناه رو انداختند گردن مادر زنش/ رضا شاه کبیر، رضا میر پنج که بخاطر نوکری یهود به لقب کبیر رسید ولی به جرم جفتک انداختن، به جزیره موریس تبعید شد تا درست عبرت بقیه بشه/ خمینی کبیر، یهود تمام تلاش خودش رو کرد تا توسط امام خمینی شاه رو حذف، و نوکر بهتری انتخاب کنه، ولی ناغافل مثل ماهی، اوضاع لیز خورد و از دست یهود خارج شد، اگر دقت کنید، اول انقلاب میگفتند خمینی کبیر ولی بعد این اسم کمرنگ شد، زمانی که امام خمینی در نوفل لوشاتو تبعید بود، یهودیان آمریکا، انگلیس و فرانسه، بارها باهاش مصاحبه کردند تا مطمئن بشوند مهره خوبی پیدا کردند، حتی در ۱۲ بهمن که هواپیمای امام از پاریس به تهران آمد، یهود بالاترین تدابیر امنیتی رو برای امنیت جان امام اجرا کرد، امام خمینی با زیرکی از پشت پرده با خبر بود و تقیه میکرد، یعنی با مشت بسته عمل میکرد تا یهود از برنامه هاش با خبر نشه، بعد از تسخیر لانه جاسوسی امریکا، آمریکای کودن و احمق، تازه از خواب بیدار شد و فهمید، با دست خودش، گور خودشو کنده، نوکر وفادارش، ممد نفتی رو حذف کرده، و حالا کسی رو بجاش گذاشته که باید در مقابلش زانو بزنه، در واقعه طبس تمام تلاشش رو کرد تا کودتا کنه، ولی تخم دو زرده کرد، بگذریم، این مقدمه بود برای کلمه کبیر، مابقی کبیرها رو خودتون کشف کنید، حالا با یه صلوات بریم سراغ منشور، اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، خب، اشرف پهلوی ملعون و مفسد در سال ۱۳۴۷ (۱۹۶۸ میلادی) رئیس بیست و ششمین نشست کمیسیون حقوق بشر، و در سال ۱۳۴۹ (۱۹۷۰ میلادی) رئیس کنفرانس بینالملی حقوق بشر بوده است. من اول تحقیق میکنم و بعد، با ذکر سند حرف میزنم، بطوری کلی میشه گفت ادعاهایی که یک «فاتح» برای توجیه حمله خود و مشروعیت بیان میدارد، مشمول قاعدهای میشود که اعتراف و ادعای هر شخص را فقط علیه خودش دارای اعتبار میداند و نه به نفع خودش. بر همین اساس، آنچه کوروش در متن منشور نوشته، فقط علیه او کاربرد دارد. از هیچ فتحنامهای که یک مهاجم مسلح در شرایط غلبه و برخورداری از قدرت نوشته است، نمیشه به نفع آن مهاجم و به زیان کشور یا مردم شکست خورده استفاده کرد. چرا؟ باید حواسمون باشه که تاریخ رو قوم فاتح مینویسه. هیتلر که شکست خورد، یهود به نفع خودش بسیاری حقایق مثبت یهود ستیزی رو مخفی کرد، چون هیتلر با قضیه تسخیر جهان توسط یهود دشمنی داشت، که متاسفانه فاتح، جعل تاریخ کرد و اغلب مردم دنیا، حقیقت پشت پرده جنگ جهانی دوم رو نمیدونند. قبل از اینکه منشور کوروش رو بصورت کامل و صحیح ترجمه کنم، عقل و منطق به من حکم میکنه که، ابتدا منشور کوروش رو، با منشورها و کتیبه های دیگر پادشاهان مقایسه کنم، تا قضیه ملموس تر باشه. ادامه دارد..
علی نامه
در آغاز مجلس هشتم از حرب صفین تحمیدیّه ای دارد که شبیه بعضی کارهای فردوسی است، مانند این ابیات:
به نام خداوند خورشید و ماه
نگارنده هر سپید و سیاه
برآرنده آسمان و زمین
خداوند کون و مکان و مکین / ۲۰۷ ر
و در همین جا بیتی دارد که به خاطر لفظ (داعیان) احتمال داعیان اسماعیلی را در ذهن خواننده بیدار میکند که به احتمالی ضعیف، تصور کند شاید سرایندهٔ این حماسه یک شاعر اسماعیلی مشرب است:
فرستنده داعیان امین
بر بخردان از پی داد و دین / ۲۰۷ ر
ولی این اندیشه با آنچه در باب ظهور مهدی (عج) از زبان امام علی بن ابی طالب (علیه السلام) نقل میکند، ظاهراً نقض میشود. همچنین آنچه در باب اوصیای دوازده گانه بعدها تصریح دارد. در آخرین ابیات این منظومه ضمن توضیح این که این قصه را همانگونه که از راویان شنیده بودم نقل کردم آرزو میکند که اگر عمرش باقی بماند جنگ نهروان را نیز بسراید و به صراحت تاریخ به سر آمدن این نظم را سال ۴۸۲ در ماه ذی الحجه میآورد. از این تصریح سراینده میشه فهمید که کتاب را در فاصله زمانی حدود یک سال از محرم که ماه اول سال است تا ذوالحجه که ماه آخرین است سروده است. اینک متن ابیات پایانی کتاب:
چو آمد به سر نظم این سعدفال
دو و چارصد بود و هشتاد سال
گذشته بد از هجرت مصطفا
که بودش وصی پاک دین مرتضا
چو در ماه ذوالحجه طبع «ربیع»
بپرداخت از نظم این نو ربیع
به نیروی جبّار جان آفرین
زفان و سخن دارم از آفرین
به نظمی که از آفرین گفته شد
ازو آفرین گوی اشکفته شد
ز بهراء دین در شکفته سخن
بود خوش سخن خوش چو رسم کهن
پسندیده باشد سخن در علی
شود نو حدیثِ کهن در علی
نباید که خامش بود دانشی
ز مدح على باشد او رامشی
دل دانش از بوستان طرب
کند نو ثناهای حیدر طلب
کرا بهره داد از خرد کردگار
کند آفرین على اختیار
چو در بوستان «ربیع» از وفا
نگارد بجز مدح آل عبا
این کتاب از نظر تاریخی خیلی با ارزش هست، چون اولین نظم حماسی شیعه هست، و اطلاعات زیادی در باره قرن پنجم به ما میده.
در مقابل چند خطی که از علی نامه میگم، لازم می بینم، چند خط از فردوسی بگم، هر دو نظم فارسی هستند و در عروض عرب نوشته شده اند، آثاری نظیر شاهنامه فردوسی با تار و پود و هویت و حافظه ناخودآگاه ایرانی ها گره خورده است. در این راستا، در بسیاری از ژانرهایی که اکنون برای افراد در سنین مختلف جذاب هست، ما معادل ها و نمونه های بسیار جذابی را در قالب شاهنامه داریم. مثلا آنکه میخواهد داستانهای عاشقانه بخواند، میتواند داستان بیژن و منیژه یا خسرو و شیرین بخواند. آنکه به دنبال غمنامه است میتواند سوگ سیاوش و یا داستان رستم و سهراب را بخواند، و آنکه دنبال هیجان و درگیری است میتواند نبردهای رستم را بخواند. از این منظر، شاهنامه فردوسی به قدری داستان های زیبا و جذاب دارد که باید گفت از توان و ظرفیت های زیادی برخورد است تا مخاطبان فراوانی را به سمت خود جلب کند. متاسفانه اشعاری جعلی به فردوسی نسبت داده شده که دروغ است، مانند زن ستیزی، عرب ستیزی، ترک ستیزی و.. بعداً نسخه های متعدد شاهنامه رو معرفی میکنم تا با سند اثبات بشه که اینها جعل هست و با نظم فردوسی همخوانی ندارد. انشاالله.
معرفی کتب حدیثی و کلامی: در تحقیقات تاریخی مربوط به صدر اسلام از این نوع منابع نیز میشه استفاده کرد. من یکی از آنها را که بیشتر مورد استفاده واقع شد، نقد و بررسی میکنیم.
کتاب بحارالانوار: از منابع متأخر است، اما باید در نظر داشت که همه مطالب آن نمیتواند صحت داشته باشد، چرا که مؤلف نیز چنین اعتقادی ندارد، و نام آن را نیز دریاها قرار داده است که همه نوع از احادیث گرانبها تا احادیث بی ارزش در آن یافت میشود. شاید به همین دلیل بعدا سفینه البحار نوشته شده است که روایات و اخبار موثق تری را در بر میگیرد، ولی با وجود این با دیدی انتقادی میتوان از آن بهره جست، مخصوصا در مورد بعضی اخبار که حاکی از اختلاف نظر مالک با علی علیه السلام است. شاید برای برخی مستند بودن این گونه اخبار به منابع تاریخی کافی نباشد و لازم باشد به منبعی چون بحار الانوار نیز ارجاع داده شود. از سوی دیگر محمد باقر مجلسی مؤلف کتاب، اخبار زیادی را در این کتاب ۱۱۰ جلدی جای داده، چنانکه تمام کتاب وقعة صفین، الغارات، الفتوح ابن اعثم و... در داخل کتاب بحار الانوار یافت میشود و بعضی روایات آنها در بحار الانوار با روایات این کتب که بصورت مستقل موجود است، تفاوتهایی دارد و این موضوع ما را ناچار از مراجعه به این کتاب میکند. شاید به همین دلیل است که برخی از مستشرقین نیز در تحقیقات تاریخی خود از این کتاب سود جسته اند. طبیعتا فقط حدیثی و کلامی بودن موضوعات کتاب و مربوط بودن آن به عصر صفوی نمیتواند مانع استفاده ما از این اثر شود. خود مولف گفته: احادیث زیادی موجود هست که میترسم از بین بروند، برای همین تمام احادیث مستند رو یکجا جمع آوری کردم، و تحقیق و بررسی اینکه کدام حدیث قابل قبول نیست یا مردود است، به عهده نسل بعدی هست. مثلاً احادیثی هست که مولا علی علیهالسلام با خورشید گفتگو کرد، بعضی از محدثین چنین روایاتی رو مهجور قرار میدادند، اما مولف به رسم امانتداری، تمام احادیث دارای سند و معتبر را، حفظ و نگهداری نموده، این کتاب در ۱۱۰ جلد عربی، و ۱۱۰ جلد ترجمه فارسی چاپ شده، و واقعا دریاهای علم هست.
راز امارات که کمتر کسی میداند (قسمت اول)
نتیجه تحقیق/ هیچ کس نمیداند کشوری گوگولی مگولی مانند امارات، که مساحت آن کوچیک است و بیش از ۷۵ هزار کیلومتر مربع نیست، یعنی به اندازه یک شهر کوچک ایران، و جمعیت بومی آن، که با آن تراکم هنوز از ۸۰۰ هزار نفر بیشتر نشده ، چگونه میتواند شاهد چنین رنسانس سریع باشد؟ خوبه قبل از اینکه از هول حلیم، با کله بیفتی توی دیگ حلیم، نتیجه تحقیقاتم رو بخون و خودت منصفانه قضاوت کن. امارات تاریخ سیاسی نداره. آیا شیخ زاید، سوره یاسین را به آن خواند؟ تا یک شبه با ساخت و ساز و بازسازی رونق گرفت؟ یا گفت اجی مجی لا ترجی؟ پس چرا یکی از توسعه یافته ترین اقتصادهای غرب آسیا را دارد..؟ و اما واقعیت: یهودیان خبیث پشت تأسیس پروژه امارات هستند، جایی که یهودیان ثروتمند در غرب به فکر ایجاد یک شهرک یهودی در خاورمیانه بودند، که حامی منافع آنها بدون نیاز به مقابله با منافع مالی و تجاری و سیاسی دولت مادر باشد. از حدود ۳۵ سال قبل یعنی سال ۱۹۷۱ که سال تاسیس آن هست، غرب تصمیم گرفت که امیرنشینها را به ۶ و سپس به ۷ امارت تقسیم کند، و هر امیرنشین دارای یک امیر، ارتش، پلیس، امنیت و غیره جداگانه باشد. در حالیکه إمارت ابوظبی بیش از سه چهارم این منطقه را اشغال کرده. عجب سیاست شیطانی و پلیدی. میدونم هنوز متوجه نشدی، پس بذار یه کوچولو توضیح بدم، این شیوه به خاطر این است که اماراتیها قادر به تشکیل یک دولت نباشند. همون سیاست کثیف: تفرقه بینداز و حکومت کن. خب پس کو؟ کجا؟ چرا همه چیز گل و بلبل هست که؟ آره این همون حکایت تار زدن ملا نصرالدین هست که فردا صداش در میاد. ضمن اینکه این هفت امارات، بین هفت قوم یهود تقسیم شده که هیچ رابطه خوبی با هم ندارند، هر زمان که یهود اراده کنه، این هفت گروه رو به جون هم میندازه، البته قضیه خیلی وخیم تر از اون چیزی هست که تصورش کنی، اینجوری به قضیه نگاه کن که گروهی در مسیر سیل برج و ویلا بسازند، چون طولانی هست، کوتاه کوتاه میگم، چون میدونم از اخبار و سیاست بیزاری. ادامه دارد..
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
اخبارى که در مورد ترور ابوبکر رسیده است: مؤلّف کتاب العقد الفرید مینویسد: ابابکر مسموم شد و در آخر روز دوشنبه مرد (العقد الفرید، ابن عبد ربه، ج ۲) ابن قتیبه مى گوید: عتّاب بن اسید و ابوبکر در یک زمان مردند (المعارف، ابن قتیبه) و در روایت طبقات: ابوبکر مریض شد و به او گفتند آیا اجازه میدهى پزشک بیاوریم؟ گفت: پزشک مرا معاینه کرده و گفته است هر کارى میخواهم بکنم (الطبقات، ابن سعد، ج ۳) ابن سعد از شهاب زهرى بازگو میکند: ابابکر و حارث بن کلده مشغول خوردن خزیره بودند (خزیره، غذایی است از گوشت درست میشه، اول گوشت را قطعه قطعه میکنند، سپس با آب میپزند، وقتیکه آماده شد به آن آرد اضافه میکنند. آنگاه با هر خورشت دیگر خورده میشود، اگر شما این غذا رو خورده ای، مزه اونو بهم بگو، چون تا حالا نخوردم) که براى ابابکر هدیه آورده شده بود: حارث به ابابکر گفت: اى خلیفه دستت را از طعام باز بدار، به خدا سوگند سمّى یک ساله در آن است، و من و تو در یک روز خواهیم مرد. ابوبکر از غذا خوردن دست کشید و هر دو بیمار ماندند تا آن که پس از تمام شدن سال، هر دو در یک روز مردند. (الطبقات، ابن سعد، ج ۳، مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳) ابن اثیر میگوید: یهودیان ابابکر را بوسیله طعامى مسموم کردند و ابوبکر و حارث بن کلده از آن خوردند، حارث دست کشید و به ابابکر گفت: غذایى خوردیم که یکساله در آن سم قرار داده شده بود. (الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، بیروت، چاپ دار صادر، ج ۲) و نیز گفته اند: در روز بسیار سردى خود را شستشو داد و تب کرد و پس از پانزده روز که براى نماز جماعت نیز حاضر نشد، مرد، وى در این پانزده روز عمر بن الخطاب را بجاى خود براى نماز میفرستاد. وقتى ابوبکر بیمار شد برخى گفتند: پزشک بیاوریم؟ گفت: پزشک نزد من آمده است و به من گفته است که هر کارى دلم میخواهد انجام بدهم. آنان نیز منظور ابابکر را دریافتند و سکوت اختیار کردند. پس از مدتى نیز ابابکر مرد. (الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، بیروت، چاپ دار صادر، ج ۲) ابوالفداء میگوید: در مورد سبب مرگ ابابکر اختلاف است، گفته اند یهودیان او و حارث بن کلده را با غذایى مسموم کردند. حارث گفت: غذایى مسموم خوردیم که یکسال در سم مانده بود. یک سال بعد هر دو مردند. نیز گفته اند: ابابکر در روز بسیار سردى خود را شستشو داد و تب کرد و تا پانزده روز دیگر که مرد، به نماز نیز حاضر نشد (تاریخ ابى الفداء) و نیز گفته اند: براى ابابکر حریره اى هدیه آوردند و حارث به او گفت: اى خلیفه! دست از طعام باز دار که زهر در آن است و من و تو دریک روز خواهیم مرد. ابابکر دست کشید ولى هر دو بیمار بودند تا آنکه در یک روز مردند. (الریاض النضره فى مناقب العشرة، ابو جعفر المحب طبرى) از چیزهایى که موجب مشکوک تر شدن این مرگ است، آن است که افراد بسیارى همراه ابابکر مردند. ابوکبشه (غلام رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم)، و از جنگجویان بدر و احد) در صبح روز مرگ ابابکر، از دنیا رفت. (تاریخ الخلفاء الراشدین، ذهبى) ابن سعد میگوید: ابوکبشه در اولین روزى که عمر به خلافت رسید، یعنى سه شنبه، هشت روز به آخر جمادى الثانى باقى مانده، در سال ۱۳ هجرى مرد. (الطبقات، ابن سعد، طبقات خلیفه، تاریخ خلیفه، اسد الغابه، ج ۶) روز سه شنبه روزى است که ابابکر و چند تن دیگر از سرشناسان عرب از جمله عتّاب، ابوکبشه و حارث بن کلده (طبیب مشهور) مردند و عمر نیز رئیس شد. نکته قابل توجه آن است که افراد متهم به قتل ابابکر، براى دور کردن شبهه از خودشان دو نوع شایعه پراکنى کردند: ۱ برخى سعى نمودند سبب مرگش را به سرماخوردگى شدید نسبت دهند، ۲ سعى نمودند بفهمانند که او در اثر سم یهودیان کشته شد. لیکن اینان نتوانستند دلیلى براى مسموم شدن ابابکر توسط یهودیان بیاورند و بدین سان ادعاى شان بدون دلیل باقى ماند، علاوه بر این، بزرگان سلطنت و در رأس شان عمر و عثمان بر اساس شواهد و قرائن در ترور ابابکر نقش اساسى داشته اند. نکته ای که در پایان باید اضافه کنم این هست که: بعضی سم ها، به مرور زمان طعم خود را از دست میدهند، به همین دلیل آنرا وقتی به خورد کسی میدهند، متوجه نمیشود، ابوبکر و عمر با جمعی از منافقین، با همدستی یکدیگر، پیامبر را با همین سم شهید کردند، یعنی ابابکر به واسطه عایشه این توطئه را عملی کرد، پانزده روز آخر، پیامبر (ع) از شدت تب عرق میکرد و مکرر بیهوش میشد، تا شهید گردید، این همون رازی هست که ابوبکر از افشاء شدنش وحشت داشت، که در پست قبلی ذکر کردم، ابوبکر از ترس، حارث طبیب رو نزد خودش داشت تا مبادا این بلا سر خودش بیاید، چون از پیامبر شنیده بود که، هر دستی بدهند همان را پس خواهند گرفت، و مکافات هر عملی به صاحبش برمیگردد، ابوبکر فهمید که این کار توسط عمر صورت گرفته و تصمیم گرفت افشاگری کند، که در همان شب به طرز مشکوکی خفه شد و شبانه به خاک سپرده شد، فردا مردم متوجه شدند خلیفه عوض شده و عمر جانشین او شده، عثمان با نقشه معاویه بعداً توطئه ترور عمر را اجرا کردند، باز در مرحله بعدی معاویه توطئه قتل عثمان را اجرا کرد، ولی خلافت به مولا علی علیهالسلام رسید، از جایی که لازم هست هر مطلبی با ذکر سند و مدرک باشد، وقایع را بر اساس کتب اهل سنت، با ذکر سند و مدرک میاورم تا جای شک و شبهه باقی نماند، در پست بعدی، مابقی اسناد تاریخی ترور ابوبکر را ذکر میکنم، انشاالله. ادامه دارد..
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، حکیم گفت: بر زبان عالمان ریاکار امرى از امور دین و ترک دنیا و دعوت مردم بسوى خدا جارى نمیشود، مگر آنکه آن را از اصل حقّ فرا گرفته اند چنان که ما نیز از اصل حق فرا گرفته ایم، و لیکن فرق ما و ایشان در آن است که آنها در دین بدعتها احداث کرده اند و طالب دنیا شده اند و دل به اعتبار آن بسته اند، و تفصیل این حقیقت چنان است که سنّت الهى چنین جارى بوده است که در هر قرنى از قرون گذشته پیامبران براى دعوت خلایق به زبانهاى مختلف و گوناگون فرستاده شده اند، و چون دین ایشان رواج میگرفت و اهل حقّ به آنها مى گرویدند و همه بر یک امر مستقیم مى شدند، راه حقّ واضح و دین و شریعت آن پیامبر آشکار بود و هیچ گونه اختلاف و نزاعى در میان آنها نبود، و چون پیامبران رسالتهاى پروردگارشان را تبلیغ کردند و حجّت الهى را بر مردم تمام نمودند، و معالم دین و احکام آن را به پا داشتند، خداى تعالى با انقضاى سرآمد روزگارشان آنان را قبض روح کرد، و بعد از رحلت آن پیامبران امّتشان زمانى کوتاه بر طریقه آنان ماندند و دین آنان را تغییر ندادند، و لیکن پس از مدّتى مردم تابع شهوتهاى نفسانى شدند و بدعتها در آن احداث کردند و علم را فرو گذاشتند، عالم بالغ راه یافته آنها، خود را نهان مى ساخت و علمش را آشکار نمى نمود و چنان بود که نامش را مى دانستند و به منزل و مأوایش پى نمى بردند، و قلیلى از ایشان که در میان مردم بودند اهل جهل و باطل آنها را سبک شمردند، و بدین سبب علم پنهان ماند و جهل ظاهر گردید و هر چند قرنها بیشتر مى گذشت جهالت زیادتر مى شد، تا به جایی که مردم به غیر جهل راهى نداشتند و جهّال غالب شدند و علما اندک شدند و معالم دین الهى و احکام شرایع الهى را تغییر دادند، و از جاده شریعت منحرف شدند و با این حال دست از کتاب و دین بر نداشتند و به کتاب الهى اقرار داشتند امّا به تأویلات باطله و موافق غرضهاى خود معانى آن را تحریف کردند، مدّعى اصل دین بودند ولى حقیقت آن را ترک کردند و احکام شریعت را تباه ساختند و بدین سبب اختلاف در میان هر دین بهم رسیده است. پس ما با هر صفتى از اوصاف آنها که پیامبران نیز بدان فراخوانده اند موافقیم، امّا در احکام و سیرت با آن جماعت مخالفیم و ما در هیچ امرى با آنها مخالفت نمى کنیم، جز آنکه ما را بر آنها حجّتها و دلایل واضح است از کتابهایى که خدا فرستاده و در دست ایشان است. پس هر یک از ایشان که به حکمتى متکلّم شود آن حجّت ما بر ایشان است و آنچه از آثار دین و کلمات حکیمانه بیان مى کنند گواه ما بر بطلان آنهاست، زیرا آن صفات همه موافق سیرت و صفت و طریقه ما و مخالف آداب و طریقه آنهاست، آرى آنان از کتاب الهى جز لفظى و از یاد خداوند جز اسمى نمى دانند و در حقیقت دیندار نیستند تا بتوانند آن را اقامه کنند.
سلمان فارسی
جنگ قادسیه. آن هنگام که ارتش اسلام، براى دعوت و هدایت مردم، سرزمینها را یکى پس از دیگرى در مى نوردید، فرمانده آنها ابوعبیده ثقفى، معروف به ابوعبیدالله جرّاح، در سرزمین شام کشته شد، و چهار هزار نفر از مسلمانان نیز، مفقود و یا در آب غرق شدند (مروج الذهب، ج ۲) (این عبیده ملعون از بانیان سقیفه بود و کاندید خلافت بوده که بصورت مشکوک حذف شد) خلیفه دوم، نتوانست این فاجعه را تحمل کند، پس برآن شد تا همه نیروهاى مسلمانان را از یمن، مکه، مدینه، کوفه، بصره، و شام، علیه دشمن بسیج کرده و با فرماندهى خود دشمن را سرکوب کند، اما در این مورد که خود، مدینه را ترک کند و در جبهه فرماندهى سپاه را عهده دار شود، با امام على (ع) مشورت کرد (تاریخ الیعقوبى) آن حضرت نیز، با توجه به احتمال حمله ناگهانى رومیان صلاح ندانست که خلیفه، از مرکز اسلام خارج شود (نهج البلاغة، خطبه ۱۴۶) بنابراین، سعدبن ابى وقّاص، به فرماندهى سپاه اسلام انتخاب شد تا به قادسیه در عراق اعزام شود (تاریخ الیعقوبى) قادسّیه، که امروز نیز، در عراق قرار دارد و به «استان» تغییر نام داده شده، آنروز در مغرب ایران، پانزده فرسنگى کوفه بود، چهار میل با عذیب فاصله داشت. سرانجام سپاهیان اسلام از مدینه حرکت کردند و با گذر از شام و چند شهر دیگر (تعدادى نیرو به آنها اضافه شد. که دینورى، تعداد آنها را بیست و دو هزار نفر نوشته (الاخبار الطوال) در برابر فرمانده ارتش ایران رستم فرّخ زاد که به قول طبرى، با سى هزار نفر (تاریخ الامم و الملوک) از سوى پادشاه ایران یزدگرد صف کشیده بودند، قرار گرفتند و آماده کارزار شدند. مغیرة بن شعبه ثقفى ملعون هدف سپاه اسلام را، دعوت به اسلام، نجات انسان از بردگى و عبادت خداوند اعلام کرده بود (حیاة الصحابه) سپاه اسلام، به قدرى منظّم و مجهّز بود که گروهى از پزشکان و جرّاحان نیز، همراه آنها بودند. کار قضاوت امور مالى هم، به عهده عبدالله بن ربیعه باهلى بود و سرپرستى و هدایت این گروهها را سلمان فارسى به عهده داشت. (تاریخ الامم و الملوک، ج ۳) به هر ترتیب جنگ قادسیه، که سلمان فارسى در آن نقش مدیریت و کمک رسانى را بر عهده داشت، پس از چهار روز جنگ و درگیرى با کشته شدن رستم فرخ زاد، در محرم سال چهاردهم هجرت، با پیروزى سپاه اسلام و هدایت گرى از سوى سلمان فارسى نسبت به هم وطنان خویش، به پایان رسید. (فتوح البلدان، ناسخ التواریخ خلفاء) و بعد از این بود که سلمان فارسی، راهی مدائن گردید تا تیسفون را که پایتخت ایران بود را بدون خونریزی فتح نماید. ادامه دارد..
پردهٔ غیب را کسی نگشود
نکته ای کس نخواند زین اسرار
گرت اندیشه ای ز بدنامیست
منشین با رفیق ناهموار
عاقلان از دکان مهره فروش
نخریدند لؤلؤ شهوار
رخشنده، پروین اعتصامی
صحیفه سجادیه
چکیده سخن امام: اگر خداوند در آفرینش انسان او را از شناخت ستایش محروم میکرد، انسان نیز نوعی از حیوان میگشت گر چه دارای عقل هم میبود. و این همان تعریف از انسان است که غربیها دارند و انسان را حیوان برتر میدانند. زیرا آنان خود را از شناخت ستایش محروم کرده اند. و لذا رسماً و صریحاً انسان را از محدوده آفرینشی انسان خارج کرده و به عرصه بازتر حیوانی وارد کرده اند. اما قرآن و امام سجاد علیه السلام، حتی در این مرحله نیز پسوند «برتر»را ردّ کرده و میگویند «بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلا»: چنین انسانی از حیوان نیز گمراه تر است. راه: گر چه کوشش بر این است که بطور خلاصه بیان شود، اما اجازه دهید نکته ای نیز درباره راه گفته شود: راه به چیزی گفته میشود که از دو طرف محدود باشد و اگر این حدود نباشد، دیگر معنائی برای راه نمی ماند و مصداق بی راهه میگردد. و گمراه کسی است که در راه محدود سیر نکند. راه زندگی، راه عقل نیز حدودی دارد و خارج از آن بی راهه است. انسان گمراه بدتر از حیوان است، زیرا حیوان در همان عرصه و محدودۀ آفرینش حیوانی خود زندگی میکند و بمب اتم نمیسازد، و انسان گمراه از محدوده عقل، عدل و اخلاق آفرینش خود خارج میشود. همچنین است صنعت و انواع تصرفات انسان در طبیعت، که باید با ستایش و قدردانی نعمتهای خدا باشد. و الّا به انهدام محیط زیست و خرابکاری میانجامد. بلی انسان در برابر خدا، در برابر طبیعت، در برابر جامعه و در برابر خود، محدود است. و در عرصۀ حقوق اجتماعی نیز آزادی او محدود است به حدود اقتضاهای فطری. یک ستایشگر خدا خوبیها و زیبائیها را میشناسد (زیرا که او موضوع و معنی ستایش را شناخته)، و از بدیها و زشتیها دوری میکند. و نیز: حقیقت زیبا خواهی را شناخته که یک امر فطری است، شهوت غریزی را در خدمت زیبا خواهی میگیرد. گفته شد در حقوق اجتماعی آزادی هر کس محدود است به اقتضاهای فطری. در حالیکه غربیها میگویند: آزادی هر کس محدود است به حدود حقوق دیگران. حرّیت و آزادی: علوم انسانی غربی میگوید: «آزادی هر انسان به آزادی انسانهای دیگر محدود است». شگفتا این که یک تناقض است. آزادی ای که به آزادی میلیونها نفر محدود باشد، محدودیت است نه آزادی. آزادی دو نوع است: ۱- آزادی غریزی؛ یعنی پشت کردن به اقتضاهای روح فطرت و خودسر گذاشتن غرایز، بلی این یک نوع آزادی است اما محدود میشود به آزادی غرایز دیگران و این آزادی نمیشود، زیرا مصداق تناقض است که مساوی میشود با آزادی گاوان در گلّۀ گاوان، که آزادی هر گاو محدود است به آزادی گاو دیگر. و جبراً و قهراً حدود این آزادیها را زور و نیروی هر گاوی تعیین خواهد کرد، و در جامعۀ انسانی حدود و گسترۀ این آزادی را زور و زر تعیین خواهد کرد. هر کسی به حدی برازندۀ آزادی خواهد بود که دارندگی داشته باشد که: دارندگی، برازندگی. ۲- آزادی فطری: مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام، میگوید: انسان دارای دو روح است: روح غریزه و روح فطرت، و هر کدام از این دو اقتضاها و انگیزشها دارند، اقتضاهای غریزه باید تحت مدیریت روح فطرت قرار بگیرد (تحت مدیریت روح فطرت قرار بگیرد، نه توسط فطرت سرکوب شود) انسانی که چنین نباشد بیمار است. و آزادی غریزه و حرّیت غریزه اساساً امکان ندارد، یعنی چنین آزادی ای در این جهان «امکان وجود» ندارد. و لذا تعریفی که از این آزادی میکنند، مصداق اتمّ تناقض است و تناقض امکان وجودی ندارد حتی در فرض و خیال. اما آزادی فطری امتیاز بزرگ انسان است و این حرّیتی است که انسان بدون آن انسان نیست. و آزادی فطری هیچکسی به آزادی فطری کس دیگر محدود نیست و نمیشود. زیرا هیچ تعارضی و منافاتی میان اقتضاهای فطری افراد وجود ندارد. همۀ اقتضاهای فطری نیکو است؛ نیکوئی هیچ کسی مزاحم نیکوئی شخص دیگر نیست. اساساً اولین مصداق و اولین گام آزادگی «اسیر نبودن شخص در دست غرایز خود است». اینجاست که یکی دیگر از خلاءهای اساسی علوم انسانی غرب را مشاهده میکنیم که منشأ آن غفلت از وجود روح فطرت در انسان است.
انجیل و ظهور مهدی موعود
ادامه از قبل.. در حدیث دیگری آمده است که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: حضرت عیسی علیه السلام نازل میشود، امیر مسلمانان حضرت مهدی علیه السلام میفرماید: بفرما برای ما نماز بخوان. عیسی علیه السلام میفرماید: برخی از شما بر برخی دیگر امیر هستید و این لطف و کرامّت خداوند بر این اُمّت است. در احادیث دیگری از طریق اهل سنّت آمده است: حضرت مهدی و حضرت عیسی علیهما السلام اجتماع میکنند، چون وقت نماز فرا میرسد حضرت مهدی علیه السلام خطاب به حضرت عیسی علیه السلام میفرماید: بفرمایید جلو (برای اقامه نماز) حضرت عیسی علیه السلام میفرماید: شما برای نماز شایسته تر هستید، آنگاه حضرت عیسی اقتدا میکند و نماز را پشت سر او میخواند. در یک حدیث دیگر جریان نزول حضرت عیسی علیه السلام چنین آمده است: عیسی علیه السلام در گردنه ای به نام «أفیق» در سرزمین مقدّس فرود میآید، وارد بیت المقدّس میشود، در حالیکه مردم برای نماز صبح صف کشیده باشند. پس امام (حضرت مهدی علیه السلام) عقب میرود، ولی عیسی علیه السلام او را جلو میاندازد و خود به او اقتدا کرده، پشت سرش طبق شریعت محمّدی نماز میخواند و میفرماید: شما اهل بیتی هستید که احدی نمیتواند بر شما پیشی بگیرد.
در مورد علم و علما. علی (علیه السلام) در تقسیم و تصنیف و بیان موضوعات علوم زمان خود میفرماید: فقه برای ادیان، طب برای بدنها، نحو برای زبان و نجوم برای شناخت زمان است. اما علما را به سه قسم تقسیم مینماید: عده ای علم را برای بحث و جدل فرا میگیرند، گروهی علم را برای برتری جویی و حیله گری فرا میگیرند، گروهی علم را برای فهم و عمل فرا میگیرند. گروه اول را می بینی که در گفتگو با افراد، بحث و جدل میکنند، اظهار خشوع می نمایند و از تقوا خالی اند، خداوند سینه آنها را میکوبد و بینی شان را قطع میکند. گروه دوم بر هم قطاران خود برتری می جویند و برای ثروتمندان غیردانشمند تواضع می کنند، حلوای شیرین آنان را می بلعند و دین خود را میسوزانند، خداوند چشمان آنان را کور و اثر آنها را در بین علما محو میکند. گروه سوم را می بینی که با حزن و اندوهند، در تاریکی شب به پا می خیزند و با شب کلاهشان رکوع میکنند، عمل می نمایند و می هراسند. خداوند ارکان آنها را محکم نموده، در روز قیامت در امان خود قرار میدهد.
سخنان امام (علیه السلام) در این باب قابل احصا نیست. غرضم در مثال هایی که در اینجا ذکر کردم، صرفاً اشاره به این بود که امام (علیه السلام) به زندگی و مسائل آن نظری کلی و جامع نموده و همانند فلاسفه به دنبال اسباب و انگیزه ها بوده است، که شمارش همه جهاتی را که کلام امام (علیه السلام) شامل آن است، بسیارسخت مینماید.
کابالا
در بینش محی الدین و قیصری، شیطان مظهر خدائی که «مضّل» است میباشد. اما در بینش ملاصدرا شیطان مظهر «الله» میشود. نعوذ بالله از هر گونه شیطان پرستی.
تشویق به گناه به ویژه گناهان کبیره: بدیهی است کابالیسم که شیطان را مقدس دانسته و او را پرستش میکند، گناهان را نیز که خواسته شیطان است جایز میداند. نفوذ: محی الدین نه تنها این اصل را به جامعه اسلامی نفوذ داد بلکه گناه کردن را عین خواسته خدا نیز دانست؛ او در «فص آدم» آنجا که سخن از فرشتگان و آدم میگوید، مطلب را به جائی میرساند که قیصری با آوردن دو حدیث جعلی از حضرت رسول (ص) سخنان او را باصطلاح مستدل تر میکند: حدیث جعلی اول: لولا تذنبوا لذهبت بکم و خلقت خلقاً یذنبون و یستغفرون، فاغفر لهم: اگر گناه نکنید شما را از بین میبریم و موجود دیگری می آفرینیم تا گناه کنند سپس استغفار کنند و بیامرزم آنها را. در واقع گناه رو دستور و خواست خدا میداند. اینان مثلاً از این نگران هستند که مردم آن قدر مقدس باشند و گناه نکنند در نتیجه، خدایانی از قبیل تواّب، غفّار، عفّو، رئوف، رحیم، قهّار، منتقم و امثال شان، بی کار بمانند. حدیث جعلی دوم: لو لم تذنبوا لخشیت علیکم ما هو اشدّ من الذّنب، اَلا هو العُجب، العُجب، العُجب: اگر گناه نکنید میترسم به چیزی دچار شوید که اشدّ از گناه است و آن عُجب است عجب، عجب. صوفیان پیش از محی الدین زمینه را برای جعل حدیث آماده کرده بودند در هر مورد که دل شان میخواست یک حدیث جعل میکردند و بیشتر نام آن را «حدیث قدسی» میگذاشتند، زیرا احادیث قدسی معمولاً بی سند هستند و اینان آنرا هر چه خواستند گسترش دادند، کاری کرده اند که گویا حدیث قدسی بی نیاز از سند است. اما ترویج گناه و فسق و فجور توسط محی الدین در ممالک اسلام با ترویج آنها در آئین کابالیسم فرق دارد، کابالیست های اسپانیا جوانان مسلمان را با تامین امکانات گناه از آن جمله زنا و شرابخواری برایشان، فاسد میکردند و این، برنامه استراتژیک جنگ نرم بود، و جوانان خودشان را هدف قرار نمیدادند.
فضائل اهل بیت علیه السلام در کتب تسنن
کواشکی در تفسیر خود موسوم به تبصرهْ از ضحاک و عکرمه روایت کرده، رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: لا أسئلکم علی ما أدعوکم إلیه أجراً إلاأن تحفظونی فی قرابتی علیّ وفاطمة والحسن والحسین وأبنائهما. من از برای ارشاد شما به سوی حق و حقیقت مزدی نمیخواهم مگر آنکه حفظ نمایید مقام مرا در اقارب و خویشان من؛ یعنی برای خاطر من احترام نمایید اقارب و خویشان مرا و آنها علی و فاطمه و حسن و حسین و اولاد و ذریه آن هر دو میباشند. و میر سید علی همدانی شافعی در مودّت دوم از «مودّهْ القربی» نقل میکند رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: توسّل بجویید به دوستی ما بسوی خدای تعالی و طلب شفاعت نمایید به ما؛ پس به درستی که به ما اکرام میشوید و به وسیله ما دوست داشته میشوید. و به وسیله ما روزی داده میشوید، پس دوستان ما امثال ما هستند و فردا (یعنی قیامت) تمامشان در بهشت اند. جلال الدین سیوطی در کتاب تفسیر خود درالمنثور (ج ۶ صفحه ۷) ذیل آیه شریفه ی این روایت را بیان کرده و در ادامه آن روایات بسیاری در اهمیت محبت به اهل بیت علیه السّلام ذکر کرده است و نیز این روایت در کتاب معجم الکبیر طبرانی جلد ۳، مسند حسن بن علی علیه السّلام، بقیه ی اخبار الحسن بن علی، بیان شده، و ثعلبی در کتاب تفسیر خود ج ۸، ذیل آیه شریفه از رسول خدا چنین سؤال میشود: من قرابتک هؤلاء الذین وجبت علینا مودتهم؟ قال: (علی و فاطمة و ابناهما) و در تأیید این معنا روایات دیگری را نیز ذکر میکند. و نیز ذیل آیه تطهیر (آیه ۳۳ سوره احزاب) به (ج ۸ صفحه ۳۸) این روایت و روایات دیگر استناد شده است و نیز در کتاب شواهد التنزیل ذیل آیه شریفه ۲۳ شوری روایات بسیاری در فضیلت اهل بیت علیه السّلام ذکر شده است. مودّهْ القربی، ینابیع المودهْ، قندوزی/ خلاصه که با آتش زدن درب، مودت خودشون رو نشون دادند، در دنیایی که دل مولا علی علیهالسلام رو شکستند خیری نیست، مگر بعد از اینکه پسرش بیاد و قصاص کنه، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
اسناد لانه جاسوسی امریکا
راجع به امام خمینی... روش اتخاذ تصمیم خمینی آرام و سنجیده است. او با صبر بی پایان همه نقطه نظرها را گوش میکند و به هنگام اخذ تصمیم او تنها و بدون واسطه اقدام میکند. وقتی وی تصمیمی میگیرد قاطعانه از آن دفاع میکند. در جلسات انفرادی با غربیها یا آنها که تمایلی به غرب دارند خمینی بسیار بی تفاوت است و عکس العملی در مقابل مطالب مورد بحث ندارد. اگر مطلبی میخواهد بگوید به روش معمول خود قاطعانه بیان میدارد. مذاکره به روش معمول (بده و بستان) با خمینی مفهومی ندارد. در او جایی برای سازش و مصالحه وجود ندارد. احتمال اینکه کسی بتواند عقاید خمینی را به مقدار قابل توجهی تعدیل کند بسیار کم است، زیرا او به اینگونه افراد با دید تحقیر و ظن مینگرد. (بدون شرح)
گواهی عمر بن خطاب در مورد مولا علی علیهالسلام.
عمر بن خطاب میگوید: گواهی میدهم رسول خدا فرمودند: اگر آسمانها و زمینهای هفت گانه در یک کفه ترازو گذارده شود و ایمان علی (علیه السلام) در کفه دیگر، ایمان علی سنگین تر است. منابع: تاریخ دمشق، ج ۴۲، ریاض النضره محب طبری از السنه، ج ۲، مستدرک سفینه بحار، ج ۹.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: ایمان چهار رکن دارد: خوشنودى به قضاى الهى و توکل بر خدا و سپردن امر زندگى به خداوند و تسلیم در برابر امر خدا.
حدیث :
از مردى از بنى هاشم چنین روایت است که فرمود: چهار چیز است که اگر در کسى باشد اسلامش کامل است و اگر چه از سر تا قدمش گناه باشد از قدر و منزلتش کاسته نمى شود: راستى و حیا و خوش خلقى و شکر.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: قتل نفس از گناهان کبیره است زیرا خداوند آزار رساننده به پدر و مادر را نافرمان و تیره روز گردانده است .
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: قتل نفس از گناهان کبیره است زیرا خداوند مى فرماید: (و من یقتل مومنا متعمدا فجزاوه جهنم خالدا فیها و غضب الله علیه و لعنه و اعدله عذابا عظیما: و کسى که مومنى را عمدا به قتل برساند کیفرش دوزخ است که در آن براى همیشه مى ماند و خداوند بر او خشم گرفته و او را از رحمتش دور گردانده و براى وى عذابى بزرگ و آماده ساخته است)
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش روایت کند که در نزد ایشان درباره غضب سخن به میان آمد و ایشان فرمود: همانا (گاه باشد که ) شخص خشمگین مى شود تا جایى که هرگز خشمش فرو نمى نشیند و خوشنود نمى شود و به خاطر آن به دوزخ داخل مى گردد، پس هر کس که در حال ایستاده به خشم آمد باید بنشیند زیرا در این صورت به زودى پلیدى شیطان از او بیرون مى رود و اگر نشسته بود باید بایستد و هر کس که بر خویشاوند خود خشم گرفت باید بسوى او رود و به او نزدیک شود و با او تماس گیرد زیرا خویشاوند هنگامى که خویشاوند خود را لمس کند آرامش مى یابد.
حدیث :
حماد بن عثمان گوید: مردى نزد امام صادق علیه السلام آمد و عرض کرد: اى فرزند رسول خدا! اخلاق نیک را به من خبر ده ، حضرت فرمود: چشم پوشى و گذشت از کسى که به تو ستم روا داشته و پیوند با کسى که از تو بریده و عطا کردن به کسى که تو را محروم داشته و حق گویى اگر چه بر علیه خودت باشد.
نقیضه گویی
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟
معشوق چون نقاب ز رخ بر نمیکشد
هر کس حکایتی به تصوّر چرا کنند؟
حافظ
کی پاپزان سحر که سر کلّه وا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟
چون از درون خربزه آگه نشد کسی
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند؟
اسحاق اطعمه
نقیضه شعری است که به تقلید شعر دیگری گفته شده ولی با طنز و هزل است، و بیشتر در مورد خوردنی، نوشیدنی و لباس، که شاعر با شعری از شاعران با لحنی خاص به نظیرهگویی میپردازد. در میان شاعران فارسیزبان، فخرالدین احمد ابو اسحق حلاج شیرازی معروف به اسحاق اطعمه، در قرن هشتم، غزلهای عاشقانهی سعدی و شعرهای عارفانهی حافظ و دیگران را بهتر است بگوییم با نقیضه گویی انگولک کرده.
روح طنز، باید بیان حقیقت و اصلاح باشد. طنز پرداز واقعی یک منتقد است و اگر منتقدی قصد اصلاح نداشته باشد، صرفاً هزلگویی کرده و قصد مسخره کردن را داشته. با این بیان، طنزپرداز کسی است که از حماقتها، شرارتها، ناآگاهیها، توطئهها و... در جامعه آگاهی، از زبان طنز و کنایه سود میبرد، تا افشا کند. در واقع طنزپرداز، همچون خطیب عمل کرده و با کلام و قلم خود، انسانها را هدایت کند؛ نه آنکه با زبانی تلخ و گزنده، در صدد تخریب و یا انتقامجویی باشد. به عبارت ساده، هدف اصلی، اصلاح و برطرف کردن ضعف و کاستی است.
به عنوان مثال، ابوالفضل بیهقی در کتابش تاریخ بیهقی، مطالب طعنه آمیز زیادی در مورد روحانیون عصر غزنوی گفته، که سرشار از روح انتقاد و اصلاح است. همچنین طنزی که در اشعار حافظ و سعدی دیده میشود، با روح اصلاح گری همراه است.

بنده خدایی میگفت: بودن نصفه و نیمه آدما بدردت نمیخورده، خودت رو درگیر چنین کسی نکن، اونایی که، نه میشه گفت هستن، و نه میشه گفت نیستن، چون بعضیا فقط از تنهایی و اجبار کنارمون هستن، جسمشون هست، ولی دلشون باهات نیست، همونایی که اشتباهی، ممکنه بخاطرشون قید همه رو بزنی، چون آخرش بهت میگه (لیاقت تو بهتر از منه) میدونی یعنی چی؟ یعنی باهات جور نیستم، حس خوبی بهت ندارم، میخواستم اوقاتم بگذره، تا حالا تحملت کردم، ولی حالا محترمانه برو، ولت میکنه و میره، بعد احساس بدی بهت دست میده، احساس طرد شدن، احساس کم بودن، حالا تو موندی و پل های خراب شده پشت سرت. خب.. تا اینجا درد رو گفتم، بذار خودمونی علاجش رو هم بگم. اولاً وقتی ما انگشت اتهام رو به طرف کسی میگیریم، چهار انگشت دیگه، داره به خودمون اشاره میکنه. میدونی این چهار انگشت به ما چی میگن؟ بذار بهت بگم. اولیش بهمون میگه: بی معرفت، نمک نشناس، آیا تو هیچ تعهدی نسبت به اطرافیانت نداشتی؟ آیا به همین سادگی بخاطر یک نفر، قید همه رو زدی؟ محبت هاشونو فراموش کردی؟ پس حقّت همینه. انگشت دوم میگه: اطرافیانت آیا راهنماییت نکردند؟ آیا مخالفت نکردند؟ آیا نگفتند داری اشتباه میکنی؟ ولی تو صورت مسئله رو پاک کردی و قید همه رو زدی، گفتی دیگه به شما احتیاج ندارم، تاریخ مصرف شما منقضی شده، پس حقّت همینه. انگشت سوم میگه: آیا ندیدی کبوترها با کبوترها، و کلاغها با کلاغها پرواز میکنند؟ ندیدی یه آدم معتاد، دوستاش یه مشت معتاد مثله خودشه؟ ندیدی بچه ها چطوری به طرف بچه ها جذب میشن؟ خب تو چرا به طرف کسی رفتی که از جنس تو نبود؟ اینقدر سر به هوا بودی که حتی نفهمیدی داره تحملت میکنه ولی درکت نمیکنه، خودت کردی، پس گناهش رو گردن تقدیر و سرنوشت ننداز، گناهش رو گردن خدا ننداز، خودت کردی، پس نوش جونت. اما انگشت چهارم چی میگه؟ انگشت چهارم میگه: خوب گوش هاتو وا کن ببین چی میگم، اگه از این اشتباه عبرت گرفتی، ضرر نکردی، چون تجربه کسب کردی، این تجربه میتونه برای تو پلی باشه بسوی رشد و موفقیت، اشتباهت رو گردن بگیر و جبران کن، برای شروع هیچوقت دیر نیست، یه یا علی بگو و از نو شروع کن، دنیا به آخر نرسیده، فقط از اسب افتادی نه از اصل، هم پشتت پره و هم مشتت پره، کافیه سرتو بالا بگیری و حضور خداوند رو با تمام وجودت حس کنی، که داره بهت لبخند میزنه و میگه: توکلت به من باشه، من هواتو دارم، هم پشتتم، هم توی مشتتم، از تو حرکت و از من برکت/ یا علی علیهالسلام/ مرد تنهای شب.
ای دل تو دمی مطیع رحمان نشدی
و از کرده خویشتن پشیمان نشدی
صوفیّ و فقیه و عالم و دانشمند
اینجمله شدی ولی مسلمان نشدی
در فصل پاییز، بیشتر از دیگر فصول آدما دپرس و افسرده میشن، (عاملهای روان) نشونه اون چیه؟
/دچار نوسانات خُلقی میشوند؛ گاهی بداخلاق و گاهی خوشاخلاق /تقریباً هر روز احساس ناراحتی دارند /معمولا چند بار در روز گریه میکنند /بی دلیل اضطراب میگیرند و بیش از حدِ معمول نگران هستند/تمرکز کردن روی کارها برایشان سخت است /انرژیشان کم شده و مشکل خواب دارند /توانایی مدیریت استرسهای روزانه را ندارند؛ قبلا داشتند /حس همدردیشان با افراد کم میشود /عادتهای غذایی و میل جنسیشان تغییر میکند /گاهی اختلال سلامت روان به صورت مشکلات جسمی هم ظاهر میشود. مثل معدهدرد، کمردرد، سردرد و ...
خب آیا این مشکل علاج هم داره؟ آره حتماً داره، فقط کافیه این نکات رو رعایت کنید.
/طولانیمدت در خانه نمانید، /یک هدف برای خود پیدا کنید؛ هرچند کوچک و دم دستی. /تمرین کنید که خودتان را دوست داشته باشید، /درباره احساستان با فردی قابل اعتماد صحبت کنید، /از دیگران کمک بگیرید و از این کار معذب نباشید. /یک برنامه روتین و منظم ورزشی داشته باشید، /مواجهه با عوامل استرسزا را تا حد ممکن کاهش بدید. /در استفاده از شبکههای اجتماعی زیادهروی نکنید، /از خواندن اخبار بد دوری کنید، حوادث رو دنبال نکنید. /استرس خود را با روشهای علمیِ موجود مدیریت کنید، /برای فرار از تنهایی وارد هر رابطهای نشوید، /کمتر شکایت کنید و بیشتر شکرگزار باشید، /با دوستانتان تعامل و معاشرت داشته باشید، /اگر دوست و رفیقی ندارید، خانواده را دریابید، بگید خانواده رو عشق است. /یک رژیم غذایی سالم برای خود انتخاب کنید، /غذاهایی بخورید که باعث تقویت خُلق و خو میشوند، /دور سیگار و الکل و موادمخدر را خط بکشید، با کم کنید./معجزه خواب کافی و باکیفیت را فراموش نکنید،/حتما از یک روانشناس یا روانپزشک کمک بگیرید، و یا در این مورد تحقیق و مطالعه کنید.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت نهم)
شکّى نیست که این علم پیش از آن که در غرب شکل بگیرد، در مشرق وجود داشته و مورد توجّه عدّه اى از دانشمندان شرق بوده؛ ولى پس از انتقال به غرب، مانند بسیارى از علوم دیگر، مورد بررسى و استقبال بیشترى قرار گرفت. طرفداران اسپریتیسم، و دانشمندان این فن، معتقدند که: روح با فناى جسم و بدن هرگز فانى نمیشود، و با جسم شفّاف و لطیفى که دارد (همان جسم شفّاف و لطیفى که مافوق موادّ این جهان است و قوانین جهان مادّه بر آن حاکم نیست) به حیات خود ادامه مى دهد. و لذا مى توان به وسیله افرادى که داراى استعداد خاصّى هستند با ارواح مکالمه نمود؛ بلکه مى توان آنها را دید. روح مى تواند به وسیله مدیوم (واسطه ارتباط) و با زبان او با لغاتى سخن بگوید که شخص مدیوم بکلّى از آن بى خبر است، و نیز مى تواند بسیارى از اسرار علم و فلسفه و مسائل پیچیده ریاضى را که «واسطه» و «شنوندگان و حاضران» بکلّى از آنها بى اطّلاعند، بازگو کند؛ حتّى ممکن است در حالیکه چشمان واسطه را کاملًا بسته اند، با دست او نامه هاى متعدّد و صفحات بسیارى را بنویسد. خلاصه روح مى تواند خارق عادات عجیبى از خود نشان دهد که انجام آن با وسایل مادّى و عادى امکان پذیر نیست؛ حتّى گاهى روح، خود را به همه حاضران نشان مى دهد و اجسام را بدون این که دست به آن بزنند، حرکت مى دهد. دانشمندان براى این که هرگونه احتمال تقلّب و دخالت مرموز «واسطه» را در انجام این گونه خارق عادات از میان ببرند، و جاى تردید در استناد این امور به ارواح باقى نماند، شخص واسطه را محکم به صندلى خود مى بندند؛ حتّى گاهى او را در یک قفس آهنین حبس میکنند؛ درب اطاقى را که در آن آزمایش صورت مى گیرد، قفل مى کنند، و سیمهاى الکتریکى به دست واسطه وصل مى کنند تا هرگونه حرکتى را (هرقدر ضعیف و سریع باشد) دریابند، و از مجموع این امور اطمینان پیدا کنند، که این اعمال مربوط به ارواح است، نه شخص واسطه. این خوارق عادات عجیب و حیرت انگیز را چگونه مى توان تفسیر نمود؟ آیا راهى براى تفسیر آنها جز اعتقاد به وجود ارواح فعّال هست؟! آیا واسطهها از طریق یک نوع غش و تدلیس و خدعه و نیرنگ و تردستى این اعمال را انجام مى دهند؟ و یا بوسیله آلات و ابزار مخفى و دقیقى قادر به انجام این کار هستند؟ یا این که از طریق تلقین و صحنه سازى هاى مخصوص مى توانند در افکار حاضران تصرّف نموده و به آنها وانمود کنند که چنین حوادثى رخ داده، در حالى که هیچ یک از اینها در خارج به وقوع نپیوسته است؟ دانشمندان و محقّقان دیرباورى که در جلسات علمى مزبور شرکت داشته اند، صریحاً اعتراف دارند که این خوارق عادات و اعمال عجیب را به هیچ یک از امور بالا جز فعّالیّت ارواح، نمى توان استناد داد؛ زیرا آنها همه گونه تدابیر لازم را براى جلوگیرى از تردستى هاى واسطه، با استفاده از ابزار مرموز به عمل آورده اند، و آنها کسانى نبوده اند که به این آسانى تحت تأثیر تلقینها قرار گیرند. آنها مى گویند ما بارها این مسئله را در طىّ ماههاى متوالى آزمایش نموده ایم، و راه همه احتمالات را بسته ایم و از نظر علمى وجود این امور حیرت انگیز، تفسیرى جز وجود ارواح و فعّالیّت آنها نمى تواند داشته باشد. در پست بعدی نتیجه گیری میکنیم تا به یک جمع بندی برسیم.
گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد
همدوش مرغ دولت و هم عرصهٔ هماست
رخشنده/ پروین اعتصامی
جن در قرآن
گروه مسلمان و گروه منحرف بین جنیّان (۴۷)
مراد از کلمه «مُسْلِمُونَ» این است که ما تسلیم امر خدائیم، پس مسلمون کسانی اند که امر را تسلیم خدا کردند، و مطیع او در هر چه بخواهد و دستور دهد هستند، و مراد از کلمه «قاسِطُونَ» مایلین بسوی باطل است. معنای آیه این است که: ما گروه جنیّان به دو طایفه تقسیم میشویم، یک طائفه آنهایی که تسلیم امر خدا و مطیع او هستیم، و طایفه دیگر کسانی که از تسلیم شدن برای امر خدا با این که حق است عدول کرده، و منحرف شده اند. «فَمَنْ اَسْلَمَ فَاُولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَدا، » معنای جمله این است که کسانی که تسلیم امر خدا شدند، آنها در صدد یافتن واقع و ظفر جستن به حق بر آمدند. «وَ اَمَّا الْقاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا و امّا منحرفین هیزم جهنم اند، » (جن) و در دوزخ با سوختن معذب میشوند، جانشان مشتعل میگردد، عینا نظیر منحرفین از انس، که قرآن کریم آتش گیرانه دوزخشان خوانده است. «وَ اَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَی الطَّریقَةِ لاََسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقا لِنَفْتِنَهُمْ فیهِ به درستی که داستان از این قرار است که اگر جن و انس بر طریقه اسلام یعنی تسلیم خدا بودن استقامت بورزند، ما رزق بسیاری روزیشان میکنیم، تا در رزقشان امتحانش کنیم» (جن) «وَ مَنْ یُعْرِضْ عَنْ ذِکْرِ رَبِّهِ یَسْلُکْهُ عَذابا صَعَدا و کسی که از یاد پروردگارش اعراض کند خدا او را به راه عذابی دشوار میاندازد. » (جن)
خندق
جنگ خندق، در حقیقت جنگ نبود، بلکه چیزی بود شبیه دفاع مقدس، با اینکه مسلمان، بخاطر توطئه یهودیان، از مکه فرار کردند و به یثرب رفتند، ولی یهود ول کن نبود، ابتدا هزار نفر رو تحریک کرد که به یثرب حمله کنند و جنگ بدر رقم خورد، بعد از شکست، این بار ۳ هزار نفر رو به سراغ مسلمین فرستاد که جنگ احد بوجود آمد، در نهایت تمام قبیله ها و احزاب یهود، با هم متحد شدند و با لشکری ۱۰ هزار نفری، به یثرب، شهر مدینه النبی که فقط ۹۰۰ نفر مرد آموزش ندیده داشت، که بعضی از این افراد نوجوانان ۱۵ ساله بودند، بعضی پیرمردهای سالخورده. حالا چرا باید در اون گرمای سوزان حجاز، این پدرسگها، با اون لباسهای سنگین آهنی، با اسب و شتر این راه طولانی رو گز کنند که چی ؟ که اسلام رو نابود کنند. مگه اینا جای کسی رو تنگ کرده بودند؟ مگه آزاری برای کسی داشتند؟ نه، فقط یهود درد و مرض داره، عجب آدمای مریضی، واقعه جنگ خندق، جنگ یهود بود، و دفاع مسلمانان، خیلی نکات جالبی در جنگ خندق اتفاق افتاد، در روایات تاریخی آمده، در روز احزاب رسول خدا با ما خاک حمل میکرد، و گرد و خاک سفیدی سینه آن بزرگوار را پوشانیده بود، و با صدای بلند میفرمود: بار خدایا اگر تو نبودی ما هدایت نشده و نه زکات داده بودیم و نه نماز میخواندیم. پس خدایا بر ما سکینه و اطمینان را نازل فرما و قدمهای ما را در هنگام ملاقات دشمن استوار دار. حزب اوّل (که یهود مدینه اند) بر ما ستم کردند و هر وقت آنها میخواستند آشوبی برپا کنند ما ممانعت میکردیم. و اینرا نیز بخاری در صحیح خود از ابو ولید و شعبۀ و ابو اسحاق و براء نقل نموده. گوید: چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از حفر خندق خلاص شد، قریش با ۱۰ هزار نفر از مردم مختلف و پیروان قریش از بنی کنانه و اهل تهامه رسیده و بین جرف و غابه (جرف جایی است که سیلها آنجا را برده باشد و غابه چاه عمیق را گویند) فرود آمدند و غطفان و پیروانش از اهل نجد آمده و در دامنه کوه احد منزل نمودند. پیامبر با کمتر از هزار نفر از مسلمین از مدینه بیرون آمد، و سلع را در پشت خود قرار داده (سلع کوهی است در مدینه) در آنجا اردوگاه ساختند و خندق در میان آنها و جبهه دشمن بود، و امر فرمود: که زنان و کودکان را در مکان بلند منزل دهند. البته بعد از شکست یهود، سعی کردند تعداد مسلمانان را ۳ هزار نفر ثبت کنند تا با این جعل تاریخی، فضاحت شکست خود را کمتر کنند، در حقیقت مسلمین ۷۰۰ نفر بودند و اون ۳۰۰ نفر نخودی حساب میشدند و یا به عبارتی، سیاهی لشکر بودند، در حقیقت لشکر ۱۰ هزار نفری یهود، از گروهی ۷۰۰ نفره شکست خوردند، عجب فضاحتی برای یهود بوده، بهتره از خجالت بمیرند، در این قسمت سعی میکنم، به پشتوانه چند هزار کتاب حدیثی و تاریخی، نتیجه تحقیقاتم رو با سند و مدرک، بصورت خلاصه و گلچین یادگار بذارم. ادامه دارد..
کوروش کبیر خبیث
ترجمه و نسخه بدل از منشور کوروش در ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورک، و در فضای بین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیمومت که آثار اهدایی دیگر کشورهای جهان نیز در آن نگهداری میشود، هستش. این ادعا که سازمان ملل متن منشور کوروش را بر سردر سازمان آویزان کرده، دروغ و کذب است، در واقع چیزی را به خورد افکار عمومی داده اند که اصلاً درست نیست. البته اینم بگم که من هیچ دشمنی با کوروش ندارم و اگر آدم خوبی باشه ازش حمایت و تقدیر میکنم، ولی اسناد تاریخی غیر از این رو اثبات میکنه، این منشور با حروف و واژگان اَکَدی نوشته شده. اشرف پهلوی (همون قاچاقچی فاسد و هرزه، که به پشتوانه خواهر شاه بودن، انواع پلشتی ها رو مرتکب میشد) در سال ۱۳۴۸ هجری شمسی، ضمن دعوت از تعدادی حقوقدان و برگزاری مراسمی در مشهد مادرسلیمان (پاسارگاد)، از منشور کوروش با عنوان منشور آزادی و نخستین منشور جهانی حقوق بشر یاد کرد، و ترتیبی داد تا نام کوروش به عنوان نخستین بنیادگذار حقوق بشر جهان بر سر زبانها بیفتد. در حالیکه چنین ادعایی نمیتوانست درست باشد و محتوای منشور کوروش، اصلاً هیچ ارتباط و شباهتی با مفهوم امروزی یا دیروزی حقوق بشر ندارد. این منشور رو لولو نخورده و هنوز هست، نکته مهم اینکه اشرف پهلوی، عروسک خیمه شب بازی در دستان یهود بود، اما چرا یهود این جعلیات رو به خورد جهان داد؟ آیا قصدشون از این کار، ایجاد امتیاز و افتخار برای ایرانیان بود؟ نه، اونا خودشون رو مالک و حاکم ایران میدونستند، مسلط بودند و با این جعلیات تلاش میکردند، از ایران بعنوان ژاندارم منطقه برای منافع خودشون استفاده کنند، ادامه دارد..
در کتابها دنبال زعفر بودم که در مورد زعفران برخوردم به حدیثی جالب در جامع الاخبار: حضرت رسول خدا فرمودند: چون پروردگار تبارک و تعالی از بنده خود راضی باشد، به فرشته مرگ میگوید: ای ملک الموت از نزد من بسوی فلان کس برو، و روح او را برای من بیاور؛ دیگر اعمال شایسته ای که بجا آورده کافی است، من او را امتحان نمودهام و در منزلگاه خوبی که مورد محبّت من بوده است او را یافته ام. ملک الموت از بارگاه عزّ جلال الهی نازل میشود، با پانصد فرشته که با آنها شاخههای گل و دستههای ریشه دار گُل زعفران است. هر یک از آن فرشتگان او را بشارت میدهند، به بشارتی غیر از آن چه فرشته دیگر بشارت بدان داده است. در آن هنگام، فرشتگان همه شاخههای گل و شاخههای زعفران را در دست میگیرند و برای خروج روح او، از طرفین به دو صفّ طولانی صفّ میبندند. چون إبلیس که رئیس شیاطین است، چشمش به این منظره میافتد، دو دست خود را بروی سرش گذارده و فریاد میکشد. پیروان او که او را در چنین حالی میبینند، میگویند: ای بزرگ ما، چه حادثه ای روی داده است که چنین برافروخته شدی؟ او میگوید: مگر شما نمی بینید که این بنده خدا چه اندازه مورد کرامت و احترام واقع شده است؟ کجا بودید شما که او را گمراه نکردید؟ آنها میگویند: ما کوشش خود را درباره او نمودیم، چون از ما اطاعت نکرد مؤثّر واقع نشد.
در پی سقوط سوریه به عنوان نقطهی ثقل جبهه مقاومت، دشمن حتما به سمت یک نبرد تمام عیار علیه حزبالله حرکت خواهد کرد. البته سیلی سختی خواهد خورد، جانانه. با اتفاقات تلخ سال گذشته که دشمن، سلسلهوار، از ترور ردهی فرماندهان میانی جنوب، سپس انفجار پیجرها، در ادامه ترور ردهی ارشد فرماندهی، تا هدفگیری کادر رهبری و راس هرم یعنی سیدحسن و سیدهاشم پیش رفت؛ قابل پیشبینی بود که آنها از این فرصت استفاده کرده و با یورش زمینی و حملات هوایی سنگین، جنوب رود لیتانی تا ضاحیه را مورد حمله قرار دهند. پس از حدود دو ماه مقاومت حزب الله در برابر حمله زمینی دشمن، با میانجیگری آمریکا و فرانسه، آتش بس برقرار شد! مشروط به آنکه حزبالله از جنوب لیتانی عقبنشینی و صهیونیستها نیز حملات خود را متوقف کنند. با گذشت یکسال از آتش بس، اسقاطیل صدها حمله هوایی به لبنان داشته، بیش از ۳۰۰ تن از فرماندهان حزب و شهروندان لبنانی را به شهادت رسانده و حملات خود به جنوب لبنان (پایینتر از خط آبی رود لیتانی) را ادامه میدهد. در سوی دیگر، نیروی زمینی اسقاطیل با استفاده از سقوط بشار در آذر ۱۴۰۳ و سکوت رژیم الجولانی، با پیشروی در جبهه جولان وارد خاک سوریه شده، در قنیطره و جبل الشیخ مستقر است تا محاصرهی بقاع لبنان را تشدید کند. تجمیع گستردهای از تکفیریهای تحریرالشام نیز در مرزهای شمالی و شرقی لبنان دیده میشه. حمله زمینی به لبنان را باید قطعی دانست. هرچند که حزب الله توانمندیهای خود را تا حدودی بازیابی کرده و آماده سیلی زدن هست.
از در خویشم مران کاین نه طریق وفاست
در همه شهری غریب در همه ملکی گداست
با همه جرمم امید با همه خوفم رجاست
گر درم ما مس است لطف شما کیمیاست
سعدی اگر عاشقی میل وصالت چراست؟
هر که دل دوست جست مصلحت خود نخواست
تحقیق در فضایل اهل بیت (ع) در کتب تسنن
امام احمد ثعلبی که امام اصحاب حدیث شمرده شده و از اکابر علمای تسنن است، در تفسیر خود ذیل آیه مودّت آورده که: محبّت و مودّت اهل بیت طهارت، از جمله اصول دین، و ارکان اسلام است، و هر کس خلاف این عقیده داشته باشد، کافر و از دین اسلام خارج و ناصبی میباشد و دلیل بر این معنی، رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، مرده است شهید و توبه کننده از گناه و آمرزیده شده، و مؤمنی که دارای ایمان کامل میباشد و رحمت شده، و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، بشارت میدهد او را ملک الموت و منکر و نکیر به بهشت، و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، میرود بسوی بهشت، همچنان که عروس میرود بسوی خانه شوهرش، و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، باز میشود در قبر او دو در بسوی بهشت، و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، قرار میدهد خداوند قبر او را زیارتگاه ملائکه ی رحمت، و کسی که بمیرد بر دوستی آل محمّد، مرده است بر سنّت و جماعت، و کسی که بمیرد بر دشمنی آل محمّد، روز قیامت بین دو چشم او نوشته شده است: ناامید است از رحمت خدا، و کسی که بمیرد بر دشمنی آل محمّد، کافر مرده است، و کسی که بمیرد بر دشمنی آل محمّد، استشمام نمی نماید بوی بهشت را/ الکشف و البیان، ثعلبی.
عجیبه که طی دهه های اخیر، بیش از ۲۵۰۰ انجمن در اسقاطیل فعالیت دارند. هرچیزی در اونجا انجمنی داره. چرا تعداد این انجمنها از ۲۵۰۰ تجاوز میکند؟ تنها ۴۶ صفحه از راهنمای تلفنشون اختصاص به انجمن هاشون داره. در شهر (تل آویو) که پایتخت و یکی از شهرهای مهمش هست، آپارتمان بسیار با شکوه و مجللی را برای کنفرانسهای ساکنین (یافا) (تل آویو) اختصاص داده، هر روزه ساکنین این دو شهر در این عمارت که (پارلمان) نام دارد، کنفرانسی تشکیل داده، در مسائل سیاسی، اقتصادی و مانند آن بحث و گفتگو میکنند، گاهی بازار مناقشه آنقدر گرم میشود که مثل سگ و گربه، به زد و خورد کشیده و بالاخره پلیس آنها را جدا میسازد، البته بین این دو گروه دعوا و جنگ جناحی هست، خصومت شدیدی با هم دارند، در فصل تابستان (پارلمان) را به (باغهای لندن) که محلی خوش آب و هوا است منتقل میکنند. انگلیس پاتوق تمام اقوام و احزاب یهود هست، سابقا باغهای لندن و میدان (هربرت سموئیل) و هتل دان، ملک یک جوان عرب بنام عیسی دهمش بود، ولی در یک قمار آنها را به یک یهودی باخت و الان در اسقاطیل زندگی میکنه و همسری یهودی داره. مراسمی دارن بنام شب شنبه که در پست بعدی میگم، چون این تارنما طولانی میشه، ادامه دارد..
اشاراتی به زندگی سراینده کتاب علی نامه: در پایان مجلس دوم از جنگ سوم قبل از آنکه به مجلس سوم بپردازد، در ضمن ابیاتی به عمر خویش اشاره دارد و تصریح میکند که من اکنون شصت و دو ساله ام:
چو دو مجلس آمد ز صفین به سر
سوم مجلس است آنک گویم دگر
به وقتی که در شصت و دو سالِ من
رسیده بدو سعد بد فال من
و باز در آغاز مجلس سوم از خداوند جان و خرد سپاسگذاری میکند و میگوید آنچه حق با بنده میکند، همان است که درخور اوست، و این اندیشه خود اندیشه ای است کاملاً اعتزالی و اعتراضی دارد به اشاعره که در این باب، در نقطه مقابل این فکر ایستاده اند و میگویند: و ما هو الأصلح للعبدِ فلیس بواجب علی الله (العقاید النسفیه) اگر چه به مسألۀ فضل الاهی نیز اشاره میکند:
سپاس از خداوند جان و خرد
که آن کرد با ما کزو در خورد
چو جان دادمان از خرد بهره داد
در دین و دانش به ما برگشاد
به صد «لطف» از نعمتِ بی شمار
بپرورد از «فضل» مان کردگار / ۱۰۳ ر - ۱۰۳ پ
در پایان مجلس سوم از حرب صفّین باز اشاره ای کوتاه دارد به اینکه زمان سرودن این منظومه ماه محرم است و سر سالِ نیک:
چو گوید سراینده بر فال نیک
به ماه محرم سر سال نیک
و باز در آغاز مجلس پنجم از جنگ با قاسطین، خردمند بیدار دل را مخاطب قرار میدهد، و او را به گفتار خویش دعوت میکند و در اواخر مجلس هفتم گریزی دارد به نقد شاهنامه:
ز شه نامه و رستم و گیو و طوس
سخن نشنود دین مگر بر فسوس
«علی نامه» خواند زفان خرد
که تازو به هر دو جهان برخورد
«علی نامه» را مانع از راستی ست
سخن، کو دروغ آمد، از کاستیست / ۱۸۲ ر
حالا باز ناچارم، در دفاع از فردوسی چند خط بنویسم.
در شاهنامه فردوسی اساسا مجموعه ای از داستانها را شامل میشه که در ناخودآگاهِ جمعی هویت ایرانیان وجود داشته. این بدان معناست که ایرانیان یکسری داستان هایی را داشتند، در این چهارچوب، فردوسیِ بزرگ آمده و یک شاهکاری را به نظم تبدیل کرده. قبلا (خدای نامه، به زبان ساسانی) و (شاهنامه ابومنصوری) هم وجود داشته (البته به زبان نثر)، در این چهارچوب، وقتی شاهنامه به زبان نظم در میآید، در واقع همان داستان های تاریخی ایرانیان در قالب قدرتمندی یعنی شعر (نظم)، دوباره به ایرانی ها تحویل داده میشه. اگر شاهنامه فردوسی را از این دید نگاه کنیم، عملا آنرا شبیه به رسانه ملی می بینیم که پس از گذشت بیش از هزار سال، در خدمت ایران بوده و توانسته آن چیزی هایی که مربوط به خودِ ایرانی بوده را زیباتر کند و عملا آنها، با حکمت شخصِ فردوسی آمیخته شده و به ما برگردانده شده.
معرفی دو کتاب مهم جغرافیای قدیم: منابع جغرافیایی نیز در بسیاری از مواقع برای پژوهشهای تاریخی لازم و ضروری هست. مثلاً کتاب البلدان: نویسنده این کتاب احمد بن ابی یعقوب مشهور به یعقوبی است، مطالب این کتاب که بخشهایی از آن مفقود شده، شامل
مسافات منازل، تاریخ، فرهنگ، جغرافیای طبیعی، انسانی و اقتصادی شهرهای عراق، عجم، فارس، و... هست. مشروح ترین گزارش یعقوبی در ارتباط با بغداد، سرمن رای (سامرا)، کوفه، مدینه و مکه است. کتاب دیگه ای هم هست بنام معجم البلدان: ابوعبداللّه شهاب الدین یاقوت بن عبداللّه الحموی الرومی، قرن ششم، از مورخین و جغرافی دانان بزرگ است. مهم ترین اثرش همین کتاب معجم البلدان است، این کتاب تنها یک معجم جغرافیایی نیست، بلکه علاوه بر آن کتابی تاریخی و ادبی نیز محسوب میشه. کتاب در ۵ باب تألیف و در مقدمه کتاب درباره این بابها توضیح داده. باب اوّل در ذکر صورت زمین است و آنچه که متقدمین و متأخرین در این زمینه ذکر کرده اند. باب دوم درباره وصف اختلاف میان متقدمین و متأخرین پیرامون معنای اصطلاح اقلیم و مشتقات آن و همچنین چگونگی تعیین قبله در هر ناحیه است باب سوم درباره الفاظی است که در کتاب زیاد به کار گرفته شده، مثل برید، فرسخ، کوره و باب چهارم درباره حکم سرزمینهایی است که به دو صورت جداگانه صلح و جنگ توسّط مسلمانان فتح شده است و درباره حکم فی ء و خراج آنها، باب پنجم در اخبار سرزمینهایی است که تحت سرزمینهای دیگر از آنها یاد نشده. ترتیب عنوانهای کتاب براساس حروف معجم تنظیم شده.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: اى حکیم به من بگو آیا این امرى که مرا به آن فرا مى خوانى مردم آن را به عقل خود یافته اند؟ و بر امور دیگر ترجیح داده اند؟ یا آنکه حقّ سبحانه و تعالى مردم را به آن فراخوانده است و ایشان نیز او را اجابت کرده اند؟ حکیم گفت: امرى که به آن دعوت مى نمایم بلندتر و لطیف تر از آن است که از اهل زمین باشد، یا مردم به عقل خود تدبیر آن کنند، زیرا کار اهل دنیا این است که مردم را به اعمال دنیا و زینتها و عیش و رفاه، وسعت نعمت و لهو و لعب، و خواهشها و لذّتهاى آن بخوانند، بلکه این امرى شگفت و دعوتى پرتو گرفته از جانب خداى تعالى، و هدایتى مستقیم است که اعمال اهل دنیا را در هم مى شکند، و مخالف طریقه ایشان است، و زشتى و بدى اعمال ایشان را ظاهر مى کند و ایشان را از هوى و هوس و خواهشهاى نفسانى، به طاعت پروردگارشان مى خواند، و این امر براى کسى که آگاهى جوید روشن است و از غیر اهلش پنهان است، تا آنکه خداوند حقّ را بعد از خفایش ظاهر و دین حقّ را رفیع گرداند و مذهب اهل جهل و فساد را پست گرداند. شاهزاده گفت: راست گفتى اى حکیم آنگاه حکیم گفت: بعضى از مردم هستند که به فطرت مستقیم و فکر درست خویش پیش از آمدن پیامبران، حقّ را در مى یابند و به آن راغب مى شوند، و بعضى دیگر هستند که بعد از بعثت پیامبران و شنیدن دعوت آنها اطاعت مى کنند، و تو اى شاهزاده از کسانى هستى که با عقل و فراست خود به حقّ و حقیقت رسیده اى. شاهزاده گفت: آیا غیر از گروه شما جمع دیگرى هستند که مردم را به ترک دنیا فراخوانند؟ حکیم گفت: امّا در بلاد شما نه، و امّا در غیر این بلاد جمعى هستند که به زبان اظهار دین مى نمایند ولى اعمالشان اعمال دینى نیست (ریا) و از این رو راه ما با راه آنان مختلف شده است. شاهزاده گفت: به چه سبب حقّ تعالى شما را سزاوارتر از آنها به حقّ نموده است؟ و حال آنکه آن امر شگفت آسمانى از یک محلّ و یک سرچشمه به شما رسیده است؟ حکیم گفت: حقّ به تمامى از جانب خداى تعالى است، و حقّ تعالى جمیع بندگان را بسوى خود خوانده است، پس جمعى قبول کرده و به شرایط آن عمل کرده اند، و دیگران را به آن راه حقّ به فرموده الهى هدایت نموده اند، ظلم و خطا نمى کنند و آنرا فرو نمى گذارند، و جمعى دیگر قبول کرده اند امّا آنرا چنانچه باید برپا نمى دارند، و به شرایط آن عمل نمى نمایند و به اهلش نمى رسانند، و ایشان را در اقامت حقّ و عمل نمودن به شرایع عزمى و اهتمامى نیست و آن را فرو مى گذارند و گران مى شمارند.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
لیث بن سعد از زهرى بازگو میکند، غذایى براى ابابکر فرستاده شد، و حارث بن کلده (طبیب) نیز نزدش بود، و هر دو از آن غذا خوردند. حارث گفت: غذایى خوردیم که یکسال مسموم شده. و در پایان سال هر دو مردند. (العقد الفرید، ابن عبد ربه اندلسى، ج ۴، طبقات ابن سعد، ج ۳، مروج الذهب، مسعودى، ج ۲) دوست دارم که بگویم: ابوسفیان که داراى تخصص در زمینه ترور بود (مردى را نیز براى کشتن پیامبر اکرم به مدینه فرستاد (دلائل النبوة، بیهقى، ج ۳)) ، در آنزمان همراه عمر و عثمان در مدینه میزیست! معاویه نیز که سیاست مشهور «خداوند، سپاهیانى از عسل دارد» (مختصر تاریخ ابن عساکر، ج ۲۴) از اوست، در مدینه بوده است! بخاطر مصلحت هاى سیاسى، عمر و حزب قریش دفن پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) را تا روز سه شنبه به تأخیر افکندند، و برخى نیز گفته اند تا سه روز از دفن آن حضرت جلوگیرى شد! (تاریخ طبرى، ج ۲، تاریخ ابن وردى، ج ۱) ولى در مورد ابابکر مصلحت سیاسى، اقتضاى آن را داشت که عمر او را به سرعت دفن کند، و همان شبى که از دنیا رفت (شب سه شنبه) پیش از آن که مردم بیدار شوند و در مراسم دفن شرکت کنند، او را به خاک سپرد! (تاریخ طبرى، ج ۳، تاریخ أبى زراعه دمشقى، تاریخ ابى الفداء) بدین ترتیب، حزب قریش در مورد دفن پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) رفتار ناشایستى داشت، و در مورد ابابکر رفتار بدى داشت. ابوبکر، نه اولین و نه آخرین کسى بود که به دست عمر و عثمان کشته مى شد، بلکه این دو تن داراى پرونده اى پر از ترور و توطئه مى باشند. این دو نفر از کسانى هستند که در عقبه اقدام به ترور (نافرجام) حضرت پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) کردند (صحیح بخارى، ج۴، باب جوائز الوافد، ج۱۲ و صحیح مسلم، ج۱۱) عمر و عثمان همان کسانى هستند که در روز وفات پیامبر اکرم، آن هنگام که پیامبر ورق و دوات خواست، گفتند که پیامبر هذیان میگوید. این دو نفر از کسانى هستند که مردم را از دفن آن حضرت بازداشتند تا ابابکر از سنح بیاید، و در مراسم دفن آن حضرت (صلى الله علیه وآله وسلم) نیز شرکت نکردند (سیره ابن هشام، ج۴، تاریخ طبرى، ج۲،طبقات ابن سعد) ترور سعد بن عباده به دستور مستقیم عمر بن الخطاب صورت گرفت (العقد الفرید) ، ترور فاطمه دختر محمّد مصطفى (صلى الله علیه وآله وسلم) با دست شخص عمر انجام شد (العقدالفرید، السقیفه، سلیم بن قیس) ، ابوذر، عبدالله بن مسعود و عبدالرحمان بن عوف همگى به دستور عثمان و در زمان خلافت او ترور شدند. (تاریخ یعقوبى)
تحقیق پیرامون شبهای شنبه در اسقاطیل.
معمولاً یهودیان در شبهای شنبه، مراسم مذهبی انجام میدهند، این مراسم را (اروحات للشابات) یعنی غذای روحی شب شنبه میگویند. (شابات همون سابات هست، یعنی سبت، شنبه، یهود حرف سین رو مقدس میدونه و بیشتر بجاش شین میگن، مثلاً موسی رو موشا و موشه میگن) دوستی میگفت: یکی از شبهای شنبه در اسقاطیل اقامت داشتم، برای صرف شام به خانه یکی از شخصیتهای یهودی دعوت شدم. در اثنای شام، وکیل (وزارت امور دینی) چون امور دینی در اسقاطیل وزارت خاصی داره، سخنرانی به لغت (ییدیه) که لغت یهود ساکنین اروپا است، ایراد کرده، آنها را وعظ و ارشاد نمود، بعدا موسیقی مذهبی شروع شده و پس از آن هرکسی کلاه مخصوص بر سر گذاشت مشغول صرف شام شدند. ضمناً اهمیت زیادی برای تعطیلیهای مذهبی دارن. اصولاً تعطیلیهای دینی اسقاطیل، از شب شنبه شروع شده و شب یکشنبه پایان مییابد. در این مدّت تمام بانکها، وزارتخانه ها، بازارها و حتّی تاکسیها و اتوبوسها تعطیل هستن و خلاصه در این بیست و چهار ساعت تمام وسائل زندگی از کار میفته. میگفت، یکی از مسئولین بزرگ اسقاطیل شخصا به من گفت: ما یقین داریم که همه تهدیدهای مسلمانان (کشورهای عربی) پوچ و الکی هست، ولی ما از آنها برای تبلیغات علیه خودشون استفاده میکنیم. گرچه در فلسطین مساجد و مقابر مسلمانان وجود داره، اما هیچ مسلمانی حقّ نداره بدون اجازه دولت، از شهر یا دهکده خودش خارج بشه، چنانچه چندی پیش یک جوان عرب را به جرم این که برای عیادت دخترش بدون اجازه از دهکده خارج شده، اعدام کردند. مسجد بزرگ (یافا) را خراب کرده و مسجد (عمقا) و (سماویه) را (در سالهای قبل از طوفان الاقصی) به زباله دانی تبدیل کرده، و مساجد دیگری را هم مبدل به (تئآتر) کردند. مقابر مسلمانان و مسیحیان عرب در اختیار دولت است، و هر روز به اسم کشیدن خیابان آنها را خراب کرده، استخوانهای مردهها را آتش میزنند. وای بر ما!! دولت اسقاطیل اهالی قریه (امّ الفحم) را به جرم مسلمان بودن تحت فشارهای غیر انسانی قرار میداد، آنها نیز در تلگرافی از پاپ نصاری تقاضا کردند که به آنها اجازه داده شود به دین (مسیحیت) ملحق بشن. این بود کلماتی چند از کتاب (کُنْتُ فی اسرائیل) واین بود، احوال شهری که هنوز صدای آوارگانش به گوشها میرسد. و این بود قصّه مسلمانان و یهود، من اینها را نوشتم و به گوشها رساندم. تا مسلمانان این اخلال گران ثروتمند که دنیائی را بازیچه خود گرفته اند بهتر بشناسند. خدا میدونه این پلشتها طی ۷۷ سال گذشته چه بلاهایی سر این مردم مظلوم در آوردند.
سلمان فارسی و جنگ حنین و طائف
سلمان در دو جنگ دیگر به نام هاى حنین و طائف در رکاب رسول خدا (ص) و در سپاه اسلام حضور داشته است. پس از فتح مکّه در سال هشتم هجرت و گسترش اسلام، قبیله هَوازِن به فرماندهى مالک بن عَوف نَصرى، براى پیش گیرى از نفوذ بیشتر اسلام، آماده جنگ با رسول خدا (ص) شدند. رسول خدا (ص) پس از پیروز شدن بر قبیله هوازن، در شوّال سال هشتم هجرت با سپاه خویش روانه طائف شد و در آخرین منزل مسیر خود مسجدى ساخت و در آن نماز خواند و سپس با سپاه خویش، به نزدیکى حصار بلند، طائف رسید، امّا چون افراد دشمن دروازه هاى شهر را بسته و در برج هاى بلند سنگر گرفته بودند، تعدادى از سپاهیان آن حضرت بر اثر تیرباران آنها از پاى در آمدند، زیرا وارد شدن به شهر هم کار بسیار سختى بود. پس، ناچار شهر طائف را به مدّت ده روز، یا به قول طبرى و ابن هشام، به مدّت بیست روز، محاصره کردند. جنگ سختى در گرفته بود، طائفیان از بالاى بامها و برج ها، با تیر، سنگ و پاره هاى آهن، به سپاه اسلام ضربه مى زدند و آنها را مجروح و شهید میکردند. سرانجام، رسول خدا (ص) با یاران و افراد سپاه خویش، از جمله سلمان فارسى مشورت کرد، سلمان گفت: عقیده من این است که منجنیق نصب کنیم. پس از پذیرفتن این طرح، رسول خدا (ص) دستور تهیه آن را داد. یزیدبن زمعه از محل جَرش، که در نواحى مکّه بود، منجنیق و دو دبّابه (اتاقک هاى چوبى قابل حرکت که براى محافظت ساخته مى شدند و شبیه تانک هاى جنگى امروزى بود) آورد. على (ع) بى امان جنگید. مسلمانان چهارده شهید دادند. از افراد دشمن، قبیله ثَقیف مسلمان شدند و در نهایت، این نبرد با پیروزى سپاه اسلام که سلمان نیز یکى از مجاهدان و طرّاحان آن بود، پایان یافت. تاکتیک خندق، و تاکتیک منجنیق، هر دو با مدیریت سلمان فارسی صورت گرفت و این افتخاری برای تمام ایرانیان است، امروزه هم، ساخت ماهواره، موشک بالستیک، پهباد رادار گریز، غنی سازی اورانیوم، و کلی دستاوردهای مخفی، که نباید رسانه ای بشه، نشانی از ایمان و هوش ایرانی دارد، و دشمن هیچ شانسی، به جز در تفرقه افکنی ندارد، حواسمون باشه، ما در مقابل امام زمان (عج) و خون شهدا مسئولیم.
صحیفه سجادیه
شناخت ستایش و ستایش خداوند معیار و نشان دهنده عقل، عدل و اخلاق است، و عدم آن دلیل فقدان آنهاست، و فاقد آنها حیوان است. و شخص ستایشگر خدا، ارزش محدودیتهای آفرینش را میداند و نه تنها در صدد آزادی از آنها بر نمی آید، بلکه در حفظ آن محدودیتها و خط قرمزها میکوشد؛ خودکشی نمیکند، از بوالهوسی دوری میکند، از محدوده انسان خارج نشده و در عرصۀ بازتر حیوانی قرار نمیگیرد. و نام زندگی حیوان گونه را آزادی نمیگذارد. زیبائی و زیبا خواهی انسان را، با آزادی شهوت حیوانی، اشتباه نمیکند. زیبا خواهی انسان ناشی از روح سوم (روح فطرت) اوست، نه از شهوت غریزی حیوانی. روح فطرت، غریزه را جهت میدهد و در یک بستر ویژه قرار میدهد. و (در بیان صریحتر:) شهوت غریزی را محدود میکند به حدود مشخص فطری، همان حدود ارزشمند آفرینشی که به شرح رفت.
اسناد لانه جاسوسی امریکا
یک تحلیل از ساخت قدرت در ایران بعد از انقلاب، خمینی و دیگر آیت اللّهها را در رأس میگذارد؛ به همراه دیگر روحانیون شیعه که برای مجلس انتخاب شده اند و اکنون در حال تدوین قانون اساسی هستند. سپس نوبت ملاها میرسد که در داخل دولت موقت،دادگاههای انقلاب، کمیتهها و تشکیلات شبه نظامی قرار دارند و در درجه سوم من سیاستمداران را جای میدهم (مثل بازرگان) که توانسته اند خود را ارزشهای اسلامی غالب تطبیق بدهند و یک کنترل عاریه ای بر سکان تشکیلات دولت موقت یا شبه دولت از جمله صنعت نفت داشته باشند. درجه چهارم دزدان دریایی که فرماندهی گروههای شبه نظامی (پاسداران) کمیتههای انقلاب را به عهده گرفته اند میباشد. در پایان ملاهای ساده جای میگیرند که به تودهها در دهات و شهرها خدمت میکنند که پشتیبانی متعصبانه آنها بزرگترین منبع قدرت خمینی و آیت اللّهها میباشد. (از نامه جان کریو از روابط عمومی سفارت به تد کوران - آژانس اطلاعات بین المللی آمریکا واشنگتن واشنگتن C D. ) ۱۲ مهر ۵۸
انجیل و ظهور مهدی موعود
فرود آمدن حضرت عیسی علیه السلام از آسمان.
ادامه از پست قبل.. یکی از عقاید قطعی همه مسلمانان و تمام طوایف اسلامی این است که: حضرت عیسی علیه السلام در زمان ظهور حضرت بقیة اللَّه علیه السلام به روی زمین باز میگردد، و برخی از آیات قرآنی نیز بر آن دلالت میکند، در این باره صدها حدیث از طریق شیعه و سنّی روایت شده است که از بازگشت آن حضرت سخن میگوید، اگر برخی از متعصّبین اهل سنّت به دلایلی در مورد حضرت مهدی علیه السلام تردید میکنند، در مورد نزول حضرت عیسی علیه السلام هیچ تردید ندارند. از نظر شیعه نیز این مطلب قطعی است که حضرت عیسی علیه السلام از آسمان نازل میشود، و در بیت المقدّس پشت سر حضرت مهدی علیه السلام نماز میگذارد و او را تأیید میکند و در ردیف یکی از معاونان آن حضرت قرار میگیرد. در این زمینه، روایات فراوانی در منابع حدیثی شیعه و سنّی وارد شده است که برخی از آنها را در اینجا نقل میکنیم: در حدیثی از ابو سعید خدری روایت شده است که پیامبر اکرم فرمود: آن کسی که عیسی بن مریم علیه السلام در پشت سر او نماز میخواند، از ماست. در حدیث دیگری از عبداللَّه بن عبّاس آمده است که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: اُمّتی که من در آغاز آن، عیسی بن مریم در پایان آن، و مهدی علیه السلام در میان آن است، هرگز هلاک نمیشود. در کتاب «عقد الدرر» باب دهم، در حدیثی از ابو هریره نقل میکند که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: چگونه خواهید بود هنگامی که عیسی بن مریم در میان شما نازل شود و پیشوای شما از میان خود شما خواهد بود؟ در صحیح بخاری «باب نزول عیسی بن مریم» در حدیثی از ابو هریره نقل میکند که رسول اکرم فرمود: سوگند به خدایی که جانم در دست قدرت اوست! نزدیک است که پسر مریم به عنوان «داوری دادگر» در میان شما فرود آید، صلیب را بشکند، خوک را بکشد، جزیه را بگذارد و مال را آنقدر بریزد که دیگر کسی آن را نپذیرد. در سنن ابن ماجه، از ابی امامه باهلی، روایت کرده است: رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در مورد فتنه دجّال و خرابیهای آن سخن میگفت، از آن حضرت پرسیدند: یا رسول اللَّه! پس عربها در آن روز کجا هستند؟ فرمود: آنها در آن روز بسیار اندک اند، و بیشتر آنها در بیت المقدّس میباشند، و امامشان «مهدی» آن مرد صالح است، که ناگهان به هنگامی که امامشان آماده نماز صبح شده، حضرت عیسی علیه السلام نازل میشود. حضرت مهدی علیه السلام به احترام او عقب میرود (تواضع حضرت) حضرت عیسی دست خود را بر شانه او میگذارد و میگوید: برو جلو و نماز را بخوان که این نماز برای تو تشکیل یافته است، پس حضرت مهدی علیه السلام جلو میرود و امامت میکند. ادامه دارد..
در مورد اخلاق امام علی (علیه السلام) معتقد است که اخلاق مردم به اختلاف کشورها و شهرها مختلف میشود و این کاملاً موافق نظریه ای است که میگوید: تحقیق و بررسی کامل در مورد هر انسانی مستلزم بررسی و تحقیق محیط و سرزمینی است که در آن زندگی کرده؛ زیرا محیط هر کس در اخلاق و روش او تأثیر زیادی دارد و در او شعور خاصی ایجاد میکند که گرایش خاصی به وی میدهد و هر قدر هم اخلاق مردم یک سرزمین، متفاوت باشد، قدر مشترکی خواهند داشت. امام علی(علیه السلام) می فرماید: آنچه بین مردم تفاوت به وجود آورده آغاز سرزمین آنهاست؛ چه این که آنها از قطعه ای از زمین شور و شیرین، سفت و سست، ترکیب یافته اند و بر حسب نزدیک بودن خاکشان با هم نزدیکند و به مقدار فاصله خاکشان با یکدیگر متفاوتند.
کابالا
محی الدین ملعون در «فصّ آدم» درباره آدم(ع) میگوید: آدم، صورت آدم و صورت عالم را در خود جمع کرده بود، اما شیطان جزء عالم است و چنین صفات جامع را ندارد «و ابلیس جزء من العالم لم یحصل له هذه الجمعیّۀ». قیصری موذی و مرید سینه چاک و پیرو دانشمند و پر استعداد محی الدین در شرح آن در توضیح فرق آدم و ابلیس میگوید: ابلیس مظهر اسم «مضّل» خدا است اما آدم مظهر اسم «الله» است. فراموش نشود که محی الدین خاک بر سر، هر اسم خدا را یک خدا میداند. متاسفانه از تلویزیون جمهوری اسلامی کشورمون چندین بار شنیدم که فلان آقا در سخنانش میگوید شیطان مظهر خدا است. امروز در این اواخر با فرقه و جریان شیطان پرستی که از غرب آمده و رسماً اعلام میکند که از کابالیسم نشئت گرفته است مواجه هستیم. اما محی الدین کاری کرد که فرقه شیطان پرستان در اوایل دوران پس از مرگ محی الدین در شمال عراق، یعنی بیخ گوش خانقاه محی الدین به وجود آمد، و هنوز هم ادامه دارد. این موضوع و حال و احوال این شیطان پرستان متاسفانه گاهی در گوشه و کنار خودنمایی میکند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام روایت کند که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: مومن حقیقى کسى است که به فقیر کمک مالى کند و درباره خود با مردم به انصاف رفتار کن.
حدیث :
امام سجاد علیه السلام روایت کند که رسول خدا صلى الله علیه و آله همواره در آخر خطبه اش مى فرمود: خوشا به حال کسى که اخلاقش پاکیزه و خوى و طبیعتش پاک و باطنش با صفا و ظاهرش نیکو باشد و زیادى از مالش را انفاق کند و از زیاد سخن گفتن خوددارى کند و درباره خود با مردمان منصفانه برخورد کند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کیست که چهار چیز را در برابر چهار خانه بر من ضمانت کند؟ انفاق کن و از فقر نترس ، و سلام را آشکارا بر زبان آور، و جدال را ترک کن اگر چه حق با تو باشد، و درباره خودت با مردم به انصاف رفتار کن.
در محفلی فامیلی، سر سُفره، همه مشغول خوردن غذا بودند. پدر هم با پسرش در بین جمع مشغول غذا خوردن بود، اما معده اش نفق داشت و ناگهان بادی صدا دار، از او خارج شد. با زیرکی ضربه ای به پس کله پسرش زد و گفت: اگر دستشویی داری خوب برو کارت را انجام بده چرا...
پسر که دهانش پرُ بود با بی زبانی گفت نه من دستشویی ندارم!
پدر گفت: کافیه ساکت شود و غذاتو بخور.
چند دقیقه بعد دوباره ناغافل از پدر باد صدا دار دیگری خارج شد. دوباره پدر پسرش را یک پسگردنی زد و او را مورد عتاب و خطاب قرار داد. انکار پسر نیز افاقه نکرد. در همین موقع در آن سوی سُفره از یکی از مهمانان باد صدا داری خارج شد. ناگهان از جای خود برخاست و آمد یک پسگردنی به این پسرک بیچاره زد. پدر از این عمل ناراحت شد و گفت: چرا پسرم را میزنی؟ مهمان گفت ببخشید، من فکر کردم، رسم شما این است، هر که در اینجا، بادی از او خارج میشود، باید یک پسگردنی به این پسر بزند.
این طنز کنایه ای همراه تمسخر، در فرافکنی مقصر و متهم ساختن دیگران در موقع خطایش است.

وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَأَبْکَىٰ (سوره نجم، آیه ۴۳)
طنز و طنزگونه هایی همانند شوخى و مزاح خوب است، به شرط اینکه آسیبی به نگاه جدى ما نسبت به زندگى نزند، و به لودگى و هرزه گویى نکشاند، و به شخصیت و احساسات دیگران لطمه نزند. این مسلّم است که در بُن هر طنز و حتی شوخى و هزلی، یک سخن جدى وجود دارد، و عاقل از وراى مزاح، به حقایق پی میبرد، اما نباید جدىترین مسایل زندگی، مانند دین، اخلاق، کرامت انسان و قومیت را به تمسخر و بازى گرفت. غضنفر یکی از اسامی مولا علی علیهالسلام هستش و عده ای عمدی یا سهوی، از این اسم در جوکها استفاده میکنند. همینطور: یه ترکه، مهدی لر، افغانی، سیاه پوست، ملّا و مقدسات (بهشت و جهنم، پیامبران و..) با اغراض سیاسی نشر میشود که اگر کمی دقت داشته باشیم سنجیده تر از کلمات استفاده میکنیم. تلاش کنیم طنز رو از اهانت و تمسخر دور کنیم و یادمون باشه خدا در قرآن گفته: لَا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِّن قَوْمٍ. توهین به جنسیت، قومیت، ملیت و اعتقادات دیگران غیر اخلاقی و از گناهان کبیره هستش، بقول معروف: بیا با هم بخندیم، نه به همدیگه.
اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک
برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور
که بی دریغ زند روزگار تیغ هلاک
به خاک پای تو ای سرو نازپرور من
که روز واقعه پا وامگیرم از سر خاک
یا صاحب الزمان (عج)
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت هشتم)
کمی در مورد علمى بنام اسپریتیسم، تا اینجا بحث ما درباره موج میزگرد و مدّعیان ارتباط با ارواح از این طریق، بود؛ و گمان کنم به اندازه کافى ثابت شد که (این مدّعیان در طلبش بى خبرانند) و مسئله ارتباط با روح از طریق میزگرد، اساس و پایه اى ندارد. اکنون برگردیم و مسئله ارتباط با ارواح را بطور کلّى و وسیع مورد بررسى بدیم. تماس با ارواح بصورت علمى (نه بصورت سرگرمى غلط و عامیانه میزگرد که فاقد هر گونه ارزش علمى و تحقیقى است) از جهات گوناگونى قابل مطالعه هستش. در این زمینه کتابها و رساله هاى فراوانى به وسیله دانشمندان شرق و غرب نگاشته شده، و صفحات زیادى از بعضى دائرةالمعارف هاى علمى را به خود اختصاص داده. دانشمندان این فن، یعنى کسانى که دور از جنجالهاى تبلیغاتى، سالیان دراز در این راه کوشیده اند، اظهار میکنند که توانسته اند با مجاهدتهاى پیگیر، و آزمایشهاى فراوان، پرده از روى گوشه اى از جهان مرموز و ناشناخته ارواح بردارند و کارهاى خارق عادت حیرت انگیزى که بوسیله آنها انجام میشود، از نزدیک مشاهده نمایند. نویسنده دائرةالمعارف قرن بیستم که از محقّقان عصر ما محسوب مى شود، در جلد چهارم کتاب خود، در مادّه (روح) جدولى از نام دانشمندان مشهور که به واقعیّت این علم اعتراف کرده اند، ارائه میدهد. در این جدول نام ۴۷ نفر از دانشمندان بزرگ فرانسه، انگلستان، ایتالیا، آلمان و آمریکا را ذکر میکند؛ از جمله: دومورگان (رئیس جمعیّت ریاضى دانان انگلستان)، ویلیام کروکس رئیس انجمن سلطنتى بریتانیا، روسل والاس بزرگترین فیزیولوژیست انگلستان در عصر خود، و دوست نزدیکِ داروین، فارلى رئیس مهندسى کمپانیهاى تلگراف، اکسون استاد دانشگاه آکسفورد، کامیل فلاماریون دانشمند فلکى و ریاضى دان معروف فرانسه، ویکتورهوگو نویسنده معروف و دانشمند فرانسوى، لمبررزو یکى از مشهورترین دانشمندان جرم شناسى، هیزلوپ استاد دانشمند آمریکایى، لوردبالفور سیاستمدار مشهور انگلیس، و جمعى دیگر از معاریف علمى، ادبى و سیاسى قرون اخیر را نام مى برد. سپس تصریح میکند که نام این عدّه چهل و هفت نفرى را از میان هزاران نفر که به نام دانشمند و محقّق در این رشته کار کرده اند، انتخاب نموده است. او در طىّ سخنان مشروح خود در این بحث، گواهى صریح بسیارى از این دانشمندان و مشاهدات آنها را در مورد تأیید این علم نقل میکند. و نیز گواهى جمعیّت هاى متعدّدى را که به خاطر «تحقیق درباره مسئله روح و تماس با ارواح و خارق عاداتى که به آنها نسبت میدهند» تشکیل شده، و ماههاى متوالى در این باره به تحقیق و بررسى پرداخته و سپس این موضوع را به عنوان یک واقعیّت غیرقابل انکار تأیید نموده، شرح
میدهد. (در آینده بعضى از آنها را یادآور خواهم شد)
جن
کفر و ایمان در جن. فرقههای مختلف و گروه صالح و ناصالح جن: وَ اَنّا مِنَّا الصّالِحُونَ وَ مِنّا دوُنَ ذلِکَ کُنّا طَرائِقَ قِدَدا (جن) کلمه «صالح» از معنای شایستگی است، و مراد از کلمه «دوُنَ ذلِکَ» به معنای غیر است، و خواسته بگوید: بعضی از ما صالحند، و بعضی دیگر ناصالح، مؤید این ظهور جمله بعد است که میفرماید: کُنّا طَرائِقَ قِدَدا، ما دارای مسلکهای متفرق بودیم. کلمه «طَرائِقَ» جمع طریقه است که به معنای روشهایی است که مورد عمل واقع شده باشد. اگر طرایق را به وصف قِدَدْ توصیف کرد، به این مناسبت بود که هر یک از آن طریقهها مقطوع از طریقه دیگر است، و سالک خود را به هدفی غیر هدف دیگری میرساند. ظاهرا مراد از کلمه «الصّالِحُونَ» به حسب طبع اوّلی است، آنهایی که در معاشرت و معامله طبعا اشخاصی سازگارند، نه صالحان به حسب ایمان. معنای آیه این است که: بعضی از ما صالحان بالطبعند، و بعضی غیر صالحند، و ما در مذاهب مختلف بودیم، و یا صاحب مذاهب مختلف بودیم، ما خودمان مثل راههای بریده از هم هستیم که هر کدام از یک جا سر در میآورد. اما در مورد گروه مسلمان و گروه منحرف بین جنیّان. ادامه دارد..
ادامه از قبل.. اما کتیبه منشور کوروش. شکل ظاهری این کتیبه، به مانند استوانهای به درازای ۲۳ و پهنای ۱۱ سانتیمتر دیده است که میانه آن قطورتر از دوسوی آنست. انتشار و ثبت فرمانها و یادمانهای رسمی بر روی استوانه یا چندضلعی گلین، از سابقهای دیرین در بینالنهرین برخوردار بوده. احتمال میرود که این منشور در نسخههای متعددی برای ارسال به نواحی گوناگون نوشته شده بوده که امروزه تنها یکی از آنها به دست آمده. در دانشگاه «ییل» (Yale) کتیبه کوچک و آسیبدیدهای نگهداری میشد که ریشارد بِرگِر در سال ۱۹۷۵ آنرا بخشی گمشده از استوانه کوروش دانست. این بخش توسط همو به کتیبه اصلی اضافه شد و نُه سطر پایانی فعلی آنرا تشکیل میدهد.
ترجمه
منشور کوروش از زمان پیدایش تا به امروز بارها ترجمه و ویرایش و پژوهش شده. پیش از همه، هنری کِرِسْویک راولینسون در سال ۱۸۸۰ میلادی و بعدها ف. ویسباخ ۱۸۹۰، و. راگرز ۱۹۱۲، گ. ریختر ۱۹۵۲، آ. اوپنهایم ۱۹۵۵، و. اِیلرز ۱۹۷۴، ج. هارماتا ۱۹۷۴، پ. برگر ۱۹۷۵، ا. کورت ۱۹۸۳، پ. لوکوک ۱۹۹۹، هـ. شاودیگ ۲۰۰۱ و بسیاری دیگر آنرا تکرار و کاملتر کردند. استوانه کوروش آسیبهایی جدی به خود دیده. بسیاری از سطرهای آن از بین رفته و یا بر اثر فرسودگی بیش از اندازه قابل خواندن نیستند. نوشته های بخش آسیب دیده را تنها با توجه به اندازه فضای خالی و برخی حروف باقیمانده در آن میتوان تا حدودی بازسازی کرد که در این بازسازی نیز، بیگمان احتمال اشتباه وجود دارد. ضمناً در خوانش و ترجمه نوشته بابلی، هنوز هم اتفاق نظر وجود ندارد؛ متن منشور کوروش در ترجمههای گوناگون به تفاوتهایی دچار شده. با این نگرش، هیچیک از ترجمههای امروزی کتیبه، معادل دقیق معنای عبارت اصلی آن نیست. استناد به محتوای کتیبه و به ویژه کلیدواژهها، میبایست با دقت و وسواس بسیاری صورت پذیرد. بیتردید استناد به کتیبه هنگامی با اطمینان بیشتری ممکن میشود که واژه یا مفهومی خاص، در بیشتر پژوهشها به گونه کموبیش یکسانی برگردان شده باشند. اما ترجمه فارسی: ترجمههای گوناگون منشور کوروش به زبان فارسی تقریباً همزمان با ترجمههای اروپایی آن در ایران منتشر شدند. بجز این، انواعی از متنهای ساختگی از این منشور و نیز سخنان دیگر منسوب به کوروش به فراوانی جعل و منتشر شد. اوج توجه به منشور کوروش به سالهای پایانی دهه ۱۳۴۰ هجری شمسی و مقدمات برگزاری جشنهای دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی باز میگردد. یهودیان اسقاطیل به پهلوی دستور دادند که، ایران که تاریخ شاهنشاهی ۱۰ هزار ساله دارد، جشن ۲۵۰۰ ساله بگیرد، چرا؟ چون یهود تاریخ ۵ هزار ساله دارد، حق توحش میگرفتند، کاپیتولاسیون وضع میکنند، به این هم قناعت نکردند، با وجود اینکه ما تاریخ مدون ۸ هزار ساله داریم، ولی خودشون رو مقدم میدونند، حتی در تاریخ. در آن سالها که قرار بود تبلیغات و بهرهبرداری گستردهای بر روی کوروش فلک زده و منشور منسوب به او انجام شود، و مشروعیت و هویتی تاریخی به خاندان سلطنتی بدهد، ترجمهای فارسی و بدون امضا و غلط و دروغین و کاملاً جعلی از سوی اشرف پهلوی و جزو سلسله (انتشارات شورای مرکزی جشن شاهنشاهی ایران) تهیه و منتشر شد. عموم ترجمههای فارسی که پس از آن منتشر شدند، دانسته یا نادانسته، تا اندازه زیادی تحت تأثیر آن ترجمه و شدت تبلیغاتی که بر روی آن انجام شد، قرار داشته و دارند. سپس به دستور همو، ترجمهای به زبان انگلیسی بر اساس همان متن دروغین و جعلی فارسی انجام شد و در کشورهای بسیاری توزیع شد. اشرف که در سال ۱۳۵۰ شمسی یعنی ۱۹۷۱ میلادی رئیس هیئت نمایندگی ایران در مجمع عمومی سازمان ملل بود، نسخهای از متن خودساخته کتیبه را همراه با نسخه بدلی از استوانه که موزه بریتانیا آنرا ساخته بود، به اوتانت دبیرکل وقت سازمان ملل متحد تحویل داد تا در ضمن اشیایی که همه کشورها به دلخواه و تصمیم خود به سازمان تقدیم میکنند، در ویترین گذارده شود. البته یهود خبیث در پشت پرده این بازی را هدایت میکرد، خوبه بدونی: هیچکدوم از مطالبی که گفته شده اصلاً در منشور نیست، همش فریب و پدرسوخته بازی یهود بوده که در پست بعدی کلمه به کلمه منشور رو برات معنی میکنم تا بفهمی که چقدر وقیحانه، حتی تاریخ مدون موجود و حاضر رو جعل و تحریف میکنند، دیگه وای به بخش های ناپیدای تاریخ. ادامه دارد..
پیامبر (ص) سه جمله فرمود که خیلی دردناک هست ۱- هیچکس در این دنیا به اندازه پیامبران اذبت و آزار نشدند ۲- هیچ پیامبری به اندازه من اذیت و آزار نشد ۳- هیچکس به اندازه یهود منو اذیت و آزار نداد. بمیرم الهی، ببین چه کردند که ایشون با اون همه صبوری، اینجوری لب به شکایت باز کردند. این مقدمه بود، خب، اما در مورد اسقاطیل و اختلافهای شدید، ملّت و دولت، طی دهه های اخیر. دوستی میگفت: در ایامی که در اسقاطیل اقامت داشتم، روزنامه (حیروت) مقاله ای نوشته بود، که ترجمه اش این هست: لیفی اشکول، (عجب اسمی، خیلی بهش میاد) وزیر دارائی وقت، پس از آن همه اختلاسها و دزدیها، باید معزول شود، ملّت اسقاطیل میگوید: وزراء باید به حروف ابجد یکی پس از دیگری معزول شوند، یعنی اگر از حرف الف شروع کنیم (اشکول) اولین کسی است که باید برکنار شود، سپس نوبت به (بن گوریون، رئیس جمهوری سابق اسقاطیل) میرسد و بعد هم نوبت (گولدامایرسون) خواهد رسید و تا ملّت از این دستگاه آسوده نشود ساکت نخواهد شد. بیشرف ها همشون دزد و اشکول و اسکول هستند، اونوقت دائم در کار کشورهای اسلامی و مسیحی دخالت میکنند و دست از سیاه نمایی بر نمیدارند.
فاطمه سلام الله علیها از زبان فضه قسمت چهارم
حضرت فاطمه پس از فوت پدر بزرگوارش بیست و هفت روز به همین منوال زندگی کرد، تا اینکه (وَ اعْتَلَّتِ الْعِلَّةَ الَّتِی تُوُفِّیَتْ فِیهَا، واقعه آتش زدن درب خانه وحی) و تا روز چهلم زنده ماند و آنگاه از دنیا رحلت کرد. به هنگام وفات حضرت فاطمه، حضرت امیر نماز ظهر را خوانده و به طرف منزل میرفت که ناگاه کنیزان را دید که ماتم زده و گریان به استقبال آن حضرت آمدند. امام علیه السّلام از آنها پرسید که چه خبر شده، چرا شما را ناراحت و مضطرب میبینم؟ گفتند: یا امیرالمؤمنین! دختر عموی خود فاطمه اطهر را دریاب! گرچه گمان نمیکنیم به موقع برسی. حضرت امیر به سرعت وارد خانه شد و نزد فاطمه اطهر رفت. ناگاه دید که فاطمه اطهر در میان بستر خود که از پارچه کتان سفید مصری بود افتاده و به طرف راست و چپ میغلتد. علی علیه السّلام ردا را از دوش خود انداخت، عمامه را از سر مبارک خود برداشت و لباس خود را در آورد. آنگاه جلو رفت، سر مبارک حضرت زهرا را به دامن گرفت و فرمود: یا زهرا! ولی حضرت فاطمه پاسخی نداد. برای دومین بار فرمود: یا بنت محمد المصطفی! فاطمه اطهر باز هم جوابی نداد. حضرت امیر برای سومین بار صدا زد: ای دختر آن کسی که زکات را در دامن عبایش برای فقرا میبرد! اما باز هم جوابی نشنید. دوباره گفت: ای دختر آن کسی که با ملائکه نماز خواند! حضرت زهرا علیها السّلام باز هم جوابی نداد. علی علیه السّلام صدا زد: یا فاطمة کلمینی! (یعنی ای فاطمه! با من تکلم کن) من پسر عموی تو علی بن ابی طالب هستم. حضرت فاطمه زهرا این بار چشمهای خود را بروی حضرت امیر گشود. آنگاه به گریه افتاد. علی علیه السّلام هم گریان شد و به زهرای اطهر فرمود: مگر تو را چه شده؟ من پسر عمویت علی هستم. فاطمه اطهر گفت: ای پسر عمو! من اکنون مرگی را که نمیتوان از دست آن گریخت، به چشم میبینم. من میدانم که تو بعد از من نمیتوانی بی همسر بمانی. یا علی! اگر ازدواج کردی یک شب و یک روز را نزد زوجه ات و یک شب و یک روز را پیش فرزندان من باش. یا علی! به حسن و حسینم فریاد نزنی، زیرا آنها یتیم و دل شکسته اند. همین دیروز بود که جد بزرگوارشان را از دست دادند، و امروز هم مادر خود را از دست میدهند (فَالْوَیْلُ لِأُمَّةٍ تَقْتُلُهُمَا وَ تُبْغِضُهُمَا) پس وای بر امتی که حسنین مرا میکشند و با ایشان بغض و دشمنی میورزند! آنگاه اشعاری را خواند که اول آنها این است:
ابْکِنِی إِنْ بَکَیْتَ یَا خَیْرَ هَادٍ
وَ اسْبِلِ الدَّمْعَ فَهُوَ یَوْمُ الْفِرَاقِ
یَا قَرِینَ الْبَتُولِ أُوصِیکَ بِالنَّسْلِ
فَقَدْ أَصْبَحَا حَلِیفَ اشْتِیَاقٍ
ابْکِنِی وَ ابْکِ لِلْیَتَامَی وَ لَا
تَنْسَ قَتِیلَ الْعِدَی بِطَفِّ الْعِرَاقِ
فَارَقُوا فَأَصْبَحُوا یَتَامَی حَیَارَی
یَحْلِفُ اللَّهَ فَهُوَ یَوْمُ الْفِرَاقِ
اگر گریه میکنی بر من گریه کن، ای بهترین هدایت کنندگان
و اشک بریز که روز فراق رسید
ای همسر بتول، درباره نسل خودم بتو سفارش میکنم، زیرا که ایشان ملازم اشتیاق هستند یا علی!
برای من و یتیمهای من گریه کن،
مخصوصا قتیل کربلا را از یاد نبری
آنها مفارقت میکنند و یتیمانی حیران و سرگردان میشوند،
خدا امضا کرده که روز فراق است (فقط یک قسمت باقی مانده که در پست بعدی میذارم)
علی نامه
نقش کرّامیان: در اواخر مجلس اول جنگ صفین، گوینده به نکته ای اشاره میکند که اگر من درست خوانده باشم و درست فهمیده باشم، از نقش اصحاب محمد بن کرام (کرامیان) در تدوین کتابهای قصه و حکایات، است. نخست این ابیات را به دقّت بخوانید:
به شه نامه خواندن مزن لاف تو
نظر کن در آثار اشراف تو
تو از رستم و طوس چندین مگوی
درین کوی بیهوده گویان مپوی
که «مغ نامه» خواندن نباشد هنر
«علی نامه» خواندن بود فخر و فرّ
ره پهلوانان مکن آرزوی
بپرهیز از راه بی دین روی
که «کرامیان» از حسد را چنین
کتابی نو انگیختند بعد ازین
بماند زتو یادگاری دراز
میان خلایق بدان عزّ و ناز
«علی نامه» و «حمزه نامه» بچند
بخوانند که این هست بس ناپسند
بفرمود فردوسی را آن زمان
که تصنیف کن تو کتابی چنان
ز شاهان پیشین سخن یاد کن
دل غمگنان را بدان شاد کن
بکن شاهنامه مرو را تو نام
به رغبت نمایند همه خاص و عام / ۸۲ ر - ۸۲ پ
و این اشاره از مسألۀ گرایش محمود به مذهب محمد بن کرام و افسانهٔ تشویق او فردوسی را به سرودن شاهنامه، به نوعی خبر میدهد. و اگر چنین فهمی از این عبارات درست باشد و این عبارات عین گفتار ناظم این داستان نشانه آن است که در نیمه دوم قرن پنجم یا دقیقتر بگویم در سال ۴۸۲ مسألهٔ تشویق محمود، فردوسی را به سرودن شاهنامه در میان مردم شیوع داشته است، و تعریفی که سرایندهٔ این ابیات در خصوص تشویق کرامیان به پدید آوردن داستانهایی از نوع شاهنامه و پادشاهان پیش دارد قابل تأمل است، و در دنباله همین سخن است که به نکوهش صاحبان غرض میپردازد که میل به شاهنامه خوانی دارند تا گفتار اصحاب دین فراموش گردد، و این درست خلاف آن چیزی است که مؤلف بعض مثالب الروافض که سنّی متعصبی بوده است در کتاب خود آورده، و عبدالجلیل قزوینی رازی آن را نقل و نقد کرده است: و مغازیها میخوانند که علی (ع) را به فرمان خدای تعالی در منجنیق نهاده، و به ذات السلاسل انداختند تا به تنهایی آن قلعه را که پنج هزار مرد درو بود تیغ زن بستد. و مؤلف کتاب نقض پس از نقل این عبارت میگوید امویان و مروانیان: گروهی بددینان را به هم
جمع کردند تا مغازیهای دروغ و حکایات بی اصل وضع کردند در حق رستم و سرخاب و اسفندیار و کاووس و زال و غیر ایشان و خوانندگان را بر مربعات اسواق بلاد متمکن کردند، تا میخوانند تا رد باشد بر شجاعت و فضل امیرالمؤمنین و هنوز این بدعت باقی مانده است. پس می بینیم که شاعری شیعی نیز همان نظرگاه را عرضه میکند که مؤلف بعض مثالب الروافض:
به «شه نامه» خواندن بپرداختند
کسانی که این مکر بر ساختند
بکردند این حیله اصحاب کین
که ضایع شود گفت مردانِ دین / ۸۲ پ
و سپس خود با دلگرمی اظهار میدارد که چنان نخواهد ماند، و این سخنان اهل دین ضایع نخواهد شد، هر چند دشمنان سخنان محال بگویند، امّا حکیمان فاضل نیک میدانند که آنها «شهنامه» و «مغ نامه» است:
نماند همی ضایع از هیچ حال
اگر چند گویند هر یک محال
حکیمان فاضل بدانند این
که «شهنامه» آن است و «مغ نامه» این / ۸۲ پ
و پیداست، به قرینه که تعبیر «مغ نامه این ارجاعی است به کتابی از جنس شاهنامه و طبعاً از کتب ضلال. پس از این سخنان اشاره میکند که در این باره نمیخواهم سخن را دراز کنم، زیرا جای دیگر گفته شده است و ظاهراً اشاره است به بخشی که در آن جا نیز به نوعی مؤدب شاهنامه را به دلیل دروغ بودن نقد کرده و در ضمن، زیبایی آن را ستوده است.
بسیاری از تحلیلگران، راز ماندگاری فردوسی و شاهنامه را در این میدانند که اساسا این کتاب، انعکاسی از خودِ ایرانیِ ملت ایران است، و عملا آنها با خواندن این کتاب، گویی اثری را مطالعه میکنند که سالها با آن آشنایی داشته و خو گرفته اند. الهام باقری (استاد دانشگاه و پژوهشگر در این حوزه)
شاهنامه فردوسی را بایستی اثری گرانسنگ دانست که اساسا به مظهری از غرور و فرهنگ ملی ایرانیان نیز تبدیل شده است. سالها از نگارش این اثر گذاشته است (بیش از هزار سال) خصوصاً از داستان های شاهنامه مانند: داستان سیاوش، مرگ رستم، هفت خوان، کیخسرو، بیژن و منیژه و زال و رودابه..
گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش
تلخی بیاد آر که خاصیت دواست
در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای
در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست
رخشنده، پروین اعتصامی
معرفی دو کتاب مهم
تاریخ طبری: نویسنده این کتاب، مفسر و مورخ بزرگ ایرانی محمد بن جریر طبری است. این کتاب تاریخ عمومی عالم از آفرینش آدم تا سال ۳۰۲ هجری است. طبری روایات مختلفی را درباره حوادث در کتابش آورده؛ با وجود این، اعتقاد به خلفا غاصب و تعصب و دفاع از حرمت آنها باعث شده که از بعضی حقایق چشم پوشی کند. وقتی ماجرای دفن ابوذر را ذکر
میکند، از مالک اشتر سخنی به میان نمی آورد، چرا؟ طرح توطئه سپاهان بر ضد علی (علیهالسلام) و برای به هم ریختن سپاهیان را قبل از نبرد جمل ذکر میکند امّا نامه محمد بن ابی بکر به معاویه و جواب معاویه را در کتابش نمی آورد. چرا؟ وقیحانه در این زمینه میگوید: راوی نامههایی را که میان دو طرف بوده نقل کرده که نقل آن را خوش ندارم زیرا مطالبی در آن هست که عامه تحمل آن را ندارند. این تعصب ارزش تاریخی طبری را پایین میاورد. ابن ابی الحدید در مورد تعصب طبری و ابوحیان توحیدی میگوید: از شگفت ترین تعصبهای زشتی که بدان آگاه شدم یکی هم این است که ابوحیان توحیدی در کتاب بصائر میگوید: خزیمة بن ثابت که با علی علیه السلام در جنگ صفین کشته شده ذوالشهادتین نبوده، بلکه مرد دیگری از انصار بوده که خزیمة بن ثابت نام داشته است. وی پس از بیان دلایل محکم در رد سخن ابوحیان میگوید: چه میتوان کرد که گمراهی و هوس را دارو و چاره ای نیست و باید توجه داشت که ابوحیان سخن خود را از طبری صاحب تاریخ نقل نموده است.
کتاب مروج الذهب و معادن الجوهر: این اثر یکی از آثار مورخ و جغرافیدان بزرگ ابوالحسن علی بن حسین مسعودی است. در واقع این کتاب مسعودی خلاصه دو کتاب بزرگ دیگر او به نام اخبارالزمان و اوسط است. مروج الذهب با داستان پیدایش و خلقت انسان آغاز میشود و با تاریخ امتهای مختلف، سرزمین ها، سلسلهها و جغرافیای تاریخی عالم ادامه مییابد، پس از آن وارد تاریخ اسلام میشود، ابتدا زندگی پیامبر را طرح و سپس براساس خلافت تقسیم بندی میکند. آخرین سالی که حوادث آن یاد شده سال ۳۳۶ ه. ق است. مسعودی شیعه هست و عنوانهای تألیفات وی و همچنین القابی را که برای افراد خاندان پیامبر به کار میبرد حاکی از این گرایش است. ولی وی در تالیفش سعی کرده حقایق را فدای گرایشهای شخصی و مذهبی نکند و در این زمینه میگوید: هر کس به این کتاب بنگرد بداند که در ضمن آن مذهبی را یاری ندادم و از گفته ای طرفداری نکردم. مسعودی بلعکس طبری، با اینکه شیعه هست، آنقدر بیطرفانه و منصفانه تاریخ را روایت میکند که این تصور برای خواننده بوجود میآید که شاید او سنی هست، این امانتداری مسعودی و دقت و صداقتش ستودنی و قابل ستایش است. وقتی کتب قدیم را مطالعه میکنی، متوجه میشوی که در کل کاتبان و راویان شیعه، امانتدار خوبی بوده اند ولی راویان سنی اغلب تفسیر به رای کرده، دخل و تصرف کرده اند و کلی اسرائیلیات و افسانه را با هم آمیخته و دل بخواهی تحریفات زیادی را افزوده اند. اما بخوبی میتوان حس کرد که کاتبان شیعه، قوانین و ضوابط منظم و اصولی محکم را در نقل و کتابت رعایت کرده اند.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
چه کسى ابابکر و پسرش را مسموم کرد و کشت؟ بر اساس مدارک فراوان، مرگ ابابکر با یک کودتاى سیاسى بوده است، ابو یقظان از سلام بن ابى مطیع روایت میکند که ابابکر مسموم شد و بالاخره در روز دوشنبه مرد. (العقد الفرید، ابن عبد ربه) کارآگاهان براى شناسایى قاتل، ابتدا به سراغ اولین کسى میروند که از مرگ مقتول بهره مند مى شود، در مرحله دوم نیز به سراغ کسانى مى روند که با مقتول داراى دشمنى و درگیرى بوده اند، در ظاهر، اولین کسى که از مرگ ابابکر بهره مند شده است، عمر بن الخطاب بوده است، زیرا به عنوان خلیفه مسلمانان، به جاى ابابکر نشست! در مورد ارتباط ابابکر و عمر نیز عبدالله پسر عمر مى گوید: واقعیت آن است که ابابکر و عمر اختلاف داشتند (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید) مدارک نیز اختلاف بین عمر و ابابکر را تأیید مى کنند، عمر مى گوید: حسودترین قریشیان، ابابکر است. (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید) عمر به پسرش عبدالله مى گوید که آیا تا بحال از این خبردار نشده بودى و غافل بودى که پست ترین و احمق ترین شخص قبیله بنى تیم بر من پیش افتاد و بر من ستم روا داشت؟ ما نمى گوییم قاتل ابوبکر عمر بوده است، بلکه مدارک تاریخ را مطرح مى کنیم تا خواننده کتاب، خود به قضاوت و داورى بنشیند و نتیجه گیرى کند. عمر مى گوید: واى بر شخص پست و بى ارزش بنى تیم! در حالى بر من پیشى گرفت که بر من ستم کرد، و در حالیکه گناهکار بود بسوى من آمد. (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید) نیز گفت: (خلافت) جز پس از ناامیدى بنده، بسوى من نیامد. (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید) هم چنین عمر مى گوید: به خدا سوگند اگر از زید بن خطاب و پیروانش پیروى مى کردم، ابوبکر به هیچ عنوانى از شیرینى ریاست را نمى چشید (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید) و مى گوید: در واقع، بیعت با ابابکر ناگهانى و شتابزده بود. (مسند احمد بن حنبل، ج ۱، تاریخ طبرى، ج ۲) ظاهر آن است که درگیرى بین عمر و ابابکر به بالاترین حدّ خود رسیده بود، زیرا عمر ابابکر را تهدید کرده و مى گوید: به خدا سوگند، یا باید دست از من بردارى یا آن که سخنى را مى گویم که سواران به هر سو ببرند و پخش کنند. (مسند احمد بن حنبل، ج ۱، تاریخ طبرى، ج ۲) ناگفته نماند که دومین بهره مند از مرگ ابابکر نیز عثمان بن عفّان اموى است که پس از عمر به خلافت رسید. این در حالى است که براساس توافقى که در سقیفه شد بنا بود ابوعبیدة بن جرّاح به عنوان سوّمین خلیفه باشد. بدین ترتیب ظاهر جریانات نشان میدهد که بین عمر و امویان توافقى ایجاد شده است، که ابابکر را کشته و ابن جرّاح را برکنار کنند تا خلافت را بین خود (عمر و امویان) تقسیم کنند. عمر امتیازات دیگر نیز به امویان داد، از جمله انتخاب عده اى دیگر از امویان به فرماندارى نظیر: سعید بن عاص و ولید بن عقبة بن ابى معیط. (تاریخ طبرى، ج ۲، الکامل، ابن اثیر، ج ۳) وى هم چنین در امتیازاتام حبیبه دختر ابوسفیان افزود و سهم او را از بیت المال تا دوازده هزار درهم افزایش داد. (تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۱۵۳، در حالى که سهم امام على (علیه السلام) شش هزار درهم بوده است) وى جایگاه ابوسفیان و معاویه را به قدرى بالا برد که همانند مهاجرانى که در جنگ بدر شرکت کرده بودند به آن دو نفر مى بخشید و این دو را بر تمام انصار برترى داد. (الاستیعاب، ج ۲، المعارف، ابن قتیبه، تاریخ طبرى، ج ۳، سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۳۸۵) بطور یقین افراد بنى امیّه در رهبرى عملیات کشتن ابى بکر شرکت داشتند، و اولین خلیفه که با زهر بنى امیه مسموم شد ابوبکر بود و در پى او نیز عبدالرحمان بن عوف، عبدالرحمان بن ابى بکر، حضرت امام حسن بن على (علیه السلام)، عبدالرحمان بن خالد بن ولید، سعدبن ابى وقاص، مالک اشتر، معاویه ثانى، عبدالله بن عمر، عمربن عبدالعزیز و دهها تن دیگر (به مروج الذهب، ج ۲، تاریخ یعقوبى، ج ۴، انساب الاشراف، ج ۱، مستدرک الحاکم، ج ۳، الاصابه، ابن حجر، ج ۳، اسدالغابه، ج ۳، ص ۴۴۰ مراجعه فرمایید) از سرشناسان مملکت اسلامى مسموم شدند، و این کارها با توجه به سیاست معاویه انجام میشد که میگفت: خداوند، سپاهیانى از عسل دارد (زیرا بنى امیه زهر را در عسل مى ریختند) طبرى که خود از تسنن است در تاریخ خود بازگو میکند که جریان به قتل رسیدن ابابکر این چنین بوده است! ابو زید از على بن محمد باسناد خودش که پیش تر بیان کردم برایم بازگو کرد: ابوبکر در سنّ شصت و سه سالگى در روز دو شنبه هشت روز به آخر ماه جمادى الثانى باقى مانده از دنیا رفت. گفته اند: سبب مرگش این بود که یهودیان او را مسموم کردند، و حارث بن کلده (طبیب) نیز به همراه ابابکر از آن سم خورد، ولى زودتر متوجه شد و دست کشید و به ابابکر گفت: غذایى را که در مدت یک سال مسموم شده، خوردى. در روایت صحیح ابن سعد ابو بکر در همانروز که او را مسموم کردند کشته شد (طبقات ابن سعد) و در روایت نادرست ابابکر پانزده روز آخر عمرش را در بستر به سر برد و به او گفتند: اى کاش پزشکى را براى معالجه مى آوردى! گفت: پزشک مرا معاینه کرد. گفتند: چه گفت؟ گفت: که هر کارى میخواهم بکنم (چون مرگم حتمى است). ابوجعفر میگوید: در همانروزى که ابوبکر مرد، عتاب بن اسید نیز در مکه مرد. (العقد الفرید، ابن عبد ربه اندلسى، ج ۶، تاریخ طبرى، المعارف، ابن قتیبه، والحارث بن کلدة بن عمرو الثقفى، طبیب عرب، اسدالغابه، ج ۲، البدایه والنهایه، ج ۱۰، العقد الفرید، ج ۵، و او مناظره جالب با شاه ایران انوشیروان دارد، ج ۶)
دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت
ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت
در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد
با پریشانی دل شوریده چشمم خواب داشت
سعدی شیرازی
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، بلوهر گفت: چون طبیب مهربان ببیند که بدن را اخلاط فاسده ضایع کرده است و بخواهد آن را تقویت کند و فربه سازد، ابتدا به تجویز غذاهاى که مورث قوّت و مولّد گوشت و خون است مبادرت نمى کند، زیرا میداند که با وجود اخلاط فاسده در بدن این غذاهاى مقوّى باعث قوّت مرض و زیادت فساد بدن مى گردد و نفعى براى قوّت نمى بخشد، بلکه ابتدا او را به امساک و پرهیز فرا مى خواند و براى دفع اخلاط فاسده دوا تجویز مى کند و چون اخلاط فاسده را از بدن زایل کرد براى او طعام هاى مقوّى تجویز مى کند، و در این هنگام مزه طعام را درمى یابد و فربه و قوى مى شود و مى تواند بارهاى گران را به خواست الهى بردارد. شاهزاده گفت: اى حکیم از طعام و شراب خود براى من بازگو، و حکیم پاسخ وى را چنین گفت: روایت کرده اند که پادشاه بزرگى بود که لشکریان و اموال فراوانى داشت و به نظرش رسید که براى زیادتى ملک و مال خویش با پادشاهى دیگر به کارزار بپردازد و با جمیع لشکریان و اسباب و اسلحه و اموال و زنان و فرزندان خود به جانب آن پادشاه روان شد و اتّفاق را آن پادشاه مخالف بر وى ظفر یافت و بسیارى از ایشان را کشتند و پادشاه با بقیه لشکر خود منهزم شدند، و با زن و فرزندان خود مى گریخت تا چون شب درآمد در نیستانى که در کنار نهرى بود با عیال خود پنهان شد، و اسبهاى خود را رها کردند تا مبادا به آواز آنها دشمن بر مکان ایشان مطّلع گردد، و شب در نهایت خوف در آن نیستان بسر بردند و هر لحظه صداى سم اسبهاى دشمن به گوش ایشان مى رسید و موجب زیادتى خوف آنها مى گشت. چون صبح فرا رسید در آنجا محصور بماند و نتوانست بیرون بیاید، زیرا عبور از آن نهر ممکن نبود و از ترس دشمن نمى توانست به جانب صحرا برود، پس او و عیالش در آن جاى تنگ بماندند و با نهایت مشقّت از سرما و گرسنگى روبرو بودند و هیچ طعام و توشه اى همراه آنان نبود، و فرزندانش از سرما و گرسنگى مى گریستند، دو روز بر این منوال بگذشت تا آنکه یکى از فرزندانش از این شدّت هلاک شد و او را به آب انداختند، و روزى دیگر بر این حال سپرى گردید. آنگاه پادشاه به همسر خود گفت: ما همه مشرف بر هلاکت هستیم، اگر بعضى از ما بمیرد و بعضى دیگر زنده بماند بهتر از آن است که همگى هلاک شویم، مرا به خاطر رسیده است که یکى از این طفلان را بکشیم و او را قوت خود و باقى اطفال قرار دهیم، تا خدا ما را از این بلیّه نجات بخشد و اگر این کار را به تأخیر بیندازیم طفلان ما لاغر و ضعیف مى شوند به غایتى که از گوشت ایشان سیر نخواهیم شد، و چندان ضعیف شویم که اگر گشایشى روى دهد از غایت ضعف طاقت حرکت نداشته باشیم، و آن زن نیز رأى پادشاه را پسندید و یکى از فرزندان خود را کشتند، و گوشت او را خوردند، اى شاهزاده! گمان تو در چنین حالى به این مرد مضطرّ چیست؟ آیا از آن رو که گرسنه است و به طعام رسیده است مانند سگى حریص بسیار خواهد خورد یا به مانند مضطرّى که به ضرورت لقمه اى خورد اندکى خواهد خورد؟ شاهزاده گفت: او اندکى از آن را در نهایت سختى خواهد خورد. حکیم گفت: اى شاهزاده! خوردن و آشامیدن من در دنیا چنین است.
سلمان فارسی
حفر خندق: محل مناسبى که دشمن مى توانست از آنجا به مدینه حمله کند، مسیر مکّه بود، زیرا مسیرهاى دیگر به خاطر وجود، نخلستانها و ساختمان ها، مصونیت بیشترى داشتند. خندق که معرّب (کندن) است را سلمان طراحى و مدیریت، و پیامبر (ص) دستور آن را صادر کرد. رسول خدا (ص) براى دفاع و حفاظت از شهر عبدالله بن مکتوم را جانشین خود قرار داد و با سه هزار نیروى نظامى که با خود بیل و کلنگ، و زنبیل و وسایل ساده اى همراه داشتند، کوه سلع را پشت سر نهادند، و پس از تقسیم کار، مشغول کندن خندق شدند، هر ده نفر مى بایست چهل ذراع حفر کنند. سلمان که مرد شجاع و دلاورى بود، توانست هر روز پنج ذراع در پنج ذراع، (عرض و طول) با عمق پنج متر حفر کند، کارآیى سلمان به قدرى چشمگیر بود که هریک از گروه هاى مهاجر و انصار مى خواستند، او را از خود بدانند، در بیانى هم اینگونه آمده که سلمان به خاطر کارآیى فوق العاده اش مورد چشم زخم قیس بن ابى صَعصَعه قرار گرفت و بیهوش به زمین افتاد. درآن هنگام، رسول خدا (ص) دستور داد: او را وضو و غسل دادند و آب آن را در ظرفى جمع کرده، از پشت سر به او پاشیدند، بدین ترتیب سلمان بهبودى یافت و به کار خویش ادامه داد. در این جنگ، وضع مادى مسلمانان بسیار ناراحت کننده بود، حتى ابزار ساده اى همچون، بیل و کلنگ و تیشه و زنبیل را هم از یهودیان
بنى قریظه که در حال صلح با پیامبر (ص) بودند به امانت گرفته بودند. از لحاظ وضع غذا و مواد خوراکى هم مسلمانان از نظر شرایط زندگى مسلمانان، در تنگناى سختى به سر میبردند. امام على (ع) فرموده اند: ما، در کندن خندق همراه پیامبر (ص) بودیم، یک روز فاطمه (س) در حالیکه تکّه نانى براى رسول خدا (ص) آورده بود، آن حضرت فرمود: این چیست؟ فاطمه (س) گفت: یک قرص نان براى حسن (ع) و حسین (ع) پخته بودم و این تکّه از آن را هم براى شما آوردم، پیامبر (ص) فرمود: دخترم! بدان که پس از سه روز، این اوّلین لقمه غذایى است که در دهان پدر تو قرار مى گیرد. اما یاران پیامبر (ص) با وجود این سختى هاى طاقت فرسا و انجام آن همه کار فشرده و سنگین، در پرتو ایمان و امیدى که داشتند همچنان شاد و سرحال بودند، شوخى مى کردند، سرود و رجز سر مى دادند در همین حال، کار را نیز، با سرعت پیش مى بردند. به هر حال پیامبر (ص) و یاران فداکار آن حضرت، حفر خندق را در مدت شش روز، آنطور که نوشته اند، با حدود پنج کیلومتر و نیم طول، حدود ده متر عرض و پنج متر عمق، با تحمّل گرسنگى و در حالى که برخى هم روزه دار بودند به پایان رساندند. آنها هشت راه گذر براى رفت و آمد افراد خودى قرار دادند، و نگهبانانى بر آنها گماشتند. و آنگاه که ارتش دشمن با این موانع سخت روبه رو شدند، با ناراحتى فریاد زدند: به خدا سوگند، این کید و تدبیرى است که هیچگاه عرب آن را نمى دانست. در نتیجه، ابوسفیان و ارتش مشرک و منافق ده هزار نفرى او، به مدت پنج روز، حیران و سرگردان بودند. اما به ناچار روز بیست و هفتم، عَمروبن عبدود، شجاع ترین فرماندهان آنها با استفاده از فرصتى خود را با اسب چالاکش به داخل محدوده پشت خندق و سپاه اسلام رسانید و هماورد طلبید و در حالیکه از بیم او همه نفسها به شماره افتاده بود، على (ع) در برابر او ایستاد و همان لحظه بود که رسول خدا (ص) فریاد برداشت: بَرَزَ الإیْمانُ کُلُّهُ إلىَ الشِّرک کُلِّهِ: همه ایمان در برابر همه شرک قرار گرفت. حضرت على (ع) عمرو را از پاى درآورد و بدین مناسبت رسول خدا (ص) فرمود: لَضَربَةُ علیٍّ افضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثّقلَین: هر آینه، ضربه شمشیر على (ع) (براى نابودى عمروبن عبدود) از عبادت جنّ و انس برتر است. شگفتا از علی (ع) الله اکبر.
صحیفه سجادیه
فرق میان حمد و شکر
این معیار وقتی بهتر شناخته میشود که فرق میان حمد و شکر، ستایش و سپاس، روشن شود؛ ستایش عبارت است از: شناخت و سرایش خوبیها و برتریهای یک چیز (یا یک شخص) با صرفنظر از این که آن خوبیها و برتریها نفعی به شخص ستایش کننده داشته باشد.
و سپاس عبارت است از: شناخت و سرایش خوبیها و برتریهای یک چیز (یا یک شخص) بخاطر این که نفعی از او به شخص سپاسگزار رسیده است. و باصطلاح فرق میان ستایش و سپاس، «عموم و خصوص من وجه» است؛ گاهی هر دو با هم جمع میشوند، و گاهی تنها ستایش است و سپاس نیست، گاهی نیز سپاس است و ستایش نیست. مراد از «الحمدلله» صورت اول است که عنصری از سپاس در آن نباشد. و صورت سوم یعنی که فقط سپاس باشد و عنصری از ستایش در آن نباشد، مخصوص خداوند نیست و باید کسی که از کسی نیکی ای دریافت کرده، سپاسگزار و شکر گزار او باشد: «مَنْ لَمْ یَشْکُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ لَمْ یَشْکُرِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَل» کسی که از نیکی نیکوکاران تشکر نکند، در واقع از نعمت خدا تشکر نکرده است. و مشکل بزرگ در صورت دوم است که هم ستایش باشد و هم سپاس (هم حمد باشد و هم شکر) مثال: اگر کسی دست کسی را بگیرد و او را از آب بیرون بکشد و از غرق شدن نجات دهد، و شخص نجات یافته از این فعل و کار او سپاس و تشکر کند و به ستودن وجود و شخصیت او نپردازد، این مصداق شکر و سپاس است. و اگر علاوه بر سپاس و تشکر از آن فعل او، به ستودن وجود و شخصیت او نیز بپردازد، مشکل در این جاست. زیرا این سه نوع است: اول: ستایش مطلق: به ستایش وجود و شخصیت کسی میپردازد بدون این که توجهی به خداوند، که آن سجایای وجودی و شخصیتی را به آن شخص نجات دهنده داده است، داشته باشد به ستایش میپردازد، چنین ستودنی نادرست و حرام است زیرا بردگی آور است و انسان نباید خود را برده کسی بداند که جانش را نجات داده است و ارزش حریت و آزادی بیش از جان است؛ شایسته است در راه آزادگی جان دادن، اما از دست دادن آزادگی برای جان شایسته نیست. و نیز: این نوع ستودن، عادلانه نیست که خداوند خوبی ها، فراموش شود و یک مخلوق خدا ستایش شود. و همچنین اخلاقی نیست گرچه نسبت به فرد ناجی اخلاقی است اما نسبت به خدائی که ناجی را خلق کرده، اخلاقی نمی باشد. وقتی که نه عادلانه است و نه اخلاق، و نه اخلاقی، پس عاقلانه هم نیست.
دوم: ستایش مقید: اگر علاوه بر تشکر از فعل او، به ستودن وجود و شخصیت او میپردازد با حال و بیانی که: خداوند این سجایای وجودی و شخصیتی را به او داده است. اینگونه آمیختگی سپاس و ستایش، اشکالی ندارد، زیرا بردگی آور نیست و هر دو (ناجی و
نجات یافته) بندۀ خدا هستند و هر چه دارند از خداوند است و هر دو از بردگی همدیگر آزادند.
و مثال چنین ستودن، به ستایش خدا است که باز میشود: الحمدلله. و همین طور است اگر گفته شود «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا أَنْعَم»: حمد خدای را که نعمت داده است. توجه گوینده به قدرت و عظمت خداوند است که نعمتها را پدید آورده است، با صرفنظر از بهره مندی و انتفاع از نعمت ها. هر چیز آیه و نشان قدرت خداست از آن جمله نعمت ها. و معنی این جمله نیز ستایش مطلق است. «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی کُلِّ حَال»:ستایش خداوند را است در هر حال؛ خواه نعمت دهد و خواه دچار مصیبت کند. سوم: حمد و ستایش نسبی: ستایش یک چیز در مقایسه با همگنانش، و ستایش یک انسان در مقایسه با دیگر انسان ها، جایز و روا است، و مصداق بارز آن «محمد» است که نام پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) است، محمد یعنی ستوده، ستایش شده، و همچنین لقبش که «محمود» است. ستایش مطلق فقط سزاوار خداوند است و درباره غیر خدا ممنوع و زیان آور و آزادی برانداز، است گر چه درباره پدر و مادر، همسر و فرزند و... باشد. و ستایش مقید و مشروط، جایز است زیرا که برگشتش به ستایش مطلق خداوند است. کسی که به ستایش خدا میپردازد و ستایش دربارة غیر خدا را نیز مقید و مشروط میکند، یقیناً و قطعاً در «اعتدال عقلی» خواهد بود و اعتدال عقلی یعنی رفتار مطابق عقل، عدل و اخلاق.
انجیل و ظهور مهدی موعود
پیشگویی در اعمال رسولان: و چون این را گفت، وقتی که ایشان همی نگریستند بالا برده شد، و ابری او را از
چشمان ایشان در ربود. و چون بسوی آسمان چشم دوخته میبودند، هنگامی که او میرفت، ناگاه دو مرد سفید پوش نزد ایشان ایستاده، گفتند: ای مردان جلیل! چرا ایستاده بسوی آسمان نگرانید؟ همین عیسی که از نزد شما به آسمان بالا برده شد، باز خواهد آمد، به همین طوری که او را بسوی آسمان روانه دیدید.
فراز دیگر از اناجیل را «عبداللَّه بن سلیمان» نقل کرده است که بسیار جالب است. او میگوید: من در اناجیل خواندم که خداوند به عیسی علیه السلام فرمود: من تو را بسوی خود بالا میبرم، سپس تو را در آخر زمان فرو میفرستم تا از اُمّت این پیامبر شگفتیها ببینی، و آنها را در کشتن دجّال یاری دهی، تو را در وقت نماز میفرستم، تا با آنها نماز بخوانی که آنها اُمّت مرحومه هستند.
دوستی نوشته بود: بودن نصفه و نیمه آدما بدردت نمیخورده، خودت رو درگیر چنین کسی نکن، اونایی که، نه میشه گفت هستن، و نه میشه گفت نیستن، چون بعضیا فقط از تنهایی و اجبار کنارمون هستن، جسمشون هست، ولی دلشون باهات نیست، همونایی که اشتباهی ممکنه بخاطرشون قید بقیه رو بزنی، چون آخرش بهت میگه (لیاقت تو بهتر از منه) میدونی یعنی چی؟ یعنی باهات جور نیستم، حس خوبی بهت ندارم، میخواستم اوقاتم بگذره، تا حالا تحملت کردم، ولی حالا محترمانه برو، ولت میکنه و میره، بعد احساس بدی بهت دست میده، احساس طرد شدن، احساس کم بودن، حالا تو موندی و پل های خراب شده پشت سرت.
کابالا
شیطان یک موجود ستوده، نیکو و مظهر خدا است: این اصل یکی دیگر از اصول کابالیسم خبیث است که اهریمنی بودن آن را بیش از اصول دیگر در صراحت، نشان میدهد، صراحتی که عوام نیز کاملاً به فساد آن توجه دارند. نفوذ: این موضوع بدین صورت، از اصول کابالا است که محی الدین به تصوف میان مسلمانان وارد کرده است. اما برای این که نمونه ای برای علل موفقیت محی الدین ملعون و چگونگی زمینه در تصوف ممالک اسلامی پیش از محی الدین، ارائه شود، و آنان که دوست دارند مسائل و حوادث تاریخی را با عناصر جامعه شناختی بررسی کنند دیدگاهی باز شود، به پیشینه این موضوع در میان صوفیان پیش از محی الدین اشاره ای میشود: همه صوفیان که به «وحدت وجود» معتقد بودند (و هستند)؛ خالق و مخلوق را یک وجود واحد میدانستند (و میدانند) بدیهی است در این صورت شیطان هم از آن وجود واحد خارج نیست. همه صوفیان بدون استثناء وجود شیطان را مثبت میدانند زیرا تفکیک در «واحد» امکان ندارد. اما اینان هر شیئ را دارای وجود و یک «تعیّن» میدانستند؛ در نتیجه وجود شیطان مثبت و تنها تعیّن او منفی تلقی میشد. محی الدین پدرسگ چنین زمینه مساعد را میدید، گامی به پیش نهاد از «وحدت وجود» عبور کرده و به «وحدت موجود» رسید؛ تفکیک میان وجود اشیاء و تعیّنات شان را کنار گذاشت و بر اساس فیضان و سریان وجود الهی بر همه اشیاء مدعی شد، هیچ چیزی و هیچ «متصوَّری» اعم از وجود و تعیّنات، منشأی غیر از وجود خدا ندارد. ملاصدرا به نظر خودش در تکمیل مسلک محی الدین از ارسطوئیات کمک گرفت گاهی «شیئ» را با انتزاعات ذهنی به «وجود» و «تعین» تقسیم میکند و گاهی آن را به «وجود» و «ماهیت»، و روی این انتزاعات صرفاً ذهنی که حتی ارزش فرضیه را هم ندارند چه سخن فرسائی ها که نکرد؛ عرصه واقعیت و حقیقت را رها کرد و به تخیلات ذهنی پرداخت. اما او که احیاء کننده مسلک محی الدین بود، با همه تفکیکات مذکور به همان «وحدت موجود» محی الدین معتقد شد و دو فصل در اسفار تحت عنوان «اِعلم انّ واجب الوجود کلّ الاشیاء: بدان که خدا کل اشیاء است». باز کرد، یعنی به «وحدت اشیاء» قائل شد نه فقط به «وحدت وجود اشیاء». به عبارت دیگر: هم وجود و هم ماهیت اشیاء را عین خدا دانست. پس از اعلام این اصل آن هم بصورت دو فصل در اسفار، دیگر توجیهات و تاویلات این سخن، سودی ندارد و به هر صورت شیطان میشود خدا. اقتضاء ضروری و لازمه واجب این سخن و باور به وحدت موجود، این است که شیطان وجوداً و ماهیتاً عین خدا است که لطف فرموده با «شیطان مظهر خدا است» تعبیر میکنند. بدیهی است وقتی که «واجب الوجود کل الاشیاء» باشد، شیطان یکی از «کل الاشیاء» است پس میشود خدا، یعنی عین سخن کابالیست ها. بنابراین، محی الدین تنها (باصطلاح) نو آوری که کرده ماهیت و تعیّن شیطان را نیز (نعوذبالله) الهی کرده است و ملاصدرا، ملاهادی سبزواری و… و… خیره سرانه به دنبال محی الدین له له میزنند. و با اسلام و مسلمانان رفتاری را میکنند که اولین خواسته صلیبیان امروزی و کابالیست های امروزی و دشمنان امروزی است. بلی حضرات عارف هستند. بی جهت نیست که غربیان اینهمه تصوف، محی الدین، ملاصدرا را در ذهن و ضمیر اجتماعیی ما و برای محافل علمی (دانشگاه ها و حوزه ها) تبلیغ، تشویق و ترویج می نمایند، هانری کربن ها را مامور این استراتژی میکنند. بگذریم نادانی ماها پایانی ندارد.
درد دینت گر بود ای صدروی
چاره خود کن که شد دینت غوی
خود کابالیستی بدان لیکن تو را
آگهی نی بر کیان کابولا
تا بدانی پایه راهت چی است
اصل و فرعش را چه ریشه؟ چه پی است؟
هم سلاح دشمنت برّان کنی
هم که راه سلطه اش آسان کنی
دشمنان ترغیب و تشویقت کنند
سمّ ها تدلیس و تزریقت کنند
گر همین است راه عرفان ای عزیز
خاک نا پاکی بر این عرفان بریز
انتزاع ذهنی است گر فلسفه
ای دو صد اف باد بر این ملغمه
در خیالش عالمی همچون سراب
هر دو عالَم کرده او از بن خراب
حرف تلخ است و می رنجی زمن
روز محشر میرسی بر این سخن
تلخ و مرّ است این حقیقت گفتمان
وه چه شیرین آن فضیحت بافتمان
حلوتش زابلیس و از شیطان بود
تا یکی ابلیس با رحمان (نعوذ بالله) شود
گفتمت، گر خود پرستی وا نهی
بر سر شیطان پرستی پا نهی
در غم سانِ مریدانت مباش
شوبکن در حفظ ایمانت تلاش
نیّت اندر دل بشوی از هر دنس
جز ز صادق (ع) ره مجوی از هیچکس
علم نحو
علما اتفاق نظر دارند که امام علی(علیه السلام) نخستین پایه گذار علم نحو است. ابوالقاسم زجاجی در امالی به نقل از ابوالاسود دوئلی میگوید: «امام علی (علیه السلام) صحیفه ای به من داد که در آن چنین آمده بود: به نام خداوند بخشنده مهربان. کلام یا اسم است یا فعل و یا حرف. اسم بیانگر خود مسمّاست، فعل بیانگر حرکت و کار مسمّاست و حرف از معنایی خبر میدهد که نه اسم است و نه فعل... و بدان ای ابوالاسود، چیزها سه قسم است: ظاهر، ضمیر و آنچه نه ظاهر است و نه ضمیر.
اسناد لانه جاسوسی امریکا (کوتاه و مختصر)
سند از: سفارت آمریکا در ایران طبقه بندی: سری (Secret) به: وزارت امور خارجه (فوری) جمع آوری شده توسط مأمور سیاسی به نام Stemple موضوع: کمیته واسط (بینابینی) خلاصه: گروهی به رهبری آقای مهدی روغنی در نظر دارند که کمیته بزرگی را بوجود بیاورند تا بتواند رابط بین دولت موقت بازرگان و کمیته امام خمینی باشد. امید است که تا تاریخ دهم مارس (۱۹ اسفند) ترتیب زمانی آن داده شود. مهدی روغنی: معتمد روغنی به مأمور سیاسی سفارت (Stemple) در صبح پنجم مارس (۱۴ اسفند) گفت که وی (مهدی روغنی) تعطیلات آخر هفته گذشته را در قم سپری کرده، و در آنجا مشغول تشکیل کمیته هماهنگی رابط بین دولت بازرگان و کمیته امام بوده است. او اظهار داشت که از تاریخ چهارم مارس (۱۳ اسفند) رابطه بین دولت بازرگان و کمیته امام بسیار بد و خراب بوده است. همچنین اظهار داشت که هم
اکنون در بسیاری از مکانها کمیته امام از دولت بازرگان اطاعت نمیکند. روغنی به دنبال تشکیل دادن گروهی است که مشتمل بر ۱۰۰ نفر در واحدهای ۸ تا ۱۰ نفره میباشند، که در مسایل مشخص مورد اختلاف، مسئول باشند. روغنی از این افراد اسمی نمی برد ولی گفت که متشکل از عناصر معتبر و با نفوذی از تمام جناحهای موجود در جنبش انقلابی میباشند. مرکز این کمیته رابط در تهران است. همچنین اظهار داشت که هدف اصلی کمیته این است که کمیته امام را به خطی بکشاند تا قدری بیشتر با دولت بازرگان ارتباط و همکاری داشته باشند. وی امیدوار بود تا در تاریخ ۹ و ۱۰ مارس (۱۸ و ۱۹ اسفند) سفری به قم نماید تا ترتیب نهایی را بدهد. همچنین گفت که امام این عقیده را پسندیده است و الآن گفتگو با دولت بازرگان ادامه دارد. از وی پرسیده شد (توسط مأمور سیاسی) که آیا تشکیل یک کمیته دیگر جوابگوی مشکلات خواهد بود یا نه؟ روغنی که بوضوح نسبت به مشکلات و عدم وجود قانونمندی در سه هفته بعد از انقلاب، ناراضی بود جواب داد که امیدوار است و باید کارهایی حتما انجام پذیرد. نکته توضیحی از طرف مأمور سیاسی بعد از مذاکرات، در گزارش به واشنگتن: شاید تقاضای روغنی برای ویزای تجارتی به آمریکا نشانگر بهتری از ارزیابی شخصی وی برای دراز مدت باشد (بدون شرح)
اشعار امام شافعی در اعتراف به فضایل عترت و اهل بیت طهارت علیه السّلام: روزی به امام شافعی گفتند که مردم صبر و طاقت ندارند مناقب و فضایل اهل البیت را بشنوند، و اگر مشاهده کنند که یکی از ما ذکر فضایل اهل البیت را مینماید، «یقولون هذا رافضی»؛ میگویند او رافضی است. فوری شافعی فی المجلس انشاد اشعاری نموده و حقایق را آشکار ساخته، گفت:
إذا فی مجلس ذکروا علیّاً
وسبطیه وفاطمة الزّکیّة
فأجری بعضهم ذکری سواه
فأیقن انّه سلقلقیّة
إذا ذکروا علیّاً أو بنیه
تشاغل بالروایات العلیّة
یقال تجاوزوا یا قوم هذا
فهذا من حدیث الرافضیّة
برئت إلی المهیمن من أناس
یرون الرفض حبّ الفاطمیّة
علی آل الرسول صلاة ربّی
ولعنته لتلک الجاهلیّة
خلاصه معنای این اشعار آنکه گوید: زمانی که در مجلسی ذکر علی و فاطمه و حسن و حسین علیه السّلام میشود، بعض دشمنان برای آنکه مردم را از ذکر آل محمد منصرف کنند، ذکر دیگری به میان میآورند. پس یقین کنید آن کس که مانع ذکر این خانواده میشود، سلقلق است (یعنی زنی که از دبرش حیض شود). آنها روایات بلند نقل میکنند که ذکر علی و بچههای او نشود، و گفته میشود: بگذرید ای قوم از این ذکر؛ (یعنی ذکر علی و بچههای او) ؛ زیرا این حدیث رافضی هاست.
بیزاری میجویم، من که امام شافعی هستم، بسوی خدا از مردمی که میبینند رفض را دوستی فاطمه. بر آل رسول صلوات پروردگار من است، و لعنت خداوند بر این نوع جاهلیت که دوستان آل محمد را رافضی بخوانند.
بعد از این اشعار گفته اند که شافعی گفت:
قالوا ترفّضتَ قلتُ کلاّ
ما الرفض دینی ولا اعتقادی
لکن تولّیت غیر شکٍّ
خیر إمام و خیر هادٍ
إن کان حبّ الوصیّ رفضاً
فإنّنی أرفض العباد
به من گفتند: رافضی شدی. گفتم: ابداً نیست رفض دین من و نه اعتقاد من، لکن دوست میدارم بدون شک، بهترین امام و بهترین هادی را. اگر معنای رفض، دوستی وصی پیغمبر و آل طاهرین آن حضرت است، پس به درستی که من رافضی تر از همه مردم هستم».
منبع: فصول المهمهْ، ابن صبّاغ مالکی، ینابیع المودهْ، قندوزی، و نیز: حموینی در فرائد السمطین، و شبلنجی در نور الأبصار، همین شعر را از شافعی نقل کرده اند. معارج الوصول، زرندی، و نیز این شعر را در کتاب نظم الدرر السمطین، ذکر کرده است (مرد تنهای شب)
عایشه به نبوت پیامبر شک داشته و آن حضرت را عادل نمیدانسته است؟ ابویعلی جریان را این گونه نقل کرده است: عایشه میگوید: رسول خدا وسایل صفیه که سنگین تر بود را روی شتر من گذاشتند و وسایل من که سبک تر بود را روی شتر صفیه قرار دادند. من که این کار را مشاهده کردم گفتم: خواسته این زن یهودی نزد پیامبر برآورده شده است. پیامبر فرمودند: ایام عبدالله (کنیه عایشه) بار تو سبک بود لذا روی شتر صفیه گذاشتم و بار صفیه سنگین بود روی شتر تو قرار دادم. سپس عایشه میگوید: به پیامبر گفتم: آیا تو گمان میکنی که پیامبر هستی؟ پیامبر اکرم تبسم کرده و فرمودند: آیا در نبوت من شک داری؟ عایشه میگوید به پیامبر گفتم: آیا تو گمان کردی که پیامبر هستی؟ چرا عدالت را رعایت نمی کنی؟ سپس عایشه میگوید: پدرم ابوبکر از این جریان باخبر شد و نزد من آمد و سیلی به صورت من زد. منبع: مسند ابویعلی. أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ
سوید بن غفله میگوید: به دیدن مَولانا شَمس الدّین اَمیرَالمؤمِنین عَلیّ علیهالسّلام، به القصر رفتم، در برابرشان قدحی از شیر بود که از شدت ترشیدگی بوی آن را احساس کردم. در دستشان قرص نانی بود که پوست جو در آن دیده میشد. امام (علیه السلام) قطعات نان را میشکستند و گاه از زانوهای مبارک برای شکستن آن کمک میگرفتند.
کنیزی آنجا ایستاده بود، به او گفتم: فضه! از خدا درباره این بزرگوار نمی ترسید؟! چرا آرد نان را الک نکرده اید؟ گفت: کراهت داریم مزد بگیریم و نافرمانی کنیم؛ امام (علیه السلام) از ما تعهد گرفتند آرد ایشان را الک نکنیم. امام علی (علیه السلام) به کنیز فرمودند: چه میگوید؟ گفت: شما از او سؤال بفرمایید! عرض کردم: به کنیز گفتم که ای کاش آرد را الک میکردند. امام (علیه السلام) گریستند و فرمودند: پدر و مادرم فدای رسول خدا (صلی الله و علیه و اله و سلم) کسی که هیچگاه سه روز متوالی از نان گندم سیر نخورد تا از دنیا مفارقت فرمود؛ برای آن حضرت آرد نان را الک نمی کردند. امام علی (علیه السلام) وقتی به توصیف پیامبر اکرم میپرداختند میفرمودند: جان من فدای کسی باد که سه روز پی در پی از نان گندم سیر نشد تا آنکه از دنیا مفارقت فرمود و آرد نانش را برای آن بزرگوار الک نمیکردند. منبع : تاریخ طبری، تاریخ دمشق، انساب الاشراف، الغارات، مناقب خوارزمی. شگفتا از علی (ع) الله اکبر.
یادی از شهادت مظلومانه حجاج بیت الله الحرام در مکه ی مکرمه در جنگ سردشان علیه کفار به دست عمال سعودی. به جرم اینکه چرا از کسانی که هشت سال به متجاوزان بعثی کمک کرده، و شهرهای ایران را با خاک یکسان نموده، و صدها هزار کشته و مجروح و یتیم بجا گذارده اند و هر جا شکایت بردند، جواب نشنیدند، برائت جستند؟ اگر مسلمانان در خانه ی امن الهی نتوانند فریاد مظلومیت خود را برآوردند، پس در کجا فریاد دادخواهی سردهند؟ در این واقعه مصیبت بار که صدها شهید و مجروح به جای گذاشت، و اغلب حجاج مظلوم، ایرانی بودند، مسلمانان به سه سوگ عزادار شدند: یکی، بی احترامی به حرم امن الهی، و دیگر کشتار وحشیانه ی حجاج حرم الهی، و سوم سوگ سرور شهیدان، سیدالشهداء ابا عبدالله الحسین علیه السلام. اللهم العنهم، و خذهم اخذ عزیز مقتدر، انک انت العزیز القهار. یا صاحب الزمان عجل علی ظهورک.
حدیث :
جراح مدائنى گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: آیا جوانمردى ها و خوبى هاى اخلاقى را برایت بگویم ؟ چشم پوشى و در گذشتن از خطاى مردمان و یارى دادن به برادر دینى از نظر مالى و یاد کردن زیاد از خداوند.
حدیث :
امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: بر شما باد به بزرگوارى هاى اخلاقى زیرا خداوند عزوجل اخلاق پسندیده را دوست دارد و از اخلاق نکوهیده بپرهیزد زیرا خداوند عزوجل آنها را دشمن مى دارد و بر شما باد به تلاوت قرآن ، تا آنجا که فرمود بر شما باد به خوش خلقى زیرا خوش خلقى صاحب خود را به درجه روزه دارى که شبها را به عبادت قیام مى کند مى رساند و بر شما باد به نیکى با همسایگان زیرا خداوند به این امر نموده است و بر شما باد به مسواک زدن زیرا مسواک زدن پاکیزه کننده دهان و سنتى نیکو است و بر شما باد به انجام واجبات الهى و بر شما باد به اجتناب نمودن از حرامهاى خداوند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: مومن یارى اش نیکو و روزى اش سبک و کم است ، تدبیرش براى زندگى نیکوست و از یک سوراخ دو مرتبه گزیده نمى شود.
حدیث :
غلام امام رضا علیه السلام روایت کند که از حضرت شنیدم که مى فرموده : مومن مومن نیست مگر اینکه در او سه خصلت باشد - سپس حدیث قبل را آورده است و در آن اضافه نموده است : رازش را مى پوشاند و با مردمان مدارا مى کند و در سختى ها و مشکلات صبر پیشه مى سازد.
روزی یک ایرانی با یک فرانسوی در خصوص برتریهای کشورشان بحث بالا گرفت. هر کس به مزیتهای کشور و ملت خود میبالید تا اینکه به تعداد تعطیلات و ایام به اصطلاح هالیدی رسید. ایرانی که از بحث خسته شده بود پیشنهاد کرد که اینبار هر یک تعطیلات رسمی کشور خود را بشمارد و در مقابل هر یک پسگردنی به دیگری بزند. فرانسوی پذیرفت و شروع کرد به شمارش.
روز ملی فرانسه، یک ضربه/ ایام عید پاک، دو ضربه/ کریسمس، چهار ضربه، و ... بدین ترتیب ۱۲ یا ۱۳ پسگردنی به ایرانی زد... خب، حالا نوبت ایرانی شد، گفت: ایام دهه فجر، چهار، پنج، پس گردن فرانسوی پشت سرهم زد/ تولد پیامبر(ص) به روایت شیعیان، یک ضربه/ به روایت اهل سنت، یک ضربه/ رحلت پیامبر(ص) یک ضربه/ بعد تولدها و شهادتهای ائمه... یکی یکی بر شمارد و برای هر یک ضربه ای زد/ گفت عید نوروز، یک دفعه سیزده پس گردنی به او زد، فرانسوی تعادلش را از دست داد و پخش زمین شد. ایرانی گفت: آقا بلند شد هنوز سه ماه تعطیلی باقی است/ نمونه طنز انتقادی/ این طنز بصورت کنایه، به تعداد زیاد و گاه نامعقول تعطیلات و بیکاری های ملی در ایران اشاره میکند.

طنز یکی از شاخههای ادبیات انتقادی و اجتماعی است که در ادبیات کهن فارسی، به عنوان نوع ادبیمستقل شناخته نشده و مرزهای مشخصی با دیگر مضمونهای انتقادی و خندهآمیز چون هجو، هزل و مطایبه نداشته است. از واژهی طنز، اغلب معنی لغوی آن یعنی مسخره کردن و طعنه زدن مورد نظر شاعران و نویسندگان بوده است، ولی معنی امروزی آن، که جنبهی انتقاد غیرمستقیم اجتماعی با چاشنی خنده، که بُعد آموزشی و اصلاحطلبی آن مراد است، از واژهی satire اروپایی گرفته شده است. مبالغه منجر به دروغ گویی میشود، کنایه و استهزاء، کودن نمایی، تشبیهات توهین آمیز، تخریب شخصیت و سایر سازنده هایی که در طنز وجود دارد، مورد اشکال و انتقاد اخلاقی است. بیهودگی، خنده مذموم، غلطیدن به ورطه بی محتوایی و القاء عدم وجود آزادی های اجتماعی از اشکالات است و با پیراستن آن، زمینه استفاده موجه تر و موثرتر از آن در جامعه دینی فراهم میگردد.
زان حدیث تلخ میگویم تو را
تا ز تلخی ها فروشویم تو را
تو ز تلخی چون که دل پر خون شوی
پس ز تلخی ها همه بیرون شوی
مولوی
گفت: زندگی مثه نخ کردنِ سوزنه! یه وقتایی بلد نیستی چیزیو بدوزی، ولی چشات انقد خوب کار میکنه که همون بار اول سوزن رو نخ میکنی، اما هر چی پخته تر میشی، هر چی بیشتر یاد میگیری چجوری بدوزی، چجوری پینه بزنی، چجوری زندگی کنی، تازه اون وقت چشات دیگه سو ندارن. گفتم : خب یعنی نمیشه یه وقتی برسه که هم بلد باشی بدوزی، هم چشات اونقد سو داشته باشن که سوزن رو نخ کنی؟ گفت: چرا، میشه، خوبم میشه اما زندگی همیشه یه چیزیش کمه.
گفتم چطور مگه؟ گفت : آخه مشکل اینجاست، وقتی که هم بلدی بدوزی، هم چشات سو داره، تازه اون موقع میفهمی نه نخ داری، نه سوزن.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت هفتم)
پس چه نوع پیامهایى قابل اطمینان است؟ پاسخ این سؤال خیلى روشن است؛ باید پیام، پیامى باشد که انگشت روى مسائل خصوصى با تمام مشخّصات آن بگذارد و از مطالب کلّى که همه کس از آن باخبرند نباشد. مثلًا، شما اسم چندنفر از دوستان دورتان را در نظر بگیرید (از اسمهائى باشد که زیاد هم مأنوس نباشد)، اگر مدّعى ارتباط توانست آن اسمها را صریحاً در ذهن شما بخواند، میتوان ادّعاى او را تا حدودى پذیرفت. یا این که شما در میان دفتر تلفن خصوصى خود، یا عمومى، نام چند نفر را بطور سرّى علامتگذارى مى کنید، اگر مدّعى ارتباط توانست شماره تلفن همه آنها را که شما علامت گذارده اید، بطور صحیح بگوید، معلوم میشود یک مطلب عادى نیست. منظور من از نشانه گرفتن نیز همین چیزهاست؛ نشانه هاى خصوصى و مشخّصى که افراد عادى از آن آگاه نباشند؛ اگر کسى توانست در ارتباطات خود چنین نشانه هایى را بدهد، گفته هاى او را باید مورد مطالعه قرار داد، و الّا گفتن کلّیّات به هیچ وجه ارزش علمى در این بحث ندارد. یعنی اصلاً احضاری وجود نداره، اگر هم اطلاعات دقیق داد، سه احتمال وجود داره، ممکنه روح باشه، ممکنه احضار شیاطین و جن باشه، و ممکنه قضیه ذهن خوانی باشه، نمیشه فوری قبول کرد، اما ابتدا کمی در مورد اسپریتیسم بهتون بگم. ادامه دارد..
مزدور دیو و هیمه کش او شدیم از آن
کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست
تو دیو بین که پیش رو راه آدمیست
تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست
پروین اعتصامی
جن
در مورد برتری انسان بر جن. وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلاً (اسراء) معنای آیه این میشود که ما بنی آدم را بر بسیاری مخلوقاتمان که حیوان و جن بوده باشند برتری دادیم. تکریم انسان به دادن «عقل» است که به هیچ موجودی دیگر داده نشده، و انسان بوسیله آن خیر را از شرّ و نافع را از مضر و خوب را از بد تمیز میدهد. موهبتهای دیگری از قبیل تسلّط بر سایر موجودات و استخدام آنها برای رسیدن به هدفها از قبیل نطق و خط و امثال آن نیز بر عقل متفرع میشه.
تفضیل انسان بر سایر موجودات به این است که آنچه را که به آنها داده، از هر یک سهم بیشتری به انسان داده است. که این آیه متعرض برتری از حیث وجود مادی است. انسان به حسب وجود مادّی اش از حیوان و جن برتری دارد. مفهوم وسواس خنّاس و شیاطین: مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ اَلَّذی یُوَسْوِسُ فیصُدوُرِ النّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ (ناس) کلمه «وَسْواس» به معنای حدیث نفس است، به نحوی که گوئی صدائی آهسته است که به گوش میرسد. کلمه «خنّاس» به معنای اختفاء بعد از ظهور است. یعنی: شیطان را از این جهت خنّاس خوانده که پیوسته آدمی را وسوسه میکند و به محضی که انسان به یاد خدا میافتد پنهان میشود و عقب میرود، باز همین که انسان از یاد خدا غافل میشود جلو میآید و به وسوسه میپردازد. اَلَّذی یُوَسْوِسُ فیصُدوُرِ النّاسِ. این جمله کلمه وسواس خنّاس را توصیف میکند. و مراد از صدور ناس محل وسوسه شیطان است، چون شعور و ادراک آدمی به قلب آدمی نسبت داده میشود که در قفسه سینه قرار دارد. مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ. این جمله بیان وسواس خنّاس است. و در آن به این معنا اشاره شده که بعضی از مردم، مفهوم وسواس خنّاس، و شیاطین جن و انس، کسی است که از شدت انحراف، خود شیطانی شده، و در زمره شیطانها قرار گرفته، همچنانکه قرآن در جای دیگر نیز فرموده: شَیاطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ. (انعام) یعنی شخص تا جایی از خدا دور شده، که شیطان تسلط و اختیار او را گرفته، و مثل نوکر در اختیار شیاطین است.
کوروش خبیث
دنیای باستان همواره از آتش جنگها و یورشهای بیپایان در رنج بوده؛ اما جهان امروز، علاوه بر چشمداشت بر خاک سرزمینها، با تاختن بر اندیشه، باورها، غرور و هویت مردمان، و نیز با گسترش برتریطلبی و نفاقافکنی میان مردم، چیرگی بر آنان را در سر داشت. مردمانی که باورها و هویت تاریخی خود را به فراموشی سپارند، مردمانی که نیازمند دانش و فنآوری کشورهای دیگر باشند، مردمانی که چیزی برای عرضه در جهان امروز نداشته باشند، شکستخوردگان جهان امروزند. پیشینیان ما بهرغم رنجهای بیپایان بشری، گذشتهای سرافرازانه برای ما به ارمغان گذاشتند. ما برای فرزندان آینده خود چه دستاوردی داریم و برای شکسته نشدن در جهانِ سخت نامهربان امروز، چه راههایی اندیشیدهایم؟ خب اینا مقدمه بود، حالا بریم سراغ کشف منشور و اصالت اون. در سال ۱۲۵۸ هجری شمسی یعنی ۱۸۷۹ میلادی، به دنبال کندوکاوهای گروهی انگلیسی در بینالنهرین، یعنی همین عراق، استوانهای از گل پخته بدست یک آشورشناس کلدانی و تبعه بریتانیا به نام هرمزد رسام پیدا شد که به موزه بریتانیا در شهر لندن برده شد. با اینکه در تداول گفته میشود که این استوانه در معبد بزرگ اِسَگیلَه (نیایشگاه مَردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر باستانی بابل کشف شده است، اما رسام در خاطرات خود آورده که این استوانه را در حوالی بقعه (عمران بن علی) در نزدیکی روستای (جمجمه) پیدا کرده است. اینم عجیب نیست، چون دروغ و حقه بازی توی خونه یهودیهاست و بهرغم اینکه تاکنون گزارشی از چگونگی و جزئیات حفاری منتشر نشده (البته اگر حفاریای واقعاً انجام شده باشد) و عوامل بریتانیا در سده نوزدهم بطور گسترده به جعل کتیبههای باستانی در بینالنهرین مشغول بودهاند، اما فرض بر اصالت کتیبه گذاشته شده است. بررسیهای نخستین نشان میداد که گرداگرد این استوانه گِلین را نوشتههایی به خط و زبان بابلی نو (اَکَـدی) در برگرفته است که گمان میرفت نبشتهای از فرمانروایان آشور و بابِـل باشد. اما بررسیهای بیشتری که پس از گرتهبرداری و آوانویسی و ترجمه آن انجام شد، نشان داد که این کتیبه در فاصله سالهای ۵۳۸ تا ۵۳۰ قبل از میلاد به درخواست کاهنان بابلی و یا به فرمان کوروش دوم (خبیث) هخامنشی (۵۵۰-۵۳۰ پم.) و یک تا هشت سال پس از حمله به شهر و کشور بابل و تصرف آنجا نوشته شده. از زمان نگارش این فرمان تا به امروز قریب ۲۵۵۰ سال میگذرد. خیلی خلاصه بگم، منشور کوروش آخرین نمونه پیدا شده از سنت کهن منشورنویسی بابلی است که نگارش و انتشار آنها نزدیک به دو هزار سال تدوام داشته است. اما پس از سلطه کوروش و دیگر هخامنشیان بر بابل، این سنت کهن همچون بسیاری از نمودهای تمدن بابل از میان میرود. اما دروغ های زیادی به خورد ما دادن که با سند و مدرک همین منشور رو قفلی میزنیم روش. ادامه دارد..
در اسرائیل فساد اخلاق به حدّ اعلا رسیده، بطوری که دیگر برای (نکاح) و (طلاق) مفهومی باقی نمانده است. معمولاً دخترها، با دامنهای بالای زانو و یا شورت بیرون میآیند و در طرفهای عصر دختران و پسران، در خیابانها به راه افتاده و بدون کوچکترین توجّهی به عابرین مشغول معاشقه میشوند. در هتل Hotel Dan همیشه چند دوشیزه یهودی چشم به راه مشتری موجود است، همین قدر کافی است که دست یکی را گرفته و به هرکجا که بخواهید بیرون ببرید. (روزنامه هاعولام) ضمن تحقیقی نوشته بود: زنا در اسرائیل به هیچ وجهی ممنوع نیست و حتّی قانون هم نمیتواند از آن جلوگیری کند. چندی قبل، یکی از نمایندگان یهودی لایحه ای مبنی بر منع زنا تقدیم مجلس نمود، ولی کنیساهای یهودی با تصویب آن به شدّت مبارزه کرد. در حالی که منع زنا یکی از ده فرمان موسی علیهالسلام بوده، دیگه این لاشی ها به هیچی پایبند نیستند، نه دین دارن، نه رحم، نه انسانیت، فقط بلد هستند کودکان مظلوم رو به بهانه حقوق بشر جمع کنند برای غذا، و بعد همه رو به رگبار ببندند. یک میلیارد مسلمون هم چلاق و لال هستند و فقط تماشا میکنند.
فاطمه سلام الله علیها از زبان فضه قسمت سوم
ادامه از قبل.. سپس آن بانو ناله ای کرد و فریادی زد که نزدیک بود روح از بدنش جدا شود. آنگاه این اشعار را بر زبان آورد:
قَلَّ صَبْرِی وَ بَانَ عَنِّی عَزَائِی
بَعْدَ فَقْدِی لِخَاتَمِ الْأَنْبِیَاءِ
عَیْنُ یَا عَیْنُ اسْکُبِی الدَّمْعَ سَحّاً
وَیْکِ لَا تَبْخَلِی بِفَیْضِ الدِّمَاءِ
یَا رَسُولَ الْإِلَهِ یَا خَیْرَةَ اللَّهِ
وَ کَهْفَ الْأَیْتَامِ وَ الضُّعَفَاءِ
قَدْ بَکَتْکَ الْجِبَالُ وَ الْوَحْشُ جَمْعاً
وَ الطَّیْرُ وَ الْأَرْضُ بَعْدُ بَکَی السَّمَاءُ
وَ بَکَاکَ الْحَجُونُ وَ الرُّکْنُ وَ الْمَشْ
عَرُ یَا سَیِّدِی مَعَ الْبَطْحَاءِ
وَ بَکَاکَ الْمِحْرَابُ وَ الدَّرْسُ
لِلْقُرْآنِ فِی الصُّبْحِ مُعْلِناً وَ الْمَسَاءِ
وَ بَکَاک الْإِسْلَامُ إِذْ صَارَ فِی النَّاسِ
غَرِیباً مِنْ سَائِرِ الْغُرَبَاءِ
لَوْ تَرَی الْمِنْبَرَ الَّذِی کُنْتَ تَعْلُوهُ
عَلَاهُ الظَّلَامُ بَعْدَ الضِّیَاءِ
یَا إِلَهِی عَجِّلْ وَفَاتِی سَرِیعاً
فَلَقَدْ تَنَغَّصَتِ الْحَیَاةُ یَا مَوْلَائِی
صبر من قلیل و عزای من آشکار شد
بعد از آنکه خاتم انبیا را از دست دادم
ای چشم من! اشک فراوان بریز.
وای بر تو! بخل مکن و خون گریه کن.
ای رسول خدا! ای برگزیده خدا،
ای پناگاه یتیمان و ضعیفان.
حقا که کوهها و وحوش و پرندگان و زمین
بعد از گریه کردن آسمان برای تو گریان شدند.
پدر جان! قبرستان حجون و رکن و مشعر و بطحاء
از برای تو گریان شدند
محراب عبادت و مجلس درس قرآن که در هر صبح و شام تشکیل میشد ند،
برای تو گریه میکنند
دین اسلام که در میان مردم غریب شده،
در مصیبت تو گریان گردید
کاش میدیدی آن منبری را که بر فراز آن میرفتی، چگونه بعد از نور، ظلمت آن را فرا گرفته
ای خدای زهرا! اجل مرا به زودی برسان!
زیرا زندگی من تیره و تار گردیده
سپس به منزل خود بازگشت و شب و روز گریست و ناله کرد؛ آنگونه که نه چشمه اشکش خشک میشد و نه ناله و ضجه اش آرام میگرفت. بزرگان مدینه گرد هم آمدند، به حضور امیرالمؤمنین علی علیه السّلام مشرف شدند و گفتند: یا اباالحسن! فاطمه شب و روز گریه میکند، هیچ کدام از ما شب در رختخواب به خواب نمیرویم. روزها هم بر مشغله و کسب معاش آرام و قرار نداریم. ما از تو تقاضا میکنیم که فاطمه یا شبها گریه کند یا روزها (معلومه اون پدرسگهایی که اعتراض کردند کدام الاغها بودند) حضرت امیر فرمود: اشکالی ندارد. وقتی علی علیه السّلام به سراغ فاطمه اطهر رفت، دید که گریه آن بانوی معظمه دمی آرام نمیگیرد، و تسلیت گویی به او ثمری ندارد. هنگامی که چشم آن بانو به حضرت امیر افتاد، لحظه ای ساکت شد. علی علیه السّلام به وی فرمود: ای دختر پیغمبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و سلم! بزرگان مدینه از من خواسته اند که از تو بخواهم یا شب برای پدر بزرگوارت گریه کنی یا روز. فاطمه اطهر علیها السّلام گفت: یا اباالحسن! من چندان در میان این مردم نمیمانم. بزودی از میان این مردم میروم. یا علی! به خدا قسم من شب و روز میگریم تا اینکه به پدرم ملحق شوم. حضرت امیر فرمود: باشد، هر چه میخواهی همان بکن. علی علیه السّلام بعد از این ماجرا، سایبانی خارج از شهر مدینه برای حضرت زهرای اطهر در نظر گرفت که آنرا بیت الاحزان میگفتند. موقعی که صبح میشد، فاطمه اطهر حضرت حسن و حسین علیهما السّلام را برمیداشت، از مدینه خارج میشد، به قبرستان بقیع میرفت و همچنان تا شب گریه میکرد. وقتی شب فرا میرسید، حضرت امیر میآمد و فاطمه اطهر را به منزل خود باز میگرداند.
امیرمؤمنان به وشّاء فرمود: نزدیک من آی. وشّاء گفت: نزدیک شدم. فرمود: به محله خود برو آنجا بر در مسجد، زن و مردی را خواهی یافت که در حال مشاجره و دعوا با هم هستند. آنها را نزد من بیاور. وشّاء گفت: به آنجا رفتم و زنی و مردی را در حال نزاع و مشاجره دیدم. گفتم: امیرمؤمنان شما را خواسته است. به راه افتادیم تا اینکه به محضر حضرت رسیدیم، فرمود: ای جوان! چه ارتباطی با این زن داری؟ گفت: ای امیر مؤمنان! او را به عقد خود درآوردهام و مهریه اش را دادهام و شرعا همسر من شد، اما وقتی در شب زفاف خواستم به او نزدیک شوم او خون دید و در خود ماندم. امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: این زن بر تو حرام است و نمیتوانی با او ازدواج کنی. مردم که آنجا بودند با شنیدن این سخن صدایشان بلند شد و شگفت زده شدند. حضرت رو به آن زن کرد و فرمود: مرا میشناسی؟ زن گفت: درباره شما چیزهایی شنیده ام، اما تا بحال از نزدیک شما را ندیده ام، حضرت فرمود: تو فلانی دختر فلانی از آل فلان هستی؟ گفت: بله به خدا سوگند راست میگوئی، فرمود: تو بدون اطلاع خانواده ات و در خفا متعه (زن موقت) فلانی شدی و از او حامله شدی و پسری به دنیا آوردی، اما از قوم و خانواده ات ترسیدی و بچه را برداشتی و شب از شهر خارج شدی تا اینکه به بیابانی خالی از سکنه رسیدی و بچه را بر روی زمین گذاشتی و قصد رفتن کردی، اما دلت به حال او سوخت و طاقت نیاوردی و برگشتی و او را بغل گردی، سپس بار دیگر خواستی که او را ترک کنی تا اینکه گریه کرد و از رسوائی ترسیدی. سگها سر رسیدند و شروع به پارس کردن کردند. ترسیدی و فرار کردی. یکی از سگها به طرف بچه ات رفت و شروع به بوییدن او کرد. تو در این هنگام بخاطر ترحم بر بچه و دور کردن سگ سنگی را به طرف او پرتاب کردی اما سنگ به سگ برخورد نکرد، و سر بچه را شکست و به گریه افتاد و تو ترسیدی که صبح فرا رسد و رسوا شوی. آنجا را ترک کردی در حالیکه قلبت سرشار از نگرانی و اضطراب بود. در آن هنگام دستانت را به نشانه دعا به طرف آسمان بلند کردی و گفتی: ای حفظ کننده امانت ها! امانت من را هم حفظ کن. زن گفت: بله سوگند به خدا تمام آنچه که میگوئی عین حقیقت است. از این سخنانت در حیرت مانده ام. حضرت به آن جوان امر کرد سربند خود را باز کند، امیرمؤمنان علیه السلام به آن زن گفت: این همان شکستگی است که در سر فرزندت به وجود آمد. این مرد همان پسری است که در بیابان تنها گذاشتی خداوند متعال با دعائی که خواندی او را حفظ کرد. شگفتا از علی الله اکبر.
علی نامه
اهمیّت این منظومه: منظومه ای با این حجم، آن هم از قرن پنجم به تنهایی کافی است که توجه اهل ادب و تاریخ شعر فارسی را به خود جلب کند، در میان حماسههای منظوم زبان فارسی این کتاب از لحاظ تاریخی در کنار گرشاسپنامۀ اسدی قرار میگیرد، و تاریخ سرودن آن با تاریخ سرایش گرشاسپنامه حدود بیست سال فاصله دارد. از نظر تاریخ شعر شیعی و حماسههای شیعی نیز دارای کمالِ اهمیت است، تا آنجا که میدانیم، اولین حماسه شناخته شده شیعی، خاوران نامۀ ابن حسام خوسفی است که در عصر تیموری سروده شده و حدود چهار قرن بعد از این کتاب تدوین شده است. اگر این همه امتیازات را هم نداشت به تنهایی به عنوان یک منظومهٔ بازمانده از قرن پنجم دارای کمال اهمیت بود.
منابع داستانی سراینده: بیشترین منبعی که گوینده بر آن تکیه دارد، ابو مخنف لوط بن یحیی مورّخ و راوی قرن دوم است که از او با کنیه (بوالمنابر) نیز یاد میکند و در آغاز هر فصل و داستان نام او را بدین گونه یا شبیه به این تکرار میکند:
چنان کاورد بوالمنابر خبر
درین حال بومخنف نامور / ۶۴ پ
چنین آورد لوط یحیى خبر
درین حال بومخنف نامور / ۸۳ ر
ازین پس دهد لوط یحیى خبر
درین حال هم بوالمنابر دگر
بسی راویان خراسان درین
سخن گفته اند از طریق یقین / ۸۵ ر
از اخبار بومخنف نامور
کزو یافتم بر درستی خبر / ۱۲۶ ر
آورد لوط یحیى خبر
ز گفتار و کردار خیرالبشر / ۱۴۷ ر
و نیز اوراق ۱۸۳، ر، ۲۲۶، پ، ۲۷۳ پ، ۲۸۹ رو...
ولی در آغاز داستان عثمان از گفتار امام صادق (علیه السلام) نیز بخشی از قضایای خلافت عثمان را میآورد:
ز قول امین صادق پر هنر
امام هدی جعفر پرهنر / ۵ پ
که ظاهراً روایت ابو مخنف از امام صادق (علیه السلام) است و در این تردیدی نیست که ابو مخنف محضر امام صادق را درک کرده و از آن حضرت روایت دارد، همچنین از گفتار ابنِ عباس. او میگوید من اینها را از «نثر» به «نظم» درآورده ام:
ز نثرش به نظم آوریده «ربیع»
به ماه فَرَوْدین به فصل ربیع / ۶۲ ر
پرسشی که در این جا به ذهن میرسد این است که در عهد سرودن این منظومه آیا آثار ابو مخنف باقی بوده است یا از طریق روایات دیگران به دستِ گوینده رسیده است؟ به احتمال قوی، مؤلف نامی از ابو مخنف در آغاز روایت خود دیده و همانها را نظم کرده است؛ به ویژه که در منقولات او حوادثی افسانه ای مشابه اسرائیلیات وجود دارد که با نوع منقولات راویانی از نوع ابو مخنف هرگز هماهنگی ندارد. میتوان گفت که نسخه ای از حوادث جمل و صفین به نثر عربی در اختیار او بوده و گوینده آنها را به نظم درآورده است. جنگ «جمل» را در هشت بخش نظم کرده و سپس به نظم «صفین» پرداخته است. در این جا نیز، گوینده سخن خویش را با ستایش خرد آغاز میکند و خطاب به خویشتن به عنوان سخن دان هشیار و پیر میگوید:
برون آور از طبع بیدار خویش
سخنهای سخته به معیار خویش
به نظمی بپرورده اندر خرد
چنان کز نکو طبعت اندر خورد
به نام خداوند بخشنده گوی
سخنهای چون مه درفشنده گوی
بساطی فروگستر از دین و کین
در اخبار صفین چو مهر مبین
«علی نامه» کن نام این نو بساط
که تا نو نوازد روان را نشاط / ۶۴
معرفی کتاب اخبار الطوال: این کتاب نوشته ریاضی دان، منجم و مورخ بزرگ ایرانی ابوحنیفه احمد بن داود بن وَنْند دینوری قرن سوم هجری است. کتاب وی یک تاریخ عمومی است، هر چند ابوحنیفه برای کتابش تقسیم بندی در نظر نگرفته ولی مطالب آن شامل سه بخش است: تاریخ پیامبران، تاریخ ایران باستان و تاریخ اسلام. قسمت اوّل و دوم آمیخته با هم و کم و بیش همراه با افسانه است، اما قسمت سوم که مهمترین بخش کتاب است به جنگهای پراکنده ایرانیان و اعراب در روزگار خلافت ابوبکر و عمر در جبهه ایران اشاره دارد و خلافت عثمان را بطور خلاصه در یک صفحه و نیم گزارش کرده است. حوادث دوران علی علیه السلام در این کتاب مفصل است و پس از آن بعضی قیامها و حوادث را مفصل تر ذکر کرده است، مثل قیام مختار، قیام ابن زبیر، قیام عباسیان و درگیری امین و مأموران. پایان کتاب تاریخ عمومی وی مرگ معتصم ملعون میباشد. درباره پژوهش حاضر، با توجه به این که ابوحنیفه هیچ بحثی را در ارتباط با جنگهای مسلمانان و رومیان ذکر نمیکند، و نقش مالک اشتر در فتوحات در منابع مربوط به فتح شام است و یا حداقل نقش برجسته وی مربوط به فتح شامات است، در این برهه از زمان در اخبار الطوال سخنی از مالک اشتر نیست. فقط یک روایت که میگوید اشتر همراه سپاه اعزامی ابوعبیده از شام برای سعد بن ابی وقاص در عراق بود، را ذکر میکند. در دوره عثمان نیز فقط سخن از عزل و نصب هاست. سخن از مالک در عصر خلافت علی علیه السلام نسبت به حجم کتاب مفصل و طولانی است. هر چند شاید به دلیل کم حجم بودن اخبار الطوال سخنی از مالک بعد از پیمان نامه حکمیت نیست.
نورالدین عبدالرحمن، متخلص به جامی و ملقب به خاتم الشعرا، شاعر، ادیب، موسیقیدان، منجم و عارف نامدار فارسی زبان، در قرن ۹هجری قمری است. جامی بیش از ۴۰ تالیف در موضوعات ادبیات، عرفان، کلام و حدیث دارد که معروفترین آن مثنوی «هفت اورنگ» است. این شاعر نامدار سرانجام در ۲۷ آبان ۸۷۱ از دنیا رفت و در شهر هرات در محلی که امروز به تخت مزار معروف است به خاک سپرده شد.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالبتحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
آیا عمر با ابابکر مخالفت کرد؟ ابن ابى حاتم از عبیدة سلمانى نقل میکند که گفت: عیینة بن حصین و اقرع بن حابس نزد ابابکر آمدند و گفتند: اى خلیفه! زمینى شوره زار نزد ماست و محصول نمیدهد، اگر صلاح میدانى آنرا به ما ببخش تا در آن کشت کنیم، شاید خدا در آن برکت قرار دهد! ابوبکر نیز آن زمین را به آن دو نفر داد و قباله اى نوشت و گواه بر آن گرفت و به آنها داد. آن دو تن نزد عمر رفتند تا گواهى بدهد، و هنگامى که قباله را برایش خواندند از دست شان گرفت و با بى احترامى آن را از بین برد. آن دو تن نیز به بدگویى عمر پرداختند. (کنزالعمال، متقى هندى) متقى هندى مى افزاید: آن دو نزد ابابکر رفتند و گفتند: آیا تو خلیفه اى یا عمر؟ ابابکر گفت: ایشان است، و اگر میخواست میتوانست خلیفه بشود (ابن أبى شیببه و بخارى در نارخش، و یعقوب سفیان و ابن عساکر این سخن را نقل کردند، و عقلانى هم در اصابتش، ج ۵، ذکر کرده است، و بخارى آن را در التاریخ العقبر آورد. و محامعى در آمالیش، کنزالعمال، ج ۱۰) عمر، در جریان فرمانداران نیز با ابابکر مخالفت کرد، وى پس از مرگ ابابکر، فرمانداران انتخابى او را برکنار کرد، براى مثال خالد بن ولید، مثنى بن حارثه شیبانى، شرحبیل بن حسنه، انس بن مالک، عکرمة بن ابى جهل و ابو عبیدة بن جرّاح را برکنار کرد. (مختصر تاریخ دمشق، تاریخ طبرى، انساب الاشراف، بلاذرى، العقد الفرید، ابن عبدیه، ج ۴، السقیفه و الخلافة، عبدالفتاح) وى، پس از آنکه ابوبکر مرد و خود خلیفه شد نیز به مخالفت با ابابکر پرداخت، زیرا به مجلس زنانه اى که براى ابابکر برپا شده بود رفت و بدون آن که اجازه ورود بگیرد، مردى را بین آنان فرستاد و ام فروه دختر ابوقحافه را بیرون کشید، و عمر با چوب دستى اش به شدّت ام فروه را زد و زنان را بیرون کرد (کنزالعمال، ج ۸، کتاب موت، تاریخ طبرى، حوادث سال ۱۳، الکامل فى التاریخ، ج ۲) در اثر این حمله،ام فروه تا آخر عمرش یک چشمش کور شد. همچنین آمده: اقرع بن حابس نزد پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) رفت، و ابوبکر گفت: اى رسول خدا! او را به عنوان رئیس قبیله اش بگمار. عمر گفت: این کار را نکن. آن دو آنقدر به مشاجره لفظى پرداختند که صداى شان بالا گرفت و ابوبکر به عمر گفت: تنها، قصد مخالفت با من را داشتى. عمر گفت: چنین نیست. در این هنگام آیه آمد که صداى تان را بالاتر از صداى پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) بلند نکنید. (تاریخ المدینة المنورة) عمر، در زمینه امور اقتصادى نیز با ابابکر مخالفت داشته، زیرا ابوبکر بیت المال را بگونه همسان تقسیم میکرد، ولى عمر این روش را به کار نبرد. ابوبکر، در جنگ هایى که با عرب هاى مرتد داشت (اصحاب رده) زنان و بچگانشان را نیز، اسیر کرد ولى عمر زنان و بچگان را آزاد کرد (الامامة والسیاسة) و این نشانگر نظر عمر است که آنان را همانند مرتد شدگان نمیدانسته است. عمر، در سقیفه به ابن جرّاح گفت: دستت را بگشا تا با تو بیعت کنیم. او گفت: اى عمر، از اول اسلامت ندیدم که کار خلافى انجام بدهى، آیا با وجود صدّیق (ابابکر) میخواهى با من بیعت کنى؟ (الطبقات، ج ۳، انساب الاشراف، ج ۱) البته واضح هست که اختلافات شدیدی داشتند ولی به همدیگه نان قرض میدادند و دولا پهنا با هم حساب میکردند. ادامه دارد..
ابراهیم بن ابى محمود گوید: امام رضا علیه السّلام فرمود: ما حجّتهاى خداوند در میان خلایق و جانشینان او در میان بندگانش، و امینان خداوند بر اسرارش هستیم و ما کلمه تقوى و عروة الوثقى و گواهان خداوند و نشانه هاى او در میان آفریدگانش مى باشیم، خداوند آسمان و زمین را به واسطه ما نگاه میدارد که زایل نشوند و به واسطه ماست که باران مى بارد و رحمت منتشر میشود، و زمین از قائمى از ما خالى نیست که یا آشکار است و یا نهان، و اگر زمین یک روز از حجّت خالى باشد زمین و ساکنانش مضطرب شوند، همچنان که دریا و اهلش مضطرب میشوند. صلی الله علیک یا صاحب الزمان (عج)
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، بلوهر گفت: شهرى بود که عادت مردم آن شهر چنین بود که مرد غریبى را که از احوال آنها اطّلاعى نداشت بر مى گزیدند و بر خود یکسال پادشاه و فرمانروا مى کردند و آن مرد چون بر احوال ایشان مطّلع نبود گمان میبرد همیشه پادشاه خواهد بود (پس جیب خود را پر نمیکرد) چون یکسال میگذشت او را عریان و دست خالى و بى چیز، از شهر به در مى کردند و به بلا و مشقّتى مبتلا میشد که هرگز به خاطرش خطور نکرده بود، و از آن پادشاهى و سرورى جز وبال و اندوه و مصیبت براى وى باقى نمیماند. یک بار اهل آن شهر مرد غریبى را براى یکسال براى خود امیر و پادشاه کردند آن مرد به فراستى که داشت دید در میان ایشان بیگانه و غریب است، و با کسى مأنوس نیست، ناچار به دنبال مرد خبیرى از همشهریان خود فرستاد و او را یافت، او نیز سرّ این قوم را براى وى فاش ساخت و گفت: صلاح تو در آن است که تا آنجا که میتوانى در طىّ این یکسال از اموال و اسباب خود، به آن مکان که تو را خواهند فرستاد ارسال کنى تا چون به آنجا روى اسباب عیش و رفاه تو مهیّا باشد، و همیشه در راحتى و نعمت باشى و پادشاه نیز به سفارش آن مرد آگاه عمل کرد و آن را فرو نگذاشت. آنگاه بلوهر گفت: اى شاهزاده! امیدوارم که تو آن پادشاه باشى که با بیگانگان و غریبان مأنوس نشوى و به پادشاهى چند روزه دنیا فریب نخورى، و من آن کسى باشم که براى دانستن صلاح خود طلب کرده اى و من تو را راهنمایى میکنم و احوال دنیا و اهل آن را به تو مى شناسانم و یاور تو خواهم بود. شاهزاده گفت: اى حکیم راست گفتى، من همان پادشاه غریبم و تو آن کسى هستى که پیوسته در طلب او بوده ام، اکنون امر آخرت را برایم وصف کن که به جان خود سوگند که آنچه در باب دنیا گفتى، محض صدق و حقیقت است و من نیز از احوال دنیا امورى را مشاهده کردهام و زوال و فناى آن را دانستهام و ترک آن بر ذهنم خطور کرده است، و در نظرم حقیر و بى مقدار شده است. بلوهر گفت: اى شاهزاده! ترک دنیا کلید درهاى سعادت اخروى است، دنیا وسیله است نه هدف، هر کس طلب آخرت کند و آنرا که دل بریدن دنیاست بیابد، بزودى در آن سرا پادشاهى خواهد یافت، و چگونه در این دنیا زهد نورزى در حالیکه حقّ تعالى عقلى چنین به تو کرامت کرده است و تو مى بینى که اهل دنیا آن را براى این اجساد فانیه گرد مى آورند و بدن نه ثباتى دارد و نه قوامى، و هیچ ضررى را نمى تواند از خود دفع نماید، گرما آن را مى گدازد و سرما آن را منجمد مى سازد، و بادهاى سموم آن را از هم مى پاشد و آب غرقش مى کند و آفتاب مى سوزاندش. شاهزاده گفت: چنین مى پندارم که آن جماعتى که پدرم ایشان را کشت و به آتش سوزانید و از بلاد خود بیرون کرد، اصحاب و یاران تو بودند و طریقه تو را داشتند؟ بلوهر گفت: آرى، گفت: شنیدهام که جمیع مردم بر عداوت و مذمّت ایشان اتّفاق کرده بودند، بلوهر گفت: آرى چنین بوده است. گفت: اى حکیم سبب آن چه بوده است؟ بلوهر گفت: اى شاهزاده امّا آنچه در باب بدگویى مردمان نسبت به آنها گفتى، چه مى توان گفت در باره جماعتى که راست گویند نه دروغ، عالم باشند، نه جاهل، آزارشان به مردم نرسد، نماز بسیار به جاى آورند و خوابشان اندک باشد، و روزه گیر باشند، و به انواع بلاها مبتلا شوند و صبر پیشه کنند، و در احوال دنیا تفکّر کنند و عبرت گیرند، و دل به مال و اهل نبسته و طمع در مال و اهل مردم نداشته باشند؟ شاهزاده گفت: پس چگونه اهل دنیا در عداوت ایشان متّفق شدند در حالیکه در میان خود کمال اختلاف و نزاع دارند؟ بلوهر گفت: مثل ایشان در این باب مثل سگان مختلف و رنگارنگى است که بر مردارى جمع شده باشند و بر روى یک دیگر فریاد مى کنند و با یک دیگر در مى آویزند، در این هنگام اگر مردى به نزدیک آنان بیاید آنها دست از نزاع برداشته و متّفق شده و بر آن مرد حمله مى آورند و بر روى آن مرد مى جهند و فریاد برمى آورند در حالى که آن شخص را با مردار ایشان کارى نیست و منازعه اى در آن جیفه ندارد، امّا چون آن مرد را غریب و بیگانه مى شمرند از او وحشت مى کنند و با یک دیگر انس و الفت مى گیرند، با یک دیگر اتّفاق مى کنند هر چند پیش از آن در میان خود اختلاف و نزاع داشتند. بلوهر در دنباله گفت: آن مردار مثل متاع دنیاست و آن سگهاى رنگارنگ مثل انواع اهل دنیاست که براى دنیا با یک دیگر نزاع مى کنند و خون یک دیگر مى ریزند، و اموال خود را براى تحصیل اعتبارات آن صرف مى کنند و آن شخص که سگان بر او حمله مى آورند و او را به جیفه ایشان کارى نیست، مثل دیندارى است که ترک دنیا کرده و از آن کناره گرفته و با ایشان در امر دنیا منازعه ندارد، با این حال اهل دنیا با او دشمنى مى کنند، زیرا که نزد آنان غریب است. اگر تعجّب کردى پس تعجّب کن از اهل دنیا که جمیع همّت ایشان مصروف است بر جمع اموال دنیا و افزون طلبى و تفاخر و غالب آمدن در آن، و چون کسى را دیدند که دنیا را براى ایشان رها ساخته و از آن دورى کرده است، با او منازعه بیشترى دارند تا آن جماعتى که با آنها بر سر دنیا منازعه مى کنند، اى شاهزاده! اهل دنیاى مختلف الاحوال در منازعه کردن با آن جماعت چه حجّتى دارند؟ شاهزاده گفت: بیشتر سخن گوى و نیاز مرا برطرف ساز.
سلمان فارسی در جبهه هاى جنگ
راز عظمت، محبوبیت و ماندگارى سلمان، صحابى مخلص پیامبر (ص) چند بُعدى بودن شخصیت اوست.
به عبارت دیگر، سلمان، نه تنها ابرمرد ایمان و عبادت بود، بلکه در قلمرو علم و دانش نیز، مقام والایى داشت؛ آنجا که مى بایست از ساحت اهل بیت: دفاع کند، برمى آشفت و فریاد برمى آورد، به هنگام کار و تلاش نیز، نهایت سعى و کوشش خود را به کار مى بست. و هنگام دفاع از کیان اسلام، با وجود کهن سالی در جبهه هاى جنگ شرکت مى کرد. مواردى از حضور در جبهه هاى جنگ و رزم آورى و شجاعتها و فداکارى هاى مؤمنانه و دلسوزانه او را درجنگ خندق: نقشه شوم مشرکان مکه و کارشکنى منافقان مدینه که در سال سوم هجرت در قالب جنگ «احد» و براى نابودى پیامبر (ص) و اساس اسلام صورت گرفت، اگرچه با دسیسه یهود بود و موجب به شهادت رسیدن بیش از هفتاد تن از عزیزان و فرماندهان و یاران گرامى رسول خدا (ص) شد، ولى این جنگ خونبار، بر مقاومت پیامبر (ص) و یاران ایشان افزود و کینه عمیق ترى را در دل کافران و مشرکان و منافقان اسلام به جاى گذاشت، بر این اساس، همه دشمنان اسلام، که از گروه هاى مختلفى تشکیل مى شدند و قرآن جمع آنها قبایل یهودی را احزاب نامیده، براى نابودى آیین توحیدى اسلام، تصمیم گرفتند یک نبرد حساب شده و همه جانبه اى را ترتیب دهند و کار اسلام را یکسره کنند، بدین منظور گروهى از یهودیان مدینه، به مکه رفتند و با قبیله قریش که از دشمنان سرسخت پیامبر اسلام (ص) بودند، پیمان نظامى بستند و به تدریج قبیله هاى: غطفان، بنى سَلیم، بنى اسد بن خُزیمه، بنى فزاره، بنى اشجع، بنى مروه، بنى قُریظه، بنى نَضیر و افراد مخالف دیگرى را به خود ملحق کردند و دست کم سپاهى ده هزار نفرى به فرماندهى ابوسفیان بن حرب که از قبیله قریش بود، را تشکیل دادند. هنگامى که پیامبر از این خبر خطرناک مطلع شد، با یاران مشورت کرد که براى دفاع بهتر است از شهر خارج شوند و در هرجا که با دشمن برخورد کردند با آنها بجنگند؟ و یا در مدینه بمانند و از شهر و مردم و کیان اسلام دفاع کنند. یارانى که مورد مشورت رسول خدا (ص) قرار گرفتند، هفتصد نفر بودند، از جمله یکى از آنها که سلمان بود که گفت: اى رسول خدا (ص) سپاه اندک ما، در برابر سپاه انبوه دشمن توان مقابله ندارد! رسول خدا (ص) فرمود: پس چه باید کرد؟ سلمان پاسخ داد: همان پیشنهاد شما بهترین است، در مسیرى که دشمن حمله مى کند، باید خندق حفر کنیم تا مانع حمله آنها شویم و بهتر بتوانیم دشمن را دفع کنیم، زیرا آنها از همه طرف نمى توانندحمله کنند. شیوه ما در ایران هم، چنین بود که در مواضعى که دشمن حمله مى کرد، خندق حفر مى کردیم. بر پایه این روایت: جبرئیل بر پیامبر (ص) نازل شد و با اشاره به سلمان، نظر او را تأیید کرد. اینکه گفته اند حفر خندق نظر سلمان بوده دروغی بزرگ است، سلمان مردم را تشویق کرد تا از نظر پیامبر اطاعت کنند و سلمان خود مسئولیت سازماندهی کارگران حفر خندق را بدست گرفت و مدیریت نمود، و در تمام مراحل کار از پیامبر اکرم مشورت و راهنمایی میگرفت. ادامه دارد..
پس از جنگ جمل مردی نزد حضرت امیرالمومنین علیه السّلام آمده و گفت: ای امیرمؤمنان، در این جنگ متوجّه امری شدم که از شدّت ترس روح از بدنم خارج و جسدم زایل و تباه گشته، و جانم به لب رسیده است! که در میان آنان هیچ فرد مشرکی را نمی بینم!. تو را به خدا، تو را به خدا مرا از این حیرت و سرگردانی درآور؟ اگر این ذهنیّت شرّ است که از آن توبه کنم، و اگر خیر و نیک است آن را بپرورانم، به من بگو که این واقعه تنها فتنه و آشوبی بود که تو فتنه گران را با شمشیر خود کشتی، یا آن مأموریتی بوده که رسول خدا صلی الله علیه و آله تو را بدان مخصوص ساخته است؟.
حضرت فرمود: حال که چنین است تو را آگاه سازم، و باخبر کنم، بدانکه در روزگار رسول خدا صلی الله علیه و آله گروهی از مشرکان خدمت آن حضرت رسیده و مسلمان شدند، سپس از أبوبکر خواستند تا از پیامبر صلی الله علیه و آله بخواهد به آنها اجازه دهد تا نزد قوم خود رفته و پس از گرفتن اموال خود باز گردند، ابوبکر نیز درخواست جمع را به سمع پیامبر رساند و وی نیز اجازه داد، در اینجا عمر گفت: ای رسول خدا، نکند این گروه از اسلام به کفر برگردند؟ رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: تو چه میدانی که آنان پس از حضور در میان قوم خود با افراد بیشتری نزد ما بازگشته و آنان نیز مسلمان شوند، سپس ایشان در سال بعد نیز توسّط أبوبکر از آن حضرت درخواست کردند که بروند و پیامبر نیز موافقت کرد و عمر باز همان حرفها را تکرار کرد، سپس پیامبر عصبانی شده و فرمود: بخدا سوگند فکر نمیکنم شما دست از این سخنان بی معنی بردارید، تا اینکه خداوند فردی از قریش را بر شما گسیل دارد که شما را به خداوند متعال بخواند و شما در اختلاف با او همچون گوسفندی وحشی که از گلّه جدا شده پراکنده شوید. ابوبکر گفت: پدر و مادرم به فدایت ای رسول خدا آیا آن شخص منم؟ فرمود: نه. عمر گفت: آن فرد من منم؟ فرمود: نه. عمر گفت: ای رسول خدا پس آن فرد کیست؟ پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله نیز اشاره به من که مشغول دوختن کفش آن حضرت بودم نموده و فرمود: او همان خاصف النّعل (وصله کننده کفش) در میان شما، پسر عمویم، و برادرم، و دوستم، بَری کننده ذمّه ام، این همان کسی است که دین مرا ادا، و وعده هایم را عملی میسازد، او مبلّغ رسالت من است، و بعد از من معلّم مردم است، اوست که پس از من مبیّن و تأویل کننده آیاتی از قرآن است که هیچ کس از آن باخبر نیست. چون آن مرد این سخنان را شنید گفت: ای امیرالمؤمنین همین کلام مرا بس است، زیرا که هیچ چیزی باقی نگذاشتی. راوی میگوید: بعدها آن مرد از طرفداران سرسخت آن حضرت علیه مخالفین شد.
صحیفه سجادیه
فرق میان انسان و حیوان، ستایش خداوند است
انسان شناسی- نگاهی به رابطۀ انسان با خداوند- فرق حمد و شکر- فرق ستایش و سپاس- آزادی و انسان
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ عَلَی مَا أَبْلَاهُمْ مِنْ مِنَنِهِ الْمُتَتَابِعَةِ، وَ أَسْبَغَ عَلَیْهِمْ مِنْ نِعَمِهِ الْمُتَظَاهِرَةِ، لَتَصَرَّفُوا فِی مِنَنِهِ فَلَمْ یَحْمَدُوهُ، وَ تَوَسَّعُوا فِی رِزْقِهِ فَلَمْ یَشْکُرُوهُ. وَ لَوْ کَانُوا کَذَلِکَ لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّةِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّةِ فَکَانُوا کَمَا وَصَفَ فِی مُحْکَمِ کِتَابِهِ: إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلًا.
ترجمه: سپاس خدای را، خدائی که اگر محروم میکرد بندگانش را از شناختن ستایشش- ستایش در برابر عطایای پی در پی که به آنها داده، و انبوه نعمت هائی که برای شان تمام کرده- در عطا هایش تصرف کرده و او را ستایش نمی کردند، و در رزق او به فراخی برخوردار میشدند و او را سپاس نمی گزاردند. و اگر چنین میبودند از حدود انسانیت خارج شده و در حد بهیمیّت قرار میگرفتند. و چنان میشدند که در کتاب استوار خود (قرآن) وصف کرده: «إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبیلا: آنان نیستند مگر مانند چارپایان بل گمراهترند. حمد= ستایش: حمد فعلی از افعال ارادی انسان است پس لابد آن را میشناسد و یا باید آن را بشناسد. رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: همه قرآن در سوره حمد مندرج است. و میبینیم که اولین آیۀ سورة حمد «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ» است پس حمد هم نقش عظیمی دارد و هم دارای بار معنائی عظیم است. و لذا امام سجاد علیه السلام پس از توحید بلافاصله به نقش حمد میپردازد و این مطلب را بر مطالب مهم دیگر مقدم میدارد. امام سجاد علیه السلام، عدل را معیار و محور همه مسائل توحید قرار داد که اگر اعتقاد به عدل نباشد، همه اصول و باورهای توحیدی در هم میریزند. حمد و ستایش، معیار و محور انسانیت و انسان شناسی است که اگر انسان ستایشگر خدا نباشد، حیوان است بل گمراهتر از حیوان. میگوید: «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّة» از حدود انسانیت خارج میشدند. و به صراحت میگوید که انسان حدود دارد و محدود است، آزاد نیست؛ محدود است به حدود عقل، عدل و اخلاق. و عرصه زیست انسان به فراخنای عرصه زیست حیوان نیست. حیوان از تعقل آزاد و از عدالت معاف، و از «حیاء» فارغ، و از اخلاق رها است. در نظام آفرینش، هر دارائی ای، هر داشتن و هر نعمتی، محدودیت آور است. در میان مخلوقات هر مخلوقی که نعمت کمتر دریافت کرده آزادی بیشتری دارد. و هر چه نعمت بیشتر، آزادی محدودتر. یک قلوه سنگ ممکن است در هر مکانی باشد و به بقای خود ادامه دهد. اما یک گیاه نمیتواند مانند آن سنگ در هر جائی به بقای خود ادامه دهد. زیرا او نعمتی به نام «حیات نباتی» دریافت کرده که سنگ از آن محروم است. شرایط لازم برای زیست و بقای حیوان نیز نسبت به گیاه بیشتر است، زیرا حیوان روح دوم دارد بنام روح غریزه. و هر چه شرایط لازم بیشتر باشد، محدودیت نیز بیشتر میگردد. انسان علاوه بر روح نباتی و روح غریزه، دارای روح سوم نیز میباشد که «روح فطرت» است (و همین روح منشأ عقل، عدل و اخلاق است) و به همین دلیل شرایط لازم برای زیست و بقای او بیشتر است تا حیوان. بنابراین: در نظام آفرینش جهان، انسان محدود ترین موجود است. آفتها و آسیب ها: در نظام آفرینش هر چیز و هر پدیده ای به همان میزان آسیب پذیر و در خطر آفت قرار دارد، که نعمت دارد. و به همان میزان که از نعمت محروم است آفت و آسیبش کمتر است.
محدودیت آفرینش نه تنها لازم است بلکه باید انسان در حفاظت از آن بکوشد، این محدودیت به هر میزان شکسته شود به همان میزان به عرصه حیوانیت نزدیک میشود. آزادی اجتماعی: حرّیت و آزادی خواهی تنها در محور «رابطۀ افراد انسان با همدیگر» و حقوق اجتماعی، پسندیده است، بل لازم و ضروری است. و عکس آن یعنی محدودیت انسان در حقوق اجتماعی نکوهیده است: «لَا تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ وَ قَدْ جَعَلَکَ اللَّهُ حُرّا» : برده دیگران نباش که خداوند تو را آزاد آفریده است. پس چیزی بنام آزادی و چیزی بنام محدودیت، در دو عرصه باید بررسی شوند؛ زیرا در عرصۀ آفرینش محدودیت ارزشمند است و ضرورت دارد و حفظ آن لازم است. و در عرصه حقوق اجتماعی، آزادی ارزشمند است و ضرورت دارد. بنابراین باید هم حدود آفرینشی محفوظ بماند و هم حقوق اجتماعی کاملاً رعایت شود.
اگر قلمرو این دو عرصه با همدیگر مخلوط نگردد، انسان در مسیر زندگی صحیح قرار میگیرد. اما رعایت مرز میان این دو بغرنج ترین و مشکلترین مسئلۀ بشر بوده است، و به شدت نیازمند یک معیار است که قلمرو این دو عرصه را محفوظ بدارد. معیار عبارت است از حمد و ستایش: آزادی اجتماعی به وسیله «حمد» حاصل میشود و حمد معیاری است که ماهیت آزادی اجتماعی را تعریف میکند. الحمدلله: حمد فقط برای خداست و غیر خدا را نباید حمد (ستایش) کرد. کسی آزاد است که غیر خدا را ستایش نکند. و کسی که شخص دیگر را ستایش میکند، او بنده آن شخص است و آزاد نیست. و حتی کسی که خودش را ستایش میکند او آزاد نیست برده خودش است.
انجیل و ظهور مهدی موعود
رساله پولس به رومیان: زیرا یقین میدانم که دردهای زمان حاضر نسبت به آن جلالی که در ما ظاهر خواهد شد، هیچ است… و آن که برای حکمرانی اُمّتها مبعوث شود، امید اُمّتها بر وی خواهد بود. این تعبیر هم تعبیر دقیقی است که در احادیث اسلامی آمده است، و جالب توجّه اینکه: همانگونه که در بشارات تورات تذکّر دادم، در ترجمه عربی انجیل با تعبیر «قائم» آمده است، و تعبیر «حکمرانی اُمّتها» و «امید اُمّتها» جالب توجّه است «زیرا این را به شما از کلام خدا میگوییم که ما که زنده و تا آمدن خداوند باقی باشیم بر خوابیدگان سبقت نخواهیم جست؛ زیرا خداوند با صدا و با آواز رئیس فرشتگان، و با صور خدا از آسمان نازل خواهد شد، و مردگان در مسیح اول خواهند بر خاست. آنگاه ما که زنده و باقی باشیم با ایشان در ابرها ربوده خواهیم شد تا خداوند را در هوا استقبال کنیم و همچنین همیشه با خداوند خواهیم بود».بطوری که ملاحظه میشه این فراز از عهد جدید با روایات اسلامی وجوه مشترک فراوانی دارد که از آن جمله است:
۱ - نزول حضرت عیسی علیه السلام
۲ - صیحه آسمانی.
۳ - زنده شدن گروهی از افراد صالح.
۴ - آمدن او بر فراز ابر.
۵ - ربوده شدن یاران حضرت ولی عصرعلیه السلام از محرابها و رختخوابهای خود، و انتقال یافتن آنها بر فراز ابرها، همه این موارد در احادیث اسلامی آمده، و با این فقرات انجیل دقیقاً منطبق است.
علم شیمی
از مولانا شمس الدین امیرالمومنین حضرت علی (علیه السلام) در مورد کیمیا (شیمی) سؤال شد. فرمود: کیمیا آب جامد، هوای راکد، آتش گردان و زمین سیال است. بار دوم از حضرت پرسیده شد، کیمیا از چیست؟ فرمود: از جیوه، سرب، زاج، آهن و زنگار مس سبز میباشد. در کتاب عجائب الکیمیاء، تألیف اوت مکدوچل، ترجمه دکتر احمد ریاض و دکتر یوسف صلاح الدین آمده است: این چیزها اجسام اولیه و مواد خام کیمیاست. دکتر زکی نجیب محمود در کتاب جابر بن حیان، دانشمند شیمیدان، میگوید: جابر بن حیان در چند جا تصریح میکند که منبع علم او پیامبر (صلی الله علیه وآله) و علی بن ابی طالب و جعفر صادق و یا سایر اعضای این خاندان شریف است. او میگوید: از کتب من، دانش پیامبر و علی و مولایم امام صادق و سایر فرزندان این خاندان شریف از علم سابق و حال و آینده تا قیامت را برگیرید. شکی نداریم که جابر بن حیان اولین کیمیاگر عرب و شاگرد امام جعفر صادق، نوه علی (علیه السلام)، است و در این علم بیش از سیصد کتاب دارد که بسیاری از آنها به لاتین و آلمانی ترجمه شده و غرب از این کتاب ها استفاده های زیادی کرده است. خود جابر تصریح میکند و قسم میخورد که هر چه از علم کیمیا دارد، از امام علی (علیه السلام) و فرزندان او دارد.
کابالا
ابوالعلای عفیفی که فصوص را تصحیح کرده است در بیت زیر را از محی الدین آورده است:
عقد الخلائق فی الِاله عقائداً
و انا اعتقدتُ جمیع ما عقدوه
مردمان مختلف درباره خدا عقیده های مختلف دارند، و من به همةه آنچه آنان معتقد شده اند، معتقد هستم.
و نیز دیگر اشعار او را درباره این مسلک فرا ادیانی، ملاحظه فرمائید:
لقد کنت قبل الیوم انکرت صاحبی
پیش از این دوستم را بد میپنداشتم و دفع میکردم
اذا لم یکن دینی الی دینه دان
چون دین من با دین او سازگار نبود
وقد صار قلبی قابلاً کلّ صورة
و اینک قلبم پذیرای هر عقیده گشته است
فدیراً لرهبان و مرعی لغزلان
دیری برای راهبان و چراگاهی برای آهوان جوان شده است
و بیت نیران وکعبة طائف
هم آتشکده است و هم کعبه برای طواف کنندگان
و الواح تورات و مصحف قرآن
هم الواح تورات و هم مصحف قرآن شده است
ادین بدین الحبّ انّی توجّهت
متدین به دین حبّ هستم که خودم به راه انداختهام
رکائبه فالحبّ دینی و ایمانی
مرکب های آن را پس «محبت» دین و ایمان من است. حالا یکی نیست به این مردک دیوانه و کابالیست بگوید: مردک، تولا و تبرا چه شد، اصلا تو نوکر می هستی که دین سازی میکنی و خودت رو بالاتر از پیامبر خاتم معرفی میکنی؟ پس شیطون باید برود مرخصی و تو به جایش خلق را گمراه کنی.
مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کردهام تحقیق
حافظ
کار و تلاش
احادیثی در باره کار و کوشش
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): طَلَبُ الحَلالِ فَرِیضَةٌ عَلَی کُلِّ مُسلِمٍ و مُسلِمَةٍ. کار کردن برای کسب مال حلال، بر هر مرد و زن مسلمان واجب است.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): امْنُنْ عَلَیْنَا بِالنَّشَاطِ وَ أَعِذْنَا مِنَ الْفَشَلِ وَ الْکَسَلِ وَ الْعَجْزِ وَ الْعِلَلِ وَ الضَّرَرِ وَ الضَّجَرِ وَ الْمَلَلِ. خدایا نعمت نشاط و را به ما ارزانی دار و از سستی، کسالت، عجز، بهانه آوری، ضرر، دل مردگی و ملال، محفوظمان دار.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): إنَّ مِنَ الذُّنُوبِ ذُنُوباً لا یُکَفِّرُها صَلاهٌ وَ لا صَدَقَهٌ، قِیلَ یا رسولَ اللهِ فَما یُکَفِّرُها قالَ الهُمُومُ فی طَلَبِ المَعِیشَهِ. بعضی از گناهان به وسیله نماز و صدقه هم آمرزیده نمی شوند. مگر با جدیت و تلاش در طلب معیشت.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): اَلْعِبادَةُ عَشَرَةَ اَجْزاءٍ تِسْعَـةٌ مِنْها فی طَلَبِ الْحَلالِ. عبادت ده جزء است که نه جزء آن در کار و تلاش برای به دست آوردن روزی حلال است.
قال علی (علیه السلام): قَلیل تَدُوم عَلیه، أرجَی مِن کَثِیر مَملُولٍ مِنه. کار (خیر) اندک، که بر آن مداومت ورزی، از کار بسیار که از آن خسته شوی، امیدوار کنندهتر است.
قال علی (علیه السلام): إذا هبت أمراً فقع فیه، فإنّ شدّة توقّیه أعظم ممّا تخاف منه. هرگاه از کاری ترسیدی، خود را بـه کام آن بینداز، زیرا ترس شدید از آن کار، دشوارتر و زیانبارتر از اقدام به آن کار است.
قال علی (علیه السلام): إنَّ سَمتَ هِمَّتکَ لإصلاحِ النّاس فَابدَء بِنَفسِک، فَإن تُعاطِیک صلاح غَیرِک و أنتَ فاسِدٌ أکبَر العَیب. اگر همت والای اصلاح مردم را در سرداری، از خودت آغاز کن، زیرا پرداختن تو به اصلاح دیگران، در حالی که خود فاسد باشی بزرگترین عیب است.
قال الحسن (علیه السلام): اِتَّقُوا اللّهَ عِبادَ اللّهِ وَ جِدُّوا فی الطَّلَبِ وَ تِجاهِ الْهَرَبِ وَ بادِرُوا الْعَمَلَ قَبْلَ مُقَطِّعاتِ النَّقِماتِ وَ هادِمِ الَّذّاتِ. ای بندگان خدا! تقوا پیشه کرده و برای رسیدن به خواستهها تلاش کنید و از کارهای ناروا بگریزید و قبل از آنکه ناگواری ها به شما روی آورند و نابود کننده لذات [مرگ] فرا رسد، به کار[های نیک] مبادرت ورزید.
قال الباقر (علیه السلام): إیَّاکَ وَ الْکَسَلَ وَ الضَّجَرَ فَإِنَّهُمَا مِفْتَاحُ کُلِّ شَرٍّ. از تنبلی و بی حوصلگی بپرهیز، زیرا که این دو کلید هر بدی میباشند.
قال الباقر (علیه السلام): إنِّى لأبغضُ الرَّجُل أن یَکُون کسلاناً عَن أمرِ دُنیَاه، و مَن کَسَل عَن أمرِ دُنیاه فَهُو عَن أمر آخِرتِه أکسلَ. من مردى را که در کار دنیایش تنبل باشد مبغوض میدارم و کسى که در کار دنیا تنبل باشد، در کار آخرتش تنبل تر است.
قال الصادق (علیه السلام): تَرْکُ التِجارَة ینْقَصُ الْعَقْلَ. رها کردن کسب و کار، عقل را کم میکند.
قال الصادق (علیه السلام): مَن طَلَبَ الدُّنیا اِستِعْفافاً عَنِ النّاسِ وَ سَعْیاً عَلی اَهْلِهِ وَ تَعَطٌّفاً عَلی جارِهِ لَقَی اللهَ عَزَّوَجَلَّ یَوْمَ الْقِیامَـةِ وَ وَجْهُهُ مِثلُ القَمَرِ لَیْلَـةَ الْبَدْرِ. هرکس دنیا را طلب کند به قصد این که آبروی خود را از مردم حفظ، رفاه خانوادهاش را تأمین و به همسایهاش کمک کند، وقتی با خدا دیدار کند، چهرهاش همانند ماه شب بدر میدرخشد.
قال الصادق (علیه السلام): کُلُّ ذیصَناعَةٍ مُضطَرًّ اِلی ثَلاثِ خِصالٍ یَحْتلِبُ بِها الْکَسْبَ: و هُوَ اَن یَکُونَ حاذِقاً بِعِلْمٍ مُؤَدّیاً لِلْاَمانَةِ فیهِ، مُسْتَمیلاً لِمَنِ اسْتَعْمَلَهُ. هر اهل فنی برای موفقیت در کسب و کار خود (که کارش بگیرد) به سه مطلب نیازمند است: 1- متخصص بودن در کاسبی، 2- امین بودن ، 3- خوشبرخورد بودن.
قال الصادق (علیه السلام): مَنْ طَلَبَ التَّجارَةَ اِستَغْنَی عَنِ النّاسِ. هرکس دنبال تجارت رود از مردم بینیاز میشود.
قال الصادق (علیه السلام): یا هِشامُ! اِنْ رَأَیت الصِّفَّینِ قَدِ الْتَقَیا فَلا تَدَعْ طَلَبَ الرِّزقِ فی ذلکَ الْیوْمِ. اگر در خط مقدم جبهه، درگیری شروع شد، باز هم کار کردن و طلب روزی را در آن روز ترک نکن.
قال الصادق (علیه السلام): اَلکادُّ عَلَی عِیالِهِ کَالْمُجاهِدِ فی سَبیلِ اللهِ. کسی که خود را برای روزی خانوادهاش به زحمت میاندازد و کار میکند مانند رزمندهاست که در راه خدا میجنگد.
قال الصادق (علیه السلام): لا تَکسِلُوا فِى طَلبِ مَعایِشَکُم فَإنَّ آبائَنا کَانُوا یَرکَضُون فِیها و یُطلِبونَها. در طلب روزى و نیازهاى زندگى تنبلى نکنید، چرا که پدران و نیاکان ما به دنبال آن میدویدند و آنرا طلب مى کردند.
قال الصادق (علیه السلام): لاتَکسل عَن مَعِیشَتک فَتَکون کَلّاً عَلى غَیرک. در معاش دنیوى خود تنبلى مکن تا سربار دیگران نباشى.
قال الکاظم (علیه السلام): اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَیبْغِضُ الْعَبْدَ النَوّامَ، اِنَّ اللهَ یبْغِضُ الْعَبْدَ الفارِغَ. خداوند دشمن بنده ای است که زیاد می خوابد و بیکار است.
ابو عمرو الشیبانی: رأیت أبا عبدالله وبیده مسحاة وعلیه إزار غلیظ یعمل فی حائط له والعرق یتصابّ عن ظهره فقلت: جعلت فداک أعطنی أکفک فقال لی: إنّی احبّ أن یتأذّی الرجل بحرّ الشمس فی طلب المعیشة. ابو عمرو شیبانی نقل می کند: امام صادق (علیه السلام) را دیدم که در دستش بیلی بود و ازاری ضخیم بر تن داشت و در بوستان خود کار می کرد و عرق از پشت او سرازیر بود. عرض کردم: فدایت شوم! اجازه بدهید من به جای شما کار کنم. فرمود: من دوست دارم که مرد برای تأمین معیشت خود در گرمای آفتاب اذیّت شود.
قال علی (علیه السلام): المداومة المداومة! فإنالله لم یجعل لعمل المومنین غایة الا الموت. در کار پیگیر باشید، زیرا خداوند برای کار مؤمنان پایانی جز مرگ قرار نداده است.
قال الصادق (علیه السلام): إذا کان الرجل علی عمل فلیدم علیه سنة، ثم یتحول عنه إن شاء الی غیره؛ وذلک إن لیلة القدر یکون فیها فی عامه ذلک ما شاء الله إن یکون. هرگاه شخصی کاری را آغاز کند، باید تا یک سال آن را ادامه بدهد. سپس اگر خواست، به کار دیگری بپردازد؛ زیرا شب قدر. که آنچه خداوند میخواهد مقدّر میکند. در آن یک سال وجود دارد.
الإمام الصادق (علیه السلام): لمّا سئل عن أفضل الأعمال.: الصلاة لوفت ها، وبرّ الوالدین، والجهاد فی سبیل الله. امام صادق(علیه السلام) در پاسخ به پرسش از بهترین کارها. فرمود: نماز به وقت، نیکی کردن به پدر و مادر و جهاد در راه خداوند.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): إن الله تعالی یحب إذا عمل إحدکم عملا إن یتقنه. خداوند تعالی دوست دارد که هرگاه فردی از شما کاری کند آن را محکم ( و بیعیب) انجام دهد.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): اعمل لدنیاک کأنّک تعیش أبداً، واعمل لآخرتک کأنّک تموت غداً. برای دنیای خود چنان کار کن که گویی جاودانه زندگی میکنی و برای آخرتت چنان کار کن که گویی فردا خواهی مرد.
دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست
خصم را پای گریز از سر میدان تو نیست
تا سر زلف پریشان تو در جمع آمد
هیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست
سعدی
خود فروخته هایی مانند کسروی تبریزی با احمد امین مصری و مردوخ (مردود) کردستانی و امثالهم، با دروغ پردازی های خود تنها به قاضی رفته اند که نسبت جعّالی به شیعیان داده اند! آنها نمیدانند که شیعیان چون معتقد به مبدأ و معادند و پیرو عترت طاهره صادقین اند، ابداً دروغ نگفته و جعل خبر نمی نمایند؛ چه آنکه احتیاجی به جعل خبر ندارند؛ زیرا تمامی علمای جماعت، با ما در نقل فضایل اهل بیت علیه السّلام هم صدا هستند؛ از جمله امامان اهل تسنّن که از پیشوایان و ائمه اربعه آنها میباشد، محمد بن ادریس شافعی است که مکرّر، نظماً و نثراً، اقرار و اعتراف به فضایل و مناقب اهل البیت علیه السّلام نموده است. در حالیکه کسروی ملعون، بیشرمانه بدترین اهانتها را به ساحت مقدس معصومین نموده، خدا عذابشو زیاد کنه، و چوب نیم سوخته نثار ماتحتش کنه که اینقدر جوانان ساده لوح را به گمراهی کشید.
وصیتنامه حضرت زهرا سلام الله علیها
بسم الله الرحمن الرحیم، هذا ما اوصت به فاطمه بنت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، اوصت و هی تشهد ان لا اله الا الله، و ان محمدا عبده و رسوله، و ان الجنه حق، والنار حق، و ان الساعه آتیة لا ریب فیها، و ان الله یبعث من فی القبور. یا علی، انا فاطمه بنت محمد، زوجنی الله منک لا کون لک فی الدنیا والاخرة، انت اولی بی من غیری، حنطنی، و غسلنی، و کفنی باللیل، وصل علی، و ادفنی باللیل، و لا تعلم احدا، و استودعک الله، و اقرء علی ولدی السلام الی یوم القیامه. »
بسم الله الرحمن الرحیم، این وصیت نامه ی فاطمه، دختر رسول خدا، صلی الله علیه و آله و سلم است. وصیت میکند در حالیکه شهادت میدهد که معبودی جز خدا نیست و حضرت محمد بنده و فرستاده ی خداست، و بهشت و آتش جهنم حق است، و قیامت خواهد آمد و شکی در آن نیست، و مسلماً خداوند اهل قبور را بر خواهد انگیخت. ای علی، من فاطمه، دختر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم هستم که خداوند مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنیا و آخرت برای تو باشم. تو به من از دیگران سزاوارتر هستی، مرا شب حنوط کن و غسل بده و کفن کن، و شب بر من نماز بگزار و دفن کن و به هیچ کس اطلاع نده. تو را به خدا میسپارم و بر فرزندانم تا روز قیامت سلام میفرستم.
اسناد لانه جاسوسی امریکا
معرفی بخشی از کتاب: ملت غیور ایران، از آغاز اشغال لانه جاسوسی آمریکا عهد کرده بودیم که اسناد و مدارک این جاسوس خانه را که متعلق به تمامی ملت ایران است، در اختیار افکار عمومی ایران و جهان قرار دهیم. عهد کرده بودیم که خطوط شیطانی نفوذ آمریکای جنایتکار را در ایران نشان دهیم. عهد کرده بودیم که همراه با رسوا ساختن مزدوران و جاسوسان آمریکایی اسیر در دست ملت، شیوههای عملکرد اعمال شیطانی آمریکا را در ویران کردن ایران فاش سازیم. تاکنون بیشترین تلاش و کوششمان را بر آن گذاشتیم تا بتوانیم به افشاگری علیه آمریکا و جاسوسان سفارت پرداخته و از این طریق به ملتهای جهان به ویژه ملت مسلمان ایران نشان دهیم که سفارت آمریکا پوششی جهت اعمال جاسوسی آمریکا بیش نبوده است، و تا حدودی هم موفق شدیم و با افشای اسناد اخیر واضح شد که مأموران سیا چگونه با پاسپورت جعلی به عنوان افراد سفارت به کار مشغول شده بودند، و برنامههای توطئه و تخریب علیه انقلاب اسلامی ایران را هدایت و رهبری میکرده اند. همانطور که در افشاگریهای برای ملت ایران روشن گردید، مأموران سیای سفارت به طرق گوناگون، منجمله تماس و دعوت به مهمانی، ملاقات با روشنفکران غربزده و سرمایه داران وابسته، سعی در جلب نظر این افراد جهت منابع اطلاعاتی و کسب اخبار داخلی ایران میکرده اند. روشنفکران غربزده و سرمایه داران وابسته بنا به ماهیت غیر مردمیشان، به سادگی خود را در اختیار آمریکای چپاولگر قرار داده و در خیانت به امت مسلمان ایران هیچگونه ابایی نداشتند. در این رابطه است که درصدد برآمدیم تا نمونههایی از این اسناد را جهت آگاهی ملت عزیز ایران افشا نماییم.
چرا باید از خون درویش گنج
که او شاد باشد تن وجان به رنج
از آن کس که بستد بدو بازده
از آن پس به مرو اندر آواز ده
بفرمای داری زدن بر درش
به بیداری کشور و لشکرش
فردوسی
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: همانا براى خداوند بندگان برجسته و شایسته اى وجود دارد که خداوند آنها را همین آفرینش و زمین خود آفریده است، و آنان را براى برطرف کردن نیازهاى برادران دینى آفریده ، آنان حمد و سپاس را مایه مجد و بزرگى مى دانند و خداوند سبحان بزرگوارى هاى اخلاقى را دوست مى دارد و در خطاب نمودن به پیامبرش فرموده است : (انک لعلى خلق عظیم: همانا تو بر اخلاقى بزرگ هستى) که این اخلاق بزرگ همان سخاوت و خوش خلقى است.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرمود: بنده اى مزه ایمان را نمى چشد مگر اینکه بداند که آنچه به او رسیده نمى توانست به او نرسد و خطا رود و آنچه که به خطا رفته و به او نرسیده، نمى شد که به او برسد و بداند که زیان رساننده و سوددهنده فقط خداى عزوجل است.
حدیث :
از على علیه السلام روایت است که فرمود: جبرئیل علیه السلام بر حضرت آدم علیه السلام فرود آمد و عرض کرد: اى آدم ! از جانب خداى به من دستور داده شده که تو را بین یکى از سه چیز مخیر گردانم آن را اختیار کن و آن دو دیگر را واگذار. پس آدم علیه السلام به او گفت : اى جبرئیل ! آن سه چیست ؟ جبرئیل علیه السلام گفت : عقل ، حیا، دین . آدم علیه السلام فرمود: من عقل را انتخاب مى کنم . پس جبرئیل علیه السلام به حیا و دین گفت : برگردید و او را واگذارید، آن دو گفتند: اى جبرئیل ! به ما دستور داده شده که همواره هر جا که عقل هست همراه او باشیم . جبرئیل گفت : خودتان مى دانید و عروج کرد و به آسمان رفت.
حدیث :
راوى گوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم : عقل چیست ؟ فرمود: آنچه که به سبب آن پروردگار مهربان عبادت مى شود و به وسیله آن بهشت به دست مى آید. عرض کردم : پس آنچه که در معاویه وجود داشت چه بود؟ فرمود: آن زیرکى و شیطنت بود که به عقل شبیه است و عقل نیست.
چهارم ریاضی بودیم. دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود. جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوار کاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایه های قتل شبه عمد! یه ناظم داشتیم به اسم آقای شریفی که تازه از شهربابک اومده بود. آدمی بود سختگیر و در عین حال ساده دل. یه روز یکی از بچه ها نوار جدید شهرام شب پره رو آورده بود مدرسه که تو راهرو از جیبش افتاد. بلافاصله آقای شریفی عین عقاب پیداش شد ولی خوشبختانه تو شلوغی زنگ تفریح نفهمید از جیب کی افتاده. از سعید، که اتفاقا نوار هم مال اون بود، پرسید این مال کیه؟ اونهم گفت آقا مال هر کی هست اسمش روش نوشته! چون نوار دم کلاس ما پیدا شده بود حدس زد مال یکی از ماست. آقای شریفی گذاشت همه اومدن سر کلاس بعد اومد تو و بلند گفت مبصر کلاس؟ من بلند شدم گفتم بله آقا. گفت شهرام شب پره کدوم یکیه؟ گفتم آقا امروز نیومده! گفت هر وقت اومد راهش نمیدی تو کلاس، بیارش دفتر! گفتم چشم. این قضیه تو مدرسه پیچید و شده بود سوژه خنده. گذشت تا چند روز بعد که آقای شریفی منو احضار کرد دفتر. با یه لحن شماتت آمیزی گفت آقا رضا من از شما انتظار نداشتم به من دروغ بگی! من گفتم: چه دروغی گفتیم آقا؟ گفت سر قضیه شهرام شب پره. آه از نهادم بلند شد و تو دلم گفتم یکی منو لو داده. تته پته کنان پرسیدم: چی شده مگه آقا؟ گفت: من از بچه ها پرسیدم گفتند امسال اصلا اینجا ثبت نام نکرده، رفته دبیرستان واعظی! یه نفس راحتی کشیدم و گفتم: آقا من روز اول سال دیدمش، فکر کردم هنوز میاد اینجا. گفت همون بهتر که رفت، بچه های مردم رو منحرف میکرد.

کسی که تو رو نصیحت میکنه لزوما خودش کامل نیست، اما ممکنه همون چیزی رو به تو بده که بدنبالش هستی.
اردشیر زاهدی در کتاب «۲۵ سال در کنار پادشاه» روایت میکند: شاه در گفتگویی با هنری کیسینجر با خشم گفت: اکنون متوجه شدهام که آمریکاییها مردمی ناسپاس و نامرد هستند. من تمام عمرم را در خدمت به ایالات متحده آمریکا گذراندم، و اکنون آمریکا حتی اجازه نمیدهد در یکی از بیمارستانهای آن کشور بستری شوم. شاه سپس با حسرت افزوده است: من دیر متوجه خوب و بد شدم. ای کاش میشد تاریخ یکبار دیگر تکرار شود تا به جبران یک عمر دوستی با شما، به دشمنی با شما برخیزم. زاهدی مینویسد: شاه تأکید داشت که سرنوشتش باید (درس عبرتی) برای دیگر کشورهای منطقه باشد تا دل به حمایت آمریکا نبندند و به وعدههای آن اعتماد نکنند. کتاب ۲۵ سال در کنار پادشاه، خاطرات اردشیر زاهدی، انتشارات عطائی، صفحه ۳۸۰ (قابل توجه هر غرب گرای غرب گدا)
کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آنسوی مرغزار، نشانه کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم میخورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون میکشد، آن را در کمانش میگذارد و نشانه میرود. کماندار پیر از او میخواهد آنچه را میبیند شرح دهد. جنگجو میگوید: آسمان را میبینم، ابرها را، درختان را، شاخه های درختان و هدف را. کمانگیر پیر میگوید کمانت را بگذار زمین، تو آماده نیستی. جنگجوی دومی پا پیش میگذارد و آماده تیراندازی میشود. کمانگیر پیر میگوید هر آنچه را که میبینی شرح بده. جنگجو میگوید فقط هدف را میبینم. کمانگیر پیر فرمان میدهد پس تیرت را بینداز. جنگجو تیر را می اندازد و بر نشان مینشیند. کمانگیر پیر میگوید عالی بود. راستش گفتی، چون تا موقعی که تنها هدف را میبینید، نشانه گیری تان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میلتان به پرواز در خواهد آمد. بر اهداف خود متمرکز شوید. تمرکز افکار بر روی هدف به سادگی حاصل نمیشود، اما مهارتی است که کسب آن امکان پذیر است و ارزش آن در زندگی همچون تیراندازی بسیار زیاد است.
دنیا بازیچه پدرسوخته ها
ایدن، در یادداشتهایش مینویسد: ما نمیتوانستیم در برابر ظلمهای اسقاطیل به اعراب کوچکترین کمکی به آنها بکنیم، چنانچه چند سال پیش، وقتی یکی از هواپیماهای جنگی اسقاطیل، از حدود اردن تجاوز کرده و چند روستا را بمباران کرد، دستگاه حاکمه اردن، از ما کمک خواست ولی همین که هواپیماهای ما آماده شدند، تلگرافی رسید مبنی بر اینکه حتّی یک هواپیما هم نباید از جا حرکت کند (اخته کردن یعنی همین) بنا بر این نه تنها امروز، یهود در مقابل مسلمانان قرار گرفته بلکه کشورهای اروپائی و قسمتی از کشورهای شرقی که نوکر سیاست آنها هستند نیز، با آنها دست داده و با مسلمانان جنگ میکنند. برای آنکه به قدرت پوشالی و فریبکار یهود بیشتر پی برده باشیم، لازم میدانیم که قطعه هائی از کتاب (کُنْت فی اسرائیل) تألیف روزنامه نگار مشهور مصری، ابراهیم عزّت براتون ترجمه کنم:
الف: بازی.... بر چند بند؟
ما قبل از هرچیز یهودی هستیم و برای ما فرق نمیکند، که از اعضاء کمونیسم باشیم و یا از اتباع امپریالیسم، زیرا (ما قبل از هرچیز یهودی هستیم) و اینگونه احزاب هرگز نمیتواند در یهودی بودنمان کوچکترین تأثیری داشته باشد. چنانچه آمریکا علیه شوروی اعلام جنگ کند، یهود آمریکا اوّلین کسانی خواهند بود که به میدان جنگ خواهند رفت و اگر شوروی آمریکا را مورد هجوم قرار دهد، یهود ساکن شوروی نخستین کسانی خواهند بود که شوروی را تأیید میکنند و بدین نحو همیشه موقعیت خود را در جهان حفظ خواهیم کرد (از گفتههای ناحوم گولدمان، رئیس سازمانهای صهیونیسم جهانی)
ب: به امید سیطره صنعتی بر شرق!
این همه کارخانه را به خاطر یک چیز تأسیس کرده اند و آن سیطره اقتصادی بر خاورمیانه است. در واقع ما نمیتوانیم تمام این مصنوعات را (اسرائیلی) بدانیم زیرا اکثر سرمایه داران و صاحبان این کارخانجات (آمریکائی) هستند، هر کارخانه ای را که مشاهده کردم، هدیه یکی از هیئتها و جمعیتهای آمریکا بود. اسرائیل بواسطه کمکهای دولتهای خارجی زندگی میکند و حتّی دبستانها، دبیرستانها و دانشگاههایش را دیگران تأمین میکنند!
ج: کارهای دسته جمعی
روز اوّل (مایو) که مطابق بزرگترین عید اسقاطیل است، طبق دستور دولت تمام طبقات از شهر خارج گشته نزدیک مرزهای (مصر و اسقاطیل) مشغول حفر خندق و زراعت میشن. در بین جمعیت گروهی از وزیران، وکلای مجلس، وکلای دادگستری و شخصیتهای بزرگ مملکت هم هستن.
د: اسرائیل.... مادر عطوف و مهربان کمونیسم.
مؤسسه (هستورت) یا (اتّحادیه کارگران اسرائیل) که بزرگترین سازمانهای اسقاطیلی است و بر تمام شؤون مملکت سلطه دارد، مبادی (کمونیسم) را تطبیق میکند! این سازمان حقّ دارد که کارگر را بدون مزد استخدام کند. در تمام محلاتی که تابع (هستورت) است و به نام (کاربوتز) نامیده میشود، یک عکس استالین و تروتسکی بر دیوار نصب شده است. در این مؤسسه بیش از۵۵۰ نفر کارگر شرکت دارند و در واقع۹۰٪ ملّت اسقاطیل را این مؤسسه تشکیل میده.
ه: وسائل بیکاری.
در شهر (ناصره) صدها عرب روزهای خود را به بیکاری و نشستن در قهوه خانهها میگذرانند. کلمه عربهای گشاد از اینجا رواج پیدا کرد، معمولاً افتتاح قهوه خانه در شهرهای عرب نشین بی مانع و در شهرهای یهودی ممنوع است. ادامه دارد..
کوروش خبیث
از جایی که بعد از گذشت ۲۵ قرن، صحبت کردن در مورد کوروش مشکل هست، ناچاریم به اسناد معتبر تاریخی رجوع کنیم، قطعاً اگر کوروش آدم خوبی باشه، من خودم اولین نفری هستم که با ادب و افتخار در مقابلش زانو میزنم. اما اگر آدمی حروم زاده و یهودی و جنایتکار باشه، دیگه قضیه فرق میکنه، مولانا شمس الدین امیرالمومنین علی علیه السلام میفرماید: کسی که ظالمی رو تحسین و تایید کند، روز قیامت در حالی محشور میشود که ظلم و جنایات ظالم، در پرونده این شخص ثبت شده. با این مقدمه ادامه میدهیم ببینیم این مردک که بود و چه کرد؟ اولاً کوروش یهودی و در مدت نزدیک به سی سال سراسر شرق باستان را با سپاهش تاخت و آنرا به میدان بزرگ جنگ و ناامنی و خونریزی بدل کرد. میدانی که یک سوی آن در غرب آناتولی و سوی دیگرش در شرق آسیای میانه بود. پس محدوده ای کوچک از یک شهر، یا یک کشور نبوده، تعداد مردانی که در طول این سالیان دراز کشته و معلول شدند، شمار زنان و اطفالی که بیوه و یتیم و بیخانمان و فروخته شدند، میزان اموالی که به غارت رفت، هزینههایی که از دسترنج مردم بینوا تأمین شد و بر دوش آنان تحمیل گردید، خسارتهایی که به اقتصاد و کشاورزی و بازرگانی و پیشهها وارد آمد، زمینهای سوخته و ویرانی که بر جای ماند، و آسیب و رنجی که به جان و روان، و به فرهنگ و تمدن و آینده بشریت رسید، غیر قابل محاسبه و تخمین است. خب چرا میگن کوروش کبیر دنیا رو بدون کوچکترین جنگ و خونریزی فتح کرد و مردم دنیا همه ازش استقبال کردند؟ خب رجوع کن به عقلت، اون مردم ایران بودند که بخاطر علاقه به اسلام، مقاومتی نکردند، وگرنه کوروش به نقل تاریخ، خونخواری کثیف و فاسد بوده که بسیاری از ملتها بجای مقاومت در مقابلش، یا فرار میکردند و یا خودکشی میکردند، حالا باید دید این خونخوار هوسباز و حرامزاده، چه بلایی بر سر خلق میآورده که کشاورز و صنعتگر بیچاره دست به خودکشی میزده؟ اول کمی روی این جملات فکر کن تا طبق اسناد تاریخی، شجره ی این حرامزاده ی یهودی خبیث رو برات با سند و مدرک بیرون بکشم. ادامه دارد..
فاطمه سلام الله علیها از زبان فضه قسمت دوم
ادامه از قبل.. و هدیه ای به وی دادم (که ظاهراً پارچه بوده) سپس به او گفتم: مرا از بانوی خودت فاطمه اطهر آگاه کن، و آنچه را که بعد از فوت پدرش متحمل شد برایم شرح بده! ورقة بن عبداللَّه میگوید: وقتی او سخن مرا شنید (تَغَرْغَرَتْ عَیْنَاهَا بِالدُّمُوعِ ثُمَّ انْتَحَبَتْ نَادِبَةً) چشمانش پر از اشک شد، آنگاه با ناله و ندبه گفت: غم و اندوه مرا تازه کردی. نگرانیهایی را که در قلب من نهان بودند زنده کردی، اکنون بشنو تا آنچه را که از حضرت فاطمه اطهر مشاهده کردم برایت بگویم. بدان وقتی که پیغمبر خدا صلی اللَّه علیه و آله و سلم از دنیا رحلت کرد، مردم از صغیر و کبیر برای آن حضرت ضجه و گریه کردند. مصیبت رحلت پیامبر خدا برای نزدیکان و یاران، دوستان و غریبان و خویشاوندان بسیار جانکاه تر بود. هیچ زن و مردی از نزدیکان را نمیدیدی که سر به گریبان گریه و ناله و ندبه نداشته باشد. در میان اهل زمین و اصحاب، و خویشاوندان و دوستان، کسی نبود که هم اندازه بانوی من حزن و اندوه داشته باشد. هر روز که میگذشت غم و غصه بانوی من بیشتر میشد و گریه اش شدت میگرفت. هفت روز بود که ناله فاطمه اطهر آرام نمیشد و ضجه اش آرام نمیگرفت (بمیرم الهی) هر روز گریه حضرت زهرا از روز گذشته بیشتر میشد. روز هشتم که فرا رسید، فاطمه اطهر هر آنچه غم و اندوه که در درونش داشت بیرون ریخت، و از روی بیقراری از خانه خارج شد و فریاد کشید. گویی که او با دهان مبارک پیامبر اسلام سخن میگوید (بی بی در گفتار و حتی شیوه راه رفتن، بسیار شبیه پیامبر بوده) در همین موقع بود که زنان مدینه دویدند، کودکان از جایگاه خود خارج شدند، صدای گریه و ضجه مردم بلند شد. مردم از هر طرف آمدند، چراغها را خاموش کردند که صورت زنان پیدا نباشد (ظاهراً در تاریکی شب بوده) زنان خیال میکردند که پیغمبر معظم اسلام صلی اللَّه علیه و آله و سلم سر از قبر بیرون آورده! مردم از مشاهده آن منظره دلخراش دچار ترس و حیرت شده بودند. حضرت زهرای اطهر برای پدر بزرگوارش ناله و ندبه میکرد و میفرمود: (وا ابتاه! وا صفیاه! وا محمداه! وا ابا القاسما! وا ربیع الارامل و الیتامی! من للقبلة و المصلی؟ و من لابنتک الوالهة و الثکلی): ای پدرجان، ای برگزیده خداوند، ای محمد، ای اباالقاسم، و ای مایه دلگرمی بیوه زنان و یتیمان، دیگر چه کسی به قبله و مسجد بپردازد؟ (اشاره به غصب خلافت) و چه کسی از دختر سرگشته و فرزند مرده حمایت کند؟ سپس در حالیکه دامن لباسش به زمین کشیده میشد، بسوی قبر پدر بزرگوارش رفت. در حالیکه از شدت اشک به خوبی مقابلش را نمیدید، همچنان رفت تا نزدیک قبر پدر بزرگوارش رسید. وقتی به طرف حجره نگاه کرد و چشمش به محلی افتاد که در آنجا اذان گفته میشد (مأذنه) پاهایش از حرکت ماند. در همان حال آنقدر ناله و گریه کرد تا از حال رفت. آنگاه زنان دویدند و آب بر بدن و سینه و پهلوهای او پاشیدند تا به هوش آمد. وقتی حواس خود را بازیافت، برخاست و فرمود: (رُفِعَتْ قُوَّتِی وَ خَانَنِی جِلْدِی وَ شَمِتَ بِی عَدُوِّی وَ الْکَمَدُ قَاتِلِی) قدرت و قوت من به آخر رسید، طاقتم تمام شد، دشمنم مرا شماتت کرد، و درد سینه قاتلم شد، پدر جان! من سرگردان و تنها و حیران مانده ام، صوت و صدای من ساکت شده (صدایم در نمیاید) پشت من خم و زندگی من تلخ، و روزگارم تیره و تار شده. پدر جان! بعد از تو انیس و مونسی ندارم، کسی نیست که گریه مرا تسکین دهد، و در موقع ناتوانی یار و یاور من باشد. بابا! بعد از تو مکان نزول قرآن از بین رفت، محل هبوط جبرئیل و میکائیل ناپدید شد. پدر جان! بعد از تو سببها دگرگون شدند (بازم نگرانی بابت ولایت) درهای چاره به روی من بسته شد! بعد از تو دنیا را ترک کرده ام. بابا جان! تا نفس دارم برای تو گریه میکنم و در اشتیاق توام، و غم و اندوه من برای تو ادامه دارد. سپس گفت:
إِنَّ حُزْنِی عَلَیْکَ حُزْنٌ جَدِیدٌ
وَ فُؤَادِی وَ اللَّهِ صَبٌّ عَنِیدٌ
کُلَّ یَوْمٍ یَزِیدُ فِیهِ شُجُونِی
وَ اکْتِیَابِی عَلَیْکَ لَیْسَ یَبِیدُ
جَلَّ خَطْبِی فَبَانَ عَنِّی عَزَائِی
فَبُکَائِی کُلَّ وَقْتٍ جَدِیدٌ
إِنَّ قَلْباً عَلَیْکَ یَأْلَفُ صَبْراً
أَوْ عَزَاءً فَإِنَّهُ لَجَلِیدٌ
حقا که غم و اندوه من برای تو تجدید میشود،
بخدا قسم که قلب من فرو میریزد
و در هر روز غصه من بیشتر خواهد شد،
رنج من از دوری ات تمامی ندارد
این پیش آمد ناگوار برایم عزا و مصیبتی بزرگ است، گریه من همه وقت تازه میشود
حقا آن قلبی که در عزا و مصیبت تو صبور باشد،
بسیار شکیبا و پر طاقت خواهد بود
آنگاه فرمود: پدر جان! بعد از رفتن تو نور از دنیا رفت، دنیا آن تر و تازگی را که با حضور تو داشت از دست داد، و روزگار دنیا تیره و تار گردید. تاریکیهای دنیا تر و خشک آنرا فرا گرفت. پدر جان! من تا آن زمان که به دیدارت نائل شوم در حسرت خواهم بود. پدر جان! از هنگام جدایی از تو، خواب به چشم من نرفته است. پدر جان! کیست که به داد بیوه زنان و بینوایان برسد؟ کیست که تا روز قیامت به داد امت تو برسد؟ پدر جان! بعد از تو ما ضعیف و ناتوان شدیم. پدر جان! مردم از ما رویگردان شده اند، در صورتی که ما بواسطه وجود تو در میان مردم بزرگ و عزیز به شمار میآمدیم. کدام چشم است که در فراق تو نبارد! کدام غم و اندوه است که در مصیبت تو همیشگی نباشد! کدام پلک چشم است که بعد از تو برای خواب فرو افتد! با توجه به اینکه تو بهار دین و نور پیامبران بودی، چگونه است که کوهها فرو نمیریزند، دریاها فرو نمیروند، و زمین طعمه زلزله نمیگردد؟ پدر جان! من گرفتار مصیبت بزرگی شده ام، مصیبت من مصیبت کوچکی نیست. پدر جان! من در پنجه این عزای بزرگ و این رخداد هولناک گرفتار شده ام. پدر جان! ملائکه برای تو گریان شدند و افلاک از حرکت باز ماندند. بعد از تو منبرت دچار وحشت، و محرابت از وجود تو خالی شد، قبر تو از اینکه تو را در برگرفته خوشحال و بهشت مشتاق تو و دعا و نماز توست. پدر جان! آن مجالسی که تو درآنها مینشستی گرفتار ظلمتی بزرگ شده (مظلومیت مولا) تا وقتی که به زودی نزد تو بیایم، در افسوس تو بسر میبرم. ابوالحسن (یعنی حضرت علی) تو را از دست داد؛ همان ابوالحسنی که مؤمن، پدر دو فرزند تو حسن و حسین، برادر تو، دوست تو و محبوب توست؛ همان علی که تو او را از زمان کودکی پرورش دادی و آنگاه که بزرگ شد با وی برادر شدی؛ همان علی که محبوب ترین اصحاب تو بود؛ همان علی که در اسلام آوردن و هجرت کردن و یاری رساندن به تو از همه پیشی گرفت. ما تو را از دست دادیم، گریه قاتل ما خواهد بود. گرفتار افسوس و حسرت شده ایم. ادامه دارد..
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت ششم)
پیام ارواح. اکنون که علّت حرکت میز که تصوّر میشود بوسیله ارواح صورت مى گیرد تا حدودى روشن شد، باید به بررسى پیامهایى که از ارواح دریافت میدارند، بپردازیم: پیامهایى را که مدّعى هستند بوسیله میزگرد از ارواح دریافت مى دارند، تا آنجا که ما دیده ایم، به هیچ وجه قابل اعتماد نیست و ارزش علمى ندارد؛ زیرا این پیامها یک عیب اصولى دارد و آن اینکه: یا از کلّیّاتى است که در زندگى هرکس مصداقهایى براى آن وجود دارد، و یا مربوط به مسائلى است که راهى بسوى اثبات و نفى آنها در دست نیست. توضیح اینکه: هرکس در زندگى خود شاهد شکستها و پیروزیهایى بوده؛ در امتحانات و مسائل درسى، در کسب و کار و امور تجارى، در مبارزات سیاسى، در امر ازدواج، در معاشرت هاى دوستانه و مانند اینها. ناگاه او در مجلسى حضور مى یابد که کسى پشت میز نشسته و روى تعمّد، یا بر اثر تلقیناتى مدّعى ارتباط با ارواح است. از او خواهش مى کنند که با فلان روح تماس بگیرد و پیامى براى این شخص بیاورد. پیام به این صورت بیرون مى آید: از شکستى که براى شما پیش آمده، ناراحت نباشید، این شکست قابل جبران است. یا این که میگوید: مواظب باشید پیروزیهاى خود را به سادگى از دست ندهید. افراد عادى از شنیدن این سخن، بسیار تعجّب مى کنند و تصوّر مى نمایند که روحى از اسرار و رازهاى درونشان خبر داده، در حالى که این سخن یک (کلّى گویى) بیش نبوده که براى همه ممکن است، ولى این شما هستید که آن را بر حوادث خاصّى که در ذهنتان بوده تطبیق مى کنید و تصوّر مى نمایید، از روى این حوادث خصوصى و شخصى پرده برداشته شده، در حالى که چنین نیست. و یا مثلًا هرکس از ما، در عمر خود به دوستان و آشنایان خود خدمتهایى کرده ایم، و چه بسا در میان آنها افرادى بوده اند که قدر خدمت ما را نشناخته اند و ارزشى براى آن قائل نباشند، و صحنه هاى مربوط به این موضوع، در گوشه و کنار ذهن ما باقى مانده است. ناگاه مى شنویم کسى بدون هیچ گونه مقدّمه، مدّعى مى شود که روح فلان به شما چنین پیام فرستاده: دست شما نمک ندارد، شما به کسى نیکى کرده اید و او به شما بدى مى کند امّا مکافات خود را خواهد دید. فوراً تصوّر مى کنید این شخصِ مدّعى ارتباط، از درون شما خبر داده، و در انتظار مکافات عمل طرف خواهید نشست. یا این که مدیوم مدّعى مى شود که روح پدر شما حاضر است و میگوید: من از شما راضى هستم، خیرات براى من بفرستید. روشن است این مطلب از مطالبى است که هیچگونه راهى براى اثبات و نفى آن وجود ندارد که واقعاً پدر من از من راضى است یا نه. اکنون اجازه بدهید قسمتى از پیامى را که یکى از دوستان براى من گرفته بود و با خطّ خودش موجود است براى شما نقل کنم؛ او میگفت در ارتباطى که من گرفتم، پیامهایى براى شما داده شده است، از جمله: در اختیار ایشان چیزى است که خیلى آن را عزیز و محترم مى شمارد! بگو شما چرا کار آن کسى را که به شما مراجعه کرد، انجام ندادید؛ آن کار موجب رضاى خدا است! بقدرى او را مجذوب کرده است که نهایت ندارد! تصدیق مى کنید این کلّیّات هرگز نمى تواند دلیل ارتباط با روح گردد؛ زیرا مسلّماً هر کسى چیزى دارد که عزیز و محترمش مى شمارد، و در میان مراجعین متعدّدى که به انسان مراجعه مى کنند ممکن است کسى باشد که کار او انجام نگرفته باشد و اگر مى شد بهتر بود و مانند اینها. معذرت مى خواهم وقتى این کلّى گویىها را مى شنوم، به یاد کولی ها و فالگیران قدیم مى افتم (شاید الان هم باشند) که با چند عدد نخود، حوادث زندگى فعلى و گذشته و آینده انسان را پیش بینى میکردند؛ پس از جابه جا کردن چند دانه نخود روى آن خم شده و چشم به آن دوخته، چنین میگفت: در همسایگى شما مرد بلندبالائى هست، از او برحذر باشید! خطرى براى شما پیش آمده که به خیر گذشته، مواظب باشید تکرار نشود! تا هفته آینده یک خبر خوشى به شما میرسد و اگر تا هفته آینده نرسید، تا ماه آینده و یا تا سال آینده میرسد. در بچّگى کسالتى پیدا کردید که خیلى شما را ناراحت نمود! اسرار خود را به همه کس نگویید! خوابهاى خوشى خواهید دید! مسافرى در سفر دارید که در آینده نزدیکى بازمى گردد. زیاد براى بعضى مطالب غصّه نخورید، کم کم درست میشود! این جمله ها در افراد عادى اثر عجیبی مى بخشد و تعجّب مى کنند از این که این فالگیر باهوش چگونه با چهار عدد نخود، و مانند آن، همه گذشته و آینده آنها را پیش بینى کرد و حتّى از خوابهاى آنها و مسافر آنها هم خبر داد؟ در حالیکه هیچ جاى تعجّب ندارد، هرکس قاعدتاً مسافرى در سفر دارد (یکى از دوستان یا بستگان) و خوابهاى خوب و بدى هم مى بیند؛ در کودکى هم همیشه سالم نبوده، لابد گاهى بیمار هم شده است؛ همسایگان او هم همه کوتوله نیستند! مسلّماً براى پاره اى از مطالب هم غصّه مى خورد و امید است یواش یواش درست شود! و یا این که در حاشیه تقویمها (مثلًا در دیماه) مى خوانیم: اوضاع کواکب دلالت دارد بر وزیدن بادهاى سرد، و انقلاب هوا، و نزول برف و باران در بعضى شهرها و کوهپایه ها، و بروز بعضى از حوادث در بعضى از ولایات، و درگذشت یکى از بزرگان در یکى از ممالک، و رونق بازار منسوجات، و عزّت لحوم و دسوم! و در فصل بهار (مثلًا) چنین مى خوانیم: اوضاع کواکب دلالت دارد بر اعتدال هوا، و نزول بارانهاى نافع و آمدن سیل در بعضى از بلاد، و میل مردم به تفرّج، و اختلاف بعضى از دول، و ظهور اراجیف در پاره اى از بلاد و صلاح حال بعضى از پیشه وران، و آفت بعضى از محصولات و... ناگفته پیدا است که کشف این حقایق بزرگ! نیازى به زحمت مطالعه اوضاع کواکب و رصد کردن ثوابت و سیّارات ندارد؛ بلکه مطالعه اوضاع روزمرّه و همه ساله همین کره زمین بى مقدار، براى پى بردن به این اسرار کافى است، حتماً در فصل «بهار» و «زمستان» حوادث مزبور، آن هم در بعضى از بلاد، رخ خواهد داد! پس چه نوع پیامهایى اطمینان بخش است؟ اصلاً از کجا معلوم، بجای روح، شیاطین را احضار نکرده؟ ادامه دارد..
علی نامه
ساختار کتاب: سراینده ماجراهای جمل و صفّین را در این منظومه به تفصیل تمام در دوازده مجلس آورده و در آغاز هر بخش یا مجلس به شیوۀ فردوسی خطابی دارد و همانگونه که فردوسی شیعه معتزلی طرفدارِ خرد است و خرد را میستاید و مخاطب قرار میدهد، این سراینده نیز همه جا به ستایش خرد و خردمند میپردازد و در آغاز سخنش خردمند را مخاطب قرار میدهد:
الا یا خردمند روشن روان
سخن گوی، روشن، چو آب روان
سخن را بپرور به نور خرد
بران روی کز دانشت برخورد / ۴ پ
نکته قابل ملاحظه ای که در خطاب آغازی این منظومه وجود دارد، این است که سراینده کتاب خود را (به لفظ عجم بر عروض عرب) میداند و این جای شگفتی است، مفهوم مخالف این تعبیر این است که مؤلف عروض دیگری جز عروض عرب را هم میشناخته. نَفْسِ توجه به این که این منظومه در عروض عرب است و به لفظ عجم، از وجود عروضی دیگر در آن روزگار خبر میدهد. بعد ادامه میدهد که:
سخن هرچ گویی براندازه گوی
به راه دروغ و خیانت مپوی
به نزدیک بی دانشان خود مگرد
سردانشی را تو شو پایمرد
ز نامردمان جمله دوری گزین
چو نامردمانند بدخواه دین
من ایدون شنیدم ز نیک اوستاد
که «سگ به ز نامردم، از روی داد
به گوش خرد پند دانش نیوش
چو دانش نیوشی به جای آر هوش / ۴ پ - ۵ ر
معرفی کتاب، تاریخ یعقوبی: این کتاب نوشته سیاح، مورخ و جغرافی دان بزرگ اسلامی ابن واضح احمدبن ابی یعقوب است. در واقع کتاب وی اوّلین اثر در زمینه تاریخ عمومی است و به قول عبدالحسین زرین کوب شاهکار واقعی مسلمین در تاریخنویسی محسوب میشود. موضوع این کتاب، تاریخ عمومی شامل تاریخ پیامبران، اقوام سریانی، بابلی، هندی، یونانی، رومی، ایرانی، چینی، مصری، حبشی و قبایل عرب قبل از اسلام یمن، حیره، شام و آیینهای اعراب و ایام العرب است. سپس یعقوبی به شرح اجداد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و دوران بعثت و هجرت تا وفات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میپردازد. در ادامه کتاب یعقوبی، تاریخ خلفا شامل خلفای غاصبین، بنی امیه و بنی عباس لعنة الله علیه است که تا دوران معتمد عباسی ادامه مییابد. اگرچه این قسمت تاریخ خلفا میباشد، ولی یعقوبی به دلیل شیعی بودن، زندگی امامان شیعه و برگزیده ای از سخنان آنان همراه با قیامهای شیعیان را در آن نگاشته است. یعقوبی در فتح شام فقط به یک روایت مربوط به مأموریت مالک اشتر در سرزمین درب اشاره میکند و در دوره عثمان نیز فقط حضور مالک در مراسم دفن ابوذر را ذکر میکند اما در بیان حوادث خلافت علی علیه السلام مکرر از مالک اشتر سخن میگوید.
جن
خلقت جانّ اولیّه در مقابل انسان اولیّه، وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ. (حجر) اصل کلمه «جن» به معنای پوشاندن است و همین معنا در همه مشتقات کلمه جریان دارد. «جن» طایفه ای از موجوداتند که بالطبع از حواس ما پنهانند، و مانند ما شعور و اراده دارند. در قرآن کریم بسیار اسم «جن» برده شده، و کارهای عجیب و غریب و حرکات سریع از قبیل کارهائی که در داستانهای سلیمان علیه السلام انجام دادند به ایشان نسبت داده، و نیز مانند ما مکلّف به تکالیفند، و چون ما، زندگی و مرگ و حشر دارند. و همه اینها از بسیاری از آیات متفرق قرآنی استفاده میشود. و امّا «جانّ» و این که جان هم همان جن است و یا به گفته «ابن عباس» پدر جن است، همانطور که آدم پدر بشر است، و یا به گفته «حسن» همان ابلیس است، و یا به گفته «راغب» نسل جنی ابلیس، و یا نوع مخصوصی از جن است ؛ اقوال مختلفی است که بیشترش بی دلیل است.
آن چه که تدبّر در آیات قرآن کریم دست میدهد این است که در دو آیه مورد بحث خلقت جانّ اولیّه در مقابل انسان اولیّه «جانّ» را مقابل «انس» گرفته و آن دو را دو نوع گرفته، و همین دو نوع گرفتن آن دو دلیل و یا حداقل اشاره دارد بر این که یک نوع ارتباطی در خلقت آن دو هست، و نظیر دو آیه مورد بحث آیه، خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخّارِ وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ، انسان را آفرید از گل خشکیده چون سفال و جن را از آتشی زبانه دار است (رحمن) جن را از نسل مخارج گفته است.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
از ابابکر نیز روایت شده است: این (عمر) مرا گرفتار و بیچاره کرد. (النهایه، ابن اثیر، در ماده نصنص) وقتى عمر چنین میگوید، حاکى از کینه و نارضایتى اش از ابابکر است. چیزى که نفرت بین ابابکر و عمر را بیش تر آشکار مى کند گفتار ابوبکر پیش از وفاتش است، که حاکى از پشیمانى اوست که چرا عمر را از پایتخت اسلامى به جاى دیگرى نفرستاد، وى گفته است: من تنها بر سه چیز تأسف مى خورم که اى کاش انجام مى دادم:... اى کاش وقتى خالد را به شام گسیل داشتم، عمر را نیز به عراق مى فرستادم و دستم را از هر جهت در راه خدا باز میکردم. (کنزالعمال، ج ۳، ص ۱۳۵، و این کلام را طبرانى و ابن عساکر ذکر کردند) اگر این آرزوى ابابکر به بار نشسته بود و عمر را به عراق فرستاده بود، هیچ گاه عمر به ریاست دست نمى یافت، و همان گونه که عمر ابن جرّاح را به شام روانه کرد و از مدینه و ریاست دور کرد، عمر نیز به عراق میرفت و از زعامت بى بهره مى ماند. و عمر، با عبدالرحمن بن ابى بکر برخوردهاى منفى داشت و بین عایشه و عثمان نیز درگیرى خونبار در گرفت تا عایشه فتوا داد: نعثل (عثمان) را بکشید که کافر شده است (الکامل فى تاریخ، ابن اثیر) عبدالرحمن بن ابى بکر و محمد بن ابى بکر نیز، هر دو در صفیّن (الامامة والسیاسة، ابن قتیبه) در سپاه على بن ابى طالب (علیه السلام) و بر ضد معاویة بن ابى سفیان جنگیدند.
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، بلوهر گفت: روایت کرده اند که مردى را سه همنشین و رفیق بود، یکى از آنها را بر همه مردم ترجیح مى داد و براى او انواع سختیها و شداید را تحمّل مى کرد، و خود را به مهلکه مى انداخت و شب و روزش را در برآوردن حوائج او سپرى مى کرد، رفیق دوم گرچه به پایه رفیق اوّل نبود امّا او را نیز دوست مى داشت و به وى ملاطفت مى کرد، و او را خدمت و اطاعت مى نمود و هرگز از وى غافل نبود، امّا رفیق سوم را جفا مى کرد و حقیر مى شمرد و از محبّت و مال خود بهره اندکى به وى مى داد. ناگاه براى مرد حادثه اى رخ داد و محتاج به اعانت رفیقان شد و میر غضبان پادشاه نیز فرا رسیدند تا او را ببرند، آن مرد به رفیق اوّل پناه برد و گفت: مى دانى که من چه ایثارى در باره تو کردهام و چگونه خود را فداى تو نموده ام، امروز روز نیازمندى من به توست، چه کمکى مى توانى کنى؟ گفت: من مصاحب تو نیستم، مرا یارانى دیگر است که گرفتار آنها هستم، امروز آنها به من نزدیکترند و لیکن ممکن است تو را دو جامه دهم تا از آن منتفع شوى. سپس به رفیق دوم پناه برد و گفت: مکرمت و ملاطفت من نسبت به تو معلوم است، پیوسته خواستار مسرّت و شادى تو بودم و امروز روز نیازمندى من به توست، چه کمکى از تو ساخته است؟ گفت: آنقدر به کار خود گرفتارم که نمى توانم به تو رسیدگى کنم، خود براى خویشتن فکرى کن و بدان که آشنایى میان من و تو بریده شده است و راه من با راه تو جداست، و ممکن است که چند گامى به همراه تو بیایم امّا سودى از آن عاید تو نخواهد شد، و به دنبال کارهاى مهمتر خود خواهم رفت. آنگاه به رفیق سوم پناه برد که در ایّام وسعت و راحت به وى جفا مى کرد و او را حقیر مى شمرد و التفاتى به وى نمى نمود و به او گفت: من از روى تو شرمنده ام، و لیکن احتیاج و اضطرار مرا به سوى تو آورده است آیا در چنین روزى مى توانى مرا کمک کنى؟ گفت: غمخوار و حافظ تو خواهم بود و از تو غافل نخواهم شد، تو را بشارت باد و چشمت روشن باد که من مصاحبى هستم که تو را فرو نمى گذارم و از تقصیراتى که در باره من کرده اى دلگیر مباش، که آنچه به من داده اى برایت ضبط کردهام و به آن هم راضى نشدم بلکه با آن اموال برایت تجارت کردهام و سود بسیار به هم رسانیده ام. اکنون چندین برابر آنچه به من داده اى از براى تو نزد من موجود است، بشارت باد تو را و امیدوارم این اموال تو باعث رضاى پادشاه گردد، و تو را از این بلیّه بزرگت که پیش آمده است خلاصى بخشد. آن مرد چون احوال رفیقان را مشاهده کرد گفت: نمیدانم بر کدام یک از این دو حسرت خورم؟ آیا بر تقصیرى که در باب رفیق نیک کرده ام؟ یا بر رنج و مشقّتى که در باب رفیق بد متحمّل شده ام؟ آنگاه بلوهر گفت: رفیق اوّل مال است، و رفیق دوم اهل و فرزندان، و رفیق سوم عبارت از عمل صالح است. شاهزاده گفت: این سخنى حق و عالی است، در باره دنیا و فریب خوردگان و دلبستگان به آن، مثل دیگرى بیان کن.
سلمان فارسی و آخرین شب بی بی
غم و اندوه دردناکى شهر مدینه را فرا گرفته است، زیرا یگانه دخت والاگهر رسول خدا (ص) در جوانى و با مظلومیت چشم از این جهان فروبسته و نیز، وصیت کرده است که: شبانه تجهیز و دفن شود و نا اهلان در مراسم تدفین او شرکت نکنند و براى مشروعیت بخشیدن به حاکمیت غاصبانه خویش نتوانند، بهره بردارى نمایند. سلمان، این صحابى پاک باخته در همه شرایط، وفادارى و همراهى و همرازى خویش با على (ع) و فاطمه (س) را عملى گردانید و به قول ابن ابى الحدید سنی: سلمان فارسی شیعه خاصّ على (ع) شناخته شده بود. در تاریخ این چنین میخوانیم: وقتى شب همه جا را فرا گرفت و چشمها به خواب رفت، على (ع)، حسن (ع) و حسین (ع)، عمّار یاسر، مقدادبن اسود دئلى، عقیل بن ابى طالب، زُبیربن عوّام، ابوذر غِفارى، بریده عجلى، سلمان فارسى، تعدادى از بنى هاشم و افراد خاصّ وابسته به خاندان پیامبر (ص) جسد مقدّس حضرت زهراى مرضیه (س) را تشییع نمودند، بر او نماز خواندند و به خاک سپردند. و بدین ترتیب، سلمان فارسى اطاعت و خدمت خویش را تا آخرین لحظه حیات دخت پیامبر (ص) و هم دردى و یارى خویش را در آغاز سوگوارى و تنهایى حضرت على (ع) عملى گردانید.
صحیفه سجادیه
رابطۀ عدل و معاد: امام سجاد علیه السلام در این دعا میگوید: مجازات نیکوکاران و بدکاران «عَدْلًا مِنْه»: برای این است که او عادل است «تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ»: نامهای او پاک، منزه و زیبا است. چه چیزی زیباتر از عدل وعادل. خداوند انسان را مختار آفرید که قادر است عمل نیک انجام دهد و قادر است عمل بد بکند، ظلم کند ستم ورزی کند. اگر معاد و یوم الجزاء نباشد، آفرینش خدا منشأ ظلم و ستم میگردد. پس عقل حکم میکند که محشری و حساب و کتابی و رسیدگی عادلانه باشد. و اگر چنین نباشد هیچ اسم مقدسی و نام منزّهی و اسماء حُسنائی برای خداوند باقی نمی ماند، زیرا همگی (نعوذ بالله) با ظالم بودن و ستمگر بودن خدا همراه میشوند. و لذا امام علیه السلام میگوید: «تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ». این جمله نقش بس مهمی در این جا دارد و باصطلاح نوعی تعلیل و استدلال است؛ یعنی اگر خداوند عادل نباشد هیچ اسمی از اسمایش پاک، منزه و مقدس نمیشود. «تَظَاهَرَتْ آلَاؤُهُ»؛ نعمت هایش پشت به همدیگر داده و پشتیبان همدیگرند؛ عقل، شعور، علم، همگی دست به همدیگر داده و میگویند که خداوند عادل است. یعنی این جمله نیز در مقام استدلال است. سپس آیۀ ۲۳ سورۀ انبیاء را در ضمن دعا میآورد: «لا یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُون» از خداوند پرسیده نمی شود که چرا فلان کار را کردی، چرا فلان چیز را کردی. برای این که چنین پرسشی از «عادل مطلق» یک پرسش احمقانه است، این پرسش از کسی میشود که یا عادل نیست و یا عادل نسبی است. خداوند که ستم و هیچ بدی ای در کار او نیست، چرا باید از او پرسیده شود. از انسانها پرسیده میشود، انسانها مسئول و مورد سؤال هستند که عادلترین شان، عادل نسبی است. حتی از پیامبر و معصومین نیز نباید چنین پرسشی کرد؛ احادیث، سیره و تاریخ زندگی پیامبر (صلّی الله علیه و آله) نشان میدهد که کسانی که کاری از کارهای او را به زیر سؤال بردند، کافر شدند. اشعریان این آیه را که از ادلّۀ بزرگ عدل است، بر علیه عدل تفسیر میکنند؛ میگویند: شما چه کاره اید که خدا را موظّف به عدل میکنید او «یَفْعَلُ ما یَشاء» و «لا یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَل» بلی حکیم مطلق، عادل مطلق، یَفْعَلُ ما یَشاء، اما چون حکیم مطلق و عادل مطلق است، چیز نادرست و کار نادرست را نه میخواهد و نه انجام میدهد. و نه از کارش پرسیده میشود که پرسش کنندۀ چنین پرسشی احمق است. و این نفی پرسش است، نه نفی عدل. می بینید که معنی آیهها در نظر امام سجاد علیه السلام چیست و در نظر بزرگان اشعریه احمق چیست که دو معنی، یک ۱۸۰ درجه با هم مخالف و کاملاً در تضاد هستند. و این چنین است فرق میان ائمه شیعه و امامان اشعری و معتزلی گمراه. و اینجاست که معلوم میشود قرآن بدون اهل بیت کافی نیست، بلکه گاهی منحرف هم میکند. همانطور که اهل بیت بدون قرآن کافی نیست. نه شعار «حَسْبُنَا کِتَابُ اللَّه» آن مامور کابالیسم در اسلام، درست است و نه شعار «علی دارم چه غم دارمِ» برخی غالیان افراط کار.
مرز بین عزت نفس که به خوشبختیمون کمک میکنه، و غرور که ممکنه باعث نابودیمون بشه خیلی باریکه، باریکتر از مو، با شخصیت بودن، و مغرور و خود شیفته نبودن، احتیاج به تعادل و کنترل داره، مراقب عزت نفسمون باشیم.
دلتنگم، اما، آویزون کسی نیستم، عشق، به حرمت خواسته شدن محترمه، وگرنه گدایی محبت از دلای بخیل عین مردنه.
هر هدفی را تو باور کنی، جستجو کنی، اونم با عشق، اون هدف هم تو را جستجو میکند، و بسوی تو می آید، در حرکت باش، اجازه نده فاصله میان جایی که هستی و جایی که میخواهی باشی، تو را از قدم برداشتن و حرکت کردن بترساند.
در روایتی آمده است: فاطمه علیهاالسلام در حال احتضار، علی علیه السلام را به حضور طلبید، و عرض کرد: اوصیک باشیاء فی قلبی. تو را به اموری که در دل دارم، سفارش میکنم. تا اینکه علی علیه السلام فرمود: هر چه میخواهی وصیت کن که به دستورهایت عمل خواهم کرد. و فرمود: و خواسته تو را بر خواسته خود مقدم میدارم. فاطمه علیهاالسلام نیز وی را دعا نمود: خداوند، درباره ی من بهترین پاداش را به تو دهد، ای پسر عموی رسول خدا. سپس عرض کرد: سفارش اولم این است: بعد از من، امامه را به همسری اختیار کن که وب نسبت به فرزندانم مانند من است، زیرا مرد نمیتواند بدون زن باشد. تا اینکه میفرماید: سفارش میکنم تو را به اینکه: هیچ یک از کسانی که بر من ستم روا داشتند و حق مرا غضب کردند، در (تشییع) جنازه من حاضر نشوند، زیرا آنها دشمن من و دشمن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستند، و نیز اجازه نده هیچکدام از آنها و پیروانشان بر جنازه من نماز گذارند، و همچنین مرا در شب به خاک بسپار، آن زمان که چشمها آرام میگیرد و به خواب میرود (دیگه هیچی، نفسم بند اومد، اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد)
انجیل و ظهور مهدی موعود
انجیل یوحنا: و بدو قدرت بخشیده است که داوری هم بکند؛ زیرا که پسر انسان است. و از این تعجّب نکنید، زیرا ساعتی میآید که در آن جمیع کسانی که در قبور میباشند آواز او را خواهند شنید و بیرون خواهند آمد، هر که اعمال نیکو کرد برای قیامت حیات، و هر که اعمال بد کرد به جهت قیامت داوری.
مکاشفه یوحنا: و علامتی عظیم در آسمان ظاهر شد. زنی که آفتاب را در بر دارد و ماه زیر پای هایش و بر سرش تاجی از دوازده ستاره است. و آبستن بوده، از درد زه و عذاب زاییدن فریاد بر میآورد. و علامتی دیگر در آسمان پدید آمد، که اینک اژدهای بزرگ آتش گون که او را هفت سر، و ده شاخ بود و بر سر هایش هفت افسر. و دمش ثلث ستارگان آسمان را کشیده آنها را بر زمین ریخت و اژدها پیش آن زن، که میزایید، بایستاد تا چون بزاید فرزند او را ببلعد. پس پسر نرینه (پسری) را زایید که همه اُمّتهای زمین را به عصای آهنین حکمرانی خواهد کرد، و فرزندش به نزد خدا و تخت او ربوده شد… و در آسمان جنگ شد. میکائیل و فرشتگانش با اژدها جنگ کردند و اژدها و فرشتگانش جنگ کردند. ولی غلبه نیافتند، بلکه جای ایشان دیگر در آسمان یافت نشد. و اژدهای بزرگ انداخته شد، یعنی آن مار قدیمی که به ابلیس و شیطان مُسمّی است که تمام ربع مسکون را میفریبد. او بر زمین انداخته شد و فرشتگانش با وی انداخته شدند. در مورد آیات فوق: شخص مورد بشارت در این آیات تاکنون قدم به عرصه وجود ننهاده و تفسیر روشن و معنی واضح آنها نیز موکول به زمان آینده و نامعیّنی است که وی ظاهر گردد. ولی با اندکی دقّت و تأمّل در آیات فوق این نتیجه به دست میآید که شخص مورد بشارت در مکاشفه یاد شده، بزرگترین مولود جهان انسانیّت، و شخص ممتاز و بی نظیری است که به منظور ایجاد حکومت حقّه الهیّه و بر افکندن بنیاد اهریمنان، به ناچار مدّتی از انظار مردمان غایب خواهد گردید، و خداوند عالم آن یگانه مظهر نور الهی و منجی انسانیّت را از دیدگان اشرار و شیاطین جنّی و انسی مخفی و مستور نگه خواهد داشت تا در یک زمان نامعلومی، آنگاه که خواست خداوند است، از پشت پرده غیبت ظاهر شده، با عصای آهنین بر بشریّت حکومت کند. این نتیجه با تفاصیلی که در نویدهای انبیای گذشته و قرآن کریم و روایات اسلامی آمده است روشن میسازد که مکاشفه یوحنّای لاهوتی در بشارت فوق، مربوط به موعود کلّ ملل حضرت محمّد بن الحسن العسکری علیهما السلام است که به هنگام ظهور با شمشیر قیام خواهد کرد و با عصای آهنین حکمرانی خواهد نمود. اینک برای روشن شدن مطلب به توضیحی که در این زمینه میآورم، توجّه کن: مقصود از آن زن که در مکاشفه فوق، مادر شخص مورد بشارت معرفی شده که خورشید پوشیده، و ماه زیر پایش و بر سرش تاجی از دوازده ستاره بود، مادر پاک گهر حضرت مهدی علیه السلام، نرجس خاتون است و خورشید، پدر والا گهرش حضرت امام حسن عسکری علیه السلام است که تمامی انوار درخشان آسمان نبوّت و امامت را بر رحم پاک نرجس بتابید، تا برجسته ترین نماینده و آیینه تمام نمای آنان را از وی نمودار سازد. و فرزندی بیاورد که مجمع همگی آن انوار و حامل لوای انقلاب جهانی گردد.
و مقصود از ماه (که در زیر پای هایش بود)، حکیمه خاتون عمّه حضرت امام حسن عسکری علیه السلام است که به هنگام ولادت حضرت مهدی علیه السلام قابله نرجس خاتون بوده و آماده گرفتن آن مولود مسعود بوده، و بر این عمل دقیقه شماری میکرده است. و دوازده کوکب درخشان که بر تاج پر افتخار نرجس تلألؤ مینمودند حضرت خاتم الأنبیاء صلی الله علیه وآله وسلم و دختر یگانه اش صدّیقه طاهره علیها السلام و ده امام (علی بن ابی طالب علیه السلام تا علی بن محمّد الهادی علیهم السلام) میباشند، که مقام شامخ سلطنت و زعامت روحانی و جهانی حضرت مهدی علیه السلام، مرکب از این انوار و مؤسس بر این بنیانهای رفیع آسمانی و ملکوتی است. و آن اژدهای بزرگ آتشین، دستگاه شیطان و پیروان اوست که همیشه آماده ویران ساختن کاخ رفیع ادیان و نابود کردن انبیا و اولیای الهی بوده و میباشد. و چنانکه در بخش ۴ اشاره شده وی پیش از ولادت آن موعود جهانی، با دمش یک سوم ستارگان آسمان را جاروب کرده بود، و اکنون به هوس نابود ساختن پرچمدار عدل جهانی که مجمع تمامی ستارگان آسمان ولایت است، افتاده است. آری! همین شیطان بود که پس از رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم، با لباس خلافت و از مجرای حکومت اسلامی جلوه نموده، و به وسیله (دمش) نوکرش قنفذ که به شدّت پهلوی دختر نازنین پیامبر را مضروب ساخته و طفل معصومش محسن را ساقط و نابود کرد، ثلث کواکب آسمان را جاروب نمود، و سوّمین فرزند ذکور وی را که بایستی در آینده پدر گروهی دیگر از ذریّه پیامبر گردد، بکشت.
و همین شیطان در زمان ولادت حضرت مهدی علیه السلام در لباس خلفای عبّاسی، به ویژه معتمد و معتصم عباسی که در عصر حضرت امام حسن عسکری علیه السلام بودند، جلوه نموده، با کمال اهتمام به هوس نابود ساختن آن یگانه مولود مسعود جهانی افتاده بود. چنانچه بر حسب شهادت تواریخ و آثار، نامبردگان، جاسوسهایی بر حرم محترم آن حضرت گماشته بودند که اگر فرزند ذکوری از آن حضرت پدید شد، حکومت وقت را آگاه سازند تا در نابود ساختن وی اقدام نماید. ولی چنانکه در آیات مکاشفه فوق اشاره شد، اراده حتمی الهی، آن زن و طفلش را از هرگونه آسیب در امان داشت و دستگاه جاسوسی و کنجکاوی اهریمنان که همچون سیل به هر سو روان کرده و برای غافل گیر ساختن آن موعود جهانی شب و روز بکار بود، سودی نبخشید. در قسمت دیگری از مکاشفه یوحنّا ی لاهوتی بشارت ظهور حضرت مهدی علیه السلام چنین آمده است: و دیدم آسمان را گشوده و ناگاه اسبی سفید که سوارش امین و حق نام دارد، و به عدل داوری و جنگ مینماید، و چشمانش چون شعله آتش، و بر سرش افسرهای بسیار و اسمی مرقوم دارد که جز خودش هیچ کس آن را نمیداند، و جامه خون آلود (سرخ) در بر دارد و نام او را کلمه خدا میخوانند. و لشکرهایی که در آسمانند بر اسبهای سفید، و به کتان سفید و پاک ملبّس از عقب او میآمدند. و از دهانش شمشیری تیز بیرون میآید تا به آن، اُمّتها را بزند و آنها را به عصای آهنین حکمرانی خواهد نمود… و دیدم فرشته را در آفتاب ایستاده که به آواز بلند تمامی مرغانی را که در آسمان پرواز میکنند ندا کرده میگوید: بیایید و به جهت ضیافت عظیم خدا فراهم شوید، تا بخورید گوشت پادشاهان و گوشت سپه سالاران و گوشت جبّاران. با نظری دقیق و اجمالی در تمام احادیثی که در مورد ظهور یکتا بازمانده حجج الهی وارده شده است میتوان گفت: همه فرازهای بالا در احادیث اسلامی آمده است. بخاطر طولانی نشدن این تارنما، رساله پولس را در پست بعدی تجزیه و تحلیل میکنم. انشاالله.
زنی خدمت حضرت علی(علیه السلام) آمد، عرض کرد: ای امیرالمؤمنین، برادرم مرد و ششصد دینار باقی گذاشت، ولی به من تنها یک دینار دادند. از شما میخواهم در این زمینه منصفانه حکم نمایید. حضرت بدون تأمّل فرمود: شاید برادرت دو دختر داشت که دو ثلث از ۶۰۰ دینار (یعنی ۴۰۰ دینار) به آنها میرسد و مادری دارد که یک سدس (یک ششم، یعنی ۱۰۰ دینار) به او میرسد و زنی دارد که یک ثمن (یک هشتم، یعنی ۷۵) دینار به او میرسد و ۱۲ برادر دارد که ۲۴ دینار (هر کدام دو دینار) مال آن هاست و سهم تو هم یک دینار است. آن زن گفت: آری، درست است. در این باره، موارد متعددی از علی (علیه السلام) وجود دارد که در کتاب عجائب احکام امیرالمؤمنین، اثر سیدمحسن امین و در پایان کتاب التکامل فی الاسلام آمده. خاک بر سر اون احمقهایی که کوه علم و تقوا رو رها کردند و چسبیدند به حماری که حتی غسل و تیمم بلد نبود. البته بلا نسبت الاغ بیچاره.
کابالا
فراتر از ادیان: محی الدین در «فصّ نوحی» میگوید: قوم نوح در دریاهای علم غرق شدند: «اغرقوا فی بحار العلم». و در «فصّ موسوی» فرعون را یک عالم و عارف میداند. و در ده ها مورد دیگر حق را به کافران میدهد و حقارت انبیاء را (نعوذ بالله) القاء میکند. کافران و ملحدان را محبوب خدا و بت پرستی را «راه میان بر» برای وصال خدا میداند. و در «فصّ هارونی» میگوید چون هارون نمیدانست که پرستش گوساله عین پرستش خداست بر آن مردم عجل پرست اعتراض کرد و موسی به همین جهت هارون را توبیخ کرد که چرا مزاحم پرستش آنان شده است. قیصری ابله و احمق در شرح فصّ آدم میگوید: چون انسان «لااله الاّ الله» میگوید پس «جهول» است. به نظر او ارزش بت پرستی به حدی است که موسی (ع) از موی سر و صورت هارون (ع) گرفته و میکشد. با چنین افکار عرفانی که محی الدین و همکارانش داشتند، معلوم نیست اساساً انبیاء برای چه آمده اند و اساساً دین چه معنائی دارد؟ محی الدین همه انبیاء را تحقیر میکند، به پیامبر اسلام (ص) توهین میکند، عمر خطاب را و علمش را بر پیامبر و علم پیامبر ترجیح میدهد، خودش را برتر از پیامبر اسلام (ص) میداند، و محی الدین کلی نجاست خواری و پلشتی کرده. او بدین گونه اصل کابالیسم (فراتر از ادیان) را متأسفانه به جوامع مسلمانان نفوذ داد.
اسناد لانه جاسوسی امریکا
«محرمانه» دستورات برای مدرک بین المللی واکسیناسیون مهرهایی هم اکنون برای شما (ظاهرا برای واکسیناسیون، آبله، تب زرد، وبا زده شده است (یعنی در همان مدرک بین المللی واکسیناسیون) لطفا اسمتان را در زیر هر تزریق بنویسید و امضاء کنید. تزریق واکسن آبله برای ۳ سال اعتبار دارد (یعنی) در جولای ۱۹۷۸ احتیاج به تمدید دارد. لطفا با Eznova یا Wolok برای تمدید آن برای بعد از این تاریخ تماس بگیرید. واکسن تب زرد برای ۱۰ سال اعتبار دارد. چیزی نمی خواهد که برای این واکسن انجام دهید. واکسن وبا فقط شش ماه معتبر است. مهر جدید ورودی باید در اوایل ژانویه ۱۹۸۰ ساخته شود. با توجه به برگ ضمیمه قلابی (که در پشت برگ است) اسم ... را با رنگ جوهر آبی استفاده بکنید. با استفاده از خودکار یا خودنویس یک تاریخ روز، ماه سال مناسب در ورقه وارد کنید (باید ماه آن به طریق رومی نوشته بشود) و در بالای مهر دکتر امضاء بکن. واکسن وبا را به هر تاریخ روز جدیدی که میخواهی هر شش ماه یک بار تبدیل بکن، و از همان مهر و رنگ قبلی استفاده بکنید، و پاسپورت شما نباید نشان بدهد که در تجدید تاریخ واکسن در تهران بوده اید (بدون شرح)
حافظ میگه:
ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
کلمات و گفتارهای کسروی تبریزی به قدری متشتّت و مانند خود او، درهم و برهم است که به گفتار مجانین و بُلها، که گاهی فحش میدهند و گاهی پرت و پلا میگویند شبیه تر است، تا به کلمات عاقل منطقی که محتاج به جواب باشد. البته بزودی به خدمت این مردک، بصورت کاملاً منطقی خواهم رسید.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: براى مردمان ستمگر سه نشانه وجود دارد: با نافرمانى کردن بر مافوق خود ستم مى کند، و با غلبه و چیره شدن بر زیر دست خود ستم روا مى دارد، و ستمکاران را یارى و پشتیبانى مى کند.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: من از دو چیز بر شما ترسانم : یکى پیروى از خواهشهاى نفس و دیگرى درازى آرزو، اما پیروى خواهشهاى نفس ؛ زیرا آدمى را از راه حق باز مى دارد، و اما درازى آرزو؛ زیرا آخرت را فراموش انسان مى سازد.
حدیث :
عبدالرحمن بن حجاج گوید: امام رضا علیه السلام به من فرمود: از اوج گرفتن و بالا رفتنى که آسان است بپرهیزید آنگاه که سراشیبى آن دشوار باشد و فرمود: نفس و خواهش نفس را بحال خود وامگذار زیرا خواسته نفس در هلاکت آن است و به حال خود گذاردن نفس یا آنچه که دوست دارد مایه آزار نفس است و باز داشتن نفس از پرداختن به آنچه که دوست مى دارد دواى نفس است.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: به خدا سوگند که خداوند از مردمان جز دو خصلت را نخواسته است: یکى اینکه به نعمتهایى که به آنان بخشیده است اعتراف کنند تا او نیز بر نعمتهایشان بیفزاید، و دیگر اینکه به گناهان خویش (در پیشگاه او) اقرار و اعتراف کنند تا او نیز از گناهانشان در گذرد.
حدیث :
معاویه بن عمار گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: همانا سوگند به خدا که هیچ بنده اى با اصرار و پافشارى بر گناه از گناه بیرون نرفته است و هیچ بنده اى جز با اقرار و اعتراف بر گناهش از گناه خارج نگشته است.