شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب
شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب

فیلم محمد رسول الله (ص)

به کارگردانی مصطفی عقاد، آهنگساز موریس جار، رهبر ارکست فرانسه، با بازیگری آنتونی کوئین و آیرن آپاس، بازیگران برتر جهان، ۵۴ ماه طول کشید تا این فیلم در صحرای لیبی ساخته شد، تهیه کننده این فیلم، رابرت مرداک یهودی خبیث و ملعون، مدیر شبکه فارسی وان، دشمن درجه یک مسلمانان، ۹۷ میلیون دلار میده به کمپانی اسرائیلی و میگه فیلمی با عظمت بساز، که هیچکس نتونه نظیرش رو بسازه و توی این فیلم، یهود رو حذف کن، ۸۸ درصد جنگها که حمله مستقیم یهود به پیامبر اکرم و مسلمانان بود حذف شد، و فقط ۱۲ درصد جنگها که یهود در پشت پرده بود، در این جنگ بصورت دورنما نمایش داده شد، بدون اینکه اسمی از یهود برده بشه. در جنگ بدر و احد، یهود در پشت پرده، سنای مکه رو تحریک کرد که به مدینه حمله کنند، قریش نه با یهود مشکلی داشت و نه با مسیحیت نجران، و نه با دین حنیف ابراهیمی، آتش فتنه های بدر و احد از گور یهودیان خبیث برخاست، که در این فیلم سانسور شده دورنمایی به مخاطب نشون داده میشه، بعد از شکست، یهود احزاب مختلف یهودی رو با صرف پول فراوان، فراخواند و پیمان خود را با پیامبر شکستند و با نقض عهدنامه، مستقیماً برای جنگ به مدینه حمله کردند و این شهر را محاصره کردند، ولی خندق مانع شد و نهایتاً یهود دست از پا درازتر شکست خورده برگشتند، هر چند تا پایان، یهودیان اوس و خزرج و بنی قریظه و... همچنان به جنگ افروزی، توطئه گری و تحریف تاریخ ادامه دادند و تا الان هیچگاه آرام ننشستند.


در زمان جنگ جهانی دوم، روسها در تبریز بولْتنَی چاپ میکردند که اخبار هفته را در آن می‌نوشتند. مرحوم آقای هاشم آتشیان که از پناهندگان روسی در زمان بلشویکی و معلم زبان روسی در ایران بود، تعریف میکرد در یکی از این بولتن‌ها نوشته شده بود: در شب دوشنبه ای در باشگاه افسران روسی، افسری در جلسه گفت مدتی است برای من مطلبی کشف شده و آن اینست که در عالم یک قدرت بیش نیست، و هر چه در عالم واقع میشود، به خواست و ارادۀ آن قدرت است حتّی فشنگی که از یک اسلحه خارج میشود، تا او نخواهد منفجر نمیشود، و من این مسئله را امتحان کرده‌ام، اسلحه خودم را به پیشانیم میگذارم و هر چه ماشه را فشار میدهم منفجر نمیشود، ولی به محض اینکه سر اسلحه را به طرف خارج نگاه میدارم گلوله خارج میشود. در این موقع با انکار سایر افسران مواجه میشود، لذا بر سر مبلغ هزار تومان (در آن زمان خیلی پول بوده، وگرنه الان اگر به گدا هم بدهیم قهر میکند) با آنها شرط بندی میکند. بعد اسلحه اش را به پیشانی گذاشته هر چه ماشه را فشار میدهد عمل نمیکند، همینکه اسلحه را به طرف خارج سالن نگه میدارد و ماشه را میکشد عمل میکند. افسران دیگر میگویند ما قبول نداریم و باید با اسلحه خودمان امتحان کنیم، تو کلک زدی. چند افسر بلند میشوند و یکی یکی امتحان نموده، وقتی اسلحه را روی پیشانی آن افسر میگذارند. اسلحه عمل نمیکنند، ولی وقتی سرش را بطرف خارج میگیرند فشنگ منفجر میشود، و به این ترتیب آن افسر شرط را میبرد. ساعت دوازده شب، جلسه خاتمه یافته، افسران از باشگاه خارج میشوند. آن شب نوبت کشیک با همان افسر بوده است، لذا برای سرکشی به پاسگاه های اطراف سوار ماشین شده میرود. در بین راه صدای سالداتی را میشنود (سالدات یعنی سرباز روسی) که در روز گذشته به خاطر خطائی که مرتکب شده از طرف او در زندان محبوس گردیده، لذا ماشین را نگه داشته پیاده میشود می‌بیند همان سالدات است. سؤال میکند چه کسی تو را از زندان مرخص نموده؟ و همانطور که سرگرم گفتگو با او بوده، ناگهان سالدات اسلحه اش را بطرف او نشانه گرفته و تیری شلیک نموده، باعث مرگ آن افسر میشود. سُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ، معلوم میشود که آن افسر در توحید کامل شده بوده، و چون کمال خود را طی کرده، به رحمت حق واصل گردیده است.

به تو از دور سلام
به سلیمان جهان؛ از طرف مور سلام
به تو از دور سلام
دل من واسه زیارت میزنه شور، سلام!
به تو از دور سلام
به حسین از طرف وصله ‌ی ناجور سلام!
اَلسَّلاَمُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلَی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلَی أَوْلاَدِ الْحُسَیْنِ وَ عَلَی أَصْحَابِ الْحُسَیْنِ.

بیماری و پیری
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، و پس از آن شاهزاده بسیار بر مرکب مى نشست و گشت و گذار میکرد. روزى شاهزاده در حالى که موکّلان از او غافل بودند از راهى عبور کرد و به دو نفر گدا برخورد، که یکى از آنها بدنش ورم کرده، و رنگش زرد شده بود و آب و رنگ بر صورتش نبود، و قیافه اش زشت شده بود، و دیگرى نابینایى بود که آن دیگرى، دست او را گرفته و همراه خود میبرد، چون شاهزاده آنها را دید بر خود لرزید و از حال آنها پرسش کرد، گفتند: صاحب ورم دردى در اندرون دارد که این حالت را در وى ظاهر کرده است، و آن دیگری، بیماری به چشم هایش رسیده است و او را کور ساخته است، شاهزاده گفت: آیا این آفتها در میان سایر مردم هم هست؟ گفتند: آرى، گفت: آیا کسى هست که از این آفتها در امان باشد؟ گفتند: نه، شاهزاده غمگین و محزون به خانه خود بازگشت، در حالیکه عظمت پادشاهى و شاهزادگى در دیدگانش بی ارزش شده بود، و چند روزى در این حال و اندیشه بود. مدتی بعد از آن، دوباره بر مرکب سوار شد و در کنار راه، پیرمردى را دید که در نهایت پیرى، پشتش خم و حیاتش متغیّر و مویهایش سپید و رخسارش سیاه گردیده بود، و از ضعف پیرى گامها را کوتاه بر میداشت، شاهزاده از دیدار او شگفت زده شد و از حال او پرسید: گفتند: این حالت پیرى است، گفت: در چه وقت آدمى به این مرتبه میرسد؟ گفتند: در حدود صد سالگى، گفت: حالت پس از آن چیست؟ گفتند: مرگ. گفت: آیا براى آدمى آنچه از عمر خواهد میسّر نخواهد شد؟ گفتند: نه، بلکه در اندک زمانى از عمر، بدین حال میرسد که مى بینى. گفت: ماه سى روز است و سال دوازده ماه و انقضاى عمر صد سال و چه زود روزها ماه را پر میسازد؟ و چه زود ماهها سال را پر میکند، و چه زود سالها عمر آدمى را فانى میکند؟ آنگاه به خانه خود بازگشت و این سخن را مکرّر بر زبان جارى میکرد. شاهزاده سراسر آن شب را بیدار بود و خواب به چشمانش نمیرفت او دلى زنده و پاک و عقلى مستقیم داشت، نسیان و غفلت بر او چیره نمیشد، و بدین سبب غم و اندوه بر وى غالب آمد، و دل بر ترک دنیا و خواهشهاى آن نهاد، و با این حال با پدر خود مدارا میکرد و حال خود را از او مخفى مى نمود، و هر کس سخنى میگفت، بدان گوش فرا میداد تا شاید کلامى بشنود که موجب هدایتش باشد.

آفرینش
نکاتی مختصر پیرامون قلب. امیرالمؤمنین(علیه السلام) درباره دوران رشد انسان میفرماید: مگر این همان نطفه و خون نیم بند نیست که خداوند او را در تاریکی های رحم و غلاف های تو در توی شکم مادر آفرید؟ تا بصورت جنین درآمد، سپس کودکی شیرخوار شد، به تدریج، بزرگ تر گردید تا نوجوانی خوش منظر گردید و به او قلبی حافظ و زبانی گویا و چشمی بینا بخشید تا درک کند و عبرت گیرد و از بدی ها بپرهیزد؟ و نیز میفرماید: در درون سینه انسان، قطعه گوشتی آویخته است که عجیب ترین اعضای وجود اوست و آن قلب او میباشد، و این شگرفی از آن روست که عناصری از حکمت و اضداد آن در آن جمع است. هرگاه آرزوها در آن ظاهر شود، طمع او را ذلیل خواهد کرد و هنگامی که طمع در او به هیجان آید، حرص او را هلاک میکند و هنگامی که یأس بر او غالب آید، تأسف او را از پای درمی آورد و هرگاه غضب بر او مستولی گردد، خشمش فزونی میگیرد، و هرگاه از چیزی راضی شود، جانب احتیاط را از دست میدهد و اگر ترس بر او غالب آید، احتیاط کاری او را به خود مشغول می دارد و اگر کار او آسان گردد، در غفلت و بی خبری فرو میرود؛ اگر مالی بیابد، بی نیازی، او را به طغیان وا میدارد و اگر مصیبتی به او رسد، بی تابی رسوایش میکند و اگر فقر دامنش گیرد، مشکلات او را به خود مشغول میدارد و اگر گرسنگی پیدا کند، از ناتوانی، زمین گیر شود و اگر پرخوری کند، راه نفس بر او می بندد و به طورکلی، هرگونه کمبود، به اوزیان میرساند وهرگونه زیادی، او را فاسد میکند. قلب اولین عضوی است که در بدن انسان به حرکت درمی آید و آخرین عضوی است که از حرکت باز می ایستد و با توقف آن زندگی صاحبش پایان می پذیرد؛ دارای ویژگی های متناقض و متخالفِ شیطانی و انسانی است و با همین ویژگی هاست که از سایر مخلوقات متمایز میشود؛ چرا که هیچ واحدی را نمی شناسیم که آثار آن مختلف و درکنه و حقیقت متباین باشد؛ چنان که قلب چنین است؛ زیرا انگیزه های خیر و شرّ و فضیلت و رذیلت را یکجا در خود گردآورده. بنابراین، موضع گیری در قبال این انگیزه ها از سخت ترین و مهم ترین موضع گیری هایی است که فقط انسان حکیم عاقلی که بتواند موضع گیری میانه و اعتدال آمیز و بدون هیچ گونه افراط وتفریطی داشته باشد، درآن ثابت قدم میماند.

صحیفه سجادیه
بداء: این اصل که (خداوند هر چه را بخواهد تغییر میدهد و هر چه را بخواهد ثابت میدارد) یعنی اصل محو و اثبات، در مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام (بداء) نامیده میشود. خدای ارسطوئیان (موجَب) است؛ از هر تصمیم و اراده عاجز است؛ نمیتواند در برنامه و کار خود تغییری ایجاد کند. مانند خورشید است که نور و گرما میدهد و نمیتواند ندهد، کار میکند و انرژی میدهد امّا هیچ اراده ای ندارد و از هر تصمیمی ناتوان است. حتی کار او بر خود او مسلط است همانطور که سوختن بر هیزم سوزان مسلط است. و به قول (رنان): خدای ارسطو نشسته بر تخت، بر صدور اشیاء از وجود خود تماشا میکند. خدای قرآن و اهل بیت علیهم السلام فعال ما یشاء، کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی شَأْن و خدای محو و اثبات است. دعا: دعا یعنی دعا کننده تغییری را در روند زندگی خود میخواهد. و استجابت دعا یعنی ایجاد تغییر در روند زندگی دعا کننده. خدای ارسطوئیان عاجز و ناتوان از استجابت دعا است. و برخی از نویسندگان اهل سنت با وجود مشاهدۀ این همه آیه‌های قرآنی، اصل اهل بیتی بداء را انکار میکنند و آن را بر شیعه ایراد میگیرند، میگویند: انسانها در برنامۀ خود تغییر میدهند زیرا که میفهمند برنامه پیشین غلط داشته است و برای اصلاح آن، آن را تغییر میدهند. خداوند چرا باید در برنامه اش تغییر دهد؟ او که منزه از هر اشتباه است. و در بیان تخصصی تر، میگویند: خداوند حکیم است و هر کار او حکیمانه است، اگر در برنامه اش تغییر دهد یا صورت قبلی غیر حکیمانه بوده و یا صورت بعدی غیر حکیمانه است. اینان معنی حکمت را دریافت نمیکنند؛ حکمت خدا را بر خود خدا مسلط میکنند، بطوری که حکمتش دست او را ببندد و هر اراده ای را از او سلب کند. در حالیکه ذات خدا بی نهایت است، و صفاتش عین ذاتش است، پس حکمتش نیز بی نهایت است؛ اگر با لطف و کرمش (و نیز با غضبش) سرنوشت کسی را عوض کند صورت تعویض شده نیز حکیمانه است. این دوآلیسم که (یا صورت اول درست بوده و یا صورت دوم) یا صورت اول حکیمانه بوده و یا صورت دوم، یک قاعدۀ درستی است اما فقط دربارۀ کارهای انسان، نه دربارۀ کارهای خداوند. و نباید قاعدۀ بشری را بر خداوند شمول داد که این قاعدۀ مخلوقات است و خود این قاعده یک مخلوق و یک پدیده است و چگونه بر میگردد و بر خالق خود شامل میشود. ادامه دارد..

سلمان فارسی
ظهور امام غایب. در یکى از سفرهایى که سلمان به عراق رفته بود و یاران امام على (ع) به استقبال او آمده بودند، در پستهای قبلی، بخشى از مطالب او را تحت عنوان سخنى از کربلا مطالعه کردیم، روزى به کوفه رسید و خود آنرا شناخت و گفت: این کوفه است؟ و هنگامى که یاران جواب دادند: آرى!، اضافه کرد: قُبّةُ الاسلام: این مکان قُبّه و گنبد بلند مرتبه اسلام است. از این بیان و سایر قرائن و شواهد بر مى آید که سلمان، چون خود از طرّاحان شهر سازى آن مکان مقدّس بوده و بیش از چهار سال آن شهر مقرّ حکومت امام على (ع) بوده، و همچنین چون در این شهر تغییر و تحوّلاتى رخ میداده، او بارها به این شهر سفر و وقایعى را پیش گویى میکرده است. امام صادق (ع) نیز فرموده اند: سلمان به شهر کوفه وارد شد، نگاهى به در و دیوار آن شهر انداخت و بلاها و حوادثى را که در آن شهر به وقوع مى پیوست، به یاد آورد. از سقوط حاکمیت بنى امیه و حاکمانى که بعد از آنها روى کار مى آیند و سقوط میکنند، مطالبى را بیان کرده، سپس ادامه داد: در چنین روزگارى، پلاس خانه هاى خود شوید (در خانه بنشینید و به عنوان قیام در رکاب امام معصوم گرد کسى جمع نشوید) تا اینکه شخصیت پاک و معصومى که فرزند پاک و پاکیزه امامان است و در پس پرده غیبت به سر مى برد ظهور کند. بدین نحو، سلمان عالِم به اسرار آینده بود. به مؤمنان آگاهى داد و تکلیفشان را در ارتباط با قیام هاى غیر صالح در مقابل قیام امام غایب، با ویژگى خاصّ خود مشخص نمود. و همچنین تأکید کرد که اهل ایمان، متوجّه قیام‌ها و ادّعاهاى دروغین باشند و فریب افراد ناصالح و فریبکار را نخورند.

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
ابوبکر در روزهاى سقیفه، اعتقاد داشت که خلافت در قبیله هاى قریش بدون هیچ مشکل و خونریزى تقسیم خواهد شد، و لیکن این قافله در طوفان حوادث بسیار خطرناک افتاده و چون قایقى گرفتار در دریاى متلاطم شد! و بسیارى از سران سقیفه در زمانى که در انتظار خلافت خویش و با قبیله خویش بودند، کشته شدند، انتظاری کشیدند طاقت فرسا و تلخ، تلخ تر از علقم (علقم یعنی شدّت تلخی و معادل زهرمار) بسیارى از زمامداران و نیز مردم عادى، در اثر ترور کشته شده اند. در صدر این افراد هابیل (علیه السلام) قرار دارد که در اثر حسادت و ستم برادرش قابیل، کشته شد. قرآن میفرماید: (و گزارش دو پسر آدم را برایشان بازگو کن که قربانى آوردند و از یکى پذیرفته شد و از دیگرى پذیرفته نشد و (دومى) گفت: بطور حتم ترا خواهم کشت. او گفت: خداوند، تنها از پرهیزگاران مى پذیرد، اگر دستت را بسویم دراز کنى، تا مرا به قتل برسانى، من دستم را نخواهم آورد تا ترا بکشم. من از خدا، پروردگار جهان مى ترسم، در واقع، مى خواهم گناه من و خودت را بردوش کشى و ازجهنمیان گردى، و آن سزاى ستم کاران است، بدین ترتیب، نفس قابیل، کشتن برادرش هابیل را در نظرش درست نمود، و او را کشت و بدین ترتیب از زیانکاران شد. در این شرایط، خداوند، کلاغى را برانگیخت که در زمین مى کاوید، تا به او نشان دهد که چگونه پیکر برادرش را به خاک بسپارد. (قابیل) گفت: اى واى! یعنى من از این که مثل این کلاغ باشم نیز ناتوان هستم؟ باید پیکر برادرم را به خاک بسپارم. بدین سان قابیل از پشیمانان شد) قابیل گفت: امشب او را مى کشم. سنگی برداشت و پیش او رفت در حالى که دگرگون بود، گفت: اى هابیل! قربانى تو پذیرفته شد و قربانى من رد شد. بطور حتم ترا میکشم... و بالاخره سنگ را بالا برد و بر سر هابیل زد.
البته هابیل گفت: اى قابیل! واى بر تو! با خدا چه میکنى؟ فکر میکنى خدا سزایت را چگونه بدهد؟
قابیل، هابیل را کشت و پیکرش را در گودالى قرار داد و مقدارى خاک بر رویش ریخت. (تفسیر ابن کثیر) گفته اند: شهادت هابیل، در کنار گردنه حراء بوده است، نیز گفته اند که در بصره در محل مسجد اعظم به شهادت رسیده است. (تفسیر زمخشرى) جریان ترور، بارها در دنیا اتفاق افتاده است و در این میان، پیامبران و اوصیایشان نیز از این سوء قصدها در امان نماندند. یهودیان بر ضد عیسى (علیه السلام) توطئه اى خطرناک چیدند و حتى یکى از حواریون آن حضرت نیز با یهودیان هم دست بود! در قرآن کریم آمده است: (و گفتند که مسیح عیسى بن مریم، رسول خدا را کُشتیم، بلکه او را نه کشتند و نه به صلیب کشیدند، لیکن جریان برایشان مشتبه شد. واقعیت آن است که کسانى که در مورد عیسى اختلاف دارند (و او را کشته میدانند) نسبت به او شک داشته و آگاهى ندارند و تنها از گمان پیروى مى کنند در حالیکه خود نیز یقین نداشتند کسى را که کشته اند عیسى بوده باشد. بلکه خداوند او را بسوى خودش بالا برد و خداوند، همواره عزیز و حکیم است) و کشتارشان انبیا را، بطور ناحق (هنگامى که خداوند فرمود: اى عیسى! در واقع من ترا بازگشت میدادم و بسوى خودم بالا مى آوردم) پس از این جریان نیز جریان ترور ناکام ماند، زیرا شبانه به شخصى حمله بردند که گمان کردند عیسى بن مریم است و او را شبانه دستگیر کردند و به صلیب کشیدند، بدین ترتیب خداوند میفرماید: (یقیناً او را نکشتند) توطئه هاى خطرناکى نیز براى کشتن رسول گرامى اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) طرح ریزى شد و افراد متعدد و گروه هاى مختلف در مکه و مدینه به این کار دست زدند ولى با نیروى الهى آن حضرت در امان ماند. اگر عنایت الهى نبود کافران و منافقان آن حضرت را نیز به هابیل ملحق میکردند و رسالتش ناتمام میماند. هیچ گروه از گروه هاى درگیر با رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) از توطئه هاى خود دست برنداشتند، لیکن همه این توطئه‌ها ناکام شد. ادامه دارد..

کریدور انرژی عربستان اسقاطیل، طرح نتانیاهو برای تبدیل به هاب انرژی منطقه، هفته جاری وزیر انرژی اسقاطیل از طرح کریدور انرژی عربستان اسقاطیل رونمایی کرد که قرار است، نفت عربستان را از مسیر زمینی به بندر حیفا منتقل کند. به گفته الی کوهن، کریدور جدید باعث دور زدن ایران و مصر خواهد شد و اسقاطیل را به هاب و مرکز انرژی منطقه و محل اتصال غرب آسیا و اروپا تبدیل میکند. طبق برنامه اسقاطیل، خط لوله نفت زمینی به طول حدود ۷۰۰ کیلومتر از عربستان به ایلات کشیده خواهد شد و از آنجا از طریق خط لوله موجود به بندر عسقلان یا حیفا منتقل میشود تا نفت به اروپا صادر شود. به نظر میرسد، احداث این کریدور انرژی، مقدمه‌ای بر تسلط امنیتی اسقاطیل بر منابع نفت و گاز خاورمیانه باشد و البته زمینه‌ای برای پیوستن عربستان به پیمان ابراهیم فراهم خواهد کرد.

هندو و ظهور مهدی موعود
بشارت ظهور حضرت قائم علیه السلام در کتاب (دادتگ) در کتاب دادتگ، که از کتب مقدّسه برهمائیان هند است، بشارت ظهور مبارک حضرت قائم علیه السلام چنین آمده است: بعد از آن که مسلمانی به هم رسد، در آخر الزمان، و اسلام در میان مسلمانان از ظلم ظالمان و فسق عالمان و تعدّی حاکمان و ریای زاهدان و بی دیانتی امینان و حسد حاسدان بر طرف شود و به جز نام از آن چیزی نماند، و دنیا مملو از ظلم و ستم شود، و پادشاهان، ظالم و بی رحم شوند، و رعیّت بی انصاف گردند و در خرابی یکدیگر کوشند و عالم را کفر و ضلالت و فساد بگیرد، دست حق به در آید، و جانشین آخر ممتاطا (ممتاطا: در زبان هندی به معنی محمّد و ستوده است) ظهور کند و مشرق و مغرب عالم را بگیرد و بگردد همه جا (همه جهان را) و بسیار کسان را بکشد، و خلایق را هدایت کند، و آن در حالتی باشد که ترکان، امیر مسلمانان باشند، و (او) غیر از حق و راستی از کسی قبول نکند. خب، راستش اینکه این مطالب رو از کتب ادیان مختلف بیان میکنم، منظورم این نیست که این ادیان رو قبول دارم، نه، علتش این هست که آنچه در این بشارت و بشارت‌های قبلی در مورد ظهور مبارک حضرت مهدی علیه السلام آمده است، اکثر آنها بدون کم و کاست با روایات اسلامی منطبق است، و ممکن است؛ برخی تصوّر کنند که شاید بعضی از مطالب این پیشگویی کمی اغراق آمیز باشد، ولی باید توجّه داشت که همه فرازهای این پیشگویی که در ضمن، تعدادی از علایم ظهور را نیز بر شمرده است در بسیاری از روایات اسلامی آمده و حتّی در دو حدیث بسیار مفصّل و طولانی که از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و امام صادق علیه السلام در مورد حوادث قبل از ظهور از آن دو بزرگوار نقل شده به تفصیل سخن رفته است که من به جهت اختصار از نقل آنها صرف نظر میکنم، البته کتاب مقدس دیگری هم دارند بنام (ریگ ودا) که خیلی مشهوره، در پستهای بعدی، ریگ ودا رو هم مختصر مرور میکنم، انشاالله.

مدیریت مصرف آب
هشدار روز صفر آب، پیش‌بینی بدترین پاییز ایران و خاورمیانه در ۵۷ سال اخیر. رئیس مرکز مدیریت بحران خشکسالی سازمان هواشناسی: کشور امسال وارد فاز ال‌نینو نمیشود و بین خنثی تا لانینا ضعیف قرار دارد. بر اساس داده‌ها، بدترین پاییز ۵۷ سال اخیر ایران و خاورمیانه پیش‌بینی میشود. خشکسالی شدید، منابع آب سدها و رودخانه‌ها را تحت تاثیر قرار داده‌است. نیمه دوم سال کمبودهای بارشی نیمه اول را جبران نخواهد کرد. پیش‌بینی زمستان نشان میدهد نیمه شرقی کشور با کم‌بارشی مواجه است و نیمه غربی و مناطق مرکزی به نرمال نزدیک خواهند بود. با توجه به خطر روز صفر آبی مدیریت منابع آب، رعایت محدودیت کشت برنج خارج از مازندران و گیلان و آمادگی کشاورزان برای مقابله با خشکسالی ضروری است. منبع خبر تسنیم.

حجاج بن یوسف لعنة الله علیه، روزی سخنش طولانی شد، مردی از میان جمع برخاست و گفت: سخن کوتاه کن وقت نماز است، زیرا وقت نماز بخاطر تو توقف نمیکند، و نیز خداوند عذرت را نمی پذیرد، حجاج از صراحت آن مرد به خصوص در مجلس عمومی سخت بقول معروف مگسی شد دستور داد او را زندانی کردند. کسان آن مرد به دیدار حجاج رفتند و به وی گفتند: امیر زندانی ما دیوانه است، دستور ده او را آزاد کنند، حجاج گفت: اگر خودش به دیوانگی خود اقرار کند آزادش می‌کنم. کسان زندانی به ملاقاتش رفتند و داستان را برایش گفتند، سپس از او خواستند اقرار به دیوانگی کند، در پاسخ گفت: من چنین اقراری نمیکنم، خداوند مرا سالم آفریده و من به حضرت او دروغ نمی بندم، وقتی جواب متین او به گوش حجاج رسید دستور داد به احترام راستگویی آزادش کنند.

کابالا
محی الدین در اول فصوص میگوید که پیامبر(ص) در دهه آخر محرم سال ۶۲۷ محتوای فصوص را در خواب به او ارائه فرموده و او را مأمور ابلاغ آن به مردم کرده است. یعنی ۱۱ سال پیش از مرگش. میگوید این خواب را در ناحیه دمشق دیده است و نام آن نیز توسط آن حضرت تعیین شده است. اولاً منار در فلان آدم دروغگو، در ثانی این مردک، که در آغاز فصوص، خود را گدای در پیامبر اسلام(ص) معرفی میکند، بتدریج پیش رفته و در (فصّ شیثی) به جائی میرسد که ادعا میکند علوم و معارف (و فیض به معنی سریان وجود خدا)‌ را مستقیماً و بدون واسطه از معدن وجود الهی میگیرد، و تصریح میکند که پیامبر اسلام(ص)‌ بطور غیر مستقیم و با واسطه فرشته،‌ به دریافت آن نایل میشده است. و در چند مورد از فصوص بر افضلیت خودش از پیامبر(ص)‌ تصریح میکند. حالا ربط این قضیه و خزعبلات این مرتیکه با کابالا چیه؟ اصول کابالیسم کاملاً‌ در فصوص تدوین و تشریح شده به طوری که فصوص دقیقاً یک متن کابالیسم است و پیش از تدوین فصوص در هیچ جائی از ممالک اسلامی اثری از آنها نبوده است) آشکار کردن اسرار: درست است در سال ۶۲۷ هجری قمری ۱۱ سال پیش از مرگش به او ماموریت داده شده که مطابق باصطلاح نهضت نهمانیدس و مثلث مذکور، اسرار کابالیسم را بیش از پیش آشکار کند، مطابق همان دو بستر: ۱- تدوین و ترویج یک فکر دینی (فرا ادیانی) جهت تخریب اصول اسلام. ۲- تخلیه غیرت، حمیت و تعصب جامعه مسلمانان به ویژه جوانان. خب، محی الدین در این ماموریت، که آنرا ماموریت از جانب پیامبر(ص)‌ مینامد، خیر سرش، آن هم ماموریتی که در خواب دریافت میکند، مامور میشود که در قونیه (سه راهی جاده ابریشم و جاده اعظم) ساکن شود تا بتواند پیام هایش را تا مغولستان برساند، و بطور مرتب نیز پیامها را از وطن خودش (اسپانیا)‌ دریافت کند که پیام های اتحادیه مثلث مذکور و پیام های مرکز کابالیسم گرونا، باشد. نویسنده (ممدّ الهمم در شرح فصوص الحکم) در اوایل کتابش میگوید: این بیان عذر خواهی است از ابراز آنچه یافته، زیرا عارف سالک باید امین الله باشد و اسرار دوست را آشکار نکند. اما عذر خواهی میکند که اگر من اظهار کردم به فرمان رسول مامور بودم. اما این اسرار الهی نیست که محی الدین آشکار میکند، بلکه اسرار کابالیسم است. متاسفانه این نویسنده، هر جا که محی الدین به پیامبر اسلام(ص) اهانت کرده یا در مواردی که سخنانش به حدی کفر آمیز بوده که هرگز قابل توجیه نیست، همه آنها را از متن فصوص حذف کرده است؛‌ در برخی موارد با شعار (بقیه سخن شیخ اعظم را بگذار به وقت دیگر») حذف کرده اما در برخی موارد اساساً با سکوت کامل حذف کرده است، گوئی چنین سخنی در فصوص نبوده است، واقعاً برای آینده به نفع طرفداران محی الدین و به نفع کابالیست ها و شیطان پرستان و امثال شان به ویژه برای برخی صوفیان و صدراییان خدمت کرده، که به آن تمسک کرده و بگویند محی الدین چنین سخنی را نگفته است، زیرا که در متن ممدالهمم این سخنان وجود ندارد. و نام این حذف ها و انگیزه این حذف ها چیست؟

امام باقر علیه السلام فرمود: هرگز فاطمه علیهاسلام بعد از رحلت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم خندان دیده نشد تا اینکه خود رحلت نمود. امام صادق علیه السلام فرمود: زیاد گریه کنندگان، پنج تن هستند: آدم، یعقوب، یوسف، فاطمه دختر محمد، و علی بن الحسین علیهم السلام. تا اینکه میفرماید: و اما فاطمه، به حدی بر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم گریه نمود که اهل مدینه نارحت شده و به او گفتند: ما را با گریه زیاد خود آزار میدهی... رسول خدا فرمود: گویا فاطمه دخترم را می‌بینم که بعد از من، به او ستم شده و ندا میکند: ای پدر، و کسی از امتم او را کمک نمیکند. چون فاطمه علیهاالسلام این کلام را شنید، گریست رسول خدا فرمود: دختر عزیزم، گریه نکن. عرض کرد: من، برای ستمهایی که بعد از شما می‌بینم، گریه نمیکنم، یا رسول الله، بلکه گریه من برای دوری شماست. ام سلمه خدمت فاطمه علیهاالسلام رسید و پرسید: چگونه شب را صبح کرد ای دختر رسول خدا؟ فرمود: صبح کردم در میان حزن شدید و غم و اندوه از دست دادن پیامبر و ستم به وصی او. به خدا سوگند پرده ی وصایت دریده شد، کسی که امامتش برخلاف آنچه که خداوند در قرآن مقرر فرموده، و رسول الله در تأویل قرآن بیان نموده بود، غصب شد. ولیکن این کار از روی کینه‌های باقیمانده از جنگ بدر، و خونخواهی کشته‌های جنگ احد بود.

در معنای (أَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدی بِی: من با بنده‌ام مطابق گمانی که نسبت به من دارد، رفتار میکنم) گفته شده منظور از گمان بنده‌: یعنی امید اجابت به هنگام دعا، و امید به قبول توبه به هنگام توبه کردن، و ظن و گمان مغفرت و بخشش خدا به هنگام پشیمانی و استغفار، و امید به دریافت پاداش به هنگام انجام عبادت. خیلی مختصر و مفید.

معرفی کتاب شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: عبدالحمید مداینی که بیشتر به ابن ابی الحدید معروف است، از چهره‌های درخشان علمی قرن هفتم هجری است (سال وفات این دانشمند کمی بعد از ورود مغولان به شهر بغداد بوده) ابن ابی الحدید یکی از شارحان کتاب شریف نهج البلاغه است. در این اثر گرانمایه بیست جلدی مباحث مختلف کلامی، اجتماعی، اخلاقی، تاریخی آمده که بهترین شرح بر نهج البلاغه و حتّی قابل مقایسه با سایر شرح‌ها نیست، او از کتابهای مختلف و منابع گوناگون بهره برده. مدّتی سرپرست کتابخانه‌های بغداد بوده، نسخه‌های نفیس و ارزشمندی را میتوانسته در اختیار داشته باشد. کتابخانه ده هزار جلدی ابن علقمی در همین ارتباط یاری گر او بوده است. استفاده وی از منابع متعدد مخصوصا از این جهت اهمیّت دارد که بسیاری از آن منابع از بین رفته و اکنون اصل آن کتابها را در اختیار نداریم، از آثار دانشمندانی صاحب مذاهب و عقاید مختلف استفاده کرده و آراء و نظریات مخالفان خویش را نیز ذکر کرده است. بگونه ای که دشنام‌های مخالفان معتزلیان را در کتابش ذکر میکند، بحث‌های خویش با علما و دانشمندان در زمینه‌های تاریخی و... را نیز آورده است، تحلیل‌های جالبی از حوادث و وقایع ارائه میدهد، تصحیح کتابش توسّط محمد ابوالفضل ابراهیم در مصر انجام گرفته. محمود مهدوی دامغانی مباحث تاریخی خطبه ها، نامه‌ها و کلمات قصار را که تقریبا نیمی از کل مباحث این اثر ارزشمند را در بر میگیرد، با قلمی شیوا در هشت جلد ترجمه کرده که با عنوان جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه منتشر شده. ابن ابی الحدید در کلام معتزلی بوده است (در فقه نیز شیعه امامی و معتقد به نص بر خلافت علی علیه السلام نبوده) و نظریه وی در بین معتزلیان مطابق معتزله بغدادی بود که اهل تفضیل بودند.

مالک اشتر نخعی مذحجی قحطانی (یمنی)
در جنگ جمل وقتی که مالک با عبداللّه بن زبیر گلاویز شد و هر دو به زمین افتادند، ابن زبیر ملعون که از دشمنان سرسخت مولانا علی علیه‌السلام بود، فریاد میزد، (اقتلونی و مالکا: من و مالک را بکشید) اما هیچ کس به سخن او توجهی نداشت، زیرا که مردم (یعنی یاران ابن زبیر) نمیدانستند مالک کیست. خود اشتر در این زمینه میگوید: فقط این جمله ابن زبیر که گفت من و مالک را بکشید، مرا نجات داد، که مردم نمیدانستند مالک کیست و اگر گفته بود من و اشتر را بکشید، بدون تردید مرا کشته بودند. در جنگهای آنزمان سپاهیان زره پوش به راحتی شناخته نمیشدند، چرا که نقاب آهنین داشتند و جز چشمانشان پیدا نبود. بعنوان مثال، برخورد اثال بن حجل با پدرش حجل بن عامر است؛ اثال هماورد طلبید و حجل به مبارزه او رفت و حتّی ضربتی هم رد و بدل کردند و با آگاهی به فنون جنگی و زره مناسب ضربات کارگر نیفتاد، و بعد از ذکر نام و نسب مشخص شد که پدر و پسرند. بنابر شواهدی که ارائه شد، جنگاوران زرهپوش جز با رجز خوانی و ذکر نام و نسب، به راحتی حتّی از نزدیک شناخته نمیشدند. در صحنه نبرد صفین در یکی از روزها که جناح راست سپاه علی علیه السلام روی به فرار نهادند، امام به اشتر فرمود که آنها را فراخواند و مالک بعد از اعلام سخنان مولانا به فراریان فرمود: ای مردم من مالک بن حارثم و این نام را تکرار کرد، ولی کسی به او توجهی نداشت، سپس به ذهنش گذشت که وی در میان مردم به اشتر معروف تر است، از این رو گفت، ای مردم من اشترم، روی به من آرید، پس گروهی روی بدو آوردند.
اما اکنون جای این سؤال است که کلمه اشتر به چه معنی است و چرا و چگونه مالک بن حارث به این لقب معروف شد؟ دهخدا در لغتنامه اش مینویسد: اشتر یعنی آن که پلک چشم او باز گردیده باشد و یا آنکه پلک چشم وی گردیده باشد، اشتر شدن یعنی پلک چشم بر گشته شدن. از آنجایی که پلک چشم مالک در جنگ صدمه دیده بود، به اشتر معروف شد. حالا این فیلمهای آبگوشتی رو میسازند که با ناز و عشوه رجزخوانی میکنند و بیننده معنی این کار را نمیفهمد.

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
غاصبین و منافقین، قبل و بعد از اعلان نبوت به ترور دست میزدند که خطرناک ترین این سوء قصدها، طرح ترور آن حضرت در گردنه هاى وادى عقبه بود که خداوند تعالى آن حضرت را از جریان آن آگاه کرد و پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) نیز ایشان را ترسانید و پابه فرار گذاردند و ناکام ماندند، این افراد ۱۵ نفر بودند. در شرایطى که رسول خدا، خاتم پیامبران هدف اینگونه سوء قصدها واقع گردد و کافر و مسلمان به توطئه علیه او اقدام کنند، افراد دیگر هم از این خطر در امان نیستند! بررسى ترور ابوبکر، پرده از اسرار سیاسى بسیارى که در آن برهه از زمان وجود داشته است برمى دارد و توطئه هایى که در مورد مردم مکه و مدینه اجرا میشده را آشکار میکند. ابوبکر، مردى کند ذهن نبود بلکه از سیاست بازان قریش بود، مغیرة بن شعبه میگوید: قریش دو سیاست مدار داشت: ابوبکر، و ابو عبیدة بن جرّاح، ابوبکر پیش بینى میکرد که بر ضدش دست به توطئه بزنند و او را مسموم کنند و به همین جهت پزشک مشهور عرب یعنى حارث بن کلده را به مدینه آورد و نزد خود نگاه داشت. حارث، متخصص شناخت و درمان انواع مسمومیت‌ها و زهرها بوده. و در شهرتش همین بس که کسراى ایران را معالجه کرد و رضایت او را جلب نمود و پادشاه ایران نیز او را بزرگ پزشکان مملکت خود نمود. پس از معالجه کسرا، وکنیزى را به عنوان جایزه دریافت کرد که زیاد بن ابیه از آن کنیز به دنیا آمد. هم چنین پادشاهان و زمام داران عرب، او را جهت معالجه به نزد خود مى خواندند. ابوبکر بر اثر تجربیات گذشته خود، دریافته بود که در معرض توطئه مسموم شدن است و بدین ترتیب تصمیم گرفت تا پزشک نامدار عرب را نزد خود نگه دارد. البته طرّاحان ترور ابوبکر، بر آن شدند که ابوبکر و طبیبش را با هم بکشند تا پزشک او نتواند وى را درمان کند. ابابکر با غذایى مسموم شد که به مدت یک سال در زهر قرار گرفته بود و هیچ دارویى نیز بر آن اثر نداشت. در این نقشه، ابوبکر و پزشکش قربانى مى شدند، اثر تدریجى سم باعث شد طبیب بینایى خود را از دست داده و طورى بیمار شود که از معالجه خود و خلیفه ناتوان گردد. پزشک به ابوبکر گفت: اى ابوبکر! دستت را بالا بیاور. بخدا سوگند یک سال است که زهر در آن غذا قرار گرفته است و من و تو هر دو در یک روز خواهیم مرد. ابوبکر دستش را بالا آورد. و آن دو هم چنان بیمار ماندند تا در یک روز از دنیا رفتند. البته این اسرار نزد صحابه و نیز خاندان ابوبکر معلوم بوده است و کتابهاى قدیمى نیز بدان پرداخته اند. به همراه یکدیگر درهاى علم سّر و کتمان و پوشیدگى را در دنیاى کشتار و ترور مى گشاییم و براى این کار از مدارک یقینى، معتبر و بى شائبه که موجب پذیرش عقل، جنبش قلب و برانگیختن احساسات و عواطف باشد، بهره مى گیریم. البته، بسیارى توطئه‌ها و سوء قصدها وجود دارد که هم چنان در پرده هاى پوشیدگى و فراموشى به سر مى برند و برداشتن این پرده‌ها و پخش آن گزارشات نیز نیازمند توفیق الهى است. ادامه دارد..

اسناد لانه جاسوسی آمریکا
از: سفارت آمریکا در تهران اکتبر ۷۹ به: کمیته داخل دولت آمریکا در آسیا، واشنگتن دی سی موضوع: جشن هجرت در ایالات متحده ۱- آیت اللّه خمینی، امروز به شورای انقلاب و دولت موقت ایران دستور داد که با برنامه‌های انقلابی به استقبال آغاز پانزدهمین قرن هجرت بروند تا عظمت و فرخندگی این موقعیت را بنمایانند. ۲- فورا اطلاعات مورد نیاز در زمینه طرحهای ایالات متحده به منظور بزرگداشت هجرت را به نحوی که با جشنهای ایران مرتبط باشد، پست نمایید. ۳- اگر ایالات متحده در نظر دارد که جشنهای هجرت را با شرکت بعضی از ایرانیان برگزار نماید، جزئیات لازم را بفرستید (بدون شرح)

در زبور حضرت داود علیه السلام چند سطر خواندم که برخى از آنها را حفظ نموده و برخى را فراموش کرده ام ، از جمله از آنچه حفظ کرده ام گفتار خداى تعالى است که فرمود: اى داود! آنچه مى گویم از من بشنو و حق را مى گویم : هر کسى به نزد من آید در حالى که از گناهانى که به وسیله آنها نافرمانى ام نموده شرمگین باشد آن گناهان را بر او مى بخشایم و آن گناهان را از خاطر دو فرشته نگهبان او فراموش مى سازم.
حدیث :
امام رضا علیه السلام فرمود: آن کس که پوشاننده نیکى خود باشد آن نیکى با هفتاد نیکى برابرى مى کند و آن کس که آشکارا بدى مى کند به خود واگذارده شده است و آن کس که پوشاننده بدى است مورد غفران و بخشش الهى است.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: از الفاظ رسول خدا صلى الله علیه و آله است که فرمود: پشیمانى توبه است.

نبرد من

از خاطرات عجیب ودردناک هیتلر،
یک روز صبح سرد در سرمای شدید مونیخ (آلمان) من کودکی ۸ ساله بودم. لباس هایم هم، آنقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم. خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود، من و خواهر و برادر و مادرم زندگی میکردیم. من برادر بزرگتر بودم. مادرم از سرطان سینه رنج میبرد. تا اینکه آنروز صبح نفس کشیدنش سخت شد. اشک در چشمانش جمع شد. نمیدانست با ما چه کند. سه کودک زیر ۹ سال که نه پدر دارند نه فامیل. مادرشان هم که اکنون رو به مرگ است. دم گوشم به من چیزی گفت، او گفت که تو باید از برادر و خواهرت مراقبت کنی. من که ۸ سال بیشتر نداشتم، قطره اشکم روی صورت مادرم ریخت. سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم. نزدیک ترین درمانگاه به خانه ما، درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند. آلمان توسط اقلیتی یهودی داره میشد. رفتم التماسشان کردم. می‌خندیدند و می‌گفتند به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد. آنقدر التماس کردم آنقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت. چند دارو که نمیدانستم چیست از آن جا دزدیدم و دویدم. آنها هم دنبال من دویدند. وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند. دستانم لرزید و برادر کوچکم گفت مادر نفس نمیکشد آدلف. دستانم سست شد، دارو ها افتاد، آرام آرام به سمتش رفتم. وقتی صورت نازنینش را لمس کردم، آنقدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود. یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند. به جرم دزدیدن مقداری دارو برای مادرم، آنقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم. وقتی بعد از مدتی آزاد شدم، دیدم خواهر و برادر کوچکم نزد همسایه ما هستند. همسایه مادرم را خاک کرده بود. اگر همسایه دلسوز نبود، چه بر سر جنازه مادرم، و خواهر و برادرانم میامد؟ دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم. کارم شب و روز درس خواندن و گدایی کردن بود، چه زمستان چه بهار، چه روزهای سختی... وقتی رهبر آلمان شدم، اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود. سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند. اما هم اکنون من رهبر کشور آلمان بودم. التماسم میکردند، دستور دادم زمین را بکنند و هر ۶ نفر یهودی سنگدل را درون چاله، با دست و پای بسته بیاندازند، و چاله را پر کنند. التماس میکردند و میگفتند: ما زن و بچه داریم. آنقدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود، و این شد شروع کشتار ۱۲۰ میلیون یهودی و.... تا زمانی که یهودیان نژاد پرست وجود دارند، دنیا و مردمش روی آسایش و آرامش را نخواهند دید/ آدلف هیتلر /خاطرات کودکی نبرد من ۱۹۴۱ / با کودکان به مهربانی رفتارکنیم، آنان ازما الگو میگیرند، اگر الگوی خوبی باشیم، جهانی بهتر خواهیم داشت.


ما آدم ها سختمونه بگیم به من توجه کن، بعضی ها مثل بازیگر توی فیلمها، میخواهیم با زیباتر کردن خودمون کاری کنیم که مخاطب یا همسرمون بهمون توجه کنه، وبعضی اوقات هم با عصبی شدن و قهر کردن و... ما فقط رفتارش را می بینیم، ولی دلیل پشت رفتارش را نمی بینیم، یه وقتایی، توی زندگی باید مکث کنیم، ببینیم پشت رفتار مخاطبمون، یا همسرمون چه دلیلیه؟ ما فقط ظاهر رفتارش را می بینیم، اما نمیدونیم پشت اون رفتار در واقع داره تلاش میکنه دیده بشه، داره میگه به منم توجه کن، در رابطه باید یاد بگیریم درست توجه بگیریم و درست توجه
کنیم.

رهایی از محدودیت
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، روزى که پدر به نزد بوذاسف آمد. پسر گفت: اى پدر جان! اگر چه من کودکم امّا خود را مى بینم و اختلاف احوال خود را مى نگرم، و به آنچه برایم یاد آورى نشود و تعریف نگردد آگاهم، و میدانم پیوسته در اینجا نخواهم ماند، و تو نیز بر این منوال پایدار نخواهى ماند، زود باشد که روزگار، تو را از خود بگرداند، اگر مراد تو این است که امر فنا و زوال و نیستى را از من مخفى دارى، این امر بر من پوشیده نیست و اگر مرا از بیرون رفتن حبس کرده اى و از اختلاط با مردمان بازداشته اى تا نفسم به غیر این حالت مشتاق نشود، بدان که نفس من از شوق آن چیزى که میان من و او حائل شده اى بى قرار و حریص است، به حدّى که به غیر از آن خیالى دیگر ندارم و دلم به هیچ امر دیگر الفت نمیگیرد، اى پدر! مرا از این زندان خلاصى ده و از امور مکروه بر حذر کن تا از آن احتراز نمایم، و رضاى تو را اختیار کنم. چون پادشاه این سخنان را از پسر شنید، دانست که او از حقیقت احوال مطّلع شده است و حبس و منع او موجب بیشتر شدن حرص او بر خلاصى میشود. آنگاه گفت: اى پسر! مقصود من از منع کردن تو این بود که آزارى به تو نرسد و چیزى که مکروه طبع تو باشد به نظر تو در نیاید، و هر چه مى بینى موافق طبع تو باشد و هر چه میشنوى باعث سرور و خوشحالى تو بشود، و اگر میل تو در غیر این است من هیچ چیز را بر رضاى تو اختیار نمیکنم. بعد از آن پادشاه فرمان داد که پسرش را بر مرکب زینت شده سوار کنند، و از سر راه او، هر امر ناخوش و زشتى را دور سازند، و در مسیر او أسباب لعب و طرب را از دف و نى و غیر آنها فراهم کنند و چنین کردند.

آفرینش
وزنِ نور، تاریکی و هوا
در شرح بر تعلیقات صحیفه سجادیه، دعایی از امام زین العابدین(علیه السلام) نقل شده که: سُبحانکَ تَعلمُ وزنَ السّمواتِ، سُبحانکَ تَعلمُ وزنَ الارضینَ، سُبحانکَ تَعلمُ وزنَ الشّمسِ و القَمرِ، سُبحانکَ تَعلمُ وزنَ النُّورِ و الظُّلمهِ، سُبحانکَ تَعلمُ وزنَ الفیءِ و الهواءِ، سُبحانکَ تَعلمُ وزنَ الرّیحِ کَم هِی مِن مِثقال: خداوندا، تو منزّهی، وزن آسمانها و زمینها، خورشید و ماه، نور و تاریکی، سایه و هوا و باد را، به هر مقدار که باشد، میدانی. آزمایشی بسیار ساده: توپ فوتبال یا بسکتبال را پر از هوا کنید، سپس آن را بر کفه ترازویی گذاشته، وزن کنید. پس از آن، کاملاً هوای آن را خالی کنید و آنگاه دوباره وزنش کنید. با این آزمایش،خواهید دانست که هوا وزن دارد. امّا در مورد نور، نور همچون سیلی از ذرّات برانگیخته، و اخذ میگردد و همچون مجموعه ای از موج ها منتقل میشود، در نظر دانشمندان از چهل سال پیش، همانند نظریه بر این است که، محال است صندوقی دریک زمان، هم پر باشد و هم خالی، با این اعتقاد، محال است نور در یک زمان، هم جسم باشد، هم موج. آری، وزن داشتن نور از نظر دانشمندان حتی در اوایل قرن بیستم نیز محال بود، اما در علم آل پیامبر (علیهما السلام) از صدها سال پیش بدیهی بوده. اما وزن سایه و تاریکی را باید بگویم در هیچ کتاب علمی جدید، به دست نیاوردم و نمیدانم آیا علم به آن رسیده است یا نه، ولی در علوم ائمه و صحیفه سجادیه صریحا اعلام شده و به ناچار، روزی علم بدان دست خواهد یافت. امّا باد و باران، شخصی از امیرالمؤمنین، علی (علیه السلام) پرسید: مقصود از آیه و الذاریات ذَرْواً چیست؟ فرمود: بادها. پرسید: مقصود از الحاملاتِ وَقْراً چیست؟ فرمود: ابرها. پرسید منظور از آیه فالجاریات یسراً چیست؟ فرمود: کشتی ها. پرسید: مقصود از فالمُقسِّماتِ اَمراً چه؟ فرمود: ملائکه. و فرمود ابرها بدان سبب که پر از آب اند، سیر کُنند و سنگینی دارند. البته این از معانی ظاهری آیات است. حضرت (علیه السلام) از کسی شنید که میگوید: قوس و قزح، یعنی رنگین کمان. فرمود: نگویید قوس و قزح، بلکه بگویید: قوس الرحمن و امان از غرق شدن. چون قزح از اسامی شیطان است. توصیف امام(علیه السلام) از زمین، آسمان، نظام هستی،اسرار وجود و عجایب مخلوقات آن، مانند طاووس، خفاش، مورچه، زنبور، کلاغ، ملخ و دیگر چیزها، دارای چنان صداقت، عمق، دقت تصویر و بلاغت تعبیر است که آن حضرت را برتر از همه فیلسوفان و دانشمندان و ادیبان قرار میدهد. فقط کافیست خطبه های نهج‌البلاغه مولا رو در این زمینه، با کمی دقت نگاه کنیم.

صحیفه سجادیه
عمر، زندگی، اَجَل: ثُمَّ ضَرَبَ لَهُ فِی الْحَیَاةِ أَجَلًا مَوْقُوتاً، وَ نَصَبَ لَهُ أَمَداً مَحْدُوداً، یَتَخَطَّی إِلَیْهِ بِأَیَّامِ عُمُرِهِ، وَ یَرْهَقُهُ بِأَعْوَامِ دَهْرِهِ: سپس برای او (موجود جاندار) اَجَلی قرار داد با وقت معیّن، و برای او امتداد زمانی محدود تعیین کرد، که گام برمیدارد بسوی آن اجل با روزهای عمرش، نزدیک میشود به آن با سال‌های روزگارش. نکته ادبی: حرف «ثمّ» به معنی «سپس» است و این هر دو لفظ در عربی و فارسی بر «ترتیب» دلالت دارند مانند: درختان باغ شکوفه زدند سپس میوه دادند. اما گاهی به هیچ ترتیبی دلالت نمیکند و صرفاً یک تکیه کلام میشود که کاربرد حرف (و) عاطفه را دارد. در کلام امام علیه السلام مراد این نیست که ابتدا برای جانداران رزق و روزی تعیین کرد و پس از آن برای آنها اجل تعیین کرد. زیرا هر دو با هم مقرر شده اند بدون ترتیب. اَجَل: واژه اجل از دیدگاه مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام چنانکه باید شکافته نشده و زوایای بحث در این باره به طور رضایتبخش بررسی نشده است، هر ذهنی به محض شنیدن لفظ اجل به یک وقت معین حتمیِ تخلّف ناپذیر و غیر قابل تغییر معطوف می‌گردد به ویژه وقتی که با الفاظی از قبیل «مَوْقُوتاً» و «مَحْدُوداً» که در این کلام امام آمده، همراه باشد. امّا چنین نیست و مسئله صورت‌ها و ابعاد متعدد دارد و نیازمند شرح بیشتر و توضیحات گسترده ای است که در حدّ و حجم یک کتاب میگردد. اینک در اینجا بطور خلاصه به اصول این مبحث اشاره میشود: ۱- اَجل و حتمیت آن در برنامه الهی: اجل هیچ چیزی (اعم از جاندار و بی جان) برای خداوند حتمی نیست. یعنی خداوند ملتزم نشده است که برای چیزی اجلی تعیین کند و آن را تغییر ندهد. و لذا اصل (محو و اثبات) یکی از اصول مسلّم مکتب ما میباشد: یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتاب: هر چه را بخواهد محو میکند (تغییر میدهد) و هر چه را بخواهد (بدون تغییر) ثابت میدارد و در اختیار اوست کتاب مادر. اساساً خداوند هیچ التزامی درباره هیچ چیزی و هیچ کسی و هیچ حادثه ای ندارد: یَفْعَلُ ما یَشاء، و در قبال هیچ چیزی و هیچ کسی مسئولیتی ندارد و در جملات بعدی همین دعا خواهد آمد که :لا یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَل. خداوند (حق) است و حقانیت دارد، نه مسئولیت: خداوند عادل است یعنی خارج از عدل کاری نمیکند؛ این نه بدین معنی است که خود را ملتزم کرده که عدالت کند، و نه به این معنی است که خود را مسئول کرده که عدالت کند؛ عدالت خداوند پذیرش التزام و مسئولیت نیست، بلکه عدالت عین حق و حقانیت است؛ عدل صفتی از صفات او و عین ذاتش است. معنی مقابل عدل، «ستم» است؛ منشأ ستم «احتیاج» است، آنکه ستم میکند برای بر آوردن نیازی است که دارد و خداوند بی نیاز است، و نیازمند نمیتواند خدا باشد. نتیجه: هیچ اجلی در برنامۀ خدا برای خدا حتمی و لا یتغیّر نیست، و او هر اجلی را که بخواهد تغییر میدهد. امّا: اگر اجل را تغییر ندهد، حتمی میشود. و اگر تغییر دهد صورت تغییر یافته آن حتمی میگردد.

سلمان فارسی
دومین پیشگویی سلمان. سخن از کربلا و...
مُسَیب بن نجبه فزارى، که از سران عراق بود، گفته است: وقتى سلمان، حاکم مدائن بود، از مسیر مدینه به عراق مى آمد، من همراه گروهى از یاران به استقبال او رفتیم. آنگاه که به کربلا رسیدیم، سلمان پرسید: این سرزمین، چه نام دارد؟ همراهان من جواب دادند: این سرزمین کربلا نامیده مى شود. سلمان، با شنیدن این نام، در حالى که با دست خود به هر قسمتى اشاره مى کرد، گفت: هذهِ مَصارِعُ إخوانِی، هذا مَوضِعُ رِحالِهِم، وَ هذا مُناخُ رِکابِهمْ، وَ هذا مُهَراقُ دِمائِهِم، یُقْتَلُ بِها خَیْرُ الأوَّلینَ و یُقْتَلُ بِها خَیرُ الآخِرِینَ: این نقطه، محل جنگ و درگیرى برادران من است، در آن نقطه بار و بُنه خود را به زمین میگذارند، در آن نقطه، مرکب هاى خود را مى خوابانند، در آن نقطه خون آنها به زمین ریخته خواهد شد و قتلگاه آنها است، و بالاخره در این سرزمین فرزند بهترین پیامبران: و بهترین بازماندگان آنها کشته و شهید خواهد شد. سومین پیشگویی: شهید کوفه، جابر بن یزید جُعفى از یکى از یاران امیرمؤمنان (ع) روایت میکند: روزى سلمان فارسى به حضور امام على (ع) رسید (این ملاقات به ظاهر در مدینه بوده) و به احوالپرسى با آن حضرت پرداخت. امام فرمود: اى سلمان! من کسى هستم که همه افراد امّت را به اطاعت خویش دعوت کردم، امّا (بسیارى از) آنها راه کفران و ناسپاسى را پیش گرفتند و مستوجب عذاب الهى شدند، در صورتى که من، گنجینه علم و هدایت این امّت هستم و هر کس به مقام و منزلت من معرفت پیدا کند، در عالم بالا با من خواهد بود. سلمان میگوید: در همان حالى که على (ع) مشغول سخن گفتن بود، حسن و حسین (ع) وارد شدند. آنگاه على (ع) فرمود: اى سلمان! اینان دو گوشواره عرش الهى هستند و به وسیله آنها بهشت نورانى میگردد، مادر آنها هم بهترین زنان است. اى سلمان! خداوند متعال درباره من از مردم پیمان گرفته است و درست کار واقعى کسى است که مرا تصدیق کند و دروغ گو کسى است که مرا تکذیب نماید، و قهراً چنین کسى در آتش جاى خواهد داشت. به هر حال، اى سلمان! من حجّت بالغه الهى، معجزه جاویدان خداوند، سفیر سفراى آسمانى و مصلح امّت هستم. سلمان، با شنیدن این سخنان گفت: اى امیرمؤمنان! من مقام و منزلت تو را در تورات و انجیل یافتم، پدر و مادرم به قربانت، اى شهید کوفه! به خداوند اگر این جهت نبود که مردم شوق زده شوند یا به وحشت افتند و بگویند: خداوند قاتل سلمان را رحمت کند، درباره عظمت مقام تو سخنى را میگفتم که افراد شگفت زده شوند (یا بخاطر عدم درک آن وحشت کنند) زیرا تو آن حجّت الهى اى هستى که بوسیله تو راه توبه آدم (ع) باز شد، و بدین وسیله، یوسف (ع) از قعر چاه نجات یافت. در کتاب السَّلافةِ فی امرالخِلافةِ خطی در مکتب ظاهریّه عربیّه (دِمَشْق) تألیف شیخ عبد الله المراغی از اهل سنت در قرن هفتم هجری نقل میکند که سلمان فارسی اذان گفت، بعد صحابه او را نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بردند و عرض کردند که سلمان در اذان اَشهَدُ أنَّ علیّاً وَلیُّ الله را زیاد کرده است، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) آنها را مورد توبیخ و سرزنش قرار دادند و برای سلمان اینرا تثبیت و تصویب فرمودند. و همچنین شنیدند از اباذرّ غفاری بعد از بیعت غدیر که این کلمه را در اذان بلند میگوید، باز اباذر را نیز خدمت پیامبر اکرم بردند که ببینید اباذر چه میگوید. حضرت فرمودند آیا خطبه مرا درباره ولایت حضرت علی علیه السلام در روز غدیر نشنیده اید؟ و یا فراموش کرده اید؟ آیا سخن مرا درباره اباذرّ نشنیده اید که هیچ درخت یا کوهی بر صاحب سخنی راستگوتر از اباذر سایه نیفکنده است؟ بدرستی که شما بعد از من دوباره به کفر خودتان باز میگردید.

تورات و ظهور مهدی موعود
در فراز دیگری از بشارت‌های کتاب اشعیای نبی آمده که در آن زمان، بساط ظلم و ستم برچیده خواهد شد، و عدالت گسترش خواهد یافت، و فقر اقتصادی از میان خواهد رفت و نیازمندیهای مادی و معنوی مردم تأمین خواهد گردید، و همگان به اخلاق حمیده اسلامی آراسته خواهند شد، و پرده‌های ظلمت و تاریکی به کنار خواهد رفت، و مردمان در ناز و نعمت زندگی خواهند کرد: برگزیدگان من، از عمل دستهای خود تمتّع خواهند برد، زحمت بیجا نخواهند کشید، اولاد به جهت اضطراب نخواهند زایید؛ زیرا که اولاد برکت یافتگان خداوند هستند و ذریّت ایشان با ایشان اند. و قبل از آنکه بخوانند من جواب خواهم داد، و پیش از آنکه سخن گویند من خواهم شنید. گرگ و برّه با هم خواهند چرید، و شیر مثل گاو کاه خواهد خورد، و خوراک مار خاک خواهد بود، خداوند میگوید که در تمامی کوه مقدّس من، ضرر نخواهند رسانید و فساد نخواهند کرد. در این بشارت نیز از ظهور شخصیّت عظیم و بی نظیری خبر میدهد که در زمان حکومت حقّه او، همه تنگی‌ها و سختیها بر طرف شده و در پرتو اجرای احکام خدا و پیاده شدن حقّ و عدل و قانون، آسمان و زمین، آفرینش نوینی یافته که از آسمان جز خیر و برکت، و از زمین جز نعمت و منفعت دیده نشود، و مردمان همگی در رفاه و آسایش و راحتی زندگی خواهند کرد و فشارها و ناکامی‌ها و ستم‌های دوران گذشته را به یاد نخواهند آورد. بنابراین، جای هیچ گونه شکّ و تردیدی نخواهد بود که آن شخصیّت عظیم و بی مانند که یکی از برنامه‌های الهی او تأمین رفاه همگانی و آباد ساختن جهان انسانی است، همان مهدی موعود علیه السلام خواهد بود که خداوند به برکت وجود او، همه جمعیّت روی زمین را از آن همه رفاه و نعمت و خوشی برخوردار خواهد ساخت. در این زمینه روایات بسیار زیادی از وجود مقدّس رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و سایر پیشوایان معصوم علیهم السلام رسیده است که ما در اینجا به ذکر حدیثی اکتفا میکنم. پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم میفرماید: اُمّت من در زمان حضرت مهدی علیه السلام آنچنان از نعمت الهی بهره مند میشوند که هرگز نظیر آن دیده نشده است. آسمان باران رحمتش را سیل آسا بر آنها فرو میریزد، زمین چیزی از گیاهانش را باقی نمیگذارد جز این که آنرا میرویاند. در آنروز ثروت بر روی هم انباشته میشود، هر کسی که بیاید و بگوید: ای مهدی! به من عطا کن، میفرماید: بگیر (یعنی بی هیچ قید و بندی) رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم در ضمن حدیث دیگری میفرماید: ساکنان آسمان و زمین از او راضی و خشنود میشوند، مال را بطور مساوی بین آنها تقسیم میکند، قلوب اُمّت محمّدصلی الله علیه وآله وسلم را پر از بی نیازی میکند، و عدالتش همگان را فرا میگیرد. امیر مؤمنان علی علیه السلام در تفسیر آیه شریفه: ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَأَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ وَبَنِینَ وَجَعَلْناکُمْ أَکَثَرَ نَفِیراً، میفرماید: سوگند به خداوندی که دانه را شکافت و انسان را آفرید! در آنزمان، همگی در اوج قدرت و نعمت زندگی میکنند و از دنیا نمیروند جز اینکه یک هزار پسر برای آنها متولّد میشود، و همگی به دور از هرگونه بدعت و انحراف زندگی میکنند، به کتاب خدا عمل میکنند و از سنّت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم پیروی میکنند، و همه خطرات و نگرانیها از آنها دور میشود. حسن بن محبوب از عمرو بن شمر و او از جابر روایت کرده است که گفت: مردی خدمت امام باقرعلیه السلام شرفیاب شد و عرض کرد: خداوند شما را به سلامت بدارد! این پانصد درهم را از من بگیر که زکات مال من است. امام باقرعلیه السلام به او فرمود: نزد خودت باشد و به همسایه‌های مسلمان و درماندگان از برادران مؤمنت بده. آنگاه فرمود: هنگامی که قائم اهل بیت قیام کند، مال را بطور مساوی تقسیم میکند، و در میان رعیت به عدالت رفتار میکند، پس هر کس که از او فرمان برداری کند از خدا فرمان برداری کرده و هر کس که او را نافرمانی کند خدا را نافرمانی کرده است. و همانا مهدی را (مهدی) نامیده اند به خاطر این که او مردمان را به یک امر پوشیده و پنهانی راهنمایی میکند، و «تورات» و دیگر کتب آسمانی را از غاری که در «انطاکیه» است بیرون می‌آورد و در میان اهل تورات با تورات، و در میان اهل انجیل با انجیل و در میان اهل زبور با زبور، و در میان اهل قرآن با قرآن حکم میکند، و تمام ثروت دنیا از درون و بیرون زمین در دست او قرار میگیرد. آنگاه اهل عالم را فرا میخواند و به آنها میفرماید: بیایید این همان چیزی است که شما بخاطر آن از خویشاوندان خود میبریدید، و در راه آن خون همدیگر را می‌ریختید، و حرمت احکام الهی را میشکستید، و آنچه را که خدای تعالی حرام کرده بود، مرتکب میشدید. پس آنقدر ثروت به آنها عطا میکند که در دنیا سابقه نداشته، و هیچ کس پیش از او چنین ثروتی نبخشیده است، و زمین را پر از عدل و داد و روشنایی میکند، چنانکه پر از ظلم و جور و شرّ شده بود. البته ناگفته نماند که منظور از اینکه حضرت مهدی علیه السلام در بین اهل کتاب، با تورات و انجیل و زبور حکم میکند، این نیست که بر اساس قوانین این کتابها با اهل آنها داوری میکند؛ زیرا تردیدی نیست که آن حضرت پیرو دین اسلام و شریعت پاک محمّدی صلی الله علیه وآله وسلم و مأمور به اجرای احکام و حدود الهی و احیای سنّت نبوی و قرآن کریم است، و تورات و انجیل و زبور فعلی هم خود گواهی میدهند که شریعت نبوی پایان دهنده همه ادیان و شرایع آسمانی است. بنابر این، معنای حکم کردن آن حضرت بین اهل کتاب با تورات و انجیل و زبور این است که حضرت بوسیله آن کتابها که از جاهای مخفی بیرون می‌آورد، و این خود یکی از معجزات امام به شمار میرود، بر اساس اخباری که در آن کتابها در رابطه با شریعت پاک محمّدی صلی الله علیه وآله وسلم و خاتمیّت پیامبر گرامی اسلام و ظهور مبارک حضرتش آمده است، با آنها احتجاج میکند، و آنان را با دلیل و برهان قانع میسازد. و از این رو، تعداد بسیاری از آنها اسلام را می‌پذیرند و ایمان می‌آورند و به حضرتش میگروند. امام باقرعلیه السلام فرمود: گویی با چشم خود می‌بینم که این آیین شما (دین اسلام) هر روز کنار گذاشته میشود و بدنبال خونخواهی میگردد، آنگاه کسی آن را باز نمیگرداند به جز مردی از خاندان ما، که او هر سال دو بار به شما بخشش میکند و هر ماه دو بار به شما ماهیانه میدهد. قائم ما بوسیله ترس در دل دشمنان یاری میشود، و با تأیید الهی پیروز میگردد، زمین برای او در هم پیچیده میشود، گنجهای نهفته برای او آشکار میگردد، سلطنت او به شرق و غرب جهان میرسد، خداوند بوسیله او دین خود را بر همه ادیان پیروز میگرداند، اگر چه مشرکان دوست نداشته باشند، و هیچ خرابه ای در روی زمین باقی نمیماند جز این که آباد میشود. از این روایت استفاده می‌شود که در دوران حکومت آن پیشوای دادگستر، زمینه ستم از ریشه می‌خشکد، و دیگر ستمگر و ستمکاری باقی نمیماند، و جهان در پرتو عدالت واقعی آن مصلح الهی آباد و آزاد میگردد. زیرا این همه خرابی که در جهان دیده میشود همه و همه در اثر بی عدالتی ها، ظلمها، زورگویی ها، استعمارگری‌ها و جنایت‌های جنایتکاران حرفه ای است، و اگر زمامداران خود سر و قدرت طلب بر رعیّت خود و مردم کشورها ستم نکنند جهان آباد و آزاد میگردد و یکسره نور و سرور و شادمانی و گلستان میشود، و دیگر اثری از خرابه ها، ویرانه‌ها و بیغوله‌ها دیده نمیشود، اما چه میتوان کرد که متأسّفانه زر و زور و تزویر در دست ابر جنایتکاران قرار گرفته، و هر چه میخواهند انجام میدهند، و مردم جرأت نفس کشیدن ندارند. آری! آبادی و آزادی، دو کلمه مقدّسی است که در طول تاریخ بیش از دیگر واژه‌ها مورد سوء استفاده قرار گرفته، و هر ستمگر و ستم پیشه ای به نام استقرار آزادی و آبادی زمام امور را به دست گرفته و حکومت را قبضه کرده است، ولی وقتی آن مصلح بزرگ الهی آمد و زمام امور را به دست با کفایت خویش گرفت، واقعاً آزادی و آبادی را تحقّق خواهد بخشید، و جهان را به نور پروردگار روشن خواهد ساخت، امام باقرعلیه السلام فرمود: راه‌های اصلی را توسعه میدهد، بالکن‌هایی که به داخل راهها آمده از بین میبرد، ناودان‌هایی را که به کوچه‌ها میریزد برمیدارد، هیچ بدعتی نمیماند مگر اینکه آنرا از بین میبرد، و هیچ سنّت نیکی نمیماند جز اینکه آنرا بر پا میدارد. امام صادق علیه السلام فرمود: صله رحم بجای آورید و با همدیگر نیکی و مهربانی کنید که سوگند به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید، روزی فرا خواهد رسید که یک نفر از شما نتواند محلّی را پیدا کند که دینار یا درهمی از مال خودش را در آنجا به مصرف برساند. یعنی در زمان ظهور امام قائم علیه السلام محلّی یافت نمیشود که انسان پول خود را به مصرف فقرا و ضعفا برساند، زیرا همه مردم از فضل خدا و ولیّ خدا بی نیاز میشوند. و فرمود: هنگامی که حضرت قائم علیه السلام قیام کند به عدالت رفتار خواهد نمود … و به حکم حضرت داوود و حضرت محمّدصلی الله علیه وآله وسلم در بین مردم داوری خواهد کرد، در آن هنگام زمین گنجینه‌های خود را آشکار خواهد ساخت و برکات خود را بیرون خواهد فرستاد، در آن زمان انسان برای صدقات و مبرّات خود جایی پیدا نمیکند؛ زیرا بی نیازی همه مؤمنان را فرا میگیرد.

من کیم لیلی و لیلی کیست من
ما یکی روحیم اندر دو بدن
داند آن چشمی که او دل روشنیست
در میان لیلی و من فرق نیست

در حدیثی آمده: ما نوری بودیم در صلب آدم، و آن نور آمد تا به عبدالمطلب رسید و سپس دو شق شد، یکی به صلب عبدالله و دیگری به صلب ابوطالب وارد شد، شاهد بر همین معنا است. در دعاء نماز امام زمان علیه السلام نیز چنین وارد شده است: یا محمد یا علی یا علی یا محمد. در یک حدیث قدسی آمده که: یا محمد تو و علی را بصورت نوری خلق نمودم یعنی روحی بدون بدن، سپس روح شما را با هم جمع نموده و یکی کردم.

شناخت خدا
اِنَّ کَلَمِةَ «اَلله» مُشْتَقٌ مِنْ اَلِهَ یعنی مَنْ تَحَیَّرَ فیهِ الْفِکْرُ وَ الاَوْهامُ: لفظ جلاله «الله» از سه حرف «اَلِهَ» مشتق گردیده و الله به معنی وجودی است که افکار و اوهام در کُنْه وی واله، متحیّر و سرگردانند. از امام جعفر بن محمد الصادق علیهما السلام در مورد خداوند متعال سؤال کردند، فرمود: هر چیز که قدرت واهمه تو آنرا فرا گیرد و فکر تو در آن، جاری شود، و یا آنچه که آنرا به حواس خود نسبت دهی، خداوند غیر از آنست، و سپس فرمود: آنکس که پندارد خداوند از چیزی یا بر چیزی و یا در چیزی است، بی شک، مشرک گردیده است، زیرا اگر خدا از چیزی ناشی شده باشد به ناچار باید که حادث باشد و اگر در چیزی باشد، لاجرم محشور و محدود به آن چیز است، و اگر بر چیزی باشد، پس مجهول و ناشناخته است و نیز آن حضرت فرماید: توحید، آنست که در وهم تو درنیاید و عدل، آنست که خداوند را به ناروا متّهم نسازی. خداوند متعال خود در قرآن فرموده: خدا بر همه چیز احاطه دارد. و نیز فرموده: به هر طرف که روی کنید، به وجه الله روی کرده اید.

نبینم در جهان مقدار مویی
که او را نیست با روی تو رویی
نهانی تو، از پیدایی تست
خموشی تو، از گویایی تست
همه در تو گم و از تو نشان نه
همه از تو پر و تو در میان نه
اگر اشیاء همین بودی که پیداست
سؤال مصطفی کی آمدی راست؟
نه با حق، مهتر دین گفت الهی
به من بنمای اشیا را کماهی
خدا داند که این اشیا چگونه است
که در چشم من و تو واژگونه است
ز دنیا تا به عقبی نیست بسیار
ولی در ره وجود تست دیوار
پیامبر گرامی صلوات الله علیه فرمود: خداوند متعال، همانگونه که از چشم‌ها در حجاب است، از عقول و ادراک نیز محتجب و در پرده است و همانگونه که شما در طلب اویید، ساکنان عوالم عالی نیز در جستجوی اویند، و نیز آن حضرت فرمود: آفرینش عقول به منظور اداء وظایف عبودیت و بندگی خداست نه برای راه یافتن به حقیقت الوهیّت پروردگار.

حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) ذیل آیه مبارکه (وَادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا وَقُولُوا حِطَّةٌ) فرموده است: خداوند متعال در این آیه، محمد و علی را به باب، تمثیل کرده و بندگان خود را فرمان داده که به عنوان بزرگداشت و تعظیم، سجده کنند و بیعت خویش را با رسول و ولیّش در باطن خود تجدید کرده و موالات ایشان را در خاطره خود زنده نگهدارند. در بیان اینکه در عالم یک اراده و یک فاعل بیش نیست، و همه موجودات محکوم اراده او هستند و مطیع و فرمانبردار او می‌باشند. قال سبحانه تعالی: لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ، یعنی عالَمْ نیستِ هست نماست(إِلَّا وَجْهَهُ) که هستِ حقیقی است، هالِک در اینجا اسم فاعل است و معنای مفعولی میدهد، یعنی همه اشیاء نیستند مگر وَجهُ الله.

چون نیی در وجه او هستی مجو
هر که اندر وجه ما باشد فنا
کل شَیءٍ هالکٌ نبود ورا
زانکه در است او از الّا گذشت
هر که در الّاست او فانی نگشت
(أَلَا لَهُ الْحُکْمُ اِلَیهِ تُرجَعونَ) یعنی آگاه باش که حکم و اراده و فعل همه از برای حقّ است و بس کما قال سبحانه: اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ، وَاللَّهُ خَلَقَکُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ.
آنگاه میفرماید (وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ) یعنی بازگشت همه بسوی اوست که میفرماید، وقت مرگ که رجوع بسوی حق است (ضَلَّ وَمَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ) می‌بینند غیر حق همه هیچ بوده است. لذا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: الدُّنیا حُلْمُ النّائمِ دنیا خواب آدم خواب است، وقتی بیدار شود، می‌بیند هر چه دیده در عالم خواب، از خوب و بد اثری از آن نیست. (مَا شَاءَ اللَّهُ کانَ وَ ما لَمْ یَشَأ لَمْ یَکُنْ)

حاکم آمد در مکان و لامکان
هیچکس در ملک او بی امر او
در نیفزاید سر یک تار مو
ملک ملک اوست فرمان آن او
کمترین سگ بر درش شیطان او
در دعای یا مَنْ تُحَلُّ از امام سَّجادِ عَلیهِ السّلامُ: وَ جَرَی بِقُدرَتِک الْقَضَاءُ: جاری گشته است به سبب قدرت تو قضا و قدر و گذشته است همه امور عالم به ارادۀ تو. پس همه چیز به محض مشیّت تو بی نیاز به گفتنت فرمانبردار است، و به محض اراده ات بدون گفتنِ نه
عمل نمیشود. فاعل همه اراده‌ها خداوند است. در حدیث قدسی وارد است یا فاعِلُ کلِّ ارادةٍ هر صاحب روحی که اراده در او باشد فاعل آن خداوند است و ثواب و عقاب به نیّت است.

در زمین‌ها و آسمانها ذرّه ای
پر نجنباند نگردد پرّه ای
جز به فرمان قدیم نافذش
شرح نتوان کردو جَلْدی نیست خوش
هیچ برگی می‌نریزد از درخت
جز به حکم و امر آن سلطان بخت

حضرت امیر (علیه السلام) در نهج البلاغه میفرماید: بدانید ای بندگان خدا، به درستی که از برای شما مراقب و مواظبینی از درون خودتان می‌باشد و جاسوسهائی از اعضاء و جوارح شماست، و حافظ راستگوئی است که حفظ میکند اعمال شما را، و آنها به تعداد نفس خلایق می‌باشند.

ای نموده ضدّ حق در فعل و درس
در میان لشکر اوئی بترس
جزو جزوت لشکر او در وفاق
مر تو را اکنون مطیعند از نفاق
گر بگوید چشم را کو را فشار
درد چشم از تو برآرد صد دمار
ور به دندان گوید او بنما وبال
پس ببینی تو ز دندان گوشمال
باز کن طبّ را بخوان باب العِلل
تا ببینی لشکر تن را عمل
چونکه جان جان هر جزوت وی است
دشمنی با جان جان آسان کی است
خود رها کن لشکر دیو و پری
کز میان جان کنندم صفدری

جائی دیگر می‌فرماید:
ما همه شیران ولی شیر علم
حمله مان از باد باشد دمبدم
همانطور که حرکت شیرِ نقشِ پرچم از باد است و از خود هیچ حرکت و اراده ای ندارد، حرکت همه موجودات عالم که نقش قدرت خداوندند، به اراده و خواست اوست. کَما قالَ اللهُ تَعالیٰ: هُوَ الَّذِی یُسَیِّرُکُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ: خداوند است که شما را سیر میدهد در زمین و دریا. این است معنای لٰاحَولَ و لا قوَّةَ إلّا بِاللهِ العلیُّ العظیمِ. هر حرکت و سکونی در عالم به مشیّت و اراده اوست. تمام اسباب عالم حکم تیشه و ارّه دست نجّار را دارد، که از خود نه اراده و نه حرکتی دارند. باز میفرماید: فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا: حتّی نیّت در عمل را هم حقّ الهام میکند.

کابالا
نهمانیدس سه اسم و نام برای خود برگزیده بود: اولین اسم، نامی که بافت ادبی و اصطلاحی آن عربی و اسلامی است:‌ (موسی بن نهمان) دوم:‌ نامی که بافت ادبی و اصطلاحی آن یونانی است:‌ (نهمانیدس) سوم:‌ نام اسپانیائی:‌ (بناستروگ داپورتا) اما جایگاه تاریخی محی الدین در این میان: محی الدین متولد حوالی ۱۱۶۲ و متوفای ۱۲۴۰ میباشد و نهمانیدس متولد ۱۱۹۴ و متوفای ۱۲۷۰، بنابراین نهمانیدس ۳۰ سال پس از محی الدین به دنیا آمده و ۳۰ سال پس از او از دنیا رفته است و هر دو به یک مقدار در دنیا زیسته اند. خواهیم دید که فعالیت اجتماعی و اعتقادی (کابالیسم) این دو، حدود ۱۱ سال همزمان بوده است. بنابراین فعالیت های محی الدین به دو بخش تقسیم میشود: ۱- دوره پیش از مثلث مذکور و پیش از تشکیل اتحاد مذکور: محی الدین ۵ سال پس از مرگ اسحاق کور، مرده است و از عمر ۷۸ ساله خود ۶۹ سال آن را پیش از مثلث مذکور، و بر اساس روند کابالی اسحاق کور که در اسپانیا به اجرا گذاشته میشد، سپری کرده است (محی الدین که سال وفاتش با تقویم قمری سال ۶۳۸، است در ۳۷ سالگی از تنگه جبل الطارق گذشته و از اسپانیا به شهر بندری (بجایه) الجزایر آمده است).۲- دوره پس از تاسیس مثلث نهمانیدس: محی الدین حدود ۱۱ سال از عمرش را در این دوره سپری کرده است. بسی قابل توجه است که: آثار محی الدین نیز از نظر محتوا و ماهیت به دو بخش تقسیم میشود؛ در دوره اول، اکثریت قریب به اتفاق آثارش را تدوین کرده است که (فتوحات مکّیه) بزرگترین آنهاست. و در دوره دوم فصوص را نوشته است. فرق میان فتوحات مکیه و فصوص، با صرف نظر از آنچه کابالیسم نامیده میشود، طوری به نظر می آید که گوئی فرقی است میان آثار پیشین و پسین یک نویسنده. اما وقتی که با توجه به اصول کابالیسم به این دو نگریسته شود به خوبی روشن میشود که اصول کابالیسم در فتوحات مکیه بیشتر جنبه (القائی) در پوشش تصوف صوفیان ممالک اسلامی القاء میشود. اما محتوای فصوص به صراحت کامل و بطور آشکار و با جسارت و گستاخی تمام ارائه شده که باز هاله ای نازک از تصوف صوفیان ما را دارد. با اینکه فتوحات مکیه را در اواخر عمرش در شهر قونیه و پس از تدوین فصوص، با قلم و دستخط خودش باز نویسی کرده تا آن را با فصوص هماهنگ کند، باز این فرق و تفاوت میان آن دو کتاب کاملاً مشهود است. منشأ این فرق فاحش همان جریان کابالیسم در دو دوره است: دوره پیش از نهمانیدس و دوره پس از آن.

همانگونه که در احادیث آخرالزمانی به کشتار در سودان اشاره شده، در چند روز اخیر، چنان نسل‌کشی عجیبی در شهر الفاشر سودان توسط نیروهای تحت حمایت امارات و اسقاطیل رخ داده که برای نخستین بار، به طرز حیرت‌انگیزی، خون جاری‌شده‌ی ملت در تصاویر ماهواره‌ای هم دیده میشود! تصاویر تلخ و صحنه‌هایی دهشتناک از بیمارستان زایمان الفاشر، پس از اعدام بیش از ۴۶۰ بیمار و همراهانشان در محل توسط نیروهای واکنش سریع (RSF) منتشر شده که فقط میتونم بگم خدایا به فریاد مظلومان برس... خیلی ناراحت کننده است، فیلم‌های دلخراش منتشر شده، اجساد پراکنده، تکه‌تکه و حتی گروهی، هم در داخل و هم خارج از این مرکز درمانی را نشان میدهد که مردم سودان به شکل فجیعی قتل عام شده‌اند. سازمان ملل: در دو روز، ۱۳۵۰ غیرنظامی در شهر الفاشر سودان کشته شدند. همچنین پانصد نفر دیگر در اطراف شمال دارفور در سودان کشته شدند. نیروهای واکنش سریع که مُشتی تروریست وحشی تحت امر امارات و اسقاطیل و آمریکا هستند، سالهاست در سودان علیه حکومت و ارتش این کشور دست به شورش زده و جنایت میکنند. ایران و روسیه، مهمترین حامیان دولت و ارتش این کشور می‌باشند. در چند روز اخیر، شهر الفاشر از کنترل ارتش سودان خارج شد و مردمی که نتوانستند از این شهر فرار کنند، گرفتار جنایت صهیونیست‌ها و تکفیری‌های سودانی شده‌اند. کشور سودان جزء مناطق وسیع جغرافیای مورد ادعای اسقاطیل است! بخشی از مناطق بین نیل تا فرات که در شرق آفریقا واقع شده. و متاسفانه شکست مذاکرات صلح بین دو کشور مسلمان پاکستان و افغانستان هم مقدمات ظهور را رقم میزنند، رسانه‌های بین‌المللی گزارش دادند هیئت مذاکره‌کننده‌ی پاکستان در پی شکست مذاکرات صلح با افغانستان در حال بازگشت به کشورش است. خواجه آصف وزیر دفاع پاکستان: افغانستان چپ نگاه کند چشمانش را درمی‌آوریم! کسانی که در کابل نخ‌های خیمه‌شب‌بازی را میکشند و نمایش عروسکی بازی میکنند، از دهلی فرمان میگیرند. کابل مسئول مستقیم خون‌هایی است که در پاکستان ریخته میشود. گروهک تروریستی جنبش تحریک طالبان در افغانستان علیه پاکستان عمل میکند! البته که چاقو دسته‌ی خود را می‌برد! مافیای صهیونیستی، وهابی حاضر در پاکستان هم سالهاست که گروه‌های تروریستی و تکفیری نظیر جنبش خلق بلوچ و جیش العدل را علیه کشورهای همسایه از جمله ایران، تجهیز میکنند! هند نیز به عنوان ضلع سوم درگیری‌های مناطق شرقی فلات ایران، متحد بزرگ اقتصادی اسقاطیل است.

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
خاندان ابو قحافه از خانواده هایى هستند که به طول عمر مشهور بوده اند. ابوقحافه در نود و هفت سالگى مرد. و این نیز بدان سبب بود که در اثر ترور ابوبکر، وى دچار نگرانى شدیدى شد و از دنیا رفت (گرچه این قضیه مشکوک است) ابوبکر نیز درسن شصت و سه سالگى در کمال سلامتى جسمانى بسر میبرد که تیر برق آساى شبیخون مرگ، او را از پاى درآورد. و عایشه در حالى که ۶۷ ساله بود، کشته شد. بسیار از مسلمانان گمان نمیکردند کسى بتواند ابوبکر یا عایشه را ترور کند، چه کسى دست به چنین کارى زد؟ آیا فرد خاصّى بوده یا گروه سازمان یافته اى؟ آیا این ترور داراى انگیزه سیاسى بوده یا به دلیل مسائل اجتماعى صورت گرفته است؟ این پرسش‌ها پس از شنیدن خبر توطئه قتل ابوبکر به ذهن هر شنونده اى میرسد. ابوبکر، بزرگ قبیله بنى ابوقحافه و قبیله بنى تیم بود و در سال ۱۱ ه. ق. هشت روز به آخر ماه جمادى الثانى مانده در شب سه شنبه مرد. در سال ۳۶ هجرى نیز طلحه بن عبیدالله تیمى (پسر عموی ابابکر) با تیرى مسموم از پشت سر هدف قرار گرفت و از پاى درآمد، زبیر داماد ابابکر نیز کشته شد، صلحه را مروان بن حکم به بهانه خون بهاى عثمان کشت و او دومین نفر از رؤساى قبیله بنى تیم بود که در اثر توطئه هاى بنى امیه کشته شد. طلحه، نامزد نیرومندى براى جانشینى ابوبکر بود که میخواست دومین نفر از بنى تیم باشد که به عنوان اولین مقام سیاسى مطرح شود. عایشه نیز با تمام توان در صدد به قدرت رساندن او بود. تیرهاى مرگ به محمد بن ابوبکر اصابت کرد و در بهار جوانى هنگامى که حاکم آفریقا بود او نیز قربانى توطئه‌ها شد. او مردى مجاهد، کارگزارى بزرگ و مخلص بود که در راه خداى تعالى شهید شد. وى شخصیتى نافذ و نیرومند داشت و کارهایش حکیمانه و منظم بود. او از دنیا روى گردانیده، و به آخرت روى آورده بود، و در راه راست و درست و والاى اسلام گام بر میداشت. خاندان ابى قحافه پیوسته دستخوش توطئه‌ها بودند: در سال ۱۱ هجرى ابوبکر را کشتند، پس از مدت اندکى در اثر اندوه این حادثه پدرش نیز بصورت مشکوک مرد، و سپس طلحه کشته شد و بالاخره محمد بن ابو بکر، مرید با وفای مولا علی علیه‌السلام به شهادت رسید، بدین نحو که معاویة بن ابى سفیان او را در مصر کشته و بدن مطهرش را در شکم الاغ مرده اى گذاشت و آتش زد. (البدایة والنهایة، ابن کثیر، ج ۸) بعد از آن معاویه به اداره امور پادشاهى اش مشغول شد و در گیرو دار کارهاى حکومتى دست از آزار خاندان ابو قحافه برداشت، در حالى که این طایفه سه تن از رؤساى خود ابوبکر، پسر ابوبکر، طلحة بن عبدالله را از دست داده بودند. مدت زمان کوتاهى را در آسایش به سر بردند، تا آن که در سال ۵۸ هجرى معاویه به مدینه آمد تا برنامه سیاسى تازه و بسیار خطرناک و شومى را به مرحله اجرا بگذارد، و آن جانشینى پسرش یزید لعنة الله علیها، براى پادشاهى بر مسلمانان بود. مسلمانان که پیشاپیش آنان صحابه قرار داشتند به مخالفت و اعتراض نسبت به این مسأله پرداختند و معاویه نیز دستور کشتار مخالفان خود و در رأس آنها دو فرزند ابابکر یعنى عایشه و عبدالرحمان را صادر کرد. بدین ترتیب ضربه هاى برق آسا و حیله گرانه بنى امیه بار دیگر خاندان ابوبکر را نشانه گرفت و دو تن از فرزندانش در یک سال کشته شدند! بنا بر این ابوبکر و دو فرزندش و پسر عمویش طلحه، و دامادش زبیر، تا ابد از صحنه بیرون رانده شدند، در حالیکه خاندان ابوبکر گمان نمیکردند کارها به این شکل سریع پیش برود، البته پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) پیش از رحلت فرموده بودند که: فتنه‌ها همانند پاره هاى شب تار پیش آمده و آخرشان در پى اولشانند، و فتنه هاى بعدى از اولى‌ها بدترند. (تاریخ طبرى، ج ۹) همچنین فرموده بودند: وجب به وجب سنّت هاى پیشینیانتان را پیروى میکنید، بطوریکه حتى اگر به لانه سوسمارى رفته باشند چنین مى کنید. سؤال شد: ای رسول خدا! منظورتان یهودیان و نصرانیانند؟ فرمود: پس چه کسى؟ (صحیح بخارى، ج ۹) نیز آن پیامبر عزیز (صلى الله علیه وآله وسلم) فرموده اند: بطور پراکنده از من پیروى مى کنید، و برخى از شما برخى دیگر را هلاک مى کنند. (طبقات الکبرى، ابن سعد، ج ۲) ادامه دارد..

بصائر الدرجات: زمانیکه عایشه قصد داشت نامه ای به مولانا علی علیه‌السلام بفرستد گفت: دشمن ترین شخص به او (علی علیه السلام) را نزد من بیاورید تا بسوی او بفرستم. راوی میگوید: او را آوردند. عایشه سر خود را بلند کرد و به آن مرد گفت: عداوت تو نسبت به این مرد چقدر است؟ گفت: بسیار زیاد بطوری که از خدای خود میخواهم که او و یارانش وسط من بودند و شمشیری به من زده میشد تا خون بر شمشیر پیشی گیرد. عایشه گفت: تو به درد این کار میخوری. این نامه مرا به وی برسان، چه در حال حرکت باشد و چه توقف کرده باشد. اما اگر دیدی در حال حرکت است و بر قاطر پیامبر صلی الله علیه و آله سوار شده و بر کمان خود تکیه کرده و تیردان خود را بر پالان مرکبش آویخته و یارانش در پشت سر او همانند پرندگان انبوه به صف هستند، این نامه را به او بده. اگر برای تو غذا و نوشیدنی آورد چیزی از آن نخور، چون در آن سِحر و جادو وجود دارد. راوی میگوید: نزد علی رسیدم. وی سوار بر مرکب بود. نامه را دادم. آن را گشود و خواند و سپس فرمود: به محل استراحت ما برو و غذا و نوشیدنی بخور تا جواب نامه را بنویسیم. گفت: بخدا سوگند چنین نخواهم کرد. راوی میگوید: آن مرد بداخلاقی کرد و یاران امام به وی خیره شده بودند(از تعجب) سپس امام فرمود: سؤالی میپرسم، او جواب داد: بله. امام پرسید: پاسخ میدهی؟ گفت: بله. امام فرمود: تو را به خدا آیا عایشه گفت: فردی را که بیشترین کینه را نسبت به این مرد در سینه دارد نزد من آورید و سپس تو را آوردند و او به تو گفت: کینه تو نسبت به این مرد چقدر است؟ و تو گفتی: خیلی زیاد و از خدایم میخواهم که او و اصحابش وسط من بودند، و شمشیری به من زده میشد تا خون بر شمشیر پیشی گیرد؟ پاسخ داد: خدایا، بله. فرمود: تو را بخدا، آیا عایشه به تو گفت: این نامه‌ام را ببر و به او بده چه در حال حرکت باشد و چه در حال توقف، اما اگر دیدی در حال حرکت است او را می‌بینی که سوار بر قاطر رسول صلی الله علیه و آله است و بر کمان خود تکیه زده و تیردان را بر پالان مرکب آویخته و یارانش در پشت سر وی همانند پرندگان انبوه به صف هستند؟پاسخ داد: خدایا، بله. فرمود: تو را به خدا، آیا به تو گفت که اگر غذا و نوشیدنی نزد تو آورد، چیزی از آن نخور چون در آن سِحر و جادو وجود دارد؟ پاسخ داد: خدایا، بله. فرمود: پس حالا پیام مرا به وی میرسانی؟گفت: خدایا، بله. من در حالی نزد تو آمدم که منفورتر از تو بر روی زمین برایم نبود، اما هم اکنون بر روی زمین هیچ کس دوست داشتنی تر از تو برای من وجود ندارد، پس هر چه میخواهی به من امر کن. فرمود: این نامه مرا به او برسان و بگو: از خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله که دستور داده بودند در خانه بمانی، اطاعت نکردی و در میان لشگریان حاضر شدی. به طلحه و زبیر نیز بگو: از خداوند و رسول اکرم صلی الله علیه و آله اطاعت نکردید، چون محارم خود را در خانه هایتان گذاشتید و ناموس پیامبر صلی الله علیه و آله را مجبور به خروج کردید. راوی میگوید: این مرد با نامه امام نزد عایشه آمد و نامه را به سمتش پرت کرد، و سخن وی را هم رساند، و سپس نزد امام بازگشت و در جنگ صفین در رکاب امام علیه السلام شهید شد. عایشه گفت: هر کسی را که ما بسوی او فرستادیم، او را فاسد کرد و بر علیه ما مصمم نمود.

حدیث :
فضیل بن عثمان مرادى گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : (در مواجهه با عمل ) چهار حالت وجود دارد که پس از رفتار به آن چهار حالت تنها کسى که تیره روز و شقاوتمند است به فرمان خداى تعالى به هلاکت مى رسد: بنده اى قصد مى کند که کار خیرى انجام دهد پس آن را انجام مى دهد، پس ‍ اگر آن را انجام نداد خداوند به خاطر نیت نیکویش براى او یک نیکى ثبت مى کند، و اگر آن را انجام داد برایش ده نیکى مى نویسد، و بنده اى قصد مى کند که بدى کند پس اگر بدى را به جا نیاورد چیزى بر علیه او نوشته نمى شود، و اگر آن بدى را انجام داد تا هفت ساعت مهلت داده مى شود و فرشته اى که نیکى ها را مى نگارد به فرشته دیگر که نگارنده بدیها، و همان فرشته سمت چپ است مى گوید: شتاب مکن امید است که این بنده در پى بدى اش نیکى اى انجام دهد و با نیکوکارى اش بدى را محو و نابود کند، زیرا خداى عزوجل میفرماید: (همانا نیکى ها بدیها را از بین مى برد) یا شاید استغفار کند زیرا اگر بگوید: (استغفر الله الذى لا اله الا هو عالم الغیب و الشهاده العزیز الحکیم الغفور الرحیم ذالجلال و الاکرام و اتوب الیه) بر علیه او چیزى نوشته نمیشود، و اگر هفت ساعت بگذرد و در پى بدى اش نه کار نیکى انجام دهد و نه استغفار کند، فرشته اى که نگارنده نیکى هاست به نویسنده بدیها میگوید: بر علیه این تیره روز محروم از رحمت بنویس.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که کار بدى انجام دهد هفت ساعت از روز به او مهلت داده مى شود پس اگر سه مرتبه بگوید: (استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القیوم و اتوب الیه ) آن بدى بر او نوشته نمى شود.
حدیث :
احمد بن محمد بن خالد از عده اى از شیعیان روایت کند و آنان این حدیث را به معصوم علیه السلام رسانده اند، گفته اند: معصوم علیه السلام فرمود: براى هر چیزى (دردى ) دوایى هست و دواى گناهان استغفار نمودن است.
حدیث :
زراره گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: به راستى که هرگاه بنده مرتکب گناهى شود از صبحگاهان تا شامگاه به او فرصت داده مى شود پس از خداوند طلب مغفرت نمود چیزى بر علیه او نوشته نمیشود.

قضاوت نکنیم

مرد ثروتمندی در شهری زندگی میکرد، اما به هیچکس ریالی کمک نمیکرد. فرزندی هم نداشت. و تنها با همسرش زندگی میکرد. در عوض قصابی در آن شهر بود که به نیازمندان گوشت رایگان میداد. روز بروز علاقه مردم به قصاب، و همچنین نفرت مردم از شخص سرمایه دار بیشتر میشد، مردم هرچه او را نصیحت میکردند که این سرمایه را برای چه کسی میخواهی؟ در جواب میگفت: زندگی من به خودم ربط دارد. تا اینکه او مریض شد، احدی به عیادتش نرفت و در نهایت، در تنهایی جان داد. هیچ کس حاضر نشد به تشییع جنازه او برود. همسرش به تنهایی او را دفن کرد، اما از فردای آن روز اتفاق عجیبی در شهر افتاد، دیگر قصاب به کسی گوشت رایگان نداد. او گفت کسی که پول گوشت را تا کنون یواشکی پرداخت میکرد، تا ریا نشود، همان شخص ثروتمند بود که دیروز از دنیا رفت. ما فقط ظاهر قضایا را میبینیم و از باطن و پشت پرده امور بیخبریم، قضاوت کار ما نیست.

ضمیر ناخودآگاه اطرافیان ما
باید بَلَد باشیم، طوری رفتار کنیم، که آدم های اطرافمون، دوست داشته باشن کنار ما، ورژن بهتری از خودشون رو نشون بدن، وقتی طرف مقابلمون احساس کنه، درذهن ما آدم خوبی هست، و در ذهن ما آدم خوبی تعریف شده، ناخودآگاه، میره به سمتی که، ورژن بهتری از خودش رو، به ما نشون بده، امتحان کن تا باورت بشه، ولی وقتی حس کنه قبولش نداری، و
بیشتر اخلاق و صفتهای بدش را می بینی، دیگه اون قدر تلاشی نمیکنه، مثلا وقتی رفتار اشتباهی کرد، نگو
تو همیشه بی مسیولیتی، بی خیالی، بی احساسی، تو عصبی هستی، بهش یه صفت بد و منفی نسبت نده، در درجه اول، طرف مقابل رو هُل بده به طرف اخلاق خوبی که دوست داری، در درجه دوم اگه جواب نداد، بازم از کلمه منفی استفاده نکن، مثلاً اینجوری بهتره: بگو از شما انتظار نداشتم، همین گفتن رو هم، بسیاری اوقات با رفتارت نشون بده، نه زبونی. البته این نکات که، تکه تکه بهت میگم، اینجور نیست که بخونی و رد بشی، بلکه بهتره در تعاملات اجتماعی و خانوادگی، اینقدر تمرین و تکرار کنی تا ملکه ذهنت بشه.

کشف حقیقت
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، آنگاه پادشاه فرمان داد جمیع عابدان را از بلادش بیرون کنند، و آنها را به قتل تهدید کرد و آنها هم گریختند و مخفى شدند. روزى پادشاه به عزم شکار بیرون رفت و از دور دو مرد را مشاهده کرد و امر به احضار آنان فرمود و چون آنها را آوردند دید دو نفر عابد و زاهدند، به آنها گفت: چرا از بلاد من بیرون نرفته اید؟ گفتند: رسولان تو فرمان تو را به ما رسانیدند و ما اینک در راه خروجیم، پادشاه گفت: چرا پیاده میروید؟ گفتند: ما مردمى ضعیفیم، چهارپا و مرکب نداریم و به این سبب از ملک تو دیر خارج میشویم، پادشاه گفت: کسى که از مرگ مى ترسد و مرکب و توشه هم ندارد بیشتر شتاب میکند، گفتند: ما از مرگ نمى ترسیم بلکه شادی و روشنى چشم ما در مرگ است. پادشاه گفت: چگونه از مرگ نمى ترسید و حال آنکه خود میگوئید: آمدند و وعده کشتن دادند و ما اینک در راه خروجیم؟ آیا این گریختن از مرگ نیست؟ گفتند: ما از ترس مرگ نمى گریزیم، و از تو ترسى در دل نداریم و لیکن از آن مى گریزیم که مبادا خود به دست خویشتن خود را به هلاکت اندازیم و نزد خداوند گناهکار باشیم. پادشاه از این سخن به غضب آمد و فرمان داد تا آن دو را بسوزانند و بقیه عابدان را نیز دستگیر کنند و به آتش بسوزانند، و رؤساى بت پرستان همّت خود را بر دستگیرى عبّاد و زهّاد مصروف کردند، و جمع کثیرى از آنها را در آتش سوزانیدند، و تنها گروه اندکى از عابدان و زاهدان باقى ماندند که نخواستند از آن بلاد بیرون روند و غایب و مخفى شدند، تا بتوانند هادى و راهنمای دیگران باشند. پسر پادشاه بزرگ میشد و در نهایت قوّت و قدرت و حسن و جمال و عقل و علم و کمال نشو و نما میکرد، و لیکن تنها به او آدابى که پادشاهان نیازمند آن هستند آموخته بودند و هیچ سخنى از مرگ و زوال و فنا نزد وى مذکور نساختند، و دانش و هوش و حافظه این پسر به حدّى بود که نزد مردم از عجائب محسوب میگردید، و پدرش نمیدانست که از این حالت و مرتبت فرزند شاد باشد و یا محزون؟ زیرا مى ترسید که فهم و زیرکی او، باعث حصول آن امرى شود که منجّم دانا در شأن او خبر داده بود. و آن پسر به خوبی فهمید که پدرش، او را در آن شهر محبوس کرده، و از بیرون رفتن او ممانعت مى کند، و از گفت و شنود با مردم بیگانه او را باز مى دارد، و پاسبانان به حراست و حفظ او قیام کرده اند، از این رو شکّى در خاطر او بهم رسید و در سبب آن حیران ماند و با خود گفت: این جماعت صلاح مرا بهتر میدانند. امّا چون سنّ و تجربه اش بیشتر شد، با خود فکر کرد که این جماعت را بر من فضیلتى در عقل و دانایى نیست، و مرا سزاوار نیست که در کارهاى خود تقلید کنم، و تصمیم گرفت چون پدرش به نزد او آمد، حقیقت را از وى بپرسد، امّا بعد از آن با خود گفت: این امر از جانب پدر من است و او مرا بر این سرّ مطّلع نخواهد کرد، باید از کسى پرسش کنم که امید کشف حقیقت این امر را، از او داشته باشم. و در زمره مربّیان او مردى بود که از سایر خدمتکاران مهربانتر بود و این پسر به او انس بیشترى داشت، و امیدوار بود که حقیقت این حال، از ناحیه او معلوم گردد، پس ملاطفت و مهربانى را نسبت به او بیشتر کرد، و شبى از شبها با نهایت ملاطفت و نرمى با او آغاز سخن کرد و گفت: تو مرا به منزله پدرى و از هر کس دیگر به من نزدیکترى و بعد از آن، گاه از روى تطمیع و گاه از روى تهدید سخن میگفت، تا آنکه گفت: گمان من آن است که پادشاهى پس از پدر به من خواهد رسید، و در آن حال تو در نزد من یکى از دو حال را خواهى داشت، یا مرتبت و منزلت تو از هر کس بیشتر خواهد بود، و یا بدبخت ترین مردم خواهى بود.
مربّى گفت: چرا خوف آن داشته باشم که نزد تو بدترین مردمان باشم؟ گفت: اگر حقیقتى را از من پنهان کرده باشى و فردا آن را از دیگرى بشنوم، ولی به حال تو، به سختى از تو انتقام خواهم گرفت، مربّى آثار صدق از فحواى کلام پسر پادشاه استنباط کرد، و امیدوار شد که به وعده خود وفا میکند، آنگاه حقیقت حال را کامل و به تمامى از گفته منجّمان و آنچه که پدرش از آنها منع کرده است برای او باز گفت. پسر پادشاه از او سپاسگذارى کرد و آن راز را مخفى نگاه داشت.

چونکه او صاف محمد، باعلی است
گر تو گویی یا محمد، یا علی است
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

احادیث آخرالزمانی
در آخرین زد و خوردهای مستقیم بین جبهه مقاومت شیعیِ زمینه‌سازِ ظهور، با ائتلاف صهیو انگلو ساکسونی، این ایران است که در عملیات آتش مشرق، ضربه نهایی را بر پیکر اسقاطیل وارد کرده، و سرکوب اول دولت یهود مفسدِ اشغالگرِ قدس را رقم خواهد زد. سپس، دشمن برای نجات اسرائیل سه اقدام انجام میدهد: اول، ورود نظامیان غربی به منطقه‌ی رمله فلسطین، برای دفاع از یهودیان شکست‌خورده، که از آنها به مارقه الروم اسم برده شده، دوم، دادن پیشنهاد وسوسه‌کننده اما دروغینِ رفع کامل تمامی تحریم‌ها، و دادن حق غنی‌سازی هسته‌ای به ایران توسط یانکی‌ها، برای فریب بخشی از مردم و مسئولین و ایجاد شکاف در بین ملت ایران، که از آن به اوج‌گیری فتنه اکبر و شورش جریان سازش، علیه جریان مقاومت انقلابی نام برده شده، سوم هم، خروج سفیانی از جنوب سوریه، برای ایجاد یک سپر و کمربند دفاعی، برای یهودیان در مقابل جبهه مقاومت شیعی. در واقع سفیانی آخرین مهره یهود، برای جلوگیری از نابودی، و کیش و مات کامل یهود هست. نابودی اسقاطیل وعده‌ی خدا، هم در تورات و هم در قرآن است. به فرموده امام صادق علیه السلام: پرچم های سیاه از خراسان بیرون آیند که چیزی جلو دارشان نیست تا اینکه در ایلیاء (قدس) به اهتزاز درآیند. (کتاب ملاحم و الفتن ابن طاووس) معنای حدیث روشن و حاکی از قدرت نظامی ایران و پیشروی نیرو هایشان بسوی قدس است، که بیت ایل یا ایلیاء نیز نامیده میشود. شاید بگی از کجا معلوم که مخاطب حدیث ما باشیم؟ فرمایش صریح امام صادق علیه السلام: خداوند قومی را قبل از خروج قایٔم برانگیزد که به خونخواهی از قاتلان آل محمد (صل الله علیه و‌آله) بپا خیزند و نابود شان کنند، بخدا سوگند آنها اهل قم هستند. ضمناً، در روایت اسلامی به ایرانیان، اهل مشرق، اهل قم، یاران خراسانی، و اهل خراسان نیز میگویند. حدیث: ایرانیان، جعبه ی تیر های خداوند هستند (بحارالانوار جلد ۶۰) تمام شواهد نشون میده که ، اسقاطیل به ۸۰سالگی نخواهد رسید، و چند روایت در مورد پرچم امام زمان عجّل‌الله‌فرجه، در احادیث ذکر شده پرچم امام عصر عجّل‌الله‌فرجه، همان پرچم پیامبر صلّی‌الله‌علیه‌و‌آله است، پرچمی که انتهایش روی زمین و سرش در عرش خدا است. (یعنی نهایت پرچم پیدا نیست و به عوالم بالا رسیده است) امام صادق علیه‌السلام میفرمایند: زمانی که امام عصر عجّل‌الله‌فرجه پرچم را به اهتزاز در آورد، هیچ مومنی باقی نمیماند مگر اینکه قلبش از قطعه آهن محکم‌تر است. روزی را در پیش داریم که ده‌هزار پرچم بلند میشود، که تنها یکی از آنها متعلق به حضرت ولی عصر عجّل‌الله‌فرجه بوده و بقیه باطل است، مؤمن بدون هیچ شک و تردیدی پرچم حق را میشناسد و با دیدن آن دلش محکم میشود. روی پرچم حضرت حجت عجّل‌الله‌فرجه نوشته شده است: اسْمَعُوا وَ أَطِیعُوا: بشنوید و مطیع باشید. روی پرچم مهدی عجّل‌الله‌فرجه نوشته شده است: الْبَیعَةُ لِلَّهِ. گویا کسانی که تحت لوای امام زمان عجّل‌الله‌فرجه هستند، با خدا معامله کرده و خود را به او فروخته‌اند. در برخی روایات ذکر شده، هیچ دشمنی نمیتواند با این پرچم مقابله کند. سپاه امام عجّل‌الله‌فرجه سپاه رعب است، و همه دشمنان از مقابله با حضرت و یاران او هراس دارند. به همین جهت پس از ورود به هر سرزمینی، در آنجا حاکمیت پیدا میکنند. زمانی که حرکت میکنند، یک ماه زودتر از آنها (رعب) رفته است. یاران به سرعت بسوی مولایشان حرکت میکنند، و خداوند بوسیله آنها امام حق را یاری میکند. روی پرچم نوشته شده است : یا لثارات الحسین است. این شعار یاران حضرت است که میخواهند انتقام خون اباعبدالله الحسین علیه‌السلام را بگیرند.

آفرینش و مخلوقات دیگر
از حضرت صادق(علیه السلام)، که علمش به جدّش امیرالمؤمنین(علیه السلام)میرسد، پرسیدند: آیا در آسمان مخلوقی هست؟ فرمود: بله و در فضای بین دو آسمان نیز مخلوق هست. و در حدیث دیگری فرمود: خداوند دوازده هزار عالَم دارد که هر یک از آنها بزرگ تر از هفت آسمان و هفت زمین است و هیچ یک از این عوالم برای خداوند، عالَم دیگری غیر از خودشان نمیشناسند. امروزه دانشمندان معتقدند عوالمی وجود دارد که قابل شمارش نمی باشد و بعید نیست که دوازده هزار عالَم در سخن امام صادق(علیه السلام)، کنایه از کثرت آن عوالم باشد، نه انحصار آنها در دوازده هزار. سید هبه الدین شهرستانی در کتاب الهیئه و الاسلام، جلد ۱۱ نقل میکند که هوف امریکایی، اعتقاد خود را چنین ابراز کرد: در مریخ و زهره و عطارد، امکان حیات برای انسان ها و دیگر حیوانات وجود دارد و ساکنان آن ها از ساکنان زمین بلندقد تر و عاقل ترند. استاد نوفل در کتاب القرآن و العلم الحدیث، نقل میکند که دو دانشمند روسی به نام های، اوبارین و فسنکوف کتابی تحت عنوان الکون تألیف کرده اند و در آن میگویند: بسیاری از ستارگان عالم، مسکونی هستند. اگر این سخنان صرفاً مستند به استنتاج عقلی باشد، در آینده نزدیک یا دور، علم راه سفر به فضا را از ستاره ای به ستاره دیگر میسّر میکند و فرزندان آدم با پسر عموهایشان در مریخ یا عطارد در کنار یکدیگر گرد هم خواهند آمد.

صحیفه سجادیه
سوال: اگر تحصیل روزی از نظر جبر، تفویض و اختیار، با مصرف آن فرقی ندارد، و هر دو بر اساس امر بین امرین هستند، پس چرا درباره تحصیل روزی، ظواهری از آیات و احادیث داریم که ناظر به جبر هستند، اما در مصرف آن چنین ظواهری وجود ندارند؟ پاسخ: این ظواهر ناظر به تحصیل روزی از راه حلال و حرام هستند. میگویند: برای به دست آوردن روزی احکام خدا را زیر پا نگذارید، زیرا روزی نیز بر اساس این (امر بین امرین) است، و تحصیل آن به شما تفویض نشده، و شما در این کار به حال خود رها شده نیستید، زیرا هیچ چیزی و هیچ حادثه ای در این جهان فارغ از خدا و قدرت خدا نیست، اگر شما برای به دست آوردن روزی، پشت به احکام کنید، باز اگر خدا نخواهد موفق نمیشوید. معمولاً انسانها درباره روزی تفویضی میشوند، هر چه خود را کنترل میکنند باز به بستر (سر خود رها بودن) می‌افتند و از (خواست خدا) غافل میشوند یا غفلت میکنن. پرسش: بنابراین، آیا انسان در فعل حرام نیز وقتی موفق میشود که خدا بخواهد، پس خواست خدا در افعال گناه نیز شرط است. و نتیجۀ این سخن این است که خداوند افعال حرام را نیز خواسته باشد.
پاسخ: بله درست است، هیچ حادثه ای، رفتاری در جهان و در زیست انسان رخ نمیدهد مگر با خواست خداوند امّا این (خواست) و ماهیتش و چگونگی اش، چیست؟ جواب: همانطور که یک رفتار، یک کار حلال را اختیار میکنیم که انجام دهیم، میدانیم که اگر خدا نخواهد موفق نخواهیم شد، با این که آن را خودمان اختیار کرده ایم. کارها و رفتارهای حرام نیز چنین است؛ اختیار آنها با انسان است و در قبال اختیارش مسؤل است. و همینطور در انجام آن کار حرام وقتی موفق میشود که خداوند مجال انجام آن کار را به او بدهد. پس هیچ روزی ای کم یا زیاد نمیشود مگر خداوند بخواهد. پس چرا باید انسان روزی خود را از آن (خواست خدا) نجوید که مطابق احکام است، و از آن (خواست خدا) بجوید که بر خلاف احکام است. ساده ترین مثال برای امر بین امرین، کار آن کشاورز است که زمین را شخم میکند، بذر میکارد، آبیاری میکند، و میگوید: اگر خدا بخواهد محصولی برداشت خواهم کرد. پس هم خودش را دخیل میداند و هم خدا را. اکنون یک کشاورز زمین را غصب کند، بذری را سرقت کند و بکارد. این شخص نیز میداند که اگر خدا بخواهد محصولی را برداشت خواهد کرد. اوّلی به آن خواست خدا چشم دوخته است، دومی به این خواست خدا.

سلمان فارسی
در پست گذشته، سه نمونه از دانایى هاى فوق العاده و رازگویى هاى سلمان را بیان کردم. در این پست، به پیشگویى هاى دیگر این صحابى بزرگ که مقام بلند عرفانى او را ثابت میکند، مى پردازم و امید دارم که ما نیز، با تلاش خود، جرعه اى از عرفان واقعى او را بنوشیم و به نورانیتى بصیرت بخش، دست پیدا کنیم. در ادامه، نخست سه مطلب مهم را بیان مى کنم و سپس به بیان پیشگویى هاى مهم سلمان مى پردازم: جابربن عبدالله انصارى، روایت کرده که رسول خدا (ص) فرمود: هر امّتى محدَّثى دارد و مُحدَّث این امّت، سلمان است. سؤال شد: اى رسول خدا (ص) مُحدَّث کیست؟ فرمود: مُحدَّث، کسى است که از غیب و اسرارى که از نظر مردم پنهان است و بدان نیاز دارند، خبر میدهد! گفته شد: اى رسول خدا (ص) این مقام بلند، چگونه براى سلمان به وجود آمده؟ آن حضرت فرمود: لأَنَّهُ قَدْ عَلِمَ مِنْ عِلْمی: چون سلمان، از علم من فراگرفته است. خداوند ضمن بیان داستان دردناک هلاکت قوم لوط میفرماید: إِ نَّ فِی ذلِکَ لآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ: در این سرگذشت، نشانه هایى براى متوسّمین وجود دارد (حجر: ۷۵) متوسمین، افرادى هستند که از فراست و تیزهوشى فوق العاده اى برخوردارند. بر این اساس، امام باقر (ع)، سلمان را از جمله متوسّمین معرفى کرده است. سلمان، طبق این دانش و بینش و دانایى فوق العاده اى که در پرتو علوم نبوى ظرفیت لازم فراگیرى آن را پیدا کرده بود، میتوانست از اسرار پنهان، پرده بردارد و از آینده خبر دهد، پیش گویى هاى او که به وقوع هم مى پیوست، شگفتى دیگران را برمى انگیخت. در این پست چند نمونه از آنها را بیان میکنم. ۱. نوید لذّت عاشورا: در سال ۳۲ ه. ق که نه سال از خلافت عثمان بن عفّان غاصب میگذشت، هنگامى که سلمان و زُهَیر بن قین بَجلى، از غزوه بِلنجِر پایتخت خزر (بعدها به آتل، تغییر نام کرد، و در سواحل غربى دریاى خزر بود) همراه غنائم فراوانى که به دست آورده بودند، برمى گشتند، سلمان به زُهیر و سایر همراهان خود گفت: آیا از اینکه خداوند شما را به پیروزى رسانده و غنیمت به دست آورده اید، خوشحالید؟ وقتى آنها جواب دادند آرى، سلمان این خوشحالى را بجا دانست و اضافه کرد: آنگاه که سید جوانان آل محمد را درک کردید (و به همراه آنها به جنگ و قتال پرداختید) باید خوشحالى و لذّت آن براى شما از این پیروزى و به دست آوردن غنیمت بیشتر باشد. آرى! این سروش سلمان، به سال ۳۲ ه. ق، در گوش زُهیربن قین بَجلى (که تا زمان کربلا عثمانى بود) طنین افکند. سال شصت هجرت بود و از تاریخ پیشگویى سلمان، حدود سى سال میگذشت. هنگامى که حضرت سیدالشهدا (ع) در مسیر رفتن از مکّه به عراق، او را به یارى طلبید، او ابتدا بر اثر تفکّر عثمانى از یارى و همراهى امام طفره رفت، ولى سرانجام دعوت را پذیرفت و روز عاشورا، فرمانده ستون راست سپاه امام حسین (ع) بود و در نهایت، به مقام والاى شهادت رسید و بدین گونه پیشگویى سلمان هم به وقوع پیوست. بخاطر اینکه طولانی شد، دوتای دیگه رو در پست بعدی میگم.

زرتشت و ظهور مهدی موعود
در کتاب (زند و هومن یسن) از ظهور شخصیّت فوق العاده ای بنام سوشیانس (نجات دهنده بزرگ) خبر داده و در باره نشانه‌های ظهور وی چنین میگوید: نشانه‌های شگفت انگیزی در آسمان پدید آید که به ظهور منجی جهان دلالت میکند، و فرشتگانی از شرق و غرب به فرمان او فرستاده میشوند، و به همه دنیا پیام میفرستند، آنگاه به مقاومت شریران در برابر او اشاره کرده و نوید میدهد که سرانجام همگی در برابر او سر تعظیم فرود می‌آورند. هنگامی که گشتاسب در مورد کیفیت ظهور سوشیانس و چگونگی اداره جهان میپرسد، جاماسب حکیم، شاگرد زرتشت توضیح میدهد: سوشیانس (نجات دهنده بزرگ جهان) دین را به جهان رواج دهد، فقر و تنگدستی را ریشه کن سازد، ایزدان را از دست اهریمن نجات داده، مردم جهان را همفکر و هم گفتار و هم کردار گرداند. در پایان این رو اضافه کنم که در کتب مقدس زرتشت، دو شخصیت مهم بنام جاماسب داریم، جاماسب اول، که معاصر حضرت ابراهیم بوده، و از طرف این پیامبر بزرگ، به ایران آمده و به تبلیغ یکتاپرستی پرداخت و دین مجوسی را بنیاد نهاد، و در نهایت به دست کادوسی ها شهید شد، جاماسب دوم، معروف به جاماسب حکیم، حدود ۲۵۰۰ سال قبل، زمانی که زرتشت بعنوان مصلح دین مجوسی ظهور کرد، جاماسب حکیم، از مریدان و شاگردان زرتشت بود، از این مقطع تاریخی، بسیاری از اسامی تغییر کرد، نام مجوسی به زرتشتی تغییر کرد، همچنین نام روحانیون مذهبی از مغ به مؤبد تغییر کرد.

ابی سعید خُدری میگوید: علی بن ابی طالب علیه السلام که یک روز را با گرسنگی بسر برده بود، نزد فاطمه (علیهاالسلام) آمد و پرسید: ای فاطمه، آیا نزد تو خوراکی هست تا رفع گرسنگی کنم؟ عرض کرد: خیر، قسم به آنکه پدرم را به نبوت و تو را به وصایت گرامی داشت، نزد من چیزی نیست، دو روز بود از غذایی که نزد ما بود، شما را بر خود و بر دو پسرم حسن و حسین مقدم میداشتم. حضرت فرمود: ای فاطمه: چرا به من نگفتی تا چیزی برای شما فراهم کنم؟ عرض کرد: ای اباالحسن، من از خدای خود شرم دارم که تو را در چیزی که توانش را نداری، به زحمت بیندازم. علی علیه السلام فرمود: به خدا قسم، تا گرفته شدن روح او به وسیله خداوند، هرگز فاطمه را به غضب در نیاوردم، و او را به کاری مجبور نکردم، و او نیز هرگز مرا به غضب در نیاورد، و در هیچ امری از من نافرمانی نکرد، هرگاه به او نظر میکردم، غصه‌ها و ناراحتیم برطرف میشد. هشام بن سالم میگوید: امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمومنین علیه السلام هیزم میآورد و آب (از چاه) میکشید، و یا آب میآورد و جاروب میکرد، و فاطمه علیهاالسلام آسیاب مینمود و خمیر درست میکرد و نان میپخت. پیامبر اکرم فرمود: دخترم فاطمه، سیده و سرور زنان عالم، از اولین و آخرین آنهاست، هرگاه که در محراب عبادت در پیشگاه پروردگارش، قرار میگیرد، نورش برای ملائکه آسمان میدرخشد، چنانکه نور ستارگان برای اهل زمین نور افشانی میکند، و خداوند، به ملائکه میفرماید: ای ملائکه من، به کنیزم فاطمه، سیده کنیزانم تماشا کنید، که چگونه در پیشگاهم ایستاده، و از ترس من بدنش به لرزه و اضطراب درآمده، و با دل به عبادت من رو آورده، شما را شاهد میگیرم که شیعیانش را از آتش ایمن ساختم. اللهم صل علی فاطمه و ابیها، و بعلها و بنیها، و سر المستودع فیها، بعدد ما احاط به علمک.

حکایت معروف و قدیمی هست که، روزی ملانصرالدین در مجلسی نشسته بود. از ملا پرسیدند: خورشید بهتر است یا ماه؟ ملانصرالدین قیافه حق به جانب و متفکرانه ای به خود گرفت و گفت: این دیگر چه سوالی است که شما میپرسید؟ خوب معلوم است که ماه بهتر است، چون خورشید در روز روشن در میآید، به همین علت وجودش فایده ندارد، اما ماه، شبها را روشن میکند، پس ماه بهتر است، بنده خدایی میگفت: الحق که زندگی درست به همین احمقانگی ست، لطفِ بی اندازه دیده نخواهد شد، کم که باشی دیده میشوی، کم که باشی ارج نهاده میشوی، الطاف ما تنها باید به اندازه ی وسعت دیدِ دیگران باشد، نه بیشتر، البته اگر باز اینو به خودت نگیری خوبه.

کابالا
جنگ های جیمز اول از سال ۱۲۲۹ هجری قمری، شروع شده است، البته در آن زمان مسلمانان از نظر داخلی نیز دچار اضطرابات و درگیری های شدید بودند، آیا میتوان با قاطعیت گفت جنگ نرمی که مثلث مذکور به راه انداخته بود نقشی در درگیری های داخلی مسلمانان داشت؟ و اگر داشت تا چه حدودی؟ این تردید درباره ایجاد اختلاف بطور مستقیم در میان سران و زمامداران نظامی مسلمانان است، اما دخالت به معنی فاسد کردن مسلمانان و از بین بردن غیرت، حمّیت، تعصب و دافعه جامعه مسلمان اسپانیا، یک امر مسلّم است. آن روزها رفاه پرستی و عیاشی جامعه مسلمان عرب در اسپانیا و نیز روشنفکری شان به معنی سنّت شکنی در اثر برنامه های مذکور، و نفوذ دادن کابالیسم در لباس تصوف مثلاً اسلامی، کار خودش را کرده بود. مطالعه مختصر در زندگی ابن رشد، ابن باجه، و دیگر نامداران مسلمان اسپانیا و نیز افرادی مثل ابن میمون یهودی زاده، به خوبی نشان میدهد که مسلمانان اسپانیا خود را پیشرفته، روشنفکر، و مردمان مسلمان ممالک شمال افریقا و خاورمیانه را امّل میدانستند. آنان در مقایسه با مردمان دیگر ممالک اسلامی، نسبت به شریعت اسلامی تسامح گر و اباحه گراتر بوده اند. بی تردید چنین وضعیتی در اثر اختلاط زیستی با مسیحیان و یهودیان بوده است، اما این اختلاط در هیچ جائی از جهان، بدینگونه تاثیر نگذاشته است، بنابر این باید ویژگی و عمق و گستره این تاثیرات را در نفوذ کابالیسم، در جامعه مسلمانان دانست.

تسخیر لانه جاسوسی
با افشای اسناد لانه جاسوسی، در عمل مشخص شد که اگر مبارزه تنها با سقوط نظام استبدادی پایان یافته تلقی شود، باز هم امکان توطئه دشمنان و تکرار حوادث تلخ گذشته فراهم خواهد بود و آنچه این نظریه را تکامل می‌بخشد، تحقیق عمیق در اسناد لانه جاسوسی امریکاست. علاوه بر این، حرکت دانشجویان و رهبری صحیح امام، اُبهت ظاهری و هیمنه خود ساخته امریکایی‌ها را در جهان فرو ریخت. نه امریکایی‌ها و نه مردم جهان، هرگز تصور نمیکردند که بتوان ۵۲ گروگان امریکایی را به مدت ۴۴۴ روز نگه داشت و امریکا نیز نتواند هیچ غلطی انجام دهد. تسخیر لانه جاسوسی امریکا در تهران، به همه ستم کشیدگان جرأت داد تا برای رهایی خود از سلطه امریکا دست به کار شوند. امریکایی‌ها متوجه شدند که از این پس اعمال و رفتارشان بی پاسخ نخواهد ماند و با واکنش ملتها روبرو خواهند شد؛ واکنشی که الزاما در چارچوب مقررات بین المللی نیست. چرا که رفتارهای سلطه جویان حتی در چارچوب همان قوانین خود ساخته شان نیز نیست. نکته دیگر این که دانشجویان الگویی از رفتار مناسب با گروگان‌ها را نشان دادند؛ اگر دولت امریکا رفتارهای نابهنجاری نداشت، گروگان‌ها این مدت طولانی در اسارت نبودند. الگوی رفتاری دانشجویان مرز بیان اعتراض با شیوه‌های انسانی و اسلامی، با حرکات غیرانسانی بود. از بزرگترین دستاوردهای این حرکت، افشای اسنادی است که در این رویداد به دست آمد. با آن که در بیش از دودهه از تصرف لانه جاسوسی امریکا گذشته، این اسناد میتوانست به موضوع پژوهش‌های دانشگاهی در پایان نامه‌های کارشناسی ارشد و دکترای رشته‌های تاریخ، علوم سیاسی و روابط بین الملل قرار گیرد، اما متأسفانه نه در ایران و نه در سایر کشورهای جهان، آنطور که شایسته است کار خوبی در این زمینه انجام نشده است. البته با توجه به نفوذ ایالات متحده در اکثر مراکز دانشگاهی جهان و اعلام ممنوعیت ورود کتابهای منتشره لانه جاسوسی به امریکا، این بی توجهی عمدی در غرب دور از انتظار نیست، اما غفلت از این موضوع در داخل کشور توجیه پذیر نیست. اسناد منتشرشده، دهها موضوع کوچک و بزرگ را در شیوه‌های اعمال سلطه و نحوه مداخله در امور ایران و سایر کشورها توسط امریکا را نشان میدهد. این اسناد میگوید که بین جناح‌های امنیتی (سازمان سیا)، نظامی (پنتاگون) و سیاسی (وزارت امور خارجه) اختلاف نظرها و تحلیل‌های متفاوتی وجود داشته. خاطرات منتشرشده دست اندرکاران امریکایی نشان میدهد که آنچه در مورد غربی‌ها و به ویژه امریکایی‌ها درباره برنامه ریزی‌های دقیق و بلندمدت تبلیغ میشود، عمدتا اغراق آمیز و به دور از واقعیت است. اسناد و خاطرات نشان میدهد که در امریکا اختلاف نظرات عمیقی وجود دارد (اختلاف میان جریانات یهودی) و گاهی این اختلافها به حذف طرف مقابل به هر وسیله ای می‌انجامد. به علاوه، این تفکر که ابرقدرتها برای دهها سال آینده برنامه ریزی کرده و دیگران تنها مجری سیاستهای از پیش تعیین شده آنها هستند، با تردید جدی روبرو میشود. اسناد نشان میدهد که ابرقدرتها چقدر در برابر اقدام‌های غافلگیرانه ضعیف هستند. این مسأله، به ویژه در بررسی مدیریت بحران توسط دستگاه حاکمیت وقت امریکا بسیار قابل توجه است. به عنوان نمونه اختلاف نظر سایروس ونس وزیر خارجه و سولیوان سفیر سابق امریکا در تهران از یکسو با برژینسکی مشاور امنیت ملی کارتر و ماندیل معاون رئیس جمهور از سوی دیگر، تا آنجا پیش میرود که کارتر به اجبار هایزر را برای اخذ تصمیم دقیق درباره نحوه مواجهه با انقلاب اسلامی به تهرانِ (پیش از انقلاب) اعزام میکند. در نمونه دیگر، مخالفت سایروس ونس با تجاوز نظامی امریکا به طبس تا آنجا پیش میرود که وی استعفا داده و ادموند ماسکی جای او را میگیرد. مجموعه اسناد لانه جاسوسی قبلاً توسط دانشجویان در ۷۴ جلد منتشر شده و یک جلد منتشر نشده که حاوی زندگینامه تعدادی از رجال سیاسی است.

مظلوم نمایی یهود
تاریخنگاری یهود بر "مظلوم نمــایی" اسـتوار اسـت؛ و ایـن "مظلوم نمـایی" بـه دلیل پشتوانه نیرومند تبلیغاتی آن، بر افکار عمومی جهان به شدت موثر بوده. تاریخ اقوام کهن سرشار از داستانهای جنگ و مهاجرت و اسارت و در بـه دری اسـت؛ ولی هیچ قومی به سان یهودیان این حوادث را به پرچم "مظلومیت تـاریخی" خـود بـدل نساخته اند. این "مظلوم نمایی" از آغاز، بــا تحریفهـا و اغراقهـای بـزرگ و حیرت انگـیز آمیخته است؛ تا بدانجا که میتوان گفت تاریخ هیچ قومی چنین با "دروغهــای شاخدار" و "آگاهانه" رقم نخورده است. داستان "آوارگی" شان از "ســرزمین موعود" (فلسطین) آغاز میشــود؛ سـرزمینی کـه از سـده های نخسـت میـلادی در "جستجوی طلا" داوطلبانه آن را ترک گفتند، و قریب به ١٧٠٠ سال کمترین تمایلی بــه استقرار در آن نداشتند.

کربلا و اذن زیارت
زمانی که ملّا اسماعیل در نجف در محضر بحر العلوم مشغول تحصیل بود، روزی جهت آستان بوسی حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام به کربلا مشرّف شد. همانطور که سنت است، شیعیان با معرفت، قبل از ورود به حرم مطهّر ائمّه اطهار علیهم السلام، اذن دخول می‌طلبند سپس وارد حرم میشوند، و به ذکر دعا و نیایش و زیارت میپردازند، ملا اسماعیل به رفقای طلبهٔ خود میگوید: من تا از حضرت سیّدالشّهدا علیه السلام اذن برایم صادر نشود، داخل حرم نمیشوم. روز اول از چند در مختلف اذن دخول میطلبد، اما چون جوابی نمیرسد به منزل بر میگردد، روز دوم هم همانطور تکرار میشود، تا این که در روز سوم با دلی شکسته و چشمی اشکبار ملتمسانه از حضرت میخواهد، برای ورود به حرم اجازه صادر شود؛ چون در همانروز پس از چندی تعطیلی درس، باید به نجف برگردد، پس از خواندن اذن دخول در روز سوم، ناگهان ندایی از ضریح مطهّر بلند میشود: سلامٌ علیکم یا اسماعیل! قَدْ أَذِنت لک (سلام بر تو ای اسماعیل! ما به تو اذن دادیم). درست در همان زمان، شاگردان در نجف، در محضر سید بحرالعلوم بودند که دیدند ناگهان استاد به سجده رفتند، و بعد در حالیکه اشک میریخت، فرمودند: الحمد الله! خداوند به من لیاقت داد شاگردی تربیت کنم که تا از مولایش حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام اذن نگرفت، وارد حرم مطهّر نشد. طلّاب حاضر پرسیدند: ایشان کدام یک از شاگردان شما بودند؟ سیّد فرمودند: ملّا اسماعیل عقدایی. هر چند این شاگرد لایق، بسیار در چشم بحرالعلوم عزیز و محترم بود، از آن به بعد بر عزّت و احترام او نزد همه، و به ویژه استاد، بیشتر شد.

زبان حال حضرت زهرا سلام الله علیها
تو خدا را به خدا مظهر نوری پسرم
سبب از چیست که در کنج تنوری پسرم؟
بهر تو قحطی جا بود که در کنج تنور
از جفا و ستم قوم شروری پسرم؟
گوئیا سنگ جفا خورده به پیشانی تو
تا به کی صبر؟ مگر سنگ صبوری پسرم؟

بعد از عروسی حضرت زینب با عبداللّه بن جعفر، آن حضرت یک شبانه روز امام حسین علیه السلام را ندیده بود؛ چادر به سر کرده و آماده ملاقات با برادر شده بود. برای زینب، حتی آن یک شبانه روز هم دوری از امام حسین علیه السلام، بسیار سخت بوده است. پس از این که میخواهد به دیدار برادر برود، به ایشان خبر میدهند که، امام حسین علیه السلام خودشان به دیدار شما میآیند. زینب کبری سلام اللّه علیها از فرط خستگی بر سکوی خانه و جلوی آفتاب به خواب میرود، تا این که امام حسین علیه السلام سر میرسند، اما زینب را بیدار نمیکنند، بلکه قبای خود را سایه بان خواهر می نمایند، تا حضرت زینب بیدار نشوند. حضرت زینب سلام اللّه علیها که از خواب بر میخیزند، از برادر میپرسند: چرا من را بیدار نکردید؟ امام حسین علیه السلام میفرمایند: دلم نیامد. بعد خانم گفتند: این کار را باید یک روز جبران کنم. و این جبران به عصر عاشورا کشید که زینب کبری با نیمی از چادر خود، نیمی از بدن عریان سید الشهدا علیه السلام را، در گودال قتلگاه پوشانید.

زبان حال حضرت زینب سلام الله علیها
یا حسین آن که دل از غیر تو ببرید منم
آن که لاجرعه می‌ عشق تو نوشید منم
آنکه از شوق به هنگام ولادت، چون شمع
عوض گریه در آغوش تو خندید منم
آن که همراه تو آمد به صف کرببلا
پا بپای تو صبورانه خروشید منم
آنکه خون شد دلش از محنت ایام ولی
جامه صبر به تن، بهر تو پوشید منم
روز عاشور به هنگام وداع آخر
آن که پروانه صفت دور تو گردید منم

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: هرگاه بنده مومن مرتکب گناهى گردد خداوند به او هفت ساعت مهلت مى دهد پس اگر از خداوند طلب بخشش نمود چیزى بر علیه او نوشته نمى شود و اگر هفت ساعت گذشت و او استغفار نکرد یک گناه بر او نوشته مى شود.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: پشیمانى از گناه براى توبه کفایت میکند.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: امام سجاد علیه السلام فرموده است : چهار چیز است که در هر کسى باشد ایمانش کامل و گناهانش پاک و آمرزیده مى گردد: کسى که به خاطر خدا به آنچه که (به آن عهد و پیمانى که) براى مردم بر خود قرار داده است وفا کند، و زبانش با مردم راست بگوید، و از هر زشتى در نزد خدا و مردم شرم کند، و با اهل و خانواده خود خوش ‍ اخلاق باشد.

داستان مرد زمین گیر

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، روزى از روزها پادشاه به قصد شکار بیرون رفت و آن وزیر اعظم در خدمت او بود، وزیر در میان درّه به مردى زمین گیر برخورد که در پاى درختى افتاده بود و یاراى حرکت نداشت، وزیر از حال او پرسش کرد، گفت مرا جانوران درنده آسیب رسانیده و به این حال افکنده اند و وزیر براى او دلسوزى کرد، آن مرد گفت: اى وزیر! مرا با خود ببر و از من محافظت کن که از من سودى بسیار نصیب تو خواهد شد. وزیر گفت: من تو را محافظت میکنم، هر چند امید سودى از تو ندارم، و لیکن بگو که چه منفعتى از تو متصوّر است که مرا به آن وعده میدهى؟ آیا کارى انجام میدهى؟ و یا اینکه هنرى دارى؟ آن مرد گفت: من رخنه سخن را مى بندم تا از آن فسادى بر صاحب سخن مترتّب نشود، وزیر به سخن او اعتمادى نکرد، ولی از سر دلسوزی دستور داد تا او را به خانه برند و معالجه کنند تا آنکه پس از مدّتى امراى پادشاه براى دفع وزیر آغاز به حیله گرى کردند، و تدبیرها نمودند تا اینکه رأى همگى بر این قرار گرفت که یکى از آنها به پادشاه چنین بگوید: این وزیر طمع در هلاکت تو دارد و میخواهد پس از تو پادشاه بشود و پیوسته احسان و نیکى به مردم میکند و مقدّمات این امر را فراهم مى سازد، و اگر میخواهى که صدق این گفته بر تو ظاهر شود به وزیر بگو: که مرا این اراده پدید آمده است که ترک پادشاهى کنم و به اهل عبادت بپیوندم و هنگامى که این سخن را با وزیر مى گویى شادى و سرور را در سیماى او خواهى یافت، و این حیله را براى آن کردند که تقوا و رقّت قلب وزیر را در هنگام ذکر فناى دنیا و مرگ مى دانستند، و مى دانستند که اهل دین و عبادت را تواضع بسیار میکند و محبّت بسیار به ایشان دارد، و چنین پنداشتند که از این راه بر وى ظفر یابند. پادشاه گفت: اگر از وزیر چنین حالى را مشاهده کنم دیگر با او سخن نگویم، و چون وزیر به خدمت وى درآمد پادشاه گفت: تو مى دانستى که من بر دنیا و به دست آوردن ملک و پادشاهى حریص بودم، اکنون ایّام گذشته خود را یاد میکنم و مى بینم که هیچ نفعى از آن عاید من نشده است، و به زودى همه چیز زایل خواهد شد و در دست من چیزى نخواهد ماند، حال مى خواهم که براى آخرت خود توشه برچینم چنان که براى تحصیل دنیا چنین کردم، و به عابدان ملحق شوم و پادشاهى را به اهلش واگذارم. اى وزیر! رأى تو در این باب چیست؟ وزیر از استماع این سخنان رقیق القلب شد، به حدّى که پادشاه نیز آن را دریافت، سپس گفت: اى پادشاه! آنچه باقى است و زوال ندارد، اگر چه به دشوارى به دست آید سزاوار است آن را طلب کنند و هر چه فانى است و نابود مى شود، اگر چه آسان به دست آید سزاوار است که آن را ترک کنند. اى پادشاه! رأیى نیکو دارى و امیدوارم که حق تعالى شرف دنیا و آخرت را یک جا به تو بدهد. امّا این سخنان بر پادشاه گران آمد و کینه وزیر را در دل گرفت، ولى چنین اظهار نکرد، گرچه وزیر آثار گرانى و تغیّر را در چهره پادشاه مشاهده کرد و محزون به خانه خود بازگشت، و ندانست که سبب این واقعه چه بوده و چه کسى این دام را براى وى گسترده است و چاره آن چیست؟ در آن شب یکسره به این حادثه مى اندیشید و خواب به چشمانش راه نیافت، ناگهان سخن آن مرد به خاطرش آمد که گفته بود من رخنه سخن را مى بندم، او را طلب کرد و گفت: تو میگفتى که من شکاف سخن را سدّ میکنم، آن مرد گفت: آرى مگر به چنین چیزى محتاج شده اى؟ وزیر گفت: آرى من مصاحب پادشاه بودم، از آن هنگام که او به پادشاهى نرسیده بود تا امروز که فرمانرواى مملکت است، در این مدّت از من دلگیر نشده بود، زیرا میدانست که من خیرخواه و مشفق اویم و در همه امور خیر او را بر خیر خود ترجیح میدهم، تا امروز که او را از خود بسیار خشمگین یافتم و گمان ندارم پس از این، با من بر سر شفقت آید، آن مرد گفت: آیا براى این امر هیچ سبب و علّتى گمان مى برى؟ وزیر گفت: آرى، دیشب مرا طلبید و آنچه گذشته بود به او باز گفت، آن مرد زمینگیر گفت: اکنون رخنه سخن را دانستم و آن را سدّ میکنم تا فسادى از آن حاصل نشود، ان شاء اللَّه. بدان اى وزیر که پادشاه گمان برده است که مى خواهى پادشاه دست از سلطنت بردارد و تو بر جاى او بنشینى، چاره آن است که بامداد جامه‌ها و زینتهاى خود را فروگذارى، و کهنه ترین لباس عابدان را بپوشى و به این حالت به در خانه پادشاه روى، پادشاه تو را از علّت این عمل مى پرسد. آنگاه بگو: این همان چیزى است که دیروز مرا به آن فراخواندى و سزاوار نیست کسى چیزى را براى مصاحب خود بپسندد و خود با آن موافقت ننماید، و بر مشقّت آن صبر نکند، گمان من آن است که آنچه دیروز فرا مى خواندى محض خیر و صلاح است، و از این حالى که داریم بهتر است، اى پادشاه من مهیّا شده ام، هر وقت اراده فرمایى برخیز تا متوجّه آن کار شویم، وزیر به گفتار آن مرد عمل کرد و به سبب آن، سوء ظنّ پادشاه از بین رفت.

یکی از بزرگترین ثروتمندان یهودی در انگلستان زندگی میکرد. بنام (رود روتشیلد) که خیلی خاک بر سر بود. چرا؟ نه بخاطر ثروت زیادش، که گاهی وقتها به دولت انگلستان هم قرض میداد، بلکه بخاطر سطح فکرش، بیچاره گاو صندوقی داشت به اندازه یک اتاق و بخش عمده ای از آن پر بود از پول، شمش طلا و اسناد و املاکش. روزی جهت انجام کاری به درون گاو صندوقش رفت و به اشتباه در اتاق قفل شد، فریاد کشید اما کسی صدایش را نشنید. چون قصر بزرگی داشت، و یکی از عادت هایش هم این بود که خیلی سگ دو میزد، و بیشتر وقتها به مدت چند روز خارج از کشور بود، وقتی کسی او را ندید همه فکر کردند اون به سفر رفته. چون جز خودش هیچکس حق نزدیک شدن به گاوصندوق او را نداشت کسی سراغ گاوصندوق نرفت، و همه خدمتکارانش قصر را ترک کرده و از طریق جستجو در بیرون قصر به دنبال او بودند و سرانجام به این نتیجه رسیدند که او باز هم بی خبر به خارج از کشور رفته است و از جستجو دست کشیدند. او همچنان فریاد میزد و گریه میکرد تا جایی که با مرگ تدریجی از پا در آمد. دستش را زخمی کرد و روی دیوار نوشت: ثروتمندترین انسان در دنیا از گرسنگی و تشنگی میمیرد. کسی مرگش را نفهمید تا اینکه بعد از چند هفته بی خبری از او، پلیس موفق به کشف جسد او در گاوصندوقش شد. این گاوصندوق همون زندانی هست که ما با ذهنمون میسازیم، و بعدش تا پایان عمر نقش زندانبان رو بازی میکنیم، ثروت نعمت بزرگی است، اما همه چیز نیست. گاهی اوقات انسان در کنار انبوهی از پول و ثروت همه چیزش را از دست میدهد و از دست پول هم کاری بر نمیاد، ریشه در افکار خودمون داره، اینکه نگاهمون به موضوعات منفی باشه یا مثبت، تومنی هفت صنار توفیرشه، همه چیز به ذهنیت ما برمیگرده، بنده خدایی میگفت: آنکه با زندگی میسازد زندگی را میبازد، با زندگی نساز، زندگی را بساز، با خودت خوب تا کن، اگر با خودت خوب تا نکنی، روزگار تو را تا میکند، بعدش بی تعارف تو را میکند توی پاکت و میندازد توی صندوق پستی، به یک مقصد نا معلوم.

آفرینش و خورشید
در یکی از خطبه های نهج البلاغه آمده است: و خورشید را نشانه روشنی بخش روز در تمام ایام، و ماه را نوری کم رنگ برای زدودن شدت تیرگی شب ها قرارداد و آن دو را در مجرای خودشان به جریان انداخت و مراحلی را که باید بپیمایند اندازه گیری نمود تا میان شب و روز تفاوت حاصل شود و با رفت و آمد آنها شماره سال و حساب آن را بتوان فهمید. ستاره شناسان جدید میگویند: خورشید و ماه، هر کدام، دارای حرکت ویژه ای است؛ همانگونه که زمین دارای حرکت های ویژه خود می باشد. یکی از بزرگ ترین اکتشافات عقل بشر در طول اعصار این حقیقت است که خورشید و ستارگان سیار و قمرهای آنها در فضا به سمت برج عقاب در حرکتند. امیرالمؤمنین(علیه السلام) در یکی از جنگها به منجّمی برخورد که به حضرت گفت: دراین وقت، هرگز پیروز نخواهی شد. حضرت به او فرمود: ستارگان نه نافع اند و نه زیان آور، بلکه فقط مسافران به مدد آنها راه خود را در خشکی یا دریا می یابند.

صحیفه سجادیه
جانداران و رزق و روزی شان. وَ جَعَلَ لِکُلِّ رُوحٍ مِنْهُمْ قُوتاً مَعْلُوماً مَقْسُوماً مِنْ رِزْقِهِ، لَا یَنْقُصُ مَنْ زَادَهُ نَاقِصٌ، وَ لَا یَزِیدُ مَنْ نَقَصَ مِنْهُمْ زَائِد: و قرار داد برای هر روحی (برای هر جان و جانداری) از آنها روزی معین از رزق خود؛ به آن که افزون داده، کاهنده ای نمی تواند از آن بکاهد. و به آن که اندک داده، افزاینده ای نمی تواند آن را زیاد کند. قرآن: نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعیشَتَهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا: ما روزی ایشان را در زندگانی دنیا بین شان تقسیم کردیم. جبر و تفویض: از ظاهر این سخن امام و از ظاهر این آیه و امثال شان بر می‌آید که روزی و رزق بطور جبری تعیین شده است، هیچ کسی نمیتواند بر روزی خود یا دیگران بیفزاید یا از آن بکاهد. آیا چنین است؟ یا تحصیل روزی به خود انسان واگذاشته شده و تفویض گشته تا خود با فعالیت خود آن را بدست آورد؟ پیش از پاسخ، باید محلّ و موضوع این بحث مشخص شود؛ در این مسئله دو محور برای بحث وجود دارد: ۱- تحصیل روزی. ۲- مصرف روزی. درباره مصرف روزی، آیه و حدیثی که بطور نصّ یا بطور ظاهر، بر جبری بودن دلالت کند، نداریم. و لذا آنهمه نهی از اسراف و تبذیر و حتی نهی از اسراف، صریحاً بر عدم جبری بودن مصرف، دلالت دارند. از آن جمله میفرماید: وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُورا: و دستت را (در سخاوت) بیش از حد مگشای که مورد سرزنش قرار گیری و درمانده شوی. بنابراین، پرسش جبری بودن یا تفویضی بودن روزی فقط در تحصیل روزی است که ظواهری از آیه و حدیث در این باره داریم. نه در هزینه کردن و مصرف کردن آن. پاسخ پرسش: هیچ رفتاری از رفتارها و اعمال انسان جبری نیست. و همچنین هیچ رفتار از رفتارهای او نیز تفویضی (به سر خود رها شده) نیست. لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِیضَ بَلْ أَمْرٌ بَیْنَ أَمْرَیْن: نه جبر است و نه تفویض بلکه، امری بین دو امر است. انسان اختیار دارد؛ مختار و گزینشگر است و خداوند توان و امکان انتخاب را به او داده است. امّا اختیار با تفویض فرق دارد. انسان مختار است اما به حال خود رها شده نیست. و تحصیل روزی با مصرف آن هیچ فرقی با هم ندارند؛ انسان باید برای تحصیل روزی فعالیت کند، در صدد تحصیل باشد و بکوشد، که در آیه ۱۰ سوره جمعه میفرماید: فَانْتَشِرُوا فِی الْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّه: پس در زمین منتشر شوید و در صدد تحصیل فضل (نعمتهای) خدا باشید. و در آیه ۲۰ سوره مزمل درباره مؤمنان میگوید: وَ آخَرُونَ یَضْرِبُونَ فِی الْأَرْضِ یَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللَّه: و گروه دیگری از مومنان به سفر میروند تا روزی ای تحصیل کنند. و در آیه و جَعَلْنا آیَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ: و روز را که مانند هر پدیدۀ دیگر آیه ای از آیات قدرت خداوند است، روشن قرار دادیم تا در صدد تحصیل فضل (نعمت) پروردگارتان باشید. و آیه‌های دیگر که کلمه لِتَبْتَغُوا در آنها آمده، و نیز آیات دیگر. و همچنین آن همه احادیث که کار و فعالیت را توصیه میکنند و «الْکَادُّ عَلَی عِیَالِهِ کَالْمُجَاهِدِ فِی سَبِیلِ اللَّه»: کسی که برای روزی عیالش زحمت میکشد مانند مجاهد در راه خدا است، و مجموع شان صدها حدیث میشود.

سلمان فارسی
در روایتى از عایشه همسر پیامبر (ص) وارد شده: سلمان، پیوسته شبها به حضور رسول خدا (ص) میرسید، اسرار و مطالبى را مى آموخت و گفتگوى آنها گاهى بقدرى طول میکشید که ما خسته میشدیم. در ادامه سه نمونه از مواردى که نشان دهنده دانایى سلمان به اسرار پنهان است، اشاره مى کنم: الف) برو توبه کن: زرارة بن اعین میگوید: از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: سلمان، به درک علم اول و آخر رسیده بود، درون سلمان دریاى علم بى پایان است، او از ما اهل بیت (ع) مى باشد، دانایى و علم سلمان به حدّى رسیده بود که به مردى که در میان گروهى قرار داشت، گذشت و او را مورد خطاب قرار داد و گفت: اى بنده خدا! از گناه و کار ناروایى که دیشب در خانه خود مرتکب شدى، به درگاه خداوند متعال توبه کن! وقتى سلمان از آنجا گذشت، افراد حاضر به آن مرد گفتند: سلمان، به تو تهمت زد و تو، هیچ گونه دفاعى از خود نکردى؟ مرد گفت: او راست میگوید، زیرا از موضوعى خبر داد که غیر از خدا و من کسى از آن اطّلاع نداشت. ب) اگر ابوذر بداند: امام صادق (ع) فرموده است: یک روز در حضور امام زین العابدین (ع) از تقّیه و رعایت حفظ اسرار سخن به میان آمد، آن حضرت فرمود: به خدا سوگند، اگر ابوذر آنچه را در دل سلمان وجود داشت، میدانست، او را مى کشت، در صورتى که رسول خدا (ص) میان آنان پیمان برادرى برقرار کرده بود. با این اوصاف در مورد سایر مردم چگونه فکر میکنید؟ به راستى که علم علماى ربّانى، رتبه بسیار سختى دارد که آن را جز پیامبر مرسل، فرشته مقّرب و یا بنده مؤمنى که خداوند قلب او را با ایمان آزموده، درک و تحمل نخواهد کرد. آرى، سلمان از اینگونه بندگان مؤمن و از عالمانى است که از خاندان ما اهل بیت: محسوب گردیده و من او را در ردیف عالمان این چنینى قرار داده ام. در توضیح و تفسیر این بخش از علم و معرفت والاى عرفانى سلمان، مطالب فراوانى آورده شده، که توضیح علّامه محمدباقر مجلسى و محدث نورى، مناسب تر و کامل تر از سایرین است. آنها نوشته اند: در قلب سلمان، رتبه بلندى از معرفت خداوند متعال و معرفت رسول الله (ص) و معرفت نسبت به امامان: وجود داشت که اگر چیزى از آنها را آشکار میکرد، دیگران نمى توانستند آن را فهم و تحمّل کنند، در نتیجه به سلمان، نسبت دروغگویى، سحر و جادوگرى و ارتداد و کفر میدادند بدین جهت، به قتل و کشتن او اقدام میکردند و در نهایت علم او موجب قتل او میشد. ج) آگاهى به اسم اعظم: دانستن اسم اعظم الهى، کلید گشایش بسیارى از مشکلات است که البته جز پیامبران الهى: و امامان معصوم: کمتر کسى بدان دست خواهد یافت، زیرا افراد عادى تحمّل و توان درک آن را ندارند. امام صادق (ع) درباره دانستن اسم اعظم خداوند فرموده اند: به حضرت عیسى بن مریم (ع) دوحرف آن، به حضرت موسى (ع) چهار حرف آن، به حضرت ابراهیم خلیل (ع) هشت حرف آن، به حضرت نوح (ع) پانزده حرف آن، به حضرت آدم (ع) بیست و پنج حرف آن، به حضرت محمد بن عبدالله (ص) هفتاد و دو حرف آن عطا شده بود و یک حرف آن از آن حضرت، مخفى بود. در روایات دیگرى آمده است: به حضرت عیسى (ع) دو حرف از اسم اعظم خداوند عطا شده بود که بدین وسیله میتوانست افراد نابیناى مادرزاد و اشخاص مبتلا به بیمارى پیسى را شفا بخشد و نیز، مردگان را زنده گرداند. ابوبصیر نیز در این باره میگوید: از حضرت امام صادق (ع) شنیدم که میفرمود: انَّ سلمانَ عُلِّم الإسمُ الأعْظَمُ: به جناب سلمان فارسى، اسم اعظم الهى، تعلیم داده شده بود. در حالى که میان اصحاب و اولیاى الهى کمتر کسى به این مقام بلند معرفتى و عرفانى نایل شده است.

گفته اند که وقتی بنده شروع به گفتن اهدنا الصراط المستقیم میکنند، حضرت حق میفرماید: هذا عبدی و لعبدی ما سأل یعنی: این بنده من است و آنچه او بخواهد به او عطا خواهم کرد. کفار ایراد کردند که شما میگوئید: اهدنا الصراط المستقیم، و حال آنکه تحصیل حاصل محال است، بنابراین معلوم میشود که شما گمراه هستید. از معصوم علیه السلام سؤال کردند، فرمود: ای ثبتنا علی الصراط المستقیم یعنی ما را بر راه راست ثابت بدار. در عین حال انسان در هر قدم محتاج به یافتن راه راست است.

طلبکار خدا را منزل از ره دورتر باشد
به دریاچون رسد سیلاب آغاز سفر باشد

گفته اند اهدنا الصراط، دعایی است به ثنا، چون نماز گذار ثنای خدا را گوید، پس از اظهار عبودیت، هدایت و ثبات بر آنرا سؤال نماید. کلمات نعبد و نستعین متکلم مع الغیرند به خاطر آنکه نمازگذار عمل خود را در عمل دیگران داخل میکند که شاید بواسطه آنها عمل او نیز مورد قبول شود، و همچنین است در کلمه اهدنا، زیرا قطعا حضرت حق را بندگانی هست که دعای آنها را رد نمیکند، بلکه گفته اند اگر نخواهی دادند بیخواسته.

ای دعا از تو اجابت هم ز تو
ایمنی از تو مهابت هم ز تو
ما نبودیم و تقاضا مان نبود
لطف تو ناگفته ی ما میشنود
این دعاها بخشش و تعلیم توست
ورنه درگلخن گلستان از چه رُست

احادیث آخرالزمانی
در مورد امیه احادیث زیادی هست ولی بصورت خلاصه چند خط فشرده میگم. سفیانی، مسلمان یا مسیحی؟ سفیانی از نسل بنی امیه است. اموی‌ها، عرب نبودند بلکه به تعبیر امام علی علیه‌السلام، لصیق شده. سفیانی، نصرانی و رومی است و از طرف آنها حمایت میشود. سفیانی از روم می‌آید و متاعی است که از آنسوی مرزها برای سرزمین‌های اسلامی صادر میشود. سفیانی رهبر جریان سفیانی، لزوما عرب نیست! میتواند غربی باشد و حتی اهل شام هم نباشد. بنی امیه، هرگز از عرب‌ها نبوده و اصالت عربی ندارند. بلکه، اصالت رومی یهودی دارند. سلسله ملعونه بَنی‌اُمَیِّه، اولین خاندان که بعد از پیامبر و خلفاء اربعه (ابوبکر، عمر، عثمان اموی و حضرت علی علیه‌السلام) حدود صد سال بر جهان اسلام، حکمرانی داشتند و فاجعه عاشورا در زمان آنان و به دست آنان رقم خورد. طبق روایات، شجره ملعونه اشاره شده در قرآن اند. در دوران خلیفه سوم (عثمان بن عفان) که از بنی‌امیه بود، به تدریج امویان، نفوذ خود را گسترده‌تر کردند. اینکه چرا در ندای شیطانی (صیحه شیطانی عصر بیست و سه رمضان سال ظهور) بر روی واژه‌ی عثمان تاکید شده، با توجه به اصالت اموی و یهودی او، متن مستقلی بعداً مینویسم. در دوران عثمان که خود از امویان بود؛ معاویه جایگاه خویش را در شامات (سوریه، اردن، فلسطین، لبنان و بخشهایی از ترکیه) که دروازه رسیدن به ارض موعود یهود بود، مستحکم کرد. عبدالشمس از قریش و بزرگان حجاز بود که تنها عرب‌زبانان اصیل منطقه بودند. امیه بن عبدالشمس، در واقع پسرخوانده‌ی او بود. عبدالشمس همچون برادرانش مُطلب، نوفل و هاشم، پسران جناب عبدمناف بودند. حضرت هاشم علیه‌السلام، پدر بزرگوار حضرت عبدالمطلب بودند. حضرت ابوطالب (پدر امیرالمومنین) و حضرت عبدالله (پدر پیامبر)، جناب حمزه سید الشهداء، ابولهب ملعون، جناب عباس و چندتن دیگر، همگی از پسران عبدالمطلب هستند. در واقع جناب هاشم، پدربزرگِ پدرِ پیامبر، و جناب عبدمناف، پدربزرگِ پدربزرگِ پیامبر بودند. امیه پسر عبدشمس نیست. پسرخوانده‌ی اوست. بالطبع، هاشم که برادر عبدشمس است و هر دو فرزند عبدمناف اند، عموی امیه نیست. از این منظر، نویسندگان صدر اسلام برای توجیه جنایات ابوسفیان و معاویه و یزید پدرسگ و ملعون که نوادگان امیه هستند، تلاش داشته‌اند که با استناد به برادر بودن عبدشمس با جناب هاشم؛ به دروغ، بنی امیه را پسر عمو و عموزادگان اهل بیت جا بزنند. دروغ که حناق نیست. اما موضوع چیست؟ واضح تر بگم، امیه یک برده رومی بود که توسط عبدالشمس خریداری شد. مادر امیه، یهودی بود. همسر امیه نیز از یهودیان بود. حالا چرا من به ننه باباشون گیر دادم؟ چون همه میدانیم که برعکس اسلام (که نَسَب از پدر انتقال میگردد)، در یهود، نسب از مادر منتقل میشود. وقتی مادر امیه، یهودی بوده؛ امیه نیز از یهودیان است. وقتی همسر امیه از یهودیان است، پس ابوسفیان پسر امیه، معاویه پسر ابوسفیان، و یزید پسر معاویه، همگی از نظر اسلام و ما هم یهودی اصیل اند. امیّه سگ پدر به شام رفت و ده سال در آنجا ماند و با زنی یهودی از قبیله لخم، که زنی شوهردار از اهل صفوریه بود، رابطه جنسی نامشروع برقرار کرد و حرومزاده ای بنام ذکوان را به دنیا آورد. امیه او را به خود نسبت داد و کنیه‌اش را ابوعَمرو گذاشت. (المعارف ابن‌قتیبه) بنابراین سفیانی هم که از فرزندان معاویه و امیه است، مثل تمام بنی‌امیه، از نژاد رومی و با اصالت یهودی است‌. امیه، اصالت رومی داشته و نه عرب. (بحارالانوار علامه مجلسی ج ۳۳) امام علی علیه‌السلام در جریان مکاتبات با معاویه در قبل و حین جنگ صفین، ضمن یادآوری اصالت مسئله‌دار معاویه و اشاره به وقایع مرتبط با امیه (برده بودن او، مادر یهودی او، همسر یهودی او، بحث زنا محصنه با یک زن یهودی) خطاب به معاویه با کنایه فرمودند: لَا الصَّرِیحُ کاللَّصِیق؛ نسب صریح مثل نسب الحاق‌شده نیست. (نهج البلاغه) صلیق یعنی الصاق شده، الحاق شده، این امیه پدر سگ الصاق شده، سلسله‌ی جنایتکار بنی امیه، در واقع جریان نفوذی از بدنه‌ی یهودیان در میان امت اسلامی بودند. امام صادق علیه‌السلام آیه هشت سوره اسراء که درباره یهودیان است را چنین تفسیر کردند (وَإِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْکَافِرِینَ حَصِیرًا): اگر شما یهود [با سفیانی] بازگردید، ما نیز [با قائم علیه‌السلام] بازخواهیم گشت. (تفسیر قمی ج ۲) بنابراین، سفیانی، نماد عرب و قریش نیست، کما اینکه امیه نیز هرگز نماد قریش نبود. سفیانی آخرین مهره یهود و با اصالتی از روم و یهود مفسد است. سفیانی از نسل یزید بن معاویه و مورد حمایت کشورهای غربی (فی عُنقه صلیب) و آخرین شانس یهود برای مقابله با جبهه حق است. امام باقر علیه‌السلام جانم بفداش فرمود: سفیانی هرگز خدا را عبادت نکرده و هرگز وارد مکه و مدینه نشده [الغیبه نعمانی] سفیانی درحالیکه رهبری قومی را بر عهده دارد، مانند شخص نصرانی و صلیب به گردن (پاپیون نماد صلیب هست) از بلاد روم می‌آید. [الغیبه شیخ طوسی] و سفیانی حرکت خود را از وادی یابس (از جنوب سوریه) و در ماه رجب سال ظهور، آغاز خواهد کرد. اسم کتابها رو هم کنارش گذاشتم تا منابع مطالب واضح باشه، اینکه تاپال همون سفیانی هست رو قبل از ریاست جمهور شدنش میدونستم، البته سفیانی یک نفر نیست و صحبت از یک جنبش جمعی از یهود هست، مثل دجال که چندین نفر هستند، یاجوج و ماجوج هم تعدادشون خیلی زیاد هست، زیاد وارد جزئیات نمیشم چون سطح فکر و سلیقه هامون با هم مخالف هست.

هندو و ظهور مهدی موعود
بشارت ظهور حضرت ولی عصرعلیه السلام در کتاب (دید) در کتاب (دید) که از کتب مقدس هندیان است، بشارت ظهور مبارک حضرت ولی عصرعلیه السلام چنین آمده است: پس از خرابی دنیا، پادشاهی در آخر الزمان پیدا شود که پیشوای خلایق باشد، و نام او (منصور) باشد و تمام عالم را بگیرد، و به دین خود در آورد، و همه کس را از مؤمن و کافر بشناسد، و هر چه از خدا بخواهد بر آید. در برخی از روایات اسلامی، ائمّه معصومین علیهم السلام (منصور) را یکی از اسامی مبارک حضرت مهدی علیه السلام خوانده، و آیه شریفه: وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً فَلا یُسرِفْ فِی القَتلِ اِنَّهُ کانَ مَنْصوراً. را به آن حضرت تفسیر نموده اند که آن یگانه باز مانده حجج الهی، ولیّ خون مظلومان و منصور و مؤیّد من عند اللَّه است. و در همین رابطه در ضمن حدیثی از امام باقر علیه السلام روایت شده که فرمود: القائِمُ مِنَّا مَنصُورٌ بالرُّعْبِ، مُؤیَّدٌ بِالنَّصْرِ، تُطوی لَهُ الأرضُ، وَ تَظهَرُ لَهُ الکُنُوزُ، وَیبلغ سُلطانُهُ المَشرِقَ وَ المَغرِبَ. قائم ما بوسیله رعب (در دل دشمنان) یاری میشود، و با نصرت الهی تأیید میگردد، زمین زیر پایش پیچیده میشود، و گنجهای زمین برای او ظاهر میشود، و دولت او به شرق و غرب عالم میرسد. ناگفته نماند که مضمون این بشارت و همچنین بشارت‌های دیگری که در کتب مقدّسه اهل ادیان آمده است در بسیاری از روایات اسلامی بصورت گسترده ای وارد شده، و در فرصتی مناسب برخی از آنها را ذکر خواهم نمود، و آنچه در اینجا آوردم فقط محض اطلاع است. البته کتاب مقدس دیگری هم دارند بنام دادتگ که بخاطر طولانی نشدن این پست بعداً پیشگویی هاشو میگم.

کابالا
نهمانیدس کارهای زیر را نیز انجام داد: زمینه را طوری فراهم کرد که برای اولین بار در تاریخ، یک یهودی وزیر امور مالیّه جیمز اول شد؛ یهودی ای بنام جودا لاکاوالریا، وزیر یهودی در دولت مسیحی. همچنین او فعالیت های جنگ نرم برای به فساد کشیدن پسران و دختران جوان مسلمان، را توسعه و شدّت بخشید که مهم ترین آن در دو زمینه بود:‌ علاوه بر محصولات تاکستان های مسیحیان، تاکستان های مسلمانان را نیز اجاره کرده و همه محصولات آنها را به آب شنگولی یعنی شراب تبدیل کرده و باصطلاح امروزی در کافی شاپ ها بطور تقریباً‌ رایگان در اختیار جوانان مسلمان قرار میدادند. همچنین: مطابق اصلی از اصول کابالا که خواهد آمد، زنان و دختران مسیحی و یهودی را در اختیار جوانان مسلمان قرار میدادند و آنان را هوسباز و بی غیرت به بار می آوردند. توضیح: برنامه جنگ نرم با همه اصول و فروعش پیش از به قدرت رسیدن نهمانیدس نیز بود، نهمانیدس به همان میزان که توانست کابالیسم را علنی کند، به همان مقدار نیز بر کمّ و کیف جنگ نرم افزود. مطابق قراردادی که میان اعضای سه گانه مثلث مذکور برقرار بود، هر شهری را که از مسلمانان میگرفتند به یهودیان واگذار میکردند. و این خود نشان میدهد که جمعیت یهودیان تا چه حدودی در اسپانیا بوده است و بی تردید در هیچ جای دنیا این کثرت را نداشته. جیمز اول که به عنوان فرمانده نظامی جنگ موفق شده و به لقب جیمز فاتح ملقب گشته و جنگ های او به جنگ های باز پس گیری مشهور شده بود، همگی در اثر اتحاد مثلثی بود که نهمانیدس ایجاد کرده و با انبوه رساله های کابالیستی از مرکز (گرونا) به همه جا پخش میکرد. و این فتوحات نظامی در جاده ای پیش میرفت که برنامه استراتژیک جنگ نرم، آن را صاف کرده بود.
مناقب و مثالب
عایشه به نبوت پیامبر شک داشته و آن حضرت را عادل نمیدانسته است؟ ابویعلی سنی در مسند خود جریان را اینگونه نقل نوشته: عایشه میگوید: رسول خدا وسایل صفیه که سنگین تر بود را روی شتر من گذاشتند و وسایل من که سبک تر بود را روی شتر صفیه قرار دادند. من که این کار را مشاهده کردم گفتم: خواسته این زن یهودی نزد پیامبر برآورده شده است. پیامبر فرمودند: ای‌ام عبدالله (کنیه عایشه) بار تو سبک بود لذا روی شتر صفیه گذاشتم و بار صفیه سنگین بود روی شتر تو قرار دادم. سپس عایشه میگوید: به پیامبر گفتم: آیا تو گمان میکنی که پیامبر هستی؟ پیامبر اکرم تبسم کرده و فرمودند: آیا در نبوت من شک داری؟عایشه میگوید به پیامبر گفتم: آیا تو گمان کردی که پیامبر هستی؟ چرا عدالت را رعایت نمیکنی؟ سپس عایشه میگوید: پدرم ابوبکر از این جریان باخبر شد و نزد من آمد و سیلی به صورت من زد. یکی از اصول دین اسلام، اعتقاد به نبوت است. اگر کسی به آن معتقد نباشد به اتفاق شیعه و سنی مسلمان نیست. این کلام عایشه نیز دلالت بر این دارد که او در نبوت پیامبر شک داشته و حتی پیامبر خدا را نیز عادل نمیدانسته است. و اگر چنین اعتقاد و عملکردی از کسی غیر از عایشه سر میزد بی شک جماعت عمریه حکم به کفر او میدادند و خونش را میریختند. در انتهای حدیث نقل شد که ابوبکر به عایشه سیلی زد؛ این به آن معنا نیست که خودِ ابوبکر اعتقاد به نبوت داشته لذا دخترش را تنبیه کرده است، بلکه سیلی که به عایشه زده است از این جهت بوده که نمیخواسته عایشه با این کارهای خود، پیامبر را به غضب بیاورد تا جایی که رسول خدا مجبور شوند او را طلاق بدهند و همه نقشه‌های آنان برای غصب خلافت و زیر و رو کردن اسلام بر باد برود. عایشه بخاطر بی احترامی به پیامبر، چندین نوبت از پدرش کتک خورد، حالا آش چقدر شور بوده که آشپز صداش در اومده.
در پستهای قبلی گفتم که اولین نفری که با خلیفه غاصب بیعت کرد شیطان بود، یعنی دومی باهاش بیعت کرده بود که سلمان فارسی با چشم برزخی اونو به شکل شیطان دیده بود، دومی در زمان خلافتش نامه ای به معاویه لعنة الله علیه بصورت محرمانه نوشته که خیلی طولانی هست، در بخشی از نامه، نوشته پیامبری وجود نداشته و اینا همه جادو بوده، ماجرای سقیفه رو هم تعریف کرده نوشته: من بسوی ابوبکر پریدم و با او دست داده و بیعت را با او بستم (این همون صحنه ای بوده که سلمان فارسی دیده و بعد به سراغ مولا علی علیه‌السلام میره که مشغول غسل پیامبر بوده) و پس از من عثمان بن عفان و دیگرانی که در آنجا حاضر بودند، به جز زبیر با ابوبکر بیعت کردند. به او گفتم: بیعت کن یا این که تو را میکشیم. سپس مردم را از او منصرف کردم. و به آنها گفتم: او را رها کنید، چرا که او تنها به خاطر تعصب بنی هاشم خشمگین شده است (چون زبیر پسر عمه مولا و پیامبر بوده) و دست ابوبکر را گرفته و او را بلند کردم، درحالی که بدنش می‌لرزید و عقل خود را از دست داده بود، و او را بر منبر محمد کشاندم، ابوبکر به من گفت: ای اباحفص! از خشم علی میترسم. من به او گفتم: علی به کار دیگری مشغول است. و ابوعبیدة بن جراح (هم پیمان دومی که درب خانه وحی را آتش زدند) مرا در آن کار کمک کرد و دست ابوبکر را بسوی منبر میکشید. درحالی که من از پشت سر، او را همچون بزکوهی که ترسیده، بسوی چاقوی قصاب هل میدادم، ابوبکر مبهوت بر بالای منبر ایستاد. من به او گفتم: خطبه بخوان. ولی او نتوانست و بی حرکت ماند و حیران شد، و سخن در دهانش ماسید و چشمهای خود را بست. در این هنگام من از روی خشم دستم را گاز گرفتم و به او گفتم: هرچه میتوانی بگو. ولی او باز نتوانست، خواستم او را از منبر پایین بکشم و بجای او بنشینم، ولی ترسیدم مردم مرا در آنچه درباره ابوبکر گفتم دروغگو شوم، حال آنکه گروهی از مردم پرسیدند: آیا پس چگونه از فضایل او گفتی؟ چه چیزی از رسول خدا درباره ابوبکر شنیدی؟ من به آنها گفتم: از زبان رسول خدا از فضل او چیزی شنیدم که خودم دوست داشتم، یک تار مو در سینه او بودم، و حکایتی دارم. در این هنگام به ابوبکر گفتم: بگو یا این که پایین بیا. به خدا قسم، ابوبکر آن (خشم) را در چهره من دید و دانست که اگر پایین بیاید، بالای منبر خواهم رفت و آنچه را از گفتن آن عاجز است خواهم گفت، بنابراین با صدای ضعیف و بیمارگونه گفت: خلیفه شما شدم، حال آنکه بهترین شما نیستم، و علی (علیه‌السلام) در بین شماست.. وَ اعْلَمُوا أَنَّ لِی شَیْطَاناً یَعْتَرِینِی.. یعنی: و بدانید که من شیطانی دارم که بر من عارض میشود (سراغم می‌آید) منظور ابوبکر من بودم (جاکش ابنه ای اعتراف میکنه که منظورش من بودم) هرگاه دیدید که گمراه شده ام، مرا حمایت کنید و او را از من دور کنید تا بر مو و پوست شما تأییدی نداشته باشم (اولی این جمله رو در خطبه ها زیاد تکرار میکرده و در کتب تسنن این جمله زیاد تکرار شده، این منافق دومی رو شیطان میدونسته و باز گردو بازی میکردند) و از خداوند برای خود، و شما طلب آمرزش میکنم. ابوبکر از منبر پایین آمد و من دست او را گرفتم، درحالیکه چشمان مردم به او خیره شده بود. من دست او را محکم گرفتم، سپس او را نشانیدم و مردم را برای بیعت و همراهی با او جلو آوردم تا او را و هر کس را که بیعت او را انکار میکرد بترسانم و او میگفت: علی بن ابی طالب چه کرد؟ من به دروغ درجواب میگفتم: خلافت را از گردنش خلع کرد، و برای این که در انتخاب مسلمانان کمتر اختلاف بیفتد، آن را بر عهده مسلمانان گذاشت، و با این کار علی (علیه‌السلام) خانه نشین شد. و مردم به اکراه بیعت کردند... این نامه طولانی هست و آتش زدن درب خانه و کتک زدن بی بی سلام الله علیها را و حتی گنده کارهای ابوسفیان رو برای معاویه نوشته و ازش خواسته بنی هاشم را آسفالت کند. طولانیه فقط همین چند خط رو ترجمه کردم، بعد از عاشورا عبدالله بن عمر تصمیم گرفت بر علیه یزید ملعون شورش کند، ولی یزید با خونسردی از صندوق، این دستخط پدرش را نشانش داد، وقتی نامه طولانی با دستخط پدرش را دید به یزید گفت: پس خوب کاری کردی که حسین را کشتی، و بعد رفت مردم را آرام کرد و گفت: اگر حسین زنده بود خودم حسین را میکشتم، یزید کار درستی کرده و ... أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ.
زیارت جامعه کبیره
یکی از شگفت انگیزترین زیارتها است که توسط امام هادی علیه السلام، انشاء شده و در هر امام زاده ای قابل استفاده و توسل هست، فقط قبلش ۱۰۰ مرتبه الله اکبر باید گفته بشه تا حجابها کنار بره تا به غلو مبتلا نشیم، یکی از اولیاء الهی برایم ترجمه کرد و واقعاً خیلی درک و فهمش ظرفیت میخواهد، ایشان میفرمود: سالیانی دراز بر من گذشت ولی مرا زاد و توشه ای به هم نرسید که برای لقاء مالک روز جزا سزاوار باشد؛ دلم تنگ شده گویا با چاقو دلم را تکه تکه میکردند، دوران سخت، به درازا انجامید و دشوار و دشوارتر شد ولی آرامشی روی نداد؛ زیرا احوال اهل زمان بر من روشن شد، عده ای افراط پیشه، که اگر نام خدا به میان می‌آمد دل‌های ایشان فرار میکرد، و وقتی یاد آل محمدعلیهم السلام بدون نام خدا به میان می‌آمد، ایشان خوشحال میشدند (اهل غلو) و عده ای تفریطگر وقتی در فضیلت ایشان چیزی میگفتند ناسپاسی کرده و برخی برخی دیگر را کافر و مشرک شمرده و لعن مینمودند (قرآن منهای عترت) این سختی‌ها چندان بر من زندگی را تنگ نمود تا این که جانم به لب رسید، و از این که به غیر خدا راهی باشد مأیوس شدم، پس پیوسته از خوف گمراهی بر خود گریه میکردم و روز و شب شکایت درد و اندوه خود را به خدا میگفتم؛ زیرا مطمئن بودم که کسی به التماس به درگاه او روی آورد اجابت و عطوفت وی شامل حالش میشود. ناگهان ندایی شنیدم که میگفت: ای بیچاره! چرا از وصی پیامبر امین و کتاب مبین به یادگار مانده اش و عترت پاکش روی گردان شده ای (قرآن و عترت) پس به ملازمت آن دو پرداختم و در این کار نهایت تلاش خود را به کار گرفتم، در حالیکه از نور آنها بهره میگرفتم، اما راهی به هدایت پیدا نکردم؛ زیرا در آن دو اختلافات فراوان و روشن موجود بود، در این هنگام صبرم از دست رفت و از تلاش و کوشش دست کشیدم، پس گفتم: منزّهی تو، تو بی نیازی و من نیازمند؛ تو مولایی و من بنده؛ تو راهنمایی و من گمراه؛ ملکوت همه چیز به دست توست و من غرق گناهانم، توان بر مهار خودم ندارم، و توانا بر جلب نفعی نیستم، اگر گمراهی‌ام اندکی در مملکت تو می‌افزاید و قضای تو بر آن جاری شده، با کمال میل قضای تو را میپذیرم، و به آن خوش آمد میگویم. پروردگارا! آیا این چنین بی نیازی، با نیازمند. و عزیز با ذلیل و پادشاه با اسیر رفتار میکند؟ قسم به عزتت که اگر مرا از درگاه خویش برانی از درت برنمیخیزم و از سپاس گویی تو دست برنمیدارم، زیرا بر دلم معرفت به جود و بخششت الهام شده. تا این که جام را از امام رضا علیه‌السلام گرفتم، چگونه؟ پیوسته حالم بر این منوال بود تا اینکه شبی مولا و سیدم، حضرت امام رضا علیه‌السلام را در خواب دیدم؛ با دو دلیل امامت خود را برای من ثابت کرد و جامی به من داد، آن را گرفتم و نوشیدم، و از خواب بیدار شدم، و نمیدانم که آیا این از زمره خواب شمرده میشود و یا اینکه از زمره وعده‌های خدا به مؤمنین یعنی الهام است؟ در این هنگام بر طبق عادت به قرائت قرآن و صحیفه و غیر آنها مشغول شدم، پس نفس خود را غیر از آنچه قبلاً بود یافتم، گویا معلّمی مرا راهنمایی میکرد، تا من از آیات استنباط کنم، و معانی پوشیده اخبار و آثار را به دست آورم، و مثل اینکه قوه فهمی در من پیدا شد که حق را از باطل جدا میکردم، و گویی نوری به من داده شده بود که در تاریکیها راهگشا بود، پس خدای تعالی توفیق زیارت و تشرّف به مشهدش را به من ارزانی داشت، حاجت خود از پیشگاه خدا را، کمال این عطایی که به شفاعت آن حضرت به من داده شده قرار دادم، و اینکه مرا از حزب اهل بیت و در زمره رحمت شوندگان به شفاعت ایشان قرار دهد.. الخ به هر حال این رو گفتم که بدونی ایشون کلمه به کلمه زیارت جامعه کبیره رو با آیات قرآن و احادیث بگونه ای شرح داد که خودش کتابی میشه، ولی چون مطالبشون پیچیده هستش و فهمش برای عموم مشکل هست، در موردش توضیحی نمیدم، شما هر چی ازش فهمیدی کافیه. دوست عزیزی هم اسم این زیارت رو بمب اتمی گذاشته بود و میگفت: کمتر کسی هست که توی مفاتیح الجنان، متوجه معانی عمیق این گنجینه با ارزش بشه. به هر حال خدا از هر کس به اندازه فهم و توانش تکلیف میخواد.
حدیث :
راوى گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که مى فرمود: هیچ بنده اى خالصانه در درون خود به خداوند روى نیاورده است تا در نتیجه حق نفس را به او عطا کند و حقى را که از آن نفس است براى او بستاند جز اینکه (اگر چنین باشد) دو خصلت به او بخشیده مى شود: یکى روزى اى از جانب خداوند که وى را در فراخى (و آسایش ) قرار مى دهد و دیگرى رضایت و خوشنودى از خداوند که او را (از همه چیز) بى نیاز مى سازد.

از امام صادق علیه السلام و از سلمان فارسی نقل شده: هنگامی که امیرالمومنین علیه السلام را برای بیعت از منزلش بیرون کشیدند، فاطمه علیهاالسلام خارج شد و به مزار (رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و فرمود: دست از پسر عمویم بردارید، قسم به آنکه محمد را بحق مبعوث نمود، اگر او را رها نکنید، موهای سر خود را پریشان خواهم کرد، و پیراهن رسول الله را به سر خواهم گذاشت، و به پیشگاه الهی فریاد خواهم کشید. که ناقه ی صالح نزد خدا از بچه‌های من گرامی تر نبود. سلمان میگوید: به خدا قسم، دیدم پایه ی دیوارهای مسجد از پایین کنده شد و از زمین فاصله گرفت، به حدی که اگر کسی میخواست از زیر آن رد شود، میتوانست. نزدیک حضرت رفتم و عرض کردم: ای سیده و خانم من، خداوند- تبارک و تعالی- پدرت را به عنوان رحمت (برای عالمیان) برانگیخت، شما نقمت نباشید. در این هنگام دیوارها به جای خود بازگشت، و غبار از زیر دیوار برخاست تا حدی که داخل بینی های ما گردید.
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش روایت کند که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: کسى که به فقیر کمک مالى کند و در مورد خود با مردم منصف باشد چنین کسى مومن حقیقى است .
حدیث :
عربى به خدمت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد: اى رسول خدا! مرا عملى بیاموز که به سبب آن به بهشت داخل شوم . حضرت فرمود: آنچه را که دوست مى دارى مردم درباره تو به جاى آورند درباره آنان به جاى آور و آنچه را که دوست مى دارى مردم درباره تو به جاى آورند درباره آنان به جاى آورند درباره آنان به جاى نیاور.

داستان بوذاسف

ادامه داستان بلوهر، در این ایّام براى پادشاه پسرى متولّد شد از آن پس که از داشتن فرزند ذکور ناامید شده بود، پسرى که در زیبایى و جمال و نورانیّت، روزگار مانند آن را ندیده بود و چندان از ولادت این فرزند خوشحال شد که نزدیک بود از خوشحالى ذوق مرگ شود، و پنداشت بت هایى که به عبادت آنها مشغول بوده، آن فرزند را به او بخشیده اند و جمیع خزائن خود را بر بتکده‌ها بخشش کرد، و فرمان داد مردم به مدّت یکسال به عیش و نوش مشغول شوند و آن فرزند را بوذاسف نام نهاد و دانشمندان و منجمان را گرد آورد تا طالع مولود را ملاحظه کنند، و پس از تأمّل گفتند: از طالع این فرزند چنین ظاهر میشود که از شرافت و منزلت به مرتبه اى رسد که هیچ کس در این سرزمین به این مرتبت نرسد و همه منجّمان بر این سخن اتّفاق کردند، جز آنکه یکى از منجّمان گفت: گمان من این است که این شرافت و بزرگى که در طالع اوست، مربوط به بزرگى و شرافت آخرت او باشد و مى پندارم که او پیشواى دینى باشد و در مراتب اخروى صاحب درجات عالیه شود، زیرا این شرافتى که در طالع اوست مربوط به شرافتهاى دنیوى نیست، و شبیه شرافت اخروى است. این سخن بر پادشاه گران آمد و او را محزون ساخت و نزدیک بود شادى او در ولادت فرزند ضایع گردد. منجّمى که این سخن را گفته بود در نظر او از همه منجّمان دیگر راستگوتر و داناتر بود، بعد از آن فرمان داد شهرکى براى آن پسر خالى کردند و جمعى را که بر آنان اعتماد داشت از دایگان و خدمتکاران براى او مقرّر کرد و به آنها سفارش کرد که در میان خود سخن مرگ و آخرت و اندوه و مرض و فنا و زوال بر زبان نیاورند تا آنکه زبانشان به ترک این سخنان عادت کند، و این معانى از خاطرشان محو شود، و فرمان داد که چون آن پسر به حدّ آگاهی رسد، از این باب سخنان نزد وى نگویند تا مبادا در دل او تأثیر کند و به امور دین و عبادت راغب شود و مبالغه تمام در اجتناب از این قسم سخنان به خدمتکاران خود نمود تا به غایتى که هر یک را جاسوس و نگهبان دیگرى قرار داد، و از ترس آنکه مبادا پسرش به جانب دینداران راغب شود بر آنها غضبناک گردید. و آن پادشاه وزیر اعظمى داشت که جمیع تدابیر سلطنت را متحمّل گردیده و به او خیانت نمیکرد، و هیچ چیز را بر خیرخواهى وى ترجیح نمیداد و در هیچ کارى از کارهاى او سستى نمیکرد، و هیچ کارى از کارهاى وى را ضایع و مهمل نمى گذاشت، و با وجود این مردى لطیف الطبع و خوش زبان بود، و به خیر و خوبى شهرت داشت و همگى مردم او را دوست داشتند و از وى راضی بودند، و لیکن مقرّبان پادشاه بر او حسد مى بردند و بر او برتری مى طلبیدند و قرب و منزلت او نزد پادشاه بر طبع آنان گران بود.


اگه دیدی ‏یکی بیخودی و یهویی رفتارش باهات عوض شد ، چیزی نیست. ‏یا با قبلی آشتی کرده، ‏یا با بعدی آشنا شده. ‏هر کسی رو فقط تا لیاقتش همراهی کن.

دیده ای باید سبب سوراخ کن
تا حجب را برکند از بیخ و بن
تا مسبّب بیند اندر لامکان
هرزه بیند جهد و اسباب و دکان
از مسبّب میرسد هر خیر و شرّ
نیست اسباب و وسایط ای پدر
جمله قرآن است در قطع سبب
عزّ درویش و هلاک بولهب

آفرینش و حرکت زمین
بطلمیوس، فیلسوف یونانی، کتابی درباره ساکن بودن زمین و گردش خورشید به دور آن، تألیف کرد و مکتبش شیوع یافت و فیلسوفان اسلام همچون فارابی و ابن سینا و دیگر علما و مفسران و محدثان آنرا پذیرفته و در کتب خود نقل کردند و این دیدگاه بر همه جا سایه افکند تا این که در قرن شانزدهم کوپرنیک ظهور کرد و اثبات نمود که زمین به دور خورشید میگردد که در نتیجه، مجمع کلیسای روم به گمراهی و الحاد او حکم داد. اما امام(علیه السلام) و فرزندان او صدها سال پیش از تولد کوپرنیک، از این حقیقت پرده برداشته بودند؛ امیرالمؤمنین(علیه السلام)در یکی از خطبه های نهج البلاغه، در توصیف زمین میفرماید: فَسَکنَتْ علی حرکتِها مِنْ اَن تَمید بِاَهْلها اَوْ تَزوُلَ عَن مواضِعها: پس آنگاه در عین متحرک بودن، آرام گرفت تا اهل خویش را در سقوط و اضطراب قرار ندهد یا آن را از جای خویش زایل نسازد. و در خطبه دیگری میفرماید: و عدَّلَ حرکاتِها بالرّاسیاتِ مِنْ جَلامیدِها: و حرکات زمین را با صخره های عظیم و قله کوه های بلند و محکم تعدیل کرد. فرزند او، امام صادق(علیه السلام)، نیز فرمود: اِنّ الاشیاءَ تَدلُّ علی حدوثِها مِن دورانِ الفلکِ بما فیه و هی سبعهُ افلاک و تُحرّکُ الارضَ و مَن علیها و انقلابَ الاَزمنهِ و اختلافَ الوقت: چرخش افلاک هفت گانه و حرکت زمین و زمینیان و دگرگونی زمان ها و گذشتن وقت بر حدوث زمین دلالت میکند. زمین حرکت های گوناگونی دارد که بعضی از منجّمان آن ها را تا ۱۴ حرکت شمرده اند. بعضی از آن ها ۲۶ هزار سال و بعضی ۳ هزار سال طول میکشد، بعضی نیز ۲۴ ساعت به طول می انجامد که همان حرکت وضعی و روزانه است و بعضی ۳۶۵ روز که همان حرکت انتقالی و سالانه است، وتفاوت فصل های بهار، زمستان، پاییز و تابستان در نتیجه حرکت سالانه و تفاوت ساعت های روز (صبح، ظهر، مغرب، عشا و سحر) در نتیجه حرکت روزانه است. اشاره امام صادق(علیه السلام)به حرکت زمین شامل همه اینها میشود.

صحیفه سجادیه
جایگاه معین پدیده‌ها در مراتب، در زمان، و در مکان
میفرماید: لَا یَمْلِکُونَ تَأْخِیراً عَمَّا قَدَّمَهُمْ إِلَیْهِ، وَ لَا یَسْتَطِیعُونَ تَقَدُّماً إِلَی مَا أَخَّرَهُمْ عَنْه: در حالی که نمیتوانند از آنچه برای شان مقدم کرده دور شوند، و نمی توانند به آن چه که بر آنها موخّر کرده نزدیک شوند. نکتۀ مهم ادبی: معنای این دو جمله دقت بیشتری می‌طلبد، و تا جائی که من دیده‌ام هیچکدام از متون شرحی، به معنی صحیح این دو جمله توجه نکرده اند. تأخیر: دور شدن، فاصله گرفتن؛ مثلاً قرار است عده ای سرباز با فاصله‌های ۱۰ متری از همدیگر حرکت کنند، اگر یکی از آن‌ها ۱۵ متر از فرد مقدم فاصله بگیرد، او تاخیر کرده و دور شده است. امام میفرماید: هیچکدام از پدیده‌های جهان نمی تواند از پدیده پیشین به تاخیر افتد. و همان سرباز که فاصله اش را با سرباز قبلی بیشتر کرده در واقع فاصله خود با سرباز بعدی را نزدیک کرده است. تاخیر از مقدّم، و تقدّم بر مؤخر؛ این شارحان توجه نکرده اند که مراد امام این نیست که آنچه مقدم است موخّر نمیشود و آن چه مؤخر است مقدم نمیشود. بلکه مراد امام این است که آنچه موخّر است بیش از حد معین خود مؤخر نمیشود و آن چه مقدم است بیش از حد معین خود مقدم نمیشود. عبارت با اندکی دقت، روشن است به ویژه با توجه به حرف «إِلَی» که در جمله دوم آمده و حرف «عَلَی» نیامده است. و در بیان دیگر: هیچکدام از پدیده‌های جهان در مراتب پیدایش نمیتوانند نسبت به پدیدۀ پیش نزدیکتر شوند و یا نسبت به پدیده بعدی نزدیکتر شوند. بلکه هر کدام دقیقاً در جایگاه معین زمانی و مکانی خویش قرار دارند. نظم و نظام: بر کائنات و جهان هستی و بر پدیده‌های آن، یک نظم دقیق حاکم است که هیچ چیزی نمیتواند از آن نظام تخلف کند، هر پدیده و هر چیز در جایگاه زمانی و مکانی خود قرار دارد، گر چه جهان و اشیاء جهان در یک جریان عمومی بطور مداوم در تغییر است.

سلمان فارسی
حکیم، کسى است که بر اساس دانایى و بصیرت و منطق مى اندیشد، سخن میگوید و رفتار میکند و فقیه، دانشمندى است که احکام دین خداوند را بر اساس موازین متقن و مستدّل استنباط میکند. در مورد سلمان فارسى، باید بگوییم که او داراى دو مقام درخشان حکمت و فقاهت بوده است، زیرا علاوه بر اینکه این عناوین، در متون روایتها که درباره وى آمده است، این موضوع را نیز، باید در نظر بگیریم که سلمان سالیان درازى از عمر خویش را در ایران، شام، موصل، حجاز و سایر شهرها به سیر و سیاحت در معابد و کلیساها پرداخته و با حدود ده تن از عالمان و پیشوایان دینى ملاقات و مراوده داشته و به قول قتاده: صاحب و آگاه به دو کتاب آسمانى، یعنى انجیل و قرآن کریم بوده است. گذشته از این، سلمان، عالم به اسرار و معارفى نیز، بوده است و در ادامه بحث، از هر دو بخش علوم او، یعنى علوم عادى و علوم فوق العاده وى را بطور خلاصه بررسى میکنیم. ۱. علوم عادى، تفسیر قرآن. روزى در مسجد پیامبر (ص) در مدینه، در تفسیر آیه: (إِنِّی جاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً... ) میان سلمان و عمربن خطّاب غاصب دومی بحثى پیش آمد که طلحه بن عبدالله، زبیر بن عوّام و کعب الاحبار نیز، حضور داشتند. عمر از طلحه و زبیر پرسید: فرق میان خلیفه و پادشاه چیست؟ آنها از پاسخ ناتوان ماندند، ولى سلمان پاسخ داد: خلیفه کسى است که در میان مردم به عدالت رفتار نماید، حقوق را با مساوات تقسیم کند، نسبت به مردم، چون پدرى مهربان نسبت به فرزندان خویش عمل کند و بر اساس موازین و احکام کتاب خدا، قضاوت و حکومت نماید. کعب الاحبار یهودی و نفوذی گفت: گمان نمیکردم، غیر از من کسى بتواند به این خوبى جواب دهد، اما اکنون دانستم، درون سلمان، انباشته از علم و حکمت است. ب) حکیم و فقیه ابو عمر گفته است: سلمان، پیوسته مردى نیک، پرفضیلت، برگزیده، دانشمند، و زاهد بود و با تنگ دستى زندگى میکرد. امام على (علیه‌السلام) فرموده اند: سلمان فارسى، مثل لقمان حکیم است. آن حضرت در مورد مقام سلمان نیز، میفرماید: سلمان داراى علم اول و آخر است، دریاى علم او تمام ناشدنى است و او از ما اهل بیت (ع) است. فضل بن شاذان، راوى حدیث معتبر و معروف میگوید: ما نَشَأَ اللهُ رجلًا مِن سائِرِ النّاسِ کانَ أفْقَهَ مِن سَلمانِ الفارسی، خداوند در میان مردم (غیر از اهل بیت) مردى را خلق نکرده که از سلمان فارسى فقیه تر باشد، ۲. عالم به اسرار. سلمان علاوه بر دانایى به معارف عادى، به اسرار نیز آگاهى داشت. او برخى از این علوم را از پیامبر (ص) و برخى را از امام على (ع) آموخته و قسمتى از آن علوم را هم بر اثر ریاضت کسب نموده.

عالمی مشغول نوشتن با مداد بود. کودکی پرسید: چه مینویسی؟ عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن مینویسم. میخواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی! پسرک تعجب کرد! چون چیز خاصی در مداد ندید. عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آنها را به دست آوری. اول: میتوانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت میکند و آن دست خداست! دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنجش میشود، ولی نوک آن را تیز میکند. پس بدان رنجی که میبرى از تو انسان بهتری میسازد! سوم: مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن اشتباه از پاک کن استفاده کنی؛ پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست! چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست؛ مهم مغز مداد است که درون چوب است؛ پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید! پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی میگذارد؛ پس بدان هر کاری در زندگی ات میکنى، ردی از آن بجا میماند؛ پس در انتخاب اعمالت دقت کن.

علیُّ علیه السلام: نخست پایه دین، شناخت خداوند است و کمال این شناخت، تصدیق و اقرار به وجود اوست و کمال این اقرار و تصدیق، یگانه و بی همتا دانستن اوست و کمال یگانه و بی همتا دانستن او، اخلاص نسبت به اوست و کمال این اخلاص، نفی چونی و چگونگی از اوست، چه هر صفت، گواه آنست که جز موصوف است و هر موصوف، گواهی دهد که جز صفت است. پس هرکس که خدای را به صفتی موصوف دانست، همانا که برای او قرینی شناخت و هر که او را قرینی شناخت، هر آینه او را دو پنداشت، و هر که او را دو پنداشت، او را به اجزاء بخش کرد و هر کس که او را مرکّب از اجزاء پنداشت، از شناخت او به دور افتاد و آنکس که از شناخت او به دور افتاد، اشاره به او نمود و هر که او را مورد اشاره قرار داد، لاجرم او را محدود تصور کرد و هرکه او را محدود پنداشت، او را به شمارش درآورد. آن کس که گفت: خدای در چیست؟ او را داخل در چیزی پنداشت و آنکه گفت: خدای بر چیست؟ مکانی را از او تھی پنداشت. آنچه حضرت فرمودند در حقیقت شرح سوره مبارکه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُوًا أَحَدٌ، است که جمله اخیر اثبات توحید و جمله‌های پیش از آن نفی کثرت است.

تورات و ظهور مهدی موعود
بشارات فراوانی که در باره منجی عالم در کتاب اشعیای نبی وارد شده که به قسمت عمده ای از برنامه‌های آن مصلح جهانی اشاره دارد، که برخی از آنها را می‌آوریم: تأمین عدالت اجتماعی و امنیّت عمومی، در فرازی از بشارت‌های کتاب اشعیا آمده که در زمان آن حضرت، عدالت اجتماعی برقرار خواهد گردید و امنیّت عمومی بوجود خواهد آمد بگونه ای که مردم در صلح و صفا و صمیمیّت زندگی کنند و بهایم با هم سازش نمایند و در کنار هم با آسودگی بیاسایند: آنگاه انصاف در بیابان ساکن خواهد شد، و عدالت در بوستان مقیم خواهد گردید. و عمل عدالت، سلامتی و نتیجه عدالت، آرامی و اطمینان خاطر خواهد بود تا ابد الآباد. و قوم من در مسکن سلامتی و در مساکن مطمئن و در منزلهای آرامی ساکن خواهند شد. تردیدی نیست که این بشارت به زمان مهدی موعود علیه السلام اشاره دارد؛ زیرا فقط آن حضرت است که تمام جهان را پر از عدل و داد میکند، و ریشه ظلم و فساد را از بیخ و بن بر میکند، و صفا و صمیمیّت را به عالم انسانیّت بر میگرداند. و اینک برای این که روشن شود تمام فرازهای بشارت مزبور از دولت با سعادت آن یگانه منجی عالم خبر میدهد، به احادیث چندی در این زمینه، توجّه کنید. در احادیث متواتر از طریق شیعه و سنّی از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم روایت شده که در مورد ظهور حضرت مهدی علیه السلام فرموده است: زمین را پر از عدل و داد میکند، همچنان که پر از ظلم و ستم شده است. ابو سعید خدری از پیامبر اکرم روایت کرده که فرمود: اُمّت اسلامی بسوی او پناه میبرند، آنچنان که زنبوران عسل بسوی ملکه خود پناه میبرند. عدالت را در سراسر گیتی می‌گستراند همچنان که پر از ستم شده، تا جایی که صفا و صمیمیّت صدر اسلام را به آنها باز میگرداند. خفته ای را بیهوده بیدار نمیکند (آسایش کسی را بر هم نمیزند) و خونی را (به ناحق) نمیریزد. همچنین ابو سعید خدری از رسول اکرم روایت کرده است که در توصیف آنحضرت فرمود: ساکنان زمین و آسمان به او عشق میورزند. آسمان بارانش را فرو میفرستد، زمین گیاهان خود را میرویاند، زنده‌ها آرزو میکنند که ای کاش نیاکان شان زنده بودند و آن عدالت و آرامش را مشاهده میکردند. و نیز ابو سعید خدری از آن حضرت روایت کرده است که فرمود: در پایان روزگار اُمّت من، مهدی علیه السلام خروج میکند. خداوند در زمان او زمین را با باران رحمتش سیراب مینماید و زمین گیاهانش را میرویاند. او ثروت را بطور مساوی بین مردم تقسیم میکند. در آن زمان چهارپایان در جهان فراوان شود و اُمّت بسیار بزرگ و شکوهمند گردد. حذیفه یمانی از آن حضرت روایت نموده که در ضمن حدیثی فرمود: ساکنان آسمان، مردم روی زمین، پرندگان هوا، درّندگان صحرا، و ماهیان دریا همه و همه از او خشنود میشوند. از این روایات به خوبی استفاده میشود که در دولت عدالت پیشه حضرت مهدی علیه السلام همه مردم و موجودات از عدالت آن بزرگمرد الهی بهره مند خواهند شد، و همه انسانها، پرنده ها، چرنده‌ها و حیوانات اهلی و وحشی همگی در سایه دولت عدالت گستر آن حجّت خدا در آسایش و امنیّت زندگی خواهند نمود. و از این رو، همه موجودات و مخلوقات خدا از وجود پر خیر و برکت آن موعود آسمانی فرحناک و شادمان و از حکومت عادلانه آن حضرت راضی و خشنود می‌باشند.

کابالا
ادوارد براون که خود پیوندی با سیاستمداران کشور خودش (انگلیس) یعنی پیوند با ماماهائی که بهائیت را از مکتب ملاصدرا زایمان داشت هم بهتر میداند که قضیه چیست و هم میخواهد با توضیح واقعی ماجرا آن زمینه پیشین را که در عصر سید جمال بود، از نو تقویت و زنده کند تا بهائیت مثلاً آبروئی داشته باشد آبروی صدرائی که توسط سبزواری بر جامعه آن روز ایران به ویژه تهران، حاکم بود. کابالا در چهار مرحله از تاریخ: ۱- از مصر باستان و یونان باستان تا سال های پس از حضرت موسی(ع)- حوالی سال ۱۴۰۰ قبل از میلاد. ۲- از سال های پس از موسی (ع) تا اسحاق کور ۱۱۶۰ - ۱۲۳۵ میلادی: کابالا تا زمان فعالیت اسحاق کور بعنوان یک فکر اهریمنی، مخفی، محرمانه، و باصطلاح بشدت حالت زیر زمینی داشته است. در این زمان ناتوانی دو دین مسیحی و یهودی در مقابل اسلام، یک نیاز اجتماعی در زمینه روان اجتماعی اروپا به یک آئین سوم و جدید آماده کرده بود که اسحاق کور از این شرایط اجتماعی استفاده کرد و تا حدودی کابالا را -گرچه در شعاع محدود- آشکار کرد. آیا اسحاق کور یک یهودی بود یا یک مسیحی؟ معلوم نیست و در هر صورت همانطور که ماهیت کابالا اقتضا دارد، او فراتر از هر دو آئین میرفته است. اسحاق کور از اهالی جنوب فرانسه بود که معمولاً خیزشگاه اندیشه های نو در جامعه اروپائی است، اما نظر به شرایط آن روزی اسپانیا که مسیحیان و انبوه یهودیان در خط مقدم جبهه زیر سم اسبان مسلمانان پایمال میشدند، نو آوری اسحاق کور بیشترین مشتریان را در اسپانیا داشت. ۳- از اسحاق کور تا نهمانیدس: آشکار شدن و رواج کابالا همچنان پیش میرفت و در مبارزه با مسلمانان به کار گرفته میشد، هم در عرصه جنگ نرم و هم در زمینه جنگ فیزیکی، که زمام این آشکار شدن را نهمانیدس بدست گرفت و توانست نیروی دو دین رسمی، نیروی نظامی دولت های مسیحی و نیروی نژادی و ناسیونالیسم یهودی و بالاخره کوتاه آمدن پاپ و واتیکان را در برابر کابالا، به دست آورد. موسی بن نهمان معروف به نهمانیدس متولد ۱۱۹۴ متوفای ۱۲۷۰ که نام اسپانیائی او بناستروگ داپورتا است یهودی اسپانیائی، به چهار مقام بزرگ رسید. الف: به بزرگترین سمت رهبری دینی یهود در اسپانیا رسید، یعنی به ریاست بالاترین سمت دین رسمی در میان یهودیان جهان رسید. ب: به‌ مقام و سمت رهبری عرفان یهودی یعنی کابالیسم رسید سمتی که «ربی» نامیده میشد. او شهر گرونا را به مرکز آموزش و فعالیت کابالیسم تبدیل کرد؛ مرکزی که علاوه بر پرورش افراد کابالیست، با انبوه رساله های کابالی، کابالیسم را در سرتاسر ایبری منتشر کرد و از آن جا به دیگر مناطق اروپا تا حدودی علنی، نفوذ داد. ج: نهمانیدس موفق شد علاوه بر رهبری رسمی دین و رهبری کابالیسم، همکاری و حمایت بی دریغ (مه یربن تودروس ابولافیی) را که رئیس قومی و نژادی و اقتصادی یهودیان انبوه اسپانیا بود، به خود جلب کند. از نو باید یاد آوری شود:‌ در شرایط آن روز ریاست قومی بر یهودیان اسپانیا به مثابة‌ ریاست بر همة‌ یهودیان جهان بود، هم به دلیل کثرت یهودیان در اسپانیا و هم به دلیل حساسیت جایگاهی که آنان در مقابل مسلمانان داشتند. د: نهمانیدس به مقام مشاورت جیمز اول پادشاه مسیحیان رسید و علاوه بر مشاورت، دوست محبوب و مورد علاقه او نیز بود. این مثلث اتحاد» جریان جنگ های چند قرنی اندلس را به نفع مسیحیان و یهودیان، تغییر داد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: خداى تعالى فرموده است : من نماز را از کسى مى پذیرم که در برابر عظمت من فروتنى کند و به خاطر من نفس ‍ خود را از شهوات باز دارد و روز خود را به یاد من سپرى کند و بر خلق من خودنمایى و بزرگى نکند و گرسنه را طعام دهد و برهنه را بپوشاند و بر مصیبت زده ترحم آورد و غریب را جاى دهد چنین کسى نورش همانند نور خورشید مى تابد و من در تاریکى ها نور، و در وقت نادانى حلم و بردبارى برایش قرار مى دهم ، به عزتم او را نگهدارى مى نمایم و به وسیله فرشتگانم او را خفظ مى کنم ، چنین بندگانى مرا مى خوانند و من اجابت مى کنم و از من در خواست مى کنند و من عطا مى کنم مثل آنان در نزد مانند مثل بهشت جاودان است که میوه هایش علو و ارتفاع ندارد (اشاره است به تواضع و فروتنى آنان ) و دگرگونى در حالت آن راه ندارد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: هر بنده اى که به سوى چیزى که خداى عزوجل دوست مى دارد روى بیاورد خداوند نیز به سوى چیزى که او دوست مى دارد روى مى آورد و کسى که چنگ زند خداوند او را حفظ مى کند و کسى که خداوند به سوى او روى آورد و او را نگاهدارى کند باکى ندارد اگر آسمان بر زمین افتاد یا بلاى سختى بر اهل زمین فرود آید و همگى را در برگیرد چنین کسى به سبب پرهیزگارى اش در حزب خدا جاى دارد و از هر بلایى در امان است ، آیا خداوند نمى گوید: (ان المتقین فى مقام امین؟ همانا پرهیزگاران در مقام امن الهى جاى دارند؟)