شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب
شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب

داستان بلوهر

در زمانهاى گذشته پادشاهى بود که لشکریانى فراوان و کشورى پهناور داشت، مردم از او مى ترسیدند و بر دشمنانش پیروز بود، و با وجود این مردى شهوت ران و اهل عیش و نوش و پیرو هوى و هوس بود، هر کس از این شیوه دنیاپرستى او تمجید میکرد نزد او عزیز و گرامى بود وگرنه، دشمن و فریبکار به حساب مى آمد، از دوران کودکى و نوجوانى به پادشاهى رسیده بود و داراى اندیشه اى اصیل و لسانى بلیغ بود، تدبیر امور مردم و اداره کردن آنها را نیکو مى دانست و مردم هم او را به این صفت شناخته بودند و منقاد و مطیع وى بودند، و هر سخت و آسانى در برابر وى خاضع بود، مستى جوانى و مستى پادشاهى و شهوت و خودبینى در وى جمع شده بود و پیروزى بر دشمنان و تسلّط بر مردم و انقیاد آنها نیز بر آن افزوده بود، مردم را مى کشت و حقیر مى شمرد و چون مردم او را مى ستودند و کارش را تمجید مى کردند بر عجب و تکبّر وى مى افزود، همّتى جز دنیا نداشت و دنیا هم به او روى آورده بود و هر چه مى خواست بدان مى رسید، جز آنکه فرزندانش همه دختر بودند و پسرى برایش به دنیا نیامد، پیش از آنکه وى به سلطنت برسد، دین رواج یافته بود و دینداران فراوان شده بودند، و شیطان دشمنى با دین و دینداران را در نظر وى آراست، به واسطه ترس از حکومت خود بر دینداران آسیب رسانید و آنان را تبعید کرد، و بت پرستان را مقرّب کرد و براى آنها بتهایى از طلا و نقره ساخت و آنان را محترم و شریف شمرده، و بر بتهاى آنان سجده کرد. چون مردم چنین دیدند به پرستش بتها شتافتند، و دینداران را خوار شمردند. روزى از روزها پادشاه، احوال یکى از شهروندان مورد عنایت و صاحب منزلت خود را پرسید و مى خواست او را معاون خود در بعضى از امور قرار بدهد و او را احترام و تکریم کرد. گفتند: پادشاه، او از دنیا کناره گیرى کرده و به جمع زاهدان پیوسته است، این گزارش بر او گران آمد و به دنبال او فرستاد و او را آوردند و چون او را در لباس اهل زهد و ریاضت دید به او تندى کرد و دشنام داد و گفت: مگر تو از چاکران درگاه ما و از رجال و اشراف مملکت ما نیستى؟ چرا خود را رسوا کردى و خاندان و اموالت را تباه ساختى و دنبال زیانکاران و بى کاران را گرفتى و خود را مضحکه و ضرب المثل قرار دادى؟ من تو را براى کارهاى مهمّ و یارى رساندن در امور خطیر آماده کرده بودم. گفت: اى پادشاه! اگر من بر تو حقّى ندارم، عقلت بر تو حقوقى دارد، بدون خشم و غضب گفته مرا گوش کن، و پس از فهم و درک به هر چه خواهى فرمان ده که غضب دشمن عقل است، و میان فهم و صاحبش حائل مى شود. پادشاه گفت: هر چه مى خواهى بگو. زاهد گفت: آیا تو مرا سرزنش مى کنى که بر خود گناهى کرده‌ام یا سابقه گناهى بر تو دارم؟ پادشاه گفت: نزد من گناهى که بر خود کرده اى از بزرگترین گناهان است و کسى از رعایاى من حقّ ندارد خود را به هلاکت بیندازد، و من از او صرف نظر نمایم، اگر تو خود را هلاک کنى مثل این است که یکى از اهل کشور مرا که مسئول حفظ او هستم هلاک کرده اى و از تو بازخواست مى کنم، چون خود را به هلاکت افکنده اى. زاهد گفت: پادشاها تو نباید بدون دلیل علیه من حکم کنى و دلیل باید در محکمه قاضى طرح شود و در میان مردم کسى نیست که علیه تو داورى کند، ولى در وجود تو قاضیانى هستند که من به داورى بعضى از آنها راضى هستم و از داورى بعضى دیگر بیمناکم. پادشاه گفت: آن قاضیان کیانند؟ گفت: آنکه به قضاى او راضیم عقل توست و آنکه از قضاى او بیمناکم هواى نفس توست. پادشاه گفت: هر چه مى خواهى بگو و راست بگو، و بگو از چه زمانى این عقیده را پیدا کرده اى؟ و چه کسى تو را از راه به در کرده است؟ گفت: من در نوجوانى کلامى را شنیدم که در دلم نشست و مانند دانه زراعت در دلم ریشه دوانید و رشد کرد، تا به غایتى که چنان که مى بینى درختى بارور گردید و آن چنین بود که شنیدم مردى مى گفت: نادان ناچیز را چیز به حساب مى آورد، و چیز را ناچیز مى شمرد، و کسى که ناچیز را واننهد به حقیقت نمى رسد، و کسى که حقیقت را نبیند به وانهادن ناچیز خشنود نباشد، و آن چیزى که حقیقت است عبارت از آخرت است، و آنچه که ناچیز است عبارت از دنیاست، و این کلام را پذیرفتم زیرا مى دیدم که حیات دنیا مرگ و غناى آن فقر، و شادى آن اندوه و سلامتى آن بیمارى، و قوّت آن ضعف و عزّت آن خوارى است، و چگونه حیات آن مرگ نباشد در حالى که حیات آن براى مرگ است، و انسان یقین دارد که حیاتش برچیده شده و خواهد مرد، و چگونه غناى آن فقر نباشد در حالى که هیچ کس چیزى را به دست نمى آورد مگر آنکه براى آن نیازمند چیز دیگرى مى شود، که از به دست آوردن آن گریزى ندارد. براى مثال مردى که نیازمند مرکب سوارى است چون آن را به دست آورد، نیازمند علوفه و تیماردار و افسار و ابزار میشود، و چون آنها را به دست آورد براى هر کدام آنها نیازمند اشیاى دیگرى مى شود که گریزى از آنها نیست، پس نیاز چنین فردى کى منقضى خواهد شد؟ و چگونه شادى آن اندوه نباشد، در حالى که هر کس یک وسیله شادى یافت از ناحیه همان شادى دچار اندوه دوبرابر مى شود؟ اگر به واسطه فرزند شاد است باید در انتظار اندوه بیمارى و مرگ و آسیب وى باشد، و اگر به داشتن مال شاد است، هراس تلف شدن آن بیشتر از آن شادى است، و چون چنین است بهتر آن است که کسى خود را به آن آلوده نسازد، چون دنیا را به این اوصاف شناختم ترکش کردم و امر اصیل حقیقى را که آخرت باشد شناختم و آن را اختیار کردم، و اگر بخواهى آنچه را که دانسته‌ام از اوصاف آخرت که امرى اصیل است برایت تعریف کنم، پس مهیّاى شنیدن باش تا بشنوى آنچه را که نشنیده اى. این سخنان در دل سنگ پادشاه هیچ تأثیر نکرد و گفت: تو دروغ مى گویى و به حقیقتى نرسیده اى و به غیر از تعب و رنج و مشقّت بهره اى نبرده اى، بیرون رو و در مملکت من مباش که تو خود فاسدى و دیگران را نیز فاسد خواهى کرد. و در همین ایام پادشاه صاحب پسری شد، پسری بنام بوذاسف، ادامه دارد..


گل باش که همنشین عطّار شوی
زان پیش که همدم خس و خار شوی
زحمت متراش و جمله رحمت می باش
پل باش بجای آنکه دیوار شوی

آفرینش و کره زمین
در برخی از خطبه های نهج البلاغه، فضای محیط زمین را، که راه هایی برای هوای حامل بخار آب گشته، و جزر و مد را توسط آن بوجود می آورد، توصیف میکند و میفرماید: ثُمَّ اَنْشَأَ سُبحانَهُ فَتْقَ الْاجْواءِ و شَقَّ الْاَرْجاءِ و سَکائِکَ الْهواءَ فَاَجْری فیها ماءً مُتَلاطِماً تَیارهُ مُتَراکِماً زَخّارُه علی مَتْنِ الرّیحِ الْعاصِفَهِ و الزَّعْزَعِ الْقاصِفَهِ فَاَمَرَها بِرَدّهِ و سَلَّطَها علی شَدِّهِ: و اطراف آن را باز کرد و فضاهای خالی ایجاد نمود و در آن آبی که امواج متلاطم آن روی هم می غلتید، جاری ساخت و آن را بر پشت بادی شدید وطوفانی کوبنده حمل نمود. پس از آن، باد را به بازگرداندن آن فرمان داد و بر نگهداری اش مسلّط ساخت. این سخن به روشنی بیان میدارد که هوا بر زمین احاطه دارد و بین زمین و غیر آن، منطقه ای وجود دارد که چیزی جز باد، باران، ابر و طوفان در آن نیست. این مطلب، عین همان چیزی است که در جلد اول کتاب العلم فی حیاتنا الیومیه، آمده است: کره زمین را پوششی از هوا احاطه نموده است بنام پوشش هوایی جوی و محیط هوایی به طبقه های بزرگی تقسیم میشود که بعضی فوق بعضی دیگر است، و در طبقه اول، همه تغییرات جوّی صورت میگیرد و باد و باران و ابر و طوفان در آنجا به وجود می آید. گرچه امام(علیه السلام) صریحاً نفرمودند که هوا مشتمل بر طبقاتی است که بعضی فوق بعضی دیگراست ولی عبارت سکائک الهواء در فرمایش حضرت، بدان اشعار دارد و میتوان بر آن حمل کرد.

صحیفه سجادیه
تسبیح دو نوع است: تسبیح محض، و تسبیح حمدی، تسبیح محض یعنی تنها به نفی نواقص از خداوند، پرداخته شود، خواه در فکر و نظر و خواه در ذکر زبانی. تسبیح حمدی؛ یعنی هم صفات منفی از او سلب شود و هم صفات مثبت برای او ثابت شود، خواه در فکر و نظر، و خواه در ذکر زبانی. همه چیز به تسبیح حمدی خداوند مشغول اند، گرچه زبان هم نداشته باشند، گر چه فاقد فکر و نظر باشند. محبّت: مطابق آیه، همه اشیاء (اعم از جامد و جاندار) در جهت این محبت قرار دارند، بنابراین، این محبت غیر از آن محبتی است که در میان جانداران است. آنچه عشق نامیده میشود، نوع خاص از محبتی است که مخصوص جانداران است، و آن چه امام سجاد میگوید چیز دیگر است؛ چیزی است که لَا تَفْقَهُون. آنرا نه می‌فهمید و نه درک میکنید. پس نباید نام آنرا عشق گذاشت و جهان را عاشق خدا دانست، و نسبت به خدا به عمل عاشقانه پرداخت، خداوند نه عاشق است و نه معشوق، در میان آن همه اسماء و صفات که در قرآن و احادیث اهل بیت علیهم السلام آمده که گفته اند در حدود هزار اسم و صفت است، لفظ عاشق یا معشوق نیامده است. و در رابطۀ خدا و انسان، حتی یک حدیث مستند نداریم که لفظ عشق، عاشق، معشوق در آن آمده باشد. اما بدعت گذاران خودپرست صوفی مسلک، هر چه خواستند درباره خداوند اراجیف گفتند، ومکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام را آلوده کردند. و امّا لفظ حبّ در قرآن: در آیه‌های متعدد از قرآن، به روشنی لفظ حبّ در رابطه خدا و خلق آمده است که به معانی مختلف هستند و روی هم رفته به سه محور قرار دارند: محور اول: حبّ به معنی پسندیدن: مانند آیه ۱۴۸ سوره نساء: لا یُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَنْ ظُلِم: خداوند آشکارا گفتن بدی‌ها را نمی پسندد مگر آن کسی که مورد ستم واقع شده باشد. و آیه ۲۰۵ سوره بقره: وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ الْفَساد: و خداوند فساد را نمی پسندد. معیار: برای شناختن موارد این کاربرد از لفظ حبّ، معیار این است که لفظ مقابل آن کراهت و نپسندیدن است که در آیه ۱۲ سورة حجرات به آن تصریح شده است: أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوه: آیا کسی از شما می‌پسندد که گوشت برادر خود را بخورد؟ پس نمی پسندید آنرا. محور دوم: حب به معنی ترجیح دادن: مانند آیه ۱۰۷ سوره نحل: اسْتَحَبُّوا الْحَیاةَ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَة: زندگی دنیوی را بر آخرت ترجیح دادند. و آیه ۲۳ سوره توبه: اِن اسْتَحَبُّوا الْکُفْرَ عَلَی الْإیمان: اگر کفر را برایمان ترجیح دادند. در قرآن ده‌ها مورد از واژه حبّ و مشتقات آن آمده، حتی یکی از آنها به معنی عشق نیست، همگی به معنی دوست داشتن که معنی مقابل آن دشمن داشتن است می‌باشند. یک نگاه دیگر به آیه‌ها بداهت این حقیقت را بیشتر روشن میکند. مثلاً در آیۀ ۹ سورۀ حشر دربارۀ انصار میفرماید: یُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَیْهِم، آیا معنی آن این است که انصار با مهاجرین عشقبازی میکنند؟ و در آیه ۱۶۵ سوره بقره میفرماید: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللَّه، آیا مشرکین با بت‌ها معاشقه میکردند؟ حبّ الله و حبّ بت هر دو در این آیه آمده و دقیقاً حبّ الله معنی شده است؛ یعنی حبّ بت از سنخ همان حبّ الله است و بالعکس. یعنی حبّ الله از سنخ همان حبّ بت است، گر چه یکی باطل و دیگری صحیح و بر حق است، اما آیه دقیقاً ماهیت حبّ الله را معنی میکند. سپس درباره تمجید از ایمان مومنان میگوید، وَ الَّذینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ: مومنان در حبّ خدا با همان ماهیّت شدیدترند. آیا آنهمه حبّ که درباره مومنین آمده و مومنین را به حب همدیگر تشویق میکنند، یعنی باید مومنین با همدیگر رابطۀ عاشقانه و معاشقه داشته باشند؟ آیا مردم همگی عقل و تعقل را رها کنند و در روابط فردی و اجتماعی به معاشقه با همدیگر بپردازند؟ گویا از همین باب است که حضرات صوفیه به همجنس گرائی روی می‌آورند و پدر بزرگشان ملّاصدرا در جلد ۷ اسفار، یک باب مشروح و مفصل در ستایش همجنس گرائی باز کرده و در لزوم و ضرورت آن بحث کرده و مردمانی را که از همجنس گرائی پرهیز میکنند به شدت نکوهش کرده است. خاک بر سرشان، و همجنس گرائی حتی همجنس بازی صوفیان در طول تاریخ شان چیزی نیست که قابل انکار باشد. و این چنین است عرفان شان. و آیه ۱۷ سورة فصّلت: فَاسْتَحَبُّوا الْعَمی عَلَی الْهُدی: پس گمراهی را بر هدایت ترجیح دادند. در خانقاه گردو بازی میکردند و اسمش را عرفان گذاشتند. معیار: هر جا که لفظ اسْتَحَبُّوا با حرف (عَلَی) آمده، به این معنی است. محور سوم: به معنی دوست داشتن و محبت است، مانند آیه ۱۰۸ سورۀ توبه: وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرین: خداوند پاکی گرایان را دوست دارد. و آیه ۵۴ سوره مائده: یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَه: خداوند آنان را دوست دارد و آنان نیز خدا را دوست دارند. و آیه ۲۱ سوره آل عمران: إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللَّه: اگر دوستدار خدا هستید پس پیروی کنید از من تا خداوند شما را دوست بدارد. بدیهی است هیچکدام از این محورها به معنی عشق نیستند، نه از جانب خداوند و نه از جانب انسان. عشق بر خلاف عقل و بر خلاف تعقل است، یعنی در محدوده قواعد و قوانین عقل محدود نمیشود. در حالیکه آنچه از نظر قرآن حجت است عقل است. و هر رفتار، و هر خصلت، و هر حالت خارج از عقل، محکوم و مردود است. در قرآن حدود ۴۸ آیه در تاکید عمل به عقل و حجیت عقل آمده، اما حتی یک کلمه هم از عشق و مشتقات آن نیامده است. عشق و عاشقی که صوفیان مدعی آن هستند (به هر معنی و با هر تاویل و با هر توجیهی که باشد) از نظر قرآن محکوم و مردود و گمراهی است و هیچ اثری جز براندازی توحید و دین و تحریف اسلام، ندارد. دین عشقی (دین کابالیسم) است خواه به نام اسلام باشد و خواه به نام بودائی، یهودی، مسیحی، و خواه به نام عرفان باشد. نکتۀ ادبی: در این بخش از دعای امام سجاد علیه السلام: سَلَکَ بِهِمْ طَرِیقَ إِرَادَتِهِ، وَ بَعَثَهُم، درباره همه مخلوقات (اعم از جماد، جاندار، بی جان، عاقل و فاقد عقل) با ضمیر مذکر (هم) آمده است. در زبان عربی هر وقت سخن از موجودات فاقد عقل باشد (از جماد تا حیوان) ضمیر مونث به کار میرود. و هر گاه سخن از موجود عاقل و غیر عاقل در کنار هم باشد، ضمیر مذکر به کار میرود. و در اینجا چون همۀ مخلوقات در نظر است (زیرا ایجاد پدیده اولیه جهان و جریان خلق، در واقع به پدید آمدن جانداران نیز منجر شده، و نیز ابداع روح و حیات هم مورد نظر امام است و در جملات بعدی خواهد آمد) لذا امام علیه السلام با ضمیر مذکّر (هم) آورده است.

سوپرنوآ (اَبرنو اختر) پایان عمر یک ستاره و قوی ترین انفجار شناخته شده در جهان هستی، ‏چند فکت درمورد سوپرنوآ بخونید: ‏درخشندگی خیره‌کننده: یک سوپرنوا می‌تونه برای مدت کوتاهی، درخشندگی‌ای برابر با صدها میلیارد ستاره داشته باشه؛ یعنی گاهی روشن‌تر از کل کهکشان خودش میشه، ‏ساخت عناصر سنگین: بیشتر عناصر سنگین‌تر از آهن (مثل طلا، نقره، اورانیوم) در انفجارهای سوپرنوا ساخته میشن یعنی طلاهای روی زمین از دل انفجار ستاره‌ها اومدن، ‏امواج ضربه‌ای: انرژی آزادشده از یک سوپرنوا، گازها و غبارهای اطراف رو با سرعت‌های چند هزار کیلومتر در ثانیه به بیرون پرتاب میکنه، ‏مرگ و زندگی: مرگ یک ستاره (سوپرنوا) میتونه بذر تولد ستاره‌های جدید رو در سحابی‌های اطراف بپاشه، ‏شانس دیدن با چشم غیرمسلح: در طول تاریخ، چند بار سوپرنواها آنقدر نزدیک و درخشان بودن که حتی در روز هم با چشم غیرمسلح دیده می‌شدن (مثلاً سوپرنوای سال ۱۰۵۴ که سحابی خرچنگ رو ساخت) ‏انرژی باورنکردنی: در چند ثانیه‌ی اول، سوپرنوا بیشتر از کل انرژی‌ای که خورشید در طول ۱۰ میلیارد سال عمرش آزاد میکنه، انرژی آزاد میکنه. فتبارک الله احسن الخالقین.

سلمان فارسی از منظر امام موسى بن جعفر (ع)
حضرت امام موسى بن جعفر (ع) درباره مقام بلند معنوى و اخروى سلمان و دیگران فرموده اند: چون روز قیامت فرا میرسد، منادى فریاد میزند: یاران ممتاز و برگزیده محمدبن عبدالله (ص)، یعنى آنها که عهد و پیمان دینى خویش را نشکستند و همچنان بر راه هدایت آن حضرت باقى ماندند کجایند؟ آنگاه، سلمان، مقداد و ابوذر برمیخیزند. بعد منادى ندا میکند: یاران پاک و خالص على بن ابى طالب (ع) وصى محمد بن عبدالله (ص) کجایند؟ در این هنگام عمروبن حِمق خُزایى، محمدبن ابى بکر، میثم بن یحیاى تمّار از بنى اسد و اوَیس قَرنى، قیام میکنند. بعد، ندا میرسد: یاران خالص و برگزیده حسن (ع)، فرزند على (ع) و فاطمه (س) دختر محمد بن عبدالله (ص) کجایند؟ در این وقت، سفیان بن ابى لیلى هَمدانى و حذیفة بن اسَید غِفارى، از جا حرکت میکنند. آنگاه منادى فریاد مى زند: یاران خالص حسین بن على (ع) کجایند؟ در آن زمان، همه افرادى که در کربلا در رکاب آن حضرت شهید شده اند و از اطاعت او تخلّف نکرده اند، به پا میخیزند. پس ندا میرسد: یاران خالص على بن الحسین (ع) کجایند؟ در آن حال، جُبَیربن مَطعم، یحیى بن امّ طویل، ابوخالد کابلى و سعید بن مسیب، حرکت میکنند. آنگاه ندا میرسد: یاران ممتاز و خالص محمد بن على (ع) و جعفر بن محمد (ع) کجایند؟ در آن حال، عبدالله بن شریک عامرى، زُرارة بن اعین، برید بن معاویة عِجلى، محمد بن مسلم، ابوبصیر، لَیث بن بَخترى مرادى، عبدالله بن ابى یعفور، عامر بن عبدالله جُذاعه، حُجر بن زائده و حُمران بن اعین، به پا میخیزند. سپس ندا میرسد، سایر شیعیان سایر امامان: در روز قیامت کجایند؟ آرى! اینان، اولین گروه یاران سابقین و اولین گروه مقرّبین و اوّلین گروه خالص و پاک باخته از تابعین و اصحاب امامان: هستند. و به یقین، گروه هاى شیعه صالح اهل بیت به آنها خواهند پیوست. علاوه بر معصومان: بسیارى از تراجم نگاران نیز، جمله هاى با معنایى درباره سلمان دارند، به عنوان نمونه، ابن عبدالبرّ آندلسى، سلمان را مجاهد، فاضل، عالم، زاهد و عاشق پیامبر دانسته است.

حضرت امیر علیه السلام در باره مالک اشتر میفرماید: مالک برای من همانطور بود که من برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) بودم. و نیز حضرت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) در باره اویس میفرماید: بوی خدا از سوی قرن به مشام من میرسد. در حدیثی چنین آمده است که در اثناء جنگ صفین مردم دسته دسته از اطراف می‌آمدند و با امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیعت کرده و به سپاه آن حضرت می‌پیوستند. روزی حضرت فرمودند که امروز صد نفر می‌آیند و با من بیعت میکنند. نود و نه نفر آمدند و روز بلند شد و وقت آن رسید که حضرت برای استراحت بروند، اما همچنان در آفتاب گرم نشسته و انتظار میکشیدند. ابن عباس میگوید شبهه ای برای من پدید آمد، زیرا تاکنون هر چه آن حضرت فرموده بودند تخلف نداشت. حضرت همچنان منتظر بودند که اویس قرنی از راه رسید. ظاهرا ابتدا حضرت را نشناخت، سؤال کرد و حضرت را به او نشان دادند. وقتی به خدمت آن حضرت رسید، فرمودند: برای چه آمده ای؟ عرض کرد برای اینکه با شما بیعت کنم. فرمود: به چه بیعت کنی؟ عرض کرد: بمهجتی، یعنی با سویدای قلب خود، و با دو دست با آن حضرت بیعت کرد، و این امر منحصر و مختص به خود او بود، زیرا باقی مردم با یک دست بیعت میکردند. و سپس آن بزرگوار با دو شمشیر، یکی در دست راست و دیگری در دست چپ، جهاد کرد تا شهید شد. دیگران سپر را به دست چپ میگرفتند تا خود را حفظ کنند، اما این بزرگوار تمام همش علی (علیه السلام) بود و از خود خبری نداشت، جانش را قابل ندانست که عرض کرد: بمهجتی. پس ای عزیز بهتر آن است که در هنگام گفتن (انعمت علیهم) این بزرگواران را در نظر بیاوریم.

ظریف سرباز نظام هست ولی نه نظام جمهوری اسلامی ایران، و درست در حساسترین زمانها پیداش میشه و تاثیرش رو میگذاره، در ماجرای رساندن هواپیمای دارو و غذا به یمن که ممانعت کرد، در ماجرای اومدن بشار اسد به ایران و دیدار با رهبری ، استعفا داد و همه اذهان رو از این خبر منحرف کرد، در ماجرای انتخابات ریاست جمهوری وارد شد و پزشکیان رو رئیس جمهور کرد، در مذاکرات هم خودش پیشنهاد اسنپ بک رو علیرغم مخالفت روسیه و چین به غرب ارائه داده، در قرارداد راهبردی با چین هم وارد شد و با دادن اطلاعات غلط موج منفی در جامعه راه انداخت، حالا هم که روسیه داره از ما حمایت میکنه ، ظریف داره بر علیه روسیه موضعگیری میکنه تا این رابطه رو بهم بزنه، به راستی این مردک سرباز کدام نظام است؟

کابالا
کابالیسم در صورت و ماهیت فراماسونری کاملاً با اصول و فروع اولیه کابالیسم، تا به امروز ادامه دارد و هنوز هم جنبه محرمانه و راز و رمز آلود بودن خود را از دست نداده است. که باز در دو بستر جریان دارد: ۱- فراماسونری در اروپا و همه جوامع غربی، ابزاری است برای اتحاد مسیحی و یهودی، و واقعاً‌ در افق فرا مسیحی و فرا یهودی کار میکند، و هر وقت لازم شد نسخه ها و بلکه، تصمیم های خود را برای مقابله با دیگر ملل، ارائه میدهد. ۲- نقش فراماسون ها در جوامع دیگر مثلاً در مصر، ایران و ترکیه و هر کشور غیر غربی، برای از بین بردن دین جامعه ها و تربیت شخصیت های برجسته آنها بر اساس تعالیم و اصول کابالا میباشد. تصوف در هر جامعه (در میان همه مردمان جهان با نژادها و ادیان مختلف) آئین اشراف های مفتخور و راحت طلب بوده و هست، خواه در قالب کابالیسم و خواه در قالب صوفیان ما و خواه در هند و چین و مصر باستان یا یونان باستان، کاخ سهل بن عبدالله شوشتری صوفی، با کاخ های شاهان رقابت میکرد و کاخ نعمت الله ولی در ماهان، پس از قرن ها هنوز هم با کاخ های بزرگ جهان رقابت میکند. فراماسونری یک جریان مخفی و محرمانه در اروپا است. زیرا آنان کابالیسم را (همانطور که گفته شد)‌ خردمندانه کنترل میکردند. و در میان جوامع دیگر نیز یک جریان مخفی و محرمانه است زیرا یک جنگ نرم است. اگر خواسته باشید اصول کابالیسم را بشناسید همان اصول فراماسونی است، البته با رنگی متفاوت در جزئیات. اظهارات مراد اوزگن فراماسونر ترک که یک محقق ترک است، درباره کابالیسم، شنیدنی است. بهائیت: ادوارد براون در تاریخ ادبیات مینویسد که بهائیت و انگاره هایش زائیچه مکتب ملاصدرا است. و جناب آشتیانی در شرح حال و آرای فلسفی ملاصدرا بر او و نیز بر اقبال لاهوری، خرده میگیرد که چرا بهائیت را فرزند ملاصدرا میدانند. البته من سخن این هر دو را تلخیص و نقل مراد کردم. آشتیانی به سلسه ‌اشخاص که بابیت و بهائیت را بنا نهادند، توجه دارد و آن را به شیخ احمد احسائی میرساند. اما حقیقت این است که ما هیچکدام از عقاید اصلی بهائیان را در آثار احسائی نمییابیم، اما همه آن ها را در آثار ملاصدرا حاضر و تنصیص شده مییابیم. برای هر محقق روشن است که بهائیت گرچه در سلسله ظاهری به احسائی میرسد اما محتوای آن توسط فراماسونرهائی مانند، خود بهاء، صبح ازل، و عبدالبها تاسیس شده و سلسله انتساب به احسائی پوششی برای آن بود. با این توضیح که: جریان فراماسونی در ایران بر طبق کابالیسم اروپائی جاری است و لذا همچنان مخفی و محرمانه است، اما کابالیسم بهائیت همان کابالیسم محی الدین است که در بستر تصوف صوفیانه صوفیان ما، ارائه و مطرح شده و لذا کمتر به محرمانگی گرائید. و ملاصدرا احیاگر کابالیسم محی الدین، در عصر خود بود. و در عصر ناصرالدین شاه ملاهادی سبزواری از نو آن را زنده کرد و لذا برخی از شاگردان او را در کنار و در صف فراماسونرها مشاهده میکنیم. به همین دلیل، بهائیت در ابتدا (با این که آشکارا منتسب به علیمحمد باب بود و باب توسط دولت و با فتوای علمای اسلام اعدام شده بود و آن همه جنگ های داخلی میان بابیان و مسلمانان رخ داده بود)، چندان نکوهیده و مشمئز کننده نبود، زیرا همگان آنان را رهرو راه ملاصدرا و سبزواری میدانستند، حتی شخصیتی مثل سید جمال الدین اسدآبادی با هر دو داماد صبح ازل (آقاخان کرمانی و احمد روحی) دوست صمیمی و همدل و همدرد بود.

خوشبخت ترین آدمها کسانی هستند که حسادت نمیکنند، خودشان را با دیگران مقایسه نمیکنند، و به همیشه عشق و مهربانی هدیه میدهند، مهربانی را از یکدیگر دریغ نکنیم تا خودمان هم شادتر زندگی کنیم.

زرتشت و ظهور مهدی موعود
جاماسب در ادبیات ایران و عرب به لقب فرزانه و حکیم خوانده شده است، و پیش گویی‌هایی نیز به او نسبت داده اند، وی شاگرد لقمان و برادر گشتاسب بوده، و در علم نجوم مهارت کامل داشته است. به گفته دهخدا، نامه ای از او دیده شده که به پارسی قدیم و نام آن فرهنگ ملوک و اسرار عجم است، و عنوان آن به نام گشتاسب شاه است، پنج هزار سال آینده را پیشگویی نموده، از سلاطین و انبیا خبر داده، در آنجا حضرت موسی علیه السلام (سرخ شبان با هودار) و حضرت مسیح علیه السلام را (پیغمبر خر سوار) که او را به نام مادر، باز خوانند (عیسی بن مریم) و از حضرت رسول عربی به (مهرآزما) تعبیر کرده، و سخنان وی موافق روزگار گذشته است، ظهور جاماسب برادر گشتاسب بن سهراب ۵ هزار سال پس از هبوط آدم علیه السلام بوده، وی مدّتی در نزد زرتشت کسب معارف نموده و مدّتی هم شاگرد (چنکرمکهاجه) هندی بوده است. او در کتاب جاماسب نامه، از زمان خود تا پنج هزار سال (آینده را) پیش بینی نموده و قبرش در خفرک فارس است، در کتاب جاماسب، موافق برخی از مضامین بشارات گذشته در مورد دولت با سعادت حضرت مهدی علیه السلام و صلح بهائم و بر افکندن ریشه ظلم و فساد، و همچنین حکومت واحد جهانی و اجتماع عموم بشریّت بر دین مبین اسلام، و اینکه حضرت مهدی علیه السلام پیرو اسلام و تابع دین جدّش پیامبر اکرم می‌باشد، چنین میگوید: مردی بیرون آید از زمین تازیان (عرب) از فرزندان هاشم، مردی بزرگ سر و بزرگ تن و بزرگ ساق، و بر دین جدّ خویش بود، با سپاه بسیار، روی به ایران نهد و آبادانی کند، و زمین پر داد کند، و از داد وی باشد که گرگ با میش آب خورد. و مردم بسیار شوند، و عمر دیگر بار، به درازی کشد و باز گردد چنان که مردی بود که او را پنجاه فرزند بود نر و ماده، و کوه و دشت پر از مردم شود، و پر از حیوان شود، و همچون عروسی شود. و همه کس به دین مهر آزمای (یعنی دین حضرت محمّدصلی الله علیه وآله وسلم) باز آیند، و جور و آشوب از جهان برخیزد، چنان که فراموش کنند که چون سلاح باید داشتن، و اگر وصف نیکویی آن کنم تلخ گردد این زندگانی که ما بدو اندریم.

خواسته های شما ابتدا در قالب افکار در ذهنتان شروع به شکفتن میکند، شما تا به چیزی نیندیشید چیزی خلق نمیشود، زیرا دستوری از سوی شما به کائنات ارسال نمیشود، خواستن یک چیز بواسطه تمرکز کردن به آن چیز به جهان اعلام میشود. شما ممکن است بیشترین ساعات روزتان را به فکر کردن راجع به نداشته های زندگی تان اختصاص دهید و یا ممکن است به ثروت و جریان فراوان پول و نعمت متمرکز شوید و بابتش سپاسگزاری کنید، در هر در دو حالت شما به جهان هستی میگویید (من می خواهم) اما چه چیز؟ خواستن بستگی به نوع فکر و در نهایت نوع احساسی دارد که در خود خلق میکنید. وقتی به خواسته تان فکر میکنید، احساس عشق، آرامش، رهایی و اعتماد دارید، یعنی خواسته شما پشت در منتظر است و بزودی در گشوده میشود و تقدیمتان میشود.

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: خداوند عزوجل به سوى داود علیه السلام وحى فرستاد که : هیچ بنده اى از بندگان من به من چنگ نزده است که این را از نیتش دانسته باشم، سپس تمامى آسمانها و زمین و هر که در آنهاست به مکر و کید با او بپردازد، جز اینکه راه خروج از کید و مکر آنها را برایش قرار مى دهم، و هیچ بنده اى از بندگان من به یکى از مخلوق من چنگ نزده است که این را از نیت او دانسته باشم، جز اینکه همه وسیله هاى آسمانها را از پیش روى او قطع مى کنم و زمین را از زیر پاى او فرو مى برم، و باکى ندارم که او در چه دره اى هلاک گردد.
حدیث :
امام سجاد علیه السلام فرمود: بیرون آمدم تا اینکه به این دیوار رسیدم پس بر آن تکیه زدم ناگاه مردى که دو جامه سفید در برداشت در برابر روى من به من مى نگریست . سپس گفت : اى على به الحسین ! چه شده است مرا که تو را افسرده و غمگین مى بینم ؟ - تا آنجا که گفت : - على بن الحسین ! آیا کسى را دیده اى که خداى را بخواند و خدا او را اجابت نکند؟ گفتم : نه ، گفت : آیا کسى را دیده اى که بر خدا توکل کند و خدا او را کفایت نکند؟ گفتم : نه ، گفت : آیا کسى را دیده اى که از خدا درخواست کند و خداوند به او عطا نکند؟ گفتم : نه . سپس از جلو چشمان من غائب شد.

ملیکا نرجس خاتون

بشر بن سلیمان نخّاس از فرزندان ابو ایّوب انصارىّ و یکى از موالیان امام هادى و امام عسکرىّ علیهما السّلام و همسایه آنها در سرّمن راى بود. گفت: مولاى ما امام هادى علیه السّلام مسائل برده فروشى را به من آموخت و من جز با اذن او خرید و فروش نمیکردم و از این رو، از موارد شبهه ناک اجتناب میکردم تا آنکه آگاهیم در این زمینه کامل شد، و فرق میان حلال و حرام را خوب فهمیدم. یک شب که در سرّمن راى در خانه خود بودم و پاسى از شب گذشته بود، کسى در خانه را کوفت، شتابان به پشت درآمدم دیدم کافور فرستاده امام هادى علیه السّلام است که مرا به نزد او فرا میخواند، لباس پوشیدم و بر ایشان وارد شدم، دیدم با فرزندش ابو محمّد و خواهرش حکیمه خاتون از پس پرده گفتگو میکند، چون نشستم فرمود: اى بشر! تو از فرزندان انصارى و ولایت ائمّه علیه السّلام پشت در پشت، در میان شما بوده است و شما مورد اعتماد ما اهل البیت هستید و من میخواهم تو را مشرّف به فضیلتى سازم که بدان بر سایر شیعیان در موالات ما سبقت بجویى، تو را از سرّى مطّلع میکنم و براى خرید کنیزى گسیل میدارم، آنگاه نامه اى به خط و زبان رومى نوشت و آن را پیچید و به مهر خود ممهور کرد و دستمال زرد رنگى را که در آن ۲۲۰ دینار بود بیرون آورد و فرمود: آن را بگیر و به بغداد برو و ظهر فلان روز، در معبر نهر فرات حاضر شو و چون قایق اسیران آمد، جمعى از وکیلان فرماندهان بنى عبّاس و خریداران و جوانان عراقى دور آن را میگیرند و چون چنین دیدى، فقط شخصى به نام عمر بن یزید برده فروش را زیر نظر بگیر، و چون کنیزى را که صفتش چنین و چنان است و دو تکه پارچه حریر در بردارد براى فروش عرضه بدارد، و آن کنیز از بازکردن صورت و لمس کردن خریداران و اطاعت آنان سرباز میزند، تو به آن مهلت بده و تأملى کن، بنده فروش آن کنیز را میزند و او به زبان رومى ناله و زارى میکند و بدان، که میگوید: واى از هتک ستر من! یکى از خریداران میگوید: من او را ۳۰۰ دینار خواهم خرید که عفاف او باعث مزید رغبت من شده است، و او به زبان عربى میگوید: اگر در لباس سلیمان و کرسى سلطنت او باشی، در تو رغبتى ندارم، اموالت را بیهوده خرج نکن. برده فروش میگوید: چاره چیست؟ چاره از فروش تو ندارم، آن کنیز گوید: چرا شتاب میکنى؟ باید خریدارى باشد که دلم به امانت و دیانت او اطمینان یابد. در این هنگام برخیز و به نزد عمر بن یزید برو و بگو: من نامه اى سربسته از یکى از اشراف دارم که به زبان و خط رومى نوشته و کرامت و وفا و بزرگوارى و سخاوت خود را در آن نوشته است، نامه را به آن کنیز بده تا در خلق و خوى صاحب جدید خود تأمّل کند، اگر بدو مایل شد و بدان رضا داد من وکیل آن شخص هستم، تا این کنیز را براى وى خریدارى کنم. بشر بن سلیمان گوید: همه دستورات مولاى خود امام هادى علیه السّلام را در باره خرید آن کنیز بجاى آوردم، و چون در نامه نگریست به سختى گریست، و به عمر ابن یزید گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش! و سوگند اکید خورد، که اگر او را به صاحب نامه نفروشد خود را خواهد کشت، و در بهاى آن گفتگو کردم تا آنکه بر همان مقدارى که مولایم در دستمال زرد رنگ همراهم کرده بود توافق کردیم، و دینارها را از من گرفت، و من هم کنیز را خندان و شادان تحویل گرفتم و به حجره اى که در بغداد داشتم آمدیم و چون به حجره درآمد نامه مولایم را درآورده و آن را مى بوسید، و به گونه‌ها و چشمان و بدن خود مى نهاد و من از روى تعجّب به او گفتم: آیا نامه کسى را مى بوسى که او را نمى شناسى؟ گفت: اى بیچاره، و اى کسى که به مقام اولاد انبیاء معرفت کمى دارى! به سخن من گوش و دل بده، که من ملیکه دختر یشوعا (یوشعا) فرزند قیصر روم هستم و مادرم از فرزندان حواریون، یعنى شمعون وصىّ مسیح است، و براى تو داستان شگفتى نقل میکنم.

:جدّم قیصر روم میخواست مرا در سنّ سیزده سالگى به عقد برادرزاده اش در آورد و در کاخش محفلى از افراد زیر تشکیل داد: از اولاد حواریون و کشیشان و رهبانان ۳۰۰ تن، از رجال و بزرگان ۷۰۰ تن، از امیران لشکرى و کشورى و امیران عشائر ۴ هزار تن و تخت زیبایى که با انواع جواهر آراسته شده بود در پیشاپیش صحن کاخش و بر بالاى ۴۰ سکّو قرار داد، و چون برادرزاده اش بر بالاى آن رفت و صلیبها افراشته شد و کشیشها به دعا ایستادند و انجیلها را گشودند، ناگهان صلیبها به زمین سرنگون شد، و ستونها فرو ریخت و به سمت میهمانان جارى گردید، و آنکه بر بالاى تخت رفته بود بیهوش بر زمین افتاد، و رنگ از روى کشیشان پرید، و پشتشان لرزید، و بزرگ آنها به جدّم گفت: ما را از ملاقات این نحوست که دلالت بر زوال دین مسیحى و مذهب ملکانى دارد معاف کن! و جدّم از این حادثه فال بد زد و به کشیشها گفت: این ستونها را برپا سازید و صلیبها را برافرازید، و برادر این بخت برگشته بدبخت را بیاورید تا این دختر را به ازدواج او درآورم، و نحوست او را به سعادت آن دیگرى دفع سازم، و چون دوباره مجلس جشن برپا کردند همان پیشامد اوّل براى دومین بار هم تکرار شد، و مردم پراکنده شدند و جدّم قیصر اندوهناک گردید، و به داخل کاخ خود درآمد و پرده‌ها افکنده شد. من در آن شب در خواب دیدم که مسیح و شمعون و جمعى از حواریون در کاخ جدّم گرد آمدند و در همان موضعى که جدّم تخت را قرار داده بود منبرى نصب کردند که از بلندى سر به آسمان مى کشید و محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم به همراه جوانان و شمارى از فرزندانش وارد شدند. مسیح به استقبال او آمد و با او معانقه کرد، آنگاه محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم به او گفت: اى روح اللَّه! من آمده‌ام تا از وصىّ تو شمعون دخترش ملیکا را براى این پسرم خواستگارى کنم و با دست خود اشاره به ابو محمّد صاحب این نامه کرد. مسیح به شمعون نگریست و گفت: شرافت نزد تو آمده است با رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم خویشاوندى کن. گفت: قبول کردم، آنگاه محمّد بر فراز منبر رفت و خطبه خواند و مرا به پسرش تزویج کرد و مسیح علیه السّلام و فرزندان محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم و حواریون همه گواه بودند و چون از خواب بیدار شدم، ترسیدم اگر این رؤیا را براى پدر و جدّم بازگو کنم مرا بکشند، و آن را در دلم نهان ساخته و براى آنها بازگو نکردم، و سینه‌ام از عشق ابو محمّد لبریز شد تا به غایتى که دست از خوردن و نوشیدن کشیدم، و ضعیف و لاغر شدم، و سخت بیمار شدم، و در شهرهاى روم طبیبى نماند که جدّم او را بر بالین من نیاورد و درمان مرا از وى نخواهد، و چون ناامید شد به من گفت: اى نور چشم! آیا آرزویى در این دنیا دارى تا آن را برآورده کنم؟ گفتم: اى پدربزرگ! همه درها به رویم بسته شده است، اگر شکنجه و زنجیر را از اسیران مسلمانى که در زندان هستند بر میداشتى و آنها را آزاد میکردى امیدوار بودم که مسیح و مادرش شفا و عافیت به من ارزانى کنند، و چون پدربزرگم چنین کرد، اظهار صحّت و سلامتی کردم و اندکى غذا خوردم، پدر بزرگم بسیار خوشحال شد و به عزّت و احترام اسیران پرداخت، و نیز پس از چهار شب دیگر سیّدة النّساء را در خواب دیدم، که به همراهى مریم و هزار خدمتکار بهشتى از من دیدار کردند، و مریم به من گفت: این سیّدة النّساء مادر شوهرت ابو محمّد است، من او را در آغوش گرفتم و گریه و گلایه کردم که ابو محمّد به دیدارم نمى آید. سیّدة النّساء فرمود: تا تو مشرک و به دین نصارى باشى فرزندم ابو محمّد به دیدار تو نمى آید و این خواهرم مریم است که از دین تو به خداوند تبرّى میجوید، و اگر تمایل به رضاى خداى تعالى و رضاى مسیح و مریم دارى و دوست دارى که ابو محمّد تو را دیدار کند، پس شهادتین بگو و چون این کلمات را گفتم: سیّدة النّساء مرا در آغوش گرفت و مرا خوشحال نمود و فرمود: اکنون در انتظار دیدار ابو محمّد باش که او را نزد تو روانه مى سازم. سپس از خواب بیدار شدم و مى گفتم: وا شوقاه به دیدار ابو محمّد! و چون فردا شب فرا رسید، ابو محمّد در خواب به دیدارم آمد، و گویا به او گفتم: اى حبیب من! بعد از آنکه همه دل مرا به عشق خود مبتلا کردى، در حقّ من جفا نمودى! و او فرمود: تأخیر من براى شرک تو بود حال که اسلام آوردى هر شب به دیدار تو مى آیم تا آنکه خداوند وصال عیانى را میسر گرداند، و از آن زمان تاکنون هرگز دیدار او از من قطع نشده است. بشر گوید: بدو گفتم: چگونه در میان اسیران درآمدى؟ و او گفت: یک شب ابو محمّد به من گفت: پدربزرگت در فلان روز لشکرى به جنگ مسلمانان مى فرستد و خود هم به دنبال آنها میرود و بر توست که در لباس خدمتگزاران درآیى و بطور ناشناس از فلان راه بروى و من نیز چنان کردم، و طلایه داران سپاه اسلام بر سر ما آمدند، و کارم بدان جا رسید که مشاهده کردى و هیچ کس جز تو نمى داند که من دختر پادشاه رومم، که خود به اطّلاع تو رسانیدم، و آن مردى که من در سهم غنیمت او افتادم نامم را پرسید و من آن را پنهان داشتم و گفتم: نامم نرجس است، و او گفت: این نام کنیزان است. گفتم: شگفتا تو رومى هستى امّا به زبان عربى سخن مى گویى! گفت: پدربزرگم در آموختن ادبیات به من حریص بود، و زن مترجمى را بر من گماشت، و هر صبح و شامى به نزد من مى آمد و به من عربى آموخت، تا آنکه زبانم به آن عادت کرد. بشر گوید: چون او را به سرّمن راى رسانیدم و بر مولایمان امام هادى علیه السّلام وارد شدم، بدو فرمود: چگونه خداوند عزّت اسلام و ذلّت نصرانیّت و شرافت اهل بیت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم را به تو نمایاند؟ گفت: اى فرزند رسول خدا! چیزى را که شما بهتر میدانید چگونه بیان کنم؟ فرمود: من میخواهم تو را اکرام کنم، کدام را بیشتر دوست میدارى، ده هزار درهم؟ یا بشارتى که در آن شرافت ابدى است؟ گفت: بشارت را، فرمود: بشارت باد تو را به فرزندى که شرق و غرب عالم را مالک شود و زمین را پر از عدل و داد نماید، همچنان که پر از ظلم و جور شده باشد! گفت: از چه کسى؟ فرمود: از کسى که رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم در فلان شب از فلان ماه از فلان سال رومى، تو را براى او خواستگارى کرد، گفت: از مسیح و جانشین او؟ فرمود: پس مسیح و وصىّ او تو را به چه کسى تزویج کردند؟ گفت: به پسر شما ابو محمّد! فرمود: آیا او را مى شناسى؟ گفت: از آن شب که به دست مادرش سیّدة النّساء اسلام آورده‌ام شبى نیست که او را نبینم. امام هادى علیه السّلام فرمود: اى کافور! خواهرم حکیمه را بگو بیاید، و چون حکیمه آمد، فرمود: هشدار که اوست، حکیمه او را زمانى طولانى در آغوش کشید و از دیدار او خوشحال شد، بعد از آن مولاى ما فرمود: اى دختر رسول خدا، او را به منزل خود ببر و فرائض و سنن را به وى بیاموز، که او همسر ابو محمّد و مادر قائم علیه السّلام است. حکیمه دختر امام جواد علیه السّلام گوید: امام حسن عسکرى علیه السّلام مرا به نزد خود فراخواند و فرمود: اى عمّه! امشب افطار نزد ما باش که شب نیمه شعبان است، و خداى تعالى امشب حجّت خود را، که حجّت او در روى زمین است ظاهر سازد. گوید: گفتم: مادر او کیست؟ فرمود: نرجس، گفتم: فداى شما شوم، اثرى در او نیست، فرمود: همین است که به تو میگویم، گوید آمدم و چون سلام کردم و نشستم، نرجس آمد کفش مرا بردارد و گفت: اى بانوى من و بانوى خاندانم حالتان چطور است؟ گفتم: تو بانوى من و بانوى خاندان من هستى، گوید: از کلام من ناخرسند شد و گفت: اى عمّه جان! این چه فرمایشى است؟ گوید: بدو گفتم: اى دختر جان! خداى تعالى امشب به تو فرزندى عطا فرماید که در دنیا و آخرت آقاست، گوید: نرجس خجالت کشید و حیا نمود. و چون از نماز عشا فارغ شدم افطار کردم و در بستر خود قرار گرفته و خوابیدم، و در دل شب براى اداى نماز برخاستم و آن را به جاى آوردم، در حالى که نرجس خوابیده بود و خبری براى او نبود، سپس براى تعقیبات نشستم و پس از آن نیز دراز کشیدم، و هراسان بیدار شدم و او همچنان خواب بود، سپس برخاست و نماز گذارد و خوابید. حکیمه گوید: بیرون آمدم و در جستجوى فجر به آسمان نگریستم و دیدم فجر اوّل دمیده است، و او در خواب است و شک بر دلم عارض گردید، ناگاه ابو محمّد علیه السّلام از محلّ خود فریاد زد، اى عمّه! عجله نکن! که اکنون کار نزدیک شده است. گوید: نشستم و به قرائت سوره الم سجده و سوره یس پرداختم، و در این اثنا او هراسان بیدار شد، و من به نزد او پریدم و بدو گفتم: اسم اللَّه بر تو باد آیا چیزى را احساس میکنى؟ گفت: اى عمّه! آرى، گفتم: خودت را جمع کن و دلت را استوار دار، که همان است که با تو گفتم. حکیمه گوید: مرا و نرجس را ضعفى فرا گرفت، و به آواز سرورم به خود آمدم، و جامه را از روى او برداشتم، و ناگهان سرور خود را دیدم که در حال سجده است، و مواضع سجودش بر زمین است، او را در آغوش گرفتم، دیدم پاک و تمیز است. ابو محمّد علیه السّلام فریاد برآورد که اى عمّه! فرزندم را به نزد من آور! او را نزد وى بردم، و او دو کف دستش را گشود و فرزند را در میان آن قرار داد و دو پاى او را بر سینه خود نهاد، سپس زبانش را در دهان او گذاشت، و دستش را بر چشمان و گوش و مفاصل وى کشید، سپس فرمود: اى فرزندم! سخن گوى، گفت: أشهد أن لا إله إلّا اللَّه وحده لا شریک له و أشهد أنّ محمّدا رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم سپس درود بر امیر المؤمنین و ائمّه فرستاد تا آنکه بر پدرش رسید و زبان درکشید. سپس ابو محمّد علیه السّلام فرمود: اى عمّه! او را به نزد مادرش ببر تا بر او سلام کند، آنگاه به نزد من آور، پس او را بردم و بر مادر سلام کرد، و او را بازگردانیده و در مجلس نهادم سپس فرمود: اى عمّه! چون روز هفتم فرا رسید نزد ما بیا. حکیمه گوید: چون صبح شد آمدم تا بر او ابو محمّد سلام کنم و پرده را کنار زدم، تا از سرورم تفقّدى کنم و او را ندیدم، گفتم: فداى شما شوم، سرورم چه میکند؟ فرمود: اى عمّه! او را به آن کسى سپردم که مادر موسى، موسى را به وى سپرد. حلیمه گوید: چون روز هفتم فرا رسید آمدم و سلام کردم و نشستم فرمود: فرزندم را به نزد من آور! و من سرورم را آوردم و او در خرقه اى بود و با او همان کرد که اوّل بار کرده بود، سپس زبانش را در دهان او گذاشت، و گویا شیر و عسل به وى میداد، سپس فرمود: اى فرزندم! سخن گوى! و او گفت: أشهد أن لا إله إلّا اللَّه و درود بر محمّد و امیر المؤمنین و ائمّه طاهرین فرستاد و تا آنکه بر پدرش رسید، سپس این آیه را تلاوت فرمود: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ و ما اراده میکنیم که بر مستضعفان زمین منّت نهاده و آنان را ائمّه و وارثین قرار دهیم، و آنان را متمکّن در زمین ساخته و به فرعون و هامان و لشکریان آنها آنچه که از آن برحذر بودند بنمایانیم.

آفرینش
علی(علیه السلام)درباره حدوث کلام الهی میفرماید: لَوْ کانَ قدیماً لَکانَ اِلهاً ثانیاً، اگر کلام خداوند قدیم میبود، کلام او، خدای دوم بود. این از باب قیاس استثنایی است وتتمیم آن به این جمله که و لکنَّه لَیسَ اِلهاً ثانیاً فَهُوَلَیسَ بِقدیم؛ اما کلام او، خدای دوم نیست. پس کلام خدا قدیم نیست. حضرت درباره این که خداوند در مکانی قرار نمیگیرد، میفرماید: و کلُّ قائم فی سِواهُ مَعْلُولٌ، هر چیزی که در غیرخودش جای گیرد، معلول است، وخداوند معلول نیست. پس درمکانی قرار نمیگیرد. و درباره نفی صفات زاید بر ذات میفرماید: مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّه، و مَنْ عَدَّه فَقَد اَبْطَل اَزَلیتَه، کسی که خداوند را توصیف کند، او را محدود کرده است و کسی که او را محدود کند، او را شمرده است و کسی که او را بشمارد، ازلیت او را باطل کرده است. یعنی کسی که خداوند را با صفات زاید، توصیف نماید، او را محدود کرده و به واسطه آن صفات، تعریف کرده و آن صفات را اجزای او قرار داده است و در این صورت، واجب الوجود، مرکّب میشود. و مرکّب، ممکن است؛ چون به اجزای خود محتاج میباشد و همه لازم ها باطل است. پس ملزوم که عبارت است از زیادت صفات بر ذات، باطل می باشد. این شیوه استدلال اساساً همان شیوه ای است که فیلسوفان به کار میبرند و همینطور است سایر قیاس هایی که اهل منطق به کار میگیرند و درکلام آن حضرت به کار رفته است. به عنوان مثال، میفرماید: اَصْدِقاؤک ثَلاثَهٌ و اَعْداؤک ثَلاثه؛ فَاَصْدقاؤک: صدیقُکَ وصدیقُ صدیقِکَ و عدوُّ عدوِّکَ. و اَعْداؤک: عدوُّکَ و عدوُّ صدیقِک و صدیقُ عدوِّکَ، دوستانت سه دسته اند و دشمنانت نیزسه دسته، دوستانت عبارتند از: دوست تو و دوست دوست تو و دشمن دشمن تو. و دشمنانت عبارتند از: دشمنت ودشمن دوستت و دوست دشمنت. بازگشت این جمله به قیاس مساوات است. در جای دیگری حضرت (علیه السلام) در بطلان قیاس چنین استدلال میکند: اَما لَو کان الدّینُ بِالقیاسِ لَکان باطنُ الرّجْلَین اَوْلی بِالمَسحِ مِن ظاهِرِهما: اگر دین با قیاس اثبات میشد، مسح زیر پاها بر مسح روی پاها اولویت داشت. این نوع جدل، همان است که فیلسوفان در نقض و ابطال مدعای مخالفان خود بکار میبرند. از همین جا روشن میشود که امام، اولین کسی است که روحیه و گرایش عقلانی موجود در اسلام را نشان داده، و با منطق عقل به دفاع از آن پرداخته است، نه معتزله، زیرا معتزله در این کار به تقلید از امام پرداخته و روش او را پی گرفته اند.

صحیفه سجادیه
عشق صوفیانه، برگردیم به سخن امام سجاد علیه السلام: میگوید: ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِدَاعاً، وَ اخْتَرَعَهُمْ عَلَی مَشِیَّتِهِ اخْتِرَاعاً. ثُمَّ سَلَکَ بِهِمْ طَرِیقَ إِرَادَتِه: با قدرت خویش خلق را ابداع کرد، و آنها را بر اساس مشیت خویش انشاء کرد، سپس آنها را به راه انداخت در راه مورد اراده خودش. توضیح: اول ابداع و انشاء کرد، سپس آنها را در بستر جریان خلقت به راه انداخت؛ اول ابداع سپس خلق. این (ثمّ) به معنی تقدم و تأخّر رُتبه است، نه به معنی تقدم و تأخّر زمانی. زیرا ایجاد آن پدیده اولیه در واقع ایجاد جریان خلق هم بوده است. و اساساً ایجاد پدیده اولیه، عین همان ایجاد جریان خلق، می‌باشد. وَ بَعَثَهُمْ فِی سَبِیلِ مَحَبَّتِه: و برانگیخت آنها را در مسیر محبتش. مراد از محبت، پیام این آیه است: وَ إِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُم: هیچ شیئ (اعم از جماد و جاندار) نیست مگر این که خدا را تسبیح و ستایش میکند، لیکن شما انسان‌ها تسبیح آنها را نمی فهمید. تسبیح: منزّه دانستن خداوند از هر عیب، نقص و از هر خاصیت مخلوقات. حمد: ستایش و شناختن خوبی‌ها و کمال یک چیز و تصدیق آن.

سلمان فارسی
حسن بن صُهیب میگوید: در حضور امام باقر (ع)، از سلمان فارسى سخن به میان آمد، آن حضرت اندکى ناراحت شد و فرمود: لاتَقُولوُا: سَلمانَ الفارسی، وَلِکن قُولوُا: سَلمانَ المُحَمِّدی، ذلِکَ رَجُلٌ مِنّا أَهلَ البَیتِ. نگویید: سلمان فارسى، بلکه بگویید: سلمان محمدى (ص) این مرد از خاندان ما اهل بیت است. این اعتراض امام، بخاطر این بوده که افرادی نژاد پرستانه نام او را بصورت تحقیر آمیز بیان می‌کردند. حضرت امام جعفر صادق (ع) هم، درباره مراحل ایمان و موقعیت ایمانى جناب سلمان، سخن بسیار ارزنده و قابل توجهى دارد. بر این اساس، عبدالعزیز قراطیسى که از یاران آن حضرت بوده، میگوید: به حضور امام صادق (ع) رسیدم و درباره بحث هاى بى اساسى که برخى افراد شیعه درباره ایمان داشتند سؤال کردم، آن حضرت فرمود: اى عبدالعزیز! ایمان، مانند نردبانى است که ده پله دارد و براى بالارفتن از آن باید پله پله صعود کرد، تا به پله دهم رسید. بنابراین، کسى که درپله اول ایمان قرار دارد، نباید به کسى که در پله دوم قرار گرفته، بگوید تو ایمان ندارى و کسى که در پله دوم قرار دارد، به کسى که در پله سوم قرار گرفته بگوید: تو ایمان ندارى تا اینکه به پله دهم برسى. بعد حضرت اضافه کرد: وَ کانَ سَلمانُ فِی العاشِرَة، وَ أبُوذَرّ فِی التاسِعَة، وَ المِقدادُ فِی الثامِنة... سلمان، در پله دهم، ابوذر، در پله نهم و مقداد در پله هشتم ایمان قرار دارند، اى عبدالعزیز، کسى را که در پله پایین تر ایمان از تو قرار دارد، طرد مکن، زیرا کسى هم که در پله بالاتر از تو قرار دارد، تو را طرد و خورد میکند! بنابراین، اگر کسى در پله پایین تر از ایمان تو قرار داشت اگر میتوانى با مهربانى او را بسوى خود بکشان، ولى بیش از دانایى و توانایى ایمان را بر او تحمیل مکن، زیرا هر کسى ظرفیتى دارد و کسى که چیزى را بیش از ظرفیت مؤمنى بر او تحمیل کند، موجب شکست او میگردد، و هرکسى ایمان و شخصیت مؤمنى را بشکند، باید شکست او را جبران و ترمیم نماید تا توبه او پذیرفته شود.

آیات آخرالزمانی
حفاظت از کرۀ زمین و امثالش. مسئلۀ بس مهم در این بحث: در تفسیر بالا، شیطان به سیاره سرگردان یا سنگ عظیم سرگردان، معنی شد. آن چه این معنی را بیشتر مستعبد جلوه می‌دهد و ذهن‌ها از آن احساس بیگانگی می‌کند، خلط میان پیام این آیه‌ها با پیام آیه‌های ۸ و ۹ سوره جن است. که از زبان جن‌ها می‌فرماید: وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَدیداً وَ شُهُباً- وَ أَنَّا کُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ یَسْتَمِعِ الْآنَ یَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً: و (جن‌ها گفتند) ما آسمان را جستجو کردیم و همه را پر از محافظان قوی و شهاب‌ها یافتیم در حالیکه پیش از این به شنیدن در آسمان‌ها می‌نشستیم، اکنون هر کس گوش دهد شهاب در کمین خود می‌یابد. آیات مورد بحث پیش، در مقام بیان قوانین همیشگی جهان هستند. اما این دو آیه از یک حادثه ای که با مبعث پیامبر اسلام (ص) حادث شده سخن میگویند؛ جن‌ها پیش از آن در فضای اطراف کره زمین به استراق سمع می‌پرداختند، پس از مبعث رسول اکرم (ص) از این کار منع شده اند. و اساساً این موضوع نه حفاظت کرات است و نه حفاظت آسمان، بلکه حراست و ممانعت از فضولی جن‌ها است نه از خطری که از ناحیه آن‌ها متوجه کرات یا خود آسمان باشد. و از همین آیه روشن میشود که با حدوث این حادثه، جن‌ها به استراق سمع نمی پردازند زیرا همان طور که از زبان خودشان آمده می‌دانند اگر استراق سمع کنند آماج شهاب خواهند شد. در حالیکه آیات سوره حجر و فصلت از یک چیزهائی سخن می‌گویند که همین امروز هم از حد و محدوده خود خارج می‌شوند که یا رانده و سوق داده شده و برگردانیده می‌شوند، و اگر برگردانیده نشوند دچار شهاب میگردند. و محور سخن شان دو قانونجاری و مستمر و همیشگی است. فرق میان موضوع سخن آیه‌های سوره جن با آیات سوره حجر وصافات، در موارد زیر است: ۱- درسوره جن لفظ شیطان نیامده. ۲- شیطان معنی و کاربرد متعدد دارد اما لفظ جن معنی معین واحد دارد. ۳- در آن آیه‌ها سخن از خلقت و آفرینش است اما در این دو آیه سخن به محور یک موضوع اجتماعی یعنی رسالت و مبعث است. ۴- در آن آیه‌ها سخن از حفاظت است و در این دو آیه سخن از حراست است که بیشتر در امور اجتماعی به کار میرود. ۵- در آن آیه‌ها یک حفاظت همگام با خلقت و آفرینش به عنوان یک قانون از قوانین آفرینش و تقدیری از تقدیرهای خلقت است و در این دو آیه سخن از یک حراست است که با آغاز مبعث پیامبر اسلام (ص)، شروع شده است. ۶- آن آیه‌ها طوری بیان شده که گویای اینند هرگز تسمّع رخ نداده و نخواهد داد. اما در این دو آیه بطور نصّ میگوید که تا آغاز مبعث پیامبر (ص) جن‌ها استماع میکردند. ۷- همانطور که در حدیث دیدیم در آن آیه‌ها سخن از حفاظت آسمان است که شیطان نتواند آسیب یا شکافی در آن ایجاد کند و در این آیه‌ها سخن از شنیدن است. اگر این دو مبحث که هر کدام موضوع مخصوص خود را دارد، با هم مخلوط نشوند، صورت مسئله بیشتر روشن میشود.

حضرت موسی‌بن عمران مریض شد. بنی‌اسرائیل به عیادتش آمدند، بیماری او را تشخیص داده و گفتند: اگر بوسیله فلان گیاه خود را معالجه کنی، بهبودی خواهی یافت. موسی(ع) گفت: دارو استعمال نخواهم کرد تا خداوند بدون دوا مرا شفا عنایت کند. مدتی مریضی او ادامه یافت تا اینکه به او وحی شد که به عزت و جلالم سوگند شفایت نمی‌دهم، مگر اینکه خود را بوسیله همان دارویی که بنی‌اسرائیل گفتند مداوا کنی. بعد از این موسی(ع) آنان را خواست و گفت: همان دارو را بیاورید تا استفاده کنم. طولی نکشید که حضرت بهبودی یافت. اما از اینکه ابتدا به خداوند چنین گفته بود در دل بیمناک بود. خطاب رسید: موسی خیال داری با توکل خود حکمت و اسرار خلقت من را از بین ببری، بجز من چه کسی در ریشه گیاهان این فواید باارزش را قرار داده است؟ اما چرا؟ درد و درمان هر دو از طرف خدا هستند، هر دو نعمت و رحمت هستند، و بر اساس حکمت الهی داده میشود، زمانی که خدا درد به موسی داد، نعمتی بود که موسی باید شکرانه و صبوری میکرد تا از حکمت آن بهره ببرد، ولی موسی ناشکری کرد و از بیماری خود با دیگران حرف زد، دیگران هم برایش نسخه پیچیدند و گفتند باید فلان چیز را بخوری تا خوب بشوی، خدا هم گفت: پس اکنون تا این دوا را نخوری خوب نمیشوی، یوسف هم در زندان، به شخص آزاد شده گفت: بی‌گناهی منو به عزیز مصر بگو، گر چه فوراً پشیمون شد و استغفار کرد، ولی سخنی که گفته شود، مانند تیری است که رها شود و دیگر باز نمیگردد، خدا هم به یوسف گفت: هفت سال در زندان بمان تا آن زندانی یادش بیاید و به عزیز مصر بگوید، فراموش نکنیم که موسی پیامبری بود که فقط علم شریعت میدانست و از علم حکمت بیخبر بود، خوبه نگاهی به قرآن بیندازیم، آنجا که موسی به خضر التماس کرد که: مرا بعنوان شاگرد در سفر همراه خود ببر، ولی خضر بهش گفت: تو از حکمت خدا چیزی نمیدانی و نمیتوانی همراهم بیایی، چون در کارهای من اعتراض و فضولی میکنی، در عمل هم ثابت شد که خضر راست گفت، چون در هر سه نوبت موسی اعتراض کرد، منظور اینکه، موسی گرچه پیامبر بود، ولی فقط ۱۴ معصوم مخزن و معدن علم خدا هستند و خطا نمیکنند، روزی خلیفه دومی لعنة الله علیه قسمتهایی از تورات رو برای پیامبر اکرم میخواند، حضرت عصبانی شد و فرمود: بس کن، به خدا قسم اگر موسی الان زنده بود از من اطاعت میکرد، پس نتیجه میگیریم موسی و خضر و ابراهیم علیهما سلام اگر چه مقام بالایی داشتند ولی فقط معصومین صلوات الله و سلامه علیهما هستند که الگو و اسوه محکم الهی هستند.

بدان که اهل سنت دو دسته اند، یک دسته جبری اند که میگویند خداوند همه امور را مقدر کرده است و آنچه که از ما به ظهور میرسد به اختیار نیست بلکه مجبوریم که چنین کنیم، و دسته دیگر میگویند خدا ما را خلق کرد و امور ما را به خود ما واگذاشت و او را هیچ دخالتی در کار ما نیست. آیه شریفه ایاک نعبد و ایاک نستعین عقیده هر دو طایفه را رد میکند. آنکه میگوید ما مجبوریم و فعل ما فعل خدا است، ایاک نعبد او را رد میکنند، زیرا حاکی از آن است که ما نیز فعلی داریم. و آنکه میگوید خدا ما را به خود واگذاشته است، ایاک نستعین او را رد میکند. و چون سفری را که در پیش داریم، اگر در راه باشیم به مقصد میرسیم و وقتی به منزل رسیدیم همه چیز برای ما مهیا است، و اگر خدای ناکرده گمراه شدیم عاقبت در چاه ضلالت هلاک خواهیم شد، این است که از خداوند درخواست میکنیم: اهدنا الصراط المستقیم، یعنی ما را به راه راست که راه اولیاء است و از آنها تعبیر به انعمت علیهم شده است هدایت فرما. و این راهی است که یک دسته به طرف راست رفتند و از آن خارج شدند و دسته دیگر به طرف چپ رفتند و هر دو دسته دچار افراط و تفریط شدند، که خداوند از افراط کاران به ضالین و از تفریط کنندگان به مغضوب علیهم تعبیر نمود. دو دسته از علماء دو نوع تعبیر برای ضالین و مغضوب علیهم نموده اند. یک دسته گفته اند مقصود از ضالین قوم نصاری و مراد از مغضوب علیهم، قوم یهود می‌باشد. زیرا نصاری راه را نشناخته و گم شدند،
اما یهود راه را دانستند و به هوای نفس از آن عدول کردند. دسته دیگر گفتند: اهل افراط علی اللهیان هستند و اهل تفریط ناصبی ها، و اهل صراط مستقیم شیعیان اثنی عشری می باشند. اما به نظرم، همین اهل شریعت مقدسه، یعنی شیعیان اثنی عشری سه دسته اند. یک دسته برای تحصیل دنیا عمل میکنند، و غرضشان از نماز و روزه و خمس و حج تحصیل دنیا است و میخواهند خود را نزد مردم مقدس جلوه دهند و از این راه بهره ای ببرند. اینان همان مغضوب علیهم هستند. دسته دیگر اهل آخرتند. آنان دنیا را نمیخواهند اما غرضشان از عبادت تحصیل حور و قصور و خلاصی از آتش جهنم است، اینها همان ضالین و گمراهان هستند. دسته دیگر هستند که طالب خدا می‌باشند و غرضشان از عبادت قرب به خداوند و معرفت حق جل جلاله است، که اینان همان انعمت علیهم هستند.

الهی زاهد از تو حور میخواهد قصورش بین
به جنّت میگریزد از درت یا رب شعورش بین

دسته آخر کسانی مانند اویس قرنی و سلمان فارسی و ابوذر و مقداد و عمار یاسر و کمیل بن زیاد و مالک اشتر هستند.

کابالا
ماسونیسم و جریان مداوم فراماسونری: از زمان های دیرین و در اعماق قرون وسطی، ماسون ها و بنّایان و معماران کلیساها که در آن عصر سلطه کلیسا، به ساختن کلیساها میپرداختند، چون خود را بندگان مقرب خدا و آباد کننده معابد الهی میدانستند، مدعی شدند اگر پاپ ها، کشیش ها، راهبان و قدیسان برگزیده ترین بندگان خدا هستند ما نیز دستکم در آخر صف آن بندگان مقرب هستیم، باید با دیگر مردمان (کشاورزان، پیشه وران) فرقی داشته باشیم و موفق شدند فرقه ماسونیسم را تاسیس کنند. پیدایش چنین جریان فکری در آن روز اروپا که نظام فئودالی کلیسائی بر همگان مسلط بود، حتی بر پادشاهان، و همه مردم را برده کلیسا میدانست، هیچ توجیهی نداشت مگر بر اساس نوعی باطن گرائی و توجیهات صوفیانه، توجیهاتی که اجازه میداد یک طبقه دیگر در کنار طبقه اشراف و طبقه کلیسا، ایجاد شود، و بر طبقات ممتاز جامعه افزوده گردد. پس از سقوط نظام سلطه کلیسا که کلیسا سازی از رونق افتاد، لژها (کلاس ها)ی ماسونی به محفل های خصوصی و محرمانه طبقه اشراف تبدیل گشت. ماسون ها در آموزش هائی که در کلاس ها (لژها) به آن میپرداختند، علاوه بر آموزش معماری و بنائی، آموزش های دینی نیز داشتند، بدیهی است که این تعلیمات با تعلیمات رسمی کلیسا متفاوت بوده و الّا نیازی به تکرار آن ها در لژها نبود. با تبدیل لژهای ماسونی به لژهای فراماسونی، جنبه صوفیانه کابالیسم یعنی تسامح در اصول و ارزش های دو دین یهودی و مسیحی، توجه فرمائید: مسیحیان که اساس اصول فروع دین شان را از تورات میگیرند و تورات کتاب عهد عتیق شان است، اول یهودی هستند سپس مسیحی، کاملاً بر لژها مسلط شد. زیرا آموزش های معماری از بین رفته بود.

امام ششم علیه السلام می‌فرماید: خداوند هیچ پیامبری را نفرستاد مگر به راستگویی و ادای امانت در برابر نیکان و بدان و نیز فرمود: سه طایفه را رعایت کنید، چه نیک باشند، یا بد:
۱ - پدر و مادر.
۲ - کسی که نزد شما امانت دارد.
۳ - آن کس که با او عهد و پیمان دارید.
نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خائن در امانت از ما نیست، و هر کس جنس مورد خیانت را در حالی که میداند بخرد، چنان است که خودش خیانت کرده. در حدیث دیگر فرمود: هر کس در ادای امانت خیانت کند، و آن را به اهلش نرساند و مرگش فرا رسد بر غیر دین من خواهد مرد.
علی علیه السلام به کمیل فرمود: به ما اجازه داده نشده درباره احدی برخلاف امانت رفتار کنیم، به خدا سوگند پیامبر سه مرتبه قبل از مرگش فرمود: امانت را بر گردانید، چه صاحبش نیک باشد، چه بد، حتی جنس مورد امانت اگر نخ یا سوزن باشد، امام چهارم فرمود: به خدایی که محمد صلی الله علیه و آله و سلم را به حق برانگیخت اگر قاتل پدرم مرا بر شمشیری که پدرم با آن شهید شد امین گرداند امانتش را به او رد میکنم.

سفیانی یا تاپال

ایوانا ترامپ همسر اول دونالد ترامپ (سفیانی) و مادر ۳ فرزند ارشد فعلی ترامپ به نام های ایوانکا ، اریک و جونیور در سال ۲۰۲۲ درگذشت (کشته شد) حقیقت پشت پرده این هست که قاتل اصلی خود ترامپ هست، اما چرا؟ پزشکی قانونی در گواهی فوت (ساختگی) علت مرگ را سقوط ناگهانی از پله های خانه اش و وارد شدن ضربه به قفسه سینه اعلام کرده است، و قبر او نیز در باشگاه گلف ترامپ قرار دارد، شکی نیست اینکه ایوانا توسط ترامپ به قتل رسیده. ایوانا در سال ۱۹۹۰ و با عنوانی مبنی بر خانم بازی و ارتباط ترامپ با زنانی دیگر و همینطور کتک کاری و ضرب و شتم او توسط ترامپ، دادخواست طلاق در دادگاه تنظیم و سرانجام پس از واگذاری بخشی از دارایی های ترامپ به او در سال ۱۹۹۲ از او جدا شد، زمان مرگ ایوانا یک‌ روز پیش از برگزاری جلسه ی دادگاه پرونده مالی ترامپ و فرزندانش بود که در اثر مرگ ایوانا بلافاصله وکلای ترامپ درخواست تعویق برگزاری این جلسه را میدهند و سرانجام دادگاه (نمایشی) این پرونده، در سال ۲۰۲۳ برگزار و ترامپ و فرزندانش فقط مجرم شناخته شدند، تصویری که می بینید مربوط به قبر ایوانا ترامپ فلک زده، در باشگاه گلف ترامپ است، وضعیت قبر گویای قساوت و بی‌رحمی ترامپ نسبت به اوست، روایاتی درخصوص مرگ همسر سفیانی توسط او وجود دارد: إِنَّکَ لَوْ رَأَیْتَ السُّفْیَانِیَّ لَرَأَیْتَ أَخْبَثَ النَّاسِ أَشْقَرَ أَحْمَرَ أَزْرَقَ یَقُولُ یَا رَبِّ ثَأْرِی ثَأْرِی ثُمَّ النَّارَ وَ قَدْ بَلَغَ مِنْ خُبْثِهِ أَنَّهُ یَدْفِنُ أُمَّ وَلَدٍ لَهُ وَ هِیَ حَیَّةٌ مَخَافَةَ أَنْ تَدُلَّ عَلَیْهِ. امام صادق (علیه السلام): اگر سفیانی را ببینی، پلیدترین مردم را دیده‌ای، بور، سرخ، ازرق چشم، که میگوید: یا رب، انتقامم انتقامم، سپس آتش، و به حدی خباثت دارد که مادر فرزندش را در حالی که زنده است دفن میکند، از ترس اینکه مبادا او را لو دهد (این یعنی ایوانا بیهوش بوده و زنده بگورش کردند) یا رب، در این روایت، اشاره داره به پول پول کردن ترامپ، چون رب این مردک فقط پول است، منتقدی به ترامپ گفت: هشتاد درصد صورت تو جراحی پلاستیک هست و پستژ سرت موی سمور، چی داری بگی؟ ترامپ با غرور جواب داد آره موی سموره ولی عوضش خیلی پول دارم. مثه ماهی که هی میگه آب آب، اینم همش میگه پول پول. از نظر روایات، ترامپ همان شخصیت سفیانی وارد شده در روایات هستش، مرگ همسر او یعنی ایوانا ترامپ نیز مرتبط با یکی دیگر از علائم و نشانه های سفیانی هست. اینکه ترامپ سفیانی هست رو الکی نمیگم، در نشانه های سفیانی آمده: کله ی بزرگی دارد و روی لباسش آرم مسیح است (پاپیون) شخصیتی خبیث دارد، ابتدا نیرو به ترکیه میفرستد (نفوذ یهود به ترکیه) آن نیروها را بعداً به شام میفرستد (آن یهودیان الان در سوریه هستند) آن نیروها را بعداً به عراق میفرستد (آن یهودیان فعلاً در حال برنامه ریزی برای حمله به عراق و تجزیه آن هستند) حدود ۱۳۰ هزار سرباز به عراق میفرستد (این اتفاق بزودی میفتد) دشمن شیعیان است، ولی به غیر شیعیان هم رحم نمیکند (مگه به زنش رحم کرد) در اردن هم خون زیادی میریزد، لشکر کشی او ۱۹ ماه طول میکشد که فقط ۶ ششماه آن جنگ و خونریزی است، شیعیان ما در عراق، ناامید نشوند و نگویند دیگر کاری از دست ما ساخته نیست، چون خدا لشکری از خراسان، و لشکری از یمن، به یاری آنان میفرستد و سفیانی را عقب میرانند، سفیانی مأیوس به مکه میرود تا از ظهور جلوگیری کند ولی خسف بیداء میشود و زمین دهان باز کرده و لشکرش را می بلعد، لشکری که در عراق است تلاش میکند به اسقاطیل فرار کند ولی به آنجا نمیرسد و در بین راه مورد هجوم قرار میگیرد و متلاشی و تار و مار میشوند (مثل مگس های امشی خورده) این‌ها همه، مقدمات ظهور حجت خدا در روى زمین است. مگر خدا خُلف وعده دارد؟ ما مطمئن هستیم، یقین داریم، ایمان داریم که سفره ی این کثافت کارى‌ها و این خلاف کارى‌ها جمع میشود، زمستان میرود و روسیاهى به زغال مى ماند. این ابتلاء و گرفتاری بخاطر این است که مومنین واقعی آبدیده شوند و دروغگوهای لاف زن، در این امتحان جدا شوند.

کتابی بنام قدرت پنهان توسط خود یهود چاپ شد که اسرار شبکه جهانی پشت پرده یهود رو افشا میکرد، این کتاب فوراً توسط یهودیان جمع آوری و نویسنده کتاب هم فوراً پخ پخ ترور شد، در ایران هم کتابی ۵ جلدی بنام زر سالاران یهود تالیف عبدالله شهبازی چاپ شد، با اینکه این کتاب چندین بار تجدید چاپ شده، فوراً توسط یهود خریداری و جمع آوری شده تا کسی بهش دسترسی نداشته باشه، شما اگه پشت گوش خودتو دیدی، این کتاب رو می بینی، خود چاپخانه گفته هر بار این کتاب رو چاپ کردیم، افراد ناشناسی پیش خرید کردند و اصلا هیچوقت توزیع نشده است، چطوری یهود در ایران به چاپخانه ها تسلط داره که این کتاب بعد از ۱۷ سال هنوز توزیع نشده و نایاب هست؟ چطوریه که کتابی بعد از یکسال از نشر و پخش اون، ما تازه زورکی خبر میشیم، پس چطوریه که این کتاب هیچوقت توی این ۱۷ سال به دست کسی نرسید؟ آیا کار مشکلیه بفهمیم پیش خرید کنندگان کتاب کیا بودن؟ مگه اینجا کشور خودمون نیست؟ چه حقایقی در این کتاب هست که صهیون وحشت داره؟ چرا هنوزم بعد ۱۷ سال، شما در کتابفروشی ها پیداش نمیکنید، ولی اینم بگم، اخیراً مولفش، کتاب پی دی اف اون رو، بصورت رایگان در اینترنت گذاشته، سرچ کن پیدا میکنید، اگرم پیدا نکردی، ندا بده، خودم برات بفرستم. این پنج جلد رو به ترتیب بخونید تا بفهمید مسیر این شبکه چی بوده، توی این کتابها افشاگری‌های مستند وجود داره، اگر دلت برای زن تاپال سوخت بذار بهت بگم، تاپال از قدیم رئیس اتحادیه قماربازان جهان هست، زنش هم از قدیم رئیس اتحادیه باشگاه‌های خرید و فروش دختران و زنان جهان بوده، تاجر همجنسان خودش. در سهام و سرمایه گذاری این دو باشگاه اینا با هم شریک بودن، هر کدوم ریاست یک باشگاه رو داشته ولی شریک بودن، به همدیگه نون قرض میدادن، برای همین با هم ازدواج میکنند، حکایت این زوج، حکایت سر خر و دندون سگ هست، خدا نجار نیست ولی درب و تخته رو خوب با هم جفت میکنه، این دوتا همسر نه، بلکه شریک تجاری قدیمی بودن. اینا اعضای یه شبکه گسترده هستند که ترامپ، مزدور طبقه چهارم و نتانیاهو مزدور طبقه پنجم هست، طبقه اول و دوم و سوم این شبکه صهیونیستی کابالایی رو کسی نمیشناسه. این شبکه مافیایی رفتار میکنه.

مجموعه ۵ جلدی کتاب زرسالاران یهودی و پارسی استعمار ایران و بریتانیا، به بررسی سیر نفوذ در تاریخ و فرهنگ ملت های مسلمان به خصوص ایران پرداخته است. یکی از مواردی که مشروحا در این اثر مورد بررسی قرار گرفته، سیر نفوذ یهودیان دونمه (مروجین سکس ضربدری) در امپراطوری عثمانی است که منجر به فروپاشی آن بلاد شد. البته ناگفته نماند عبدالله شهبازی در نگارش این اثر همچون بسیاری دیگر از نویسندگان، از توهم توطئه مصون نبوده، کمی اغراق کرده، انگار که ما شلغم هستیم، دنیا صاحب دارد، الکی و کشکی نیست، جلد نخست کتاب زرسالاران یهود، به دو مسئله نظری در شناخت تاریخ معاصر ایران و نفوذ یهود در ۵ قرن گذشته اختصاص دارد. اول، استعمار اروپایی، پیشینه و پیوند آن با تحولات جهانی بطور اعم و تحولات مشرق زمین بطور اخص. در جلد دوم نویسنده مفصلا به مسئله الیگارشی یهودی و پیدایش زرسالاری جهانی می پردازد. جلد ششم و هفتم این کتاب هنوز تمام نشده. در کنار این ۵ جلد، کتاب غلطنامه هم هست که بعضی اشتباهات کتاب رو اصلاح کرده.

شهر غزنین در تاریکی شب فرو رفته بود، و در آرامش خاصی بسر می‌برد، مردم همه در خواب ناز و استراحت بودند، اما در میان آن مردم فقط یک انسان با وجدان و زنده بیدار بود که خوابش نمی برد، گاهی برمیخواست و گاهی می‌نشست، از بی خوابی ناراحت بود و دائم می‌پرسید: چرا خوابم نمی برد؟ شاید مظلومی مورد ستم قرار گرفته باشد و در این ظلمت شب کسی از حالش مطلع نیست تا به دادش برسد، بر من است که از این مشکل جستجو کرده و راه اصلاحش را بیابم. محمود به یکی از افرادش دستور داد: تمام شهر را گردش کن و کاملاً توجه داشته باشد، که جایی فریادی به گوش می‌رسد یا نه، اگر ستمدیده ای را مشاهده کرد، او را به همراه خود نزد او آورد. فرستاده سلطان پس از یک گردش سطحی برگشت و به عرض محمود رساند: که در شهر بیداری نیافتم، خاطر خطیر ملوکانه از هر جهت آسوده باشد. سلطان به بستر رفت و برای استراحت آماده شد، اما گویی وجدانش نمیگذارد، و دیدگانش از خواب می‌هراسد. دانست که مأمورش در تجسس کوتاهی کرده و برای جستجوی کامل، باید خودش از کاخ بیرون برود. به ناچار از کاخ خارج شد، به آرامی قدم میزد، و به هر گوشه و کناری نگاه می‌انداخت و به هر صدایی دقت میکرد. ناگاه صدای ضعیف و مظلومانه ای از گوشۀ مسجدی توجهش را جلب کرد، محمود به دنبال آن صدا وارد مسجد شد، دید مردی در نهایت ناراحتی و افسردگی ناله میکند، و با کمال زاری بدرگاه حضرت حق شکایت میکند و میگوید: ای خدایی که تو را خواب نمیگیرد، و آنی از بندگانت غافل نمیشوی، بدان که محمود بارگاهش را به روی ستمدیدگان بسته و با معشوقه هایش در حرمسرا به عیش و عشرت است، خداوندا! محمود غزنوی به ناله دردمندان و به فریاد ستمدیدگان توجهی نمیکند، پیوسته در کاخ خود بسر برده و خبر از حال ضعیفان ندارد. سلطان فریاد زد: ناله نکن، محمود غزنوی من هستم که برای رفع گرفتاری هایت آمده‌ام، مطلب چیست؟ با من در میان بگذار. گفت: سلطان یکی از افسران ناپاکت که از نزدیکان توست هر شب به خانه من وارد می‌شود و با سوء استفاده از قدرت تو دامن ناموس مرا به بدترین صورتی آلوده میکند، و با زور و جبر به حریم پاک عفت و عصمت من تجاوز میکند. محمود سخت برآشفت و متأثر شد، آنگاه پرسید: آیا الآن در خانۀ توست؟ گفت: شاید باشد و شاید رفته باشد، سلطان با ناراحتی و غضب به آن مرد گفت: هرگاه به سرای تو آمد مرا خبر کن، سپس به کاخ برگشت و به نگهبانان قصر گفت: هرگاه چنین کسی بخواهد مرا ملاقات کند از ورودش مانع نشوید، آن شب گذشت، شب دیگر آن افسر خائن و آن عنصر ناپاک و پست که دولت او را امین جان و ناموس و مال مردم قرار داده بود، و او هم در روز گرفتن دانشنامه، برای صداقت در کارش قسم یاد کرده بود به سراغ آن خانه رفت. مرد ضعیف و ستمدیده از طرفی خود را به محمود رساند و از ورود آن جنایتکار خبر داد، پادشاه از جای خود برخاست و با شمشیر خود را به خانه رساند و افسر متجاوز را در بستر آن زن بی دفاع دید. به صاحبخانه گفت: چراغ را خاموش کن، سپس با شمشیر پیش آمد و با یک ضربت جانانه آن افسر را در رختخواب کشت، آنگاه فرمان داد که چراغ را روشن کند، پیش آمد و با دقت به صورت مقتول خیره شد، بلافاصله به زمین افتاد و سجده شکر به جای آورد، سپس به صاحبخانه گفت غذایی در خانه داری؟ گفت: آری، ولی نان خشک است که سلطان نمیتواند از آن بخورد، گفت: بیاور، صاحبخانه نان حاضر کرد، محمود با رغبتی هر چه تمام تر نان خشک را خورد، رعیت ستمدیده که این صفا را از محمود دید عرض کرد: اجازه میفرمایید مطلبی از حضورتان سؤال کنم؟ محمود با نهایت محبت گفت: بپرس، عرض کرد: دستور خاموش کردن چراغ و سپس روشن کردن آن و سجده شکر و خوردن نان خشک در خانه رعیتی بینوا چون من، برای چه بود؟ سلطان محمود که سعی داشت دلی از آن شکسته دل بدست آورد، و خاطره تلخ گذشته را از یادش ببرد، با کمال مهربانی گفت: هر یک از اینها که پرسیدی علتی دارد. اول: هنگامی که از جریان تجاوز یک افسر مطلع شدم، با خود فکر کردم که در زمان حکومت من کسی جرأت این واقعه را ندارد مگر این که فرزند من باشد، گفتم: چراغ را خاموش کن که اگر فرزندم باشد، مهر پدری مرا از اجرای عدالت باز ندارد، چون از انجام مقصود فارغ شدم گفتم چراغ را روشن کن تا ببینم کیست، هنگامی که دیدم از نزدیکان من نبود، خدا را سجده کردم که ساحت خانواده من از این آلودگی‌ها پاک است. دوم: من از هنگام شنیدن این مشکل تاسف آور تو، با خود قسم خوردم که لب به غذا نزنم، تا حق تو را از آن ستمگر بگیرم، به این خاطر از شب گذشته تا هم الان، گرسنگی کشیده ام، از گرسنگی، این نان خشکی که آوردی خوردم، از غذای کاخ برایم لذیذتر بود.

هندو و ظهور مهدی موعود
بشارت ظهور حضرت بقیة اللَّه علیه السلام در کتاب وشن جوک. در کتاب جوک که رهبر جوکیان هندو است و او را پیامبر میدانند، در باره بشارت ظهور حضرت بقیة اللَّه علیه السلام، و رجعت گروهی از اموات در دوران حکومت عدالت گستر آن حضرت، چنین آمده است: آخر دنیا به کسی برگردد که خدا را دوست میدارد و از بندگان خاص او باشد و نام او خجسته و فرخنده باشد. خلق را، که در دین‌ها اختراع کرده و حق خدا و پیامبر را پایمال کرده اند، همه را زنده گرداند و بسوزاند، و عالم را نو گرداند، و هر بدی را سزا دهد، و یک کرور دولت او باشد که عبارت از چهار هزار سال است، خود او و اقوامش پادشاهی کنند. دو کلمه فرخنده و خجسته در عربی به (محمّد، احمد و محمود) ترجمه میشود و این اسمها، نام مبارک حضرت مهدی علیه السلام می‌باشد، در روایات اسلامی وارد شده است که حضرت مهدی علیه السلام دو نام دارد، یکی مخفی و دیگری ظاهر، نامی که مخفی است احمد و آن که ظاهر است محمّد می‌باشد. در این زمینه، در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام روایت شده است که بر فراز منبر فرمود: مردی از دودمان من در آخر الزمان ظهور میکند که رنگش سفید مایل به سرخی (گندم گون) و شکمش کمی چاق و بر آمده؛ رانهایش پهن، استخوان شانه هایش درشت، و در پشت وی دو خال است: یکی به رنگ پوست بدنش و دیگری شبیه خال پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم است. و نیز دو نام دارد: یکی مخفی و دیگری ظاهر، نامی که مخفی است احمد و آن که ظاهر است محمّد می‌باشد. چون پرچم خود را به اهتزاز در آورد، شرق و غرب جهان را روشن سازد و دست بر سر مردم گذارد، پس دل مؤمنان از آهن قوی تر گردد، خداوند، نیروی چهل نفر به آنان عطا فرماید، مرده ای نیست که (با ظهور او) شادی به دل و قبرش راه نیابد، ارواح آنها در قبور به دیدار یکدیگر میروند و قیام حضرت قائم علیه السلام را به همدیگر مژده میدهند. اما تعیین مدّت دولت مهدی علیه السلام و همچنین تفسیر کرور به چهار هزار سال با روایات اسلامی و اصطلاحات ریاضی توافق ندارد؛ زیرا در روایات اسلامی در مورد مدت حکومت حقّه به اختلاف سخن رفته و بطور قطع مدّت حکومت آن حضرت مشخص نیست، و کرور نیز طبق اصطلاحات ریاضی در زمان گذشته عبارت از پانصد هزار است که با تفسیر مذکور در ظاهر موافقت ندارد ولی صحیح هست. زیرا کرور در این پیشگویی به معنای (خیلی زیاد) به کار رفته و بعد به ۴۰۰ هزار دوره اشاره میکند، در زبان عربی هم کلمه (الف الف) هم به معنی میلیون، و هم به معنی خیلی زیاد به کار میرود. ادامه دارد..

سلمان فارسی از منظر امام باقر (ع)
سلمان، از سوى امام محمد باقر (ع)، به خاطر دین دارى و مقاومتش در برابر طوفان مهیبى که پس از وفات پیامبر (ص) ایجاد شد، مورد تمجید فوق العاده اى قرار گرفت. آن حضرت مقداد بن اسود، ابوذر غفارى و سلمان فارسى را پس از رحلت رسول خدا (ص) از استوارترین افراد در دین دانسته و فرموده اند: اساس اسلام و ایمان، بر پایه افکار و رفتار این سه تن میچرخید. در روایت دیگرى نیز فرموده اند: گروهى از اصحاب رسول خدا (ص) در جلسه اى نشسته بودند و از حسب و نسب خود سخن مى گفتند و سلمان فارسى هم در میان آنها حضور داشت. عمر، از حسب و نسب و اصالت سلمان سؤال کرد، وى گفت: من، سلمان، فرزند بنده خدا هستم که گمراه بودم و بوسیله محمد (ص) هدایت شدم، نیازمند بودم و خداوند بوسیله محمد (ص) مرا بى نیاز گردانید، برده بودم و خداوند بوسیله محمد (ص) مرا آزادى بخشید، این حسب و نسب من است. اما وقتى پیامبر (ص) به آن جمع پیوست، سلمان از سؤال غرض آلود و آزاردهنده آن افراد، به رسول خدا (ص) شکایت کرد. پیامبر (ص) که از آن گفت و گوى نژادپرستانه ناراحت شده بود، خطاب به آنها فرمود: اى جماعت قریش! حسب و نسب شخص، دین و مروّت وى و اصالت او، عقل و خردمندى اوست، خداوند متعال هم فرموده: اى مردم! ما شما را از مرد و زنى پدید آوردیم و شعبه شعبه و قبیله قبیله قرار دادیم، تا یک دیگر را بشناسید. بى تردید؛ گرامى ترین شما نزد خداوند، با تقواترین شماست. اى سلمان! هیچ یک از این افراد بر تو برترى ندارند، مگر اینکه تقواى بیشترى داشته باشند و اگر تقواى تو نسبت به آنها بیشتر باشد، تو فضیلت و برترى بیشترى خواهى داشت.

صحیفه سجادیه
اولین لغزشگاه بودائیان، سپس ارسطوئیان و بعد صدرائیان چیست؟ آنان دچار یک دوآلیسم خطرناک شده و از راه درست اندیشه و علم منحرف شده و گمراه شده اند. میگویند: خدا آن پدیدۀ اولیه را یا از یک شیئ موجود و یا از عدم آفریده است؛ عدم که عدم است و نمیشود که عدم، منشأ یک موجود باشد. و فرض این است که غیر از خدا موجودی نبوده است. پس آن پدیده اولیه از وجود خود خدا پدید شده است.
امام سجاد علیه السلام (و نیز قرآن و همه اهل بیت علیهم السلام) میگوید: اشتباه شما در این دوآلیسم است که گمان میکنید خداوند یا باید آن پدیدۀ اولیه را از یک شیئ موجود پدید آورد و یا از عدم. راه سوم، نیز هست؛ خداوند آن پدیده اولیه را نه از عدم آفریده و نه از یک موجود قبلی، بلکه آنرا ایجاد، ابداع، ابداء، اختراع و انشاء کرده است. خدای بودائیان، ارسطوئیان و صدرویان، عاجز از ایجاد و ناتوان از ابداع، و فاقد قدرت انشاء است. اما خدای امام سجاد علیه السلام قادر است می‌بینیم که در این دعا می‌گوید: ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِدَاعاً، وَ اخْتَرَعَهُمْ عَلَی مَشِیَّتِهِ اخْتِرَاعا. ذهن دوآلیست‌ها فقط به جریان خلق مشغول است که پیدایش یک شیئ از شیئ دیگر است. با بیان دیگر: این قاعده شما که میگوئید هر شیئ باید از شیئ قبلی پدید آید، خودش یک پدیده است که خدا آن را پدید آورده است. کان الله و لم یکن معه شی، خدا بود و هیچ چیز نبود حتی همین قاعده وجود نداشت. پس در پیدایش پدیده اولیه، جائی برای «از» نیست تا بگوئید آن را از چه چیزی آفرید.

احادیث آخرالزمانی
در نزدیکی خروج سفیانی، حاکم شام فرار میکند (بشار اسد) و قبایل عرب بر دمشق مسلط میشوند، که البته با آمدن سفیانی، همه‌ی آنها شورش کرده اما از او شکست میخورند‌‌ (چون اتحاد ندارند) امام صادق علیه‌السلام: چون سفیانی به دمشق نزدیک شود، حاکم دمشق پا به فرار میگذارد، و قبایل عرب بر گرد او می‌آیند؛ ربیعی، جرهمی، اصهب و دیگر شورشگران علیه او میشورند ولی سفیانی بر آنها غلبه میکند، و بر شام سیطره می‌یابد. (بعداً در مورد گروهها توضیح میدم) رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله در مورد مدت حکومت سفیانی میفرمایند: هنگامی که سفیانی بر پنج منطقه (کُوَر خمس): دمشق، حَمْص، قنّسرین، حلب، اردن، تسلط بیابد، نُه ماه برای او بشمارید. از امام صادق علیه‌السلام سوال شد که نام سفیانی چیست؟ حضرت فرمود: با نام سفیانی چکار داری؟ وقتی او مناطق پنجگانه شام اعم از دمشق، حمص، فلسطین، اردن و قنّسرین را تصرف کرد، منتظر فرج باشید. تاجرى از اصفهان به سمت تهران حرکت کرد، در آن زمان ماشین هم نبود، یک سرى وسائل قیمتى هم همراه داشت، غلامش را برداشت و با هم به طرف تهران حرکت کردند؛ در راه به غلامش گفت: ما باید نوبت بگذاریم. مقدارى من میخوابم تو بیدار باش، و مقدارى تو بخواب من بیدار مى مانم، مراقب اموالمان باشیم تا دزد آنها را نبرد. مقدارى از راه را طى کردند تا خسته شدند، به غلام گفت: تو استراحت کن، من بیدار مى مانم، غلام استراحت کرد و آقا نشست تا خوب که خواب هایش را کرد، بیدار شد، آقا گفت: حالا من میخوابم تو بنشین و مراقب باش. خوابید، اما نگران بود که نکند غلام بازیگوشی کند و خوابش ببرد، و دزد بیاید و اموالش را ببرد. بیدار شد، دید غلام نشسته است، گفت: غلام خوابى یا بیدارى؟ گفت: بیدارم. گفت چه کار میکنى؟ گفت: فکر میکنم. گفت: به چه فکرى میکنى؟ گفت: فکر میکنم میخ طویله را که در زمین میکوبند خاک هایش کجا میرود؟ گفت: خوب تو بیدار باشى کافیست، کار با او نداریم، بگذار فکر کند تا انیشتن بشود. مقدارى دیگر استراحت کرد و دوباره با اضطراب از خواب پرید گفت: غلام خوابى؟ بیدارى؟ گفت: بیدارم. گفت: چه کار میکنى؟ گفت: فکر میکنم. گفت: چه فکرى؟ گفت: این همه خار در این بیابان است، فکر میکنم چه کسى اینها را تیز کرده است، چه حوصله اى داشته یکى یکى بنشیند اینها را تیز کند ؛ تاجر گفت: باز هم خوب است، الحمد لله بیدار است، این غلام اگر ترشی نخورد حتماً ادیسون میشود، و دوباره خوابید. مرتبه سوم بیدار شد و غلام را صدا زد گفت: غلام خوابى؟ بیدارى؟ گفت: بیدارم، گفت: چه کار میکنى؟ گفت: فکر میکنم. گفت: به چه فکر میکنى؟ گفت: فکر میکنم دزد یعنى چه؟گفت: دزد، آدم پدر سوخته و بیگانه اى است که مى آید اموال آدم را برمى دارد و مىبرد. گفت: جان من؟ آیا دزد این است؟ گفت: بله. گفت: این که همان وقت آمد و اموال را برد/ خدا نکند ما این چنین باشیم، بعد از این که اموالمان را بردند و سرمایه هاى ما را سرقت کردند، تازه بگوییم دزد کیست؟ تازه میخواهیم بفهمیم دزد کیست؟ چرا باید در کشور ما وهابیّت بتواند رخنه کند؟
علّتش چیست؟ من بررسى کرده‌ام و دیده‌ام آن وقتى که آثارش ظاهر شده است، دائماً غفلت و کوتاهی کرده ایم، کار به اینجا رسیده، حالا هم مسامحه کنیم، باز همان آش و همان کاسه، در آینده خدا رحم کند. آنها خیلى کار کرده اند؛ یعنى استعمارگران راه رخنه کردن را تجربه کرده اند، آموخته اند، میدانند چه کار کنند، ما باید بیدار باشیم، حالا باز بگو خدا رحمت کنه پهلوی رو که اینقدر زحمت کشید، من میگم زحمت رو یهود کشید، که به کمک پهلوی ایران رو غارت کردند، الان نیم قرن گذشته، هنوز بیدار نشدی بفهمی پهلوی نوکر یهود بود و هر کاری کرد، فقط بخاطر منافع صهیون بود، بقول شاعر: آنکس که نداند و نداند که نداند.. پس نگذار به جای تو فکر کنند، تقلید نکن. واقعاً شیعه اثنی عشری، نیرومندترین مکتب است، فرقه ی شیعه اثنى عشرى، در میان هفتاد و سه فرقه ی مسلمین، بدون تعارف، بدون اجحاف و مبالغه براستى قوى ترین، نیرومندترین و پربارترین مطالب را دارد. حرف براى گفتن دارد. مثلاً مکتب حدیث مان را با مکتب حدیث اهل سنّت مقایسه میکنیم، مى بینیم کدام پربارتر است؟ کدام حجمش بیشتر است؟ کدام پر محتواتر است؟ از هر نظر، از کمیت و کیفیت، بالاتر هست، و همچنین در سایر معارف ما، چهارده معصوم داریم که معارف مان را از ایشان میگیریم. یکى از این معارف را هم آنها ندارند. بنابر این بهترین دین را داریم، بهترین مذهب را هم داریم. اگر این حربه هاى قوى در دست هر ملّتى بود، بیش از این از آنها استفاده میکردند.

به‌ تو‌ از‌ دور‌ سلام‌
به سلیمان جهان از طرف مور سلام
به تو از‌ دور‌ سلام
به حسین از طرف وصله ی ناجور سلام
به تو دلبسته شدم
به شبای جمعه ی کربلا وابسته شدم
به تو دلبسته شدم
به خدا من از همه به غیر تو خسته شدم
حسین آقام همه میرن تو میمونی برام
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: ثروتمندى و عزت سیر و گردش ‍ مى کنند پس هرگاه به موضع توکل دست یافتند در همانجا اقامت مى گزینند.
حدیث :
راوى گوید: از حضرت موسى بن جعفر علیه السلام در مورد گفتار خداى عزوجل پرسیدم که مى فرماید: (و کسى که بر خدا توکل کند، پس خدا او را بس است) حضرت فرمود: توکل نمودن بر خدا داراى درجاتى است یکى از آنها این است که در تمامى کارهایت بر خدا توکل کنى پس هر چه خداوند با تو کند، از او خوشنودى، زیرا میدانى که او در رساندن خیر و فضل بر تو کوتاهى نمیکند و میدانى که حکم در تمامى امور از آن اوست، پس با سپردن تمامى کارهایت به خداوند بر او توکل کن و در همه امور به او اعتماد کن.
علی علیه السلام می‌فرماید: هیچ کس طعم ایمان را نمی چشد مگر اینکه دروغ را ترک کند چه جدی باشد و چه شوخی (کتاب کافی) و نیز فرمود: هیچ عملی به قبح و زشتی دروغ نیست.
امام یازدهم علیه السلام می‌فرماید: تمام گناهان و ناپاکی‌ها در یک خانه جمع شده، کلید آن خانه دروغگویی است.
از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده: هر کس زیاده روی در سخن داشته باشد عاقبت به بیهوده گویی کشانده میشود، و هر کس زیاده گو باشد به آتش نزدیک خواهد بود.
امام باقر علیه السلام می‌فرماید: خداوندا برای شرور و بدی‌ها قفل‌هایی قرار داده که مردم از خطرات آن شرور در امان باشند، شراب کلید قفل‌های بسته است، ولی خطر دروغ از شراب بیشتر است.
امام هشتم علیه السلام از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل میکند که از پیامبر پرسیدند: آیا ممکن است مؤمن بترسد؟ فرمود: آری. گفتند: ممکن است بخیل باشد؟ فرمود: آری. پرسیدند: ممکن است دروغ بگوید؟ فرمود: هرگز.

در تلویزیون

روزی در تلویزیون آمریکا فیلمی نشان داد، در مورد حیات وحش و نژادی از شیر که اینا نسلشون در حال انقراض بود، البته بصورت مستند. مدّتها مراقب حال این شیرها بودن و از تمام حرکات آنها فیلمبرداری میشد. نشون میداد شیری زایید و بچه ها چطوری به تدریج بزرگ شدن و به سن بلوغ و شکار رسیدن. روزی یکی از بچه‌ها که برای خودش یلی شده بود یاردانقلی، برای اوّلین بار رفت شکار و از محل زندگی خانواده خارج شد تا حرکتی بزنه که بگه آره منم مستقل شدم. یک هفته تمام این بخت برگشته به هر دری زد ولی بیچاره دریغ از اینکه حتّی موشی هم شکار کنه. ناگهان ورق برگشت و هیجانی شد، همانطور که خوابیده بود و اطراف را تحت نظر داشت، از دور بچه آهوئی پیدا شد در حالیکه دو تا کفتار خبیث در حال حمله به او بودند و مادر بچه آهو هم فرار کرده و از فاصله زیادی با اضطراب به بچه اش که گرفتار شده بود با حس مادرانه نگاه میکرد. شیر جوان که این منظره را دید با آن حالت گرسنگی غرّشی نموده به کفتارها حمله کرد. کفتارها از حمله و غرش شاهزاده، پشم ریزون کردند و از ترس دو تا پا داشتند، دو تا هم قرض کردند و فلنگ رو بستند به فرار، عجبا شیر گرسنه جلو رفت و بچه آهو را به دندان گرفت، من گفتم بچه آهو قسمت این شد و خوردش، اما اونو برد نزدیک مادرش گذاشت و دوباره به جای خودش برگشت. این صحنه باعث شد یه حال عجیبی بهم دست بده، آتیش کارش سوزوندن هست ولی بدون اجازه خدا، ابراهیم رو نسوزوند، پس می‌بینیم امر، امر اوست و اراده ما، اراده اوست، و همه محکوم اراده خدا هستند. تا اراده خدا تعلّق نگیرد حتی خفّاشی پشه ای رو نمیخوره، و نه شیری آهوئی را.


بذار مردم جلوی راهت دیوار بزنند
نگران نباش چون قراره خدا پرواز یادت بده
هرچی تلاش کردی، هرچی شکست خوردی، مهم نیست، بازم تلاش کن، بازم شکست بخور، این بار بهتر شکست بخور، چیزی که باعث میشه هیچوقت احساس تنهایی نکنی خداست، یکی از اولیاء خدا میگفت: وقتی به خدا بگی خدایا، من غیر از تو هیچ کسی را ندارم، خدا غیوره و خواسته‌ات را اجابت میکنه، الهی که خدا در کار همه ما برکت، درخانه های ما آرامش، در وجود ما نور خودش را قرار بده، بُخل و حسادت و تنگ نظری را از همه ما دور کنه، و چشم دیدن شادی و موفقیت دیگران را به همه ی ما عطا کنه. مرد تنهای شب

دُرّی است در این بحر، بجوئید که هست
وندر طلبش جمله بپوئید، که هست
رفتند روندگان و گفتند نبود
گفتند ندیدیم، بجوئید که هست

آفرینش
بسیاری از مردم معتقد بودند که زمین بر شاخ گاو استوار است. بعضی دیگر میگفتند: زمین بر روی آب، شناور و مانند کشتی توخالی است. و عده ای دیگر میگفتند: زمین ستون ها دارد که بر کوه قاف استوار می باشد. اما امام علی (علیه السلام)، حقیقت روشنی را که امروزه آن را از بدیهیات میدانیم، بیان نمود. آن حضرت در عصری که بشر نه از دانشی برخوردار بود و نه از نظریه جاذبه و دافعه خبری داشت، در یکی از خطبه هایی که در نهج البلاغه آمده است، فرمود: و اَنْشَأَ الاَرضَ فَاَمْسَکَها مِنْ غَیرِ اشتِغال وَ اَرْساها عَلی غَیر قرار و اقامَها بغیرِ قوائم و رَفَعها بغیر دَعائم: خداوند، زمین را آفرید وآن را بدون این که او را مشغول سازد نگه داشت وآن را در عین بی قراری قرار بخشید وبدون پایه برپا نمود وبدون ستون برافراشت. و در خطبه ای میفرماید: و رَفعَ السَّماءَ بغیر عَمَد و بَسطَ الارضَ علی الهواءِ بغیرِ اَرْکان: و خداوند آسمان را بدون ستون بالا برد و زمین را بدون پایه بر هوا بسط داد. حضرت مولانا علی (علیه السلام) سرور فیلسوفان، پیشوای حکیمان و واقعاً بزرگ ترین دانشمندی است که به همه علوم و ظرایف و اسرار آنها احاطه داشته و شارح و مفسر آنها بوده و در همه علوم، از الهیات گرفته تا تفسیر و قرائت ها تا فقه و حدیث و اخلاق و قضا و رفع دعاوی تا فصاحت و بلاغت و دیگر علوم ادبی تا ریاضیات و طب و شیمی تا مجادله و مناظره برای اثبات حق و ساکت نمودن معاندان و منکران، به بالاترین مراتب رسیده بود. وجه شباهت روش امام و روش فیلسوفان مسلمان در اعتماد بر عقل و استدلال، از وجود لازم و اثر بر وجود ملزوم و مؤثر و از وجود یکی از ضدین بر نفی ضد دیگر و به نتیجه رسیدن از طریق قیاس های منطقی، بی نظیر هست، علی (علیه السلام) در بیش تر سخنان خود، با لفظی کـوتاه و روشـن، قضایا را با هم ترکیب نموده و همانند فیلسوفان و اهل منطق، حد وسط را در همه آن ها رعایت نموده. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در تمجید خداوند واستدلال بر وجود و قِدَم او میفرماید: اَلْحَمدُلِلّهِ الدالَّ عَلی وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ وَ بمُحدَثِ خَلْقِهِ عَلی اَزَلّیتِهِ: حمد و سپاس خدای را که با مخلوقات خود بر وجود خود، و با حدوث آنها بر ازلیت خود راهنمایی کرد. این استدلال از طریق وجود فعل بر وجود فاعل است که اصطلاحاً فیلسوفان به آن دلیل انّی میگویند. فرمود: از طریق مخلوقات خداوند بر او استدلال میشود و از طریق عقل ها، شناخت او حاصل و از طریق تفکر، حجّت خدا ثابت میگردد. خداوند معروف به دلالت ها و مشهور به عنایت و براهین است.

آیات آخرالزمانی
آیا نمیتوان این آیات را تفسیر کرد؟ آیه سوره فصلت همانطور که به شرح رفت به محور حفاظت از کره زمین و امثال آن، و نیز حفاظت از خود آسمان در قبال سیاره‌های کوچک، و سنگ‌های عظیم سرگردان فضائی بحث میکند، که در این باره با هیچ مشکلی مواجه نبودیم. و در آیه‌های سوره حجر و سوره صافّات، گفته شود: پیام آیه‌ها به محور دو نوع حفاظت، است: گفتیم ساختمان و سازمان جهان به تنۀ درخت و هویج تشبیه شد؛ هویج یک مغز دارد و چند قشر در اطراف آن مغز. همینطور است تنه درخت که یک مغز دارد و چند قشر که سنّ درخت را تا حدودی میتوان از همان تعداد قشرهایش دانست. هویج و درخت هر کدام در خور حال خودشان، در هر مرحله و دوره ای مغزشان دچار تحول میشود و یک قشر از مغزشان به وجود می‌آید. جهان نیز چنین است و تا کنون هفت قشر داده است که هفت آسمان نامیده میشوند. مسئله مهم، همه کرات، منظومه‌ها و کهکشان‌ها و فضای پر از انرژی فواصل شان، محتوای آسمان اول را تشکیل میدهند. همانطور که مولکول‌های مغز هویج و درخت به قشر اول نفوذ نمیکنند، کرات و نیز سنگ‌های فضا به آسمان اول نفوذ نمیکنند؛ اگر کره یا سنگ سرگردانی از جایگاه، محل و مدار خود خارج شود، نمیتواند حرکت مستقیم داشته باشد و مثلاً به خود آسمان بر خورد کند. زیرا این جهان چنین آفریده شده که قوانینش به هیچ چیز اجازه حرکت مستقیم نمیدهند و هر متحرّک را قذف کرده و میرانند (همانطور که قایقران قایق را میراند) و از حرکت مستقیم دفع میکنند. همۀ حرکت‌ها انصرافی است. هم حرکت‌های منظم کرات، منظومه‌ها و کهکشان ها، که یک حرکت عمومی است و هم حرکت مارد ها، خواه کره ای از مدار و حدود خود خارج شده باشد، و خواه کره ای منفجر و متلاشی شده و تکه هایش به اطراف پخش شده باشد. لایسمّعون: هیچ کدام نمی توانند محتوای کروی آسمان اول را گوشه دار کرده و پیکرشان مانند یک گوشه شکافنده، خود آسمان را بشکافند. درست مانند مواد مغز درخت، که فرمود: ذلِکَ تَقْدیرُ الْعَزیزِ الْعَلیمِ، شبیه همان تقدیر و اندازه مقرر و قوانین معینی که در مغز درخت است. برای خداوند قادر، جهان بزرگ یا هویج کوچک از نظر قدرها و قوانین، فرقی ندارد؛ حفاظت آسمان اول از مواد محتوایش، سخت تر از حفاظت قشر اول هویج از مواد مغز آن نیست. رجیم رانده شده، مارد از حدود و محدودۀ خود خارج شده: اگر کره ای منفجر شود تکه‌های آن به اطراف رانده و رجیم میشوند. و اگر کره ای از محدوده ای که به آن مربوط است و از مداری که دارد خارج شود، مارد میگردد.

صحیفه سجادیه
روح: یک سوال بزرگ و مهم این است: حیات چگونه پیدایش یافته؟ آیا حیات و روح از ماده پیدایش یافته است؟ قرآن میفرماید: روح از چیز دیگری پدید نشده و یک پدیده خلقی نیست، بلکه پدیده امری (ابداعی، ایجادی، انشائی) است: یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی: دربارة پیدایش روح از تو میپرسند، بگو روح از فعل امری پروردگارم است. در آفرینش برخی موجودات، هم فعل امری و هم فعل خلقی با هم به کار رفته اند، مثلاً درباره آفرینش حضرت آدم میگوید: خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُون: او را از خاک خلق کرد و به او گفت بشو پس شد. در آیه ۷۵ سوره ص، از این دو نوع کار خدا با دو دست خدا تعبیر شده است: قالَ یا إِبْلیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَی: خدا گفت ای ابلیس چه چیز مانع شد تا به آنکه با دو دست خود آفریده‌ام از سجده کردن؟ تعریف: خلق یعنی پدید آوردن چیزی از چیز یا از چیزهای دیگر بر اساس قانون علّت و معلول. علم و دانش: علم یعنی شناختن قوانین خلقت و شناختن علّتِ هر معلول. بنابراین خلق موضوع علم و عرصۀ علم است. امر: امر چون به هیچ علت مبتنی نیست، و پدیده امری در بستر قانون علت و معلول پدید نمیشود، پس موضوع علم نمیشود، و لذا امام علیه السلام میفرماید ابتداعاً: یک ابداع ناشناخته و غیر قابل شناخت برای بشر. و میفرماید اختراعاً: یک اختراع و انشاء غیر قابل شناخت برای بشر. چگونگی پیدایش آن پدیده اولیۀ کائنات، و نیز چگونگی پیدایش روح و حیات، هرگز برای بشر شناخته نخواهد شد. و این مسئله از موضوع علم، و از عرصه کار علمی، خارج است. توجه: با ابداع و ایجاد پدیده اولیه، بلافاصله جریان خلق و تکثّر، و پیدایش اشیاء از همدیگر به راه افتاده است. و با بیان دیگر: ابداع پدیده اولیه، ابداع خلق، هم هست. قضا و قدر: در اصطلاح دیگر در ادبیات قرآن و اهل بیت علیهم السلام فعل امری خدا، قضا نامیده میشود. و فعل خلقی خدا، قدر نامیده میشود. قَدَر یعنی اندازه ها، مقدار‌ها و فرمول‌های جهان. و قضا یعنی خواست و اراده خدا در خارج از بستر فرمول‌های جهان؛ مثلاً آتش نمرود (مطابق قدرها و مطابق قانون علت و معلول) باید حضرت ابراهیم علیه السلام را میسوزانید، امّا قضا آمد؛ امر آمد (کُونِی بَرْدا) و قوانین قدَری و قانونی علت و معلول، را از کار انداخت و آتش ابراهیم را نسوزانید. ارسطوئیان در پاسخ پرسشِ آن پدیده اولیه از چه چیز پدید آمد؟ � میگویند: آن پدیده اولیه از وجود خود خدا صادر شده است و نام آن را صادر اول گذاشته اند. این حرف هم کفر و هم حماقت هست، با اینکه خیر سرشان خود را عقل گرا میدانند درک نمیکنند که در این صورت خدای شان تجزیه میشود و هر تجزیه شونده مرکب است، و هر مرکب مخلوق اجزای خودش است. و بدین سان اصلی ترین و پایه ای ترین اساس فلسفه شان غلط است، و این خشت اول که غلط نهاده شده تا ثریای فلسفه شان غلط میرود. و هزار تأسف که این مغلطه را فلسفۀ اسلامی نامیدند، نه تنها قرآن، نهج البلاغه و دیگر تبیین‌های اهل بیت علیهم السلام را کنار گذاشته اند، به اقیانوس مواج علمی صحیفه سجادیه نیز توجه نمیکنند؛ بجای تدریس مکتب قرآن و اهل بیت، و بجای تدریس صحیفه سجادیه، ارسطوئیات و صدرویات در حوزه تدریس میشود. توجه: لفظ خلق گاهی به معنی اعم (شامل هر پدیدۀ امری و خلقی) به کار رفته است؛ خلق در این کاربرد یعنی پدیده. ابداع، ایجاد، انشاء در بیان حضرت فاطمه علیها السّلام: در سخنرانی ای که در مسجد مدینه بر علیه ابوبکر ایراد فرمود میگوید: ابْتَدَعَ الْأَشْیَاءَ لَا مِنْ شَیْ ءٍ کَانَ قَبْلَهَا: ابداع کرد اشیاء را نه از چیزی که قبلاً وجود داشته باشد. ابداء و ابداع (هر دو به یک معنی) و انشاء پدیده اولیه، در بیان امیرالمومنین علیه السلام: ۱- نهج البلاغه خطبة اول: أنشأ الخلق إنشاء و ابتدأه ابتداء، خلق در این عبارت شامل هر دو معنی است، همین هم به معنی ابداع و ابتدای فعل خلق است، زیرا همانطور که گفته شد ابداع و ایجاد پدیده اولیه، همان ابداع و ایجاد جریان خلق و پدید آمدن اشیاء از همدیگر هم هست. ۲- باز در همان خطبه اول: عَالِماً بِهَا قَبْلَ ابْتِدَائِهَا: هم به جریان خلق، و هم به مخلوقات عالم بود، قبل از آنکه آنها را ابداء کند. ۳- در خطبۀ ۹۰ میفرماید: ابْتَدَعَ الْخَلْقَ عَلَی غَیْرِ مِثَالٍ امْتَثَلَهُ: خلق (جریان خلق و پدیده اولیه) را ابداع کرد بدون نقشه قبلی (طرح قبلی، ماکت قبلی) که بر اساس آن نقشه عمل کرده باشد. ۴- باز در همان خطبة ۹۰ میگوید: الَّذِی ابْتَدَعَ الْخَلْق. ۵- : هو الّذی انشأ الاشیاء مبتدعاً فکیف یدرکه مستحدثُ النّسم و در دعای ۴۷ بیان امام سجاد علیه السلام را خواهیم دید که میگوید: أَنْتَ الَّذِی ابْتَدَأَ، وَ اخْتَرَعَ، وَ اسْتَحْدَثَ، وَ ابْتَدَع. خداوند دو نوع ابداع دارد: نوع اول: ابداع ذات شیئ و ویژگی‌های آن شئ: درباره پدیده اولیه هم ذات آنرا ابداع و ایجاد کرده، و هم ویژگی‌های آن را. ویژگی‌های پدیده اولیه: الف: آن پدیده اولیه، مرکب و دارای اجزاء بوده است. ب: آن پدیده اولیّه، متغیر بوده است. ج: در اثر همان مرکب بودن، به محض پدید شدنش رو به کثرت و تکثیر نهاده و جریان خلقت شروع شده است. نوع دوم: ابداع ویژگی‌های یک شئ: پس از آن که پدیدۀ اولیه ایجاد شد بلافاصله جریان خلق و پیدایش اشیاء از همدیگر، شروع شد؛ در پیدایش اشیاء در جریان خلقی، ذات اشیاء ابداع نمیشود بلکه از شیئ دیگر که قبلاً بوده گرفته میشوند، تنها ویژگی آنها (تعیّن و تشخص آنها) ابداع میشود. و لذا خداوند همیشه بدیع است: آیه: بَدیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِذا قَضی أَمْراً فَإِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُون، هم به ابداع ذاتی و ویژگی پدیدۀ اولیه ناظر است و هم به ابداع ویژگی‌های همه اشیاء. و همچنین آیه بَدیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنَّی یَکُونُ لَهُ وَلَد.

سلمان فارسی
از منظر حضرت فاطمه (سلام الله علیها) سلمان، به عنوان یک صحابى بلندمقام، خدمت گزارى صادق و بنده اى صالح که محرم راز خاندان پیامبر (ص) بود، نزد حضرت فاطمه مرضیه (س) احترام و ارزش فوق العاده اى داشت. تا جایى که سلمان از جانب آن بانوى بزرگوار اسلام، مژده و تحفه بهشتى نیز، دریافت میکرد. در روایتی دیگر هم امام صادق (ع) روایت کرده که امام على (ع) به سلمان فرمود: هرچه زودتر به حضور حضرت فاطمه (س) برس وتحفه هاى بهشتى خود را دریافت کن. سلمان، وقتى به حضور زهراى اطهر (س) رسید، دید که سه ظرف از میوه هاى بهشتى نزد آن بانوى بزرگ قرار دارد، عرض کرد: اى دختر رسول خدا (ص)! میخواهى تحفه بهشتى به من عطا فرمایى؟ آن حضرت فرمود: این سه ظرف میوه هاى بهشتى است که آنها را سه فرشته بهشتى نزد من آورده اند که نام یکى از آنها سلمى بود و اعلام میکرد: من متعلق به سلمان هستم. مزار سلمان رو در پست قبلی گفتم گویا آلزایمر داری، اوکی کاملتر برات میگم، در شهر مدائن و در کنار مزار حذیفه بن الیمان، جانشین او در استانداری مدائن و از صحابه شیعی و علوی قرار دارد قبلاً سه کیلومتر با هم فاصله داشته اند یعنی نیم فرسخ ولی چرا الان کنار هم هستند؟ ضمناً زیارت مزارش، مورد سفارش امامان معصوم علیهم السلام بوده و حتی برخلاف بسیاری از امامزادگان که دارای زیارتنامه مشخصی نیستند، برای سلمان فارسی، زیارتنامه خاص از طرف معصومین وارد شده. حالا شاید بپرسی حذیفه بن یمان کی هست؟ بعد از فوت سلمان، حذیفه استاندار مدائن شد و چهل روز از خلافت مولانا علی علیه‌السلام نگذشته بود که وفات کرد، سلمان در زمان غاصب دوم وفات کرده بود، یعنی در دوره ۱۲ ساله حکومت عثمان ملعون، حذیفه در مدائن والی بود، بذار کمی در مورد حذیفه بیشتر برات بگم، چون بعد از ۱۳۰۰ سال معلوم شد که جنازه اون تر و تازه مونده، حذیفه یکی از اصحاب برگزیدۀ رسول اکرم (صلی اللّه علیه وآله وسلم) و صاحب اسرار رسولخدا بود که اصحاب عقبه را میشناخت (در پستهای قبلی گفتم که اصحاب عقبه کسانی بودند که در لیله عقبه میخواستند رسولخدا را ترور کنند، همون چهارده نفر بودند، نه نفر از قریش و پنج نفر از غیر قریش و چون منافقین رو میشناخت غاصبین ازش وحشت داشتند) حذیفه یکی از ارکان هفتگانه بود که امام باقر (علیه السلام) در حقشان فرموده است: زمین برای هفت نفر تنگ است، که بوسیلهٔ آنها روزی میخورید و یاری میشوید و به سبب آنها باران فرو می‌بارد، از آن جمله است: سلمان، مقداد، ابوذر، عمار و حذیفه... و آنها کسانی هستند که بر پیکر مطهر حضرت فاطمه، سلام اللّه علیها نماز خواندن. اما بذار حکایت جنازه حذیفه رو برات بگم، قبر حذیفه قبلاً در نزدیکی شط بود، در طول ۱۳ قرن آب شط در اطراف پیش رفته بود و به نزدیکی قبر حذیفه رسیده بود، احتمال این میرفت که روزی قبر حذیفه منهدم بشه، و لذا در عهد صدارت سیّد محمد صدر، قرار شد که قبر حذیفه را با جرثقیل جا بجا کنند. در اثنای این کار خاکهای لحد فرو ریخت و جسد حذیفه بعد از ۱۳۰۰ سال تر و تازه نمایان شد. البته این خواست خدا بود. حتی کفن حذیفه سالم بود، ولی از روی کفن، باز کفن تازه ای کردند و به کنار قبر سلمان در مداین انتقال دادند. یکی از شاهدان عینی گفته: سیمای سلمان گندم گون یعنی سبزه با محاسنى سفید بوده، و شخصی به نام حاج عمران ابوحسین که اهل آن منطقه بوده گفته: من جسد حذیفه را دیدم تر و تازه بود و حنا بسته بود، البته اصل داستان از نظر من قطعی هست و در میان علمای نجف هم مشهوره. حاج عمران گفته من جنازۀ دو تن از اصحاب را مشاهده کردم که یکی حذیفة بن یمان بود، صحابی دوّم عبداللّه پسر جابر بن عبداللّه انصاری بود که قبلاً کنار هم دفن بودند. در کتاب فیضانات بغداد آمده: بر کرانهٔ نهر دجله، قبر دو تن از اصحاب به نامهای: عبداللّه انصاری و حذیفة بن یمان قرار داشت که در اثر پیشروی آب و فرو ریختن کرانۀ غربی دجله، اجساد این دو صحابی به سال ۱۳۵۰ هجری قمری توسّط دولت به کنار مرقد مطهر سلمان فارسی انتقال یافت. الان هر کس به زیارت سلمان میره، این سه قبر رو زیارت میکند.

موقعی که زلیخا یوسف رو به خلوت کشید، ملحفه ای رو بت خودش کشید و بعد برهنه شد و به یوسف گفت: هیت لک، بیا این مال خودته، یوسف گفت: چرا روی بت رو پوشوندی؟ گفت: ازش خجالت میکشم، یوسف گفت: اما خدای من در شب تاریک و ظلمانی، رد پای مورچه ی کوچک و سیاه رو، روی سنگ سخت خارای سیاه رو در ظلمات شب هم میبینه، شیطون که تا این لحظه مشغول فریب زلیخا بود، سراغ بوتیفار رفت و اونو انگولک کرد به خونه بیاد و زنش رو در حال ارتکاب گناه ببینه، عجب خبیثیه این شیطون، وقتی دید یوسف مقاومت میکنه به یوسف گفت زلیخا رو بزن بکش وگرنه دامنت رو به گناه آلوده میکنه، چون وقتی بوتیفار جنازه لخت زلیخا رو میدید باز یوسف در معرض اتهام تجاوز و قتل بود، اما خدا یوسف رو از قتل زلیخا منصرف کرد و بهش الهام کرد فرار کن، حالا بعد از قرنها بازم اون اشتباه رو تکرار میکنیم، توی ذهنمون بت قلابی ساختیم که راحت گناه میکنیم، هر وقت عبادت میکنیم میگیم خدا داره میبینه، هر وقت گناه میکنیم ما رو نمیبینه، یه حجاب میکشیم روی اون و راحت گناه میکنیم، خدای دل بخواهی و ساخته ذهنمون، مثل خدای زلیخا، ما تصمیم میگیریم کی ببینه و کی نبینه، اگه راحت گناه میکنیم، بخاطر اینه که خدا رو نمیپرستیم، بتی بنام خدا توی ذهنمون اختراع کردیم که به دلبخواه خودمون عمل میکنه، بعضیا یه بت کوچولو و احمق توی ذهنشون ساختن و تصور میکنند بزرگتر از این خدایی نیست، کوچیک فکر میکنند و همه چیز رو کوچیک میبینن، کوچیک میخوان، اهداف کوچیک، آرزوهای کوچیک، حالا اگه در مورد مقام بالای پیامبر یا حضرت امیر علیه‌السلام بهش بگی، شوکه میشه، میگه لابد اینا خدا بودن؟ نه بابا، تو خدا رو کوچیک تصور کردی، حالا اگه بخوان عظمت یکی رو بهش حالی کنند میگه اینکه از خدا بزرگتره، نه بابا، مشکل از خودته، اون بت کوچولویی که ساختی و اسمشو خدا گذاشتی، خودش مخلوقی ریزه، نه خالق، با قاشق چایخوری داری آب اقیانوس رو پیمونه میکنی، فاصله ستاره ها رو با سال نوری محاسبه میکنن نه با میلیمتر، یاحق.

کابالا
باید اذعان کرد که اتحادیه مسیحی و یهودی، تا این اواخر برخورد کاملاً خردمندانه ای با کابالا داشته است؛ هرگز کابالیسم را به مشروعیت کامل نشناختند، کابالا همیشه با عدم مشروعیت همراه بوده است. برخوردشان با کابالا تنها به عنوان وسیله ای برای ترمیم همان یأس و نا امیدی که قبلاً بیان شد، بود و صرفاً بعنوان ابزار از آن استفاده کردند. در این اواخر گویا رشته این کنترل خردمندانه از دست شان در رفته گروه، و فرقه های کابالیست ظاهر میشوند مانند شیطان پرستی و گروه های دیگر کابالیست. البته استفاده ابزاری از کابالا در برابر مسلمانان بصورت یک برنامه مداوم تا به امروز (هم در زمینه جنگ نرم و هم در عرصه تولید و جنگ اقتصادی و هم در عرصه نظامی، برای سلطه بر جوامع غیر مسیحی و غیر یهودی) مورد استفاده قرار گرفته و میگیرد. در هر دو بستر استراتژیک: ۱- در بستر عامل اتحاد عملی مسیحی و یهودی برای به فساد کشیدن جوانان جامعه های دیگر به ویژه مسلمانان در عرصه جنگ نرم، همانطور که در اندلس (اسپانیا) عملی شد. ۲- در شکستن چهار چوبه های دینی و از هم پاشیدن اصول دین به ویژه دین اسلام، یعنی کاری که محی الدین کرد و جاده را برای جنگ های اندلس، جنگ های صلیبی و حمله مغول هموار ساخت.

تورات و ظهور مهدی موعود
بشارت دیگری از کتاب اشعیای نبی: در بشارت دیگری نیز در کتاب اشعیاء در مورد ظهور قائم آل محمّدعلیه السلام چنین آمده است: و در ایّام آخر واقع خواهد شد، جمیع اُمّتها بسوی آن روان خواهند شد، او امتها را داوری خواهد نمود، و قوم‌های بسیاری را تنبیه خواهد کرد، اُمّتی بر اُمّتی شمشیر نخواهد کشید و بار دیگر جنگ را نخواهند آموخت. آنچه از این بشارت فهمیده میشود این است که پس از قیام شکوهمند مهدی موعود علیه السلام جمیع اُمّتها بسوی او روی خواهند آورد. و او همه مردم جهان را از هر رنگ و نژادی که باشند و هر دین و مذهبی که داشته باشند، در زیر یک پرچم که دین اسلام و توحید باشد گرد خواهد آورد، و گروه بسیاری را تنبیه خواهد نمود، و در پرتو اجرای عدالتش، و در میان مردم به قضاوت داوودی، داوری خواهد نمود، و بر اساس حق و واقع قضایا را حل و فصل خواهد کرد، که سراسر گیتی را فرا خواهد گرفت، دیگر اُمّتی بر اُمّتی شمشیر نخواهد کشید، و بار دیگر جنگ و خونریزی و ناامنی بر جهان حکمفرما نخواهد شد، و همه مردمان در صلح، صفا، صمیمیّت و آسایش و آرامش در کنار هم زندگی خواهند نمود. بنابر این، آنچه در فرازهای بشارت مزبور آمده، همگی از آمدن انسان فوق العاده ممتاز و با عظمت خبر میدهد که بر همه جهان سیطره پیدا میکند، و دنیا را پر از عدل و داد مینماید بگونه ای که کسی حتّی جرأت تجاوز و تعدّی به دیگری را در خود نمی بیند، زیرا بیم آنرا دارد که اگر مرتکب خلافی گردد، ممکن است علیه او گزارش شود و در چنگال عدالت گرفتار آید، چنانکه در حدیثی از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم روایت شده است که فرمود: لا تَقُوم السَّاعَةُ حتّی تَکَلَّم السِّباعُ الإنْسان، و حتّی تَکَلَّمَ عَذَبَةُ سَوطِهِ وَ شِرکُ نَعْلِهِ وَ تُخْبِرُهُ بِما أحْدَثَ أهْلَهُ مِنْ بَعْدِه: رستاخیز برپا نمیشود مگر اینکه درندگان با انسان سخن بگویند، و تازیانه و بند کفش او با وی تکلّم نماید و به آنچه خانواده اش بعد از خروج او از منزل انجام داده اند، وی را با خبر سازند. تعداد بشارت‌های اشعیا زیاد هست که به جهت اختصار تک تک بهشون اشاره میکنم، چون بعضیاشون نکات جذاب زیادی داره، ادامه دارد..

صحیح بخاری اعتراف کرده که اطاعت از عایشه اطاعت از شیطان است. صحیح بخاری، چنین نقل کرده است: عبد الله بن زیاد اسدی میگوید: وقتی که طلحه و زبیر و عایشه بسوی بصره حرکت کردند، علی (علیه السلام) حسن بن علی و عمار یاسر را بسوی کوفه فرستاد و این دو نفر بر منبر کوفه بالا رفتند. حسن بن علی بالای منبر و عمار پایین تر از (امام) حسن قرار گرفت. من از عمار یاسر شنیدم که میگفت: عایشه بسوی بصره حرکت کرده است، به خدا قسم او همسر پیامبر شماست. خداوند شما را بوسیله عایشه امتحان کرده است تا ببیند آیا از عایشه اطاعت میکنید یا از خدا. آری! عمار یاسر این صحابی جلیل القدر پیامبر، راه عایشه را مقابل راه خدا میداند و قطعا راهی که در مقابل راه خدا قرار گیرد راه شیطان و گمراهی است. از صحیح بخاری.

در مورد حروف مقطعه چی بگم وقتی نتونی هضم کنی؟ قبلاً در مورد حروف نورانی و مقطعه پست گذاشتم، ازش چی فهمیدی؟ اصلا مطمئنی این کنجکاوی از طرف شیطون نیست؟ البته بیست فرضیه مختلف و بی اساس هست که میتونم با همونا بپیچونمت، ولی حرف اصلی من این هست که آیا مطمئنی که میتونی هضم کنی و بفهمی؟ کسی تا حالا حتی یکبار توی حوض شنا نکرده، شیرجه زدن توی اقیانوس خیلی خطرناکه، صرف نظر از غرق شدن، صحبت از کوسه و نهنگ هم هست، پیامبر به سلمان گفت، چیزهایی رو که بعنوان اسرار بهت میگم از ابوذر مخفی کن ممکنه کافر بشه، مولا علی علیه‌السلام میفرماید، قرآن اقیانوس عمیقی هست که نه کسی به عمق اون میرسه و نهایتی داره، حروف مقطعه ۱۴ حرف نورانی هست که در ابتدای ۲۹ سوره قرار داره و حکم کلید راهنما رو داره، حروفش هم اینا هست (صراط علی حق نمسکه) حروفش هم تکرار شده جز دو حرف کاف در کهیعص و نون در ن والقلم و ما یسطرون، موقعی که ائمه آفرینش رو آغاز کردند فقط گفتند (کن) فیکون، گفتند بشو و شد، این دو حرف (ک ن) چون مصدر و شروع هستند، در حروف مقطعه فقط یکبار تکرار شدند و تکرار هر حرف معنی خاص خودش رو داره، تا زمانی که ائمه علیهماالسلام رو نشناسی، حروف مقطعه، اسم اعظم، آب حیات، و خیلی چیزهای دیگه برات قابل فهم نیست، قسمتی از یه حدیث از مولانا امیرالمومنین برات میذارم ببین ازش چی میفهمی، لازم شد باقیشو میذارم: از محمد بن صدقه روایت شده که گفت ابوذرّ غفاری از سلمان فارسی پرسید: شناخت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نورانیّت به چه چیز است؟ سلمان گفت ای جندَب برویم خدمت حضرت امیر (علیه السلام) و سؤال کنیم از این مطلب، گفتند آمدیم خدمت حضرت... حضرت فرمود چه چیز شما را به اینجا آورده؟ گفتند: آمده ایم خدمت شما یا امیرالمؤمنین سؤال کنیم از شناخت شما به نورانیّت. حضرت صلوات الله علیه فرمودند: مرحبا به شما دو دوست وفادار در دین. مقصّر نیستید شما، قسم به جان خودم که این شناخت واجب است بر هر مؤمن و مؤمنه ای. بعد حضرت فرمودند: کسی که بوده باشد تظاهر او در ولایت من بیشتر از باطنش، سبک شمرده میشود میزان او در قیامت. یا سلمان کامل نمیشود ایمان مؤمن تا اینکه بشناسد مرا به نورانیّت، و هرگاه شناخت مرا به نورانیّت، پس آن مؤمنی است که امتحان کرده او را خداوند از برای ایمان، و وسعت داده سینه او را از برای اسلام، و عارف و بینا گردیده به دین خود، و کسی که کوتاهی کند از این شناخت، پس آن شخصی است که در حال شکّ و تردید است. یا سلمان و یا اباذر، شناخت من به نورانیّت شناخت خداوند تعالی است، و شناخت خداوند تعالی شناخت من است، و اینست دین خالص. میفرماید خداوند سبحانه امر نشده اید شما مگر به توحید، و آن اخلاص است و قول خداوند تبارک و تعالی (حُنَفاء) و آن اقرار است به نبوت محمّد (صلی الله علیه و آله) و اینست دین حنیف، و قول خداوند سبحانه و یُقیمُ الصَّلوةَ مقصود ولایت من است، پس هر کس قبول داشته باشد ولایت مرا، بپا داشته است نماز را، و درک این مطلب مشکل و بسیار مشکل می‌باشد، و یُؤتِی الزَّکوةَ اقرار است به امامت ائمه علیهم السلام، و اینست دین مستقیم و بر حق. شهادت داده قرآن به اینکه دین خالص اقرار به توحید و به نبوت و ولایت است. پس هر کس اقرار کننده به این معنا باشد، به تحقیق دارای دین قیّم است. ای سلمان و ای جُندَب قرار داده است خداوند مرا امین خودش بر خلق، و خلیفه خودش در زمین و شهرها و بندگانش، و عطا کرده است مرا آنچه که وصف نتوانند کرد او را وصف کنندگان، و عارفان به آن معرفت پیدا نکرده اند. هرگاه مرا چنین شناختید پس شما مؤمن هستید. ای سلمان، خداوند تعالی فرموده است کمک بجوئید به صبر و نماز. پس مراد از صبر محمّد (صلی الله علیه و آله) است و مراد از نماز ولایت من است و بدین جهت فرمود و انّها لکبیرة، پس درک نماز بزرگ است و نفرمود درک صبر و نماز بزرگ است. بعد فرمود إلاّ علی الخاشعین، بزرگ است مگر برای خاشعین که مراد شیعیانم است. جدا فرموده خداوند کسانی را که قبول دارند ولایت مرا، آن کسانی که طلب بینائی کرده اند به نور هدایت من. یا سلمان مائیم سرّ خداوند آنچنانی که مخفی نمیشود، و نور خداوند آنچنانی که خاموش نمیشود، و نعمت خداوند آنچنانی که هیچ موجودی از او بی نیاز نیست، اول ما محمّد است و وسط ما محمّد است و آخر ما محمّد است، پس هرکس ما را بدین طریق شناخت پس کامل کرده است دین خود را. یا سلمان مردۀ ما هرگاه مُرد نمرده است، و کشتۀ ما کشته نشده است، و غائب ما هرگاه غائب شود غائب نشده است، و قیاس نمیشود به ما احدی از مردم. منم که سخن گفتم بر زبان عیسیٰ در گهواره. منم مصاحب نوح، و مصاحب ابراهیم، و مصاحب ناقه صالح، و مصاحب راجفه، و مصاحب زلزله. منم لوح محفوظ. به من منتهی میشود تمام علوم، و در حقیقت مائیم نور خداوند آنچنانی که زائل نمیشود، و تغییری در او پیدا نمیشود. ای سلمان به ما شرافت داده شده بر هر برانگیخته ای، پس ما را رَبّ نخوانید و بگوئید درباره ما آنچه میخواهید (یعنی مقام الوهیت برای ما قائل نشوید چون ما مخلوق و بنده خدا هستیم، و این فضیلت و برتری ما از طرف خداست) پس در ما هلاک شد هرکه هلاک شد، و به ما نجات یافت هر که نجات یافت. ای سلمان کسی که ایمان آورد به آنچه من گفتم و شرح دادم پس آن مؤمنی است که خداوند امتحان کرده است قلب او را از برای ایمان، و راضی است از ایمان او.

نبی و ولی هر دو نسبت به هم
دو تا و یکی چون زبان و قلم

چونکه او صاف محمد، باعلی است
گر تو گویی یا محمد، یا علی است

نباید خیال کنی مولا علی از پیامبر پایین تر هست، و اگر کسی گوید که در اخبار هم در بعضی موارد به ثم تعبیر شده است (ثم بعده)، گوئیم که مراد از آن زمان بعد بوده است و نه پستی مقام و رتبه، چنانکه میفرماید: ثم بعد الحسن ثم الحسین، در حالی که در باره مساوات بین حضرت مجتبی (علیه السلام) و حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) اختلافی نیست. باری عرض میکنم که در این دو وجود مبارک رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) اتحادی بوده است که ابدآ در عالم آن اتحاد در جای دیگری نبوده است. یعنی اول دوئی که یکی است این دو وجود مبارک است، و لنعم ما قال، چه خوب گفته در حمایت لیلی و مجنون:
من کیم؟ لیلی، و لیلی کیست؟ من،
ما یکی روحیم، اندر دو بدن،
داند آن چشمی، که او دل روشنی است،
در میان لیلی و من، فرق نیست،
و اینکه در حدیثی آمده است که ما نوری بودیم در صلب آدم، و آن نور آمد تا به عبدالمطلب رسید و سپس دو قسمت شد، یکی به صلب عبدالله و دیگری به صلب ابوطالب وارد شد، شاهد بر همین معنا است. در دعاء نماز امام زمان علیه السلام نیز چنین وارد شده است: یا محمد یا علی یا علی یا محمد. در یک حدیث قدسی آمده که: یا محمد تو و علی را بصورت نوری خلق نمودم یعنی روحی بدون بدن، سپس روح شما را با هم جمع نموده و یکی کردم.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : خداوند عزوجل فرمود: کسى که مرتکب گناهى شود پس بداند که عذاب کردن و عفو کردنش تنها به دست من است، او را مشمول عفو خود قرار میدهم.
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که نیکوکارى اش او را شادمان کند و بدى اش وى را ناراحت کند چنین کسى مومن است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: به راستى که (گاه باشد) کسی مرتکب گناهى میشود، پس خداوند او را به سبب گناهش وارد بهشت میکند، راوى گوید: عرض کردم : خداوند او را به سبب گناه وارد بهشت میکند؟ فرمود: آرى ، او کسى است که گناه میکند ولى پیوسته از گناهش ‍ ترسان است و از خود (به خاطر گناهکارى اش ) نفرت دارد، پس خداوند به او رحم میکند و او را وارد بهشت میسازد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین فرموده است : همانا پشیمانى از بدى ، آدمى را به سوى ترک بدى فرا میخواند.
حدیث :
حفص گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: هیچ مومنى نیست که مرتکب گناهى شود، جز اینکه خداوند هفت ساعت از روز را به او فرصت میدهد پس اگر توبه کرد چیزى بر علیه او نوشته نمیشود، و اگر توبه نکرد یک گناه برایش نوشته میشود، پس از این عباد بصرى به خدمت امام صادق علیه السلام رسید و عرض کرد: به ما خبر رسیده است که شما فرموده اید: هیچ بنده اى نیست که ... حضرت فرمود: خیر من چنین نگفته ام بلکه گفته ام : هیچ مومنى نیست که.

خضر پیامبر

خداوند سر را آفرید تا روی گردنمان باشد، نه در زندگی دیگران، بجای اینکه به باغ دیگران سرک بکشیم، به کار خود بپردازیم و هر چه میخواهیم، در باغ خود بکاریم.


رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در شب رحلت خویش به على بن ابى طالب علیه السّلام فرمودند: اى ابو الحسن، کاغذ و دواتى بیاور... پیامبر اکرم وصیتش را املا فرمود تا اینکه به این فراز رسید: اى على (ع) پس از من دوازده امام خواهد بود و بعد از آنها نیز دوازده مهدى خواهد آمد. و تو اى على، نخستین نفر از امامان دوازده گانه هستى... (امام) حسن (عسکرى) ودیعه امامت را به فرزندش محمّد که از خاندان محمّد (ص) حفظ خواهد شد، تسلیم خواهد نمود. اینها امامان دوازده گانه اند. سپس بعد از او (عج) دوازده مهدى خواهد آمد. وقتى زمان وفات او فرا رسد آنرا به فرزندش که اولین مهدى هاست میسپرد و او سه نام دارد: اسمى شبیه اسم من، اسم پدر من، و اسمى دیگر؛ یعنى: (احمد، عبد اللّه و مهدى) و او اولین از مؤمنان است.

آفرینش
این که فرمود: آسمانها را بدون ستون و میخ سر پا داشت، به عقیده بسیاری از مفسران اشاره است به قانون جاذبه ی عمومی نیوتون. این دو مطلب را از کلمات امام امیرالمؤمنین علیه السلام نیز استفاده میکنیم: آفرینش نخستین از عدم بوده و ماده قبلی وجود نداشته است. جهان ماده سابقه و پیشینه ی نیستی داشته وحادث است نه قدیم، زیرا مولا در سه حدیث فرموده: او است آفریننده و اختراع کننده ی خلایق بدون سابقه و مانند (به وجود آورنده ی هستی از عدم و نیستی) و پس از فنا وارث ایشان است، او است معبود خلایق و روزی دهنده ی آنان/ او است خداوندی که خلایق را بیافرید بدون ماده، و مثال و صورتی که از آن اقتباس نموده و مانند آن آفریده باشد و بی سنجش و اندازه ای که از خالق و معبودی پیش از خود پیروی کرده باشد/ اشیاء را از روی اصول و مبادی و نمونه ازلی و ابدی نیافرید (چون آفرینش او مبدیی نداشته) بلکه (بی نمونه و مبدا و ماده و به محض اراده) آفرید آنچه را آفرید و حدش را تعیین نمود، و به آنچه ایجاد فرمود صورت و شکل داد و صورت آن را نیکو و مناسب گردانید. همچنین امیرالمؤمنین علیه السلام درباره ی حدوث جهان خلقت میفرماید: سپاس خدایی را سزاست که بوسیله ی آفریده هایش بر وجود و هستی خویش راهنما است (زیرا هر مخلوقی ممکن است و ممکن به خودی خود دارای هستی نمیگردد، پس او را آفریده ای می باشد.) و به حدوث و نو پیدا شدن آفریده هایش بر ازلی بودن و ابتدا نداشتن خود دلیل است. امیرالمؤمنین علیه السلام همین برهان حدوث و نوپدیدار شدن مخلوقات را دلیل بر قدیم بودن خدا و حدوث اشیا را برهان بر وجود او شمرده میفرماید: سپاس خداوندی را سزاست که حدوث خلق دال بر قدیم بودن و وجود او است. بنابراین قدیم و تنها او است و غیر او هر چه باشد حادث است و پیشینه ی عدم دارد. با این بیان فرضیه ای که میگفت: جهان نه آغاز دارد نه پایان، ازلی و ابدی است، و زمان و فضا پیوسته بدون تغییر خواهند بود، بطور کلی بی اساس میگردد و تئوری جهان یکنواخت که از بوندی و گولد و هویل پیشنهاد شده بود نمیتواند کارامد باشد وپیدایش جهان را تفسیر نماید. در ادامه به بیانات حضرت علی علیه السلام در علوم مربوط به جهان هستی خواهیم پرداخت..

آیات آخرالزمانی
لغت: اولین معنی عذاب منع کردن است: عَذَبه: منعه: منع کرد او را. ادامۀ ترجمه: مگر آن که با سرعت (برق گونه) پیشروی ای کند که شهاب شکافنده و سوراخ کننده پیگیرش میشود. درست است در این آیه‌ها قراین چند وجود دارد که مراد ابلیس یا ابلیس‌ها باشد. اما نکاتی هم هست که دلالت دارد مراد ابلیس نیست؛ از آن جمله: ۱- جمله «لا یَسّمَّعُون» با تشدید سین و میم، که صیغه ای است از باب «تفعّل» و در اصل یَتَسَمَّعُون است که حرف «ت-» در «س» ادغام شده است. لغت: سَمعَ: شنید: گوش داد. لا یَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلی: نمیتوانند به طرف عالم بالا (به خود آسمان) گوش تیز کنند. خواهیم دید که در حدیث نیز آمده است: یعنی شیطان نمیتواند آسمان را بشکافد و سوراخ کند. ۲- شهاب ثاقب: یعنی شهاب شکافنده و سوراخ کننده که می‌آید و آن شیطان مارد را میشکافد پیش از آن که آن بتواند آسمان را بشکافد. اگر ابلیس‌ها با شهاب مورد اصابت قرار گیرند، باید شهاب برای شان سوزاننده باشد نه شکافنده و سوراخ کننده. این تعبیر بیشتر با جمادات تناسب دارد. ۳- خطفه: حرکت سریع شبیه حرکت برق و نور- این لفظ نیز بیشتر با حرکت‌های اجرام کیهانی تناسب دارد. ۴- خطف الخطفة: حرکت سریع و برق گونه کند، آن حرکت برق گونه را. حرف «ال-» در «الخطفة»، از یک خطفۀ معهود سخن میگوید؛ خطفه ای که برای مخاطبان آیه شناخته شده است. در حالی که حرکت ابلیس برای انسان‌ها شناخته شده و معهود نیست. یعنی آن چیز مارد و از حدّ خود خارج شونده، آن حرکت را که گاهی در آسمان مشاهده می‌کنید، بکند. ۵- در معنی «یُقذفون» گفته شد: رانده میشوند. مراد راندن به معنی دفع کردن نیست، بمعنی راندن قایق است: پارو راند. دحوراً: راندن به معنی دفع. بنابراین آن ماردها هم مانند راندن قایق رانده میشوند و هم از این که از محدوده خود خارج شوند دفع میشوند. به عبارت دیگر: آنها که از حد و محدوده خود خارج شده و مارد گشته اند، از پیشروی مستقیم برگردانیده و به حرکت انصرافی وادار میشوند و اگر از این مرحله، عبور کنند آماج شهاب سوراخ کننده و شکافنده گشته و متلاشی میشوند. ۶- در یک آیه (رجیم) آمده که به معنی رانده شده است. و در آیه دیگر (مارد) آمده که به معنی خارج شونده از حد و حدود خود، است. میتوان گفت ابلیس هم رجیم است که از رحمت خدا رانده شده، و چون بخواهد بر آسمان نفوذ کند از حد و حدود خود خارج شده یعنی مارد شده است. اما خواهیم دید که این دو معنی درباره سیاره و سنگ‌های سرگردان فضائی بیشتر تناسب دارند. ۷- مرحوم بحرانی در تفسیر (البرهان) ذیل همان آیه ۱۲ سوره فصلت، حدیثی از امام رضا (ع) آورده است (یعنی من الشیاطین أن تخرق السماء) یعنی آسمان را از این که شیاطین سوراخش کنند و بشکافند، حفظ کرده است. این درست. اما اگر مراد از شیطان در این حدیث و نیز در این دو آیه ابلیس باشد، با پرسش هائی مواجه میشویم: اساساً چرا ابلیس میخواهد آسمان را بشکافد و یا سوراخ کند؟ آیا میخواهد به آسمان برود؟ او که میداند از ورودش جلوگیری خواهد شد، چرا خود را در معرض خطر شهاب‌ها قرار میدهد؟
گفته اند (لو کان فی العلم من دون التّقی شرف لکان ابلیس اشرف الخلق) یعنی ابلیس خیلی عالم تر است. و اگر بر فرض قبلاً نیز نمیدانسته پس از نزول این آیات کاملاً دانسته است که توان نفوذ به آسمان را ندارد و در خطر شهاب‌ها هست پس چرا باز در این کار
میکوشد؟ این کار و برنامه با ابلیس که هوشمندی و تیز هوشی اش زبان زد عام و خاص و حتّی قرآن و حدیث است، چه تناسبی دارد؟

صحیفه سجادیه
اصل چهارم توحید: شناختن چگونگی پیدایش پدیدۀ اوّلیۀ کائنات، ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِدَاعاً، وَ اخْتَرَعَهُمْ عَلَی مَشِیَّتِهِ اخْتِرَاعا: ابداع کرد مخلوقِ (اولیّه) را با قدرت خویش، یک ابداع کردنی، و انشاء کرد آن را با اراده خود یک انشاء کردنی. لغت: اخترعه: انشأَه: انشاء کرد آن را. ابتداعاً: یک ابداع کردنی= یک ابداع کردن ناشناخته ای: ناشناخته برای انسان. تنوین تنکیر در عین حال تنوین وحدت: اختراعاً: یک اختراع ناشناخته و غیر قابل شناخت برای بشر. اولین و بزرگترین پرسش: خداوند بود و هیچ چیزی با او نبود (کان الله و لم یکن معه شی ء)، خداوند آن پدیدۀ اولیه مخلوقات را از چه چیز خلق کرد؟ پاسخِ امام سجاد علیه السلام: خداوند آن پدیده اولیه را خلق نکرده، بلکه آن را ابداع کرده است. خلق کردن یعنی پدید آوردن چیزی از چیز دیگر مانند: پدید آوردن گیاه از خاک، نور از خورشید، انرژی از مادّه، میوه از درخت، کودک از نطفه پدر و مادر، و.... خلق همیشه کلمه (از) را لازم گرفته است؛ هر چیزی از چیز دیگر خلق میشود. ابداع، انشاء، ایجاد، یعنی پدید آوردن چیزی بدواً، بدعاً، بدون این که از چیز دیگر پدید آید. خداوند دو نوع کار دارد: اَمر و خلق: لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْر. ابداع فعل امری خداوند است نه فعل خلقی او. امام علیه السلام میفرماید: آن پدیده اولیه را ابداع کرده است (خلق نکرده است). واژه امر در این معنی در موارد متعدد از قرآن آمده است از آن جمله: ۱- آیه ۸۲ سوره یس: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُون: امر او چنین است که هر گاه چیزی را اراده کند، تنها به آن میگوید (باش) موجود میشود. ۲- آیه ۳۵ سورة مریم: سُبْحانَهُ إِذا قَضی أَمْراً فَإِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُون: منزّه است او، هر گاه امری را اراده کند میگوید (باش) میشود. ۳- آیه ۱۱۷ سورة بقره: إِذا قَضی أَمْراً فَإِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُون. ۴- آیه ۴۷ سوره آل عمران: إِذا قَضی أَمْراً فَإِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ.

سلمان فارسی
از منظر حضرت على (ع) درباره مقام بلند معنوى و انسانى بزرگ مردى همچون سلمان، سخن هاى بسیار ارزشمند و قابل توجهى دارند، که ما به دو مورد از آنها بسنده مىکنیم: امام على (ع) فرمود: السُّبّاق خَمَسةٌ: فَأَنَا سابِقُ العَرَبِ، وَ سَلمانُ سابِقُ فارِسَ وَ صُهَیبُ سابِقُ الرُّومِ، وَ بِلالُ سابِقُ الحَبَشِ، وَ خَبَّابُ سابِقُ النبط، سبقت گیرندگان، از هر قوم و ملتى به اسلام و ایمان، عبارت اند از: میان عرب ها، من، على بن ابى طالب (ع) از میان ملت فارس، سلمان فارسى؛ از سرزمین روم که بخشى از آسیا و اروپا و آفریقا را شامل میشد صهیب؛ از سرزمین حبشه، اتیوپى کنونى بلال؛ از طایفه نبطیان سرزمین مصر، خبّاب بن ارَت. طبق سخن رسول خدا (ص) براى ورود به بهشت هم، اینان از دیگران سبقت خواهند داشت. اصبغ بن نُباته میگوید: از حضرت امیر مؤمنان (ع) سؤال کردم: نظر شما درباره سلمان فارسى چیست و نزد شما چه منزلتى دارد؟ آن حضرت فرمود: درباره مردى که از سرشت ما آفریده شده، روح او با روح ما پیوند دارد، خداوند متعال، علوم اول و آخر و ظاهر و باطن و اسرار علوم را به او آموخته است، من چه بگویم؟ روزى بحضور رسول خدا (ص) رسیدم، در حالى که سلمان در مقابل آن حضرت نشسته بود، مرد عربى وارد شد و سلمان را کنار زد و خود جاى او نشست! رسول خدا (ص) با مشاهده این رفتار بقدرى خشمناک شد که رگ وسط پیشانیش ورم کرد و چشمهایش قرمز گردید (در حالیکه خشم پیامبر همیشه بخاطر خدا بوده) سپس فرمود: اى مرد بیابانى: آیا مردى را کنار میزنى که خداوند متعال در ملکوت و رسول خدا (ص) در زمین او را دوست میدارند؟ اى مرد بیابانى! آیا مردى را کنار میزنى، که هرگاه جبرئیل (ع) نزد من حاضر میشد، از جانب خداوند متعال اعلام میکرد که به او سلام برسانم؟ اى اعرابى! این را بدان که سلمان از من است، هرکس به او جفا کند به من جفا کرده و هر کس او را اذیت کند، مرا اذیت کرده و هر کس از او فاصله بگیرد، از من فاصله گرفته، و هر کس به او نزدیک شود، به من نزدیک شده است. درباره سلمان تندى و خشونت به خرج مده، زیرا خداوند متعال به من دستود داده او را از وضع مرگ و میر افراد، حوادث آینده، حسب و نسب اشخاص و فصل الخطاب آگاه گردانم. على (ع) فرمود: آن مرد عرب گفت: اى رسول خدا (ص)! من گمان نمیکردم، سلمان داراى چنین مقام و منزلت بلندى است، مگر او یک مرد مجوسى نبوده که بعد اسلام آورده است؟ رسول خدا (ص) فرمود: اى اعرابى! من از جانب پروردگارم با تو سخن میگویم، آنوقت تو جواب مرا میدهى؟ این را بدان که سلمان، مجوسى و زرتشتى نبوده، بلکه در ظاهر چنین وانمود میکرده و در باطن ایمان داشته است. اى اعرابى! آیا کلام خداوند متعال را نشنیده اى، که فرموده: به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اینکه، در اختلافات خویش تو را به داورى بخوانند و سپس در دل خود، از داورى تو احساس ناراحتى نکنند و بطور کامل تسلیم تو باشند. اى اعرابى! آیا سخن خداوند متعال را نشنیده اى که فرموده: آنچه را پیامبر (ص) براى شما آورده، بپذیرید و از آنچه شما را منع کرده، خوددارى کنید. اى اعرابى! آنچه را اکنون به تو دستور میدهم، بپذیر و سپاسگذار باش و راه عصیان و سرکشى را پیش مگیر که گرفتار عذاب خواهى شد، بلکه در برابر رسول خدا (ص) تسلیم باش، تا مصون و در امان خدا و رسول او باشى. همین روایت ارزش و جایگاه سلمان رو روشن میکنه که تا چه اندازه برای پیامبر اکرم محترم بوده، همچنین سلمان برای حضرت فاطمه زهرا علیهماالسلام هم قابل احترام بوده که برای طولانی نشدن در پست بعدی میگم.

در مورد اینکه گفتی آیا اون عجمی سلمان فارسی بوده یا نه؟ توی کتابها جستجو کردم ببینم کدوم آیات مربوط به سلمان هست، اینا رو پیدا کردم، بعضی از آیات قرآن در باره سلمان فارسی نازل شده مانند: ۱۰۷ کهف (الکهف، إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا، ﻣﺴﻠﻤﺎً ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺷﺎﻳﺴﺘﻪ ﺍﻧﺠﺎم ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ ، ﺑﻬﺸﺖ ﻫﺎﻱ ﻓﺮﺩﻭﺱ ﺟﺎﻱ ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻲ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ .(١٠٧) شأن نزول این آیه به فرموده امام صادق علیه السلام درباره سلمان، ابوذر، مقداد و عمار است. همچنین: ۱۶ حدید، منافقین یک سال پس از هجرت نزد سلمان آمدند و با اصرار از او خواستند تا از تورات برای آنها بخواند و سلمان سه مرتبه در خواست آنها را رد کرد؛ ولی آنها باز هم مراجعه کردند. به مناسبت این واقعه، در مرتبه اول، آیات اول تا سوم سوره یوسف نازل شد (یوسف، الر تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ، ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﺁﻳﺎﺕ ﻛﺘﺎﺏ ﺭﻭﺷﻨﮕﺮ .(١) (یوسف، إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا لَّعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ، ﻣﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻗﺮﺁﻧﻲ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻋﺮﺑﻲ ﻧﺎﺯﻝ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺗﺎ ﺷﻤﺎ ﺗﻌﻘّﻞ ﻛﻨﻴﺪ .(٢) (یوسف، نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ هَٰذَا الْقُرْآنَ وَإِن کُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِینَ، ﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻭﺣﻲ ﻛﺮﺩﻥ ﺍﻳﻦ ﻗﺮﺁﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻧﻴﻢ ﻭ ﺗﻮ ﻳﻘﻴﻨﺎً ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﺯ ﺑﻲ ﺧﺒﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻱ .(٣) در مرتبه دوم، آیه زمر نازل شد و در مرتبه سوم، همین آیه (۱۶ حدید) نازل گردید (الحدید، أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَکَثِیرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ، ﺁﻳﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻫﻞ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ ﺁﻥ ﻧﺮﺳﻴﺪﻩ ﻛﻪ ﺩﻝ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﻳﺎﺩ ﺧﺪﺍ ﻭ ﻗﺮﺁﻧﻲ ﻛﻪ ﻧﺎﺯﻝ ﺷﺪﻩ ﻧﺮم ﻭ ﻓﺮﻭﺗﻦ ﺷﻮﺩ؟ ﻭ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﺘﺎﺏ ﺁﺳﻤﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﻃﻮﻟﺎﻧﻲ ﮔﺸﺖ ، ﺩﺭ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺩﻝ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺳﺨﺖ ﻭ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﻧﻌﻄﺎﻑ ﺷﺪ ، ﻭ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﺎﻓﺮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ .(١٦) پس آنها شرمنده شدند و دست از سر سلمان برداشتند. همچنین آیه: ۵۲ انعام (الأنعام، وَلَا تَطْرُدِ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ مَا عَلَیْکَ مِنْ حِسَابِهِم مِّن شَیْءٍ وَمَا مِنْ حِسَابِکَ عَلَیْهِم مِّن شَیْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَکُونَ مِنَ الظَّالِمِینَ، ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﺎﻣﺪﺍﺩﺍﻥ ﻭ ﺷﺎﻣﮕﺎﻫﺎﻥ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ ﺧﺸﻨﻮﺩﻱ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ، ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺍﻥ . ﻧﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﺍﺯ ﺣﺴﺎﺏ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺮ ﻋﻬﺪﻩ ﺗﻮﺳﺖ ، ﻭ ﻧﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﺍﺯ ﺣﺴﺎﺏ ﺗﻮ ﺑﺮ ﻋﻬﺪﻩ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻧﻲ ﻭ ﺍﺯ ﺳﺘﻤﻜﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﺷﻲ .(٥٢) که در منابع متعددی از عامه و خاصه، نزول این آیه در مدینه و در شأن سلمان و مسلمانان مستضعف دیگر که همیشه همراه پیامبر بوده اند و مورد اذیت و آزار غاصبین و منافقین بودند ذکر شده است. همچنین آیات: ۹۷و ۹۸ بقره (البقره، قُلْ مَن کَانَ عَدُوًّا لِّجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَىٰ قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقًا لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ وَهُدًى وَبُشْرَىٰ لِلْمُؤْمِنِینَ، [ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﻨﺪ : ﭼﻮﻥ ﺟﺒﺮﺋﻴﻞ ، ﻭﺣﻲ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻮ ﻣﻰ ﺁﻭﺭﺩ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺩﺷﻤﻨﻴﻢ ; ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﻧﻤﻰ ﺁﻭﺭﻳﻢ ] ﺑﮕﻮ : ﻫﺮ ﻛﻪ ﺩﺷﻤﻦ ﺟﻴﺮﺋﻴﻞ ﺍﺳﺖ [ ﺩﺷﻤﻦ ﺧﺪﺍﺳﺖ ] ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻭ ﻗﺮﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﺑﺮ ﻗﻠﺐ ﺗﻮ ﻧﺎﺯﻝ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﺗﺼﺪﻳﻖ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻛﺘﺎﺏ ﻫﺎﻱ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻭ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻭﺑﺸﺎﺭﺕ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺆﻣﻨﺎﻥ ﺍﺳﺖ .(٩٧) (البقره، مَن کَانَ عَدُوًّا لِّلَّهِ وَمَلَائِکَتِهِ وَرُسُلِهِ وَجِبْرِیلَ وَمِیکَالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِّلْکَافِرِینَ، ﻫﺮ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﻭ ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺭﺳﻮﻟﺎﻧﺶ ﻭ ﺟﺒﺮﺋﻴﻞ ﻭ ﻣﻴﻜﺎﺋﻴﻞ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﺎﺷﺪ [ ﻛﺎﻓﺮ ﺍﺳﺖ ] ، ﻭ ﺑﻲ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﺧﺪﺍ ﺩﺷﻤﻦ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ .(٩٨) علت دشمنی یهودیان با جبرئیل این هستش که اون یهودیان در اصل کابالیست و شیطان پرست بودند، ابلیس به شدت با جبرئیل و میکائیل دشمنی میکند و عقیده دارد، زمانیکه به آدم سجده نکرد، جبرئیل و میکائیل و دیگر فرشتگان باید با او همدستی میکردند تا مثلاً به خیال خودشون علیه خدا کودتا و اعتصاب کنند، خریت که شاخ و دم نداره، ابلیس نهایت حماقت هستش، برای همین شیطون پرستان در مراسم خودشون به جبرئیل توهین میکنند، این توضیح کوتاه رو دادم که تعجب نکنی یهود چرا با جبرئیل دشمنی داره، چون حس کردم این سوال برات پیش بیاد که جبرئیل چه هیزم تری بهشون فروخته؟ آخه مرگشون چی بوده؟ البته به پیامبر دروغ گفتند، یعنی گفتند جبرئیل مانع کشتن بخت النصر شده و خون‌های زیادی از ما بدست بخت النصر ریخته شده که مسببش جبرئیل هست، بگذریم، در مورد این دو آیه، در مناظره ای بین پیامبر و یهود، سلمان به سابقه عناد و دشمنی یهود با فرشته وحی، جبرئیل، اشاره میکند. پس در این زمینه، این آیات نازل می‌شود. و همچنین آیات: ۳ جمعه (الجمعة، وَآخَرِینَ مِنْهُمْ لَمَّا یَلْحَقُوا بِهِمْ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ، ﻭ [ ﻧﻴﺰ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺭﺍ ] ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻣﻰ ﺩﻳﮕﺮ [ ﺍﺯ ﻋﺮﺏ ﻭ ﻏﻴﺮ ﻋﺮﺏ ] ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﭙﻴﻮﺳﺘﻪ ﺍﻧﺪ [ ﺑﺮﺍﻧﮕﻴﺨﺖ ] . ﻭ ﺍﻭ ﺗﻮﺍﻧﺎﻱ ﺷﻜﺴﺖ ﻧﺎﭘﺬﻳﺮ ﻭ ﺣﻜﻴﻢ ﺍﺳﺖ .(٣) آخرین در این آیه سلمان و مردم فارس یعنی ایران هست و ۵۴ مائده (المائده، یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَن یَرْتَدَّ مِنکُمْ عَن دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِینَ یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلَا یَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ذَٰلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ، ﺍﻱ ﺍﻫﻞ ﺍﻳﻤﺎﻥ ! ﻫﺮ ﻛﺲ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﺩﻳﻨﺶ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ [ ﺯﻳﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﻤﻰ ﺭﺳﺎﻧﺪ ] ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﻱ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺁﻭﺭﺩ ﻛﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ، ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﻫﻢ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ; ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﺆﻣﻨﺎﻥْ ﻓﺮﻭﺗﻦ ﺍﻧﺪ ، ﻭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥْ ﺳﺮﺳﺨﺖ ﻭ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﻧﺪ ، ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺟﻬﺎﺩ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ ، ﻭ ﺍﺯ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﻫﻴﭻ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﻧﻤﻰ ﺗﺮﺳﻨﺪ . ﺍﻳﻦ ﻓﻀﻞ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﻣﻰ ﺩﻫﺪ ; ﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻋﻄﺎﻛﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﺩﺍﻧﺎﺳﺖ .(٥٤) اما در مورد این دو آیه، وقتی این آیات نازل شد و از ظهور ملتی مسلمان در آینده بلند مدت خبر داد، بنا بر برخی روایات، پیامبر اکرم آن را به مردمی از سرزمین سلمان تطبیق فرمود. و همچنین: ۱۲ حجرات (الحجرات، یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا یَغْتَب بَّعْضُکُم بَعْضًا أَیُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَن یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتًا فَکَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِیمٌ، ﺍﻱ ﺍﻫﻞ ﺍﻳﻤﺎﻥ ! ﺍﺯ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﮔﻤﺎﻥ ﻫﺎ [ ﺩﺭ ﺣﻖّ ﻣﺮﺩم ] ﺑﭙﺮﻫﻴﺰﻳﺪ ; ﺯﻳﺮﺍ ﺑﺮﺧﻲ ﺍﺯ ﮔﻤﺎﻥ ﻫﺎ ﮔﻨﺎﻩ ﺍﺳﺖ ، ﻭ [ ﺩﺭ ﺍﻣﻮﺭﻱ ﻛﻪ ﻣﺮﺩم ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺎﻧﻨﺪ ]ﺗﻔﺤﺺ ﻭ ﭘﻲ ﺟﻮﻳﻲ ﻧﻜﻨﻴﺪ ، ﻭ ﺍﺯ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﻏﻴﺒﺖ ﻧﻨﻤﺎﻳﻴﺪ ، ﺁﻳﺎ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭﺩ؟ ﺑﻲ ﺗﺮﺩﻳﺪ [ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ]ﻧﻔﺮﺕ ﺩﺍﺭﻳﺪ ، ﻭ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﭘﺮﻭﺍ ﻛﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺗﻮﺑﻪ ﭘﺬﻳﺮ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺍﺳﺖ .(١٢) که دو نفر از صحابه، غیبت سلمان و اسامه بن زید، خزینه دار پیامبر اکرم را میکردند که این آیه نازل شد. و همچنین: ۲۸ کهف (الکهف، وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا، ﺑﺎ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺻﺒﺢ ﻭ ﺷﺎم ، ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺧﺸﻨﻮﺩﻱ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻰ ﻃﻠﺒﻨﺪ ، ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﭘﺎﻳﺪﺍﺭ ﻭ ﺷﻜﻴﺒﺎ ﺩﺍﺭ ، ﻭ ﺩﺭ ﻃﻠﺐ ﺯﻳﻨﺖ ﻭ ﺯﻳﻮﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﻳﺪﮔﺎﻧﺖ [ ﺍﺯ ﺍﻟﺘﻔﺎﺕ ] ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ [ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﺍﻥ ] ﺑﺮﻧﮕﺮﺩﺩ ، ﻭ ﺍﺯ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ [ ﺑﻪ ﺳﺒﺐ ﻛﻔﺮ ﻭ ﻃﻐﻴﺎﻧﺶ ] ﺍﺯ ﻳﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﻏﺎﻓﻞ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻮﺍﻱ ﻧﻔﺴﺶ ﭘﻴﺮﻭﻱ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻛﺎﺭﺵ ﺍﺳﺮﺍﻑ ﻭ ﺯﻳﺎﺩﻩ ﺭﻭﻱ ﺍﺳﺖ ، ﺍﻃﺎﻋﺖ ﻣﻜﻦ .(٢٨) سلمان به جهت زندگی بسیار ساده و فقیرانه اش مورد سرزنش یکی از صحابه ثروت مند قرار گرفت. پس این آیه نازل شد. و همچنین آیه : ۱۰۰ توبه (التوبة، وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَالْأَنصَارِ وَالَّذِینَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَدًا ذَٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ، ﭘﻴﺸﮕﺎﻣﺎﻥ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺍﺯ ﻣﻬﺎﺟﺮﺍﻥ ﻭ ﺍﻧﺼﺎﺭ ﻭ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻴﻜﻲ ﻭ ﺩﺭﺳﺘﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﭘﻴﺮﻭﻱ ﻛﺮﺩﻧﺪ ، ﺧﺪﺍ ﺍﺯ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺭﺍﺿﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ ; ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﺎﻳﻲ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺯﻳﺮِ [ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥِ ] ﺁﻥ ﻧﻬﺮﻫﺎ ﺟﺎﺭﻱ ﺍﺳﺖ ، ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﺑﺪ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﺍﻧﺪ ; ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﺎﻣﻴﺎﺑﻲ ﺑﺰﺭﮒ .(١٠٠) این آیه در روایات بر سلمان، عمار، ابوذر و مقداد تطبیق شده است. و همچنین آیه: ۲۴ حج (الحج، وَهُدُوا إِلَى الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَهُدُوا إِلَىٰ صِرَاطِ الْحَمِیدِ، ﻭ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﭘﺎﻙ ﻭ ﭘﺎﻛﻴﺰﻩ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﻳﻴﺸﺎﻥ ﻛﻨﻨﺪ ، ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﭘﺴﻨﺪﻳﺪﻩ [ ﻛﻪ ﺭﺍﻩ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﺖ ] ﻫﺪﺍﻳﺘﺸﺎﻥ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪ .(٢٤) این آیه توسط امام صادق علیه السلام بر حمزه، جعفر، سلمان، ابوذر، مقداد و عمار که به ولایت امیرالمؤمنین هدایت شدند، تطبیق شده است. و همچنین ۲۲ ملک (الملک، أَفَمَن یَمْشِی مُکِبًّا عَلَىٰ وَجْهِهِ أَهْدَىٰ أَمَّن یَمْشِی سَوِیًّا عَلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ، ﺁﻳﺎ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﻧﮕﻮﻧﺴﺎﺭ ﻭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺣﺮﻛﺖ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ، ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﻳﺎ ﺁﻧﻜﻪ ﺭﺍﺳﺖ ﻗﺎﻣﺖ ﺑﺮ ﺭﺍﻩ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻰ ﺭﻭﺩ ؟(٢٢) این آیه نیز توسط امام صادق علیه السلام آمده که بر سلمان، مقداد، عمار و یارانشان تطبیق شده است؛ چرا که به راه مستقیم حرکت میکرده اند. و همچنین ۳ عصر (العصر، إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ، ﻣﮕﺮ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺷﺎﻳﺴﺘﻪ ﺍﻧﺠﺎم ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﻖ ﺗﻮﺻﻴﻪ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺷﻜﻴﺒﺎﻳﻲ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ .(٣) در این آیه، از مؤمنان دارای عمل صالح تجلیل شده است. ابن عباس در تفسیر خود، این آیه را به امام علی علیه السلام و سلمان تطبیق داده است. و همچنین ۳۵ و ۳۴ حج (الحج، وَلِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنسَکًا لِّیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَىٰ مَا رَزَقَهُم مِّن بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ فَإِلَٰهُکُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ، ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﺮ ﺍﻣﺘﻲ ﻋﺒﺎﺩﺗﻲ ﻭﻳﮋﻩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻳﻢ [ ﻛﻪ ﻣﺸﺘﻤﻞ ﺑﺮ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ ﺍﺳﺖ ] ﺗﺎ ﻧﺎم ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﺍم ﻫﺎﻱ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﺭﻭﺯﻱ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺍﻳﻢ [ ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎم ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ ] ﺫﻛﺮ ﻛﻨﻨﺪ . ﭘﺲ [ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ ﻛﻪ ] ﻣﻌﺒﻮﺩ ﺷﻤﺎ ﺧﺪﺍﻱ ﻳﻜﺘﺎﺳﺖ ; ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺍﻭ ﺷﻮﻳﺪ . ﻭ ﻓﺮﻣﺎﻧﺒﺮﺩﺍﺭﺍﻥ ﻓﺮﻭﺗﻦ ﺭﺍ [ ﺑﻪ ﻟﻄﻒ ﻭ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ] ﻣﮋﺩﻩ ﺩﻩ .(٣٤) (الحج، الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَالصَّابِرِینَ عَلَىٰ مَا أَصَابَهُمْ وَالْمُقِیمِی الصَّلَاةِ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ، ﻫﻤﺎﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺧﺪﺍ ﻳﺎﺩ ﺷﻮﺩ ، ﺩﻝ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﻣﻰ ﻫﺮﺍﺳﺪ ، ﻭ ﺑﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﻰ ﺭﺳﺪ ، ﺷﻜﻴﺒﺎﻳﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﭘﺎ ﺩﺍﺭﻧﺪﮔﺎﻥ ﻧﻤﺎﺯﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﻭﺯﻱ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﻤﻮﺩﻳﻢ ، ﺍﻧﻔﺎﻕ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ .(٣٥) در تفسیر ابن عباس، منظور از مخبتین در این آیه، امام علی علیه السلام و سلمان بیان شده است. و همچنین ۱۳ بقره (البقره، وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا کَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ کَمَا آمَنَ السُّفَهَاءُ أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَلَٰکِن لَّا یَعْلَمُونَ، ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﮔﻮﻳﻨﺪ : ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﻳﺪ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﺮﺩم ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﻨﺪ : ﺁﻳﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺳﺒﻚ ﻣﻐﺰﺍﻥ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﻳﻢ ؟ ! ﺁﮔﺎﻩ ﺑﺎﺷﻴﺪ ! ﻗﻄﻌﺎً ﺍﻳﻨﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺳﺒﻚ ﻣﻐﺰﻧﺪ ، ﻭﻟﻲ [ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﻛﻮﺭﺩﻟﻲ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺣﻘﻴﻘﺖ ] ﺁﮔﺎﻩ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ .(١٣) در این آیه بیان شده که منافقین از جمله همون غاصبین پدرسگ برخی از مؤمنان را سفهاء میخوانند و حال آنکه خود آنها سفهاء هستند. امام کاظم علیه السلام منظور از آن مؤمنان را شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام، یعنی ابوذر، سلمان، مقداد و عمار دانسته است. و همچنین ۱۴۴ آل عمران (آل عمران، وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِکُمْ وَمَن یَنقَلِبْ عَلَىٰ عَقِبَیْهِ فَلَن یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئًا وَسَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرِینَ، ﻭ ﻣﺤﻤّﺪ ﺟﺰ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺳﻮﻱ ﺧﺪﺍ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻫﻢ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﮔﺎﻧﻲ [ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ] ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ، ﻧﻴﺴﺖ . ﭘﺲ ﺁﻳﺎ ﺍﮔﺮ ﺍﻭ ﺑﻤﻴﺮﺩ ﻳﺎ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﻮﺩ ، [ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﻭ ﻋﻤﻞ ﺻﺎﻟﺢ ﺭﺍ ﺗﺮﻙ ﻣﻰ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ] ﺑﻪ ﺭﻭﺵ ﮔﺬﺷﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﻧﻴﺎﻛﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻣﻰ ﮔﺮﺩﻳﺪ؟ ﻭ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺑﻪ ﺭﻭﺵ ﮔﺬﺷﺘﮕﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ ، ﻫﻴﭻ ﺯﻳﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﻤﻰ ﺭﺳﺎﻧﺪ ; ﻭ ﻳﻘﻴﻨﺎً ﺧﺪﺍ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺰﺍﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﻣﻰ ﺩﻫﺪ .(١٤٤) امام باقر علیه السلام افرادی که پس از پیامبر اکرم مرتد نشدند و این آیه به آنها اشاره دارد را سلمان، ابوذر و مقداد معرفی کرده است. و همچنین ۶۹ نساء (النساء، وَمَن یُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَٰئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِم مِّنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَٰئِکَ رَفِیقًا، ﻭ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻭ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺍﻃﺎﻋﺖ ﻛﻨﻨﺪ ، ﺩﺭ ﺯﻣﺮﻩ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﺍﺯ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮﺍﻥ ﻭ ﺻﺪّﻳﻘﺎﻥ ﻭ ﺷﻬﻴﺪﺍﻥ ﻭ ﺷﺎﻳﺴﺘﮕﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﻌﻤﺖ [ ﺍﻳﻤﺎﻥ ، ﺍﺧﻠﺎﻕ ﻭ ﻋﻤﻞ ﺻﺎﻟﺢ ] ﺩﺍﺩﻩ ; ﻭ ﺍﻳﻨﺎﻥ ﻧﻴﻜﻮ ﺭﻓﻴﻘﺎﻧﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ .(٦٩) که صالحین در این آیه بر سلمان، ابوذر، بلال و عمار تطبیق شده است. و همچنین ۲۴ حج که جلوتر آیه اونو گذاشتم یعنی (الحج، وَهُدُوا إِلَى الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَهُدُوا إِلَىٰ صِرَاطِ الْحَمِیدِ، ﻭ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﭘﺎﻙ ﻭ ﭘﺎﻛﻴﺰﻩ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﻳﻴﺸﺎﻥ ﻛﻨﻨﺪ ، ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﭘﺴﻨﺪﻳﺪﻩ [ ﻛﻪ ﺭﺍﻩ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﺖ ] ﻫﺪﺍﻳﺘﺸﺎﻥ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪ .(٢٤) باز در روایتی دیگر با کمی اختلاف آمده: منظور آیه از مؤمنانی که در صراط هستند، علی علیه السلام، حمزه، عبیده بن حارث، سلمان، ابوذر و مقداد بیان شده است. البته ممکن هستش که آیات بیشتری باشه ولی من از کتابهای بحارالأنوار جلد ۸ و ۹ و ۱۶ و ۲۲ و ۲۳ و ۲۴ و ۳۶ و کتاب انساب الاشراف جلد ۱۳ و کتاب تأویل الایات الظاهره جلد ۲ و ۳ و کتاب شواهد التنزیل جلد اولش این چند آیه رو پیدا کردم که برات گذاشتم.

کابالا
سیاست خردمندانه کنترل کابالا: تصوف (در هر قالب خواه در ماهیت کابالیسم و خواه در ماهیت هندوئی و بودائی و خواه در قالب تصوف صوفیان ما)‌ در هر جامعه ای رواج یابد، آن را به انحطاط و سقوط میکشاند؛ همانطور که قرن های مدید مناطق هند و چین را ساقط و منحط کرده. جامعه های هند و چین وقتی توانستند به خود آیند که تصوف را از اداره جامعه و سیاست و نظام اقتصادی بیرون راندند. و ممالک اسلامی وقتی به سقوط و انحطاط رسید و در میان مثلث جنگ های اندلس، جنگ های صلیبی و حمله مغول (باصطلاح خرد و خمیر شد بلکه نرم تر از هر خمیر)‌ و به جنازه نیمجان که هیچ توان دفاعی از خود نداشت تبدیل گشت که تصوف همه گیر و در اوج رواج خود بود. و به همین دلیل، امروز غربیان با تمام توان تصوف را در جوامع اسلامی بشدت تشویق و ترویج میکنند. این ماهیت تصوف است که خیال گرائی محض را باطن گرائی نامیده و واقعیات و واقعیت گرائی را به خیال تبدیل میکند، که
کلّما فی الکون وهمٌ او خیال
او عکوسٌ فی المرایا او ظلال
سرود همه جائی تصوف است که صوفیان هر جامعه با زبان و ادبیات خودشان سر میدهند.

سرگذشت خضر علیه‌السلام. نام خضر، خضرویه نوه آدم علیه السّلام است و به او خضرون و جعدا نیز میگویند و او را خضر گفته اند، زیرا بر زمین سپیدى نشست و آن زمین سرسبز و (خضر) و خرّم گردید و بدین سبب او را خضر نامیدند، و عمر او از همه آدمیزاد طولانیتر است. البته در کتب مختلف اسم او را بلیا و تالیا هم گفته اند، بعضی هم او را از سام پسر نوح معرفی کرده اند، اقوال زیاد هست، خصوصا در اسرائیلیات ولی در روایات اسلامی و شیعی، در روایتی امام صادق علیه السّلام فرمود: عبد صالح (یعنى خضر) خداى تعالى عمر او را طولانى ساخته است، ولى نه بخاطر نبوّتى که براى وى تقدیر کرده است و یا کتابى که بر وى فرو فرستد و یا شریعتى که بواسطه آن شرایع انبیاء پیشین را نسخ کند و یا امامتى که بر بندگانش اقتداء به آن لازم باشد و یا طاعتى که انجام دادن آن بر وى واجب باشد، بلکه چون در علم خداوند گذشته بود که عمر قائم علیه السّلام در دوران غیبتش طولانى خواهد شد، تا بجائى که بندگانش آنرا به واسطه طولانى بودنش انکار کنند، عمر بنده صالح خود را طولانى کرد تا از طول عمر او به طول عمر قائم علیه السّلام استدلال شود. همچنین در داستان ذوالقرنین قبلاً گفتم و بازم این حکایت نمادین رو میگم. عبد اللَّه بن سلیمان گوید: در بعضى از کتابهاى آسمانى خوانده‌ام که (ذو القرنین) بنده صالحى بود که خداى تعالى او را حجّتى بر بندگانش قرار داد، امّا او پیامبر نبود، خداوند او را در زمین قدرت داد و از هر چیزى به او سببى داد، براى او چشمه آب حیات را وصف کردند و گفتند هر که از آن بنوشد نمیمیرد تا آنکه صیحه آسمانى را بشنود، و او در جستجوى آب حیات بیرون رفت تا آنکه در ظلمات، به جایى رسید که به ۳۶۰ راهرو تاریک رسیدند و در آنها ۳۶۰ چشمه بود (آب حیات در یکی از اینها بوده) و خضر در پیشاپیش یاران او بود و از همه مردم نزد او محبوب تر بود، و به او یک شور ماهى داد، و به هر یک از یاران نیز یک شور ماهى داد و به آنها گفت هر یک شور ماهى خود را در یکى از آن چشمه‌ها بشوئید، و خضر علیه السّلام بر سر یکى از آن چشمه‌ها رفت و چون ماهى خود را در آن چشمه فرو برد، زنده شد و شتابان فرار کرد و چون خضر چنان دید دانست که به آب حیات دست یافته، جامه خود را فرو افکند و در آب رفت و در آن غوطه میخورد و از آن مى نوشید، پس تمامى آنان به نزد ذو القرنین بازگشتند و ماهى خود را نیز به همراه داشتند امّا خضر بازآمد و ماهى به همراه وى نبود، ذو القرنین از ماجرا پرسید و او داستان باز گفت، پس شتابان بسوی چشمه رفتند ولی اثری از آن نیافتند، بدو گفت: آیا از آن آب نوشیدى؟ گفت: آرى، گفت: تو صاحب آنى و براى آن آفریده شده اى، مژده باد بر تو که در این دنیا مى پایى و از دیدگان نهانى تا آنکه نفخ صور شود. در روایتی دیگر، حمزة بن حمران از امام صادق علیه السّلام روایت کرده اند که فرمود: در مدینه روزى پدرشان امام باقر علیه السّلام بیرون آمد و غمناک شد و اندیشناک بر یکى از دیوارهاى مدینه تکیه کرد، به ناگاه مردى پیش آمد و گفت: اى ابا جعفر اندوه تو براى چیست؟ اگر بر دنیاست که رزقی حاضر است و برّ و فاجر در آن مشترکند و اگر بر آخرت است که وعده اى صادق است و پادشاهى توانا در آن حکم میکند. ابو جعفر علیه السّلام فرمود: اندوه من بر این نیست، اندوه من بر فتنه ابن زبیر است. آن مرد گفت: آیا احدى را دیده اى که از خدا بترسد و خدا او را نجات ندهد؟ یا آنکه احدى را دیده اى که بر خدا توکّل کند و خدا او را کفایت نکند و آیا احدى را دیده اى که به خدا پناه برد و خدا او را پناه ندهد؟ ابو جعفر علیه السّلام فرمود: خیر، سپس آن مرد راه خود گرفت و رفت، گفتند: این مرد که بود؟ ابو جعفر علیه السّلام فرمود: او خضر بود. در روایتی دیگر آمده که این ماجرا براى علىّ بن الحسین علیهما السّلام اتّفاق افتاده. در حدیثی دیگر آمده از امام رضا علیه السّلام شنیدم که میفرمود: خضر علیه السّلام از آب حیات نوشید و او زنده است و تا نفخ صور نخواهد مرد و او نزد ما مى آید و سلام میکند و آوازش را مى شنویم امّا شخصش را نمى بینیم و او هر جا که یاد شود حاضر مى شود و هر که او را یاد میکند بایستى بر او سلام کند و او همه ساله در موسم حجّ حاضر مى شود و همه مناسک را بجا مى آورد و در بیابان عرفه وقوف مى کند و بر دعاى مؤمنین آمین میگوید و خداوند بواسطه او تنهائى قائم ما را در دوران غیبتش به انس تبدیل کند و غربت و تنهائیش را با وصلت او مرتفع سازد. و باز حسن بن علىّ بن فضّال گوید: امام رضا علیه السّلام فرمود: چون رسول، خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم رحلت فرمود، خضر آمد و بر در خانه اى که علىّ و فاطمه و حسن و حسین علیهما السّلام در آن بودند و رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم در آنجا در کفن بود ایستاد و گفت: السّلام علیکم یا اهل بیت محمّد، هر نفسى مرگ را مى چشد و شما پاداش خود را در روز قیامت دریافت خواهید کرد، خدا را براى هر از دست رفته اى جانشینى است و براى هر مصیبتى تسلیتى است و براى هر فوت شده اى جبرانى است، پس بر او توکّل کنید و به او اعتماد نمائید و از براى خود و شما از خداى تعالى استغفار میکنم. امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: این برادرم خضر است که براى تسلیت پیامبرتان آمده است. ضمناً حکایتی طولانی هست که فقط قسمت کوتاهی رو میذارم مربوط به.. علىّ بن عثمان مغربىّ، داستان خروج خود را از شهرش حضرموت براى ما بازگفت و گفت، که پدر و عمویش محمّد او را برداشتند و به قصد حجّ و زیارت پیامبر اکرم از شهر خودشان حضرموت بیرون آمدند و چند روز که از سفرشان گذشته بود راه را گم کردند و سرگردان شدند و سه روز بیراهه رفتند و در تپه هاى ریگ که به آنها ریگ عالج میگویند و متّصل به ریگ إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ است واقع شدند. گوید: در این بین به اثر گامهاى بلندى برخوردیم و به دنبال آن حرکت کردیم و به درّه اى رسیدیم و به ناگاه دو مرد را دیدیم که سر چشمه اى نشسته بودند، گوید: چون ما را دیدند یکى از آنها برخاست و دلوى آب از آن چشمه به استقبال ما آمد و آب را به پدرم داد. پدرم گفت: ما امشب بر سر این آب فرود مى آئیم و إن شاء اللَّه افطار خواهیم کرد، آنگاه به نزد عمویم رفت و گفت: از این آب بنوش و او نیز همان پاسخ پدرم را داد و بعد از آن آب را به من داد و گفت بنوش و من نوشیدم و به من گفت: هنیئا لک به زودى علىّ بن أبى طالب را دیدار خواهى کرد، و اى جوان به او این داستان را خبر ده و بگو خضر و الیاس به تو سلام میرسانند و تو زنده مى مانى تا آنکه مهدىّ و عیسى بن مریم را ملاقات کنى و آنگاه که آنها را دیدى سلام ما را به او برسان. سپس گفتند: این دو مرد با تو چه نسبتى دارند؟ گفتم: پدر و عموى من هستند، گفتند امّا عموى تو به مکّه نخواهد رسید و امّا تو و پدرت به مکّه میرسید آنگاه پدرت خواهد مرد و تو زنده مى مانى و شما پیامبر اکرم را درک نخواهید کرد زیرا اجل او نزدیک است. سپس رفتند و به خدا سوگند ندانستم که آیا به آسمان رفتند و یا به قعر زمین و دیدیم که نه چشمه اى است و نه آبى! و در کمال تعجّب از آن مکان رفتیم تا آنکه به نجران رسیدیم و عمویم بیمار شد و درگذشت و من و پدرم حجّ را به اتمام رساندیم و به مدینه رسیدیم، پدرم نیز در آنجا بیمار شد و بدرود حیات گفت و سفارش مرا به علىّ بن أبى طالب کرد و من در دوران خلافت ابو بکر و عمر و عثمان و در روزگار خلافت خودش همراه وى بودم تا آنکه ابن ملجم- لعنه اللَّه- او را کشت. و گفت: چون عثمان بن عفّان در خانه اش محاصره شد مرا فراخواند، و نامه و اسب نجیبى به من داد و گفت به نزد علىّ بن أبى طالب برو، و او را در ینبع بر سر املاک و اموالش بود، نامه را گرفتم و رفتم تا به موضعى رسیدم که به آن جدار ابى عبایه میگفتند، صداى تلاوت قرآن شنیدم و خود را مقابل علىّ بن أبى طالب دیدم که از ینبع مى آمد و میگفت: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ؟ و چون مرا دید فرمود: اى ابو الدّنیا! در مدینه چه خبر است؟ گفتم: این نامه امیر (الشیاطین) عثمان است، آنرا گرفت و خواند و در آن نوشته بود: اگر مأکول باشم آکلم باش و گر نه زیر تیغم ناجیم باش (یعنی ای علی، اگر نمیایی نجاتم دهی، پس بیا منو خودت بکش، مثلی در عرب یعنی شرایط حادی دارم بفریادم برس) و چون آن را خواند گفت: زود حرکت کن! و در همان ساعتى که عثمان کشته شد به مدینه وارد شد، و به باغ بنى النجّار درآمد و مردم از مکان او آگاه شدند و دوان دوان به نزد او آمدند، و با وجود آنکه قصد داشتند با طلحه بیعت کنند، ولى چون او را دیدند مانند گوسفندى که گرگ به آن زده باشد به گرد او مجتمع شدند و ابتدا طلحه با وى بیعت کرد و بعد از آن زبیر و بعد هم مهاجرین و انصار بیعت کردند، من هم به خدمت وى درآمدم، و در جنگ جمل و صفّین همراه وى بودم. اما در مورد حروف مقطعه قرآن، کتابهای زیادی در این مورد نوشته شده و حدود بیست نظریه متفاوت دادن که هیچکدوم درست نیست، این حروف برای کسانی هست که اونو میفهمند، کسانی که متوجه نمی‌شوند معاف هستند، بعضی آیات قرآن احکام ارث هستند، کسی که ارث نداره به دردش نمیخوره، بعضی احکام بانوان هست و بعضی احکام آقایون، هر کس مطابق نیاز و استعدادش از قرآن استفاده میکند، کنجکاوی بیش حد از شیطون هست که سرت رو گرم کند تا از احکامی که واضح گفته غفلت کنی.
حدیث :
امام محمد باقر علیه السلام فرمود: از رسول خدا صلى الله علیه و آله درباره بهترین بندگان پرسیده شد، حضرت فرمود: بهترین بندگان کسانى هستند که هنگامى که نیکى مى کنند شادمان مى شوند و هنگامى که بدى مى کنند استغفار مى کنند و هنگامى که به آنان عطا مى شود شکر آن را به جاى مى آورند و هنگامى که گرفتار مى شوند صبر پیشه مى کنند و هنگامى که خشمگین مى شوند مى بخشایند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام : هیچ مومنى نیست که شبانه روز مرتکب چهل گناه کبیره شود و پس از آن با حالت پشیمانى بگوید: (استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القیوم بدیع السموات و الارض ذاالجلال و الاکرام و اساله ان یتوب على ) جز اینکه خداوند بر او مى بخشاید، سپس فرمود: در کسى که هر شبانه روزى مرتکب چهل گناه کبیره شود خیرى نیست.
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش روایت فرماید که : رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : هر دردى دوایى دارد و دواى گناهان استغفار کردن است.
حدیث :
ابى محمد وابشى گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: همانگونه که از دشمنانتان حذر مى کنید از خواهشهاى نفسانى خود حذر کنید زیرا هیچ چیزى براى مردمان دشمن تر از پیروى خواهشهاى نفسانى و درو شده هاى زبانها نیست (گناهان زبانی)