در مورد احترام به خود اینو یادت بمونه، اینقدر تکرارش کن تا ملکه ذهنت بشه، این جمله درس زندگیه (احترام بیش از اندازه توهمش از شیشه بیشتره) توضیح هم نداره، هممون درک کردیم، دیدیم آدمایی که، زیادی بهشون احترام گذاشتیم، بعدش متوهم شدن، بلا سر خودمون اوردن، پیش پررو پررو باش، پیش کسی که احترام بهمون نمیذاره، احترام نذاریم، فرقی نمیکنه دوست باشه یا فامیل یا همسایه، هر کس میخواد حضور داشته باشه توی ذهن ما، توی قلب ما، هر کس میخواد در زندگی ما وجود داشته باشه، باید و باید به ما احترام گذاشته باشه، اگر کسی ما رو نادیده گرفت، باید همیشه نادیده بگیریمش، همیشه و همیشه نادیده بگیریمش. احترام گذاشتن به چنین کسانی، بزرگترین بی احترامی به خودمون حساب میشه، اغلب افراد ایثارگری رو نمیفهمند و شخصیت خودشون رو اشتباهی زیر پا له میکنند، تواضع داشتن به معنی بی شخصیت بودن نیست. دو دسته ضرر میکنن، یکی کسانیکه فقط خودشونو می بینند، و یکی کسانیکه هیچوقت خودشونو نمی بینند، زیادی نباید به روی کسی بخندیم وگرنه مجبور میشیم بعدش صدامونو اونقدر بالا ببریم تا بفهمه که ما هم حقی داریم، اونوقت ناچاریم اون روی سگمون رو هم نشون بدیم، تا بفهمه با کی طرفه تا حد و مرزشو دقیق رعایت کنه، چه بهتر که به هر کس به اندازه لیاقتش میدون بدیم. باقی حرفامو در ادامه مطلب میذارم.

توفیق از کجا میاد؟ یکی از یاران شیخ رجبعلی خیاط (نکوگویان) نقل میکند که در حدودسالهای ۳۵ و ۳۸ با تاکسی کار میکردم. دو زن یکی بلند قد ودیگری کوتاه قد سوار تاکسی شدند. آن کوتاه قد ترک زبان بود و با خود میگفت: (من فارسی بلد نیستم که بگویم منزلم کجاست. هر روز سوار اتوبوس میشدم و با دو ریال به منزل میرسیدم ،اما امروز باید پنج ریال به تاکسی بدهم) به او گفتم: ناراحت نباش ،من ترکی بلد هستم، منزل او را پیدا کردم و پول نگرفتم و روانه شدم. چند شب بعد برای اولین بار در جلسه مرحوم شیخ شرکت کردم. چند نفری بودیم که در آن اتاق محقر نشستیم. شیخ نگاهی به من کرد و با گریه گفت: شبهای جمعه تو از منتظران فرج قائم آل محمد (عجل الله فرجه ) هستی، آن زن کوتاه قد را که سوار کردی و به مقصد رساندی و از او پول نگرفتی، در حق تو دعا کرد و پروردگار عالم هم دعای او را مستجاب فرمود.
یا ضامن آهو
من طبیبی سراغ دارم که، پول دارو دوا نمیخواهد
در ازای شفا از این مردم، جز دلی مبتلا نمیخواهد
بی پناه و غریب هم باشی، در لطف و کرامتش باز است
احتیاجی بوقت قبلی نیست، واسطه، آشنا نمیخواهد
ادامه حرفام.. چند تا نکته رو میگم ولی چپه چوپه ازش استفاده نکنی، باشه؟ یعنی چاقوی آشپزخونه رو اگه درست ازش استفاده نکنی دست خودتو میبره، کلی چند نکته رو میگم و دیگه در موردش حرفی نمیزنم، کلی دارم میگم، وقتی در ارتباط با آدم ها اذیت میشیم، یه راه خوب و عالی اینه که فاصله بگیریم تا کمتر آسیب ببینیم، اما اگه اون آدم، نزدیک ترین آدم زندگیت بود و نمیشد ازش فاصله بگیری چی؟ خیلی سخته که آدم از عزیزترین فرد زندگیش بجای آرامش و عشق، عذاب و حس بد بگیره و حس کنه پشیمونه، ولی نمیتونه به عقب برگرده، اونوقته که باید بمونی و درست کنی، بمونی و از نو عشق رو بسازی، باورکن میشه خیلی چیزها را تغییرداد، فقط کافیه تو بخواهی، هیچ وقت قدرتی که یه زن داره رو، دست کم نگیر. مرد هیچ وقت این را نباید بفهمه که مجبوری در این زندگی موندی. از ترس آبرو و بخاطر بچه یا پدر و مادرت، یا حرف مردم داری باهاش زندگی میکنی و ادامه میدی، هیچ وقت نگو مامان بابام گناه دارن، بچه گناه داره، هیچ جا را ندارم یا به خاطر بچه مجبورم موندم، مردت هیچ وقت نباید بفهمه اینجور طرز فکر و باور را داری، میدونی چرا؟ اصلا میدونی چی رو داری بهش القا میکنی؟ برداشت مرد از این جمله این هست که پس این زن مجبوره و هیچ وقت نمیتونه از زندگیم بره، پس اگه بهش بی احترامی کنم. اگه بهش خیانت کنم. اگه نیازش را برطرف نکنم، جایی نداره بره، این زن بازم میمونه و هست. بازم تکرار میکنم: رفتار دیگران، نتیجه ی رفتار خودمونه، بجای تغییر دیگران اگه خودمون رو تغییر بدیم، دیگران رفتارشون درست میشه، این روزها زیاد میشنوی که یک زن جذاب و کاریزماتیک انتظارات مالی و عاطفیش رو همیشه بیان میکنه منتها نه با زور. نه با غرغر کردن. نه با مقایسه کردن، بلکه با احساس پر مهر و کلام زنانه، تا موقعی که توی خوشگلیه این کلمات موندی فایده ای نداره، زندگی رو باید تجربه کرد و فهمید، درک کرد، رفتار ناهنجار دیگرون، بازتاب رفتار خودته، چیزی که میتونی با هنر زنانگی بدست بیاری رو ، هیچوقت سعی نکن با زور و دعوا و مردانه رفتار کردن بدست بیاری، مثلا وقتی اجازه میدی پیش شما یا در جمع از همسرت انتقاد کنن. با این کارت میدونی داری بدنبالش چه اجازه ای میدی؟ داری این پیام را بهشون میدی که اجازه دارند در زندگی شما دخالت کنند. و حد ومرزی برای زندگیت قائل نیستی، و بدترین کاری که یک زن میتونه انجام بده اینه که شوهرش رو جوری تحقیر کنه که انگار بود و نبود اون مرد توی خونه مهم نیست. اون مرد دیگه دست ودلش به اون زندگی نمیره و همش میخواد بیرون از خونه باشه، و فاصله میگیره، وقتی مرد با خونواده خودش بیشتر خوشه، یعنی توی این زندگی که تشکیل داده کمبود داره، مرد جنس خشن هست، اگه بخوای بزور تغییرش بدی میشکنه، خدا انعطاف رو به زن داده. آب با همه انعطاف پذیریش سنگ رو سوراخ میکنه، آتیش با تمام انعطافی که داره فولاد رو ذوب میکنه، بگیر چی میگم، مرد باید طوری احساس کنه که وجودش در خونه خیلی مهم و با ارزشه، ولی باز اگر اینو متوجه نشی ممکنه لوسش کنی، برای همین کمتر میگم تا خودت سلول های خاکستری مغزت رو فعال کنی، اول سعی کن آروم باشی، در قدم دوم در کمال آرامش از فکر خودت و کلمات صحیح استفاده کن، نسخه ای که میدم شاید فقط بدرد زندگی خودم بخوره، بصورت کلی اینو میگم، آیا تفاوت زن جذاب و زن ساده رو میدونی؟ زن جذاب هیچوقت از احساسات مرد نسبت به خــودش نمیپرسه. مثلا بگه: هنوزم دوسم داری؟ هنوز برات جذابم؟ دلت برای من تنگ هم میشــه؟ من را بیشتر دوست داری یا خواهرت رو؟ زن جذاب نشون میده به مرد، که رشد و موفقیت خانم، اعتبار و آبروی مرد هست، نه رقیبی برای مرد، زن جذاب مدام از عیب ها و نقاط ضعف و اشتباهاتش به مرد نمیگه، کاری میکنه که مرد خودش اونها را کم کم کشف کنه، زن جذاب بلده نیازها و در خواستش را چه جوری مطرح کنه مثلا وقتی همسرش یه کار کوچیک براش میکنه یا یه چیز کوچیک میخره براش، نه توی ذوقش میزنه و نه خودشو کوچیک میکنه و نه لوسش میکنه، میگه تو همیشه میدونی چطور خوشحالم کنی، تا مرد تشویق بشه و دوست داشته باشه ادامه بده، اما زن ساده هم خودش را کوچیک میکنه وهم همسرش را. مثلا میگه یبار نشد حتی برای من یه گل بخری، زن جذاب مدام از عیب ها و نقاط ضعفش میگه و اشتباهات گذشته رو به رخ میکشه، خیلی از مشکلات بخاطر استفاده از کلمات غلط هست، خونه دوستم بودم زنش بهش گفت: میتونی آشغالها رو بذاری بیرون؟ منظورش این بود که میشه لطف کنی بذاری بیرون؟ ولی از کلمه غلط استفاده کرد، چیزی که دوستم از زنش شنید این بود: میتونی؟ عرضه داری؟ اینا رو بیرون بذاری؟ دوستم ناراحت شد و جواب داد: میتونم ولی نمیذارم چون عشقم نمیکشه، وقتی زنش کمی غرغر کرد، دوستم عصبی شد و پنجره رو باز کرد و پلاستیک زباله رو به داخل خیابون پرت کرد، چرا؟ چون داشت از دست زنش دیونه میشد، گاهی اون چیزی که ما میگیم، و اون چیزی که طرف مقابل میشنوه کاملاً فرق داره، یا مرد خسته میاد خونه، زن بدون اینکه توجه داشته باشه مرد بیرون با کسی درگیری داشته و کلافه و خسته اومده خونه، همون اول بسم الله شروع میکنه مثه کیسه گردو غرغر کردن، بعد تعجب میکنه که چرا مرد یهو از کوره در رفت، حالا یه زنی همینو میخواد رعایت کنه مرد رو بد بار میاره که توهم میزنه اینجا هتل پنج ستاره و سینما و رستورانه، که بخوره و ریخت و پاش کنه و اُرد ناشتا ناشتا بده، همه آدما دو تا نیاز متفاوت دارند، یکی دوست داشتن، یکی هم دوست داشته شدن، هم باید کسی باشه که توجه ما رو جلب کنه، هم کسی باشه که به ما توجه کنه، اینا دوتا نیاز متفاوت هست که باید بهشون فکر کنی تا بفهمی، اگر امروز مشکلات زناشویی هست، فردا مشکلات بچه که نسل جدید هستن شروع میشه، بعضی زنها محبت کردن رو بلد نیستند، حالا یا سرد هستن، یا رفتارشون اشتباها مادرانه هست، یا کنترل گر هستن، خلاصه این بام چهار طرف داره، که از یک طرفش میفتند، حالا یا از این طرف، یا از اون طرف، برای همین سختمه نسخه بپیچم، مثلاً نصیحت کردن مداوم، مخصوصاً توی ناراحتیهاش، توی مشکلاتش، اون یه درد و دل کوچیک میگه، تو سریع میری تو حالت تحلیل و مشاوره و راه حل دادن، طبیعی هست که مرد هم سریع گارد میگیره و بحث میشه، در حالیکه اون فقط نیاز داشت شنیده بشه، نه قضاوت بشه، نه اینکه راه حل بگیره، برای همین با کمی فکر کردن میشه همو فهمید، درک کرد، بهترین راهکار اونی هست که خودت کشفش کنی، راسته که میگن هرچی بیشتر مشتت رو باز کنی دنیا چیزای بیشتری توش میذاره، همیشه یه موقعیت نیست که باعث ناراحتی ما میشه بلکه دید ما، یعنی دیدگاه ما به اون موقعیته که باعث ناراحتی ما میشه، هر چی کمتر سعی کنیم دنیا رو کنترل کنیم، آزادتریم، تا پیشرفت دنیا رو ببینیم، دنیا رام شدنی نیست، بهتره باهاش کنار بیاییم، بشرطی که فرمول رابطه رو بلد باشیم، وگرنه حتی نمیتونی از خواسته هات صحبت کنی. همیشه یا منصرف میشی یا میگی: اگه بگم عصبـی میشه، ناراحت میشه یا دعوا میشه، وقتی فرمول بیان ناراحتی و احساس خودت رو بلد نباشی اونقدر همسرت به خواسته ها و ناراحتی هات بی توجهی میکنه که رابطتتون هر روز سردتر از قبل میشه و یاد میگیرین بی تفاوت باشین، یا ظرفیتت آخرش تموم میشه، بقول معروف میزنید به شکمبه همدیگه، یا میسوزید و میسازید، که این آسیب به بچه ها هم منتقل میشه، برای همین خوب نیست صورت مسئله رو پاک کنیم، مسئله همیشه از یک راه حل منطقی به سادگی حل میشه، همه این حرفا رو میشه توی یک کلمه خلاصه کرد و گفت (خدا) چون فقط خداست که راه درست رو بهمون نشون میده، تقدیر به تدبیر چاره نمیشه ولی خدا میتونه هر محالی رو ممکن کنه، پوزش متن طولانی شد و دوست ندارم این بحث رو ادامه بدم چون حالا یا گارد میگیری، یا اشتباهی متوجه بشی، فاطی کماندو میشی بدتر دعواتون میشه.
آفرینش
در ادامه روایت علی بن ابراهیم به آسمان و زمین و موجودات آنها در شش روز میرسیم. این محل هم نقطه اختلاف روایات است. آنچه در این روایت آمده، این است: وقتی خداوند شروع به ارزاق خلقش نمود، آسمان و جنّات آن و ملائکه را در روز پنجشنبه آفرید و زمین را در روز یکشنبه خلق کرد و جنبندگان خشکی و دریا را در روز دوشنبه آفرید و این همان دو روزی است که خداوند فرموده است: أَئِنَّکُمْ لَتَکْفُرُونَ بِالَّذِی خَلَقَ الاْءَرْضَ فِی یَوْمَیْنِ، و درختان، گیاهان، چشمهها و آنچه را در روی زمین است، را در روز سهشنبه خلق نمود و جانّ که ابوالجن و پدر جن است را در روز شنبه آفرید، و پرندگان را در روز چهارشنبه و آدم را در شش ساعت از روز جمعه خلق نمود و این شش روزی است که خداوند آسمانها و زمین و آنچه را در آنهاست، آفرید. در بعضی از نسخ، روز شنبه وجود ندارد و این احتمال ظاهرتر است، چرا که ظاهر روایت خلقت در شش روز را بیان میکند، ولی با احتساب روز شنبه، هفت روز میشود. بنابر اینکه روز شنبه هم جزو روایت باشد، گرچه خلاف مشهور است، در مقام تفسیر چند احتمال وجود دارد: ممکن است روز جمعه بهدلیل تأخّرش از خلق عالم در آن شش روز احتساب نشود و یا اینکه خلقت جانّ از خلق عالم بشمار نرود و مراد از عالم آنچه مشهود و مرئی است، باشد و ملائکه نیز بهدلیل شرفشان استطرادی ذکر شدهاند و یا اینکه حساب شش روز بصورت تلفیقی باشد؛ یعنی ابتدا خلق، ظهر روز شنبه و انتهایش ظهر روز جمعه حساب شود.
آیات آخرالزمانی
در پست قبل از صیحه اول گفتیم و اکنون صیحۀ دوم: انفجاری است جهانی که از نو موادی از گاز و گدازهها را به کرات، منظومهها و کهکشانها تبدیل خواهد کرد که باز روز از نو و روزی از نو. که میفرماید: کَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعیدُه. و آنچه غربیان بیگ بنگ نامیده اند صیحه دوم قیامت ششم بوده است و باید تحسین شان کرد که تا اینجا پیش رفته اند، گرچه در مقابل تبیینات قرآن و اهل بیت (ع) تنها گام کوچکی برداشته اند، در فاصله دو صیحه، مواد تکامل یافته جهان بالا رفته و یک قشر جدید (آسمان جدید) را تشکیل میدهند. و در قیامتی که در پیش رو داریم تعداد آسمانها هشت خواهد شد: وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَةٌ: حکومت پروردگارت آن روز به هشت آسمان خواهد بود. اما در اینجا لازم است که به یک آیه دیگر نیز توجه شود که در آیه ۶۷ سوره زُمر میفرماید: وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَمیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمینِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمَّا یُشْرِکُونَ. برای رسیدن به معنی این آیه باز باید به چند نکته مهم توجه شود: ۱- آیه در مقام بیان مسئله ای از مسائل اساسی معاد و قیامت است. ۲- میدانیم (و مطابق آیات متعدد و احادیث فراوان) کره زمین از بین خواهد رفت و در روز قیامت وجود نخواهد داشت. مراد از ارض در این آیه همۀ محتوای آسمان اول است. این معنی یکی از چند کاربرد لفظ ارض است در قرآن، در هر آیه ای که لفظ ارض در مقابل سماوات آمده به معنی همه محتوای آسمان اول است. ۳- جمیعاً قبضته: این تعبیر علاوه بر این که معنی و کاربرد فوق را تاکیداً تایید میکند، بیان میدارد که محتوای آسمان اول با همۀ عظمت و گسترۀ عظیمی که دارد، در قبضه قدرت خداوند است. ۴- بیمینه: یمین: دست راست. اما در محاورات، لفظ یمین به معنی سلطه و قدرت بیشتر بکار رفته است و نیز در قرآن به همین معنی آمده است: الف: آیه ۵۰ و ۵۲ سوره احزاب: وَ ما مَلَکَتْ یَمینُک. ب: آیه مورد بحث ما. و صیغۀ جمع آن (اَیمانکم) حدود ۱۳ بار به معنی مالکیت، سلطه و قدرت آمده است. ۵- مطویّات: صیغه جمع مطویّه، به معنی کروی شده. درست است این لفظ با کلمه نطوی در آیه ۱۰۴ سوره انبیاء از یک خانواده هستند، اما نباید این همخانوادگی ما را دچار اشتباه کند؛ آنجا به یک معنائی بکار رفته و در اینجا به معنی دیگر. اگر در هر جا الفاظ همخانواده، را به یک معنی واحد تفسیر کنیم (به اصطلاح) سنگی رو سنگی باقی نمیماند، حتی در همین آیه اگر لفظ یمین را به معنی دست راست یا سمت راست بگیریم سر از (نعوذ بالله) جسمیت خداوند در میآورد. منظور آیه این است که آسمانها (که مجموع کائنات است) مکعبات نیستند، مدوّرات و مطویّات هستند. و این از مسلمات علوم و عقول همه اهل فکر و اندیشه است. مطویّ و کروی بودن از جهت دیگر نیز خیلی مهم و از دلایل وجود خداوند و توحید است که گفته اند: همۀ فرمولهای ریاضی درباره دایره و کره مثلاً محیط و مساحت دایره و یا حجم کره، هرگز بطور صحیح و کامل بدست نمی آید و گفته اند: دایره و کره فقط مال خداست. یعنی ریاضی که دقیق ترین علم است دربارۀ دایره و کره وامانده است. لغت: تطوّت الحیّة: استدارت: مار چمبر دایره ای زد. المِطویا: ما یُطویا علیه الغزل: مِطویا به چیزی میگویند که نخ ریسیده شده بر آن گلوله شود. در فارسی به آن دوک میگویند. ترجمه آیه: وَ الْأَرْضُ جَمیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمینِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمَّا یُشْرِکُونَ: همۀ زمین (همه محتوای آسمان اول) در روز قیامت در قبضۀ قدرت اوست و آسمانها (کائنات) بطور کروی در سلطۀ قدرت اوست، منزّه است او از آن چه شریک قرار میدهند.
تاریخچه صحیفه سجادیه (پایانی)
متوکل بن هارون میگوید: سپس امام صادق علیه السلام دعاهای صحیفه را بر من املاء کرد که هفتاد و پنج باب بود. یازده باب آن از دست من رفت. و شصت و چند باب از آن را حفظ کردم (در صحیفه فعلی بیش از ۵۴ دعا نیست و ۱۰ باب آن پس از متوکل بن هارون، از دست رفته) و حدیث کرد ما را ابوالمفضّل و گفت: حدیث کرد مرا محمد بن حسن بن روزبه، ابوبکر مدائنی کاتب، ساکن رحبه (چند جا بنام رحبه بوده: شهرکی در چند فرسخی کوفه، محلّه ای در کوفه، و محلّه ای در بغداد) در خانۀ خودش و گفت: حدیث کرد مرا محمد بن احمد بن مسلم مطّهری و گفت: حدیث کرد مرا پدرم از عمیر بن متوکل بلخی از پدرش متوکل بن هارون که گفت: ملاقات کردم یحیی بن زید بن علی (علیه السلام) را. و همین حدیث را بالتمام نقل کرد تا رؤیای پیغمبر صلی الله علیه و آله که جعفر بن محمد از پدرانش- صلوات الله علیهم- روایت کرده.
سلمان فارسی
با گذشت روزگار، عمر سومین استادم نیز به پایان نزدیک شد. پس، از او یارى خواستم تا مرا به بهترین کشیش روزگار معرفی کند تا بتوانم مراحل عبادت و بندگى خویش را به مراحل بالاترى برسانم. بدین ترتیب، مرا به حضور عالمى مسیحى که در نَصِیبین (شهرى در بین النهرین بود، که بر سر راه موصل به شام و نُه فرسنگى سبخار قرار داشت و تا موصل، شش روز راه بوده است) میزیست راهنمایى کرد. پس بسوى نصیبین کوچ کردم تا طبق وصیت عالم موصل، برای درک حضور چهارمین استاد، راهى شهر نصیبین شدم. زمانیکه بحضور کشیش آنجا رسیدم، سرگذشت خود را شرح دادم. او نیز با شنیدن شرح حالم، از من استقبال خوبى کرد. او عالم وارسته اى بود که حتى به کشیش قبلی نیز، برترى داشت. در نتیجه، از حضور وى و کلیسایى که پیشوایى آن را بر عهده داشت، بهرهها بردم.
کابالا
در پست قبلی در مورد اتحادی گفتم که بتدریج پیش رفت تا پاپ ژان پل دوم متوفای ۲۰۰۵ رسماً یهودیان را از اعدام عیسی(ع) تبرئه کرد و بر این که خود عیسی یک یهودی بود تاکید کرد، و اما محی الدین اسپانیائی، در شهر قونیه، دقیقاً سه راهی جاده ابریشم که ممالک اسلامی را از سیحون تا تنگه داردانل به اروپای شرقی و مرکزی وصل میکرد، با جاده اعظم (در اعصار کهن، به جاده ای که تمدن بین النهرین را به تمدن مصر وصل میکرد، جاده اعظم میگفتند، همانطور که جاده رابط میان تمدن های هند، ایران جنوبی و حجاز، بر همان جاده اعظم را جاده بخور میگفتند. در زمان محی الدین که جاده ابریشم رواج یافته بود جاده اعظم در قونیه با جاده ابریشم تلاقی میکرد) که قونیه را تا مصر، مراکش و اندلس وصل میکرد، مستقر شد و کتاب فصوص الحکم را که همان اصول کابالیسم در لباس اصطلاحات صوفیان اسلامی است، در همان قونیه نوشت. علت اضافه کردن این بخش بنام کابالا این است که انگلیس پدر سگ، با استفاده از نوکران خود فروخته و وطن فروش بدعتی رو بنا گذاشت بنام صوفیه، و متاسفانه هنوز بچه شیعه خبر ندارد که صوفیه مورد لعن و نفرین امام صادق علیهالسلام هستند و بازم متاسفانه، صوفی گری و صوفی مشربی در ادبیات و فرهنگ ما نوعی عرفان دروغین و کذایی است. ادامه دارد..
از امام باقر علیه السلام نقل است: امیرالمؤمنین پس از وفات رسول اکرم در مسجد، و در حالیکه مردم جمع شده بودند، با صدای بلند فرمود (الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ) کسانی که کفر ورزیدند و از راه خدا بازداشتند، اعمالشان را تباه خواهد کرد. ابن عباس گفت: ای ابا الحسن، چرا این آیه را تلاوت کردی؟ فرمود: آیه ای از قرآن را خواندم. گفت: هدفی از این آیه داشتی؟ فرمود: آری، خداوند در قرآن میفرماید (وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا) و آنچه را رسولخدا به شما داد، آن را بگیرید و از آنچه شما را باز داشت، بازایستید. آیا شهادت میدهی که رسول الله، ابوبکر را به عنوان خلیفه برگزید؟ گفت: من شنیدم که رسول الله فقط تو را به عنوان خلیفه برگزیده است. فرمود (فَهَلَّا بَایَعْتَنِی؟) پس آیا با من بیعت نکردی؟ گفت: مردم بر ابوبکر اتفاق نظر داشتند و من از جمله آنان بودم. امیرالمؤمنین فرمود: همانگونه که اهالی گوساله بر گوساله اتفاق نظر داشتند، شما نیز مورد آزمایش واقع شدید، و مثل شما (کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَکَهُمْ فِی ظُلُماتٍ لا یُبْصِرُونَ صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَرْجِعُونَ) همچون مَثَل کسانی است که آتشی افروختند، و چون پیرامون آنان را روشن کرد، خدا نورشان را برد، و در میان تاریکیها که نمی بینند رهایشان کرد، بصیرت ندارند، کر، لال و کورند، بنابراین براه نمی آیند. عجیبه، چقدر مولا مظلوم بوده که حتی پسر عموی ایشون هم نفهم و بیشعوره، موقعی که مولا مشغول غسل پیامبر اکرم بود همین پسر عمو، اومد بهش گفت: مردم دارند با ابوبکر بیعت میکنند، مولا فرمود جنازه پیامبر رو رها کنم کجا برم؟ غاصبین طی سه روز حتی وقت نکردند به پیامبر نماز بخوانند تا دفن شد، مردم روی چه حسابی بیعت غدیر خم رو فراموش کردند و اومدند با گوساله سامری بیعت کردند؟ همین پسر عمو هنگام غسل و کفن، دستشو دراز کرد گفت: بیا تا باهات بیعت کنم، مولا دست خودشو عقب کشید، یعنی در غدیر بیعت کردی، و در بیعت من هستی و لازم نیست دوباره بیعت کنیم، ولی نفهمید، رفت با ابوبکر بیعت کرد، حالا اومده این اراجیف و جواب تخمی رو میده، مگه این پسر عمو عرب نیست؟ پس چرا عربی نمیفهمه؟ مولا داره بهش میگه: فَهَلَّا بَایَعْتَنِی؟ پس آیا با من بیعت نکردی؟ (در غدیر) این بیچاره هنوز داره گیج میزنه، دور خودش میچرخه، میگه مردم با ابوبکر بیعت کردند، منم بیعت کردم، بهش میگه مردم گوساله پرست شدن، تو چرا گوساله بازی در میاری، آخرش مولا با قرآن بهش میفهمونه که بابا، من گیر یه مشت زبون نفهم افتادم که بصیرت ندارند، شما کر و کور و لال هستید، قرار نیست آخرش بفهمی، ببین مولا علیهالسلام گیر چه کسانی افتاده، اون از غریبه ها، اینم از خودی ها، بعداً همین بنی عباس بلایی سر ائمه و امت میارن که بنی امیه که اصالتا رومی بودن رو، با روسیاهی های خودشون، رو سفید کردند، بنی امیه همه از نسل امیه هستن که غلام رومی عبدالشمس بوده و در روایات هم هست که: أنّ أمیّة کان غلاما رومیّا لعبد الشمس، همچنین آمده: کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، بنی هاشم و بنی عبدالمطلب هستند و کسانی که مرتکب کارهای بد شدند، بنی عبدالشمس هستند، هر سه از فرزندان عبدمناف هستند.
زرتشت و ظهور مهدی موعود
پنج هزار سال قبل، جاماسب پیامبر مجوسی ایران زمین، در کتاب معروف خود جاماسب نامه، که بعداً توسط جاماسب دوم، معاصر زمان زرتشت، که حوادث گذشته و آینده جهان در آن ثبت شده، و احوالات پادشاهان، انبیا، اوصیا و اولیا را بیان میکند ضمن مطالبی که از قول زرتشت راجع به پیامبران بازگو مینماید، در مورد پیامبر گرامی اسلام و دولت
جاودانه حضرت مهدی علیه السلام و رجعت گروهی از اموات … چنین میگوید: پیغمبر عرب، آخر پیغمبران باشد، که در میان کوههای مکّه پیدا شود، و شتر سوار شود (جالب اینکه پیشگویی عیسی (ع) را گفته: الاغ سوار شود) و قوم او شتر سواران خواهند بود، و با بندگان خود چیز خورد، و به روش بندگان نشیند (یعنی شخصی خاکی و متواضع است) و او را سایه نباشد (پیامبر اکرم سایه نداشته) و از پشت سر، مثل پیش رو ببیند. و دین او اشرف ادیان باشد، و کتاب او باطل گرداند همه کتابها را، و دولت او تازیک - یعنی پادشاهی - عجم را بر باد دهد (عجم یعنی غیر عرب) و دین مجوس و پهلوی را بر طرف کند، و نار سدیر و آتشکدهها را خراب کند (که این کار بدست غاصبین انجام شد) و تمام شود روزگار پیشدادیان و کیانیان و ساسانیان و اشکانیان (چهار قوم بزرگ ایرانی) آنگاه در باره ظهور مبارک حضرت مهدی علیه السلام چنین میگوید: و از فرزندان دختر آن پیغمبر که خورشید جهان (زهرا و نورانی) و شاه زنان (فاطمه) نام دارد، کسی پادشاه شود در دنیا به حکم یزدان که جانشین آخر آن پیغمبر باشد، در میان دنیا که مکّه باشد، و دولت او تا به قیامت متّصل باشد، و بعد از پادشاهی او دنیا تمام شود (آخرین حکومت جهان) و آسمان جفت گردد و زمین به آب فرو رود و کوهها برطرف شود، و اهریمن کلان (ابلیس) را که ضدّ یزدان و بنده عاصی (مخلوق عصیانگر) او باشد بگیرد و در حبس کند و او را بکشد. و نام مذهب او برهان قاطع باشد و حق باشد، و خلایق را به یزدان بخواند، و زنده گرداند خلق را از بدان و نیکان (رجعت) و نیکان را جزا دهد، و بدان را سزا دهد، و بسیاری از خوبان و پیغمبران زنده شوند، و از بدان گیتی و دشمنان خدا و کافران را زنده گرداند، و از پادشاهان اقوام خود را زنده کند که فتنهها در دین کرده باشند (غاصبین) و خوبان بندگان یزدان را کشته باشند، و همه متابعان اهریمن و تبه کاران را بکشد و نام این پادشاه بهرام (بهرام یعنی فاتح و در هم شکننده مقاومت) باشد.. و ظهور او در آخر دنیا باشد.. و خروج او در آن زمان شود که تازیان بر فارسیان غالب شوند (غلبه اسلام بر ایران) و شهرهای عمّان خراب شود به دست سلطان تازیک، پس او خروج کند و جنگ کند و دجّال را بکشد. و برود و قسطنطنیّه (ترکیه پاتوق یهود) را بگیرد و علمهای ایمان و مسلمانی در آنجا برپا کند، و عصای سرخ شبانی باهودار (عصای موسی علیه السلام) با او باشد، و انگشتر و دیهیم سلیمان با او باشد، و جنّ و انس و دیوان و مرغان و درندگان در فرمان او خواهند بود، و همه جهان را یک دین کند، و دین گبری و زرتشتی نماند، و پیغمبران خدا و حکیمان و پری زادان و دیوان و مرغان و همه اصناف جانوران و ابرها و بادها و مردان
سفید رویان در خدمت او باشند. ادامه دارد..
حدیث:
عبدالله بن محمد جعفى گوید: از امام باقر علیه السلام شنیدم که فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله و استغفار براى شما به منزله دو قلعه و حصار محکم در برابر عذاب الهى بودند، بزرگترین این دو حصار (رسول خدا صلى الله علیه و آله) درگذشت و استغفار باقى مانده است پس زیاد استغفار کنید زیرا استغفار پاک کننده گناهان است ، خداى عزوجل فرموده است : (اى پیامبر تا زمانى که تو در میان آنان هستى خداوند ایشان را عذاب نخواهد کرد و تا زمانى که آنان از خداوند طلب مغفرت میکنند خداوند عذاب کننده آنان نخواهد بود)
حدیث:
شعبى گوید از امام على علیه السلام شنیدم که فرمود: شگفت آور است کسى که در حالى که (پاک کننده) همراه اوست باز هم ناامید میشود. پرسید: پاک کننده چیست؟ فرمود: استغفار.
حدیث:
امام صادق علیه السلام از پدر و جد بزرگوارش رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است: فرشته سمت راست بر فرشته سمت چپ امیر است، پس هرگاه بنده اى گناهى کند فرشته سمت راست به سمت چپ گوید: شتاب نکن و او را هفت ساعت مهلت بده. پس اگر هفت ساعت بگذرد و او استغفار نکند به فرشته سمت چپ گوید: بنویس ، چقدر بنده کم حیایى است.
علف هرز توی باغچه میدونی چیه؟ هر چی بهش آب بدی و براش زحمت بکشی بهت هیچی نمیده، بار و میوه نمیده و هیچ سودی نداره، بعضی آدما هم مثه همین علف هرز باغچه هستن، هر چی بهشون محبت و خدمت کنی بی فایده هست، پس بیخودی وقتتو براشون هدر نده، حواست باشه ببین برای کی داری وقت و انرژی صرف میکنی، قصدم توهین به هیچ کسی نیست، حرفمو بگیر چی بهت میگم، یادت بمونه، بیخودی برای آدمای بیخودی وقتتو هدر نده.

یکی از مالیات بگیران، زائر امیرالمؤمنین (ع) را در نجف کتک زد، بطوری که آن مرد از زندگی خود ناامید شد ، به مالیاتی گفت: شکایتت را به امیرالمؤمنین (ع) میکنم ، جواب داد: هر چه میخواهی بکن من از این حرفها نمیترسم. صبح هنگام تشرف با اشک جاری عرض کرد: یا علی من زایر تو هستم سزاوار است زایرین خود را حفظ کنی، عرض نیاز به پیشگاه تو آورده ام و پناهنده به آستان مقدست شدم، یا علی فلانی به من این چنین ستم کرده، داد مرا از او بگیر. هنگام ظهر برای بار دوم مشرف شد و حاجت خود را تکرار نموده، شامگاه نیز همین کار را کرد. در این سه وقت کسانی که شاهد ظلم مالیاتی بودند ، همراه او آمین میگفتند. همان شب در خواب مردی را سوار بر اسب سفیدی دید که با تمام مشخصات او را صدا میزند. پرسید: شما کیستید؟ جواب داد: تو به زیارت من آمده ای؟ منم علی بن ابی طالب (ع) خواستم دست و پای مبارکش را ببوسم. فرمود: همانجا بایست، دیگر مرا قدرتی نماند که از جا حرکت کنم فرمود: از فلانی شکایت داری؟ عرض کردم: بلی مرا برای ارادت به شما آزار کرده، فرمود: بواسطه خاطر ما از او بگذر. عرض کردم: نمیگذرم. تا سه مرتبه تکرار نمود من قبول نکردم. در این هنگام از خواب بیدار شدم. داستان خواب را برای زایرین شرح دادم و همه گفتند: خوب است فرمان مولا را اطاعت کنی سه روز متوالی من شکایت میکردم و شامگاه همان خواب را میدیدم که حضرت میفرمود: از او بواسطه خاطر ما بگذر (عجب احمقی، این آدم کینه ای بد عاقبت میشه) شب سوم فرمود: من مایلم از او بگذری تا پاداش یک کار خوبی که آن مرد کرده داده باشم. پرسیدم: چه کار کرده؟ فرمود: در فلان تاریخ با عده ای بطرف بغداد میرفت، عبورشان از محلی افتاد که قبه مرا مشاهده کردند ، در میان این عده تا چشم او به دور نمای بارگاه من افتاد تواضع نموده از اسب پیاده شد (این آدم عاقبتش خوب میشه چون معرفت توی خونش داره) اینک میخواهم جبران این کارش را بکنم او از دوستان ما خواهد شد، در ضمن برای تو پاداشی در قیامت ضمانت میکنم. از خواب بیدار شدم فردا صبح او را دیدم گفت: به آقایت شکایت کردی؟ جوابت را نداد؟ (این سوال کردن ناخودآگاه و از روی الهام بوده) گفتم: مولایم، جواب داد ولی فرمود: بواسطه یک کار خوبی که انجام داده ای من از تو بگذرم، آن کار این بود که تو با عده ای از دهکده سموات بطرف بغداد میرفتی، همین که چشمت به قبه منوره علی (علیهالسلام) افتاد از اسب پیاده شدی و مقدار زیادی از نظر احترام و تواضع پیاده راه پیمودی تا محلی که قبه را دیگر نمیدیدی، در ضمن آن جناب اجداد تو را به این نام و نشان یک به یک به من فرمود. مالیاتی پیش آمد که دست و پای مرا ببوسد نگذاشتم، گفت: بخدا هر چه فرموده درست است از من عذر خواست و به میمنت این سعادت که او را نصیب شده بود هزار دینار بین زوار تقسیم نموده ضیافت داد. از کتاب دارالسلام.
آفرینش
آیه سیام سوره انبیا مربوط به خلقت این قسمت از نظام آفرینش است، خداوند میفرماید: أَوَلَمْ یَرَی الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمَوَاتِ وَالاْءَرْضَ کَانَتَا رَتْقا فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنْ. رتق، درلغت به هم چسبیده شدن و ضمّ و الصاق گفته میشود و فتق به فصل و جداسازی. در تفسیر رتق و فتق آسمان و زمین اقوال مختلفی وجود دارد، یکی از نقاط اختلاف مفسران، تقدّم و تأخّر خلقت آسمان بر زمین و دیگر کرات است. که خلقت زمین، بصورت زبدهای جمع شده درزیر کعبه مقدمّ بر خلقت آسمان است، ولی دحو و گسترش زمین از زیر کعبه بعد از خلقت آسمان بوده است. بسیاری از روایات نیز به تقدّم خلقت زمین بر آسمان دلالت دارند و جمعی که ذکر شد، بعینه از امام محمد باقر علیهالسلام نقل شده است. اما درمورد خلقت خورشید و ماه نیز بعید نیست که بتوان با استفاده از آیه وَ الشَّمْسِ وَ ضُحَاهَا، وَ الْقَمَرِ إِذَا تَلاَهَا، خلقت خورشید را مقدّم بر ماه دانست. البته درمورد جزئیات کیفیت خلق خورشید و ماه و ستارگان چیزی در روایات نقل نشده است.
آیات آخرالزمانی
مروری به آنچه که تا کنون گفتیم: در مکتبهای قدیم، کودکان به جای کاغذ و دفتر، لوح تخته ای داشتند، درس هر روز را روی آن مینوشتند و برای درس فردا آن را میشستند و درس دیگر را بر روی آن مینوشتند. طی معانی مختلف دارد، فلانی رفت و راه را طی کرد تا به مقصد رسید. دیگری کتاب را خواند و تا آخر آن را طی کرد. و آن دیگری چیز مشهود را طی کرد و آن را از معرض دید خارج کرد، کودک مکتبی لوحش را طی کرد یعنی آن را خواند، و کودک دیگر لوحش را طی کرد یعنی الفاظ آن را شست. فلانی دستمالی برداشت و گرد و غبار روی میز را طی کرد. حتی همین امروز هم به آن ابزار مخصوص شستن کف و سطحها نیز طی میگویند. در اینجا میرسیم به شرح چگونگی وقوع قیامتها که در هر ۱۸ میلیارد سال یک بار رخ داده و در آینده نیز رخ خواهد داد. گفتیم که از آخرین قیامت تا به امروز حدود ۱۳ و نیم میلیارد سال میگذرد. آخرین قیامتی که گذشته، همان است که کیهان شناسی غرب تا حدودی به آن دسترسی پیدا کرده و آن را بیگ بنگ نامیده است و چیزی از قبل از آن نمیداند. اما مکتب قرآن و اهل بیت (ع) میگوید تا کنون یک مرحلۀ ایجاد و شش قیامت بر جهان گذشته است. هر قیامت دو نفخه، دو صور، دو صیحه، دو انفجار دارد که در ادبیات قرآن و اهل بیت (ع) نفخه اول و نفخه دوم، صیحۀ اول و صیحۀ دوم نامیده میشود. هر دو در درون آسمان اول و در محتوای آن (کهکشان ها، منظومه ها، کرات) رخ میدهند. صیحۀ اول انفجاری است جهانی که نظام موجود کهکشان ها، منظومهها و کرات را درهم میکوبد و محتوای آسمان اول همگی گاز و مذاب میشود که: آیه ۸ سوره معارج میفرماید: یَوْمَ تَکُونُ السَّماءُ کَالْمُهْلِ: آن روز آسمان (محتوای آسمان) مانند فلز گداخته میشود. آیه ۳۷ سورۀ الرحمن میفرماید: فَإِذَا انْشَقَّتِ السَّماءُ فَکانَتْ وَرْدَةً کَالدِّهانِ: آن گاه که آسمان شکافته شود و مانند دُردی سرخ رنگ روغن، شود. وَرَدةً: یکی از معانی وَرد، دُردی است؛ اگر کَره را آب کرده و به روغن تبدیل کنید ذرّه هائی ریز بر روی روغن قرار میگیرند که به آن دُردی میگویند. به ذرات موجود بر روی شراب نیز دُردی میگویند و اهل می آن را بهتر میشناسند که حافظ میگوید:
بر نیامد از تمنّای لبت کامم هنوز
بر امید جام لعلت دُردی آشامم هنوز
حافظم در مجلسی، دُردی کِشم در محفلی
بنگر این شوخی که چون با خلق، صنعت میکنم
مرحوم طبرسی در مجمع البیان میگوید: وَرد به اسبی میگویند که رنگش سفید با گرایش به زردی و سرخی است در زمستان سرخ میشود و در بهار زرد و در شدت سرما تیره و بژ میشود، خداوند آسمان روز قیامت را به آن تشبیه کرده تا رنگهای مختلف و گوناگون آن را بیان کند. و دقیقاً آمیزه ای از گاز و مذاب، رنگهای مختلف در کنار هم، پیدا میکند که هیچ نامی از اسامی رنگ را نمیتوان درباره آن به کاربرد مگر با چنین تشبیهی. کالدّهان: مانند روغن ضعیف، روغن اندک که به موی سر میزنند. آنروز محتوای آسمان اول فقط انرژی، گاز و گدازه میشود، نه کره ای نه کهکشانی و نه منظومه ای هیچ کدام وجود نخواهند داشت. اگر آن روز کسی به آسمان نگاه کند همه کرات، کهکشانها و منظومهها را طی شده و از بین رفته خواهد دید.
تاریخچه صحیفه سجادیه
امام ادامه داد: خداوند پیامبر خود را آگاه کرد که بنی امیه سلطنت بر این امت را مالک خواهند شد، و سلطنت شان به این مدت طول خواهد بود، اگر کوهها با آنان در افتند، آنان بر آنها پیروز خواهند شد، تا وقتی که خداوند به زوال ملک آنان اذن دهد. آنان در این مدت دشمنی و کینۀ ما اهل بیت را شعار خود قرار میدهند. و خداوند پیامبرش را خبر داد که خاندان او و دوستان و پیروان شان، در روزگار حاکمیت بنی امیه، چه ستمها خواهند دید. امام علیه السلام ادامه داد: خداوند دربارۀ بنی امیه نازل کرده است: أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوار- جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرار، نعمت خدا، محبت محمد و اهل بیت او (صلوات الله علیهم) هست که دوستی آنان ایمان است که انسان را داخل بهشت میکند. و دشمنی با آنان، کفر و نفاق است که انسان را وارد دوزخ میکند. این راز را رسول خدا صلی الله علیه و آله، با علی علیه السلام و اهل بیتش در میان گذاشته است. سپس امام صادق علیه السلام گفت: هیچ کس از خاندان ما تا روز قیام قائم (عجّل الله تعالی فرجه) برای دفع ستم یا برای بر پا داشتن حق، خروج نکرده و نخواهد کرد، مگر آنکه بلای بنیانکَن او را از پای در میآورد (شکست خواهد خورد) و قیام او بر اندوه ما و شیعیان ما خواهد افزود (اولاً: این بیان امام صادق علیه السلام، شامل خلافت امیر المومنین و خلافت امام حسن و قیام امام حسین علیه السلام، نیست. و این بدیهی است. ثانیاً مراد از این قیام و خروج، سه نوع قیام است الف: قیام امام معصوم برای به دست گرفتن حاکمیت که حق خودش است. ب: قیامی که یکی از آل فاطمه (سلام الله علیها) بکند با این قصد که در صورت پیروزی حکومت را به امام معصوم واگذار کند. مانند قیام جناب زید که خود امام صادق علیه السلام تصریح کرده که اگر زید پیروز میشد، حکومت را به اهلش میسپرد. و بیعتی که مردم با زید کرده بودند بر اساس الرِّضَی مِنْ آلِ مُحَمَّد بود که خود زید این شعار را معین کرده بود. یعنی نه ادعای امامت کرده بود و نه حاکمیت را برای خود میدانست. زید بطور صریح از امام مورد نظرش نام نمیبرد. زیرا نمیخواست در صورت شکست، امام را در مضیقه قرار دهد و بهانه بدست دشمن بیفتد. ج: قیام یکی از آن خاندان با ادعای سِمت امامت، مانند قیام (محمد بن عبدالله) بن حسن بن حسن علیه السلام. که خود را امام بلکه مهدی موعود میدانست. اما قیام برای اجرای احکام دین، بطور حتی الامکان، در عصر غیبت، یک تکلیف است)
سلمان فارسی
پس از مرگ اسقف اول که من شاگردش بودم، عالم وارسته اى جانشین او شد. من نیز، سالیانى در خدمت او بودم تا اینکه وى بیمار شد و در آستانه مرگ قرار گرفت، به ناچار از او راهنمایى خواستم که پس از او چه کنم؟ وى مرا به عالمى که در موصل زندگى میکرد، راهنمایی نمود. راه موصل (از شهرهاى کنونى کشور عراق، واقع در ساحل دجله است) را پیش گرفتم و به آنجا سفر کردم. پس از معرّفى خود و سفارش اسقف شام، آن عالم مسیحى، که وى را مردى عابد و پرهیزگار یافتم، مرا پذیرفت و در محضر او در کلیسا، سالها بعنوان سومین استاد، معارف زیادی آموختم و به عبادت مشغول بودم.
کابالا
حکمت عملی: کابالا به دو بخش تقسیم میشود: حکمت نظری که به مسائل هستی شناسی میپردازد. و حکمت عملی که نتیجه اساسی آموزه های این بخش حذف مرز میان مسیحیان و یهودیان و ایجاد اتحاد است. که در سبک محی الدین، نتیجه اصلی آن تخریب و حذف اعتقادات و خط قرمزهای اسلام و انهدام اصول اعتقادی اسلام نه برای اتحاد مسلمان، یهودی و مسیحی، بلکه برای از بین بردن اسلام، است. محی الدین که اسپانیائی و معاصر سه شخصیت مثلث مذکور در سنّ ۳۷ سالگی به پشت جبهه و پشت عقبه مسلمانان (مراکش، الجزایر، تونس و مصر) اعزام شده بود تا عقبه مسلمانان را تخریب کند و کرد؛ مردم کشورهای مذکور را از کمک رسانی بمسلمانان اندلس بازداشت. زمانی که پیروزی مثلث مذکور بر مسلمانان بمرحله حتمی رسید، محی الدین بدستور مثلث مذکور مامور گشت که فعالیت های خودش را در خاورمیانه متمرکز کند. در آن برهه، یعنی موفقیتش، واقعه بزرگ تاریخی دیگری رخ داد؛ پاپ و واتیکان با مشاهده پیروزی کابالیست مثلث بر مسلمانان، به بزرگترین آرزوی چندین قرنی خود رسیدند، واتیکان نیز اتحاد مذکور را در عمل به رسمیت شناخت. دربار واتیکان با چنگیزخان مغول باب مراوده دیپلماتیک را باز کرد؛ رهبری زمینه سازی جنگ نرم برای راهگشائی حمله مغول، به عهده محی الدین گذاشته شد.
زرتشت و ظهور مهدی موعود
در بخش گاتها که یکی از بخشهای چهارگانه اوستا هستش، مژده هوایی در مورد ظهور حضرت مهدی علیه السلام و حکومت جهانی آن حضرت که قیام شکوهمند او طبق وعدههای انبیاء در آخر الزمان به وقوع خواهد پیوست، چنین آمده است: و هنگامی که سزای این گناهکاران فرا رسد پس آنگاه ای مزدا (خدا) کشورت را بهمن (خلیفه، جانشین، نماینده، منظور آقا هست) در پایان برپا کند، از برای کسانی که دروغ را به دستهای راستی سپرند، و خواستاریم از آنانی باشیم که زندگی تازه کنند. پیشگویی بعدی، باز در همان بخش گاتها تحت عنوان (بامداد روز) نوید ظهور یگانه منجی بشریّت که در پایان جهان خواهد آمد، چنین آمده است:
چه زمان ای مزدا (خدا) بامداد روز (ظهور) فراز آید، جهان دین راستین فرا گیرد، با آموزشهای فزایش بخش پر خرد رهانندگان، کیانند آنانی که بهمن (خلیفه، جانشین، نماینده) به یاریشان خواهد آمد، از برای آگاه ساختن، من تو را بر گزیدم ای أهورا (خداوند) نویسنده کتاب بشارات عهدین هم، پس از اینکه این دو بشارت را از گاتها نقل کرده، چنین مینویسد: بهمن، پرچمدار نهضت آخرین، نماینده توانایی و منش نیک و راستی و پارسایی (دادار اهور مزدا) است. در پایان جهان پیش، از رستاخیز عمومی آغاز سزای گناهکاران است که به دست توانای نماینده قدرت و راستی و قدس و عدالت الهی، به سزای این جهانی خود خواهند رسید، این دولت با سعادت تنها برای کسانی است که دروغ را به دستهای راستی سپرده، و منش زشت را در بوته فراموشی نهاده اند. آن زمان درخشان (بامداد روز) است که صبح دولت حقّه الهیّه دمیدن گیرد و دین راستین، آیین ابدی آخرین، سراسر جهان را فرا گیرد، آیینی که تمامی آموزشهای پیامبران الهی در آن نمودار است، و آن یگانه نماینده قدرت و عدالت الهی، تمامی آموزشهای صالح و پسندیده رهبران عالیقدر بشریّت را در سراسر جهان منتشر و عملی سازد. روشن است این دو جمله، بشارت از ظهور موعود اسلام حضرت قائم آل محمّدعلیهم السلام است، و سلطنت عمومی و عدالت کلّی جهانی که پیشگویی کرده بهترین نشانه آن بزرگمرد الهی است. ادامه دارد..
هندو و ظهور مهدی موعود
مهدی علیه السلام بر اسب دست و پا سفیدی سوار است، این عنوان که در دومین فراز بشارت کتاب اوپانیشاد آمده است، در اخبار معصومین علیهم السلام بدان اشاره شده که برای نمونه برخی از آنها را در اینجا میارم: در حدیثی از حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام روایت شده که در مورد ظهور مبارک حضرت مهدی علیه السلام و به هنگام حرکت آن حضرت از نجف به سوی مسجد سهله فرموده است: کَأنِّی بِهِ وَ قدْ عَبرَ مِنْ وادِی السّلام: گویی او را با چشم خود میبینم که در نزدیکی نجف از وادی السلام عبور کرده، بسوی مسجد سهله پیش میرود در حالی که بر اسب دست و پا سفیدی سوار است که پیشانی سفید، و درخشنده ای دارد، و همه درخشندگی آنرا چون چراغ و ستاره میبینند و او در آن حال دعا میخواند، امام ششم در حدیث دیگر در همین مورد میفرماید: کأنِّی بِالْقائِم علیه السلام عَلی ظَهْر النَّجَف: گویی قائم علیه السلام را در پشت نجف بچشم خود میبینم که زره رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را پوشیده و چون دامنش جمع شده است، آنرا تکان میدهد تا صاف شود پس به اندامش رسا میآید، و آنگاه آن را با جامه ای از دیباج میپوشاند، و سپس بر اسب سیاه و سفیدی که میان دو چشمش سفیدی درخشنده ای دارد سوار میشود، و طوری آنرا به حرکت در میآورد که درخشندگی پیشانی اسبش از شهرهای دور دست دیده میشود و اهل هر شهری آن درخشندگی را میبینند واین خود یکی از معجزات آن حضرت است. امام کاظم علیه السلام نیز در همین باره میفرماید: وقتی حضرت قائم علیه السلام قیام کند، بر بهترین، نیرومندترین، تندرو ترین وسیله سواری از چهار پایان سوار میشود. هندوها علاوه بر اوپانیشاد، کتاب مقدس دیگری هم دارند بنام (باسک) که در آن هم در مورد مهدی موعود مطالب جالبی دارد و به پادشاه عالی در پایان دنیا اشاره دارد که اونم برات میگم، از جمع بندی اینها یقین دارم عصر ظهور بیش از هزار سال هست، ولی هنوز نتونستم مستند کنم که چند هزار سال، دنبال سند و مدرکی هستم که بهم ثابت کند بیش از چهل هزار سال هستش ولی هنوز پیدا نکردم، اینو تنها به این خاطر گفتم تا ذهنت رو به بیش از چهل هزار سال آماده کنی. ادامه دارد..
زبور و ظهور مهدی موعود
در زبور خیلی طولانی به ظهور با تمام جزئیات آمده و تاکید دارد که حتماً خواهد آمد و نوشته: قومها را به انصاف داوری خواهد کرد. آسمان شادی کند و زمین مسرور گردد. دریا و امواج آن غرش نمایند. صحرا و هر چه در آن است به وجد آید. آنگاه تمام درختان جنگل ترنّم خواهند نمود بحضور خداوند. زیرا که میآید، زیرا که برای داوری جهان میآید. ربع مسکون (تمام خشکیهای زمین) را به انصاف داوری خواهد کرد. و قومها را به امانت خود. و از جمله در مزمور ۷۲ در مورد پیامبر بزرگوار اسلام و فرزند داد گسترش حضرت مهدی علیه السلام، چنین میفرماید: ای خدا! شرع و احکام خود را به ملک (پیامبر) و عدالت خود را به ملک زاده (مهدی موعود) عطا فرما ۲- تا این که قوم تو را به عدالت و فقرای تو را به انصاف حکم نماید ۳- به تمام کوهها سلامت و کویرها عدالت برساند ۴- فقیران قوم را حکم نماید، و پسران مسکینان را نجات دهد، و ظالم را بشکند ۵- تا باقی ماندن ماه و آفتاب دور به دور از تو بترسند ۶- بر گیاه بریده شده مثل باران و مانند امطار (که زمین را سیراب میگرداند) خواهد بارید. چون طولانی هست، در دو سه بخش میذارم. ادامه دارد..
دانیال نبی و ظهور مهدی موعود
بشارت ظهور حضرت مهدی علیه السلام در کتاب دانیال نبی، از کتب مسیحیان و یهودیان، نیز چنین آمده است: امیر عظیمی که برای پسران قوم تو ایستاده و (قائم) است، خواهد برخاست. و چنان زمان تنگی خواهد شد (سختی و خوف قبل از ظهور) که از حینی که اُمّتی بوجود آمده است تا کنون نبوده، و در آنزمان هر یک از قوم تو، که در دفتر مکتوب یافت شود رستگار خواهد شد. و بسیاری از آنانی که در خاک زمین خوابیده اند بیدار خواهند شد (رجعت) امّا اینان به جهت حیات جاودانی (مومنین) و آنان به جهت خجالت و حقارت جاودانی (ظالمین) و حکیمان مثل روشنایی افلاک خواهند درخشید، و آنانی که بسیاری را به راه عدالت رهبری مینمایند مانند ستارگان خواهند بود تا ابد الآباد. امّا تو ای دانیال! کلام را مخفی دار و کتاب را تا زمان آخر مهر کن. بسیاری به سرعت تردّد خواهند نمود و علم افزوده خواهد گردید، خوشا به حال آنکه انتظار کشد (منتظران) در این بشارت نکات چندی وجود دارد که برخی از آنرا توضیح میدهم: ۱ - شخص مورد بشارت که در نخستین فراز بشارت مزبور به عنوان ایستاده از او تعبیر شده، همون قائم آل محمّدعلیهم السلام است که بزرگترین نماینده انبیای الهی است، و دعوت تمام پیامبران خدا را یکجا در حکومت حقّه خود آشکار میسازد، آیین الهی را بر سرتاسر کره خاکی حکم فرما میکند. ۲ - منظور از زمان تنگی، زمان بیدادگریها، سختیها، فشارها، ظلم و ستمهایی است که قبل از ظهور آن حضرت در سراسر جهان پیدا میشود، چنانکه در روایات اسلامی آمده است: یَمْلَأُ الأرضَ قِسطاً و عَدلاً کَما مُلِئت جوراً و ظلماً، ۳ - منظور از: آنانی که در خاک زمین خوابیده اند، گروهی از اموات میباشند که در دولت با سعادت حضرت مهدی علیه السلام زنده میشوند، و برخی از آنان از یاران آن حضرت میگردند و در رکاب حضرتش میجنگند و برخی دیگر به سزای اعمال ناشایست خود میرسند.
کوفه در خطبه ۱۳۸ نهج البلاغه: امام علی علیه السلام جانم به فداش در اشاره به حوادث مهم آینده میفرماید: زمانی که مردم هدایت را با هوای نفس خود سازگار و بر آن منطبق کرده اند او میآید، و هوای نفس را بسوی هدایت معطوف میدارد و هنگامی که مردم قرآن را با رأی خود مطابق ساخته اند او میآید و رأی را تابع قرآن میکند.. و نیز از این خطبه است: در آینده پیکار سختی میان شما پدید آید، پیکاری که چون درنده ای خشمگین دندانهایش را بنماید، با پستانهایی پر شیر که مکیدن آن شیرین ولی سرانجامش تلخ است. و آگاه باشید که فردا (و بزودی فردا با حوادثی که از آن بی خبرید میآید) فرمانداری از سوی غیر ایشان (امام) کارگزاران حکومت آنانرا بخاطر اعمال نادرستشان مؤاخذه میکند و زمین گنجینه هایش را برای او چون پارههای جگرش بیرون افکند، و کلیدهای خود را تسلیم او کند. او به مردم نشان میدهد که سیره ی عادلانه چگونه است و کتاب و سنت را که در جامعه مرده بود زنده میسازد.. از این خطبه است: گویا میبینم که مردی در شام فریاد برآورده (سفیانی) و پرچمهایش را برافراشته و برای راندن مردم، گرد کوفه به گردش در آورده، عَلَیْهَا عَطْفَ الضَّرُوسِ، وَ فَرَشَ الْأَرْضَ بِالرُّءُوسِ، جانم به فدایت مولانا، عجب بلاغتی داره کلامت، همچون شتری سرکش بسوی کوفه میآید و زمین را از سرهای بریده فرش میکند و دهانش را برای بلعیدن میگشاید و پاهایش را سخت و سنگین بر زمین میکوبد. تاخت و تازش گسترده و یورشهایش دهشتناک است. بخدا سوگند او شما را در اینسو و آنسوی زمین می پراکند تا از شما جز به مقدار اندکی چون سرمه در چشم باقی نماند. همواره بر آن حال خواهید بود تا اینکه عرب بر سر عقل آید (مطیع ایران میشود) پس سنتهای برقرار را بکار گیرید و آثار روشن و پیمان نزدیکی که بقای نبوت و استمرارش به آن است را رعایت کنید و بدانید که شیطان راههای خویش را برای شما هموار میسازد تا در پی او گام بردارید (در این موقع سفیانی هتگش وتگ میشه، بشار اسد هم علت سقوطش پشت کردن به ایران بود، ولی عراق و کشورهای عربی زود سر عقل میان و با تکیه به ایران، این نبرد رو به ظهور متصل میکنند)
در مورد دماغتون امیدوارم که همچنان چاق باشه، در مورد گناهان، چه اونایی که یادته و چه اونایی که فراموش کردی، فقط پشیمانی و استغفار کافی هست، این گناهان هر چقدر بزرگ باشند، باز در مقابل دریای رحمت خدا ذره ای هم حساب نمیشه، عبادتی که باعث غرور ما میشه باعث دوری ما از خدا میشه و برعکس خطاها و پشیمانی ما باعث تواضع و نزدیکی ما به قرب الهی میشه، حتی اگه کسی صدبار توبه شکست، خدا دوست داره که بنده با امیدواری بازم توبه کنه و بگه خدا هفتاد بار از مادر مهربونتره، حتماً الان که می بینه پشیمون شدم قطعاً منو بخشیده، اگر یاد بگیری که دیگران رو ببخشی، این بخشندگی خدا رو بهتر و بیشتر لمس میکنی، بزرگترین گناه (ناامیدی از رحمت خداست) خطاهای ما حتی پول خورد هم برای خدا حساب نمیشه. یه حکایتی رو هفته قبل گذاشتم که متوجه نشدی، اون شخصی که ذکر گرفت ولی سحرگاه چون بخاطر لقمه حرام غسل گردنش افتاد و منتظر حمامی شد.. اون بیچاره میتونست راحت تیمم کنه و ذکرش رو بگه و بعدا که حمام باز شد غسل کنه، ولی خیال کرد این جنابت میتونه بین اون و خدا فاصله بندازه و ناامید شد و ذکرش رو نگفت، اون استاد هم بهش گفت تو لیاقت و استعداد شاگردی و ذکر نداری و رهایش کرد. یادت باشه هیچ گناهی نمیتونه ما رو از خدا دور کنه، دست خدا همیشه بطرف ما دراز هست و منتظر هست تا ما با امیدواری دستشو بگیریم و ازش کمک بخواهیم، بگذریم.. ضمناً در بخش صحیفه سجادیه توی همین پست، از کسی بنام محمد بن عبدالله گفتم که دوست داشتم حکایتش رو گرچه طولانیه در پایان پست برات بذارم تا هم بفهمی که ائمه اطهار نه تنها از دشمنان و شیعیان، بلکه حتی از اقوام خودشون هم اذیت و آزار میشدند، چون میدونم این واقعه برات جالب هست، و بعداً کسی برات تعریف نمیکنه، به انتهای این پست بصورت خلاصه شده اضافه میکنم.
اینه، عبد اللّٰه بن ابراهیم گوید: (با جماعتی) نزد خدیجه دختر عمر بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام رفتیم تا او را بوفات پسر دخترش (نوه اش) تسلیت گوئیم، در حضور او موسی بن عبد اللّٰه بن حسن را دیدیم که در گوشه ای نزدیک زنان نشسته بود، ما بآنها تسلیت گفتیم و متوجه موسی شدیم، موسی بدختر ابی بشکر که نوحه خوان بود گفت: بخوان، او چنین خواند (بصورت شعر عربی): بشمار رسول خدا را و پس از وی شیر خدا (حمزه) و در مرتبه سوم عباس (برادر حمزه) را - و بشمار علی نیکوکار و بشمار جعفر و عقیل را بعد از او که همه رئیس بودند. موسی باو گفت: احسنت: مرا به وجد آوردی، بیشتر بخوان، او هم خواند و گفت: پیشوای پرهیزگاران محمد از خاندان ماست، و حمزه و جعفر پاک از خاندان ماست علی پسر عم و داماد پیغمبر از خاندان ماست، او پهلوان پیغمبر و امام مطهر است. ما نزد خدیجه بودیم تا شب نزدیک شد، سپس خدیجه گفت: من از عمویم محمد بن علی صلوات اللّٰه علیه شنیدم که میفرمود: همانا زن در ماتم و مصیبت نوحه گر میخواهد که اشکش جاری شود، و برای زن شایسته نیست که سخن زشت و بیهوده (دروغی نسبت بمیت یا شکایتی از قضاء خدا) بگوید، پس چون شب شد ملائکه را با نوحه خود آزار ندهید (یعنی نخود نخود، هر که رود خانه خود) ما از نزدش بیرون آمدیم و باز فردا صبح رفتیم و مذاکره جدا کردن منزلش را از خانه امام جعفر صادق علیه السلام بمیان آوردیم. راوی گوید: آن خانه دار السرقة (خانه دزدی) نامیده میشد، خدیجه گفت: این موضوع را مهدی ما اختیار کرد (مقصودش از مهدی، همون محمد بن عبد اللّٰه بن حسن، نوه امام مجتبی علیه السلام بود) و با این کلمه با او شوخی میکرد (زیرا محمد بن عبد اللّٰه ادعاء مهدویت داشت، و ممکن است موسی گفته باشد این خانه سرقت است، زیرا که محمد بن عبد اللّٰه در آنجا غصب خلافت و ادعاء مهدویت کرد) موسی ابن عبداللّٰه گفت: بخدا من اکنون خبری شگفت برای شما تعریف میکنم. چون پدرم - رحمه اللّٰه - شروع کرد که برای برادرم، محمد بن عبد اللّٰه (نوه امام حسن علیه السلام) بیعت بگیرد و تصمیم گرفت که دوستانش را به بیند، گفت: من فکر میکنم تا جعفر بن محمد (امام ششم) علیهما السلام را نه بینم این کار درست نمیشود، پس براه افتاد و (از کثرت ضعف و سالخوردگی) بمن تکیه داشت، من هم همراه او رفتم تا به امام صادق علیه السلام رسیدیم و در خارج منزل به او برخوردیم که قصد مسجد داشت، پدرم او را نگهداشت و با او بسخن پرداخت، امام صادق علیه السلام فرمود: میان راه جای این حرفها نیست، یکدیگر را بعداً ملاقات میکنیم ان شاء اللّٰه، پدرم خوشحال برگشت (زیرا گمان کرد، آنحضرت مخالف نیست) پدرم صبر کرد تا فردا شد، باز با هم نزد آنحضرت رفتیم، پدرم شروع بسخن کرد، و از جمله سخنانش این بود: قربانت، تو میدانی که من سنم از شما بیشتر است و در میان فامیل هم از شما بزرگسالتر هست، ولی خدا بشما فضیلتی ارزانی داشته که برای هیچیک از فامیل نیست، و من بواسطه اعتمادی که به نیکوکاری شما دارم خدمتت رسیدم و بدان، قربانت گردم، اگر شما از من بپذیری، هیچیک از اصحابت از من عقب نشینی نمیکنند و حتی دو نفر قریشی یا غیر قریشی با من مخالفت نمیکند. امام صادق علیه السلام فرمود: تو مطیع تر از مرا میتوانی پیدا کنی و بمن نیازی نداری، بخدا که تو میدانی من قصد رفتن بیابان میکنم و یا تصمیم آن را میگیرم (ولی بواسطه ضعف و ناتوانی و پیری) سنگینی میکنم و بتأخیر میاندازم و نیز قصد رفتن حج میکنم و جز با خستگی و رنج و سختی بآن نمیرسم، بفکر دیگران باش و از آنها بخواه و به ایشان نگو که نزد من آمدی، پدرم گفت، گردن مردم بسوی شما دراز است، اگر شما از من بپذیری دیگر کسی عقب نشینی نمیکند، و شما هم از جنگ کردن و ناراحت شدن معافی. ناگهان جماعتی از مردم وارد شدند و سخن ما را قطع کردند، پدرم گفت: قربانت چه میفرمائی؟ امام فرمود: یک دیگر را ملاقات خواهیم کرد ان شاء اللّٰه، پدرم گفت: همانطور است که من میخواهم؟ فرمود: همانطور است که تو میخواهی ان شاء اللّٰه با در نظر گرفتن صلاح و خیرخواهی برای تو. پدرم بخانه برگشت و کسی نزد محمد (نوه امام حسن علیه السلام) فرستاد که در کوه اشقر جهینه بود و از مدینه تا آنجا دو شب راه بود و او را مژده داد که بحاجت و آرزویش رسیده است، و پس از سه روز باز من و پدرم رفتیم و در خانه حضرت امام ایستادیم، در صورتی که هر گاه میآمدیم از ما جلوگیری نمیشد و فرستاده (ئیکه رفت برای ما اجازه ورود بگیرد) دیر آمد، سپس بما اجازه داد، ما خدمتش رسیدیم، من گوشه اطاق نشستم. و پدرم نزدیک حضرت رفت و سرش را بوسید و گفت: قربانت گردم بار دیگر امیدوار و آرزومند خدمتت رسیدم، امید و آرزویم بسیار است، امیدوارم بحاجت خود برسم، امام صادق علیه السلام باو فرمود: من ترا بخدا پناه میدهم از اینکه متعرض این کار شوی، که صبح و شام در فکر آن هستی، و میترسم که این اقدام، شری بتو برسد، گفتگوی آنها ادامه پیدا کرد و سخن بجائی رسید که پدرم نمیخواست، و از جمله سخنان پدرم این بود که بچه جهت حسین بامامت سزاوارتر از حسن شد؟ (یعنی چرا امامت بفرزندان حسین رسید و بفرزندان حسن نرسید؟) امام صادق علیه السلام فرمود: خدا رحمت کند حسن را و رحمت کند حسین را، برای چه این سخن بمیان آوردی؟ پدرم گفت زیرا اگر حسین علیه السلام عدالت داشت، سزاوار بود امامت را در بزرگترین فرزند امام حسن علیه السلام قرار دهد. امام صادق علیه السلام فرمود: همانا خدای تبارک و تعالی که بمحمد صلّی اللّٰه علیه و آله وحی فرستاد، بخواست خود وحی فرستاد و با هیچکس از مخلوقش مشورت نکرد، و محمد صلّی اللّٰه علیه و آله علی علیه السلام را بآنچه خواست دستور داد و او هم چنانچه دستور از خدا داشت عمل کرد، ما در باره علی (علیهالسلام) نمیگوئیم، جز همان بزرگداشت و تصدیقی را که رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله فرموده است، اگر حسین دستور داشت که به بزرگسالتر وصیت کند یا آنکه امامت را میان فرزندان خود و امام حسن نقل و انتقال دهد عمل میکرد، او نزد ما متهم نیست که امامت را برای خود ذخیره کرده باشد، در صورتی که او میرفت و امامت را میگذاشت، او بآنچه مأمور بود، رفتار کرد، و او (از طرف مادرت) جد تو و (از طرف پدرت) عموی تست، اگر نسبت باو خوب بگوئی، چقدر برای تو خوب است، و اگر زشت بگوئی خدا ترا بیامرزد، پسر عمو! سخن مرا بشنو و اطاعت کن، بخدائی که جز او شایسته پرستشی نیست، من نصیحت و خیرخواهی را از تو باز نداشتم، چگونه (باز دارم در صورتیکه تو پسر عمو و بزرگتر فامیل منی؟) ولی ترا نمی بینم که عمل کنی (حال تو چگونه باشد، در صورتیکه ترا عمل کننده نبینم) و امر خدا هم برگشت ندارد. پدرم در اینجا خوشحال شد (زیرا از جمله اخیر حضرت گمان کرد که خدا به آنها پیشرفتی میدهد، اگر چه بعقیده امام صادق نابجا و باطل باشد) امام صادق علیه السلام (چون خوشحالی نابجای او را دید) باو فرمود: بخدا تو میدانی که او (یعنی محمد پسر تو که مدعی امامت و در مقام خروج است) همان لوچ چشم (قیچ) موی پیشانی برگشته، سیاه رنگی است که در ته سیل گاه سدّه أشجع کشته میشود (گویا پیشگویی و خبری غیبی باین مضمون از پیغمبر یا امامان سابق صادر شده بوده که خود عبد اللّٰه هم آن را میدانسته) پدرم گفت: او آن نیست، بخدا سوگند که او در برابر یکروز (ظلم بنی امیه و بنی عباس) یکروز میجنگد و در برابر یکساعت، یکساعت و در برابر یکسال، یکسال، و بخونخواهی تمام فرزندان ابی طالب قیام میکند. امام صادق علیه السلام باو فرمود: خدا ترا بیامرزد، چقدر میترسم که این (مصراع) بیت بر رفیق ما (پسر تو) منطبق شود. منتک نفسک فی الخلاء ضلالا: یعنی نفست در خلوت بتو وعدههای دروغ و محال داده، نه بخدا، او بیشتر از چهار دیوار مدینه را بدست نمی آورد، و هر چه تلاش کند و خود را بمشقت افکند، دامنه فعالیتش بطائف نرسد، این مطلب ناچار واقع میشود، از خدا بترس و بر خود و برادرانت رحم کن، بخدا من او را نامبارکترین نطفه ئی میدانم که صلب مردان بزهدان زنان ریخته است (زیرا بناحق ادعاء امامت کرد و موجب کشته شدن و حبس و ذلت فامیل و شهادت امام زمانش شد) بخدا که او در میان خانههای سده اشجع کشته میشود، گویا اکنون او را برهنه و روی خاک افتاده میبینم که خشتی میان دو پایش هست، و این جوان هم هر چه بشنود سودش ندهد. موسی بن عبد اللّٰه گوید: مقصودش من بودم، او هم همراهش خروج کند و شکست خورد و رفیقش (محمد) کشته شود، سپس موسی برود و با پرچم دیگری خروج کند و سپهبد آن (ابراهیم که بخونخواهی برادرش محمد قیام کند) کشته شود و لشکرش پراکنده شود، اگر (این پسر یعنی موسی) از من بپذیرد، باید در آنجا از بنی عباس امان بخواهد، تا خدا فرج دهد و بتحقیق من میدانم که این امر عاقبت ندارد و تو هم میدانی و ما هم میدانیم که پسر چشم لوچ سیاه رنگ موی پیشانی برگشته تو، در ته رودخانه سده أشجع در میانه خانهها کشته خواهد شد. پدرم برخاست و میگفت: بلکه خدا ما را از تو بی نیاز میکند وتو هم (چون دولت ما را ببینی) خودت از این عقیده برمیگردی یا آنکه خدا ترا برمیگرداند با دیگران، و از این سخنان مقصودی نداری جز اینکه دیگران را از ما بگردانی و تو وسیله سرپیچی آنها شوی، امام صادق علیه السلام فرمود: خدا میداند که من جز خیرخواهی و هدایت ترا نمیخواهم و من جز کوشش در این راه تکلیفی ندارم. پدرم برخاست و از شدت خشم جامه اش بزمین کشیده میشد، امام صادق علیه السلام خود را باو رسانید و فرمود: بتو خبر دهم که من از عمویت که دائی تو هم هست (یعنی امام چهارم علیه السلام که هم دائی عبد اللّٰه است بواسطه اینکه فاطمه دختر امام حسین علیه السلام مادر اوست و هم پسر عموی او، که بواسطه احترامش او را عمو خوانده) شنیدم میفرمود: تو و پسران پدرت کشته میشوید، اگر از من میپذیری و عقیده داری که بنحو احسن دفاع کنی، بکن، بخدائی که جز او قابل پرستشی نیست و او به پنهان و آشکار داناست و رحمان و رحیم است و بزرگوار و برتر از خلق خود است، من دوست دارم همه فرزندان و عزیزترین آنها و عزیزترین خانوادهام را قربانت کنم، و نزد من چیزی با تو برابر نیست، خیال نکن که من با تو دوروئی کردم. پدرم متأسف و خشمگین از نزدش خارج شد (چقدر امام دلسوزانه رفتار کرد) سپس حدود بیست شب گذشت که مأمورین ابی جعفر (منصور خلیفه عباسی که نهایتاً امام رو شهید کرد) آمدند و پدر و عموهایم: سلیمان بن حسن و حسن بن حسن و ابراهیم بن حسن، و داود بن حسن و علی بن حسن و سلیمان بن داود بن حسن و علی بن ابراهیم بن حسن و حسن بن جعفر بن حسن و طباطباء ابراهیم بن اسماعیل بن حسن و عبد اللّٰه بن داود را گرفتند و بزنجیر بستند و بر محملهای بی فرش و روپوش نشانیدند و ایشان را در نمازخانه عمومی نگه داشتند تا مردم سرزنششان کنند، ولی مردم بحال آنها ترحم کرده و از سرزنش خودداری کردند، سپس آنها را بردند و جلو در مسجد پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله نگه داشتند. عبد اللّٰه بن ابراهیم جعفری گوید: خدیجه دختر عمر بن علی بما گفت: چون آنها را جلو در مسجد (باب جبرئیلش) نگه داشتند، امام صادق علیه السلام پیدا شد و (از شدت غضب) همه عبایش روی زمین بود، آنگاه از در مسجد بیرون آمد و سه مرتبه فرمود: خدا شما را لعنت کند، ای گروه أنصار. شما برای چنین کاری با پیغمبر معاهده و بیعت نکردید (چرا با اولادش چنین رفتار میکنید؟) همانا بخدا من آزمند بودم (یعنی از نصیحت کوتاهی نکردم) ولی مغلوب شدم، قضای خدا بازگشت ندارد، سپس حرکت کرد و یک نعلینش را بپا کرد و دیگری در دستش بود و تمام دنباله عبایش را بزمین میکشید و بخانه خود رفت و بیست شب تب کرد و شب و روز گریه میکرد که ما نسبت باو نگران شدیم (که مبادا جان سپارد) این بود گفتار خدیجه. جعفری گوید: موسی بن عبد اللّٰه بن حسن نقل کرد که چون محملهای ایشان پیدا شد امام صادق علیه السلام از مسجد برخاست و بجانب محملی که عبد اللّٰه بن حسن در آن بود، رفت تا با او سخن بگوید، ولی بشدت از او جلوگیری شد و پاسبانی باو حمله کرد و او را کنار زد و گفت: از این مرد دور شو، همانا خدا ترا و دیگران را کارگزاری کند، سپس ایشان را بکوچهها بردند و امام صادق علیه السلام بمنزلش برگشت و هنوز ببقیع نرسیده بودند که آن پاسبان ببلای سختی گرفتار شد، یعنی شترش باو لگدی زد که رانش خرد شد و همانجا افتاد تا درگذشت. آنها را بردند و ما مدتی بودیم تا محمد بن عبد اللّٰه بن حسن آمد و خبر داد که ابو جعفر پدر و عموهای او را کشت، غیر از حسن بن جعفر و طباطبا و علی بن ابراهیم و سلیمان بن داود و داود بن حسن و عبد اللّٰه بن داود. در این هنگام محمد بن عبد اللّٰه ظهور کرد (ول کن نبوده لاشی) و مردم را ببیعت خود دعوت نمود و من سومین کس از بیعت کنندگانش بودم، مردم اجتماع کردند (مردم را گرد آورد، مردم عهد و پیمان بستند) و هیچکس از قریش و انصار و عرب با او مخالفت نکرد. موسی گوید: محمد با عیسی بن زید (بن علی بن الحسین) که مورد اعتماد و رئیس لشکرش بود مشورت کرد که برای بیعت، دنبال بزرگان قومش فرستد. عیسی بن زید گفت: آنها را با نرمی خواندن سود ندارد، زیرا نمیپذیرند، جز اینکه بر آنها سخت گیری، آنها را بمن واگذار. محمد گفت: تو هر کسی از آنها را که خواستی متوجهش شو. عیسی گفت: نزد رئیس و بزرگ آنها یعنی جعفر بن محمد (علیه السلام) فرست زیرا اگر تو با او سختگیری کنی، همه میفهمند که با آنها همان رفتاری را خواهی کرد که با امام صادق علیه السلام کردی. موسی گوید: چیزی نگذشت که امام صادق علیه السلام را آوردند و در برابرش نگه داشتند، عیسی بن زید باو گفت: أسلم تسلم (یعنی اگر میخواهی سالم بمانی تسلیم شو) امام صادق علیه السلام فرمود: مگر تو بعد از محمد صلّی اللّٰه علیه و آله پیغمبری تازه ای آورده ای؟ (محمد صلّی اللّٰه علیه و آله در نامههای خود بسلاطین کفار مینوشت أسلم تسلم) محمد گفت: نه، بلکه مقصود اینست که: بیعت کن تا جان و مال و فرزندانت در امان باشد و بجنگ کردن هم تکلیف نداری (چقدر بیسواد تشریف داشته) امام صادق علیه السلام فرمود: من توانائی جنگ و کشتار ندارم و بپدرت خبر دادم و او را از بلائی که به او احاطه کرده بر حذر داشتم، ولی حذر در برابر قدر سودی نبخشد، پسر برادرم! بفکر استفاده از جوانها باش و پیران را واگذار. محمد گفت: سن من و تو خیلی نزدیک بهم است. امام صادق علیه السلام فرمود: من در مقام رقابت با تو نیستم و نیامدهام تا نسبت به کاری که در آن مشغولی به تو پیشی بگیرم. محمد گفت: نه بخدا، ناچار باید بیعت کنی، امام صادق علیه السلام فرمود: برادر زاده! من حال بازخواست و جنگ ندارم، همانا من میخواهم به بیابان بروم، ناتوانی مرا باز داشته و بر من سنگینی میکند (امام در سالهای پایانی و قبل از شهادت بودند) تا آنکه بارها خانوادهام در آن باره بمن تذکر میدهند ولی تنها ناتوانی مرا از رفتن باز میدارد، ترا بخدا و خویشاوندی میان ما که مبادا از ما روبگردانی و ما بدست تو بدبخت و گرفتار شویم (که همینم شد) محمد گفت: ای ابا عبد اللّٰه! بخدا ابو الدوانیق یعنی ابو جعفر منصور درگذشت. امام صادق علیه السلام فرمود: از مردن او با من چکار داری؟ گفت میخواهم بسبب تو زینت و آبرو پیدا کنم، فرمود: بدانچه میخواهی نمیرسی، نه بخدا ابو الدوانیق نمرده است، مگر اینکه مقصودت از مردن بخواب رفتن باشد. محمد گفت: بخدا که خواه یا ناخواه باید بیعت کنی، و در بیعتت ستوده نباشی (یعنی چندان هنر نکردی) حضرت بشدت امتناع ورزید، و محمد دستور داد امام را بزندان برند. عیسی بن زید گفت: اگر امروز که زندان خرابست و قفلی ندارد، او را بزندان اندازیم، میترسیم از آنجا فرار کند، امام صادق علیه السلام خندید و فرمود: لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. میخواهی مرا زندان کنی؟ گفت: آری، بحق آن خدائی که محمد را بنبوت گرامی داشت، بزندانت اندازم و بر تو سخت میگیرم. سپس عیسی بن زید گفت: او را در پستوخانه زندان کنید، همانجائی که اکنون طویله اسبان است (خانه ریطه دختر عبد اللّٰه) امام صادق علیه السلام فرمود: همانا بخدا من میگویم و تصدیقم خواهند کرد (من عواقب وخیم این تصمیم شما را تذکر دادم و چون مردم صدق گفتار مرا دیدند، بعداً ناچار تصدیقم میکنند) عیسی بن زید گفت: اگر حرف بزنی دهنت را خرد میکنم (عجب بیشرفی) امام صادق علیه السلام فرمود: همانا بخدا ای موی پیشانی برگشته! ای چشم سبز! گویا من میبینم که تو برای خود دنبال سوراخی میگردی تا در آن مخفی شوی، و تو در روز جنگ قابل ذکر نیستی (لیاقت سربازی هم نداری) من نسبت بتو عقیده دارم که هرگاه از پشت سرت صدائی بلند شود، مانند شتر مرغ فراری پرواز میکنی، محمد با شدت و خشونت بعیسی دستور داد: او را زندان کن و بر او سخت بگیر و خشونت کن، امام صادق علیه السلام فرمود: همانا بخدا گویا میبینم ترا که از سده اشجع خارج شده و بسوی رودخانه میروی و سواری نشاندار که نیزه کوچکی، نیمی سفید و نیمی سیاه در دست دارد، و بر اسب قرمز پیشانی سفیدی سوار است، بر تو حمله کرده و با نیزه بتو زده ولی کارگر نشده و تو بینی اسب او را ضربت زده و بخاکش انداخته ای، و مرد دیگری که گیسوان بافته اش از زیر کلاهخودش بیرون آمده و سبیلش کلفت است از کوچههای آل ابی عمار دئلیان بر تو حمله کرده و او قاتل توست، خدا استخوان پوسیده او را هم نیامرزد (یعنی او را هرگز نیامرزد، عجب پیشگویی با جزئیاتی) محمد گفت: ای ابا عبد اللّٰه! حساب کردی ولی بخطا رفتی، سپس سراقی بن سلخ حوت بطرف امام حمله برد و بپشت حضرت کوبید تا بزندانش انداخت و اموال او و اموال خویشانش را که با محمد همکاری نکرده بودند، بغارت بردند (چقدر مظلومانه) سپس اسماعیل بن عبد اللّٰه بن جعفر بن ابی طالب که پیر مردی سالخورده و ناتوان بود و یک چشم و دو پایش را از دست داده بود و او را بدوش میکشیدند حاضر کردند، و محمد از او بیعت خواست، اسماعیل قبول نکرد و گفت: برادر زاده! من پیری سالخورده و ناتوانم و به محبت و کمک شما نیازمندترم، محمد گفت: ناچار باید بیعت کنی، اسماعیل گفت: از بیعت من چه سود میبری؟ بخدا که اگر نام مرا در بیعت کنندگانت بنویسی جای نام یک مرد را تنگ میکنم، گفت: ناچاری که بیعت کنی و نسبت باو سخنان درشت گفت. اسماعیل باو گفت: جعفر بن محمد (امام) را نزد من دعوت کن، شاید با همدیگر، با تو بیعت کنیم، محمد امام صادق علیه السلام را طلب کرد، اسماعیل بحضرت عرضکرد: قربانت گردم، اگر صلاح میدانی که حقیقت را برای او بیان کنی بیان کن، شاید خدا شر او را از ما بازگیرد، امام صادق فرمود: تصمیم گرفتهام با او سخن نگویم، در باره من هر نظری دارد اجرا کند. اسماعیل بامام صادق علیه السلام عرضکرد: ترا بخدا آیا یادت میآید روزی که من خدمت پدرت محمد ابن علی علیه السلام (امام پنجم) آمدم و دو حله زرد پوشیده بودم، پدرت بمن نگاهی طولانی کرد و گریست، من عرضکردم: چرا گریه کردی؟ فرمود: گریهام برای اینست که ترا در پیری بیهوده میکشند، و دو بز هم در خون تو شاخ نمیزنند (یعنی کسی از تو خونخواهی نمیکند یا خون تو بواسطه سالخوردگیت بسیار کم اهمیت است) عرضکردم: کی چنین میشود؟ فرمود: زمانیکه ترا بباطلی دعوت کنند و تو سرباز زنی، همان زمان که ببینی چشم لوچ نامبارک فامیل را، که گردن فرازی کند و از خاندان امام حسن علیه السلام باشد، بر منبر پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله بالا رود و مردم را بجانب خود خواند، و نامی را که از او نیست (مانند مهدی، صاحب نفس زکیه) بخود بندد. پس تو در آن هنگام هر پیمانی داری انجام ده (با ایمان و میثاقت تجدید عهد کن) و وصیتت را بنویس، زیرا همانروز یا فردایش کشته میشوی. امام صادق علیه السلام باو فرمود: آری، (یادم میآید) بپروردگار کعبه. این مرد (محمد بن عبد اللّٰه) جز اندکی از ماه رمضان را روزه نگیرد، ترا بخدا میسپارم، ای ابو الحسن، خدا در مصیبت تو بما أجر بزرگ دهد و از بازماندگانت نیکو نیابت و سرپرستی کند و إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ: ما از آن خدائیم و بسوی او باز میگردیم. سپس اسماعیل را بدوش کشیدند و امام صادق علیه السلام را باز بزندان بازگشت دادند. بخدا هنوز شب نیامده بود که پسران برادرش یعنی پسران معاویة بن عبد اللّٰه بن جعفر بر او درآمدند و او را لگد مال کردند تا کشتند و محمد بن عبد اللّٰه کسی فرستاد و امام جعفر صادق علیه السلام را رها کرد، سپس بودیم تا ماه رمضان فرا رسید، بما خبر دادند که عیسی بن موسی (برادر زاده منصور ملعون) خروج کرده و رهسپار مدینه است. محمد بن عبد اللّٰه (بجنگ عیسی) پیش آمد و یزید بن معاویة بن عبد اللّٰه بن جعفر سرلشکرش بود و سرلشکر عیسی بن موسی، اولاد حسن بن زید بن حسن بن حسن و قاسم و محمد بن زید و علی و ابراهیم فرزندان حسن بن زید بودند. یزید بن معاویه شکست خورد و عیسی بن موسی وارد مدینه گشت و جنگ در مدینه در گرفت، سپس عیسی بکوه ذباب فرود آمد و لشکر سیاه پوشان (عباسی) از پشت سر بر ما در آمدند، محمد هم با اصحابش بیرون آمد تا آنها را ببازار رسانید و خودش رفت، سپس بدنبال آنها برگشت تا بمسجد خوامین (پوست خام فروشان) رسید، آنجا را میدانی خالی از سیاه پوش (لشکر بنی عباس) و سفید پوش (لشکر خودش) دید، جلوتر رفت تا به شعب فزاره رسید، سپس وارد قبیله هذیل شد و از آنجا بجانب أشجع رفت (فراموش کرد و بطرف قتلگاه خودش رفت) در آنجا همان سواری که امام صادق علیه السلام فرموده بود، از کوچه هذیل در آمد و از پشت سر بر او حمله کرد، او را نیزه زد ولی کارگر نیفتاد، محمد باو حمله کرد و بینی اسبش را با شمشیر زد، سوار دیگر بار باو نیزه زد و در زرهش فرو برد، محمد بجانب او برگشت و او را ضربت زد و مجروحش کرد، محمد آن سوار را تعقیب میکرد و او را ضربت میزد که حمید بن قحطبه از کوچه عماریین بر او حمله کرد و نیزه اش را در تن او فرو برد، ولی چون نیزه اش شکست، محمد بر حمید حمله کرد، حمید هم با آهن ته نیزه شکسته اش بر او زد و روی خاکش انداخت، سپس از اسب فرود آمد و او را ضربت میزد تا کشت و سرش را برید، و لشکر عیسی از هر سو بمدینه آمد و آنرا تصرف کرد، و ما جلای وطن کردیم و در شهرها پراکنده شدیم. موسی بن عبد اللّٰه گوید: من رهسپار شدم تا بابراهیم بن عبد اللّٰه رسیدم، دیدم عیسی بن زید نزد او پنهان شده است، من او را از تدبیر بدش خبر دادم و همراه او بیرون آمدیم تا او هم کشته شد، سپس با برادرزادهام أشتر، عبد اللّٰه بن محمد بن عبد اللّٰه بن حسن براه افتادم تا او هم در سند کشته شد و من آواره و فراری برگشتم، در حالیکه در هیچ شهری جا نداشتم، چون روی زمین بر من تنگ شد و ترس به من غلبه کرد بیاد فرمایش امام صادق علیه السلام افتادم. نزد مهدی عباسی (که بعداً در ذیحجه سال ۱۵۸ خلیفه شد) رفتم، زمانی که او بحج رفته و در سایه دیوار کعبه برای مردم خطبه میخواند، بدون اینکه مرا بشناسد، از پای منبر برخاستم و گفتم: یا امیر (الشیاطین) اگر ترا بخیرخواهی که میدانم رهنمائی کنم، بمن امان میدهی؟ گفت: آری. آن خیرخواهی چیست؟ گفتم: موسی بن عبد اللّٰه بن حسن را بتو نشان میدهم، گفت: آری تو در امانی، گفتم: بمن مدرکی بده که خاطرم جمع باشد، از او عهود و پیمانها (مانند امضا و قسم) گرفتم و از خود اطمینان یافتم، سپس گفتم: خود من موسی بن عبد اللّٰه ام، گفت: بنا بر این گرامی هستی و بتو عطا میشود، گفتم: مرا بیکی از خویشان و فامیلت بسپار تا نزد خودت عهده دار زندگی من باشد، گفت: هر که را میخواهی انتخاب کن، گفتم: عمویت عباس بن محمد، عباس گفت: من بتو احتیاجی ندارم، گفتم ولی من بتو احتیاج دارم، از تو میخواهم بحق امیر (الشیاطین) که مرا بپذیری، او خواه ناخواه مرا پذیرفت. مهدی بمن گفت: کی ترا میشناسد؟ در آنجا بیشتر رفقای ما اطرافش بودند من گفتم: این حسن بن زید است که مرا میشناسد و این موسی بن جعفر است که مرا میشناسد، و این حسن بن عبد اللّٰه بن عباس است که مرا میشناسد، همه گفتند: آری یا امیر (با آنکه مدتی است او را ندیده ایم) سپس من به مهدی گفتم: یا امیر (الشیاطین) همانا این پیش آمد را پدر این مرد بمن خبر داد و بموسی بن جعفر اشاره کردم. موسی بن عبد اللّٰه گوید: در آنجا دروغی هم بامام جعفر صادق علیه السلام بستم و گفتم: و بمن امر کرد که بتو سلام برسانم و فرمود: او پیشوای عدالت و سخاوتست، مهدی (خرکیف شد) دستور داد پنج هزار دینار بموسی بن جعفر تقدیم کنند، آن حضرت دو هزار دینارش را بمن داد و مابقی را تماماً به اصحابش صله بخشید و با من (با آنکه نصایح پدرش را نشنیده بودم) خوب صله رحم کرد. (نتیجه نقل این داستان مفصل اینکه) هر گام نام فرزندان محمد بن علی بن الحسین علیهم السلام برده شد: بگوئید: درود خدا و فرشتگان و حاملین عرش و کاتبین کرام بر آنها باد و امام صادق علیه السلام را از میان آنها بپاکیزه ترین درود اختصاص دهید، و خدا موسی ابن جعفر را از جانب من جزای خیر دهد، زیرا بخدا که من بعد از خدا بنده ایشانم. پایان روایت.
حدیث :
امام صادق علیه السلام مى فرمود: مومن مومن نیست مگر اینکه ترسان و امیدوار باشد و ترسان و امیدوار نمى باشد مگر اینکه آنچه را که از آن مى ترسد و آنچه را که به آن امید دارد در عمل رعایت کند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: در وصیت لقمان به پسرش آمده است که : اى پسرکم ! از خداوند چنان بترس که اگر نیکى جن و انس را به پیشگاهش ببرى عقوبتت مى کند و به او چنان امیدوار باش که اگر گناهان جن و انس را نزدش برى تو را شامل مغفرت خود گرداند.
حدیث :
حمزه بن حمران گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که مى فرمود: بخشى از خطبه هاى رسول خدا صلى الله علیه و آله که حفظ شده است این است که حضرت فرمود: اى مردم ! همانا براى شما نشانه هایى است پس از آن نشانه ها باخبر شوید و همانا براى شما نهایت و پایانى است پس آنجا باز ایستید (یا پس آن نهایت را بشناسید و از آن آگاه باشید)، آگاه باشید که مومن بین دو ترس عمل میکند: یکى بین زمانى که سپرى شده است و او نمیداند که خداوند درباره زمان گذشته با او چه میکند و دیگرى بین زمانى که باقى مانده است و او نمیداند که خداوند چه حکمى در آن روا میدارد پس باید بنده مومن از نفس خود براى خود و از دنیاى خود براى آخرتش (توشه ) گیرد و در جوانى پیش از پیرى و در زندگانى پیش از مرگ (زاد و توشه فراهم کند)، پس سوگند به آن کسى که جان محمد صلى الله علیه و آله در دست اوست بعد از این دنیا باز گشتنى نیست و خانه اى جز بهشت یا دوزخ پس از این وجود ندارد.
خیلی از اختلاف ها با جرقه ی کوچک یک جروبحث ساده، شعله میگیرد. پیامبراکرم(ص) میفرماید: (از خطای هم گذشت کنید تا کینههایتان از بین برود) گذشت کنیم نه تلافی، تا زندگیمان تلف نشود.
شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست
این دل ما با نگاهی سرد، پرپر میشود

قبل از ظهور، انقلاب و حکومتی در ایران تشکیل میشود که هدف اصلی خود را زمینهسازی حکومت امام عصر میداند (و لا یَدفَعونَها إلَّا إلى صاحِبکُم) در مواجهه با دشمن، دو مرتبه حق خویش را از راه مذاکره طلب میکنند (یَطلُبونَ الحَقّ ثُمَّ یَطلبونَ الحَقّ) اما دشمن، حق آنها را نمیدهد (فَلا یُعطونه) در مرتبهی سوم، ایرانیان وقتی ممانعت دشمنان در دادن حقشان را میبینند (فإِذا رَأَوا ذلک)، اینبار حق خود را از راه فاز نظامی طلب میکنند (سُیوفَهُم على عواتقهم) که دشمن، مجبور به قبول آن میشود (فَیُعطونَ ما سَألُوه) اما ایرانیها برخلاف اصرار بر گرفتن حق خویش در دو مرتبه مذاکرات قبلی، در کمال ناباوری، از پذیرش حق اجتناب میکنند! (فَلَا یَقْبَلونَه) سپس قیام کرده و آمادهی جنگ نهایی با دشمن در فلسطین و در آستانهی ظهور میشوند. (حَتَّى یَقُومُوا) در نهایت پرچم را به حضرت تقدیم میکنند (و لا یَدفعونها إِلّا إلى صاحبکُم)انقلاب قوم مشرق (ایرانیها) پرچم هدایت است. زیرا پرچم را به امام تقدیم و کشتههای آنها شهید هستند (قَتلاهُم شهداء)
تعبیر شریک القرآن اشاره به حدیث معروف ثقلین است که میان شیعه و اهل سنت متواتر است که پیامبر(ص) فرمود: من از میان شما میروم و دو چیز گرانمایه به یادگار میگذارم که اگر دست به دامن آنها بزنید، هرگز گمراه نخواهید شد؛ کتاب خدا و عترتم. پس بنابراین ائمه أطهار(ع) خصوصاً حضرت ولی عصر(عج) در هدایت عامه الهی با قرآن مجید شریک هست. این حدیث شریف عدل بودن و قرین بودن اهل بیت با قرآن را میرساند که همان معنای شریک بودن است، زیرا که هدایت کامل و نجات از ضلالت در تمسّک به هر دو است و با تمسک به هر دو و بهره گیری از هدایت هر دو میشه به رستگاری و سعادت کامل دست یافت، خواندن امام زمان ،علیه السلام، با تعبیرزیباو گرانسنگ شریک القرآن برگرفته از سخنان ائمه معصومین، علیهم السلام، است. این تعبیر در چند زیارت معتبر خطاب به امام حسین و حضرت مهدی ،علیهماالسلام، وارد گردیده است: السلام علیک یا امین الرحمان، السلام علیک یا شریک القرآن، همچنین: السلام علیک یا صاحب الزمان، السلام علیک یا خلیفة الرحمان، السلام علیک یا شریک القرآن، السلام علیک یا قاطع البرهان، ازطرفی چون تعبیر شرکاءالقرآن در زیارت مجموعه ائمه معصومین ، علیهم السلام، مورد استفاده قرار گرفته، خلاصه تر بگم، شریک القرآن بودن به معناى همپا و همراه بودن با قرآن بله درسته. قرآنی که دست ماست کم شده ولی زیاد نشده؟ بله درسته، قسمتهایی که صریحا مربوط به ولایت مولا و نفاق غاصبین بوده رو حذف کردند، ولی باز در آیاتی مانند مباهله و تطهیر و اکمال دین در غدیر خم و غیره.. همچنان ولایت مولا آشکار هست، پس قرآن همچنان هدایت کننده هست. قرآن اصلی که به کتابت حضرت علی هست پیش امام زمانِ و با ظهور ایشون به دست ما میرسه؟ بله درسته، و احادیث صریحا همینو تأیید میکند. ضمناً تاریخ دائماً تکرار میشه، یعنی جبت و طاغوت و همچنین غیبت، در زمان تمام پیامبران بوده و جزو سنتهای الهی برای امتحان مردم است. یعنی همه پیامبران برای امتحان امت غیبت میکردند، و با جبت و طاغوت زمان خودشون درگیر بودند. با این تفاوت که قرآن چون آخرین کتاب هست، خدا اجازه تحریف اون رو به شیاطین نداد، که این خودش یکی از معجزات قرآن هست.
چند حدیث جالب خوندم. یکی.. هارون بن سعید روایت کرده است که گوید: روزی ولید بن عقبه (اموی ملعون) در کوفه برای نماز ظهر به پیشنمازی ما ایستاد و او که مست بود در رکعت دوم شروع کرد به آواز خواندن و یک رکعت هم اضافه خواند و در پایان نماز گفت اگر بخواهید برایتان بیشتر بخوانم به شرط اینکه تشویقم کنید و بعد از فرط مستی به خواب رفت و..
یوسف بن الحجاج با امام علی بن حسین علیه السلام دوست بود و روزی به نزد همسر خود ام الحجاج رفت و خواست که او را در آغوش گیرد که همسرش به او گفت ساعتی نگذشته که در این حال بودیم. پس در این هنگام علی بن حسین علیه السلام آمد و یوسف او را از ماجرا باخبر کرد و امام علیه السلام امر کرد که همسرش را به حال خود بگذارد و یوسف نیز این کار را کرد. پس از مدتی فرزندی به دنیا آمد که همان حجاج بود، فرزندی که در واقع پسر شیطان پلید بود. توضیح: این جمله که همسر یوسف گفت: همین الآن در این حال بودیم، منظور همان همبستری است و به این دلیل این جمله را گفت که شیطان خود را بصورت یوسف درآورده و با همسرش همبستر شده بود، که از این همبستری حجاج خبیث و خونخوار به دنیا آمد و از اینرو است که امیرالمؤمنین علیه السلام بارها در کلامشان به شیطان اندرونی (شیطان الردهة) اشاره میکنند.
آفرینش
بعضی از روایات در کیفیت خلق زمین این نکته را هم اضافه کردهاند که زبدهای روی آب در یکجا جمع شدند و جامد گشته و از جمود آنها ابتدا زمین کعبه پدید آمد و سپس کره زمین از زیر آن پهن گشت و به این دلیل است که کعبه را أمالقری میخوانند. در روایتی خلقت زمین از رماد (خاکستر) بیان شده است. چون در این روایت به پیدایش آتش از اضطراب آب اشاره شده، رماد نیز از سوختن زبد به واسطه آتش حاصل شده است. در ادامه خلقت، خداوند به دخان (دود) امر کرد که جامد شود و از جامد شدن آن آسمان پدید آمد. سپس خداوند متعال آسمان و زمین را هفت قرار داد. یکی دیگر از محلهای اختلاف میان روایات، کیفیت خلق آسمان است. برخی پیدایش آن را از بخار آب معرفی میکنند و برخی از دخانی که از خاموشی آتش بلند گشته، و برخی از دخانی که از شکافته شدن متن آب به واسطه آتش بلند شده است میدانند و برخی از دخان بدون آتش، در مقام جمع روایت بخار آب با روایات دخان میتوان گفت که سیاق روایت بخار آب نشان میدهد که امام علیهالسلام در مقام آن است که خلقت کل عالم مادی را از آب معرفی کند، از این رو در تمام جوابهایشان آب بهعنوان مضاف الیه ذکر شده است. و از آنجا که فقط بخار آب از آب برمیخیزد، تعبیر بخار آب آوردهاند و اینکه بگوییم مراد از دخان همان بخار آب است و از باب تشبیه بکار رفته است. همچنانکه در روایتی از تفسیر منسوب به امام عسکری علیهالسلام نیز آمده است که دخان درمورد بخار حاصل از امواج بکار رفته است. در بعضی از روایات در توضیح بیشتر خلقت هفت آسمان و زمین، آمده است که خداوند زمینِ بسط یافته از زیرِ کعبه را به هفت زمین تقسیم کرد و آسمان را نیز که از دخان ساطع از آب پدید آمده بود، به هفت آسمان جدا کردو بین هر دو آسمان فاصلهای به اندازه پانصد سال قرار داد. همچنین بین هر زمین با زمین دیگر و بین زمین این دنیا با آسمان آن، چنین فاصلهای را قرار داده است.
آیات آخرالزمانی
همیشه آسمانها و زمین بطور ابدی وجود خواهند داشت و بهشتیان نیز ابدی خواهند بود: آیه ۱۰۸ سورۀ هود: وَ أَمَّا الَّذینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خالِدینَ فیها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ. علاوه کنید بر اینها را، موضوع مرسلات و تداوم ایجاد از مرکز جهان. معنی صحیح آیه: بنابر مباحث فوق، معنی آِیه آن نیست که در متن سؤال آمده است. اینک معنی درست آن نیز نیازمند توجه به نکات زیر است: ۱- یک نگاه دیگر به سیمای آیه: یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ کَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعیدُه. امروز بوسیله علائم نگارش بخشها و جملات و گزارههای هر سخن را علامت گذاری میکنیم مثلاً از ویرگول استفاده میکنیم. ظاهراً به کارگیری علائم مذکور را در قرآن جایز نمیدانند و حق هم همین است. و گرنه جای یک ویرگول در آیه هست. خوشبختانه ما میتوانیم از علامت وقف بجای ویرگول استفاده کنیم که از زمان خود رسول الله (ص) رایج بوده و هست. باید به دنبال کلمه للکتب علامت وقف گذاشته شود تا معلوم شود که جمله اول تمام شده و جمله کَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعیدُه یک جمله مستقل دیگر است. جمله اول میگوید آسمان را درهم خواهیم پیچید. جمله دوم میگوید پس از درهم پیچیدن، آنرا از نو خواهیم ساخت همانطور که پیش از درهم پیچیدن بود. یعنی آن درهم پیچیده شده را از نو دوباره سازی خواهیم کرد تا حالتی داشته باشد شبیه حالت پیشین. ۲- سجلّ: گفته اند سجلّ، سنگی بود که بر آن مینوشتند، سپس به هر چیزی که بر آن نگارش شود سجلّ گفته شد. بنابراین معنی اصلی سجل، طومار نیست و طبع طبیعی مسئله نیز چنین ایجاب میکند؛ بشر اولین نوشته اش را روی سنگ نوشته است و حتی در زمان پیامبر (ص) و نزول همین آیه که در مکه نازل شده قرآن را بر استخوان کتف گوسفند و یا بر تکه پوستهای غیر طوماری مینوشتند. و به هر صورت سنگ نیز یکی از مصادیق سجلّ است. و اینکه به محض شنیدن سجلّ، طومار به ذهن ما میآید، در اثر تحولات موضوع در زمان است. و اساساً سجلّ به معنی طومار، جائی در آیه ندارد. زیرا جهان کروی است گسترش و بزرگ شدن آن نیز با همان حالت کروی است. اگر روزی این گسترش پایان یابد و انقباض شروع شود بدیهی است که انقباض نیز باید در حالت کروی باشد؛ همانطور که در حالت گسترش کرۀ جهان، بتدریج بزرگتر میشد اینک در حالت انقباض نیز باید کرۀ بزرگ به تدریج کوچک و کوچکتر شود. اما وقتی که طومار درهم پیچیده میشود به حالت لوله در میآید نه حالت کره. اساساً در بحث جهان شناسی و کیهان شناسی، لوله شدن کیهان، یا لوله شدن جهان، یا لوله شدن آسمان، به هر معنی در نظر بگیرید، جایگاهی ندارد و یک تصور کاملاً عوامانه است. ۳- طیّ: گفته اند مراد از طیّ آسمان رفتن آن از حسّ (بینائی) است- نه درهم پیچیده شدن آن. بنابراین، اساساً مفهومی به معنای درهم پیچیدن، در آیه نیست. طی کردن یعنی پاک کردن الفاظ نوشته شده از روی سنگ.
تاریخچه صحیفه سجادیه
..امام فرمود: ای متوکل چگونه یحیی به تو گفت عمویم محمد بن علی و پسرش جعفر مردم را به زندگی دعوت میکنند و ما مردم را به مرگ میخوانیم؟ گفتم: بَلَی أَصْلَحَکَ اللَّه- خداوند بر صلاحیت و مقامت بیفزاید، پسر عمویت یحیی همین را به من گفت. گفت: خداوند یحیی را بیامرزد، پدرم و پدرش، از جدش علی (علیه السلام) مرا خبر داد که: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را در بالای منبر خواب سبکی (نعسةُ: در اصطلاح فارسی چرت گفته میشود. و نظر به تنوین تصغیر میشود: چرتکی کوچک و سطحی، در جنگ بدر هم چنین حالتی به جنگجویان مسلمین دست داد) برگرفت، و در آن حال مردانی را دید که بوزینه وار، بر منبر او میجهند و مردم را به قهقری (ارتجاع به جاهلیت) بر میگردانند. آنگاه که (نعسه بر طرف شد و) مستقیم نشست، اندوه در چهره اش آشکار بود. جبرئیل (علیه السلام) این آیه را برایش آورد: وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتی أَرَیْناکَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزیدُهُمْ إِلاَّ طُغْیاناً کَبیرا، که مراد بنی امیّه است. پیامبر گفت: ای جبرئیل، آیا اینان در زمان و عهد من خواهند بود؟ گفت: نه، ولیکن آسیای اسلام تا ده سال از هجرت تو خواهد چرخید، پس از آن بیست و پنج سال دیگر میچرخد، و پنج سال همچنان باشد (موضوع عبارت است از گردش و چرخش آسیاب اسلام؛ ده سال- دورۀ پیامبر- میچرخد، بیست و پنج سال دیگر، گرچه بنیان ظلم بنیان میشود، اما باز چرخش، چرخش آسیاب اسلام است و همه چیز به نام اسلام جریان دارد. پنج سال دورۀ علی و حسن (علیه السلام) هر چه هست به نام اسلام است حتی جنگهای جمل، صفین و نهروان. پس از آن اساساً آسیاب اسلام از چرخش مانده و ویران میشود بجای آن آسیاب ضلالت آشکارا و علنی به چرخش در میآید و آنچه هست اسلام نیست) آنگاه آسیای ضلالت به گردش آید که بر قطب (میلۀ ضخیم آهن که سنگ آسیاب را میچرخاند) خود پایدار باشد. و از آن پس ملک فرعونها باشد. و فرمود: خداوند در این باره نازل کرده است: إِنَّا أَنْزَلْناهُ فی لَیْلَةِ الْقَدْرِ وَ ما أَدْراکَ ما لَیْلَةُ الْقَدْرِ لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ. مراد از هزار ماه حاکمیت بنی امیه است که شب قدری در حکومتشان نباشد.
سلمان فارسی
در مورد سفر بسوى شام براى مسیحیان، پیغام فرستادم هرگاه کاروانى به شام میرود، به من اطّلاع دهند. یک روز پیکى محرمانه خبر داد که یک کاروان تجارى از مسیحیان از شام آمده است. من نیز، به پیک گفتم که هر وقت آنها پس از انجام کارشان، آماده بازگشت به شام شدند، به من اطّلاع دهند. روز موعود فرا رسید و من، بند را از پاى خود باز کردم و به آنها پیوستم. پس از آنکه به شام وارد شدیم، نزد عالم ترین و معروف ترین پیشواى مسیحیان آن مرکز رفتم و پس از آنکه داستان خود را شرح دادم، به عبادت و خدمت در کلیسا در کنار اسقُف که عالم ترین پیشواى مسیحى بود، مشغول شدم. ولى، با تأسف آن اسقف عالم صالحى نبود (اولین راهبی که سلمان نزد او شاگردی میکرد ریاکار بوده و سلمان اخلاص و ریاکاری را تجربه میکند) زیرا وى به بهانه کمک به تهى دستان اموال بسیارى از مردم میگرفت و آنها را براى خود ذخیره میکرد. بدین جهت، هنگامى که مسیحیان پس از مرگ اسقف، از این تخلف بزرگ او مطّلع شدند (البته بعد از چندین سال) بجاى انجام مراسم مذهبى، جنازه او را به دار کشیدند.
کابالا
سومین نفر، جیمز اول پادشاه مسیحیان اسپانیا ملقب به شاه فاتح که در سایه همکاری دو شخصیت یهودی قبلی، در جنگ با مسلمانان فاتح گشت. اقدام و موفقیت این مثلث در برابر مسلمانان اسپانیا (اندلس) که مسلمانان را قتل عام کرده و یا به دریا ریختند و تعداد کشته ها سر از صدها هزار در آورد، بزرگترین پیروزی اتحاد مسیحی یهودی در مقابل مسلمانان است. نسخه همیشگی: اتحاد مذکور به محور اصول کابالا و موفقیت عظیم این اتحاد در برابر مسلمانان، حکمت عملی کابالا را به یک نسخه همیشگی و برنامه استراتژیک سلطه بر جوامع حتی جامعه های غیر مسلمان، تبدیل کرد. و تاسیس دولت اسرائیل بر اساس همین اتحاد کابالیسم، مبتنی است. و نیز، به خوبی و با صراحت روشن است که اصول فراماسونری همان اصول کابالیسم است حتی محرمانه بودنش.
زرتشت و ظهور مهدی موعود
بشارت ظهور حضرت مهدی علیه السلام در منابع زرتشتیان، در منابع زرتشتیان تصریحات زیادی به ظهور حضرت مهدی علیه السلام شده است که قسمتی از آنها را در اینجا میارم: ۱ - در کتاب (زند) که از کتب مقدّسه زرتشتیان است در باره انقراض اشرار و وراثت صلحا که پس از درهم شکستن شوکت جبّاران و بیدادگران، زمام امور جامعه بشری را بدست خواهند گرفت، چنین میگوید: لشکر اهریمنان (شیاطین) با ایزدان (فرشتگان) دایم در روی خاکدان (دنیا) محاربه و کشمکش دارند، و غالباً پیروزی با اهریمنان باشد (پیروزی موقتی ظالمین) امّا نه بطوری که بتوانند ایزدان را محو و منقرض سازند؛ چه، در هنگام تنگی از جانب اورمزد (خدا) که خدای آسمان است به ایزدان که فرزندان (بندگان) اویند یاری میرسد (نصرت الهی) و محاربه ایشان نه هزار سال طول میکشد، آنگاه فیروزی بزرگ (فتح) از طرف ایزدان میشود و اهریمنان را منقرض میسازند (نابودی ابلیس و شیاطین) و تمام اقتدار اهریمنان در زمین است (تا قبل از ظهور) و در آسمان راه ندارند، و بعد از پیروزی ایزدان و برانداختن تبار اهریمنان عالم کیهان به سعادت اصلی خود رسیده، بنی آدم بر تخت نیکبختی خواهند نشست. (چون موارد زیاد هست کوتاه میذارم تا کسل کننده نباشه) ادامه دارد..
هندو و ظهور مهدی موعود
در کتابهای مذهبی مقدّسی که در میان هندیان به عنوان کتابهای آسمانی شناخته شده و آورندگان این کتابها به عنوان پیامبر شناخته میشوند، تصریحات زیادی به وجود مقدّس مهدی موعود علیه السلام و ظهور مبارک آن حضرت شده است که قسمتی از آنها را ذکر میکنم، البته با ذکر منبع و کتابشون، بشارت ظهور حضرت مهدی علیه السلام در کتاب اوپانیشاد، که یکی از کتب مقدس و معتبر و از منابع هندوها بشمار میرود، بشارت ظهور مهدی موعودعلیه السلام چنین آمده است: این مظهر ویشنو (مظهر دهم) در انقضای کلّی یا عصر آهن، سوار بر اسب سفیدی، در حالی که شمشیری دو دم (ذوالفقار) برهنه و درخشانی بصورت ستاره دنباله دار، در دست دارد ظاهر میشود، و شریران را تماماً هلاک میسازد (سفیانیان را) و خلقت را از نو تجدید، و پاکی را رجعت خواهد داد و این مظهر دهم در انقضای عالم (آخرالزمان) ظهور خواهد کرد (سوالی که برام مطرح هست اینه که مظهر دهم؟ مظهر دهم خدا؟ یا مظهرالعجائب؟ احتمال زیادی هست که معنیش این باشه: دهمین مظهر علی بن ابی طالب ظهور میکند، طبق این نظر، صاحب الزمان همان مولا علی علیهالسلام هست که رجعت میکند و در پایان وقتی شهید شدند، توسط امام حسین علیهالسلام غسل و تدفین خواهند شد و ادامه حکومتشون رو تحویل میگیرند، چون در اخبار رجعت، به حکومتی طولانی توسط امام حسین علیهالسلام اشاره شده) گذشته از این، با اندک تأملی در جملات بشارت فوق، ظاهر میشود که مقصود از مظهر ویشنو همان وجود مقدّس حجة بن الحسن العسکری علیه السلام است؛ زیرا طبق روایات متواتر اسلامی، آنحضرت در آخر الزمان و در پایان جهان، ظهور نموده و با شمشیر قیام خواهد کرد، و تمامی جباران و ستمگران روی زمین را از بین خواهد برد، و در دوران حکومت آن مظهر قدرت خداوندی، جهان، آفرینش نوینی خواهد یافت. در این زمینه اخبار و احادیث بسیار زیادی در کتب شیعه و سنّی از پیامبر گرامی اسلام و ائمّه معصومین علیهم السلام روایت شده است که برخی از آنها را جهت توضیح فرازهای بشارت مزبور، تحت چند عنوان میآوریم. ۱ - مهدی علیه السلام در آخر الزمان ظاهر میشود، در کتاب غیبت شیخ طوسی از ابو سعید خُدری روایت کرده است که گفت: از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم شنیدم که بر فراز منبر میفرمود: مهدی از عترت و اهل بیت من است. او در آخر زمان ظهور میکند. در آن هنگام آسمان بارانش را فرو میفرستد، زمین گیاهان خود را میرویاند. و او سراسر روی زمین را پر از عدل و داد مینماید، آنچنانکه دیگران از ستمگران، آنرا پر از ظلم و جور کرده باشند. در کتاب عقد الدرر، از قول ابو سعید از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نقل کرده است که آن حضرت فرمود: در آخر الزمان مردی جوان، با چهره ای زیبا و بینی کشیده، که از عترت من است قیام میکند، زمین را پر از عدل و داد مینماید، همان گونه که پر از ظلم و جور شده باشد. در کتاب دلائل الامامة از قول ابو سعید خدری آمده است که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: مژده باد شما را به ظهور مهدی که او در آخر الزمان به هنگام سختی روزگار و فتنه و اختلاف و عدم امنیت میآید، و خداوند به وسیله او زمین را پر از قسط و عدل مینماید، و در روایات اهل بیت علیهم السلام در ضمن روایتی از امام محمّد باقرعلیه السلام نقل شده است که فرمود: دولت ما آخرین دولتها است و هیچ خاندانی نیست که حکومتی برای آن مقدر شده باشد، جز این که پیش از ما به حکومت میرسد تا وقتی که ما به حکومت رسیدیم کسی نگوید: اگر ما نیز به قدرت میرسیدیم، همانند اینان رفتار میکردیم، و این است معنای کلام خداوند که فرموده است: وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ: سرانجام از آن پرهیزکاران است. و در روایت دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمود: لِکُلِّ اُناسٍ دَوْلَةٌ یَرْقبونَها وَدَوْلَتُنا فِی آخِرِ الدَّهْرِ تَظْهَرُ: برای هر قومی دولتی هست که فرا رسیدن آن را انتظار میکشند، ولی دولت ما در آخر الزمان ظاهر میشود (پس این دولت طولانی ترین دولت هست) ادامه دارد..
زبور و ظهور مهدی موعود
بشارت ظهور حضرت مهدی علیه السلام در زبور داوود که تحت عنوان مزامیر، در لابلای کتب عهد عتیق آمده، نویدهایی در باره ظهور حضرت مهدی علیه السلام به بیانهای گوناگون داده شده است و میتوان گفت: در هر بخشی از زبور اشاره ای به ظهور مبارک آن حضرت، و نویدی از پیروزی صالحان بر شریران و تشکیل حکومت واحد جهانی و تبدیل ادیان و مذاهب مختلف به یک دین محکم و آیین جاوید و مستقیم، موجود است، و جالب توجّه این که، مطالبی که قرآن کریم در باره ظهور حضرت مهدی علیه السلام از زبور نقل کرده است عیناً در زبور فعلی موجود و از دستبرد تحریف و تفسیر مصون مانده است. قرآن کریم چنین میفرماید:
وَلَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الاَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحوُنَ، ما علاوه بر ذکر (تورات) در زبور نوشتیم که بندگان صالح من وارث زمین خواهند شد.
مقصود از ذکر در این آیه شریفه، تورات موسی علیه السلام است که زبور داودعلیه السلام پیرو شریعت تورات بوده است. این آیه مبارکه از آینده درخشانی بشارت میدهد که شرّ و فساد به کلّی از عالم انسانی رخت بر بسته، و اشرار و ستمکاران نابود گشته اند، و وراثت زمین به افراد پاک و شایسته منتقل گردیده است. زیرا کلمه وراثت و میراث در لغت، در مواردی استعمال میشود که شخص و یا گروهی منقرض شوند و مال و مقام و همه هستی آنها به گروهی دیگر به وراثت منتقل شود. به هر حال، طبق روایات متواتره، از طریق شیعه و سنّی، این آیه شریفه مربوط به ظهور مبارک حضرت مهدی علیه السلام میباشد، و قرآن کریم این مطلب را از زبور حضرت داود علیه السلام نقل میکند، و عین همین عبارت در زبور موجود است. و اینک متن زبور: زیرا که شریران منقطع میشوند. امّا متوکّلان به خداوند، وارث زمین خواهند شد. و حال اندک است که شریر نیست میشود که هر چند مکانش را جستجو نمایی ناپیدا خواهد بود. امّا متواضعان وارث زمین شده از کثرت سلامتی متلذّذ خواهند شد. شریر بخلاف صادق، افکار مذمومه مینماید، و دندانهای خویش را از خشم میفشارد. خداوند به او خندان است چون که میبیند که روز او میآید. شریران شمشیر را کشیدند و کمان را چلّه کردند، تا آنکه مظلوم و مسکین را بیندازند، و کمانهای ایشان شکسته خواهد شد. کمی صدّیق از فراوانی شریران بسیار بهتر است. چون که بازوهای شریران شکسته میشود و خداوند صدّیقان را تکیه گاه است. خداوند روزهای صالحان را میداند و میراث ایشان ابدی خواهد بود. در زمان بلا خجل نخواهند شد، و در ایّام قحطی سیر خواهند بود. لکن شریران هلاک خواهند شد، و دشمنان خداوند، مثل پیه برّهها فانی بلکه مثل دود تلف خواهند شد. زیرا متبرّکان خداوند، وارث زمین خواهند شد، امّا ملعونان وی منقطع خواهند شد. صدّیقان وارث زمین شده، ابدای در آن ساکن خواهند شد. به خداوند پناه برده، راهش را نگاهدار که تو را به وراثت زمین بلند خواهند کرد و در وقت منقطع شدن شریران این را خواهی دید. امّا عاصیان، عاقبت مستأصل، و عاقبت شریران منقطع خواهند شد. ادامه دارد..
تورات و ظهور مهدی موعود
ظهور حضرت مهدی علیه السلام در کتاب صفینای نبی.
در این کتاب که یکی از کتب انبیای پیرو تورات است، بشارت ظهور حضرت ولی عصرعلیه السلام چنین آمده است: خداوند در باطنش عادل است و بی انصافی نمیکند. هر بامداد حکم خود را روشن میسازد و کوتاهی نمیکند، امّا فرد ظالم حیا را نمیداند. اُمّتها را منقطع ساختهام که برجهای ایشان خراب شده است و کوچههای ایشان را چنان ویران کردهام که عبور کننده نباشد. شهرهای ایشان چنان منهدم گردیده است که نه انسانی و نه ساکنی باقی مانده است. و گفتم: کاش که از من میترسیدی و ادب را قبول میکردی، بنابر این، خداوند میگوید: برای من منتظر باشید تا روزی که به جهت غارت برخیزم؛ زیرا که قصد من این است که اُمّتها را جمع نمایم و ممالک را فراهم آورم تا غضب خود و تمامی شدت خشم خویش را بر ایشان بریزم، زیرا که تمامی جهان به آتش غیرت من سوخته خواهد شد؛ زیرا که در آن زمان، زبان پاک به اُمّتها باز خواهم داد تا جمیع ایشان اسم یهوه (خدا) را بخوانند و یک دل او را عبادت نمایند.
مدّت حکومت مولانا عج
سؤال دیگری که گاهی پرسیده میشود، این است که مدّت حکومت آن حضرت چقدر است. در این باره، روایات زیاد و مختلفی در کتب شیعه و سنّی نقل شده که به چند نمونه اشاره میکنیم: ۱ - اُمّ سلمه، زوجه رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم، از آن حضرت روایت میکند که در ضمن حدیثی فرمود: فَیَلْبَثُ سَبْعَ سِنینَ ؛ هفت سال در میان مردم میماند (شاید هفت دوره خودشون حضور دارند) ۲ - ابو سعید خدری از رسول اکرم نقل میکند که در پایان حدیثی فرمود: یَعِیشُ فی ذلِک سَبعَ سِنینَ - أو ثَمان - سِنینَ، بعد از ظهور، هفت - یا هشت - سال زندگانی میکند (شاید هفت یا هشت دوره معیشت دارند) ۳ - حذیفه یمانی در ضمن حدیثی از پیامبر اکرم نقل میکند که فرمود: فَیَمْکُثُ اَرْبَعِین سنَةً ؛ چهل سال در میان مردم میماند. ۴ - در کتب اهل سنّت از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده که فرمود: هفت سال حکومت میکند که هر سال آن برابر ده سال از سالهای شماست. آنگاه خداوند هر چه اراده کند انجام میدهد (پس معلوم شد که این دوره ها متفاوت از سالهای ماست، و بعد هفتاد سال، باز نفرمودند که دوره بعدی چگونه هست) ۵ - در ذیل خطبه البیان از امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده است که فرمود: مدّت هشتاد سال در میان مردم خواهد بود (باز نفرمودند که این هشتاد سال، با سالهای ما چه تفاوتی دارند و بعد این چه میشود) ۶ - در حدیثی از امام حسین علیه السلام روایت شده که فرمود: مهدی علیه السلام ۱۹ سال و چند ماه حکومت میکند (این سال و ماه ها متفاوت از سال و ماه ماست) ۷ - ابی جارود از امام باقرعلیه السلام روایت میکند که فرمود: حضرت قائم علیه السلام مدّت ۳۰۹ سال حکومت میکند چنان که اصحاب کهف مدّت ۳۰۹ سال در غارشان ماندند. زمین را پر از عدالت میکند آنچنان که پر از جور و ستم شده باشد. خداوند شرق و غرب جهان را برای او فتح مینماید (بازم به ۳۰۹ دوره اشاره شده) ۸ - ابو بصیر در حدیثی از امام باقرعلیه السلام روایت میکند که فرمود: هفت سال حکومت میکند که هر سالش معادل ۱۰ سال شماست. سپس آنچه خدا بخواهد انجام میدهد. ابو بصیر میگوید که از آن حضرت پرسیدم: سالها چگونه طولانی میشود؟ فرمود: خداوند به فلک دستور میدهد که آرام تر بچرخد و بدین گونه روزها و سالها طولانی میشود. عرض کردم: آنها (مخالفان) میگویند: اگر فلک تغییر کند از بین میرود. فرمود: آن گفته ملحدان است و امّا مسلمانان راهی برای این حرف ندارند؛ خداوند برای پیامبرش ماه را شکافت، و قبل از آن، برای یوشع بن نون خورشید را بر گردانید، و از طولانی شدن روز قیامت نیز خبر داده و فرموده است: هر روز آن همانند هزار سال از سالهای شماست. ۹ - مرحوم سیّد بن طاووس رحمه الله از کتاب جعفر بن محمّد کوفی نقل میکند که با اسناد خود از حمران نقل کرده که: عمر دنیا صد هزار سال است. از این مدّت، بیست هزار سال سهم دیگران و هشتاد هزار سال، سهم آل محمّد علیهم السلام میباشد (قطعا حکومت ائمه طولانی ترین حکومت است) در این زمینه، روایات فراوانی از ائمه علیهم السلام نقل شده که من به جهت اختصار به نقل روایات یاد شده اکتفا کردم پست طولانی نشه که چشمت خسته میشه. از بررسی مجموع روایاتی که در مورد مدّت حکومت حضرت ولی عصرعلیه السلام وارد شده، معلوم میشود که اختلاف فراوانی در مدّت سلطنت آن حضرت وجود دارد؛ زیرا رقمهای ۷، ۸، ۹، ۱۴، ۲۰، ۲۱، ۲۲، ۳۰، ۴۰، ۷۰، ۱۴۰ و ۳۰۹ در چندین روایت دیگر نیز وارد شده است (در قرآن هم گفته آفرینش در شش روز بوده) البته گرچه بعضی از این روایات بر برخی دیگر قابل حمل است و دو روایت ۷ و ۷۰ و ۱۴ و ۱۴۰ به خوبی قابل جمع هستند؛ زیرا طبق روایت چهارم و هشتم که از امیرمؤمنان علی علیه السلام و امام باقرعلیه السلام نقل نمودیم، هر سال آن زمان معادل با ده سال زمان ماست؛ ولی با این همه، نمیشه گفت که مدّت حکومت حقّه تا این اندازه محدود و ناچیز است. زیرا حکومتی که پیامبران الهی از تشکیل آن سخن گفته اند و به مردم بشارتها داده اند و امیدها در دلها به وجود آورده اند و آیات زیادی از قرآن بدان اختصاص یافته، و هزاران حدیث از معصومین علیهم السلام در مورد آن روز گار مسعود وارد شده، و هزاران شیعه دل سوخته منتظر، سالها و قرنها در اشتیاق فرا رسیدن آن دوران پر شکوه عمری را سپری کرده اند، نمیتوان گفت که یک حکومت هفت ساله یا هشت ساله است. هیچ عقلی و منطقی قبول نمیکند، لذا بهتر است که مطابق برخی از روایات که حکومت حقه امام زمان علیه السلام را تا قیام قیامت دانسته، آن را حکومت جاویدان بنامیم و تا پایان جهان و برپایی قیامت، مستمر و پا بر جا بدانیم. چنان که در حدیث مفصّلی از پیغمبر اکرم نقل شده است که خدای تبارک و تعالی در شب معراج راجع به وصی آخرین فرمود: وَلَأنْصُرَنّهُ بِجُنْدِی، وَلَأمُدَّنَّهُ بِمَلائِکَتِی، حتّی یُعِلنَ دَعْوَتِی وَیَجْمَعَ الْخَلْقَ عَلی تَوحِیدِی، ثُمَّ لَاُدِیمَنَّ مُلْکَهُ، وَ لَاُداوِلَنَّ الأیّامَ بَیْنَ أوْلِیائی إلی یَومِ القِیامَةِ، خب، یعنی: به یقین او را با سپاهیانم یاری میکنم و فرشتگانم را به یاری او میفرستم تا دعوت مرا آشکار سازد و همه بندگانم را بر توحید من گرد آورد؛ آنگاه سلطنتش را جاوید میسازم و روزگار را تا روز رستاخیز در دست دوستانم میگردانم (این همه دلیل برات آوردم) از امام صادق (علیه السلام) سؤال شد: اوّلین کسی که رجعت خواهد کرد کیست؟ آن حضرت فرمود: امام حسین (علیه السلام) پس از حضرت قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) همراه یاران خود و هفتاد پیامبر برخواهد گشت، آنگاه حضرت قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) انگشتر خود را به امام حسین (علیه السلام) میدهد و از دنیا میرود، امام حسین (علیه السلام) او را غسل میدهد و کفن و دفن میکند. ضمناً در روایتی دیگر آمده است: هنگامی که این هفتاد دوره، به پایان میآید و مرگ حضرت فرا میرسد، زنی به نام سعیده و از طایفة بنی تمیم (قبیله ابوبکر) ایشان را به شهادت میرساند، ویژگی آن زن این است که مانند مردان ریش دارد، او از بالای بام به هنگامی که حضرت در حال عبور است، سنگی به سرشان پرتاب میکند و آن حضرت را به شهادت میرساند، چون حضرت رحلت میکند، امام حسین (علیه السلام) مراسم غسل، کفن و دفن آن حضرت را عهده دار میشود. همانطور که امام حسن مجتبی (علیه السلام) فرمود: هیچ یک از ما امامان نیست، جز آنکه مسموم و یا شهید میشود (پس بعد شهادت آقا باز امام حسین علیهالسلام هست، ضمناً من معتقدم که رجعت افراد طبیعی و با تولد شروع و با مرگ با شهادت پایان داده میشود و تکرار میشود) ضمناً علاّمه مجلسی میگوید: اگر کسی بپرسد که امام حسین (علیه السلام) را کی غسل خواهد داد؟ جواب اینکه چون آن حضرت در این نشأه شهید در معرکه بود، احتیاج به غسل نداشت، یا ائمه بعد از آن حضرت که به دنیا برگردند، آن حضرت را غسل میدهند و نماز میخوانند بر او، تا به نفخ صور منتهی شود، بخاطر طولانی نشدن پست، ترمز دستی را میکشم. منابع: حق الیقین مجلسی، مهدی موعود، بحارالانوار، شرح الزیاره، تاریخ بعد الظهور، اعلام الوری، سنن ابی داود، البیان، عقد الدرر، الزام الناصب، غیبت شیخ طوسی، ارشاد مفید،
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: مومن همواره بین دو ترس گرفتار است : یکى گناهى که گذشته است و او نمیداند که خداوند در مورد آن گناه با او چه میکند و دیگرى عمرى که مانده است و او نمى داند که چه چیزى از مهالک را در آن کسب مى کند پس مومن صبح نمى کند مگر با حالت خوف و جز خوف نیز او را اصلاح نخواهد کرد.
حدیث:
ابوذر گوید: به رسول خدا صلى الله علیه و آله عرض کردم : اى رسول خدا! مرا سفارشى فرما. حضرت فرمود: تو را به رعایت تقواى الهى سفارش مى کنم زیرا تقوى سر همه کارها(ى شایسته ) است ، عرض کردم : بیش از این بفرما. فرمود: بر تو باد به تلاوت قرآن و زیاد به یاد خدا بودن ، عرض کردم : بیش از این بفرما. فرمود: بر تو باد به سکوت طولانى . عرض کردم : بیش از این بفرما. فرمود: بر تو باد که فقیران را دوست داشته باشى و با آنان همنشینى کنى ، عرض کردم : بیش از این بفرما. فرمود: حق را بگو اگر چه تلخ باشد. عرض کردم : بیش از این بفرما. فرمود: در راه خدا از سرزنش هیچ سرزنشگرى هراس نداشته باش . عرض کردم : بیش از این بفرما. فرمود: باید آن عیبى که از خود سراغ دارى تو را از عیبجویى مردم باز دارد، زیرا در آنچه که مثل آن را خود انجام مى دهى حجتى بر علیه مردم نمى یابى . سپس فرمود: براى عیبناک بودن شخص کافى است که در او سه خصلت باشد: یکى اینکه عیبى را از مردم بداند در حالى که (آن عیب در خود او وجود دارد و او) از آن عیب در خود جاهل است و دیگر اینکه از مردم شرم کردن درباره چیزى را درخواست کند که آن چیز در خود او نیز هست و دیگر اینکه همنشین خود را در چیزهاى بیهوده آزار ندهد. سپس فرمود: اى ابوذر! هیچ عقلى همچون عاقبت اندیشى نیست و هیچ پرهیزکارى اى همچون دست کشیدن (از گناه ) نیست و هیچ اصل و تبارى مانند خوش خلقى نیست.
حدیث:
احمد بن عمر حلبى گوید: از امام صادق علیه السلام درباره گفتار خداى عزوجل پرسیدم که مى فرماید: (اگر از گناهان کبیره اى که از آنها نهى شده اید دورى کنید از دیگر گناهانتان چشم پوشى میکنیم، ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم) حضرت فرمود: کسى که از گناهانى که خداوند بر انجام آنها وعده آتش داده است دورى کند اگر مومن باشد از دیگر گناهانش چشم پوشى میکند و او را به منزلگاهى گرامى وارد میسازد و گناهان کبیره هفتگانه که موجب آتش دوزخ اند عبارتند از: کشتن نفسى که احترام دارد و آزردن پدر و مادر و خوردن ربا و بازگشتن به جاهلیت و نسبت ناروا دادن به زن شوهردار و خوردن مال یتیم و گریختن از جهاد.
دعا میکنم زیر این سقف بلندِ آسمون
هرجا که خسته شدی یا دلت گرفت
یه دست مهربون از غیب به داد دلت برسه
و چه زیباتر از اینکه اون دست
دستِ خدا باشه
الهی عاقبت همهمون ختم بخیر باشه
در این شب زیبا، شبتون عالی و خدایی

نماد فراماسونری بانک آینده کشورمون
پیام آدولف هیتلر به خط عربى به عربها، هنگام شروع مهاجرت یهودى ها بعنوان مهاجر به فلسطین: هر درهمى که یهودى ها از شما سود میکنند، فردا با این درهم ها سرزمین هاى شما را خواهند خرید.
نقشه شوم و شیطانی رژیم صهیونسیتی برای ایران و ایرانیان و سخنان تکان دهنده و شیطانی گیورا ردلر خاخام صهیونیستی علیه ملت ایران خطاب به رسانههای غربی: راست و دروغ را قاطی کنید و معجونی از اخبار هدفمند درست کنید. مردم ایران آنچنان سواد رسانهای ندارند، مطالعه ندارند، تمام حرفهای شما را باور میکنند. من اطمینان دارم شما موفق خواهید شد. آنها را فریب دهید تا از همه چیز و از همدیگر متنفر شوند تا برده ما شوند (این خاخام افراطی و شیطان صفت صهیونیستی در جلسهای با مدیران رسانههای ضدایرانی، بی بی سی، منو تو، صدای آمریکا، ایران اینترنشنال و… در لندن مرکز انگلستان مطالب مهمی بیان کرده که برای نخستین بار منتشر میشود) شما کار مهمی دارید و برای اسراییل خدمات مهمی انجام میدهید. من از صمیم قلب از شما تشکر میکنم. نگران پول و هزینه نباشید، دوستان ما هستند. عربستان قبول کرده همه هزینهها را بدهد. اما کار شما چیست؟ ایران را سیاه سیاه نشان دهید. کاری کنید که ایرانیها از همه چیز و همه کس و از یکدیگر متنفر شوند. آنها را بمباران خبری کنید. هر لحظه و هر ساعت، با خبرهای ناامید کننده و ترسناک. مردم ایران را دائم بترسانید، شکنجه روحی بدهید. مردم ایران ادعای آقایی میکنند، اما آقای دنیا ماییم و همه برده ما هستند.؟ آنها را تحقیر کنید. باانواع فیلمها و مستندات غربی تحقیرشان کنید. آنها نباید احساس غرور و افتخار کنند. دروغهای بزرگ تحویلشان بدهید، آنها باور میکنند. در ذهن آنها بکوبید که رسانههای ایران دروغگو هستند تا جذب اخبار شما شوند. شما بار سنگینی بر دوش دارید. باید تلاش کنید، حتی یک لحظه آرام نباشید. زمانی آرام خواهیم شد که با هم در تهران باشیم و ایران را چند تکه کنیم و انتقاممان را بگیریم. شما نباید هیچ خبر مثبتی از ایران انتشار دهید. مردم ایران نباید به آینده امیدوار شوند. آنها باید دائم خبر منفی بشنوند. بگذارید شما را راحت کنم، تنها راه شکست ایرانیها ناامید کردن مردم ایران هست. آنها دارای عقاید محکم مذهبی هستند و این کار ما را سخت کرده است. تحریم اقتصاد ایران کار بسیار مهمی هست. ایرانی ها باید مجازات شوند، آنها تنها گروهی هستند که نه تنها در برابر ما تعظیم نکردند بلکه قصد نابودی ما را دارند. تا آنجایی که میتوانید مردم ایران را ناامید کنید. هرگز از موفقیت های ایرانی ها صحبت نکنید، فقط وفقط در مورد حکومت ایران سیاه نمایی کنید. کاری کنید که اصلا مردم ایران به شبکه های رسانه ای ایران توجهی نکنند، و تا آنجاییکه میتوانید دروغ پردازی کنید. کاری کنید که مردم ایران را بجان هم بیندازید. مردم ایران ادعای آقایی در دنیا دارند، این ما هستیم که باید آقای دنیا باشیم. ایران را باید تیکه تیکه کنیم تا بتوانیم بر ایرانیان تسلط پیدا کنیم .تمام کار شما این باشد.( ناامید کردن مردم ایران) من برایتان آرزوی موفقیت میکنم. (شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لوف لوف خورد گه دانه دانه. مرد تنهای شب)
انسجام کشور در دورهی جنگ دوازده روزه، رژیم اسرائیل را کلافه کرد. این احتمال وجود دارد که صهیونیستها با خرابکاری بزرگ از جنس حملات سایبری به پمپبنزینها و بانک سپه، یا اقدام به ترور یک شخصیت برجسته، بخواهند این انسجام را از بین ببرند. راند دوم جنگ اسرائیل و آمریکا علیه ایران، زمانی آغاز خواهد شد که در داخل کشور، آشوب و اغتشاش و شورشی شکل گرفته، موج همبستگی و انسجام ملی کاهش یافته و نیروهای امنیتی و نظامی، درگیر حواشی مرزی و داخلی شوند. باید گفت که آغاز جنگ بعدی اسرائیل علیه ایران، با یک آشوب همراه خواهد بود و دشمن برای پیشبرد اهداف خود، به یک بحران نیاز دارد. در این موقعیت، حتی ترور یکی از مسئولین رده بالا، محتمل است. بخصوص اگر این مسئول، جزء کسانی باشد که پتانسیل دوقطبیسازی دارد! باید حفاظت از مسئولین، خصوصا کسانی که عامل یک دهه عقبماندگی و رکود اقتصادی و مکانیسم ماشه و... بودند، تشدید شود. اللهم عجل لولیک الفرج.
توافق راهبردی روسیه و ایران رسماً اجرایی شد و وزارت خارجۀ روسیه اعلام کرد که معاهده مشارکت راهبردی جامع بین مسکو و تهران که به تقویت همه جانبه روابط در راستای منافع بنیادین مردم دو کشور میپردازد، از امروز دوم اکتبر لازمالاجرا شده است. برخی منابع تاکید داشتند دولت مسعود پزشکیان در بخش نظامی برخی از قرارداد های فی مابین را کنار گذاشته بود تا خدای نکرده خاطر آغایانی با غین در واشنگتن مکدر نشود و باب مذاکره با آمریکا در هر شرایطی باز باشد. امیدوارم یکی از مقامات روسیه در این مورد روشنگری کنه که در توافق کنونی آن بند های بسیار مهم سرجای خود برگشتند یا خیر.
خبرنگار ارشد آمریکایی: بر اساس تمام دانستههایم،
ماه آینده میلادی که از ۴۸ ساعت دیگر آغاز خواهد شد یک سونامی نظامی بسیار بزرگ در سراسر خاورمیانه رقم خواهد زد. بدون اینکه بخواهم بیش از حد هیجانزده به نظر برسم ۳۰ روز آینده بطور عمیقی جهان را تغییر خواهد داد.
ترامپ میتواند سفیانی باشد! این احتمال را، خیلی خیلی جدی بگیرید! توئیت جدید، مشکوک و آخرالزمانی او را بخوانید و به اقدامات و ادبیات یک سال اخیر او توجه کنید!
رئیس جمهور احمق آمریکا در تروث: یک فرصت تاریخی برای یک اتفاق بزرگ در خاورمیانه ایجاد شده است. برای اولین بار، همه از قبل، دور این موضوع خاص جمع شدهاند و متفق هستند. ما مطمئن خواهیم شد که این اتفاق بیفتد.
ترامپ، پیش تر در چند مرحله، اقدامات خاصی داشت! از تاجگذاری در مراسم یهودیان در سال گذشته، تا تشبیه وسعت اسقاطیل به یک خودکار در روی میز کار اتاق بیضیشکل کاخ سفید، تا خیلی کوچک دانستن اسقاطیل نسبت به ایران بزرگ، و سپس حمله نظامی به ایران و یمن و تهدید گروههای مقاومت و کشورهای منطقه، حالا مجدد سخنان عجیب او را بخوانید: خاورمیانه در آستانه یک تحول تاریخی قرار دارد. همه برای اتفاقی بسیار ویژه آمادهاند، اتفاقی که برای اولین بار در تاریخ خاورمیانه رخ خواهد داد!
معاهدهی صلح یا پیمان ابراهیم در واقع تقدیم منطقهی غرب آسیا به اسقاطیل است که رویای قدیمی و منجیگرایانهی اسقاطیل فسقلی آنان را محقق میکند! طبق روایات، سفیانی نیز همین مناطق را بمدت کوتاهی، تحت اشغال خود خواهد داشت! ترامپ از دید برخی بزرگان، گزینهی جدی سفیانی بودن است! هرچند که در این بین، سوالات و شبهاتی پیش میآید، اما باید به هر احتمالی توجه کنیم. اللهم عجل لولیک الفرج
توجه: اظهارات کارشناس چینی: وقتی ایران سقوط کند، هدف بعدی چین خواهد بود، اگر ایران فروبپاشد، یک خلأ قدرت در خاورمیانه ایجاد خواهد شد و آمریکا قطعاً بلافاصله کنترل خلیج فارس را بدست خواهد گرفت، زمانی که آمریکا نفت خاورمیانه را کنترل کند، هژمونی دلار آمریکا مجددا احیاء خواهد شد، حفظ ایران به معنای محافظت از خودمان نیز هست، این یک انتخاب نیست بلکه مسئله بقاست، باید با تأمین سریع تجهیزات پیشرفته مانند جنگنده ها، پدافند هوایی و پهپادها از ایران حمایت کنیم و توان مقاومت آن را افزایش دهیم، خود ایران نیز باید بیدار شود و هرگونه توهمی در مورد غرب را کنار بگذارد، ایران سرزمینی کوهستانی، و دارای مردمی مقاوم است، تا زمانی که هرج و مرج داخلی وجود نداشته باشد، کار آمریکا برای تسخیر ایران آسان نخواهد بود، چین نباید این بازی را در خاورمیانه ببازد، اگر ایران تحت کنترل آمریکا قرار گیرد، میتواند به یک سلطه یک جانبه توسط آمریکا تبدیل شود، پس اجتناب از رویارویی بی فایده است.
چینگ چانگ چونگ عزیز، داداش، اینجا ایرانه و شعار ما نه شرقی و نه غربی، اگه از آمریکا خیلی میترسی بیا بغلم عموجون، آمریکا به افول رسیده و هوس خودکشی داره، تو چرا جوش میزنی؟ پوزه این شیر گ وزو رو باید به خاک بمالیم، تا بفهمه یک من ماست چقدر کره میده.
جنگ جهانی پیش از ظهور، موضوعی که ذهن من را مدتها به خود مشغول کرده، و هر وقت به آن فکر میکنم، خوشحال میشوم. هر چند برام تلخه و طبق مضمون احادیث، قراره دو سوم مردم دنیا بمیرند؟ گفته شده: یکسوم جمعیت دنیا در اثر مرگ سرخ (قتل و جنگ) یکسوم دیگر در اثر مرگ سیاه (طاعون، بیماریهای واگیردار و حمله بیوتروریسم) کشته خواهند شد. در حدیثی دیگه: سه چهارم مردم دنیا، میمیرند: یعنی یکسوم جمعیت دنیا نیز، در اثر مرگ سفید (قحطی و گرسنگی) در حدیثی آمده: از هر هفت نفر، پنج نفر میمیرند، و در حدیثی دیگر آمده نیمی هلاک میشوند، در بین احادیث تناقض وجود ندارد، میزان تلفات در کشورها متفاوت است، فلسطین و سوریه بیشترین تلفات را دارد و امام صادق علیهالسلام شیعیان را از زندگی کردن در شامات، در دوره آخرالزمان نهی کرده است. عراق نیز زمانی تلفات میدهد که از ایران فاصله میگیرد، و بعد به ایران تکیه میکند و مقاومت میکند، بعضی از احادیث هم خاص عراق است، ایران کمترین آسیب را خواهد دید، اما اسقاطیل از نقشه جهان حذف خواهد شد، در حوادث قبل ظهور، از هرجالروم (هرج و مرج در اروپا، خصوصا آلمان فرانسه ترکیه) و نیز اختلاف بین بلوک شرق و غرب (آمریکا اوکراین روسیه تایوان چین) سخن به میان آمده، حال اگر اختلاف و قتل در بلاد روم جنگ بین غربیها که در احادیث متعدد به طرق مختلف و موثق با چند سند معتبر گزارش شده را به احادیث دیگر مبنی بر کشته شدن دوسوم مردم دنیا قبل از ظهور امام عصر، ضمیمه کنیم، بسیاری از مردم جهان، به قتل میرسند. از امام صادق در کتاب کمالالدین صدوق و کتاب الغیبۀ طوسی، به سند معتبر، نقل شده است: لا یَکونُ هذَا الأَمرُ حَتّى یَذهَبَ ثُلُثَا النّاسِ، فَقیلَ لَهُ: إذا ذَهَبَ ثُلُثَا النّاسِ فَما یَبقى؟ فَقالَ: أما تَرضَونَ أن تَکونُوا الثُّلُثَ الباقِی: قیام امام مهدی، روى نمیدهد، تا آنکه دو سومِ مردم از میان بروند؛ گفتیم: اگر دو سومِ مردم بروند، چه کسى باقى میماند؟ فرمود: آیا راضى نمیشوید که جزو یک سومِ باقیمانده باشید؟ قُدّامَ القائِمِ مَوتَتانِ: مَوتٌ أحمَرُ و مَوتٌ أبیَضُ، حَتّى یَذهَبَ مِن کُلِّ سَبعَةٍ خَمسَةٌ، المَوتُ الأَحمَرُ السَّیفُ، وَ المَوتُ الأَبیَضُ الطّاعونُ: پیش از قائم، دو مرگ است: مرگ سرخ و مرگ سفید، تا آنجا که از هر هفت نفر، پنج نفر مىمیرند. مرگ سرخ، کشته شدن با سلاح (خونریزی و جنگ) و مرگ سفید، طاعون (کنایه از بیمارىهای واگیردار و سلاحهای بیولوژیک) سند حدیث، معتبر است و همه راویان، امامی و ثقه هستند. نشانه جنگ جهانی سوم و هرج الروم چیست؟ زندگی در کشورهای غربی، تا قبل از وقوع خسف دمشق از جهت امنیت، شاید اشکالی نداشته باشد. اما به محض وقوع خسف در سوریه، در منطقه جابیه و حرستا در نزدیک دمشق، نشانهای است برای هرج الروم. و بهتر است برای حفظ جان شیعه و مومنین بلکه واجب است که برای مدتی کشورهای غربی را ترک کنیم. زیرا، کشورهای غربی که تجربه دو جنگ جهانی را دارند، هیچ بعید نیست که جنگ جهانی سوم اتمی را نیز آغاز کنند. عقیده مسیحیت انجیلی و کشتار مردم، قبل از بازگشت مسیح چیست؟ امیدوارم، این احادیث جعلی باشد (البته سندشان هم متاسفانه معتبر است) یا آرزو میکنم بداء حاصل شود که البته خود نوشتار مستقلی میطلبد. البته توهمات و خواب آشفته یهود و صهیونیسم مسیحی، با پشتوانه عقیدتی جنگ آرماگدون (جنگ اتمی بین خیر و شر) ممکن است موجب قتل و کشتار وسیعی در جهان شود که بنا بر ادعای خودشان باید حداقل نیمی از مردم جهان به قتل برسند تا مسیح، ظهور کند، الهیات آرماگدون، دستپروده کتاب تحریف شده تورات و انجیل است و کابالا است و از دیدگاه اسلام، معتبر نیست. اما اگر مسیحیان صهیونست، درصدد تعبیر این خواب آشفته جنگ آرماگدون برآیند، آنگاه این مساله از نگاه علمی و نوشتههای روی کاغذ، فراتر خواهد رفت و رنگ و بوی اقدام عملی به خود خواهد گرفت. اسلام صرفا از این نقشه شوم قتل و کشتار مردم، خبر داده است اما صهیونیسم مسیحی معتقد است باید مقدمات کشتار وسیع جهانی را فراهم کنند. اخْتَلَفَ أَهْلُ الْمَشْرِقِ وَ أَهْلُ الْمَغْرِبِ...وَ یَلْقَی النَّاسَ جُهْدٌ شَدِیدٌ مِمَّا یَمُرُّ بِهِمْ مِنَ الْخَوْفِ فَلَا یَزَالُونَ بِتِلْکَ الْحَالِ حَتَّی یُنَادِیَ مُنَادٍ مِنَ السَّمَاء»(نعمانی، الغیبة، بحارالانوار) فروپاشی اسقاطیل توسط ایران، در کتب مختلف منابع اهل سنت با اندکی تفاوت نسبت به منابع شیعه نقل شده: إِذا رَأَیتُمْ عَمودًا أَحْمَرَ قِبَلَ الْمشرِقِ فی رَمضانَ فادَّخِرُوا طَعَامَ سَنَتِکُمْ فَإِنَّهَا سَنَةُ جُوعٍ (المعجم الأوسط طبرانی، الفتن ابنحماد) سَتَبْدُو آیةٌ عمودًا مِنْ نارٍ یَطلُعُ مِنْ قِبَلِ الْمشرِقِ یَراهُ أَهلُ الْأَرضِ کُلُّهُم فَمَنْ أَدْرَکَ ذلکَ فَلْیُعِدَّ لِأَهْلِهِ طعامَ سَنَةٍ (فیضالقدیر مناوی، عقدالدرر فی أخبار المنتظر مقدسی شافعی) هنگامی که عمود آتش از سمت مشرق را در ماه رمضان قبل از ظهور دیدید که برای همهی اهل زمین نیز قابل رویت است، ذخیره غذایی یک سال را تهیه کنید که سال قحطی (سنة جوع) در پیش است (قحطی برای سوریه و عراق است، نه ایران) هنگامی که عمود آتش از سمت مشرق در ماه رمضان قبل از ظهور دیدید که برای همه اهل زمین نیز قابل رویت و مشاهده است (توسط تلویزیون و ماهواره) ذخیره غذایی یکسال را تهیه کنید که سال قحطی (سنة الجوع) در پیش است. بنابراین آتش مشرق، پدیدهای بسیار مهم است که اندکی قبل از ظهور رخ میدهد. معصوم فرمودهاند پس از این واقعه، توقع فرج داشته باشید. واقعهی آتش مشرق، سه تا هفت روز زمان خواهد برد (۳ تا ۷ روز یعنی کوتاه تر از همین جنگ ۱۲ روزه) طبق گزارههای اهل سنت، این حادثه در ماه رمضان سال ظهور رخ میدهد.
در مورد ترقه بازی مجاز نیست کنجکاوی کردن و بعضی سوالات رو جواب دادن و حتی در مورد اینکه بعد از ظهور چی میشه ائمه علیهالسلام سکوت کردند، حتی یکی از مولا علی علیهالسلام پرسید بعد از ظهور چی میشه؟ مولا فرمود عدالت برقرار میشه، اون شخص پرسید بعدش چی؟ مولا فرمود پیامبر از ما عهد گرفته به کسی چیزی نگیم، بعد این آیه رو فرمودند: المائده، یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَسْأَلُوا عَنْ أَشْیَاءَ إِن تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ، ﺍی ﺍﻫﻞ ﺍﻳﻤﺎﻥ سوال نکنید از چیزی ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﺮﺍی ﺷﻤﺎ ﺁﺷﻜﺎﺭ ﺷﻮﺩ ، ﻏﻤﮕﻴﻨﺘﺎﻥ ﻛﻨﺪ(١٠١) نه اینکه چیز بدی باشه، بلکه برعکس اینقدر رؤیایی و خوبه که باعث میشه زندگی فعلی برامون تلخ بشه. همین کلام رو زرتشت هم گفته، قبل از اون هم جاماسب هم دقیقا همین رو گفته، اینکه مردم در زمان ظهور چقدر زندگی میکنند؟ ائمه عدد گفتند مثلاً هفت، نه، چهل، ۳۰۹ و.. که بعضی خیال کردند منظور سال هست ولی نه. دوره هست. عمرها اینقدر طولانی میشه که آدما هزار تا دو هزار سال عمر میکنند و هر نفر حدود پنجاه فرزند میاره و دنیا اینقدر شلوغ میشه که انگار همه جا عروسی هست، از کثرت انسانها و حیوانات، چون کسی دوست نداره حیوانی رو شکار کنه، حتی بچه ها با مار و عقرب بازی میکنند و بهشون صدمه نمیزنند، دائما نم نم بارون میاد تا تمام دنیا سرسبز باشه. هر وقت از عمر دنیا یک پنجم بگذره ظهور میشه، یعنی خمس دنیا امتحان هست و باقیش بهشت دنیایی هست، بعد از ظهور هشتاد درصد عمر دنیا باقی هست، بزودی در پستهای آینده، اینو بهت ثابت میکنم و مطالبی در مورد ظهور مینویسم، از کتابهای تورات، انجیل، سنی ها، اوستای زرتشت، هندوها و اقوام و ادیان دیگه. مگه میشه ۱۲۴ هزار پیامبر وعده ظهور و عدالت بدند و بعد زرتی همه چیز تموم بشه؟ خب اما.. پروژه سرن و هاردونی بزرگ که در موردش سه پست گذاشتم، دروازه شیاطین رو باز میکنه و چهار سال طول میکشه که دنیا رو به گند میکشه، قبلاً هم بهت گفتم جمعه نحوست شروع میشه.. این شتابدهنده سرن بود که برای چهار سال فعال شد و ۱۰ میلیارد هزینه شد و یهودیان ۸۵ کشور در اون فعالیت دارند، البته تعداد این تونلها زیاد هست، بگذریم، صلی الله علیک یا صاحب الزمان. یک نفر مرتاض هندی که از راه حق، ریاضت کشیده و به مقاماتی رسیده بود، به نجف اشرف آمد. فضلا و علما و محصلین به دیدار او میرفتند، از جمله من هم به دیدار وی رفتم و به مرتاض گفتم: آیا در مدت ریاضت خود ختمی یا ذکری بدست آورده اید که بشود به وسیله آن به خدمت امام زمان - روحی له الفداء - رسید؟ وی در جواب گفت: آری، من یک ختم مجرّب دارم. دستور ختم چنین بود: باید با طهارت بدن و لباس در بیابانی رفت و نقطه ای را انتخاب نمود که محل رفت و آمد نباشد. بعد با حالت وضو رو به قبله نشست و خطی دور خود کشید و مشغول ختمی شد. پس از انجام ختم، هر کس که به نزدت آمد. همان آقا، امام زمان - روحی له الفداء - است. ایشان فرمود: من به بیابان سهله رفتم و طبق دستور، ختم را انجام دادم. همین که ختم تمام شد، سیّدی را دیدم که دارای عمّامه سبز بود. به من فرمود: چه حاجتی داری؟ من فوراً در جواب گفتم: به شما حاجتی نیست. سیّد فرمود: شما ما را خواستید که به اینجا آمده ایم وگرنه ما در اقطار دنیا کسانی را داریم که در انتظار ما بسر میبرند؛ ولی چون شما زودتر درخواست کرده اید اول به دیدار شما آمده ایم، تا حاجت شما را برآورده، آنگاه بجای دیگر برویم. گفتم: ای آقا سیّد! من هر چه فکر میکنم با شما کاری ندارم. شما میتوانید نزد کسانی که شما را میخواهند بروید. من در انتظار شخصی بزرگ بسر میبرم. سیّد لبخندی بر لبانش نقش بست و از کنار من دور شد. چند قدمی بیش دور نشده بود که این مطلب در خاطرم خطور نمود که نکند این همان آقا امام زمان - روحی له الفداء - باشد. به خود گفتم: مگر آن مرتاض نگفت جایی را اختیار کن که محل عبور و مرور اشخاص نباشد؛ پس هر کس را دیدی همان آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است و تو بعد از انجام ختم کسی را غیر از این سیّد ندیدی. حتما این سیّد امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است. فوراً بدنبالش دویدم، ولی هرچه تلاش کردم به او نرسیدم. ناچار عبا را تا کردم و در زیر بغل قرار دادم و نعلین را بدست گرفتم و با پای برهنه، دوان دوان در پی سیّد میرفتم، ولی به او نمیرسیدم، هر چند آهسته میرفت. در این صورت یقین کردم آن سیّد بزرگوار آقا امام زمان - روحی له الفداء - است. چون زیاد دویدم، خسته شدم. قدری استراحت کردم؛ ولی چشم به سیّد دوخته بودم و مراقب بودم که سیّد بکدام یک از کوخهای عربی وارد میشود تا من هم بعد از مقداری استراحت به همان کوخ بروم. از دور دیدم به یکی از کوخهای عربی وارد شدند. بعد از مدّت کوتاهی بسوی آن کوخ رفتم. درب کوخ را زدم شخصی آمد و گفت: چه کار دارید؟ گفتم: سیّد را میخواهم. گفت: دیدار سیّد نیاز به اذن دخول دارد، صبر کن بروم اذن دخول بگیرم. پس از چند لحظه آمد و گفت اذن دخول دادند. وارد کوخ شدم. دیدم همان سیّد بر روی تخت محقّری نشسته. سلام کردم و جواب شنیدم. فرمود: بیایید و بر روی تخت بنشینید. اطاعت کردم و بر روی تخت روبروی سیّد نشستم. پس از تعارفات، مسائل مشکلی داشتم. خواستم یک به یک از آقا سؤال کنم. هرچه فکر کردم یکی از آن مسائل مشکل بیادم نیامد. پس از گذشت مدّتی فکر، سر بلند کردم. آقا را در حال انتظار دیده، خجالت کشیدم و با شرمندگی تمام عرض کردم: آقا اجازه مرخصی میفرمایید. فرمود: بفرمایید. از کوخ خارج شدم همین که چند قدم راه رفتم، یک به یک مسائل مشکل به یادم آمد. گفتم: من این همه زحمت کشیدم تا به اینجا رسیدم و نتوانستم از آقا استفاده ای بنمایم. باید پررویی کرد و دوباره درب کوخ را زد و به خدمت آقا رسیده، مسائل مشکل را سؤال نمایم. درب کوخ را زدم دوباره همان شخص آمد. به او گفتم: میخواهم دوباره خدمت آقا برسم. وی گفت: آقا نیست. گفتم: دروغ نگو، من برای کلاشی نیامده ام، مسائل مشکلی دارم، میخواهم بوسیله پرسش از آقا حلّ شود. وی گفت: چگونه نسبت دروغ به من میدهی؟ استغفار کن! من اگر قصد دروغ کنم، هرگز جایم در اینجا نخواهد بود. ولی بدان، این آقا، مانند آقایان دیگر نیست؛ این امام والامقام در این مدّت بیست سال که افتخار نوکری او را دارم برای یک مرتبه زحمت درب باز کردن را به من نداده است. گاهی از درب بسته وارد میشود، گاهی از دیوار وارد میشود، گاهی سقف شکافته میشود و وارد این کوخ میشود، گاهی مشاهده میکنم بر روی تخت نشسته و مشغول عبادت و یا ذکر گفتن است و گاهی مشاهده مینمایم که نیست ولی صدای مبارکش به گوش میرسد و گاهی ابداً در کوخ نیست؛ گاهی پس از گذشت چند لحظه باز مشاهده میکنم بر روی تخت میباشد؛ گاهی مدّت سه روز طول میکشد و تشریف فرما نمیشوند؛ گاهی چهل روز، گاهی ده روز، گاهی چند روز پیاپی در این کوخ تشریف دارند، کار این آقای بزرگوار غیر دیگران است.
گفتم: معذرت میخواهم، از این نسبتی که دادم استغفار میکنم. امید است که مرا ببخشید. گفت: بخشیدم. گفتم: آیا راهی دارید برای حلّ مسائل مشکل من؟ گفت: آری هر وقت آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در اینجا تشریف ندارند، فوراً در جای ایشان نایب خاصش ظاهر میگردد و برای حلّ جمیع مشکلات آمادگی دارد. گفتم: میشود بخدمت نایب خاصش رسید؟ گفت: آری. وارد کوخ شدم؛ دیدم بجای آقا، سیّد ابوالحسن اصفهانی نشسته است. سلام کردم؛ جواب شنیدم. بعد با لبخند و با لهجه اصفهانی فرمود: حالت چطورس؟ گفتم: الحمدلله. بعد مسائل خود را یکی پس از دیگری مطرح میکردم. همین که هر مسأله ای را مطرح میکردم، فوراً بدون تأمّل جواب مسئله را با نشانه میداد، پس از حلّ جمیع مسائل مشکل، دستش را بوسیدم و از خدمتش مرخص شدم. همین که بیرون آمدم با خود گفتم: آیا این آقا سید ابوالحسن اصفهانی بود یا شخصی دیگر به شکل و قیافه ایشان بود؟ مردّد بودم. بعد با خود گفتم: تردید وقتی زایل میشود که به نجف بروی و به خانه سیّد وارد شوی و همان مسائل را مطرح کنی؛ اگر همان جوابها را از سیّد بدون کم و زیاد شنیدی، در این صورت یقین خواهی کرد که آن سیّد همان آقا سیّد ابوالحسن اصفهانی است، به نجف که وارد شدم، یکسره به منزل آیت الله سیّد ابوالحسن رفتم و به اتاق مخصوص ایشان وارد شدم. سلام کردم، جواب شنیدم. با حالت خنده همان طور که در کوخ لبخند زد و با لهجه اصفهانی فرمود: حالت چه طورس؟ من هم جواب دادم. بعد مسائل بهمان نحو مطرح شد و سیّد بهمان صورت جواب دادند بدون کم و زیاد. بعد فرمود: حالا یقین کردی و از حالت شک بیرون آمدی؟ گفتم: ای آقای بزرگوار! آری. بعد دست مبارکش را بوسیدم و خواستم از خدمتش مرخص شوم. به من فرمود: راضی نیستم در حال حیات و زندگیم این جریان را برای کسی نقل کنی؛ بعد از مردنم مانعی ندارد.
پیالهای نصیب دل، میشود و نمیشود
باده ز کار ما خجل میشود و نمیشود
عقل به دست ما زبون، طعنه زند به ما جنون
طیّ طریق واژگون، میشود و نمیشود
سجده نمیکند عدو، این طمعی است خام از او
آب شوی در این وضو، میشود و نمیشود
غفلت ما و آگهی، شیری و کار روبَهی
ابلهی و شَهَنشَهی میشود و نمیشود
به صِرف میل و آرزو، کسی رسد به وصل او؟
چه کردهای؟ تو خود بگو، میشود و نمیشود
وای به حال من اگر، خواجه نخواهدم دگر
مگو تو با من اینقدر میشود و نمیشود
آفرینش
ادامه از قبل، البته باید توجه داشت که مراد از قلم در اینجا یکی از ملائکه است و غیر از قلمی است که به عنوان مخلوق اول معرفی شده است، چرا که آنجا خداوند در جواب قلم مخلوق اول میفرماید: اکتب بما هو کائن الی یوم القیامة، لکن در اینجا قلم مأمور به نوشتن کلمه توحید و اقرار به نبوت حقیقت محمدیه است که مخلوق اول و به اعتباری قلم است. خلقت آتش و باد از هوا باید گفت که در روایت دیگری از امام محمد باقر علیهالسلام آمده است که این دو از آب پدید آمدهاند. از این رو، در مقام جمع میشه گفت که باد و آتش بواسطه آب از هوا پدید آمده است. در میان روایات روایتی که بطور کامل مراتب پیدایش این عالم خاکی را بیان میکند، همین روایت علی بن ابراهیم است. از این رو، ما این روایت را که در منابع تفسیری برای تفسیر آیات خلقت به آن بسیار تمسک شده است، مبنای خود قرار داده و به اختلاف آن با سایر روایات در باب پیدایش عالم اشاره خواهیم کرد. گذشته از اینکه آب از جوهر اخضر پدید آمده یا از هوا، این مطلب قطعی است که آب ماده اصلی پیدایش عالم جسمانی است. آنچه در این روایت درمورد مراتب این پیدایش به دست میآید، این است که بعد از خلقت آب، خداوند باد شدیدی بر این آب مسلّط کرد تا این آب را به تلاطم و اضطراب درآورد. از تلاطم شدید آب، امواج و کفهای (زبد) بسیاری روی آب پدید آمد و دودی (دخان) به هوا بلند شد. اما درمورد برخی از روایات پیدایش آتش را در این قسمت ذکر کردهاند؛ یعنی آتش از اضطراب و اضطرام آب پدید آمد و خداوند به آتش امر کرد که خاموش شود و از خاموشی آن دودی به هوا خواست. همینطور که مشاهده میشود، این روایت مکمّل و مفسّر روایت علی بن ابراهیم است و اختلاف پیدایش آتش از هواء یا آب را میتوان به این شکل حل کرد که آتش بهواسطه آب از هوا پدید آمده است. در ادامه روایت علی بن ابراهیم آمده است که بعد از پیدایش امواج و زبدها خداوند به آنها خطاب کرد که جامد شوند. از جمود زبد، زمین پیدا شد و از جمود امواج، کوهها پدید آمدند.
آیات آخرالزمانی
ادامه از قبل، بر فرض انقباض کائنات را بپذیریم، آنچه پذیرفته ایم عبارت است از کائنات منقبض شده نه کائنات معدوم شده، یعنی پس از انقباض نیز کائناتی، آسمانی و زمینی وجود خواهند داشت. و اساساً وجود عدم نمیشود. ضمناً مطابق هستی شناسی اسلام در قرآن و احادیث فراوان، از آن جمله احادیث معراج بیان شده که در قیامتهای پیشین مخلوقاتی به بهشت (و نیز به دوزخ) رفته اند و هم اکنون در بهشت هایشان که در آسمان دوم، سوم، چهارم، پنجم و ششم است، به زندگی بهشتی خود مشغول هستند و رسول خدا (ص) در سفر معراج از آنها دیدن کرده است. در ضمن، آسمان اول یک کره ای بس عظیم است (بطوری که این همه کهکشانها و فضاهای پر از انرژی خلال و اطراف آنها همگی در درون آن کره بزرگ قرار دارند) در روی این کره عظیم بهشت، مردمانی که در قیامت پیش رو (قیامتی که خواهد آمد) به بهشت خواهند رفت، در حال ساخته شدن است و سطح آسمان دوم بهشت مخلوقاتی است که در قیامت پیشین به آنجا رفته اند. و روی آسمان سوم بهشت آنانی است که در قیامت قبل تر رفته اند. و همچنین سطح آسمان چهارم، پنجم وششم. و سطح آسمان هفتم خالی است. همچنین آن بهشتیان در بهشت شان، خالد و ابدی هستند و خواهند بود: آیه ۱۱۹ سورۀ مائده: لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها أَبَدا. آیه ۲۲ سوره توبه: خالِدینَ فیها أَبَداً. آیه ۵۷ سوره نساء: سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً و همینطور آیه ۱۲۲ همان سوره. آیه ۸ سوره بینّه: جَزاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها أَبَدا. نتیجه: اگر کائنات منقبض شود بهشتهای آن بندگان خدا نیز منقبض میشود و مطابق خود قانون گسترش، اگر آن انقباض در حرکت قهقرائی برسد به جائی که «کما بَد أنا اول خلق» میشود یک چیز کوچک و ریز و دیگر جائی برای بهشتهای گسترده نمیماند و این با آیات بالا و دهها آیه دیگر در تضاد است.
تاریخچه صحیفه سجادیه
متوکل میگوید: صحیفه را گرفتم، و چون یحیی بن زید کشته شد به مدینه رفتم و امام صادق (علیه السلام) را دیدار کردم و سر گذشت یحیی را گفتم. گریه کرد و در غم او سخت اندوهگین شد و گفت: خدا بر پسر عمویم (یحیی) رحمت کند و او را به آباء و اجدادش ملحق کند. به خدا سوگند ای متوکل، مرا از دادن آن دعا به یحیی بازنداشت مگر آنچه او بر صحیفۀ پدرش از آن میترسید. اکنون آن صحیفه کجاست؟ گفتم: آن این است. آن را باز کرد و فرمود: به خدا قسم این خط عمویم زید و دعای جدم علی بن الحسین (علیهما السلام) است. سپس به فرزندش اسماعیل فرمود: برخیز دعائی را که بتو سپردهام نگهداری کنی، بیاور. اسماعیل برخاست صحیفه ای را در آورد که گویا همان صحیفه بود که یحیی به من داده بود. امام آن را بوسید و بر چشم خود نهاد و گفت: این خط پدرم و املاء جدم (علیهما السلام) است که هنگام املای آن من نیز حضور داشتم. گفتم: ای فرزند رسول خدا، روا میدانی و اجازه میدهی آن را با صحیفۀ زید و یحیی مقابله کنم؟ امام به من اذن داد و فرمود: ترا بر این کار سزاوار میبینم. نگاه کردم و دیدم هر دو صحیفه یکی هستند (ظاهراَ غیر از آن دعا که در نسخه یحیی نبوده است) و یک حرف از آن نیافتم که با دیگری فرق کند. سپس از امام اذن خواستم که آن صحیفه را به دو پسر عبدالله بن حسن، بدهم. امام گفت: إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها، بله آن را به آنان بده. وقتی که برخاستم به دیدار آن دو بروم، به من فرمود: بر جای باش. و کسی را به نزد محمد و ابراهیم فرستاد آمدند. به آن دو گفت: این میراث پسر عموی شما یحیی است از پدرش، آن را مخصوص شما گردانیده و از برادران خود دریغ داشته است، بگیرید، و ما دربارۀ آن با شما شرطی داریم. گفتند: خدا تو را رحمت کند، بگو که گفتارت مقبول است. گفت: این صحیفه را از مدینه بیرون نبرید. گفتند: این برای چیست؟ گفت: پسر عموی تان دربارۀ صحیفه از چیزی بیم داشت که من دربارۀ شما نیز آن بیم را دارم. گفتند: او هنگامی دربارۀ آن بیمناک شد که دانست کشته میشود. امام (علیه السلام) گفت: و شما دو نفر هم ایمن نباشید، سوگند به خدا میدانم شما نیز مانند او خروج میکنید و کشته میشوید همانطور که یحیی کشته شد. آن دو برخاستند و میگفتند: لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیم. وقتی که آن دو رفتند..
سلمان فارسی
در روایتی عبدالله بن عبّاس، میگوید: من از زبان خود سلمان فارسى شنیدم که میگفت: من مردى از سرزمین فارس، اهل اصفهان و از قریه اى که جى نامیده میشد، بودم. پدرم، رئیس و بزرگ آن منطقه بود و من، محبوب ترین بندگان خدا نزد او بودم، تا جایى که وى مرا مانند دخترى در خانه نگهدارى میکرد و از شدت علاقه نمیگذاشت بیرون بروم. من هم در حفظ آیین خویش که مجوسیت بود، سخت کوشا و از آتش که مورد احترام آن آیین بود، مراقبت میکردم تا خاموش نشود! بخاطر این محدودیت از جایى خبر نداشتم، تا اینکه روزى که پدرم مشغول کار ساختمان سازى بود، براى رسیدگى به وضع کارگران مزرعه بزرگ کشاورزى خود مرا فرستاد و سفارش کرد هر چه زودتر نزد او برگردم. در راه، به یکى از کلیساهاى مسیحیان برخورد کردم. صداى نماز خواندن آنها را شنیدم، از آن عبادت خوشم آمد و پس از پرس و جو متوجّه شدم، دین آنها از دین من بهتر است. بدین جهت، از رفتن به مزرعه صرف نظر کردم و همراه آنها به عبادت پرداختم، تا اینکه آفتاب غروب کرد. از آنها مرکز آن آیین را جویا شدم، شام را معرفى کردند. آخرهاى شب که به خانه برگشتم، به پدرم که از غیبت طولانى من سخت نگران شده بود، علّت آن را شرح دادم و گفتم که آیینى بهتر از آیین خویش یافته ام. امّا پدرم با ناراحتى گفت: چگونه میخواهى از دین خود و دین پدرانت دست بردارى؟ولى من، بر عقیده خود ثابت قدم ماندم و پدرم نیز، پس از تهدید مرا به بند کشید و در خانه زندانى کرد.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: خدای متعال را گنجهایی است در طالقان که نه طلاست و نه نقره، و پرچمی که از آغاز تاکنون باز نشده و به اهتزاز در نیامده است، این خطّه دارای افرادی است که قلبهای آنها مانند پارههای آهن محکم و نستوه میباشد، نسبت به ذات مقدّس خداوند تردیدی در آن قلبها ایجاد نمیشود، شدیدتر از آتش اند، اگر به کوه حمله ور شوند، آن را از جای میکنند، با به دست داشتن پرچم، آهنگ هر دیاری که نمایند آن را ویران و منهدم میسازند، بر اسب هایشان همچون عقاب سوارند، به عنوان تیمّن و تبرّک زین مرکب امام (علیه السلام) را بوسه زده و با دست لمس مینمایند، آن بزرگوار را پروانه وار در وسط گرفته و به هنگام خطر، آن وجود مقدّس را با جان خود حفظ میکنند، شبها را با مناجات سپری میکنند و روز سواران کارزارند، آنان زاهدان شب و شیران روزاند، در اطاعت امام و رهبرشان مطیع تر از کنیزکان نسبت به مولای خویش اند، درخشندگی آنها مانند چراغهای پرنور است، مثل اینکه قلب هایشان چراغی از ایمان است، از بیم خدا میهراسند، شهادت طلبند و آرزوی کشته شدن در راه خدا را دارند، شعار آنان خونخواهی سالار شهیدان حسین (علیه السلام) است، هنگامی که به پیش میتازند رُعب و وحشتِ آنان به مسافت یکماه راه رفتن در قلبهای دشمنان جایگزین میشود، گروه گروه بسوی حضرت روانه میشوند، به واسطه این رادمردان، خداوند امامِ برحق (مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را پیروز میگرداند.
امام علی علیه السلام گوید: اگر مردم میخواستند، من در مقام ابراهیم علیه السلام میایستادم و سوگند یاد میکردم که من عثمان را نکشتهام و دستور آن را نیز نداده ام. بخدا قسم که من مردم را از این کار نهی کردم ولی آنان از من سرپیچی کردند.
حدیث :
امام رضا علیه السلام از پدران بزرگوارش : روایت فرمود که : امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده است : به وسیله استغفار خود را خوش بو کنید، مبادا بوى بد گناهان شما را رسوا کند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش روایت فرمود که : رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است: چهار چیز هست که هر کس آنها را دارا باشد او در نور پر عظمت الهى قرار دارد: کسى که حافظ و نگهدار کار او شهادت به وحدانیت خداوند و رسالت من باشد، و کسى که هرگاه مصیبتى به او برسد بگوید: (انا لله و انا الیه راجعون) و کسى که هرگاه خیرى به او برسد بگوید: (الحمدلله رب العالمین) و کسى که هرگاه مرتکب خطا و گناهى شود بگوید: (استغفر الله و اتوب الیه)
حدیث :
ابى بصیر گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: خداوند به داود پیامبر علیه السلام وحى فرستاد که : اى داود! همانا بنده مومن من هرگاه مرتکب گناهى شود سپس باز گردد و از آن گناه توبه کند و هر وقت به یاد آن گناه مى افتد از من شرم کند، او را مى بخشایم و فرشتگان نگاهبان او را به فراموشى مى اندازم تا آن گناهش را به حسنه و نیکى بدل میکند و (از این کار) باکى ندارم و من مهربان ترین مهربانانم.
خدایا جوری دستمو بگیر و بلندم کن، که همه اطرافیانم یادشان بماند، من هم خدایی دارم. یادشان بماند، ژست خدایی برازنده بندهی خدا نیست. یادشان بماند حرفهایشان تا همیشه در خاطرم خواهد ماند.
حتی اگر به رویشان لبخند بزنم و هیچ نگویم.
یادشان بماند همانگونه که با حرف هایشان دلم را شکستند، تو آن بالا همه را شنیده ای.

بندگى کن، تا که سلطانت کنند
تن رها کن، تا همه جانت کنند
خوى حیوانى، سزاوار تو نیست
ترک این خو کن، که انسانت کنند
چون ندارى درد، درمان هم مخواه
درد پیدا کن، که درمانت کنند
آفرینش
مراتب خلقت در عالم اجسام، آنچه در روایات به حدّ زیاد وجود دارد این است که خلقت عالم مادی از آب شروع شده است، که این آب از ذوبان جوهر أخضری که از نور وجود پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله پیدا شده، حاصل شده، لکن مرحوم مجلسی روایتی از تفسیر علی بن ابراهیم نقل کرده که شروع خلقت عالم اجسام را از هوا میداند. خداوند ابتدا هواء را خلق کرد و سپس از آن شش عنصر دیگر را خلق نمود؛ یعنی ظلمت، نور، آب، عرش، عقیم (باد شدید) و آتش و بقیه موجودات دیگر زمین از این شش عنصر خلق شدند. در مقام جمع این دو روایت میتوان اوّلیّت آب را نسبت به دیگر موجودات مادی دانست و هوا را مخلوق اول که از جوهر اخضر پدید آمده و آب هم از آن خلق شده است، بحساب آورد. ادامه دارد..
آیات قرآن آخرالزمانی
کسی که قرآن را مطالعه میکند باید توجه داشته باشد دقیقاً در کلاسی نشسته است که معلم آن خداوند است خدای عظیم، خدائی که نه تنها کار عبث نمیکند، کار کوچک و بی اهمیت نیز نمیکند، پس باید در کلاس این معلم عظیم، مغز و ذهن و روح و عقل خود را آزاد گذاشته و برای مسائل بزرگ آماده کرد؛ کوچک بین و خرده نگر نباشیم و با مغز و اندیشه کوچک به مسائل گوش ندهیم. همچنین کسی که در احادیث اهل بیت (ع) به ویژه احادیث هستی شناسی مطالعه میکند باید توجه داشته باشد که در کلاس اشرف مخلوقات و اعلم انبیاء و اعلم اوصیاء نشسته است. با همت کوچک و آمادگی روحی محدود و با روح افسرده نمیتوان به سخنان چنین اساتیدی گوش داد. اندیشۀ باز و فراخ، همت و حوصله بزرگ میطلبد. الله اعظم: خدا عظیم تر است. و جهانی که آفریده نیز با عظمت است و بحث جهان شناسی نیز یک بحث عظیم است، بحث در عرصه ای که کرۀ زمین در آن میان به حدی کوچک و ناچیز است که حتی قریب به صفر میشود. جهانی که مکتب قرآن و اهل بیت (ع) ارائه میدهد به حدی عظیم است که جهان مورد نظر کیهان شناسان غربی در مقایسه با آن، بس کوچک است. اکنون یک مسئله مهم در هستی شناسی و کیهان شناسی قرآن و اهل بیت (ع) : دانشمندان غربی میگویند و مطابق استدلالهای شان تاکید میکنند که گسترش جهان انبساطی است. اما جهان در حال رشد است و باید گفت جهان میخورد و بزرگ میشود و این بزرگ شدن الی الابد ادامه خواهد داشت. اما با کدام دلیل؟ آیۀ ۱۰۴ سورۀ انبیاء میفرماید: یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ کَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعیدُهُ وَعْداً عَلَیْنا إِنَّا کُنَّا فاعِلینَ. یعنی: آنروز آسمان را چون طوماری در هم می پیچیم همانگونه که در آغاز آفرینش بود باز میگردانیم، وعده ای است بر ما و حتماً آن را انجام خواهیم داد. آیا آیه میگوید: در پایان انبساط جهان، انقباض آن شروع خواهد شد؟بنابراین گسترش جهان انبساطی است؟ (همانطور که دانشمندان غربی گفته اند؟) و ابدی نخواهد بود و روزی منقبض خواهد شد؟ همانطور که یکی از نظریههای احتمالی کیهان شناسان غربی همین است پاسخ: در این آیه لفظ سماء آمده نه سماوات، یعنی سماء (فقط یک آسمان) در هم پیچیده خواهد شد نه همه آسمانهای هفتگانه. بنابراین پیام این آیه تنها به یک آسمان مربوط است. از نظر قرآن و اهل بیت (ع)، کائنات دارای هفت آسمان است و آن طرف آسمان هفتم، پایان جهان است. جهانی که گسترش یافته و به آن سرعت بزرگ میشود بدیهی است که قهراً باید همه آسمان هایش بزرگ شود و اگر بنا است منقبض شود باید همه آسمانهای آن منقبض شود نه فقط یکی. اشکال: آیه ۴۷ سوره ذاریات که اساسی ترین دلیل بر قانون گسترش جهان است، نیز لفظ سماء را آورده که میفرماید: وَ السَّماءَ بَنَیْناها بِأَیْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ. پس خارج از دو صورت نیست: ۱- یا باید بگوئیم: تنها یک آسمان و محتوای آن است که گسترش مییابد و همان نیز منقبض خواهد شد. ۲- و یا باید بگوئیم: لفظ سماء مطلق است و شامل هر هفت آسمان میشود. یعنی همه کائنات با هفت آسمانش در حال انبساط است و آن روز همگی منقبض خواهند شد. جواب: دربارۀ آیه ذاریات، هم معنی اول درست است و هم معنی دوم زیرا وقتی که آسمان اول (که محتوای آن عبارت است از همه کهکشانها و اقیانوس عظیم انرژی در خلال و اطراف آنها) بزرگ میشود قهراً آسمانهای دیگر نیز بزرگ میشوند و الی الابد نیز چنین خواهد بود. اما دربارۀ آیه سوره انبیاء چنین نیست، به دو دلیل: ۱- انقباض آسمان اول با انقباض دیگر آسمانها ملازمۀ قهری ندارد؛ یعنی اثبات چنین ملازمه ای نیازمند دلیل است. ۲- در صورت پذیرش انقباض همه کائنات، با مشکلهای اساسی مواجه میشویم، لطفاً به شرح این مشکلها در مقدمه در پست بعدی دقت کنید. ادامه دارد..
تاریخچه صحیفه سجادیه
ای متوکل، خدای عزّوجّل این امر (دین و مکتب) را بوسیلۀ ما (اولاد علی علیه السلام) مستحکم داشته، این مأموریت را به عهدۀ ما گذاشته، و علم و شمشیر به ما (زید و یحیی) داده، پس این هر دو در ما جمع شده، و به عمو زادگان ما تنها علم داده شده. گفتم: فدایت شوم، من مردم را میبینم که به پسر عمویت جعفر (علیه السلام) راغب ترند از تو و پدرت. گفت: عمویم محمد بن علی و پسرش جعفر (علیهما السلام) مردم را به زندگی میخوانند و ما آنان را به مرگ دعوت میکنیم. گفتم: ای فرزند رسول خدا، آیا آنان داناترند یا شما؟زمانی متفکرانه بر زمین نگریست سپس سربلند کرد و گفت: ما همگی علم و دانش داریم، لیکن هر چه ما میدانیم ایشان میدانند، و هر آنچه آنان میدانند ما نمیدانیم. آنگاه گفت: از گفتههای پسر عمویم جعفر چیزی نوشتی؟ گفتم: آری. گفت: به من نشان بده. پس در آوردم مطالبی از علم از آن جمله دعائی که امام صادق (علیه السلام) بر من املاء کرده بود که پدرش امام باقر (علیه السلام) بر او املاء کرده و گفته بود که آن از دعاهای صحیفه کامله است. یحیی بر آن تا آخرش نگریست و گفت: آیا اذن میدهی نسخه ای از آن برگیرم؟ (معلوم میشود که این دعا در نسخۀ یحیی نبوده است) گفتم: ای فرزند رسول الله دربارۀ چیزی از من اذن میخواهی که از آن خودتان است؟ پس گفت: اینک صحیفه ای کامل از دعا به تو نشان میدهم؛ از جملۀ آنچه پدرم حفظ کرده، و به حفاظت از آن، و ممانعت از این که به دست نا اهلان بیفتد، وصیت کرده است. عمیر میگوید: پدرم متوکل گفت: برخاسته و نزدیک یحیی رفتم و سرش را بوسیدم و گفتم: سوگند به خدا، ای فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) من از راه اطاعت شما و محبت شما، به دین خدا هستم، و امیدوارم خدا مرا به دوستی شما در زندگیم و مرگم، سعادتمند کند. یحیی آن یادداشت من را که به او داده بودم بسوی غلامی که با او بود، افکند و گفت: این دعا را با خطّ روشن و زیبا بنویس و به من بده، میخواهم آن را ازبر کنم، آن را از جعفر (امام جعفر صادق) میخواستم به من نمیداد. متوکل میگوید: از کارم پشیمان شدم و نمیدانستم چکار کنم، و امام صادق (علیه السلام) به من نگفته بود آن را به کسی ندهم. سپس یحیی صندوقچه ای را خواست و صحیفه ای در آورد که سر بسته و مهر شده بود، به مهر آن نگاه کرد، آن را بوسید و گریه کرد. آنگاه مهر را شکست قفل آن را گشود، و صحیفه را باز کرد بر دیده نهاد و بر روی خود کشید. و گفت: ای متوکل به خدا سوگند اگر گفتۀ پسر عمویم نبود که گفتی من کشته و به دار آویخته میشوم، این صحیفه را به تو نمیدادم. و در دادن آن چنین سخاوتی نمیکردم، لیکن میدانم که سخن او حق است از پدرانش گرفته است. و میدانم که سخنش (دربارۀ من) محقق خواهد شد، ترسیدم که چنین علمی به دست بنی امیّه افتد و آن را پنهان دارند و در خزانههای شان برای خودشان نگه دارند. تو این را بگیر و به جای من نگهدار و منتظر باش. و این تا زمانی که خداوند آنچه را دربارۀ من و ایشان (بنی امیّه) خواسته، به انجام برساند، امانت من است در نزد تو، تا برسانی آن را به دو پسر عمویم محمد و ابراهیم که فرزندان عبدالله بن حسن بن حسن بن علی (علیهما السلام) هستند. زیرا آن دو در این امر (قیام و رهبری) جانشینان من هستند (محمد و ابراهیم در زمان منصور عباسی قیام کرده و کشته شدند. در عرصۀ نبرد ابراهیم در چند قدمی پیروزی بود که درست مانند زید و یحیی، تیری به پیشانیش اصابت کرد و کشته شد) ادامه دارد..
سلمان فارسی
قرنها بود که پیکرم در خاک مدائن آرمیده بود و روحم در وادی السلام نجف، در بهشت برزخی مؤمنان و در جوار حرم علوی، از شعاع ولایت بهره مند بود؛ البته روحم گهگاه سری هم به مزار دنیویام میزد. زمانهای طولانی گذشت تا آنگاه که از عالم دنیا خبر رسید که اوضاع زندگی بشری بشدت آشفته شده است. در آن شرایط و بر اساس اخبار آخرالزمانی و روایات مهدوی، حدس زدم که زمانه موعود نزدیک است و همین مرا بیقرار میساخت و آماده بازگشت بدنیا بودم. تا این که آن رویداد مهم رخ داد. روز جمعه ای بود. رفته بودم به بدن زمینیام سر بزنم که در آن جا فرشته ای نورانی را دیدم. او به من خبر داد که زمانه ظهور است و من بر اساس وعده معصومین علیهم السلام میبایست برای یاری مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف آماده شوم. در یک فضای آرام و معنوی و با یاری فرشتگان، روحم دوباره به بدنم بازگشت و هم زمان قبرم شکافته شد. فرشتگان لباسی برایم آماده کرده بودند و به من خبر دادند که آن شب، شب عاشورا است و تا سحرگاه باید با طی الارض به مکه بروم. آنشب، اگرچه مسافت بسیار طولانیِ مدائن تا مکه را بسرعت پیمودم، ولی مظلومیت شیعیان و شدت هجومهای ویرانگر دشمنان اسلام و تشیع را در مرکز و جنوب عراق مشاهده کردم.
به مکه رسیدم، حالتی عجیب داشتم. میدانستم که در آن سحرگاه، ۳۱۳ یار اسطوره ای امام موعود، گرد هم جمع خواهند شد؛ اما نمیدانستم که آنها چه کسانی هستند، از چه سرزمینهایی و با چه نشانه هایی. میخواستم بدانم که آیا از سرزمین من و مردمان آن نیز کسانی در میان آنها هستند؟ آیا آن قوم و نسلی که برای پی ریزی آن، زحمت بسیار کشیده بودم، شکل گرفته بود؟ وارد مسجدالحرام شدم. مسجدالحرام نه شلوغ بود و نه خلوت. بیشتر جمعیت، مسلمان نماهایی بودند که معلوم بود از دین، جز ظاهر آن را ندارند. ولی کم کم در میان جمعیت، چهرههایی نورانی پیدا شد؛ کسانی که معلوم بود با طی الارض از اطراف و اکناف عالم به مسجدالحرام آورده شده اند. در چهره آنها حالتی از آمادگی، شادی و کمی شگفتی دیده میشد. حسی غریب، همه ما را به هم پیوند میداد؛ ولی تا صاحب خود را نمی یافتیم، اجازه نداشتیم که حرکت یا ائتلافی بکنیم؛ بویژه که سایه سنگین فضای امنیتی را هم میشد بر مسجدالحرام احساس کرد. ناگهان در میان جمعیت، چهره ای آشنا دیدم. با شوق و تردید و چشمانی اشکبار بسویش رفتم؛ خودش بود، مالک اشتر! او را در ایام جوانی اش در کوفه دیده بودم. از عاشقان مولایم علی علیه السلام بود و اینک او نیز رجعت کرده بود. ابتدا با کمی تردید مرا نگاه کرد و سپس مرا در آغوش کشید. وقتی که گریههای از سرِ شوقمان کمی آرام گرفت، مالک گفت: سلمان! تو بهتر و بیشتر از من، از مولایمان، مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف میدانی. تا کی باید صبر کنیم؟ او چه نشانههایی دارد؟ سخنان مالک مرا به یاد آن روزهایی انداخت که در مدینه در جست وجوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودم و با کمک نشانههایی که از او میدانستم، عاشقانه به دنبالش میگشتم. به مالک گفتم: او همانند پیامبر است، با تمامی اوصاف و نشانه ها؛ و موعد ما پس از طلوع فجر در کنار حجرالاسود است. لحظاتی گذشت. چیزی به طلوع آفتاب نمانده بود. همراه مالک طوافی انجام دادم و با هم به سمت حجرالاسود رفتیم. احساس کردم محدوده حجرالاسود در اختیار ما ۳۱۳ نفراست. ناگهان فجر طلوع کرد و…. توضیح: بدن انسان پس از مرگ و قرار گرفتن آن در قبر، از بین میرود؛ اما طبق روایات اهل بیت علیهم السلام، پیکر اولیا و صلحای خاص پس از مرگ سالم میماند. روح آنها به بهشت برزخی میرود که در ملکوت وادی السلام نجف قرار دارد و دلیل آن، این است که شرط ورود به بهشت، ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام است. بدین جهت، بهشت برزخی هم در بُعد ملکوتی بارگاه آن حضرت قرار دارد و ارواح مؤمنانِ سراسر دنیا پس از مرگ به آنجا آورده میشود تا از بهشت برزخی ولایت بهره مند شوند. ضمناً رجعت یکی از آموزههای منحصر به فرد مکتب تشیع، و به معنی بازگشت مؤمنان و کافران خالص در پایان دوران ظهور است. از مجموعه روایات چنین بر میآید که رجعت، دورانی ویژه و در امتداد دوران ظهور است؛ بدین جهت در آغاز ظهور، رجعتی نخواهد بود، مگر پس از تثبیت حکومت. البته در این مسئله مورد استثنائی وجود دارد و آن، معدودی از زنان و مردان تاریخی برجسته در دینداری و عمل صالح میباشند که سرآمد آنها سلمان محمدی است. بر اساس روایات، این عده در همان آغاز ظهور رجعت میکنند تا در ترکیب ۳۱۳ نفر یار ویژه حضرت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف قرار بگیرند.
کابالا
مه یربن تودورس ابولافی: این شخص رئیس انبوه یهودیان اسپانیا، که آن روز جمعیت شان در اسپانیا بیش از همه کشورهای جهان بود، که ریاست قومی و نژادی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی یهودیان با او بود. در تاریخ یهود پس از سقوط دولت شان بدست بخت النصر (بنی آکد ناصْر) قدرتمند تر از او در سمت مذکور کسی نبود.
کربلا
یکی از سخنان پرمحتوای امام حسین که حاکی از جوانمردی است، آن است که در روز عاشورا، وقتی که اصحاب و یاران خویش را از دست داده بودند و خودشان مشغول جنگ بودند، متوجه شدند که لشکر دشمن بین ایشان و خیمهگاه، جدایی انداخته و آنها در حال نزدیک شدن به خیمهها هستند. امام فرمود: ای پیروان آل ابوسفیان! ای نامردها، اگر دین ندارید، اگر معاد را قبول ندارید، پس در دنیای خود جوانمرد باشید. شما با من جنگ دارید، این زن و بچه در خیمهها چه کردهاند؟
گفتگوی طلحه و مولا علیهماالسلام که اثبات میکند بخشی از قرآن بدست ما نرسیده: طلحه به مولا گفت: ای علی (ع) گفتی: ای مردم! من همچنان مشغول به رسول خدا و درگیر غسل و کفن و دفن او بودم و سپس به کتاب خدا پرداخته و آن را گرد آوردم و این کتاب خداست که جمع گشته، نزد من است و یک حرف هم از آن نیفتاده است، ولی من آنچه را که شما به خط خود نوشتی و گرد آوردی را ندیدم، حال آنکه دیدم عمر (ملعون) کسی را به نزد تو فرستاد که آن کتاب را نزد من فرست (تا بسوزاند) و تو از این کار امتناع ورزیدی، و عمر مردم را فراخواند و اگر دو مرد بر آیه ای شهادت میدادند، آن را مینوشت و اگر جز یک مرد بر درستی آن شهادت نمیداد، آنرا به تعویق انداخته و نمینوشت. عمر در حالی که من هم میشنیدم، گفت: در جنگ یمامة گروهی از مردم کشته شدند که طوری قرآن میخوانندند که کسی جز ایشان آنسان نمیخواند، و آنان از میان رفتند و براستی روزی گوسفندی به کنار صحیفه در حالی که کاتبان مشغول نوشتن بودند آمد و آنرا خورد و هر آنچه در آن بود از میان رفت و در آنروز کاتب عثمان بود، و از عمر و یاران او که آنچه در دوره عمر و دوره عثمان نوشته بودند را گرد آوردند، شنیدم که میگفتند: سوره احزاب (۷۳ آیه دارد) به اندازه سوره بقره (۲۸۶ آیه دارد) بود و سوره نور (۶۴ آیه دارد) یکصد و چند آیه بود و سوره حجر (۹۹ آیه دارد) صد و نود آیه بود. این سخنان چقدر صحت دارند؟ و چرا شما ای رحمت شده، کتاب خدا را برای مردم آشکار نمیسازید؟ حال آنکه عثمان آنگاه که آنچه عمر گرد آورده بود را گرفت، عهد نمود و کتاب خدا را بر او جمع آورد و مردم را به یک قرائت از قرآن واداشت و مصحف اُبیّ بن کعب و ابن مسعود را پاره نمود و در آتش سوزاند؟ پس علی علیه السلام به او گفت: ای طلحه! براستی که هر آیه ای که خداوند نازل نمود، به املای رسول خدا و دستنوشته من، نزد من هست (قرآن کامل نزد من است) و تأویل هر آیه ای که خداوند نازل نمود و هر حلال و حرامی و هر حدّ و حکمی یا هر چیزی که امت اسلام تا روز قیامت به آن نیاز دارند حتی قصاص یک خدشه و زخم کوچک، نزد من نوشته شده. پس طلحه گفت: هر چیز از کوچک و بزرگ و عام و خاص یا هر آنچه که تا روز قیامت مورد نیاز باشد، نزد تو در آن کتاب نوشته شده؟ فرمود: آری و غیر از آن اینکه رسول خدا بهنگام بیماری اش کلید هزار باب از علم که هر باب آن، هزار باب باشد، را بعنوان رازی به من سپرد و اگر چنین میشد که این امت از وقتی که رسول خدا رحلت فرمود، از من پیروی میکردند و اطاعت مینمودند: لَأَکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ: از فراز سرشان و از زیر پاهایشان نعمت مییافتند، ای طلحه! آیا تو نبودی که خود شاهد بودی رسول خدا فرمود تا استخوان کتف شتری بیاورند تا در آن چیزی بنویسد که امتش بواسطه آن گمراه نشوند (مکتوب وصی پیامبر) و این رفیق (عمر) شما گفت: به حتم پیامبر خدا هذیان میگوید، پس رسول الله ناراحت شد و از نوشتن آن دست کشید؟ گفت: آری، شاهد بودم. گفت: آنگاه که شما بیرون شدید رسول خدا آنچه را که میخواست بنویسد و همگان را بر آن شاهد بگیرد، به من گفت و جبرئیل علیه السلام به او خبر داد که خداوند عز و جل بر امت او حکم اختلاف و دودستگی را مقدر نموده است و سپس فرمود تا برگه ای آوردند و آنچه را قصد داشت در کتف شتر بنویسد، بر من املا نمود و سه تن از نزدیکان را بر آن شاهد گرفت: سلمان و ابوذر و مقداد و سپس نام کسانی که امام و پیشوای هدایت هستند و خداوند به فرمانبری از ایشان تا روز قیامت دستور فرموده را برد و در مقام نخست ایشان نام مرا برد و سپس نام این پسرم و سپس نام این پسرم و به حسن و حسین اشاره نمود و آنگاه نه تن از فرزندان پسرم حسین. آیا اینگونه نبود ای ابوذر و ای مقداد؟ پس آندو برخاستند و گفتند: بر این سخن رسول خدا شهادت میدهیم. پس طلحه گفت: به راستی که شنیدم رسول خدا فرمود: راستگوتر و نزد خداوند نیکوکارتر از ابوذر بر پشت این زمین و زیر سقف این آسمان نبوده است. و من گواهم که ایشان جز به حق شهادت ندادند و تو نزد من از آنها هم راستگوتر و نیکوکردارتر هستی. سپس علی علیه السلام روی نمود و فرمود: تقوای پرودگار عز و جل پیشه کن ای طلحه! و تو ای زبیر و تو ای سعد و تو ای ابن عوف! پرهیزکار باشید در پیشگاه خدا و خشنودی او را مقدم شمرید و نعمتی که نزد اوست را برتر دانید و در راه خدا، از سرزنش هیچ سرزنشگری نهراسید. سپس طلحه گفت: گمان نمیکنم ای ابا الحسن درباره سوالی که پیرامون قرآن از تو پرسیدم، پاسخ گفته باشی، آیا نمیخواهی آنرا برای مردم آشکار گردانی؟ (یعنی داری منو میپیچونی) گفت: ای طلحه! عمدا از جواب تو سر باز زدم (یعنی نمیخوام این صحبت ادامه داشته باشه) بگو بدانم آنچه که عمر و عثمان نوشته اند، آیا همه اش قرآن است یا در آن چیزی هست که از اصل قرآن نباشد؟ (یعنی چیزی اضافه نشده ولی کم شده) طلحه گفت: بلکه همه آن قرآن است. گفت: اگر به آنچه در قرآن آمده پایبند باشید، از آتش دوزخ نجات خواهید یافت و به بهشت خواهید رفت، چرا که در آن حجت ما و بیان حق ما و وجوب اطاعت از ما بیان شده است (پس به ضرر خلفا بوده و حذف کردند) طلحه گفت: برای من کافی است، اگر که قرآن باشد، مرا بسنده است. سپس طلحه گفت: بگو بدانم آنچه از قرآن و تاویل آن و علم حلال و حرام در دست داری را به که خواهی داد؟ و پس از تو چه کسی صاحب آن خواهد بود؟ فرمود: همان کسی که رسول خدا فرمود تا آنرا به وی بدهم. گفت: او کیست؟ فرمود: وصی من و سزاوار ترین مردم پس از من بر مردم، فرزندم حسن و سپس فرزندم حسن هنگام درگذشتش آنرا به پسرم حسین میسپارد، و سپس یکی پس از دیگری به فرزندان حسین میرسد تا آنکه آخرین ایشان در کنار حوض کوثر بر رسول خدا وارد گردد. ایشان با قرآنند و از آن جدا نمیشوند و قرآن نیز با ایشان است و از ایشان جدا نمیگردد. هان که معاویه و پسرش پس از عثمان حکومت بر مردمان را بدست خواهند گرفت و پس از آندو هفت تن از فرزندان حکم بن ابی العاص.
مولا فرمود از حضرت صلّی الله علیه و آله و سلم شنیدم که فرمود: امت من در روز قیامت با پنج پرچم محشور خواهند گشت و نخستین پرچمی که به محضر من وارد میگردد، پرچم فرعون این امت است که معاویه باشد و دومی به دست سامری این امت است که عمرو بن العاص باشد و سومی با جاثلیق این امت است که ابوموسی اشعری است و چهارم به دست ابی الاعور سلمی است و پنجمی به دست توست ای علی و مومنان زیر آن پرچم قرار دارند و تو امام ایشانی و خدای تبارک و تعالی به آن چهارگروه خواهد گفت: ارْجِعُوا وَراءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ: بازپس برگردید و نوری درخواست کنید آنگاه میان آنها دیواری زده میشود که آن را دروازه ای است باطنش رحمت است، و ایشان پیروان من و دوستداران من و همرزمان من با گروه سرکشان و منحرف شدگان از راه حق هستند و دروازه رحمت همین شیعیان من هستند و ایشان به فریاد چنین خواهند گفت: آیا در آن نبودیم: قالُوا بَلی وَ لکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْکُمُ الْأَمانِیُّ حَتَّی جاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَ غَرَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ. همچنین مولا فرمود، رسول خدا در جنگ بدر مرا روانه ساخت و فرمود که ای علی، یک مشت خاک یکجا جمع کن و بیاور و من آن یک مشت سنگریزه را برگرفتم و آنرا بوییدم و دیدم که خوشبوست و رایحه مشک میدهد. آنرا نزد حضرت آوردم و با آن به روی مشرکین پاشید. از آن سنگها چهار سنگ از بهشت بود و سنگی از مشرق بود و سنگی از مغرب و سنگی از زیر عرش و با هر سنگ، صد هزار فرشته بود که به یاری ما آمده بودند و خداوند احدی را پیش از این، به این فضیلت مخصوص نگردانده و پس از آن هم نخواهد گرداند.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: از هفت چیز هلاک آور دورى کنید، به ایشان عرض شد: آن هفت چیز کدامند؟ حضرت فرمود: شرک ورزیدن به خداوند، و جادوگرى ، و کشتن کسى که خداوند کشتن او را جز در صورتى که حق او باشد حرام گردانیده ، و ربا خوارى ، و خوردن مال یتیم ، و پشت نمودن به دشمن در روز جهاد، و نسبت ناروا دادن به زن شوهردار ساده دل با ایمان .
حدیث :
محمد بن مسلم گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم : چه شده است ما را که گواهى به کافر بودن مخالفین خود مى دهیم ولى چرا خود و یاران مان گواهى به بهشتى بودن نمى دهیم ؟ حضرت فرمود: این به خاطر ضعف و ناتوانى شماست ، اگر در شما هیچیک از گناهان کبیره نبود پس گواه باشید که شما در بهشت هستید، عرض کردم : گناهان کبیره چه چیزهایى هستند؟ فرمود: بزرگترین آنها شرک ورزیدن به خداوند و آزردن پدر و مادر و پس روى نمودن به حالت اعرابى پس از هجرت و نسبت ناروا دادن به زن شوهردار و فرار از جهاد و خوردن مال یتیم از روى ستم و رباخوارى بعد از آگاهى و کشتن مومن . پس عرض کردم : آیا زنا نمودن و دزدى کردن هم از گناهان کبیره است ؟ حضرت فرمود: نه این دو از گناهان کبیره شمرده نمى شوند.
حدیث :
اسماعیل بن سهل گوید: به خدمت امام جواد علیه السلام نوشتم که : به من چیزى بیاموز که هرگاه آن را بگویم در دنیا و آخرت با شما باشم . حضرت با خط شریف خود که آن را مى شناختم نوشت : سوره مبارکه (انا انزلناه ) را زیاد تلاوت کن و دو لب خود را با گفتن استغفار تر کن (نیروى تازه بخش)
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش روایت فرمود که : رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : خوشا به حال کسى که در روز قیامت در نامه عملش زیر هر گناهى (استغفر الله) بیاید.