شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب
شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب

دوست واقعی

خیلی از اونهایی که دور و برت هستن واقعا دوست تو نیستن، فقط ظاهر شون، حرف هاشون، یا لحظه هایی که کنارت بودن، اینطور نشون میده، ولی حقیقت یه چیز دیگه ست، ما توی زندگیمون سه جور دوست داریم (برگ ها، شاخه ها، ریشه ها) دوستهای شبیه به برگ همونهایی هستن که با اولین باد پاییز از شاخه جدا میشن، بودنشون موقتیه، توی روزهای آفتابی کنارتن، اما تا هوا ابری میشه محو میشن، نمیتونی روشون حساب کنی، چون از جنس موندن نیستن. دوستهای شبیه به شاخه یک‌قدم جلوترن، شاید بشه گاهی زیر سایه شون آروم گرفت، شاید تو رو برای مدتی حمایت کنن، اما وقتی بهشون تکیه کنی میشکنن، چون برای وزن دردها و سختیهات ساخته نشدن. و اما دوستهای شبیه به ریشه، اونا نادرن ولی اگر پیداشون کنی مثل گنج هستن، نه طوفان زندگی میتونه تکونشون بده، نه سرمای زمونه میتونه خشکشون کنه، اونا تو عمق وجودت ریشه میزنن، بیصدا و بی ادعا، اما همیشه هستن، حتی وقتی دیده نمیشن. زندگی رو با برگها شاد کن، با شاخه ها تجربه بساز، اما اگر ریشه ای پیدا کردی قدرش رو بدون، چون اونها هستن که تو رو سرپا نگه میدارند، وقتی دنیا زیر پات بلرزه.


حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

آفرینش
مراتب خلقت در آیات و روایات، اگر بخواهیم بدون دخالت فلسفه و به صرف تکیه بر روایات، مراتب هستی و کیفیت صدور و خلقت عالم تکوین را بیان کنیم، چنین باید بگوییم: آن‏چه از روایات به دست می‏آید این است که کل عالم هستی در دو بخش آفریده شده است: ۱. عالم انوار و ارواح ۲. عالم اجسام و مادیات. مراتب خلقت در عالم انوار، شروع خلقت عالم انوار و به طور کلی عالم هستی از خلقت نور و روح حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است که خداوند آن را از نور وجود خود آفرید. سپس از نور وجود حضرت ختمی مرتبت، نور حضرت علی علیه‏السلام را آفرید و از آن دو نور طیّب، نور حضرت فاطمه علیهاالسلام را خلق کرد و از این سه نور پاک، انوار حضرت حسن و حسین علیهماالسلام را آفرید و از نور امام حسین علیه‏السلام ، انوار نُه امام دیگر را به ترتیب آفرید، پیش از این‏که مخلوق دیگری را آفریده باشد، نه آسمانی و زمینی و نه خورشید و ماهی و نه آب و هوایی و نه هیچ چیز دیگر، از این رو، خلقت عالم روحانی بر عالم جسمانی تقدّم دارد و این مطلب را میتوان از خود روایات استفاده کرد. در روایت دیگری از حضرت علی علیه‏السلام آمده است که نور ۱۲۴
هزار پیامبر و رسول نیز از نور وجود پیامبر اکرم خلق شده است، پیش از اینکه موجود دیگری خلق شده باشد که باید آنها را نیز مربوط به خلقت عالم انوار دانست. در همین روایت به خلقت ملائکه، عرش، کرسی، لوح، قلم، بهشت و ارواح مؤمنین نیز اشاره شده است که خداوند از نور وجود پیامبر اکرم جوهری را آفرید و آن را به دو قسمت کرد و با چشم هیبت به قسم اول نگاه کرد که تبدیل به آب شد و با چشم شفقت به قسم دوم نظر انداخت که از آن عرش را آفرید و از نور عرش، کرسی را آفرید و از نور کرسی، لوح را آفرید و از نور لوح، قلم را آفرید. آن‏گاه به قلم گفت: توحید مرا بنویس! قلم هزار سال از این کلام خداوند بیهوش ماند و وقتی به هوش آمد، خداوند گفت: بنویس! قلم گفت: چه بنویسم؟ خداوند گفت: بنویس: لا اله الا اللّه محمد رسول اللّه، در ادامه حدیث آمده است که بهشت و ملائکه و ارواح مؤمنین از نور پیامر اکرم خلق شده‏اند. بنابراین، طبق این حدیث باید خلقت عرش، کرسی، لوح، قلم، بهشت، ملائکه و ارواح مؤمنین را نیز جزو مراتب خلقت در عالم انوار دانست. اما در مورد مراتب خلقت در عالم اجسام، ادامه دارد..

آفرینش امری و خلقی
اکنون بجای دو نیروی نیوتون، بهتر است این دو را، دو نیروی دافع، بدانیم، بدین شرح: هر ذره و هر کره، نسبت بفشاری که از خارج به او وارد میشود، مقاومت نشان میدهد. بنابراین هر ذره و هر کره دارای یک نیروی درونی است. پس دو نیرو وجود دارد: نیروی بیرونی و نیروی درونی. از برآیند این دو نیرو که با هم گلاویز هستند، حرکت‌های وضعی و انتقالی، پدید می آید. اما: ۱- منشأ این نیروی بیرونی ایجاد مداوم از مرکز جهان است ۲- فقط یک نیروی فشار در اثر ایجاد مداوم از مرکز جهان است و در مقابل نیروی فشار هیچ چیزی نیست غیر از بودن. بودن: پیکر یک کودک (مثلاً چهار ساله) را در نظر بگیرید، از مرکز پیکر او که نامش قلب است، خون به همه جای بدنش و به همه سلول هایش پمپاژ یعنی دفع میشود. اگر پوست بدن او سوراخ هائی داشتند، خون پمپاژ شده به خارج از وجودش میریخت اما چون پیکر او حدودی دارد به نام پوست، خون پمپاژ شده توسط همان حدود بدن، از نو به سوی قلب دفع میگردد یعنی از این که به خارج از بدن بریزد، دفع میشود. در عین حال، بهمراه همین جریان خون، پیکر کودک بزرگ و بزرگ تر میشود و رشد میکند. با این فرق که آن چه از مرکز جهان پمپاژ میشود دوباره به مرکز آن بر نمیگردد. بودن و وجود کودک به همان حدود پیکرش است اگر پیکرش حد و حدودی نداشت اساساً او وجود نمیداشت. جهان نیز پیکر دارد، پیکرش نیز (گرچه خیلی بزرگ و بزرگ است) حد و حدودی دارد و اگر حد و حدود نداشت اساساً بوجود نمی آمد، و تنها خدا است که وجودش نا محدود است. ایجاد مداوم درمرکز جهان، انرژی‌ها و مواد را به شش جانب پمپاژ میکند و آن چه در برابر این نیروی پمپاژ هست فقط (بودن جهان) است، و این بودن جهان از امر خداست که گفت باش. مثال دیگر: هندوانه از خاک تغذیه میکند و بوسیله تغذیه پیکرش بزرگ میشود، در برابر حرکت ناشی از تغذیه هیچ چیزی وجود ندارد مگر همان بودن آن، با این فرق که هندوانه از یک طرف و ناف خودش تغذیه میشود و جهان از مرکزش تغذیه میشود. و نیز تنها همین فشار است که بخشی از انرژی‌های جهان را بصورت مواد (اتم و کره) در آورده است یعنی بودن شان نیز در اثر آن فشار به وجود آمده است.

کابالا
معرفی نهمانیدس: او رهبر دینی و بنیانگذار مرکز آموزش کابالا در شهر گرونا و مشاور جیمز اول پادشاه مسیحی بود. نهمانیدس طراح اصلی اجرائی شدن اتحاد مسیحیان و یهودیان به محور اصول کابالا و نیز برنامه جنگ نرم بر علیه مسلمانان اندلس (اسپانیا) بود؛ علاوه بر محصولات تاکستان های مسیحیان و یهودیان،‌ تاکستان های مسلمانان را نیز اجاره کرده و به شراب تبدیل نموده و در مراکزی شبیه کافی شاپ های امروزی به طور تقریباً رایگان در اختیار پسران و دختران جوان مسلمان قرار داده و آنان را از غیرت دینی خالی کردند. ادامه دارد..

خرافه
این واژه از نام مردی از قبیله عُذره گرفته شده است. در تاریخ و روایات آمده: طایفه ی اجنّه، مردی به نام خرافه را که شخص صالحی بود اسیر کردند. وی، مدتی را در جمع آنان بر سر برد؛ پس از آزادی هر چه دیده بوده بیان میکرد و از آنجا که سخنانش برای مردم عجیب و غیرقابل باور بود، او را تکذیب میکردند و میگفتند: این سخنان خرافه است. و در بی پایگی احادیث به او مثال زده میشد. به تدریج، هر سخن بی پایه و بی مبنا را خرافه گفتند. در لغت، به هر سخن پریشان، موهوم، افسانه یی، غیرقابل اعتماد، دروغ، باطل و بدون اصل خرافه گفته میشود. خرافات دامنه ی وسیعی دارد و شامل اساطیر و حکایات افسانه یی ناشی از اوهام عامیانه و جاهلانه میشود. خرافه در اصطلاح، عمل یا اعتقاد ناشی از نادانی، جهل، ترس از ناشناخته ها، اعتقاد به شانس و بخت، یا درک نادرست از علت‌ها و معلول هاست.

روزی پیامبر در سن چهارسالگی از مادر رضاعی خود حلیمه اجازه خواست تا همراه برادران رضاعی خود به صحرا برود، حلیمه میگوید: فردا محمد (ص) را شستشو دادم، به موهایش روغن زدم، به چشمانش سرمه کشیدم و برای اینکه دیوهای صحرا به او صدمه نزنند، یک مهره ی یمانی که در نخ کشیده شده بود را، برای محافظت به گردن او آویختم. محمد (صلّی الله علیه وآله وسلّم) مهره را از گردن درآورد و به مادر گفت: مادر، خدایی که پیوسته با من است، نگهدار و حافظ من است. بحارالانوار، ج ۱۵

تاریخچه صحیفه سجادیه
عمیر بن متوکّل ثقفی بلخی، از پدرش متوکل بن هارون که گفت: یحیی بن زید بن علی (بن الحسین) علیهما السلام، را پس از کشته شدن پدرش، دیدم که به خراسان میرفت (جناب زید در سال ۱۲۱ قمری در ۴۲ سالگی در کوفه بر علیه بنی امیه قیام کرد و کشته شد. پسرش یحیی به خراسان رفت و در سال ۱۲۵ در جوزجان- گورگانج- شهری در فاصله میان مرو و بلخ کشته شد. خراسان به سرزمینی گفته میشد که از شمال به کوه‌های هندوکش و جیحون، و از شرق به سرشاخه غربی رود خانه سند، و از جنوب به بلوجستان پاکستان و سیستان ایران، و از غرب به دریای خزر و سرزمین ری، محدود میگشت. جوزجان، معربّ گورگانج- گور گِنش، واژه مرکّب ترکی، به معنای قبر وسیع، یا به معنای چشم انداز وسیع، این شهر پس از تسلط ترکها بر ناحیه جنوبی جیحون بنا شده. امیر تیمور گورگانی نیز بدان جا منسوب است. یحیی ۴ سال پس از پدر زندگی کرد این مدت را در ری، سرخس، بلخ، در زندان مرو، بیهق (سبزوار)، اَبرشهر (نیشابور) هرات و جوزجان بسر برد) بر او سلام کردم، پرسید: از کجا می‌آئی؟ گفتم از حجّ. از احوال کسان و عمو زادگان خویش که در مدینه بودند، پرسید و در سوال از حال جعفر بن محمد (علیه السلام) مبالغه کرد. از احوال او و آنان، به او خبر دادم و از اندوه آنان دربارۀ پدرش گزارش دادم. یحیی گفت: عمویم محمد بن علی (امام باقر علیه السلام) پدرم را به ترک خروج میفرمود، و خبر داده بود که اگر خروج کرده و از مدینه بیرون رود، پایان کارش به کجا می‌انجامد. آیا پسر عمویم جعفر بن محمد (علیه السلام) را دیدار کردی؟ گفتم: آری. گفت: چه چیزی دربارۀ من گفت؟ خبرده مرا. گفتم: فدایت شوم دوست ندارم آنچه را که از او شنیدم بگویم. گفت: مرا از مرگ میترسانی؟ آنچه شنیده ای بازگو. گفتم: از او شنیدم که میگفت: تو کشته و به دار آویخته میشوی چنانکه پدرت کشته و به دار آویخته شد. رنگ روی یحیی متغیر شد و گفت: یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتاب: خدا هر چه را خواهد محو میکند و هر چه را خواهد ثابت میدارد و اصل کتاب، لوح محفوظ در اختیار اوست (به سخن امام صادق علیه السلام ایمان داشته، لیکن امیدوار میشود که خداوند این تقدیر را عوض کند) ادامه دارد..

صدای ناشناس، کمی عجیب، کاملاً واقعی
آقای میلانی در قفقاز منشی تاجری بود و به کار اشتغال داشت، روزی که در تجارتخانه تنها بود صدائی شنید که گفت: تا چند لحظه دیگر فلان شخص وارد میشود، حاجتی دارد کارش را انجام بده. زمانی نگذشت که اون شخص وارد شد و حاجتش را گفت، انجام داد و رفت. روزی دیگر که شخصی در تجارتخانه بود و با او صحبت میکرد دوباره همان صدا را شنید و در ضمن فهمید که فقط او هست که صدا را میشنود و کسی دیگر نمیشنود. صاحب صدا که پیدا نبود دوباره شخص دیگری را توصیه کرد: اکنون وارد میشود و حاجتی دارد حاجت او را برآور. باز شخص گفته شده آمد و حاجتش را گفت، کارش را انجام داد و رفت ولی آن صدا مرتباً با او بود. روز و شب مطالبی را میگفت و پیشگوئیهائی میکرد و چون میلانی ازدواج نکرده بود و تنها بود، علی الخصوص شبها بیشتر میترسید. روزی صدا به او گفت فلان دختر زیبا که به تو مراجعه میکند اهل گرجستانه و شایسته همسری تست. از او خواستگاری کن. روز بعد دختر به تجارتخانه آمد ولی میلانی از اون خواستگاری نکرد، هر چند او زیبا بود ولی دست میلانی از مال دنیا خالی بود، و بقول خودمون آس و پاس بود، و معلومه کسی همسر مرد بی پول نمیشود. پس از رفتن دختر گرجی، دوباره صدا بگوش او رسید که چرا از این دختر خواستگاری نکردی؟ گفت: باید به پدر و مادرم نامه بنویسم و اجازه بگیرم، شهر هرت که نیست، وانگهی دستم از مال دنیا خالی هست. صدا گفت: بی پولی مسئله ای نیست، او راضی است با تو ازدواج کند. ولی میلانی دنبال این توصیه نرفت و صدای ناشناس هم در مورد کارهای دیگر، دست از سر او برنمیداشت. روزی صدا به او گفت: امروز نزد فلان کمونیست برو و او را به راه خدا دعوت کن. اینجا دید که کار دارد به جاهای باریک میکشد و اهل سیاسی بازی و دردسر نبود، این بود که به مدیر تجارتخانه گفت: چون من عازم مشهد هستم خواهشمندم حساب منو تصفیه کن بروم. مدیر تجارتخانه حساب میلانی را تصفیه نمود و او به مشهد رفت. در طول راه هم صدا دست بردار نبود و از حوادث نیامده خبر میداد تا رسید به مشهد. بلافاصله به زیارت حضرت ثامن الائمه علیه السلام رفت و شرح ماوقع را با گریه و زاری به حضرت عرض کرد و از آقا کمک خواست. پس از خاتمه زیارت در کفش کن بالا، با آقای نوغانی مواجه شد و چون با هم آشنائی داشتند، گرفتاری خودش را برای ایشان گفت. فرمود مشکل تو به دست آقای فلانی باز میشود و نشانی منزل ایشان را داد و گفت درب منزل ایشان بروی همه باز است. به منزل اون شخص رفت و دید، درسته، همانطور که شنیده بود، دید درب باز است. به درون رفت و سلام کرد و مشکل خود را به عرض ایشان رساند. اون شخص دست به محاسن خود کشید و سر به تفکر فرو برد، گوئی در عالم خلسه است، چنین حالتی بود، ولی پس از زمانی سر برداشت و فرمود مشکل تو رفع شد، برو از حضرت ثامن الائمه تشکر کن. دوباره به حرم مشرف شد و شکرانه بجا آورد و همه چیز درست شد. زمانیکه مشغول تحقیق برای مشکل خودم بودم، خیلی موارد مشابه رو بررسی کردم، و این حکایت واقعی خب برام خیلی جالب بود، البته این حکایت واقعی رو اینجا گذاشتم تا نظر شما رو کامل در موردش بدونم، هر چی در موردش به ذهنتون میرسه بگویید، مثلاً اگه خود شما جای میلانی بودید چکار میکردی؟ در چنین مواقعی بهترین کار چیه؟ این واقعه در کتاب نشان از بی نشانها ثبت شده.

جلام بن جندل غفاری نقل میکند: من نزد معاویه (لعنة الله علیه) بودم، ناگهان شنیدم فریاد زننده ای بر در کاخ معاویه (لعنة اللّه علیه) فریاد میکشد و میگوید این قطار شتران رسید که آتش حمل میکند، خدایا کسانی را که امر به معروف میکنند و خود آنرا انجام نمیدهند، و کسانی را که نهی از منکر میکنند و خود آنرا انجام میدهند لعنت کن! موهای بدن معاویه ملعون سیخ و رنگش پرید و گفت: ای جلام، آیا این فریاد زننده را میشناسی؟ گفتم: هرگز! گفت: چه کسی چاره ساز من از جندب بن جناده (ابوذر) است؟ هر روز بر در کاخ می‌آید و همین سخنان را که شنیدی با فریاد میگوید. سپس گفت: ابوذر را پیش من آورید. ابوذر را در حالی که گروهی میکشیدند آوردند و چون برابر معاویه ایستاد، معاویه ملعون به او گفت: ای دشمن خدا و رسول، هر روز پیش ما می‌آیی و اینجوری میکنی که اگر بدون اجازه امیرالشیاطین عثمان میتوانستم مردی از اصحاب محمد را بکشم، بدون تردید تو را میکشتم و اینک درباره تو اجازه خواهم گرفت. جلام میگوید دوست داشتم ابوذر را ببینم زیرا او مردی از قوم من بود. به او نگریستم، مردی گندمگون و لاغر و دارای چهره استخوانی و خمیده پشت دیدم. او روی به معاویه ملعون کرد و گفت: من دشمن خدا و رسولش نیستم، بلکه تو و پدرت دو دشمن خدا و رسول خدایید؛ به ظاهر اسلام آوردید و کفر خود را نهان داشتید و رسول خدا (صَلَّى اللّه عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَسَلَّمَ) تو را لعنت کرده و چند بار بر تو نفرین کرده است که سیر نشوی (معاویه جوع داشته) و خود شنیدم رسول خدا میفرمود: هرگاه آن مرد چشم درشت فراخ گلو که میخورد و سیر نمیشود بر امتم والی شود، باید که امت از او حذر کند. معاویه ملعون گفت: من آن مرد نیستم. ابوذر گفت: تو همان شخص هستی، این را رسول خدا به من خبر داده است و وقتی که تو از کنار آن حضرت گذشتی، شنیدم فرمود: بار خدایا او را لعنت فرمای و جز با خاک سیرش مگردان. و هم از پیامبر شنیدم می‌فرمود: معاویه در دوزخ است. معاویه ملعون خندید و به حبس ابوذر فرمان داد و درباره او به عثمان ملعون نامه نوشت، و چندی بعد او را با شتری لخت به مدینه فرستادند که به ربذه تبعید شد.

سلمان فارسی
می گویند سلمان با آن که استاندار مدائن بود، ولی به هنگام رحلت، تنها بیست و چند درهم از خود باقی گذاشت. اما مهم ترین میراث سلمان، میراث او برای انسان‌های متعلق و مرتبط با اوست. در سال نهم هجری، وقتی که اسلام به ثباتی رسیده بود و پیامبر به اواخر عمر خود نزدیک میشد، سلمان، که خبر فتوحات را از پیامبر شنیده بود، برای اقوامش، که در آن سالها ساکن کازرون فارس بودند، امان نامه گرفت؛ امان نامه ای که به خط امیرالمؤمنین علیه السلام نوشته شده بود. البته میراث سلمان تنها برای منتسبین خودش نبوده؛ بلکه میراث معنوی بسیار ارزشمندی به نام نسل سلمان را که در مباحث بعد درباره آن بیش تر سخن خواهیم گفت نیز برای مردمان سرزمین خود به یادگار گذاشته است. این میراث مهم، همان پیشگویی و وعده بزرگی است که پیامبر درباره آینده سرزمین او داد و فرمود: اگر دین، ایمان و علم در ستاره ثریا هم باشد، مردمی از سرزمین سلمان، به آن دست خواهند یافت، مزار سلمان که در شهر مدائن و در کنار مزار حذیفه بن یمان جانشین او در استانداری مدائن و از صحابه شیعی و علوی قرار دارد نیز میراث دیگر اوست. زیارت مزارش، مورد سفارش امامان معصوم علیهم السلام بوده و حتی برخلاف بسیاری از امامزادگان که دارای زیارتنامه مشخصی نیستند، برای ایشان، زیارتنامه خاص وارد شده است. زیارتی که او را با این عناوین مورد خطاب قرار می‌دهیم... السَّلَامُ عَلَیْک یَا صَاحِبَ رَسُولِ اللَّهِ الْأَمِینِ؛ السَّلَامُ عَلَیْک یَا وَلِیَّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ؛ السَّلَامُ عَلَیْک یَا مُودَعَ أَسْرَارِ السَّادَةِ الْمَیَامِینِ؛ السَّلَامُ عَلَیْک یَا بَقِیَّةَ اللَّهِ مِنَ الْبَرَرَةِ الْمَاضِینَ؛ السَّلَامُ عَلَیْک یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ؛ أَشْهَدُ أَنَّک أَطَعْتَ اللَّهَ کمَا أَمَرَک وَ اتَّبَعْتَ الرَّسُولَ کمَا نَدَبَک وَ تَوَلَّیْتَ خَلِیفَتَهُ کمَا أَلْزَمَک وَ دَعَوْتَ إِلَی الِاهْتِمَامِ بِذُرِّیَّتِهِ کمَا وَقَّفَک وَ عَلِمْتَ الْحَقَّ یَقِیناً وَ اعْتَمَدْتَهُ کمَا أَمَرَک وَ أَشْهَدُ أَنَّک بَابُ وَصِیِّ الْمُصْطَفَی وَ طَرِیقُ حُجَّةِ اللَّهِ الْمُرْتَضَی... و سرانجام عمومی ترین و فراگیرترین میراث سلمان برای تمام عاشقان عبادت و عبودیت است. توضیح آن که در میان نمازهای مستحبی، غیر از چهارده نمازی که منتسب به چهارده معصوم علیهم السلام است، دو نماز دیگر هم در فرهنگ شیعی مشهورند؛ یکی نماز جعفر طیار که فضیلت بسیار دارد و دیگری، نماز سلمان؛ نمازی که مستحب است در روز اول ماه رجب خوانده شود، امام صادق علیه‌السلام فرمود: از جمله کسانى که در جستجوى حجّت الهى در زمین سفرها کرد سلمان فارسىّ بود که پیوسته از نزد عالمى به نزد عالمى دیگر و از نزد فقیهى به نزد فقیه دیگرى میرفت و جستجوى اسرار و رموز الهى میکرد و به اخبار انبیاء گذشته استدلال میکرد و چهار صد سال در انتظار قیام قائم سیّد اوّلین و آخرین حضرت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم بود تا آنکه مژده ولادتش را دادند و چون به فرج یقین کرد رهسپار حجاز و تهامه گردید و اسیر شد، اینکه سن و عمر سلمان رو پرسیدی، ۴۰۰ سال انتظار کشیده، اینکه چند سالش بوده موقعی که معرفت پیدا میکنه و شروع انتظارش بوده؟ و اینکه مژده ولادت پیامبر رو در شامات میشنوه، چند سال طول کشیده تا اومده اسیر شده و کلی در اسارت بوده، خب بین عیسی و پیامبر ما ۵۰۰ سال فاصله بوده، پس اینکه پیامبر فرموده سلمان عیسی رو درک کرده حدیثش صحیح هست، ولی سند دقیق عمرش رو پیدا نکردم، ادامه دارد..

زراره گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام میفرمود: برای آن جوان (عج) پیش از آنکه قیام کند، غیبتی است عرضکردم: چرا؟ فرمود: میترسد، و با دست اشاره بشکم خود کرد (بعضی میگویند یعنی میترسد شکمش را پاره کنند ولی نه، منظور امام چیز دیگریست) سپس فرمود: ای زراره! اوست که چشم براهش باشند، و اوست که در ولادتش تردید میشود: برخی گویند: پدرش بدون فرزند مرد، و برخی گویند: در شکم مادر بود (که پدرش وفات یافت و سپس هم بدنیا نیامد) و برخی گویند: دو سال پیش از وفات پدرش متولد شد، و اوست که در انتظارش باشند ولی خدای عز و جل دوست دارد شیعه را بیازماید، در زمان غیبت است ای زراره که اهل باطل شک میکنند، زراره گوید: من عرضکردم، قربانت، اگر من بآن زمان رسیدم چکار کنم؟ فرمود: ای زراره: اگر بآن زمان رسیدی، با این دعا از خدا بخواه: (اَللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِیَّکَ، اَللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ، اَللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی) : خدایا خودت را بمن بشناسان، زیرا اگر تو خودت را بمن نشناسانی، من رسولت را نمیشناسم (برای اینکه هر کس خدا را شناخت، بر او لازم میداند، که از راه لطف بندگانش را هدایت کند و کسی که خدا را نشناخت، فرستاده او را هم نمیشناسد) خدایا تو پیغمبرت را بمن بشناسان، زیرا اگر تو پیغمبرت را بمن نشناسانی، من حجت ترا نمیشناسم (برای اینکه امام جانشین پیغمبر و دست نشانده او بدستور خداست و مقام و ارزش جانشین مربوط بمقام و ارزش جانشین گذار است، از این جهت شیعه میگوید: امام باید از لحاظ علم و عمل و اخلاق و عصمت مانند پیغمبر باشد) خدایا حجت خود را بمن بشناسان، زیرا اگر تو حجتت را بمن نشناسانی، از طریق دینم گمراه میشوم. سپس فرمود: ای زراره! بناچار جوانی در مدینه کشته میشود (نفس زکیه) عرضکردم: قربانت، مگر لشکر سفیانی او را نمیکشند؟ فرمود: نه، بلکه او را لشکر آل بنی فلان بکشند (بنی عباس) آن لشکر می‌آید تا وارد مدینه میشود و آن جوان را میگیرد و میکشد، پس چون او را از روی سرکشی و جور و ستم بکشد، مهلتشان بسر آید، در آن هنگام امید فرج داشته باش ان شاء اللّٰه (علت اینکه امام اسم بنی عباس را نیاورد این بود که بنی امیه برچیده شد و بنی عباس روی کار آمدند، نام نبرد تا شیعیان به دردسر نیفتند، امام هشت خلیفه اموی را تحمل کرد، بنامهای عبدُالْمَلِک بن مَروان، وَلید بن عبدالملک (ولید اول)، سلیمان بن عبدالملک، عمر بن عبدُالْعَزیز، یزید دوم، هُشام بن عبدالملک، ولید دوم، یزید سوم، ابراهیم بن ولید، مروان دوم، تا اینکه عباسیان به روی کار آمدند و خلیفه اول سَفّاح بود و بعد، منصور (أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ) دومین خلیفه عباسی امام را شهید کرد) این حدیث از اصول کافی بود، حدیث بعدی: از نشانه‌های ظهور حضرت مهدی (عَلَیهِ السَّلَامُ) آن است که سفیانی از دشمنان آن حضرت پنج شهر را که قنسرین و حمص از جمله آنها است، به تصرف خود در می‌آورد. همانطور که از امام صادق (عَلَیهِ السَّلَامُ) از نام سفیانی پرسیده شد، آن حضرت در پاسخ فرمود: با نامش چه کار داری؟ (چون گفتن نام، مشکلات ایجاد میکند، اما در جایی دیگر امام بصورت رمزی اسامی رو فرمودند) چون استانهای پنج گانه شام؛ یعنی دمشق، حمص، فلسطین، اردن و قنسرین را تصرف کند، در این هنگام منتظر فَرَج باشید. توضیح: قنسرین شهری است که باقیمانده خرابه‌های آن حدود ۴۰ کیلومتری جنوب غربی شهر حلب قرار دارد. بخاطر کوتاه شدن پست، مختصر نوشتم، مرد تنهای شب.
حدیث :
در مورد قول خداى عزوجل (و لمن خاف مقام ربه جنتان: و براى آن کس که از مقام و مرتبه الهى ترسان است دو بهشت خواهد بود) امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که بداند خداوند او را مى بیند و سخن او را میشنود و اعمال خیر و شر او را میداند، این آگاهى او را از ارتکاب اعمال زشت باز میدارد، پس وى همان کسى است که از مقام پروردگارش ترسان است و نفس خود را از پیروى خواهش نفسانى باز داشته است.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام در وصیتش به محمد بن حنفیه فرمود: کسى که با نظرات و افکار مختلف روبرو مى شود مواضع و جایگاههاى خطا را شناسایى مى کند و کسى که بدون عاقبت اندیشى خود را گرفتار کارها کند محققا که خود را در معرض کارهاى ترسناک و دشوار قرار داده است و عاقبت اندیشى پیش از عمل تو را از پشیمانى ایمن مى سازد و خردمند کسى است که تجربه ها او را پند و اندرز دهند و در تجربه ها آگاهى نو و تازه اى وجود دارد و در دگرگونى حالات نسبت به جوهره شخص علم و آگاهى حاصل میشود.

حمام شیخ بهایی

ابوتراب را گفتند یا علی (علیه‌السلام) چه کردی که علی شدی؟ حضرت فرمودند: نگهبان دلم بودم. (بقول حافظ، که میگه سر راه دلم نشستم و راه نشین شدم)

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند

حمام شیخ‌بهایی با راز نامکشوف خود یعنی گرم شدن منبع حمام با شمعی که در تمام سال همواره روشن بوده، تبلور هنر معماری و ذهن خلاق ایرانیان در طراحی بنا و هنر و خلاقیت است؛ موضوعی که سالها ذهن دانشمندان جهان را مشغول کرد. شیخ بهایی از بزرگ ترین دانشمندان عصر صفوی است که تالیفاتش حدود ۸۸ کتاب و رساله است. وی بنا بر وصیت خود در جوار مرقد مطهر حضرت علی بن موسی الرضا (ع) دفن شده. معماری مسجد امام اصفهان و مهندسی حصار نجف، ساخت ساعت آفتابی در حرم امام رضا (ع) و مهم‌تر از همه ساخت این بناست. هنوز دانشمندان نتوانسته‌اند به معمای روشن بودن همیشگی شمعی که مخزن این حمام را گرم کرده پی ببرند. معمای دیگر این حمام گرم شدن مخزن بزرگ آن تنها با یک شمع بوده است. در اقوال تاریخی از آن با عنوان حمام اسرار آمیز نام برده شده است چرا که آب خزینه‌ آن بدون مصرف انرژی مستقیم گرم میشده و سیستم گرمایی این حمام از شاهکارهای مهندسی با استفاده از قوانین فیزیک و شیمی محسوب میشود. اما چگونه یک شمع میتواند یک مخزن بزرگ آب را گرم کند؟ بعضی معتقدند که این شمع انرژی خورشیدی تولید میکرده، اما تمام نظرات در حد فرضیه هستند، در سال‌های اخیر یک مخترع مشهدی مدعی شد که منبع آب این گرمابه از طلا بوده و با توجه به این که طلا رساناترین فلز انتقال گرما است با حرارت کم انرژی زیادی تولید و آب منبع گرم میشده است، اما صرفه جویی ۳۰ درصدی در مصرف سوخت کجا و گرمای یک شمع و خزینه ی بزرگ حمام شهر کجا؟ بعضیا عقلشون پاره سنگ برمیداره و برای خودنمایی اراجیف بلغور میکنند. خوبه بدونید آب دیگ‌های آن تا اواسط دوره پهلوی با شعله‌ شمع به جوش می‌آمده اما تعدادی فضول یهودی از انگلیس دزد صفت و استعمارگر، برای پی بردن به راز شمع، فضولی کرده و بخش اصلی سازه‌ را تخریب و پس از آن شمع برای همیشه خاموش شد. حمام شیخ بهایی به عنوان یکی از عجیب‌ترین حمام‌های تاریخی اصفهان؛ رازی در سینه دارد که حل نشده باقی مانده است. بخاطر نوع معماری و ظرافت بالایی که در ساخت آن وجود دارد، تمام گرمای مورد نیاز این حمام بزرگ، تنها با یک شمع تامین میشده‌است. شهرت آن حتی در تمام دنیا پیچیده و علاقه‌مندان به تاریخ معاصر، تمایل به شناخت این حمام دارند. برای رفتن به حمام شیخ بهایی اصفهان به خیابان عبدالرزاق و کوچه شیخ بهایی بروید. در این مسیر در بازار کهنه که در حد فاصل مسجد جماع و هارونیه هست، میتوانید حمام شیخ بهایی را ببینید. برخی دلیل گرم‌شدن حمام را همسایگی آن با عصارخانه جماله‌ میدانند و میگویند که شاید حمام با استفاده از روغن عصارخانه سوخت مورد نیازش را تامین میکرده ولی شاید را کاشتند سبز نشد. برخی نیز اعتقاد دارند یک سیستم لوله‌کشی سفالی زیر بنای حمام وجود داشته که باعث مکش طبیعی گازهای متان و اکسیدهای گوگردی میشد، در واقع این سیستم گازها و اکسیدها را به مشعل خزینه هدایت میکرده تا با سوختن‌شان حمام گرم شود. ولی این تصور غلط یهودیان انگلیسی بود که شمع را تخریب کردند و چیزی نفهمیدند. این حمام با حمایت شاه عباس صفوی ساخته شد که دو سربینه داشت، یکی برای خانم‌ها و دیگری هم برای آقایان بود. در این حمام تعدادی خزینه و هم‌چنین آب‌انبار و استخر احداث کرده بودند تا مردم این شهر بزرگ از حمام استفاده بیشتری داشته باشند. باید پهلوی رو از قبر بیرون کشید و آتش زد که اینقدر به غرب وحشی باج داد که چشده خور شده اند و بعد از نیم قرن هنوز ول کن این سرزمین نیستند، ولی کور خوانده اند، شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لوف لوف خورد گه دانه دانه. اصلا بیان شوشول فرنود کوچولو رو بخورن،

آفرینش
آن‏چه در روایات معصومین علیهم‏السلام مخلوق اول حق تعالی معرفی شده، دارای عناوین متفاوتی است: عقل، خَلَقَ العَقْلَ و هو اوَّلُ خَلَقٍ مِنَ الرُّوحانِیّین، نور نبی اکرم، اِنَّ اللّهَ اَوَّلَ ما خَلَقَ، خَلَقَ مُحَمَّدا و عِتْرَتِهِ الهُداةَ المُهْتَدین. نور، هواء، و ذالِکَ فی مَبدَأَ الخَلْقَ أن الرَّب تبارکَ و تَعالی خَلَقَ الهَواء، آب، فَأَوَّل شی‏ءٍ خَلَقَهُ مِنْ خَلْقِهِ الشَّی‏ءُ الَّذی جَمیعُ الاْءَشیاء مِنهُ وَ هُوَ الماء، جوهر اخضر (یاقوت اخضری) إِنَّ اللّه تعالی لَمّا اَرادَ خَلْقَ السَّماءِ وَ الأَرضِ جُوهَرا أخْضَرَ ثُمَّ ذَوَّبَهُ فَصارَ مآءً مُضطَرِبا، قلم، أَوَّلَ ما خَلَقَ اللّه القَلَم، اما این هفت نام به یک حقیقت اشاره میکنند. همه این تعابیر در معنا واحد هستند، ولی در لفظ مختلف‏اند. به عبارت دیگر، همه اینها متحد بالذات و مختلف بالحیثیات هستند. در عالم تکوین، دو عالم وجود دارد: عالم انوار و عالم اجسام که در عالم انوار و ارواح، اولین مخلوق خداوند متعال، نور وجود پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است که از حیثیات مختلف دارای عناوین مختلفی چون عقل، روح، نور و قلم است که این مخلوق اول در اصطلاح عرفا، حقیقت محمدیه نام دارد و در اصطلاح فلاسفه، عقل اول یا صادر نخستین است، لکن در عالم مادیات و جسمانیات، اولین مخلوق در میان غیر محسوسات، هواست و در میان محسوسات، اولین مخلوق آب است که از ذوب جوهر أخضری که از نور وجود نبوی پیدا شده، پدید آمده است. از این رو، اوّلیّت خلق جوهر أخضر، آب و هواء، اضافی و نسبی است و اولین مخلوق حقیقی نور وجود نبیّ اکرم است که همه کائنات از آن پدید آمده. به این ترتیب، جمع بین روایات مختلف اول ما خلق اللّه می‏شود. ذکر این نکته لازم است که جوهر اخضر، آنچنان‏که بعضی از حکما گفته‏اند، اولین مخلوق و عنوان دیگری برای حقیقت محمّدی نیست، بلکه همانطور که در برخی روایات اشاره شده است، موجودی است که خداوند به هنگام خلق آسمان و زمین و عالم اجسام، آن را از نور وجودی پیامبر خلق کرده و از ذوبان آن، آب پدید آمده است. اما تعدد روح در وجود انسان و این را در احادیث خواهیم دید. امام کاظم علیه السلام : آنچه (از بدن خارج شده سپس) بر میگردد روح‌های عقل هستند، اما روح‌های حیات در بدن‌ها میمانند و خارج نمیشوند مگر با مرگ. مراد از باقی ماندن نفس در بدن باقی ماندن آن در وقت خواب، و مراد از آنچه روح پس از خروج از بدن می‌بیند، رؤیا و خواب دیدن است نه مرگ. امام صادق علیه السلام: بنای پیکر انسان بر چهار چیز است: روح، عقل، خون و نفس. وقتی که (هنگام خواب) روح از بدن خارج میشود عقل نیز بهمراه او خارج میشود. و وقتی که روح (در خارج از بدن) چیزی را می‌بیند، عقل برایش حفظ میکند، و خون و نفس در بدن باقی میمانند. در این حدیث روح غریزه نفس نامیده شده همانطور که یکی از کاربردهای نفس در قرآن است. تصریح شده که عقل از متعلقات روح فطرت و پیرو آن است. و این بدیهی است زیرا می‌بینیم که حیوان روح غریزه دارد اما عقل ندارد. امام سجاد علیه السلام در صحیفۀ سجادیه میگوید: حمد خدائی را که ما را از روح‌های حیات بهره مند کرد. و اینک تعداد عوامل حیات و روح‌ها در وجود انسان: امام صادق علیه السلام میگوید: در وجود انسان چهار روح هست. و پیامبران و ائمّه روح پنجم نیز دارند که روح القدس است. آنچه موضوع بحث ما است همان چهار روح است و روح القدس مسئلۀ دیگر است. آن چهار روح را بدین شرح میشمارد: ۱- روح حیات، فبه دبّ و درج: روح حیات، که بوسیلۀ آن می‌جنبد و تکان میخورد.
این همان روح است که دیدیم علی علیه السلام از آن دربارۀ روح باکتریائی اولیه با یدبّون تعبیر کرد و امام صادق علیه السلام با دَبَّ تعبیر میکند و هر دو واژه به یک معنی هستند. ۲- و روح قوّت، فبه نهض و جاهد: و روح قوّت که بوسیلۀ آن قامت می‌یابد و برای بقای
خود میکوشد. لغت: نهض: قام و ارتفع عن مکانه. این روح، روح گیاهی و نباتی است. ۳- رُوحَ شَّهْوَت، فَبِهِ أَکَلَ وَ شَرِبَ وَ أَتَی النِّسَاء: روح شهوت که بوسیلۀ آن میخورد و می آشامد و با جنس مخالف آمیزش میکند. این هم روح غریزه است که حیوان نیز واجد آن است. ۴- رُوحَ ایمَانِ، فَبِهِ آمَنَ وَ عَدَلَ: و روح ایمان که بوسیلۀ آن مؤمن میشود و عدالت خواه میگردد. و این روح فطرت است که انسان را بر حقیقت طلبی، ایمان و عدالتخواهی وامیدارد. یعنی روح شهوت (غریزه) کاری با ایمان و عدالت ندارد. روح‌های چهارگانه چنین است: روح ایمان، روح حیات، روح قوّت، و روح شهوت. و در حدیثی، باز هر چهار روح ذکر شده لیکن تنها به محور نقش این روح‌ها بهمراه روح القدس در وجود پیامبران بحث کرده لذا نحوۀ رفتار انبیاء با این روح‌ها را بیان کرده که انبیاء از همۀ آنها به طور مثبت استفاده میکنند. در پایان اضافه کنم، دانشمندان طی محاسباتی که انجام دادند، اعلام کردند: عمر کلی زمین در حدود ۴۶ میلیارد سال رو سپری کرده، اگر آنرا تنها ۴۶ ساعت در نظر بگیریم، ما فقط ۴ ثانیه است که در زمین حضور داریم، با این وجود نیمی از کل جنگل های زمین از بین رفته است، و این یعنی انسان خیلی با طبیعت بد رفتار میکند.

قرآن و آیات آخرالزمانی
موشک بسوی فضا: مطابق فیزیک نیوتون، موشک مواد سوختی مصرف میکند تا خود را از جاذبۀ زمین رها کرده و از حوزه جذب آن خارج شود. اما حقیقت این است که: موشک مواد سوختی مصرف میکند تا دافعه سنگین و فشاری که از اطراف به زمین وارد میشود را بشکافد و به فضا برسد. پرسش: در این جا مسئله ای هست که تنها با قانون نیوتون قابل حلّ است: موشک در ابتدا به سختی از زمین جدا میشود و هر چه پیش میرود، جدائیش آسانتر میگردد، هنگامی که از حوزه جاذبۀ زمین خارج میشود با مختصر تکانی پیش میرود. و این دلیل وجود جاذبه است. جواب: اکنون که مثال هائی از موشک، سیب، طناب گردونه، به میان می‌آید، شاید روا باشد که ما نیز مثالی از این قبیل بیاوریم: رودخانه ای را در نظر بیاورید که جاری است و مثلاً به عمق یک متر آب در آن روان است؛ سنگی به قطر یک و نیم متر در وسط بستر آن قرار دارد؛ آب که در کل عرض بستر یک سطح مساوی دارد در آن نقطه که به سنگ بر میخورد یک انباشتگی در پشت سنگ ایجاد میشود. آب به سنگ فشار می‌آورد؛ نقطۀ تماس آب با سنگ بیش ترین فشار را بر سنگ می‌آورد؛ هر چه از نقطه تماس بطرف عکس جریان آب، دور تر نگاه میکنیم می‌بینیم هم از انباشتگی آب کاسته میشود و هم از فشار آب بر سنگ. اکنون شما تصور کنید آن آب از شش جانب بر آن سنگ وارد شود، آب در اطراف سنگ انباشته تر و فشرده تر میگردد و هر چه از سنگ فاصله داشته باشد بهمان مقدار از انباشت و فشارش کاسته میشود. داستان موشک نیز همینطور است هر چه از زمین دورتر میشود بهمان میزان فشار دافع، بر آن کمتر میگردد. نسبیت: و نه چنین است که در فضای دور میان کرات فشار نباشد. گفته شد جهان سرتاسر فشار است و منشأ این فشار عظیم، جوشش از مرکز جهان است. تنها چیزی که در این میان است نسبیت است که اطراف کرات نسبت به مناطق دورتر، از فشار بیش تری برخوردار است. همانطور که در مثال رود خانه و سنگ بشرح رفت. پرسش دیگر: هنگامی که شاتل از زمین به سمت کره ماه حرکت میکند به نیروی بیش تری نیاز دارد. اما وقتی که از کره ماه به سمت زمین حرکت میکند به نیروی نسبتاً خیلی کمی نیاز دارد و این نشان میدهد که جاذبۀ زمین به دلیل این که از ماه بزرگ تر است، بیش تر است. اگر از قانون نیوتون صرف نظر شود، توجیه این مسئله چگونه میشود؟ پاسخ: به همان مثال رودخانه و سنگ توجه کنید، هر چه سنگ بزرگ تر باشد انباشت و فشار آب در اطراف آن بیشتر خواهد بود. و به همان نسبت که کوچک تر باشد فشار نیز کم تر میشود. کره ماه نسبت به اجزای خودش نیز چنین است؛ در اولین گام‌ها که فضا نوردان بر روی کره ماه راه رفتند گزارش دادند که مواد این کره در زیر پای ما به سفتی مواد کره زمین نیست بطوری که پای ما تا حدودی در روی آن فرو میرود. آیا این به دلیل ضعف جاذبۀ کره ماه است؟ یا به دلیل کم بودن فشار از بیرون آن. فصل الخطاب: قانون نیوتون و نیز قانون دافعه، به عنوان یک قانون سراسری جهان، شامل همۀ اجزاء و مناطق و بخش‌های جهان است که جهان کلاً بوسیله آن مدیریت میشود. قانون نیوتون از یک جهت اساسی، صرفاً یک فرضیه میشود. زیرا او نمیتواند منشأ این جاذبه را که ادّعا میکند، تعیین کند. و چون نمیتواند منشأ آن را تعیین کند، فیزیک او از توضیح چگونگی قانون گسترش جهان نیز، ناتوان است. اما آن چه قرآن، ارائه می‌دهد منشأ دافعه را نیز معین میکند که: انرژی‌ها و مواد به طور دائمی از مرکز جهان پیدایش یافته با سرعت و غرّش و طوفندگی شبیه رشته‌های یال اسب به شش جانب در حرکت هستند و بر کل پیکر جهان و همۀ اجزای آن فشار می‌آورند، و جهان سرتاسر فشار است. گسترش جهان نیز بر اساس همین جوشش از مرکزش است که در واقع عامل تغذیه و بزرگ شدن جهان است.
و این بهیچوجه و از هیچ جهتی، فرضیه نیست، علم مستدلّ و جهان شناسی مستدل است، گذشته از این، دو دلیل بزرگ و تعیین کنندۀ دیگر نیز دارد: دلیل اول: آنهمه اشکالات اساسی و فرعی که دانشمندان بر فیزیک نیوتون گرفته اند، در حدی که آن را باطل میدانند (لیکن جایگزینی برای آن نیافته اند)، هیچکدام از آنها، یا امثال آنها بر قانونی که قرآن ارائه می‌دهد، وارد نیست. با تکیه بر قرآن و اهل بیت (ع) عرض میکنم: این گوی و این میدان، و از قرآن (سوره ملک) میخوانم: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ. تَبارَکَ الَّذی بِیَدِهِ الْمُلْکُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدیرٌ: مبارک است خدا که ملک هستی در دست قدرت اوست و او بر هر چیزی قادر است. الَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ: او که بی حیاتی و حیات را آفرید. اصالت در جهان با بی حیاتی است و حیات بعداً پیدایش یافته است و لذا موت را پیش از حیات آورده است. لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ هُوَ الْعَزیزُ الْغَفُورُ: (این همه برای این است که شما انسان‌ها به وجود آئید و) شما را بیازماید که کدامتان از نظر عمل بهترید. الَّذی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً ما تَری فی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُت: اوست که هفت آسمان را بر فراز یکدیگر آفرید، در آفرینش خدای رحمان هیچ خللی و نقصی، نمی بینی. فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَری مِنْ فُطُورٍ: پس چشمت را بگردان آیا در عالم هستی، سستی ای می‌یابی؟ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنْقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسیرٌ: سپس بگردان (در عالم هستی) چشمت را مکرّر (نگاه مکرر یا با چشم مکرر و مسلّح)، بر میگردد چشمت بر خودت عاجز (از یافتن نقص) و وامانده. وَ لَقَدْ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابیحَ: آسمان پائین را با نجوم (خورشید ها، سیاره‌ها و قمرها) آرایش کردیم. آنچه در این مباحث ما جهان نامیده میشود تنها محتوای آسمان پائین است. دلیل دوم: آن چه قرآن ارائه میدهم نقصها و خلل زیادی که امروز در دانش کیهان شناسی است، را اصلاح میکند. از باب مثال: همه دانشمندان در این که گسترش انبساطی جهان تا کی ادامه خواهد داشت، مانده اند و پاسخی ندارند اما در توضیحی که از قرآن و احادیث، برگرفتیم، اصل این قانون اصلاح میشود که گسترش جهان انبساطی نیست، تغذیه ای است. و بدیهی است در اینصورت جهان الی الابد به گسترش خود ادامه خواهد داد.
برخی‌ها میگویند: هستی شناسی ای که شما ارائه میدهید تا به تجربۀ تلسکوپی و تجربی آزمایشگاهی نرسد، قابل اثبات علمی نیست. اینان توجه ندارند که کیهان شناسی دو نوع است: کیهان شناسی نظری و کیهان شناسی عملی. مثلاً: رشته کار آقای استیفان هاوکینگ هستی شناسی و کیهان شناسی نظری است. و رشته کار آقای تروک ذرّه شناسی است و رشته کار آن دیگری رصد اجرام آسمانی است. و هر کدام راه و رسم خود، ادلّه و قواعد خود را دارد. رشته بحث و کار ما نیز هستی شناسی و کیهان شناسی نظری است و آنچه ارائه میشود، همۀ راه، رسم، قاعده، ادلّه و قوانین نظری را کاملاً دارد. و هیچ گوشه یا نکتۀ آن، جنبۀ فرضی و فرضی ندارد، همگان به نقص و نادرستی قانون نیوتون، تصریح کرده اند اما تا کنون کسی یک جایگزین صحیح برای آن، ارائه نکرده، برخی پیشنهادها ارائه شده لیکن به نتیجه نرسیده است. به قانون نیوتون باید از دو منظر نگریست: منظر اول: به عنوان یک قانون جهانی که سرتاسر کیهان را مدیریت کند. در این منظر در مقابل قانون نیوتون یک قانونِ دارای جنبه‌های مختلف و کاربردهای متعدد (که هر کدام از آن جنبه‌ها و کاربردها بجای خود یک قانون هستند و بصورت قوانین متعدد متبلور میشوند) را از قرآن، مشاهده کردیم: اصل قانون عبارت است از: قانونِ امر، مساوی با ایجاد مداوم انرژی و مواد در مرکز جهان. و قوانین متفرع بر آن: ۱- قانون تغذیه جهان. ۲- قانون گسترش جهان بوسیلۀ همان تغذیه. نه بصورت انبساطی و بادکنکی. ۳- قانون حرکت و تحریک که ایجاد شوندگان متحرک هستند (مرسلات). ۴- همه چیز اعم از ماده و انرژی ماهیت رشته ای دارند (عرفاً)، صف‌های مستقیم و صف‌های پیچ در پیچ. ۵- قانون فشار= زجر زاجرات که: هر نو پدید در مرکز جهان، پیش پدیدها را به سمت جلو فشار میدهند در شش جهت= قانون دافعۀ سراسری. ۶- آن چه نظام، ساختمان و سازمان جهان را مدیریت میکند شبکه رشته ای و ریسمانی است نه قانون نیوتون. ۷- نظام رشته ای همراه با فشار و دافعه است، و دافعه است که جهان را مدیریت میکند، نه قانون نیوتون. و قوانین متفرع دیگر که بر هر کدام از آن قوانین فرعی تر متفرع میگردد. بنابراین، ما در این منظر هیچ مشکلی نداریم و به برکت قرآن و اهل بیت (ع) جان مسئله برای ما حلّ است. منظر دوم: قانون نیوتون به عنوان عامل حرکت ها، حرکت‌های وضعی و انتقالی، از درون اتم تا کرات، منظومه‌ها و کهکشان ها: حرکت در جهان، دو جنبه دارد و در دو نوع، ارزیابی میشود: الف: حرکت همه چیز در جهت بزرگ شدن و گسترش جهان: این نیز برای ما روشن است که بر اساس همان قوانین مذکور در بالا، میباشد. ب: حرکت‌های چرخشی که در درون اتم، منظومه و کهکشان هست: بنده نیز اعتراف میکنم: با این که قانون نیوتون را باطل میدانم. اما توجه پژوهشگران را به این اصل جلب میکنم: جهان با همه عظمت و پیکر بس بزرگش، کروی است. و هر کره ای که از مرکز آن بطور مداوم بر محتوایش به شدت افزوده شود و افزوده شوندگان به شش جانب در حرکت شدید، طوفنده و غرش کنان، باشند؛ بدلیل کروی بودن ظرفشان، قهراً به جریان‌های پیچنده (نه پیچیده) تبدیل خواهند شد؛ شبیه یال اسب که رشته‌های مواج در مقابل باد، است. و پیچش‌های آنرا نیز باید به قول شاعران به پیچش‌های زلف یار تشبیه کرد. این پیچش ها، عامل چرخش‌ها هستند؛ از درون اتم تا نظام یک منظومه و سازمان یک کهکشان. و کل محتوای آسمان اول که ما از آن به نام جهان تعبیر میکنیم. پیش تر نیز در تفسیر آیه و العادیات ضبحاً آیه اول سوره عادیات، سخن از حرکت انصرافی گذشت (حرکت انصرافی یعنی حرکت از جریان مستقیم منصرف شود. با حرکت انحرافی، اشتباه نشود) تصویر خیالی از جهان و جوشش انرژی از مرکز جهان: ۱- جهان در این تصویر خیالی به دو نیمه تقسیم شده. ۲- جوشش (ایجاد) از مرکز به شش جانب در حرکت است. ۳- حرکت انرژی‌ها و مواد بصورت رشته هائی در کنار هم (مانند یال اسب) و موج دار هستند. ۴- پوسته این شکل، آسمان اول فرض شده و از ترسیم دیگر آسمان‌ها صرف نظر شده است. فرو رفتگی دو قطب زمین: فشار از هر جانب بر هر کره ای وارد میشود و اساساً همین فشار است که مواد (اتم و کره) را بوجود آورده است. اگر فشار در یکی از جوانب کره کمتر وارد شود، فشار عمومی بر جانب‌های دیگر آن موجب میشود، که در آن یک جانب، بر جستگی ایجاد شود. مثال: گلوله خمیر، به بزرگی چونه ای که نانوایان لواش درست می‌کنند، در دست بگیرید، با پنجه دست به آن فشار وارد کنید، خمیر از فاصله انگشتان تان برجسته شده، بیرون می‌آید و در بخش دیگر آن در زیر انگشتان فرو رفتگی ایجاد میشود. مثال دیگر: اگر در آب استخر فرو روید و در زیر آب در نزدیکی یکی از دیواره‌های استخر قرار بگیرید، به خوبی احساس میکنید که فشار آب از جانب دیواره بر شما، کمتر است و از جانب‌های دیگر بیشتر است. کره ماه به دور زمین میچرخد و موجب میشود که فشار بر کره زمین در موازات آن کمتر شود و در اثر فشار قوی از جانب‌های دیگر، در موازات مدار کره ماه، کوه‌های اصلی زمین پدید می‌آیند و آمده اند که کمربند هیمالیا، البرز، آناتولی، آلپ، ایبری و آند، از آن جمله اند و چون فشار قوی در نقطه مقابل مدار کره ماه قهراً بیش از جانب‌های دیگر میشود، قطبین زمین دچار فرورفتگی میشوند. بطوری که اگر مواد تشکیل دهندۀ کوه‌های مذکور (فرضاً) برداشته و در دو قطب ریخته شوند، قطب و غیر قطب مساوی میشوند. که همینطور است جزر و مد دریاها. بنابراین، نه برآمدگی شکم کره زمین به دلیل گریز از مرکز است و نه فرو رفتگی قطب‌های آن. نه جاذبه ای در جهان هست و نه گریز از مرکزی. البته تنها عامل این فرو رفتگی‌ها و برآمدگی ها، تنها حضور چیزی به نام ماه و قمر نیست حتی درباره کره زمین. دور بودن و نزدیک بودن نسبت به کرات دیگر نیز دخالت دارد؛ هر کره در آن جانب که با نسبتی به کرات دیگر نزدیک است دچار برآمدگی و در جانب‌های دیگر که فاصله اش با کرات دیگر بیشتر است بهمان نسبت دچار فرو رفتگی میگردد. تنها یک نیرو است که این کارها را میکند: نیروی فشار عمومی جهانی، از جانبی فشار کمتر وارد میکند و از جانب‌های دیگر فشار بیشتر. آنچه که دانه‌های تخمه را در داخل هندوانه در فاصله‌های معین نگه میدارد، نه جاذبه است و نه گریز از مرکز. بلکه اندام آن (که بر شبکه رشته‌ها مبتنی است و دائماً تغذیه میشود و تحت فشار تغذیه بزرگ میشود، و خلائی در آن نیست) است که از هر طرف تخمه‌ها را در برگرفته و در فواصل معینی حفظ کرده است. و همینطور است دانه‌های ریز درون انجیر که در درون شیره در فواصل معینی قرار دارند؛ هر دانه ریز را یک کره فرض کنید.

سلمان فارسی
روزی سخت برای اهل بیت علیهم السلام، عبدالله، پسر سلمان نقل کرده است: چند روزی بود که مادرم بیمار شده بود و پدرم برای درمان و پرستاری او بسیار تلاش میکرد. او همسری شایسته برای پدرم بود؛ زیرا با آنکه عرب بود، ولی با درک مقامات و فضائل پدرم، بر روی تعصب‌های نژادی پا گذاشته بود و با آن که از خانواده ای متمول بود، ولی چون شیفته علم و اخلاق پدرم شده بود و علاقه مندی او را به زهد و عبودیت میدید، حاضر شد خود را با ساده زیستی وفق دهد و همسری پدرم را به توصیه پیامبر اکرم بپذیرد. در مدائن هم، نه پدرم در قامت یک استاندار با تشریفات و اسم و رسم بود و نه مادرم زندگی تجملی داشت. این میزان همراهی و همفکری زن و شوهر باعث شد که وقتی پس از سه دهه زندگی مشترک، مادرم در بستر مرگ افتاد، روزهای بسیار سختی بر پدرم بگذرد. مادرم خیلی زود رحلت کرد و پدرم سلمان بسیار غمگین شد. من نگران حال روحی پدرم بودم تا آن که روزی نامه ای آرامش بخش به دست پدر رسید. نامه از امیرالمؤمنین، علی بن ابی طالب علیه السلام بود و در آن چنین آمده بود: به نام خداوند بخشنده مهربان، ابوعبدالله! همانا خبر داغ دار شدن تو در مورد همسرت به من رسید و باعث درد و غم من شد. قسم به جانم، مصیبتی که اجر و ثواب صبر را بهمراه داشته باشد بهتر است از نعمتی که درباره چگونگی شکرش از تو خواهند پرسید، نعمتی که شاید بر تو ماندگار نباشد. و سلام بر تو، سلمان پس از مادرم، همسری دیگری به نام بقیره انتخاب کرد تا طبق سفارش‌های پیامبر، از رهبانیت و تجرد و افسردگی دور باشد؛ اما او مدت زیادی پس از رحلت مادرم دوام نیاورد و خیلی زود رحلت کرد. برای ما عجیب بود که کسی سالها با رهبانیت و تجرد در صومعه‌ها عمر گذرانده باشد، اما پس از اسلام و ازدواجی که به برکت پیامبر صورت گرفته بود، غم رحلت همسرش چنین بر او سنگین بیاید. اصبغ بن نباته درباره چگونگی رحلت سلمان چنین نقل کرده است: زمانی چند گذشت تا این که سلمان بیمار شد؛ به درمان آن پرداخت، ولی بهبود نیافت. پس متوجه شدم که گویا دارد به حساب و کتاب زندگی اش و امارتش میپردازد. روزی مرا خبر کرد و گفت: برایم یک تخت آماده کن و همراه دو سه نفر به کمکم بیا. با تعجب پرسیدم: چه شده؟ گفت: از پیامبر شنیدم که نشانه نزدیک شدن رحلت من این است که بیمار میشوم، اما بهبود نمی یابم. پس در آن بیماری اگر به قبرستان بروم و با مردگان سخن بگویم، یکی از آنها با من سخن خواهد گفت و این نشانه نزدیکی سفر آخرت من است. من که شگفتی‌های بسیاری از سلمان دیده بودم، مقدمات کار را فراهم کردم و با کمک دو سه نفر، سلمان را به یکی از قبرستان‌های مدائن، که محل دفن مسلمانان بود، بردم. سلمان در چند جمله، به اهل قبور سلام کرد و آنها را به خدا و پیامبرش قسم داد که اگر مرگش نزدیک شده، یکی از آنها پاسخش را بدهد. ناگهان از یکی از قبرها صدایی بلند شد و جواب سلام سلمان را داد. آنگاه سلمان از او درباره مرگ و سکرات آن و دنیای قبر پرسید و او نیز پاسخ داد؛ در حالی که ما نیز گفتگوی آن دو را کاملاًً می‌شنیدیم. وقتی سخن آنها تمام شد، بدستور سلمان، او را به منزلش باز گرداندیم و او آماده مرگ شد. زاذان از شاگردان سلمان میگوید: در روزهای آخر زندگانی سلمان، روزی بر سر بالینش بودم و از او پرسیدم: استاد! آیا از مرگ باکی نداری؟ گفت: پیامبر به من بشارت داده که در آینده به دنیا بازخواهم گشت و در رکاب فرزندش خواهم بود. پس دیگر چه ترسی از مرگ باید داشته باشم؟ یکی دو روز مانده به رحلتش، به او گفتم: شما همه کارهای وصیت و حلالیت را انجام داده ای و آماده مرگ شده ای، ولی نه با همسر و فرزندتان و نه با ما هیچ صحبتی درباره کفن و دفن نگفته ای. اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: مرا همان کسی غسل خواهد داد و دفن خواهد کرد که پیامبر را غسل داد و کفن کرد و دفن نمود. با تعجب گفتم: اما شما در مدائن هستید و مولای ما در مدینه است. استاد گفت: وقتی که روح از بدنم جدا شد، او را در خانه‌ام خواهی دید. بقیره، همسر سلمان، درباره چگونگی رحلت او چنین نقل کرده: سلمان، ساعاتی پیش از رحلت، از من خواست که او را به اتاقی ببرم که بر بلندی بود و به بیرون و خارج از شهر اشراف داشت. او را بهمان اتاق بردم و در بستر خواباندم. پس از من خواست که تمام در و پنجره‌های اتاق را باز کنم. به او گفتم: دلیل این کار چیست؟ گفت: من امروز زائرانی دارم و چون نمیدانم که از کدامیک از این درها داخل خواهند شد، میخواهم همه آنها به رویشان باز باشد.
پس در حالیکه رو به قبله دراز کشیده بود، از من مشکی معطر را، که برای آن روز ذخیره کرده بود، طلبید و پس از آن که به خواست او مشک را اطراف بسترش پاشیدم، از من خواست که اتاق را ترک کنم. از اتاق بیرون آمدم و کسی را به سراغ زاذان فرستادم. تا او آمد، با چشمانی گریان گفتم: سلمان آماده مرگ شده و نمیدانم که اینک زنده است یا نه. زاذان میگوید: به سرعت به اتاق بالا رفتم و دیدم که سلمان جان بجان آفرین تسلیم کرده است. کنار بسترش نشستم و اشک از چشمانم جاری شد. ناگهان صدایی شنیدم که فرمود: زاذان! ابوعبدالله هم رفت. با شنیدن صدا آرامش عجیبی به من دست داد و چون برگشتم با تعجب دیدم که امیرالمؤمنین علیه السلام است. بی اختیار برخاستم. امام به سلمان نزدیک شد، روانداز را از چهره او کنار زد و خطاب به او فرمود: مرحبا به تو ای ابوعبدالله! وقتی که پیامبر خدا را دیدی، به او از مصائبی که بر من رفته، بگو و به او خبر بده که امتش با برادرش چه کردند. پس از آن، امام به غسل دادن و کفن کردن سلمان مشغول شد و چون خواست که بر او نماز بخواند، دو نفر کنار امام ظاهر شدند و همراه آنها ملائکه بسیاری بودند. امام نماز را با حزن و احساس عجیبی خواند و پس از آن، سلمان را دفن کرد. پس از دفن، از امام پرسیدم که آن دو نفر چه کسانی بودند. فرمود: یکی از آنها برادرم جعفر و دیگری خضر بود. بدینگونه سلمان در سال ۳۴ هجری از دنیا رفت.

در مناقب و مثالب، این بار میخوام مناقب مولا رو از زبان مولا بگم، البته طولانی هست بخشی از اون رو، که در سالهای پایانی عمرشون فرمودند، چون برام جالب بود برات میذارم، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، عامر بن واثلة گفت: در روز شورا در خانه بودم و سخن علی علیه السلام را شنیدم که میگفت: مردم ابوبکر را خلیفه کردند و بخدا سوگند که من به این امر شایسته تر و از وی نسبت به آن اولی تر بودم و ابوبکر عمر را (أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ) به جانشینی خود برگزید و به خدا سوگند که من به این امر شایسته تر و از وی نسبت به آن اولی تر بودم. هان که اکنون عمر مرا با پنج تن دیگر و مرا ششمین ایشان قرار داده که هیچ یک از ایشان را بر من فضل و برتری نیست و اگر بخواهم با ایشان چنان اقامه حجت و برهان نمایم که نه عرب و عجم ایشان، و نه معاهد و مشرک ایشان نتواند در برابر آن سخنی بیاورد. سپس گفت: شما را به خدا سوگند میدهم ای جماعت! آیا هیچیک از شما هست که پیش از من خدا را به یگانگی پرستیده باشد؟ قَالُوا: اللَّهُمَّ لَا، گفتند خدا داند که نه. (مولا مرتب از مناقب خود میفرمود و همه تایید میکردند تا آنجا که فرمود) ... شما را به خدا سوگند آیا در میان شما کسی هست به جز من که رسول خدا به وی گفته باشد: هر که از تو دوری جوید، از من دوری جسته است و هر که از من دوری جوید از خدا دوری جسته است؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا سوگند آیا در میان شما کسی هست به جز من که رسول خدا به وی گفته باشد: هیچ مسلمانی نیست که محبت من به دلش افتد مگر آنکه خداوند گناهانش را بزداید، و هر که محبت من به دلش افتد، به راستی که محبت تو نیز به دلش می‌افتد و دروغگوست آنکه ادعا میکند که مرا دوست دارد و از تو بیزار است؟ همه سخن مولا را تایید کردند. قَالَ: نَشَدْتُکُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِیکُمْ أَحَدٌ، گفت: شما را به خدا سوگند آیا در میان شما کسی هست به جز من که رسول خدا به وی گفته باشد: تویی که در هر بار نبود من در میان خانواده و فرزندان و همه مسلمانان جانشین من هستی، دشمن تو دشمن من و دشمن من دشمن خداست، و دوستدار تو دوستدار من و دوستدار من دوستدار خداست؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا سوگند آیا در میان شما کسی هست به جز من که رسول خدا به وی گفته باشد: ای علی! هر که تو را دوست داشته و ولایتت را بپذیرد، رحمت خدا از پیش برایش فرستاده شده و هر که از تو بیزار باشد و با تو دشمنی ورزد، لعنت خدا از پیش برایش فرستاده شده است. پس عایشه گفت: ای رسول خدا! برای من و پدرم دعا کن از کسانی که از او بیزارند و با او در ستیز میشوند، نباشیم. و رسول خدا فرمود: آرام باش. اگر تو و پدرت از کسانی باشید که او را (مولا را) دوست داشته و یاری اش کنید، رحمت بسوی شما سرازیر میگردد و اگر از کسانی باشید که کینه او به دل گرفته و با او دشمنی ورزید، لعنت از پیش مترصد شماست و براستی که تو پلید هستی، و پدرت نخستین کسی است که به او ستم روا میدارد، و تو نخستین کسی هستی که به جنگ او میروی؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا سوگند آیا در میان شما کسی هست که رسول خدا به او نظیر این سخن را که به من گفت، گفته باشد: علی! تو برادر من هستی و من برادر تو هستم در دنیا و آخرت، و منزل تو روبروی منزل من در بهشت است، همانطور که دو برادر روبروی هم ساکن میگردند؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا سوگند آیا در میان شما کسی هست بجز من که رسول خدا به وی فرموده باشد: ای علی! خداوند تو را مخصوص امری گردانده و به تو عطایش کرده که هیچ عملی نزد وی از آن محبوبتر و برتر نیست، و آن زهد در دنیاست که چیزی از آن عاید تو نگردد و آن هم چیزی از تو نکاهد و این صفت، زینت نیکوکاران در نزد خداوند عز و جل در روز قیامت است، و خوشا بحال آنکه تو را دوست داشته باشد و با تو موافق گردد، و وای بر آنکه از تو کینه جوید و تو را تکذیب نماید؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا سوگند آیا در میان شما کسی هست که رسول خدا وی را برای آب آوردن فرستاده باشد، و او مثل من آب آورده باشد، آنگاه که روانه شده و مشک را بر پشتم حمل کردم و راه را طی میکردم، که بادی سخت پیش رویم وزیدن گرفت و مرا پس زد، آنسان که مرا بر زمین نشاند. سپس برخاستم و بادی سخت پیش رویم وزیدن گرفت و مرا پس زد و بر زمینم نشاند. پس برخاستم و به نزد رسول خدا آمده و حضرت فرمود: چه چیز از رفتن بازت داشت؟ و من این ماجرا را برایش تعریف کردم و حضرت فرمود: جبرئیل آمد و این قضیه را به من خبر داد و بدان که باد اول جبرئیل بود که با هزار فراشته آمده بود و بر تو سلام داد و باد دوم میکائیل بود که با هزار فرشته آمده بود و بر تو سلام داد؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا سوگند آیا در میان شما کسی هست جز من که جبرئیل درباره وی گفته باشد: ای محمد! آیا این همدلی علی علیه السلام را می‌بینی؟ پس رسول خدا فرمود: او از من است و من از او. پس جبرئیل گفت: و من نیز از شمایم؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا سوگند آیا در میان شما کسی هست که برای رسول خدا مانند من نوشته باشد، آنگاه که شروع به نوشتن کردم و پیامبر به خواب رفت و من دیدم که حضرت همچنان بر من املاء میکند و چون بیدار شد، به من گفت: یا علی! از اینجا تا به اینجا را چه کسی بر تو املاء نمود؟ گفتم: شما ای رسول خدا. فرمود: نه، این جبرئیل بود که بر تو املاء کرد؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا سوگند آیا در میان شما کسی هست که رسول خدا اینگونه که به من گفت، به وی گفته باشد: اگر بیم آن نداشتم که همگان از خاک پای تو مشتی برداشته و برای نسلشان پس از خود به آن برکت میجستند، درباره تو سخنی میگفتم که احدی نمیماند مگر اینکه مشتی از خاک پای تو برمیگرفت؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا سوگند آیا در میان شما کسی هست جز من که رسول خدا به وی گفته باشد: مراقب این در باش که گروهی از فرشتگان برای دیدار من خواهند آمد و به هیچیک از مردمان اجازه ورود مده. پس سه بار عمر آمد و من او را پس راندم و به وی خبر دادم که پیامبر درها را بروی خود بسته و گروهی از فرشتگان به دیدار وی آمده اند که شمار آنها فلان قدر است. پس از آن به وی اجازه ورود دادم و او داخل شد و گفت: ای رسول خدا! من چندین بار آمدم و هر بار علی از وارد شدن من جلوگیری نمود و میگفت رسول خدا درها را بروی خود بسته و گروهی از فرشتگان به دیدار وی آمده اند که شمار آنها فلان قدر است. او چگونه شمار آنها را میداند؟ آیا به چشم خود آنها را دیده است؟ پس حضرت فرمود: نه، ای علی او راست میگوید، چگونه میدانی چند تن بودند؟ پس عرض کردم: سلامها به گوش من میرسید و صداها را می‌شنیدم و اینگونه شمار ایشان را حساب کردم. فرمود: راست گفتی که به حق تو صفتی از برادرم عیسی در خود داری. پس عمر در حالیکه بیرون میرفت، گفت: او را مَثَل پسر مریم میکند. و خداوند این آیه را نازل فرمود: (وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلًا إِذا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ): و هنگامی که در مورد پسر مریم مثالی آورده شد بناگاه قوم تو از آن سخن هیاهو و اعراض کردند) گوید: بفریاد، هیاهو میکنند (وَ قالُوا أَ آلِهَتُنا خَیْرٌ أَمْ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَکَ إِلَّا جَدَلًا بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ، إِنْ هُوَ إِلَّا عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَیْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلًا لِبَنِی إِسْرائِیلَ وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْکُمْ مَلائِکَةً فِی الْأَرْضِ یَخْلُفُونَ): و گفتند آیا معبودان ما بهترند یا او آن مثال را جز از راه جدل برای تو نزدند بلکه آنان مردمی جدل پیشه اند، عیسی جز بنده ای که بر وی منت نهاده و او را برای فرزندان اسرائیل سرمشق گردانیده ایم نیست، و اگر بخواهیم قطعا به جای شما فرشتگانی که در زمین جانشین شما گردند قرار دهیم) همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا سوگند آیا در میان شما کسی هست که رسول خدا چنانکه به من گفت، به وی گفته باشد: براستی که طوبی درختی است در بهشت که ریشه آن در خانه علی علیه السلام است و هیچ مومنی نیست مگر آنکه در، مَنْزِلِهِ غُصْنٌ مِنْ أَغْصَانِهَا، غَیْرِی؟ خانه او شاخه ای از شاخه‌های آن است؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا هیچ یک از شما غیر از من هست که رسول خدا به وی گفته باشد: بر سنت و شیوه من کارزار میکنی و دِین مرا ادا میکنی؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا هیچیک از شما غیر از من هست که رسول خدا به وی گفته باشد: با ناکثین و قاسطین و مارقین در جنگ و نبرد خواهی شد؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا هیچ یک از شما غیر از من هست که به نزد پیامبر آمده باشد حال آنکه سر آنحضرت در آغوش حضرت جبریل علیه السلام بوده و او بگوید: سرت را به نزدیک پسر عمویت بیاور که تو از من به وی شایسته تر و اولی تری؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا هیچیک از شما هست که همچون من، رسول خدا سرش را به روی دامنش گذاشته و او خوابیده باشد تا آنکه خورشید غروب نماید و او نماز عصر را به جای نیاورده باشد و چون بیدار شود رسول خدا، فرمود: علی! آیا نماز گزارده ای؟ گفتم: نه و حضرت دعا نمود و خورشید درخشان و آشکار بالا آمد و من نمازم را خواندم و سپس فرونشست؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا هیچ یک از شما غیر از من هست که خداوند عز و جل رسول خدا را فرمان داده باشد که کسی را به همراه سوره توبه گسیل نماید و حضرت آن سوره را به همراه ابوبکر فرستاد و جبرئیل به نزد حضرت آمد و گفت: ای محمد! هان که این ماموریت تو را، کسی جز خود تو یا مردی از اهل تو به انجام نرساند، پس حضرت مرا فرستاد و آنرا از ابوبکر گرفتم و سوره را همراه خود بردم و به نیابت از رسول خدا به گوش مردمان رساندم و اینگونه خداوند به زبان پیامبرش اثبات فرمود که من از آن حضرتم؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا هیچ یک از شما غیر از من هست که رسول خدا به وی فرموده باشد: تو پیشوای پیروان من و نور دوستداران من و رمز واژه ای هستی که ذکر زبان پرهیزکارانت نمودم؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا هیچ یک از شما غیر از من هست که رسول خدا درباره وی فرمود: هر آنکس دوست دارد که همچون من زندگی کند و مرگی چون مرگ من داشته باشد و در بهشت من سکنی گزیند که خدایم مژده اش را به من داد، همان بهشتهای جاویدان که نهالی بود که خداوند به دست خود بنشاند و به آن بفرمود که هست شو، پس هست گشت و هستی یافت؛ پس علی بن ابی طالب علیه السلام و فرزندان او که همان امامان باشند را به ولایت گیرد و ایشان جانشینان پیامبر هستند که خداوند دانش و فهم مرا به ایشان عطا فرموده، و شما را به راه گمراهی نمیکشانند و از راه هدایت بیرون نمیکنند و شما را نرسد که ایشان را چیزی بیاموزید، که از شما داناترند و حق هر کجا که روند، با ایشان است؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا غیر از من هیچ یک از شما هست که پیامبر به وی گفته باشد: خدا چنین خواست و چنین باشد، به راستی که فقط مومنان دوستدار تو هستند و تنها منافقان از تو بیزارند؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا هیچ یک از شما غیر از من هست که رسول خدا چون من به او چنین فرموده باشد: ولایت داران تو در روز قیامت سوار بر شترهای سفید از قبرهایشان رهسپار میگردند، بندهای کفش هاشان، نوری تابان است و ورود بر ایشان آسان است، دشواریها از دوش ایشان برداشته شده و امان یافته اند و اندوه‌ها از ایشان دور گشته است، تا آنکه به زیر سایه عرش خداوند رحمن درآیند. در آنجا سفره ای پیش دستشان گسترده میشود و از آن میخورند، تا از حد حساب فارغ شوند. مردم ترسان باشند و ایشان بیمی ندارند، و مردم اندوهگین باشند و ایشان را غمی نباشد؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا غیر از من هیچ یک از شما هست که پیامبر آنگاه که ابوبکر به خواستگاری فاطمه علیها السلام آمد و او دخترش را به همسری وی نداد و عمر به خواستگاری او آمد و پیامبر دخترش را به همسری او در نیاورد، و من به خواستگاری رفتم و دخترش را همسر من نمود و آنگاه ابوبکر و عمر نزد وی آمده و گفتند: دخترت را به همسری یکی از ما ندادی و او را داماد خود کردی؟ حضرت درباره وی فرمود: من نبودم که شما را باز داشتم و دخترم را به همسری او دادم، بلکه خداوند بود که شما را باز داشت و دخترم را همسر وی نمود؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا نشنیدید که پیامبر میفرمود: در روز قیامت هر خویشی نسبی و سببی، بریده خواهد بود مگر خویشی نسبی و سببی با من. پس کدام خویشی سببی از خویشی سببی من برتر است و کدام خویشی نسبی از خویشی نسبی من برتر است؟ پدر من و پدر رسول خدا برادرند و حسن و حسین، فرزندان رسول خدا و سروران جوانان اهل بهشت، پسران من هستند و فاطمه دختر رسول خدا همسر من، سرور زنان اهل بهشت است؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا غیر از من هیچیک از شما هست که پیامبر در اشاره به وی چنین گفته باشد: خداوند آفریدگان را آفرید و ایشان را دو گروه نمود و مرا در گروه برتر قرار داد و آنگاه ایشان را به دسته‌هایی از مردمان و ملتها تقسیم نمود و مرا در برترین دسته‌ها قرار داد و آنگاه ایشان را به قبایلی تقسیم نمود و مرا در بهترین قبیله قرار داد و آنگاه ایشان را به خاندانهای تقسیم نمود و مرا در برترین خاندان قرار داد و سپس از اهل بیت من، من و علی و جعفر را برگزید و مرا برترین ایشان قرار داد و من در میان دو پسر ابی طالب علیه السلام خوابیده بودم که جبرئیل بیامد و همراه او فرشته ای بود که گفت: جبرئیل! بسوی کدامیک از اینان فرستاده شده ای؟ وی گفت: بسوی این، و سپس دستم را گرفت و مرا نشاند؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا هیچیک از شما مثل من چنین بوده که پیامبر درب خانه همه مسلمانان را (به مسجد) سد نمود مگر خانه مرا، و آنگاه حمزه و عباس بیامدند و گفتند: ما را بیرون رانده و او را در خانه سکنی دادی؟ و حضرت فرمود: من نبودم که شما را بیرون رانده و وی را جای دادم بلکه خداوند شما را بیرون راند و او را ساکن نمود. براستی که خداوند عز و جل به برادرم موسی علیه السلام فرمان داد که مسجدی پاک بنیان نما و بهمراه هارون و دو پسر هارون در آن منزل کن و خداوند تعالی مرا نیز وحی نمود که مسجدی پاک بنیان نما و بهمراه علی و دو پسر علی در آن فرود آی؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را بخدا آیا هیچ یک از شما مثل من چنین بوده که رسول خدا درباره‌ام فرمود: حق با علی است و علی با حق است، و از هم جدا نمیشوند تا آنکه در حوض کوثر بر من وارد شوند؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا هیچیک از شما جز من بود که جان پیامبر را حفظ نموده باشد و چون مشرکان شبانه به قصد کشتن وی آمدند، من در بستر او خوابیدم و رسول خدا بسوی غار روانه شد و ایشان می‌پنداشتند که من، خود او هستم و (چون مرا در بستر او دیدند)، گفتند: پسر عمویت کجاست؟ گفتم: نمیدانم و آنان چنان مرا زدند که نزدیک بود مرا بکشند؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا هیچ یک از شما بوده که رسول خدا نظیر این سخن را که به من فرمود درباره او گفته باشد: خداوند مرا به ولایت علی فرمان داد، و هان که ولایت او ولایت من است، و ولایت پذیری از من ولایت پذیرفتن از خداست، پیمانی است که پروردگارم با من بست و مرا فرمود تا شما را از آن آگاه کنم، آیا شنیدند؟ گفتند: آری شنیدیم. فرمود: هان که در میان شما کسانی هستند که گویند شنیدیم حال آنکه مردم را با خود همراه خواهند کرد و با وی به ستیز خواهند شد. گفتند: نام ایشان را به ما بگو ای رسول خدا! فرمود: بدانید که خداوند مرا از نام ایشان آگاه ساخت و بخاطر امری که در تقدیر رفته است، فرمود که ایشان را بحال خود رها کنم. شما تنها به آنچه در دل خود نسبت به علی می‌یابید اکتفا کنید؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا هیچ یک از شما مثل من چنین بوده که نه جنگجوی رزم آور از بنی عبد الدار را یکی پس از دیگری علمدار سپاه بودند، کشته باشد و سپس صواب الحبشی (غلامی بوده غول پیکر و ترسناک) برده ایشان پیش آمده و گفت: بخدا که در برابر این سروروانم، تنها به قتل محمد راضی میشوم. چنین میگفت حال آنکه آرواره هایش کف کرده بود و چشمانش شرر بار و شما از او بیمناک شده و از پیش رویش گریختید و من به نبرد او رفتم و چون پیش می‌آمد گویی که گنبدی برافراشته بود (از بس غول پیکر بوده) و ما دو ضربه رد و بدل کردیم (ضربه اول رو حبشی میزنه و مولا ضربه دوم) و او را از کمر دو نیم کردم چنانکه پاها و باسن و زانوانش استوار بر زمین ایستاده بود و مسلمانان نگاه میکردند و به او می‌خندیدند؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا هیچ یک از شما هست که به اندازه من از مشرکان قریش کشته باشد؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را بخدا آیا هیچ یک از شما مثل من چنین بود که چون عمرو بن عبد ودّ پیش آمد و به مبارزه طلبی، فریاد برآورد، آنگاه که همه شما بزدلانه پس نشستید، برخاستم و رسول خدا به من فرمود: کجا میروی؟ گفتم که به جنگ این فاسق میروم. حضرت فرمود: او عمرو بن عبد ود است. عرض کردم ای رسول خدا، اگر او عمرو بن عبد ود است، من هم علی بن ابی طالب هستم و رسول خدا این سخن را تکرار نمود و بار دیگر، پاسخ من همان بود. پس فرمود: برو در پناه نام خدا، و چون به او نزدیک شدم، گفت: کیستی ای مرد؟ گفتم: علی بن ابی طالب. گفت: هم آوردی شایسته. برگرد ای پسر برادر که من مدتی با پدر تو همنشین و همصحبت بوده‌ام و دوست ندارم تو را بکشم. به او گفتم: ای عمرو! تو با خدایت پیمان بسته ای که کسی سه پیشنهاد را بر تو عرضه نکند مگر آنکه یکی از آنها را بپذیری. گفت: پیشنهادهایت را بگو. گفتم: شهادت بده که خدای جز الله نیست و محمد (ص) رسول خداست و به آنچه از سوی خداوند آمده، اعتراف نما. گفت: پیشنهاد دیگرت چیست؟ گفتم: از همان راهی که به میدان آمده ای، بازگرد. گفت: بخدا که با زنان قریش این سخن نخواهی گفت که من از پیش روی تو، پای پس کشیدم. پس گفتم: پس پیاده شو که با تو میجنگم (مولا مخالف بود که در جنگ حیوانی آسیب ببیند) گفت: اما این یکی را میپذیرم و پیاده شد و من و او دو ضربه رد و بدل کردیم، الْحَجَفَةَ وَ أَصَابَ السَّیْفُ رَأْسِی، وَ ضَرَبْتُهُ ضَرْبَةً فَانْکَشَفَتْ رِجْلَیْهِ، و ضربه او به سپر پوستی من خورد و شمشیر به سرم برخورد کرد و من به او ضربتی زدم که هر دو پایش آشکار شد و خداوند او را به دست من نابود گرداند. آیا در میان شما کسی هست که چنین کرده باشد؟ همه سخن مولا را تایید کردند (عمرو در حین پیاده شدن نامردی کرد و با شمشیرش که وزنی بود، یعنی شمشیر ۹ منی که معادل ۲۷ کیلو بود، حین پیاده شدن ناغافل به فرق مولا کوبید ولی مولا آماده بوده و سریع سپر پوستی رو در آنی به سر کشید و نشست تا ضرب شمشیر گرفته بشه و همزمان با نشستن ضربتی زد که عمر دو نیم شد، این زد و خورد در کمتر از یک ثانیه اتفاق میفته، عمرو هزار نفر رو با هزار ترفند مختلف کشته بود ولی اینجا چوس شد، ضمناً این ضربت عمرو فرق مولا رو شکافت و دقیقاً مثل ضربه ابن ملجم بوده ولی این شمشیر زهری نبوده و موقع برگشتن خون از سر و صورت مولا میریخته) گفت: شما را به خدا آیا هیچ یک از شما مثل من چنین بوده که چون مرحب به میدان نبرد آمد (مرحب یهودی همچون غولی بوده که در یک دست شمشیر و در دست دیگر نیزه، همزمان میجنگیده و غولی بوده که کلاهخود سنگی به سر میگذاشته، غاصبین خیلی تلاش کردند تا جزئیات این نبرد مولا محو بشه) و چنین به شعر رجز میخواند که: منم آنکه مرا مرحب نامید مادرم، پوشیده از سلاح و قهرمانی کارآزموده ام، ضربتی به نیزه میزنم و ضربتی به شمشیرم. پس من به کارزار وی در آمدم و او مرا زد و من او را درحالیکه بر سرش سنگ تراشیده ای از کوه بود و هیچ کلاهخودی از فرط بزرگی سرش، به اندازه سرش نبود. پس آن سنگ تراشیده را شکافتم و شمشیر به سرش خورد و او را کشتم. آیا از میان شما کسی هست که چنین کرده باشد؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا هیچ یک از شما هست که خداوند مثل من آیه تطهیر را درباره او بر پیامبرش نازل کرده باشد: (إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً): خدا میخواهد آلودگی را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند. پس رسول خدا جامه ای خیبری برگرفت و من و فاطمه و حسن و حسین را نیز به زیر آن گرفت و فرمود: پروردگارا! اینان اهل بیت من هستند، پس پلیدی را از ایشان بزدای و ایشان را پاک و پاکیزه گردان؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را بخدا آیا هیچیک از شما هست که رسول خدا درباره وی گفته باشد: من سرور فرزندان آدم هستم و تو ای علی، سرور عرب هستی؟ گفتند: نه. گفت: شما را بخدا آیا هیچیک از شما هست که چنین باشد: روزی رسول خدا در مسجد بود که ناگاه به چیزی که از آسمان به زیر می‌آمد، نگریست و شتابان بسوی آن رفت و یاران حضرت بدنبالش رفتند تا آنکه به چهار تن سیاه پوست رسید که تختی روان را بر دوش داشتند و به ایشان فرمود که زمینش بگذارید و آنها گذاشتند. فرمود: رویش را باز کنید و آنها بازکردند، فَإِذَا أَسْوَدُ مُطَوَّقٌ بِالْحَدِیدِ، و ناگاه سیاه پوستی را دیدیم که در غل و زنجیر آهنین بود و رسول خدا فرمود که این کیست؟ گفتند: غلام ریاحی هاست که بخاطر پلیدی و عصیانگری اش از ایشان گریخت و آنان به ما دستور دادند که او را همینطور در غل و زنجیر دفن کنیم و من به او نگاه کردم و گفتم: ای رسول خدا! این مرد هیچوقت مرا نمیدید مگر آنکه میگفت: من بخدا دوستدار تو هستم، بخدا که کسی جز مومنان دوستدار تو نیستند و جز کافران از تو بیزار نباشند. رسول خدا فرمود: ای علی! خداوند او را بخاطر همین پاداش داده است. اینان هفتاد قبیله از فرشتگان هستند که هر قبیله ایشان هزار قبیله هستند و اکنون فرود آمده و بر او نماز میگذارند. پس رسول خدا غل و زنجیر از وی باز کرد و بر او نماز گذارد و وی را به خاک سپرد؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا هیچ یک از شما هست که رسول خدا به وی سخنی چون این سخن که به من گفت، گفته باشد: شب گذشته به من اجازه دعا و حاجت داده شد و چیزی از پروردگارم نخواستم مگر آنکه آنرا به من عطا فرمود، و چیزی برای خود نخواستم مگر آنکه نظیر آنرا برای تو نیز به التماس طلب کردم و آنرا نیز عطایم فرمود. پس گفتم: حمد و سپاس خدای راست؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا میدانید که رسول خدا خالد بن ولید را به سوی بنی خزیمه فرستاد و آنچه میدانید را مرتکب شد (خالد بن ولید رفیق جینگ غاصبین مردم رو غارت میکنه و رسوایی درست میکمه لعنت الله علیه) و رسول خدا بر منبر شد و سه بار فرمود: (خداوندا) به پیشگاه تو از آنچه که خالد بن ولید مرتکب شد، بیزاری و برائت میجویم.. سپس فرمود: ای علی، تو روانه شو. پس من به راه افتادم و دیه ایشان را پرداختم و ایشان را بخدا سوگند دادم که آیا چیز دیگری مانده است؟ گفتند: اکنون که ما را به خدا سوگند میدهی، ظرفهای آب سگهایمان و تسمه‌ها و افسارهای شترهامان. و آنها را نیز به ایشان دادم (تاوان) و مقداری طلا در دستم مانده بود که آنرا هم به ایشان دادم (هدیه) و گفتم: این هم بخاطر پاک و بریء نمودن ذمه پیامبر خدا و بخاطر آنچه میدانید و نمیدانید و بخاطر ترس زنان و کودکان. سپس به نزد رسول خدا آمدم و ایشان را باخبر ساختم. فرمود: به خدا سوگند ای علی بخاطر این کاری که تو کردی، چنان شاد هستم که اگر شتران سرخمویی (کمیاب و گران قیمت) به من هدیه شود، شادتر نمیگردم؟ گفتند: آری، میدانیم. گفت: شما را به خدا آیا شنیدید که رسول خدا میفرمود: ای علی! شب گذشته به استغفار برای امتم طلبیده شدم، و یاد پرچمداران از خاطرم گذشت، پس برای تو و پیروان تو استغفار نمودم؟ گفتند خدا داند که آری. گفت: شما را به خدا سوگند آیا شنیده اید که رسول خدا فرمود: ای ابابکر! برو و گردن مردی که در فلان مکان است را بزن. وی بازگشت و حضرت پرسید: او را کشتی؟ گفت: نه، دیدم که نماز میخواند. گفت: عمر، برو و او را بکش. پس وی بازگشت و حضرت پرسید که آیا او را کشتی؟ گفت: نه دیدم که نماز میگذارد. فرمود: به شما دستور میدهم که او را بکشید و شما میگویید که او را در حال نماز یافتیم؟ پس فرمود: ای علی! برو و او را بکش، و چون روانه شدم، فرمود: اگر او را بیابد، او را خواهد کشت. و چون بازگشتم و گفتم: ای رسول خدا، کسی را نیافتم. فرمود: راست میگویی، هان که اگر تو او را می‌یافتی، بی شک او را میکشتی؟ (شیطان بوده به شکل انسان) گفتند: خدا داند که آری. گفت: شما را به خدا آیا کسی از شما هست که پیامبر بسان این سخن که به من فرمود به وی فرموده باشد: براستی که دوستدار تو در بهشت و دشمنت در آتش است؟ همه سخن مولا را تایید کردند. گفت: شما را به خدا آیا میدانید که عایشه به پیامبر گفت: به حق که ابراهیم از تو نیست بلکه پسر فلان مرد قبطی است (از حسادت تهمت زده) حضرت فرمود: ای علی! برو و او را بکش. عرض کردم: ای رسول خدا! چون مرا روانه ساختید همچون میخ داغ بروی کرک باشم یا آنکه تأمل و بررسی کنم؟ فرمود: بلکه بررسی کن. پس رفتم و او چون در من نگریست، از دیواری گرفت و خود را به آنسوی دیوار افکند، فِیهِ فَطَرَحْتُ نَفْسِی عَلَی أَثَرِهِ، فَصَعِدَ عَلَی نَخْلٍ فَصَعِدْتُ، من نیز در تعقیب او روانه شدم، پس از نخلی بالا رفت و من هم در پی او بالا رفتم و چون مرا دید که پشت سر او بالا رفته ام، پیش بندش را فرو افکند و ناگاه بدیدم که عضو مردان را ندارد و بازگشتم و به رسول خدا خبر دادم و حضرت فرمود: حمد و ثنا خدایی راست که بدنامی را از ما اهل بیت به دور داشت؟ گفتند آری. پس مولا علی علیه‌السلام گفت: خداوندا خودت شاهد باش. کتب منابع، الخصال، مجمع البحرین، الصحاح، بحار ج ۳۰
حدیث :
امام صادق علیه السلام در حدیث قوانین و دستورات دین فرمود: (ارتکاب ) گناهان کبیره حرام است و آنها عبارتند از: شرک آوردن به خداوند، و کشتن نفسى که خداوند آن را حرام ساخته ، و آزردن پدر و مادر، و گریختن از جهاد، و خوردن مال یتیم از روى ستم ، و ربا خوارى بعد از آگاهى ، و نسبت ناروا به زنان شوهردار، و پس از اینها زنا و لواط و دزدى و خوردن گوشت مردار و خون و گوشت خوک و گوشت هر ذبیحه اى که نام غیر خدا بر او برده شده بدون هیچگونه ضرورتى ، و خوردن حرام و کم گذاردن در وزن و پیمانه و قمار بازى و شهادت ساختگى و مایوس ‍ شدن از رحمت خداوند و ایمنى از مکر الهى و ترک یارى ستمدیدگان و تکیه و اعتماد بر ستمگران و سوگند دروغ و حبس ‍ نمودن حق دیگران بدون در سختى و فشار بودن ، و تکبر ورزیدن و خود بزرگ بینى و دروغ گویى و اسراف و ولخرجى و خیانت و سبک شمردن حج و ستیزه کردن با دوستان خدا و خوشگذرانى هایى که آدمى را از یاد خداى عزوجل باز مى دارد و ناپسندى آنها آشکار است همانند: غنا و نواختن تارها، و اصرار و پافشارى بر گناهان کوچک.
حدیث :
امام صادق علیه السلام این آیه را قرائت فرمود: (به راستى که خداوند شرک ورزیدن به خود را نمى بخشاید ولى غیر از شرک را براى هر کسى که بخواهد مى بخشد) سپس فرمود: چه گناه کبیره باشد و چه صغیره . رواى گوید: عرض کردم : اینکه در آیه آمده است که غیر شرک را مى بخشد آیا شامل گناهان کبیره هم مى شود؟ حضرت فرمود: آرى.
حدیث :
اسحاق بن عمار گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم : آیا گناهان کبیره هم در این آیه از شرک استثنا شده اند؟ حضرت فرمود: آرى.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: کسى که توبه کند خداوند توبه اش ‍ را مى پذیرد و به اعضاى بدنش دستور داده مى شود که بر گناه او پرده اى بکشید و به جاى جاى زمین فرمان داده مى شود که بر گناه او سرپوش ‍ بگذارید و فرشتگان نگاهبان او آنچه را که بر علیه او نوشته اند فراموش ‍ مى کنند.

برخورددهنده‌ی هادرونی

نکته بسیار قابل‌تامل این که در انیمیشن پررمز و راز و پر از نماد سال ۲۰۱۲ با نام «I pet goat II» ساخته‌ی لویی لِفِوره که آن را پیام شبکه‌ی جهانی ماسونی درباره‌ی تحولات یک دهه‌ی بعد(تا ۲۰۲۲) میدانند، باز رقص شیوا در چند نوبت نشان داده میشود. قضیه وقتی جالب‌تر میشود که در یک ویدئوی مدرن و مفهومی با نام (تقارن) که در فوریه ۲۰۱۶ توسط سرن منتشر شد و در آن پرسنل سرن را در داخل این مجموعه عظیم می بینیم، کارکنان و دانشمندان این پروژه دقیقا در حال انجام رقصی از سنخ رقص‌های هندو همچون رقص شیوا هستند (میمون هر چی زشت تره، رقص و بازیش بیشتره) جالب اینجاست که شعار گروه سازنده‌ی تقارن این است: برخورد هنرها علم برای یک (بُعد) جدید، در صحنه‌ای از این ویدئو، ما در دل یک صحرا، دایره‌ای را می بینیم که فردی کاملا سفیدپوش را از فردی کاملا سیاهپوش جدا کرده است.

این دو برای گذر از این حائل و رسیدن به هم تلاش میکنند و در نهایت به هم میرسند. بسیاری از ناظران، این صحنه را به نماد تلاش برای متصل کردن دنیای موجودات ارگانیک و موجودات غیرارگانیک تفسیر کرده‌اند و نام تقارن را دقیقا به موازنه این دو دنیا مرتبط میدانند. تقارن: برخورد هنرها و علم برای یک بُعد جدید در ۱۸ آگوست ۲۰۱۶، ویدئویی از یک صحنه‌ی مناسکی(ریچوآل) درست زیر پای همین مجسمه و در تاریکی شب منتشر شد که در آن افرادی، اعمالی شبیه قربانی انسانی انجام میدادند. انتشار این ویدئو به شدت جنجالی شد و دوباره بازار انتقادات درباره ماهیت مبهم اعمال صورت گرفته در سرن بالا گرفت. حضور این افراد در آن شنل‌های سیاه و انجام این مناسک آشکارا شیطانی، در محوطه فوق‌امنیتی سرن، با هیچ توجیهی نمیتوانست بدون هماهنگی با مسوولان این سازمان باشد. وقتی سال ۲۰۰۹، فیلم (فرشتگان و اهریمنان) ساخته‌ی ران هاوارد اکران شد، بار دیگر توجهات عمومی به سرن جلب شد. طبق خط داستانی فیلم، گروهی تروریست، با دزدیدن (آنتی ماتر. ضدماده) (antimatter) از سرن قصد دارند شهر واتیکان را به کل نابود کنند. در جواب سوالات شکل‌ گرفته در اذهان عمومی، مسوولان سرن مجبور شدند توضیح دهند که واقعا در سرن ضدماده ساخته میشود، اما تاکید کردند که چون میزان ضدماده تولید شده بسیار بسیار کم و کاملا تحت کنترل است، هیچ خطری دنیا را از بابت آن تهدید نمیکند. با این حال، در همین پرسش و پاسخ رسمی، آنان تاکید کردند که انرژی آزاد شده از امحای یک گرم از ضدماده (که بسیار ناپایدار است) دو برابر انرژی بمبی است که در پایان جنگ دوم جهانی شهر هیروشیما را از روی زمین محو کرد. بطور رسمی، ساخت اولین اتم‌های ضدماده توسط سرن در ژانویه سال ۱۹۹۶ اعلام شد. این که بعد از گذشت حدود ۲۶ سال و ارتقای فناوری، اکنون چه میزان ضدماده در اختیار این سازمان است، بر کسی آشکار نیست. در دسامبر ۲۰۱۶، دانشمندان سرن مدعی شدند که با لیزر عمل تحریک(قلقلک) اتم‌های ضدماده را انجام داده و آنها را به درخشیدن واداشتند. همین چند هفته پیش، در ۱۳ می امسال، (جیم گرین) دانشمند ارشد پیشین ناسا در مصاحبه‌ای مدعی شد که در ظرف چند سال آینده، یعنی آینده نزدیک، ما با (بیگانگان) یا موجودات فرازمینی رو برو خواهیم شد. به هر حال در یک چیز، تردیدی نیست. امکان ندارد در منطق بنیادین سرمایه‌داری، میلیاردها دلار هزینه‌ی آشکار و نهان روی یک پروژه صورت بگیرد و تنها هدف آن مطالعه روی هیگز بوزون و نوترینو باشد. عقل سلیم میگوید که پشت این سرمایه‌گذاری‌ها، کاسه ای زیر نیم کاسه است. یهود جنگ جهانی اول و دوم را بپا کرد و خودش، بیشترین تلفات رو داد، ولی آدم نشدند و در جنگ جهانی سوم تیشه به ریشه خود میزنند و از تاریخ جهان حذف میشوند، دنیا صاحب داره، چراغی را که ایزد برفروزد، هر آنکس پوف کند ریشش بسوزد.

آفرینش
چکیده مطابق آیات و روایات، عالم تکوین در دو بخش عالم انوار و عالم اجسام خلق شده است. عالم اجسام متوقف و وابسته به عالم انوار و عالم انوار مدبّر آن است. اولین مخلوق خداوند، نور وجودی حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است که همه چیز از آن‏ پیدا شده و اصل عالم خلقت است. تعابیر مختلفی چون عقل، نور، روح، آب و قلم درباره آن بکار رفته است. انوار حضرت امیرالمؤمنین علیه‏السلام ، فاطمه علیهاالسلام ، ائمه اطهار، انوار ۱۲۴ هزار پیامبر، عرش، کرسی، لوح، بهشت و انوار مؤمنین از نور وجودی پیامبر اکرم آفریده شده است. آب حیات اولین مخلوق در عالم اجسام است که با واسطه از نور پیامبر خلق شده و از آن تمام این عالم ماده در شش روز از ایام ربوبی پدید آمده است. خب، خلقت از کجا آغاز شد؟ اولین موجودی که خداوند خلق کرد، چه بود؟ پیدایش عالم امکان چگونه بود؟ مراتب خلقت هستی چگونه بوده؟ اینها سؤال‏هایی است که مذاهب و مکاتب مختلف دینی و علمی به آنها پاسخ‏های متفاوتی داده و هر یک سیستمی را برای حدوث و پیدایش آنها بیان کرده‏اند. در این تحقیق، سعی کرده‏ایم پاسخ این سؤال را از منظر بررسی آیات قرآن کریم و روایات معصومین علیهم‏السلام به دست بیاوریم و ببینیم که آیا میشه از این منابع اصیل دینی، نظامی به عنوان نظام آفرینش از دیدگاه اسلام ارائه داد یا نه. ارائه نظام به معنای دقیق کلمه، آن‏چنان‏که در نظریه فیض صوفیانه و مسخره، مشاهده میکنیم، امکان ندارد و اساسا نیازی به اینگونه نظام نیست، بلکه آیات و روایات از طرح مسئله آفرینش هدفی را دنبال میکنند که متوقف بر ارائه نظام نیست. آیاتی که به خلقت آسمان و زمین در شش روز اشاره دارند إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالاْءَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ، و آیاتی که خلقت آسمان و زمین را با جزئیات بیشتری بیان میکنند: تقدیر روزی اهل زمین در دو روز و خلقت آسمان هم در دو روز بوده است: قُلْ أَئِنَّکُمْ لَتَکْفُرُونَ بِالَّذِی خَلَقَ الاْءَرْضَ فِی یَوْمَیْنِ وَتَجْعَلُونَ لَهُ أَندَادا ذَلِکَ رَبُّ الْعَالَمِینَ . وَجَعَلَ فِیهَا رَوَاسِیَ مِنْ فَوْقِهَا وَبَارَکَ فِیهَا وَقَدَّرَ فِیهَا أَقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ سَوَاءً لِلسَّائِلِینَ . ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّمَاءِ وَهِیَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلاْءَرْضِ اِئْتِیَا طَوْعا أَوْ کَرْها قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ . فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِی یَوْمَیْنِ وَأَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا وَزَیَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ وَحِفْظا ذَلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ، فصلت، فتق آسمان و زمین بعد از رتق آنها: أَوَلَمْ یَرَی الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمَوَاتِ وَالاْءَرْضَ کَانَتَا رَتْقا فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنْ الْمَاءِ کُلَّ شَیْ‏ءٍ حَیٍّ أَفَلاَ یُؤْمِنُونَ، انبیاء، گسترش زمین بعد از خلق آسمان: أَأَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقا أَمْ السَّمَاءُ بَنَاهَا . رَفَعَ سَمْکَهَا فَسَوَّاهَا . وَأَغْطَشَ لَیْلَهَا وَأَخْرَجَ ضُحَاهَا . وَالاْءَرْضَ بَعْدَ ذَلِکَ دَحَاهَا . أَخْرَجَ مِنْهَا مَاءَهَا وَمَرْعَاهَا . وَالْجِبَالَ أَرْسَاهَا . مَتَاعا لَکُمْ وَلاَِنْعَامِکُمْ، نازعات، از آنجا که آیات قرآن به‏خلاف روایات منقول از معصومین علیهم‏السلام به نقطه شروع خلقت و مخلوق اول اشاره‏ای نداشته و کیفیت خلقت را به تفصیل بیان نکرده است، از این رو، اگر درصدد درک نظام آفرینش از دیدگاه دین اسلام هستیم، به‏ناچار باید ابتدا روایات را بررسی کنیم. البته به تناسب بحث در مواضعی نیز با استفاده از تفاسیر به بررسی آیات قرآن خواهیم پرداخت. روایات بسیاری درباره نحوه پیدایش عالم وارد شده است، چنان‏که علامه مجلسی جلد ۵۴ بحار را به روایات حدوث عالم و آغاز خلقت اختصاص داده است. اولین موجودی که خلق شد، چه بوده است؟ خداوند خلقت این عالم را با چه چیزی شروع کرد؟ روایاتی که در این‏باره وارد شده، اغلب با عبارت، اول ما خلق اللّه، شروع میشوند. اما هر یک چیزی را به عنوان مخلوق اول معرفی میکنند. از این رو، این مطلب نیاز به بررسی بیشتر و جمع روایات و احیانا تأویل آنها دارد.

قرآن و آیات آخرالزمانی
کمی در مورد اَبرنیرو: در جهان نیروهای مختلف و متعدد وجود دارد، موضوع بحث ما اَبر نیروئی است که کلّ جهان وحتی همان چند نیروی متعدد را نیز مدیریت میکند. دانشمندان غرب به وجود چنین ابرنیرویی اشاره میکنند اما اعتراف دارند که از شناسائی آن ناتوان هستند که اینجا به معرفی و شناسائی آن میپردازیم. سقوط سیب: سقوط آن سیب (که نیوتون با ملاحظۀ آن به قانون جاذبه معتقد شد، همون سوال شما) نه به دلیل جذب است بلکه به دلیل از دست دادن یک دافعه است. تنه درخت با شاخه هایش یک شبکه دافعه است که سیب را در ارتفاع نگه میدارد؛ وقتی که سیب رسید، رابطه اش با شاخه سست میگردد؛ عاملی که آن را دفع میکرده و در آن بالا نگه میداشت. از بین میرود و سیب به همان جایگاه برمیگردد که پیش از به وجود آمدن درخت، در آن جا بود. اول بذار دو نمونه دافعه رو بگم. به عبارت دیگر: دافعه در جهان به دو نوع است: دافعۀ عمومی، و دافعه موردی. دافعه عمومی: همۀ نقاط جهان اعم از عرصه‌های انرژی و مواد، جزء جزء محتوای جهان تحت تاثیر ایجاد از مرکز، به شدت تحت فشار است؛ فشار شدید که دافعه شدید است. یعنی همان دافعه و فشاری که جهان را در یک دقیقه میلیاردها کیلومتر مکعب بزرگ میکند. دافعه‌های موردی: یا گفته شود: دافعه‌های موضعی: در اینجا به دو مقدمه نیاز داریم که رائحه و بوی فلسفی نیز به خود میگیرند: مقدمه اول: همه چیز جهان مرکب است؛ انرژی نیز مرکب و دارای ترکیب است، انرژی هائی که در مرکز جهان ایجاد میشوند به صورت رشته هائی در کنار هم مانند یال اسب (عرفاً) به شش جانب در حرکت هستند؛ هر رشته از نقطه‌ها تشکیل یافته: نقطه‌ها صف تشکیل داده رشته‌ها را تشکیل میدهند. و الصافات صفاً که شرحش گذشت.
علم، ترکیب و مرکب بودن اتم و ماده را به خوبی تشریح کرده و عناصر تشکیل دهنده اش را توضیح داده است. اما هنوز به تشریح چگونگی ترکیب انرژی، دست نیافته است و شاید تا ابد نیز چنان که باید، به آن دست نیابد. اما قرآن می‌گوید: وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ: سوگند به جفت و سوگند به تک. شفع= جفت= مرکب= هر مخلوق اعم از ماده و انرژی، مرکب است. وتر= تک= احد= خدا. کل وجود، آنچه هست منحصر است به دو موجود: خالق و مخلوق. و چیز سومی وجود ندارد. خالق تک است بدون ترکیب. مخلوق (هر مخلوق) جفت و مرکب است. مواد از عناصر متعدد ترکیب می‌یابند که هر کدام از آنها نیز از انرژی به وجود آمده اند. اما انرژی فقط از دو چیز ترکیب یافته است: شفع= دو چیز با هم= جفت. خشت اول جهان، همین جفت است که جفتها در کنار هم عناصر متعدد اتم و ماده را میسازند. مقدمه دوم: همه چیز جهان در حرکت است، هر جزئی از جهان هم محرّک است و هم متحرک. جهان عبارت است از متفاوتها. با صرف نظر از اتم و ماده، بخش هائی از انرژی فضای جهان، با بخش‌های دیگر تفاوت دارند، تفاوت در فشردگی شدید و فشردگی ضعیف نسبی. مثال: کرۀ زمین نیز هم محرّک است و هم متحرّک، هم تاثیر میگیرد و هم تاثیر میگذارد، هم از اطراف خود تحت فشار است و هم به عنوان یک شیئ در مقابل فشار مقاومت میکند که گفته شد همه جا و همۀ اجزای جهان اعم از انرژی و ماده، چنین هستند. در موارد و مواضعی که مقاومت زمین بر فشار بیرونی به نسبتی چیره میشود، آن بخش از زمین را به بیرون دفع میکند و رشته کوه‌ها را بوجود می‌آورد. عامل تمایز کوه از دیگر مواضع زمین ضعف نسبی از بیرون است. اکنون برویم به سراغ سیب: حیوان و انسان از اجزای کره زمین تشکیل یافته اما از آن جدا شده و در روی زمین حرکت میکنند. این جدائی این چنینی تبلور دیگری از قانون (فرق) است که در (فَالْفارِقاتِ فَرْقاً) به شرح رفت. عامل این جدا شدن، مقاومت زمین نیست و با عامل ایجاد کننده کوهها فرق دارد. این عامل (حیات) است. در گیرودار تحریک و تحرّک جهان، در گیرودار فشارها، چیزی به نام حیات نقش موضعی دارد، موضعی را از مواضع عمومی جدا میکند. آیا مواد غذائی در معده انسان به سراسر بدن جذب میشود؟ نه، این غذا است که در بستر حیات راه ویژه ای پیدا کرده و شیره خود را بسوی اندامهای سراسری بدن، دفع میکند. این که میگوئیم: بدن غذا را جذب میکند، کاملاً یک بینش غیر علمی و بسنده کردن بظاهر مسئله، است. هر جزئی از جهان در آن غوغای درگیری فشارها، به دنبال روزنۀ ای است که راه آسان تری در پیش گیرد. حیات این روزنه را در اختیار مواد غذائی قرار میدهد. گیاه و درخت نیز چنین است؛ حیات نباتی روزنه ای را باز میکند و مواد غذائی تحت فشار عمومی جهان، در اندام گیاه جاری میشود. به خوبی می‌بینیم تنه و شاخه درخت عامل دافع است که سیب را در آن بالا نگه داشته است؛ عاملی که به دلیل حیات به وجود آمده است، وقتی که این عامل عاملیت خود را از دست میدهد، سیب بجای اول خود بر میگردد. همانطور که عامل حیات، بدن انسان را از زمین جدا کرده، وقتی که مرگ فرا میرسد عامل حیات عمل نمیکند و مواد بدن به موضع اولیه خود (خاک زمین) بر میگردد. مسئله فقط سقوط سیب نیست که با قانون نیوتون و فیزیک نیوتون حل شود. مسئلۀ مرگ حیوان و انسان نیز هست که باید قانون، آن را نیز توضیح دهد. چه فرقی است میان سقوط سیب و از پای در آمدن یک انسان؟ در نظر گرفتن سقوط سیب و غفلت از، از پای در آمدن یک انسان، بینش عوامانه است. در بیان دیگر: مگر سقوط سیب، با افتادن و از پای در آمدن خود درخت، فرق دارد؟ هر دو به دلیل عمل نکردن عامل حیات است. اساساً هم بودن سیب در آن بالای درخت و هم خود درخت کاملاًً بر علیه نیوتون است یعنی مشکلی است که باید حلّ شود: یک درخت چنار مثلاً ۲۰ متری را در نظر بگیرید، اگر از دیدگاه نیوتون بنگرید درخت مواد زمین را جذب کرده و به وسیله این جذب، جوّ جاذبه عمومی زمین را شکافته و ۲۰ متر بالا رفته است. و این یعنی جاذبۀ موردی، بر علیه جاذبۀ عمومی. ولی اگر از دیدگاه درست بنگرید؛ پیدایش پیکر ۲۰ متری چنار در اثر دافعۀ موردی است بر علیه دافعۀ عمومی. یعنی هر پاسخی را فیزیک نیوتونی در حلّ جاذبه موردی بر علیه جاذبه عمومی داشته باشد، پاسخ ما نیز در حلّ دافعۀ موردی بر علیه دافعۀ عمومی همان است؛ فیزیک نیوتونی در این مسئله ناچار است بر عامل حیات متوسل شود، ما نیز همچنین، با این فرق که نیوتون از تعیین و توضیح منشأ هر دو جاذبه، ناتوان است. اما ما منشأ دافعه و فشار عمومی را شرح دادیم که عبارت است از ایجاد مداوم در مرکز جهان. و دافعه موردی نیز از کارهای خود همان دافعه عمومی است بشرح زیر: فشار و دافعه عمومی از هر طرف به کرۀ زمین وارد است و زمین تحت فشار است، عامل حیات روزنه ای میشود تا موادی از زمین در اثر فشار عمومی راهی پیدا کرده و به بالا برود. یعنی خود همان فشار عمومی است که موجب میشود موادی معین بر علیه همان فشار عمومی بالا بروند. در واقع هر دو دافعه یک نیروی واحد و نیز پیکر درخت، محصول عملکرد یک نیروی واحد است که عامل حیات در مسیر آن قرار گرفته است. معادله ای که نیوتون محاسبه میکند باید میان نیروی فشار عمومی جهان، و (بودن) پیگیری شود نه در میان جاذبه و گریز از مرکز. گریز از مرکز را میتوان به دو صورت تصور کرد که به اصطلاح لغوی و ادبی، یکی معنی حقیقی است و دیگری معنی مجازی. معنی حقیقی: گریز آهو از شیر. معنی مجازی: گریز گلوله از فشنگ: که در حقیقت گریز نیست؛ حرکتی است که از دافعۀ باروت حاصل میشود. دفع در گردونه: اگر طنابی را به سنگی ببندید و آن را به دور خودتان بچرخانید (مانند آتش گردان ذغال) به نظر نیوتون طناب به منزله نیروی جاذبه است و فشاری که بر طناب می‌آید و سنگ در صدد فرار می‌آید، نیروی گریز از مرکز است. اما حقیقت این است که او باز به بررسی ظاهری می‌پردازد. در چرخش گردونۀ مذکور چندین دافعه هست و چرخش و حالتی که او آن را گریز از مرکز می‌نامد از برآیند چهار نیروی دافعه، به وجود می‌آید و هیچ نوع جذب در جهان وجود ندارد: ۱- آن سنگ را از زمین بر میدارید. یعنی به دافعه درونی زمین کمک میکنید که سنگ از زمین جدا شود. ۲- اگر آن را بدون طناب پرتاب کنید، نیروی دافعۀ دیگری بر آن وارد کرده اید. و تا جائی که آن نیروی دافعه که شما وارد کرده اید کار کند، پیش خواهد رفت. ۳- اکنون که طناب را بسته اید، عاملی ایجاد کرده اید که مانع از عملکرد نهائی دافعۀ دوم است و آنرا از عمل نهائی باز میدارد. ۴- نیروی دوم (پرتاب) را دم به دم به سنگ وارد میکنید که دم به دم با مانع مذکور مواجه است. شما بوسیله طناب فقط به نیروی پرتاب تان جهت میدهید آن را از مسیر مستقیم به مسیر گردان تبدیل میکنید، در واقع تنها یک نیروی دافعۀ پرتاب را شکل دایره میدهید. دیسک بازان ماهر در بازی دیسک، گاهی آن را بدون طناب به پرواز چرخشی در اطراف خودشان، در می‌آورند که با فاصله‌های دلخواه خودشان بدورشان دستکم یکبار میچرخد. در این چرخش دیسک کدام عامل جذب کننده هست؟ فقط یک عامل دفع کننده با ماهیت ویژه هست. نکتۀ مهم: گردش گردونه با طناب، اساساً ربطی به مباحث هستی شناسی و کیهان شناسی ندارد. زیرا یک مقوله طبیعی نیست و مصداق واقعی صنعت است که نه تنها مطابق قوانین طبیعی جهان نیست، بر ضد آن نیز می‌باشد، و یک مثال از صنعت جائی در این مباحث ندارد. اما مثال دیسک یک نمونه طبیعی است و دستکم در مقایسه با گردونه طنابی، طبیعی تر است. مثال آوردن از مصادیق صنعت در مباحثه دقیقاً طبیعی، اندیشه، تفکّر و تحلیل را در شناخت قوانین طبیعت، دچار انحراف میکند و کرده است که امروز همۀ دانشمندان کیهان شناسی، فیزیک نیوتونی را ناقص و در برخی موارد کاملاً نادرست میدانند. با این همه کار نیوتون، کار بزرگ و بس مهم و مفید در زمان خودش بود. ژرژ گاموف در کتاب (یک، دو، سه، بی نهایت) از انیشتین نقل میکند: اکنون میتوان این عقیده قدیمی را که (خورشید بر روی سیارات، نیروئی اعمال میکند که آنها را به حرکت بر روی مدارهای مستدیر وا میدارد) بی اعتبار اعلام کرد.
گویند: انیشتین سالها پس از مرگ نیوتون روح او را مخاطب قرار داده و گفته است: نیوتون تو را دوست دارم اما حقیقت را بیش از تو دوست دارم. یک مسئلۀ بس مهم: همه اشیاء کیهانی در اثر فشاری که بر سرتاسر کیهان حاکم است، هر کدام جایگاه معینی دارند، عرصه‌های گستردۀ انرژی و کرات دائماً در تزاحم مکانی هستند؛ همه چیز تحت فشار است و به همین دلیل از جایگاه معین خود خارج نمیشود. درست است همگام با گسترش جهان آنها نیز در مسیر گسترش شش جانبه پیش میروند، اما با حفظ جایگاه و موقعیت معین خود. و نیز درست است که کره ای متولد میشود (یعنی تازه تشکیل میشود) و کره ای به پایان عمرش میرسد و همین طور منظومه ای و حتی کهکشانی. لیکن این تولدها و مرگ‌ها نیز در همان جایگاه‌های معین شروع شده و به پایان میرسد. انفجارها نیز چنین هستند هرکدام در جایگاه خود و در موقعیت و موضع مشخص خود، رخ میدهند. تعویض جایگاه و مدار: ممکن است یک کره مثلاً یک قمر دچار تعویض جایگاه شده و مدار آن نسبت به سیاره خود دورتر یا نزدیک تر شود و یا اساساً از منظومه مربوطه خود جدا شود و موقتاً به یک قمر سرگردان تبدیل شود که بالاخره یا یک مدار جدید برای خود خواهد یافت و یا بر سر کره ای دیگر کوفته خواهد شد. اینگونه حوادث وقتی رخ میدهد که تحولاتی در اطراف آن رخ دهد و فشاری که از اطراف به آن کره وارد میشود در یکی از جوانب آن ضعیف شود، مثلاً کره ای یا یک سنگ عظیم سرگردان، از کنار آن بگذرد، در این صورت فشاری که بر آن وارد میشود در فاصله آن با آن عابر، ضعیف میشود و کره مورد نظر به سمت آن عابر رانده میشود. یعنی فشار در پنج جانب دیگر، آن را به جانبی که فشار ضعیف شده دفع میکنند و آن را در جایگاه و موقعیت دیگر قرار میدهند که جایگاه مدارش نیز تغییر می‌یابد. مثال دیگر: کره زمین نیز چنین است؛ اگر یک کره ای، قمری و یا سنگ عظیم آسمانی از کنار آن عبور کند، وقتی که به موازات زمین میرسد فشار را در همان جانب موازی تضعیف میکند و زمین به همان طرف دفع و رانده خواهد شد. اگر آن شیئ عابر از آن جانب زمین عبور کند که به طرف خورشید است، زمین به خورشید نزدیک تر خواهد شد. و این بستگی دارد به معادلاتی که نسبت میان زمین و آن عابر، و نیز تضعیف فشار در آن جانب که مقدار نزدیک شدن است، تعیین میکند.
و اگر این حادثه در جانب عکس آن رخ دهد، کره زمین از خورشید دورتر خواهد شد. باز به همان نسبت.
و اگر آن عابر از جهت روبروی زمین در حرکت انتقالی، رخ دهد، مانند دست اندازی که در مسیر یک خودرو قرار میگیرد، زمین را مقداری به جلو تکان خواهد داد و طول آن سال زمین نسبت به دیگر سال‌ها کوتاه خواهد شد. و اگر نسبت به حرکت انتقالی زمین، از پشت سر زمین عبور کند، درنگ متنابهی در سیر انتقالی زمین ایجاد خواهد کرد و طول آن سال زمین از دیگر سال‌ها بیش تر خواهد بود. و بی تردید در درازنای عمر زمین حوادث (ریز و درشت، کوچک یا بزرگ) از این قبیل، رخ داده است و دست علم و دانش نیز به گوشه ای از این واقعیت رسیده است. و اینگونه مسائل بس مهم که شاید روزانه میلیون‌ها بار در عرصه شش جانبه کیهان و جهان رخ میدهد و نیز خواهد داد، به هیچ وجه با سیستم فیزیک نیوتونی قابل توضیح نیست. و این مسئله دلیل بس بزرگ و مهمی است که به روشنی میگوید: جاذبه ای در جهان و نظام جهان وجود ندارد، هر چه هست فشار و دافعه است. درست مانند نظام و سازمان درون یک هندوانه، یک انجیر، تنها با این فرق که تغذیه هندوانه و انجیر از یک جانب آن است و تغذیه جهان از مرکز جهان. نکته: نزدیک شدن یک جرم آسمانی به جرم دیگر دو نوع است: ۱- نزدیکی و دوری اعضای یک خانواده (منظومه) که مطابق قانون و مقررات آن خانواده است مانند موسم نزدیک شدن مریخ به زمین که تکرار میشود. این نوع که خود تابع قانون و مقررات خانواده است از بحث ما خارج است. ۲- نزدیک شدنی که باید نام آن را (حادثه) یک حادثه کیهانی، گذاشت. این نوع موضوع بحث این مسئله است. خب، خسته نباشی، ادامه دارد..

صحیفه سجادیه
وقتی که یحیی بن زید (این نوجوان ۱۵ ساله) آل فاطمه (سلام الله علیها) وقتی صحیفه را به متوکل بن هارون میسپارد، میگوید: میترسم این علم به دست بنی امیّه بیفتد. نمیگوید میترسم این دعا به دست بنی امیه بیفتد. و امام صادق علیه السلام نیز دوبار سخن او را بعینه تأیید میکند: یکبار به متوکل میگوید: من نیز از همان میترسیدم که یحیی میترسید. بار دوم به محمد و ابراهیم، پسران عبدالله بن حسن میگوید: این صحیفه را از مدینه خارج نکنید، زیرا از همان بیم دارم که یحیی بیم داشت. صحیفۀ سجادیه دعا است اما ویژگی هائی دارد که آن را از اکثر دعاهای دیگر متمایز میکند: ۱- بر پایه و محور حمد است: در ادامه خواهد آمد که عبادتها بر یکی از چهار محور هستند: یا تسبیح هستند، یا تحمید، یا شکر، یا استغفار. تسبیح مقدم است، زیرا توحید است. تحمید در جایگاه دوم قرار دارد و عبارت است از ستایش و ستودن خداوند بر اساس اندیشه و تفکر در مخلوقات و فهمیدن قدرت، عظمت، و جلال خداوند. شکر در رتبۀ سوم قرار دارد که صرفاً امتنان و تشکر از خداوند است در قبال نعمت هایش. استغفار نیز معلوم است. لیکن: نکته و اصل مهم در این مسئله این است که تفکیک این چهار نوع از همدیگر، جدا کردن و جراحی آنها از همدیگر، نه درست است و نه امکان دارد. هر تسبیح در عین تسبیح بودن، حمد هم هست. و هر حمد در عین حمد بودن تسبیح هم هست. و همچنین شکر و استغفار. و در بیان دیگر میتوان گفت: که هر چهار تا به عنوان عناصر عمل، در هر عبادتی هستند. فرقی که هست تنها در (محور) بودن است؛ یک عمل به محور تسبیح است و عمل دیگر به محور حمد، و دیگری به محور شکر و آن یکی نیز به محور استغفار. و این محوریت را نیّت، الفاظ و معانی، تعیین میکنند. صحیفۀ سجادیه بر محور حمد است؛ در عین دعا بودن، تبیین است؛ خداشناسی، هستی شناسی، روح و حیات شناسی، انسان شناسی و علوم انسانی. و نیز علوم تجربی در حدّی که برای تدوین (باصطلاح روز) اساسنامۀ یک مکتب، لازم است. ۲- صحیفه املاء است: بی تردید همۀ دعا‌های صحیفه، دعاهائی بوده اند که امام سجاد علیه السلام آنها را در خلوت میان خود و خدایش مناجات کرده است. اما آنچه به عنوان صحیفه سجادیّه به ما رسیده، املاء است؛ امام آنها را یک به یک املاء کرده و امام باقر علیه السلام و جناب زید آنها را از بیان آنحضرت نوشته اند. این ویژگی ما را رهنمون میشود بر این که نگاهمان به صحیفه نگاه صرفاً دعائی نباشد، یک نگاه درسی علمی، تعلّمی باشد؛ توقع و انتظارمان علاوه بر دعا، یاد گرفتن علوم باشد. همۀ دعاهای مأثور را از معصومین علیهم السلام یاد گرفته ایم خواه بطور شفاهی و خواه بصورت کتبی. لیکن محتوای صحیفه به عنوان جلسۀ درس و به اصطلاح امروزی کلاس درس بوده و به کتابت آن، اصالت داده شده است. ۳- امام سجاد علیه السلام، پس از حادثۀ عظیم کربلا، کاملاً منزوی بود. برخی‌ها گمان میکنند که این انزوا در جهت تقیّه و بخاطر حفظ جان بوده است. تقیه سر جای خود بوده است و هیچ پیامبری بدون تقیّه نزیسته است. اما تقیه، انزوای این چنینی را که در زندگی امام سجاد علیه السلام است، اقتضا نمیکند. امام باقر و امام صادق نیز تقیه میکردند، با اینهمه اصحاب و شاگردان فراوانی داشتند. انزوای امام سجاد به دلیل عدم توجه جامعه و عدم مراجعۀ مردم بود که حدیث میگوید: ارْتَدَّ النَّاسُ بَعْدَ الْحُسَیْنِ َ عَلَیْهِ السَّلَام إِلَّا ثَلَاثَة: مردم بعد از امام حسین علیه السلام برگشتند مگر سه نفر که عبارت بودند از یحیی بن امّ طویل، ابو خالد کابلی و جبیر بی مطعم. مراد برگشتن از ولایت است، نه برگشتن از اسلام. همانطور که: ارْتَدَّ النَّاسُ بَعْدَ النَّبِیًّ، إِلَّا ثَلَاثَةَ نَفَر: الْمِقْدَادُ بْنُ الْأَسْوَدِ وَ أَبُو ذَرٍّ الْغِفَارِیُّ وَ سَلْمَانُ الْفَارِسِیُّ، ثُمَّ إِنَّ النَّاسَ عَرَفُوا وَ لَحِقُوا: مردم پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) برگشتند مگر سه کس: مقداد، ابوذر و سلمان الفارسی. سپس دیگران راه را شناخته و به آن سه نفر ملحق شدند. پیش و بیش از آنکه قدرت سیاسی خلافت، امام را منزوی کند، دکّان دارانی مانند ابن عباس، ابن عمر، زُهری، سعید بن مسیّب، حسن بصری و شاگردانش، امام را منزوی کرده بودند. در ماجرای حرّه که یزید فرمان قتل عام مردم مدینه را داده بود، خانوادۀ امام و پناهندگانش، در امان ماندند، اما راه خانۀ امام تا آخر عمر مقدسش توسط دکانداران، بسته بود. دکاندارانی که مجموع معلومات همۀ شان بقدر یک سطر از صحیفۀ سجادیّه نبود. اقیانوس طوفندۀ علم و دانش در سینه علیّ بن الحسین (علیهما السلام) میخروشد، چه باید کند؟ و نیز این حجة الله امامت خود را چگونه اعمال کند؟ وجود ساکتش وزنه ای بس عظیم در حفاظت از اسلام بود، رفتار عملی و عینی و نحوۀ زندگی اش درس بزرگی بود، اما دربارۀ نقش علمی چه کند؟ اکنون که ارباب رجوع ندارد، کلاسی با دو فرزند خود تشکیل دهد و علوم را با قلم آن دو، به جریان تاریخ بسپارد. زیرا نه تنها این رسالتِ هر حجة الله (اعم از پیامبر و امام) است، بر هر مسلمانی نیز عُطله حرام است؛ عاطل گذاشتن مال، عاطل گذاشتن نیروی فکری و جسمی، عاطل گذاشتن علم و هر نعمت الهی، نکوهیده است.
توضیح: یحیی در سن ۱۸ سالگی در جوزجان کشته شد. مرد جوانی که در جنگ ابرشهر (نیشابور) به همراه هفتاد نفر از یاران جان بر کف خود سپاه چند هزار نفری بنی امیه را شکست داد. این موفقیت در اثر ضعف مدیریت فرمانده آن سپاه و مدیریت دقیق یحیی بود برنامۀ رزمی را طوری تنظیم کرد که در اوایل جنگ فرمانده آن لشکر کشته شد و اَرتش بنی امیه از هم گسیخت. او در سال ۱۲۱ که پدرش زیددر کوفه کشته شد، روی به خراسان نهاد و در بین راه با متوکل بن هارون ملاقات کرده است. و چون ۴سال بعد از پدرش کشته شده، مشخص میشود که در این ملاقات بیش از ۱۵ سال نداشته است. طبری، در گزارشات همان سال با (غلاماً حدثاً، نوجوان) از او تعبیر کرده است. این نوجوان صحیفه را (علم) مینامد. و معلوم میشود که همۀ آل فاطمه (سلام الله علیها) صحیفه را (علم) میدانستند، بویژه تأیید شفاهی و عملی امام صادق علیه السلام که از محمد و ابراهیم پیمان میگیرد که این، بقول یحیی، (علم) را از مدینه خارج نکنند.

سلمان فارسی
ابوسخیله از شاگردان سلمان میگوید: در میانه‌های خلافت عثمان، اولین فریاد اعتراض علیه او از سوی ابوذر به پاخاست. عثمان مدتی او را به شامات تبعید کرد تا شاید معاویه بتواند او را با سیاستهای خود، کنترل و مهار کند؛ ولی خیلی زود باخبر شد که جوانان بسیاری، جذب او و اعتقاداتش شده اند. پس عثمان دستور داد که او را بر شتری بی جهاز از شام به مدینه بفرستند و آنگاه که خشم او و امویان از فریادهای عدالت خواه ابوذر به اوج رسید، او را به صحرای ربذه (در بیابان‌های شمال شرق مدینه) تبعید کرد. در حوالی سال ۳۲ هجری، کمی قبل از رحلت ابوذر، سلمان پس از سالها مصمم به سفر حج شد؛ حجی که در حقیقت، آخرین حج او بود. پس کاروانی کوچک راه انداخت که شامل عده ای از شاگردانش میشد و من نیز در آن کاروان بودم. سلمان مسیر رفتن به مکه و مدینه را به گونه ای انتخاب کرد که از ربذه عبور کند. وقتی به ربذه رسیدیم، ابوذر کنار جاده به انتظار ایستاده بود و گویا سالها چشم انتظار بود. تا سلمان و او به یک دیگر رسیدند، یکدیگر را در آغوش گرفتند و گریستند. آنروز ما مهمان سفره بسیار ساده ابوذر بودیم. بر سر سفره، ابوذر نگاههای معنادار و عجیبی بما داشت و گهگاه آهسته با سلمان سخنانی رد و بدل میکرد. بعدها از استادم، سلمان، درباره آن حالات و سخنان ابوذر پرسیدم. سلمان گفت: ابوذر شما را که دید، فهمید که زحمات من در سال‌های تقیه نفوذی چگونه به ثمره نشسته است و من هم از او درباره دستاورد قیامش علیه عثمان پرسیدم و او گفت که با افشاگری علیه خلیفه و والیانش، معاویه و ولید فاسق، باعث شده تا دیگر حنای آنها برای مسلمانان رنگی نداشته باشد و اگرچه طبق پیش بینی‌های پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، بزودی در ربذه رحلت میکند، ولی بیداری اسلامی و قیام‌های فراگیر علیه خلیفه بسرعت آغاز خواهد شد. از او درباره مدرسه علمی اش پرسیدم و او گفت که متأسفانه در شام و فلسطین، امویان و یهودیان تازه مسلمان زیاد بوده اند و او چندان مجال فعالیت نداشته است؛ ولی هنگام تبعید به ساحل دریای مدیترانه، مردمی (این مردمی که با ابوذر دیدار داشته اند، احتمالاً فنیقی‌های متمدن و برخی از اعراب یمنیِ ساکن منطقه بوده اند) را یافته و در فرصت کوتاه اقامت خود در میان آن‌ها بذر محبت به امیرالمؤمنین و اهل بیت علیهم السلام و عدالت خواهی را در دل آنها کاشته است؛ بذری که بر خلاف مدرسه بالفعل من، سالها بعد ثمر خواهد داد. آنروز، از سخنان ابوذر و سلمان بسیار شگفت زده شدیم؛ چرا که آن دو پیرمرد کهنسال، بجای سخن گفتن از گذشته یا درددل کردن از اتفاقات جاری، بیشتر از آینده سخن میگفتند. از فتنه‌های خلیفه وقت یا از مظلومیت همیشگی علی بن ابی طالب علیه السلام حکایتها داشتند و عجیبتر آنکه از جنگ افروزی یکی از همسران پیامبر در آینده خبر میدادند که سوار بر شتر به بصره خواهد رفت. ابتدا فکر میکردیم که آنها دارند برای هم صحبت میکنند، اما یکدفعه دیدیم که هر دوی آنها تأکید کردند که مخاطب سخنانشان ما هستیم و قصد دارند ما را نسبت به حوادث آینده آماده کرده و در برابر فتنه‌ها بیمه کنند. یکی دیگر از همراهان سلمان درباره همان سفر نقل کرده است: نزدیک مکه با شترداری روبرو شدیم. ناگهان سلمان از مرکبش پیاده شد، عصایش را برداشت و به سراغ شتری سرخ مو و عجیب، که در میان شتران مرد بود رفت و شروع کرد به زدن حیوان! دوان دوان رفتیم و دست هایش را گرفتیم. سلمان کناری نشست و‌های های گریست. گفتیم: چه شده؟ گفت: این حیوان شتر نیست؛ او شیطان است و در منطقه ای بنام حواب به زنی فروخته میشود تا فتنه ای بزرگ علیه مولایم علی علیه السلام بر پا کند. او از گوساله سامری نیز بدتر است. زاذان، یکی دیگر از شاگردان سلمان نقل کرده است: سلمان، در زمان خلیفه دوم، یکبار به مدینه سفر کرد. وقتی خبر نزدیک شدن او به خلیفه رسید، او به مردم شهر گفت: سلمان در آستانه ورود به مدینه است. پس همه باید به استقبالش برویم، ولی در سفر آخر سلمان که خلیفه عثمان بود و امویان بر جهان اسلام مسلط شده بودند و ظلم و فساد آنها بتدریج در حال گسترش بود، نه تنها استقبالی از سلمان صورت نگرفت، بلکه بین او و خلیفه برخوردهای تندی خصوصاً در مورد تبعید ابوذر صورت گرفت. در مکه هم از او شنیدیم که میگفت: یکی از خاندان زبیر در مکه مدعی خلافت خواهد شد و ثمره خلافتش به آتش کشیده شدن کعبه خواهد بود. روزی کنار کعبه، عبدالله بن عباس در طواف همراه سلمان بود. پس از اتمام طواف و نماز، آن دو کناری نشستند و ما نیز گرد آنها حلقه زدیم. طبق معمول آن سفر، منتظر شنیدن خبر شگفت و جدیدی از سلمان بودیم که ناگهان ابن عباس گفت: سلمان! یادت می‌آید که پیامبر در آخرین سفر حج خود، پس از طواف، کنار درب کعبه ایستاد، دستگیره اش را گرفت و فرمود: آیا نمیخواهید شما را خبر بدهم از نشانه‌های قیامت؟ آنروز تو نزدیک ترین فرد به پیامبر بودی، ایشان چه فرمود؟ سلمان چون این را شنید، اشک از چشمانش جاری شد و آنگاه برای ما از حدیث پیامبر درباره نشانه‌های آخرالزمان گفت؛ از وارونگی معروف و منکر، جابجایی شخصیت حاکمان و قاضیان و کاسبان، شباهت مردان به زنان و شباهت زنان به مردان، شیوع تمامی بدیها و به انزوا رفتن همه خوبیها و.. زاذان فارسی میگوید: پس از آنروز، یکبار از سلمان پرسیدم: آن خطبه ای که از پیامبر درباره آخرالزمان و اشراط الساعه خواندید، باعث وحشت من شد. آیا براستی دنیا آنگونه به پایان خواهد رسید؟ سلمان گفت: نه؛ از پیامبر شنیدم که پس از ایشان دوازده نقیب و وصی خواهند بود که آخرین آنها مهدی موعود است و اوست که آن شرایط فاسد و منحط و وارونه را با ظهورش به مسیر درست باز میگرداند و دین حق را دوباره احیا میکند. از او پرسیدم: آن دوازده نقیب و وصی چه کسانی هستند؟ سلمان آنها را از امام علی علیه السلام تا امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بر شمرد؛ ولی به نام حسین بن علی علیه السلام که رسید، او را به عنوان شهید کربلا توصیف کرد. از او درباره آن عنوان پرسیدم؛ گفت: عجله نکن! در مسیر بازگشت، آنگاه که از عراق بگذریم، درباره این راز سخن خواهم گفت. او در آن سفر، ما را به دیدار مقداد نیز برد. مقداد در آنزمان کهنسال بود. در گفتگوهای آنها باز هم ما به نکات علمی و خاطرات تاریخی فراوانی دست یافتیم. اصولاً لحظه لحظه آن سفر و دیدارهای سلمان برای ما درس و نکته بود؛ به ویژه وقتی با دوستان و یاران قدیمی اش که همه از صحابه علوی بودند، از گذشته، حال و آینده صحبت میکرد. در آن سفر، رفتار سلمان بسیار عجیب بود و در دیدارهایش با امام علی علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام، زیارت خانه خدا و مسجد پیامبر و حضور در جای جای مدینه چنان بود که گویی پس از آن، به مدینه باز نخواهد گشت. سرانجام تحت تأثیر فشار خلیفه و امویان، او ناچار شد که بار سفر ببند و راهی بازگشت به مدائن شود. ولی قبل از خروج از مدینه، همراه شاگردانی که با خود آورده بود، با امیرالمؤمنین علیه السلام و فرزندانش دیدار کرد و سعی کرد بین آنها و امام، پیوندی عمیق برقرار سازد و برای مراحل تکمیلی علمی و کمک رسانی به جریان امامت در رویدادهای آینده، دست آنها را در دست امام بگذارد. موقع خروج از مدینه نیز تنها امیرالمؤمنین علیه السلام و فرزندانش و کسانی مثل مقداد برای خداحافظی آمدند. در مسیر بازگشت، به کوفه رفتیم. سلمان در آنجا چند روزی توقف نمود و با افراد بسیاری دیدار کرد؛ از جمله شاگردان عبدالله بن مسعود که پس از رحلت او نیازمند سازماندهی مجدد بودند. ابن مسعود از صحابه علوی بود که در کوفه، مدرسه علمی داشت؛ اما به علت اعتراض هایش به فسق و فجور و ظلم ولید، والی فاسق کوفه، توسط او به مدینه تبعید شد و در سال ۳۲ هجری، پس از آنکه بشدت مورد ضرب و شتم عمّال عثمان قرار گرفت، رحلت کرد. هنوز در کوفه بودیم که مالک اشتر و همراهانش، مثل کمیل نخعی، از سفر حج بازگشتند و خبر رحلت ابوذر را برای سلمان آوردند. آنروز، سلمان بسیار گریست؛ آنگاه کسانی مثل مالک اشتر و زید بن صوحان و دیگر شاگردان خصوصی اش و خواص شیعیان کوفه را جمع کرد و ضمن خبر دادن از رویدادهای در شرف وقوع، دستوراتی درباره برنامه‌های آینده نیز به آنها داد. ادامه سفر سلمان را مسیب بن نخبه فزاری، یکی دیگر از شاگردانش، نقل کرده است. مسیب میگوید: کمی بعد، سلمان همراه عده کمی از شاگردانش، عازم مدائن شد. نزدیک ترین راه برای رفتن به مدائن، این بود که با عبور از فرات، در حاشیه شرقی آن بسوی شمال شرق و دجله حرکت کنیم، آنگاه بسوی شمال برویم تا به مدائن برسیم؛ ولی در کمال شگفتی، سلمان در امتداد شمال غرب فرات، ما را بسمت شمال برد تا این که در منطقه باستانی نینوا، بچند روستای کوچک و پراکنده در کنار فرات رسیدیم. سلمان بجای رفتن بسوی آن روستاها یا ادامه مسیر در حاشیه فرات، بسوی بیابان‌های گرم و داغ منطقه رفت و پس از طی مسافت بسیاری، ناگهان در محلی توقف کرد. مدتی آنجا را وارسی کرد، از اینطرف به آنطرف رفت و آنگاه در کنار یکی از مناطق پست بین دو تپه شنی، ناگهان بی هوش افتاد. با زحمت زیاد، او را بهوش آوردیم، ولی او به های های گریه افتاد و پس از آنکه مدتی طولانی گریست و کمی آرام شد، برای ما از جریان شهادت حسین بن علی علیه السلام در همان سرزمین گفت. توضیح پایانی: رحلت ابوذر در سال ۳۲ هجری بود؛ بدین جهت، این سفر سلمان در سال ۳۱ یا ۳۲ هجری بوده و دیدار سلمان با ابوذر احتمالاً در مسیر رفت به مکه رخ داده است. کمی پس از آن، ابوذر رحلت میکند و مالک اشتر و همراهانش در مسیر بازگشت از حج به ربذه میرود و او را دفن میکنند که در پست قبلی به همین کاروان و دفن ابوذر اشاره کرده بودیم.

سلمان فارسی قسمت دوم
این قسمت رو بخاطر پاسخ به سوال شما اضافه میکنم. در مورد سن و عمر سلمان ۲۲۰ سال تا ۶۲۰ سال ذکر شده، کمترینش روایتی از خالد بن ولید لعنة الله علیه است که میگه از سلمان سن اونو پرسیدم و گفت ۲۲۰ سال که معتبر نیست چون خالد، فاسق و دروغگو و دشمن بوده، بیشتر اسناد تاریخی ۳۲۰ سال و ۴۲۰ سال گفته اند، در روایتی ۵۲۰ سال و روایتی ۶۲۰ سال، در روایتی از پیامبر اومده که سلمان عیسی پیامبر رو درک کرده و هیچگاه مشرک نبوده (ولی هنوز سند این روایت رو پیدا نکردم) ضمناً سلمان بی اجازه مولا حتی آب هم نمیخورده، مدائن همان تیسفون هست که مجموعه ای از چند شهر، و پایتخت ساسانی بوده، با ارزش ترین کتابخانه ها و صنعتگران رو داشته، معمولاً در اینگونه مواقع پایتخت بالاترین تلفات جانی و خرابی و آتش سوزی ها رو دارند، سلمان اونجا با مردمش فارسی و منطقی صحبت میکنه و بدون کوچکترین درگیری مسلمان میشوند و سلمان خودش حاکم و والی مدائن میشه و تا پایان عمر مشغول آموزش و تدریس بوده و بزرگترین خدمت رو به ایران و فرهنگ شیعه میکند. شمال ایران (دیلم) بخاطر دوری راه و کوههای صعب العبور و مقاومتشون تا سالهای زیادی درگیری و زد و خورد و کشمکش ادامه پیدا میکنه، در میان ارکان رابعه سلمان کمترین کتک رو میخوره، چون کاملتر از بقیه (تقیه) رو فهمیده بوده، از فضایل سلمان همین بس که اهل بیت علیهماالسلام اونو از خودشون میدونستند و در گفتارشون به کلام سلمان استناد میکردند، بعنوان نمونه این احادیث. از امام صادق علیه السلام درباره عذاب قبر سؤال شد؟ فرمود: امام باقر علیه السلام فرموده است که مردی نزد سلمان فارسی آمد و گفت: برایم حدیث بگو. سلمان ساکت شد، دوباره پرسید باز ساکت ماند، آن مرد خواست برود ولی آن شخص موقع رفتن آیه: إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَیِّناتِ وَ الْهُدی مِنْ بَعْدِ ما بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِی الْکِتابِ، را تلاوت کرد (یعنی بد کردی حقیقت را کتمان کردی ولی سلمان تقیه میکرده) سلمان گفت بیا! اگر ما شخص امینی می‌یافتیم به او حدیث میگفتیم، ولی خود را برای نکیر و منکر آماده کن، که در قبر درباره پیامبر از تو میپرسند، اگر شک نموده یا بر تو گران آید، با گرزی بر سرت میکوبند که تبدیل به خاکستر میشوی. از سلمان پرسید بعدش چه؟ گفت: به حالت اول بازمیگردی و عذاب میشوی! گفت: منکر و نکیر کسیتند؟ گفت: آن دو همراه تو در قبرند. عرض کرد: آیا دو فرشته اند که مردم را در قبرهایشان عذاب میکنند؟ گفت: بلی. این حدیث در تفسیر عیاشی هست. امام معصوم سلمان رو از خودشون میدونه و کلام اون رو حجت قرار میده، یا این حدیث. امام صادق علیه السّلام فرمود: گویند که سلمان گفت: همانا مردی به سبب یک مگس به بهشت درآمد و مرد دیگری راهی دوزخ شد. به او گفته شد: این کار چگونه میشود؟ فرمود: این دو مرد روزی بر قومی گذر کردند که آنروز عیدشان بود و بت‌های خویش را قرار داده بودند و کسی را اجازه نمیدادند که از آنجا بگذرد مگر اینکه برای بت هایشان قربانی کند؛ خواه قربانی اندک باشد یا بسیار. به این دو مرد نیز گفتند: اجازه عبور نمیدهیم تا این که شما، هم همچون دیگران که قربانی کردند، قربانی کنید. یکی از آن دو گفت: من چیزی بهمراه ندارم که قربانی کنم و مگسی را گرفت و قربانی کرد ولی دیگری قربانی نکرد و گفت: من چیزی را برای غیر خدای گرامی و بزرگ قربانی نمیکنم. پس او را کشتند و به بهشت درآمد و دیگری راهی دوزخ شد (بهشت و جهنم برزخی) یا این حدیث. نزد امام سجاد علیه السلام سخنی درباره تقیه گفته شد، آنحضرت فرمود: بخدا اگر ابوذر میدانست که در قلب سلمان چیست، او را میکشت (چون توان درکش رو نداشت) در حالیکه پیامبر آن دو را برادر قرار داده بود. بقیه مردم حسابشان روشن است. دانش و علم ما سخت و ناهموار است، جز نبی مرسل، ملک مقرب و بنده آزموده در راه ایمان، تحملش را ندارد. اگر سلمان از علماء شد، به دلیل این است که او مردی از ما اهل بیت و منسوب به ما میباشد. بصائرالدرجات. اینجا امام سجاد علیه‌السلام، درک بالای سلمان فارسی رو، بخاطر روش صحیح تقیه کردن، بعنوان الگو معرفی و ستایش کرده. همچنین در حدیث دیگری آمده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به سلمان فرمود: خداوند سخن تو را تصدیق نموده و گفتارت را پذیرفت. اینک جبرئیل از جانب خدا پیام آورده است که سلمان و مقداد دو برادر پاک باز در محبت تو و علی برادر و وصی و برگزیده تو هستند، و آنها میان اصحابت همچون جبرئیل و میکائیل در میان ملائکه اند. آنها دشمن کسی هستند که یکی از آن دو نفر را دشمن بدارد و دوست دوستدار خود هستند (یعنی این دو، تولی و تبری را درک کردند) و دوست دوستدار محمد و علی هستند و دشمن کینه توز آنها. اگر مردم روی زمین سلمان و مقداد را به اندازه ای دوست بدارند که ملائکه آسمانها و حجب و کرسی و عرش آنها را دوست دارند، خداوند بواسطه دوستی با دوستان آنها و دشمنی با دشمنان ایشان، یک نفر را عذاب نخواهد کرد. تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام. در اینجا روایتی که به سلمان مربوط میشه رو چون خیلی طولانی بود کمی از اون رو برات ذکر میکنم.

سلمان فارسی قسمت سوم
در مقتضب الأثر آمده: جارود بن منذر عبدی، نصرانی بود و در سال جنگ حدیبیه اسلام آورد، او کتب ادیان را خوانده بود و تأویل آنها را بنا به روزگاران گذشته میدانست و از فلسفه و طب آگاه بود و نظری صائب و وجهه ای خوب داشت، وی در زمان خلافت گوربگور شده دومی، چنین روایت کرده: بهمراه گروهی از مردان قبیله عبد القیس که مردانی بردبار و فصیح و اهل برهان بودند، خدمت رسول خدا رسیدم. چون چشم آنان به حضرت افتاد، ابهت حضرت آنان را گرفت و زبانشان بند آمد و تن هایشان داغ شد. بزرگ آن قوم به من گفت: خودت که ما را آورده ای به نزدش برو، ما نمیتوانیم حرف بزنیم. من جلو رفتم و روبروی حضرت ایستادم و عرض کردم: سلام بر تو ای پیامبر خدا پدر و مادرم به فدایت! سپس سرودم: یَا نَبِیَّ الْهُدَی أَتَتْکَ رِجَالٌ: ای پیامبر هدایت! مردانی نزد تو آمده اند که بسوی تو صحراها و سراب‌ها درنوردیده اند، و دشت‌ها و بیابان‌ها پیموده اند و گاه و بیگاه به پیچ و خم رودها برخورده اند، و بسوی تو ریگزارهای ناهموار پشت سر گذاشته اند، با این همه در راه تو خستگی معنا ندارد... (چون طولانی هست عبور میکنم) رسول خدا با چهره مبارک خود که از آن نوری درخشان و تابناک همچون درخشش برق می‌تابید، رو به من کرد و فرمود: ای جارود! تو و قومت در وعده تأخیر کردید، من سال پیش وعده گذاشته بودم تا شما بیایید و من هم با قوم خود بیایم، اما شما نیامدید و من در سال حدیبیه آمدم. عرض کردم: ای رسول خدا، پدرم به فدایت! درنگی که کردم فقط به این خاطر بود که جمع قوم من در اجابت کردن من درنگ کردند، تا این که وقتی خداوند با تشرّف آنان خدمت شما برایشان خیر خواست، به سوی شما رهسپارشان کرد، هر کس درنگ کرده بهره مندی از شما را از دست داده و این بزرگ ترین گناه و بدترین کردار است، اگر آنان سخن شما را شنیده بودند یا چهره تان را دیده بودند بی شک از شما روی نمی گرداندند، چراکه برهان حق در سیما و تبار شما آشکار است، من پیش از نخستین باری که شما را دیدم بر دین نصرانیون بودم، اما الان در حضور شما آن دین را وامی گذارم چراکه افزایش پاداش و زدوده شدن گناهان و خشنودی پروردگار از آدمی در این کار است. رسول خدا فرمود: ای جارود! من این را برایت ضمانت می‌کنم. عرض کردم: ای رسول خدا! می‌دانم که شما به شایستگی ضامن هستید. فرمود: پس اکنون به توحید نزدیک شو و نصرانیت را واگذار. عرض کردم: شهادت می‌دهم که هیچ خدایی جز خدای یگانه نیست، یکتاست و هیچ شریک ندارد و به راستی که تو بنده او و فرستاده او هستی، من با علم و خبری که پیش از این درباره شما داشته‌ام اسلام آوردم. حضرت لبخندی زد، گویا دانست چه اخباری از ایشان داشته ام، آنگاه رو به من و قومم فرمود: آیا کسی در میان شما قُسّ بن ساعده اِیادی را می‌شناسد؟ عرض کردم: ای رسول خدا! ما همگی او را می‌شناسیم اما من بهتر از دیگران اخبار و آثار او را می‌شناسم؛ ای رسول خدا! قُسّ بن ساعده از فرزندان عرب بود که پانصد سال عمر کرد، به اندازه پنج عمر در بیابان‌ها ترک کاشانه کرد و بانگ تسبیح برآورد و به شیوه مسیح نه سرایی به او قرار می‌بخشید و نه دیواری او را پنهان می‌داشت و نه همسایه ای داشت و نه از رهبانیت خسته میشد، او بر دین توحید بود و لباس پشمین می‌پوشید و در گردش خود اندکی تخم شترمرغ می‌خورد و از نور و تاریکی پند می‌گرفت و می‌دید و می‌اندیشید و به اندیشه فرامی خواند و می‌آزمود، از حکمت خود مثل‌ها میزد و سرامد حواریون شمعون را و نیز لوقا و یوحنّا را دریافت و از ایشان آموخت، سراسر عمر در پرهیز بود و از کفر دوری کرد، او در بازار عُکاظ و بازار ذی المجاز ایستاد و گفت: شرق و غرب و خشک و تر و شعله ور و گوارا و دانه و گیاه و جمع آمدن و پراکنده شدن و رفتن و مردن و پدران و مادران و شادی ولادت و آفت خسارت همه اخباری هستند برای غافلان تا آدمی عمل خویش را نیک کند پیش از آن که اجل دریابدش، بدانید که اوست خداوند یکتایی که نه زاده شده و نه می‌زاید، می‌میراند و زنده می‌کند، او مرد و زن را آفریده و پروردگار اول و آخر است. سپس سرود:
قلب از درون خویش ذکرهایی را به یاد آورد و شب‌های که روز بین آن هاست...(چون طولانی هست عبور میکنم) من رو به یاران حضرت گفتم: آیا شما نیز همچون من با علمی که پیش از بعثت به حضرت داشتید به ایشان ایمان آوردید؟ آنان به مردی در میان خود اشاره کردند و او را نشان دادند و گفتند: این مرد در گذر این سال‌ها یار و شاگرد حضرت بوده و در میان ما کسی برتر و بهتر از او نیست. من به او نگریستم و دیدم مردی است با چهره ای روشن و تابناک که گرچه از درونش شناختی نداشتم، از چهره اش پیدا بود که اهل حکمت است. گفتم: این مرد کیست؟ گفتند: سلمان فارسی است که برهانی والا و منزلتی دیرین دارد. سلمان گفت: ای برادر اهل عبدقیس! من حضرت را پیش از آن که بیاید شناختم. من رو به رسول خدا کردم و دیدم چهره ایشان از نور و روشنی و شادابی میدرخشد. عرض کردم: ای رسول خدا! قُسّ بن ساعده در انتظار روزگار شما بود و چشم به قدوم شما داشت و نام شما و پدر، وَ أُمِّکَ وَ بِأَسْمَاءٍ لَسْتُ أُصِیبُهَا مَعَکَ وَ لَا أَرَاهَا فِیمَنِ، و مادرتان را فریاد میزد و همچنین نام‌هایی را بر زبان می‌آورد که من آنان را با شما و در میان پیروانتان نمی بینم. سلمان گفت: ما را نیز باخبر کن. آنگاه من شروع به گفتن کردم و رسول خدا می‌شنید و آن قوم نیز سراپا گوش بودند. عرض کردم: ای رسول خدا! دیدم قُسّ از یکی از مجالس قبیله اِیاد بیرون آمد و رو بسوی زمینی فراخ با درختان و بوته‌های بسیار گذاشت و در تابش ماه که شب را چون روز روشن کرده بود ایستاد و سر سوی آسمان برآورد و به آسمان اشاره کرد. من به او نزدیک شدم و شنیدم که گفت: ای پروردگار آسمان سبز و زمین سرسبز به حق محمد و آن سه محمد همراهش، و آن چهار علی (منظور سه امامی است که نامشان محمد و چهار امامی است که علی نام دارند) و دو نوه دنباله رو او، و آن بزرگوار منتسب به نبیّ و آن ارجمند درخشان (منظور از این دو تعبیر امام صادق و امام حسن عسکری علیهما السلام می‌باشد) و آن همنام موسی و فروتن (منظور امام موسی کاظم علیه السلام است) که آنان هستند شریفان شفیع و راه دانان بزرگ، که به اندازه همه عالمان بنی اسرائیل انجیل را میدانند و تنزیل را میشناسند، آنان که گمراهی‌ها را نابود و پوچی‌ها را ویران میکنند، آن راست گفتاران که قیامت با آنان به پا میشود و شفاعت در دست ایشان است و اطاعت از آنان از سوی خداوند واجب است، ای کاش که من آنان را درمی یافتم هرچند پس از عمر و زندگی ام. سپس سرود: چه می‌شد که اگر پیش از مرگ حق را درمی یافتم، هر چند پس از آن هلاک میشدم... آنگاه اشک هایش را پاک کرد و ناله دلخراشی کرد و سرود:
أَقْسَمَ قُسٌّ قَسَماً لَیْسَ بِهِ مُکْتَتِماً... قُسّ بی هیچ پنهان کاری سوگند یاد میکند که اگر دو هزار سال عمر کند هرگز دلزده نمیشود تا این که احمد را و آن بزرگان خردمند را دیدار کند، آنان را که اوصیاء احمد هستند و ارجمندترین آفریدگان به زیر آسمان هستند، بندگان از دیدن آنان نابینایند حال آن که آنان ازبین برنده کوری هستند. من تا زمانی که وارد گور شوم یاد آنان را فراموش نمیکنم. سپس عرض کردم: ای رسول خدا! خداوند خبرهای نیک به شما دهد، مرا از نام آن کسانی خبر دهید که ما ایشان را ندیده ایم ولی قُسّ از آنان یاد میکرد و نزد ما بر آنان شهادت میداد. رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود: ای جارود! شبی که مرا به آسمان بردند، خداوند عزوجل به من وحی فرمود: از رسولانی که پیش از تو فرستاده ایم بپرس بر چه بنیادی فرستاده شدند؟ گفتم: بر چه بنیادی فرستاده شدید؟ گفتند: بر نبوت تو و ولایت علی بن ابی طالب و امامانی که از شما دو تن زاده میشوند. آنگاه خداوند عزوجل به من وحی فرمود: به سمت راست عرش بنگر. من نگریستم و ناگاه علی و حسن و حسین و علی بن حسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و حسن بن علی و مهدی را در پرتوی از نور در حال نماز دیدم. پروردگار متعال فرمود: اینان حجت‌های دوستان من هستند و این مرد از دشمنان من انتقام میگیرد. سلمان گفت: ای جارود! در تورات و انجیل و زبور نیز از ایشان یاد شده است. در آن دم رو بسوی قومم گذاشتم و در راه شعری سرودم: ای پسر آمنه! من به فرستادگی قومم نزد تو آمدم تا با تو به راه و روش درست هدایت یابم... (عبور میکنم) و نام‌هایی که از ما پوشیده بود و از آنها ناآگاه بودیم اما اینگونه از آنها آگاه شدیم. امیدوارم به جواب سوالتون رسیده باشید.

چون على (ع) در عالم مردانگى
فرد شو، تا شاه مردانت کنند
همچو سلمان در مسلمانى بکوش
اى مسلمان تا که سلمانت کنند
تا توانى در گلستان جهان
خار شو تا گل به دامانت کنند
همچو خاک افتادگى کن پیش از آن
که به زیر خاک پنهانت کنند

مناقب و مثالب و مدایح و مطاعن
علی علیه السلام فرمود: محبت من و محبت عثمان در دل هیچ کس جمع نمیگردد مگر اینکه یکی از آندو دیگری را میبرد، هر که درباره خون عثمان سوال دارد، بداند که خدا او را کشت و من نیز با خدایم. امام حسن علیه السلام فرمود: ای گروه شیعیان! کینه عثمان را در دل فرزندانتان بکارید، که هر کس محبت عثمان در دلش باشد و با دجال روبرو شود، به وی ایمان می‌آورد، و اگر با او روبرو نشود، در قبر به او ایمان می‌آورد. امام حسین علیه السلام فرمود: ما و بنی امیه درباره خداوند با یکدیگر در نبرد هستیم و تا روز قیامت هم ما و ایشان چنین خواهیم بود و جبرئیل علیه السلام آمد و پرچم حق را در میان ما استوار کرد و ابلیس آمد و پرچم باطل را در میان آنان بر زمین کوبید، و براستی که نخستین قطره از خون منافقان که بر زمین ریخت، خون عثمان بن عفان بود. با این مقدمه مناقب و مثالب رو در مورد سومی و عائشه که مثل کارد و پنیر بودن شروع میکنم. راوی گوید: عایشه به نزد عثمان آمد و گفت: آنچه را که پدرم و عمر به من میدادند، به من بده. گفت: در کتاب خدا و سنت پیامبر جایی برای این کار نمی بینم و پدرت و عمر از سر دلخوشی نسبت به تو آنرا میدادند و من چنین نمیکنم. گفت: سهم ارثم از رسول خدا را به من بده. گفت: آیا فاطمه (علیها السلام) برای مطالبه سهم ارثش از رسول خدا نیامد و تو خود با مالک بن اوس (این غلام در شلوارش ایستاده جیش می‌کرده و عقب مونده ذهنی بوده ولی شهادتش پذیرفته میشه) شهادت ندادی که از پیامبر ارث برده نمیشود و تو حق فاطمه را باطل دانستی؟ و اکنون خود آمده و همان حق را می‌طلبی؟ چنین نخواهم کرد (سگ و گربه به جون هم افتادند) و طبری می‌افزاید: و عثمان لمیده بود و برخاست و نشست و گفت: فاطمه خواهد دانست که من امروز برای او چه پسر عمویی خواهم بود! آیا تو نبودی که همراه با آن اعرابی که با بولش وضو میگرفت (همون شیرین عقل) نزد پدرت شهادت دادی که... الخ و هر دوی ایشان در تاریخ هایشان گویند: و عثمان چون برای نماز برون می‌گشت، عائشه پیراهن رسول خدا را برون می‌آورد و به فریاد بیان میکرد که وی با صاحب این پیراهن مخالفت کرده است. و طبری می‌افزاید: وی میگفت این پیراهن رسول خدا است و هنوز نپوسیده است، وَ قَدْ غَیَّرَ عُثْمَانُ سُنَّتَهُ، اقْتُلُوا نَعْثَلًا قَتَلَ اللَّهُ نَعْثَلًا: حال آنکه عثمان سنت او را دگرگون نموده است. بکشید این نعثل (پیر ریش دراز، به کنایه از کفتار پیر) را. خدا بکشد این نعثل را، و ثقفی در تاریخش از موسی الثعلبی روایت میکند که گفت: به مسجد مدینه وارد شدم و دیدم که مردم گرد آمده اند و دیدم که دستی فراز گشته و صاحب آن دست میگوید: ای مردمان! هنوز زمانی نگذشته و این دو کفش رسول خدا و پیراهن اوست (پته هم رو بیرون میریزند چون پیامبر لقب فرعون رو به عثمان داده بود ولی گوربگور شده های اولی و دومی رو لاپوشون میکنه) براستی که در میان شما فرعونی یا شبیه به آن هست. و ناگاه بدیدم که وی عایشه بود و فهمیدم منظورش عثمان بود و عثمان گفت: خموش باش! به حق که تو زنی و این رأی یک زن است. و هم او در تاریخش از حسن بن سعید روایت میکند که گفت: عایشه چند برگی از قرآن را که میان دو تکه چوب بود را از پشت پرده میان مسجد بالا گرفت و درحالیکه عثمان بروی منبر بود (آب خوش نمیذاشتن از گلوی همدیگه پایین بره) گفت: ای عثمان کتاب خدا را برپای دار، چه با خیانتکاران همنشین گردی و چه از سر ناراحتی از ایشان دوری کنی. عثمان گفت: هان به خدا که یا صدایت را میبری یا مردان سرخ و سیاه پوست را بر سرت میریزم! عایشه گفت: هان بخدا که اگر چنین کنی، براستی (رواست، چرا) که رسول خدا تو را لعنت نمود و برایت آمرزش نطلبید تا آنکه رحلت نمود (اینم اعترافات خودشون) و از عبد الله بن ابی لیلی روایت میکند که گفت: عایشه پیراهن رسول خدا را آورد و عثمان به او گفت: اگر زبانت را نبری، بخدا سوگند که مردان حبشی را بر سرت آوار میکنم. گفت: ای خیانتکار! ای تبهکار! امانتت را خیانت نمودی و کتاب خدا را از هم دریدی و سپس گفت: بخدا که هیچ مردی او را به امانت نگرفت مگر اینکه به او خیانت نمود و هیچ مردی با او همراه نگشت مگر آنکه وی از سر آزرده خاطری او، از وی جدا گشت (اکثر سیره نویسان و اهل اخبار نوشته اند که عایشه از ستیزه جوترین مردمان در برابر عثمان بود تا حدی که وی یکی از لباسهای پیامبر را از محل نگهداری آن بیرون آورده و آنرا در خانه اش پیش چشم نهاد و به هر کس وارد خانه اش میشد میگفت: این لباس رسول است و هنوز نپوسیده ولی عثمان سنتهای وی را پوسانده است. گفته اند نخستین کسی که عثمان را نعثل (کفتار پیر) نامید، عایشه بود و میگفت بکشید این نعثل را، خدا بکشد نعثل را) و هم در این کتاب ذکر میکند که عایشه به عثمان نگریست و گفت:: (یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ (قرآن): روز قیامت پیشاپیش قومش میرود و آنان را به آتش درمی آورد و چه ورودگاه بدی برای واردان است) و هم در آن از قول عکرمه روایت است که که گفت: عثمان بر منبر نشست و عایشه از پشت پرده سر برآورد و پیراهن رسول خدا با وی بود (جنگ پیراهن بوده و بعد از قتل عثمان باز پیراهن عثمان را بدست گرفت) و گفت: ای عثمان شهادت میدهم که تو بر کنار و بیزاری جسته از صاحب این پیراهن هستی. پس عثمان گفت: ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِینَ کَفَرُوا... ): خدا برای کسانی که کفر ورزیده اند زن نوح و زن لوط را مثل آورده...) (چیزهایی که پیامبر برای غاصبین گفته بود رو لو میدن که همش حقیقت هست، اگر از کتب شیعه آورده بودم میگفتند از روی دشمنی هست ولی خودشون ضد هم حقیقت رو، رو کردند) و هم او در این کتاب از ابی عامر غلام ثابت روایت دارد که گفت: در مسجد بودم که عثمان میگذشت و عایشه اورا صدا زد و گفت: ای خیانتکار! ای نابکار! امانتت را تباه گرداندی و مردمان را به بیراهه کشاندی و اگر نمازهای پنجگانه نبود مردانی بسوی تو روانه میگشتند و تو را مثل گوسفندی سرمی بریدند. عثمان به وی گفت: امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ... تا پایان آیه. : خدا برای کسانی که کفر ورزیده اند زن نوح و زن لوط را مثل آورده... و ذکر میکند که عثمان بر منبر رفت و عایشه او را صدا زد و پیراهن را بالا گرفت و گفت: براستی که با صاحب این به مخالفت پرداختی. پس عثمان گفت: براستی که این بدخویِ همیشه ناراضی دشمن خداست، خداوند نظیر او و نظیر همتایش حفصه (دختر عمر) را در قرآن مثال زده است. (امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ...: همسر نوح و همسر لوط... ) و او به وی گفت: ای پیر خرفت ریش دراز (کنایه از کفتار)، ای دشمن خدا! براستی که رسول خدا تو را به نام نعثل یهودی اهل یمن خواند... و سپس عایشه او را لعنت نمود و او هم وی را لعنت کرد. و هم در آن از قاسم بن معصب العبدی ذکر میکند که گفت: روزی عثمان به خطابه ایستاد و خدای را حمد و ثنا گفت و ستود و گفت: زنانی در کرانه‌های زمین تلاش میکنند، تا بیعت مرا زیر پای نهند و تا خونم ریخته شود. بخدا که اگر میخواستم مردان سیاه و سفید را به اندرون حجره هایشان بریزم، چنین میکردم. آیا من شوی دو دختر رسول خدا نبودم؟ آیا من نبودم که سپاه عسرة در نبرد تبوک را به راه انداختم؟ آیا من فرستاده رسول خدا بسوی اهل مکه نبودم؟ گوید: در این هنگام زنی از پشت پرده مسجد سخن گفت، وی گفت: و او هر از گاهی چادرش را به نشانه بالا می‌آورد، گفت: راست میگویی، به راستی که شوی دو دختر رسول خدا بودی و در حق ایشان چنان کردی که خود میدانی (از بس کتک میزد اولی فوت کرد، دومی رو بهش داد بازم اونو کتک میزده مرتیکه سگ اخلاق ابنه ای) و سپاه العسرة را تجهیز نمودی و فرستاده رسول خدا به نزد اهل مکه بودی و او تو را (اینگونه) از بیعت رضوان برکنار داشت چرا که شایسته آن نبودی. گوید پس عثمان وی را به تندی نهیب زد و او گفت: به حق که هر امتی را فرعونی است و تو فرعون این امت هستی. راوی گفت: آنگاه که محاصره عثمان تنگتر گشت، عائشه برای حج آماده شد و مروان و عبدالرحمن بن عتاب نزد وی آمدند و از او خواستند که بماند و دشمنان وی را از او بازدارد. وی گفت: من کیسه هایم را پر کرده‌ام (بچاپ بچاپ) و رکابم را پیش آورده‌ام و حج را بر خود واجب دانستم و کسی نیستم که بتوانم بمانم. پس آندو برخاستند و مروان به این بیت شعر مثل زد که: و قیس سرزمین را به آتش کشید و چون شعله ور گشت، شتابان گریخت (یعنی آتیش روشن کردی فرار میکنی) پس گفت: ای که به شعرت مثل میزنی، برگرد و او برگشت. پس عائشه گفت: شاید گمان کنی که این سخنی که گفتم را بخاطر شک درباره این دوست تو گفتم، بخدا که دوست داشتم که عثمان در یکی از این کیسه‌های من انداخته و سر آن دوخته میشد تا آنکه او را به درون دریا می‌افکندم (چه ارادتی بهم دیگه داشتن) سپس روانه شد و به قسمتی از راه رسید تا آنکه ابن عباس بعنوان سرپرست حج، به وی رسید و او گفت: ای ابن عباس! خداوند تو را سخنوری و دانشی داده، بحق خدا، از تو درخواست دارم که فردا از کشتن این سرکش ممانعت نکنی. سپس به راه افتاد و چون مناسک حج را بجای آورد، به او خبر رسید که عثمان کشته شده است. پس گفت: خداوند او را بخاطر آنچه مرتکب گشت، از رحمتش دور کند. حمد و ثنا خدای راست که او را کشت و به او خبر رسید که پس از او طلحه ولایت یافته است، پس گفت: خوشا و نیک باد ذو الاصبع! و چون به او خبر رسید که مردم با علی علیه السلام بیعت نموده اند، گفت: دوست داشتم که ای کاش این آسمان بر سر این زمین خراب بشود (ای سگ پوزه) و در حدیث مروان و آمدن او به نزد عائشه می‌افزاید: زید بن ثابت با مروان بود و عایشه گفت: به خدا که دوست داشتم تو و این رفیقت که نگران حال او بوده ای در پای هر یک از شما یک سنگ آسیاب بود به درون دریا افکنده میشد و من به چشم خود دیدم که ابن عفان چه کرد، بندگان خدا را برده خود کرده است. پس وی گفت: ای مادر! او را به حالی که دارد رهایش کن که مردم دست از او نمیکشند مگر او را بکشند. گفت: خدا مرگش دهد. و به نقلی دیگر آمده: مباد که مردم را از این سرکش بازداری، که به حق مصریان با وی در ستیز شده اند و از ابن عباس روایت شده که گفت: در بصره به نزد عایشه رفتم و این سخن را به یاد او آوردم. گفت: این سخنی که آنروز از زبانم جاری گشت، همان بود که مرا به خروج از مدینه واداشت و هیچ راه توبه ای برای خود نیافتم مگر آنکه به خونخواهی عثمان برخیزم و به نظرم که وی مظلوم کشته شد. گفت: به او گفتم که تو به زبانت او را کشتی. پس به کجا ره خروج گرفته ای؟! توبه کن و به خانه ات بازگرد و یا اینکه من اولیای دم عثمان، فرزندانش را راضی گردانم. گفت: بس کن این جدالت را که ما هرگز ره باطل پیش نمیگیریم. واقدی از عائشه بنت قدامة روایت می‌کند که گفت: عائشه همسر پیامبر چنین میگفت، حال آنکه عثمان در محاصره بود و آب را بر وی بسته بودند: بس پسندیده کاری کرد ابو محمد آنگاه که آب را بر وی بست. پس وی به او گفت: ای مادر! بر عثمان بسته اند آبرا. گفت: به راستی که عثمان سنت رسول خدا و سنت دو خلیفه قبلی را عوض نمود و اینگونه خون او حلال شد. عثمان به نزد من فرستاد که کسی را به نزد طلحه بفرستم و من از این کار سر باز زدم. و به نزد من فرستاد که در مدینه بمان و بسوی مکه خارج نشو. و من گفتم: پشت خود را بر بار سفر محکم نموده و کیسه هایم را سر بسته‌ام و فردا به خواست خدا روانه راهم. نه به خدا که گمان نمیکنم بازگردم تا آنگاه که او کشته شود. همچنین عائشه گفت: به خدا که محبت به اینها این وضعی را که می‌بینی به بار آورد. صد هزار درهم به سعید بن العاص و سیصد هزار به عبدالله بن خالد بن اسید و صد هزار به حارث بن الحکم و یک پنجم خراج افریقا که خود هم نمیدانست چقدر است را به مروان بخشید و خدا نمیتوانست این عثمان را همینطور رها کند. نوشته: عایشه از سختگیرترین مردمان بر عثمان بود و مردمان را بر وی میشوراند و علیه وی برمی انگیخت تا آنکه کشته شد و چون عثمان کشته شد و مردم با علی علیه السلام بیعت نمودند، او به خونخواهی عثمان برخاست (اول میکشه بعد گناهش رو گردن مولا میندازه و به بهانه خونخواهی جنگ جمل راه میندازه) در چگونگی قتل عثمان: وی را و هر آنکس از یارانش را که می‌یافتند، بلافاصله کشتند و او جنازه اش سه روز بر زمین ماند و کسی از اقوامش از ترس مسلمانان جرأت نماز خواندن بر او و به خاک سپردنش را نداشت تا آنکه برای دفن او به نزد علی علیه السلام شفاعت جستند و حضرت اجازه این امر را به شرط آنکه وی را در قبرستان مسلمانان دفن نکنند (یعنی کافر از دنیا رفته و شاید مردم شورش میکردند بخاطر نفرت عمومی) صادر نمود و او به باغ کوکب که قبرستان یهودیان بود (مخروبه ای که مستراح شده بوده و معاویه اونجا رو آباد میکنه بخاطر بهره برداری سیاسی) بردند و وقتی که تشییع کنندگان وی قصد نماز بر وی را داشتند، مسلمانان آنان را از این کار بازداشته و آنان را با سنگ زدند و او بدون نماز و غسل و کفن، دفن شد و همچنان قبر او از قبرستان مسلمانان دور بود تا آنکه معاویه حکومت را به دست گرفت (أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ) و دستور داد که مردم در اطراف قبر او به خاک سپرده شوند، تا آنکه قبر او به قبرستان مسلمانان متصل گشت و هیچ کس پس از قتل او از سران مهاجرین و انصار چون علی علیه السلام و عمار و محمد بن ابی بکر و غیر ایشان و نیز سرشناسترین تابعین درباره وی سوال نپرسید مگر اینکه پاسخ گفتند: وی را کافر کشتیم.
علی علیه السلام پس از قتل عثمان برای مردم خطبه ای ایراد نمود و در آن اموری را بیان داشت که: آن دو مرد (دو نامرد اولی و دومی) پیش از این امر را به دست گرفته و درگذشتند، و سومی چون کلاغی برخاست و تمام همتش شکم و عورتش بود. وای بر او! اگر بالهایش را میچیدند و سرش را میزدند به نفعش بود. بهشت و دوزخ پیش رویش را از یاد برده بود.
و از اصبغ بن نباتة روایت کردند که مردی از علی علیه السلام درباره عثمان پرسید و حضرت فرمود: به چه کارت می‌آید پرسیدن از عثمان؟ به راستی که عثمان را سه کفرورزی و سه خیانتگری و سه جای لعنت بود و موجب بلاها و مصیبتهایی شد. ایمان پر سابقه ای نداشت و در هجرتش هم پای ثابت و استواری نداشت و همچنان نفاق در دل داشت و هم او بود که در جنگ احد مردمان را بازداشت و نیکی را به بدی جبران مینمود و عثمان نزد خداوند به اندازه مگسی ارزش ندارد، پس وی پرسید: مگسی؟ و حضرت فرمود: و نه حتی، پر مگسی. و سپس چنین قرائت فرمود: (فَلا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَزْناً): و روز قیامت برای آنها ارزشی نخواهیم نهاد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: گناهان کبیره ۹ گناهند که بزرگترین آنها شرک ورزیدن به خداى عزوجل ، و (پس از آن) کشتن نفس مومن و رباخوارى و خوردن مال یتیم و نسبت ناروا دادن به زن شوهر دار (تهمت) و گریختن از جنگ و جهاد و آزردن پدر و مادر و حلال ساختن بیت الله الحرام (یعنى رعایت نکردن احترام خانه خدا) و جادوگرى پس هر کسى که خداوند عزوجل را دیدار کند در حالى که از این گناهان پاک باشد همراه با من در بهشتى خواهد بود که لنگه هاى در آن طلاست (از این میان، خدا فقط شرک را نمی بخشد)
حدیث:
رسول خدا فرمود: سه چیز هست که هر کس در او باشد خصلتهاى ایمان را بصورت کامل دارا شده: در هنگام خوشنودى ، خوشنودى اش او را به باطل وارد نکند، و اینکه در هنگام خشم ، خشمش او را از حق بیرون نبرد، و اینکه در هنگام قدرت و توانایى، چیزى را که از او نیست به ناحق نگیرد.
حدیث:
امام صادق علیه السلام فرمود: هرگاه خداوند عزوجل خیر بنده گنهکارى را بخواهد، پس از گناهانش از او انتقام میکشد، اگر برایش بد بخواهد، پس از گناهش به او نعمتى مى بخشد و استغفار را فراموش وى میسازد، و این حالت را طولانى میکند و معناى گفتار خداى عزوجل همین است که میفرماید: (اندک اندک آنان را از جایى که نمیدانند به شقاوت میرسانیم ) یعنى به وسیله نعمتهایى که در هنگام گناهانشان به آنان میدهیم.

پروژه ال اچ سی

سرن در سال ۲۰۱۲ مدعی شد که ذراتی جدید موسوم به ذرات زیراتمی هیگز را کشف کرده است و تاکنون نزدیک به ۱۰ میلیارد یورو هزینه در بر داشته است. استفن هاوکینگ هم هشدارهای ترسناکی درباره عملکرد ال اچ سی داده و در زمان حیات خود، گفته: از نظر تئوریک میتوانند با ایجاد واپاشی خلاء، در حدود ۱۰۰ میلیارد مگاالکترون‌ ولت انرژی ایجاد کنند که در چشم بهم زدنی زمین را از بین ببرند. پروفسور اتو روسلر، استاد آلمانی بیوشیمی در دانشگاه توبینگن، علیه CERN به دادگاه حقوق بشر اروپا شکایت کرد. و گفت Cern میتواند یک سیاهچاله ایجاد کند و از کنترل خارج شود و کره زمین را نابود کند. اما خطر بالقوه‌ی دیگر، باز کردن دروازه برای ورود موجوداتی مهیب و نابودگر از ابعاد دیگر هستی و حتی از زمان‌های دیگر به دنیای ماست. سرجو برتولوچی، مدیر تحقیقات و محاسبات علمی سرن، اذعان کرد: سرن میتواند درهایی را به ابعادی دیگر باز کند و از این درهای میان ابعادی، چیزهایی میتوانند وارد شوند یا ما میتوانیم چیزهایی را ارسال کنیم. او اعتراف کرد که در سرن بسیار محتمل است که اتفاقاتی خارج از انتظار و ابطال‌کننده قواعد پذیرفته‌ شده فیزیک میتواند رخ دهد. با همکاری بیش از ۸۰۰۰ فیزیک دان از بیش از ۸۵ کشور جهان مشابه صد‌ها دانشگاه و آزمایش گاه سرمایه گذاری و ساخته شده است.LHC در حال عمل هست و اکنون در حال آماده شدن برای برخورد میباشد. هر پروتون این حلقهٔ ۲۷ کیلومتری را ۱۱ هزار بار در ثانیه طی می‌کند. یک پرتو ممکن است بیش از ۱۰ ساعت در گردش باشد و بیش از ۱۰ میلیارد کیلومتر حرکت کند که مسافتی برابر با سفر رفت و برگشت به نپتون است. این ذرات آنقدر کوچک هستند که برخورد دادن آن‌ها مثل شلیک دو سوزن از فاصلهٔ ۱۰ کیلومتری و برخورد این دو سوزن با هم در نیمهٔ راه است.


جالب این‌جاست که کشور سوئیس مجموعه‌ای از تونل‌های زیرزمینی طولانی را در خود جا داده است که تونل ۲۷ کیلومتری برخورددهنده هادرونی، فقط یکی از آن‌هاست. طولانی‌ترین تونل زیرزمینی جهان یعنی تونل گوتهارد در همان منطقه قرار دارد. در جریان افتتاح همین تونل در سال ۲۰۱۶ بود که با حضور رهبران کشورهای اروپایی مجموعه‌ای از عجیب‌ترین نمایش‌ها با نمادها و استعارات تاریک (کابالا) برگزار شد که به اعتقاد بسیاری از ناظران، مجموعه‌ای از مناسک رازآمیز (ریچوآل) بود. بسیاری از منتقدان، بین تونل زیرزمینی گوتهارد و محل استقرار برخورددهنده هادرونی و تونل ۲۷ کیلومتری آن ارتباطی مرموز برقرار میکنند. آنان این نقطه سوئیس را (دروازه جهنم) لقب داده‌اند. سویس: درگاهی به آلپ و درگاهی به جهنم وجود مجسمه‌ی یکی از خدایان مورد پرستش هندوها در محوطه‌ی یک سازمان «علمی»، دیگر مساله‌ای است که همواره درباره سرن مطرح میشود. مسوولان سرن در سال ۲۰۰۴ رسما نصب مجسمه‌ی (شیوا) که یکی از خدایان (فرشتگان و الهه ها) سه‌گانه‌ی اصلی در مذهب هندو است، در محوطه‌ی سازمان اروپایی تحقیقات هسته‌ای اعلام کردند. این مجسمه، (رقص شیوا) را نشان میدهد که در سنت هندو نماد چرخه‌ی ویرانی و بازسازی کیهان است (صور اسرافیل) در سنت هندو، برهما، خدای (فرشته) آفرینش (جبرائیل) ویشنو، خدای (فرشته) حفظ حیات (میکائیل) و شیوا خدای (فرشته) نابودی (اسرافیل) با هدف خلق دوباره است. برعکس ویشنو که در متون کهن، به عنوان عضوی از گروه خدایان، و خدایی علاقه‌مند به انسان ظاهر میشود، شیوا به صورت بیگانه‌ای تاریک و دیوگونه است که به تمامی، در تضاد با سایر خدایان و انسان قرار میگیرد.

آفرینش
خب قبل از شروع سوال شما رو جواب بدم.. نه احادیث رو من انتخاب نمیکنم، دو سه تا حدیث رندوم انتخاب میشه برای انتهای پست بعنوان فصل الختام، اما در مورد.. مهندس برق که عاشق فیزیک هست.. چیزی که ما جاذبه تصور میکنیم، برعکس از طرف مخالفش دافعه است، مثلاً نیوتن بیچاره زیر درخت سیب دید که از درخت، سیبی افتاد و اشتباها تصور کرد که زمین جاذبه داره، اگر از بیرون کره زمین نگاه میکرد، متوجه میشد که نیروی دافعه ای اطراف کره زمین رو گرفته و همه چیز رو بطرف مرکز زمین دفع میکنه، لایه اوزون در واقع محدوده مرزی این دافعه هست، هرچی جرم چگالی بیشتری داشته باشه، این قدرت دفع بیشتر روی اون اثر میذاره، مثلا اگر یک تکه سنگ و یک دستمال کاغذی همزمان از پنجره هواپیما به بیرون پرتاب بشه، این سنگ هست که تحت تاثیر دفع، به سرعت بطرف مرکز زمین میره، البته چگالی محیط هم شرط هست، بعضی نقاط زمین کمتر و بعضی بیشتره، این با سرعت زیاد پایین میره ولی زمانی که داخل دریا افتاد سرعتش کمتر میشه که باز بحث چگالی آب هست، البته اخیراً ایران دانشمندان برجسته ای داره که اینو مطرح کردن و بزودی غرب بصورت علمی خواهد پذیرفت که قانون نیوتن هم مانند بسیاری قوانین و فرضیات دیگر تخطئه شد، شما شک نکن که قرآن کوچکترین خطا و اشتباهی نداره، توی مباحث آینده بهش میرسیم، و اما سوال بعدیت که (حیوان انسان نمیشود) قبلاً گفتم ولی بیشتر توضیح میدم، دو نظریه داریم، یکی، فیکسیسم که عقاید تورات تحریفی یهوده و میگه آفرینش آدم خلق الساعة بوده و خدا از گل مجسمه درست کرده و به دماغش فوت کرده، یهو آدم زنده شده، مثلا یهو جفتک زده و یعویی راه افتاده و بعد خدا حیوانات را، برای آدم و همچنین بعد از آفرینش آدم آفرید، مثلاً شیطون عطسه کرد و از دماغش سگ بیرون افتاد و خدا به سگ دستور داد برو مواظب آدم باش، خب اینا اسرائیلیاته و مزخرفه، معلومه توهمات یهود و تحریفاته، این نظریه که توسط غاصبین وارد اسلام هم شده از نظر علمی مردوده، اولاً حیوانات قبل از آدم خلق شدن و فسیلها اینو اثبات میکنند، ضمناً خدا بدون وسیله چیزی خلق نمیکنه، یعنی میتونه، و ناقه صالح از دل کوه بیرون اورد، ولی این برای معجزات هست، نه قانون آفرینشی و خلقی، اگر لازم باشه معجزه ای اتفاق بیفته کافیه امر کنه، کن فیکون، ولی در آفرینش بیشتر خلقی و سلسله مراتبی هست، خب، در کنار نظریه فیکسیسم، نظریه ترانیفوریسم یا داروینی هست، که میگه در میان حیوانات میمون بیشترین تکامل رو پیدا کرد و بعد انسان شد، یعنی میمونها بعداً انسان میشن و مثل ما ایستاده راه میرن، و ما قبلاً میمون و شامپانزه بودیم چهار دست و پا راه میرفتیم ولی الان متکامل شدیم، اینم مردوده، آدم هیچوقت حیوان نبوده، بلکه آدم از نسل آدم و اونم از نسل بشری بوده که روح انسانی و شعوری رو نداشته ولی میمون و بوزینه نبوده، و تا به نسل اولش که از موجود تک سلولی بوده، به موازات گیاهان و حیوانات نسل خودش رو داشته، موجودی خاص بوده و دیرتر از موجودات دیگه به تکاملش رسیده، ولی از همه کاملتره و عقل داره، انسان از نسل میمون نیست، اگر میلیونها سال هم بگذره، هیچ میمونی انسان نمیشه، اون حیوان هست و ما انسان، خب بگذریم.. دو موضوع : یکى چگونگى پیدایش زمین ، و دیگرى فشردگى و از هم گشودگى آن. این دو موضوع مهم ، مورد توجّه قرآن و احادیث اسلامى است : یکى چگونگى پیدایش زمین ، و دیگرى فشردگى و از هم گشودگى آن، اول، پیدایش زمین: در مورد چگونگى پیدایش زمین ، بطور خاص ، در قرآن کریم ، چیزى نیامده است ؛ ولى در آیه اى از سوره هود ، اشاره شده که منشأ پیدایش تمام جهانِ مادّه و از جمله زمین ، مایع خاصّى بوده که (ماء) نام دارد: وَ هُوَ الَّذِى خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَیَّامٍ وَ کَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَآءِ: او کسى است که آسمان ها و زمین را در شش روز آفرید ، و عرش او بر آب بود. در شمارى از احادیث نیز به این مطلب تصریح شده است ، مانند: کانَ کُلُّ شَى ءٍ ماءً ، وَ کانَ عَرشُهُ عَلَى الماءِ: همه چیز ، آب بود و عرش او بر آب قرار داشت .یا: خَلَقَ الشَّى ءَ الَّذى جَمیعُ الأَشیاءِ مِنهُ ، وَ هُوَ الماءُ الَّذى خَلَقَ الأَشیاءَ مِنهُ ، فَجَعَلَ نَسَبَ کُلِّ شَى ءٍ إلَى الماءِ: خداوند ، چیزى را که همه چیزها از آن پدید آمدند ، آفرید و آن ، آب بود و همه چیزها را از آب آفرید و آن گاه، نَسَب هر چیزى را به آب قرار داد. البتّه در مورد چگونگى تبدیل شدن مایع مذکور به زمین ، احادیث این باب ، به گونه اى نیستند که بتوان به نتیجه اى قطعى دست یافت. در عین حال ، آیه اى در سوره عنکبوت ، میتواند دعوتگر به مطالعه و پژوهش در باره چگونگى پیدایش زمین در کنار چگونگىِ پیدایش موجودات زنده در آن باشد: قُلْ سِیرُواْ فِى الْأَرْضِ فَانظُرُواْ کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْأَخِرَةَ .عنکبوت: بگو : در زمین گردش کنید و بنگرید که [خداوند] چگونه آفرینش را آغاز کرد. خداوند ، سپس زندگى دیگری را پدید مى آورد. کاوش هاى علمى در باره چگونگى پیدایش زمین ، تا کنون به فرضیّه هاى مختلفى منتهى گردیده. هر چند هیچ یک از این فرضیّه ها از نظر علمى ثابت نشده، لیکن آنچه قابل تردید نیست ، این است که بدون دخالت نیرویى بى نهایت دانا و توانا ، تحوّلاتى که از اول پیدایش تا تحقّق شرایط زیستى در زمین ایجاد شده ، امکان پذیر نبوده و او این تحوّلات را بى هدف انجام نداده. بنا بر این ، پژوهش هاى علمى در این باره چنان که قرآن بِدان تصریح کرده است، هم درس خداشناسى اند و هم درس معادشناسى. خب، اما فشردگى و از هم گشودگى زمین: قرآن، فشردگى و از هم گشودگى (رتق و فتقِ) آسمانها و زمین را یکى از نشانه هاى توحید میداند و در این باره خطاب به کفّار میفرماید: أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُواْ أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا: آیا کسانى که کفر ورزیدند ، نیندیشیدند که آسمان ها و زمین ، فشرده بودند و ما آن دو را از هم گشودیم؟ رتق ، به معناى بستن و پیوستن است ، در خلقت (طبیعى) باشد ، یا در صنعت.
بنابر این، باید دید که : مقصود از فشردگى و از هم گشودگى آسمان ها و زمین چیست ؟ و آنها چگونه دلیل بر توحیدند؟ پژوهشگران قرآنى در تبیین این که مقصود از «فشرده بودن و از هم گشوده شدن آسمان ها و زمین چیست؟ دو معنی دارد: ۱ . رتق (فشردگى) اشاره است به پیوستگى زمین و کُرات آسمان در آغاز خلقت ، هنگامى که تمام جهان مادّه بصورت مایعى بوده است ؛ مایعى که قرآن ازآن به ماء تعبیر کرده و احادیث اسلامى ، آن را اساس آفرینش جهان دانسته اند و فتق (از هم گشودگى) اشاره به جدا شدن عناصر مربوط به زمین از موادّ مربوط به کرات آسمانى است .۲ . رتق (فشردگى) اشاره به دورانى است که فضا آماده پیدایش ابر و باران نبوده و زمین براى رویش گیاه ، آمادگى نداشته است و فتق (از هم گشودگى) اشاره به دورانى است که شرایط زندگى در زمین ، فراهم گردیده است .بنابر این ، آنچه در انتهاى حدیث آمده که امام باقر علیه السلام بهم فشرده بودن زمین و آسمان را بشدّت نفى میفرماید ، ممکن است ردّ این پندار باشد که زمین و آسمان بصورت کنونى ، بهم پیوسته بوده ؛ امّا فشرده بودن آنها در ابتداى آفرینش ، ایرادى ندارد . بهر حال ، رتق و فتق زمین ، چه به معناى پیوستگى آن با کرات آسمانى در آغاز آفرینش و جدا شدن از آنها در مراحل بعد ، و چه به معناى فراهم نبودنِ شرایط زیستى در آن در دوران هاى اوّلیه و مهیّا شدن آن براى زندگى در دوران هاى بعدى ، بى تردید ، حاکى از قدرت و حکمت نیرویى است که این مراحل و دورانها را به وجود آورده و یکى از ادلّه محکم توحید و خداشناسى است.

قرآن و آیات آخرالزمانی
این سوالت آبگوشتی بود ولی جواب میدم، یعنی چی بعد حیوانی و قبل انسانی چی بود؟ فرق انسان و حیوان اضافه و افاضه شدن روح انسانی بود، فرق ما با حیوان فقط داشتن عقل و شعور هست، چون این توان رو پیدا میکنه که صاحب زبان و جامعه و تمدن و تاریخ بشه و پیشرفت کنه، هم قدرت پیشرفت داره و هم قدرت پسرفت، یا بهتر از فرشته میشه و یا بدتر از شیطان. خب ، بگذریم.. یکی از اشتباهات بزرگ دانشمندان غربی این است که قانون گسترش جهان را، انبساطی و بادکنکی میدانند، نه تغذیه ای. آنان همیشه و هر وقت که به این پرسشِ: بالاخره پذیرفته ایم که جهان در حال گسترش است، اگر به قهقرا برگردیم میرسیم به جائی که جهان خیلی کوچک و ریز بوده است، آن چیز کوچک از کجا آمده؟در بن بست میمانند؛ نمیتوانند بگویند: آن چیز کوچک از چیز دیگری خلق شده. زیرا به روشنی می‌بینند که چنین سخنی غلط است. مکتب قرآن و اهل بیت (ع) میگوید: آن چیز اولیه به فرمان و امر «کن فیکون»، ایجاد شده است. و آن امر هنوز هم در مرکز جهان به طور مدام ایجاد میکند و به شش جانب میفرستد. نباید گمان کنیم که: چون غربیان نسبت به دین و خدا با مسامحه رفتار میکنند، لذا نمیتوانند این «امر» را بپذیرند. هرگز چنین نیست. همانطور که پیش تر به شرح رفت دست اندرکاران این علوم معتقدترین افراد درباره خدا و قدرت خدا هستند. آنان یهودی یا مسیحی هستند نه در کتاب عهد جدید شان و نه در کتاب عهد عتیق شان و نه از پیامبران شان چیزی از «امر» بدین شرح و بدین معنی بدستشان نرسیده تا دربارۀ آن بیندیشند. وَ النَّازِعاتِ غَرْقاً: سوگند به جدا شوندگانی که در حالت غرق هستند. گفته شد که آن چه در مرکز جهان ایجاد میشود، در آغاز تنها انرژی است، سپس بخشی از انرژی‌ها به اتم و ماده تبدیل میشوند. آیه در مقام بیان این نکته است که: این تقسیم شدن بخشی از انرژی‌ها و تبدیل شدن شان به مواد، اینطور نیست که مواد در یک طرف قرار بگیرند و انرژی‌ها در یک طرف دیگر. بلکه پس از تقسیم نیز مواد (اتم، کره، منظومه و کهکشان) همگی در درون بخش دیگر که انرژی است، غرق هستند؛ همگی در اقیانوس عظیم انرژی که همۀ فضای بس پهناور جهان را پر کرده است، غرق هستند. وَ النَّاشِطاتِ نَشْطاً: و سوگند به گره زنندگان که یک گره ناشناخته و نامأنوس درست میکنند. اتم در مقایسه با انرژی، یک گره است. همچنین یک کُره، و همینطور یک منظومه، و همین طور یک کهکشان، و همچنین مجموع کهکشان‌ها و بالاخره جهان با هفت پوسته اش یک گره است. اما خود جهان؛ کلّ جهان به عنوان یک گره در اقیانوس انرژی غوطه ور نیست. زیرا سطح پوسته هفتم جهان، پایان و انتهای ماده و انرژی است؛ از سطح پوستۀ هفتم به بعد نه انرژی وجود دارد و نه ماده. موریس مترلینگ در آثارش میپرسد: آنسوی مرز پایانی جهان چیست؟ عدم است؟ چنین پاسخی درست نیست زیرا عدم، عدم است و نمیتواند باشد؛ این که میگوئید «است» یعنی «هست» عدم، هست نمیشود. پس باید بگوئید جهان انتها ندارد. مکتب قرآن و اهل بیت (ع) میگوید: آن سوی مرز جهان، عدم نیست. زیرا آن مرزِ وجود نیست مرز پایانی ماده و انرژی است نه مرز هر وجود، خداوند همه جا هست آنجا که «جا»- مکان- هم وجود ندارد، هست. وَ السَّابِحاتِ سَبْحاً: و سوگند به شناورانی که در حالت یک شنای ویژه و ناشناخته برای عموم، هستند. فَالسَّابِقاتِ سَبْقاً: پس؛ به پیش روندگانی که سبقت و پیشروی ویژه و ناشناخته برای عموم، دارند. در پیدایش و روند گسترش جهان، ایجاد شدگان پیشین، بر ایجاد شدگان واپسین سبقت دارند. آیه در مقام بیان این است که توجه دهد: خداوند جهان را همچنان که هست و هیکل و پیکر بس بزرگ دارد، بطور ناگهانی و خلق السّاعه نیافریده است؛ در آغاز بس کوچک و ریز بود که به طور مداوم تغذیه شد و بزرگ گشت و همچنان بزرگ میشود. فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً: پس؛ سوگند به آنها که «امر»- کن فیکون- را دنبال میکنند. گفته شد همه چیز جهان، به دنبال آن امر و پیروی از آن، و برای عمل به آن، هستند تا محقق شود آن چه که خدا امر فرموده است. فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ ءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ: پاک و منزّه است خدا که قوام- و نظام، سازمان- هر چیز به دست اوست و بسوی او برخواهید گشت. سُبْحانَ رَبِّ السَّماواتِ وَ الْأَرْض: پاک و منزّه است مربی آسمانها و زمین، رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ: ای پروردگار ما این همه را بیهوده نیافریده ای پاک منزّهی تو، پس ما را از عذاب آتش حفظ کن.

آفرینش خلقی و امری
اما سوال شما در مورد عالم سوم تا ششم، قضیه رو اشتباه متوجه شدی، ما فقط گفتیم شش عالم رو سپری کردیم، شش بار هم قیامت شده همین، تمام مباحث ما مربوط به روز هفتم و عالم هفتم و انتظار برای قیامت هفتم هست، کمی در مورد عالم ذر و ارواح گفتیم که مربوط به قبل از این هفت روز و خلقت مادی بود، ما اونموقع هم بودیم که قرآن با نام روز الست بهش اشاره کرده، تمام مباحث ما در مورد این روز هفتم هست، از تشکیل شدن زمین، فعالیت حیات بصورت تک سلولی، رشد نباتی، رشد حیوانی، دست آخر با داده شدن عقل و شعور به رشد انسانی رسیدیم، این تکامل بطرف رشد قدسی و الهی ادامه داره، در زندگی دنیا بارها با رجعت و بعثت مرگ و تولد رو تجربه کردیم، خدا مرگ رو در قرآن به چی مثل زده؟ به خواب. یعنی میخوابید و دوباره تازه نفس بیدار میشید، میمیرید، بعد از برزخ دومرتبه فرصت جدید، الأنعام، وَهُوَ الَّذِی یَتَوَفَّاکُم بِاللَّیْلِ وَیَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ ثُمَّ یَبْعَثُکُمْ فِیهِ لِیُقْضَىٰ أَجَلٌ مُّسَمًّى ثُمَّ إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ ثُمَّ یُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ، ﺍﻭ ﻛﺴﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻫﺎﻥ ﺭﻭﺡ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺍﺏ میﮔﻴﺮﺩ ، ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﻰ ﺁﻭﺭﻳﺪ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﺪ ; ﺳﭙﺲ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ، ﺑﺎ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻥ ﺭﻭﺡ ﺑﻪ ﺟﺴﻤﺘﺎﻥ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺮ ﻣﻰ ﺍﻧﮕﻴﺰﺩ ﺗﺎ ﺍﺟﻞ ﻣُﻌّﻴﻦ ﺳﺮ ﺁﻳﺪ ; ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺍﻭﺳﺖ ; ﺳﭙﺲ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺍﻧﺠﺎم ﻣﻰ ﺩﺍﺩﻳﺪ ﺁﮔﺎﻩ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ (٦٠) ضمنا بعد از نابودی زمین قیامت اصلی نمیشه، بارها در منظومه های مختلف زندگی میکنیم تا قیامت هفتم بشه، اینجوری حساب کن که ما هر شب فوت میکنیم و صبح باز رجعت میکنیم و مبعوث میشیم (طبق همین آیه) فرصتهایی برای خوب شدن، اگه راه کج بریم پایان عمرمون بن بست گیر میکنیم، بعد گوشمالی در برزخ باز تولدی مجدد، اگر قبلاً دزد بودیم و توبه نکردیم، شاید در خانواده ای دزد و حرام خوار متولد بشیم بخاطر بی لیاقتی خودمون، بارها مرگ و تولد تا نابودی منظومه، و باز در منظومه جدید رشد تک سلولی و گیاهی رو از نو شروع میکنیم، بعد از چندین منظومه.. نوبت قیامت هفتم میشه و این چرخه ادامه پیدا میکنه.. حالا شاید تصور کنی که همیشه آسمونها فقط زیاد میشن؟ نه. تعداد آسمونها وقتی به چندین هزار برسه معکوس میشه، یعنی برعکس در هر قیامتی یک آسمون کم میشه ولی صفر نمیشه، یعنی باز شروع به اضافه شدن میشه، مثل قلب انسان که با طپیدن کوچک و بزرگ میشه، این آفرینش و آسمونها مانند چرخش یک سیکل و پریود، بصورت دوره ای تا بینهایت ادامه داره، کسانی که بطرف لذتهای آنی میرن در رنجهای طولانی گرفتار میشن و برعکس، یعنی کسانی که بطرف رنج کوتاه میرن به آرامش طولانی میرسند، ضمناً رنج و ریاضت خوبه چون آگاهی و تکامل رو سریع میکنه، البته پله پله در مباحث آتی بهش میرسیم، خب بگذریم.. هنوز قیامتی که در روبروی ماست واقع نشده؛ نه محشر برپا شده و نه کسی از مردگان نوع حاضر ما، به بهشت رفته و نه کسی به دوزخ رفته است، پس آنچه آن حضرت مشاهده کرده موجودات عاقل و مکلّف قیامت های پیشین و یا برزخی بوده اند. پرسش: ظاهراً تعدد عالم ها و تعدد آدمها، با سه گروه از احادیث، سازگار نمیشود: یکی، حدیث هائی که میگویند: خداوند کائنات را به خاطر پیامبر و آلش (صلّی الله علیه و آله) آفریده است. و باصطلاح علت غائی آفرینش، آنان بوده اند. اما در صورت تعدد آدمها علت غائی نیز متعدد میشود. دوم، حدیث هائی که میگویند رسول اکرم اشرف مخلوقات است؛ در صورت تعدد، اشرف نیز متعدد میشود. سوم، حدیث هائی که میگویند آن حضرت: اول ما خلق الله: اولین مخلوق است، این نیز چندان تناسبی با تعدد آدمها ندارد. پاسخ: دربارۀ ردیف اول: گفته شد که انسان میوۀ کائنات و برترین ثمرۀ آن است، و چون برترین و والاترین انسان عبارت است از پیامبر و آل، پس آنان غائی ترین علت غائی آفرینش هستند. و دربارۀ ردیف دوم: انسان اشرف مخلوقات است و آن حضرت اشرفترین فرد انسان است، پس او اشرف مخلوقات است. یعنی آن حضرت در میان همۀ آن عالمها و آدمیان متعدد، اشرف ترین فرد است و این افتخاری است که نصیب کرۀ زمین ما شده است. در بارۀ ردیف سوم: بدیهی است که مراد از اولین مخلوق بودن، آفرینش جسمی آن حضرت نیست که در فلان تاریخ متولد شده و در فلان تاریخ رحلت فرموده است. بلکه منظور، روح آن حضرت است و این هیچ تعارضی با تعدد عالم ها و آدم ها ندارد. نکته: در اینجا باید نکته ای افزوده شود: این که میگویند همۀ اشیاء جهان و همه چیز کائنات از وجود آن حضرت آفریده شده، از جعلیات و ساخته های ارسطوئیان، به ویژه ارسطوئیان صدروی است؛ ارسطوئیان ما قبل از ملاصدرا در توجیه مبنای غلط شان- که معتقد بودند جهان از وجود خدا صادر شده- در باصطلاح اسلامی کردن ارسطوئیات، خدا را «مصدر اول» و رسول اکرم را «مصدر ثانی» دانستند که آن حضرت از وجود خدا صادر شده و کائنات نیز از وجود آن حضرت. و پس از آنکه ملاصدرا مبانی محی الدین را با ارسطوئیات در آمیخت، بیشتر روی اصطلاح (فیض اقدس و فیض مقدس) و چرندیات دیگر، مانور دادند و بر این اساس اصطلاح واسطة الفیض را از خودشان جعل کردند. بر این بافته ها و جعلیات، نه آیه ای دلالت دارد و نه حدیثی مگر با چکش ذهن گرائی یونانی و با سندان پشت کردن به واقعیات و سرایش اوهام و خزعبلات صرفاً ذهنی و خیالی. و با کدام اصل یا فرع یک علم از علوم، تعارض یا تضاد دارد؟ با کدام فرمول علمی تجربی یا نظری تباین دارد؟ حدیثی که منشأ حیات اولیّه در کرۀ زمین و کرات دیگر را با این زیبائی و با توجه دادن به حیات باکتریائی شرح میدهد همانطور که امیرالمؤمنین علیه السلام نیز آن را بیان کرده است، در فراز همۀ علوم و در بالاترین افق تبیین حیات و حیات شناسی قرار دارد. از فیلسوف معاصر مرتضی رضوی.

صحیفه سجادیه
ترک دعا با هر انگیزه و با هر دلیل، ناشی از تکبر و خود بزرگ بینی است حتی در حقیرترین افراد جامعه. و هر نوع از انواع ترک دعا، به «مَن» و «مَنیّت» شخص بر میگردد. منشأ تکبر: تکبر یک سکه ای است که دو روی آن با همدیگر در تضاد هستند؛ یک روی آن «خود بزرگ بینی» و روی دیگر آن «خود حقیر بینی» است. و اینجاست که تکبر پیچیده ترین بیماری و سخت ترین مشکل بشر است، و اولین انگیزۀ ابلیس است که او را از سجده بر آدم بازداشت. تکبر یک «دروغ» است، اما دروغی که خود شخص نیز دروغ بودن آن را نمیداند. تکبر یک «تضادّ شدید در شخصیت فرد» است خود شخص آن تضاد را درک نمیکند. تکبر به هر نوع و به هر قسم، «خود بینی است که از خود حقیر بینی ناشی می‌شود»، خودش را بزرگ میداند در حالیکه توجه ندارد منشأ آن احساس حقارت است: ابلیس گمان میکرد که در میان موجودات جاندار و درّاک، پس از فرشتگان اولین مقام را دارد. وقتی که دید فرشتگان و نیز خودش مامور شدند بر آدم سجده کنند، احساس حقارت کرد و دچار تکبر گشت. امام صادق علیه السلام: هیچ کسی تکبر نمیکند مگر در اثر احساس ذلتی در نفس خودش. و نیز فرمود: هیچ کسی تکبر و تجبر نمیکند مگر به دلیل احساس ذلتی که در نفس خودش دارد. اساساً انسان سالم نمیتواند تارک دعا باشد، بطوری که انسان‌های ناسالم نیز در مواقع گرفتاری شدید، دعا میکنند. گویند مطابق تحقیقاتی که دربارۀ غرق شدن کشتی بزرگ تایتانیک، شده، آنان که از سلامت روانی برخوردار بودند به دعا پرداخته اند، و آنان که دارای کمبودهای شخصیتی بودند، به اعتراض و پرخاش بخداوند، پرداختند. که همان تکبر است. تکبر و شقاوت: در ادبیات قرآن و اهل بیت علیهم السلام تارک دعا شقی نامیده شده، و از این جا معنی شقاوت و شقی روشن میشود؛ شقاوت در مقابل سعادت است. معلوم میشود هر گناهی موجب شقاوت نیست، و انسان معصوم نیست و میتواند با وجود گناهانی باز سعادتمند باشد. انسان وقتی شقی میشود که عنصر تکبر در گناهانش نقش تعیین کننده داشته باشد. بنابر این، گناه بدون تکبر، با گناه متکبرانه، فرق زیادی دارد. تارک دعا، شقی است. و این سخن نه برای نکوهش و سرزنش تارک دعا است، بلکه تذکر و یک بیدار باش است، که چنین فردی به خود آید و با نوش داروی دعا، خود را معالجه کند. حضرت ذکریا در مقام شکر و دعا میگوید: وَ لَمْ أَکُنْ بِدُعائِکَ رَبِّ شَقِیًّا: پروردگارا، در دعای تو شقی نبوده و نیستم! و حضرت ابراهیم میگوید: وَ أَدْعُوا رَبِّی عَسی أَلاَّ أَکُونَ بِدُعاءِ رَبِّی شَقِیًّا: خدایم را میخوانم با این امید که در دعای پروردگارم شقی نباشم. متأسفانه گاهی با تقلید از تفسیر موسوم به تفسیر علی ابن ابراهیم که نویسنده آن مجهول است، آیه را چنین معنی کرده اند: پروردگارا، دعای من مردود نبوده و نیست.

پائولو کوئلیو و آرش حجازی
آرش حجازی همان پزشکیست که چند روز قبل از مرگ ندا آقاسلطان به ایران آمد و در لحظه مرگ ندا آقاسلطان نیز در کنار او بود و بعد از این حادثه فوراً به خارج از کشور فرار کرد و سر از بی بی سی فارسی در آورد، البته نامبرده مترجم انحصاری داستان‌های پائولو کوئلیو این نویسنده دیوانه برزیلی و دارای مجوز رسمی از شخص کوئیلو برای ترجمه و البته از مؤسسین انتشارات کاروان انتشارات رسمی پخش آثار کوئلیو است. این مظنون به قتل ندا آقا سلطان، در روزهای اخیر نیز با اطلاع رسانی دروغ، خبر از ممنوعیت انتشار آثار این نویسنده را داد بطوری که کوئلیو باور کرد و در وبلاگش نوشت: آرش حجازی به او اطلاع داده که بر اساس تصمیمی خودسرانه! پس از ۱۲ سال کتاب هایش ممنوع شده است. کوئلیو برای بی تأثیر نشان دادن ممنوعیت کتاب هایش متن ترجمه فارسی همه کتاب هایش را بر روی اینترنت قرار داد و در وبلاگش نوشت: با پیشنهاد رایگان ترجمه فارسی کتاب هایش در اینترنت موافقت کرده است (البته یهود پشت قضیه هست و کوئیلو سرش توی آخور صهیونیست های کودک کش هست) اما انتشار خبر دروغین ممنوعیت انتشار آثار پائولو کوئلیو در رسانه‌های ضد انقلاب و غربی به حدی گسترده بود که واکنش وزیر فرهنگ برزیل را نیز برانگیخت، بطوری که او در سخنانی این اقدام ایران را محکوم کرد (هیچ ممنوعیتی نبوده و قصدشون ایجاد کنجکاوی بیشتر بوده که با رمان هم میشه افکار عمومی رو آلوده کرد) در نهایت این جوسازی با واکنش رسمی وزارت خارجه ایران مواجه شد، سفارتخانه ایران در برزیل در واکنشی دیرهنگام با انتشار یادداشتی این خبر را تکذیب و اعلام کرد: (خبر منع انتشار و پخش آثار پائولو کوئلیو عجیب، مغرضانه و نادرست است) حال نکته ای که وجود دارد اینست که چرا کوئلیو برای رسانه‌های ضدانقلاب و رسانه‌های غربی این قدر مهم است که خبر دروغین ممنوعیت انتشار کتاب هایش نیز واکنش آنها را برانگیخته؟ میتوان گفت که علت اصلی حمایت از او، نوشته‌های ضد اسلام و ضد شریعت اوست. این نویسنده منحرف برزیلی با حمایت‌های تبلیغاتی رسانه‌های صهیونیستی توانسته اندیشه‌های شبه عرفانی و فاسد خود را در قالب داستان و رمان در کشورهای مختلف دنیا پخش کند، بطوری که کتاب‌های این نویسنده بعد از (کتاب مقدس) از بیشترین هزینه، سرمایه و گسترده ترین چاپ و توزیع جهانی برخوردار است. چون مذهب و اعتقادات فکری و باورها رو نشانه گرفتند، در ایران نیز کتاب هایش با شمارگان بسیار زیاد عرضه میشود و عامل اصلی پخش وسیع آثارش در ایران، حمایت‌های آرش حجازی و همچنین حمایت عطاء الله مهاجرانی در زمانی که وزیر فرهنگ و ارشاد بود است. زمانی که مهاجرانی وزیر فرهنگ و ارشاد بود یارانه‌های قابل توجهی برای انتشار کتاب‌های این نویسنده اسکول پرداخت میشد، که امیدوارم روزیمسئولین جواب قابل قبولی به مردم بدهند. خب ، بگذریم، قصدم این نبود که کنجکاو بشی بخونی، فقط قصدم اطلاع رسانی بود، بذار بخشی از کتاباشو برات بذارم تا کنجکاویت عود نکنه، پائولو از مراسمی حرف میزنه که شباهت‌های زیادی به مراسم جادوی شیطان پرستان دارد و به اعتقاد من همان مراسم شیطان پرستی هست و چون پائولو خود را یکی از برگزار کنندگان این مراسم میداند میتوان او را یک شیطان پرست دانست، البته خواندن این کتابها روی افراد معمولی آثار تخریبی بدی داره، نمونه پائولو و شریکش همه کار کرده بودند. با درآمدشان از راه موسیقی یک قطعه زمین نزدیکی ریو دوژا نیرو خریدند تا در آنجا آنچه را که تقریباً صد سال پیش جانور سعی کرده بود در سفالوی سیسیل برقرار کند احیا نمایند، جانور به همه میگفت که شماره اش ۶۶۶ است و اضافه میکرد که برای ایجاد دنیایی آمده که ضعیف در خدمت قوی باشد و تنها قانونش این باشد که هر که هر کاری دلش میخواهد انجام دهد. این اندیشه هم اکنون توسط شیطان پرستان ترویج میشود و عدد ۶۶۶ را هم شماره تلفن شیطان میدانند. پائولو در جایی دیگر درباره جادو چنین می‌گوید: جادو قادر است به تمام زبان‌های قلب انسان سخن بگوید، جادو یک پل است. پلی که اجازه می‌دهد از جهان مریی به جهان نامریی راه یابی و از هر دو جهان درس بگیری (ارواح پدرش و تبلیغ روابط نامشروع می‌کنه) میخواهی بپرسی که با وجود عشقم به استر، میتوانم تو را هم دوست داشته باشم، میخواهم به خاطرت بجنگم، فکر میکنم به زحمتش میارزد. مردی که بتواند آنطور عشق بورزد که تو به استر میورزیدی سزاوار احترام و تلاش من است؛ دو سوم کارمندان هر شرکت، نوعی رابطه عاطفی با هم دارند. فکرش را بکنید! معنایش اینست که در دفتری با سه کارمند دو نفرشان نوعی رابطه ی نزدیک با هم دارند. ده درصد بخاطر همین موضوع کارشان را ترک میکنند. چهل درصد رابطه‌هایی دارند که، بیش از سه ماه طول میکشد و در بعضی از مشاغل که غیبت دراز مدت کارمندها را از خانه می‌طلبد، از ده نفر دست کم هشت نفر با هم رابطه جدی پیدا میکنند (فقط از رابطه نامشروع میگه تا خواننده برای ذهنش عادی بشه) اگر آنها بتوانند روزی سه بار با مردی بیرون بروند … آه … دستمزد آنان، تقریباً در هر چهار ساعت معاد ل دو ماه کار در فروشگاه پارچه است … تنها نیاز به حضور در یک میخانه، رقصیدن و ایجاد ارتباط دارد … آه … اگر از داروهای ضد بارداری استفاده کند خطری ندارد … مرد از ماریا دعوت میکند که به بیرون بروند … به هتل … سیصد و پنجاه فرانک … پس از انجام عمل، ماریا دوش میگیرد (سرتاپاش آره) مرد نگاهی غریب به او می‌اندازد و توضیح میدهد که هرگز کسی این کار را برایش نکرده (ترویج مشروبات الکلی که شراب و شراب خواری یکی از پایه‌های ثابت همه کتب پائولو هست) بریدا میخواست همان دو لیوان ویسکی همیشگی را درخواست کند، اما جادوگر از جا برخواست، به طرف پیشخوان رفت و با یک تنگ باده، یک بطری آب معدنی و دو لیوان باز گشت. وقتی نورافکن‌ها خاموش شد از پشت درختان میدان بیرون آمد و حالش بهتر شد. دو لیوان دیگر شراب سفارش دادیم و یک بشقاب ساندویچ‌های کوچک برداشتیم. یک سیگار کامل حشیش میکشم، دو بطری شراب میخورم و وسط اتاق از حال میروم. (قبلاً هم گفتم اینطور نیست که همه نوشته‌هاش حاوی این مطالب انحرافی باشد بلکه او این قدر حرفه ای کار میکند که اینگونه مطالب را در لابلای حرف‌هایی که مشکل خاصی ندارند، میگه) نکته پایانی: معلوم نیست چطور عده ای راه و رسم زندگی خود را بر مبنای حرف‌های فردی قرار داده اند که با این افکار ضاله و سابقه اعتیاد به انواع مواد مخدر و همچنین همجنس بازی را در کارنامه سیاه زندگی خود دارد و در حال حاضر نیز به مصرف الکل شدیداً اعتیاد دارد. بقول برره ای ها: ای خاک وچوک.

سلمان فارسی
عبدالله، پسر سلمان، در دوران امارت پدرش بر مدائن، در آغاز سن جوانی خود بوده و از نزدیک برنامه‌های پدرش در عراق را مشاهده کرده است. اینک اوست که راوی ماجراهای پدر است: در سال ۱۷ هجری قمری، موج فتوحات از مناطق غربی ایران گذشته بود. دیگر بین النهرین و غرب ایران تبدیل به مناطق آرامی شده بودند. دو شهر کوفه و بصره با اسکان اَعراب مسلمانی که در جنگ‌ها شرکت داشتند و نیز جذب ایرانیانی که صاحب اصناف گوناگون در حرفه‌ها و صنعت‌ها بودند، بسرعت رو به توسعه گذاشته بود. در آن سال‌ها سیاست گوربه‌گور دومی بر تبعیض عرب و عجم استوار بود. بر اساس این سیاست، ایرانیان حتی اگر مسلمان هم میشدند، از ازدواج با اعراب یا حضور در سرزمین‌های عربی منع میشدند و حتی اجازه آموزش علوم اسلامی را نیز نداشتند. البته این تنها سیاست فرهنگی و اجتماعی گوربه‌گور دوم نبود؛ او حتی برای عرب‌های مسلمان نیز تنها آموختن قرآن و احکام اسلامی را مجاز دانسته، و آموختن و نوشتن احادیث تاریخی و کلامی و تفسیری را ممنوع اعلام کرده بود. هدف سگ پدری، این بود که مسلمانان و نسل‌های آینده آنان، با قرآن و احکام آشنایی ظاهری داشته باشند و به جای کسب علم و ایمان به جهاد مشغول شوند. در آن سال‌ها بود که پدرم سفری به شام داشت. در آنجا با مشاهده امارت بنی امیه، که روباه مکار اختیارات تامی نیز به آنان داده بود، متوجه نقشه‌های شوم و مشترک آنها برای آینده شد؛ پس خیلی زود به عراق و مدائن بازگشت و سعی کرد به صورتی تدریجی و بی سروصدا برنامه‌های خود را شروع کند. او در آن زمان، با آن که استاندار مدائن بود، ولی گهگاه در مثلث مدائن، کوفه و بصره به سفر میپرداخت و در آن سفرها به جذب جوانانِ عمدتاً عرب و بعضاً ایرانی مشغول بود. در نتیجه این سفرها، گروه‌هایی از جوانان به صورت متمرکز یا جدا جدا جذب او میشدند. البته سلمان در این اقدام، تنها نبود و کسانی مثل حذیفه و عمار، به ویژه در کوفه، فعال بودند. ولی محور و رکن اصلی فعالیت‌ها سلمان بود؛ به گونه ای که بعدها معروف شد حذیفه و سلمان و چند نفر دیگر، کاری نداشتند مگر قرائت قرآن و تدریس و آموزش آن به مردم. آنها به بازارها میرفتند و کنار کوچه‌ها می‌نشستند و هر کس را میدیدند، از او درباره قرآن و نحوه قرائتش میپرسیدند پس هر چه را نمیدانست به او می‌آموختند و، در آن سالها در کوفه و بصره صحابه دیگری، مثل ابوموسی اشعری و انس بن مالک نیز بودند که به تعلیم قرآن می‌پرداختند؛ ولی آموزش آنها طبق دستور خلیفه غاصب، آموزشی سطحی و ظاهری بود؛ اما آموزش پدرم و یارانش، اگرچه ظاهراً آموزش قرآن بود، ولی در حقیقت تفسیر و کلام و تاریخ و معارف را هم با خود داشت. بدین گونه بود که طیف‌های متنوعی از جوانان گرد پدرم جمع شدند که میشد آنها را به دو دسته کلی تقسیم کرد. دسته اول، که مهم تر بودند و پدرم به آنها بیشتر نظر داشت، شاگردان شیعی او بودند و دسته دوم، شاگردان سنی ایشان بودند که هم شاگردی پدرم را میکردند و هم شاگردی صحابه دیگر را، و دارای عقاید شیعی خالص نبودند. خب در پایان فهرست کلی شاگردان سلمان چنین است: شاگردان ایرانی: این گروه، شامل پسر خود سلمان، عبدالله، و جوانی به نام زاذان ابوعمر میشد که از موالیان قبیله کنده و علمای کوفه و محدثین بود. او شاگرد سلمان و عبدالله بن مسعود و امیرالمؤمنین علیه السلام محسوب
میشد و شاگردان عرب: این گروه را در یک دسته بندی کلی می‌توان به شاگردان شیعی مذهب و شاگردان سنی مذهب تقسیم کرد. شاگردان شیعی مذهب: زهیر بن قین: از یاران امام حسین علیه السلام و شهدای کربلا. او در جریان فتوحات در کنار سلمان بود و در یکی از آن فتوحات، از سلمان، خبر حادثه کربلا را شنید و به هنگام دیدار امام حسین علیه السلام در میانه راه عراق، با یاد آوری آن داستان به امام پیوست. اصبغ بن نباته: از خواص یاران امیرالمؤمنین علیه السلام. او در دوران امارت سلمان بر مدائن، همراه او بود. سُلیم بن قیس هلالی عامری، (سلیم مثل سلیمان تلفظ میشه، ضمه گذاشتم تا درست تلفظ کنی، بعضی حروف رو مخصوصاً حرکت حروف رو میذارم) سلیم که عشق منه از شاگردان امیرالمؤمنین علیه السلام، سلمان، ابوذر و مقداد بوده. او کتابی مفصل از حوادث صدر اسلام نوشت و بدان جهت مورد تعقیب حجاج قرار گرفت. پس به زندگی مخفیانه روی آورد تا این که در سال ۸۱ هجری در غربت رحلت نمود، در فرصتی مناسب احادیث کتابش رو برات میذارم. عبدالله بن عباس، او در زمان پیامبر نوجوان بود؛ اما در زمان فتوحات جوان بود و شاگردی سلمان را میکرد، معروف به ابن عباس. زید بن صوحان، او به همراه دو برادرش، صعصعه و سیحان، از شاگردان سلمان بود و بلکه از خواص شاگردان سلمان و محبوب ترین آنها نزد او محسوب میشد. بگونه ای که از شدت محبت و انس با سلمان به ابوسلمان معروف شده بود. حارثه بن مضرب عبدی کوفی، از شاگردان سلمان، ابن مسعود و عمار. عبد الرحمان بن مسعود عبدی، شاگرد امیرالمؤمنین علیه السلام و سلمان. او ساکن مدائن شد و در آنجا به روایت حدیث میپرداخت. مسیب بن نخبه فزاری از سران توابین بعد از شهادت سیدالشهداء علیه السلام. او در سفری همراه سلمان از سرزمین کربلا عبور کرده و از زبان او رویدادهای کربلا را شنیده بود. خلید بن عبدالله عصری بصری، شاگرد امیرالمؤمنین علیه السلام و سلمان که قرآن را نزد زید بن صوحان فرا گرفت. شاگردان عامی مذهب دست به شکمبه، سعید بن وهب خیوانی، یمنی و از شاگردان امیرالمومنین علیه السلام، سلمان، ابن مسعود و حذیفه. سوید از موالی و خادم سلمان فارسی. ابوسخیله شاگرد سلمان و ابوذر و راوی برخی فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام به نقل از آن دو. سلمه بن سیره از شاگردان سلمان، معاذ و عمر. برخی او را از صحابه شمرده اند. عبد بن عبدالجدلی
از کوفیان و شاگرد امیرالمؤمنین علیه السلام، سلمان، عایشه و جمعی دیگر. عمرو بن شرحبیل همدانی از کوفیان و شاگرد برجسته ابن مسعود که از سلمان و حذیفه هم دانش آموخته بود. وی در سال ۶۳ هجری از دنیا رفت. قرئع الضبی ساکن کوفه و از قراء. وی نزد جمعی شاگردی کرد، از جمله سلمان. حصین بن عقبه فزاری کوفی از کوفیان و شاگرد سلمان و ابن مسعود. ابو عثمان النهدی عبدالرحمان بصری وی زمان پیامبر مسلمان شد؛ ولی ایشان را ندید. زمان عمر به مدینه آمد و از جمعی دانش آموخت؛ از جمله سلمان که با او ۱۲ سال بود تا وقتی که سلمان وفات یافت. عبیده بن عمر سلمانی مرادی از خواص شاگردان ابن مسعود در کوفه و از علمای بزرگ مکتب او که شاگردی سلمان را هم کرده بود. ابو عبدالله اغر مدنی سلمان مولی جهینه
ساکن مدینه و شاگرد سلمان، خزیمه بن ثابت، عایشه و‌ام سلمه. سیف بن هارون برجمی کوفی از عابدان کوفه و شاگرد جمعی، از جمله سلمان. طارق بن شهاب بجلی از صحابه و شاگرد امام علی علیه السلام، خلفای ثلاث، سلمان و جمع دیگری. او بسیار از سلمان یاد میکرد. علقمه بن قیس مذحجی ساکن کوفه، از علمای بزرگ تابعین در مکتب عامه، و از شاگردان برجسته ابن مسعود که شاگرد سلمان هم بود. اسود بن یزید مذحجی یمنی ساکن کوفه و شاگرد جمع بسیاری، از جمله سلمان. وی برادرزاده علقمه بوده است. عبدالله بن سلمه جملی مرادی شاگرد امیرالمؤمنین علیه السلام، سلمان، عمر، ابن مسعود و سعد بن ابی وقاص. نعمان بن حمید بکری شاگرد جمعی، از جمله سلمان. وی برای کسب دانش سلمان، همراه دائی اش به مدائن میرفت. در مقام جمع بندی می‌توان نکات زیر را درباره مدرسه علمی سلمان متذکر شد: فعالیت مدرسه سلمان از مدینه شروع شد و در عراق به اوج خود رسید و گستره اش از بصره تا کوفه و مدائن را شامل می‌شد. مهم ترین شاگردان سلمان، شیعه بودند؛ ولی او با هدف اثرگذاری بر شاگردان مدرسه‌های دیگر و تعدیل سازی گرایش‌های افراطی آنها، دامنه مدرسه علمی اش را وسیعتر کرد و حتی کسانی مثل زهیر بن قین را پذیرفت که بهره خود از درس‌های سلمان را پس از ۲۵ سال اخذ کرد. بنابراین، اگرچه در کوفه اکثر جوانان عامه، جذب عبدالله بن مسعود شده بودند، ولی طرح سلمان برای جذب موقت برخی از آنها باعث تعدیل گرایش‌های فکری آنها شد. در میان شاگردان شیعی سلمان، زید بن صوحان، خاص ترین شاگرد سلمان بود؛ چنان که گفته اند: هرگاه سلمان فرمانده لشکری بود، دستور میداد امام جماعت لشکر، زید باشد؛ هرگاه زید در مدائن بود، سلمان، ادای خطبه جمعه برای اعراب مسلمان را به زید میسپرد، چراکه او و دو برادرش، صعصعه و سیحان، از خطبای عبدالقیس بودند؛ روزی سلمان به دیدار زید رفت و از همسر او شنید که زید همانند اوایل مسلمانیِ سلمان، شبها به عبادت و روزها به روزه داری میپردازد و خواب و خوراک و لباس خوب را بر خود حرام کرده. پس سلمان او را مجبور کرد که روزه اش را بشکند و از رهبانیت دست بردارد؛او قرآن را نزد سلمان آموخت و معلم قرآن افراد بسیاری شد؛ زید بعدها ساکن کوفه شد و در جنگ جمل، گروه بسیاری را با خود به یاری امیرالمؤمنین علیه السلام برد و در همان نبرد نیز بشهادت رسید. وی وصیت کرده بود که با همان لباس‌های خونینش دفن شود تا حجت مظلومیت امیرالمؤمنین علیه السلام و بطلان اصحاب جمل باشد؛ او و جمعی از شاگردان سلمان، سالها پیش از وقوع جنگ جمل، اخبار غیبی آن جنگ را از سلمان شنیده بود و حتی چند مرتبه سلمان از او پرسیده بود که وقتی فتنه‌ها به پاخیزد، تو چه میکنی؟ و او گفته بود: قرآن را معیار قضاوت درباره افراد قرار میدهم و سعی میکنم از شخصیت زدگی و فریفته شدن به سابقه افراد پرهیز کنم. این اسامی رو هم چون خیلی دنبالش گشته بودم اینجا گذاشتم، بعداً روایاتی ازشون برات میذارم.

مناقب و مثالب
این حدیث را در کتاب صحیح مسلم پیدا کردم: حدثنا .. أنس بن مالک: أن رسول الله قال یتبع الدجال من یهود أصبهان سبعون ألفاً علیهم الطیالسة: رسول الله(ص) فرمود: هفتاد هزار نفر از یهود اصفهان که طیالسه به تن دارند، پیرو دجال میشوند. هر چی گشتم در منابع شیعه نبود، بگذریم. اما ادامه روایات گوربگور شده سومی: أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ، عامر بن سعد نقل میکند که گفت: نخستین کسی که به بد دهانی بر عثمان جسارت کرد، جبله بن عمرو الساعدی بود. عثمان از پیش روی او که در میان مردان قومش نشسته بود، گذشت و جبله بن عمرو یوغی به دست داشت. عثمان سلام داد و مردم پاسخ گفتند و جبله گفت: چرا جواب سلام مردی را میدهید که چنین کرده و چنان..؟ سپس به عثمان روی نمود و گفت: بخدا که یا قید این اطرافیانت را میزنی یا آنکه من این یوغ را به گردنت می‌اندازم. عثمان گفت: کدام اطرافیان؟ بخدا سوگند که من بهترین مردم را انتخاب میکنم. پس وی گفت: آیا مروان را به نیکی برگزیده ای؟ و عبد الله بن عامر بن کریز را هم به نیکی برگزیدی؟ و عبد الله بن سعد را به نیکی برگزیدی؟ مِنْهُمْ مَنْ نَزَلَ الْقُرْآنُ بِذَمِّهِ وَ أَبَاحَ رَسُولُ اللَّهِ دَمَهُ، برخی از ایشان کسانی هستند که در قرآن آیه ای در مذمت ایشان نازل شده و رسول خدا خون ایشان را مباح نموده است. و اینگونه عثمان راه خود را گرفت و رفت و از آن به بعد مردم همچنان بر وی جرأت و جسارت بیشتر به خرج میدادند. ضمناً طلحه و زبیر که بازیچه عایشه بودند بیشترین آتش رو در شورش و قتل عثمان داشتند چنانکه روایت میکند که طلحة بن عبید الله در چنین روزی در میان جمع مردمان، سلاح بر تن کرده در برابر دروازه قصر بود و مردم را امر به ورود به خانه مینمود. و از عبد الرحمن بن ابی لیلی روایت میکند که در هنگامه محبوس گشتن عثمان در خانه اش، به مدینه آمدم و ناگاه بدیدم که طلحة بن عبد الله در توده ای سیاه و خزگونه از مردان و سلاح‌ها بود و همچنان خانه عثمان را در میان داشتند تا آنکه کشته شد. و هم از وی روایت میکند: طلحه را دیدم که بطرف خانه تیراندازی میکرد و پوستین خز سیاهی و جوشنی بر تن داشت و آنرا با قبایی پوشانده بود و ایشان نیز بسوی او تیر می‌انداختند و او را از خانه بیرون میراندند و او بیرون میگشت و با ایشان در ستیزه میشد تا آنکه از خانه ای از سمت خانه ابن حزم بر عثمان ورود نمودند و او کشته شد. واقدی در تاریخش از عبد الله بن مالک از پدرش روایت میکند: زمانی که مردم بدگویی از عثمان میکردند، کسی بیش از طلحة بن عبید الله بر وی ستیزه نمیکرده. مالک گوید: و از من سه جوشن و پنج شمشیر خرید و من این جوشنها را به تن یارانش که یکی دو روز پیش از قتل عثمان همراه وی بودند، میدیدم. و واقدی در تاریخش ذکر میکند که وی گفت: کسی از یاران محمد (ص) بیش از عبد الرحمن بن عوف (این همون کسی هست که در شورا مولا رو رها کرد و خلافت رو به عثمان داد) ستیزگرتر نبود تا آنکه مرد، و نیز سعد بن ابی وقاص، تا آنکه عثمان مرد و هم از طلحه که ستیزگرتر از آندو بود. چرا که او همچنان پناه دهنده مصریان و دیگران بود که شبانه به نزد وی می‌آمدند و نزد او با وی سخن میگفتند تا آنکه به جنگ با عثمان برآمدند و او سرپرست امور جنگ و نبرد بود و در کار کلید داری خزانه بیت المال فعالیت نموده بود و پیشنمازی بر مردم را بعهده گرفت و عثمان و همراهانش را از آب بازداشت و شفاعت علی علیه السلام برای آب بردن برای ایشان را نپذیرفت. و به وی گفت: نه به خدا، و مباد هرگز که چشمه ای آبی دهد و جوششی نماید و او هرگز نه میخورد و نه مینوشد تا آنکه بنی امیه حقی را که گرفته اند، بازپس دهند. و این سخن وی به مالک بن اوس را پس از آنکه برای ترک سختگیری بر عثمان شفاعت نموده بود، روایت میکند که گفت: ای مالک من عثمان را اندرز دادم و او پند مرا نپذیرفت و بدعتهایی به وجود آورد و کارهایی کرد و ما را چاره ای نبود جز آنکه آنرا تغییر دهیم. به خدا که اگر چاره ای از این امر بود، دم بر نمی آوردم و هرگز به او سخت نمیگرفتم (و زبیر هم بوده) واقدی در تاریخش ذکر میکند که گفت: عثمان بر زبیر نکوهش و عتاب نمود. پس وی گفت: من کاری نکردم، بلکه تو خود به دست خودت مرتکب رفتارهایی زشت شدی. بروی منبر رسول خدا سخن از امری بر زبان آوردی که بواسطه آن مردم را با آن خوشحال کردی و سپس مروان با تو دیدار نمود و کاری کردی که تو اهل آن نبودی. مردمان به نزد تو حاضر شدند و از تو چیزی خواستند که به ایشان ارزانی داشتی. پس مروان بیرون آمد و به آزار و اذیت و دشنامگویی پرداخت. البلاذریّ در الأنساب آورده است که طلحه به عثمان گفت: تو بدعتهایی ایجاد کردی که مردم هرگز خبری از آن نداشتند و عثمان پاسخ داد: من چیزی را به بدعت ایجاد ننمودم بلکه این شمایید که بدبین هستید و مردم را علیه من بدگمان میکنید و میشورانید. ابن أبی الحدید میگوید: طلحه از سرسخت ترین مردم در برشوراندن مردم علیه عثمان بود و زبیر در این کار کمی ملاحظه کار تر بود و روایت است که زبیر میگفت: او را بکشید که دینتان را عوض نمود و مردم به او گفتند: اما پسر تو در جلوی در خانه از وی پاسداری میکند. گفت: بدم نمی آید اگر عثمان کشته شود حتی اگر این کار با کشته شدن پسرم شروع شود و به راستی که عثمان فردا روز جنازه خواهد بود که به وسط راهش می اندازیم. سعید بن مسیب نقل میکند که گفت: پدرم را به راه انداخته و به سوی مسجد همراهی نمودم (کور بوده) و چون وارد شدیم، همهمه و سروصدای مردم را شنیدم و پدرم گفت: چه خبر است پسرم؟ گفتم مردم به گرد خانه عثمان حلقه زده اند. گفت: چه کسی از قریش را می‌بینی؟ گفتم طلحه. گفت: مرا بسوی او ببر و به او نزدیکم کن. و چون به نزدیک او رسید گفت: ای طلحه! آیا مردم را از کشتن این مرد باز نمیداری؟ گفت: ای ابا سعید، تو خونه داری، پس برو و درون خانه ات بنشین. به راستی که این کفتار پیر بیم این روز را بر خود نداشت. (بیشترین آتش زیر سر معاویه بود که عمرو عاص رو جلو انداخت) عمرو بن العاص به مردم گفت: این منبر پیامبرتان و این لباسهایش است و این موهایش و هنوز از میان نرفته ولی شما تغییر نموده و دینتان را تغییر دادید. زهری روایت میکند که گفت: عمرو بن العاص عثمان را یاد کرد و گفت: وی فیء را (فدک و خیبر و غیره..) برای خود برگرفت و در این ترجیح خود بر دیگران بسیار زیاده روی کرد، و گروهی از نزدیکان خود را بکار گرفت که اهل کار و تلاش نبودند، و ایشان را بر دیگران مقدم داشت و همین کار بود که به ریختن خون او و زیر پا نهاده شدن حرمتش انجامید. و هم او در این کتاب می‌نویسد: عمروعاص به نزد عثمان آمد وگفت: تقوای الهی پیشه کن ای عثمان! یا اینکه باید دادگری کنی یا آنکه کناره گیری. و زمانیکه مردم دست بکار امر عثمان گشتند، وی از مدینه دور شد و سه تن از نوکرانش را برجای نهاد تا برای او خبر آورند. و دو تن خبر از محاصره شدن عثمان آوردند و او گفت: زمانیکه من زخم خشکیده ای را برکنم آنرا به خونریزی می‌اندازم (یعنی این ماموریت منه و کارم رو خوب بلدم، امید داشت معاویه خلیفه بشه و بهش حکومت بده چون عثمان حکومت رو ازش گرفته بود و به اقوام خودش داده بود و اینم برای معاویه زیر آب عثمان رو زد) و نفر سوم خبر قتل عثمان و ولایت یافتن علی علیه السلام را آورد و او گفت: وای عثمان را کشتند! و بسوی شام روانه شد. الواقدی در تاریخش ذکر میکند که عثمان عمرو بن العاص را از حکومت مصر عزل نمود و عبد الله بن سعد بن ابی سرح (از اقوام عثمان که مردم مصر رو بیچاره کرد) را بکار گماشت. پس عمرو به مدینه آمد و گاه و بیگاه به نزد علی علیه السلام می‌آمد و او را علیه عثمان برمی افروخت (مولا رو به خیال خودش تحریک میکرده) و به نزد زبیر میرفت و نزد طلحه میرفت و کاروانیان را از بدعت گزاریهای عثمان خبردار مینمود (این کاروانها حکم رادیو و تلویزیون رو، برای اخبار داشتند) و چون عثمان برای اولین بار به محاصره درآمد، او بسوی فلسطین روانه گشت و همچنان در آنجا ماند تا خبر کشته شدن او را شنید و گفت: من ابا عبد الله هستم، من چون بر زخمی نشینم، سر آن زخم را باز میکنم، من سر آن داشتم که مردمان را بر وی بشورانم بحدی که حتی چوپان در حال گوسفند چرانی را هم بر وی میشوراندم (عجب تخم سگ شیطونی بوده) و زمانی که شنید مردم با علی علیه السلام بیعت کردند از این امر ناراحت گشت و درنگ نمود تا آنکه طلحه و زبیر کشته شدند، پس به معاویه پیوست (یعنی جمل هم جزو ماموریت‌هایش بوده نالوطی) در ضمن ظاهراً عثمان ریش بلندی داشته چون اغلب موقع توهین بهش میگفتند: یَا نَعْثَلُ که این توهین به معنی پیر ریش دراز و کفتار در عربی هست. مثلاً در بلاذریّ در الأنساب از عروة روایت میکند: گربه نره به همراه گروهی از موالی خود (یعنی غلامانش) بسوی مسجد روانه شد و مردم را میدیدیم که از چپ و راست یکی پس از دیگری نزد او آمده و بعضی آنها او را چنین صدا زده: آی، پیر ریش دراز (کفتار) و کسانی دیگر چیزهایی دیگر میگفتند (گویا خجالت کشیده چیزهای دیگر رو بنویسند) و او سخنی به ایشان نگفت تا آنکه بر منبر نشست و مردم او را ناسزا گفتند و او زبان در کام کشید تا آنان هم خاموش گشتند. پس گفت: ای مردم خدا را تقوا پیشه کنید و گوش سپارید و سر نهید، چرا که بر شنونده سرنهاده حجتی نیست و شنونده سرکش را حجتی نیست (خوب خرایی رو گیر اورده برای سواری گرفتن) پس یکی از ایشان بفریاد گفت: تویی شنونده نافرمان، تویی! پس جهجاه بن عمرو الغفاری که از بیعت کردگان در بیعت شجره بود ، بسوی او برخاست و گفت: بشتاب بدانچه بسوی آنت فرامیخوانیم. گفت: وگرنه چه میگنید؟ گفت: تو را بر شتر سخت پشتِ گر مینشانیم تا تو را به کوه الدخان برد (همون بلاهایی که سر ابوذر اورد) عثمان گفت: تو را نرسد که چنین کنی ای بی مادر (تخم کفتر خورده زبونش واشده) پس جهجاه غفاری عصایی که در دست عثمان بود و عصای پیامبر بود (عصای پیامبر نزد مولا بود اینا چوبی برداشتند دست گرفتن تا خلق الله رو خر کنند) را از وی گرفت و بر زانویش شکست و عثمان به درون خانه اش رفت و سهل بن حنیف به پیشنمازی مردم ایستاد. و ابی حبیبه همین روایت را ذکر میکند و در آن میگوید: عثمان به او گفت خداوند کریهت دارد و زشت باد آنچه مرتکب گشتی (خودمونی مرده شورتو ببرن) ابو حبیبه گوید: و این امر براستی که میان جمع مردمان رخ داد و پیروان عثمان از بنی امیه بسوی عثمان برخاسته و او را همراهی کردند و به درون خانه اش بردند و این آخرین روزی بود که وی را در آنجا دیدیم (یعنی بعد هتکش وتک شد )
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: به خدا سوگند که رهایى و خلاصى از عقوبت گناه براى کسى حاصل نمى شود مگر کسى که (در پیشگاه خداوند) به آن اقرار و اعتراف کند و فرمود: ندامت و پشیمانى از گناه براى توبه کفایت مى کند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدران خویش روایت فرمود که : رسول خدا فرموده است : به راستى که براى خداوند از روزى اش (که به مردمان مى بخشد) زیادتى و فزونى وجود دارد که آن زیادتى را به هر کس از مخلوقش که بخواهد عطا مى کند و خداوند هر سپیده دم دست خود را براى کسى که در شبانگاه مرتکب گناهى شده مى گشاید (که ببیند) آیا توبه کرده است تا او را ببخشاید؟ و هنگام غروب آفتاب نیز براى کسى که در روز گناهى انجام داده است دست خود را مى گشاید (که ببیند) آیا توبه نموده است تا او را ببخشاید؟
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: وقتى که این آیه نازل شد که مى فرماید: (آن کسانى که هرگاه کار زشتى انجام مى دهند یا هرگاه به خود ستمى مى کنند خداى را به یاد مى آورند و از او طلب بخشش گناهانشان را مى نمایند) ابلیس به بالاى کوه ثور واقع در مکه رفت و با بلندترین صدایش شیطانهایش را فریاد زد پس همگى گرد آمدند، پس گفت : چه کسى براى این آیه چاره اى مى اندیشد؟ پس هر یک از شیاطین برخاسته و سخنى گفتند و ابلیس راه حل آنها را نپذیرفت تا اینکه وسوسه گر خناس ‍ برخاسته و گفت : من چاره ساز این آیه ام . گفت : به وسیله چه چیزى ؟ گفت : به مردمان وعده مى دهم و در دل آنان آرزو مى افکنم تا در گناه بیافتند پس هنگامى که در گناه افتادند استغفار را از یادشان مى برم پس ابلیس نظر او را پسندید و تا روز قیامت کار این آیه را به او سپرد.

موسسسه سرن

اسمش برخورددهنده‌ی هادرونی بزرگ موسسه سرن هست و بزرگترین دستگاه ساخته شده به دست بشر. سِرن آل اچ سی (CERN.LHC) ماشین چرخشی عظیم، زمانی که روشن میشود، پرتو‌هایی از پروتون و یون را با سرعتی نزدیک به سرعت نور پرتاب میکند. این دستگاه باعث خواهد شد ذرات بایکدیگر برخورد کنند و سپس حوادث ناشی از برخورد آن‌ها را ثبت خواهد کرد و مدعی هستند که این حوادث بتوانند اطلاعات بیشتری درمورد چگونگی شروع دنیا و اینکه جهان از چه موادی تشکیل شده، در اختیار ما قرار دهند. در جایی بین مرز فرانسه و سوئیس، در ۱۰۰ متری اعماق زیر زمین، تونلی بزرگ به شکل دایره، و به طول ۲۷ کیلومتر. این تونل دورانی ۲۷ کیلومتری بین دریاچه ژنو و کوهستان ژورا حفاری شد، دو انتهای آن با اختلاف ۱ سانتی‌متر به یکدیگر رسید.

این دستگاه از تونل ۲۷ کیلومتری استفاده میکند که برای شتاب دهندهٔ بزرگ قبلی، شتاب دهندهٔ الکترون پوزیترون ساخته شده بود. این تونل به دلیل ملاحظات جغرافیایی (مربوط به هزینه) در عمق ۱۰۰ متر و شیب کم ساخته شده است. ژرفای آن چیزی بین ۱۷۵ متر (زیر کوهستان ژورا) و ۵۰ متر (در نزدیکی دریاچه ژنو) است. دروازه‌ جهنم CERN برای ورود موجوداتی شیطانی از دنیای دیگر و حتی از زمان‌های دیگر، تخیلات داستانی ترسناک نیست، بلکه اظهارات مسوولان سرن بر این احتمال صحه میگذارد. میخواهند آزمایش برخورد دادن ذرات زیراتمی پرقدرت را انجام دهند. بعد از ۳ سال تعطیلی، بزرگ‌ترین برخورددهنده‌ی جهان(Large Hadron Collider) یا LHC استارت خورد تا به مدت چهار سال با انرژی بی‌سابقه‌ی ۱۳.۶ تریلیون الکترون ولت، بصورت شبانه‌روز کار میکند. بسیاری از دانشمندان مستقل و اصحاب رسانه، نسبت به تبعات و عواقب ناگفته و پنهان این جنس آزمایش‌ها، که ماهیت واقعی آن بشدت مخفی و سرّی نگه داشته میشود، هشدار میدهند. در واقع آنان معتقدند که در این سازمان غیرشفاف و غیرپاسخگو رازهای بسیاری دور از چشم توده‌های مردم دنیا در جریان است.

آفرینش
خلاصه: خداوند درباره آفرینش جهان ماده نخست، جرمى آب گونه همراه هوا آفرید و از میان آن، دود و کف پدید آمد، از جرم کف، زمین آفریده شد و از دود وگاز آن اجرام فضایى. سپس همه اطراف زمین را آب گرفته بود و مکه به عنوان نخستین قطعه خشکى از این آب بیرون آمد و به تدریج عقب نشست و بر مقدار خشکى افزود. سپس زمین در مراحل اولین، خشک و سوزان و گداخته و مرده بوده و سپس باران بر آن باریده و به تدریج آماده پذیرش حیات، توسط باران گردیده است و همراه خود حیات را به زمین هدیه داده و چشمه ها جوشیده اند. تا جایى که زمین نیز خود حیات آفرین شده است. از این پس، گیاهان و درختان در زمین پدید آمده و به بار نشسته اند. با پیدایش آب و آماده شدن خاک به عنوان دو مبدا حیات آبزیان وجنبدگان زمینى و انواع حیوانات بسیاری پدیدار گشتند. خداوند موجودات فراوانى آفریده است که از جنس بشر نبوده اند و پس از مدت طولانى منقرض شده اند. و از جمله آن ها دایناسورها شناخته شده هستنند. آفرینش جن و نسناس پیش از آفرینش انسان بوده است. خمیرمایه آفرینش جن آتش و دود است، ابلیس نیز از این گروه است. قرآن مراحل تکون و پیدایش انسان را از آب، خاک، گل (ترکیبى از آب و خاک) عصاره ى گل، گل چسب دار، گل بوگرفته و تیره رنگ، گلى که چون لاى و ته نشین آب به تدریج خشک و سفال گونه بوده است آفریده و همچنین خداوند، عناصر و اجرام آب، هوا، خاک، نور و سایر عناصرى که در آن هاست به گونه اى آفریده که سرتاسر جهان را فراگرفته و همه را، با جوش و خروش، تبدیل، تغییر، دگرگونى، ناایستایى و صورت پذیر قرار داد، عناصر یاد شده میتوانند کنار هم قرار گیرند و در شرایط ویژه جرمى را دارای استعداد روح قرار داده، این شرایط وقتى در دریاها جمع شوند، مى توانند موجب پیدایش آبزیان گردند و هر دسته از شرایط، یک نوع آبزى را سبب بشوند، بنابراین هیچ بعید نیست با کنار هم قرار گرفتن ذرات مناسب، در شرایط ویژه، توسط دست هاى مرموز و ناپیداى کارگزاران عالم، در برهه اى از زمان انواع حیوانات دریایى، و در پاره اى اوقات انواع حیوانات خشکى، و با اراده ى ویژه خداوند از همان مایه هاى آب، نور به ویژه نور خورشید و منبع لا یزال انرژى، یک مشت گل و لاى بو گرفته و تیره رنگ، موجودى به نام انسان به وجود آید، و او را هدایت کند، چنان که سایر حیوانات را هدایت کرده، و مى تواند از دود و آتش سوزان که در اندیشه ى ما هر چیز را نابود میکند موجودى به نام جن بیافریند، و قبل از انسان نیز موجوداتى آفریده باشند که از مایه هاى دیگر، و غیر از آن چه ذکر شد. مانند بشرهای دریایی، و از آن چه تاکنون مورد بررسى قرار گرفت، تنها در آفرینش آسمان ها و زمین ما به تدریج، تکامل گسترش، انبساط و بسط را مشاهده میکنیم، اما در آفرینش و تنوع آغازین حیوانات اعم از دریایى و خشکى و انسان ما هیچ اثر تکامل تدریجى و تغییر انواع مانند فسیل نداریم، به ویژه که بر هر یک از انواع، واژه خلق و آفرینش، مستقلا به کار رفته است. پس نتیجه میگیریم حیوان انسان نمیشود و انسان مستقل از حیوان است. افزون بر این، در تاریخ علم دلیل قطعى بر تبدیل انواع حیوان به انسان به چشم نمى خورد، پس امکان ندارد خوک در اثر تکامل خرس شود و خرس به تدریج میمون گردد و غیره، این نظر امروزه به نام ثبوت انواع یاFixisme یا فیکسیسم (خلقت خلق الساعه از مجسمه گلی) شهرت یافته و از میان دانشمندان قرون اخیر غرب چون ژون رى John Ray گیاه شناس شهیر انگلیسى لینهLinne گیاه شناس سوئدى و به ویژه ژرژ کوویهGeorgo cuvieh باستان شناس فرانسوى است که از این نظریه دفاع کرده اند. در این باره سخن و نظر دیگرى نیز وجود دارد که ما در نوشته ى بعد آن را پى میگیریم.

قرآن و آیات آخرالزمانی
بعد از صافات و ذاریات نوبت به نازعات رسید: آنچه جهان را اداره میکند، شبکۀ رشته‌ها و ریسمان هاست. نه قانون نیوتون. سوره نازعات در ترتیب تاریخی نزول سوره‌های قرآن، سوره بعدی از سوره‌های موضوع بحث ما است که پنج آیه اول آن مورد بحث ما می‌باشند. بدون توجه به فیزیک نیوتونی: علاوه بر این که در نظر خود غربیان، قانون نیوتون دارای اشکالات اساسی است و افرادی مثل انیشتین میکوشیدند یک قانون جایگزین برای آن دست و پا کنند و نتوانستند، و انیشتین در این باره به انحنای فضا هم متوسل شد اما نتوانست به جائی برسد، از نظر مکتب قرآن و اهل بیت (ع) نیز نمیتوان نظریه نیوتون را پذیرفت. زیرا اولاً: در هیچ آیه و حدیثی، اثری از جاذبه و نیروی جاذبه در نظام و سازمان جهان، نیست. ثانیاً: اگر مراکز و مراتب جاذبه را پیش برویم میرسیم به مرکز جهان، بدین صورت: هسته اتم الکترون‌ها را جذب میکند، خورشید سیاره‌های خود را، و سیاره‌ها قمرهای خود را، مرکز کهکشان مجموعه منظومه‌های خود را جذب میکند. در اینجا باید بگوئیم: مرکز جهان نیز همه کهکشان‌ها را جذب میکند. و اگر چنین نگوئیم، قانون از کلیّت
میفتد. پس اشتباه است، در حالی که در همۀ آیات مورد بحث که گذشت، دیدیم که مرکز جهان تنها و فقط دافعه دارد و هیچگونه جاذبه ای در آن نیست. و از این دافعه با تعبیرات: مرسلات: فرستاده شدگان. عاصفات: وزندگان از مرکز بسوی اطراف ششگانه. زاجرات: به پیش رانندگان. ناشرات: نشر دهندگان به شش جانب. ذاریات: شدید وزندگان به سوی شش جانب. که همگی دفع و دافعه هستند. یک هندوانه از خاک تغذیه میکند و بزرگ میشود؛ غذاهای وارده به درون آن، مواد پیشین را به جلو میرانند. آن چه هندوانه را در این تحول دائمی در صورت خود حفظ میکند، جاذبه نیست. زیرا هیچ نقطه ای از هندوانه نقاط دیگر آن را جذب نمیکند. بلکه آن چه آن را نظام داده رگه‌ها و رشته‌های ریسمانی هستند که به اجزای آن وحدت بخشیده و مدیریت میکنند. کاردی را برداشته و نوک آن را به موضع دُمبارَک هندوانه بگذارید و آن را به دو بخش ببُرید، آن گاه به آن با دقت بنگرید؛ شبکۀ رگه ها، رشته‌های ریسمانی را مشاهده میکنید، خواهید دید که نظام اندام هندوانه اعم از گوشته، تخمه، پوسته، همگی بر آن شبکه مبتنی است. بنابر این سه قانون در کنار هم جهان هندوانه را اداره میکنند: قانون تغذیه، قانون دفع و دافعه، قانون رگ و رشته. شبکه رگ و رشته در هندوانه مانند شبکه اعصاب در بدن انسان، به ذره ذرۀ اجزای هندوانه، کشیده شده است. در این تشبیه، گوشته‌های هندوانه را انرژی جهان و توده‌های تخمۀ آن را کهکشان‌ها فرض کنید. و پوسته هندوانه را به آسمان اول جهان، تشبیه کنید. تنها فرق میان نظام و سازمان هندوانه با جهان، این است که: هندوانه از یک جانب خود تغذیه میکند و جهان از مرکز خود. کدام جاذبه ای در نظام و سازمان هندوانه وجود دارد؟! جهان نیز همینطور. درست است: ریشه هندوانه غذا را از زمین جذب میکند. اما وقتی که غذا به اولین نقطه پیکر هندوانه میرسد، دیگر جذبی وجود ندارد و هر چه هست دفع است، غذای وارده، وارده‌های پیشین را به پیش میراند. نظر به این که غذای جهان از خارج از خودش تامین نمیشود بلکه به فرمان «اَمرِ» دائمی، غذایش در مرکز خودش «ایجاد» میشود، بنابر این، همان جذبی که در ریشه هندوانه و خارج از پیکر او است، دربارۀ جهان، وجود ندارد. مثال دیگر: شاید مثال هندوانه خالی از تشویش ذهنی نباشد، بهتر است مثال دیگری آورده شود: کودکان دهان شان را پر از آب میکنند سپس دهانه بادکنک پلاستیکی را به لب‌های شان می‌چسبانند، آب را به درون آن فوت میکنند، این کار را تکرار میکنند و بادکنک بزرگ و بزرگتر میشود. در این بزرگ شدن بادکنک هیچ جاذبه ای وجود ندارد، هر چه هست دفع و دافعه است. بزرگ شدن و گسترش جهان نیز همین طور است با این فرق که: چیزی از بیرون به درون جهان وارد نمیشود، در مرکز آن ایجاد میگردد.

آفرینش خلقی و امری
آخرین پدیدۀ حیات، حیات انسانی است که خداوند گیاهی رویانید سپس روح حیوانی به آن داد و آن گاه یک روح چهارم نیز به آن داد که انسان شد (حضرت آدم از گل آفریده شده، اما نه به طور مستقیم و به صورت مجسمه ای از گل، بلکه از سلاله ای از گل (چکیده و عصاره ای از گل) که میفرماید وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طین‏، و این عصاره نیز عصاره ای در روند طبیعی بوده است که میفرماید: ما انسان را رویانیدیم از زمین در ماهیت و صورت یک گیاه: وَ اللَّهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً. و هر گیاه عصاره ای از گل است. کلمۀ «نباتاً» در این آیه «مفعول مطلق» است که سه کاربرد دارد: تأکید، بیان نوع و عدد. و این کاربرد از تاویل و توجیه دیگر مانع است. یعنی دقیقاً آدم را بصورت یک گیاه از زمین رویانیدیم) وقتی که این دو حدیث را در کنار هم میگذاریم می بینیم که در حدیث امام باقر علیه السلام نیز جملۀ: وَ جَدَّدَ خَلْقاً مِنْ غَیْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ، به آن حیات اولیّه که در آن عالم جدید، پیدایش خواهند یافت، توجه دارد. اما جملۀ یَعْبُدُونَهُ وَ یُوَحِّدُونَهُ: آیا مراد از این جمله، عبادت همان جانداران باکتریائی است؟ اگر چنین باشد هیچ جای تعجب نیست زیرا قرآن میگوید: یُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ، همه چیز و همۀ اشیاء خداوند را تسبیح میگویند. اما نظر به این که امام در مقام بیان «آفرینش آدم های متعدد در عالم های متعدد و در کرات متعدد» است، باید گفت مرادش از عبادت، عبادت آدمیان است که با آوردن موجودات فاقد ذکوریت و انوثیت، منشأ اولیّۀ حیات در آن «ارض جدید» را توضیح میدهد. بخش دوم: آن گاه مسئله را در زمان گذشته پی می گیرد و می فرماید: ای جابر گویا تو گمان میکنی که خداوند تنها این عالم را آفریده و گمان میکنی که خداوند غیر از شماها بشری نیافریده، بلی سوگند به خدا که خداوند هزار هزار عالم و هزار هزار آدم آفریده که تو (انسان کرۀ زمین) در آخر آن عالم ها و در آخر آن آدم ها هستی. توضیح: عبارت «هزار هزار» را میشود به دو گونه معنی کرد: در اصطلاح عرب به ویژه در اعصار قدیم، هزار هزار یعنی خیلی زیاد؛ خیلی بسیار و خیلی فراوان و همچنین: میتوان هزار هزار را در این حدیث به همان کاربرد ریاضی یعنی یک میلیون، معنی کرد، لیکن شم حدیثی و حدیث شناسی نشان میدهد که همان معنی اول مراد است. همچنین مراد از «هذه العالم، این عالم» عالم کرۀ زمین است که عالم های دیگر نیز، کرات شبیه آن هستند. آیا این هزاران عالم و هزاران آدم، همگی در این دوران هفتم و پس از آخرین قیامت که گذشته، آفریده شده اند؟ یا در دوران های ششگانۀ قبلی نیز چند صد تا و چند هزار از آنان بوجود آمده بودند؟ اولاً: حدیثِ اول بیان کرد که در آن دوران های هفتگانه نیز بوده اند. والاّ پیام این دو حدیث با همدیگر تناقض پیدا میکند، یکی میگوید فقط هفت عالم و دیگری میگوید هزار هزار عالم. و ثانیاً: احادیث معراج به ما میگویند: در قیامت های پیشین نیز موجودات عاقل و مکلفی به بهشت شان یا دوزخ شان رفته اند که رسول اکرم در سفر معراج بر بهشت آنان گذر کرده و آنان را در زندگانی عالی بهشتی دیده است. و بر دوزخ شان نگریسته و عذاب شوندگان را مشاهده کرده است.

صحیفه سجادیه
دعا و سلامت روان، امیرالمومنین علیه السلام میفرماید: و برای شما در هر طاعتی مددی از طرف خدا میرسد، زبان‌ها را گویا و قلب‌ها را تثبیت میکند. در آن برای بی نیازی خواهان، بی نیازی هست و برای شفا جویان شفاست. یعنی هر نوع طاعت خدا، برای روح و روان آدمی نیرو میبخشد، طاعت بدون یاد خدا نمیشود، فوری ترین اثر طاعت نیز ذکر قلبی و یا ذکر زبانی است. ذکر قلبی نیز بالاخره به ذکر شفاهی منجر میشود، ذکر زبان با هر عبارت و بیانی باشد، دعا است. و دعا قلب‌ها را (یعنی روح‌ها و روان‌ها را) تثبیت میکند؛ اضطرابات، نگرانی ها، دلواپسی‌ها را بر طرف میکند «أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب» دعا برای آنان که در صدد درمان و شفای روانی هستند، شفا است. و برای آنان که میخواهند نیازمند درمان نباشند (یعنی در صدد بهداشت روان هستن) بی نیازی از درمان، و
طاعت، موجب دعا کردن میشود، دعا نیز برای بهداشت جویان بهداشت و برای درمان جویان درمان است. این مسئله و این نقش بهداشتی و درمانی دعا، بدیهی و کاملاً قابل تجربه است. متاسفانه گاهی انسان با بی مبالاتی از روی بدیهیات عبور میکند؛ دعا را وا گذاشته و بدنبال درمان‌های نا مطمئن میرود. چرا؟ برای اینکه ابلیس از دعا کردن باز میدارد. کسی که اهل دعا نیست، بیمار است، دعا و خواستن حاجت از خدا، از خصایص ذاتی و آفرینشی انسان است. یعنی مطابق فطرت ماست و آرامش بخش هست. و این یک اصل است از اصول «انسان شناسی» مکتب ماست. هیچ انسانی نیست مگر این که در مواقعی دعا و استغاثه میکند، حتی بی ایمان ترین فرد. انسان‌ها همگی در اصل این خصیصۀ آفرینشی، مشترک هستند و در فروعات مسئله با هم فرق پیدا میکنند: قرآن: هنگامی که بر انسان‌ها گرفتاری میرسد، خدای شان را میخوانند و بر میگردند بسوی او، [لیکن] وقتی که خداوند (گرفتاری شان را بر طرف کرده) و رحمتش را به آنان میچشاند، بناگاه گروهی از آنان به پروردگارشان مشرک میشوند.
و همچنین: هنگامی که برای انسان گرفتاری ای پیش آید، ما را میخواند در حالی که به پهلو خوابیده (در حال بیماری)، یا نشسته، یا ایستاده باشد. هنگامی که گرفتاری را از او بر طرف کردیم، میرود گوئی ما را نخوانده بود برای بر طرف کردن گرفتاریش. اینگونه آراسته شده برای اسرافکاران، جریان اعمال شان.
و باز داریم: هنگامی که انسان را گرفتاری بر گیرد، پروردگار خود را میخواند در حالی که بسوی او بر میگردد. اما هنگامی که خداوند نعمتی از رحمت خود به او عطا کند، فراموش میکند آن حال قبلی را که خدا را میخواند. خب، هر کس که به میزان طبیعی با دعا سروکار دارد او «اهل دعا» و دارای شخصیت سالم است، و هر کس به هر میزان کمتر از اقتضای آفرینش بشر دعا کند، به همان میزان مشکل شخصیتی دارد. و کسی که نمیتوان به او «اهل دعا» گفت، بیمار است.
شرح این موضوع: قرآن میگوید: دعا نکردن، از «تکبر» ناشی میشود، افرادی هستند که به دلیل «یأس از رحمت خدا»، دعا نمیکنند. اما همین‌ها نیز با اندکی روانکاوی در شخصیت خودشان، در می‌یابند که یأس شان ناشی از نوعی تکبر است، نوعی «خود بینی» که شخص گمان میکند در نظر خدا خیلی مهم است که خداوند با او درگیر شده است. و نیز کسانی که به دلیل گناهان شان گمان میکنند که رحمت خداوند شامل حال شان نمی شود، اینان نیز خود و اعمال خودشان را به حدی بزرگ می‌شمارند که گوئی خداوند مانند انسان ها، بخاطر بزرگی گناهان شان، دعای آن‌ها را نخواهد شنید. ادامه دارد..

سلمان فارسی
پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم موقعی که مراسم بیعت گیری برای خلیفه غاصب اولی در مسجد برگزار میشد، یک لحظه چشم ملکوتی‌ام باز شد و دیدم پیرمردی عجیب و ناشناس، پیشگام اولین نفر بیعت با خلیفه است. وقتی ماجرا را به امیرالمؤمنین علیه السلام گفتم، فرمود: او دشمن تاریخی بشریت و پیامبران و امامان ابلیس بود. امام به ما فرمودند که از آنروز و آن بیعت تا وقتی که فرزندش، امام موعود (عج) ظهور کند، دوران تقیه خواهد بود؛ از این رو، من و ابوذر و مقداد، پس از شهادت حضرت زهرا علیها السلام و به تبع امیرالمؤمنین علیه السلام ناچار به بیعتی اجباری و تحمیلی تن دادیم. در آن زمان دستور امام این بود که در اولین سال خلافت تا میشود باید از هر گونه رفتار حساسیت زا پرهیز کنیم؛ چرا که حکومت جدید به دنبال پیدا کردن بهانه ای بود که یا ما را بکشد، یا تبعید کند و از تمام حقوق اجتماعی محروم نماید. در آن زمان، همه میدانستند که من باب و واسطه اجتماعی امام علی علیه السلام هستم؛ ولی سرم بیشتر در زندگی روزمره و جلسات خصوصی با امام گرم بود؛ تا این که پس از تصرف شامات، گروهی از اهل کتاب برای تحقیق درباره اسلام به مدینه آمدند و به دیدار خلیفه رفتند و پرسش‌های خود را از او پرسیدند، ولی خلیفه و اطرافیانش از پاسخ عاجز ماندند. پس یک نفر را به سراغ من فرستادند و ماجرا را به من گفتند و از من خواستند که علی بن ابی طالب علیه السلام را راضی کنم که برای گفتگو با علمای اهل کتاب به مسجد بیاید. من نیز ماجرا را به امام گزارش کردم و همراه ایشان به مسجد رفتم. آن روز در مسجد پیامبر غلغله ای بود. گفتگوهای علمی امام با علمای اهل کتاب چنان گیرا و جذاب بود که همه را شیفته خود کرده بود. در نهایت، وقتی بزرگ آن گروه، مسلمان شد، فریاد تکبیر مسجد را لرزاند. از آن پس بود که خلیفه احساس کرد به علم امام و یارانش برای اداره امور خلافت نیاز شدیدی دارد؛ پس فضای تهدید تدریجاً تبدیل به یک موافقت نانوشته ای شد که بواسطه آن، اگرچه امام به منصبی نمیرسید، ولی مشاور غیررسمی خلیفه میشد. در این شرایط بود که امام از من و ابوذر و مقداد و حتی کسانی مثل عمار و حذیفه و دیگران که به جرگه یاران امام پیوسته بودند و از غفلت و خطای خود پشیمان شده بودند، خواست که فرصت را غنیمت شمرده و تدریجاً به متن جامعه باز گردند. روزی ابوذر به یاد آن جلسات گذشته نزد من آمد و با تعجب از سیاست جدید پرسید. به او گفتم: اگر در گذشته به برخی از سخنان پیامبر که مربوط به پیشگویی این دوران بود، دقت میکردی، متوجه میشدی که این دوران، دوران تقیه است. گفت: مگر تقیه به معنی حفظ جان در شرایط هجوم دشمن نیست؟ گفتم: تقیه سه مرتبه دارد. مرتبه اولش تقیه حفاظتی است، مثل همین سال سختی که گذراندیم؛ اما وقتی جبهه باطل دچار خلاء و کمبود و نیاز میشود، آنوقت است که هر فرد شیعه ای که اهل ایمان و تقوا و هم اهل علم و دانش و تخصص در یکی از فنون و علوم یا دارای عمل و توانمندی مدیریتی و رفتاری است، قطعاً میتواند عنصری مفید برای جامعه باشد. گفت: یعنی با فکر و عمل، جبهه باطل را تقویت کنیم؟ گفتم: نه؛ بلکه با حضور حساب شده در جامعۀ باطل نفوذ کرده و با بهره رسانی حداقلی به جامعه، فرصت تقویت غیر محسوس جبهه حق را فراهم کرده و تلاش کنیم که در بزنگاه‌های حساس، فرصت‌ها و استعدادها را متوجه رهبر و جامعه حق بنماییم. گفت: این هم نامش تقیه است؟گفتم: به این میگویند تقیه نفوذی، که اتفاقاً سخت تر از مرحله قبل است؛ چراکه در مرحله قبل، مرزبندی‌ها مشخص بود و تو در یک جبهه تلاش میکردی که خود و جامعه حق را حفظ کنی، ولی در این مرحله، تو باید یک مدیر متخصص ذو وجوه باشی؛ یعنی هم در تعامل با باطل باشی، هم عقبه جبهه حق را فراموش نکنی و به فرصت سازی برای جبهه حق بپردازی. گفت: الآن وظیفه من و تو چیه؟ گفتم: مگر نمی بینی که خلیفه تا دیروز به بهانه دفع مرتدین و حالا به بهانه فتوحات، مجبور شده که قبایل عرب را از سراسر جزیرة العرب به عراق و شام کوچ دهد، ولی در مدیریت این جمعیت با کمبود آدم ماهر روبرو شده؟ یعنی آنها که تا دیروز نمیگذاشتند ما حتی در مدینه حضور و بروز اجتماعی داشته باشیم، حالا به علت کمبود نیروی متخصص به ما نیاز دارند. البته هدف آنها، استفاده از ما برای حکومت باطل خودشان است. آنها میخواهند با تحریف پیشگویی‌های پیامبر درباره گسترش اسلام در ایران و روم و وارونه سازی آن، فتوحات را به توسعه اسلام انحرافی و محو همیشگی اسلام راستین متوجه کنند.
در این صورت، اگر در مدینه بمانیم، چون در اینجا حساسیت زیاد است، نمیگذارند دستاورد مفیدی داشته باشیم؛ ولی اگر از مدینه برویم، فرصت‌های فراوانی پیش روی ما خواهد بود که بر اساس آن میتوانیم بنیان اولیه جوامع حق را پایه گذاری کنیم. گفت: یعنی از مدینه، مزار پیامبر و مهمتر از همه از امیرالمؤمنین علیه السلام جدا شویم؟ گفتم: ابوذر! به حق آن همه درسی که به تو دادم، چنین حرفی نگو و نگذار پس از رحلت ابوذر و سلمان، دیگر یاری برای امام مان نماند. امروز زمانی است که ابوذر و سلمان باید تکثیر شوند. ما باید از مدینه برویم و از امام جدا شویم تا در آینده به جای ما و بواسطه ما یاران فراوانی برای امام به مدینه باز گردند. مدتی گذشت. گوربگور اول، جای خود را به گوربگور دوم داد. در آن زمان، فتح ایران آغاز شده بود و به سرعت توسعه داشت. پس گوربگوری مرا فرا خواند و گفت: من ابوذر را چون عرب بود به شام فرستادم، ولی برای فتوحات ایران، هیچکس بهتر از تو نیست. تو باید به فرماندهان ما در جبهه فارس کمک کنی. آیا این درخواست مرا میپذیری؟ تنها شرط من، همراهی عمار و حذیفه و مقداد بود. گوربگوری از این شرط، خیلی خوشحال شد؛ چرا که فکر میکرد من به زور آن‌ها را راضی به همکاری کرده ام. سال چهارده هجری بود که به بین النهرین آمدم؛ آن هم کمی پس از جنگ معروف قادسیه. از آنروز، مهم ترین تلاشم این بود که فتح سرزمین‌های جدید با جنگ‌های کمتر و با صلح صورت بگیرد. بزرگترین دستاورد خدمتم در آن زمان نیز فتح مدائن (تیسفون) پایتخت تاریخی ساسانیان، در سال پانزده هجری با صلح و بدون خونریزی بود. در آن سالها سعی کردم که در میان قبایل عربِ مشغول به فتوحات، قبایلی را که واسطه سفر تاریخی امیرالمؤمنین علیه السلام به یمن دارای گرایش‌های شیعی بودند، شناسایی، و با آنها ارتباط تنگاتنگی برقرار کنم؛ قبایلی همانند قبایل همدان، مذحج، نخع و اشعر از سرزمین یمن یا قبیله ربیعه، به ویژه، شاخه عبدالقیس آن که از شرق عربستان بودند و تشیع آن‌ها ریشه در امارت صحابی شیعی، خالد بن سعید بن عاص اموی داشت. خالد در زمان پیامبر اکرم بر آن منطقه حکومت میکرد. در آن سالها بود که کسانی مثل مالک اشتر، کمیل، حارث همدانی، زید و صعصعه بن صوحان را یافتم. یکسال پس از فتح مدائن، گوربگوری با فرستادن نامه ای درخواست مهمی از من کرد. او از من خواست که برای اسکان قبایل مهاجر عرب، که در فتوحات شرکت داشتند، منطقه مناسبی انتخاب کنم؛ سرزمینی که میبایست در حاشیه شرقی رودخانه فرات باشد. من در یک برنامه ریزی، مناطق فرات وسطی (منطقه عراق مرکزی) را بین خودم و حذیفه بن یمان، از شیعیان خالص امیرالمؤمنین علیه السلام تقسیم کردم. او مأموریت یافت که از جنوب به سمت مرکز حاشیه فرات حرکت کند و در جستجوی منطقه مناسب باشد. من هم از شهر تاریخی و ایرانی انبار در شمال فرات و نزدیکی مرز شامات (سوریه کنونی) شروع کردم و به سمت جنوب و پایین آمدم.
در نهایت، سرزمینی در کنار شهر تاریخی و عربی «حیره» را انتخاب کردم و نامش را «کوفه» گذاشتم. این انتخاب، یک اتفاق یا تحت تأثیر شرایط جغرافیایی و طبیعی ای که مناسب نژاد عرب باشد، نبود؛ بلکه در این انتخاب، تمامی آن چه از خبرهای غیبی پیامبر اکرم و امیرالمؤمنین علیهماالسلام میدانستم، بکار گرفتم. من میدانستم کوفه کجاست و به عنوان جایگاه عبادت یا مزار پیامبران بزرگی چون آدم و نوح و هود و صالح و ذوالکفل علیهم السلام چه پیشینه معنوی و تاریخی ای دارد. این من بودم که محدوده مسجد کوفه را انتخاب و تعیین کردم؛ چراکه نشانی مسجد و محدوده آن را از امامم، علی علیه السلام و بر اساس نشانه‌های غیبی فرا گرفته بودم. البته در آن سال، شهر بصره هم در آخرین نقطه بین النهرین ایجاد شده بود؛ ولی همه میدانستند که کوفه در میان ایران و شام و روم و حجاز، دارای جایگاه مهم تری است. کمی بعد به پاس این انتخاب و هم زمان با گسترش فتوحات بیشتر، به خواهش گوربه‌گور شده، اولین استاندار مدائن و مناطق فارسی زبان شرق رودخانه دجله شدم.

پائولو کوئلیو
قبل از اینکه پرونده این دجال رو ببندیم و به سراغ دجال بعدی بریم، کمی فعالیت و کتابهای این دیوانه را رصد کنیم. کتاب کیمیاگر. اولین کسی که این کتاب را پذیرفت ایوین هاگن یهودی مدیر انتشارات اکس لیبرس از نروژ بود. کمی بعد، آن کاریر، ناشر فرانسوی برای بازار داغی این کتابهای فاسد نوشت: این کتاب فوق العاده است و تمام تلاشم را میکنم تا در فرانسه موفق شود، صهیونهایی که نوکر و سرسپرده یهود بودند، از طریق رسانه ها بلندگوی تبلیغاتی بدست گرفتند و کنجکاوی خلق الله بیشتر شد، کیمیاگر در صدر کتاب‌های پرفروش استرالیا قرار گرفت و بعد کیمیاگر در فرانسه هم منتشر شد و با استقبال عالی منتقدان و خوانندگان مواجه شد و در فهرست پرفروشها قرار گرفت کمی بعد، کیمیاگر پرفروش ترین کتاب فرانسه شد و تا پنج سال بعد، جای خود را به کتاب دیگری نداد. بعد از موفقیت در فرانسه کوئلیو راه موفقیت را درسراسر اروپا پیمود و پدیده ی ادبی پایان قرن بیستم معرفی شد. از آن موقع به بعد، هر یک از کتاب‌های پائولو کوئلیوی روانی که سراسر اراجیف است، به محض اینکه در فرانسه منتشر شده بی درنگ، به برکت تلاش یهود بر رسانه و انتشارات، پرفروش شده است، حتی دریک دوره، سه کتاب کوئلیو هم زمان در فهرست ده کتاب پرفروش فرانسه قرار داشت،
انتشار (کنار رود پیدرا نشستم و گریستم) موفقیت بین المللی پائولو را تثبیت کرد. در این کتاب پائولو درباره ی بخش مادینه ی وجودش صحبت کرده است، در سال بعد، کیمیاگر در ایتالیا منتشر شد و فروش بی نظیری داشت، سال بعد، پائولو دو جایزه ی مهم ادبی ایتالیا، شرم آوره ولی جایزه ی بهترین کتاب (سکس) گرینزا کاور و جایزه ی بین المللی فلایانو را به همین مفتی گرفت. یهود با پول و دست و دل بازی ادامه داد و سال بعد، انتشارات ابژتیوای برزیل حق امتیاز کتاب (کوه پنجم) را خرید و یک میلیون دلار پیش پرداخت داد. اینم بگم که این رقم، بالاترین مبلغ پیش پرداختیست که تا کنون به یک نویسنده ی برزیلی پرداخت شده، همان سال پائولو نشان شوالیه ی هنر و ادب را از دست فیلیپ دوس بلازی وزیر فرهنگ فرانسه دریافت کرد. دوس بلازی در این مراسم، برای ایجاد فریب تبلیغاتی، شروع به چاخان پاخان کرد و گفت: تو کیمیاگر هزاران خواننده ای؛ کتاب‌های تو مفیدند، زیرا توانایی ما را برای رویا دیدن و شوق ما را برای جستجو تحریک میکنند. بخاطر اینکه حس کنجکاوی شما ممکنه تحریک بشه که مگه این کتاب، چه آش دهن سوزیه که اینجوری سر و دست میشکنند؟ چند خط از کتابش رو میذارم و نقد کتاب با خود شما، این دیوانه تا الان ۱۹ کتاب نوشته که اسامی کتابهاشو ابتدا اینجا میارم: ۱. خاطرات یک مغ (این اولین کتابش بوده که در سال ۸۷ میلادی نوشته و بعد از اون معمولاً هر سال یک کتاب نوشته) ۲. کیمیاگر ۳. بریدا ۴. عطیه برتر ۵. والکیری‌ها
۶. کنار رود پیدرا نشستم و گریستم ۷. مکتوب ۸. کوه پنجم (۹. کتاب راهنمای رزم آور نور ۱۰. نامه‌های عاشقانه یک پیامبر ۱۱. دومین مکتوب (این سه کتابی که گفتم هست و سال ۹۷ میلادی نوشت) ۱۲. ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد ۱۳. شیطان و دوشیزه پریم
۱۴. قصه‌هایی برای پدران فرزندان و نوه‌ها ۱۵. یازده دقیقه ۱۶. زهیر ۱۷. چون رود جاری باش ۱۸. ساحره پورتوبلو ۱۹. برنده تنهاست. خب، اینکه منو ناراحت کرد این هست که این دیوانه خبیث، از طرفی احادیث و اندرز های اخلاقی که صوفیانه و رویایی هست رو، با دروغ های و اراجیف فاسد خودش مخلوط میکنه که بگه من صاحب تفکر هستم و حالیمه، در پست قبل گفتم که این دیوانه در سال ۲۰۰۰ توسط مؤسسه گفتگوی تمدنها به ایران دعوت شد. شاید بگی خب عیبی نداره ولی سوابق این شخص چی؟ موقعی که مجموعه داستان‌های کمدی سکسی به نام کرینگ‌ها را منتشر کرد. این مجموعه آنقدر مستهجن بود که حکومت برزیل آن را برای فرهنگ عمومی خودشون مضر دونست و کوئلیو را به خاطر انتشار آن زندانی کرد. از طرف دیگه شیمون پرز (نخست وزیر وقت اسرائیل) بطور علنی، شبه عرفان پائولو کوئلیو و کتاب‌های اون رو به عنوان راه حلی برای تثبیت اسراییل در خاورمیانه معرفی کرده. خودش در مصاحبه ای با نشریه «فوکوس مونیخ» اعلام کرد ۱۰ سال عضو بنیاد شیمون پرز بوده است. اونوقت از طرف مؤسسه گفتگوی تمدنها به ایران دعوت میشه. از کتاباش برای القاء تفکرات شیطانی و ضد اخلاقی ولی با عنوان عرفان استفاده میکنه، و میشه گفت یه جورایی دین سازی میکنه. متاسفانه کتاب‌های اون تا به حال به ۵۶ زبان دنیا از جمله فارسی ترجمه شده است. و اونو جزء ده نویسنده برتر جهان معرفی کردند. عجیب اینکه در زمانی که مهاجرانی وزیر فرهنگ و ارشاد بود (یارانه‌های قابل توجهی) برای انتشار کتاب‌های این نویسنده پرداخت میشد. در اینجا لازم است کمی با ویژگی‌های آثار این نویسنده که مورد حمایت سران صهیونیست است، آشنا شویم. ویژگیهای این آثار که بیشترشان کماکان با مجوز رسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر میشوند عبارتند از:
ترویج جادوگری، تخریب آموزه‌های دینی، ترویج اباحی گری، تبلیغ سکس و همجنس بازی، ترویج مصرف مواد مخدر و مشروبات الکلی، تخریب آموزه‌های دینی و مهمتر از همه تبلیغ عرفان بدون شریعت. این نویسنده در یکی از نوشته هایش مینویسد: به سخنان بنیاد گراهای دینی که بر اصول ثابتی تأکید میکنند هرگز گوش ندهید، حتی اگر به قیمت اشتباه کردن و گم کردن راه باشد، چرا که گم کردن راه و اشتباه کردن به مراتب بهتر از بنیادگرایی دینی است. همچنین این نویسنده دجال صفت، بی دین بودن را سبب نزدیکی انسان به خدا میداند و خداوند را سبب هرج و مرج در عالم معرفی میکند و مینویسد: خدا همان است که این هرج و مرج را آفرید که در آن فقر هست، بی عدالتیست … بدون شک قصد او خیر بوده اما نتیجه آن فاجعه آفرین بوده است. البته اینطور نیست که همه نوشته‌های این نویسنده حاوی این مطالب انحرافی باشد بلکه او این قدر حرفه ایست که این گونه مطالب را در لابلای حرف‌هایی که مشکل خاصی ندارند، بیان میکند. به چند نمونه از مطالب کفرآمیزش نگاه کن: نمونه ۱ اگر او (خدا) قادر مطلق است چرا رنج را از کسانی که دوستش دارند دور نمیکند؟ چرا به جای این که قدرت و شکوه را به دشمنان خود عطا کند دوستداران خود را نجات نمیدهد؟ نمونه ۲ انسان برای این به دنیا آمده که به تقدیر خود خیانت کند. خدا فقط تکالیف غیر ممکن را در دل انسان‌ها قرار میدهد چرا؟ شاید به خاطر این که عادات و رسوم حفظ شود. نمونه ۳ فرشتگان از آسمان نازل میشدند و خدا با من حرف زد تا این که پی بردم که او عادل نیست و انگیزیه هایش همیشه فراتر از حد درک من است؛ خدا از طریق من خودش را تنبیه میکند که چرا در یک لحظه بیکاری، تصمیم به آفرینش جهان گرفت. روسپی گری مقدس، کسب درآمد با استفاده از سکس و در عین حال نزدیک شدن به خدا. نمونه، میدانی چرا این کار را میکنم چون لذتی بالاتر از آشنا کردن یک فرد با دنیایی ناشناخته و تازه نیست. برداشتن بکارت او، نه از جسمش، بلکه از روحش … میفهمی؟ خب، امیدوارم مطالبش حالت رو بد نکرده باشه، آخه اخیراً عده ای اینقدر شیفته و خود باخته این مردک دیوانه شده اند که، چشم و گوش بسته، از هول حلیم، با کله توی دیگ حلیم رفته اند، این مطالب که نوشتم بیشتر جنبه اطلاعات عمومی داره، قصد داریم در این قسمت پست، با ۱۰ تا از دجال های آخرالزمانی آشنا بشیم که این مرتیکه ی بدترکیب و اوشکول یکیشونه، ادامه دارد..

پیامبر اکرم پیشگویی نموده بودند که معاویه در آینده فرعون این امت خواهد شد، سومی ابوذر رو به شام تبعید کرد که ابوذر در شام پته معاویه رو بیرون میریخت، در روایتی شکل ظاهری ابوذر رو در این ایام که پیر شده بود اینگونه نوشته: تکیده و سوخته روی و کشیده قامت و سپید موی و ریش که با گامهای کوتاه راه میرفت. خب، در نهایت معاویه به عثمان در نامه ای نوشت: بدان که اباذر دلهای اهل شام را از تو برگردانده و کینه تو را به دل ایشان افکنده و سوالاتشان را جز از وی نمی پرسند و هم اوست که میانشان داوری میکند (اینجور نوشت که از دستش خلاص بشه) پس عثمان (با عصبانیت) به معاویه نوشت که اباذر را بر شتری فرتوت و استخوانی، و فقط با پارچه زیر جهاز سوار کن و کسی را همراه او بفرست که او را با تندخویی و درشتی پیش راند تا به نزد منش آورد، او را بر سخت پشت ترین و ناراهوارترین مرکبها بنشان و همراه با ساربانی روانه اش کن که شب و روز او را به حرکت وادارد چندان که نتواند از مرکب به زیر آید و خواب بر او چیره گردد و این مزاحمتش به من و تو را از سر او بیاندازد (مسافرت همراه شکنجه با اعمال شاقه) پس معاویه او را بر شتری سخت پشت نشاند که جز پلاسی زمخت بر آن نبود و کسی را همراه او فرستاد که با تندی و خشونت وی را پیش میراند. من نیز با ابوذر روان گشتم و چندی نگذشت که گوشت رانها و زانوی او از بین رفت و زخم آلود شد. و چون وقت شب میرسید، روکش خود را برگرفته و زیر پاهای او دهند میکردم و سپیده دم که هوا روشن میشد آنرا برمیداشتم تا مبادا این کار مرا ببینند و از آن باز دارندم، تا آنکه به مدینه رسیدیم و عثمان را از رنج و آزاری که به ابوذر رسیده بود آگاه ساختیم و او تا یک جمعه و دو جمعه و تا حدود بیست شب از دیدار با وی خودداری نمود، و ابوذر اندکی به حال سلامتی بازگشت و آنگاه دنبال او در حالی که بر دست من تکیه داشت، بر او وارد شدیم و او لمیده بود، پس برخاست و چون ابوذر به وی نزدیک شد، گفت: هان که هیچ چشمی به دیدار عمرو خرسند و خوش نگردد، چون رویارو شویم تحیّت و درود ما خشم است! (بیت شعر). ابوذر به او گفت: از چه رو؟ به خدا که خداوند مرا عمرو ننامید و پدر و مادرم هم نامم را عمرو نگذاشتند و من بر همان عهد و حالی هستم که در آخرین دیدارم با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودم و هیچ چیز را تغییر نداده و دگرگون نساخته ام. عثمان به او گفت: دروغ میگویی، به راستی که تو بر پیامبر ما دروغ گفتی و بر دین ما ایراد گرفتی و از رای و نظر ما جدایی جسته و کینه ما را به دل مسلمانان انداخته ای. سپس به یکی از پیش خدمتانش گفت: سران قریش را خبر کن که نزد من آیند. فرستاده او روانه گشت و چیزی نگذشت که خانه از مردان قریش پر گشت. عثمان به ایشان گفت: ما به خاطر این پیر دروغگو به نزد شما فرستادیم که بر پیامبرمان دروغ بسته و بر دین ما ایراد گرفته و دل مسلمانان را بر ما چرکین و پر کین گردانده و من اکنون سرِ آن دارم که او را بکشم یا بر دار کنم یا از این سرزمین تبعید کنم. یکی از مردان گفت: رأی ما تابع رأی توست (پاچه خواران حکومتی) و کسی گفت: چنین مکن، که او صحابی رسول خداست و او را حقی است. و هیچ یک از ایشان آنچه که حق وظیفه اش بود، به جای نیاورد تا آنکه علی بن ابیطالب علیه السلام، یَتَوَکَّأُ عَلَی عَصًی سَتْراً فَسَلَّمَ عَلَیْهِ: که بر چوبدستی به زیر عبایش، تکیه داشت، وارد شد و بر وی سلام کرد، و نگاهی انداخت و جایی برای نشستن ندید، پس بر عصایش تکیه زد. سپس علی علیه السلام فرمود: بخاطر چه کار نزد ما فرستاده اید؟ عثمان گفت: بخاطر کاری نزد شما فرستادیم که رأی و حکم ما را به پراکندگی کشیده و اکنون نظر ما و مسلمانان درباره آن به یک مساله واحد رسیده. علی علیه السلام فرمود: پس خدای را شکر و سپاس. هان که اگر از ما مشورتی میخواستید، شما را در اندرز و خیرخواهی دریغ نمی ورزیدم. عثمان گفت: ما بخاطر این شیخ که بر پیامبر ما دروغ بسته و بر دین ما ایرادجویی کرده و با دستور ما به مخالفت برخاسته و دل مسلمانان را از ما پرکینه نموده، شما را فراخواندیم و اکنون نظرمان آنست که او را بکشیم یا به دار بیاویزیم یا از این سرزمین تبعیدش کنیم... وقتی ابوذر را از شام به نزد عثمان آوردند، از جمله سخنانی که وی را بدان سرکوفت زد، آن بود که گفت: ای مردم! او می‌گوید که از ابوبکر و عمر بهتر است. ابوذر گفت: آری، من چنین میگویم، به خدا سوگند که خود را چهارمین تن از چهارتن اسلام آورده بودیم که ... ابوبکر و عمر هنوز اسلام نیاورده بودند و آن دو پشت نمودند و من پشتت ننمودم و آندو اکنون مرده اند و من هنوز زنده ام. پس علی علیه السلام فرمود: به خدا سوگند که او را دیدم به حالی که ربعی از اسلام بود و عثمان این سخن علی علیه السلام را انکار نمود و میان ایشان مشاجره لفظی بود. پس عثمان گفت: به خدا که به نابودی تو برمیخیزم. علی علیه السلام (در مقابل) فرمود: و من هم به خدا که به نابودی تو برمیخیزم. پس عثمان به حال عصبانیت برخاست و و به درون خانه اش رفت و مردم پراکنده گشتند (این مشاجره چند سال قبل از قتل عثمان است) و هم از او در تاریخش از احنف بن قیس روایت است که گفت: نزد ابی هریره نشسته بودیم که ابوذر آمد و گفت: ای اباهریره آیا خداوند از آنگاه که توانگر بود، هرگز نیازمند گشته است؟ ابوهریره (جاعل حدیث و جیره خوار معاویه) گفت: سبحان الله! بلکه خداوند بی نیازِ ستوده است و هرگز نیازمند نگردد و ماییم که فقیران پیشگاه اوییم. ابوذر گفت: پس این مال و سرمایه را چه میشود که بر هم انباشته میگردد؟ (چرا ثروت بیت المال رو برای خودت جمع کردی؟) این مال و ثروتی است از آن خداوند که آنرا از اهلِ (نیازمند) آن از میان یتیمان و بی نوایان بازداشته اند. سپس راه خود گرفت و رفت. پس راوی مینویسد به ابا هریره گفتم: شما را چه شده که اجازه میدهید پیش روی شما، چنین سخنی به زبان آورند؟ گفت: براستی که این مرد، این آرزو بر خود همواره نموده که در راه خدا سر بریده شود. هان که گواهی میدهم از رسول خدا شنیدم که فرمود: زمین بر پشت خود نگرفت و آسمان سایه افکن نگشت هیچ صاحب زبانی را، راستگوتر از ابوذر، و چون خواستید به شبیه ترین مردم به عیسی بن مریم در نکوکاری و دنیاگریزی و عبادت پیشگی بنگرید، پس به او بنگرید (ابوهریره ملعون اعتراف میکنه اینا رو از پیامبر شنیده ولی باز بخاطر آش چرب معاویه دین فروشی میکنند) مغرور بن سوید روایت آمده که گفت: عثمان خطبه میخواند که ابوذر حلقه در را گرفت و گفت: من ابوذر هستم، هر که مرا می‌شناسد که هیچ، ولی هر که مرا نمی شناسد بداند که من جندب هستم و سوگند میخورم که از رسول خدا شنیدم که فرمود: به راستی که مثَل اهل بیت من چونان سفینه نوح است برای قوم او، هر که از آن باز ماند، نابود گشت و هر که بر آن برنشست، نجات یافت. پایان روایت. هیچ سندی پیدا نکردم که مولا در قتل عثمان دست داشته باشه، ایشون نه موافق و نه مخالف، بلکه بیطرف بوده، عثمان ظلم میکرده و مولا طرفدار مظلوم بوده اما شورش رو تایید نفرموده، اما عمار یاسر در شورش بوده. حکیم بن جبیر روایت میکند که عمار گفت: بخدا از هیچ امری که در گذشته انجام نداده‌ام ناراحت نیستم مگر اینکه دوست داشتم عثمان را از قبرش بیرون می‌آوردم و او را آتش میزدم. درست ترجمه کردم متن اینه: أَنِّی وَدِدْتُ أَنَّا کُنَّا أَخْرَجْنَا عُثْمَانَ مِنْ قَبْرِهِ فَأَضْرَمْنَا عَلَیْهِ نَاراً. دوست داشتم عثمان را از قبرش بیرون می‌آوردم و او را آتش میزدم. ضمناً واقدی در تاریخش از سعد بن ابی وقاص لعنه الله روایت میکند درحالیکه عثمان در محاصره بود، به نزد عمار بن یاسر آمدم و چون به نزد او رسیدم بر کنار من ایستاد و با او سخن گفت و چون سخن با او آغاز نمودم، نشست و سپس بر پشت دراز کشید و دستش را بروی صورتش نهاد. پس گفتم: وای تو ! براستی که تو در میان ما از اهل خیر و پیشکسوت بودی (هندونه زیر بغلش میذاره) و کسی بودی که در راه خدا شکنجه شدی. پس اکنون از این تلاشت در راه به تباهی کشاندن مسلمانان چه میجویی؟ و این چه رفتاری بود که با امیر (الشیاطین) داشتی؟ پس او دست بر عمامه اش افکند و آنرا از سر برداشت و گفت: عثمان را همانسان که این عمامه را از سر برداشتم، خلع نمودم. ای ابا اسحاق، من دوست دارم خلافت جاری باشد همانگونه که در دوره پیامبر بود ولی اینکه خمس خراج افریفا را به مروان پیشکش کند و معاویه را بر شام حاکم گرداند و ولید بن عقبه میگسار را بر کوفه و ابن عامر را بر بصره و آن کافر به وحی و احکام نازل شده بر پیامبر را بر مصر حاکم نماید، بخدا سوگند که هرگز چنین نیست مگر آنکه باید شکم او پاره شود. حذیفه چنین میگفت: برای دیدن رسول خدا به در خانه اش رفتم و او را نیافتم و به دنبال وی گشتم و او را در باغچه حصارکشی شده یافتم که سر خود را زیر سایه نخلی نهاده بود. بسیار منتظر ماندم و حضرت بیدار نشدند و شاخه خشک نخلی را شکستم، و ایشان بیدار شدند و سخنان بسیاری از هر دری به زبان آوردند. سپس ابوبکر آمد و گفت: برای من اجازه ورود بگیر. سپس عمر آمد و پیامبر به من امر کرد که اذن ورودش دهم. سپس علی علیه السلام آمد و مرا فرمود که به او بگویم پیامبر اذن ورودش داد و به بهشت مژده اش داد. سپس فرمود: پنجمین نفر به نزد شما می‌آید و نه اجازه ورود میگیرد و نه سلام میکند و او از اهل آتش است. پس عثمان بیامد و از روی دیوار پرید و گفت: ای رسول خدا! بنی فلان با یکدیگر به نزاع مشغولند. واقدی در تاریخش از ابی وائل روایت می‌کند که گفت: از حذیفه بن الیمان شنیدم که می‌گفت: به راستی که عثمان با همان فجور و نابکاری اش به قبر اندرون گشت (بی توبه) و هم او از عبد الله بن سائب روایت کرده است که گفت: وقتی که عثمان کشته شد، به نزد حذیفه که در مدائن بود آمدند و کسی گفت: ای ابا عبد الله، کمی قبل مردی را بروی پل دیدم که در سخنش به من گفت که عثمان کشته شد. گفت آیا آن مرد را میشناسی؟ گفتم: گمان کنم او را میشناسم ولی دقیقا نمیدانم کیست؟ حذیفه گفت: به راستی که او عیثم جنّی بوده و هم اوست که اخبار را میرساند. پس ایشان آن روز را در ذهن نگاه داشتند و دریافتند که عثمان در همان روز گذشته شده بود. پس به حذیفه گفتند: نظرت درباره قتل عثمان چیست؟ گفت: آیا او جز کافری بود که بر کفرش کشته شد؟ یا مسلمانی که بر کفر کشته شد؟ گفتند: آیا برای او گریزگاهی نمی بینی؟ گفت: خداوند برای او راه فراری قرار نداده است (بیراه نگفته چون خیلی خون به دل مولا کرد و باید چوب نیم سوخته نثار ماتحتش کرد) امام علی علیه‌السلام وصی پیامبره، هم مواریث انبیاء تحویل ایشون شد، هم موظف به وصایای پیامبر اکرم هست، بعد پیامبر، مولا پدر امت هستند و وظیفه تامین و نگهداری و حضانت همسران پیامبر با ایشون هست، مثل پدری که به پسرش وصیت میکنه بعد مرگ من مواظب مادرتون باش، پیامبر هم همسرانش رو به مولا سپرد تا مخارج زندگیشون رو تامین کنه، به مولا فرمود اگر نافرمانی از دستور خدا کردند از همسری من طلاقشون بده، که مولا مهریه اون رو از طرف پیامبر میده و طلاقش میده و میگه دیگه ام المومنین نیستی برو هر کجا که خواستی، بعد جنگ جمل مولا قصد داشت گردن عایشه رو بزنه ولی منصرف شد، بخاطر اینکه بعداً شرایط برای شیعه سخت نشه، حتی به یارانش اجازه نداد غنایم جنگی رو بردارند، بعداً معلوم شد که اگه این کار رو میکردند، در زمان امامان بعدی پوست شیعه کنده میشد، چون خلفای بعد تلافی میکردند، عایشه شیطون توی جلدش بوده و از بابای ابنه ای و یهودیش هم ارث برده، زنی سبکسر و فتنه گر و اخلاقی منافقانه داشته و دمدمی و دردسرساز بوده، و بسیار از مولا علی نفرت داشته، گاهی پیامبر رو مسخره میکرده و گاهی به مولا توهین میکرده، و خیلی هم دروغ به پیامبر بسته، حتماً برای امتحان امت اینا لازم بوده.

اما سوال شما اینکه، چرا باید کسایی رو ببخشیم که از کرده هاشون پشیمون نیستن و... این سوال جوابش چند بخشی هست، اول، بگو ببینم، مادری که چندین بچه داره آیا حاضره یکیشون رو دور بندازه؟ دقیقاً نه، خدا هم صد میلیارد بنده داشته باشه، بازم از یکیشون نمیگذره و درب توبه رو براش باز میذاره.. اگر بخواهی محبت خدا رو خوب لمس کنی توی رفتار اهل بیت هست که قبلاً گفتم ولی دقت نکردی.. اونجا که در لحظه آخر امام حسین علیه‌السلام به شمر گفت هنوز دیر نشده ناامید نباش توبه کن. دوم، آدما مثل رنگهای متفاوت و سلیقه های متفاوت هستند، پس نباید توقع داشته باشیم همه مثل ما باشند و مثل ما فکر کنند، خدا آدما رو متفاوت آفریده، یکی پدر مادر و ریشه ی خوبی نداشته، یکی دیگه داشته ولی تربیت خوبی نداشته، یکی رفیقای بدی داشته، یکی طینت بدی داره، یکی باهوشه و یکی کودن، یکی عجوله و یکی صبور، یکی عصبی و یکی خونسرد، در یکی از جنگها، یکی داشت با شجاعت میجنگید و دوستانش رو مذمت کرد که چرا بزدل هستند و فرار کردند، مولا علی علیه‌السلام بهش گفت: خدا شجاعتی که بتو داده اگر به اونها میداد شاید بهتر از تو میجنگیدن، بجای مذمت اونا خدا رو شکر گذار باش بخاطر اینکه بهت شجاعت داده. سوم، بخشیدن آدما زمانی آسون میشه که دوستشون داشته باشی، یه مادر چون بچه خودشو خیلی دوست داره، هر چقدر بچه خطا کنه، باز دنبال بهانه ای میگرده که اونو ببخشه، ما هم موقعی بخشیدن برامون سخت میشه که از طرف مقابل نفرت داشته باشیم، چهارم، ما توی تعاملات و ارتباطات زندگی تجربه کسب میکنیم که با افراد چطوری برخورد کنیم، مقدار فاصله ما با افراد متفاوت هست، بعضیا حقشون بی محلی، و بعضیاشون کم محلی هست، این افراد گروه خونشون به ما نمیخوره و مثل عقرب نیش میزنند، بعضیا دوست موقت هستند، بعضیا دوست نامحرم هستند، و بعضیا دوست قابل تکیه گاه، با هر کس در حد لیاقتش باید تعامل داشت، پنجم، قانون عفو و گذشت و بخشش نوعی طرز فکر برای راحت زندگی کردن هست، بجای خورد شدن توی جزئیات، کلی و از دور بیطرفانه به قضیه نگاه کن می بینی تاق آسمون پایین نیومده. ششم، همون ارحم ترحم هست، خدا بالاخره چطوری رفتار کنه با ما؟ وقتی ما اشتباه کردیم ما رو ببخشه؟ وقتی دیگرون اشتباه کردن مو رو از ماست بکشه؟ ما اشتباه کردیم عیبی نداره؟ دیگرون عیب داره؟ اینو یادت باشه، آدمایی که خدا بهشون کم میده ولی بازم راضی هستند، خدا هم کمترین عمل خوب رو ازشون قبول میکنه. کسانی که از خدا بزرگ میخوان و زیاد میخوان، خدا هم در مقابل ازشون اعمال خوب بزرگ و زیاد میخواد. آدمایی که دیگرون رو بی‌حساب و کتاب میبخشند و عفو میکنند، خدا هم همینجوری باهاشون بخشنده رفتار میکنه، کسانی که توقع دارن هر کی بهشون کوچکترین بدی کرده تا اون مثقال آخرش دقیق ازشون حساب بکشه، خدا هم نسبت به خطاهای خودشون هم دقیق، مثقالی حساب میکشه، هر جور حساب کنی همون جور باهات حساب میکنند، قبلاً هم حدیثش رو گذاشتم که امام رضا علیه السّلام فرمود: گمان خود را به خدا نیکو کن، همانا خداوند میگوید: أَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِی بِی، إِنْ خَیْراً فَخَیْراً وَ إِنْ شَرّاً فَشَرّاً: من به نزد گمان بنده مؤمنم میباشم، اگر گمانش به من خوب باشد من هم برایش خوب میباشم و اگر بد باشد من هم برایش بد میباشم. در حدیث دیگری فرمود خداوند میگوید: أَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِی بِی، فَلاَ یَظُنَّ بِی إِلاَّ خَیْراً: من در نزد گمان بنده‌ام هستم، طبق آن با او رفتار میکنم، پس جز گمان نیکو به من نداشته باشید. همچنین پیامبر در بالای منبر فرمود: سوگند به آنکه نیست خدایی جز او، خیر دنیا و آخرت به مؤمنی داده نمیشود مگر بواسطه حسن ظن به خدا، و اخلاق خوب، و اجتناب از غیبت مؤمنان، سوگند به آنکه نیست خدایی جز او، خداوند مؤمنی را بعد از توبه و استغفار عذاب نمیکند مگر بواسطه سوء ظن به خدا، و کوتاهی در امید داشتن به خدا، و غیبت کردن از مؤمنان، سوگند بخدائی که نیست خدایی جز او، خوب نمیشود گمان بندۀ مؤمنی به خدا مگر اینکه خدا در نزد گمان بندۀ مؤمن خود میباشد، زیرا خدا کریم است و خیر بدست اوست، حیاء میکند از این که بنده مؤمنش به او گمان خوب داشته باشد ولی خدا به گمانش و امیدش عمل نکند، پس گمانتان را به خدا نیکو کنید و بسوی خدا روی آورید. سپس استناد کرد به قرآن مضمون آیه شریفه ای که فرموده: وَ ذلِکُمْ ظَنُّکُمُ الَّذِی ظَنَنْتُمْ بِرَبِّکُمْ أَرْداکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخاسِرِینَ: این کیفر مطابق گمانی است که شما در حق خدا داشتید و همین سوء نیت و گمان بد شما، شما را پست و خوار نمود و در نتیجه از زیانکاران شدید. هفتم، خدا هفتاد بار از مادر مهربون تره و دوست داره تمام کسانی رو که، همه رو دوست دارند و اگر با کسی دشمنی میکنند فقط بخاطر خدا باشه نه مشکلات و اختلافات شخصی. هشتم، زخم احتیاج به زمان داره تا خوب بشه، پس به خودت زمان بده. نهم و دهم رو هم کمی فکر کن خودت پیدا میکنی، چون به دلایل زیادی محبت و بخشش بهتر از دلخوری و نفرت هست.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: زمانى که حضرت موسى علیه السلام مى خواست از حضرت خضر علیه السلام جدا شود گفت : مرا سفارشى فرما. حضرت خضر علیه السلام در ضمن توصیه هایش فرمود: از سرسختى و خیره سرى بر حذرباش و از اینکه بدون نیاز و حاجتى به دنبال چیزى روى حذر کن و از اینکه بدون تعجب بخندى پرهیز کن و گناهت را یاد کن و از اینکه گناهان مردم را یاد آور شوى بر حذر باش .
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام درباره نهى نمودن از عیبجویى مردمان فرموده است : بر کسانى که خود نگهدار و پاکند و سلامت از گناه به آنان بخشیده شده است سزاوار است که به حال گناهکاران و نافرمانان رحمشان آید و شکرگزارى (نعمت سلامت از گناه ) بر آنان چیره و مسلط باشد و این شکرگزارى آنان را از بیان عیب مرم باز دارد، پس چگونه است حال آن عیبجویى که از برادر خود عیب گیرد و او را بر گرفتارى اش سرزنش کند؟! آیا این شخص عیبجو به یاد نمى آورد آن جایى را که خداوند گناهانى از او را پوشاند که به مراتب بزرگتر از گناهى بودند که او اکنون بر آن از برادر خود خرده گیرى مى کند؟ پس چگونه برادرش را به گناهى سرزنش مى کند که خود همانند آن را مرتکب شده است ؟ اگر هم عین آن را مرتکب نشده خداوند را در بزرگتر و بدتر از آن نافرمانى نموده ، و سوگند به خدا که اگر هم این شخص مرتکب گناه بزرگ نشده حتما گناه کوچک انجام داده است و این جراتى که در عیب گیرى از مردم به خرج داده خود از هر گناهى بزرگتر است . اى بنده خدا! در عیبجویى از بنده اى که مرتکب گناهى شده شتاب مکن شاید گناه او بخشیده شود و بر نفس خویش ایمن مباش که گناه کوچکى انجام داده اى شاید بر همان گناه عذاب شوى . پس هر کس از شما به عیب دیگرى آگاهى یافت باید از عیبجویى او خوددارى کند زیرا به عیب خود نیز آگاه است . و باید شکرگزارى بر پاک بودنش از گناهى که دیگرى مرتکب آن است او را از پى گیرى گناه دیگران به خود مشغول دارد.