محبت
تنهاچیزیست
که بابخشیدن زیادترمیشود
وهمیشه لازم نیست
چیزهای با ارزش ببخشی تا محبت کرده باشی
گاهی لبخند تو بهترین محبت است
گاهی دعای تو بالاترین نوع محبت است
تنها راه تغییر دادن دنیا، تغییر دادن سطح آگاهی خودمونه
اگر سطح آگاهی خودمون رو تغییر بدیم، ارتعاشی ایجاد میکنه که مردم رو هم تغییر میده

درویشی به یزد آمد و در بستر رودخانه ای که همه سال در اول بهار، سیل های عظیمی در آن جاری میشد، اطاقی برای خود ساخت. در زمستان، به درویش تذکر دادند که این رودخانه اکنون بی آب است اما در بهار ناگهان طغیان میکند و هر چیز و هرکس را با خود میبرد. پس خوب است که در فکر محلّ دیگر باشی، مبادا که در خواب، سیل تو را ببرد؟ درویش به این سخن اعتنائی نکرد. چی فکر میکنی؟ سیل اومد و اونو با خودش برد؟ اصلا شاید سیل نیومد؟ اول حدس بزن. تا اینکه بهار رسید. یک روز خبردار شدیم که دیشب سیل بزرگی در رودخانه جاری شده و مردم به تماشای آن میرفتند. اما با کمال تعجب دیدم که سیل، پیش از آنکه به خانه درویش برسد، دو شاخه شده و خانه او را دور زده و پس از مسافتی مجدداً دو شاخه به هم پیوسته، و درویش را دیدم که بر بام خانه رفته و کلاه خود را بر عصا کرده و از سلامت خود، مردم را با خبر میکرد، و بالاخره همانجا بود تا آب فروکش کرد، اما هیچ آسیبی از آن سیل، حتی به خانه درویش نرسید. بله، اینطوری است آب، در پندار مردم، چیزی است بی شعور اما در حقیقت، باشعور و منتظر فرمان حق تعالی است و خداوند میفرماید: أَوَلَمْ یَرَوْا أَنَّا نَسُوقُ الْمَاءَ إِلَی الْأَرْضِ الْجُرُزِ: آیا ندیده اید که ما آب را به زمینهای بی گیاه میرانیم؟ پس باور داشته باشیم که هیچ برگی بی علم خدا به زمین نمیفته.
در مورد غرغر کردنت، کمش خوبه چون باعث میشه خالی بشی و یا بهتره بگم سبک بشی، ولی زیادش بخاطر انرژی منفی باعث میشه به خودت صدمه بزنی، من پوست کلفتم و عایق کاری شده هستم، بخاطر خودت اون رو گفتم، نباید بذاری اینجوری ظرفیتت تموم بشه، مثل زودپزی که به مرز انفجار رسیده، من به این قضیه منطقی و علمی نگاه میکنم، نه احساسی. کاری که کردی اسمش تلاش برای پذیرفته شدن بوده. اگه همون اولش مطابق لیاقتشون باهاشون رفتار میکردی، اونا هم حواسشون رو جمع میکردند و بد عادت نمیشدند، مسیر رو غلط رفتی و برای شخصیت خودت ارزش قائل نشدی، شیطون فریبت داد که داری ایثار و صبوری میکنی، در حقیقت خودت رو خوار و ذلیل میکردی و تن به خفت میدادی که با خوبی از رو ببریشون، غافل از اینکه اونا هم چونه تو رو شناختند که پس ارزشی نداری. چون اگه داشتی اول خودت باید نشون میدادی که باارزشی، ولی خلاف این رو نشون دادی، هم اونا رو بد عادت کردی و هم ظرفیت خودت رو پر کردی، البته از نظر من اشتباه نکردی، بلکه تجربه ی باارزشی بوده که میتونی در آینده بارها ازش استفاده کنی، چند روز پیش دختری زنگ زد که کلاهبردار بود، نیم میلیون تومان ریختم به شماره حسابی که فرستاد، تا خوشحال بشه که کلکش گرفته، هی زنگ میزد که پنج میلیون تومان دیگه بریز بحسابم، غافل بود از اینکه من دارم نقش آدم ساده لوح رو براش بازی میکنم، شاید تعجب بکنی ولی به طمع پول میشه از آدما بجای موش آزمایشگاهی استفاده کرد، اون دلش خوش بود که به بهانه تجارت اینترنتی شیره سرم بماله، منم این پول رو دادم که امیدوار بشه و بیشتر زنگ بزنه، در واقع هزینه تلفنهاشو رو دادم، پس بی حسابیم، پس وجدان درد ندارم و خودمو مدیونش نمیدونم، شاید خیال کنی من ضرر کردم؟ ولی اینو گفتم که بدونی تجربه کسب کردن، هزینه داره و من همیشه با اشتیاق برای تجربه هزینه میکنم، شما هم این حس بدی که داری هزینه ی تجربه ات هست، حالا وقتی میخواهی ببخشیشون اون خاطرات گذشته انباشته شده و نمیذاره، اینکه گفتم دوری و دوستی، و اینکه گفتم کلا کات بزن بخاطر اینه که اگر باهاشون روبرو بشی، ناخودآگاه بهم میریزی، بدون اینکه بتونی خودتو کنترل کنی، اگه کوچکترین اشتباهی ازشون سربزنه فوری منفجر میشی، چون ظرفیتت پر شده و با کوچکترین جرقه بوووم، منفجر میشی، چون این از ضمیر ناخودآگاهته، ضمیر ناخودآگاه یا ناهشیار، غیر ارادی و شرطی شده عمل میکنه و احتیاج به زمان و تمرین داره، حتی شنیدن صدای خنده اونا عذابت میده و بهم میریزتت، برای همین گفتم کات بزن و ازشون دوری کن، ولی توی خلوت خودت حتماً براشون دعا کن و انرژی مثبت بفرست و اگر نتونستی، سعی کن بهشون فعلاً فکر نکنی تا زمان بگذره، و فکر تلافی و نفرین و مکافات و خود خوری و اینا رو از سرت بیرون کن چون هم جذب گرفتاری برای خودت و عزیزانت داره و هم اعصابت رو بیشتر فرسوده میکنه، به اطرافت خوب نگاه کن، کسانی که زیاد نفرین میکنند رو ببین که چقدر در مونده و حساس هستند و زندگی تلخ و نکبت زده ای دارند، این همون انرژی منفی هستش که میتونه برگرده و شک نکن که زندگیتو خراب میکنه، خدا میگه: ارحم ترحم: به همدیگه رحم کنید تا من هم به شما رحم کنم، چون همه ی ماها خطا و اشتباه میکنیم، هر کس به شکلی متفاوت. من بی عیب هستم یا خودت؟ بی عیب خداست. فعلاً آمپر چسبوندی و با زنده کردن خاطرات گذشته خودتو عذاب میدی، لجن رو هر چی هم بزنی بوی گندش بیشتر آزارت میده، بازم تکرار میکنم، دو راه بیشتر نداری، یا مثل من سالها میسوزی تا پوستت کلفت بشه و بخشش رو یاد بگیری، یا از تجربه من راه میون بر رو انتخاب میکنی و با بخشش هضمش میکنی تا زودتر خودت رو از این حس بد آزاد کنی، این نفرت و آرزوی تقاص به خودت خیلی آسیب میزنه، مثل کسی که تلاش میکنه کسی رو غرق کنه به هر قیمتی، حتی به قیمت غرق شدن خودش. روزی چند دقیقه تلاش کن تا اونا رو بصورت ذهنی ببخشی، اولش چندبار ریست میشی برمیگردی به دلخوری های قبلی ولی نهایتاً این حس پایدار میشه، اگرم نتونستی، پس حالا حالاها باید این حس بد رو یدک بکشی تا بالغ تر بشی، حالا جوش نیار، من خودم همه ی این راه ها رو رفتم، خیالت راحت، خوشه فقط یه سر داره. همه ی دنیا رو بچرخی بازم آخرش میرسی به همینجا که بهت پیشنهاد کردم، سعی کن از این تجربیات بیشترین و بهترین نتیجه ها رو بگیری تا ضرر نکرده باشی.
آفرینش انسان
در مورد اینکه ما قبلاً در جهانهای قبلی بودیم شکی نیست، چون ما روند تکاملی رو طی میکنیم و این روند بینهایت هست، چون هدف رسیدن به خداست و خدا هم بینهایت هست، ضمناً امام معصوم فرموده شما از طینت ما آفریده شده اید، پس ما چند هزار سال قبل از آفرینش دنیا بودیم که قبلاً بهش اشاره شد و بعداً هم مجدداً در موردش بحث میشه، چون خیلی حرفها هنوز مانده. من خودم سوالات پیچیده تری دارم که خیلی زیاد هستند، برای همین دائم مرورشون میکنم تا از قرآن و حدیث به جوابهاش برسم، بگذریم.. در تورات میخوانیم: خداوند آدم را از خاک زمین صورت داد و نسیم حیات را بر دماغش دمید (البته تحریفات تورات زیاده) قرآن، آغاز آفرینش انسان را از خاک دانسته است، خلقه من تراب. خلقک من تراب ثم من نطفة. بعد خاک با آب آمیخته و گل شد، خلقکم من طین، شیطان اشاره به اینجا داشت که لب به اعتراض گشود و گفت: ءاسجد لمن خلقت طینا: ابلیس گفت: آیا براى کسى که از گل آفریدى سجده کنم، غافل از این که: (آدمى بسرشته از یک مشت گل، برگذشت از چرخ و از کوکب به دل) البته این گل، ساده نبوده و اوصافى نیز داشته است، مانند چیزى که از برگزیده و عصاره سلاله گل است، لقد خلقناالانسان من سلالة من طین، به یقین انسان را از عصاره اى از گل آفریدیم، این گل به گونه اى بوده که چسبناک بوده، مانند گل هاى رسى که سرشته میشوند، انا خلقناهم من طین لازب : ما آنان را از گلى چسبنده آفریدیم، این گل رنگش تغییر کرده تیره رنگ و لجن گونه شده است: من صلصال من حماء مسنون، در حقیقت انسان را از گلى خشک، از گلى سیاه و بدبو آفریدیم. گرچه از پاره اى روایات به دست مى آید مراد از گل بدبو، طینت آدمیان بدکردار است نه گل ظاهرى آنان. بارى گل مایه انسان، به تدریج سفال گونه گردیده است، صلصال کالفخار : انسان را از گل خشکیده اى سفال مانند آفرید: یک قطره از آن بحر جدا شد که جدا نیست، کادم ز تک صلصل فخار برآمد، بنا به ظاهر برخى روایات نخستین عضوى که از بدن انسان آفریده شد چشمان او بوده است، و چون کار ساخت بدن به پایان رسید و اندام او موزون و آراسته گشت، خداوند از روح خود در او دمید: ثم سواه و نفخ فیه من روحه: آنگاه او را درست اندام کرد و از روح خویش در او دمید.
قرآن و آیات آخرالزمانی
سه آیه اول از سوره صافات، موضوع بحث ما است که باز ابتدا ترجمه کرده و سپس به شرح آنها میپردازیم: وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا: سوگند به صف کشندگانی که صف شان یک صف ناشناخته و نامأنوس برای عامّۀ مردم است. فَالزَّاجِراتِ زَجْراً: پس؛ به رانندگانی که رانش شان یک رانش ناشناخته و نامأنوس برای عامّۀ مردم است. فَالتَّالِیاتِ ذِکْراً: پس؛ دنبال کنندگانی که به دنبال یک ذکر (اَمر) ویژه و ناشناخته، میروند. شرح: جهان سرتاسر صف است؛ اعم از مواد جهان و انرژی هایش. انرژی: پیش تر گمان میکردند که انرژی صرفاً ماهیت موجی دارد و مثلاً کودکان را محکوم میکردند که چرا نور خورشید را خط خطی نقاشی میکنند، اما در مبحث قبلی مرسلات اشاره شد که حق با کودکان است؛ انرژی در عین مواج بودن، رشته ای نیز هست و مانند موهای یال اسب (در کنار هم و بدون خلاء) میباشند. حتی انرژی که از انفجار مواد سوختی داخل موتور، حاصل میشود یک نظام خط خطی و رشته ای دارد که خطوط موّاج آن به پیستونها فشار آورده و موتور را به حرکت در میآورند. تجربه روزانه و همیشگی مردم درباره انرژی خورشید، مثال خوبی است ؛ حس میکنند که انرژی خورشید مانند نوک سوزنها به بدن شان میرسد. جهان سرتاسر صف است: صف انرژیها به صورت رشته و بدون گره، و صف گرههای اتم، مولکول، منظومه و کهکشان. و نیز صف سلول ها، کروموزوم ها، گلبولها و... در همه جا و در همه چیز حتی ویروس، میکروب و باکتری. سوگند به قانون سرتاسری جهان، به صف. اما صفاً صف ناشناخته و نامأنوس برای عموم. فرمول: جهان منهای این دو نوع صف مساوی است با عدم جهان. فالزاجرات زجراً: پس آنان رانندگانی هستند یک رانندگی ای. جهان سرتاسر، در راندن و رانش است: انرژیها و مواد در مرکز جهان ایجاد شده و به شش جانب مرسل میشوند؛ ایجاد شدههای نو پدید، ایجاد شدههای پیشین را به جلو میرانند. و این رانش و راندن، گسترش و بزرگ شدن جهان را نتیجه میدهند؛ اگر قانون رانش نبود، جهان در حد همان ماده اولیه کوچک، باقی میماند و عنوان جهان به خود نمیگرفت. سوگند به صف کشندگان که هم راننده و هم رانش پذیر هستند (زجراً) یک راندن و رانش ناشناخته و نامأنوس برای عموم مردم، یک رانش ویژه که همگان آن را نمی بینند. این قانونها از کجا آمده؟ از اَمر: همان امری که بر گوش ماده اولیه خوانده شد که: برو و با این قوانین کار کن. سرتاسر جهان به دنبال آن ذکر و پیام میدوند و به ماموریت خود عمل میکنند: والتالیات ذکراً: پس آنان دنبال کنندگان یک ذکر و امری هستند، امری ناشناخته و نامأنوس برای عموم. هر کدام از سه آیه یک قانون را به ما یاد میدهد. توجه: کیهان شناسی غربی به هیچکدام از این قبیل قوانین دست نیافته است و این مکتب قرآن و اهل بیت (ع) است که غربیان را به دنبال خود میکشد و نشان میدهد که آنان تا چه قدر دچار نواقص و کمبودها هستند. در سوره ذاریات، چهار آیه اول موضوع بحث است که باز بطور علی الحساب ترجمه کرده سپس به شرح و اثبات آن میپردازیم: وَ الذَّارِیاتِ ذَرْواً: سوگند به وزندگان شدید که پخش میکنند یک پخش کردن ناشناخته و نامأنوس برای عموم مردم. فَالْحامِلاتِ وِقْراً: پس؛ به آن هائی که حمل میکنند بار (وزن) ی را، که یک وزن، بار، وِقِر ناشناخته و نامأنوس برای عموم مردم. فَالْجارِیاتِ یُسْراً: پس به آنها که حرکت شان یک جریان نرم است، نرم ویژه و ناشناخته برای عموم مردم. فَالْمُقَسِّماتِ أَمْراً: پس؛ به آنها که تقسیم کنندگان یک امر هستند، امری ویژه و ناشناخته برای عموم مردم. شرح: سرتاسر جهان و همه چیز جهان، پخش کننده و پخش شونده هستند. انرژیها و مواد همیشه و بطور مداوم، از آغاز پیدایش ماده اولیه جهان تا به امروز و تا به ابد، در مرکز جهان ایجاد شده و جهان را تغذیه کرده و بزرگ میکنند و به گسترش وادار میکنند، نو پدیدهای جدید، پیش پدیدهای قبلی را وادار میکنند که به شش جانب پخش شوند. این جریان همچنان بطور تازه به تازه، ادامه دارد و خواهد داشت. پیش تر در تفسیر آیه عُذْراً أَوْ نُذْراً به شرح رفت که این نو پدیدگان به دو قسمت تقسیم میشوند: برخی به اتم و ماده تبدیل میشوند و بخش دیگر به صورت انرژی به اقیانوس پهناور، میپیوندند. فَالْحامِلاتِ وِقْراً، آن بخش را در نظر دارد که به اتم و ماده تبدیل شده و باردار و دارای وزن میشوند. حاملات: باردارها. وقر: وزن. از همین آیه نیز روشن میشود که ایجاد شدگان در مرکز جهان، ابتدا فقط بصورت انرژی ایجاد میشوند سپس بخشی از آنها به اتم، مواد، کرات، تبدیل میشوند. این همان پرسش بزرگی است که پیش تر تحت عنوان آیا در نظام و سازمان جهان، اصالت با ماده است؟ یا با انرژی؟ و گفته شد که غربیان که گسترش جهان را انبساطی میدانند، هم از اصل قانون ایجاد در مرکز جهان غافل اند و هم پاسخ درست به پرسش بزرگ بالا ندارند. پیام وَ الذَّارِیاتِ ذَرْواً، همان پیام فَالْعاصِفاتِ عَصْفاً، است که در سوره پیش به شرح رفت با این فرق که در آنجا توجه بیش تر به شدت وزیدن، بود و در اینجا به جنبۀ پخش کنندگی آن توجه دارد. در آن آیه قانون شدت حرکت و سرعت حرکت در گسترش جهان، در نظر بود، و در این آیه، شدت پخش کنندگی و پخش شوندگی. فَالْجارِیاتِ یُسْراً: این آیه به یک قانون دیگر توجه دارد: با همۀ آن شدت ها، سرعت ها، صوت و غرشهای عظیم، که در آیههای پیشین و نیز در آیه اول این سوره (والذاریات ذرواً) دیدیم، این حرکتهای شدید، سریع، غرش کننده، همگی حرکت نرم هستند: حرکت موزون، قانونمند، راحت و آسان که آیه ۳۳ سورۀ انبیاء دربارۀ حرکت و انتقال کرۀ زمین، ماه و خورشید میفرماید: وَ هُوَ الَّذی خَلَقَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ فی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ. و آیه ۴۰ سوره یس میفرماید: لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغی لَها أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ کُلٌّ فی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ. از آن حرکتها با «شنا» و «شناوری» که راحت ترین، نرم ترین حرکت است، تعبیر میکند. و میگوید: هر کدام در مداری شناور هستند. و در آیه سوم سورۀ نازعات که شرحش خواهد آمد، میفرماید: وَ السَّابِحاتِ سَبْحاً: شناورانی که با یک نوع ویژه از شناوری، شنا میکنند. این گونه آیهها روشن میکنند که همۀ کرات، منظومهها و کهکشان ها، همگی در درون اقیانوس عظیمی از انرژی شناور هستند. و نیز توجه میدهند که در جهان هیچ «خلاء»ی وجود ندارد. محتوای جهان یا ماده است و یا انرژی. هم لفظ جاری و جاریات نشانگر نرمی، قانونمندی و آسانی حرکتها است و هم کلمۀ یُسراً بر آن تنصیص میکند. فَالْمُقَسِّماتِ أَمْراً: مرسلات نو پدید و پیش پدید، همگی به دنبال امر «کن فیکون» در انجام ماموریت هستند. ماموریت دو جنبه دارد: ماموریت تبدیل شدن به ماده، و ماموریت باقی ماندن در حالت انرژی، مرسلات در حرکت ذروی خود آن ماموریت را در میان خودشان تقسیم میکنند: برخی به اتم و ماده و کرات تبدیل میشوند و برخی در همان حالت انرژی باقی میمانند. جهان بدون آن امر، نه امکان به وجود آمدن داشت و نه امکان تغذیه و گسترش و نه امکان بقاء. مرسلات ماموریت آن امر، را میان خود تقسیم میکنند. جهان ازلی نیست اما ابدی است. زجراً: یک دکّ کردن و راندن ویژه و نامأنوس و ناشناخته برای عموم مردم. فالتالیات ذکراً: تالیات در دو معنی کاربرد دارد: دنبال کنندگان. تلاوت کنندگان. در آیه مورد نظر ما مراد معنی اول است همانطور که در سورۀ نازعات به صورت فالمدبّرات امراً، آمده است، یعنی دنبال کنندگان. مفسرین نظر به کلمه ذکر، تالیات را به ملائکه ای که ذکری را تلاوت میکنند تفسیر کرده اند. یعنی بخاطر کلمۀ ذکر، قواعد مسلّم زبان را زیر پا گذاشته اند. اما خود قرآن معنی کلمه ذکر را برای ما روشن کرده است که از آن به امر تعبیر کرده: لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْر، آنگاه خودش امر را معنی کرده: إِذا قَضی أَمْراً فَإِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ. إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ. در سوره نحل آیه ۴۰ از آن با لفظ قول تعبیر کرده است: إِنَّما قَوْلُنا لِشَیْ ءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ. و در آیههای سورههای مورد بحث ما گاهی با «اَمر» و گاهی با «ذکر» تعبیر کرده است. در آغاز، به جهان فرمان داده: چنین باش و چنین برو و این چنین کار بکن. و جهان با همۀ وجودش در پی عمل به آن امر است. و این همان ذکر است که در سوره مرسلات به صورت فالملقیات ذکراً و در سورۀ نازعات فالمدبّرات امراً و در سوره ذاریات: فالمقسمات امراً آمده است. فالتالیات ذکراً: پس، سوگند به دنبال کنندگان ذکر، به دنبال آن امر و آن ذکر میدوند که به آن عمل کنند. همانطور که گفته میشود سرباز به دنبال فرمان فرمانده رفته است که به آن عمل کند. ادامه دارد..
آفرینش امری و خلقی
در اینجا به یک اصل فیزیکی در قرآن میرسیم که هنوز دست اندرکاران فیزیک به آن نرسیده اند. آیا در نظام جهان، ماده اصالت دارد و انرژیها از آن بوجود آمده اند؟ یا: اصالت با انرژی است و مواد از آن به وجود آمده است؟ از نظر کمیت همه میدانند که اکثریت فضای جهان انرژی است؛ انرژی بیش ترین محتوای جهان است. اما پرسش فوق در کمیت نیست، در چشم انداز بر پیدایش جهان و پیدایش اولیه انرژی و ماده است. که دانش امروزی پاسخی به آن ندارد. اما مکتب قرآن و احادیث اهل بیت (علیهالسلام) پرسش بالا را به دو بخش تقسیم میکند و میگوید: در پیدایش مادّۀ اولیه جهان ابتدا، خداوند اولین ماده جهان را ایجاد کرد، ماده اصالت دارد. زیرا آن پدیدۀ اولیه یک ماده کوچک مثلاً به بزرگی یک نخود با نور شدید سبز، بوده است. در تغذیۀ جهان برای گسترش جهان، همیشه از مرکز جهان انرژی و مواد ایجاد شده و به شش جانب ارسال میشوند. این مرسلات در ایجاد اولیه شان، انرژی هستند سپس به دو بخش تقسیم میشوند؛ بخشی از انرژیهای مرسلات، به گرهها (اتم ها) تبدیل میشوند که کرات، منظومهها و کهکشانهای جوان را میسازند. و بخشی دیگر همچنان آزاد و رها به پیش روندگی خود ادامه میدهند. پس: در پیدایش منظومهها و کهکشانهای جوان اصالت با انرژی است. قانون صوت: جهان سرتاسر پر از صوت و غرّشها است؛ همین کره زمین ما در حرکت انتقالی و وضعی اش غرّش عظیمی دارد و چون ما پدیدههای درون همان غرش هستیم، این صدای وحشتناک را نمی شنویم. و این که انسان اصوات با فرکانس بالا را نمی شنود، به همین دلیل است. مواد و انرژیهای جهان، از درون اتم، کره، منظومه و کهکشان تا عرصۀ فضای بس پهناور پر از انرژی، پر از صوت و صدا هستند. در سوره الإسراء فرموده: تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَٰکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ: ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻫﺎی ﻫﻔﺘﮕﺎﻧﻪ ﻭ ﺯﻣﻴﻦ ﻭ ﻫﺮ ﻛﺲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺴﺒﻴﺢ ﻣﻰﮔﻮﻳﻨﺪ ، ﻭﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰی ﻧﻴﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﺳﺘﺎﻳﺶ ، ﺗﺴﺒﻴﺢ ﺍﻭ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﺪ ، ﻭلی ﺷﻤﺎ ﺗﺴﺒﻴﺢ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ نمیفهمید.
صحیفه سجادیه
دعا نباید بطور سرسری و بازیگوشی باشد؛ جدیّت در دعا لازم است: أَنَّ اللَّهَ لَا یَسْتَجِیبُ دُعَاءَ مَنْ قَلْبُهُ لَاهٍ: خداوند دعای کسی را که قلبش جدی نیست مستجاب نمیکند. همچنین بهتر است هر دعائی با حمد و ستایش شروع شود؛ صحیفۀ سجادیه با حمد شروع شده و نیز عنوان دعای اول چنین است: وَ کَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ إِذَا ابْتَدَأَ بِالدُّعَاءِ بَدَأَ بِالتَّحْمِیدِ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الثَّنَاءِ عَلَیْهِ، فَقَالَ: امام سجاد علیه السلام هر دعا را با تحمید و ثنای خداوند شروع میکرد و چنین میگفت....
و ظاهر این است که دعای اول که حمد وثنای خداوند است، در اول همۀ دعاهای صحیفه بوده است که برای پرهیز از تکرار مکرر، از تدوین آن، در وقت املای امام سجاد و نوشتن امام باقر و جناب زید، خودداری شده است. حمد یعنی ستایش. ستایش و ستودن همیشه با توضیح و شرح و بیان ارج و عظمت و امتیازات شخص مورد ستایش همراه میشود. ستایش بدون توجه به خوبیها و امتیازات او، و بدون اندیشه در جلالت و شأن او، نیست. و فرق حمد با شکر در همین نکته است. شکر عبارت است از تشکر و امتنان از کسی در برابر نیکی ای که کرده است، با صرفنظر از خصایل و داشته و نداشتههای فرد نیکی کننده. شکر یعنی سپاس، که با ستایش فرق اساسی دارد. قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَام: السُّؤَالُ بَعْدَ الْمَدْحِ، فَامْدَحُوا اللَّهَ ثُمَّ سَلُوا الْحَوَائِج: هر خواسته ای باید بعد از ستایش باشد، خدا را اول ستایش کنید سپس حوائج تان را بخواهید. همچنین در میان دعاها، دعائی است که قطعاً مستجاب میشود، و آن خواستن درود بر محمد و آل محمد است. پس لازم است، هر خواستۀ خود را با صلوات همراه کنیم، و خداوند بزرگوارتر از آن است که یک بخش دعا را بپذیرد و بخش دیگر آن را ردّ کند. امیرالمومنین علیه السلام فرمود: بر محمد و آلش صلوات و درود بخواهید، زیرا خداوند عزّوجّل دعای شما را در کنار یاد محمد و دعا بر او و رعایت احترام او، میپذیرد. امام صادق علیه السلام فرمود: وقتی کسی از شما دعا میکند، دعایش را با صلوات بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) شروع کند. زیرا صلوات براو حتماً مقبول است، و چنین نیست که خداوند بخشی از یک دعا را بپذیرد و بخش دیگر آن را نپذیرد.
سلمان فارسی
عبدالله پسر سلمان میگوید (در تاریخ روایاتی از عبدالله در مورد پدرش باقیمانده): روزی پدرم در جمع ساده اما صمیمی خانه مان در مدائن برای من از خاطراتش چنین گفت: ده روز از رحلت پیامبر گذشته بود که اهل بیت پیامبر علیهم السلام مورد حمله قرار گرفته و مطرود و مهجور جامعه شدند (اولین هجوم) حوادث پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چنان بر من سخت و سنگین بود که پس از ماجرای حمله به خانه دختر پیامبر علیها السلام، گوشه گیری شدم و دو سه روزی کنج خانه نشستم و به شدت گریستم؛ چرا که عمق فتنهها چنان بود که برای اهل بیت پیامبر علیهم السلام جز من و مقداد و ابوذر کسی باقی نمانده بود. در آن روزها آن قدر بر مصائب اهل بیت پیامبر اکرم گریستم که سرانجام همسرم با صحبت بسیار، مرا راضی کرد برای تسکین روحیه و تنوع هم که شده از خانه بیرون بزنم؛ هر چه بهانه آوردم که نمیخواهم چشمم به چشم منافقین بیفتد، او اصرار کرد و گفت: سلمان! مگر پیامبر نفرمود که سلمان از ما اهل بیت است؟ اگر حال تو چنین است، پس حال اهل بیت علیهم السلام چگونه خواهد بود؟ اگر در این شرایط، سلمانی که از آنهاست در کنارشان نباشد، آیا این جمله معنا خواهد داشت؟ بدنم لرزید و ناچار به پاخاستم. کوچههای مدینه را یکی پس از دیگری مانند بیچارهها و درماندگان و مصیبت زدگان پیمودم تا سری به مزار پیامبر بزنم. به مسجد پیامبر که وارد شدم، ناگهان با نگاه معنادار مولایم علی علیه السلام روبرو شدم. آخر آن روزها هنوز درب خانه آنها به مسجد پیامبر باز میشد. او اندوهگین بین منزل خود و منزل پیامبر، که مزار ایشان در آن بود، ایستاده بود و مرا نگاه میکرد. ناخودآگاه به سمتش رفتم و تا به ایشان رسیدم اشک از چشمانم جاری شد. ایشان یک جمله فرمود که آتشم زد و به شدت خجالت زده شدم؛ فرمود: ای سلمان! پس از پیامبر، تو هم به ما جفا کردی و ما را تنها گذاشتی؟ با لکنت گفتم: سنگینی غمها و مصیبتها خانه نشینم کرده بود. فرمود: حالا که آمدی، به دیدار دختر پیامبر برو؛ چراکه به شدت مشتاق دیدار توست و برای تو هدیه ای بهشتی دارد. با تعجب گفتم: هدیه ای بهشتی؟ آن هم پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم؟ فرمود: بله؛ همین دیروز فرشتگان برایش آورده اند. نفهمیدم چطور از امیرالمؤمنین علیه السلام جدا شدم و به درب منزل حضرت رفتم. اجازه گرفتم و داخل شدم. دختر پیامبر تا مرا دید با چشمانی اشکبار، همانند همسرش، از جفای من گفت. خواستم عذری بیاورم که خودش فرمود: هیچ نگو و خوب گوش کن تا من بگویم، و آن گاه از قصه دیروزش گفت و این که چگونه غمها و تنهاییها بر وجودش سنگینی میکرد، تا آنجا که نزدیک بوده قالب تهی کند؛ ولی ناگهان درب اتاق، باز، و سه بانوی بهشتی وارد شدند و همدم و انیس و مونس ایشان گشتند. وقتی حضرت از اسامی آنها پرسیده، معلوم شده که آنها همسران من و ابوذر و مقداد (سلمی، ذره و مقدوده) در بهشت هستند.
آنها برای حضرت از غذاهای بهشتی آورده بودند و ایشان یک رطب از آنها را به من داد. وقتی رطب را بوییدم، آن را متفاوت از تمام میوههای زمینی یافتم. آن روز، حضرت فاطمه علیها السلام با من بسیار سخن گفت و حتی دعای نور را برای دفع بیماریها به من آموخت (این دعا در مفاتیح هست) از آن روز تا زمانی که دختر پیامبر زنده بود، همیشه همدم ایشان و حضرت علی علیه السلام بودم و در محضر ایشان از دو کتاب مهم و ارزشمند استفادهها کردم. از امام علی علیه السلام، مصحف امیرالمؤمنین علیه السلام را آموختم که قرآنی بود بر اساس ترتیب نزول، با تمامی روایات نبوی و نکاتی درباره شأن نزول یا تفسیر و تأویل آیات. مصحف فاطمه علیها السلام را نیز از دختر پیامبر فرا گرفتم؛ کتابی که در آن، اخباری که فرشتگان برای آن حضرت نقل کرده بودند و شامل تمامی حوادث آینده تا قیامت میشد، آمده بود. فرشتگان برای حضرت زهرا علیها السلام، که در بستر شهادت افتاده بود، از رویدادهای آینده گفته بودند و ایشان شنیده بود و امیرالمؤمنین نوشته بود. از مصحف حضرت زهرا علیها السلام کمتر کسی خبر داشت؛ اما امیرالمؤمنین علیه السلام مصحف خود را سه روز پس از رحلت پیامبر اکرم در مسجد النبی به مسلمانان نشان داده بود و فرموده بود که امامت و رهبری ایشان بر اساس محتوای این کتاب، تنها راه نجات و سعادت است؛ ولی مسلمانان با گستاخی سخن ایشان را نپذیرفته بودند. از این رو، امام نیز دیگر آن را به هیچ کس نشان نداده بود. من قصد داشتم دیگران را از محتوای آن دو کتاب با خبر کنم؛ اما وقتی امام علی علیه السلام از قصد من باخبر شد، فرمود: این دو کتاب، که یکی برنامه تربیت و انسان سازی و راه سعادت و نجات است و دیگری، نقشه راه آینده، از اسرار آل محمد علیهم السلام هستند و به امانت نزد امامان خواهند ماند و آنان هم این دو کتاب را جز به خواص شیعه نشان نخواهند داد؛ تا زمانی که این دو به امام موعود برسند و در آن زمان است که این دو کتاب آشکار خواهند شد. از آن پس بود که سعی کردم اساس زندگیام امام علی علیه السلام باشد؛ پس باب او شدم (باب و بواب به معنی دربان است و منظور از باب در آن زمان، فردی است که نزدیک ترین ارتباط را با صاحب خانه داشته و میتوانسته واسطه خبر و هماهنگی دیگر مردم با صاحبخانه باشد) و هدفم از این واسطه بودن برای ارتباط امام و یارانش این بود که کاملاً امام را زیر نظر بگیرم تا هم از ایشان الگوگیری کاملی داشته باشم و هم در تمامی اراده ها، میل ها، غمها و شادی ها، تابع خواست و میل و برنامههای معصومانه امام و مولایم، علی بن ابی طالب علیه السلام باشم. از آن پس، در مدینه، همه مرا با علی بن ابی طالب علیه السلام میشناختند و اگر هم کسی با ایشان کاری داشت و نمیتوانست مستقیم از ایشان بخواهد، مرا واسطه میکرد. ادامه دارد..
حدیث: خداى متعال میفرماید: اى اهل محشر! بدانید که من کرامت را براى محمّد و على و فاطمه و حسن و حسین قرار داده ام. اى اهل محشر! سرهاى خود را به زیر افکنده و دیدگان را بر هم نهید که این فاطمه است بسوى بهشت مى آید، پس جبرئیل مرکبى از مرکبهاى بهشت که دو سوى آن از انواع زیور و دیباج آراسته و مهارش از لؤلؤ تازه و زین آن از مرجان است، مى آورد و آن مرکب در برابر فاطمه زانو میزند و آن حضرت بر او مى نشیند. پس خداوند صدهزار فرشته را مأمور مى گرداند که در سمت راست فاطمه حرکت کنند و صدهزار فرشته را در سمت چپ ایشان قرار مى دهد و صد هزار فرشته مأمور مى شوند که بالهایشان را زیر پاهاى فاطمه بگسترانند و ایشان را تا بهشت همراهى کنند. هنگامى که فاطمه به درب بهشت مى رسد نگاهى به پشت سر مى افکند، خداى سبحان مى فرماید: اى دختر حبیب من، این نگاه براى چه بود در حالى که شما به سمت بهشت میرفتید؟ پس فاطمه عرضه مى دارد: پروردگارا! دوست دارم قدر و منزلت من، در یک چنین روزى شناخته شود. خداى مهربان مى فرماید: اى دختر حبیب من! به صحراى محشر برگرد و ببین چه کسى در دل، محبت شما یا ذرّیّه ى شما را دارد؟ پس دستش را بگیر و وارد بهشت کن! امام باقر علیه السلام فرمودند: به خدا قسم! در روز قیامت مادرم، شیعیان و محبینش را جدا مى کند همان گونه که پرنده دانه هاى خوب را از بد جدا مى سازد؛ پس هنگامى که شیعیانش با او به درب بهشت رسیدند، خداوند به قلوب شیعیان الهام مى کند که نگاهى به پشت سر بیفکنند! در آن هنگام، خداى عزّوجلّ مى فرماید: اى دوستان من! چرا به پشت سر نگاه مى کنید! در حالى که من فاطمه دختر حبیبم را شفیع شما قرار دادم؟ پاسخ مى دهند: بار پروردگارا! دوست داریم قدر و منزلت محبّین فاطمه سلام الله علیها در چنین روزى شناخته شود. خداى متعال مى فرماید: اى دوستان من به صحراى محشر بازگشته و ببینید: چه کسى شما را براى محبتى که به فاطمه داشته اید، دوست مى داشته! صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها.
پائولو کوئلیو
ادامه از قبل، علت اینکه چرا من به این منگول گیر دادم و پته اونو بیرون میریزم، در دوره آخرالزمان ۷۲ دجال در زمین ظاهر میشوند که این منگول روانی مشخصاتش با دجال تطبیق میکنه، البته نتیجه گیری نهایی با خودت، من فقط مطالب خود این روانی رو باز نشر میدم، خب در مورد این اسکول گفتیم که چطوری با حمایت یهود و صهیون مردم دنیا رو اسکول کرد، به تبلیغاتی که دو سال پیش از این روانی (تنها برای فریب و جلب توجه جهانیان) انجام شد خودتون یه نگاهی بکنید، مثلاً در سال ۲۰۰۲، معتبرترین نشریه ی ادبی پرتغالی به نام ژورنال دلتراس اعلام کرد که فروش کیمیاگر، از هر کتاب دیگری در تاریخ زبان پرتغالی بیشتر بوده ست، در این زمینه یهود اغراق آمیز رفتار کرد مثلاً، انتشارات هارپر کالینز، کیمیاگر را با تیراژ اولیه ی نسخه منتشر کرد. در روز افتتاح این کتاب مدیر اجرایی انتشارات هارپر کالینز گفت «پیدا کردن این کتاب مثل آن بود که آدم صبح زود، وقتی همه خوابند، برخیزد و طلوع خورشید را نگاه کند.
کمی دیگر، دیگران هم خورشید را خواهند دید. بقول اصفهانی ها: این همه شابورتی بازی فقط برای کنجکاو کردن خلق الله ساده لوح بود، مدیر اجرایی هارپرکالینز به پائولو نوشت کیمیاگر به یکی از مهم ترین کتابهای تاریخ نشر ما تبدیل شده است، پائولو کوئیلو هم که حسابی خر کیف شده بود، با دمش گردو می شکست، خب طفلی حق هم داشت، چون خودش میدونست که فقط یه مشت اراجیف سر هم کرده و حالا خلق بیچاره انگار آش نذری میدن، هجوم اوردن روی سرش، بهش گفتند موفقیت کیمیاگر در ایالات متحده آغاز فعالیت بین المللی تو بود. تهیه کنندگان متعددی از هالیوود، که همه سرسپردگان یهود هستند، علاقه ی زیادی به خرید امتیاز ساخت فیلم از روی این کتاب نشان دادند و سر انجام شرکت برادران وارنر این امتیاز را خرید. پیش از انتشار کیمیاگر در امریکا، چند ناشر کوچک در اسپانیا و پرتغال آن را منتشر کرده بودند. اما این کتاب تا سال ۱۹۹۵، در فهرست کتابهای پرفروش اسپانیا قرار نگرفت هفت سال بعد، اتحادیه ی ناشران اسپانیا اعلام کرد که کیمیاگر از پرفروش ترین کتابهای اسپانیاست ناشر اسپانیایی پائولو (پلنتا)، در سال ۲۰۰۲ مجموعه ی آثار کوئلیو را منتشر کرد. فروش آثار کوئلیو در پرتغال بیش از یک میلیون نسخه بوده ست در سال ۱۹۹۳، مونیکا آنتونس که از سال ۱۹۸۹، بعد ازخواندن اولین کتاب کوئلیو بااو همکاری میکرد، بنگاه ادبی سنت جوردی را در بارسلون تاسیس کرد تابه نشر کتابهای پائولو نظم ببخشد. اما نقد آثار پائولو کوئلیو، ابتدا از نمونه های کتاب که در پست قبلی بخاطر طولانی نشدن، به این پست موکول کردم، نمونه های رو مرور کنیم، نمونه: از عشقم به استر مطمئن بودم، اما به سرعت عاشق زنهای دیگر میشدم، فقط به خاطر این که بازی اغواگری، جالب ترین بازی دنیا ست. (صفحه ۱۸۷) نمونه ، سالهای پیش کسی از من پرسید خصوصیت مشترک تمام معشوقههایی که در زندگی سر راهم آمده اند، چیست؟ جوابش آسان بود: من. … زنها عوض میشدند و من همانطور میماندم و از آنچه میتوانستیم با هم تجربه کنیم استفاده نمیکردم. معشوقههای زیادی داشتم اما همیشه منتظر شخص مناسب بودم. (صفحه ۱۸۷) نمونه ۱۲، آخر شب موقع خواب، با وجود مشکلات ناشی از گردن بند طبی ام، به هم عشق ورزیدیم … با تمام مشکلات، عشق ورزیدیم و خودمان را بسیار نزدیک به هم احساس میکریدم. (صفحه ۱۹۳) نمونه ۱۳
پنج سال تمام در پمپ بنزین کار میکنم. دوستهایی مییابم، اولین دوست دخترهایم را پیدا میکنم، سکس را کشف میکنم، در دعواهای خیابانی شرکت میکنم. (صفحه ۲۱۵)نمونه ۱۴ فکر میکنی عشقهای قبلی ات، عشق بازی را بهتر به تو یاد داده؟ به من یاد داده، خواستهام را بشناسم. این را نپرسیدم. عشقهای قبلی ات به تو یاد داده بهتر با شوهرت عشق بازی کنی؟
بر عکس، برای این که بتوانم خودم را کاملاً تسلیمش کنم، باید داغ زخمهایی را که مردهای دیگر بر من گذاشته اند فراموش کنم (صفحه ۲۲۰) نمونه ۱۵ وقتی از نقاش جدا شدم، با دختری آشنا شدم، سه روز تمام به هم عشق ورزیدیم، در اوج شدت، چرا که هر دو میدانستیم عمر آن عشق بسیار کوتاه است. (صفحه ۲۳۶) نمونه ۱۶ فکر نمیکنی وقتی دوست پسرت که ادعا میکنی دوستت دارد، دیر به خانه برمیگردد، دست کم باید سعی کنی بفهمی چه اتفاق افتاده؟ (صفحه ۲۹۱)
نمونه ۱۷ لباس مد روز نداشتم، برای دخترهای دور و برم فقط همین مهم بود و نمیتوانستم توجهشان را جلب کنم. شب، وقتی دوست هایم با دوست دخترهایشان بیرون میرفتند، وقت آزادم را به خلق دنیایی میگذراندم که در آن میتوانستم شاد باشم … عصر روز بعد که به سینما رفته بودیم، به هر کلکی کنارم نشست و دستم را گرفت. دست در دست هم از سینما بیرون رفتیم. من که خودم را زشت و ضعیف میدانستم و لباس مد روز نداشتم، با محبوب ترین دختر گروه. (صفحه ۲۹۴) نمونه ۱۸ ماری با آن لباس مشکی اغو اگر انه و جذابش، خوشحال به نظر میآمد … میدانم در مهمانیهای رسمی، همه زنها طوری لباس میپوشند که برجستگیها و خمیدگیهای بدنشان، مرکز توجه همه بشود و شوهر یا دوست پسرشان که میدانند زنشان خواهان دارد، فکر میکنند: آها! از دور لذت ببرید! اما او با من است! من میتوانم! از شما بهترم! چیزی را دارم که شما دلتان میخواهد … احتمالاً آن طرفم هم سینههای یک زن است. احتمالاً زن یکی از دوستاهایم. (صفحه ۲۹۹) نمونه ۱۹ سکس! جمله، از دختر مو بوری است، که کسی درست نمی داند آنجا چه میکند: چرا درباره ی سکس حرف نزنیم؟ خیلی جالب تر است و این قدر هم پیچیده نیست! دست کم رفتار و گفتارش طبیعی است. یکی از مهمانانِ سرِ میز، لبخند طعنه آمیزی میزند، اما من تشویقش میکنم. سکس واقعاً جالب تر است، اما فکر نمیکنم خیلی هم فرق داشته باشد. از آن گذشته صحبت درباره سکس دیگر ممنوع نیست. (صفحه ۳۰۷) نمونه ۲۰ همان مشکلات با زنان قبلی، مثل همیشه آنها دنبال ثبات و تعهدند و من در پی ماجراجویی و ناشناخته ها. هر چند این بار رابطه مان بیشتر طول میکشد، اما دو سال بعد به نظر میرسد که دیگر وقتش است اِستِر ماشین تحریرش و تمام وسائلی را که با خودش آورده دوباره برگرداند به خانه خودش. (صفحه ۳۶) نمونه ۲۱ به زنهایِ زیادی، عشق بورزم، هرگز ازدواج نکنم، با کسی زندگی کنم که سر از پا نشناخته عاشقم باشد. (صفحه ۳۴۸) خب سوال اینه، چی رو داره به خواننده القاء میکنه؟ شاید بگیم مهم نیست، این مردک روانی اراجیف مینویسه، چه اهمیتی داره، اما دو نکته مهم هست، اول کنجکاو بودن نسل امروزی، و دوم تبلیغات و رسانه های یهودی در پشت سر این دجال که آثار سوئی روی مردم دنیا داره خصوصاً که پای این تبلیغات به ایران هم کشیده شده.
خب قبل از اینکه مناقب و مثالب رو شروع کنم اول نکاتی رو بگم تا جواب سوالاتتون رو هم گرفته باشید، اولی و دخترش به شدت از سومی بدشون میومده و بخاطر همین خیلی درگیری با هم داشتند و رسوایی های زیادی داشتند که بهش میرسیم، مخصوصاً عایشه رسوایی زیاد داشته مخصوصاً اینکه حق نداشته ازدواج کنه ولی این کار رو میکنه، به هر حال همسر پیامبر اکرم بوده و من سعی میکنم حرمتش رو حفظ کنم ولی این وسط فقط مولانا علی علیهالسلام بوده که از هر طرف جفا دیده، حتی شیعیان هم در حق مولا و فرزندانش جفای بسیاری کردند، هدفم از نوشتنش در اینجا این هست که هم از کتابهایی که میخونم یه خروجی بگیرم تا شما از گلچین مطالب استفاده کنی و هم بدونی که تاریخ مرتب تکرار میشه و این وقایع در حال حاضر هم در حال وقوع هست و هنوزم نوکیسه هایی هستند که به اسم دین و خدمت، خیانت میکنند و بفکر پر کردن جیب خودشون هستند، الان اگر مولانا علی علیهالسلام نیست، فرزندشان هست و بازم تکرار همون جفاها. خب کمی پشم گوربگوری سوم رو بزنیم گرم بشیم، ابن عباس (پسر عموی رسول خدا) روایت میکند که گفت: ابوذر برای ورود از عثمان اجازه خواست و عثمان امتناع نمود، و او به من گفت: برای من از او اجازه بگیر. ابن عباس گوید: پس به نزد عثمان رفتم و برای ورود او اجازه خواستم. گفت: او مرا اذیت میکند (چون پته اونو بیرون میریخته) گفتم: امید که اینبار نکند. پس بخاطر من به او اجازه ورود داد. و چون وارد شد گفت: تقوا پیشه کن ای عثمان! و همچنان میگفت تقوا پیشه کن و عثمان او را تهدید میکرد. ابوذر گفت: رسول خدا این حدیث را به من گفت که: یُجَاءُ بِکَ وَ بِأَصْحَابِکَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَتُبْطَحُونَ عَلَی وُجُوهِکُمْ، فَتَمُرُّ عَلَیْکُمُ الْبَهَائِمُ فَتَطَؤُکُمْ کُلُّ مَا مَرَّتْ آخِرُهَا رُدَّتْ أَوَّلُهَا، حَتَّی یُفْصَلَ بَیْنَ النَّاسِ:در روز قیامت تو (عثمان) و یارانت را میآورند و با صورت بر زمین می اندازند و چارپایان از روی شما میگذرنند و لگدمالتان میکنند و چون به آخرین آنها گذرد، اولین آنها باز میآیند، تا آنکه مردمان از هم جدا گردند. یحیی بن سلمة گوید: العرزمی چنین روایت نمود که در این حدیث اینگونه فرموده: تَرْفَعُونِی حَتَّی إِذَا کُنْتُمْ مَعَ الثُّرَیَّا ضُرِبَ بِکُمْ عَلَی وُجُوهِکُمْ فَتَطَأُکُمُ الْبَهَائِمُ: تو را بالا میبرید تا آنگاه که در کنار ثریا قرار گرفتید، شما را با صورت بر زمین میکوبند و چارپایان لگدمالتان میکنند. ثقفی در تاریخش گوید: اباذر زمانی که دید عثمان دستور داده که قرآنها را بسوزانند، گفت: این عثمان! نخستین کسی نباشد که کتاب خدا را میسوزاند (اولی و دومی هم چنین کردند) پس خون تو نخستین خونی باشد که ریخته میشود. و در تاریخش از ثعلبة بن حکیم نقل میکند که گفت: در حالیکه نزد عثمان نشسته بودم و کسانی از اصحاب پیامبر اکرم از اهل بدر و غیر آن نزد او بودند، ابوذر تکیه بر عصایش وارد شد و گفت: سلام بر شما و سپس گفت: تقوای الهی پیشه کن ای عثمان! تو فلان و فلان سخن را میشنوی... و فلان و فلان کار را میکنی... و آنگاه بدکاریهای وی را برشمرد و عثمان تا وقتی که وی بازگشت و رفت، خموش ماند و سپس گفت: چه کسی مرا در برابر این مرد که از ذکر هیچ سخن ناپسندی نمیگذرد، صاحب عذر میداند. پس همه حاضران خاموش ماندند و هیچکس پاسخش نگفت پس او کسی را به نزد علی علیه السلام فرستاد و وی آمد و عثمان گفت: ای ابا الحسن! نظرت درباره ابوذر چیست که هر بدگویی که خواهد نثار من میکند؟ گفت: ای عثمان! من تو را از تعرض به ابوذر نهی میکنم. من تو را از تعرض به ابوذر نهی میکنم... و سه بار تکرار نمود. رهایش کن همان سان که خدایتعالی در مورد مومن آل فرعون فرمود: (و اگر دروغگو باشد دروغش به زیان اوست، و اگر راستگو باشد برخی از آنچه به شما وعده میدهد به شما خواهد رسید چرا که خدا کسی را که افراط کار دروغزن باشد هدایت نمیکند) عثمان خطاب به مولا علیهالسلام گفت: بِفِیکَ التُّرَابُ: خاک بر دهانت! و علی علیه السلام پاسخش داد: بَلْ بِفِیکَ التُّرَابُ، بلکه خاک بر دهان تو، و سپس بازگشت (گوه خوری و بی ادبی عثمان رو در کتابها به ،خاک بر دهان تو، معنی کرده اند که معادل فارسیش، خاک تو سرت هست، و مولا این ناسزا رو به خود این مردک بیشرف و ابنه ای برمیگردونه)ثقفی در تاریخ خود روایت میکند: اباذر بر عثمان که گروهی نزد او بودند، وارد شد و (ابوذر) گفت: شهادت میدهم که از رسول خدا شنیدم که فرمود: در روز قیامت تو و یارانت را خواهند آورد تا آنکه در جایگاه برج جوزاء در آسمان قرار گیری، سپس به زمین میافکنند و چارپایان را از روی شما میگذرانند تا آنکه حسابرسی بندگان به سر آید. پس عثمان گفت: ای اباهریره (اباهریره از دروغگویی رسوای عالم بوده) آیا این را از پیامبر شنیدی؟ گفت: نه. سپس ابوذر گفت: تو را بخدا آیا از نبی خدا نشنیدی که میفرمود: زمین بر پشت خود حمل نکرد و آسمان سایه افکن نگشت هیچ صاحب زبانی را، راستگوتر از ابوذر؟ عثمان گفت: درباره این سخن، آری شنیده ام. پس ابوذر بازگشت در حالیکه میگفت: بخدا که دروغ نگفتم. وَ ذَکَرَ الثَّقَفِیُّ فِی تَارِیخِهِ: ثقفی در تاریخش مینویسد: ابوذر با عثمان رویارو شد و عثمان به او گفت: ای دروغگو. پس علی علیه السلام فرمود: او دروغگو نیست. گفت: بله هست. بخدا که او دروغگو است. علی علیه السلام فرمود: وی دروغگو نیست. عثمان گفت: خاک بر دهانت ای علی! علی علیه السلام فرمود: بلکه خاک بر دهان تو ای عثمان (جاکش چپ و راست به مولا اهانت میکرده، واقعاً مولا چه زجری از دست این بزغاله ها کشیده) علی علیه السلام فرمود: از رسول خدا شنیدم که فرمود: زمین بر پشت خود حمل نکرد، و آسمان سایه افکن نگشت هیچ صاحب زبانی را، راستگوتر از ابوذر. گفت: هان بخدا که بخاطر همین او را تبعید خواهم کرد. ابوذر گفت: هان که حبیبم رسول خدا مرا خبر داد که تو مرا از جزیرة العرب بیرون خواهی کرد. و ثقفی در تاریخش از سهل بن ساعدی روایت میکند که گفت: ابوذر نزد عثمان بود و من نیز بودم که عثمان گفت: به نظر شما کسی که زکات مالش را داده، آیا در آن مال باز هم حق دیگری هست؟ کعب (کعب الاحبار یهودی) گفت: خیر. پس ابوذر با عصایش بر سینه کعب گذاشت و گفت: ای فرزند دو یهودی (کعب یهودی حرامزاده ای بوده) تو کتاب خدا را تفسیر به رأی میکنی؟ (و آیاتی از قرآن خواند و ثابت کرد خطا میگوید) سپس عثمان گفت: آیا جایز میدانید که از بیت المال مالی را برداشته و آنرا در اموری که به آن دچار میگردیم، هزینه کنیم و سپس آنرا پس دهیم؟ (هاپولی هاپو به بهانه قرض از بیت المال) گروهی از حاضران گفتند: مشکلی در این کار نمی بینیم (پاچه خواران حکومت) حال آنکه ابوذر ساکت بود. پس عثمان گفت: ای کعب! نظر تو چیست؟ کعب گفت: مشکلی ندارد. پس ابوذر عصایش را بالا برد و با آن بر سینه او زد و گفت: تو ای ننه بابا یهودی، تُعَلِّمُنَا دِینَنَا؟ دین ما را به ما یاد میدهی؟ پس عثمان گفت: چقدر مرا میآزاری و از یارانم ایراد میگیری؟ به نزد دوست بزرگوارت (مولا) برو و دیگر رویت را نبینم.
ثقفی از عیسی بن زید از پدرش روایت میکند که اباذر عیوب عثمان و جدایی او از دین را آشکار میکرد و بر او سخت میگرفت تا آنکه پیش روی مردمان وی را ناسزا گفت و از او برائت جست، و به شام تبعید نمود (تبعید اول) ضمناً محمد ابن سعد در کتاب طبقات الکبری چنین نقل کرده است: عبدالله بن ابی ملیکه میگوید: پیامبر، عایشه را از ابوبکر خواستگاری کرد. ابوبکر گفت: من عایشه را به عقد مطعم بن جبیر در آوردهام اجازه بدهید با رفق و مدارا، طلاق عایشه را بگیرم. سپس ابوبکر طلاق عایشه را گرفت و پیامبر با او ازدواج کرد. شاید به همین دلیل است که شخص عایشه و پیروانش اصرار دارند او را تنها همسر باکره پیامبر و محبوب ترین شخص نزد آن حضرت معرفی کنند و به این وسیله فضیلتی دروغین برای او بتراشند و مقام أم المومنین خدیجه کبری (سلام الله علیها) را پایین بیاورند. شکی نیست که تاریخ را قوم غالب مینویسد و مسند حکومت بازیچه ی این نوکیسه های تازه به دوران رسیده بوده و جالب اینکه تاریخ گواهی میدهد که ابوبکر به پیامبر اکرم دو سال تمام، اصرار میکرده که دخترم حمیرا را بگیر، و بعد از دو سال بخاطر امر خداوند، این زن بی ادب و گستاخ و دردسر ساز را با اکراه و نارضایتی به همسری پذیرفت. ضمناً در خیال روایتی از ابن مسعود مفسر قرآن و صحابی پیامبر اکرم: به پیامبر صلی الله علیه و آله گفتم: ای رسول خدا، پس از رحلت شما، چه کسی شما را غسل خواهد داد؟ فرمود: هر پیامبری را وصی او غسل میدهد. گفتم: ای رسول خدا، وصی تو کیست؟ فرمود: علی بن ابی طالب. پرسیدم: ای رسول خدا، او چند سال بعد شما زندگی خواهد کرد؟ فرمود: سی سال. یوشع بن نون، وصی موسی علیه السلام بود و سی سال پس از وی زندگی کرده که صفراء دختر شعیب و همسر موسی بر وی خروج کرد و گفت: من برای حکومت، لایق تر و سزاوارتر از تو هستم. یوشع با وی وارد جنگ شد و همه یاران او را شکست داد. وی را اسیر نمود و به خوبی با او رفتار کرد. دختر ابوبکر نیز به همراه چندین هزار نفر از امّت من علیه علی (ع) خروج خواهد کرد. علی (ع) با او وارد جنگ شده، همه یاران وی را خواهد کشت و پس از اسیر نمودن او با وی به خوبی رفتار خواهد کرد. و خداوند در باره زنان این آیه را نازل کرد: وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّةِ الْأُولی: و در خانه هایتان قرار گیرید و مانند روزگار جاهلیّتِ قدیم زینتهای خود را آشکار نکنید. در خرائج و جرائح آمده: روایت شده که پیامبر اکرم فرمود: ای کاش میدانستم کدام یک از شما صاحب شتر پرمو است که سگهای حوأب بر او پارس خواهند کرد. و روایت شده است که در جنگ جمل، وقتی عایشه شبانه به چاه بنی عامر رسید سگها بر او پارس کردند. عایشه پرسید: نام اینجا چیست؟ گفتند: حوأب. گفت: به چیزی غیر از بازگشت فکر نمیکنم. مرا بازگردانید، رسول خدا روزی به ما فرمود: چگونه است حال یکی از شما هنگامی که سگهای حوأب بر او پارس کنند، به دروغ گفتند اینجا حوأب نیست و او فریب خورد. در کشف الیقین: از نافع غلام عایشه نقل شده: من در جوانی که غلام عایشه بودم (مدت کوتاهی) روزی که پیامبر در منزل وی بود خدمت میکردم. شخصی آمد و در زد. خارج شدم دیدم زنی است (جبرئیل بوده) که با خود ظرفی دارد و روی آن پارچه ای است. نزد عایشه بازگشتم و به او اطلاع دادم. گفت: او را داخل کن. آن زن وارد شد و ظرف را در مقابل پیامبر اکرم گذاشت. پیامبر دست خود را دراز نکرد و از آن غذا (مرغ بریان بهشتی بوده) تناول نکرد و فرمود: ای کاش برادرم علی (ع) بیاد و از این غذا تناول کند که، علی علیه السلام دو بار به خانه پیامبر اکرم آمد که عایشه وی را بازگرداند. در دفعه سوم آمد و پیامبر از قضیه اطلاع یافت، پیامبر فرمود: ای حمیراء، تو امتناع کردی، ولی خداوند چنین مقدر کرده است و تو به چه منظور چنین کردی؟ عایشه گفت: ای رسول خدا! من علاقه داشتم که پدرم برسد و از این غذا تناول کند (ولی به سایز پدرش نمیخورده) رسول خدا فرمود: این عمل تو اوّلین اظهار بغض و کینه ات به علیّ (ع) نخواهد بود، من، از اسرار قلب تو نسبت به علیّ (ع) آگاهم، اگر خدا بخواهد تو حتما با او جنگ خواهی کرد. عایشه گفت: ای رسول خدا، مگر ممکن است که زنان با مردها بجنگند؟ فرمود: ای عایشه، تو حتما با علیّ بن ابی طالب جنگ خواهی کرد، و گروهی از خاندان و اصحاب من در این عمل با تو همراهی نموده (زبیر) و تو را تشویق و تحریک میکنند، و جریان جنگ تو در صفحات تاریخ ضبط میشود و اوّلین و آخرین امّت من در باره آن سخن خواهند گفت و نشان و علامت این عمل آن است که تو سوار شیطانی خواهی شد (شتر سرخ پشمالو) و پیش از اینکه به محلّ مقصود برسی، سگهای حوأب بر تو پارس خواهند کرد، و در آن مکان تو خواستار بازگشت میشوی و گروهی چهل نفری به دروغ شهادت خواهند داد که آن محلّ حوأب نیست، و آنگاه بسوی شهری حرکت میکنید که اهل آن شهر أصحاب و یاران تو هستند، و آن مکان دورترین شهرها است از آسمان(بصره) و نزدیکترین مکانها به آب میباشد و تو از آنجا ذلیلانه و بدون دست یابی به خواسته هایت بازمیگردی (که شکست خورد و دست از پا درازتر برگشت) و این مرد تو را به همراه یاران مورد اعتماد خود باز میگرداند، او خیرخواه توست، و در آن روز، تو را از وقوع جدائی و فراق در میان من و تو در روز قیامت بیم میدهد، و پس از وفاتم، علی علیه السلام بین من و هر کس از زنانم طلاق ایجاد کند، دوری کردن از او جایز است مطلقه خواهد شد (مولا بعد از جمل، مهریه او را داد و طلاقش داد) در مناقب آمده: حذیفه گفت: اگر چیزی را که از رسول خدا شنیدم برای شما نقل کنم، از من نفرت حاصل میکنید. گفتند: سبحان الله، ما این کار را بکنیم؟ حذیفه گفت: اگر به شما بگویم که برخی از مادران شما (همسران پیامبر) با لشگری انبوه و خشن برای جنگ به سمت شما خواهند آمد، آیا میپذیرید؟ گفتند: سبحان الله، چه کسی میتواند آن را قبول کند؟ گفت: عایشه با لشگری از عجمهای (عجم یعنی غیر عرب) کافر به سوی شما آمده و شما را روسیاه خواهد کرد. ابن عباس میگوید: پیامبر فرمود: کدام یک از شما زنان، صاحب شتر پُرمو هستید که در اطراف او افراد زیادی کشته میشوند و او نیز در آستانه مرگ از هلاکت نجات مییابد. اصبغ بن نباته گوید: پس از آنکه در جنگ جمل، شتر عایشه کشته شد (و او از کجاوه گوز معلق شد به پایین) علی علیه السلام به عایشه فرمود: چه چیز تو را وادار به این کار کرد؟ قسم بخدایی که دانه را شکافت و جانها را آفرید، تو خود فراوان از رسول خدا شنیدی که اصحاب جمل و نهروان را لعن فرمود، زندگان آنان در فتنه کشته خوانده شد و مردگان شان بر دین یهود بوده و در جهنم خواهند سوخت. ابن عباس هنگام امتناع عایشه از بازگشت، به امیرالمومنین علیه السلام گفت: بگذار او در بصره بماند و به مدینه نفرست. علی علیه السلام فرمود: او دست از شرارت بر نخواهد داشت، لذا وی را به خانه اش باز میگردانم. محمد بن اسحاق روایت کرده است که: وقتی عایشه پس از بازگشت به مدینه، پیوسته مردم را علیه حضرت أمیر المؤمنین علیه السّلام میشورانید، و توسّط اسود بن أبی البختریّ نامههایی به معاویه و اهل شام نوشته و ایشان را به مخالفت با آن حضرت فرا میخواند. (نمیتونسته آروم بشینه) در نهایت عایشه گفت میخواهم به شام بروم و مولا او را با کاروانی به شام فرستاد تا با معاویه خوش باشه، در نهایت معاویه رو هم تهدید کرد، که اونم کشتش. در احتجاج: روایت شده که عمرو بن عاص به عائشه گفت: آرزو داشتم که تو در جنگ جمل مرده بودی! عائشه گفت: ای بی پدر برای چه؟ گفت: چرا که تو بر اساس اجل خود کشته شده بودی و به بهشت میرفتی، و من مرگ تو را بزرگ ترین رسوایی و سرزنش بر علیه علی قرار میدادم. (همچنان که در مورد پیراهن عثمان انجام دادند) و در روایتی دیگر، سعد بن عبدالله اشعری از امام زمان عجل الله فی فرجه، میگوید: گفتم: ای مولای ما و ای فرزند مولای ما! برای ما نقل است که: رسول خدا مسئولیت طلاق همسران خود را بر عهده امیرالمؤمنین علیه السلام نهاد، تا جایی که در روز جمل به دنبال عایشه فرستاده و به او فرمود: تو با این فریب و نیرنگی که نمودی اسلام را در معرض هلاکت قرار داده و از جهالت فرزندان خود را به لب تیغ نشاندی، از این کار امتناع کن، و گرنه تو را طلاق دهم! حال؛ شما ای مولای من بفرمایید که معنی طلاقی که رسول خدا حکم آن را به امیرالؤمنین علیه السلام واگذار کرده بود چیست؟ فرمود: خدای تعالی قدر و مرتبه همسران پیامبر را بزرگ داشته و ایشان را مشرّف به امّ المؤمنینی نمود، پس رسول خدا فرمود: ای أبا الحسن! این شرافت برای آنان تا زمانی که بر طاعت خدایند باقی است، پس هر کدام شان بعد از من با شورش بر تو از فرمان حقّ سر بر تافت، او را از همسرانم طلاق بده و شرافت امّ المؤمنینی را از او ساقط ساز (دست به شکمبه ها بی مادر هستند و خبر ندارند) امالی شیخ طوسی: از جمیع بن عمیر نقل است: من شنیدم که عمهام به عایشه گفت: چه چیز تو را واداشت که به سوی علی علیه السلام عازم شوی؟ گفت: رها کن. از میان مردان کسی جز علی (علیه السلام) و از میان زنان کسی غیر از فاطمه (سلام الله علیها) برای رسول خدا (ص) دوست داشتنی تر نبودند (میدونست ناکس ولی باز توی آب گوزید) در مجالس شیخ مفید: محمد بن حنفیّه میگوید: من در جنگ جمل پرچم دار بودم و قبیله بنی ضبّه بیشترین کشته را داده بود. وقتی مردم از میدان گریختند، علی علیه السلام و عمّار بن یاسر و محمد بن ابی بکر، که با آن حضرت همراه بودند پیش آمدند تا به هودجی (کجاوه ای که عائشه در آن بود) رسیدند، و از شدت تیرهایی که به آن اصابت کرده بود چون خار پشتی شده بود. حضرت با عصایی که در دست داشت بر آن هودج زد و فرمود: حمیراء! بگو ببینم همانطور که ابن عفان را بکشتن دادی میخواستی مرا هم بکشتن دهی؟ (طبق فرمایش مولا عایشه در آن فتنه همدست بوده، اگه الان زنده بود میفرستادیمش آمریکا اونجا رو آفریقا میکرد) این دستور خدا بود یا سفارش پیامبر؟ عایشه پاسخ داد: حال که پیروز شدی گذشت کن. حضرت به برادر او محمد بن ابی بکر فرمود: ببین زخمی برداشته؟ او نگاه کرد، دید سالم است و تنها تیری گوشه ای از لباسش را دریده و خراش جزئی برداشته که قابل توجه نیست، گفت: یا امیرالمؤمنین از ضربه سلاح سالم مانده، فقط تیری مقداری از پیراهنش را دریده است (مولا به برادرش گفت زخمش را ببند) سپس حضرت فرمود: او را بردار و به خانه فرزندان خلف خزاعی (عبد اللَّه و عثمان) انتقال بده. سپس به منادی فرمود صدا زند: زخمیان را رها کنید و آنان را نکشید، و فراریان را تعقیب نکنید، و هر کس به خانه خود پناه برد و در به روی خود بست در امان خواهد بود. (قربون معرفت و مرامت یا مولا) منابع: امالی طوسی، خصائل امیر المؤمنین (نسائی)، شواهد التنزیل، تاریخ دمشق، مجالس مفید، بحارالأنوار. اما باقی پاسخ سوالتون، آدما زندگی امروزشون نتیجه رفتار گذشته شونه، مثلاً دومین گوربهگور همون صهاک هست که دائم کثافت کاری میکرد و توبه نمیکرد، در نتیجه حرامزاده تر و تخم پریود و حروم لقمه به دنیا برگشت، بقول معروف هر چه خوبان همه دارند این گوربهگور شده، روباه مکار یکجا داشت، البته از درب عقب، صندلی اول، چون اگه غیر از این بود عدالت خدا زیر سوال میرفت که چرا بعضی حرامی متولد میشن، البته کسی که پشیمون بشه و توبه کنه خدا گناهانش رو پاک میکنه و برای همین امام حسین علیهالسلام در آخرین لحظات به شمر سگ پدر گفت توبه کن هنوز فرصت داری، خب امام معصوم که امر به کاری پوچ نمیکنه، پس نتیجه میگیریم که شمر اگر بازم لحظه آخر توبه میکرد مورد لطف قرار میگرفت، ولی اون اینقدر غرق شده بود که گاهی به وعده های یزید فکر میکرد، گاهی تصور میکرد امام میخواد فریبش بده تا از چنگشون فرار کنه، و گاهی ناامید فکر میکرد که دیگه راه برگشتی نیست و دیگه باید این راه غلط رو تا انتها بره که اگه آخرت نداره لااقل دنیا رو نقد بچسبه، امام دلسوزی کرد براش و گفت در جنگ صفین در کنار من و پدرم این همه شمشیر زدی زحماتت رو هدر نده اینا وعده میدن ولی وفا نمیکنند ولی به خرجش نرفت و توبه نکرد، بعدش مورد غضب ابن زیاد قرار گرفت و جرات نمیکرد پاداش بخواد تا بدست مختار افتاد، مختار هم بهش مزدش رو داد گفت بیا بخور، دو لُپّه بخور، فقط مواظب باش خودتو خفه نکنی، بخاطر زیاد شدن عنوانهای پست موقتا کربلا رو حذف کردم تا در همین بخش مناقب و مثالب بهش بپردازیم. بعداً بیشتر به تمام این موضوع ها خواهیم پرداخت، البته بقول ملانصرالدین انشاالله.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که حضرت در برخى از کتابها چنین خوانده است که خداى تبارک و تعالى مى فرماید: سوگند به عزت و جلالم و بزرگوارى ام و بلندى من بر عرشم که آرزوى هر که را چشم آرزویش به مردم است با نومید نمودنش قطع مى کنم، و در نزد مردمان جامه ذلت بر او مى پوشانم و او را از نزدیکى خودم به کنار مى زنم، و از فضل خود او را دور مى کنم. آیا در سختى ها چشم آرزویش به غیر من دوخته مى شود در حالى که سختى ها به دست من است؟ و آیا به غیر من امید دارد و با فکر خود در غیر مرا مى کوبد در حالى که کلید درهاى بسته به دست من است؟ و درگاه من به روى هر که مرا بخواند باز است، پس کیست که در حادثه اى چشم آرزویش به من دوخته بوده و من او را از آرزویش جدا کرده ام؟ و کیست آنکه در بلاى سختى به من امید بسته و من امیدش را از خود بریده ام؟ من آرزوهاى بندگانم را در نزد خود نگه داشته ام و آنان به نگهدارى من راضى نیستند و آسمانهایم را از فرشتگانى که تسبیح من خسته نمى شوند پر کرده ام، و به آنان امر کرده ام که درهاى بین من و بندگانم را نبندند با این وجود بندگانم به گفتار من اعتماد نمى کنند؟ آیا کسى که مصیبتى از از مصائب من بر او وارد شده نمى داند که هیچ کس غیر من نمى تواند آن را بر طرف کند مگر بعد از اینکه من اجازه دهم؟ پس چه شده است که او را مى بینم که از من غافل گشته است؟ با جود و بخشش خودم چیزى را که از من درخواست نکرده است به او عطا کرده ام سپس آن را از او گرفته ام پس او بازگشت آن را از من نخواسته و از غیر من آن را درخواست مى کند؟ آیا در مورد من مى پندارى که منى که پیش از درخواست عطا مى کنم اگر از من درخواست شود سائل خود را اجابت نمى کنم؟ آیا من بخیل هستم که بنده ام مرا بخیل پندارد؟ آیا جود و کرم از آن من نیست؟ آیا عفو و رحمت به دست من نیست؟ آیا من محل (برآورده شدن ) آرزوها نیستم؟ پس چه کسى به جز من آرزوها را قطع مى کند؟ آیا آرزو کنندگان از اینکه به غیر من چشم آرزو بسته اند نمى ترسند؟ پس اگر همه اهل آسمانها و زمین من آرزو کنند و من آرزوى همه را برآورده سازم از ملک من به اندازه ذره اى کم نمى شود و چگونه ملکى که من متولى و متصدى آن هستم کم مى شود؟ پس اى سیاه بختى باد بر نومیدان از رحمت من، و اى سیاه بختى باد بر کسى که مرا عصیان کند و مراقب من نباشد.
حدیث :
هیثم بن واقد گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که مى فرمود: کسى که خدا ترس باشد خداوند خوف و هیبت او را در همه چیز مى افکند و کسى که از خدا نترسد خداوند او را از همه چیز مى ترساند.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام و ایشان از پدران بزرگوارش علیه السلام شبیه حدیث گذشته در ضمن وصایاى پیامبر اکرم به على علیه السلام روایت شده است با اضافه اى که عبارت است از: اى على ! سه چیز نجات بخش است : ترس از خداوند در نهان و آشکار، و میانه روى در هنگام ثروت و تنگدستى ، و سخن عادلانه در هنگام خوشنودى و خشم.
یه دیالوگ تو یه فیلمی بود که میگفت: من کنارِ تو یه آدم دیگه ام، آدمی شبیه تر به خودم، بنظرم اوج خوشبختی همینه که یه نفر رو داشته باشی که نخوای جلوش کسِ دیگهای باشی، خودت باشی، خودِ خودت.
پس از صرف چای و چند لحظه صحبت، صدای اذان ظهر به گوش رسید. ناگاه کدیور از جای برخاست و گفت میخواهم نماز بخوانم. با توجه به وضع و جو آن زمان و به تعبیر رایج در مشهد، یکی به کدیور گفت: شیخ بازی میکنی؟ گفت نه. نمازش را اول وقت خواند و بعد تعریف کرد گفت: من سالهاست که نماز را اول وقت میخوانم. پرسیدم چرا؟ گفت: من در جوانی در صف غافلان بودم و اصلا نماز نمیخواندم. وقتی که داماد شدم نسبت به خویشان همسرم بی پول و فقیر بودم، میخواستم زندگی مستقلی تشکیل دهم. ملکی از آستان قدس رضوی در نیشابور اجاره کردم. سال اول نفعی نبردم سال دوم هم زیان دیدم سال سوم چیزی در بساط نداشتم. همسرم پنهان از بستگان خود زیورآلات زنانه خود را به من داد تا بفروشم و ملکی دیگر اجاره کنم. شاید خداوند متعال عنایتی کند و زیانهای گذشته جبران شود. با این پول قرضی از همسرم، ملکی بزرگتر از آستان قدس اجاره کردم و مشغول کار شدم. زراعت خوب و حاصل امیدوارکننده بود. نزدیک فصل بهره برداری خبر رسید چند جبهه عظیم ملخ از سمت سمنان و دامغان بسوی خراسان در حرکتند که روز روشن را تاریک کرده اند. دسته اول ملخ بر شاخ و برگ درختان مینشیند و برگها را میخورند. دسته دوم ساقهها را و دسته سوم شاخهها را و پس از پرواز دسته چهارم از درختان به جز تنه درخت چیزی در مزارع و باغات باقی نمیماند. ترس به جانم افتاد و به خود گفتم: پس چه بر سر زراعت من خواهد آمد؟ دوستان که بی تابی مرا دیدند و قصه مرا شنیدند گفتند هر چه زودتر خود را به شیخ حسنعلی اصفهانی برسان. اگر ایشان دعائی بدهد حتماً زراعت تو سالم میماند. ناچار با هزاران فکر و خیال و دلهره به درب منزل ایشان رفتم و در زدم. خود ایشان آمدند و در را باز کردند. من ماجرا را گفتم. ایشان فرمودند تو که نماز نمیخوانی. فوراً گفتم از این به بعد نماز خواهم خواند. از من قول گرفتند که نمازهای یومیه را در اول وقت بخوانم. سپس همچنانکه ایستاده بودند، فقط بر روی قطعه کاغذ کوچکی، فقط یک بسم الله الرحمن الرحیم نوشتند و فرمودند: این نوشته را ببر بر سر زمین، آن طرفی که ملخ خواهد آمد، چوبی را بر زمین فرو کن و این کاغذ را با نخ بر آن چوب آویزان کن تا باد به حرکتش درآورد. من نیز چنین کردم. بعداً دستههای ملخ آمدند زراعتها و سبزیها را خوردند به جز زراعت من که سبز و خرّم در وسط جلگه نیشابور سالم باقی ماند بود. خیلی منقلب شدم و از آن زمان فهمیدم که غیر از این دنیای ظاهر، عالم دیگری هم هست و از آن تاریخ نمازهای واجبم را اول وقت میخوانم. نشان از بی نشانها.
آفرینش جنبدگان
قرآن درباره ى آفرینش سایر جنبدگان پس از بیان قانون عام مبنى بر آفرینش هر چیز زنده از آب میفرماید: والله خلق کل دابة من ماء فمنهم من یمشی على بطنه ومنهم من یمشی على رجلین و منهم من یمشى على اربع یخلق الله ما یشاء ان الله على کل شی ء قدیر: خداست که هر جنبده اى را ابتدا از آب آفرید، پس بعضى از آن ها بر روى سینه میخرند و پاره اى از آن ها بر روى دو پا و بعضى از آن ها بر روى چهارپا راه مى روند خدا هر چه بخواهد مى آفریند، در حقیقت خدا بر هر چیزى تواناست. از آیه استفاده میشود که آفرینش همه ى جنبدگان از آب بوده است گرچه آیه مزبور در مقام بیان اصناف، تنها به گروه هایى از آن ها اشاره کرده است، ولى میدانیم گروههاى نامبرده همه ى جنبدگان نیستند. در حدیث مى خوانیم پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: کل شى ء خلق من الماء، و از برخى روایات نیز استفاده مى شود که بسیارى از جنبدگان از خاک زمین آفریده شده اند. حضرت موسى بن جعفر علیمها السلام مى فرماید: خداوند چون زمین را خلق کرد بسیارى از جنبدگان زمینى که داراى خون نیستند از خاک آفرید «ان الله لما خلق الارض خلق دبابات الارض من غیر فرث و لا دم، خلقها من تراب، و از بعضى روایات نیز استفاده مى شود که خلقت انسان بعد از سایر حیوانات زمینى بوده است. بنابراین آفرینش انسان پس از آن رخ داده که زمین پر از گیاه، درخت و انواع حیوانات دریایى و زمینى بوده است گویا خداوند خوان کرم گسترده ، انوع نعمت ها مهیا کرده و آن گاه انسان را به عنوان بهترین نوع آفریده ها خلق نموده، به مهمانى فرا خوانده و همه چیز را مسخر او داشته است.
آفرینش جن
قبل از پرداختن به کیفیت آفرینش انسان به چند حدیث توجه کن: امام باقر علیه السلام در روایتى میفرماید: قبل از خلقت نسل کنونى بشر خداوند هفت دوره جهان آفریده که از نسل آدم نبوده اند، و هر دوره پس از دوره اى منقرض شدند، سپس آدم ابوالبشر را آفرید و نسل کنونى را از او پراکنده ساخت. امام باقر علیه السلام در حدیث دیگر فرمود: خداوند هزار هزار جهان و هزار هزار آدم آفرید که شما در آخرین جهان و از آخرین آدم ها هستید. امام صادق علیه السلام در حدیثى مى فرماید: چون خداوند زمین را آفرید پنجاه هزار سال آن را رها کرد، سپس موجوداتى آفرید که نه از جنس جن بودند نه از فرشته و نه از انسان، این ها دهها هزار سال ماندند و سپس منقرض گشتند، سپس جن را آفرید که پس از مدتى بناى خون ریزى و فساد در زمین را شروع کردند، کار جن و ناس زمینه اى شد که فرشتگان با آفرینش انسان لب به سؤال گشودند که خداوندا، آیا مى خواهى در زمین باز کسى را بیافرینى که تباهى به بار آورد و خونریزى نماید؟ اتجعل فیها من یفسد فیها ویسفک الدماء. قرآن مجید با اشاره به آفرینش انسان خاطر نشان مى سازد که آفرینش جن قبل از خلقت انسان صورت گرفته است، والجان خلقناه من قبل من نار السموم : جن را پیش از آدم از آتش گرم و سوزان خلق کردیم، ابلیس نیز از این گروه بود که قبل از آدم به عبادت اشتغال داشت، واذ قلنا للملائکة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس کان من الجن. هنگامى که به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید، همه، جز ابلیس سجده کردند، او از گروه جن بود و از فرمان پروردگارش سرپیچید، على بن ابراهیم حدیث جالبى از امام باقر علیه السلام و ایشان از نوشته هاى امیرالمؤمنین علیه السلام نقل میکند که یکى از نواده هاى ابلیس به نام هام خدمت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: من به دست حضرت نوح علیه السلام توبه کردم و با او در کشتى بودم، و هنگامى که به قومش نفرین کرد او را مورد عتاب قرار دادم، همچنین با ابراهیم علیه السلام بودم هنگامى که به آتش افتاد و خداوند آتش را بر او سرد و سلامت کرد، و هنگام غرق شدن فرعون و نجات بنى اسرائیل با حضرت موسى علیه السلام بودم همچنین با هود و صالح بودم، و در کتاب ها خوانده ام که به تو نوید میدادند، سلام میرساندند و تو را به عنوان افضل پیامبران و گرامى ترین آنان مى خواندند، اینک آمده ام به آنچه خداوند بر شما نازل فرموده مرا آموزش دهید، آنگاه رسول خدا (ص) به امیرالمؤمنین علیه السلام دستور فرمود او را آموزش دهد. بر فرض صحت حدیث، معلوم مى شود مهلت خداوند به ابلیس تا روز قیامت بى حکمت نبوده و چه بسا فرزندان و نوادگان فراوانى از او به راه راست هدایت شده باشند و معلوم مى شود که آنان نیز چون پدرشان ابلیس از ویژگى اختیار بهره مندند.
از موجود تک سلولی تا جانداران
در همۀ دوران های ششگانۀ پیشین نیز موجود عاقل مکلف بطور فراوان و در کرات فراون بوده اند و امروز که در دوران هفتم هستیم نیز در جاهای فراوان از کهکشان ها هستند. شرح این مسئله را در دو حدیث از امام باقر علیه السلام مشاهده میکنیم، اما برای معنی این دو حدیث نیازمند یک مقدمه هستیم: مفسرین در هر آیه ای که به کلمۀ ارض رسیده اند آن را به معنی کرۀ زمین گرفته اند. در حالی که ارض در زبان عرب (و معادل آن در هر زبان دیگر) به چند معنی آمده است: سرزمین: در این آیه نیز به همین معنی آمده است: إِلَى الْأَرْضِ الَّتی بارَکْنا فیها. همچنین سمت پائین: میگویند سقط الی الارض. و همچنین کرۀ زمین: در آیه های متعدد نیز به این معنی آمده است. اما در قرآن هر جا که واژۀ ارض در مقابل سماوات (با صیغۀ جمع) آمده مراد از آن کل و مجموعۀ محتوای آسمان پائین است؛ در تشبیه هفت آسمان به حلقه های تنۀ درخت گفته شد، که جهان یک بخش مرکزی دارد و هفت حلقه در اطراف آن، در این قبیل آیه ها مراد از ارض همان بخش مرکزی است که شامل همۀ کرات و کهکشان ها می باشد، نه کرۀ زمین و همچنین است در احادیث و ادبیات اهل بیت علیهم السلام. اینک برویم به زیارت آن دو حدیث از امام باقر علیه السلام: حدیث اول: محمدبن مسلم شخصیت برجستۀ علمی زمان خود، میگوید: امام باقر فرمود: خداوند عزیز و جلیل از آن آغاز که ارض را آفریده هفت عالم خلق کرده (هفت عالم انسانی) که آنان از نسل آدم نبودند؛ آنان را از ادیم ارض (توضیح: ادیم یعنی «خورشت؛ خرشت دار» مراد خاکی است که دارای مواد برای تغذیه گیاه و جاندار باشد، که گفته اند: ادیم زمین سفرۀ عام اوست. بر این خان یغما چه دشمن چه دوست) خلق کرد و یکی پس از دیگری در آن ساکن کرد. پس از آنها، خداوند عزیز و جلیل آدم ابوالبشر را آفرید. این حدیث می گوید در همۀ دوران های هفتگانۀ جهان موجودات عاقل و مکلف آمده و رفته اند. این معنی وقتی کامل میشود که حدیث دوم را نیز مشاهده کنیم؛ در این حدیث فقط از هفت عالم سخن رفته است اما در حدیث دوم خواهیم دید که سخن از هزار هزار عالم انسانی است. این حدیث یک موضوع کلّی را در نظر دارد که: در دوران های هفتگانه نیز موجود مکلف و عاقل بوده اند. و حدیث دوم میگوید که در هر کدام از آن دوران های هفتگانه، در مناطق مختلف و متعدد- و کرات متعدد- موجود عاقل و مکلف فراوان آمده و رفته اند. اینک حدیث دوم: جابربن یزید جعفی شاگرد دیگر امام باقر علیه السلام که او نیز از دانشمندان نامدار عصر خود است از آن حضرت تقاضا کرد که آیۀ: أَ فَعَیینا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدید (آیۀ ۱۵ سورۀ ق ترجمه: آیا ما در آفرینش خلق اول ناتوان شدیم، بل آنان (مردمان کرۀ زمین) یک آفرینش جدید و نوع جدید هستند- یعنی پیش از آفرینش آنان موجودات عاقل و مکلف آفریده بودیم. متاسفانه مفسرین این آیه را نیز درست معنی نکرده و گفته اند: آیا ما از آفرینش نخستین عاجز ماندیم (تا قادر بر آفرینش رستاخیز نباشیم) ولی آنها (با وجود این همه دلیل باز) در آفرینش جدید تردید دارند. اینان کلمۀ «لبس» را به معنی «شک، شبهه و تردید» گرفته اند. در حالی که معنی آن «پیکر، نوع، گونه، نماد» است، و حدیث مورد بحث نیز این را ثابت خواهد کرد) را برایش تبیین کند. پاسخ امام علیه السلام دو بخش دارد؛ بخش اول ناظر به آینده است که میفرماید در آینده نیز موجود عاقل مکلف آفریده خواهد شد. و بخش دوم ناظر به گذشتۀ عمر کائنات است. پس بهتر است ما نیز این حدیث را در دو بخش بررسی کنیم: بخش اول: میفرماید: ای جابر تبیین این آیه چنین است: خداوند عزیز و جلیل وقتی که این مردم و این عالم را از بین میبرد، و اهل بهشت در بهشت ساکن میشوند و اهل دوزخ در دوزخ، خداوند از نو عالم جدیدی درست میکند غیر از این عالم. و از نو مخلوقی می آفریند بدون مذکر و مونّث، (سپس مردمی می آفریند که) خدا را عبادت میکنند و به توحید او معتقد میشوند، و می آفریند برای آنان زمینی که در آن باشند غیر از این زمین. و می آفریند برای آنان بالای سرشان آسمانی غیر از این آسمان. توضیح: همانطور که گفته شد، در هر نبأ عظیم (قیامت) یک آسمان جدید در زیر آسمان قبلی از مواد عالی و تکامل یافته آفریده میشود. امروز هفت آسمان تودر تو وجود دارند که بالاترین آن ها در همان ایجاد مادّۀ اولیّۀ جهان ایجاد شده و شش آسمان دیگر هر کدام در یک قیامت. و در این قیامت که در فرا روی جهان هست، آسمان هشتم بوجود خواهد آمد: یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَة: آنروز عرش خداوند را در بالای سر جهانیان، هشت آسمان حمل خواهد کرد. امام علیه السلام در این سخن همین آسمان جدید و هشتم را بیان می کند. گفته شد که در انفجار عظیم قیامت (نفحه اول یا صور اول) همۀ کرات، منظومه ها و کهکشان ها به گاز و مذاب مبدل خواهند شد (قارعه در صور اول) سپس از همان گازها و مذاب ها کرات جدید، منظومه های جدید و کهکشان های جدید (قارئه در صور دوم) به وجود خواهند آمد. و در برخی از آن کرات از نو موجود حیاتمند آفریده خواهد شد. ابتدای پیدایش حیات در آن کرات، مانند پیدایش حیات در کرۀ زمین ما خواهد بود: اول موجودات ریز که میجنبند اما تکثیر نسل شان از طریق مذکر و مؤنّث نیست، به وجود خواهند آمد. پیدایش این موجود حیاتمند را که بدون مذکر و مؤنّث بوده، از زبان امیرالمؤمنین علیه السلام بشنوید؛ در ضمن یک حدیث مفصل (متأسفانه در بخش هائی از این حدیث، در نسخه برداریها یا اشتباه راویان، اضطراب هست، اما بخشی که مورد بحث ماست سالم و دست نخورده مانده است که همین حدیث امام باقر (علیه السلام) نیز آن را تأیید میکند) میفرماید: آنگاه خداوند متعال خلقی را آفرید متفاوت از خلقت فرشتگان، و متفاوت از خلقت جنّ و بر خلاف خلقت نسناس، اینها در زمین میجنبیدند شبیه جنبیدن جانداران ریز، میخوردند و می نوشیدند مانند تغذیۀ حیوانات از مرتع های زمین، همۀ شان مذکر بودند و در میانشان مؤنّثی نبود، خداوند در آنها نسبت به جنس مخالف شهوتی قرار نداده بود، و احساس فرزند دوستی نداشتند، و نه حرص و آز و نه طول آرزو، و نه لذّت زیستن. شب آنان را نمی پوشانید و روز آنها را فرا نمیگرفت. آنها نه از چهارپایان بودند و نه از حشرات ریز. این موجودات جاندار که دارای حیات بوده و مانند هر جاندار دیگر تغذیۀ حیاتمند داشته اند، امروز هم هستند؛ باکتری هائی که تولید مثل شان از طریق مذکر و مؤنّث نیست بلکه کمر باکتری باریک شده سپس به دو قسمت شده و تکثیر میشود. و نیز در اعماق خاک بدون نور قدرت زندگی کردن دارند. این که این باکتری ها عین همان باکتری های اولیّه هستند یا تکامل یافتۀ آنها هستند، در بحث ما چندان فرق نمیکند. این مرحلۀ اول پیدایش حیات در روی کرۀ زمین است که آن را روح باکتریائی یا حیات باکتریائی مینامیم. در مرحلۀ دوم به برخی از همان ها روح دوم داده شد که به گیاه مبدل شده و انواع گیاهان را به وجود آوردند. و در مرحله سوم به برخی از حیاتمندان گیاهی، روح سوم اعطا شد که به حیوان مبدل شده و گونه های مختلف حیوانات را به وجود آوردند.
صحیفه سجادیه
زمان و مکان دعا، مهم هست و در استجابت آن نقش دارد، دعا در مسجد الحرام، مسجد الرسول، مسجد کوفه، مشهد مقدس، زیارتگاهها، تا بیاید به مسجد محلّه (و نیز همانطور که بیان شد دعا در خلوت، دشت و صحرا و محیط طبیعت) بهتر از مکانهای دیگر است، همینطور دعا در روزهای جمعه، ساعات آخر هر شب، سحرگاه، موقع بارش باران. مخصوصا مواقعی که از نظر روحی حس و حال خوبی داریم. اما این بدان معنی نیست که دعا در مکانها و زمانهای دیگر، کم ارزش باشد، در حدیث داریم: وقتی که موسی (علیه السلام) با خدای خود گفتگو میکرد، گفت: پروردگارا، از من دوری تا تو را صدا کنم، یا نزدیکی تا با تو نجوی کنم؟ خدا بهش وحی کرد: من همنشین کسی هستم که مرا یاد کند. موسی گفت: پروردگارا، گاهی در وضعیتی قرار میگیرم که تو را بالاتر از آن میدانم در آنحال یاد کنم (مثلاً در دستشوئی، در وقت عمل جنسی و..) خدا فرمود: ای موسی مرا ذکر و یاد کن در هر حال. حتی در حدیثی داریم که خدا از موسی گله کرد و گفت: تو سه تا عیب داری، که یکیش همین بود که چرا توی اماکنی مثل دستشویی منو یاد نمیکنی؟ موسی گفت: من حیا میکنم. خدا گفت نه، تو در همان حالت هم نیازمند رحمت من هستی. البته اماکن مقدسه حس و حال خوبی به آدم دست میده که همین حالت خوب، نشونه آمادگی روحی هست که میشه نهایت استفاده رو برد، بشرطی که در چنین مواقعی مشغول گفتگو با اطرافیان، و ذهن پریشان نباشیم و با خودمون خلوت کنیم و توجه و تمرکزمون به ارتباط معنوی باشه.
سلمان فارسی
پس از حجة الوداع و خارج شدن از منطقه غدیرخم، روزی پس از اقامه نماز صبح، متوجه شدم که چهره پیامبر، ترکیبی از خشم و غمی مقدس به خود گرفته است. ابوذر کنارم نشسته بود؛ از او پرسیدم که علت را میداند؟ گفت: هر چه هست، عمار و حذیفه که سراسر شب با پیامبر بوده اند، میدانند. آنها کمی آن طرف تر بودند و غمگین و خشمگین به نظر میرسیدند. از آنها ماجرا را پرسیدیم؛ آنها ما را به گوشه ای بردند و ماجرا را تعریف کردند. آنها گفتند که نیمههای شب، در یکی از گردنههای راه، دوازده نفر با چهرههای پوشیده، ناگهان به قصد ترور پیامبر از گردنه سرازیر شده و به سوی ایشان حمله ور میشوند. در لحظه حمله، تنها حذیفه، که افسار مرکب پیامبر به دستش بوده، و عمار، کس دیگری کنار پیامبر نبوده است؛ چرا که بقیه مسلمانان عقب افتاده بودند. شدت حمله چنان بوده که حتی از سر و صدای حمله کنندگان، مرکب پیامبر رم میکند؛ ولی با معجزه پیامبر آرام میگیرد. بواسطه همان معجزه، حمله کنندگان ناکام میشوند و پا بفرار میگذارند؛ ولی در موقع فرار، به اعجاز پیامبر، آسمان برقی میزند و حذیفه چهره تمامی حمله کنندگان را میبیند و همه آنها را میشناسد؛ شش نفر از قریش و بقیه از انصار یا قبایل دیگر عرب بوده اند. اما پیامبر از حذیفه و عمار خواسته بود که بخاطر حفظ وحدت و ثبات جامعه از افشای عمومی اسامی پرهیز کنند و اسامی را جز به خواص نگویند. آن ماجرا، کاملاً شبیه سوءقصد دیگری به پیامبر در لیلة العقبه و در مسیر بازگشت از جنگ تبوک (سال ۹ قمری) بود. از آن واقعه نگران و ناراحت بودیم که ناگهان حادثه بعدی رخ داد: حارث بن عمرو فهری یکی دیگر از تازه مسلمانان مدعی که خبر غدیرخم را در میان قبیله اش شنیده و به تحریک منافقین به قصد اعتراض به پیامبر به سوی کاروان راه افتاده بود، در میانه راه به پیامبر رسید و با تندی و جسارت، علناً با مسئله ولایت و امامت امیرالمومنین علیه السلام مخالفت کرد. پیامبر اکرم احساس کرد که اگر اقدامی صورت نگیرد، مسئله امامت در همان مرحله آغازین ناکام میماند. بدین جهت، پیش روی جمعیت او را نفرین کرد؛ ناگهان سنگی از آسمان فرود آمد و او را درجا بدرک فرستاد. این
اقدام موقتاً باعث وحشت و انفعال جریان گسترده منافقین و سران آنها شد. در برابر منافقین، من و عده ای از اصحاب، که عاشق پیامبر اکرم و اهل بیت علیهم السلام او بودیم، هم قسم شده و گروه حامیان اهل بیت پیامبر علیهم السلام را تشکیل داده بودیم. افراد گروه ما عبارت بودند از ابوذر، عمار، مقداد بن اسود، حذیفه الیمان، خزیمه بن ثابت، ذوالشهادتین، ابوایوب انصاری، خالد بن سعید بن عاص، بریده اسلمی انصاری، ابی بن کعب و من. البته در آن روزها زبیر هم با ما بود. ما سعی میکردیم در شرایطی که پیامبر اکرم بیمار شده و حالشان رو به وخامت میرود، تا میتوانیم کنار پیامبر خدا و امام علی (ع) باشیم؛ چراکه گروه دوازده نفری مخالفین نیز بسیار فعال شده بودند و در آستانه رحلت پیامبر فتنه گری میکردند. آنها بصورت علنی با دستورات مهم پیامبر، مثل دستور ایشان مبنی بر تشکیل سپاهی به فرماندهی اسامه بن زید برای رفتن به مرزهای شام مخالفت میکردند یا چندین مرتبه در کنار بستر پیامبر جنجال و سر و صدا راه انداختند. آنها وقتی دیدند که به علت حضور ما از بودن در کنار پیامبر در روزهای آخر عمرشان نمیتوانند سوءاستفاده کنند، حزب مستقلی در برابر پیامبر (ص) ، امام علی (ع) و ما تشکیل دادند و سرانجام پس از رحلت غم انگیز پیامبر اکرم در واپسین روزهای ماه صفر سال یازدهم، و در شرایطی که مدینه در حزن و اندوه فرو رفته بود و ما هم سعی میکردیم یاور امیرالمؤمنین علیه السلام در ماجرای کفن و دفن پیامبر باشیم، که سه روز طول کشید، آنها زیر سایبان بنی ساعده جمع شدند و کودتای خلافت را طراحی و اجرا کردند. آن کودتا باعث شد که پس از دفن پیامبر اکرم، امیرالمؤمنین علیه السلام و اهل بیت ایشان علیهم السلام و ما شیعیان تنها بمانیم. متأسفانه بعد از هجوم منافقین به خانه حضرت علی علیه السلام و بردن ایشان با دست بسته، وقتی فریاد یاری خواهی آن حضرت بلند شد، دوستان ما هم پراکنده یا دچار لغزش شدند؛ تا جایی که برای آن حضرت، جز من و ابوذر و مقداد کسی نماند. در ماجرای هجوم منافقین به خانه امام علی علیه السلام که با هدف بیعت گیری اجباری از ایشان و ما صورت گرفت، علاوه بر مجروح شدن شدید دختر پیامبر، حضرت زهرا علیها السلام و سقط جنینش و نیز مصدومیت امام علی علیه السلام، من هم به عنوان مهم ترین مدافع، حامی و سخنگوی شیعیان، به علت سخنرانیها و احتجاجهای متعددم، به شدت مورد ضرب و جرح قرار گرفتم. ادامه دارد..
پائولو کوئلیو
ادامه از قبل. این روزها زیاد میشنویم که میگویند پائولو کوئیلو چنین و چنان گفته و تخم دو زرده کرده، و شنونده با خودش میگه این بابا کیه؟ لابد مغز متفکریه و خیلی چیز فهمه؟ در حالی که این مردک روانی و دیوانه، یکی از دجالها و بازیچه های یهود هست که بعنوان فریلنسری های اتاق فکر اسقاطیل تلاش میکنه نوعی سبک فکر بی دینی و لائیکی رو به مخاطب القاء کند (تعریف فریلنسر به زبان، ساده سادهترین تعریف فریلنسر (Freelancer) این است که یک نفر، بدون اینکه به یک سازمان، کسب و کار یا شرکت مشخص متعهد شود، خدمات حرفهای و تخصصی خود را به مجموعهها و کارفرماهای مختلف ارائه داده و بسته به نیاز و پروژههای در دسترس، کارفرمای خود را تغییر دهد) انتشار کرینگ ها، دولت برزیل این مجموعه را خرابکارانه دانست و پائولو و رائول را به زندان انداخت، رائول خیلی زود آزاد شد، اما پائولوی بدبخت، مدت بیش تری در هولوف دونی ماند، زیرا او را مغز متفکر این اعمال مثلاً آزادی خواهانه میدانستند. مشکلات او به همانجا ختم نشد، دو روز پس از آزادی اش دوباره در خیابان بازداشت شد و او را به شکنجه گاه نظامی بردند. خود پائولو معتقد است که با تظاهر به جنون و دیوانه بازی، و اشاره به سابقه ی سه بار بستری اش در بیمارستان روانی بعنوان دیوانه، از مرگ نجات یافته است، وقتی شکنجه گران در اتاقش بودند، شروع کرد به خودش را کتک زدن و اسکول بازی در آوردن و سر انجام، از شکنجه ی او دست کشیدند و قسر در رفت و آزادش کردند. این تجربه اثر عمیقی بر او گذاشت، و پشماش فرفری شد، و بقول معروف پشم ریزون کرد. پائولو در بیست و شش سالگی به این نتیجه رسید که به اندازه ی کافی زندگی کرده، و حسابی جر خورده و دیگر میخواهد طبیعی مثل بچه آدم زندگی کند. شغلی در یک شرکت تولید موسیقی به نام پلی گرام یافت و همانجا با زنی احمق آشنا شد که مخش را زد و بعد با او ازدواج کرد. به لندن رفتند. پائولو ماشین تایپی خرید و شروع به نوشتن کرد. اما هیچ پخی نشد و موفقیت چندانی به دست نیاورد. سال بعد دست از پا درازتر به برزیل برگشت و مدیر اجرایی شرکت تولید موسیقی دیگری به نام سی بی سی شد. زیر پله ای ۲ متری اجاره کرد و برای موشهای زیر پله آهنگ مینواخت، اما این شغل فقط سه ماه طول کشید، چون داشت از گرسنگی میمرد. سه ماه بعد، همسرش که متوجه شد این بیچاره یه تخته اش کمه از او جدا شد، و از کارش هم اخراجش کردند، چون زدند توی کونش و انداختنش بیرون، بعد با دوستی قدیمی، مونگولی بنام کریستینا اویتیسیکا آشنا شد. این آشنایی منجر به ازدواج آنها شد و هنوز با هم زندگی میکنند. این زوج برای ماه عسل به اروپا رفتند ولی چون هر دو منگول بودند، در همین سفر ماه عسلی، از اردو گاه مرگ داخائو هم بازدید کردند و ماه عسل، ماه ترشی شد. بعید نیست که در ماه عسل موقع غذا خوردن احتمالا به قبرستان میرفتند و شبها در مرده شور خانه میخوابید، در داخائو، اشراقی از طرف شیطان به پائولو دست داد و او نوکری صهیون رو پذیرفت و در حالی که پاک کسخل شده بود، ادعا کرد در حالت اشراق مردی را دیده. البته در مورد اینکه آیا با هم گردو بازی هم کرده اند یا نه چیزی نگفته. دو ماه بعد، در کافه ای در آمستردام با همان مرد در مستی و توهمات ملاقات کرد و به خیال خودش زمان درازی با او صحبت کرد. این مرد که پائولو هرگز نامش را نفهمید، چون اصلاً وجود خارجی نداشت، و فقط مثل شیطان در ماتحتش گاهی موت موت میکرده، به او گفت دوباره به مذهب خویش برگردد و اگر هم به جادو علاقه مند است به جادوی سفید روی بیاورد. همچنین به پائولو توصیه کرد جاده ی سانتیاگو (یک جاده ی زیارتی دوران قرون وسطی) را طی کند. پائولو، یک سال بعد از این سفر زیارتی، اولین کتابش خاطرات یک مغ را نوشت (که تمام کتاباش را بزودی نقد میکنیم) این کتاب به تجربیات پائولو در طول این سفر هپروتی میپردازد و به اتفاقات خارق العاده ی زیادی اشاره میکند که سراسر خالی بندی و جنگولک بازی و سیاه بازی است و ادعا میکند، در زندگی انسانهای عادی رخ میدهد. یک ناشر کوچک برزیلی این کتاب را چاپ کرد و بخاطر حمایت صهیون فروش نسبتاً خوبی داشت اما با اقبال کمی از سوی منتقدان روبرو شد چون سراسر چرندیات بود. پائولو کتاب کاملاً متفاوتی نوشت (کیمیاگر) این کتاب کاملاً نمادین و پوچ بود و کلیه ی مطالعات یازده ساله ی پائولو را، که الحق فقط علافی بوده، درباره ی کیمیاگری در قالب داستانی استعاری خلاصه میکرد. اول فقط ۹۰۰ نسخه از این کتاب با حمایت صهیون فروش رفت و ناشر، امتیاز کتاب را به پائولو برگرداند و کلی هم فحش نثارش کرد، چشمشم کور و دندش هم نرم. پائولو عقل درست حسابی نداشته، ولی خیلی رو داشت، در حد سنگ پای قزوین، دست از تعقیب توهماتش نکشید. فرصت دوباره ای دست داد: با ناشر بزرگتری به نام روکو یهودی آشنا شد که از کار او خوشش آمده بود. کتاب بریدا را طبق افکار و عقاید صهیونی روکو نوشت و منتشر کرد که در آن درباره ی عطایای هر انسان صحبت میکرد. این کتاب ، بخاطر انحرافات و نقشه های یهود، با استقبال زیادی مواجه شد و باعث شد کیمیاگر و خاطرات یک مغ نیز دوباره به کمک یهود مورد توجه قرار بگیرند. در مدت کوتاهی هر سه کتاب در صدر فهرست کتابهای پرفروش برزیل قرار گرفت، کیمیاگر، با تبلیغات و حمایت یهود، رکورد فروش تمام کتابهای تاریخ نشر برزیل را شکست و حتی نامش در کتاب رکوردهای گینس نیز ثبت شد. البته تمام کتابهای کوئیلو رو کم کم با حوصله نقد میکنیم.
نقد آثار پائولو کوئلیو
چندین انحراف گوناگون در کتابهای او بصورت تلقین در صفحات کتابش تکرار میشود که بعنوان نمونه، دین سازی و مؤثر دانستن آیینهای دروغین و خرافی و غیره را فقط کوتاه مرور میکنیم. سالها جادوگری، کیمیاگری و علوم غریبه را مطالعه و تمرین کردهام … بله کشف کردم که بسیاری از این آیینها مؤثر است(صفحه ۴۵ و ۴۶) در جوانی رؤیاهایم باز عوض شد میخواستم … ماشین کروکی داشته باشم، سر انجام بچه دار بشوم، اسرار جادو و کیمیاگری را کشف کنم. (صفحه ۳۴۸) تلقین برای نگاه منفی به زندگی، بعضیها خوشبخت به نظر میآیند، چرا که کارشان را راحت کرده اند و اصلاً به موضوع فکر نمی کنند … شوهر میکنم، خانه میخرم، دوتا بچه میآورم، … اما با این همه، چشم هایشان غمی را نشان میدهد که حتی خودشان هم از وجودش در جانشان خبر ندارند. تو خوشبختی؟ (صفحه ۵۵) ازدواج و طلاق مداوم، شجاعت است، نمونه ، برای عشق زن اول، دوم و سومم جنگیدم. جنگیدم تا شجاعت پیدا کردم از زن اول و دوم و سومم جدا بشوم. (صفحه ۲۶) نوشتههای مبهم،نمونه ،بعد از نوشتن بیش از هزار صفحه، دست از کار کشیدم، هزار صفحه که به نظرم خارق العاده میآمد چرا که حتی خودم هم نمی فهمیدم چه نوشته ام. (صفحه ۲۶) (اسکول روانی، خب تو گوه خوردی نوشتی) بردگی اجتماعی ،نمونه ،در حین مبارزه، کسانی را میدیدم که به نام آزادی حرف میزدند و هر چه بیشتر از این تنها حق انسان دفاع میکردند، بیشتر برده خواست اجدادشان به نظر میرسیدند. برده ازدواجی که در آن عهد میکردند تا پایان عمر، کنارِ شخص دیگری بمانند برده عدالت، رژیمهای اجتماعی … در عشقهایی که در آن نمی توانستند بگویند «نه» یا «بس» است. (صفحه ۲۶) نمونه ، برده تعطیلات آخر هفته که مجبور بودند با کسانی غذا بخورند که دوست نداشتند، برده تجمل، برده ظاهر متجمل … برده زندگی ای که خودشان انتخاب نکرده بودند، اما تصمیم گرفته بودند با آن بسازند. (صفحه ۲۷) بهای آزادی بی قید و بند، نمونه ، برای من آزادی محترم ترین چیز دنیا ست.
البته این باعث شد بادههایی را بچشم که دوست ندشتم، کارهایی بکنم که نباید میکردم و دیگر تکرار نکردم؛ داغ زخمهای بسیاری بر جسم و جانم بماند … از رنج هایم پشیمان نیستم، داغ زخمهایم را مثل مدال حمل میکنم، میدانم بهای آزادی سنگین است (صفحه ۲۷) زندگی زناشویی نماد بردگی، نمونه ، مجرد و میلیونرم میتوانم در روز روشن، با هر کس دلم میخواهد بروم بیرون (دوست داشتی به قزوین ما هم تشریف بیار) میتوانم در جشنهایی که این همه سال از خودم دریغ کرده ام، شرکت کنم. (صفحه ۳۳) نمونه ۲، فکر میکنند بر همه حق تسلط دارند؛ باز هم خیال میکنند وقتی قول داده اند تا ابد با هم خوشبخت باشند باید این قول را تا ابد حفظ کنند، حتی به این بها که هر روز بدبختی بکشند. (صفحه ۱۷۰)نمونه، وقتی کنار همیم چه اتفاقی میافتد؟ بحث میکنیم به خاطر هر چیز کوچکی دعوا میکنیم، میخواهیم همدیگر را عوض کنیم … گاهی در سکوت دلمان، به خودمان میگوییم: آزادی چه خوب است. کاش هیچ تعهدی نداشتم. (صفحه ۱۷۲) ترویج رابطه نامشروع ، نمونه ، سه روز تمام از دنیا دور میمانیم. دریا را نگاه میکنیم. برایش آشپزی میکنم، او از ماجراهای کارش میگوید و کم کم عاشق من میشود. به شهر برمیگردیم. معمولا در آپارتمان من میخوابیم، یک روز صبح خیلی زود بیرون میرود و با ماشین تحریرش بر میگردد، از آن روز به بعد بی آنکه چیزی بگوییم خانه من خانه او هم میشود (صفحه ۳۶) نمونه ، میدانی چرا همیشه در رابطه با مردها ناکام شده ام؟ برای این که فکر میکنم، همیشه باید با کسی رابطه داشته باشم … فکر میکنم این طوری فوق العاده و باهوش و جذاب و استثنایی میشوم. نیروی اغواگر ی مجبورم میکند بهترین جنبههای وجودم را نشان دهم. (صفحه ۱۴۳) نمونه، به دختر مو بوری که در مترو آواز میخواند و در هتل آپارتمان من زندگی میکند و هر شب با هم در جشن مادرید شرکت میکنیم، میگویم دارم به پرتقال میروم، اما یک ماه دیگر بر میگردیم. آپارتمان را مرتب میکنم، هر نشانه حضور زن را در آن از بین میبرم. از دوستانم میخواهم کاملاً سکوت کنند، زنم دارد میآید تا یک ماه پیش من بماند. (صفحه۴۳) نمونه ، میخواهی بپرسی که با وجود عشقم به استر، میتوانم تو را هم دوست داشته باشم؟ … میخواهم به خاطرت بجنگم، فکر میکنم به زحمتش میارزد. مردی که بتواند آنطور عشق بورزد که تو به استر میورزیدی سزاوار احترام و تلاش من است. (صفحه ۱۴۴) نمونه ۵ ، وقتی پای آمار به میان میآید، باید به آن احترام بگذاریم. ما همه به آمار اعتقاد داریم. آمار یعنی این که مادرم باید به پدرم خیانت کند، تقصیری هم ندارد کار آمار است. (صفحه ۱۱۳) نمونه ۶ ، دو سوم کارمندان هر شرکت، نوعی رابطه عاطفی با هم دارند. فکرش را بکنید! معنایش اینست که در دفتری با سه کارمند دو نفرشان نوعی رابطه ی نزدیک با هم دارند. ده درصد به خاطر همین موضوع کارشان را ترک میکنند. چهل درصد رابطههایی دارند که، بیش از سه ماه طول میکشد و در بعضی از مشاغل که غیبت دراز مدت کارمندها را از خانه میطلبد، از ده نفر دست کم هشت نفر با هم رابطه جدی پیدا میکنند. (صفحه ۱۱۲) نمونه ۷ اگر مرد و زنی با هم تنها باشند و مشروب بخورند، اگر درباره مسائل خصوصی با هم صحبت کنند، کارشان به تخت خواب میکشد. (صفحه ۱۴۸) نمونه ۸ یک مرد و زن که از هم خوششان میآید، اگر شرایط اجازه دهد کارشان به تخت خواب میکشد. (صفحه ۱۴۹) نمونه ۹ وقتی همسرم به کوهستان رفت، شب نتوانستم بخوابم … تصور اتفاقاتی که داشت میافتاد. زنم میرسد شومینه را روشن میکند. کتش را در میآورد، پلوورش را در میآورد، زیر پیراهن نازکش چیزی نپوشیده. مرد مطمئناً میتواند خیلی چیزها را ببیند … دربار مسائل بسیار خصوصی صحبت میکنند و احساس نوعی همدستی، میانشان شکل میگیرد … حالا آن دو، که روی دو مبل جداگانه نشسته بودند کنار هم نشسته اند … دانستن این که ممکن است زنم، در آن لحظه در کنار مردی دیگر باشد و با او … (صفحه ۱۵۰) (خب اسکول باز این حرفارو میزنی، باز این زنت هم ول میکنه میره)
تکنیک این نوکر صهیون این هست که راست و دروغ رو مخلوط میکنه، و دائم اراجیفی رو بصورت تلقین تکرار میکنه و حتی برای شخصیتها اسامی یهودی رو انتخاب میکنه و صد البته هنوز برای نقد کردن زوده، پوزش که این قسمت کمی طولانی شد. ادامه دارد..
اما در مناقب و مثالب، از گربه نره، کمی هم در مورد گوربگور سومی بنویسم، در روضة الاحباب روایت شده که سومی در نخستین جمعه از خلافتش بر منبر نشست تا خطبه نماز جمعه بخواند و عجز و ناتوانی بر زبانش مستولی گشت (یه آدم نو کیسه و تازه به دوران رسیده که در جای مولا علیهالسلام نشسته) و از ایراد نمودن خطبه درماند و دست از خطبه کشید و گفت: بسم الله الرحمن الرحیم. ای مردم! ان مع العسر یسرا.. یعنی پس از دشواری، آسانی است و پس از مکث طولانی، پس از گرفتگی زبان، گفت همانا شما بیشتر نیاز دارید که خلیفه ای اهل عمل (مثل من) داشته باشید و نه اهل حرف و سخن. این سخن را میگویم، و برای خودم و شما از خدا طلب مغفرت مینمایم. بعد بجای اینکه خطیبی انتخاب کند تا بجایش خطبه اجرا کند، بدون خطبه به نماز جمعه ایستاد و مردم احمق نیز در پشت سرش نماز خواندند. همچنین او زمانی که در سال بیست و ششم هجری حج نمود، دستور داد تا مسجد الحرام را گسترش دهند و خانه کسانی که در همسایگی مسجد راضی به فروش بودند را خرید و اکثریت را که راضی به این کار نشدند، خانه آنها را به زور تصرف نمود (کاری که این روزها توسط شهرداریها هم گاهی تکرار میشود) سپس وقتی که شاکیان اجتماع نمودند و به او شکایت بردند و دادخواهی کردند، دستور داد تا ایشان را حبس نماید تا آنکه بعد از مدتها، با وساطت بعضی از جمله مولا علی علیهالسلام جانم به فداش، درباره ایشان با او صحبت کردند و نزد او برای ایشان پادرمیانی کردند و او فقط آزادشان کرد. ولی پولی به آنان داده نشد. این آن چیزی است که مورخان بدان اشاره نموده اند و طبریّ در تاریخش حوادث سال ... و یعقوبی در تاریخش ... و ابن أثیر در الکامل بر آن تاکید کرده اند. طبری گوید: و دراین سال عثمان مسجد الحرام را گسترش داد و خانهها را از گروهی از مردم خرید و برخی دیگر امتناع کردند و او خانه هایشان را ویران کرد و هزینه آنرا در بیت المال نگاه داشت و ایشان فریاد اعتراض بر عثمان برآوردند و او دستور حبسشان را داد! و پیش از او نیز خلیفه پیشین عمر، چنین رفتاری کرد و برای گسترش مسجد عباس بن عبدالمطلب (عموی پیامبر) را محاکمه نمود و از بازپس دادن خانه او سر باز زد و روایت أبیّ بن کعب و أبی ذرّ الغفاری (که هر دو معتبر هستند) و دیگران بطور خلاصه ذکر شده. اما سوال مهم این است که چرا خلیفه سوم را کشتند؟ آیا مولا علی علیهالسلام هم دست داشته؟ خیر؟ ایشان خودشان فرمودند: من نه با گروه مخالفان بودم و نه با گروه موافقان. چرا؟ چون ابنه ای سوم ظالم بوده و اموال بیت المال رو شخصی کرده بوده و مولا حاضر نبوده از ظالم دفاع کند، از طرفی با شورش مخالف بوده و تمایل به دموکراسی داشته تا با گفتگو و آرامش مشکل حل بشود. چیزی که تحقیق در این باره را مشکل نموده است این است که، سومی در محاصره و تحریم بوده و حتی آب رو بروی سومی و زنش بسته بودند، و مولا و فرزندانش علیهماالسلام، یواشکی در زیر عبا، برای آنان آب و غذا میبرده اند، این ممکن است این تصور بوجود بیاید که مولا از اینها حمایت میکرده، از طرف دیگر معاویه لعنة الله علیه به بهانه خونخواهی، پیراهن خون آلود دروغین عثمان رو بهانه نمود، حال آنکه جنازه عثمان سه روز روی زمین ماند و کسی او را خاک نمیکرد، تازه وقتی مولا فرمود او را خاک کنند، بدون غسل و کفن و نماز در کنار باغی بیرون شهر، در محلی که مستراح بوده دفن شده، کسی اجازه دفن نمیداده و مولا علیهالسلام به فرزندان خودشون امر میکنند تا در جلوی جنازه حرکت کنند تا جمعیتی که با سنگباران مانع تدفین بودند حیا کنند، واقعاً نفرت شگفت انگیزی حاکم شده بوده که حیرت آوره. بهتره من خودم نظر ندهم و کتب قدیم رو ورق بزنیم ببینیم چکار کرده تا این نفرت عمومی بوجود بیاد، اول از کتب تسنن شروع میکنیم ببینیم خلیفه سوم خودشون رو چطوری نقد کرده اند. از کتاب العقد الفرید و کتاب المعارف ابن قتیبة شروع میکنیم. در مورد ریخت و پاش های عثمان، اینقدر زیاد بوده که خزانهدار او استعفا داده و قهر میکند و کلیدهای خزانه را جلوی او پرتاب میکند و میرود، نگاهی به کتابها داشته باشیم، ابومخنف چنین روایت میکند که عبدالله بن خالد بن اسید بن ابی العاص به همراه گروهی از مکه به نزد عثمان آمدند، وی دستور داد که سیصد هزار درهم به عبدالله بدهند و به هر یک از همراهان صد هزار و نوشته ای به (عبدالله بن الارقم) که خزانه دار بیت المال بود، داد و او این رقم را بسیار زیاد دانست و نوشته را به او برگرداند (ما از دور نمیتوانیم قضاوت کنیم ولی ابن ارقم تشخیص میدهد که در این کار قدیمی بوده) و گفته میشود که وی از عثمان خواست که برای این بخشش سیاهه ای (مکتوب و نوشته) مبنی بر بدهکاری اش به او بنویسد که عثمان نپذیرفت (چون بی حساب کتاب بوده) و ابن الارقم از پرداخت این پول به ایشان سر باز زد و عثمان به او گفت تو تنها خزانه دار ما هستی، چه چیز تو را واداشت که چنین کنی؟ ابن الارقم گفت: من خود را خزانه دار مسلمانان میدانستم و خزانه دار تو، بی شک برده توست، و بخدا سوگند که هرگز برای تو خزانه داری نخواهم کرد، و کلیدها را آورد و به منبر آویزان کرد (این حقیقت ندارد) و گفته میشود آنها را به طرف عثمان انداخت (این درست است و با عصبانیت پرتاب میکند) و عثمان آنرا به نائل پیشخدمتش داد (طبق اسناد البلاذریّ در الأنساب و ابن أبی الحدید در شرح و روایتی شبیه به این در تاریخ الیعقوبیّ آمده) و الواقدی روایت میکند که عثمان درست پس از این ماجرا به زید بن ثابت دستور داد که از بیت المال سیصد هزار درهم به عبدالله بن الارقم بدهد (معادل ۳۰ هزار سکه طلا برایش میفرستد تا نمک گیرش کند آبرویش را نبرد) و چون او آن مال را به نزد وی برد گفت: ای ابا محمد! امیر (الشیاطین) این مال را نزد تو فرستاده و چنین پیامت رساند، که ما تو را از تجارت بازداشتیم حال آنکه تو را خویشاوندانی نیازمند هست (بیکار شدی و الان خرج داری و عیالوار هستی) پس این مال را میان ایشان تقسیم کن و آنرا کمک حال خرج خانواده ات ساز. پس عبدالله بن الارقم گفت: مرا به آن نیازی نیست، و مگر چه کردهام که عثمان مرا پاداش دهد؟ بخدا سوگند که اگر این اموال مسلمین باشد، ارزش کار من چندان نبوده که سیصد هزار درهم بگیرم و اگر از داراییهای عثمان باشد، دوست ندارم که چیزی از اموال او بکاهم (واقعا دمش گرم، ایول داره) ضمناً شرط خلافت سوم این بود که باید به قرآن و سنت دو خلیفه پیشین عمل شود، و مولا علی علیهالسلام نپذیرفت ولی عثمان پذیرفت، لیکن او نه به قرآن عمل میکرد و نه به سنت دو خلیفه، بارها ناسزاگویی بین عثمان و عایشه و حفصه صورت گرفت و حرف عثمان همیشه این بوده که: هر طور دلم بخواهد عمل میکنم، که اگر بخواهم از غارتگریها و قتلها و شکنجه های وحشتناکی که توسط او صورت گرفته بنویسم خیلی طولانی میشه، پس فقط کمی، در حد خوشه ای از خرمنی، ذکر میکنم تا فقط دورنمایی از رفتارش داشته باشیم. از ام بکر بنت المسور روایت آمده که گفت: وقتی که مروان (پسر عموی عثمان که توسط پیامبر بارها لعنت و نفی بلد شده بود و توسط عثمان برگشت و همه کاره دارالخلافه بوده) در مدینه خانه اش را ساخت (خانه ای که کاخ بوده) مردم را برای ولیمه ای دعوت نمود و المسور از جمله دعوت شدگان بود. مروان که برای میهمانان سخن میراند (که به برکت پسر عمویش فئودال و صاحب ثروت و قدرت شده بود) گفت: به خدا که در ساخت این خانهام یک درهم و نه بیشتر از اموال مسلمانان هزینه ننمودم (برعکس یک درهمش هم از خودش نبوده) پس مسور گفت: اگر مشغول غذا خوردنت شوی و چیزی نگویی، برایت بهتر است. براستی که با ما به جنگ در افریقا رفتی، حال آنکه تهیدست ترین و کم نواترین و بی یاورترین و سبک وزن ترین (یعنی بیچاره ترین و فقیرترین) ما بودی پس پسر عمویت یک پنجم (غنایم) افریقا را به تو داد و به پشتوانه اموال زکات کارها کردی و اموال مسلمانان را گرفتی/ منبع .البلاذریّ در الأنساب. همچنین جسارت نمودن او بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ضدیتش با وی، چرا که در زمان پیامبر اکرم طلحه و عثمان گفتند: بخدا که وقتی محمد فوت کند، زنانش را با تیرها (قمار بر سر به دست آوردن چیزی با مسابقه تیراندازی) به چنگ میآوریم، و طلحه عایشه را میخواست و عثمانام سلمة را، پس خدایتعالی این آیه را نازل نمود که: وَ ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ لا أَنْ تَنْکِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِکُمْ کانَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیماً، إِنْ تُبْدُوا شَیْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عَلِیماً: شما حق ندارید رسول خدا را اذیت کنید و مطلقا زنانش را پس از او به نکاح خود درآورید چرا که این کار نزد خدا همواره بزرگ است، اگر چیزی را فاش کنید یا آن را پنهان دارید قطعا خدا به هر چیزی داناست، وَ سپس این آیه نازل شد که: إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً: بی گمان کسانی که خدا و پیامبر او را آزار میرسانند خدا آنان را در دنیا و آخرت لعنت کرده و برایشان عذابی خفت آور آماده ساخته است. أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ، و از جمله ظلم های او زدن عبدالرحمن بن حنبل الجمحی که از حاضران در بدر بود، با یکصد ضربه تازیانه و بر شتر بستن و چرخاندن وی در مدینه بخاطر اینکه به رفتار و کردار وی اعتراض کرده و عیوب او را در شعری ذکر کرده بود، دست و پا بسته در غل و زنجیر آهنی، به زندان افکندن او تا آنکه از درون زندان هنگامی که رو به مرگ گردید، به مولا و عمار پیام فرستاد که نجاتش دادند ولی تا پایان حکومت عثمان در خیبر تبعید بود و یعقوبی در تاریخش مینویسد: و علت اینکه عثمان او را کوچاند این بود که وی باخبر شده بود او از زشتکاریهای پسر و دایی عثمان بیزار است و در ابیاتی او را هجو گفته است. در الاستیعاب نیز آمده است که وقتی عثمان پانصد هزار درهم از خمس افریقا به مروان داده است، عبد الرحمن، عثمان را هجو گفت و او دستور داد وی را در خیبر سالها زندانی کردند. و از جمله ظلم های عثمان، تبعید حذیفه بن الیمان (صحابی خوبی پیامبر و مولا) به مدائن بود بخاطر اینکه حدیثی را که از رسول خدا شنیده بود را بازگو کرد و کردار او را تقبیح نمود و همچنین حقیقت عثمان را برملا مینمود تا آنکه در تبعید کشته شد. و همچنین پسرش را هم کشت، نامش عبدالله بن حذیفه بن الیمان بوده که وی را کتک زد تا آنکه از شدت کتکها جان باخت. و از جمله تبعید مالک اشتر (که بعداً سپهسالار لشکر مولا گردید) و او را به همراه بسیاری از بزرگان کوفه را از این شهر به شام تبعید نمود که علت تبعید مجدد مالک اشتر موقعی بود که رفتار سعید بن العاص را تقبیح نموده بود که مجدداً ایشان را از دمشق به حمص طرد نمود. البلاذری در الأنساب به سندی که ذکر میکند ماجرای کوچاندن صالحان کوفه از جمله دانشمندان و سرشناسان به شام و گاه به حمص توسط والی کوفه سعید بن العاص به دستور عثمان را بیان کرده و بنا بر آن مالک بن الحارث الأشتر النخعیّ، و زید و صعصعة پسران صوحان، و حرقوص بن زهیر السعدی، و جندب بن زهیر الأزدی، و شریح بن أوفی بن یزید بن زاهر العبسی، و کعب بن عبدة النهدی، که مردی ناسک و زاهد بود، و عدی بن حاتم الطائی أبا طریف، و کدام بن حضری بن ثقف، و یزید بن قیس الأرحبی، و عائذ بن حملة الطهوی من بنی تمیم، و کمیل بن زیاد النخعیّ، و الحارث بن عبد اللّه الأعور الهمدانی، و یزید بن المکفف النخعیّ، و ثابت بن قیس بن المنقع النخعیّ، و أصعر بن قیس بن الحارث الحارثی الهمدانی... و دیگران را مجبور به کوچیدن و ترک خانمان نمود. و این قصه دنبالهها و تفاصیلی دارد که در تاریخ طبری، و الکامل ابن الأثیر، و شرح نهج البلاغة اثر ابن أبی الحدید، و تاریخ ابن خلدون، و تاریخ أبی الفداء ذیل حوادث سال ۳۳ هجری بیان شده است. این منابع رو هم ذکر کردم که مبادا دست به شکمبه ها خیال کنند از خودم در آوردم. همچنین عامل اصلی قتل عثمان شیطنتهای معاویه لعنة الله علیه بوده. بعد از بیعت با امیرالمومنین علیه السلام، جمعی از صحابه به ایشان گفتند: چه خوب بود اگر کسانی را که بر عثمان شوریدند کیفر میدادی. آن حضرت در پاسخ فرمود: ای برادران، من از آنچه شما میدانید بی خیر نیستم، اما با کدام نیرو؟ (عامل اصلی معاویه بود که قضیه رو وارونه جلوه میداد و به نفع خودش بهره برداری میکرد) در حالی که شورشگران هنوز همان شوکت و نیرو را با خود دارند و بر ما چیره اند و ما بر آنان تسلطی نداریم، اینان همانهایی هستند که غلامان از میان شما با آنان شورش کردند، و اعراب از میان شما نیز به ایشان پیوسته اند و اکنون در میان شمایند و هر گونه بخواهند شما را میآزارند (این خطبه طولانی است) امیدوارم جواب سوالی رو که قبلاً پرسیدی رو گرفته باشی، بعداً بیشتر توضیح میدم، چون پست طولانی میشه، فعلا به همین مقدار اکتفا شد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: اى اسحاق ! از خدا چنان بترس که گوئیا او را مى بینى و اگر تو را نمى بینى او به طور حتم تو را مى بیند، و اگر معتقدى که او تو را نمى بیند پس کافر گشته اى و اگر مى دانى که تو را مى بیند ولى با این وجود باز آشکارا معصیتش را مرتکب مى شوى پس او را حقیرترین و سبک ترین بیننده بر خود انگاشته اى.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: کسى که در عیب خویش اندیشه کند از عیب جویى دیگران باز مى ماند و کسى که به روزى خداوند خوشنود باشد بر آنچه که از دست داده است غمگین نمى شود - تا آنجا که فرمود: - و کسى که در عیب هاى مردمان بنگرد سپس آن عیوب را براى خویش بپسندد چنین کسى نادان واقعى است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: هیچ مومنى نیست که در شبانه روز (حتى اگر) مرتکب چهل گناه کبیره شود و با حالت پشیمانى جمله استغفار زیر را بگوید جز اینکه خداوند گناهانش را مى بخشاید و آن استغفار این است : (استغفرالله الذى لا اله الا هو الحى القیوم بدیع السماوات و الارض ذا الجلال و الاکرام و اساله ان یصلى على محمد و آله و ان یتوب على ) سپس فرمود: کسى که در روز مرتکب بیش از چهل گناه کبیره شود در وجودش خیرى نیست.
اینارو فراموش نکن
۱.تنبلی،اهدافت و میگیره
۲.حسادت،آرامشتو میگیره
۳.خشم، آینده رو میگیره
۴.ترس ،فرصت هاتو میگیره
نه لازم به زور زدنه، نه دویدنِ بیهدف…
فقط باید با احساس خوب هر روز در جهت بهتر شدن خودت یه گام کوچیک برداری
ما که از حکمت کارهای خدا بیخبریم بهتره به تقدیر الهی راضی باشیم و چیزی رو به زور از خدا نخواهیم، شخصی آمد خدمت نخودکی و گفت دعا برای اولاد دار شدن میخواهم. ایشان فرمود صلاح تو نیست اولاددار بشوی. اما اون شخص سماجت کرد و زیاد اصرار کرد. ازش پرسید آیا حاضری اولاددار بشوی و کور شوی؟ و پسر تو دست ترا بگیرد و عصاکش تو شود؟ و تو گدا بشوی و گدایی کنی؟ گفت بله حاضرم. ایشان دعائی دادند و شخص مزبور صاحب پسری شد، عجبا آن شخص کور شد و پسرش دست او را میگرفت و در بازار میگرداند و گدائی میکرد. از کتاب شرح حال مرحوم نخودکی.

حکایت انار بحرین
موقعی که شهر بحرین در تصرف فرنگیان بود، شخصی از مسلمین را به حکومت آنجا گماشتند تا موجب آبادی بیشتر آنجا شود و بهتر بتواند به وضع اهالی رسیدگی کند. این والی مردی ناصبی و دشمن اهل بیت (علیهم السلام) و شیعیان بود. به علاوه وزیری داشت که تعصبش از وی بیشتر بود. وزیر نسبت به اهل بحرین که دوست دار اهل بیت (ع) بودند، اظهار دشمنی میکرد و برای نابودی و اذیت کردن آنها، حیلهها میکرد. یک روز وزیر، دخل الوزیر علی الوالی و بیده رمانة، در حالی که اناری در دست داشت، نزد والی رفت و انار را به او داد. والی دید بر روی پوست انار برجسته نوشته است: لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه، ابوبکر و عمر و عثمان و علی خلفای رسول اللَّه. وقتی بادقت آن را نگریست، دید که این عبارت به طور طبیعی در پوست انار نوشته شده، بطوری که گمان نمیرفت کار دست بشر باشد و از این حیث در شگفت ماند! حاکم به وزیر گفت: این دلیل روشن و برهان محکمی است بر ابطال مذهب رافضیها (شیعیان) نظر تو درباره مردم بحرین چیست؟ وزیر گفت: این جماعت متعصب و منکر دلیل هستند. دستور بده آنها را حاضر کنند و این انار را به آنها نشان بده، اگر پذیرفتند و به مذهب ما درآمدند، شما ثواب فراوان برده اید، و چنانچه نپذیرفتند و همچنان بر گمراهی خود باقی ماندند، آنها را در قبول یکی از سه چیز مخیر گردان: یا حاضر شوند با ذلت و خواری مثل یهود و نصاری جزیه بدهند؛ یا جوابی برای این معجزه و دلیل روشن که نمیتوان آن را نادیده گرفت بیاورند، أو تقتل رجالهم و تسبی نساءهم و أولادهم و تأخذ بالغنیمة أموالهم، یا اینکه مردان آنها کشته شوند، زنان و اولادشان اسیر شوند و اموالشان را به غنیمت میگیریم. والی رأی وزیر را مورد تحسین قرار داد و فرستاد علما و افاضل و نیکان و نجبا و بزرگان شیعه بحرین را احضار کرد. آنگاه انار را به آنها نشان داد و گفت: اگر جواب کافی و قانع کننده ای نیاورید، یا باید کشته شوید، یا اسیر گردید و اموالتان ضبط شود، یا همچون کفار جزیه بپردازید. آنها چون انار را دیدند، سخت متحیر گشتند و نتوانستند جواب درستی بدهند. در نتیجه رنگ صورتشان پرید و به لرزه افتادند. سپس بزرگان آنها به والی گفتند: أیها الأمیر ثلاثة أیام لعلنا نأتیک بجواب ترتضیه: سه روز به ما مهلت بده شاید بتوانیم جوابی که مورد رضایت شما باشد بدهیم، بعد هر طور میخواهی میان ما حکم کن. حاکم هم به آنها مهلت داد. رجال بحرین در حالی که هراسان و مرعوب و متحیر بودند، از نزد والی بیرون آمدند، مجلس گرفتند و به مشورت پرداختند. آنگاه بنا گذاشتند که از میان صلحا و زهاد بحرین، ده نفر و از میان آن ده نفر هم سه نفر از با تقواترین را انتخاب کردند. به یکی از آن سه نفر گفتند که تو امشب را برو بیابان و تا صبح مشغول عبادت باش و از خداوند بوسیله امام زمان علیه السلام یاری بخواه! او هم رفت و شب را به صبح آورد و چیزی ندید. ناچار برگشت و جریان را به آنها اطلاع داد. فبعثوا فی اللیلة الثانیة الثانی منهم، شب دوم هم نفر دوم را فرستادند و او نیز مانند شخص نخست برگشت و خبری نیاورد و بر اضطراب و پریشانی آنها بیشتر اضافه شد. (یا صاحب الزمان، قبلاً مردم توی گرفتاریها یاد شما میفتادند، چی بگم که حالا، حتی توی گرفتاریها هم دیگه یاد شما نمیفتند) آنگاه نفر سومی را که مردی پاک سرشت و دانشمند بود و نامش محمد بن عیسی بود، فرستادند و او شب سوم را با سر و پای برهنه روی به بیابان نهاد. آن شب، شب تاریکی بود. محمد بن عیسی تمام شب را مشغول دعا و گریه و توسل به خدا بود که شیعیان را از این بلا نجات بدهد، و حقیقت مطلب را برای آنها روشن کند، و برای این مشکل، دائم متوسل به حضرت صاحب الزمان علیه السلام بود. در آخر شب، ناگاه دید مردی او را مخاطب ساخته و میگوید: ای محمد بن عیسی! چه شده که تو را بدین حالت میبینم و برای چه به این بیابان آمده ای؟ گفت: ای مرد! مرا بحال خودم بگذار، من برای کار بزرگ و مطلب مهمی اینجا آمدهام که آن را جز برای امام خود نمیگویم، و شکایت آن را نزد کسی میبرم که این معما را برای من آشکار سازد. فقال یا محمد بن عیسی أنا صاحب الأمر فاذکر حاجتک، پس گفت: ای محمد بن عیسی! صاحب الامر من هستم. حاجتت را بگو. گفت: اگر تو صاحب الامر هستی، داستان مرا میدانی و نیاز نداری که من آنرا بگویم. فرمود: آری، تو به خاطر مشکلی که انار برای شما درست کرده و چیزی که بر آن نوشته شده، و تهدیدی که والی کرده به اینجا آمده ای! محمد بن عیسی وقتی این را شنید، بطرف او رفت و عرضکرد: آری ای آقای من! شما میدانید که ما چه حالی داریم. شما امام و پناهگاه ما هستید، و قادر هستید که این خطر را از ما برطرف کنید، به داد ما برس، همه ی ما و زن و بچه هایمان فردا در خطریم، چرا زودتر نیامدید؟ حضرت فرمود: ای محمد بن عیسی! شما سه روز مهلت گرفتید، اگر یکروز مهلت داشتید، همان شب اول می آمدم، اما مشکل شما، وزیر ملعون، درخت اناری در خانه خود دارد. قالبی از گِل به شکل انار در دو نیمه ساخته و داخل هر نیمه از آن، قسمتی از آن کلمات را نوشته است. آنگاه آن قالب گلی را روی انار گذاشته، و زمانی که انار کوچک بوده، آن را داخل قالب گذاشته و آن را محکم بسته است. آنگاه به مرور که انار بزرگ شده، آن نوشته در پوست انار نقش بسته تا به این صورت درآمده است! فإذا مضیتم غدا إلی الوالی، فردا که میروی نزد والی، به او میگویی: جواب تو را آورده ام، ولی حتما باید در خانه وزیر باشد. وقتی به خانه وزیر رفتید، به سمت راست خود نگاه کن که غرفه ای میبینی. آنگاه به والی بگو: جوابت در همین غرفه است. وزیر میخواهد از نزدیک شدن به غرفه جلوگیری کند، ولی تو اصرار کن و سعی کن که از آن بالا بروی. وقتی دیدی وزیر خودش بالا رفت، تو هم با او بالا برو و او را تنها مگذار، مبادا از تو جلو بیافتد! هنگامی که وارد غرفه شدی، در دیوار آن سوراخی میبینی که کیسه سفیدی در آن است. آن را بردار که خواهی دید قالب گلی انار را که برای این نقشه ساخته است، در آن کیسه است. سپس آن را جلو والی بگذار و انار مذکور را در داخل آن بگذار تا حقیقت مطلب برای او روشن گردد! همچنین به والی بگو: ما معجزه دیگری هم داریم، و آن اینکه داخل این انار جز خاکستر و دود چیزی نیست. اگر میخواهی صحت آن را بدانی، به وزیر بگو آنرا بشکند. وقتی وزیر آن را شکست، دود و خاکستر آن بصورت و ریش او خواهد پاشید. وقتی محمد بن عیسی این سخنان را از امام شنید، بسیار خوشحال شد، دست مبارک امام را بوسید و با مژده و شادی مراجعت کرد. چون صبح شد، بخانه والی رفتند و همانطور که امام دستور داده بود عمل کرد. سپس والی رو کرد به محمد بن عیسی و پرسید: چه کسی اینرا به تو خبر داد؟ گفت: إمام زماننا و حجة الله علینا: امام زمان ما و حجت خدا بر ما. پرسید: امام شما کیست؟ او هم یک یک ائمه علیهم السلام را، از وصی پیامبر اکرم مولا علی امیرالمومنین علیهالسلام، به وی معرفی کرد تا به امام زمان صلوات اللَّه علیه رسید. والی گفت: دستت را دراز کن تا من گواهی دهم که نیست خدایی مگر خداوند یگانه و اینکه محمد، بنده و پیامبر اوست، و خلیفه بلافصل بعد از او امیر المؤمنین علیه السلام است. آنگاه اقرار به تمام ائمه تا آخر آنها کرد و مومنی نیکو شد. و أمر بقتل الوزیر و اعتذر إلی أهل البحرین، و دستور داد وزیر را به قتل رساندند و از مردم بحرین معذرت خواست، و نسبت به آنها مهربانی کرد و آنها را گرامی داشت. این حکایت نزد اهل بحرین مشهور و قبر محمد بن عیسی در آنجا معروف است. بحارالانوار، ج ۵۲، الإمام الثانی عشر، اللهم عجل لولیک الفرج.
اما جواب، حالا چرا منو کتک میزنی؟ دق دلیشو سر من خالی میکنی چرا؟ الان من سر پیازم؟ ته پیازم؟ وسط پیازم؟ وسط هویجم؟ میدونم دلت پره ولی گناه من چیه؟ باشه دیگه هیچی نمیگم، از این به بعد سکوت میکنم خوبه؟ یادته گفتم قنادی شیشه هاش اینقدر تمیز بود که مشتری بیچاره با صورت رفت توی باقالیا؟ بعد بهت گفتم اگه زیادی خوب باشی دیده نمیشی درسته؟ هر کار بکنی میذارن به حساب وظیفه ات، بذار برگردیم سر خونه اول درس اول، برو جلو آینه یه نگاه بخودت بکن، بعد یادت بمونه که، به اون کسی که توی آینه می بینی احترام بذاری، اونم آدمه و حق و حقوقی داره، اشتباه نکنی ها؟ صحبت از خود شیفتگی نیست که یهو اینبار برعکس از اون طرف بام تالاپی بیفتی، در درجه اول احترام به خودت رو تمرین کن، بعد همین احترامی که به خودت میذاری رو به طرف مقابل بذار، میگن: ترحم بر پلنگ تیز دندان، بود ظلم و ستم بر گوسفندان، خودتو ندیده میگیری برای دیگرون که چی بشه؟ شما اینجا خودتو قربونی کردی، قبلاً همون اولش میشد گربه رو دم حجله بکشی تا طرف حساب دستش بیاد و دست و پاشو جمع کنه و بفهمه یه من ماست چقدر کره داره، ولی الان دیگه نمیشه، میدونی چرا؟ چون ترکه تا لمسه میشه خمش کرد ولی الان عرعر شده، طرف رو اینجوری عادتش دادی، از طرفی گذاشتی به اینجا برسه که ظرفیتت تموم بشه، تنها یک راه بیشتر نداری، اونم کات، چون احترام به خود، مقدم به احترام به دیگرانه، دوری و دوستی، ولی بازم اون دو نکته رو رعایت کن، یکی اینکه به هیچوجه توقعی از هیچکدوم نداشته باش، دوم دلخوری و حس منفی خودت رو از بین ببر، مثلا اوقاتی که تنها هستی براشون دعا کن که عاقبت بخیر بشن، یا بهشون فکر نکن یا فقط انرژی مثبت بفرست، چون این انرژی هر چی باشه به خودت برمیگرده، خود خوری نکن، اعصابت رو فرسوده میکنه، ولی همیشه دوری و دوستی باشه، ضمناً سعی کن محیطت مدتی سکوت و آرامش باشه، سر و صدای محیط نوعی آلودگی هست که به شدت اعصاب رو فرسوده میکنه، یکی از دلایلی که توی شهرهای بزرگ افسردگی و ناهنجاری و بی حوصله گی بیشتره، بخاطر همین سروصدای ماشین و موتور و تلویزیون و جاروبرقی و تلفن و دزدگیر و آژیر و بوق و.. صداهای محیط هست که بهش عادت کردیم و حواسمون نیست چه بلایی داره سر اعصابمون میاره، اینو زمانی متوجه میشی که مدتی داخل روستایی ساکت و خلوت باشی، بگذریم اینم گفتم که شاید حواست به این نباشه، خب اما چی بگم، در مورد ارتباطات بذار تکنیک خودمو یادت بدم، با هر کس رفیق بشم، همون اول کار که صمیمی هستیم، اون روی سگم رو نشونش میدم، که بفهمه با کی طرفه، که حواسش رو جمع کنه حد و مرزش رو بفهمه، که چی؟ که من همینقدر که مهربون و خونگرم و با گذشتم، اگه بزنم به گوشت تلخی، دیگه نه زبون حالیم میشه و نه منطق، این باعث میشه طرف حساب کار دستش بیاد که سکه دو رو داره، تا همیشه یادش بمونه که ممکنه یهو براش قاطی کنم. خیالت راحت باشه، اینو من بارها تست کردم خوب جواب داده، با خیال راحت ازش استفاده کن.
آفرینش
بارش باران و آفرینش گیاهان
زمین در مراحل نخستین تکوین از آب هاى آسمانى برخوردار نبوده و همچنان خشک و احتمالا سوزان بوده، در نتیجه هیچ رستنى از آن بیرون نروییده است.
قرآن در این باره میفرماید: ان السموات و الارض کانتا رتقا ففتقناهما وجعلنا من الماء کل شى ء حى » آسمان ها و زمین هر دو به هم پیوسته بودند ما آن دو را از هم باز و جدا ساختیم، و هر چیز زنده اى را از آب پدید آوردیم. امام صادق علیه السلام در تفسیر این آیه فرمود: باز شدن آسمان به وسیله باران و باز شدن زمین توسط نباتات و گیاهان انجام پذیرفت. «ففتق السماء بالمطر و فتق الارض بالنبات » دلیل این که زمین در ابتدا خشک و سوزان بوده است حدیثى است از امام باقر علیه السلام مى فرماید: خداى عزوجل فرمان داد از آب، آتش بیرون آمد، سپس دستور فرمود آتش خاموش شد و از دود آن آسمان ها را آفرید و از خاکستر آن زمین را، پس از بارش هاى باران، زمین کم کم آماده ى رویش گیاهان مى گردد و نخستین گیاهى که از زمین سر بیرون مى آورد بنابر آن چه از روایات به دست مى آید بوته ى «دبا» بوده است، چنان که امام رضا علیه السلام میفرماید: مردى از امیرالمؤمنین علیه السلام پرسید نخستین درختى که روى زمین غرس شد، نامش چیست و نخستین گیاهى که در زمین رویید چه بوده است؟ فرمود نخستین درختى که بر زمین غرس شد درخت عوسجه بوده که عصاى حضرت موسى از این نوع درخت است، اما نخستین رستنى که از زمین رویید دبا یا قرع است، قرع را کدوى رومى نیز میگویند. عوسجه درختى است تقریبا به اندازه درخت انار، پرخار، برگش تند، کمی بلند با رطوبت چسبنده، میوه اش به اندازه ى نخود به رنگ سرخ، این میوه به درخت، به مدت طولانى مى ماند و نمى ریزد، نوعى از این درخت برگش مایل به سرخى، خار آن بیشتر، شاخه ها درازتر ومیوه اش عریض و با غلاف است. اما درخت، نخستین درخت، امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرماید: نخستین درختى که روى زمین آفریده شد نوعى از درخت خرما به نام عجوه بوده است. عجوه نوعى از درخت خرماست که به عنوان بهترین خرماها و مادر آن ها حساب میشود، ابن عربى معتقد است خداوند درخت خرما را از زیادى طینت و سرشت آدم علیه السلام آفرید، بنابراین نخل، خواهر آدم است که در زبان شرع از او به عنوان عمه انسان یاد شده است، شاید از این رو از او به عنوان عمه انسان یاد شده است که این درخت بسیارى از ویژگى هاى انسان را داراست. نخستین چشمه: نخستین چشمه اى که در زمین جوشید چشمه ى حیوان یا آب حیات بوده است، ظاهرا با بارش باران، حیات نیز به زمین سرازیر شده، به ویژه اشاره قرآن در آیه «ما هر چیز زنده اى را از آب آفریدیم » . امروزه ما به روشنى مى بینیم آبزیان بسیارى، از خود آب پدید مى آیند، مثلا قناتى احداث مى شود، نهرى کشیده مى شود، پس از مدتى نه چندان دور ماهیان فراوانى دیده مى شوند و... با این که مى دانیم هیچ کس در آن قنات ماهى رها نکرده است، این سخن را ابن سینا همین نکته را ذکر کرده است، پس هیچ عجیب نیست همه ى حیوانات دریایى از آب دریا به وجود آمده. بنابراین آب، منشا حیات است، حتى زمین مرده را زنده مى کند «ان الله یحیى الارض بعد موتها» و همچنین «والله انزل من السماء ماء فاحیا به الارض بعد موتها» زنده شدن زمین در نخستین روزهاى بهارى توسط آب و هوا صورت مى گیرد، بنابراین آب و هوا هر دو حیات بخش اند و شرایط زندگى و حیات بسیارى از جنبدگان را فراهم مى آورند. ادامه دارد..
قرآن و آیات آخرالزمانی
خوراک جهانِ کائنات: جهان از چه چیز تغذیه میکند و بزرگ میشود؟ تغذیه جهان «امر» است؛ امر که همان «کن فیکون» است و در آغاز مادۀ اولیه جهان را «ایجاد» کرده است. آن امر همچنان در مرکز جهان کار میکند و ایجاد میکند؛ ایجاد ماده و انرژی نو و جدید. آن چنان ایجاد هنگفتی است که بزرگ شدن و گسترش این چنینی را تغذیه میکند سورۀ مرسلات در مقام بیان این «امر» و شرح این تغذیه است. میگوید: دائماً در مرکز جهان انرژیها و مواد، ایجاد شده و به اطراف پخش میشوند و جهان را بزرگ تر و بزرگ تر میکنند. میگوید: آن چه در مرکز جهان ایجاد میشود به صورت رشته هائی در کنار هم و مانند رشتههای موئین یال اسب به اطراف (از مرکز به هر شش جانب) پخش میشوند (مثل خورشید که به شش جهت نورافشانی میکند) این ایجاد شدههای مداوم در حرکت سریع با وزیدنی ویژه به هر شش جانب میوزند. موهای یال اسب در سرعت زیاد در اثر فشار هوا به یک جانب وزش موج دار، دارند. همین طور اگر یک دختر با موهای بلند سرش در مسیر باد باشد موهای او یک وزش موج دار، در کنار هم پیدا میکنند. با این فرق که حرکت انرژیها و مواد ایجاد شده در مرکز جهان به شش جانب وزش موج دار دارند. انرژیها و مواد در مرکز جهان به وسیله امر ایجاد شده و به اطراف گسیل میشوند: مرسل: گسیل شده، مرسلات گسیل شوندگان.
عرفاً: عرف: یال اسب. رشتههای موئین در کنار هم.
هم انرژیها به صورت رشته ای گسیل میشوند و هم مواد. اما بطوری که هیچ «خلاء» در میان آنها و در هیچ جای جهان وجود ندارد، کودکان که میخواهند شکل خورشید را نقاشی کنند؛ یک دایره زرد کشیده سپس در اطراف آن خطوط رشته ای را میکشند که نشانگر نور باشد. دانش مدرن فیزیک تا دهههای اخیر معتقد بود که نور (مثلاً نور خورشید) ماهیت موجی بدون حالت رشته ای، دارد. و آن نظر کودکان را مردود میدانست. اما قرآن و احادیث ما، حق را به کودکان داده، نور را رشتههای موج دار میدانست و میداند، و همینطور همه چیز جهان را رشتههای موج دار معرفی میکند. در دهههای اخیر برخی از غربیها به سازمان و ساختمان (رشته ای یا ریسمانی) جهان، تا حدودی پی برده اند که اگر از قرآن استفاده کنند بینش شان تکمیل خواهد شد. بشرط این که مانند برخی از کمبریجیها مطالب و اصول مکتب اهل بیت (ع) در این دانش را دزدی و سرقت نکنند، قانون وجدان را رعایت کرده و به منبعی که از آن برگرفته اند تصریح کنند. گرچه میدانم برخی از آنان به حدی پررو هستند که وجدان شان، سرکوب شده و دست از سرقت بر نمیدارند. ایجاد شدگانِ گسیل شده، مانند وزش باد عاصف به سوی شش جانب در حرکت هستند: فَالْعاصِفاتِ عَصْفاً. ایجاد شدگانِ گسیل شدۀ وَزنده، به شش جانب پخش میشوند: وَ النَّاشِراتِ نَشْراً. ایجاد شدگان گسیل شدۀ وَزندۀ پخش شونده، دچار «فرق» میشوند: برخی به اتمها و مواد تبدیل میشوند و بالاخره تبدیل به کره، منظومه و کهکشان میگردند. و برخی دیگر به صورت انرژی بر اقیانوس عظیم انرژی فضای عظیم جهان، میپیوندند: فَالْفارِقاتِ فَرْقاً. وقتی که خداوند ماده اولیۀ جهان را ایجاد کرد، ماموریتی به آن داده و «ذکر»ی را به اصطلاح به گوش جهان خواند: همیشه در مرکزت ایجاد شو و برو با این قوانین به آرایش، نظام، تنوع و گسترش خودت ادامه بده. یعنی یک «امر مداوم» و یک «کن فیکون» جاری مداوم. ایجاد شوندگانِ گسیل شدۀ وَزَندۀ پخش شوندۀ دچار فرق شونده، این ذکر و امر را به همدیگر القاء میکنند: نو رسیدهها به صفهای پیش از خود که در شش جانب هستند حرکت میدهند: به پیش، به سوی اتم و کره شدن یا پیوستن به اقیانوس عظیم انرژی. آنها نیز به صف پیش از خود. و همینطور جهان مامور به گسترش است. میخورد و بزرگ میشود. عذراً اونُذراً: به پیش بسوی گره شدن (گره= اتم، کره، منظومه، کهکشان) یا به سوی پیش تاز بودن در پیوستن به اقیانوس انرژی. خداوند دو نوع کار دارد: امر و خلق «لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ» : خلق یعنی آفریدن چیزی از چیز دیگر. اما امر اساساً آفریدن نیست «ایجاد کردن» است «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» و آیههای دیگر. آن پدیده اولیۀ جهان را با امر ایجاد کرده سپس جریان خلق را در آن به راه انداخته است. پدیدۀ اولیه یک پدیدۀ امری است. مورد دوم «امر» آن است که امر کرده همیشه از مرکز جهان، انرژی و ماده ایجاد شوند تا جهان تغذیه شود و گسترش یابد. پس تغذیه و بزرگ کردن جهان ماموریت آن ایجاد شوندهها است که باید از مرکز به شش جهت به صورت رشته هائی شبیه یال اسب در کنار هم به اطراف حرکت کنند مواد و انرژیهای پیشین را به پیش برانند تا جهان بزرگ تر شود و میشود. این ماموریت که در معنای کلمۀ مرسلات نهفته است در آیه بعدی با عنوان «ذکر» از نو بیان و تصریح میشود. چه تعبیر زیبائی! آیا با کلمه ای غیر از این میشود آن حرکت ویژه را توصیف کرد. فالفارقات فرقاً: پس؛ جدا شوندگانی که جدا میشوند یک جدا شدن نامانوس برای عموم. گسیل شدگان شبیه یال اسب با حالت رشته ای با وزش شدید، پیش میروند که به دو بخش جدا میشوند: بخشی به اتم (ماده) و کره تبدیل میشوند و بخشی در همان حالت انرژی به اقیانوس عظیم انرژی جهان میپیوندند. و اگر بخواهید تنها با کاربرد متعدّی معنی کنید، هم مصداق «عایق»ها و هم مصداق عواملی که ماده را به انرژی و انرژی را به ماده تبدیل میکنند و آن دو را از همدیگر جدا میکنند، خواهد بود. از انرژی ماده تولد میشود و از ماده انرژی زائیده میشود. و اینجاست که در سوره توحید میفرماید «لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ»: خداوند نه زائیده شده: نه انرژی است که ماده را بزاید و نه ماده است که انرژی را بزاید. فرقاً: یک فرق ناشناخته ای. یک فرق نامأنوسی برای عامه مردم. مراد مرسلات هستند که با امر محکم و استوار «کن فیکون» مامور هستند؛ همیشه و بطور مرتب مرسلات نو پدید، به مرسلات پیشین فشار میآورند که پیش تر روند. و همچنین این القاء ماموریت از مرکز جهان تا کرانههای آن، همیشه و دائماً، عملاً در کار است. این القاء ذکر، یک القاء شفاهی نیست، القاء عملی است؛ عمل به آن امر است. همان امر در این آیه با لفظ ذکر آمده تا گویای این باشد که آن امر، تنها به نو پدیدها منحصر نیست ماموریت سراسر کائنات است. آن امر پیام همیشگی برای همه کائنات است و ذکر عملی و زمزمۀ عملی همیشگی آن هاست. این ذکر همان است که در بیان دیگر به آن «قانون» میگوئیم: قانون گسترش جهان. عذراً او نذراً: عذر یعنی بستن چیزی به چیزی- گره کردن چیزی به چیزی. عُذرة همان عُذر است که حرف «ة وحدت» بر آن افزوده شده؛ یعنی: یک عُذر. در قدیم رسم بود منگوله، که رشته هائی از پشم رنگین به صورت کروی، مانند یک گره به بزرگی مثلاً تخم مرغ در پیشانی اسب قرار میدادند که آن را زیبا جلوه دهد. گاهی این گره آویزه هائی نیز داشت. ثروتمندان به ویژه پادشاهان آن را به صورت یک نیم کرۀ سیمین یا زرّین روی بند افقی لگام در پیشانی اسب قرار میدادند. بنابر این: عذر یعنی: گره، نُذر یعنی طلیعگی، پیش روندگی. آیه «عذراً اونذراً» توضیح همان امر، ماموریت و ذکر است: مرسلات مامور هستند یا به گره (اتم- ماده) تبدیل شوند و یا در حالت انرژی به پیش روندگی ادامه دهند. ادامه دارد..
آخر ای جان جهان با مـــن جفا تا کی کنی
دست عهد از دامن صحبت رها تا کی کنی
چون بجز جـور و جفاکاری نداری روز و شب
پس مــرا بیغارهی مهـــر و وفــا تا کی کنی
باختم در نرد عشقت این جهـان و آن جهان
چون همه درباختم با مـــن دغا تا کی کنی
چون کلاه خواجگی یکبـــاره بنهـــادم ز سر
جــان من پیـــراهن صبـــرم قبا تا کی کنی
از وفـــای انوری چــــون روی گـــردانیدهای
شــــرم دار از روی او آخــر جفا تا کی کنی
آفرینش خلقی و امری
هفت آسمان: جهان ریز و کوچک اولیّه یک سطح بیرونی داشت، زیرا که محدود بود و هر محدود نمیتواند بدون سطح بیرونی باشد، یعنی یک آسمان داشت و در هر انفجار عظیم، یک آسمان در زیر آسمان قبلی پدید گشت و اینک دارای هفت آسمان است. و این همه کرات، منظومه ها و کهکشان ها که تعدادشان از دانه های ماسۀ فلان ساحل گستردۀ کرۀ زمین، بیشتر است، در درون آسمان پائین، که در آخرین بیگ بنگ به وجود آمده قرار دارند، و باز هم به تکثر و گسترش شان و در نتیجه به گسترش آسمان ها افزوده میشود. گفتم که اگر به تنۀ بریده درخت نگاه کنید، می بینید که یک دایرۀ مرکزی دارد و چندین حلقه آن را احاطه کرده است؛ در هر مدت معین یک حلقه از دایرۀ مرکزی پدید آمده است، معمولاً سن درخت ها از تعداد این حلقه ها مشخص میشود. جهان نیز همین طور است؛ در مرحلۀ ایجاد یک مرکز و یک پوسته داشت و در هر تحول یک حلقه از مرکز آن پدید شده است و اینک دارای یک مرکز و هفت آسمان است. مرکز در مرکز: محتوای پائین ترین آسمان (که عبارت است از کهکشان های بیشمار)، مرکز جهان است و این مرکز نیز برای خودش یک مرکز دارد که بطور مداوم ماده و انرژی در آن ایجاد میشود و جهان را بزرگتر و گسترده تر میکند. و گسترش جهان نه بادکنکی است و نه انبساط محض. بلکه جهان هنوز هم از آن امر (کن فیکون) میخورد و رشد میکند و بزرگ میشود. مسئلۀ حیات: با این مقدمه برویم به مسئلۀ «آیا حیات منحصر به کرۀ زمین است؟» و پیش از آن یاد آوری میشود: کسی که در پی اینگونه مسائل است باید ذهن خود را برای تصویر مسائل بزرگ، ارقام بزرگ، فضا- زمان بزرگ، با هاضمۀ ذهنی و عقلی بزرگ آماده کند. حیات: بدیهی و مسلّم است که حیات عالی ترین، ارجمندترین و برترین پدیده در کائنات است. اما حیات چیست؟ پاسخ این پرسش و چیستی حیات، از دایره مسئولیت علم خارج است؛ برخی از دانشمندان گاهی کوشیده اند به ماهیت آن پی ببرند لیکن به جائی نرسیده اند، اینان باید توجه کنند که پیدایش حیات یک «فعل اَمری» است نه «فعل خلقی» کار علم «علت یابی» است در حالی که در کار امری خدا علّتی وجود ندارد تا علم بتواند به آن بپردازد «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی» پیدایش حیات مانند پیدایش مادۀ اولیۀ جهان، با امر «کن فیکون» است. اکنون حیات را در کرۀ زمین می بینیم و در دیگر کرات که به ما نزدیک هستند اثری از حیات مشاهده نمیشود و تا کنون (غیر از فیلم های تخیلی) هیچ اثری از وجود حیات در خارج از کرۀ زمین به ما زمینی ها نرسیده است. آیا حیات منحصر به کرۀ زمین است؟ زمین در خلال میلیاردها ضرب در میلیاردها کهکشان، یک ذرّه ای بسیار ریز است، آیا این جهان بدان بزرگی و عظمت، تنها گل سرسبدش یعنی حیات را در این کرۀ حقیر (و گمشده در میان میلیاردها کره) به وجود آورده است؟ آن هم در زمینی که خودش و منظومه ای که در آن قرار دارد در همین (باصطلاح) چند روز پیش به وجود آمده و چند روز بعد از بین خواهد رفت حتی پیش از فرا رسیدن قیامت هفتم (بیگ بنگ هفتم) متلاشی خواهد گشت و دیگر جهان کائنات فاقد گل سرسبد خود خواهد بود؟ انتظار عقل سلیم از حکمت خداوند کریم این چنین است؟ او خود میگوید «خلاّق» است؛ با صیغۀ مبالغه بر وزن «فعّال»: «إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلیم» او خلاّق است یعنی بسیار بسیار خلق میکند. موجود حیاتمند عاقل، میوۀ روند تکاملی خلقت است، چگونه قابل پذیرش عقلانی است که جهان با این بزرگی تنها در یک گوشۀ گمشده و در یک ذرّۀ ناچیز به نام کرۀ زمین، به هدف و میوۀ خود برسد؟ آیا جهانِ کائنات در شش دورۀ قبل از نبأ عظیم اخیر (بیگ بنگ اخیر) که هر کدام از آن دوره ها دارای میلیاردها منظومه و کهکشان بوده اند نسبت به این میوۀ هدفی، عقیم بوده اند؟ و یا در همین دورۀ هفتم که ما در آن قرار داریم این همه کرات و کهکشان ها عبث، عقیم و بی فایده هستند؟ آیا این جهان با عظمت عاطل و باطل است؟ عاقلان چنین تصوری را نمی پذیرند؛ در کائنات تفکر میکنند و نتیجه میگیرند که جهان نه عاطل است و نه باطل: «الَّذینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّار»: آنان که خدا را در حال ایستاده و نشسته و هرگاه که بر پهلو دراز کشیده اند، یاد می کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند (میگویند) خدایا اینها را بیهوده و باطل نیافریده ای، پاک و منزهی تو (از این که کار بیهوده کنی)، پس ما را از عذاب آتش نگاه دار. و میفرماید: «وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلاً ذلِکَ ظَنُّ الَّذینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذینَ کَفَرُوا مِنَ النَّار»: ما آسمان و زمین را و آنچه میان آنها است را بیهوده و باطل نیافریدیم، این (بطلان انگاری) گمان کافران است، وای بر کافران از عذاب آتش. در همۀ دوران های ششگانۀ پیشین، موجودات حیاتمند، عاقل و مکلّف بوده اند که در نبأ عظیم و قیامت خودشان به بهشت یا دوزخ خودشان رفته اند. و در این دورۀ هفتم نیز موجود حیاتمند، عاقل و مکلّف در کرات دیگر هستند که مانند ما منتظر قیامت و نبأ عظیم خود هستند. با مطالعۀ آیه دیگر به اصل بحث نزدیک میشویم: می فرماید: «أَ وَ لَیْسَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلى أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلى وَ هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلیم»: آیا آن خداوند که آسمان ها و زمین را آفرید قادر نیست موجودی دیگر مثل شما را بیافریند، بلی او خلاّق علیم است. متاسفانه متون تفسیری این آیه را طور دیگر و نادرست معنی کرده اند؛ چون آیه های ماقبل آن دربارۀ معاد و محشر است آن را نیز به حیات خلقت مجدد حیاتمند در محشر تفسیر کرده و اینطور معنی کرده اند: آیا خدائی که آسمان ها و زمین را آفریده قادر نیست شما را دوباره برای معاد زنده کند؟ این متون تفسیری غلط، دقیقاً «تفسیر برأی» است و در هر جائی که قرآن به مسائل عمیق علمی توجه دارد، اینگونه رفتار کرده اند؛ متونی که سلسلۀ نسل و نسب شان به تمیم داری کابالیست، کعب الاحبار کابالیست، و خود سرانی مانند عکرمۀ ناصبی و… میرسد که دیوار بزرگ حائل میان دو ثقل از ثقلین شده قرآن را از اهل بیت (علیهم السلام) جدا کرده و آن را به زیر رسوبات فکری خود برده اند. برگردیم به بحث خودمان: در این آیه به طور نص نفرموده است که موجود حیاتمند عاقل در جاهای دیگر غیر از کرۀ زمین نیز آفریده شده، میگوید خداوند به چنین آفریدنی قادر است. پس ممکن است ظاهر پیام این آیه برای مسئلۀ ما کافی نباشد. پس برویم به سراغ آیه دیگر تا معلوم شود که این آیه نیز بر عدم انحصار حیات بر کرۀ زمین دلالت دارد. ادامه دارد..
صحیفه سجادیه
یکی از اشتباهات ما این است که، با خصلت و خوی بشری، گمان میکنیم، (یا گاهی چنین احساسی برایمان دست میدهد) که به اصطلاح پر حرفی میکنیم، وقت خدا را میگیریم، خسته اش میکنیم. امّا خداوند نه وقت دارد؛ زیرا او وقت و زمان را آفریده است، او مشمول زمان نیست. و نه خسته میشود و نه باصطلاح حوصله اش سر میرود؛ خستگی، حال به حال شدن «تغییر» است و تغییر از ویژگیهای مخلوق است و خداوند از آن منزّه است. هر قدر با خداوند بیشتر مناجات کنیم، دعا کنیم، حاجت بخواهیم آن قدر بهتر، بلکه لازم و ضروری تر است. و با صرف نظر از اجابت و عدم اجابت (همان طور که بیان شد) خود دعا موضوعیت دارد: مَا فُتِحَ لِأَحَدٍ بَابُ دُعَاءٍ إِلَّا فَتَحَ اللَّهُ لَهُ فِیهِ بَابَ إِجَابَةٍ فَإِذَا فُتِحَ لِأَحَدِکُمْ بَابُ دُعَاءٍ فَلْیَجْهَدْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یَمَلُّ حَتَّی تَمَلُّوا: برای کسی از شما باب دعا باز نمیشود مگر این که باب اجابتی هم باز میشود، پس هر وقت باب دعا برای تان باز شد بکوشید (در دعا کردن کوشش کنید)، زیرا خداوند عزّوجّل ملول و خسته نمیشود تا این که شما خسته شوید/ توضیح: از جملۀ اخیر برمی آید: وقتی که شما خسته شدید خدا خسته میشود، لیکن این بدان معنی است که در قرآن نیز آمده است نَسُوا اللَّهَ فَنَسِیَهُم: خدا را فراموش کردند خدا نیز آنان را فراموش کرد. فراموشی بر خداوند راه ندارد، مراد این است که آنان را با رحمت خود یاد نمیکند. در این حدیث نیز: اگر شما از دعا خسته شوید و با خدا مکالمه نداشته باشید، خدا نیز طرف خطاب شما نخواهد بود. خستگی: انسان از هر کاری خسته میشود، از نماز و دعا هم خسته میشود. مقصود حدیث، این نوع خستگی نیست. منظورش خستگی به همان معنی است که بیان شد. و نیز فرمود: إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُلِحِّینَ فِی الدُّعَاء: خداوند آنان را که در دعا اصرار میورزند، دوست دارد.
پائولو کوئلیو
در سال ۱۹۴۷، در خانواده ای متوسط به دنیا آمد. پدرش پدرو، مهندس بود و مادرش لیژیا، خانه دار. در هفت سالگی به مدرسه ی عیسویهای سن ایگناسیو در ریودوژا نیرو رفت و تعلیمات سخت و خشک مذهبی تاثیر بدی بر او گذاشت اما این دوران تاثیر مثبتی (از نظر شیطان) هم بر او داشت، در راهروهای خشک مدرسه ی مذهبی آرزوی زندگی اش را یافت میخواست نویسنده شود. در مسابقه ی شعر مدرسه اولین جایزه ی ادبی خود را به دست آورد. مدتی بعد، برای روزنامه ی دیواری مدرسه ی خواهرش سونیا، مقاله ای نوشت که آن مقاله هم جایزه گرفت اما والدین پائولو برای آینده ی پسرشان نقشههای دیگری داشتند. میخواستند مهندس شود. پس سعی کردند شوق نویسندگی را در او از بین ببرند. اما فشار آنها و بعد آشنایی پائولو با کتاب مدار راس السرطان اثر هنری میلر، روح طغیان را در او برانگیخت و باعث روی آوردن او به شکستن قواعد خانوادگی شد. پدرش رفتار او را ناشی از بحران روانی دانست همین شد که پائولو تا هفده سالگی دو بار در بیمارستان روانی بستری شد و بارها تحت درمان الکتروشوک قرار گرفت کمی بعد، پائولو با گروه تئاتری آشنا شد و همزمان به روزنامه نگاری روی آورد. از نظر طبقه ی متوسط راحت طلب آن دوران تئاتر سرچشمه ی فساد اخلاقی بود. پدر و مادرش که ترسیده بودند، قول خود را شکستند. گفته بودند که دیگر پائولو را به بیمارستان روانی نمی فرستند، اما برای بار سوم هم او را در بیمارستان بستری کردند. پائولو، سرگشته تر و آشفته تر از قبل از بیمارستان مرخص شد و عمیقاً در دنیای درونی خود فرو رفت، خانواده ی نومیدش نظر روان پزشک دیگری را خواستند. روان پزشک به آنها گفت که پائولو دیوانه نیست و نباید در بیمارستان روانی بماند. فقط باید یاد بگیرد که چه گونه با زندگی روبرو شود. پائولو کوئلیو، سی سال پس از این تجربه کتاب «ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد» را نوشت، پائولو دوباره به تحصیل روی آورد و به نظر میرسید میخواهد راهی را ادامه دهد که پدر و مادرش برایش در نظر گرفته اند. اما خیلی زود، دانشگاه را رها کرد و دوباره به تئاتر روی آورد. این اتفاق زمانی که جنبش هیپی در سراسر جهان گسترده بود. این موج جدید، در برزیل نیز ریشه دواند و دولت نظامی برزیل آن را به شدت سرکوب کرد. پائولو موهایش را بلند میکرد و برای اعلام اعتراض هرگز کارت شناسایی به همراه خود حمل نمی کرد. شوق نوشتن او را به انتشار نشریه ای واداشت که تنها دو شماره منتشر شد. در همین هنگام رائول سی شاس آهنگساز، از پائولو دعوت کرد تا شعر ترانههای او را بنویسد. اولین صفحه ی موسیقی آنها با موفقیت چشمگیری روبرو شد و اولین بار بود که پائولو پول زیادی به دست میآورد، حتی برای مدتی به جادوی سیاه روی آوردند. پائولو تجربه ی این دوران را در کتاب والکیریها به روی کاغذ آورده ست، در این دوران انتشار کرینگ ها را شروع کردند. کرینگ ها، مجموعه ای از داستانهای مصور سکسی بود.
نقد آثار پائولو کوئلیو
زهیر، ترجمه آرش حجازی، انتشارات کاروان، چاپ هفتم، تهران ۱۳۸۵ درباره کتاب: این کتاب مشتمل بر چهار بخش است که عبارتند از: من انسانی آزادم، سؤال هانس، کلاف نخ آریانی و بازگشت به ایتاکا. پائولو در این اثر تلاش دارد، تا بخشی از سرگذشت خود را به صورت داستان بیان نماید، بخش اول درباره بازداشت نویسنده ای در جنگ عراق است و زن خود، اِستر را که خبرنگار است گم کرده. پائولو در این بخش، سعی دارد روابط آزاد زن و مرد را آزادی معرفی کند.
در بخش دوم، اتفاقاتی که برای مرد میافتد را بیان میکند. در بخش سوم، نویسنده به جریانی میپردازد که مرد برای پیدا کردن زن خود به همراه شخصی به نام میخائیل راهی قزاقستان شده و در راه به گروههای مختلطی آشنا میشوند و در فصل آخر به بیان اتفاقاتی میپردازد تا این که مرد، زن خود را مییابد. روح حاکم بر این کتاب اندیشه سکس خفیست که از مخرب ترین نوع تبلیغ سکس است. نویسنده با مهارت کامل توانسته خواننده را با خود همراه نماید و آنچه را که میخواهد به خورد او بدهد. آنچه در هنگام خواندن این کتاب به خواننده القاء میشود تمتع جویی از جنس مخالف است. خواننده خود را به ناگاه در میدان بازی نویسنده میبیند که اگر هوشیار نباشد ناخودآگاه به ورطه سقوط کشیده خواهد شد. در ادامه به برخی از نمونههای انحرافی این کتاب اشاره میکنیم.
استفاده از مشروب/ با دسکوهایی که از ساعت ده صبح باز میکنند، گاوبازی، الکل، زن ها، باز هم گاوبازی، باز هم الکل، باز هم زنها و بدون برنامه زمانی. (صفحه ۴۳) یک سیگار کامل حشیش میکشم، دو بطری شراب میخورم و وسط اتاق از حال میروم. (صفحه ۴۲) بطری شراب تمام شده، سیگارهایم دارد ته میکشد.
(صفحه ۶۲) اما بعد از چند گیلاس شراب، احساس میکردم موظفم به این موضوع بپردازم. (صفحه ۷۱) نیم ساعت صحبت، بعد چند لیوان ودکا و میبینم که میخائیل دارد کم کم راحت میشود. (صفحه ۹۴) به نظر میرسد میخائیل، با وجود ودکاهایی که نوشیده، هوشیاری اش را دوباره به دست آورده. (صفحه ۹۵) تنها چیزی که واقعاً برایم مهم بود، این بود که در اسرع وقت یک بطری شراب قرمز بیاورد … شراب در عرض سی ثانیه رسید. گیلاس هایمان را پر کردیم. (صفحه ۱۲۶) این تلقین های صهیونیستی در تمام صفحات کتاب دائم تکرار میشود که موضوعات انحرافی متعددی را به خواننده القاء میکند. تکنیک این نویسنده شیطان صفت و منحرف مخلوط کردن راست و دروغ و علم و فساد و توهم است، تا اینگونه خواننده را فریب دهد. ادامه دارد..
سلمان فارسی
روز هجده ذی الحجه سال دهم هجری، در مسیر بازگشت کاروان حج به مدینه، پیامبر، علی بن ابی طالب علیه السلام را به عنوان امیرالمؤمنین، وصی و خلیفه پس از خود معرفی کرد و همگی با او بیعت کردند. من و ابوذر جزو اولین بیعت کنندگان بودیم. در لحظه لحظه آن سفر (که به حجة الوداع مشهور شد) بوی توطئه منافقان احساس میشد؛ ولی من و ابوذر، همانند پیامبر و اهل بیتش خیلی خوشحال بودیم که علی رغم تمامی کارشکنیهای منافقان، به ویژه در مراسم حج، در نهایت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با راهنمایی الهی، در برنامه ای غافلگیرکننده و حساب شده، مسئله جانشینی علی علیه السلام را مطرح کرد. پس از واقعه غدیر، یک شب با ابوذر خلوت کردم. هر دو برای امامت امام علی علیه السلام خوشحال بودیم؛ ولی به خاطر رحلت قریب الوقوع پیامبر اکرم و حوادث پس از آن (که خودشان از آن خبر داده بودند) نگران و ناراحت بودیم. ابوذر پرسید: ای سلمان محمدی! ای صاحب سرّ پیامبر! ای همانند لقمان حکیم! طرحت برای آینده چیست؟ آیا پس از رحلت پیامبرت، با وجود عمر طولانی ات، گوشه گیر میشوی؟ گفتم: نه، اشتباه کردی. من تازه میخواهم زندگیام را آغاز کنم! ابوذر گفت: با این عمر طولانی و احتمال رحلت ناگهانی پیامبر و کودتای منافقین، شوخی میکنی یا جدی میگویی؟ نکند دوباره میخواهی متولد شوی؟ گفتم: این خصوصیت سلمان است که در اوج سختیها و بحرانها به فکر تولد و پویایی و آینده است. ابوذر گفت: من نگران و خسته هستم. بجای حکمت و کنایه، روشن بگو چه میخواهی بکنی؟ گفتم: امروز در غدیرخم، پیامبر یکی از زیباترین و طولانی ترین و حساس ترین خطبه هایش را خواند. در این خطبه هم امام علی علیه السلام را معرفی کرد و هم به صورت اجمالی، امامان بعد از او را. در هجده فراز هم به معرفی مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف و آینده نهایی تاریخ بشر پرداخت. ابوذر گفت: من از آینده خودت میپرسم؛ تو از آینده دور و دراز خبر میدهی؟ گفتم: پیامبر در جنگ خندق، وعده فتح ایران را داد؛ مگر نه؟ ابوذر گفت: حالا فهمیدم نقشه ات چیست! وقتی آیه ۵۴ سوره مائده نازل شد که در آن خداوند خبر میداد به زودی بسیاری از اعراب مسلمان، گمراه خواهند شد و خداوند به جای آنها ملتی دیگر را برای یاری اسلام برخواهد گزید، مسلمانان از پیامبر پرسیدند: این ملت و مردم چه کسانی هستند که در آینده پرچم دار اسلام خواهند بود؟ (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرِینَ یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلَا یَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ذَلِک فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ) پیامبر فرمود: آنها سلمان و قوم و ملت او هستند، سپس فرمود: اگر ایمان و دانش و دین در ستاره آسمانی و دوردستِ ثریا هم باشد، مردانی از سرزمین فارس و ایران به آن دست خواهند یافت. گفتم: من و تو باید تا آخرین نفس و با همتی بلند، پر تلاش باشیم. هنر خدا و پیامبر اکرم این بود که عقب مانده ترین قوم جهان را تربیت کرد تا با ایجاد تحول اولیه، اثر و خاصیت اسلام را نشان دهد. همانند سفر امیرالمؤمنین علیه السلام به یمن که بازتابهای آن در آینده به چشم خواهد آمد. اسلام راستین باید توسط من و تو و دیگران به سرزمینهای دیگر برسد. ابوذر گفت: اما منافقین نخواهند گذاشت. گفتم: من و تو باید همانند مؤمنان گذشته، مثل مؤمن آل فرعون (وَ قَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ یَکتُمُ إِیمَانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن یَقُولَ رَبیّ َِ اللَّهُ وَ قَدْ جَاءَکم بِالْبَیِّنَتِ مِن رَّبِّکمْ وَ إِن یَک کذِبًا فَعَلَیْهِ کذِبُهُ وَ إِن یَک صَادِقًا یُصِبْکم بَعْضُ الَّذِی یَعِدُکمْ إِنَّ اللَّهَ لَا یهَْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کذَّابٌ) در میان گمراهان و حکومت باطل نفوذ کنیم و برای ایجاد اقلیتهای مؤمن متمدن تلاش کنیم. اقلیتِ باخاصیت بر اکثریت گمراه پیروز خواهد شد. ابوذر گفت: بعد از رحلت پیامبر چه اتفاقی میافتد؟ گفتم: من باید بزودی به ایران بروم و تو به فلسطین. ابوذر جان! از پیامبر و امیرالمؤمنین شنیدهام که در آینده ای دور، شیعیان اهل بیت علیهم السلام در سه مرکز مهم حضور خواهند داشت؛ یمن که زحمت آن را حضرت علی علیه السلام کشیده است، ایران که انجام این رسالت سخت به عهده من است و سرزمینی در سوریه و شمال فلسطین که زحمت آن با توست. ابوذر گفت: پس هدفها و برنامه هایمان مثل هم است؟ گفتم: هدفمان یکی است، ایجاد محبت و ارادت به اهل بیت علیهم السلام و گسترش علم و دانش و عدالت خواهی و آزادگی طلبی؛ ولی ابوذر جان، فرقش این است که من اولین والی مسلمان تیسفون، پایتخت ساسانی، پس از تصرف ایران خواهم بود، ولی تو را با ظلم و ستم به سوریه تبعید خواهند
کرد. پس در انتظار روزهای سخت باش. ابوذر گفت: آرزویم این است که خدا بعد از پیامبر خدا و امیرالمؤمنین علیه السلام، هیچگاه تو را از من نگیرد تا همیشه دست در دست هم، برای حق و حقیقت تلاش کنیم. راستی آرزوی تو چیست؟ گفتم: آرزوی من، دیدار نسل سلمان، در زیباترین روز تاریخ بشر است. از حبیبم رسول خدا شنیدهام که موقع ظهور، یاران مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ۳۱۳ نفر هستند؛ درست به تعداد ۳۱۳ یار ایشان در جنگ بدر، و بیش ترِ آنان عرب نیستند (أَصْحَابُ الْقَائِمِ ثَلَاثُمِائَةٍ وَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ رَجُلًا أَوْلَادُ الْعَجَم. عجم یعنی غیر عرب) آرزومندم همانگونه که خداوند توفیق مصاحبت و رشد و تعالی در جوار پیامبر را به من عطا کرد، توفیق تحقق جهانی ارزشهای پیامبر را در کنار آیینه تمام نمای او، یعنی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و یاران او که بیش تر آنها ایرانی هستند به من بدهد/ در روایات، عبارت قوم سلمان وارد شده است که به معنی مردم سرزمین سلمان است. کلمه نسل در اینجا به معنی تبار و نژاد نیست؛ بلکه منظور، نسل معنوی و همه پارسیانی است که در خط و مرام سلمان هستند و بر سلوک او سیر میکنند. ادامه دارد..
کاتبان قرآن چه کسانی بودند
اولین نفر مولا بود و امام علی (ع) خود در این باره میفرماید : هیچ آیه ای از قرآن برپیامبر (ص) نازل نشد ، مگر این که آن را برای من خواند و املا فرمود و من، آن را با خط خود نوشتم ، و تاویل و تفسیر ، و ناسخ و منسوخ ، و محکم و متشابه ، و خاص و عامّ آن را به من آموخت. در این میان ، امام علی ع جایگاه ویژه ای دارد . آنچه امام علی ع را از سایر کاتبان وحی متمایز می سازد ، این است که وی نخستین فردی است که از آغاز وحی تا پایان ، چه در مکّه و چه در مدینه، قرآن را نوشته است. پنج نفر دیگر نیز بودند که عبارتند از: ابی بن کعب ، زیدبن ثابت ، عبدالله بن سعد بن ابی سرح ، حنظله بن ربیع و عثمان بن عفّان که این نفر پنجم قرآن کنونی میباشد. پیامبر اکرم همگان را به خواندن و نوشتن وحى تشویق میفرمود. در آغاز بعثت از تمام قریش، فقط هفده نفر خواندن و نوشتن مىدانستند. آنان در مدینه از این هم، کمتر بودند، اما تشویقهاى پیامبر (ص) موجب شد بیش از چهل نفر، کاتب وحى شوند. کاتبان ابتدا کم بودند و به تدریج در مدینه بیشتر شدند؛ در آغاز، نویسندگى را بیشتر ابى بن کعب انجام میداد؛ سپس زید بن ثابت آموختهتر شد و کتابت را نزد اسیران بدر تکمیل کرد. او بیشتر در محضر نبى اکرم بود. کسان دیگرى نیز بعداً به این جمع افزوده شدند که عبارتند از: عبد اللَّه بن رواحه و ثابت بن قیس و حنظلة بن الربیع الاسیدى و حذیفة بن یمان (یار وفادار مولا که روایتش رو گفتم) و علاء بن عقبة و جهیم بن الصلت و عبد اللَّه بن زید و محمد بن مسلمة و معاذ بن جبل و أبو أیوب انصارى و مغیرة بن شعبة ملعون و عمرو بن عاص ملعون و خالد بن ولید ملعون و و غیره، پس متوجه شدی که بسیاری از این ملعونین با این کار قصد فضیلت تراشی برای خود بودند و حتی ابوسفیان و دو پسرش معاویه و یزید؛ عبد اللَّه بن أرقم و حویطب بن عبد العزى هم، از سال هفتم هجرى (فتح مکه) در این جمع خودشون رو جا زن کردند. بعد از مولا علی علیهالسلام، عبد اللَّه بن سعد بن أبى السرح یکى از نخستین کاتبان وحى بود که خط خوشى داشت امّا پس از مدّتى مرتد شد و از مدینه به مکه فرار کرد. در آنجا به خود مىبالید که گاهى به جاى «سمیع»، یا به جاى «خبیر»، «بصیر» مىنوشته است تا اینکه درباره او آیاتی نازل شد. وى یکى از شش نفرى بود که روز فتح مکه، پیامبر اکرم فرمان قتل او را صادر کرد اما نهایتاً اونو عفو کرد و یکى دیگر از این کاتبان خائن را ذکر کرده اند ولى نام او ناشناس مانده است و سرنوشتش با عبداللَّه بن سعد بن ابى السرح تفاوت دارد، میگویند: زمین جنازهاش را به بیرون پرت کرده، و در گوشهاى افتاده بود؛ پس چنین نیست که هر که نامش در جرگه کاتبان وحى باشد انسان بافضیلتى به شمار بیاید. این اسامی رو هم اینجا ذکر کردم که در روایات و حکایات، بهتر افراد رو بشناسی، مثلاً عبدالله بن مسعود بن غافل بن حبیب الهذلی معروف به ابن مسعود، از صحابه و یاران پیامبر بود. او را بزرگترین مفسر قرآن در زمان خود میدانند. اگر چه در ولایت مولا ثابت قدم نبود و به مولا پشت کرد، سنی ها خیلی این شخص رو بزرگ میدونند ولی خلفاء دست آخر چپقش رو چاق کردند مخصوصا زمانی که سومی روی کار آمد. درگیری بین عثمان و او بوجود آمد و عثمان بهش توهین کرد، اینم در جواب گفت: من صحابی رسول خدا در جنگ بدر هستم و یاور او در جنگ احد، و یاور او در بیعت رضوان و یاور او در جنگ خندق و یاور او در جنگ حنین. تا جایی که عایشه از او طرفداری کرد و فریاد زد: هان ای عثمان! آیا به یاور رسول خدا چنین سخنی میگویی؟! پس عثمان گفت: خاموش (همون خفه شوی خودمون) آنگاه عثمان به غلامش که خیلی گردن کلفت بوده بنام عبدالله بن زمعة بن الاسود گفت: او را با کتک بیرون بینداز، پس ابن زمعة او را گرفت (ابن مسعود لاغر و ریز اندام بوده) و بلند کرد و تا درب مسجد آورد و آنگاه او را محکم بر زمین کوبید و یکی از دندههای او را شکست. پس ابن مسعود گفت: ابن زمعة کافر مرا به دستور عثمان کشت. و همین هم باعث مرگش شد. و هنگام مرگش وصیت کرد که مبادا عثمان بر وی نماز گذارد و چون عثمان بهنگام بیماری اش به نزد وی آمد و از وی طلب بخشش نمود، گفت: از خدا میخواهم که حق مرا از تو بگیرد. و از جمله: وصیت ابن مسعود مبنی بر اینکه عثمان بر او نماز نخواند، بلکه از مرگ او نیز آگاهش نکنند. عجیب اینکه ابن مسعود زمانی که با کاروان از ربذه عبور میکرده، جنازه ابوذر رو می بینه که زنش و دخترش غریب و تنها، کنار جنازه ابوذر گریه میکنند (مولا ساعتی قبل با طی الارض به اونجا رفته و به ابوذر نماز خوانده و برگشته بوده) خلاصه ابن مسعود دلش میسوزه و جنازه رو خاک میکند، در کتب ثبت شده که: عثمان ابن مسعود را بخاطر اینکه ابوذر را دفن نمود، چهل تازیانه زد. جالبه بدونید که تسنن در کتب اصول مشهور خود نظیر: جامع الاصول و الاستیعاب و صحاح معروف خود مناقب بسیاری از ابن مسعود ذکر کرده اند که نظیر آنرا برای عثمان بیان نکرده اند. پس چطوری این زردک خان رو خلیفه خدا میدونند؟ مثلاً در کتابشون الشافی نوشته: ابن مسعود در کاروانی که از عراق به عمره میرفت بود، و جنازه ابن مسعودخ بر میان راه، آنسان که نزدیک بود شترها آن را لگد کنند، ایشان را هراسان نمود. پس نوکر بسوی ایشان رفت و گفتند: این ابوذر صحابی رسول خدا است، ما را در دفن اویاری کنید. پس ابن مسعود شروع به گریستن کرد و گفت: راست گفت رسول خدا به ابوذر که فرمود: تنها ره میسپاری و تنها میمیری و تنها برانگیخته میشوی. پس او و همراهانش پیاده شدند و او را به خاک سپردند. خب، میخوری یا میبری؟ نقد یا نسیه؟ دستمزد از طرف خلیفه، نقدا چهل ضربه تازیانه. کمی بیشتر در مورد گوربگور شده ی سوم بگویم. از ابی مخنف و سند مذکور از او، روایت میکند که در خزانه بیت المال مدینه سبدی بود که در آن جواهرات و زیورآلات نهاده شده بود، و عثمان تکههایی از آنرا برداشت که برخی اهل خانواده اش خود را به آن آراستند، و مردم بخاطر این، آشکارا به او خرده گرفتند و سخنان تندی با وی گفتند (معلومه چقدر شورشو در اورده بوده) تا آنکه خشمگین شد و در خطبه ای گفت: زین پس هرگاه نیازی داشته باشیم از این غنایم برخواهیم گرفت، هرچند که پوزه برخی با اینکار به خاک مالیده شود. پس علی علیه السلام به او گفت: پس از دسترسی به آن بازداشته میشوی و از زیر دست تو برداشته خواهد شد. و عمار یاسر گفت: هان خدا را گواه میگیرم که من اولین نفری خواهم بود که از این کار چون پوزه به خاک مالیده ای، به شدت ناراحت میشوم. پس عثمان گفت: ای پسر یاسر و سمیّه، آیا بر من جسارت میورزی؟ او را بگیرید... پس او را گرفتند و عثمان آمد و دستور داد او را بیاورند و او را کتک زد تا از هوش رفت. سپس بیرونش بردند و به سمت خانهام سلمة همسر پیامبر اکرم حملش کردند و او نماز ظهر و عصر و مغرب را نخواند و چون بهوش آمد وضو گرفت و نماز خواند. و گفت خدا را شکر، این اولین روزی که نیست که در راه خدای تعالی شکنجه شده ایم. پس هشام بن ولید بن مغیرة مخزومی که عمار هم پیمان قبیله اش بود، گفت: ای عثمان! درباره علی، از وی پرهیز نمودی (یعنی ترسیدی) و اما درباره ما، بر ما جسارت نمودی و برادرمان را کتک زدی چنان که نزدیک بود او را تلف کنی. هان بخدا که اگر او جان سپرد، در برابر یکی از مردان بزرگ بنی امیه را خواهم کشت. پس عثمان گفت: پس تو هم اینجا هستی ای پسر قسریة! پس عثمان او را ناسزا گفت و گفت که بیرونش کنند. پس او را نزد ام سلمة آوردند و دیدند که بخاطر عمار غضب کرده و به گوش عایشه نیز رسید که با عمار چه کردند و او هم خشمگین شد، و تار مویی از موهای رسول خدا و یکی از کفشها و یکی از لباسهایش را برداشت و گفت: چه زود سنت پیامبرتان را فراموش کردید، حال اینکه این لباس و مو و کفش اوست که هنوز پوسیده و کهنه نشده است. دیگران نیز روایت کرده اند: علت این امر آن بود که عثمان از کنار قبری جدید گذشت و پرسید از آن کیست. گفتند از آن عبدالله بن مسعود، پس بخاطر اینکه عمار نماز بر وی و امر به خاک سپاری اش را بر عهده داشت، اینکه مرگ او را از وی پنهان داشته بود، بر وی خشم گرفت و کینه به دل گرفت تا نهایتاً، عثمان عمار را چنان به زیر لگدهایش قرار داد که در بعضی منابع نوشته، دچار فتق گشت. اما شروع این قضیه: مقداد و طلحه و زبیر و عمار و شماری از اصحاب رسول خدا نامه ای نوشتند و در آن خلافکاریهای عثمان را برشمرده و او را از پروردگارش بیم دادند و به وی خبر دادند که اگر دست از این رفتارها نکشد، بر وی خواهند شورید. عمار این نامه را برداشت و به نزد عثمان آمد و ابتدای آن را خواند، پس عثمان گفت: آیا تو از میان ایشان نزد من آمده ای؟ گفت: من خیرخواه ترین ایشان برای تو هستم. گفت: دروغ میگویی ای پسر سمیه! پس گفت: بخدا سوگند که من پسر سمیه و پسر یاسر هستم. پس عثمان دستور داد که نوکرهایش دست و پاهای او را (به چهار سو) کشیدند و او (عثمان) با پاهایش که در کفش بود، به میان پاهای او کوبید و او را دچار فتق نمود و عمار که فرتوت و کهنسال بود، از هوش رفت. سپس مولف میافزاید: و به نقلهای مختلف و به اسناد بسیاری روایت شده که عمار میگفت: سه تن به کفر عثمان شهادت میدهند و من چهارمی هستم و من از میان این چهارتن، سخت ترین گواهی را میدهم (منم پنجمی هستم که شهادت میدهم مردک کلا ابنه ای بوده) أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ. عمار و دیگران فقط گاهی زشتکاریهای او را بخاطر کردارهای ناپسندی که از او آشکار میشد، بر علیه او میگفتند و به این ترتیب وی بایستی یکی از این دو کار را میکرد: یا اینکه از آن کارهایی که بخاطرش بر او ایراد میگرفتند، دست میکشید یا اینکه عذر خود برای رفتارش را بیان میکرد و بیگناهیش از آن را به گونه ای آشکار و اثبات میکرد. و به نظر من آنچه که باعث شد عثمان با عمار چنین رفتاری داشته باشد، این بود که عمار آشکارا به محبت علی علیه السلام اقرار داشت و اینکه میگفت هر که در بدست آوردن خلافت بر مولا چیره شود، خلافت را غصب نموده است. پس دشمنی گربه نره با امیر المومنین علیه السلام و حب به ریاست وی را بر آن داشت که به عمار اهانت کند و کتکش بزند به نحوی که او را دچار فتق نمود و در نوبتی دیگر، یکی از دنده هایش را شکست. زیرا که ابن الاثیر در الکامل و دیگران در کتابها درباره ماجرای شورا ذکر کرده اند که عمار به ابن عوف میگفت: اگر میخواهی که مسلمانان دچار اختلاف نشوند، با علی علیه السلام بیعت کن و عبدالله بن ابی سرح (یهودی) و غیر او در این کلام با او مخالفت نمودند و قضیه بالا گرفت و به یکدیگر ناسزا گفتند. مسعودی نیز در مروج الذهب روایت میکند: پس از بیعت مردم با عثمان، این سخن ابوسفیان در خانه عثمان به گوش عمار رسید که: ابوسفیان وارد خانه او شد و مردان بنی امیه همراه او بودند و او که کور شده بود، گفت: آیا کسی جز شما در میانتان هست؟ گفتند: نه. گفت (ابوسفیان): ای بنی امیه! همچون قاپیدن توپ، آنرا بقاپید و سوگند به آنکه ابوسفیان به وی سوگند میخورد (بت) همواره آنرا برای شما آرزو میکردم و به راستی که این امر به وراثت به دست فرزندانتان میرسد. پس عثمان به شدت از وی ناراحت شد و از سخن او بدش آمد (با اینکه فامیل بودند) و از رسیدن این سخن به گوش مهاجرین و انصار بازداشت، پس عمار در مسجد بر پای خاست و گفت: ای جماعت قریش! هان که اگر این امر (خلافت) را از دست اهل بیت پیامبرتان گرفته و یک بار به این طرف و بار دیگر به آن طرف بدهید، أَنَا بِآمِنٍ أَنْ یَنْزِعَهُ اللَّهُ مِنْکُمْ، بیم آن دارم که خداوند آنرا از دست شما بگیرد و همانطور که شما آنرا پس از پیامبرتان از دست این خاندان (خاندان وحی) به در آوردید، به دست دیگران سپارد. (دنیا به کسی وفا نمیکند) نیز از ابی بکر الجوهری روایت میکند که اباسفیان پس از بیعت مردم با عثمان گفت: این امر در دست قبیله تَیم بود (ابوبکر) و تیم را چه به این کارها؟ سپس به دست قبیله عدیّ افتاد (عمر) و از ما دور گشت و دورتر. سپس بار دیگر به محل اصلی اش بازگشت و سرانجام در جایش جاینشین شد (بنی امیه) پس اکنون چون قاپیدن توپ، آنرا در دست گیرید (اینا اصلا دین نداشتند و دنبال حکومت بودند) مغیرة بن محمد المهلبی برایم چنین حدیث کرد که با اسماعیل بن اسحاق القاضی این حدیث را به یاد میآوردیم و چنین بود که اباسفیان به عثمان گفت: پدرم به فدایت! بریز و بپاش و چون ابی حجَر مباش و ای بنی امیه، همچون بچهها که توپ را به هم پای میدهند، آنرا برای هم بیندازید که به خدا هیچ بهشت و دوزخی در کار نیست (زپرشک) و زبیر نیز حاضر بود و عثمان به ابی سفیان گفت: دور شو! و او گفت: فرزندم! اینجا کسی هست؟ زبیر گفت: آری به خدا که این سخنت را پنهان میدارم. گوید: پس اسماعیل گفت: این درست نیست. گفتم: از چه رو میگویی؟ گفت: چنین چیزی را بر ابی سفیان بد نمیدانم ولی این را بد میدانم که عثمان آنرا شنیده و گردن او را نزده است (سگ زرد برادر شغال) در المشکاة از الترمذی از ابی هریرة در حدیثی روایت شده که گفت: عمار بود که خداوند او را به دعای پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) از شر شیطان در پناه داشت. و از انس، از پیامبر صد روایت است که بهشت مشتاق سه تن است: علی (ع) و عمار و سلمان. حالا اینم از رفتارشون. و این را تنها از این رو ذکر کردم که حقیقت اسلام این گروه براتون آشکار شده باشد.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: همانا شفاعت من براى کسانى از امتم مى باشد که مرتکب گناه کبیره شده اند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: شفاعت ما براى شیعیانى است که اهل انجام گناهان کبیره اند ولى آنان که توبه کرده اند خداوند درباره آنان مى فرماید: (بر علیه نیکوکاران هیچ راهى نیست )
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: هیچ شفاعت کننده اى پیروزمندتر از توبه نیست.
حدیث :
امام رضا علیه السلام در نامه اى به مامون چنین نوشت : ایمان همان امانتدارى و دورى از همه گناهان بزرگ است و ایمان همان شناخت قلبى و اقرار و اعتراف زبانى و عمل نمودن به وسیله اعضا است - تا آنجا که فرمود: - و دورى از گناهان کبیره ، و آنها عبارتند از: قتل نفسى که کشتن او را خداوند حرام ساخته است و زنا نمودن و دزدى کردن و نوشیدن شراب و آزردن پدر و مادر و گریختن از جهاد و خوردن مال یتیم از روى ستم و خوردن گوشت مردار و خون و گوشت خوک و هر ذبیحه اى که نام غیر خدا بر او برده شده است در صورتى که ضرورتى نباشد، و خوردن ربا بعد از آگاهى (از ربوى بودن معامله ) و خوردن حرام و قمار بازى و کاستن و کم گذاردن در پیمانه و وزن و نسبت ناروا دادن به زنان شوهردار و زنا و لواط و ناامیدى از رحمت خداوند و ایمنى از مکر خدا و دلسردى از رحمت الهى و یارى رساندن به ستمکاران و تکیه و اعتماد بر آنان ، و سوگند دروغ و حبس نمودن حق دیگران بدون اینکه سختى و ضرورتى موجب آن شده باشد، و دروغگویى و تکبر و خودبزرگ بینى ، و اسراف و ولخرجى ، و خیانت و ناراستى ، و سبک شمردن حج ، و ستیزه کردن با دوستان خدا، و مشغول بودن به خوشگذرانى هاى بیهوده ، و اصرار و پافشارى نمودن بر انجام گناهان.
نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ
جای دوری نیست
نزدیک ترین نقطه به خدا
نزدیک ترین لحظه به اوست
وقتی حضورش را درست
در قلبت حس میکنی

کشتن عاشق بجرم عاشقی دشوار نیست
هر که عاشق شد برایش سر سپردن عار نیست
بعد از آمدن متفقین به ایران، در مشهد، اداره ای تأسیس شد که رئیس در مقابل معاون خود قدرتی نداشت، چون معاون روسی میدانست و پارتی در میان دولت و روسها داشت. در واقع، دولت در مشهد هیچگونه قدرتی نداشت، و مشهد در دست روسها بود. شیخ حسنعلی نخودکی به معاون سفارش سیدی را کرده بود، ولی به این سفارش ایشان هیچ ترتیب اثر نمیداد. رئیس یکروز به معاون گفته بود که این سید مرید کسی است (شیخ) که اگر ریش خود را بجنباند شما را نابود خواهد کرد (قدرت معنوی) معاون هم چون به روسها متکی بود و قدرت هم در دست روسها بود، مغرور گفته بود: من ترسی ندارم بگو هر چقدر دلش میخواهد ریشش را بجنباند. آن سید خدمت شیخ رسید و شرح ماجرا را گفت. سحرگاه، یکساعت به صبح مانده شیخ پسرش را صدا زد. خدمتشان رفت دید پدر روی سجاده ایستاده. شیخ گفت: الساعه خدمت حضرت علیه السلام مشرف بودم. شرح حال سید را عرض کردم. حضرت فرمودند: شر او را از سر سید رفع کردیم. صبح شد، نیم ساعت قبل از آفتاب، درب خانه شیخ را زدند. پسر درب را باز نمود.رئیس بود که میگفت با شیخ کاری فوری دارم. پسر خدمت پدر عرض کرد. پدر فرمود: سؤال کن چکار دارد؟ سؤال کرد. گفت یکساعت قبل، اول اذان صبح. از طرف شهربانی معاون را به دستور روسها بازداشت کرده اند، به جرم اینکه جاسوس آلمانها بوده، و اخبار جنگ را به آنها میرسانده، چون معاون همسایه من است، و با هم بستگی داریم، به من پیغام داد و گفت: شیخ مرا زده است، الساعه برو و دست بدامن ایشان بشو، از این رو آمدم و عرض کردم. شیخ گفت: بگو تیری را که ما زدیم بر نمیگردد. چون التماس نمود، مجدداً آمد و به پدر عرض کرد. فکری فرمود و گفت: جانش بسلامت میماند ولی باید در حبس باشد. یکماه تمام بستگان او در تهران فعالیت کردند تا اینکه روسها حاضر شدند، تا زمانیکه از ایران خارج نشده، در یزد تحت نظر باشد و از شهر خارج نشود، همانطور هم شد. تا ۵ سال بیچاره در یزد بود تا اینکه روسها رفتند و او آزاد شد.
ترسم این قوم، که بر دردکشان میخندند
در سر کار، خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش، که در کشتی نوح
هست خاکی، که به آبی نخرد طوفان را
آفرینش
آنچه از سخنان امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه و غیره به دست آمد این بود که خداوند متعال نخست جرمى آب گونه همراه هوا آفرید، از میان آن گاز و کفى پدید آمد، از جرم کف گونه، زمین آفریده شد، و از دود و گاز آن، سیارات پدید آمدند. پس میتوان گفت که کهکشان ها، ستارگان و خانواده ى منظومه ى شمسى در اصل از یک توده جرم آفریده شده اند. اما تکامل زمین: از قرآن مجید (طبق تفسیر اهل بیت علیهم السلام) درباره ى انبساط و تکامل تدریجى زمین میتوان به این آیه استدلال کرد: ان اول بیت وضع للناس للذی ببکة مبارکا: نخستین خانه اى که براى مردم قرار داده شد در سرزمین مکه است. از این رو مردى از امیرالمؤمنین علیه السلام سؤال کرد: چرا مکه را ام القرى، مادر شهرها مینامند؟ فرمود: لان الارض دحیت من تحتها: چون زمین از زیر آن گسترش یافت. امام صادق علیه السلام با اشاره به گسترش و تکامل تدریجى زمین از زیر کعبه فرمود: خلقه الله قبل دحو الارض بالفى عام: خداوند بیت الله را دو هزار سال پیش از گسترش زمین آفرید. امام رضا علیه السلام نیز درباره ى این که چرا بیت الله وسط زمین به شمار میرود فرمود: انه الموضع الذی من تحته دحیت الارض: کعبه جایى است که از زیر آن زمین گسترده شد. در نتیجه در میان همه اجرام فضایى (از جمله منظومه ى شمسى) نخست توده ى کوچکى به عنوان مایه نخستین زمین خلق گشته و بعد از آن اجرام فضایى، آفریده شد و سرانجام پس از هزاران سال، زمین به تدریج به شکل کنونى درآمده است. شاهد بر این سخن حدیثى است از امام صادق علیه السلام که مردى از ایشان پرسید: مردم گمان دارند عمر دنیا هفت هزار سال است، فرمود: این چنین نیست، خداوند پنجاه هزار سال پس از آفرینش زمین آن را به حالت بیابان خشک و بدون آب و علف رها کرد. همچنین از احادیث به دست مى آید که گسترش تدریجى زمین و تکامل و بسط آن، از زیر آب به وقوع پیوسته است، مثلا آب عقب رفته و بر مساحت خشکى ها افزوده شده است، چنان که امیرالمؤمنین علیه السلام جانم بفداش میفرماید: فبسط الارض على الماء: و در پى آن کوهها را به منزله سنگرگاه زمین آفرید. ادامه دارد..
قرآن و آیات آخرالزمانی
تفسیر پنج آیه عادیات به نظام و سازمان اتم، بر طبق لغت و قواعد است. چهار عنصر در معنی عادیات حضور دارند: حرکت، سرعت، انصراف و در پی هم بودن. حرکت سریع و دورانی، و پی در پی هم بودن الکترونها را، با کدام بیانی بهتر، دقیق تر و رساتر از این بیان، میتوان ادا کرد؟ تبیان کلّ شیئ یک لفظ را بکار برده که این همه ابعاد معنائی دارد. کلمه ای که هیچ راه گریزی نداریم مگر اینکه آنرا بر غیر ذوی العقول معنی کنیم، و در میان غیر ذوی العقول هیچ چیزی نمی یابیم که همۀ ابعاد معنائی آن، مصداق داشته باشد مگر الکترونهای اتم. و اگر بر چیز دیگر معنی کنیم بُعدی از ابعاد خود را از دست میدهد. الکترونها آتش نهفته در خود دارند. در کلمه ضبحاً، پنج عنصر حضور دارد: یک(وحدت)، آتش، نهفتگی، غیر معروف بودن، عجیب و غریب بودن. بنابر این: مجموع عناصر معنائی در یک آیۀ دو کلمه ای، هشت عنصر معنائی، حضور دارند. و این است که قرآن معجزه اندر معجزه علمی است. موریات: چیزهائی که آتش نهفته شان را بروز میدهند. قدحاً: اخگری را، یک اخگر ناشناخته نا معروف برای آن زمان، آتش نهفته و عجیب غربی که به اخگر تبدیل شود. امروز کافی است سر دو سیم برق را به همدیگر بزنید و آن اخگر الکتریسیته را مشاهده کنید. آنان موریات را به دو معنی احتمالی گرفته اند: سُم اسبان با سنگ برخورد کند و ایجاد آتش یا اخگر کند. یا: حاجیان در عَرَفَاتٍ وَ مِنًی برای پخت غذای شان، آتش افروزند. مصباح: چراغ، شمع و هر چیزی که نور داشته باشد. صبح: پیدایش نور: آغاز نور: نور اوّل: اوّلین نور. یک برق ویژه و ناشناخته ای که غیر معروف است. فَالْمُغیراتِ صُبْحاً: پس سوگند به با شتاب روندگانی که رشته میسازند و با خود برق دارند، برق ویژه و ناشناخته ای. اصل در جهان ماده و انرژی، تاریکی است. اولین خشت بنای نور در جهان با وجود الکترونها بطور بالقوه تحقق مییابد. و نیز با تعامل، کیفیت و کمیت در عدد، نور بالفعل به وجود میآید. تعامل الکترونها با هستۀ شان، و تعامل گونههای اتم در تشکیل مولکولهای معین، و تعامل گونههای مولکول، برق و نور بالفعل را ایجاد میکند. رشته: اتمها با الکترونها و هستههای شان، در کنار همدیگر قرار میگیرند؛ صفها و رشتهها به وجود میآورند. این آیه در ضمن معنای خود، تنها گامی پیش رفته که اشاره ای باشد به نظام صفی و رشته ای جهان، و بحث ذرّه شناسی با رشته شناسی نظام جهان، بی ربط و بیگانه نباشد. گفته شد: اصل در جهان ماده و انرژی، تاریکی است و نورها در اصل، نهفته و بالقوّه هستند. در عرصۀ دانش فیزیک امروز، همانطور که نور یک شیئ است ظلمت نیز یک شیئ است. صدای زشت ارسطوئیان گوش جهان را کر کرده بود که: تاریکی شیئ نیست، عدم النور است؛ تاریکی یک امر وجودی نیست. هنوز هم صدرائیان ما بر این طبل تو خالی میکوبند. اما امام سجاد (ع) میگوید: سُبْحَانَکَ تَعْلَمُ وَزْنَ الظُّلْمَةِ وَ النُّورِ: خداوند وزن تاریکی را نیز میداند. یعنی همانطور که نور یک چیز است و وزن هم دارد تاریکی نیز چنین است. و امروز سخن از مادّه تاریک بخش مهمی از علم و دانش است.
هر که گریزد ز در اهل بیت (ع)
بارکش غول بیابان شود
فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً: پس محفوظ و گرامی میدارند یک چیز را (به دورش میچرخند) که از دو شقّه تشکیل یافته است. هسته در مرکز اتم، تشکیل شده از دو بخش: پروتون و نوترون. اگر این آیهها را به معنی دیگر تفسیر کنید، نادرست خواهد بود (همان طور که دیدیم اقوال مفسرین همگی دارای اشکالات اساسی بوده و مصداق تحکّم هستند) و در این جهان مصداقی برای این آیهها نخواهید یافت مگر سازمان و ساختمان اتم ها. این گوی و این هم میدان. تفسیر آیات اول سوره مرسلات، چگونگی قانون گسترش جهان: باز به اصطلاح بازاری ها، بطور علی الحساب به معنی آیهها توجّه کنید: وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفاً: سوگند به گسیل شدگانی که به صورت رشتهها در کنار هم میروند. فَالْعاصِفاتِ عَصْفاً: که وزندگانی هستند یک وزیدن ناشناخته ای، یک وزش غیر معروفی. وَ النَّاشِراتِ نَشْراً: و سوگند به پخش شوندگانی که یک پخش شدن ویژه و ناشناخته دارند. فَالْفارِقاتِ فَرْقاً: که تقسیم کنندگانی هستند، یک تقسیم خاص و ناشناخته ای. فَالْمُلْقِیاتِ ذِکْراً: که القاء کنندگان هستند یک پیام را. و پیام عبارت است از آیه بعد: عُذْراً أَوْ نُذْراً: گره خوردن یا پیشرو شدن. شرح: جهان خیلی بزرگ است؛ به قول آن دانشمند: برای شمارش تعداد کرات عدد یک را بنویسید و در مقابلش صفر بگذارید و تا آخر عمرتان بدون وقفه به صفر گذاشتن ادامه دهید. وصیت کنید پس از شما فرزندتان نیز بدون وقفه صفر گذاری را ادامه دهد و او نیز به فرزندش وصیت کند و...الخ باز به رقم تعداد کرات، نمیرسد. این جهان بس بزرگ باز به طور مرتب به بزرگ شدنش ادامه میدهد. تا شما چهار سطر از این نوشته را بخوانید میلیاردها کیلومتر مکعب بر حجم جهان افزوده شده است. قرآن: در سورۀ ذاریات که یکی از سورههای مورد بحث ما است، آیه ۴۷ میفرماید: وَ السَّماءَ بَنَیْناها بِأَیْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ: آسمان را بنا نهادیم با دستان خودمان و ما آنرا وسعت و گسترش میدهیم. اگر به عقب برگردیم؛ جهان دیروزی از جهان امروزی کوچک تر بوده، و جهان یک قرن پیش کوچک تر... و کوچک تر. میرسید به آغاز پیدایش جهان که خیلی کوچک و شاید به بزرگی یک نخود بوده است که در احادیث ما از آن با (گوهر کوچک با نور شدید سبز) تعبیر شده است. ماده اولیّه جهان از کجا آمده؟اگر از افسانهها و نیز از تخیلات ارسطوئیان، بگذریم، قرآن و اهل بیت (ع) میگویند: خداوند آن ماده اولیه را ایجاد کرده است. آن ماده نه از چیزی که قبلاً بوده ساخته شده و نه از وجود خدا صادر شده. لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ. آن ماده اولیه خلق نشده تا گفته شود: از چه چیزی خلق شده؟ بلکه آن با امر: کن فیکون، ایجاد، انشاء، ابداع شده است. پس از آن به سرعت رو به بزرگ شدن رفته و میرود. دانشمندان غربی به اصل گسترش جهان پی برده اند. اما در مسائل اساسی متعدد آن به اصطلاح میلنگند: آنان گسترش جهان را انبساطی میدانند، یعنی محتوای جهان منبسط میشود و گسترش نتیجه انبساط است. آنان گمان میکنند: گسترش جهان در اثر انفجار عظیم (بیگ بنگ) است که رخ داده و کهکشانهای امروزی را به وجود آورده است و هنوز هم جهان در اثر آن انفجار رو به گسترش میرود. آنان هیچ پاسخی به این پرسشها ندارند که: پیش از بیگ بنگ چه چیزی بوده؟ آن انفجار عظیم در چه چیزی رخ داده؟ آن چه بیگ بنگ در آن رخ داده از کجا و چگونه به وجود آمده بود؟ آیا در عمر جهان تنها یک بیگ بنگ رخ داده یا بیگ بنگهای متعدد بر جهان گذشته است؟ اما قرآن و اهل بیت (ع) به همۀ این پرسشها پاسخ میدهند. غربیان دربارۀ پرسشهای فوق (که به هر کدام از آنها پرسشهای فرعی دیگر متفرع میشود) صریحاً میگویند: نمیدانیم. اما دربارۀ یک مسئله کاملاً مات و حیران مانده اند؛ به اصطلاح، شعری را گفته، در قافیۀ آن عاجزانه مانده اند. و آن پرسشی است بدین صورت: آن چه انفجار بزرگ بیگ بنگ در آن رخ داده، چه قدر فشرده و انباشتی از ماده و انرژی بوده که در طول این زمان بس طولانی با آن سرعت عظیم گسترش می یابد، هنوز هم به گسترش خود ادامه میدهد و پایان نمی یابد-؟ و تا کی ادامه خواهد یافت؟ سرانجام این گسترش عظیم چه خواهد بود؟ آیا پایان این انبساط به انقباض، و حرکت معکوس منجر خواهد شد؟ اگر مسیر سریع انبساط به انقباض تبدیل خواهد شد، چگونه و چطور؟ و دهها پرسش متفرع بر این پرسش. اما قرآن و اهل بیت (ع) میگویند: جهان از آغاز تا به امروز هفت مرحله را طی کرده است: مرحلۀ ایجاد، در آغاز پیدایش. و شش انفجار عظیم و بیگ بنگ را پشت سر گذاشته است. عمر کل جهان از آغاز تا به امروز ۱۲۳ میلیارد و ۳۷ میلیون و ۵۰۰ هزار سال با محاسبه سالهای ما، و فاصله هر مرحله و قیامت ۱۸ میلیارد و ۲۵۰ میلیون سال بوده است و اینک از بیگ بنگ اخیر حدود ۱۳ میلیارد و ۶۸۷ میلیون ۵۰۰ هزار سال میگذرد. و مهم اینکه: در مکتب ثقلین، گسترش جهان در اثر بیگ بنگ نیست؛ این گسترش سریع و عظیم از آغاز پیدایش جهان تا به امروز بوده و هست. بیگ بنگها حادثۀ درون جهانی هستند؛ تحولاتی هستند که ربطی به گسترش پیکر جهان ندارند. و گسترش جهان انبساطی نیست، جهان میخورد و بزرگ میشود. ادامه دارد..
امام رضا علیه السّلام فرمود: بعضی از کسانی که ادّعای محبّت و دوستی ما را دارند، ضررشان برای شیعیان ما از دجّال بیشتر است. راوی گفت: عرض کردم: ای پسر رسول خدا به چه علّت؟ فرمود: به خاطر دوستی شان با دشمنان ما، و دشمنی شان با دوستان ما. و هر گاه چنین شود، حقّ و باطل به هم در آمیزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود
صحیفه سجادیه
خداوند قادر مطلق است و برای قادر مطلق اعطای یک نعمت بزرگ با اعطای نعمت کوچک و ریز، فرقی ندارد. گاهی گمان میکنیم که نباید یک خواستۀ بزرگ و بس مهم را از خداوند بخواهیم. در حالی که قضیه برعکس است؛ از خدای بزرگ و عظیم باید چیزهای بزرگ خواست: که امام صادق علیه السلام فرمود: أَنَّ اللَّهَ یُحِبُّ مَعَالِیَ الْأُمُور، ِوَ یَکْرَهُ سَفْسَافَهَا: خداوند امور بزرگ و عالی را دوست دارد، و امور پست را دوست ندارد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: سَلُوا اللَّهَ وَ أَجْزِلُوا فَإِنَّهُ لَا یَتَعَاظَمُهُ شَیْء: از خدا بخواهید و خواستههای بزرگ بخواهید. زیرا برای او هیچ چیز بزرگ نیست. از خداوند عظیم و بزرگ، باید خواستۀ بزرگ خواست، حتی اگر آن را فراتر از لیاقت خودمان بدانیم. زیرا لیاقت را نیز او میدهد. کسی که خواسته ی بزرگ از خدا نمیخواهد، به قدرت و بزرگی خدا شک دارد. اما برعکس قضیه قضیه. یعنی، گاهی نیز گمان میکنیم که نباید یک چیز کوچک و کم اهمیت را از خدا بخواهیم، بنظر خودمان خدا را از اینگونه امور، منزّه میدانیم. در حالی که این نیز درست نیست. زیرا همانطور که گفته شد برای قادر مطلق انجام یک کار بزرگ و انجام یک کار کوچک، هیچ فرقی ندارد. و اینگونه نسبیتها در عالَم ما انسانها است که توان و قدرتمان اولاً بسی اندک است و ثانیاً در همان اندک بودن نیز نسبی است. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میفرماید: لِیَسْأَلْ أَحَدُکُمْ رَبَّهُ حَاجَتَهُ کُلَّهَا حَتَّی یَسْأَلَهُ شِسْعَ نَعْلِهِ إِذَا انْقَطَعَ: حاجتتان را از خداوند بخواهید همه اش را؛ حتی بند کفشتان را وقتی که پاره میشود. حتی در حدیث قدسی خطاب به حضرت موسی (ع) آمده است: ای موسی! هر چه بدان نیاز داری از من بخواه، حتی علف گوسفند و نمک غذایت را. ادامه دارد..
سلمان فارسی
در سال دهم هجرت، پیامبر دستور داد که مسلمانان برای حج آماده شوند. آن حضرت از دو سه ماه قبل برای آن سفر همگانی، برنامه ریزی کرده بود. ده هزار نفر از مسلمانان در مدینه گرد آمدند و به همراه پیامبر، در قالب کاروانی بزرگ، عازم حج شدند. آن سفر از معدود سفرهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود که علی علیه السلام در آن حضور نداشت؛ چراکه او به دستور پیامبر و به همراه گروهی از مسلمانان، از ماه رمضان برای تبلیغ اسلام به یمن رفته بود. تنها من و ابوذر میدانستیم که هدف پیامبر از فرستادن علی علیه السلام به یمن، ایجاد پیوند بین عربهای متمدن جزیرة العرب با اوست تا بدین وسیله برای آینده اسلام، شیعیانی در یمن تربیت شوند. چرا که یمن تحت تأثیر تمدن و فرهنگ ایران بود و حتی گروهی از مهاجران و نیروی نظامی ایرانی در آن جا ساکن بودند؛ از این رو، برخلاف اعراب مکه و مدینه و مناطق اطراف، تا حدودی با جاهلیت و تعصب و نفاق فاصله داشتند.
یمنیها اگر پیامبر را میدیدند، ایمان میآوردند؛ ولی پیامبر نمیتوانست مدینۀ پر از نفاق و توطئه را ترک کند. پس آیینه تمام نمای خود، یعنی علی بن ابیطالب علیه السلام را برای چند ماه به یمن فرستاد. در روزهایی که همراه پیامبر در بیابانهای بین مدینه و مکه بودیم، من و ابوذر احساس میکردیم که آنروزها آخرین روزهای بودن با پیامبر است و به زودی این روزگار خوش به پایان خواهد رسید. روزی در میانه راه، جوانی تازه مسلمان بسوی من آمد و با علاقه مندی گفت: نامت چیست؟ گفتم: عبدالله پسر اسلام. یکی از همان گوربگور شده ی منافق مسخرهام کرد و گفت: سلمان! نام جدیدی برای خود گذاشته ای؟گفتم: خیر، اسم واقعی من این است. شب که دوباره با ابوذر خلوت کرده بودم، ابوذر نگاهی به آتش کرد و گفت: سلمان! تو بیش تر از صد سال عمر کرده ای، برایم از دستاوردهای این سالها بگو. گفتم: به نظر تو که صاحب اسرار من هستی، مهم ترین دستاورد ده سال اخیرم چیست؟ ابوذر گفت: من که به این سخن پیامبر که درباره ات فرمود: سلمان منا اهل البیت، غبطه میخورم. من و خیلیهای دیگر به جای ده سال، بیست سال با کم و زیادش، همراه پیامبر بوده ایم؛ ولی بعضیها منافق شدند و خیلیها هم در اسلام ظاهری ماندند. در میان صحابه عرب، هیچ کس از جهت دانش و معرفت و ایمان بالاتر از من نیست؛ ولی من میدانم که بین یک مؤمن به پیامبر و کسی که جزو خاندان علم و عصمت باشد، فاصله بسیار زیادی است. ابوذر در ادامه گفت: راستی سلمان! میدانی من هم علم بلایا و منایا (علم غیب) را فرا گرفته ام؛ البته نه به اندازه تو. بتازگی شنیدهام که مقام تو بالاتر از لقمان حکیم است (اشاره به حدیث: خَلَقَ طِینَةَ شِیعَتِنَا مِنْ دُونِ ذَلِک فَهُمْ مِنَّا... وَ سَلْمَانُ خَیْرٌ مِنْ لُقْمَانَ) مگر به مرتبه جدیدی رسیده ای؟ گفتم: اگر برادر ایمانی و خالص من نبودی، نمیگفتم. داستان سلیمان پیغمبر و وصی او آصف بن برخیا را که میدانی؟ ابوذر گفت: بله. گفتم: مهم ترین ویژگی آصف بن برخیا که در یک چشم بر هم زدن، تخت پادشاهی بلقیس را از سرزمین یمن به فلسطین آورد، چه بود؟
ابوذر گفت: او اسم اعظم را میدانست؛ اسمی خاص از اسامی خداوند که هر کس بداند، به واسطه آن میتواند هر معجزه و کرامتی را انجام دهد. گفتم: من نیز اسم اعظم را میدانم. ابوذر گفت: با این حساب، براستی که تو به مقامهای بسیار بالایی رسیده ای و بدون اغراق میتوانم بگویم که بعد از علی بن ابی طالب صلی الله علیه و آله و سلم تو دست پرورده پیامبر هستی و حقا که باید تو را سلمان محمدی نامید/ الکهف. إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا
ﻣﺴﻠﻤﺎً ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺷﺎﻳﺴﺘﻪ ﺍﻧﺠﺎم ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ ، ﺑﻬﺸﺖ ﻫﺎی ﻓﺮﺩﻭﺱ ﺟﺎی ﭘﺬﻳﺮﺍﻳی ﺁﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ .(١٠٧) در شأن نزول این آیه به فرموده امام صادق علیه السلام درباره سلمان، ابوذر، مقداد و عمار است. منافقین گوربگور شده، یکسال پس از هجرت نزد سلمان آمدند و با اصرار از او خواستند تا از تورات برای آنها بخواند و بگوید. سلمان سه مرتبه در خواست آنها را رد کرد؛ ولی آنها باز هم مراجعه کردند. به مناسبت این واقعه، در مرتبه اول، آیات: یوسف: الر تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ، ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﺁﻳﺎﺕ ﻛﺘﺎﺏ ﺭﻭﺷﻨﮕﺮ .(١) إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا لَّعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ، ﻣﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻗﺮﺁﻧﻲ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻋﺮﺑﻲ ﻧﺎﺯﻝ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺗﺎ ﺷﻤﺎ ﺗﻌﻘّﻞ ﻛﻨﻴﺪ .(٢) نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ هَٰذَا الْقُرْآنَ وَإِن کُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِینَ، ﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻭﺣﻲ ﻛﺮﺩﻥ ﺍﻳﻦ ﻗﺮﺁﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ میﺧﻮﺍﻧﻴﻢ ﻭ ﺗﻮ ﻳﻘﻴﻨﺎً ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﺯ ﺑﻲ ﺧﺒﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻱ .(٣) نازل شد؛ در مرتبه دوم، آیه زمر نازل شد و در مرتبه سوم، آیه الحدید، أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَکَثِیرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ، ﺁﻳﺎ ﺑﺮﺍی ﺍﻫﻞ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ ﺁﻥ ﻧﺮﺳﻴﺪﻩ ﻛﻪ ﺩﻝ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺑﺮﺍی ﻳﺎﺩ ﺧﺪﺍ ﻭ ﻗﺮﺁﻧی ﻛﻪ ﻧﺎﺯﻝ ﺷﺪﻩ ﻧﺮم ﻭ ﻓﺮﻭﺗﻦ ﺷﻮﺩ؟ ﻭ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻛﺴﺎﻧی ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﺘﺎﺏ ﺁﺳﻤﺎنی ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﻃﻮﻟﺎنی ﮔﺸﺖ ، ﺩﺭ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺩﻝ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺳﺨﺖ ﻭ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﻧﻌﻄﺎﻑ ﺷﺪ ، ﻭ ﺑﺴﻴﺎﺭی ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﺎﻓﺮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ (١٦) نازل گردید. پس آنها با اینکه حیا نداشتند، ولی مثلاً شرمنده شدند و دست از سر سلمان برداشتند، که در جلد ۹ بحار بهش اشاره شده. همچنین سلیم میگوید: روزی امیر المؤمنین علیه السّلام بعد از بازگشت از جنگ صفین و قبل از جنگ نهروان بیرون آمد در حالی که ما در مسجد نشسته بودیم. حضرت نشست و ما اطراف او را گرفتیم. مردی عرض کرد: یا امیر المؤمنین، در باره اصحابت به ما خبر بده. فرمود: بپرس. حضرت جریان مفصلی را نقل کرد و سپس فرمود: من از پیامبر اکرم شنیدم که ضمن سخنی طولانی میفرمود: خداوند مرا به دوست داشتن چهار نفر از اصحابم دستور داده است و به من خبر داده که آنان را دوست دارد، و بهشت مشتاق آنان است. پرسیده شد: یا رسول اللَّه، آنان کیانند؟ فرمود: علی بن ابی طالب و سپس سکوت کرد. گفتند: یا رسول اللَّه، آنان کیانند؟ فرمود: علی و باز سکوت کرد (گویا علت سکوت حسادت گوربگوریها بوده) گفتند: یا رسول اللَّه، آنان کیانند؟ فرمود: علی و سه نفر همراه او. علی امام و راهنما و هدایت کننده آنان است. منحرف و گمراه نمیشوند و بر نمیگردند، و روزگار بر آنان طولانی نمیشود و قلبشان را قساوت نمیگیرد. آنان سلمان و ابو ذر و مقداد هستند. ادامه دارد..
فاطمه زهرا سلام الله علیها
در حدیث قدسى کساء که حضرت صدیقه ى کبرى سلام الله علیها روایتگر آن هستند، جبرئیل از حضرت احدیت سؤال میکند که چه کسانى زیر کساء هستند؟خداى عزّ وجلّ گرد آمدگان زیر کسا را این گونه بر مى شمرد: آنان فاطمه و پدرش و شوهر و فرزندانش علیهم السلام هستند. این شیوه ى معرفى در بیان هاى الهى بى نظیر است؛ زیرا بدون تردید، رسول خدا صلى الله علیه وآله از دخترشان فاطمه زهرا سلام الله علیها برتر مى باشند، ما نیز در درودها و سلام ها، ابتدا بر پیامبر اکرم، سپس بر اهل بیتش درود مى فرستیم، از سوى دیگر قاعده و رسم معرفى نمودن، این گونه است که ابتدا فرد برتر و سپس افراد پایین تر معرفى مى شوند. اما در حدیث شریف کساء، خلاف این اصل عمل شده و خداوند سبحان، حضرت زهرا سلام الله علیها را به عنوان محور و در مرتبه اول نام مى برد. با وجود اینکه فرشتگان الهى، رسول خدا و خاندان پاکش علیهم السلام را به خوبى مى شناختند؛ چرا خداوند ایشان را از طریق فاطمه زهرا سلام الله علیها معرفى مى کند؟
پاسخ این است که این شیوه معرفى، نشانه ى جایگاه و مقام والاى آن بانوى بزرگوار است.
روایتی از ابوذر غفاری
ابو الاسود الدؤلی گفت: دوست داشتم ابوذر را ببینم تا از وی درباره علت خروجش از مدینه (تبعید توسط غاصبین) بپرسم، پس به ربذه رفتم و به او گفتم: آیا علت را به من نمی گویی؟ آیا با میل خود از مدینه خارج شدی یا اخراج شدی؟ گفت: هان بدان که من در یکی از سرحدات بودم (تبعید اول به شام) و از ایشان دفاع مینمودم، پس مرا به مدینه النبی تبعید کردند. پس با خود گفتم: خانه هجرت و یارانم است و پس از آن به اینجا که میبینی تبعید شدم. سپس گفت: یک شب که در مسجد خوابیده بودم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به سمت من آمد و با پایش به من زد و گفت: نبینم که در مسجد بخوابی! پس گفتم: پدر و مادر به فدایت! خواب چشمم را گرفت و در مسجد به خواب رفتم. پس گفت: چه میکنی اگر تو را از آن اخراج نمایند؟ (پیشگویی از تبعید) گفتم: در آنصورت به شام میروم، چرا که سرزمین مقدسی است و سرزمین محافظت از اسلام و سرزمین جهاد است. پس گفت: و چطور خواهی بود اگر از آن هم اخراجت کنند؟ پس به او گفتم: به مسجد باز میگردم. گفت: چه میکنی اگر از آن هم بیرونت کنند؟ گفتم: شمشیر میکشم و با آن میجنگم. پس رسول خدا فرمود آیا میخواهی به بهتر از این راهنمائیت کنم؟ با ایشان به هر سمت که روانه ات کردند، روانه شو و سخنشان را میشنوی و اطاعت میکنی (یعنی صبور باش) پس من شنیدم و اطاعت کردم و اکنون نیز همانگونه میشنوم و اطاعت میکنم و بخدا سوگند که عثمان درحالی با خداوند روبرو خواهد شد که در حق من گناهکار است. ابوذر در ربذه این جمله را بر زبان میراند که: حق برای من یک دوست هم باقی نگذاشت. و نیز میگفت: عثمان پس از هجرت مرا به یک بادیه نشین تبدیل کرد ( اخبار موجود در این باب بیش از آنست که آنرا گرد آویم و گسترده تر از آنست که همه را بیان کنیم) مسعودی در مروج الذهب، واضح تر از این روایت کرده... تا اینکه میگوید: وقتی که عثمان ابوذر را بروی شتری که تنها یک پلاس خشک بر پشت داشت، به مدینه بازگرداند خَمْسُمِائَةٍ مِنَ الصَّقَالِبَةِ یَطْرُدُونَ، پانصد نفر از سیسیلها او را میراندند (از شام تا مدینه) تا آنکه وی را به مدینه آوردند حال آنکه پوست داخل زانوهایش کنده کنده و زخم شده بود و چیزی نمانده بود از بین برود (بمیرد) به او گفتند: آیا با این آسیب خواهی مرد؟ گفت: هیهات! هرگز نخواهم مرد پیش از آنکه تبعید گردم... (بخاطر آن پیشگویی) و در این کتاب آنچه که از دست ایشان به سر وی آمده بیان میکند و... روایت را تا به اینجا پیش میآورد که: پس عثمان به او گفت: قیافه ات را نمیخواهم ببینم، گفت: به مکه میروم. عثمان گفت: نه بخدا. ابوذر گفت: پس به شام. گفت: بخدا که نه. گفت پس به بصره؟ گفت بخدا که نه. شهر دیگری غیر از اینها انتخاب کن. گفت: بخدا که جز این برنمیگزینم و اگر مرا در شهری که به آن هجرت کردهام رها کنی، هیچیک از این شهرها را نمیخواهم، در غیر اینصورت مرا به هر شهری که خواهی بفرست. گفت: تو را به ربذه میفرستم. گفت: الله اکبر! راست گفت رسول خدا. پیش از این هر چه را که با آن مواجه خواهم شد را به من خبر داده بود. عثمان (ابنه سوم) گفت: مگر به تو چه گفته بود؟ گفت: خبرم داد که از مکه و مدینه بازمیدارندم و من در ربذه جان خواهم سپرد و چند تن که از عراق بسوی حجاز در سفرند، مرا دفن خواهند کرد. پس ابوذر فرستاد تا شتری بیاورند و زنش را بر آن سوار کرد و دخترش را و عثمان دستور داد که مردم از او فاصله بگیرند، حَتَّی یَسِیرَ إِلَی الرَّبَذَةِ، تا آنکه به سوی ربذه برود و چون از مدینه بیرون رفت و مروان او را از شهر به بیرون روانه میکرد. علی بن ابیطالب علیه السلام سر راه او آمد و دو پسرش علیهما السلام و عقیل برادرش و عبدالله بن جعفر و عمار بن یاسر همراه او بودند. مروان (حرامزاده، پاچه خوار و مأمور عثمان) جلو ایشان آمد و گفت: ای علی! امیر (الشیاطین) مردم را نهی کرده از اینکه به اباذر چیزی بدهند یا به او آبی بنوشانند. و اگر نمیدانستی اکنون تو را با خبر ساختم. پس علی علیه السلام (جانم بفداش) با تازیانه به او حمله ور شد و به میان گوشهای شترش زد و گفت: دور شو! خدا به آتشت اندازد تو را. آنگاه با ابوذر رهسپار شد و او را همراهی کرد سپس (بیرون شهر) با او وداع نمود و بازگشت (عثمان مردم مدینه رو از استقبال ابوذر نهی کرده بود) وقتی علی علیه السلام روی نمود تا بازگردد، ابوذر گریه کرد و گفت: خداوند رحمت فرستد شما اهل بیت را. آنگاه که تو ای ابا الحسن و فرزندانت را دیدم، رسول خدا را به یاد آوردم (این قسمت را کوتاه کردم) سپس مروان نزد عثمان از کاری که علی علیه السلام کرد، شکایت کرد و عثمان گفت: ای جماعت مسلمانان! کیست که مرا از دست علی نجات دهد؟ فرستاده مرا از کاری که وی را برای آن مامور کرده بودم، بازگردانده و چنین کرده و چنان کرده است. به خدا که حق او را کف دستش میگذاریم. پس هنگامی که مولا علی بازگشت، مردم به پیشواز او رفته و گفتند: امیر (الابنه ای ها) بخاطر اینکه ابوذر را بدرقه کرده ای از تو خشمگین است. علی علیه السلام گفت: چون خشم و سرکشی اسبان بر لگامها (همون به تخمم خودمون) هنگام عشاء وقتی که عثمان آمد، گفت: چه چیز تو را بر آن داشت، مَا صَنَعْتَ بِمَرْوَانَ؟ که چرا با مروان چنین کردی؟ و چرا بر من جسارت نمودی و فرستاده مرا و فرمان مرا رد نمودی؟ پس امام فرمود: اما مروان با رد کردن من به پیش رویم آمد، و من نیز او را از بازداشتن خود، بازداشتم و اما فرمان تو را رد ننمودم. عثمان گفت: آیا نشنیدی که مردم را از ابوذر و همراهی وی نهی کرده بودم؟ پس علی علیه السلام فرمود: آیا میپنداری هر آنچه که تو دستور دهی؟ و ما اطاعت از خدا و حق را در خلاف آن میبینیم، امر تو در آن را رعایت میکینم؟ به خدا سوگند که چنین نمی کنیم. پس عثمان گفت: مروان را قصاص بده (یعنی باید قصاص بشوی) گفت: در برابر چه به او قصاص دهم؟ گفت: به میان گوشهای شترش زدی و او را ناسزا گفتی، پس اکنون او تو را ناسزا میگوید و به میان گوشهای شترت میزند! (این روایت نکات مهمی داره) علی علیه السلام گفت: اما شترم، آنجاست، پس اگر خواست آنرا چنانکه من زدم بزند، چنین کند و اما من، بخدا سوگند که اگر مرا ناسزا گوید، همان ناسزا را به تو خواهم گفت، و نه دروغ باشد و جز حق هم نگفته ام (مولا از میزان خودخواهی عثمان آگاه بود که این را گفت) عثمان گفت: چرا چون تو بیراه به او گفته ای، او بیراه نگوید؟ که به خدا تو نزد من برتر از او نیستی (عثمان با جناق مولا بوده) پس علی علیه السلام خشمگین شد و گفت این را به من میگویی؟ آیا مروان با من برابر است؟ نه به خدا، که من از تو برترم و پدرم از پدر تو برتر است و مادرم از مادر تو برتر است. این تیرهای من است و دیدی که پیش رویت نهادمشان، پس اکنون تو تیرهایت را رو کن! پس عثمان خشمگین شد و چهره اش سرخ شد و برخاست و به اندرون رفت و علی علیه السلام از آنجا بازگشت و اهل بیت او و مردان مهاجرین و انصار گرد او جمع شدند و چون فرداروز رسید و مردم نزد عثمان آمدند. وی از علی علیه السلام به ایشان گلایه برد و گفت: إِنَّهُ یَغُشُّنِی وَ یُظَاهِرُ مَنْ یَغُشُّنِی: او با من رو راست نیست و کسانی که با من روراست نیستند، و منظورش (اباذر و عمار و غیره بود) را یاری میکند و مردم میان ایشان پادرمیانی کردند تا صلح نمودند. و علی علیه السلام گفت: بخدا سوگند که با بدرقه کردن اباذر هدفی جز خشنودی خدایتعالی نداشتم. همچنین در کتب معتبر تسنن آمده از أنس: رسول خدا فرمود: نه آسمان سایه افکند و نه زمین بر پشت خود حمل کرد هیچ راستگوتری از ابی ذر را، آن شبیه ترین انسان به عیسی در پرهیزکاری اش میباشد. عمر گفت: آیا این صفت را برای او بشناسیم ای رسول خدا؟ (خرمگس معرکه همه جا وز وز میکرده) فرمود: آری، این صفت را از برای وی بشناسید. التِّرْمِذِیُّ این را معتبر دانسته. پس اگر ابوذر رضوان الله علیه از کسانی بوده که خداوند ایشان را دوست دارد و پیامبرش را نیز به دوست داشتن او امر میکند، بنابراین آزار رساندن و بی احترامی نمودن به او در حکم دشمنی و مقابله با خدا و رسول خداست، و اگر او راستگوترین مردمان است، پس حال کسانی که علیه وی به دروغگویی و گمراهی گواهی دادند، معلوم است. و آنچه که در این حکایت از درگیری او با امیر المومنین علیه السلام و ناسزا گفتن او به حضرت ذکر شد، برای متهم نمودن او و وجوب لعن و نفرین بر او کافی است. (در این روایت عثمان ملعون به مولا اهانت میکنه و مولا جوابشو میده که من اونو ذکر نکردم)
پائولو کوئلیو (زبان شیطان و معنویت بافی)
در سال ۱۹۴۷ در برزیل متولد شد در نوجوانی و جوانی احساسات ضد مذهبی شدیدی داشت در ۱۷ سالگی سه بار در بیمارستان روانی بستری شد از داروهای اعصاب و روان و سپس مواد مخدر استفاده کرد. پیشینه اخلاقی و اجتماعی او بسیار منفی و تاریک است وی در تئاترهای ضد اخلاقی و مستهجن نقش ایفا کرد با کمک یکی از دوستانش به نام رائول سیکساس مجموعه داستانهای کمدی سکسی به نام «کرینگ - ها» را منتشر کرد که حکومت برزیل آن را ممنوع کرد و آنها را زندانی کرد و کوئیلو سه بار تصمیم به خودکشی گرفت نهایتاً در یکی از مسافرتهای خود به اروپا، ادعا کرد در آلمان با هاتفی غیبی (شیطان) آشنا شده، مردی فرا واقعی، آن مرد چندین بار در مکانهای مختلف بر او ظاهر گشت و از او خواست مجدداً به آیین کاتولیک ایمان بیاورد آن مرد از کوئیلو خواست تا جاده ای که به سوی سانتیاگو ختم میشود را بپیماید. این جاده که میان فرانسه و اسپانیا کشیده شده است یک جاده خاص مذهبیست که زائران مذهبی بسیاری این مسافت را طی میکنند. کوئیلو معاملات سیاسی فراوانی با سران کشورهای دنیا به ویژه آمریکا و اروپا دارد در سپتامبر ۱۹۹۹ از کشور اسقاطیل دیدن کرد، کتابهای او در اسقاطیل فروش فوق العاده ای داشته و مسؤولان رژیم صهیونیستی از مضامین آن حمایت کردند. در سال ۲۰۰۰ در اجلاس جهانی سازی لائوس (سوئیس) که تنها شخصیتهای عالی رتبه کشورهای قدرتمند سیاسی و اقتصادی حضور مییابند سخنران مدعو بود وی درباره آثار خود و نوع عرفانی که القاء میکند سخنرانی کرد و مورد قدردانی شیمون پرز قرار گرفت. او میگوید معنویتی که شما مبلغ آن هستید در خاورمیانه برای ما بسیار مفید است و ما بدین شیوه میتوانیم صلح و آرامش را در کشور خود حکمفرما کنیم. متاسفانه وی در سال ۲۰۰۰ توسط مؤسسه گفتگوی تمدنها به ایران دعوت شد، او پس از انقلاب اسلامی خود را اولین نویسنده غیر مسلمان مینامد که به طور رسمی از ایران دیدار کرد ه است (بازم متاسفانه) علیرغم اینکه در ایران قانون کپی رایت وجود ندارد مؤفق میشود حق التألیف آثار چاپ شده خود را در ایران دریافت کند (بازم متاسفانه) و پس از آن به عنوان اولین نویسنده غیر مسلمان حق التألیف آثار چاپ شده اش را به طور مستمر در ایران دریافت نماید. خود وی میگوید که هدایای گران بهای بسیاری در ایران دریافت کرده است، میگوید ایرانیان بهتر از سایر کشورها توانسته اند با آثار من ارتباط برقرار کنند (بازم متاسفانه) کتابهای او به ۵۶ زبان ترجمه شده و جزء ۱۰ نویسنده برتر جهان در سال ۱۹۹۸ دومین نویسنده پرفروش در جهان بوده است کتاب کیمیاگر او در سال ۱۳۷۶ جزء پرفروشترین کتابهای سال جمهوری اسلامی بوده است. هر روز بصورت کوتاه، او و آثارش را مرور و نقد میکنیم. ادامه دارد..
جواب سوالتون رو قبلاً چندین بار گفتم ولی نمیدونم چرا هی ریست میشی میایی خونه ی اول؟ آیا الان همه ی حرفای قبلی رو هی رپیتال بازم تکرار کنم یا منتظر حرف جدید هستی؟ دنیا خیلی بزرگه، بزرگ فکر کن، اینقدر روی مسائل ریز حساس نشو. دردهای جسمی و روحی توی وجودم جابجا میشه ولی بازم میگم: خدایا دو چیز ازت میخوام، یکی درد و یکی درک، چون تا درد نباشه، درک هم نیست، بی دردی، غفلت و سربه هوایی میاره، اوکی حله. ولی خودمونی میگم، الان چی بگم که قضاوت نکرده باشم؟ غیبت نکرده باشم؟ دخالت به کاری که به من مربوط نیست نکرده باشم؟ البته اعتراض نمیکنم که بگم باز نق میزنی یا غرغر میکنی، چون دلت پره ولی چی بگم که دلخور نشی از دستم؟ بجای اینکه مثل قبل هی زور بزنی دیگران رو تغییر بدی، یا شرایط رو عوض کنی، خودتو کمی تغییر بده درست میشه و راحت میشی، زیادی حساسیت به خرج میدی، در هر کاری وقتی حساسیت بخرج بدی و مته به خشخاش بذاری بدتر میشه. همیشه و همه جا این حساسیت زیادی، باعث خرابتر شدن کارها میشه، به این کلمه بیشتر دقت کن (حساسیت) البته قضیه خواهرت و خواهرش کاملاً فرق داره، ولی ریشه این دو موضوع و همه اینها همون حساسیت خودته، در مورد خواهرش مشکلت اینه که ازش بدت میاد و ازش (دلخوری)، این حساسیت هم باعث شده از کاه یه کوه بسازی، وگرنه از بگو بخندشون لذت میبردی و کیف میکردی، نه اینکه حرص بخوری، این از این. اما خواهرت، آره حسوده ولی مشکلت اینه که بیش از حد ازش (توقع) داری، این حساسیت های خودت هم قوزبالاقوزش کرده، من که قبلاً گفتنی ها رو گفتم، الان حرف جدید باید بزنم؟ باشه، حرف جدید میزنم، دو راه بیشتر نداری، یا مثل من اینقدر باید بسوزی تا پوستت کلفت بشه، یا حواست رو جمع کنی و گوش بدی ببینی چی بهت میگم، دیگه تجربه های منو دوباره تجربه نکنی، قرآن فقط برای ثواب کردن و بهشت رفتن نیست، اگر هم گناه کنی خدا غصه نمیخوره لاغر بشه، قرآن راه درست زندگی کردن رو نشون میده، از شیمی و فیزیک و نجوم بگیر تا اخلاق و رفتار اجتماعی، همه چیز داره، تبیان کل شیء هست، جواب سوالت رو توی این آیه از سوره مجادله پیدا کن تا چاره ای برای حساسیت خودت پیدا کنی. أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ (مَا یَکُونُ مِن نَّجْوَىٰ ثَلَاثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ) وَلَا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمْ وَلَا أَدْنَىٰ مِن ذَٰلِکَ وَلَا أَکْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ مَا کَانُوا ثُمَّ یُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ، پرانتز گذاشتم تا بیشتر راهنمائیت کرده باشم، خودم برات معنی میکنم تا بهتر بگیری چی میگه، ﻫﻴﭻ ﮔﻔﺘﮕﻮی ﻣﺤﺮﻣﺎﻧﻪ ﺍی ﻣﻴﺎﻥ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﻭ (خدا) ﭼﻬﺎﺭﻣﻰ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ ، ﻭ ﻧﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﭘﻨﺞ ﻧﻔﺮ ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﻭ (خدا) ﺷﺸﻤﻰ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ ، ﻭ ﻧﻪ ﻛﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ (چهار نفر) ﻭ ﻧﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ (شش، هفت، ..) ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻫﺮ ﻛﺠﺎ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺍﻭ ﺑﺎ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ، این آیه هفتم سوره مجادله هست، بیشتر راهنمائیت میکنم، چرا خدا نگفته (دو) نفر؟ چون هیچ دو نفری وجود نداره، مگر اینکه شیطون سومین نفرشون هست، و خدا (رَابِعُهُمْ) نفر چهارم هست، حتی خودت وقتی تنهایی، بازم شیطون و خدا هست، نه شیطون ولت میکنه، نه خدایی که خودش گفته از رگ گردن بهت نزدیکترم، شیطون خبیث داخل رگ و عصب آدما انگولک میکنه تا میون آدما اختلاف بندازه، کینه و نفرت بوجود بیاره، آدما رو به تلافی جویی تحریک میکنه، چون از دلخوری ها نتیجه میگیره و باعث موفقیتش میشه، پادزهرش هم عفو و محبت هست، هر وقت با کسی مشکلی داشتی، بدون سومی هست که میره رو اعصابت و حساست میکنه تا رو مخی باشه، (معیشة ضنکا، زندگی با دلتنگی) و چهارمی خلاصت میکنه، اگه یادت رفته، دو روز قبل گفتم سوره طه، این آیه بود، وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکًا وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَىٰ، یعنی در محیط بیرون دنبال چاره نباش، این تغییرات بهتره در وجود خودت اتفاق بیفته، چاشنی این تغییر هم محبت هست، علم و آگاهی خیلی بهت کمک میکنه، اول احترام به خودت، بعد احترام به دیگران، من اگه غذا بخورم که شما سیر نمیشی، پس من اگه فکر کنم هم شما به نتیجه نمیرسی، پس منتظر میشم تا تفکر کنی، تا به نتیجه برسی. تمرکز و تفکرت روی این باشه که سومی چطوری بهم میریزتت، و چی بهت القاء میکنه، و چهارمی کجای زندگیته، با تفکر دنبال یه تغییر درونی باش. حله؟
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: بزرگترین عیب آن است که آنچه را که مانند آن در خود توست عیب بشمرى .
حدیث :
محمد بن اسماعیل از یکى از مردانش نقل مى کند که گفت : از امام صادق علیه السلام شنیدم که مى فرماید: هرگاه دیدید که بنده اى گناهان مردمان را جستجو مى کند و گناهان خویش را فراموش کرده است بدانید که او فریب خورده و مورد مکر (شیطان ) واقع شده است .
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: در شهری گروهى بودند که عیوبى داشتند اما از عیبجویی دیگران ساکت ماندند، خداوند نیز مردم را از بیان عیوب آنها ساکت کرد، پس آنان مردند در حالى که در نزد مردم عیبى براى ایشان وجود نداشت. و در شهری گروهى بودند که عیبى نداشتند اما در مورد عیوب مردم عیبجویی میکردند، خداوند نیز براى آنان عیبهایى ظاهر ساخت که پیوسته تا زمانى که مردند به آن عیبها شناخته مى شدند.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام در مورد قول خداى عزوجل (و اکثر آنان به خداوند ایمان نمى آورند جز اینکه مشرکند) روایت است که فرمود: مشرک بودن مومن به این است که مردى بگوید: اگر فلانى نبود من هلاک مى شدم و اگر فلانى نبود به چنین و چنان نمى رسیدم و اگر فلانى نبود خانواده ام تلف مى شد. آیا در این سخنان نمى نگرى که براى خداوند شریک قرار داده است شریکى که به او روزى مى دهد و از او دفع بلا مى کند، رواى مى گوید: - عرض کردم : پس چه بگوید؟ آیا بگوید: اگر خداوند به واسطه فلانى بر من منت نمى نهاد هلاک مى شدم ؟ حضرت فرمود: آرى باکى نیست اگر اینگونه یا شبیه آن را بگوید.
من شجر خرّم زیتونه ام.
بی شرر نار بر افروختم.
وزرووَبال است نه فضل وکمال.
آنچه به جز عشق من آموختم.

روتین زندگیه بهتر چیه
۱- بجای وقت گذروندن با آدمای منفی، یه آدم، یه فکر، یه مطالعه مثبت، داشته باش که دوست داری.
۲- بجای بدگویی و تمرکز روی نقاط ضعف بقیه، روی نقاط ضعف خودت تمرکز کن.
۳- بجای ناامید شدن از اینکه به هدفت نرسیدی، به این توجه کن که زندگی هم شکست داره هم پیروزی، و جفتش لازمه.
آفرینش
چه کسی بهتر میتواند موحّد و خدا شناس و خدا ترس باشد؟ عابد عوام؟ زاهد صوفی؟ ارسطوئیان؟ اونی که خودش را عارف مینامند و در هپروت پرواز میکنند؟ یعنی اونی که خیال میکنه توی ملکوته ولی خبر نداره که توی هپروته؟ پاسخ این پرسش بزرگ را که در رأس همۀ پرسشها قرار دارد، از قرآن بشنوید: أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ ثَمَراتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوانُها وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَرابیبُ سُودٌ- وَ مِنَ النَّاسِ وَ الدَّوَابِّ وَ الْأَنْعامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ کَذلِکَ إِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ إِنَّ اللَّهَ عَزیزٌ غَفُورٌ: آسمان شناسان و کیهان شناسان، آب شناسان و باران شناسان، گیاه شناسان و میوه شناسان، کوه شناسان و زمین شناسان، خاک شناسان و صخره شناسان، رنگ شناسان که چرائی رنگ خاکها و صخرهها را میشناسند، به ویژه غرابیب شناسان یعنی کسانی که رگههای خاک و سنگ را میشناسند و چرائی رگۀ سیاه را در مییابند. به اینان میگوید: علماء. و میگوید: إِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ. نه آن کسی که خیال بافیهای خود را عرفان نامیده. و با لفظ (انّما) میگوید: (این است و جز این نیست) اما مگه ما بخودمون میآئیم؟ خدا شناسی را بر خلاف سرتاسر قرآن از عرصۀ تجربیات بیرون رانده ایم و آنرا بطور دربست در اختیار یونان زدگان و بودائیات قرار داده ایم بحدی که هیچ محقق تجربی اجازۀ سخن گفتن در توحید و خدا شناسی ندارد. ارسطوئیان نگون بخت، صدرائیان ره گم کرده که آبخورشان یونان و دین شان دین یونانی است غرب زده نیستند اما اگر یک دانشمند علوم تجربی قدرت خدا و توحید خدا را در فرمولها و قوانین مسلم علمی نشان دهد که عین راه و منطق قرآن است، غرب زده میشود. واژۀ انّما که معنی فارسی آن: این است و جز این نیست، یک چیز را اثبات میکند و یک چیز را نفی میکند که در اصطلاح ادبی آن را (حرف انحصار) میگویند؛ معنیش: فقط و فقط علما از خدا میترسند و غیر از علما کسی از خدا نمی ترسد. آیا این همه مردم مومن که از علما نیستند هیچ ترسی از خدا ندارند؟ پس روشن است که آن چه نفی میشود مردم مومن که عالم نیستند، نیست. بلکه قرآن همین گرفتاری ما را در نظر دارد که علم و دانش را کنار گذاشته و به تخیلات یونانی و کشف و شهود بودائی چسبیده ایم، انّما میگوید: فقط و فقط در خدا شناسی طریق و روش علمی را باید پیمود، نه روش تخیل یا کشف و شهود را. آیا غیر از این معنائی برای آیه هست؟
نصّ قرآن به روشنی خدا شناسی این عارفان را از ریشه و اساس رد میکند و میگوید راه فقط راه علم است و بس و هر کسی به نسبتی با راه علم آشنا است: آن کشاورز بی سواد با اندیشه در رشته کاری و تخصص خودش میتواند خدا شناس و خدا ترس باشد و همچنین... تا برسد به اندیشمند عمیق نگر در علوم تجربی. لفظ «علماء» نیز عام و مطلق است شامل هر عالم در هر علم میشود، اعم از تجربی و علوم انسانی اما آن چه مهم است سیاق و بستر سخن آیه است که در مقام سخن از علوم تجربی است و همۀ آیات توحیدی قرآن که پیش از صدها آیه هستند، انسان را به تجربیات دعوت میکنند غیر از یک آیه لَوْ کانَ فیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا: اگر خدایان متعدد بودند آسمانها و زمین فاسد میشدند. اما مگر ما بیدار میشویم؟ امروز دردناکتر از آن روز است که رسول اکرم (ص) میگوید یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً، خدای من، امت من قرآن را مهجور کرده اند. درست است: قرآن را پیرو علوم تجربی کردن، خطای بزرگی هست. استفاده از علوم تجربی در تفسیر قرآن در سه صورت زیر نادرست و خطای بزرگی است: ۱- تفسیر قرآن با استفاده از فرضیه ها. ۲- تفسیر قرآن با استفاده از قواعد و قوانین علوم تجربی که از حد فرضیه، خارج شده اند اما به حد قطعی بودن نرسیده. ۳- تفسیر قرآن با استفاده از قواعد و قوانین تجربی که مسلم بودن شان کامل نیست. و تفسیر قرآن با استفاده از علوم تجربی در سه صورت زیر نه تنها درست است بلکه به دعوت قرآن و به حکم قرآن واجب است: ۱- علوم تجربی دنباله رو قرآن باشد. ۲- قرآن تکمیل کنندۀ قوانین و قواعد مسلم تجربی باشد. ۳- در مواردی ممکن است دو صورت فوق نباشد، در این صورت ضرورت دارد که از مسلّمات مورد اجماع همگان، خارج نشویم. زیرا علوم تجربی در تحوّل است. در عربی قرآن سه جور ترس داریم. اول، جُبن: یعنی ترسی که از بزدلی باشد، این همون ترسی هست که بعضی حتی از سایه خودشون هم میترسند، و این نوع ترس مذمت شده هست. دوم، خوف هست که این ترس معقول و رایج هست، سعدی میگه: سر جانان ندارد هر که او را خوف جان باشد. به جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد. نوع سوم، خشیة یا خشیت هست که ممدوح هست، این نوع ترس اینجور هست که مثلاً شخصی میخواد گناهی بکنه ولی، با وجود فراهم بودن زمینه گناه، باز ترس از خدا، باعث میشه شخص منصرف بشه. این ترس چون ارادی هست و آگاهانه، مورد تحسین خداست. خدا میگه: فقط علماء هستند که از من خشیت دارند و این یکی از بالاترین نوع آیات هست که علماء رو داره تحسین میکند.
قرآن و آیات آخرالزمانی
یک معجزه علمی: ترتیب نزول این سورهها خود یک معجزۀ علمی است؛ ابتدا سورۀ عادیات نازل شده که خشت بنای جهان یعنی ذرّه شناسی کرده و ساختمان اتم را تشریح میکند. پس از آن سوره مرسلات آمده، چگونگی (تغذیۀ جهان) - که میخورد و بزرگ میشود را شرح میدهد و علمای کیهان شناسی را دعوت میکند که دست از «انبساط» بردارند و بدانند که قانون گسترش جهان انبساطی و بادکنکی نیست، جهان میخورد و بزرگ میشود. و این دومین خشت بنای هستی شناسی و کیهان شناسی است. در مرحله سوم، سخن از محدودۀ ذرّه شناسی و تغذیه جهان، فراتر رفته قانون «صف» را با نزول سورۀ صافات مطرح میکند: نظام جهان مبتنی بر «صف» است: ذره و اتم، مولکول، ستاره، سیاره، ماه، منظومهها و کهکشانها همگی در صف هستند، صفهای رشته ای مستقیم و یا پیچ در پیچ، و نیز: سلولها، سلولزها، کروموزم ها، و حتی گلبولها از قانون صف پی روی میکنند و سرتاسر جهان صف است و نیز به قانون «رانش» همان نیروی بزرگ کنندۀ جهان، اشاره میکند. و این خشت و مرحله سوم هستی شناسی است که به موجودات زنده نیز نزدیک میشود. سورۀ ذاریات از نو یک نگاه کلی بر قوانین عام که در بالا ذکر شده میکند سه قانون دیگر را میشناساند: قانون بزرگ کننده که مواد و انرژی را از مرکز جهان به اطراف رانده و پخش میکند (همان تغذیه). و اعلام میدارد: هر چه که وزنی دارد از اتم تا مولکول، کره، منظومه و کهکشان همگی در جریان سیر، و به قول راننده ها: جریانِ بدون دست انداز، هستند. همگی مامور هستند و هر کدام بخشی از «امر» را انجام میدهند: ماموریت شان را میان خودشان تقسیم کرده اند. این نیز خشت چهارم هستی شناسی و کیهان شناسی است. در مرحله پنجم سورۀ نازعات آمده سخن از بخش سالمند و پیر جهان و از بخش جوان آن، میگوید. گیرندگان و فرستندگان یعنی آن هائی که انرژی میدهند و آن هائی که انرژی میگیرند، و به عبارت دیگر: قانون انرژی دهی و انرژی گیری کل جهان از اتم تا کهکشان را، شرح میدهد. سپس به قانون عمومی «شنا» اشاره میکند که همه چیز جهان از اتم تا کهکشان، در درون چیزی شناور هستند، خلاء در جهان نیست. همه چیز جهان در اقیانوسی از انرژی شناور هستند حتی ذرات زنده از قبیل: ذرات مولکولی، سلولی، گلبولی، کرموزومها و غیره. و اینم خشت پنجم هستی شناسی و جهان شناسی است، پنج خشت اساسی که کل جهان بر آنها مبتنی است. قانون «زایش» که جهان را تغذیه میکند، در مرکز و چهار قانون دیگر به محور آن. و نقش هر کدام از چهار قانون نسبت به دیگری، به همان ترتیب است که سورهها دارند. در اینجا کتاب تکوین و کتاب جهان طبیعی با کتاب تبیین، چه تطابق عظیم و زیبائی دارند!... اگر نبود پنج خشت هدایت، پنج خشت طبیعت به وجود میآمد؟ بگذریم؛ هر آن چه هست باید گفته شود؟ جهان کتاب خلقت و تکوین است، قرآن کتاب هدایت و تدوین است، اهل بیت عِدل قرآن است یا خود قرآن، قال علی (ع): أَنَا کِتَابُ اللَّهِ النَّاطِقُ. تفسیر سوره: ابتدا (به قول بازاری ها) به طور علی الحساب، آیهها را ترجمه کرده سپس به اثبات آن بپردازیم:
۱- وَ الْعادِیاتِ ضَبْحاً: سوگند به آن (الکترون)ها که با حرکت دورانی سریع جاری هستند و آتش نهفته دارند یک نهفته داشتنی. ۲- فَالْمُورِیاتِ قَدْحاً: پس؛ آنها که از خودشان آتش بروز میدهند به صورت اخگری. ۳- فَالْمُغیراتِ صُبْحاً: پس؛ به شتاب روندگانی که رشته تشکیل میدهند با خود برق دارند. ۴- فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً: پس؛ گرامی داشتند (الکترون ها) در میان شان به وسیله آن (شتاب) یک جمع دو شقّه را. قرائت دوم: فَأَثّرْنَ بِهِ نَقْعاً: پس؛ تاثیر میگذارند (الکترون ها) به وسیله آن (شتاب) بر یک جمع دو شقّه.
هسته در مرکز اتم جمع شده از دو بخش: پروتون و نوترون. ۵- فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً: پس آنها به وسیله آن (شتاب)، حائل شده اند میان یک جمع. به اصطلاح فیزیکی: الکترونها در دادوستد انرژی، در ایجاد عایق میان پروتون و نوترون، دخیل هستند. قرائت دیگر: فَوَسّطْنَ بِهِ جَمْعاً: پس در میان گرفته اند به وسیله آن (شتاب) یک جمع را. اینک اثبات این تفسیر: در مباحث پیش روشن شد که اقوال مفسّرین (ره) دربارۀ این ۲۲ آیه که در آغاز پنج سوره قرار دارند، نه با لغت سازگار است و نه با قواعد زبان عرب و نه با تاریخ و ترتیب نزول سورهها و نه مستند به حدیث است. آنان اقوال را به عنوان محتملات آورده اند برای خالی نبودن عریضه، و دچار تحکّمات شده اند. و میبایست از تفسیر آنها صرف نظر کرده و عبور میکردند. و این که هیچ حدیثی از پیامبر (ص) و آل (ع) در این باره وارد نشده، نشان دهندۀ سکوت اهل بیت (ع) دربارۀ این آیهها است. زیرا ماهیت مسئله این طور ایجاب میکرده. قاعده: در مواردی از آیات قرآن که حدیث نداریم، میمانیم ما و «لغت» و قواعد ادبی. اگر به وسیله لغت و قواعد ادبی توانستیم آن را معنی کنیم دستکم به یک برداشت قابل قبول رسیده ایم، و اگر نتوانستیم با لغت و قواعد نیز معنی کنیم، در این صورت به حکم «رَدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلَی أُولِی الْأَمْرِ مِنْهُم» میگوئیم نمی دانیم و علم آن را به خدا، رسول و آل رسول (ص) واگذار میکنیم. ادامه دارد..
دردیست در این دل که به درمان نتوان داد.
عشقیست در این جان که به صد جان نتوان داد.
جام می ما آب حیات است در این دور.
این آب حیات است به حیوان نتوان داد.
آفرینش خلقی و امری
آیا حیات منحصر به کرۀ زمین است؟ مطالب پستهای قبلی را از ابتدا تا انتها را مرور میکنیم تا به جواب برسیم. پس از پیدایش ایجادی مادۀ اولیۀ جهان که ماهیت گاز داشت و به مایع مبدل گشت شش مادّۀ اساسی ساختمان جهان از آن گاز اولیّه خلق شد، زیرا که همان اَمر کن فیکون که فرمان ایجاد بود یک پدیدۀ راکد و بدون تحرک را نمی خواست؛ آن فرمان چیزی را می خواست که ویژگی های زیر را داشته باشد: اول- تکثّر: آن شیئ (گاز) باید با ماهیتی به وجود می آمد که تکثر از ذاتیات آن باشد که شش چیز از آن پدید آمد (این تکثّر در آن شش چیز محدود نماند بلکه همچنان ادامه داشت که امروز جدول مندلیوف از آن حکایت دارد. و دیدیم که حدیث میگوید: همه چیزهای دیگر را از آن شش چیز خلق کرد) دوم- گسترش: دائم در گسترش و ازدیاد باشد؛ گسترش پرسرعت (این همان قانون گسترش جهان است که در وضعیت فعلی جهان، همۀ کیهان شناسان به آن و به سرعت عجیب آن معتقد هستند) سوم- این تکثّر و گسترش، گسترش فضا- زمان هم بود و همچنان هست. چهارم- تکثّر و گسترش و بزرگ شدن، لازم گرفته که آن ایجاد دائمی باشد و همواره بدون توقف به ماده و انرژی آن جهان کوچک، افزوده شود تا بتواند بزرگ و بزرگتر و گسترده تر باشد. همیشه در مرکز جهان، ماده و انرژی ایجاد می شود و این تغذیۀ جهان است که می خورد و بزرگ می شود. و آنچه امروز قانون گسترش جهان نامیده می شود، گسترش بادکنکی و انبساط محض نیست، بلکه در حال رشد و تکامل است. مرحله دوم: آن جهان کوچک که به سرعت بزرگتر می شد، یک سطح بیرونی داشت که یک نام آن «عرش» است (عرش به یکی از معانیش) و نام دیگر آن «سماء= آسمان» است. روند تکثّر و گسترش ادامه داشت و در مدت ۱۸ میلیارد و ۲۵۰ میلیون سال (با سال های کرۀ زمین ما، نه سال نوری. سال نوری تعیین کننده مسافت ها است و در این مسئله به کار نمی آید) در درون آن کرات، منظومه ها و کهکشان ها به وجود آمدند و در پایان مدت مذکور، جهان جوان دچار یک تحول عظیم و همه جانبه گشت؛ منظومه ها و کهکشان ها منفجر و متلاشی شدند و در نتیجۀ آن، دو حالت پیش آمد: اول- محتوای آن جهان به گاز و مذاب مبدل شد. دوم- مواد عالی و تکامل یافته تر آن، به سمت بالا رفت و پوستۀ دیگر در زیر پوسته اولیّه، به وجود آورد و جهان دارای دو آسمان شد. در ادبیات قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) این انفجار عظیم با نبأ عظیم، قیامت نامیده شده و اصطلاحات دیگر نیز برایش هست. و شما اگر دوست دارید نام آن را بیگ بنگ بصورت علمی اش هم میتوانید بگذارید. سپس از نو منظومه ها و کهکشان ها از همان مواد گاز و مذاب، پدید شدند و به چرخش افتادند که باز هم جهان می خورد و بزرگتر می گشت تا مدت ۱۸ میلیارد و ۲۵۰ میلیون سال دیگر که مجدداً دچار تحول عظیم، انفجار عظیم، نبأ عظیم، بیگ بنگ شد. بازهم باصطلاح: روز از نو و روزی از نو. جهان تاکنون شش بیگ بنگ پشت سر نهاده است و ما در دورۀ هفتم هستیم که از آخرین بیگ بنگ ۱۳ میلیارد و ۶۸۷ میلیون و ۵۰۰ هزار سال می گذرد، وقتی که به ۱۸ میلیارد و ۲۵۰ میلیون سال برسد باز قیامت دیگر و بیگ بنگ دیگر رخ خواهد داد. ادامه دارد..
صحیفه سجادیه
در روایتی آمده به امام علیه السلام گفتم: دو نفر همزمان وارد مسجد شدند، و همزمان نماز خواندند، یکی از آنان تلاوت قرآنش بیش از دعایش بود، و دیگری دعایش بیش از تلاوتش. سپس همزمان از مسجد خارج شدند. عمل کدامیک افضل است؟ فرمود: هر دو دارای فضل و زیبائی هستند. گفتم: من هم میدانم که هر دو دارای فضیلت و زیبائی هستند. فرمود: دعا افضل است؛ مگر سخن خدا را نمی شنوی که میگوید: بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را، آنان که از عبادت من تکبر ورزند، بزودی با ذلت وارد دوزخ میشوند. به خدا سوگندکه دعا افضل است، به خدا سوگند دعا افضل است، به خدا سوگند دعا افضل است. مگر عبادت دعا نیست؟ به خدا سوگند دعا محکمتر است، به خدا سوگند دعا محکمتر است، به خدا سوگند دعا محکمتر است. این تاکیدها را سه بار تکرار فرمودند.همچنین، خداوند عزّوجل به آدم علیه السلام وحی کرد که: جمع میکنم همۀ کلام را در چهار جمله. آدم گفت: پروردگارا آن جملات چیست؟ گفت: یکی برای من است، و یکی برای تو. و یکی میان من و تو است. و یکی میان تو و مردم است. آدم گفت: پروردگارا آنها را برای من شرح بده تا بدانم. خدا گفت: آن که برای من است این است که مرا پرستش کنی و بر من شریک قرار ندهی. و اما آن که برای تو است این است که جزای عملت را بیش از آن بدهم که به آن نیازمندی، و امّا آن که میان من و تو است این است که بر تو باد دعا کردن، و بر من است اجابت. و اما آن که میان تو و مردم است این است که دربارۀ مردم به آن راضی شوی که برای خودت راضی هستی. و دهها حدیث دیگر دربارۀ استجابت دعا هست. ادامه دارد..
کار خدا شکر خدا
در سال ۱۳۱۸ که رضا شاه در اوج تاخت و تازه بود، شخصی معروف از تجار تهران که اصالتی یزدی داشت در نخودک خدمت حسنعلی آمد و عرض کرد با شما عرض خصوصی دارم و از آقای ... خواست که دور شود. بعد خصوصی عرض کرد: حاج شیخ شما میدانید که در این ایام وضع مردم خیلی بد شده. مجالس روضه را رضا شاه ممنوع کرده است، و اتحاد شکل نموده (اتحاد شکل لباس، سیاستی انگلیسی بود که دولت، مردم رو مجبور میکرد چه لباسی بپوشند و چه لباسی نپوشند، تا مخالفین دیکتاتوری شناسایی، و محو بشوند، تا خیال انگلیس آسوده باشه که هر سیاستی رو اعمال کرد، کسی مخالف نباشه، ضمناً هر عملی که بعنوان پیشرفت و توسعه و صنعت اجرا میشد، با بودجه کشور و مردم، ولی در جهت منافع انگلیس بود، مثلاً پول و انرژی و زحمت زیادی هزینه شد که راه آهن ایجاد شود، ولی دقیقاً در مسیرهایی ریل گذاری شد تا منابع ایران را، بیشتر و سریعتر از کشور خارج کنند) و دیگر آخوندی نیست که مردم را راهنمائی کند، حجاب هم نیست، صحبتی هم از دین نمیشود بلکه بالعکس به بیدینی تظاهر میشود و از این قبیل سخنان بسی گفت. شیخ میفرمودند: میدانم. عرض کرد شما نمیتوانید کاری کنید که این مرد از سلطنت بیفتد و اوضاع عوض شود؟ فرمودند میتوانم. عرض کرد برای شما زحمت دارد؟ فرمودند ۲۴ ساعت کار دارد. گفت پس چرا کاری نمیکنید؟ فرمودند حال صلاح نیست، اگر رضا شاه از بین برود فساد آن بیشتر از صلاح آن است. عرض کرد پس چه باید کرد؟ فرمودند تا سال بیست (دو سال) صبر باید کرد. گفت بعد چه میشود؟ فرمودند روس و انگلیس و آمریکا وارد ایران میشوند و رضا شاه سقوط میکند. عرض کرد آنوقت چه میشود؟ فرمودند در کشور کمی هرج و مرج خواهد شد. عرض کرد در آنزمان کجا امن تر است؟ فرمودند: یزد و اصفهان. همچنین، آقای حاتمی میگفت: شیخ به تهران آمده بود و در منزل دوستی تشریف داشتند که زنبور بچه را نیش زد، فریادش بلند شد و به گریه و ناله درآمد. شیخ گفت صدا از چیست؟ عرض کرد بچه را زنبور زده. فرمود او را بیاورید. بچه را آوردند نزدش. نگاهی به او کردند، بچه فی الفور ساکت شد. پدرش به بچه تغیّر کرد که تو دروغ میگفتی؟ اگر ترا زنبور زده چطور یهو ساکت شدی؟ من به شیخ عرض کردم چطور شد این بچه به یک نگاه شما خوب شد؟ فرمودند همانطور که یک چشم بد انسان را به گور میفرستد، یک نگاه خوب هم انسان را از گورستان برمیگرداند. از زندگینامه مرحوم نخودکی.
سلمان فارسی (قدر فرصت ها)
پس از جنگ خندق و خیبر و فتح مکه، تقریباً تمام مردم جزیرةالعرب مسلمان شده بودند و مسجد پیامبر از همیشه شلوغ تر شده بود؛ ولی به راحتی میشد فهمید و تشخیص داد که خیلی از این آدمها به ظاهر مسلمان شده اند؛ گروهی که تا دیروز پنهان و محدود بودند، در مکه و مدینه آشکارتر میشدند، و گه گاه فعالیتهای آشکاری داشتند. این گروه منافقین بودند.
یهودیانی که قبل از بعثت پیامبر (ص) به مکه و مدینه آمده بودند، از پیشگوییهای تورات درباره ظهور پیامبر خاتم و اتفاقات پس از آن باخبر بودند و علیه پیامبر آخرالزمان دسیسه چیده بودند. منافقین نیز به واسطه دوستی با آنها میدانستند که به زودی در جزیرة العرب اتفاقهایی خواهد افتاد و کسی هم نمی تواند مانع آن شود. برای همین، خود را آماده کرده بودند که با اسلام آوردن ظاهری، در کنار پیامبر باشند و برای خود سابقه و جایگاهی بسازند؛ تا شاید در آینده بتوانند با انحراف اسلام، به اهدافشان برسند. اسلام ظاهری و اجباری سران مشرک مکه پس از فتح آنجا توسط مسلمانان نیز از همین جهت بود. این گروه خطرناک، هم در مقابل اعلان جانشینی علی بن ابی طالب علیه السلام سنگ اندازی میکردند و هم برای ترور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا کودتا پس از رحلت ایشان نقشه میکشیدند (آنها دو مرتبه سعی کردند که پیامبر را ترور کنند. اول در مسیر بازگشت از جنگ تبوک در سال نهم هجری که به لیله العقبه مشهور شد و دیگری در شب حرکت پیامبر در برگشت از غدیرخم و پس از اعلان ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام) اما همه کسانی که از پیشگوییهای تورات و انجیل باخبر بودند، در مقابل پیامبر نایستادند؛ بلکه کسانی هم بودند که عاشقانه منتظر ظهور پیامبر بودند. مانند حضرت خدیجه علیها السلام، اولین همسر پیامبر، که هیچ گاه ایشان را ندیدم، ولی پیامبر، گه گاه اوصاف و شرح حالش را با اندوه برایم میگفت. او نیز با متون تورات و انجیل آشنا بود و میدانست که قرار است پیامبری در مکه ظهور کند. از این رو، با پاک زیستی به انتظار نشست تا بتواند در سایه اسلام به هویت واقعی و انسانی خود دست یابد. من هم که سرزمینهای بسیاری را گشته و رنجهای زیادی را کشیده بودم تا این حادثه مهم را درک کنم، از زمانی که به محضر پیامبر مشرف شدم، سعی میکردم شبیه پیامبر باشم. آیه: لَقَدْ کانَ لَکمْ فی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ، که نازل شد، بیشتر ترغیب شدم که ملازم ایشان باشم و از رفتارشان درس بگیرم. برایم جالب بود که بدانم ایشان از چه چیزهایی خوشحال میشود؛ وقتی خوشحال میشود، چه میکند؛ چگونه خوشحالی اش را بروز میدهد و…الخ روزی در مسجد پشت سر پیامبر نشسته بودم و به ایشان که مشغول نماز نافله بود، خیره شده بودم. برادرم، ابوذر از راه رسید و چون دید که به پیامبر خیره شده ام، پرسید: چه خبر شده سلمان؟ گفتم: به پیامبر نگاه میکنم. ابوذر گفت: چرا؟ گفتم: چون او انسان کامل است و نگاه کردن به او هم عبادت محسوب میشود و هم تعلیم و تریبت را به دنبال دارد. ابوذر با تعجب پرسید: انسان کامل؟ گفتم: آنروز که برایت از فطرت سخن گفتم، یادت هست؟ به تصریح قرآن، پیامبر در ظاهر بشری با من و تو و بقیه انسانها شبیه؛ ولی بخاطر ارتباط آسمانی و عصمتی که دارد، خیلی با من و تو فرق میکند. حتی در نگاه کردن که کار چشم و جسم است، با من و تو تفاوت دارد. ابوذر گفت: میدانم؛ برای ایشان خواب و بیداری و جلو و پشت سر معنا ندارد. گفتم: باید سعی کنیم که اخلاق و رفتارمان مثل او باشد تا به رشد و سعادت برسیم. راستی ابوذر! بیا از امروز رفتار پیامبر را زیر نظر بگیریم، کارهایی مثل نگاه کردن، خندیدن، صحبت کردن، راه رفتن، غذا خوردن، گوش کردن، نشستن، لباس پوشیدن، نحوه معاشرت و… تا ببینیم واقعاً رفتار درست چگونه است. در همین لحظه متوجه شدیم که پیامبر از نماز فارغ شده و به سمت منبر میرود. مردم گرد منبر حلقه زدند. دست ابوذر را گرفتم، به آرامی جمعیت را شکافتیم و جلوی منبر نشستیم. پیامبر پس از احوال پرسی، مثل بعضی وقتها که سؤالی از صحابه میپرسید و آنها را به تفکر وا میداشت، رو به جمع کرد و پرسید: چه کسی هر شب قبل از خواب کل قرآن را ختم میکند؟ همه از این سؤال در شگفت ماندند و هاج و واج به هم نگاه کردند. من سر بلند کردم و به آرامی گفتم: من. همه تعجب کردند. عمر بن خطاب با تمسخر گفت: قبل از خواب همه قرآن را میخوانی؟ (از من بدش میومد، بهم کرم میریخت) میخواستم جوابش را بدهم که به یاد رفتار پیامبر افتادم و سکوت کردم. پیامبر دوباره پرسید: چه کسی هر شب تا به صبح عبادت میکند؟ دوباره همه ساکت شدند و من برای این که پیامبر احساس غربت نکند، گفتم: من. باز هم عمر با طعنه و کنایه نیش خود را زد، ولی با اشاره پیامبر، زود ساکت شد. پیامبر باز پرسید: چه کسی هر روز را روزه میگیرد؟ این دفعه هم، چون کسی جوابی نداد گفتم: من. این بار عمر دیگر نتوانست خود را کنترل کند و (زبون بسته گیر پاش کرد) شروع به بدگویی کرد. اگر پیامبر آرامَش نکرده بود، مثل سگ پاچه گیر، هرچه میخواست میگفت. پیامبر بعد از این که عمر و برخی تازه مسلمانهای نامسلمان را آرام کرد، فرمود: بجای اعتراض و تهمت از خودش بپرسید. ببیند جوابی دارد یا نه. آنگاه به من اشاره فرمود که حرف بزنم. گفتم: از حبیبم، رسول خدا شنیدم که هر کس قبل از خواب، سه مرتبه سوره توحید را بخواند و بخوابد، مثل این است که هر شب قرآن را ختم کرده است؛ هر کس با وضو بخوابد، مثل این است که تمام شب بیدار بوده و عبادت کرده است و هر کس سه روز از ماه و پنج شنبه و جمعۀ اول و آخر ماه را روزه بگیرد، گویا همه ماه را روزه گرفته است. ادامه دارد..
عمر و حمله به ایران
نهج البلاغه (شرح نهج البلاغه اثر ابن أبی الحدید): عمر بن الخطاب (أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ) برای اینکه خودش روانه جنگ با ایرانیان شود با امام علیه السلام مشورت کرده بود که حضرت در نامه ای نوشت: پیروزی و شکست اسلام، به فراوانی و کمی طرفدارانش نبوده، اسلام دین خداست که آن را پیروز ساخت، و سپاه اوست که آن را آماده و یاری فرمود، تا به آنجا که باید، رسید و به جاهایی که باید، راه یافت. و ما را با پروردگارمان قرار و وعده ایست و خداوند به وعده خود وفا میکند، و سپاه خود را یاری خواهد کرد. جایگاه رهبر چونان ریسمانی محکم است که مهرهها را متّحد ساخته به هم پیوند میدهد. اگر این رشته از هم بگلسد، مهرهها پراکنده شده و هر کدام به سویی خواهند افتاد و سپس هرگز همگی گرد هم جمع نخواهند آمد. عرب امروز گر چه از نظر تعداد اندک، امّا با نعمت اسلام فراوانند، و با اتّحاد و هماهنگی عزیز و قدرتمندند، پس مثل محور آسیاب باش، و سنگ آسیاب را بواسطه عربها به گردش در آور، و ایشان را پیش از خود به میدان نبرد روانه کن، زیرا اگر تو از این سرزمین بیرون شوی، مخالفان عرب از هر سو تو را رها کرده و پیمان میشکنند، چنانکه معظلات و نابسامانیها که در پشت سر داری مهم تر از آن جنگی گردد که در پیش روی خواهی داشت. همانا، ایرانیان اگر تو را در نبرد ببینند، گویند این ریشه عرب است، چون او را از بقیه سپاه جدا کنیم آسوده خاطر گردیم، و همین فکر سبب فشار و حمله پیاپی آنان به تو میشود، و طمع آنها به تو بیشتر میشود. اما اینکه گفتی آنان به راه افتاده اند تا با مسلمانان جنگ کنند، ناخشنودی خدا از این لشکرکشی ایشان بیش از ناراحتی توست، و خدا در دگرگون ساختن آنچه که نمی پسندد تواناتر است. و امّا آنچه از فراوانی ایشان گفتی، ما در جنگهای گذشته با فراوانی سربازان نمیجنگیدیم، بلکه با یاری و کمک خدا مبارزه میکردیم/ پایان نامه. این قول حضرت علیه السلام: فاما ما ذکرت.. در پاسخ این قول عمر است ازاینکه ایرانیان قصد روانه شدن بسوی مسلمانان را کرده اند و من بیزارم از آنکه ایشان پیش از آنکه ما آنان را غافلگیر کنیم، به ما حمله ور شوند. این سخن و نظیر آن نشانه آن است که ایشان در تدبیر و اصلاح اموری که مخصوص امیر و خلیفه جامعه است به حضرت نیازمند بوده اند، چرا که وی علیه السلام به آن شایسته تر و اهل آن بود و ایشان بودند که حق وی را غصب نمودند. و اما اینکه امام مصلحت ایشان را به ایشان نشان میداد، دلیل بر آن نیست که ایشان بر حق بوده اند، زیرا که این امر بخاطر مصلحت اسلام و مسلمین بوده است نه مصلحت و منفعت غاصبین و همه این امور در گفتار و کردار و پندار همگی جزو حقوق آن حضرت علیه السلام بود، و لازم بود که او هر آنچه از این امور که از دستش برمیاید، انجام دهد. همچنین بعضی گفته اند که این نامه درباره جنگ قادسیه بوده، و بعضی گفته اند که درباره جنگ نهاوند بوده است.
ابن عبدربه در کتاب العقد الفرید حکایت میکند که عمر (أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ) همچون پدرش خطاب در دوره جاهلی هیزم کش بود (البته نه هیزم کشی زحمتکش، بلکه از نوع ابنه ای و هیز و دزد) مولف الزام النواصب گوید که ابن عبدربه در کتاب العقد (زمانیکه عمر به قدرت رسید) در باره بکارگیری عمرو بن العاص توسط عمر بن الخطاب روایت میکند: پس عمرو گفت: سیاه باد زمانی که عمرو بن العاص زیر دست عمر بن الخطاب کار کند، بخدا خطاب را چنین به یاد دارم که، یَحْمِلُ حُزْمَةً مِنْ حَطَبٍ وَ عَلَی ابْنِهِ مِثْلُهَا، پشته ای از هیزم بر پشت داشت و همتای آن نیز بر پشت پسرش بود و غذایی جز خرمای نارسی نداشت که به هیچ دردی نمیخورد (بقول خودمون، خرمایی که اگه جلو خر میذاشتی نمیخورد، عمرو بن العاص که کارگزار وی در مصر بوده اونو بعنوان خلیفه و رئیس قبول نداشته، و بجای چاپلوسی بدو بیراه میگفته) ابن ابی الحدید. گوید: عمر به عمرو بن العاص که کارگزار وی در مصر بود، نامه ای نوشت و محمد بن مسلمة را نزد وی فرستاد تا نیمی از دارایی هایش را بگیرد. و چون نزد او رسید برای او غذایی فراهم کرد و او را کنار خود نشاند و محمد از خوردن امتناع ورزید و عمرو گفت: چه شده که غذای ما را نمیخوری؟ گفت: برای من خوراکی مهیا کرده ای که پیش زمینه شر است و اگر برای من خوراک یک میهمان معمولی را آماده میکردی، میخوردم، پس این غذایت را کنار بگذار و اموال را پیش آر (توی اون بخور بخور میترسیده نمک گیر بشه) چون فردا روز گشت اموالش را پیش آورد و محمد شروع به برداشتن نیمی از آن کرد و نیم دیگر را به عمرو میداد (بچاپ بچاپ) عمرو چون دید محمد نیمی از اموال را برداشته گفت: ای محمد! سخنی بگویم؟ گفت: هر چه خواهی بگو. گفت: لعنت باد آنروزی را که من کارگزار پسر خطاب شدم (میسوخته که هر چی چاپیده، سفیر عمر داره نصفشو میگیره) بخدا که او و پدرش را دیدم که بر هر یک، مِنْهُمَا عَبَاءَةً قُطْوَانِیَّةً، عبایی قُطوانی (عبایی سفید با پرزهای کوتاه و بی ارزش) و آنرا بر کمر گره کرده بود و تا پشت زانویش هم نمیرسید و بروی گردن هر یک پشته ای از هیمه بود (باید ازش اونروز عکس سلفی میگرفتند تا بعداً به سردرب دارالخلافه بزنند) و این در حالی بود که پدرم عاص بن وائل دیباج های دوخته تکمه دار بر تن داشت. پس محمد گفت: ای عمرو! بخدا که عمر از تو بهتر است (سگ زرد برادر شغال) و پدرت و پدرش در آتش دوزخ خواهند بود. و همچنین گوید: در نوشتههای ابی احمد العسکری خواندم که عمر به همراه ولید بن مغیرة (پس از بچگی با هم گردو بازی میکردند) برای تجارت (آشغال خرید و فروش میکرده در حد خرده فروشی) ولید به شام روانه میگشت و در این ایام هجده سال داشت (هنوز کره خر بوده) و برای ولید شترچرانی میکرد و باربری میکرد (بار میبرده تا شترها خستگی کنند) و بر کالاهایش نگهبانی میداد (پشکل شتر جمع میکرده) و چون در البلقاء بود مردی از علماء روم (عالم نبوده بلکه جادوگری یهودی و شیطان صفت بوده) با وی روبرو شد و همچنان در وی مینگریست و به عمر زل زده بود (اینم ابنه خوشحال میشه چشمش منو گرفته) سپس گفت: ای پسر!، گمان میکنم که اسمت عمر، عامر یا عمران (عنتر، عن آقا، عن ترکیب) یا چنین چیزی باشد؟ گفت اسمم عمر است. گفت: ران هایت را به من نشان بده و او لباسش را بالا کشید (پایین کشید، ابنه جماعت آمادگی کامل داره که برای ناشناسی فوری بگه بفرما) و دید که بر یکی از آنها خالی سیاهرنگ به اندازه کف دست است (به این بهانه سوراخش رو دید میزده) و از او خواست که دستار از سرش بکشد و ناگاه بدید که او طاس است (کچل بق بقو هم بوده) و از او خواست که بر دستش تکیه بزند و او تکیه نمود و ناگاه بدید که بر هر دو دستش چنین کرد (هم چپ دست بود و هم راست دست) پس به او گفت: تو شاه عرب خواهی بود (عجب کاهنی بوده، فهمیده که خلیفه نمیشه، شاه میشه) گوید: پس عمر به ریشخند، خنده ای زند (خودش میدونسته آدم نیست) گفت: آیا میخندی؟ به حق مریم بتول که تو شاه عربها خواهی بود، وَ مَلِکُ الرُّومِ وَ الْفُرْسِ، و پادشاه رومیان و ایرانیان. پس عمر سخن او را هیچ شمرد و رفت. پس از آن عمر سخن میگفت و چنین تعریف میکرد(از زبان ابنه ای دوم): آن رومی سوار بر خر به دنبال من میآمد و همچنان با من بود تا آنکه ولید همه کالاهایش را فروخت و با آن سرمایه عطر و لباسهایی خرید و بسوی حجاز روانه گشت و رومی هنوز به دنبال من بود و چیزی هم از من نمیخواست و هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم، بر دست من، چنان که دست پادشاه را میبوسند، بوسه میداد (ابنه اولی هم که شاه شد شیطون بعنوان اولین بیعت کننده دستشو بوسید، پس شیاطین دست بوس این جماعت مزخرف بوده) تا آنکه از مرزهای شام خارج شدیم و به سرزمینهای حجاز وارد شدیم و به مکه بازمی گشتیم که او از من خداحافظی کرد و بازگشت (چقدر شیطون خوشحال شده که این اسلام رو بازیچه یهود میکنه) و ولید درباره او از من میپرسید و من چیزی نمیگفتم و یقین دارم که تاکنون جان باخته است و اگر زنده بود، حتما به نزد ما میآمد (اومده خبر نداری، داخل ماتحتت قایم شده) ضمناً در کتابی نوشته: همانسان که اوصاف ائمه علیهم السلام در کتابهای پیشینیان درج گشته بوده، وصف دشمنان ایشان نیز چنان که اخبار دلالت میکند، آمده بوده است. و از اینرو وی دستان او را بوسه داده، چرا که میدانست او دین کسی را که ادیان ایشان را منسوخ میسازد، ویران خواهد نمود. همچنانکه ابلیس نیز دستِ ابو بکر را در نخستین روزی که بر منبر نبی اکرم نشست، بوسه زد و به این کار بشارت داد. همچنین وی را از پادشاهی خبر میدهد و نه خلافت و پیشوای دینی شدن. ابن اثیر در النهایة مینویسد: عمر در دوره جاهلی مبرطش بود یعنی: کسی که بین فروشنده و خریدار پادویی میکند یعنی کارش شبیه دلال بود،و برای مردم شتر و الاغ کرایه میکرد و برای اینکار اجرتی میگرفت. بخاری و غیر او روایت میکنند عمر خود با عذرخواهی بخاطر آشنا نبودنش با سنت اذن خواهی با این جمله اش که: معامله در بازار مرا از شناخت آن دور داشته است، به این کارش اعتراف میکند و پیش از این گفتیم که وی حتی در زمان اسلام نیز به این کار (پادویی) مشغول بود. مولف الاستیعاب مینویسد: در دوره جاهلی او سفیر قریشیان بود و چون میان قریشیان و یا بین ایشان با قبیله ای دیگر جنگی درمیگرفت، او را بعنوان سفیر میفرستادند و اگر کسی در برابر ایشان عرض اندام نموده و فخر فروشی میکرد، او را بعنوان عرض اندام کننده و مفاخره گر فرستاده و بر او توافق داشتند و نظیر این را در روضة الاحباب نیز میبینیم (احتمالا به طرفین میداده، تا دعوا نکنند) در امالی خود با اسناد از عمر بن الخطّاب روایت کرده که گفت: در دوره جاهلیت همراه با مردمانی از قریش برای تجارت به شام رفتم. و در پایان آن آمده است: به صومعه ای رسیدم و در سایه حیاط آن نشستم (میگه در حیاط نشستیم که کسی شک نکنه، نفهمه به زیرزمین بردنش) و مردی از درون به سمت من آمد و ذکر میکند که او از آگاهترین اهل کتاب بود و به او خبر داد که وی صفت وی را میداند و اینکه او وی را از صومعه خارج خواهد نمود و بر ایشان چیره خواهد گشت و از او دست نوشته ای گرفت که اگر خلیفه شد، او را از صومعه بیرون نکند و وضع او را خراب نکند... در اشکالهایی که در جهل او به قرآن گرفته اند (خلیفه ای که قرآن بلد نبوده) أبیّ در باب آیه ای که عمر آنرا نمیدانست، گفت: بخدا که رسول خدا آنرا به من آموخت حال آنکه تو نخ میفروختی، و عمر تایید کرد. همچنین آمده که ابی گفت: من به قرآن سرگرم بودم و تو سرگرم کف زدن و بازارگرمی کردن در بازارها بودی (داد میزده حراج شد بدو بدو خونه دار.. بچه دار)
جریر بن رستم الطبری گوید: آنگاه که اسیران ایرانی به مدینه وارد شدند، عمر بن الخطاب (بازم، أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ) میخواست زنان را بفروشد و مردان را برده کند. امیر المومنین علیه السلام فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: کریمان هر قومی را بزرگ دارید. پس (حضرت جاکش خان) عمر گفت: از وی شنیدم که میگفت: چون کریم قومی به نزد شما آمد وی را گرامی دارید حتی اگر با شما مخالف باشد (اومد نطق کنه رید) پس امیر المومنین علیه السلام فرمود: ایشان قومی هستند که تسلیم شده و به اسلام رغبت نموده اند و من خداوند و شما را گواه میگیرم که من سهم خود از ایشان را در راه خدایتعالی آزاد نمودم. پس همه افراد بنی هاشم گفتند: ما نیز حق خود را بخشیدیم. پس فرمود: خداوندا گواه باش که من آنچه را که به من بخشیدند، در راه خدا آزاد نمودم. پس مهاجرین و انصار نیز گفتند: ما نیز حق خود را به تو بخشیدیم ای برادر رسول خدا ص! پس فرمود: خداوندا گواه باش که ایشان حق خود را به من بخشیدند و من پذیرفتم و تو را گواه میگیرم که ایشان را در راه تو آزاد نمودم. فَقَالَ عُمَرُ: لِمَ نَقَضْتَ عَلَیَّ عَزْمِی فِی الْأَعَاجِمِ، پس عمر گفت: چرا قصد من درباره این عجمها را نقض کردی، (یعنی چرا ریدی به من) پس مولا وی آنچه را که رسول خدا درباره اکرام کریمان گفته بود، تکرار نمود. پس عمر گفت: آنچه مربوط به من است و باقی آنچه که به تو بخشیده نشده را به خداوند و به تو میبخشم ای ابا الحسن. پس امیر المومنین علیه السلام فرمود: خداوندا گواه باش که او چه گفت (یعنی دبه نکنی) و شاهد باش که ایشان را آزاد نمودم. پس گروهی از قریشیان میل آن داشتند که با زنان ازدواج کنند. پس امیر المومنین علیه السلام فرمود: هَؤُلَاءِ لَا یُکْرَهْنَ عَلَی ذَلِکَ وَ لَکِنْ یُخَیَّرْنَ، این زنان به این کار مجبور نمیشوند بلکه به اختیار خودشونه، و به هر چه خود انتخاب کنند، عمل خواهد شد. پس گروهی به شهربانُوَیه دختر شاه ایران اشاره کردند و او مخیّر شد و از پشت پرده ای از او خواستگاری شد و آن جمع حاضر بودند. پس به او فرمود (به فارسی): کدامیک از خواستگارانت را برمیگزینی؟ و آیا هیچ شوهر میخواهی؟ پس سکوت نمود. پس امیر المومنین علیه السلام فرمود: قصد ازدواج دارد و تنها انتخاب کردنش میماند. پس عمر گفت: مَا عِلْمُکَ بِإِرَادَتِهَا الْبَعْلَ؟از کجا میدانی که شوهر میخواهد؟ پس امیر المومنین علیه السلام فرمود: رسول خدا چون زنی کریمه از قومی نزد وی میآمد و سرپرستی نداشت، و از او خواستگاری میشد، میفرمود که به او بگویند: آیا شوهر میخواهی؟ و اگر حیا نموده و سکوت اختیار میکرد، سکوت او را بعنوان رضایت او حساب میکرد و دستور به شوهر دادن وی میداد. و اگر میگفت: نه، دیگر کسی حق نداشت مجبورش کند. خواستگاران را به شهربانویه نشان دادند و او با دست اشاره کرد و حسین بن علی علیه السلام را انتخاب کرد، پس مولا دوباره پیشنهاد ازدواج را برای او مطرح کرد، پس این بار او به دست اشاره کرد و به زبان خود گفت: این مرد اگر حق انتخاب دارم. وَ جَعَلَتْ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَلِیَّهَا، وَ تَکَلَّمَ حُذَیْفَةُ، و او امیر المومنین را ولیّ خود قرار داد و حذیفه خطبه را قرائت کرد. فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ لَهَا: مَا اسْمُکِ؟ پس امیر المومنین به او گفت: اسمت چیست؟ فَقَالَتْ: شَاهْ زَنَانُ بِنْتُ کِسْرَی، گفت: شاه زنان، دختر کسری. امیر المومنین علیه السلام فرمود: أَنْتِ شَهْرَبَانُوَیْهِ، وَ أُخْتُکِ مُرْوَارِیدُ بِنْتُ کِسْرَی، قَالَتْ: آریه، مولا فرمود: تو شهربانویه هستی و خواهرت مروارید دختر شاه ایران است. گفت: آری. (اینم گفتگوی عروس و پدر شوهر، حال کردی؟)
ابن عباس میگوید: دیدم پیامبر خدا صلى الله علیه وآله پنج سجده نمودند! بدون رکوع یا عمل دیگرى!
دلیل را پرسیدم، حضرت فرمودند: جرئیل به من عرضه داشت: خداوند على علیه السلام را دوست دارد، من سجده شکر به جا آوردم؛ سپس گفت: خداوند فاطمه سلام الله علیها را دوست دارد، به شکرانه ى آن سجده نمودم. جبرئیل گفت: خداوند حسن علیه السلام را دوست دارد، باز سجده ى شکر نمودم؛ بعد از آن گفت: خداوند متعال حسین علیه السلام را دوست دارد، سجده ى دیگرى نمودم؛ سپس گفت: خداى متعال محبین آنان را دوست دارد، من نیز به شکرانه ى آن سجده نمودم. امالى
حدیث :
ابى عبیده خذا گوید: از امام باقر علیه السلام شنیدم که مى فرماید: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: همانا خیرى که ثوابش سریعتر از هر خیر دیگرى به آدمى میرسد نیکى کردن است و شرى که کیفرش سریعتر از هر شر دیگرى نصیب آدمى میشود ظلم نمودن است و در عیب شخص همین بس، که در مردم عیبى را ببیند که از دیدن آن عیب در وجود خود نابینا است، و مردم را به عیبى سرزنش کند که خود توان ترک آن را ندارد، و همنشین خود را بخاطر چیزى پوچ و بیهوده آزار دهد.
ترجمه :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: از خدا بترسید و عدالت را پیشه خود سازید زیرا شما خود بر قومى که عدالت نمى ورزند خرده گیرى مى کنید.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: عدل از آب گوارایى که تشنه به آن برخورد مى کند شیرین تر است ، چه فراخ و گسترده است عدالت زمانى که جانب انصاف و تعادل در آن رعایت شود اگر چه کم باشد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: عدل شیرین تر از عسل و نرم تر از کف و خوشبوتر از مشک است .
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: از شیعیان (واقعى ) ما شمرده نمى شود کسى که در شهرى باشد که در آنجا صدهزار نفر زندگى مى کنند و در بین آنان پارساتر از او وجود دارد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: از شیعیان ما نیست کسى که به زبان (از دوستى ما) دم زند اما در اعمال و اخبار ما با ما مخالفت کند ولیکن شیعه ما کسى است که با زبان و قلبش با ما موافق باشد و از اخبار ما پیروى کند و همانند ما عمل کند.
حدیث :
کلیب بن معاویه اسدى گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: آگاه باشید که سوگند به خدا شما بر دین خدا و فرشتگان او هستید پس ما را بر این دین به وسیله پارسایى و کوشش یارى کنید، بر شما باد به نماز و عبادت ، بر شما باد به خوددارى از گناه .