شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب
شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب

حرف حساب

از ملانصرالدین پرسیدند: مرکز زمین کجاست؟ ملا گفت: همین‌جا که من ایستاده‌ام. گفتند: ثابت کن. گفت: اگر باور ندارید، بروید و خودتان متر کنید.. بعضی ها توقع دارند در زندگی مسائلی را ثابت کنی، که تاوانش هدر رفتن عمر و اعصاب است! نمیشود همه چیز را به همه ثابت کرد. گاهی باید توپ را پرت کرد در میدان خودشان، وگرنه به خودت می‌آیی و میبینی عمرت را باختی، و کوچه ها را فقط گز کردی. یعنی متر کردی.
نهان کرد دیوانه در جیب، سنگی
یکی را بسر کوفت، روزی به معبر
شد از رنج رنجور و از درد نالان
بپیچید و گردید چون مار چنبر
دویدند جمعی پی دادخواهی
دریدند دیوانه را جامه در بر
کشیدند و بردندشان سوی قاضی
که این یک ستمدیده بود، آن ستمگر
ز دیوانه و قصهٔ سر شکستن
بسی یاوه گفتند هر یک به محضر
بگفتا همان سنگ، بر سر زنیدش
جز این نیست بدکار را مزد و کیفر
بخندید دیوانه زان دیورائی
که نفرین برین قاضی و حکم و دفتر
کسی میزند لاف بسیار دانی
که دارد سری از سر من تهی تر
گر اینند با عقل و رایان گیتی
ز دیوانگانش چه امید، دیگر
نشستند و تدبیر کردند با هم
که کوبند با سنگ، دیوانه را سر
پروین اعتصامی جان


تا چند زنم به روی دریاها خشت
از کثرت خشت گشته دریا چو خورشت
از این همه خشتِ کج شود کارم راست
زیرا ز جهنم گذرد راه بهشت
منبع: سر به سر با خیام، از ماهنامه گل آقا.

بدون عنوان
شاید یه روز اتفاقی افتاد نبودم که نکته بهت برسونم ولی فقط یه چیز رو از من یادت بمونه و مبادا فراموشت بشه، اونم اینکه ناراحت نشو از اینکه بعضیا تا اسم خدا میاد میگن: خدا چی هست؟ خوشحال باش، چون کسی که در چنین محیطی طاقت بیاره ایمانش خالص تر میشه، هر چی محیط آلوده تر و خرابتر باشه، کسی که مقاومت میکنه ایمانش حقیقی تر هست. نکته بعدی که گفتی اینا کاری کردند که مردم بی ایمان و دین گریز شدند، باید بگم کسی که از دین زده شده، اصلا دین نداشته که ازش زده بشه، اینجور افراد حزب باد هستند و هر کجا سفره چرب تری باشه مثل مگس مانور میدن، بعداً این قضیه رو با قرآن و حدیث بهت ثابت میکنم، نکته آخر اینکه گناه خوب نیست، چه کوچیک باشه و چه بزرگ ولی، هیچ گناهی نمیتونه باعث بشه ما از خدا دور بشیم مگر ناامیدی، بدترین چیز همینه، هیچوقت خدا از بنده ی خودش رو بر نمیگردونه، همیشه درب توبه رو باز میذاره و منتظر برگشت بنده‌اش هست، هر چند گناهشون زیاد باشه، در مقابل رحمت خدا کوچیکه و بحساب نمیاد. یاد حکایتی افتادم که مرحوم نخودکی تعریف کرده بود، اینو توی ذهنت فرو کن. گفته: روزی میرداماد در مدرسه درس میداد، ناگهان روی منبر حالت اغماء بهش دست میده و بیهوش میشه. اونو به منزل بردند یک هفته گذشت. همه اطباء شهر به عیادتش آمدند ولی او به هوش نیامد. به شاه عباس خبر دادند. شاه عباس شیخ بهائی را خواست و استدعا کرد بروید و از ایشان عیادت کنید. شیخ بهائی به عیادت میرداماد آمد و نبض ایشان را گرفت. سپس نزد شاه عباس برگشت و گفت ایشان مزاجاً سالم می‌باشند، ولی شخص بزرگی در ایشان تصرف کرده و ایشان را به این حال و روز در آورده است. شاه عباس حل مشکل را از شیخ بهائی درخواست میکند که آن شخص را پیدا کند. شیخ بر میگردد و از خادم مدرسه و در مورد واردین روز شنبه پرس و جو میکند. او شرح میدهد که چند نفر آمدند. یکی از آنها سیدی بود که قدری ژولیده بود. ایشان آمدند و مدتی ایستادند و صحبت‌های میرداماد را گوش کردند و از مدرسه که خارج شدند میرداماد به این حالت درآمد. شیخ بهایی نشانی های بیشتری از خادم گرفته و رفت و در تخت پولاد مشغول جستجو شد و به میرفندرسکی برخورد و دید نشانه ها به ایشان تطبیق میکند. بعد از سلام و عرض ارادت عرض کرد این سید چه تقصیر داشته که شما او را ادب کردی؟ میگه من مدتی حرفهای او را گوش کردم. او تماما از عذاب و قهاریت خدا سخن میگفت و این سبب میشد که مردم از خدا ناامید و دور شوند و حال آنکه همه انبیاء آمده اند که مردم را به خدا نزدیک کنند. در قرآن هر آیه عذاب که آمده یک آیه رحمت کنارش آورده شده است: نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ. سوره حجر آیه ۴۹ : به بندگانم خبر بده که من، خداوندی بسیار آمرزنده و مهربانم. بعد شیخ بهائی میگه: بابا این یه غلطی حالا کرده، و زن و بچه این میرداماد که تقصیر ندارند و خیلی در ناراحتی بسر میبرند. میرفندرسکی میگه بروید خوب شد. شیخ بهائی که برگشت دید میرداماد بحال آمده و نشسته است. در این زمینه یاد ابو سعید افتادم، از ابوسعید ابوالخیر پرسیدند خداوند چرا خلق را آفرید؟ گفت: نعمتش زیاد بود، استفاده کننده از نعمتش را میخواست. رحمتش زیاد بود گنهکار میخواست. قدرتش زیاد بود تماشا کننده قدرتش را میخواست. اینا حرف کمی نیست، یادت بمونه، باشه؟

ای کمند تار مویت عروة الوثقى دین
ای به وصفت گفته در قرآن خدا حبل المتین
ای قیامت قامتت قد قامت ما را دوام
ای ثنا خوان قعودت مد قرآن مبین
ای غبار خاک پایت سرمه چشم ملک
ای خدا را دست قدرت در میان آستین
برسر بازار حسنت دیده‌ها چشم انتظار
ای خریدار جمالت یوسف زیبا جبین
صلی الله علیک یا صاحب الزمان (عج)

آفرینش
اسلام و جاری بودن هنجارها: قالوا اخرجوهم من قریتکم انهم اناس یتطهرّون: مردم شهر لوط به همدیگر گفتند لوط و یارانش را از شهر خودتان بیرون کنید زیرا آنان مردمی پاکیزگی گرا، هستند و از همجنس بازی خوششان نمی آید. لوط و یارانش محکوم به تبعید میشوند به جرم اینکه پاکیزه و پاکی گرا هستند و پاکی گرائی رسماً به عنوان یک ضد ارزش و جرم اعلام میشود. اسلام دقیقاً توجه دارد که بعضی از هنجارها و ناهنجارها میتوانند در واقعیّت و عینیت خارجی سیّال و جاری باشند و انسان موجودی است که میتواند بدترین‌ها را خوبترینها تلقی کند اما هنجارها و ناهنجارها در حقیقت سیّال نیستند. این حس زیبایی شناسی ما هست که پشت و رو میشه. علوم انسانی غربی واقعیت را میپرستد و حقیقت را تباه میکنند. جالب اینکه سیال بودن هنجار و ناهنجار در عرصه واقعیت هم تنها به صورت نمونه‌های نادر (مانند شهر لوط یا مانند فلان سنت در میان فلان قبیله بومی فلان جزیره) در تاریخ بشر رخ داده است آیا خود اینکه اکثریت مردم در روی زمین در طول همه تاریخ، هنجارها و ناهنجارهای ثابتی داشته اند و مثلاً همجنس بازی را زشت و ناهنجار می‌دانستند، یک واقعیت نیست؟ به چه علت واقعیت غالب محکوم میشود و واقعیت نادر مورد پرستش قرار میگیرد؟چی باعث میشه ضد ارزش خوب بنظر بیاد؟ انحراف: چه عاملی مانع از این است که موارد نادر را انحراف بنامیم؟ غرب با تکیه بر موارد نادر چیزی بنام جرم و انحراف را انکار می‌نمایند و استدلال شان شبیه این است که چون قتل در جهان اتّفاق می‌افتد پس قتل یک هنجار و طبیعی است و صد البته که عین صراحت سخن شان این است. نتیجه روشن این بینش این است که انسان هرگز منحرف نمیشود و هر کار و کردار و رفتاری را انجام دهد عین راستی و درستی است. انسان هر غلطی کرد خوبه. امروزه غرب مانند قوم لوط به مردمش القاء میکند که هر ناهنجاری طبیعی و هنجار است، القاء با تعلیم و تربیت و درس، فرق دارد. کودکی که تحت القائات بزرگ شود دیگر تا آخر عمر توان اندیشه و قضاوت را در مورد مطالب القاء شده نخواهد داشت. القاء یعنی قالب گیری آینده کودک و برنامه ریزی کردن آن برای ابدّیت. شبکه های اجتماعی یه جور تلقین میکند. تلوزیون خودمون یه جور دیگه. آنچه راسل در کتاب زناشوئی و اخلاق گفته چیزی است که از مشاهده زندگی زنبوران آموخته است، او میگوید اصلاح نسل بشر ضرورت دارد، باید افراد ضعیف و بدریخت و کودن و... از ازدواج محروم شوند. وقتی که ملکه برای جفتگیری از کندو خارج میشود به طور عمودی در هوا پرواز میکند زنبورهای نر به دنبال او راه می‌افتند این اوج گیری آنقدر ادامه پیدا میکند که نرهای ضعیف وامانده و برمیگردند تا اینکه قویترین نر میرود و کارش را میسازد و به مراد دلش میرسد. عجیب این است که راسل این طرح را به عنوان نظریه فلسفی ابراز میدارد زیرا او یک فیلسوف است و میدانیم که مشاهده تک موردی، حداکثر میتواند در علوم تجربی ارزش داشته باشد نه در فلسفه. زندگی اجتماعی زنبورها، غریزی است و نباید ذهن ما را منحرف کند، نظمش از غریزه نشأت میگیرد و به همین دلیل از حل مشکلات بشر عاجز است زنبور عسل نمیداند که چرا زندگی این شکلی دارد و همین ندانستن و جهل و نادانی کار او را آسان کرده است و مشکل انسان این است که با (نمیدانم) سازگاری ندارد، چرا که انسان علاوه بر غریزه دارای فطرت هم هست بهتر است ادله غریزی بودن زیست زنبور را مرور کنیم: ۱- بر اساس جهل است. ۲- بدون تحوّل و منهای تکامل است: زنبوران میلیون‌ها سال پیش هم لانه شان را شش ضلعی می‌ساختند زنبوران امروزی نیز همین طور هستند. ۳- همه مسائل در محور کندوی واحدی محدود میشود و چیزی بنام جامعه جهانی کندوها وجود ندارد. ۴- هر زنبور با انگیزه تعاون و بخاطر سایر اعضای کندو، کار نمیکند او تنها برای (خود) کار میکند ولی جز راهی که غریزه به او داده راه دیگری نمیداند. پس انسان نمیتواند زندگی غریزی داشته باشد، یعنی ممکن است زندگی جامعه بشری بدتر از زندگی زنبور باشد ولی این موجود هرگز به زندگی زنبوری قانع نخواهد شد. او یا باید به زندگی مورد رضایت فطرت خودش برسد و یا همچنان به راست و چپ خواهد زد. شاهد علمی این مدعا در عینیت واقعی این است که می‌بینیم: جامعه‌ها به هر اندازه به سبک و خصوصیات زیست زنبوری نزدیک شده اند دچار پدیده‌های خاص اجتماعی شده اند که هیچ حیوانی دچار آن نشده است. مردم ایران ما هم به این سمت تمایل پیدا کرده، این رو در نارضایتی افراد میتونی ببینی که دائم نقش میزنند. یه نگاه به غرب بنداز. مثلاً مبتلا به همجنس بازی شده اند که زنبورها هرگز چنین پدیده ای را ندارند. آیه ای در قرآن داریم که در این موضوع معجزه است. از زبان حضرت لوط خطاب به مردم شهر لوط می‌گوید: اتأتون الفاحشة ما سبقکم بها من احد من العالمین: آیا مرتکب عمل قبیحی (مرتکب ناهنجاری) میشوید که هیچکدام (هیچ موجودی) از عالمیان در این عمل ناشایست بر شما پیشی نگرفته است؟ شهر لوط کجا بوده؟ شهر لوط در سه راهی جاده ای که تمدن بین النهرین را به تمدن مصر وصل میکرد و جاده (بخور) که تمدن‌های جدید هند، ایران جنوبی و یمن را به جاده اول وصل میکرد، قرار داشت. این شهر محل پیوند فرهنگ‌های مختلف آن روز، و به اصطلاح کاروانسرای شاه عباسی جهان بوده و رفاه آن بیش از شهرهای بزرگ مثل بین النهرین و مصر بود و به طور دموکراتیک (یعنی بدون حاکمی بنام شاه و یا دولت مستبد) اداره میشد. بقول معروف از هفت دولت آزاد بودند. لوط به این مردم میگوید شما دچار پدیده ای شده اید که نه در عالم حشرات و نه در عالم حیوانات، چنین چیزی اتفاق نیفتاده است این پدیده در هیچ جای جهان هستی جای ندارد. یعنی اگر همه رفتارهای ضد اخلاقی با بهانه واقعیتگرائی و با تکیه بر اینکه علم کاری با ارزش ندارد، توجیه شوند و از این همه اشکالات اساسی صرفنظر شود، باز بر اساس همان واقعیتگرائی نیز توجیهی برای پدیده همجنس بازی (که امروز به سرعت در جوامع پیش میرود) وجود ندارد اگر انسان صرفاً یک حیوان هم باشد روند علوم انسانی غربی وقتی با این دلیل روبرو میشود فوراً بهانه میشود بر اینکه انسان با حیوان تفاوت دارد. شگفت است همه اخلاقیات به دلیل اینکه انسان حیوان است محکوم میگردند. اما وقتی که نوبت به پدیده‌های ضد اخلاقی میرسد برعکس حرفشون عوض میشود و به بهانه انسان حیوان نیست توجیه میگردد. این یعنی همان یک بام و دو هوا. اما مرحوم مطهری: ایشان در کتاب جامعه و تاریخ در فصل آیا انسان بالطبع، اجتماعی است؟ میگه: از آیات کریمه قرآن استفاده میشود که اجتماعی بودن انسان در متن و بطن خلقت و آفرینش او پی ریزی شده است. آنگاه با استفاده از آیه جعلناکم شعوباً و قبائل استفاده میکند که جامعه (شعب- قبیله) یک جعل و پی ریزی خدائی و آفرینشی دارد. پس خانواده نمیتواند به دلیل نیاز جنسی پدید آید. نیاز جنسی تنها میتواند در محدوده دو زوج و فرزند تا رسیدن به بلوغ را تشکیل دهد در حالی که پایه سوم خانواده یعنی فرزند پس از بلوغ نیز به عنوان همان پایه نقش دارد. خانواده غریزی به محض بلوغ فرزند، کاملاً با آن غریبه و اجنبی میگردد و یک آهوی بالغ در نظر مادرش با سایر آهوان هیچ تفاوتی ندارد. انسان و لباس: چرا انسان لباس میپوشد؟ آیا رابطه انسان با لباس یک رابطه درونی است که لباس پاسخی عملی به یک خواسته درونی و طبعی هست؟ یا این رابطه یک رابطه کاملاً خارجی است؟ و در صورت دوم: آیا این پدیده در اثر نیاز اولیه و احتیاج مستقیم وجود انسان، پدید شده؟ یا پس از پیدایش جامعه از روابط اجتماعی ناشی شده است. میشه آخرین سئوال را بعبارت دیگر نیز بیان کرد: آیا لباس یک پدیده فردی است یا یک پدیده اجتماعی؟ نظریه قرآن و اسلام مردم را به این نظریه هدایت می‌نمایند: یا بنی آدم قد انزلنا علیکم لباساً یواری سؤاتکم و ریشاً و لباس التقوی ذلک خیر ذلک من آیات الله لعلهم یذکرون: ای آدمیان البته نازل کردیم برای شما لباسی که بپوشاند ناهنجاری‌های بدن شما را و زینت شما باشد و (بدانید) لباس تقوی بهتر است. این از آیات الهی است تا شاید آگاهی یابید (اعراف) توضیح. سؤات: جمع سوئه: فاحشه: ناهنجار (المنجد). فاحشه در عربی یعنی ناهنجار چیزی یا رفتاری که طبع سالم بشری از آن مشمئز میگردد (با معنای عامیانه اشتباه نشود) ریش: زیبائی: زینت: آرایشی که طبع هنر دوست انسان طالب آن باشد. بنابراین عامل، پدید آورنده لباس دو عامل درونی است: ۱- انسان فطرتاً پوشش خواه است. ۲- انسان فطرتاً خودش را در لباس زیبا میبیند. فطرت انسان در حالت برهنگی خودش را ناهنجار مییابد (انسان در حالت کاملاً برهنه بصورت نفرت انگیز و هم ناهنجار و خنده دار است و هم خیلی وحشتناک است. پیرمردی روستایی برایم تعریف کرد که در جوانی در یخبندان در بین راه در محاصره گرگها قرار میگیرد و به ناچار طبق آموزههای پدرش در جلو گرگها از ترس جانش در آن یخبندان بعنوان آخرین راه نجات کاملاً برهنه میشود و گرگها همه فراری میشوند. گرگ این زشتی را تشخیص میدهد ولی انسانی که تحت القاء جامعه تغییر زائقه داده این زشتی را متوجه نمیشود. در این خصوص کلی تحقیق کردم و متوجه شدم بله درسته و این قانون کلی هست) بنابراین، پوشش اصل و اصیل است و برهنگی در هر کجا باشد (خواه در میان جامعه‌های بزرگ یا در میان جامعه‌های کوچک مانند بومیان فلان منطقه یا فلان جزیره) غیر طبیعی و غیر اصیل است. یعنی منشأ درونی پوشش خواهی انسان غریزه نیست بلکه فطرت، است. بذار ان قلت به بحث بزنم. سئوال: چرا فرض را در عکس قضیه فوق، فرض نمیکنیم؟ آیا اگر انسانی در یک جزیره ای بزرگ بشه و هیچ آشنائی با جامعه و سنّت‌ها و تربیت‌های آن نداشته باشد باز در آن محیط که او تنهاست پوشش خواه، خواهد بود؟ جواب از قرآن: فلمّا ذاقا الشجرة بدت لهما سواتهما و طفقا یخصفان علیهما من ورق الجنّه. پس آنگاه که از آن درخت چشیدند آشکار شد برای شان ناهنجاری (بدن) شان و شروع کردند می‌چسبانیدند بر خودشان از برگ جنگل. (کمی فکر کنیم بهش) آدم و حوّا هنگام خوردن از آن درخت دارای لباس طبیعی، وقتی که از آن درخت خوردند این لباس طبیعی از بدن شان فرو ریخت و با دست پاچگی شروع کردند از برگ درخت پوشش درست میکردند. و سوات شان را می‌پوشاندند. خب چرا؟ این دو نفر زن و شوهر بودند و همچنین، تنها بودند در میان جنگل و هرگز جامعه یا سنت‌های جامعه را تجربه نکرده بودند و کس دیگری در آنجا حضور نداشت که مثلاً فلان متدین نگران نگاه نامحرم به حوّا باشد یا از اینکه نامحرمی عورت آدم را ببیند. یعنی شرایط همان سئوال فوق را بطور کامل داشتند. پس قرآن انسان را در رابطه با لباس چنین تعریف و تفسیر کرده که لباس جزو فطرت انسان است. مگر اینکه فطرت ما تغییر کرده باشه. زیرا انسان فقط بخاطر سرما و گرما لباس نمیپوشه بلکه جزو فطرت ماست. قرآن داره به ما صریح میگه پوشش و لباس در فطرت شماست، ولی چرا فهمش مشکله؟ قرآن دقیق ترین انسان شناسی را با بیان جزئی ترین جزئیات، ارائه میکند. قرآن به دو نوع بینائی و دو نوع شنوائی و دو نوع درک درونی، انسان توجه دارد: لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها و لهم اذان لا یسمعون بها اولئک کالا نعام بل هم اضلّ اولئک هم الغافلون: آنان قلب دارند لیکن به وسیله آن درک نمیکنند، و آنان چشم دارند امّا به وسیله آنها نمی بینند و آنان گوش دارند ولی به وسیله آنها نمیشنوند، آنان مانند حیواناتند بلکه آنان گمراه ترند. آنانند غافلان. (اعراف) با اینکه فطرت دارند درک شان درک غریزی است و با اینکه بینائی دارند بینائی شان بینش غریزی است و فاقد بصیرت و با اینکه شنوائی دارند شنوائی شان شنوائی غریزی است آنان مانند چهار پایانند، غریزه بر وجود و زیست شان حاکم است بلکه گمراه تر از حیوان هستند زیرا انسان غریزی خطرناکتر از حیوان است. چون غریزه چنین انسانی نیروی دیگری را هم در خدمت میگیرد به نام فطرت، که از آن سوء استفاده میکند و پدیده هائی را به وجود می‌آورد که حیوان هم از آن نفرت دارد. سخنم را اینگونه به پایان میبرم که: لو کان فی العلم بلا التقّی شرف لکان ابلیس اشرف الخلایق: اگر دانش بدون تقوی (تقوی: کنترل و هدایت غریزه به وسیله فطرت) دارای شرف و ارزش باشد ابلیس شریفترین و ارجمندترین موجودات میشود. دانش هر دانشمندی باید در جهت رشد و تعالی فطرت باشد. والسلام.

بیگ بنگ و آیات قرآن آخرالزمانی
قرآن و احادیث اهل بیت (ع) که آن انفجار را نبأ عظیم نیز نامیده و از مجموع دو نفخه صور با اصطلاح قیامت نیز تعبیر میکند، به شش قیامت، توجّه میدهند که از آغاز پیدایش جهان در طول عمر ۱۲۳ میلیارد سالۀ جهان، هر کدام به فاصلۀ ۱۸ میلیارد سال از همدیگر، رخ داده اند و اینک از آخرین انفجار حدود ۱۳ و نیم میلیارد سال میگذرد که سنّ و سال پیرترین کهکشان امروزی میباشد. قبل از شروع خوبه یادآوری کنم که معیار تحقیق من این است: اگر علوم را اصل بگیریم و قرآن را با آنها تطبیق کنیم، چنین تفسیری نادرست و خیانت است. اما اگر معنی قرآن را با احادیث اهل بیت (ع) بفهمیم و سپس ره آورد علوم را با آن تطبیق کنیم، هم صحیح است و هم عین حقیقت است. اگر کسی این معیار را مراعات کند کارش صحیح و انجام این کار خوب، پسندیده و خدمت به مکتب و علم است حتی کارش واجب کفائی هم است و بالاترین جهاد در راه مکتب است. تغییر جهان از ذرّات آن تا منظومه‌ها و کرات و کهکشان‌ها (تغییر فیزیکی و شیمیائی جهان در روند تکامل) و تغییر در عالَم حیات (گیاهان، انسان، فرشته) که باز روبه تکامل است. این نوع تغییر از ابتدای ایجاد جهان تا اَبد روبه کمال بوده و خواهد بود؛ حتی حوادث به ظاهر منفی مانند انفجار یک کره، یک منظومه، یک کهکشان نیز در مسیر تکامل و برای کمال جهان است. ضمنا جامعه نیز همیشه در حال تغییر و تحول است؛ از یک جهت (با نگرش کلّی) همۀ تغییرات جامعه نیز روبه کمال است حتی در مراحلی که یک جامعه یا جامعۀ جهانی روبه انحطاط میرود همان انحطاط نیز در تحولات مثبت بعدی علّیت دارد. اما از جهت دیگر فرق میان تغییر جامعه با تغییر جهان این است که جهان در سیر تحوّلی خود هرگز دچار انحطاط نمیشود. علومی در قرآن ویژۀ مردم آخرالزمان است: علاوه بر این که جریان عمومی ماهیت دین این چنین امّی، آبستن و فراگیر و گسترده است و هر چه علوم کشف میکند هم کشف جهان است و هم کشف قرآن. رسماً خود مکتب اعلام کرده که موضوعاتی را آورده که مخصوص و ویژۀ مردم آخرالزمان است و مردمان پیشین اساساً مخاطب آن نیستند. به نمونه ای توجّه فرمائید: ۱- آیه الله الصّمد: بحار. سُئِلَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ (ع) عَنِ التَّوْحِیدِ: از امام زین العابدین (ع) دربارۀ توحید سؤال کردند. فرمود: خداوند میدانست که در آخرالزّمان گروه هائی می‌آیند که در علم متعمّق (عمیق رونده، شکافنده، ژرفنگر) میشوند، خداوند قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَد را (برای آنان) نازل کرده است. لفظ صمد در سورۀ توحید و معنی آن، در دو قرن اوّل اسلام سرگذشت ویژه ای دارد: معنی اصلی آن یعنی قرص، محکم، توپُر، بدون جوف. اما پیامبر اکرم (ص) و ائمّه (ع) ذهن مردم را به معنائی که لازمۀ معنی اصلی است سوق میدادند از قبیل: ۱- صمد: بی نیاز ۲- صمد: آنکه نیازمندان به او پناه میبرند. ۳- صمد: هر دو معنی بالا، بی نیازی که نیازمندان به او پناه میبرند. در عین حال گاهی در حضور افراد خاص به معنی اصلی نیز اشارت میکردند: بحار، ج۳ قَالَ الْبَاقِرُ (ع): وَ حَدَّثَنِی أَبِی زَیْنُ الْعَابِدِینَ عَنْ أَبِیهِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ (ع) : امام باقر (ع) فرمود: پدرم زین العابدین از پدرش حسین بن علی (ع) نقل کرد که امام حسین (ع) فرمود: صمد یعنی چیزی که جوف ندارد. از طرفی سمت امامت ایجاب میکرد که دستکم به خاطر خواص به معنی اصلی اشاره کنند، از جانب دیگر؛ چون سخن در محدوده خواص نمیماند و به عرصه عموم نیز میرسید، تحمل چنین معنائی برای مردم مشکل بود، دو جریان فکری مشبّهه که خدا را به خلق تشبیه میکردند، و مجسّمه که خدا را جسم میدانستند (مانند تورات یهود که میگویند خدا با موسی کشتی گرفت) و بعضی هم برای فرار از اشکال، میگفتند جسمٌ لا کالاجسام: خداوند جسم است نه مثل دیگر اجسام. از این معنی اصلی سوء استفاده میکردند می‌گفتند لابد خدا جسم است که جوف ندارد، جسمی است به شدت قرص، توپر. ائمّه طاهرین برای جلوگیری از اینگونه سوء استفادهها تذکر میدادند که مفهوم اصلی صمد را مردم آخرالزمان خواهند فهمید. و مردم زمان خودشان را از تعمّق در معنی صمد باز میداشتند از آنان میخواستند که به همان معنی سطحی اکتفا کنند: بحار، ج۳ : امام صادق (ع) از امام باقر (ع) از امام سجاد (ع) نقل می‌کند: أَنَّ أَهْلَ الْبَصْرَةِ کَتَبُوا إِلَی الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ (ع) مردم بصره به امام حسین (ع) نامه نوشته و از معنی صمد پرسش کردند. در پاسخ شان نوشت: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم، اما بعد؛ در قرآن فرو نروید (مانند غوّاصان به اعماق آن نروید) و در آن مجادله نکنید، در جائی از آن که توان علمی ندارید به کلام نپردازید، که من از جدّم رسول خدا (ص) شنیدم میفرمود: هر کس بدون علم در قرآن نظر بدهد جایگاه خودش را در آتش جهنم آماده میکند. خود خداوند صمد را تفسیر کرده گفته است: اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَد، آن گاه به دنبال آن صمد را تفسیر کرده که صمد همان لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَد، است. سپس امام (ع) به طور مشروح درباره سوره توحید سخن میگوید. مشاهده میکنیم همان امام حسین (ع) که فرموده: الصمد الذّی لا جوف له، در نامه به مردم بصره میخواهد به معنائی که در توان علمی شان است اکتفا کنند. چند حدیث دیگر نیز در این باره هست از جمله:
کافی، ج۱ کتاب التوحید، باب تأویل الصّمد: به امام محمد تقی (ع) گفتم: فدایت شوم صمد چیست؟ فرمود: بزرگواری که به او پناه برده میشود در هر نیاز کوچک و بزرگ. مرحوم کلینی در کافی پس از نقل این حدیث به همراه حدیث دیگر از امام باقر (ع) در این باره، میگوید: این است معنی صمد نه آن که گروه مشبّهه معتقد شده اند که صمد یعنی آن که جوف ندارد، زیرا چنین چیزی نمیشود مگر صفت جسم و خداوند منزّه (از جسمیت) است و.... این از صفات اجسام سفت و سخت است که جوف ندارند مانند سنگ و آهن و دیگر چیزهای سفت و سخت که جوف ندارند. اما از نظر اندیشمندان آخرالزمان نه تنها معنی اصلی صمد جسمیت را لازم نگرفته بلکه قاطع تر از هر کلمۀ دیگر، و دقیق تر از هر تعبیر دیگر و صریح تر از هر بیان دیگر، جسمیت را از خداوند متعال، بهتر و ریشه ای تر نفی میکند و اساساً واژۀ صمد است که بیش از هر واژه دیگر در نفی جسمیت از خدا، کاربرد دارد در حدی که هیچ واژۀ دیگر چنین کاربردی ندارد.
امروز به طور مسلّم روشن شده سنگ و آهن که سفت ترین و سخت ترین اجسام هستند، مجوّف و دارای جوف، و اجوف هستند. بر فرض اگر کرۀ زمین پِرس شود به حدی که فاصله الکترون‌ها با هستۀ اتم‌ها از بین برود، کرۀ زمین یک گوی کوچک میشود. هر جسم و مادّه، از اتم تشکیل یافته اتم‌ها نیز مجوّف هستند اما وجود خداوند هر چه هست، در ذات مقدس خودش صمد است و مجوّف نیست یعنی جسم و مادّه نیست، او ایجاد کننده و خالق مادّه است. ادامه دارد..

سلمان فارسی (ازدواج)
پس از آنکه به معجزه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سیصد نخل به سرعت رشد کردند، از اسارت و بردگی ارباب یهودی‌ام آزاد شدم و پس از سالها آوارگی، خود را وقف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و اسلام کردم و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نام مرا از روزبه به سلمان تغییر داد. آنروزها تنها دارایی‌ام عبایم بود که روزها فرش زیرپا و شب‌ها رواندازم میشد؛ بدین جهت به اصحاب صفه پیوستم (اصحاب صفه، مسلمانان فقیر و آواره ای بودند که جز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پناهی نداشتند و ایشون هم آنها را در گوشه ای از مسجد اسکان داده بود) در روزهایی که فراغت داشتم و در جنگ یا سفر نبودیم، با بافتن برگ و چوب نخل، وسایلی میساختم و میفروختم و به این ترتیب، اندک درآمدی برای گذران زندگی پیدا میکردم. اما بیشتر وقتم به بهره گیری علمی و اخلاقی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و علی بن ابیطالب علیه السلام سپری میشد. آنروزها در مدینه همه به ظاهر مسلمان و عاشق پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودند، ولی میشد دسته بندی‌های نامحسوسی را بین صحابه دید؛ مثلاً من و ابوذر و مقداد بن اسود و عثمان بن مظعون و بلال، دوستان همیشگی علی بن ابیطالب صلی الله علیه و آله و سلم بودیم. در مقابل، کسانی مثل عمر بن خطاب و ابوبکر بن ابی قحافه و صهیب رومی و عثمان بن عفان هم یک دسته بودند. گروه آنها به شکار فرصت‌هایی معروف بود که میتوانست شهرت و سروصدای اجتماعی ایجاد کند و گروه ما به علم و عبادت؛ و ما اینگونه بودیم چون نگاهمان به علی علیه السلام پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود. این مسأله تا آن جا خود را نشان داد که حتی در شأن آن، آیه نازل شد. مثلاً آیه ۸۷ سوره مائده وقتی نازل شد که علی بن ابیطالب علیه السلام و برخی دوستانش مثل من و عثمان بن مظعون (بهترین دوست امام در آغازین روزهای اقامت ایشان در مدینه) چنان تحت تأثیر خطبه‌ها و موعظه‌های پیامبر واقع شدیم که تصمیم گرفتیم روزها به روزه داری و شب‌ها به شب زنده داری بپردازیم، بر بستر نرم نخوابیم و گوشت و غذای چرب نخوریم، از همسران و خانه و زندگی فاصله بگیریم و خلاصه رهبانیت برگزینیم. در این مسیر، من بعد از علی بن ابیطالب علیه السلام پیشرو بودم؛ چون تجربه رهبانیت دوران مسیحیت را داشتم. ولی خبر این تصمیم توسط همسر عثمان بن مظعون به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید و در همان زمان، آیه ۸۷ مائده نازل شد که می‌فرماید: یَا أیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تحَُرِّمُواْ طَیِّبَاتِ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَکمْ وَ لَا تَعْتَدُواْ إِنَّ اللَّهَ لَا یحُِبُّ الْمُعْتَدِینَ: ای کسانی که ایمان آورده اید! چیزهای پاکیزه را که خداوند برای شما حلال کرده است، حرام نکنید و از حد تجاوز ننمایید، زیرا خداوند متجاوزان را دوست نمیدارد. پس از آن بود که با پیشنهاد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شبانه روز خود را به چهار بخش تقسیم کردیم؛ یک بخش برای خواب و استراحت، یک بخش برای کار و تلاش، یک بخش برای عبادت و کسب علم و معرفت و یک بخش هم برای گذراندن با خانواده یا دوستان و در صورت امکان، ورزش و سرگرمی. از آن روز به بعد بود که احساس کردم نگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به من کمی تفاوت پیدا کرده؛ خصوصاً پس از آن که علی بن ابیطالب علیه السلام در یک پیوند مبارک، داماد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شد. اگرچه پا به سن گذاشته بودم اما هنوز سرزنده نشان میدادم. بدین جهت تصمیم گرفتم برای کاستن از نگاههای سنگین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای امر خیر ازدواج
اقدام کنم؛ ولی چشمتان روز بد نبیند! آخر نمیدانید از آن مدعیان مسلمانی چه بر سر من آمد. ابودرداء یکی از تازه مسلمانان‌های آواره بود که خیلی دلش میخواست با من طرح رفاقت بریزد، شاید به جایی برسد. من هم سعی میکردم در حد و اندازه اش تحویلش بگیرم. یک روز به او گفتم: من مدتی است زنی از قبیله بنی لیث را برای خودم زیر نظر گرفته ام، ولی میترسم اگر خودم به خواستگاری بروم، چون فارس هستم، آن‌ها جوابم کنند. بیا با هم برویم و تو برایم واسطه شو. او هم قبول کرد و با هم به خانه آن دختر رفتیم. آن‌ها مرا به درون خانه راه ندادند. ابودرداء داخل رفت و بعد از مدتی طولانی بیرون آمد؛ در حالی که چهره اش خیلی عجیب و غریب بود! آن قدر سین جیمش کردم تا فهمیدم که آنها مخالف دختر دادن به من بوده اند و برای خلاص شدن از من، دخترشان را به عقد ابودرداء در آورده اند و او هم پذیرفته است. مانده بودم چه کنم و چه بگویم! اما نگاههای معنی دار پیامبر هنوز ادامه داشت. برخورد آن اعراب مدعی مسلمانی، آزارم میداد؛ ولی نگاه‌های پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تکلیفی سنگین روی دوشم میگذاشت. مدتی گذشت. وقتی دوباره قلبم آرام گرفت، این بار خانمی از خاندان عمر بن خطاب را زیر نظر گرفتم و پس از مدتی دیدم هیچ واسطه ای بهتر از خود عمر نیست؛ اما وقتی ماجرا را به او گفتم، با آن قیافه همیشه عبوس و معترضش، یک دفعه از جا پرید و بعد از خط و نشان کشیدن، با خشم از من جدا شد. به این نتیجه رسیده بودم که دختر دادن عربهای نژاد پرست به یک مرد ایرانی از محالات روزگار است! تا این که پس از ازدواج مقداد با دختر عموی پیامبر و ازدواج زید بن حارثه با زینب بنت جحش، دختر عمه پیامبر، و ازدواج بلال حبشی با دختر یکی از مردم مدینه، که با واسطه گری خود پیامبر اتفاق افتاد، فهمیدم چقدر راه را اشتباه رفته ام. پس در یکی از شب‌ها تمام درد و دل هایم را به پیامبر گفتم و ایشان نیز همسری از قبیله کنده (از قبایل یمنی) را برایم انتخاب نمود؛ همسری که اگرچه متمکن و پولدار بود، ولی معرفت و ایمان عمیقی داشت. روز اولی که به عنوان داماد به خانه عروس رفتم، دیدم خانه کوچک اما مرتبی دارد. بعد از آن که زنان محله سر و صدای عروسی را تمام کردند و به خانه هایشان رفتند، با همسرم نشستم و گفتم: من دوست دارم زندگی‌ام اسلامی و بر الگوی پیامبر و دستوراتش باشد. آیا تو چنین نمیخواهی؟ او گفت: من تو را از این جهت به همسری پذیرفتم که نزدیک ترین فرد به پیامبر بودی. گفتم: از پیامبر شنیده‌ام که مستحب است همسران در اولین لحظه تشکیل زندگی دو رکعت نماز بخوانند. آماده ای؟ خیلی زود آماده نماز شد. پس از خواندن نماز، متوجه زنی شدم که در منزل بود. گفتم: این زن این جا چه میکند؟ گفت: او خدمتکار من است. گفتم: ما که دو نفریم و کار چندانی نداریم، او هم جوان است، از پیامبر شنیده‌ام که اگر کنیزی در خانه کسی باشد و نیاز به همسر داشته باشد و اربابان او به نیازش رسیدگی نکنند، گناهان احتمالی یا ستم‌هایی که بر او میرود به پای اربابش نوشته میشود. آیا حاضری او را آزاد کنی و همسر مناسبی برایش پیدا کنی؟ کمی فکر کرد و سپس گفت: چون شما میگویید، باشد. کنیز تا موافقت همسرم را دید، با خوشحالی فراوان و چشمانی که از اشک شوق آکنده بود، بسیار برای ما دعا کرد. از آن پس، در خانه ای کوچک اما با صفا، با همسری که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برایم انتخاب کرده بود، زندگی جدید من در مدینه آغاز شد. سعی میکردم به حضرت علی علیه السلام و خانه و خانواده اش نزدیک تر شوم و تا میتوانم از نوع زندگی آن‌ها الگو برداری کنم. آخر علی و فاطمه علیهما السلام با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بزرگ شده بودند و ایشان بیش ترین وقتش را در خانه آنها میگذراند. (منابع: بحارالأنوار، ج ۲۲. نظام اداری مسلمانان در صدر اسلام. الاداره فی عهد الرسول صلی الله علیه و آله و سلم. اعیان الشیعه. التفسیر المنسوب الی الامام العسکری علیه السلام. تاریخ مدینه دمشق ج ۲۱. رجال کشی، ج ۱۵) ادامه دارد..

حدیث آخرالزمانی
الإرشاد، حضرت رضا علیه السّلام فرمود: آنچه گردنهای شما بدان کشیده شده (از انتظار آمدن مهدی علیه السلام و ظهور دولت حقه) نخواهد بود تا اینکه جدا کرده و آزمایش شوید، و از شما (در عقیدۀ حق) پا بر جا نماند جز اندکی، سپس این آیه را خواند: الم أَحَسِبَ اَلنّٰاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ یُفْتَنُونَ: آیا پنداشتند مردم که رها شوند به اینکه گویند ایمان آوردیم و آزمایش نشوند (سورۀ عنکبوت آیه ۲) آنگاه فرمود: از نشانه‌های فرج اتفاقی است که میان دو مسجد افتد (شاید مسجد مکه و مدینه، یا کوفه و سهله) و فلان پسر فلان پانزده مرد دلاور عرب را بکشد.
حضرت امام محمّد تقی علیه السّلام به حضرت عبد العظیم حسنی فرمود: مهدی کسی است که واجب است در عصر غیبتش در انتظار او باشند. و در زمان ظهورش فرمان او اطاعت شود. و او فرزند سوّم از اولاد من است و خداوند امر او را (مقدّمات ظهورش را) در یک شب اصلاح و فراهم می‌نماید، همچنان که امر کلیمش حضرت موسی علیه السّلام را وقتی که رفت تا برای اهلش (خانواده اش) آتش بیاورد، فراهم نمود. او همنام و هم کنیه رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله وسلم است و زمین برای او پیچیده میشود. سؤال شد: چرا قائم به این نام نامیده شد؟ فرمود: چون بعد از اینکه از یادها برود و بعد از مرتد شدن (روگردانیدن) اکثر قائلین به امامتش، قیام میکند. و منتظر نامیده شده؛ زیرا غیبتی طولانی برای اوست که افراد مخلص، منتظر ظهورش بوده و شک کنندگان او را انکار کرده و کسانی که عجله میکنند، هلاک میشوند.

مثالب و مناقب و مطاعن
ولایت اهل بیت علیهم السلام و اعمال بدون تبرى قبول نیست. از مسلّمات مکتب اهل بیت علیهم السلام و تشیع است که اعمالِ افراد به نیت باطنى و محبت و عداوتى که نسبت به دشمنان در سینه دارند بستگى دارد. در این باره در روایات چنین آمده است: عَن سُلَیمانِ الأعمَش، عَن جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ: سلیمان اعمش از امام صادق، از اجدادش، از امیرالمؤمنین علیهم السلام نقل میکند که فرمود: پیامبرصلى الله علیه وآله به من فرمود: یا على، تو امیرالمؤمنین و امام متقین هستى. یا على، تو آقاى اوصیا و وارث علم انبیا و بهترین صدیقین و برترین سابقین هستى. یا على، تو همسر بانوى بانوان جهانیان و جانشین بهترین پیامبرانى. یا على، تو آقاى مؤمنین و حجت پس از من بر تمامى مردمى. بهشت بر دوستدار تو واجب و آتش حق کسى است که دشمنت بدارد. یاعلى، قسم به آنکه مرا براى نبوت فرستاد و بر تمامى مردم انتخاب نمود، اگر کسى خداوند را هزار سال عبادت نماید از او قبول نمیشود مگر به ولایت تو و ولایت امامان از نسل تو، و ولایت تو نیز قبول نمیگردد مگر با بیزارى جستن از دشمنان تو و دشمنان همه ائمه که فرزندان تو اند. جبرئیل اینگونه مرا خبر داده است: هر کس میخواهد ایمان بیاورد و هر کس میخواهد کافر شود. عَن سَلامِ بنِ سَعیدِ المَخزومى.. سلام بن سعید مخزومى از امام باقرعلیه السلام نقل نموده که فرمود: سه تن اعمالشان به آسمان نمیرود و هیچ عملى از آنها قبول نیست: هر کس بمیرد و در قلبش دشمنى ما اهل بیت باشد، و هر کس دشمن ما را دوست بدارد، و هر کس ابوبکر و عمر را دوست بدارد. با این مقدمه شروع میکنم. بعضی خیال میکنند که مولا علی علیه‌السلام برای پس گرفتن خلافت یا فدک تلاشی نکرده در صورتیکه اصلا شرایط و محیط خطرناک آن موقعیت رو تصور نکردند که چگونه قصد ترور و نابودی حضرت رو داشتند و غصب فدک که چند کیلومتر باغ و مزرعه بوده فقط برای تحریم اقتصادی بوده تا خاندان وحی رو در فشار بگذارند تا مردم از اطرافشون پراکنده بشوند. البته با سند و مدرک حرف میزنیم وگرنه حرف بی سند باد هواست. حدیث جالبی در این خصوص در کتاب علل الشرائع: از امام صادق علیه السلام نقل است: وقتی ابوبکر فاطمه علیها السّلام را از فدک منع نمود و وکیل آن حضرت را بیرون کرد، امیرالمؤمنین علیه السّلام به مسجد آمدند، در حالی که ملعون اولی نشسته و مهاجرین و انصار گردش بودند. حضرت فرمود: ای فلانی، برای چه فاطمه علیها السّلام را از آنچه رسول الله صلّی اللَّه علیه و آله برایش قرار داده بود، منع کردی و وکیلش را که سالها در آنجا بود، بیرون کردی؟ اولی جواب داد: این ملک فی ء و غنیمت بوده و تعلّق به همه مسلمانان دارد حال اگر شهود عادل دارد که مال ایشان است که هیچ، و گرنه ایشان در این ملک حقی ندارد. (توضیح: فیء اموالی هست که بدون جنگ بدست اومده و خدا اونو به رسولش بخشیده پس چرا این بزغاله مثل افعی روی اون چنبره زده دلیلش مشخصه) امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمودند: خلاف آنچه برای مسلمین حکم میکنی، برای ما حکم میکنی؟ اولی جواب داد: خیر. حضرت فرمودند: اگر در دست مسلمین مالی باشد و من ادّعا کنم آن مال تعلّق به من دارد، از چه کسی بیّنه و شاهد میخواهی؟ اولی جواب داد: از شما بیّنه میخواهم. (مولا استدلالی منطقی آورد داره میگه اگر یکی توی خونه خودش نشسته و یکی از راه برسه و بگه این خونه مال منه یالا پاشو.. باید سند و مدرک داشته باشه برای حرفش چون بی بی چند سال مالک فدک بوده) حضرت فرمودند: حال اگر در دست من مالی باشد و مسلمانان ادّعای آن را کنند نیز از من بیّنه و شاهد میخواهی؟ اولی خاموش شد، ملعون دومی گفت: این ملک فی ء و غنیمت مسلمانان بوده و ما با شما خصومتی نداریم. امیرالمؤمنین علیه السّلام به اولی فرمودند: ای فلانی، به قرآن اقرار داری؟ اولی جواب داد: آری، قبول دارم. حضرت فرمودند: به من بگو: آیا این آیه شریفه (آیه تطهیر) : خدا فقط میخواهد آلودگی را از شما خاندان [پیامبر] بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند. در شأن ما یا در شأن غیر ما نازل شده؟ اولی جواب داد: در شأن شماست. حضرت فرمودند: اگر دو شاهد از مسلمین شهادت دهند که فاطمه علیها السّلام مرتکب فحشاء شده، چه خواهی کرد؟ اولی با وقاحت جواب میده: حدّ بر او جاری میکنم همان طوری که بر دیگر زنان از مسلمین شلاق خواهم زد. حضرت فرمودند: در این صورت، تو نزد خداوند از کافرین محسوب میشوی. اولی پرسید: چرا؟ حضرت فرمودند: برای این که تو شهادت خدا را رد کرده و شهادت غیرش را پذیرفته ای، زیرا حقّ عزّوجلّ شهادت به طهارت این بانو داده و وقتی تو شهادت خدا را رد نموده و شهادت غیرش را بپذیری، نزد حقّ تعالی کافر هستی. امام صادق علیه السّلام فرمودند: مردم گریسته و متفرّق شده و محزون گشتند. وقتی اولی به منزلش بازگشت، شخصی را نزد ملعون دومی فرستاد و پیغام داد: وای بر تو ای پسر خطّاب، دیدی علی با ما چه کرد؟ به خدا سوگند، اگر یکبار دیگر با ما چنین برخوردی داشته باشد، اوضاع را بر ما برهم میزند (یعنی داریم رسوا میشیم) و تا وقتی که زنده است آب خوش از گلوی ما پائین نمیرود. دومی گفت: فقط خالد بن ولید حریف او میشود. پس شخصی نزد خالد (حرامزاده) فرستادند و او را خواستند. اولی به او گفت: میخواهیم تو را برای امر خطرناک و بزرگی مامور کنیم. خالد گفت: هر کاری که میخواهی به من واگذار، اگر چه کشتن علی باشد. اولی گفت: اتّفاقا این کارم، کشتن علی است. اولی گفت: در نماز جماعت کنار او قرار بگیر و چون من سلام نماز را دادم، گردنش را بزن. اسماء بنت عمیس (همسر اولی و مادر محمّد بن ابی بکر) خادمه خود را خواست و به او گفت به خانه بانوی دو عالم فاطمه سلام اللَّه علیها برو و محضر مبارکش سلام عرض کرده و وقتی از درب داخل شدی، این آیه قرآن را بخوان: (إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ) سران قوم در باره تو گفتگو میکنند تا تو را بکشند. پس [از شهر] خارج شو که من واقعاً از خیرخواهان توام. اگر متوجّه شد که هیچ در غیر این صورت بار دیگر آن را تکرار کن. (یعنی ندا بده فرار کنند که خلیفه حکم کشتن شما رو داده) خادمه محضر بانوی اسلام سلام اللَّه علیها رسید و عرض کرد: خانم من میگوید: (إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ) سران قوم در باره تو گفتگو میکنند تا تو را بکشند و من واقعا از خیرخواهان توام. و هنگامی که خواست خارج شود، دوباره آیه را خواند. امیرالمؤمنین علیه السّلام به آن خادمه فرمودند: از من به خانم خود سلام برسان و به او بگو: رحمت خدا بر بانو اسماء، اگر ایشان به این آرزو برسند، پس چه کسی ناکثین و مارقین و قاسطین را میکشد؟ وخدای عزّوجلّ آنها را از رسیدن به اهداف و مقاصدشان منع میکند، ان شاء اللَّه. پس خالد بن ولید در نماز صبح فردا در تاریکی طبق نقشه غاصبین کنار امیرالمؤمنین علیه السّلام به نماز جماعت در مسجد ایستاد و وقتی اولی خواست سلام نماز را بدهد، سلام نداد و آنقدر طول داد که فجر نزدیک شد و ترس در دلش بود که آیا این کار مرگ خودش را در پی ندارد؟ نهایتاً سه بار گفت: ای خالد، آنچه را به تو امر کرده بودم انجام نده، و سپس سلام نماز را داد. امیر المؤمنین به خالد فرمود: امری که تو را به آن مامور ساخت و سپس پیش از سلام دادن، تو را از آن نهی کرد، چیست؟ خالد وقیحانه گفت: مرا امر کرد که گردن تو را با شمشیر بزنم، البته بعد از آن که سلام دهد. حضرت فرمودند: این کار را میکردی؟ خالد گفت: به خدا سوگند آری، اگر مرا نهی نمیکرد، انجام داده بودم. امام صادق علیه السّلام فرمودند: امیر المؤمنین علیه السّلام از جا برخاست و یقه پیراهن خالد را گرفته، سپس او را به دیوار زد و فرمود: ای بی مادر، دروغ گفتی! آنکه توان این کار را دارد، باید خیلی از تو شجاع تر باشد، و رو کرد به دومی و فرمود: ای پسر صهاک (تمام مادربزرگ دومی که آره..) بخدا قسم، اگر عهد و پیمانم با رسول الله نبود و از ناحیه حقّ تعالی این حکم (صبر کردن) قبلا ابلاغ نشده بود، آنگاه میدانستی که کدام یک از ما از نظر یاور و تعداد کمتر هستیم. (در منابع اهل سنت هم به این اتفاق اشاره شده در. مسند أحمد. مستدرک الصحیحین. المناقب للخوارزمی. البدایة والنهایة. الإصابة. الاحتجاج) در کتابی دیگر آمده که مولا علی علیه‌السلام به دومی فرمود: قسم به آنکه دانه را شکافت و انسان را خلق نمود، اگر نبود آنچه در قضای الهی مقدر شده، در می‌یافتی که کدامیک از ما دارای منزلت و جایگاه پایینتر و یاوران کمتر است! و در روایت دیگری از ابوذر نقل شده که حضرت علی علیه السّلام با دو انگشت سبّابه و میانی خود، خالد را چنان گرفت و فشرد که از شدّت درد فریاد بلندی کشید و مردم به هراس افتادند و وحشت کردند، و خالد از شدت ترس خود را کثیف کرد و پاهای خود را بر زمین میزد و هیچ نمیگفت (یعنی لال مونی گرفته بوده از ترس) در این حال اولی (گربه نره) به دومی (روباه مکار) گفت: این حاصل مشورت بد تو بود، گویا من سرانجامش را میدیدم (توی گالیور کی بود همش میگفت: ما موفق نمیشیم من میدونستم؟ ) خدا را سپاس که شر آن به ما نرسید. نکته جالب اینکه در این خصوص نوشتن: هر کس که به خالد نزدیک میشد تا او را از دست حضرت نجات دهد، ترسیده و دور میشد. در این هنگام گربه نره روباه مکار را به دنبال عموی مولا، عبّاس فرستاد. عموی آن حضرت آمده و شفاعت نمود و با اشاره به روضه نبویّه گفت: بِحَقِّ هذا القبر وَ مَنْ فِیهِ، وَ بِحَقِّ وَلَدَیْهِ وَ أُمِّهِمَا إِلَّا تَرَکْتَهُ. فَفَعَلَ ذَلِکَ، وَ قَبَّلَ الْعَبَّاسُ بَیْنَ عَیْنَیْهِ. یعنی تو را بحقّ صاحب این قبر و آنکه در آن است و به حقّ بچه هات (حسنین) و مادرشون (فاطمه) او را رها کن. پس آنحضرت چنین کرد و پذیرفت، و عبّاس میان دو دیده اش را بوسید. بگذریم، اتفاقات فدک خیلی زیاد هست و جالب اینکه مولا هم خطبه در این مورد زیاد خوانده و هم نامه داده، یعنی با اینکه غاصبین در مدینه بودن باز با این وجود نامه هایی به غاطبین نوشته تا در تاریخ ثبت بشه و ما بعد از ۱۴ قرن حقیقت رو بفهمیم و من فقط بخش کوچکی از نامه مولا رو بعنوان نمونه میارم: رِسَالَةُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ إِلَی أَبِی بَکْرٍ، لَمَّا بَلَغَهُ عَنْهُ کَلَامٌ بَعْدَ مَنْعِ الزَّهْرَاءِ عَلَیْهَا السَّلَامُ فَدَکَ: شُقُّوا مُتَلَاطِمَاتِ أَمْوَاجِ الْفِتَنِ بِحَیَازِیمِ سُفُنِ النَّجَاةِ، وَ حُطُّوا تِیجَانَ أَهْلِ الْفَخْرِ بِجَمِیعِ أَهْلِ الْغَدْرِ، وَ اسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْأَنْوَارِ، وَ اقْتَسِمُوا مَوَارِیثَ الطَّاهِرَاتِ الْأَبْرَارِ، وَ احْتَقِبُوا ثِقْلَ الْأَوْزَارِ، بِغَصْبِهِمْ نِحْلَةَ النَّبِیِّ الْمُخْتَارِ. بذار معنی کنم برات: امواج فتنه و آشوب را با سینه کشتیهای نجات شکافتند، و تاج فخرفروشی مردم خودشیفته را با محدود نمودن جماعت حیله گر و هواپرست فرو گذاشتند، و از مبدء نور طلب نور کردند. میراث نفوس پاک و طاهره را قسمت کردند، و با غصب هدیّه پیامبر برگزیده، سنگینی بار گناه بر دوش کشیدند؛ گویا با چشم خود میبینم که شما کورکورانه میگردید، همچون شتری که به دور آسیاب، به دور خودش میگردد. به خدا سوگند که اگر اجازه داشتم، سرهای شما را مانند درو کردن محصولهای رسیده، با داسهای برنده و تیز و آهنین از تن جدا میکردم، مانند درو کردن دانه با شمشیرهایی تیز، و کاسه سر دلیرانتان را آنچنان میشکافتم که چشمهایتان از شدت اشک ریختن مجروح میشد و دلیرانتان را به هراس و و حشت می‌انداختم و بزرگانتان را نابود میکردم. همچنان که از وقتی شما مرا شناختید، پیوسته جمعیتهای انبوه را پراکنده میساختم و لشکرهایتان را نابود میکردم، و هیاهویتان در جنگ را خاموش میکردم و قاتل دلیرانی هستم که مبارزه می‌طلبند، آنگاه که شما در خانه‌های خود گوشه نشین بودید! آری، من همان دوست و همنشین دیروز شما هستم. به جان پدر و مادرم سوگند، شما نمیخواهید نبوّت و خلافت در خاندان ما باشد (که طولانی هست) دومی به اولی اینجوری دلداری داده (چون طولانیه قسمت کوتاهی از پیامش) این علیّ بن ابیطالب مانند سنگ سختی است که تا منفجر نشود، آب از آن نجوشد؛ و همچون مار خطرناکی است که بی افسون و جادو رام نشود؛ و مانند درخت تلخی است که اگر با عسل هم آمیخته شود، میوه شیرین نخواهد داد. او کسی است که بزرگان و سران کافر قریش را کشته و همه آنها را رسوا کرد، ولی با این همه، تو خاطرت جمع باشد و از تهدید و شدّت او هراس نداشته باش، و از تهدیدش نترس، که من مانع او میشوم، پیش از آنکه بخواهد به تو صدمه ای بزند. (اولی به دومی جواب داده که) : تو را بخدا قسم میدهم، دست از این سخنان مبالغه آمیز و یاوه گوییها بردار که سوگند بخدا، اگر علیّ بن ابیطالب اراده کند، تنها با دست چپ خود ما را نابود میکند، و تنها سه چیز است که ما را تاکنون از دست او نجات داده است: إِحْدَاهَا: أَنَّهُ وَاحِدٌ لَا نَاصِرَ لَهُ. وَ الثَّانِیَةُ: أَنَّهُ یَتَّبِعُ فِینَا وَصِیَّةَ رَسُولِ اللَّهِ. وَ الثَّالِثَةُ: فَمَا مِنْ هَذِهِ الْقَبَائِلِ أَحَدٌ إِلَّا وَ هُوَ یَتَخَضَّمُهُ کَتَخَضُّمِ ثَنِیَّةِ الْإِبِلِ أَوَانَ الرَّبِیعِ. یکی اینکه او تنها و بی یاور است، دوم اینکه او مقیّد است که به سفارش پیامبر عمل کند، و سوم اینکه تمام سران قبایل و طوائف را از بین برده، همانگونه که شتر سبزه‌های بهاری را میخورد؛ و اگر این سه چیز نبود، کار خلافت برای او قطعی و مسلّم بود، هرچند که ما غیر از آن را بخواهیم. این دنیا در نظر او همچون کراهت ما از مرگ است. آیا روز احد را از خاطر برده ای؟ در آن روز سخت، ما همه پا به فرار گذاشتیم و به بالای کوه رفتیم، و او در حالی که در محاصره سران و جنگجویان قریش بود و مرگش قطعی بود، با شجاعت و قدرت، همه را از اطراف خود متفرّق کرد، و چون قوم نیزه‌ها را به سمت او پرتاب کردند، او از اسبش فرود آمد و از نیزه‌هایی که از هر طرف به سوی او می‌آمدند رها شد؛ سپس سوار بر اسبش شد و با ضربتهای پی در پی، سر از پیکرشان جدا میساخت و این شعار را میگفت: یا اللَّه یا اللَّه! یا جبرئیل! یا محمّد یا محمّد! نجات نجات! سپس به رئیس آنان یورش برد و با ضربتی سر از بدنش جدا ساخت، و بعد از آن به پرچمدارشان روی آورد و با ضربه ای سرش را شکافت.. طولانیه فقط بخش کوچکی رو بعنوان نمونه گذاشتم بفهمی چی به چی بوده. چند هزار کتاب دستمه که دارم شخم میزنم و گلچینش رو برات میذارم. ادامه دارد..
حدیث :
امام رضا علیه السلام فرمود: در ضمن رازگویى خداوند با حضرت موسى علیه السلام چنین آمده است : کسانى که به من نزدیک گشته اند به واسطه هیچ عملى همانند گریستن از خوف من به من نزدیک نشده اند و آنانکه طوق بندگى مرا در گردن دارند به واسطه هیچ عملى همانند باز ایستادن از ارتکاب حرامهاى من مرا بندگى ننموده اند و آنانکه خود را آراسته اند به واسطه هیچ عملى همانند پیشه نمودن زهد و بى رغبتى نسبت به آنچه که بى نیازى از آن در دنیا مورد اهمیت است ، خود را براى من نیاراسته اند. حضرت موسى علیه السلام عرض کرد: اى گرامى ترین گرامیان ! چه چیزى آنان را در این راه ثابت قدم و پابرجا نموده ؟ خداوند فرمود: اى موسى ! اما آنانکه به واسطه گریستن از خوف من به من نزدیک گشته اند آنان در مرتبه همجوارى با رفیق اعلى (معشوق و دوست برتر) هستند و هیچکس در این مقام با آنان شریک نیست و اما آنانکه به واسطه باز ایستادن از ارتکاب حرامهاى من مرا بندگى نموده اند من در قیامت از آن شرم دارم که در مورد اعمالشان کنجکاوى و دقت به خرج دهم در حالى که اعمال همه مردمان را به دقت وارسى خواهم کرد و اما آنانکه خود را به واسطه بى رغبتى به دنیا برایم آراسته اند تمامى بهشت را براى آنان مباح و روا مى سازم که در هر جاى بهشت خواستند جاى گیرند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: به درستى که (گاه باشد) بین آدمى و بهشت به خاطر گناهان زیادش فاصله اى بیش از فاصله زمین تا عرش باشد پس چنین کسى را چاره اى نیست جز اینکه از خوف خداى عزوجل بگرید و بر گناهان خویش اشک ندامت بریزد تا فاصله او و بهشت نزدیکتر از فاصله پلک چشم تا مردمک چشم شود.

پروین

از بچگی علاقه ی زیادی به پروین اعتصامی داشتم و هنوزم دارم ولی کمتر پا میده سر مزارش برم که چند وقت پیش انگار ناپرهیزی شد و این توفیق نصیبم شد الله بختکی دیدم کنار مزارش نشستم. چقدر خلوت و ساکت بود و طبق معمول اول از همه شعر روی سنگ مزارش رو که به دیوار نصب شده خوندم:
اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است


روحت شاد.. احساس کردم بوی عطری همه جا رو پر کرد که قابل توصیف نیست. حیف. حیف که هیچوقت این شاعره ی فهیم و عالی مقام رو نشناختند. رخشنده اعتصامی که به پروین شهرت داره اشعارش حس خوبی داره.

بر اساس داستان آفرینش، خداوند پس از عالم فرشتگان که عالم عقل محض است و عالم حیوانات که عالم شهوت و جبر محض است و عالم جن که عالم اختیار محدود (اختیار بدون قدرت عقل و علم) است در نهایت موجودی جدید را می‌آفریند که ترکیبی از روح لطیف و مجرد و جسم زمینی و خاکی است. این موجود مرکب، دارای نعمت ویژه عقل و اختیار و آزادی است.
آفرینش و فطرت انسان
در مکتب اهل بیت (ع) انسان حیوان نیست، موجود دیگری است با ماهیت دیگر، درست به میزانی که حیوان با نبات تفاوت دارد. انسان هم به همان میزان با حیوان تفاوت هویتی دارد. حیوان موجودی است که نهاد او نهاد غریزی است و غیر از نیازهای غریزی، نیاز دیگری ندارد. حیوان آسوده تر از انسان است و نصف نیازهای انسان را دارد و به همین جهت پدیده‌های مورد بحث در زیست حیوانی پدید نشده اند، و این تنها به خاطر این نیست که حیوان عقل ندارد. زیرا یک موجود غیر عاقل و در حد حیوان هم اگر انگیزه‌های درونی برای چیزی داشته باشد دنبال آن میرود. و چون عقل ندارد خیلی هم تند و افراطی و عجولانه میرود و برای بدست آوردن آن نیازها جهان را بر هم میزند و بر هم میریزد. از سوی دیگر اصول ترانسفورمیسم و تکامل حکم قطعی مینماید که اگر نیازها و انگیزه‌ها در نهاد یک جاندار باشند، در اثر تحریکات ناشی از آن نیازها، اندام جسمی جاندار برای تأمین آن نیاز مجهز میگردد، اگر نیازها و انگیزه‌ها در نهاد حیوان برای چنین پدیده هائی وجود داشتند دستگاه مغز حیوان نیز مانند دستگاه مغز انسان به ابزار آنها مجهز میگشت میان دستگاه توسعه و دستگاه مغز و نیازها و انگیزه‌های درونی موجود جاندار یک سنت و رابطه تخلف ناپذیری وجود دارد. اسلام حیوان را دارای یک نهاد و انسان را دارای دو نهاد میداند. اسلام علاوه بر غریزه (که حیوان هم آن را دارد) به کانون دیگر به نام فطرت در وجود انسان، معتقد است (فطرة الله التی فطر الناس علیها: آن فطرت الهی که خداوند انسانها را با آن فطرت آفریده است. روح فطرت عبارت است از همان روحی که می‌گوید: و نفخت فیه من روحی) که این نهاد کانون دیگری است انباشته از نیازهای دیگر و خیزشگاه انگیزه‌های دیگر. انگیزه‌های فطری پدیده هائی از قبیل: خانواده، حقوق، هنجار و ناهنجار، مالکیت، قانون، دادگاه و اساساً چیزی بنام جامعه را به وجود آورده است. و اینجاست که فعالیتهای عقل انسان دو نوع است: الف: عقل غریزی. ب: عقل فطری. یک قاتل برای انجام قتل از طرح و نقشه عقلی استفاده میکند (مراد از عقل و تعقل در اینجا اصطلاح غربی آن است زیرا غربی‌ها عقل و تعقل را غیر از مغز و فعالیت مغزی نمیدانند. یعنی در اینجا برای اینکه روی سخن با علوم انسانی غربی است از این اصطلاح استفاده شده. و گرنه مکتب اهل بیت (ع) فقط عقل فطری را عقل میداند و عقلی را که مطیع غریزه باشد شیطنت مینامد) یک مصلح نیز برای اصلاح از طرح و نقشه عقلی بهره می‌جوید، اولی عقل غریزی است و دومی عقل فطری. فطرت یعنی چه؟ گیاه دارای یک روح است و حیوان دارای دو روح و انسان دارای سه روح. و همین سومین روح، روح، فطرت است. به طوری که دومین روح (که در حیوان هم هست) روح غریزه است. اسلام به �فیکسیسم� معتقد نیست و �ترانسفورمیسم� را نیز با بیانی متفاوت با بیان غربی ها، تفسیر مینماید. به بیان ساده تر انسان بصورت خلق الساعه یهویی خلق نشده ولی از نسل میمون هم نسبت. انواع بشرهائی که ده‌ها هزار سال قبل از آدم منقرض شده بودند، موجوداتی صرفاً غریزی بودند. یعنی درست همان تعریفی که دست اندرکاران علوم انسانی غربی در مورد انسان حاضر میگویند، اسلام همان تعریف را در مورد بشرهای قبل از آدم دارد که �بشر حیوان است�. البته این تعریف در مورد انسان حاضر نیز از یک جهت صادق است و اسلام میگوید �انسان حاضر با صرفنظر از فطرتش حیوان است�. زیرا انسان کنونی نیز مانند بشرهای قبل از آدم �بشر� است و در بشر بودن همه شریک هستند اما بشرهای قبلی �انسان� نبودند. زیرا فطرت نداشتند و به همین دلیل پدیده هائی را که منشأشان فطرت است نتوانستند پدید آورند. تعریف غریزه و فطرت:
غریزه و فطرت را با توجه به رفتارهائی که آن دو به بوجود می‌آورند به شرح زیر باید تعریف کرد: غریزه: نیروئی است که انگیزه‌های ناخود آگاه را برای حفظ خود (فرد) ایجاد میکند. فطرت: نیروئی که انگیزه‌های ناخود آگاه را برای حفظ دیگران (خانواده و جامعه) ایجاد میکند. انگیزه‌ها در هر دو مورد پس از انگیزش می‌توانند به مرحله �خود آگاه� برسند، و می‌توانند همچنان در قالب ناخود آگاه فعال باشند. خصوصیات غریزه: ۱- غریزه کاربرد محدودی دارد. مثلاً غریزه غذا به محض سیر شدن از کار میماند، و همین طور غریزه جنسی. غریزه آینده نگر نیست و لذا حیوان در صدد ذخیره غذا برای آینده نمیباشد و همچنین سایر غرایز: ۲- غریزه کور عمل میکند. غریزه تغذیه، فقط غذا میخواهد و دیگر کاری با اینکه این غذا چیست، از کجاست و چرا باید غذا خورد، ندارد. ۳- غریزه کمیت گرا است و کاری با کیفیت ندارد. ۴- غریزه هرگز �پشیمان� نمیشود. و لذا جهان حیوانی از چیزی بنام پشیمانی خبر ندارد. خصوصیات فطرت: ۱- فطرت کاربرد نامحدود دارد. انسان هرگز از کار نیک سیر نمیشود (البته افرادی که فطرتشان توسط غریزه شان سرکوب شده از این بحث خارجند). ۲- فطرت آینده نگر است. حتی در صدد تأمین نیازهای غریزی برای آینده نیز هست. و این نکته بس مهم است. ۳- فطرت به طور چشم بسته و کورکورانه عمل نمیکند. ۴- فطرت در مواقعی که انسان تحت سلطه غریزه اشتباه میکند، انگیزشی بنام �پشیمانی� دارد (توجه به این نکته مهم لازم است که پشیمانی صرفاً یک �عمل عقلانی� نیست. زیرا دیوانه‌ها و افرادی که کاملاً نیروی تعقل را از دست میدهند نیز احساس پشیمانی نسبت به بعضی چیزها دارند، و بلکه این احساس در آنها شدید تر هم میشود. بیجا یا بجا بودن پشیمانی در آنها موضوع دیگری است آنچه مهم است وجود این حس در آنهاست) ۵- فطرت کیفیت گرا است و گرایش شدیدی به کیفیت دارد. و اساساً انسان و جهان منهای فطرت مساوی میشود با جهان منهای کیفیت گرائی. هنر:
زیبا شناسی و زیبا طلبی و زیبا سازی، اموری هستند که حیوان با آنها کاملاً بیگانه است، هنر در خوراک (آشپزی) ایجاد تغییر در مواد غذائی. و هنر در امور جنسی، تزئین به هر معنی مورد توجه حیوان نیست، حیوان تنها انباشتگی شکم و اقناع شهوت را میخواهد و زیبائی برایش معنی ندارد. یک حیوان فقط جنس مخالف میخواهد و زیبائی آن برایش مطرح نیست. بعضی از حیوانات مؤنث نسبت به هیکل جنس نر گرایش نشان میدهند که همان کمیت گرائی است، نه زیبا گرائی. و همین طور است نسبت به سایر مصادیق هنر. شبکه تحریم جنسی: انسان در هر زمان و در هر مکان و در هر شرایط زندگی به چیزی بنام �محارم� باور داشته است و این اصل در میان همه اقوام و ملل و نیز بومیان دور افتاده و عقب مانده بصورت یک اصل خدشه ناپذیر بوده و هست. غریزه، اشباع شهوت را میخواهد و محرم و نامحرم برایش مطرح نیست، پس این از غریزه ناشی نشده است. شبکه تحریم جنسی از نظر شمول و وسعت در میان جامعه‌ها و قبایل و ملل و بومیان مختلف، تفاوت دارد که محدودترین آن از ناحیه اسلام اعلام شده و وسیعترین آن در میان بومیان مالزی مطرح است که حتی شامل پسر عمو و دختر عمو، پسر دائی و دختر عمه و بالعکس نیز میشود، یعنی اینها نیز به هم دیگر حرام هستند. در همان محدوده ای که اسلام تعیین کرده است. در همه جا و در هر عصری از تاریخ دقیقاً محترم بوده و رعایت شده است (در طول تاریخ زیست انسان گاهی تحریم جنسی در اصول، نیز نقض شده لیکن این موارد به تعداد انگشتان دست نمیرسد. آن هم به صورت آئین و سنت یک جامعه در نیامده است. مثلاً در ایران باستان فقط از جمله حقوق اشراف بود و در میان اشراف نیز به ندرت به مرحله عمل میرسید) مودت و رحمت: و جعل بینکم مودّة و رحمة (روم) مودت از ماده �ود� به معنای (آرزو) و مودت یعنی: آرزوی حضور دیگران را داشتن، حب و محبت در کاربرد اصلی به عواطف غریزی صدق میکند که یا بر روابط جنسی استوار است و یا بر روابط خونی و نژادی و اگر در مواردی خارج از محدوده جنس و نژاد بکار رود یک کاربرد دوم شبه مجاز است. اما کاربرد اصلی مودت و �ود� در رابطه با افراد دیگر است که اگر در مورد محدوده جنس و نژاد بکار رود کاربرد دومش حساب میشود و شبه مجاز میگردد. و به عبارت صریح تر: حیوان نسبت به بچه اش محبت دارد ولی مودت ندارد. زیرا محبت انگیزه غریزی دارد و همانطور که قبلاً گفته شد توان و برد این انگیزه محدود است. به محض اینکه بچه بزرگ میشود رابطه مادر با او درست مانند رابطه اش با سایر حیوانات میگردد. اما مودت محدود به کوچک و بزرگ بودن و یا رابطه خونی داشتن، نیست. گاهی حیوانی، به حیوان دیگر انس میگیرد و هنگامی که از آن جدا میشود اظهار ناراحتی میکند، این حالت را باید (عادت نامید) نه مودت زیرا همین دو حیوان وقتی با هم هستند به خاطر مقداری علف به همدیگر شاخ میزنند. رحمت: دلسوزی حالتی است که در هیچ حیوانی وجود ندارد. گاهی دو حیوان در قبال حمله حیوان دیگر از همدیگر حمایت می‌کنند و به یاری همدیگر می‌شتابند اما وقتی که یکی از آنها در چنگال حیوان حمله گر اسیر میشود، دومی این ماجرا را تمام شده تلقی می‌نماید بدون اینکه احساس دلسوزی نسبت به او داشته باشد.
بیهوده نیست که اخلاق تکنوکراسی غربی همین اصل را ترویج مینماید. پشیمانی و خود نکوهیدن: حیوان که یک موجود غریزی است از درک خیلی چیزها کاملاً عاجز است در قرآن حدود هفت آیه راجع به اینکه انسان پشیمان شونده است (و هر اشتباه کاری بالاخره پشیمان خواهد شد و این حالت با انسان یک رابطه قهری و جبری دارد) آمده است، اما غریزه خوب و بد را نمیفهمد و به اصطلاح حسن و قبحی برای او مطرح نیست تا پشیمان شود.
گریه:
شاید به نظر برسد گریه همان رحمت و دلسوزی است این تصور در مورد گریه فردی برای فرد دیگر ظاهراً درست می‌نماید ولی نظر به این که انسان برای خود هم گریه میکند روشن میشود که اساساً انگیزش گریه تنها به دلسوزی به معنای دگر دوستی نیست بلکه یک حالت کلی است که در دو محور متمایز تحریک میشود. یکی از شواهد فطری بودن و غریزی نبودن گریه این است که هر چه تربیت و اخلاق امروز غربی در مسیر غریزی پیشرفت می‌نماید به همان اندازه از حضور گریه کاسته میشود. آمار نشان میدهد تعداد زیادی از مردم غرب برای اینکه بتوانند گریه کنند و درون خودشان را راحت نمایند به مشروب پناه میبرند تا در عالم مستی از سلطه تربیت غریزی که برایشان تحمیل شده، آزاد شوند. و بتوانند گریه کنند. گرایش روز افزون زیست غربی به ماهیت غریزی و فاصله گرفتنش از ماهیت فطری، موجبات حذف مودت را فراهم کرده و در نتیجه فرد غربی همیشه از تنهائی رنج میبرد. یعنی در حالیکه در فشرده ترین جامعه زندگی میکند در همان حال تنها است. و این یکی از نتایج علوم انسانی غربی است. دو کارگر در روبروی هم با یک و نیم متر فاصله در دو سوی نوار نقاله تولیدی کار میکنند، پس از ۹ ماه هنوز نه نام همدیگر را میدانند و نه سایر مشخصات را. در جامعه غربی میلیونها مورد از این نمونه را میتوان مشاهده کرد. در بخش‌های مهم و وسیعی از بدنه جامعه غربی نه تنها زمینه ای برای (درد دل کردن) نمانده بلکه چنین مفهومی اساساً برایشان ناشناخته و مجهول مانده است. و هر چه اصول زیستی غریزی تر و غیر فطری تر میشود. فطرت سرکوب شده و اقتضاهایش مقهور می‌گردد. بهتر است روی مسئله �دو کانونه- دو نفسه- دارای دو شخصیت بودن انسان� از نظر اسلام بیشتر مکث کنیم: در منابع اسلامی اعم از قرآن و احادیث دو �نفس� در قبال هم مطرح شده اند که یکی از آنها را باید کنترل کرد و تضعیفش نمود و دیگری را باید تقویت کرد. به دو گروه از تعبیرات زیر توجه فرمائید: آیات: انّ النّفس لامارة بالسوء. (۵۳- یوسف) نفس همیشه و مدام بر بدیها وادار کننده است.
و امّا من خاف مقام ربّه و نهی النّفس عن الهوی فانّ الجنّة هی المأوی. (۴۰- نازعات) و هر کس از خدای خود بترسد و نفس را از امیال سرکش باز دارد مأوای او بهشت است. فطوّعت له نفسه قتل اخیه (۳۰ مائده) پس توجیه کرد بر او (قابیل) نفس او قتل برادرش را.
و من یوق شحّ نفسه فاولئک هم المفلحون. (۱۶- تغابن): و هر کس از بخل (خود گرائی) نفس خود در امان باشد. چنین افرادی رستگارند. و احضرت الانفس الشحّ: (۱۲۸- نساء): نفس‌ها خودگرائی (و خود مقدم داری) را بروز دادند. ان یتّبعون الاّ الظّنّ و ما تهوی الانفس. (۲۳- نجم): پیروی نمی کنند مگر از �گمان� و از آنچه نفس هایشان اقتضا میکند. حسداً من عند انفسهم. (۱۰۹- بقره): حسدی که از نفس شان نشأت می‌یابد. حدیث: اعدی عدوّک نفسک: دشمن ترین دشمنانت نفس خودت است. جهاد النّفس هو الجهاد الاکبر: جهاد و مبارزه با نفس بزرگترین جهاد است. اجعل نفسک عدوّاً تجاهده: نفس خودت را دشمن قرار ده و با آن جنگ کن. المجاهد من جهد نفسه- افضل الجهاد من جاهد نفسه: مجاهد کسی است که با نفس خود پیکار کند- بهترین جهاد آن است که کسی با نفس خودش جهاد کند. این قبیل آیات و احادیث یک �نفس� را در نهاد انسان معرفی میکنند که باید مهار و کنترل و حتی خوار گردد. گروه دوم: آیات: الّذین خسرو انفسهم فهم لا یؤمنون (۱۲، ۲۰، انعام): آنانکه نفس شان را تباه کردند ایمان نمی آورند. اولئک الّذین خسرو انفسهم (۲۱- هود) آنان کسانی هستند که نفس شان را تباه کرده اند. نسوا الله فانسهم انفسهم (۱۹- حشر): خدا را فراموش کردند، پس خداوند نفس شان را از یادشان برد. و النّفس اللّوّامة (۲- قیامت): سوگند به نفس ملامتگر (محاکمه گر). حدیث: من کرمت علیه نفسه هانت علیه شهواته: کسی که نفس خویش را با کرامت بدارد (به نفس خویش عزّت و ارزش قائل شود) شهوتها در نظر او پست میگردند. من هانت علیه نفسه فلا تأمنّ شره: از شرّ کسی که نفس او برایش ارزش ندارد غافل
مباش. اعظم الناس قدراً من لا یری الدنیا لنفسه خطراً: ارجمندترین شخص، کسی است که برای تمام دنیا به اندازه نفس خود ارزش قائل نیست. اکرم نفسک عن کلّ دنیّة: نفست را گرامی بدار تا از هر پستی مصون بماند.
انّک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضاً: (ممکن است هر چیزی قابل جبران باشد) ولی هرگز نمیتوانی آنچه را که از نفس خویش از دست میدهی جبران کنی (اگر نفست را لکّه دار کنی جبرانش غیر ممکن است). این گروه از آیات و احادیث یک �نفس� را معرفی میکنند که باید در کرامت و عزّت آن کوشیده شود. پس روشن است که اسلام انسان را دو کانونه و دو نفسه میداند، نفس غریزی و نفس فطری.
کدام عقل:
انسان شناسی اسلام دو نوع عقل را معرفی مینماید: عقل غریزی و عقل فطری- البته اوّلی را در حقیقت عقل نمیداند. حدیث: به امام صادق (ع) عرض کردم: عقل چیست؟ فرمود آنچه به وسیله آن خداوند شناخته و عبادت شود و بهشت فراهم گردد. گفتم: پس آنچه که در معاویه بود چیست؟ (آیا معاویه با آن زرنگی و سیاستمداری عقل نداشت؟ ) فرمود: آن بدل است (بدل عقل- عقل بدلی) آن شیطنت است، آن شبیه عقل است و عقل نیست (اصول کافی کتاب العقل) عقل در خدمت غریزه، عقل نیست بدل عقل است، عقل در خدمت فطرت عقل واقعی است. عقل و اندیشه به هر معنی از فطرت ناشی میشود ولی افرادی که غریزه شان بر فطرت شان مسلط است عقلشان بر علیه فطرت و در خدمت غریزه کار میکند. اکنون روشن میشود آنانکه جبهه عقل را بوسیله عقل ساقط کردند چگونه عاقل بوده اند و واقعیتهای نگران کننده امروز جهان این حقیقت را دقیقاً تأیید میکنند با گستاخی تمام باید گفت فرهنگ دنیای قدیم و فرهنگ دنیای جدید هر دو، کلیدی را گم کرده اند بنام تبیین فطرت. ادامه دارد..

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند.
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند.
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی.
وآن گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند.
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او.
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند.

بیگ بنگ
علی (ع): سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْض: بپرسید از من پیش از آنکه مرا از دست بدهید، زیرا دانش من به راه‌های آسمان، بیش تر است تا به راه‌های زمین. قوانین حاکم بر محتوای آسمان که کل جهان را مدیریت می‌کنند اصلی و اساسی و پایدار هستند. امّا قوانین زمینی که زمین و اشیاء زمین را اداره میکنند؛ جزئی و فرعی و در موارد زیادی متحوّل هستند. این است که دانش علی (ع) بر قوانین کیهانی بیش تر و پایدار تر از دانش او بر قوانین و راه‌های زمین است. دیروزی بود که زمین ما وجود نداشت و فردایی خواهد آمد که باز از بین خواهد رفت، هم خودش و هم قوانین اش. امّا قوانین عمومی جهان از آغاز پیدایش تا اَبد خواهند بود و جهان را اداره خواهند کرد. این است معنای سخن پدر علم و دانش. گاهی به برخی از ذهن‌ها خطور میکند: چگونه ممکن است کسی نسبت به زمین زیر پایش، دانش کمتر داشته باشد اما نسبت به آسمان وسیع و گسترده و دور از دسترس، دانش بیشتری داشته باشد؟ سخنان قرآن، پیامبر (ص) علی (ع) فاطمه (ع) و ائمه طاهرین (ع) نکته به نکته و ذرّه به ذرّه، سنجیده و بر اساس حقیقت و واقعیت است و هرگز با تسامح و مسامحه‌های احساساتی، شعاری، بی دقّتی، همراه نیست. بنده با همۀ جهل و نادانی ام، پیرو این مکتب هستم؛ میکوشم گوشه‌هایی از این مکتب علم و دانش را دریابم و بر این که در این مسیر قرار گرفته‌ام افتخار می‌کنم و آن را والاترین نعمت میدانم که خداوند به بنده اش میدهد. کار وکوشش در هر دانشی شیرین و لذت بخش است، اما در هستی شناسی و کیهان شناسی شیرین تر و لذت بخش تر است. آیات زیاد و بخش هائی عمده در قرآن، به این دانش اختصاص یافته است و همین طور احادیث فراوانی در محور آن آیات. که متأسفانه هیچ کاری در این باره انجام نیافته است. آیه �إِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء� شامل همه علما است اما در سیاق بحث از علوم تجربی آمده است. یعنی تاج افتخاری که در این آیه هست در ردیف اول به علمای تجربی میرسد. و دیگر آیه‌ها درباره علم و علما به جای خود، و همین طور در حدیث ها. نظریه رشته ای در کیهان شناسی و ذرّه شناسی: این نظریه برای اولین بار، نزدیک به ۸۰ سال پیش در اروپا مطرح شده است، سپس مردود شده آن گاه پس از زمانی از نو توسط افرادی زنده شده باز مردود گشته است و به دفعات طلوع و افول کرده است. اکنون تا حدودی قوی تر از دفعات پیشین خود نمایی میکند. اما با پرسش‌های اساسی ای روبه رو است که طرفدارانش در پاسخ و حلّ این مشکلات، جواب قانع کننده (حتی برای خودشان نیز) ندارند. اما کوشش‌ها ادامه دارد. این نظریه آن طور که طرفدارانش در غرب ارائه میدهند، علاوه بر مسائل متعدد، با برخی از اصول مسلّم کیهان شناسی ناسازگار است. از آن جمله ناسازگاری و تناقض آن با بیگ بنگ. انفجار عظیم جهانی که کهکشان‌های پیر امروزی از آن پدید آمده اند. از دیدگاه اروپائیان، همۀ کهکشان‌ها اعم از پیر و جوان از آن بیگ بنگ به وجود آمده اند. اما از نظر اسلام، کهکشان‌های جوان تری هستند که از طریق مرسلات به وجود آمده و می‌آیند و منشاء شان، بیگ بنگ نیست. شرحش خواهد آمد. ادامه دارد..

واجب بودن تبرى از دشمنان
چنانچه میدانیم، در مکتب شیعه تبرّى یکى از پایه هاى اصلى دین و باورهاى اعتقادى است. امام صادق علیه السلام در این باره چنین فرموده است: دوستى اولیاى پروردگار واجب و بیزارى جستن از دشمنان اولیاى خدا نیز واجب است، و واجب است بیزارى از کسانى که به آل پیامبرصلى الله علیه وآله ظلم نمودند و نسبت به او پرده درى کردند، و فدک را از فاطمه علیها السلام گرفتند و او را از ارث محروم داشتند و حقوق او و همسرش را غصب نمودند و براى آتش زدن خانه فاطمه علیها السلام همت گماردند، و براى ظلم به آنها پایه نهادند، و سنت رسول اللَّه صلى الله علیه وآله را تغییر دادند. همچنین واجب است بیزارى جستن از ناکثین و قاسطین و مارقین، و نیز بیزارى از تمامى انصاب و ازلام و پیشوایان گمراهى و جلوداران ظلم و جور از ابتدا تا انتهایشان، و واجب است بیزارى از شقى ترین اولین و شقى ترین فرد در آخرین که (همان) پى کننده شتر ثمود و قاتل امیرالمؤمنین علیه السلام هستند. و بیزارى از تمامى قاتلان اهل بیت علیهم السلام واجب است.... همچنین پیامبرصلى الله علیه وآله در حدیثى شرایع اسلام را بیان فرموده، که از جمله برائت از احزاب است یعنی: تیم (قبیله اولی)، عدى (قبیله دومی)، امیه (بنى امیه) و پیروانشان است. در حدیثى دیگر امیرالمؤمنین علیه السلام به بُغض و تبرى و لعن امر نموده است، و نیز آنحضرت در حدیثى مفصل به لعن و تبرى و دورى و غضب نسبت به دشمنان امر نموده است. از میان این سه گوساله، اولی از همه بیچاره تر بود، چرا که فقط حدود سه سال حکومت کرد و خبر نداشت که بازیچه و سپر بلای دومی شده و نمیدونست بزودی دومی سرشو زیر آب میکنه، ضمنا اولی در حالی به حکومت تکیه زد که پدرش مخالف بود و بهش تذکر داد که اشتباه کردی، این مطلب از کتاب الاحتجاج هست، چون برام جالب بود اینجا میارم. الاحتجاج: روایت شده است: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله رحلت کردند و با اولی بیعت شد، ابوقحافه در طائف بود. پس پسرش نامه ای برای او نوشت با این عنوان و مضمون: از خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله به ابو قحافه. اما بعد؛ مردم مرا پذیرفتند و من امروز خلیفه خداوند هستم؛ پس اگر پیش بیایی و بیعت کنی، برای تو بهتر است. پس هنگامی که ابو قحافه نامه را خواند، به فرستاده گفت: چه چیز آنها را از علی (ع) بازداشت؟ فرستاده گفت: او جوان است و در کشتار قریش و دیگر قبایل زیاده روی کرده است، و اولی از او مسن ّتر است. ابو قحافه گفت: اگر این امر به سن برمیگردد، من از پسرم سزاوارترم. (اینم دلیل دندان شکن) حق علی (ع) را غصب کردند؟ در حالی که پیامبر برای او بیعت گرفت و به ما دستور داد که با او بیعت کنیم؟ سپس نامه ای برای او نوشت:
از ابوقحافه به اولی. اما بعد؛ نامه به دستم رسید و آن را نامه ای جاهلانه یافتم که بخشهای آن همدیگر را نقض میکنند، یکبار میگویی: خلیفه خدا، و بار دیگر میگویی: خلیفه رسول خدا و در جایی میگویی: مردم مرا پذیرفتند؟ و این امر محل تردید است. وارد امری نشو که فردا خارج شدن از آنها برای تو دشوار باشد و سرنوشت تو بخاطر آن، ندامت و سرزنش نفس سرزنش کننده در روز حساب باشد. برای امور، محل ورودها و محل خروج‌هایی هست، و تو میدانی که چه کسی از تو نسبت به آن شایسته تر است، پس بگونه ای خداوند را در نظر بگیر که انگار او را میبینی، و صاحب آن (خلافت) را در نظر بگیر، زیرا امروز ترک کردن خلافت بر تو آسانتر و امن تر از فردا است. (ای تو روح این پدر پسر) حدیث بعدی، امام رضا علیه السلام فرمود: آیه : وءَاتِ ذَا القُربی حَقَّه. و حق خویشاوند را بده. ویژگی ای که خداوند عزیز و مقتدر آنها را با آن ممتاز کرده است و آنها را بر سایرین برگزیده است، آنگاه که این آیه بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد، فرمود: فاطمه را نزد من بخوانید، پس فاطمه زهرا سلام الله علیها فراخوانده شد. فرمود: ای فاطمه. جواب داد: بله، ای رسول الله. حضرت فرمود: فدک از جمله غنایمی است که بدون جنگ به دست آمده است و لذا (طبق حکم خدا) از آن من است و دیگران در آن سهمی ندارند، و حال که خداوند به من امر کرده است، آن را به تو میبخشم، آن را بگیر، مال تو و فرزندان تو است. چون من به مادرت خدیجه، مهرش را بدهکار بودم، فدک را عوض مهر مادرت به تو میدهم و آن را به تو و فرزندانت میبخشم.(خدا لعنت کنه غاصبین رو) موقعی که فدک رو غصب کردند، بی بی سلام الله علیها با دلی شکسته و چشم اشکبار بر سر خاک پدر رفت و شروع به درد دل کرد که ترجمه اون رو اینجا ذکر میکنم: بعد از تو، رویدادها و مصیبتهایی رخ داد، که اگر تو شاهد آن بودی و حضور داشتی، این امور به وخامت کشیده نمیشد. و ما همچون زمینی که از بارانش محروم مانده است، تو را از دست داده ایم و از تو محروم شدیم، و در قوم تو اختلال ایجاد شده است، تو شاهد باش! قوم تو منحرف شدند. جبرئیل پیوسته با نازل کردن آیات مونس ما بود و تو از میان ما پنهان شدی و با رفتن تو، تمام خیرات از ما پوشیده شد. تو ماه درخشان و نور پرفروغی بودی که از تو کسب نور میشد، و از جانب خدای با عزّت، کتاب بر تو نازل میگشت. پس از نبی، مردانی با چهره‌های درهم و خشن با ما روبرو شدند و به ما توهین نمودند، و تمام خوبیها به غارت رفت. آنکس که به خانواده ما ستم روا داشت، بزودی خواهد دانست که روز قیامت به چه سرانجام شومی دچار خواهد شد. ما با مصائبی روبرو شدیم که هیچکس از مخلوقات، چه عرب و چه عجم، بدان گرفتار نیامده. ما تا زنده ایم و تا چشمانمان باقی است، در سوگ فقدان تو میگرییم و از دیدگانمان سرشک غم میباریم.
تَجَهَّمَتْنَا رِجَالٌ وَ اسْتُخِفَّ بِنَا
بَعْدَ النَّبِیِّ وَ کُلُّ الْخَیْرِ مُغْتَصَبُ
سَیَعْلَمُ الْمُتَوَلِّی ظُلْمَ حَامَتِنَا
یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَنَّی سَوْفَ یَنْقَلِبُ
فَقَدْ لَقِینَا الَّذِی لَمْ یَلْقَهُ أَحَدٌ
مِنَ الْبَرِیَّةِ لَا عُجْمٌ وَ لَا عَرَبٌ
فَسَوْفَ نَبْکِیکَ مَا عِشْنَا وَ مَا بَقِیَتْ
لَنَا الْعُیُونُ بِتِهْمَالٍ لَهُ سَکْبُ

سلمان فارسی
یثرب که به برکت حضور پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم، شاهد برپایی اولین حکومت دینی بود هر از چند گاهی، توسط مشرکین مکه یا یهودیان لجوج، مورد تهاجم و تعرض قرار میگرفت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در همان روز‌های ورود به مدینه، پس از بنای مسجدالنبی، با مشارکت مسلمانان، طرحی زیبا اجرا کرد. ایشان بین مهاجرانِ از مکه و ساکنان مدینه، پیمان برادری برقرار ساخت. هدف پیامبر این بود که مردم تازه مسلمان، به جای روابط فامیلی و نژادی، بر محور ایمان و اخلاق، با هم دیگر مهربان باشند. هم چنین مهاجران که تمام زندگی خود را در مکه رها کرده بودند، به کمک مسلمانان مدینه، به نوایی برسند و انصار نیز با کمک مهاجرین که از اسلام آگاهی بیش تری داشتند اسلام را بهتر بشناسند و احکامش را فراگیرند. نکته جالب این بود که پیامبر برای برقراری پیمان برادری، به اخلاق افراد توجه داشت و میکوشید بین افرادی پیمان برادری ببندد که اخلاقشان شبیه هم باشد. مثلاً پسر عمویش علی علیه السلام را برادر خود اعلام کرد؛ همو که حاصل عمر پیامبر بود و تربیت و دانایی اش را از ایشان داشت. علی بن ابیطالب علیه السلام جوانی ۲۳ ساله بود که وقتی به او نگاه میکردم، احساس میکردم برخی نشانه‌های تورات و انجیل را در سیمای او می‌بینم. از زبان پیامبر شنیدم که او وصی و خلیفه اش خواهد بود. پس از عقد اخوت، پیامبر فرمود: معنی برادری این است که انصار، خانه و مخارج زندگی خود را با برادرشان تقسیم کنند تا کم کم زندگی آن‌ها نیز رونق بگیرد و هر وقت هریک از دو برادر محتاج شد، آزادانه دست در جیب برادر خود کند و به اندازه نیازش پول بردارد. چنان شیفته این طرح شدم که نزد پیامبر رفتم و خواستم برای من هم از میان مهاجران برادری برگزیند. ایشان نگاه معناداری کرد و فرمود: برادر تو، ابوذر باشد. تعجب کردم. آخر او را تاکنون در مدینه ندیده بودم، اما فهمیدم او از یاران خالص پیامبر است که نزد قبیله خود رفته و قرار است به زودی به مدینه بیاید. همان روز‌ها که من آزاد شدم، ابوذر هم به مدینه آمد. نکته جالب این بود که پیامبر در ضمن عقد اخوت ما، از ابوذر خواست که همیشه فرمانبردار من باشد! این شرط اگرچه برای ابوذر و دیگران کمی عجیب بود، ولی مرا متوجه این نکته کرد که پیامبر برای شخصیت علمی و ایمانی و اخلاقی افراد، چقدر احترام و ارزش قائل است. به راستی ابوذر در میان همه صحابه تازه مسلمان، انسانی بسیار متفاوت و دین دار بود. او بود که سوره‌های مکی قرآن را به من آموخت و سرگذشت پیامبر و چگونگی ظهور اسلام را برایم تعریف کرد. اما خیلی زود متوجه شدم که بیش از آنکه من بتوانم از ابوذر استفاده کنم، ابوذر نیازمند دانش من است. بدین جهت نزد پیامبر رفتم و از ایشان خواستم در کنار خودش و برادر ایمانی ام، برایم استادی تعیین کند تا بیش تر با حقیقت اسلام آشنا شوم. ایشان مرا به علی بن ابیطالب علیه السلام سپرد؛ چرا که علی علیه السلام مجرد بود و فراغت بیشتری داشت و برای کار و کسب درآمد، با تنها شترش بصورت روزمزد برای یهودیان کار میکرد. این شد که در اطراف مدینه و میان نخل‌های یهودیان توانستم از انبوه دانش او که همان دانش پیامبر بود بهره‌های فراوان ببرم. آن روزها بود که فهمیدم علی بن ابیطالب علیه السلام دروازه دانش است (أَنَا مَدِینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بَابُهَا) پس مهمترین پرسش‌های زندگی‌ام را از او پرسیدم: چرا خدا ما را آفریده است؟ چرا باید چند روز به این دنیا بیاییم و هر کس در یک گوشه ای از زمین زندگی کند تا بمیرد؟ ایشان فرمود: تو که حافظ تورات و انجیل هستی، پاسخ این سؤال را نمیدانی؟ گفتم: تورات و انجیل به قصه‌های پیامبران پرداخته و به داستان آدم و حوا اشاره کرده، ولی این داستانها نیز در این دو کتاب تحریف شده و مثل افسانه‌هایی است که حکمت و حقیقت در آن‌ها گم شده. از من خواست که تا پایان کارش، آیاتی از سوره بقره که به تازگی نازل شده بود و هم چنین آیاتی از سوره حجر و طه و اعراف که درباره آفرینش و داستان آدم و حوا بود مرور و تلاوت کنم تا پس از پایان کار، کنار چاه آب بنشینیم و گپی بزنیم. آنروز من پاسخ سؤالاتم را از علی بن ابیطالب علیه السلام گرفتم و فهمیدم که به چه دریایی از دانش دست یافته ام. از علی علیه السلام خواستم که هر روز و همیشه از دریای دانش او استفاده کنم؛ او پذیرفت، ولی فرمود که هرچه دارد و میداند از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است. پس از هم صحبتی با علی علیه السلام طرحی به ذهنم زد. پس به سرعت نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رفتم و ایشان را در مسجد یافتم. مثل همیشه ناچار بود در سطح پایین، با تازه مسلمان‌ها سخن بگوید یا اختلافات آنها را حل کند یا مسائل ساده و اولیه اسلام را به آنها بیاموزد. خیلی افسوس خوردم که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم همانند عیسی و موسی علیهما السلام گرفتار مردمی نادان است و کسی قدر دانش بیکران و آسمانی او را نمیداند. وقتی اطراف پیامبر خلوت شد، جلو رفتم و گفتم: به راهنمایی علی بن ابیطالب علیه السلام از شما میخواهم که در شبانه روز ساعتی را به من اختصاص دهید تا از دریای دانش و حکمت آسمانی شما بهره‌ها ببرم. پیامبر فرمود: پس از نماز عشا، آنگاه که مردم به خانه هایشان رفتند، به مسجد بیا تا به تو حکمت بیاموزم و به پرسش هایت پاسخ دهم (عن عائشة قالت کان لسلمان مجلس من رسول الله (ص) ینفرد به باللیل حتی کاد یغلبنا علی رسول الله (ص)
از آن روز بود که مثلث معرفتیِ من شکل گرفت. در خلوت شب ها، در محضر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دانش می‌آموختم؛ روزها هر وقت علی علیه السلام از کارهایش فارغ میشد، نزد او میرفتم و به تکمیل دانشهای نبوی میپرداختم و همصحبت من هم ابوذر بود. ابوذر در میان مردم مدینه، از نظر آگاهی و ایمان، از همه بالاتر بود، ولی گاهی وقتها متوجه میشدم که او نمیتواند حرف‌های مرا درک کند. توضیح: دستگاه اموی بخاطر گرایش علوی ابوذر و سلمان در جهت تخریبشان تلاش بسیار کردند که وانمود کنند این دو در سالهای بعد ایمان آوردند و یا سلمان در سال پنجم در جنگ خندق مسلمان شد. اولاً دروغ و دشمنی که حناق نیست. دوم اینکه سلمان قبل از هجرت با پیامبر (ص) و مولا علی (ع) آشنا شده بود و ایمان آورده بود. سوم اینکه در تمام وقایع سال اول هجرت حضور داشته از جمله حضورش در مدینه، از همان سال اول هجری در عقد اخوت بین سلمان با ابوذر همچنین حضور او در جنگ بدر. بسیار هم مورد اعتماد اهل بیت (ع) بوده و افتخار میکرده که دربان (بوّاب) فاطمه زهرا سلام الله علیها بوده و در مراسم ازدواج امیرالمؤمنین علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام؛ در شب ازدواج ایشان، افسار مرکب عروس در دست سلمان بوده است. ادامه دارد..

احادیث آخرالزمانی
پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمودند: از ثلث اوّل شب گذشته میخوابند، در خواب صبح زیاده روی میکنند. مقنعه حیا از سر زنان برداشته میشود. زنان آنزمان قبله مردان باشند و طلا و نقره دین شان. ارزش پول آنقدر کم شود که چون مردی را صد دینار دهند، خشمگین شود.
اصبغ بن نباته از حضرت علی (علیه السلام) نقل میکندکه فرمود: از پیامبر (صلی الله علیه وآله) شنیدم که فرمود؛ در دوره آخرالزّمان که بدترین زمان هاست، زنانی پیدا میشوند که بر این اوصاف خواهند بود: بدحجاب و بی حجابند. حدود الهی را نادیده میگیرند. زینت خود را به نامحرمان نشان میدهند. از دستورهای دین پیروی نمیکنند. به دنبال فتنه و آشوب میگردند. بدنبال خوش گذرانی و لذت‌های نامشروع اند. محرّمات را برای خود حلال میدانند. و چنین افرادی در دوزخ گرفتار عذاب خواهند شد.
رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: از علائم نزدیک شدن ساعت (وقت ظهور) این است که افراد شرور دارای مقامات بلند گشته و اشخاص خوب و لایق کنار رفته و عنوان و مقامی نداشته باشند و در میان ملّت، حرف و سخن گفتن و ادّعا، و اظهارات، آزاد و بی مانع باشد، ولی از عمل کردن و حقیقت خبری نباشد و در میان ملت و قوم مَثناة قرائت شود و کسی آن را انکار ننماید گفته شد که یا رسول الله مثناة چیست؟
فرمود: چیزی که برخلاف کتاب خدا نوشته شود (مقصود احکام و قوانینی است که برخلاف دین و قرآن نوشته شود و در میان جمعیت و در مقابل همه خوانده شود و تصویب میشود و کسی هم انکار نمیکند).
رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: خواهد آمد بر مردم زمانی که کسی باقی نمیماند، مگر آنی که رباخوار باشد و اگر هم از رباخوردن خودداری کند، از غبار آن برخوردار خواهد شد (چون در محیطی قرار میگیرند که وضع داد و ستد فرمالیته هست)

ظهور حضرت مهدی (عج) در کتب متعدد تسنن
سفیان عاصم از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: دنیا به پایان نمیرسد تا آن که مردی از اهل بیت من که هم نام من است بر عرب حکومت کند. این حدیث حسن و صحیح است، و ابوداود در سنن خود به همین صورت که ما آوردیم آورده است. عثمان بن ابی شیبه از ابوالطفیل: علی علیه السلام فرمود: رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر از روزگار جز یک روز باقی نماند خداوند مردی از اهل بیت مرا مبعوث میکند که زمین را از عدالت پر میکند، همانگونه که از جور و ستم پرشده است. ابوداود در سنن خود به همین صورت آورده است. حافظ ابراهیم بن محمدبن ازهر صریفینی از حافظ ابوالحسن محمدبن حسین بن ابراهیم بن عاصم الابری در کتاب مناقب
شافعی، این حدیث را ذکر میکند و در روایت خود علاوه بر آن این قسمت را می‌آورد که: اگر از عمر دنیا جز یک روز نمانده باشد، خداوند آن روز را آنقدر طولانی میکند تا آن که مردی را از من یا از خاندان من که خودش هم نام من و پدرش هم نام پدر من است بر می‌انگیزد و او زمین را از عدل و داد پر میکند همانطور که از ظلم و ستم پرشده باشد. ترمذی این حدیث را ذکر کرده است. ولی این قسمت را نیاورده است: و نام پدر او نام پدر من است. ابوداود آن را ذکر کرده است در اکثر روایات حافظان و ثقات چنین آمده است: نامش نام من است. منابع. صحیح ترمذی. سنن ابی داود. ینابیع المودة. الفصول المهمة. مسند احمدبن حنبل. تذکرة الحفاظ. الوافی. طبقات الشافعیة. کشف الظنون. شذرات الذهب. کنز العمال. ینابیع المودة گوید: ابوداود و احمد وترمذی و ابن ماجه آن را روایت کرده اند. ذخائر العقبی. باید ازشون پرسید: دیگه مرگتون چیه؟

جزیره خضراء
حکایت از پسر مرحوم نخودکی، پدرم نقل کرد: در ایام گذشته، در یکی از مدارس طلّاب اهل علم، در اصفهان، عالمی از اساتید معروف تدریس میکرد. مدت زمانی اتفاق افتاد که درویشی هر روز می‌آمد و در کفشکن اطاق می‌نشست و به درس گوش میداد و بعد کفش‌های طلاب را جنت میکرد و میرفت. تا آنکه روزی در ضمن درس ایرادی به استاد گرفت که استاد به جواب آن قادر نبود ولی پیش خود فکر کرد شاید ایراد درویش اتفاقی بوده ولی این امر چند مرتبه تکرار میشود و استاد روزی درویش را به خلوت دعوت میکند و با او صحبت میکند و متوجه میشود که او دریائی از علم است. لذا از درویش استدعا میکند که درسی را که باید به طلاب بدهد از درویش تعلیم بگیرد و درویش مطالب را به او تقریر کند. درویش به شرطی
قبول میکند که استاد در روش خود تغییر ندهد و درویش هم مانند همیشه در کفشکن بنشیند منتهی بعداً در خلوت درس را برای استاد تقریر کند. استاد در علوم غریبه نیز دستی داشته است. روزی یکی از دوستانش که در منزلش سرقتی اتفاق افتاده بود به استاد متوسل میشود که از علم رمل دزد را پیدا کند. استاد بعد از استخراج از رمل از منزل خارج میشود که نام دزد را به صاحب مال بگوید. در راه درویش به او بر میخورد و به او میگوید شما را به این کارها چه کار؟ خداوند ستار است لازم نیست خبر دهید. استاد تا چند ماه دیگر در این اعمال دخالت نمیکند تا اینکه منزل یکی دیگر از بستگان او مورد سرقت قرار میگیرد و شخص دزد زده به استاد متوسل میشود. این بار استاد به خاطر فامیل بودن از همان طریق علم رمل، دزد را معین میکند ولی مجدداً در وسط راه درویش به او میرسد و او را از ابراز نام دزد منع میکند. بعد از آن درویش از استاد
تقاضا میکند که در مدرسه اطاقی به او بدهند. در مدرسه اطاق کوچکی در بالای پله‌ها قرار داشت که به خاطر نداشتن نور کسی از آن استفاده نمیکرد. از آن به بعد درویش در آن اطاق سکونت میکند. پس از چند شب طلاب مدرسه به استاد میگویند سحرگاه هنگامی که این درویش در اطاق خود تنفس میکند از نفس او مدرسه همچون آفتاب روشن میشود و صحن
مدرسه با نفس زدن درویش روشن و تاریک میشود. استاد شبی را در مدرسه بیتوته میکند و می‌بیند سحرگاه که درویش به ذکر مشغول میشود نفس او
مدرسه را روشن میکند. استاد بعداً از درویش طلب ارشاد و هدایت میکند و از او ذکری میخواهد. درویش شرط ذکر را لباس و غذای حلال میداند و از استاد غذا و لباس حلال مطالبه میکند. استاد حبوبات متعددی ارائه میکند تا آنکه یکی مورد قبول درویش قرار میگیرد و همچنین از طاقه‌های متعدد کرباس یکی را اختیار میکند و میگوید این نخود غذا و این طاقه لباس شما باشد و دستور ذکری در سحر به او میدهد و میگوید که به هیچ وجه غذای دیگر نخورد و برای شمارش نیازی به تسبیح ندارد زیرا ذکر که به عدد خود رسید زبان بند می‌آید. از روزه گرفتن و اشتغال به ذکر حالت انزوا به استاد دست میدهد، به حدی که طلاب ناراحت میشوند و نزد مادر استاد میروند و شکایت میکنند که درویشی آمده و استاد را از راه بدر برده است. مادرش استاد را میخواهد و میگوید حتماً امشب باید منزل ما میهمان باشی. شب را پلوماشی با خرما تهیه میکند استاد میخورد و میخوابد سحر که موقع ذکر بیدار میشود می‌بیند که به حمام احتیاج دارد.
به حمام میرود چون حمام بسته بوده منتظر می‌نشیند تا نزدیک صبح که حمامی می‌آید و در حمام را باز میکند. استاد میرود و غسل میکند. از حمام که خارج میشود می‌بیند درویش در پلکان حمام است و میگوید غذای شب گذشته شما برنجش مال یتیم و خرمایش مال وقف بود در نتیجه شما به غسل احتیاج پیدا کردید. می‌بایست تیمم میکردید و ذکر خود را میگفتید. معلوم میشود شما قابلیت این راه را ندارید. بعد از آن استاد استدعا میکند که پس مرا چیزی تعلیم کنید. درویش علم جفر را به ایشان تعلیم مینماید. چون اسم درویش حسنعلی صدیق بود این قاعده جفری معروف میشود به جفر صدیقی. پس از آن درویش مدتها
غایب میشود. بعد از چند سال استاد از طریق جفر سؤال میکند که حسنعلی صدیقی کجاست؟ جواب می‌آید: در دکن هند است. مجدداً استاد بعد از سالی از طریق جفر سؤال میکند که درویش کجاست؟ جواب می‌آید: در جزیرۀ خضراء در حضور حضرت حجة الله ولیّ عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف مشرّف است. بر گرفته از کتاب نشان از بی نشانها. در شرح حال حسنعلی اصفهانی. نخودکی.
حدیث :
میمون بن قداح گوید: از امام باقر علیه السلام شنیدم که مى فرمود: هیچ عبادتى برتر از پاکى شکم و پاکى دامن نیست .
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام در وصیتش به فرزندش محمد بن حنفیه فرمود: و کسى که به نفس خود، خواسته نفس را عطا نکند به رشد خود رسیده است .
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: هیچ چیزى نیست جز اینکه پیمانه و وزنى دارد مگر اشکها زیرا یک قطره اشک دریاهایى از آتش را خاموش ‍ مى کند پس هرگاه چشم پر آب شد و در اشک خود غرق گشت چنین چهره اى را کدورت و تیرگى فرا نمى گیرد و هرگاه اشک آن جارى شود خداوند آن دیده را بر آتش حرام مى گرداند و اگر در بین یک امت یک نفر (با اخلاص و از خوف خدا) بگرید آن امت همگى مورد رحمت الهى واقع مى شوند.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام مانند حدیث گذشته روایت شده است با این تفاوت که در آغاز آن آمده است : هیچ چشمى نیست مگر اینکه در روز قیامت گریان است به جز چشمى که از خوف خدا گریسته است و هیچ چشمى از خوف خداى عزوجل پر آب نشده است مگر اینکه خداوند سایر بدن او را بر آتش حرام مى گرداند.

آفرینش و عالم ذر

اغلب ما در روابطمان ایثار و از خود گذشتگی داریم. بخاطر عزیزمان از خواسته های خود میگذریم و تن به خواسته های او میدهیم. بطور مثال ورزش را کنار میگذاریم، مطالعه، پیاده روی، دیدن فیلم را کنار میگذاریم تا در کنار او با خواسته های او باشیم در حالی که همه ما انسان ها دارای احساس های درونی هستیم. میانه رو نبودن و عدم توجه به این احساساتمان و سرکوب آنها در درازمدت نهایتاً باعث بروز اختلالات روانی میشود. انسان هر اندازه از احساساتش فاصله بگیرید در واقع از خود دورتر و دورتر میشود.


آفرینش و عالم ذرّ
در اینجا به موضوع قبلی میپردازیم آنگاه به ادامه سرگذشت آدم بر می‌گردیم. پیشتر هنگام بحث از بحران سوم حیات گفته شد که تنها یک جفت از آن همه ذرّه‌های بسیار، موفق به ادامه فعالیت شدند. و همین موفقیت آن دو، سوپاپ احتیاط بحران طبیعت بود که موجب فروکش کردن بحران گشت، و بقیه ذرّه‌ها موفق به ادامة فعالیت نشدند. در آنجا سئوالی عنوان شد که: آن ذرات حیات دار با آن تعداد بیش از حدشان چه شدند؟ و به چه سرنوشتی دچار گشتند؟ آیا مردند و حیات به دست آورده را از دست دادند؟
در مورد این پرسش گفته شد که پاسخ آن، داستان شیرینی دارد. اکنون به آن داستان گوش می‌کنیم.
پس از مراسم دمیدن روح سوم و استعداد استثنایی این موجود جدید، و برنامه سجده، نمایش دیگری در صورت مراسم دیگر انجام یافت. آدم از خدا همین سئوال را کرد. یعنی میخواست بداند که او و جفتش تنها خواهد بود یا نسلی از آنها پدید خواهد آمد؟
خداوند بصیرتی دیگر به او داد. آدم به اطراف خود نگاه کرده زمین، هوا و آب را پر از ذراتی دید که جاندار و دارای حیات هستند. و برایش روشن شد که خودش هم روزی یکی از این ذرّه‌ها بوده است. وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی: آن دم که پروردگارت نسل آدم را برگرفت از پدیدار شدن شان، ذره‌های شان را و گواه گردانید آنان را بر خودشان، گفت: آیا نیستم پروردگار شما، گفتند: بلی. این ذرّه‌ها از آن روز تا به امروز، و زمان‌های آینده، در هوا و آب و خاک این کره زمین پراکنده هستند. و همراه آب و غذا داخل بدن افراد و دستگاه تناسلی شان میشوند، و بالاخره آن «ماده حیاتی درون دستگاه نطفه» همین‌ها هستند که به نوبت به دنیا می‌آیند و در عالم رحم به دریافت روح سوم نائل می‌شوند. البته درست مانند زمان آفرینش آدم، آنها گروه گروه هجوم می‌آورند که به مرحله فعالیت برسند. لیکن رحم انسان هر بار یکی یا دو تا (و احیاناً چند قلو) از آنها را می‌پذیرد و بقیه باز به محیط و شرایط قبلی باز می‌گردند. این ذرّه‌ها در آن مراسم نمایش به آدم و پس از آن، یعنی از روزی که فقط ذرّه آدم و حوا موفق به ادامه فعالیت شدند و بقیه باز ماندند به صورت ذراتی درآمدند که حیات ندارند. بل منبع حیات هستند. حیات در آنها به ودیعه گذاشته شده. درست مانند دانه گندم، دانه ارزن و کوچک تر، خیلی کوچک تر از آنها، با این تفاوت که دانه گندم تنها حامل حیات نباتی است ولی این ذره ّها حامل حیات نباتی و حیات حیوانی هستند. و هنوز روح سوم بر آنها دمیده نشده بود و این روح در رحم مادر پس از اتمام چهار ماهگی بر آنها دمیده می‌شود. شاید بفرمائید: این ذرّه‌ها که حیات بالقوه دارند (مانند دانه گندم) و حیات بالفعل ندارند، پس چگونه در همان مراسم پیمان گیری و گواه گیری پاسخ «بلی» دادند؟ جالب این است که همین سئوال را از امام صادق (ع) می‌پرسند: کیف اجابواوهم ذرّ؟ چگونه جواب دادند در حالی که ذرّه بودند؟ فرمود: خداوند به آنها حالتی داد که هنگام سئوال پاسخ دادند. یعنی این موضوع قابل تبیین برای همگان نیست و در قرآن آیات متعددی داریم که از تسبیح و سخن گفتن همه چیز با خداوند، حکایت می‌کنند و نیز تصریح شده است که ولکن لاتفقهون تسبیحهم: شما تسبیح آنها را نمی فهمید. غذا و لباس
همچنین خوردن از درخت ممنوعه: آدم توی آن پوشش سخت و شبیه زره به سر می‌برد که مراسم نمایش استعداد زبان، و سجده انجام گردید. مطابق احادیث متعدد وی پس از آن مراسم بیش از هفت ساعت در آن محیط جنگل و در آن پوشش سخت نمانده است. تغذیه پیکر آدم در مرحله گیاهی نیز مشخص است. و تغذیه پیکر او در مرحله سفت پوستی و سخت پوستی نیز همان طور که اشاره گردید از مواد غذایی ذخیره شده در پیکرش بود. به عنوان مثال (البته با فرق بسیار) مانند تغذیه جوجه در درون تخم مرغ. آیا در زمان سخت پوستی تا دمش روح سوم هیچ چیزی از خارج تغذیه نکرده است؟ وی تا هنگامی که از آن جنت (جنگل) اخراج نشده بود، چیزی از دفع مدفوع نمی دانست، وقتی که از آن درخت ممنوعه تغذیه کرد و از آن محیط اخراج گردید دردی در شکمش احساس کرد و جبرئیل او را به دفع مدفوع رهنمون گردید. بنابراین باید گفت او قبلاً تغذیه ای از خارج نداشت و مانند جوجه در درون تخم از یک نوع تغذیه آماده که نیاز به دفع مدفوع نداشت، برخوردار بوده است. و مدتی که او پس از دمش روح سوم در آن محیط توانسته بماند بیش از هفت ساعت نبوده است. پس از دمش روح سوم و در پایان مراسم سجده بلافاصله به او اعلام می‌شود که نیاز به غذا دارد. اما اکیداً سفارش شده که از میوه یک درخت خاص تغذیه نکند. عدم سازگاری با یک محیط و سازگاری با محیط دیگر (درخت ممنوعه و ریزش لباس) خوردن از درخت ممنوعه به عنوان آخرین مرحله از مراحل خلقت آدم، لازم بود. یعنی وی قبل از آن، به کمال آفرینش خود نرسیده بود. و هنوز یک موجودی بود در درون پوشش زرهی سخت. و لازم بود آن میوه را با حالت احساس قانون شکنی و نگرانی و اضطراب، بخورند. زیرا تأثیر غذا در حالات مختلف فرق میکند. حتی در مراسم سجده نیز تنها استعداد او به نمایش درآمده. یعنی وی هنوز به منزله یک انسان صغیر بود، و اساساً یک مرحله از مراحل خلقتش مانده بود. و آدم هنوز انسان کامل و مکلف نبود. پس آن همه بحث که: آیا آدم که معصوم بود چرا گناه کرد، خلاف دستور عمل کرد؟ بی پایه است. شاید گفته شود: در این صورت نیازی نبود که آدم توبه کند. در پاسخ باید گفت: از نظر دینی بهتر است افراد کبیر نسبت به رفتارها و کردارهای دوران صغیری شان نیز توبه کنند. به او گفتند: در این محیط سبز جنگل ساکن باش و از مواد غذایی آن بخور به طور آزاد و از هر چه بخواهی- رغداً- و به این یک درخت نزدیک مشو. آنان فقط هفت ساعت پس از مراسم سجده در آن محیط مانده اند (بل کمتر از هفت ساعت) و درنگ زیادی نداشته اند. به محض خوردن از آن درخت لباس‌های سخت از بدن شان ریخت. لابد میوه ای که خورده بودند خاصیتی داشته که همراه احساس قانون شکنی توانسته این تأثیر را در بدن آنها بگذارد. بدین ترتیب دو موجود سخت پوست به دو موجود «نرم پوست» تبدیل شدند. پوستی که تا آن روز در زیر قشری سخت قرار داشت و اینک باید در اثر تماس با هوا و اشیاء محیط حالت مقاومتری پیدا کند. وگرنه بدنشان سخت آسیب پذیر خواهد بود. آنان پیش از آنکه در اندیشه از دست دادن این حفاظ باشند، سراسیمه به فکر پوشانیدن سؤات شان افتادند. شاید آن «انگیزش‌های حیات» که پیشتر به عنوان مؤثرترین عامل تکامل نامیده شد. آخرین نهیبش را بر آنان میزد که: حیات نسل به عهده آنهاست. نباید آشکار بمانند. شروع کردند به درست کردن پوشش از برگ‌های بزرگ و پهن گیاهان جنگل برای سوات خودشان. دستور آمد از آن محیط جنگل خارج شوید. چرا؟ خروج از جنگل. قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلی حِینٍ: گفتیم بریزید بیرون برخی از شما دشمن برخی دیگر هستید، و برای شما در (جاهای دیگر) زمین قرارگاه و برخورداری هست تا یک سر رسیدی. چرا باید از آن محیط بیرون روند؟ برای این که محیط آن بخش از جنگل با شرایط جسمی آنها سازگار نبود. و تصرف در طبیعت نیازمند تعاون، جامعه، تاریخ و... است و این موجود برای اینها آفریده شده بود. انسان و دوران غار نشینی در اینجا که تنها یک مبحث به پایان مبحث پیدایش انسان می‌ماند. با یک مشکل روبرو می‌شویم. مشکلی که طرح آن خود یک مشکل بزرگی است. و آن عبارت است از یک ادّعایی که رسماً بر خلاف نظریه همگانی امروزی است. نه تنها مخالف نظریه زیست شناسان است، بلکه مخالف چیزی است که امروز صورت فرهنگ عمومی پیدا کرده. یعنی بی سوادها هم به آن باور دارند. بهر صورت بهتر است بیش از این مقدمه چینی نشود و رک و صریح گفته شود: نوع حاضر بشر که انسان نامیده می‌شود هرگز دورانی را به نام «غار نشینی» طی نکرده است. بله هر کسی حق دارد از این سخن تعجب کند. اما اگر کمی حوصله داشته باشیم روح قضیه روشن میشود. اولاً: در یک بحث حدیثی و کلامی، باید گفت نه تنها دلیلی بر «غار نشین بودن» انسان نداریم، بلکه همه احادیث که به این مسأله مربوط میشوند عکس آن را ثابت می‌کنند. ثانیاً: باید توجه داشت که مراد از این سخن این نیست که هیچ فردی و هیچ خانواده ای از این نوع انسان، غار نشین نبوده. زیرا همین امروز هم چنین نمونه‌هایی در میان بومیان بعضی جزایر پیدا می‌شود. بلکه مراد این است که هیچ دوره ای از زمان نبوده که همه نسل بشر کنونی غار نشین باشد. ثالثاً: در یک بحث زیست شناسی و باستان شناسی و زمین شناسی، باید گفت: کدام دلیل بر غار نشین بودن این نسل داریم؟ غیر از تکرار یک خیال و گمان، آن هم گمانی که شرایط یک فرضیه صرفاً احتمالی را هم ندارد. رابعاً: آنچه در مواردی آثاری از غار نشینی به دست آمده بر دو قسم هستند. ۱- آنچه به چهل و پنج هزار سال اخیر مربوط است: اینها آثاری هستند که هیچ نشانی در آنها دیده نمی شود که حاکی از غار نشینی همه نسل انسان، باشد. هر کدام از آنها به یک فرد یا به یک خانواده دور افتاده «مربوط» می‌باشد. ۲- همان طور که قبلاً توضیح داده شد فاصله میان انقراض بشرهای گذشته، با نوع حاضر انسان دست کم دویست هزار سال است، و چیزی یا اثری در این دویست هزار سال، نه از بشرهای گذشته هست و نه از انسان حاضر. و بعضی از آثار که از کیفیت آنها امکان حدس و گمان و احتمال، هست که صاحبان آنها عموم نسل شان غارنشین بوده اند، مربوط به قبل از همان دویست و چهل و پنج هزار سال است. اما چه می‌توان کرد، یک حرفی به زبان‌ها افتاده و به حد «باور»های عمومی رسیده است و شما هم اگر این ادعا را نپذیرید، براستی حق دارید. زیرا این موضوع سخت نیازمند زمان و تکامل علوم مذکور می‌باشد. به همان ادّله شش گانه ای که (به شرح رفت) آدم از آن محیط اول خارج گردید، به همان دلایل با ورود به محیط دوم شروع به تصرف در طبیعت کرد. اساساً بحران سوم حیات برای این «تصرف در طبیعت» رخ داده بود. دستکم ۲۴۵۰۰۰ سال میان انسان و بشر گذشته خلاء آثاری وجود دارد. حلقه مفقوده: وقتی که فسیل‌ها و آثار به دست آمده، از هر نوع بشری کنار هم چیده میشود تا تکامل بشر مرحله به مرحله ملاحظه گردد، این فسیل‌ها در جایی ختم میشوند که قیافه و اندام شان با قیافه و اندام بشر کنونی، تفاوت زیادی دارد. و به چندین اثر و فسیل دیگر نیاز هست تا ردیف چیده شده به بشر کنونی برسد. که حلقة مفقوده (بلکه حلقه‌های مفقوده) نامیده میشود. اما بر اساس تبیین اسلامی حلقه ای نبوده تا گم شده باشد. ضمناً در سال‌های اخیر: خود غربی‌ها به جدید بودن نوع انسان حاضر معتقد شده اند، یعنی چنین گرایشی به سرعت در محافل علمی آنان پیش میرود. مثلاً گفته میشود که این انسان بیش از سی، چهل هزار سال سابقه ندارد. نکته بعدی: وجود پرده بکارت در انسان، و از بین رفتن آن در حیوانات، نشان میدهد که آنها قدیم تر و این یکی خیلی جدید است. در حالی که اگر انسان را با حیوان مربوط بدانیم باید این پرده در انسان زودتر از سایر حیوانات از بین میرفت. زیرا بر اساس عمومیت ترانسفورمیسم کاملترین موجود باید قدیمی ترین موجودات باشد. و در نتیجه پرده بکارتش هم در اثر پاره شدن‌های زیاد و توراث آن، جلوتر و زودتر از سایرین، محو شده باشد. آثار گیاهی: همان طور که شرح داده شده در پیکر انسان آثار گیاهی (جلبکی) هست و این آثار در پیکر حیوانات نیست. اما جدید بودن مدنیت‌های ابتدایی: مدنیت انسان در ده هزار سال اخیر، تحقق یافته است. پیدایش قلم به عنوان کشیدن خطوطی در روی خشت خام و رسیدن آن به یک «قرارداد اعلام شده» در میان مردم یک شهر، حدود ۴۵۰۰ سال پیش رخ داده است. پیدایش چیزی که بتوان آن را «دولت» نامید در محدودترین شکلش به حدود ۷۰۰۰ سال میرسد. ریسندگی و بافندگی در حدی که یک «صنعت جهت یافته» باشد، تقریباً با دولت همزاد و هم سن و سال است. اینک اگر فرض شود که انسان تحول و تکامل یافته از بشرهای قبلی است، با اصول و فروع، و با عوامل و علل خود تراتسفورمیسم منافات بلکه تضاد دارد. زیرا طبیعتی که بشر را در ۱۹ میلیون سال پیش به مرحله ای از تکامل رسانیده بود که دارای زبان بود. چگونه به «ارتجاع» برگشت و بشر پیشرفته را به ترمز کشانید و نگذاشت به سیر تکاملی اش ادامه دهد؟ آیا این رکود بزرگ به معنای ایستادگی طبیعت نیست؟ نظر به اینکه بشر در رأس و نوک پیکان پیشرفت قرار داشت. رکود او به معنای رکود جریان عمومی تکامل طبیعت نیست؟ بشر در ۱۹ میلیون سال پیش به زبان محدودی نایل میشود و شکل بعضی از حیوانات را در روی دیوار غار می‌کشد، یعنی قلم نقاشی را می‌شناسد. سپس به خواب خرگوشی میرود و قلم علائمی که همان کشیدن شکل اشیاء بود، را در ۴۵۰۰ سال پیش کشف میکند. توجه فرمائید که پایه سخن خود بشر نیست. بلکه بشر به عنوان نمایانگر سیر تکامل عمومی طبیعت مطرح است. زیرا واقعیت مسلم تجربی غیر از این نیست. درست است که ممکن است نوع بشرِ پیشرفته منقرض شود و نوع دیگری که عقب مانده تر از او بوده به فعالیت و رشد تکامل ادامه دهد. اما تفاوت این دو در پیشرفتگی و عقب ماندگی بر اساس اصول و فروع اصل تکامل، تا چه اندازه میتواند باشد؟ آیا اصول تکامل به ما اجازه میدهد که این تفاوت را ۱۹میلیون سال بدانیم؟ آن هم در مورد پدیده ای که اول و آخر زمانش ۲۲ میلیون سال است. بلبل کیسه ای در همان ده هزار سال پیش نیز لانه خودش را به شکل یک کیسه محکم و نرم با کامل ترین کیفیت، با یک درب ورودی و یک درب خروجی می‌بافت، ولی بشر با سابقه ۱۹ میلیون سال زبان و نقاشی، هنوز نفهمیده بود که با تقلید از همان بلبل پشم، مو و سایر الیاف را به هم ببافد و در حد همان بلبل از آن استفاده کند؟ آیا بشر ۳۰ هزار سال پیش نادان ترین موجودات بود یا کامل ترین آنها؟ به گمانم دیگر نیازی نیست که انسان را تحقیر کنیم. دوران این نیاز سپری شده است. زیرا دیگر کلیسا تسلیم شده است و اعتقاد به «خلق الساعه» را اگر کنار هم نگذاشته باشد، دستکم از راه اندازی دادگاه‌های انگیزایسیون و اعدام دانشمندان صرف نظر کرده است. اگر در قالب یک «سیاست علمی» - مثلاً- بعضی‌ها احساس میکردند باید در مقابل افراط‌های کلیسا، دست به یک سلسله تفریط‌ها زد و لو ناهنجار و در قالب «ضدّ علم» باشد، ضرورت دارد، اینک باید از ساحت انسان پوزش طلبید و بیش از این علم را فدای علم نکرد. اما وحدت زبان و وحدت نژاد: همه زبان‌های مختلف به سه شاخه اصلی محدود می‌شوند: الف) زبان آریایی (هند و اروپایی). ب) مغولی، منچوری: یعنی ژاپنی، چینی، آسیای جنوب شرقی، سیبری و ترکستان که همان نژاد زرد می‌باشد. ج) سامی: شامل حامی، خاور میانه و آفریقا. بومیان آمریکایی شعبه ای از نژاد «منچوری، ترکمنی» هستند. در میان سه شاخه اصلی نیز واژه‌های اساسی مشترک زیاد وجود دارد. در زبان سومری (سامی) واژه‌هایی کهن مانند «گیلگمیش» قهرمان اسطوره ای ادوار بین النهرین. به روشنی یک لفظ مرکب «ترکی، مغولی» است. و دهها واژه ی دیگر. همان طور که امروز در اثر وسایط ارتباط جمعی و نزدیک شدن فاصله‌ها جهانیان به سوی وحدت زبان میروند. در هزاره‌های آغازین پیدایش انسان، که نسلش در روی زمین پراکنده میگشت به دلیل مسافت ها، دوری فاصله ها، و اختلاف محیط‌ها با همدیگر، زبان به صورت‌های گوناگون در می‌آمد، حضور اشیاء جدید در محیط جدید و عدم آنها در محیط بومی قبلی، موجب میگردید که بر آن اشیاء نامگذاری شود و آن نامها وارد زبان میگردید و تغییرات مهمی در آن ایجاد میکرد. فیل در عربستان وجود نداشت. و اسب در هندوستان و شتر در آمریکا، خرما در چین نبود و چای در عربستان... و... صدها چیز دیگر. بگذریم. نکته پایانی. در این پست گفتیم که انسان در آن محیط قبل از ریزش پوشش سخت، با بدن آدم کاملاً سازگار بود. آیه‌های ۱۱۸ و ۱۱۹ سوره طه میفرماید: انّ لک الاّ تجوع فیها و لا تعری- و انک لا تظمؤ فیها و لا تضحی: و تو در این جنگل نه گرسنه میمانی و نه لخت میشوی- و تو نه تشنه خواهی شد و نه تابش آفتاب خواهی دید. امّا پس از خوردن از آن درخت هم پوشش ریخت و هم نیازمند تابش آفتاب گردید. و هم بدنش نسبت به مواد غذائی آن محیط ناسازگار گردید. و غذا خوردن با تشنگی ملازم بود. و او دیگر آن موجودی نبود که آب‌های غیر معمولی آن محیط غیر معمولی، با او سازگار باشد. مسئله عدم تابش آفتاب به آن محیط را حدیث نیز بیان می‌دارد: آن جنگل در آن محیط آن قدر انبوه بوده که نور آفتاب به سطح آن نمیرسیده است، وقتی که آدم از آن منطقه به بیرون هدایت گردید آسمان و ستاره‌ها را مشاهده کرد. این حدیث را یادداشت کرده بودم متأسفانه هنگام تدوین این کتاب از دریافت آدرس آن باز ماندم. بگذریم. موقعی که میگم انسان قبلاً بصورت گیاهی و نباتی بوده و تکامل یافته تعجب میکنند. وقتی میگم قرآن هم اینو تایید میکنه بیشتر تعجب میکنند. نه تنها در قرآن، بلکه در منابع دیگر هم هست. جالب است در اوستا و متون زرتشتی هم اومده. و گفته منشاء انسان گیاه بوده است، نام آدم و حوّا در متون زرتشتی «مشی» و «مشیانه» است. در آنها آمده است که مشی و مشیانه از گیاه «ریواس» به وجود آمده اند، البته اگر منظور از کلمه ریواس همین باشد که امروز می‌شناسیم یک گیاه کوهستانی است، نه گیاه باتلاقی، امّا میدانیم که در زبان و لهجه‌های ایرانی، الفاظ زیادی جا بجا شده اند. لفظ «بد» در قدیم به معنای محکم و نفوذ ناپذیر بوده و اینک به معنای ناهنجار، پست، و قابل تنفر است. همینطور لفظ «خر» که به معنی بزرگ بوده. کلماتی مانند خر زور. خر پول. خر شانس هم به همین اعتبار بکار میره. ادامه دارد..

سلمان فارسی (ادامه از قبل)
مدتی صبر کردم تا اربابم با پسر عمویش به سوی خانه خود بروند. آن وقت، مثل همیشه، با به جان خریدن خطرها، مقداری خرما برداشتم و راهی قبا شدم. در راه، سخن و سفارش راهب‌هایی را که یک عمر با آنها زندگی کرده بودم، به خاطر می‌آوردم؛ مهم تر از همه این که نباید فریب مدعیان دروغین را بخورم و مدعی پیامبری آخرالزمان را با نشانه‌های پیامبری امتحان کنم.
از آن پیامبر، معجزه‌های عجیب و غریبی نقل شده بود، ولی من که راهب و روحانی مسیحی بودم، نشانه ای خاص میخواستم. میدانستم اگر کسی پیامبر باشد، علم غیب دارد و آگاه به اسرار افراد است. راهب‌ها گفته بودند: مقداری خوراکی نزد او ببر و به او تعارف کن، ولی نیت کن که آن خوراکی صدقه و کمک باشد. پس اگر او پیامبر حقیقی باشد، آن را نخواهد پذیرفت. بالاخره به یثرب رسیدم. پیرزن همشهری‌ام را یافتم و همراه او راهی قبا شدم تا از نزدیک، پیامبر جدید را ببینم. وقتی به دیدار او نائل شدم، تمام آن چه درباره عیسی علیه السلام و حواریون شنیده و خوانده بودم، به صورت عینی دیدم. قلبم با دیدن او روشن شد، ولی ناچار بودم صدای عقلم را بشنوم و او را آزمایش کنم. تا مرا از دور دید، نگاهی کرد و لبخند زد. گویا مرا میشناخت و منتظرم بود؛ ولی حرکت خاصی نکرد.
هیبتش مرا گرفته بود. آرام جلو رفتم و سلام گفتم و خرما تعارف کردم. فرمود: صدقه است؟ گفتم: «آری». خرماها را گرفت و به اطرافیان داد؛ اما خودش نخورد! اشک در چشمانم حلقه زد. دوست داشتم بیش تر بمانم، ولی باید میرفتم؛ وگرنه اربابم مشکوک میشد. هنوز نشانه‌های دیگری مانده بود. فردا عصر دوباره بعد از تعطیلی کار و رفتن ارباب، مقداری خرما به رسم هدیه برداشتم و راهی قبا شدم. پیامبر دوباره مرا با محبت پذیرفت و در مقابل تعارفم فرمود: هدیه است؟ گفتم: آری. یک دانه خرما برداشت و میل کرد و مابقی را به اصحاب و یارانش داد. بعد عازم مسجد قبا شد که به تازگی بنا کرده بود. جمعیت به دنبالش به راه افتاد.
برای من هنوز یک نشانه مانده بود، خالی بر کتف راست؛ همان گونه که در کتاب‌های پیشین خوانده بودم. از این رو درنگ نکردم و دنبال جمعیت به راه افتادم. با خود گفتم: هر طور که شده، باید امروز نشانه‌ها را کامل، و تکلیف خودم را روشن کنم و به یک عمر سرگردانی و انتظار پایان دهم، ولی نمیدانستم این نشانه را چگونه ببینم. سعی میکردم نزدیک به ایشان حرکت کنم تا شاید پیراهن ایشان کنار رود و نشان را ببینم، اما فایده ای نداشت. در شلوغی جمعیت مانده بودم چه کنم که ناگهان او در آستانه مسجد ایستاد و به عقب بازگشت. نگاهی به من کرد و برای لحظاتی ردای خود را از شانه اش کنار زد و نشان نبوت را نشانم داد. ناخودآگاه اشک از چشمانم جاری شد. مانده بودم چه کنم و چه بگویم که خود را در آغوش محمد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یافتم. با مهربانی پرسید: نامت چیست؟ گفتم: «روزبه». فرمود: اسلام را می‌پذیری؟ گفتم: سال‌ها منتظر این لحظه بودم. از جانب خود و همه راهبانی که مشتاق دیدار شما بودند، اسلام را میپذیرم. اما علامت مسلمانی چیست؟ فرمود: شهادتین بگویی. شهادتین را گفتم و به وحدانیت خدای یگانه و حقانیت پیامبری او اقرار کردم (سپس نکاتی در مورد وصی خود فرمود که بعداً ذکر میشود) آنگاه فرمود: میخواهی به پاس اسلام خالصانه ات، نامی زیبا برایت انتخاب کنم؟ خوشحال شدم و با چشمانی اشکبار گفتم: آری. فرمود: از این پس، نام تو سلمان است. سپس پرسید: در مدینه زندگی میکنی؟ و من ماجرای خودم را برایش گفتم که یهودیان نژاد پرست چه بلایی سرم آوردند و غارتم کردند و.. ایشان فرمود: فردا به یثرب میآیم. با اربابت نزد من بیا تا اسباب آزادی تو را فراهم کنم. من شادمان به نخلستان ارباب بازگشتم و ماجرا را به او گفتم. مرد یهودی خشمگین شد و مخالفت کرد و کتکم زد. غم سنگینی بر دلم نشست. در اوج درماندگی، به خدای محمد صلی الله علیه و آله و سلم پناه بردم و ناگهان دیدم جمعی به سوی نخلستان می‌آیند و مولا علی علیه‌السلام و پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم در پیشاپیش آنان هستند. یهودی وقتی دید پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همراه پسر عمویش، علی علیه السلام و چند نفر دیگر به آنجا آمده اند، خودش را جمع کرد و شگفت زده شد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم با او درباره آزادی من صحبت کرد و او پذیرفت. پس از آن، علی بن ابیطالب علیه السلام به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عهدنامه ای نوشت که به موجب آن، میبایست سیصد نخل به مرد یهودی میدادم تا در قبال آن آزاد شوم! مانده بودم این همه نخل را باید از کجا بیاورم که دیدم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با خود هسته‌های خرما آورده است. او و علی علیه السلام شروع به کاشتن هسته‌ها کردند و خیلی عجیب هسته‌ها جوانه زدند! زود تر از آن چه فکرش را میکردم نخلستانی گشت، و اینگونه ساکن مدینة الرسول شدم. ادامه دارد..
روایتی از سلمان
امالی طوسی: سلمان فارسی گفت: در بیماری که پیامبر به آن از دنیا رفتند به خدمت حضرت رفتم و روبروی ایشان نشستم و از احوال آن حضرت پرسیدم. چون برخاستم که خارج شوم به من فرمود: بنشین ای سلمان! که گواه بر امری باشی که بهترین امور است. چون نشستم دیدم که تعدادی از اهل بیت او و تعدادی از صحابه وارد شدند و حضرت فاطمه سلام الله علیها در میان آنان بود. چون فاطمه ضعف آن حضرت را دید بغض گریه در گلویش گره شد و آب دیده اش بر گونه مبارکش ریخت. چون پیامبر او را دید فرمود: ای دختر! چرا گریه میکنی؟ خدا دیده تو را روشن گرداند و دیده تو را نگریاند. فاطمه فرمود: چگونه نگریم در حالی که ضعف تو را میبینم. حضرت فرمود: ای فاطمه! بر خدا توکّل کن و صبر پیشه ساز چنان که پدران تو که پیغمبران خدا بودند و مادران تو که زن‌های پیغمبران بودند صبر کردند. ای فاطمه! آیا تو را بشارت دهم؟ فاطمه عرض کرد: بله ای پیامبر خدا. فرمود: مگر نمیدانی که خداوند تعالی از میان خلق خود، پدر تو را برگزید و او را به مرتبه پیغمبری رساند و بر همه خلق مبعوث کرد. پس بعد از او علی را انتخاب کرد و به من دستور داد که تو را به همسری او درآورم و او را به امر پروردگارم وزیر و جانشین خود نمودم. ای فاطمه! حق علی بر مسلمانان بعد از من از همه کس بیشتر است. او پیش از دیگران اسلام آورد. علم و صبر او از همه بیشتر است و در ترازوی قدر و منزلت، قدر او از همه سنگین تر است. پس فاطمه سلام الله علیها شاد شد. آن گاه رسول خدا به او فرمود: ای فاطمه! آیا تو را شاد کردم؟ عرض کرد: بله ای پدر! فرمود: آیا میخواهی در فضیلت شوهر و پسرعموی تو بیشتر بگویم؟ عرض کرد: بله ای پیغمبر خدا. فرمود: به درستی که علی اولین کسی است که به خدا و رسول خدا ایمان آورد. بعد از او خدیجه مادر تو پیش از همه ایمان آورد. او اولین کسی بود که مرا در دین خدا یاری کرد. ای فاطمه! علی برادر من، برگزیده و پدر نوه‌های من است. بدرستی که خداوند به علی خصلت‌های نیکویی عطا فرموده است که به کسی پیش از او و پس از او نداده است. پس به نیکویی صبر کن و بدان که پدر تو به زودی به دیدار حق تعالی میشتابد. فاطمه عرض کرد: ای پدر! مرا شاد کردی و غمگین نمودی. پیامبر فرمود: ای دختر! امور دنیا چنین است، شادی دنیا به اندوهش و صافی دنیا به کدورتش آمیخته شده است. ای دخترم آیا میخواهی بیشتر برایت بگویم؟ عرض کرد: بلی ای رسول الله. پیامبر فرمود: حق تعالی خلایق را آفرید و آنها را دو قسمت کرد. و من و علی را در قسمت نیکوتر قرار داد. همان گونه که خداوند عزّوجلّ فرموده است: وَأَصْحَابُ الْیَمِینِ مَا أَصْحَابُ الْیَمِینِ: یاران دست راست کدامند یاران دست راست؟ و آن دو قسمت را به قبایلی تقسیم کرد و من و علی را در بهترین قبیله‌ها قرار داد چنان که خدای عزّوجلّ فرمود: وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ: و شما را ملت ملت و قبیله قبیله گردانیدیم تا با یکدیگر شناسایی متقابل حاصل کنید. در حقیقت ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزگار ترین شماست. بی تردید خداوند دانای آگاه است. سپس آن قبایل را در خانه‌هایی قرار داد و من و علی را در بهترین خانه‌ها جای داد. چنان که خداوند سبحان فرمود: إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا: خدا فقط میخواهد آلودگی را از شما خاندان [پیامبر] بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند. پس خداوند متعال من و علی و حسن و حسین و تو را از اهل بیتم برگزید. پس من بهترین فرزندان آدمم و علی بهترین عرب است و تو بهترین زنان عالمیانی و حسن و حسین بهترین جوانان اهل بهشتند. و مهدی که خداوند به واسطه او زمین را از عدالت پر می‌کند بعد از آنکه از ظلم و ستم پر شده است از نسل توست.

تبرى و لعن در لسان دین
با در نظر گرفتن آنچه قبلاً گفته شد، میتوان اصل بُغض و تبرى و لعن را در لسان دین از آیات و روایات و قضایاى دینى جستجو کرد، تا هیچ جاى شک و شبهه نباشد. البته لعن خود نوعى تبرى از دشمنان است، و تبرى معنى عام و گسترده اظهار دشمنى و بیزارى جستن است. اما اهل بیت علیهم السلام تأکید بسیار در خصوص لعن نموده اند و احادیث و قضایاى بسیارى در مورد آن وارد شده است. با این مقدمه شروع میکنیم. در الارشاد روایت شده از جابر جعفی نقل میکند: اولی مردی از قبیله ثقیف را که نامش اشجع بن مزاحم ثقفی بود را بر موقوفات روستاهای مدینه و زمین‌های کشاورزی فدک گماشت. او مردی شمشیرزن بود و برادری داشت که علی علیه السّلام او را در غزوه هوازن و ثقیف کشته بود. چون آن مرد مدینه را ترک کرد، اولین جایی که مورد توجه قرار داد، ملکی از املاک اهل بیت پیامبر (ص) بود که معروف به بانقیا بود، پس ابتدا آن املاک و موقوفاتی را که به علی علیه السّلام اختصاص داشت، تصرف کرد و آن زمین‌ها را در اختیار گرفت و بر مردم آنجا تکبر کرد و زورگویی نمود؛ او مردی زندیق و منافق بود. اهل آن ده شخصی را نزد علی علیه السّلام فرستادند که آن حضرت را از آنچه از آن مرد سر زده است، آگاه کنند. پس علی علیه السلام مرکبی را که نامش سابح بود، طلب کرد. عمامه سیاهی بر سر نهاد و دو شمشیر بر کمر بست و اسب مرتجز (این اسب پیامبر بوده که به وصی خود داده بودند) را هم با خود برد و پسرش حسین علیه السّلام، عمار یاسر، فضل بن عباس، عبد اللَّه بن جعفر، عبد اللَّه بن عباس را نیز به همراه برد، تا به آن ده رسیدند. بزرگ آن ده ایشان را در مسجدی که معروف به مسجد قضاء بود، منزل داد. سپس امیرالمؤمنین علیه السّلام فرزندش حسین را فرستاد تا بگوید، آن مرد (اشجع) خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام بیاید، حضرت حسین علیه السّلام به سوی او رفت و فرمود: امیرالمؤمنین تو را فرا میخواند. گفت: امیرالمؤمنین کیست؟ فرمود: علی بن ابیطالب است. گفت: امیرالمؤمنین اولی است که در مدینه است. حضرت حسین علیه السّلام فرمود: علیّ بن ابیطالب تو را میخواهد. گفت: من سلطانم و او یکی از عوام است، او با من کار دارد، پس او باید پیش من بیاید. امام حسین علیه السّلام فرمود: وای بر تو، آیا شخصی چون پدر من از عوام و شخصی چون تو سلطان است؟ گفت: آری، زیرا پدرت تنها از روی اکراه با اولی بیعت کرده است، در حالی که ما با رغبت بیعت کردیم و اکراهی هم نسبت به وی نداشتیم، پس فاصله ای که بین ما و پدرت است، بسیار زیاد است. حسین بن علی علیه السلام به سوی امیرالمؤمنین علیه السلام برگشت و وی را از سخنان آن مرد آگاه نمود. حضرت رو به عمار یاسر کرد و فرمود: ای ابایقظان، بسوی این مرد برو و با او با مهربانی صحبت کن و از او بخواه که پیش من بیاید، چون هیچ یک از اوصیاء نباید پیش گمراهان بروند، زیرا ما مانند خانه خدا هستیم و بسوی ما می‌آیند و ما بسوی کسی نمیرویم. (برای عمار اینبار توضیح میده که بداند چرا خود مولا نمیرود) عمّار یاسر بسوی او رفت و گفت: مرحبا ای مرد ثقیفی، چه چیز تو را وادار کرد که املاک علی (ع) را تصرّف کنی و در حق وی بدی کنی؟ به سوی او برو و دلیلت را روشن کن. آن مرد عمار را بیرون کرد و دشنام داد، و عمار هم شخصی بود که زود خشمگین میشد، پس غلاف شمشیرش را بر گردن او گذاشت و دستش به سوی شمشیر برد. به امیرالمؤمنین گفتند: خودت را به عمّار برسان که خیلی زود او را پاره پاره خواهد کرد!
پس امیرالمؤمنین علیه السلام جمعی را که همراه وی بودند به سوی او فرستاد و فرمود: از او نترسید. او را بسوی من بیاورید. همراه آن مرد، سی مرد جنگجو از بهترین‌های قومش بودند، به او گفتند: وای بر تو! این علیّ بن ابیطالب است، به خدا سوگند، کشتن تو و یارانت پیش او خیلی آسان است. تمام همراهانش از ترس امیرالمؤمنین خاموش شدند. پس اشجع را با صورت بر روی زمین کشیده و به نزد امیرالمؤمنین بردند. حضرت فرمود: او را رها کنید و عجله نکنید، زیرا برهان و حجتهای خدا بر پایه شتاب و کم خردی استوار نیست. سپس حضرت فرمود: وای بر تو، به وسیله چه چیزی تصرف مال اهل بیت (ع) را حلال دانستی؟ دلیل تو بر تصرف این مال چیست؟ او در جواب امیرالمؤمنین گفت: تو چطور و با چه استدلالی، کشتن این مردم را در هر حق و باطلی حلال دانستی؟ همانا رضایت دوست من (اولی. یعنی پشت گرمی من به اون هست) از پیروی کردن از تو پیش من محبوب تر است. پس حضرت فرمود: وای بر تو، من در حق تو گناهی نکردم مگر کشتن برادرت در روز هوازن، و برای چنین قتلی خونخواهی نمیشود، خداوند تو را زشت و اندوهگین کند! اشجع به حضرت گفت: بلکه تو را خداوند زشت کند و عمرت را قطع نماید، زیرا حسادت تو به خلفاء همیشه و تا زمانی که تو را به نابودی افکند، وجود دارد و سرکشی تو بر ایشان، تو را از رسیدن به مرادت باز میدارد. فضل بن عباس از گفتار او به خشم آمد و با شمشیر به او حمله کرد و گردن او را زد و سرش را با دست راست از بدن جدا کرد و پرتاب کرد. یاران او در اطراف فضل گرد آمدند. (برای انتقام) امیر المؤمنین علیه السلام ذوالفقار را از نیام کشید. هنگامی که برق چشمان علی (ع) و درخشش شمشیر او در دستش را دیدند، اسلحه خویش را افکندند و گفتند: فرمانبرداریم. امیرالمؤمنین فرمود: بیزاری از شما باد! برگردید و سر این دوست کوچکتان را به نزد دوست بزرگتان ببرید (اولی) با کشتن افرادی چون شما، خونخواهی و انتقامی نیست. پس در حالی که سر دوستشان در دستشان بود، برگشتند تا اینکه سر را در برابر اولی افکندند (تا او را آتشی کنند برای انتقام) پس اولی مهاجرین و انصار را گرد آورد و گفت: ای مردم، همانا برادر ثقفی شما از خدا و رسولش و صاحب امرش (خیر سرش) پیروی کرد؛ پس او را مسؤل اوقاف مدینه و حومه آن کردم، ولی پسر ابیطالب جلوی او را گرفت و با بدترین حالت او را به قتل رساند و مُثله کرد. او با چند نفر از یارانش بسوی روستاهای حجاز رفته است، پس باید قهرمانان شما برای جنگ با او بسوی او بروند، تا او را از این راه و روش برگردانند، و برای مقابله با او سپاهی مسلح و آنچه امکان دارد، آماده کنید، شما او را خوب میشناسید؛ دردی است بی دوا، و جنگجویی است بی همتا. مردم مدتی خاموش ماندند، گویا پرنده روی سرشان نشسته است. پس اولی گفت: شما لال هستید یا زبان دارید؟ مردی از بادیه نشینان که نامش حجاج بن صخره بود، گفت: اگر تو خودت بسوی علی بروی، ما همراه تو میآییم، اما اگر سپاهت را بسوی او بفرستی، همه آنها را مانند شتران نحر میکند و میکشد. سپس مرد دیگری بلند شد و گفت: آیا میدانی ما را بسوی چه کسی میفرستی؟ همانا تو ما را بسوی بزرگترین کشتارگاه میفرستی که جانها را با شمشیرش بطور برق آسا میگیرد، به خدا سوگند، ملاقات فرشته مرگ برای ما آسانتر است از ملاقات علیّ بن ابیطالب. اولی گفت: خدا شما را پاداش نیک از امام و پیشوای تان ندهد که هرگاه نام علیّ بن ابیطالب برای شما ذکر شود، چشمانتان در چهره هایتان بیقرار میشود، و شما را مستی مرگ فرا میگیرد، آیا به شخصی چون من چنین پاسخ میدهند؟ دومی رو به او کرد و گفت: همآورد علی کسی جز خالد بن ولید نیست. اولی رو به خالد کرد و گفت: ای اباسلیمان، تو امروز شمشیری از شمشیرهای خدا، و ستونی از ستونهای او، و مرگ خداوند برای دشمنانش هستی. علیّ بن ابیطالب از این امت سرپیچی کرده است و با گروهی از یارانش به زمینهای کشاورزی حجاز رفته است. او از پیروان ما شیری درنده و پناهگاهی بلند را کشته است. پس با گروهی فراوان از لشکریانت بسوی او برو و از او بخواه که پیش ما بیاید و من او را بخشیده ام، و اگر با تو سر جنگ داشت، او را اسیر کن و پیش ما بیاور. پس خالد همراه با ۵۰۰ جنگجو از قهرمانان قومش و در حالی که غرق در اسلحه بودند، بیرون رفت. تا اینکه به امیرالمؤمنین علیه السلام رسیدند. فضل بن عباس از دور نگاهی به گرد و غبار سپاه کرد و گفت: ای امیرالمؤمنین، اولی لشکر عظیمی فرستاده که زمین را با سُم اسبهایش میکوبد. حضرت فرمود: ای ابن عباس، بر خودت سخت نگیر، اگر لشکر آنها از پهلوانان قریش و قبیله‌های حنین و جنگجویان هوازن باشد، من از چیزی وحشت نمیکنم مگر از گمراهی آنان. سپس امیرالمؤمنین برخاست و مرکبش را زین کرد، بعد برای کوچک شمردن خالد، به پشت خوابید، تا اینکه خالد به او رسید. وقتی حضرت متوجه شیهه اسبان شد، فرمود: ای اباسلیمان، چه چیز تو را بسوی من کشانده؟ گفت: آنچه که مرا بسوی تو کشانده است، تو نسبت به آن از من داناتر هستی (خالد حرامزاده و خبیث و عوضی بوده و علت نرمش او اینجا بخاطر ترسش و زهره چشمی بود که مولا (ع) جلوتر ازش گرفته بود و هنوز هول در جانش بوده که بعداً تعریف میکنم) فرمود: ما را از آن آگاه کن. گفت: ای اباالحسن، تو دانایی هستی که کسی تو را یاد نداده است و عالم بدون آموزگار هستی؛ این چه اشتباهی و چه عمل زشتی بود که از تو سر زد؟ اگر تو از این مرد نفرت داری، او از تو متنفر نیست، و نباید ولایت او بر دوش تو سنگینی کند و نه برای تو گلوگیر باشد و پس از هجرت، میان تو و او اختلافی نماند. مردم را بحال خود بگذار تا هر کس را میخواهند، خلیفه و زمامدار خود قرار دهند. گمراه شدن و هدایت شدنشان بر عهده خودشان است، و میان قومی که یکپارچه است، تفرقه نینداز، و آتش را پس از خاموش شدنش، روشن نکن؛ زیرا اگر تو این کار را انجام دهی، عاقبت این کار را ناپسند مییابی. امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: مرا از خودت و اولی میترسانی؟ ای خالد، تو و او تهدیدی برای من نیستید، پس این یاوه گویی هایت که من از تو سراغ دارم را کنار بگذار، و ماموریتت را انجام بده. خالد گفت: او به من گفت که اگر تو از شیوه ای که در پیش گرفتی، دست بکشی، مورد لطف و کرامت واقع میشوی و اگر همچنان بر خلاف حق عمل کنی، تو را اسیر کرده و پیش او میبرم. علیّ علیه السّلام فرمود: ای فرزند زن بدبو (یَا ابْنَ اللَّخْنَاءِ) تو حق را از باطل تشخیص میدهی؟ و مثل تو مثل مرا اسیر میکند؟ ای فرزند کسی که از اسلام برگشته، وای بر تو! گمان میکنی من مالک بن نویره هستم که او را کشتی و به زنش تجاوز کردی؟ (پیامبر (ص) فرموده بود هر کس میخواهد به یک بهشتی نگاه کند پس به مالک بن نویره نگاه کند که بعداً برات تعریف میکنم خالد ملعون چه بلایی سرش اورد و چی بوده) ای خالد، بسوی من با اندکی عقل و چهره درهم کشیده آمدی و سرت را بالا میگیری؟ بخدا سوگند، اگر دست به شمشیر برم و به تو و به یاران کینه توزت حمله کنم، کفتارها و انبوه مگسها را از گوشت شما سیر میکنم. وای بر تو! نه تو و نه دوستت، کسانی نیستید که مرا بکشید. من قاتلم را میشناسم، و روز و شب در جستجوی مرگم هستم و مثل تو مثل مرا اسیر نمیکند. اگر اراده کنم، در حیاط همین مسجد تو را میکشم. خالد خشمگین شد و گفت: مانند شیر تهدید میکنی و فریبکاری روبهان را در پیش گرفتی؟ در گفتار چقدر کینه توز هستی. تنها کسی مانند تو است که کردارش تابع گفتارش باشد. امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: اگر گفتار تو این است، پس مرگ سزاوار تو است. پس علیّ علیه السلام شمشیرش ذوالفقار را بر روی خالد کشید و به آرامی به او زد. چون خالد برق چشمان علی و درخشش ذوالفقار در دستش و آمادگی اش برای به قتل رساندنش را دید، مرگ خود را آشکارا دید و گفت: یاابا الحسن، نمیخواستیم کار به اینجا کشیده شود. حضرت با پشت ذو الفقار بر پشت خالد زد و او را از اسب پایین انداخت. هنگامی که علی علیه السّلام دستش را بلند میکرد، برنمیگرداند تا نسبت ترس به وی دهند. پس یاران خالد را از کار امیرالمؤمنین ترسی عجیب و بیمی سخت فرا گرفت. سپس فرمود: شما را چه شده است؟ از بزرگتان دفاع نمیکنید؟ به خدا سوگند، اگر در اختیار من بود، سرهایتان را از تن هایتان جدا میکردم، این کار برای من آسان تر است از چیدن حنظل توسط بردگان. این گونه غنائم را تصاحب میکنید؟ بیزاری از شما باد! سپس مردی به نام مثنی بن صیاح که مردی خردمند بود، از میان آن قوم برخاست و گفت: به خدا سوگند، ما برای دشمنی میان خود و تو نیامده ایم و یا اینکه تو را نشناخته باشیم! کوچک و بزرگمان تو را میشناسد، تو شیر خدا بر زمینش هستی و شمشیر بلایش بر دشمنانش. امثال ما، امثال تو را از یاد نمیبرند و ما فقط ماموریم، و پشتیبان، ما مطیعیم و مخالف تو نیستیم، نابود شود کسیکه ما را بسوی تو فرستاد! آیا او روز بدر و احد و حنین را نشناخته؟ پس امیرالمؤمنین از گفتار آن مرد حیا کرد و تمام لشکریان را بخشید. سپس علی علیه السلام بخاطر دردی که از ضربت شمشیرش به خالد وارد آمده بود، شروع به مزاح کردن با او کرد، در حالی که خالد خاموش بود. امیرالمؤمنین فرمود: وای بر تو ای خالد، تو چقدر از خائنان پیمان شکن پیروی میکنی! مگر در روز غدیر قانع نشدی؛ آنگاه که دوست تو در مسجد پیش تو آمد و سر زد از تو، آنچه سر زد؟ (اشاره به نقشه قتل مولا) قسم به آن خدایی که دانه را شکافت و انسانها را آفرید، اگر آنچه که تو با دو دوستت اولی و دومی میخواستید، اتفاق میفتاد، همانا آن دو اولین کسانی بودند که با شمشیر من کشته میشدند، تو نیز با آن دو کشته میشدی و خدا آنچه را که میخواهد، انجام میدهد، و پیوسته تو را بر آن میدارد که منزلت تو پیش من پست تر شود. با اینکه حق را شناختی، آنرا ترک کردی و در حالی که صحراها را پشت سر میگذاشتی، پیش من آمدی تا مرا اسیر کرده بسوی اولی ببری؟ با اینکه میدانی من قاتل عمرو بن عبد ودّ و مرحب و کَننده درِ خیبر هستم؟ من از شما و کم عقلیتان خجالت میکشم. آیا گمان میکنی آنچه را که دوستت به تو گفت، هنگامی که تو را بسوی من فرستاد، بر من پوشیده است؟ تو شجاعتهای مرا با عمرو بن معدی یکرب و اصید بن سلمه مخزومی را به خاطر میآوردی، ولی اولی به تو گفت: (همچنان اینها را از او بخاطر داری ولی تمام اینها تنها از دعای پیامبر بوده و حالا همه اینها از بین رفته، و او الان کمتر از آن است) ای خالد، آیا این گونه نیست؟ اگر سفارش رسول الله نبود، کاری میکردم که خود آن دو از تو بهتر میدانند. ای خالد، کجا بود اولی آنزمان که تو با من در گرداب‌های مرگ فرو میرفتی؟ و یاران تو مانند گوسفند و خروسی که پرهایش ریخته شده، در برگشتن بر هم پیشی می‌گرفتند؟ ای خالد، تقوای الهی پیشه کن، رفیق خائنان و پشتیبان ستمگران مباش. خالد گفت: ای اباالحسن، همانا من میدانم که تو چه میگویی، و عرب و بزرگان از تو برنگشتند مگر به خاطر خونخواهی پدرانشان از قدیم، و بزودی سرافکنده میشوند، پس مانند روباه در بیابانهای وسیع و تپّه ها، برای خارج کردن ملک از دست تو و بخاطر ترسیدن از شمشیر تو، از تو فرار کردند. وآنچه آنها را به بیعت کردن با اولی فرا خواند، چیزی نبود مگر نرمی اخلاقش، و رام بودنش و گرفتن بیش از حق خود از اموال؛ و گرنه امروزه خیلی کم هستند کسانی که میل به حق دارند. تو دنیا را به آخرت فروختی. اگر اخلاق تو مانند اخلاق آنان بود، خالد با تو مخالفت نمیکرد. پس علیه السلام فرمود: به خدا سوگند، خالد برای جنگ با من نیامده است مگر از طرف این خائن ستمگر فتنه جو، دومی. (یعنی این فتنه زیر سر اوست) زیرا که او پیوسته قبیله‌ها را علیه من تحریک میکند و آنان را از من میترساند، و آنها را به بخشش‌های خودشان دلداری میدهد (رشوه و رانت) و آنچه را که روزگار از یادشان برده را بخاطرشان میآورد (کینه های فراموش شده) و هرگاه که نفسش بیرون شود، عاقبت خود را خواهد دانست (موقع مرگ میفهمد با خودش چه کرده) خالد گفت: ای ابا الحسن، تو را به برادرت قسم میدهم، چون که مردم راضی شده اند که از تو دست بکشند، تو نیز از کار دست بردار و با عزت و احترام به خانه ات بازگرد. حضرت فرمود: خدا اینان را نه از طرف خودشان و نه از طرف مسلمانان جزای خیر ندهد. سپس حضرت مرکبش را خواست، یاران او و خالد هم پشت سرش روانه شدند، و خالد با حضرت سخن میگفت و نرمی میکرد تا اینکه وارد مدینه شد. خالد به سوی اولی رفت و داستان را برایش تعریف کرد. امیرالمؤمنین علیه السلام هم بطرف قبر پیامبرصلی الله علیه و آله رفته، سپس به سوی روضه رفت و چهار رکعت نماز خواند و دعا کرد و اراده کرد که به منزلش برود. اولی در مسجد نشسته بود، عباس هم در آنجا نشسته بود، پس اولی رو به عباس کرد و گفت: ای اباالفضل، به پسر برادرت علی بگو بیاید تا او را درباره آنچه که از او با اشجع سر زده، نکوهش کنم. عباس گفت: مگر دوستت (خالد) به تو نگفت که نکوهش کردنش را ترک کن؟ و من میترسم که اگر او را نکوهش کنی، بر وی غلبه نکنی. اولی گفت: ای اباالفضل، میبینم که تو مرا از او میترسانی! مرا با او بگذار، و امّا در خصوص آنچه را که خالد درباره عدم نکوهش کردنش گفت، متوجه شدم که او سخنانی خلاف آن چیزی که به او ماموریت دادم، میگفت. شکی نیست که خالد چیزی از علی دیده که وی را به وحشت انداخته است. عباس گفت: ای اولی، هر طور صلاح میبینی. عباس وی را صدا زد، پس امیرالمؤمنین آمد و در کنار عباس نشست، عباس به او گفت: همانا اولی میخواهد وقتت را بگیرد و ماجرا را از تو بپرسد. حضرت فرمود: ای عمو، اگر او مرا میخواند، نمی آمدم. اولی گفت: ای اباالحسن، راضی نیستم که این کار را از امثال تو ببینم. حضرت فرمود: کدام کار؟ اولی گفت: مسلمانی را به ناحق به قتل رساندی، از آدم کشی خسته نمیشوی و اینرا شعار خود قرار دادی؟ امیرالمؤمنین علیه السلام رو به او کرد و گفت: امّا در خصوص نکوهش تو به من در کشتن یک شخص مسلمان! به خدا پناه میبرم که من مسلمانی را به غیر حق بکشم، زیرا هر کس کشتن او واجب شد، نام اسلام از او برداشته میشود؛ و امّا در کشتن اشجع به دستان من! اگر اسلام تو هم مانند اسلام اوست، پیروزی بزرگی به دست آورده ام. سخن من این است: فقط از خداوند عذر میخواهم، و او را نکشتم مگر به دستور پروردگارم، و تو نسبت به حلال و حرام از من داناتر نیستی، اشجع مردی زندیق و منافق بود و در خانه او بتی از سنگ است که از آن برکت میجست، و سپس پیش تو میآمد. از عدالت و دادگری خدا نیست که مرا برای کشتن بت پرستان و زندیقان و منافقان مورد مؤاخذه قرار دهد. امیر المؤمنین سر صحبت را باز کرد، ولی مغیرة بن شعبه
و عمار یاسر، آن دو را از هم جدا کردند و علی را قسم دادند، پس خاموش شد؛ اولی را هم سوگند دادند، او هم ساکت شد. سپس اولی رو به فضل بن عباس کرد و گفت: اگر تو را بخاطر اشجع دستگیر میکردم، چنین نمیکردی. سپس گفت: اما چگونه این کار را بکنم؛ تو پسر عموی رسول الله و غسل دهنده وی هستی؟ پس عباس رو به او کرد و گفت: ما را رها کنید که ما حکیمانی هستیم، پا را از گلیم خودت فراتر گذاشتی که متعرض پسرم و پسر برادرم میشوی. تو فرزند ابی قحافه فرزند مرّه هستی، و ما فرزندان عبد المطّلب بن هاشم، اهل بیت نبوّت و صاحبان خلافت هستیم، و شما خودتان را بجای ما جا زدید، و به سلطان ما
یورش بردید، و رشته خویشاوندی ما را پاره کردید، ما را از ارث باز داشتید، سپس ادعا میکنید که ارثی برای ما نیست، و شما در این امر نسبت به ما سزاوارتر هستید؟ هلاکت و دوری بر شما باد، چگونه (از حق) بازگردانیده میشوید. سپس مردم آنجا را ترک کردند، و عباس دست علی (ع) را گرفت، در حالی که میگفت: ای عمو! تو را سوگند میدهم که سخن نگویی و اگر میخواهی سخن بگویی، سخنان خوشحال کننده بگو! و همانگونه که پیامبر خدا فرمود: تنها چاره آنها نزد من، صبر است و شکیبایی. عموی من! آنها را بحال خود رها کن، که روز غدیر برای آنها قانع کننده نبود. آنها را بگذار که تمام تلاش خود برای ضعیف کردن ما انجام دهند، که مولای ما خداست و او بهترین حکم کننده و داور است. عباس به وی گفت: ای برادرزاده من، آیا من، تو را کفایت نمیکنم؟ اگر بخواهی، پیش او برمیگردم و قدر و منزلتش را به وی نشان میدهم و سلطنتش را از او میگیرم. پس علی (ع) او را سوگند داد تا خاموش شد.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: کسى که براى من دو چیز را ضمانت کند من نیز در پیشگاه خداوند بهشت را براى او ضمانت خواهم کرد: کسى که براى من ضامن آنچه که بین ریش و سبیلش و آنچه بین دو پایش هست باشد من نیز در پیشگاه خدا ضامن بهشت براى اویم یعنى براى من ضامن زبان و فرج خود باشد.
حدیث :
ابراهیم بن عباس گوید: در مجلس امام رضا علیه السلام بودم و با یکدیگر درباره گناهان کبیره و نظر معتزله که گناهان کبیره بخشیده نمى شوند گفتگو مى کردیم پس امام رضا علیه السلام فرمود: امام صادق علیه السلام فرموده است که : قرآن بر خلاف نظر معتزله نازل شده است زیرا خداوند عزوجل فرموده است : (و همانا پروردگارت داراى مغفرت است و مردمان را بر ظلم و ستمشان مى بخشاید)
حدیث :
جندب غفارى گوید: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: به راستى که روزى مردى گفت : سوگند به خدا که فلانى را خداوند نمى بخشاید پس خداوند عزوجل فرمود: این کیست که بر من سوگند مى خورد که فلانى را نمى بخشم ؟ من فلانى را بخشیدم و به خاطر سخن این شخص عملش را باطل و ناچیز نمودم.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام درباره گفتار خداى تعالى که مى فرماید: (خداوند غیر از شرک را براى هر که بخواهد مى بخشاید) پرسیده شد که آیا گناهان کبیره هم در این استثنا داخل هستند؟ (یعنى خداوند آنها را نیز مى بخشد؟) حضرت فرمود: آرى.
حدیث :
ابى بصیر گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: نه سوگند به خداوند که خدا در صورت اصرار و پافشارى (بنده اش ) بر انجام معصیتى از معاصى هیچ طاعتى از طاعات وى را نمى پذیرد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: هیچ قطره اى در نزد خداوند عزوجل دوست داشتنى تر و محبوب تر از قطره اشک هایى که در تاریکى شب و از خوف خدا با اخلاص کامل ریخته مى شود نیست.
حدیث :
امام رضا علیه السلام فرمود: به خداوند گمان نیکو داشته باش زیرا خداوند عزوجل گوید: من در نزد گمانى که بنده ام به من دارد حاضرم اگر گمان خیر به به من دارد پس پاداش خیر مى بیند و اگر گمان بد به من دارد پس کیفرى بد در انتظار اوست.

همسران پیامبر

سلامی چو بوی خوش آشنایی. براتون بهترینها رو از خدا آرزو میکنم. اما جواب شما. بچه ای که میخواد درس بخونه اول میره مهد کودک و براش شعر: یه سیب و یک گلابی.. میخونند تا آماده بشه و سال اول ابتدایی با حروف و اعداد آشناش میکنند تا پله پله.. هیچوقت تمام کتابهای دانشگاهی رو یکجا نمیذارن جلوش که بخون یهو دانشمند بشو. بیچاره معلم کلاسهای ابتدایی اینقدر باید بالا پایین بپرن و صدای گربه و کلاغ در بیارن تا ۴ تا کلمه و مطلب رو به شاگردها حالی کنند.. بگذریم.. خواستم بگم خدا قرآن رو فرستاد و در غدیر خم به پیامبر (ص) فرمود بگو: قرآن و عترت، و این دو از هم جدا نمیشن. من برای تنزیل قرآن جنگیدم و وصی من برای تأویل قرآن میجنگه. یعنی من قرآن رو براتون اوردم و معنیشو از وصی من بخواهید.. حالا هر ننه قمری مطابق میل و سلیقه خودش معنی میکنه و بعد به خودش اجازه میده در شبکه های مجازی ان قلت بزنه و ایراد بگیره و برای افراد کم سواد شک و ابهام ایجاد کنه و به خیال خودش از کتاب خدا و پیامبرش ایراد بگیره. از اون زشت تر و سخیف تر اینکه گروهی به بهانه پاسخگویی جوابهای غلطی رو عمدا تحویل میدن تا شک و تردید رو بیشتر کنند. شعار این ملعونین این هست که: بهترین راه ضربه زدن به اسلام، بد دفاع کردن از اسلام هست. مثلاً برای مبارزه با بدحجابی اسیدپاشی رو باب میکنند تا انزجار عمومی از اسلام بوجود بیارن. خدایا اگه اینا عمدی این رفتار رو انجام میدن و این حرفا رو میزنند خودت سزاشونو بده. اگر هم بی قصد و غرض هست خودت راهنماییشون کن و دستشونو بگیر. خب. اینو کامل توضیح میدم گرچه ممکنه حدود ۵۰ پست طول بکشه ولی در این پست نسبتاً پاسخ کاملی میدم و بعدا اسناد و منابعش رو کامل ذکر میکنم. در معنی قرآن مولی علی امیرالمؤمنین علیه السّلام میفرماید: گاهی در قرآن مخاطب یکنفر است ولی منظور جمع و گروهی را مخاطب قرار داده (مثلاً میگوید ای رسول ولی معنیش هست ای امت رسول. یعنی در ظاهر رسول را توبیخ میکند ولی منظورش عموم امت هستند) و گاهی گروهی را مخاطب قرار داده ولی شخصی خاص را اراده کرده (مثلاً میگوید ای بنی اسرائیل ولی منظورش یک یهودی فرضا فلانی هست که رفتار بنی اسرائیل رو داره یا از نسل اونهاست) و گاهی گروهی را مخاطب قرار میدهد و منظورش گروهی دیگر است (فرضا میگوید ای بنی اسرائیل ولی منظورش گروهی از اصحاب هستش که منافقانه کارهای بنی اسرائیل رو تکرار میکنند) و گاهی فردی رو مخاطب قرار داده ولی مخاطب فردی دیگر هست (مثلاً گفته ای رسول ولی مخاطب وصی رسول هست) البته احادیثش طولانی هست و به موارد زیادی اشاره فرمودن که بعداً مرور میکنیم. البته مولا علی علیه‌السلام قرآن رو به اقیانوسی بی انتها تشبیه کرده که تیزبین ترین اندیشه ها از دستیابی به اعماق اون عاجز هستند. و باهوش ترین افراد در رسیدن به عمق و بطن قرآن حیران هستند. از این گفتار مولا (ع) میشه فهمید که قرآن از نظر معنا دارای لایه های بسیار و معانی متعدد علمی. فقهی. تاریخی. اجتماعی. سیاسی. خانوادگی. فردی. پزشکی. مدیریتی و.. هست. در مورد حضرت ابراهیم که میگه: وَلَٰکِن لِّیَطْمَئِنَّ قلبی. منظور این هست که (یقین) بالاترین مراحل ایمان هست. از اینکه شک به دلت راه پیدا میکنه خودتو سرزنش نکن. شک باعث میشه بیشتر تفکر و تحقیق کنی و بهتر و بیشتر بفهمی. شک موقعی خطرناک هست که رهاش کنی. اگر پیگیر شک و تردید باشی به یقین بالاتر میرسی و آگاهیت و بینش شما بیشتر میشه. دیروز یعنی در پست قبلی و قبل از اینکه این سوالات رو مطرح کنید این پیام مولا علی علیه‌السلام و امام باقر علیه السّلام رو براتون گذاشتم (امیر المؤمنین علی علیه‌السلام فرمود: اى شیعیان ما و گرد آمدگان به محور محبت ما، دور باشید از آنان که افکار خودشان را به حساب دین میگذارند. امام باقر علیه السلام فرمود: کسى که تعلیمات دینى خود را از افراد غیر صادق دریافت کند خدا او را تا روز قیامت دچار آوارگى فکرى میکند.) درسته؟ و در مورد همسران پیامبر (ص) یعنی آیه ۵۰ و ۵۱ سوره احزاب: یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَحْلَلْنا لَکَ أَزْواجَکَ اللاَّتی‏ آتَیْتَ أُجُورَهُنَّ وَ ما مَلَکَتْ یَمینُکَ مِمَّا أَفاءَ اللَّهُ عَلَیْکَ وَ بَناتِ عَمِّکَ وَ بَناتِ عَمَّاتِکَ وَ بَناتِ خالِکَ وَ بَناتِ خالاتِکَ اللاَّتی‏ هاجَرْنَ مَعَکَ وَ امْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِیِّ إِنْ أَرادَ النَّبِیُّ أَنْ یَسْتَنْکِحَها خالِصَةً لَکَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنین: اى پیامبر! ما همسران تو را که مهرشان را پرداخته‏ اى براى تو حلال کردیم، و همچنین کنیزانى که از طریق غنایمى که خدا به تو بخشیده است مالک شده ‏اى و دختران عموى تو، و دختران عمّه ‏ها، و دختران دایى تو، و دختران خاله ‏ها که با تو مهاجرت کردند (ازدواج با آنها براى تو حلال است) و هر گاه زن با ایمانى خود را به پیامبر ببخشد (و مهرى براى خود نخواهد) چنانچه پیامبر بخواهد مى‏تواند او را به همسرى برگزیند امّا چنین ازدواجى تنها براى تو مجاز است نه دیگر مؤمنان. اما در مورد معانی این آیه و آیات مشابه. این آیات علاوه بر اختصاص به پیامبر، در این زمان نیز به امت اسلام اختصاص دارد و از جایی که یهود تلاش میکردند تا با غصب خلافت و رواج ازدواج خواهر و برادر تیشه به ریشه احکام اسلام بزنند، این آیه به روشنی محارم رو معرفی میکند و احکام فقهی را برای امت تبیین میکند و مثلاً عبارت: أَحْلَلْنا لَکَ. دلیل بر انحصار نیست و حکم شریعت رو بصورت کلی شامل تمام افراد میگردد. مهمترین دلیلش هم این است که قرآن امتیازات بسیاری رو به شخص ایشون داده که ایشون از اکثر این امتیازات استفاده نکردند. پس این آیات شأن و مقام ایشون رو هم داره به ما معرفی میکند تا حقوق فرزندش حضرت مهدی (عج) رو بفهمیم، چون در آینده نزدیک با ظهور ایشون این آیات راهنمای اجتماعی ما هست. حالا اگه جدا از احکام دین و شریعت فقط نگاهی تاریخی به این قضیه داشته باشیم میبینیم در زمانی پیامبر (صلی الله علیه و اله) نداى اسلام را بلند کرد که تک و تنها بود، و تا مدتها جز عده محدود و کمى به او ایمان نیاوردند، و ایشون علیه معتقدات خرافى عصر جاهلیت و محیط فاسد خود که حتی دخترانشان را بیرحمانه زنده بگور میکردند قیام کرد، و به همه اعلان روش بهتر زندگی کردن داد، طبیعى هست که همه اقوام و قبائل آن محیط بر ضد او بسیج شوند. و باید از تمام وسائل براى شکستن اتحاد پلید دشمنان استفاده کند که یکى از آنها ایجاد رابطه خویشاوندى از طریق ازدواج با قبائل مختلف بود، زیرا محکمترین رابطه در میان عرب جاهلى رابطه خویشاوندى محسوب میشد، و داماد قبیله را همواره از خود مى‏ دانستند، و دفاع از او را لازم، و تنها گذاشتن او را گناه مى‏ شمردند. قرائن زیادى در دست داریم که نشان میدهد ازدواجهاى پیامبر لا اقل در بسیارى از موارد جنبه سیاسى هم داشته است. و بعضى ازدواجهاى او مانند ازدواج با زینب، براى شکستن سنت جاهلى بوده که شرح آن در ذیل آیه ۳۷ همین سوره آورده شده است. بعضى دیگر براى کاستن از عداوت، یا طرح دوستى و جلب محبت اشخاص و یا اقوام متعصب و لجوج بوده است. روشن است کسى که در سن ۲۴ سالگى که اوج جوانى ایشون بوده با حضرت خدیجه (س) که قبلاً سه بار ازدواج کرده بوده، ازدواج میکند، و تا ۵۳ سالگى و به مدت ۲۹ سال تنها به همین یک زن قناعت مى‏نماید و به این ترتیب دوران جوانى خود را پشت سر گذاشته و به سن کهولت میرسد، و بعد از وفات ایشون، بمدت یکسال کسی لبخند ایشون رو ندید، تا جایی ایشون محزون بودند که اون سال لقب (سنة الحزینة) گرفت، و تا پایان عمر همواره از خوبیهای حضرت خدیجه (س) میگفته، تا جایی که دختر اولی بهشون اعتراض میکنه که: این عجوزه مگه چی داشت که اینقدر ازش یاد میکنی؟ پس ایشون در سالهای پایانی که مدتش ۱۰ سال میشه ۱۰ ازدواج (که یکی یکی براتون تشریح میکنم) به امر و مصلحت الهی، ازدواجهایی مختلف انجام میدن که هیچکدوم مثل هم نبوده یعنی هر کدوم با ویژگی خاصی، حتما مصلحت و فلسفه ‏اى دارد، و با هیچ حسابى آن را نمى‏توان به انگیزه‏هاى علاقه جنسى پیوند داد، زیرا با اینکه مساله ازدواج متعدد در میان عرب در آن روز بسیار ساده و عادى بوده و حتى گاهى همسر اول به خواستگارى همسر دوم مى‏رفته و هیچگونه محدودیتى براى گرفتن همسرى قائل نبودند براى پیامبر (ص) ازدواج هاى متعدد در سنین جوانى نه مانع اجتماعى داشت، و نه شرائط سنگین مالى، و نه کمترین نقصى محسوب مى ‏شد. جالب اینکه در تاریخ آمده است که همسران پیامبر (ص) همه زنان بیوه بودند که طبعا نمى‏ توانستند از جنبه‏ هاى جنسى تمایل کسى را برانگیزند. حتى در تاریخ مى‏ خوانیم که پیامبر با زنان متعددى ازدواج کرد و جز مراسم عقد انجام نشد، و هرگز آمیزش با آنها نکرد، حتى در مواردى تنها به خواستگارى بعضى از زنان قبائل قناعت کرد. و آنها به همین قدر خوشحال بودند و مباهات مى‏ کردند که زنى از قبیله آنان به نام همسر پیامبر (ص) نامیده شده، و این افتخار براى آنها حاصل شده، و به این ترتیب رابطه و پیوند اجتماعى آنها با پیامبر (ص) محکمتر، مى‏شد. بعضی از این زنان اصرار داشتند که همسرشون بشوند و بعد از ازدواج ایشون رو تحت فشار گذاشتند که پادشاهانه زندگی کنند که این آیه نازل شد: اى پیامبر! به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنیا و زرق و برق آن را مى‏خواهید بیایید با هدیه‏اى شما را بهره‏مند سازم و شما را به طرز نیکویى رها سازم. و اگر شما خدا و پیامبرش و سراى آخرت را مى‏خواهید، خداوند براى نیکوکاران شما پاداش عظیمى آماده ساخته است. خب ظاهر آیه خاص هست ولی به تمام امت هم اختصاص داره. یعنی داره به آقایون الان هم که در دوره آخرالزمان زندگی میکنند میگه: مبادا اگر زنت تحت فشارت گذاشت یا تحقیرت کرد که من کاخ و ویلا میخوام، دست به خلاف و قاچاق فروشی بزنی و خیال کنی مجبوری قبول کنی. از طرفی تذکر میده که طلاقش هم نباید با جنگ و لجبازی و انتقام باشه، بلکه موقع جدایی بازم احترام و هدیه و مهربونی باشه. یا وقتی میگه: خالِصَةً لَکَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنین. این مختص پیامبر نیست. داره به عرب جاهلی یاد میده که وقتی زن میگیری مثل یهودیان دونمه رابطه ضربدری ممنوع هست و این همسر فقط برای خودت حلاله و اشترکی نیست. چون در اسلام سلامت خانواده از اهمیت بالایی برخوردار هست. حالا شاید برات سوال باشه که هر کدوم دلیل جداگانه داشته باشه یعنی چی؟ اینم توضیح میدم با بعضى به منظور کسب نیرو و به دست آوردن اقوام بیشتر و در نتیجه، به خاطر جمع آورى یار و هوادار بیشتر، ازدواج کرد و با بعضى دیگر به منظور جلب دلجویى و در نتیجه، ایمن شدن از شر خویشاوند آن همسر ازدواج کرد و با بعضى دیگر با این انگیزه ازدواج کرد که هزینه زندگى شان را تکفل نماید و به دیگران بیاموزد که در حفظ پیر زنان از فقر و مسکنت و بى کسى، کوشا باشند و مؤمنین، رفتار آن جناب را در بین خود سنتى قرار دهند و با بعضى دیگر به این منظور ازدواج کرد که با یک سنت جاهلیت، مبارزه کند و عملاً آن را باطل سازد. مثلاً بعضی سواستفاده کننده بودند و با زنی بیوه ازدواج میکردند ولی یا اموالش رو بالا می‌کشیدند، یا اگر فقر بود فقط دنبال عیاشی بودن و به اون زن و فرزندانش ظلم میکردند، ایشون بعنوان الگو دقیقا برعکس عمل میکردند و چتر حمایتی برای اون زن و فرزندانش میشدند و در دوره بعدی، همین روش توسط امامان معصوم علیها السلام ادامه پیدا کرد. ایشون ۱۱ ازدواج داشتن که ۱۰ ازدواج بعد از وفات حضرت خدیجه (س) بوده برات میگم: مثلاً اولین مورد از ده مورد ازدواجشون با (زینب دختر جحش) بمنظور مبارزه با یک سنت جاهلى بوده است؛ چون اون نخست همسر زیدبن حارثه یعنی پسرخوانده رسول خدا (صلى الله علیه و آله) بود و در حق زید که یتیم و بی کس بوده سالها پدری کرده بود و براش زن گرفته بود ولی تفاهم نداشتند و توافقی جدا شدند یعنی زید او را رسماً طلاق داد و از نظر رسوم جاهلیت، ازدواج با همسر پسرخوانده، ممنوع بود؛ چون پسر خوانده در نظر عرب جاهلى، حکم پسر را داشت و همانطور که یک مرد نمى تواند همسر پسر واقعى خود را بگیرد، از نظر اعراب، ازدواج با همسر پسر خوانده نیز ممنوع بود و رسول خدا (صلى الله علیه و آله) به امر خدا با زینب ازدواج کرد تا این رسم غلط را بر دارد و آیاتى از قرآن در این باره نازل شد. یا مثلاً مورد دوم از ده مورد ازدواجشون با (سوده دختر زمعه) به این جهت بود که اون بعد از بازگشت از هجرت دوم از حبشه، همسر خود را از دست داد و اقوام او همه کافر بودند و او اگر به میان اقوامش برمى گشت یا او را میکشتند و یا شکنجه اش مى کردند و یا مجبورش میکردند کافر بشه و بت پرستی کنه، یعنی بی پناه بود و هیچ فامیلی نداشت و از این رو، رسول خدا (صلى الله علیه و آله) براى حمایت اون از این خطرها، با او ازدواج کرد. یا مثلاً از ده مورد سومینش ازدواجشون با (زینب دختر خزیمه) به این دلیل بود که همسر وى عبداللَّه بن جحش در جنگ اُحد کشته شد و او زنى بود که در جاهلیت به فقرا و مساکین بسیار انفاق و مهربانى میکرده و به همین جهت، یکى از بانوان آبرومند و سرشناس آن دوره بود و او را مادر مساکین یعنی (ام المساکین) نامیده بودند و رسول خدا (صلى الله علیه و آله) خواست با ازدواج با وى، آبروى او را حفظ کند و از فضایل او، تقدیر کند. یا مورد چهارم ازدواج آن حضرت، با (ام سلمه) که زنی خیلی خوب بود و نام اصلى اش (هند) بود و قبلاً همسر عبداللَّه بن ابى سلمه، پسر عمه رسول خدا (صلى الله علیه و آله) و برادر شیرى آن جناب بود و او اولین کسى بود که به حبشه هجرت کرد؛ زنى زاهد، فاضل، دین دار و خردمند بود و بعد از آن که همسرش از دنیا رفت، رسول خدا (صلى الله علیه و آله) به این جهت با او ازدواج کرد که زنى پیر و داراى فرزند بود و نمى توانست یتیمان خود را اداره کند. همین بانو از حضرت زهرا (س) محافظت میکرده و بعداً هم جنگ با عایشه را واجب و لازم می‌دانست و فرزند خودش را همراه امیر المومنین علیه السلام به جمل فرستاد و با اینکه خیلی پیر شده بود به پسرش گفت: به امیرالمؤمنین سلام برسون و بگو اگر رسول خدا به زن اجازه جهاد داده بود خودم هم به یاریت می‌آمدم. یا مثلاً پنجمین مورد ازدواجشون با (صفیه دختر حى بن اخطب) که از یهودیان بنى النضیر بوده، به این علت صورت گرفت که پدرش ابن اخطب در جنگ بنى النضیر کشته شد و شوهرش در جنگ خیبر، به دست مسلمانان کشته شد و در همین جنگ، در بین اسیران قرار گرفت؛ رسول خدا (صلى الله علیه و آله) او را آزاد کرد؛ سپس او را به ازدواج خودش در آورد؛ تا به این وسیله، هم او را از ذلت اسارت حفظ کرده باشد و هم داماد یهودیان شده باشد و یهود به این خاطر، دست از توطئه بر ضد او بردارند. یا مثلاً ششمین مورد ازدواجشون با (جویریه) که نام اصلیش (برة) دختر (حارث) بزرگ یهودیان بنى المصطلق بود که دائم توطئه میکردند، بدین جهت بود که در جنگ بنى المصطلق، مسلمانان دویست خانواده از زنان و کودکان این قبیله را اسیر کرده بودند و رسول خدا (صلى الله علیه و آله) با ازدواج با جویریه، با همه آنان خویشاوند شد و مسلمانان چون اوضاع را چنین دیدند، گفتند: همه اینها خویشاوندان رسول خدا (صلى الله علیه و آله) هستند و سزاوار نیست اسیر شوند و ناگزیر همه اون ۲۰۰ خانواده را که قصد داشتند بعنوان غنیمت جنگی و کنیز خودشون تقسیم کنند، دیگه حیا کردند و آزادشون کردند و مردان بنى المصطلق نیز چون این رفتار را دیدند، همه مسلمان شدند و به مسلمین پیوستند و در نتیجه، جمعیت بسیار زیادى به نیروى اسلام اضافه شد و این عمل رسول خدا (صلى الله علیه و آله) و آن عکس العمل قبیله بنى المصطلق، اثر خوبى در دل عرب به جاى گذاشت. یا مثلاً هفتمین مورد ازدواجشون با (میمونه) که نامش (بره) و دختر (حارث هلالیه) بود، به این خاطر بود که وى بعد از مرگ شوهر دومش، ابى رهم پسر عبدالعزى، خود را به رسول خدا (صلى الله علیه و آله) بخشید؛ تا کنیز او باشد ولی رسول خدا (صلى الله علیه و آله) از برده داری بیزار بود (هر برده رو چند روز نگهداری و احکام دین رو آموزش میداد و بعد آزادش میکرد و مولا علی ۱۰۰۰ بنده اینجوری خرید و آزاد کرد) میمونه را در برابر این اظهار محبت، او را که اسیر شده بود ابتدا آزاد و بعد با او ازدواج کرد. غیر از این هفت زن، سه تا زن دیگه هم همون سه تا هستند که قبلاً گفتم یعنی ازدواجشون با (ام حبیبه) (رمله) دختر ابى سفیان و خواهر معاویه لعنة الله علیه، این بود که وقتى او با همسرش عبیداللَّه بن جحش براى دومین بار به حبشه مهاجرت کرد، شوهرش در آنجا به دین مسیحی در آمد ولی خودش در دین اسلام باقی بود و از سوى دیگر، پدرش از سر سخت ترین دشمنان اسلام بود و همواره براى جنگیدن با مسلمین، لشکر جمع میکرد؛ بنابراین، رسول خدا (صلى الله علیه و آله) با او ازدواج کرد؛ تا پدرش دست از دشمنى با او بردارد. و ازدواجشون با (حفصه) دختر عمر هم بدین جهت بود که شوهر او خنیس بن حذافه، در جنگ بدر، کشته شده و بیوه بود و سومی هم، عایشه دختر ابى بکر بود. که اسم اصلیش حمیرا و اسم پدرش عتیق بود که زمان غصب اسماشونو عوض کردند و خوبه بدونید که ازدواجشون با عایشه، با هیچ یک از دلایل مذکور در بالا مطابقت نداره و فقط به جهت فراهم آوردن زمینه امتحان امت اسلام بعد از خود بود؛ چون اسباب امتحان، در هر زمانى باید وجود داشته باشد؛ تا معلوم بشه چه کسانى با تمسک به عقل و سنت و سفارش هاى پیامبر (صلى الله علیه و آله) راه حق را میروند. نکته آخر در این رابطه، این است که شروع و پایان این ازدواج ها، به دستور خداوند بوده، زیرا بعد از این تعداد ازدواج، این آیه شریفه نازل شد: لا یَحِلُّ لَکَ النِّساءُ مِنْ بَعْدُ وَ لا أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْواجٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ: احزاب: از این پس، دیگر زنان جدید و یا این که به جاى زنان موجود، زنان دیگرى بگیرى و آنان را تبدیل کنى، بر تو حلال نیست، این آیه معنیش این هست که تمام ازدواجها دستور از طرف خدا بوده. سوال بعدی شما این بود (فایدش چیه آیاتی که مردم رو نهی کردند تا سرزده به خانه ی پیامبر وارد نشن؟) این آیه و آیات مشابه ضمن اینکه آداب و رسوم اسلامی در مورد شخص پیامبر رو یاد میده. آداب اجتماعی رو به ما یاد میده که چطوری با پدر و مادر و فامیل و همسایه رفتار کنیم. شما هیچ دوست نداری موقعی که خونه شما اصطلاحاً بمب ترکیده و همه چیز پخش و پلا هست یهو سرزده فامیل یا همسایه بریزند توی خونه شما مهمونی. نه میتونی راهشون ندی، نه دوست داری زندگیتو اینجوری ببینند، پس خجالت زده و شرمنده میشی، آیات و احادیث بسیاری آداب معاشرت صحیح رو آموزش میدن ضمن اینکه بعد از ظهور هم حرمت رسول الله در حق فرزندشان باید رعایت بشه. امیدوارم توضیحات کمی که دادم قلبت رو آروم کرده باشه و اگر بازم سوالی بی جواب مونده بگو تا پاسخ بدم. هر چند در پستهای آینده بیشتر وقایع تاریخی این ۱۴ قرن گذشته رو مرور میکنیم و در مورد قرآن خیلی حرفها هست که بعداً میگم.

آفرینش. انسان و زبان (زبان بشری و زبان انسانی) میدونم ضرورت زبان و اسم رو در آفرینش درک نمیکنی ولی خیلی مهمه گرچه خلاصه و ساده مرورش میکنم خسته نشی. در اینجای باید برگردیم به زمان قبل از آفرینش آدم و به روزی که اعلامیه آفرینش آدم از ناحیه خداوند تازه صادر میشد. آن روز به همه ملائکه اعلام شد که: إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ: من اراده کرده‌ام بشری را از گِل سیاه بیافرینم. در این اعلامیه، موجود مورد نظر دو بار «بشر» نامیده شده و یک بار هم «خلیفه»: إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِین. إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً. یعنی نام «عام» او آمده بود، و به نام «خاص» او که «انسان»، است اشاره نشده بود. و به همین دلیل فرشتگان گمان کردند که این موجود هم نوعی از همان بشرهای منقرضه خواهد بود. و چون قبلاً انواعی از آن بشر را دیده بودند تعجب کردند و چون عدم کارآیی و نقص تکاملی آنها را قبلاً دیده بودند. حکمت آفرینش یک نوع دیگر از آنها برایشان روشن نشد. گفتند: اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء: آیا قرار میدهی در روی زمین موجودی را که فساد میکند در آن و خونها را میریزد؟ کشتار افراد یک نوع به وسیله نوع دیگر، مثلاً کشتار گوسفندان به دست پلنگ ها، در این طبیعت امری رایج و طبیعی هست. و منظور فرشتگان این قسم از خونریزی نبود. بلکه مراد آنها کشتار همنوع بود. این پدیده در این شکل خاص تنها منحصر به بشر است. از گرسنگی یا بخاطر حفظ قلمرو یا فرزند، ممکنه گرگی، گرگ دیگری را بکشد، پلنگی پلنگ دیگری را بدرد، گربه ای بچه گربه ای را بخورد. لیکن این خصلت در میان انواع حیوانات یک خصلت رایج نیست. و از این گستردگی برخوردار نیست که مصداق «سفاک خون همنوع» باشد. همنوع کشی خصلت رایج آن بشرها بود. الآنم میبینیم سفاکهای اسقاطیل بچه های غزه را به بهانه غذا جمع میکنند و به رگبار می‌بندند و لذت میبرند. در مقیاسی پایین تر افرادی از فیلم اکشن و بکش بکش لذت میبرند و در اخبار و مجلات حوادث را دنبال میکنند و با بیان واضح تر: تنازع بقاء به عنوان یک اصل مسلم در میان انواع جانداران، بوده و هست. اما تنازع بقاء در میان افراد یک نوع، اگر به طور پراکنده هم دیده شود، در حدی نیست که واقعیت یک «اصل» را داشته باشد. فرشتگان برای این تعجب خودشان مثال روشنی هم می‌آوردند. آنان در یک طرف بشرهای منقرضه را می‌دیدند و در طرف دیگر خودشان را. و چون خودشان را معصوم میدیدند، لذا سئوال میکردند: چرا موجودی مثل ما نمی آفرینی که نه فساد کند و نه خونها را بریزد؟ که پاسخ شنیدند: انّی اعلم مالا تعلمون من میدانم آنچه را که شما نمیدانید. می بینیم که در این گفتگو میان خدا و فرشتگان، انتقادی که از «بشر» میشود، از ناحیه خدا ردّ نمیشود. یعنی این عیب و نقص در مورد بشرهای گذشته، تائید میگردد، و در مورد بشری که اراده آفریدن آن اعلام شده بدون توضیح مسکوت میماند. آیا این بشر هم مفسد و خون ریز خواهد بود؟ این سئوالی بود که پاسخ آن در یک عبارت کلی (من میدانم آنچه را که شما نمیدانید) داده شد. و جزئیات آن مشخص نشد. یک توضیح دیگر برای فرشتگان داده شد که برای شان روشن میکرد این موجود با بشرهای قبلی تفاوت اساسی خواهد داشت. در اواخر زمانی که آدم در آن پوشش زرهی سخت پوستی، سپری میکرد، روزی به هنگام خواب. روح انسانی را بر وی دمیدند. تحولی در وجودش رخ داد. عطسه کرده و بیدار شد. در این هنگام خداوند به فرشتگان فرمود: انبئونی باسماء هؤلاء: بشمارید اسامی (همه) این چیزها را. یعنی اسم همه پدیده‌ها را یک به یک بشمارید، آسمان، زمین، آب، خاک، درخت، آهو، پلنگ، کوه، دره و.. و نیز همه «اسم فعل»ها را بشمارید، رفتن، گفتن، دیدن، شنیدن، بوئیدن، خوردن، خوابیدن، کار، صنعت و.. فرشتگان گفتند: سبحانک لاعلم لنا الاّ ما عَلّمتنا: پاک و منزهی خدایا، ما دانشی نداریم مگر آنچه خودت برای مان آموخته ای. چه بگوئیم هر چه میدانیم یا نمی دانیم برای خودت روشن است. خداوند به آدم فرمود «انبئهم باسمائهم»: تو بشمار برای این فرشتگان اسامی این اشیاء را. ملائکه ناظر صحنه بودند. بلکه نقش زیادی در این صحنه داشتند. دیدند که آدم شروع کرد به نامگذاری برای اشیاء محیط اطرافش. این مسأله برای شان سخت عجیب بود. آنان گمان نکرده بودند که مراد از این «بشر» یک بشر استثنائی است که سزاوار نام «انسان» خواهد شد. و روح سومی به او داده خواهد شد که به انواع بشر‌های منقرضه در روی کره زمین داده نشده بود. بشرهای قبلی سال‌ها طول میکشید که بر اساس «قرارداد» میان خودشان نامی را برای چیزی بگذارند. زبان در میان آنان یک صنعت بود که میبایست کلمه به کلمه بر اساس قرارداد تعیین گردد. آنگاه جمله بندی این کلمات برای شان آن قدر سخت و دشوار بود که پس از مرحله نامگذاری در پیوند اسم‌های اشیاء با اسم‌های افعال، باز میماندند. سیر تحول زبان به حدی در میان شان بطیئی و کند بود که در طی دوره‌های مدیدی از عمر زمین، تنها توانسته بودند دارای یک زبان خیلی محدود باشند. اما این بشر که در همان روز به نام «انسان» موسوم گردید، استعداد استثنایی داشت. نامگذاری بر اشیاء و تقطیع صدا برایش یک امر ابتدایی، و خصلت ذاتی و نیروی نهادی،
است. اما آیه إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً. را به چند شکل میشه معنی کرد مثلا جانشینی نوع انسان بجای انواع منقرضه بشر و یا تنها «خلیفه الله» بودن خود و شخص آدم، که عنوان امامت را داشت. همانطور که در مورد حضرت داود (ع) نیز لفظ خلیفه آمده است. و به نظر میرسد آنچه که بعضی‌ها ادّعا کرده اند و معتقدند که «نوع انسان خلیفه الله است» و سعی میکنند این ادعایشان را با این آیه مستدل کنند، یک ادعای چرت و بی دلیل هست و از اراجیف صوفیگری هست. زیرا خلیفه کسی است که در غیاب کس دیگری به جای او بنشیند. و خداوند از هیچ جا غایب نیست تا جایش را به دیگری بدهد. و هیچ دلیلی نداریم که نوع انسان جانشین خدا باشد. و امامت نیز به همگان نمیرسد. و شامل همه افراد نوع نمیگردد. اینگونه تأویلات بی دلیل، جامعه را از دریافت حقایق قرآن باز داشته و باز میدارد. راجع به انواع بشرها که قبل از آدم پیدایش یافته و منقرض شده اند آمده است: اگر فرشتگان قبل از آن، فساد و خون ریزی (انواع گذشته) را مشاهده نکرده بودند، چنین سخنی را نمیگفتند. حالا ممکنه کسی ادعا کنه که حیوانات هم سفاکی رو دارند یا حتی میگویند گاهی در میان بعضی از حشرات نیز دیده شده است. موریس مترلینگ در کتاب «مورچگان» اگر خونده باشی معتقد است حتی جنگ جهانی نیز در میان مورچگان اتفاق افتاده است. علاوه بر عدم ثبوت این ادّعا از نظر علمی، بر فرض اثبات هم باید دقت کرد که طرفین این جنگ و کشتار، آیا هر دو از یک نوع هستند؟ یا تشابه ظاهری آنها موجب میشود که هر دو را «مورچه» بنامیم؟....؟. و بر فرض ثبوت همه اینها، باز ذاتی بودن و غیر ذاتی بودن جنگ در یک نوع از جانداران، فرق دارد. بگذریم. تجربه و خاطرات فرشتگان تنها به دو نوع موجود برتر که یکی بشرهای منقرضه و دیگری خودشان باشند، منحصر نمیگشت. زیرا بر اساس مباحث گذشته با تکیه بر آیه «افعیینا بالخلق الاول» حدیث هائی که در تفسیر آن آمده ثابت شد که انواع موجودات عاقل و مکّلف در هر دوره از ادوار «ستة ایام» در روی کرات متعددی آمده و رفته اند. و معادشان برپا شده، و به بهشت (یا دوزخ) خودشان رفته اند. پس این درست است. لیکن آنچه باعث شده بود که فرشتگان تنها به «بشرهای منقرضه در روی کره زمین» و خودشان توجه کنند، کلمه و لفظ «بشر» بود که در این اعلامیه آمده بود. و آنها دیده بودند که این لفظ فقط به موجودات برتر کره زمین گفته میشد. و آن موجودات عاقل و مکّلف هر کدام نامی داشتند. لیکن با لفظ بشر موسوم نبودند. آیا انسان موجودی است که «ماهیتاً و ذاتاً متنازع در بقاء در میان نوع خود» هست یا نه؟ پاسخ: نه این، و نه آن. بل امر بین الامرین انسان غریزتاً این تنازع را دارد لیکن فطرتاً یک موجود متعاون در بقاء هست. اما در مورد اسماء. در احادیث آمده که مراد از «اسماء» اسامی کوه ها، دریاها، دشت ها، گیاهان، حیوانات، دره ها، زمینها، درخت، و... است. امام صادق (ع) پس از شمارش این اسامی، به فرشی که روی آن نشسته بود نگاه کرد و فرمود: حتی نام این وساده. و در حدیث ۲۰ می‌گوید: آنگاه «طشت و سنانه» آوردند. پرسیدم آیا اسم این طشت و دست سنانه هم در زمره آن اسماء بود؟ امام در ادامه شمارش فرمود: تنگه ها، دشت ها و دستش را به چپ و راست تکان داد- فرمود: این، آن. توضیح: الف: مراد از طشت و دست سنانه، یک لفظ فارسی معرب است یعنی «طشت دست شویانه» که هنگام شستن دست می‌آوردند. پس امام تأیید نفرمود که اسمی به شکل «طشت و دست سنانه» در میان آن اسماء بوده است. امروزه ثابت شده اگر دو کودک پس از تولد، در محیطی مانند جنگل و دور از جامعه و افراد دیگر، بزرگ شود، فوراً و بدون درنگ، و بدون اینکه دوره هائی را طی نسل هائی بگذرانند، صاحب زبان خواهند شد. زیرا زبان یعنی همان اسامی اشیاء و اسامی افعال. کسی که مثلاً زبان ژاپنی را بلد نیست، اگر تنها اسامی اشیاء و اسامی افعال آن زبان را یاد بگیرد، می‌تواند سخن بگوید. گر چه لهجه ای جدید خواهد داشت. البته باید توجه کرد که: دو کودک تازه تولد یافته به عنوان مثال گفته شد، تا این نکته روشن شود که شخص بزرگسال که دارای زبانی است نمیتواند بصورت مذکور نامگذاری بکند. زیرا زبانی که او قبلاً آموخته در این کار مزاحمش میشود. و ذهن او را از جریان طبیعی باز میدارد. ادامه دارد..

توبه نصوح یعنی چی؟ نَصُوح: مبالغه است یعنی خالص و پاک. تَوْبَةً نَّصُوحاً. تحریم. و توبه کنید توبه ای خالص که دیگر به گناه برنگردید: در اصل کلمه نصوح به معنای خیاطی است، چرا که گناه پردۀ دین را پاره میکند و توبه آن را وصله مینماید بشرطی که نصوح باشه. کلمات قرآن واقعاً شگفت انگیزه.

مثالب و مناقب و مطاعن
فرعون رسماً سر جنگ با حضرت موسی را داشت و علناً ادعاى خدایى میکرد. ولى سامرى به اسم مقدسات و سوء استفاده از وجهه مذهبى خود عده اى را گمراه نمود. لذا همه مریدانش از میان قوم و پیروان حضرت موسى علیه السلام بودند. به همین خاطر است که در قرآن و روایات مذمت هایى که در مورد منافقین و نفاق آمده در هیچ موردى نیامده است. تا جایى که اگر قرآن را به حسب نزول آن حساب کنیم، در پنج سال آخر عمر پیامبرصلى الله علیه وآله اکثر قریب به اتفاق آیات در مورد منافقین نازل شده است. بهترین نمونه آن سوره توبه است؛ که در دو سال آخر پیامبرصلى الله علیه وآله نازل شده، و حدود سه رُبع آن در مورد منافقین و لعن و دشمنى است. پس دانستیم که شخص باخدا باید از منافقین بیشتر حَذر کند تا دشمنان روشن و آشکار، و با احساس چنین خطرى هوشیارى دینىِ خود را به تمام معنى به کار گیرد. با این مقدمه شروع میکنم. در ارشاد القلوب از امام صادق علیه السّلام روایت شده است که همانا اولی حضرت امیرالمؤمنین را در یکی از راههای بنی النجار ملاقات کرد، به حضرت سلام کرد و دست داد و گفت: ای اباالحسن، آیا نسبت به اینکه مردم مرا خلیفه قرار دادند و از ماجرای سقیفه و نفرت تو از بیعت کردن، کینه ای در دل داری؟ به خدا سوگند، این کار خواسته من نبود! اما مسلمانان بر امری جمع شدند که من نمیتوانستم مخالف آنها در آن امر باشم؛ زیرا پیامبر فرموده است: امت من بر گمراهی جمع نمی شوند. حضرت امیرالمؤمنین فرمود: ای فلانی، امت پیامبر آنانند که در عصرش و پس از وفاتش از او پیروی کردند، و به پیمانش پایبند بودند، و به آن وفا کردند و آن عهد و پیمان را تغییر ندادند. اولی گفت: به خدا سوگند ای علی، اگر هم اکنون کسی که به او اعتماد دارم گواهی دهد که همانا تو به خلافت سزاوارتری، آن را به تو واگذار خواهم کرد، اگر چه دیگران خشنود یا خشمگین شوند. حضرت امیر المؤمنین فرمود: ای فلانی، آیا از رسول خدا کسی را بهتر محل اعتماد میدانی؟ که در چهار مورد بیعت مرا از تو گرفت و از گروهی که همراه تو بودند که دومی و سومی از جمله آنان بودند در یوم الدار و در بیعت رضوان زیر درخت و آن روز که در خانه‌ام سلمه نشسته بودیم و در روز غدیر پس از بازگشتنش از حجة الوداع، تمام شما گفتید: شنیدیم و از خدا و رسولش اطاعت کردیم، سپس پیامبر به شما فرمود: که خدا و رسولش بر شما گواهند، سپس شما گفتید: خدا و رسولش گواهان ما هستند؛ سپس فرمود: گروهی از شما گواه گروه دیگر باشید، و آنان که حاضرند باید به غائبان برسانند و هر کس از شما مطلب را شنید، باید به آنان که نشنیده اند، موضوع را بگوید. پس گفتید: بله ای رسول الله، تمامی شما برخاستید و به رسول خدا تبریک عرض میکردید و نیز به من هم برای کرامتی که خداوند نسبت به ما بخشیده است، تبریک گفتید؛ سپس دومی نزدیک شد و دست به شانه من زد و در حضور شما گفت: مبارک باد ای فرزند ابی طالب، مولای من و مولای مؤمنان شدی. (تا اینجا از گذشته میگفتند) پس اولی گفت: یا علی، چیزی را به یاد من آوردی، ای کاش رسول الله حاضر بود و این را از او می‌شنیدم! پس امیر المؤمنین علیه السلام به او گفت: خدا و رسولش برای تو از گواهانند، ای فلانی، اگر رسول الله را زنده ببینی و به تو بگوید: تو در گرفتن حقی که خداوند و رسولش از میان تو و مسلمانان برای من قرار داده است، ستمکار هستی، آیا این امر را به من واگذار میکنی و خودت را از این امر خلع میکنی؟ اولی گفت: ای ابا الحسن، آیا چنین چیزی شدنی است؟ آیا میشود من رسول خدا را بعد از وفاتش زنده ببینم و به من این سخن را بگوید؟ امیر المؤمنین به او فرمود: بله ای فلانی. اولی گفت: اگر این سخن صحت دارد، پس این امر را به من نشان بده. پس امیرالمؤمنین فرمود: آیا خداوند و رسولش بر تو گواهند که تو به آنچه که میگویی وفا کنی؟ اولی گفت: بله. امیرالمؤمنین به دست او زد و فرمود: پس با من به سوی مسجد قبا بیا. چون وارد مسجد قبا شدند، علی علیه السّلام پیش افتاده، وارد مسجد شد و اولی هم پشت سر وی وارد شد. ناگهان آن دو رسول خدا را در سمت قبله مسجد دیدند. (که این قسمت رو قبلاً برات گفتم) همین که اولی رسول الله را دید، مانند کسی که غش کند، بر زمین افتاد. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله او را صدا زد: ای گمراه فریب خورده، سرت را بلند کن. پس اولین سرش را بلند کرد و گفت: لبیک یا رسول الله، چگونه پس از مرگ زنده ای؟ فرمود: وای بر تو ای فلانی (إِنَّ الَّذِی أَحْیاها لَمُحْیِ الْمَوْتی إِنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیر) خدایی که تمام موجودات را زنده کرده، همانا مردگان را زنده می‌کند. همانا او بر تمام کارها قدرت و نیرو دارد. سپس اولی خاموش شد و با تعجب به رسول خدا صلی الله علیه و آله نگاه میکرد. پس فرمود: وای بر تو ای فلانی! پیمانی را که با خدا و رسولش در باره علی در چهار جا بستی، فراموش کردی. گفت: ای رسول الله، آن را فراموش نمیکنم. فرمود: پس تو را امروز چه شده است که با علی در این باره حرف میزنی و علی پیمانت را به خاطرت می‌آورد و میگویی فراموش کرده ام؟ پس رسول الله جریانی را که میان او و علی گذشته بود، از اول تا آخر بیان فرمود، به طوری که یک کلمه کم یا اضافه نکرد. اولین عرض کرد: ای رسول الله، آیا ممکن است توبه کنم؟ اگر امر خلافت را به امیرالمؤمنین واگذار کنم؟ آیا خداوند مرا می‌بخشد؟ پیامبر فرمود: آری یا فلانی، من در این امر نزد خداوند ضامن تو هستم، اگر به عهد خود وفا کنی. سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله از نظر آن دو ناپدید شد. اولی به دامن امیرالمؤمنین چنگ زد و گفت: ای علی، برای رضای خدا به من عنایتی کن! با من به سوی منبر رسول الله صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم بیا تا من بالای منبر بروم و داستانی را که از رسول الله دیدم، به مردم بگویم و آنچه را که وی فرمود و من گفتم و آنچه را که به من دستور داد، بازگو کنم، و خودم را از این کار بر کنار کنم و خلافت را به تو واگذار کنم. امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: اگر شیطانت تو را واگذارد، من با تو هستم. (یعنی دومی) اولی گفت: اگر شیطان مرا رها نکند، من او را رها میکنم و نافرمانی اش میکنم. امیرالمؤمنین فرمود: تو از او پیروی میکنی و نافرمانی اش نمیکنی، و آنچه دیدی، برای اتمام حجت بر تو است. سپس دستش را گرفت و از مسجد قبا به قصد مسجد رسول الله بیرون شدند، این در حالی بود که اولی مضطرب و پریشان بود و رنگ عوض میکرد و مردم به وی نگاه میکردند و نمیدانستند که چه شده است، تا اینکه دومی او را دید.
دومی گفت: ای خلیفه رسول الله، تو را چه شده است؟ اولی گفت: ای فلانی، مرا رها کن، به خدا سوگند که حرف تو را گوش نمیدهم. دومی گفت: ای خلیفه رسول الله، کجا میروی؟ اولی گفت: قصد رفتن به مسجد و منبر را دارم. دومی گفت: اکنون وقت نماز و منبر نیست. اولی گفت: مرا رها کن، و نیازی به سخن تو ندارم. دومی گفت: ای خلیفه رسول الله، آیا پیش از رفتن به مسجد، به خانه نمیروی که وضوی کاملی بگیری؟ گفت: بله. (به بهانه وضو و دین کارشو کرد) سپس اولی رو به علی علیه السّلام کرد و عرض کرد: ای اباالحسن، کنار منبر بنشین تا من خدمت شما برسم. لبخندی بر لبان امیرالمؤمنین علیه السّلام نقش بست و فرمود: ای اولی، به تو گفته بودم شیطانت تو را رها نمیکند تا اینکه تو را به زمین بزند و بکشد. پس امیرالمؤمنین علیه السّلام رفت و کنار منبر نشست. اولی همراه با دومی وارد منزلش شد. دومی گفت: ای خلیفه رسول الله، چرا مرا از کارت خبر نمیدهی و از بلایی که علی بر سرت آورده، چیزی به من نمیگوئی؟ (دومی خلافت را برای خودش میخواست ولی از کودتا و کشته شدن میترسید و برای همین اولی را بعنوان سپر بلا خلیفه کرد ولی منتظر بود آبها از آسیاب بیفتد و خودش سوار شود) اولی گفت: وای بر تو ای دومی، رسول الله پس از وفاتش زنده برگشت و با من در خصوص ظلمم به علی سخن گفت و به من دستور داد که حق او را برگردانم و خود را از خلافت عزل کنم. دومی گفت: داستان را از اول تا آخر برایم بگو. اولی گفت: وای بر تو ای دومی! همانا علی به من گفت که تو مرا رها نمیکنی تا از این تاریکی بیرون آیم و همانا تو شیطان منی. مرا رها کن. دومی همچنان منتظر ماند تا سرانجام اولی داستانش را به طور کامل برایش بازگو کرد. دومی گفت: تو را به خدا سوگند میدهم ای اولی! آیا شعرت را در اوّل ماه رمضان که خداوند روزه اش را بر ما واجب کرد، فراموش کرده ای؟ (اکنون دومی گذشته را بیاد اولی میاورد از ماه رمضانی) هنگامی که حذیفه بن یمان و سهل بن حنیف و نعمان ازدی و خزیمه بن ثابت، در روز جمعه در خانه ات پیش تو آمدند تا بدهی ات را بپردازند؛ و چون به در خانه رسیدند، صدای غذا خوردنت و به هم خوردن ظرفها را در خانه شنیدند؛ پس جلوی در ایستادند و از تو اجازه نگرفتند و شنیدند‌ که ام بکر (همسرت) به تو میگوید: گرمای آفتاب شانه هایت را سوزاند، به داخل خانه برو، و از جلوی در دور شو تا یاران محمّد صدای تو را نشنوند و ریختن خونت را حلال نکنند! تو میدانی که محمّد هر کس را که یک روز روزه اش را نه به خاطر سفر و مریضی بخورد، ریختن خونش را هدر کرده است، چون خلاف دستورات خدا و محمد رسول الله عمل کرده است. به همسرت گفتی: لعنت بر تو، باقیمانده غذای شبم را بیاور، و جام را از شراب پر کن. در حالی که حذیفه و همراهانش پشت در صحبت‌های شما را می‌شنیدند. پس همسرت باقیمانده غذای شب را با کاسه ای پر از شراب آورد. تو غذا را خوردی و شراب را جرعه جرعه نوشیدی (در متن از شراب خمر نام برده شده) و برای همسرت این شعر را خواندی: بگذار ای‌ام بکر که شراب صبحگاهی بنوشم، زیرا که مرگ بی پایه و اساس است. (بذار تو حاله خودم باشم زن مرگ کشکه) تا اینکه به این ابیات رسیدی: کبشه به ما میگوید رستاخیزی هست، چگونه لاشه‌های جسد و جمجمه‌ها زنده میشوند! و هر سخنی که گفته، باطل است و این از سخنان فریبنده است. (کبشه. توهین به پیامبر است. میگه این گوسفند به ما گفته بعد مرگ معادی هست ولی این حرف چرت و پرت و بچه خر کن هست) آیا کسی هست که از جانب من به خدا برساند که همانا من روزه ماه رمضان را ترک می‌کنم، و سخنان اسطوره ای که محمد برای ما وحی آورده است را نیز ترک میگویم. (از قول من یکی به خدا بگه که افسانه های محمد را قبول ندارم و بیخیالشم) به خدا بگو که مرا از نوشیدن شراب و خوردن غذا بازدارد. ولی مرد حکیم الاغ‌هایی را دید، پس آنها را افسار کرد؛ پس آنها با افسار گم شدند. (مخاطبش پیامبره میگه مرد حکیم و زیرک مردم رو خر کرد و افسارشون کرد که سوارشون بشه و حکومت کنه. ولی خر و افسارش گم شد یعنی ما همه چی رو تصاحب میکنیم.. متن عربی آواز.. وَ لَکِنَّ الْحَکِیمَ رَأَی حَمِیراً فَأَلْجَمَهَا فَتَاهَتْ بِاللِّجَامِ) چون حذیفه و همراهانش شنیدند که تو محمّد را هجو و تمسخر میکنی، به سرعت بر تو وارد شدند و تو را دیدند در حالی که کاسه شراب در دست داشتی و جرعه جرعه مینوشی، پس به تو گفتند: ای دشمن خدا، نافرمانی خدا و رسولش را کردی. آن جماعت، با همان حال تو را به جمع مردم نزد خانه رسول الله بردند و ماجرای تو را تعریف کردند و شعر تو را خواندند، و من خودم را بتو رساندم و در گوشی با تو صحبت کردم و در میان شلوغی مردم به تو گفتم، به پیامبر بگو که من دیشب شراب خوردم و مست شدم و عقلم زایل شد و آنچه را که در روز انجام داده ام، اثر دیشب و در حال مستی و بیهوشی بوده که خودم خبر ندارم. شاید مجازات را از تو بردارد. محمّد بیرون آمد و به تو نگاه کرد و گفت: بیدارش کنید. گفتند: یا رسول الله، او را دیدیم در حالی که مست بود و عقل او زایل است. سپس فرمود: وای بر شما! شراب، عقل را زایل میکند، شما این را در خودتان می‌بینید و باز هم شراب می‌نوشید؟ گفتیم: بله ای رسول الله، و در این باره امرؤ القیس گفته است: شراب نوشیدم تا اینکه عقلم زایل شد، و این گونه گناهان عقل‌ها را زایل می‌کند. سپس گفت: تو را مهلت بدهند تا از مستی ات به هوش آیی. پس تو را مهلت دادند تا اینکه به آنان وانمود کردی که هوشیار شده ای. پس محمّد از تو پرسید، و تو هم آنچه من به تو گفته بودم، از مستی شبانه ات، برای او گفتی. (تا اینجا گذشته رو بهش یادآوری میکرد) حالا تو را چی شده که به محمد و آنچه را که او از طرف خدا آورده است، ایمان می‌آوری، در حالی که او پیش ما دروغگو و جادوگر است؟ اولی گفت: ای وای راست میگویی تو ای رفیق، نسبت به آنچه که برایم گفتی، شکی ندارم، نزد پسر ابیطالب برو و او را از منبر رفتن منصرف کن. پس دومی لعنتی با خوشحالی بیرون آمد و علی علیه السلام در کنار منبر نشسته بود. گفت: ای علی، چی شده هوس خلافت کردی؟ مگر خوابشو ببینی. بخدا سوگند، دست مالیدن به درخت خاردار راحت تره از اون چیزی که تو در پیِ آن هستی که اون بالا رفتن از این منبر هست. لبخندی بر لبان امیرالمؤمنین علیه السّلام نقش بست، بطوری که دندانهایش نمایان شد. سپس فرمود: وای بر خلافت از تو ای دومی، هنگامی که به تو واگذار شود! وای به حال امّت از بلای تو! دومی (خوشحال شد از این پیشگویی چون مولا رو جادوگر میدونست) گفت: ای پسر ابوطالب، این بشارت و مژده ای است، گمان تو به وقوع خواهد پیوست و گفتار تو محقق خواهد شد. سپس امیرالمؤمنین علیه السّلام به سوی منزل رفت. این داستان نیز از دلائل امامت آن حضرت به شمار می‌آید. پایان روایت.
نکته ای در مورد ترجمه
دو روش در ترجمه وجود دارد. اول ترجمه کلمه به کلمه که بهش میگن تحت الفظی که اغلب رسا نیست. دوم ترجمه بر اساس اصطلاح که این به حقیقت نزدیکتر هست چرا که هر زبانی اصطلاحات خاص خودش رو دارد. مثلا در عربی آدابی دارد که وقتی کسی پیامبر را صدا میزند و میگوید: یا محمد (این ندا بوی اهانت دارد) ولی اگر با کنیه بگوید: یاابالقاسم (این ندا بوی احترام و تکریم میدهد) به همین خاطر در ترجمه احادیث موبمو تحت الفظی و در حکایات به کمک هر دو روش این نکات رو لحاظ میکنم.
بعنوان مثال ترکها در محاوره اولی میگه: نیه؟ (چرا؟) دومی میگه: نیه سی یوخ دور دیه سی وار دی (ترجمه تحت الفظی) : چرا نداره دیه داره (در ترکی زیبا و در فارسی ناموزون میشه) معادلش در فارسی میگویند: آره. آجر پاره. چمچاره (چم چاره یعنی درد بی درمان و نوعی اعتراض و توهین است) یا در انگلیسی لتسگو یعنی بیا برویم ولی معادل بزن بریم خودمون استفاده میشه که کام آن و پات فوت معادل هست. البته ترکی و انگلیسیم صفره و صفر کیلومترم. تمرکزم روی زبان عربی فارسی هست. بخاطر اینکه در ترجمه وسواس دارم عضویت فرهنگسرا دارم و اونجا از اساتید و پیش کسوتها مشورت میگیرم. چون مترجم بودن باید همراه با امانتداری باشه. محدثین تسنن در طی تاریخ امانتدار خوبی نبودند و خیلی دخل و تصرف و تفسیر به رأی بصورت دلبخواهی کردند ولی محدثین شیعه سیستم قانونمندی داشته اند و در کنارش از علوم انساب و علم الرجال کمک میگرفتند و سلسله راویان رو با دقت برسی و از افراد قابل اعتماد اونم با ذکر سند حدیث رو قبول یا رد میکردند. علتش این بود که غاصبین احادیث رو میسوزوندن و محدثین بسیاری رو کشتند تا احادیث ائمه اطهار علیهماالسلام محو بشه و بسیاری از احادیث رو تحریف کردند مثلا پیامبر (ص) فرمود: حسن و حسین سید جوانان اهل بهشت هستند. غاصبین تحریفش کردند که فرموده: ابوبکر و عمر سید پیران بهشت هستند. در جایی امام صادق علیه‌السلام به این موضوع خندیدند و فرمودند جاعل و تحریف کننده اینقدر بیسواد بوده که ندانسته در بهشت پیری وجود نداره که این دو سید آنان باشند.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که : رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: از نشانه هاى شقاوت و تیره روزى عبارت است از: خشک شدن چشم از اشک (و نگریستن ) و سنگدلى و زیادى حرص در طلب دنیا و پافشارى بر گناه دیگر گناهى صغیره نیست و با استغفار نمودن کبیره اى باقى نمى ماند.
حدیث :
امام باقر علیه السلام درباره گفتار خداى عزوجل که مى فرماید: (و اصرار نکردند بر آنچه انجام مى دادند و آنان مى دانند) فرمود: اصرار نمودن بر گناه این است که مرتکب گناهى شود و پس از آن نه استغفار کند و نه با خود درباره توبه کردن سخن گوید چنین کارى اصرار است.
حدیث :
امام رضا علیه السلام فرمود: به خدا گمان نیک داشته باش زیرا امام صادق علیه السلام مى فرمود: کسى که به خداوند گمان نیکو داشته باشد خداوند در نزد گمان او حاضر است و کسى که به روزى کم قانع و خوشنود باشد خداوند نیز عمل کم را از او مى پذیرد.

دایناسورها

موفقیت سه بار رخ میده: یکبار توی دلت وقتی که میخواهیش. یکبار توی ذهنت وقتی نقشه اش را میکشی. و بار آخرش هم در زندگیت وقتی بکه برای رسیدن به اون تلاش میکنی. چون موفقیت همینجوری الله بختکی شکل نمیگیره. هیچکس آماده دریافت چیزی نیست ،مگه اینکه باور داشته باشه که میتونه اونو بدست بیاوره. آخه ذهن باید در حالت اعتقاد و باور باشد، نه صرف امید و آرزو که در واقع توهمه.
شخصی پرسید: چطور شده که در زمان خلفا، مردم دعوی خدایی و پیغمبری میکردند، اما الان نمیکنند؟ گفت: مردم این روزها چنان به ظلم و فقر گرفتارند که نه بیاد خدا میفتند و نه بیاد پیغمبر. کلیات عبید زاکانی.


دایناسورها در جریان رویداد انقراض تریاس ژوراسیک به جانوران غالب در خشکی تبدیل شدند و تولید مثل و حکومت دایناسورها روی کره زمین به مدت ۱۵۰ میلیون سال بدون مشکل ادامه داشت ولی ناگهان در ۶۵ میلیون سال قبل ورق برگشت و به دلیل نامناسب شدن شرایط زندگی برای دایناسورها و رویداد انقراض کرتاسه پالئوژن و برخورد شهاب‌سنگ عظیم چیکسولوب با زمین در مکزیک و اصابت شهاب سنگهای متعدد به زمین. آتشفشانهای مهیب و پرقدرت شبه قاره هند و نهایتا تغییرات آب و هوایی در پایان دوره کریتاسیوس عامل انقراض دایناسورها و تقریباً ۷۵ درصد از گونه‌های زنده روی زمین گشت و اینگونه نسل دایناسورها منقرض و رد پای این حیوانات شگفت انگیز از کره زمین محو شد.

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند. نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند.
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش. که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند.
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند. هر آن که خدمت جام جهان نما بکند.
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک. چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟
تو با خدای خود انداز کار و دل خوشدار. که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند.
ز بخت خفته ملولم بود که بیداری. به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند.
بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد. مگر دلالت این دولتش صبا بکند.

طوطیان شکرشکن شیرین گفتار نقل کنند: زاهدی به بازار رفت تا چیزی بخرد. صاحب دکان را گفتند: این مرد اهل دین است؛ به او ارزان بفروش. زاهد به خشم آمد و گفت: آمد ه‌ام جنسی بخرم، نه آنکه دین بفروشم.

احادیث آخرالزمانی
حدیثی که هم بسیار مبهم است و هم بسیار معتبر است و در منابع شیعه و سنی به شکل های گوناگون تکرار شده و پیشگویی ظهور است از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که فرمودند: نزد گنج شما (منظور از گنج شما چیست؟) سه تن یکدیگر را میکشند که همه فرزندان خلیفه میباشند (کدام خلیفه؟) و بعد از آنها آن منصب به هیچیک از ایشان نمیرسد، تا آنگاه که لشکریانی با پرچم‌های سیاه از سمت مشرق پدید آید و آنان را به گونه ای به قتل برسانند که هیچ قومی را بدان وضع نکشته باشند (داعش؟) سپس راوی چیزی گفت که من حفظ نکردم آنگاه فرمود: چون او را دیدید با او بیعت کنید، هرچند با سینه خیز رفتن از روی برف باشد، زیرا او مهدی خلیفه خداست. همچنین در روایتی دیگر اینگونه آمده که فرمودند: در کنار گنجی جنگ در میگیرد که همگی فرزندان خلیفه هستند و خلافت به هیچیک از آنها نمیرسد سپس خلیفه خدا مهدی علیه السلام می‌آید، چون سخن او را شنیدید نزد او بروید و با او بیعت کنید که او خلیفه خدا مهدی علیه السلام است. (مستدرک الصحیحین)

آفرینش و پیدایش انسان
من همچنان مشغول مطالعه و تحقیق هستم و از نتایجی که میگیرم خروجی میگیرم و بعنوان زکات براتون میذارم پس هر کجاش مبهم بود بگو برات بیشتر و ساده تر توضیح بدم. خب. روی زمین پر از انواع گیاهان و حیوانات بود. لیکن آنچه در این بین حضور نداشت بشر و انسان بود. زیرا از انقراض آخرین نوع بشر ده‌ها هزار سال میگذشت. (حدیثی با سند قوی و مستحکم از امام باقر (ع) وارد شده که امیرالمؤمنین (ع) فداش بشم میفرماید: آفرینش آدم هفت هزار سال پس از انقراض نسناس بوده است. بحار: ج ۱۱) و هنوز هم نوع اخیر بشر که انسان نامیده میشود پیدایش نیافته بود. اما شرایط عمومی طبیعت کره زمین آبستن حادثه جدیدی بود. در آن وقت میلیاردها سال از عمر کره زمین گذشته بود. (کلیسا رسماً اعلام کرده بود که از آغاز آفرینش جهان تا به امروز فقط شش هزار سال سپری شده است. از طرفی هم کتاب عهد عتیق یعنی تورات که مرجع مشترک مسیح و یهود در مسائل تبیینی است در سفر پیدایش تصریح کرده که آدم نه تنها اولین بشری است که در روی زمین پیدا شده، بلکه آفرینش او قبل از پیدایش خیلی از انواع حیوان بوده است (بر عکس شیپور رو از طرف گشادش زدند) ظاهراً به نظر تورات تنها (مار) قبل از آدم وجود داشته است. البته کلیسا در سراسر اروپا از این خرافات و اسرائیلیات به سختی دفاع میکرد. بدیهی است که این برخوردها موجب میشد که دانشمندان به کلیسا و عقایدش خرده بگیرند و آنرا غیر علمی و ضد علمی دونسته و در مواردی اساس آن دو مذهب را به تمسخر بگیرند. کلیسا دادگاههای انگیزاسیون را در طول سال‌ها در قبال دانشمندان به راه انداخته بود و کمترین حربه اش تکفیر بود. بدین ترتیب «آدم تورات» محکوم گردید و در ردیف خرافه‌های مسلم قرار گرفت. عده ای از مسلمانان نیز بدون توجه به چون و چرای قضیه علم مخالفت با «آدم اسلام» را بر افراشتند، و چه حرفهای بی پایه و بی اساس که نگفتند. خدا لعنت کنه غاصبین رو که عقاید اسلام رو با خرافات بنی اسقاطیل مخلوط کردند و ما هر چی داریم به برکت اهل بیت علیها السّلام اجمعین هست. چه خوب است هیچ مطلبی را بدون تحقیق و بررسی باور نکنیم، و چه خوب است مصداق آن مثل فارسی نشویم که «غلام به مال خواجه نازد، خواجه به هر دو» البته آنهم به صورتی که هنوز مال یا قال خواجه را نمیشناسیم) و زمین عصر پر اضطراب تولد و نوجوانی و جوانی خویش را سپری کرده بود (در فرهنگ حدیثی و فرهنگ اسلامی ما معروف است که: وقتی آدم آفریده شد، زمین گفت: ای آدم در عصر پیری و اواخر عمر من آمده ای) در چنین زمانی باز یک «بحران حیات» در نقطه ای از زمین در ساحل دریا و میان باتلاق‌های جنگلی به فعالیت افتاد. این سومین بار بود که چنین اتفاقی در روی زمین رخ می‌داد. این بار نیز ذره‌های زیادی حیات پیدا کردند. آنها شبیه ذره‌هایی نبودند که در اولین بحران حیات پدیدار شده بودند. بلکه بیشتر شبیه ذره‌هایی بودند که در بحران دوم به حیات رسیده بودند. زیرا در بحران اول تنها ذره‌های حیات دار گیاهی پیدایش یافته بودند. ذرّه‌هایی که در بحران دوم به حیات رسیدند جنبندگان اولیه نامیده میشوند. ذره های بحران سوم هم در زبان حدیث به جنبندگان موسوم شده اند (واقعاً شگفت انگیزه فرمایشات اهل بیت جانم بفداشون امام باقر (ع) در ضمن حدیثی در مورد این ذره‌ها می‌فرماید: کالذّر یدبّون: مانند ذره هائی بودند که می‌جنبیدند. و امام صادق (ع) در موارد این ذرّه‌ها جمله: فکانوا بمنزلة الذّریسعی: مانند ذره‌هایی بودند که تلاش میکردند. و در همین حدیث جمله: بمنزلة الذّر یدرج: مانند ذره‌هایی بودند می‌جنبیدند، آمده است) این جنبندگان در زمانی پدیدار شدند که میلیاردها سال بود موجودات زنده ریز که مواد غذایی را به ریشه‌های گیاهان میرسانند، وجود داشتند (منظور اینکه از نظر علوم تجربی پیدایش این جنبندگان توجیه پذیرتر از پیدایش ذرات گیاهی بحران اوّل، میباشد. زیرا در آن وقت اثری از حیات در زمین نبوده، و هیچگونه مواد غذائی حتی برای خود آن ذره‌ها نبوده. و همچنین پیدایش این جنبندگان، از جنبندگان بحران دوم هم توجیه پذیرتر است: زیرا اینها وقتی پیدایش یافتند که همه جا پر از حیات بود و پر از مواد غذائی) نمیدانیم این جنبدگان به اصطلاح بی شمار چه مدت عمر کردند. اینقدر میدانیم که تنها یک جفت از آنها توانستند ادامه فعالیت بدهند. و این خاصیت طبیعت است که با باز شدن سوپاپ احتیاط بحرانش فروکش میکند (قبلاً توضیح داده شد که گویا انواع حیوانات هم در یک نقطه از یک منشاء واحد از جنبندگان تحول یافته اند. از همون نفس واحد. و موضوع باز شدن «سوپاپ احتیاط و فروکش کردن» تقریباً یکی از قوانین این طبیعت است نسبت به هر بحرانی. خصوصاً در جریان‌های فعالیت حیاتی طبیعت و تولید مثل در عالم جانداران. طرز کار دستگاه رحم بی شباهت به طرز کار آن باتلاق نیست. زیرا رحم از دو میلیون اسپرم نطفه فقط پذیرای یکی دوتای شان میشود و بقیه را وا می‌گذارد که سرنوشتی مانند سرنوشت بقیه ذرّه‌های مذکور در متن بالا داشته باشند. و با بیان دیگر: در آن باتلاق گرم و بدبو «حمأ مسنون» که دچار بحران حیاتی شده بود، تنها یک جای کوچکی بوده که شرایط پرورش آن ذرّه‌ها را داشته و توان پذیرش بیش از یک نفس واحد را نداشته است) پس بقیه آن همه ذره‌های زنده چه شدند؟ کجا رفتند؟ این موضوع داستان شنیدن دارد. قرآن در مورد آنها بحث کرده است. بطوری که اصلی از اصول عقاید اسلامی شده. شرح این داستان در اینجا سیمای سخن را دچار اضطراب میکند و جریان کلام را از نظم لازم باز میدارد. پس از بیان چند مطلب به شرح آن هم میپردازیم. اینک قهرمان داستان ما آن یک جفت ذرّه هستند که موفق به ادامه فعالیت شده اند. محیطی که آنها را پذیرفته بود. باتلاقی گرم و بدبو و حتی باید گفت سیاه رنگ و متعفن بود (و لقد خلقنا الانسان من حمأ مسنون آیه ۲۶ سوره حجر. انّی خالق بشراً من صلصال من حماء مسنون آیه ۲۸ سوره حجر) و تنها چنین محیطی است که بحرانی ترین حالت را برای فعالیت حیات جانداران ریز، دارد و بزرگترین گیاه آن جلبک و بزرگترین حیوان آن حلزون و گوش ماهی است. یعنی برای جانداران درشت تر پذیرش ندارد. اگر چنگی بر آن گِل میزدی و کفی از آن بر میداشتی با مختصر فشاری از لای انگشتانت به بیرون میلغزید (انّا خلقناهم من طین لازب آیه ۱۱ سوره صافات. توضیح: بیان این آیه بر اساس شمارش معکوس است. انسان، صلصال، حماء مسنون) این دو ذرّه تا اینجا دو مرحله کاملاً جدا را طی کرده بودند: مرحله نیل به دریافت حیات. و مرحله پذیرش در آن محیط برای ادامه فعالیت. پس از آن وارد مراحل دیگری شده اند (مالکم لا ترجون لله و قارا و قد خلقکم اطواراً. آیه‌های ۱۳ و ۱۴ سوره نوح. توضیح: تورات در «سفر پیدایش» تصریح کرده است که خداوند دو مجسمه از گل درست کرد و به آنها روح دمید، و آنها در همان دم تبدیل به دو انسان شدند بنام آدم و حوّا. قرآن در دو آیه فوق نه تنها بینش «خلق الساعه» ای در مورد خلقت آدم را، ردّ میکند. بلکه روحیه معجزه گرائی عوام را نکوهش مینماید. و میفرماید: چرا دوست دارید همه کارهای خدا را بدون وقار و در شکل «ناگهانی» تصور کنید؟ چرا جریان «علت و معلول» را نادیده میگیرید؟ توقع حدوث یک حادثه بدون وجود علت آن، توقع عدم وقار از خداوند است. اساساً در فرهنگ قرآن معجزه چیز خوبی نیست و انبیاء تا مجبور نشده اند اقدام به اعجاز نکرده اند. آیات متعدد داریم که مشرکین مکه را برای همین روحیه معجزه خواهی نکوهش میکند. حدیث نیز میفرماید «ابی الله ان یجری الامور الاّ باسبابها» متاسفانه روحیه معجزه خواهی باعث شده که فرهنگ یهودیت در مورد خلقت آدم تقریباّ صورت یک باور عمومی به خود بگیرد. و هنگامی که «آدم تورات» بطور آشکار و با دلایل روشن و انکار ناپذیر محکوم به خرافه گردید، به دلیل باور نادرست فوق لطمات آن به «آدم اسلام» هم خورد. به هر حال در دو آیه مورد بحث، از سوره نوح ابتداء معجزه گرائی را نکوهش فرموده، سپس میفرماید: «و قد خلقکم اطواراً» در حالی که خداوند پیدایش شما را در مراحل و صورت‌های مختلف انجام داده است. در صورت ذرّه میان گل و لجن، در پیکر گیاه، در شکل صلصال، در حالت صلصال کالفخار و...) میشه گفت مرحله دوم آنها به این صورت شده که پیکر گیاهی پذیرای آن دو
شده (راجع به مرحله گیاهی آیه ۱۷ از همان سوره نوح می‌فرماید «و الله انبتکم من الارض نباتاً»: خداوند رویانید شما را از زمین به صورت گیاهی. ابتدا معجزه گرائی را نکوهش میکند. سپس به مراحل مختلف خلقت انسان تصریح مینماید، آنگاه بیان میکند که یکی از این مراحل، مرحله گیاهی است. لفظ «نباتاً» به اصطلاح ادبی «مفعول مطلق» است. و کاربرد آن یا بیان عدد و یا تاکید است. به هر کدام از این معانی. نوعی گیاهی، یک رویانیدنی، حتماً به صورت گیاهی، یا حتی: یک رویانیدنی. نص است. در این که پیدایش انسان در یک مرحله ای به صورت گیاه بوده است. و وجود لفظ «نباتاً» مانع از هر نوع تاویل است. آیات متعددی نشئه ماده و محشر را به نشئه این دنیا تشبیه میکنند. و در فصل محشر نیز دیدیم که حدیث میگوید: مردم در آن روز از زمین محشر خواهند روئید. خلقت همه افراد در محشر مانند خلقت آدم است. زیرا در آنجا دیگر زاد و ولد و پیدایش در طول زمان‌های بس طولانی در قالب سلسله آباء و اجداد، نخواهد بود. و این از مسلمات عقاید اسلامی است. بعضی از محققین علوم تجربی نیز معتقدند که «در اندام‌های پیکر انسان، هنوز آثار جلبکی مشهود است» در حالی که این آثار در پیکر حیوانات حتی حیوانات گیاهخوار نیز وجود ندارد. رجوع کنید: اثبات وجود خدا. ترجمه احمد آرام)
مانند یک جفت تخم پروانه که در داخل اندام گیاهان پذیرفته میشوند و به فعالیت میپردازند تا روزی که به بلوغ لازم برسند. اما گیاه مورد نظر از سنخ جلبک‌ها بوده زیرا در چنان محیطی امکان زیستی برای گیاهان درشت تر نیست. در مراحل بعدی آن دو را می‌بینیم که در میان جنگل افتاده اند. شبیه دو کدو (دو نارگیل، یا هر چیز دیگر که دارای پوسته سفت و درونی نرم باشد) اگر با ضربه انگشت بر آنها کوبیده شود مانند پوست خشک نارگیل یا بادام صدا میدهد (آیه ۱۴ سوره الرّحمن, خلق الانسان من صلصال کالفخار: و خلق کرد انسان را از صلصال که مانند فخار بود. کالفخار: مانند خزف و سفال. البته مانند سفال، نه عین و خود سفال. صلصال: چیز ساخته شده از گل که روی آن خشکیده باشد، بطوری که اگر ضربه ای با انگشت بر آن زده شود، صدا میدهد) پس از مرحله های: حیات، جنبندگی، قرار گرفتن در پیکر گیاه، سفت پوستی و صلصال کالفخار بودن، پنجمین مرحله ای که آنها طی کرده اند مرحله «سخت پوستی» است که گویا از قالب سفت پوستی درآمده اند و دارای پوست سخت شده اند. مانند یک بادام یا گردو که پس از ریزش پوست سبز و سفتش در قالب یک پوست چوبی و سخت ظاهر میگردد. این پوست سخت را جنس همین ناخن‌هایی که امروز انسان‌ها دارند، بوده است. یعنی همه جای بدن آنها پوشیده از همین ناخن و چیزی شبیه ناخن بوده و آنچه در سر انگشتشان مانده (مثلاً) یادگاری از آن پوسته و پوشش است (این موضوع در روایت‌های منقول از ابن عباس. و نیز طی حدیث‌های متعدد از احادیث اهل سنت هم با تاکید زیاد، وارد شده است. رجوع کنید به کتاب «درّ المنثور» تالیف سیوطی) پیکرش از گوشت و استخوان بود لیکن مانند یک گوش ماهی در درون آن پوسته سخت قرار داشت. البته قبل از آنکه روح انسانی بر او دمیده شود. و از حدیث فهمیده میشود دوران گیاهی، سفت پوستی و سخت پوستی مدت چهل سال یا چهل دوره طول کشیده است (در طول این چهل سال و مراحل مختلف، جهش هائی در روند ساختمان پیکر این موجود حاصل شده است. همچنانکه قرآن میفرماید: انّ مثل عیسی عندالله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون: آفرینش عیسی مانند آفرینش آدم است (کدامیک از هزار آدم؟) که او را از خاک آفرید سپس به او گفت باش پس (همانطور که امر میشد) میگشت. آفرینش عیسی (ع) در شکم مادر بدون اینکه پدری داشته باشد یکی از مصادیق «ایجاد» و «کن فیکون» است، که یکی از مصادیق بارز «جهش» میباشد. و چون مقایسه شده میان این دو، روشن میگردد که آفرینش آدم نیز علاوه بر مرحله پیدایش ذرات با حیات، بهره مندی زیادی از «کن فیکون» داشته است) از اینجا می‌فهمیم که او در آن حال دارای روح حیوانی (یعنی حیات سلولی پروتوئینی گوشتی) بود لیکن هنوز فاقد روح انسانی بود (یعنی او در آن حال «بشر» بود که بشری در درون یک پوسته سخت، لیکن هنوز به مرحله «انسان» نرسیده بود) در این دوران سخت پوستی مانند هر موجود زنده، اندام هایش کار می‌کردند. لیکن تغذیه اش از ذخیره‌هایی بوده که در درون محفظه سخت یا در اندام خود داشته است. همه این درنگ‌ها و طی مراحل برای دریافت کمالی بود که لایق و آماده دریافت حیات انسانی و روح انسانی گردد.
نفخ روح:
فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ. ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ. اینک آدم تسویه و تکامل یافته شده و در طول پنج مرحله دارای اندام کامل شده است، ولی هنوز در محفظه سخت قرار دارد، که آماده دریافت روح انسانی است (آیه ۹ سوره سجده. نظر به اینکه بعضی‌ها این آیه را تأویل کرده اند و در صدد آمده اند که تحول انسان از حیوان، را از این آیه در بیاورند بهتر است آن را همراه با دو آیه قبلش مشاهده کنیم: الذی احسن کل شی خلقه و بدأ خلق الانسان من طین- ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهین- ثم سوّاه و نفخ فیه من روحه. آن خدائی که نیکو انجام داد هر چیزی را که بیافرید و شروع کرد آفرینش انسان را از گل سپس قرار داد نسل او را از آب پست (منی) سپس تسویه کرد او را و دمید بر او از روحش. میگویند: از ترتیب این آیه‌ها خصوصاُ با عنایت به لفظ «ثم» بر می‌آید که قبل از آنکه آن روح بر آدم دمیده شود، افراد انسان و نوع انسان وجود داشته که توالد و تناسل شان به طریق «منی» بوده است. و آدم تنها یکی از افراد آنها بوده که به این روح نایل آمده، و مراد از روح، روح ۱۴ معصوم یا روح پیامبری و شعور. استعداد و آگاهی است. اینان معنای «جعل» را با معنای «اخرج» یا «خلق» اشتباه میکنند. نمیفرماید نسل او را از منی خلق کرد، میفرماید قرار داد نسل او را از نطفه. و به بیان دیگر: خلقت آدم را از گل شروع کرد سپس در مراحل بعدی اندام پیکر او را طوری خلق کرد که نسلش از طریق نطفه باشد، یعنی این استعداد را به اندام او داد، و او را به این توان مجهز کرد، سپس که به مرحله کامل و تسویه و تکامل رسید روح انسانی بر او دمیده شد. بدیهی است که این تأویل کنندگان ذهنشان به «آدم تورات» مشغول است. و در اینصورت راست میگویند. زیرا قبل از آنکه یک مجسمه گلی جان داشته باشد قرار دادن نسل او از طریق نطفه، چه معنی دارد؟ مراد از «روحی» که به اصطلاح ادبی لفظ «روح» به ضمیر «ی» اضافه شده «اضافه ملکیّه» است. یعنی روحی که مال خدا، مخلوق خدا و در اختیار خدا، بود. نه اینکه خداوند، بخشی از ذات و روح خود را بر آدم دمیده باشد. چنین معنائی لازم گرفته که خداوند قابل تجزیه باشد. و در نتیجه مرکّب هم باشد) خداوند از روح خودش، یعنی روحی که مخلوق خود خدا بود، و روح والا و خاص بود (در همان دو حدیث فوق به این موضوع تصریح شده است. در یکی می‌فرماید «ثم نفخ فیه فلّما بلغت فیه الروح الی دماغه عطس... » سپس در او روح دمیده شد وقتی که روح به مغز او رسید عطسه کرد. و در دیگری در مورد پیکر آدم در آن حال، لفظ «جسد» به کار رفته است. که نشان می‌دهد هنوز فاقد روح انسانی بوده است) بر پیکر آماده آدم دمید. موجودی که قبلاً دارای حیات نباتی و حیات حیوانی بود اینک به حیات انسانی نیز نایل گردید. تفاوت این بشر با بشرهای قبلی که دستکم دویست هزار سال قبل از او منقرض شده بودند، در همین است که آنها «حیوان برتر» بودند ولی این یکی انسان است و یک آفرینش مجزا و جدایی دارد. هم جسمش با برنامه خاصی آفریده شده هم استعدادهای درونی و روح و روانش. اسلام موجودات حیات دار، را از نظر چگونگی رابطه شان با حیات، چنین تبیین میکند:
۱- گیاه دارای یک روح است. - روح نباتی.
۲- حیوان دارای دو روح است- روح نباتی که بدن و جسمش را رشد میدهد، و روح حیوانی که درک و حس‌هایی را به او داده و او را مستعد بر انتقال در مکان کرده.
۳- انسان دارای سه روح است. روح نباتی و روح حیوانی، و روح انسانی که این روح انسانی، او را بر ساختن تاریخ، جامعه، حقوق، زیبا شناسی و... مجهز کرده. از زبان امام سجاد -علیه السّلام- در دعای اوّل (صحیفه سجّادیه) بخش بیستم، میشنویم: الحمد لله الذی رکّب فینا الات البسط- و جعل لنا ادوات القبض- و متّْعنا بارواح الحیوة: حمد خدای را که مجهز کرده بدن ما را به ابزار بسط- و قرار داده برای ما وسیله‌های قبض را- و برخوردار کرد ما را از روح‌های حیات. در این میان رسماً به متعدد بودن روح‌ها در وجود انسان تصریح شده است. و علت اعتراض فرشتگان بر آفریدن آدم همین نکته بود. آنان گمان میکردند این بشر هم مانند انواع منقرضه بشر تنها دارای دو روح خواهد بود. وقتی آثار روح سوم را در آدم دیدند به حقیقت ماجرا پی بردند.

عجایب از فاطمه زهرا علیهماالسلام
اینکه مولا علی امیرالمؤمنین علیه السّلام مظهر العجایب بوده پس قطعا هم همسر و کفو ایشون باید مظهر العجایب باشند. یکی از عجایب بی بی و خاتون هر دو سرا سیده النساء عالم بانو فاطمه زهرا سلام الله علیها این است که ایشون بعد از شهادت پدرشون (ص) به مدت ۷۵ روز یعنی دو ماه و نیم در قید حیات بودند. در طی این مدت با وجود اینکه غاصبین خلافت تعدادشون بیش از ۱۲۰ نفر بوده و حکومت رو در دست داشتند و حتی سه بار به خانه وحی حمله کردند. درب خانه را به آتش کشیدند. سپس درب خانه را شکستند و به داخل خانه یورش بردند. مهمانان حضرت را کتک زدند و بازداشت کردند. خانه را تفتیش کردند. دست مولا (ع) رو بستند. پهلوی بی بی را شکستند. فرزندش محسن رو شهید کردند. سلمان. ابوذر. عمار. مقداد. زبیر و غیره را زدند و خون آلود کردند. ابوذر را تا پای مرگ زدند. چند نفر را که مقاومت و مخالفت میکردند بگونه کتک زدند که فوت کردند (که بعداً در موردشون توضیح میدم) عجیب اینکه تا زمانیکه بی بی (س) زنده بود نتوانستند از مولا (ع) بیعت بگیرند. حتی آهنگری آوردند تا میخ درب را صاف کند و بی بی (س) را کشان کشان به پشت درب بردند و با لگد طوری درب را کوبیدند که میخ پهلوی بی بی (س) را درید و پهلویشان شکست ولی بخاطر مقاومت بی بی (س) از شوهرش که دست بسته بود نتوانستند بیعت بگیرند. در تاریخ سه بار حمله ی وحشیانه با جزئیات ثبت شده که نام ۱۲۰ منافق حرامزاده در این حملات ثبت شده ولی با وجود این سه حمله و حملاتی که ثبت نشده باز نتوانستند بیعت بگیرند. بیعت اجباری و زوری که بصورت ناقص صورت گرفته شده. مربوط به زمان بعد از شهادت و خاکسپاری بی بی (س) هست و این واقعاً عجیب و شگفت انگیزه. تا بی بی (س) زنده بودند نتوانستند بیعت بگیرند. بانو (س) از فدک گذشت. ولی در مورد مظلومیت شوهرش کوتاه نیومد و تا زنده بود با هیچ ترفندی نتوانستند بیعت بگیرند. برای همین هر روز خبر میگرفتند که آیا هنوز بانو (س) زنده است یا نه؟ اما امان از بعد شهادت بی بی (س). امان از وقتی که مولا (ع) تنها شد. این تنهایی رو بعداً با ذکر منبع و سند تعریف میکنم. اینم حقیقتی هست که مخفی نگهداشته شده. جانم بفدات یا فاطمه زهرا. اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی الصِّدِّیقَهِ فَاطِمَهَ الزَّکِیَّهِ حَبِیبَهِ حَبِیبِکَ وَ نَبِیِّکَ. اَللَّهُمَّ کُنِ الطَّالِبَ لَهَا مِمَّنْ ظَلَمَهَا وَ اسْتَخَفَّ بِحَقِّهَا وَ کُنِ الثَّائِرَ اللَّهُمَّ بِدَمِ أَوْلاَدِهَا. خدایا از کسانی که به او ستم کردند، و حق او را سبک شمردند، انتقامش را بگیر، و خونخواه خون فرزندانش باش. الهی آمین.

سلمان فارسی و دوران بردگی
با توجه به اینکه روزبه یا همان سلمان فارسی بنا به فرموده ائمه (ع) لقمان حکیم این امت است. نتیجه میگیریم که دوران بردگی سلمان بنا به تقدیر الهی صورت گرفته تا مراتب بندگی و عبودیت را یاد بگیرد. با این مقدمه زندگی وی را از زبان خودش مرور میکنیم. (در جست وجوی نشانه ها) منطقه ای که در آن، به بردگی یهودیان در آمده بودم، کیلومترها با مکه یعنی شهری که قرار بود طبق پیش گویی ها، محل ظهور پیامبر آخرالزمان باشد فاصله داشت؛ اما کاروان‌های تجاری مکّیان گهگاه از آنجا میگذشتند و اخبار مکه را از آنان پرس وجو میکردم. رفته رفته فهمیدم نام آن شهری که در حومه آن به بردگی فروخته شده ام، «یثرب» است. آن چه برایم عجیب بود، سکونت قبایل گوناگون یهود در حومه یثرب بود که از قوم بنی اسرائیل بودند. پس از مدتی فهمیدم که آن‌ها به علت نزدیک بودن ظهور پیامبر آخرالزمان، به یثرب آمده اند. سؤالی که برایم مطرح شده بود، این بود که چرا به جای مکه، در سرزمین یثرب ساکن شده اند؟ تا این که پاسخ آن را با اصرار زیاد از اربابم شنیدم و فهمیدم که تورات و دیگر کتاب‌های یهود بشارت داده اند که پیامبر آخرالزمان، پس از ظهور در مکه، به یثرب هجرت میکند و مرکز حکومتش در آن جا خواهد بود. پس آنان هم منتظر بودند. از شنیدن این اخبار، اشک شوق از چشمانم جاری شد. از آن پس، رنج بردگی برایم آسان گشت و شب‌ها در خلوت خودم، از خداوند سپاسگزاری میکردم که سرانجام، پس از عمری طولانی و رنج‌های بسیار، مرا به آرزویم نزدیک کرده است و از او میخواستم که مرا هر چه زودتر به دیدار آن موعود نائل سازد تا سلام راهب‌های بسیاری را که دیده بودم، به او برسانم و پاسخ پرسش هایم را بیابم. روزی اربابم مرا برای خرید به یثرب فرستاد. گشت وگذاری در آن شهر کوچک کردم. ناگهان صدای پیرزنی را شنیدم که ایرانی و از اهالی جی (اصفهان) بود. دست تقدیر، او را هم مانند من، به دنبال نشانه‌های پیامبر آخرالزمان به یثرب کشانده بود و رنج کنیزی را به دوش میکشید. در فرصت کوتاهی که با او هم سخن شدم، خبری مهم به من داد. او گفت: به تازگی، مردی از قبیله بنی هاشم در مکه ادعای پیامبری کرده. باید صبر کرد و دید که آیا راستگوست و آیا به یثرب هجرت میکند یا نه؟ (زیرا در آن زمان یهودیان زیادی ادعای پیامبری داشتند) خبر برایم بسیار جالب و مهم بود. نشانی‌ام را به او دادم و از او خواستم هرگاه خبر تازه ای یافت، مرا باخبر کند (خبر این بانوی اصفهانی را ابن حجر عسقلانی در کتاب الاصابه جلد ۲۹ آورده و تنها در یک خط از زبان سلمان چنین روایت کرده است: وقتی به مدینه رسیدم، بانویی اصفهانی زاده را دیدم که مسلمان شده بود و او بود که مرا به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم راهنمایی کرد) گهگاه اخباری از مکه، به ویژه در زمینه مخالفت اشراف با پیامبر جدید میرسید. نام آن مدعی پیامبری را هم فهمیدم، محمد؛ نامی که بسیار شبیه نام محمود بود. همان فارقلیط که در انجیل پیشگویی شده بود. نشانه‌ها یکی یکی داشت درست در می‌آمد؛ ولی هنوز مهم ترین نشانه مانده بود، یعنی هجرت به یثرب. پس از مدتی، پیامبر جدید، جوانی را برای تبلیغ دینش که اسلام نام داشت به یثرب فرستاد. نام آن جوان، مصعب بن عمیر بود. او توانست همانند حواریون عیسی علیه السلام مردم را به اسلام دعوت کند، ولی من چون برده بودم، نمیتوانستم به یثرب بروم و او را ببینم. روزی پیرزن به من خبر داد که برای او یقین حاصل شده که محمد صلی الله علیه و آله و سلم همان پیامبر آخرالزمان است و به او ایمان آورده. فصل کار در نخلستان بود و من بر بالای نخلی مشغول کار بودم. ارباب یهودی‌ام زیر سایه نخل‌ها استراحت میکرد که ناگهان پسر عمویش با شتاب آمد و به او خبر داد که مرد مدعی پیامبری (حضرت رسول) در قبا، یکی از روستاهای اطراف یثرب، ساکن شده و به زودی به یثرب خواهد آمد. با شنیدن آن خبر که شادترین خبر زندگی‌ام بود به سرعت از نخل پایین آمدم و نزد اربابم رفتم و از آن پیامبر جدید پرسیدم؛ ولی پاسخم سیلی محکمی بود که بر گونه‌ام نشست. همانجا احساس کردم کینه‌های تاریخی یهود نسبت به عیسی مسیح علیه السلام اینک در انتظار محمد صلی الله علیه و آله و سلم است. تازه فهمیدم که یهودیان نه به خاطر علاقه و شوق، بلکه با نقشه نابودی پیامبر آخرالزمان به یثرب کوچ کرده اند و ته دلم لرزید. ادامه دارد..

امیر المؤمنین علی علیه‌السلام فرمود: اى شیعیان ما و گرد آمدگان به محور محبت ما، دور باشید از آنان که افکار خودشان را به حساب دین مىگذارند. امام باقر علیه السلام فرمود: کسى که تعلیمات دینى خود را از افراد غیر صادق دریافت کند خدا او را تا روز قیامت دچار آوارگى فکرى میکند.

مثالب و مناقب و مطاعن
امیرالمؤمنین علیه السلام به مردى که ادعاى محبت حضرتش همراه با محبت دشمنان را داشت، صریحاً فرمود که چنین چیزى نخواهد شد. خب. کسیکه میخواهد بُغض و تبرى را دستور کار اعتقاد و عملش قرار دهد و لعن نماید، با مسئله مهم و خطیرى به نام دشمن شناسى روبرو است. دشمن شناسى یعنى شناخت دشمن و تشخیص آن از دوست. در این مسئله، شکى نیست که عُقلا یا خودشان اهل تشخیص و شناخت هستند، و یا همانند تمامى موارد از امور دنیا حتى در کوچک ترین مسائل، به آگاه در این باب مراجعه میکنند تا دشمن را براى آنان معرفى کند، و یا دشمنى را که تا حدودى شناخته شده بیشتر بشناساند.
اگر غیر این راه را بروند قطعاً دوست و دشمن از یکدیگر تشخیص داده نمیشود، و در نتیجه مشکلات بسیار پیش مى آید، کما اینکه در طول تاریخ انحرافات متعدد پیش آمده است. دلیل این امر خطیر هم پرواضح است: چون معیارها و قوانین هر فنى در دست اهل آن فن است، و قضاوت و هر گونه دخالت در جوانب مختلف هر فن تنها از عهده متخصصین آن بر مى آید. در غیر این صورت، اگر هر کسى بخواهد در هر موضوعى نظر دهد و طبق فکر ناشیانه و غیرتخصصى خود عمل کند، قطعاً هزاران اشتباه و انحراف پیش مى آید، و در نتیجه چه حق هایى که ضایع میشود و جنایاتى که پوشیده میماند. اما سه کلید طلایی داریم. اول احادیث ائمه اطهار علیهماالسلام و دوم کتاب قرآن و دیگر کتب تاریخی و سوم عقل که حجت هست برای تشخیص. خب. تا اونجا که ممکنه سعی میکنم از روایاتی استفاده کنم که در کتب دست به شکمبه های سنی هم باشه. اکنون کلامی در مناقب بانو حضرت فاطمه زهرا علیهماالسلام از کتاب الروض الفائق سنی مذهب: روزی از روزها خدیجۀ کبری که خدایش از او خشنود باشد از حضرت ختمی مرتبت تقاضای میوه نمود. جبرئیل از بهشت برای آقای دوسرا دو عدد سیب آورد و گفت: ای محمّد! آن خدایی که برای هر چیز مقداری معیّن نموده است تو را میگوید: یکی از این دو سیب را خود تناول کن و دیگری را به خدیجه بخوران؛ زیرا که من اراده در آفرینش فاطمه از صلب شما را دارم. احمد مختار هم انجام داد آنچه را که جبرئیل امین بدان امر و اشارت نموده بود. چون کفّار از پیامبر درخواست شکافتن ماه را نمودند، آن هم در زمانیکه حامله بودن خدیجه آشکار گردیده بود، خدیجه گفت: رشتۀ امیدش گسسته باد هر که محمّد را تکذیب کند، در حالیکه او بهترین نبیّ و فرستاده است! در این هنگام فاطمه از درون شکم مادر ندا داد: یا اُمّاه لا تحزنی و لا ترهبی فإنّ الله مع أبی: ای مادر غمگین مباش و ترس به خود راه مده، همانا خداوند پشتیبان پدرم می‌باشد. عجبا. عجبا. که خودشون در مورد بی بی (س) اینجور میگن و بعد این همه ظلم در حقش کردند. حالا از کتاب خودشون (صحیح مسلم) از عایشه چی گفتند؟ الان برات میگم. یکی از گروه‌هایی که مورد لعنت قرآن قرار گرفته اند کسانی هستند که باعث اذیت خدا و رسول بشوند. خداوند در سوره احزاب میفرماید: إنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُبِینًا. کسانی که خدا و رسول را اذیت کنند، خداوند آن‌ها را در دنیا و آخرت لعن کرده و برای آن‌ها عذاب خوار کننده ای آماده کرده است. یکی از کسانی که به نقل صحیح مسلم و به اعتراف عمر بن خطاب پیامبر را اذیت میکرده، عایشه دختر ابوبکر و حفصه دختر عمر است. صحیح مسلم جریان را این گونه نقل میکند: عمربن خطاب میگوید: وقتی رسول اکرم از زنانش دوری جسته بود من وارد مسجد شدم، دیدم مردم با سنگریزه‌ها بازی میکنند و میگویند: رسول خدا زنانش را طلاق داده است. و این قبل از آمدن آیه حجاب بود. عمر میگوید: من به آن‌ها گفتم امروز از جریان با خبر خواهم شد. پس بر عایشه وارد شدم و گفتم ای دختر ابوبکر کار تو به جایی رسیده که رسول خدا را اذیت میکنی؟ عایشه در جواب گفت: مرا با تو چه کار ای پسر خطاب تو به دختر خودت بپرداز. پس بر حفصه وارد شدم و به او گفتم: ای حفصه کار تو به جایی رسیده که رسول خدا را اذیت میکنی؟ به خدا قسم تو خوب میدانی که پیامبر تو را دوست ندارد و اگر به خاطر من نبود تو را طلاق میداد. کتاب صحیح مسلم، باب فی الایلاء. خب. ما مثلی داریم که میگیم گوزو منع و مذمت چسو رو کرد. دوست نداشتم بگم بقول معروف سیر به پیاز میگه بدبویی. چون سیر هفتاد خاصیت داره. پیاز کلی خاصیت داره. نخواستم به سیر و پیاز اهانت کرده باشم و با این موجودات پلید و خبیث مقایسه کنم.
بگذریم.. در کتاب بصائر الدرجات از امام باقر علیه السلام نقل است: مردی از اهل بیت ابوعبدالله علیه السلام درباره این سوره از وی پرسید: انا انزلناه فی لیلة القدر. فرمود: وای بر تو! از امر عظیمی پرسیدی، به هوش باش و از اینگونه امور سؤال نکن. پس مرد از آنجا رفت. پس روزی نزد او آمدم و از او پرسیدم، فرمود: انا انزلناه. نوری است برای انبیا و اوصیا، که حاجتی درباره آسمان و زمین نمیخواهند مگر آنکه آن حاجت را با آن نور مطرح میکنند، پس حاجت آنها را برآورده میکند. روایت شده است که از جمله حوایج علی بن ابیطالب این است که روزی به اولی گفت: لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یرزقون: آل عمران: هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شده اند، مرده مپندار، بلکه زنده اند که نزد پروردگارشان روزی داده میشوند. شهادت بده که رسول الله شهید از دنیا رفت، و مبادا بگویی که وی مرده است، به خدا سوگند به سراغ تو خواهد آمد، و از خدا بترس هنگامیکه رسول خدا نزد تو آمد. زیرا شیطان به شکل رسول خدا تمثل پیدا نمیکند. اولی تعجب کرد و گفت: به خدا سوگند، اگر پیش من بیاید از او اطاعت میکنم و از آنچه در آن هستم دست میکشم. پس امیرالمؤمنین حاجت خود را با آن نور مطرح کرد، پس به سوی ارواح انبیا بالا رفت. ناگهان محمد صلی الله علیه و آله در حالی که چهره اش با آن نور پوشانده شده بود آمد، در حالی که میگفت: ای ابوبکر، به علی و به یازده تن از فرزندان وی ایمان بیاور، آنها مانند من هستند مگر در نبوت؛ و با بازگرداندن آنچه در دست توست (غصب خلافت) به سوی خدا توبه کن، زیرا که تو نسبت به آن حقی نداری. (محل این اتفاق مسجد قبا هست) سپس رفت و دیگر دیده نشد. اولی گفت: مردم را جمع میکنم و در خصوص آنچه که دیدم، میان آنها خطبه میخوانم، و ای علی! نسبت به آنچه از آن توست و در دست من است، از خداوند خلاصی میخواهم، به شرطی که به من امان دهی؟ مولا علی علیه‌السلام فرمود: تو این کار را انجام نمیدهی، اگر تو آنچه را دیده بودی فراموش نمیکردی، عمل میکردی (یعنی دومی شیطان توست و نمیذاره) پس اولی پیش دومی رفت و نور (انا انزلناه) به علی علیه السلام باز گشت، و به او گفت: اولی با دومی ملاقات کرد. پرسید: مگر نور از آن اجتماع مطلع شد؟ فرمود: نور دارای زبانی شیوا و دیدگانی قوی است که در پی اخبار اوصیا است و به اسرار گوش میدهد، و تفسیر هر موضوعی که دشمنانشان از آنها پنهان میدارند را برای آنان بیان میکند. پس هنگامی که اولی ماجرا را برای دومی تعریف کرد، دومی گفت: تو را سحر و جادو کرده است، و این جادو نزد بنی هاشم سابقه دارد. سپس آنها برخاستند که به مردم بگویند، اما ندانستند که چه بگویند. پرسیدم: چرا؟ فرمود: زیرا آنها آن را فراموش کردند، و نور آمد و داستانشان را برای علی علیه‌السلام بازگو کرد. حضرت فرمود: از آنها دور باد، آنگونه که از قوم ثمود دور شد. (این واقعه رو امام صادق علیه‌السلام هم خیلی کامل فرموده که در کتاب ارشاد القلوب هست و فردا کاملش رو برات ترجمه میکنم) و در الخرائج از سلمان نقل است: به علی علیه السلام خبر رسید که دومی شیعیان وی را (به بدی) یاد کرده است. پس در یکی از راههای باغهای مدینه جلوی او را گرفت، در حالی که مولا (ع) کمان عربی در دست داشت، و گفت: به من رسیده است که تو شیعیان مرا (به بدی) یاد کرده ای. عمر گفت: دست بردار، و به خودت رحم کن. فرمود: تو از اینجا نمیروی (تکان نمیخوری) سپس کمان بر زمین انداخت. ناگهان به اژدهایی، مانند شتری که دهان باز کرده است، تبدیل شد، و به سوی دومی آمد که او را ببلعد. پس دومی فریاد زد: ای اباالحسن، تو را به خدا سوگند میدهم (که به من رحم کنی) از این پس این امر را تکرار نخواهم کرد و پیوسته التماس میکرد. پس امام دست خویش را به اژدها گرفت، پس مانند قبل به کمان تبدیل شد، و دومی وحشت زده به خانه بازگشت. سلمان گفت: شبانگاه علی علیه السلام مرا دعوت کرد و فرمود: نزد دومی برو که به او مالی از مشرق به وی رسیده است (گمانم منظورش از مشرق ایران و از غنایم باشد) و کسی از آن اطلاعی ندارد، و تصمیم دارد آن را تصاحب کند. پس به او بگو: علی به تو میگوید: مالی از جانب مشرق به تو رسیده است، پس آن را میان اهلش تقسیم کن و آن را تصاحب نکن که رسوایت میسازم. سلمان گفت: پیغام را به او رساندم، گفت: داستان دوستت مرا به شگفتی وامیدارد! چگونه این موضوع را دانست؟ گفتم: آیا این گونه امور بر او پنهان میماند؟ پس به من (سلمان) گفت: این را از من بپذیر، علی یک جادوگر است، و من به این خاطر نسبت به تو احساس دلسوزی میکنم و بهتر است که از او جدا شوی و به گروه ما بپیوندی، گفتم: بد حرفی گفتی! اما در خصوص علی، او از اسرار نبوت چیزی به ارث برده است که تو دیده بودی و چیزی که از آن بالاتر است. گفت: نزد وی برو و بگو: به روی چشم! پس نزد علی علیه السلام بازگشتم و به من گفت: میخواهی آنچه میان شما گفتگو شد را برایت بگویم، گفتم: شما به آن از من داناتری، پس هر آنچه اتفاق افتاده بود را برایم تعریف کرد، سپس فرمود: وحشت اژد‌ها تا زمان مرگ همراه او خواهد بود. خب. امیدوارم خوب ترجمه کرده باشم و گرچه خودم خیلی وسواس دارم روی ترجمه لغات و ضمن اینکه این احادیث چون برای خودم جالب بود به اشتراک گذاشتم.

فدک و بانقیا
از مظلومیت مولا علی علیه‌السلام همین بس که اراضی بانقیا که از موقوفات پیامبر (ص) و در تصرف مولا (ع) بود. همراه فدک غصب کردند و هنوز کسی اسمی از آن نمیبرد. اولی لعنت الله علیه عمدا وقتی موقوفات روستاهای مدینه و زمین‌های کشاورزی فدک را غصب نمود اشجع بن مزاحم ثقفی را بر آن گماشت زیرا برادرش در غزوه هوازن و ثقیف به دست مولا (ع) کشته شده بود. این شخص که مردی زندیق و منافق بود اولین جایی که مورد توجه قرار داد، همین زمینها و مزارع از املاک اهل بیت پیامبر (ص) بود که معروف به بانقیا بود، پس ابتدا آن املاک و موقوفاتی را که به علی علیه السّلام اختصاص داشت، تصرف کرد و آن زمین‌ها را در اختیار گرفت و بر مردم آنجا خباثت و تکبر کرد و زورگویی را تا آنجا ادامه داد تا اهالی روستای بانقیا به مولا علی علیه‌السلام شکایت کردند و دردسرهای زیادی را بوجود آوردند که حکایتی بسیار طولانی است. در کتاب الارشاد شرح آن و خون دل هایی که به امیرالمؤمنین علیه السلام دادند مشروحا ذکر شده. مراجعه کنید و بخوانید.

دزدیدن لقب بعد از چهار مرتبه بیعت
حضرت امیر المؤمنین علیه‌السلام توسط پیامبر (ص) با دو لقب صدیق اکبر و فاروق اعظم مفتخر گردید. عجبا وقتی خلافت را غصب کردند این دو لقب را هم دزدیدند. اولی لقب صدیق را دزدید و دومی لقب فاروق را. امیرالمومنین علیه السلام فرمود: ای ابابکر، آیا از رسول خدا کسی را بهتر محل اعتماد میدانی؟ که در چهار نوبت بیعت مرا از تو گرفت و همچنین از گروهی که همراه تو بودند که عمر و عثمان از جمله آنان بودند اول: در یوم الدار و دوم: در بیعت رضوان زیر درخت و سوم: آن روز که در خانه‌ام سلمه نشسته بودیم و چهارم: در روز غدیر پس از بازگشتنش از حجة الوداع، تمام شما گفتید: شنیدیم و از خدا و رسولش اطاعت کردیم، سپس پیامبر به شما فرمود: که خدا و رسولش بر شما گواهند. سپس شما گفتید: خدا و رسولش گواهان ما هستند؛ پس فرمود: گروهی از شما گواه گروه دیگر باشید، و آنان که حاضرند باید به غائبان برسانند و هر کس از شما مطلب را شنید، باید به آنان که نشنیده اند، موضوع را بگوید. پس شما گفتید: بله ای رسول الله، تمامی شما برخاستید و به رسول خدا تبریک عرض میکردید و نیز به من هم برای کرامتی که خداوند نسبت به ما بخشیده است، تبریک گفتید؛ سپس عمر نزدیک شد و دست به شانه من زد و در حضور شما گفت: مبارک باد ای فرزند ابیطالب، مولای من و مولای مؤمنان شدی. ارشاد القلوب.

حدیث :
امام رضا علیه السلام از پدران بزرگوارش روایت فرمود که : رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : آن کس که از گناه توبه کند همانند کسى است که گناهى نکرده است .
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: هیچ خیرى در دنیا نیست مگر براى دو مرد: یکى مردى که هر روز بر نیکوکارى اش بیفزاید و دیگرى مردى که گناه خویش را با توبه نمودن جبران کند، و او کجا و توبه کجا؟ به خدا سوگند اگر به قدرى سجده کند که گردنش قطع شود خداوند از او نمى پذیرد مگر به سبب ولایت ما اهل بیت .
حدیث :
امام رضا علیه السلام از پدرانش علیه السلام روایت فرمود که : رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : به نعمتهاى خداوند که پروردگار شماست اعتراف و اقرار کنید و از همه گناهانتان به درگاه خداوند توبه آورید زیرا خداوند بندگان شکر گزار خود را دوست مى دارد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش و ایشان از رسول خدا صلى الله علیه و آله روایت کند که : کسى که مرتکب گناهى شود در حالى که خنده بر لب دارد در قیامت با چشم گریان داخل آتش مى شود.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: به خداوند امیدوار باش امیدى که تو را بر انجام معصیتش جرات نبخشد و از خداوند بیم داشته باش بیمى که تو را از رحمتش ناامید نگرداند.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه اى فرمود: کسى به گمان خود ادعا دارد که به خداوند امید دارد، سوگند به خداى بزرگ که دروغ مى گوید. او را چه شده که امیدوارى اش در عملش آشکار نیست ؟! هر امید دارنده اى اثر امیدش در عملش پیداست مگر امیدى که مردم به خداى تعالى دارند که این امید داراى عیب و ناخالص است ، و هر ترسى (اثرش ) مسلم و ثابت است مگر ترس از خدا که این ترس (در بیشتر مردم ) ناقص و بیمار است ، در کار بزرگ (آخرت ) به خدا امید دارد و در کار کوچک (دنیا) به بندگان خدا امیدوار است ، پس با بنده خدا به گونه اى رفتار مى کند که با خداوند چنین رفتارى ندارد، پس چگونه است شان خداوند جل ثناثه که در حق او نسبت به آنچه که با بندگان رفتار مى شود کوتاهى مى گردد؟ آیا مى ترسى که در امیدواریت به خدا دروغگو باشى یا اینکه او را شایسته امیدوارى نمى بینى ؟ همچنین اگر از بنده اى بترسد چنان از او مى ترسد که از پروردگارش به این اندازه نمى ترسد. پس ترس از بندگان را نقد و ترس از آفریننده اش را به منزله وامى که امید برگشت آن نیست و وعده اى که به آن عمل نشود مى پندارند.