شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب
شکوفه های گیلاس

شکوفه های گیلاس

مرد تنهای شب

تغییر

هیشوخ یعنی هیچوقت زور نزنیم کسی را عوض کنیم چون تجربه بهم ثابت کرده فقط کسی که باید عوض بشه خودمونیم. امتحان کن تا ببینی وقتی خودمون عوض میشیم. همه چیز در پیرامون ما عوض میشه. حتی بعضی دوستانمون. البته هر تغییری خوب نیست و پیشرفت حساب نمیشه. خدا خرچنگ های صدفی رو آفریده که همیشه رو به عقب راه میرن. تا به ما هشدار بده که دقت کنیم مسیرمون پسرفته یا پیشرفت؟


آفرینش و بدل ما یتحلّل
انسان‌ها ابتدا پیکر کوچکی داره، با تغذیه از شیر مادر بتدریج بزرگ تر میشه. اما این جریان افزایش و جذب، صورت انباشت نداره. یعنی جوری نیست که هر چی از شیره غذا جذب بدن شد. همچنان جزو بدن بماند، و جذب‌های بعدی روی آن اضافه شود. بلکه از یک طرف میخورد و شیره غذا به بدن او جذب شده و تبدیل به سلول و گلبول میشود. و از طرف دیگه سلول‌ فرسوده در اثر کار، حرکت، فعالیت، حتی تنفس و خواب به انرژی تبدیل شده و از بدن صادر میشه. انسان هرگز بی کار نیست. (گر بچشم عاقلان نگری همه در کارند بیکاران)، و کار نیز انرژی میبرد. بدن کودک در میان این دو جریان به تدریج بزرگتر میشه. و بدن یک پیر نیز در میان این داد و ستد، نحیف تر میشه. هر کار و هر حرکت بزرگ و کوچک، حرکت فیزیکی یا متافیزیکی مثل تفکر و اندیشه، همه انرژی مصرف میکند. و هیچ کاری حتی فکر کردن، بدون صرف انرژی نیست. تقریباً در هر ۱۰ سال سلول‌های یک بدن کامل عوض میشه. بدن مثل روخانه که از یک طرف سلول‌های جدید می‌آیند و از طرف دیگر میروند. و بدین ترتیب بدن یک انسان هفتاد ساله ده بار عوض شده. کدامیک از این بدن‌ها به محشر میروند؟ و آن عمل خوب یا بدی که یکی در بیست سالگی با بدنش مرتکب شده، آیا مکافات آن عمل را بدن هفتاد سالگی (یعنی آخرین بدن او) باید متحمل بشه؟ درسته که این بدن‌های دهگانه به تدریج و رودخانه وار عوض شده اند، لیکن در صورت کلی و روی هم رفته جریان، بدن بیست سالگی غیر از بدن هفتاد سالگی است. پاسخ: درست است که بدن انسان به طور مداوم از مواد جهان میگیرد و آنها را به صورت انرژی به جهان پس میدهد. اما بخشی از بدن از آغاز دوران جنینی تا پایان عمر او ماندگار هست و میماند. این قسمت افزایش می‌یابد ولی کاهش ندارد. این قسمت همان است که یک فرد هفتاد ساله آن را (من) مینامد و میگوید (من همانم که بیست سال پیش، چنین کردم) این قسمت عبارت است از تکامل یافته ترین ذرات بدن، که در عین حال تکامل یافته ترین مواد در این کهکشان‌ها و منظومه‌ها هست، و محصول والای این همه فعالیت‌های فیزیکی و شیمیایی و حیاتی این عالم است. این بخش از بدن (حساس) و (درّاک) است. یعنی حس میکند و درک و شعور دارد. حس و فکر و اندیشه، مهر، عشق، رؤیا، سازندگی، ابداع و اختراع و... و... همه مال آن و بر روی آن است. آن بخشی که ما (عصب و رگ و پی) مینامیم، بخش تشکیل دهنده (منِ جسمی) انسان است که خانه روح انسانی، و نیز منزلگاه (شخصیت) انسان هم هست. این بخش از بدن همیشگی و ماندگار است. و از روز تولد با گذشت ایام رشد میکند. تا به حد طبیعی و مقرر خود برسد. این بخش در همه جای بدن شبکه وسیع دارد. و در هر سر سوزن از نقاط بدن (اعم از گوشت، رگ، استخوان) حضور داره. و بدن اصلی انسان همین است. بخش دیگر بدن که به طور مرتب عوض میشود و به تحلیل میرود و جایش را به سلول‌های جدید میدهد، این بخش تنها توانسته است به اندازه ای از تکامل پیش برود که به آن (مرحله حیوانی) میگوئیم، (یعنی مابقی که در صد زیادی از جسد هست و فانیه) و بدین جهت توان رسیدن به محشر را ندارد. مثل اجزای بدن حیوان در پایان عمر کره زمین و در هنگام مرگ منظومه شمسی (خصوصاً در مرحله انفجار عظیم و نبأ عظیم) در آن عالم پهناور گاز و مذاب، مستهلک خواهد گشت. بنابراین، هر ماده و ذره ای که روزی جزء بدن انسان بوده، قابل رسیدن به محشر نیست، و تنها ذرات بخش اصلی بدن است که (ماندگار و جاوید) است. که با مرگ انسان ماهیتش را از دست نمیدهد، و هنگام انفجار کره زمین و مرگ منظومه، و در انفجار نبأ عظیم هستش. و بصورت ذرات فراش با حفظ خصوصیات خود، خواهد ماند تا به آن عالم محشری که شرحش رفت، برسه. فهمش آسونه. قوانین خلقت ثابت و منظم هست. چرا قرآن از ما میخواد که به آفرینش گیاه و حیوان نگاه کنیم؟ چون قوانین یکی هستند ولی در مقیاس متفاوت یعنی (هویج. درخت چنار تنومند. آسمانها) هر سه طبق قانون الهی ولی در حجم متفاوت هستند. برای فهم کاملتر مجدداً مثال قبلی رو میزنم. اوکی؟ (مثال از درخت و هویج و قشرهای آنها) : قشرهای یک هویج را از مغز آن جدا کن مشاهده کن که رگه‌های ریشه گونه ای از پوست به مغز کشیده شده و آن دو را به هم پیوند داده است. هویج موادی را از طریق همان رگه‌ها از مغز خودش جذب میکنه. خب این مواد جذب شده تکامل یافته ترین، و عالی ترین موادی هستند که در مغز هویج وجود دارن. جهان هم همینطوره و قشرهای بالائی تنها کاملترین و تکامل یافته ترین ذرات را جذب میکنند. میدونم اول متن این پست عنوان (بدل ما یتحلل) برات نامفهوم بود که یعنی چی؟ این موضوع یک مسأله جدید یا یک ره آورد توسعه علوم جدید نیست. متکلمین قدیم ما عموماً از مسأله بدل مایتحلل بحث کرده اند و تصریح کرده اند که آنچه به معاد خواهد آمد همه بدن انسان نیست، بلکه بخشی از آن است. در جلد ۷ بحار حدیثی پیدا کردم که طولانی بود ولی کوتاه بگم. متن حدیث: پرسیدم از امام صادق (ع) از پوسیده شدن بدن. فرمود: بله میپوسد تا اینکه نه گوشتی برای او بماند و نه استخوانی، مگر آن طینتی که از آن ساخته شده، زیرا آن طینت مندرس و مستهلک نمیشود، میماند در گور به حالت گرد، تا مجدداً (در معاد) از آن ساخته شود. خب امام علیه‌السلام نفرمود روح. بلکه فرمودند طینت. که مقدار کمی هست و خاک میشه بصورت پودر ولی منتظره تا در معاد محشور بشه بعنوان بدن اصلی. خیلی بازش کردم که مبهم نباشه. ضمنا در آیه ۴ سوره ق قرآن میگه: لقد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا کتاب حفیظ: و البته میدانیم آنچه را که ارض از (بدن) آنها کسر خواهد کرد و در اختیار ماست کتاب حفیظ. آیات ۱ تا ۴ مربوط به رجعت هستش و انکار کافرین. قوانین جهان حفیظ است، اشتباه نمیکند، تفاوت یک کره با کره دیگر و تفاوت یک ذرّه با ذرّه دیگر در سیستم منظم جهان محفوظ هستش و در این سیستم تکلیف هر چیز روشن. کدام ذرّه در کدام بخش از جهان باید باشد و کدام مواد باید در کجای پیکر جهان بکار رود، همه و همه مشخص و معین است. در قوانین و فرمول‌های جهان خطا روی نمیدهد. همه چیز روند طبیعی داره. در این کتاب حفیظ مشخص شده است که ذرّه‌های بدن انسان‌ها در کجا هستند و باید به کجا روند و چگونه باید بروند. این بینش عوامانه است که تصور کنن خداوند مانند یک بشر (که دنبال جمع کردن چیز میرود)، قدم به قدم دنبال ذرّات فراش خواهد رفت و آنها را جمع کرده و از نو به صورت هیکل‌های بشری درخواهد آورد. (ابا الله ان یجری الامور الاّ باسبابها. ابا دارد خدا از اینکه کاری کند مگر با وسیله. جان میدهد بوسیله جبرئیل. جان میگیرد بوسیله عزرائیل) خداوند همان طور که ذرّات لازم برای ساختمان یک گل، یا میوه، یا برگ را توسط اسباب و سازمان عمومی جهان از جای جای خاک جمع میکنه. همان طور هم ذرّات فراش را برای حضور در محشر جمع خواهد کرد. خدا قادر است این کار را به طور مستقیم و بدون تسلط سیستم و سازمان عمومی جهان، انجام دهد. لیکن در این صورت مصداق (معجزه) پیدا میکند و خداوند (جریان حکیمانه عمومی امور جهان) را بر معجزه ترجیح داده است. و اساساً معجزه از نظر اسلام چیز جالبی نیست و انبیاء تا مجبور نشده اند اقدام به معجزه نکرده اند (ما لکم لا ترجون لله وقاراً) یک شاخه گل را در دست بگیر و به آن نگاه کن. با زبان علم از او بپرس: با این طراوت و زیبایی از کجا می‌آئی؟ او هم با زبان علمی به شما پاسخ خواهد داد: از راه بس دور آمده‌ام و مسیر بس طولانی را طی کرده‌ام که اینک در دست تو قرار دارم، مسیر تکامل را طی کرده ام. بیلیون سال پیش. در دل یک عالم مذاب و گاز قرار داشتم بعضی از ذرات پیکرم به صورت ذرات گازی و بعضی به صورت ذرات مایع و حتی بعضی از آنها در قالب انرژی بودند. هر کدام از ذره‌های من در گوشه ای از آن عالم بس پهناور پراکنده بودند. بعضی از آنها با بعضی دیگر میلیون‌ها کیلومتر فاصله داشتند. در آن عالم پرتلاطم گاهی به این سو و گاهی به آن سو میرفتند. هر بار مسافت زیادی را طی میکردند. میلیاردها سال بدین سان بر ذرات من گذشت. روزی در آن عالم گازی، مذابی ما انفجار عظیمی رخ داد کهکشان‌ها و منظومه‌ها پدید آمدند. ذرات پیکر من نیز در یک کهکشان قرار گرفت و در بخشی از آن که منظومه اش مینامند، و بخشی از آن منظومه که به کره زمین موسوم گردید دوران‌هایی بر کره زمین گذشت که هنوز در حالت گاز و مذاب بود که ذرات پیکر من در آن کره متلاطم یکی در این گوشه و دیگری در گوشه دیگر در انباشت موج‌ها به فاصله میلیون‌ها کیلومتر، به سر می‌بردند. تا دوران سرد شدن زمین و (دحوالارض) آغاز شد، و ذرّات پیکر من هر کدام در جایی دورتر از دیگری در دل صخره‌های عظیم قرار داشتند. ذرات من در دل خاک ها، روی زمین ها، توی دریاها، پخش و پراکنده بودند، در اثر تغییرات زیاد، باد و باران و عوامل دیگر، شرایط جمع شدن ذرات من را در یک محیط فراهم آوردند. یادم هست شبی، بارانی از ابری بارید، ابری که از آن سر دنیا و از گوشه‌های دور اقیانوس برخاسته بود. بخش زیادی از ذره‌های مرا با خود آورده بود. اینک که من گل هستم در دست تو، در همین چند ماه پیش بخشی از ذرات وجودم میلیون‌ها کیلومتر از تو فاصله داشتند. این را هم بدان که هر ماده و هر ذرّه ای صلاحیت ساختن پیکر یک گلی مثل من را ندارد، این کار فقط از ذره‌هایی ساخته است که به میزان لازم راه تکامل را طی کرده باشند. وگرنه در همین کره زمین میلیون‌ها تن از ذره‌ها هستند تا چه رسد به هیکل عظیم منظومه‌ها و کهکشان ها. این داستان را که از زبان این گل گفتم، یکی از مسائل پیش پا افتاده و مسلم علمی امروز هستش. پیدایش و تکوّن پیکر یک انسان در محشر، با پیدایش و تکوّن این گل، هیچ تفاوتی در اصول، ندارد. فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ أَیْنَ ما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللَّهُ جَمِیعاً إِنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ: پس پیشی گیرید در انجام دادن خیرات (زیرا) در هر کجا (پراکنده) باشید می‌آورد. (ذرات) شما را جمیعاً، که خداوند بر هر چیز قادر است. این گفتگوی با گل رو اگر با سیب یا نان یا برنج یا هر نعمتی انجام بدی حقیقت داره. پست امروز طولانی شد پوزش چون لازم بود بازش کنم. در پست بعدی نکته جدیدی رو در مورد آفرینش میگم چون حدس میزنم چه سوالاتی ممکنه برات پیش بیاد. قبل از پرسش خودم میجوابم. به شرط حیات ادامه دارد..

طبیب دردمندان
ای طبیب دردمندان خسرو خوبان کجایی؟
ای شفابخش دل مجروح بیماران کجایی؟
ظلم وجوروجهل وکین یکباره عالم را گرفته؟
ظالمان جولان دهندای مصلح دوران کجایی؟
دشمنان شادو عزیزان خوارو قرآن مانده بیکس
یا معزّ الاولیاء ای حامی قرآن کجایی؟
صبح امید محبّین از غمت شام سیه شد
شمع دل افروز در شام سیه روزان کجایی؟
دیده ما، ز انتظارت شدسفیدای نور چشمان
قلبهاخون شد زهجرت ای مه تابان کجایی؟
چون بیایی خاک پایت سرمۀ چشمم نمایم
رُخ نهم برمقدمت ای روح بخش جان کجایی؟
رفت ازکف صبروازدل تاب تا آندم که آید
بوی پیراهن ز مصر ای یوسف کنعان کجایی؟
تا به کی با هم نشینیم و بگوییم درد یاران؟
تابه کی ریزیم اشک از دیدۀ گریان کجایی؟
عمرکوتاه است و ترسم مرگ آید ناگهانی؟
جان دهم اما نبینم روی تو جانان کجایی؟

قسمت دوم داستان جزیره خضراء
بعد از اینکه مدت شانزده روز در دریا حرکت کردیم، در وسط دریا آبهای سفیدی نظر مرا جلب کرد. آن شیخ که نامش محمّد بود به من گفت: چه موضوعی نظرت را جلب کرده است؟ گفتم: آبهای این نقطه رنگ دیگری دارد؟ گفت: اینجا بحر ابیض (دریای سفید) است و این هم جزیرۀ خضراست. این آبها همانند دیواری اطراف جزیره را احاطه نموده است و از حکمت خدا چنین است که کشتی‌های دشمنان ما اگر بخواهند به این نقطه نزدیک شوند، به برکت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه) غرق میگردند. (فقط دشمنان) مقداری از آبهای آن نقطه را خوردم مانند آب فرات شیرین و گوارا بود. بعد از اینکه آبهای سفید را پیمودیم، به جزیرۀ خضرا رسیدیم. از کشتی پیاده و وارد شهر شدیم. شهری بود آباد و پر از درختان میوه، بازارهای زیادی داشت، پر از اجناس و اهالی شهر به بهترین وجه زندگی میکردند. دلم از دیدن چنین مناظر زیبایی لبریز از شادمانی شد. رفیقم محمّد مرا به منزل خودش برد و بعد از استراحت به مسجد جامع بزرگ رفتیم. در مسجد جماعت زیادی بودند و در بین آن‌ها شخصی بزرگ و با ابّهت بود که نمیتوانم ابهت و جلالش را توصیف کنم. نامش سیّد شمس الدین محمّد بود. مردم نزدش علوم عربی و قرآن و فقه و اصول دین میخواندند. هنگامیکه خدمتش رسیدم، به من خوش آمد گفت، نزدیک خودش نشانید، احوالپرسی کرد و گفت: من شیخ محمّد را به سراغ تو فرستادم. سپس دستور داد در یکی از حجرات مسجد جایی برایم تهیه کردند. در آنجا استراحت میکردم و غذا را با
سیّدشمس الدین و اصحابش صرف میکردیم. مدت هجده روز بدین صورت گذشت. در اوّلین جمعه ای که برای نماز حاضر شدم دیدم که سیّد نماز جمعه را دو رکعت و به قصد واجب خواند. از این موضوع تعجب کردم، سپس به طور خصوصی به سیّد گفتم: مگر زمان حضور امام است که نماز جمعه را به قصد واجب میخوانی؟ گفت: نه امام حاضر نیست، لکن من نایب خاص او هستم. گفتم: آیا تاکنون امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) را دیده ای؟ گفت ندیده ام، لیکن پدرم میگفت: که صدایش را میشنیده، ولی خودش را نمیدیده است. امّا جدم هم صدایش را میشنیده و هم خودش را میدیده. گفتم: آقای من! علّت چیست که بعضی افراد او را می‌بینند و بعضی نه! گفت: این لطفی است که خداوند متعال نسبت به بعضی از بندگانش دارد. سپس سیّد دست مرا گرفت و به خارج شهر برد. باغها و بوستانها و نهرها و درختان فراوانی را مشاهده کردم، که در عراق و شام نظیرش را ندیده بودم. به هنگام گردش مرد خوش سیمایی به ما برخورد نمود و سلام کرد. به سید گفتم این شخص که بود؟ گفت: آیا این کوه بلند را می‌بینی؟ گفتم: آری، گفت: در وسط این کوه مکانی زیبا و چشمۀ آبی گوارا و انبوه درختان وجود دارد و در آنجا گنبدی است که از آجر ساخته شده است و این مرد با رفیق دیگرش خادم آن قبّه و بارگاه میباشند. من هر صبح جمعه به آنجا میروم و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) را زیارت میکنم (زیارت توسط دعا) و پس از خواندن دو رکعت نماز کاغذی را می‌یابم که تمام مسائل مورد نیازم در آن نوشته است. سزاوار است تو هم بروی آنجا و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) را در آن قبه زیارت کنی.
پس من به سوی آن کوه حرکت نمودم. قبّه را همانطور یافتم که برایم توصیف نموده بود. همان دو خادم را در آنجا دیدم. خواستار ملاقات امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) شدم، گفتند: غیرممکن است و ما اجازه نداریم. گفتم: پس برایم دعا کنید، قبول کرده و برایم دعا کردند. سپس از کوه پایین آمدم و به منزل سید رفتم.
او در منزل نبود. به خانۀ شیخ محمّد که در کشتی با من بود رفتم و جریان کوه را برایش تعریف کردم و گفتم که آن دو خادم به من اجازۀ ملاقات ندادند.
شیخ محمّد به من گفت: هیچ کسی حق ندارد به آن مکان برود جز سیّدشمس الدین. او از فرزندان امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) میباشد. بین او و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) پنج پدر فاصله است و او نایب خاصّ امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) میباشد.
بعد از آن از سید شمس الدین اجازه خواستم که بعضی از مسایل مشکل دینی را از او نقل کنم و قرآن مجید را نزدش بخوانم تا قرائت صحیح را به من یاد بدهد. گفت: اشکال ندارد، ابتدا قرآن را شروع کن. در بین قرائت اختلاف قاریان را ذکر میکردم. سید به من گفت: ما اینها را نمی شناسیم. قرائت ما مطابق قرآن علی بن ابیطالب (علیه السلام) است. آنگاه داستان جمع قرآن به وسیلۀ علی بن ابیطالب (علیه السلام) را بیان کرد. گفتم: چرا بعض آیات قرآن ربطی به ماقبل و مابعدشان
ندارند؟ گفت: آری، چنین است و جریان جمع قرآن به وسیلۀ ابوبکر و نپذیرفتن قرآن علی بن ابیطالب (علیه السلام) را بیان نمود. به دستور ابوبکر قرآن جمع آوری شد و مثالب را از قرآن حذف نمودند و از همین جهت می‌بینی که بعض آیات با قبل و بعد نا مربوط هستند.
از سیّد اجازه گرفتم و در حد نود مسأله از او نقل کردم که جز به خواص مؤمنین به کسانی اجازه نمیدهم آنها را ببینند. (در این قسمت حکایت به نقطه چین میرسیم که ظاهراً محرمانه بوده) ادامه دارد..

حضرت زهرا(علیها السلام) تنها با دو جمله کلید را میزند و هر ذهن آشنا با فلسفه همه چیز را میفهمد، از اول فلسفه تا آخرش را. امّا کو گوش شنوا و چشم بینا. وقتى که ما چشم و گوشمان را بر سخنان اهل بیت (علیهم السلام) مى بندیم گویى آن ها را نمى بینیم بل واقعاً آن ها را صدبار در کتاب مى بینیم اما حتى یک نگاه سطحى فلسفى به آن ها نمى کنیم. چرا؟ براى این که کلّه ما را از اول خراب کرده اند و عقل مان را ویران ساخته اند که قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) فلسفه ندارند و مهر (منقول) را بر پیشانى قرآن و احادیث چسبانیده اند که خداى شان نبخشاید. زیرا که بشریت را از دانش و فهمى که باید مى داشت محروم کردند. از فیلسوف معاصر مرتضی رضوی.

کربلا
وقتی گذر امیرالمؤمنین (علیه السلام) به دشت کربلا افتاد، با دیدگانی لبریز از اشک و اندوه به اصحاب خود فرمود: هذا مناخ رکابهم الی.. ترجمه فارسی: اینجا مکانی است که سوارانشان، فرود خواهند آمد. پس از آن به محلی رسید که آنرا (مقدفان) میگفتند. گرد آنجا گردید و فرمود: در این جا دویست تن از پیامبران خدا و دویست تن از فرزندانشان کشته شده و به شهادت رسیده اند. آنگاه گفت: این جا منزلگاه سواران و محل زورآزمایی و نبرد عاشقان و شهیدانی است که هیچکس از پیشینیان بر آنان پیشی نگرفته است و از آیندگان نیز کسی به منزلت و مرتبت ایشان نمیتواند برسد.
همت نگر که پیش تو با یک جهان امید
هرگز نشد گشوده لب التماس ما
عریانی است کسوت آزادگان عشق
زیبنده نیست بر تن هر کس لباس ما
تعمیر ما ز آب و گل عشق کرده اند
ایمن ز سیل حادثه باشد اساس ما

احادیث آخرالزمانی (همراه متن عربی)
روایت پانزدهم:
امام علی (علیه السلام) فرمودند: اَلا یا وَیْلَ بَغْداد مِنَ الرَّیّ مِنْ مَوْتٍ وقَتْلٍ وخَوْفٍ یَشْمُلُ اَهْلَ الْعِراقِ اِذا حَلَّ بَیْنَهُم السَّیْفُ فَیُقْتَلُ ما شاءَ اللهُ... فَعِنْدَ ذلِکَ تَخْرُجُ الْعَجَمُ عَلَی الْعَرَبِ وَیَمْلِکُونَ الْبَصْرة... ؛آگاه باش! ای وای بر شهر بغداد، از جانب ری (تهران) بلائی که متوجه او میشود از قتل و مرگ و ترس که شامل همۀ مردم عراق میگردد هرگاه جنگ در عراق واقع شود آنقدر از مردمش کشته میشود تا آنجا که خدا بخواهد... در آن زمان عجم (ایرانیان) قیام میکنند و بصره را فتح
کرده و تصاحب می‌نمایند.
روایت شانزدهم:
امام علی (علیه السلام) فرمودند: اَلا یا وَیْلَ لِفِلِسْطینَ وَما یَحِلُّ بِها مِنَ الْفِتَنِ الَّتِی لاتُطاقُ وَاَلا یا وَیْلَ لِاَهْلِ الدُّنْیا وَ ما یَحِلُّ بِها مِنَ الْفِتَنِ فِی ذلکَ الزَّمانِ جمیعُ الْبُلْدانِ الْغَربِ وَالشَّرْقِ وَالجُنُوبِ والشِّمالِ... ؛آگاه باش! وای بر مردم فلسطین از فتنه‌ها و جنگها که در آن واقع میگردد و انسان طاقت آن را ندارد. و وای بر مردم دنیا، و تمام کشورهای شرق و غرب و جنوب و شمال، از جنگها و فتنه‌هایی که واقع میشود.

پیشگویی شاه نعمت الله ولی (قسمت دوم)
چون دو ده سال پادشاهی کرد (رضاشاه حدود ۲۰ سال حکومت کرد)
شهیش را کنار می‌بینم
پسرش چون به تخت بنشیند (حکومت محمدرضاشاه که با تلاش انگلیس انجام گرفت)
بوالعجب روزگار می‌بینم
غارت و قتل مردم ایران
دست خارج بکار می‌بینم
اعتصاب و حساب در عهدش
سخت بی اختیار می‌بینم
ظلمت ظلم ظالمان دیار
بی حدّ و بی شمار می‌بینم
ظلم پنهان خیانت و تزویر
بر اعاظم شعار می‌بینم
جنگ و آشوب و فتنۀ بسیار
در کمین بی شمار می‌بینم
بر سر هر کوی و برزن
نام اوزشت وخوار می‌بینم (اشاره به فریاد مرگ بر شاه)
کم ز چل چونکه پادشاهی کرد (چل مخفف چهل سال، حدود سی سال حکومت کرد)
سلطه اش تار و مار می‌بینم.
بازم تکرار میکنم شاه نعمت‌الله ولی هرگز صوفی نبوده بلکه مرجع دینی و عالم بزرگواری بوده که بیش از صد کتاب و رساله و دیوان داره و این اشعار رو بر اساس احادیث سروده و قدمت این اشعار به ۷ قرن قبل برمیگرده و از میان نسخه های متعددی که بدست آوردم. بی اعتبار ترینش در کتاب منافقین بود که وقیحانه تحریف شده بود (کتاب فریاد مجاهد). لیکن شعر فوق بر اساس قدیمی ترین و معتبرترین نسخه رسمی و چاپ سنگی هستش. با اینکه حرف زیاد در این مورد داشتم لیکن ترجیح دادم سکوت کنم و فقط متن اصلی شعر رو خدمتتون بذارم و نتیجه گیری با خودتون باشه. ادامه دارد..

زندگینامه سلمان فارسی از زبان خودش (قسمت ۲)
نام اصلی سلمان روزبه فرزند بدخشان است. گرچه نام پدرش را بصورت معرب و با شکلهای مختلف مانند (بذوخشان و خشبوذان و ..) نیز ثبت شده و علتش حمایت از ولایت مولا (ع) و فرهنگ نژادپرستی غاصبین بوده لیکن سلمان دارای بالاترین درجات ایمان در میان صحابه مولا بوده تا جایی که در کتب معتبر شیعه و سنی آمده از امام علی (عَلَیْه السَّلاَمُ) دربارۀ سلمان پرسیدند فرمود: علم اول و آخر به او داده شده است، و آنچه پیش اوست کسی به آن نمیرسد. و یا فرمودند: او مردی از خود ما و خانوادۀ ماست و برای شما همچون لقمان حکیم است. با این مقدمه اکنون از زبان خود سلمان ادامه میدهیم. سلمان ادامه داد: در آن زمان، در ایران، نظام طبقاتی حاکم بود و در آن نظام، سه طبقه اجتماعی وجود داشت؛ طبقه اول، شاه و اشراف و موبدان. طبقه دوم، اصناف گوناگون مردم ایرانی و طبقه سوم، بردگان و نوکران و اسیران و گروه‌های دیگر. مردم آن روز ایران، غالباً کشاورز یا صنعتگر بودند. از این جهت، بین حاکمان و کشاورزان، افرادی وجود داشتند که آن‌ها را دهقان مینامیدند. دهقان‌ در شهر مسئولیتی شبیه کدخدا در روستا را داشت. و جمع آوری مالیات یک منطقه، رسیدگی به مسائل اجتماعی آن جا و تجهیز نیرو از مردان و جوانان در مواقع جنگ، از جمله وظایفی بود که باید انجام میدادند. (سلمان ابتدا در کازرون متولد و ساکن بودند ولی به منطقه جی در اصفهان مهاجرت نمودند) پدر من هم دهقان بود. به خاطر استعداد و هوش فراوانم، خیلی زود با حرفه پدرم و نحوه محاسبه مالیات و محصول‌های گوناگون آشنا شدم و از نوجوانی کمک کار پدرم بودم. چون پدرم به من علاقه مند بود و استعداد فراوان مرا می‌دید، مرا به موبد (روحانی زرتشتی) منطقه مان سپرد (توضیح: در ابتدا به روحانیان جاماسب پیامبر که معاصر ابراهیم نبی بوده. مغ و به پیروانش مجوس میگفتند ولی در زمان زرتشت مغ به موبد و مجوس به زرتشتی تغییر نام داد) تا علی رغم آن که در آن دوره، فراگیری دانش و تحصیل، خاصّ طبقه اشراف و موبدان بود. کیش و آیین زرتشتی را فرا گیرم. زرتشت، رایج ترین کیش آن زمان بود. اوستا، کتاب دینی زرتشت را خیلی زود فرا گرفتم (اوستا کتاب جاماسب بود که بعداً توسط زرتشت اصلاح و از تحریف پاک شد) و دعاهای آن را که هر روز باید در آتشکده‌ها خوانده میشد، حفظ کردم. آن چه از مکتب زرتشت بر دلم نشسته بود، اندیشه زیبای (پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک) بود؛ اما همواره پرسشی برایم مطرح بود و آن، این که چرا گفتار و رفتار بیشتر بزرگان دینی و یا حاکمان مدعی دینداری ما با این آموزه‌ها هماهنگ نیست؟ به ما آموخته بودند که جهان و خوبی‌های آن را خدای خیر، یعنی (ایزد) آفریده و سرچشمه همه بدی‌ها و شرها (اهریمن) است. این آموزه ای بود که هیچ گاه نتوانستم آن را بفهمم. (خدا در اوستای اصلی اهورامزداست و فرشتگان بنام ایزدان و جبرئیل بنام ایزد نماد نور و شیطان بنام دیو و اهریمن نماد ظلمت است) اگرچه در آن سال‌ها ناچار بودم آن را بپذیرم. آخر نمیتوانستم بفهمم چگونه در یک جهان، دو خدای خیر و شر وجود دارد و کدامیک قوی تر از دیگری است. محل عبادت ما آتشکده‌هایی بود که در آن می‌بایست همیشه آتش را روشن نگه داریم و من چون کتاب‌ها و دعاهای زرتشتی را فرا گرفته بودم، خیلی زود، به مقام آتش بانی آتشکده رسیدم. در اواخر دوره نوجوانی، هرچه بیش تر با موبدان به سر میبردم و هرچه بیش تر اوستا را زمزمه میکردم، پرسش‌های بیش تری درباره زندگی برایم ایجاد میشد که اوستا درباره آن سخنی نگفته بود و موبدان برای آن پاسخی نداشتند. در آن زمان، تحصیل برای طبقه‌های پایین ممنوع بود. از موبدان هم حق پرسش نداشتیم. در خانه، ضمن صحبت با پدر و مادر، پرسش هایم را مطرح میکردم؛ اما آن‌ها نیز پاسخی برای سؤال هایم نداشتند و سعی میکردند مرا از پرسیدن باز دارند و روحیه سرگرمی در کنار عادت و (تقلید دینی) را در من پرورش دهند. اما برای من که تازه به بلوغ رسیده بودم، هر روز پرسش‌های جدیدی پیش می‌آمد. این که اهورا مزدا با همه خوبی هایش چگونه در برابر اهریمن عاجز است؟ این که اگر دین ما طرفدار نیکی در گفتار و کردار و پندار است، چرا در جامعه، نظام طبقاتی حاکم است و این همه ستم وجود دارد؟ این که چرا آتشی که من مسئول روشن نگه داشتن آن هستم، باید نماد اهورا مزدا باشد؟ و… ناکامی از یافتن پاسخ، مرا بر آن داشت تا دنبال راه نجاتی باشم؛ چرا که در اوستا خوانده بودم که همه چیز با اوستا و زرتشت و موبدان تمام نمیشود، بلکه در آینده، موعودی به نام سوشیانت خواهد آمد (سوشیانت یعنی منجی بشریت که مشخصاتش همان صاحب الزمان جانم بفداش هست) و شعارهای سه گانه (گفتار و پندار و کردار نیک) را در سراسر جهان حاکم خواهد کرد. همین نکته برایم کافی بود تا بفهمم آن جامعه و وضعیتی که در آن زندگی میکنم، آخر دنیا نیست. ادامه دارد..

فاطمه زهرا سلام الله علیها
فاطمه ی اطهر سلام الله علیها پنج سال بعد از نبوّت و پیامبری پدرش صلی الله علیه و آله وسلم یعنی در بیستم ماه جمادی الثّانی در مکّه معظمه متولّد شد و مدت هشت سال با پدر خویش در مکّه بود، آنگاه بسوی مدینه هجرت نمودند و پیامبر خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم دو سال بعد از ورود به مدینه در روز اوّل ماه ذیحجه وی را برای حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام تزویج نمود. یعنی بعد از واقعه جنگ بدر، امر عروسی خاتمه یافت، هنگامی که پیامبر خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به شهادت رسید از عمر فاطمه ی اطهر سلام الله علیها هیجده سال و هفتاد و پنج روز بود هنگامی که امام حسن علیه السلام متولّد شد فاطمه ی زهرا سلام الله علیها دوازده ساله بود. رابطه کعبه با تولد مولا و بی بی (ع) این است که مولا (ع) در داخل کعبه متولد شد و بی بی (ع) در سال پنجم هنگام ساختن کعبه. حدیثی از اسماء بنت عمیس آمده که او گفت: رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به من فرمود: من در موقع ولادت بعضی از فرزندان فاطمه سلام الله علیها شاهد بودم که او در هنگام زایمان خون (نفاس) نمیدید، آنگاه رسول اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم فرمود: همانا خلقت فاطمه خلقت حوریّه ایست در صورت انسانی.

یک روایت تاریخی: عمّار به من گفت: (یعنی عمّار به سلمان گفت) آیا تو را از امر عجیبی باخبر کنم؟ گفتم: بگو برای من، ای عمّار! گفت: آری، من شاهد بودم که علیّ بن ابیطالب علیه السلام بر فاطمه سلام الله علیها وارد شد. پس چون چشم فاطمه سلام الله علیها به حضرتش افتاد به ایشان عرض کرد: پیش آی تا برای تو بگویم از آنچه واقع شده و آنچه واقع شَوَد و آنچه نبوده را تا روز قیامت و هنگام رستاخیز. عمّار گوید: دیدم آن حضرت عقب عقب برگشت تا آنکه بر پیامبر اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم داخل شد، (خانه پیامبر (ص) و خانه مولا و بی بی (ع) فقط دو اتاق بوده کنار هم و در کنار مسجدالنبی در شهر مدینه) آن حضرت نیز فرمود: ای اباالحسن! نزدیک شو، پس ما به آن حضرت نزدیک شدیم و چون رسول اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم از عدم حضور دیگران مطمئن شد به حضرت علی علیه السلام فرمود: تو برای من میگویی یا من برای تو بگویم؟ عرض کرد: سخن شما نیکوتر است ای رسول خدا! پس پیامبر صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم فرمود: گویا با تو بودم آنگاه که بر فاطمه داخل شدی و او به تو چنین و چنان گفت و تو از نزد او بازگشتی، علی علیه السلام عرض کرد: آیا نور فاطمه از نور ما است؟ (مولا جواب رو میداند ولی میخواهد شیعه را آگاه کند) پس رسول اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم فرمود: آیا نمیدانی؟ پس حضرت علی علیه السلام به سجده افتاد و شکر خداوند متعال را به جای آورد.
عمّار گوید: امیرالمؤمنین علی علیه السلام از نزد پیامبر اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم خارج شد و بار دیگر به خانه رفت و بر فاطمه سلام الله علیها داخل شد و من نیز با او به خانه ی فاطمه آمدم. پس فاطمه سلام الله علیها عرض کرد: گویا بسوی پدرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم رفتی و او تو را به آنچه من برایت گفته بودم باخبر نمود؟ فرمود: همینگونه است ای فاطمه!
پس فاطمه سلام الله علیها عرض کرد: ای اباالحسن! بدان که خداوند تعالی خلق کرد نور مرا و آن نور، تسبیح خداوند جلّ جلاله را میگفت، پس خداوند آن نور را در یکی از درختان بهشت به ودیعه گذاشت و آن درخت (برای اهل بهشت) نورافشانی نمود و چون پدرم داخل بهشت شد خداوند تعالی به او وحی فرمود:
جدا کن میوه ی این درخت را و آن را در دهان خود گذار. پس پدرم چنین نمود. آنگاه خداوند سبحان مرا در صلب پدرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به ودیعه گذاشت. پس مرا به خدیجه سلام الله علیها دختر خویلد منتقل نمود و او مرا وضع حمل کرد و من از چنین نوری میباشم و به همین علّت است که عالِم هستم به گذشته و آینده و آنچه نیامده است.
(پس حضرت فاطمه سلام الله علیها فرمود: ) ای اباالحسن! مؤمن به واسطه ی نور خداوند تعالی مینگرد.

حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: در کتاب على علیه السلام یافتیم که رسول خدا صلى الله علیه و آله بر فراز منبر فرمود: سوگند به آن خدایى که جز او معبودى نیست به هیچ مومنین هرگز خیر دنیا و آخرت عطا نشده است مگر به خاطر چند خصلت : گمان نیکو به خداوند و امیدوارى به عطا و بخشش خدا و خوش خلقى و باز ایستادن از غیبت مومنان و سوگند به خدایى که جز او معبودى نیست خداوند هیچ مومنى را بعد از توبه و استغفار عذاب نمیکند مگر به سبب چند خصلت : بدگمانى اش به خداوند و کوتاهى نمودن در امید داشتن به خدا و بد اخلاقى و غیبت نمودن از مومنین و سوگند به خدایى که جز او معبودى نیست هیچ بنده مومنى گمان نیکو به خدا نمى کند مگر اینکه خداوند در نزد گمان نیکوى او حاضر است (و پاداش نیکو به او مى دهد) زیرا خداوند بخشنده است و تمامى خیر در دست اوست و شرم دارد از اینکه بنده مومنش به او گمان نیکى داشته باشد و آن گمان و امیدوارى اش به خطا رود پس به خداوند گمان نیکو داشته باشید و به سوى او میل داشته باشید و زارى کنید.
حدیث :
سفیان بن عیینه گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که مى فرمودن گمان نیکو به خداوند داشتن این است که امید به هیچکس جز او نداشته باشى و از هیچ چیز جز گناهت نترسى .

پیشگویی

تا دیروز برای اینکه بفهمم طرف پسره یا دختر نگاه میکردم ببینم گوشواره داره یا نه؟ ولی الان سخت شده چون پسرا هم گوشواره بگوش میکنن. عجب حکایتیه.. پسرا پیراهن بلند میپوشن اومده پایین تا سر زانوشو گرفته ولی دخترا پیراهن کوتاه میپوشن که نافشون پیدا باشه. خدایا چرا همه چی پشت و رو شده؟ حرفم بزنی فحش میدن. ولش کن بی خیال. بقول حضرت حافظ درمورد آدمایی که سرشون تو زندگی بقیه‌س میگه:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هرکسی آن دِرَود عاقبت کار که کِشت


یه نگاه به خودت بنداز: شکستن دل و اجابت دعا؟
علی نقی، کاسب مؤمن و خیری بود که هیچ گاه وقت نماز در مغازه پیدایش نمیکردند. در عوض این معلم قرآن در صف اول نماز جماعت مسجد دیده میشد. یک عمر جلسات مذهبی در خانه ها و تکیه ها به راه انداخته و کلی مسجد مخروبه را آباد کرده بود ولی از نعمت فرزند محروم بود. آنهایی که حسودی شان میشد و چشم دیدنش را نداشتند، دنبال بهانه میگشتند تا نمکی به زخمش بپاشند؛ آخه بعضی ها عقده پدر او را به دل داشتند؛ پیرمردی که رضاخان قلدر هم نتوانسته بود جلسات قرآن خانگی او را تعطیل کند. علی نقی راه پدر را ادامه داده بود اماالان پسری نداشت که او هم به راه پدری برود. بخاطر همین همسایه کینه توز، بهانه خوبی پیدا کرده بود تا آتش حسادتش را بیرون بپاشد؛ در زد. علی نقی آمد دم در. مردک به او یک گونی داد و گفت: حالا که تو بچه نداری، بیا اینها مال تو، شاید به کارت بیاید. علی نقی در گونی را باز کرد، ۱۱ تا بچه گربه از توی آن ریختند بیرون. قهقهه مردک و صدای گریه علینقی قاطی شد. کنار در نشست و دستانش به دعا بلند و گفت: ای که گفتی بخوانیدم تا اجابتتان کنم! اگر به من فرزندی بدهی، نذر می کنم که به لطف و هدایت خودت او را مبلغ قرآن و دینت کنم. خدایی که دعای زکریای سالخورده را در اوج ناامیدی اجابت کرده بود، ۱۱ فرزند به علی نقی داد که یکی از آنها آقای محسن قرائتی است.

پیشگویی شاه نعمت الله ولی
سیّد نعمت الله ولی از بزرگان علمای شیعه، مضامین برخی از روایات را در قالب اشعاری بیان داشته است. گرچه حضرات صوفیّه او را بخود نسبت داده اند و خائنانه اشعار معروف او را نسبت به حوادث قبل از انقلاب از دیوان او حذف کردند، با اینکه در چاپ بمبئی (چاپ سنگی) سنه ۱۲۶۱ هجری، ص ۱۷۲، وجود دارد و در مجلّه سپید و سیاه، شمارۀ ۱۱۰۲ جمعه فروردین ۱۳۵۸ نیز منتشر شده است و در نسخه‌هایی که با کوشش دکتر قاسم غنی منتشر شد، آن اشعار به چشم می‌خورد و در نسخه‌های مطبوع قبل از انقلاب اسلامی نیز وجود دارد، امّا نشر نخستین که در سال ۱۳۷۴ دیوان نعمت الله ولی را با مقدّمه سعید نفیسی منتشر نمود، اشعار مربوط به انقلاب اسلامی
ایران و سقوط شاه را حذف کرده است، گرچه برخی از اشعار قبل و بعد را آورده اند. منظورم شعری هست که اولش اینگونه شروع میشه:
قدرت کردگار می‌بینم
حالت روزگار می‌بینم
ازنجوم این سخن نمیگویم
بلکه از کردگار می‌بینم
در روزنامۀ خراسان، شمارۀ ۸۶۰۷ سه شنبه ۷ فروردین ۱۳۵۸ می‌نویسد: علی اکبر نوروزی، مدیر کتابخانه احمدی شهر شیراز اشعار زیر را از کتاب دیوان شاه نعمت الله ولی چاپ بمبئی سنگی در سال ۱۲۶۱ ه. ق، حدود ۷۰۰ سال قبل که آنها را شاه نعمت الله سراییده و استنساخ نموده.
شاه نعمت‌الله ولی صوفی نبوده و این اشعار رو هفت قرن قبل. بر اساس احادیث سروده. در ادامه گفته:
روز شنبه ز شهر ذوالقعده
تن او بر مزار می‌بینم (احمد شاه قاجار سه سال پس از خلع شدن از مقام سلطنت در ۳۲ سالگی در یکی از بیمارستان‌های پاریس بخاطر مشکل کلیه درگذشت. جنازه او طبق وصیتش به عراق حمل شد و در کربلا نزد مزار پدرش به خاک رفت)
شه چو بیرون رود ز جایگهش
شه دیگر بکار می‌بینم (رضا شاه که با فشار انگلیس به قدرت رسید.)
چو فریدون به تخت بنشیند
پسرانش قطار می‌بینم
علمای زمان او دائم
همه را تار و مار می‌بینم
هست فصل حجاب در عهدش
فصل را بی تبار می‌بینم (اشاره به برداشتن عمامه‌ها و قتل عام علماء به بهانه کشف حجاب و روز ۱۷ دی روز کشف حجاب.) ادامه دارد..

داستان جزیره خضراء
آیا جزیره خضراء واقعی هست یا نه؟ چون طولانی میشه سعی میکنم در پنج قسمت باشه که خسته کننده نشه و خودم نظری نمیدم و بجاش نظر آقا بهجت و چند تن علما رو میارم و قضاوت با خودتون. علامه مجلسی در کتاب بحارالانوار، به تفصیل این داستان را نقل کرده که خلاصه اش این است: در کتابخانه امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نجف اشرف رساله ای خطی را یافتم که مشهور به داستان جزیرۀ خضراء بود، مؤلف آن رسالۀ خطی شخصی به نام فضل بن یحیی طیّبی کوفی امامی است. این مرد داستان جزیرۀ خضرا را از دو نفر به نامهای شیخ شمس الدین و شیخ جلال الدین در حرم اباعبدالله (علیه السلام) در سال ۶۹۹ ه. ق شنیده است که دو نفر، داستان را از قول زین الدین علی بن فاضل مازندرانی نقل کرده اند.
خلاصه حکایت: من در دمشق خدمت شیخ عبدالرحیم حنفی و شیخ زین الدین علی اندلسی به تحصیل علوم اشتغال داشتم. پس چنین اتفاق افتاد که عازم مصر شد و چون خیلی به یکدیگر علاقه داشتیم تصمیم گرفت که مرا نیز به همراه خود به مصر ببرد. با هم به مصر رفتیم و در شهر قاهره قصد اقامت کرد. مدت نُه ماه در آنجا به بهترین وجه زندگی کردیم. در یکی از روزها نامۀ پدرش به دستش رسید که نوشته بود شدیداً بیمارم و آرزو دارم قبل از مرگ تو را ملاقات کنم. استاد از نامۀ پدر گریه کرد و تصمیم گرفت که به اندلس سفر کند. من در این سفر با او همراه شدم. هنگامی که به اولین قریۀ جزیره رسیدیم من شدیداً بیمار شدم که قادر به حرکت نبودم. استاد از وضع من بسیار ناراحت شد و مرا به خطیب قریه سپرد که از من پرستاری کند و خودش به سوی شهرش حرکت نمود. بیماری من سه روز طول کشید، سپس حالم رو به بهبود رفت. از منزل خارج شدم و در کوچه‌های قریه به گردش پرداختم. در آنجا قافله‌هایی را دیدم که از کوهستان آمده و اجناسی را با خود آورده بودند. از احوالشان پرسیدم. در جواب گفته شد: اینها از سرزمین بربر می‌آیند که نزدیک جزایر رافضی هاست. وقتی نام جزایر رافضی‌ها را شنیدم مشتاق شدم که آنجا را ببینم، گفتند: از اینجا تا آن جزایر مقدار ۲۵ روز راه فاصله دارد که به مقدار دو روزش آب و آبادانی وجود ندارد. برای پیمودن آن دو روز الاغی را کرایه کردم و بعد از آن پیاده حرکت نمودم.
رفتم تا به جزایر رافضّی‌ها رسیدم. اطراف جزیره با دیوارهایی محصور بود و برج‌های محکم و بلندی داشت. وارد مسجد شهر شدم، مسجد بسیار بزرگی بود، صدای مؤذّن را شنیدم که به روش شیعه اذان می‌گفت، و بعد از آن برای تعجیل فرج امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) دعاکرد. از خوشحالی گریه‌ام گرفت. مردم به مسجد آمدند و بر طرق روش شیعه وضو گرفتند، مرد خوش سیمایی وارد مسجد شد و به سوی محراب حرکت کرد و مشغول نماز جماعت شدند. بعد از فراغ از نماز و تعقیبات از احوال من جویا شدند. شرح حالم را بیان کردم و گفتم عراقی هستم. وقتی فهمیدند که شیعه هستم به من احترام کردند و در یکی از حجرات مسجد جایی برایم معین کردند. امام مسجد به من احترام میکرد و شب و روز جدا نمیشد. در یکی از روزها به او گفتم: خوراک و مایحتاج اهل این بلد از کجا می‌آید؟ من که در اینجا زمین کشاورزی نمی بینم. گفت: طعام اینها از جزیرۀ خضرا می‌آید که در بین بحر ابیض (دریای سفید) واقع شده است. غذای اینها هر سال در دو نوبت به وسیلۀ کشتی از جزیره وارد میشود. گفتم: چند مدت باقی مانده، تا کشتی بیاید؟ گفت: چهار ماه، پس من از طول مدت ناراحت شدم. ولی خوشبختانه بعد از چهل روز کشتی‌ها وارد شدند. هفت کشتی یکی پس از دیگری وارد شد. از کشتی مرد خوش سیمایی وارد شد، به مسجد آمد و بر طبق روش شیعه وضو گرفت و نماز ظهر و عصر را خواند. بعد از نماز متوجه من شد و سلام کرد و اسم خودم و پدرم را ذکر کرد. از این حادثه تعجب کردم. گفتم: شاید در سفر از شام تا مصر یا از مصر تا اندلس با اسم من آشنا شده ای؟ گفت: نه، بلکه نام تو و پدرت و شکل و قیافه و صفاتت به من رسیده است. من تو را به همراه خودم به جزیرۀ خضرا خواهم برد. یک هفته در آنجا توقف کرد و بعد از انجام کارهای لازم با هم حرکت نمودیم. ادامه دارد..

احادیث پیشگویی آخرالزمانی
روایت نهم:
امام صادق (علیه السلام) فرمودند: اِذا اصابَتْکُمْ بَلِیّةٌ و عِناءٌفَعَلَیْکُمْ بِقُمٍ فَاِنَّهُ مَأْوی الْفاطِمیّن. آنگاه که بلاها و دشواری‌ها به شما رسید به شهر قم روی آورید که قم جایگاه امن فرزندان فاطمه علیها السلام است. (در این حدیث مقطع زمانی قید نشده و فقط قداست قم تصریح شده)
روایت دهم:
امام موسی بن جعفر (علیه السلام) فرمودند: زمانی که ناپدید شود (غیبت کند) پنجم از فرزندان من، رحمت از دلهای شیعیان ما کنده میشود تا اینکه قائم ظاهر شود، خدا را فراموش نکنید در نگاهداشتن دین‌ خود، زایل نکند کسی دین‌ شما را، زیرا که ناچار است از اینکه صاحب این امر غیبت کند و برگردند در زمان غیبت او، مردمانی بسیار از دین خود، از کسانی که قائل به این امر میباشند. (ایجاد شک بخاطر طول غیبت)
روایت یازدهم:
امام جواد (علیه السلام) می‌فرماید: کَانَّی بِجَرائِدِ شَتّیتَدعی بِاَسْماءِ شَتّی لا اری لَهُمْ رشداً وَلالِدینهِمْ صِیانَة کلَّما مالوا اِلی جانِبِ انْهَدَر مِنْهُمْ الْآخر. گویا
میبینیم روزنامه‌های پراکنده ای را، که خوانده میشود بنامهای پراکنده و مختلف که نمیبینیم برای صاحبان آنها رشد و هدایتی و حفظ نمیکنند صاحبان آنها دین خود را، از هر طرفی که میل کنند طرف دیگر از ایشان باطل و ناچیز شود.
یعنی مردمان متحیر و سرگردان میشوند مانند اشخاص مست، نه مسلمانند و نه مسیحی کنایه از شدت ابتلاء و فساد آن زمان و بی پروا شدن اهل آن زمان است.
روایت دوازدهم:
امام علی (علیه السلام) میفرماید: یَظْهَرُ الْعَرَبُ عَلَی الْعَجَمِ وَیَعْدِلُونَ بِالْاَهْوازِ وتَخْرُجُ الْعَجَمُ عَلَی الْعَربِ
ویَملِکُونَ الْبَصْرةَ؛ عربها بر ایرانیان میتازند و در اطراف اهواز زمینگیر میشوند. آنگاه ایرانیان قیام میکنند و بر عربها پیروز میشوند و شهر بصره را به تصرف خود در می‌آورند.
روایت سیزدهم:
در اخبار معراجیه خداوند متعال به رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) می‌فرماید: وَخَرابُ الْبَصْرَةِ عَلی یَدَی رَجُلٍ مِنْ ذُرِّیَتک یَتْبَعُهُ الزُّنُوج. شهر بصره بدست مردی از اولاد تو خراب میشود که مردانی تشنۀ حق (یا چون دسته‌های ملخ انبوه) او را اطاعت میکنند.
روایت چهاردهم:
امام علی (علیه السلام) در یکی از خطبه‌ها (خطبة البیان) حوادث آخرالزّمان را بر میشمارد و سپس میفرماید: وَنَزَلَتْ بِهَمَدانَ النَّوازِلُ فَرَجَفَتْ الْأَراجِفُ بِالْعَراق. و چیزهایی که در شهر همدان فرو می‌آید (اشاره به بمبارانهای هوایی توسط هواپیماها) و کشور عراق به لرزه در می آید و سخت تکان میخورد. (ممکن است هَمِدان ایران یا هَمْدان عرب باشد) ادامه دارد..

آفرینش و جایگاه بهشت
بهشت در کجاست؟ ادیان دیگر مانند مسیحیت و یهودیت، با توجه به اینکه از اول از معنی معاد طفره رفته اند، به این سئوال پاسخی ندارند و به بایگانی کردن هر گونه سئوال در مورد معاد هستند. و تنها به پذیرش تعبّدی اکتفا میکنند. اما اسلام بر اساس ونزّلنا علیک الکتاب تبیاناً لکل شیء این سئوال را نیز واضح پاسخ داده است. در سوره تکویر پس از بیان مراحل: مرگ خورشید، مرگ کره زمین، نبأ عظیم و زنده شدن برای محشر، نوبت به گشایش درب‌های بهشت میرسد میفرماید: وَ إِذَا السَّماءُ کُشِطَتْ: و آنگاه که آسمان گشوده شود: مانند گشوده شدن هر چیز سر بسته.
وَ إِذَا الْجَحِیمُ سُعِّرَتْ: و آنگاه که دوزخ برافروخته شود.
وَ إِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ: و آنگاه که بهشت به نزدیک محشر کشیده شود. راهی به آسمان باز و بوسیله آن میان بهشت و محشر رابطه ای برقرار میگردد. بهشت در آسمان اول است. کدام آسمان؟ بهشت آدمیانی که امروز در کره زمین و نیز موجوداتی که احتمالاً در سایر کرات زندگی میکنند، در آسمان اول است. که در این قیامت با پیدایش آسمان جدید در روی آسمان جدید محشور شده و به آسمان بالاتر که امروز آسمان اول نامیده میشود خواهند رفت. قدمی پیش گذارده و مسأله را به صورت بزرگ تر مطرح می‌کنیم: در انفجارهای عظیم قیامت‌های قبلی، یعنی در هر کدام از شش روز (ستة ایّام) نیز موجودات عاقل و مکلفی بوده و به بهشت خودشان رفته اند. امام باقر (ع) فرمود: خداوند قبلاً هم موجودات عاقل آفریده و قیامت شان را برپا داشته و بهشتیان شان را به بهشت و دوزخیان شان را به دوزخ فرستاده، پس از شما مردم، نیز باز مخلوق عاقل خواهد آفرید. توضیح: از هفت آسمان که امروز وجود دارند روی شش تا از آنها بهشت است و روی آسمان هفتم بهشت نیست. زیرا آسمان هفتم انتهای جهان خلقت است. احادیث معراج به ما شرح میدهند که رسول اکرم (ص) به بهشت وارد شده و بهشتیان را مشاهده کرده است که مشغول برخورداری هستند. و نیز به ما میگویند که حضرتش در معراج افرادی را که معذب بودند مشاهده کرده. این احادیث جزئیات زیادی از بهشت و دوزخ را شرح میدهند. از طرفی هم میدانیم که هنوز قیامتی که در پیش روی جهان است برپا نشده و هنوز کسی به بهشت و دوزخ نرفته است. و هنوز صور اول و صور دوّم دمیده نشده. پس این بهشتیان و دوزخیان که احوالاتشان در احادیث معراج آمده کیستند؟ و احادیث معراج میگویند که پیامبر (ص) مشاهدات مزبور از بهشت را، در آسمانها کرده. بعضی‌ها برای اینکه نتوانستند معانی این احادیث را بفهمند، اقدام به تاویل همه احادیث معراج، بلکه دست به تاویل اصل معراج زده اند، که ما کاری به آنها نداریم و آنان را به خدای شان میسپاریم زیرا که اینان چون در حل مسئله وامانده اند صورت مسئله را پاک کرده اند. و همچنین: وجود احادیث معراج از طرفی، و وجود احادیث اعمال که میگویند بهشت به تدریج در اثر عمل‌ها ساخته میشود، باعث شده است که جنجال بزرگی در محافل کلامی و علمی مسلمانان برپا شود. عده ای با تکیه بر احادیث معراج میگفتند که بهشت خلق شده و کاملاً آماده است. و عده ای نیز با تکیه بر احادیث عمل، خصوصاً احادیث تجسم عمل، میگفتند که بهشت به تدریج و با صدور اعمال انسان‌ها ساخته میشود. حتی بعضی پیدا شدند گفتند که خداوند بهشت را در روز محشر بطور خلق الساعة یهویی خواهد آفرید. انگار کشکیه. امّا حقیقت این است که بهشت‌های قیامت‌های قبلی ساخته شده و افرادشان هم، هم اکنون در آنها هستند. لیکن بهشت مردمان امروزی کره زمین (و شاید سایر کرات) عرصه اش موجود است. و اعیان آن با صدور اعمال انسانها، به تدریج ساخته میشود. مشاهده میفرمائید که اگر به همراه آیات و احادیث گام برداریم به چه سهولت، مسائل مشکل حل میگردد؟ و چه زیبا هر گروه از احادیث جای خود را مییابد؟
عرض و طول بهشت: در قرآن و احادیث از طول بهشت ذکری به میان نیامده است. اما راجع به عرض بهشت دو آیه به طور صریح سخن می‌گوید: وَ جَنَّةٍ عَرْضُها کَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ: و بهشتی که عرض آن برابر عرض آسمان و ارض است. در این آیه چند نکته را باید به دقت به یاد بسپاریم: الف: بدیهی است که مراد از لفظ ارض در آیه مجموع محتوای آسمان اول است. که پیشتر بیان گردید. ب: سطح کروی دارای عرض و طول نیست و به همین جهت لفظ عرض در مورد آن کافی بوده و کلمه طول در مورد آن به میان نیامده است. ج: عرض بهشت به اندازه یک آسمان و ارض میباشد. یعنی اندرون کره بزرگ بهشت تنها یک آسمان است و ارض. آیه بعدی: وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ. و بهشتی که عرض آن برابر عرض آسمانها و ارض است. در این آیه لفظ سموات با صیغه جمع آمده است. آیا منافاتی میان این دو آیه وجود دارد؟ آیه اول از پایین ترین بهشت سخن میگوید که عرض آن برابر با تنها یک آسمان و ارض است. و آیه دوم از بهشت‌های بالاتر بحث میکند که چندین آسمان و نیز ارض در درون کره آن وجود دارد. پایین ترین بهشت موجود نیز پس از چندین قیامت (بعد از قیامتی که در پیش روی جهان است) شامل چندین آسمان و ارض خواهد شد. از این دو آیه (آیه ۲۱ سورة حدید و آیه ۱۳۳ سوره آل عمران) مطلب دیگری نیز می‌فهمیم: بر اینکه بهشت در آسمان است، یعنی هر آسمان (به جز آسمان هفتم) در عین حال که آسمان است، نسبت به آسمان بالاتر از خود، ارض است و همچنین در عین حال بهشت نیز هست، با این دو آیه تأیید و تقویت میشوند و در حادثه بزرگ نبأ عظیم تنها ارض (محتوای آسمان اول) دچار آن شده و آسمان‌ها همچنان ثابت باقی خواهند ماند و متلاشی نمیشوند. و نفخ فی الصور فصعق من فی السموات و من فی الارض الاّ من شاء: و دمیده میشود در صور پس مدهوش میشود آنکه در آسمانها و ارض است، مگر آنکه بخواهد ۶۸ زمر همچنین: و یوم ینفخ فی الصور ففزع من فی السموات و من فی الارض الاّ من شاء: و روزی دمیده میشود در صور پس میترسد آنکه در آسمانها است و آنکه در ارض است، مگر آنکه خدا بخواهد. از این آیه‌ها استفاده میشود که آن انفجار عظیم که در ارض رخ خواهد داد، در آسمانها هم موجب دلهره و ترس شدید خواهد گردید. اما این به معنای این نیست که آسمانها هم متلاشی خواهند شد. شاید یادآوری دوباره مثال درخت و هویج و قشرهای آنها در اینجا مفید باشد.
سیر تکامل جهان و ماهیت بهشت
اگر به تنه بریده شده یک درخت نگاه کنید، و یک خط (شعاع) از مرکز آن تا انتها و لبه محیطش بکشید، سپس در روی همین خط به مطالعه بپردازید. خواهید دید که قشر اول از «مغز درخت»، کامل تر است، و همچنین قشر دوم نسبت به قشر اول، و قشر سوم نسبت به قشر دوم. تا برسد به آخرین قشر آن که از همه تکامل یافته تر است. این مسأله را در هویج هم میتوانید بررسی کنید. مغز هویج مواد خام است و قشر اول آن نسبت به مغز تکامل یافته تر است و....
جهان نیز همین طور است. همه ارض و آسمان‌ها از مادّه اند. اما این عالم‌های مادی نسبت به همدیگر تفاوت زیادی دارند. آسمان اول از ارض تکامل یافته تر است. یعنی پیکر مادی آن از ارض، بسیط تر است. و همچنین آسمان دوم از آسمان اول، تا برسد به آسمان هفتم که از همه تکامل یافته تر و بسیط تر است.
سیر جهان از آغاز پیدایش، از مرحلة «ایجاد»، به سوی کمال است. جهان کمالجو و تکامل طلب است. و برای این هم آفریده شده، به همین جهت در بهشت، غم نیست. فساد نیست. دلهره، ترس، نگرانی وجود ندارد. هر خوبی در آنجا هست بدون این که بدی‌ها حضور داشته باشند. در این دنیا غلبه با فیزیک و قدرت و زور است. ولی در بهشت غلبه با حیات است. در اینجا هر ذی حیاتی باید به عرصه فیزیک برگردد. در آنجا حیات ابدیت دارد. و آن جهان یک جهان سرتاسر حیات است. و انّ الدار الاخرة لهی الحیوان. آهنگ و نواهای غالب در این دنیا آهنگ فیزیک است، ولی آهنگ غالب در آنجا آهنگ حیات است. و موسیقی بهشت در احادیث ما در چنین حدی تعریف شده است. البته همه این سخن‌ها در خط نسبیت بیان میشود، نه بطور اطلاق. یعنی بهشت در مقایسه با این دنیا، دارای این خصوصیات است. و گرنه خیر مطلق، و کمال مطلق فقط از آن وجود متعال خداوند است. و هیچ چیزی به کمال مطلق نرسیده و نخواهد رسید. زیرا کمال مطلق، بی نهایت است و رسیدن به بی نهایت محال است. بی نهایت، بی نهایت است. و اینکه بعضی‌ها باور دارند که مراد از انّا الیه راجعون پیوستن «کثرت ها» به «وحدت» است، با مکتب اهل بیت (ع) سازگار نیست، جهان میرود که به حدّ خدائی برسد امّا هرگز به آن نخواهد رسید. اینک پس از تذکر مهم مذکور، برمیگردیم به تفاوت دنیا و بهشت: این دنیا از مثبت و منفی تشکیل شده است. اتم از مثبت و منفی تشکیل شده است، خاک، ابر، باد، مه، خورشید و … و… همه از مثبت و منفی تشکیل یافته اند. معنای سیر به کمال یعنی اگر از مرکز مغز جهان بسوی انتهای کران آن سفر کنید خواهید دید که مرحله به مرحله از جنبه منفی آن کاسته شده و به جنبه مثبت آن افزوده شده است. در بهشت چرک و کثافت نیست غم و غصّه نیست. همچنین فساد هم نیست. و فیها ما تشتهیه الانفس۷۱ زخرف گویند واعظی این آیه را خواند و در محور آن بحثی کرد. رندی به بغل دستی خود گفت: اگر چنین باشد پس بهشت جای تبهکاران است. که هر چه بخواهند بکنند: قتل، تجاوز، عرق و ورق و… پس رفتیم جزایر قناری.. چون بالاخره هر چه بخواهند میکنند.. پس لازم هستش که این موضوع مهم توضیح داده شود که معلوم گردد که حقیقت این مسئله چیست: عالم بهشت به دلیل همان تکامل و افزایش جنبه مثبت آن، و کاهش شدید از جنبه منفی آن، عالمی است که اساساً استعداد برای بدیها ندارد. یک فرد بهشتی فکر بدی را نمیکند. یعنی اساساً چنین اندیشه ای در بهشت امکان ندارد. زیرا بدی در ماهیت آن جهان راه ندارد. خاکش، میوه اش، هوایش و… و … توان و استعداد برای بدی ندارد. انگور این دنیا، هم مفید است و لازم، و هم در شرایطی مضر است و مسکر. انگور بهشتی همه جنبه‌های مفید را دارد، لیکن جنبه منفی را ندارد. در بهشت چیزی به نام قتل قابل تصور نیست. یعنی افراد بهشتی اساساً چنین چیزی را تصور هم نمیکنند تا بخواهند مرتکب آن شوند. بهشت زیبائی محض است همه چیز آن زیبا است، بهشت شادی محض است و غمی در آن راه ندارد. در این دنیا یک انسان که دارای حیات انسانی است باید بمیرد و در سیطره فیزیک و قوانین محض آن، قرار گیرد. و همچنین گیاه، گل، درخت، حیوان. و عجیب است که قوانین فیزیک بر این هم قانع نیستند و در این حد هم ترمز نمیکنند بلکه ماده محض و بی حیات را هم به انرژی تبدیل میکنند. زیرا در این جهان اصالت با قوانین فیزیکی است. ماهیت بهشت تقریباً عکس این قضیه است. و در آنجا اصالت با قوانین متعال حیات است. در این دنیا اصالت با «پستی» و در آنجا اصالت با «بزرگواری» است. بیماری، عقده ای بودن، کج اندیشی، و... و... در آنجا، معنائی و انگیزه ای ندارد. ادامه دارد..

به فدای جسم و جانت که شه جهانیانی
به مدیح تو چه گویم که تو محیی جهانی
به خیال خال رویت شده طى بساط عُمرم
نظری به حال زارم که تو خود جهان جانی
ز چه رو شبی به سویم نظری نمی نمائی
به بَرَم نمی نشینی به بَرَت نمی نشانی
تو که واقفی ز حال دل زار نا توانم
چه شود اگر نمائی نظری به ناتوانی
نه زبان آن که گویم غم و ماجرای دل را
نه تحمّلی که سازم به فشار زندگانی
شب و روز در فراقت زد و دیده اشک ریزم
که مگر کنی عنایت به ضعیف خسته جانی
همه شب پیام وصل تو رسد به گوش جانم
همه روز حاضرم من ز برای جان فشانی
به رهت دو دیده بر دَر که مگر ز در درائی
رخ خوب خود نمائی و کنی هر آن چه دانی
تو ذخیره خدائی که برای داد خواهی
به تو جلوه‌ها نماید که کنی جهان ستانی
مَن بی نوای حیران بنشسته‌ام مُهیّا
که رسد بگوشم از غیب ندای آسمانی

کربلا
حق وصیت و وداع: حق مهلت براى وصیت امروز نیز یکى از حقوق فردى است که قرار است کشته شود. کسى مانند ابن زیاد این حق را از حضرت مسلم(ع) سلب نکرد. اما در وقتى که امام با خانواده‏اش وصیت و وداع میکرد فرزند شیر خواره‏اش را روى دستش، آماج تیر قرار دادند. البته نمى‏دانم گاهى به چه علت دچار دوآلیسم اندیشى نادرست (یا این است یا آن) مى‏شویم. آیا على اصغر در جلو خیمه‏ها به شهادت رسید یا در وسط میدان و روى دست امام؟ آیا نامش عبدالله بود یا على اصغر؟ هیچ توجه نمى‏شود بلکه احتمال داده نمى‏شود که ممکن است حادثه دو تا باشد، هم «على عبدالله» در جلو خیمه‏ها وهم «على اصغر» در وسط میدان. هر دو شهید شده باشند و هر دو شیر خواره. برخى از نویسندگان ما طورى در تعیین تعداد همسران و فرزندان امام، به یکى دو نقل، یقین پیدا مى‏کنند که نقل‏هاى متعدد دیگر را با همه قراین و شواهد مربوطه‏شان، کنار مى‏گذارند.
تعرض به خیمه‏ها: در آخرین دقایق عمر امام که تنها و پیاده بود فرمان حمله گروهى به خیمه‏ها، صادر شد امام حسین(علیه‌السلام) فریاد بر آورد: ان لم یکن لکم دین فکونوا احراراً فى دنیاک: اگر دین ندارید دستکم براى زندگى دنیوى جوانمردى را فراموش نکنید.
اسارت: یکى از دانشمندان بزرگ اهل سنت مى‏گوید: ما فقه و حقوق جنگ داخلى را از على(علیه‌السلام) آموخته‏ایم که اگر جنگ‏هاى جمل، صفین و نهروان نبود همه احکام و حقوق جنگ داخلى براى ما مجهول مى‏ماند. از جمله احکامى که او در جنگ جمل، صفین ونهروان، به اجرا گذاشت: قطع آب ممنوع، کشتن مجروحان ممنوع، اسیر گرفتن مردان جنگى ممنوع و…لشکر فاقد ماهیت، برخاسته از ماهیت و ارونه جامعه بین النهرین آن روز، قادر به مراعات هیچ حقى از حقوق اصلى جنگ نبود، که نه به اسارت مردان (زیرا آن مردان تن به اسارت نمى‏دادند) بلکه به اسارت زنان واطفال، اقدام کردند. هر کسى، هر منتقدى، از هر ملت با هر بینشى به روند کردارى جامعه کوچک کربلا فکر کند کوچکترین نقص و عیبى در یکى از اعضاى آن پیدا نمى‏کند. اگر حضرت مسلم(ع) مطابق برنامه ابن اعور در خانه هانى، ابن زیاد را مى‏کشت، خللى در این زیبائى حادث مى‏گشت. زمانى که پدیده «ترور» در عرصه جهان سیاست پدید گشت مطبوعات، رادیو و تلوزیون عرب، ترور را «ارهاب» ترجمه کردند. که یک ترجمه کاملاً غلط و نادرست است. اینک سران فرهنگ آدم خوار لیبرالیسم غربى باتمسک به همین ترجمه ادعا مى‏کنند که قرآن در آیه (واعدّوالهم ما استطعتم من قوّة ومن رباط الخیل ترهبون به عدوا الله وعدوّکم: در قبال دشمنان، نیرو و امکانات واسب آماده داشته باشید تا آنان از شما بترسند وبه جنگ اقدام نکنند). رسماً به ترور دستور داده است. در حالى که آیه در مقام پیشگرى از جنگ است. تا چه رسد به ترور. در چنین اوضاع وشرایط، تصمیم بس ارجمند حضرت مسلم و خود دارى از کشتن ابن زیاد ارزش و اهمیت بس والاى خود را نشان مى‏دهد. اگر ابن زیاد در خانه هانى کشته مى‏شد شاید پیروزى ظاهرى نصیب امام‏ مى‏گشت لیکن جامعه نمونه که حسین(ع) در کربلا به نمایش گذاشت. مخدوش مى‏گشت. در این امتحان بزرگ، حارث ابن اعور (که از یاران معروف امیر المؤمنین(ع) بود) نیز مانند خیلى از بزرگان، مردود شد و نتوانست در جامعه کربلا عضو شود گرچه مرد بزرگى بود و هست، لیکن کربلائیان کسانى هستند که کسى با آنان قابل مقایسه نمى‏باشد. ادامه دارد..

حدیث جالبی در علل الشرائع اومده که: محضر امام صادق علیه السّلام عرض کردم: با شخصی مقداری سخن میگویم، پس وی تمام را درک نموده و میفهمد و برایم بازگو میکند. با بعضی دیگر تکلّم نموده و کمی از کلام را ایراد مینمایم، وی کاملاً سخنانم را ضبط نموده و عینا آنها را به خودم برمیگرداند (یعنی تا میگم ف رفته فرحزاد) و با بعضی دیگر وقتی صحبت میکنم نمیفهمد، میگوید: دوباره سخنت را تکرار کن. حضرت فرمود: کسی که با او سخن گفتی و سخنانت را فهمید ولی نتوانست عین آنها را برایت بازگو کند، او کسی است که نطفه اش با عقلش عجین و ممزوج شده است. و شخصی که سخنانت را بار اوّل فهمیده و عین آنها را به خودت برمیگرداند، وی کسی است که عقلش در شکم مادر با او عجین و ممزوج شده. و امّا کسی که با بار اوّل سخنانت را درک نکرده و گفته است دوباره تکرار کن، او کسی است که پس از بزرگ شدن، عقلش با او عجین و ممزوج شده. پس او میگوید: برایم مجدداً اعاده کن. ایضا امام صادق علیه السلام: خداوند عقل را از چهار چیز آفرید: از علم و قدرت و نور و مشیت، به امر و فرمان تکوینی خود، پس عقل را به علم استوار کرد و وجود آن را در عالم ملکوت ثابت قرار داد. همچنین حضرت ابو جعفر علیه السّلام فرمود: غلظت برخی اخلاط ناشی از کبد، همچون خون و صفراء بوده و حیا و شرم در سوداء است و جایگاه عقل، قلب و نفس انسانی میباشد. از نبیّ اکرم صلّی اللَّه علیه و آله سؤال شد: خداوند جلّ جلاله عقل را از چه آفرید؟ حضرت فرمود: خدای عزوجل فرشتگانی آفرید به تعداد خلایق آفریده شده و آنان که بعدا ایجاد میشوند، در او سری بوده و هر سری صورتی دارد و هر کدام از آن سرها به فردی از افراد انسان تعلّق داشته و اسم آن شخص بر سر نوشته شده است، و بر هر یک از صورت‌ها پرده ای افتاده که تا آن شخص متولّد نشده، اگر از جنس مذکر است به حدّ مردان، و در صورتی که مونث است به حدّ زنان نرسد، پرده از روی صورت کنار نمیرود، ولی پس از بلوغ و رسیدن مولود به حدّ بلوغ، پرده کنار خواهد رفت. آنگاه در قلب و دل آن انسان نوری واقع میشود که به واسطه آن، واجب و مستحب و زشت و زیبا و خوب و بد را درک میکند. و باید توجّه داشت که حکم عقل در قلب و دل انسان، همچون حکم چراغ است که در وسط خانه افروخته باشند. (پایان حدیث. من فیوزم سوخت)

فاطمه زهرا سلام الله علیها
واسطه از امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش از پیامبر اسلام صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم نقل میکند که فرمود: نور فاطمه سلام الله علیها قبل از اینکه زمین و آسمان خلق شوند آفریده شد، بعضی از مردم گفتند: یا رسول الله! پس بنابراین: فاطمه از جنس بشر نیست؟ فرمودند: فاطمه حوریه ی انسیه است. گفتند: یا رسول الله! چگونه میشود که زهراء سلام الله علیها حوریه و انسیه باشد؟ فرمودند: خدای توانا قبل از خلقت حضرت آدم و ارواح خلائق حضرت فاطمه ی اطهر سلام الله علیها را از نور خود آفرید، سپس آدم علیه السلام را خلق نموده و فاطمه سلام الله علیها را به وی عرض کرد (در صلب آدم قرار گرفت) گفته شد: یا رسول الله فاطمه سلام الله علیها در آن وقت کجا بود؟ فرمود: نور او در میان یک حقه در زیر ساق عرش جای داشت، گفتند: ای رسول خدا طعام وی چه بود؟ فرمود: تسبیح و تقدیس و تهلیل (یعنی گفتن «لا اله الاّ الله») و حمد خدا بود، موقعی که خدا حضرت آدم را آفرید و مرا از صلب او بیرون آورد خدای عزّوجلّ دوست داشت که حضرت زهرا سلام الله علیها را از صلب من خارج کند. ادامه دارد..

سلمان فارسی
امام علی (عَلَیْه السَّلاَمُ) در مورد سلمان فارسی فرمودند: او مردی از خود ما و خانوادۀ ماست و برای شما همچون لقمان حکیم است. علم اول و آخر را میداند و کتاب اول و آخر را خوانده است و دریای بی کرانه ای است. پیامبر (صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) دست به روی زانوی سلمان زد و گفت: این و قومش به خداوندی که جان من بدست اوست اگر ایمان به پروین آویخته باشد. مردان پارس بدان دست یابند.

فضه دختری مصری
اندک زمانی از آشنایی بانو فضه با خاندان طهارت میگذشت. در این مدت او با دریای زهد و عدل پیوندی مستحکم یافت. انس و الفت وی با خاندان پیامبر (ص) تاآنجا پیش رفت که چشمه جوشان معارف را فرا رویش گشود و کام جانش را با عالی ترین معارف الهی و انسانی آشنا ساخت. «استجابت دعا» از مراتبی است که نصیبش شد. این کمال روحی که نشان ازموقعیت ممتاز روحی دارد، بارها در زمان رسول اکرم (ص) ظاهر گشت. امیر مومنان، فاطمه، حسن و حسین (علیهماالسلام) هر یک شبی از ماه رمضان رسول الله را برای افطار دعوت میکردند، فضه با اینکه خانه ای جداگانه نداشت، برای شب پنجم پیامبر را دعوت کرد. هنگام افطار نگاههای ناباورانه فضه به دیدار چهره رسول اکرم (ص) روشن شد. اهل خانه که غافلگیر شده بودند، گفتند: ما را در جریان میگذاشتی تا تدارکی ببینیم. فضه که آرزوی میزبانی رسول خدا را داشت، از درگاه الهی طعام خواست و آنگاه که غذا حاضر شد، سفره افطار را گسترد. فضه هم مستجاب الدعوه بود و حافظ کل قرآن. و در سالهای بعد تا حدی در تربیت فرزندانش تلاش کرد که هم دخترش بانو مسکه و در سالهای بعدی نوه اش بانو شهره هم حافظین قرآن و مستجاب الدعوه شدند. ادامه دارد..

مقداد بن اسود حضرمی
مقداد بن اسود از مردمان حضرموت بود. (در مفهوم تاریخی حَضرَموت نام یک منطقه و حکومت واقع در جنوب شبه‌جزیرهٔ عربستان در امتداد خلیج عدن در دریای عرب، از یمن تا ناحیه ظُفار عمان قرار دارد. سرزمین مقداد حضرموت از سوی غرب به ربع الخالی متصل است. به اهالی حضرموت، حَضرَمی گفته میشود. جالبه بدونید وادی بَرَهُوت (یا بَلَهُوت) در شرق شهر تَریم واقع در حضرموت هستش)قبل از بعثت پیامبر (صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) در دورۀ جاهلیت توسط برده فروشان خبیث یهودی ربوده شده و به قبیلۀ بنی زهره به یغوث زهری یهودی فروخته شد. وی جزء نخستین کسانی است که به زیر پرچم اسلام آمد. ابن مسعود نقل کرده که نخستین کسانی که اسلام خود را ظاهر کردند، هفت نفرند که مقداد جزء آنهاست. وی دو بارهجرت کرد و در جنگهای بدر و احد، در کنار رسول خدا (صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) شمشیر زد و از تیراندازان مشهور اصحاب پیامبر (صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) بود. وی همچنین در زمان خلیفۀ سوم، با این که بیش از ۶۵ سال داشت، در فتح مصر و اسکندریه شرکت نمود و از برجستگان سپاه اسلام بود. امام صادق (عَلَیْه السَّلاَمُ) در مورد این آیه: قل لااسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی. فرمودند: بخدا سوگند به این آیه کسی عمل نکرد، مگر هفت نفر و مقداد یکی از آنها بود. ادامه دارد..

عمار یاسر یمنی
پدر عمّار مردى مصمّم به نام یاسر و مادرش زنى آزاده به نام سمیه بود. یاسر یعنی پدر خانواده در سرزمین یمن تولّد یافته و دوره نوجوانى را در آن جا سپرى کرده بود، در زمان خشکسالى و قحطى یکى از برادرانش توسط یهودیان نژادپرست و برده فروش ربوده شد. یاسر و دو برادر دیگرش مالک و حارث در نواحى حجاز و سرزمین مکّه به جستجوى برادر پرداختند، ولى اثرى از او نیافتند و یاسر نیز ربوده شد. برادران با ناامیدى، به سوى یمن بازگشتند، اما یاسر به قبیله بنى مخزوم فروخته شد. مکّه در آن روزگار از نظر طبقات اجتماعى به چهار گروه تقسیم مى شد: ۱ - سرمایه داران و اربابان و سران قبایل بزرگ و نامدار ۲ - اعضاى ضعیف قبایل، قبایل کوچک و کم توان ۳ - مردان و زنان غریب و مهاجر که نه خویشاوندى داشتند و نه حتى قبیله و حامى ۴ - بردگان و کنیزان که در تملّک دیگران بودند.
یاسر با اسارت در حجاز بصورت طبیعى در طبقه چهارم اجتماعى قرار گرفت که طبقه اى آسیب پذیر بود، زیرا فرهنگ جاهلى عرب و خوى تجاوزگرى و روحیه خشونت آمیز مردم آن سرزمین مرد غریب و بى پشتوانه اى چون یاسر را تهدید میکرد. (از کتاب الطبقات الکبرى ابن سعد با ترجمه و تلخیص و تصحیح مرد تنهای شب) ادامه دارد..

طنز تلخ

آدم‌ها مانـند پنجره‌ای با شیشه‌ رنگی‌اند. وقتی آفتاب می تابه برق میزنن و میدرخشن، اما وقتی تاریکی میشه، زیباییشون موقعی دیده میشه که نــوری در وجود خودشون باشه. پس سعی کن همیـشه نــور درونت رو روشن نگهداری، حتی اگه فقط یه سوسوی کم باشه.


طنز تلخ. انشای یک دانش آموز، در مورد پول حلال:
نان حلال خیلی خیلی خوب است. من نان حلال را خیلی دوست دارم. ما باید همیشه دنبال نان حلال باشیم، مثل آقا تقی. آقاتقی یک ماست‌بندی دارد. او همیشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت میدهد تا آبی که در شیرها میریزد، حلال باشد. آقا تقی میگوید: آدم باید یک لقمه نان حلال به زن و بچه‌اش بدهد تا فردا که سرش را گذاشت روی زمین و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بیراه نباشد. دایی من هم کارمند یک شرکت است. او میگوید: تا مطمئن نشوم که ارباب رجوع از ته دل راضی شده، از او رشوه نمیگیرم. آدم باید دنبال نان حلال باشد. دایی‌ام میگوید: من ارباب رجوع را مجبور میکنم قسم بخورد که راضی است و بعد رشوه میگیرم. داییم میگوید: تا پول آدم حلال نباشد، برکت نمیکند. پول حرام بی‌برکت است. ولی پدرم یک کارگر است و من فکر میکنم پولش حرام است. چون هیچوقت برکت ندارد و همیشه وسط برج کم می‌آورد. تازه یارانه‌ها را هم خرج میکند و باز پول آب و برق و گاز نداریم. ماه قبل، برق ما را قطع کردند، چون پولش را نداده بودیم. دیشب میخواستم به پدرم بگویم: کاش دنبال یک لقمه نان حلال بودی.

عجیب ولی واقعی (زبان مادری)
از یکی از علمای معاصر نقل شده که گفت: در سال ۱۳۵۳ ش به مکه معظمه مشرف شدم، یکی از روزها که برای طواف به مسجدالحرام رفته بودم جمعی را دیدم که در گوشه مسجدالحرام نشسته و خطیبی از اهل سنت برای آنها سخن میگفت، نزدیک رفتم تا ببینم چه میگوید، دیدم درباره حضرت ابوطالب (علیه السلام) سخن میگوید و توهین میکند و ادّعا میکند که او ایمان نیاورده و اگر حمایتی از پیغمبر(ص) داشته به خاطر عدم ایمان به حالش سودی ندارد، از جهالت و نادانی او خشمگین شدم به حدی که چشمانم پر از اشک شد، متوسّل به حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شدم و عرضه داشتم: آقا من که چاره ای ندارم خودتان جواب این نادان را بدهید. فردا پس از فریضه صبح ناگهان مردی را دیدم که ایستاد و به زبان عربی فصیح مشغول سخنرانی شد و با اینکه بعد از نماز اکثراً مسجد را ترک میکنند، معذلک کسی از جا بلند نشد و سخنان آن شخص را استماع میکردند، آن روز درباره عظمت اسلام سخن گفت و از سران ممالک انتقاد کرد واز نابسامانی مسلمین اظهار تأسف نمود، سخنانش که به پایان رسد خواستم با او آشنا شوم نزدیک رفتم ولی به خاطر کثرت جمعیت نتوانستم خود را به او برسانم. فردا نیز پس از نماز صبح همان شخص از جا بلند شد و به سخنرانی پرداخت و من تا دو متری او نزدیک رفتم ولی به خاطر ازدحام جمعیت همان جا نشستم. آن روز درباره خلافت بلافصل مولا حضرت علی (علیه السلام) سخن گفت و آشکارا شیخین را مورد تخطئه قرار داد. خیلی تعجب کرده با خود گفتم: چطور جرأت میکند که در میان اهل سنت چنین سخن میگوید و خدا کند کسی به او آسیب نرساند. در پایان سخنرانی جلو رفتم تا با او آشنا شوم ولی باز هم موفق نشدم و او را ندیدم. روز سوم که به اتّفاق پدرم و جمعی از اهل کاروان و ایرانیان به مسجد پیغمبر (صلی الله علیه واله) رفتیم من جلو رفتم تا پهلوی آن ستونی که هر روز آنجا سخن میگفت جا گرفتم، همین که نماز صبح تمام شد آن آقا را دیدم که کنار ستون ایستاده و شروع به سخن کرد، امروز درباره ایمان حضرت ابوطالب (علیه السلام) سخن گفت و دلائل بسیاری برای اثبات این موضوع بیان داشت، سخنانش که تمام شد با اینکه کنارش بودم ولی متأسفانه باز هم موفّق نشدم دستش را ببوسم، چون دسترسی به وی پیدا کردم از نظرم ناپدید شد. به پدرم گفتم: عجب بیان شیرینی داشت و سخنان را با عربی فصیح بیان میکرد. (راوی به زبان عربی مسلط است) پدرم گفت: نه او که به زبان فارسی سخن میگفت.
شخص دیگری از ایرانیان که آذری زبان بود گفت: من که به زبان ترکی از او میشنیدم. معلوم شد که هرکس سخنان آن آقا را به زبان مادری خودش می‌شنیده است. (ملاقات با امام عصر (علیه السلام) ج۱)

ای عزیز فاطمه! دردی جانکاه بر ما شیعیان و همه مظلومان عالم فرو ریخته، دشمنان از هر سو هجوم آورده، قرآن مهجور گردیده، شریعت نبوی متروک مانده و جز نامی از آن باقی نمانده، و مظلومین عالم چشم به راه فریادرسشان مانده، و برای این عاشق دلسوخته همانند سایر خسته دلان جز اشک و آه چیزی باقی نمانده است تنها زبان حالم این است که:
تا کی به تمنّای وصال تو یگانه
اشکم شودازهر مُژه چون سیل روانه
آیا رسد آخر شب هجران تو یا نه
جمعی به تو مشغول و توغائب ز میانه
بیا صاحب خانه، بیا صاحب خانه
هردرکه زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
درکعبه و بتخانه که جانانه تویی تو
مقصود من ازکعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
عَجِّل علی ظُهُورِک عشقم

آفرینش
خب تا اینجا مشخص شد که شش بار قیامت برپا شده و قرآن خبر از هفتمین قیامت و ساخته شدن آسمان هشتم میدهد که طی دو صور اسرافیل که هر صور (حدود) ۷ میلیارد. یعنی دو صور ۱۴ میلیارد سال طول میکشه و ۴ میلیارد سال هم تکامل و رشد جهان است که جمعا ۱۸ میلیارد و ۲۵۰ میلیون سال طول میکشه. اما تفکیک میان آیات. اکنون داستان محشر را تا همان جایی که شرح داده شد به یاد داشته باشیم. پس از یک
نگاه کلی به آیات مربوط به معاد، در مورد جایگاه بهشت بحث نموده و سپس بقیّه ماجرای محشر را ادامه می‌دهیم (در اینجا تشکر میکنم از فیلسوف معاصر جناب مرتضی رضوی که واقعا افتخار ایران و روحانیت هستند بخاطر محاسبات و تألیفات خوبشون طی ۳۰ سال گذشته. عکس ایشون رو در سه پست قبل برای معرفی ایشون گذاشتم) خب. آیه‌های بسیاری در قرآن در مورد معاد، وجود دارد. بطوری که گفته اند بالغ بر یک سوم قرآن میگردد. تفکیک میان آیه ها که کدامیک به پایان عمر منظومه مربوط است؟ و کدامیک از مرگ کره زمین سخن میگوید؟ و یا کدام آیه ماجرای نبأ عظیم را شرح میدهد؟ و کدام لفظ از الفاظ (ارض) به معنای کره زمین و کدامیک از آنها به معنای مجموعه محتوای آسمان به کار رفته؟ دشوار است. علت اصلی این دشواری جریان‌ عقاید غیر اسلامی است که در طول سده‌های اول اسلام بر فرهنگ عمومی اسلام وارد شد. موجب شده باورهای عجیب و غریبی برای بعضی از محققین حاصل بشه. بعنوان مثال معتقد میشن که حیوانات نیز محشور میشوند که غلط هست. زیرا آیه (واذا الوحوش حشرت) را میخوانند و چون برای آنها تفکیک دشواره، به چنین باوری میرسند. که ما عقل و شعور داریم و میدونیم حیوان تکلیف نداره. و تنها انسان به دلیل تعالی روح و جسمش به والاترین درجه کمال میرسد و به همین جهت لایق حشر میگردد. و حیوان فاقد آن روح است. زیرا آن روح انسانی. روحی است که علاوه بر (روح نباتی و روح حیوانی) به انسان داده شده و حتی انسان کم عقل هم تکلیفش کمتر هست. جلد اول بحار که (عقل و جهل) هست دو روایتش رو اینجا میارم و شما قضاوت کن. میگه: محمد بن سلیمان از پدرش روایت کرده که گفت: به امام صادق علیه السّلام عرض کردم: فلانی در عبادت و دین و فضل خود چنین و چنان است. فرمود: عقلش چگونه است؟ گفتم: نمیدانم. فرمود: قطعاً ثواب به اندازه عقل است. (سپس امام علیهماالسلام میفرماید) مردی از طایفه بنی اسرائیل در جزیره ای از جزایر دریا که سبز و خرم و پر درخت و خوش آب و هوا بود، خدا را عبادت میکرد. یکی از فرشتگان به او گذشت و عرض کرد: خدایا! ثواب این بنده ات را به من نشان بده. خدا به وی نشان داده و او آن را کم دانست. خدا به آن فرشته وحی کرد که با او همنشین باش. پس آن فرشته بصورت انسان نزد او رفت. عابد گفت: تو کیستی؟ فرشته گفت: من عابدم که آوازه عبادت تو مرا به اینجا کشانده است. آمده‌ام تا همراه تو عبادت خدا کنم. و آن روز را با او گذراند. روز بعد فرشته به او گفت: جای خرّمی داری؟ عابد در جوابش گفت: کاش پروردگار ما حیواناتی داشت. اگر او خری داشت، در اینجا برایش میچرانیدم. این همه علف حیف میشود. فرشته گفت: خدا که خر ندارد. عابد گفت: کاشکی داشت تا این همه علف حیف نمیشد. خدا به آن فرشته چنین خطاب کرد: قطعاً او را من به اندازه عقلش ثواب میدهم. روایت دوم از پیامبر جانم صلی الله علیه و اله وسلم است که فرموده: إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِیَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُکَلِّمَ النَّاسَ عَلَی قَدْرِ عُقُولِهِمْ. یعنی: ما گروه پیامبران مأموریم که با مردم به اندازه عقلشان سخن گوییم. خب. حالا خدایی که از پیامبران خواسته با مردم به اندازه عقلشون حرف بزنه چرا حیوانات رو باید محشور و مواخذه کنه. بهتر است به عنوان نمونه همین مسئله را بر اساس تفکیک آیات سوره تکویر ملاحظه کنیم میگه: و اذا العشار عطّلت: و آنگاه که پُرها خالی شوند. و اذا الوحوش حشرت: و آنگاه که عریان‌ها پدیدار گردند. معنای اصلی وحشی، لخت و عریان هست چون حیوانات لباس نمیپوشند به همین خاطر به آنها وحشی گفته میشه. و اذا البحار سجرت: و آنگاه که دریاها مشتعل شوند. (اگه کمی آب وسط آتش انبوه بپاشیم مشتعل میشه و در انفجار عظیم از شدت آتش صوراسرافیل دریاها مشتعل میشن) این سه آیه هم ناظر به نبأ عظیم و انفجار عظیم مجموعه کهکشانها هست. و مراد از خالی شدن پرها آزاد شدن انرژی‌ها در اثر انفجار عظیم است. و آیه‌های سوم و چهارم سوره انشقاق، این آیه را برای ما تفسیر میکنند. میگه: و اذا الارض مدّت و القت ما فیها و تخلت. و مراد از پدیدار شدن عریان ها رو توضیح میدم که در انفجار بزرگ فقط سه چیز میماند: گاز/ گداخته ی مذاب/ انرژی/ دیگر از این همه موجودات که در اشکال و لباس‌های مختلف هستند، خبری نخواهد بود، درخت از لباس درخت بودن خارج میشه، کوه از قیافه کوه بودن، سنگ از شکل سنگ بودن، کره از شکل کره بودن، منظومه از شکل منظومه بودن، و... و... خارج خواهند شد. آن روز همگی بدون این قیافه‌ها و بدون این شکل‌ها در آن عالمی که دریائی از مذاب است خواهند بود. همه چیز عریان محشور میشود. و چهار آیه بعدی مربوط به احوالات محشر است: و اذا النفوس زوجت: و آنگاه که روحها با جسم، (مجدداً) آمیزه شوند. و بقیه آیات این سوره به نصایح و ارشاد و هدایت مردم میپردازد. چون نمیخوام اذیت بشی در پست بعدی در مورد بهشت و اندازه ی اون مینویسم که جالبه. ادامه دارد..

فلک خونی عجب اندر دل دیوانه میریزد
که عاقل اشک غیرت در غمش مستانه میریزد
نباید بست عهد دوستی با پیر زالی کو
دمادم زهر غم در جام ما مردانه میریزد

علائم آخرالزمان و ایران خودمون.
من نظر شخصی خودمو به کسی تحمیل نمیکنم و فقط گلچین احادیث رو همراه برداشت خودم در پرانتز میارم و شما اختیار داری که برداشت متفاوتی داشته باشید. خب بصورت کوتاه و خلاصه شروع میکنم.
حدیث ششم: امام باقر (علیه السلام) میفرماید: گویا میبینم که مردمی در شرق (شاید شرق مدینه یعنی ایران) قیام کرده حق را طلب میکنند (سال ۴۲ شمسی) به آنها نمیدهند، دوباره حق را میطلبند (سال ۵۶ و ۵۷) به آنها داده نمیشود وقتی مردم اوضاع را چنین دیدند اسلحه خود را بر شانه‌ها میگذارند و قیامشان گسترده میشود، اکنون سردمداران حاضر میشوند حق آنها را بدهند که دیگر قبول نمیکنند (شاه گفت من متعهد میشوم که اشتباهات گذشته تکرار نشود) تا اینکه قیام میکنند و حکومت تشکیل میدهند و این پیروزی و حکومت را جز به صاحب شما امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) تحویل نمیدهند. کشته‌های آنها شهید میباشند. (شاید شهدای ۸ سال دفاع مقدس که واقعاً بهترین و بی ادعاترین جوانان بودند و همینها منظور حدیث باشه) آگاه باشید اگر من شخصاً آن زمان را درک کنم خود را برای صاحب این امر جان خودم را نگه میدارم. (و شاید ممکن است این حق برجام باشد)
روایت هفتم:
رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمودند: مردمی از شرق قیام میکنند و زمینه را برای انقلاب جهانی مهدی (عجل الله تعالی فرجه. جانم بفداش) فراهم میسازند.
روایت هشتم:
امام صادق (علیه السلام) فرمودند: بزودی کوفه از مؤمنین خالی میشود و علم از آنجا میگریزد و پنهان میشود، آنگونه که مار در سوراخش پنهان میگردد، سپس علم در شهری بنام قم ظاهر میگردد و شهر قم کانون علم و فضل شده چنان دنیا را به حقایق آشنا میسازد که در روی زمین مستضعفی در دین باقی نماند حتی زنها در حجله ها، و چنین زمانی نزدیک ظهور قائم آل محمّد (صلی الله علیه وآله) است سپس خداوند قم و اهل او را قائم مقام حجت خود قرار میدهد که اگر چنین نشود زمین بر اهل خودش خراب میگردد و حجّتی باقی نمیماند آنگاه علم (علوم اسلامی) از قم به تمام دنیا میرسد و مشرق و مغرب عالم را فرا میگیرد (از ۱۰۲ کشور مختلف در قم درس اسلامی میخونن. و ایران الان ماهواره داره و تمام دنیا بهش دسترسی دارن) پس حجت خدا بر خلق تمام میگردد زیرا در تمام روی کرۀ زمین کسی باقی نمیماند که دین و علم به او ابلاغ نشده باشد و آنگاه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) ظاهر میشود. ادامه دارد..

تفاوت باکتری و ویروس
ویروس ها در خارج از سلول های زنده فقط به مدت بسیار کمی زنده میمونن. بعنوان مثال ویروس های موجود در مایعات عفونی بدن که در سطوحی مانند دستگیره ی درب /صندلی توالت به جا مانده، مدت کوتاهی زنده خواهند ماند. این ویروس ها سریعا از بین خواهند رفت مگر آنکه میزبان زنده ی مناسبی در اختیار آن ها قرار بگیرد. ویروس ها پس از ورود به بدن فرد به راحتی منتشر شده و باعث ایجاد بیماری میشوند. ویروس ها طیف وسیعی از بیماری های خفیف نظیر سرماخوردگی و آنفولانزا تا بیماری های شدید و خطرناک نظیر آبله و ایدز را بوجود میارند.
قارچ ها ارگانیسم هایی چند سلولی و گیاه مانند هستن که مواد غذایی مورد نیاز خود را در یک محیط گرم و مرطوب و از منابعی نظیر گیاهان، غذاها و حیوانات تامین میکنن. حالا.. چگونه یک قارچ در بدن انسان مستقر میشه؟ قارچ ها در محیط های گرم و مرطوب نظیر سطح زیرین سنگ ها و یا ترک های موجود بین انگشتان پا رشد میکنند. واضحه که قارچ هایی که بر روی سطح پوست زندگی میکنند هرگز ظاهری مانند قارچ های خوراکی یا غیر خوراکی (که ظاهر چتر مانند دارند) پیدا نخواهند کرد ولی با این حال باید توجه کرد که تمام قارچ ها از اسپور هایی تشکیل شده‌اند که دائما در حال جوانه زدن هستند تا اسپورهای بیشتر و بیشتری را به وجود بیاورند. این روش تکثیر به انتشار قارچ کمک میکند. بسیاری از قارچ ها بی ضرر هستند. قارچ هایی که بر سطح پوست رشد می کنند ظاهری مانند راش (لکه) دارند و قابل درمان هستن. این راش ها آسیب جدی ای به وجود نمی آورند ولی باعث خارش شدید پوست میشوند. راه رفتن بدون کفش در مکان های مورد علاقه ی قارچ ها (مکان هایی نظیر رختکن باشگاه که گرم و مرطوب هست) میتونه باعث ابتلا به بیماری های پوستی قارچی بشه.
پروتوزوآ ها، همانند باکتری ها تک سلولی هستند ولی در مقایسه با آن ها بزرگتر بوده و دارای هسته و دیگر ساختارهای سلولی هستن که باعث میشه این سلول ها شباهت بیشتری به سلول ها گیاهی و جانوری پیدا کنند. پروتوزوآ ها مانند باکتری ها بسیار کوچک هستند. بسیاری از ۲۰ هزار نوع مختلف پروتوزوآها در آب و در مکان هایی نظیر دریاچه ها، اقیانوس ها، رودها و تالاب ها زندگی میکنند. اگر یک قطره آب متعلق به یکی از مکان های بالا را زیر میکروسکوپ تماشا کنید، پروتوزوآ های کوچکی را مشاهده خواهید کرد که با دم شلاق مانند خود در محیط حرکت میکنند. پروتوزوآ ها در حقیقت از باکتری ها و بقایای موجودات دیگر تغذیه کرده و از این نظر مفید هستند. برخی از پروتوزوآ ها، انگل هستند و در بدن دیگر موجودات، از جمله انسان زندگی میکنند. بعنوان مثال، مالاریا یک پروتوزوآ ی انگلی هستش که در اثر گزش پشه ( پشه ی آنوفل) وارد خون میشه. مشکلات گوارشی ناشی از مصرف آب آلوده، مثال دیگری از بیماری های ناشی از عفونت با پروتوزوآ های انگلی هستش. از دیگر تفاوت‌هایی که بین ویروس و میکروب وجود داره اینه که ویروس‌ها ذرات عفونی هستن و مانند میکروب از سلول تشکیل نشده‌اند. چون پستها شلوغ میشه و مطالب دیگه ای هم هست. فعلا مبحث ویروس رو تعطیل میکنم. همینقدر کافیه. (اشعار پیشگویی شاه نعمت الله ولی رو همراه تجزیه و تحلیل جایگزین این بخش میکنم)

کربلا
اینک لشکرى از این شهر کوفه به کربلا رفته است که به قول حبیب بن مظاهر در ماهیت منفى‏اش، نمونه است. چنین پدیده‏اى لزوماً و الزاماً آثار نمونه‏اى هم بروز خواهد داد. شاخصه‏هائى از این آثار را تنها در بُعد مراعات حقوق جنگ در لشکر کربلا ملاحظه فرمائید:
۱- نیرو پشت سر نیرو در قالب هزار هزار از نفرات. از نقاط مختلف به مرکزیت کوفه، از جامعه نشأت میگیرد و به سوى کربلا راهى مى‏شود براى جنگیدن با یک جامعه کوچک ۱۷۶ نفرى که نه در قالب لشکر رسمى هستند و نه در قالب گروه چریکى، و مردان مدافع شان کمتر از ۷۰ نفر است. اندیشه عرفى و طبیعى کوفیان چیست؟ به نظر آنان صرفاً حضور در کربلا بلکه محض حرکت به سوى کربلا حتى اگر پس از پایان جنگ به آن جا برسند، امتیاز و موجب گرفتن نمره قبولى از کاخ سبز دمشق است. پاى بندى عرب به چیزى به نام مروت و مردانگى که از دوره‏هاى جاهلى محور اشعار و فرهنگ شان بود. هیچ وقت بدین صورت پاى مال نشده بود.
۲- قطع آب: این موضوع در جنگ‏هاى تاریخ گاهى رخ داده است لیکن در مواردى که دو جبهه مخالف از نظر نیروى نظامى یا مساوى بودند و یا در حدى توانائى داشتند که احتمال پیروزى براى هر دو طرف، بوده.
در تاریخ عرب جاهلى و اسلام، اولین بار با طرح عمرو عاص و دستور معاویه (پدر همین یزید) پدیده قطع آب در صفین اتفاق افتاد و یکى از منشأهاى مشروعیت دهاء و نیرنگ عمروعاصى شد. وقتى که ارتش حضرت على(ع) ساحل آب را از دست شامیان گرفت. عده‏اى میخواستند براساس قصاص و مقابله بمثل ارتش اموى را از آب محروم کنند که على(ع) سخت مخالفت کرد. او میدانست که اقدام‏هاى این چنینى اصول اندیشه اجتماعى را فاسد بلکه وارونه مى‏کند. اما آن چه که در کربلا رخ داد چیز دیگر بود: قطع آب براى کسانى که مردان مدافع شان معدود و اکثریت شان زن و کودک بودند. سلب حق آب وعدم رعایت آن وقتى به اوج خود رسید که امام على‏اصغرش را روى دست گرفته وبراى نشان دادن عمق فاجعه بى آبى، به آنان نشان مى‏داد (که طفل معصوم رو مظلومانه شهیدش کردند).
۳- سلب حق نبرد تن به تن: مطابق رسم دیرین عرب، و براساس حقوق جنگ در میان عرب، یاران امام مى‏توانستند همگى در وسط میدان مبارز طلبیده و به جنگ تن به تن بپردازند. زیرا تعدادشان معدود، بود. یک لشکر وقتى مى‏توانست به فرد (یا افراد معدود) حمله دسته جمعى کند که آن شخص بدون مبارزطلبى یا پس از کشتن مبارز یا مبارزان، به انبوه لشکر حمله کند و درگیرى با آن جمع را خودش انتخاب کند. در صبح عاشورا ابتدا این حق به یاران امام داده شد وتا نزدیکى‏هاى ظهر ادامه یافت. اما مسلّم است که به هنگام نماز ظهر، آنان در بحبوحه نبرد عمومى بوده‏اند. رجزهائى که از شهداى کربلا مانده است نشان مى‏دهد آنان که در نبرد تن به تن شهید شده‏اند کمتر از ۳۴ نفر بوده‏اند.
۴- تعلل در مهلت براى نماز، به ویژه تیر اندازى به نمازگزارن در حال نماز که دست کم به شهادت دو نفر انجامید.
۵- سلب حق هم کفو: جنگ آوران عرب سعى مى‏کردند که دردست هم سطح خود کشته شوند. در جنگ بدر عتبه، شیبه وولید سه نفرى به مبارزه تن به تن آمدند، سه کس از مردم بومى مدینه به میدان شان رفتند، آنان در خواست کفو کردند ونخواستند به دست افراد غیر قریش کشته شوند. این حق را (حق انتخاب قاتل خود) مى‏نامیدند. وقتى خواهر عمرو بن عبد ودّ به جنازه برادرش گذشت نگاهى کرد و گفت: اکنون از غصه‏ام کاسته شد زیرا قاتل تو کریم بوده و انگشتر گران بهاى تو را در نیاورده است. (ای جانم مولا علی علیه‌السلام) یاران امام در کربلا (گر چه از نظر معنوى و علم ودانش و ایمان) کفوى در لشکر اموى نداشتند، اما از نظر ظاهرى نیز چنین حقى به آنان داده نشد.
۶- سنگ و تیر: یک لشکر انبوه حق نداشت براى پیروزى به افراد معدود از سنگ اندازى و تیر اندازى از فاصله دور، استفاده کند، مطابق حقوق جنگ آن زمان، تنها در وقتى استفاده از تیر (در میدانى مانند میدان کربلا) جایز بود که دو فرد مبارز تیروکمان را به عنوان سلاح تن به تن انتخاب کنند. سلب این حق در مورد شخص امام که در عصر عاشورا تنها مانده بود، به زشت ترین و نکوهیده‏ترین ومنفورترین حد خود رسید. اصول چهارگانه اجتماعى تا بدین حد کار خود را در جامعه عراق کرده بود. گروه انبوه پشت گروه انبوه دیگر، باران سنگ و تیر بر یک مبارز تنها مى‏باریدند. خیلی دردناکه. نفسم داره بند میاد. ادامه دارد..

سلمان فارسی ایرانی
نام اصلی سلمان فارسی (روزبه) و ایرانی بوده و خویشاوندانی در منطقه جی اصفهان. کازرون شیراز و رامهرمز داشته. ابتدا زرتشتی (مجوسی) بوده. مسیحی میشه و بعد به حجاز میره و به دست رسول خدا (ص) مسلمون میشه. به کشورهای مختلفی سفر میکنه تا نهایتاً بدست چند یهودی نژادپرست ابتدا غارت و سپس بعنوان برده فروخته میشه. افرادی بصورت گلچین از کشورهای مختلف توسط بازی سرنوشت به مدینه فراخوانده میشوند که مهمترینشان سلمان فارسی بوده. در این نوشتار سرگذشت عجیب سلمان را از تولد تا مرگ دنبال میکنیم. انشاالله.
من و تو، شیعۀ ایرانی، داریم دوران غیبت کبرای اماممون رو سپری میکنیم. چقدر واسمون مهمه که چه جوری داریم روز رو به شب و شب رو به روز میرسونیم؟ من و تو حتی هنوز نمیدونیم کی هستیم و کجا داریم زندگی میکنیم. میخوایم از حضرت سلمان فارسی یه کم بیشتر بدونیم. سلمان از مشاهیر صحابه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود. اصالتاً فارس و از ناحیه اصفهان یا کازرون یا رامهرمز بوده. (چون غاصبین خیلی باهاش دشمنی کردند اختلاف زیادی در اسناد تاریخی هست) شهرش خیلی مهم نیست، مهم اینه که سلمان از این سرزمین بوده!
سلمان، در حقیقت، (روزبه) نام داشته، اما وقتی اسلام آورد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را از اربابش خرید و آزاد کرد، سلمان نام گرفت. از اون زمان، سلمان همراه همیشگی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود و نزد ایشون منزلت خاصی پیدا کرد.
حتماً جریان کندن خندق در جنگ خندق (احزاب) رو شنیدین. این راه کار که مسلمون‌ها را پیروز کرد، پیشنهاد سلمان بود. سلمان، یه اسطوره ایرانی دینیه که توی مسیر حرکتش تا رسیدن به پیامبر، هویت آفاقی ایرانیان رو که زبان و ملیت و تاریخ این سرزمینه به دوش میکشید. سلمان، یه شخصیت بی نظیره که الگویی زنده و پویا در جریان تاریخی یه ملت به حساب میاد. راستی این شعر معروف که یادتون هست؟ خیلی هامون از حفظیم:
گلی خوشبوی در حمام، روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که مُشکی یا عَبیری
که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا من گِلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گُل نشستم
کمال هم نشین در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم
هیچ کس نمیتونه منکر تأثیر زیاد هم نشین در اخلاق و رفتار و کل شخصیت انسان بشه. این یه مطلب!
مطلب بعدی این که (خواستن، توانستن است). سلمان خواست که به اوج برسه و صد البته در جوار انسان کامل، یعنی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به اون رسید؛ تا جایی که ایشون فرمودند: (سلمان از ما اهل بیت است) راستی! خودمونیم، سلمان فارسی شد سلمان محمدی؛ من و تو کی میتونیم بشیم سلمان امام زمانمون؟ یا فضه ی امام زمان؟ (عج)خیلی سخته؛ اما دور از دسترس نیست.
امام ما (عج) سلمان میخواد. اگه میخوایم آقامون غریب نباشه، باید براش سلمان باشیم؛ سلمان، سلمان محمدی! نمیدونم حواسمون هست یا نه؟ تا حالا کاری کردیم یا نه؟ من و تو، شیعه ایرانی، باید حرکت کنیم؛ چون فرهنگ انتظار بر خلاف اسمش، فرهنگ رویش و پویشه، فرهنگ امیده، فرهنگ باور عمیق به همه خوبی هاست؛ باور این که منجی ما، یعنی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بهترین منجی و موعود دنیاست. اونایی که دوست ندارن توی زندگیشون بی برنامه باشن و خودشون و شخصیتشون رو رها کنن؛
و دلشون میخواد ارتباط دو طرفه با امامشون داشته باشن تا برسن به اون مدینه فاضله؛ اونایی که تصمیم جدی گرفتن یاور امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف باشن و تو لحظه لحظه زندگی با یاد ایشون زندگی کنن بسم الله. پس بیاین با هم بفهمیم که سلمان چگونه و از چه راهی شد سلمان محمدی؛ فضه چطوری فضه شد. عمار یاسر چطوری عمار شد. و.. تا ما هم با الگوگیری از نقشه راه ایشون در زمونه خودمون، قوم سلمان را که پیامبر همیشه آرزوشون را داشت و امام زمان چشم انتظارشونه، تحقق ببخشیم.
سلمان فارسی، خود میگوید: روزی همراه مولا و حبیبم، امیرالمومنین علی علیه السلام، برادرم ابوذر (پیمان برادری بین این دو بوده) و جمعی از قریش، کنار مزار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جمع شده بودیم که در میان صحبت ها، امیرالمؤمنین علیه السلام یک باره رو به من کرد و فرمود: ای بنده خدا! نمیخواهی برای ما داستان زندگی ات را بگویی؟ عرض کردم: ای امیرمؤمنان! به خدا سوگند، اگر کس دیگری این درخواست را از من کرده بود، به او توجهی نمیکردم، ولی چون شما فرمودید، اطاعت میکنم (سلمان بسیار تودار و کم حرف و حکیم بوده) گفتم: من در یکی از شهرهای زیبای ایران زمین و در زمان حکومت ساسانیان به دنیا آمدم. دوران کودکی و نوجوانی‌ام در کنار خانواده‌ام گذشت. بارها همراه پدرم که (بدخشان) نام داشت به دشت‌ها و باغ های
زیبا میرفتم و از زیبایی‌های طبیعت لذت میبردم. پدرم معتقد بود که آثار نبوغ و استعداد در من به چشم می‌آید؛ چرا که از همان کودکی، درباره همه چیز، از پدر و مادرم سؤال میکردم. ادامه دارد..

بانو فضه دختری مصری
فضه صورتی گندم گون و بانمک داشته، گرم و شیرین سخن میگفته. چهره ای مهربان، قلبی غمخوار، قریحه ای دلپذیر و ذوقی ظریف. استعدادهای شگرفی که از خود نشان میداد، از نسب و اصالت او حکایت میکرد. در جنوب مصر در کنار رشته کوههای نوبه بدنیا آمده بود. به همین خاطر او را کنیز نوبه ای میگفتند. عایشه و حاطب هم کنیز نوبه ای داشته اند. نه تنها فضه که باید گفت منطقه بزرگ نوبه. سرزمین مظلومیتهاست. عوامل طبیعی از قبیل رنگ پوست، فقر، گرمای شدید و کم غذایی، طمع یهودیان انسان فروش بیرحم و سودجو را برمی انگیخت که وقتی برای فروش اسلحه و کالا به خیبر میرفتند. (تا پیامبر خاتم را هنگام تولد شناسایی و بقتل برسانند) از این روی کودکان هر سرزمین غیر یهودی را بخاطر افکار نژادپرستانه از خردسالی دزدیده و با اسارت دلخراش آنان را در بازار برده فروشی در مناطق حجاز میفروختند. (سلمان فارسی هم از همین قربانیان بوده. در سوره انفال هم بهش اشاره شده: وَاذْکُرُوا إِذْ أَنتُمْ قَلِیلٌ مُّسْتَضْعَفُونَ فِی الْأَرْضِ تَخَافُونَ أَن یَتَخَطَّفَکُمُ النَّاسُ فَآوَاکُمْ وَأَیَّدَکُم بِنَصْرِهِ وَرَزَقَکُم مِّنَ الطَّیِّبَاتِ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ. ﻭ ﻳﺎﺩ ﻛﻨﻴﺪ ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻦ ﮔﺮﻭهی ﺍﻧﺪﻙ ﺑﻮﺩﻳﺪ ، ﻭ ضعیف ﺷﻤﺮﺩﻩ ﻣﻰ ﺷﺪﻳﺪ ، ﻭ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﻣﻰ ﺗﺮﺳﻴﺪﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﺮﺩم ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺑﺎﻳﻨﺪ. ﭘﺲ ﺧﺪﺍ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺟﺎﻱ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻳﺎﺭﻳﺶ ﻧﻴﺮﻭﻣﻨﺪﺗﺎﻥ ﺳﺎﺧﺖ ، ﻭ ﺍﺯ ﭘﺎﻛﻴﺰﻩ ﺍﺵ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﺯﻱ ﺑﺨﺸﻴﺪ ﺗﺎ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺰﺍﺭﻱ ﻛﻨﻴﺪ.(٢٦) فاوا و رزق در این آیه به معنی امنیت هستش) خب.. زمانی که جنگی قبیله ای روی میداد. این کنیزان بیچاره هم دست بدست میشدند. اما فضه خوشبخت بود زیرا در همان ابتدا در مدینه و قبل از هر جنگی توسط پیامبر (ص) خریداری شد. و پس از چند روز که احکام دین را آموخت آزاد شد. اما فضه که طعم محبت مهربانترین پدر دنیا (ص) را چشیده بود گریه کرد و التماس کرد که او را از خانه بیرون نکنند. و اینگونه بود که فضه کنیز افتخاری خانه وحی شد. همنشین سفره پنج تن آل عبا شد. عاشق بی بی حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها شد. و بعد از شهادت بی بی سلام الله علیها. با دلی شکسته و چشمی اشکبار مدینه را ترک کرد. شناخت فضه شناخت مظلومیت مولا علی علیه‌السلام و بی بی فاطمه زهرا سلام الله علیهاست. چون فضه محرم اسرار خانه وحی بوده و راوی حکایات تلخ و هولناک از حمله غاصبین به خانه ایست که حتی جبرئیل بی اجازه وارد این خانه نمیشده. ادامه دارد..

حضرت زهرا علیها السلام و فلسفه هاى مختلف
قالت فاطمة الزهراء(علیها السلام): ابتدع الاشیاء لا من شىء کان قبلها، و انشأها بلا احتذاء امثلة امتثلها. اشیاء را ابداع کرد نه از چیزى که قبلاً وجود داشته باشد. و بدون شکل هایى که از روى آن ها الگو بردارى کند.. هر اهل فن میداند که حضرت زهرا(علیها السلام) با این دو جمله تکلیف فلسفه و عرفان را تعیین کرده است. اما با اجازه همه مى خواهم یک ادعا بکنم: هیچکس تاکنون در این دو جمله نه به قدر کافى بلکه در حد ظاهر آن نیز توجه نکرده است. این مادر علم و دانش رسماً و نصّاً و عملاً و صریحاً با آوردن این دو جمله نه تنها خط بطلان به همه فلسفه ها مى کشد بلکه با همین لفظ (امثله)، مُثل افلاطون و آن عالَم پرطمطراق (اعیان ثابته) محى الدین را نیز آوار میکند.. میکوبد.. و واهى بودن شان را بر همگان نشان میدهد. دو جمله سخن! (فقط دو جمله) که مصداق «براهینه معه» است برهانش به همراه بلکه صدها برهان در این دو جمله به وضوح نهفته است. آن مثال (فیل در تاریکى) که مولوى از هندیان گرفته است: هر کسى به جائى از پیکر فیل دست میزد و نظریه اى خلاف واقع میداد. اگر کسى مى آمد و کلید چراغ را مى زد، همه مى دیدند که برداشت هاى شان غلط بوده و این فیل است و دیگر نیازى به استدلال و برهان آوردن نیست. از فیلسوف معاصر مرتضی رضوی جان.

رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمودند: زمانی که دیدید زنانی را که انداختند بالای سرهاشان را مانند کوهان‌های شتران، پس آنها را اعلام کنید که نمازشان پذیرفته نمیشود. (نوائب الدّهور، ج ۱) احتمالا کلیپس مو منظور هست. خواهرم میگفت کربلا که رفته بودیم مرسوم هست زنان عرب کلیپس های بزرگی رو میزنن که دقیقا مثل کوهان شتر از روی حجابشون دیده میشه و دقیقاً همین حدیث روی دیوار امکان مقدسه کربلا و نجف بود. اینکه زنی با حجاب بخواد دلبری کنه حکایت قابل تأملی هست. شخصی میره زیارت ولی خبر نداره که نمازش مردود شده. حجاب نقطه مقابل دلبری و خودنمایی هست. حالا وقتی دلبری با حجاب صورت میگیره چی باید گفت؟

دو نفر مسیحی از اهالی امریکا با هم قرار گذاشتند هرکدام زودتر مردند به خواب یکدیگر بیایند و از آن عالم خبر دهند. یکی از آنها مرد و بعد از یکسال به خواب دوستش آمد. گفت به محض خروج روح از بدن دو نفر آمدند با پرونده ای و مرا بردند برای رسیدگی در اطاقی. شخصی وارد اطاق شد که همه به او احترام خاصی گذاشتند. خطاب به آنها فرمود با این شخص در کارهایش مسامحه نمائید و از اطاق خارج شد. بعد آن افراد پرونده مرا باز نموده گفتند که چون تو در دنیا به دین مسیح بودی و مشرف به دین اسلام نشده بودی عمل صالحی نداری که ما به تو ارفاق نمائیم. معاصی هم بسیار داری. بعد پرونده مرا به دستم داده آن
دو نفر مرا بردند خدمت آن شخص بزرگ و عرض کردند آقا این مرد چون مسیحی بوده، عمل صالحی نداشته و مرتکب معاصی هم بوده قابل تسامح نیست با او چه کار کنیم؟ آقا فرمودند او را بگذارید و بروید و به من فرمودند داخل این باغ شو. من در آن حال به خود آمدم که من باید معذّب می‌شدم و اگر این آقا نبود حتماً گرفتار بودم. یکسال است که می‌گذرد و دلم می‌خواست که بدانم که این آقائی که مرا نجات داد چه کسی بود تا روز گذشته به یکی از خدمه باغ راز دل خود را گفتم. در جواب گفت آقا همیشه مقابل تو است ولی تو او را نمی بینی. نگاه کردم آقا را دیدم. سلام عرض کردم و سؤال کردم آقا شما چه کسی هستید که مرا نجات دادید. آقا فرمودند در دنیا که بودی تاریخ اسلام را می‌خواندی در جنگ علی (علیه السلام) و معاویه که می‌رسیدی هر کجا فتح با علی بود خوشحال می‌شدی و هر کجا فتح با معاویه بود اندوهگین می‌شدی. عرض کردم همینطور بود. فرمودند من همان علی هستم که از فتوحات من خوشحال می‌شدی. به خاطر آن محبّت که از من در دل تو بود ترا در این عالم از جهنم نجات دادم.
اگر دوزخ میان پوست داری
نسوزی گر علی را دوست داری
اگر مهر علی در سینه ات نیست
بسوزی گر هزاران پوست داری
(از کتاب نشان از بی نشانها در زندگینامه مرحوم نخودکی)

امام علی علیه السّلام فرمود: جبرئیل بر حضرت آدم علیه السّلام فرود آمد و گفت: ای آدم! من مأمورم شما را به یکی از سه چیز رهنمایی کنم که یکی از آنها را انتخاب کنی. حضرت آدم فرمود: ای جبرئیل! آن سه چیز کدام اند؟ جبرئیل گفت: (عقل، حیا و دین). آدم فرمود: من قطعاً عقل را برگزیدم. پس جبرئیل به حیا و دین گفت: شما برگردید و عقل را رها کنید! آنها گفتند: ای جبرئیل! همانا ما دستور داریم که هر کجا عقل باشد، همراهش باشیم. جبرئیل گفت: پس به مأموریت خود عمل کنید. سپس جبرئیل به آسمان بالا رفت. از کتاب خصال.

ملا نصرالدین

اگه از کسی بدمون میاد در واقع از چیزی درون آن شخصِ نفرت داریم که درون خودمون هم هست. چیزی که جزیی از ما نباشه ما رو درگیر نمیکنه.


روزی کسی در کوچه پس گردنی محکمی به ملانصرالدین زد و سپس شروع به عذرخواهی کرد که ببخشید اشتباه کردم و شما را بجای کس دیگر گرفته بودم. ملا قانع نشد ، یقه او را گرفت و پیش قاضی برد و ماجرا را باز گفت. قاضی حکم کرد: ملا در عوض یک پس گردنی به آن شخص بزند. ملا به این امر راضی نشد. قاضی حکم کرد به عوض پس گردنی یک سکه طلا بایستی آن مرد به ملا بدهد تا قال قضیه کنده شود. ناچار تسلیم شده و آن مرد برای آوردن سکه از محکمه بیرون رفت. ملا قدری به انتظار نشست تا خسته شد و بعد در حالی که داشت در محکمه قدم میزد نگاهش به پس گردن کلفت قاضی افتاد پس معطل نکرد و پس گردنی محکمی نثار گردن قاضی کرد و گفت: چون عیال در خانه منتظر من است و من زیاد وقت ندارم هر وقت آن مرد سکه را آورد شما در مقابل این پس گردنی آن سکه طلا را بگیر.

حدیثی از مولا(ع): عُقُولُ النِّسَاءِ فِی جَمَالِهِنَّ وَ جَمَالُ الرِّجَالِ فِی عُقُولِهِمْ. عقل زن در زیبایی اوست و زیبایی مرد در عقل اوست. واقعاً کلام مولا (ع) شگفت انگیزه. باس گفت: شگفتا از علی (ع) الله اکبر.

آفرینش: روح و برزخ
بررسی تاریخ نشان میدهد کمتر کسی پیدا شده که روح را انکار کند. این قبیل افراد نیز روح را دست کم مانند آهنگ در چنگ پذیرفته اند، و آنگاه متوجه این حقیقت شده اند که در این صورت نیز روح یک موجود ماندگار و از بین نرفتنی است. زیرا از دیدگاه این اصل که هیچ موجودی عدم و هیچ معدومی وجود نمیگردد ثابت شده است که آهنگ نیز همچنان جاوید باقی میماند. آهنگ در چنگ چیه؟ باوری قدیمی. اینان میگفتند: روح از هماهنگی سلولها و اندامها و سیستم بدن، حاصل میشود. مانند آهنگ که از همنوائی صداهای مختلف سیم‌های متعدد چنگ، حاصل میشود. اگر هر کدام از سیم‌ها تک کار کنند و یک صدای غیر قابل ترکیب با صدای سایر سیمها بدهند، آهنگی حاصل نمیشود. و اگر تک کار نکنند و صدای قابل ترکیب با صدای سیمهای دیگر بدهند، آهنگ بوجود می‌آید، سلولها و اندامهای بدن نیز همین طوراند، با فعالیت همنوا و هماهنگ شان چیزی را حاصل میکنند که ما آن را روح مینامیم. موریس مترلینگ در پاسخ اینها میگفت: بر شمعی که روشن است و شعله زیبائی بر سر آن قرار دارد، فوت کنید. شعله ناپدید میشود. این شعله چه شد؟ کجا رفت؟ آیا عدم گشت؟ وجود عدم نمیشود؟ نوازنده ای چنگ را مینوازد و ما آهنگ آن را میشنویم وقتی که انگشتانش را از روی سیمها بر میدارد، دیگر آهنگی نیست، آن آهنگ چه شد؟ کجا رفت؟ آیا عدم گشت؟ وجود عدم نمیشود. اگر کمی در همین جمله عدم گشت فکر کنید. می‌بینید که نتیجه هر گشتن باز وجود است. (ماده و انرژی به یکدیگر تبدیل میشوند و هیچ چیز عدم نمیشود) وجود و بقای روح امروز از مسلمات علمی است به طوری که تقریباً در ردیف علوم تجربی قرار میگیرد. از نظر اسلام روح و همه مخلوقات و سرتاسر کائنات جسمانیة الحدوث هستند. زیرا همه چیز از آن ماده کوچک که در مرحله ایجاد پدید آمده (احادیث و بیانات اهل بیت (ع) آن ماده اوّلیه کوچکی که ایجاد شده است را، گاهی گوهر خضراء مینامند و گاهی ماده (مادة فشرده پر نور) به هر صورت منشاء همه چیز را همان ماده کوچک میدانند) بدان معنی که روح‌ پس از ساختمان بدن و جنین در رحم، از خود بدن نشأت نمیگیرد. . اسلام در مورد روح به چند مرحله معتقد است: الف: عالم ارواح: در این عالم روح‌ها در حالت آزاد خود هستند. ب: عالم ابدان (عالم بدن ها): بدن‌ها در رحم مادر روح نباتی یعنی قوه رشد را دارند. و همچنین دارای روح حیوانی (یعنی روحیاتی که گوشت زنده دارد و با حیات نباتی فرق میکند) هستند. سپس در پایان سه ماهگی پس از ورود به چهار ماهگی روح انسانی به آنها داده میشود. و آنچه مورد بحث است همین روح اخیر است. انسان‌ در حالتی که دارای سه روح است متولد میشود. ج: روح پس از جدائی از بدن، زنده و جاوید میماند. روح‌هایی هستند که چند هزار سال پیش از این، از بدن‌های مربوطه شان جدا شده اند، روح‌های دیگری نیز تا پایان عمر کره زمین از بدن‌ها جدا خواهند شد و همچنین روح‌هایی در هنگام متلاشی شدن کره زمین به این سرنوشت دچار خواهند شد. همگی مانند کاروانیان پشت سر هم در عالم برزخ قرار میگیرند. برزخ یعنی: حالتی میان دو حالت، عالمی میان دو عالم. و همچنان منتظر فرا رسیدن صور دوم خواهند بود. البته آنان مانند افرادی که در یک محل جمع شده و بی کار نشسته و منتظر باشند، نیستند و خود عالم برزخ یک عالم زیستی خاصی است. همچنان که عالم جنین عالم رکود و ایستایی نیست، عالم برزخ عالم رکود و ایستایی نیست. هر کدام از این عالم‌ها مرحله ای از هستی، بودن و شدن انسان است. برخی کوتاه و بعضی با زمانی بس طولانی. همان طور که اگر انسان در عالم جنین آسیب دیده و دچار نقص شود، نتیجه آن در همین عالم حیاتی و زیستی او نعلوم میشود، همین طور اگر در این عالم دچار لطمه و نقص شود، در عالم برزخ دچار مشکلاتی خواهد شد. برزخ برای نیکوکاران عالم زیستی والا و پرشکوه، و برای بدکاران که به روح خود لطمه زده اند یک عالم زیستی پر از گرفتاری‌ها و عذاب است. برزخ مانند بهشتی است برای نیکوکاران، و مانند دوزخی است برای بدکاران. اما.. سرزمین محشر و طول مدت برزخ (اکنون داستان به جایی رسیده است که صور نبأ عظیم دمیده شده و آسمان جدید تولد یافته و از مواد متعالی قشر جدیدی ساخته شده) و اینک ذرات فراش در جای جای قشر جدید قرار گرفته اند. در زمان طولانی به روی قشر جدید که کره بسیار بزرگی است (مراد از این کره بزرگ سطح همان آسمان جدید است که خود کره ای است و در درونش میلیاردها کهکشان و منظومه و کره که با صور دوم به چرخش می‌افتند و در روایات سرزمین محشر دارای وسعت شگفت انگیزی معرفی شده است. در تلقی عامیانه تصور میکنند که محشر در روی همین کره زمین خواهد بود (ببین تفاوت ره از کجا تا به کجاست) اساساً کره زمین در همان لحظه ای که متلاشی میشود، از بین میرود و دیگر هرگز شکل مجدد پیدا نمیکند. امیر المومنین علیه السّلام میفرماید: هو المفنی لها بعد وجودها حتّی یصیر موجودها کمفقودها: خداوند کره زمین را فانی میکند بطوری که بود و نبودش یکی میگردد. یعنی گویا از اول نبوده است و جالب این است که با لفظ مفقود بیان فرموده است) در ادیم آن کره جدید فراش‌ها ملکول‌های زنده ای را تشکیل میدهند که دارای حیات نباتی هستند. و جمع شده به صورت پیکر جدید انسانی در می‌آیند و پیکر جدید دارای روح گیاهی است (راجع به اینکه پیکرها بصورت گیاه از زمین محشر خواهند روئید، احادیث زیادی داریم) آنگاه با صور دوم روح‌ها به آنها پیوسته و انسان‌ها حیات مجدّد را در مییابند. به این ترتیب مشخص شدکه جایگاه محشر روی کره بزرگ آسمان هشتم (جدید) است. جالب این است هنگامی که انسان‌ها در محشر زنده میشوند به گذشته خود فکر کرده و در مییابند که از زمان مرگ تا لحظه ای که مجدّداً زنده شده اند، بیش از چند ساعت نگذشته است. زیرا همان گونه که انسان به هنگام خواب از گذشت زمان اطلاع ندارد، پس از مرگ نیز آن زمان طولانی را که میلیاردها سال میباشد، به اندازه یک روز یا بخشی از آن، تصور خواهد کرد. این جمله پیام آیه ۱۱۲ و ۱۱۳ سوره مومنون است: قال کم لبثتم فی الارض عدد سنین: میگوید چقدر درنگ کردید در زمین؟ قالوا لبثنا یوماً او بعض یوم: گویند درنگ کردیم (بمقدار) یک روز یا بخشی از یک روز. توجه: لفظ فی الارض در این آیه گواه است که جایگاه محشر در غیر ارض خواهد بود. این میرساند که محشر جائی است و ارض جای دیگر، در محشر از آنها میپرسند که پس از مرگ چقدر در ارض منتظر ماندید تا اینک که در اینجا زنده شده اید؟ میگویند یک روز یا بخشی از یک روز در ارض درنگ کرده ایم. و آیات دیگری نیز هستند که مربوط به مجرمین است. یعنی در حقیقت زمان طولانی مذکور برای روح‌ها بیش از آن نخواهد بود. تعجب نکنید، اگر با اندکی توجه و دید وسیع به عظمت جهان خلقت (که بیانگر عظمت بی نهایت خداوند است) این گونه مسائل را بررسی کنیم، جای تعجبی نخواهد داشت. و این موضوع یک محاسبه زیبایی هم دارد و میتوان به رقم‌های کلی دست یافت. یعنی میتوانیم مسأله را قدری ملموس تر و تجربی تر ارائه کنیم.

کربلا
وقتى که یزید با مشاهده سر امام از سر مستى پیروزى، سرود و از عقده و انتقامجویی خواند. فرماندهان لشکر پى به عمق اندیشه تحلیل گرانه عمرو بن جناده بردند که مسئله ربطى به جبر الهى و قضا و قدر ندارد بلکه اراده امویان است که عقده‏هاى دوران شرک را باز میگشایند و خودشان به توسل به جبر و اراده خدا بهائى نمیدهند. اگر به راستى به جبر متمسک میشوند چرا ماجراى بدر را به حساب جبر اراده خدا نمیگذارند؟ و در صدد انتقام‏گیرى آن هستند؟ اما حکومت خودشان را به اراده و خواست خدا مى‏دانند؟ کسانى که با همه جرمشان به جبر دلخوش بودند و در عین حال نسبت به صحت آن نگرانى داشتند سخت احساس فریب خوردگى کردند. یعنى تمسک به جبر حتى به عنوان تلقین نفس و ابزار خود فریبى نیز کار بردش را از دست داد بلکه کار برد توسل ظاهرى براى پوشش بى دینى را نیز از دست داد. یک بیت از اشعار حضرت على اکبر(ع) :
الحرب قد بانت لها الحقایق: حقیقت‏ها خود را براى جنگ عریان و آشکار میکنند.
قد ظهرت من بعدها المصادق: و بعد از جنگ صحت و سقم (ادعاها و انگیزه‏ها) مشخص میشود.
حقیقت شخصیت افراد و ماهیت شخصیت ملت‏ها در جنگ‏ها، بطور کامل روشن میگردد، ملت شجاع، ملت ترسو، جامعه غیور، جامعه بى همت، مردم تودار، مردم بى محتوا، گروه با پیام، گروه مزدور، آدم بزدل، آدم دلیر، توده رشید، توده گول خورده. حرکت سیاسى مستقل، حرکت سیاسى الهام گرفته از اجانب. سرباز در خدمت ملتش، سرباز در خدمت الهام گرفتگان از خارج، همه در جنگ مشخص میشود. لیکن صدق ادعاها و تصادق شعارهاى طرفین باحقیقت، پس از جنگ براى جنگندگان سیاسى و جنگندگان نظامى، روشن مى‏شود و در زمان ما: در جنگ و پس از جنگ روشن مى‏شود که امُانیسم و لیبرالیسم تشنه خون ریزى است یا مکتب و طرفداران ایدئولوژى. اینک پس از گذشت یک دهه جهان امُانیست اعتراف مى‏کند که صدام را به تسلحیات کشتار جمعى مسلح کرده بوده است. اما شخصیت جامعه کوفه:
فرزدق (شاعر معروف) به مکه میرفت در یکى از منازل بین راهى با امام حسین(علیه‌السلام) دیدار کرد. امام از او پرسید: مردم کوفه را نسبت به من چگونه دیدى؟ گفت: دل‏ها با شماست وشمشیرها بر علیه شما، امام نیزبا سکوتش سخن او را تأیید کرد. ما نمى‏دانیم فرزدق از علوم انسانى تا چه حد برخوردار بوده لیکن مسلم است که شمّ اجتماعى قوى اى داشته و اشعارش گواه این نبوغ او مى‏باشد وى دقیقاً به شخصیت جامعه در قبال شخصیت فردى افراد، قائل بوده است او مى‏گوید: شخصیت فردى افراد به حقانیت شما باور دارند امّا اگر یک حرکت اجتماعى به راه بیفتد برعلیه شما خواهد بود زیرا شخصیت اجتماعى مردم بر علیه شماست. هیچ کسى حتى افرادى مانند شمر نیز برترى امام بر یزید را نمى‏توانست انکار کند. هر حکومتى یا قیامى که مورد حمایت شخصیت اجتماعى مردم باشد، موفق است و تا وقتى که این پشتوانه را دارد لطمه‏اى نخواهد دید و اگر در کنار آن حمایت شخصیت فردى جامعه را نیز داشته باشد مى‏تواند جهان را فتح کند اما اجتماع این دو پشتوانه و تحقق چنین وضعیتى بس نادر و بس غیر پایا مى‏باشد. حکومت ده ساله پیامبر(ص) از حمایت شخصیت اجتماعى کاملا برخوردار بود امّا شخصیت فردى افراد گاهى سخت مقاومت نشان مى‏داد. مشکل مدینه براى او از مشکل مکه سخت‏تر و اذیت کننده‏تر بود. در مکه در صدد جدا کردن مردم از بت‏ها، بود لیکن در مدینه جدا کردن مردم مسلمان از یهود، مشکل‏تر بود. یکى از بزرگان صحابه داورى در یک اختلاف مالى را به پیش احبار یهود مى‏برد. نه به قضاوت پیامبر(ص) به قضاوت حبر یهودى ارزش مى‏دهد. یکى دیگر از همان بزرگان باغ کوچکى در وسط باغ‏هاى یهودیان مى‏خرد تا بدین بهانه روابطش با یهود قطع نشود و از پیشگوئى‏هاى آنان براى آینده امت پیامبر(ص) برنامه ریزى کند و کرد. اگر ماجراى تغییر قبله را در سوره‏هاى مدنى به ویژه سوره بقره پى‏گیرى کنید مى‏بینید که قرآن و پیامبر با چه فشارى رو به رو هستند. افرادى در ذهن مردم مسلمان القاء مى‏کردند: از ما خواست بت‏ها را رها کنیم کردیم اینک مى‏خواهد یهود را که اولاد انبیاء هستند و بت نمى‏پرستند، رها کنیم. سنگینى این فشار وقتى از دوش پیامبر(ص) رفع شد که یهود مدینه با مشرکان مکه همدست شدند و جنگ خندق را پیش آوردند. القائات مذکور کارآئى خود را از دست داد و یهودیان مدینه ریشه کن شدند. یعنى شخصیت اجتماعى اصحاب هم بر القاء کنندگان و هم بر روح فردى خودشان که یهود را یک مردم (به نوعى) مقدس مى‏دانستند، پیروز گشت. حکومت على(ع) تا جائى و تاحدى موفق بود که روح اجتماعى از آن حمایت مى‏کرد. اینک امام حسین(ع) به سوى جامعه‏اى مى‏رود که روح اجتماعى بر علیه اوست گرچه روح فردى افراد او را تایید مى‏کند لیکن حمایت روح فردى فوراً در مقابل روح اجتماعى مى‏شکند و در امر حکومت، کاربردى ندارد. ادامه دارد..

احادیث آخرالزمانی
آیا در احادیث آخرالزمانی به ایران و انقلاب و امام خمینی اشاره شده یا نه؟ متن حدیث و ترجمه با هم. عبدالله بن عمر از رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) روایت میکند که آن حضرت فرمودند: یَخْرُجُ رجُلُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَین مِنْ قِبَلِ الْمَشْرِقِ، لَوْ اِسْتَقْبَلَتْهُ الْجِبالُ لَهَدَّما وَ اتَّخَذَ فیها طُرُقاً؛ مردی از اولاد حسین (علیه السلام) از جانب مشرق (ایران) قیام میکند که اگر کوه‌ها در مقابل او قد علم کنند همۀ آنها را نابود میکند و از درون آنها راه باز می‌نماید و به حرکت خود ادامه می‌دهد. (هشت سال دفاع مقدس)
روایت چهارم: امام باقر (علیه السلام) می‌فرماید: در یکی از روزها عمر و ابوبکر و زبیر بن عوام و عبدالرحمن بن عوف در منزل رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) جمع شدند. رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) در جمع آنان نشست در حالی که نعلین حضرت پاره شده بود به علی (علیه السلام) داد تا اصلاحش
نماید دراین حالت فرمود: إِنَّ عَنْ یَمینِ اللهِ عَزَّوجل (اَوْ عَنْ یَمینِ الْعَرْش) قَوْماً مِنّا عَلی مَنابِرَ مِنْ نُورٍ، وُجُوهُهُمْ مِنْ نُورٍ وَ ثِیابُهُمْ مِنْ نُورٍ تُغْشَی وُجُوهُهُمْ اَبْصارَ النّاظِرین. فَقال ابوبَکرُ: مَنْ هُمْ یا رَسُولَ اللهِ؟ فَسَکَتِ.
فَقالَ الزُّبَیرُ: مَنْ هُمْ یا رسُولَ اللهِ؟ فَسَکَتَ. فَقالَ عَبْدالرَّحمنُ: مَنْ هُمْ یا رسُولَ اللهِ؟ فَسَکَتَ. فَقالَ عَلِیٌ: مَنْ هُمْ یا رسُولَ اللهِ؟ فَقالَ: هُمْ قَوْمٌ تَحابُّوا بِرُوحِ اللهِ عَلی غَیْرِ اَنْسابٍ وَلااَمْوال، اُولئِکَ شیعَتُکَ وَاَنْتَ اِمامُهُمْ. گروهی از ما در طرف راست عرش خدا بر منبرهایی از نور قرار دارند که صورت هایشان نورانی و لباس هایشان نیز نورانی است و نور چهره شان چشم بینندگان را خیره میکند. ابوبکر و زبیر و عبدالرحمن (هر کدام) سؤال کردند اینها چه کسانی هستند؟ رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) سکوت کرد. سپس علی (علیه السلام) فرمود: یا رسول الله اینها چه کسانی هستند؟ فرمود: آنها کسانی باشند که بواسطه روح الله دوست هم میگردند و متحد میشوند بدون اینکه اغراض مادی یا خویشاوندی داشته باشند و آنها شیعیان تو هستند و تو یا علی امام آنهایی. (نکته) آقای دشتی از روحانیون گفته: پس از پیروزی انقلاب ایران یکی از اساتید ما نقل میکرد که شهید آیت الله صدوقی در ملاقاتی به خدمت امام خمینی گفت: آقا این روح الله که در حدیث (تَحابُّوا بِروح الله) وجود دارد شما هستید؟ زیرا امروز تمام اقشار مردم به واسطه رهبری و دوستی شما متّحد شدند. و امام با لبخندی گذشت.
روایت پنجم:
امام موسی کاظم (علیه السلام) فرمودند: رَجُلٌ مِنْ اَهْلِ
قُمْ یَدعُوا النّاس اِلَی الْحَقِّ یَجْتَمِعُ مَعَهُ قَوْمٌ کَزِبُرِ الْحَدیدِ لایَملِّوُنَ عَنِ الْحَرْبِ وَ لایَجْبُنُون، ولایُحَّرِکُهُمُ الرِّیاحُ الْعَواصِفُ وعَلَی اللهِ یَتَوَکَّلُونُ وَ الْعاقِبَةٌ لِلْمُتّقین؛ شخصی از اهل قم مردم را به حق میخواند و در اطراف او کسانی جمع میشوند که چونان قطعه‌های آهن مقاومند از جنگ خسته نمیشوند و نمیترسند و هیچ باد سرکش تندی، آنها را تکان نمیدهد و به خدا توکّل می‌کنند و عاقبت از آن متقین است. البته من از این ساندیس خورها نیستم و فقط کتب حدیث رو مرور میکنیم. دنبال احادیث آفرینش هستم که اینا هم به تورم میخوره. ادامه دارد..

رضاشاه پهلوی (نوکر بیسواد و بی دین غرب)
رضاشاه فرزند عباسعلی در ۲۴ اسفند ۱۲۵۲ ش در قلعه آلاشت مازندران (در اطراف قائمشهر) متولد و در سال ۱۳۰۰ ش به مقام فرمانده کل قوا منصوب و در اسفند سال ۱۳۰۴ بر تخت سلطنت نشست. از سال ۱۳۰۶ که کاملاً مستقر شد به شکنجه و فساد مشغول و امام خمینی او را مفسد فی الارض لقب داد، در ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ از تخت سلطنت او را برکنار و در بخشی از جزیره سیبریا که بسیار سرد بود جایگزین و پس از گذشت مدتی در جزیره موریس که گرم ترین مکان است تبعید و در ۴ مرداد سال ۱۳۲۳ در جزیره موریس با ذلّت تمام از دنیا رفت. و جنازه او به شهر مصر انتقال و پس از مراسم غسل، یکی از قضات اهل سنت بر او نماز میّت خواند و سپس جسد او را مومیا و در آرامگاه مَلِک فاروق مصر به امانت گزاردند و به محمدرضا تذکر دادند چون فوزیه خواهر فاروق که زن تو بوده و او را طلاق داده ای تا تمام حقوق از مهریه و جهیزیّه را رد نکنی جنازه پدر را دریافت نخواهی کرد و محمدرضا در مدت ۸ سال، آن حقوق را پرداخت، بعد جنازه را با طی تشریفاتی به شهر قم آوردند و قبل از ورود جنازه برخی از مراجع تقلید خود را به مریضی زده کناره گرفتند و عده ای هم به مسافرت رفتند و ناچار خدمت آقا حسین بروجردی (مرجع بزرگ) رسیدند و گفتند آریامهر شاهنشاه شما را برای نماز میت خواندن، نامزد کرده ولی نخواندند و بدون نماز خواندن به طرف تهران حرکت و در آرامگاه نزدیک شاه عبدالعظیم دفن شد که بعداً آقا در پاسخ درخواست کنندگان بهانه آورد و گفت: قاضی القضات اهل تسنن هشت سال قبل در مصر بر او نماز خوانده، اگر من نماز بخوانم از آنجا فوراً به من اعتراض میکنند که نمازی که خواندیم، اگر صحیح بوده چرا شما نماز خواندید و اگر باطل بوده چرا از من درخواست شد و بدانید که اگر نماز بخوانم باعث فتنه‌ها خواهد بود. اینم تلگرافی و خلاصه شده..

باکتری و ویروس
باکتری ها به تمام اشکال یافت میشوند. برخی از آن ها شبیه توپ، برخی شبیه ویرگول و برخی دیگر نیز مشابه میله، دراز و باریک هستند. برخی از باکتری ها با زوائد طولی مو مانندی پوشانده شده اند که به آن ها کمک میکنند تا بتوانند در محیط حرکت کنند. ویروس ها از باکتری ها نیز کوچکتر هستند و حتی یک سلول کامل نیز به شمار نمیروند. به طور ساده تر میتوان گفت که ویروس ها مواد ژنتیکی (DNA یا RNA ) بسته بندی شده در یک پوشش پروتئینی به شمار میروند. هدف یک ویروس چیست؟ ویروس به محض پیدا کردن یک میزبان مناسب، شروع به تکثیر و انتشار خود میکند. تصور کنید که یک ویروس وارد سلول های خون شده است. در این صورت این ویروس میتواند در تمام بدن گردش کرده و به هر مکان دلخواهی انتشار یابد. برخی از ویروس ها وارد یک سلول شده و آن قدر تکثیر میشوند که نهایتا سلول میزبان پاره میشود. سپس ویروس های تازه تکثیر شده، از سلول پاره شده خارج شده و وارد سلول های میزبان جدید میشوند. ویروس ها رفتارهایی کاملا مرموز از خود نشان میدهند چرا که قادرند سریعا دچار جهش (تغییر) شده و خود را با محیط جدید تطبیق دهند.

سکوت
بی شک یکی از آثار مثبت سکوت، آراسته شدن به زیور وقار است. همانگونه که در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام: سکوت لباس وقار برتو میپوشاند و مشکل عذر خواهی را از تو بر میدارد.
یعنی شخصی که زیاد سخن میگوید؛ زیاد اشتباه میکند که هم از ابهت او میکاهد، و هم او را وادار به عذرخواهی مکرر میکند. همین معنی به شکل گویاتری در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است، فرمود: اگر در سخن گفتن، بلاغت بوده باشد، در سکوت سلامت از لغزشهاست. از این حدیث استفاده میشود که سکوت حتی بر سخنان بلیغ گاهی برتری دارد. این را با حدیث دیگری از امام حسن علیه السلام پایان میدهیم فرمود: سکوت یاور خوبی است در بسیاری از موارد، هرچند سخن گویی فصیح باشی. البته به این معنی نیست که سخن گفتن همه جا بد و مذموم باشد، چرا که این خود آفت بزرگ دیگری است. هدف از ستایش سکوت در آیات و روایات اسلامی، باز داشتن از پرگویی و سخنان لغو و بیهوده و گفتارهای اضافی و غیر لازم است وگرنه در بسیاری از موارد، سخن گفتن، واجب و لب فرو بستن و سکوت، حرام است.

حدیث :
سنان بن طریف گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که مى فرمود: بر مومن سزاوار است که چنان از خداوند بترسد که گوئیا نزدیک است که به آتش افکنده شود و چنان به رحمت او امیدوار باشد که گوئیا از اهل بهشت است . سپس فرمود: خداوند تبارک و تعالى در نزد گمان بنده اش ‍ به خود حاضر است اگر گمانش به او خیر باشد خداوند هم خیر برایش ‍ پیش مى آورد و اگر گمانش بد باشد خداوند هم بد برایش پیش مى آورد.

مگه ما امام زمان نداریم؟

از سختی‌ نترس سختی،‌‌ آدم‌ رو سرسخت میکنه. اون میخی در دیوار محکمتره کـه ضربات سخت‌تری رو خورده.


مگر ما امام زمان نداریم؟ مرحوم اسماعیل نمازی میگفت: در سفری که با ماشین کاروان به مکّه مشرف شدیم، در بازگشت راه را گم کردیم و سه شبانه روز در بیابان سرگردان بودیم بطوری که بنزین ماشین تمام شد. من و هفده نفر دیگر که از نجات ناامید شدیم، قبر خودمان را آماده کرده و نذر کردیم اگر نجات پیدا کنیم، تمام اموالمان را در راه خدا انفاق کنیم. از خدا و امام زمان (علیه السلام) خواستیم که اگر مرگ ما رسیده، درندگان بدن ما را در داخل قبر از بین نبرند. یکدفعه به فکر من آمد که مگر ما امام زمان نداریم؟ مگر نه این است که او در همه جا فریادرس درماندگان است؟ پس از رفقا جدا شدم و در قسمت گودی از بیابان نشستم بطوری که دوستان منو نبینند و دائماً صدا میزدم: یا صاحب الزمان ادرکنی. و با گریه و تضرع به درگاه خدا مناجات میکردم و میگفتم: امام زمان که هست پس چرا به فریاد ما نمیرسد؟ در این حال بودم که ناگهان متوجه شخص عربی شدم که افسار هفت شتر را به دست داشت و در حال عبور بود، صدا زدم: آقا ما در این جا گم شدیم راه را به ما نشان بده. شترها را خواباند و مرا به اسم صدا زد و مرا دلداری داد و فرمود: راه را گم کردی؟ گفتم: بله. فرمود: وقتی از میان آن دو کوه عبور کردید به طرف دست راست بروید. من قرآن کوچکم را بیرون آوردم و قسم دادم که خودتان ما را برسان. فرمود: رفقایت را صدا کن. من دوستان را صدا کردم، فرمود: سوار ماشین شوید، ما هم سوار شدیم و حرکت نمودیم بدون آنکه ما متوجّه شویم ماشین بنزین ندارد. در بین راه به فارسی با ما صحبت می‌کرد و از بعضی از علماء همچون ملّا علی همدانی و سیّد ابوالحسن اصفهانی تعریف میکرد. به راننده فرمود: ظهر شده لطفاً نگه دار و او هم نگه داشت. فرمود: شما که آب ندارید؟ عرض کردم: نه. فرمود: ظرف هایتان را پر کنید و وضو هم بگیرید. ما رفتیم پایین و دیدیم چشمه آبی هست. وضو گرفتیم و نمازمان را خواندیم و ظرف هایمان را از آب پر کردیم. در حالی که هیچ از آب چشمه کم نشد، بعد به ما فرمود: ناهار را داخل ماشین بخورید. سپس ایشان از شهر مشهد تعریف نموده و آنجا را به بهشت تشبیه کرد. آنگاه به ما فرمود: لازم نیست به آن نذری که کرده اید عمل کنید. وقتی به جاده اصلی رسیدیم فرمود: من کارهای زیادی دارم که باید به آنها برسم، چون شما مرا قسم دادید، آمدم. خداحافظی کرده و غایب شدند ما نفهمیدیم ایشان به کدام طرف رفت. بعد به رفقا گفتم: آقا را دریابید کجا رفت؟ در این موقع راننده با دست به سرش زد و گفت: ماشین که بنزین نداشت؟ ما چطور همه راه را آمدیم؟ اصلاً ماندن ما در بیابان، همین نبودن بنزین بود! چطور آمدیم؟ من هم گفتم: آن آقا اسم مرا از کجا میدانست و چطور از نذر ما باخبر بود؟ فهمیدیم که ایشان وجود مقدس حضرت بقیةالله ارواحنا فداه بودند که ما ساعت‌ها در خدمتشان بودیم ولی ایشان را نشناختیم. از کتاب ملاقات با امام زمان (علیه السلام) در عصر حاضر.
الغیاث ای دادخواه بی کسان. وی پناه مستمندان الغیاث.
الغیاث ای بی پناهان را پناه. فیض بخش بینوایان الغیاث.

صور و نفخه صوراسرافیل
حادثه طولانی نبأ عظیم که مسأله معاد هم در ضمن آن است، در دو مرحله انجام میشه که در اصطلاح قرآن صور اول و صور دوم یا نفخه اول و دوم نامیده میشه. صور یعنی شیپور. و نفخه یعنی دمش و دمیدن. در حدیث آمده است که دهانه این شیپور همان محتوای آسمان اول است یعنی شیپوری که به صورت ابزار خاص و جدا از ارض باشد، نیست. و اسرافیل در آن میدمد و نبأ عظیم با انفجار عظیم حادث میشه. پس از آن که مدت زمان لازم گذشت و در عرض آن، ارض آماده حادثه جدید شد، (طی ۷ میلیارد سال) و مواد لازم برای ساختن آسمان جدید در فاصله محتوای لهیده و پوسته جمع گشته و آن را ساختند، صور دوم دمیده میشود. که این خود یک انفجار بزرگ دیگر است. کرات و منظومه‌ها و کهکشان‌ها ساخته میشوند و از نو مانند میوه نو با سازمان اندام خویش، شکل جدیدی می‌گیرند. (باز طی ۷ میلیارد سال) صور اول قارعه است و صور دوم قارئه، صور اول نظامی را که به وسیله قارئه قبلی به کار افتاده بود، درهم کوبیده و صور دوم آن درهم کوبیده شده‌ها را در سازمان جدید قرار میدهد. نبأ عظیمی که در پیش روی جهان است، تکرار چیزی است که قبلاً شش بار اتفاق افتاده است. و جالب این است همانطور که این بار اولِ این حادثه نیست، بار آخر آن نیز نیست. زیرا پس از میلیاردها سال مجدداً همین صورها و حادثه بزرگ اتفاق خواهد افتاد. در حدیث قبلی که.. پرسیدم از امام باقر (علیه السّلام) از آیه: افعیینا بالخلق الاول بل هم فی لبس من خلق جدید. فرمود ای جابر تاویل این آیه چنین است که: آنگاه که خداوند این خلق و این عالم را فانی کرد و ساکن نمود اهل بهشت را در بهشت و اهل دوزخ را در دوزخ، تجدید خواهد کرد عالمی را غیر از این عالم. و تجدید خواهد کرد عالمی که بدون نر و ماده خواهند بود و عبادت خواهند کرد خدا را و به توحید او خواهند پرداخت. و خلق میکند برای آنان ارضی غیر این ارض، که حمل میکند آنان را. و آسمانی غیر از این آسمان بر آنان سایه خواهد گسترد. شاید تو گمان میکنی که خداوند فقط تنها این عالم را آفریده است؟ یا خیال میکنی که خداوند بشری غیر از شما نیافریده؟ بله به خدا سوگند همانا خلق کرده است خداوند هزار هزار عالم، و هزار هزار آدم، و تو (نوع تو) در آخر این عالم‌ها و آن آدم ها، هستی. توضیح: حدیث در دو بخش است: عالم، و آدم، در مورد عالم میفرماید پس از قیامت و حشر محشر که بهشتیان در بهشت و دوزخیان در دوزخ جای میگیرند، باز خداوند در جای عالم متلاشی شده و فانی شده، مجدداً عالمی را به راه خواهد انداخت و مردمی را خواهد آفرید که ارض جدید آنها را در خود حمل خواهد کرد و در بالای سرشان آسمان جدیدی خواهد بود. ضمناً: ممکن است مراد آفرینش عالم انسانی باشد که آن انسان‌ها نیز سر منشأشان مانند خلقت آدم از پدر و مادر نخواهد بود و پس از آنکه تصریح فرموده بر اینکه پس از قیامت و معاد باز جریان کرات از نو به راه خواهد افتاد، راجع به آدم یعنی موجود مادی عاقل و مکلف توضیح داده که هزار هزار نوع از این موجود آمده و رفته اند. این حدیث میگوید: کره زمین تنها دُر دانه هستی نیست و هدف نهائی از آفرینش کل هستی، همین زمین نیست. و نسل آدم مولود یکی و یکدانه این مجموعه بزرگ و عظیم جهان نیست. آنچه از این فرمایش امام باقر (ع) در این مبحث نقش اصلی را دارد، این است که قیامتی که در پیش هست نه اوّلین قیامت است و نه آخرین قیامت. و مهم این است که این حدیث نصّ است در اینکه آسمان جدیدی در همین قیامت پیدایش خواهد یافت و آیه: یومئذ یحمل عرش ربک فوقهم ثمانیة. را دقیقاً و مشروحاً تعبیر میکند. که در این قیامت تعداد آسمان‌ها به هشت خواهد رسید.
اما سرنوشت کره زمین ما چه میشود؟
فناء سرنوشت حتمی هر پدیده است. جماد، جاندار، کره، منظومه، کهکشان، اتم و... و... کره زمین ما هم (گرچه خوشمان نیاید) روزی فانی خواهد شد. این اصلی است که امروزه یک مسأله پیش پا افتاده علمی به شمار میرود. فانی شدن یک کره ممکن است به یکی از پنج صورت زیر تحق یابد:
۱- افول: یک کره مشتعل مانند خورشید در اثر از دست دادن روزمرّه انرژی به تدریج کوچک و کوچک تر شده، سرانجام به سیاه چاله ای تبدیل میشود.
۲- خروج ازمدار: کره ای از مدار خارج شده و در نتیجه تصادم با اجسام دیگر یا به هر دلیل دیگری متلاشی شود.
۳- مرگ منظومه: یک منظومه به دلیل مرگ خورشیدش از هم پاشیده و هر کدام از اعضای خانواده دچار مرگ شوند.
۴- مرگ کهکشان: همه یا بعضی از منظومه‌های کهکشان پیری که نظم موجود در آن از میان رفته، متلاشی شوند.
۵- نبأ عظیم: که همه کرات و محتوای آسمان اول منفجر میشوند.
کره زمین ما کدام یک از سرنوشت‌های مذکور را دارد؟ ظاهراً سرنوشت ردیف ۱ و ۲ را ندارد. و از سه ردیف دیگر گویا آنچه قرعه اش را به نام کره زمین زده اند، همان ردیف سوم باشد. میفرماید: اذا الشمس کوّرت: آنگاه که خورشید در هم فرو پیچیده شود. آیه‌های بعد این آیه به سراغ نبأ عظیم و آنگاه محشر میروند. و این از سلیقه‌های قرآن کریم است. و نیز آیه اول و دوم سوره حج میفرماید: یا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْ ءٌ عَظِیمٌ یَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَی النَّاسَ سُکاری وَ ما هُمْ بِسُکاری. این دو آیه نشانگر این هستند که زمین قبل از نبأ عظیم به پایان عمر خویش خواهد رسید. هنگامی که خورشید منقبض و تکویر شود، سیاره‌های تابع آن مانند زنجیری های بند پاره کرده فرار خواهند کرد. درست مانند وزنه ای که نخی را به آن بسته باشند (و همانند آتشگردان که قدیمی‌ها داشتند) که اگر به دور سر خودتان بچرخانید و نخ آن پاره شود، وزنه مزبور خواهد گریخت. (نیروی گریز از مرکز) موجب پرت شدن سیاره‌ها خواهد شد. و آنها یا با همدیگر برخورد نموده و داغون میشن و یا با کرات منظومه های دیگر تصادم کرده و متلاشی میشن. زمین از هنگام آغاز گریز تا متلاشی شدن، وضع مضطرب و متزلزلی خواهد داشت. وضعیتی که با شرایط زندگی موجود زنده ای مانند انسان متناسب نیست. ضمناً: فناء به معنای عدم شدن نیست. هیچ وجودی عدم نمیشود و هیچ عدمی وجود نمیشود. غربی‌ها این قانون مسلّم همه جائی را به نام قانون لاوازیه نامیده اند. بعضی‌ها هم تصور کرده اند که این قانون ازلی بودن جهان را نیز لازم گرفته است. لیکن این قانون فقط در محدوده جهان پس از پیدایش جهان کاربرد دارد. و ربطی به مسئله ایجاد ندارد. هر خورشید روزانه چند میلیون تن از حجم خویش را بصورت انرژی به اطراف پخش میکند. و وقتی که یک خورشید همه سوخت هسته ای خود را بمصرف رسانید. در اثر نیروهای گرانشی شروع به انقباض میکند. به گفته قرآن پایان زمین پس از شروع زلزله زمانی طول خواهد کشید تا زمین منفجر شود در آن فاصله مردم روی زمین سخت دچار وحشت خواهند شد بطوری که هر شیر دهنده ای فرزند شیر خواره خود را رها خواهد کرد و هر حامله ای وضع حمل خواهد نمود. چون حادثه نبأ عظیم خیلی سریع و در یک چشم بهم زدن واقع خواهد شد: و ما امرنا الّا واحدة کلمح بالبصر. و ما امر الساعة الاّ کلمح البصر او هو اقرب. و در آن فرصتی برای هیچ چیز نیست. بنابر این زمین ما تا سقوط خورشید از حکومت منظومه، بقاء خواهد داشت. و گویا خطرهائی از قبیل شکافته شدن اوزون و غیره بنحوی حل خواهند شد. و حجم خورشید نشان میدهد که این حادثه در زمانهای بسیار دور اتفاق خواهد افتاد. لفظ ساعة در بعضی از آیات به نبأ عظیم گفته شده، و در بعضی به روز محشر، و در بعضی هم به مرگ منظومه و کره زمین. پس از مرگ هر خورشیدی سیاره‌های تابع آن، یا در اثر نیروی گریز از مرکز با شتاب سهمگینی به اطراف خواهند گریخت، و یا در اثر خلاء حاصل از مرگ خورشید به طرف سیاه چاله ای که از مرگ خورشید حاصل شده، جذب شده و در آن مستهلک خواهند گشت. و یا بصورت یک کره سرگردان در فضا دور زده و بالاخره متلاشی خواهند گردید. زمین پس از این حادثه بصورت تکه‌ها و ذرات پخش شده، منتظر نبأ عظیم خواهد بود، تا بیاید و دو مرحله خود را طی کند و پس از صور دوم، چیزی به نام محشر برپا گردد. در احادیث تعیین شده است که مرگ کره زمین، و حادثه مذکور در روز جمعه بر سرکره زمین خواهد آمد. اما برزخ:
اکثر ملت‌های روی زمین به چیزی به نام برزخ اعتقاد دارند. اما هیچ دینی مسائل معاد را بیان نکرده است. همه آنها پیروان خود را به یک معاد (شامل برزخ، محشر، بهشت و دوزخ) تعبّدی دعوت کرده اند. و تنها اسلام است که برزخ را کامل تشریح و تبیین کرده است. برزخ را باید در دو جهت تصویر نمود: برزخ جسم‌ها وبدن‌ها و برزخ روح ها.
۱- انسان‌هایی که سال‌ها پیش از این (یعنی از پیدایش انسان تا امروز) مرده اند و پیکرشان به زمین تحویل شده.
۲- آنان که از امروز تا فرا رسیدن مرگ خورشید مرده و تحویل زمین میشوند.
۳- آنان که همزمان با مرگ زمین خواهند مرد.
خود زمین نیز متلاشی شده و ذرات آن در نبأ عظیم، در میان مواد، مذاب، گاز و انرژی ارض پخش خواهد گردید. پس ذرّات بدن‌ها نیز در آن عالم بسیار بزرگ پراکنده خواهند شد. هنگامی که مواد و انرژی‌های تکامل یافته (ای که در بخش‌های مختلف کرات متعدد، بوده اند و در طول ۱۸ میلیارد سال مراحل زیادی از کمال را پشت سر گذارده اند) برای ساختمان آسمان جدید بالا میروند، همین ذرات (فراش) که تکامل یافته تر از بقیه مواد جهان هستند، به سوی بالا رفته و به صورت خاصی در خلال مواد و پیکر قشر جدید قرار
می گیرند. در اینجا برنامه صور اول تمام می‌شود. صور اول یا قارعه آمد و کارهای خویش را به انجام رساند. انفجار عظیم را به وجود آورد، ذرات بدن انسان‌ها را به صورت فراش درآورد، و مواد عالی را برای ساختن قشر جدید بالا فرستاد و عالم ارض را به صورت عالمی گسترده و پر از مواد مذاب و گاز و انرژی درآورد که طوفان‌های عظیم در آن برپاست تا مجدّداً کهکشان‌های جدیدی ساخته شوند. اینک نوبت به صور دوم میرسد که کارهای زیر را باید انجام دهد:
۱- کهکشان‌ها و منظومه‌های جدیدی راه بیاندازد.
۲- ذرّات بدن انسان‌ها را در پیکر آسمان جدید با هم جمع کرده و پیوند دهد.
۳- زمینه و شرایط محشر را فراهم سازد.
در پایان یک نکته: مسئله بزرگتر میشود. کفار مکّه به پیامبر (ص) میگفتند وقتی که ما مردیم و ذرات بدن مان در میان خاکها و دریاها پخش گردید، آیا مجدداً زنده خواهیم شد؟ در اینجا مشاهده میکنیم که ذرات بدنها در عالمی که از گاز و مذاب است و میلیاردها ضرب در میلیاردها بزرگتر از زمین ما است، پخش خواهند شد. اکنون این موضوع را از بیان قرآن بشنویم: بسم الله الرحمن الرحیم- القارعة ما القارعة: آن در هم کوبنده و چیست آن در هم کوبنده و متلاشی کننده؟ و ما ادراک ما القارعة: و کدام بیانی میرساند به تو که چیست آن قارعه؟ یوم یکون الناس کالفراش المبثوت: آن روز (بدن) انسان‌ها مانند (فراش) پراکنده میشوند. فراش در لغت عرب یعنی ذرات سفیدی که در آب انگور دیده میشوند. وقتی که باغداران انگور را بوسیله چرخ میفشارند و آب آن را در تغاری جمع میکنند، ذرات سفیدی در آن آب دیده میشود بنام دوره یا فراش. و معانی دیگر فراش عبارت است از: باران به دشت و صحرا، میبارد، و آب آن در گودالها جمع میشود، سپس آب می خشکد، آنگاه در جای آن روی گل پرده ای صاف و زیبائی هست که از ته نشین شدن ذرات درون آب بوجود آمده، این پرده‌ها در اثر تابش آفتاب خشکیده و ترک برمیدارند، سپس از گل جدا شده و مانند پوست خشکیده خربزه لوله میشوند. اگر گلّه ای از روی آنها عبور کند بصورت ذره هائی در هوا پخش میشوند. زیرا مساعدترین مواد برای رفتن به هوا هستند. میفرماید: ذرات بدنهای انسانها مانند فراش در آن عالم بس وسیع مذاب و گاز، پراکند خواهند شد. ما کاری با نظریه‌های دیگر در تفسیر این آیه نداریم، و به هر نظریه ای احترام قائلیم. میگویند مراد از این آیه این است که انسانها در انفجار قارعه مانند غبار پراکنده، به این طرف و آن طرف خواهند رفت. اولاً بدیهی است وقتی که قارعه می‌آید و همه چیز را متلاشی میکند. حتی کرات و کوههای کرات داغون میشن. دیگر فرصتی برای این طرف و آن طرف رفتن نیست. ثانیاً مراد از قارعه نبأ عظیم و انفجار همه کهکشان هاست نه پایان عمر زمین. و تکون الجبال کالعهن المنفوش: و میگردد کوه‌ها مانند پشم رنگین حلاجی شده. کوه به هر معنائی و در هر کجائی و در هر کره ای به این حالت در خواهند آمد. چوپانها بعضی از گوسفندان، خصوصاً بعضی از قوچ‌ها را در حد سوگلی دوست دارند، این قوچها را در بهار با رنگهای مختلف آرایش میدهند، از سر قوچ تا انتهای دمش رنگی میکشند به عرض ۱۰ سانتیمتر، سپس خطوط دیگری را بطور عمودی از خط مذکور بسوی پائین بدن حیوان تا زیر شکم، میکشند، هر یک از این خطوط به رنگ مخصوصی است. به هنگام تابستان که پشم‌ها را می‌چینند، پشم چنین گوسفندی را برای مصرف مخصوصی جدا نگه میدارند. عربها به این پشم (عهن) میگویند. وقتی که عهن را حلاجی میکنند توده ای پشم بصورت توده ای از ابر که رنگ ارغوانی دارد، حاصل میگردد. تارهائی از هر رنگ در خلال هم رنگی را بوجود می‌آورند که نه سفید است و نه سیاه. نه سرخ کامل است و نه زرد. بلکه رنگ ارغوانی است و (وردة کالدهان) که نام دیگر آن (گلگون) است. ذرّات بدنهای آدمیان که با متلاشی شدن کره زمین در این فضای بی کران پخش و منتشر شده بودند اینک پس از انفجار عظیم بصورت فراش در آن جهان گاز و مذاب و مهل که ارغوانی و گلگون رنگ است، منتشر شده اند و منتظر صور دوم و مراحل بعدی تحولات جهان آفرینش هستند. این ذرّات نه از بین خواهند رفت و نه مفقود خواهند شد. اینها تکامل یافته ترین مواد ارض هستند که باید به عالم بالاتر بروند و بدلیل کمال تکاملی شان نمیتوانند در بخش مغز جهان بمانند. شبیه مواد تکامل یافته مغز هویج که باید برای ساختن قشر جدید به کار رود و دیگر نمیتواند در قسمت مغز بماند. انسان گل سر سبد جهان ارض، است و این همه چرخش ها، فعالیتها، دهش ها، دمش ها، تعاطی، داد و ستد میان کهکشان‌ها و منظومه‌ها و در درون اتم، و نیز فعالیت باکتری ها، میکروبها، نباتها، حیوانات و... و... همه برای پدید آوردن این مواد تکامل یافته، است. در حقیقت نبأ عظیم برداشت محصول از کشتزار بزرگ جهان است. حال کمی در مورد روح و محشر .. ادامه دارد..

میکروب
اصطلاح میکروب به مجموعه ای از موجودات میکروسکوپی از جمله باکتری ها، ویروس ها، قارچ ها و پروتوزوآ ها اطلاق میشه. موجودات بسیار کوچکی که بدون ابزار میکروسکوپ نمیشه آن ها را دید. تمام جانوران برای ادامه حیات به گرما، رطوبت و غذا نیاز دارند و میکروب نیز از این قاعده مستثنی نیست. میکروب میتوانند تمام این نیازها را از منابع متعددی تامین نمایند. مدفوع، زباله، ته مانده مواد غذایی و حتی بدن انسان از جمله ی این منابع است. میکروب های بی شماری در محیط وجود دارند که فعالیت مفید انجام میدهند، مثلاً باکتری لاکتوباسیلوس که منجر به تبدیل شیر به ماست میشه و یا بسیاری از انواع باکتری که به تجزیه ی گیاه و تبدیل آن به کمپوست کمک میکنه. شستشوی مناسب دست ها خصوصاً قبل غذا اغلب بهترین راه برای پیشگیری از ایجاد عفونت و بیماری است که در آموزه های دینی زیاد بهش تاکید شده.

کربلا
دستگاه اموى نمیخواست مهره‏هاى وفادارش را که در سمت‏هاى مختلف قرار داده با این تازه از راه رسیده‏ها عوض کند لیکن هنوز فرماندهان لشکر کربلا معنی وعده و وعید شیطان را چنان که باید درک نمیکرد تا ساعتى که همگى در شام از کاخ سبز اموى با دست‏هاى خالى و با حالت دست از پا دراز، خارج شدند. وقتى که اسرا و سرهاى شهدا را به کاخ سبز بردند فرماندهان به صف ایستادند نماینده‏شان خطاب به یزید گفت:
املاء رکابى زهبا و فضتا: تا رکابم پر از طلا و نقره کن.
انّى قتلت سیدا محجبا: زیرا که من شخصیت بزرگوارى را که همه حریم او را رعایت میکردند، کشته‏ام.
قتلت خیر الناس امّا و ابا: کشته‏ام والاترین فرد مردم را از جهت پدر و مادر. توضیح:
هر وقت معاویه میخواست بر عمرو بن عاص چموشى کند و بر او نیز سلطنت خود را تحمیل کند عمروعاص میگفت: هشدار اى معاویه بهترین و والاترین شخص (على علیه‌السلام) را گذاشته و به تو پیوسته‏ام، جاى‏گاه خودت را بشناس و پاى از گلیم خود بیرون نکن که من عمرو بن عاصم نردبانى را که برایت ساخته‏ام پس میگیرم آن وقت تو فقط پسر هند و (طلیق یوم الفتح) خواهى بود که بنى هاشم بردگى تو را به تو بخشیدند. معاویه نیز هرازگاهى فضایل على(ع) را به زبان مى‏آورد و میگفت: امّا ناچارم خون خلیفه را از او بخواهم و این وظیفه شرعى من است. فرماندهان لشکر کربلا آن قدر به وعده و وعیدهای پوچ او ایمان داشتند که گمان میکردند پس از گذشت سال‏ها و پس از مرگ معاویه هنوز میتوانند با ادبیات شبیه به ادبیات عمروعاص با خلیفه سخن بگویند، در کنارش با سیاست بازی دهاء عمروعاص را در بیاورند. یزید که اکنون به آرزویش رسیده بود دغلبازی را شروع کرد و گفت: شما که میدانستید حسین(ع) بزرگوار و با شخصیت والا است و پدر و مادرش بهترین مردم اند، چرا او را کشتید؟ بروید ما را با شما کارى نیست. و براى این که ریشه امید این بشارت آورندگان خواستار مقام و سمت را، بزند گفت: اساسا همه جرم‏ها از آن ابن زیاد است. چرا باید حسین کشته میشد؟ در حالى که هم از کشته شدن امام سخت مسرور بود و هم از ابن زیاد رضایت کامل داشت. اما توابین: اشخاصى که نهضت شگفت توابین را به راه انداختند تعدادى از همان رؤسا بودند که در تحولات اجتماعى پیروزى امویان، مقامشان را از دست داده بودند و در نظر خاندان و خانواده‏شان سرافکنده بودند، اینان از جمله کسانى بودند که به امام حسین(ع) نامه نوشته و او را به کوفه دعوت کرده بودند. اساسا دعوت کنندگان در سرانجام کار سه گروه شدند:
الف: عده‏اى کم مانند حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه به کربلا رفته و در جامعه حسینى جاى گرفتند.
ب: عده‏اى نسبتا زیاد به کربلا رفته و بخش عمده لشکر اموى را تشکیل دادند.
ج: عده‏اى به هیچکدام از دو جبهه کربلا نپیوستند و در کوفه به کار خود مشغول شدند: توابین بخشى از این گروه بودند که توانستند یک لشکر ۱۱ هزار نفرى براى جبران اشتباه گذشته‏شان تشکیل دهند. سران توابین در محرم سال ۶۱ خودشان را رئیسان بى مرئوس، بزرگان از بزرگى بازمانده، میدانستند (مانند سلیمان بن صرد و مسیب بن نجمه و …) پراکنده شدن سپاه حضرت مسلم(ع) در کوفه. بر اینان روشن کرد که آب رفته به جوى باز نمیگردد. ته مانده امیدشان نیز به یأس مبدل شد و از رفتن به کربلا خوددارى کردند، به عنوان توجیه بر خود تلقین میکردند: ما که سخن مان نفوذ ندارد، کسى به حرف مان گوش نمى‏دهد. و جمله «من لا رأى له لا تکلیف له» ورد زبان‏شان شده بود. این اشخاص در ناخودآگاه‏شان گمان مى‏کردند وقتى تکلیف متوجه آنان است که با عنوان رئیس قبیله حرکت کنند. مطابق عادت ریاستى، اساسا به ذهن‏شان خطور نمى‏کرد مى‏شود مانند حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، نیز به کربلا رفت. گوئى هرگز، دستور خدا به رسولش را نخوانده‏اند: «فقاتل فى سبیل اللّه لا تکلّف الّا نفسک»: در راه خدا جهاد کن و در وهله اول تنها خودت مکلف هستى. آنان گمان مى‏کردند تنها در سمت فرماندهى مى‏توانند به جنگ بروند. وقتى به خود آمدند و به این حکم نادرست ضمیر ناخود آگاه‏شان پى بردند که شهادت امثال خودشان را در کربلا، شنیدند. از جانب دیگر ماجراى کربلا نشان داد که سرافکنده شدند. این سرافکندگى از سرافکندگى سران توابین در حد معتنابهى مى‏کاست، در نتیجه اندیشیدند:
۱- نفوذ کلام‏مان در حدى است که عده‏اى را با خود همراه کنیم.
۲- اگر واقعه کربلا از جهتى روسفید مان کرده از جهت دعوت که کرده‏ایم باز سرافکنده‏ایم.
۳- این روسفیدى نسبى باید کامل شود
۴- آن چه حبیب و مسلم بن عوسجه به دست آورده‏اند گرچه از دسترس ما خارج است اما مى‏توان به شبیه آن در پیش خدا و حسین(ع) و مردم، رسید.
پس تنها و فقط با آرمان شهادت قیام کردند و یک پدیده صدردصد استثنائى را در تاریخ ایجاد کردند. قیامى که سر منشأ قیام مختار ثقفى، قیام زید، قیام عبداللّه بن معاویه بن جعفر، و ….، و قیام نهضت خراسان گردید. بر گردیم به ماهیت لشکر اموى در کربلا: لشکرى که از داوطلبان مضطرب، که نه در چهار چوبه عشیره‏اى و نه در قالب فرماندهى مشروع جاهلى و نه در چهارچوبه ارتش سلطنتى و نه با سازمان ارتش کلاسیک امروزى بوده است، بلکه براساس وعده و وعید پوچی بوده که اکنون ممه رو لولو برده. مرده و سپرى شده. حبیب بن مظاهر با دید دانشمندانه‏اش لشکر اموى را به شرح زیر معرفى میکند:
انا حبیب و ابى مظهّر: منم حبیب و پدرم مظاهر است.
فارس هیجاء و حرب تسعر: یکّه سوار میدان نبرد و جنگ شعله ور.
در این ابیات مطابق رسم زمان، خود را معرفى مى‏کند و به تاریخ تذکر مى‏دهد که ما یاران حسین(ع) افراد عاجز و تن پرور یا ترسو نبوده‏ایم.
انتم اعدّ عدّة و اکثر: شما از جهت امکانات جنگى مهیا و آماده و از جهت تعداد افراد زیاد هستید.
و نحن اوفى منکم و اصبر: و ما مصداق وفادارى و صبوری هستیم.
و نحن اعلا حجة و اظهر: و نیز (براى کشتن و کشته شدن) بالاترین حجت را داریم.
حقا و اتقى منکم و اعذر: و در پیروى از حق و تقوا برترى با ماست و براى جنگ و خون ریزى عذر و استدلال قطعى داریم.
اقسم لو کنّا لکم اعدادا: سوگند مى‏خورم اگر به تعداد شما بودیم.
اوشطرکم و لّیتم الاکتادا: یا به تعداد بخشى از شما بودیم، پشت به ما کرده فرار مى‏کردید.
یا شرّ قوم حسبا و آدا: اى بدترین گروه از جهت ماهیت و انگیزه.
و شرّهم قد علموا اندادا: و اى بدتر از هر گروهى که براى خودش هم کاسه پیدا مى‏کند. توضیح:
۱- شما فاقد هرگونه انگیزه معنوى که ممکن است حتى یک جبهه باطل نیز داشته باشد، هستید. نه براى وطن، نه براى دفاع از خانواده نه براى انتقام و نه … مى‏جنگید و لذا اگر عده‏ى ما بیش ازین بود پشت به میدان کرده و متوارى مى‏شدید.
۲- شرّ : مخفف اَشرّ: بدترین. شرّ قوم: بدترین گروه در همه گروه‏هاى نسل بشر: بدترین گروه در تاریخ. بدترین گروه از جهت اندیشه، انگیزه، خواسته و هدف.
زیرا هر گروه مى‏تواند یک نمونه همگن در ماهیت، براى خود پیدا کند شما شبیه و مانندى براى خود پیدا نمى‏کنید، در بى ماهیت بودن، نمونه‏اید.
عمربن جناده یکى دیگر از شهداى کربلا در توضیح هویت آن لشکر رجز زیر را گفته است:
اضق الخناق من بن هند و ارمه. من عامه بفوارس الانصار.
اى مرد جنگى نفس را بر پسر هند تنگ کن. و از جاى‏گاهش سرنگون کن به یاد جنگ آوران انصار.
و مهاجرین مخضّبین رماحهم تحت العجاجةمن دم الکفار.
و مهاجران که نیزه‏هاى‏شان را رنگین کردند در انبوه غبار (میدان بدر) از خون کافران.
خضبت على عهد النبى محمد(ص) فالیوم تخصب من دم الفجار.
نیزه‏ها رنگین شدند در عصر پیامبر. و اینک رنگین مى‏شوند از خون مجرمان پست.
و الیوم تخضب من دماء اراذل. رفضوا القرآن لنصرة الاشرار.
و امروز رنگین مى‏شود از خون فرومایگانى که. قرآن را دور انداخته‏اند به خاطر یارى اشرار.
طلبوا بثأرهم ببدر اذ أتوا. بالمرهفات و بالقنا الخطّار.
خون خواهى کشتگان بدر را مى‏کنند. کشتگانى که با شمشیر تیز و نیزه‏هاى درنده (براى هدم اسلام) آمده بودند. مؤلّفه‏ها:
۱- آن لشکررا لایق خطاب نمى‏داند چشم اندازش به سرزمین بدر و از آنجابه دمشق مى‏چرخد. در این میان باسیاق غیابى سخن، به مجرم پست و فرومایه بودن لشکر اموى اشاره مى‏کند.
۲- دمشق نشینان را اشرار مى‏نامد و لشکریان را فجّار، اراذل، سران بدر را کفار. کفر یک ماهیت است گر چه منفى باشد و شرور نیز یک ماهیت است گرچه منفى‏تر از کفر، و فجّار اراذل نهایت بى هویتى است. ممکن است کسى کافر باشد اما شرور، فاجر و رذل نباشد (همان طور که امام حسین(علیه‌السلام) به آنان فرمود: اگر دین ندارید دستکم در دنیاى تان جوانمردى را فراموش نکنید.)
۳- حاکمیت اموى را حاکمیت عصر جاهلى و براساس همان بدر، معرفى میکند و اهل لشکر را سربازان هند.

علی علیه‌السلام
از حضرت باقر (علیه‌السلام) نقل است که چون جویریه عازم حرکت از کوفه شد علی (علیه‌السلام) باو فرمود آگاه باش در راه برخورد میکنی به شیری . عرض کرد : چه بایست کرد ؟ آن حضرت فرمود: به او بگو مرا امیرالمومنین امان داده است از تو. پس جویریه خارج شد از کوفه در بین راه ناگاه مشاهده کرد شیری به سمت او می آید جویریه گفت : ای شیر بدرستی که امیرالمو منین علی بن ابیطالب (ع) مرا امان داده است از تو . جویریه گفت : چون کلام امیر (ع) را رساندم آن حیوان برگشت در حالی که سرش را به زیر انداخته بود و میغرید تا آنکه در نی زار غایب شد. و جویریه به دنبال حاجت خود رفت چون برگشت به محضر علی ( ع ) و قضیه را نقل کرد حضرت فرمود : چه گفتی با آن شیر و چه گفت به تو. جویریه عرض کرد : هر چه دستور داده بودی به او گفتم و به برکت فرمایش شما از من منصرف شد و اما آن چیزی که آن حیوان گفت ، پس خدا و رسول و وصی او به آن داناترند. امیر (ع) فرمود : پشت کرد آن حیوان از تو در حالتی که میغرید. جویریه عرض کرد : درست فرمودی یا امیرالمو منین جریان همین است که فرمودی . پس علی (ع) فرمود : آن حیوان به تو گفت : وصی محمد (ص) را از من سلام برسان.

امّ سلمه میگوید: در محضر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بودم و میمونه نیز آنجا بود، مرد کوری به نام عبداللّه بن امّ مکتوم وارد شد. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به ما امر فرمود پنهان شویم. عرض کردیم: یا رسول اللّه، آیا او کور نیست؟ او ما را نمی بیند. رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: آیا شما نیز کور هستید؟! آیا شما هم او را نمی بینید؟

آن که در روز ازل باده به مینا میکرد.
دل ما کاش به یک قطره چو دریا میکرد.
آن که شد بوالبشر از گندم خالش مفتون.
کاش مفتون خود این واله و شیدا میکرد.
آن که شد نوح به او ملتجی از بهر نجات.
کاش یک گوشه چشمی به سوی ما میکرد.
آن که کرد آتش غم سرد و سلامت به خلیل.
بر من سوخته دل کاش تماشا میکرد.

سکوت
سکوت سبب نجات از بسیاری از گناهان میشود و در نتیجه کلید ورود به بهشت است. چنان که در حدیثی از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: که مردی نزد آن حضرت آمد (و طالب سعادت و نجات بود) پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: آیا تو را به چیزی راهنمایی کنم که خدا به وسیله آن تو را وارد بهشت میسازد، عرض کرد آری ای رسول خدا! سپس دستور به انفاق و یاری مظلوم و کمک از طریق مشورت فرمود، و بعد دستور به سکوت داد و فرمود: فاصمت لسانک الا من خیر؛ سکوت اختیار کن جز از نیکیها. و در پایان افزود: هرگاه یکی از این صفات در تو باشد، تو را به سوی بهشت میبرد.

علائم آخرالزمان و پهلوی در احادیث
امام علی (علیه السلام) فرمود: مِنْ عَلائِمِ الظُّهُورِ... وَ سَلْطَنَةُ رَجُلٌ طَبَرَسی وتَبْدیلِ الْأَلْبِسَةِ الْاِسْلامِیّه ؛ از نشانه‌های ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) در آخر زمان حکومت مردی از طبرستان (مازندران) بر ایران است که الگوی لباس را تغییر میدهد و شکل لباسهای اسلامی را به لباسهای غیراسلامی تبدیل میکند. (رضاشاه ابتدا قانون گذاشت کسانی که با لباس زیر یا دمپایی در خیابان ظاهر شوند جریمه شوند ولی بعد به لباس روحانیت. چادر. و اماکن مذهبی تاخت و لباسهای فرنگی را تایید کرد. از جنایت‌های رضاشاه این بود که احکام الهی را تعطیل کرد، چادر زنان را وقیحانه از سرشان کشید و روحانیت را خلع لباس و لباسهای بلند مردان را قیچی کرد، حسینیّه‌ها را تعطیل نمود و عمّامه از سر علمای ایرانی برداشت و.. روایت دوم امام صادق (علیه السلام) فرمودند: وَیَنْقَلِبُ مُلْکُ الْعَجَم فی مُحَرَّم بِسَفْکِ الدِمّاءِ حتّی یَفِرَّ مَلِکُ الْعَجَمِ لِثَلّا یَأْخُذَهُ النّاسُ ثُمَّ یَمُوتُ غَمّاً؛و سرزمین ایران بخاطر خون‌هایی که در ماه محرّم ریخته میشود (محرم ۱۵ خرداد) دچار تحولات سخت میگردد (انقلاب) تا آنکه پادشاه ایران برای آنکه او را دستگیر نکنند فرار میکند و با غم و اندوه نابود میشود. (مرگ پهلوی دوم در مصر در اوج خواری و تنهایی. آمریکا هم دارایی او را بالا کشید ولی او را راه نداد چون مهره سوخته بود) ادامه دارد..

حدیث :
یزید بن صائغ گوید: به امام جعفر صادق علیه السلام عرض کردم : مردى هست که شیعه است ولى اگر سخن گوید دروغ مى گوید و اگر وعده دهد به وعده اش وفا نمى کند و اگر امینش شمرند خیانت مى کند چنین کسى چه مقام و منزلتى دارد؟ حضرت فرمود: منزلت او نزدیکترین منزلتها به کفر است ولى کافر نیست .
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله براى مردم خطبه اى خواند و فرمود: آیا به شما خبر دهم که بدترین شما کیست ؟ عرض کردند: آرى اى رسول خدا! حضرت فرمود: کسى که یارى اش را از مردمان باز دارد و بنده زیر دستش را بزند و براى خودش تنها توشه تهیه کند - مردم از این سخن پیامبر چنین پنداشتند که خداوند بدتر از چنین کسى را نیافریده است - سپس پیامبر فرمود: آیا شما را به بدتر از این کس خبردار سازم ؟ عرض کردند: آرى اى رسول خدا! حضرت فرمود: کسى که امید خیر از او داشته نمیشود و از شرس ایمنى نیست. باز مردم پنداشتند که خداوند بدتر از چنین کسى را نیافریده است. سپس پیامبر فرمود: آیا به شما به بدتر از این هم خبر دهم ؟ عرض کردند: آرى . حضرت فرمود: کسى که بسیار هرزه گو و بد زبان است و هرگاه نام مومنى در نزد او برده میشود وى را لعنت میکند و هرگاه در نزد مومنین از او یاد شود آنان نیز او را لعنت میکنند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : آیا شما را آگاه نسازم که کدامیک از شما شباهتتان به من کمتر و از من دورتر است ؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! حضرت فرمود: آنکه بدگو، بیهوده گو، زشت گفتار، تنگ نظر ، متکبر، کینه ورز، حسود و سنگدل باشد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : پنج کس را من و هر پیامبرى که دعایش پذیرفته و مورد قبول درگاه الهى است لعنت مى فرستیم : آنکه در کتاب خدا چیزى بیافزاید و آنکه سنت و روش مرا ترک گوید و آنکه قضا و قدر الهى را دروغ بداند و آن که درباره خاندان من آنچه را که خداوند حرام ساخته است حلال بشمرد (احترام خاندان مرا رعایت نکند) و آنکه غنیمت را براى خود برگزیند و آن را بر خود حلال بداند.