زندگی ما همین الانه. بعداً نیست. زندگی قرار نیست بعداً برسه. زندگی ما قرار نیست بعدِ بازنشستگی. بعد بزرگ شدن بچه یا.. شروع بشه. قرار نیست هر وقت به عشقت یا آرزوت رسیدی شروع بشه. یا وقتی خونهی بهتری خریدی. شغل بهتری پیدا کردی و.. زندگی ما دقیقاً همین الانه. همیشه هم همین الان خواهد بود. پس باید تصمیم بگیریم که همین الان شروع کنیم از زندگی لذت ببریم. چون زندگیمون هیچوقت از اینی که الان هست بهتر نمیشه، مگر اینکه
همین لحظه رو بهتر کنیم. همین الان احساس خوبی داشته باشیم. منم برای بهتر شدن زندگیت از ته دل دعا میکنم.

نقل است روزی شخصی غذا میخورد و مرغ بریانی نزدش گذاشته بودند. مردی فقیر آمد و از او چیزی خواست؛ نداد. چند روز بعد میان آن مرد و زنش درگیری بوجود آمد و زن از شوهر طلاق گرفت و مرد فقیر شد و زن او با مردی دیگر ازدواج کرد. اتفاقاً زن با شوهرش طعام میخورد و مرغ بریانی نزد او گذاشته بودند. فقیری آمد و چیزی خواست. مرد به زن گفت: مرغ بریان را به او بده. چون زن نگاه کرد، دید که فقیر، شوهر اول اوست. به شوهرش گفت: این شوهر اول من است. مرد گفت: بخدا قسم که من همان فقیرم که شوهر اول تو مرا محروم برگرداند و خدای تعالی نعمت و اهل او را به من عطا فرمود، به سبب آنکه شکر آن را به جا نمی آورد. گهی زین به پشت و گهی پشت به زین.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود که: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: نظر کنید و ببینید که با چه کسى گفتگو میکنید زیرا کسى نیست که مرگ بر او فرود آید، مگر آنکه یارانش از جانب خدا از برایش ممثّل و مصوّر میشوند. اگر آن یاران، نیکان باشند، مثالها نیز نیکانند، و اگر بَدان باشند، بَدانند، و کسى نیست که بمیرد، مگر آنکه من در نزد مردنش از برایش متمثّل میشوم (متمثّل، کسى است که بر مثال چیزى و مانند کسى باشد)
پیشگویی شاه نعمتالله ولی (پایانی)
بعد از او خود امام خواهد آمد
که جهان را مدار میبینم
دولت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) آشکار شود
بلکه من آشکار میبینم
گرگ با میش و شیر با آهو
در چرا هم کنار میبینم
آفرینش و انقراض ها:
محیط زیست در اثر تغییرات جوّی عوض میگشت. و مهمتر این که مواد غذایی گیاهان به وسیله مرگ و میر خودشان (تکثیر گیاهان اوّلیه با مرگ و میرشان یک نسبت و رابطه محکمی داشت. زیرا مواد غذائی گیاهان به پوسیدگی و تجزیه خود گیاهان بستگی دارد) و مواد غذایی حیوان به وسیله مرگ و میر گیاهان و مرگ و میر خودشان (و همچنین مرگ و میر جانداران، محیط را برای تغذیه گیاهان نیز مساعد تر کرده و مسئله تغذیه را توسعه میدهد) روز بروز عوض میشده. و کیفیتها جای کمیّتها را میگرفت. در نتیجه این تغییرات عمومی، جاندارانی که بقای نسل شان بیشتر به کمیت وابسته بود. منقرض میشدند (مانند دایناسورها، ماموتها و.. عوامل تکامل را نباید تنها در رابطه فیزیکی جاندار با محیط، جستجو کرد بطوری که تکامل عمومی حیات از کمیتها به کیفیت ها، فراموش بشه. یعنی گرایش کمیتها به کیفیتها نتیجه تحول جانداران نیست. بلکه عامل تحول است. و این دو با هم تفاوت زیادی دارند. گویا این مطلب کمی به توضیح نیاز داره: میان «تکامل حیات» و «تحول جانداران» یک تعاطی و داد و ستد برقرار است. مثل بده بستون. یا معامله. حیات در جستجوی کیفیت است و به این گرایش داره، و در نتیجه بعنوان یکی از عوامل- بلکه اصلی ترین عامل- تحول را در جاندار به وجود میاره. اونوقت همین تحول ایجاد شده، برمیگرده و آهنگ کیفیت جوئی حیات را، نیرو میده) و جانداران چابک تر که بیشتر به کیفیتها متکی بودند. و به همین دلیل سنگینی وزنشان کمتر بود، و بر اساس این خصوصیت، محیط زیست آنها وسیع تر بود (هر قدری که یک نوع جاندار متکامل میشد به همان میزان محیط برای ادامه حیاتش وسیعتر میشد. مثلاً بعضیها تنها میتوانستند در باتلاق زندگی کنند، و بعضی تنها در جنگل و بعضی در کوه و یا در چندین محیط مختلف) و جای غول پیکران کمیت گرا را گرفتند. در طول تاریخ حیات در کره زمین گاهی انواع کوچک پیکر هم، همراه غول پیکران، منقرض شده اند. زیرا تغییرات مذکور به ضرر آنها بود. لیکن در یک دوره ای قانون انقراض بیشتر به سراغ غول پیکران آمده، و در دوره ای بیشتر به سراغ خرد پیکران. با این تذکر که تغییرات محیطی، همه عامل و «علت همه» انقراضها نبوده و نیست. همانطور که گفته شد خود «حیات» نیز در این ماجرا دخیل است (جنگ شهرداری تهران با موش ها: در سال ۱۳۶۵ و تکثیر بیش از حد موشها یکی از مسائل روز تهران شد. این موشها که بیش از حد نوع خود بزرگ شده بودند، در خیابانها، پیاده روها، خانه ها، حتی در آشپزخانه پارلمان، پرسه میزدند. و مشکل بزرگی را ایجاد کرده بودند. شهرداری در صدد بود بوسیله سم و ابزار دیگر آنها را قلع و قمع کند. و بودند کسانی که معتقد بودند این کارها نه تنها باعث رکود تولید مثل موشها نمیشه بلکه موجب افزایش آنها نیز خواهد شد. و اگر آنها را به حال خود بگذارند تا موشها بتوانند به نصاب کامل رشد خود برسند، آنوقت خودشان (هر کدام) در گوشه ای کز کرده و به انتحار ریاضی دست خواهند زد، و بدین ترتیب چنین موشهای «گنده شده» ای، و با این شمار زیاد وجود نخواهد داشت. و به اصطلاح بعضیها «هر چیزی که به حد فوق و اوج خود رسید قهراً سقوط میکند». مثل فواره که بعد از اوج نهایتاً موقع سقوطش میرسه. این یکی از قوانین و «ناموس »های لا یتغیر جهان هستی است. قرآن میفرماید: هر چیز یک «اجل» دارد. اجل یعنی حدّ معین. و آیات متعددی در این مورد هست مانند: آیه ۳ سوره احقاف: ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما الاّ بالحقّ و اجل مسمّی: نیافریدیم آسمانها و ارض، و آنچه را که در میان آنهاست مگر به حقّ و با اجل مشخص. پس نباید همه چیز را در اختیار شرایط محیط دانست، یا در همه جا و در همه حوادث نقش اساسی را به محیط داد. گاهی خواسته حیات بر همه عوامل محیط قلم قرمزی کشیده و به آنها بی اعتنا میشه) یک نوع دیگر از تحولات بزرگ و همه جایی کره زمین نیز از چندین جهت در این انقراضها دخیل بود. جابجایی خشکیها و دریاها به مسیر تکامل شتاب میداد. و زمینه را بیش از پیش به نفع کیفیت گرایان فراهم میکرد. این قارهها که امروزه مشاهده میکنیم، روزگاری دریا و اقیانوس بوده اند و جایگاه امروزی دریاها و اقیانوسها خشکی بوده است. آثار به جای مانده از حیوانات دریایی در جای جای خشکیها موجود است. احادیث ما بر این موضوع تصریح کرده اند (مطابق بیان این احادیث، تنها جائی که پس از پیدایش قشر سنگی زمین (دحو الارض) هرگز به زیر آب نرفته است، جایگاه کعبه هست. برای شرح این موضوع به حدیثهای زیر توجه فرمائید: بحار ج ۷۵ : خداوند دحو الارض را از جایگاه کعبه شروع کرد. و حدیث: امام باقر (ع) در تفسیر آیه «انّ اول بیت وضع للناس للذی ببکه مبارکا» فرمود اوّلین نقطه که به خشکی گرایید جایگاه کعبه بود. احادیث زیادی بر این موضوع وارد شده است. تفسیر نور الثقلین، ذیل آیه «و لیطوفّوا بالبیت العتیق»، حدیثهای ۱۱۱ و ۱۱۲: سمی البیت العتیق لانّه اعتق من الغرق: به بیت عتیق موسوم گردید زیرا مقرر بود هرگز غرق نشود. و در حدیث ۱۱۳ تصریح شده بر اینکه جایگاه کعبه در طوفان نوح نیز غرق نشده است: این حدیثها روشن میکنند که تنها نقطه عتیق در کره زمین، جایگاه کعبه است، و این امتیازی است که فقط به کعبه منحصر است. جالب این است که تحقیقات زمین شناسی نیز این موضوع را به اثبات رسانیده است. در تغییرات خشکیها و دریاها تنها جائی که همیشه خشکی بوده کعبه و اطراف آن است) اما..
پیدایش بشر (موضوع سخن پیدایش «بشر» است، نه پیدایش «انسان» و این دو با هم فرق دارند) فعالیت حیات پس از اولین چاشنی آن که «ایجاد» گردید همچنان در روی زمین ادامه داشت. تا اینکه شرایط جوّی و محیط زیستی و مواد غذایی به تکامل لازم خود رسید. در آن وقت زمین چهار روز- چهار دوران- از عمر خویش را طی کرده بود:
۱- دوران تشکیل پوسته سنگی، یا: دحو الارض.
۲- دوران پیدایش خاک و رسوبات.
۳- دوران پیدایش حیات نباتی.
۴- دوران پیدایش حیات حیوانی.
شرایط جوّی و مواد غذایی لازم برای گیاه و جاندار در آن وقت به کمال مطلوب خود رسیده بود. و زمینه پیدایش موجود برتر آماده بود. روز پنجم یا دوران پنجم (که در زمین شناسی و زیست شناسی به دوران چهارم معروف شده) و موجودی از شجره جانداران تحول یافت که «دو پا» و مستقیم القامه بود. یعنی میتوانست روی دو پای خود راه برود. و قامتش را تا اندازه ای راست نگاه دارد. که البته چندین نوع بشر در روی زمین ظاهر شده و منقرض شده اند (رشید رضا در تفسیر المنار از هفت نوع بشر قبل از آدم نام برده است. از قبیل بن، سن، حن، جن، جان، ناس، نسناس. و مراد او از «جن» غیر از جنّ معروف است. ولی در روایتهای شیعه تنها سه نام: ناس، جن بنی جان، و نسناس، آمده است. ولی در احادیث ما هم تعداد آنها هفت، ذکر شده است. اسامی این بشرها در اصطلاح ترانسفورمیستهای داروینی عبارتند از: انسان جاوه، انسان پکن، انسان نئاندرتال، انسان کرومانیون، انسان ساپینس، انسان دکتر لیکی و... لیکن توضیح داده خواهد شد که اساساً اسلام به آنها «انسان» نمیگوید. بلکه فقط لفظ بشر را در مورد آنها به کار میبرد، و لفظ «انسان» را نام اختصاصی نوع حاضر بشر میداند) آیا چند نوع از این بشرها همزمان با هم و در عرض هم دیگر در گوشههای مختلف کره زمین به وجود آمدند؟ یا پیدایش آنها از نظر زمان در طول هم بوده؟ و یا ابتداء یک نوع پیدا شده سپس در مراحل بعدی چندین نوع در عرض زمانی همدیگر بوده اند؟ (دست اندکاران ترانسفورمیسم ابتدا معتقد بودند که بشرها فقط در یک میلیون سال اخیر پیدایش شدند. ولی کشفهای بعدی سابقه بشر در روی کره زمین را به بیش از بیست میلیون سال، کشانید. کشفهای دکتر لیکی در کنگو نشان داد که نوعی بشر در حدود ۱۹ میلیون سال پیش میزیسته که دارای زبان محدودی هم بوده است. پس از مرگ لیکی پسرش راه او را ادامه داد و آثاری از بشری به دست آورد که به بیش از بیست میلیون سال پیش، مربوط میشود. لیکن فاقد زبان بوده است. آخرین نوع بشرهای پیشین کدام بوده و کی زندگی کرده، روشن نیست. آنچه تاکنون مسلم شده این است که همه آنها در حدود دویست هزار سال پیش، از صحنه زمین رفته اند. بنابر بعضی نظریهها حدود پانصد هزار سال، و بنابر بعضی دیگر حدود هفتصد و پنجاه هزار سال از انقراض آخرین نوع از این بشرها، میگذرد. یعنی در طول این مدت اثری، فسیلی، نشانه ای که دال باشد بر حضور بشر، به دست نیامده. و همچنین در مورد بشر کنونی که «انسان» نامیده میشه، مسلم است که حداکثر بیش از حدود چهل هزار سال، سابقه ندارد. و معنای این سخن این است که دستکم حدود یکصد و شصت هزار سال پهنه زمین فاقد بشر بوده است) ظاهراً از این انواع تنها هفت نوع به حدی از تکامل رسیده بوده اند که شبیه نوع حاضر بشر (که انسان نامیده میشه) بوده اند (بحار: ج ۵۷ امام باقر (ع) فرمود: البته خداوند خلق کرد در روی زمین از آن زمانی که زمین را خلق کرد، هفت نوع که آنها از نسل آدم نبودند، خلق کرد آنها را از «ادیم زمین»، پس ساکن کرد آنها را در زمین، یکی پس از دیگری با عالم زیستی خودشان. سپس خلق کرد آدم پدر این بشر را. توضیحات: الف: سند این حدیث چنان زیبا و مستحکم است که باید آن را «حدیث سلسلة المتین» نامید. ب: مراد از «ادیم زمین» رویه خاک است که دارای مواد غذائی برای گیاهان میباشد. که از ۲۰ سانتیمتر تا نیم متر (بسته به چگونگی زمین) عمق دارد که باکتریها و میکروبها و ویروسها توان فعالیت در آن را دارند. ج: این حدیث از دو بخش تشکیل یافته، بخش دوم آن به مسئلة «ستة ایام» و «تکرار قیامت ها» مربوط است) از انواع بشرهای گذشته آثاری از مدنیّت، صنعت، و سلطه بر طبیعت حتی در سطح ابتدایی نیز دیده نمیشه. این قدر هست که بعضی از آنها تا حدی پیش رفته بوده اند که فرق زیادی با حیوان داشته. آن تعداد از آنها که به دریافت زبان و کلام نایل شده بودند. الفاظ و کلمات را در طول زمان بس طولانی در اثر تمرینها و قراردادهای فی ما بین، ساخته بودند. به اشیاء اطراف زندگی شان نام گذاری میکردند و همچنین بر افعال هم نام میگذاشتند و از همین نامها و اسمها یک زبان محاوره ای برای آنها حاصل شده. لیکن در طول چندین نسل به زحمت میتوانستند به یک زبان خیلی محدود برسند. ادامه دارد..
سلمان فارسی (نژادپرستان یهودی)
سالهای آخر صومعه نشینی من در منطقه عموریه و در صومعه ای بیرون شهر گذشت. در آن زمان با راهبی زاهد هم نشین بودم که دانشمندی گمنام بود. او میدانست که من از سرزمین ایران آمده ام، مسیحی شدهام و سالها در جستجوی حقیقت زندگی و راز انسانیت، از این صومعه به آن صومعه رفته ام؛ اما از مسیحیت، بیشتر، زهد و عبادت را فرا گرفته ام.
از من خواست تا وقتی نزد او هستم، نیمی از وقتم را به عبادت بگذرانم و نیمی از وقتم را در دشتهای سرسبز و پر آب عموریه، به کشاورزی و گله داری بپردازم و درآمدم را پس انداز کنم. این دستور برایم عجیب بود؛ ولی به آن عمل کردم و از دست رنج خود، صاحب چند گاو و گوسفند شدم. تا این که روزهای واپسین رسید و آن راهب در بستر مرگ افتاد. من در آستانه مرگ هر راهب مقدسی، از او میخواستم که مرا با راهب راستین و مسیحی حقیقیِ دیگری آشنا کند. از او هم چنین خواستم، ولی او به من گفت: بعد از من دنبال راهب دیگری نرو؛ بلکه با سرمایه ای که جمع کرده ای، راهی سرزمینهای جنوبی یعنی حجاز بشو. همانگونه که میدانی، عیسی مسیح علیه السلام آخرین پیامبر را که نامش در انجیل، فارقلیط (یعنی محمود و ستوده) است، بشارت داده و اینک زمان ظهور و بعثت او نزدیک شده است. اگر طالب حقیقت هستی و میخواهی به راز زندگی دست یابی، باید دوباره رنج سفر تا سرزمین اعراب را بجان بخری. با درگذشت راهب، دوباره تنهایی و حیرت و آوارگی من شروع شد. پس از دفن او، همراه گله کوچک خود از عموریه (ترکیه) به فلسطین آمدم و آن قدر آنجا ماندم و گشتم تا کاروانی از عربها را یافتم که عازم حجاز بودند. با آنها قرار گذاشتم که مرا تا شهر مکه برسانند و در عوض از من پول بگیرند، آنها نیز پذیرفتند و این گونه، سفر طولانیام در کویر خشک جزیره العرب آغاز گشت. در این سفر، مردمی عقب مانده تر و خشن تر از اعراب نیافتم. من که کشور متمدن ایران و روم را دیده بودم، رنج و آزار بسیاری از دست هم سفرانم کشیدم. سرانجام نیز وقتی به اولین شهر نزدیک شدیم از صحبت هایشان فهمیدم که یهودی هستند و در جستجوی پیامبری هستند که بزودی مبعوث میشود و قصد قتل آن پیامبر را دارند. آنان میگفتند خدا حق ندارد از غیر یهود پیامبر انتخاب کند و ما آنقدر پیامبرانش را میکشیم تا مجبور شود از میان ما بنی اسرائیل پیامبری چون موسی و عیسی مبعوث کند چون دست خدا بسته است و او مجبور است تسلیم خواسته ما بشود. آنها توطئه ظالمانه ای در حقم نمودند و گفتند: خدا تمام دنیا را برای ما قوم یهود آفریده و تفاوت غیر یهودی با این گوسفندان این است که شما دو پا هستید و این حیوانات چهارپا. ما فرزندان برگزیده خدا هستیم و تو را نیافریده جز اینکه مثل این حیوانات در خدمت ما باشی. آنها ظالمانه مرا تا توانستند کتک زدند و پولها و گوسفندانم را غصب کردند و مرا با دستان بسته بعنوان برده به یک یهودی ساکن حجاز فروختند و اموالم را که تصاحب کرده بودند با خود بردند. ادامه دارد..
مثالب و مناقب و مطاعن
هر کسى دوستى دشمنان خدا را در دل دارد، اگر چه در ظاهر عبادت کند، یا از نفاق و دورویى است، و یا از باب عادت و حفظ آبرو، و یا نهایتاً از باب جهل و نادانى و عدم شناخت است و باید ارشاد و هدایت شود. در غیر این صورت، عبادت او نه تنها عبادت خدا نیست، بلکه معصیت هم محسوب میشود. چرا که در واقع اگر کسى دقت کند خواهد گفت: این شخص گویى خدا را مسخره مى کند! چون او دوست دشمن خداست، و با این عبادت گویى منافقانه طرح دوستى با خدا را مى ریزد! طبق همین قاعده است که ارزش اصلى عبادت مؤمنین به خاطر محبتى است که در دل دارند، و دشمنى که با دشمنان الهى در سینه دارند. امام علیه السلام فرمود: الإیمانُ حُبٌّ و بُغض: ایمان دوستى و دشمنى است. و یا کلام امام صادق علیه السلام که در جواب سؤال راوى فرمود: وَ هَل الدین إلاّ الحُبِّ وَ البُغض؟ [۲]: آیا دین به جز حب و بغض (چیز دیگرى) است؟ و نیز کلام آنحضرت که فرمود: ثلاثٌ مِن عَلاماتِ المُؤمِن: عِلمُه بِاللَّه، وَ مَن یُحِبُّ وَ مَن یُبغِض: سه چیز از علامات مؤمن است: علم او (و معرفتش نسبت) به خدا، و کسى را که دوست دارد، و کسى را که به او بُغض دارد. و باز کلام امام صادق علیه السلام که فرمود: کَذِبَ مَن ادَّعى مَحَبَّتَنا وَ لَم یَتَبَرَّء مِن عَدُوِّنا: دروغ مى گوید هر کس محبت ما را ادعا مى کند ولى از دشمن ما بیزارى نمى جوید. بگذریم.. نکته اول اینکه خانه مسکونی حضرت علی علیهالسلام و حضرت زهرا علیهماالسلام فقط یک اتاق بوده که در مجاورت مسجد النبی صلی الله علیه و آله قرار داشته و تنها دارای یک درب بوده که به سوی مسجد باز میشده و درب دیگری نداشته که به بیرون باز شود. این موضوع باعث حسادت جمعی از جمله اولی و دومی بوده لیکن دستوری از طرف خدا بوده تا فرزندان مولا علی علیهالسلام در داخل مسجد متولد شوند و چهار بار هجوم به بیت فاطمه زهرا علیهاالسلام نیز از همین درب صورت پذیرفت. سه بار در حیات بی بی سلام الله علیها و یکبار هم بعد شهادتشون. نکته دوم: در تاریخ اومده که عُبینه بن حصن و أقرع بن حابس نزد اولی آمدند و گفتند: ای خلیفه پیامبر ما زمینی داریم که حاصلخیز نیست و برای ما منفعتی ندارد. قطعه زمینی حاصلخیز به ما بده تا در آن کشاورزی کنیم. اولی قطعه زمینی حاصلخیز به آنان داد و سند مالکیت زمین را هم نوشت و امضا کرد و به آنان تحویل داد. آن دو نفر برای این که محکم کاری کنند و دومی هم بر این مالکیت شهادت دهد نزد دومی آمدند و نامه اولی را برای او خواندند، دومی نامه را از دست آن دو نفر گرفت و در آن آب دهان انداخت و نامه را پاره کرد. این نکته نیز گفتنی است که اهل تسنن، حدیثی دروغین به پیامبر نسبت میدهند که پیامبر (ص) چنین فرموده است: (بعد از من به اولی و دومی اقتدا کنید) در اینجا سوال این است با توجه به اختلافات شدیدی که بین این دو بوده، آیا مثلاً امت موظف هست از اولی پیروی کند یا از دومی؟ چون اقتدا و پیروی از هر دو نفر که ممکن نیست زیرا در موارد گوناگون این دو نفر با هم نظر همسان نداشته اند. جالب اینکه این دو مثل سگ و گربه دعوا داشتن تا اینکه بعد سه سال اختلاف اولی رو خفه میکنه که بعداً بهش میرسیم. بگذریم..
وقتی که صحبت از عایشه (دختر اولی) و حفصه (دختر دومی) به میان میآید و برخی وقایع تاریخی نسبت به این دو نفر بیان میشود و اعمال زشت آنان بازگو میگردد، عده ای جاهل و نادان کاسه ی داغ تر از آش میشوند و میگویند به خاطر حفظ احترام پیامبر (ص) به همسران آن حضرت هم احترام کنید و واقعیات تاریخی درباره آنان را بیان نکنید؛ که هتک حرمت همسر پیامبر مساوی است با توهین به خود پیامبر. آنان نمیدانند که این اعتقاد، مخالف صریح آیات قرآن است؟ آیه اول: ما در این جا به سه شاهد قرآنی اشاره میکنیم که خداوند بدون ملاحظه آبروی پیامبران خود، برخی از اعمال زشت همسران پیامبران را بازگو کرده است: شاهد اول. خداوند در سوره تحریم میفرماید: ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَامْرَأَتَ لُوطٍ کَانَتَا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَتَیْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ یُغْنِنَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَیْئًا وَقِیلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِینَ. خداوند مثل زد برای کافران، زن نوح و زن لوط را که تحت فرمان دو بنده صالح ما بودند. آن دو زن خیانت کردند و آن دو پیامبر با وجود مقام نبوت، نتوانستند آن دو زن را از قهر خداوند برهانند. و حکم شد آن دو زن را با جهنمیان به آتش افکنید. در این آیه شریفه خداوند به همسران حضرت نوح و لوط، هم نسبت خیانت داده و هم آنان را کافر خوانده و هم آنان را اهل جهنم معرفی کرده است. (اشتباه نشه کلمه خیانت در اینجا به معنی زنا نیست) این به آن معنا است که اعمال زشت و قبیح همسران پیامبران الهی، نه تنها ربطی به آن پیامبر ندارد، بلکه لازم است آن اعمال را برای دیگران بیان کنیم تا همگان بدانند اگر کسی حتی وابسته به بیت نبوی هم باشد، احتمال خطا و لغزش و انحراف وجود دارد و حتی ممکن است کافر شود و اهل جهنم قرار گیرد. این حکم حتی نسبت به فرزند پیامبران که از جهت قرابت به پیامبر نزدیک تر هستند نیز جاری است؛ آن جا که خداوند فرزند نوح را منحرف دانسته میفرماید: قَالَ یَانُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلُ غَیْرُ صَالِحٍ. گفت: ای نوح پسر تو از خاندان تو نیست او عملی ناشایست است. شاهد دوم: یکی دیگر از مواردی که قرآن افتضاحات یکی دیگر از همسران پیامبران الهی را بیان کرده است، جریان زلیخا است. همان زنی که بالاخره توبه کرد و همسر حضرت یوسف شد. در این جا قرآن بدون مراعات حال پیامبر خویش، تمام افتضاحات و اعمال زشت گذشته همسر یوسف را بیان کرد؛ در حالی که زلیخا توبه واقعی کرده بود. اما عایشه و حفصه توبه نکردند. شاهد سوم: اگر بیان عملکرد همسران پیامبر توهین به رسول الله است، چرا قرآن عایشه و حفصه را صریحا منحرف و بی ایمان معرفی کرده و حتی اعلام کرده است که ممکن است برخی از همسران پیامبر به فاحشه مبیّنه مبتلا شوند. خداوند در سوره تحریم خطاب به عایشه و حفصه میفرماید: إن تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِیلُ وَصَالِحُ المُؤْمِنِینَ وَالْمَلَائِکَةُ بَعْدَ ذَلِکَ ظَهِی. هر دو زن باید توبه کنند چون قلوب آنها منحرف شده است. و اگر بر اذیت کردن پیامبر هم دست شوند، خداوند و جبرئیل و بندگان صالح و فرشتگان یار و مددکار او هستند. و در سوره احزاب خطاب به همسران پیامبر میفرماید: یَانِسَاءَ النَّبِیُّ مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ یُضَاعَفْ لَمَا الْعَذَابُ ضِعْفَیْنِ وَکَانَ ذَلِکَ عَلَى اللهِ یَسِرًا. ای زنان پیامبر! هر کدام از شما مرتکب فاحشه مبینه ای بشود، خداوند شما را دو برابر عذاب میکند و این بر خدا آسان است. پس کسانی که تعصب بی جا نسبت به همسران پیامبر به خصوص عایشه و حفصه دارند، بدانند که قرآن صریحا اعلام کرده که ممکن است همسر پیامبر کافر و اهل خیانت و فحشاء و حتی جهنمی باشد و دو برابر دیگران عذاب شود. آیه قرآن: خداوند میفرماید: قُلْ أَطِیعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْکَافِرِینَ. از خدا و رسول اطاعت کنید و هر کس مخالفت کند خدا کفار را دوست ندارد. از این آیه استفاده میشود که سرپیچی و مخالفت با دستور خدا و رسول کفر است. آیه دیگر: خداوند خطاب به همسران پیامبر میفرماید: وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الأُولَى. در خانههای خود بنشینید و مانند دوره جاهلیت پیشین آرایش و خود آرایی نکنید. شکی نیست که عایشه بر خلاف دستور خدا و رسول، از خانه خارج شد و جنگ جمل را به راه انداخت. نتیجه این چند آیه شریفه از سوره تحریم و هود و احزاب این شد که عایشه به دلیل مخالفت صریح با دستور الهى و خروج از منزل و راه انداختن جنگ جمل، مسلمان نیست. مخصوصاً اینکه به جنگ وصی پیامبر رفته صلی الله علیهما. حتما شنیدی چندی پیش برخی از اهل سنت حنبلی مذهب افراطی که خود را داعش نامیده در یک اقدامی بی رحمانه، انسانهایی را زنده در آتش سوزاندند. اما آیا خبر داری که آنها به پیروی از خلیفه خود ابوبکر چنین جنایت هولناکی را مرتکب شده اند؟ آیا کسی به شما گفته که اولی نیز در زمان خلافت کوتاه و سه ساله اش چنین میکرده؟ ابن کثیر جریان را اینگونه نقل کرده است:
اولی شخصی به نام فجاءه را در قبرستان بقیع آتش زد. علت آن این بود که فجاءه یکی از سربازانش بوده که عاشق سقیفه بوده و عاشق بخور بخور و فجاءه به دزدی و قتل و غارت متهم شده. از جایی که تاریخ را قوم غالب مینویسه. خودشون در کتب نوشتن که وقتی ابوبکر از این جریان با خبر شد او را دستگیر کرد و در حالی که دستهای فجاءه را از پشت به پاهایش بسته بود او را زنده در آتش انداخت. این قضیه قابل حاشا کردن نیست چون اولی قبل از مرگش خودش هم به این قضیه اعتراف کرده و گفته که تند روی کرده. اولاً اولی با کدام مُجوّز و طبق کدام دستور دین اسلام، فُجاءه را زنده در آتش سوزاند؟ برفرض که فُجاءه بدترین جنایات را هم مرتکب شده باشد آیا قرآن به ابوبکر اجازه داد که چنین جنایت هولناکی را مرتکب شود و این گونه او را به قتل برساند، یا پیامبر؟ این اتفاق هولناک از حوادث سال ۱۱ هجری است. لطفاً نماز خوانهای دست به شکم و سنی مراجعه کنند به کتاب خودشون البدایه والنهایه، ابن کثیر. بگذریم. کمی از پدر گفتیم. حالا کمی از دخترش بگیم. در کتب تسنن نوشته عایشه شخصا به مردان پستان میداد تا با او محرم شوند؟ البته زنی میتونه بچه ای رو چهل روز شیر بده تا بهش محرم بشه ولی عایشه که عقیم بوده شیر نداشته. ابن عاشور سنی مذهب در تفسیر التحریر والتنویر چنین نقل کرده است: همواره عایشه هرگاه میخواست مرد نامحرمی بر او وارد شود شخصا او را شیر میداد و این کار را به این علت انجام میداد که پیامبر به سهله همسر ابی حذیفه اجازه چنین کاری را داده بودند (که شیرخواره ای را شیر دهد) در حالی که سایر همسران پیامبر با چنین کاری (که مرد نره خری را پستان بدهند) موافق نبودند و مردان نامحرم را این گونه به حضور نمی پذیرفتند. دکتر موسی شاهین از تسنن در شرح صحیح مسلم چنین نقل کرده است:
عایشه اعتقاد داشت که رضاع کبیر (شیر دادن به سبیل کلفت و نره خر) سبب محرمیت میشود و خود او نیز جوانی را شیر داد و آن جوان پیوسته به خانه عایشه رفت و آمد میکرد. اما سایر همسران پیامبر چنین محرمیتی را قبول نداشتند. برخی از اهل تسنن معتقدند اگر مرد فقط پنج مرتبه پستان زن را بمکد هر چند شیر هم وجود نداشته باشد، محرمیت حاصل میشود. (به گمانم به فتوای اینها کمی بوق بوق بازی با سینه عایشه محرمیت حاصل میکرده. بعنوان منبع رجوع کنید به کتب اهل سنت. در تفسیر التحریر والتنویر، محمد طاهر بن عاشور. همینطور کتاب فتح المنعم فی شرح صحیح مسلم، دکتر موسی شاهین الشین. بگذریم.. آیا شنیده بودی که ابوبکر احادیث پیامبر را آتش میزد؟ تنها یک موردش رو اینجا ذکر میکنم. متقی هندی جریان را اینگونه نقل کرده است:
عایشه میگوید: پدرم پانصد حدیث از پیامبر را جمع کرده بود. شبی دیدم پدرم منقلب است. غمگین شدم گمان کردم بیماری بر او عارض شده. صبح که شد به من دستور داد که دخترم! آن احادیث پیامبر را بیاور. سپس آتش خواست و همه احادیث را آتش زد. منبع از کتاب کنز العمال. کسانی که این گونه در نابودی احادیث و سنت نبوی تلاش میکردند، آیا لیاقت دارند که سنت همین پیامبر را برای دیگران بازگو کنند و پیروان آنها خود را اهل سنت بنامند؟ همونجوری که متوجه شدی تماما از کتب خودشون دارم بهت آمار میدم. موقعی که بهت گفتم شاخ در میاری باورت نشد ولی خیلی از این حرفا هست که بعداً بهش میرسیم. دین جز حب و بغض نیست. یعنی دوستی با دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا. ضمنأ اگه صدای کسی در نیومد بیشتر میگم تا قضیه مظلومیت رو بهتر درک کنی که گیر چه کسانی افتاده بودند. بگذریم.. در پایان این بخش حدیثی از امام صادق علیهالسلام رو برات میذارم که چون طولانی هست فقط بخشی رو ازش ذکر میکنم. فرمودند: ابوبکر شب هنگام پیامبر را به خواب دید که در مجلس خویش نشسته، ابوبکر برخاست که بر وی سلام کند، پیامبر روی از وی بگردانید، پس روبروی او آمد و سلام کرد. پیامبر باز هم روی از وی بگردانید، ابوبکر گفت: آیا فرمانی دادی که به جای نیآوردم؟ رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: جواب سلام تو را بدهم در حالی که تو با خدا و پیامبر وی دشمنی کردی و با کسی دشمنی کرده ای که خدا و پیامبر وی او را دوست دارد؟ حق را به اهلش بازگردان. ابوبکر گفت: اهلش چه کسانی هستند؟ پیامبر در جواب فرمود: همان کسی است که نسبت به آن با تو عتاب کرد - که همان علی علیه السلام است. ابوبکر گفت: ای رسول الله، به دستور شما خلافت را به او میسپارم. چون بامداد شد بگریست و نزد علی علیهالسلام آمد و گفت: دستت را بده. پس با او بیعت کرد و امر خلافت را به وی سپرد، و به او گفت: من به مسجد رسول الله میآیم و خوابی که دیشب دیدم و آنچه بین من و تو اتفاق افتاد را برای مردم میگویم، و از خلافت کناره میگیرم و امارت و رهبری را به تو میسپارم و علی علیهالسلام پذیرفت. پس ابوبکر با آرامش خاطر از نزد علی علیه السلام بیرون آمد. عمر وی را دید و گفت: ای خلیفه رسول خدا! چه شده است؟ پس ابوبکر داستان آن خواب و آنچه بین او و علی علیه السلام اتفاق افتاد را برای او تعریف کرد. عمر گفت: ای خلیفه رسول خدا، تو را به خدا سوگند! فریب جادوی بنی هاشم را مخور، این اولین جادوی ایشان نیست. چندان وی را وسوسه کرد تا او را از رأی خود منصرف گردانید و او را نسبت به امر خلافت راغب کرد، و از وی خواست که در امر خلافت ثابت قدم باشد و امور آن را به انجام رساند. بحار ج۲۸
ابى بصیر گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: کسى که آزار خود را از همسایه اش باز دارد خداوند در روز قیامت لغزش او را جبران خواهد کرد و کسى که شکم و دامان خود را پاک نگهدارد در بهشت فرشته اى شادمان خواهد شد و کسى که برده مومنى را آزاد سازد در بهشت خانه اى برایش ساخته مى شود.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: همانا شیعه جعفرى کسى است که شکم و دامان خود را پاک نگاه دارد و کوشش او زیاد باشد و براى (کسب رضاى ) آفریدگار خود عمل کند و امید به پاداش او و ترس از کیفر او داشته باشد پس هرگاه چنین کسانى را دیدى آنان شیعه جعفرى اند.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: ارزش و مرتبه مرد به اندازه همت اوست و راستى او به اندازه جوانمردى اوست و دلیرى او به اندازه عار و ننگى است که از زشتى دارد و پاکدامنى او به اندازه غیرت اوست .
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: همه چشمها در روز قیامت گریان است مگر سه چشم : چشمى که در راه خدا بیدار بماند و چشمى که از ترس خدا اشک بریزد و چشمى که از دیدن حرامهاى الهى فرو بسته شود.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: از سخت ترین چیزهایى که خداوند بر بندگانش واجب ساخته این است که او را فراوان یاد کنند، سپس فرمود: مقصود من گفتن (سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر) نیست اگر چه اینها نیز ذکر و یاد خداست بلکه مراد از ذکر، یاد نمودن خداوند در نزد حلال و حرام الهى است ، پس اگر به طاعتى برخورد به آن عمل کند و اگر با معصیتى مواجه شد آن را ترک کند.
حدیث :
سلیمان بن خالد گوید: از امام صادق علیه السلام درباره قول خداى عزوجل که مى فرماید: (و به سوى اعمالى که انجام داده اند پیشى گرفتیم و آن اعمال را همچون گردى پراکنده گرداندیم ) پرسیدم حضرت فرمود: آگاه باش ، سوگند به خدا اگر اعمال آنها از کتان سفید هم سفیدتر باشد ولى در هنگامى که حرام به آنان عرضه مى شده آن را وا نمى گذارده اند پس خداوند اعمال آنها را هیچ میکند.
چرا آدما وقتی عصبانی میشن هرچی تو دلشونه با صداقت میگن؟ چون عصبانیت قسمتی از مغز رو که مربوط به صداقت و راستگوییه رو تحریک میکنه و واسه همینه که افراد موقع جوش اوردن واقعیت رو ناخواسته فریاد میزنن.
آهی که چه بسیار سیاه است منم
آهو که به معنای گناه است منم
انگار کسی ضامن این آهو نیست
آن کس که همیشه کارش آه است منم

به شخصی گفتند: زن تو دوستت ندارد. گفت: به خاطر اینکه فقیرم و بیچاره. بخدا قسم اگر به سن نوح بودم و به پیری ابلیس و شکل نکیر و منکر و ثروت داشتم، نزد او محبوب تر بودم از جمال یوسف (ع) و حسن خلق داوود (ع) و بخشش حاتم و صبوری ایوب (ع) و زور بازوی رستم دستان. حرف حساب یعنی همین.
پیشگویی شاه نعمتالله ولی (ادامه)
عدل و دادی که میشود پیدا
دولتش پایدار میبینم
هر کجا رو نهد به فضل اِله
دشمنش خاکسار میبینم
بعد از این شاهی از میان برود
عالمی چون نگار میبینم
غم مخور زآنکه من دراین تشویش
خرّمی وصل یار میبینم
در ظاهر شعر فقط مشخص میشه که ایشون ۷۰۰ سال پیش به این نکته اشاره کرده که در این مقطع زمانی سلسله پادشاهی برچیده میشه. ضمنا توجه داشته باشیم که شاعر الکی با کلمات بازی نمیکنه و در لابلای این کلمات حقایقی رو مخفی میکنه که باقیش با خود شما.
در اینکه افراد مفت خور و پول پرست اطراف ظالمین و غاصبین رو میگیرند شکی نیست و در تاریخ این همیشه تکرار شده. روزی معاویه لعنة الله علیه مست بالای منبر رفت و آیه ۲۱ از سوره حجر را خواند: وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ. ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰی ﻧﻴﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺁﻧﻜﻪ ﺧﺰﺍﻧﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﻧﺰﺩ ﻣﺎﺳﺖ ، ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺟﺰ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻌﻴﻦ ﻧﺎﺯﻝ نمیکنیم. سپس با اعتراض رو به مردم کرد و گفت: پس چرا ما را به خسیس بودن سرزنش میکنید؟ احنف بن قیس که مثلا از علمای زمان خود بود، بلند شد و به پاچه خواری گفت: بخدا قسم که تو را به خاطر آنچه در خزانه هایت است، سرزنش نمیکنیم؛ سرزنش ما به خاطر آن است که درهای آن خزانهها را به روی ما میبندی. (یعنی دندون تیز کردیم برای بیت المال)
آفرینش و شروع حیات:
پس از پیدایش خاک و باتلاق ها، اولین موجودات ریز که دارای حیات نباتی گیاهی بودند به صورت تک سلولی پیدایش یافت (آخه پیدایش حیات، نه تنها از نظر علمی توجیه نشده، بلکه با اصول علمی در تضاده. یعنی از نظر علمی، پیدایش حیات، یک محاله و چیزی که در واقعیّت میبینیم اینه که از معجزه خدا این محال به وقوع پیوست) ولی هنوز از موجودی که حیات حیوانی داشته باشه خبری نبود. یعنی هنوز تک سلولی پروتئینی اولیه ظاهر نشده بود (مقدّم بودن پیدایش حیات نباتی بر پیدایش حیات حیوانی که در آیه «اقوات» گفتم خودش دلیل هست. چون درسته که گیاه به مواد غذائی نیاز دارد، و هنگامی به وجود آمده که غذا داشته لیکن خود گیاه غذای جاندارانی هست که حیات حیوانی دارند. بنابراین هم جریان طبیعی مسئله نشان میدهد که حیات گیاهی قبل از حیات حیوانی بوده) گیاهان اولیه به تدریج رشد کرده پس از گذشت زمانهای زیاد درختچه و بعد درخت ظاهر شد. ذرههای گیاهان اولیه به انواع مختلف گیاه تبدیل شدند. آنها به صورت درختان امروزی و با این ظرافت و زیبایی نبودند معمولاً پوستههای خشن و شاخ و برگ ناموزونی داشتند که تکامل یافتند (در احادیث آمده که نخل خرما و موز از قدیمی ترین گیاهان روی زمین هستند. سیر جهان به سوی تکامل و نیز سیر کره زمین، و همه مواد، و همه گیاهان، و همه حیوانات، و انسان، به سوی کمال یک اصل مسلم اسلامی هست که در مکتبها و فلسفه های دیگه هم تأیید شده) تنه این درختان و شاخ و برگ شان و بوته سایر علفها پس از طی عمر خود در روی خاک و آب افتاده و میپوسیدند، و بدین ترتیب روز بروز حالت شیمیایی باتلاقها بیشتر میشد. خب. در حالی که حیات نباتی سخت در فعالیت بوده و مراحل کمال را طی میکرد. تا آن زمانی رسید که آبستن حادثه دیگری گردید. این حادثه پیدایش موجودات ریزی با حیات حیوانی بود. اگرچه آنها حیوان نبودند بلکه یک «واحد» تک سلولی بودند. که به حیات و زندگی حیوانی دست پیدا کردند. یعنی آنها تنها یک خشت از ساختمان حیوان بودند خشت اول پیکر حیوان. اینم بگم که هنوز علم نتونسته حتی یک موجود زنده تک سلولی بسازه. یعنی هنوز این معما حل نشده. تجزیه گیاهان و مرگ و میر این حیوانات و تجزیه شدن شان یک جریان تعاطی و داد و ستد به راه انداخت. از طرفی محیط حیاتی، گیاهان را به وجود میآورد. و از طرف دیگر تجزیه آنها در همان محیط به جریان حیات استعداد روز افزونی را میبخشید. نیروی زندگی قوّت و شتاب زیادتری میگرفت. تا موجوداتی به وجود آمدند که از چند خشته یا سلول تشکیل یافته و تکامل بیشتر بودند. این تعاطی یا داد و ستد متقابل میان محیط حیاتی و موجود ذی حیات، در تکامل انواع جانداران از همدیگر، قوی ترین اصل است
این موجودات میآمدند و میمردند در حالی که اجزای آنها به محیط حیات بر میگشت و آن را تقویت میکرد. پشت سر هم شروع یافته و عود میکردند. قرآن برای اندیشه در این مسائل، تشویق میکند: أَ وَ لَمْ یَرَوْا کَیْفَ یُبْدِئُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ- قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ (آیا نمیبینند خداوند چگونه خلقت را شروع میکند و سپس باز میگرداند و این بر خداوند آسان است- بگو سیر کنید در زمین پس ببینید چگونه شروع میکند خلقت را و چگونه برمیگرداند (آن را عود میدهد). در آیه ۳۴ سوره یونس و نیز در آیههای ۶۴ نمل، و ۱۱ و ۲۷ و سوره روم و ۱۳ سوره بروج، جمله «یبد، الخلق ثم یعید» تکرار شده است) سیر در اقطار روی زمین و سیر در قطرها و اعماق خاک یعنی مطالعه در آنها و تحقیق در امور خلقت. قرآن میگوید این مطالعه و تحقیق هاست که انسان را به عظمت خدا و به حقیقت توحید راهنمایی میکنه. یعنی اگر «خدایابی» کار قلب و دل هست، خداشناسی کار علمه. توحید کامل بدون علم میسر نیست. خب. زمین اون روز شرایط جوّی امروز را نداشت. محیط زیست تحولاتی به خود دیده تا به شرایط امروزی رسیده است. تغییرات جوّی و محیطی عامل دیگری بود بر تحول آن جانداران و متفاوت شدنشان. اما از طرف دیگر همین تحولات جوی و محیطی باعث شد که آن «بحران حیات» از جوشش افتاد. و دیگر برای تکرار پیدایش حیات به صورت مجدد، و به عنوان «حادثه دیگر» رخ نداد. هنوزم بشر قادر نیست حتی به یک سلول جان بدهد. و همانهایی که در آن بحران حیاتی پیدایش یافتند راه تحول و تکامل را پیش گرفتند. این همون نفس واحده هست برای ایجاد. بر اساس «سنن الهی» در «ایجاد»، باید گفت که فقط یکبار و فقط در یک نقطه اتفاق افتاده. و هنگام ایجاد حیات نباتی اولیه ابتدا تنها یک موجود تک سلولی گیاهی، به وجود آمده. پس این انواع از همدیگر تحول یافته اند. اسرائیلیات یعنی چی؟ یعنی
طبق باور و افسانه های بنی اسرائیل که خلقت رو اینجوری مسخره فکر میکردند که: خداوند مانند کودکان در کنار گلزاری نشسته و برای هر کدام از انواع جانداران، یک نر و یک ماده، یک مجسمه ساخته، آنگاه بر آنها روح دمیده است. نه. حیوانات هم مانند گیاهان با گذشت زمان انواع ظریف تری را به بار میآوردند. حیوانات اولیه، بد قیافه و دارای پوستهای خشن و بیشتر «سخت پوستان» بودند. انواع خزندگان سخت پوست که مثلا لاک پشت را آخرین یادگار آنها میشه دانست. و انواع خزندگان دیگر که تمساح آخرین یادگارشان است. و دایناسورها که ظاهراً «اجاق کور» مانده اند و ماموتها که فیلها نشانه جدید آنها هستند. تا به تدریج با گذشت میلیونها سال پرندگان و سپس پستانداران به وجود آمدند. در مورد حیوانات خشکی میشه از قرآن استفاده کرد که ابتدا از جنبندگان باتلاقی خزندگان اشتقاق یافته اند، و از خزندگان پرندگان و از پرندگان پستانداران. به آیه ۴۵ سوره نور توجه فرمائید: و الله خلق کل دابة من ماء فمنهم من یمشی علی بطنه و منهم من یمشی علی رجلین و منهم من یمشی علی اربع یخلق الله ما یشاء. ان الله علی کل شیء قدیر. با گذشت زمان اندام بدن بعضی از شاخههای «شجره تحول» ظریف تر و حساس تر میشده. چاشنی حیات طوفانی در درون جانداران ایجاد کرده بود، و میکند. حساسیتهای درونی نقش مهمی در تحولات داشته است. پیدایش چشم بدون انگیزش حساسیتهای درونی هرگز امکان ندارد. حساسیتها موجب میگشتند که نقطه ای از بدن جاندار محل انباشتگی حساسیت شده و آن نقطه را ظریف تر کند تا به تدریج به صورت یک عضو حساس به نام چشم درآید. البته تأثیرات بیرون در این امر یک طرف معامله است. چشم به عنوان یک نمونه بارز مذکور شد، والاّ حساسیتهای درونی در تحوّل همه
اعضا ء همین نقش را دارند، و شاید آنچه به عهده نیاز درونی است، بیش از تأثیرات محیط باشد. و محیط در این تعاطی تنها هدایت کننده و نشان دهنده برای تحوّل باشد. در بیان امام صادق- علیه السلام- به نیاز درونی توجه بیشتری شده است. در حدیث مفصل و مشروحی که به «توحید مفضل» میفرماید: بشناس ای مفضل منفعتی را که در گریه برای کودکان است. و بدان که در دماغ اطفال رطوبتی هست که اگر باقی بماند پدید میآورد برای آ نها آفات بزرگی را، و آسیبهای خطرناکی را از قبیل از دست دادن بینائی و غیر آن. پس گریه آن رطوبت را جاری میکند از سر آنها... (حدیثش طولانیه خواستی کامل میذارمش) توضیح: این کلام به انسان مربوط است و ما هنوز به بحث انسان نرسیده ایم، لیکن در نشان دادن فعالیتهای مهم درونی حیات، بر مطلب ما دلالت دارد. باز میفرماید: نگاه کن چگونه قرار داده است دستگاه تناسلی فیل مونث را در زیر شکمش، و هنگامی که موسم جفتگیری آن فرا میرسد دستگاه تناسلی او از زیر شکم به طرف بالا میآید و آشکار میگردد تا در دسترس فیل نر قرار گیرد. توضیح: انگیزش و نیاز درونی حیات، تنها عامل این موضوع در فیل است. و نیز میفرماید: ای مفضل آیا دیده ای آن مرغ بلند پا را؟ و دانسته ای چه منافعی برای او در درازی گردنش هست؟ چون اکثر (فعالیت) او در آبهای کم عمق است و میبینی او را با ساقهای بلندش گوئی دیده بانی است در بالای دکل که جنبندگان زیر آب را به زیر نظر گرفته است. آنگاه که چیز قابل خوردن را مشاهده میکند، قدمهای آهسته برمی دارد تا آن را شکار و میخورد. اگر ساق هایش کوتاه بودند هنگام حرکت به طرف شکار شکمش با آب برخورد میکرد و آن را به حرکت در میآورد و در نتیجه شکار ترسیده و متفرق میشد. توضیح: در این تکّه چگونگی اندام و سازگاری آن با محیط بیان شده و هم چگونگی رفتار، و آهسته برداشتن قدمها که انگیزش درونی دارد. در اینجا منظور اصلی این است که نقش زیادتری در لحن بیان امام صادق (ع) به انگیزشهای درونی حیات داده شده. به طوری که اگر فرضاً در روی کره زمین فقط یک «شرایط محیطی» وجود داشت، باز هم جانداران به انواع متعدد تقسیم میشدند و منحصر در یک نوع واحد نمیگشتند. زیرا مرغی ترجیح میدهد که به آهستگی قدم هایش به شکار برسد و مرغ دیگر ترجیح میدهد با هجوم سریع این کار را بکند. و به عبارت دیگر: برآیند دو عامل موجب تحول میگردد: انگیزشهای درونی حیات. و کششهای محیط بیرون. عامل اوّل به وسیلة غرایز و نوعی هوشمندی تقویت میشه. و عامل دوّم با تأثیر عمومی از محیط نیز تشدید میشه. و نقش پایه ای با حیات است. نه به این معنی که اگر حیاتی نبود جانداری نبود. بلکه مراد نقش حیات در تحول است و کاربرد آن در ایجاد تحول. البته امام صادق علیهالسلام مطالب زیادی در مورد اعضا انسان گفته است که جالب هستند. بخاطر اینکه خسته نشی. ادامه دارد..
کربلا از کجا شروع شد (قسمت پایانی)
اما دخترم فاطمه؛ که سالار همه زنان جهانیان از اول تا آخر است و پاره تن من و نور چشم من و میوه دل من و روح بین دو پهلویم است و حوریه ای انسانی است که هرگاه در محراب، در پیش گاه پروردگارش جلّ جلاله میایستد، نور او برای فرشتگان آسمان میدرخشد، چنانچه نور ستارگان برای اهل زمین میدرخشد و خداوند عزّ و جلّ به فرشتگان خویش میفرماید: ای فرشتگان من! به بنده من فاطمه، سالار زنان بنگرید که در پیشگاه من ایستاده و استخوان هایش از خوف من میلرزد و با قلب خویش به عبادت من آمده است؛ شما را گواه میگیرم که پیروان او را از آتش امان دادم. وقتی که او را دیدم، به یاد اتفاقاتی افتادم که پس از من بر او روا میدارند؛ گویی میبینم که ذلت به خانه او وارد شده و حرمتش زیر پا گذاشته شده و حقوقش غصب شده و از ارثش محروم شده و پهلویش شکسته و جنینش سقط شده و او فریاد میزند که یا محمداه! و جوابی نمیشنود و استغاثه میکند و کسی به دادش نمیرسد. او پس از من همواره غمگین و مصیبت زده و گریان خواهد بود و در یاد انقطاع وحی از خانه خود، که یک باره اتفاق افتاده میباشد و فراق مرا به یاد میآورد و شبها از این که صدای تلاوت قرآن مرا نمیشنود، احساس وحشت میکند و خود را ذلیل میبیند، در حالی که در زمان پدرش عزیز بود. و خداوند متعال در آن هنگام خاطر او را با فرشتگان مأنوس میکند و فرشتگان او را همان گونه که مریم دختر عمران را مورد خطاب قرار دادند، مورد خطاب قرار داده و میگویند: ای فاطمه! «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفاکِ عَلی نِساءِ الْعالَمِینَ{خداوند تو را برگزیده و پاک ساخته و تو را بر زنان جهان برتری داده است}. ای فاطمه! «اقْنُتِی لِرَبِّکِ وَ اسْجُدِی وَ ارْکَعِی مَعَ الرَّاکِعِینَ»{فرمانبرِ پروردگار خود باش و سجده کن و با رکوع کنندگان رکوع نما}. سپس درد او آغاز میشود و بستری میگردد. پس خداوند عزّ و جلّ مریم دختر عمران را به پرستاری او میفرستد تا در هنگام مریضی مؤنس او باشد، و او در آن زمان میگوید: پروردگارا! دیگر از زندگی ملول شدهام و از اهل دنیا خسته شده ام؛ مرا به پدرم ملحق نما! و خداوند عزّ و جلّ وی را به من ملحق میسازد و او اولین کسی است که از میان اهل بیتم به من میپیوندد و با حالی غمگین و مصیبت زده و غم دیده و غصب شده از حق و کشته شده پیش من میآید و آن گاه من میگویم: خدایا بر کسی که به وی ظلم کرده لعنت فرست و کسی که حقش را غصب کرده را عقوبت فرما و کسی که او را ذلیل نموده خوار گردان و آن کسی که پهلوی وی را شکسته و موجب سقط بچه او شده را تا ابد در آتش جهنم گرفتار کن! در آن هنگام فرشتگان آمین میگویند. اما حسن علیه السلام؛ او پسر من و فرزند من است و از من است و نور چشمم و روشنی قلبم و میوه دلم است. او سرور جوانان اهل بهشت و حجت خداوند در میان امت است که امر او، امر من و گفتار او، گفتار من میباشد. هر کس از او پیروی نماید از من بوده و هرکس با او مخالفت ورزد از من نیست. زمانی که او را دیدم، به یاد ذلتی که پس از من بر او خواهد رفت، افتادم. تا جایی که در نهایت از سر ظلم و عداوت، به وسیله سمّ کشته میشود و فرشتگان و آسمانهای هفت گانه برایش میگریند و تمامی موجودات، حتی پرندگان در آسمان و ماهیان در دل آب نیز بر او گریه میکنند؛ هر کس بر او گریه کند، چشمان او در روزی که همه چشمها نابینا میشوند، نابینا نخواهد شد و هر کسی که دلش بر او محزون شود، در روزی که همه دلها در آن محزون خواهند شد، محزون نخواهد بود و هر کس که در بقیعش او را زیارت کند، در روزی که گامها بر پل صراط میلغزند، ثابت قدم خواهد بود. اما حسین علیه السلام او از من است و پسر من و فرزند من است. او برترین خلق بعد از برادرش بوده و امام مسلمانان و مولای مومنان و جانشین خداوند جهانیان و فریاد رس درماندگان و پناه پناهندگان و حجت خداوند بر همه مخلوقات است. او سرور جوانان بهشت و درب نجات امت است. امر او امر من، اطاعت از او اطاعت از من است. هر که از او پیروی کند از من است و هر که با او مخالفت ورزد، از من نیست. وقتی او را دیدم، به یاد آنچه که پس از من با میکنند افتادم گویی من آنجا هستم که برای حرم و خویشاوندان من پناه میطلبد، ولی پناه داده نمیشود. من در خواب او را در آغوش میگیرم و او را به کوچ از مدینه امر میکنم و شهادت را بر وی بشارت میدهم. او نیز حرکت میکند و به قتلگاه و محل به زمین افتادن خویش، سرزمین کرب و بلا و قتل و فَناء میرود و گروهی از مسلمانان نیز که سروران شهیدان امت من در روز قیامت خواهند بود، او را یاری میکنند. گویا هم اکنون دارم او را میبینم که به سمتش تیری پرتاب شده و او از اسب بر زمین میافتد سپس سر او را با حالتی مظلومانه مانند سر گوسفند، از تن جدا میکنند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و اطرافیان او پس از این سخنان گریه کردند و صدای ضجه آنها بلند شد. سپس حضرت برخاسته و فرمودند: بارخدایا! از آن چه که پس از من بر سر اهل بیتم میآید به تو شکایت میکنم.
سلمان فارسی (مهاجرت به سوریه)
میدانستم تا وقتی در خانه و شهر و سرزمین خودم هستم، باید به اجبار به سرنوشت تکراری پدر و برادرانم تن دهم و از طرفی، تا ساسانیان بر ایران حکومت میکنند، در آن سرزمین امید تحول و ترقی نیست. پس سخت ترین و مهم ترین تصمیم زندگیام را بر اساس زندگی حواریون عیسی ناصری علیه السلام گرفتم. روزی پیشکار پدرم را که با من مهربان بود طلبیدم و از او خواستم پیغام مرا برای راهبان آن کلیسای مسیحی ببرد. پیغام این بود: چون مرکز مسیحیت و ظهور عیسی ناصری علیه السلام در شام و فلسطین است، هر وقت کاروانی قصد آن مناطق را داشت یا گروهی از شما عازم آن دیار بودید، به من خبر دهید تا به سوریه و فلسطین بروم. چند ماه بعد، خبری مخفیانه به من رسید: کاروانی عازم سوریه است. اگر بر تصمیم خود استوار هستی، سریع خودت را به ما برسان. شب موعود فرا رسید؛ شبی که باید تصمیم سختی میگرفتم. من راضی به ناراحت کردن پدر و مادرم نبودم، ولی نمیخواستم همانند آنها اسیر جهالت و ظلم بشوم. از این رو، عزمم را جزم نمودم و برای فرار فکری کردم. برادری داشتم که پا به دوره کودکی گذاشته بود و نامش «ماه آذر فروغ» بود. او در آن روزها انیس و مونس من بود و میدانست که پدر و مادرم مرا زندانی کرده اند، مبادا برای همیشه از نزد آنها بروم. میدانست من در خفا انجیل میخوانم و گاهی در خلوت پیش من میآمد تا برایش از قصهها و حکایتهای انجیل بخوانم. آن شب از برادرم خواستم که کلید غل و زنجیرها را برایم بیاورد و او با زرنگی این کار را انجام داد. وقتی خود را آزاد یافتم و خواستم بروم، او با چشمانی اشک بار دستم را گرفت و گفت: روزبه! کجا میروی؟ چرا میخواهی ما را تنها بگذاری؟ چه وقت باز میگردی؟ نشستم و او را در آغوش گرفتم و گفتم: اگر این جا بمانم، یا در زندان پدر خواهم بود یا در زندان شاهنشاه ساسانی. من میخواهم بخوانم، بدانم، بفهمم و انسانی متفاوت باشم؛ ولی در این جامعه نمیشود. پس میروم دنیا را بگردم، شاید جایی برای خواندن و فهمیدن پیدا کنم و به آرزویم برای دانشمند شدن برسم. ماه آذر گفت: چه موقع برخواهی گشت؟ گفتم: چند شب قبل، در عالم خواب دیدم که گویا امیر شده بودم و در تیسفون، پایتخت ایران، همه به من احترام میگذاشتند. (بعداً سلمان حاکم و والی تیسفون شد) از این خواب در شگفتم؛ چراکه من جویای دانش و راز زندگی هستم، نه طالب حکومت و امارت تا همانند شاهان ساسانی شوم. ولی اگر خوابم راست باشد، معنی اش این است که در آینده ای دور باز میگردم. پس تا آن موقع، بدرود. ماه آذر گفت: مقصد تو کجاست؟ گفتم: به سوریه میروم تا شاید نشانی از دین حق بیابم و کسی را پیدا کنم که به پرسش هایم پاسخ دهد. هر وقت به راز زندگی دست یافتم، باز خواهم گشت. از طرف من، از پدر و مادر خداحافظی کن و حلالیت بطلب. شاید آنها را دوباره نبینم. پس بگو مرا ببخشند. در نیمههای شب، غصه جدایی از پدر و مادر و خانه و زندگی را در خداحافظی با ماه آذر تلافی کردم. سرانجام، پس از مدتی که در آغوش هم گریستیم، از هم جدا شدیم و به سوی صومعه راه افتادم. وقتی به صومعه رسیدم، فهمیدم کاروان در روز راه افتاده است. پس شبانه به راه افتادم تا این که سرانجام خود را با دست خالی به کاروانیان رساندم. در آن کاروان، راهبی مسیحی بود که چون علاقه مرا نسبت به مسیحیت میدانست، قبول کرد هزینه سفر من تا سوریه را بپردازد. سالهای زیبای جوانی و بزرگ سالی خود را در صومعههای شهرهای شام و موصل و نصیبین و عموریه (از شهرهای شمال عراق و مرکز ترکیه) سپری کردم. در آن سالها بود که فهمیدم مسیحیت هم دچار فرقههای گوناگونی است. امپراتوری روم شرقی با آن که مسیحی بود، اعتقاد ی انحرافی را رسماً وارد دین کرده بود و مثل زرتشتیها که آتش را نماد خدا میدانستند، آنها هم عیسی را پسر خدا و یکی از خدایان سه گانه میشمردند و به اسم تبلیغ مسیحیت، به آزار و کشتار مردم میپرداختند. البته خدا به من لطف کرده بود و با راهبهایی زاهد آشنا شده بودم که به خاطر حفظ دینشان، آواره صومعه کوهستانها شده بودند. از همانها بود که آموختم در عقاید دینی، عقل و فکر بشری و پرسشهای درونی باید اصل باشد و هر فرقه ای که بر خلاف عقل انسانی سخنی بگوید، دچار خطا و انحراف شده است؛ همانگونه که دین زرتشتی و مسیحی در ایران و روم منحرف شده بودند. آن راهبها به من توصیه کردند که اگر طالب سعادت و سلامت و کشف حقیقت خلقت هستم، باید به صومعهها پناه ببرم تا موقعی که خداوند، پیامبر آخرالزمان را بفرستد. با این که پا به سن گذاشته بودم، ولی به واسطه زهد و گوشه گیری، جسمی سالم و با نشاط داشتم و این برایم عجیب بود؛ چرا که سنم از صد سال گذشته بود (سلمان بیش از ۳۰۰ سال عمر کرد) ولی مانند مردی میان سال، سرحال و سرزنده بودم. سرّ این ماجرا را نمیدانستم تا این که یکی از راهبهایی که سالهایی دراز با او به سیر و سلوک پرداخته بودم، در آستانه مرگش، رازی مهم به من گفت و قفل این راز را گشود. او نگاهی به چهره من انداخت و گفت: روزبه! حدس میزنم تو آن قدر زنده میمانی که پیامبر آخرالزمان را درک میکنی. پس اگر چنین شد، سلام مرا به او برسان. او این را گفت و مرا با راهبی دیگر آشنا کرد و جان سپرد. در آن سالها به تدریج احساس کردم که به واسطه عمر طولانی و سیر و سلوکی که داشته ام، آینده ای شگفت در انتظارم خواهد بود، آینده ای که خیلی هم درباره اش نمیدانستم، ولی به آن امیدوار بودم. ادامه دارد..
مثالب و مناقب و مطاعن
دشمنى، ملاک دین و ایمان : با توجه به معناى فطرى و عقلى برائت، باید به تأثیر خاص آن در اعمال و ارزش گذارى آنها نیز توجه کنیم. شکى نیست ارزش هر عملى بستگى به نیّت صاحب آن عمل و آنچه در دل او میگذرد دارد. و این مطلب همانند مطالب قبل، گذشته از اینکه آیات و روایات بر آن دلالت دارند، قاعده اى عقلى و فطرى است. به عبارت دیگر و به مثالى که عامه نیز قبول دارند: اگر کسى شب و روز عبادت نماید ولى تمام وجودش مملوّ از محبت و علاقه به ابلیس و یا دیگر طاغیان مثل نمرود و فرعون باشد، آیا این شخص نجات مى یابد؟ هرگز! از نظر عقل ثابت شده و خداوند هم در قرآن مى فرماید: دو محبت متقابل هیچ گاه در یک قلب جاى نخواهد گرفت. اگر چه به ظاهر چنین به نظر آید، ولى در باطن و قلب هر کس یک محبوب بیشتر نیست. این کلام خداست که مى فرماید: «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلبَینِ فى جَوفِهِ»: خدا دو قلب در نهاد هیچکس قرار نداده است. اشاره به اینکه هر قلبى ظرف یک محبت، و در مقابل جایگاه یک دشمنى است. پس اگر ثابت کردیم کسى دشمن خدا و پیامبرصلى الله علیه وآله و اهل بیت علیهم السلام است، بر هر مؤمن به خدا واجب است که بُغض او را داشته باشد، و سپس باید او را لعن کند و نسبت به او اظهار دشمنى کند. معقول نیست کسى بگوید: من هم محبت خدا و رسول صلى الله علیه وآله و اهل بیت علیهم السلام را در دل دارم، و هم محبت دشمن آنان را. بلکه باید محبت یکى همراه با دشمنى طرف مقابل باشد. مطالب دردناکی وجود دارد در مورد اینکه چقدر مولا علی علیهالسلام رو کتک زدند. چهار بار به خانه مولا علی علیهالسلام حمله کردند و حتی هنوز کسی خبر ندارد که چه بوده. حتی واقعیت رو در مورد چگونگی بیعت مولا (ع) و شکستن پهلوی بی بی سلام الله علیها که همیشه سانسور شده. جنایات اولی و دومی که چقدر آدم کشتند. چقدر کور کردند. چگونه زنده زنده بنام خلافت آدم میسوزاندن. کجای این رفتارها با انسانیت جور در میاید؟ از رفتارهای زشت و شرم آور عایشه که بعداً پله پله با ذکر سند از منابع اهل سنت میآورم. اما در این پست بعنوان مقدمه فقط نکات ریز را مطرح میکنم. مثلاً مطلبی ساده در مورد اتمام حجت امیر المؤمنین (علیه السلام) در منابع تاریخی و سه بار کمک خواهى اصحاب کساء بر در خانه هاى مهاجرین و انصار برای پس گرفتن خلافت از غاصبین. سلمان میگوید: وقتى شب شد على (علیه السلام) حضرت زهرا (علیها السلام) را سوار بر چهارپایى نمود و دست دو پسرش امام حسن و امام حسین علیهما السّلام را در تاریکی شب گرفت، و هیچ یک از اهل بدر از مهاجرین و انصار را باقى نگذاشت مگر آنکه به خانه هایشان آمد و حقّ خود را برایشان یادآور شد و آنان را براى یارى خویش فرا خواند. ولى جز چهل و چهار نفر، کسى از آنان دعوت او را قبول نکرد. (جمعیت چند هزار نفری غدیر خم کجا و ۴۴ نفر کجا) حضرت به آنان دستور داد هنگام صبح با سرهاى تراشیده و در حالى که اسلحه هایشان را به همراه دارند بیایند و با او بیعت کنند که تا سر حد مرگ استوار بمانند. وقتى صبح شد جز چهار نفر کسى از آنان نزد او نیامد. (سلیم میگوید: ) به سلمان گفتم: آن چهار نفر چه کسانى بودند؟ گفت: من و ابوذر و مقداد و زبیر بن عوام. (همین زبیر بعداً در جنگ جمل به جنگ مولا آمد) امیر المؤمنین (علیه السلام) در شب بعد هم نزد آنان رفت و آنان را قسم داد. گفتند: «صبح نزد تو مى آئیم». ولى هیچیک از آنان غیر از ما نزد او نیامد. در شب سوم هم نزد آنان رفت ولى غیر از ما کسى نیامد. و روایت دوم از کتاب تسنن هستش که میگه آنقدر عایشه از امیرالمومنین (علیه السلام) تنفّر داشت که حاضر نبود حتی نام آن حضرت را به زبان بیاورد؟
صحیح بخاری (کتاب معتبر اهل سنت) چنین نقل کرده است: عایشه گفت: هنگامی که بیماری رسول خدا شدید شد از همسرانش اجازه گرفت تا دوران بیماری را در خانه من بگذراند و آنها نیز اجازه دادند. سپس آن حضرت در حالی خارج شد که دو مرد زیر بغلهای او را گرفته بودند و پاهای پیامبر از شدت بیماری به زمین کشیده میشد. آن دو مرد یکی ابن عباس بود و یکی هم مردی دیگر بود (اسم مولا رو نمیاره و میگه مرد دیگر) عبیدالله میگوید: این سخن عایشه را با ابن عباس در میان گذاشتم. ابن عباس گفت: آیا میدانی آن مردی را که با من بود و عایشه اسم او را نیاورده چه کسی بود؟ گفتم: نه. گفت: علی بن ابیطالب. احمد حنبل (در کتابش مسند احمد بن حنبل) همین جریان را کامل تر نقل کرده و دلیل این که چرا عایشه نام امیرالمومنین (علیه السلام) را نیاورده چنین بیان کرده است: ابن عباس میگوید: آیا میدانی آن مرد دیگری که زیر بغل پیامبر را گرفته بود و عایشه از او نام نبرده، چه کسی بوده؟ او علی بن ابیطالب است. لکن عایشه قلبش نسبت به علی پاک نبوده لذا از بردن نام آن حضرت امتناع کرده است. ابن حجر عسقلانی نیز چنین مینویسد: عایشه از علی (علیه السلام) دل خوشی نداشت. هم چنین به نقل از ابن اسحاق از زهری چنین نقل کرده است: عایشه نمیتوانست از علی (علیه السلام) به نیکی یاد کند. آری! عایشه که این قدر بغض و کینه نسبت به امیرالمومنین (علیه السلام) دارد گویا این حدیث را از پیامبر نشنیده که حضرت فرمودند: على (علیه السلام) را دوست نمی دارد مگر مومن و دشمن نمیدارد مگر منافق. گرچه در برخی احادیث نقل شده است که پیامبر فرمودند: دشمن علی (علیه السلام) کافر است. اما تفاوتی نمیکند چه کلمه کافر و چه منافق باشد، دلالت دارد بر این که دشمن امیرالمومنین (علیه السلام) در آتش است؛ زیرا خداوند در قرآن وعده فرموده است که جایگاه کفار و منافقین در درکات جهنم است آن جا که میفرماید: إِنَّ المُنافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَلَنْ تَجَدَ لَهُمْ نَصِیرًا. منافقین در پست ترین جای جهنم هستند و هرگز برای آنان یاوری نخواهی یافت. مدت ۲۵ سال مولا علی علیهالسلام تنها و مظلوم خانه نشین بودند در حالی که این بوزینگان بر مسند خلافت و حکومت دائماً نقشه برای ترور مولا میکشیدند. از طرفی مدعی بودند عایشه دختر ۷ ساله بوده که با پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم ازدواج کرده در حالی که مدارک و اسناد نشان میدهد که اولاً حدود ۲۵ ساله بوده و ضمنأ ایشون دختر نبوده و اضافه بر اینکه این ازدواج با اکراه پیامبر بوده و بعد از چند سال سماجت قبول میکنند و عایشه زنی بوده که مکرر به پیامبر توهین میکرده. تمسخر میکرده. کارهای شنیع و زشت میکرده که اگه لازم باشه با سند و مدرک از کتب معتبر اهل سنت ذکر میکنم و قضاوتش با شما. چه میشود گفت وقتی صاحبان قدرت و زور تاریخ را مینویسند غافل از اینکه ماه همیشه پشت ابر نمیمونه و بالاخره روزی تشت رسوایی پایین میفته. از جایی که به تمام کتب اهل سنت دسترسی دارم اکثر مطالب رو از کتاب خودشون ذکر میکنم تا بفهمید که آش اینقدر شوره که صدای آشپز هم به اعتراف بلند شده. در خاتمه روایتی معتبر از مرحوم مجلسی که ترجمه اش ممنوع هست رو از مفضل رو که در حال گفتگو با امام صادق علیهالسلام بوده در اینجا میارم تا معنی قرآن رو بهتر متوجه بشی. امام صادق در این حدیث میفرماید اگر شیعیان ما تدبر کنند در قرآن فضیلت ما رو میفهمند و شک به دلشون راه پیدا نمیکنه و آیه قرآن رو تلاوت میفرمایند: قال الصادق علیه السلام: یا مفضّل! لو تدبّر القرآن شیعتنا لما شکّوا فی فضلنا، أما سمعوا قوله عزّ و جلّ: وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ (القصص: ۵ و ۶)، و اللّه یا مفضّل! إنّ تنزیل هذه الآیة فی بنی إسرائیل و تأویلها فینا، و انّ فرعون و هامان: تیم وعدیّ. در پایان امام صادق علیهالسلام قسم میخورند به خداوند که تأویل قرآن در این آیه مستضعفین. ائمه. وارثین ما هستیم و فرعون و هامان. اولی و دومی هستند. این آیه رو باید چند بار بخونی تا متوجه بشی خدا چی داره بهمون میگه. اللهم عجل لولیک الفرج. ادامه دارد..
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: ریشه هاى کفر سه چیز است : حرص و خودبزرگ بینى و حسد ورزیدن .
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : همانا اولین چیزهایى که بوسیله آنها نافرمانى خداوند صورت گرفته است شش چیز است : دوستى دنیا و دوستى ریاست و دوستى خوراک و دوستى خواب و دوستى آرامش و دوستى زنان. (قابل توجه آقایونی که زن میگیرن و والدین رو فراموش میکنند)
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : سه چیز است که اگر در کسى باشد آن کس منافق است اگر چه روزه بگیرد و نماز بخواند و به مسلمان بودن خود معتقد باشد: کسى که هنگامى که او را امین شمرند خیانت کند و هنگامى که سخن گوید دروغ گوید و هنگامى که وعده دهد خلف وعده کند. به راستى که خداوند عزوجل در کتابش فرموده است : (همانا که خداوند خیانتکاران را دوست نمى دارد) و فرمود: (لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگویان باشد) و فرمود: (و در کتاب ، اسماعیل را یادآور که او وعده اش راست بود و فرستاده و پیامبر بود)
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: آیا شما را نسبت به بدترین مردانتان آگاه سازم ؟ گفتیم : آرى اى رسول خدا! حضرت فرمود: بدترین مردان شما کسى است که خالی بند ، گستاخ و بسیار هرزه گو تنها خور باشد و یارى اش را (از مردم ) باز دارد و زیر دستش را کتک بزند و خانواده اش را به دیگرى پناهنده سازد.
شبی حجاج به جایی میرفت، شنید که مردی شیرفروش در خانه اش میگوید: کاش من شیر خود را به فلان مبلغ میفروختم تا فلان جنس را میخریدم و سود کلان میبردم و وضع من خوب میشد و دختر حجاج را به زنی میگرفتم و از او پسردار میشدم و روزی داخل خانه میشدم و دختر حجاج با من دعوا میکرد و چنان با لگد به او میزدم که باد کند. در همین حین، شیرفروش که هیجان زده شده بود، با لگد به ظرف شیرش زد که آنرا ریخت. حجاج وارد خانه او شد و با تازیانه به جانش افتاد و پنجاه ضربه به او زد و گفت: مردک باز هم اگر دختر مرا بزنی، تو را میزنم. از گزیده زهرالربیع.

باز دلم در هوس روی توست
زائر بی پا و سر کوی توست
باز هوای حرمت در سرم
میزند آتش به دل و پیکرم
عزم سفر کرده دلم یا رضا (ع)
بر تو نظر کرده دلم یا رضا (ع)
میدونم از پستهای قبلی مطالب عزت نفس و.. دوست داشتی ولی من دنبال القاء جملات انگیزشی نیستم. خیلی خلاصه بهت میگم که چجوری میتونی به خودت بیشتر احترام بذاری. فقط رعایت این شش نکته ساده: جواب هرکسی رو که بهت بی احترامی میکنه نده. خودتو سرزنش نکن. غیبت نکن. آدمهارو درگیر مشکلات خودت نکن. عادت های سالمتو افزایش بده. از روی دلسوزی کاری برای کسی نکن. همین ۶ نکته رو تمرین کن و بعد یک هفته نتیجه شو ببین.. اون بالا یکی حواسش بهت هست.. تو فقط زندگی کن
آفرینش و پیدایش بشر
زمان را به عقب برمیگردیم. به زمانی که روی زمین موجود زنده ای نبود. هنوز خاک وجود نداشت. اندرون زمین مذاب و روی آن پوسته ای از سنگ بود. این پوسته شبیه شکل امروزی، ناهموار و دارای فراز و نشیب بود. قسمتهایی در آن یافت میشد که صاف باشد. اما اکثر جاهای آن (اعم از کوه ها، پهلوها، یالها و دشت ها) مانند کف صابون که در طشتی انباشته شود و دانههای ریز و درشت حباب در روی آن دیده شود ناهموار بود. (با توجه به خطبه مولا علی علیهالسلام. شاید بهترین مثال برای این تصویر ذهنی از سیمای آن روز کره زمین، سطح گل کلم هست)
بخشهای مشجر و مشبّک زیادی در آن پیدا میشد. (مانند شجرهها و شبکه هائی که در شبنم منجمد مشاهده میشود. در سرما روی سنگها و گیاهان و بالای دیوارها، شبنم منجمد میشود. شکلهای زیبائی شبیه کوه و دره، مشجرها و مشبکها در آن دیده میشود گاهی یخهای درون ظرفها و محفظهها نیز بدین صورت میباشند) این پوسته سنگی کلاً از نوع آذرین بوده (سنگهای آذرین به سنگهائی گفته میشود که از منجمد شدن مواد مذاب حاصل شوند. خواه در مرحله دحو الارض و خواه در همین امروز که از مذابهای کوه آتش فشان درست میشود. نام دیگر این سنگ خارا و گرانیت است) و هنوز از سنگهای رسوبی خبری نبود. (سنگهای رسوبی از رسوب شدن مواد محلول، حاصل میشوند که بهش سنگ سلیسی گفته میشه) ولی بعد از فرسایش سنگ ها که در اثر چین خوردگی، زلزله، باد، باران و سرما و گرما فرسوده شدند خاک بوجود آمد. و از رسوبات خاک سنگ رسوبی درست شد. ابتدا میلیونها سال طول کشید تا خاک بوجود آمد. باز میلیونها سال طول کشید که بعد از خاک. حیات اولیه شروع شود. بعضی تصور میکنن خدا از خاک مجسمه ای ساخت و یهویی راه افتاد. نه. بلکه کره زمین بصورت تکاملی شکل گرفت. بعد باز بصورت تکاملی از سنگهای سخت خاک بوجود اومد. بعد باز حیات بصورت تکاملی از آب. خاک. هوا. گرمای خورشید و امر خداوند بر نفس واحده بوجود اومد. پس حادثه حیات قبل از پیدایش خاک رخ نداده است. یعنی پس از پیدایش خاک میلیونها سال طول کشیده تا نمونههای ریز حیات به صورت تک سلولیهای اولیه گیاهی ظاهر شده. قرآن میگه آفرینش در شش روز و آفرینش در چهار روز که بیشتر توضیح میدم. خب. شش روز. از دو روز اولیه و چهار روز ثانوی هست. شش روز یعنی شش مرحله. قرآن (آیه ۱۰ سوره فصلت) از آغاز پیدایش قشر سنگی تا زمانی که زمین دارای مواد غذائی کامل برای موجودات شده را به چهار مرحله تقسیم میکنه: و جعل فیها رواسی من فوقها و بارک فیها و قدر فیها اقواتها فی اربعة ایام: و قرار داد در آن صخرهها و کوهها را و برکت داد به آن و به سازمان در آورد مواد غذائی آن را، در چهار روز. (قرآن خیلی واضح داره توضیح میده و این ما هستیم که به موضوع دل نمیدیم) توضیحات: الف: پیشتر در مورد این آیه و آیههای ما قبل و ما بعد آن کامل گفتیم ب: و نیز قبلاً بیان شد که مراد از یوم «بخشی از زمان» و «مرحله» یا «دوران» است. ج: همانطور که در مبحث «ستة ایام» مشاهده شد، سلیقه قرآن در اینگونه موارد بیان مرحلههای سابق است. یعنی رقم و عددی که ارائه میدهد شامل مرحله اخیر که ما در آن هستیم نمیشود. مثلاً در مورد «ستة ایام» مطابق حدیثها ما در اواخر روز هفتم هستیم. بنابراین در این آیه نیز باید ما در روز پنجم باشیم. در آینده بطور مکرر با این آیه سر و کار خواهیم داشت و آن را «آیة اقوات» مینامیم. د: دست اندرکاران علم «زمین شناسی» نیز عمر زمین را از آغاز پیدایش خاک و رسوب، تا به امروز به چهار «دوران» تقسیم میکنند. که با دوران تشکیل قشر سنگی پنج دوران میشه. تکیه ما در این مباحث تنها بر قرآن و احادیث اهل بیت (ع) است و غیر از این تعهدی نداریم و نقشی به علوم تجربی نمیدهیم. زیرا چنین برنامه ای کاری است دیگر، و ارزشی است به جای خود. لیکن آن حسن اتفاق هائی که در علوم تجربی رخ داده است، را نیز ذکر میکنیم. از اینجا به بعد شروع حیات با موجود تک سلولی رو پی میگیریم. ادامه دارد..
قوانین جهان و قانون دافعه
جهان تحت قانون جاذبه و دافعه نیوتون اداره نمیشود. و در نظام مدیریتی جهان، جاذبه ای وجود ندارد. بلکه فقط یک نیرو وجود دارد و آن دافعه است. که آن تغذیه مذکور فشار می آورد و در اثر آن فشار هم جهان اداره میشود و هم بزرگ میگردد. چیزی که ما بعنوان جاذبه و دافعه تصور میکنیم همان دافعه است ولی در دو جهت مخالف هم. بیشتر توضیح میدم: جاذبه زمین کشکیه. اگه جاذبه زمین وجود داشت فقط ما رو جذب زمین میکرد نه اکسیژن اطراف ما رو. نیروی دافعه ای از اطراف کره زمین به کره زمین وارد میشه که هم ما رو به زمین میچسبونه. هم اکسیژن رو که لایه ای بنام اوزون مثل بادبادک بوجود اومده وگرنه لایه اوزون نامرئی هست وجود فیزیکی و مادی نداره. همین دافعه اطراف خورشید هم هست که باعث میشه زمین بصورت تخم مرغی دور خورشید بچرخه. سوال: پس چرا زمین روی خورشید نمیفته؟ جواب: چون خورشید خودش از داخل نیروی دافعه داره و کواکب منظومه شمسی بین دو نیروی دافعه هستند. نه روی خورشید میفتند و نه اونو رها میکنند که مسیری تخم مرغی بوجود میاد. هر کجا سوال داشتی بپرس. چون قضیه خیلی ساده هست. ضمنأ همه چیز که در جهان وجود دارند، یا به وجود می آیند، همگی (اعم از ماده و انرژی) تحت فشار عظیم قرار دارند. فضا و مکان، تغییر مداوم و زمان، همه مولود این دافعه و فشار هستند. همچنین جهان (مانند یک تنه درخت که مثلاً در هر سال یک قشر حلقه وار در آن پدید می آید) در هر نبأ عظیم یا بیگ بنگ، یک قشر کروی پدید میاره که سماء یا آسمان نامیده میشود. و یک آسمان نیز در همان مرحله ایجاد اولیه جهان بوده. اکنون هفت سماءکروی دارد. همه کرات، کهکشان ها و فضاهای میان آنها (که پر از انرژی هستند) همگی محتوای آسمان اول را تشکیل میدهند. ایضا در این بیگ بنگ (نبأ عظیم) که در پیش روی جهان ماست و پس از ۴ میلیارد و ۵۶۳ میلیون سال دیگه فرا خواهد رسید، جهان دارای هشت قشر (هشت آسمان، هشت سماء) خواهد بود. که: وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَة. کره زمین ما بتدریج به طور مداوم اما خیلی بطیئ کوچک میشود: الم تروا انّا ناتی الارض و ننقصها من اطرافها. اینا اصول علمی و تبیینی این آفرینش هست که قرآن و حدیث اهل بیت علیهماالسلام تصریح نموده اند. ولی تا کنون کسی بهشون اعتنا نکرده ولی فیلسوف معاصر مرتضی رضوی با دقت و حوصله محاسبه کردند. مکتب شیعه دانشمندان را دوست دارد: «هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُون». متاسفانه برخی از دانشمندان غربی کار علمی را با تعصبات نژادی و مذهبی قاطی میکنند به حدی که دامن دانش را آلوده میکنند.
کوه
کوه چطوری بوجود میاد؟ در این پست در مورد دافعه گفتیم که زمین از همه طرف تحت فشار از بیرون است. زمانی که ماه از روی زمین عبور میکند در روی زمین بصورت نواری ممتد سلسله کوهها از زمین بیرون میزنند البته در طی زمانی بس طولانی نه یهویی. چرا؟ چون زمانی که ماه از روی این مسیر عبور میکند مانند مانع جلوی این فشار را میگیرد. زمین چون از همه طرف تحت فشار دافعه است و فقط در همین مسیر فشار کمتر است در زمانی طولانی رشته کوهها از زمین بیرون میزنند. مانند رشته کوههای البرز دماوند و هیمالیا و اورست و غیره. چون قرآن به کوهها اشاراتی داره بعداً هم کمی بیشتر در موردش بحث میکنیم.
پیشگویی شاه نعمتالله ولی (ادامه)
نائب مهدی (عجل الله تعالی فرجه) آشکار شده
قامتش استوار میبینم
پیشوای تمام دانایی
رهبری با وقار میبینم
رهنما و امام هفت اقلیم
حالت روزگار می بینم
شگفت اینکه ۷۰۰ سال قبل تذکر داده که او (یعنی امام خمینی) امام و رهبر خوانده میشود. البته اگه کسی اهل تجزیه و تحلیل باشه نکات زیادی لابلای کلمات شعر هست ولی من فقط متن نسخه اصلی رو اینجا گذاشتم. ادامه دارد..
چند خط در مورد علم الحروف
جناب فیض کاشانی از ترکیب حروف ۱۴ گانه مقطعه قرآن (أ، ح، ر، س، ص، ط، ع، ق، ک، ل، م، ن، ه، ی) جمله: صِراط علیٍّ حق نُمْسِکُهُ. را ساخته که به معنای این است که: راه حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، حق است که ما آن راه را تبعیت و تمسک میجوییم. در ابتدای ۲۹ سوره از سوره های قرآن، یک یا چند حرف از حروف الفبا وجود دارد، که مجموعاً ۷۸ حرف است که با حذف مکررات ۱۴ حرف میشود؛ یعنی نصف حروف هجاء که ۲۸ حرف است. این حروف را حروف مقطعه یا حروف نورانی گویند.
مانند: الم که خوانده میشود: الف لام میم.
حروف مقطعه در قرآن عبارت است از:
الم . الم . المص .الر. الر. الر. المر. الر. الر. کهیعص.طه. طسم. طس. الم.الم . طسم . الم. یس . ص . حم.حم. حم.حم. حم.حم. ق . حمعسق .ن
حروف مقطعه تکراری را حذف میکنیم؛ ۱۴ کلمه زیر باقی میماند:
الم . المص . الر . المر . کهیعص . طه . طسم . طس . یس . ص . حم . حمعسق . ق . ن
به ۱۴ حرفی که در مقطعه نیامده حرف ظلمانی گفته میشه: علوی و سفلی.
حروف علویه (ب، د، و، ت، ذ، ض، غ)
حروف سفلیه (ج، ز، ف، ش، ث، خ، ظ)
هفت حرف سفلی در سوره حمد نیامده چون به هفت طبقه جهنم اشاره داره:
«ث» «ثبور»
«خ» «خزی» «خوف»
«ج» «جحیم»
«ز» «زفیر» «زقوم»
«ش» «شهیق» «شقوی»
«ظ» «ظلمت» «لظی»
«ف» «فراق»
۱۴ حرف نقطهدار و ۱۴ حرف مهمل یا بینقطه است(ا، ح، د، ر، س، ص، ط، ع، ک، ل، م، و، ه . ی)، و حروف نقطهدار (ب، ت، ث، ج، خ، ذ، ز، ش، ض، ظ، غ، ف، ق، ن، ی ) البته حرف (ی) استثنا هست و به دو صورت نوشته میشه.
همچنین ۱۲ حرف صامت (ا ، ب، ت، ث، ج، خ، ر، ط، ظ، ف، ه ، ی) و ۱۶ حرف ناطق (ح، د، ذ، ز، س، ش، ص، ض، ع، غ، ق، ک، ل، م، ن، و) هستند.
داستان جزیره خضراء قسمت آخر)
آنها که بر جعلی بودن این داستان نظر دارند سخنشان این است که اولاً: درست است که این داستان را بسیاری از بزرگان نقل کرده اند، ولی وقتی دقت میشود آن یک داستان و از یک شخص بیشتر نیست و قهرمان داستان تنها علی بن فاضل مازندرانی و منبع همۀ آنها کتاب فضل بن یحیی است. ثانیاً: این داستان سند معتبری ندارد، زیرا داستان، از یک کتاب خطی ناشناخته نقل شده که خود مرحوم مجلسی درباره اش مینویسد: چون من این داستان را در کتب معتبر نیافتم، باب جداگانه ای را به آن اختصاص دادم. ثالثاً: در متن مطالب تناقضاتی دیده میشود، در یک جا سید به راوی داستان میگوید: من نایب خاص امام هستم و خودم آن حضرت را تاکنون ندیدهام و پدرم نیز آنجناب را ندیده، لیکن سخنش را شنیده است، اما جدّم هم خودش را دیده و هم حدیثش را شنیده است، اما همین سید در جای دیگر به راوی داستان گفت: من هر روز صبح جمعه برای زیارت امام به آن کوه میروم و خوب است تو هم بروی و شیخ محمد هم به راوی داستان گفت: فقط سید شمس الدین و امثالش میتوانند خدمت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) مشرّف شوند، چنانکه ملاحظه میفرمایید این مطالب باهم تناقض دارند، نکتۀ قابل ذکر این است که سیدشمس الدین که میدانست جز خودش کس دیگری را به ملاقات امام نمیبرند، چرا به راوی داستان پیشنهاد کرد که برای ملاقات به بالای کوه برود. رابعاً: به تحریف قرآن تصریح شده که قابل قبول نیست و مورد انکار شدید علمای اسلام است. خامساً: موضوع اباحۀ خمس در زمان غیبت مطرح شده و مورد تأیید قرار گرفته که آن هم از نظر فقها مردود است. به هر حال، داستان به طور رمانتیک تهیه شده که خیلی عجیب و غریب به نظر میرسد. یک نفر به نام زین الدین از عراق به قصد تحصیل علوم به شام و مصر میرود و از آنجا به همراه استادش به اندلس (اسپانیا) سفر میکند، پس از طی این مسافت طولانی مریض میشود، استادش او را رها میکند و بعد از بهبودی با شنیدن نام جزیرۀ روافض، آنچنان به دیدن آن مشتاق میشود که استادش را فراموش میکند، با پیمودن راه دور و خطرناک به جزیره رافضیها میرسد، در آنجا نام جزیرۀ خضرا را میشنود، با اینکه بنا بود پس از چهار ماه کشتی بیاید، پس از چهل روز آمد و پس از یک هفته توقف او را به همراه خود به دریا میبرند و در وسط بحر ابیض آبهای سفیدی را میبیند که شیرین و گوارا است. جالب اینجاست که یک نفر عراقی این همه راه طولانی را طی میکند و در کشورهای مختلف با مردم صحبت میکند و زبان همه را میداند، آیا مردم اسپانیا هم به زبان عربی صحبت میکردند؟ سرانجام، بر فرض چشم پوشی از همه این اشکالات نمیتوانیم بپذیریم که سکونت حضرت، دائماً در آن جزیره هست، اگر اصل این جزیره و داستان صحت داشته باشد ممکن است حضرت مدتی در آنجا مانده باشد وگرنه حضرت به طور ناشناس در بین مردم زندگی میکند، لذا او را در جاهای مختلف دیده اند. امام صادق (علیه السلام) فرمود: اِنَّ لِلْقائِمِ غَیْبَتَیْنِ یَرْجِعُ فی اَحَدِهِما وَ الْاُخْری لایُدْری اَیْنَ هُوَ؟ یَشْهَدُ الْمواسِمَ یَرَی النّاسَ ولایَرَوْنَهُ. پس انحصار زندگی حضرت در جزیرۀ خضرا صحیح نیست. (نظر مخالفین نظر آبگوشتی بود ولی خواستم نظرات طرفین رو کامل ذکر کنم)
اما نظر علماء و مخصوصاً آقا بهجت:
سیّدمحمّد باقر شفتی و جزیرۀ خضراء. ایشون در پشت کتاب تحفه الابرار (رسالۀ علمیّه خودشان) و به خطّ خود این جریان را نوشته بودند: من همیشه از حضرت بقیّه الله ارواحنا فداه میخواستم که مرا به مشاهدۀ جزیرۀ خضرا و بحرابیض و شهرهایی که اولاد آن حضرت در آن جا بر خلق زیادی که در نهایتِ عظمت هستند، حکومت دارند، موفّق گرداند و خدا را به حقّ ولیّ خود (عجل الله تعالی فرجه) قسم دادم که صحّت این امر بر من معلوم شود.
جزیرۀ خضراء از دیدگاه آیت الله بهجت (رحمه الله)
سوال: آقا! این همه بحث راجع به جزیرۀ خضراء میشود، جزیرۀ خضراء کجاست؟ شرق عالم؟ غرب عالم؟ جزیرۀ برمودا؟ آقا بهجت فرمود: جزیرۀ خضراء آن دلی است که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) در آن تاب بیاورد. توضیح: (اگر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) در دلت آمد، آن دل جزیرۀ خضراء است، مردم باید دور این دل بگردند، کجا میگردی دنبال جزیرۀ خضراء؟ امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) همراه توست، چرا ما باید حضرت را منحصر و محصور در آنجا بکنیم؟ من بگویم امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) در جزیره ای در فلان کشور تشریف دارند، نخیر، یقیناً بدانید که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) از رگ گردن به من و تو نزدیک تر است) پس در این مورد کاملترین حرف رو آقا بهجت زدند. روحشون شاد.
کربلا از کجا شروع شد
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بودند که امام حسن علیه السلام آمدند؛ پیامبر وقتی ایشان را دیدند، گریستند و سپس فرمودند: پسر عزیزم! پسر عزیزم! جلو بیا، جلو بیا. ایشان را نزد خود روی پای راستشان نشاندند. سپس امام حسین علیه السلام آمدند؛ وقتی ایشان را دیدند نیز گریستند و بعد فرمودند: پسر عزیزم! پسر عزیزم! جلو بیا، جلو بیا. ایشان را نزد خود روی پای چپ خویش نشاندند. سپس حضرت فاطمه علیها سلام آمدند؛ وقتی ایشان را دیدند، گریستند و بعد فرمودند: دختر عزیزم! جلو بیا، جلو بیا. ایشان را در رو به روی خود نشاندند. سپس امیرالمؤمنین علیه السلام آمدند؛ وقتی ایشان را دیدند گریستند و بعد فرمودند: برادرم! جلو بیا، جلو بیا. و ایشان را در سمت راست خویش نشاندند. اصحاب به ایشان عرض کردند: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله هر کدام از اینان را که دیدید گریستید، آیا در بین آنها کسی نبود که شما با دیدنش شادمان شوید؟ (معلومه کدوم پدر سگی این سوال رو پرسیده) ایشان فرمودند: سوگند به خدایی که مرا به پیامبری مبعوث نمود و بر تمامی انسانها برگزید، من و ایشان، گرامی ترین خلایق در پیشگاه خداوند عزّ و جلّ هستیم و در روی زمین هیچ کسی نزد من محبوب تر از اینها نیست. اما علی بن ابی طالب علیه السلام برادر و همسان من بوده و صاحب الامر پس از من، و صاحب لوای من در دنیا و آخرت، و صاحب حوض و شفاعت من است. او مولای هر فرد مسلمان و امام هر مؤمن و پیشوای هر فرد با تقوا و وصی و جانشین من بر اهل بیت و امتم، چه در حیات و چه پس از مرگ من است. دوست دار او دوست دار من، و دشمن او دشمن من است. و با ولایت اوست که امت من مورد رحمت قرار میگیرند، و با دشمنی با اوست که مخالفینش از امت من لعنت میشوند. وقتی او آمد، من بدان جهت گریستم که به یاد نیرنگ امتم پس از من در حق وی افتادم که با این که خداوند او را جانشین پس از من قرار داده، از جای خویش کنار زده میشود و سپس کارش به جایی میرسد که در بهترین ماهها که؛ «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدی وَالْفُرْقانِ. ماه رمضان [همان ماه] است که در آن، قرآن فرو فرستاده شده است، [کتابی] که مردم را راهبر، و [متضمّن] دلایل آشکار هدایت، و [میزان] تشخیص حق از باطل است. ضربتی بر سرش میزنند که محاسن او از آن ضربت خون آلود میشود. ادامه دارد..
بشّار مکارى میگوید: زمانى که امام صادق علیه السلام در کوفه بودند، خدمت ایشان مشرف شدم (توضیح: آخه منصور دوانیقى ملعونه سگ پدر چندین مرتبه امام صادق علیه السلام را از مدینه به کوفه تبعید نموده بود، که این ملاقات به دوران یکى از این تبعیدها مربوط میشه) طبقى از خرماى طبرزد (نوعی خرمایی بسیار شیرین) نزد آن حضرت بود و میل مى فرمودند، به من نیز فرمودند: اى بشّار، بیا و از این خرما بخور.
عرض کردم: گوارایتان باد، خداوند مرا فداى شما گرداند؛ مطلبى در بین راه دیدهام که سخت ناراحتم و میل خوردن ندارم. حضرت فرمودند: به حقى که بر گردن تو دارم بیا و از این خرما بخور. نزدیک شدم و قدری خرما خوردم، سپس امام صادق علیه السلام فرمودند: چه ماجرایى این چنین تو را رنجانده؟ گفتم: در بین راه یکى از مأمورین حکومت را دیدم که زنى را با تازیانه میزد و او را به سوى زندان میبرد. آن زن نیز فریاد میزد: از خدا و پیامبرش یارى مى طلبم، کسى هم نمى توانست او را یارى کند. (چه دوران سختی رو شیعیان گذراندند) امام صادق علیه السلام پرسیدند: چرا آن مأمور حکومت او را چنین میزد؟ عرض کردم: من که ندیدم ولى مردم مى گفتند: آن زن به زمین خورده و گفته: یا فاطمه! خدا لعنت کند آن کسانى را که در حق شما ظلم کردند. مأمور حکومت که شنیده بود چنین رفتارى را با او انجام مى داد. ناگهان دیدم امام صادق علیه السلام از خوردن خرما دست کشیدند و چنان گریستند که محاسن، سینه و دستمال ایشان از اشک تَر شد. سپس فرمودند: بشّار برخیز به مسجد سهله برویم و از خداوند متعال آزادى آن زن را بخواهیم. در بین راه، امام صادق علیه السلام شخصى از شیعیان را به کاخ حکومتى فرستادند و فرمودند: ببین عاقبت آن زن چه مى شود و ما را مطلع کن و تا پیک من نزد تو نیامده، آنجا را ترک مکن. به همراه حضرت، وارد مسجد سهله شدیم، هریک دو رکعت نماز خواندیم، سپس امام صادق علیه السلام دست به آسمان بالا برد و دعا نمود: أنت الله لا إله إلا أنت... دعا را کامل خواندند و به سجده رفتند، در این حالت جز صداى نفس کشیدن آن حضرت، چیزى نمى شنیدم. سر از سجده برداشتند و فرمودند: برخیز که آن زن آزاد شد. از مسجد خارج شدیم و در میانه ى راه، مردى را که امام علیه السلام به مأموریت فرستاده بودند، به ما رسید، امام صادق علیه السلام به او فرمودند: چه خبر؟
عرضه داشت: حاکم او را آزاد کرد. حضرت پرسیدند: چگونه آزاد شد؟ گفت: نمى دانم اما وقتى کنار دارالحکومه بودم حاجب حاکم، به آن زن مى گفت: چه چیزى بر زبان رانده اى؟ زن گفت: چون به زمین افتادم، گفتم: یا فاطمه! خدا لعنت کند کسانى را که در حق شما ظلم نمودند. (عجب شهامتی) حاجب دویست درهم به زن داد و گفت: امیر را حلال کن. آن زن پول را نگرفت، حاجب نیز به حاکم گزارش داد، وقتى حاجب دوباره آمد به زن گفت: تو آزاد هستى و زن به سوى خانه اش رفت. امام صادق علیه السلام پرسیدند: آن زن دویست درهم را نگرفت؟ (درهم سکه نقره است) آن شخص گفت: در حالى این مبلغ را رد کرد که به خدا سوگند بدان محتاج بود. امام صادق علیه السلام کیسه اى که هفت دینار (دینار سکه طلا است) در آن بود به آن مرد دادند و فرمودند: به خانه ى آن زن برو، سلام مرا به او برسان و این دینارها را به او بده. بشّار مى گوید: من نیز با او به خانه ى آن زن رفتم و سلام آن حضرت را به او رساندیم. او از فرط خوشحالى گفت: شما را به خدا سوگند، به راستى جعفر بن محمد علیهما السلام مرا سلام داده است؟ گفتیم: خداوند تو را مشمول رحمتش گرداند، آرى به خدا سوگند که جعفر بن محمد علیهما السلام تو را سلام داده است. آن زن گریبان چاک زد و بى هوش بر زمین افتاد. پس از لحظاتى به هوش آمد و از ما خواست تا گفته ى خود را تکرار کنیم! ما نیز به درخواست او سه مرتبه سلام امام علیه السلام را تکرار کردیم و دینارهایى که آن حضرت داده بودند به او دادیم. آن زن کیسه ى دینارها را گرفت و گفت: از امام صادق علیه السلام بخواهید تا براى این کنیزش، از خدا طلب عفو و بخشش کند، زیرا کسى را مانند او و پدرانش نمى شناسم که وسیله ى توسل به سوى خداوند باشند. از کتاب بحار جلد ۴۷ خب بگذریم. منظورم از این حکایت یه سوال بود. امام صادق علیه السلام با شنیدن ماجراى آن زن، سخت گریستند و به مسجد سهله رفتند و براى آزادى آن زن که در راه حضرت زهرا سلام الله علیها زندانى شده بود، دعا نمودند. آیا میشه تصور کرد که امام زمان عجّل الله تعالى فرجه الشریف خدمات و زحمات شما رو در راه حضرت زهرا سلام الله علیها نادیده بگیرند؟ و براى شما دعا نکنند؟ جوابش رو به خودت بگو. یاحق.
مثالب و مناقب و مطاعن
دشمنى قاعده بشرى و دینى هستش یعنی دشمنى در فطرت و عقل است. غلط کرده کسی که گفته منی که عاشق حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها هستم میتونم قاتل و دشمنش رو هم دوست داشته باشم. چون اینجوری از دو حال خارج نیست. یا دروغگو هستم و یا منافق. بیزارى از دشمن، فطرت دیرینه عالم خلقت است. از ابتداى تاریخ عالم تا کنون دیده شده هر موجودى با دشمن خود دشمن، و با دوست خود دوست بوده است. از دشمن خود دورى و نسبت به او اظهار تنفّر و بیزارى نموده، و به دوست خود محبت و اظهار علاقه و دوستى میکند. این قاعده دیرپا از نظام خلقت الهى در بشر نیز تجلّى خود را نموده است. در هر فرقه و مسلکى و هر نژاد و قبیله اى و در هر عصر و زمانى که بنگریم، همین قاعده مسلّم فطرى و عقلى را خواهیم دید. چرا که دشمن همیشه در صدد نابودى طرف مقابل خود، و طرف مقابل در صددنابودى دشمنش است. پس دوستى با دشمن به هیچ وجه امکان پذیر نیست، و حتى حیوانات هم این اندازه مى فهمند که ترحم بر دشمن بى رحمى به خود، و دشمنى با دشمن رحم به خود است. در ادامه، دشمن هر چه کینه اش بیشتر باشد، خطرناک تر و دشمنى با او واجب تر است. به همین خاطر، هیچ گاه نباید براى نابودى دشمنى که خطرش کمتر است، دست دوستى و برادرى به طرف دشمن خطرناک تر دراز نمود و آغوش محبت گشود. به خصوص در جایى که این دشمن بزرگ تر به ظاهر دشمنى اش نمایان نباشد، ولى در باطن عداوتش صدچندان دشمنان دیگر باشد.
سلمان مى گوید: نزد على (علیه السلام) آمدم در حالى که پیامبر (صلی الله علیه وآله) را غسل مى داد. پیامبر (صلی الله علیه وآله) به على (علیه السلام) وصیّت کرده بود که کسى غیر او غسلش را بر عهده نگیرد. وقتى عرض کرد: یا رسول اللَّه، پس چه کسى مرا در غسل تو کمک خواهد کرد؟ فرمود: جبرئیل. على (علیه السلام) هیچ عضوى (از اعضاى حضرت) را اراده نمى کرد مگر آنکه برایش گردانیده مى شد. وقتى پیامبر (صلی الله علیه وآله) را غسل داد و حنوط نمود و کفن کرد من و ابو ذر و مقداد و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) را به داخل خانه برد، و خود جلو ایستاد و ما پشت سر او صف بستیم و بر آن حضرت نماز خواندیم. عایشه نیز در حجره بود ولى متوجه نشد چرا که خداوند چشم او را گرفته بود.
سپس ده نفر از مهاجرین و ده نفر از انصار را به داخل مى آورد. آنان وارد مى شدند و دعا مى کردند و خارج مى شدند، تا آنکه هیچ کس از حاضرین از مهاجرین و انصار باقى نماندند مگر آنکه بر آن حضرت نماز خواندند. اما کیفیت بیعت مردم با ابوبکر. سلمان فارسى مى گوید: کار مردم را به على (علیه السلام) - در حالى که پیامبر (صلی الله علیه وآله) را غسل مى داد- خبر دادم و گفتم: ابو بکر هم اکنون بر فراز منبر پیامبر (صلی الله علیه وآله) قرار گرفته، و مردم به این راضى نمى شوند که با یک دست با او بیعت کنند، بلکه با هر دو دست راست و چپ با او بیعت مى کنند! اوّلین بیعت کننده با ابو بکر على (علیه السلام) فرمود: اى سلمان، آیا مى دانى اوّل کسى که با او بر منبر پیامبر (صلی الله علیه وآله) بیعت کرد که بود؟ عرض کردم: نه، ولى او را در سقیفه بنى ساعده دیدم هنگامى که انصار محکوم شدند، و اوّلین کسانى که با او بیعت کردند مغیرة بن شعبة و سپس بشیر بن سعید و بعد ابو عبیده جرّاح و بعد عمر بن الخطاب و سپس سالم مولى ابى حذیفه و معاذ بن جبل بودند. فرمود: در باره اینان از تو سؤال نکردم، آیا دانستى هنگامى که از منبر بالا رفت اوّل کسى که با او بیعت کرد که بود؟ عرض کردم: نه، ولى پیرمرد سالخورده اى که بر عصایش تکیه کرده بود دیدم که بین دو چشمانش جاى سجده اى بود که پینه آن بسیار بریده شده بود! او بعنوان اولین نفر از منبر بالا رفت و تعظیمى کرد و در حالى که مى گریست گفت: «سپاس خدایى را که مرا نمیرانید تا ترا در این مکان دیدم! دستت را (براى بیعت) باز کن». ابو بکر هم دستش را دراز کرد و با او بیعت کرد. سپس گفت: «روزى است مثل روز آدم»! و بعد از منبر پائین آمد و از مسجد خارج شد. على (علیه السلام) فرمود: اى سلمان، مى دانى او که بود؟ عرض کردم: نه، ولى گفتارش مرا ناراحت کرد، گوئى مرگ پیامبر (صلی الله علیه وآله) را با شماتت و مسخره یاد مى کرد. فرمود: او ابلیس بود. خدا او را لعنت کند. ابلیس از غدیر تا سقیفه پیامبر (صلی الله علیه وآله) به من خبر داد که ابلیس و رؤساى اصحابش هنگام منصوب کردن آن حضرت مرا به امر خداوند در روز غدیر خم حاضر بودند. آن حضرت به مردم خبر داد که من نسبت به آنان از خودشان صاحب اختیار ترم، و به ایشان دستور داد که حاضران به غایبان برسانند. (در آن روز) شیاطین و مریدان از اصحاب ابلیس رو به او کردند و گفتند: «این امت، مورد رحمت قرار گرفته و حفظ شده اند، و دیگر تو و ما را بر اینان راهى نیست. چرا که پناه و امام بعد از پیامبرشان به آنان شناسانده شد». ابلیس غمگین و محزون رفت. امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: بعد از آن پیامبر (صلی الله علیه وآله) به من خبر داد و فرمود: مردم در سقیفه بنى ساعده با ابو بکر بیعت مى کنند بعد از آنکه با حقّ ما و دلیل ما استدلال کنند. سپس به مسجد مى آیند و اولین کسى که بر منبر من با او بیعت خواهد کرد ابلیس است که به صورت پیرمرد سالخورده پیشانى پینه بسته چنین و چنان خواهد گفت. سپس خارج مى شود و اصحاب و شیاطین و ابلیس هایش را جمع مى کند. آنان به سجده مى افتند و مى گویند: «اى آقاى ما، اى بزرگ ما، تو بودى که آدم را از بهشت بیرون کردى»! (ابلیس) مى گوید: «کدام امت پس از پیامبرشان گمراه نشدند؟ هرگز! گمان کرده اید که من بر اینان سلطه و راهى ندارم؟ کار مرا چگونه دیدید هنگامى که آنچه خداوند و پیامبرش در باره اطاعت او دستور داده بودند ترک کردند». و این همان قول خداوند تعالى است که وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنِینَ، «ابلیس گمان خود را به آنان درست نشان داد و آنان به جز گروهى از مؤمنین او را متابعت کردند» همچنین در تاریخ طبری که نویسنده اش طرفدار سقیفه بوده از اربابش اینطوری دفاع کرده و نقل کرده است هنگامی که دومی لعنة اللّه علیه (بگوشش میرسه که چرا سماق می مکی که معاویه از کنار سفره تو در شام پادشاهی میکنه برو تیغ بزنش شیتیل خوبی گیرت میاد) وارد شام شد، معاویه - لعنة اللّه علیه - با او دیدار کرد، در حالی که جامه دیبا بر تن داشت و دربار او هم گروهی از غلامان و بردگان بودند و معاویه لعنة اللّه علیه چون به دومی لعنة اللّه علیه رسید، دست او را بوسید. (قابل توجه سلطنت طلبها و پاچه خوارها) دومی لعنة اللّه علیه گفت: ای پسر هند! این چه حال است که در آن نازپرورده و خودخواه و صاحب نعمت شده ای و به من خبر رسیده است که نیازمندان بر در خانه ات میایستند. معاویه لعنة اللّه علیه گفت: ای امیرالمو.. (شیاطین) این جامه از این سبب است که ما در سرزمین دشمن هستیم و دوست میداریم آثار نعمت خداوند را بر ما ببینند (بهانه برای چپاول) و اما پرده دار! برای این است که میترسیم اگر آسان بگیریم و بذل و بخشش کنیم مردم گستاخ شوند. (ارواح عمه اش)
دومی لعنة اللّه علیه گفت: از هیچ چیز از تو نمیپرسم مگر این که مرا در تنگنای بیشتری چون بند انگشتان قرار میدهی. (یعنی گوه خوردم من که حریف زبونت نمیشم) اگر راستگو باشی این اندیشه خردمند است و اگر دروغ گویی باز هم خدعه زیرکانه است. (یعنی خر خودتی) نکته: تاریخ رو اگه با دقت بخونیم شیاطین خودشون رو لو میدن که چه غارتگرانی بودند. حیف که وبلاگ عمومی هست و دیوار موش داره. موشم گوش داره. ناچارم با گوشه کنایه بعضی حرفارو بگم.
عمار یاسر یمنی از زبان دشمنش
خالد بن ولید ملعون میگوید: من با عمار بن یاسر سخنی میگفتم و با او تندی نمودم (فحاشی) و عمار به راه افتاد و از من نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گلایه نمود. جالب اینکه در حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هم خالد همچنان با تندی سخن میگفت و بیشتر تند میشد، درحالیکه رسول خدا آرام نشسته بود و سخنی نمیگفت، پس عمار گریست و گفت: نمی بینی او را چه میکند؟ پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سر بالا کرد و گفت: هر که با عمار ستیزه کند، خداوند با او دشمنی کند و هر که بر عمار کینه جوید، خداوند بر او کینه ورزد و همانا که بهشت مشتاق اوست و او لبریز از ایمان است و خداوند او را از شر شیطان در پناه داشته است. در چهار کتاب قدیمی اهل عمر یعنی اهل سنت (سیرة ابن هشام. العقد الفرید. شرح النّهج اثر ابن أبی الحدید. تاریخ ابن کثیر) اومده که: درباره ساختن بنای مسجد پیامبر روایت شده که گفت: ما خشتها را یکی یکی برمیداشتیم و عمار دوتا دوتا(خشت عمارت قدیم بزرگ و سنگین بوده. ضمنأ عمار راضی نمیشده که پیامبر (ص) کمک بکنند و خشت حمل کنند و برای همین دوتا دوتا میبرده تا سهم پیامبر رو برده باشه که ایشون کمک نکنند. که در این روایت سانسور شده) پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را دید و شروع کرد به پاک کردن گرد و خاک از وی و گفت: وای از این عمار! عمار اینان را به بهشت دعوت میکند، ولی اینان او را به آتش دعوت میکنند. و عمار در پاسخ میگفت: پناه میبرم به خدا از شر فتنه ها. (چقدر پدرانه بوده این رفتار یعنی پاک کردن گرد و خاکش) بگذریم. در نهایت عمار در صفین شهید شد. گناه عمار چه بود؟ حمایت از وصی پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله وسلم. مطالب رو کوتاه کوتاه مینویسم که مطالبش متنوع باشه خسته نشی.
شنیدم که کوری به خاک زمین. به شکرانه هر لحظه سودی جبین (سودن. ساییدن)
که این فیض عظمی ز کوریم بس. که چشمم نیفتد به ناموس کس.
بلی دیده ای کان خیانت گراست. اگر کور باشد بسی بهتر است.
گرت هست گوش نصیحت پذیر. شوی بهره ور از بیان صغیر. (صغیر نام شاعرش هست. محمد حسین صغیر اصفهانی)
امام هادى در پاسخ نامه احمد بن ماهویه و برادرش که نوشته بودند دین مان را از چه کسى یاد بگیریم، نوشت: در یادگرفتن دین تان به افرادى که ثابت قدم هستند در محبت شما، و ورزیده (کار کشته)اند در آئین ما، رجوع کنید زیرا آنان براى شما کافى اند ان شاء الله. توضیح: مراد از «محبت شما» یعنى آنان نیز در ارتباط قلبى که شما با ما دارید ثابت قدم باشند، این جمله تقریبا حالت یک اصطلاح را در تولّى و تبرّى «الحبّ فى الله و البغض فى الله» دارد. امام صادق(علیه السلام) فرمود: کَذِبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ مِنْ شیعَتِنا وَ هُوَ مُتَمَسِّکٌ بِعُرْوَةِ غَیْرِنا: دروغ میگوید کسى که ادعا مى کند ما را مى شناسد و در عین حال به ریسمان دیگران چنگ زده باشد.
کاتبین قرآن
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و مولا علی امیرالمومنین علیه السلام هر دو هنگام تولد حافظ کل قرآن بودند. هنگام نزول آیات ۵۰ نفر قرآن رو ثبت میکردند. اولین نفر مولا (ع) بود که قرآن رو آیه به آیه به ترتیب نزول ثبت نمودند. قرآنی در هفت فصل. بعنوان وصی. چهار نفر دیگه هم بودن که قرآن رو بعنوان کاتب رسمی ثبت میکردند ولی نه به ترتیب نزول. بلکه به ترتیبی که پیامبر ص میفرمودند. که هم سوره ها و هم آیات رو به ترتیب کنونی بصورت ۱۱۴ کتاب ثبت کردند. علاوه بر این چهار کاتب ۴۵ نفر کاتب غیر رسمی بودن. که بعضی مجهول الحال بودند.
بعد از شهادت پیامبر اکرم عمرخطاب در زمان خلافت غاصبانه ابوبکر ۴۵ قرآن غیر رسمی رو جمع آوری و سوزاند چون مثل هم نبودند و اختلاف داشتند.
بعد ۴ قرآن رسمی رو تطبیق دادند که اختلافی نداشت ولی تنها یکی رو انتخاب کرد یعنی قرآن عثمان بن عفان رو در دارالخلافه نگهداری و سه قرآن دیگه رو سوزوند . حتی قرآن ابن مسعود رو. تمام رونویسی ها از همون یک قرآن میشد و به ولایات فرستاده میشد. موقع اختلاف هم به اون قرآن رجوع میشد.
دوباره آمدهام تا کبوترت باشم
قبول میکنی آیا کبوترت باشم؟
نشستهام که تو اذن پریدنم بدهی
که تا همیشه ی دنیا کبوترت باشم
دخیل پنجره ی صحن میشوم امشب
به این امید که فردا کبوترت باشم
سلمان فارسی از آتشکده تا صومعه
به خاطر هوش و استعدادی که داشتم، گه گاه پدرم مرا به جای خودش برای سرکشی به زمینهای زراعتی حومه شهر میفرستاد. پس از انجام کارهایم، کنار جوی آبی مینشستم و مشغول فکر کردن میشدم. سؤالات بی پاسخ به ذهنم هجوم میآورد و من به این فکر میکردم که زندگی یعنی چه؟ آیا من هم محکوم هستم مثل پدرم و مادرم، دهقان به دنیا بیایم و دهقان بمانم و دهقان بمیرم؟ چرا بعضی از آدمها باید همه چیز داشته باشند و خیلیها در محرومیت زندگی کنند؟ آیا سرنوشت من هم مثل پدرم از قبل معیّن شده است؟ اگر چنین است، پس من چه فرقی با درختان و گندم زارها و گوسفندها دارم؟ این همه هوش و استعداد و پرسش گری برای چیست؟ چرا هم سالانم سرگرم زندگی روزمره شان هستند؟ آیا آنها به این پرسشها فکر نمیکنند؟ آیا من بیمارم و این پرسشها نشانه بیماری است؟ یا این که در درون من خبری است؟
یک روز، آن قدر غرق پرسش هایم شدم که وقتی به خودم آمدم، نزدیک غروب بود. با عجله به خانه برگشتم. پدرم از این که دیر کرده بودم ناراحت
شده بود و سرزنشم کرد؛ چرا که پدرم به من خیلی علاقه مند بود و دوست داشت جانشین او بشوم.
از آن روز پدرم مرا کم تر بیرون میفرستاد تا این که موقع جمع کردن محصولات فرا رسید. آن سال چون سال پرباری بود و محصول، فراوان، پدرم ناچار شد بخشی از سرکشیها و جمع آوری مالیاتها را به من بسپارد و خوش حال بودم که میتوانم به بخشهای دیگر شهر و مناطق مختلف سرکشی کنم. روزی در آخرین نقطه از زمینهای کشاورزی، ساختمانی متفاوت توجهم را جلب کرد که تا آن زمان نظیرش را ندیده بودم. درباره آن ساختمان با یکی از دوستان دوران تحصیلم که آزادی اش از من و آگاهی اش از منطقه بیشتر بود گفت وگو کردم و او به من گفت که آن ساختمان، محل عبادت مسیحیان است. آن جا برای اولین بار، اطلاعاتی درباره مسیحیت پیدا کردم. یکی از روزها، کارهایم را سریع انجام دادم تا با همان دوستم بسوی آن ساختمان برویم. کنار ساختمان که رسیدیم، صدای سرودی جمعی به گوشم رسید. سرود، به زبان متفاوتی بود و معنای خیلی از کلماتش را نمی فهمیدم، ولی چنان معنوی و زیبا بود که بر دلم نشست و حتی چند قطره اشک از چشمانم جاری شد. با راهنمایی دوستم و در کمال کنجکاوی پا به داخل بنا گذاشتیم. عده ای رو به سمت مغرب جایی که بعدها فهمیدم بیت المقدس است در حال نیایش بودند. وقتی متوجه ما شدند به سمتمان آمدند و با ما صحبت کردند. آن روز برای اولین بار، انسانی آگاه را یافتم که حاضر بود با مهربانی و سعه صدر با من هم سخن شود و به پرسش هایم پاسخ دهد. از او پرسیدم: راز این همه پرسش چیست که هر روز بیش تر میشود؟ گفت: تو انسان هستی و باید به کمک این پرسشها به راز آفرینش و حقیقت آفریدگارت پی ببری. گفتم: آفریدگار ما کیست؟ چند آفریدگار داریم؟ آنها چه نسبتی با آتش مقدس دارند؟ گفت: آفریدگار همه ما و جهانیان، یکی است و او ناپیداست. همه جهان، آفریده و نشانه اوست، اما هیچ چیز نماد و نشانه خاص او نیست. آتش انحرافی است که در دین زرتشت پیامبر ایجاد شده است.
گفتم: شما زرتشتی هستید؟ گفت: نه، ما پیرو آخرین پیامبر زمان خودمان، عیسی ناصری هستیم که حدود چهارصد سال قبل، در فلسطین ظهور کرد. گفتم: یعنی دین حق، دین مسیح است؟ گفت: تاریخ انسانها از آدم و حوا شروع شده. خداوند، از آن زمان تاکنون پیامبران گوناگونی مثل نوح و زرتشت و موسی علیهم السلام را فرستاده که آخرین آنها عیسی علیه السلام است. گفتم: او همان سوشیانت است که زرتشت درباره اش سخن گفته؟ (فاراقلیط و سوشیانت به معنی خاتم و منجی هستند) گفت: من از سوشیانت اطلاعی ندارم، ولی با مطالعه کتاب مقدس ما، انجیل، میتوانی با عیسی ناصری علیه السلام و پیامبر بعد از او که آخرین پیامبر خداست، آشنا شوی. گفت وگوهای ما طولانی شد و برای دومین بار دیر وقت به خانه برگشتم. میدانستم عقوبتی سخت در انتظارم است. به خانه که رسیدم، پدرم نگران و عصبانی، منتظرم بود و چون فهمید دوباره از کار طفره رفتم، آن قدر سؤال و جواب کرد تا بالاخره فهمید سر از کلیسا درآورده ام. چنان خشمگین شد که هم انجیل را از من گرفت و هم برخلاف میل باطنی اش، مرا در اندرونی خانه زندانی کرد. او چند روزی با من خلوت کرد تا عشق به مسیحیت را از من دور کند و مرا به دین زرتشت علاقه مند سازد؛ ولی من چنان او را غرق پرسش میکردم که عاجز و درمانده میشد. در آخر تهدیدم کرد که اگر به این وضع ادامه دهم، مرا جانشین خود نخواهد کرد. ولی من محکم به او گفتم که هیچ علاقه ای به آن شغل ظالمانه ندارم و از آن روز، زندان خانگی من آغاز شد.
مدتی با خود کلنجار رفتم. بین جانشینی پدر و ساختن آیندهام یا دنبال کردن و یافتن پاسخ پرسش هایم مردد بودم. ولی سرانجام تصمیم گرفتم انسانی متفاوت باشم و همان طور که روحانی مسیحی گفته بود به ندای درونم گوش فرا دهم. یکی از پیشکاران پدرم، مسئول رساندن غذا به من بود و من که از نوجوانی با او انسی ویژه داشتم، از او خواستم کتاب انجیلی را که پدرم از من گرفته و پنهان کرده بود، برایم بیاورد. او پس از مدتی سرانجام موفق شد انجیل را به من برساند و از آن پس، زیباترین روزهایم آغاز شد.
انجیل را در آن مدت، چند بار خواندم و تقریباً تمامی آن را حفظ کردم. مطالعه انجیل و انس با آن، برایم دو ثمره مهم داشت: یکی درک متفاوت از خداوندی که آفریدگار ماست و دیگری، نگاهی دیگر به سرنوشت انسان ها. سرنوشت حواریون عیسای پیامبر علیه السلام برایم خیلی جالب بود. همگی آنها انسانهایی معمولی و از طبقههای پایین جامعه بودند که تنها به واسطه یک انتخاب آگاهانه و ایمان خالصانه، به آن مقام رسیده بودند. مطالعه سخنان و سرگذشت حضرت عیسی علیه السلام و حواریونش، فکری را در ذهن من ایجاد کرد. ادامه دارد..
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: هر چشمى در روز قیامت گریان است مگر سه چشم : یکى چشمى که از دیدن آنچه خداوند دیدنش را بر او حرام نموده فرو بسته شود و دیگرى چشمى که در طاعت خدا بیدار بماند و دیگرى چشمى که در دل شب از خوف خدا بگرید.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: خداوند به موسى علیه السلام وحى فرستاد که بندگان من به سوى من تقرب نمى یابند به چیزى که در نزد من محبوبتر باشد از سه خصلت ، حضرت موسى علیه السلام عرض کرد: اى پروردگار من آن سه چیست ؟ فرمود: اى موسى ! یکى بى رغبتى به دنیا و دیگرى پرهیز از نافرمانى من و دیگرى گریستن از خوف من . موسى عرض کرد: اى پروردگار من ! کسى که چنین باشد چه چیزى نصیبش خواهد شد؟ خداوند وحى فرستاد که : اى موسى ! اما بى رغبتان به دنیا در بهشت جاى خواهند گرفت و اما آنانکه از خوف من گریانند در مقامى رفیع و برترند که هیچ کس با آنان در آن مقام شریک نیست و اما آنانکه از نافرمانى من پروا دارند من نیز مردمان را سخت بازرسى خواهم کرد ولى در کار آنان موشکافى به خرج نمى دهم .
یکی وسواس داشت و دایماً برای هر کاری استخاره میکرد، میخواست از پشت بام خانه پایین بیاد. استخاره کرد از پله پایین بیاد، بد آمد. استخاره کرد از نردبان پایین بیاد بد آمد، استخاره کرد با طناب باز بد آمد. کلافه شد به نیت آنکه خود را از بام به پایین بندازه. خوب آمد. رو به آسمان کرد و گفت: الهی! واقعاً که در مشاوره و راهنمایی حرف نداری دمت گرم.

اگه یه روزی خواستیم بزرگی کسی را اندازه بگیریم بهتره به جای قد، وزن، ثروت و مدرک تحصیلی، ظرفیت و اندازه ی قلب و جنم بخشش طرف رو اندازه بگیریم.
عروسی و رسم و رسومات ازدواج
آدما وقتی از چیزی ناراحت میشن، مشکلی براشون پیش میاد و... نفس عمیق طولانی میکشن. این نفس عمیق طولانی کمی آرامشون میکنه، فقط همین! و الاّ مشکلشون که با نفس عمیق طولانی از بین نمیره! بیا با هم یک نفس عمیق طولانی بکشیم! چرا؟ به خاطر رسم و رسوماتی که به دروغ به خوردمون دادن و مردم مجبورن اونا رو نسل به نسل انجام بدن، در حالیکه اساساً اون رسم و رسومات هیچ ضرورت نداره و در اسلام هم چنین چیزی نیست. کی گفته در خواستگاری لازمه چنین رسم و رسوماتی که اکنون باب شده، باشه؟ اینا در اسلامه؟ کی گفته باید عقد، عروسی، پاتختی، حنابندان، جهاز دیدن و... اجرا بشه؟ کی گفته باید ماشین عروس را گل زد و همراهش عکاس و فیلمبردار آورد و هزینههای مختلف پوچ رو انجام داد؟ کی گفته باید حتماً سرویس طلا، ساعت، حلقه، لباس مهمونی، سرویس حوله، کیف و کفش، ساک آرایش، چمدان، لباس خواب و... خرید و اینا جزو اصول ازدواجند؟ آیا این نظر اسلامه یا سنت ملی؟ کی گفته باید در عقد به عروس زیزبونی داد؟ سفرۀ عقد چیده شه و...؟ کی گفته حتماً باید در هر عیدی و مراسمی و چیزی خانوادۀ عروس و داماد به هم هدیه بدن؟ کی گفته اول باید خواهر بزرگ تر ازدواج کنه، بعد خواهر کوچکتر؟ کی گفته.... آن چیزی که در اسلام ضروریه و واجب و باید به عنوان رسم ازدواج رعایت شه، چیزیه ساده تر از آنچه فکرش رو میکنیم. فرمول رسم و رسومات لازم و واجب از نظر اسلام تنها یه چیزه (خواندن عقد شرعی) ضمناً گفته شده عروسی پر سروصدا باشه نه پر از ریخت و پاش و معصیت. خدایی که برای دستشویی رفتن انسان و شیوۀ حمام کردنش برنامه معیّن کرده، اغلب این برنامهها که ما برای ازدواج، خودمون و دیگرون رو ملزم به رعایتش میدونیم، در دینش نیورده! آیا اگر تمام این رسم و رسومات صحیح و درست بود، خدا به اونا اشاره نمیکرد؟ برای خدا که کاری نداشت همونطور که میگه نماز واجبه، میگفت دادن زیر زبونی به عروس هم واجبه! هان؟ بعضی از رسم و رسومات مثل مهمونی دادن برای ازدواج در اسلام نیز آمده و این عمل مستحبه! واجب نیست! مستحبه که به فقرا هم غذا داده شه! ما خودمون را گول میزنیم و میگیم: اسلام گفته ولیمه دادن مستحبه! ادامه اش را نمیگیم که این ولیمه باید به فقرا هم داده شه. خودمون هرچه آدم گردن کلفته، در مهمونی دعوت میکنیم که بشن باعث فخر میهمانی! ولی از دعوت کردن فقرا حتی اگه نسبت خویشاوندی با ما داشته باشن هم معمولاً خودداری میکنیم. رسول خدا (ص) از اینکه غذای مهمونی (مهمونی ازدواج و دیگر مهمونی ها) اختصاص به متموّلین داشته باشه و به فقیران داده نشه، نهی کرده آره این رسم و رسومات قشنگه ولی به چه قیمتی؟ آفتابه لگن هفت دست.. شام و ناهار هیچی؟ سنگ بزرگی که به اسم رسم و رسوم من در آوردی سر راه جونامون میگذاریم که باعث شده روز بروز ازدواج ترسناک و بازار آلودگی پر رنگتر بشه. بگذریم.. هوووف.
گفتند بلا بلا بلا، گفتم چشم
از روز الست با رضا، گفتم چشم
من آمده بودم به ولایت برسم
گفتی (انا من شروطها) گفتم چشم
آفرینش و تجسم اعمال
تجسم عمل (چگونگی سزاها و جزاها در معاد)
وقتی که سخن از معاد به میان میاد اولین چیزی که به ذهن ما میاد مجازات و مکافاته. فوراً صحنه یک دادگاه بزرگ همراه سیخ داغ در ذهنمان حاضر میشه که افراد را محاکمه میکنند، و در مورد هر کس حکمی را صادر میکنند. بله میشه حسابرسی معاد را یک دادگاه نامید اما با تفاوتهای اساسی. در دادگاههای این دنیا رابطه بین «عمل» و «جزا» یک رابطه تشریعی است. تشریع یعنی قانون گذاری، و قانون گذاری یعنی قرارداد. خواه این قرارداد از فکر یک رئیس باشه یا از یک پادشاه مستبد و خواه از ناحیه خداوند متعال. قانون به هر معنی، قرارداد، است. مثلاً قرار گذاشته اند هر کسی که از چراغ قرمز عبور کند گواهینامه اش سوراخ شود، و بار سوم گواهینامه اش مصادره شود. مجازات یعنی قرار گرفتن واقعیتی در مقابل واقعیت دیگر. یعنی عمل یک چیز است و جزا یک چیز دیگر. عمل «عبور از چراغ قرمز» و جزا «از دست دادن گواهینامه» پس دو چیز متغایر، و دو چیز غیر از همدیگرند. اما در مجازات معادی رابطه عمل و جزا یک رابطه «تکوینی» است یعنی یک رابطه عینی و واقعی. و همچنین عمل و جزا دو چیز جدا از همدیگر نیستند. مثال: کسی تیشه نجاری را بردارد و به ساق پای خودش بکوبد. کوبیدن عمل است و آسیب ساق جزای آن. رابطه این دو یک رابطه طبیعی و تکوینی و واقعی است، نه قراردادی. در هیچ جا کسی تصویب نکرده که چنین عملی باید چنین سزایی هم داشته باشد. پس با دقت در این مثال میتوانیم نمونه ای برای مجازات تکوینی، در ذهنمان تصویر کنیم، اینک فکرمان نزدیک شده و آن آمادگی را دارد که بشنویم (در مجازات معادی جزاء عین عمل است) یعنی خود عمل جزای خودش است، نه اینکه جزا عملی باشد در مقابل عمل دیگر: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ- وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ: هر کس به وزن ذرّه ای عمل خیر انجام دهد همان عمل را خواهد دید (یره یعنی رویت کردن و دیدن) و هر کس به وزن ذرّه ای عمل بد انجام دهد همان عمل را خواهد دید: هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ: آیا جزا داده میشوید مگر آنچه را که عمل کرده اید. بدین سان یک علم دیگر به نام «تجسم عمل» در فراروی بشر باز شده است. (تجسم عمل یعنی کردارهای انسان تبدیل به جسم میشوند و مجسم میشوند) تجسم عمل یعنی مثلاً دلجویی از یک افتاده، تبدیل به یک درخت در بهشت میشود. و همچنین ظلم به دیگران تبدیل به مواد آتشی در دوزخ میگردد. و همچنین... هر عملی تبدیل به چیزی معادل آن میگردد. گفتم انرژیهای صادره از انسان به دلیل والایی و تکامل زیادشان دیگر به درد این عالم نمیخورند. یعنی اگر مثبت اند به سوی بهشت میروند و اگر منفی اند به سوی دوزخ میروند. و در آنجا تبدیل به مواد میگردند. در جلد ۸ بحار اومده که پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: آنگاه که به معراج رفتم وارد بهشت شدم دیدم فرشتگان را که مشغول ساختن هستند، خشتی از طلا و خشتی از نقره. و گاهی میایستادند (کار نمیکردند). گفتم چی شده گاهی به ساختن میپردازید و گاهی دست از کار میکشید؟ گفتند: تا مصالح به ما برسد. (کار بسته به رسیدن مصالح است). گفتم: مصالح شما چیست؟ گفتند گفتار مومن که بگوید: سبحان الله و الحمد لله و لا اله الاّ الله و الله اکبر هر گاه که او این کلام را میگوید ما به ساختمان میپردازیم، و هرگاه که تعطیل میکند ما نیز تعطیل میکنیم. این یعنی تبدیل شدن انرژی به ماده که کار همیشگی این جهان است. و این برنامه مداومی است که در جهان جریان دارد. مثال: یک گلدان بزرگ فراهم کنید و ۲۰ کیلو خاک در آن بریزید. یک دانه تخم پرتقال هم در لای آن قرار دهید. پس از چند سال یک درخت بزرگ پرتقال خواهید داشت. اکنون آن را از درون گلدان در بیاورید. خاک گلدان را وزن کنید و همینطور وزن درخت را، خواهید دید که از میزان خاک چندان چیزی کاسته نشده. پس این پیکر درخت از کجا آمده؟ بخشی از آن موادی است که از آب جذب کرده و بخشی دیگر را از انرژیهای خورشید.
انرژیهای خورشید میآید و در زمین ما تبدیل به درخت، میوه، گوشت و سایر مواد میگردد. یعنی انرژی تبدیل به ماده میشود. حالا همان درخت پرتقال را بسوزانید بخشی از پیکر آن به صورت انرژی آزاد شده و صادر میشود. و این نیز یعنی تبدیل ماده به انرژی.
انرژیهای صادره از انسان نیز قبلاً بصورت مواد در بدن انسان بودند که به وسیله ی فعل، کار، عمل و کردار تبدیل به انرژی شده و صادر میشوند. اینک آنها نیز مانند هر انرژی دیگر مستعد تبدیل شدن به ماده هستند. انرژی صادره از انسان یا مثبت است و یا منفی. زیرا هر عمل او یا در نصاب «هنجار» است و یا در حد نصاب «ناهنجار». و هرگز بصورتی نیست که هم هنجار و هم ناهنجار باشد و یک ماهیت دوگانه داشته باشد. و انرژیهای صادره از آنها هم همینطورند. در وجود انسان گوهری نهاده شده بنام «فطرت» بهشت نیز عالمی مثبت و دوزخ عالمی منفی است. هر کدام از انرژیها نیز بسوی مرکزی که با خودش همسنخ است میرود. ضمنأ اینطور نیست که در دادگاه آخرت فلانی چون آن کار خوب یا بد را انجام داده در عوض این پاداش یا مکافات در عوض بهش داده میشه. نه. بلکه همان عمل خیر یا شر تجسم پیدا میکند و بصورت حوری و باغ یا مار و عقرب در مسیر شخص قرار میگیرد. اما رابطه کردار با جسم و جان انسان. چگونگی کردار انسان، در چگونگی جسم او نیز تأثیر دارد. و همچنین در چگونگی جان او. اشتباه نشود، بحث در همین جسم دنیایی و جان دنیایی است. مکتبهای مختلف روانشناسی اجماعاً معتقدند که جرم در قیافه مجرم تأثیر دارد. و از قدیم هم مردم به این باور داشته اند و دارند. میگویند: از قیافه فلانی جلادی میبارد و... از طرف دیگر کردار ناهنجار در جان انسان نیز تأثیر دارد و در نتیجه این دو تأثیر مغز و اندیشه مجرم نیز تأثیر میگیرد، و این روند باعث میشه که معیار در فکر فرد عوض بشه. خوبها در نظر او بد و بدها در نظرش خوب جلوه کند. این تغییر در خط نسبیت، درجات مختلف دارد، تا میرسد به حدی که در نظر او هنجار کاملاً ناهنجار میشود و ناهنجار به هنجار تبدیل میگردد. ارزشها در نظر او ضد ارزش و بلعکس. آدما با همدیگر تفاوت فکری، سلیقه ای دارند. لیکن جرم موجب افزایش فاصله بینشها و تفاوت شدید در طرز تفکرها میشه چون حق فقط یک راه دارد امّا انحراف انواع و اشکال متعدد دارد و انسانها پس از خروج از راه حق قهراً در راههای متعدد و مختلف قرار میگیرند: و انّ هذا صراطی مستقیماً فاتبعوه و لا تتبعوا السبل: این است راه من که مستقیم است پس پیرویش کنید، و پیروی نکنید از راهها تا شما را متفرّق و پراکنده کند از راه خدا، انعام. افراد مجرم نمیتوانند با همدیگر به اتحاد فکری برسند. یکی از شخصیتهای معروف غربی گفته: هرگز دو متحدی را ندیدم مگر اینکه دشمن ترین افراد بودند نسبت به همدیگر. این حرف درسته ولی تنها در مورد مجرمین. چگونگی برداشتها از نعمتها و لذایذ، نیز بسته به جرم و عدم جرم، و مقدار جرم است. یک فرد سالم به یک شاخه گل نگاه میکند میگوید «زیباست». و یک مجرم نیز به همان گل نگاه میکند و میگوید: «زیباست». لیکن این جمله واحد در پیش هر کدام از آنها معنایی دارد متفاوت از آن دیگری. جرم باعث میشود که به تدریج کیفیت در عالم درک او جایش را به کمیت بدهند: و در نتیجه فرد مجرم مجبور میشه تا به کیفیتهای مصنوعی روی بیاره. کیفیتهای طبیعی طبیعت، برایش کافی نیست. زیرا از درک آنها عاجزه. ولی فرد سالم همیشه شاد و به اصطلاح «نشئه» است و نیازی به ایجاد شادیهای مصنوعی ندارد. البته معنای فرد سالم و «فرد مؤمن» و مصداق واقعی آن در نظر ماست. وگرنه در فرهنگ عامی هر فردی را که بدلیل عجز و ناتوانی از جرم، سیمای فرد بی آزار را دارد مؤمن میگویند. و بدین جهت همه عاجزها و درماندهها و واماندهها را مصداق مؤمن و فرد سالم، میدانند. غافل از اینکه شاید شناگر ماهری باشد و فقط آب پیدا نکرده. جرم آدم رو تغییر میده و فرد مجرم آن لطافت و «حساسیت برداشتی» که لازمه طبع انسان است، را از دست میدهد و «مُقمَح» میشود. در عین حال گمان میکند که برداشت او از لذایذ دنیا بیش از دیگران است. در سوره یاسین میگه مجرم مقمح میشه یعنی کسی که گردنش خشکیده و توان توجه و انعطاف به اطراف را ندارد و همچنان سر به هوا مانده و حرکت او در جهان یک حرکت «کرگدنی» است. جان گناهکاران حالت کرگدنی دارد. گرچه کرگدن هم خودش را حسّاس و انعطاف پذیر میداند و معتقد است که لذایذ را میشناسد. گناه مانند یک حصار تنگ فلزی، جان گناهکاران را در میان میگیرد و رابطه طبیعی جانش را با جهان، قطع میکند. گناهکار آرامش نداره و دائم با حس بدی بسر میبره گرچه او نمیفهمد و گمان میکند که بهتر از هر کسی میفهمد. ماهیت فرد بهشتی مثبت است. یعنی همساز و همگون با ماهیت بهشت است. و ماهیت فرد مجرم منفی است، در روز محشر جلو درب بهشت مأمور نگذاشته اند که از ورود بدکاران ممانعت کند. راه باز است ولیکن یک فرد مجرم نه توان رفتن به بهشت را دارد و نه میتواند برود. زیرا ساختمان جسم و جان او در اثر اعمالش، و ماهیت وجود او با بهشت سازگار نیست. مثال: یک ماهی را از مردابی بگیرید و بیاورید در یک کاخ مجلل روی قالیهای پر ارج قرار دهید. چند نفر هم پیش خدمت برایش فراهم کنید و... و... اما این الطاف شما به درد آن ماهی بیچاره نمیخورد. لجنهای مرداب برای او بهتر و سازگارتر است از این نعمتها که شما به او میدهید. آن قبیل افراد که حد نصاب گناه شان بر حد نصاب ثوابشان میچربد، باید مدتی در دوزخ به سر برند تا وجودشان تصفیه و تسویه شود، تا ماهیت وجودشان با ماهیت بهشت سازگار گردد. با وجود اینکه کتاب اوستا تحریف شده لیکن همین نکات دقیقاً هنوز هست که به دریایی اشاره میکنه که همه باید شنا کنان عبور کنند و این دریا برای مومنین مثل شیر نوشیدنی هست ولی برای مجرمین مثل فلز مذاب که شخص میسوزد تا پاک شود آنگاه از این دوزخ درآمده و سیر تکاملی را به طرف بهشت خواهد رفت. اینها غیر از مجرمهایی هستند که خالد در دوزخ خواهند بود. حتی پل صراط رو با نام پل چینود دقیقا مطابق اسلام ولی افسوس که از نظر اصول دینی مانند (توحید و عدل خدا) تحریف شده. پس کردار انسان ثبت و ضبط میشود. این ثبت و ضبط شدن جنبههای گوناگون و متعدد دارد. که هر کدام «کتاب» نامیده میشود که در بخشی از «ام الکتاب» جای میگیرند. تاکنون اینجا چند جنبه را بحث کردیم از قبیل: ثبت و ضبط در بستر جریان تجسم عمل و جسم انسان و جان انسان. این سه جنبه بررسی شد. اما دو جنبه دیگر هم هست: نامه عمل خصوصی: این نامه، نوشته، کتیبه که یک چیز خصوصی است که همه کردارهای فرد در آن ثبت است. دوم: نامه اعمال عمومی: این نامه عمومی است. یعنی کردارهای همگان در آن ثبت است و مانند یک فیلم به تماشای عمومی گذاشته خواهد شد. و به اصطلاح رسوائیها به بار خواهد آورد. در سوره انعام بیان کرده که (یوم تبیّض وجوه و تسودّ وجوه: آنروز روهائی سفید و روهائی سیاه خواهد شد) تفاوت این نامه با نامه خصوصی در این است که کردارهایی که فرد عامل از آنها توبه کرده، در نامه خصوصی هست (لا یغادر صغیرة و لا کبیرة الاّ احصاها) و مشاهده خواهند شد. ولی آنها در نامه عمومی محو شده اند و مشاهده نخواهند شد. (لکل اجل کتاب یمحو الله ما یشاء و یثبت و عندهام الکتاب: برای هر چیز زمان دار کتابی هست و محو میکند خدا آنچه را که بخواهد و ثابت میدارد آنچه را که بخواهد و در اختیار اوست کتاب مادر) زیرا دو فرشته برای ثبت و ضبط آن مؤکل هستند. و راجع به نامه اعمال عمومی که در محشر به تماشای عمومی گذاشته میشود، شاید در قالب یک احتمال بتوان گفت که: سرتاسر این جهان خاصیت ثبت و ضبط دارد. جهان از آنچه در خود میگذرد هم فیلم بر میدارد و هم صداها را ضبط میکند. در مصر کوزه ای از زمین درآمد که به سه هزار سال پیش متعلق بود خطوط روی آن نظر باستان شناس را جلب کرد، سوزن گرام را روی آن گذاشت. کوزه شروع کرد زمزمه کوزه گر را که در سه هزار سال پیش هنگام ساختن آن سر داده بود خواند. (هر نوع نوار و فیلم که ابزار ثبت و ضبط هست از اجزای همین جهان اطراف ما هستش)
در ایران در منطقة میانه نوعی درخت گردو وجود داشت (هنوز هم ته ماندههای آنها پس ازغارت خارجیان، باقی مانده است) که از حوادث اطراف خود
عکسبرداری میکردند. و تصاویر در الوار آنها مشاهده میگردید. در احادیث ما به این خصوصیات مواد جهان اشاره شده. (در بحار: ج ۸۴ اومده: صدای مؤذّن به هر جا که برسد، هر تر و خشکی او را تصدیق خواهند کرد و مرحوم مجلسی در توضیح این حدیثها آورده است که: همه چیز در قیامت برای مؤذّن شهادت خواهند داد) شاید در محشر عصاره ای از این ثبت و ضبط به نمایش گذاشته شود. یعنی یکی دیگر از کتابهای مندرج در «ام الکتاب» نیز این خصوصیت جهان باشد. خسته نباشی. این مبحث رو گرچه طولانی بود مختصرش کردم تا با این مقدمه بریم سراغ پیداش انسان که برات جذاب هستش. و سبحان ربّک رب العزة عما یصفون. خدایا قلب صاحب الزمان رو از ما خشنود و راضی بگردان و ما رو لحظه ای بخودمون وا نگذار. و صلّ الله علی محمد و اله الطیبین المعصومین. ادامه دارد..
تغذیه جهان: (که میخورد و بزرگ میشود) عبارت است از «ایجاد مداوم و ابدی در مرکز جهان» همان «ایجاد» که در آغاز پیدایش جهان، جهان اولیه (ماده اولیه) را به وجود آورد، همچنان (در ادامه وجود جهان، و رشد و گسترش و بزرگ شدن جهان) در مرکز جهان فعال است و تا ابد نیز فعال خواهد بود. انرژی ها و مواد که به طور مداوم در مرکز جهان، ایجاد میشوند، در یک نظم و نظام «رشته رشته» ای در کنار هم، به اطراف میروند. مانند تغذیه هندوانه از خاک. با این فرق که هندوانه از جانب ناف میوه، میخورد و رشد میکند اما جهان از مرکز خود تغذیه و رشد میکند. مانند خورشید. خورشید از کجا تغذیه و بعد نورافشانی میکند؟ از منبع انرژی متراکم و نهفته در درون خود. جهان نیز اینگونه با سرعت در حال رشد و بزرگ شدن است. در درون هر اتم مقدار بسیار زیادی انرژی وجود دارد که دائما و همیشه در حال شکفتن است. گرچه اخیرأ بشر بصورت علمی به قدرت اتم و انرژی های اتمی پی برده لیکن در گذشته دور صریحا دانشمندان ایرانی اعلام کرده بودند که: دل هر ذره را که بشکافی. آفتابیش در میان بینی. برگرفته از کتاب نظام رشته ای جهان. با ویرایش و تلخیص.
احادیث آخرالزمان (بغداد)
روایت هجدهم: امام صادق (علیه السلام) میفرماید: وَاَهْلُ مَدِیْنَةِ تُسَمَّی الزَّوارء (بغداد) تُبنی فِی آخِر الزَّمانِ، یَسْتَشْفُونَ بِدِمائِنا وَیَتَقَرَّبُونَ بِبُغْضِنا، یُوالُونَ فِی عَداوَتِنا وَیَروُنَ حَرْیَنا فَرْضَأَ وَقِتالَنا حَتْماً ؛ شهری در آخرالزّمان بنا میگردد بنام بغداد، که شفای دل خود را در ریختن خون ما و شیعیان ما میدانند و با بغض و عداوت با ما به ستمگران دنیا نزدیک میشوند و در دشمنی با ما دوستیهای خود را تحقق میبخشند و جنگ با ما و شیعیان ما را واجب میدانند و کشتن شیعیان ما را یک امر ضروری میپندارند.
از دولت آبادی جان
مادری پیر و پریشان احوال. عمر او بود فزون از پنجاه
زن بی شوهر و از حاصل عمر. یک پسر داشت شرور و خودخواه
روز و شب در پی اوباشی خویش. بی خبر از شرف و عزت و جاه
دیده بود او به بر مادر خویش. یک گره بسته زر، گاه به گاه
شبی آمد که ستاند آن زر. بکند صرف عملهای تباه
مادر از دادن زر کرد ابا. گفت رو، رو که گناه است گناه
این ذخیره است مرا ای فرزند. هر دامادیت انشا الله
حمله آورد پسر تا گیرد. آن گره بسته زرخواه نخواه
مادر از جور پسر شیون کرد. بود از چاره جو، دستش کوتاه
پسر افشرد گلوی مادر. سخت چندان که رخش گشت سیاه
نیمه جان پیکر مادر بگرفت. بر سر دوش و بیفتاد به راه
بردو در چاه عمیقی افکند. کز جنایت نشود کس آگاه
شد سرازیر پس از واقعه او. تا نماید به ته چاه نگاه
از ته چاه به گوشش آمد. ناله زار حزینی جان کاه
آخرین گفته ما در این بود. آه فرزند نیفتی در چاه
ادامه جزیره خضراء (قسمت۴)
خب.. در مورد جزیرۀ خضرا در مجموع دو نظر متضاد وجود دارد: برخی آن را صحیح و معتبر و قابل استناد دانسته و بعضی آن را مجعول و شبیه به افسانه میدانند و میگویند که استناد به آن درست نیست و در متن داستان علی بن فاضل مازندرانی که راوی اصلی این داستان است تناقضاتی وجود دارد، لذا نمیتوان به آن اعتماد کرد. من به دلایل طرفین اشاره میکنم و قضاوت صحت و سُقم داستان را به عهده خود شما.
دلایل صحت داستان جزیرۀ خضرا
طرفداران صحت این داستان میگویند بزرگان شیعه این داستان را در کتب شان نقل کرده و به آن اعتماد نموده و استناد جسته اند. اگر این داستان، ساختگی و رمّانی و افسانه ای بود، هیچ گاه بزرگان و مفاخر شیعه به آن توجه نمیکردند و در کتب شان آن را نقل نمیکردند. کسانی که این داستان را نقل کرده اند عبارتند از: ۱- فضل بن یحیی از علمای قرن هفتم، که او داستان را بلاواسطه در حلّه در منزل سیّد فخرالدین حسن بن علی موسوی مازندرانی از زبان زین الدین علی بن فاضل مازندرانی شنید، سپس آن را در کتابی به نام «الجزیره الخضراء» نگاشت و همین کتاب در آینده مأخذ و منبع کتب سایرین شد و اوّل کتابی که در این مورد نوشته شده همین کتاب است. ۲-قاضی نورالله شوشتری در کتاب پر ارج «مجالس المؤمنین» آن را آورده است. ۳-شهید اوّل آن را به خط خود نوشته و خط او در خزینۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام) پیدا شده است. ۴-محقق کرکی آن را به فارسی ترجمه کرده است. ۵-علامۀ مجلسی آن را در کتاب بحارالانوار درج کرده است. ۶- مقدس اردبیلی آن را در کتاب حدیقه الشیعه آورده است. ۷- شیخ حرّ عاملی آن را در کتاب اثبات الهداه درج کرده است. ۸-وحید بهبهانی در حاشیۀ مدارک به مضمون آن دربارۀ نماز جمعه فتوا داده است. ۹-بحرالعلوم در رجال خود به آن استناد کرده است. ۱۰- میرزا عبدالله اصفهانی (افندی) آن را در ریاض العلماء نقل کرده است. ۱۱-میرزای نوری آن را در کتاب «جنه المأوی» و «نجم الثاقب» درج کرده. و دهها نفر دیگر که این را در کتابهای خود آورده و از اصل داستان و قهرمان آن علی بن فاضل مازندرانی تجلیل کرده اند و قاضی نورالله شوشتری، محافظت آن را بر هر مؤمنی لازم دانسته است. طرفداران صحت این داستان میگویند اگر این داستان یک موضوع جعلی و افسانه ای بود و علی بن فاضل عقیدۀ خود را به صورت رمان نویسی نوشته باشد، این همه بزرگان از فقهاء و محدثین بر آن استناد نمیکردند و آن را در کتاب خود درج نمی کردند. ادامه دارد..
سلمان فارسی از ایران قدیم میگوید
سرزمین من، ایران. در دوره نوجوانی و جوانی با ایران، سرزمین خودم، آشنا شدم. ایران در آن سالها یکی از دو ابرقدرت دنیا بود. همسایگان ایران، امپراتوری روم شرقی و غربی، سوریه، مصر، هند، سرزمین ختن (چین و ماچین) و توران بودند. در غرب، قدرت برتر امپراتوری، بیزانس (روم شرقی) بود که تمامی سرزمینهای مدیترانه مثل سوریه و مصر و روم را تحت سیطره داشت و رقیب قدرت مند ایران به حساب میآمد. مدتی بود که دین جدیدی به نام مسیحیت در روم مطرح شده بود. پس از سقوط یونان و روم و غلبه مسیحیت بر آن جا، دانشمندان یونانی و رومی به ایران مهاجرت کردند. برخی از مسیحیانِ مخالف حکومت روم شرقی نیز به ایران پناهنده شدند. حضور آنها باعث گرایش مردم به مسیحیت شد. در آن زمان، پادشاهی ایران در خاندان ساسان زرتشتی دست به دست میگشت. حکومت ساسانی در اوج اقتدار و قدرت به سر میبرد و در یکی دو جنگ، امپراتوری روم را شکست داده بود. حکومت، تبلیغات گسترده ای به
راه انداخته بود تا مردم باور کنند پادشاهان ساسانی، عادل و دادگستر هستند. من که در آغاز جوانی بودم و ذهن پرسشگری داشتم، نمیتوانستم بفهمم این چه نوع عدالتی است که جوان باهوش و مستعدی مانند من، چون از طبقه دوم جامعه است، حق تحصیل در دانشگاهی مثل دانشگاه جندی شاپور را ندارد؛ چرا تبعیض؟ یا این چه عدالتی است که کشاورزان باید یک سال زحمت بکشند، اما دست رنج آنها در خدمت پادشاه و درباریان باشد؛ یا چرا باید دینی را به اجبار پذیرفت؟ در حالی که نمیتواند به بسیاری از پرسش هایم پاسخ دهد؟ در گفتگویی که با راهب مسیحیِ ساکن شهرم داشتم، از او پرسیدم: اگر اصل مسیحیت از فلسطین و سوریه است و امپراتوری بیزانس (روم شرقی) هم مسیحی است، چرا شما به ایران آمدید؟
راهب گفت: یونان و روم با این که سالها یکی از امپراتوریهای بزرگ دنیا به شمار میآمدند، ولی از جهت اخلاقی فاسد بودند. نمونه آن، مجسمههای مبتذل یونانی و استادیومهای ورزشی رومی است که در آن، بردههای بیچاره با حیوانات درنده میجنگیدند، یا بت پرستی و طبیعت پرستی که در آن جا رواج داشت با آن که مدعی حکمت و علم بودند و دانشمندان بسیاری مثل سقراط و ارسطو داشتند. بعد از پیدایش مسیحیت در آن جا هم رفته رفته دین را تحریف کردند.
اما در این میان، ایران و ایرانیها با همه عیب و نقص هایشان، از نظر اخلاقی و فرهنگی بسیار بهتر بودند. آنها بر اساس پندار نیک، سابقه بت پرستی نداشته و ندارند و عیب بزرگشان این است که آتش را نماد خدا میدانند یا برای رعایت حرمت خدا و منزه دانستن او از بدی ها، دو خدای خیر و شر دارند. این در حالی است که مسیحیان به سه خدا معتقدند؛ البته ما راهبهای صومعه نشین، عیسی علیه السلام را پیامبر خدا میدانیم، نه پسر خدا؛ اما آنها عیسی علیه السلام را پسر خدا میدانند. گفتم: یعنی واقعاً ایرانیها اخلاق ارزش مندی دارند؟ گفت: بله. مثلاً همین شعار اخلاق و رفتار نیک که در زرتشت است - اگرچه درست به آن عمل نمیشود - ولی باعث شده که در تاریخ ایران، هیچگاه اخلاق یا هنر مبتذل وجود نداشته باشد. با این که اسکندر، ایران را اشغال کرد و کوشید فرهنگ یونانی را بر ایرانیان تحمیل کند و بیش تر از صد سال سلوکیهای یونان بر ایران حکمرانی کردند، ولی هیچ گاه ایرانیها مثل یونانیها نشدند و اخلاق انسانی خود را حفظ کردند. ایرانیها هم گه گاه کشورگشایی داشته اند، ولی این کشورگشایی با کشتار و نابودی یا آزار مردم همراه نبوده است. حتی در تاریخ کهن، این شما بودید که قوم یهود را از چنگال ستم نمرود و قوم بابل نجات دادید. در سرزمین شما، مزار پیامبران بنی اسرائیل مورد احترام است؛ کاری که حتی یهودیان نسبت به قبور انبیای خود انجام نمی دهند. به راهب گفتم: با وجود این سخنان، من باید در همین سرزمین بمانم و به ستمی که مییبینم، راضی باشم؟گفت: نه. این ارزشهای تاریخی به این معناست که تو و سرزمین تو استعداد آن را دارید که بهتر از اینها باشید. پس تو هم سعی کن به جست وجوی دین حق بپردازی و بعد از رسیدن به دین حق، آن را برای سرزمین خودت به ارمغان بیاوری، تا فرهنگ و تمدنت به جای در جا زدن، جایگاه مؤثری در تاریخ داشته باشد. ادامه دارد..
مثالب و مناقب (مطاعن معاویه ملعون)
مطاعن دشمنان اهل بیت علیهم السلام به خصوص اصل و ریشه همه آنها یعنى اولی و دومی، تحقیقى عمیق و وسیع مى طلبد تا بازگو شود، و در اینجا حتى نمیشه آنها را فهرست وار بازگو کرد. بیان مثالب دشمنان و شرحِ جنایات و بدعت هایى که در دین خداوند داخل کردند و پایه هاى ظلمى که از خود به جاى گذاردند به قدرى زیاده از حدّ و قابل توضیح و تفصیل و حاوى نکات و ظرایف است، که چندین جلد لازم است تا همه موارد آورده شود. و این همه مطاعنى است که پس از تقیه ائمه علیهم السلام و اصحاب، و نیز کشت و کشتارها و کتابسوزىها و محو احادیث از سوى حکومت هاى وقت به دست ما رسیده است. در جوّى که امام سجاد علیه السلام میفرماید: شصت سال شما را بر سر خون سومی کشتند. پس چه روزگارى داشتید اگر از دو بُت قریش (اولی و دومی) تبرى مى جستید؟ یا نوه امام حسن مجتبى علیه السلام محمد بن عمر بن حسن بن على بن ابى طالب علیه السلام، هنگامى که از این دو تا از او مى پرسند، زمانه را چنین توصیف کرد: شصت سال است شما را به خاطر (و به بهانه خون) سومی مى کُشند. به خدا قسم اگر اسمى از اولی و دومی ببرید خون شما نزد دشمن از خون گربه نیز حلال تر خواهد شد. پس مثالب دشمنان قطعاً بیش از حدّ است، و همه آنچه براى ما مانده راه ۱۴ قرن تاریخِ تاریک را پیموده و در کتاب هاى پیشینیان منعکس شده، تا اکنون که به دست ما رسیده است.
عقیل نزد حضرت علی (عَلَیهِ السَّلَامُ) آمد؛ ایشان در صحن مسجد کوفه نشسته بودند. عقیل: گفت: سلام و رحمت خدا بر تو یا امیرالمؤمنین. حضرت علی (عَلَیهِ السَّلَامُ) فرمودند: علیک السلام ای ابویزید (کنیه جناب عقیل است زیرا فرزندی به اسم یزید داشته است) پس روی به فرزند خود حسن (عَلَیهِ السَّلَامُ) کرد و فرمود برخیز عمویت را به خانه ببر امام حسن (عَلَیهِ السَّلَامُ) عقیل را به خانه برد و نزد پدر بازگشت حضرت علی (عَلَیهِ السَّلَامُ) به ایشان فرمودند: برایش جامه و کفش و لباسهایی نو بخر. عقیل روز بعد سراپا آراسته نزد حضرت علی (عَلَیهِ السَّلَامُ) آمد و گفت: سلام بر تو یا امیرالمؤمنین. حضرت علی (عَلَیهِ السَّلَامُ) فرمودند: علیک السلام ای ابویزید. عقیل گفت: یا امیرالمؤمنین نمیبینم که جز این سنگریزهها چیزی از دنیا نصیبت شده باشد. حضرت علی (عَلَیهِ السَّلَامُ) فرمودند: ابویزید! وقتی سهم خویش را از بیت المال گرفتم آن را به تو میدهم. عقیل از نزد حضرت علی (عَلَیهِ السَّلَامُ) به نزد معاویه - لعنة اللّه علیه - رفت (رفتن عقیل به شام بعد از شهادت امیرالمؤمنین بوده است) وقتی که معاویه - لعنة اللّه علیه - از آمدنش خبر یافت فرمان داد کرسیها نهادند و یاران خویش بر آنها نشانید. عقیل وارد مجلس شد. معاویه - لعنة اللّه علیه - فرمان داد که صدهزار در هم به او بدهند. عقیل در همها را گرفت. معاویه - لعنة اللّه علیه - گفت: بگو که میان لشکر من و لشکر حضرت علی (عَلَیهِ السَّلَامُ) چه فرقی دیدی؟ عقیل گفت: به لشکر امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (عَلَیهِ السَّلَامُ) گذشتم ؛ شبی داشت چون شبهای پیامبر (صَلَّى اللّه عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَسَلَّمَ) و روزی چون روزهای پیامبر (صَلَّى اللّه عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَسَلَّمَ) با این فرق که پیامبر در آن میان نبود؛ اما چون به لشکر تو آمدم، جمعی از منافقین، کسانی که در شب عقبه به رسول اللّه (صَلَّى اللّه عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَسَلَّمَ) خیانت کردند، دیدم. پس عقیل گفت: ای معاویه آن کیست در دست راست تو نشسته است؟ معاویه - لعنة اللّه علیه - گفت: عمرو بن العاص است. عقیل گفت: این کسی است که شش مرد ادعا میکردند که پدر او هستند و عاقبت از آن میان آنکه قصاب بود بر دیگران غلبه یافت. اکنون بگوی که آن دیگری کیست؟ معاویه - لعنة اللّه علیه - گفت: ضحاک بن قیس الفهری است. عقیل گفت: به خدا سوگند در زمان جاهلیت کار پدرش این بود که مزدی میگرفت و حیوان نر را بر مادگان میجهانید. (یه جورایی جاکشی میکرده یا بهتره بگیم دلال محبت حیوانات بوده) اکنون بگوی که آن دیگری کیست؟ معاویه - لعنة اللّه علیه - گفت: ابو موسی اشعری [۲] است. عقیل گفت: مادرش دزد بود. چون معاویه - لعنة اللّه علیه - دید که عقیل مجلس نشینانش را به خشم آورده است، گفت: ابویزید از من چه میدانی؟ عقیل گفت: این سخن را رها کن. معاویه - لعنة اللّه علیه - گفت: باید بگویی! عقیل پرسید: حمامه را میشناسی؟ معاویه - لعنة اللّه علیه - پرسید: حمامه کیست؟ عقیل گفت: اکنون گفتم تو کیستی، و برخاست و رفت. معاویه - لعنة اللّه علیه - یکی از نسب شناسان را خواست و گفت: به من بگو که حمامه کیست؟ نسب شناس گفت: من و زن و فرزندم را امان ده تا بگویم. معاویه - لعنة اللّه علیه - امانش داد. نسب شناس گفت: حمامه جده تو و در جاهلیت روسپی بود، از آنان که بر سر خانه خود پرچم میزدند. ابوبکر بن زبیر میگفت: حمامه، مادر مادر ابوسفیان - لعنة اللّه علیه - بود. منابع در شش کتاب قدیمی: الغارات. اسدالغابه. مختصر تاریخ دمشق. تعلیقات الغارات. بحار الأنوار. مواقف الشیعه. توضیح: ضحاک بن قیس فهری در اواخر خلافت اولی لعنة اللّه علیه - به همراه عمرو بن عاص عازم شام شد و در زمان خلافت دومی لعنة اللّه علیه - در فتح شام شرکت کرد و از طرفداران معاویه - لعنة اللّه علیه - بود و در ابتدای حکومت معاویه - لعنة اللّه علیه -، رئیس محافظان امنیتی معاویه - لعنة اللّه علیه - بود و قبل از جنگ صفین حاکم جزیره شد؛ ولی مالک اشتر او را بیرون کرد و بعد از آن معاویه، ضحاک - لعنة اللّه علیهما - را برای ناامن کردن و غارت مناطق تحت حاکمیت حضرت علی (عَلَیهِ السَّلَامُ) فرستاد ؛ ولی توسط چهار هزار نیرویی که به سر کرده گی حجر بن عدی از طرف امیرالمؤمنین (عَلَیهِ السَّلَامُ) فرستاده شد، شکست خوردند و او از کسانی بود که امیرالمؤمنین (عَلَیهِ السَّلَامُ) او را در قنوت خویش لعن میکرد و بعد مرگ معاویه - لعنة اللّه علیه در غیاب یزید - لعنة اللّه علیه - بر او نماز خواند. و بعد از مرگ مشکوک معاویة بن یزید بن معاویه - لعنة اللّه علیهما مخفیانه مردم را به سمت عبداللّه بن زبیر دعوت میکرد. و در دفاع از حکومت زبیریان، فرمانده لشکر آنها بر ضد لشکر مروان بن حکم - لعنة اللّه علیه - شد ولی لشکر مروان بر لشکر ضحاک شبیخون زدند و توسط لشکریان مروان کشته شد. یعنی به درک رفت و همه از دستش نفس راحتی کشیدند. جاکش خان رو.
عبداللّه بن قیس مشهور به ابوموسی اشعری - لعنة اللّه علیه (که مادرش دزد بوده) سه روز پس از فتح خیبر اسلام آورد و در جنگ با قبایل هوازن جانشین فرمانده شد و بعد از شهادت فرمانده وی تا پیروزی نبرد را رهبری کرد و به همراه معاذ بن جبل، مأمور تعلیم قرآن به مکیان شدند (گمانم قاریان بچه باز از نسل ایشون باشند) قبل از حجة الوداع والی یمن شد. و در زمان اولی و دومی لعنة اللّه علیهما به ترتیب والی یمن و بصره شد. بعد عزل او توسط سومی - لعنة اللّه علیه -، ساکن کوفه شد و بعد شورش کوفیان بر ضد حاکم سومی - لعنة اللّه علیه - در سال ۳۴ او را به امارت برگزیدند و تا زمان کشته شدن سومی - لعنة اللّه علیه - در این سمت باقی ماند بعد از به خلافت رسیدن امیرالمؤمنین (عَلَیهِ السَّلَامُ)، ایشان قصد در عزل ایشان داشتند ولی به درخواست مالک اشتر و برخلاف میل درونی وی را بر امارت ابقا کردند. وی در جریان جنگ جمل از فرستادن نیرو و تجهیزات طفره رفت و صحبت از طلب خون سومی - لعنة اللّه علیه کرد و پیک حضرت را تهدید به زندان و قتل کرد. در آخر حضرت دستور عزل وی را توسط امام حسن مجتبی (عَلَیهِ السَّلَامُ) و به همراهی عمار یاسر فرستاد و او را عزل کرد و مالک اشتر مانع غارت اموال وی توسط مردم شد. و در نقلی است که متواری شد. در جریان حکمیت، امیرالمؤمنین (عَلَیهِ السَّلَامُ)، مالک اشتر را به عنوان حَکَم انتخاب نمودند؛ ولی از سوی برخی فرماندهان یمانی از جمله اشعث بن قیس و زید بن حصین و دیگران، ابوموسی اشعری به عنوان حکم انتخاب شد و وی در آن زمان در شهر تدمر شام بود و حتی در جنگ نیز حضور نداشت و توسط غلامش از آن آگاه شد و سرانجام در حکمیت، از عمر و بن عاص فریب خورد و حضرت امیرالمؤمنین (عَلَیهِ السَّلَامُ) را عزل کرد و عمرو بن عاص - لعنة اللّه علیه - در اقدامی غافلگیرانه معاویه - لعنة اللّه علیه - را خلیفه گرداند و از همین رو ابوموسی به فردی ساده لوح و کوته فکر سست رأی مشهور گشته است ولی در اینجا مردم هر دو را سنگ باران کردند و سرانجام ابوموسی راه مکه را در پیش گرفت. و بعد از حاکم شدن معاویه - لعنة اللّه علیه از وی هراسان بود ولی بسر به او امان داد و سرانجام در سال ۴۴ مرد یعنی به درک واصل شد. علمای امامیه تعابیر تندی از پیامبر و اهل بیت - صلوات اللّه علیهم - درباره او به کار برده و از جمله کسانی شمرده اند که حضرت علی (عَلَیهِ السَّلَامُ) پس از حکمیت او را در قنوت نماز خویش لعن کرده است.
پیامبر فرمود: امت موسی علیه السلام ۷۱ ملت شدند که ۷۰ تای آنها در آتش اند و یک فرقه در بهشت اند، و امت عیسی علیه السلام ۷۲ فرقه شدند که ۷۱ فرقه از آنها در آتش و یکی از آنها در بهشت است، و از امت من نیز یک ملت بالاتر از این دو فرقه در بهشت اند. و ۷۲ ملتشان در آتش. گفتند: ای رسول خدا! آنها کیانند. ایشان فرمودند: جماعات، جماعات. صدوق مینویسد: منظور از جماعت، اهل حق اند، اگر چه کم باشند. چون از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است که ایشان فرمودند: مؤمن به تنهایی حجت است، و مؤمن به تنهایی جماعت است. الخصال
همچنین فرمودند: درست همان سرنوشتی که بر قوم بنی اسرائیل گذشت، بر سر امت من نیز خواهد آمد؛ آنها به ۷۲ ملت تقسیم شدند و امت من به ۷۳ ملت تقسیم میشوند که یکی بیشتر از آن هاست. همه در آتش اند جز یک ملت. گفتند: آن یکی کدام است؟ فرمودند: آنانی که ما امروز بر آن هستیم؛ من و اهل بیتم. حافظ خطاب به این حدیث چه خوب گفته: جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه. چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.
متن کامل شعر حافظ
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند. گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند (پیمانه شعور و عشق)
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت. با من راه نشین باده مستانه زدند (منی که سر راه دل نشستم و جلوی هوا و هوس رو گرفتم)
آسمان بار امانت نتوانست کشید. قرعه کار به نام من دیوانه زدند (اشاره به آیه: الأحزاب. إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا٧٢)
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه. چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد. صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند (عنایت و دستگیری خدا)
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع. آتش آن است که در خرمن پروانه زدند (آتش عشق)
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب. تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند (یه بوس طلبت حافظ)
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: کسى که معصیت الهى را از خوف خداى تبارک و تعالى ترک کند خداوند او را در روز قیامت راضی میکند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام در رساله اى به سوى اصحابش فرمود: و بر حذر باشید از اینکه نفس شما به سوى چیزى که خداوند بر شما حرام نموده مایل و حریص شود زیرا کسى که در این دنیا درباره حرام الهى پرده درى کند خداوند بین او و بهشت و نعمتها و لذتها و ارجمندى همیشگى که براى اهل بهشت است براى همیشه حائل و مانع میشود - تا آنجا که فرمود: - بر حذر باشید از اصرار نمودن بر ارتکاب چیزى که خداوند در قرآن حرام نموده . خداوند در قرآن فرموده : (و اصرار نورزند بر آنچه که انجام داده اند در حالى که مى دانند)
حدیث: على علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند تبارک و تعالى به فرزند آدم مى گوید: اگر چشم تو در مورد بعضى از چیزهایى که بر تو حرام کرده ام با تو به نزاع و کشمکش پردازد پس من تو را به وسیله دو سرپوش (که پلکهاى توست ) یارى مى کنم پس فرو بند و نظر مکن و اگر زبان تو در مورد برخى از چیزهایى که بر تو حرام کرده ام با تو به ستیز پردازد من تو را به وسیله دو لب یارى مى کنم پس فروبند و سخن مگو و اگر دامان تو درباره بعضى از چیزهایى که بر تو حرام کرده ام با تو به جنگ برخیزد من تو را به وسیله اطراف دامانت یارى مى کنم پس بر هم نه و مرتکب حرام مشو.
حدیث:
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش روایت کند که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در وصیتش به على علیه السلام فرمود: اى على ! سه چیز است که این امت طاقت و توان آن را ندارد: یارى نمودن به برادر دینى از نظر مالى و به عدل و راستى با مردم رفتار نمودن و در هر حالى به یاد خدا بودن و یاد خدا این است که هرگاه بر حرامى وارد شد در برابر آن حرام از خداى عزوجل بترسد و آن را ترک کند.
ما هر دستی که بدیم پس میگیریم. ذهنیت ما. حرفای ما و کارهایی که میکنیم. دیر یا زود با دقتی حیرت انگیز به خودمون بر میگرده.

در نوجوانی یاد گرفتم کار خلاف فایده نداره، حتی اگه با مهارت باشه. در جوانی فهمیدم قدرت، جاذبه ی مرد است و جاذبه، قدرت زن. در میانسالی یاد گرفتم رمزِ (خوشبخت زیستن) در انجام کاری نیست که دوستش داریم. برعکس در دوست داشتنِ کاریست که انجامش میدهیم. در سالهای بعد فهمیدم که تصمیمهای کوچک را باید با مغز و تصمیمهای بزرگ را با قلب گرفت. در سالهای بعد یاد گرفتم بدون عشق میشه ایثار کرد ولی بدون ایثار هرگز نمیشه عشق ورزید. در سالهای بعد فهمیدم که دوست داشته شدن و محبت دیگران به انسان، بزرگ ترین لذتِ دنیاست. و امروز تازه فهمیدم که زندگی زیباست. باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ایم تحویل دهیم. خواه با فرزندی نمونه. خواه با رفتاری خوب. خواه با کمی مهربانی. و اینکه بدانیم حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است. این یعنی ما خوب زندگی کرده ایم.
تا کی در انتظار تو شب را سحر کنم
شب تا سحر به یاد رخت ناله سر کنم
ای غایب از نظر نظری کن به حال من
تا چند سیل اشک روان از بصر کنم
آفرینش و شبهه آکل و مأکول
یکی از مسائل معروف معاد مسأله آکل و مأکول است که از قدیم عنوان میشده و پاسخ آن از روی احادیث ارائه میشده. یعنی چی؟ یعنی حیوان درنده ای انسانی رو میخوره. به اون حیوان آکل و به اون انسان ماکول گفته میشه. اگر حیوان درنده ای از گوشت بدن انسان تغذیه کند، بخشی از مواد بدن مأکول به بدن حیوان آکل جذب میشود. آیا این مواد جذب شده، از بدن حیوان محسوب میشود و به محشر نخواهد آمد؟ در این صورت پیکر انسان مأکول به صورت ناقص به محشر خواهد آمد؟ بالاتر از آن: درمقاطعی از تاریخ خشکسالیها و قحطیهای زیادی رخ داده است که در بعضی از آنها در اثر شدت قحطی، انسانی، از گوشت بدن انسان دیگر تغذیه کرده است و بخشی از مواد بدن مأکول به بدن آکل جذب شده. این مواد که زمانی در پیکر مأکول قرار داشت و زمانی دیگر در پیکر آکل، در روز رستاخیز جزء بدن کدام یک از آنها قرار خواهد گرفت؟ پاسخ: قسمت اول این سئوال با قسمت دوم فرق اساسی دارد. یعنی اگر آکل را یک حیوان فرض کنیم، یک پاسخ دارد. و اگر آکل را یک انسان فرض کنیم پاسخ دیگری دارد. مواد بدن حیوانات در حدی از تکامل نیستند که به محشر بروند، بنابراین در این بحث فرقی نیست میان اینکه بدن یک انسان مرده در قبر قرار گیرد و بپوسد و سپس در هنگام مرگ منظومه و آنگاه در انفجار عظیم در عالم وسیع ارض پخش شود، یا به جای قبر در بدن حیوانی قرار گیرد و پس از مرگ آن حیوان، در خاک قرار گیرد و مراحل مذکور را طی کند. یعنی در این بحث فرقی میان قبر و کام نهنگ نیست. با وجود این، اصلی که در پاسخ قسمت دوم سئوال، خواهد آمد بر این قسمت نیز صادق است.
در مورد قسمت دوم سئوال نیز پایه اصلی مسأله در مبحث (بدل ما یتحلل) روشن شد. که بدن انسان از دو بخش تشکیل شده: بخش اصلی، و بخش غیر اصلی. آن بخش اصلی جذب بدن آکل نمیشود. اعم از اینکه آکل یک نهنگ باشد یا یک انسان. و هرگز موادی که جزء بدن اصلی و اصیل یک انسان است، جزء بدن حیوان یا انسان دیگر نمیشود. حتی این مواد جزء پیکر یک درخت و یک گیاه هم نمی گردد. (رازی مهم) آخرین ایستگاه در سیر مراحلی که ماده آنها را طی میکند، بدن اصیل انسان است. وقتی ماده به این حد از تکامل رسید که توانست به این مقام (اصیل) برسد. دیگر به درد این عالم نمیخورد. زیرا عالی تر و کامل تر و والاتر از آن است که مجدداً در قالب گیاه یا حیوان یا
انسان دیگر، ظهور کند. هنگامی که ماده به این حد از کمال میرسد دیگر مأموریت او در این عالم تمام است. همه اصول و مسایل پایه ای و فرعی معاد، بر اساس تکامل و به دلیل تکامل و به خاطر تکامل است. معادی که اسلام آن را اعلام میکند، محور اصلی آن «تکامل» و «کمال» است. تصور و تصویر این معاد بدون توجه به این اصل، غیر ممکن است. و این اصل شاه کلید تبیین معاد اسلامی است. البته فهم هر علمی و دانستن هر دانشی بدون توجه به این اصل یا غیر ممکن است و یا ناقص. یعنی توجه به این اصل شاه کلید هر تبیین و هر دانشی است. لیکن در مورد تبیین معاد و «جهان شناسی» بیش از هر دانشی، اهمیت دارد و از حساسیت بیشتری برخوردار است. (این مبحث فلسفی و پیچیده هست ولی همین مختصر رو ساده گفتم و عبور میکنیم) اما در مورد اعمال انسان درپنجهء قوانین جهان: کردار فعل و انفعال: در اولین بخش مباحث سخن از «حرکت» و «تغییر» رفت. و گفته شد «جهان= حرکت». ما انسانها جریان عمومی حرکت جهان را، بخش بخش، تکه تکه، و هر کدام از آن بخشها و تکهها را در قالبی از زمان و مکان، جدا میکنیم و اسم، و نام مخصوص به آن میگذاریم: صبح دمید، آفتاب طلوع کرد، روز رفت، شب آمد، فلانی متولد شد، فلانی ازدواج کرد، آن یکی خورد، آن دیگری مرد، باد آمد، آب رفت، فلان کوه ریزش کرد.. همه چیز در این جهان هم فاعل است و هم منفعل. انسان نیز یکی از پدیدههای این جهان است پس او هم فاعل است و افعالی از او صادر میشود و افعال او نیز در جهان تأثیر دارد. اما اقسام حرکتها و تغییرها: حرکتها گوناگون و مختلفند. مثلاً سقوط یک صخره سنگ از کوه، حرکت انتقالی خورشید همراه سیارهها و شکفتن یک گل نیز حرکت است. شکستن تنه یک درخت حرکت است و اندیشیدن و دوران فکر در مغز هم یک حرکت است. بنابراین حرکتها را از جهات مختلف میشه به دستههای مختلف تقسیم کرد. آنچه به داستان ما مربوط است تقسیم حرکت و افعال به اقسام زیر است:
۱- حرکت فیزیکی: مانند حرکت الکترون به دور هسته، حرکت زمین به دور خورشید، حرکت خورشید به دور مرکزی در کهکشان، فرود آمدن چکش بر سر میخ، شکستن تنه خشک یک درخت، تصادف دو کامیون، بریدن یک ورق حلبی با قیچی، و... و...
۲- حرکت شیمیایی: ترکیب اتمهای مختلف با هم- مانند ترکیب اکسیژن و ئیدروژن برای تشکیل آب- ترکیب عناصر مختلف برای پدید آمدن انواع گوناگون مواد.
۳- حرکت حیاتی نباتی: دریافت مواد بی جان، چیزی را به نام «جان» یا «حیات». پیدایش آن تک سلولی اولیه که منشأ گیاه است. و جریان مداوم این پدیده، و توسعه کمی و کیفی و تکامل آن.
۴- حرکت حیاتی حیوانی: پیدایش حیات حیوانی که چیزهایی اضافه بر حیات نباتی دارد مانند: غریزه در جلوههای مختلف، انتقال در مکان، و حرکتهای لازمه این گونه حیات.
۵- حرکت حیاتی انسانی: پیدایش انسان که چیزهایی علاوه بر حیات حیوانی و حرکات مربوط به آن، دارد، از قبیل: اراده، اندیشه، تاریخ، جامعه، خانواده، زیبا شناسی و... و...
کردار: همه انواع مختلف حرکتهای مذکور در انسان هست و از انسان صادر میشه. انسان هم جزئی از این جهان فیزیکی است، و نیز جزئی از این جهان شیمیایی، میباشد. و رشد نباتی نیز در پیکر او هست. و همین طور غرایز حیوانی و فعالیتهای مربوط به آن. انسان علاوه بر اینها، متفکر و اراده کننده، و انتخابگر هم هست. یادت باشه عالم فیزیک یک عالم سرتاسر «جبر» هستش. و این جبر در عالم شیمی تا اندازه ای انعطاف پذیر میشود و از خشکی آن کاسته میشه. عالم نبات انعطاف پذیرترین مرحله است که قوانین فیزیک اجازه تحمل آن را بر خود میدهند. عالم حیوان آغاز پیدایش یک حرکت است. که در جوار حرکت فیزیکی و شیمیایی قرار میگیرد: حرکت «مکان» در «مکان» و عالم انسان نمونه عالی ای است از سلطة حیات بر فیزیک که در این دنیا امکان دارد. و نام این حرکت را نیز باید «حرکت زمان در زمان» گذاشت. (قبلاً توضیح دادم که انسان با ذهنش در گذشته و آینده سیر میکنه. تفکر و اندیشه زمان را طی میکند، سر طناب آینده را به سر طناب گذشته میبندد، از پیدایش کهکشانها خبر میدهد، از گذشته کره زمین صحبت میکند و آینده آن را بیان میدارد و.... بالاخره برای «بود» خودش «تاریخ» را آفرید. حرکت فکر هم از این جهت باید «حرکت زمان در زمان» نامیده شود) به همین جهت از این همه انواع فعل در جهان تنها فعل انسان است که کردار یا «عمل» نامیده میشود. (منظور از این جمله آن خصوصیت و بار معنائی است که لفظ «کردار» در فارسی و لفظ «عمل» در عربی، دارند و گرنه گاهی همین دو لفظ در مورد فعل و حرکتهای سایر موجودات نیز به کار میروند) اگر هر حرکتی در این جهان تأثیر دارد (که دارد)، کردار انسانی یک تأثیر دیگری هم دارد. زیرا هر حرکتی نسبت به حرکت عمومی جهانی، یکی از دو صورت را دارد: حرکت موافق و در جهت جریان عمومی حرکت جهان. و حرکت مغایر یا مخالف و عمود بر جریان حرکت عمومی جهان. پس دو نوع حرکت داریم:
۱- حرکت در جهت جریان عمومی حرکت جهان: همه حرکتها غیر از «کردارهای آگاهانه و انتخابگرانه انسان»، با جریان عمومی حرکت جهان همنوا و هم جهت هستند. و از آهنگ کلی آن تخلف و تخطی نمیکنند. حتی حرکات گیاهان و حیوانات.
۲- حرکت عمود بر جریان عمومی حرکت جهان: انسان به دلیل این که دارای استعداد «شناخت» است و «اراده» دارد و «انتخابگر» است، همه افعال او و کارهایش میتواند در یک جریانی که عمود بر جریان عمومی حرکت جهان است باشد. علم انسان (در همه رشتههای گوناگون)، صنعت انسان، هنر انسان که در جای افعال و کردارهای زیستی او (خواه زیست فردی و خواه زیست اجتماعی) متجلی میشود همگی روی همرفته جریانی هستند عمود بر جریان عمومی حرکت جهان. و این خصوصیت تنها به افعال و کردار انسان منحصر است. (کارهای حیوانات و لو در شکل خیلی پیشرفته اش، فاقد انگیزه ارادی است. و از «شناخت» نشأت نمیگیرد. بلکه بر اساس انگیزههای غریزی کور، انجام میشه) به همین دلیل تأثیر فعل انسان در جهان و بر جهان بیش از تأثیری است که انواع فعلها و حرکتهای دیگر دارند. اما مطلبی در باره: کردار و انرژیهای صادره از انسان: هر حرکتی در این جهان نیازمند انرژی است. غلطاندن یک تکه سنگ از کوه، حرکت یک خودرو، جوانه زدن یک درخت، شاخه گل و... و... اما بیان فوق صورت ظاهر قضیه است. بهتر است گفته شود «هر حرکتی، هر تغییری در این جهان باعث میشه که مقداری انرژی از ماده آزاد بشه». بنزین در باک ماشین انرژی نیست، منبع انرژی است. که با حرکت ماشین بخشی از انرژیهای انباشته شده در بنزین، آزاد میشه. هیزم را که میسوزانید بخشی از انرژیهای زندانی شده در آن را آزاد میکنید که به صورت گرما پخش میشه. (واقعیت اینه: اگر انرژیهای انباشته شده در یک تکه سنگ کوچک اندازه یک نخود، آزاد شود میتوان بوسیله آن برق چندین سال ایران را فراهم کرد. بهتر است در اینجا مجدداً یک نگاهی به تعریف ماده و انرژی از این دیدگاه داشته باشیم: ماده= انرژی فشرده. انرژی= ماده بسیط یا آزاد شده) همچنین است: دستی را که تکان میدهید مقداری از انرژیهای موجود در عضلات را آزاد میکنید. همین طور است کلمه ای که آن را بر زبان جاری میکنید. و نیز همین طور است آن «احساس محبت» که در قلبتان نسبت به چیزی یا نسبت به کسی به حرکت در میآید. و نیز همینطور است فکر کردن و اندیشیدن و... در مورد ذرات بدن انسانی بیان گردید که چون این ذرهها به حدی از کمال میرسند و در سطح اعلایی از کمال قرار میگیرند، لذا به درد این عالم نمیخورند و به عالم بالا باید بروند: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ (آیه ۱۰ سوره فاطر- توضیح: این آیه تنها اعمال نیک و کردارهای طیب، را شامل میشه. لیکن خواهیم دید که کردارهای ناهنجار هم مشمول این ویژگی هستند. یعنی آنها نیز خصوصیتی دارند که به درد این عالم نمیخورند، هر چند سرنوشت شان با سرنوشت انرژیهای صادره از اعمال خیر، تفاوت داره) وجود انسان یک پالایشگاه دقیق و حساسی است (به دلایل زیر: الف: اجزای بخش اصلی بدن انسان، والاترین و عالی ترین و تکامل یافته ترین مواد در این عالم است. ب: اجزای بخش غیر اصیل آن نیز در درجه دوم، والائی و کمال است. ج: وجود انسان دارای «روح ویژه» است. د: وجود انسان دارای «فطرت» است. که این گوهر مخصوص انسان است. ه: انسان بدلیل وجود روح و فطرت دارای «توان اراده» و «انتخابگر» است. ز: فعل و کردار (حرکتهای) انسان عمود بر جریان عمومی حرکت جهان است. این شرایط و امکانات ویژه انسانند، و بدین سبب انرژیهای صادره از انسان والاترین و عالیترین و تکامل یافته ترین انرژی در این عالم است. و به همین سبب در ردیف انرژیهای این عالم جای نمیگیرد) که از یک طرف مواد و انرژیها را جذب میکند و از طرف دیگر آنها را به صورت انرژی ویژه صادر میکند. و آن را از شرایطی که بتواند با انرژیهای این عالم دمساز و هماهنگ باشد، خارج میکند. میشه گفت اصل شناخته شده علمی که میگوید «برخی از انرژیهای این عالم مفقود میشوند» بی ارتباط با این مسأله نیست (در این قانون علمی، مراد از مفقود شدن، عدم شدن نیست) بالاخره این انرژیها چه میشوند؟ به کجا میروند؟ قبل از اینکه کمی در مورد تجسم اعمال توضیح بدم. یاد سه حکایت افتادم که چون از امام ششم (ع) هست تعریف میکنم و تجسم اعمال باشه برای پست بعدی. ادامه دارد..
فضیل بن یسار گوید: امام صادق علیه السّلام فرمود: هر کس پاره ای از مال برادر (دینی) خود را به ستم بخورد و (آن یا عوض آن را) باو باز نگرداند در روز رستاخیز پاره ای آتش خواهد خورد. شرح: این خبر دلالت بر تجسّم اعمال در عالم دیگر دارد، و خوردن آتش در آن عالم صورت حقیقی و باطنی و تکمیل شدۀ خوردن او مال دیگری را در این عالم نشان میدهد (کتاب ثواب الأعمال و عقاب الأعمال)
امام صادق عَلَیْهِ السَّلاَمُ فرمود: دنیا برای حضرت عیسی عَلَیْهِ السَّلاَمُ به شکل زنی خوش اندام تجسّم یافت، حضرت عیسی به آن فرمود: چه تعداد ازدواج و شوهر کرده ای؟ گفت: بسیار، فرمود: پس تمامی آنها تو را طلاق داده اند؟ پاسخ داد: بلکه همۀ ایشان را کشته ام. فرمود: وای بر شوهران آینده ات، چگونه از گذشتهها عبرت نمی گیرند؟ راوی گفت: سپس امام صادق عَلَیْهِ السَّلاَمُ فرمود: مثال دنیا همانند دریای شوری است، که تشنه لب، هر چه از آب آن بنوشد تشنه تر گردد (و آن قدر بنوشد) تا آنکه هلاک و کشته شود.
(کتاب الزهد , جلد ۱)
سوم حکایت عابد و شیطان
از امام صادق علیه السّلام روایت کرده اند که فرمود: در میان بنی اسرائیل مرد عابدی بود که هرگز به دنیا آلوده نشده و گرد آن نگشته بود. شیطان سوتی زد که همۀ سپاهیانش گرد او جمع شدند. او بهشون گفت: کدام یک از شما توان گمراه کردن این شخص را دارد؟ یکی گفت: من. پرسید: از چه راه به سراغش میروی؟ پاسخ داد: از راه زنها. شیطان گفت: تو از عهدۀ او برنمی آیی، چون او زنان را نیازموده. دیگری گفت: من. پرسید: تو از چه راه گمراهش میسازی؟ گفت: از راه میگساری و خوشگذرانی. بدو گفت: تو هم اهل این کار نیستی، زیرا او اهل این چیزها نیست. سومی گفت: من او را گمراه میکنم. پرسید: چگونه؟ گفت: از راه کار خیر. شیطان گفت: برو که تو حریف او هستی. شیطانک بیامد و در برابر او جایی را برگزید و شروع به نماز کرد. آن عابد چنان بود که میخوابید و استراحت میکرد ولی شیطانک نه میخوابید و نه استراحت میکرد. آن عابد که خود را در برابر او ناچیز میدید و عبادت خود را کم میدید، نزد آن شیطانک رفت و گفت: ای بندۀ خدا! چه چیز تو را به این همه نماز خواندن نیرو داده؟ او پاسخی نداد و باز به نماز ایستاد. این قضیه چند بار تکرار شد تا عابد حسابی کنجکاو شد. در نهایت شیطانک به زبان آمد و گفت: ای بندۀ خدا! من گناهی کرده ام و از آن توبه نموده ام، و هر وقت آن گناه را به خاطر میآورم به نماز خواندن، تشویق میشوم و از عبادت خسته نمیشوم. مرد عابد گفت: آن گناه را به من هم بگو تا مرتکب آن گردم و در پی آن توبه کنم و در نتیجه برخواندن نماز مثل تو قوی شوم. شیطانک بدو گفت: به شهر برو و سراغ فلان روسپی را بگیر و دو درهم به او بده و حالشو ببر. عابد گفت: دو درهم را از کجا به دست آورم؟ من با درهم آشنایی ندارم. شیطان از زیر پای خود دو درهم بیرون آورد و به او داد. عابد برخاست و با همان جامه و لباس که در آن عبادت میکرد وارد شهر شد و از خانۀ آن زن جویا شد. مردم او را به خانۀ آن زن راهنمایی کردند و گمان بردند برای پند دادن و ارشاد آمده است. عابد به کنار آن زن رفت و دو درهم را پیش او انداخت و گفت: برخیز. زن برخاست و به درون اتاق خود رفت و به مرد عابد گفت: داخل شو. عابد به اندرون رفت. آن زن به او گفت: ای مرد! تو با شکل و شمایلی به خانۀ من آمده ای که معمولا کسی با این وضع نزد من نمی آید. شرح حال خود را برای من بگو. عابد سرگذشت خود را برای آن زن بازگفت. زن گفت: ای بندۀ خدا! ترک گناه آسانتر از توبه کردن است. اینطور نیست که هر که توبه کند توبه اش پذیرفته شود. بیچاره هستی که گمان میکنی گناه کسی را به خدا نزدیک میکند. من از زندگی لجن خودم بیزار هستم و غبطه به زندگی پاک تو میخورم. گمانم کسی که تو را فریب داده شیطان بوده. از من دور شو و خودت را آلوده نکن.. عابد بازگشت و آن زن همان شب فوت کرد، و چون صبح شد دیدند بر در خانه اش نوشته شده: بر سر جنازۀ فلان زن حاضر شوید که او از اهل بهشت است. (بهشت برزخی) مردم همه در تردید فرو رفتند و به خاطر همین دو دلی که در کار او داشتند تا سه روز جنازه اش را به خاک نسپردند. خدای عزّ و جلّ به پیامبر آن زمان وحی فرمود: بر سر جنازۀ فلان زن برو و بر آن نماز بخوان و به مردم بگو: بر او نماز گزارند که من او را آمرزیدم و بهشت را بر او واجب کردم، چون خیر خواهی کرد و بندۀ خوب مرا از گناه کردن باز داشت و نگذاشت دامن او آلوده شود (الکافی جلد ۸ ترجمه و تلخیص از مرد تنهای شب)
همۀ این آیات شریفه و آیات بسیار دیگر دلالت دارند بر اینکه اعمال نابود نخواهد شد و در جهان دیگر با چهره ای نورانی و بهشتی، یا ظلمانی و جهنّمی بر عامل خود باز خواهد گشت:
فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ `وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ
اَلْیَوْمَ تُجْزیٰ کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ
وَ قِیلَ لِلظّٰالِمِینَ ذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ
وَ مٰا تُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ اَلنّٰاسُ أَشْتٰاتاً لِیُرَوْا أَعْمٰالَهُمْ
یَوْمَ یَنْظُرُ اَلْمَرْءُ مٰا قَدَّمَتْ یَدٰاهُ
وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً
وَ إِذَا اَلْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ `عَلِمَتْ نَفْسٌ مٰا أَحْضَرَتْ
احادیث آخرالزمانی متن و ترجمه (فلسطین)
روایت هفدهم:
امام علی (علیه السلام) فرمودند: و سَتأتی الیَهُودُ مِنَ الغَرْب لاِنشَاءِ دُولَتِهِمْ بِفِلسْطین، قال النّاسُ یا اَبَاالحَسَن اَنّی تَکُونُ العَرَبُ؟ قال: تَکُونُ مُفَکَّکَةُ القُوَی مُفَکَّکَةُ العُرَی غَیرُ مُتَکاتِفةُ وَ غَیرَ مُتَرافَةُ،... وَ سَتأتیالنّجدَةَ مِنَ الِعراقِ کُتِبَ عَلَی رایاتِها القُوَّةُ و تَشْتَرِکَ العَرَبُ وَالاِسلامُ کافَّةً لِتُخلِّصِ فِلِسطینَ، مَعْرِکَةً و اَیُّ مَعْرکَةٍ؟ فی جُلَّ البَحْرِ تَخوُضُ النّاسُ فی الدِّماءِ و یَمشِی الجَرِیحَ عَلَی القَتِیل... وَ اِیمُ اللهَ یُذَبِّحُونَ ذَبْحَ النّعاجَ حَتّی لایَبْقَی یَهُودِیٌّ فی فِلِسطین.
ترجمه فارسی: زود است که یهود از غرب (مغرب زمین یعنی امریکا) برای ایجاد کشور و دولت فلسطین بیاید. پرسیدند عربها کجا هستند؟ فرمود: در آن زمان عربها از هم جدا و متفرقند و اتحاد و انسجام ندارند. اما به زودی نیروهایی اهل کارزار از عراق (سپاه ایران در عراق است بنام حشدالشعبی و مقاومت و.. ) حرکت میکنند که پرچمهای آنان کلمه «قوّه» نوشته شده است (اشاره به آرم سپاه که آیه: وَاَعِدُّ لَهُمْ مَااسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّه. هستش) و عرب و اسلام با هم متحد و شریک میشوند (عرب و اسلام.. اسم ایران رو اسلام فرموده جانم بفداش) و همه حرکت میکنند برای آزادی فلسطین، معرکه و میدان کارزاری برپا خواهدشد چه معرکه ای؟ که در کنار دریا مردم در خون رفته و شنا میکنند (اسقاطیل کنار دریاست و در خون خودشون شنا میکنند) و مجروحین از روی بدن کشتگان راه میروند، قسم بخدا که همه یهودیان را چون گوسفند سر میبرند تا اینکه یک یهودی هم در فلسطین باقی نمیماند. جانم بفدات یا علی یا امیرالمومنین علیه السلام. ادامه دارد..
ادامه پیشگویی شاه نعمت الله ولی
سیّدی را ز نسل آل رسول
نام او برقرار میبینم
امروز فقط همین دو مصراع رو برات معنی میکنم و باقی شعر رو در پست بعدی با هم مرور میکنیم. خب در مصرع اول میگه: سیّدی را ز نسل آل رسول. اشاره به حدیث معروف: رجل فی القم، مردی از قم قیام میکند. یعنی امام خمینی که در پست قبلی احادیثش رو با هم مرور کردیم. در مصرع دوم میگه: نام او برقرار میبینم. باید اینجوری بخونی: نام (اوبرقرار) میبینم. چرا؟ چون نام (خمینی) به ابجد میشه ۷۱۰ و (اوبرقرار) هم میشه ۷۱۰ و شاعر تلاش میکنه پیشگویی رو طوری بگه که فقط خواص متوجه بشن. چرا؟ چون اگه این قضیه رو رعایت نکنه جان افرادی رو که داره در موردشون پیشگویی میکنه به خطر میندازه. گمانم فهمیدی و دیگه نیازی نیست بیشتر توضیح بدم. گمانم الان فهمیدی که چرا دیروز گفتم حرف زیاد دارم ولی عبور میکنم؟ اینو یادت باشه دو نفر مطلبی رو میخونند ولی برداشت هاشون متفاوته. چه قرآن باشه. چه حدیث. چه شعر. خب.. میدونم الان در مورد ابجد کنجکاو شدی و میخواهی بدونی. مختصر کمی در این باره برات توضیح میدم.
مختصری در مورد جدول ابجد
این چیزا جزو علوم کم ارزش هست ولی یه کوچولو توضیح میدم. مختصر و مفید. جدول ها مربوط به علم الحروف و جفر هستن و حدود ۲۸ جدول داریم مثل: جدول ابجد. جدول ابتث. جدول ایقغ. جدول اهطم.. الخ. اما جدول ابجد کبیر ترتیبش این هست (ابجد هوز حطی کلمن سعفص قرشت ثخذ ضظغ) به ترتیب این ۲۸ حرف اعدادشون این هست. یک دو سه.. تا ده. بعدش بیست سی چهل.. تا صد. بعد دویست سیصد چهارصد.. تا هزار. یعنی حرف الف یک و حرف غ هزار هست. اسم علی میشه ۱۱۰ و یاعلی میشه ۱۲۱ که به این ابجد کبیر میگن. انواع دیگه هم داره که دو نوع (صغیر و وسیط) هم کاربرد داره که اسم اصلی این دو تا هم ابجد (کوکبی و ابجد بروجی) هست. فرق اعدادشون چیه؟ حرف ک عددش در ابجد کبیر ۲۰ هست. اگه هفت تا هفت تا ازش کسر کنی ۶ باقیمانده هست که این عدد حرف ک در ابجد کوکبی هست. اگه ۱۲ تایید کسر کنی ۸ باقیمانده هست که این عدد حرف ک در ابجد بروجی هست. حروف ابتدایی مثل ا ب ج.. که قابل کسر نیستند همون عدد اصلی باید باشه. اگرم در این کسر صفر باقیموند ساقط میشه. یعنی عدد ج که ۳ هست در این سه ابجد همون ۳ هست. حرف ع که ۷۰ هست در کوکبی ساقط میشه یا حرف س که ۶۰ هست در بروجی ساقط میشه که در محاسبات از این حروف ساقط شده صرف نظر میشه.. و قس علی هذا.
ادامه حکایت جزیره خضراء (قسمت۳)
آنگاه داستان دیگری را که مشاهده کرده نقل میکند و میگوید به سیّد عرض کردم: از امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) احادیثی به ما رسیده که هرکس در زمان غیبت کبرا مدّعی رؤیت شد دروغ میگوید، این احادیث چگونه سازگار است با اینکه بعضی از شما او را میبینید؟ گفت: صحیح است، اینطور فرموده، لیکن این مالِ آن زمانی است که دشمنان فراوانی از بنی عباس و دیگران داشت، امّا در این زمان دشمنان مأیوس شده اند و شهرهای ما هم از آنها دور است و هیچ کس به ما دسترسی ندارد، ملاقات خطری ندارد.
گفتم: سید من! علمای شیعه حدیثی از امام نقل میکنند که خمس را برای شیعیان، اباحه نموده آیا شما هم این حدیث را از امام دارید؟ گفت: امام خمس را در حق شیعیان اباحه نموده است. آنگاه مسایل و سخنان دیگری را از سید نقل میکند و میگوید: سید به من گفت: تو نیز تاکنون دو مرتبه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) را دیده ای، ولی او را نشناخته ای.
در خاتمه میگوید: سیّد به من تکلیف کرد که در بلاد مغرب توقف نکن و هرچه زودتر به عراق برگرد و من به دستورش عمل کردم. تا اینکه شب عید غدیر که شب جمعه بود، ثلث آخر شب کنار باغچه ای که در خانۀ ما در بیدآباد اصفهان است، راه میرفتم. ناگاه سیّدمجلّلی را دیدم که به سیمای علماء بود. ایشان مرا به تمام آنچه که در دل داشتم، خبر داد و همچنین به صحّت آن شهرها و بلادی که در جزیرۀ خضراء است آگاه نمود و گفت: آیا میخواهی به چشم خود ببینی، تا برای تو و سایر اولی الابصار (صاحبان بصیرت) عبرتی باشد؟ گفتم: بلی، آقای من و در این صورت منّت بزرگی بر من میگذارید. فرمود: بیا دو چشمت را برهم بگذار و هفت مرتبه بر جدّت محمّد و آل او صلوات بفرست. آنچه دستور داد، انجام دادم. بعد فرمود: دو چشمت را باز کن و نظر کن ببین از آیات و نشانههای الهی چه میبینی؟ چشمها را گشودم شهری را دیدم که خانه هایش دور و طرف راست و چپ آن از درخت و گل، سبز و خرّم بود کانّها جنّات تجری من تحتها الانهار (مانند بهشتی که نهرهایی در آن جاری است) بعد فرمود: به آخر آن درختها نظر کن و به آن جا برو؛ مسجد و امامی را میبینی که نماز صبح را بجا میآورد. پشت سر او جماعت و صف هایی است که نهایت ندارد. نماز خود را به آن امام اقتداء کن، که او از نسل هفتم اولاد صاحب الزّمان (عجل الله تعالی فرجه) و نامش عبدالرّحمان است. بعد از نماز مرا آنجا میبینی. حسب الأمر به راه افتادم و دیدم زمین خود به خود زیر پای من طیّ میشود تا به آن مسجد و به همان کیفیّتی که گفته بود رسیدم. آن امام، مثل ماه شب چهارده نورانی و در محراب ایستاده بود. ایشان مرا دید و من او را زیارت کردم فرمود: مرحباً بک (خوش آمدی) به درستی که خدا بر تو منّت گذارد. مسائلی که در رابطه با احکام مشکل بود، از ایشان سؤال کردم و جواب گرفتم. بعد هم مرا اکرام و انعام نمود. آنگاه نماز فجر را بجا آورد. به او اقتداء نمودم و مشغول به تعقیباتی که داشتم شدم تا آن که نزدیک طلوع آفتاب شد. این جا از ذهنم گذشت که در چنین وقتی من با مردم نماز خواندهام و آنها لابد به عادت هر روز منتظرم میباشند؛ امّا امروز گذشت و به آنها نمیرسم. در این وقت شنیدم آن سیّد و امام که در محراب نشسته بود، میگوید: مترس و محزون مباش که به زودی تو را به جای خود میرسانیم و با آنها نماز میخوانی. ناگاه دیدم آن سیّد اوّلی نزد من است دست مرا گرفت و گفت: به برکت امام زمان خود برویم. فوراً خود را در مسجد بیدآباد دیدم. با جماعت نماز خواندم و آن سیّد را هم دیگر ندیدم (پایان حکایت. منبع کتاب بحار الانوار، ج ۵۲) ادامه دارد..
فاطمه زهرا سلام الله علیها
امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: فاطمه ی اطهر سلام الله علیها نزد خدای تعالی دارای ۹ اسم میباشد:
۱ - فاطمه ۲ - صدّیقه ۳ - مبارکه ۴ - طاهره ۵ - زکیّه ۶ - راضیّه ۷ - مرضیّه ۸ - مُحَدّثه ۹ - زهراء. سپس امام صادق علیه السلام فرمود: آیا تفسیر و معنی کلمه ی فاطمه را میدانی؟ گفتم: ای آقای من! برایم شرح بده، فرمود: یعنی آن بانو از شر و فتنه بر کنار بود، اگر حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام با فاطمه زهراء سلام الله علیها ازدواج نمیکرد از زمان حضرت آدم علیه السلام تا روز قیامت بر روی زمین از برای فاطمه ی اطهر سلام الله علیها همسری یافت نمیشد. خدای حکیم آن بانو را از نور با عظمت خود آفرید، وقتی که درخشید آسمانها و زمین به نور او روشن شدند، چشمهای ملائکه خیره شد، ملائکه خدای را سجده نمودند و گفتند: پروردگار ما! این چه نوریست؟ خدا فرمود: این نور از نور من است که در آسمان ساکنش کرده و آن را از عظمت خویش آفریدم، آن را از صلب یکی از پیامبرانم خارج مینمایم، او را بر تمام انبیاء برتری داده ام، از این نور امامانی به وجود میآورم که برای امر و دین من قیام میکنند و به راه راست هدایت خواهند شد و این پیشوایان را جانشینان خود روی زمین قرار میدهم هنگامی که وحی من قطع شود. همچنین امام فرمود: چون خدای حکیم وضع هر چیزی را قبل از اینکه به وجود بیاید، میداند و میدانست که وقتی پیامبر اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم با قبائلی ازدواج نماید آنان به امر خلافت طمع خواهند کرد، لذا موقعی که فاطمه سلام الله علیها متولّد شد خدای سبحان او را فاطمه نامید و امر خلافت و امامت را برای فرزندان وی قرار داد و بدین وسیله دست آن افرادی را که خواهان امر خلافت بودند قطع نمود. بدین جهت بود که حضرت فاطمه سلام الله علیها، فاطمه نامیده شد، زیرا طمع آنان را قطع کرد. خدای تعالی، هر کس فاطمه سلام الله علیها را دوست داشته باشد از آتش جهنّم دور خواهد کرد. اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له على ذلک
مثالب و مناقب در تولی و تبری (مطاعن)
مثالب یعنی عیبهای کسی رو گفتن مانند مثالب غاصبین و مناقب یعنی خوبیهای کسی رو گفتن مانند مناقب مولا علی امیر المومنین علیه السلام و مطاعن از ریشۀ طعن (ضربه زدن با نیزه) است و معناى آن بیان عیوب اشخاص است. آنچه مایۀ ننگ و عیب در زندگى و رفتار و سخنان کسى است مطاعن نامیده میشود. در زبان فارسی به معنای زشتی ها و نقصها بکار میرود و به طور خاص به عیوب و ویژگیهای ناپسند اشاره دارد. پایه اعتقاد شیعه ولایت و برائت، حبّ و بُغض، تولّى و تبرّى است. دو پایه اى که همیشه با یکدیگرند، و اگر یکى بلغزد دیگرى نیز ضربه میخورد، و در نتیجه اصل بناى تشیع متزلزل میگردد. به همین جهت خداوند و پیامبر و معصومین علیهم السلام، و به پیروى از ایشان اصحاب آنان و علما، بیش از هر چیز بر این دو اصل تکیه داشته اند. ولایت و در کنار آن برائت دو سرّ عظیم الهى هستند. صاحبان ولایت برگزیدگان عالم وجودند که خلق تمام هستى به طفیل وجود آنان است، و در نقطه مقابل دشمنان دین. پلیدى هاى عالم وجود و منشأ تمام رذائل هستند. سخن گفتن درباره این دو سرّ الهى در حدّ ما نیست، ولى هر کس باید به قدر توان خود آگاه شود، تا بلکه ذره اى از حق عظیمى که بر گردن منست ادا شده باشد.
روایت است که پیامبر صلی الله علیه و آله از کنار دیوانه ای گذشت و پرسید: او را چه میشود؟ گفتند: او دیوانه است. فرمود: نه، مغز او بیمار است. دیوانه کسی است که دنیا را بر آخرت برگزیند. روضة الواعظین
امام صادق به شاگردش فرمود: ای هشام. اگر در دستت گردویی باشد و مردم گویند دُرّ است و تو خود میدانی که آن گردو است، برای تو هیچ فایده ای ندارد و اگر در دست تو دُرّ باشد و مردم گویند آن گردو است، در حالی که تو میدانی آن دُرّ است، هیچ ضرری به تو نمیرساند. (توضیح: معنی حدیث این است که به ستایش مردم و افتخار به مدح آنها مغرور نشویم و به مذمت آنان مأیوس نشویم) ای هشام. هیچ بنده ای نیست جز اینکه فرشته ای مهارش را به دست گرفته است. پس هیچ کس برای خدا تواضع نکند جز اینکه بالایش برد، و بزرگی نفروشد جز اینکه خوارش کند. ای هشام. به راستی خردمندان به دنیا بی رغبت اند و به آخرت مشتاق، زیرا دانستند که دنیا خواهان است و خواسته شده و آخرت هم خواهان و خواسته شده است، هر که آخرت را بخواهد، دنیا به دنبالش میآید تا روزی خود را از آن دریافت کند. و هر که دنیا را بخواهد، آخرتش به دنبال است تا مرگش ببرد و دنیا و آخرتش را بر او تباه کند. ای هشام. خدا رحمت کند کسی را که آنچنان که باید از خدا شرم کند؛ سر خود و محتوای آن را نگه دارد و نیز شکم خود را هم با آنچه در آن جا میدهد حفظ کند؛ مرگ را و پوسیدن را از یاد نبرد؛ و بداند که بهشت در درون ناگواریها و دوزخ در درون شهوتها است. (توضیح: سر خود را حفظ کند یعنی چشم و گوش و زبان و فکر خود را از حرام حفظ کند)
سلمان فارسی افتخار ایران
در منابع تاریخی درباره محل تولد و زندگانی سلمان اقوال مختلفی وجود دارد. مجموعه این اقوال به سه شهر اشاره دارند که عبارت اند از محله جی در اصفهان، رامهرمز از شهرهای استان خوزستان و شهر شاپور در نزدیکی کازرون در استان فارس. علت اختلاف این است که او در هر سه شهر زندگی کرده و اقوامش نیز در این سه شهر بوده. در منابع تاریخی، درباره شخصیت سلمان از زبان خودش چنین گزارشهایی وجود دارد: من عزیزترین فرزند پدر و مادرم بودم؛ به حدی که به شدت به من توجه میکردند و گاه از شدت محبت و علاقه، مرا همانند دختران در خانه نگه میداشتند و از بیرون رفتن بی دلیل از منزل باز میداشتند. (سلمان بسیار حق شناس بوده مخصوصاً نسبت به محبتهای خانواده اش) مادرم زنی اهل مال و کمال بود، بدین جهت مرا نزد اساتید دانش و
علوم گذاشت و هزینههای آن را خود متحمل میشد. در زمینه علوم مذهبی و مطالعات دین زرتشت و معرفت آن تلاش فراوان کردم؛ به گونه ای که در منطقه مان، داناتر از من به زرتشت وجود نداشت. در جوانی به علت استعداد و دانشم، مشاور امور مالی و حسابداری پدرم شدم. در یکی از کلاسهای درس، با دوستی آشنا شدم که به یکی از غارهای منطقه که محل گوشه گیری چند عابد مسیحی بود، رفت و آمد داشت. او برای من از قصهها و احوال آنها میگفت و به تدریج مرا به دیدار آنها علاقه مند میکرد. ادامه دارد..
حدیث :
از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده است که کسى در حضور ایشان گفت: استغفر الله. حضرت فرمود: مادرت به عزایت بنشیند آیا میدانى استغفار چیست ؟ استغفار مرتبه برتران است و آن اسمى است که بر شش معنا ثابت گردیده است :
اول : پشیمانى بر آنچه که گذشته است
دوم : عزم و قصد جزمى نمودن بر اینکه هرگز بسوى گناه باز نگردد
سوم : اینکه حقوق مردم را (که در اثر گناه تو ضایع گردیده است) به آنان باز گردانى تا اینکه خداوند عزوجل را (با رویى) روشن دیدار کنى و بر گردن تو گناهى نباشد.
چهارم : اینکه به سوى هر امر واجبى که بر گردن تو بوده و آن را ضایع ساخته اى مصمم شوى و حق آن را بجا آورى
پنجم : اینکه تصمیم جدى بگیرى که آن گوشتى را که بر اساس حرام بر بدن تو روییده است با حزن و اندوه آب کنی تا آنجا که پوست به استخوان بچسبد و بین آن دو، گوشتى جدید بروید.
ششم : اینکه بر بدن خود سختى طاعت و بندگى را بچشانى همانگونه که شیرینى معصیت را به او چشانده بودى ، پس در این هنگام است که میتوانى بگویى: استغفر الله (مرتبه برتر استغفار پس از طى این مراحل است ).
حدیث :
کمیل بن زیاد گوید به امیرالمؤمنین علیه السلام عرض کردم: بنده مرتکب گناه مى شود پس استغفار نموده و از خداوند طلب بخشایش مى کند. حضرت فرمود: اى کمیل! آیا مراد تو، توبه است ؟ عرض کردم : آیا همین استغفار توبه نیست ؟ حضرت فرمود: خیر، عرض کردم : چگونه ؟ فرمود: همانا بنده هرگاه مرتکب گناهى بشود با تحریک بگوید: استغفر الله. عرض کردم ، تحریک چیست ؟ فرمود: یعنى دو لب و زبان حقیقتا اراده پیروى از استغفار را داشته باشند. عرض کردم: حقیقتا یعنى چه ؟ فرمود: یعنى قلب استغفار را تصدیق کند و در نهان خود بازنگشتن به آن گناهى را که از آن استغفار نموده است را داشته باشد. عرض کردم: آیا اگر من چنین که فرمودید کنم از مستغفرین خواهم بود؟ فرمود: خیر، زیرا هنوز به اصل و ریشه استغفار نرسیده اى . عرض کردم : اصل استغفار چیست ؟ فرمود: یکى مراجعه کردن به سوى توبه نمودن از گناهى که از آن استغفار نموده اى و این اولین درجه و رتبه (عبادت کنندگان ) است ، و دیگرى ترک نمودن گناه ، و استغفار اسمى است که براى شش معنا ثابت گردیده است سپس حضرت حدیث گذشته را فرمود.