کوروش خبیث و جعل تاریخ
عکس ترامپ و تمثال کوروش کبیر روی سکه های اسقاطیلی. سازمان غیر انتفاعی آموزشی در اسقاطیل به مناسبت هفتادمین سالگرد تاسیس رژیم صهیون سکههایی از نقره و طلا، بصورت مناسبتی ضرب کرده که روی آن تصاویر شیروعقاب، نمادهای ملی ایران باستان و آمریکا، و تصویر منحوس دونالد تاپال و کوروش است. این اقدام برای خوش رقصی، از تصمیم جنجال برانگیز تاپال، برای انتقال سفارت آمریکا از تلآویو به شهر اشغالی قدس صورت گرفته. این سکه های نقره، به قیمت ۳۶ پوند و سکه طلا، به قیمت ۵۲ پوند، ۷۰ دلار، به فروش خواهند رفت. این سکه ها نمادین هستند و ارزش پول رایج ندارن. اینم افتخاری باشه برای سلطنت طلبهای خیالباف، که عکس کوروش کنار عکس ترامپ دیوانه باشه. کوروش طی ۲۵۰۰ سال گذشته، شخصیتی یهودی بوده، مطرود و مردود، نه در شاهنامه فردوسی اسمی ازش هست، نه در کتب تاریخی معتبر اسم مثبتی ازش ثبت شده، نه سعدی و حافظ و مولوی و غیره ازش اسمی برده اند و نه.. ولی از دویست سال قبل تبلیغات افسانه ای و جعلی شروع شد، با شعار: منم از نسل کوروش کبیر.. گوینده ی این شعار یهودیان هستند، اونم افتخارات آبگوشتی، بعد این شعار و افتخار پوچ، در دهان افراد ساده لوح افتاد که بدون تحقیق و آگاهی از تاریخ، آنرا دائم تکرار کردند، و در دهه های اخیر بازیچه مقاصد سلطنت طلبها شد، که طی پستهای آینده، شجره نامه کوروش را، بصورت خانوادگی و تاریخی، از تولد تا مرگ براتون بیرون میکشم، محتوای منشور کوروش، فتوحات کوروش و غیره، همه رو.. و قضاوت را به عهده شما میگذارم که آیا اصلاً کوروش ایرانی بود؟ آیا هخامنشی بود؟ آیا افتخار ایران است، یا ننگ ایرانی؟ ادامه دارد..

مردی به سرعت و چهارنعل با اسبش می تاخت. اینطور به نظر میرسید که به جای خیلی مهمی میره. کسی که کنار جاده ایستاده بود فریاد زد : کجا میروی؟ مرد اسب سوار جواب داد: نمیدانم، از اسبم بپرس، این داستان زندگی خیلی از ماهاست. سوار بر عادتها میتازیم، بدون اینکه بدانیم به کجا میریم.
زندگى یعنى تعادل ایجاد کردن بینِ نگه داشتن و رها کردن، یعنی بقول خودمونی، نه زیادى به چیزى بچسب، نه زیادى همه چیز رو رها کن، یا به عبارتی ساده تر، نزدیک نشو میسوزی، دورنشو یخ میزنی، ساده ترین تکنیک این هستش که زندگی رو از چیزهای ساده پر کنیم، هر چی سخت بگیریم، سخت تر میگذره، یه وقتایی بهتره جهان رو رها کرد، و فنجانی چای خورد، نکته مهم این هست که مبادا، خودمون رو از یاد ببریم، بدون شک لایقترین فرد در زندگیمون، اول خودمون هستیم.
وقتی دائم بگویی گرفتارم،
هیچ وقت آزاد نمیشوی...
وقتی دائم بگویی وقت ندارم،
هیچوقت زمان پیدا نمیکنی...
وقتی دائم بگویی فردا انجامش میدهم،
آن فردا هیچوقت نمیآید...
هارون الرشید ملعون میخواست کسی را برای قضاوت در بغداد انتخاب کند. اطرافیان او همه با هم گفتند: عادل تر از بهلول سراغ نداریم، او را انتخاب کن. خلیفه بهلول را خواست و پیشنهاد مسند قضاوت بغداد را به او داد. بهلول گفت: من شایسته این مقام نیستم و صلاحیت انجام چنین کاری را ندارم. هارون الرشید اصرار کرد و گفت: تمام بزرگان بغداد تو را انتخاب کرده اند، چگونه است که تو قبول نمیکنی؟ بهلول جواب داد: من خودمو بهتر میشناسم، و این حرفم یا راست است یا دروغ. اگر راست است که من به دلیلی که گفتم شایسته این مقام نیستم، و اگر هم دروغ باشد که شخص دروغگو صلاحیت قضاوت کردن ندارد، هارون الرشید اصرار فراوان کرد و بهلول، احساس خطر کرد، از ترس جانش، در خواست یک روز مهلت برای تفکر کرد، فردا صبح اول طلوع، بهلول بر چوبی نشست و در خیابان ها فریاد میزد: اسبم رم کرده، بروید کنار، تا زیر سمش گرفتار نشده اید. مردم گفتند: بهلول دیوانه شده، خبر دیوانگی بهلول به خلیفه عباسی رسید، لبخند تلخی زد و گفت: او دیوانه نشده، او بخاطر حفظ دینش از دست ما فرار کرد، تا در حقوق مردم دخالتی نداشته باشد، بهلول پاشو ببین، برای چیزی که خودتو به جنون زدی، این روزها، چه سر و دستی میشکنند، باغت آباد انگوری.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت پنجم)
در مورد «حرکت میزگرد» که عدّه زیادى مىگویند بدون هیچ گونه اعمال قدرتى به حرکت درمى آید، بیشتر چنین به نظر مىرسد که حرکت میز، معلول تمرکز نیروى فکرى خود شخص و تأثیر ناخودآگاه آن، روى اعصاب دست او بوده باشد. به این ترتیب که، شخص یا اشخاصى که دست خود را آزاد روى میز گذارده اند، بواسطه تمرکز فکرى، و توجّه خاص به مطلبى، و تمایل به یک نوع پاسخ، نیروى درونى ناخودآگاه آنها روى اعصاب دستشان فشار وارد کرده، میز را به یک طرف گردش میدهد، و به همین دلیل خود او هم خیال میکند که میز خود به خود گردش نموده، و لذا غالباً حرکت میز، موافق «طرز تفکّر» و «نوع تمایلات» آن شخص یا اشخاص است، نه موافق روحى که مدّعى ارتباط با او هستند، این احتمال اول هست، و همچنین حرکت قلم روى کاغذ نیز معلول همین موضوع است. مثلًا، کسى که شبهاى جمعه براى اموات خود، شکرپنیر خیرات مینماید، تصوّر میکند که روح سرباز عرب هم شکرپنیر میخواهد (اگرچه خیرات به اینصورت، با شکرپنیر میان آنها وجود نداشته باشد) این تأثیر ناخودآگاه، نمونه هاى فراوان دارد؛ مثلًا، بسیار شده که هنگام نوشتن نامه اى یا گفتگوى با شخصى، بدون توجّه، به جاى نام کسى، نام دیگرى را میبریم که مورد علاقه ماست؛ زیرا ضمیر ناخودآگاه، روى اعصاب دست یا زبان اثر میگذارد، و آنرا به طرفى مى برد که موافق تمایل ما باشد. این موضوع در کودکان و افراد کم سن، زودتر صورت مى گیرد و لذا بسیارى از این ارتباطات را بوسیله آنها انجام میدهند. من به اصحاب میزگرد مى گفتم: آخر اگر روح با شما تماس مى گیرد، آیا این روح قدرت ندارد میز به این سبکى و روانى را بدون دست گذاشتن شما حرکت دهد؟ آیا روح با آنهمه قدرت از چنین کار ساده اى عاجز است؟ دستتان را از روى میز بردارید و از روح خواهش کنید، زحمت بکشد آنرا تکان دهد... ولى همه این آقایان معترفند تا دست روى میز نگذارند، میز تکان نمى خورد؛ این مسئله عجیبى است! قابل توجّه اینکه آنچه درباره جمعى از مرتاضان و اساتید اسپریتیسم نقل مى کنند، این است که آنها نه تنها مى توانند بوسیله ارواح، میز به این روانى را بدون دست گردش دهند؛ بلکه کارهایى به درجات بالاتر از آن انجام میدهند. و همانطور که در آینده بخواست خدا خواهیم گفت، بسیار مى شود که مدیوم را دست بسته در یک قفس زندانى کرده و از هرگونه حرکت او جلوگیرى به عمل مى آورند، با این حال او بوسیله ارتباط با ارواح، کارهاى حیرت انگیزى انجام میدهد؛ ولى مدّعیان میزگرد فقط مى توانند میز را بگردانند آن هم تا دست روى آن نگذارند هیچ کارى از آنها ساخته نیست! بلند کردن پایه هاى میز هم دست کمى از گرداندن آن ندارد! و من خودم آزمایش کردم و دیدم به وسیله فشار دست مى توان پایهها را از زمین بلند کرد.
مختصر و کوتاه، یهود چه غلطی میکند؟ قریب به صد سال است که استعمار یهودی بر کشورهای غربی سایه افکنده، بطوری که همین آمریکائی که ثروتمندترین و متمدّن ترین کشورهای جهان محسوب میشه (خیر سرش) امروز به صورت یک کشور یهودی در آمده. چنانچه چندی قبل، هنگامی که نویسنده عالیقدر یهودی آقای Alfred_Litenthal کتاب خود را coin the of side other The به رشته تحریر در آورد ولی نتوانست آن را چاپ کند، چون بطور کلی تمام مؤسسات انتشاراتی اروپا و آمریکا از چاپ آن خودداری کردند، تا بالاخره مجبور شد ترجمه آن را به عربی پیش از اصل انگلیسیش چاپ کند. سیاست یهود، در هرکجا که باشد یکی است و یهودی قبل از هرچیز یهودی است، حاخام یهوذای پلشت در اعلامیه ای که در سال ۱۹۶۱ انتشار داد، میگوید: من در مرحله اوّل یهودی و در ثانی آمریکائی هستم. و آغای استیفن سی واین خاک بر سر میگوید: من تنها در ۶۳ جزء از ۶۴ جزء حیاتم آمریکائی بودم، امّا مدّت چهار هزار سال است که یهودی هستم. با چنین تعصّبی توانستند، بر کشورهای اروپائی سلطه اقتصادی، سیاسی و اجتماعی خود را حاصل کرده و سیاست دولتهای غربی را به نفع خود جهت داده بطوری که دولت بریتانیا حاضر نمیشود تجاوز یهود را بر کشورهای مسلمان نشین که مستعمره آن هستند جواب بدهد پیش کش، کمک هم میدهند.
کمی درد دل خودمونی، مولانا شمس الدین امیرالمومنین امام علی (علیه السلام) مردی از قبیله ثقیف را به عنوان عامل خود بر (عکبرا) گمارد و به من (عبدالملک بن عمیر) فرمود: ظهر، نزد من بیا. نزد امام (علیه السلام) رفتم؛ اما مانند سایر حاکمان، نگاهبانی که مانع رفتن من نزد آن حضرت باشد نیافتم؛ خدمتش رفتم، نشسته بودند، قدح و کوزه آبی برابرشان بود. فرمودند: کیسه ظبیه را بیاورند. من نمیدانستم در آن چیست؟ با خود گفتم: به من اعتماد دارند، جواهرت را از آن در آورده به من میدهند. حضرت مهر کیسه را شکستند، در آن سویق بود؛ آن را در قدح ریخته رویش آب ریختند و از آن خوردند، به من هم دادند؛ طاقت نیاوردم عرضه داشتم: یا أمیر المؤمنین، آیا با مردم عراق هم اینگونه عمل میفرمایید؟ خوراک مردم عراق بهتر از این است! فرمودند: بخدا سوگند! بخاطر بخل آن را مهر نکرده ام؛ لیکن به اندازه ای که مرا کفایت کند خریده ام؛ میترسم از بین برود و با چیز دیگری جایگزین شود، به همین جهت آن را محافظت میکنم؛ زیرا کراهت دارم جز غذای پاک و طیب بخورم (یعنی شیعه یاد بگیر) بخدا سوگند! از دنیای شما و غنائمش چیزی ذخیره نکردهام و برای این لباس کهنه ام، جامه ای آماده ننمودهام، و از زمینش یک وجب هم تصاحب نکردهام و از آن، جز طعامی اندک همچون غذای بیمار نگرفته ام. این مطلب مسلم است که امام (علیه السلام) تا هنگام شهادت، غذاهای لذیذ دنیا را نچشیدند و در آخرین روز حیاتشان (در ماه رمضان) با نان و نمک افطار کردند و فرمودند کاسه شیری را که حضرت زینب (علیها السلام)، آورده بود بر دارد. در همان شب یتیمان را فراخواندند و به آنان عسل دادند، بطوریکه یکی از اصحابش گفت: دوست داشتم من هم یتیم بودم. حالا مش جعفر همسایه خودمون، نمیدونم چکاره شهرداری شده، وای وای بیا ببین چه کاسه کوزه ای برای خودش ردیف کرده.
محمد بن حسن بن ابی خالد میگوید: با امام زین العابدین علیه السّلام بسوی مکه خارج شدیم و چون به ابواء رسیدیم، در حالیکه حضرت بر مرکب خود سوار بودند و من پیاده میرفتم، به گله گوسفندی برخوردیم، ناگهان یک میش از گله جا ماند، در حالیکه به شدت بع بع میکرد، و ماده بره ای هم به دنبالش بع بع میکرد و به دنبالش میگشت، چون آن ماده بره ایستاد، آن میش بانگی زد و آن ماده بره به دنبالش آمد، سپس امام علیه السّلام فرمود: ای عبد العزیز، آیا میدانی آن میش چه گفت؟ گفتم: نه به خدا نمیدانم، فرمود: او گفت: به گله ملحق شو، زیرا خواهرت در سال اول (گذشته) در اینجا جا ماند و گرگ او را خورد.
فاطمه سلام الله علیها از زبان فضه قسمت اول
مجلسی در بحار میگوید: در بعضی از کتابها روایتی درباره وفات حضرت فاطمه علیها السّلام یافتم که دوست دارم آن را بنویسم، گرچه از کتاب مورد اعتمادی نیست (راویان شیعه فقط از افراد معتبر و شناخته شده روایت را میپذیرند و این شیوه قابل ستایش است) آن روایت این است: ورقة بن عبداللَّه ازدی میگوید: من برای رضای خدا به مکه معظمه مشرف شدم. هنگامی که مشغول طواف بودم با کنیزکی که گندمگون، خوش صورت و خوش کلام مواجه شدم (در متن عربی سیمای فضه را اینگونه گفته: جَارِیَةٍ سَمْرَاءَ وَ مَلِیحَةِ الْوَجْهِ عَذَبَةِ الْکَلَامِ وَ هِیَ تُنَادِی بِفَصَاحَةِ مَنْطِقِهَا) وی با فصاحت و بلاغت مشغول خواندن این دعا بود: اللهم رب الکعبة الحرام، و الحفظة الکرام، و زمزم و المقام، و المشاعر العظام، و رب محمّد خیر الانام صلی اللَّه علیه و آله البررة الکرام، اسألک ان تحشرنی مع ساداتی الطاهرین و ابنائهم الغر المحجلین المیامین: خداوندا! ای پروردگار کعبه صاحب حرمت، و پروردگار حافظان با کرامت آن، و پروردگار زمزم و مقام ابراهیم و مشاعر بزرگ و ای پروردگار بهترین انسانها حضرت محمد که درود خداوند بر او و خانواده نیک و بزرگ مرتبه اش باد، از تو میخواهم که مرا با بزرگان پاک، و فرزندان شریف مشهور خجسته شان محشورم کنی، ای گروه حجاج! آگاه باشید که آقایان من خوب ترین خوبان و برگزیدگان نیکان است، افرادی هستند که قدر و قابلیت آنان از دیگران بالاتر است و نام ایشان در همه شهرها مشهور و این لباس افتخار را پوشیده اند. ورقة بن عبداللَّه میگوید که من به آن زن گفتم: اینطور به نظرم میآید که تو از دوستداران اهل بیت باشی؟ (إِنِّی لَأَظُنُّکِ مِنْ مَوَالِی أَهْلِ الْبَیْتِ علیهم السلام) گفت آری. گفتم: از کدام دوستان ایشان هستی؟ گفت: من فضه کنیز فاطمه زهرا دختر پیغمبر اسلام صلی اللَّه علیه و آله هستم. گفتم: مرحبا بک، اهلا و سهلا! من مشتاق شنیدن سخن و کلام شما بودم، اکنون جواب پرسشی را که از شما دارم برایم بگویی، هنگامی که از طواف فراغ شدیم، در بازار طعام فروشان توقف کن تا من بیایم، این عمل برای تو ثواب دارد. پس از این گفتگوها از یکدیگر جدا شدیم.
زمانیکه من از طواف فارغ شدم و راهی منزل خود شدم، بطرف بازار طعام فروشان رفتم. دیدم آن کنیزک در کناری نشسته است. به طرفش رفتم.. ادامه دارد..
ارتباط جن با شیطان جانّ و ابلیس در قرآن
وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ. (حجر) سیاق آیه مورد بحث خالی از دلالت بر این معنا نیست که ابلیس جن بوده، و گرنه جمله: وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ...، لغو میشد، در جای دیگر هم از کلام خود فرمود که ابلیس از جن بود، و آن آیه: کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه، از جن بوده و به همین جهت از امر پروردگار سر باز زده است. (کهف) چه از این آیه به خوبی بر میآید که جان همان جن بود، و یک نوع از انواع آن بوده، در غیر این دو آیه دیگر اسمی از جان برده نشده، و هر جا از موجود مقابل انسان اسمی رفته، به عنوان جن بوده، حتی در مواردی که عمومیّت کلام، ابلیس و هم جنسان او را هم میگرفته، مانند جمله شَیاطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ (انعام) و آیه حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فی اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ وعده عذاب خدا بر کفّار در امتهای گذشته از جن و انس عملی شد (فصلت) و آیه سَنَفْرُغُ لَکُمْ اَیُّهَ الثَّقَلانِ: بزودی به کار شما می پردازیم ای جن و انس (رحمن) و آیه یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذوُا مِنْ اَقْطارِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ فَانْفُذوُا، ای گروه جن و انس اگر میتوانید که به اطراف و نواحی زمین و آسمانها نفوذ کنید بکنید (رحمن) به لفظ «جن» تعبیر شده است. و ظاهر این آیات با در نظر گرفتن این که میان انسان و جانّ در یکی، و انسان و جن در دیگری، مقابله افتاده، این است که جن و جانّ هر دو یکی است، تنها تعبیر دوتاست/ المیزان ج، ۲۳
علی نامه
ادامه از قبل.. این کتاب که ۱۲ هزار بیت شعر بصورت نظم و معاصر و مشابه شاهنامه فردوسی هست، هم ارزش تاریخی داره و هم تماماً در مورد شخصیت بزرگ مَولانا شَمس الدّین اَمیرَالمؤمِنین عَلیّ علیهالسّلام هست، سراینده نام منظومۀ خویش را به تکرار علی نامه یاد میکند و بارها آن را رویاروی شاهنامه قرار میدهد:
مرین قصّه را این سراینده مرد
ز مهر دل خود علی نامه کرد
اگر چند شه نامه نغز و خوش است (گرچه شاهنامه فردوسی شیرین است)
ز مغز دروغ است، از آن دلکش است
علی نامه خواند خداوند هوش
ندارد خرد سوی شه نامه گوش
دروغ است آن خوب و آراسته
به طبع هوی جوی کش خواسته
من اندر على نامه از روی لاف
نخواهم که گویم سخن بر گزاف
نگویم سخن جز که بر راستی
به حاسد سپردم ره کاستی / ۴ ر - ۴ پ
البته شاهنامه فردوسی در جای خودش با ارزش هست، برای همین چند خط در مورد شاهنامه فردوسی، به این پست اضافه میکنم.
شاهنامه فردوسی را بایستی اثری گرانسنگ دانست که اساسا به مظهری از غرور و فرهنگ ملی ایرانیان نیز تبدیل شده. سال ها از نگارش این اثر گذاشته (بیش از هزار سال) از داستان های شاهنامه، داستان سیاوش، مرگ رستم، هفت خوان، کیخسرو، بیژن و منیژه و زال و رودابه.. در شاهنامه فردوسی اساسا مجموعه ای از داستان ها را شامل میشود که در ناخودآگاهِ جمعی هویت ایرانیان وجود داشته است. این بدان معناست که ایرانیان یکسری داستان هایی را داشتند، در این چهارچوب، فردوسیِ بزرگ آمده و یک شاهکاری را به نظم تبدیل کرده است. قبلا (خدای نامه، به زبان ساسانی) و (شاهنامه ابومنصوری) نیز وجود داشته (به زبان نثر)، در این چهارچوب، وقتی شاهنامه به زبان نظم درمی آید، در واقع همان داستان های تاریخی ایرانیان در قالب قدرتمندی یعنی شعر (نظم)، دوباره به ایرانی ها تحویل داده میشود. اگر شاهنامه فردوسی را از این منظر نگاه کنید، عملا آن را شبیه به رسانه ای می بینید که پس از گذشت بیش از هزار سال، در خدمت ایران بوده و توانسته آن چیزی هایی که مربوط به خودِ ایرانی بوده را زیباتر کند و عملا آنها، با حکمت شخصِ فردوسی آمیخته شده و به ما برگردانده شده.
سخن هر چه گویم همه گفته اند
بر باغ دانش همه رفته اند
اگر بر درخت برومند جای
نیابم که از بر شدن نیست رای
کسی کو شود زیر نخل بلند / فردوسی
همان سایه زو بازدارد گزند
معرفی کتاب. تواریخ عمومی: کتابهایی که مورخان اسلامی تاریخ بشر را از ابتدای خلقت همراه با تاریخ پیامبران و امت هایشان و اقوام گوناگون تا ظهور اسلام و از آن پس، تاریخ اسلام را تا دوران خود نگاشته اند، تواریخ عمومی یا جهانی مینامند. از جمله تاریخهای عمومی متقدم میتوان از تاریخ یعقوبی، اخبار الطوال دینوری، تاریخ طبری و مروج الذهب و معادن الجوهر مسعودی نام برد. در پستهای بعدی، تک تک این کتب رو، بصورت مختصر مرور خواهم کرد.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
ادامه از قبل.. و گفته اند که عمر به عبدالله بن عباس گفت: واقعیت آن است که قبیله شما (قریش) رضایت ندارند که نبوّت و جانشینى، هر دو در نزد شما جمع شوند. ابن عباس گفت: بر اساس حسادت، بغى و ستم، خلافت رسول الله (صلى الله علیه وآله وسلم) را از ما گرفتند. (الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج ۳، شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۳، تاریخ طبرى، ج ۲) عمر در گفتار خود قریش را متهم به حسادت مى کند و حسادت آنها را نود و نه در صد تمام حسادتها بیان مى کند و یک درصد از کل حسادتها را مربوط به دیگر مردم مى داند، و از طرفى ابوبکر را حسودترین افراد قریش مى داند. این نقطه اوج صراحت و افشاگرى عمر در مورد ابابکر است. بر اساس این نظریه عمر، ابوبکر به عنوان سردسته مخالفان اجتماع خلافت و نبوت در بنى هاشم است. و عمر ابابکر را از زیاده روى در دشمنى با خود بر حذر مى دارد و تهدید مى کند: یا دست از من بردار، و یا سخنى را مى گویم که بین مردم پخش شود و سواران به هر جا گزارش ببرند، اگر هم خواستى روش پیشین یعنى گذشته را ادامه دهیم. با وجود این که عمر با این دو رفیقش (ابوموسى و مغیره) سخن را فاش گفت ولى آن کلمه اى را که «کاروانها به هر جا مى برند» بیان نکرد، همان سخنى که ابوبکر از آن ترسیده و راه مسالمت را پیش گرفت و دست از دشمنى برداشت و گفت: «چند روز دیگر خلافت به تو خواهد رسید». این جمله را ابوبکر تنها بدان جهت گفت که آن سخن عمر که وى را بدان تهدید کرد برایش خیلى مهم بود، یعنى این جمله پاسخى براى تهدید ابابکر بود. البته ناگفته نماند که ابابکر به وعده خویش وفا نکرد و عمر را از ریاست حج و ریاست قوة قضائیة برکنار کرد. پس از سخنى که عمر در مورد خلافت ابوبکر گفت: «این مسأله، امرى ناگهانى و شتابزده بود. » محمد بن هانى مغربى شاعر گفت: ولکنّ امراً کان اُبرم بینهم/ و ان قال قوم فلتةٌ غیر مبرم، واقعیت آن است که جریان خلافت بینشان به تصویب رسیده و محکم شده بود، گرچه برخى گفته اند امرى ناگهانى و شتابزده بود. شاعر دیگرى مى گوید: ریاست ابوبکر را کارى شتابزده انگاشتند، نه به خداى کعبه و رکن، چنین نبوده است. در واقع اسباب این کارها همانند پارچه هاى برد یمانى بطور محکم و ناگسستنى به هم آمیخته و بافته شده بود (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید). و عمر اعتراف مى کند که مغیره از هوشمندان عرب است، و نیز اعتراف مى کند که در سقیفه در هنگام بیعت ابابکر حضور داشته است: «گویا تو شاهد ماجراى سقیفه نبوده اى؟ » سؤالى که در این جا مطرح است این است که چرا مغیره و ابوموسى در مورد آن سخن مهم، از عمر نپرسیدند. با آن که از دوستان صمیمى و مورد علاقه عمر بودند! پاسخ آن است که مغیره از کسانى است که در راه اندازى سقیفه نقش مهم و اساسى داشته است، همان سقیفه اى که در زمان اشتغال بنى هاشم و مردم به مراسم خاکسپارى پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) بر پا شد. هم چنین. او نقش کلیدى در ماجراهاى پیش از سقیفه و توطئه و پیمان شوم براى دستیابى به خلافت و نیز در کارهاى پس از سقیفه ایفا کرد، و بدین جهت به بالاترین پُستها در سلطنت دست یافت، و ابوموسى اشعرى نیز همین گونه بود. مغیره و ابوموسى به طور حتم از آن سخن با اطلاع بودند، و از طرفى عمر تصریح کرده است که با چه سخنى ابابکر را تهدید کرده است که ابوبکر گفت: پس از چند روز این خلافت به تو خواهد رسید. از طرفى عمر به آن دو تن گفت: آن چه را گفتم از تمام مردم به خصوص از بنى هاشم پنهان بدارید. ابن ابى الحدید معتزلى بر این حدیث توضیحى دارد و میگوید: «بدانکه این سخن به دور از واقعیت نیست که گفته شود: رضایت و خشم، دوستى و دشمنى، و از این قبیل اخلاق نفسانى گرچه امورى باطنى هستند، ولى حاضران از قرینه هاى حالیّه حالات اشخاص پى مى بردند، چنانکه ترس شخص ترسان، و خوشحالى شخص مسرور دریافت مى شود. عمر در سخن خود با مغیره و اشعرى به جریان مخفى دیگرى نیز تصریح کرده است که از برادرش زید بن خطّاب نقل کرده است: به خدا سوگند اگر از زید بن خطّاب و یارانش پیروى مى کردم، ابوبکر ذرّه اى از شیرینى خلافت را نمى چشید. این سخن عمر یکى از رازهاى فراوانى را که گم گشته تاریخ است بیان مى کند. بنظر میرسد، زید بن خطاب و یارانش با خلافت ابابکر مخالف بودند، لیکن عمر بیش از این بیان نکرده است که آیا زید به خلافت برادرش عمر فرا خوانده است یا از طرف داران امام على (علیه السلام) بوده است؟ البته سیره و روش نیکوى زید بن خطّاب، حاکى از موافقت او با دستورات شرعى است. از طرفى هیچ نصّى در دست نداریم که زید را از شریکان عمر و ابابکر در برپایى سقیفه معرفى کرده باشد. این سخن عمر نیز یکى دیگر از جریانات پنهان و گم گشته را بیان مى کند، با آن که زید بن خطّاب از جنگجویان بدر بوده و از عمر نیز بزرگ تر بوده، ولى ابابکر او را در هیچ پست و مقامى در سلطنت خود راه نداد، بلکه او را به جنگ مسیلمه کذّاب فرستاد و در آنجا به قتل رسید! (اسد الغابه، ابن اثیر، شرح حال زید بن خطاب) واگر به روزهاى بیمارى رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) باز گردیم مى بینیم که بین حفصه و عایشه در مورد امامت نماز به جاى پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) درگیرى بوده است، زیرا عایشه به آن حضرت عرض کرد: کاش ابوبکر را براى نمازگزاردن مى فرستادى! و حفصه نیز گفت: کاش عمر را مى فرستادى از این جا، درگیرى بین عمر و ابابکر بر سر زعامت در رفتار حفصه و عایشه نیز هویدا میشود. پس از بالا گرفتن اختلاف و درگیرى بین عایشه و حفصه، عایشه بلال را فرستاد تا از زبان پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم)، ابابکر را براى امامت نماز معرفى کند، که در این هنگام پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) خشمگین شد و فرمود: شما، هم داستان یوسف (علیه السلام) هستید. (تاریخ طبرى، ج ۲) این، بزرگ ترین توهین نسبت به عایشه و طرفدارانش بود. و از گفتارهاى عمر که حاکى از نفرت بین او و ابابکر است، آن است که نسائى از اسلم روایت کرده است از زبان عمر که ابابکر گفته است: این زبانم بود که مرا گرفتار و بیچاره کرد. (تاریخ الخلفاء، سیوطى)
حکایت دنیا
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده به بلوهر گفت: مثل دنیا و فریب خوردن اهل آن را بیان کن. بلوهر گفت: شنیدهام که مردى را شیر گرسنه ای در قفا بود، و او مى گریخت و شیر گرسنه هم از پى او مى شتافت تا به او رسد. آن مرد بیچاره مضطرّ شد و خود را به چاهى افکند، چون در چاه افتاد، دو شاخه در کنار آن چاه روئیده بود که به آنها آویخت، و پاهاى او بالای سر مارى چند واقع شد که در میان آن چاه سر بر آورده بودند، و چون به آن دو شاخه نظر کرد دید دو موش بزرگ به کندن ریشه هاى آن دو شاخه مشغولند، یکى سفید و دیگرى سیاه و چون به زیر پاى خود نظر کرد دید که چهار افعى از سوراخهاى خود سر بیرون کرده اند، و چون به قعر چاه نظر افکند دید اژدهایى دهان گشوده است، که چون به قعر چاه درافتد او را فرو بلعد. در این حال آن مرد سر برآورد و دید بر سر آن دو شاخه اندکى عسل وجود دارد و به لیسیدن آن عسل مشغول شد و لذّت شیرینى آن او را از مارها غافل ساخت که کى او را مى گزند، و از فکر کردن در امر آن اژدها بازداشت که چه زمان او را مى بلعد. بلوهر مدتی سکوت کرد و بعد گفت: امّا آن چاه دنیاست که از بلاها و آفتها و مصیبتها آکنده است و آن دو شاخه، عمر آدمى است و آن دو موش، شب و روزند که او را به سوى مرگ مى کشانند و آن چهار افعى اخلاط اربعه اند که به منزله زهر کشنده اند از سودا و صفرا و بلغم و باد (خون) و صاحب آن نمیداند که چه زمانى از آنها به هیجان مى آید، و آن اژدها مرگ است که منتظر است و پیوسته در طلب آدمى است، و آن عسل که او را فریفته و از همه چیز غافل کرده بود لذّتها و خواهشها و نعمتها و عیشهاى دنیاست، از خوردنى و آشامیدنى و بوئیدنى و لمس کردنى و شنیدنى و دیدنى. شاهزاده گفت: این مثل شگفتى است و با احوال دنیا مطابق است، برای دنیا و آنان که فریب آن را خورده اند، و در آن سستى مى کنند مثلى دیگر بیان کن.
سلمان فارسی
سلمان فارسی. دعوت فاطمه (س) و دعاى نور. عبدالله، فرزند سلمان از پدر خود روایت کرده است که: ده روز از وفات رسول خدا (ص) گذشته بود، وقتى از خانه بیرون آمدم، با على (ع) برخورد کردم، آن حضرت فرمود: اى سلمان! تو نیز بعد از وفات رسول خدا (ص) به ما جفا کردى؟ گفتم: اى مولاى محبوبم! من نامهربان نشده ام، آیا چگونه ممکن است در حقّ شما جفا شود؟ بلکه غم و اندوه حوادث تلخ پس از وفات رسول خدا (ص) مرا از زیارت شما بازداشت! آن حضرت فرمود: اکنون به خانه ما برو که فاطمه (س) مشتاق ملاقات توست و تحفه هاى بهشتى هم براى تو آماده کرده است... سلمان میگوید: با شتاب خود را به خانه فاطمه (س) رساندم و پس از آنکه آن بانو نیز از عدم حضور من گلایه کرد، آمدن فرشتگان بهشتى و تحفهها و مژده هاى بهشتى را به من اطلاع داد... (که در پستهای قبلی ذکر شد) پس از آن تقاضا کردم: اى بانوى من! دعایى را به من بیاموز که از بیمارى (تب) در امان باشم. آن بانوى بزرگ این (حِرز) و دعایى را که به (دعاى نور) معروف شده و مداومت بر خواندن آن، سبب مصونیت از تب میگردد، بدین شرح به من آموخت: بِسمِ الله الرّحمنِ الرَّحیمِ، بِسْمِ اللهِ النُّور، بِسمِ اللهِ نُورِ النُّور، بِسمِ اللهِ نُورٌ على نُور، بِسمِ اللهِ الّذی هُوَ مُدَبِّرُ الامورِ، بِسمِ الله الَّذی خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، الحمدُ للهِ الَّذی خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، وَ أنزَل النُّورَ على الطُّورِ، فی کتابٍ مَسْطورٍ، فی رَقٍّ مَنْشُورٍ، بِقَدَرٍ مَقْدُورٍ، على نبیٍّ مَحبُورٍ، الحمدُ للهِ الّذی هُوَ بالعِزِّ مَذکُورٌ و بِالفَخرِ مَشْهورٌ، وَ عَلَى السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ مَشکُورٌ، وَ صَلَّى اللهُ عَلى سَیّدنِا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرِین... سلمان میگوید: این دعا را من به بیش از هزار نفر از مردم مدینه و مکّه که گرفتار تب بودند آموختم و همه با عنایت خدا از بیمارى تب بهبود یافتند.
آیا حضرت فاطمه(س) پس از ظهور رجعت میکند؟ حدیثی در منابع روایی وجود دارد که حکایت از رجعت حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) بعد از ظهور امام زمان (عجلالله تعالی فرجه والشریف) دارد. داستان رجعت آن حضرت (سلاماللهعلیها) در ضمن روایتی طولانی که در پرسش مُفضّل از امام صادق (علیه السلام) مطرح شده، آمده است. مُفضّل میگوید از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم: آقا، آیا پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) و علی (علیهالسّلام) با قائم (عجلالله تعالی فرجه و الشریف)خواهند بود؟ فرمودند: آرى، والله پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) و علی (علیهالسّلام) ناگزیر می باید قدم روى زمین بگذارند.. اى مفضّل! گویا مى بینم که ما ائمه (علیهالسّلام) آن موقع جلوی پیامبر (صلیالله علیهوآله) جمع شده و به آن حضرت (صلیاللهعلیه وآله) شکایت میکنیم که امت بعد از وى چه به روز ما آوردند، و میگوییم امت، ما را تکذیب کردند؛ بى اعتنایى، نفرین، لعنت و تهدید به قتل نمودند، حاکمان ستمگر آنها ما را از وطن بیرون آورده به پایتخت خود بردند، و جمعى از ما را با سم و حبس کشتند. در این وقت پیغمبر سخت گریه میکند و میفرماید اى فرزندان من! هر چه به شما رسید بیشتر به جدّ شما رسید. آن گاه فاطمۀ زهرا (سلامالله علیها) مى آید و از ظلم هایی که در حق او و همسرش شده و غصب فدک (ملک خود توسط آنها) و رفتن به میان مهاجرین و انصار، و ایراد خطبه اش در خصوص غصب فدک، شکایت میکند. سپس نقل میکند که چگونه جمعى امیر المؤمنین (علیهالسّلام) را از خانه خود براى بیعت گرفتن در سقیفه بنى ساعده بردند،.. بنابر این، طبق این روایت که مفضّل از امام صادق (علیهالسّلام) نقل میکند، حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها) نیز جزو رجعت کنندگان خواهند بود/ بحار الانوار، ج ۵۳
ادامه از پست قبل؛ آغاز سال ۲۰۲۶ میلادی، مصادف است با یازدهم دی ماه ۱۴۰۴ هجری شمسی و یازدهم ماه رجب سال ۱۴۴۷ هجری قمری. آیا در این مدت، امکان رخداد این علائم وجود دارد؟ خسف دمشق و اوجگیری هرج الروم و سپس نبرد مهم و آخر، قوم مشرق زمینهساز ظهور با یهود مفسد اشغالگر قدس...
برخی از منابع عبری: تکلیف خاورمیانه تا قبل از سال میلادی ۲۰۲۶ مشخص خواهد شد (این ما هستیم که تکلیف شما چلغوزها رو روشن میکنیم) شاید باورتان نشه، اما به شدت علاقهمندم که این اتفاق زودتر رخ دهد، تا سیاهی شب، به اوج نرسه، طلوع فجر نمیشه، فقط کاش، نامردها این بار مرد باشند جلو بیایند، و فقط کُری نخوانده و صرفاً عملیات روانی نکنند، البته دو نکته را مجدد یادآوری میکنم: قبل از جنگ دوازده روزه، ما به زمان نیاز داشتیم. اکنون، زمان به شدت به ضرر دشمن است. یادآوری میکنم که آنها باید تا قبل از ۲۰۲۸، تمام پروندههای خود در جهان را حل کرده و سراغ چین بروند، غرب آسیا اولین و مهمترین ماموریت آنهاست. همچنین آنها راند دوم جنگ را آغاز نمیکنند، مگر مشروط به حل دو مشکل؛ مشکل اولشون: خیالشون از وضعیت انرژی راحت باشد. اینکه ایران به چرخهی انرژی در خاورمیانه آسیب نمیرساند! یا جایگزین جدید برای نفت و گاز کشورهای حاشیه خلیج فارس، پیدا شود؛ فعلا دیواری کوتاه تر از ونزوئلا پیدا نکرده اند. مشکل دومشون: انسجام ملی در ایران را بشکنند. مردم را به کمک نفوذیها ناراضی کرده و به خیابان بکشانند، ناامنی داخلی را رقم بزنند تا حمله هوایی خارجی، مکمل آشوب داخلی شود. فرض محال که محال نیست، بررسی احتمالات هم وظیفهی ما هست تا برای شرایط محتمل پیش رو، غافلگیر نشویم. البته که به الطاف بیکران الهی و خواست و ارادهی خداوند نیز، امید داریم و ضمن دعا برای یاری جبهه حق..
ترتیب علائم باقیمانده تا ظهور
۱- خسف حرستا و جابیه دمشق
۲- اعلام جداییطلبی مارقه الشام
۳- اوجگیری هرجالروم و جنگ جهانی
۴- حمله اخوان الترک به شرق سوریه
۵- جنگ محور مقاومت با یهود
۶- ورود مارقه الروم به رمله فلسطین
۷- خروج سفیانی از جنوب سوریه
صحیفه سجادیه
بینش معتزله بر قَدَری اندیشی مبتنی است و بینش اشعری بر قضائی اندیشی. و هر دو سر از جبر در میآورند؛ آنان به جبر قَدَری و اینان به جبر قضائی. در بینش معتزله قَدَرها (قوانین طبیعت) که خدا جهان را با آنها ساخته و به جریان انداخته، به حدی جبری کار میکنند که جائی برای خدا باقی نمیگذارند تا بتواند لطفی بر بنده ای بکند، یا دعائی را مستجاب کند. و در بینش اشعری قضاها و خواستهای الهی به حدی جبری هستند که اختیاری برای انسان نمیماند. در بینش معتزله جهان و انسان به سر خود رها شده است: یعنی تفویض. و در بینش اشعری هم قَدَرها و قوانین هستی هیچ کاره اند و هم انسان. مکتب امام صادق علیه السلام با فریاد بلند میگوید: لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِیضَ بَلْ أَمْرٌ بَیْنَ أَمْرَیْن. هم خداوند همیشه در کار است و هم قَدَرها و قوانین جهان، و هم انسان اختیار دارد. کار قوانین جهان و اختیار انسان نیز از ناحیه خداوند است. اما معلوم نیست که متفکران اشعری در این قرون متمادی، با این که به عدل باور نداشتند چگونه خدا را رحیم و رحمان میدانند؟ زیرا همانطور که بیان شد. اگر عدل نباشد رحیم بودن و رحمان بودن، بی معنی و واهی میشوند. که در بیش از صد آیه آمده، علاوه بر واژۀ (رحمة) و دیگر اشتقاقات آن، و نیز آیه هائی که خدا را (ودود) مینامند.
انجیل و ظهور مهدی موعود
انجیل لوقا: کمرهای خود را بسته، چراغهای خود را افروخته بدارید. و شما مانند کسانی باشید که انتظار آقای خود را میکشند، که چه وقت از عروسی مراجعت کند، تا هر وقت آید و در را بکوبد، بی درنگ برای او باز کنند. خوشا به حال آن غلامان که آقای ایشان چون آید ایشان را بیدار یابد … پس شما نیز مستعد باشید؛ زیرا در ساعتی که گمان نمیبرید پسر انسان میآید. و در آفتاب و ماه و ستارگان علامات خواهد بود و بر زمین، تنگی و حیرت از برای اُمّتها روی خواهد نمود، به سبب شوریدن دریا و امواجش. و دلهای مردم ضعف خواهد کرد از خوف و انتظار آن وقایعی که بر ربع مسکون ظاهر میشود، زیرا قوّت آسمان متزلزل خواهد شد. و آنگاه پسر انسان را خواهند دید که بر، ابری سوار شده با قوّت و جلال عظیم میآید/ قبلاً توضیح دادم مقصود از پسر انسان حضرت مسیح علیه السلام نیست، زیرا مطابق نوشته مستر هاکس آمریکایی در قاموس کتاب مقدّس این عبارت ۸۰ بار در انجیل و ملحقات آن (عهد جدید) آمده که فقط ۳۰ مورد آن با حضرت عیسای مسیح علیه السلام قابل تطبیق است. و امّا ۵۰ مورد دیگر از نجات دهنده ای سخن میگوید که در آخر زمان و پایان روزگار ظهور خواهد کرد و حضرت عیسی علیه السلام نیز با او خواهد بود، و او را جلال و عظمت خواهد داد، و از ساعت و روز ظهور او جز خداوند، کسی اطّلاع ندارد، و او کسی جز حضرت مهدی علیه السلام آخرین حجّت خدا نخواهد بود. برای طولانی نشدن پست، بعداً انجیل یوحنا رو هم بررسی میکنیم، انشاالله.
آفرینش و ریاضیات
دو نفر مشغول غذا خوردن شدند؛ یکی پنج قرص نان داشت و دیگری سه تا. مردی از کنار آنها میگذشت، گفتند: بنشین و با ما غذا بخور. نشست و با آنها غذا خورد. وقتی غذا به پایان رسید، هشت درهم گذاشت و گفت: این به عوض غذایی که خوردم و رفت. صاحب پنج قرص نان به دیگری گفت: پنج درهم مال من است و سه درهم مال تو. ولی صاحب سه قرص نان گفت: فقط در صورتی راضی میشوم که هشت درهم را به طور مساوی به دو قسمت تقسیم کنیم. چون اختلاف بالا گرفت، نزد مَولانا شَمس الدّین اَمیرَالمؤمِنین عَلیّ علیهالسّلام آمدند و ماجرا را نقل کردند. حضرت علی جانم بفداش، به صاحب سه قرص نان فرمود: به سه درهم راضی شو. گفت: نه، جز به حق راضی نمیشوم. عجب اسکولی بوده، حضرت فرمود: حق تو فقط یک درهم است. گفت: چطور؟ حضرت فرمود: تو سه قرص نان داشتی و دوستت پنج قرص نان که مجموعاً میشود هشت قرص نان. این هشت قرص نان را به ۲۴ ثلث تقسیم میکنیم (چون سه نفر بطور مساوی از غذا خورده اند، ۳×۸) سهم تو از این ۲۴ ثلث، ۹ ثلث میشود و سهم دوستت ۱۵. تو ۸ ثلث را خوردی، بنابراین، فقط ۱ ثلث از تو رفته و دوستت نیز ۸ ثلث خورده، بنابراین، ۷ ثلث از او رفته و مرد سوم هم ۸ ثلث خورده که هشت درهم، یعنی به عوض هر ثلث یک درهم، پرداخت کرده است. پس در عوض ۱ ثلث که از تو رفته یک درهم مال توست و در عوض ۷ ثلث که از دوست تو رفته هفت درهم مال اوست. این همان حق است که میخواهی. بصورت کاملاً منطقی صاحب سه قرص نان به یک درهم راضی شد، و آن دو درهمی را هم از دست داد. در آن زمان که این عربها سوسمار میخوردند و متاسفانه هنوز هم سوسمار خوردن در میان بعضی از اونها ادامه داره، دلم میسوزه که مولا علیهالسلام با این همه علم و دانش و تقوا، به گیر عجب جانورهای زبون نفهمی گرفتار بوده، و چقدر از دست این بیشعورها خون دل خورده و جفا و بی مهری دیده که شبها با چاه درد دل کرده، و گریه میکرده.
تفاوت مادّه اوّل جن و انسان در قرآن
خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخّارِ وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ (الرحمن) کلمه «صَلْصال» به معنای گل خشکیده ای است که وقتی زیر پا میرود صدا میکند، و کلمه «فخّار» به معنای سفال است. و مراد از انسان در اینجا نوع آدمی است، و منظور از خلقت انسان از صلصال چون سفال، این است که خلقت بشر بالاخره منتهی به چنین چیزی میشود. بعضی گفته اند مراد از انسان در آیه فوق شخص آدم علیه السلام است. وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ! کلمه «مارِج» به معنای زبانه خالص و بدون دود از آتش است. بعضی گفته اند: به معنای زبانه آمیخته با سیاهی است، و مراد از «جانّ» نیز مانند انسان نوع جن است، و اگر جن را مخلوق از آتش دانسته، به اعتبار این است که خلقت جن منتهی به آتش است، و بعضی گفته اند: مراد از کلمه «جانّ» پدر جن است، همانطور که گفته اند مراد از انس پدر انسانها آدم علیه السلام است/ المیزان ج، ۳۷
اگر چه انتخابات عراق با پیروزی قاطع شیعیان و جریانهای همسو با ایران و محور مقاومت به پایان رسید؛ لیکن اسقاطیل هر کاری بکنی مثله گربه بازم چهار دست و پا پایین میاد، فعلاً رسانههای عراقی این پیروزی را به جبهه مقاومت تبریک گفتند. در انتخابات پارلمانی عراق، ائتلاف حامی محمد شیاع السودانی بیشترین کرسیها را کسب نموده و پس از او، ائتلاف حامیان نوری المالکی و هادی العامری که از نزدیکترین چهرههای شیعه به ایران، حامی و موسس حشدالشعبی هستند، و خوشبختانه به پیروزی رسیدند. وزارت خارجه آمریکا در بیانیهای، خواستار خلع سلاح نیروهای حشدالشعبی یا بسیج مردمی عراق شده، که قطعاً حرف مفتی زده! در پاسخ، شیاع السودانی نخستوزیر عراق، با پاسخی هوشمندانه، شرط تجمیع سلاح در عراق و ادغام حشد در ارتش را، خروج نیروهای ائتلاف یانکی دانکی های آمریکایی از این کشور اعلام کرده، که مورد اعتراض یانکیهای دانکی و فضول واقع شده، احتمالاً پس از انتخابات عراق، شاهد تحرکات ارتش تروریستی سنتکام آمریکا و اسقاطیل در همراهی با جناحهای خبیث و معاند عراقی، بر علیه مقاومت عراق باشیم. حزبالله عراق گفت: ما در آستانهی جنگی همهجانبه علیه رژیم صهیونیستی از چند جبههی مقاومت هستیم.
کابالا
محی الدین به حدّی فکر بشر را وارونه میکند که «خیال» را به «عین» و عین را به خیال تبدیل میکند و همینطور عینیت هستی و جهان هستی را به خیال و تخیلات را به عینیت تبدیل میکند. او با این روند واقعاً جامعه متمدن و پیشرفته مسلمانان را به سقوط کشانید. البته تصوف و صوفیان پیش از محی الدین همه کارها را کرده و زمینه را برای محی الدین آماده کرده بودند و سقوط مسلمانان غیر از تصوف و خیال گرائی صوفیان، عامل دیگری نداشته است. صوفیان کردند و چه کردند! فیضان وجود خدا: یعنی وجود خدا بر وجود اشیاء کائنات، فیضان دارد و در وجود هر چیز سریان دارد (وجود خدا در همه چیز هست) و این یکی دیگر از اصول کابالیسم است. نفوذ: محی الدین در «فصّ آدم» میگوید: اگر سریان وجود خدا در موجودات نباشد عالَم، وجود نمیداشت. پیش از محی الدین در زبان صوفیان ممالک اسلامی، سخن از گزافه «وحدت وجود» بود. اما فیضان و سریان، باری شدید از «حرکت» و «تغییر» دارد که خداوند را نیز متغیر و متحرک میکند که با «مطلق بودن خدا» یعنی با خدائی خدا تناقض دارد. و این جنونی است مبتنی بر جنون «عدم بطلان تناقض». محی الدین این اصل کابالائی را نیز به جوامع اسلامی نفوذ داد و ملاصدرا و پیروانش با اختراع «فیض اقدس و فیض مقدس در وجود» آن را پرورانیدند. ملاصدرا کتابی دارد بنام «سریان الوجود».
اسناد لانه جاسوسی
محرمانه، ملاحظات در جلد (منظور پاسپورت است) بنابراین اطلاعات شخصی در پاسپورت، شما مجرد، متولد آنتورپ Antwwerp بلژیک، ۸ جولای ۱۹۳۴، رنگ چشم آبی، فاقد علامت مشخصه، قد تقریبا ۱۸۸، شغل نماینده بازرگانی و تجارتی هستید. این غیر ممکن نیست که یک بلژیکی الاصل که به زبان فلمنگی Flemish صحبت میکند در قسمت فرانسوی زبان بلژیک زندگی بکند. مانند جه ته Jette تو میتوانی (دروغ) بگویی که در آنتورپ به دنیا آمده ای؛ با یک کمپانی که اداره ای در آنتورپ داشته، کار کرده ای و بعدا به اداره اصلی در براسل منتقل شده ای علیرغم اینکه فاصله براسل و آنتورپ ۹۰ دقیقه رانندگی است، تو تصمیم گرفتی که در حومه براسل، جه ته، زندگی بکنی. این (مطالب)، صدور محلیِ مدارک شما را توجیه خواهد کرد. در حالیکه در براسل کار میکردی به اروپا مسافرت تجاری کرده ای (که در پاسپورت تو نوشته شده) و حالا به قسمت خاورمیانه کمپانیت منتقل شده ای (بدون شرح)
یک شبهه. چرا ما انسانها مثل آب خوردن گناه میکنیم؟ ولی به زور میتونیم توبه کنیم یا بزور جلو خودمونو میگیریم که گناه نکنیم؟ ولی گناه روصاف میریم وراحت؟ پاسخ: امام باقر (علیهالسّلام) فرمودهاند: شگفتا که مردم از ترس بیماری در خوردن غذا احتیاط و امساک میکنند ولی از بیم آتش دوزخ از گناه خودداری نمیکنند. خداوند به عزیر نبی وحی کرد: ای عزیر! گاهی که در معصیت افتادی به کوچکی آن نگاه نکن، بلکه نگاه کن به بزرگی کسی که نافرمانیاش کردهای یعنی خداوند متعال. از اینجا میتوان حدس زد که چرا اصرار بر گناهان صغیره، کبیره شمرده میشود، زیرا اصرار بر گناه دلیل بر روح تمرّد و طغیان است و در نتیجه، باعث عظمت گناه میشود، هر چند خود عمل خیلی زشت نباشد. در حدیث آمده است: اعظم الذُّنوب ذنبا ما اصَرَّ علیه صاحبهُ: بزرگترین گناه آن است که صاحبش بر آن اصرار ورزد. انسان نباید هیچگاه گناه را کوچک بشمرد و در مقام تدارک و جبران بر نیاید. امیرالمؤمنین (علیهالسّلام) میفرماید: گناه کم را کوچک نشمارید، زیرا گناهان کوچک به حساب شما نوشته میشود، که در اثر تکرار و اصرار، به گناه بزرگ برمیگردد. در روایتی از امام باقر (علیه السلام) آمده است: اصرار بر گناه این است که انسان گناه کند و استغفار نکند، و تصمیم بر توبه و بازگشت نگیرد. و روایتی دیگر از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین است: اصرار بر گناه ندارد، کسی که استغفار میکند، اگرچه در روز هفتاد بار یک گناه را انجام بدهد. افرادی که اصرار بر گناه دارند و هیچ اقدامی برای توبه و استغفار انجام نمی دهند، سرانجام سختی پیش رو دارند. خداوند تعالی میفرماید: هنگامی که بنده ی من خواهشهای نفسانی خویش را بر طاعت من ترجیح دهد، کمترین کیفری که در حق او روا میدارم آن است که او را از لذت مناجات خودم محروم میسازم. فسادآورترین عامل برای قلب انسان، اصرار بر گناه است. کسی که بر گناهش اصرار میکند و توبه نمیکند، نمیتواند حق و باطل را از هم تشخیص دهد و همه چیز برایش وارونه میشود. قرآن میفرماید: سرانجام کسانی که به گناه اصرار میورزند به تکذیب آیات خدا و مسخره کردن آن میرسند. انسان در ابتدای انجام گناه، ممکن است احساس پشیمانی کند، اما پس از مدتی که آن گناه را تکرار کرد، برایش عادی شده و دیگر حس پشیمانی ندارد. به مرور زمان حتی ممکن است عبودیت خود را نیز از دست بدهد و به کفر و الحاد مبتلا شود. اگر فرد از گناه خود توبه نکند، به مرور زمان از خداوند متعال دور شده و توفیق توبه از او سلب میشود، و دلش سیاه و تیره میگردد.
ابوذر غفاری و غلط کاری احمد امین
احمد امین در فصل اول از کتابش فجر الاسلام در اخباری که در کتب معتبره علمای سنی راجع به علم مَولانا شَمس الدّین اَمیرَالمؤمِنین عَلیّ علیهالسّلام نقل شده، مانند حدیث (أنا مدینة العلم وعلیّ بابها: من شهر علمم و علی دروازه آن است) و ندای (سلونی قبل أن تفقدونی: سؤال کنید از من قبل از اینکه مرا نیابید) دادن آن حضرت و کلام (سلونی عن کتاب الله فإنّی أعلم ممّن نزلت وفی أیّ شیء نزلت: سؤال کنید از من از کتاب خدا، پس به درستی که من داناترم برای چه کسی نازل گردیده، و برای چه چیز نازل شده) و امثال اینها گفت و گو میکند و آنها را از مجعولات شیعه و واهی میداند. ولی عجب آنکه در صفحه بعد قول عکرمه غلام بربری مجهول الحال را که میگوید: (بر تفسیر تمام قرآن واقفم) نقل میکند و رد نمیکند، اینم حکایت یک بام و دو هواست، این نیست مگر عین تعصّب و بی اطلاعی از علم درایه و حدیث، یا عناد و لجاج و خباثت فطرت. در فصل اول کتابش راجع به ابی ذر غفاری که دومین مرد پاک از صحابه رسول خدا بوده، خود احمقش هم در آخر مقالش تصدیق میکند که ابی ذر از پاک ترین اصحاب پیغمبر و مرد متقی و پرهیزکار بوده ، نسبت عقیده اشتراکی (یعنی، مارکسیستی) میدهد و تهمتهای ناروا به آن مرد پاک میزند و او را اتباع عبدالله بن سباء یهودی میخواند! و حال آنکه در احادیث معتبر در کتب اکابر علمای اهل تسنّن بسیار رسیده است که رسول اکرم فرمود: خدا مرا امر نموده چهار نفر را دوست بدارم که یکی از آنها ابی ذر غفاری است. چنانچه اکابر علمای سنّی از قبیل: ابن حجر مکی در صواعق محرقه و احمد بن حنبل در مسند و شیخ سلیمان بلخی حنفی در ینابیع المودهْ و ابن عبد البر در استیعاب و دیگران.. نقل نموده اند. تنها جُرمی که ابی ذر غفاری و آن مؤمن موحّد پاک را مبغوض احمد امین و طبری و غیره قرار داده که او را متهم به تبعیت ابن سباء لعین و اشتراکی بخوانند، آن است که مطیع امر رسول خدا بوده و به امر آن حضرت، تابع مولانا علی علیه السّلام، و از بیعت ابی بکر سرپیچی نموده، و در منزل آن حضرت معتکف گردیده و موقع تبعید در شامات، مردم را به خلافت و امامت علی علیه السّلام (طبق وصیت پیامبر) میخوانده و خلافت دیگران را بر خلاف حق میدانسته، و آنچه از رسول اکرم درباره علی علیه السّلام شنیده بود، به مردم میرسانید. همین عمل آن مرد بزرگ صحابی، سبب بغض و کینه ی فراوان گردید که او را مورد تیرهای تهمت قرار دهند. بدیهی است که از آثار جهل و عناد و تعصّب است که محبوب خدا و پیغمبر را اشتراکی مزدکی و تابع ابن سباء لعین بدانند. عجبا! نمینویسند ابی ذر تابع و شیعه ی خالص الولای علی بن ابی طالب علیه السّلام و پیرو طریقه ی آن حضرت به امر خدا و رسول او بوده، با کمال وقاحت مینویسند: تابع عبدالله بن سباء لعین و اشتراکی بوده، نوشتهها و تهمتهای این قبیل نویسندگان خائن است که بهانه به دست دشمنان دین داده و راهی برای تبلیغات آنها باز نموده، چنانچه شنیده میشود کمونیستهای عرب (شیوعی ها) مخصوصاً مصریها برای فریب قلوب جوانان بی خبر و بی خرد مسلمان، به همین نوشتهها استناد جسته، میگویند و مینویسند دین اسلام دین کمونیستی است؛ به دلیل آنکه ابی ذر غفاری از اصحاب پاک پیغمبر اسلام، مردم را امر به اشتراک مینموده! اینجاست که باید گفت: آتش به جان شمع فتد کین بنا نهاد. خداوند بشکند دست وقلمی را که چنین تهمتهای ناروا و نسبتهای دروغ را روی تعصّب به اصحاب پاک رسول خدا میدهند، تا بهانه ای به دست دشمنان افتاده، وسیله تبلیغات برای عقاید باطله خود قرار دهند. عجبا! مینویسند: چون ابی ذر در شامات، به اغنیا و متموّلین میگفت: با فقرا مساعدت و مواسات کنید؛ اگر پولها را جمع کنید و نگهداری نمایید، روز قیامت با همین سیم و زرها، سر و صورت و پشت و پهلوی شما را داغ میکنند، پس از این جهت، این عقیده اشتراکی شبیه آیین مزدکی میباشد، اولاً ما در آن زمان نبوده و نمیدانیم آن جناب چگونه بیاناتی مینموده. بدیهی است قلم در دست دشمن بوده، هرچه خواسته نوشته، و حاکم شام، دشمن علی بن ابی طالب علیه السّلام قطعاً نمیخواسته این تبعید ظالمانه خلیفه غاصب، نسبت به این یار، دوست و طرفدار علی علیه السّلام، و موحّد پاک حقیقی را به خوبی جلوه دهد. ولی اگر همین عبارتی را که صاحب فجرالاسلام چلغوز نوشته، مورد دقت قرار داده، بخواهیم قضاوت کنیم، میبینیم عین ترجمه ی قرآن مجید است که در سوره (توبه) فرماید: وَالّذِینَ یَکْنِزُونَ الذّهَبَ وَالْفِضّةَ وَلاَ یُنفِقُونَهَا فِی سَبِیلِ اللهِ فَبَشّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِیمٍ * یَوْمَ یُحْمَی عَلَیْهَا فِی نَارِ جَهَنّمَ فَتُکْوَی بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هذَا مَا کَنَزْتُمْ لأَنْفُسِکُمْ: آنان که جمع و ذخیره میکنند طلا و نقره را و انفاق نمیکنند در راه خدا، پس بشارت ده آنها را به عذابی دردناک در آن روزی که گرم کرده و گداخته شود در آتش دوزخ؛ پس داغ کرده شود به آن طلا و نقرههای گداخته پیشانیها و پهلوها و پشتهای ایشان، و گویند این است آنچه جمع و ذخیره نهاده بودید برای خودتان. آنچه در اخبار و تفاسیر فریقین رسیده، مخصوصاً اکابر علمای سنی، مانند امام فخررازی در تفسیر مفاتیح الغیب و دیگران ذیل این آیه شریفه قضیه را نقل می نمایند، آن است که ابی ذر غفاری در شامات مقابل متموّلین همین آیه مذکور را میخوانده، چون با معاویه لعنة الله علیه اختلاف عقیده داشته و گفتار ابی ذر بر خلاف میل و سیاست حکومت معاویه ملعون بوده، و زیر بار میل او هم نمیرفته. لذا سعایت نامه برای عثمان نوشت و امر را به خلاف جلوه داد. فلذا امریه عثمان صادر شد ابی ذر را به مدینه آوردند و از آنجا به ربذه تبعید نمودند، چنانچه در خبر زید بن وهب که عموم مفسّرین سنی حتی امام فخر رازی هم نقل نموده، این قضیه واضح و آشکار است که ابی ذر بر اهل شام آیه زکات را قرائت نمود، نه دعوت به مسلک اشتراکی، منتهی معاویه میگفت این آیه درباره اهل کتاب است. ابی ذر میفرمود درباره آنها و ما وارد آمده. معاویه از این گفتار رنجیده و ترسید و برای او پاپوشی ساخت که منجر به شهادت او شد. هیچ یک از علمای سنی چنین نسبتی را که احمد امین به آن مرد پاک موحّد داده، نداده اند بلکه برخلاف این عقیده، حقایقی نوشته اند که ابی ذر به واسطه ی قرائت آیات قرآن، مردم را امر به اجرای احکام اسلام مینموده که از جمله ادای زکات بود. عوض آنکه از روی علم و انصاف تصدیق کنند که این عقیده ی محمدی است، طبق صراحت قرآن مجید، روی غرض ورزی و تعصّب جاهلانه، یک مرد موحّد کامل، مانند ابی ذر غفاری را سست عقیده و فریب خورده ی عبدالله بن سباء ملعون قرار میدهند و به جامعه عوام، او را مزدکی و اشتراکی
معرفی مینمایند حال آنکه دیگران از اکابر علمای سنی نوشته اند ابی ذر فقط همین آیه را بر اهل شام قرائت مینموده است. وای بر احمد امین بیچاره از آن روزی که محکمه عدل الهی تشکیل شود، اگر معتقد به آن روز باشد، و در مقابل خود، پیرمرد نود ساله ی مؤمن موحّد از اصحاب خاص و محبوب رسول خدا را ببیند، نمیدانم از این تهمتی که زده چه جواب خواهد داد. واقعاً جای تعجّب است که این اشخاص، از طرفی انتقاد از شیعه میکنند که چرا بر بعضی از اصحاب پیغمبر خُرده گیری میکنند و انتقاد میکنند و حدیث (أصحابی کالنجوم) را به رخ ما میکشند که نباید به اصحاب پیغمبر توهین و یا انتقادی نمود، ولی خودشان هر اراجیفی که میخواهند به اصحاب پیغمبر میگویند و مینویسند، حتی نسبت کفر و شرک به آنها میدهند و احدی حق جواب به آنها نباید داشته باشد! اگر تبعیض بد است، همه جا باید بد باشد و اگر انتقاد جایز است، چرا وقتی شیعیان مطابق آنچه علمای تسنّن در کتب خودنوشته اند، مینویسند یا نقل مینمایند، مشرک میشوند و آنها را رافضی میخوانند! ولی وقتی خودشان نوشتند و از صحابه خاص پیغمبر و محبوب آن حضرت، بنابر روایات منقوله ی خودشان، انتقاد میکنند، بلکه توهین نموده و نسبت شرک و بی دینی میدهند، صحیح و بجا میباشد؟ حرف منطقی جواب منطقی میخواهد، توهین و تکفیر جواب نیست، درد دلها بسیار است، بگذاریم و بگذریم.
حدیث :
یوسف بزاز گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که مى فرمود: هرگز دو نفر با یکدیگر در کارى به خصومت بر نخاسته اند که یکى در مورد دیگرى جانب انصاف را رعایت کند و او نپذیرد جز اینکه خداوند شخص منصف را بر دیگرى چیره مى گرداند.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: به راستى که براى خداوند بهشتى هست که جز سه کس به آن بهشت داخل نشوید یکى از آنان کسى است که در مورد خود به حق حکم کند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: آیا به تو در مورد سخت ترین چیزهایى که خداوند بر بندگانش واجب ساخت خبر دهم ؟ منصفانه رفتار کردن درباره خود با مردمان و یارى رساندن به برادران در راه خدا عزوجل و به یاد خدا بودن در هر حالى ، پس اگر طاعتى به وى عرضه گردید به آن عمل کند و اگر گناهى به او عرضه شد آن را ترک گوید.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که مى خواهد که خداوند او را در بهشتش جاى دهد پس باید اخلاقش را نیکو سازد و درباره خود منصفانه رفتار کند و به یتیم ترحم آورد و ناتوان را یارى دهد و براى خداوندى که او را آفریده است فروتنى و تواضع کند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که مرتکب گناهى شده باشد، پس از آن بداند که خداوند بر گناه او واقف است، اگر بخواهد مى تواند او را کیفر دهد و اگر بخواهد مى تواند او را ببخشاید، چنین کسى اگر چه طلب مغفرت هم نکند خداوند از گناهش در میگذرد.
سلااااااامعلیکوووم چطوری؟؟
مردی از دیوانه ای پرسید: اسم اعظم خدا را میدانی؟دیوانه گفت: نام اعظم خدا، نان است اما این را جایی نمیتوان گفت. مرد گفت: نادان! شرم کن! چگونه اسم اعظم خدا، نان است؟ دیوانه گفت: در قحطی نیشابور چهل شبانه روز میگشتم، نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم، و نه درِ هیچ مسجدی را باز دیدم؛ از آنجا بود که فهمیدم نام اعظم خدا و بنیاد دین، نان است/ مصیبت نامه عطار

پنج حقیقت تلخ زندگی که باید بپذیریم:
هیچ چیزی در دنیا جز مادر واقعی نیست.
کسی که پول ندارد، احترام هم ندارد.
مردم باطن خوب را دوست ندارند و ظاهر خوب را ترجیح میدهند.
مردم به پول احترام می گذارند، نه به شخصیت.
از کسی که بیشترین عشق و علاقه رو بهش داری، بیشترین آسیب رو خواهی خورد.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت چهارم)
آیا پیامى دارید؟ (خطاب به روح)... میز حرکت کرد؛ یعنى، آرى. پیام به روش حروف الفبا گرفته شد. پیام این بود. چ گ و ن ه ا س ت خ و د ر ا ب ن م ا ى ا ن ى م (چگونه است خود را بنمایانیم؟) با شنیدن این پیام، حالت عجیبى به همه حضّار دست داد. همه در فکر بودند که روح چگونه میخواهد خود را به ما نشان دهد؟ بح بح! چقدر خوب که ما خود روح را، ولو در قالب مثالى، ببینیم؛ چه منظره جالبى! دیگر همه چیز آفتابى خواهد شد و یقین خواهیم کرد. من هم خود را آماده براى مشاهده روح میکردم؛ ولى به خود تلقین کردم مبادا تحت تأثیر وضع مجلس واقع شوم و بر اثر قدرت تخیّل، یک چیز خیالى در نظرم مجسّم بشه. به هر حال با بى صبرى انتظار داشتم این روح ناشناس را زیارت کنم! امّا ناگهان مشاهده کردیم حال مدیوم، به هم خورد. به یک گوشه اطاق، نزدیک به سقف خیره شد؛ مثل این که نور خیره کننده اى را دیده باشد، چشم خود را جمع کرد، و سپس روى هم گذاشت و حالش منقلب تر شد، و سر خود را روى میز گذاشت و مدّتى مکث کرد و سپس سر خود را بلند کرد و مانند اینکه از خواب عمیقى بیدار شده باشد، و یا از یک حادثه هولناک طولانى نجات پیدا کرده باشد؛ خسته و کسل و بسیار ناراحت به نظر میرسید؛ بلافاصله از پشت میز پایین آمد و روى زمین نشست، و هنگامى که حال او عادى تر شد سؤال کردیم: چه دیدى که ما هیچ کدام ندیدیم؟
گفت: سیّد محترمى را دیدم با چشمى سرخ شده.
گفتم: به قیافه آیةاللّه بروجردى نبود؟
گفت: نه!
- مثلًا فکر میکنید کی بود؟
- نمیدانم.
و به این ترتیب عملًا جلسه پایان یافت و ما نتوانستیم نشانه خود را از روح مرحوم آیةاللّه بروجردى بگیریم و ساعت نزدیک ۱۲ شب بود! و از آن وقت تا کنون هنوز در فکرم که اگر بنا شود یک روح خود را براى اطمینان خاطر، نشان دهد تا او را تماشا کنند، آیا باید خودش را به ما نشان بدهد که در صدد تحقیق هستیم؛ یا به مدیوم که همه چیز را دیده و قبول دارد؟ چرا این روح ناشناس آنقدر بى مرحمتى کرد و لااقل خود را به ما حاضران که براى تحقیق به آن جلسه آمده بودیم نشان نداد؟ چرا روح آیةاللّه بروجردى، با آن همه اصرار و خواهش ما، از دادن یک نشانه جزئى و حتّى از برقرار ساختن ارتباط مجدّد خوددارى نمود؟ چرا این مدیومها سر بزنگاهها طفره میروند، و چرا آخر سر، حالشان به هم میخورد؟ اینها سؤالاتى بود که پاسخى براى آن نیافتیم... و قضاوت آن به عهده خود شما. اینها است که همه این ارتباطها را مشکوک و فاقد ارزش علمى نشان میدهد. نقاط مشکوک در این ارتباطها صاف و صریح باید گفت: ارتباط با ارواح به دلائلى که ارائه خواهم داد، امکان پذیر است، و هیچ دلیلى بر انکار آن ندارم، ولى براى آن، شرایط و آمادگیهاى فراوان لازم است، و مانند هر کار دیگر، تخصّص و استعداد خاصّى میخواهد، و بدون تخصّص، ممکن نیست. گفتگوى ما (فعلًا) درباره موج میزگرد است که هرکس مایل باشد بتواند بدون هیچ گونه قید و شرط این دستگاه ارزان قیمت و ساده را در خانه خود تهیّه کرده، وقت و بى وقت بوسیله آن، با جهان ارواح ارتباط برقرار سازد، و به آسانى، حتّى آسان تر از مراجعه به مطبّ یک پزشک ساده معمولى، با روح بوعلى سینا تماس بگیرد، و براى آقازاده و خانم زاده و سایر اهل بیت نسخه طبّى، بدون حقّ ویزیت، از ابن سینا دریافت کند. حقیقت این است که ما این موضوع را به یک سرگرمى و بازیچه شبیه تر میدانیم تا به یک واقعیّت! مخصوصاً این روزها که کار میزگرد به ابتذال کشیده شده و تا سرحدّ یک وسیله خطرناک براى تصفیه حسابهاى شخصى، یا اثبات عقاید خصوصى و مسلکى، پیش رفته است، و دستاویزی براى دروغ بستن به این و آن شده. موج اخیر میزگرد، مثل خیلى چیزها، از سوغاتهاى غرب است که از نوشتهها و مجلّات آنها ترجمه شده است. میگویند: در حدود ۱۲۰ سال پیش این بازى در آمریکا بشدّت رواج یافت و مد روز شد، و اکنون نیز وسیله بعضى از مجلّات غرب زده ما این سرگرمى به ضمیمه مسائل خرافى بى اساسى مانند مسئله تناسخ و حلول در محیط ما رواج یافته است. براى این که بدانید کار ارتباط با ارواح در محیط ما به کجا کشیده شده، و به چه صورتى درآمده است، مضمون یکى از نامه هایى که به دنبال آن دعوت عمومى، به دست ما رسیده است (با کمال معذرت) از نظر شما مى گذرانم: آقاى ناشناسى در نامه بدون امضاى خود مى نویسد: ما هم بوسیله میزگرد با همان تشریفاتى که شما نوشتید (بدون میخ و...) با ارواح تماس برقرار مى کنیم! منتها فرقى که کار ما با دیگران دارد، این است: پس از آن که تماس برقرار شد، قلم را به دست گرفته و نوک آن را روى کاغذ میگذاریم، این قلم بوسیله روح متوفّى گردش کرده! پاسخ سؤالات ما را مینویسد؛ امّا همه حروف را متّصل و سرهم مى نویسد و گاهى هنگام احضار بعضى از ارواح، به جاى روح مورد نظر، روح مزاحمى مى آید! مثلًا، روح یکى از فامیل را خواستیم، دستگاه به گردش آمد، امّا روح مزاحمى بود و ما سؤال و جوابهاى زیر را با او ردّوبدل کردیم؛ سؤال و جوابها چنین بود:
س- شما کى هستید؟
ج- یک سرباز اردنى که در جنگ شش روزه کشته شدم!
س- قبر و محل دفن شما کجاست؟
ج- من قبر ندارم!
س- از ما چه میخواهی؟
ج- احتیاج به خیرات دارم!
س- چى براى شما خیر کنیم؟
ج- شکر پنیر!
پس از آن که مقدارى شکرپنیر براى او فرستادیم، مجدّداً او را احضار کردیم:
س- آیا خیرات که کردیم، رسید؟
ج- بله، ممنونم!
س- آیا اظهار تشکّر از ما نمیکنى؟
- بعد دیدیم یک چیزها روى کاغذ منعکس گردید و بعد که ارتباط قطع شد، نگاه کردیم، دیدیم عکس خود را کشیده است، در حالیکه سلام نظامى داده. این یک نمونه ابتذال مسئله ارتباط با میزگرد است؛ تو خود بخوان حدیث مفصّل از این مجمل! چرا میز حرکت میکند؟ اکنون برگردیم به تجزیه و تحلیل موضوع میزگرد. ادامه دارد..
یکی از مهم ترین عوامل نابودی رابطه، ترس از دست دادنه، ترس از آینده و جدایی، کسانی که از ترس از دست دادن، دارن خودشون رو گم میکنن، به مرور دیگه نه دوست داشتنین، نه قابل تحسین شدن، این ترسی که در وجود بعضی از ماهاست، به شدت به ما انرژی منفی میده، وما را ذلیل و برزخی میکنه، و از جذابیت و اقتدار ما کم میکنه، مدام فکر میکنیم، وای اگه منو تنها بگذاره؟ اگه بره؟ اگه منو ول کنه؟ اگـه عاشق کسی دیگه بشه؟ چه کار کنیم؟ این انرژی منفی که از ترس میاد، باعث میشه رفتارهایی داشته باشیم که دافعه ایجاد میکنه؟ وقتی یکی مطمئن بشه که مخاطبش، ترسِ از دست دادنشو داره، دیگه نه سعی
میکنه دل بدست بیاره، نه تلاش میکنه رابطه رو نگه داره. کسی که ترس از دست دادن داره، دائم در حال چسبیدن، باج دادن در رابطه و کنترل گری هستش، همیشه در حال انتظار و مراقبته، نه شاده، نه خود ساخته، دیگه نمیتونه رشد کنه، هیج وقت اجازه نده همسرت بگه که من از انتخابم پشیمونم.
مادّه اولیّه آفرینش جن در قرآن
سوره حجر: سوگند میخوریم که ما خلقت نوع آدمی را از گلی خشکیده که قبلاً گلی روان و متغیر و متعفن بود آغاز کردیم، و نوع جِن را از بادی بسیار داغ خلق کردیم، که از شدت داغی مشتعل گشته و آتش شده بود. ظاهر مقابله ای که در میان جمله «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ، » و جمله «وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ» (حجر) برقرار شده، این است که همانطور که جمله اولی در صدد بیان اصل خلقت بشر است، جمله دومی هم در مقام بیان همین معنا باشد. پس نتیجه این میشود خلقت جانّ در آغاز از آتشی زهر آگین بوده است.
اگر در آیه مورد بحث مبدأ خلقت جنّ را از نار سموم دانسته، با آیه سوره «اَلرَّحْمن» که آن را «مارجی از نار» نامیده و فرموده: «وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ» منافات ندارد، زیرا مارج از آتش شعله ای است که همراه دود باشد، پس دو آیه روی هم مبدأ خلقت جن را باد سمومی معرفی میکند که مشتعل گشته و بصورت
مارجی از آتش در آمده است. اما در مورد تکثیر نسلهای بعدی و نحوه تناسل جن «وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ» (حجر) آیا نسلهای بعدی «جانّ» هم مانند فرد اوّلشان از نار سموم بوده به خلاف آدمی که فرد اوّلش از صلصال و افراد بعدش از نطفه او، و یا جن هم مانند بشر است، از کلام خدای سبحان نمیتوان استفاده کرد، زیرا کلام خدا از بیان این جهت خالی است. تنها چیزی که در آن به چشم میخورد و میتوان از آن استشمام پاسخی از این سئوال نمود، این است که یک جا برای شیطان ذریه سراغ داده و فرموده: «اَفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ اَوْلِیاءَ مِنْ دُونی؟ آیا بجای من، شیطان و ذریّه او را اولیای خود میگیرید؟ » (کهف) و جای دیگر هم نسبت به مرگ و میر به آنها داده و فرموده: قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ، قبل از ایشان اقوامی از جن و انس بودند که از بین رفتند (فصلت) از این دو نشانه میتوان فهمید که تناسل در میانه اجنه نیز جاری است، زیرا معهود تکثیر نسلهای بعدی و نحوه تناسل جنس و مألوف از هر جانداری که ذریّه و مرگ و میر دارد، این است که تناسل هم داشته باشد، چیزی که هست این سئوال بدون جواب میماند که آیا تناسل جن هم مانند انس و سایر جانداران است و یا به وسیله دیگری؟ / المیزان ج، ۲۳
علی نامه
ناشر در مقدمه کتاب گفته: حماسه ای شیعی از قرن پنجم، این مقاله پیشتر در مجلهٔ دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد پاییز و زمستان ۱۳۷۹ به چاپ رسیده است. آنچه پیش رو دارید همان مقاله است که با تجدید نظر و مقابله مجدد با نسخهٔ علی نامه و تأیید و موافقت استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی بار دیگر به چاپ میرسد (مرکز پژوهشی میراث مکتوب) به چشم خود ندیدم باور نکردم، شما نیز حق دارید که باور نکنید، یک حماسه منظوم پارسی، در مناقب و مغازی امام علی بن ابی طالب (علیه السلام) از قرن پنجم یعنی حدود نیم قرن بعد از نشر شاهنامه فردوسی، و در حجم حدود دوازده هزار بیت با اسلوبی کهن و نوادری از لغات و ترکیبات که گاه در فرهنگها، شواهد آنرا به دشواری میتوان یافت. پیش از اینها تصوّرِ مورّخانِ ادب فارسی برین بود که حماسههای شیعی خاص تحولات فرهنگی ایران بعد از مغول و حتی بعد از عصر تیموری است و شعری شیعی که در آن مجموعه عقاید شیعیان اثنا عشری انعکاس داشته باشد، و شبهه اعتقادات دیگر مذاهب اسلامی در آن نباشد، بعد از سنایی وارد ادب فارسی شده است؛ اگر چه در آن شعرهای سنایی جای تردید باقی است، و از لحاظ نسخه شناسی تمامی آن شعرها جای نقد و نظر دارد. اما منظومۀ مورد نظر ما که در بحر متقارب سروده شده و به گفته سراینده اش (به لا لفظ. عجم در عروض عرب) سراسر آن در مناقب و مغازی امام علی بن ابی طالب (علیه السلام) با ناکثین و قاسطین است و یکسره در خدمت اعتقادات شیعی. گوینده آن، که به تصریح متن کتاب متولد ۴۲۰ هجری است این منظومه را در ۶۲ سالگی و در سال ۴۸۲ هجری به احتمال قریب به یقین در خراسان، و شاید هم ناحیه بیهق، منظوم کرده است، و آنرا به یکی از اشرافِ ساداتِ عصر، یعنی علی بن طاهر عریضی از سادات ناحیه تقدیم داشته است. شاعر که به تکرار نام و تخلص خود را (ربیع) اعلام میکند اشاراتی به زندگی خود، بیش و کم دارد و از مطاوی گفتار او میتوان دانست که وی شاهنامه فردوسی را پیش چشم داشته و گاه به آن اشاره دارد. فردوسی را با احترام بسیار یاد میکند، اما شاهنامه را به این سبب که (مغ نامه) است و (دروغ)، چندان نمی پسندد. میگوید شاهنامه زیباست اما دروغین است.
عدم بارش باران و خشکسالی و شایعه استفاده از اسلحه هارپ و راه حلهای موجود: کشور عزیز ما از لحاظ ژئوپولوتیک جغرافیایی، در بهترین نقطه دنیا قرار گرفته، چه از لحاظ آب و هوایی که چهار فصل رو کاملا به صورت یکسان داریم و چه از لحاظ منابع معدنی و نفتی و آبی، و اما بعد.. شاید هیچ کشوری در دنیا نباشه که تمام این خوبی ها رو یکجا داشته باشه ولی ایران به مانند طاووسی زیبا در بین کشورهای جهانه، ولیکن پاهای زشت این طاووس، نداشتن مدیریت هست، کشورمون چند سالیه که دچار خشکسالی شده، متاسفانه بسیاری از رودخانه ها و تالاب ها و دریاچه های محلی ما خشک شدن، البته کشور ما از قدیم هم جزو کشورهای پر بارش نبوده، ولیکن آبی که بوسیله باران و برف تأمین میشد، توسط شاهراهایی به نام قنات به مصرف مردم میرسیده، جدیدا هم موضوع استفاده از سلاحهای آب و هوایی (هارب) رو به عنوان مسبب این خشکسالی دارن معرفی میکنند، متاسفانه اکثر رودهای استانهای شرقی و غربی و شمالی ما سرچشمه شون از کوهستانهای کشورهای همسایه است که غالبا به خاطر زدن سد ، دیگه آبی به ما نمیرسه، خیلی از کشورهای همسایه هم به تکنولوژی بارورسازی ابرها دست پیدا کردن و بسیاری از ابرها رو در کشور خودشون بارور میکنند و چیزی به داخل ایران نمیاد متاسفانه، فارغ از اینکه واقعا اصلا تکنولوژی هارپ میتونه این کار رو رقم بزنه یا نه؟ باید عرض کنم مشکل اصلی در بی آبی کشور به دلیل نبودن مدیریت درست و حسابی و آینده نگریه، باور کنید هر جای دنیا برید بگید که کشور ما از بالا به بزرگترین دریاچه جهان وصله و از جنوب به اقیانوس و آبهای آزاد ، ولی کشور تو خشکسالی داره میسوزه، بهتون میخندن ولی این اتفاق داره میفته، در قدیم کشور ما بوسیله قنات های زیر زمینی آب رو در همون سطح پایین منتقل میکردن، ولی با روی کار اومدن هاشمی رفسنجانی متاسفانه کشور پر شد از سدهای مزخرفی که جز فساد و تبخیر آب و خشکسالی و پایین رفتن سفره های زیر زمینی هیچ منفعتی نداشت، الان هم راه حل همونه، ما بیشترین مرزهای آبی رو داریم، چند تا آب شیرین کن داریم؟ متاسفانه اصلا سعی نمیکنیم از منابع آبی مون استفاده کنیم، برای تاسیس آب شیرین کن های بزرگ، نیازی هم به پول دولتی نیست، دولت با مشارکت مردم میتونه طی یک سال ، حداقل بیست و پنج آب شیرین کن بزرگ در جنوب کشور راه اندازی کنه، اصلا هم کار سختی نیست، همه ابزارش هم موجوده، الان کشورهای اروپایی و حتی عربستان و امارات، دارن از این شیوه استفاده میکنند برای تامین آب مصرفیشون، اگر هر کدوم از این آب شیرین کن ها صد اینچ آب توسط سیستم لوله کشی سراسری که داریم، به استانها برسونن بلاشک مشکل بی آبی کشور حل میشه، ما الان به آبهای آزاد متصلیم و هر چی از این آبها برداشت کنیم که کم نمیشه، اگر کارخانجات بزرگ فولاد رو منتقل کنند کنار دریا، حتی نیاز به آب شیرین کن های آنچنانی هم نداره، چون از بخار سرد کردن فولاد میشه آب شیرین بدست آورد، کاری که توی دنیا مرسومه، میدونید فقط املاح باقی مانده از شیرین کردن آب چقدر گرونه و میشه صادرشون کرد، دولت کافیه تعاونی های مردمی تشکیل بده و با پول اونها این آب شیرین کن ها رو تاسیس کنه و از فروش آب به مردم ، سود مشارکت کنندگان رو بده، اینجوری یه بار بزرگ از روی دوش دولت بدون خرج کردن حتی هزار تومن، برداشته میشه، متاسفانه مسئولین ما بلد نیستن تهدید جنگ آبی رو تبدیل به فرصت سیرابی کشور کنند، الان بهترین زمان برای اجرای این سیاست آبی است، به جرات میگم، زیر یکسال میشه مشکل آب کشور رو حل کرد، امیدوارم یک روزی مسئولین کشور این سیاست رو اجرا کنند تا ما دیگه به هیچ کشور دیگه و حتی بارش آنچنانی نیاز نداشته باشیم، یا لااقل تهدید تشنگی انسانی کشور برطرف بشه، به امید اون روز.
نشانهی نزدیکی ایام ظهور، وقوع حوادث مختلفیست که به آنها علائم ظهور گفته میشود. از جمله پنج علامت حتمی از بین حدود هزار نشانه، مهمترین علائم نزدیک به بازگشت منجی هستند؛
۱- خروج سفیانی از منطقهی شامات در نزدیکی مرزهای سوریه با اردن (جریان باطل) در ماه رجب سال ظهور.
۲- قیام یمانی از یمن (جریان حق) در ماه رجب سال ظهور (همزمان با سفیانی)
۳- ندای آسمانی سحرگاه بیست و سه ماه رمضان سال ظهور (رمضانِ پس از خروج سفیانی) و قطعیشدن ظهور.
۴- قتل نفس زکیه (نماینده امام زمان) در کنار خانهی خدا (جوار کعبه) در بیست و پنجم ذیحجهی سال ظهور (کمتر از سه ماه پس از صیحه) توسط سفیانی و خاندان آل فلانِ حاکم بر حجاز (عربستان)
قیام امام زمان یا ظهور علنی حضرت از مکه مکرمه در عاشورا سال ظهور.
۵- خسف بیداء (فرورفتن بخشی از لشگریان سفیانی در بیابان بیداء به درون زمین. بیداء صحرایی بین مکه و مدینه است) حین تعقیب امام زمان و لشگریانش توسط لشگر سفیانی، زمین، معجزهوار، سفیانیان را خواهد بلعید.
معرفی کتاب، مجموعه کتب طبقات یعنی چه؟ طبقات: شرح حال اشخاصی که در یک لایه و برش از جهت زمانی و مکانی قرار میگیرند را طبقه میگویند مثلاً. الطبقات الکبری: این کتاب نوشته محمد بن سعد بن منیع در گذشته به سال ۲۳۰ ه. ق مشهور به ابن سعد، کاتب واقدی است. دانشمندان شخصیت علمی وی را ستایش کرده اند و او را مردی راستگو و موثق میدانند. کتاب طبقات در هشت جلد به چاپ رسیده است. جلد اوّل آن درباره برخی پیامبران و نیاکان رسول اللّه صلی الله علیه و آله و حوادث بعدی تا ابتدای هجرت است. سپس شرح صد صفحه ای درباره نامههای رسول خدا صلی الله علیه و آله، و وفود و شرح ۱۴۰ صفحه ای پیرامون شخصیت حضرت محمد صلی الله علیه و آله است. جلد دوم درباره حوادث هجرت تا رحلت، عمدتا در ارتباط با مغازی رسول اللّه میباشد و شش جلد دیگر درباره شرح حال ۴۲۵۰ نفر از شخصیتهای صدر اسلام تا سال ۲۳۰،ه. ق. است که ۶۳۰ نفر از آنان، زنان هستند. ابن سعد با آوردن روایات کوتاه و بلند و بیشتر با سند کامل، شرح حال صحابه و دیگران را به صورت ناهماهنگ آورده است.
کوتاه و مختصر، یکی از فجایع و جنایات یهود کشتار بیرحمانه ای بود که در دهکده (دیریاسین) واقع در سرزمین اسرائیل انجام شد: روز ۹ اوریل، سال۱۹۴۸ م، نزدیک ظهر بود سربازان یهودی به این دهکده بی دفاع و از همه جا بی خبر حمله کردند، اهالی را از زن و مرد بزرگ و کوچک، همه و همه را صف بسته و هدف مسلسل قرار دادند! و پس از آن اجساد را قطعه قطعه کردند و حتّی شکم زنهای حامله را، پاره کرده و بچّه هائی که هنوز چشم به جهان باز نکرده بودند رو، سر بریده و در میان چاهی بنام گابی انداختند. اگر میخواهید بدونید این صحنه چقدر وحشتناک بوده، کافیه فقط به این نکته دقت کنید که، وقتی نماینده صلیب سرخ دکتر لینر برای تحقیق رهسپار اون روستا شد و ۲۵۰ جسد بیجان را با آن وضع فجیع دید، بیهوش شده، و بعدش هم فورا روستا رو ترک کرد، ولی مگر اینگونه حادثهها در (دیر یاسین) به پایان رسید؟ درست در همانروز پس از اتمام این کشتار! به قریه ناصرالدین نزدیک طبریا و قریه بلدالشیخ و سکریر و همچنین علیوط و شهر حیفا طبریا حمله کرده و مثل همین کشتار بیرحمانه را در آن محلها تکرار کردند، و تا همین الان این فجایع دائم تکرار میشه/ تذکرة عودة، تألیف ناصرالدین نشاشیبی، ترجمه و تلخیص از مرد تنهای شب.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
ادامه از قبل.. دانستیم که مى خواهد ضمانت بدهیم تا سخنش را پنهان بداریم، لذا من به او گفتم: ما را از خود بدان و مخصوص گردان و هدیه اى عطا کن. عمر گفت: اى برادر اشعرى من! چه چیزى را؟ گفتم: در مورد فاش کردن رازت مى گویم، و این که ما را در اندوهت شریک گردانى، زیرا ما دو تن، مشاوران خوبى براى تو خواهیم بود (این حدیث نشان میدهد که زمانش در اوایل حکومت عمر بوده) عمر گفت: همینطور است، پس هر چه میخواهید بپرسید. آنگاه برخاست تا در را ببندد، که همان کسى که در را براى ما باز کرده بود آمد، عمر گفت: اى بى مادر! ما را تنها بگذار. او نیز رفت و پشت سرش، در را نیز بست (لحن دومی قابل تامل هست) آنگاه عمر آمد و نزد ما نشست و گفت: بپرسید تا با خبر شوید. گفتیم: دوست داریم حسودترین قریشیان را به ما معرفى کنى که حتى لباس هاى ما در این مورد براى مان امانت دار نیستند. گفت: در مورد یکى از مسایل بسیار مشکل پرسیدید، بزودى شما را با خبر میکنم. باید این نزد شما پنهان بماند و تا زندهام نگویید، و آنگاه که مُردم هر کارى خواستید بکنید. گفتیم: با تو پیمان مى بندیم، ابوموسى مى افزاید: من نزد خود گفتم: جز کسانى را که با اعلام جانشینى عمر توسط ابابکر مخالف بودند همانند طلحه و... کسى را اراده نکرده است، زیرا این افراد به ابابکر گفتند: آیا کسى را که بسیار بد اخلاق و عصبانى مزاج است خلیفه ما قرار میدهى؟ ولى عمر چیز دیگرى گفت. عمر سکوت کرد و گفت: به نظر شما کیست؟ گفتیم: جز گمان چیزى نمیدانیم. گفت: به چه کسى مظنون هستید؟ گفتیم: شاید کسانى را در نظر دارى که از ابابکر خواستند تو را خلیفه پس از خود نگرداند؟ عمر گفت: نه به خداسوگند، هرگز. ابابکر خودش بسیار ناراضى تر بود، کسى که شما در موردش پرسیدید، خود ابابکر است. بخدا سوگند او از تمام قریشیان حسودتر بود. سپس عمر براى مدت درازى سکوت کرد. مغیره به من نگریست و من به او نگاه کردم، و ما نیز همانند عمر ساکت شدیم، و این سکوت ما و او به درازا کشید، بگونه اى که گمان کردیم عمر از تصمیمى که گرفته بود، و سخنى که بر زبان رانده بود پشیمان شده. بالاخره عمر گفت: اى واى بر نادان ترین فرد قبیله بنى تیم بن مرّه! او به ستم بر من پیشى گرفت، و گناهکار بسوى من آمد. مغیره گفت: این که با ستمکارى بر تو پیشى گرفت را میدانم، اما چگونه گناهکارانه بسوى تو آمد؟ عمر گفت: به این دلیل است که تنها هنگامى بسوى من آمد که دیگر نا امید شده بودم، و امیدى به خلافت نداشتم. آگاه باش که به خدا سوگند اگر من از زید بن خطّاب (برادر عمر است که قبل از عمر اسلام آورد و در سقیفه شرکت نکرد) و یارانش پیروى میکردم، ابوبکر هرگز چیزى از شیرینى پادشاهى را نمیچشید (شیرینی پادشاهی؟) لیکن من امور را پس و پیش کردم، و به سبک و سنگین کردن و سنجش پرداختم، و به این نتیجه دست یافتم که جز چشم پوشى نسبت به کار ابابکر، و سخت گیرى بر خویشتن چاره اى ندارم، و منتظر ماندم تا خودش بسوى من باز آید. مغیره گفت: اى امیر مؤمنین! با این که در روز سقیفه خلافت را به تو تعارف کرد، پس چرا نگرفتى و امروز تأسف میخورى؟ عمر گفت: اى مغیره! مادرت به عزایت بنشیند، من تو را از زیرک ترین عربها مى پنداشتم، گویا آنجا حضور نداشتى، و شاهد ماجرا نبودى! این مرد (ابابکر) با من نیرنگ کرد و من نیز به او نیرنگ زدم. واقعیت آن است که وقتى دید مردم مشتاق اویند، و به او روى آورده اند، یقین کرد که کسى را بجاى او نمى پذیرند، و هنگامى که علاقه مردم را چنان دید، خواست میل باطنى مرا نیز بفهمد، و متوجه شد که آیا من با او درگیرى پیدا خواهم کرد؟ و طمع در خلافت دارم یا خیر؟ البته هم خودش خوب میدانست، و من هم بخوبى درک میکردم که، اگر از او مى پذیرفتم که خلافت را به من بسپارد، مردم نمى پذیرفتند. و در چنین شرایطى اگر گفتارش را میپذیرفتم، کینه اى از من در دل میگرفت، و هیچگاه از توطئه و کینه توزى اش در امان نمى بودم، و از سویى دیگر میدیدم که مردم مرا دوست ندارند، و نمیخواهند. مگر آن وقت نشنیدى که از هر طرف صدا بلند شد و مى گفتند: اى ابابکر! جز ترا نمیخواهیم، تنها تو براى خلافت مناسب هستى. من نیز بدو واگذاردم، و رویش را دیدم که از شدت خوشحالى میدرخشید. وى یکبار هم بخاطر سخنى که از قولم برایش نقل شد، مرا سرزنش کرد، وقتى اشعث را اسیر کرده و نزد او آوردند، به او احترام گذاشت و آزادش کرد، و خواهر خود «امّ فروه» را نیز به عقدش درآورد. من به اشعث که پیش روى ابابکر نشسته بود گفتم: اى دشمن خدا، آیا پس از مسلمان شدن، دوباره کافر شدى و به گذشته خویش بازگشتى؟ او بگونه اى مرا نگریست که دانستم میخواهد سخنى با من بگوید. وى مرا در کوچه هاى مدینه دید و به من گفت: آیا تو این سخن را گفته اى اى پسر خطّاب؟ گفتم: آرى، اى دشمن خدا، و از این بدتر هم به تو میگویم. گفت: این پاداش خوبى براى من نیست. گفتم: بخاطر چه کارى از من پاداش نیک میخواهى؟ گفت: چون من از پیروى این مرد (ابابکر) سرباز زدم، و این را براى تو ننگ میدانستم، بخدا سوگند، تنها دلیل جرأت من بر او این بود که، او از تو در مقام حکومتى جلوتر است، و اگر تو حاکم بودى از من خلافى نمیدیدى. گفتم: همینطور است، حالا چه دستورى میدهى؟ گفت: الآن وقت دستور دادن نیست، بلکه وقت صبر است، اشعث با گفتن این سخن رفت و من نیز رفتم. اشعث، زبرقان بن بدر را دید و جریان بین من و خودش را بازگو کرد، و این قصه به گوش ابابکر رسید، و ابابکر نیز مرا بگونه اى دردناک سرزنش کرد. (اشعث با این کلام سخت آتش فتنه را در میان ابوبکر و عمر برافروخت، و دشمنى بین خودشان زیاد شد) من نیز برایش پیغام دادم: به خدا سوگند یا باید دست از من بردارى، و یا آن که سخنى را میگویم که در بین مردم پخش شود، و همه کاروانها آنرا به هر جایى ببرند، و اگر نیز بخواهى شیوه گذشته را، همچنانکه تا به حال بوده پى میگیریم. ابوبکر نیز گفت: همان شیوه را ادامه میدهیم، و خلافت پس از چند روز به تو میرسد. من گمان کردم که در اولین نماز جمعه حکم جانشینى و خلافت مرا خواهد گفت، ولى او خود را به فراموشى زد. بخدا سوگند پس از آن جریان تا زمان هلاکتش، هیچ سخنى درباره خلافت من نگفت (پس وصیت در کار نبوده) وى همچنان بود تا مرگ او را دریافت، و از کرده خود پشیمان شد، و دیدید که چه کارى کرد. آنچه را گفتم از همه مردم پنهان بدارید، و بخصوص از بنى هاشم مخفى کنید، و باید همینگونه که دستور دادم رفتار کنید. حالا هر وقت خواستید میتوانید بر خیزید و بروید. ما برخاستیم و از گفتار عمر در شگفت بودیم، و بخدا سوگند تا زمان مرگش رازش را فاش نکردیم. (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، المسترشد، محمد بن جریر طبرى، کتاب الشافى، المرتضى، ج ۲)
حکایت بذر استعداد
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، حکیم گفت: زارع بذر نیکویى را براى کاشتن مى آورد و چون مشتی از آنرا گرفت و پاشید، بعضى از آنها بر کنار راه مى افتد و بعد از اندک زمانى مرغان آن را مى ربایند، و بعضى دیگر بر سنگى مى افتد و بعد از اندکى خاک و رطوبت بر روى آن است، آن دانهها سبز میشود و به حرکت مى آید و چون ریشه اش به سنگ رسد، حیات خود را از دست میدهد و خشک میشود، و بعضى دیگر بر زمین پرخارى مى افتد که چون روئید و خوشه داد، آن علفها و خارها بر آن مى پیچد و آن را ضایع و تباه مى سازد، و تنها آن بذرى که بر زمین پاکیزه واقع شده است، هر چند اندک باشد سالم مى ماند و رشد میکند. زارع همان حکیم است، و بذر او انواع سخنان حکیمانه او و آن دانه هایى که بر کنار راه مى افتد و مرغان آن را مى ربایند، سخنى است که گوش آن را میشنود و در دل اثر نمیکند، و آنچه که بر سنگى مى افتد که اندکى خاک و رطوبت بر آن است و ریشه اش خشک میشود، سخنى است که کسى آن را بشنود و او را خوش آید و به آن دل بدهد و آن را بفهمد، امّا ضبط آن نکند و مالک آن نشود، و آنچه که روید و خار و علف آن را تباه کند، سخنى است که شنونده آن را دریابد و ضبط کند و چون هنگام عمل به آن فرا رسد، خار و خاشاک شهوات و خواهشهاى نفسانى مانع او گردد و او را تباه سازد. و امّا آنچه سالم ماند و به بار آید سخنى است که عقل آن را دریابد و حافظه آن را ضبط کند، و شخص عزم کرده باشد که آن را عمل کند و این در وقتى است که ریشه شهوات و خواهشها و صفات ذمیمه را از دل برکنده، و آن را تطهیر کرده باشد. شاهزاده گفت: اى حکیم! امیدوارم آن بذرى که در دلم کاشتى از آن نوعی باشد که رشد کند و سالم بماند.
روایتی از سلمان فارسی
چادر وصله دار، در تاریخ روایتی از سلمان آمده که وقتى آیه (وعده همه مردم (گمراه) آتش دوزخ خواهد بود) نازل شد، رسول خدا (ص) بسیار گریه کردند. اصحاب هم با دیدن آن حال، سخت گریستند. امّا نمى دانستند سروش وحى چه آیه اى آورده و به خاطر وضع روحى پیامبر (ص) هم، نمى توانستند علت گریه آن حضرت را جویا شوند. ولى مى دانستند وقتى رسول خدا (ص) فاطمه (س) را ببیند شادمان مى شود. بدین جهت به خانه آن بانوى بزرگ رفتند و مشاهده کردند در حالیکه با آسیاب دستى آرد جو تهیه مى کرد، به خواندن آیه: (وَ ما عِنْدَ اللهِ خَیْرٌ وَ أَبْقى) (قصص) مشغول است. اصحاب، موضوع گریه پیامبر را به اطلاع فاطمه (س) رسانیدند و آن بانوى بزرگ نیز؛ بسوى خانه رسول خدا (ص) حرکت کرد. سلمان فارسى میگوید: حضرت فاطمه (س) چادرى پوشید که دوازده جاى آن، با نخ هاى موئین درخت خرما وصله خورده بود. آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: سلمان! این را بدانکه دختر من از گروه سابقین است، و به مقام والاى تقرّب خداوند دست یافته است.
صحیفه سجادیه
معاد لازمه عدل الهی است (شیعه، معتزله، اشعری) حَتَّی إِذَا بَلَغَ أَقْصَی أَثَرِهِ، وَ اسْتَوْعَبَ حِسَابَ عُمُرِهِ، قَبَضَهُ إِلَی مَا نَدَبَهُ إِلَیْهِ مِنْ مَوْفُورِ ثَوَابِهِ، أَوْ مَحْذُورِ عِقَابِهِ، لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَسَاءُوا بِمَا عَمِلُوا وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی عَدْلًا مِنْهُ، تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ، وَ تَظاَهَرَتْ آلَاؤُهُ، لَا یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْأَلُون: تا زمانی که به انتهای بودنش برسد، و برخوردار شود به مقدار عمرش، برگیرد او را به سوی آنچه فرا خوانده از پاداش وافر (بهشت) یا عذاب ترسناک. تا جزا دهد آنان را که عمل بد کرده اند به عمل بدشان و آنان را که نیکی کردند به نیکی شان. برای تحقق عدالتش، که منزه و پاک است نامهای او، و نعمت هایش فراوان و انبوه و پی در پی است، از آنچه میکند پرسیده نمی شود، و بندگان از رفتارهای شان پرسیده میشوند. شرح. عدل: همۀ اسامی خداوند زیبا هستند، او از اسم نازیبا منزّه است لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی. اما اگر در میان این اسامی زیبا، نام هائی مانند «مبدع، خالق، عظیم، قهار» با عظمتترین، باشند، نام «عادل» زیباتر است و از آن زیباتر رحیم و رحمان است، لیکن رحیم و رحمان- رحمت و رحمانیت- فوق عدل و عدالت است؛ یعنی باید افقی به نام عدل و معیاری به نام عدالت باشد تا مافوق آن محقق شود. پس اگر عدل نباشد معنائی برای رحیم و رحمان نمی ماند. علاوه بر این، لفظ رحمان به حدّی از بار معنائی عدل دارد که در آغاز اسلام، مشرکین زیر بار هر اسمی از اسامی خدا میرفتند غیر از دو اسم: اَحد و رحمان. که پس از توحید و اَحد، دومین اسمی که نسبت به آن کینۀ شدید نشان میدادند، رحمان بود. فقط برای شرح این موضوع کتاب «کاربرد تک واژۀ الرحمان در براندازی توتمیسم عرب» که کتابی کوچک با این عنوان بزرگ، است را بخوانید. و این مخالفت شدید اشراف جاهلی با رحمان نبود مگر به خاطر بار عظیم عدالت در معنی و کاربرد این لفظ. پس اگر (نعوذ بالله) خداوند عادل نباشد باید رحیم و رحمان نیز نباشد، زیرا رحمان بر آن مبتنی است. درنگ: مثل اینکه لازم است اندکی دربارۀ کاربرد «رحمان» درنگ کنیم: نظام اجتماعی قریش و همۀ قبایل عرب جاهلی بر این اصل مبتنی بود که: دارائی و داشتههای فردی شخص، منشأ حق اجتماعی میگردد. و بر این اساس، هر کس که ثروت بیشتر داشت، ریاست و تصمیم گیری دربارۀ قبیله، حق او بود. این اصل، منحصر به قبایل جاهلی عرب نبود، منشأ چیزی بنام «مجلس سنا» در کلّ تاریخ بشر، همین اصل غیر انسانی بود و هست. اما «رحمان» یعنی خدائی که مطابق حکمت خودش هم به دوست و هم به دشمن امکانات مادّی میبخشد، پس داشتن ثروت دلیل برگزیدگی فرد ثروتمند نیست. بنابر این، غنی و فقیر در حقوق اجتماعی مساوی هستند. سران قریش بهمین جهت زیر بار اسم «الرحّمان» نمی رفتند. به نظر آنان این معنی و کاربرد که «رحمان» داشت نه تنها «عدل» نبود بلکه تضییع حقوق ثروتمندان بود. میگفتند: اسلام با آوردن اسم «الرحمن»، ما را به «عدل معکوس» دعوت میکند که عین ظلم است. این درگیری بر سر واژۀ «الرحمان» پس از پیروزی اسلام، از ناحیۀ اشراف در جامعۀ اسلامی نیز ادامه یافت؛ در اثر کوشش آنان، «بسم الله الرّحمن الرّحیم» بعنوان آیه ای از آیات سوره ها شناخته نشد، که هنوز هم این جریان ادامه دارد. اما، عدل در مذاهب اسلامی: شیعه و معتزله به عدل معتقد هستند، و آن را از اساسی ترین اصول توحید و دین میدانند. اما اشعریان نه فقط اعتقادی به عدل ندارند که آن را نفی هم میکنند، بلکه نفی آن از خداوند را واجب هم میدانند. ابوالحسن اشعری بنیانگذار مذهب اشعری در مسجد جامع کرسی نهاده و بر بالای آن رفت و در حضور مردم با صدای بلند از اعتقاد به عدل توبه کرد و در همان روز مذهب اشعری را بنیان نهاد. و مذهب معتزله را در میان سنیان به انزوا راند که امروز اکثریت قریب به اتفاق سنیان، اشعری هستند. و این نفی عدل الهی باعث شد که آنان اطاعت از هر حاکم جائر و فاسق را واجب بدانند. زیرا معتقد بودند که حکومت را خداوند به حاکمان داده و هر حادثۀ فردی بطور جبری و از ناحیه خداوند است، آیه «أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُم» را به همین وجوب اطاعت از هر حاکم، تفسیر کردند.
مردم سنی از زمان ابوالحسن اشعری تا به امروز، هیچ قیام مردمی بر علیه هیچ حکومتی نداشته اند، و این واقعیت شگفت تاریخی، نیست مگر به دلیل اشعریت. و اینک آنچه «ربیع عربی» یا «بیداری اسلامی» در کشورهای سنّی نامیده میشود، یک برگشت عملی به مذهب معتزله است گر چه خودشان به این ویژگی رفتارشان توجه ندارند.
هندو و ظهور مهدی موعود
بشارت ظهور آخرین حجّت خداعلیه السلام در کتاب (شاکمونی) در کتاب «شاکمونی» که از کتب مقدّسه هندیان میباشد و به اعتقاد کفره هند، پیغمبر صاحب کتاب است و میگویند: وی بر اهل خطا و ختن مبعوث بوده است، بشارت ظهور آخرین حجّت خدا حضرت ولی عصرعلیه السلام چنین آمده است: پادشاهی و دولت دنیا به فرزند سیّد خلایق دو جهان «گشن» بزرگوار تمام شود، و او کسی باشد که بر کوههای مشرق و مغرب دنیا حکم براند و فرمان کند، و بر ابرها سوار شود، و فرشتگان کارکنان او باشند، و جنّ و انس در خدمت او شوند، و از «سودان» که زیر خط «استوا» است تا سرزمین «تسعین» که زیر قطب شمالی است و ماورای بحار و ماورای اقلیم هفتم و گلستان ارم تا باغ شداد را صاحب شود، و دین خدا یک دین شود و دین خدا زنده گردد، و نام او «ایستاده» (قائم) باشد، و خداشناس باشد. «گشن» در لغت هندی نام پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم است که در این بشارت فوق، فرزند برومند وی را به نام «ایستاده» و «خدا شناس» نامیده، چنان که شیعیان او را «قائم علیه السلام» و حضرت مهدی علیه السلام میخوانند. و امّا موضوع سوار شدن آن حضرت بر ابرهای آسمان که در این بشارت آمده است، یکی از بزرگترین امتیازات آن موعود مسعود است که نه تنها در بشارت فوق و مکرّراً در بشارتهای انجیل از آن سخن رفته است؛ بلکه در روایات متواتره اسلامی نیز بصورت یک امر جدّی و خارق العاده مطرح گردیده است. زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و امامان معصوم علیهم السلام در مواردی که از ظهور مبارک آن ولی مطلق الهی سخن گفته اند، سیر و حرکت آن مصلح بزرگ جهانی را در ایّام ظهور خارق العاده دانسته، و به پیروان خود مژده داده اند که حضرت مهدی علیه السلام با قدرت و جلال در حالیکه بر ابرهای آسمان سوار است، ظهور خواهد فرمود. اینک برای اثبات این مدّعا و دلگرمی منتظران ظهور آن یگانه منجی عالم، به چند نمونه از احادیث وارده اشاره میکنیم: ۱ - علاّمه مجلسی در ضمن حدیثی از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نقل کرده که آن حضرت فرمود: خداوند در شب معراج خطاب به من کرد و فرمود: … و زمین را بوسیله او از دشمنانم پاک میسازم؛ شرق و غرب جهان را به او تملیک مینمایم؛ بادها را به تسخیر او در میآورم؛ ابرهای سخت و نا آرام را برای او رام میگردانم، برترین ابزارها را در اختیار او میگذارم، با سپاه خود او را یاری نموده و با فرشتگانم او را مدد و تقویت مینمایم، تا دعوت مرا آشکار سازد و همه مخلوقات را بر توحید من گرد آورد. آنگاه دولت او را پایدار نموده و دوران حکومتش را تا پایان روزگار بین دوستانم جاودانه میسازم. ۲ - در حدیثی از امام باقر علیه السلام روایت شده است که فرمود: ذوالقرنین میان دو ابر مخیر شد: یکی ابر رام و دیگری ابر نا آرام، و او ابر رام را برای خود بر گزید و ابر نا آرام را برای صاحب شما نگه داشت.
گفته شد: ابر نا آرام چیست؟ فرمود: ابری که با رعد و برق و غرّش باشد، که صاحب شما سوار بر آن خواهد شد. آری! صاحب شما سوار ابر میشود، همه اسبابها و ابزارها را زیر پا میگذارد، اسبابهای هفت آسمان و هفت زمین را.
هیتلر در جنگ جهانی دوم، به تنها قشری که اجازه وارد شدن به جنگ در کشورش را نداد، معلمین بودند. دستور داد معلمین را در سنگرهای زیرزمینی محافظت کنند، دلیلش را از او پرسیدند، او گفت: اگر در جنگ پیروز شویم، برای پیشروی نیاز به معلمان داریم، و اگر در جنگ شکست بخوریم، برای ساختن دوباره کشور به آنها نیاز داریم! آینده نگری اش درست از آب درآمد و معلمان بعد جنگ، موجب آبادانی آلمان شدند.
هر کس به این مردم خدمت میکنه، خدا بهترین پاداش رو به خودش و عزیزانش بده، هر کس هم که به این مردم خیانت میکنه و چباول میکنه، الهی همش درد و سرطان بشه به جون خودشو و همپالگی هاش. امام متقیان (علیه السلام) در تمام سال از خوردن غذاهای رنگارنگ امتناع میفرمود و به اندکی از غذاهای ساده مانند نان و نمک و گاه شیر یا سرکه اکتفا مینمودند. آن حضرت در زمان رسول خدا (صله الله و علیه و اله و صلم) بر شکم خود از شدت گرسنگی، سنگ میبستند، گوشت، بسیار کم تناول میکردند و میفرمودند: شکم هایتان را گورستان حیوانات نکنید، اینکه کسی لاف شیعه بودن بزنه و به اسم آخرت، دنیاشو آباد کنه، مورد لعنت خدا و ائمه هستش، ابن ابی الحدید میگوید: امام علی (علیه السلام) هیچگاه از یک طعام سیر نگردید؛ روزی برای آن بزرگوار فالوذ (حلوایی که با عسل درست شده) آوردند، فرمودند: بویش خوب، رنگش زیبا، مزه اش نیکوست؛ ولی من کراهت دارم نفسم را به چیزی که عادت نداشته عادت دهم. امام باقر (علیه السلام) فرمودند: امام علی (علیه السلام) از خرمایی نامرغوب تناول نمودند و سپس آب آشامیدند، پس دست مبارک بر شکم زده فرمودند: هر که شکمش او را داخل دوزخ کند، خدای تعالی او را (از رحمت خود) دور سازد. آنگاه به این فراز تمثل جستند: هر وقت به خواهش شکم و فرجت عمل کنی، نهایت بدنامی برایت فراهم میشود. خلافت رو غصب کردند و یه مشت میمون به سورچرانی مشغول شدند، بنی عباس هم بدتر از بنی امیه، هارون الرشید، لعنة الله علیه، علاوه بر لباسهای فراوانی که پس از مرگ بجای گذاشت، چهار هزار عمامه زر دوزی شده داشته. پنجاه هزار دینار به ابراهیم موصلی آوازه خوان داد، که براش بخونه و قر بده، اینا کسانی هستند که ملت خود را به بردگی و ستم و مشقت و درماندگی انداخته بودند، و تاریخ را با شکنجه دادن ملت، رو سیاه کردند/ البدایه و النهایه، ج ۱۰، مسند احمد، ج ۲، ص ۳۵۱، ج ۳، ص ۳۰۱، حدیث ۱۳۶۷ حدیث جابر، حلیة الأولیاء، کنز العمال، ج ۱۳، مناقب خوارزمی.
شعبی از عبدالرحمن بن مسعود عبدی نقل میکند: من با عبد اللَّه بن زبیر و طلحه و زبیر در مکّه بودیم. طلحه و زبیر سراغ عبدالله بن زبیر فرستادند، پس او نزد آنان آمد و من همراه او بودم. طلحه و زبیر به او گفتند: عثمان مظلومانه کشته شده و ما از عاقبت کار امّت (محمّد صلّی اللَّه علیه و آله) در هراسیم، پس اگر عایشه بخواهد همراه ما قیام کند، امید که خداوند به برکت حضور امّ المؤمنین اختلاف مردم را به اجتماع تبدیل فرموده، و اختلاف مسلمین را رفع نماید. من با عبد اللَّه بن زبیر راهی منزل عایشه شدیم، عبد اللَّه بن زبیر به جهت محرمیّت او با عایشه داخل اتاق مخصوص او شد (عایشه دختر عموی طلحه بوده، و خواهر زن زبیر بوده، عایشه خاله عبدالله بن زبیر بوده) و من در بیرون نشستم. او نیز همه آنچه باید میگفت را ابلاغ نمود. عایشه در پاسخ گفت: سبحان اللَّه! من امر به خروج نشده ام، و از همسران پیامبر تنها امّ سلمه اینجا است، به او بگویید اگر آمد من هم میآیم. عبد اللَّه (ملعون و خبیث) نزد آن دو بازگشته و سخن عایشه را به سمع ایشان رسانید، طلحه و زبیر گفتند: نزد عایشه بازگشته و به او بگو اگر خود شما با او مذاکره نمائید، بهتر و مؤثّرتر است. عایشه از خانه اش بیرون آمده نزد امّ سلمه رفت، با دیدن او امّ سلمه گفت: خوش آمدی، سوگند بخدا که تو چنین محبّت و لطفی نسبت به من نداشتی، بگو بدانم که چه شده است؟ (این کلام قابل تامل هستش) گفت: طلحه و زبیر به من خبر رسانده اند که أمیر المؤمنین عثمان مظلومانه کشته شده است. با شنیدن این مطلب امّ سلمه به فریاد آمده، و ناله کنان گفت: ای عایشه تو تا دیروز او را کافر میدانستی، و امروز میگویی أمیر المؤمنین مظلومانه کشته شده؟ عایشه گفت: آیا با ما خروج میکنی، امید که خدا بواسطه ما کار امّت را اصلاح فرماید. امّ سلمه گفت: ای عایشه شورش میکنی؟ با اینکه تو نیز آنچه ما از رسول خدا در باب خروج شنیده ایم را شنیده ای؟ تو را قسم به خدایی که از صدق و کذب سخنان تو باخبر است، آیا آنروز را بخاطر داری که روز و نوبت تو با پیامبر بود و من در خانه حریره ای ساخته و نزد آن حضرت آوردم، و او این مطالب را به تو میفرمود که: بخدا چندی نخواهد گذشت که سگهای عراق نزدیک آبی بنام حوأب بر یکی از زنان من در حالیکه میان گروهی از ستمکاران است صدا میکنند (نباح الکلب، صدای سگ) و با شنیدن این گفتار ظرف حریره از دستم افتاد، و آن حضرت سر خود بسوی من بلند ساخته و فرمود: تو را چه شده ای امّ سلمه؟ عرض کردم: ای رسول خدا با شنیدن این فرمایش، انتظاری غیر از این داشتید؟ چه تضمینی است که من آن زن نباشم؟ و تو ای عایشه خندیدی، و آن حضرت روی به تو کرده و فرمود: ای عایشه برای چه خندیدی و من گمان دارم که آن زن تو باشی؟ و باز تو را به خدا قسم میدهم آیا بیاد داری هنگامی را که در محضر رسول خدا از مکانی به مکان دیگر در حرکت بودیم، و آن حضرت در میان من و علیّ بن ابی طالب در حرکت بوده و با ما سخن میفرمود، و تو شتر خود را پیش رانده و در میان آن حضرت و علیّ بن ابی طالب حائل شدی (کلاً مرض داشته) و در آنوقت پیامبر تازیانه در دستش را بلند کرده و به شتر تو زده و فرمود: سوگند بخدا که روز سخت و گرفتاری او از جانب تو یک مرتبه نیست، و این را بدان که به علیّ جز منافق و دروغگو بغض و کینه نمیورزد. و باز تو را بخدا قسم میدهم، آیا بیاد داری آنروزی را که پیامبر در بستر بیماری، که منجر به وفات ایشان شد، پدرت همراه عمر بن خطّاب به قصد عیادت آن حضرت اجازه گرفته و وارد شدند، و علیّ بن ابی طالب در پشت اطاق مشغول وصله کردن لباس و دوختن کفش رسول گرامی بود، آن دو گفتند: ای رسول خدا، حال و سلامتی شما چطور است؟ فرمود: پیوسته سپاسگذار بوده و خدا را حمد و ستایش میکنم. گفتند: چاره ای از مرگ نیست! فرمود: آری، چاره ای برای مرگ بشر نیست. گفتند: آیا کسی را برای بعد از خود خلیفه معیّن فرمودی؟ (خودشون زهر دادند، و برای خلافت بال بال میزدند) فرمود: خلیفه من جز همان که کفش مرا پینه میکند در میان شما نیست. پس أبو بکر و عمر از حجره آن حضرت بیرون رفته و در آنحال، متوجّه علیّ ابن ابی طالب شدند که در پشت حجره نشسته و سرگرم دوختن کفش پیامبر بود؟ سپس امّ سلمه گفت: ای عایشه، آیا من پس از شنیدن این سخنان باز هم بر علیّ شورش کنم؟ و سخنان آن پیامبر عظیم الشّأن را فراموش کنم؟ پس عایشه به منزل خود بازگشته و گفت: ای پسر زبیر، به آن دو (طلحه و زبیر) بگو من پس از شنیدن سخنان امّ سلمه دیگر از شهر خارج نخواهم شد، ابن زبیر نیز بازگشته و سخن او را به آن دو رساند. راوی گوید: در همانروز هنوز نیمه شب نگذشته بود که صدای شتر عایشه را شنیدم، و او با طلحه و زبیر به سوی بصره حرکت کردند /کتاب الاحتجاج. نتیجه میگیریم که، وقتی شیطون در ماتحت آدمی موت موت میکند، کار خودش را میکند.
آفرینش و علم طب
مولانا علی علیهالسلام میفرماید: عجیب است این انسان که با تکه ای پیه می بیند، با قطعه ای گوشت سخن میگوید، و با استخوانی میشنود، و از شکافی نفس میکشد. و میفرماید: با خوردن و آشامیدن زیاد قلب را نمیرانید؛ چرا که قلب همانند زراعتی که آبش زیاد شده باشد، میمیرد. یکی از دانشمندان میگوید: «علی(علیه السلام) چهار جمله در طب دارد که اگر آنها را بقراط میگفت، مقامی عظیم داشت. ایشان میفرماید: از سرما، در آغازش (در پاییز) بپرهیزید و از آن، در آخرش استقبال کنید (بهار) زیرا سرما با بدنها همان کاری را میکند که با درختان؛ آغاز آن خشک میکند و آخرش برگ میآورد. دو زن که در زمان واحد و در یک خانه، یکی پسر و دیگری دختر به دنیا آورد، خدمت حضرت علی(علیه السلام) آمدند و هر یک ادعا کردند که مادر پسرند. حضرت کاسه ای به یکی از آن دو داد فرمود از شیر خود در آن بدوش تا پر شود. زن نیز اطاعت کرد. علی(علیه السلام) شیر او را وزن نمود و کاسه را خالی کرد. سپس کاسه را به دیگری داد و فرمود: از شیر خود پر کن. بعد آن را وزن نمود. وزن یکی از شیرها از دیگری کم تر بود. حضرت به آن که وزن شیرش سبک بود فرمود: دختر را بردار و به دیگری که شیر سنگینی داشت فرمود: پسرت را بردار (شیر چرب تر سبک تر است) در جلد اول کتاب علم وظائف الاعظاء، آمده است: شیرها با اختلاف اطفال (یعنی شیرخواران) مختلف میشود.
کابالا
خدایان مؤنّث: اصل دیگر کابالیسم وجود خدایان مؤنّث است. و این عنصری است که از سازمان الهه های یونان باستان برگرفته شده است. نفوذ: محی الدین در فصّ شیثی رسماً میگوید: هر خدا از خدایان به همراه خواهرانش (اخواته) بخش مورد اداره خود را اداره میکند. سخنی که پیش از محی الدین به گوش هیچ مسلمانی حتی صوفی مسلک در جوامع اسلامی نخورده بود. اما تعامل و همکاری میان خدایان: حتی پارتی بازی (تحت عنوان شفاعت) مثلاً درباره یک انسان، میان خدایان بر قرار است. نفوذ: محی الدین این اصل کابالیست را به جامعه اسلامی نفوذ داد و پیش از او چنین مزخرافاتی در جوامع اسلامی شنیده نشده بود. او در فصّ شیثی این مسئله را با این عبارت به پایان میبرد: فانّ «الرّحمن» ماشفع عنه «المنتقم» فی اهل البلاء الّا بعد شفاعۀ الشّافعین: رحمن در حضور منتقم درباره اهل گرفتاری، شفاعت نمیکند مگر پس از آن که شافعان دیگر (خدایان دیگر) در پیش رحمان شفاعت کرده باشند. از دیگر اراجیف او، ازلی بودن مخلوقات در قالب ویژه ای که یکی از اصول کابالیسم است: بدین شرح: همه مخلوقات، همه اشیائی که به وجود آمده اند یا به وجود میآیند و یا خواهند آمد، همگی پیش از پیدایش شان، در عالم باطن وجود داشته اند و هیچ چیز مسبوق به عدم نیست، و همینطور هر حادثه طبیعی و هر حادثه اجتماعی و هر رفتار انسانی. نفوذ: این بینش بصورت های دیگر، پیش از محی الدین در میان صوفیان جوامع اسلامی بوده است، یعنی آنان نیز مخلوق را ازلی میدانسته اند، اما توجه شان به تک تک مخلوقات و اشیاء نبود، بلکه توجه شان و محور بحث شان آغاز پیدایش مخلوق بود؛ میگفتند خداوند هرگز بدون مخلوق نبوده است و نمیگفتند همه مخلوقات و همه اشیاء و همه حوادث ریز و درشت کائنات و حوادث فردی و اجتماعی و افعال انسانها پیشتر در عالم باطن بوده و حضور داشته اند. محی الدین اولین کسی است که این اصل کابالیسم را به تصوف صوفیان بظاهر مسلمان وارد کرد، و آنرا تحت عنوان اعیان ثابته، یک اصل از اصول تصوف در ممالک اسلامی جای داد.
بکه اولین دهکده ای است که آدم ابوالبشر بنیان نهاد و کعبه نخستین خانه مردمی است که بنیان گرفت. ام القراء و سرمنشاء تاریخ تمدن انسان اینجاست، در طوفان نوح سونامی بزرگی که دریای مدیترانه را بوجود آورد، و بخشی از سیاره زمین را فرا گرفت. حضرت نوح و قومش در زمانیکه جایگاه دریای مدیترانه جلگه ها و دره های سبز و خرم بود، در آن سرزمین زندگی میکردند، عاد یا آکد قومی سامی نژاد بود که در شمال خاک میانرودان به مرکزیت آکّاد (Akkade) میزیست. این قوم ۴۳۳۵ سال پیش در نزاع با سومریان پیروز شدند. سارگون اول (Sargon I) نخستین فرمانروای نامی آکد سومریان را شکست داد و امپراطوری پهناور خود را از عیلام تا دریای مدیترانه گسترش داد. در مسیر روایت قرآن پس از نوح، حضرت هود را می بینیم که برخاسته و علیه نظام جامعه عاد یا آکْد شوریده است. سومر یا ثمود اولین و قویترین دولت شهر میانرودان بود. سومریان (Sumerians) پیش از عزیمت به جنوب بین النهرین و احداث اولین کشور شهر اور، در غرب شبه جزیره عربستان و در سرزمین بکه سکونت داشتند. ۴۸۰۰ سال پیش اتانا (Etana) پادشاه کیش اولین حاکمیت سومری در جنوب بین النهرین را بنا نهاد. و حضرت صالح در اقتدار دوم سومریان در میان قوم ثمود (سومر) به رسالت مبعوث میشود. آشور کشور باستانی در شمال بین النهرین بود و در همسایگی تمدن های جنوبی سومر، آکد و بابل قرار داشت. آشوریان از قبایل سامی بودند و در طول تاریخ قدرت آشور تقریبا همیشه به موفقیت نیروهای نظامی آن بستگی داشت. حضرت یونس در نینوا مبعوث میشود. آشوریان پس از یونس و در قبال ایمان شان مدتی برخوردار از وفور نعمت در جامعه الهی و مورد تایید خداوند میگردند. سارگون اول (Sargon I) در ۴۳۳۵ سال پیش با غلبه بر گروه پراکنده شهر های سومری دور اول امپراطوری آکد را پایه گذاری کرد و با پادشاهی حمورابی و بخت النصر دور دوم اقتدار آکدیان (عاد دوم (به پایتختی کشور شهر بابل آغاز گردید. در بابل برج بابیلون و باغ های معلق سمیرامیس که امروز آن را در ردیف عجایب هفتگانه تاریخ بر میشمارند ساخته شد. دانیال نبی علیه السلام در بابل و در دربار هخامنشی حضور داشت و پادشاه را پیوسته به نابودی معبد بعل ترغیب مینمود و مردم را به پرستش خدای یگانه فرا میخواند. در حدود ۳۴۰۰ سال قبل آریایی ها با نامساعد شدن شرایط اقلیمی و سرازیر شدن مهاجمان تازه از راه رسیده اورال آلتایی زادگاه خود را که اغلب دشتهای مجاور آمودریا و حواشی دریاچه اورال تا دریای خزر بود را ترک کردند. آریایی ها در مهاجرت دوم، از شمال به سمت سرزمین های پایین دست، با تصرف سرزمین های ساحلی نیپور ها، آماردها و کاسی ها تا مرز کادوسیان در سواحل رود ارس و ماننا در جنوب دریاچه ارومیه کشیده شده و در مجاورت کادوسیان به آئین یکتاپرستی مجوس، منسوب به جاماسب گرویدند, حضرت ابراهیم پیامبر حضرت لوط را به سدوم، براهما را به هند و جاماسب را در میان کادوسیان و اصحاب الرس مامور می نماید و خود، شهر اور در تمدن سومر (ثمود) را به مقصد کنعان در میان هکسوس های عرب عمالقه ترک میکند. جاماسب پیامبری است که پیش از ورود آریایی ها و در حدود ۱۷۰۰ پیش از میلاد در میان کادوسیان (اصحاب الرّسّ) که در کرانهٔ جنوب غربی دریای کاسپین و جنوب رود ارس میزیستند، دین ایرانی مجوس را پایه گزاری کرد. و زردشت در نیمه دوم هزاره اول پیش از میلاد به عنوان احیاگر دین مجوس در آذربایجان مبعوث میشود. در حدود ۱۴۰۰ سال قبل از میلاد بخشی از آریایی ها به هند مهاجرت می نمایند. و بخشی نیز تحت عنوان پارس در پارسه و انشان ساکن میشوند. و مادها نیز با تصرف سرزمین های ساحلی نیپور ها، آماردها و کاسی ها تا مرز کادوسیان در سواحل رود ارس و ماننا در جنوب دریاچه ارومیه کشیده میشوند. به نظر میرسد شاکله پارت ها در ناحیهٔ همگرایی زبانی و پیوند نژادی با اقوام اورال آلتایی، با آریایی های جامانده در حوالی دریاچه اورال به هم میرسد. آنها نیز بعدها از شرق دریای خزر، از سغد به مرو آمده سپس به خراسان بزرگ وارد میشوند. در حدود سال ۵۵۹ پیش از میلاد، کوروش پس از مرگ کمبوجیه بر تخت سلطنت انشان تکیه زد. تاجدار جدید پارس ابتدا با بابل روابط سیاسی برقرار نمود و در عین حال تلاش کرد روابط دوستانه ای با اقوام شرق و شمال شرقی انشان داشته باشد. کوروش اولین شاهی نبود که رویای حکمرانی به دنیا را در سر داشت؛ اما او اولین پادشاهی بود که با بیرحمی به سمت این رویا حرکت کرد. مرزهای ایران در غرب به دریای مدیترانه و در شرق به حدود هند رسید و به این ترتیب بزرگترین امپراتوری جهان باستان متولد شد. این مجموعه ۱۰ قسمتی رو پیشنهاد میکنم حتما ببینید.
اسناد لانه جاسوسی
سند شماره ۱ محرمانه - ۱۸ سپتامبر ۱۹۷۹ مطابق با ۲۷/۶/۵۸ از: سرهنگ شیفر وابسته امور نظامی دفاعی در نیروی هوایی آمریکا به: تمامی وابستههای دفاعی آمریکا در تهران موضوع: شرایط قبول توصیه برای صدور ویزا عطف به: نامه سرکنسول مورفیلد درباره همین موضوع - مورخه ۱۹ آگوست ۱۹۷۹ ۱- این نامه شامل راهنماییهایی به وابستههای نظامی آمریکا میباشد تا در توصیههایی که برای صدور ویزا مینماید آن را رعایت کنند. ۲- وابستههای نظامی آمریکا درباره فامیل درجه یک افراد زیر میتوانند رأی صدور ویزا توصیه نمایند: الف: افراد ارتش، ژاندارمری و شهربانی ایران که از سرگرد به بالا باشند. ب: افراد هواپیمایی کشوری. ج: افراد دیپلمات درجه یک ایرانی یا خارجی که با دفتر وابستگان نظامی آمریکا همکاری مستقیم داشته باشند. دوستان افراد فوق الذکر از این قاعده مستثنی هستند. توصیه برای صدور ویزا تنها برای افرادی پذیرفته میشود که اطلاعات جاسوسی مفیدی برای آمریکا داشته باشند. متقاضیانی که مشخصات بالا را نداشته باشند اما دارای موقعیتهای فوق العاده ای باشند (مانند همافرهایی که اطلاعات باارزشی برای ما تهیه نموده اند) باید توسط سرهنگ شیفر تأیید شوند. متقاضیانی که دارای شرایط ذکر شده در قسمت الف و ب و ج باشند، باید قبل از مراجعه به اداره کنسولگری توسط وابسته دفاعی یا معاون او مورد تأیید قرار گیرند. ۳- بخش صدور ویزا میتواند به عنوان وسیله ای برای جمع آوری اطلاعات جاسوسی مورد استفاده قرار گیرد؛ اطلاعاتی که معمولاً دسترسی به آن از راههای دیگر امکان پذیر نیست و باید توجه داشت که صدور ویزا مورد استفاده شخصی افراد قرار نگیرد. افراد تنها وقتی برای ما مهم هستند که اطلاعات جاسوسی باارزشی فراهم نمایند و یا راهی برای رسیدن به این اطلاعات ارائه دهند. من در این معامله پایاپای (گرفتن اطلاعات در مقابل صدور ویزا) انتظار دارم گزارشهای مفیدی به دست آید. ۴- دفتر وابسته نظامی میباید توجه داشته باشد که در هفته بیش از ۵ توصیه برای صدور ویزا نداشته باشد. به افرادی که دارای شرایط مذکور در قسمت الف و ب و ج نبوده ولی از دوستان نزدیک وابسته دفاعی آمریکا هستند میتوان کارت مصاحبه با کنسول را به آنان داد. در هر حال نباید بیش از یک کارت در روز از طرف دفتر وابسته دفاعی برای مصاحبه صادر شود. توماس شیفر سند شماره ۲ محرمانه - اکتبر ۷۹ از: واشنگتن (وزارت امور خارجه) به: سفارت آمریکا در تهران و سفارت در رم و فرانکفورت
احمد کسروی و ترّهات او و اشاره به جواب مقالاتش: از جمله ایادی مرموز خطرناک که به نفع یهود در مرکز ایران مأموریت تولید اختلاف داشت، احمد کسروی تبریزی بود، که قدم را از همه ی اقرانش بالاتر گذارد و دعوی برانگیختگی (نبوّت به خیال خودش) نمود. بدعت بسیاری گذاشت از جمله بدعت مجنونانه تأسیس روز عید کتاب سوزی بود، که دستور داد به اتباع خود در روز معین، هر کجا هستند، آنچه کتاب علمی، عرفانی و ادبی حتی کتب دعا و سور قرآنی به دست آوردند،
بسوزانند و غیر از کتابهای خود او چیزی باقی نگذارند. و همه ساله این عمل مجنونانه با تشریفات خاص انجام میشد؛ چنانچه در صفحه ۲۳ کتاب دادگاه خود چنین نوشته: یک دسته هم سوزانیدن مفاتیح الجنان و جامع الدعوات و مانند اینها را دستاویز گرفته، هوچیگری راه انداختند و میگفتند: در اینها سورههایی از قرآن بوده و شما سوزاندید، نادانان نمیدانند که بیشتر بدآموزان و گمراه کنندگان، آیهها و سورههای قرآن را در کتابهای خود آورده اند؛ و این نشدنی است که ما به پاس آنها از سوزانیدن آنها چشم بپوشیم. قرآن هر زمانی که دستاویز بدآموزان و گمراه کنندگان گردید باید از هر راهی که هست، قرآن را از دست آنان گرفت، گرچه با نابود گردانیدن آن باشد. و در صفحه ۲۴ همان کتاب پس از اعتراف به سوزانیدن کتاب مفاتیح الجنان، که مشتمل بر هفده سوره ی قرآنی است چنین نوشته: ما بسیار خوب کرده ایم که آنها راسوزاندیم، باز هم خواهیم سوزاند. این عمل و دستور او بهترین معرّف جنون و نادانی و بیگانه پرستی او بوده است، که به این وسیله اساس معارف و افتخار و اسلامیت و قومیت ایرانیان را بر باد فنا میداده؛ چون که رد نمودن طریقه ی هر قوم و ملت به سوزاندن کتب و اساس معارف آنها نیست، بلکه بطلان هر عقیده ای را باید با حربه ی برهان و عقل و علم و منطق بکار برد، نه با سوزاندن کتب و معارف آنها، چنانچه هیچ یک از داعیان حق، اقدام به چنین عمل مجنونانه ای ننمودند. فقط اسکندر مقدونی در حال مستی امر به آتش زدن کتابخانه تاریخی ایران
در تخت جمشید (پرسپولیس) داد. و فرانسویها کتابخانه ی معروف رم، و عمرو بن عاص به امر خلیفه دوم عمر بن الخطاب کتابخانه اسکندریه را که مشتمل بر تمام کتب یونان و مصر و غالب کتب رومیها بوده، و مغولها کتابخانه فوق العاده مهمی را که در شهر
آوه، جنب ساوه (از نواحی استان قم) بوده سوزانیدند و به همین جهت، تاریخ دنیا متزلزل و یا نیست و نابود گردید! و این اشخاص با این اعمال، لکه ی سیاهی بر تاریخ خود باقی گذاردند. و دیگر احدی چنین دستور مجنونانه ای نداد مگر کسروی تبریزی، که به این دستور، جنون خود را ثابت نمود. مانند علی محمد باب، که هر دو شاگرد و دستور گیرنده از یک دستگاه استعماری معلوم الحال بوده اند، که گفت: غیر از کتاب بیان، به هیچ کتابی نباید توجه نمود. به علاوه این مرد از حیث اخلاق، بسیار تندخو و بداخلاق و فحّاش (چنانچه از لابلای سطور و اوراق مطبوعه ی او کاملاً واضح و آشکار است) در مقابله ی با هر قوم و فرقه و در مناظره ی با هر فردی، بسیار وقیحانه و خارج از ادب رفتار مینمود. گاهی در کتب خود حمله به شیعیان میکرد و شیعه گری مینوشت و هزاران تهمتها و فحشها و دروغها به آنها نسبت میداد، گاهی قدم را بالاتر میگذارد و به دختر پاک پیغمبر و امامان معصوم و عترت طاهره رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) جسارتها مینمود که خوانندگان کتابها و مقالات او خیال میکردند او سنّی عامی متعصّب و یا از بقایای خوارج بی حیا و نواصب است. بعد در پیرامون دین مقدّس اسلام وارد شده و منکر خاتمیت گردیده، حمله به تمام شعائر دینی و علمای اسلام از نجف اشرف تا جامع الازهر مصر نموده و تمام مبانی دین مقدّس اسلام را از توحید و نبوّت و امامت تا معاد را با اهانتهای مسخره آمیز بیان کرده و مطرود دانسته، خلاصه مأموریت این مرد فاسد تریاکی... تولید انقلاب دینی بوده که جوانان بی خبر از همه جا را (که رجال آینده این مملکت اند) با دروغ پردازیهای خود به اهل دین و مذهب، بدبین و لاابالی کرده و پایه محکم و اساس متین دین مقدّس اسلام را متزلزل سازد. الحق در ادوار تاریخ، کمتر همچو بازیگری زبردست، برای یهود تهیه شده بود. انقلاب عجیبی برپا نمود. شیخی و صوفی، شیعه و سنّی، متجدّد و متقدّم، پیر و جوان را به هم ریخته، دروغهایی بافته، تهمتهایی به همه زده و خلاصه، زمینه ساز قابلی برای ایجاد اختلاف و غلبه و استعمارطلبی یهود بود. در قرون اخیر، بیگانگان ایادی مرموز بسیاری از یهودی ها، بابی ها، ازلی ها، بهائی ها، قادیانیها و غیر آنها در این مملکت برای تولید اختلال در نظام و اختلاف بین افراد ملّت و بین دولت و ملّت تهیه دیدند، ولی باید تصدیق نمود که این مرد مرموز، خطرناک تر از همه آنها بوده و اگر دست انتقام حق، او را از میان نبرده بود (منظور فدائیان اسلام و سید مجتبی نواب صفوی است) ضررهای جبران ناپذیری به نفع بیگانگان، به این آب و خاک و دولت و ملّت میرسانید/ از کتاب شبهای پیشاور، سلطان الواعظین شیرازی.
امام صادق علیه السلام فرمود: هنگام خروج عایشه از مکّه، امّ سلمه بر او وارد شده و پس از حمد و ثنای الهی و صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: ای عایشه تو واسطه در میان امّت و رسول خدا هستی، و تو از افراد حرم و خانواده پیغمبری، و قرآن دامن تو را جمع نموده، و نشاید که تو دامن خود را فراخ بگیری، و تو را باید که مویها و گیسوان سر خود را پراکنده و منتشر نکنی، و آواز خود را در میان مردان غریبه ظاهر و بلند ننمائی، و باید متوجّه باشی که خداوند متعال به حرکات و اعمال ما مطّلع میباشد، و اگر این عمل پسندیده و به صلاح تو بود، البتّه رسول اکرم تو را به آن توصیه میفرمود، در صورتیکه آن حضرت، از خروج و بیرون رفتن تو نهی فرموده است، و این را بدان که انحراف و سستی پایههای دین، هرگز با خروج زنها درست و استوار نگردد، و پراکندگی و اختلال امور اجتماعی با مجاهده زنها اصلاح نپذیرد، و نیکویی زنان در این است که دیدگان خود را فرو بسته، و دامنهای خود را جمع نموده، و پیوسته مراقب جوانب و اطراف خود باشند. ای عایشه چه جوابی برای رسول خدا خواهی داشت اگر وی را در میان این راه ملاقات کنی، در حالیکه تو سوار بر شتر خود شده و از منزلی به منزل دیگر حرکت کرده، و بیابانهای وسیع و کوههای بلند را بر اساس هوی و هوس و برای غیر خدا در مینوردی؟ ای عایشه، چطور با آن حضرت روبروی خواهی شد در حالتی که پیمان او را شکسته؛ حجاب حرمت او را هتک کرده باشی؟ و بخدا سوگند میخورم که اگر من چنین راهی را رفته بودم، و سپس مرا به بهشت دعوت میکردند، هرگز به جهت خجالت و شرم از آن حضرت داخل نشده، و پس از هتک حرمت و رفع حجاب آن پیامبر گرامی حاضر نمیشدم که وی را ملاقات کنم، پس ای عایشه از خدا بترس و از پناه خدا بیرون نباش، و از فضای پرده رسول خدا سر بیرون نیار، تا اینکه خدا را در مطیع ترین و خالص ترین و یاری دهنده ترین صورت ملاقات کنی، و آن هنگامی است که از آنچه قصد کرده ای اجتناب کنی و ملازم دین بوده و خروج و جهاد را ترک کنی. و به خدا قسم میخورم چنانچه حدیثی را که خود از رسول خدا شنیدی برایت نقل کنم، مرا چون ماری خالدار و تند نیش میزنی، عایشه گفت: مواعظت را دریافته و نصایحت را پذیرفتم، ولی راه و مسیر من با آنچه تو فکر میکنی جداست، و من نه فریب خوردهام و نه راه باطل میروم، بلکه من بطور کامل به حقیقت مطلع هستم، من تنها برای جدایی میان دو گروه متخاصم عازم آنجا هستم، حال اینکه من در این حرکت مجبور نبوده و در صورت ترک آن هیچ محذوری برای من نخواهد داشت، و البتّه در صورت عدم توقّف در این قیام مأجور خواهم شد. از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: وقتی عایشه پس از پایان جنگ جمل از کرده خود نادم و پشیمان گردید، امّ سلمه این ابیات را سرود: (لَوْ کَانَ مُعْتَصِماً مِنْ زَلَّةٍ أَحَدٌ /کَانَتْ لِعَائِشَةَ الرُّتْبَی عَلَی النَّاسِ..) اگر کسی از لغزش و خطا محفوظ میماند، حتما عایشه در این مقام رتبه أوّل را داشت، که او همسر رسول خدا و دانا به آیات قرآن و فاضل و حکیم بود، و صاحب حکمتی بود که اگر در سینه کسی خطور میکرد، هر گونه وسوسه را از دلش پاک میکرد. اما گاهی خدا عقل و زیرکی را از قومی میگیرد، تا آنکه کوبیده شده (مظلوم)، مسلّط شود و در رأس قرار گیرد، خداوند از خطاها و لغزشهای عایشه بگذرد که وحشت مرا تبدیل به آرامش ساخت. عایشه در جواب به او گفت: ای خواهر مرا شماتت میکنی؟ امّ سلمه گفت: نه، ولی این را باید دانست که چون فتنه ای پیش آمده و برانگیخته شود، دیدگان بینا، تیره و تار میشود و چون بر طرف شود، دیگر دانا و نادان همه و همه آنرا تشخیص میدهند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: همانا خداوند بنده اى را که پس از ارتکاب گناهى بزرگ دست خواهش بخشایش به سوى او دراز کند دوست مى دارد و بنده اى را که انجام گناهى کوچک را سبک مى شمارد دشمن مى دارد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش علیه السلام و ایشان از پدران خود: و آنان از رسول خدا صلى الله علیه و آله و ایشان از جبرئیل علیه السلام روایت فرمود که : خداى عزوجل فرموده است : کسى که مرتکب گناهى خواه کوچک یا بزرگ گردد در حالى که نداند که مى توانم او را عذاب کنم یا ببخشایم هرگز آن گناه را بر او نمى بخشم، و کسى که گناهى کوچک یا بزرگ مرتکب شود و بداند که عذاب نمودن یا چشم پوشى از او در دست من است از گناهش در مى گذرم، او را مى بخشایم .
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: همانا خداوند مردى صحرانشین را به خاطر دو جمله که در دعایش به خداوند عرض کرد، آمرزید آن دو جمله این بود: (خداوندا اگر مرا عذاب کنى من سزاوار عذابم و اگر بر من ببخشایى تو اهل بخششى ) خداوند نیز بر او بخشید.
حدیث :
ابان بن تغلب گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: هیچ بنده اى نیست که مرتکب گناهى شود پس از آن پشیمان گردد جز اینکه خداوند او را مى بخشاید پیش از اینکه طلب آمرزش کند و هیچ بنده اى نیست که خداوند نعمتى به او ببخشد پس بشناسد که این نعمت از جانب خداست جز اینکه خداوند پیش از اینکه او شکر خداى را به جا آورد او را مشمول آمرزش خویش قرار مى دهد.
بعد از نماز حاج آقا توی بلندگو میگه: میخوام کسی رو بهتون معرفی کنم که قبلا دزد بوده، مشروب و مواد مخدّر مصرف میکرده، و هرکثافتکاری میکرده، ولی خدا الان ایشون را هدایت کرده، و همه چی رو گذاشته کنار. بعد گفت: اصغر بیا میکروفن رو بگیر و خودت تعریف کن که چه جوری توبه کردی؟ اصغر اومد میکروفن رو گرفت و گفت: من یه عمر دزدی میکردم، معصیت میکردم، خدا آبروم رو نبرد، اما از وقتی توبه کردم، این حاج آقا واسم آبرو نذاشته.

خبر جدیدی که رسانه ای شد، بانوی اسقاطیلی که آمریکا را میچرخاند، تاپال سفیانی، یا همون دونالد ترامپ، اخیراً در پارلمان اسرائیل ناخواسته از واقعیتی مهم پرده برداشت. میمون هر چی زشت تره، بازیش بیشتره، او به تمجید از بانوی اسرائیلی پرداخت که عامل اصلی تصمیمات آمریکا در قبال رژیم صهیونیستی بشمار میره، میریام (مریم) آدلسون، زنی لابی از زرسالاران مرموز یهود، با ۶۰ میلیارد دلار در حساب بانکی، که ترجیح میدهد در سایه، و مخفی فعالیت کند، چراغ خاموش سیاست اسقاطیل را مدیریت کند، اما تاپال باری دیگر حماقت خود رو نشون داد، ازش پرسید: آمریکا رو بیشتر دوست داری یا اسرائیل؟ با اون سکوت، جوابش قطعا اسقاطیل هست ولی عجب گافی داد مرتیکه، حتی الفبای سیاست رو هم بلد نیست، این یعنی تاپال قطعاً بزودی امریکا رو متلاشی میکنه، جنجال بزرگی در لابی ها شروع شده که علت این افشاگری چی بود؟ آیا عمدا نفرت پراکنی علیه یهود؟ چرا خط قرمزها رو رد میکنه؟ اغلب متوجه نشدند تاپال چه گندی زد، ولی لابیها، اتحادیه هولوکاست، آی پک و سیاستمداران اسقاطیلی و خیلی های دیگه رو شوکه کرد، خدا رو شکر که دشمنان ما رو مشتی احمق آفریده.
ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند بشم،
سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم به کار بردم که آنها را تا حد مناسبی پرورش بدم، بعد تمام تلاشم این بود که زودتر بازنشسته شوم؛ اما اکنون که درحال مرگ هستم، ناگهان فهمیده ام که فراموش کردم زندگی کنم، لطفا اجازه ندید این اتفاق برای شما هم تکرار بشه. قدردان موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز و هر لحظه عمرتون بیشترین لذت رو ببرید.
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت سوم)
سرانجام جلسه ارتباط با ارواح در بحث گذشته به اینجا رسید که: مدیوم (واسطه ارتباط با روح) در حضور ما، به اظهار خودش، با روح مرحوم آیةاللّه بروجردى ارتباط گرفت و پیامى از ایشان براى ما نقل کرد. ما براى این که اطمینان پیدا کنیم که آیا براستى ارتباطى برقرار شده، و ارتباط هم با کسى جز روح آیةاللّه بروجردى نبوده، نشانه اى خواستیم ولى متأسّفانه به علّت نامعلومى، ارتباط قطع شد! مجدّداً کوششى شد که ارتباط برقرار گردد ولى ارواح دیگرى در وسط آمدند و ارتباط با روح مورد نظر برقرار نشد. ما اصرار داشتیم که حتماً باید با روح مرحوم آیةاللّه بروجردى ارتباط برقرار بشه و نشانه گرفته بشه، ولى مثل این که روح هم اصرار داشت که ارتباط نگیرد، و این اصرار روح، آن هم در موقعى که مطلب به بزنگاه رسیده بود، آدم را به شک مى انداخت. اکنون به دنباله جریان توجّه کنید: در این هنگام دیدیم میز مجدّداً به حرکت درآمد (بهمان صورت که در بحث گذشته شرح داده شد) و حرکات هم شدید بود. معلوم شد با روح سرگردانى ارتباط برقرار شده است، و به همان ترتیب سابق از روح سؤال شد، و بزودى جواب داد: م ى س و ز م (مىسوزم) پرسیده شد: تو کى هستى؟ جواب داد: ج ى ن ک (جینک) اهل کجا؟ جواب داد: ا ه ل ت ب ت (اهل تبّت) در اینجا از حضّار خواستند که طلب آمرزشى براى او کنند و براى نجات او دعا نمایند. این قسمت هم گذشت، امّا من همچنان اصرار داشتم با روح مرحوم آیةاللّه بروجردى رابطه برقرار شود و نشانه بگیرند، و بعداً تصریح کردم که این نشانه میتواند به یکى از سه صورت باشد: ۱- ایشان یکى از مسائل خصوصى که ما و ایشان از آن مطّلع بوده ایم، یادآورى فرمایند. ۲- ما یک سؤالى کلّى از خدمت ایشان میکنیم ایشان پاسخ آن را به عربى بگویند، زیرا تسلّط ایشان بر ادبیّات عرب مخصوصاً آشکار بود، بعلاوه، مدیوم (همان واسطه ارتباط) معتقد بود روح به هر زبانى میتواند جواب دهد؛ بنابراین، ما حق داشتیم پاسخى به زبان عربى از روح مرحوم آیةاللّه بروجردى بخواهیم. ۳- من مطلب معیّنى را در ذهن میگیرم و ایشان ذهن مرا بخوانند (زیرا آنها میگفتند ارواح میتوانند ذهن افراد را بخوانند) و منظور از همه اینها این بود که بدون تحقیق مطلبى را نپذیریم، زیرا نه عقل اجازه میداد، چشم و گوش بسته تسلیم شویم، و نه خدا راضى بود! در این هنگام صحنه دیگرى پیش آمد و چون من قول دادهام همه چیز را براى شما بنویسم (چه خوب باشد چه بد) جریان را عیناً در این جا میآورم: میز تکان به اصطلاح سختى خورد، پیدا بود روح دیگرى رابطه برقرار ساخته، امّا روح چه کسى، معلوم نبود. بزودى معلوم شد این روح ناشناس پیام مفصّلى دارد که میخواهد بطریق القا ادا کند نه به طریق حرکت میز (طریقه القا را در بحث گذشته شرح دادم). بلافاصله مدیوم ورقه کاغذ و خودکارى طلب کرد، سپس به نقطه نامعلومى چشم دوخت و گفت: خواهش میکنم بفرمائید... بفرمائید، سپس شروع به نوشتن کرد، گویا کسى به او دیکته میکرد و مینوشت! و آن دستخط عیناً پیش من موجود است. روح ناشناس به این وسیله پیام تند و خشنى به شرح زیر براى من فرستاد: چگونه مى اندیشى درباره ما ناصر شیرازى؟ آیا انکار میکنى وجود روح را؟... و یا ارتباط با ارواح را؟... اشتباه نکنید که این وسیله تنها ارتباط و تماس است نه احضار!... خود دانائى به این که احضار روح، احتیاج به ریاضت دارد، و عدّه معدودى مشرک (مرتاضان هند) قادر به انجام آنند... پس به فکر آزمایش و امتحان مباش! نمیگویم که دربست بپذیرید... آنچه را که نمیدانید تحقیق کنید و مطالعه نمائید، کتب بزرگان و پیشوایان دینتان را که صحبت کرده اند از وجود ارواح و این که ارتباط میگیرند با شما زندگان، بدینوسیله... » و در همین جا ارتباط قطع شد! من ابتدا از گفتار ضدّ و نقیض این روح جسور و عصبانى و وصله اى که ناحق به ما چسبانید در شگفت شدم! دیدم از یک طرف میگوید: «دربست نپذیرید و آنچه را نمیدانید تحقیق کنید» و از طرف دیگر مى گوید: «به فکر آزمایش و امتحان نباش! » در حیرت بودم کدامیک را قبول کنم؟! وانگهى، این چه وصله ناجورى بود که به ما چسبانید و مرا فحش کارى کرد، من که نه منکر روح بودم، و نه منکر ارتباط با ارواح. من در صدد تحقیق درباره بساط میزِ گرد و دراز، و ارتباطى که از این طریق مدّعى هستند، بودم؛ بعلاوه، کتب بزرگان دین را هم خیلى بیش از این آقایان مطالعه کرده بودم. از شما چه پنهان که از این توپ و تشر روح ناشناس، من هم از میدان در نرفتم بلکه بعد به آقایان مدیومها که در آن شهر بودند، مى گفتم: از این به بعد ارتباطهائى را که مى خواهید براى ما با ارواح بگیرید دو شرط دیگر هم دارد: اوّلًا: براى من با روحهاى عصبانى ارتباط نگیرید. ثانیاً: با آنها شرط کنید ما را فحش کارى نکنند! باز جلسه ادامه پیدا کرد و گفتم با همه اینها، من نشانهام را مى خواهم؛ یکى از سه نشانه بالا، و بدون نشانه، مطلبى به این مهمّى را نمى پذیرم؛ عقل اجازه نمیدهد. مدیوم که شاید تا آن وقت در جلسات خود «آدم سمجى» مثل من ندیده بود مجدّداً کوشش کرد با روح مرحوم آیةاللّه بروجردى ارتباط بگیرد. بار دیگر میز به حرکت آمد و معلوم شد تماسّ تازه اى برقرار شده است. ادامه دارد..
جن از نظر قرآن و عترت چیست؟
کلمه (جِن) به معنای نوعی از مخلوقات خداست که از حواس ما مستورند و قرآن کریم وجود چنین موجوداتی را تصدیق کرده، و درباره آن مطالبی بیان کرده:
۱- این نوع از مخلوقات قبل از نوع بشر خلق شده اند.
۲- از جنس آتش خلق شده اند هم چنان که بشر از
جنس خاک خلق شده.
۳- مانند انسان زندگی و مرگ و قیامت دارند.
۴- مانند سایر جانداران نر و ماده، ازدواج و تولد و تکاثر دارند.
۵- مانند بشر دارای شعور و اراده است، و علاوه بر این کارهای سریع و اعمال شاقه را میتوانند انجام دهند، که از بشر ساخته نیست.
۶- مانند انسان، مؤمن و کافر دارند، بعضی صالح و بعضی دیگر فاسدند/ المیزان ج، ۳۹
علی نامه
در کتاب علی نامه که در موزه ترکیه نگهداری میشود، گفتم که، بعد از دو خلیفه، به توصیفی از خلافت عثمان میپردازد که پیرامون آن پاکیزه تن، را امثال «مروان» میگیرند که رانده رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و ابوبکر و عمر هم از او تبری جسته بودند. دیگر از تباهکارانی که پیرامون عثمان را گرفتند «عَمْرَک عاص بود که سراینده او را «گبر» (کافر) میخواند. در سراسر این منظومه، «گبر» به معنی مطلق کافر است، و این یکی از نشانههای کهنگی زبان شاعر است که «کافر» را به صورت پارسی کهن آن که «گبر» است به کار میبرد تقریباً در اغلب صفحات. و هیچ کدام از مصادیق «گبر» در کتاب زردشتیان و مغان نیستند همان عربهایی هستند که به گفتهٔ مؤلف با نقض «نص ولایت» با علی (علیه السلام) درافتادند و کافر شدند و مؤلف با عنوان «گبر» از ایشان یاد میکند:
دگر عمرک عاص گنده دهن (مفتخور)
که بُد خال (دائی) عثمان پاکیزه تن
کمابیش هفتاد هجو نبی
بکرده، در ابیات، گبر شقی / ۳ ر
مروان و عمرو عاص را که «عم و خالِ» عثمان بودند سراینده «گبر» میخواند که مایۀ شور و شر امت شدند. از رهگذر چنین پیرامونیانی که عثمان پاکیزه تن را احاطه کرده بودند، سراینده اندک اندک به نقد دوران خلافت او میپردازد که تمام کارها را به دست اینگونه مردمان ناشایسته سپرده بود:
برسم ملوکان بیفکند دست
چو بر بالش شهریاری نشست / ۳ ر
با چنین چشم اندازی سراینده واردِ تصویرِ مقدمات قتل عثمان میشود و وارد دوران خلافت امام علی بن ابی طالب. ما باز به مسائلی در این باره خواهیم پرداخت بیشتر مقصود این بود که چشم انداز شیعی سراینده را در مسأله خلافت و امامت و «نصّ» و «اختیار» یادآور شویم.
اما در مورد زمانه و عصر مؤلف
خوشبختانه در داخل این منظومه اطلاعات نسبتاً روشنی دربارهٔ روزگار مؤلف و زمان سرایش متن
موجود است. مؤلف حتی سال تولد خویش را به دقت تعیین کرده است؛ به این معنی که در یکجا از ۶۲ سالگی خویش یاد میکند و در جای دیگر تاریخ سرودن منظومه را ۴۸۲ از هجرت رسول اعلام میدارد. بنابراین او در سال ۴۸۲ هجری ۶۲ سال داشته پس متولد به سال ۴۲۰ هجری است. قرائن دیگری را نیز در باب زمان سرایش و پایان منظومه میآورد و آن اشاره ای است که به مسأله هماهنگ بودن «محرم» و «ربیع» (ماه اول بهار) دارد که اگر جدول نجومی این انطباق مورد تحقیق قرار گیرد زمان موردِ نظر شاعر از این رهگذر نیز تأیید میشود. با مراجعه به جدول ووستنفلد، خوشبختانه، این نکته بروشنی تأیید میشود که اول محرم با ۲۵ اسفند سال ۴۸۲ و ۱۶ مارس ۱۰۸۹ منطبق است و همان آغاز بهار و ربیعی که شاعر از آن سخن میگوید، و چنین تطابقی تا چند قرن بعد دیگر دیده نمیشود. پیداست که ۲۵ اسفند در محاسبات نجومی قدما که پنج روز با محاسبه عصر ما تفاوت دارد، آغازِ سال نو و بهار بوده است (تقویم تطبیقی هزار و پانصد ساله هجری قمری و میلادی فردیناند ووستنفلد و ادوارد ماهلر) یکجا از راویان خراسان یاد میکند و این نشان میدهد که مؤلف احتمالاً خراسانی است یا مدتی در خراسان بوده است و دیگر این که کتاب را اهدا کرده است به علی بن طاهر که از سادات ناحیه بیهق و نیشابور بوده است. این علی بن طاهر که علی بن زید بیهقی در کتاب لباب الانساب از او به عنوان الامیر علی بن طاهر بن ابی القاسم السجاد یاد میکند یکی از اشراف ناحیهٔ بیهق بوده است که در سن حدود هفتاد سالگی در ۵۰۷ درگذشته و طبیعی است که وقتی در سن چهل سالگی بوده است در سال ۴۸۲ این شاعر این منظومه را به او اهدا کرده باشد.
معرفی کتاب تاریخ فتوح، فتوح الشام: از دیگر کتابهای فتوح، تاریخ فتوح الشام محمد بن عبداللّه الازدی است که بیشتر به فتح بخشهای مختلفی از سرزمین شامات پرداخته و در مجموع خلاصه تر از فتوح الشام واقدی است. وی به فرماندهی مالک اشتر در مأموریتهای نظامی و در فتح شهرهای آمد و میافارقین اشاره میکند. و از این جهت بی شباهت به تاریخ مدینة الدمشق، تهذیب ابن عساکر و فتوح ابن اعثم کوفی نیست.
فتوح البلدان: اثر احمدبن یحیی بن جابر بلاذری مطالب این کتاب درباره فتح مناطق جزیرة العرب در زمان پیامبر و فتح سرزمینهای شام، مصر، عراق و ایران در روزگار خلفای غاصب اموی و عباسی است و آگاهیهایی از چگونگی تأسیس کوفه و ترکیب اجتماعی سیاسی این شهر از آن به دست آمد.
الفتوح: این کتاب اثر ابو محمد احمد بن علی بن اعثم کوفی مشهور به ابن اعثم میباشد. وی از محدثان و شعرای شیعی بود. مطالب کتاب الفتوح شامل حوادث تاریخ اسلام پس از رحلت پیامبر (ص) از حادثه سقیفه، جنگهای ردّه، فتوحات شام و عراق و ایران و ارمنستان، مشروح وقایع روزگار خلافت علی علیه السلام، خلافت حسن بن علی علیه السلام، خلافت معاویه، قیام امام حسین علیه السلام و بازتاب آن، خلافت ابن زبیر و مروان، حوادث خلافت مروانیان، قیام عباسیان و ابومسلم خراسانی، حوادث دوران خلافت عباسیان تا خلافت معتصم عباسی میباشد.
ترجمه قسمتی از این کتاب یعنی از ابتدا تا پایان قیام امام حسین علیه السلام در پایان قرن ششم هجری به وسیله محمّد بن احمد مستوفی به فارسی انجام گرفته، ضمنا روایات ابن اعثم در ارتباط با صحبتهای فرستادگان شورشیان و عثمان طولانی تر از روایات طبری است و خبر اویس قرنی در صفین توسّط
نصربن مزاحم بسیار کوتاه و شامل یک روایت است، در حالیکه این مؤلف اخبار مربوط به وی را مفصل و در پنج صفحه آورده است. به غیر از فتوح، کتبی بنام طبقات نیز وجود دارد که در پست بعدی بصورت خلاصه معرفی میکنم.
امام علی (علیه السلام) به مردم کوفه در خطبه ای فرمودند: به شهر شما با این مرکب و همین لباس کهنه وارد شدم؛ هرگاه به شکلی دیگر از شهر شما بیرون روم، از خائنان هستم. امام (علیه السلام) در تمام دوران خلافتش، سه درهم نداشت تا بتواند پیراهن یا مایحتاج خود را خریداری کند؛ حضرت وارد بیت المال میشدند و آنچه بود را بین مردم تقسیم میکردند، سپس در آنجا نماز میخواندند و میفرمودند: حمد خدا را همانگونه که وارد بیت المال شدم، مرا خارج ساخت. امام (علیه السلام) به سیر بودن مردم بیش از سیری خود اهتمام میورزید؛ بی رغبتی به غذا و لباسش به اندازه ای بود که هیچکس طاقتش را نداشت، در حالیکه قبل از ایشان، عثمان، مال فراوان، لباسهای متعدد، خانهها و اثاثهای بی شمار بر جای گذارد. ابو موسی اشعری با کیلهای (حدودا ۳۶ کیلو) طلا و نقره نزد عثمان رفت؛ او تمام آنرا بین زنان و دخترانش قسمت کرد. عثمان بیشتر در آمد بیت المال را برای ساختن خانهها و املاک شخصی خود مصرف میکرد. ابن سعد در الطبقات نوشته: روزی که عثمان به قتل رسید، نزد خزانه دارش، سی میلیون درهم و یکصد و پنجاه هزار دینار بود که به تاراج رفت (هاپولی شده) عثمان در ربذه هزار شتر داشت...
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه. عمر، ابابکر را توصیف میکند، عمر خلافت ابابکر را به طور علنى و در برابر مردم باطل شمرد: سعید بن جبیر مى گوید: از ابابکر و عمر سخن به میان آمد، مردى گفت: به خدا سوگند، این دو نفر دو خورشید و دو نور این امت بودند. ابن عمر گفت: تو از کجا میدانى؟ مرد گفت: با یکدیگر هم داستان نبودند؟ عبدالله بن عمر گفت: نه، بلکه اختلاف داشتند، اگر مى فهمیدید. شهادت میدهم که روزى نزد پدرم (عمر) بودم که به من دستور داد تا از ورود مردم جلوگیرى کنم، ولى عبدالرحمان بن ابى بکر اجازه ورود خواست. عمر گفت: جانور بدى است، ولى بطور حتم از پدرش بهتر است. من از این سخن وحشت زده شدم و گفتم: پدرجان! عبدالرحمان از پدرش بهتر است؟ عمر گفت: چه کسى بهتر از پدرش نیست، اى بى مادر! به عبدالرحمان اجازه ورود بده. عبدالرحمان آمد و شفاعت حطیئه شاعر را کرد که بخاطر سرودن شعرى، توسط عمر به زندان افکنده شده بود، ولى عمر گفت: او داراى کمى انحرافى است، مرا واگذار تا او را با زندان طولانى اصلاح کنم، عبدالرحمان هر چه اصرار کرد، عمر نپذیرفت و بالاخره پسر ابابکر بیرون رفت. پدرم نزد من آمد و گفت: آیا تا امروز نسبت به آن چه گفتم غافل و بى خبر بوده اى که شخص احمق و پَست بنى تیم بر من پیشى جُست و ستم روا داشت؟ گفتم: اطلاعى از ماجرا ندارم. عمر گفت: اى پسرم! پس چه میدانى؟ گفتم: بخدا سوگند یاد مى کنم که ابابکر از نور چشمان مردم نزدشان محبوب تر است. گفت: برغم خواسته پدرت و با وجود خشم شدیدش، این که مى گویى درست است. گفتم: آیا در بین مردم پرده از کارهاى ابابکر برنمیدارى؟ گفت: با وجود مطلبى که در موردش گفتى چگونه این کار را بکنم؟ چون با وجود آن محبوبیت، سر پدرت را با سنگ مى شکنند. پدرم جسارت به خرج داد و در خطبه نماز جمعه گفت: اى مردم! بیعت ابابکر کارى شتابزده و بى تدبیر بود که خداوند شرش را از شما دور کرد، لذا، اگر از این پس کسى چنین چیزى را از شما درخواست کرد بکشیدش. (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، الصواعق المحرقه، ابن حجر، چاپ قاهره، الکامل فى التاریخ بیروت، چاپ دار صادر، ج ۲) خود ابوبکر نیز در زمان خلافتش گفت: واقعیت آن است که بیعت با من، شتابزده و بى تدبیرانه بود (العثمانیه، جاحظ) عمربن خطاب اولین مخالفى بود که خلافت ابابکر را بطور علنى و رسمى رد کرد. آنروزى که در مورد ابابکر گفت: ستم کارانه بر من پیشى جست (شرح نهج البلاغه، معتزى، ج ۲) روایت سوّمى نیز در این مورد هست که حالت دشمنى و نفرت شدید بین ابابکر و عمر را ثابت میکند. عالم نسب هیثم بن عدى از مجالد بن سعید روایت میکند که گفت: صبح گاهى نزد شعبى رفتم تا در مورد روایتى که از ابن مسعود به من رسیده بود از شعبى بپرسم. نزد او که در مسجد محله اش بود رفتم. گروهى نیز آنجا منتظرش بودند. شعبى بیرون آمد و من خود را معرفى کردم و گفتم: خدا امورت را اصلاح کند، ابن مسعود میگفت: هیچگاه براى گروهى حدیثى را نگفتم که عقل شان به دریافت آن نرسد، جز آنکه براى برخى از ایشان موجب فتنه شد. شعبى گفت: آرى، چنین میگفت. ابن عباس نیز با آنکه گنجینه علم را داشت آنها را به اهلش مى سپرد و از نا اهلان مى پوشانید. در همین حال بود که مردى از (ازد) آمد و نزد ما نشست و ما شروع به صحبت در مورد ابابکر و عمر کردیم، شعبى خندید و گفت: کینه عجیبى نسبت به ابابکر در سینه عمر بود. مرد ازدى گفت: به خدا سوگند نه دیده ایم و نه شنیده ایم که شخصى بهتر از آنچه عمر در مورد ابابکر گفته است، در مورد کسى گفته باشد. شعبى به من رو کرد و گفت: پاسخ سؤالت این است، آنگاه رو به آن مرد گفت: اى برادر ازدى! با این حدیث (بیعتى شتابزده بود که خداوند شرش را بازداشت) چه میکنى؟ آیا به نظر تو اگر دشمنى بخواهد آنچه در بین مردم ساخته است را ویران کند، بیش از این سخن در مورد ابابکر میتواند دست به ویرانگرى بزند؟ مرد گفت: سبحان الله! اى اباعمر و این تویى که چنین میگویى. شعبى گفت: این را من میگویم؟ عمربن الخطاب این مطلب را در برابر دیده همگان گفت، میخواهى بپذیر، یا آنکه واگذار. آن مرد با عصبانیت برخاست در حالى که سخنى زیر لب میگفت که من نفهمیدم. مجالد مى افزاید: به شعبى گفتم : به نظر من این مرد سخنانت را نزد مردم میگوید و منتشر میکند. شعبى گفت: من این را نمى پوشانم، آخر چیزى را که عمر مخفى نکرد و نزد همگان گفت، من بپوشانم و از آن بترسم؟ خود شماها نیز این را به همه بگویید و هر چه توان دارید آن را پخش کنید (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، حلبى و شرکاه) روایت دیگرى نیز در این مورد از اشعرى هست که وجود بسیاری درگیرى هاى بین ابابکر و عمر را بیان میدارد: شُریک بن عبدالله نخعى از محمد بن عمرو بن مرّه از پدرش از عبدالله بن سلمه از ابوموسى اشعرى نقل میکند که گفت: با عمر به حج رفتم و هنگامى که فرود آمدیم و مردم زیاد شدند، من از کاروان خود بیرون آمدم که نزد عمر بروم. مغیرة بن شعبه در راه مرا دید و همراهم شد و گفت: به کجا میروى؟ گفتم: نزد عمر میروم، تو نیز مى خواهى بیایى؟ گفت: آرى هر دو نفر رفتیم تا به کاروان عمر برسیم. در بین راه بودیم که سخن از خلافت عمر و کارهایش شد که چقدر به اسلام عمل میکند. سپس به بحث در مورد ابوبکر پرداختیم و من به مغیره گفتم: خدا خیرت بدهد! ابوبکر در مورد عمر نظر محکمى داشت، و گویا آشکارا میدید که مغیره گفت: همینطور است گرچه برخى با خلافت عمر مخالف بودند و خواستند آن را از او دور کنند ولى نتوانستند. گفتم: اى بى پدر! این افراد کیستند؟ مغیره گفت: به نظر میرسد که تو این جماعت از قریش را نمى شناسى واینکه چه کینه اى نسبت به او دارند، به خدا سوگند، اگر این کینه و حسد به عدد و شماره درآید نُه دهم آن مخصوص قریش و یک دهم آن براى سایر مردم است. گفتم: ساکت باش اى مغیره! قریش، برترى و فضیلت خویش را بر مردم ثابت و آشکار کرده است، پیوسته در این سخن بودیم تا به منزل عمر رسیدیم، ولى او را نیافتیم، در موردش پرسیدیم گفتند: بتازگى از منزل بیرون رفته. ما نیز رفتیم و در پى او به مسجد الحرام رسیدیم، و عمر را دیدیم که طواف میکرد، و مانیز با او به طواف پرداختیم. آنگاه که طوافش تمام شد بین من و مغیره ایستاد و خویش را بر مغیره تکیه داد. گفت: از کجا آمدید؟ گفتم: به قصد دیدار به خانه ات رفتیم که گفتند به مسجد رفته است و ما نیز به مسجد آمدیم. گفت: خیر باشد. آنگاه مغیره به من نگریست و تبسّم کرد. عمر به مغیره گفت: اى پسر! از چه جهت تبسّم کردى؟ مغیره گفت: بخاطر سخنانى که تازه بین من و ابوموسى در راه رد و بدل میشد. عمر گفت: آن سخنان چیست؟ لذا جریان را بیان کردیم تا آنکه به نکته حسادت قریش رسیدیم و در مورد کسانى که مى خواستند ابابکر را از جانشین کردن عمر براى خود بازدارند گزارش دادیم. عمر درنگ کرد و گفت: اى مغیره! مادرت به عزایت بنشیند، نه دهم از حسد چیست؟ از آن یک دهم باقى مانده نیز یک دهم را دارند، و همه مردم تنها یک دهم از یک دهم را دارند، و در این یک دهم از یک دهم نیز قریش با مردم شریک اند. آنگاه عمر ساکت شد. سپس افزود، نمى خواهید بگویم حسودترین قریشیان چه کسى بود؟ گفتیم: چرا. گفت: لباس هاى تان را مراقبت کنید. گفتیم: باشد. گفت: چگونه لباس هاى خود را مراقبت مى کنید با این که آنها را بر تن دارید؟ گفتیم مگر لباسها را چه شده؟ گفت: ترس از انتشار آنها. به او گفتیم: تو از لباسها مى ترسى در حالى که تو آنها را پوشیده اى؟ منظورت چه لباسى است؟ گفت: همانکه گفتم. با عمر به راه افتادیم تا به درب خانه اش رسیدیم. گفت: همین جا بمانید. به مغیره گفتم: اى بى پدر! بخاطر سخنانى که گفتیم، مى خواهد با ما صحبت کند. مغیره گفت: همینطور است. ناگاه عمر ما را صدا زد و گفت داخل خانه بیایید! وقتى وارد شدیم دیدیم بر پشت، روى پالانى خوابیده بود. وقتى نگاه عمر به ما افتاد گفت: (ملحق دیوان ۲۵۷، غرر الخصائص) راز خود را جز براى شخص مورد اطمینانت فاش مکن، زیرا سزاوارترین و برترین جایى که میتوانى رازها را به امانت بسپارى: سینه اى فراخ و قلبى گشاده و نیک است، به این دلى که وقتى به او امانت سپردى از افشاى آن بیم نداشته باشى (ملحق دیوان ۲۵۷، غرر الخصائص) ادامه دارد..
حکایت چهار تابوت
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، آنگاه فرمان داد تا چهار تابوت از چوب ساختند و دستور داد دو تاى آنها را به طلا زینت کردند و دو تاى دیگر را به قیر اندودند، بعد از آن دو تابوت قیراندود را از طلا و یاقوت و زبرجد پر ساختند و دو تابوت زینت شده با طلا را از مردار و خون و فضله آکنده کردند، و در آنها را محکم بستند، آنگاه وزرا و اشرافى را که گمان میبرد ایشان او را بر آن عمل ملامت کرده اند فراخواند، و تابوتها را بر آنها عرضه کرد و گفت: اینها را قیمت کنید، آنها گفتند: به حسب ظاهر و دریافت بر این دو تابوت طلا قیمتى نمیتوان نهاد از بس که قیمتى هستند، و آن دو تابوت قیر هم قیمتى ندارد زیرا بى مقدار و بى ارزش است. پادشاه گفت: این رأى شما به واسطه میزان علم شماست، و فرمان داد تا تابوتهاى قیراندود را گشودند و به واسطه جواهرهایى که در آنها بود خانه روشن شد، آنگاه گفت: مثل این دو تابوت مثل آن دو مردى است که شما حقیر و خوار شمردید، لباس و ظاهر آنها را سهل شمردید و حال آنکه باطن آنها از علم و حکمت و راستى و نیکویى آکنده بود، مناقبى که از یاقوت و لؤلؤ و جواهر و طلا برتر است. بعد از آن فرمان داد تابوتهاى طلا را گشودند و اهل مجلس از زشتى منظر و گند و تعفّن آنها بر خود بلرزیدند و متأذّى شدند. پادشاه گفت: این دو تابوت مثل آن قوم است که ظاهرشان را با جامه و لباس آراسته اند و باطنشان از انواع بدیها از قبیل جهل و کورى و دروغ و ظلم آکنده است، که از این مردارها به مراتب رسواتر و شنیع تر و بدنماتر است. همه وزراء و اشراف گفتند: اى پادشاه! منظور شما را یافتیم، و به خطاى خود واقف شدیم و پند گرفتیم. آنگاه بلوهر گفت: اى شاهزاده! این مثل شماست که مرا تحیّت فرمودى و اکرام کردى. شاهزاده که تکیه زده بود چون این سخن را شنید راست نشست و گفت: اى حکیم باز هم از این مثلها بازگو.
سلمان فارسی، ناظر درد و رنج، در روایت دیگرى که از امام صادق (ع) وارد شده، سلمان میگوید: همراه رسول خدا (ص) براى نماز به مسجد مى رفتم، چون مقابل خانه على (ع) رسیدم، ناله اى شنیدم که از درد سر، گرسنگى و مجروح شدن دست به خاطر آسیاب کردن بلند بود، وقتى حلقه در را زدم، فضّه خدمت گذار گفت: کیست؟ جواب دادم: سلمان فرزند اسلام هستم. وقتى فضّه گفت: اندکى توقّف کن، چون فاطمه (س) پوشش کامل ندارد، من عباى خود را براى آن حضرت داخل خانه انداختم و آنگاه وارد شدم. فاطمه (س) فرمود: به خداى کعبه، سلمان از خاندان ماست، ولى مشاهده کردم آن بانوى بزرگ (س) بقدرى جُو آسیاب کرده که بر اثر مجروح شدن دستش، دسته آسیاب خون آلود است. حسن بن على (ع) که کودکى بود، کنار خانه نشسته و از گرسنگى رنج مى برد، وقتى من از آن صحنهها ناراحت شدم، در حالیکه فضه خدمت گزار نیز حضور داشت، حضرت فاطمه (س) فرمود: پدرم رسول خدا (ص) کارهاى خانه را یک روز در میان بین من و فضّه تقسیم کرده و امروز نوبت کار من است. پیشنهاد کردم که به آن بانو کمک کنم، فرمود: من حسن (ع) را آرام مى کنم و تو آسیاب کن.
صحیفه سجادیه
در بیان دیگر درباره اجل قضائی میفرماید: کَفَی بِالْأَجَلِ حَارِسا: برای حفاظت شخصی، اجل بس است. نتیجه: رابطه انسان با مرگ و اجل نیز مانند رابطه او با هر عمل نیک و بد، یک رابطه امر بین امرین است، نه رابطه جبری و نه رابطه تفویضی. با این فرق که مرگ یک چیزی است که حتماً خواهد آمد، به خلاف فلان عمل نیک یا بد که ممکن است اصلاً رخ ندهد. پس آنچه جبری و حتمی است خود مرگ است نه وقت مرگ، که اجل نامیده میشود. درباره عمل نیک و بد نیز ممکن است قضا بیاید مانع آن گردد، یا جهت و مسیر آن را تغییر دهد. گاهی از ظاهر آیه: وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ کِتاباً مُؤَجَّلا، برداشت میشود که زمان مرگ (اجل) بطور جبری و قهری تعیین شده و انسان نمیتواند آن را مقدم یا مؤخر کند. در حالیکه همین «اذن الله» درباره «ایمان آوردن» نیز که یک فصل اختیاری است آمده است: وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ، و در همین پیام آیه نیز اذن خدا با «کتاب مؤّجل» است که کی و در چه زمانی به او اذن ایمان آوردن بدهد. همۀ اینگونه آیات و احادیث در مقام بیان این واقعیت هستند که ای انسان تفویضی نباش، زیرا رابطه انسان با خداوند «رابطه امر بین امرین» است نه تفویضی. اختیار داری اما مفوّض و به سر خود رها شده نیستی. و اشتباه نکن فرق است بین تفویض و اختیار. اختیار داری اما همه چیز در دست تو نیست. نه آنکه در صدد بهداشت و مداوا برای طول عمر است، مفوّض است و نه آن که خودکشی میکند. نه قاتل مفوض است و نه مقتول. نه مومن در ایمان آوردنش مفوض است و نه کافر در کفرش. همه چیز امر بین امرین است. و محاسبات قیامت نیز بر اساس امر بین امرین است.
در پی تصویب مصوبهای در شورای عالی انقلاب فرهنگی، سازمان صداوسیما مأمور به تأسیس شبکهای تلویزیونی به زبان عبری شد؛ هدف از این اقدام، مقابله رسانهای با تبلیغات اسقاطیل عنوان شده است.
آزمایشهای هستهای آمریکا تاکنون پیامدهای ناگوار گوناگونی داشته است که از آن جمله میتوان به تبخیر جزیره الوگالب در یکی از آزمایشهای هستهای آمریکا اشاره کرد. آمریکا با ۱۰۵۴ آزمایش هستهای رکورددار انجام آزمایشهای هستهای در دنیاست، و با آزمایشی که در سال ۱۹۴۵ انجام داد اولین انفجار هستهای دنیا و آغاز عصر تسلیحات هستهای را رقم زد.
آمیت سگال کارشناس سیاسی نظامی شبکه دوازده عبری: ایران در جنگ اخیر با هر حمله خود به پایگاههای نظامی ما، آنها را ۴۸ تا ۷۲ ساعت بطور کامل غیر عملیاتی میکرد و اگر آمریکا نبود، حملات هوایی به ایران در روز سوم جنگ متوقف میشد! دقت کنید؛ اینکه خودشان میگویند در ۷۲ ساعت اول جنگ، چیزی از اسرائیل نمانده بود، اما آمریکا به داد آنها رسید؛ یعنی ایرانی بدان، تو با صهیونیستها نجنگیدی، با کل ناتو جنگیدی! در جنگ نهایی بین ایران و اسقاطیل که در آینده رقم خواهد خورد، زمان جنگ به ۳ تا ۷ روز کاهش خواهد یافت و شاهد فروپاشی اسقاطیل در عملیات آتش مشرق ایرانیها خواهیم بود.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام در جریان فتح و آزادسازی روم توسط امام زمان فرمودند: سپس حضرت مهدی عجل ﷲ فرجه و یارانش به حرکت خود ادامه میدهند و بر هیچ دژی از دژهای رومیان نمیگذرند مگر آن که با گفتن ذکر «لا إله إلاّ ﷲ» دیوارهای آن فرو میریزد تا آن که در نزدیکی شهر قسطنطنیه فرود میآیند. در آنجا چند تکبیر میگویند و ناگهان خلیجی که در مجاورت آن شهر است خشک میشود و آبهایش در زمین فرو میرود و دیوارهای شهر نیز فرو میریزد. از آنجا بسوی شهر رومیه حرکت میکنند؛ و چون به آنجا میرسند، مسلمانان سه تکبیر میگویند و شهر چون رمل، و ماسه نرم که در برابر تندبادها قرار گرفته باشد از هم میپاشد.
دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست
خصم را پای گریز از سر میدان تو نیست
تا سر زلف پریشان تو در جمع آمد
هیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست
در تو حیرانم و اوصاف معانی که تو راست
و اندر آن کس که بصر دارد و حیران تو نیست
سعدی
خواه ناخواه ما تماشاچی این ترقه بازیها خواهیم بود، بازی هر روز جالبتر میشه، شیعه، کنار بکش و نظاره کن، تماشا کن که چگونه قدرتها، به جان یکدیگر خواهند افتاد. بقول امام رضا علیهالسلام قراره ظالم به ظالم مشغول باشه، هرج الروم و جنگ قرقیسیا در کنار چند مفهوم آخرالزمانی دیگر داره ردیف میشه، دقیقاً وصف حال آنهاست در احادیث شیعی... بگذریم، ابتدا آمریکاییها فلانشون میسوزه، واسه چی؟ به دلیل خرید نفت ایران و روسیه. کشتیهای چینی را تحریم کردند! در ادامه، چینیها واکنش مشابه داشتند! تاپال یعنی ترامپ ابله، احمق ترین رئیس جمهور امریکاست که انگار قسم خورده امریکا رو به فنا بده، ۹۰ میلیون سرخپوست رو قتل عام کردند تا آمریکای بزرگ رو بسازند و حالا خودشون دارن تیشه به ریشه خودشون میزنن، عجبا، خیلی زود به حرفام میرسی، تاپال تعرفه سنگین بر واردات کالاهای چینی گذاشت! این یعنی نهایت حماقت و اسکلی، بورس و سهام آمریکا به شدت ریزش کرد! برای اولین بار در تاریخ، یوآن از دلار سبقت گرفت. از طرف دیگه وزارت حمل و نقل چین اعلام کرد تمام کشتیهای آمریکایی از ۲۲ مهر مشمول عوارض بندری سنگین خواهند شد. این تصمیم در واکنش به تحریمهای مشابه آمریکا علیه کشتیهای چینی گرفته شده، و نشاندهندهی مقاومت پکن در برابر سیاستهای تهاجمی واشنگتن هستش! اما تاپال خان، یعنی ترامپ، دیدارش با شیجین پینگ رئیس جمهور چین را کنسل کرد! گفت که قرار بود در ۲ هفتهی آینده با، شی جین پینگ دیدار کنم، اما حالا بهنظر میرسه دلیلی برای انجام این کار وجود نداره، تاپال گفت که اتفاقات بسیار عجیبی در چین در حال رخ دادن است و آنها بسیار خصمانه عمل میکنند، خب الله چین که شیش انگشتی نیست، آمریکا هم کوگیجه گرفته گفته از اول نوامبر (۱۰ آبان) تعرفههای ۱۰۰ درصدی بر تمام واردات از چین اعمال خواهد کرد! که این تعرفهها به هر تعرفهای که آنها درحال حاضر پرداخت میکنند اضافه خواهند شد، یکی از تحلیلگران ایرانی درست گفت که آمریکا اگر با ایران بجنگد، ایران سریع تنگه هرمز رو میبنده و نفت گرون میشه و … پس قبلش آمریکا ونزوئلا رو باید بگیره، که به نفت خلیج فارس نیاز نداشته باشه، یادته مرداد سال گذشته چی گفتم؟ نشست روز دوشنبه شرم الشیخ مصر با موضوع تصمیمگیری دربارهی آینده نوار غزه با حضور نمایندگان بیست کشور جهان، بسیار مهمه، داریم به روزهای مهمی میرسیم که کل جهان، حتی بخشی از جریان سازش داخل ایران، به راهحل دو دولتی تشکیل کشور مستقل فلسطین و اسقاطیل نزدیک میشیم، که کرانه باختری و غزه جدا و اسقاطیل و اراضی اشغالی جدا، مصر بیچاره که قدرتی نداره چون سازمان امنیتش (جیاد) کلا توی دست یهوده، دقیقاً مثل ساواک قبلی خودمون، در این دو سال پس از عملیات طوفان الاقصی در هفت اکتبر ۲۰۲۳ (یعنی پانزده مهر ۱۴۰۲) تعداد کشورهایی که به راهکار دو دولتی و فلسطین حداقلی معتقد بودند، از انگشتان دو دست به بیش از ۱۶۰ کشور جهان افزایش یافته که گرچه حقوق مردم مظلوم فلسطین رو به شکل کامل تامین نمیکنه، اما بازم دستاورد بسیار بزرگیه، در این بین، فقط ایران و جبهه مقاومت (چند گروه مردمی در غزه، کرانه باختری، لبنان، سوریه، عراق و یمن) هستند که به راهکار فلسطین یکپارچه معتقدند! به روزهایی نزدیک میشیم که کل دنیا بگن راهکار دو دولتی، و ایرانِ شیعه خانهی امام زمان، تنها کشوری باشه که طبق آموزههای قرآن و اسلام، فلسطین را یکپارچه و بدون رژیم نحس اسقاطیل بخواد. سوال: طبق روایات، سفیانی پس از اشغال مناطق پنجگانه شام چه میکنه؟ درسته؛ به جبههی مقاومت شیعی حمله میکنه! حالا گرفتی چرا فلسطین راز پنهان ظهوره؟ از طرف دیگه، هر پیشنهاد آمریکاییها به ایران، برای کاهش برد موشکی و به رسمیت شناختن اسقاطیل در ازای رفع کامل تحریم، فریب هست. عملیات مشترک بین یانکیها و صهیونیست ملعون، با کمک کدخداپرستان داخلی، برای فریب مردم ایران به جهت تسلیم هست، تا بتوانند ایران را خیر سرشون خلع سلاح کرده یا زمینهی یک آشوب بزرگ و جنگ داخلی را فراهم کنن. از طرفی هم بخش مهم سخنرانی تاپال در پارلمان اسقاطیل دربارهی احتمال توافق صلح با ایران در قالب پیمان ابراهیم زرت و پرتی که کرد این بود: عالی میشه اگه بتونیم باهاشون به توافق صلح برسیم، اونها خستهان و میخوان زنده بمونن. فعلا هم قصد شروع چیزی ندارن، فکر میکنم یه شانس براشون داریم. خب این جملهی تاپال احتمالا مقدمهی ایجاد فتنه ایست که برای مقدمه راند دوم ترقه بازی طراحی شده. ضمناً قبلاً از پیشنهاد های احتمالی دروغین دشمن و همراهی جریان سازش و نفوذیهای داخلی، حرف دارم که مشتاقانه برای دور جدید مذاکرات خواهند دوید و برای چندمین بار، وعده نسیه و دروغین دشمنِ یهودی را باور کرده تا مردم را این بار در دوقطبی ریاکارانهی مذاکره (این بار بر سر تحویل موشک) یا اعمال تحریم بیشتر و ترقه بازی قرار بدهند. حالا وقتی باز دوباره، زدن به شکمبه همدیگه، ازم میپرسی چی میشه؟ منم بهت میگم قبلاً گفتم ولی متوجه نشدی.
این شخص، سفیانی است
أَحْمَر: سرخرو
أَشْقَر: مو زرد
أَزْرَق: چشمرنگی مایل به سبز
ضَخْمُ الْهَامَة: دارای سر بزرگ
رَجُلٌ رَبْعَة: درشت هیکل و چهارشانه
وَحْشُ الْوَجْه: کریهالمنظر
بوجهه اثر جدری: دچار بیماری پوستی
مَشُومٌ: بد خُلق، بد اخلاق
جِلْفٌ جَاف: سبک مغز، نابخرد
فَظٌّ غَلِیظٌ: خشن، سختگیر و عصبانی
مَلْعُونٌ مَنْکُوسُ الْقَلْبِ: ملعون قسیالقلب
سخن هر چه گویم همه گفته اند
بر باغ دانش همه رفته اند
اگر بر درخت برومند جای
نیابم که از بر شدن نیست رای
کسی کو شود زیر نخل بلند
همان سایه زو بازدارد گزند
انجیل و ظهور مهدی موعود
انجیل مَرْقُس: و چون او (عیسی) از هیکل بیرون میرفت یکی از شاگردانش بدو گفت: ای استاد!
ملاحظه فرما چه نوع سنگها و چه عمارتها است!
عیسی در جواب وی گفت: آیا این عمارتهای عظیمه را مینگری. بدان که سنگی بر سنگی گذارده نخواهد شد مگر آن که به زیر افکنده شود. و چون او بر کوه زیتون مقابل هیکل نشسته بود، از وی پرسیدند: ما را خبر ده که این امور کی واقع میشود؟ و علامت نزدیک شدن این امور چیست؟ آنگاه عیسی در جواب ایشان سخن آغاز کرد که: زنهار کسی شما را گمراه نکند. زیرا که بسیاری بنام من آمده خواهند گفت که: من هستم، و بسیاری را گمراه خواهند نمود. امّا چون جنگها و اخبار جنگها را بشنوید مضطرب نشوید؛ زیرا که وقوع این حوادث ضروری است. لیکن انتها هنوز نیست. زیرا که اُمّتی بر اُمّتی و مملکتی بر مملکتی خواهند بر خاست، و زلزلهها در جای ها حادث خواهد شد، و قحطیها و اغتشاشها پدید میآید، و اینها ابتدای دردهای میباشد. لیکن شما از برای خود احتیاط کنید، ولی از آنروز و ساعت، غیر از پدر هیچ کس اطلاع ندارد، نه فرشتگان در آسمان و نه پسر هم. پس بر حذر و بیدار شده دعا کنید، زیرا نمیدانید که آن وقت کی میشود. مثل کسی که عازم سفر شده خانه خود را واگذارد و خادمان خود را قدرت داده، هر یکی را به شغلی خاصّ مقرر نماید و دربان را امر فرماید که بیدار بماند. پس بیدار باشید! زیرا نمیدانید که در چه وقت صاحب خانه میآید. در شام یا نصف شب، یا بانگ خروس یا صبح. مبادا ناگهان آمده شما را خفته یابد. امّا آنچه به شما میگویم به همه میگویم بیدار باشید. در انجیل لوقا هم به ظهور اشاره شده که بخاطر طولانی نشدن پست به بعد موکول میکنم، ادامه دارد..
عجیب ولی واقعی، در سال۱۸۲۳ روز عید فصح در شهر Valisob واقع در شوروی سابق کودک دوساله ای ناپدید شد، و پس از یک هفته جستجو جسد بیجان او را در یکی از لجن زارهای خارج شهر پیدا نمودند و با آنکه آثار فرو بردن میخ و سوزن، بر آن نمایان بود، ولی قطره ای خون بر لباسهایش وجود نداشته، و چنانچه بعدا معلوم شد، جسد را بعد از قتل شسته بودند. خانمی که تازه یهودی شده و در این قصّه متّهم بود، در اعترافات خود چنین گفته: ما از طرف یهود مأمور شدیم که این کودک مسیحی را ربوده و در ساعت معینی در منزل یکی از آنها حاضر کنیم. هنگامی که ما با این کودک وارد منزل شدیم دیدیم همه دور میزی نشسته و منتظر ما هستند. طفل را روی میز گذاشته و با قدری شکلات و بیسکویت و شیرینی سر او را گرم کرده، کودک بیچاره همین که مشغول خوردن شد، یکی از آنها میخ تیز و درازی را در ران بچه فرو برد. صدای دلخراش کودک بلند شد، هراسان به یکی از آنها پناه برد، او هم نامردی کرد و با سوزن درازی که در دست داشت کمرش را مجروح کرد، طفل باز فریادی زد و به سوّمی پناه برد او هم سینه اش را سوراخ نمود، و خلاصه آنقدر میخ و سوزن به تنش فرو کردند که همانجا جان سپرد. سپس خونهایش را در شیشه کرده و به حاخام بزرگ تسلیم کردند. (از کتاب قصص من الحیاة)
فاطمه بنت الحسین علیه السلام نقل میکند که فرمود: هنگامی که کسالت فاطمه دختر شدت گرفت و بر وی غلبه کرد، زنان مهاجر و انصار خدمتش جمع شده و عرض کردند: ای دختر رسول الله، چگونه صبح کردی از این بیماری؟ حضرت فرمود: به خدا قسم، صبح کردم در حالیکه از دنیای شما بیزارم و بر مردان شما خشمگین. امام صادق علیه السلام فرمود: فاطمه بعد از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم هفتاد و پنج روز در دنیا ماند. و حزن و اندوه شدیدی بخاطر دوری پدر بزرگوار به او روی آورده بود. جبرئیل خدمتش میرسید و او را تسکین داده و از پدرش و جایگاه وی در بهشت خبر میداد و از آنچه بعد از او برای ذریه اش پیش میآید، آگاه میکرد. و علی علیه السلام آن را مینوشت.
غرض از ذکر این روایات، آن است که ما گریه و حزن فاطمه علیهاالسلام را مانند اندوه و گریه خود در فقدان پدر و یا عزیز دیگر به حساب نیاوریم، که این با شأن و منزلت و لایی آن حضرت، منافات دارد. بلکه گریه و حزن وی در فراق رسول خدا و به حساب مقام رسالت و منزلت الهی آن حضرت و بخاطر از دست رفتن زحمات وی و ضایع شدن فرمایشات او در باره ی مقام وصایت و امامت بود، تمام جملات خطبه غرای وی بیانگر این است که غم و غصه و گریه او به خاطر پامال شدن زحمات رسول اکرم بوده است.
آفرینش و طب
علی(علیه السلام) میفرماید: الحمّی رائدُ الموتِ: تب راهنمای مرگ است. این اشاره است به آن که با بالا رفتن درجه حرارت بدن احتمال خطر مرگ نیز بالا میرود. و میفرماید: اِکْسرُوا الحمّی بالبنفسَجِ و الماءِ الباردِ: تب را با بنفشه و آب سرد از بین ببرید. دکتر شریف عسیران در کتاب علم الصحه، درباره تب تیفوس میگوید: این تب با نظافت و هوای پاک و مسح بدن مریض با آب خنک معالجه میشود. و وقتی حرارت به بیش از ۴۰ درجه رسید، باید مریض را با پارچه مرطوب به آب خنک پوشاند. علی(علیه السلام) میفرماید: عقل در مغز، خنده در کبد، رأفت در طحال و صدا در ریه است. چیزی که قابل توجه است آن که امام (علیه السلام) برای مغز وظیفه ای خاص قایل است؛ همانگونه که چشم، گوش و دیگر اعضا وظایف خاص خود را دارند. در کتاب علم التشریح، آمده: مغز مرکز فکر و ذکاوت و اراده است. در کتاب الحکماء السبعه، تألیف فان وسب آمده: دانشمند انگلیسی بل و دانشمند فرانسوی ماجنری و دانشمند آلمانی مولر، دو نوع اعصاب کشف کردند: اعصاب حسّی و اعصاب حرکتی. مغز به نوبه خود، پیامی را که اعصاب حس به مغز انتقال میدهد، به عضلات ویژه ای میرساند. به روایت عجیبی برخوردم، مردی به حضرت علی(علیه السلام) عرض کرد: همسرم جوان است و دوشیزه، ولی در ماه نهم حاملگی است. من از او جز پاکی، چیز دیگری سراغ ندارم و خودم پیرمرد هستم و پرده بکارتش را پاره نکرده ام، پس چرا حامله شده؟ امام به او فرمود: آیا بر فرج او منی ریخته ای؟ گفت: بله. فرمود: هر فرجی دو سوراخ دارد: سوراخی که آب مرد در آن میریزد و سوراخی که ادرار از آن خارج میشود و رحم زیر سوراخی است که آب مرد در آن داخل میشود. وقتی یک آب وارد شود (یک اسپرم وارد رحم شود) زن به یک فرزند حامله میشود، و وقتی دو آب وارد شود به دو فرزند، وقتی سه آب وارد شود به سه فرزند و وقتی چهار آب واردشود به چهار فرزند حامله میشود و غیر از این نیست وفرزند او متعلق به توست. و میفرماید: جنین شش ماهه و هفت و نه ماهه زنده میماند، ولی جنین هشت ماهه زنده نمیماند. و می فرماید: قد طفل تا ۲۱ سالگی و عقل او تا ۲۸ سالگی کامل میشود، بجز تجربهها که همواره ادامه مییابد. و میفرماید: هر کس میخواهد همواره زنده باشد، که البته نشدنی است، صبحگاهان غذا بخورد و با زنان کم نزدیکی کند. و میفرماید: کم اَکْله مَنَعت اَکَلات، چه بسا لقمه ای که مانع لقمه هایی شود.
کابالا
وحدت در عین کثرت: اولین اصل در خداشناسی کابالا این است که: خداوند در درجه اعلیا، یگانه و احد است، اما در درجه دوم متعدد و متکثّر است، کابالیست ها این درجه دوم را سفیرات مینامند. نفوذ: محی الدین در «فصّ شیثی» میگوید: الله خدای یگانه و احد است، و هر کدام از اسماء خدا نیز یک خدا هستند. تقسیم کار میان خدایان: خدایان که زیر نظر الله کار میکنند، هر کدام بخشی از کائنات و امور مربوط به آن بخش را اداره میکنند. اولین کسی که این اراجیف را در میان جامعه اسلامی باب کرده، همین محی الدین لعنة الله علیه است. ارثیه یونانی: به خوبی روشن است که این چارت اداری خدایان، که کابالیسم و محی الدین برای خدا درست میکنند بر گرفته از ربّ و ارباب انواع افلاطون است. صحیح دانستن تناقض: یکی از اصول کابالیسم (همانطور که از اصل دوم نیز پیداست) باطل ندانستن تناقض است که همه اصول و فروع آن بر این اصل استوار است. در تاریخ بشر و در تاریخ ملل و نحل و در تعقل هر انسان عاقل، جنون و دیوانگی بزرگتر از این نبوده و نیست که فرد عاقلی تناقض را صحیح بداند. نفوذ: محی الدین در همان فصّ شیثی این تناقض را میآورد و در «فصّ ادریسی» آن را فراز میکند. اولین کسی که در جامعه اسلامی چنین سخنی را گفته است محی الدین ملعون است. قیصری شارح نامدار و مرید وفادار و با استعداد محی الدین در شرح فصّ ادریسی در توجیه سخن محی الدین میگوید: این تناقض من وجه است و تناقض من وجه اشکال ندارد. مهمتر این که همةه فصّ های فصوص بر این اساس یعنی بر اساس عدم بطلان تناقض» مبتنی است.
در ادامه مستند داستان آفرینش جهان، مجموعه مستند داستان تمدن به روایت قرآن و ائمه طاهرین علیهم السلام در ده قسمت ساخته شده. این مستند از خلقت آدم و از تشکیل اولین دهکده بنام بکه شروع میشود و به ترتیب به تاریخ تمدن قوم نوح در مدیترانه، قوم حضرت هود در تمدن عاد یا آکد، قوم حضرت صالح در تمدن ثمود یا سومر، و قوم حضرت یونس در تمدن آشور و حضرت دانیال در تمدن بابل در بین النهرین، مهاجرت آریایی ها، جاماسب و زردشت، مادها و پارس ها در ایران و کوروش کبیر به تاریخ ایران باستان می پردازد که متاسفانه در مورد کوروش، بیشتر از جعلیات یهود در تاریخ بهره برده ولی در مجموع زحمت زیادی برای این ۱۰ قسمت کشیده شده و دیدنش خالی از لطف نیست.
اسناد لانه جاسوسی امریکا
سند محرمانه از: سفارت آمریکا در تهران به: واشنگتن موضوع: از بین رفتن منابع اطلاعاتی سفارت. کل مطلب محرمانه است. خلاصه از نتایج تیره شدن روابط میان ایران و آمریکا، مشکلات مربوط به تمایل ایرانیان به ملاقات با کارمندان سفارت آمریکا است. این مشکلات همانطور که در تلگرافهای قبلی گفته شده، رو به افزایش است. اصرار در مورد منصوب کردن (کاتلر) به عنوان سفیر آمریکا و اتهامات مداومی که به آمریکا و سازمان سیا در مورد دخالت در امور ایران میزنند، ترس ایرانیان را از دیده شدن یا صحبت کردن با کارمندان سفارت به حد زیادی افزایش داده است، تا جایی که این موضوع به نابودی زحمات ما در جمع آوری اطلاعات میانجامد (بدون شرح)
امام رضا (علیه السلام) :
کسی که با کار و زحمت، به دنبال کسب درآمدی از فضل خداوند است تا نیازمندی های همسر و خانوادهاش را تهیه کند، پاداشی برتر از مجاهد راه خدا به او داده میشود. الکافی، ج۵
احمد امین، نویسنده ی معروف مصری که دو کتاب از تألیفات او به نام فجر الاسلام و ضحی الاسلام است، با مقدمه ای که دکتر طه حسین بر آن نوشته و در آخر آن مقدمه صریحاً میگوید: بدون ترس و خوف میگویم که من و احمد امین با هم متحدیم تا حقایق را مجرّد نموده، در معرض عموم قرار دهیم! باید به مردک، طه حسین گفت: اشتباه کرده و از تاریخ عبرت نگرفته، که از هزار سال قبل تا به حال، ناصبی ها، قوی تر از شماها اتحاد نمودند ولی نتوانستند نور ولایت را خاموش کنند؛ برای آنکه در قرآن میفرماید: وَاللهُ مُتِمّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ،
چراغی را که ایزد بر فروزد
گر ابله پف کند ریشش بسوزد
هم ریشش بسوزد، هم ریشه اش، مطالبی که در این کتاب نوشته شده، هیچوقت از قلم یک عالم متدین سنّی و مرد دانشمند مطلع منصفی جاری نمیشه؛ چون از لابلای اوراق این کتاب، عین عقایدی که قرنها خوارج و نواصب نوشته اند و تهمتهایی که به عالم تشیع زده اند ظاهر و هویداست، و کاملاً بی اطلاعی از عقاید ملل، یا غرض رانی نویسنده بارز و آشکار هستش.
حدیث :
حسن بن جهم گوید از امام رضا علیه السلام شنیدم که فرمود: دوست هر کسى عقل اوست و دشمن هر کس نادانى اوست.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که عاقل باشد دین دارد، و کسى که دین دارد وارد بهشت خواهد شد.
حدیث :
امام موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: ای هشام ! خداوند در کتابش عاقلان و فهمیدگان را بشارت داد و فرمود: (پس بشارت ده بندگان مرا، آنان که سخن را مى شنوند و از نیکوترین آن پیروى مى کنند، آنان کسانى هستند که خداوند هدایتشان فرموده و آنان خردمندانند) اى هشام ! لقمان به پسرش گفت : در مقابل حق تواضع و فروتنى کن تا عاقل ترین مردمان باشى، و همانا کسى که در برابر حق زیرک باشد کم است. اى پسرم ! دنیا دریایى عمیق است که عالمى بسیار در آن غرق گشته اند، پس باید در این دریاى ژرف، کشتى تو تقواى الهى و درون آن کشتى ایمان و بادبان آن توکل و متصدى و متولى آن عقل، و راهنماى آن دانش و سکان آن شکیبایى باشد. اى هشام ! هر چیزى راهنمایى دارد و راهنماى عقل تفکر است و رهنماى تفکر سکوت است، و هر چیزى مرکبى دارد و مرکب عقل تواضع و فروتنى است، و براى نادانیت همین بس که بر چیزى سوار شوى که از سوار شدن بر آن نهى شده اى، تا آنجا که فرمود: اى هشام ! خداوند بر مردمان دو حجت دارد، یکى حجت ظاهرى و دیگرى حجت باطنى، اما حجت ظاهرى همان رسولان و پیامبران هستند، و اما حجت باطنى عقلهاى مردمان است، تا آنجا که فرمود: اى هشام ! چگونه عملت را نزد پروردگارت باز داشته اى، و پیرو هوای نفست که بر عقلت چیره گشته است گردیده اى . اى هشام ! همانا خردمند به اندک از دنیا همراه با حکمت خوشنود باشد، و به اندک از حکمت که همراه با دنیا باشد خوشنود نمى باشد، پس به همین خاطر تجارت آنان سودمند است. همانا خردمندان، زیادى از دنیا را، ترک گفته اند، تا چه رسد به گناهان، و ترک دنیا ناشى از فضل و برترى است و ترک گناهان واجب است. اى هشام ! همانا شخص خردمند به دنیا و اهلش مى نگرد پس در مى یابد که جز با تحمل سختى به دنیا نمى توان رسید، و به آخرت مى نگرد باز مى بیند که جز با تحمل سختى به آن نمى توان رسید، پس از بین این دو، آنرا که باقى تر و ماندگارتر است با مشقت طلب میکند.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: عقل پوششى پوشاننده است و شایستگى زیبایى اى آشکار است، پس رخنه های طبیعى خودت را با شایستگى ات بپوشان، و به کمک عقل خویش با هوای نفست مبارزه کن تا دوستى سالم و خالصانه برایت حاصل و محبت نیز برایت آشکار گردد.
از بین آدم های دنیا
فقط و فقط اکتفا کن
به آن هایی که
حال تو رو خوب میکنن
باقی آدمها را به حال خودشان رها کن

پرنده دوست داشتنی
علی پرنده زیبایی داشت، به آن پرنده بسیار دلبسته بود، حتی شبها هنگام خواب، قفس آن پرنده را کنار رختخوابش میگذاشت و میخوابید، اطرافیانش که از این همه عشق و وابستگی اون به پرنده باخبر بودند، از علی حسابی کار میکشیدند و کولی میگرفتند، هر وقت علی از کار خسته میشد و نمیخواست کاری را انجام دهد، او را تهدید میکردند که الان پرنده اش را از قفس آزاد میکنند، و علی با التماس میگفت: نه، کاری به پرنده ام نداشته باشید، هر کاری بخواهید براتون انجام میدم، تا اینکه یک روز صبح برادرش او را صدا زد که برود از چشمه آب بیاور، ولی علی اعتنایی نکرد، بارها او را صدا زد، ولی علی اینبار با خونسردی و کسالت گفت: خسته ام و خوابم میاد، برادرش گفت: الان پرنده ات را از قفس آزاد میکنم، علی اعتنایی نکرد و بعد از مدتی، خونسرد و آرام گفت: خودم دیشب آزادش کردم، حالا برو بذار راحت بخوابم، که با آزادی او، خودم هم آزاد شدم، این حکایت همه ما است، تنها فرق ما، در نوع پرنده ای است که به آن دلبسته ایم، پرنده بسیاری پول، بعضی قدرت، برخی موقعیت، پاره ای زیبایی و جمال، عده ای مدرک و عنوان آکادمیک و خلاصه شیطان و نفس... هر کسی را به چیزی وابسته و دلبسته کرده، این ترس از دست دادن، سبب شده تا دیگران و گاهی نفس خودمون، از ما بیگاری کشیده، و ما رو ول نکنه، پرنده ات را آزاد کن
حاشا که جواب تلخ هر کس گویم
یک بد شنوم از کس و واکس گویم
این نیست بد من که بدم گوید کس
این است بد من که بدِ کس گویم
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت دوم)
اشکال اوّل را نادیده گرفتیم و گفتیم شاید در گرفتن پیام دقّت نشده. دومى را هم نادیده گرفتیم؛ چون در تلفّظ کلمه جمع، الف خوانده نمیشود. و سومى را هم به دلیل این که «گیرنده پیام» قسمت آخر را با «القا» گرفت، حمل بر این کردیم که اشتباه از خود او بود نه از مرحوم آیةاللّه بروجردى (منظور از القا این است که گاهى «مدیوم» احساس مى کند به او القا مى شود و نیاز به حرکت میز ندارد، و حروفى پى در پى به قلب او القا مى گردد، او هم بلند مى خواند: ت ف ل ه... که اطرافیان ثبت مى کنند) همه اینها قابل اغماض بود، ولى یک نکته همچنان براى ما مبهم ماند و آن اینکه جمله (قولوا لا اله إلّا الله تفلحوا) گفتار معروف پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم، و باید قال رسول اللّه گفته شود نه گفتار خدا است، که قال اللّه تعالى گفته شود. این اشتباه از روح آیةاللّه بروجردى قابل اغماض نبود! و به ما حق میداد که در صحّت این ارتباط تردید کنیم... بگذرم. در اینجا از من سؤال شد که آیا شما پرسشى از روح آیةاللّه بروجردى دارید؟ گفتم: البتّه، از ایشان بپرسید که آینده حوزه علمیّه قم چه خواهد شد؟ (زیرا در آن روزها به جهاتى از این ناحیه نگران بودیم) ارتباط برقرار شد و به همان طریق سابق یک جواب کلّى آمد، که همه از آن مطّلع بودیم و توضیح واضح بود. در اینجا چون نمى توانستم تنها به آن جواب کلّى قناعت کنم، خواهش کردم نشانه اى از ایشان بخواهید؛ از آن نشانه هایى که میان ما که در حیات آن مرحوم در قم بودیم و ایشان وجود داشته است؛ نشانه اى که جنبه خصوصى داشته باشد و دیگران از آن مطّلع نباشند، و ما را مطمئن سازد که ارتباط با روح ایشان صورت گرفته و کاملًا خاطرجمع شویم. متأسّفانه در اینجا ارتباط به علّت نامعلومى قطع شد! و نتوانستیم جواب این سؤال را از ایشان بشنویم. در این هنگام میز مجدّداً طبق برنامه سابق به حرکت درآمد؛ معلوم شد ارتباطى برقرار شده، سؤال شد: آیا حضرت آیةاللّه بروجردى هستید؟ امّا میز حرکت نکرد. پس خود را معرّفى کنید. بزودى حروف زیر در جواب آمد: ف ق ى ه... معلوم شد با روح مرحوم فقیه سبزوارى ارتباط برقرار شده است. آن فقید بدون این که ما سؤالى کرده باشیم، پیامى فرستادند که پیام با همان روش حروفى بود و متن پیام عیناً این بود: «خوب بود مجلّه تان طورى پخش میشد که جوانان تشنه، دسترسى به خواندن آن داشته باشند» (این پیام هم کلّى بود) مجدّداً اصرار کردم با روح مرحوم آقاى بروجردى تماس گرفته شود و از ایشان نشانه مورد نظر ما را بخواهند، امّا متأسّفانه ارتباط برقرار نشد! در این اثنا مجدّداً میز به حرکت آمد. معلوم شد روح تازه اى با ما ارتباط برقرار ساخته. هنگامى که از او خواستند خود را معرفى کند، جواب آمد: «ژرژ هاکوپیان» مى گفتند این مرد در ارتباطهاى قبلى هم کراراً آمده است، و طبق گواهى خودش یک کشیش مسیحى بوده که در پایان عمر، مسلمان از دنیا رفته است، و آدم خوب و شایسته اى مى باشد. او هم پیامى براى ما داد که در یادداشتهاى آن جلسه که نزد من موجود است پیام چنین است: مسیحیّت عاقبت شکست میخورد. (این هم کلّى بود) مجدّداً اصرار نمودیم ارتباط با روح مرحوم آقاى بروجردى صورت گیرد و نشانه خصوصى خواسته شود. باز هم ارتباط برقرار نشد! جلسه ساعات حسّاسى را مى گذرانید. از ما اصرار که نشانه اى که جنبه کلّى نداشته باشد، گرفته شود تا اطمینان پیدا کنیم و از روح، متأسّفانه انکار، یعنى حاضر نشد با ما تماس برقرار سازد. در این جا صحنه عوض شد و جریانات جالبى پیش آمد که شرح آن را به خواست خدا در بحث آینده..
حکایت منادی مرگ
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، او را به نزد شاهزاده برد، و چون داخل شد سلام کرد، شاهزاده در نهایت تعظیم و تکریم سلام او را پاسخ گفت و مربّى شاهزاده خارج شد، حکیم به خلوت نزد شاهزاده نشست و گفت: اى شاهزاده مرا زیاده از غلامان و بزرگان اهل بلادت احترام فرمودى؟ شاهزاده گفت: تو را براى آن تعظیم کردم که امیدوارى بسیارى به تو دارم، حکیم گفت: اکنون که با من چنین سلوک کردى، پس این حکایت را بشنو. در گوشه اى از دنیا پادشاهى به خیر و خوبى معروف بود، روزى با لشکر خود به راهى میرفت که به ناگاه دو نفر را دید که جامه هاى کهنه پوشیده بودند، و اثر فقر و درویشى در آنها ظاهر بود، چون نظرش بر آنها افتاد از مرکب فرود آمد و ایشان را تحیّت گفت و با آن دو مصافحه کرد، چون وزراء این حال را مشاهده کردند ناراحت شدند، و به نزد برادر پادشاه که حرفش خریدار داشت آمدند و گفتند: امروز برادرت پادشاه، خود را ذلیل و کوچک ساخت، و اهل مملکت خود را رسوا نمود، براى دو نفر پست و بى مقدار بر زمین افتاد، سزاوار است که او را ملامت نمایى تا دیگر چنین نکند. برادر پادشاه به گفته وزراء عمل کرد و پادشاه را ملامت کرد و پادشاه در جواب او سخنى گفت که او ندانست، که پادشاه راضى و خشنود است و یا آنکه رنجیده است، برادر به خانه خود برگشت و چند روز بر این منوال بگذشت، بعد از آن پادشاه به منادى خود که او را منادى مرگ میگفتند فرمان داد، تا نداى مرگ در خانه برادر خود سر دهد. طریقه آن پادشاه چنان بود که اگر اراده قتل کسى را داشت، به آن منادى فرمان میداد که در سراى او ندا کند، پس از این ندا نوحه و شیون در خانه برادر پادشاه بلند شد، و او جامه مرگ پوشید و به در خانه پادشاه آمد و میگریست و موى ریش خود را میکند، چون پادشاه از حضور او مطّلع شد وى را طلبید، و چون آمد بر زمین افتاد و فریاد وا ویلاه و وا مصیبتاه برآورد و دو دست خود را به زارى و تضرّع بالا آورد. پادشاه او را به نزد خود خواند و گفت: اى بى خرد! آیا جزع میکنى از نداى آن منادى که بر در خانه تو ندا کرده است؟ به امر مخلوقى که خالق تو نیست؟ بلکه برادر توست؟ و تو میدانى که در پیشگاه من گناهى نکرده اى که مستوجب کشتن باشى؟ و با این حال مرا ملامت میکنى که چرا بر زمین افتادم در حالیکه منادى پروردگار خود را دیدم؟ و من از شما داناترم به گناهانى که بر درگاه پروردگارم کرده ام، برو، من دانستم که وزراى من، تو را بر این کار برانگیخته و فریب داده اند، زود باشد که خطاى آنها بر ایشان ظاهر گردد.
علی نامه
در بخش ابتدایی نسخه خطی علی نامه، موجود در موزه ترکیه، با قدمتی هزار ساله، سراینده از خلیفهٔ نخستین از خلفای غاصب، با عنوان صاحب غار که عنوان تجلیل آمیز و قرآنی اوست یاد میکند و گاه به جای ابوبکر (بکر) میآورد و از خلیفه دوم به همان نام اصلی او، عمر، ولی با تشدیدی که ویژۀ تلفظ این نام در متون کهن نظم پارسی است یعنی عُمّر که در نسخه کهن شاهنامه نیز، به همین صورت دیده میشود و تا عصر خاقانی صورت مشدّد نام او، در ادب منظوم فارسی گاه گاه به همین صورت هنوز دیده میشود. از عثمان نیز با نام اصلی او یاد میکند و با احترام بسیار به عنوان عثمان پاکیزه تن؛ امّا عناوین و القابی که برای امام علی بن ابی طالب (علیه السلام) میآورد بیشمار است، و همه برخاسته از اعتقادات ویژه شیعی او که در دنباله این گفتار، از آن عناوین یاد خواهیم کرد. نخستین عنوانی که در مورد امام علی بن ابی طالب (علیه السلام) به کار میبرد همان (نصّ) است که در معنی امام منصوص به کار میبرد به این ابیات توجه کنید:
زبر صاحب غار، ماه راست
خلافت همی راند چونانک خواست
چو دنیا ازو خواست پرداختن
اجل کرد ناگه بدو تاختن
چو شمع امیدش فرو خواست مرد
خلافت به فرمانِ عُمّر سپرد
چو خالی شد از بکر روی زمین
بر اسب خلافت عُمر کرد زین
از آن پس بر اسب خلافت نشست
گرفته (خط اختیاری) به دست
مدارا همی کرد (نصّ) همچنان
سپرده بر اسب صبوری عنان
بدانسان که اول رسول خداى
بنرمی همی داشت دین را به پای
چو ده سال عُمّر خلافت براند
برو، بر، اجل نامۀ عزل خواند / ۲ ر - ۲ پ
سراینده در این جا مصلحت چنان دیده که وارد مباحث تفصیلی کلام شیعی و اختلافات مذاهب در مسأله امامت نشود، به همین دلیل میگوید:
ازین درت کوتاه کردم سخن
چو فصلی بگفتم ز کین کهن / ۲ پ
آنگاه اشاره ای دارد به داستان ابولؤلؤ و از او به عنوان (کینه ور) یاد میکند که به داوری نزد عمر رفته بود:
به خنجر مر او را جگر خسته کرد
بر او راه اومید بربسته کرد / ۲ پ
آنگاه مسأله شوری را که پیشنهاد عمر بود، مطرح میکند و آن را خلافِ «نصّ» رسول میداند. در اینجاست که در کنار تعبیر «نص»، سراینده از امام علی بن ابی طالب (علیه السلام) به عنوان قرآنی، صالح المؤمنین که در تفاسیر شیعی به عنوان، او فهمیده شده است یاد میکند:
چو میرفت عُمّر ز دنیا برون
خلافت فکند او به شوری درون
چو برداشت عُمر ز دنیا قدم
زده بر خلافت ز شوری رقم
ز شور فراوان سخنها بخاست
چو فتنه سلام (و) سلامت نخواست
سلام و سلامت نبد زان سپاه
جز آن کو، بری بود از هر گناه
سلام و سلامت نبد بر یقین
از آن قوم جز «صالح المؤمنین»
نبد «صالح المؤمنین» جز علی
علی، آنک خواند ایزد او را «ولی»
ولیکن نکردند از کین طلب
رضای «وصیّ پیامبر» عرب / ۲ پ
نقدی که سراینده از «شوری» دارد، همان نقدی است که متکلّمین شیعه در قرن سوم و چهارم از آن داشته اند و سراینده، مایل به آن نیست که مسألهٔ «شوری» را طولانی کند زیرا عقیده دارد که خداوند کین در کمین است و مصلحت نیست:
در آن مشورت بین که چون رفت کار
«خداوند کین» را آبر آشکار
ز شوری نگویم سخن بیش از این
چو دارد کمینگه «خداوندِ کین» / ۲ پ
هندو
هندو و ظهور مهدی موعود
بشارت ظهور حضرت حجة اللَّه علیه السلام در کتاب (ریگ ودا) در کتاب ریگ ودا، که یکی از کتب مقدّسه هند است، بشارت ظهور حضرت حجة اللَّه علیه السلام چنین آمده است: ویشنو، در میان مردم ظاهر میگردد … او از همه کس قوی تر و نیرومندتر است… در یک دست ویشنو (منجی، نجات دهنده) شمشیری به مانند ستاره دنباله دار، و در دست دیگر انگشتری درخشنده دارد، هنگام ظهور وی، خورشید و ماه تاریک میشوند و زمین خواهد لرزید (ریگ ودا، ماندالای ۴ و ۱۶ و ۲۴) در این بشارت، از ظهور انسانی ممتاز و با عظمت و برخی از نشانههای ظهورش سخن گفته، که در وقت ظهور، با شمشیر آتشبار که بسان ستاره دنباله دار است، قیام میکند. و این تعبیر (یعنی: قیام با شمشیر) تعبیر دقیق و لطیفی است که مضمون آن در رابطه با ظهور حضرت ولی عصرعلیه السلام در احادیث اسلامی نیز آمده است. زیرا بر اساس نصوص وارده و روایات متواتر اسلامی، ظهور مبارک آن یگانه منجی بشریّت و مظهر قدرت خداوندی که برای نجات انسانها از شرک، کفر، بت پرستی، ظلم و بیدادگری، و انحراف از جاده حق و حقیقت قیام خواهد کرد، با شمشیر خواهد بود. در این زمینه، در حدیثی از امام صادق علیه السلام روایت شده است که در تفسیر آیه شریفه: وَ لَنُذِیْقَنَّهُمْ مِنَ العَذابِ الأَدَنی دُوْنَ العَذابِ الأَکْبَر، فرمود: عذاب پست تر، قحطی و خشکسالی است، و عذاب بزرگتر، قیام مهدی علیه السلام در آخر الزمان است. بنابر این، شکّی نیست که منظور از ظهور آن انسان ممتاز در بشارت مذکور، همان وجود مقدّس قائم آل محمّد علیه السلام است که با شمشیر قیام میکند. و امّا این که چگونه یک فرد میتواند بر سرتاسر جهان غلبه پیدا کند، و تمام کشورها را فتح کند، و همه ملّتها را تحت فرمان خود در آورد، بدون اینکه به سلاح روز مجهّز بوده و ابزار و آلات جنگی مدرن در اختیار داشته باشد، سؤالی است که پاسخ آن در روایات اسلامی آمده است، و من در اینجا برای شما، جهت تقریب ذهن، فقط به نکاتی چند در این مورد اشاره میکنم که پیش از جواب قطعی باید دقّت بشه. ۱ - باید توجّه داشت که نبرد حضرت مهدی علیه السلام با کفّار و ظلمه و طرفداران ظلم و بی عدالتی، نبرد حقّ و عقیده است، و کسانی که در هنگام ظهور گرد شمع وجودش جمع میشوند، یاران فداکار و از جان گذشته ای هستند که با تمام وجود از روی ایمان و عقیده میجنگند، و با اراده ای آهنین و عقیده ای استوار در راه پیروزی حق پیکار میکنند، و بی باک به پیش میروند، تا به یکی از دو هدف (یا پیروزی و یا شهادت) نایل بشن. ۲ - در هنگام ظهور در مکّه مکرّمه پیش از خروج، بیش از ۹۰۰۰ نفر با آن حضرت بیعت میکنن و حضرت، با لشکری مجهّز و مسلح به انواع سلاحهای مدرن، که بر تمام سلاحهای روز برتری خواهد داشت، مکّه را به قصد مدینه ترک میکند، و در مدّت دو ماه بین مکّه، مدینه، بیت المقدّس، شام و کوفه را طی میکند، و همه اعراب در برابرش تسلیم میشوند، و همه افراد با ایمان زیر پرچمش قرار میگیرند، و همه خاور میانه یک دل و یک جهت صف واحدی را تشکیل میدهند و سپاه نیرومندی به وجود میآورند که تا آن زمان بی سابقه بوده. ۳ - در آستانه ظهور مبارکش، فتنه ها، شورشها، جنگها و خر تو خریها در همه جا مردم را خسته میکند، و زمینه برای ظهور یک مصلح الهی کاملاً هموار میشه، و مردمی که در زیر فشار جنگ و خفقان و اختناق و تبعیض و ستم به ستوه آمده اند، با دمیدن اُمید فرج، سیل آسا بسوی آن مصلح الهی میشتابند و دست بیعت به دست با کفایت وی میدهند که برای آنها خیر دنیا و آخرت فراهم آورد، و آنها را از بلاها و تشویشها و نگرانیها و گرفتاریها نجات دهد، و زور گویان، زورمداران، غارتگران و متجاوزان را با زور شمشیر و قدرت شکست ناپذیر الهی اش بجای خود بنشاند، و محرومان و مستضعفان و ستمدیدگان را از زیر یوغ ظالم و سیطره جنایتکاران رهایی میده. ۴ - آن حضرت برای اثبات حقّانیت خود میراثهای همه پیامبران الهی را از عهد یهود، مسیح و اسلام به همراه دارد. این میراثهای گرانبها، ربطی به آلات و ابزار جنگی نداره و دلیل قاطعی بر الهی بودن انقلاب جهانی مهدی علیه السلام است که ناگهان یک انقلاب فکری و عقیدتی در مغز مردم به وجود میآورد، و چیرگی معنوی را در خود دارد. ۵ - سلاحهای مدرن توأم با سلاح ایمان و همراه با تابوت آرامش و تأیید و نصرت الهی، در برابر بمبهای اتمی و ئیدروژنی و نیتروژنی میایستد، و بر همه سلاحها فایق میاد. و لشکر حق پیروز و سپاه باطل نابود میشه، و ستمگران با شمشیر عدالت الهی که در کف با کفایت یداللهی حضرت ولی عصرعلیه السلام قرار گرفته، هتکشون وتک میشه، و تودههای مظلوم و ستم کشیده نفس راحتی میکشند، و پرچم توحید و یکتا پرستی و عدالت و آزادی واقعی در سرتاسر جهان به اهتزاز در میآید، و ریاست و دولت حقه الهیه و زمامداری جهان بشریّت، به امر خالق یکتا، ویژه آخرین خورشید ولایت و امامت قائم آل محمّد حضرت حجّت بن الحسن العسکری علیه السلام خواهد بود. بله! طبق روایات وارده از پیشوایان معصوم علیهم السلام قیام آخرین حجّت خداوند با شمشیر است، شمشیر آتش باری که به امر حضرت حق از غلاف به در آمده و در کف با کفایت ولی مطلق حق قرار گرفته و بی مهابا فرق ظلم و بیداد را میشکافد، و طاغوتیان را رهسپار دیار عدم میکند، و ستمدیدگان را از سلطه ستم رها میکنه، و هیچ کس را هر چند قوی و نیرومند باشد یارای مقابله با آن نیست. برای دفع برخی از توهّمات که: چگونه در عصر اتم و بمب ئیدروژن و ترقّی روز افزون سلاحهای اتمی میشه پذیرفت که یک فرد بتواند جهان را با شمشیر مسخر گرداند؟ باید گفت: اوّلاً، استعمال این گونه سلاحهایی که نابود کننده نسل انسانی است و دوست و دشمن از هم نمی شناسد، در خور بزرگترین پرچمدار عدل جهانی که هدفش تنها بر افکندن ستم و ستمکاران است، نیست. و ثانیاً، چنان قیامی هر چند زمینه مساعد داشته باشد، خالی از خرق عادت و نصرت خاصه الهی نیست، و ثالثاً، پیشرفت حیرت انگیز و مهیب سلاحهای جنگی بالاخره برای یک روزی بشریّت را وادار خواهد کرد که برای حفظ خود از نابودی آنی و همگانی، سلاحهای اتمی و آتشین را قدغن و بر ترک استفاده آنها اجماع و پیمان عمومی بشه. و رابعاً، اکثریّت ملل عالم در آن قیام به منظور نجات یافتن از شر و فساد و زندگی جهنّمی غیر قابل تحمّل، با آن زمامدار بزرگ هماهنگ خواهند شد، و تنها گروهی اندک به جنگ و مبارزه علیه آن حضرت خواهند پرداخت، و چنانکه عموم مسیحیان جهان به پیروی از حضرت مسیح علیه السلام که به نماز حضرت مهدی علیه السلام اقتدا میکند، با آن حضرت بیعت و موافقت خواهند کرد! این مطلب مسلّم است که حضرت مسیح علیه السلام در آن قیام جهانی از همکاران و پیروان حضرت مهدی علیه السلام خواهد بود، چنانکه روایات متواتر و آیاتی از انجیل که به نزول حضرت مسیح علیه السلام در زمان آخرین بشارت میدهد بر این حرف گواه هستش، البته کتاب مقدس دیگری هم در آئین هندو هست بنام کتاب شاکمونی که بعداً به پیشگویی های اونم سرکی میزنیم، انشاالله.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
ابوبکر، عمر را توصیف میکند. ابابکر گاهى از اوقات سخنان صریحى به کار مى برده است، از جمله اینکه گفته است: واقعیت آن است که من شیطانى دارم که گمراهم میکند. عقل نمى پذیرد که منظور ابابکر، شیطان جنّى بوده باشد، بلکه انسانى را در نظر داشته، حالا آن انسان کیست؟ منظور ابابکر، عمر بن الخطاب بوده، خطیب بغدادى از عبدالله بن ابى الحجاج روایت کرده: عبدالوارث براى ما حدیث کرد و گفت: من در مکه بودم و ابو حنیفه نیز در آنجا حضور داشت و چند نفر نزدش بودند که مردى چیزى پرسید و وى جوابش را گفت، آن مرد گفت: از عمر بن الخطاب چه روایتى است؟ ابو حنیفه گفت: آن، گفتار شیطان است (تاریخ بغداد، خطیب بغدادی) ابوبکر، در سال اول پادشاهى خود، عمر را امیر حج کرد (طبقات ابن سعد) ولى این باعث جلوگیرى از درگیرى در آینده اى نزدیک بین ابابکر و عمر نبود، چون ابابکر وى را از ریاست حج برکنار کرد، و عتاب بن اسید را در سال دوم خلافت خود به جاى عمر گمارد. این برکنارى یکى از مهم ترین سبب هاى ترور ابابکر به شمار میرود، زیرا عمر دریافت که این برکنارى به معناى برکنارى عمر از خلافت آینده است، و این گمانى درست و صحیح بود. عثمان روایت کرده است که ابابکر به وى گفت: عمر، حکمران خوبى است، لیکن برایش بهتر است که حکومت امت محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) را به دست نگیرد... نمیدانم، شاید هم آن را رها کند، بالاخره اختیار با خودش است که اگر خواست، حکومت شما را به دست نگیرد. (کتاب الثقات، حافظ محمد بن حبان) بدین سان، نصیحت ابابکر براى عمر این بود که حکومت بر مسلمانان را به دست نگیرد، و در مورد جایگزینى عمر بجاى خود نیز دچار تردید و دودلى شده بود. عبدالرحمان بن ابى بکر از حکومت عمر ناخشنود بود، و به همین جهت گفت: در واقع، قریش نسبت به خلیفه شدن عمر کینه توز و خشمگین است. (کتاب الثقات، حافظ محمد بن حبان) از طرفى میدانیم که عبدالرحمان مانند آینه اى براى احساسات و تمایلات قلبى پدرش بود. به نظرم، عمر میدانست که عبدالرحمان با خلافت او مخالف است، و عایشه از او طرفدارى میکند، بنا بر این عایشه را در اعطاء از بیت المال بر تمام مردان و زنان برترى بخشید، ولى شفاعت عبدالرحمان بن ابى بکر در مورد حُطَیئه شاعر را نپذیرفت! (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید) ابوبکر پیش از وفات خود به صراحت نظر خود را در مورد عمر بیان کرده است: به صلاح عمر نیست که خلیفه امت محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) شود. (کتاب الثقات، حافظ محمد بن حبان) عثمان نظر ابابکر را به درستى در مورد مخالفت او با خلیفه شدن عمر بازگو کرده است، ولى نظر واقعى ابابکر در مورد خودش (عثمان) را بازگو نکرده است، پس واضح است که ابابکر، عثمان را از افرادى چون عتاب بن اسید اموى، ابن جرّاح و خالد بن ولید برتر نمیدانسته، و این مطلب با توجه به این پیدا است که عتاب را امیر و رییس حاجیان کرد، و خالد را به فرماندهى جنگ هاى مرتدّان برگزید و سرلشگر عراق نمود، و نیز ابن جرّاح را به فرماندهى سپاه عازم به شام برگزید، ولى نه در زمان صلح و نه در زمان جنگ، عثمان را هیچ گونه پست و منصبى نبخشید. این مطلب، خود باعث شد تا عثمان و عمر برسر توطئه ترور ابابکر با یکدیگر هم دست شوند، تا خلافت را نیز دست به دست کنند. بخارى از عبدالله بن زبیر روایت میکند، که گزارش داد هنگامى که سوارانى از قبیله بنى تمیم نزد پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) آمدند، ابوبکر به عمر گفت: تو، تنها قصد مخالفت با من را دارى، عمر گفت: چنین نیست. بالاخره با یکدیگر به درگیرى لفظى پرداختند، تا آن که صداى فریادشان بالا گرفت (صحیح بخارى) و آیه«لاترفعوا» نازل شد. ابابکر پس از این ماجرا گفت: این شخص (عمر) مرا گرفتار مشکلات کرد. (النهایه، ابن اثیر) ادامه دارد..
رمزگشایی از اصلیترین شخصیتهای موثر و مهم عصر ظهور امام زمان علیهالسلام
اصهب: حاکم سوریه قبل از سفیانی
ابقع: معارضان و دشمنان داخلی اصهب
اصحاب الدوله: بخشی از جریان ابقع
سفیانی: آخرین حاکم شام قبل از ظهور و دشمن اصلی امام مهدی علیهالسلام
یمانی: رهبر قیام یمنیهای زمینهساز ظهور
خراسانی: رهبر نهایی قیام ایرانیهای زمینهساز ظهور
شعیب بن صالح: فرمانده لشگر خراسانی
مردی از قم: رهبر اول قیام ایرانیها
عوف سلمی: رهبر فتنهگران مناطق سُنینشین غرب عراق پیش از سفیانی
شیصبانی: رهبر فتنهگران مناطق شیعینشین عراق پیش از خروج سفیانی.
یهود مادامی که خود را ملّت برگزیده خداوند و بقیه را حیوانات انسان نما میدانند، از ارتکاب هیچ پدر سوخته بازی، و جرم و جنایتی مضایقه نکرده، به هر عمل ناشایست و خطرناکی دست میزنند، بنا بر این نباید تعجب کنیم وقتی بشنویم که یهود دارای دو عید مقدّس است که این عیدها بدون تناول خون تمام نمیشود: اول عید پوریم در مارس Purim معروف به عید ایرانی کشون، که در ۱۳ نوروز ایرانیان را قتل عام کردند، دوم عید فصح در آپریل Passover که هر ساله، افراد زیادی قربانی این دو عید (خیر سرشون مقدّس) میشوند، برای نمونه به این رویداد توجّه کنید که روزنامهها نوشتند: روز چهار شنبه سال۱۸۴۰م، کشیش ایتالیائی آقای فرانسوا، انطون توما به اتفاق خدمتکار خود ابراهیم از خانه بیرون آمده و ناپدید میشوند. پس از تحقیق و جستجوی بسیاری که از طرف ملّت و دولت شروع شد معلوم میشود که کشیش بیچاره بدست یهود به قتل رسیده. سلیمان سرتراش که یکی از متّهمین بود، در اعترافات خویش چنین اظهار داشت: نیم ساعت از مغرب گذشته بود که خدمتکار داود هراری وارد شده و درخواست کرد که فورا خود را به خانه داود برسانم، من هم فورا خود را به منزل او رساندم، در آنجا هارون هراری، اسحاق هراری، یوسف هراری، یوسف لینیوده، حاخام موسی ابوالعافیه، حاخام موسی بخوریودامسلونکی و داود هراری (صاحب خانه) را دیدم که جمع بودند من به مجرد آن که وارد منزل شدم و کشیش (توما) را دست و پا بسته دیدم، فهمیدم برای چه مرا احضار کردند. خلاصه، پس از آنکه من وارد شدم، درهای منزل بسته و طشت بزرگی حاضر نمودند و از من خواهش کردند که او را ذبح کنم، ولی من امتناع کردم. داود گفت: پس تو و بقیه، سرش را بر طشت نگه دارید، تا ما کارش را یکسره کنیم. در این وقت کشیش را پیش آورده، محکم بر زمینش زده و بی آنکه قطره ای از خونش بر زمین بچکد سرش را از بدن جدا کردند. بعدا جسد بی جان او را به انبار برده و با هیزم آتش زدیم. سپس جسد او را قطعه قطعه کردیم و در کیسههای بزرگی جای داده و در صرّافی واقع در اوّل خیابان یهود دفن نمودیم. مأموریتمان که تمام شد، به ابراهیم خادم کشیش وعده دادند که اگر این سرّ را برای کسی فاش نکند، او را از مال خود داماد خواهند کرد.
بازپرس سؤال کرد: سرش و استخوانهایش را چه کردید؟
ج: با دسته هاونگ! خورد کردیم!
س: روده هایش را چه کردید؟
ج: آنها را قطعه، قطعه کرده و در یکی از صرّافیهای نزدیک دفن نمودیم! آنگاه بازپرس رو به اسحاق هراری کرده و سؤال نمود:
آیا به اعترافات (سلیمان) اعتراض دارید؟
ج: آنچه (سلیمان) میگوید صحیح است، ولی شما نمیتوانید این عمل را جرم حساب کنید، زیرا یکی از مراسم مذهبی ما در این عید استفاده از خون انسان است.
س: خونهای کشیش را چه کردید؟
ج: در شیشه کرده به خاخام موسی ابوالعافیه دادیم.
س: در مراسم مذهبی شما، درچه چیزی از خون استفاده میشود؟
ج: در (خمیر نان عید) چنین نانی حتما باید نزد حاخام بزرگ موجود باشد.
توضیح: بورتون یهودی در کتاب خود مینویسد: تلمود میگوید: ما را دو مناسبت خونین است که در آنها خداوند از ما راضی میشود، یکی (عید خمیر ممزوج به خون) و دیگری مراسم (ختنه کردن فرزندانمان) است!.
منبع/ نقل از کتاب الکنزالمرصود فی قواعد التلمود. ترجمه و تلخیص از مرد تنهای شب.
فقط باس گفت ای تو روحت یهود
صحیفه سجادیه و اجل انسان
آیا اجل انسان جبری، معیّن، و تغییر ناپذیر است؟ و این پیچیده ترین مسئله دربارۀ اجل است، به همان پیچیدگی که در مسئلۀ قضا و قدر (جبر، تفویض، امر بین امرین) است، آنچه که برای شرح فرمایش امام سجاد علیه السلام لازم است، را میتوان به این صورت بررسی کرد: انسان: وقتی که سخن به انسان میرسد همه چیز در هم تنیده شده و وضعیت بس پیچیده ای پیش میآید، زیرا علاوه بر عرصۀ قَدْرها و قَدَرها، و علاوه بر عرصه قواعد و قوانین شیمیائی و فیزیکی جهان، عرصه ای دیگر بنام «اختیار داشتن انسان» به وجود میآید و تار و پود هر کدام از این سه عرصه در دو عرصه دیگر هم میتند، پیچیده ترین مسئله در هستی شناسی (خدا شناسی و جهان شناسی و انسان شناسی) میگردد به حدی که در پیش روی عقل و اندیشه، غامض تر از این مسئله ای نیست. جهان سرتاسر جبر است؛ همۀ قوانین جهان حتمی و جبری است، همه اشیاء جهان اجل حتمی و جبری دارند، که اشیاء را هیچ اختیاری در اجل شان نیست؛ مگر انسان که به او «اختیار» داده اند جبراً؛ یعنی مختار بودن انسان نیز جبری است؛ خود انسان خودش را دارای اختیار نکرده، بلکه او را دارای اختیار آفریده اند، و نمی تواند مختار نباشد. وقت فرا رسیدن اجل هر چیز نیز جبراً تعیین شده است، آیا وقت فرا رسیدن اجل انسان نیز تعیین شده است و از اختیار او خارج است؟ متأسفانه آنچه در ذهنها جای گرفته این است که بلی اجل انسان از اختیارش خارج است، در حالیکه چنین نیست، و انسان میتواند اجل خود را جلو بیندازد یا به تاخیر بیندازد. یک تناقض آشکار در بینش اکثر انسانها دربارۀ اجل هست؛ از طرفی فرا رسیدن آن را تعیین شدۀ جبری میدانند، و از طرف دیگر این همه خرج بهداشت، دارو و درمان میکنند که اجل خود را به تاخیر اندازند. اجل (فرا رسیدن مرگ) دو نوع است: اجل قَدَری و اجل قضائی. اجل قدری: بدن انسان جزئی از مواد و انرژی جهان است و گفته شد که مطابق قوانین و قواعد (قَدَرهای) جهان کار میکند، انسان مختار است و میتواند در قَدَرهای جهان دخالت کند صنعت کند، کشاورزی کند، درمان کند و... و میتواند سم بخورد و با استفاده از همین سم خوردن، و با استفاده از همین قانون مسمومیت، اجل خود را جلو بیندازد و میتواند درمان کند و آن را به تاخیر بیندازد. و آن همه آیات و احادیث در بهداشت، نظافت، طبّ و طبابت برای همین است. اجل قضائی: قضا یعنی دخالت خواست خدا در قوانین و قَدَرهای جهان، که گاهی قضا میآید و جریان قَدَرها را متوقف میکند یا تغییر میدهد. بهترین مثال برای این موضوع آتش نمرود است که میبایست مطابق قَدَرها حضرت ابراهیم را بسوزاند اما قضا، امر کن فیکون (کونی بردا و سلاما) آمد: یا نارُ کُونی بَرْداً، و اجل او به تاخیر افتاد. و گاهی هم قضا میآید و بدنی را (که در بهترین و سالمترین حالت کار میکند) از کار میانداز و اجلش را جلو میکشاند. اما این هر دو قضا، خیلی کم و نادر اتفاق میافتد. اجل قضائی از اختیار انسان خارج است، همانطور که هر امر قضائی از اختیار انسان خارج است، و این منحصر به اجل نیست. و از همین باب است: صِلَةُ الرَّحِمِ فَإِنَّهَا مَثْرَاةٌ فِی الْمَالِ وَ مَنْسَأَةٌ فِی الْأَجَلِ: صلۀ رحم سبب افزایش مال و تاخیر اجل است. یعنی اگر کسی صلۀ رحم کند قضای خداوند به کمک او میآید و جریان قَدَرها را در جهت افزایش مال و عمر او قرار میدهد. و ممکن است همین فرمایش امیرالمومنین را نیز تفسیر قَدَری کرد: کسی که صلۀ رحم کند از مودت و هم اهنگی و یاری خویشان خود بهرمند میگردد و مالش افزون میگردد. و نیز صلۀ رحم مانند هر کار نیک سبب نشاط روح میشود و نشاط روحی موجب صحت اندام بدن میگردد و عمر طولانی میشود. و از همین باب است إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ لَا یُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ وَ لَا یَنْقُصَانِ مِنْ رِزْقٍ: امر به معروف و نهی از منکر نه اجل را جلو میاندازد و نه سبب کاهش روزی میشود. زیرا که اولاً خداوند وعده قضائی داده است که «لَیَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُه»: هر کسی دین خدا را یاری کند خداوند او را یاری خواهد کرد. ثانیاً: اگر کسی به خاطر امر به معروف کشته شود، اجل قضائی او بوده که آن روز کشته شود، و اگر به خاطر امر به معروف کشته نمیشد به سبب دیگر کشته میشد. یعنی درباره امر به معروف به دامن قَدَرها پناه نبرید، در این مورد قضائی فکر کنید نه قَدَری؛ درمانی و علاجی نیندیشید و توکّلی عمل کنید. یعنی: مواردی هست که جنبه قضائی آنها به جنبه قدری شان میچربد، و امر به معروف از آن قبیل است، و همچنین جهاد. هم اجل قدری و هم اجل قضائی هر دو در کنار هم در یک سخن از امیرالمومنین آمده است: با هر کسی دو فرشته است که او را حفظ میکنند، وقتی که قَدَر بیاید از میان او و قَدَر کنار میروند (مانع قَدَر نمیشوند). و اجل سپری است استوار. یعنی اجل قضائی بر اجل قَدَری حاکم است و در قبال اجل قدری حفاظت میکند، لیکن انسان مکلف است که درباره مرگ و اجل، مطابق قَدَرها عمل کند، مگر در جهاد و امر به معروف. و در این دو نیز نباید بی مهابا و با تهور بی حساب عمل کند. زیرا که قضا و قَدَر هر دو در یک جریان واحد با هم و بطور تنیده بر هم عمل میکنند.
بوی کربلا
بس فرقها شکست بتاراج تاجها
بس گوشها درید پی گوشوارها
بود از حجازیان یکی از کوفیان هزار
از این شمارها نگر انجام کارها
انجام چیست یک بیک آخر فدا شدن
ماندن یکی برابر چندین هزارها
آفرینش و پزشکی
علی(علیه السلام) درباره طب میفرماید: اِمْش بدائکَ، ما مَشی مَعکَ: با بیماری ات همراه باش، مادام که با تو همراه است. یعنی تا وقتی که بدنت تحمل بیماری را دارد، از دارو اجتناب کن، و چنانچه تحمل نداشت، به دارو و درمان روی آور. طب جدید نیز این نظریه را تأیید میکند و میگوید به بدنتان کمی مهلت بدهید تا در مقابل بیماری مقاومت کند. از وصایای آن حضرت به فرزندش، امام حسن(علیه السلام)این است: تا وقتی گرسنه نشده ای بر سفره طعام منشین، و در حالیکه هنوز اشتها داری از سفره برخیز، و غذا را خوب در دهان بگردان، و هرگاه خواستی بخوابی، خود را تخلیه کن. معنای نشستن بر طعام در حال گرسنگی این است که طعام سابق هضم شده باشد، و اما هدف از برخاستن از طعام در حالیکه هنوز اشتها باقی است، عدم اضطراب معده و راحتی آن است، تا هضم غذا را به خوبی و آسانی انجام دهد. خوب جویدن غذا کاری است که همه پزشکان به آن توصیه میکنند. دکتر اس. سلمون در کتاب الصحه و الحیاه، میگوید: برای اینکه معده بتواند به وظیفه خود، خوب عمل کند، باید غذا پخته وخوب جویده شود. دکتر کیال و دکتر صوّاف در کتاب علم التشریح میگویند: خوب جویدن غذاها را برای هضم آسان میکند، چون خوب میدانیم که جویدن ناقص، باعث بروز بسیاری از امراض معده و سوء هاضمه میگردد. علی(علیه السلام) میفرماید: استجادهُ الحذاءِ وِقایهٌ لِلبدنِ: کفش خوب موجب حفظ بدن است. در کتاب جسم الانسان آمده: مهم ترین شرط بهداشتی کفش این است که به هیچ قسمتی از پا فشار نیاورد تا آن را زشت نموده و موجب آسیب های پوستی شود، و به قدری تنگ نباشد که انگشتان در هم فرو رود. حضرت علی(علیه السلام) همچنین میفرماید: بنگرید چه کسی به فرزندانتان شیر میدهد؛ چرا که فرزند با آن رشد میکند، و هیچ شیری برای فرزند پربرکت تر از شیر مادر نیست. پزشکان در این که شیر مادر بهترین غذا برای فرزند است، متفق القول اند. در پایان کتاب علم وظائف الاعضاء، اثر دکتر محمد طلعت آمده: مادری که در شیر دادن فرزندش سستی میکند، نسبت به تندرستی فرزندش خیانت غیرقابل بخششی مرتکب میشود؛ چرا که او به جای غذایی که خداوند سبحان در اختیارش گذاشته است تا به فرزندش بخوراند، غذایی غیرطبیعی به خوردش میدهد. در کتاب الصحه و الحیاه آمده: هر گاه مادر به سبب مرضی که پس از ولادت فرزندش بدان دچار شده، نتواند فرزندش را شیر دهد، خوب است فرزند خود را به دایه ای بسپارد، و یکی از شرایطی که در انتخاب دایه باید رعایت کند آن است که او از بنیه ای سالم برخوردار، و خالی از بیماری های معدوی باشد. همچنین خلق و خوی مادر از طریق شیر به فرزند منتقل میشود، و بسیاری از احادیث تاکیدات بسیاری در خصوص اخلاق و دیانت دایه وارد شده، که عبور میکنیم.
درگیریهای شدید در ریو دو ژانیرو پایتخت برزیل بین نیروهای دولتی و گروههای مافیایی و قاچاقچیان مواد مخدر، وضعیت عجیب خیابانها که به دلیل تداوم جنگ شدید شهری، ارتش برزیل را مجبور به حضور در خیابانها کرده. فرودگاه ریو دو ژانیرو بسته شده، گروههای تروریستی و مافیایی، حمله گستردهای را با استفاده از پهپادها، کوآدکوپترها و FPVها علیه مراکز دولتی در برزیل آغاز کرده اند، همانطور که میدانید برزیل یکی از اعضای اصلی بریکس و بریکس پلاس است، که مخالف سلطهی یکجانبهی سیاسی و اقتصادی آمریکا بر جهان میباشند. حکومت لولا داسیلوا، روحیه کاملا ضدامپریالیستی دارد و مخالف هژمونی و سلطهی غرب بر جهان است. حتما غرب پشت ناآرامیها، آشوبها و درگیریهای داخلی برزیل است. حملات، همچون مدل ایران، با استفاده از ریزپرندهها برای ترور مقامات موثر نظامی و حاکمیتی برزیل در حال انجام است، حقیقت پشت پرده این زد و خوردها، دعوای جناح های مختلف یهودی صهیونیستی هست که مثل سگ و گربه به جان هم افتاده اند.
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله الواحد الأحد الفرد الصمد الّذی لم یلد ولم یولد ولم یکن له کفواً أحد، والصلاة والسلام علی رسوله سیّد الأوّلین والآخرین، خاتم الأنبیاء والمرسلین، الطهر الطاهر والعلم الزّاهر أبی القاسم محمّد بن عبدالله، و علی أهل بیته الطیّبین الطاهرین، سیّما ابن عمّه ووصیّه ووارث علمه وأمینه علی شرعه وخلیفته المنصوص فی أمّته، أمیرالمؤمنین علیّ بن أبی طالب الفارق بین الحقّ والباطل ولعنة الله علی أعدائهم والمتنکّبین عن طریقتهم من الخوارج والنّواصب.
پیامبر اکرم فرمود: من هر وقت فاطمه را میبینم، مصیبتهایی را که بعد از من بسر او میآید به یاد میآورم، گویا او را میبینم در حالیکه ذلت و خواری به خانه اش راه یافته، و حرمت و احترام او شکسته شده، و حقش غصب شده، و از تصرف در ارثش منع گردیده، و پهلویش شکسته، و فرزندش سقط شده، و فریاد یا محمداه برمیآورد و کسی جوابش را نمیدهد، و کمک میطلبد و کسی یاریش نمیکند، لذا بعد از من همواره محزون و اندوهناک و گریان است، گاهی منقطع شدن وحی از خانه اش را به یاد میآورد و گاهی فراق و دوری مرا. و هنگامیکه شب میشود وحشت او را فرامیگیرد، زیرا صدای مرا که در تهجد به قرآن میشنید، نمیشنود. سپس خود را بعد از عزت ایام زندگانی پدرش ذلیل میبیند.
سلمان فارسی و تسلّى دادن به فاطمه (س) طبق روایتى که از امام صادق (ع) وارد شده، هنگامى که حضرت على (علیهالسلام) را با وضع ناپسندی براى بیعت به مسجد مى بردند، حضرت فاطمه (سلام الله علیها) نیز با تن رنجور خویش از خانه بیرون آمد و در حالى که همه زنان بنى هاشم نیز همراه او حرکت میکردند، نزدیک قبر پیامبر (ص) رسید و فریاد برآورد: پسر عمویم را رها کنید، به خدایى که محمد (ص) را به حق فرستاده، اگر على (ع) را رها نکنید، موى خود را پریشان میکنم، پیراهن پیامبر (ص) را روى سر میگذارم و به درگاه خدا، ناله و نفرین سر میدهم. سلمان میگوید: من نزدیک فاطمه (س) بودم، نگرانى شدید او را مشاهده میکردم و نیز میدیدم دیوارهاى مسجد به لرزه درآمده و نزدیک بود خراب شود. گفتم: اى بانوى من! صبر و مقاومت داشته باش، خداوند پدر تو را براى امّت رحمت قرار داده، تو نیز نفرین نکن که گرفتارى فراهم میشود. طبق روایت دیگرى نیز على (ع) فرمود: سلمان! فاطمه (س) را آرام کن تا مبادا نفرین کند، زیرا مدینه زیر و رو میگردد.
امام حسن عسکری علیه السلام فرمودند: والله قسم فرزندم مهدی غیبتی خواهد کرد که در آن غیبت، از هلاکت نجات پیدا نمیکند مگر کسی که خداوند متعال او را در امامتش ثابت قدم بدارد و موفقش کند به دعا کردن برای تعجیل فرجش. با کمی دقت در حدیث متوجه میشویم که تنها راه نجات از فتنه ها و بلایا، ثابت قدم بودن در اعتقاد به امام زمان و دعا برای فرج ایشان است. موضوع خیلی مهم که امام حسن عسکری لفــظ والله در اول کلامشان آورده. حضرت به والله قسم یاد کردند که در زمان غیبت همه هلاک میشوند جز کسانی که به لطف خداونـد ثابـت قدم باشند در امامت حضرت مهدی و موفق بشوند به دعا برای فرج ایشان.
غرض ورزی دکتر هیکل مصری
مؤلّف کتاب حیات محمّد (صلی الله علیه وآله) که غرض ورزی خود را در نوشتن آن کتاب ظاهر نموده!
چون علی القاعده رسم است کسی که زندگانی فردی از رجال را مینویسد، باید از حین ولادت تا دم مرگ، تمام وقایع زندگانی او را ضبط نماید و الا اگر نقصانی در آن تاریخ باشد نویسنده را یا بی اطلاع و یا مغرض میخوانند و بزرگ ترین نقص برای مورّخ آن است که در نوشتن تاریخ اعمال غرض نماید. در تاریخ زندگانی رسول اکرم، یک روز مهمی بوده و آن (حجّهْ الوداع) در صحرای بزرگی به نام غدیر خم، ۷۰ هزار جمعیت حجاج یا به عقیده بعض از اکابر علمای عامه، مانند امام ثعلبی در تفسیر و سبط ابن جوزی در تذکره و دیگران ۱۲۰ هزار جمعیت را در آن صحرا سه روز نگاه داشته، وقت ظهری بعد از نماز منبر رفته، خطبه ای خوانده، عهد و پیمانی با مردم بسته و امّت را امر به بیعت با علی بن ابی طالب علیه السّلام نموده و آن سه روز از روزهای مهمّ تاریخی زندگانی رسول الله بوده است. نمیدانم چرا آقای دکتر هیکل در کتاب تاریخ زندگانی رسول اکرم صلی الله علیه وآله وقایع تاریخی آن روز بزرگ را ذکر ننموده یا به قول بعضی در چاپ اول نقل نموده و در چاپ دوم حذف نموده! حتماً غرض ورزی کزده و تحت تأثیر عادت قرار گرفته و خیال کرده با ننوشتن، حق از میان میرود و حال آنکه خود را ضایع کرده و الا محال است حق از میان برود.
نیست خفّاشک عدوی آفتاب
او عدوی خویش آمد در حجاب
به قول امام شافعی (محمد بن ادریس) که گفته: تعجب است از حالات علی بن ابی طالب (علیه السّلام) که دشمنان آن حضرت از روی بغض و کینه فضایل او را پنهان کردند و دوستانش از ترس، حقایق را اظهار نمیدارند، مع ذلک تمام کتابها از دوست و دشمن پر است ازفضایل و مناقب آن حضرت. مورّخ و نویسنده، هر کس و دارای هر عقیده که باشد، قلم که به دست گرفت باید بی طرفانه بنویسد و اگر خیلی بی طاقت و عصبانی و ناراضی از پیش آمد تاریخی باشد، پاورقی بدهد و مخالفت خود را ظاهر کند، چنانچه بعضی نمودند، نه آنکه به کلّی ترک نقل نموده و خود را مغرض معرفی کند. واقعاً جای بسی تأسّف است که جزئیات زندگانی آن حضرت، حتی امور داخلی خانوادگی را که اخلاقاً نباید بنویسد؛ مانند شوخی و مزاحی که با عایشه در بستر بیماری نموده، نوشته است، ولی یک چنین واقعه ی مهمّی مانند غدیر خم که در حضور هزاران نفر صورت گرفته خفقان گرفته! نعوذ بالله من التّعصب والعناد.
کابالا
نفوذ این اصل در میان صوفیان مدعی تشیع: در میان شیعیان تا قرن هشتم، هیچ صوفی ای موفق نگشته بود اگر یک فرد شیعی به تصوف میگرائید، منکوب و مطرود میگشت. در قرن مذکور سید حیدر آملی با تمسک به تایید علمی، زهدی و تقوائی که از فخر المحققین فرزند علامه حلّی دریافت کرده بود، توانست به عنوان یک شیعة صوفی، موفق شود، شرایط زمان به ویژه در درون ایران با او مساعد بود. سید حیدر با این گرایش در صدد بود که اسماعیلیان پراکنده در البرز مرکزی را جمع کرده و قدرتی به دست آورد. او با اینکه یک شرح نسبتاً انتقادی بر فصوص نوشت، اما در واقع آن را به عنوان حکمت و یک متن از متون تصوف ممالک اسلامی پذیرفت. در نتیجه، سید حیدر، هم حضور تصوف در میان شیعه را بنا نهاد و هم عنوان حکمت را به میان شیعیان نفوذ داد. ملاصدرا هم محتوای فصوص و هم عنوان حکمت را با تحمیل تصوف محی الدین بر ارسطوئیات و تحمیل این معجون یونانی کابالیستی بر قرآن و حدیث، عنوان راه و مسلک خود را حکمت متعالیه نامید. این ملعون با تحکّمات ضد عقلی، ضد لغت و ضد کاربرد الفاظ، بر خلاف همة قوانین و قواعد علمی و ادبی، الفاظ حکمت در قرآن و حدیث را بر بینش خود تفسیر، بلکه تحریف کرد.
اسناد لانه جاسوسی امریکا
تلگرام از: سفارت آمریکا در تهران به: بخش واشنگتن، محرمانه ۱۶ نوامبر ۷۸ برابر با ۲۵ آبان ۱۳۵۷ ۱ چندی پیش، چند شب پی در پی مشاور سیاسی با محمد درخشش، رئیس کانون معلمین و سناتور محمد علی مسعودی، طرفدار مشهور شریف امامی و حامی شاه ملاقات کرد. در این ملاقاتها تمام مسایل هفده سال گذشته مطرح شد. درخشش پس از شغل وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش)، دیگر پست دولتی نداشته و همان شغل را در کابینه علم نیز نپذیرفته است. او یک هفته پیش، پس از دو هفته بستری بودن در یک بیمارستان نظامی که به دلیل فشار خون آنجا بود، مرخص شده است (چون او به خاطر مخالفتش توسط حکومت نظامی دستگیر شده بود) او رهبر کانونی است که ۴۰۰۰۰۰ معلم در سراسر کشور عضو آن هستند. درخشش از افراد نادری است که میتواند نوعی سازماندهی بوجود آورد. او اشاره کرده است که شدیدا علاقه مند است که خط سازشکارانه ای را راه بیندازد که اجازه میدهد شاه بماند و سلطنت کند نه حکومت. ولی دولت از تمام سعیهای او و گروهش برای انتشار مطالب و فعالیتهای سیاسی جلوگیری کرده است (بدون شرح)
معرفی کتابهای فتوح: درباره فتوحات اوّلیه اسلامی در عهد خلفای صدر اسلام کتابهای زیادی نوشته شده است. کتابهای فتوح از اهمیّت زیادی برخوردارند، زیرا برخی از کتابهای فتوح حوادث اواخر عهد عثمان و دوران خلافت علی علیهالسلام را به تفصیل شرح داده اند. افزون بر این، در جریان فتوحات عراق، شهر کوفه تأسیس شد. کتاب فتوح الشام: این کتاب اثر علامه البحر، محمد بن عمر واقدی است. همانطور که از عنوان آن پیداست، در ارتباط با فتح شام در دوره خلافت ابوبکر و عمر است. در این کتاب چگونگی اعزام اعراب برای جهاد با رومیها و مکاتبات ابوبکر با رؤسای قبایل آمده است. فتح شهر به شهر و ناحیه به ناحیه شام به ترتیب در این کتاب بیان شده است. همچنین تغییر و تحولات در نظام فرماندهی در سطوح مختلف در آن آمده است. مثلاً عزل ابوعبیده و فرماندهی خالد در دوران ابوبکر و عزل خالد و فرماندهی ابو عبیده در دوران عمر، همچنین شرح حوادث یرموک (نصربن مزاحم، پیکار صفین، تصحیح عبدالسلام محمد هارون، ترجمه پرویز اتابکی) و ماجراهای قبل و بعد از آن در این کتاب به رشته تحریر در آمده است. این کتاب با تصحیح عبداللطیف عبدالرحمن در بیروت در دو جلد به چاپ رسیده. در ارتباط با مهاجرت مالک اشتر از یمن به مدینه، و سپس شام و فعالیتهای نظامی او در شام منبعی مفید محسوب میشود.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : اى على ! هیچ فقرى بدتر از نادانى نیست و هیچ مالى سودمندتر از عقل نیست. عقل راهنماى مومن است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: زمانى که خداوند عقل را آفرید از او خواست که سخن بگوید سپس به او فرمود: پیش آى ، پس او پیش آمد، پس فرمود: برگرد و او پشت نموده و برگشت، پس خداوند فرمود: سوگند به عزت و جلالم که هیچ آفریده اى را که در نزد من دوست داشتنى تر از تو باشد نیافریدم، به سبب تو مى گیرم و به سبب تو عطا مى کنم و بر اساس تو ثواب و پاداش میدهم.
حدیث :
عبدالله بن سنان گوید: از امام جعفر صادق علیه السلام پرسیدم : آیا فرشتگان برترند یا فرزندان آدم ؟ حضرت فرمود: امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیه السلام فرمود: خداوند در وجود فرشتگان عقل بدون شهوت و در وجود حیوانات شهوت بدون عقل و در وجود انسان هر دو را ترکیب نمود، پس کسى که عقلش بر شهوتش چیره شود از فرشتگان برتر است، و کسى که شهوتش بر عقلش غالب آید از حیوانات بدتر است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش و او از پدرانش : روایت کند که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خوشا به حال کسى که خواهش نفسانى حاضر را به خاطر وعده گاه قیامت که آن را ندیده است ترک کند.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: چه بسیار خواهش نفسانى لحظه اى که اندوه طولانى و درازى را در پى دارد. و نیز فرمود: چه بسیار یک بار خوردن که آدمى را از خوردن ها باز مى دارد.
پدر برای پسرش تعریف میکرد: گدایی بود که هر روز صبح وقتی از این خیابون نزدیک دفترم عبور میکردم، جلویم را میگرفت. هر روز یک اسکناس میدادم بهش. یعنی هر روز. اونقدر براش روزمره شده بود، که گدائه حتی به خودش زحمت نمیداد زبون دو مثقالیش رو تکون بده، و بگه پول میخوام. حتی سرش رو بطرفم نمیچرخوند نگام کنه، فقط براش یه اسکناس میذاشتم و میرفتم، این شده بود روتین سر کار رفتنم. تا اینکه چند روزی مریض شدم، و مدتی سرکار نرفتم، و وقتی دوباره به سرکارم برگشتم، او گدا میدونی بهم چی گفت؟ پسر: چی گفت پدر؟ گفت: هجده اسکناس بهم بدهکاری. بعضی از خوبیها و محبتها، باعث بدعادتی و سوءاستفاده طرف مقابلت میشه، بقول ننه آقا خدا بیامرز: خورده که ناخورده شود، دشمن صد ساله شود، ازت طلبکار میشن.

عجیب ولی واقعی
در یکی از روزهای گرم تابستان، یهود به یکی از خانههای مسلمانان فلسطینی حمله کرده دختر بزرگ آن خانواده چنین میگوید: وقتی سربازان یهودی وارد منزل ما شدند چنان وحشت زده شده بودم که میخواستم از ترس بمیرم، خواهر کوچکم به گوشه ای فرار کرد، پدر و مادرم فریاد میزدند و کسی نبود به ما کمک کند. مردان وحشی و حیوان صفت و قسی القلب یهود، مادرم را گرفته و در موضع مخصوصش چند گلوله شلیک کرده کشتند، بعد پدرم را با لگد و مشت و ته تفنگ زدند تا کشته شد، و ما را دست و پا بسته کشان کشان از خانه بیرون آوردند. من نمیدانم بر سر خواهرم چه آمد، من را با یک عدّه مردان خشن یهودی به پشت کامیون سوار کرده و به جانب مجهولی روانه شدیم. در میان راه خواستند با من عمل منافی عفت انجام دهند مقاومت کردم ولی مرا زدند و بیهوش کردند و وقتی به هوش آمدم، فهمیدم که دیگر آبرویم رفته است. هم اکنون چند سال است که مرا به عنوان هم خواب در یکی از هتلها، محبوس کرده اند، آیا کسی هست مرا نجات دهد؟ و... خدا شاهد است، این سرگذشت کوتاه، آنقدر مرا بهم ریخت، و تحت تأثیر قرار داد که وقتی آنرا خواندم اشک از چشمم جاری شد و چنان شد که هر وقت آنرا به نظر میارم، اشکم جاری میشه، بطوری که وقتی خواستم آن را برای یکی از دوستان نقل کنم، بغض آن چنان گلویم را فشرد که از شنونده معذرت خواستم و گفتم: من آنقدر شجاع نیستم که بتوانم این قصّه را به آخر برسانم! و حتّی همین الآن که مشغول نوشتن این کلمات میباشم اشک در چشمانم حلقه زده است. ای وای کار مسلمانان به کجا رسیده که یهود دختر و ناموس آنها را برباد دهند؟مسلّما، مسلمانان مرگ را هزار مرتبه بر این فاجعه ترجیح میدهند... در روزی که قشون (معاویه) به شهر (انبار) حمله کردند، زینت زنان مسلمان و ذمّی را ربودند، أمیرالمؤمنین (ع) بالای منبر رفته میفرماید: بخدا قسم اگر کسی در شنیدن این فاجعه بمیرد، من ملامتش نخواهم کرد. من نمیدانم اگر حضرت علی (ع) امروز بودند و از این قصّه باخبر میشدند چه میگفتند؟ چه میکردند؟ از کتب من اثر النکبة تألیف نمرالخطیب، و قصص من الحیاة.
ای بتول ای مادر لب تشنگان
هیچ رفتی بر سر لب تشنگان؟
تو مکان در پای کوثر داشتی
هیچ از آن همراه خود برداشتی؟
بر گلوی خشکشان آبی زدی؟
وز درون آه جگر تابی زدی؟
مادرانه گریه ای سر کرده ای؟
وان گلوی خشکشان تر کرده ای؟
مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار)
قصد دارم مشاهدات مکارم شیرازی رو بصورت مختصر بگم، در کتاب ارتباط با ارواح گفتند که: در جلسه ارتباط با ارواح (البتّه از طریق میزگرد) که به حکم یک ضرورت تحقیقی، علمى و دینى شرکت جسته بودم، بدون کم و کاست براى شما بگم و قضاوت را به عهده خودتان بگذارم. همه دوستان میگفتند که این جوان از واردترین و ماهرترین افراد در مسئله ارتباط با ارواح از طریق میز در شهر سبزوار است، و جوانى با ایمان و مورد اعتماد است. تقریباً ساعت، یازده شب را نشان میداد که جوان پشت میز نشست. جلسه به پیشنهاد خود ما، خصوصى بود و فقط چند نفر از دوستان نزدیک حضور داشتند. چرا این وقت انتخاب شد؟ براى این که مى گفتند: تجربه ثابت کرده، و شاید خود ارواح هم در تماسهایشان خبر داده اند که بهترین وقت براى ارتباط از سر شب تا ساعت ۱۲، و صبح از دو ساعت به ظهر تا ظهر است، و غیر این اوقات، مناسب نیست و مزاحمت برای ارواح است. به هر حال، با این که در منزل میز گردى موجود بود، جوان ترجیح داد با یک میز کوچک چهارپایه معمولى مستطیل شکل نسبتاً سنگینى تماس بگیرد. او روى صندلى در پشت میز چنان نشست که کاملًا بر میز مسلّط بود، و هر دو کف دست خود را روى میز گذاشت. حضّار و خود او حمد و سوره اى به عنوان هدیه برای ارواح خواندند، خواندن حمد و سوره را لازم نمیدانند، بلکه میگویند خواندنش بهتر است، و سپس چشم خود را به روى میز دوخت. همه مراقب او و میز بودیم تا کلکی در کار نباشه. جوان با یک لحن جدّى، آهسته گفت: خواهش مى کنیم ارتباط بگیرید... خواهش مى کنم.. گویا متوجّه ارواح خاصّى بود. تخته هاى میز صداى مختصرى کرد. جوان با همان لحن گفت: خواهش مى کنم قویتر ارتباط بگیرید، ناگاه دوپایه جلو میز که در طرف جوان قرار داشت، آهسته از روى زمین به مقدار بیست سانتیمتر بلند شد، یکى از حضّار تصوّر کرد که پایه هاى میز بر اثر فشار دست از زمین بلند شده، و جاى شک هم بود! ولى مى گفتند پایه هاى میز خود به خود بلند میشود نه بر اثر فشار دست؛ ولى درست معلوم نشد. بالاخره، این حرکت نشان داد ارتباط برقرار شده است. بنا شد روحى که ارتباط گرفته خود را معرّفى کند. طرز معرّفى، و همچنین طرز دادن پیامها از طرف روح چنین بود که: مدیوم یا همون واسطه ارتباط، یعنى همان آقاى جوان، الفبا را از اوّل مى شمرد: الف- ب- پ- ت...، در هر حرفى پایه هاى میز بلند مى شد، همان حرف بوسیله دو نفر از حضّار روى کاغذ ثبت میشد، و سپس پایه میز با فشار قوى، به زمین برمى گشت و حروف الفبا دومرتبه از اوّل خوانده مى شد، و به همین ترتیب، هر حرفى که پایه میز همراه آن بلند مى شد، یادداشت میشد. بزودى معلوم شد که روحى که با ما ارتباط گرفته، ب ر و ج ر د ى، یعنى مرحوم آیةاللّه بروجردى است. تکانهاى میز نشان مى داد که ایشان پیامى دارند. پیام به همان ترتیب ثبت شد (نوشته آن جلسه الآن پیش من موجود است) پیام عیناً چنین بود: ق ا ل ا ل ل ه ت ع ا ل ى ق و ل و ل ا ا ل ل ه ا ل ى ا ل ل ه ت ف ل ه و، و از اتصال این حروف با هم این عبارت درست شد: قال اللّه تعالى: قولوا لا إله إلّا اللَّه تفلحوا، ولى وقتى درست در حروف دقّت کردیم، دیدیم اوّلًا: در چند مورد عبارت پیام درست نیست؛ یعنى، با حروف این جمله کاملًا تطبیق نمى کند. ثانیاً: بعد از واو جمع در عربى معمولًا الف نوشته مى شود و بنا بر این بعد از واو قولوا و تفلحوا مى بایست در متن پیام، الف باشد که نبود. ثالثاً: کلمه تفلحوا با ح جیمی نوشته مى شود نه ه دو چشم، که از مرحوم آیةاللّه بروجردى که علاوه بر مقام علمیّت، در ادبیّات ید طولایى داشت، بسیار بعید بود که مرتکب چنین اشتباه روشنى بشود. ادامه دارد..
از یک جایی به بعد میفهمی که پذیرش مهمترین چیزه، پذیرش غمها، پذیرش از دست دادن ها، پذیرش تنهایی، پذیرش واقعیتهایی که نمیشه تغییرشون داد و در نهایت، پذیرش همون چیزی که هستی.
شورش عشق تو در هیچ سرى نیست که نیست
منظر روى تو زیب نظرى نیست که نیست
ز فغانم ز فراق رخ و زلفت به فغان
سگ کویت همه شب تا سحرى نیست که نیست
نه همین از غم او سینۀ ما صد چاک است
داغ او لاله صفت بر جگرى نیست که نیست
موسى اى نیست که دعوى انا الحق شنود
ورنه این زمزمه اندر شجرى نیست که نیست
چشم ما دیدۀ خفّاش بود ورنه تو را
پرتو حسن به دیوار و درى نیست که نیست
گوش اسرارشنو نیست وگرنه اسرار
بَرش از عالم معنى خبرى نیست که نیست
آفرینش، انسان و ظرفیت
حضرت علی(علیه السلام) درباره ضعف انسان میفرماید: ما لابنِ آدم و الْفَخْرَ؟ اوَّلُه نُطفهٌ و آخِرهُ جیفَهٌ و لا یرْزقُ نَفْسَه و لا یدفْع حَتْفَه: انسان را با تکبر چه کار؟ در آغاز، نطفه بود و سرانجام، مرداری است؛ نه میتواند به خود روزی دهد و نه مرگ را از خود براند. و نیز میفرماید: بیچاره آدمی زاد! سرآمد زندگی اش نامعلوم، علل بیماری اش ناپیدا، کردارش درجایی محفوظ، پشه او را می آزارد، گلوگیری آب و غذا او را میکشد، و عرق او را متعفّن میسازد. و درباره عظمت و قدرت انسان میفرماید: انسان با هفت آسمان استوار برابری میکند. یعنی استعداد و توانایی او هم، منحصر به همان مقدار وضع موجود او نمیشود، بلکه از آن فراتر رفته و به بالاترین مرتبه میرسد و حتی با ماه و زهره ومریخ و سایر ستارگان برابری میکند و آنها را برای برآورده ساختن نیازها و مقاصد خود تحت فرمان خویش درمی آورد. باید بین این دو نوع احادیث جمع کرد، مولانا علی (علیه السلام) به ضعف انسان اشاره میکند تا به قدرت خود تکیه نکند، و بدان مغرور نگردد، و طغیانگر نشود، و به قدرت او اشاره میکند تا تسلیم ضعف و ناتوانی خود نگردد، و از کار و کوشش باز نماند. و عاقل کسی است که در عین مبارزه، از مسائل پنهانی و یورش های ناگهانی خود را برحذر میدارد.
جستجو
ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، روزى با آن شخص که راز خود را از او پرسیده بود، خلوت کرد و از او پرسید: آیا کسى را مى شناسى که حال او غیر حال ما باشد و طریقى غیر طریق ما بپیماید؟ آن مرد گفت: آرى، جماعتى بودند که آنان را عابدان میگفتند، ترک دنیا و طلب آخرت میکردند، و ایشان را سخنان و علومى بود که دیگران آشناى به آنها نبودند، و لیکن با آنها عناد ورزیدند و دشمنى کردند و به آتش سوزانیدند، و پادشاه همگى آنها را از مملکت بیرون راند، و معلوم نیست کسى از آنها در بلاد ما باشد، زیرا از ترس پادشاه خود را پنهان کرده اند و انتظار فرج میکشند، تا چون به عنایت الهى امر دین رواج گیرد ظاهر شوند و خلق را هدایت کنند، و پیوسته دوستان خدا در زمان دولتهاى باطل چنین بوده اند، و سنّت و طریقه ایشان همین بوده است. شاهزاده از این خبر دلتنگ شد و حزن و اندوه عمیقى بر وى مستولى گردید و مانند کسى شده بود که چیزى گم کرده باشد و چاره اى از آن نداشته باشد، و آوازه عقل و علم و کمال و تفکّر و تدبّر و فهم و زهد و ترک دنیاى شاهزاده در اطراف منتشر شد. این خبر به مردى از اهل دین و عبادت رسید که به او بلوهر میگفتند و در سرزمینی نزدیک آنجا زندگانى میکرد، او مردى عابد و حکیم بود و بر کشتى سوار شد و به جانب شهرک آمد و قصد قصر شاهزاده را کرد و ملازم آنجا شد، لباس عبّاد را از تن برکند و در لباس تجّار در آمد، و به در خانه شاهزاده آمد و شد میکرد، تا آنکه دوستان و یاران و اهل قصر را شناخت و چون لطف مربّى شاهزاده و منزلت والاى وى را دانست وى را زیر نظر گرفت و در خلوت به او گفت: من مردى از تاجران هستم و چند روزى است که به این ولایت آمدهام، و متاعى گرانبها و نفیس و ارزشمند دارم و در جستجوى مرد موثّقى بودم و تو را برگزیدم، متاع من از کبریت احمر بهتر است، کور را بینا میکند و کر را شنوا میگرداند، و دواى جمله دردهاست و آدمى را از ضعف به قوّت مى آورد و از دیوانگى حفظ میکند، و بر دشمن یارى میدهد و کسى را سزاوارتر از شاهزاده ندیدم، تا کالاى خویش را به وى تقدیم کنم، اگر مصلحت میدانى اوصاف متاع من در نزد وى بازگو چنانچه این متاع به کار او آید مرا به نزد او ببر تا به او بنمایم، که اگر او متاع مرا ببیند قدرش را خواهد دانست. مربّى شاهزاده، به حکیم گفت: تو سخنى میگویى که ما تاکنون از کسى چنین سخنانى نشنیده ایم، و نیکو و عاقل مى نمایى، و لیکن فردى مثل ما تا حقیقت چیزى را نداند آن را نقل نمیکند، تو متاع خود را به من بنما، اگر آن را قابل دانستم به شاهزاده عرضه خواهم کرد. بلوهر گفت: من در دیده تو ضعفى مشاهده میکنم و مى ترسم اگر به متاع من نظر نمایى دیده تو تاب دیدن آن نیاورد و کور شود، امّا شاهزاده جوان و دیده اش صحیح است و بر دیده او این خوف را ندارم، نظرى به متاع کند، اگر او را خوش آید در قیمت آن با وى مضایقه نمیکنم و اگر نخواهد نقصانى و تعبى براى او نخواهد بود، متاع عظیمى است حیف است شاهزاده را محروم گردانى و این خبر را به وى نرسانى، آن مربّى به نزد شاهزاده رفت و خبر بلوهر را به عرض رسانید شاهزاده در دلش افتاد که نیازمندیش از ناحیه بلوهر زایل خواهد شد، آنگاه گفت: چون شب شود البتّه آن مرد تاجر را در پنهانى نزد من آور که این چین امر عظیمى را نمیتوان سهل شمرد. آن مربّى به بلوهر پیام رسانید که براى ملاقات با شاهزاده مهیّا باشد، بلوهر سبدى که کتابهاى خود را در آن میگذاشت برداشت مربّى گفت: این سبد چیست؟ گفت: متاع من در این سبد است مرا به نزد او ببر.
در برقراری ارتباط چشمی افراط نکنید، برقراری ارتباط چشمی بسیار مهم است. اما ارتباط چشمی مداوم برای طرف مقابل چندان خوشایند نخواهد بود. هدف از ارتباط چشمی ایجاد اعتماد و جلبتوجه است، اما اگر بیشازحد بر ارتباط چشمی اصرار کنید، نتیجه معکوس خواهید گرفت و باعث سلب اعتماد طرف مقابل خواهید شد. بهتر است بعد از هر ۷ تا ۱۰ ثانیه ارتباط چشمی، مسیر نگاه خود را تغییر دهید. ارتباط چشمی افراطی در برخی فرهنگها، بهویژه فرهنگهای آسیایی، به معنای بیاحترامی است. پس بهتر است در برخورد با افرادی با فرهنگهای متفاوت، از اصول و آداب معاشرت آنها، ازجمله درمورد برقراری ارتباط چشمی، آگاه شوید.
صحیفه سجادیه
اجل یک اصل کلّی حاکم بر کل اشیاء جهان است، غیر از خداوند همه چیز زمانمند است؛ هیچ چیزی فارغ از زمان نیست همانطور که فارغ از مکان نیز نیست. و چیزی بنام مجردات که ارسطوئیان و صدرویان به آن باور دارند، و آن را اساس خداشناسی و هستی شناسی خود قرار داده اند؛ یک بدعت، و غلط فاحش است که با همه ادعای عقل گرائی درک نمی کنند که هر چیز متغیر، زمانمند است و اساساً تغییر، یعنی زمان و بالعکس: زمان یعنی همان تغییر. همه چیز زمانمند است (حتی فرشته و روح) و اجل یعنی مقاطعی از زمان که نسبت به شیئ ملحوظ میشود. و هر شیئ زمان معین و مشخص دارد مثلاً: هر خورشیدی عمری دارد، و هر سیاره ای، و هر منظومه ای و هر کهکشانی. و مثلاً درخت بیش از ۳۰۰ سال عمر نمیکند. انسان بیش از ۱۵۰ سال زنده نمی ماند، گویند لاکپشت ۳۰۰ سال عمر میکند، کلاغ (مثلاً) ۲۰۰ سال. در یک نگاه کلّی (و صرفنظر از افراد و موارد که عمرشان با همدیگر مختلف است) آنچه در نظر است (سقف) است که در اصطلاح امروزی رایج است، عمر و بقای هر نوعی از انواع موجودات، سقفی دارد که از آن سقف تجاوز نمیکند، گرچه عمر برخی افراد همان نوع، به آن سقف نرسد. این معنی اجل معین، اجل مشخص و معلوم اشیاء در این نگرش کلّی در هستی شناسی است. امیرالمومنین علیه السلام در نهج البلاغه میفرماید: جَعَلَ لِکُلِّ شَیْ ءٍ قَدْراً وَ لِکُلِّ قَدْرٍ أَجَلًا وَ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَابا: قرار داد برای هر شیئ قدری و اندازه ای، و برای هر قدری اجلی، و برای هر اجلی کتابی. همانطور که قرآن میفرماید: وَ کُلُّ شَیْ ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدار، و امام نیز میفرماید هر شیئ مقدارمند نیز اجلی دارد و هر اَجلی نیز کتابی دارد. هر چیز قدر و مقدار دارد: کل جهان و کائنات، کهکشان، منظومه، کره، گیاه، حیوان و انسان یعنی هر شیئ در (حجم) نیز مقدار و اندازه دارد. در کلام امام سجاد علیه السلام سخن در زمانمندی اشیاء بود، و در این بیان امیرالمومنین علیه السلام ابتدا در مکانمندی هر شیئ، و سپس در زمانمندی همان مکانمندی است ؛ یعنی هر شیئ که مکانمندی معینی دارد، مکانمندیش نیز زمانمند است. میگوید: هر چیز مقداری و حجمی دارد، و هر حجمی اجلی دارد. انسان به بزرگی یک کوه نمیشود، یک درخت به ارتفاع جو زمین نمیرسد، یک کره به بزرگی کهکشان نمیگردد. و هر حجمی که اجلش رسد، به حجمهای دیگر تبدیل میشود: درخت میپوسد به حجمهای ریز تبدیل میشود، یا کره ای بر کرۀ دیگر کوبیده و به آن میپیوندد، و آن را به حجم بزرگتر تبدیل میکند. و هر اجل حساب و کتاب دارد؛ نه از بین رفتن مقدارها بی حساب و کتاب است، و نه از بین رفتن عمرها. اجازه دهید این لفظ (قَدْر) را در کنار لفظ (قَدَر) بررسی کنیم: لفظ قَدَر در قرآن و حدیث به دو معنی آمده است، یکی از آنها به همان معنی قَدْر است، اما کاربرد دوم آن معنائی است که در مقابل لفظ قضا بکار میرود و حدیثهای فراوان در این باره آمده و ظاهراً آیۀ: إِنَّا کُلَّ شَیْ ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ، نیز به همین معنی است. قَدَر در این کاربرد یعنی فرمول، قَدَرها یعنی فرمولهای جهان آفرینش، فرمول هائی که اشیاء جهان (کهکشان، منظومه، کره، گیاه، حیوان، انسان و...) را بوجود میآورند. قدرها یعنی قواعد و قوانین خلقت، گاهی مجموعه ای از قدرها با تعامل خود چیزی را به وجود میآورند، آن چیز به وجود آمده، خود یک قَدْر دارد و در عین حال یک قَدَر میشود. خورشید: مجموعه ای از قدرها، اتم را با قَدْر معین به وجود آوردند، همان اتمها در فاز دوم قَدَرهائی میشوند برای به وجود آمدن ملوکول، همان ملوکولها با قَدْر خود قَدَرهائی میشوند برای به وجود آمدن خورشید. و انرژی فوران شده از خورشید خود قَدَری است که از قَدَرهای پیشین به وجود آمده است، که هر کدام از مراحل پیشین اجل معین خود را داشته اند و در پایان اجل شان، جریان مرحلۀ بعدی شروع شده است. و همینطور است مراحل پیدایش یک گیاه، یک حیوان، یک انسان. و برای هر کدام از این مرحلهها و اجل شان، کتابی هست که در چه زمانی و در چه شرایطی، یک مرحله به آخر خود میرسد. این به آخر رسیدن نیز قاعده مند و قانونمند است؛ قانون دارد، حساب و کتاب دارد. این نوع اجل که عنوان آن را اجل، یک اصل کلّی حاکم بر کلّ اشیاء جهان گذاشتیم، یک اصل جبری است، جبری شیمیائی و فیزیکی جهان، وقتی که فرا رسد پایان آن شیئ حتمی است مگر این که قضا بیاید و در جریان قَدَرها دخالت کرده و آنها را از کار بیندازد، مانند قضا (خواست الهی) ئی که با فرمان: یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً، آمده و آتش را از سوزانیدن ابراهیم علیه السلام باز داشت.
اکنون که مشغول شخم زدن کتابها هستم، در پست قبلی کمی در مورد شرح نهجالبلاغه گفتم، اما کمی هم درباره ی معرفی کتب تک نگاریها: یک دسته از مهم ترین منابع در ارتباط با زندگی وعملکرد تاریخ و افراد، تک نگاریهایی است درباره حوادث و وقایعی که شخصی مثلاً مالک اشتر، در آنها نقش و جایگاه فعالی داشته. بعنوان مثال سه نمونه از این گونه منابع بررسی میشود. ۱- وقعه صفین: اثر نصربن مزاحم مورخ قرن دوم و ابتدای قرن سوم هجری که گزارش وی از پیکار صفین، دقیق، مفصل و ماهرانه است. این مورخ مقدمات جنگ صفین را به ترتیب آورده و سپس با نهایت دقت و ظرافت تصویری از اصل نبرد را که محور موضوع اصلی کتاب است، ترسیم میکند، گزارش روایات دقیق است و اشتباهات بعضی از منابع را با مقایسه گزارش هایشان با این منبع میتوان برطرف کرد. اگر در بعضی موارد ترتیب حوادث جنگ رعایت نشده است، بیشتر به دلیل هماهنگ کردن مطالب فصل با عنوانهای فصلها هست. برای نمونه وی در فصل پیروزی سپاه علی علیه السلام، مجموعه عوامل مؤثر در پیروزی مولانا را جمع آوری کرده، از جمله همراهی و حمایت انصار از مولا، دلاوریهای قبیله همدان در حمایت از مولا، پیروزی سرداران و بزرگان سپاه بر بزرگان سپاه معاویه ذکر شده. در فصل مذکور که فصل هفتم کتاب نصر است، هماوردیهای برخی از بزرگان سپاه آمده، در حالیکه چگونگی کشته شدن آنها در فصلهای قبلی ذکر شده. نصر مورخی موثق و شیعی است، وقتی زبونی معاویه را ذکر میکند، نیش زبان دشمنان مولا علی علیه السلام را درباره او پنهان نمیکند. اختلاف نظرهای مولا و مالک را دقیق ذکر کرده. نصر صاحب تألیفات زیادی است که از همه آنها فقط کتاب وقعه صفین بعنوان تک نگاری باقی مانده. از عنوان کتب مفقود شده اش چنین برمی آید که در تألیفات، کوشش وی متوجه موضوعات مربوط به تاریخ شیعه بوده. در مجموع نصر حوادث و وقایع خلافت علی علیه السلام را از ورود وی به کوفه تا نتیجه حکمیت بیان کرده. این کتاب تاکنون سه بار به فارسی ترجمه شده، از میان این سه، ترجمه سوم توسّط پرویز اتابکی، جامع، کامل، دقیق، با رعایت کامل امانت و همراه با ترجمه یادداشتهای مفید قرار دارد. ۲- الغارات: این کتاب اثر ابواسحاق ابراهیم بن محمد ثقفی کوفی اصفهانی است. وی گرایش شیعی داشته و به نظر میرسد انگیزه اش از تألیف این کتاب، بیان مظلومیت حضرت علی علیه السلام بوده. و حوادث خلافت و حکومت حضرت علی از نهروان تا شهادت تقریبا بصورت مفصل در این کتاب گردآوری شده. او ابتدا زیدی مذهب بوده و سپس امامی مذهب شده است. علت شهرت وی به اصفهانی به دلیل اقامتش در اصفهان بوده. بسیاری از خطبهها و نامههای علی علیه السلام در نهج البلاغه که مربوط به اواخر خلافت آن حضرت است، با مراجعه به این اثر معنی و مفهوم پیدا میکنه. ۳- الجمل: نام کامل این کتاب الجمل او النصر فی حرب البصره تألیف ابی عبداللّه محمد العکبری ملقب به شیخ مفید شیعی اواخر قرن چهارم است. کتابهای دیگری با نام الجمل تألیف شده که از بین رفته است. ویژگی عمده کتاب الجمل شیخ مفید این است که بخش فراوانی از کتاب الجمل واقدی را (که از بین رفته) در کتاب خود درج کرده است.
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه. رابطه عمر و ابوبکر، ابوبکر از نزدیک ترین افراد به عمر بود و دوستى آنها قدیمى بود و به دوران پیش از هجرت باز مى گشت. پس از هجرت مسلمانان به مدینه نیز پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) در حد امکان بین مسلمانان برادرى برقرار کرد، و بین ابابکر و عمر نیز برادرى برقرار کرد، و افرادى که با یکدیگر دوست بودند و اخلاق شان موافق یکدیگر بود را برادر قرار مى داد. (سنن الترمذى، ج ۱۲) عمر کارى به عاقبت کار نداشت، ولى ابوبکر کمتر خشمگین میشد و عمر را نیز نصیحت میکرد و از برخى کارها و گفتارهایش باز میداشت، گاهى نیز اختلاف پیدا میکردند. براى مثال وقتى اقرع بن حابس نزد پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) آمد. ابوبکر گفت: اى رسول خدا! او را سرکرده قوم خودش قرار بده، عمر گفت: اى رسول خدا! این کار را نکن. آن دو نفر نزد رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) با یکدیگر درگیرى لفظى پیدا کردند، و صدا را بالا بردند و ابوبکر به عمر گفت: تو، تنها قصد مخالفت با من را دارى. عمر گفت: اینطور نیست. این آیه نیز در آن هنگام نازل شد: (اى ایمان آورندگان! صداى خود را از صداى پیامبر، بلندتر مکنید) در جنگ ذات السلاسل نیز ابوبکر عمر را نصیحت کرد و گفت باید از عمروبن عاص که فرمانده سپاه از طرف پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) بود اطاعت کند، و با او مخالفت نکند. در سقیفه نیز وقتى عمر خواست که سعد بن عباده (رئیس قبیله خزرج) را بکشد، ابوبکر به عمر گفت: در این شرایط، مدارا بهتر است (الامامة والسیاسة، ابن قتیبه) وقتى على بن ابى طالب (علیه السلام) از بیعت با ابابکر سرباز زد نیز عمر دو راه حل به پیش پاى على گذاشت، او را بین بیعت کردن یا کشته شدن، ولى ابابکر گفت: تا هنگامى که فاطمه در کنارش است او را مجبور به کارى نخواهیم کرد. (الامامة والسیاسة، ابن قتیبه، هر دو در کشتن حضرت على (علیه السلام) متفق بودند، اما ابوبکر واهمه وجود فاطمه در کنار على (علیهما السلام) را داشت) در مورد خلافت نیز بین ابابکر و عمر درگیرى پیش آمد: عمر میگوید: خود را آماده کرده بودم که پیش روى ابابکر سخنرانى کنم و هنگامى که خواستم سخن بگویم ابوبکر گفت: دست نگه دار. (الکامل فى التاریخ، ابن الأثیر) شهرستانى مینویسد که عمر گفت: در راه خود را آماده میکردم که چه سخنى بگویم، هنگامى که به سقیفه رسیدیم خواستم سخن بگویم که ابابکر گفت: ساکت بمان اى عمر! (الملل و النحل) از طرفى وقتى عمر از ابابکر درخواست کرد اسامه را از فرماندهى لشکر عازم به شام برکنار کند، ابوبکر که نشسته بود از جا پرید و ریش عمر را گرفت و گفت: مادرت به عزایت بنشیند و مرگت را ببیند اى پسر خطاب! رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) او را به این کار گمارده است و تو میخواهى بر کنارش کنى؟ (تاریخ طبرى) در هنگامه هاى دیگرى نیز ابابکر درخواست هاى عمر را رد کرد و به خشم او اعتنایى نکرد. براى مثال، عمر از ابابکر درخواست کرد تا خالد بن ولید را به دلیل کشتن مالک بن نویره و زنا با زن او برکنار کند ولى ابابکر چنین نکرد (الاصابة، ابن حجر) زیرا این دو نفر راجع به خالد نظرى بسیار متفاوت داشتند. وقتى عمر سعى کرد تا ابابکر را با خود همراه کند که با صلح حدیبیه مخالفت کنند نیز ابابکر گفت: اى مرد! این شخص رسول و فرستاده خداست و از دستور پروردگارش سرپیچى نخواهد کرد، و او نیز یاریش میکند، پس به او تمسک کن (صحیح البخارى، کتاب الشروط، ج ۲) از اینجا روشن میشود که عقل و تدبیر ابابکر بیش از عمر بوده است. به خلافت رسیدن ابابکر در سقیفه به تلاش فراوان حزب قریشى باز میگردد، ولى به خلافت رسیدن عمر به وصیت جعلى ابابکر بر میگردد. ابابکر از اسامه درخواست کرد تا اجازه دهد عمر نزدش بماند، در حالیکه رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) به او و ابابکر و بقیه اصحاب دستور داده بود به سپاه اسامه بپیوندند. ابابکر به اسامه گفت: اگر صلاح بدانى اجازه بده عمر براى کمک من نزدم بماند (تاریخ الطبرى، ج ۲) با آنکه این دو نفر در برخى موارد اختلافاتى داشتند، ولى زمانى طولانى با یکدیگر کار میکردند و این دو تن با عایشه و حفصه گروهى هم فکر و هم اعتقاد را تشکیل داده بودند، که در موارد بسیارى این وحدت عمل نمودار میشود. ابابکر و عمر گروهى بالاتر از این داشتند، عبدالرحمان بن عوف، سعدبن ابى وقاص، ابى عبیدة بن جرّاح، سالم (غلام ابى حذیفه)، مغیرة بن شعبه، محمد بن مسلمه، اسید بن حُضَیر، بشیر بن سعد، خالدبن ولید، عثمان بن عفّان، معاویة بن ابى سفیان، ابو موسى اشعرى، عمروبن عاص، عکرمه بن ابى جهل از جمله این گروه هستند. ابوبکر و عمر در زمان رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) نیز همکارى داشتند و کارها و نظراتشان در بیشتر زمانها نزدیک به هم بود. زمانى که نرمى و ملایمت بر ابوبکر چیره میشد حالت خشونت و عصبانیت نیز بر عمر چیره میگشت. البته این دو تن در بسیارى صفات و حالات با یکدیگر نزدیک بودند، براى مثال، در مورد قبیله هاى قریش و لازم بودن خلافت همیشگى، ایشان اتفاق نظر داشتند و فرق بین قریشیان مهاجر و طلیق (آزاد شده) قایل نبودند، و بالاخره قریش را بر تمام قبیله هاى عرب و عجم ترجیح میدادند. ترجیح و برترى دادن قریش بر دیگر قبیله هاى عرب باعث شد، بسیارى از قبایل عرب از اسلام رو گردان شوند، و راه ارتداد را پیش بگیرند. این مطلب در سخنان پیامبر دروغین یعنى (سجاح) که زنى دروغگو بود و میگفت از آسمان بر او وحى نازل میشود آشکار است: اى ایمان آورندگان پرهیزگار! نیمى از زمین براى ما و نیمى از آن براى قریش است، لیکن قریشیان گروهى ستم پیشه اند (الکشکول، بحرانى) عمر و ابابکر در مورد ضرورت دور کردن انصار از خلافت نیز هم عقیده بودند، چنان که لازم میدانستند بنى هاشم در خلافت نیز از حکومت دور بمانند، و بطور عملى بنى هاشم را از زمام دارى مسلمانان دور کردند، و عثمان و معاویه و جانشینان شان نیز همین شیوه را پیش گرفتند، و این کارها را بر اساس تئورى ناموزون: (جمع نشدن نبوت و خلافت در یک خاندان) انجام میدادند! در طول بیست و چهار سال پس از پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) هیچ یک از بنى هاشم به هیچ منصب حکومتى دست نیافت، نه در زمان صلح و نه در زمان جنگ. این شیوه در پادشاهى امویان و عباسیان ادامه یافت. ابابکر و عمر در مورد (امکان عمل نکردن به نص شرعى) نیز هم رأى بودند و در موقع نیاز این کار را روا میدانستند، و این کارشان بر اساس نظریه مصلحت اندیشى انجام شد. موضوع بسیار خطرناک دیگرى نیز مورد نظر ابابکر و عمر بود، یعنى اکتفا به قرآن تنها، چنانکه عمر در کودتاى خود در روز پنج شنبه در منزل پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) میگوید: کتاب خدا ما را بس است (صحیح بخارى، باب قول المریض قوموا عنّى، ج ۷، صحیح مسلم آخر کتاب وصیت، ج ۵، مسند الامام أحمد بن حنبل، ج ۴، طبقات ابن سعد، ج ۲)
سلمان فارسی در محضر على و فاطمه (علیهماالسلام)
سلمان که از اوایل با رسول خدا (ص) به حضور آن حضرت بار یافت و اسلام آورد، چنان به خاندان رسالت: پیوند خورد، ارادت ورزید و راه اطاعت مخلصانه و همه جانبه آنها را شیوه و سیره خویش قرار داد که از زبان پیامبر (ص) به مقام والا و فوق العاده: (سلمان، از خاندان ماست) دست یافت. او در صحنه هاى خوش و ناخوش روزگار، چه در زمان حیات پیامبر (ص) و چه پس از وفات آن بزرگوار، در روزگار امام على (ع) و حضرت فاطمه (س) نیز، همراه و همراز این خاندان بود. در پست قبل به چند نمونه از این همراهى و خدمت گزارى وى اشاره کردیم: اما شب عروسى فاطمه (سلام الله علیها) بی بی (س) خواستگاران بسیارى داشت، ولى چون پیامبر (ص) چنین پیوندهایى را صلاح نمیدانست، به هیچکدام از آنها جواب موافق نمیداد. اما هنگامى که حضرت على (ع) به خواستگارى حضرت فاطمه (س) آمد، رسول خدا (ص) موافقت کردند. امام صادق (ع) درباره تاریخ عروسى حضرت على (ع) و فاطمه زهرا (س) فرموده اند: عقد ازدواج فاطمه (س) و على (ع) در ماه رمضان (سال دوم هجرت) خوانده شد و عروسى در اوّل یا دقیقتر، ششم ذى حجّه همان سال برگزار گردید. شب عروسى حضرت فاطمه (س) رجال بزرگ بنى هاشم، عمّه هاى پیامبر (ص) و زنان مهاجر و انصار جمع شدند. رسول خدا (ص) دستور داد استر سپید و سیاه رنگ زیبایى را آوردند و خود روى آن حوله سفیدى پهن کرد و به فاطمه (س) فرمود سوار شو. آنگاه از میان همه یاران و بزرگان و بستگان از بنى هاشم، سلمان کهن سال و ریش سفید (ایرانى) را برگزید تا مهار مرکب عروس را به دست گیرد و از جلو حرکت کند، ولى خود و سایر مردان و قوم و خویشان، در کوچه هاى مدینه، کاروان کوچک عروس را هماهنگ با فرشته هاى آسمانى، الله اکبر گویان همراهى میکردند. و در حالیکه همسران پیامبر (ص)ام سلمه، عایشه، حفصه و نیز معاذه مادر سعد بن معاذ، تکبیر و سرودهاى شادى سر میدادند (چون پیامبر اکرم تاکید داشتند عروسی ها پر سروصدا باشد، تا همه بفهمند که نکاحی صورت گرفته) با این سروصدا، حضرت فاطمه (س) را به خانه على (ع) وارد کردند، پیامبر (ص) با انتخاب سلمان براى انجام این کار بزرگ، نه تنها عظمت او را به نمایش گذاشت و موضوع نژادپرستی را بى تأثیر کرد و نیز، او را از خاندان و محرم اسرار خویش دانست، بلکه با انتخاب یک غیر عرب، از احساس رقابت و حسادت طبیعى فامیلى و قبیله اى سایرین، جلوگیرى کرد.
درباره پادشاه چشم آبی اردن
میان پادشاهان کشورهای عربی، شاه اردن، متفاوت است. متفاوت بودن ابول دوم (عبدالله دوم) فقط به این مربوط نمیشود که تنها سلطان (چشم آبی) جهان عرب است، بلکه مادر یهودی خبیث او، رفتار سیاسی، دشمنیاش با شیعیان مظلوم، همپیمانی او با اسقاطیلی ها و نوکر حلقه بگوش صهیون بودن... او را از پادشاهان دیگر عرب انگشت نما میکند. مانند الاغی در میان اسبها، البته قصد اهانت به الاغهای بیچاره و زحمت کش رو ندارم، در مثل مناقشه نیست، اردن، با نام رسمی اُردُن هاشمی، از کشورهای خاورمیانه است. جنگ موته در صدراسلام در جنوب همین کشور رخ داده، البته در آنزمان اردن کشور مستقلی نبود و در کنار فلسطین بخشی از منطقه شام به شمار میآمد. ابول خان، یعنی عبدالله در ژانویه ۱۹۶۲ در امان، از همسر دوم شاه ملک حسین، شاهزاده مونا الحسین (با نام اصلی یهودیش، آنتوانت آرویل گاردینر در انگلستان مارموز) متولد شد. خانواده ابول خان، یعنی خاندان هاشمی، بیش از ۷۰۰ سال تا زمانیکه خاندان آل سقوط، یا همان آل سعود، مکه را در سال ۱۹۲۵ غصب کرد، که گفته میشه فتح کرد، بر این شهر حکمرانی کردند و از سال ۱۹۲۱ پس از پایان جنگ جهانی اول و فروپاشی امپراتوری عثمانی، که با نقشه یهود خبیث صورت گرفت، بر اردن حکومت ظالمانه میکنند. سلسله هاشمی (به عربی: الهاشمیون) سلسلهای از حکمرانان عرب سنی است، که خود را منسوب به سادات و پیامبر اسلام میدانند. که البته یهودی هستند سگ پدرا، خاندان پادشاهی اردن، ادعا میکنند از نسل خاندان هاشمی هستند. و برای آن شجرهنامه دروغین و ساختگی در سایت رسمی کشور اردن نیز وجود دارد (یعنی سالها موزیانه نقشه داشته اند) که نسب یهودی او را به امام حسن و پیامبر و هاشم بچسبانند. شگفت اینکه اهل سنت، مهدی موعود عج را از نسل امام حسن معرفی میکنند، که این اراجیف و مهملات به توطئه آنان مربوط میشود، اما در تراث شیعه، همه آگاه هستند که امام مهدی عج از نسل امام حسین است. ابول خان اردنی، پادشاه اردن، تحصیلات خود را در انگلستان و آمریکا گذرانده است. این ملعون، اولین شخصی است که خطر (هلال شیعی) را در ابتدای فتنه شام مطرح کرد. پادشاه اردن، اولین شخصی است که تشکیل (ناتوی عربی) را در اواخر فتنه شام برای مقابله با ایران و مقاومت شیعی مطرح کرده است، که در واقع برای دفاع از اسقاطیل توسط اتاق فکر انگلستان و آمریکا تنظیم شده. فضاسازی فراوانی برای معرفی کردن خاندان پادشاهی اردن بعنوان منجی امت اسلام، در حال انجام است. ازجمله یاسین عجلونی از مفتیان درباری کشور اردن بیان میکند: در آینده ای نزدیک شاهد بازگشت خلافت هاشمیون و فتح بیت المقدس و آزادسازی آن از دست یهودیان اشغالگر به دست پادشاه اردن خواهیم بود، انشاءالله در سال ۱۴۴۶ هجری قمری، شاهد آزادی کامل بیت المقدس و بازگشت آن به مسلمانان خواهیم بود، فرزند ملک عبدالله دوم، همان مهدی منتظر است که در آخرالزمان ظهور خواهد کرد (خودشون الاغ تشریف دارند، بقیه رو هم مثل خودشون خر فرض کردند، دور از جونه خر، با این تکنیک قصد دارند بیت المقدس رو دو دستی و با احترام تحویل یهود بدهند، حال آنکه مشغول کندن قبری برای دفن خودشون هستند، بوی کباب به دماغتون خورده، خبر ندارند خر داغ میزنند) امام خمینی هم در وصیتنامه خود، چه جالب از نقش خاندان پادشاه اردن در خیانت به اسلام، گفته: آمریکا این تروریست بالذات دولتی که سرتاسر جهان را به آتش کشیده و هم پیمان او صهیونیست جهانی است که برای رسیدن به مطامع خود ...و خیال ابلهانه اسرائیل بزرگ، آنان را به هر جنایتی میکشاند. و ملتهای اسلامی و مستضعفان جهان مفتخرند که دشمنان آنها حسین اردنی (پدر پادشاه اردن) این جنایتپیشه دوره گرد، همآخور با اسرائیل جنایتکارند (پس قضیه نخ نما شده) شاید برای اولین بار و به شکل رسمی، سایت وعده صادق به حریم تعیین مصداق سفیانی ورود کرد و پادشاه اردن را بعنوان کاندید سفیانی، تقویت نمود (خدا رو شکر که دشمنان اسلام اینقدر کودن و چلمن هستن) قبلا هم تحلیلی در توئیتر منتشر شد که نقش پادشاه اردن با تشکیل (ناتوی عربی و خطر هلال شیعی) در تلاش برای قطع مسیر ایران بسوی اسقاطیل را با نگاه سیاسی بیان کرده است (چون مثل سگ از ایران میترسند) در این نوشتار، صرفا تاریخچهای از آراء و نظریات را بیان کردم. شجرهنامه سیادت دروغین پادشاه اردن و معرفی پادشاه اردن و فرزند به عنوان منجی امت اسلام، حکم جوک رو پیدا کرده، در ویکی پدیا، ویکی شیعه، خبرگزاری فارس لینک جعلی بودن شجرهنامه خاندان پادشاهی اردن، جوک قدیمی محسوب میشه، یک منبع مطمئن میگوید که در چند روز گذشته، حجم زیادی از پیامها بین اسقاطیل؛ آمریکا و کشور های عربی در خاورمیانه از طریق کانالهای غیر رسمی رد و بدل شده است ۱- جوزف عون اعلام کرد دولت توانایی خلع سلاح کردن حزب الله را ندارد ۲- اسقاطیل اعلام کرد به لبنان حمله جدی میکند ۳- به دولت عراق هشدار داده شده قرار است حملهای صورت بگیرد و حشد الشعبی نباید پاسخی دهد. ۴- آمریکا آماده مذاکره با ایران است، از این ۴ خبر، میشود اینطور برداشت کرد: اسقاطیل میخواهد تیر خلاص را به حزبالله بزند و کار را یکسره کند. تنها نگرانی اش این است که ایران پاسخ دهد. تا حالا ایران یک بار هم به حملات اسقاطیل به لبنان پاسخ نداده ولی مثل سگ میترسند، که زدن تیر خلاص برای ایران فراتر از تحمل باشد. از این جهت اولا ؛ با پیشنهاد مذاکره آمادگی ایران را برای پاسخ میسنجند. که البته در مذاکره قبلی نتیجه رو تمام دنیا شاهد بود، دوما اگر برآورد اینست که ایران قصد پاسخ مستقیم ندارد، پس با کمک نیروهای عراقی قصد دارد راه لجیستیک به لبنان را باز کند، برای همین مشغول فشار به دولت عراق هستند که این امکان را از ایران بگیرند، و اسقاطیل بتواند تیر خلاص را بزند، این مساله بسیار مهمی ست ، همه جنگ غزه و هزینههای ایران و اسقاطیل مافنگی در سوریه، در تمام این سالها، برای این لحظه بوده. یعنی این نباید به چشم صرفا یک عملیات عادی دیده شود، و لحظهای سرنوشت ساز، هم برای ایران، و هم برای اسقاطیل است، اگر ایران اینجا قافیه را ببازد یعنی پروژه محدود کردن اسقاطیل به جغرافیای خود عملا شکست خورده، و اسقاطیل حالا با کنترل سوریه و نابود کردن حزبالله، تا عراق و مرز ایران جلو خواهد آمد، و در مقابل اگر ایران از این قائله سربلند خارج شود ، یعنی همه هزینه این دو سال اسقاطیل بیهوده شده، پیش بینی من چیه؟ سر بسته میگم، نظرم این هست که هیچکدوم از این دو گزینه اتفاق نمیفته، به عبارت دیگه، هر دو گزینه با هم اتفاق میفته، این یعنی همون چیزی که اسقاطیل بیچاره شدیداً ازش هراس داره، و به هیچ عنوان آمادگی برای مدیریت چنین بحرانی رو نداره، روزهای هولناکی منتظرشونه، هتکشون وتک میشه، ولی خبر ندارند.
انجیل و ظهور مهدی موعود
بشارت ظهور حضرت مهدی علیه السلام در کتاب انجیل زیاد هست و بر اساس بشارات فراوانی که در این کتاب آمده، حضرت مسیح علیه السلام بدنبال قیام حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف در فلسطین آشکار خواهد شد، و به یاری آن حضرت خواهد شتافت، و پشت سر حضرتش نماز خواهد گذارد، تا یهودیان و مسیحیان و پیروان وی، تکلیف خویش را بدانند و به اسلام بگروند و حامی حضرت مهدی (عج) گردند. از اینرو، در طول دوران حیات، به یاران و شاگردان خود توصیهها و سفارشهای اکیدی درباره بازگشت خود به زمین نموده، و آنانرا در انتظار گذارده و امر به بیداری و هوشیاری و آمادگی فرموده است، که بجهت اثبات این مدعا و آگاهی فقط قسمتی از آنها را در اینجا میآورم. اینک متن برخی از آن بشارات که در انجیل آمده است، با توجه به اینکه حدود ۲۸ کتاب انجیل وجود دارد، ابتدا از انجیل های چهارگانه که در کلیسا است و مورد تایید تمام کشیشان و اسقف اعظم است شروع میکنم، اولین انجیل از اناجیل اربعه، انجیل متّی که گفته: پس عیسی از هیکل بیرون شده برفت، و شاگردانش پیش آمدند تا عمارتهای هیکل را بدو نشان دهند. عیسی ایشان را گفت: آیا همه این چیزها را نمی بینید؟ هر آینه به شما میگویم: در اینجا سنگی بر سنگی گذارده نخواهد شد که به زیر افکنده نشود (ویرانی اسقاطیل) و چون به کوه زیتون نشسته بود، شاگردانش در خلوت نزد وی آمده گفتند: به ما بگو که این امور کی واقع میشود؟ و نشان آمدن تو و انقضای عالم (آخرالزمان) چیست؟ عیسی (علیهالسلام) در جواب ایشان گفت: زنهار کسی شما را گمراه نکند. از آنرو که بسا بنام من آمده خواهند گفت که من مسیح هستم (ادعایی که اخیراً ترامپ کرده) و بسیاری را گمراه خواهند کرد. و جنگها و اخبار جنگها را خواهید شنید، زنهار مضطرب نشوید؛ زیرا که وقوع این همه لازم است، لیکن انتها هنوز نیست، زیرا قومی با قومی و مملکتی با مملکتی مقاومت خواهند نمود و قحطیها و وباها و زلزلهها در جایها پدید آید، آنگاه اگر کسی به شما گوید: اینک مسیح در اینجا یا در آنجا است، باور نکنید؛ زیرا که مسیحان کاذب و انبیای کذبه ظاهر شده، علامات و معجزات عظیمه چنان خواهند نمود، که اگر ممکن بود، برگزیدگان را نیز گمراه میکردند. اینک شما را از پیش خبر دادم. پس اگر شما را گویند: اینک در صحراست بیرون نروید، یا آنکه در خلوت است باور نکنید؛ زیرا همچنان که برق از مشرق ساطع شده تا به مغرب ظاهر میشود، ظهور پسر انسان (عج) نیز چنین خواهد شد. و فوراً بعد از مصیبت آن ایّام، آفتاب تاریک گردد و ماه نور خود را ندهد، و ستارگان از آسمان فرو ریزند، و قوّتهای افلاک متزلزل گردد. آنگاه علامت پسر انسان (عج) در آسمان پدید گردد، و در آنوقت جمیع طوایف زمین سینه زنی کنند، و پسر انسان (عج) را ببینند که بر ابرهای آسمان با قوّت و جلال عظیم میآید، پس از درخت انجیر، مثلش را فرا گیرید، که چون شاخه اش نازک شده برگها میآورد، میفهمید که تابستان نزدیک است. همچنین شما نیز چون این همه را (علائم ظهور) ببینید، بفهمید که نزدیک، بلکه بر در است. هر آینه به شما میگویم، آسمان و زمین زایل خواهد شد؛ لیکن سخنان من هرگز زایل نخواهد شد. امّا از آنروز و ساعت هیچکس اطلاع ندارد، حتّی ملائکه آسمان، جز پدر من (خدا) و بس؛ لیکن چنانکه ایّام نوح بود، ظهور پسر انسان (عج) نیز چنان خواهد بود، پس بیدار باشید؛ زیرا که نمیدانید در کدام ساعت خداوند شما میآید. لیکن اینرا بدانید که اگر صاحب خانه میدانست در چه ساعتی از شب، دزد میآید، بیدار میماند و نمیگذاشت که به خانه اش نقب زند. لهذا شما نیز حاضر باشید، زیرا در ساعتی که گمان ندارید، پسر انسان (عج) میآید پس آن غلام امین و دانا کیست که آقایش او را بر اهل خانه خود بگمارد تا ایشان را در وقت معیّن خوراک دهد. خوشا بحال آن غلامی که چون آقایش آید او را در چنین کار مشغول یابد، امّا چون پسر انسان در جلال خود با جمیع ملائکه مقدّس خویش آید، آنگاه بر کرسی جلال خود خواهد نشست. و جمیع امّتها در حضور او جمع شوند و آنها را از همدیگر جدا میکند، به قسمی که شبان میشها را از بزها جدا میکند، و میشها را بر دست راست و بزها را بر چپ خود قرار دهد. آنگاه پادشاه به اصحاب طرف راست گوید: بیایید ای برکت یافتگان از پدر من! و ملکوتی را که از ابتدای عالم برای شما آماده شده است، به میراث گیرید. عیسی ایشان را گفت: هر آینه به شما میگویم: شما که مرا متابعت نموده اید، در معاد وقتی که پسر انسان بر کرسی جلال خود نشیند، شما (مومنین) نیز به دوازده کرسی نشسته، بر دوازده سبط اسرائیل داوری خواهید نمود. و هر که بخاطر اسم من خانهها یا برادران یا خواهران یا پدر یا مادر یا زن یا فرزندان یا زمینها را ترک کرد، صد چندان خواهد یافت، و وارث حیات جاودانی خواهد گشت. در انجیل مرقس هم پیشگویی هایی این چنینی هست که بخاطر طولانی نشدن پست، به آینده موکول میکنم، انشاالله.
تسخیر لانه جاسوسی امریکا
در اتاقک پشت اتاق ۲۲۵ ساختمان مرکزی سفارت، باقیمانده وسایل نابود شده ای به دست آمد که یقین حاصل شد در این بخش به جعل اسناد و مهر میپرداخته اند. در میان اشیاء درهم پاشیده، پاکتی را حاوی دو مهر یافتند. همانطور که از کلیشه و عکس برمی آید، دو مهر مذکور، مخصوص پاسپورت است؛ که در موقع ورود و خروج افراد از مرزهای کشور باید پاسپورتها ممهور به آن مهر باشند. بنا به ادعای مقامات مهرآباد این مهرها فقط در اداره بخصوصی در جنب فرودگاه موجود است و مهرهای موجود در سفارت یا دزدی یا جعلی است. در پاکت مهرها صفحه ای که شامل تمام ترکیبات اعداد برای تاریخ است نیز پیدا شد. از شکل ظاهری مهرها برمی آید که بارها از آنها استفاده شده است. اما مسئله این است که این مهرها به چه کار میآیند؟ واضح است که هر مسافر ایرانی یا خارجی مجبور است پاسپورت خود را با این مهرها ممهور کند. هرگاه دزد یا قاچاقچی یا جاسوسی از مرز وارد شود در هر نقطه امکان گرفتاری او میرود ولی یک مهر ورودی مهرآباد پاسپورت او را قانونی میکند. همچنین ممنوع الخروجها میتوانند با مهر خروجی از مرز بگریزند و در خارج با پاسپورت قانونی ایران مسافرت کنند و... حال این سؤال پیش میآید که چرا این دو مهر در سفارت سابق آمریکا پیدا شده اند. جواب این سؤال با دولت و مردم آمریکاست. دولت آمریکا باید به این سؤال جواب دهد که چرا اجازه داده است سفرا و نمایندگان او در کشورهای دیگر دنیا دست به تقلب و جعل بزنند؟ البته ممکن است بگوییم این مهرها از زمان رژیم سابق در اینجا بوده و تاکنون مانده است. ولی جواب این هم واضح است. در رژیم سابق این کار لازم نبود چون نه تنها در فرودگاه بین المللی مهرآباد بلکه در تمام ارگانهای مهم مملکتی عمال آمریکایی از خود ایرانیان، مقدم تر و محترم تر به حساب میآمدند و از آن گذشته در آن زمان ایادی آمریکا و مزدوران سیا خود در رأس کارها بودند و احتیاج به چنین کاری نبود (بدون شرح)
روزی رسول اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام که در حال صحبت با زبیر بود، برخورد. پیامبر خطاب به زبیر فرمود: مَا تَقُولُ لَهُ فَوَ اللَّهِ لَتَکُونَنَّ أَوَّلَ الْعَرَبِ تَنْکُثُ بَیْعَتَهُ: به او چه میگویی، بخدا قسم تو اولین فرد از میان عرب هستی که بیعت او را نقض خواهی کرد.
امام صادق علیه السلام از جد بزرگوارشان نقل کردند که: روزی بهام سلمه خبر رسید که یکی از غلامان آزاد شده او، به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ناسزا میگوید، پس او را به نزد خود طلبید و گفت: فرزندم! شنیدهام که نسبت به علی ناسزا میگویی. فرزند به او گفت: بلی ای مادر. ام سلمه گفت: مادرت به عزایت بنشیند، بنشین تا برای تو حدیثی را که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدهام نقل کنم و بعد از آن هر چه برای خود بهتر میدانی انجام بده، رسول خدا صلّی الله علیه و آله، نه زن داشت که من یکی از آنها بودم، در روزی از روزها رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی که شادمان بود و دست در دست علی علیه السلام وارد شد، گفت: ایام سلمه! از خانه بیرون برو و خانه را برای ما خلوت کن، چون از خانه بیرون رفتم آن حضرت با علی مشغول راز گفتن شد و من صدایشان را میشنیدم اما سخنشان را نمی فهمیدم. تا اینکه برخاستم و بسوی در آمدم و گفتم: یا رسول الله! رخصت میدهی که وارد شوم؟ فرمود: نه. پس از ترس آنکه مبادا برگردانیدن من، از غضب الهی باشد، یا از آسمان خبر بدی یا آیه ای در باره من نازل شده باشد زمین خوردم. پس بعد از اندک زمانی باز بسوی در آمدم و رخصت طلبیدم و پیامبر صلّی الله علیه و آله بار دیگر اجازه ندادند، سپس طولی نکشید که برای بار سوم بسوی در رفتم و اجازه ورود خواستم. حضرت فرمود: داخل شو ایام سلمه. چون به خانه وارد شدم علی علیه السلام را دیدم که به دو زانو با احترام در خدمت آن حضرت نشسته است و میگفت: پدر و مادرم فدای تو باد ای رسول الله هر گاه چنین شود مرا به چه امر میفرمایی؟ پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود: تو را به صبر کردن امر میکنم. پس بار دیگر علی علیه السلام سخن را تکرار کرد و باز حضرت او را به صبر کردن امر فرمود. چون برای بار سوم علی علیه السلام این سخن را تکرار کرد حضرت فرمود: ای علی! ای برادر من! هرگاه آن کار از آنان سر زد شمشیر خود را از غلاف بیرون بکش و بر دوش خود بگذار و جنگ بکن تا اینکه به نزد من آیی و از شمشیر تو خون ایشان ریزد. پس رسول خدا صلی الله علیه وآله رو به من کرد و فرمود: ایام سلمه این غم واندوه در تو به خاطر چیست؟گفتم: ای رسول الله! این برای آن است که مرا چند مرتبه از پیش خود راندی. حضرت فرمود: به خدا سوگند که تو را از روی غضب رد نکردم، به راستی که تو از سوی خدا و رسول او در امنیت و سلامتی هستی، ولیکن چون تو آمدی جبرئیل در سمت راست من و علی در سمت چپ من بود و جبرئیل مرا به وقایعی که بعد از من اتفاق خواهد افتاد خبر میداد، و مرا امر کرد که علی را در باب آنها سفارش کنم که بداند، که در آن فتنهها چه باید کرد. ایام سلمه! بشنو و شاهد باش، اینک علی بن ابی طالب برادر من در دنیا و آخرت است. ایام سلمه! بشنو و شاهد باش که علی بن ابی طالب وزیر من در دنیا و در فردای قیامت است. ایام سلمه! بشنو و گواه باش که علی بن ابی طالب پرچم دار من در دنیا و در قیامت است. ایام سلمه! بشنو و گواه باش که علی بن ابی طالب وصی و جانشین بعد از من و وفا کننده به وعده هایم و دفاع کننده از حوض کوثر است. ایام سلمه! بشنو و گواه باش که علی بن ابی طالب سرور مسلمانان و پیشوای متقیان و رهبر پیشانی سفیدان و قاتل ناکثین و قاسطین و مارقین است. من گفتم: ای رسول الله! ناکثین چه کسانی هستند؟ فرمود: آنها که در مدینه بیعت میکنند و در بصره پیمان خود را میشکنند. گفتم: قاسطین چه کسانی هستند؟ فرمود: معاویه و یاران او از اهل شام. گفتم: مارقین چه کسانی هستند؟ فرمود: خوارج نهروانند. چون ام سلمه این حدیث را نقل کرد، غلام آزاد شده ام سلمه گفت: گره از کار من گشودی، خدا در کار تو فرجی حاصل کند، بخدا سوگند که دیگر بعد از این هرگز علی علیه السلام را دشنام نخواهم داد.
امام باقر علیه السلام میفرماید: زمانی که امام علی علیه السلام عهده دار خلافت شد، به ابوهیثم بن تیهان و عمار بن یاسر و عبیدالله بن ابی رافع دستور داد: مردم را جمع کنید، سپس ببینید در بیت المال چه چیزی وجود دارد، سپس آنرا در بین آنان بطور مساوی تقسیم کنید. آنان سهم هر فرد را سه دینار اعلام کردند. امام دستور پرداخت آن را صادر فرمود. عیسی بن عبدالله میگوید: امام سپس بیل و سبد خود را برداشت و عازم چاه ملک (بِئْرِ الْمَلِکِ) که در آن کار میکرد، شد. مردم سهم خود را گرفتند تا اینکه نوبت به طلحه و زبیر و عبدالله بن عمر رسید. آنان سهم خود را با دست خود گرفتند و گفتند: اینرا از خود میدهید یا از سوی دوست خود (امام علی علیه السلام)؟ پاسخ دادند: این دستور اوست، ما فقط به دستور او عمل میکنیم. گفتند: برای دیدار با او برای ما اجازه ملاقات بگیرید. گفتند: نیازی به اجازه نیست، او الان در چاه ملک مشغول کار است. آن سه، سوار مرکب خود شدند و نزد امام آمدند. امام در زیر آفتاب به همراه کارگر خود مشغول کار بود. گفتند: آفتاب داغ است، بیا زیر سایه برویم. باهم به زیر سایه ای رفتند. به امام گفتند: ما با پیامبر صلی الله علیه و آله، خویشاوند و در اسلام و جهاد دارای سابقه هستیم تو همانند دیگران به ما سهم داده ای؟ نه عمر و نه عثمان اینگونه به ما سهم نمیداد، بلکه ما را به بقیه مردم برتری میدادند. امام فرمود: کدام یک نزد شما برتر بود؟ ابوبکر یا عمر؟ گفتند: ابوبکر. فرمود: این همان شیوه تقسیم ابوبکر است، وگرنه ابوبکر و غیر آن را واگذارید و این کتاب خداست، بنگرید در آن حقی برای شما ذکر شده بردارید. طلحه و زبیر گفتند: پس سابقه ما در دین چه میشود؟ فرمود: سابقه شما بیشتر از سابقه من است؟ گفتند: نه. گفتند: خویشاوندی ما با پیامبر صلی الله علیه و آله چه میشود؟ فرمود: آیا خویشاوندی شما نزدیک تر از خویشاوندی من با پیامبر است؟ گفتند: نه. گفتند: جهاد ما چه میشود؟ فرمود: آیا جهاد شما بالاتر از جهاد من است؟ گفتند: نه. فرمود: به خدا من و این کارگرم در بیت المال بطور مساوی سهم داریم. گفتند: آیا اجازه میدهی حج عمره به جای آوریم؟ فرمود: شما قصد انجام عمره ندارید. من به نیّت و نیت شما آگاهی دارم. هر کجا میخواهید بروید. وقتی قصد خروج کردند، امام فرمود: هر کس بیعت خود را نقض کند بر علیه خود نقض کرده است. جانم مولانا علی علیهالسلام.
کابالا
اصول مسلّم کابالا: اصل اول: هوخمه (حکمت): تسمیه اهریمنی ترین فکر با هوخمه و حکمت. این نامگذاری که عنوانی است برای ماهیت تصوف یهودی کابالا، در میان صوفیان ممالک اسلامی وجود نداشت محی الدین خبیث و نفوذی نام کتاب خود را فصوص الحکم» گذاشت و آن را از کابالیسم به تصوف ممالک اسلامی نفوذ داد و باعث گمراهی بسیاری گردید. سخن در عنوان و اصطلاح است، نه در به کارگیری لفظ حکمت در کاربرد لغوی. وگرنه افراد بزرگی مانند لقمان و سلمان فارسی، کوه حکمت واقعی بودند. محی الدین در آغاز فصوص مدعی است که نام کتاب و حکمت بودن محتوای آن را نیز پیامبر اسلام(ص) در آن رؤیا، تعیین کرده است. او در این ماموریت خود به جای مثلث نهمانیدس نام پیامبر (ص) را آورده است. از آن به بعد صوفیان در ممالک اسلامی این عنوان نان و آب دار را برای تصوف های گوناگون خود برگزیدند.
علی نامه
به چشم خود ندیدم باور نکردم شما نیز حق دارید که باور نکنید یک حماسه منظوم پارسی، در مناقب و مغازی امام علی بن ابی طالب (علیه السلام) از قرن پنجم یعنی حدود نیم قرن بعد از نشر شاهنامه فردوسی و در حجم حدود دوازده هزار بیت با اسلوبی کهن و نوادری از لغات و ترکیبات که گاه در فرهنگها، شواهد آن را به دشواری میتوان یافت (کتابخانه موزه قونیه، ترکیه، نسخه خطی) پیش از اینها تصوّرِ مورّخانِ ادب فارسی برین بود که حماسههای شیعی خاص تحولات فرهنگی ایران بعد از مغول و حتی بعد از عصر تیموری است، و شعری شیعی که در آن مجموعه عقاید شیعیان اثنا عشری انعکاس داشته باشد و شبهه اعتقادات دیگر مذاهب اسلامی در آن نباشد، بعد از سنایی وارد ادب فارسی شده است؛ اگر چه در آن شعرهای سنایی جای تردید باقی است و از لحاظ نسخه شناسی تمامی آن شعرها جای نقد و نظر دارد. اما منظومۀ مورد نظر ما، که در بحر متقارب سروده شده و به گفته سراینده اش (به لا لفظ. عجم در عروض عرب) سراسر آن در مناقب و مغازی امام علی بن ابی طالب (علیه السلام) با «ناکثین» و «قاسطین» است و یکسره در خدمت اعتقادات شیعی. گوینده آن، که به تصریح متن کتاب متولد ۴۲۰ هجری است، این منظومه را در ۶۲ سالگی و در سال ۴۸۲ هجری به احتمال قریب به یقین در خراسان، و شاید هم ناحیه بیهق، منظوم کرده است، و آنرا به یکی از اشرافِ ساداتِ عصر، یعنی علی بن طاهر عریضی از سادات ناحیه تقدیم داشته است. شاعر که به تکرار نام و تخلص خود را (ربیع) اعلام میکند، اشاراتی به زندگی خود، بیش و کم دارد و از مطاوی گفتار او میتوان دانست که وی شاهنامه فردوسی را پیش چشم داشته و گاه به آن اشاره دارد. فردوسی را با احترام بسیار یاد میکند اما شاهنامه را به این سبب که (مغ نامه) است و (دروغ) چندان نمی پسندد. میگوید شاهنامه زیباست اما دروغین است. لحن سراینده، در باب خلفای غاصب مؤدب است و نشان دهنده طرز برخورد شیعیان قرون نخستین است، او خود تصریح دارد که پیش از او در این باره کسی سخنی منظوم نکرده است، یعنی مؤلف وقوف دارد بر این که نخستین حماسه سرای مغازی امام علی (علیه السلام) در زبان پارسی است. ما نمیدانیم که چه مقدار از آغاز این منظومه، در این نسخهٔ منحصر به فرد، افتادگی دارد ولی به قراین میتوان اثبات کرد که ابیات چندانی از این منظومه فوت نشده است. نسخه از آنجا آغاز میشود که سراینده میگوید: امت در مسأله جانشینی رسول اکرم دو گروه شدند: جمعی طرفدار نص شدند و طرفدار اختیار، منظور مؤلف از نص که گاه آن را جانشین نام امام علی بن ابیطالب (علیه السلام) میکند، این است که رسول اکرم در غدیر، جانشین خود را به (نص) تعیین کرده است و آنها که راه (اختیار) و انتخاب دیگران را پیموده اند، در حقیقت نص را رها کرده اند.
شاهنامه
فردوسی در کتاب خودش اسمی از کوروش نبرده، نه حافظ، نه سعدی، چرا؟ اغلب مطالب کوروش افسانه هست، بعنوان منجی یهود در رهایی اسرای بابل، و کلی جعل تاریخی، تنها منبع معتبر هرودت هست، یعنی ۴۲۵ قبل میلاد و کوروش ۵۳۱ کشته شد، هرودوت او را شخصی بیرحم، سنگدل، خشن، خودکامه و جنگجو و... معرفی کرده، مثلاً پاسارگاد معماری معبد یونانی داره و منابع قدیمی اونجا رو مقبره مادر سلیمان معرفی کرده اند، که این کاملآ صحیح هستش، و البته در حفاری باستان شناسی فقط تنها استخوان دو زن کشف شد، و جعل تاریخی قبر کوروش در پاسارگاد لو رفت، که او در خزر (در حمله به ماساژت ها) کشته و متلاشی شده، اونم با دو هزار کیلومتر فاصله، کوروش تا هشتاد سال قبل، شخصیتی منفور و مطرود بود، بعد یهو افسانه های یهود با اغراق و غلو شروع شده، امیدوارم حرفم باعث دلخوری شما دوست عزیز نشه، چون الان این قضیه با سیاست مخلوط شده و سلطنت طلبها بهره برداری میکنند که کوروش اسطوره بوده، کافیه مروری داشته باشیم به کتب تاریخ: هرودوت، ماد، طبری، برایان پیر، مختصرالدول، ویل دورانت، کوروشنامه گزنفون.. کوروش تمدنهای زیادی مانند خوزیان و ایلامی رو بیرحمانه سوزاند و از نقشه محو کرد و افتضاحاتی داشته که جناب فردوسی شاید شرم داشته، من نه مخالفشم و نه موافق، با ظلم مخالفم و موافق عدالت، در کوروشنامه وقتی خوندم که مردم لیدی چطور از ترس کوروش دست به خودکشی و فرار میزدند حالم بد شد، احترام به حقوق انسانها اصل مهمی در انسانیت هست، متاسفانه یهود جعل تاریخی کرده که کوروش هر کجا رفته راهش رو فرش کردند، و اجی مجی میگفته و جادویی دنیا رو فتح کرد، اونم بدون کشتار و آتش زدن، حتی ادعا کردند پیامبر یا ذوالقرنین بوده، چرا؟ چون کوروش یهودی زاده بوده، شخصی فاسد و هرزه بوده، زن بارگی و کشتار تفریحش بوده، بعداً با ذکر منبع معتبر کمی از گنده کاری هاشو مختصر میگم.
فتوای عجیب و خنده آوری را از امام بخاری خواندم، عجیب است، امام تسنن بخاری میگوید: اگر دو نوزاد از یک گاو یا بز شیر بخورند، خواهر و برادر رضاعی شده و با هم محرم میشوند و نمیتوانند با هم ازدواج کنند؟
امام سرخسی بعد از آنکه نظر خود را بیان میکند و میگوید اینگونه شیر خوردن سبب محرمیت نمیشود مینویسد: محمد بن اسماعیل بخاری صاحب تاریخ گفته: بوسیله این شیر خوردن محرمیت حاصل میشود. لذا به خاطر همین فتوی او را از بخاری بیرون کردند (المبسوط، سرخسی) عجیب تر اینکه در مکتب تسنن، زن ارزش و احترامی ندارد، تا آنجا که در این مکتب، زن را در ردیف حیواناتی همچون سگ و الاغ و شتر قرار داده اند؟ مسلم از ابوهریره این حدیث را نقل میکند که رسول الله گفت: یقطع الصلاة، المرأة والحمار والکلب: عبور زن و الاغ و سگ نماز را باطل میکند. البته این تعبیرات به قدری سنگین و با کرامت زن تنافی دارد که مورد اعتراض شدید آنان قرار گرفته است. عائشه میگوید: جعلتمونا بمنزلة الکلب والحمار: ما زنان را در ردیف سگ و الاغ قرار داده اید (صحیح مسلم، مسند احمد بن حنبل، مسند عائشه) اما عجیب تر، یکی از کارهایی که بعضی از اهل تسنّن مدت هاست به آن مشغول اند، تبدیل و تحریف در منابع خود است؛ بگونه ای که با حذف بعضی از مطالب کتب اهل سنت، میخواهند بعضی از حقایق را کتمان کنند، و این باعث شده است که مطالب کتب قدیمی در کتب جدیدشان یافت نشود، البته منابعی که من استفاده میکنم اصل و قدیمی هستند، ولی سوال اینجاست که طی ۵۰ سال گذشته چرا اینقدر حذف؟ ضمناً ابو الشیخ و ابو نعیم آورده اند که ابراهیم بن عبدالعزیز قرار شد حدیث بگوید. از فضائل آغاز کرد. ابتدا فضائل ابوبکر و عمر را نقل کرد. آنگاه گفت: نمیدانم از فضائل عثمان شروع کنم یا فضائل علی؟ به این دلیل او را رافضی خوانده حدیثش را رها کردند. عجیبه، آخه تعصب و دشمنی با مولا تا کجا؟
ز حال اولیا گر باز گویم
جهانی را رخ از خون باز شویم
بر این دعوی که از گردون گناهست
شکاف تارک حیدر گواه است
در علم نبی آنروز بستند
که از در پهلوی زهرا شکستند
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
ابوذر گفت : رسول خدا (ص ) به مولانا على (ع ) فرمود: هنگامى که فردا صبح وقت طلوع آفتاب شد، به صحراى بقیع برو و بر روى جاى بلندى بایست ، وقتى که خورشید طلوع کرد، بر او سلام کن . همانا خداوند تعالى او را امر کرده که تو را پاسخ گوید بدان چه که در وجود توست . هنگامى که فردا صبح شد، امیرالمؤمنین (ع ) در حالى که ابوبکر و عمر و جماعتى از مهاجرین و انصار همراهش بودند، بیرون آمد تا این که به بقیع رسیده و بر بالاى منبر بلندى ایستاد. وقتى که خورشید طلوع کرد، فرمود: سلام بر تو اى آفریده جدید خدا و مطیع او. پس صدایى از آسمان شنیده شد که گوینده اى میگفت : و سلام بر تو باد اى اول ، اى آخر، اى ظاهر، اى باطن ، اى کسى که بر همه چیز دانایى. در این حال ، عمر و ابوبکر و مهاجر و انصار سخن خورشید را شنیدند و بى هوش شدند و پس از مدتى به هوش آمدند. در حالى که امیرالمؤمنین (ع ) از آنجا بازگشته بود، و آنان نیز برخاستند و بسوى رسول خدا (ص) آمدند و گفتند: یا رسول الله ، ما درباره على (ع) مى گوییم انسانى است مثل ما، ولى خورشید او را خطاب کرد آنطور که خداوند خودش را خطاب کرده. شنیدیم که خورشید گفت : سلام بر تو اى اول . پیامبر فرمود: راست گفت: او اول کسى است که به من ایمان آورد. گفتند خورشید بهش گفت : اى آخر. فرمود: راست گفت ، او آخرین کسى است که متعهد امر من مى شود و مرا غسل مى دهد و کفن مى کند و در قبرم مى گذارد. گفتند: شنیدیم خورشید گفت : اى ظاهر. فرمود: راست گفت ، او آن کسى است که علم مرا ظاهر مى کند. گفتند: شنیدیم مى گفت : اى باطن . فرمود: راست گفت ، همه سر مرا پنهان مى سازد. گفتند: شنیدیم مى گفت : اى کسى که به همه چیز دانایى . فرمود: راست گفت ، او داناترین فرد است نسبت به حلال و حرام و سنن و واجبات و آن چه شبیه آن است. پس برخاستند و گفتند: محمد ما را در تاریکى و گمراهی شدیدى انداخته است و از در مسجد خارج شدند. از کتاب سلیم.
حدیث :
عبدالاعلى گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: مرا موعظه اى بیاموز تا از آن اندرز گیرم و عبرت پذیرم . حضرت فرمود: مردى به خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و همین درخواست را از ایشان نمود و رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: برو و خشمناک مشو. سپس آن مرد تا سه مرتبه درخواست خود را تکرار نمود و حضرت نیز در هر بار فرمود: برو و خشمگین مشو.
حدیث :
سیف بن عمیره از کسى که از امام صادق علیه السلام شنیده بود روایت کند که حضرت فرمود: کسى که جلو خشمش را بگیرد خداوند نقصها و کاستى هاى او را مى پوشاند.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: در کتاب تورات در ضمن رازگویى خداوند با حضرت موسى علیه السلام آمده است : اى موسى ! جلو خشمت را درباره کسى که تو را صاحب اختیار او گردانیده ام بگیر تا من نیز خشمم را از تو باز دارم.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: خشم ، قلب شخص حکیم را تباه مى کند و فرمود: کسى که مالک خشم خود نباشد مالک عقل خود نیست.