علی تنهاست صاحب، منزلت، هارون پیغمبر. علی تنهاست میزان عمل در وادی محشر
علی تنها احب خلق، نزد خالق اکبر. کنار سفره طائر شده مهمان پیغمبر
علی تنهاست همسر، از برای دخت پیغمبر. علی تنها برادر، بر نبی طاهر و اطهر
علی تنهاست در صلبش تمام نسل پیغمبر. علی تنهاست در مرگِ تمام خلق در محضر
علی تنهاست قالع، درب خیبر را بسانِ پر. علی تنهاست صابر تا حسینش خیره شد بر در. سیدجعفر علوی
از جابر روایت است : با امیرالمؤمنین (ع ) در کنار فرات مى رفتیم که ناگاه موج عظیمى برخاست و آن جناب را پوشاند به طورى که از نظر من پنهان شد، سپس از اطراف او عقب رفت و هیچ رطوبتى بر آن جناب نبود، و من از این جریان ترسناک و متعجب شده ، جریان را از حضرت پرسیدم ، فرمود: آن را دیدى ؟ گفتم : آرى . فرمود: ملک موکل بر آب بیرون آمد و بر من سلام کرد و مرا در آغوش گرفت.
مریم ( مادر سردار کابلی ) مانند خانواده خود پیرو مذهب حنفی بود ، ولی محبت حضرت علی ( ع ) و آل او ( ع ) از گذشته در جانش ریشه دوانیده بود . شبی در عالم رؤیا حضرت علی ( ع ) را می بیند و در خواب با لطف آن امام مظلوم به مذهب تشیع روی می آورد ، فردای آن شب حکایت خواب و ملاقات با امیرمؤمنان ( ع ) را به همسر خویش که ( نور محمد خان ) نام داشت می گوید ، نور محمد به شکرانه این نعمت ، جشن بزرگی برپا می کند . همان روز گوسفندی را قربانی می نماید و جمعی از شیعیان و دوستان اهل بیت را ولیمه می دهد . آری سردار کابلی در رحم ( مریم ) با عشق خاندان عصمت و طهارت پیوند می خورد.
گل حیات
زمانی فرشتگان مرا به سمت یک مرد کانادایی هدایت کردند که کیمیاگر (شیمیدان) بود و جیوه را به طلا مبدل می کرد البته از سرب نیز می توان طلا بدست آورد ولی مشکلتر است. من به مدت دو سال از او کیمیاگری آموختم و این روند را خود با چشمان خود مشاهده کردم. او کرهای شیشه ای به قطر ۱۸ اینچ داشت که از مایعی پر شده بود و حبابهای کوچک جیوه در آن بالا می آمدند و از مجموعهای از نورهای فلئورسنت عبور می کردند و به طرف بالا می آمدند و تبدیل به قطعه های کوچک طلا می شدند و به ته کره ته نشین میشد. سپس این قطعات کوچک طلا را جمع می کرد و برای فعالیتهای معنوی خود استفاده می کرد. او در یک خانه معمولی در برنابی در بریتیش کلمبیا زندگی می کرد. اگر کسی از آن خیابان عبور می کرد خانه او را مانند دیگر خانه های آن خیابان می پنداشت ولی در زیر خانه یک لابراتوار مخفی بود که او طلائی را که میلیونها دلار می ارزید را در آنجا نگهداری می کرد و سالن بزرگی داشت که پر از وسائلی مانند دستگاه تعادل الکترون تا هرچه که فکرش را بکنید برای پیشبرد کارهایش ساخته بود. اصلاً پول برایش مهم نبود و البته هدف کیمیاگری این نیست که پول یا طلا بدست آورید، بلکه این است که روند تبدیل سرب یا جیوه را به طلا دریابد. این روند تهیه است که مهم می باشد. پروسه تبدیل جیوه به طلا شبیه روند تکامل انسان است که از مرحله فعلی آگاهیش به آگاهی الهی برسد. در واقع یک ارتباط مستقیم وجود دارد. در حقیقت اگر شما می خواستید تمام کیمیاگری را مطالعه کنید، باید تمام فعل و انفعالات شیمیایی را که موجود است می آموختید زیرا هر واکنشی ارتباط تجربی با قسمتی از زندگی دارد واین سخنان توت یا شخصی است که زمانی در یونان به عنوان هرمس شناخته شده بود.
عالم ذر
طینت انسانها از دو بخشِ ذات و عَرَض تشکیل شده است. ذات ما که از آن در روایات، به خاک بدنِ اصلی، تعبیر شده، بین همه ی انسانها مشترک است و اما آنچه که باعث وجود تمایز بین انسانها شده و آنها را به علیین و سجین، بهشتی و جهنمی، وخوب و بد تقسیم نموده، عَرَضی است که بر این ذات، عارض میشود که در احادیث، این عَرَض را به آبی که آن خاک را گل کرده تشبیه و یا تعبیر کرده اند. در نتیجه، خوب و بد، یمین و شمال، علیّین و سجّین، عَرَضی هستند که با ذات آمیخته شده و امکان تبدیل آن، متصوّر است؛ لذا ائمه اطهار (علیهم السلام) از این حالت به رنگ آمیزی الهی نیز تعبیر کرده اند و همه میدانند که رنگ، عرَض است نه ذات. مفسر حقیقی قرآن، امام صادق (علیه السلام) در توضیح آیه «صِبغَةَ اللّه وَ مَن أَحسَنُ مِنَ اللّه صِبغَةً» : «این است نگارگرى الهى و کیست خوش نگارتر از خدا» فرمودند: خدا مؤمنین را در عالم میثاق، رنگ ولایت زده است. با این بیانِ نورانی حضرت صادق (علیه السلام) معلوم میشود آنچه که خوبان را از بدان در عالم ذر، متمایز ساخته است رنگ آمیزی پروردگار بوده است. این رنگ آمیزی خدا بر ذات مردم؛ یعنی بر همان خاک ایشان واقع شده و معلوم است که این حالت، عَرَض و قابل تغییر است. در روایات دیگر از این نگارگری پروردگار با تعبیر دیگری یاد شده و آن جاری ساختنِ آب شور و تلخ و یا آب شیرین و گوارا بر خاک اصلی انسان هاست. زراره نقل کند که امام باقر (علیه السلام) فرمودند: اگر مردم میدانستند، آغاز آفرینش چگونه بوده، هرگز حتی دو تن با یکدیگر (در امر دین) دچار اختلاف نمی شدند. همانا خداى عزوجل پیش از آنکه مخلوق را بیافریند، فرمود: آبى گوارا پدید آى! تا از تو بهشت و اهل طاعت خود را بیافرینم، و آبى شور و تلخ پدید آى! تا از تو دوزخ و اهل معصیتم را بیافرینم؛ سپس به آن دو دستور فرمود تا آمیخته شوند، از این جهت است که مؤمن، کافر زاید و کافر، مؤمن. آنگاه گلى را از صفحه زمین برگرفت و آن را به شدت مالش داد، به ناگاه مانند مورچگان به جنبش در آمدند؛ سپس به اصحاب الیمین فرمود: به سلامت به سوى بهشت، و به اصحاب الشمال فرمود: به سوى دوزخ، و باکى هم ندارم. راوی نقل میکند: امام صادق و امام کاظم (علیه السلام) فرمودند: خداوند به آبی فرمود: گوارا و شیرین باش که از تو بهشتم و اهل اطاعتم را میآفرینم و به آبی فرمود: شور و تلخ باش که از تو آتش و اهل معصیتم را میآفرینم؛ سپس آن دو آب را بر گِل جاری ساخت. سپس مشتی با دست راست گرفت و آنها را مانند ذرّههایی آفرید. سپس آنها را برخودشان گواه ساخت؛ و فرمود: آیا من پروردگار شما نیستم؟ و اطاعت من بر شما واجب نیست؟ گفتند: آری!... » مرحوم علامه مجلسی در توضیح این روایات فرموده است: «نتیجه این اخبار این است که اگر ایشان در عالم ظلال و ارواح به ولایت، اقرار کرده بودند؛ خداوند ارواح ایشان را در اجسادی قرار میداد که از آب گوارا ایجاد شده بودند؛ پس منشأ اختلاف در طینت، همان اولین تکلیف در عالم ارواح هنگام اخذ میثاق است. » سماعه گوید: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که درباره ی آیه «و اگر بر راه استقامت میورزیدند به ایشان آب گوارا مینوشاندیم» میفرمودند: منظور استقامت بر ولایت در اصل خلقت است، زمانی که در عالم ارواح بودند، همان وقت که خدا میثاق بنی آدم را گرفت. مقصود آن است که اگر بر ولایت استقامت میورزیدند آبی گوارا به ایشان مینوشاندیم؛ یعنی ارواح ایشان را در آبی شیرین و گوارا قرار میدادیم. نکته ی مهم این روایت آن است که فرموده اند: اگر در عالم ارواح، بر ولایت، استقامت ورزیده بودند، ارواح ایشان را در آبی گوارا قرار میدادیم. در نتیجه ی این روایات، به این باور میرسیم که در عالمِ ارواح، خدا ایشان را به ولایت آزمود و عده ای که از آن آزمون، سربلند خارج شدند را در بدنهایی قرار داد که با آب گوارا آمیخته بود و ارواح دیگر را در بدنهایی قرار داد که با آب تلخ، ممزوج ساخته بود. به هر حال اینکه در عالم ذر، چه کسی به چه بدنی تعلق یابد حاصل عملکرد او در عالم ارواح بوده است و این خود به خوبی، نفی جبر کرده و دلیلی بر وجود اختیار در عوالم پیشین است.
هشام بن سالم در ضمن حدیثی طولانی گوید: مردی خدمت مولای ما حضرت جعفر بن محمد (علیه السلام) شرفیاب شده و عرض کرد: اجر و ثواب کسى که نزد قبر حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) کشته شود چیست؟ مثلا سلطان ظالمى بر وى ستم کرده و او را آنجا بکشد. حضرت فرمودند: اولین قطره خونش که ریخته شود خداوند متعال تمام گناهانش را مى آمرزد و طینتى را که از آن آفریده شده فرشتگان غسل داده تا از تمام آلودگىها و تیره گىها پاک و خالص شده همان طورى که انبیاء مخلص خالص و پاک میباشند و بدین ترتیب آنچه از اجناس طین اهل کفر با طینت وى آمیخته شده زدوده مى گردد و نیز قلبش را شستشو داده و سینه اش را فراخ نموده و آن را مملو از ایمان کرده و بدین ترتیب خدا را ملاقات کرده در حالى که از هر چه ابدان و قلوب با آن مخلوط هستند پاک و منزه مى باشد و برایش مقرّر مى شود که خانواده و هزار تن از برادران ایمانى خود را بتواند شفاعت کند و فرشتگان با همراهى جبرئیل و ملک الموت متولى خواندن نماز بر او مى گردند و کفن و حنوطش را از بهشت آورده و در قبرش توسعه داده و چراغ هائى در آن مى افروزند و دربى از آن به بهشت باز مى کنند و فرشتگان برایش اشیاء تازه و تحفه هائى بدیع از بهشت مى آورند و پس از هیجده روز او را به خطیره القدس (بهشت) برده پس پیوسته در آنجا با اولیاء خدا خواهد بود تا نفخه اى که با دمیده شدنش هیچ چیز باقى نمى ماند دمیده شود و وقتى نفخه دوّمى دمیده شد و وى از قبر بیرون آمد اوّلین کسى که با او مصافحه مى کند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) و اوصیاء سلام اللّه علیهم بوده که به وى بشارت داده و مى گویند: با ما باش و سپس او را کنار حوض کوثر آورده و از آن به او مى نوشانند و سپس به هر کسى که او بخواهد و دوست داشته باشد نیز مى آشامانند. این روایت نورانی که از نظر متن و سند، هیچ شائبه ای ندارد کاملاً در مقصود ما صراحت دارد. امام صادق (علیه السلام) در این بیان شریف فرموده اند که امکان اصلاح طینت در این دنیا وجود دارد و وقوع آن حتی برای یک بار؛ امکان وقوعش را ثابت کرده و امر را از استحاله خارج میکند.
روزی حضرت صادق (علیه السلام) زیر ناودان خانه ی خدا بودند و گروهى نیز محضر ایشان حضور داشتند؛ پس پیرمردى پیش آمده و پس از سلام، عرض کرد: یا ابن رسول اللّه! من شما خانواده پیامبر را دوست دارم و از دشمن شما بیزارم؛ ولکن گرفتار درد بزرگى شدهام و به خانه خدا پناه آوردهام تا برطرف شود. در این موقع اشکهایش سرازیر شده و خود را روى قدم هاى حضرت صادق (علیه السلام) انداخت و مرتب سر و پاهاى آن جناب را میبوسید و امام (علیه السلام) خود را کنار میکشیدند (که نبوسد ولی او به کارش ادامه میداد). پس دل امام به حال اوسوخت و اشکشان جاری شد. آنگاه روى به حاضرین نموده فرمودند: این برادر شماست و به شما پناه آورده؛ پس دست هاى خود را بلند کنید تا برایش دعا کنیم و خود حضرت صادق (علیه السلام) نیز دستان مبارک خود را بلند کرده و شروع به دعا کردن نمودند و فرمودند: خدایا! طینت پاکى آفریدى و از آن سرشتِ پاک، طینت دوستان و دوستانِ دوستان خود را قراردادى. اگر بخواهى دردها را از این شخص برطرف کنى میتوانى. خدایا! ما پناهنده به خانه ات شده ایم که هر چیز بدان پناه میبرد این مرد نیز به ما پناه آورده است. اى خدایى که در نور عظمت خود محجوب شده ای! من از تو درخواست میکنم به حق محمّد و على و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام) اى فریادرس هر بیچاره و گرفتار و غمگین دردمند! که او را از این گرفتارى به واسطه ی ما نجات بخش. و آن چه را که بر طینت او مقدر کرده ای به لطف و کرمت محو فرما و غم و اندوه را از او زائل گردان یا ارحم الراحمین. دعا که تمام شد آن مرد، راه خود را گرفت و رفت؛ ولی هنوز به درب مسجد نرسیده بود که با گریه برگشت و گفت: خدا بهتر از همه میداند که نمایندگى خود را به که بسپارد. به خدا سوگند! به در مسجد نرسیده بودم که تمام ناراحتی من از بین رفت و ذره ای از آن را در خویشتن احساس نمی کنم. این خبر نیز مؤید خوبی برای ادعای ما مبنی بر امکان تبدیل طینت در دنیا بوده وهمانطور که عرض شد وقوع یک امر، بهترین دلیل برای امکان آن است و اینکه میبینیم طینت کسی به خاطر حُسن عملش، تغییر یافته، به بالاترین درجه ی ممکن الوصول؛ یعنی طینت انبیاء (علیهم السلام) میرسد و یا با دعای امام (علیه السلام) آلودگی هایش زائل میشود؛ و یا کسی از اهلیّت خوبان، خارج و یا در اهلیّت ایشان، داخل میشود؛ خود بهترین دلیل برای امکان تبدیل طینت و تغییر درجه در این دنیاست.
حدیث :
- امام محمد باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : کسى که یک سال پیش از مردنش توبه کند خداوند توبه اش را مى پذیرد، سپس فرمود: همانا یک سال زیاد است ؛ کسى که یک ماه به مرگش مانده توبه کند توبه اش را مى پذیرد، سپس فرمود: یک ماه هم زیاد است ؛ کسى که یک روز پیش از مرگش توبه کند خداوند توبه اش را مى پذیرد، سپس فرمود: یک روز هم زیاد است ؛ کسى که ساعتى پیش از مرگش توبه کند توبه اش پذیرفته مى گردد، سپس فرمود: یک ساعت هم زیاد است ؛ کسى که توبه کند در حالى که جانش به اینجا رسیده باشد و با دست مبارکش به گلویش اشاره فرمود: خداوند توبه اش را مى پذیرد.
حدیث :
- از امام صادق علیه السلام درباره گفتار خداى عزوجل که مى فرماید: (براى آن کسانى که گناهان را مرتکب مى شوند تا آنجا که هنگامى که مرگ یکى از آنان فرا مى رسد مى گوید: اکنون توبه نمودم ، توبه اى در کار نیست - توبه آنان پذیرفته نیست پرسیده شد. حضرت فرمود: این پذیرفته نشدن توبه مربوط به آن هنگامى است که شخص امر آخرت را به چشم خود مى بیند.
حدیث :
- امام باقر علیه السلام در حدیثى فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله مردى از یهود را که در حال جان کندن و احتضار بود به سوى اقرار به شهادتین (وحدانیت خدا و رسالت پیامبر) فرا خواند او نیز اقرار نمود و از دنیا رفت پس رسول خدا صلى الله علیه و آله صحابه اش را دستور داد او را غسل داده و کفن کنند سپس خود بر او نماز خوانده و فرمود: حمد و ستایش مخصوص خداوندى است که امروز به وسیله من موجودى را از آتش دوزخ رهایى بخشید.
حدیث :
- ابراهیم بن محمد همدانى گوید: به امام على بن موسى الرضا علیه السلام عرض کردم : به چه علتى خداوند عزوجل فرعون را در دریا غرق کرد در حالى که او به خداوند ایمان آورد و به یگانگى او اقرار نمود؟ حضرت فرمود: زیرا او در هنگام دیدن عذاب الهى ایمان آورد و ایمان آوردن در وقت دیدن عذاب ، پذیرفته نمى شود و این حکم خداوندى است که ذکر او در میان گذشتگان و آیندگان بلند مرتبه است . خداى تعالى مى فرماید: (پس آنگاه که عذاب ما را دیدند گفتند: ما به خداوند یگانه ایمان آوردیم و به آنچه پیش از این شرک مى ورزیدیم کافر گشتیم ، پس ایمان آنان به حالشان سودمند نبود چرا که آنان عذاب ما را به چشم دیدند) و خداى عزوجل مى فرماید: (روزى که بعضى از نشانه هاى پروردگارت مى آید در آن روز ایمان کسى که پیش از آن ایمان نداشته یا در ایمان خود خیرى را کسب نکرده ، به او سودى نمى بخشد.)
رسول اکرم - صلی الله علیه و آله - فرمود: همانا اولیای الهی سکوت می کنند و سکوتشان یاد (خداست)، مینگرند و نگاهشان عبرت (گرفتن) است و سخن میگویند و سخنشان حکمت است.
امام علی - علیه السلام - فرمود: خاموشی بدون تفکر گنگی (لالی) است. هر سکوتی که در آن اندیشیدن نباشد، غفلت است.
کجا سکوت کنیم؟ در ابتدای مسیر رسیدن به اهداف
اگر جزو افراد اهل هدف گذاری و برنامه ریزی در زندگی هستیم باید در مورد کارها و برنامه هایمان رازدار باشیم و کسی را به جزء اهل فن در جریان نگذاریم. چرا ؟ چون بیان خواسته ها باعث تخلیه انرژِی صوتی از ما می شود. هرچقدر کمتر حرف بزنیم بیشتر عمل می کنیم و بالعکس هرچقدر بیشر حرف بزنیم کمتر عمل می کنیم. ممکن است در مورد اهداف و برنامه هایمان دچار تردید شویم. شاید با بازگو کردن اهداف و برنامه هایمان مورد حسادت واقع شویم. امام حسن عسگری (ع) می فرمایند : اظهار کار قبل از استحکام آن موجب خرابی کار می شود.
قرآن: ایـن زنـدگـانـى دنـیـا چـیـزى جز لهو و لعب نیست زندگانى واقعى سراى آخرت است اگر مى دانستند.
ـ پـیـامبر خدا صلى اللّه علیه و آله: وه چه شگفت است از کسى که سراى زندگانى را باور دارد و با این حال براى سراى فریبنده (دنیا) مى کوشد.
ـ امام سجاد علیه السلام دنیا غنودن است وآخرت بیدارى و ما در میان آن دو خوابهایى آشفته ایم .
قرآن: بگو کالاى دنیا اندک است و آخرت براى کسى که تقواداشته باشد بهتر است. بلکه زندگى دنیا را بر مى گزینند در حالى که آخرت بهتر و ماندگارتر است.
ـ امـام عـلـى عـلـیه السلام کسى که آخرت خویش را در قبال دنیاى خود بخرد هر دو را به دست آورده و هر که آخرت خود را به دنیایش بفروشد هر دو را از دست داده است .
ـ پـیامبر خدا صلى اللّه علیه و آله خداوند متعال دنیا را به نیت آخرت مى دهد اما از دادن آخرت به نیت دنیا ابا دارد.
ده نکته از حضرت علی علیهالسلام
. اگر چشم دل بینا نباشد، شنوائی گوش سودی ندهد.
. با نیکان بدی مکن، چه آنان را از نیکی باز می داری.
. بالاترین بخشش آن است که پیش از خواری خواستن باشد.
. با پدران خود نیکی رفتار کنید، تا پسرانتان به شما نیکی کنند.
. انسان در زیر زبان خویش پنهان است.
. انسان را پس از مرگ خانه ای نیست، مگر خانه ای که قبل از مرگ بنا کرده است.
. بد ترین رفیق کسی است که تو را به معصیت خدا تشویق کند.
. ترسو را توفیق و کامیابی محال است.
. پوزش طلبیدن نشان خردمندی است.
. به هر چیز در دنیا بیشتر انس داری، زیادتر از آن بترس.
سلمان گفت : نزد پیغمبر (ص ) نشسته بودیم که على بن ابى طالب (ع ) وارد شد حضرت ، سنگریزه اى به او داد، سنگریزه در دست على (ع ) قرار نگرفته بود که به سخن آمده مى گفت : معبودى جز خدا نیست ، محمد پیغمبر خداست به پروردگارى خدا، نبوت محمد و ولایت على بن ابى طالب (ع ) راضى هستم.

مرحوم آیه الله طبسی ( متوفی ۱۴۰۵ ه ق ) به یک واسطه از مرحوم آیه الله العظمی سید ابوالقاسم خویی نقل می کند که یکی از سادات معاصر سید ابوالحسن اصفهانی - ساکن نجف - در منزل استیجاری به سر میبرد و مدتی اجاره منزلش به تاخیر افتاده بود ، صاحب منزل مدام بر وی فشار می آورد که اگر اجاره اش را پرداخت نکند ، لوازمش را به کوچه خواهد ریخت. این وضع وی را بشدت ناراحت کرد. در یکی از روزها وقتی با تهدید موجر مواجه شد ، با اندوه و تالم خاطر به حرم حضرت علی ( ع) مشرف گشت و از آن یاور محرومان استمداد طلبید ، در همان حال که مشغول راز و نیاز و توسل بود ، به خواب رفت و در عالم رؤیا خود را در محضر علی ( ع ) دید. امام از وی پرسید : چرا این قدر ناراحتی ؟ آن مرد ماجرای به تاخیر افتادن کرایه منزل را به عرض حضرت میرساند ، امام میفرمایند : ما وضع شما را می دانیم و مطلب تان را حواله دادیم . به محض اختتام این کلام ، آن مرد از خواب بیدار میشود و با نهایت شگفتی از خود می پرسد : این چه حواله ای بود و حضرت مرا به چه کسی حواله دادند ؟ بهت و حیرت سراپای وجودش را فرا می گیرد و به منزل مراجعت می نماید. سحرگاه متوجه می شود در خانه اش را می کوبند ، وقتی در را باز می کند آیه الله سید ابوالحسن اصفهانی را مقابل خویش مشاهده می کند ، با هیجان خاصی می گوید : آقا بفرمایید ! مرحوم اصفهانی می گوید : ماموریت ما تا همین جا بود ، آن گاه پاکتی به دست وی می دهد و از آن جا دور می شود ، وقتی پاکت را میگشاید ، با کمال تعجب می بیند مبلغی معادل پولی که باید اجاره به موجر بدهد ، در آن قرار دارد.
نماز بى ولاى او عبادتى است بى وضو. به منکر على بگو، نماز خود قضا کند.
هر آن که نیست مایلش، جفا نموده با دلش. بگو دل مریض خود، به عشق او شفا کند.
على است آن که تا سحر، سرشک ریزد از بصر. پى سعادت بشر، ز سوز دل دعا کند.
گل حیات
من در بیشتر مذاهب تحقیقاتی داشته ام ولی در مقابل مذهب سیک ها از خود مقاومت نشان داده ام زیرا اعتقاد ندارم که فنون رزمی ضرورتی دارد. (چون دین نیست و ساخته انگلیس است) ولی تقریباً بر روی مذاهب دیگر از قبیل اسلام ، یهود، مسیحیت، تائوئیسم، صوفیگری (اینم انگلیس ساخته) هندو، تبتی و بودائی (اینم باطله) مطالعه داشته ام اما به طور عمیق، در زمینه تائوئیزم و صوفیگری تحقیق کرده ام و فقط ۱۱ سال در صوفیگری مطالعه داشته ام هر چند در طول مدت این دوره قدرتمندترین استادان برای من آمریکائیهای بومی بوده اند.
سرخ پوستان بودند که درِ ورود را برای رشد معنوی من گشودند. آنها تاثیر بسیاری در زندگی من داشتند که به موقع به این داستان می پردازیم. تمام مذاهب دنیا از یک واقعیت سخن می گویند. آنها کلمات، ایده ها و نقطه نظرات متفاوتی دارند ولی در واقعیت فقط یک حقیقت وجود دارد و فقط یک روح در تمام زندگی حرکت می کند. ممکن است روشهای متفاوتی برای رسیدن به سطوح مختلف آگاهی وجود داشته باشد ولی فقط یک چیز است که واقعی می باشد و تنها زمانی آن را در می یابید که در آن قرار دارید. به هر نامی که می خواهید آن را صدا کنید یا اسامی مختلفی به آن بدهید زیرا در هر حال آنها یک واحدند.
عالم ذر
عده ای میپرسند که مردم در عالم ذرّ که به صورت مورچگانی آفریده شده بودند؛ چگونه پاسخ خدا را داده و با چه زبانی تکلم کردند و آیا شعور و عقلی در ایشان بود تا بتوانند اختیار کنند یا نه؟ پاسخ: همین سؤالات از محضر ائمه ی اطهار (علیهم السلام) نیز پرسیده شده. به طور مثال، جناب ابو بصیر به امام صادق (علیه السلام) عرض کرد: مردم در عالم ذرّ چگونه پاسخ دادند با آنکه ذره بودند؟ امام (علیه السلام) فرمودند: خدا در عالم میثاق در آنها چیزی قرار داد که چون از آنها بپرسند بتوانند پاسخ گویند. یعنی خدا قدرت کلام و انتخاب را به ایشان داده بود و به آنها توانایی سخن گفتن را عطا کرده بود تا بتوانند در برابر سؤال: اَلستُ بربکم؟ بگویند: بلی. در حدیث دیگری همو گوید که به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: به من درباره ی ذرّ هنگامی که خدا از آنان بر خودشان گواهی گرفت، خبر دهید که آنان گفتند: بلی! امّا برخی از آنان خلاف آن را در دل داشتند. آنان چگونه توانستند در آنجا پاسخ دهند و چگونه سخن گفتن آموخته بودند؟ فرمودند: همانا خدا چیزی را در آنان قرار داد که اگر از آنان بپرسد، جواب دهند. در نتیجه بر خلاف گفتار فلاسفه و امثال آنها که زیر بار پذیرش عالم ذرّ نمی روند و تمام سعی خویش را مبذول میکنند تا آیات و روایات را به تأویلات خودپسند توجیه کنند؛ حضرات ائمه (علیهم السلام) آن را با همین کیفیت پذیرفته و بدون تأویل و توجیه، وجودش را با تمام جزئیات از جمله انتخاب و سخن گفتن با خدا اثبات میکنند.
هدف از پیمان عالم ذر
سخن دیگری که عده ای بر زبان جاری میکنند این است که: "وجود عالم ذرّ و اثبات آن چه سودی دارد و اصلا خدا به چه دلیلی پیش از آفرینش دنیا چنین مراسمی را برگزار کرده است؟. " خدای عزوجل در همان آیه ی معروف به آیه ی ذر پاسخ اینها را داده است: وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا أَنْ تَقُولُوا یوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ أَوْ تَقُولُوا إِنَّمَا أَشْرَکَ آبَاؤُنَا مِنْ قَبْلُ وَکُنَّا ذُرِّیةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَفَتُهْلِکُنَا بِمَا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ. و هنگامى را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریه ی آنان را برگرفت و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم گفتند: آری! گواهى دادیم. تا مبادا روز قیامت بگویید ما از این [امر] غافل بودیم. یا بگویید پدران ما پیش از این مشرک بوده اند و ما فرزندانى پس از ایشان بودیم آیا ما را به خاطر آنچه باطل اندیشان انجام داده اند هلاک مى کنى. در این آیه به وجود دو حکمت برای ایجاد عالم ذرّ استناد میکند:
الف: مبادا روز قیامت بگویید ما غافل بودیم و کسی نبود که خدا را به ما معرفی کند.
ب: برای اینکه نگویید پدران ما پیش از این مشرک بوده اند و ما فرزندانى پس از ایشان بودیم و از روی ناچاری از پدرانمان تبعیت کردیم.
در حقیقت، خدای متعال عالم ذرّ را برپا نمود تا حجت برهمگان تمام شده و هیچ عذری باقی نماند. کاری هم که انبیاء عظام (علیهم السلام) انجام میداده اند؛ یکی: یادآوری پیمان عالم ذر، و دوم: نشان دادن راه صحیح بندگی بوده است. از اینجا معلوم میشود که خداوند مهربان در عالم ذرّ تمام راههای فرار را بر بندگانش بسته، با ایشان سخن گفته و خود را به ایشان شناسانده است تا کسی در قیامت عذر و بهانه ای برای عدم شناخت پروردگار نداشته باشد.
شبهه ی جبر
از معروفترین اشکالات و سؤالات مطرح شده درباره ی مبحث طینت و عالم ذر، مسأله ی جبر و اکراه است؛ به این معنا که عده ای بر این باورند که اگر ما عالم ذرّ را بپذیریم باید به این مطلب هم اقرار کنیم که سرنوشت انسانها در آن عالم رقم خورده و در این دنیا توانایی تغییر وضع موجود را ندارند و هرکاری که بکنند چون از طینت علیّین و یا سجّین سرشته شده اند؛ جبراً به بهشت و یا به دوزخ خواهند رفت. ایشان در ادامه اشکال خویش میگویند: اگر اینگونه باشد که خدای عزوجل در عالم ذرّ اول، بدنهایی از گل آفرید و برخی از آنها را از گل بهشت و برخی دیگر را از گل جهنم سرشت؛ و سپس به هرکدام روحی از ارواح را دمید و فرمود آنهایی که از گل بهشتی اند، عاقبت به جنت وارد شده و آنهایی که از گل دوزخی اند به جهنم خواهند رفت؛ نتیجه اش پذیرفتن جبر و نفی اختیار بشر در این دنیاست. با این اوصاف پذیرفتن چنین عالمی امکان پذیر نمی باشد؛ زیرا اگر چنین باشد، انسان در این دنیا بیهوده آفریده شده و قدرت تغییر سرنوشت خویش را ندارد و چون همه ی این امور، باطل است؛ پس اعتقاد به عالم ذرّ حداقل با این کیفیت، غیر سازنده بوده و خالی از اشکال نیست. این خلاصه ی گفتار منکرین عالم ذرّ است که با تمسک به قبح جبر، عوالم پیشین و روایات ائمه (علیهم السلام) را انکار میکنند؛ در حالی که باید به ایشان عرض شود که شما کلمات حضرات معصومین (علیهم السلام) را درست نفهمیده و دقت کافی ننموده اید. ما در اینجا به یاری پروردگار، پاسخ این شبهه را داده و از او میخواهیم که معرفتی به معارفمان بیافزاید.
بیان معنای کلام امام (علیه السلام) که فرمودند: «فَلَن یستَطِیعَ هؤلاء أن یکُونُوا من هؤلاء و لا هؤلاء أن یکُونُوا مِن هؤلاء. در چندین روایت از ائمه اطهار (علیهم السلام) وارده شده که فرموده اند: «خدای متعال گلى را از صفحه زمین برگرفت و آن را به شدت مالش داد، به ناگاه مانند مورچگان به جنبش در آمدند؛ سپس به اصحاب الیمین فرمود: به سلامت به سوى بهشت، و به اصحاب الشمال فرمود: به سوى دوزخ، و باکى هم ندارم. آنگاه امر فرمود تا آتشى افروخته گشت و به اصحاب الشمال فرمود: در آن داخل شوید، پس از آن ترسیدند و پرهیز کردند؛ سپس به اصحاب الیمین فرمود: داخل شوید. آنها داخل شدند؛ پس فرمود: سرد و سلامت باش. آتش، سرد و سلامت شد. اصحاب الشمال گفتند: پروردگارا! از لغزش ما درگذر و از نو بگیر. فرمود: تجدید کردم، داخل شوید. ایشان برفتند و باز ترسیدند و داخل نشدند. در آنجا فرمانبردارى و نافرمانى منعقد شد؛ پس نه این دسته توانند از آنها باشند و نه آنها توانند از اینها باشند. »
نظیر این فرمایشات در چندین حدیث آمده باعث به وجود آمدن توهّم جبر شده، نکته ی مهمی که باید همه بدان توجه کنند این است که با یک یا چند روایت نمی توان مقصود اهلبیت (علیهم السلام) را فهمید و یا درباره موضوعی ابراز نظر کرد. در این روایت چنین فرموده اند؛ ولی قطعاً منظور حضرات معصومین (علیهم السلام) این نبوده که مردم در این دنیا از نعمت اختیار محروم اند و یا اینکه قدرت تغییر سرنوشت خویش را ندارند؛ بلکه منظور ایشان با توجه به سایر آیات و روایات چیز دیگری است. از آن رو که در آیات فراوان قرآن کریم و اخبار معصومین (علیهم السلام) بر این نکته تأکید شده که دنیا محل آزمایش و ابتلاست و دنیا مزرعه ی آخرت است و انسان در این دنیا نه مجبور است و نه امور کاملا به او تفویض شده؛ بلکه مختار است؛ به این نتیجه میرسیم که انسانها در این دنیا مختارند که بهشت را اختیار کنند یا جهنم را و هرگز چیزی نمی تواند ایشان را جبرا بهشتی یا جهنمی کند. با این اوصاف؛ پس معنای کلام امام صادق (علیه السلام) درباره ی عالم ذرّ اول چه میشود؟ برای رسیدن به پاسخ باید به چند نکته توجه کنیم:
۱- منظور و مقصود امام (علیه السلام) این است که این دو طینت از هم جدا، و نیکان و بدان ذاتا از هم ممیّزند.
۲- اینکه امام (علیه السلام) فرموده اند کسی از این دسته به آن دسته و بالعکس نخواهد رفت تا زمانی است که طینتشان عوض نشده است و قطعا کسی که طینتش از سجین است نمی تواند از دسته ی علیین شود و کسی که طینتش از علیین است نخواهد توانست از سجین باشد مگر آنکه طینتش عوض شود؛ پس امکان جابجایی ندارند مگر آنکه اصلاح شوند. لذا اینکه حضرت صادق (علیه السلام) فرمودند: کسی از اینها جزو آنها نشود معنایش این است که تا از اینها باشد و طینتش جهنمی باشد از آنها نشود.
۳- منظور امام (علیه السلام) آن است که فقط خدا میتواند آنها را جا به جا کند و طینتشان را تغییر دهد همانطور که در ابتدای امر هم او بود که این طینتها را سرشت و ذاتشان را آفرید. در قرآن کریم آیات فراوانی هست که هدایت و ضلالت را منحصرا در ید قدرت خدا دانسته و بس. مَنْ یضْلِلِ اللّه فَلَا هَادِی لَهُ . لَیسَ عَلَیکَ هُدَاهُمْ وَلَکِنَّ اللّه یهْدِی مَنْ یشَاءُ . وَمَنْ یضْلِلِ اللّه فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ. وَاللّه لا یهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ و... خلاصه ی استفاده ی ما از این آیات این است که اگر خدا کسی را گمراه کند، هدایتگری برای او نباشد و خدا قوم فاسق را هدایت نمی کند. حال آیا میتوان گفت که چون خدا فاسقین را هدایت نمی کند و بدین دلیل که اگر خدا کسی را هدایت نکند، هدایتگری ندارد؛ پس در نتیجه فاسقین مجبورند تا گمراه باشند؛ چرا که خدا که هدایتشان نکرده و هدایتگر دیگری هم وجود ندارد؟.
جواب این است که این آیات درصدد بیان این نکته است که اولا هدایت صرفا مخصوص پروردگار است و ثانیا تا کسی فاسق باشد خدا او را هدایت نمی کند؛ زیرا فاسق میخواهد گناه کند و اگر خدا او را هدایت کند باید اختیار او را سلب نماید؛ لذا تا زمانی که فاسق است او را هدایت نمی کند؛ مگر آنکه دست از فسق برداشته و بخواهد که هدایت شود. در بحث ما نیز جواب به همین شکل میباشد؛ یعنی گروه خوبان از بدان متمایزند و جا به جا نخواهند شد مگر آنکه کسی از خوبی دست بکشد و یا کسی از بدی توبه کند و طینتشان تغییر یابد و این تغییر دادن طینت در دنیا فقط به دست خداست و ظاهرا این همان چیزی است که امام (علیه السلام) در صدد بیانش بوده اند. واللّه و قائله اعلم.
تغییر طینت در دنیاست. امام صادق (علیه السلام) فرمودند: البته پروردگارِ بلند مرتبه در خطاب با آب شور و تلخ که اصحاب الشمال را از آن آفرید بداء را شرط فرمود؛ ولى در خطاب با آب شیرین که منشأ آفریدن اصحاب الیمین است این شرط را نیاورد. سپس هر دو را با هم ممزوج نمود و بعد آن را به صدا آورد و به دنبالش آنها را جلو عرش ریخت. ناگفته نماند که در بعضی از روایات، امکان بداء برای همه ی مردم متصور شده و بر این امر تأکید شده که ممکن است هر کسی در این دنیا طینتش دچار تبدیل و تغییر شود. امام صادق (علیه السلام) فرمودند: طینتها سه نوعند؛ اول: طینت انبیاء که مؤمن از همان طینت است جز اینکه طینت انبیاء از قسمت بهتر آن است آنها اصل هستند و داراى امتیاز خود میباشند و مؤمنین فرع آن میباشند از سرشتى چسبنده (که ملحق به آنها میشوند) خداوند فاصله نمى اندازد بین انبیاء و پیروانشان. سپس فرمودند: دوم: طینت ناصب است که از گلى بدبو است و سوم گل مستضعفین است که از خاک (معمولی) است. مؤمن از ایمان خود و ناصبی از دشمنى خویش برنمی گردد و برای خداست اراده و مشیت درباره ی همه آنها.
یکی از مسلّماتی که از گزارشات مربوط به عوالم پیشین به دست میآید این است که انسانها در آن عوالم، صاحب اختیار بوده و با انتخاب خویش، سرنوشتشان را رقم زده اند. در روایات پیشین که در فصلهای قبل ذکر شد؛ آمده بود که مردم در امتثال فرمان خدا سبقت میگرفتند و یا اینکه خطاکاران از خدا طلب اقاله و بخشش نموده و او هم به ایشان فرصتهای دوباره میداده و ملاک درجات مردم در عوالم بعد به سبب همین سبقتها و یا نافرمانیها بوده است. حضرت باقر (علیه السلام) از طریق پدران بزرگوار خویش از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده اند که به حضرت على (علیه السلام) فرمودند: ای علی! تو آن کسی هستى که خداوند، بر مردم، در ابتداى آفرینششان که به صورت شبح بودند (عالم ارواح) احتجاج نمود. همان زمان که به آنها فرمود: آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا! فرمود: آیا محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) پیامبر من نیست؟ گفتند: چرا! فرمود: آیا على (علیه السلام) امیرالمؤمنین نیست؟! مردم همگى از روى تکبر و خودخواهى، امتناع ورزیدند؛ مگر گروه کمى از آنها که بسیار کم اند و آنها اصحاب یمین هستند. از روایت به خوبی برمی آید که مردم در عالم ارواح نیز مختار بودند تا چیزی را بپذیرند و یا انکار کنند؛ لذا عده ی کثیری از مردم، به دلیل نخوت و تکبر، ولایت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را نپذیرفتند و این همان معنای اختیار است. در روایتی هم که ابوبصیر از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده گوید: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: به من درباره ی ذرّ هنگامی که خدا از آنان بر خودشان گواهی گرفت، خبر دهید که آنان گفتند: بلی! امّا برخی از آنان خلاف آن را در دل داشتند. آنان چگونه توانستند در آنجا پاسخ دهند و چگونه سخن گفتن آموخته بودند؟ فرمودند: همانا خدا چیزی را در آنان قرار داد که اگر از آنان بپرسد، جواب دهند. اینکه امام (علیه السلام) فرمودند: "خدا چیزی را در آنان قرار داد که اگر از آنان بپرسد بتوانند جواب دهند. " ظاهراً منظورشان همین قدرت فهم، تعقل و انتخاب است. در روایت دیگر امام صادق (علیه السلام) در ضمن بیان حدیث عالم ذرّ فرمودند: خدای متعال فرمود: آیا من پروردگار شما نیستم؟ آیا محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نبی شما نیست؟ آیا علی و امامان پس از او (علیهم السلام) ائمه شما نیستند.؟ پس همگی بر مبنای اقرار، پاسخ دادند: بلی! ولی بعضی از ایشان در دل، اقرار به ربوبیت خدا نموده و لکن به رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامت ائمه اقرار نکردند و ایشان قومی از یهود و نصاری هستند. و بعضی نیز به خدا و رسول او ایمان آورده؛ ولی امیرالمؤمنین و ائمه (علیهم السلام) را تصدیق نکردند و ایشان همین جمعیت زیاد و خلق کثیر ناصبی هستند. و بعضی به خدا و رسول و ائمه (علیهم السلام) قلبا ایمان آورده، و تصدیقشان کردند، که اینان همان شیعیانی هستند که ولایت آل محمد (علیهم السلام) را پذیرفته و از دشمنان ایشان بیزارند. اما گروهی هم با آنکه زبانی اقرار کردند؛ ولی قلبا نه خدا و نه رسول و ائمه را تصدیق نکردند و ایشان همان زنادقه و طبیعت گراها و کفارند. پس همگی اینگونه به دنیا آمدند مگر آنکه در عالم دنیا چیزی را اظهار میکنند که در عالم ذرّ پنهان کرده بودند. این روایت نیز تاییدی است بر عرض سابق ما که گفتیم درجات عوالم پسین به اختیار ما در عوالم پیشین بستگی دارد؛ یعنی در آن عالم بود که عده ای اختیار کردند رسالت را و برخی عزمشان راسخ تر بود و به همین دلیل به درجه ی اولی العزم نائل شدند، گروهی نیز به محبت حضرت زهرا (علیها السلام) سبقت گرفتند و از سادات شدند و جمعی شهادت را اختیار کردند و در دنیا به فیض شهادت نائل شدند. جمع کثیری زندیق و کافر گشته و جماعتی قلیل نیز شیعه ی آل محمد (علیهم السلام) شدند. همه ی اینها اختیاراتی بود که مردم در عوالم پیشین نموده و ثمره اش را در دنیا مشاهده کردند. با وجود آنکه جبری که مبتنی بر اختیار باشد؛ حقیقتا جبر نیست؛ ولی باز هم کسی در این دنیا مجبور نمی باشد تا بر همان عهد و پیمان عالم ذرّ باقی بماند و میتواند آن را زیر پا نهاده و یا از دیگر سوی میتواند اشتباهات عوالم قبل خویش را جبران نماید و از خدا بخواهد که طینتش را اصلاح کند و او چنین خواهد کرد.
حدیث :
- محمد بن ابى عمیر گوید: به امام موسى بن جعفر علیه السلام عرض کردم : مرا درباره گفتار خداى عزوجل آگاه ساز که خطاب به موسى علیه السلام مى فرماید: (اى موسى و اى هارون ! بروید به سوى فرعون که او طغیان و سرکشى نموده است )(چرا با اینکه خداوند در آیه بعد توصیه مى فرماید که با فرعون به نرمى سخن گویید اما سرانجام وى را در دریا غرق مى سازد؟) حضرت پس از بیان و تفسیر آیه بعد فرمود: زیرا خداوند دانست که فرعون پند نمى پذیرد و خدا ترس نمیشود مگر زمانى که عذاب الهى را به چشم خود ببیند آیا نشنیده اى که خداوند فرموده است : (تا هنگامى که غرقه شدن او را فرا گرفت گفت : ایمان آوردم که هیچ معبودى جز آنکه بنى اسرائیل به او ایمان آورده اند نیست و من تسلیم اویم ) پس خداوند ایمانش را نپذیرفت و فرمود: (آیا اکنون ایمان مى آورى در حالى که پیش از این عصیانگر و از فساد کنندگان بودى )
حدیث :
- رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: من درباره امت خود با پروردگارم رویا رو شدم ، پروردگار به من فرمود: همانا باب توبه تا زمانى که در صور دمیده شود باز گذاشته مى شود - سپس بعد از سخن رسول خدا صلى الله علیه و آله بر ما رو آورد و فرمود: به راستى که کسى که یک سال پیش از مرگش توبه کند خداوند توبه اش را مى پذیرد، سپس فرمود: یک سال زیاد است ، کسى که یک ماه قبل از مردنش توبه کند خداوند توبه اش را مى پذیرد، سپس فرمود، یک ماه هم زیاد است ، هر کسى که یک جمعه از مرگش مانده توبه کند خداوند توبه اش را مى پذیرد، سپس فرمود: جمعه هم زیاد است ، کسى که یک روز پیش از مرگش توبه کند خداوند توبه اش را مى پذیرد، سپس فرمود: یک روز هم زیاد است ، کسى که ساعتى به مردنش مانده توبه کند خداوند توبه اش را مى پذیرد، سپس فرمود: ساعت هم زیاد است ، کسى که توبه کند در حالى جان به گلویش رسیده باشد خداوند توبه اش را قبول مى کند.
حدیث :
- امام موسى بن جعفر علیه السلام از پدران بزرگوارش و ایشان از على علیه السلام روایت فرمود که : به راستى که هرگاه خداوند عزوجل اراده مى کند که به اهل زمین عذابى برساند مى گوید: اگر آن کسانى که به خاطر جلالت و بزرگى من یکدیگر را دوست دارند و مساجد مرا آباد مى کنند و در سحرگاهان به استغفار مى پردازند نبودند عذاب خود را بر زمینیان فرو میفرستادیم.
سکوت
در زمینه تاثیر سکوت در تعمیق تفکر و استواری عقل، از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود: هنگامی که مؤمن را خاموش ببینید به او نزدیک شوید که دانش و حکمت به شما القا می کند، و مؤمن کمتر سخن می گوید و بسیار عمل می کند، و منافق بسیار سخن می گوید و کمتر عمل می کند. در حدیث دیگری در همین زمینه از امام صادق علیه السلام می خوانیم که فرمود: نشانه عاقل فکر کردن و نشانه فکر کردن، سکوت نمودن است. در حدیث دیگری از امام امیرالمؤمنین علیه السلام آمده است: بسیار خاموشی برگزین تا فکرت زیاد شود، و عقلت نورانی گردد، و مردم از دست (و زبان) تو سالم بمانند. از این روایات بخوبی استفاده می شود که رابطه دقیق میان بارور شدن فکر و اندیشه، با سکوت وجود دارد؛ دلیل آن هم روشن است، زیرا قسمت مهمی از نیروهای فکری انسان در فضول کلام و سخنان بیهوده از میان می رود؛ هنگامی که انسان سکوت را پیشه می کند، این نیروها متمرکز می گردد، و فکر و اندیشه را به کار می اندازد، و ابواب حکمت را به روی انسان می گشاید؛ به همین دلیل، مردم سخن گفتن بسیار را دلیل کم عقلی می شمرند و افراد کم عقل سخنان بیهوده بسیار میگویند.
عصر عاشورا بود و امام حسین(علیه السلام) در میدان ایستاد، جگر او از تشنگى مى سوخت، همه یاران و عزیزانش شهید شده بودند و اکنون او آماده شهادت بود، او به قلب لشکر هجوم برد... ساعتى بعد، هجوم تیر و سنگ و نیزه باریدن گرفت و تیرها بر بدنش نشست... سنگى بر پیشانىِ او اصابت کرد و خون از پیشانى او جارى شد و سپس تیرى بر قلب او نشست، صداى او در دشت کربلا پیچید: بار خدایا! همه این بلاها در راهِ تو چیزى نیست.

نظر به بندگان اگر، ز مرحمت خدا کند / قسم به ذات کبریا، ز یُمن مرتضى کند
خدا چو هست رهنمون، مگر دگر چرا و چون / که او کند هر آنچه را که حکمت، اقتضا کند
ز قدرت یداللّهى، کسى ندارد آگهى / وسیلهاش بود علىّ، خدا هر آنچه را کند
به جنگ بدر و نهروان، علىّ است یکّه قهرمان / نِگر که دست حقّ عیان، قتال اشقیا کند
به روى دوش مصطفى، نهد چو پاى مرتضى / نگر به بت شکستنش، که در جهان صدا کند.
آیه الله دستغیب می گوید : در اوقات مجاورت حقیر در نجف اشرف در ماه محرم ، سال ۱۳۵۸ از طرف حکومت عراق. قمه زدن و سینه زدن و بیرون آمدن دسته جات منع شده بود ، شب عاشورا برای این که در حرم مطهر و صحن شریف سینه زنی نشود از طرف حکومت ، اول شب درهای حرم و رواق را قفل کردند و هم چنین درهای صحن را و آخرین دری که مشغول بستن آن شدند در قبله بود و یک لنگه آن را بسته بودند که ناگاه جمعیت دسته دسته سینه زن هجوم آورده وارد صحن شده و رو به حرم آوردند درها را بسته دیدند در همان ایوان مشغول عزاداری و سینه زنی شدند . ناگاه عده ای شرطی با رییس آنها آمده و آن رییس با چکمه ای که به پا داشت در ایوان آمده و بعضی را می زد و امر می کرد آنها را بگیرند ، سینه زن ها بر او هجوم آوردند و او را بلند کرده و در صحن انداختند و سخت او را مجروح ساختند و چون دیدند ممکن است قوای دولتی تلافی کنند و بالاخره مزاحمشان شود ، با کمال التجا و شکستگی خاطر همگی متوجه در بسته حرم شده و به سینه می زدند و می گفتند : ( یا علی فک الباب ) ما عزادار فرزندت هستیم . پس در یک لحظه ، تمام درهای حرم و رواق و صحن گشوده گردید و بعضی موثقین که مشاهده کرده بودند برای حقیر نقل کردند که میل های آهنین که بین درها و دیوارها بود وسط آنها بریده شده بود . و سینه زنان وارد حرم مطهر می شوند سایر نجفی ها که با خبر میشوند همه در صحن و حرم جمع می شوند و شرطی ها پنهان می گردند . موضوع را به بغداد گزارش می دهند دستور داده می شود که مزاحم آنها نشوید . در آن سال در نجف و کربلا بیش از سال های گذشته اقامه عزا شد و این معجزه باهره را شعرا در اشعار خود نقل نموده و منتشر ساختند . از آن جمله یکی از فضلای عرب اشعار یکی از ایشان را بر لوحی نوشته و به دیوار حرم مطهر چسبانده بود و بنده هم چند شعر آن را همان وقت یادداشت کردم بدین قرار :
من لم یقر بمعجزات المرتضی
صنو النبی ( ص ) فلیس بمسلم
متحت لنا الابواب راحه کفه
اکرم بتلک الراحتین و انعم
اذا قد ارادوا منع ارباب العزا
بوقوع ما یجری الدم بمحرم
فاذا الوصی براحیته ارحوا
او ماففک الباب حفظا للدم
و چنان چه در شعر آخر اشاره شد ، راستی اگر این عنایت از طرف آن حضرت نشده بود ، قتنه عظیمی بر پا می شد و خون ها ریخته می گردید ، صلوات الله و سلامه علیه.
در زمان ابوبکر و عمر، زلزله شدیدى در مدینه رخ داد، به طورى که عموم مردم ترسیدند. نزد ابوبکر و عمر رفتند، مشاهده کردند آن دو نفر از شدت ترس به شتاب حضور امیرالمؤ منین (ع ) میروند. مردم هم به تبعیت آنها حضور آن حضرت رسیدند. امیرالمؤمنین (ع ) از منزل خارج شدند. همه در عقب آن بزرگوار رفتند تا به باروى شهر رسیدند. آن حضرت روى زمین نشست مردم هم اطراف او نشستند. دیوارهاى مدینه مانند گهواره حرکت مى کرد اهل مدینه از شدت ترس صداهاى خود را بلند کرده و فریاد مى زدند: یا على به فریاد ما برس ، هرگز چنین زمین لرزه اى ندیدیم . لب هاى آن حضرت به حرکت آمد و با دست به زمین زد و فرمود: اى زمین آرام و قرار بگیر. زمین به اذن خدا ساکت شد و قرار گرفت . مردم از اطاعت و فرمانبردارى زمین از امیرالمؤمنین تعجب کردند، فرمود: شما تعجب کردید که اطاعت امر من نمود وقتى به او گفتم : قرار بگیر؟
عرض کردند: بلى ، یا امیرالمؤ منین . فرمود: من همان انسانى هستم که خداوند در قرآن مى فرماید: (و قال الانسان مالها) به زمین مى گویم بیان کن براى من حوادث و اخبارى که بر روى تو واقع شده و انجام گرفته است و به من بگو عمل هایى که مردم در روى تو به جا آورده اند. پس از آن فرمود: اگر این همان زمین لرزه هایى بود که خداوند در سوره زلزله مى فرماید زمین به من اخبار خود را خبر مى داد، ولى آن نیست.
در حدیث آمده است که پیغمبر (ص ) فرمود: آیا مى دانید که اخبار آن چیست ؟ گفتند: خدا و پیامبرش داناتر است . فرمود: اخبار آن این است که شهادت مى دهد بر هر بنده و کنیز و هر مرد و زن به آن چه در روى آن انجام داده مى گوید: فلانى ، فلان کار را در فلان روز از فلان ماه انجام داده . این خبر دادن زمین است.
گل حیات
در زمانی که در ونکوور کانادا بودیم ، تصمیم گرفتیم اطلاعاتی درباره مدیتیشن بدست آوریم. به کمک یک معلم هندی که در محله ما زندگی می کرد شروع به یادگیری کردیم. من وهمسرم با جدیت بسیار مایل به درک مدیتیشن بودیم. سرانجام یک روز بعد از ۴ یا ۵ ماه تمرین مدیتیشن ، دو فرشته قد بلند که در حدود ده فوت قد داشتند در اتاق ما ظاهر شدند. یکی از آنها سبز و دیگری بنفش رنگ بود. می توانستیم از داخل بدن شفاف آنها ببینیم اما آنها واقعاً وجود داشتند. ما انتظار وقوع چنین چیزی را نداشتیم، حتی درخواست هم نکرده بودیم. فقط روشی را که استادمان به ما گفته بود دنبال می کردیم. فکر می کنم خود استادمان هم کاملاً این موضوع را درک نکرد چون سوالات بسیاری از ما می کرد. از آن لحظه به بعد زندگی ام هرگز مانند گذشته و حتی نزدیک به آن هم نبود. اولین کلماتی که فرشتگان به ما گفتند این بود: “ما، شما هستیم” نمی دانستم این جمله چه معنایی می دهد. پرسیدم: شما ، ما هستید؟ سپس آنها به آرامی مطالب مختلفی درباره خودم و جهان و ساختار آگاهی به من یاد دادند. در نهایت قلب من به روی آنها کاملاً گشوده شد. می توانستم وجود عشق سرشاری را از طرف آنها احساس کنم که کاملاً زندگی مرا تغییر داد. در طول سالیان متمادی آنها مرا به سوی ۷۰ معلم مختلف راهنمایی کردند. آنها در زمان مدیتیشن، آدرس و شماره تلفن کسی را که می باید ملاقات می کردم را به من می دادند. حتی به من می گفتند که باید اول به آنها تلفن بزنم یا مستقیماً آنها را ملاقات کنم ومن هم آن امر را اجرا می کردم. همیشه شخص انتخاب شده بسیار درست بود. سپس به من دستور داده می شد تا مدتی را با آن شخص بگذرانم. بعضی مواقع درست در میانه یک تدریس فرشتگان به من می گفتند :“ کافی است و محل را ترک کن . کار را انجام دادی”
به یاد می آورم زمانی که آنها مرا به سوی رام داس فرستادند. در حدود سه روز در خانه آن شخص ماندم، متعجب از اینکه قرار است چه کاری انجام دهم. سپس یک روز به طرف او رفتم و خواستم شانه او را لمس کنم تا چیزی به او بگویم ناگهان آنچنان شوکی به من وارد شد که فکر کردم زمین خورده ام. فرشتگان گفتند: “همین بود. حالا می توانی بروی.” و من اطاعت کردم. بعدها من و رام با هم دوست شدیم ولی چیزی را که قرار بود از او یاد بگیرم در همان لحظه یاد گرفته بودم. تعلیمات نیم کارولی بابا ،مربی رام برای من بسیار با اهمیت است. اعتقاد او این بود که بهترین شکل برای مشاهده خداوند، مشاهده وی در هر شکلی است. همچنین تحت تعلیمات یوگاناندا قرار گرفتم و وجود او را گرامی می دانم. بعدها درباره شخصیت و کارهای سری یوکتسوار صحبت خواهیم کرد.
عالم ذر
چگونه به عهدی که در عالم ذرّ بستیم استوار بمانیم؟
پس از مطالعه ی بحث قبل، به این فکر میافتیم که چه کنیم تا دچار نسیان و فراموشی نشده و عهد خویش را زیر پا نذاریم. بسیار بوده اند کسانی که میثاق الهی را از یاد برده و یا دچار تبدیل طینت شده اند. در دعایی که از ناحیه ی مبارک و مقدس حضرت بقیة اللّه الأعظم، صاحب الزمان «صلوات اللّه علیه و عجل اللّه فرجه» رسیده و پس از زیارت آل یاسین (علیهم السلام) خوانده میشود؛ کلید سعادت و شاهراه حسن عاقبت، به ما معرفی میشود؛ همان کلیدی که قفل همه ی مشکلات ما را باز کرده و مانع فراموشی عهداللّه میباشد. در این فراز از دعای پس از زیارت آل یاسین (علیهم السلام) راهکار وفای به عهد عالم ذرّ آمده است: خدایا! من از تو میخواهم که بر محمد پیامبر رحمتت و کلمه نورت درود فرستی و دلم را با نور یقین و سینهام را با نور ایمان و فکرم را با نور نیّت و ارادهام را با نور دانش و نیرویم را با نور عمل و زبانم را با نور صداقت و دینم را با نور بصیرتها از سوی خودت و دیدهام را با نور روشنایی و گوشم را با نور حکمت و مودّتم را با نور دوستی محمّد و خاندانش (درود بر ایشان) پر کنی تا دیدارت کنم درحالی که به عهد و پیمانت وفا کرده ام؛ پس رحمتت مرا فرا بگیرد و مرا غرق رحمت کنی.
پس برای اینکه انسانی در قیامت، مشمول رحمت خدا شود لازم است که در دنیا به عهدی که با خدا در عالم ذرّ بسته وفا کرده باشد و برای اینکه به این امر مهم موفق شود باید اعضا و جوارحش منوّر به انواری ملکوتی شود. قلبش به نور یقین، سینه اش به نور ایمان، افکارش به نور نیّتهای پسندیده، اراده اش به نور دانش (آل محمد (علیهم السلام) قوتش به نور اعمال نیکو، زبانش به نور صداقت، دین و عقیده اش به نور بصیرت وآگاهی، چشمش به نور بینایی حقایق، گوشش به نور حکمت و دوست داشتنش، منوّر به نور محبت محمد و آل محمد (علیهم السلام) نورانی شود. این است راه نجات؛ پس به تحصیل این نورها باید بکوشیم.
ائمه اطهار (علیهم السلام) که خود یکی از میثاقهای عالم ذرّ بوده اند؛ به عنوان شاهدان خلقت نیز در آن عالم حضور داشته، و به همین دلیل، علومی در آن سرا به ایشان عطا شده که دیگران از داشتن آن محروم بوده اند. یکی از این علوم، شناختن دوستان از دشمنانشان، در آن عالم است. به تعبیر دیگر چون ایشان در عوالم پیشین، به عنوان شاهدان خلق، حاضر بوده اند، دیده اند چه کسی کدام میثاق را پذیرفته و چه کسی از چه طینتی آفریده شده است. امام صادق (علیه السلام) از جدّ اطهرشان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کردند که ایشان فرمودند:
خدا امت مرا در عالم طینت برایم مجسّم کرد، و نام هاى ایشان را به من آموخت، چنان که همه نامها را به آدم آموخت، آنگاه پرچمداران (امامان، پیشوایان و زمامداران هر زمان) بر من گذشتند و من براى على (علیه السلام) و شیعیانش آمرزش خواستم و پروردگارم یک مطلب را درباره ی شیعیان على (علیه السلام) به من وعده داد. عرض شد: یا رسول اللّه! آن مطلب چیست؟ فرمودند: آمرزش براى ایمان آورندگانشان، و درگذشت از گناهان، براى کوچک و بزرگشان، و اینکه گناهان ایشان به حسنه و ثواب مبدل شود. و همان بزرگوار، روزى در جمعى از اصحاب خویش دو بار فرمودند: خداوندا! برادران مرا به من نشان بده. اصحاب عرض کردند: یا رسول اللّه! مگر ما برادران شما نیستیم؟ حضرت فرمودند: نه! شما اصحاب من میباشید. برادران من، مردمى در آخر الزمان هستند که به من ایمان میآورند، با این که مرا ندیده اند. خداوند آنها را با نام و نام پدرانشان، پیش از آن که از صلب پدران و رحم مادرانشان بیرون بیایند، به من شناسانده است. پایداری آنها بر دین خود، از صاف کردن درخت خاردار با دست در شب ظلمانى، دشوارتر است و یا مانند کسى است که پاره اى از آتش را در دست نگاه دارد. آنها چراغ هاى شب تار میباشند. پروردگار، آنان را از هر فتنه تیره و تارى نجات میدهد. امام حضرت ابوالحسن الرضا «علیه آلاف التحیة و الثناء» نیز از قول جدّشان حضرت باقرالعلوم (علیه السلام) فرمودند:
تمام امت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بر ایشان در عالم طینت عرضه شدند؛ پس همه ی ایشان را به نام و نام پدر و خلق و خو شناختند. راوی گوید: خدمت آن حضرت عرض کردیم: فدایتان شویم آیا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همه ی امت را از ابتداء تا انتهاء، دیده اند؟ فرمودند: جدّم حضرت باقر (علیه السلام) اینگونه فرموده اند.
و همچنین شکافنده ی علوم اولین وآخرین؛ یعنی حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) فرمودند:
حضرت رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: خداوند متعال امتم را در حالی که در عالم طینت بودند، به من نشان داد و اسامی ایشان را به من تعلیم داد؛ آنطور که به آدم، اسماء را آموخت؛ پس پرچمداران (پیشوایان و تابعانشان) از مقابل من عبور کردند و من برای تو و شیعیانت استغفار کردم. امام صادق (علیه السلام) هم فرمودند: مردی به امیرمؤمنان علی (علیه السلام) عرض کرد: من شما را دوست میدارم. امام به او فرمودند: دروغ میگویی! دومرتبه عرض کرد: نه به خدا قسم! من شما را دوست دارم و ولایت شما را به دل دارم. باز آن حضرت به او فرمودند: دروغ میگویی! گفت: سبحان اللّه! من برای شما قسم میخورم که شما را دوست دارم و شما میفرمایید که دروغ میگویم؟! حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او فرمودند: آیا نمی دانی که خداوند دوهزار سال پیش از آفرینش بدنها ارواح را آفریده و آنها را در هوا ساکن ساخت؛ پس ایشان را بر ما اهلبیت عرضه نمود و به خدا قسم هیچ روحی آنجا نبود مگر آنکه ما بدنش را میشناسیم و من تو را در آنجا (در زمره محبینمان) ندیدم، پس کجا بودی؟. امام صادق (علیه السلام) فرمودند: در آتش بوده است. پنجمین امام معصوم؛ حصرت امام باقر (علیه السلام) فرمودند: خداوند، میثاق شیعیان ما را از صلب آدم گرفته است و ما از آن میثاق، محبت دوستانمان را میشناسیم گرچه به زبان، خلافش را آشکار کنند و به دشمنی دشمنانمان نیز عارفیم و لو اینکه ظاهراً دوستی ما را ابراز نمایند.
پاسخ به اشکالاتی پیرامون عالم ذرّ.
واقعه ی عظیم عالم ذر، با آن همه عجایب فراوانش برای عده ای، چیزی چون افسانه و خیالات بوده و باور پذیری اش را برای ایشان ناممکن ساخته است. درست به همین دلیل و به خاطر عدم ایمان راسخ به فرمایشات عترت طاهره (علیهم السلام)، به قصد انکار آن مراسم باشکوه، به توجیهات و اشکالاتی چنگ زده تا بتوانند این عدم تصدیق خویش را موجّه جلوه دهند. در ذیل به ذکر بعضی از این اشکالات پرداخته و با استعانت از حضرت رب العالمین و طلب یاری از خلیفه ی او؛ حضرت ولی اللّه الاعظم (علیه السلام) پاسخی در خور، برای آنها بیان خواهیم کرد.
۱- چرا چنین عالم و پیمانی را به یاد نمی آوریم؟
از مهمترین اشکالات مطرح شده درباره ی عالم ذر، عدم یادآوری آن عالم و اتفاقات واقع شده در آن است. ما برای پاسخ به این اشکال از دو راه پیش میرویم؛ اول: پاسخی نقضی و دوم: جوابی حلّی.
اما پاسخ نقضی ما به این اشکال این است که ما بسیاری از چیزها را فراموش کرده و میکنیم و فراموش کردن ما به معنای عدم وجود آنها نیست. به فرض، ما هیچ کدام آن زمانی را که از مادر به دنیا آمده ایم به خاطر نداریم و یا دوران طفولیت خویش را به یاد نمی آوریم، در حالی که چنین دورانهایی وجود داشته؛ ولی ما از یاد برده ایم. تصور کنید اگر در این عالم، فقط یک انسان به دنیا آمده بود و به دنیا آمدن انسانهای دیگر و بزرگ شدن ایشان را ندیده بود؛ اگر به او گفته میشد که تو روزی، به این کیفیت، متولد شدی، آیا به راحتی این سخن را میپذیرفت؟ ما امروزه تولد دیگران و بزرگ شدن ایشان را دیده ایم که برای خودمان نیز تصدیق میکنیم وگرنه ممکن بود همین را هم منکر شویم. بسیاری از ما، وقایع مهم زندگی خویش را با آنکه در همین دنیا اتفاق افتاده از یاد برده ایم و وقتی در یک فیلم و یا تصویر، آنها را میبینیم باور نمی کنیم که انجام دهنده ی این افعال، خودِ ما هستیم. پس فراموش کردن چیزی دلیل بر نبود آن نیست. از دیگر سوی، خدای متعال درباره ی مجرمین در روز قیامت میفرماید:
«یوْمَ ینْفَخُ فِی الصُّورِ وَنَحْشُرُ الْمُجْرِمِینَ یوْمَئِذٍ زُرْقًا یتَخَافَتُونَ بَینَهُمْ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا عَشْرًا نحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یقُولُونَ إِذْ یقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِیقَةً إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا یوْمًا»
روزى که در صور دمیده مى شود و در آن روز مجرمان را کور برمى انگیزیم. میان خود به طور پنهانى با یکدیگر مى گویند شما (در دنیا) جز ده روز بیش نمانده اید ما داناتریم به آنچه مى گویند آنگاه که نیک روش ترین آنان مى گوید بیش از یک روز نمانده اید.
در جای دیگر میفرماید: وَیوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُوا غَیرَ سَاعَةٍ کَذَلِکَ کَانُوا یؤْفَکُونَ. و روزى که رستاخیز بر پا شود مجرمان سوگند یاد مى کنند که جز ساعتى در این دنیا درنگ نکرده اند. و در آیه ای دیگر درباره ی همه کسانی که محشور میشوند میفرماید: یوْمَ یدْعُوکُمْ فَتَسْتَجِیبُونَ بِحَمْدِهِ وَتَظُنُّونَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلا. روزى که شما را فرا مى خواند پس در حالى که او را ستایش مى کنید اجابتش مى نمایید و مى پندارید که جز اندکى [در دنیا] نمانده اید. و فرموده: کَأنَّهُمْ یوْمَ یرَوْنَهَا لَمْ یلْبَثُوا إِلَّا عَشِیةً أَوْ ضُحَاهَا. روزى که آن (قیامت) را مى بینند گویى که آنان جز شبى یا روزى در دنیا درنگ نکرده اند.
مضمون مشترک تمام آیات فوق این است که چون انسانها از این دنیا بروند و روز قیامت محشور شوند، گمان کنند که جز ساعتی در این دنیا نبوده و اکثر وقایع زندگی خویش و روزها و شب هایش را از خاطر ببرند، منکر اعمال خویش شده و پس از شهادت شاهدان و دیدن اعماشان (فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و... ) آنها را به یاد آورند؛ حال میتوان گفت که چون این دنیا و کردار خویش را فراموش کرده اند؛ پس دنیایی وجود نداشته و ایشان در آن مرتکب اعمالی نشده اند؟ از این آیات معلوم میشود که سختی سفر از عالمی به عالم دیگر در محفوظات انسان، تأثیر گذاشته و او را سردرگم میکند. یاسر، خادم حضرت رضا (علیه السلام) گوید: آن حضرت فرمودند: ترسناک ترین موقعیتها براى انسان، سه موقعیت است: روزى که زاده مى شود و از شکم مادرش خارج مى گردد و دنیا را مى بیند، و روزى که مى میرد و آخرت و اهل آن را مشاهده مى کند، و روزى که مجدّدا زنده مى شود و احکامى را مى بیند که در دار دنیا ندیده بود. نتیجه ی این فرمایش حضرت رضا (علیه السلام) این است که عبور از یک عالم به عالم دیگر سخت ترین اوقات بر بنی آدم است و شاید به همین دلیل، انسانی را که هشتاد سال در این دنیا، اقرار و اعتراف به ربوبیت خدا و رسالت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نموده، هنگام مرگ و زمان تدفین و پس از خاکسپاری، بارها تلقین کنند که بگو خدای من، اللّه جل جلاله و رسول من، محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است. بله! سختی سفر قیامت با او کاری کرده که چه بسا تمام عقایدش را بالاخص اگر فقط بر زبان بوده و در دل رسوخ ننموده، فراموش کرده وزبانش از بیان عقایدی که هر روز بارها آن را تکرار میکرده الکن شده است. بعضی از ما انسانها به خاطر غافلگیر شدن در یک حادثه ی سخت، حتی خویشتنِ خویش را از یاد میبریم؛ چه رسد به اینکه سفری سخت، پشت سر گذاشته و وارد عالمی جدید شویم. پس همانطور که هنگام مرگ، برخی دانستههای خویش را از یاد میبریم و در قیامت، دنیا را فراموش میکنیم؛ ممکن است زمان به دنیا آمدن، عوالم پیشین را از یاد برده باشیم و این چیزی محال و غیر طبیعی نیست.
اما جواب حَلّی این که چرا ما عالم ذرّ را به یاد نمی آوریم این است که اصلا خدای متعال به حکمت کامله اش چنین اراده فرموده که ما آن عالم را فراموش کرده و به یاد نیاوریم و از این اراده اش در آیات قرآن سخن به میان آورده است: وإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا أَنْ تَقُولُوا یوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ. و هنگامى را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذریه آنان را برگرفت و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم گفتند چرا گواهى دادیم تا مبادا روز قیامت بگویید ما از این [امر] غافل بودیم. اصلاً بنا نبوده کسی در دنیا آن را به یاد آورد؛ بلکه اراده ی مقدس او بر این امر مقرر گشته که مردم در قیامت، روز اَلست را به خاطر بیاورند. زراره گزارش دهد که از مفسر واقعی قرآن؛ یعنی حضرت امام صادق (علیه السلام) درباره ی آیه «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ» پرسیدم، فرمودند: حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) اولین کسی بودند که پاسخ خدا را داده و گفتند: بلی. عرض کردم: آیا مردم، خدا را بالعین دیدند؟ فرمودند: معرفت در دل ایشان ثبت شد؛ ولی (جریان) میثاق را از یاد ایشان برده اند وروزی به خاطر آورند و اگر آن عهد و میثاق نبود، کسی خالق و رازقش را نمی شناخت. بنای الهی این بوده که مردم، عوالم پیشین را فراموش کنند؛ گرچه روزی به یاد خواهند آورد "و آن روز، یوم الحساب است نه یوم العمل" تا بتوانند با اختیار خویش در این دنیا مسیر خیر و شرّ را انتخاب کرده و بپیمایند. در نتیجه، پرسشِ سؤال کننده که بپرسد چرا ما عالم ذرّ را به یاد نمی آوریم، مثل این است که سؤال کند: چرا روز، روشن و یا چرا خورشید، تابان است و... اصل اراده ی خدا از همان روز بر اساس اعلامی که فرموده به فراموش کردن عالم ذرّ در دنیا بوده و تبیین آن روز و جزئیاتش را به عهده ی کسانی گذاشته که نخواسته فراموش کنند و همه چیز را با دقت دیده و شاهد همه ی ریزه کاری هایش بوده اند. آل محمد (علیهم السلام) که عوالم پیشین را دیده اند برای ما از اسرارش سخن گفته و کمی از پرده هایش را بالا زده اند؛ حال ما معترضانه میپرسیم: چرا ما آن روز را فراموش کرده ایم؟
حدیث :
- امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش و ایشان از على علیه السلام روایت فرمود که : رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: همانا خداوند جل جلاله هرگاه ببیند که اهل قریه اى در انجام گناهان زیاده روى مى کنند در حالى که در آن قریه سه نفر از مومنین وجود دارند به آن اهل زمین قریه خطاب مى کند که : اى اهل نافرمانى من ! اگر در بین شما مومنین نبودند همان مومنینى که به خاطر جلال و بزرگى من یکدیگر را دوست دارند و به وسیله نمازشان زمین من و مساجد مرا آباد مى کنند و از خوف من سحرگاهان به استغفار مى پردازند، عذاب خود را بر شما نازل مى ساختم سپس باکى ندارم (که چه مى شود).
حدیث :
- روایتى دگیر شبیه به روایت گذشته از عبدالله بن جعفر روایت شده است با این اضافه که فرموده است : رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: کسى که زشتکارى اش او را بد حال کند و نیکو کارى اش او را شادمان سازد چنین کسى مومن است .
حدیث :
- امام على بن حسین زین العابدین علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین على علیه السلام مى فرمود: همانا روزگار سه روز است که تو (اى انسان خواه ناخواه ) در میان این سه روز خواهى بود، دیروز با هر آنچه در آن بود گذشت پس هرگز باز نمى گردد، پس اگر تو کار خیرى در آن انجام داده اى از رفتنش اندوهگین نیستى و از روى آوردن آن روز بر خودت شادمانى ، و اگر در آن روز (در انجام وظایف خود) کوتاهى کرده اى به خاطر رفتن آن روز کوتاهى خودت حسرت زیادى خواهى داشت ، و تو از فرداى خودت در امیدى بیهوده به سر مى برى ، نمى دانى شاید به فردا نرسى و اگر هم برسى شاید همانند دیروزت بهره اى در آن جز تفریط و کوتاهى کردن (در انجام وظایفت ) نداشته باشى - تا آنجا که فرمود: همانا امروزت را دریاب همین روزى که در آن صبح کرده اى و حقیقتا بر تو سزاوار است که اندیشه کنى و در کوتاهى هاى دیروز گذشته ات تفکر کنى که چه نیکى هایى از دست تو رفت و آنها را براى خود کسب نکردى و از چه بدیهایى باز نایستادى - تا آنجا که فرمود: - پس عمل کن یا (از بدیها) باز ایست و خداوند در این راه یاور توست .
حدیث :
- امام صادق علیه السلام فرمود: هنگامى که روز فرا مى رسد (خطاب به انسان ) مى گوید: اى فرزند آدم ! تو در این روزت کار خیر کن تا من در روز قیامت نزد پروردگارت به نفع تو گواهى دهم زیرا من در گذشته بر تو نیامده ام و در باقى مانده عمرت نیز دیگر نخواهم آمد. و هنگامى که شب فرا مى رسد شب نیز همین سخنان را مى گوید.
گاهی سکوت کردن در مورد بعضی مسائل موجب سالم ماندن فکر و اعتقاد ما نسبت به آنها میشود، چه بسا زیاد گفتن درباره آنها ما را از حق منحرف کند، پس همان بِه که زبان خود را حفظ کنیم، چرا که هرچه بر زبان آوریم ثبت خواهند شد و در قیامت مسئول آن خواهیم بود و از آن سوال میشویم.
در زمانه ای که عصر ارتباطات یکی از نام های آن است، چه کسی فرصت فکر کردن به سکوت را دارد؟ عصر پسامدرن، عصر وحشت از سکوت است. به گونه ای که تکنولوژی و علم به خدمت گرفته شده تا فقط بتواند سکوت را بشکند و از آن دور شود. تلفن، ماهواره ، تلویزیون ، رادیو ... همگی در شکستن سکوت هم پیمان اند. پسامدرن، عصر ارتباطات است. در این عصر هیچ کس نه حق دارد و نه می تواند که سکوت کند و یا در سکوت خویش فرو رود.
امام کاظم - علیه السّلام - فرمود: برای هر چیزی دلیل (و نشانه ای) وجود دارد و دلیل عقل تفکر است و دلیل تفکر سکوت است و برای هر چیزی مرکبی است و مرکب عقل تواضع است. اصول کافی.
امام رضا (علیه آلاف تحیّة و الثّناء) فرمودند: همانا سکوت راهی از راه های حکمت است، سکوت موجب محبّت و علاقه می گردد و راهی برای کسب خیرات می باشد. مستدرک الوسائل.
امام علی علیه السلام فرمود: سکوت در برابر احمق بهتر از جواب دادن به اوست. غررالحکم.
اسماء بنت عمیس گوید: فاطمه زهرا(س ) فرمود: یکى از شب ها که على (ع ) بر من وارد شد مرا به هراس انداخت . عرض کردم : چگونه تو را به هراس انداخت اى سرور زنان عالمین . فرمود: شنیدم که زمین با او حرف مى زد و او نیز با او سخن مى گفت .

از فردی به نام آقا حسین کزازی نقل شده است : بعد از رحلت میرزای قمی شخصی از اهالی شیروان قفقاز همیشه ملازم و خدمتگزار مقبره مرحوم میرزای قمی واقع در مزار شیخان قم بدون توقع مزد و عوضی بود ، یک روز از او سؤ ال کردند : چه چیز وادارت نموده که رایگان خدمت می کنی ؟ گفت : من از افراد با عزت ( شیروان ) بودم و ثروت زیادی داشتم. به قصد زیارت حج و زیارت قبور ائمه (ع) از شهر خود حرکت نمودم و بعد از فراغت از حج و زیارت قبور مدینه منوره به قصد زیارت عتبات به کشتی نشستم ، در حین سوار شدن بر کشتی همیان پول من به دریا افتاد و امیدم قطع گردید ، حیران ماندم که چه کنم ، بخشی از اثاثیه خود را فروختم و گذران زندگی کردم تا خود را به نجف اشرف رسانیدم و رفتم حرم مطهر حضرت علی ( ع ) و متوسل به آن بزرگوار شدم. در عالم رؤیا دیدم آن بزرگوار به من فرمود : محزون مباش و غم به دل راه نده و کیسه چرمی محتوی اموالت را از عالم جلیل القدر میرزای قمی مطالبه کن ، بیدار شدم و شگفت زده با خود گفتم : همیان من به دریای عمان افتاده ، چگونه به من میرسد ؟ به قم رفتم و با پیگیری ، خانه میرزای قمی را یافتم . از خادمش حال ایشان را جویا شدم ، گفت : آقا در خواب است ، صبر کن تا از خواب بیدار شود . گفتم : مرد غریبی هستم و اراده حرکت دارم ، خادم با حالت تغیر و تعرض گفت : خودت درب خانه را بزن . چون دق الباب نمودم ، صدای میرزا از داخل منزل بلند شد که : ای شخص مسافر ! صبر کن الآن می آیم و مرا با اسم خواند ، این برخورد تحیر و تعجب مرا زیاد کرد . ناگاه جنابش در را باز کرد و عین همیان سربسته مرا از زیر عبا بیرون آورد و تحویلم داد و فرمود : برو به ولایت خود و تا زنده هستم به احدی خبر نده ، پس کیسه حاوی دارایی ام را گرفتم و دستش را بوسیدم و به شیروان بازگشتم . یک روز حکایت خود را برای همسرم بازگو کردم ، گفت : اگر چنین شخص بزرگواری را دیدی ، باید در هنگامی که در قید حیات بود ، ملازم خدمتش می شدی . به قم برگشتم ، شنیدم که از دنیا رحلت فرموده است ، پس قصد کردم ملازم و خادم مرقد شریفش در شیخان قم باشم.
علی تنهاست مولود عزیز خالق اکبر / که از دیوار، مهمان شد نه مثل انبیا از در
علی تنهاست نوزادی که گوید: باز کن مادر / ید از قنداق تا گویم هزاران ذکر بر داور
علی تنهاست یاور در میان قوم پیغمبر / که شد در دعوت اول، وزیر و وارث و سرور
علی تنهاست مومن، عین کشف پرده آخر / علی تنهاست مردِ اول مومن به پیغمبر
علی تنهاست باب علم، هر کاو طالب است از در / علی تنهاست باب حِطّه، داخل کی شود کافر؟
سید جعفر علوی
گل حیات
مدرکم را در سال ۱۹۷۰ گرفتم و بعد از پشت سر گذاشتن ویتنام و دیدن وقایعی که در کشورم در حال وقوع بود بالاخره نتیجه گرفتم تا همین جا کافی است. زیرا نمی دانم تا چند سال زنده خواهم بود یا چه اتفاقی خواهد افتاد. با این حال می خواستم شاد باشم و کارهایی را که همیشه آرزوی انجام آن را داشتم، انجام دهم. تصمیم گرفتم از همه چیز دور شوم و بنا به خواست همیشگی ام در کوهستان زندگی کنم بنابراین آمریکا را ترک کردم و به کانادا رفتم و این در حالی بود که نمی دانستم سال بعد هزاران مخالف جنگ در ویتنام مرا دنبال می کنند. با خانمی به نام رنی ازدواج کردم ودر خانه ای در منطقه دریاچه کوته نای جایی که کیلومترها از هر چیزی دور بود، زندگی را آغاز نمودیم. می بایست ۴ مایل از نزدیکترین جاده پیاده می رفتیم تا به خانه برسیم. کاملاً دور افتاده و منزوی بودیم. همیشه می خواستم بدانم که آیا می توانم بدون هیچ چیز زندگی کنم؟ در ابتدا کمی می ترسیدم ولی با گذشت زمان اوضاع مساعدتر شد و خیلی زود به روش زندگی طبیعی عادت کردم. بعد از مدتی فهمیدم که این زندگی بسیار آسانتر از داشتن یک شغل در شهر است. سه ساعت در روز را سخت کار می کردم و بقیه روز را آزاد بودم. می توانستم به موسیقی بپردازم و روزی ۱۰ ساعت با دوستانی که کیلومترها راه تا آنجا می آمدند به نواختن موسیقی می پرداختم. زمان خوبی را سیر و سیاحت می کردم و خیلی لذت می بردم. خانه ما در آن زمان شهرت خاصی پیدا کرده بود زیرا فقط خوش می گذراندیم. در آن زمان چیز مهمی را درباره خودم فهمیدم. چیزی که امروز آن را بازگشت به کودک درون تعبیر می کنم. وقتی کودک درون من آزاد شد اتفاقی برایم افتاد که باعث شد زندگی امروز را داشته باشم. ادامه دارد...
عالم ذر
ابوذر غفاری از دیگر بزرگانی است که در این دنیا خود را وارد جرگه ی سادات کرده و "منّا " شده. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: ای اباذر! تو از ما اهلبیتی. همچنین راهب مسیحی ای که پیش از نبرد صفین، مولای ما امیرالمؤمنین (علیه السلام) را دید وشیفته ی آن بزرگوار شد نیز توانست " منّا " شود.
در حالاتش نوشته اند که آن راهب پس از آنکه حضرت امیر (علیه السلام) را شناخت و به حق ایشان عارف گشت؛ با آن حضرت همراه شد و روز و شب با آن حضرت بود به صورتی که صبحانه و شامش را با آن بزرگوار میل میکرد و هرگز مولا را رها ننمود تا اینکه در روز صفّین به شهادت رسید. چون افراد به دفن کشتگان خود پرداختند؛ مولانا امیرالمؤمنین على (علیه السلام) فرمودند: آن راهب را بجویید. چون یافتندش بر او نماز خوانده و به دست خویش به خاکش سپرده و فرمودند: این از ما، و از اهل بیت ماست؛ سپس بارها براى او طلب آمرزش کرده و فراوان برایش استغفار کردند. جابر بن عبداللّه انصاری نیز از همین دسته است؛ لذا به حضور عرش آستانِ حضرت صدیقه ی شهیده (علیها السلام) میرسیده و با آن بزرگوار ملاقات داشته است. امام صادق (علیه السلام) میفرمایند: پدرم حضرت باقر (علیه السلام) به جابر بن عبداللّه انصارى فرمودند: من با تو کارى دارم، چه وقت برایت آسان تر است که تو را تنها ببینم؟ جابر
گفت: هر وقت که شما بخواهید. پس روزى با او در خلوت نشسته و به او فرمودند: درباره ی لوحى که آن را در دست مادرم فاطمه (علیها السلام)، دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دیده اى و آنچه مادرم به تو فرمودند که در آن لوح نوشته بود، به من خبر ده. جابر گفت: خدا را گواه میگیرم که من در زمان حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خدمت مادرتان حضرت فاطمه (علیها السلام) رفتم و او را به ولادت امام حسین (علیه السلام) تبریک گفتم. در دستشان لوح سبزى دیدم که گمان کردم از زمرّد است و مکتوبى سفید در آن دیدم که چون رنگ خورشید (درخشان) بود. به ایشان عرض کردم: دختر پیامبر! پدر و مادرم قربانتان. این لوح چیست؟ فرمودند: لوحى است که خدا آن را به رسولش (صلی الله علیه و آله و سلم) اهدا فرموده و اسم پدرم و اسم شوهرم و اسم دو پسرم و اسم اوصیاء از فرزندانم در آن نوشته است و پدرم آن را به عنوان مژدگانى به من عطا فرموده است. جابر گوید: سپس مادرتان حضرت فاطمه (علیها السلام) آن را به من داد. من آن را خواندم و رونویسى کردم. از دیگر سعادتمندان این گروه میتوان به نام جناب عیسی بن عبداللّه قمی اشاره کرد. یونس بن یعقوب گزارش دهد: من در مدینه بودم که در یکی از کوچههای آن با مولای خویش حضرت صادق (علیه السلام) مواجه شدم؛ پس به من فرمودند: ای یونس! به خانه ی من برو که جلوی درب آن، مردى که از ما اهل بیت است منتظر ماست. پس به درِ خانه حضرت صادق (علیه السلام) رفته و با کمال تعجب دیدم عیسى ابن عبداللّه نشسته است. گفتم: اهل کجایی؟ گفت: مردی از اهل قم هستم. چیزى نگذشت که حضرت صادق (علیه السلام) در حالی که سوار بر الاغ بودند آمده و پس از ورود به منزل، به ما فرمودند: داخل شوید. بعد رو به من نموده، فرمودند: ای یونس! گمان میکنم این حرف مرا که گفتم عیسى بن عبداللّه از ما اهلبیت است قبول ندارى؟ عرض کردم: آرى به خدا قسم! قربانتان شوم؛ زیرا عیسى بن عبداللّه از اهالى قم است (وسید نیست) پس چطور از شما خانواده خواهد بود؟!. فرمودند: ای یونس! عیسى بن عبداللّه از ما است در زندگى اش و پس از مرگش. و همو نقل کند که چون عیسى بن عبداللّه قمی از خدمت حضرت صادق (علیه السلام) مرخص شد و رفت؛ امام به خادم خود فرمودند: برو او را برگردان. عیسى برگشت پس سفارش هایى به او نموده و آنگاه فرمودند: ای عیسى! خداوند در قرآن میفرماید: «وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاة» یعنی اهل خویش را به نماز امر کنید و تو از اهلبیت مایی؛ پس وقتى خورشید به این قسمتِ عصر رسید؛ شش رکعت نماز بخوان. سپس او را وداع نموده و پیشانى اش را بوسیدند و او رفت. عمر بن یزید هم از همین شرافتمندان است. وی نقل کند که حضرت صادق (علیه السلام) به من فرمودند: اى پسر یزید! به خدا قسم تو از ما اهلبیتی. عرض کردم: قربانتان شوم! یعنى از آل محمّد؟! فرمودند: آرى! به خدا قسم از خود آنها هستى. عرض کردم: فدایتان شوم از خود آنها؟! فرمودند: آرى! به خدا قسم از خود آنها. از دیگر کسانی که نامشان در این لوحه ی شرف است ؛جناب ابوعبیده ی حذاء، همان صحابیِ شیفته ی امام صادق (علیه السلام) است که در مسیر مکه با آن حضرت در یک کجاوه مینشست. ابوعبیده ی حذاء نه تنها یار حضرت صادق (علیه السلام) بود؛ بلکه در راستای شیفتگی اش به آن حضرت، به مقام "منّا اهل البیت" نیز نائل شد. در روایت است که پس از مرگش، امام (علیه السلام) کنار قبر او حاضر شده و برایش بسیار دعا کردند. پس همسرش به خدمت امام صادق (علیه السلام) رسید و عرض کرد: من براى این گریه مى کنم که او غریبانه مُرد. حضرت فرمودند: او غریب نیست؛ ابوعبیده از ما اهل بیت است. شاید عجیب ترین این افراد، جناب سعد بن عبدالملک که از نوادگان مروان ملعون است میباشد. وی به سبب حسن اختیار و نیکی خصال، نسبش عوض شده و از بنی امیه «علیهم اللعنة» به بنی فاطمه (علیهم السلام) هجرت کرد. ابوحمزه گوید: سعد بن عبدالملک که از فرزندان عبد العزیز بن مروان بود و حضرت باقر (علیه السلام) او را سعد الخیر مینامیدند؛ خدمت آن جناب رسید؛ پس شروع کرد مانند زنان مصیبت زده اشک ریختن. امام (علیه السلام) به او فرمودند: چرا گریه میکنى؟ عرض کرد: چرا گریه نکنم و حال اینکه در قرآن مرا از شجره ملعونه (بنى امیه) شمرده اند؟ امام (علیه السلام) فرمودند: تو از آنها نیستى؛ تو از ما اهلبیتی. مگر نشنیده اى این آیه را که خداوند از قول ابراهیم نقل میکند: «فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی» یعنی هر که پیرو من باشد از من است. فضیل بن یسار نهدى، مکنّى به ابو القاسم نیز از اهلبیت شده است. بنابر روایتی، هرگاه حضرت صادق (علیه السلام) به فضیل مینگریستند، میفرمودند: مژده بده انسانهای خاشع را. هر که دوست دارد مردی از اهل بهشت را ببیند، به این مرد نگاه کند. و یا میفرمودند: زمین به فضیل بن یسار، آرامش و اُنس میگیرد. راوی گوید: چون فضیل بن یسار از دنیا رخت بربست غسل دهنده ی پیکرش را دیدم و او به من گفت: زمانی که بدن فضیل را غسل میدادم او خود، عورتش را میشست و اجازه نمی داد که من به او دست بزنم. پس من این خبر را خدمت حضرت صادق (علیه السلام) عرض کردم و حضرتش فرمودند: خدا رحمت کند فضیل بن یسار را او از ما اهلبیت بود. یونس بن یعقوب این یار جلیل القدر. سه امام معصوم؛ یعنی امام صادق و امام کاظم و حضرت رضا (علیهم السلام) هم در همین زمره است. او در ایام حیات حضرت رضا (علیه السلام)، در مدینه وفات کرد، و آن حضرت امر فرمودند که حنوط و کفن و جمیع مایحتاج او را آماده کردند، و امر فرمودند تا دوستانشان و دوستان پدر و جدّشان بر جنازه اش حاضر شوند، پس او را در بقیع دفن نمودند. محمد بن ولید از صفوان بن یحیی نقل کرده که گفت: به حضرت رضا (علیه السلام) عرض کردم: فدایتان گردم! بسیار خوشحال شدم از آن لطف و محبتی که در حق یونس در زمینه ی تکفین و تدفینش نمودید. حضرت فرمودند: لطف الهی را درباره ی او مشاهده نما که او را از عراق به جوار پیامبر خود انتقال داد. و نیز از محمد بن ولید روایت شده که گفت: روزی بر سر قبر یونس رفته بودم که صاحب مقبره (مباشر قبرستان بقیع) نزد من آمد و گفت: این شخص کیست که حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) به من امر فرموده اند که بر قبر او چهل ماه، هر روز یک مرتبه آب بپاشم؟ و ادامه داد: سریر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نزد من است، و هرگاه کسی از بنی هاشم بمیرد از آن سریر در شبش صداهایی میشنوم؛ پس میفهمم که کسی از ایشان مرده و با خود میگویم: یعنی چه کسی از ایشان مرده است؟ و چون صبح میشود آن وقت میفهمم. اتفاقاً در شب وفات این مرد نیز، سریر صدا کرد، من گفتم: چه کسی از ایشان مرده است؟ کسی که از ایشان بیمار نبود! ولی همین که روز شد، نزد من آمدند و سریر را گرفتند، و گفتند: این شخص وفات کرده است. آری! این شخصِ دفّان اشتباه نکرده بود؛ زیرا امام صادق (علیه السلام) سالها پیش به یونس فرموده بودند: انّما أنت رجل منّا اهل البیت. تو از ما اهلبیتی.
این بزرگانی که نامشان برده شد هیچکدام از ذریه ی آل محمد (علیهم السلام) نبودند و هیچ یک در صلب پاک ایشان جای نداشتند؛ ولی به خاطر حسنِ عمل و تقوی و عقیده ی سالم، در این دنیا به جرگه ی اهلبیت (علیهم السلام) پیوسته و در زمره ی علویّون و فاطمیّون داخل شدند. برعکسِ ایشان، زیاد بوده اند کسانی که به ظاهر در صلبی پاک قرار داشته و از سادات و بنی هاشم بوده اند؛ ولی میل به دنیا و افتادن در دام شیطان، این شرافت را از ایشان دور کرده، به چاه جهنمشان افکنده است. مگر داستان زید، برادر امام رضا (علیه السلام) را نشنیده اید که حضرت قسم یاد کردند تا زنده اند با او سخن نگویند. از حسن بن على وشاء بغدادى روایت است که گفت: در خراسان در مجلس حضرت على بن موسى الرضا (علیه السلام) و در حضور ایشان بودم، زید بن موسى (برادر حضرت) نیز حاضر بود و جماعتى به آن مجلس وارد شدند. زید بر آنان فخر میکرد و میگفت ما چنین و چنانیم. حضرت ابوالحسن الرضا (علیه السلام) که مشغول سخن گفتن با گروهی بودند، چون گفتگوى زید را شنیدند، روى به او کرده و فرمودند: اى زید! آیا سخنان نقّالان کوفه که گفته اند "حضرت فاطمه (علیها السلام) پاکدامن بود و خدا آتش را بر ذریه ی او حرام کرده" تو را مغرور نموده است؟ به خدا قسم که این شأن نیست مگر از براى حسن و حسین و فرزندانی که بدون واسطه از آن بانوی معصومه به دنیا آمده اند؛ اما اینکه موسى بن جعفر (علیه السلام) خدا را اطاعت کند، روز را روزه بگیرد و در شب عبادت کند و تو نافرمانى او کنى؛ و چون روز قیامت وارد شوید در نزد خدا مساوى باشید؛ هر آینه تو بدون جهت، عزیزتر از او خواهى بود.! همانا على بن الحسین (علیهما السلام) میفرمود که از براى نیکوکار ما دو بهره از پاداش و از براى بدکار ما دو برابر عذاب است. سپس رو به من کرده و فرمودند: اى حسن! این آیه شریفه را قرائت میکنید: «یا نُوحُ إِنَّهُ لَیسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیرُ صالِحٍ» عرض کردم... معنى آیه این چنین مى شود که فرزند نوح از عمل نوح نبود؛ بلکه عمل کسى است که بدکار بوده است؟ (یعنی پسر نوح حقیقتا فرزند یک انسان بدکردار بوده و حلال زاده نبوده تا واقعاً پسر نوح باشد) آن بزرگوار فرمودند: البته این طور نیست؛ زیرا آن فرزند از نوح بوده است؛ لیکن چون معصیت خدا کرد خداوند او را از پدرش نفى کرد و همین طور است هر کسى که (به ظاهر) از ما اهل بیت است؛ ولی خدا را اطاعت نمی کند؛ پس از ما نیست و تو هر گاه خدا را اطاعت کنى از ما اهل بیت خواهى بود. روایت فوق به طور کامل، مقصود ما را میرساند و ظاهر؛ بلکه نص در مدعای ماست. شاید زبیر بن عوام در سرلوحه ی این افراد شقاوتمند باشد. او که هم از بنی هاشم بود و هم از اهلبیت؛ به سبب سوء عمل و عقیده اش از ایشان جدا شد و طینتش متحول گشت. بله! زبیر یکی از کسانی بود که در دفن حضرت زهرا (علیها السلام) شرکت داشت و گویا از اهلبیت (علیهم السلام) محسوب میشد که به او رخصتِ مشارکت در این مراسمِ خصوصی را دادند؛ ولی با کمال تأسف، عاقبت به خیر نشده و به چاهِ هلاکت، سقوط کرد. جریان زبیر به ما میفهماند که امکان سلب شرافت سیادت، در این دنیا وجود دارد همانطوری که امکان نیل به آن نیز در دسترس است. ابوبصیر گوید: از امام پنجم حضرت باقر (علیه السلام) شنیدم که میفرمودند: زبیر همواره از ما اهلبیت بود تا آنکه پسرش عبداللّه به سن بزرگی رسید. زبیر همان کسی بود که سرش را تراشید و ندا میداد که جز با علی (علیه السلام) بیعت نخواهیم کرد و عمر شمشیر او را گرفت و شکست. به خدا عجیب است که کسی چون سعد بن عبدالملک که روزی از بنی امیه بوده بتواند خود را از اهلبیت (علیهم السلام) گرداند و کسی چون زبیر که روزی از اهلبیت (علیهم السلام) بوده به خاطر سوء اختیارش و تبعیت از فرزند نابکارش از ایشان جدا شده، و دوزخی شود!. پناه به خدا میبریم از بدی عاقبت. سورة بن کلیب گوید: امام باقر (علیه السلام) راجع به قول خداى عزوجل «و روز قیامت کسانى را که درباره ی خدا دروغ گفته اند رو سیاه بینى» پرسیدم؛ فرمودند: منظور کسى است که بگوید من امامم و امام نباشد. عرض کردم: اگر چه علوى باشد؟ فرمودند: اگر چه علوى باشد. (دو مرتبه با تعجب) پرسیدم: اگر چه از اولاد على بن ابى طالب (علیه السلام) باشد!؟ فرمودند: اگر چه فرزند علی بن ابی طالب (علیه السلام) باشد. حسین بن مختار گوید: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: قربانتان شوم! تفسیر این آیه چیست؟ «روز قیامت کسانى را که به خدا دروغ بستند میبینى که روی هایشان سیاه شده». فرمودند: این آیه درباره ی کسى است که خود را امام داند و امام نباشد، عرض کردم: اگر چه از فرزندان فاطمه و على (علیهما السلام) باشد؟ فرمودند: اگر چه از فرزندان فاطمه و على (علیهما السلام) باشد. عده ای از سادات در طول تاریخ، خود را به ناحق امام نامیده و یا دیگران ایشان به این وصفِ مهم خوانده و آنها بدان راضی بوده اند. گروهی نیز چون زید، برادر حضرت رضا (علیه السلام) که جریانش گذشت و یا سادات زیدیّه و حَسنیّه از گذشته تا به حال، بی اجازه ی امامِ خویش بر ضد دستگاه جور، قیام کرده اند؛ اینها همه سلب سیادت گشته و در اصطلاحِ عوام، ناسیّد خوانده شده و محکوم به نارند. قطعاً کسی که از ذریه ی فاطمه (علیها السلام) و طینتِ آل اللّه باشد به جهنم نخواهد رفت و چون حضرات معصومین (علیهم السلام) به ایشان وعده ی دوزخ داده اند؛ پس قطعا از این شرافت، مسلوب و طینتشان مبدّل شده است و چون، طینت بهشتی وارد جهنم نخواهد شد؛ پس طینتشان سجینی شده و به دوزخ میروند. همه ی اینها فرمایشات اهلبیت (علیهم السلام) است که از نظر شما گذشت. حمزه و محمّد دو فرزند حُمران گفته اند: با گروهى از بزرگان اصحاب امام صادق (علیه السلام) در محضر مقدّس آن حضرت بودیم و پدر ما، حمران بن أعین هم در میان ما بود. ما سخت سرگرم مناظره و بحث بودیم و حمران ساکت بود و هیچ نمى گفت، امام صادق (علیه السلام) به او فرمودند: حُمران چه شده است که سخنى نمى گویى؟ عرض کرد: سرورم! من با خود عهد کرده ام، در انجمنى که شما حضور داشته باشید سخن نگویم. امام صادق (علیه السلام) فرمودند: من به تو اجازه مى دهم که بگویى، شروع کن (بگو)! آنگاه حُمران گفت: گواهى مى دهم که نیست معبود بر حقّى جز خدای یگانه که شریکى ندارد، نه همسرى گرفته و نه فرزندى دارد، و از دو حدّ خارج است: یکى؛ نبودن، و دیگرى شبیه بودن به موجودى. و در افعال بندگان سخن حقّ، بین این دو گفته است (جبر و تفویض) نه جبر است و نه تفویض یعنى اختیار است. و گواهى مى دهم که محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) بنده و پیامبر اوست، که فرستاده است وى را همراه با هدایت (که قرآن، محض هدایت است) و به دین درست (که اسلام آئین حقّ است) تا آشکار سازد و غالب گرداند آئین خویش را بر همه دین ها، و احکام آنها را منسوخ سازد، هر چند مشرکان مایل نباشند، و گواهى مى دهم که بهشت حقّ است و آتش جهنّم حقّ، و بر انگیخته شدن پس از مرگ حقّ است، گواهى مى دهم که یقینا حضرت على (علیه السلام) حجّت خداست بر مخلوقش، و مردم نمى توانند آن را نادیده بگیرند و پس از او حسن (علیه السلام)، و بعد از او حسین (علیه السلام) سپس علىّ بن الحسین (علیه السلام)، بعد محمّد بن على (علیه السلام)، و پس از ایشان شما، اى سرور من، امام و حجت خدایید!. وقتى سخنش به اینجا رسید حضرت صادق (علیه السلام) فرمودند: مقیاس حقّ، مقیاس حُمران است، و ادامه دادند: اى حُمران «مِطمَرى» بین خودت و جهان کشیدى. گفتم: آقاى من «مِطمَر» چیست؟ فرمودند: شما آن را (شاقول یا) ریسمان بنّایى مى نامید. پس هر کسی که تو را در این امر مخالفت نماید، زندیق و بى دین است. حمران گفت: و اگر چه نژاد او به حضرت على (علیه السلام) و فاطمه (علیها السلام) برسد؟ امام (علیه السلام) فرمودند: حتّى اگر تبارش محمّدى و علوی و فاطمی باشد. خلاصه ی گفتار ما در این بخش، چنین شد که در عالم ذرّ هر که به محبت حضرت زهرا (علیها السلام)، شوهر و فرزندانشان سبقت گرفت؛ خدا او را در صلب ایشان قرار داد و در این دنیا به شرف سیادت نائل شد. حال اگر در این دنیا همان راه را طی نمود که خوشا به حالش؛ اما اگر مسیر را کج رفت و میثاق را فراموش نمود، امکان اینکه سیادت از او سلب و ندای "انه لیس من اهلک" بر او سر داده شود وجود دارد؛ پس طینتش را تبدیل کرده و در قیامت با محمد و آل او (علیهم السلام) نخواهد بود. شیعیانی هم که در عالم ذرّ از مسابقه ی محبت حضرت زهرا (علیها السلام) عقب افتادند، بدانند که هنوز در دنیا امکان الحاق به سادات آل محمد (علیهم السلام) وجود دارد و به همان کیفیتی که از کسی سلب سیادت میشود، امکان اعطای سیادت نیز وجود دارد. آنهایی که در این دنیا، کم کاری عالم ذرّ را جبران نمایند، امکان الحاقشان به شجره ی طیبه ی اهلبیت (علیهم السلام) ممکن خواهد بود و این الحاق، مشخص نخواهد شد مگر به استماع از امام (علیه السلام) پس از ظهور و یا در سرای قیامت که ندای "أَینَ الفاطمیُّون" سر داده شود. منابع. السرائر. رجال کشی. امالی مفید. امالی طوسی. الاختصاص. وقعة صفین. کافی. معانی الاخبار. الاصول السته عشر. بحارالانوار. اخبار الرضا (علیه السلام). عیون اخبار الرضا (علیه السلام)
جهاد با نفس
حدیث :
- امام زین العابدین علیه السلام فرمود: هر کس به آنچه که خداوند بر او واجب ساخته است عمل کند از بهترین مردمان است و کسى که از آنچه که خداوند بر او حرام نموده دورى کند از عابدترین مردم است و کسى که به آنچه خداوند قسمت او کرده قانع باشد از بى نیازترین مردمان است.
حدیث :
- امام سجاد علیه السلام فرمود: کسى که به آنچه خداوند بر او واجب ساخته عمل کند از بهترین مردمان است .
حدیث :
- امام صادق علیه السلام در مورد گفتار خداى عزوجل : (شکیبایى کنید و یکدیگر را به شکیبایى سفارش کنید و به یکدیگر بپیوندید) فرمود: شکیبا باشید بر انجام واجبات و یکدیگر را در معصیتها به صبر سفارش کنید و بر محور امامان علیه السلام به یکدیگر، بپیوندید.
حدیث :
- امام صادق علیه السلام فرمود: خداى تبارک و تعالى فرمود: بنده من با من به دوست داشتنى تر از (انجام ) آنچه که بر او واجب کرده ام دوستى نکرده است.
سکوت
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله ـ در اندرز به ابوذر ـ فرمود : چهار چیز است که جز مؤمن به آنها دست نمى یابد : خاموشى که گام نخست عبادت است ··· .
امام على علیه السلام : خاموشى، نشانه هوشمندى و میوه خرد است .
امام على علیه السلام ـ در بیان نشانه پرهیزگار ـ فرمود : اگر خاموشى گزیند ، در اندوه فرو نرود و اگر بخندد ، صدایش را بلند نمى کند .
کجا سکوت کنیم؟ وقتی می خواهید از کسی غیبت و بدگویی کنید اگر حرف هایتان با طرف مقابل، به جایی رسید که رنگ و بوی غیبت و بدگویی گرفت حتما سکوت کنید ویا موضوع حرف را عوض کنید.
خاموشی زبان، سایه سلامت انسان است.
علی آن شیر خدا شاه عرب.الفتی داشت با این دل شب
شب زاسرار علی آگاه است.دل شب محرم سرّالله است
شب علی دیدبه نزدیکی دید.گر چه او نیزبه تاریکی دید
شاه را دید به نوشینی خواب.روی بر سینه دیوار خراب
قلعهبانی که به قصر افلاک. سر دهد ناله زندانی خاک

اشکباری که چو شمع بیزار. میفشاند زر و میگرید زار
دردمندی که چو لب بگشاید. در و دیوار به زنهار آید
کلماتش چودرآویزه گوش.مسجدکوفه هنوزش مدهوش
فجر تا سینه آفاق شکافت.چشم بیدار علی خفته نیافت
روزهداری که به مُهر اسحار. بشکند نان جوین افطار
ناشناسی که به تاریکی شب. میبرد نان یتیمان عرب
تا نشد پردگی آن سرّ جلی. نشد افشا که علی بود علی
شاهبازی که به بال پر راز. میکند در ابدیت پرواز
شهسواری که به برق شمشیر.دردل شب بشکافددل شیر
عشقبازی که هم آغوش خطر. خفت در خوابگه پیغمبر
آن دم صبح قیامت تأثیر. حلقه در شد از او دامنگیر
دست در دامن مولا زد در. که علی بگذرد از ما مگذر
شال میبست و ندایی مبهم. که کمربند شهادت محکم
پیشوایی که ز شوق دیدار. میکند قاتل خود را بیدار
ماه محراب عبودیت حق. سر به محراب عبادت منشق
میزندپس لب اوکاسه شیر.میکندچشم اشارت به اسیر
چه اسیریکه همان قاتل اوست.توخدایی مگرای دشمن دوست
در جهان این همه شر و همه شر. ها علی بشر کیف بشر
کفن از گریه غسال خجل. پیرهن از رخ وصال خجل
محمد حسین شهریار
غلام سید میر شجاعت علی الموسوی النجفی معروف به هندی که در عصر سید بحرالعلوم و شیخ جعفر کبیر بوده ، می گوید : من خدمت سید بودم هنگامی که از هند به نجف اشرف می آمد ، گاهی اوقات میان کشتی عقدی ( جواهرات ) از جیبش بیرون می آورد که در او انواع جواهرات بود مدتی به آنها نظر می کرد و دو مرتبه به جیبش می گذاشت ، هیچ یک از مسافرها متوجه نشدند ، مگر ناخدا از بالای کشتی متوجه آن جواهرات شده و آن ها را نشان کرده بود سید نفهمید که او متوجه شده ، پس ناخدا خواست حیله ای بنماید و آن عقد را از سید بگیرد ، پس میان کشتی فریاد زد : با من عقدی بود ، از جواهر علامت و نشانی اش این است ، دیشب از من سرقت شده باید من لباس ها و اسباب های شما رابگردم ، سپس مشغول جستجو کردن شد . جناب سید فهمید که اگر این عقد را از جیب او بیرون بیاورند ، اهل کشتی ناخدا را تصدیق می کند و می گویند : سید دزدی کرده ، در این بین سید عقد را میان دریا انداخت و عرض کرد : یا امیرالمؤ منین این امانت من است نزد شما . احدی متوجه نشد که سید چه کاری انجام داد . ناخدا همه را تفتیش کرد و نوبت به سید که رسید ، مشغول بازرسی او شد ، چیزی نیافت پس مایوسانه مراجعت کرد . وقتی کشتی به جزیره رسید ، اهل کشتی پایین آمدند ، سید به خادمش گفت : من خیلی به ماهی علاقه دارم ، می گوید : من رفتم یک ماهی بزرگ را که در دست کسی دیده بودم بخرم ، به سید عرض کردم : چنین ماهی در دریا هست بخرم . فرمود : همان را بخر . پس او را خریدم و چون شکمش را چاک زدم دیدم آن عقد به همان علامت ها از شکم ماهی خارج شد آن را نزد سید آوردم ، او نیز شکر و سپاس خدا را به جای آورد.
منقذین اصبغ اسدى گوید: در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمؤ منین (ع ) بودم ، امام سوار شترى شدند و براى کار مهمى به دهى رفتند، در اثناى راه در جایى فرود آمدند و خواستند که تجدید وضو نمایند، من افسار شتر را داشتم ، یک مرتبه گوش هاى شتر تیز و مضطرب شد که نتوانستم آن را نگه دارم ؛ امام پرسید: چه شده است ؟ عرض کردم : شتر چیزى دیده که این طور بى تابى مى کند. امام نگاه کرد و فرمود: درنده اى است ؛ ذوالفقار را برداشت و نعره اى زد و چند قدم برداشت ؛ آن درنده شیر بود چون صداى امام را شنید مانند گناهکاران ، سر در پیش انداخت ؛ امام دست دراز کرد موى گردن شیر را گرفته و فرمود: مگر نمى دانى من اسدالله و ابوالاشبال (پدر بچه شیرها) و حیدرم ، قصد شترم را نمودى ؟ شیر به زبان فصیح عرض کرد: یا امیرالمؤ منین (ع ) چند روز بود که شکارى به دستم نیفتاد و گرسنگى بى طاقتم کرده است ، از دور شبح شما را دیدم خجل که خداى تعالى بر من گوشت دوستان و عترت شما را حرام گردانیده و بر دشمنان شما حلال نموده . امام دست بر پشت شیر کشید و با او حرف زد تا آن که عرض کرد: یا ولى الله گرسنگى ، گرسنگى ؛ امام دست برآورد و فرمود: خداوندا! به حق محمد و آل محمد (ص ) او را روزى ده ؛ همان حال ، چیزى نزد شیر آمد و به خوردن مشغول شد. بعد امام پرسید: مسکن تو کجاست ؟
گفت : کنار رود نیل . فرمود: این جا چه مى کنى ؟
عرض کرد: به قصد زیارت شما به حجاز آمدم، حال اجازه رفتن مى خواهم که دو پسر و جفتى دارم که از من بى خبرند. چون اجازه گرفت ، عرض کرد: یا امیرالمؤ منین (ع ) در این سفر به قادسیه مى روم و از گوشت سنان بن واهل شامى که از دشمنان شماست ، و در جنگ صفین گریخته ، توشه راه کنم . امام دعا کرد و شیر رفت. منقذبن اصبغ گوید: متعجب و حیران شدم که امام فرمود: اى منقذ! از این واقعه تعجب نمودى ؟ بدان خدایى که دانه را مى رویاند و خلق را مى آفریند، اگر از معجزاتى که رسول خدا به من تعلیم داده ، ظاهر کنم مردم به گمراهى مى افتند؛ و بعد امام متوجه نماز شد و پس از آن نمازش تمام شد در خدمتش بودم تا به قادسیه رسیدیم که هنگام اذان صبح بود؛ و در میان مردم غوغایى بود که مى گفتند: سنان بن واهل شامى را شیرى خورد و استخوان هاى بدنش را نشان دادند؛ من واقعه سخن گفتن شیر را با امام را براى مردم نقل کردم ، مردم دویدند و به خدمت امام رسیدند و از وجودش تبرک مى جستند.
گل حیات
ممکن است بعضی از شما ارتباط با موجودات در سطوح موازی دیگر را باور نداشته باشید ولی این چیزی است که در زندگی من تصادفی اتفاق افتاد و من دخالتی در وقوع آن نداشتم. اینگونه به نظر می رسد که من از سالها پیش با توت هر روز ارتباطی در سطوح و ابعاد درونی داشته ام. حال که بیشتر دقت می کنم، متوجه می شوم که رابطه شخصی من با توت زمانی که در کالج برکلی بودم آغاز شد. من در مقطع فوق لیسانس فیزیک و لیسانس ریاضیات بودم و فقط یک ترم تا فارغ التحصیلی من مانده بود که به این نتیجه رسیدم که دوست ندارم مدرکم را بگیرم زیرا چیزی درباره فیزیکدانها کشف کرده بودم که باعث دلسردی من شده بود پس تصمیم گرفتم در علمی که به هیچ وجه علم نیست درگیر نشوم. فیزیکدانان نیز همانند باستان شناسان از واقعیت هایی که باعث تغییرات شگرفی در زمان کوتاه می گردد، چشم پوشی می کنند. شاید حقیقت واقعی این امر در طبیعت انسان نهفته است. بنابراین من به بخش دیگری از مغزم رجوع کردم و شروع به تحصیل در زمینه هنرهای زیبا نمودم. مشاورانم فکر می کردند که دیوانه شده ام و می گفتند تو داری یک مدرک فیزیک را از دست می دهی؟ ولی من آنرا نمی خواستم و به آن احتیاج نداشتم. بعد از آن برای اینکه فارغ التحصیل شوم، مجبور بودم دو سال در زمینه تاریخ و هنرهای زیبا تحصیل کنم. تغییر رشته الآن به نظرم عاقلانه به نظر می رسد، زیرا هنگام مطالعه نوشته های باستانی ، متوجه می شوید گذشتگان هنر، علم و مذهب را بصورت به هم پیوسته درک می کردند. بنابراین ماجرایی که خودم را در آن قرار داده بودم ، کاملاً برای کاری که هم اکنون انجام می دهم مناسب بود. ادامه دارد...
عالم ذر
سادات، کسانی هستند که در عالم ذرّ به محبت اهلبیت (علیهم السلام) سبقت گرفتند؛ و به همین دلیل خدا آنها را در صلب اهلبیت (علیهم السلام) قرار داد و به شرافت این مقام مفتخرشان ساخت. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: همانا خداى تعالى که جمیع نیکیها مختصّ اوست، دوستى على و فاطمه (علیهما السلام) و فرزندان ایشان (علیهم السلام) را بر خلق عرضه کرد. هر کس که نسبت به آن محبت، سبقت گرفت و زود پذیرفت، او را پیامبر و یا از اهل بیت مقرّر فرمود و کسى که بعد از ایشان اجابت نمود، از شیعیان گشت و به درستى که خداى تعالى همه ی آنها را در بهشت جمع خواهد نمود. منظور از فرزندان حضرت علی و فاطمه (علیهما السلام) در این روایت، ائمه اطهار (علیهم السلام) میباشند. خلاصه ی این کلام نورانی این است که در عالم ذرّ با نحوه ی پذیرش میثاق؛ سلسله ی انساب افراد نیز معیّن گشت و درجه ی ایشان در این دنیا تعیین شد؛ به این شکل که هر کسی زودتر از همه، محبت سید اوصیاء امیرمؤمنان علی (علیه السلام) و سیده ی نساء، حضرت فاطمه زهراء (علیها السلام) و اولاد معصومین این دو بزرگوار را پذیرفت؛ در عالم دنیا به مقام نبوت رسید و یا اینکه خدا وی را در صلب آل محمد (علیهم السلام) قرار داد و او در زمره ی سادات داخل شد، و آنها که در مرحله ی بعد، اجابت نمودند جزو شیعیان و پیروان ایشان قرار گرفتند و این از اسرار مهم عالم ذرّ است، تا ما بدانیم نه تنها اعطای درجه ی نبوت و رسالت، منوط به پذیرش و نحوه پذیرش ولایت آل محمد (علیهم السلام) بوده؛ بلکه سلسله و نسب نیز بر اساس اعمال عالم پیشین تعیین شده؛ و لذا احترام به سادات، فقط احترام به نژاد ایشان که به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باز میگردد و در ظاهر، امری غیر اختیاری بوده، نیست؛ بلکه احترام به سبقتِ ایشان در قبولِ محبّت حضرت زهراء (علیها السلام) در عالم ذرّ است که امری اختیاری بوده و موجب اجر و پاداش میباشد. با این وجود. باز امکان سلب سیادت و یا الحاق به سلسله ی سادات در این دنیا وجود دارد. چرا؟ چون قرآن کریم ملاک الحاق به خوبان و سلب آن را نَسَب ندانسته؛ بلکه تبعیت را به عنوان اصلِ سبب، معرفی فرموده است: فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی. (ابراهیم (ع) گفت: ) پس هر که از من پیروى کند بى گمان او از من است و: إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَهَذَا النَّبِی وَالَّذِینَ آمَنُوا . در حقیقت نزدیکترین مردم به ابراهیم همان کسانى هستند که او را پیروى کرده اند و نیز این پیامبر و کسانى که [به آیین او] ایمان آورده اند. و همچنین: وَنَادَى نُوحٌ رَبَّهُ فَقَالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَإِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَأَنْتَ أَحْکَمُ الْحَاکِمِینَ قَالَ یا نُوحُ إِنَّهُ لَیسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیرُ صَالِحٍ فَلَا تَسْأَلْنِ مَا لَیسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجَاهِلِینَ. و نوح پروردگار خود را آواز داد و گفت پروردگارا پسرم از اهلِ من است و قطعا وعده ی تو راست است و تو بهترین داورانى. خدا فرمود اى نوح! او از اهل تو نیست او [داراى] کردارى ناشایسته است؛ پس چیزى را که بدان علم ندارى از من مخواه من به تو اندرز مى دهم که مبادا از نادانان باشى. در نتیجه کسانی که تبعیت از خوبان کنند از اهل ایشان(حتی سگ اصحاب کهف) و کسانی که با ایشان مخالفت نمایند از اهلیّت آنها خارج میشوند. حال، این تبعیت اگر به تعبیر روایت فوق، در عالم ذرّ صورت گرفته باشد و در آن عالم از دیگران سبقت گرفته باشد، نَسَبش هم به خوبان و اولیاء مرتبط شده و طینتش در صلب انبیاء و اولیاء نهاده میشود؛ اما اگر در این دنیا راه را کج نمود، طینش از ایشان جدا شده و اهلیّتش منقطع میگردد. این همان چیزی است که ظاهرا حضرت نوح (علیه السلام) بدان توجه نداشت و خدا بر او خرده گرفت که چرا چیزی را که نمی دانی از من طلب میکنی، فرزندت دیگر اهل تو نیست. لذا ممکن است عده ای از سادات "اگر اصل نسب و سیادتشان جعلی نباشد و حقیقتاً از اولاد ائمه اطهار (علیهم السلام) باشند" در دنیا به خاطر سوء اختیارشان ارزش اعمال عالم ذرّ خویش را تباه کرده، طینتشان تغییر یابد و شرفشان بر باد رود. و از آن طرف، کسانی که در عالم ذرّ در اصلاب ائمه ی اطهار (علیهم السلام) قرار نگرفتند؛ باز خدا در این دنیا به ایشان فرصت داده تا بتوانند با پیروی صادقانه و خالصانه از اهلبیت (علیهم السلام)، خود را از زمره ی ایشان قرار دهند. بله! طینتشان اصلاح و در اصطلاح "منّا اهل البیت" میشوند و به درجه ی سیادت هم دست مییابد.
روایات در این باب، فراوان است مانند این حدیث که ابو عبیده از امام باقر (علیه السلام) روایت کند که فرمودند: هر که ما را دوست بدارد، او از ما اهل بیت است. به ایشان عرض شد: یابن رسول اللّه! از شماست؟ فرمودند: به خدا قسم! از ماست؛ آیا نشنیده اى این سخن ابراهیم (علیه السلام) را که گفت: «پس هرکه از من پیروى کند، او از من است؟ منظور امام (علیه السلام) آن است که راه رسیدن به این فوز، باز و مفتوح است. امام صادق (علیه السلام) هم فرمودند:
هر یک از شما که پرهیزگار و درستکار باشد، او از ما اهل بیت است. راوى عرض کرد: یا بن رسول اللّه! از شماست؟ فرمودند: آرى! از ماست. پس عمر بن یزید گفت: یعنی از آل محمد است؟ فرمودند: آری از آل محمد است!. آیا نشنیده اى این سخن خداى عزوجل را که فرمود: و هرکس از شما آنها را به دوستى گیرد، از آنان خواهد بود. و این سخن ابراهیم (علیه السلام) را که گفت: پس هر که از من پیروى کند او از من است. عمّار بن یاسر نیز مى گوید: در حالى که من در خدمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم حضرتش فرمودند: شیعیان خاص و ناب، از ما اهل بیت هستند. عمربن الخطاب (لعنه الله علیه) گفت: اى پیامبر خدا! آنها را به ما بشناسان تا ما با آنها آشنا شویم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: من این سخن را به شما نگفتم مگر آنکه خواستم شما را از آن آگاه کنم پس چرا عجولانه کلامم را قطع میکنی ای فلان؟ سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: منم دلیل و راهنما بر خداى عزوجل و على یاور دین من است، و خاندانش چراغ آن مى باشند، و ایشان نور دهندگانی هستند که [دیگران] از آنها پرتو مى گیرند. عمر لعنه الله علیه سوالی پرسید که خودش را رسوا کرد که کافر است. گفت: اى رسول خدا! پس اگر کسى دلش با این سخن همراه نباشد و آن را نپذیرد چه؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: قلب را در این جایگاه ننهاده اند مگر به دلیل آنکه این سخن را بپذیرد یا با آن مخالفت کند (یعنی کار قلب همین است) اما هر که دلش موافق ما اهل بیت بود نجات یافت و هر که دلش مخالف ما خاندان بود عاقبتش هلاکت و نابودى خواهد بود.خب. پس چقدر به درجه ی "منّا اهل البیت " رسیدن سخت است. ائمه ی اطهار (علیهم السلام) به این سادگی کسی را به عنوان شیعه ی خویش نمی پسندند و از او راضی نمی شوند؛ بلکه دهها صفت و خصلت نیکو را به عنوان صفات یک شیعه ی پسندیده، ذکر کرده و بر آن پافشاری نموده اند. صفاتی چون صداقت. کسب حلال. حفظ زبان. حیا. ورع، مداومت به نماز اول وقت و نوافل، سکوت، کسب علم از ائمه اطهار (علیهم السلام)، پاکدامنی، عقیده ی سالم و... که دستیابی به هر یک، بدون کمک گرفتن از ذوات مقدسه ی خودشان امکان پذیر نیست. با همه ی این اوصاف، در حدیثی که در سطرهای پیشین گذشت، پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرمایند: "شیعیان خاص و خالص، از ما اهلبیت اند، نه هر شیعه ای". خلاصه اینکه هر کسی را یارای این نیست که از خیل محبین آل محمد (علیهم السلام) باشد؛ بلکه طِیب ولادت و طهارت مولد میطلبد و هر محبی را توانایی نیل به درجه ی شیعه نیست؛ چرا که نیاز به ریاضات عدیده دارد و در نهایت اگر کسی بخواهد به مقام " مِنّیَّت" برسد و سیّد واقعی شود، باید از خواص و خالصین شیعه باشد. جعلنا اللّه منهم و ایاکم. و این است شرف حقیقی و بر همین اساس امام صادق (علیه السلام) میفرمایند: ولایت و دوستی من نسبت به علی بن ابی طالب (علیه السلام) برایم محبوب تر از ولادت من از او است، چون ولادت از او فضیلت است، لیکن ولایت او فریضه و واجب است. در طول تاریخ، افراد سعادتمندی بوده اند که به این فضیلت، دست یافته و از اهلبیت (علیهم السلام) شده اند. از جمله جناب سلمان. حضرت باقر (علیه السلام) به کسی که میگفت "سلمان فارسی" فرمودند:
ساکت باش! مگویید سلمان فارسی؛ بلکه بگویید: سلمان محمدی. او مردی از ما اهلبیت است. و امیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرمودند: به سلمان، علم اولین و آخرین عطا شده بود. او دریایی بس ژرف و از ما اهلبیت بود. فضل بن عیسى هاشمى گوید: من و پدرم عیسى خدمت حضرت صادق (علیه السلام) رسیدیم. پدرم پرسید آیا این فرمایش پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است که سلمان از ما اهلبیت است؟ فرمودند: آرى! گفت: یعنى از اولاد عبدالمطّلب است؟ فرمودند: از ما اهل بیت است. گفت: یعنى از فرزندان ابو طالب است؟ فرمودند: از ما اهل بیت است. پدرم گفت: من او را (به این نسب) نمی شناسم فرمودند: او را بشناس او از ما اهل بیت است. در این موقع اشاره به سینه ی خود نموده فرمودند: آن طور که تو گمان کرده اى نیست؛ خداوند طینت ما را از علیین آفرید و شیعیانمان را از پائین تر آن پس آنها از ما هستند و طینت دشمنان ما را از سجین آفرید و پیروان آنها را از پست تر از آن، آنها از ایشان به شمار میروند و سلمان از لقمان بهتر است. پس وقتی گفته میشود سلمان از ما اهلبیت است، سخن از اعطای یک مقام تشریفاتی نیست؛ بلکه حقیقتی است که بر زبان معصوم (علیه السلام) جاری شده است؛ لذا جناب سلمان به شرافت عظما رسیده و به همین دلیل، خدمت حضرت زهرا (علیها السلام) شرفیاب میشد و بانویی را که اگر نامحرمِ کوری به خدمتشان میآمد، به پشت حجاب میرفتند و خویش را از او میپوشاندند زیارت میکرد. حضرت مصباح هدایت و کشتی نجات؛ مولانا اباعبداللّه الحسین (علیه السلام) درباره ی مادر پاکدامن خویش نقل کرده اند که: شخصی نابینا از حضرت فاطمه (علیها السلام) اجازه خواست تا به حضور ایشان برود، آن حضرت اجازه دادند؛ ولى در طول ملاقات در پس پرده قرار داشتند. پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به ایشان فرمودند: چرا در پس حجاب رفته ای در حالى که او تو را نمى بیند و کور است؟ حضرت فاطمه (علیه السلام) فرمودند: اگر او مرا نمى بیند، من که او را مى بینم، و او بوى مرا استشمام مى کند!. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: شهادت مى دهم که تو پاره ی تن من هستى. حال، این چنین بانویی با ورود سلمان، به پس پرده ی حجاب نرفته؛ بلکه با سلمان رودر رو سخن میگویند. مرحوم سید بن طاووس از سلمان فارسى روایت کند که گفت: ده روز پس از رحلت رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) از منزل خود خارج و با حضرت على (علیه السلام) مواجه شدم. آن حضرت به من فرمودند: اى سلمان! تو بعد از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بر ما جفا کردى. گفتم: حبیب من اى ابو الحسن! درباره شما جفا نشده است؛ بلکه حزن و اندوه شدید من در رحلت رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) مانع زیارت شما شد. حضرت على (علیه السلام) فرمودند: اى سلمان! به منزل فاطمه دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برو؛ زیرا او به تو لطف دارد و مى خواهد از تحفه اى که از بهشت برایش آورده اند به تو بدهد. گفتم: آیا بعد از رحلت رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) براى ایشان از بهشت تحفه اى رسیده است؟ فرمودند: آرى! دیروز تحفه اى از بهشت براى او آورده اند. سلمان مى گوید: من به سرعت به سوى خانه فاطمه (علیها السلام) دویدم؛ و پس از ورود به خانه دیدم که فاطمه (علیها السلام) نشسته و یک قطعه عبا در بر دارند؛ ولى هر گاه آن را روى سر مى کشند پاهایشان بیرون مى ماند، و هر گاه پاهایشان را مى پوشانند سرشان نمایان مى شود. وقتى چشم ایشان به من افتاد آن عبا را به سر کشیده و فرمودند: اى سلمان! تو بعد از رحلت پدرم به ما جفا کردى؟ گفتم: اى دختر رسول خدا! آیا امکان دارد که من بتوانم به شما جفا کنم؟ فاطمه (علیها السلام) فرمودند: پس بنشین و درباره ی آنچه که به تو مى گویم خوب بیاندیش. من دیروز در همین مکان نشسته بودم و درِ خانه بسته بود و درباره ی انقطاع وحى از خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و اینکه فرشتگان دیگر در این خانه رفت و آمد نمى کنند فکر مى کردم که ناگاه درِ خانه باز شد و سه دختر وارد شدند که در نیکویى جمال و خوشبویى مانند آنها را ندیده بودم، وقتى چشمم به آنها افتاد بدون اینکه آنان را بشناسم از جاى برخاستم و گفتم: آیا از اهل مکّه اید یا اهل مدینه هستید؟ گفتند: ما حوریه هایى از بهشت مى باشیم که خداى مهربان براى زیارت شما فرستاده است؛ زیرا ما بهشتیان، اشتیاق دیدار شما را داریم. من به یکى از آنها که فکر مى کردم به لحاظ سنّ بزرگتر است گفتم: نام تو چیست؟ گفت: مقدوده. گفتم: براى چه این نام را بر تو گذارده اند؟ گفت: به این دلیل که من براى مقداد بن اسود کِندى آفریده شده ام. سپس به دومى گفتم: نام تو چیست؟ گفت: نام من ذرّه است. گفتم: براى چه تو را ذرّه نام نهاده اند؟ گفت: زیرا مرا براى ابوذر آفریده اند. به سومى گفتم: نام تو چیست؟ گفت: نام من سَلمَى است. گفتم: چرا تو را به این نام مى خوانند؟ گفت: براى اینکه مرا براى سلمان، دوست رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خلق کرده اند. پس آن سه حوریه، خرمایى به من دادند که مانند آن را ندیده بودم. سلمان گوید: پس حضرت فاطمه (علیها السلام) برخاسته و از آن خرما براى من آورده و فرمودند: امشب با این خرما افطار کن و فردا هسته ی آن را نزد من بیاور. سلمان مى گوید: خرما را گرفتم و از خانه ی آن بانو خارج شدم؛ پس از هر جا که عبور مى کردم مردم سؤال مى کردند: آیا مشک و عنبر به همراه دارى؟ مى گفتم: آرى!. هنگامى که وقت افطار شد با آن خرما افطار کردم؛ ولى هسته اى در میان آن ندیدم. پس، روز بعد نزد دختر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتم و واقعه را برای ایشان بیان نمودم؛ فرمودند: اى سلمان! چنین خرمایى نباید هسته داشته باشد؛ زیرا درخت آن را در بهشت با این دعایى که پدرم به من آموخته و من هر صبح و شام آن را مى خوانم غرس کرده اند. سلمان گفت: به آن بزرگوار عرض کردم: آن دعا را به من بیاموزید. حضرت فاطمه (علیهم السلام) فرمودند: اگر دوست دارى که در دنیا دچار تب نشوى بر خواندن این دعا مداومت کن. مى گویى: بسم اللّه النور، بسم اللّه نور النور، تا آخر. سلمان مى گوید: من این دعا را فراگرفتم و به بیش از هزار نفر از اهالى مدینه و مکّه که دچار تب شده بودند تعلیم دادم و همه آنها به لطف خدا از تب نجات یافتند. واقعاً چگونه میتوان باور کرد که سلمان به خانه ای وارد شود که بانویش به تنهایی در آن نشسته باشد و او آن بانو را در آن حالتی که نقل کرده ببیند و توصیف کند، آن هم، چنان بانویی که خود را از مرد نامحرمِ کور میپوشاند؟ این واقعه توجیهی ندارد مگر آنکه بگوییم او به اهلِ این بیت، محرم بوده و بیگانه نبوده است. جریانی که نقل شد اولین و آخرین باری نبوده که وی اینگونه به خانه ی دردانه ی هستی قدم گذاشته و مشرّف به این لقاء شده؛ بلکه در روایات، امثال این دیدارها باز هم نقل شده است. قطب الدین راوندى از سلمان فارسى روایت میکند که گفت: به درِ خانه ی حضرت صدیقه ی شهیده (علیه السلام) رفته و در زدم. پس صدای حضرت فاطمه (علیها السلام) را شنیدم که میفرمود:
ای فضه به سلمان بگو که داخل شود؛ چرا که او از ما اهلبیت است. پس دیدم که حضرت فاطمه (علیها السلام) در منزل نشسته بودند و با آسیابى که در مقابلشان بود جو آسیاب مى کردند و دسته ی آسیاب، (از جراحت دست ایشان) خون آلود بود، و در این حال، امام حسین (علیه السلام) در گوشه ی اطاق از گرسنگى بى قرارى مى نمودند. من به فاطمه (علیها السلام) عرض کردم: اى دختر رسول خدا! پوست دستانِ شما مجروح شده در صورتى که فضّه، خادمه ی شما، حاضر و بیکار است. آن حضرت فرمودند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به من توصیه کرده اند که کار منزل را با او تقسیم کنم، یک روز به عهده ی من باشد و یک روز به عهده ی فضه، و نوبت کار او دیروز بوده است. سلمان گوید: به حضرت فاطمه (علیها السلام) عرض کردم: من بنده ی آزاد شده ی پدر شما هستم (فرمودند: ای سلمان! تو از ما اهلبیتی. ) گفتم: پس اجازه دهید یا جو را آسیاب کنم و یا اینکه حسین (علیه السلام) را ساکت نمایم. حضرت فاطمه (علیها السلام) فرمودند: من بر آرام کردن حسین (علیه السلام) تواناترم، تو آسیاب کردن جو را عهده دار باش. من مقدارى از جو را آسیاب کرده بودم که اذان و اقامه ی نماز گفته شد، برخاستم و به مسجد رفته، نمازم را با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به جاى آوردم. هنگامى که از نماز فارغ گردیدم آنچه را که دیده بودم براى على (علیه السلام) تعریف کردم؛ پس ایشان گریه کرده و خارج شدند و پس از مدّتى بازگشتند در حالى که میخندیدند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) علّت خنده را از على (علیه السلام) پرسیدند و ایشان گفتند: نزد فاطمه (علیها السلام) رفتم، او را دیدم که بر قفا خوابیده و حسین (علیه السلام) بر روى سینه اش به خواب رفته است و آسیابى که در مقابل ایشان بود به خودى خود، کار مى کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) لبخندى زده و فرمودند: اى على! تو مى دانى که خداوند، فرشتگانِ زیادى در زمین دارد که تا روز قیامت محمّد و آل محمّد را خدمت خواهند کرد. عین این جریان با کمی تفاوت برای جناب اباذر هم اتفاق افتاده است. در خبری دیگر سلیم بن قیس هلالی مى گوید: به ابن عباس در حالى که جابر بن عبداللّه انصارى کنارش بود گفتم: آیا هنگام وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حاضر بودى؟ گفت: آرى! وقتى بیمارى حضرت شدّت یافت، دستور دادند تا از فرزندان عبدالمطلب، همه ی جوانان بالغ و زن و بچه هایى که عقلشان مى رسید جمع شوند. پس به همسران خویش فرمودند: از حضور من برخیزید و مرا با اهل بیتم تنها بگذارید. همه ی آنان به جز عایشه و حفصه برخاستند! حضرت نگاهى به آن دو کرده و فرمودند: مرا با اهل بیتم تنها بگذارید. عایشه در حالى که دست حفصه را گرفته بود برخاست و در حالی که از غضب به خود مى پیچید؛ مى گفت: باشد! تو را با آنان تنها گذاشتیم!. پس سلمان هم برخواست؛ ولی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمودند: بنشین که تو از ما اهلبیتی. آری! درست فهمیدید! بعضی از همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با آنکه مدتی مدید در جوار آن بزرگوار بوده و حتی در بستر، کنار او آرمیده اند؛ از اهلبیت ایشان نبوده اند؛ ولی مردی که از اصفهان به جزیره العرب رفته و عاشق رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شده، از اهلبیت ایشان محسوب میشود. همه ی اینها نیست مگر به واسطه ی معرفت و عمل.
خَیثَمه جعفى گوید: بر حضرت باقر (علیه السلام) وارد شدم؛ پس به من فرمودند: ای خیثمه! سلام ما را به دوستان ما برسان و آنها را از این امر آگاه کن که به الطاف و ثواب هاى خدا نمی رسند مگر به واسطه ی عمل. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند سلمان از ما خانواده است و منظورشان این بود که او از ماست به خاطر معرفت ما و اقرارش به ولایت ما. و حضرت صادق (علیه السلام) فرمودند: سلمان از این رو از جمله علماء شد که او مردیست از ما خانواده و از این جهت او را در ردیف علماء آوردم.
منابع. بحار الانوار. بصائر الدرجات. دلائل الامامه. الخرائج و الجرائح. تفسیر فرات. کتاب سلیم.
جهاد با نفس
حدیث :
- حفص بن غیاث گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: اگر بتوانى (به گونه اى رفتار کنى ) که شناخته نشوى این کار را انجام ده و اگر در نزد خداوند نیکنام باشى بر تو عیبى نیست که در نزد مردم از تو به خوبى یاد نشود - سپس فرمود: پدرم على بن ابى طالب علیه السلام فرمود: خیرى در زندگانى نیست مگر براى دو نفر: یکى کسى که در هر روز خیرى را (بر خیرهاى خود) بیفزاید و دیگرى کسى که به وسیله توبه مرگ خود را اصلاح کند.
حدیث :
- امام صادق علیه السلام فرمود: فریب خورده (حقیقى ) کسى است که درباره ساعت به ساعت عمرش فریب خورده باشد.
حدیث :
- امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: اى پسرم ! کفر بر چهار ستون استوار است : یکى هرزگى و بیراهه رفتن ، دیگرى زیاده روى و دیگرى دودلى و دیگرى پوشیدگى و مبهم بودن کار. و هرزگى خود بر چهار بخش است : بر ستمگرى و روى گردانى (از حق ) و کورى و غفلت و سرکشى . و زیاده روى نیز بر چهار شاخه است : بر کنجکاوى (ناصواب ) و نزاع و درگیرى در راى و انحراف (از حق ) و دشمنى و زیر بار حق نرفتن . دو دلى نیز بر چهار پایه است : بر جدال (گفت و شنود باطل ) و خواهش نفسانى و سرگردانى و خودباختن (گردن نهادن به گمراهى ). و پوشیدگى و ابهام در کار نیز بر چهار بخش است : بر شگفت زده شدن به سبب زینت و آرایش ظاهرى و آراستن نفس چیزى را و باز گرداندن (امور و آراء) به کجى و پوشاندن حق به باطل . و دو رویى بر چهار پایه استوار است : بر خواهش نفسانى و رفق و مدارا (ملایمت نابجا) و نخوت و شهوت و نافرمانى . و ملایمت (نابجا) بر چهار بخش است : بر امید بیهوده و آرزو و آهستگى و سهل انگارى . و نخوت و غرور بر چهار شاخه است : بر خود بزرگ بینى و به خود نازیدن و غیرت (بى جا) و سرسختى نمودن . و طمع نیز بر چهار بخش است : بر شادمانى و خوش خرامیدن و لجاجت و زیاده طلبى .