در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم هایش کاست و چند ثانیه ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلون زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان او را بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون زن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون زن بود، بهمراه مادر براه افتد، این صحنه توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین شان بدون استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقه ای که ویلون زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون زن شد. وقتیکه ویلون زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلون زن همان (Joshua Bell) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده ی یکی از پیچیده ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه و نیم میلیون دلار، است.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط صد دلار بود.
در این داستان واقعی، یک حقیقی نهفته است، این نواختن موسیقی توسط جاشوا بل در ایستگاه مترو، بخشی از پروژۀ تحقیقات اجتماعی بود، که توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت های مردم.
نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نامناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظه ای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ و شگردها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن در این آزمایش میتواند این باشد: اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم، و به آثار یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم، چه چیزهای دیگری را داریم از دست میدهیم؟

او کیست؟ نخستین اثرش را کتاب دو جلدی حاجی در فرنگ (۱۳۴۴ شمسی) است که سفرنامه ای درشرح سفر به مکه و اروپا با قلمی تیز بین و دقیق، همراه با طنز و هزل و سفرنامۀ دیگری با عنوان حاجی دوباره (۱۳۵۶ش) در شرح سفرش به خانۀ خدا نوشته است. بله. جعفر شهری باف، به دلیل فقر و شرایط خانوادگی مجبور شد که در ایام کودکی برای سیر کردن شکم خود و کمک به خانواده به کار و شاگردی در مشاغل مختلف بپردازد و به همین سبب از رفتن به مدرسه و تحصیل رسمی بازماند. کلا و به صورت پراکنده به مدت سه سال به مدرسه رفت و به سبب آزارهای معلم و مدیر مدرسه از مدرسه بدش می آمد و نرفتن به مدرسه را موهبتی میدانست.
او خود می نویسد: هر روز یا لَنگ کاغذ و قلم و مداد و دفتر و کتاب بودم، یا ماهانه ام نرسیده بود که زیر چوب وفلک می افتادم. همیشه پشت دستم باد کرده و پشت ناخن هایم سیاه بود، از بسکه چوب خورده بودم. او درمیان تودۀ مردم اجتماع و بیرون از محیط خانه پرورش یافت. آنچه از خواندن و نوشتن و فرهنگ و معارف آموخت، از مدرسۀ مردم در کوچه و بازار بود. سوادآموزی را از پسر استاد کارش، هنگامی که در یک دکان ریخته گری و ساخت قاشق و چنگال شاگردی میکرد آموخت. همراه با سوهان زدن و رنده کاری، کتاب میخواند و لغات دشوار را می نوشت و در مراجعت از مدرسه معانی آنها را از او می پرسید. با پشتکار و همتی که داشت، نهایتا با پسر استادکارش که کلاس دوازده بود، در دانستن نظم و نثر همپایه شد، به طوری که می توانست مانند او شعر بگوید و بنویسد. بعداً هنگام شاگردی در یک دکان دلاکی (سلمانی، رگ زنی، جراحی، سنّت گری و طبابت) برخی از معارف ادبی و علوم را آموخت و اطلاعات پیشین خود را تکمیل کرد.
او آشکارا میگوید که هرآنچه جسارت و بی ادبی و بد آموزی آموخته، از کار و شاگردی در کارگاه نقاشی بوده، و هرآنچه ادب و کمال و معنا و روحانیت به دست آورده، درکارگاه دلاکی بوده است.
مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش ششم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: زرسالاری آمستردام و اروپای سده هفدهم: حدود نیمی از جمعیت یکصد هزار نفری یهودیان مهاجر شبه جزیره ایبری در اواخر سده پانزدهم و سده شانزدهم میلادی به اروپای مرکزی و شمالی رفتند. با کاهش اهمیت اقتصادی امپراتوری های اسپانیا و پرتغال این روند ادامه یافت و در سده هفدهم بخش مهمی از یهودیان در بنادر جنوبی اروپا و سرزمینهای مرکزی و شرقی قاره اروپا، بویژه لهستان و لیتوانی، مستقر شدند. کل جمعیت یهودیان جهان در سال ۱۶۵۰ حدود ۶۷۵ هزار نفر گزارش شده که از این میان ۲۵۰ هزار نفر در خاورمیانه و شمال آفریقا، ۳۵۰ هزار نفر در شرق اروپا و ۷۵ هزار نفر در مرکز و غرب اروپا میزیستند. در نیمه اول سده شانزدهم، بندر آنتورپ (در بلژیک کنونی)، که در آن زمان به امپراتوری اسپانیا تعلق داشت، به مرکز اصلی تکاپوی یهودیان در جنوب اروپا بدل شد. در این دوران، خاندانهای مهم مارانو بویژه خاندان مندس از این بندر بعنوان پایگاهی برای مبادله تجاری با سرزمینهای اسلامی استفاده میکردند. دو خاندان مهم خیمنس و رودریگز اورا نیز از تجّار مهم آنتورپ در این زمان بودند. در اوایل سده هفدهم، معروفترین صراف آنتورپ، دیهگو تکزیرا بود که سمت کنسولی و سررشتهداری کل حکومت اسپانیا را در این بندر بدست داشت. پس از او، پسرش مانوئل کارگزار مالی کریستینا، ملکه سابق سوئد، در هامبورگ بود. مانوئل تکزیرا از صرافان بزرگ بازار بورس هامبورگ به شمار میرفت و در انتقال آذوقه و تدارکات نظامی از غرب اروپا به دربارهای آلمان و اسکاندیناوی نقش فعال داشت. پس از استقرار دولت پروتستان در هلند، از اواخر سده شانزدهم مهاجرت به آمستردام آغاز شد و بتدریج آنتورپ رو به افول رفت. معهذا، با کشف معادن الماس آفریقای جنوبی در دهه ۱۸۸۰ بار دیگر بندر آنتورپ شکوفا شد و به یکی از مراکز مهم تجارت جهانی الماس بدل گردید. در این دهه، آنتورپ یکی از مهمترین مراکز انتقال تودههای عظیم مهاجرین یهودی روسیه و شرق اروپا به ایالات متحده آمریکا بود. پیشینه استقرار مارانوها در آمستردام به سال ۱۶۰۲م.، و به روایتی ۱۵۹۱م.، باز میگردد. در سال ۱۶۱۰ از شانزده تاجر واردکننده ادویه مستقر در بندر آمستردام یازده نفرشان یهودی پرتغالی بودند. مارانوها پس از استقرار در هلند، همرنگ جماعت شدند و بطور عمده به مذهب پروتستان گرویدند. آنچه درباره معجزه پروتستانتیسم در پیدایش سرمایهداری جدید عنوان میشود، درواقع ناظر به تکاپوی این یهودیان مخفی است. راز قساوت نمونهوار استعمارگران هلندی و کینه عجیب و مثالزدنی آنان علیه مسلمانان را نیز باید در همین پدیده جست. مارانوها در هلند یک سازمان منسجم و پنهان را بنیان نهادند و با یهودیان/ مارانو های سایر کشورها، بویژه با عثمانی، رابطه همبسته داشتند. دایرة المعارف یهود مینویسد: به یمن مارانوها، در سده هفدهم آمستردام به یکی از بزرگترین مراکز یهودی جهان بدل شد. مهاجرت یهودیان/ مارانوها به هلند دقیقاً با آغاز اقتصاد مستعمراتی این سرزمین و تأسیس کمپانی هند شرقی هلند در پیوند است تا بدانجا که در سده هفدهم هلند را به مرکز اصلی شبکه جهانی الیگارشی یهودی بدل ساخت. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم مینویسند: مارانوهای مستقر در هلند به شکل فزایندهای در فعالیتهای اقتصادی و مهاجرت هایی که ناشی از اکتشافات جغرافیایی بود شرکت جستند. آنها همچنین، با حمایت برادران یهودیشان در آلمان، لهستان، لیتوانی و عثمانی پیوندهای خود را با این کشورها برقرار کردند. در سال ۱۶۲۴ کمپانی هند غربی هلند برای اشغال برزیل و قاره آمریکا تأسیس شد که یهودیان در آن سهم مهمی داشتند. از این زمان اهمیت یهودیان، بویژه در زمینه انتقال سیورسات و اجاره دادن نیروهای نظامی، افزایش یافت و آنان در بورس سهام کمپانی هند شرقی هلند نیز نقش مهمی را بدست گرفتند. آنان در نیمه دوم سده هفدهم بخش عمده تجارت شکر، تنباکو، ابریشم و الماس هلند را بدست داشتند و سهامداران اصلی کمپانی هند شرقی هلند بودند. در پایان سده هفدهم، بطور رسمی یک چهارم کل سهام کمپانی هند شرقی هلند به یهودیان تعلق داشت. باید توجه نمود که این سهام یهودیانی است که بنام یهودی شناخته میشدند. مارانوها، که بخش عمده یهودیان هلند را تشکیل میدادند، رسماً مسیحی به شمار میرفتند و از میزان سهام آنان اطلاعی در دست نیست. بهرروی، حتی اگر کل سهام یهودیان همین مقدار نیز ارزیابی شود، برای سنجش میزان سلطه آنان بر کمپانی هند شرقی هلند کافی است. روشن است که یهودیان بدلیل اتحاد و انسجام و ساختار سیاسی خود قدرت بیرقیب هیئت مدیره کمپانی بودند. در آستانه سده هیجدهم یهودیان حدود ۸۰ درصد کل واردات الماس کمپانی هند شرقی هلند را خریداری میکردند. بدینسان، یک الیگارشی بسیار ثروتمند یهودی و مارانو در هلند شکل گرفت که زمام مهمترین قدرت اقتصادی/ مستعمراتی اروپای سده هفدهم را بدست داشت. آنان پیمانکاران اصلی ارتش هلند و ارتشهای محلی بودند و وامهای کلان به دربار، حکمرانان و اشراف منطقه پرداخت میکردند. جوزف مدینا و پسرانش، آنتونیو آلوارز ماکادو اسحاق لوپز سواسو (بارون آنتونیو آورناس دوگراس)، دیوید بوئنو مسکوئیتا و اعضای خاندانهای پریرا و پینتو از اعضای این الیگارشیاند. این الیگارشی یهودی بطور عمده در شهرهای آمستردام و هاگ، که در نزدیکی مقر دربار هلند قرار داشت، مستقر بود. در زمان خروج شابتای زوی (۱۶۶۶)، آبراهام پریرا ثروتمندترین یهودی آمستردام به شمار میرفت. در نیمه سده هفدهم، اسپانیا و پرتغال اهمیت خود را از دست داده و اکنون مرکز اصلی الیگارشی یهودی در هلند مستقر بود. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم شبکه جهانی یهودیان در این زمان و نقش محوری الیگارشی زرسالار مستقر در هلند را چنین بیان داشتهاند: این جوامع جدید غربی از نظر اقتصادی و اجتماعی با موفقیت مواجه شدند و در هر دو منطقه این یهودیان، که بار دیگر انسجام خود را باز یافته بودند، نقش مهمی در سرمایهداری در حال توسعه این عصر ایفا کردند. یهودیان ایتالیا نیز جایگاه خود را در این شبکه بازرگانی و اجتماعی باز یافتند که از مرکز، در هلند، از طریق آلمان به لهستان و لیتوانی و از آنجا به امپراتوری عثمانی ممتد بود. و از عثمانی، از راه دیگر- که بخشی از آن زمینی و بخش دیگر دریایی بود، از طریق ایتالیا به مراکز موفق یهودیان در هلند، شمال غربی آلمان و انگلستان پیوند میخورد. در سده هفدهم، یهودیان از طریق شمال غربی اروپا در قاره آمریکا و جزایر هند غربی استقرار یافتند. به نوشته دایرة المعارف یهود، مارانوها تقریباً در تمامی نقاطی که مستقر میشدند به سرعت نقش درجه اول را در تجارت داخلی و خارجی و در امور مالی و بانکی به دست میگرفتند. آنها به تمامی عرصههای سودآور اقتصادی فعالانه وارد شدند. تجارت مرجان، شکر، تنباکو و سنگهای قیمتی در انحصار آنها بود. از همین زمان در صنایع نظامی و کشتیسازی نقش مهمی به دست داشتند؛ نقشی که تا پایان سده بیستم تداوم یافته است. آنان در ماجرای رقابتهای سخت و خونین قدرتهای اروپایی به سرمایهگذاری در هر دو جبهه دست میزدند. برای نمونه، در حالیکه یهودیان نقش مهمی در تصرف برزیل بوسیله هلند داشتند، در کمپانی که پرتغالیها برای اخراج هلندیها از برزیل تأسیس کردند نیز به سرمایهگذاری پرداختند. در سده هفدهم، بندر آلمانی هامبورگ نیز به یکی از مراکز اصلی مهاجرت یهودیان/ مارانوها بدل شد. در سال ۱۶۰۱ تعدادی از مارانوهای پرتغال اموال خود را فروختند و بطور کامل به هامبورگ و سایر بنادر آلمان، و نیز به دانمارک و سایر کشورهای شمال غربی اروپا، مهاجرت کردند. آنها ارتباطات خود را با پرتغال حفظ کردند و به پیوندهای خود با خاندانهای اشرافی مسیحی این کشور میبالیدند، ولی از سوی دیگر مخفیانه بعنوان جوامع یهودی زندگی میکردند، در برخی موارد، کارگزاران دربار پرتغال درواقع روسای جوامع مخفی یهودی بودند. در سال ۱۶۱۹ در بندر هامبورگ ۳۰ صرافی یهودی مستقر بود که تعداد آن در سال ۱۶۲۳ به ۴۶ عدد رسید. در سال ۱۶۴۶ تقریبا یکصد خانوار یهودی در هامبورگ به تجارت آلمان با شبه جزیره ایبری اشتغال داشتند و بخش مهمی از تجارت آلمان، تجارت به اصطلاح کالاهای مستعمراتی، در دست آنها بود. آنها با برادران خود در آمستردام در ارتباط دائم بودند. تاریخ یهود توضیح نمیدهد که این کالاهای مستعمراتی چیست. ولی میدانیم که این عنوان، علاوه بر کالاهای پلانتها، چون شکر و تنباکو، بویژه شامل تجارت برده نیز میشد. دائرةالمعارف یهود مینویسد هامبورگ به یکی از ثروتمندترین و مولدترین کانونهای مارانونشین بدل شد. یکی دیگر از مراکز مهاجرت مارانوهای اسپانیا و پرتغال، بنادر ایتالیا بود که از زمان شکوفایی تجارت یهودی با شرق در سده سوم هجری/ نهم میلادی یکی از کانون مهم تجاری و مالی یهودیان به شمار میرفت. در دوران رنسانس در بنادر ایتالیا یهودیان بسیار ثروتمندی مستقر بودند که با الیگارشی تجاری این منطقه، به ویژه خاندان مدیچی پیوند نزدیک داشتند. جمعیت یهودیان ایتالیا در سال ۱۳۰۰ میلادی ۵۰ هزار نفر تخمین زده میشود و در سال ۱۴۹۰ حدود ۱۲۰ هزار نفر. در سده شانزدهم، حضور یهودیان در ایتالیا اوج گرفت و در میان تجار بزرگ فلورانس، که تجارت با اسپانیا و مستعمرات آن را در مقیاسی گسترده بدست داشتند، مارانوها حضور فعال یافتند. آنها در ونیز نیز به کانونی متنفذ بدل شدند. چنانکه گفتیم، دن اسحاق آبرابانل، رهبر یهودیان مهاجر، ابتدا در ناپل و سپس در ونیز مستقر شد. بنادر بوردو و نیس فرانسه نیز از مراکز مهاجرت مارانوها بود. مهاجرت مارانوها به فرانسه کاتولیک از اوایل سده هفدهم آغاز شد و آنان در این کشور به نوکیشان یا تجار پرتغالی شهرت یافتند. به نوشته دایرة المعارف یهود یهودیت آنها یک راز آشکار بود. مارانوهای بندر بوردو، که از حمایت دربار فرانسه برخوردار بودند، نقش مهمی در تکاپوهای مستعمراتی این کشور بدست گرفتند. معروفترین آنان خاندان گرادیس است. دیوید گرادیس (۱۶۶۵ تا ۱۷۵۱) در سال ۱۶۹۶ موسسه خود را در بوردو گشود و تجارت گستردهای را با انگلستان، کانادا و متصرفات فرانسه در جزایر هند غربی آغاز کرد. او دو مرکز مهم تجاری در جزایر سانتا دومینگو و مارتینیک دایر کرد، معهذا مهمترین بخش تجارت این خانواده با کانادا بود. پس از او برادر زادهاش، آبراهام گرادیس (۱۶۹۹ تا ۱۷۸۰) ریاست موسسه را به دست گرفت و آن را گسترش داد. وی در سال ۱۷۴۴ بعنوان سررشتهدار دربار لویی پانزدهم (۱۷۱۵ تا ۱۷۷۴) منصوب شد. در سال ۱۷۶۳ یکی از دوستان گرادیس وزیر دریاداری شد و کل تجارت مستملکات هند غربی را در انحصار او قرار داد. گرادیس با کشتیهای خود باروت، پوشاک و برده میبرد و شکر میآورد؛ و درواقع انحصار واردات شکر فرانسه در دست این خانواده قرار داشت. خاندان گرادیس در استقرار سلطه فرانسه بر کانادا نقش مهمی ایفا نمود و در دوران جنگ فرانسه و انگلیس، در نیمه سده هیجدهم، ارتشهای خصوصی مورد نیاز فرانسویها را تأمین میکرد. در انقلاب ۱۷۸۹ یکی از اعضای این خاندان، که او نیز دیوید گرادیس نام داشت، نماینده شهر بوردو در شورای دولتی فرانسه شد. بدینسان، یهودیان مهاجر در دربار لویی شانزدهم (۱۷۷۴ تا ۱۷۹۲) جایگاهی مهم یافتند. برخی وزرای فرانسه، چون تورگو با یهودیان/ مارانوها رابطه نزدیک داشتند. در این دوران، یک یهودی مهاجر دیگر بنام هرتس سرفبر (۱۷۲۶ تا ۱۷۹۴) نیز در زمره پیمانکاران اصلی نظامی دربار فرانسه جای گرفت. او فردی بسیار ثروتمند و متنفذ بود و در سال ۱۷۷۵ به پاس خدماتش به دربار فرانسه به شهروندی این کشور پذیرفته شد. با وقوع انقلاب فرانسه و آغاز عصر ترور، سرفبر به دلیل پیوند با دربار لویی شانزدهم دستگیر شد؛ ولی در زمانی که تیغه گیوتین بسیاری بیگناهان را به کام مرگ میکشید او تنها یک سال در زندان ماند و سپس آزاد شد. علاوه بر بنادر تجاری جنوب اروپا، یکی از مراکز اصلی مهاجرت یهودیان در سده شانزدهم و بویژه در نیمه اول سده هفدهم شرق اروپا (لهستان و لیتوانی) است. پیش از آن، از سده دهم میلادی، یهودیان در شرق اروپا مستقر بودند ولی شمار آنان بسیار اندک بود. تنها در سده هفدهم است که این منطقه به کانون انبوه یهودیان بدل شد. این مهاجرت نیز کاملا سنجیده بود و جایگاهی مهم و ضرور در تکمیل حلقههای شبکه جهانی زرسالاری یهودی داشت. در این زمان در شرق اروپا یک نظام اشرافی- زمینداری گسترده مستقر بود و این سرزمین پهناور و حاصلخیز در تملک خاندانهای مقتدر اشراف لهستانی بود که هر یک در املاک خویش شاهی مطلقالعنان به شمار میرفتند. یهودیان پس از استقرار در منطقه، رابطهای نزدیک و عمیق با آنان برقرار کردند. اشراف لهستانی، که درگیر نظامیگری و گذران پرتجمل و مسرفانه خود بودند، یهودیان را موهبتی یافتند که میتوانست ایشان را از زحمت اداره املاک پهناور، و نیز کاهلی و بیکفایتی مباشرین محلی، رهایی بخشد. بدینسان، بتدریج آنان املاک خود را بعنوان اجاره به یهودیان واگذاردند و الیگارشی یهودی شرق اروپا در نقش مستأجرین و مباشرین به فرمانروای تودههای وسیع روستایی لهستان بدل شدند. دامنه اقتدار و نفوذ یهودیان تا بدانجا رسید که مباشرین سنتی بومی و مخالفین یهودیان سخت گلایه میکردند که هر اشراف زاده لهستانی دارای یک یهودی است که راهنما و مشاور او در امور مِلکداری و مالی است. در سال ۱۶۴۸ الیگارشی یهودی لهستان ثروتی فوقالعاده اندوخته بود. یهودیان لهستان با دستاندازی بر اراضی کشاورزی شرق اروپا، که انبار آذوقه سراسر قاره اروپا به شمار میرفت، صادرات تولیدات کشاورزی را به انحصار خود درآوردند. این عامل آنان را به کلیددار این انبار بزرگ بدل ساخت و نقشی محوری در تأمین آذوقه و سیورسات ارتشهای حکمرانان جنوب و غرب اروپا به ایشان واگذارد. الیگارشی یهودی مستقر در آلمان با اتکاء بر پشتوانه یهودیان لهستان بود که توانست در سده هفدهم میلادی طبقه جدید و مقتدری از پیمانکاران نظامی و کارگزاران حکمرانان محلی را بنا نهد که یهودیان درباری نام گرفت. این ارتشها نقشی مهم در توسعهطلبی ماوراء بحار اروپاییان در قاره آمریکا به دست داشت. در سده هیجدهم هنوز الیگارشی یهودی جایگاهی مهم بعنوان مباشر املاک مزروعی در لهستان بدست داشت. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم تعداد مباشرین یهودی در لهستان این دوران را بسیار زیاد ذکر میکنند. در حوالی نیمه سده هیجدهم حدود ۳۰ درصد یهودیان لهستان در املاک مزروعی سکونت داشتند و عموماً مباشر اشراف زمیندار بودند. دامنه سلطه الیگارشی یهودی تنها به اجارهداری و مباشری املاک اشراف لهستان محدود نبود. آنان به حرفههای سنتی خویش نیز اشتغال داشتند: صرافی و رباخواری مهمترین عرصه تکاپوی مالی الیگارشی یهودی در شرق اروپا بود. آنان از بدو استقرار، اعطای وام به سکنه بومی و مردم عادی را آغاز کردند و بتدریج به بانک شرق اروپا بدل شدند. یهودیان نه تنها به مردم عادی، بلکه به شاهان و اشراف مقتدر و دولتهای محلی نیز وامهای کلان میدادند. از رباخواران بزرگ لهستان باید به لیوکو جوردانیس و پسرش کنعان اشاره کرد که در شهر کراکو (جنوب غربی ورشو) اقامت داشتند. در عرصه تجارت خارجی نیز الیگارشی یهودی لهستان نقش اصلی را بدست گرفت. یهودیان شرق اروپا حلقهای بودند که شبکه جهانی تجارت یهودی را کامل میکردند. در سده هیجدهم بخش مهمی از تجارت خارجی با آلمان در انحصار یهودیان بود. یکی از نخستین منابع درآمد یهودیان تجارت نمک بود. یهودیان از آغاز بر معادن غنی نمک منطقه چنگ انداختند و آن را به یکی از منابع سرشار درآمد خود بدل ساختند. پیمانکاری نظامی (و اطلاعاتی) یکی دیگر از حرفههای سنتی الیگارشی یهودی از زمان همدستی ایشان با حکمرانان مسیحی اسپانیا و پرتغال بود. این کارکرد در شرق اروپا نیز تداوم یافت. زرسالاران یهودی علاوه بر تأمین سیورسات ارتشهای محلی کارگاههای تولید باروت نیز داشتند و فروش باروت و تجهیزات نظامی به اشراف محلی یکی از مشاغل تخصصی یهودیان به شمار میرفت. عرصه مهم دیگر تکاپوی یهودیان در شرق اروپا، تولید و تجارت مشروبات الکلی بود. این حرفه در روسیه و شرق اروپا بعنوان یک حرفه تخصصی یهودی شناخته میشد. برای دورانی طولانی انحصار تولید و تجارت و فروش این کالا، و نیز ایجاد و اداره شبکه وسیعی از میخانهها، در انحصار آنان بود. ستمگری هولناک الیگارشی یهودی بر تودههای فرودست مردم شرق اروپا، از سده شانزدهم تا سده نوزدهم، پدیدهای پنهان نیست. ادبیات غنی سده نوزدهم روسیه سرشار از داستانهای ستمگری زرسالاران یهودی در شرق اروپاست. تنها در پرتو تبلیغات مستمر و عظیم دهههای پس از جنگ دوم جهانی تا به امروز است که این خاطرات بتدریج فراموش میشود و افسانه مظلومیت قوم یهود جایگزین آن میگردد. داستان انگیزیسیون اسپانیا در شرق اروپا نیز تکرار میشود. ستمگران، زرسالاران یهودی بودند ولی در تاریخ نام آنان بعنوان قربانیان به ثبت میرسد و بدینسان بر اسطوره مظلومیت قوم یهود برگی دیگر افزوده میشود. زرسالاری یهودی این ستمگری نمیتوانست بیپژواک باشد. استثمار بیرحمانه روستاییان از سوی رباخواران و مباشرین و مستاجران و پیمانکاران یهودی اشرافیت لهستان، در سالهای ۱۶۴۸ تا ۱۶۴۹ شورشهای گسترده دهقانی و بویژه قیام قزاقها به رهبری بوگدان خملنیتسکی (۱۵۹۵ تا ۱۶۵۷) را سبب شد. در جریان قیام خملنیتسکی تودههای دهقانان عاصی و عوام روحیهای به شدت ضد یهودی از خود نشان دادند. نگرش امروزین مردم اوکرایین و یهودیان به خملنیتسکی دو نگرش کاملا متضاد است. اوکرایینیها او را قهرمان ملی و ناجی میهن خود از یوغ اشرافیت لهستان میدانند و سخت گرامی میشمرند. به عکس، منابع یهودی از خملنیتسکی بعنوان یکی از شریرترین سرکوبگران قوم یهود در تمامی اعصار یاد میکنند و بر او نام خمل پلید نهادهاند. در تاریخنگاری یهود داستانهای مفصلی از فجایعی که در جریان این قیام علیه یهودیان رخ داد عنوان میشود. بیشک در این روایتها افسانه و اغراق کم نیست. هرچند پس از قیام خملنیتسکی تعدادی از یهودیان ثروتمند لهستان و لیتوانی به مراکز تجاری جنوب اروپا، بویژه بنادر آلمان و ایتالیا و هلند، مهاجرت کردند؛ ولی حضور الیگارشی یهودی در منطقه تداوم یافت. بهرهکشی بیرحمانه و ستمگری با قساوتی بیشتر، و اینبار انتقامجویانه، دنبال شد و بار دیگر از سال ۱۷۲۰ انفجار دهقانان را، بویژه در بخش شرقی لهستان و سرزمین اوکرایین، پدید ساخت. این ماجرا جنبش هایداماک نام دارد. هایداماکها دهقانانی بودند که از املاک اربابان لهستانی میگریختند و در جنگلها و کوهستانها پناه میگرفتند. تودههای فقیر و عاصی شهری نیز بزودی به دهقانان شورشی پیوستند. آنان، که خود را ادامهدهنده راه خملنیتسکی میدانستند، به شکل گروههای مسلح املاک و قلعههای اشراف لهستانی و مباشرین یهودی ایشان را مورد حمله قرار میدادند و کاروانهای تجار یهودی را غارت میکردند. این جنبش چنان اوج گرفت که در سالهای ۱۷۳۴، ۱۷۵۰ و ۱۷۶۸ دهقانان حتی برخی شهرهای کوچک را نیز به اشغال خود درآوردند. قیام هایداماکها سرانجام بوسیله ارتش لهستان، به فرماندهی برانیسکی و به کمک نیروهای نظامی روسیه بیرحمانه سرکوب شد. از آن پس، در منابع یهودی برانیسکی بعنوان ناجی قوم یهود مورد ستایش فراوان قرار گرفته است. قیام هایداماکها یکی از مهمترین اسطورههای ملی مردم اوکرایین است و ادبای بزرگی چون تاراس شفچنکو در آثار خود خاطره آن را گرامی داشتهاند. به سان دوران زیست در بغداد و اندلس، و به سان جوامع یهودی سایر نقاط جهان، یهودیان مستقر در شرق اروپا نیز دارای سازمان درونی خود بودند که بوسیله الیگارشی زرسالار یهودی اداره میشد. کانون تجمع این الیگارشی کاهال نام داشت و سازمانی پنهان و دارای اقتدار فراوان سیاسی و قضایی بود. حکمرانان لهستان نیز، بدلیل همپیوندی با الیگارشی یهودی، از گسترش اقتدار این ساختار متمرکز و بسته حمایت میکردند. برای نمونه، در سال ۱۵۵۱م. زیگیسموند دوم شاه لهستان، با صدور فرمانی اعلام کرد که هر یهودی که در برابر اوامر حاخام، قاضی یا سایر بزرگان یهودی مقاومت کند گردن زده میشود. نهادهای مرکزی اداره این شبکه گسترده، کاهال های مستقر در شهرهای بزرگ بود. در سدههای شانزدهم تا هیجدهم مهمترین کاهال یهودیان شرق اروپا در شهر کراکو استقرار داشت. آنان با یهودیان آمستردام، فرانکفورت و لایپزیگ پیوندهای مستحکم داشتند. در سده شانزدهم لهستان و لیتوانی پناهگاه اصلی پروتستانها بود و این فضای مناسبی برای اشاعه یهودیت مالی در میان آنان فراهم ساخت. درواقع، پروتستانهای هلندی و انگلیسی نخستین درسهای مالی خود را در مکتب لیتوانی و لهستان و از زرسالاران یهودی آموختند. این پیوند در سدههای هفدهم و هیجدهم نقش مهمی در استقرار یهودیان در هلند و انگلستان داشت. در سده شانزدهم و همپای موج تهاجم ماوراء بحار توجه یهودیان به انگلستان جلب شد. موجی که با سفرهای کریستف کلمب و واسکو داگاما بوسیله زرسالاران یهودی در اسپانیا و پرتغال انگیخته شد دربار انگلستان را نیز به شدت متأثر ساخت. چنانکه دیدیم، هنری هفتم، پادشاه انگلیس (۱۴۸۵ تا ۱۵۰۹)، در رقابت با حکمرانان اسپانیا و پرتغال کلمب خود را یافت و یک ماجراجوی مجهول الهویه ایتالیایی دیگر به نام جیووانی کابوتو ( جان کابوت ) را به خدمت گرفت. در عصر الیزابت (۱۵۵۸ تا ۱۶۰۳)، که به یهودیان علاقه وافر داشت، مهاجرت انفرادی یهودیان/ مارانوها به انگلیس آغاز شد و در طول سده هفدهم و با تبدیل بنادر انگلیس به مراکز مهم ماجراجویان دریایی و تجار ماوراء بحار، مارانوها و یهودیان در این میان جایگاهی برجسته یافتند. مارانوها در لندن و بریستول مستقر شدند و بعنوان مسیحی از تمامی مزایای اجتماعی که طبق قوانین و سنن انگلیس برای سکنه بومی وجود داشت برخوردار بودند. بخش عمده مهاجرین یهودی به انگلستان در سدههای شانزدهم و هفدهم را یهودیان مخفی تشکیل میدادند زیرا در سال ۱۷۳۰ تعداد کل یهودیان مقیم انگلیس، یهودیانی که رسماً بعنوان یهودی شناخته میشدند، تنها ۶۰۰۰ نفر گزارش شده است. ورنر سومبارت مینویسد از مدتها پیش از دوران کرومول، مارانوهای ثروتمند اسپانیایی و پرتغالی از طریق آمستردام به انگلیس مهاجرت کردند. در سال ۱۶۴۳ کانون اصلی تجمع آنها خانه آنتونیو سواسو سفیر پرتغال در لندن، بود که خود مارانو بود. این سفیر دربار پرتغال در لندن، که سومبارت خانه او را کانون تجمع سران جامعه یهودیان مخفی انگلیس میداند، همان اسحاق لوپز تاجر بزرگ یهودی هلند، است. آنتونیو (اسحاق) لوپز سواسو در شهر هاگ (لاهه) هلند سکونت داشت و یکی از ثروتمندترین تجار هلند و از سهامداران اصلی کمپانی هند غربی به شمار میرفت. در سال ۱۶۷۴ سرمایه او در این کمپانی ۱۰۷۶۷۷ گولدن گزارش شده است. وی با دربارهای اسپانیا و پرتغال رابطه نزدیک داشت و از دیپلماتهای مهم این دو کشور به شمار میرفت. کارل دوم، پادشاه اسپانیا (۱۶۶۵ تا ۱۷۰۰)، به پاس خدماتش به وی مِلکی در باربانت اعطا کرد بهمراه عنوان اشرافی بارون آورناس دوگراس. پسر او به نام یهودی آبراهام اسرائیل سواسو و به نام مسیحی فرانسیسکو لوپز (بارون آورناس دوگراس دوم)، بهمراه مانوئل تکزیرا صرّاف بزرگ هامبورگ، اداره امور مالی ملکه کریستینای سوئد را بدست داشت. او با دختر مانوئل ازدواج کرد و پسرش، به نام آنتونیو (اسحاق) لوپز در سال ۱۷۱۴ دختر موسس داکوستا را به زنی گرفت. پسر دیگر او، به نام آلوارو (یاکوب اسرائیل) لوپز در سال ۱۷۳۵ عضو انجمن سلطنتی انگلیس شد. نواده آنتونیو لوپز اول، که او نیز آنتونیو لوپز (۱۷۷۶ تا ۱۸۵۷) نام داشت، در آمستردام به دنیا آمد؛ نام خانوادگی مادری دیاز فونسکا را برگزید، به مسیحیت گروید و در زمان جنگهای ناپلئونی به صفوف ارتش انگلیس پیوست. از رهبران جامعه یهودیان مخفی انگلیس در سده هفدهم باید به اعضای سه خاندان مهم کارواخال، مندس و داکوستا اشاره کرد. کارواخال از خاندانهای مهم مارانوی اسپانیا و پرتغال است. لوئی کارواخال (۱۵۳۹ تا ۱۵۹۱) حکمران جزایر کیپ ورد بود. او در سال ۱۵۶۸ در رأس ناوگان دریایی اسپانیا به اسپانیای جدید (مکزیک) رفت و در مسیر خود با ناوگان سِر جان هاوکینز انگلیسی نیز درگیر شد. کارواخال در سال ۱۵۷۹ حکمران مستملکات اسپانیا در آمریکای جنوبی به نام لئون جدید شد که حدود یک پنجم سرزمین کنونی مکزیک را در بر میگرفت. در حوالی سال ۱۶۳۰ یکی از اعضای این خاندان به نام آنتونیو فرناندز (آبراهام اسرائیل) کارواخال (۱۵۹۰ تا ۱۶۵۹) به انگلستان مهاجرت کرد و در رأس جامعه یهودیان مخفی این کشور قرار گرفت. آنتونیو کارواخال با کشتیهای متعدد خود به تجارت گسترده با هند شرقی و هند غربی دست زد و بزودی یکی از بزرگترین تجار انگلیس شد. گفته میشود وی سالیانه حدود یکصد هزار پوند نقره به انگلستان وارد میکرد. در زمان جنگ داخلی انگلیس، کارواخال یکی از پنج تاجر بزرگ لندن بود که اولیور کرومول قرارداد تأمین غلّه مورد نیاز ارتش خود را با آنان منعقد کرد. به علاوه، وی یک شبکه خصوصی جاسوسی به سود کرومول تأسیس کرد که خود در رأس آن قرار داشت. دایرة المعارف یهود مینویسد: ارتباطات خارجی کارواخال او را قادر ساخت تا یک سازمان اطلاعات خارجی برای کرومول ایجاد کند. ردپای خاندان مندس را پس از اسپانیا و پرتغال و عثمانی و آنتورپ از سده هفدهم در لندن نیز مییابیم. فرناندو مندس (متوفی ۱۷۲۴) پزشک مخصوص کاترین براگانزایی، همسر پرتغالی چارلز دوم پادشاه انگلیس، بود. کاترین همان عروس خانمی است که بنادر بمبئی هند و تانگیر مراکش بعنوان جهیزیهاش به خاندان سلطنتی انگلیس واگذار شد. نوه فرناندو، بنام موسس مندس (متوفی ۱۷۵۸)، از ثروتمندان درجه اول لندن بود. او مسیحی شد، با یک خاندان اشرافی انگلیس وصلت کرد و اعقاب او نام خانوادگی مادری، به نام هد، را برگزیدند. نوه موسس مندس، به نام سِر فرانسیس بوند هد (۱۷۹۳ تا ۱۸۷۵) سالها حکمران کانادای علیا بود. خاندان لرد هد امروزه نیز از خاندانهای مهم اشرافی انگلیس به شمار میرود. در سده شانزدهم شاخههایی از خاندان مندس در مراکش و الجزایر نیز مستقر شدند. در اواخر سده هفدهم و اوایل سده هیجدهم، گیدئون مندس، زرسالار آمستردام، کنسول هلند در مراکش بود. اعقاب او تا اواسط سده بیستم در بندر آغادیر مراکش اقامت داشتند. امروزه اعضای خاندان مندس را از جمله در ایالات متحده آمریکا، فرانسه و انگلیس میتوان یافت. در نیویورک آنان خاندانی متنفذ به شمار میروند و در زمره الیگارشی یهودیان آمریکا جای دارند. یکی از آنان، به نام هنری پریرا مندس، (۱۸۵۲ تا ۱۹۳۷) حاخام یهودیان سفاردی منچستر بود و سپس در نیویورک اقامت گزید. او از رهبران اصلی یهودیان آمریکا در نیمه اول سده بیستم بود و یکی از بنیانگذاران فدراسیون صهیونیستهای آمریکا. پیر مندس فرانس (۱۹۰۷ تا ۱۹۸۲)، سیاستمدار نامدار یهودی فرانسه و نخستوزیر این کشور در سالهای ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۵ از این خاندان است. آلوارو (یاکوب) داکوستا (متوفی ۱۶۸۰) نیز از مارانوهای پرتغال بود که به لندن مهاجرت کرد. داکوستا در زمان تبعید چارلز دوم (۱۶۵۰ تا ۱۶۶۰) از طریق پرداخت وام امور مالی او را اداره میکرد. نوه یاکوب داکوستا، به نام موسس (آنتونی) داکوستا (متوفی ۱۷۴۷) از ثروتمندترین تجار لندن بود تا بدانجا که در برخی منابع، چون کتاب سومبارت، به غلط رئیس بانک انگلستان نام گرفته است. موسس داکوستا در سال ۱۷۲۹ یکی از سرمایهگذاران و گردانندگان اصلی تهاجم انگلیس به جئورجیای آمریکا بود. او در سال ۱۷۳۶ عضو انجمن سلطنتی شد. همسر موسس داکوستا دختر فرناندو مندس پزشک بود. پسر او، به نام آبراهام (جان) داکوستا، یکی از سه تاجر لندنی بود که در سال ۱۷۱۰ مبلغ ۳۰۰ هزار پوند استرلینگ برای تأمین مخارج جنگ انگلیس در فلاندرز به این دولت وام دادند. در سده هفدهم، یکی از اعقاب آبراهام سنئور، حاخام کاستیل در عصر ایزابل، را نیز در لندن مییابیم و در زمره نزدیکان چارلز دوم. سِر اگوستین چاکن کورونل (۱۶۰۰ تا ۱۶۶۵) ابتدا در فرانسه بود و سپس به انگلستان رفت و کارگزار مالی چارلز دوم، شاه تبعیدی انگلیس، شد. پس از اعاده سلطنت، او نماینده دربار پرتغال در لندن بود و همو بود که مقدمات ازدواج چارلز را با کاترین براگانزایی فراهم ساخت و به پاس آن شوالیه شد. آخرین اطلاع ما از این خاندان در سده نوزدهم است. در این زمان، ناتان کورونل (۱۸۱۰ تا ۱۸۹۰) از حاخامهای سرشناس یهودی بود و به تجارت نسخ خطی قدیمی در دربارهای اروپا اشتغال داشت. با وجود چنین پیوندهایی در انگلستان، کاملا طبیعی است که در دوران حکومت اولیور کرومول (۱۶۵۳ تا ۱۶۵۸ تکاپوی الیگارشی یهودی آمستردام برای کسب مجوز مهاجرت دسته جمعی و انبوه یهودیان به جزیره انگلیس آغاز شود. فقدان این مجوز تا این زمان کاملا طبیعی است و بههیچروی دلیل یهودستیزی انگلیسیها نیست. یهودیان مردمی بیگانه بودند و روشن است که هیچ دولتی، در شرایط عادی، اجازه مهاجرت جمعی و انبوه اقوام بیگانه را به سرزمین خود ندهد. اگر یهودیان به صورت انبوه به سرزمینهای شمال آفریقا و عثمانی راه یافتند تنها به دلیل آمیختن موج مهاجرت ایشان با مهاجرت مسلمانان اسپانیا و پرتغال بود و اگر در هلند مستقر شدند به دلیل جنگهای خونین اشرافیت هلند، به رهبری خاندان اورانژ، با اسپانیا و آشفتگی وضع این سرزمین بود. بهمریزی ساختار سیاسی جامعه انگلیس فرصتی مناسب برای کسب این مجوز بود. لذا، حاخام مناسه بن اسرائیل، از رهبران یهودیان آمستردام، تکاپوی خود را آغاز کرد.
حدیث :
یونس بن ظبیان گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: همانا خداوند عزوجل میفرماید: واى بر کسانى که مردم را بوسیله دین میفریبند و واى بر کسانى که مردم را به عدل و عدالت فرمان میدهند میکشند و واى بر کسانى که مومن در میان آنان با حالت تقیه زندگی میکند. آیا بخاطر صبر و مدارایم فریفته میشوند، بر من دلیرى میکنند؟ پس بخودم سوگند که براى آنان فتنه اى را مقدر میکنم که آن فتنه فرد بردبار را هم سرگشته و حیران میکند.
یادم میاد بچه که بودم،
بعضی وقت ها یواشکی بابامو نگاه میکردم که زمان زیادی رو با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود که روی فرش ریخته شده بود.
من حسابی از این کارش تعجب میکردم، خب چه کاریه؟ ما که هم جارو داریم، هم جارو برقی!
چند روز پیش که حسابی با خودم درگیر بودم و داشتم با خودم فکر میکردم.. که چه جوری مشکلاتم رو حل کنم..
یهو به خودم اومد دیدم که یک عالمه آشغال از روی فرش توی دستم جمع کردم.!

مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش پنجم. یهودیان و جغرافیای اقتصادی جدید جهان: جابجایی جمعیتی کانونهای یهودی از نیمه دوم سده پانزدهم تا پایان سده هیجدهم زیرساخت اقتدار مالی یهودیان در سده نوزدهم و شالودهای نقش مهم آنان را در پیدایش نظام جدید سرمایهداری فراهم آورد. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم این جابجایی جمعیتی را تدارکی برای صعود نقش یهودیان در تکاپوی اقتصادی عصر جدید میدانند. در واقع چنین است. اگر کانون های بسته و منسجم یهودی در مراکز اصلی تجارت جهانی سدههای شانزدهم و هفدهم مستقر نمیشد و اگر با حفظ پیوند های میان خود یک شبکه بینالمللی کارا و منسجم را پدید نمیساخت، یهودیان هیچگاه نمیتوانستند به جایگاه امروزین دست یابند. محل استقرار اصلی این مهاجرین در بنادر شمال آفریقا و جنوب اروپا و عثمانی بود. بدینسان، کانونهای یهودی در کلیه بنادر مهم پیرامون دریای مدیترانه مستقر شدند و در واقع این منطقه را بطور کامل به محاصره خود گرفتند. به نوشته مورخین دانشگاه عبری اورشلیم، استقرار یهودیان اسپانیا- پرتغال در برخی از بنادر کلیدی دریای مدیترانه نفوذ تجاری آنان را در منطقه افزایش داد. این شبکه مدیترانهای در دو حوزه سیاسی- فرهنگی اسلامی (بنادر عثمانی و لوانت و شمال آفریقا) و اروپایی (بنادر جنوب اروپا) مستقر بود. یهودیان مستقر در بنادر شرقی بعنوان واسطه تجارت با اروپا عمل میکردند و اغلب نمایندگان موسسات تجاری هلند و انگلستان در منطقه لوانت یهودی بودند. در سدههای هفدهم و هیجدهم میلادی، رابطه این دو کانون نقش مهمی در تحکیم شبکه جهانی زرسالاری یهودی داشت. به نوشته تاریخ یهود: یهودیان اروپا برای تجارت مدیترانهای خود به یهودیان کشورهای اسلامی نیاز داشتند و اینان نیز از تجارت با یهودیان اروپا سود میبردند. یهودیان لهستان از اعتبار مالی یهودیان آلمان استفاده میکردند و یهودیان آلمان سیورسات مورد نیاز خود را بوسیله یهودیان لهستان تأمین مینمودند. بدین سان، در تمامی شاهراههای تجاری جهان پایگاههای یهودی، با سرمایه کافی، استقرار یافت و یک شبکه بینالمللی بهمبافته و منسجم پدید ساخت که در هر مرکز مهم تجاری و سیاسی دارای هسته استوار و متنفذ خویش بود. آنان شریانهای گردش کالا و سرمایه را در مهمترین مراکز اقتصادی جهان آن روز بگونهای شگفت در دست خود گرفتند. از اینرو، اگر زرسالاری یهودی را نخستین و گستردهترین سازمان مخفی جهان معاصر بنامیم سخنی به گزاف نگفتهایم. راز موفقیت های اسرارآمیز آنان دقیقاً در همین پیوند پنهان و جهان گستر نهفته بود. دایرة المعارف یهود علت موفقیت مارانوها را استقرار آنها در مراکز اصلی تجاری جهان و پیوندهای خویشاوندی آنها میداند که ایشان را قادر ساخت یک سازمان بینالمللی تجاری کارا و به شدت منسجم ایجاد کنند. شبکه بینالمللی اصطلاحی است که در منابع یهودی مکرر دیده میشود؛ پروفسور ریچارد دیویس از آن بعنوان شبکه بین المللی روچیلدها نام میبرد و مورخان دانشگاه عبری اورشلیم از آن به عنوان شبکه اقتصادی- اجتماعی یهودیان. آنان مینویسند: پیوندهای نزدیک میان نوکیشان (مارانوها) در شبهجزیره ایبری و کانونهای یهودی در شمال اروپا، بوردو (فرانسه)، ایتالیا، قسطنطنیه (استانبول) و سالونیک، شهرهای سوریه و لبنان و شمال آفریقا، یک شبکه مهم اقتصادی و اجتماعی آفرید که بر پیوندهای خویشاوندی، سنت و زبان (مشترک) استوار بود، یکی از دلایل عمده افزایش اهمیت اقتصادی یهودیان مهاجر اسپانیا و پرتغال انحصاری بود که دولتهای اسپانیا و پرتغال بر تجارت با مستعمرات فراوان ماوراء بحارشان برقرار کرده بودند. سنگها و فلزات قیمتی که از این مستعمرات وارد میشد بطور عمده برای صدور به بازارهای رو به گسترش شمال اروپا بود، ولی به دلیل جنگهای آزادیبخش هلند علیه اسپانیا و تداوم طولانی تخاصم میان هلند و اسپانیا، و نیز جنگ میان اسپانیا و انگلستان، راه مستقیم دستیابی به این بازارها مسدود بود و لذا برای دوران معینی این تجارت به کمپانیهای تجاری واگذار شد که بطور عمده بوسیله مارانوها اداره میشدند. این جملات کاملاً گویاست و بی هیچ پردهپوشی پیوند تنگاتنگ میان یهودیان/ مارانوها و دربارهای اسپانیا و پرتغال را آشکار میکند و تأییدی است بر نظر ما که مهاجرت گسترده یهودیان شبه جزیره ایبری حرکتی سازمان یافته بود به منظور سلطه الیگارشی مستعمراتی اروپا و شرکای یهودی آن بر تجارت و سیاست جهانی. ما این جابجایی جمعیتی یهودیان به همراه طلوع و افول قدرتهای اقتصادی را در اواخر سده نوزدهم، در مهاجرت وسیع یهودیان روسیه و شرق اروپا و ایجاد کانونهای فعال یهودی در ایالات متحده آمریکا و کانادا و غیره، نیز شاهد بوده ایم. هر دو موج در پوشش مظلومنمایی دینی صورت گرفت و توأم با چنان شیون و فغان تبلیغاتی که در پناه آن اهداف واقعی این مهاجرتها مکتوم ماند. در دهه پایانی سده پانزدهم و نیمه اول سده شانزدهم، مسلمانان شبه جزیره ایبری گروه گروه به شرق اسلامی، بویژه به سرزمینهای عثمانی و فاس، پناه میبردند. آوازه ستمگری دینی حکمرانان مسیحی در همه جا پیچیده بود و همدردی وسیعی را به سود مردم زیر سلطه آنان پدید آورده بود. این مناسبترین فضا برای جابجایی جمعیتی یهودیان بود؛ مهاجرتی که در شرایط عادی به هیچ روی امکان نداشت. یهودیان با این موج آمیختند، در نزد مسلمانان خویشتن را قربانیان ستم مسیحیان وانمود کردند، بدینسان از نوعدوستی آنان برخوردار شدند و در موطن جدید جایگاهی استوار یافتند. مهاجرت مارانوها، که نامهای مسیحی اسپانیایی و پرتغالی را بر خود داشتند، تا بدانجا بود که در سده شانزدهم در بسیاری از سرزمین های اروپا، آسیا و آفریقا واژه پرتغالی با واژه یهودی یکی تلقی میشد. این مهاجرتی ساده نبود. یهودیان/ مارانوها بهمراه خود نقدینگیهای انبوه جابجا میکردند و لذا کمی پس از استقرار در مأوای جدید به قدرتهای درجه اول اقتصادی آن منطقه بدل میشدند. نخستین موج مهاجرت یهودیان به سرزمین فاس بود. آنان خود را با مسلمانان آواره غرناطه آمیختند و به فاس رفتند. گفته میشود در سالهای ۱۴۹۲ و ۱۴۹۶ حدود ۲۰ هزار یهودی در سرزمین فاس مستقر شدند. سلطان مسلمان فاس با خوشرویی مهاجرین یهودی را نیز پذیرا شد. یهودیان به خرید املاک پرداختند و جامعهای ثروتمند بنا نهادند. در این زمان سلطان فاس، محمد الشیخ الوطاس معروف به مولای شیخ بود از دودمان بنیوطاس. آبراهام تروئل حاخام یهودی، او را چنین توصیف کرده است: یکی از بندگان خداترس در میان ملتهای جهان بود که یهودیان اخراج شده از اسپانیا را پذیرا شد و با قوم اسرائیل تا زمان مرگش (در سال ۱۵۰۵) به خوبی سلوک کرد. خداوند او را در سرزمین فاس به حکومت رسانیده بود تا به ما امکان زندگی کردن عطا کند. از این زمان نفوذ گسترده یهودیان در مراکش بطور اخص و شمال آفریقا بطور اعم آغاز شد: برخی از اعضای الیگارشی یهودی فاس، چون یعقوب روسالس و مناهم سنانس و ابراهیم کوردوایی (قرطبهای) در مقام مشاورین سلاطین بنیوطاس جای گرفتند؛ بعنوان سفیر راهی اسپانیا و پرتغال شدند و به تشویق مارانوها برای مهاجرت به فاس پرداختند. در سال ۱۵۳۶ یکی از آنان بنام یعقوب روتی که تاجری ثروتمند بود، به وزارت رسید. این مهاجرت برای مردم مراکش شوم بود. یهودیان ناسپاس با خیانت به میزبانان سادهدل خود طلایهداران تهاجم پسین پرتغالیها به سواحل شمال آفریقا شدند. در اثر این حملات، بخشهایی از سواحل غربی مراکش به اشغال پرتغال درآمد و گروههای یهودی/ مارانو در این مناطق استقرار یافتند. به نوشته دایرة المعارف یهود، یهودیان بعنوان مترجم و واسطه اهالی بومی به پرتغالیها خدمت میکردند و نقش سیاسی آنها برای پادشاهان پرتغال اهمیت درجه اول داشت. این جمله کوتاه گویای اسرار مهاجرت یهودیان در این دوران است. این چه رازی است که یهودیان از ستم دینی حکمرانان مسیحی اسپانیا و پرتغال میگریزند و کمی بعد به پایگاه بومی و کارگزاران درجه اول ایشان در مستعمرات بدل میشوند؟ نمونهای مشخص و گویا را میکاویم: یکی از معروفترین خاندانهای یهودی مستقر در شمال آفریقا خاندان بنزامرو (بن سامری) است. یکی از اعضای این خاندان، بنام اسحاق بنزامرو پزشک دربار ایزابل بود. او نیز برای لشکرکشی به غرناطه مبالغ هنگفتی پول به ایزابل و فردیناند وام داد و پس از سقوط شهر مطالبات خود را، قاعدتاً با سودی کلان، دریافت داشت. در سال ۱۴۹۶ او را در بندر مهم صفی مراکش مییابیم در سمت خزانهدار حکمرانان پرتغالی این مستملکات جدید در حالیکه از نفوذ سیاسی فراوان برخوردار است و مأموریتهای مهم دیپلماتیک را در مذاکرات پادشاه پرتغال و حکام مسلمان مراکشی عهدهدار است. در سال ۱۵۱۰ بندر فوق مورد حمله مسلمانان قرار گرفت و اسحاق و پسر عمویش، اسماعیل بنزامرو در رأس ۲۰۰ سرباز یهودی دفاع از استحکامات پرتغال را بدست داشتند. برادر اسحاق، به نام آبراهام بن مهیر بنزامرو (متوفی ۱۵۳۰) نیز از یهودیان متنفذ غرناطه بود. در سال ۱۵۱۰، مانوئل، شاه پرتغال، او را بعنوان حاخام کل یهودیان در مستملکات پرتغالی شمال آفریقا منصوب کرد. آبراهام بن مهیر از قدرت گسترده برخوردار بود و نقشی بسیار مهم در تحولات منطقه ایفا نمود. به نوشته دایرة المعارف یهود، او مورد احترام فراوان ژان سوم، پادشاه بعدی پرتغال، بود. در سده شانزدهم، دو برادر از اعضای خاندان بنزامرو، به نامهای جودا و سلیمان، سهم بزرگی در تجارت شمال آفریقا داشتند. یکی دیگر از اعضای این خاندان بنام هارون نایب الحکومه بندر آغادیر بود و یکی دیگر بنام آبراهام مترجم حکمرانان پرتغالی در مزاغان. تا اوایل سده نوزدهم میلادی بقایای اعضای این خاندان را در رأس جوامع یهودی و مارانوی مراکش مییابیم. امروزه، مقبره خانوادگی آنان در بندر صفی آرامگاه هفت پسر سامری نام دارد و زیارتگاه یهودیان است. از سده شانزدهم، یهودیان/ مارانوهای مستقر در سواحل شمال آفریقا در همکاری با غارتگران و سوداگران پرتغالی نقشی فعال در تجارت منطقه، بویژه تجارت برده بدست گرفتند. همدستی یهودیان/ مارانوهای مهاجر با پرتغالیها طبعاً درگیریهای شدیدی را میان آنها و مسلمانان پدید ساخت. بدینسان، مراکش به بهشت مارانوها و یکی از کانونهای مهم یهودی/ مارانونشین جهان بدل شد. به تبع این تحول، اقتصاد پلانتکاری در این سرزمین رواج یافت و بوسیله مارانوها تولید شکر در مراکش گسترش چشمگیر یافت. در سدههای هفدهم و هیجدهم، مراکش مرکز تولید یکی از مرغوبترین شکرهای جهان بود. با سقوط دولت بنیوطاس و صعود خاندان بنیسعد در فاس (۱۵۴۹)، که به دودمان اشراف حسنی شهرت داشتند زیرا خود را از اعقاب حسن بن علی (ع) میخواندند، وضع یهودیان به وخامت گرایید. علت این امر اقدامات یعقوب روتی، وزیر منفور محمد بن احمد آخرین سلطان بنیوطاس، بود که موجی از مقابله با یهودیان را در میان مردم فاس برانگیخت. تعارض مردم فاس با یهودیان در تمامی دوران حکومت خاندان بنیسعد ادامه داشت. یهودیان بعنوان مترجم و پزشک و مباشرین ضرابخانه به دستگاه شریفان بنیسعد نیز راه یافتند. اسحاق لوی، از خاندان زرسالار لوی طلیطله، به دستگاه محمدالمهدی، بنیانگذار این دودمان، راه یافت و از آن زمان نفوذ یهودیان آغاز شد. نفود الیگارشی یهودی در دربار شریفان بنیسعد بویژه در دوران حکومت زیدان، معروف به مولای مأمون (۱۶۰۳ تا ۱۶۲۸)، اوج گرفت. در این زمان آبراهام بن ویس و یهودا لوی اداره امور خزانه کشور را بدست گرفتند و اعضای خاندانهای پلاچه و کابسه بعنوان دیپلمات و مترجم در دربار نفوذ داشتند. اوجگیری نفوذ یهودیان برای خاندان بنیسعد نیز، چون بنیوطاس، شوم بود و کمی بعد (۱۶۶۰) به سقوط آن انجامید. پس از خاندان بنیسعد، شاخهای دیگر از اشراف حسنی در مراکش به قدرت رسید که به اشراف فلالیه یا علویان حسنی یا بطور خلاصه علویان شهرت دارند. بنیانگذار این دودمان مولای الرشید بن شریف است که در سال های ۱۶۶۰ تا ۱۶۷۲ بر مراکش سلطنت کرد. حکومت علویان مراکش، به رغم دورانی سرشار از آشوبهای داخلی و جنگهای متعدد اروپاییان با این سرزمین و سرانجام سلطه مستقیم و غیرمستقیم آنان، تا به امروز تدوام یافته است. از مهمترین خاندانهای زرسالار یهودی این دوران در مراکش باید به خاندان تولدانو اشاره کرد: این خاندان از یهودیان طلیطله (تولدو) است. در دایرة المعارف یهود درباره وضع آنان پیش از مهاجرت از اسپانیا مطلبی مندرج نیست؛ نمیدانیم در آن زمان چه نام داشتند و به کدام یک از خاندانهای الیگارشی طلیطله تعلق دارند. تنها میدانیم که از زمان استقرار در مراکش به تولدانو (منسوب به تولدو/ تولدوئی) معروف شدند. آنان در اواخر سده پانزدهم یا اوایل سده شانزدهم به بندر سالونیک (عثمانی) رفتند و در اواخر سده شانزدهم یکیشان بنام دانیال بن یوسف (۱۵۷۰ تا ۱۶۴۰) به فاس رفت و در این سرزمین مستقر شد. از آن پس اعضای این خاندان، که عموماً حاخام بودند، بعنوان عضوی از الیگارشی یهودی مراکش نقشی مهم در رهبری یهودیان این سرزمین به دست گرفتند. در نیمه دوم سده هفدهم، یکی از اعضای این خاندان به نام یوسف بن دانیال تولدانو (متوفی ۱۷۰۰) مشاور مولای اسماعیل، سلطان مقتدر علوی مراکش (۱۶۷۲ تا ۱۷۲۱)، بود و در همین زمان بود که جنگ هلند و مراکش آغاز شد. سرانجام، سلطان، یوسف را برای مذاکرات صلح به هلند فرستاد. یوسف تولدانو بهمراه برادرش حییم (متوفی ۱۷۱۰)، که او نیز مشاور سلطان بود، با نمایندگان دولت هلند مذاکره را آغاز کرد. این مذاکرات منجر به انعقاد پیمان صلح و تجارت میان هلند و مراکش (۱۶۸۳) شد. طرفین هلندی یوسف تولدانو در این مذاکرات کسی نبود جز اسحاق بوئنو مسکوئیتا و برادرش جوزف از اعضای یک خاندان زرسالار یهودی مستقر در هلند. در ماجرای جنگ هلند با مراکش، خاندانهای یهودی هلندی بوئنو مسکوئیتا و ساسپورتاس منافع مالی گستردهای داشتند؛ و یاکوب ساسپورتاس باجناق یوسف تولدانو بود. یوسف تولدانو کمی بعد (۱۶۸۸) سفیر مراکش در هلند شد. در این زمان، یوسف میمران (متوفی ۱۶۸۳)، رئیس (نقید) یهودیان مراکش، چهره متنفذ دربار مراکش بهشمار میرفت و گفته میشد که در صعود مولای اسماعیل به سلطنت نقش مهمی داشته است. پس از مرگ یوسف، پسرش بنام آبراهام میمران (متوفی ۱۷۲۳) جانشین او شد. در این زمان دربار مولای اسماعیل کانون یهودیان بود. آبراهام میمران بهمراه موسی تولدانو (متوفی ۱۷۲۵)، که او نیز از درباریان بود، تجارت گستردهای با اروپا داشت. نفوذ خاندان تولدانو در مراکش همچنان ادامه یافت. در نیمه اول سده هیجدهم، دانیال تولدانو (متوفی ۱۷۴۰) تجارت مفصلی با اروپا داشت و یکی از ثروتمندان درجه اول مراکش به شمار میرفت. در سدههای هیجدهم و نوزدهم اعضای متعدد این خاندان چنین وضعی داشتند و از درباریان متنفذ مراکش بودند. از چهرههای مهم این خاندان در سده بیستم باید به یعقوب موسی تولدانو (۱۸۸۰ تا ۱۹۶۰) اشاره کرد که معاون حاخام قاهره (۱۹۲۹)، حاخام اسکندریه (۱۹۳۷)، حاخام یهودیان سفاردی در تلآویو و حیفا (۱۹۴۲) بود. او در سال ۱۹۵۸ وزیر امور دینی دولت اسرائیل شد و تا زمان مرگ در این سمت بود. اقتدار سیاسی و مالی یهودیان مراکش تا به امروز تداوم دارد: سلطان محمد پنجم، پادشاه مراکش (۱۹۵۳ تا ۱۹۶۱)، پیوندی عمیق با الیگارشی یهودی داشت. او امتیازات فراوانی به یهودیان اعطا کرد و یکی از آنان را بنام لئون بنزاکن در سالهای ۱۹۵۶ تا ۱۹۵۸ بوزارت گمارد. خاندان بنزاکن از خاندانهای یهودی مهاجر سده شانزدهم از اسپانیاست. در حوالی نیمه سده هیجدهم شاخهای از آنان در نیویورک مستقر شد و بقیه در مراکش ماندند. در حوالی سال ۱۸۳۶ یوسف بنزاکن نقید یهودیان مراکش و کنسول دولتهای سوئد و نروژ بود. لئون بنزاکن، فارغالتحصیل پزشکی از پاریس، از متنفذترین چهره های سیاسی مراکش در زمان سلطان محمد پنجم و پس از آن به شمار میرفت. در این زمان تعدادی از یهودیان نیز رسماً در زمره مشاورین سلطان قرار گرفتند که معروفترین آنان داوود بنازارف است. سلطان حسن دوم، پادشاه کنونی مراکش، پسر سلطان محمد پنجم است. او در سال ۱۹۶۱ به قدرت رسید و نوزدهمین پادشاه از خاندان اشراف فلالیه (علویان حسنی) است. مشاور برجسته سیاسی او یک یهودی مراکشی بنام ازاس است. دومین کانون اصلی مهاجرت یهودیان اسپانیا و پرتغال، سرزمین عثمانی بود. تجارت در اواخر سده پانزدهم و اوایل سده شانزدهم، یهودیان هستههای منسجم و بسته خود را در شهرهای مهم عثمانی بنیان نهادند: علاوه بر بغداد و استانبول، بنادر سالونیک، آدریانوپول (ادرنه) و ازمیر به سه مرکز مهم جدید یهودیان بدل شد. آنان در قاهره، دمشق و سایر شهرهای عثمانی نیز مستقر شدند. از این میان، بندر سالونیک اهمیت ویژهای یافت و در سدههای هفدهم تا نوزدهم کانون مهم اقتصادی و فرهنگی و سیاسی یهودیان و قطب مهم تجاری اروپا به شمار میرفت. به نوشته دایرةالمعارف یهود، مارانوها بخش اعظم جمعیت بندر سالونیک را تشکیل میدادند و تعداد آنها بیش از سایر یهودیان و غیر یهودیان بود. دایرة المعارف یهود به صراحت مینویسد: تعداد مارانوها بیش از سایر یهودیان بود. همانطور که ملاحظه شد، در منابع یهودی مارانوها شاخهای از یهودیان شمرده میشوند نه جداشدگان از یهودیت. در سدههای هفدهم و هیجدهم، سالونیک به زادگاه فرقههای رازآمیز دونمه و فرانکیست و در سده نوزدهم به مرکز تکاپوی فراماسونری بدل شد و سرانجام نقش مهمی در فروپاشی دولت عثمانی ایفا نمود. سالونیک مرکز پیدایش و تکاپوی ترکان جوان و زادگاه و موطن مصطفی کمال پاشا (آتاتورک) است. حرفه بسیاری از یهودیان مستقر در سرزمین عثمانی، وارد کردن پشم از بالکان و تولید و صدور پوشاک بود. بخشی به صادرات پوست و چرم به اروپا اشتغال داشتند و گروهی به صادرات سنگها و فلزات قیمتی. یهودیان ثروتمند صراف بودند و ثروتمندترین آنها صرافان حکام محلی. در سال ۱۶۲۲ که سِر توماس رو، نماینده دربار انگلیس، وارد قسطنطنیه (استانبول) شد، تجارت عثمانی و ایران در دست یهودیان بود و تعداد اندکی از ترکها؛ و تخمین زده میشد که نیمی از تجارت یهودیان استانبول با انگلیس است. تجار انگلیسی نزد توماس رو از یهودیان شکایت بردند. یهودیان قراردادهای شفاهی خود را نقض میکردند و هیچ یهودی حاضر نمیشد در دادگاه عثمانی به سود تجار انگلیسی و علیه یهودی دیگر شهادت دهد. لذا، سِر توماس رو دستور داد تجار انگلیسی از این پس کلیه قراردادهای خود را مکتوب کنند. بسیاری از این قراردادها هم اکنون موجود است. از زمان بایزید اول (۷۹۲ تا ۸۰۵ ق./ ۱۳۸۹ تا ۱۴۰۲م.) توجه دولت نوخاسته عثمانی بسوی قاره اروپا معطوف شد و همو بود که واپسین لشکرکشی عظیم صلیبی به سوی شرق را در نیکوپولیس (حاشیه رود دانوب) با شکستی سخت به پایان برد (۲۵ سپتامبر ۱۳۹۶م.). در این ماجرا، هزاران تن از شوالیههای صلیبی به قتل رسیدند. جنگ صلیبی نیکوپولیس با تمامی پیامدهای آن نقطه عطفی در رابطه اروپا و جهان اسلام به شمار میرود. دکتر استانفورد شاو مینویسد: پیروزی عثمانیها بر صلیبیها در نیکوپولیس اروپا را بیمناکتر کرد، در حالیکه در جهان اسلام مایه شهرت عثمانیها شد؛ بدین معنا که بایزید لقب سلطان یا فرمانروای کل اسلام یافت. این سبب شد که هزاران تن دیگر از مسلمانان به آناتولی سرازیر شوند تا به خدمت بایزید درآیند. پس از این پیروزی بزرگ، بایزید به ادرنه بازگشت تا درباره حرکت بعدی خود تصمیم بگیرد، تصمیمی تعیین کننده و سرنوشتساز: ادامه پیشروی در قاره اروپا یا پایان دادن به آن؟ اروپا بر سر دو راهی مرگ و زندگی قرار گرفت و تمامی ترفندهای خود را، از جمله از طریق مشاورین سلطان، برای منحرف ساختن توجه بایزید از سیاست ضدصلیبیاش به کار برد. و درست در این هنگام بخت یا دسیسه به یاری اروپاییان آمد. امیرتیمور گورکانی، که پیشتر سرزمینهای مسکو و شمال هند را آماج تهاجم خویش قرار داده بود، بناگاه بسوی غرب روی گرداند و در ستیز با دولت عثمانی قرار گرفت. او سرانجام، به آسیای صغیر یورش برد و در جنگی سخت سلطان بایزید اول و پسران و خانوادهاش را بطرزی خفتبار به اسارت گرفت. گفته میشود که تیمور بایزید را در قفسی آهنین حمل میکرد و شبها به غل و زنجیر میکشید. بایزید در ۹ مارس ۱۴۰۳م. در اسارت تیمور درگذشت و به روایتی به طرزی فجیع کشته شد. بدینسان، تیمور گورکانی به ناجی اروپا بدل شد. بیهوده نیست که در ادبیات اروپا از تیمور قهرمانی چوپانزاده ساخته شد. در سال ۱۵۸۸ کریستوفر مارلو مولف نمایشنامه معروف دکتر فائوستوس، تیمور لنگ کبیر را نگاشت که دو سال بعد به چاپ رسید. او در این نمایشنامه تیمور را چوپانزاده دلاوری توصیف میکند که بر اثر نبوغ خود به اوج اقتدار و شهرت رسید. به نوشته یک مورخ ایرانی، آنچه از این نمایشنامه مستفاد میشود نفرت و وحشت اروپای مسیحی و بی اطلاع است از دیانت اسلام. مارلو، بدون توجه به مسلمان بودن تیمور، ادعا میکند که تیمور قرآن ترکی و نوشتههای خرافی را که در معبد محمد یافته بود سوزانید؛ بایزید و همسرش در اسارت تیمور از ترس از اسلام برگشتند و زمانیکه تیمور وارد پرسپولیس شد ارابه جنگی او را عدهای از شاهان آسیا میکشیدند! علاقه اروپاییان به تیمور تعلقی سرنوشتساز بود. حکمرانان اروپا از تهاجم بایزید به غرب سخت هراسان بودند و در چنین فضایی است که توجه آنان به شدت به تیمور جلب شد. گی لسترنج، شرقشناس نامدار، در مقدمه سفرنامه کلاویخو مینویسد: از لحظهای که تیمور در سال ۱۴۰۰م./ ۸۰۳ ق. به گرجستان پا گذارد همه پیشرویهای او را کشورهای اروپایی با دقت و علاقه روزافزون زیر نظر داشتند. او میافزاید: نزدیک شدن خطر سرانجام اروپا را بیدار کرد. مأموریت گونزالس کلاویخو ندیم خاص و رئیس تشریفات هنری سوم، شاه کاستیل (۱۳۹۰ تا ۱۴۰۶)، نیز با چنین هدفی بود. هنری سوم بخاطر سیاست خصمانهاش علیه مسلمانان در داخل و خارج شبه جزیره ایبری و جنگهایش با دولت غرناطه شهرت داشت. او عموی هنری دریانورد، شاهزاده پرتغالی، و نیای ایزابل، ملکه کاستیل، است. به رغم خدمت تیمور به اروپای صلیبی، تهدید عثمانی به پایان نرسید و بار دیگر در زمان سلطان محمد دوم (۸۵۵ تا ۸۸۶ ق./ ۱۴۵۱ تا ۱۴۸۱م.)، معروف به سلطان محمد فاتح (نوه بایزید)، اوج گرفت. به نوشته استانفورد شاو: پس از فتح قسطنطنیه (۱۴۵۳م.) مسلمانان جهان محمد را در مقام رهبر جهاد با مسیحیت تأیید کردند، محمد بتدریج خود را نه تنها وارث روم شرقی بلکه در مقام فرمانروایی بر یک امپراتوری جهانی یافت. تهاجم عثمانی به قاره اروپا واکنش جهان اسلام در قبال تهاجم صلیبی بود. در چنین فضایی تحرکات وسیع کارگزاران حکمرانان اروپا را در ایران و در دربار دودمان نوخاسته آققویونلو شاهدیم. تصادفی نیست که این دولت ترک به متحد اروپاییان مسیحی و خصم عثمانی بدل شد. تصادفی نیست که امپراتوری یونانی طرابوزان دوست نزدیک آققویونلوها بود. تصادفی نیست که سفیران ونیز بطور دائم در دربار اوزون حسن آققویونلو (۸۵۷ تا ۸۸۳ ق./ ۱۴۵۳ تا ۱۴۷۸م.) اقامت داشتند؛ و ایلچپان مجارستان و لهستان و مارکو روسوی ایتالیایی، سفیر ایوان سوم پادشاه روس، به دربار او میرفتند. تصادفی نیست که اوزون حسن از خاندان حکمرانان یونان زن گرفت. و تصادفی نیست که سرانجام دولت آق قویونلو به عضویت اتحاد ضد عثمانی درآمد و در کنار پاپ و حکمرانان ونیز و ناپل و مجارستان و قبرس جای گرفت. این تحولات مهم و سرنوشتساز همه و همه از یک دوران طولانی تکاپوی سخت سیاسی و اطلاعاتی حکایت دارد. در این تکاپو، طبعاً الیگارشی یهودی اروپا، به دلیل آشنایی و پیوند عمیق با دو حوزه فرهنگی اسلامی و مسیحی، مناسبترین کارگزاران به شمار میرفت. لذا، پدیده اسحاق بیگ یهودی را نیز نباید عجیب و تصادفی شمرد. در دوران سلطنت هنری چهارم، برادر ایزابل و شاه کاستیل و لئون (۱۴۲۵ تا ۱۴۷۴)، شاهد تکاپوی مرموز یک یهودی اسپانیایی در ایران هستیم. از این فرد زندگینامهای در دائرة المعارف یهود مندرج نیست و نمیدانیم به کدام یک از خاندان های الیگارشی یهودی تعلق داشت. میدانیم که در دربار آققویونلو اقامت گزید، ظاهراً به اسلام گروید و به اسحاق بیگ شهرت یافت؛ هرچند در اسناد ونیزی از او بعنوان یهودی یاد شده است. اسحاق بیگ چنان با اوزون حسن رابطه نزدیک یافت که شاه آققویونلو در ژوئیه ۱۴۷۲، دو سال پیش از صعود ایزابل کاستیلی، او را بعنوان سفیر خود به دربارهای اروپا اعزام کرد. نامهای از اوزون حسن به حکمران مولداوی در دست است که در آن اسحاق بیگ، از جمله، چنین معرفی شده است: بدانید که اسحاق بیگ را از جانب خود به حضور فرمانروای والامقام فرنگیان میفرستم. این اسحاق به خوبی به اسرار ما واقف است. بنابراین همانطور که به ما اطمینان دارید به او نیز اطمینان کنید در آنچه او از طرف ما میگوید. در زمان مهاجرت یهودیان اسپانیا و پرتغال، سلطان بایزید دوم در رأس حکومت عثمانی جای داشت (۸۸۶ تا ۹۱۸ق./ ۱۴۸۱ تا ۱۵۱۲م.). بایزید نیز، چون سلطان فاس، تحت تأثیر افسانههایی که درباره ستم حکمرانان مسیحی اسپانیا بر یهودیان نقل میشد قرار گرفت و اجازه داد تا آنان در سرزمیناش مأوا گیرند. به نوشته یکی از معاصران: سلطان پیکهایی به سرزمین تحت حکمرانیاش فرستاد و طی فرمانهای مکتوب اعلام کرد که هیچ یک از کارگزاران او در شهرها حق ندارند یهودیان را برانند یا اخراج کنند، بلکه باید با لطف و مودت ایشان را پذیرا شوند. یهودیان ثروتمند و متنفذ قسطنطنیه (استانبول) و بغداد نقش مهمی در جلب نظر بایزید به این مهاجرت داشتند. در این زمان، یک یهودی بنام موسی بن الیا کپسالی (۱۴۲۰ تا ۱۴۹۶) در دربار بایزید مقامی مهم داشت. او از یهودیان کرت (ایتالیا) بود که پس از انضمام این جزیره به قلمرو عثمانی (۱۴۵۳) به مهمترین حاخام سرزمین عثمانی بدل شد و تا زمان مرگ ریاست جامعه یهودیان قسطنطنیه را بدست داشت. با همین حمایتها بود که یهودیان مهاجر بلافاصله موقعیتی شامخ در جامعه عثمانی یافتند؛ تا بدانجا که یکی از یهودیان غرناطه بنام یوسف حمون بلافاصله (۱۴۹۳) پزشک مخصوص دربار شد. او ۲۵ سال در این سمت بود و دوست صمیمی سلیم، پسر بایزید، به شمار میرفت. پس از مرگ یوسف حمون، پسرش بنام موسی حمون در مقام او جای گرفت. در دربار سلیم، که پس از پدر بنام سلطان سلیم اول (۹۱۸ تا ۹۲۶ ق./ ۱۵۱۲ تا ۱۵۲۰م.) به سلطنت رسید، یهودیان نفوذ فراوان یافتند. برای نمونه، وی یکی از اعضای خاندان مهم یهودی کاسترو، به نام آبراهام کاسترو را در سمت وزیر مالیه مصر منصوب کرد. در نیمه دوم سده شانزدهم حضور یهودیان در دربار عثمانی چشمگیر است. نامدارترین آنان یوسف ناسی است. یوسف ناسی (۱۵۲۴ تا ۱۵۷۹) در یک خاندان مارانو در پرتغال به دنیا آمد. پدرش ساموئل ناسی (متوفی ۱۵۲۵) نام داشت. عنوان ناسی نشانه تعلق او به الیگارشی یهودی و خاندان شاهزادگان داوودی است. ساموئل ناسی پزشک دربار پرتغال بود؛ مسیحی شد و نام اگوستینو میکاس (میگوئز) را بر خود نهاد. خواهر او، گراسیا ناسی (۱۵۱۰ تا ۱۵۶۹)، همسر فرانسیسکو مندس، تاجر ادویه و سنگ های قیمتی در لیسبون و آنتورپ، بود. یوسف ناسی، که در این زمان خوا میکاس نام داشت، در سال ۱۵۳۷ به همراه عمهاش، گراسیا، به بندر آنتورپ رفت و در موسسه تجاری و صرافی دیوگو مندس به کار پرداخت. (خواهر گراسیا همسر دیوگو مندس بود و دختر گراسیا و فرانسیسکو مندس به همسری یوسف ناسی درآمد.) در آنتورپ، گراسیا در مجامع درباری و اشرافی جنوب اروپا شهرت فراوان یافت. با مرگ دیوگو مندس (۱۵۴۲) اداره تجارتخانه و صرافی مُعظَم خاندان مندس در آنتورپ به دست گراسیا افتاد و پس از استقرار او در ایتالیا (۱۵۴۵) یوسف ناسی اداره آن را به دست گرفت. در این دوران، یوسف با کارل پنجم، امپراتور روم مقدس، و ماکزیمیلیان، امپراتور بعدی، و ولیعهد هلند رابطه داشت. او در سال ۱۵۴۷ به فرانسه رفت و مورد توجه فرانسوای اول، پادشاه فرانسه (۱۵۱۵ تا ۱۵۴۷)، قرار گرفت. در سال ۱۵۵۳، گراسیا به عثمانی رفت و تا زمان مرگ در این کشور ماند. او در قسطنطنیه مورد توجه سلیمان قانونی سلطان عثمانی (۱۵۲۰ تا ۱۵۶۶)، قرار گرفت و راه را برای ورود برادرزادهاش یوسف به دربار عثمانی هموار ساخت. گراسیا زنی فتنهگر و پرتکاپو بود. دایرة المعارف یهود او را برجستهترین زن یهودی از زمان سقوط دولت یهود تا به امروز خوانده است. در سال ۱۵۵۴، یوسف ناسی به عمهاش در قسطنطنیه پیوست و به دستیار او در تکاپوهای مالی و سیاسیاش بدل شد؛ به دربار سلیمان قانونی راه یافت و به مقام مشاور مالی سلطان رسید. او در ماجرای رقابت سلیم و بایزید برادرش، به صعود سلیم یاری رسانید و به این سبب در زمره دوستان صمیمی سلطان سلیم دوم (۱۵۶۶ تا ۱۵۷۴) جای گرفت. پیوند یوسف ناسی با سلیم قدرتی فراوان در چنگ او قرار داد. دائرة المعارف یهود مینویسد یوسف ناسی به دلیل آشنایی با مسایل اروپای مسیحی و شبکه کارگزارانی که در سراسر جهان غرب داشت، تأثیر فراوان بر سیاست خارجی دولت عثمانی بر جای گذارد. سلیم انحصار واردات شراب به عثمانی را به او واگذارد که سالیانه ۱۵۰۰۰ سکه طلای دوکات درآمد داشت. او درآمدهای فراوان دیگر نیز داشت؛ ثروتی انبوه اندوخت و به مقتدرترین و ثروتمندترین یهودی زمان خود بدل شد. در واقع، یوسف ناسی شاه داوودی زمان خود بود و اقتدار او بر یهودیان جهان در تاریخنگاری یهود کاملاً مشهود است. سلیم دوم را سلطانی کاهل، هرزه، بیکاره و غرق در وجود خود و لذاتش توصیف کردهاند که تنها استعدادش سرودن شعر بود؛ و سرانجام بعلت افراط در بادهگساری درگذشت. به نوشته استانفورد شاو، از دوران سلیم نفوذ زنان حرمسرا در دربار عثمانی به اوج رسید و عصر سلطنت زنان آغاز شد که یک سده دوام یافت. بیشک، گراسیا ناسی در این دربار زنانه نفوذ فراوان داشت. نفوذ یوسف ناسی در دربار سلیم فوقالعاده بود و وی، به تعبیر دایرة المعارف یهود، در رأس جناح جنگطلب دربار سلیم جای داشت. لرد کین راس حمله عثمانی به جزایر ونیز را به تحریک این نزولخوار یهودی پرتغالی میداند و میافزاید سلیم پیشنهاد ناسی را پذیرفت، در یک بزم میگساری او را در آغوش کشید و قول داد که در صورت پیروزی او را در سمت دوک جزیره مهم ناکسوس و ۱۲ جزیره دیگر منصوب کند. چنین شد و یوسف ناسی به دوک ناکسوس بدل گردید. او فرانسیسکو کورونل، از اعقاب آبراهام سنئور حاخام یهودیان کاستیل در زمان ایزابل، را برای سرپرستی این املاک به ناکسوس فرستاد؛ و خود از راه دور، از درون کاخ باشکوهاش در نزدیکی قسطنطنیه، بر کار او نظارت میکرد. کمی پس از اشغال جزایر فوق، ناسی، سلیم را به تصرف جزیره قبرس تحریک کرد؛ که به دلیل تولید فراوان پنبه و شکر و نیز شرابهای نابش شهره بود. هرچند قبرس اشغال شد (۱۵۷۱) ولی این با اقتدار محمد سوکولی، وزیر اعظم عثمانی که او را رهبر جناح صلحطلب دربار سلیم خواندهاند، مقارن بود. از این پس ستاره اقبال یوسف ناسی افول کرد. پس از مرگ او، همسرش، دوشس ناکسوس، در قصر یوسف زندگی میکرد و اداره املاک پهناورش را بدست داشت. ریاست کتابخانه مفصل ناسی در این قصر با یوسف بن اسحاق اشقلونی بود. جئوفری ویگودر در فرهنگ زندگینامه یهود، علت مهاجرت یوسف ناسی، این دسیسهگر نامدار زمانه، را از پرتغال به پیگرد انگیزیسیون منتسب میکند! در دربار مراد سوم (۱۵۷۴ تا ۱۵۹۵) نیز دن سلیمان بن یائیش مشاور مالی سلطان بود. در همین زمان، موسی، از خاندان بنونیزت، پزشک مخصوص سیاووش پاشا، وزیر اعظم عثمانی، بود. او و نسیم، رئیس یهودی ضرابخانه عثمانی، در سیاست این دولت نفوذ فراوان داشتند. موسی بنونیزت بهمراه داوود پاسی یهودی و پائولو ماریای ایتالیایی و بارتون، سفیر انگلیس، به توطئه نافرجام علیه حکمران میتیلن دست زدند. بنونیزت در زمره جناح هوادار اسپانیا در سیاست عثمانی جای داشت و یکی از نمایندگان سهگانه دولت عثمانی در مذاکرات صلح با اسپانیا بود. به نوشته دایرة المعارف یهود، موسی بنونیزت به دلایل سیاسی (قاعدتاً به دلیل جاسوسی و خیانت) دستگیر شد و در زندان درگذشت. نفوذ خاندان بنونیزت و مندس در عثمانی همچنان ادامه یافت و این در حالی است که شاخههای دیگر این خاندان در شهرهای مهم اروپا مستقر بودند. شبکه صرافی فرانسیسکو مندس، که مرکز آن در لیسبون قرار داشت، در سراسر اروپا گسترده بود؛ در سده هفدهم مانوئل بنونیزت در آمستردام چاپخانه داشت و ناشر مهمی به شمار میرفت، و در سده هیجدهم آبراهام بنونیزت رئیس یهودیان ازمیر بود. در اوایل سده شانزدهم، چرخشی بزرگ در سیاست خارجی دولت عثمانی پدید شد؛ و از زمان بایزید دوم تهاجم دولت عثمانی به سرزمین ممالیک مصر، تنها قدرت بزرگ دریایی مسلمان آن عصر و مانع اصلی نفوذ پرتغالیها در اقیانوس هند، آغاز گردید. دولت ممالیک، که بیش از سایر دولتهای مسلمان در معرض تهاجم پرتغالیها بود، سرانجام به دست سلیم اول سقوط کرد. و نیز در زمان سلیم بود که فاجعه کشتار چهل هزار تن شیعیان عثمانی و جنگ چالدران رخ داد. این حوادث شالودهای زشت را در روابط دو ملت مسلمان ایران و عثمانی بنا نهاد؛ بخش عمده توان دولتهای عثمانی و صفوی را به هرز برد، در تمامی دوران طلوع استعمار جدید غرب این دو قدرت مسلمان را در دو قطب متضاد جای داد و بستری برای بهرهبرداری اروپاییان از این تضاد فراهم ساخت؛ و سرانجام در اوایل سده بیستم بر حیات مستقل هر دو دولت نقطه پایان نهاد. این حوادث، با تمامی پیامدهای تعیینکننده و سرنوشتساز آن در حیات جهان اسلام، همه و همه متأخر بر مهاجرت یهودیان اسپانیا و پرتغال به عثمانی است و سنگبنای آن بویژه بوسیله سلیم نهاده شد. مورخین شوروی مینویسند: سلطان سلیم اول، سیاست خارجی ترکیه را تغییر داد. ترکیه در سراسر سده پانزدهم با دولتهای شبه جزیره بالکان و همچنین مجارستان و ونیز و دیگر دول اروپایی در جنگ بود و قصد داشت ممالک مزبور را فتح کند. سلطان سلیم اول، نقشه فتح آسیای مقدم را کشید و مقدمات لشکرکشی بسوی ایران را تحت شعار دفاع از مذهب حقه سنی علیه شیعیان بددین فراهم آورد. نخست، پشت جبهه خویش را بوسیله کشتار چهل هزار شیعه فعال آسیای صغیر، که منهیان و جاسوسان خفیه سلطان قبلا صورت اسامی آنان را تهیه کرده بودند، پاک کرد و سپس علیه دولت صفوی وارد جنگ شد. لشکریان ترک در آن زمان مقادیر کثیری توپ داشتند که قزلباشان فاقد آن بودند. و ترکان قزلباش را در جلگه چالدران (آذربایجان ایران) شکست سختی دادند. (۲۳ اوت سال ۱۵۱۴م./ ۹۲۰ ق.) سلطان تبریز را اشغال کرد ولی به سبب شورش ینیچریها، که عناصر متمایل به شیعه در میان آنان زیاد بود، نتوانست از پیروزی خود بهره گیرد. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم مینویسند: یهودیان مهاجر بویژه در عرصه نظامیگری به اقتدار دولت عثمانی یاری رسانیدند و در میان آنها متخصصان ذوب فلز و سازندگان باروت حضور داشتند که در خدمت ارتش عثمانی قرار گرفتند. الیا کپسالی (۱۴۸۳ تا ۱۵۵۵)، حاخام یهودی، در رسالهای که در زمینه تاریخ دولت عثمانی تدوین کرده (۱۵۲۳) مینویسد: خداوند به دلیل وجود یهودیان به ترکان برکت عطا کرد، و به یمن یهودیان ترکان بر سلاطین بزرگ و قدرتمند غلبه کردند، یهودیان به ترکان طریق استفاده از انواع سلاحهای مخرب را آموختند و از طریق آنان ترکان از همه مردم جهان قدرتمندتر شدند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: مردى یکى از بنى هاشم را در جنگ به مبارزه طلبید، مرد هاشمى از مبارزه کردن با وى خوددارى کرد، پس على علیه السلام به مرد هاشمى فرمود: چه چیز تو را از مبارزه با او بازداشت؟ مرد عرض کرد: او یکى از سوارکاران عرب است و ترسیدم که بر من پیروز شود. حضرت فرمود: او بر تو تعدى نموده بود و اگر با او به مبارزه مى پرداختى هر آینه او را به قتل میرساندى، و اگر کوهى بر کوهى تعدى کند، تعدى کننده به هلاکت میرسد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است: از ظلم کردن بپرهیزید زیر ظلم، تاریکى ها و ظلمت هاى روز قیامت را در پى دارد
ظهر یکی از روزهای رمضان بود....حلاج همیشه برای جذامیان غذا می برده و اون روز هم داشت از خرابه ای که بیماران جذامی توش زندگی میکردند میگذشت، جذامی ها داشتند ناهار میخوردند، ناهار که چه؟ ته
مونده ی غذاهای دیگران و چیزهایی که تو آشغال ها پیدا کرده بودند و چند تکه نان...
یکی از اون ها بلند میشه به حلاج میگه: بفرما ناهار!
- مزاحم نیستم ؟
- نه بفرمایید.
حلاج میشینه پای سفره، یکی از جذامی ها بهش میگه: تو چجوریه که از ما نمیترسی، دوستای تو حتی چندششون میشه از کنار ما رد بشند، ولی تو الان....
حلاج میگه: خب اونها الان روزه هستند برای همین این جا نمیاند تا دلشون هوس غذا نکنه.
- پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی ؟
- نشد امروز روزه بگیرم دیگه...
حلاج دست به غذا ها می بره و چند لقمه میخوره.. درست از همون غذا هایی که جذامی ها بهش دست زده بودند..
چند لقمه که میخوره بلند میشه و تشکر میکنه و میره...
موقع افطار که میشه حلاج غذایی به دهنش میذاره و میگه: خدایا روزه من را قبول کن..
یکی از دوستاش میگه: ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جذامی ها ناهار میخوردی
حلاج در جوابش میگه: اون خداست که قضاوت میکنه... روزه ی من برای خداست ...اون میدونه که من اون چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم...
دل بنده اش را میشکستم، روزه ام باطل میشد یا خوردن چند لقمه غذا ؟

از مادرش به نیکی یاد می کند و او را زنی فهیم، ملایم، مهربان و با روحیه ای سازگار می شناساند و میگوید: تا زنده باشم از پدرم دل آزرده می باشم و به مادرم رحمت میفرستم که از آن نیش ها چشیده و از این نوش ها خورده ام.
نوشته های جعفر شهری باف را میتوان به هفتدست داستان (بلند و کوتاه)، سفرنامه، زندگی نامه، تاریخ اجتماعی، ادبیات شفاهی، پزشکی عامه و نوشتۀ دینی طبقه بندی کرد.
گفته اند که شهری باف نخستین نوشته اش را در سیزده سالگی چاپ کرد. اما نگفته و ننوشته اند که این نوشته چه نوع نوشته ای و نامش چه بوده و کجا چاپ شده است.
در اوان جوانی نیز با نام مستعار برای برخی جراید مانند توفیق مطلب می نوشت. گویا دو سه کتاب هم با نام های مستعار کاشف و ملا مَم جعفر چاپ و منتشر کرده است.
هزار سال قبل فردوسی حکیم، تاریخ ۱۷۰۰ سال ایران را طی ۳۵ سال در شاهنامه جمع آوری و تدوین میکند، این اثر تاریخی، فرهنگی، هویتی، حماسی و هنریست. این اثر جهانیان را شگفت زده کرده ولی افسوس ایرانیان در حفظ این گنجینه کوتاهی کردند و امیدوارم روزی بیاد که مدیریتی باشه در پاس داشت فرهنگ ملی، و این شاهنامه های جعلی جمع آوری بشه و فقط نسخه های اصلی و بدون جعل و الحاق بازنشر بشه. تمام منابع شاهنامه حقیقی و تاریخی هست، فقط فردوسی با نبوغ و فرهیختگی، آنرا شاخ و برگ داده و آراسته کرده است، اما در مورد کاردانی زنان و مقام زن در شاهنامه. یکی از ویژگیهای بارز در شاهنامه در معرفی فرهنگ ملی، علاوه بر موارد قبلی، این است که بسیاری از زنان به پادشاهی برگزیده میشوند و شایستگی خود را نیز اثبات میکنند، یکی از این زنان پوران دخت است که در عهد ساسانیان به پادشاهی میرسد:
یکی دختری بود پوران بنام
چو زن شاه شد کارها گشت خام
بران تخت شاهیش بنشاندند
بزرگان برو گوهر افشاندند
چنین گفت پس دخت پوران که من
نخواهم پراگندن انجمن
کسی راکه درویش باشد ز گنج
توانگر کنم تانماند به رنج
مبادا ز گیتی کسی مستمند
که از درد او بر من آید گزند
ز کشور کنم دور بدخواه را
بر آیین شاهان کنم گاه را
این متن رو چند بار باید بخونی تا شیرینی اون رو لمس کنی، در خمسه نظامی، برتری نوشابه فقط در این نبود که او اسکندر را که در جامهی ایلچیان به دربارش آمد شناخته و پارچهی حریری را که چهرهی وی در آن رسم شده بود، نشان داد. در شاهنامهی فردوسی، این حکایت ضمنی در جریان دیدار اسکندر با قدافه آمده است، و چندان تأثیری نیز بر خواننده ندارد. اما در اثر نظامی، خود ویژگی تمثال نوشابه، در ترکیب و چند وجهی بودن آن است. او از یک سو دلبری شوخ و نازنین، و از سوی دیگر جهانگشایی رجزخوان، همانند اسکندر است که فرمانروایی عادل تلاش میکند او را از جنگهای خونین باز دارد. دربارۀ او در اثر چنین میخوانیم:
زنی از بسی مرد چالاکتر
به گوهر ز دریا بسی پاکتر
قوی رای و روشن دل و سرفراز
به هنگام سختی رعیت نواز
این خصوصیات او هنگام گفتگو با اسکندر نمایانتر میشود. نوشابه از اسکندر دوستانه استقبال میکند و با فروتنی میگوید:
میاندیش و مهر مرا بیش دان
همین خانه را خانهی خویش دان
تو را من کنیزی پرستندهام
هم آنجا، هم اینجا، یکی بندهام.
و در برابر شاه مقدونی که از نیرو و زر و زور خود سخن میراند، همچون پهلوانانی که به خود و به نیروی خویشتن باور داشته باشند، چنین پاسخی میدهد:
اگر چه زنم، زن سیَر نیستم،
ز حال جهان بی خبر نیستم
منم شیر زن، گر تویی شیر مرد
چه ماده، چه نر، شیر وقت نبرد
چو برجوشم از خشم چون تند میغ
در آب آتش انگیزم، از دود تیغ
کفلگاه شیران برآرم به داغ
ز پیه نهنگان فروزم چراغ
وقتی اسکندر مردانگی، ذکاوت و حکمرانی نوشابه را میبیند، خرافههایی را که دربارهی زنان گفتهاند، به یاد میآورد و بیاختیار میگوید:
زنی کو چنین کرد و اینها کند
فرشته بر او آفرینها کند
نوشابه در سایهی تدابیر خردمندانهی خود، نه تنها سرزمین خویش را از غارت اسکندر مصون میدارد، بلکه از او نیز برای خود دوستی بزرگ میسازد. عامل مهمی که اسکندرنامه را از همهی منظومههای حماسی پیش از خود ممتاز میکند و به آن جاذبهی هنری ویژهای میدهد، جوش و خروش و شور و هیجان رومانتیک آن است.
مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش چهارم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا، الیگارشی یهودی و اسطوره انکیزیسیون: تاریخ نگاری یهود بر مظلومنمایی استوار است؛ و این مظلومنمایی، به دلیل پشتوانه نیرومند تبلیغاتی آن، بر افکار عمومی جهان به شدت موثر بوده است. انکیزیسیون تاریخ اقوام کهن سرشار از داستانهای جنگ و مهاجرت و اسارت و دربدری است؛ ولی هیچ قومی بهسان یهودیان این حوادث را به پرچم مظلومیت تاریخی خود بدل نساختهاند. این مظلوم نمایی از آغاز، با تحریفها و اغراقهای بزرگ و حیرتانگیز آمیخته است؛ تا بدانجا که میتوان گفت تاریخ هیچ قومی چنین با دروغهای بزرگ و آگاهانه رقم نخورده است. نخستین مظلومیت تاریخی یهودیان، گمشدن اسباط دهگانه بنیاسرائیل است که در واقع قربانی توطئه یهودیان شدند. دومین مظلومیت تاریخی ایشان ماجرای تبعید بابل است. سپس، داستان آوارگی شان از سرزمین موعود (فلسطین) آغاز میشود؛ سرزمینی که از سدههای نخست میلادی در جستجوی طلا داوطلبانه آن را ترک گفتند و قریب به ۱۷۰۰ سال کمترین تمایلی به استقرار در آن نداشتند. این در حالی است که در موارد فراوان، مانند دوران اقتدار یوسف ناسی در دربار سلطان سلیم عثمانی، از نفوذ کافی برای استقرار مجدد در فلسطین برخوردار بودند. هیچگاه چنین نکردند ولی حاخام نشین کوچک خود را در فلسطین نیز از دست ندادند. این کانونی بود که از زمان جنگهای صلیبی جایگاه بینظیر آن در برانگیختن موجهای آشوبگرانه جهانی به اثبات رسید. در این دوران طولانی، هر جا که چشمهای جوشان از شیر و عسل یافتند در کنار آن خیمه خود را برافراشتند و با سماجت همپیالهی میزبانان میهماننواز یا ترشرو شدند. ولی بناگاه، در سده نوزدهم میلادی، به یاد وعدههای فراموش شدهی عهد عتیق افتادند و طلبکارانه آن را بعنوان پرچم مظلومیت خویش برافراشتند. چنین است داستان گتوها؛ محلاتی که داوطلبانه و برای حفظ ساختار و اسرار درونی خود در آن زیستند و با سماجت، به رغم تمایل و گاه حتی بدگمانی و فشار جوامع میزبان، حاضر به ترک آن نشدند. و آنگاه که این گتوها فروپاشید، داستان آن را به پرچم مظلومیت خویش و لعن میزبانان بدل ساختند. چنین است ماجرای مهاجرت بزرگ یهودیان از روسیه و شرق اروپا در نیمه دوم سده نوزدهم؛ و… سرانجام چنین است داستان انکیزیسیون اسپانیا و پرتغال و مهاجرت تاریخی یهودیان از شبهجزیره ایبری؛ جعلی چنان حیرتانگیز و شگفت که باورنکردنی مینماید. نظام اشرافی اسپانیای مسیحی دارای سنن خاص خود و پیوندهای جدی با کلیسای کاتولیک رم بود. این عوامل طبعاً برخورداری از مناصب و امتیازات اشرافی را برای یهودیان محدود میساخت. لذا، گروهی از آنان برای رشد در هرم سیاسی و برخورداری از امتیازات بیشتر و گستردهتر در ظاهر به مسیحیت میگرویدند ولی در عمل یهودی میماندند. این موج سلطه تام و تمام بر دولتهای مسیحی بتدریج گسترش یافت و در میان مردم فرودست تعارضهایی را با این گروه از نوکیشان، که به مارانو شهرت یافتند، برانگیخت (مارانو به معنای خوک و انسان حریص است. این واژه رواج کامل دارد و در منابع یهودی نیز، بدون توجه به معنای منفی آن، به کار میرود). مردم مارانوها را متهم میکردند که در خفا یهودی ماندهاند و نوکیشی ایشان تنها پوششی است برای خیانت، دغلکاری و اخاذی. تاریخ یهود اذعان دارد که بسیاری از این نوکیشان، یهودیان مخفی بودند؛ و دائرة المعارف یهود مینویسد: بخش مهمی از مارانوها یهودیان مخفی بودند و به شدت وفادار به یهودیت. در تاریخنگاری یهود، تعارض میان مسیحیان و مارانوها به شدت برجسته میشود و این امر علت پیدایش دستگاه انگیزیسیون عنوان میگردد. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم مینویسند محافل مسیحی بناگاه متوجه شدند که یهودیان مسیحی شده، که اکنون از حقوق برابر با آنها برخوردار بودند، به درون تمامی مشاغل و جایگاه های اجتماعی، که قبلا نمیتوانستند بعنوان یهودی به آن دست یابند، نفوذ میکنند. آنان مشکوک شدند که این نوکیشان مسیحیت را تنها بعنوان یک پوشش برای نفوذ خود برگزیدهاند و در خفا یهودی هستند. بدینسان بود که تهدید نوکیشان جدی تلقی شد و برای مقابله با آن دستگاه انگیزیسیون به پا شد. در تاریخ نگاری معاصر، مضمون فوق رواج کامل یافته و درباره فشار دستگاه انگیزیسیون بر مارانوهای اسپانیا و پرتغال افسانه پردازیهای فراوان صورت گرفته؛ تا بدانجا که علت واقعی تأسیس انگیزیسیون و کارکرد اصلی آن به فراموشی کامل سپرده شده است. برای نمونه، دائرة المعارف آمریکانا علت تأسیس انگیزیسیون اسپانیا و پرتغال را ریشهکن ساختن یهودیان مخفی از میان نوکیشان مسیحی ذکر میکند. واقعیت چنین نیست. قربانیان انکیزیسیون بطور عمده مسلمانان بودند. یهودیانی که در این ماجرا جان باختند نیز مخالفین الیگارشی یهودی بودند؛ قرائیون و گروهی که مرتدین یهودی نام دارند. در یک سرقت بزرگ تاریخی مظلومیت آنان در کارنامه زرسالاری یهودی به ثبت رسیده است. این از بزرگترین فجایع تاریخنگاری رسمی غرب است. توجه به سه نکته به روشنی نشان میدهد که انگیزیسیون اسپانیا و پرتغال بطور عمده با هدف ریشهکن ساختن اسلام در شبه جزیره ایبری ایجاد شد، بانیان آن زرسالاران یهودی و قربانیان آن بطور عمده مسلمانان بودند: نخست، حکمرانانی که انگیزیسیون را بنا نهادند و پیوند ایشان با زرسالاران یهودی؛ دوم، بنیانگذاران و گردانندگان انگیزیسیون؛ سوم، قربانیان انگیزیسیون. محکمه تفتیش عقاید اسپانیا نخستین بار در سپتامبر ۱۴۸۰ میلادی، دوازده سال پیش از فتح غرناطه، بدستور ایزابل در کاستیل برپا شد. ایزابل و همسرش فردیناند تا سالها پس از تأسیس انگیزیسیون و تا پایان عمر، نزدیکترین پیوندها را با الیگارشی یهودی و مارانو داشتند. دستگاه انگیزیسیون پرتغال به سال ۱۵۳۶ و در زمان ژان سوم تأسیس شد که او نیز نزدیکترین پیوندها را با زرسالاران یهودی/ مارانو داشت. رابطهی حکمرانان بعدی اسپانیا و پرتغال با الیگارشی یهودی/ مارانو به همینگونه بود. طراح و نظریهپرداز و بنیانگذار فکری انکیزیسیون کشیشی یهودیالاصل بود بنام آلفونسو اسپینا که از خاندان و تبار او و پیوندش با الیگارشی یهودی در دایرة المعارف یهود اطلاعی مندرج نیست. اسپینا تکاپوی خود را از دهه ۱۴۶۰ در شهر مادرید آغاز کرد. مادرید (مشریط) در سال ۱۰۸۳ میلادی، کمی پیش از طلیطله، به تصرف آلفونسوی ششم درآمد و در سال ۱۵۶۱ فیلیپ دوم آن را به پایتخت اسپانیا بدل کرد. مادرید شهری بزرگ و پرجمعیت بود و بیشتر سکنه آن مسلمان بودند تا بدانجا که پایگاه اصلی اسلام در شبهجزیره ایبری خوانده میشد. یهودیان تا سده سیزدهم میلادی در مادرید حضور جدی نداشتند و تنها از این زمان است که جامعه یهودی این شهر وزن و اهمیتی یافت. انتخاب مادرید بعنوان کانون تکاپوی اسپینا به روشنی نشان میدهد که آماج تهاجم او مسلمانان بودند. آلفونسو اسپینا در اوایل دهه ۱۴۶۰ فعالیت تبلیغاتی خود را در مادرید آغاز کرد و به تبلیغ علیه نوکیشان مسلمان (مورها) پرداخت. منظور، مسلمانانی است که به دلیل پیگرد شدید حکمرانان کاستیل و همدستان یهودیشان دین خود را پنهان میداشتند. همکار اسپینا در این تکاپو، آلفونسو اوروپزا رئیس طریقت سن جروم بود. اوروپزا (متوفی ۱۴۶۸) نیز، چون اسپینا، یهودی تبار است. او کار اسپینا را ادامه داد، موجی از مبارزه با مسلمانان را در مادرید برانگیخت و آنگاه دامنه تکاپوی خود را به طلیطله گسترد. سرانجام، در سال ۱۴۷۷ ایزابل و فردیناند طی نامهای از پاپ سیکستوس چهارم درخواست کردند که به آنان اجازه تأسیس محکمه تفتیش عقاید داده شود. پاپ در فرمان اول نوامبر ۱۴۷۸ خود اجازه استقرار محاکم فوق را صادر کرد. در زمان تأسیس انگیزیسیون الیگارشی یهودی با دو تهدید جدی در درون جامعه یهودی اسپانیا مواجه بود: مرتدین و قرائیون. ارتداد در یهودیت پدیدهای جدید نیست. از گذشته دور، نمونههای برجستهای از مرتدین یهودی را، هم در جهان اسلام و هم در دنیای مسیحی، میشناسیم. در صدر اسلام برخی یهودیان واقعاً به اسلام گرویدند. در مسیحیت نیز چنین است. این پدیدهای است کاملا متمایز با یهودیت مخفی. منابع یهودی نیز میان این دو تمایز قایلاند. یهودیان کسی را مرتد میخوانند که واقعاً به آئین نیاکان یهودی خویش پشت کرده و پیوند خود را با جامعه یهودی گسسته است. در مقابل، یهودی مخفی و در نمونه اروپایی آن مارانو، کسی است که به دلایل مختلف خویشتن را در جامه مسیحی (یا مسلمان) پنهان ساخته است. دایرة المعارف یهود پدیده ارتداد را در مقالهای جداگانه به همین نام و پدیده گروش ظاهری و مصلحتی به اسلام یا مسیحیت را در دو مقاله مفصل یهودیان مخفی و مارانوها مطرح ساخته است. در بررسی پدیده نوکیشی در جوامع مسلمان، قطعاً باید این تمایز را میان دو گروه از نوکیشان (جدیدالاسلامها) قایل بود. نمونه معروف مارانوهای مسلمان در دنیای اسلام، دونمه های عثمانیاند که بی هیچ تردید یهودیان مخفی بودهاند. در شبه جزیره ایبری، موج ارتداد، یعنی گروش واقعی یهودیان به مسیحیت، از نیمه اول سده چهاردهم میلادی و با آبنر برغشی (۱۲۷۰ تا ۱۳۴۰) آغاز شد. آبنر یک طبیب یهودی ساکن شهر مسیحینشین بورگس (برغش)، پایتخت دولت کاستیل، بود. در سده سیزدهم میلادی بورگس پرجمعیتترین مرکز یهودی نشین کاستیل شمالی به شمار میرفت و در آن ۱۲۰ تا ۱۵۰ خانوار یهودی میزیستند (کاستیل قدیمی؛ یعنی کاستیل پیش از اشغال سرزمینهای مسلمانان). آبنر از جوانی به تشکیک در مبانی یهودیت پرداخت، به مدت ۲۵ سال با حاخامهای یهودی، که میکوشیدند ایمان او را بازگردانند، دست و پنجه نرم کرد تا سرانجام در ۵۰ سالگی رسماً مسیحی شد. او از آن پس تکاپویی سخت را علیه یهودیت آغاز کرد؛ شاگردانی تربیت نمود و رسالههایی به زبان عبری نوشت و در میان یهودیان توزیع کرد. آبنر را در زمره نخستین مرتدان یهودی میشمرند که عقاید جدید و علل ارتداد خود را مدون و سامانمند کرد و به دیگران ارائه داد. آبنر نیز، چون عنان بن داوود بنیانگذار فرقه قرائی، با سیاست انزواطلبانه الیگارشی یهودی و تبدیل جوامع یهودی به جزایری محصور و بسته در درون جوامع میزبان به شدت مخالف بود. دایرة المعارف یهود مینویسد آبنر با شور و حدّت خواستار پایان دادن به خودگرانی یهودیان و انحلال سازمانهای آنان بود و میگفت تا زمانیکه یهودیان چنین ساختاری دارند و تابع گروهی از حاخامها و روسا هستند، موجوداتی پست و خشن که چون شاهان فرمان میرانند، مسیح ظهور نخواهد کرد. این اعتراض در سده هفدهم با اسپینوزا سر برکشید و در سده نوزدهم جنبش هاسکالا را پدید ساخت. خطر دیگر در درون جامعه یهودی که سلطه الیگارشی زرسالار اسپانیا را مورد تهدید جدی قرار میداد از سوی قرائیون بود. از سده چهارم هجری/ دهم میلادی، گروهی از متفکرین و ادبای برجسته عربی نویس در میان قرائیون پدید شدند و این فرقه به نیرویی مقتدر در میان یهودیان بدل شد که بطور جدی یهودیت حاخامی را به معارضه میطلبید. در این زمان، کانون اصلی قرائیون در ایران، بینالنهرین، فلسطین، مصر و شمال آفریقا بود. از این زمان است که حاخامهای یهودی نگارش رساله علیه عنان و فرقه قرائی را آغاز کردند. جالب است بدانیم که هم نوشته های قرائیون به زبان عربی است و هم رسالههایی که حاخامها علیه آنها مینگاشتند. نکته مهم دیگر، استقرار برخی متفکرین بزرگ قرائی، چون بنیامین نهاوندی و نسیم بن نوح (سده یازدهم میلادی)، در ایران است. در زمان تهاجم الیگارشی صلیبی اروپا به فلسطین (نیمه دوم سده یازدهم میلادی)، کانون قرائیون در بیت المقدس بوسیله شوالیههای صلیبی منهدم شد. یک واحد از این شوالیهها، به فرماندهی فردی بنام گادفری بویلونی رهبران دینی و پیروان فرقه قرائی را در کنیسهشان گرد آورد و همه را زنده به آتش کشید. این حادثه عجیبی است و نمیدانیم به تحریک چه کسانی و چرا صورت گرفت. میدانیم که حادثه مشابهی برای حاخامهای یهودی ساکن فلسطین رخ نداد. این ضربه سختی بر پیکر قرائیون بود تا بدانجا که در نیمه اول سده هفدهم میلادی تنها ۲۷ نفر قرائی در بیتالمقدس میزیستند و در سده هیجدهم قرائیون در این شهر حضور نداشتند. از زمان حادثه فوق تا سده پانزدهم میلادی مصر به پناهگاه اصلی قرائیون بدل شد. در سدههای چهاردهم تا شانزدهم بخشی از قرائیون در آسیای صغیر مستقر بودند. در سدههای هفدهم و هیجدهم کانون اصلی قرائیون به کریمه و لیتوانی انتقال یافت. در اواخر سده هیجدهم این سرزمین به امپراتوری تزاری روسیه منضم شد. در آغاز، حکمرانان روسیه تمایزی میان قرائیون و یهودیان حاخامی قایل نبودند و با هر دو به یکسان سلوک میکردند. از زمان کاترین دوم، تمایز قرائیون و یهودیان کشف شد؛ قرائیون مورد توجه قرار گرفتند و به ایشان امتیازاتی ویژه اعطا شد. در زمان نیکلای اول، رهبران قرائی به نزد مقامات تزاری رفتند و اعلام نمودند که آنان، برخلاف یهودیان حاخامی، مردمی صنعتگر و درستکار و از نظر سیاسی اتباعی وفادارند. این تمایز مورد توجه بیشتر دولتمردان روس قرار گرفت و در سال ۱۸۶۳ به قرائیون حقوق کامل شهروندی روسیه اعطا شد. از این پس، قرائیون به شهروندانی کاملاً روسی بدل شدند. در سال ۱۹۳۲ تعداد قرائیون روسیه ده هزار نفر گزارش شده که بطور عمده در کریمه میزیستند. در این زمان حدود دو هزار نفر قرائی نیز در خارج از روسیه بودند: لهستان، استانبول، فلسطین، قاهره و عراق. در ژانویه ۱۹۳۹ دولت آلمان اعلام کرد که قرائیون یهودی به شمار نمیروند. بدینسان، آنان از تهاجم آلمان آسیب ندیدند و در دوران جنگ دوم جهانی با مقامات آلمانی رابطه حسنه داشتند. در سال ۱۹۷۰ تعداد قرائیون ساکن اسرائیل هفت هزار نفر گزارش شده که بطور عمده در رمله سکونت دارند. تکاپوی قرائیون در شبهجزیره ایبری از اواخر سده یازدهم میلادی آغاز شد. برخی رهبران قرائی، چون ابوالفرج و سعید بن الطراس، به این سرزمین رفتند و تبلیغ خود را آغاز کردند. پایگاه آنان در اندلس اسلامی مستقر بود ولی پیروانی در کاستیل مسیحی نیز یافتند. گروش یهودیان فرودست کاستیل به قرائیون چشمگیر بود و پدیدهای جدی و خطرناک تلقی میشد زیرا الیگارشی یهودی کاستیل حکمرانان مسیحی را به سرکوب و اخراج آنان ترغیب کرد. پس از مرگ الطراس، زنش، که به معلمه شهرت داشت، کار او را دنبال نمود. خطر قرائیون برای الیگارشی زرسالار یهودی چنان بود که یهودا هالوی، متفکر بزرگ یهودی، کتاب خزری خود را برای مقابله نظری با آنان تدوین کرد. ابراهیم بن داوود قرطبهای، متفکر دیگر یهودی، کتاب معروف خود بنام سِفر قباله را در دفاع از تاریخ حاخامیم یهودی و علیه قرائیون نوشت. ابنمیمون، بزرگترین فیلسوف یهودی، نیز در دوران اقامت در مصر مجادلههای سخت با قرائیون داشت. مقابله با قرائیون تنها به مجادلات نظری محدود نبود. ما حداقل در دو نمونه میدانیم که یوسف فریزوئل (نیمه اول سده یازدهم) و تودروس ابولافی (نیمه اول سده سیزدهم)، رهبران یهودی اسپانیا، برخوردی خشن و سرکوبگرانه با قرائیون داشتند. شدت عمل فریزوئل، وزیر مقتدر آلفونسوی ششم، با قرائیون چنان بود که ابراهیم بن داوود، به رغم مخالفتش با قرائیون، از سلوک بیرحمانه و مقابله شدید فریزوئل با آنان یاد کرده و اشاره نموده است که وی ایشان را از سراسر سرزمین کاستیل اخراج کرد. ابنداوود فریزوئل را به سبب خشونتش در این زمینه نکوهش میکند. تودروس ابولافی نیز به شدت مخالف قرائیون بود و با آنان برخوردی خشن و سرکوبگرانه داشت. تأسیس انکیزیسیون بوسیله یهودیان نوکیش و در زمان اقتدار الیگارشی یهودی/ مارانو در دربار حکمرانان مسیحی اسپانیا و پرتغال میتوانست حربهای مناسب برای سرکوب مرتدین یهودی و قرائیون نیز باشد. تأسیس محکمه تفتیش عقاید زمینه چینیها و تمهیدات مفصلی را در پشت داشت. از این میان بویژه باید به کتاب کشیش اسپینای یهودی الاصل اشاره کرد که در سال ۱۴۶۰ میلادی منتشر شد و در آن سنگرهای ایمان را در معرض تهاجم و فروپاشی معرفی میکرد و توجه پاپ را به این خطر معطوف میداشت. این در حالی است که کشیشانی نامدار چون آلفونسو کارتاژنا (۱۳۸۴ تا ۱۴۵۶) در رسالههای خود، چون دفاع از وحدت مسیحیت، مخالفت خویش را با تفتیش عقاید بیان داشتند؛ ولی راه به جایی نبردند. آلفونسو کارتاژنا فرزند یک یهودی ساکن شهر بورگس است بنام پابلو سانتا ماریا (۱۳۵۰ تا ۱۴۳۵) که در سال ۱۳۹۰ به مسیحیت گروید. او در زمره کسانی جای دارد که منابع یهودی از ایشان با عنوان مرتد و نه مارانو یاد میکنند. سانتا ماریا با متون دینی یهودی و مسیحی و اسلامی آشنایی وسیع داشت. او مورد توجه پاپ بندیکت سیزدهم قرار گرفت، در زمره نزدیکان او جای گرفت و به سرعت در دستگاه کلیسا رشد کرد. از سال ۱۴۰۳ اسقف شهر کارتاژنا و از ۱۴۱۵ تا زمان مرگ اسقف شهر مهم بورگس بود. پاپ سیکستوس چهارم، کسی که فرمان تأسیس انگیزیسیون را صادر کرد، نیز ضد یهودی نبود. به عکس، به تعبیر دایرة المعارف یهود او پاپ عصر رنسانس بود و بیانگر دورانی که روح رنسانس در رم پیروز شده بود. در این زمان، برخلاف تصور رایج، رابطه پاپ و دستگاه کلیسا با یهودیان بسیار دوستانه گزارش شده است؛ تا بدان حد که پاپ با یهودیان رابطه شخصی نزدیک داشت. او یهودیان را در کتابخانه واتیکان و نیز بعنوان پزشک شخصی خویش به کار گرفت و حتی زمانیکه سخت بیمار شد پزشکان یهودی خون او را عوض کردند. در نیمه اول سده شانزدهم، رابطه حسنه الیگارشی یهودی با پاپها اوج گرفت و این در زمانی است که از دوران لئوی دهم (۱۵۱۳ تا ۱۵۲۱) اعضای خاندان مدیچی به مقام پاپی رسیدند. کلمنت هفتم (۱۵۲۳ تا ۱۵۳۴)، از خاندان مدیچی، بیش از اسلاف خود با یهودیان رابطه دوستانه داشت تا بدانجا که به هواداری از یهودیان شهرت یافت. در زمان او بود که دیوید روبنی و سولومون مولخو ظهور کردند. پاپ با آنان رابطه نزدیک و دوستانه برقرار نمود. پاپ جولیوس سوم (۱۵۵۰ تا ۱۵۵۵)، از خاندان مدیچی، نیز با یهودیان رابطه شخصی دوستانه داشت و پزشک مخصوص او، بنام آماتوس لوسیتانوس یهودی بود. از نیمه دوم سده شانزدهم، با صعود خاندان کتخومنس رابطه پاپ با یهودیان تیره شد. در سال ۱۵۶۷ پاپ پیوس پنجم (۱۵۶۶ تا ۱۵۷۲) طی فرمانی رباخواری را ممنوع اعلام کرد. از سال ۱۵۸۵ رابطه پاپها با یهودیان مجدداً حسنه شد و یهودیان، از جمله یکی از اعضای خاندان لوپز بار دیگر به دستگاه پاپ راه یافتند. در زمان کلمنت دوازدهم (۱۷۳۰ تا ۱۷۴۰) این رابطه مجدداً تیره شد و پس از او باز حسنه شد. از اواخر سده هیجدهم، از زمان پیوس ششم (۱۷۷۵ تا ۱۷۹۵)، رابطه پاپ با الیگارشی یهودی به تیرگی گرایید. در اوایل سده نوزدهم، لئو دوازدهم (۱۸۲۳ تا ۱۸۲۹) به مقابله شدید با یهودیان برخاست. این وضع تا سال ۱۸۴۶ ادامه داشت. از آن پس تا اواخر دهه ۱۸۷۰ رابطه حسنه بود. در این زمان لئو سیزدهم (۱۸۷۸ تا ۱۹۰۳) به مقابله با یهودیان برخاست و در سال ۱۸۹۲ آنان را به همدستی با فراماسونرها و مشارکت در توطئههای ایشان متهم کرد. چنانکه میبینیم، رابطه یهودیان و دستگاه پاپ در رم سیری پر فراز و نشیب داشته است. محکمه تفتیش عقاید در سپتامبر ۱۴۸۰ در شهر اشبیلیه (سویل) آغاز به کار کرد که یک کانون مهم مسلماننشین به شمار میرفت. در سال ۱۴۸۶، آلفونسو دلا کاوالریا از خاندان یهودی لاوی و وزیر مقتدر فردیناند، محکمه تفتیش عقاید (انگیزیسیون) را در بارسلونا بر پا کرد. دایرة المعارف یهود پس از ذکر این مطلب بطور مشروح درباره رابطه دوستانه او با یهودیان سخن میگوید. معنی این شیوه نگارش دقیقاً آن است که خوانندگان یهودی اشتباه نکنند و دریابند که او انکیزیسیون را برای پیگرد مسلمانان و مخالفین الیگارشی یهودی تشکیل داد. از آن پس، انگیزیسیون یک نهاد رسمی کلیسایی تلقی میشد که مشروعیت خود را از پاپ میگرفت و بدنامی آن نیز بنام کلیسای رم تمام میشد. ولی واقعیت این است که انکیزیسیون تنها یک نهاد سیاسی در خدمت الیگارشی غارتگر شبه جزیره ایبری بود و پوشش دینی آن ریاکاری بیش نبود. هدایت دستگاه انگیزیسیون با اعضای خاندانهای یهودی بود که اینک مسیحیان متعصب مینمودند: توماس تورکوئهمدا دادستان کل انگیزیسیون در سراسر اسپانیا (۱۴۸۳ تا ۱۴۹۴) و دیهگو دزا دادستان بعدی، هر دو یهودیالاصل بودند. در سال ۱۵۰۷ کاردینال فرانسیسکو خیمنس (۱۴۳۶ تا ۱۵۱۷) دادستان کل انگیزیسیون شد و تا زمان مرگ در این سمت ماند. او همان اسقف پیشین طلیطله است که پس از فتح غرناطه بعنوان حکمران این شهر منصوب شد و کتاب سوزان و کشتار عظیمی به راه انداخت. تعداد کسانی که در دوران ریاست او بر انگیزیسیون سوزانیده شدند ۲۵۰۰ نفر گزارش شده است. دایرة المعارف یهود نام او را بعنوان غیر یهودی مشخص کرده ولی افزوده است که در سال ۱۵۰۹ به کمک یهودیان برای توسعه مسیحیت به شمال آفریقا لشکر کشید و منطقه اوران را مدتی کوتاه به اشغال درآورد. این بیانگر پیوند نزدیک کاردینال خیمنس با الیگارشی یهودی است. نام خاندان خیمنس مکرر در زمره شرکای اصلی خاندان یهودی/ مارانوی مندس به ثبت رسیده است. در اواخر سده هیجدهم و اوایل سده نوزدهم، خانوادهای بنام خیمنس را در انگلستان مییابیم که یهودیاند. سِر موریس خیمنس (۱۷۶۳ تا ۱۸۳۷)، که نام یهودی او موسس (موسی) است، از زرسالاران مهم انگلیس بود و از سرمایه گذاران اصلی در تجارت سواحل غرب آفریقا. او مسیحی شد. برادرش بنام سِر دیوید خیمنس (۱۷۷۷ تا ۱۸۴۸) نیز مسیحی شد، به ارتش انگلیس پیوست و به درجه ژنرالی رسید.
قربانیان مارانو/ یهودی انگیزیسیون چه تعداد بودند؟
شمار کلیه کسانی که در محاکم تفتیش عقاید اسپانیا به قتل رسیدند، در بیشترین برآوردها ۳۱۹۱۲ نفر ذکر شده است. برخی محققین این رقم را گزافه میدانند و تعداد قربانیان را طی سالهای ۱۴۸۰ تا ۱۷۵۸، یعنی در یک دوره طولانی ۲۷۸ ساله، تنها چهار هزار نفر ذکر میکنند. دائرة المعارف یهود که مقالهای مفصل در ۱۳ صفحه به انگیزیسیون اختصاص داده، تعداد کل مقتولین به دست محاکم تفتیش عقاید اسپانیا را، از آغاز تا سال ۱۸۰۸، ۳۱۹۱۲ نفر (بالاترین رقم) ذکر کرده است. شمار مقتولین محاکم پرتغالی از آغاز تا سده هیجدهم ۱۱۷۵ نفر ذکر شده است. دائرة المعارف آمریکانا تعداد کسانی را که به فرمان محاکم انکیزیسیون در سالهای تصدی تورکوئهمدا به قتل رسیدند دو هزار نفر میداند. ما نمیدانیم از این قربانیان چه تعداد مارانو (یهودی) بودند و چه تعداد مور (مسلمان). دایرة المعارف یهود تنها به قربانیان مسلمان محاکم تفتیش عقاید اشارهای گذرا کرده است بیآنکه تلاشی برای تعیین شمار یهودیان به عمل آورد. اگر شمار قربانیان مسلمان و یهودی را به همان نسبت جمعیت مسلمانان و یهودیان شبهجزیره ایبری بدانیم و جمعیت مسلمانان را کمترین رقم (سه میلیون نفر) و یهودیان را بیشترین رقم (۳۳۰ هزار نفر) محاسبه کنیم؛ نسبت قربانیان یهودی و مسلمان انگیزیسیون یک به ده است. این روش علمی نیست؛ زیرا هم نسبت مسلمانان بسیار بیشتر بود (برای نمونه، شهر غرناطه در زمان سقوط ۵۰۰ هزار نفر جمعیت داشت که تنها ۲۰ هزار نفرشان یهودی بودند. این انبوهترین یا از انبوهترین جوامع یهودی شبه جزیره ایبری در آن زمان است. و هم، به گمان ما، تنها آن یهودیانی مورد پیگرد انکیزیسیون قرار گرفتند که در زمره مخالفین الیگارشی یهودی جای داشتند. اینان مرتدان یهودی و قرائیون یا کسانی بودند که به هر دلیل طعمه مخالفین قدرتمند خود میشدند و در رقابتهای مالی و سیاسی جان میباختند. بهرروی، باز بیهیچ دلیل، بالاترین برآوردها از شمار قربانیان محاکم انگیزیسیون را میپذیریم و فرض را بر آن میگذاریم که ادعای تاریخ نگاری یهود صحت دارد و به راستی مارانوها آماج پیگرد انکیزیسیون بودند. در اینصورت نیز درمییابیم که شمار مارانو/ یهودیان قربانی نمیتواند فراتر از سه چهار هزار تن باشد. این به راستی هجو تاریخ است؛ و شاید به همین دلیل است که مورخین دانشگاه عبری اورشلیم، به رغم نگارش سه صفحه درباره انگیزیسیون و بهرغم دقتی که در سراسر کتاب خود در ذکر ارقام داشتهاند، درباره شمار کشته شدگان یهودی در محاکم تفتیش عقاید سکوت کردهاند. این بررسی ابعاد عجیب دستکاری در تاریخ را نشان میدهد. روشن است که در یک دوران ۲۷۸ ساله، که آغاز و پایان آن به فاصله اواخر سلطنت شاه سلطان حسین صفوی تا زمان ماست، قتل سه چهار هزار انسان حادثه فوقالعادهای نیست. حتی اگر مجرمین عادی و دسیسهگران سیاسی از میان جمعیت ۳۰۰ هزار نفری یهودیان به مرگ محکوم میشدند همین رقم و حتی بیشتر به دست میآمد. کم نبودند یهودیان درباری که در طول ازمنه مختلف و در سرزمینهای گوناگون در دسیسههای سیاسی شرکت جستند و به این دلیل زندانی، تبعید یا مقتول شدند. یک نمونه، اسحاق آبرابانل است که در ماجرای توطئه علیه ژان دوم، پادشاه پرتغال، به کاستیل گریخت و البته جان سالم به در برد. نمونه دیگر، رودریگو لوپز پزشک مخصوص الیزابت اول است که از سوی فیلیپ دوم، پادشاه اسپانیا، مأمور قتل ملکه انگلیس شد؛ توطئهاش فاش شد و جان باخت. نمونه دیگر، جوزف سوس اوپنهایمر است که با ستمگریهای خود نفرت مردمی را به جان خرید. نمونه دیگر، سعدالدوله وزیر یهودی ارغون شاه مغول، است که هم ملتی را به ستوه آورد و هم خیال فتح مکه و تبدیل آن به بتخانه ارغون داشت و نمونه های فراوان دیگر. قتل سه چهار هزار نفر در فاصله قریب به سه سده در تاریخنگاری رسمی غرب جایگاهی عظیم دارد. در مقابل، سه میلیون مسلمان بومی اسپانیا بدلیل ستم حکمرانان آلمانیتبار و همدستان یهودیشان مجبور به ترک سرزمین آباء و اجدادی خود میشوند، دهها هزار تن از ایشان به قتل میرسند، تعدادی در محاکم تفتیش عقاید به آتش کشیده میشوند، برخی مجبور به ترک دین و آئین خود میشوند و این همه هیچ انعکاسی ندارد. نمونهای گویا از سیطره این نگرش بر تاریخنگاری رسمی غرب را در کتاب ویل دورانت مییابیم: او تنها در یک سطر کوتاه تعداد مسلمانانی را که در سده شانزدهم از اسپانیا اخراج شدند سه میلیون نفر ذکر میکند؛ ولی در فصلی با عنوان خروج بنیاسرائیل، به مهاجرت یکصد هزار نفر یهودی بیش از چهار صفحه اختصاص میدهد! دکتر عبدالهادی حائری مینویسد: بعد از سقوط غرناطه مسلمانان آن خطه در وضع بدتری قرار گرفتند. از آن پس، اسپانیای مسیحی تا جایی که توانست برای از هم گسستن مسلمانان و آسیب رساندن بر جهان اسلام کوشید. مسیحیان پیروز اسپانیا دست به شکنجه و آزار و تفتیش عقاید گروههای میلیونی مسلمانان زدند و در فاصله میان سقوط غرناطه و نخستین دهه سده هفدهم میلادی در حدود سه میلیون مسلمان را از وطن آواره کردند یا کشتند. او میافزاید: نویسندگان تاریخ اروپا بیشتر بر مسئله شکنجه و آزار یهودیان در روند تکاپوهای دستگاه بازجویی عقاید اسپانیا پای میفشارند. در سالهای واپسین، حتی کانونهای علمی و آموزشی کشور اسرائیل در این زمینه سرمایهگذاری کرده است. بگونهای نمونه، دانشگاه عبری اورشلیم به پژوهشگری بنام حیم بینارت کمک هزینهای در خور داد تا پیرامون موضوع به پژوهشی گسترده پردازد. ثمره کار بینارت چهار جلد کتاب ستبر است. داستان مهاجرت یکصد هزار یهودی اسپانیا و پرتغال در اواخر سده پانزدهم و سده شانزدهم میلادی نیز بدینگونه است. کمی پس از سفر کلمب (۱۴۹۲)، مهاجرت تدریجی گروههای یهودیان از سرزمین اسپانیا آغاز شد و چهار سال بعد (۱۴۹۶) یهودیان پرتغال نیز به این موج پیوستند. درباره ابعاد این مهاجرت و شمار یهودیان مهاجر نیز اغراقهای فراوان صورت گرفته است. ولی امروزه محققین، از جمله مورخین دانشگاه عبری اورشلیم، کل یهودیان مهاجر را تنها حدود یکصد هزار تن میدانند که ۵۰ هزار نفر به سرزمینهای اسلامی و ۵۰ هزار نفر به سرزمینهای اروپایی مهاجرت کردند. از این میان ۲۰ هزار نفر به سرزمین فاس (مراکش) و در همین حدود یا بیشتر به عثمانی رفتند. این مهاجرت در یک زمان نبود. مهاجرت یکصد هزار نفری فوق در یک دوره طولانی یکصد ساله صورت گرفت. مهاجرت به شمال آفریقا و عثمانی و شرق اروپا در اواخر سده پانزدهم و نیمه اول سده شانزدهم صورت گرفت. مهاجرت به بنادر جنوبی اروپا، بویژه هلند، در اواخر سده شانزدهم. تاریخنگاری یهود و به تبع آن تاریخنگاری رسمی غرب، این مهاجرت را اخراج یهودیان از شبه جزیره ایبری عنوان میکند، آن را به سیاستهای ضدیهودی دستگاه تفتیش عقاید نسبت میدهد و در پیرامون آن مرثیههای فراوان در مظلومیت قوم یهود میسراید. این ادعا تا چه حد صحت دارد و انگیزههای واقعی این مهاجرت و پیامدهای آن چه بود؟ بررسی ما نشان میدهد که انتساب این مهاجرت به دستگاه تفتیش عقاید و ستم دینی کاملاً بیپایه است؛ زیرا کمی بعد این یهودیان را در صفوف شکارچیان برده در غرب آفریقا و تجار برده در شمال آفریقا، پلانتوکرات های جزایر هند غربی و بنیانگذاران ایالات متحده آمریکا، غارتگران هند و خاور دور، پایگاههای بومی الیگارشی مستعمراتی اروپا در سرزمینهای اسلامی، و صرّافان و تجار آمستردام و آنتورپ و لندن مییابیم و در پیوند همبسته با الیگارشی اروپا. به گمان ما، فرایند واقعی این مهاجرت چنین بود:
۱- طی سدههای دهم تا سیزدهم میلادی در اسپانیای اسلامی شبکهای از الیگارشی یهودی استقرار داشت که از انسجام، تشکل و ثروت فراوان برخوردار بود و در عین حال آشنا با فرهنگ و علومی که در کانونهای تمدن اسلامی شکوفا شده بود. اینان عموماً با زبانها و دانش های شرقی آشنایی داشتند و به دلیل عضویت در جامعه اسلامی با سراسر شرق اسلامی در پیوند اقتصادی و سیاسی و فرهنگی بودند. در بنادر شکوفای تجاری جنوب ایتالیا نیز شبکهای مشابه شکل گرفته بود. در سده پانزدهم این دو کانون پیوند همبسته داشتند و مراکز اصلی فرهنگ و اقتصاد جهانی یهودیان بهشمار میرفتند.
۲- این کانون به همپیوندی با الیگارشی غارتگر مسیحی اروپا گرایش داشت و از همدستی این دو یک شبکه غارت منطقهای و سپس جهانی ایجاد شد. نقطه عطف این پیوند سقوط غرناطه و سفرهای کلمب و گاما است.
۳- پس از سفر کلمب بسوی قاره آمریکا، الیگارشی یهودی، در هماهنگی با دربارهای اسپانیا و پرتغال، شبکههای خود را در مراکز مهم تجاری جهان آن روز مستقر کرد و این اقدام با ایجاد یک موج جابجایی جمعیتی صورت گرفت. بخشی از این مهاجرین، یهودیان آشکار و بخشی یهودیان مخفی بودند. وضع قوانین شدید ضد خبرچینی از سوی سران یهودی اسپانیا درست در آستانه این حادثه تصادفی نیست.
به نوشته دائرة المعارف یهود، پس از فتح غرناطه (۱۴۹۲)، فردیناند و ایزابل امتیازاتی به یهودیان این شهر دادند از جمله حق سکونت آنها در سایر مناطق اسپانیا بعنوان شهروندان تحت حمایت او، و نیز حق مهاجرت به شمال آفریقا در صورت تمایلشان. مهاجرت داوطلبانه به یقین امتیازی بود که به پاس مشارکت زرسالاران یهودی در فتح غرناطه داده شد زیرا در آن زمان شمال آفریقا از موقع تجاری برجستهای برخوردار بود و به همین دلیل کمی بعد مهاجرت انبوهی از یهودیان به سرزمین فاس رخ داد. چگونه میتوان این مهاجرت سنجیده و سوداگرانه را به ستم دینی نسبت داد؟ توجه کنیم که درست در همان زمانیکه انگیزیسیون در اوج تکاپوی خود بود، یهودیان مقامهای شامخ در دربار سلطنتی اسپانیا داشتند و رهبران یهودی پیوند نزدیک خود را با دربار ملکه ایزابل حفظ کرده بودند. در پرتغال نیز چنین بود. مهاجرت وسیع یهودیان پرتغال به مراکز شکوفای تجاری جهان در دوران مانوئل ثروتمند (۱۴۹۶) آغاز شد. تاریخ نگاری رسمی غرب از این مهاجرت با عنوان اخراج یهودیان یاد میکند. این در حالی است که در دربار مانوئل همچنان مارانوها و یهودیان حضور فعال داشتند؛ زیرا به تعبیر پیتر پیرسون، مانوئل نمیخواست توانمندیهای تجاری یهودیان را از دست بدهد. میدانیم که در سال های پس از ۱۴۹۶ گاسپار یهودی به دردانه مانوئل بدل شد و رویی مندس از شرکای سفرهای گاما و المیدا بود. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم مینویسند: مارانوها کارگزاران و واسطههایی برجسته بودند و در تجارت با عثمانی و تجارت ادویه، بویژه میان شبه جزیره ایبری و مناطق دوردست مشرق زمین، بسیار موفق. آنان همچنین تجارت پرتغال را با کشورهای شمالی اروپا مرتبط ساختند. آنان میافزایند: فعالیت تجاری آنها (یهودیان/ مارانوهای مهاجر) بطرز چشمگیری رونق یافت نه فقط به دلیل پیوندهای آنان با یهودیان مرکز و شرق اروپا و ایتالیا و شمال آفریقا و عثمانی، بلکه همچنین بدلیل پیوندهای نزدیکشان با پرتغال و پادشاهان این کشور. این توضیحات روشن میکند که مهاجرت یهودیان/ مارانوها و استقرار شبکه جهانی آنان عامل بسیار مهمی در توسعه تجارت اسپانیا و پرتغال بود و قطعاً با مشارکت دربارهای اسپانیا و پرتغال و با اهداف سیاسی و اقتصادی انجام گرفت. حضور فعال یهودیان/ مارانوها در اقتصاد مستعمراتی پرتغال تا سده هفدهم تداوم داشت و تنها زمانی این پیوند افول کرد که پرتغال اهمیت خود را بعنوان یک امپراتوری جهانی از دست داد و کانونهای جدید استعماری، بویژه هلند و انگلستان، سربرکشید. به نوشته دائرة المعارف یهود، آخرین سرمایهگذاری مهم مارانوها در پرتغال مشارکت در تأسیس کمپانی برزیل (۱۶۴۹) بود.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله در آخرین خطبه اى که خواند فرمود: هر کس که دنیا و آخرت به او عرضه گردد و او دنیا را بر آخرت برگزیند خداوند را در حالتى دیدار خواهد کرد که هیچ حسنه اى که به وسیله آن از آتش دوزخ حفظ شود همراه او نیست، ولى کسى که آخرت را برگزیند و دنیا را ترک کند خداوند را در روز قیامت در حالتى دیدار خواهد کرد که از وى خوشنود است.
روزی لویی شانزدهم در محوطه ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید، از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟ سرباز دستپاچه جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم! لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟ افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم! مادر لویی که شاهد این صحنه بود او را صدا زد وگفت من علت را میدانم، زمانی که تو سه سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذار تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز ۴۱ سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند! فلسفه ی عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد! آیا شما هم این نیمکت را در روان خود ،خانواده و جامعه مشاهده میکنید؟

در داستانها و آثاری که پیش از نظامی دربارهی اسکندر نوشته شده، در مورد حملهی او به آذربایجان اشارهای نرفته است و یا آن که تنها از این گفتگو شده که او آتشکدهها را ویران ساخت و مردم را وادار کرد از آتش پرستی رویگردان شوند. اما نظامی در این خصوص مطالب تازهای پیش میکشد. اسکندر پیش از آن که به خاک آذربایجان گام گذارد، تعریف نوشابه ملکه و پادشاه بردع و فرمانروایی او را میشنود. از اینکه زنی اینگونه کشور داری میکند شگفت زده میشود.
سکندر چو لشگر به صحرا کشید
سراپرده سر بر ثریا کشید
در آن خرم آباد مینو سرشت
فرو ماند حیران ز بس آب و کشت
بپرسید کین بوم فرخ کراست
کدامین تهمتن بدو پادشاست
نمودند کین مرز آراسته
زنی راست با این همه خواسته
زنی از بسی مرد چالاک تر
به گوهر ز دریا بسی پاک تر
قوی رای و روشن دل و سرفراز
به هنگام سختی رعیت نواز
به مردی کمر بر میان آورد
تفاخر به نسل کیان آورد
کله داریش هست و او بی کلاه
سپهدار و او را نبیند سپاه
غلامان مردانه دارد بسی
نبیند ولی روی او را کسی
نظامی به هنگام رسیدن اسکندر به بردع، از آبادی و زیبایی این شهر که سبب بهت و حیرت وی شد، سخن میگوید.
زن کاردان با همه کاخ و گنج
ز طاعت نهد بر تن خویش رنج
ز پرهیزگاری که دارد سرشت
نخسبد در آن خانهٔ چون بهشت
دگر خانه دارد ز سنگ رخام
شب آنجا رود ماه تنها خرام
دیدار اسکندر و نوشابه، به منزلهی منظومهای است کامل و مستقل که در این اثر گنجانده شده است. در اینجا قهرمان مورد مهر شاعر، از نظر خردورزی و ذکاوت و قدرت، با شاهان دیگر برابر نهاده شده است.
دگر باره نوشابهٔ هوشمند
ز نوشین لب خویش بگشاد بند
کزین بیش بر دل فریبی مباش
به ناراستی یک رکیبی مباش
ستیزه میاور درین داوری
که پیداست نامت به نام آوری
پیامت بزرگست و نامت بزرگ
نهفته مکن شیر در چرم گرگ
خمسه نظامی/ نوشابه پادشاه بردع
مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش سوم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: تهاجم به اندلس آخرین سرمایهگذاری مالی سران یهودی در توسعهطلبی تاراجگرانه حکمرانان و الیگارشی اروپا نبود. این تجربه موفق، حرص دستیابی به ثروتهای کلان از راه غارت را شعلهورتر ساخت. با سقوط غرناطه سرمایهگذاری در غارتگریهای زمینی به بنبست رسید و بناچار عصر اکتشافات دریایی آغاز شد. این راهی است که با کلمب گشوده شد. کریستف کلمب کریستف کلمب (۱۴۵۱ تا ۱۵۰۶)، کسی که از سوی ایزابل مأمور سفر به ماوراء بحار و گردآوری پول برای خاندان سلطنتی اسپانیا شد، به گمان برخی از محققین از زمره یهودیان مخفی بود و برخی اسناد تازهیاب در جنوای ایتالیا تردیدی در تبار یهودی او برجای نگذاشته است. گفته میشود که وی از یک خاندان یهودی ایتالیایی بنام کلن بود که در گویش اسپانیولی همان کلمب است. امروزه، خاندان یهودی کلمبو (کلنهای پیشین) در ایتالیا حضور دارند و یوسف کلمبو در سالهای اخیر استاد فلسفه در دانشگاه های ایتالیا بود. کریستف کلمب هماره از پیوند خود با داوود سخن میگفت که گویای تبار یهودی اوست و شاهد انتسابش به خاندان شاهزادگان داوودی؛ و نیز نزدیکترین پیوندها را با جوامع یهودی و مارانو ایتالیا و اسپانیا داشت. سفر او به قاره آمریکا به پیشنهاد و با مشارکت مالی و سرمایه گذاری یهودیانی بود که دربار اسپانیا را در قبضه خود داشتند. دایرةالمعارف یهود از اسحاق آبرابانل ، لویی سانتانگل و گابریل سانچز بعنوان سرمایه گذاران سفر کلمب نام میبرد و میافزاید کلمب گزارش معروف سفر خود را خطاب به سانتانگل و سانچز نوشت که بلافاصله چاپ و در سراسر اروپا توزیع شد. این امر نشان میدهد که این دو متولیان سفر او بودند. سفر او به کمک نقشههایی صورت گرفت که دو یهودی فراهم آورده بودند و در زمره همراهان او تعدادی از مارانوها حضور داشتند. ورنر سومبارت مینویسد کلمب برای تأمین هزینههای سفر اولش از لویی سانتانگل، عضو شورای سلطنتی اسپانیا، و گابریل سانچز پول گرفت. اولین نامههای کلمب خطاب به این دو است زیرا شرکای سفر دریایی او بودند. سفر دوم کلمب نیز با سرمایه یهودیان انجام شد. تعداد زیادی از یهودیان در زمره همراهان کلمب بودند و نخستین اروپایی که به خاک آمریکا گام نهاد یک یهودی بود بنام لویی دو تورس. توصیف ویل دورانت شاعرانه ولی گویاست و روشن میکند که سرمایه گذاران سفر کلمب همان کسانی بودند که یک سال پیش هزینه تهاجم به غرناطه را فراهم آوردند. به نوشته ویل دورانت، ایزابل بعلت بار سنگین طرح کلمب حاضر به پذیرش آن نشد. در این لحظه مهم و قاطع، یک یهودی تعمید یافته چرخ تاریخ را به گردش افکند. لویی دو سانتانگل، وزیر مالیه فردیناند، ایزابل را به نداشتن قوه تخیل و جرئت مبادرت به کارهای خطیر ملامت کرد، وی را با نوید مسیحی کردن مردم آسیا برانگیخت؛ و پیشنهاد کرد که خود، به یاری عدهای از دوستان، هزینه مالی سفر را تأمین کند. چند تن یهودی دیگر، چون دن اسحاق آبرابانل، خوان کابررو و آبراهام سنئور، از نظر وی پشتیبانی کردند. ایزابل برانگیخته شد و جواهرات خود را برای تدارک پول لازم عرضه داشت. سانتانگل احتیاجی بدان ندید. از انجمن برادری که خود خزانه دارش بود، ۱۴۰۰۰۰۰ مراودی وام گرفت؛ از جیب خود ۳۵۰۰۰۰ مراودی بر آن افزود؛ و کریستف کلمب همه این مبلغ را به اضافه ۲۵۰۰۰۰ مراودی دیگر دریافت داشت (مَراوِدی سکه دینار طلای سلسله مرابطین مراکش و اندلس، برابر با ١/٣٤ ریال اسپانیای مسیحی). شاه در هفدهم آوریل سال ۱۴۹۲ اوراق لازم را امضا کرد. سرانجام، در ۳ اوت ۱۴۹۲ سه کشتی حامل کلمب و ۸۸ نفر همراهان او راهی دریاها شدند. آنچه در روایت ویل دورانت جالب است دو چیز است: نخست علاقه شدید سانتانگل به مسیحی کردن مردم آسیا و دوم انجمن برادری که وی خزانهدار آن است. این انجمن برادری چیست؟ بدینسان، از نخستین گام آغازین تمدن جدید غرب به نامهای مرموز و غیرقابل توضیح برمیخوریم که همه به یهودیان مرتبط است. جان پاری استاد دانشگاه هاروارد، نیز نقش اصلی لویی سانتانگل را در ماموریت کلمب مورد تأکید قرار داده است. لویی سانتانگل به الیگارشی یهودی شهر بلنسیه (والنسیا)، در شرق شبه جزیره ایبری، تعلق داشت. بلنسیه نخستین بار، کمی پس از سقوط طلیطله، مورد تهاجم آلفونسوی ششم و وزیر حیلهگرش یوسف فریزوئل قرار گرفت (۱۰۸۶م.) و شاه کاستیل یک گروه یهودی را بعنوان نمایندگان خود در این ایالت گمارد. کمی بعد شهر بدست مسلمانان افتاد. بار دیگر، در سال ۱۰۹۵م. بلنسیه به اشغال اِل سید درآمد. مردم شهر پس از محاصرهای سخت طی پیمانی تسلیم شدند مشروط بر اینکه این تاراجگر مسیحی مسلمانان را بعنوان اسیر جنگی بدست یهودیان ندهد و یهودیان را بر سر آنان نگمارد. این پیمان نیز به روشنی حضور جدی یهودیان را در کنار اِل سید نشان میدهد. بلنسیه پس از مرگ اِل سید بار دیگر بدست مسلمانان افتاد تا سرانجام جیمز اول، شاه آراگون، آن را به اشغال درآورد. یهودیان در این زمان (۱۲۳۸م.) شش و نیم درصد جمعیت شهر را تشکیل میدادند. از سالها پیش از اشغال بلنسیه، برخی از آنان، چون بهیا و پسرش سلیمان قسطنطنیهای (سلیمان بن بهیا) و سلیمان بونافوس بعنوان مترجم و پزشک در خدمت جیمز اول بودند. اشغالگر آراگونی پس از تصرف شهر، املاک وسیعی به الیگارشی یهودی بخشید. خاندان سانتانگل نیز، که در آن زمان چینیلو نام داشت، در خدمت شاهان مسیحی بودند و بعدها یکی از آنان بنام آزاریاس چینیلو بظاهر مسیحی شد و نام لوئی دو سانتانگل را بر خود نهاد. نوه او، که او نیز لویی دو سانتانگل نام داشت، از سال ۱۴۸۱ تا زمان مرگ (۱۴۹۸) وزیر مالیه دربارهای فردیناند و ایزابل بود و سپس برادرش یائیم و پسر او فرناندو جانشین وی شدند. به نوشته دایرةالمعارف یهود، سانتانگل ۱۱۴۰۰۰۰ مراودی برای سفر کلمب تأمین کرد و نخستین نامه کلمب (۱۸ فوریه ۱۴۹۳)، شامل توصیف جالبی از یافته هایش، خطاب به اوست. گابریل سانچز از خاندان زرسالار الیزار شهر سرقسطه (ساراگوسا) است. پدرش مسیحی شد و پدرو سانچز نام گرفت و پسر او بنام لوئی سانچز خزانهدار کل دربار آراگون شد. گابریل سانچز ابتدا دستیار برادرش بود و پس از مرگ وی خزانهداری آراگون را بدست گرفت. نامه مورخ مه ۱۴۹۳ کلمب خطاب به سانچز است. گابریل سانچز در سال ۱۵۰۵ درگذشت و پسرش لویی جانشین او شد. لویی سانچز تا زمان مرگ (۱۵۳۰) در این سمت بود و سپس برادرش، گابریل خزانهدار دولتهای آراگون و کاستیل شد. خاندان سانچز در سده شانزدهم با برخی خاندان های اشرافی اسپانیا، چون گوریا و مندوزا وصلت کرد. در حوالی نیمه سده شانزدهم، یکی از اعضای این خاندان، بنام آنتونیو سانچز پزشک دربار پرتغال بود. در سال ۱۵۶۴، آنتونیو در بندر بوردوی فرانسه استقرار یافت و پسرش فرانسیسکو سانچز (۱۵۵۰ تا ۱۶۲۳) در ایتالیا فیلسوف و پزشک و منجمی نامدار شد. او در محافل فرهنگی آن زمان اروپا متفکری متنفذ به شمار میرفت. در سده هیجدهم، یکی از اعضای این خاندان، بنام آنتونیو نانز سانچز (۱۶۹۹ تا ۱۷۸۳)، را در آمستردام مییابیم. او به روسیه رفت؛ پزشک خاندان تزار شد و مورد توجه کاترین دوم، ملکه مقتدر روسیه، قرار گرفت. در تهاجم ماوراء بحار خاندان سلطنتی پرتغال نیز، چون اسپانیا، یهودیان نقش درجه اول داشتند. پیوند الیگارشی یهودی با دربار پرتغال به آغاز تأسیس این دولت در سده دوازدهم میلادی میرسد. در سدههای چهاردهم و پانزدهم خاندان ناوارو از متنفذترین خاندانهای یهودی پرتغال بود. موسس ناوارو (متوفی ۱۳۷۰) پزشک مخصوص پدرو اول پادشاه پرتغال (۱۳۵۷ تا ۱۳۶۷)، مسئول گردآوری مالیات کشور و به مدت ۳۰ سال حاخام کل یهودیان پرتغال بود. عنوان اشرافی و موروثی ناوارو از سوی پادشاه پرتغال به او اعطا شد. سپس، پسرش یهودا (جودا) ناوارو همان مشاغل را در دربار ژان اول، پسر نامشروع پدرو اول (۱۳۸۵ تا ۱۴۳۳)، بدست گرفت. هنری دریانورد سومین پسر این شاه بود و نخستین مستملکات ماوراء بحار پرتغال (۱۴۱۵) در این زمان بدست آمد. یهودا ناوارو و سلیمان (سولومون) نگرو کلیه درآمدهای مالیاتی پرتغال را طی یک مقاطعه پنج ساله به مبلغ ۲۰۰ هزار لیور در دست خود داشتند (لیوِر، سکه فرانسه در عهد شارلمانی). عنوان نگرو در نام این یهودی نشانه آن است که وی بعنوان تاجر بردگان سیاه آفریقایی شهرت داشت. یهودا ناوارو در پرتغال دارای املاک پهناور بود. سپس، موسس ناوارو جانشین پدر شد. موسس ناواروی اخیر (متوفی ۱۴۱۰) نیز پزشک مخصوص ژان اول و حاخام کل یهودیان پرتغال بود. دایرةالمعارف یهود مینویسد: در سده پانزدهم میلادی، یهودیان نقش مهمی در سرمایهداری سلطنتی پرتغال ایفا نمودند. ولی توضیح بیشتر درباره این نقش مهم بدست نمیدهد. معهذا، میدانیم که در دستگاه هنری دریانورد یهودیان حضور داشتند و راهنمایان سفرهای او به قاره آفریقا بودند. و نیز میدانیم که مانوئل ثروتمند، بنیانگذار امپراتوری جهانی پرتغال، بیش از اسلاف خود به یهودیان توجه داشت. در دوران مانوئل اول پادشاه پرتغال (۱۴۹۵ تا ۱۵۲۱)، و به دستور او بود که سفر تاریخی واسکو داگاما انجام شد؛ از آن پس پرتغال مستملکات وسیعی را در سراسر جهان متصرف شد و به اوج قدرت جهانی خویش دست یافت. مانوئل از اینطریق به ثروتی انبوه رسید تا بدانجا که مانوئل ثروتمند نام گرفت. پیرسون، مانوئل را از حامیان فرهنگ جدید رنسانس معرفی کرده است. پس از مانوئل، پسرش ژان سوم بر پرتغال سلطنت کرد (۱۵۲۱ تا ۱۵۵۷). او فعالیت میسیونرهای یسوعی را مورد حمایت قرار داد و آن را توسعه بخشید. وی در ادامه سیاست توسعه طلبی ماوراء بحار پدر، سرزمین برزیل را اشغال نمود و بدینسان کشتزارها و معادن غنی برزیل به پشتوانه مالی بسیار مهمی برای دولت پرتغال بدل شد. در زمان ژان سوم بود که فاکتوری پرتغالیها در بندر ماکائو، برای تجارت با چین، آغاز به کار کرد. ژان سوم در فرمان هایش، خود را فرمانروای درون و برون دریای آفریقا، ارباب گینه و مستملکات، دریاها و تجارت اتیوپی، عربستان، ایران و هند میخواند. اطلاق این عناوین گویای روانشناسی پرتغالیها در سده شانزدهم میلادی است. در زمان سفر واسکو داگاما منجم دربار مانوئل یک یهودی بنام آبراهام زاکوتو (۱۴۵۲ تا ۱۵۱۵) بود. پیش از اعزام گاما، مانوئل با زاکوتو مشورت کرد و منجم یهودی پیشگویی کرد که موفقیت های بزرگ نصیب پرتغال خواهد شد و بخش بزرگی از هند به تملک او درخواهد آمد. مانوئل ناوگان گاما را به نقشهها و ابزار ستارهشناسی زاکوتو مجهز کرد و واسکو داگاما نیز پیش از سفر با زاکوتو دیدار و مشورت نمود. دایرةالمعارف یهود مینویسد: زاکوتو نقش مهمی در اکتشافات اسپانیاییها و پرتغالیها داشت؛ و کریستف کلمب نیز در سفرش از جداول و نقشههای ستارهشناسی زاکوتو استفاده کرد. امروزه، این نقشهها به همراه یادداشتهای کلمب در آرشیوهای اسپانیا موجود است. نقش سران یهودی در اکتشافات دریایی پرتغال به زاکوتو محدود نمیشود. آنان، چون اسپانیا، سرمایه گذاران اصلی این سفرها بودند. میدانیم که یکی از کشتیهای گاما در سفر دوم او (۱۵۰۲) به رویی مندس (دبریتو) تعلق داشت. رویی مندس به سال ۱۵۰۵ در مشارکت با لوکاس رم آلمانی سه کشتی را در زمره ناوگان فرانسیسکو دالمیدا راهی شرق کرد. قطعاً مندس تنها یهودی شریک در این ناوگان نبود. خاندان مندس شاخهای از خاندان زرسالار بنونیزت، رئیس الیگارشی یهودی بارسلونا، است که بعنوان پزشک، منجم، مقاطعهکار مالیاتی و دیپلمات با دربارهای اسپانیا پیوند نزدیک داشتند و برخی از ایشان مترجمین برجسته آثار علمی فرهنگ اسلامی به زبانهای اروپایی بودند. در نسل بعد، دو برادر مارانو از این خاندان، بنامهای فرانسیسکو مندس (متوفی ۱۵۳۷) و دیوگو مندس (۱۴۹۲ تا ۱۵۴۲)، را در زمره تجار مهم ادویه و سنگهای قیمتی مییابیم. فرانسیسکو در لیسبون مستقر بود و دیوگو مرکز کار خود را در بندر آنتورپ قرار داد. پس از مرگ فرانسیسکو (۱۵۳۶)، همسر او، بنام گراسیا ناسی، نیز در آنتورپ مستقر شد. دیوگو مندس بزرگترین تاجر ادویه اروپا در زمان خود به شمار میرفت و بخش عمده تجارت فلفل و ادویه شمال اروپا، که بزرگترین بازار این کالا بود، در انحصار او بود. مندس صرافی چنان ثروتمند بود که به دولتهای هلند، انگلیس و پرتغال وامهای کلان میداد. دایرةالمعارف یهود مینویسد در اواخر سده شانزدهم، در دوران فیلیپ دوم، کنسرسیومی مرکب از خاندانهای مسیحی و مارانو (خاندان کاردینال خیمنس و خاندان های مندس و مندوزا) انحصار توزیع ادویه و فلفل را در بازارهای قاره اروپا بدست داشت. با نقش حیرت انگیز اعضای خاندان مندس، از جمله در دربار عثمانی، بعدها آشنا خواهیم شد. نقش یهودیان در سفرهای اکتشافی پرتغالیان در اینجا به پایان نمیرسد. هرچند واسکو داگاما چون کریستف کلمب، خود مارانو نبود؛ ولی یهودیان در زمره همراهان او حضور فعال داشتند. شناخته شدهترین آنان فردی است که او را بنام گاسپار داگاما (۱۴۴۰ تا ۱۵۱۰) میشناسیم. درباره زندگی این ماجراجوی مرموز یهودی، شاید به عمد، گزارشها مبهم و ضد و نقیض است. روایات رسمی چنین است: دایرةالمعارف یهود نام قبلی او را یوسف عادل ذکر کرده است و مدعی است که در یک خانواده یهودی در شهر پوسن لهستان به دنیا آمد و در نوجوانی به فلسطین و اسکندریه و از آنجا بهمراه تجار سنگهای قیمتی به هند رفت. در هند مسلمان شد و به خدمت سلطان بیجاپور درآمد و در تصدی امور مالی دولت او مشارکت داشت. زمانی که کشتی واسکو داگاما به ساحل هند رسید (۱۴۹۸)، گاسپار با قایق به او پیوست و بهمراه وی به پرتغال رفت. مانوئل به شدت تحت تأثیر اطلاعات فراوان گاسپار از سرزمینهای شرق قرار گرفت؛ او را در زمره درباریان خود جای داد و اجازه داد به تجارت با هند بپردازد. در پرتغال به گاسپار هندی شهرت داشت. گاسپار در سال ۱۵۰۰ بهمراه پدرو کابرال راهی دریاها شد و زمانیکه نیکولائو کوئلو نخستین بار در ساحل برزیل پیاده شد همراه او بود. در بازگشت از این سفر، مدتی در جزایر کیپ ورد بود (جزایر فوق، واقع در غرب آفریقا، در سال ١٤٥٥ به تصرف کارگزاران هنری دریانورد درآمد و به پایگاه مهم تجارت برده پرتغالیها بدل شد). در آنجا آمریگو وسپوچی (آمریکو وسپوس)، ماجراجوی دریایی که بعدها دنیای جدید بنام او قاره آمریکا خوانده شد، درباره سفرش با گاسپار مشورت کرد. در سفر دوم واسکو داگاما (۱۵۰۲) بهمراه او بود؛ و به کمک گاسپار و خویشاوندان یهودی همسرش، که در کوچن (ساحل مالابار) مستقر بودند، پایگاه مهم پرتغالیها در این منطقه احداث شد. در سال ۱۵۰۵، بار دیگر گاسپار بهمراه فرانسیسکو دالمیدا راهی شرق شد. این بار به مدت پنج سال در هند ماند و بطور منظم با مانوئل مکاتبه داشت. در این دوران، گاسپار نماینده تجاری و سیاسی و اطلاعاتی پادشاه پرتغال در سواحل هند به شمار میرفت و به تجار پرتغالی در خرید فلفل و سنگهای قیمتی کمک میکرد. در تهاجم المیدا (۱۵۱۰) به بندر کالیکوت شرکت داشت و احتمالا در همین زمان درگذشت. به نوشته جئوفری ویگودر، اطلاعات گاسپار از هند در جریان جنگهای پرتغالیها با مردم هند برای ایشان بسیار مفید بود. به نوشته دایرةالمعارف یهود، گاسپار داگاما به زبانهای متعدد آشنایی داشت و مورد علاقه مانوئل بود. برخی مندرجات این زندگینامه را بدون یافتن پاسخ برخی پرسشها نمیتوان پذیرفت: آیا پذیرفتنی است که یک یهودی ناشناس چنین به سهولت مورد اعتماد پرتغالیها قرار گیرد و چنین به سرعت در دربار مانوئل جایگاهی رفیع یابد؟ آیا سفر زمینی گاسپار به هند، استقرار خانواده همسرش در ساحل کوچن و استخدام او در دستگاه دولت بیجاپور یک برنامه از پیش طراحی شده اطلاعاتی و مقدمهای بر تهاجم پرتغالیها به سواحل هند نبود؟ آیا براستی گاسپار از یهودیان پرتغال نبود و انتساب خانواده او به لهستان و اقامتش از نوجوانی در هند افسانهای نیست که برای پنهان کردن این رابطه جعل شده است؟ بهرروی، اگر گاسپار در تهاجم به بندر کالیکوت شرکت داشت، احتمالا پیش از آن در حمله به دولت بیجاپور و اشغال بندر گوا نیز شرکت داشت. گاسپار داگاما تنها نمونه در نوع خود نیست هرچند معروفترین آنهاست؛ گاسپارهای فراوان دیگری نیز در زمره ماجراجویان دریایی این زمان بودند. آنگاه که گاسپارها را در کنار کریستف کلمب قرار دهیم و جایگاه آنان را در کنار شخصیتهای مهم یهودی این زمان- چون اسحاق آبرابانل، لویی سانتانگل، گابریل سانچز، آبراهام سنئور، آبراهام زاکوتو، ناواروها، مندس ها و غیره و غیره- ترسیم کنیم به تصویری روشن از یک شبکه منسجم زرسالاری یهودی در دربارهای اسپانیا و پرتغال دست مییابیم که سهم اصلی را هم در سقوط غرناطه و هم در ایجاد موج تهاجم ماوراء بحار اواخر سده پانزدهم و اوایل سده شانزدهم میلادی بدست داشت. این شبکه در بنادر جنوبی ایتالیا، مهد کهن تجارت دریایی، نیز شاخههای خود را داشت؛ و تصادفی نیست که کارگزاران دریایی ریز و درشت دربارهای اسپانیا و پرتغال و سپس انگلستان ایتالیایی بودند. بدینسان، واژه مرموز انجمن برادری، که ویل دورانت از آن یاد کرده، معنایی روشن مییابد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: بدرستى که مومن کسى است که در هنگام خشم، خشمش او را از حق بیرون نبرد و در هنگام خوشنودى، خوشنودى اش وى را به باطل داخل نکند و در هنگام قدرت و توانایى بیش از آنچه که متعلق به خود اوست را نگیرد.
خرید شوهر
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان میتوانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد. این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر میرفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز میکردند باید حتما آن مرد را انتخاب میکردند و اگر به طبقه ی بالاتر میرفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار میتوانست از این مرکز استفاده کند.
روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.
در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.
دختری که تابلو را خوانده بود گفت: خوب، بهتر از بیکار بودن و بچه نداشتن است، ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چجوری اند؟
پس به طبقه ی بالایی رفتند...
در طبقه ی دوم نوشته بود: این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند.
دختر گفت: هوووومممم... طبقه بالاتر چه جوریه..؟
طبقه ی سوم: این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک میکنند.
دختر: وای.. چقدر وسوسه انگیز.. ولی بریم بالاتر. و دوباره رفتند..
طبقه ی چهارم: این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک میکنند و دارای شهرت و اهداف بلند و عالی در زندگی هستند.
آن دو دختر واقعا به وجد آمده بودند..
دختر: وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه ؟
پس به طبقه ی پنجم رفتند..
آنجا نوشته بود: این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!
اینکه آیا این حقیقت داره یا نه، قضاوتش با خودتون؟

میخوام بگم واقعا شهبازی محقق با ارزشی هست که خوبه قدرش رو بیشتر بدونیم، حرف مهمی زد که خیلی خلاصه میگم. گفت: دایرةالمعارف یهود درباره زندگینامه اعضایی مثل خاندان لوی و فلان و فلان.. روشن میکند که اسناد این دودمان، از قرن سیزدهم میلادی تا به امروز، محفوظ است. این تاریخ ۸۰۰ ساله یک دودمان یهودی است در دورانی که بسیاری از ملتهای کهن به گسستی وحشتناک در حافظه تاریخی شان محکوم شدند. که مقارن است با دوران چنگیزیان و ایلخانان در ایران ولی امروزه، برای ملتی کهنسال و فرهیخته مثل ایران، که بزرگترین گنجینه های تاریخ نگاری را آفریده، این دوران بسیار دور و تاریک جلوه میکند و از اسناد انبوه آن چیزی در دست نیست و حتی از گذشته نزدیک خود نیز هیچ نمیداند؛ برایش حوادث دوره قاجار و پهلوی، چه رسد به پیش از آن، به سان ماقبل تاریخ جلوه میکند. و در مقابل، خانوادهای یهودی و آواره از جزئیات زندگی خود در هشت قرن قبل خبر دارد. (بعدش میگه) این است معنای دقیق شستشوی حافظه تاریخی یک ملت و رها کردن آن در خلاء؛ گویی کودکی چند ساله بیش نیست. و این است معنای بارز تداوم حافظه تاریخی در اقلیت یهود جهان امروز. (واقعاً کُپ کردم)
شاهنامه تاریخ واقعی گذشتگان ماست، تصویر حقیقی و ملی، زن شاهنامه از خطر نمی هراسد و هم گام مردان به آغوش سختی ها میرود. مانند فرنگیس که پا به پای گیو و کی خسرو از جیهون رود که می بایست با کشتی از آن عبور کرد با اسب از آن میگذرد، و تفاوتی میان او با پادشاه و یک پهلوان بزرگ (کی خسرو و گیو) نیست.
به آب افکند خسرو سیاه
چو کشتی همی راند تا باژگاه
پس او فرنگیس و گیو دلیر
نترسد ز جیهون و زان آب گیر
بدان سو گذشتند هر سه درست
جهان جوی خسرو سر و تن بشست
دلیری و شجاعت از ویژگیهایی است که در وجود زنان شاهنامه درخشان بوده و به چشم می آید
پس از آن که فرود به دست سپاه توس کشته میشود. جریره مادرش برای این که زنان و ثروت دژ به دست آنها اسیر و تاراج نشود دژ را آتش میزند و خود و دیگر زنان را میکشد.
پرستنده گان بر سر دژ شدند
همه خویشتن بر زمین بر زدند
یکی آتشی خود جریره فروخت
همه گنج ها را به آتش بسوخت
یکی تیغ بگرفت زان پس به دست
در خانه ی تازی اسپان ببست
شکمشان بدرید و ببرید پی
همی ریخت از دیده خوناب و خوی
بیامد به بالین فرخ فرود
یکی دشنه با او چو آب کبود
دو رخ را به روی پسر بر نهاد
شکم بردرید و برش جان بداد
گردیه خواهر بهرام چوبین نیز از خسرو پرویز میخواهد به وی هنگامه دهد تا توانایی های خود را آشکار نماید. آنگاه به رسم سواران زره به تن میکند و وارد میدان میشود.
بشد گردیه تا به نزدیک شاه
زره خواست از ترک و رومی کلاه
به شاه جهان گفت دستور باش
یکی چشم بگشا ز بد دور باش
بن نیزه را بر زمین بر نهاد
ز بالا به زین اندر آمد چو باد
به باغ اندر آوردگاهی گرفت
چپ و راست بیگانه راهی گرفت
همی هر زمان باره برگاشتی
وز ابر سیه نعره برداشتی
مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش دوم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: درباره رابطه ایزابل، ملکه کاستیل، و شوهرش فردیناند، شاه آراگون، با سران جامعه یهودی و نقش این اتحاد در تحولات پسین، که دارای پیامدهای جهانی و تمدنی جدی است، مدارک فراوان در دست است. ایزابل اول (۱۴۵۱ تا ۱۵۰۴) در سال ۱۴۶۹ به همسری فردیناند (۱۴۵۲ تا ۱۵۱۶) درآمد و از سال ۱۴۷۴ تا زمان مرگ حکمرانی سرزمین کاستیل (قشتاله) را بدست داشت. بهنوشته ویل دورانت، ایزابل و فردیناند در زمان ازدواج توان مالی برگزاری مراسمی باشکوه را نداشتند و این کار با ۲۰ هزار سکه طلایی که یک یهودی به آنان قرض داد ممکن شد. زمانیکه ایزابل به حکمرانی کاستیل رسید این بدهی را پرداخت. دربار ایزابل و فردیناند مأوای برجستهترین و ثروتمندترین زرسالاران یهودی سده پانزدهم بود؛ هم آنان بودند که طرح اشغال غرناطه را ریختند، به سرمایه گذاری هنگفت در آن دست زدند و سپس کریستف کلمب را بسوی قاره آمریکا گسیل داشتند و موجی نوین از غارت ماوراء بحار را بنیان نهادند. ویل دورانت مینویسد: دن آبراهام سنئور، حاخام کل یهودیان کاستیل، و دن اسحاق آبرابانل بعنوان پیمانکار دربار گردآوری مالیات کشور را متقبل شدند و بدینسان هزینه نبرد غرناطه را فراهم آوردند. این دو شخصیت یهودی، نقشی تعیین کننده در این تحولات داشتند (ایزابل و فردیناند از اعضای خاندان آلمانی هابسبورگاند. کاترین آراگونی، همسر اول هنری هشتم و مادر ماری تودور، یعنی خواهر ناتنی الیزابت اول، فرزند این دو است). اسحاق آبرابانل (۱۴۳۷ تا ۱۵۰۸) مهمترین اندیشه پرداز الیگارشی زرسالار یهودی در اواخر سده پانزدهم و اوایل سده شانزدهم میلادی است. او نه تنها سرمایهگذار و طراح اصلی تهاجم به غرناطه بود بلکه در ماجرای مهاجرت یهودیان از شبه جزیره ایبری نیز نقشی مهم و مرموز ایفا کرد و سپس بعنوان یک اندیشه پرداز سیاسی برجسته موجی از آرمانهای مسیحایی را در کالبد فرهنگ رنسانس ریخت. خاندان آبرابانل به الیگارشی زرسالار یهودی اشبیلیه (سویل) تعلق دارد. یهودیان در دوران طلایی تمدن اسلامی در اشبیلیه، از نیمه دوم سده دهم میلادی، در این شهر مستقر شدند. آنان بطور عمده به تجارت و طبابت اشتغال داشتند و صنعت و تجارت رنگرزی این ایالت در انحصار آنان درآمد. اشبیلیه از کانونهای اصلی فرهنگی یهودیان بهشمار میرفت و در آن متفکران و ادبا و دانشمندان مهم یهودی پرورش یافتند. بدینسان، در اشبیلیه، چون طلیطله، از سده یازدهم میلادی یک الیگارشی بسیار ثروتمند و متنفذ یهودی شکل گرفت؛ و آنان نیز چون الیگارشی طلیطله برای اقامت خود در اشبیلیه اسطورههای باستانی جعل کردند. الیگارشی اشبیلیه نیز از شاخههای شاهزادگان داوودی بود. آنان نیاکان خود را شاهزادگان و اشرافی میدانستند که پس از سقوط دولت یهود به شبه جزیره ایبری مهاجرت کردند. برای نام شهر نیز، چون طلیطله، ریشهای یهودی جعل شد. ادعا میشد که اشبیلیه همان شهر دوردست و ناشناخته ترشیش مندرج در عهد عتیق است. الیگارشی یهودی اشبیلیه در تصرف شهر بوسیله فردیناند سوم (۱۲۴۸) نقشی موثر داشت و در مراسم استقبال از او کلیدی به وی اهدا کرد که بر آن این جمله به زبان عبری نقش بسته بود: شاه شاهان راه میگشاید و شاه زمین وارد میشود. این کلید، که در خزانه اسقفی شهر سویل موجود است، گویای نقش موثر یهودیان در سقوط این شهر است؛ زرسالارانی که خود را نمایندگان شاه شاهان، خدای اسرائیل، میشمردند. همدستی الیگارشی یهودی اشبیلیه با حکمرانان کاستیل پیشتر آغاز شده بود. ۱۲ سال پیش از سقوط اشبیلیه یهودا (جودا) آبرابانل در دستگاه فردیناند بود و در زمان اشغال قرطبه (۱۲۳۶) بعنوان حکمران این شهر منصوب شد. پس از سلطه حکمرانان کاستیل بر اشبیلیه یهودیان به ثروتهای عظیم دست یافتند. یک نمونه، تودروس ابولافی فوقالذکر و پسرش جوزف است که به ملاکین بزرگ این سرزمین بدل شدند. خاندان آبرابانل در دهه ۱۳۹۰ به پرتغال مهاجرت کرد و یهودا آبرابانل، از تبار یهودا آبرابانل فوقالذکر، خزانهدار آلفونسوی پنجم، شاه پرتغال، شد (با شاهانی به همین نام در لئون و آراگون تفاوت دارد). با مرگ او (۱۴۷۱)، اسحاق آبرابانل بعنوان جانشین پدر در این سمت جای گرفت. او در سال ۱۴۸۰ وامی به مبلغ ۱۲ میلیون ریال اسپانیا برای آلفونسو فراهم آورد که یک دهم آن پرداختی خود او بود و مابقی را سایر زرسالاران یهودی تأمین کرده بودند. در سال ۱۴۸۱ آلفونسو درگذشت و پسرش ژان دوم شاه پرتغال (۱۴۸۱ تا ۱۴۹۵) شد. اسحاق آبرابانل نیز در منصب پیشین تثبیت شد. بهنوشته جئوفری ویگودر، ژان دوم به مبارزه با اقتدار اشرافیت پرتغال برخاست و لذا آنان در سال ۱۴۸۳ شورشی را برای ساقط کردن او سامان دادند. توطئه شکست خورد و اسحاق آبرابانل، که در آن شرکت داشت، به کاستیل گریخت. او در پرتغال غیاباً محکوم به مرگ شد. در کاستیل، آبرابانل کارگزار مالی ایزابل شد و برای لشکرکشی و تسخیر غرناطه مبالغ هنگفتی پول به او وام داد. دایرة المعارف یهود میزان سرمایهگذاری آبرابانل در لشکرکشی به غرناطه را ۱/۵ میلیون سکه دوکات طلا ذکر کرده است. این یکی از وامهای متعددی بود که آبرابانل برای ایزابل و فردیناند فراهم آورد. در سال ۱۴۹۲، اسحاق آبرابانل رهبری مهاجرت جمعی یهودیان از شبه جزیره ایبری را بدست گرفت و خود در ناپل مستقر شد. او در ناپل مشاور و خزانهدار فردیناند اول (فرانته اول) و سپس پسرش، آلفونسوی دوم، بود. در سال ۱۴۹۶ به بندر مونوپولی (جنوب ایتالیا) رفت و به مدت هفت سال بطور دائم به کار فکری اشتغال داشت. از سال ۱۵۰۳ در ونیز اقامت گزید و مشاور لئوناردو لوردانو، حکمران ونیز (۱۵۰۱ تا ۱۵۲۱)، شد. در این زمان، او نقشی مهم در انعقاد پیمان تجارت ادویه میان ونیز و پرتغال ایفا کرد. آبرابانل در ونیز درگذشت. اسحاق آبرابانل حواشی مفصلی بر عهد عتیق نگاشته که از مضامین جدی سیاسی برخوردار است. او مروج اصلی اندیشههای مسیحایی بود و ظهور قریبالوقوع مسیح و تأسیس دولت جهانی یهود را پیشبینی میکرد. این پیشبینیها بیپایه نبود زیرا ۱۵ سال پس از مرگ او دیوید روبنی در ونیز ظاهر شد. بهنوشته ویگودر، حواشی آبرابانل بر عهد عتیق در سدههای بعد به شکلی گسترده مورد استفاده اندیشه پردازان مسیحی بود. اسحاق آبرابانل پسری بنام جودا داشت که با نام لئون ابرئو (۱۴۶۰ تا ۱۵۲۳) از اندیشه پردازان رنسانس ایتالیا به شمار میرود. آبراهام سنئور (۱۴۱۲ تا ۱۴۹۳) نیز از مهمترین سران یهودی اسپانیا بود. در اواسط سده پانزدهم مسئولیت کل گردآوری مالیات روستایی در کاستیل را بدست داشت. در سال ۱۴۷۶، ایزابل او را به پاس خدماتش در فتوحات حکمرانان مسیحی بعنوان حاخام کل کاستیل منصوب کرد. در فتح مالاگا (۱۴۸۷) به فردیناند و ایزابل یاری رسانید و در سال ۱۴۸۸ خزانهدار کل نیروهای نظامی کاستیل شد. در ۱۵ ژوئن ۱۴۹۲، طی مراسم باشکوهی او و دامادش، مهیر ملامد، به ظاهر مسیحی شدند. در این مراسم، فردیناند و ایزابل پدر تعمیدی این دو بودند. آبراهام سنئور نام فرناندو نانز کورونل را برگزید و به عضویت شورای سلطنتی درآمد. خاندان ملامد نیز از اعضای الیگارشی یهودی اسپانیا بود و حاخام مهیر ملامد از ثروتمندان بنام زمان خود به شمار میرفت. او منشی ایزابل بود و مشاغل مهم دیگر نیز بدست داشت. در سال ۱۴۸۴ بجای پدر زن سالخوردهاش، آبراهام سنئور، مسئول کل گردآوری مالیات کاستیل شد. او در مراسم تعمید، نام مسیحی فرناندو پرز کورونل را برگزید و چند روز بعد (۲۳ ژوئن ۱۴۹۲) عضو شورای سلطنتی و خزانهدار کل کاستیل و آراگون شد. تهاجم بزرگ ایزابل و فردیناند، و حامیان و دستیاران یهودیشان، نخست به شهر مالاگا (مالقه) بود. شهر چنان به محاصره گرفته شد که سکنه آن ابتدا به خوردن پوست و برگ درختان و سپس به خوردن اسب و سگ و گربه پرداختند. بیماری نیز در میانشان افتاد و بسیاری از جنگجویان طعمه مرگ شدند. سرانجام، به تسلیم رضا دادند بدین شرط که مال و جانشان در امان باشد. مالاگا پس از سه ماه دفاع دلیرانه، در اواخر شعبان ۸۹۲ ق./ ۱۸ اوت ۱۴۸۷م. سقوط کرد. ایزابل و فردیناند به قول خود پایبند نماندند و سکنه مسلمان شهر را به بردگی بردند. مسیحیان همانند فاتحان به شهر درآمدند و دست به تاراج و کشتار و به اسارت گرفتن زنان و کودکان زدند. مسلمانان هر که توانست به غرناطه یا وادیاش گریخت یا به مغرب رفت. یکی از مورخان معاصر آن واقعه در وصف محنت مردم مالقه گفته است: مصیبتشان مصیبتی عظیم است آن سان که دلها را غمگین و جانها را ملول و چشها را گریان میکند. در این تهاجم، ساموئل ابولافی از اعقاب ساموئل ابولافی فوقالذکر، نماینده ایزابل و فردیناند بود. در سال ۱۴۹۱، ایزابل و فردیناند تهاجم به غرناطه (گرانادا) را آغاز کردند. مردم غرناطه که از دیرباز ستم مهاجمان اشغالگر را در سرزمینهای اسلامی اسپانیا نظارهگر بودند تصمیم به مقاومتی پایدار گرفتند. نخستین تهاجم با دفاع قهرمانانه مردم غرناطه دفع شد. در تهاجم بعدی، ایزابل این شهر ۲۰۰ هزار نفره را به محاصرهای سخت گرفت که نه ماه دوام داشت. سرانجام، مذاکرات میان طرفین آغاز شد و غرناطه طی پیمان به تسلیمی شرافتمندانه رضا داد. مهاجمان در این پیمان از جمله متعهد شدند که هیچ حاکم یهودی را بر مسلمانان نگمارند و به یهودیان حق سلطه و فرمانروایی بر مسلمانان ندهند. این ماده گواه آشکاری است بر نقش مهم یهودیان در ارتش ایزابل و فردیناند؛ و دقیقاً به این دلیل بود که مسلمانان آن را در زمره شروط تسلیم شهر قرار دادند زیرا از سلطه متحدین یهودی کاستیل و آراگون بر خود میترسیدند.
در این پیمان (۲۵ نوامبر ۱۴۹۱)، که مهر ایزابل و فردیناند را بر خود دارد، تمامی حقوق برابر شهروندان مسلمان، از جمله ابقاء محاکم اسلامی، به رسمیت شناخته شد. معهذا، پس از ورود سپاه ایزابل و فردیناند به شهر، پیمان بکلی نقض شد تا بدانجا که مورخین غربی آن را میزانی بر سنجش دورویی و پیمانشکنی اسپانیاییها میشمرند. مورخین مینویسند ریاکاری و تزویر بارزترین صفات فردیناند بود. به نوشته زوریتا مورخ اسپانیایی سده شانزدهم: فردیناند نه تنها در میان بیگانگان، بلکه در میان هموطنان خود نیز به پیمانشکنی و دروغگویی شهرت داشت. او هماره برای رسیدن به منافع و مصالح خویش حق و عدالت را زیر پا میگذارد. ماکیاولی در رساله شهریار، فردیناند را نمونهای مثالزدنی یافته است از حکمرانانی که به ظلم و ستم و توسعهطلبیهای خویش جامه دینی میپوشانند (برخی مورخین مدعی اند که در زمان انعقاد پیمان تسلیم غرناطه، پیمانی سری میان ایزابل و فردیناند با عبدالله، امیر ٣٠ ساله شهر، بسته شد که نشانه خیانت امیر است به مردم خود. این شایعه
اوج گرفت. بعدها امیر عبدالله دفاعیه ادیبانه ای تدوین نمود و در آن منکر این اتهام شد. عبدالله ابتدا به روستایی کوهستانی تبعید شد و کمی بعد، در اکتبر ١٤٩٣م،. از اسپانیا اخراج شد. او بهمراه ١١٣٠ تن از رجال غرناطه به مغرب رفت و در پناه سلطان بنی وطاس در فاس قرار گرفت. سالها پس از سقوط غرناطه زیست، و ناظر فجایع اسپانیاییها در جهان بود. امیر عبدالله در حوالی سال ١٥٣٤م. در سن ٧٥ سالگی در فاس درگذشت. این امیر عبدالله از خاندان بنی نصر (بنی الاحمر) است که از سال ٦٢٩ ق /. ١٢٨٠م. بر غرناطه حکومت میکردند. خاندان بربر بنی زیری، که شموئیل نقید و پسرش وزیر آنان بود، حدود یک قرن و نیم پیش ساقط شده بود). نخستین اقدام ایزابل و فردیناند در غرناطه تبدیل مسجد جامع شهر به کلیسا بود؛ و بعدها اجساد این دو در همین مسجد دفن شد. آنان کاردینال خیمنس، اسقف اعظم تولدو (طلیطله)، را بعنوان نخستین حکمران مسیحی غرناطه منصوب کردند. مورخین مینویسند خیمنس دهها هزار جلد کتاب عربی را، که میراث فکری تمدن اندلس به شمار میرفت، گرد آورد؛ از میان آنها تنها ۳۰۰ جلد را، بیشتر در علوم پزشکی، جدا کرد و بقیه را در میدان الرمله، میدان بزرگ شهر، به آتش کشید. در این میان بسیاری از نسخ نفیس قرآن کریم و هزاران جلد کتاب در ادبیات به آتش کشیده شد. مورخین اسپانیایی شمار کتابهای فوق را از یک میلیون تا پنج هزار جلد ذکر کردهاند؛ معهذا ارقام ۱۲۵ هزار و ۸۰ هزار جلد برخی گزارشگران معقول جلوه میکند. دزی شمار کتابهای سوزانده شده را ۸۰ هزار جلد میداند. از این پس مسلمانان اسپانیا، که از سوی مسیحیان به تحقیر مور (یا موریسکو) خوانده میشدند و مسلمانان سایر نقاط جهان دردمندانه آنان را الغربا مینامیدند، سرنوشتی هولناک و تأثرانگیز یافتند. دکتر محمد ابراهیم آیتی مینویسد: کاردینال خیمنس رأی داد مسلمانان را از دم شمشیر بگذرانند. از سال ۱۴۹۹ مسلمانان را مجبور کردند که به مسیحیت بگروند و سپس آنها را به محکمه تفتیش عقاید کشاندند. زنده در آتش سوزاندن روش معمول انگیزیسیون در اجرای حکم مرگ قربانیان خود بود. مسلمانان مجبور بودند میان گروش به مسیحیت یا سوختن یکی را برگزینند. در این فضای تیره، برخی فقهای سرزمینهای اسلامی به یاری مسلمانان درمانده اسپانیا و پرتغال شتافتند. عنان در کتابخانه تبشیری رم سندی یافته است به تاریخ غره رجب ۹۱۰ق./ ۲۸ نوامبر ۱۵۰۸م.، مقارن با زمانی که فرانسیسکو دالمیدا به غارت و تخریب بنادر شرق آفریقا و غرب هند اشتغال داشت. این سند فتوای یکی از علمای مغرب است بنام احمد بن ابوجمعه المغراوی. مغراوی تکالیف شرعی مسلمانان اندلس را چنین بیان داشته است: نماز بگزارید هرچند به ایما و اشاره باشد. زکات دهید هرچند بعنوان هدیه به فقرا باشد؛ زیرا خداوند بصورتهای شما نمینگرد، به دلهای شما مینگرد. غسل جنابت بجای آورید هرچند به غوطهور شدن در دریا باشد. اگر شما را از نماز منع میکنند، در شب بخوانید و قضای نمازهای روز را بجای آورید. اگر نمیتوانید وضو بگیرید تیمم کنید اگرچه با دست کشیدن به دیوار باشد. اگر ممکن نشد، حکم مشهور اسقاط نماز و قضای آن است به سبب نبودن آب و خاک جهت تیمم. اگر شما را مجبور به نوشیدن شراب کردند بنوشید ولی نه به نیت استعمال آن. اگر تکلیف به خوردن گوشت خوک کردند بخورید ولی در دل آن را زشت و منکر شمرید و به حرمت آن معتقد باشید؛ و چنین است هرگاه شما را به عمل حرام دیگری مجبور سازند. اگر شما را به گفتن کلمه کفر اجبار کردند به کنایه و ابهام قصد دیگر کنید. اگر گفتند محمد (ص) را دشنام دهید، شما ممد را دشنام دهید که آنان محمد را چنین تلفظ میکنند و نیت کنید که ممد نام شیطان است. این فتوا بروشنی گویای فضای خونین اسپانیای آن عصر است. هر اقدامی که کمترین شائبه مسلمانی یا دلبستگی به فرهنگ دنیای اسلام داشت ممنوع بود؛ حتی خضاب و استفاده از آلات عربی طرب. به کار بردن نامها و القاب عربی ممنوع شد و در خانه هر کس کتاب عربی، بویژه قرآن، یافت میشد مرتد تلقی میگردید و شکنجه و مرگ در انتظارش بود. این ستمگری طبعاً بدون واکنش نبود و در سالهای پسین شورشهای متعدد مسلمانان اسپانیا را سبب شد که همه با شدت و قساوت به خون کشیده شد. این مبارزه در دوران سلطنت فیلیپ دوم و با قیام دسامبر ۱۵۶۸ غرناطه به رهبری رنگرزی بنام فرج بن فرج آغاز شد. یکی از رهبران این قیام، ادیبی توانا بنام محمد بن محمد بن داوود، قصیدهای پرسوز در آلام مسلمانان اندلس سرود که در بندی از آن نقش یهودیان را در این فجایع آشکار ساخته است: یهودیانی که به هیچ تعهدی پایبند نیستند بر ما فرمان میرانند و هر روز دروغ و ضلالتی دیگر ساز میکنند و خدعه و کینه دیگری بروز میدهند… هرکس خدا را بپرستد محکوم به مرگ است و هر که از عبادت بتان تن زند محکوم به زندان و شکنجه. بسیاری از مسلمانان به کوهستانها پناه بردند و موجی از جنگهای چریکی را علیه حکمرانان مسیحی اسپانیا آغاز کردند. آنان در پیرامون جوانی بیست ساله و دلاور بنام دن فرناندو کوردوبایی گرد آمدند و او را بنام محمد بن امیه به رهبری خود برگزیدند. پس از قتل او، عموزادهاش، مولای عبدالله محمد، رهبری گروههای فوق را بدست گرفت. این قیام، که برخی از مجاهدین سواحل آفریقا نیز به آن پیوستند، با توحشی غریب سرکوب شد. حکمرانان جدید غرناطه ۱۵۰ تن از رجال مسلمان شهر را به گروگان گرفتند و سپس کشتند. درباره قتل یکی از رهبران این قیام، بنام الزمار، گفته میشود که زنده زنده همه گوشتش را از استخوانش جدا کردند و سپس پیکرش را پاره پاره کردند. در مارس ۱۵۷۱، با دستگیری مولای عبدالله، آخرین سنگرهای مقاومت مسلمانان اسپانیا فروریخت. مولای عبدالله زخمی و اسیر را، بهمراه سایر دستگیر شدگان، به شهر غرناطه بردند؛ در میدان شهر سر بریدند، جسدش را در کوچهها کشیدند، سپس آن را پاره پاره کرده و آتش زدند و سرش را در قفسی آهنین در بیرون شهر برافراشتند. انگیزیسیون و پیگرد مسلمانان در تمامی سده شانزدهم میلادی تداوم داشت. در سال ۱۵۹۸م. فیلیپ دوم درگذشت و پسر او، از خواهر زادهاش ملکه آنای اتریش، بنام فیلیپ سوم تا سال ۱۶۲۱م. سلطنت کرد. او حکمران اسپانیا و پرتغال و میلان و سیسیل و ناپل و ساردینی و مستملکات فراوان اسپانیا در سراسر جهان بود. بعدها اعقاب او، از جمله فیلیپ چهارم پادشاه اسپانیا و لویی چهاردهم فرانسه و کاردینال فردیناند اتریش، بر بخش مهمی از قاره اروپا حکومت کردند. در دسامبر ۱۶۰۹، فیلیپ سوم، فرمان اخراج مسلمانان از شبه جزیره ایبری را صادر کرد. شمار اخراج شدگان در سه ماه نخست ۱۵۰ هزار تن گزارش شده است. به نوشته یک مورخ ایرانی، بسیاری از مسلمانان در مسیر مهاجرت به آفریقا کشته شدند. در یکی از این سفرها، که ۱۴۰ هزار تن از مسلمانان در حال ترک سرزمین نیاکان خود بودند، یکصد هزار تنشان به قتل رسیدند. طبق تخمین سدیلو از زمان سقوط غرناطه (۱۴۹۲) تا اخراج مسلمانان (۱۶۱۰) سه میلیون نفر از جمعیت اسپانیا کاسته شد. به نوشته گوستاو لوبون فرانسوی، شاید تاکنون هیچ یک از بیرحمترین و وحشیترین فاتحان عالم دامن خود را آلوده چنین قتل عامی نکرده باشد. لوبون میافزاید جمعیت طلیطله در زمان مسلمانان بالغ بر ۲۰۰ هزار نفر بود و اکنون (۱۸۸۴) ۱۷ هزار نفر است. در قرطبه، که زمانی یک میلیون نفر میزیستند، اکنون تنها ۴۲ هزار نفر سکونت دارند. از ۱۵۰ شهر آباد دوره اسلامی تنها ۱۳ شهر برجای مانده و جمعیت مادرید از ۴۰۰ هزار نفر به ۲۰۰ هزار نفر کاهش یافته است. مورخین اروپایی شمار اخراج شدگان مسلمان را از ۳۱۰ هزار تا سه میلیون نفر ذکر کردهاند. ویل دورانت تعداد آنان را سه میلیون نفر میداند. دائرة المعارف آمریکانا تعداد اخراج شدگان مسلمان را، تنها در سالهای ۱۶۰۹ تا ۱۶۱۴، حدود ۵۰۰ هزار نفر ذکر میکند و متذکر میشود که این امر صدمات بزرگی بر پیکر کشاورزی اسپانیا وارد ساخت. بهرروی، منابع تاریخی از کاهش شدید جمعیت اسپانیا خبر میدهند. در زمان سقوط غرناطه جمعیت کاستیل به تنهایی ۷ میلیون نفر بود. یک سده پس از اخراج مسلمانان، کل جمعیت اسپانیا تنها ۶ میلیون نفر گزارش شده است. بسیاری از مسلمانان به فرانسه، ایتالیا، مراکش، تونس، مصر، شام و قسطنطنیه رفتند. برغم این تضییقات، هنوز بسیاری از مسلمانان، چه بصورت برده و چه مخفیانه، در اسپانیا میزیستند. در سال ۱۷۱۲، بار دیگر فرمان اخراج مسلمانان صادر شد و باز گروه کثیری از اسپانیا بیرون رانده شدند. معهذا، حضور اسلام در شبه جزیره ایبری پایان نیافت. در تمامی سدههای هفدهم و هیجدهم دستگاه تفتیش عقاید با حدّت و شدت به کشف شبکههای مخفی مسلمانان مشغول بود. برای نمونه، در سال ۱۷۶۹ در شهر قرطاجنه یک مسجد مخفی کشف شد. چنین است داستان یکی از هولناکترین تراژدیهای تاریخ بشری که در تاریخنگاری رسمی غرب یکسره و به سود یهودیان واژگون شده است. در این دوران، یهودیان جوامعی کاملا بسته را تشکیل میدادند و از نظر ساختار سیاسی و روابط اجتماعی به جزایری مستقل در درون سرزمینهای مسیحی شباهت داشتند. رهبری این جوامع با خاندانهای اشرافی یهودی، و به تعبیر تاریخ یهود گروههای منسجمی از نخبگان، بود. این خاندانها همه صرافان و تجار ثروتمند بودند و با دربارها و دودمانهای اشرافی پیوند مستحکم داشتند. معمولا پزشکان و مترجمان درباری کتب عربی، یهودی بودند و همینان ریاست جوامع یهودی را بدست داشتند. چنانکه میدانیم، سران جوامع یهودی عموماً خود را به خاندان داوود منتسب میکردند. حاخام اسرائیل اسرائیلی در سده پانزدهم میلادی اصول رهبری در جوامع یهودی را چنین بیان داشته است: رهبران، بزرگان و اعضا… همه باید در خدمت اسرائیل باشند. او میافزاید: از آنجا که ما پادشاه نداریم… رهبران و بزرگان در مقام پادشاه جای دارند. این ساختار سیاسی درونی سیطرهای تام و تمام داشت. حاخامهایی که از این خاندانها برمیخاستند، طبق قوانین دین یهود و با اقتدار تمام، نظام قضایی خود را بر اتباع خویش اعمال میکردند. دامنه قدرت آنان چنان گسترده بود که حتی، مستقل از قوانین کشورهایی که در آن سکونت داشتند، حکم مرگ اتباع خاطی خویش را صادر و اجرا میکردند. از جمله جرایمی که مجازات مرگ داشت، خبرچینی، یا درواقع افشای اسرار درونی جامعه یهودی، بود. در جوامع یهودی برای خبرچینی مجازاتهای سنگین اعمال میشد و در واقع این انضباط سخت یکی از عوامل حفظ انسجام این جوامع و تداوم ساختار سنتی قبیلهای آن طی سدههای متمادی بود. برای نمونه، در اواخر سده پانزدهم، یعنی همزمان با سقوط غرناطه و سفر کلمب، مجمع الیگارشی یهودی کاستیل در نشست خود مقرراتی سخت علیه خبرچینی وضع کرد که به زعم آنان منطبق با قوانین اسرائیل بود. طبق این قوانین، خبرچین کسی است که یا مستقیماً خبرچینی کند و یا در مجامعی که غیریهودیان حضور دارند سخنانی بگوید که برای یهودیان مضر باشد. مجازات چنین فردی آن است که بر پیشانی او عنوان خبرچین داغ زده شود و اگر سه بار عمل خود را تکرار کند به مرگ محکوم میشود. سران یهودی اسپانیا و پرتغال این مقررات سخت را نه تنها علیه اعضای جوامع خود بلکه علیه بردگان خویش نیز اعمال میکردند که بسیاری از آنان اسرای مسلمان بودند. در اواخر سده چهاردهم میلادی (۱۳۸۰)، خوان کاستیلی شاه کاستیل و آراگون، سران جوامع یهودی را از مجازات مجرمین خود و نیز از ختنه کردن بردگان مسلمان (طبق آئین یهود) منع کرد. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم این قانون را بعنوان قوانین ضدیهودی و نشانهای از تضییقات حکمرانان مسیحی علیه خود مطرح میکنند. یکصد سال بعد، در زمان سلطه فردیناند و ایزابل بر غرناطه بسیاری از مسلمانان به بردگی گرفته شدند و این موج ادامه یافت. گفته میشود به هنگام اخراج مسلمانان در زمان فیلیپ سوم قریب به یکصد هزار تن از آنان به بردگی گرفته شدند.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: دو نفر در نزد امیرالمؤمنین علیه السلام به یکدیگر فخر فروشى میکردند، (شاید اولی و دومی بودن، شایدم دومی و سومی فرضاً) حضرت فرمود: آیا به جسدهاى پوسیده و روحهایى که در آتش دوزخ اند فخر میکنید، اگر عقلى دارى، مروتى دارى، و اگر داراى تقوا هستى، کرم و بزرگوارى دارى، و گرنه پس الاغ از تو بهتر است و تو از هیچ کس بهتر نیستى.