یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و ناامید، دست از پا درازتر از خاورمیانه بازگشت.
دوستی از وی پرسید: چرا در کشور های عربی موفق نشدی؟
وی جواب داد: وقتی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که میتونم موفق بشم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمیدانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:
پوستر اول مردی را نشان میداد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان میداد.
پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان میداد.
پوستر ها را بترتیب در همه جا هایی که در معرض دید بود چسباندم.
دوستش از وی پرسید: آیا این روش به کار آمد؟
وی جواب داد: متاسفانه من نمیدانستم عربها از راست به چپ میخوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند...
نتیجه: کاری به این ندارم که کوکاکولا کلاً در انحصار رژیم غاصب و کودک کش هست، در هر کجا چیزی برای یاد گرفتن هست، اینکه همیشه مخاطب خود را بشناسیم و در ارزیابی های خودمون، فرهنگ، رسوم و حتی زبان مخاطب را در نظر بگیریم!

ادامه از قبل.. سودابه خشمگین شد و نزد پادشاه شکایت کرد که سیاوش بر من نظر دارد و به شهرت خوب سیاوش تهمت زد و اخبار ناپسند او را در سراسر زمین پخش کرد و قلب کی کاووس را علیه پسرش ملتهب کرد. اکنون پادشاه بیش از حد عصبانی شده بود و سیاوش هیچ چیزی نداشت تا از خود دفاع کند، زیرا کی کاووس عاشق سودابه بود و فقط به حرف او گوش میداد و از نیرنگ های شیطانی او خبر نداشت. چون سودابه گفت که سیاوش اشتباه بزرگی مرتکب شده است، کی کاووس پریشان شد اما نمی توانست بین آنها قضاوت کند. کیکاووس تصمیم گرفت تا افرادش از جنگلها هیزم آورند و آتش بزرگی بر پا کنند و چنین کردند. انبوهی از کندههای بزرگ درخت می سوختدن بطوری که چشم آنرا از فاصله دو فرسنگ ببیند. پادشاه دستور داد که نفت بر چوبها بریزند. آنقدر حجم چوبها زیاد بود که به دویست نفر برای روشن کردن آتش نیاز داشتند. شعلهها و دود آسمان را فرا گرفت و مردم چون زبانه های آتش را دیدند از ترس فریاد زدند و گرمای آن در دور تا دور زمین احساس شد.
مگر کاتش تیز پیدا کند
گنه کرده را زود رسوا کند
چنین پاسخ آورد سودابه پیش
که من راست گویم به گفتار خویش
فگنده دو کودک نمودم بشاه
ازین بیشتر کس نبیند گناه
سیاووش را کرد باید درست
که این بد بکرد و تباهی بجست
به پور جوان گفت شاه زمین
که رایت چه بیند کنون اندرین
سیاوش چنین گفت کای شهریار
که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار
اگر کوه آتش بود بسپرم
ازین تنگ خوارست اگر بگذرم
حالا که همه چیز آماده بود، کی کاووس از پسرش سیاوش خواست تا به میان کوه آتش برود تا بی گناهی خود را ثابت کند. سیاوش به دستور پادشاه عمل کرد و پیش کی کاووس آمد و بر او سلام کرد و او را برای امتحان آماده ساخت و چون به آتش نزدیک شد، جان خود را به خدا سپرد و دعا کرد که او را نزد پدرش پاکیزه نگاه دارد. سپس اسب خود را مهار کرد و داخل شعله شد. فریاد غمگینی از همه مردم در دشت و شهر بلند شد، چرا که آنها معتقد بودند که هیچ انسانی نمیتواند زنده از این کوره بیرون بیاید. سودابه فریاد را شنید و بر بام خانهاش بیرون آمد تا آن منظره را ببیند و دعا کرد که بلایی به سیاوش برسد تا حرف خودش ثابت شود و چشمانش را بر آتش بست. و سیاوش بدون ترس سوار شد و جامه های سفید و اسب آبنوسش در میان شعله ها می درخشیدند. به انتهای راه رسید، و وقتی بیرون آمد، حتی دود لباس او را سیاه نکرده بود. وقتی مردم دیدند که او زنده بیرون آمده است، فریادهای شادی سر دادند و بزرگان به استقبال او آمدند و جز سودابه، شادی در دل همگان جاری بود. اینک سیاوش سوار شد تا به حضور شاه رسید و سپس از اسب پیاده شد و پیش پدرش ادای احترام کرد. هنگامی که کیکاووس او را دید، و دید که هیچ نشانه ای از آتش در او نیست، دانست که او بی گناه است. پس پسرش را از روی زمین بلند کرد و سیاوش را در کنار او بر تخت نشاند و از او برای آنچه واقع شد طلب بخشش کرد، و سیاوش او را بخشید. سپس کیکاووس پسرش را پذیرایی کرد و سه روز به خوش گذرانی پرداختند. اما در روز چهارم کیکاووس بر تخت پادشاهی نشسته و گرزی در دست گرفت و دستور داد سودابه را پیش او ببرند.
مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش دوازدهم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: خاندان جوزف: خاندان جوزف کانادا از خویشاوندان خاندانهای هارت و فرانکز است. هنری جوزف (۱۷۷۵ تا ۱۸۳۲) در انگلیس به دنیا آمد. او خواهرزاده آرون هارت است. در ۱۵ سالگی به کانادا رفت و در منطقه کهبک مستقر شد. وی بعدها شبکهای گسترده از پایگاههای تجاری در سراسر این منطقه به پا کرد؛ تا بدانجا که به نوشته دایرة المعارف یهود امروزه به پدر تجارت دریایی کانادا شهرت دارد. او با دختر لوی سولومونز ازدواج کرد. لوی سولومونز ساکن مونترال بود و با شهرهای میشیگان، آلبانی، نیویورک و لندن تجارت داشت. او داماد آبراهام فرانکز (۱۷۲۱ تا ۱۷۹۷) است. پسر هنری جوزف بنام یاکوب هنری جوزف (۱۸۱۴ تا ۱۹۰۷) ، پس از سال ۱۸۳۰ ساکن مونترال شد و به تاجر و صراف بزرگ این شهر بدل گردید. او از متنفذترین چهرههای سیاسی و اقتصادی کانادا بود؛ ریاست و مدیریت چند بانک را بدست داشت و در احداث نخستین شبکه تلگراف کانادا و شبکههای راهآهن کهبک سرمایهگذاری مفصلی کرد. همسرش از خاندان زرسالار گراتس مستقر در فیلادلفیاست. یاکوب جوزف در سرکوب شورش ۱۸۳۷ مردم کانادا مشارکت داشت. پسر دیگر هنری جوزف، بنام آبراهام جوزف (۱۸۱۵ تا ۱۸۸۶)، از سال ۱۸۳۲ در شهر کهبک ساکن شد. او نیز ریاست و مدیریت چند بانک را بدست داشت و فروشگاههای بزرگ کالا و مشروبات الکلی در این منطقه تاسیس کرد. آبراهام جوزف از مقامات مهم کهبک بود و در سرکوب شورش ۱۸۳۷ مشارکت نمود. او با پادشاه بلژیک رابطه نزدیک داشت و بمدت سی سال کنسول دولت بلژیک در شهر کهبک بود پسر دیگر هنری جوزف، بنام یسه جوزف (۱۸۱۷ تا ۱۹۰۴)، در مونترال میزیست. او تجارت با بلژیک را در مقیاسی گسترده توسعه داد؛ اولین کنسول دولت بلژیک در کشور کانادا بود، ۵۴ سال در این سمت جای داشت و نشانهای عالی اشرافی از دربار بلژیک دریافت نمود. یسه جوزف تأسیسات متعددی در شهر مونترال احداث کرده و بنای تئاتر سلطنتی مونترال از سرمایه گذاریهای اوست.
خاندان جودا: خاندان جودا نیز، چون خاندان هارت، در اصل از یهودیان برسلاو لهستان است. باروخ جودا (۱۶۷۸ تا ۱۷۷۴) از برسلاو به نیویورک رفت و شاخه این خاندان را در نیویورک، رودآیلند، نیوپورت، ریچموند و ویرجینیا بر پا کرد. آنان از صرافان و تجار بزرگ آمریکای شمالی و جزایر هند غربی بودند. نفتالی جودا (۱۷۷۴ تا ۱۸۵۵) از فراماسونهای برجسته نیویورک بود. ساموئل جودا (۱۷۲۵ تا ۱۷۸۹) بهمراه ارتش انگلیس به کانادا رفت و از سال ۱۷۶۱ در شهر مونترال ساکن شد. او باجناق آرون هارت است و در مشارکت با هارت به تجارت مفصل پوست خز با لندن اشتغال داشت. او در جنگهایی که در این زمان میان کمپانیهای رقیب و الیگارشی ماوراء بحار اروپا بر سر تملک تجارت خز کانادا پدید شد و به جنگ خز شهرت دارد (۱۷۶۳ تا ۱۸۶۹)، به ارتش انگلیس وامهای کلان پرداخت نمود. پسر ساموئل جودا با دختر آرون هارت ازدواج کرد. اعضای خاندان جودا تا سده نوزدهم از چهرههای مهم مالی و سیاسی ایالات متحده آمریکا و کانادا بودند. در حوالی سال ۱۸۶۱، به رغم یکصد سال پیشینه اقامت مستمر در کانادا، شمار یهودیان این کشور بسیار اندک گزارش شده است. در این زمان تنها ۷۰۰ نفر یهودی در کانادا سکونت داشتند که ۴۰۹ نفر در شهر مونترال میزیستند. در سال ۱۸۸۱ تعداد یهودیان کانادا به ۲۳۹۳ نفر رسید. الیگارشی زرسالار یهودی برای سلطه بر شئون سیاسی و اقتصادی و فرهنگی سرزمینی پهناور چون کانادا به جامعهای انبوه نیاز داشت و این اتباع از طریق انتقال یهودیان شرق اروپا تأمین شد. مهاجرت جدی یهودیان به کانادا از اوایل سده بیستم است. در دهه ۱۹۰۱ تا ۱۹۱۱ بیش از پنجاه هزار نفر یهودی از شرق اروپا به کانادا کوچیدند و شمار یهودیان این کشور به ۵۸۲۶۷ نفر رسید. در زمان جنگ اول جهانی حدود ۴۷۰۰ نفر یهودی در نیروهای نظامی کانادا، در مشاغل مختلف، حضور داشتند. در دهههای بعد مهاجرت انبوه یهودیان ادامه یافت. در سال ۱۹۶۹ شمار یهودیان شهر مونترال، به تنهایی، حدود ۱۱۳ هزار نفر بود و در تورنتو ۹۷۵۰۰ نفر یهودی میزیستند. در این زمان شمار کل یهودیان کانادا بیش از ۲۷۰ هزار نفر گزارش شده است. سازمان صهیونیستهای کانادا (زوک) در سال ۱۹۰۰ تأسیس شد. سازمان ملی یهودیان کانادا کنگره یهودیان کانادا نام دارد که در سال ۱۹۱۹ تأسیس شد و اولین رئیس آن لیون کوهن بود. یکی از مهمترین شخصیت های یهودی ایالات متحده آمریکا در نیمه دوم سده هیجدهم آرون لوپز (۱۷۳۱ تا ۱۷۸۲) است. او در خاندان مارانوی لوپز در پرتغال به دنیا آمد. در سال ۱۷۵۲ در بندر نیوپورت رودآیلند (شمال شرقی ایالات متحده) مستقر شد و در آنجا یهودیت خود را آشکار ساخت. آرون لوپز دختر یاکوب رودریگز ریورا را به زنی گرفت و در مشارکت با خاندانهای زرسالار گومز (شاخهای از خاندان ابواب) و ریورا به سرمایه گذاری کلان در جنگ انگلیسیها با فرانسویها و سرخپوستان پرداخت و از این طریق سود کلانی بدست آورد. او در مقیاسی گسترده به تجارت برده، شکر، رم (عرق نیشکر) و سایر کالاهای مستعمراتی آن عصر اشتغال داشت. به نوشته دایرة المعارف یهود اعتبار مالی که در دهههای ۱۷۶۰ و ۱۷۷۰ در لندن برایش فراهم شد او را قادر ساخت تا یک امپراتوری پهناور ماوراء بحار تأسیس کند. وی در آستانه انقلاب آمریکا با غرب اروپا، منطقه کارائیب و غرب آفریقا رابطه فعال تجاری داشت و بزرگترین تاجر بندر نیوپورت به شمار میرفت. در زمان جنگهای انقلاب آمریکا در ایالت ماساچوست ساکن شد.
خاندان سالوادورج: خاندان سالوادور از اعضای الیگارشی یهودی اسپانیاست که به هلند و سپس به انگلستان مهاجرت کرد. فرانسیس سالوادور از زرسالاران آمستردام بود که در سده هفدهم در لندن مستقر شد. پسرش، جوزف سالوادور (۱۷۱۶ تا ۱۷۸۶)، در نیمه دوم سده هیجدهم تاجر و صراف بزرگ لندن بود. او در سال ۱۷۳۸ با دختر اسحاق لوپز (بارون سواسوی سوم) ازدواج کرد. جوزف سالوادور ثروت انبوه خود را در سالهای ۱۷۳۸ تا ۱۷۴۹ از طریق تجارت با اسپانیا و پرتغال گرد آورد و سپس به تجارت مرجان و سنگهای قیمتی با هند پرداخت. او در لندن زندگی میکرد و همزمان هم عضو هیئت مدیره کمپانی هند شرقی هلند بود و هم مشاور مالی دولت انگلیس. جوزف سالوادور در کارولینای آمریکا بیش از چهل هزار هکتار زمین داشت که در آن نیل کشت میشد. او در سال ۱۷۸۴ بطور کامل در کارولینای جنوبی مستقر شد. به نوشته سومبارت، سهم یهودیان در پلانتهای کارولینای جنوبی چنان بود که در این منطقه مزرعه یهودی مترادف با کشتزار بزرگ بود. وارث جوزف سالوادور، برادرزاده و داماد او بنام فرانسیس سالوادور (۱۷۴۷ تا ۱۷۷۶) است. فرانسیس از سال ۱۷۷۳ در کارولینای جنوبی مستقر بود. این مصادف با انقلاب آمریکاست و فرانسیس به عضویت کنگره موقت انقلابی کارولینا درآمد. او بدست سرخپوستان به قتل رسید. معهذا، دایرة المعارف یهود از وی بعنوان نخستین یهودی که جان خود را در راه استقلال آمریکا از دست داد یاد میکند.
خاندان لوی یولی: خاندان لوی یولی از متنفذترین اعضای زرسالاری یهودی ایالات متحده آمریکا در سده نوزدهم است. این خاندان از یهودیان پرتغالی مهاجر به مراکشاند. حاخام ساموئل لوی که در مراکش به ابن یولی شهرت یافت (متوفی حوالی ۱۷۴۰) از اعضای الیگارشی یهودی مستقر در مراکش بود و مشاور و منشی مقتدر سلطان مولای عبدالله (۱۷۲۹ تا ۱۷۵۷). در این دوران، سوداگران و ماجراجویان فرانسوی و اسپانیایی و انگلیسی در مراکش سخت فعال بودند. پسر او بنام الیا لوی یولی (متوفی ۱۷۹۹) وزیر سلطان محمد بن عبدالله (۱۷۵۷ تا ۱۷۹۰) شد. او فردی بسیار متنفذ و مقتدر بود؛ ظاهراً به اسلام گرویده و الیجاه لوی (عالیجاه لوی) خوانده میشد. الیا لوی در زمان سلطنت مولای یزید (۱۷۹۰ تا ۱۷۹۲) در یک توطئه نافرجام علیه سلطان و به سود پسر او شرکت کرد و برای فرار از مجازات، به اتفاق پسرش موسی، به انگلستان گریخت. الیا لوی در لندن درگذشت و طبق آئین یهود به خاک سپرده شد. پسر او، موسس لوی یولی (۱۷۸۲ تا ۱۸۵۴) در انگلستان بزرگ شد و به تکاپوهای مستعمراتی روی آورد. او در سال ۱۸۰۰ در جزیره سنتوماس (سائوتم) مستقر شد و از طریق تجارت برده به ثروتی انبوه رسید. در سال ۱۸۱۶ به هاوانا رفت (هاوانا در سال ۱۵۱۹ بوسیله ماجراجویان اسپانیایی ایجاد شد و در سدههای شانزدهم و هفدهم مهمترین بندر تجاری اروپاییان در آمریکای مرکزی و هند غربی بود. در اوایل سده نوزدهم، این شهر مرکز مهم نظامی اسپانیا در منطقه بود). موسس لوی پیمانکاری ارتش اسپانیا را بدست گرفت و از این طریق بر ثروت خود افزود. او در سال ۱۸۱۹ املاک پهناوری در سرزمین فلوریدا، که هنوز در دست اسپانیاییها بود، خرید. در سال ۱۸۲۱ در بندر سناگوستین مستقر شد و به اداره املاک خود در فلوریدا پرداخت (سناگوستین قدیمیترین شهر اروپایی نشین ایالات متحده آمریکاست. در سال ۱۵۶۵ بوسیله ماجراجویی بنام مِندِز تأسیس شد). لوی علاوه بر پلانتکاری به صادرات و واردات نیز اشتغال داشت و گفته میشود اولین کسی است که چغندر قند را به قاره آمریکا وارد کرد. در دهه ۱۸۴۰ املاک او مورد حمله سرخپوستان قرار گرفت و به آتش کشیده شد. پسر او بنام دیوید لوی یولی (۱۸۱۰ تا ۱۸۸۶) از شخصیتهای درجه اول مالی و سیاسی فلوریدا بود. او سالها نماینده ایالت فلوریدا در کنگره آمریکا بود و در سال ۱۸۴۵ اولین سناتور ایالت فلوریدا شد. وی نخستین یهودی است که بعنوان یهودی به سنای آمریکا راه یافت. دیوید لوی یولی تا سال ۱۸۶۱ در مجلس سنا بود و در ۱۸۴۶ ریاست کمیته دریایی سنای آمریکا را بدست داشت. وی از هواداران سرسخت برده داری بود. او در احداث شبکه راهآهن فلوریدا نقش فعال داشت. در جنگ داخلی آمریکا از هواداران دولت جنوب بود و به این دلیل مدت کوتاهی زندانی شد؛ ولی بوسیله ژنرال اولیس گرانت، که با زرسالاران یهودی آمریکا رابطه نزدیک داشت، آزاد شد. اعضای خاندان لوی یولی تا اواخر سده نوزدهم در مراکش نیز حضور داشتند. یکی از آنان بنام ساموئل لوی یولی (۱۷۹۸ تا ۱۸۷۲) در حوالی سال ۱۸۲۵ سفیر مراکش در لندن بود و شریک جودا گوئهدالا تاجر یهودی لندن. پسر او بنام جودا لوی یولی (۱۸۰۵ تا ۱۸۷۸) از دوستان سِرموسس مونتفیوره و روچیلدها بود. مشارکت یهودیان در تجارت آمریکایی برده تا اواسط سده نوزدهم تداوم داشت. در حوالی سال ۱۷۶۰ دیوید فرانکز ساکن فیلادلفیا، از تجار بزرگ برده آمریکای شمالی بود. در سالهای ۱۷۸۲ تا ۱۷۹۲ سه یهودی دیگر به نامهای دیوید هنریکز، هیمن لوی، و بویژه آلکساندر لیندو بزرگترین واردکنندگان برده در جاماییکا بودند. خاندان معروف گرادیس فرانسه نیز به انتقال انبوه برده از غرب آفریقا به مستعمرات فرانسه، مانند سانتا دومینگو، اشتغال داشت. در نیمه دوم سده هیجدهم، اسحاق (ایزاک) داکوستا واردکننده بزرگ برده در چارلستون و برادران مونسانتو تجار بزرگ برده در لوئیزیانا بودند. در دهه ۱۸۲۰ لوی یاکوبس از تجار فعال برده در نیو اورلئان و موبایل بود. تا سال ۱۸۳۸، انسلی، بنجامین، جرج و سولون دیویس ساکن ویرجینیا، گروههای بزرگ برده را برای فروش به ایالات جنوبی آمریکا منتقل میکردند. در حوالی نیمه سده نوزدهم، مردخای ساکن چارلستون، از تجار بزرگ برده بود. او در سال ۱۸۵۹ تنها در یک معامله معادل ۱۲ هزار دلار برده فروخت. در نیمه دوم سده هیجدهم کشت چغندر و احداث کارخانههای تصفیه شکر در برخی کشورهای اروپایی توسعه یافت و صادرات شکر اهمیت خود را در مستعمرات قاره آمریکا از دست داد و بتدریج یهودیان از این شاخه تکاپوی اقتصادی خارج شدند. همین امر درباره تجارت کاکائو، قهوه و تنباکو نیز صادق است که استقرار انحصارهای دولتی منجر به خروج سرمایههای یهودی از این عرصهها شد. این تحول اهمیت تجارت جهانی برده را به شدت کاهش داد و سرانجام به موجودیت آن پایان داد.
در سده شانزدهم میلادی و همپای تهاجم پرتغال به هند و خاوردور پایگاههای الیگارشی یهودی در سراسر این مناطق گسترده شد. در سدههای هفدهم و هیجدهم، یهودیان عامل انتقال میراث مستعمراتی پرتغال به هلند و انگلستان و فرانسه و دانمارک بودند و در واقع حلقه رابطی به شمار میرفتند که الیگارشی مستعمراتی قدرتهای متعدد اروپایی را، به رغم تمامی تعارض منافع و رقابتهایشان، به یکدیگر پیوند میداد. فیلیپ لاوسون در پژوهش خود در پیرامون تاریخ کمپانی هند شرقی مینویسد: انگلیسیها تا سال ۱۶۰۰ چیز زیادی از جزییات دنیای تجاری نمیدانستند. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم مینویسند: در عمل، تجار انگلیسی نمیتوانستند بدون واسطه یهودیان با شرق معامله کنند. این کاملا درست است و به انگلیسیها محدود نیست. پرتغالیها، هلندیها، دانمارکیها، فرانسویها و آمریکاییها، و تمامی اروپاییانی که راهی شرق شدند، هیچگاه بدون یاری زرسالاران یهودی قادر به آغاز و تداوم تکاپوی خویش نبودند. ورنر سومبارت فصل چهارم کتاب خود را به بنیادهای مستعمرات امروزین اختصاص داده است. او مینویسد: از زمانیکه اروپاییان در سال ۱۴۹۸ در جزایر هند شرقی (جاوه) پیاده شدند و به قلمرو تمدنی کهنسال تجاوز کردند، یهودیان به پیشاهنگ تجارت اروپا با هند شرقی بدل گردیدند. یهودیان در تمامی مستملکات هلند، در غرب و شرق، مشارکت وسیع داشتند. گفته میشود که یهودیان سهامداران بزرگ کمپانی هند شرقی هلند بودند و ما میدانیم که رئیس کمپانی، که نقش اصلی را در استقرار سلطه هلند بر جاوه داشت، کوئن (کوهن) نام دارد. به علاوه، نگاهی به تصاویر حکمرانان مستعمرات هلند روشن میکند که این کوهن تنها یهودی در میان گردانندگان کمپانی هند شرقی هلند نبود. یهودیان در هیئت مدیره کمپانی نیز حضور داشتند و خلاصه هیچ مستعمرهای بدون وجود آنان کامل نمیشد. سومبارت میافزاید: هنوز میزان سهم یهودیان در حیات اقتصادی هند پس از سلطه بریتانیا ناشناخته مانده است. ولی از نقش یهودیان در تأسیس مستعمرات انگلیس در جنوب آفریقا و استرالیا اطلاع کافی داریم. تردیدی نیست که در این مناطق، بویژه در کیپ کلنی، تمامی حیات اقتصادی به یهودیان وابسته است. به نوشته سومبارت، در سالهای ۱۸۲۰ و ۱۸۳۰ بنجامین نوردون و سیمون مارکس به آفریقای جنوبی رفتند و تقریباً تمامی فعالیتهای صنعتی در کیپ کلنی کار آنها بود. آرون و دانیل دوپاس انحصار صنعت صید نهنگ را بدست داشتند. جوئل مهیرز صنعت شکار شترمرغ را بدست داشت و لیلینفلد خریدار نخستین الماسهایی بود که از معادن آفریقای جنوبی بدست میآمد. همین نقش را یهودیان در سایر مستعمرات انگلیسی جنوب آفریقا داشتند؛ بویژه در ترانسوال که گفته میشود امروزه (در زمان انتشار کتاب سومبارت یعنی سال ۱۹۱۱ تعداد ۲۵ هزار نفر از ۵۰ هزار یهودی ساکن آفریقای جنوبی در آنجا زندگی میکنند. در استرالیا نیز چنین بود و نخستین تاجر عمده این سرزمین مونتفیورهها بودند. لذا، اغراق نیست اگر گفته شود بخش بزرگی از حمل و نقل دریایی مستعمراتی انگلیس برای یک دوره طولانی بدست یهودیان بود. برای سنجش داوری سومبارت، به نمونهای دیگر توجه میکنیم: تاسمانیا پیشتر درباره فاجعه جزیره تاسمانیا، در جنوب استرالیا، سخن گفتهایم. بر اساس منابعی که در دست داریم، درباره ابل تاسمان هلندی، کاشف این جزیره در سال ۱۶۴۲، یا وان دیهمن حکمران معروف هلندی آن، و پیوند این دو با الیگارشی یهودی آمستردام اطلاع مشخصی نمیتوانیم ارائه دهیم. معهذا، با توجه به حضور یهودیان در مدیریت کمپانی هند شرقی هلند و نقش آنان در ماجراجوییهای دریایی خاوردور آن زمان، مشارکت الیگارشی یهودی در این کشف و تحولات پسین آن غیرقابل تردید است. بهرروی، این جزیره در سال ۱۸۰۳ به مستعمره انگلستان بدل شد. از این زمان درباره حضور یهودیان در جزیره تاسمانیا گزارشهای مستندی در دست ماست. در سال ۱۸۱۹ فردی بنام سولومون از مسئولین انتظامی جزیره بود. در سال ۱۸۲۳ بانک تاسمانیا تأسیس شد که دو تن از سهامداران آن جودا و جوزف سولومون بودند. در سال ۱۸۳۲ یک گروه یکصد نفری از یهودیان به تاسمانیا وارد شدند. در سال ۱۸۴۷ انجمن خیریه عبری تاسمانیا تأسیس شد. در این زمان یهودیان ساکن تاسمانیا حدود یکصد خانوار گزارش شده است. در سال ۱۸۹۷ یک یهودی بنام ساموئل بنجامین از کدخدایان هوبارت شهر اصلی تاسمانیا بود و یهودی دیگر بنام جان ویلیام اسرائیل رئیس انجمن مستخدمین دولتی تاسمانیا. پیشینه زیست یهودیان در هند با آغاز تهاجم ماوراء بحار پرتغالیها مقارن است. نخستین جامعه یهودی هند در اوایل سده شانزدهم میلادی در بندر کوچن منتهیالیه جنوبی ساحل مالابار، پدید شد. کوچن نخستین پایگاه استعمار غرب در مشرقزمین، نخستین قرارگاه زرسالاران یهودی در منطقه اقیانوس هند، نخستین مرکز تجارت اروپایی برده و نخستین کانون تکاپوهای تبشیری (میسیونری) در شرق است. میدانیم که واسکو داگاما در اولین سفر خود پس از بندر کالیکوت به کوچن رفت. و میدانیم که او پس از انتصاب در سمت نایبالسلطنه پرتغال در شرق و بازگشت به هند در کوچن درگذشت. در سفر بعدی ناوگان پرتغال (۱۵۰۰)، کابرال نیز در کوچن مستقر شد. آلبوکرک در سفر سال ۱۵۰۳ خود در بندر کوچن قلعهای مستحکم ساخت. در سفر سال ۱۵۰۵ المیدا، گاسپار یهودی در کوچن ماند و به مدت پنج سال نماینده پادشاه پرتغال در سواحل هند بود. دماغه جنوبی شبه قاره هند، از جمله کوچن، هیچگاه در حوزه اقتدار واقعی دولت گورکانی هند قرار نگرفت. کوچن در سال ۱۶۶۳ بدست هلندیها افتاد و از سال ۱۷۹۵ در تصرف انگلیسیها بود. این بندر در زمان هلندیها و انگلیسیها نیز مرکز مهم تجارت برده در منطقه اقیانوس هند و خلیج فارس به شمار میرفت. در دایرة المعارف یهود تصویر سندی مندرج است به خط عبری که بیانگر تداوم تجارت یهودی برده در کوچن تا سال ۱۸۳۸ است. نخستین کانون تکاپوی میسیونری در هند نیز در سال ۱۵۳۰، بوسیله سن فرانسیس خاویر (۱۵۰۶ تا ۱۵۵۲)، از بنیانگذاران فرقه یسوعی در این بندر تأسیس شد. فرانسیس یک کشیش اهل قلعه خاویر در منطقه مسیحینشین ناوار بود. ژان سوم، پادشاه پرتغال، وی را برای مسیحیکردن مردم مناطق تصرف شده بوسیله پرتغالیها راهی شرق کرد. به نوشته آمریکانا نامههای فرانسیس خاویر موجی گسترده از احساسات میسیونری در اروپا برانگیخت. در سال ۱۹۲۹ پاپ پیوس یازدهم وی را بعنوان قدیس اعلام کرد. یهودیان کوچن به دو طایفه سفید و سیاه تقسیم میشوند. سفیدپوستان از تبار مهاجرین یهودیند که با مردم بومی منطقه آمیزشی آشکار یافتهاند؛ سیاه پوستان قطعاً از تبار بردگان آفریقاییاند که بوسیله اربابانشان یهودی شدند. اینان در زمره یهودیشدگان جای دارند. یهودیان کوچن درباره پیشینه مهاجرت خود اسطورهای دارند. طبق این اسطوره، مهاجرت آنان به هند ربطی به تکاپوهای استعماری ندارد؛ مهاجرتی کهن و مقدس است برای گریز از ستم دینی. زمانیکه نیاکان یهودیان کوچن به رهبری حاخامی بنام یوسف ربان در ساحل مالابار پیاده شدند، پادشاه هندوی منطقه آنان را به گرمی پذیرا شد و بعنوان نماد وفاداری به موطن جدید لوحی مسین به ایشان اعطا کرد. به نوشته دایرة المعارف یهود با استقرار پرتغالیها در بندر گوا (۱۵۱۰) یهودیان پرتغال و اسپانیا بسوی هند به حرکت درآمدند و در بنادر گوا، هرمز و مالاکا مستقر شدند. (مالاکا در ۱۵۱۱ به تصرف پرتغالیها درآمد و هرمز در ۱۵۱۴) اینان شامل یهودیان، مارانوها و یهودیشدهها بودند. از شناختهشدهترین چهرههای یهودی مستقر در بندر گوا، آبراهائو کوجه (خواجه آبراهائو) است. او از اقتدار فراوان در دستگاه پرتغالیها برخوردار بود و در سالهای ۱۵۷۵ تا ۱۵۹۴ به نایبالسلطنههای متعدد پرتغالی خدمت کرد. اسناد آرشیوهای گوا نشان میدهد که وی نقشی مهم در تکاپوی پرتغالیها در هند بدست داشته است. در این اسناد از او با نام خواجه آبراهائو جود نام برده شده. او از سوی دربار پرتغال نزد حکام محلی هند به سفارت میرفت و در سال ۱۵۷۶ سباستیان، پادشاه پرتغال، به پاس خدماتش او را مورد تقدیر قرار داد. معاهده صلح پرتغال با یوسف علی عادل شاه بیجاپور بوسیله او منعقد شد. گارسیا دو اورتا (۱۵۰۰ تا ۱۵۶۸) از مارانوهای نامدار پرتغال است. او تحصیلات خود را در دانشگاه لیسبون به پایان برد و در سال ۱۵۳۴ به هند رفت. در دوران طولانی اقامتش در بندر گوا پزشک مخصوص نایبالسلطنههای پرتغال بود و نیز پزشک برهانالدین نظامالملک، حکمران دولت نظامشاهی احمدنگر. در حوالی سال ۱۵۴۸، نایبالسلطنه پرتغال به پاس خدماتش بمبئی را، که در آن زمان تنها یک روستای محل سکونت ماهیگیران بومی بود، به وی بخشید. اورتا در سال ۱۵۶۳ کتاب معروف خود را درباره انواع داروها در هند به زبان پرتغالی در بندر گوا چاپ کرد. این کتاب نخستین مأخذ جدی اروپایی است که در آن درباره طایفه پارسی هند سخن گفته شده و محتملا اورتا نخستین کسی است که در دوران جدید گیاه خشخاش و خاصیت مخدر تریاک را به اروپاییان معرفی کرد. وی به علل نامعلوم در بندر گوا به قتل رسید. دایرة المعارف یهود قتل او را به انگیزیسیون و علت آن را یهودیت وی عنوان کرده که قطعاً نامربوط است. در دوران سلطه کمپانی هند شرقی هلند بر بندر کوچن (۱۶۶۳ تا ۱۷۹۵)، پیوند مستحکمی میان یهودیان کوچن و الیگارشی یهودی آمستردام برقرار بود. از سدههای هفدهم و هیجدهم گروهی از تجار یهودی مهاجر به هلند، برای تجارت کالاهای زینتی چون جواهرات و مروارید، در بنادر غربی و جنوبی هند، بویژه سورت و کوچن، مستقر شدند. در سال ۱۶۸۶، موسس پریرا دو پائیوا در رأس یک هیئت از آمستردام به کوچن رفت. از آن پس از طریق مهاجرت یهودیان پرتغال و اسپانیا و شمال آفریقا و آلمان و عثمانی و غیره جامعه یهودی کوچن توسعه یافت و به یک کانون مهم اقتصادی و سیاسی در منطقه بدل شد. نخستین گروه تجار یهودی آمستردام در سال ۱۶۸۹ به ریاست پدرو پریرا (آنتونیو دو پورتو) و فرناندو مندس هنریکز در سورت مستقر شدند و عملیات تجاری گستردهای را با دو کمپانی هند شرقی هلند و انگلیس سامان دادند. سپس، یهودیان مستقر در انگلیس، چون آبراهام الیاس به آنان پیوستند. از اعضای الیگارشی یهودی کوچن باید به خاندان هالهگوآ (آلگوا) اشاره کرد. این خاندان احتمالا از اوایل سده هفدهم در کوچن مستقر شد. از آن زمان تا به امروز بسیاری از اعضای آن ریاست یهودیان کوچن را بدست داشتهاند. موسی طوبیاس (۱۶۹۴ تا ۱۷۶۹) از یهودیان کوچن بود. او از سال ۱۷۲۸ تا زمان مرگ، از سوی نایبالسلطنه پرتغال مستقر در گوا ریاست تجارتخانه (فاکتوری) پرتغال در بندر سورت را بدست داشت. موسی طوبیاس بعنوان سفیر پرتغال نزد مقامات و حکمرانان محلی هند تردد میکرد. او ناسی یهودیان سورت نیز به شمار میرفت. موسی طوبیاس تاجری بزرگ بود و کشتیهایش در دریای عربی و اقیانوس هند در سفر بودند. در اسناد هلندی مکرر از حرکت کشتیهای یهودیان سورت سخن رفته است. ناخدایان این کشتیها، چون یعقوب موسی و موسی اسکندر، یهودی بودند. سپس، پسرش بنام اسحاق طوبیاس جانشین وی شد. در سده هیجدهم بسیاری از اعضای این خاندان کارگزاران اقتصادی و سیاسی پرتغال در هند بودند. ازقل رحابی (۱۶۹۴ تا ۱۷۷۱) از چهرههای متنفذ یهودی کوچن بود. پدر رحابی سالها نماینده کمپانی هند شرقی هلند در مالابار (جنوب هند) بود. پس از مرگ او (۱۷۲۶)، ازقل رحابی بعنوان نماینده و کارگزار کل کمپانی هند شرقی هلند در مالابار منصوب شد و انحصار تجارت فلفل و سایر کالاهای تجاری منطقه مالابار در دست او قرار گرفت. رحابی به ثروت و قدرت فوقالعاده رسید؛ حدود ۵۰ سال اداره امور کمپانی هند شرقی هلند را در جنوب هند بدست داشت و بعنوان سفیر کمپانی به دربار برخی از پادشاهان و حکمرانان شبه قاره هند میرفت. در این زمان ریاست یهودیان کوچن نیز با او بود. رحابی با طوبیاس بوآس (۱۶۹۶ تا ۱۷۸۲) رابطه نزدیک داشت. خاندان بوآس (بوعز) از اعضای الیگارشی یهودی آمستردام بود. طوبیاس بوآس از بزرگترین صرافان هلند به شمار میرفت که مبالغ عظیمی به دولت هلند وام داد. فرزندان بوآس با خاندانهای زرسالار اوپنهایمر، ورتیمر، گومپرتز و کان وصلت کردند. آنان از طریق خاندان گومپرتز با روچیلدها خویشاوندند. فرانتس بوآس (۱۸۵۸ تا ۱۹۴۲)، مردم شناس نامدار آمریکایی از این خانواده است. فرانتس بوآس بنیانگذار واقعی دانش مردمشناسی در ایالات متحده آمریکا به شمار میرود و نسلی از سرشناسترین نظریهپردازان این رشته- چون کروئبر، ادوارد ساپیر، و مارگارت مید- شاگردان اویند. اسحاق سورگون (۱۷۰۱ تا ۱۷۹۱) از کارگزاران کمپانی هند شرقی هلند بود. در ساحل مالابار مستقر شد، تجارت مفصلی به راه انداخت و کشتیهای متعدد در تملک داشت. به زبانهای پرتغالی و عربی تسلط داشت، رابطه فعالی با مقامات محلی مسلمان و هندو برقرار کرد و با تجار مختلف اروپایی در دادوستد بود. او در سال ۱۷۵۹ بعنوان سفیر کمپانی هند شرقی هلند به دربار مهاراجه میسور رفت و سپس در جنگهای انگلیس و میسور نقشی موثر ایفا کرد. ساموئل آبراهام (متوفی ۱۷۹۲) در حوالی سال ۱۷۵۲ در کوچن مستقر شد و بعنوان نماینده دو کمپانی هند شرقی هلند و انگلیس به تکاپو پرداخت. بطور عمده به صادرات الوار برای کارگاههای کشتیسازی اروپا، کاغذ، فلفل، برنج و آهن اشتغال داشت. چنان ثروتمند بود که به کمپانیهای هند شرقی هلند و انگلیس مبالغ کلانی وام داد. بهمراه داوود رحابی پسر ازقل رحابی، از سوی فرمانفرمای مستعمرات هلند به مأموریتهای محرمانه میرفت. خانهاش محل اجتماع حکمرانان و قدرتمندان و تجار هند بود. اعضای خاندان روتنبرگ از آلمان، احتمالا از فرانکفورت، به کوچن مهاجرت کردند و در سده هیجدهم از اعضای الیگارشی یهودی کوچن به شمار میرفتند. با خاندان رحابی خویشاوند نزدیک بودند. اعضای این خاندان کارگزاران کمپانیهای هند شرقی هلند و انگلیس بودند. یکی از آنان، به نام نفتالی روتنبرگ در جریان قیام سال ۱۸۰۸ مردم مالابار علیه استعمار انگلیس، کلنل ماکائولی، کارگزار مقیم (رزیدانت) کمپانی هند شرقی انگلیس در کوچن، را از مرگ نجات داد. این کلنل ماکائولی احتمالا عموی لرد توماس ماکائولی، نظریهپرداز کمپانی هند شرقی در نیمه اول سده نوزدهم، است. چنانکه میبینیم، اعضای الیگارشی یهودی کوچن بیشتر مهاجرین جدید سدههای هفدهم و هیجدهماند. در زمان انتشار کتاب سومبارت (۱۹۱۱) نقش زرسالاری یهودی در مستعمرات انگلیسی شبه قاره هند چندان روشن نبود. امروزه چنین نیست و میتوانیم تصویری نسبتاً گویا از مشارکت الیگارشی یهودی در تکاپوهای اولیه انگلیسیها در هند به دست دهیم. مشارکت یهودیان در کمپانی هند شرقی و حکومت هند بریتانیا را در سه بُعد باید مورد بررسی قرار داد:
۱- جایگاه زرسالاری یهودی در کانونهای تعیینکننده سیاست شرقی انگلیس و پیوند آن با دربار و دستگاه دولتی لندن و حکومت هند بریتانیا. در ادامهی این سلسله مقالات، بویژه در بررسی رابطه دو خاندان یهودی و ایرلندی روچیلد و ولزلی با این جایگاه آشنا خواهیم شد. سپس، امپراتوری مالی ساسونها در شرق و سرانجام لرد ریدینگ (سِر روفوس اسحاق)، نایب السلطنه هند در زمان کودتای ۱۲۹۹ در ایران، را خواهیم شناخت.
۲- حضور یهودیان در صفوف کارگزاران کمپانی هند شرقی و دولت و ارتش بریتانیا در هند. در این عرصه یهودیان مخفی نقش اصلی را دارند. یهودیت برخی شان کاملا آشکار است، چون اعضای خاندانهای پولاک و داگوئیلار که پیشتر درباره آنان سخن گفتهایم. خاندان گلداسمید نمونه کاملا شناختهشدهای است. خاندانهای یاکوب، ولف، الیس، و رابرتس نیز کم و بیش چنیناند. اینان جایگاهی مهم در تحولات معاصر ایران داشتهاند. برای نمونه، سِر هنری اِلیس در حوادث دهههای ۱۸۲۰ و ۱۸۳۰ ایران نامی کاملا آشناست. در زمان جنگ هرات، سرلشکر جان یاکوب از فرماندهان ارتش بریتانیا در هرات و بوشهر بود. سرلشکر سِر فردریک گلداسمید در سالهای ۱۸۷۰ تا ۱۸۷۲، در زمان صدارت میرزا حسین خان سپهسالار، رئیس کمیسیون تعیین مرزهای ایران در سیستان بود. کشیش جوزف ولف و پسرش، سِر هنری دراموند ولف نقشی بسیار مهم در وابستگی ایران به استعمار بریتانیا داشتند. گروهی نیز هستند که از قدمت پیشینه و تبار انگلیسی یا ایرلندی یا اسکاتلندیشان اطلاعی در دست نیست. کمتر در سده شانزدهم و بیشتر در سدههای هفدهم و هیجدهم بعنوان مسیحیان مهاجر آلمانی در انگلستان یا آمریکای شمالی ساکن شدند و به صفوف فرقههای مختلف پروتستان راه یافتند. عملکرد و پیوندهایشان کاملا یهودی است ولی در منابع در دسترس ما مدرکی صریح و قابل ارائه دال بر تبار یهودیشان نیافتیم. خاندان یانگ از این گروه است. آنان نیز در تحولات معاصر ایران نقشی فعال داشتهاند. برای نمونه، در اواخر سلطنت محمدرضا پهلوی، جرج کندی یانگ در زمره تجار انگلیسی فعال در ایران و از دوستان نزدیک سِر شاپور ریپورتر بود. چنین خاندانهای مشکوک در ایالات متحده آمریکا و انگلیس کم نیستند. در ادامهی این سلسله مقالات، در بحثی مستقل با عنوان الیگارشی جهانی و دنیای امروز، با برخی از این خاندانها آشنا خواهیم شد.
۳- یهودیان بعنوان پایگاههای بومی استعمار بریتانیا در هند و شرق. از چنین گروههای یهودی باید به یهودیان کوچن، طایفه بنیاسرائیل بمبئی و یهودیان بغدادی اشاره کرد. در رأس این گروه یهودیان بغدادی جای داشتند. یهودیان بغدادی، به رهبری خاندان ساسون در سده نوزدهم به یکی از پایگاههای اصلی الیگارشی مستعمراتی غرب در مشرق زمین بدل شدند. به نوشته دایرة المعارف یهود از دوران استقرار کمپانی هند شرقی انگلیس در هند، یهودیان نقش برجستهای در نمایندگیها و کارگزاریهای تجاری مستقر در هند (سورت، مدرس، بنگال و بمبئی) ایفا نمودند. یکی از نخستین زرسالاران نامدار یهودی که رابطه او را با کمپانی هند شرقی انگلیس میشناسیم آبراهام ناوارو (متوفی ۱۶۹۲) است. او به خاندان ناوارو از رهبران یهودیان پرتغال، تعلق دارد. آبراهام ناوارو در لندن سکونت داشت و به تجارت با چین و هند مشغول بود. او در سال ۱۶۸۳ برای گشایش تجارت کمپانی هند شرقی انگلیس با چین مذاکراتی را با مقامات چینی آغاز کرد که ناموفق بود. در سال ۱۶۸۹، آبراهام ناوارو بعنوان سفیر کمپانی هند شرقی انگلیس برای مذاکرات پیمان صلح هند و انگلیس به دربار اورنگ زیب رفت و همو بود که سرانجام موفق شد مجوز تجدید فعالیت کمپانی را از دولت هند دریافت کند. منطقه کنونی مدرس نخستین قطعه از سرزمین هند است که به تملک کمپانی هند شرقی انگلیس در آمد و در سال ۱۶۳۹ قلعه سنجرج در آن به پا شد. از سال ۱۶۸۳، این قلعه به مرکز اصلی تجارت جهانی الماس بدل گردید. یهودیان پرتغالی مهاجر به لندن، با مجوز کمپانی هند شرقی، در این قلعه یک کلنی به پا کردند که تا پایان سده هیجدهم فعال بود. در سال ۱۶۸۸ کوپوراسیون مدرس تأسیس شد که یهودیان مستقر در قلعه سنجرج از طریق رئیس خود در آن عضویت داشتند. از تجار برجسته یهودی مدرس، در دوران نخستین آن، باید به بارتولمو رودریگز، دومینگو پورتو، آلوارو فونسکا، اسحاق ابندانا، ژاک پائیوا، فرانسیس مارکوئز، اسحاق پورتو و جوزف المانزا اشاره کرد. این کلنی بتدریج با ورود تجار جدید یهودی تقویت شد. مهمترین این افراد جدید عبارتند از مارکوس موسس و خانوادهاش، آبراهام سولومون، افرائیم اسحاق، سولومون فرانکو و اعضای خاندانهای فرانکز و کاسترو. این تجار یهودی در مدرس، با چین، برمه، بنگال، مانیل و اروپا تجارت میکردند و برخی فوقالعاده ثروتمند شدند. بدینسان، در سده هیجدهم اکثر تجار الماس لندن یهودیان بودند. در این دوران واردات الماس به انگلیس در انحصار کمپانی هند شرقی بود، ولی یهودیان خود را به مدرس و پیمانهایی که با کمپانی داشتند مقید و محدود نمیکردند و از طریق قاچاق الماس مورد نیاز خود را تأمین مینمودند. کشف معادن سرشار الماس در برزیل انحصار کمپانی هند شرقی را بطور جدی متزلزل ساخت. یهودیان بر معادن الماس برزیل نیز چنگ انداختند و، به رغم تلاش کمپانی برای تحریم آن، نقش مهمی در توزیع الماس برزیل در بازارهای اروپا ایفا کردند. پس از برزیل، در نیمه دوم سده نوزدهم، آفریقای جنوبی به کانون تجارت جهانی الماس بدل شد. این کانون جدید نیز، چنانکه خواهیم دید، در زیر سلطه بلامعارض الیگارشی یهودی بود.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: شما را چه به ریاست ها؟ همانا مسلمانان به منزله یک تن هستند، بر حذر باشید از اینکه به سردمداران (ستمگر) نزدیک شوید زیرا آنان مردان (حقجو و حقگو) را به هلاکت میفکنند.
حدیث :
پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: هیچ کس بر ده نفر یا بیشتر امیرى و ریاست نمیکند مگر اینکه در روز قیامت با دستان غل و زنجیر شده آورده میشود پس اگر (در زمان ریاستش) نیکوکار بوده، غل و زنجیر از او برداشته میشود و اگر بدکار بوده، بر غل و زنجیرش افزوده میگردد.
یکی از بزرگان به شکلی تمیز
شنیدم که چسبید عمری به میز
چو گیسویِ مهطلعتانِ طراز
مدیریت و عمر او شد دراز
به هنگام نزعش ز خویشان کسی
بر آن میز زد زور بیجا بسی
نشد کَنده میز از برِ محتضر
مگر شد از آن محتضر را خبر
بزد شیشه قرص را بر سرش
که میزش نگردد جدا از برش
همه در عَجَب چون پس از مرگ نیز
نداد از کف خویش دامان میز
نگو میز بر کس ندارد وفا
تو بنگر وفاداری میز را
شده میّت و میز با هم کفن
در این کار حیران شده گورکن
جدا کردنش چون نه مقدور شد
به همراه آن میز در گور شد
سعید سلیمان پور ارومی
طنز علاوه بر ایجاد نشاط و امیدواری، رفع خستگی، عبرت آموزی، تذکر و یادآوری، باید حامل پیامی باشد و از تحقیر و توهین به اقوام و اعتقادات منزه باشد. باور من این است که ملت مسلمان و فهیم ما، بر پایه تعهدات اخلاقی دینی و ملی خود، به راحتی میتوانند لطیفه های جذاب، دلنشین و مثبتی بر اساس فرهنگ عمیق خود ساخته و به جامعه خود و سایر جوامع بشری تقدیم کنند، و در نتیجه طنز خوب را با ارزش والای انسانی، جایگزین جوک سازی مستهجن، شهوانی، که عمدتاً با بارمنفی و همراه با توهین به اقوام و ادیان دیگر است، ترویج دهند. تا بالحنی شیرین و جذاب، باعث رشد معنوی و فرهنگی در جامعه شود. ضمناً گل آقا در دو کلمه حرف حساب گفته بود: طنز، سیلی به صورت یک مسموم است تا خوابش نبرد. هدف طنز، کمک به ادامه حیات اوست و مثل فشاری است که به سینه مغروق وارد میشود، چه بسا که دنده هایش را آزار دهد، ولی ریه هایش را فعال و حیاتش را تضمین میکند.

شبلی نعمانی دانشمند نامآور هند که حکایات ضمنی نظامی را با داستانهای مشابه آنها در شاهنامه مقایسه کرده، میگوید: شما قبل از هر چیز نگاه کنید که یک فکر و یک واقعه و یا یک موضوع و یک مضمون را هر دو در رشتهی نظم کشیدهاند و معهذا بین آنها از حیث انسجام و چیدمان الفاظ چقدر تفاوت و فرق است. چستی تراکیب نظامی، بلندی قافیه، استحکام و تمامیت فقرات و جملات، شکوه الفاظ به پایهای است که گویی شیر غرّش میکند. در مقابل آن کلام فردوسی به نظر گویی پیری با لحن سرد و افسرده گفتگو میکند... البته من این نوع دیدگاه رو قبول ندارم، فردوسی و نظامی نبوغ و سلیقه متفاوتی دارند و هر کدوم به شکل متفاوتی توانایی خودشون رو به فرهنگ ملی عرضه کردند، پس نیازی نیست که برای تحسین کسی، کسی دیگر رو بکوبیم، اونم بخاطر اینکه فقط سلیقه فلانی رو دوست دارم. البته نظامی در اسکندرنامه نه تنها از جهت ارزش هنری بلکه در عین حال از لحاظ وسعت، گوناگونی، تازگی و ضرورت مسایلی که سراینده در اثر آورده، حدود هشت قرن است که نسلهای انسانی را شیفته خود کرده است. اگر به مطالب نسبتاً کم حجمی که در آن از سفر اسکندر به دربند، هندوستان، تبت، چین و صحاری قیبچاق سخن میگوید، نگاه کنیم، شاعر همچون بحرالعلومی پیش چشم مجسم میشود. شرح زندگی و گذران مردمان این سرزمینها، اخلاق، عادات، خویها و سنن آنان، اوضاع جغرافیایی اقلیمی و نام خصوصیات گیاهان و جانوران وحشی، چنان ظریف و دقیق آمده است که انسان در برابر وسعت دایرهی آگاهیهای وی واله و حیران میشود. شاعر از عادات و سنن، شایستگیها، تواناییها و هنر هر خلقی، خواه اندک خواه انبوه، سخن گفته است. با توجه به این ویژگی است که باید گفت اسکندرنامه مسایل بیشتری را که حتی از صدها کتاب نمیشه یاد گرفت را، یکجا جلوی روی ما قرار میدهد.
اما در مورد سفر اسکندر به چین:
سفر اسکندر به چین در شرفنامه، از نظرگاه جهانبینی شاعر، بسیار جالب و حایز اهمیت است. در اینجا از ویژگیها و سجایای شایان دقت چینیان بحث میشود. خاقان چین، در خردورزی، حاضر جوابی و هوشیاری برتر از اسکندر است. خاقان نه تنها جلوگیر جنگی احتمالی میشود، در عین حال مردم خود را از پرداخت جزیه و خراج نیز میرهاند. نظامی تدبیر و هوشیاری او را چنین توصیف میکند:
سرکردهی مقدونی از خاقان چین که در جامهی ایلچیان به اردوی او آمده بود، خراج هفت ساله میخواهد. خاقان در پاسخ میگوید که: من خرسندم، به شرط آن که زندگی هفت ساله آیندهی مرا کتباً تضمین کنی.
اسکندر از این جواب خوشش میآید، و به خراج یک ساله قانع میشود. خاقان مهلتی یک روزه میستاند تا فردا خراج بیاورد و بر گردد. ولی بامدادان با لشگری گران بسوی اردوگاه اسکندر میرود.
رومیان از دیدن قشون، هراسان میشوند و به گمان اینکه چینیان معاهده را زیر پا نهادهاند و به ستیز آمدهاند، به آنان حملهور میشوند.
در همین لحظه خاقان پیش میآید و نشان میدهد که در اندیشهی نبرد نیست و از آن رو با خود قشون آورده که تسلیم او، حمل بر ناتوانی و ضعف نشود. چرا که او برای دفاع از کشور خود مجهز است. اما از آنجا که ستارهی بخت اسکندر را روشن میبیند، راضی به پرداخت خراج و جلوگیری از قتل و کشتار شده است.
اسکندر که از این رفتار عاقلانهی خاقان خوشش آمده بود، از اندیشهی خراج گرفتن از چین باز میگردد و به عنوان میهمان و دوست به دربار خاقان میرود.
نظامی از فرهنگ سرشار و باستانی چینیان با احترام یاد میکند. از مهارت بی مانند آنان در موسیقی و رقص و از برتریی که در مناظره و مسابقهی نقاشی و پیکرنگاری بر هنرمندان یونانی و رومی دارند، سخن گفته. ادامه دارد..
مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش یازدهم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: مورخین دانشگاه عبری اورشلیم جمعیت یهودیان جهان را در نیمه سده هفدهم ۶۷۵ هزار نفر ذکر کردهاند؛ ۳۵۰ هزار نفر در اروپای شرقی، ۲۵۰ هزار نفر در خاورنزدیک و شمال آفریقا و ۷۵ هزار نفر در اروپای مرکزی و غربی میزیستند. در سال ۱۸۰۰ این رقم به ۲/۲ میلیون نفر رسید: ۵۰۰ هزار نفر در خاورنزدیک و شمال آفریقا، یک میلیون نفر در شرق اروپا و ۷۰۰ هزار نفر در اروپای مرکزی و غربی. به نوشته مأخذ فوق، در سال ۱۸۸۰ شمار یهودیان جهان حدود ۵/۷ میلیون نفر بود: ۷۵۰ هزار نفر در خاورنزدیک و شمال آفریقا، ۲۵۰/۴ میلیون نفر در شرق اروپا و ۵/۲ میلیون نفر در سرزمینهای مرکزی و غربی اروپا زندگی میکردند. چنانکه میبینیم، جوامع یهودی اروپا را باید جوامعی کاملا جدید به شمار آورد که بطور عمده در سدههای هفدهم و هیجدهم میلادی پدید شدند جز در برخی شهرها چون فرانکفورت و پراگ که پیشینه مهاجرت و استقرار جوامع یهودی قدیمیتر است. بنابراین، کاملا طبیعی است که مردم اروپا تا اوایل سده بیستم به یهودیان به چشم بیگانه بنگرند. توجه کنیم که یهودیان مهاجر اسپانیا و پرتغال تنها از سده هیجدهم تکلم به زبان مردم سرزمینهای محل استقرار خویش را آغاز کردند. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم ساختار حاکم بر جوامع یهودی را تا سده نوزدهم ساختاری بسته و متمرکز توصیف کردهاند. رهبری این جوامع، چون گذشته، در دست گروه معدودی از خاندانهای متنفذ اشرافی بود؛ آنان یک الیگارشی بسته را تشکیل میدادند و اتباع متمرد خود را بوسیله محاکم یهودی محاکمه و مجازات میکردند.
یهودیان و غارت ماوراء بحار در آمریکا: در تمامی دوران غارتگری ماوراء بحار، زرسالاران یهودی و الیگارشی اروپا به سان اندامی واحد عمل میکردند. تهاجم به ماوراء بحار، پیدایش و شکوفایی اقتصاد پلانتکاری و تجارت جهانی برده، از آغاز تا پایان، با نام زرسالاران یهودی آمیخته است. برخی از اینان رسماً یهودیاند و بسیاری نوکیش/ مارانو. پنهان شدن پلانتوکراسی سدههای هفدهم و هیجدهم در زیر پوشش نوکیشی مسیحی/ یهودی مخفی، پژوهش درباره سهم واقعی یهودیان را در این فرایند دشوار میسازد. معهذا، دادههای تاریخی چنان گویاست که تردیدی در جایگاه مهم ایشان بر جای نمیگذارد. در سدههای شانزدهم تا هیجدهم بتدریج سیمای اقتصادی جامعه اروپا دگرگون شد؛ نیازهای جدید مصرفی سر برآورد و به تبع آن بازارهای جدید و گسترده برای کالاهای ماوراء بحار پدید شد. یکی از مهمترین تخصصهای یهودیان، که مولود سرشت جهانوطنی و چندفرهنگی ایشان و بویژه پیشینه زیستشان در دنیای اسلامی است، یافتن کالاهای جدید، ایجاد نیاز به مصرف آن در تودههای مردم و سپس چنگاندازی بر تجارت آن بود. این عاملی مهم در تکوین تمدن جدید غرب است و تا به امروز نیروی محرکه اقتصاد غرب بهشمار میرود. این تکاپو در دو شاخه جریان داشت: اول، کالاهای ارزانقیمت ولی دارای بازار انبوه؛ دوم، کالاها و بازارهای محدود ولی گرانقیمت و پرسود. نوع اول، شامل کالاهایی میشد که مصرف عمومی یافت چون شکر و تنباکو و قهوه. نوع دوم، کالاهایی است که مصرف محدود و مشتریان خاص داشت چون جواهرات و سنگهای قیمتی. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم این مضمون را به شکل زیر بیان داشتهاند: وجه مشخصه تجارت یهودی تلاش برای توسعه تجارت از طریق تبلیغ، بازاریابی و متمرکز ساختن تکاپوی تجاری خود بر روی دو نوع کاملا متمایز از کالاها بود: کالاهای تجملاتی و لوکس از یکسو و کالاهای مورد مصرف انبوه توده مردم از سوی دیگر. در برخی موارد، یهودیان نقش مهمی در توزیع انواع جدید کالا از منابع جدید ایفا نمودند. یهودیان در کشف یا متداول ساختن مصرف انبوه کالاهایی چون قهوه و تنباکو و شکر در اروپا جایگاه برجسته داشتند. شکر، تنباکو، قهوه، زعفران و بسیاری کالاهای دیگر بطور عمده در سدههای شانزدهم و هفدهم میلادی به اروپا راه یافت یا به نیاز اصلی زندگی مردم این قاره بدل شد. انحصار کاشت و تجارت آن نیز بطور عمده یا در انحصار یهودیان بود یا آنان سهم مهمی در این زمینه بدست داشتند. در فرهنگ جدید غرب بسیاری از این کالاها هنوز نام شرقی (عربی و فارسی) بر خود دارد: شکر، زعفران، فلفل، قهوه، زنجبیل، کتان (القطن)، صابون، کافور، نارنج/ پرتغال، کرباس، و غیره و غیره. فلفل سیاه یک گیاه و کالای شرقی است و فلفل سبز و قرمز یک کالای بومی قاره آمریکاست که در سده شانزدهم میلادی به قاره اروپا راه یافت. قهوه در اصل گیاه بومی عربستان، و به روایتی حبشه است. کشت قهوه، نخستین بار، مقارن با ظهور اسلام (سده هفتم میلادی)، در سرزمینهای اسلامی رواج یافت. اولین اشاره مکتوب بنام قهوه در آثار ابوبکر محمد بن زکریای رازی (اوایل سده دهم میلادی) است. مصرف قهوه از سال ۱۵۵۴ میلادی در عثمانی رواج یافت، در سال ۱۶۱۵ به ایتالیا رسوخ کرد و در ۱۶۴۴ به فرانسه. قبلاً گفتیم که نخستین قهوهخانه انگلیس در سال ۱۶۵۰ و بوسیله یک یهودی بنام یاکوب (یعقوب) به پا شد. شکر نیز یک کالای کاملا شرقی است. فرهنگ مصرف قند و شکر در ایران متداول بود و سپس بوسیله مسلمانان در حوزه مدیترانه رواج یافت. در دوران اسلامی، مصر به یکی از مهمترین مراکز تولید قند و شکر جهان بدل شد. تا سده شانزدهم در اروپا شکر یک کالای کاملا لوکس و ویژه اشراف بهشمار میرفت و تجارت آن بطور عمده در دست یهودیان، بویژه یهودیان ساکن مصر، بود. مصرف این کالا در اروپا بهمراه قهوه و چای در میان همگان رواج یافت. کشت نیشکر در قاره آمریکا در سال ۱۴۹۳ بوسیله کریستف کلمب آغاز شد. نخستین کارخانههای تولید شکر در سالهای ۱۵۰۹ و ۱۵۱۱ در جزایر دومینیکن و کوبا استقرار یافت. در گذشته شکر و قند تنها از نیشکر استخراج میشد. چغندر قند یک گیاه بومی سواحل جنوبی مدیترانه (شمال آفریقا) است. استخراج شکر از این گیاه از اواخر سده هیجدهم متداول شد. تنباکو یک کالای آمریکایی است. این گیاه در قاره آمریکا کشت میشد و دود کردن و جویدن تنباکو در میان سکنه بومی این قاره رواج داشت. کریستف کلمب و همراهانش نخستین اروپاییانی بودند که با این پدیده آشنا شدند. در حوالی سال ۱۵۵۰ کشیدن (دود کردن) تنباکو از طریق ماجراجویان دریایی در اسپانیا و پرتغال رواج یافت. در حوالی سال ۱۵۵۹ بذر گیاه تنباکو به اسپانیا و در سال ۱۵۶۱ به شهر رم وارد شد. تنباکو را سِرجان هاوکینز در سال ۱۵۶۵ به انگلستان وارد کرد. در اوایل سده هفدهم کشت تنباکو در منطقه پالاتینیت (باواریا) آلمان، روسیه، عثمانی، ایران، سواحل غربی آفریقا، فیلیپین، چین و ژاپن آغاز شد. در اواخر این سده کشیدن (دود کردن) تنباکو در بخش مهمی از جهان معمول بود. دود کردن تریاک و سیگار تداوم این نوع جدید از مصرف و پدیدههایی کاملا جدید است. درباره تاریخچه کشت و مصرف تریاک در بحثی مستقل و مشروح سخن خواهیم گفت. چای نیز، چون تنباکو و تریاک، یک کالای جهانی کاملا جدید است. در سال ۱۷۹۰ کلنل رابرت کید (۱۷۴۶ تا ۱۷۹۳) بذر گیاه چای را در باغ شخصی خانه خود در نزدیکی کلکته کاشت. این بذر بوسیله کشتیهای کمپانی هند شرقی بریتانیا از کانتون (چین) به کلکته انتقال یافته بود. در پی توفیق کلنل کید، طی سالهای بعد کمپانی کشت چای را در سراسر هند آغاز کرد. چنانکه میبینیم، بخش مهمی از این کالاها تنها برآورنده نیازهای مصرفی جدیدی است که بشریت در چند سده اخیر به آن اعتیاد یافته است. درباره پیشینه تجارت پنبه و منسوجات پنبهای و نقش مهم آن در پیدایش انقلاب صنعتی و اروپای جدید پیشتر سخن گفتهایم. تأمین تقاضای انبوه به تنباکو و شکر و پنبه و کالاهایی از این قماش و انباشته ساختن بازار مصرف رو به افزایش آن، پلانتها و اقتصاد پلانتکاری و به تبع آن تجارت جهانی برده را گسترده ساخت و در این فرایند بود که طبقه جدید اشرافیت پلانتکار (پلانتوکراسی) ظهور کرد و به ثروتهای انبوه دست یافت. عصر اقتصاد پلانتکاری در تاریخ اروپا از جزیره سنتوماس ( سائوتم ) و با یهودیان آغاز میشود. این جزیرهای است در غرب قاره آفریقا (خلیج گینه) که در سال ۱۴۷۰ میلادی به تصرف پرتغالیها درآمد. در سال ۱۴۹۲ الیگارشی یهودی پرتغال نخستین پلانت بزرگ عصر جدید را در این جزیره بر پا کرد که در آن سه هزار برده سیاهپوست به کشت نیشکر اشتغال داشتند. در کنار این پلانت، کارخانههای تولید شکر نیز بر پا شد. در سال ۱۵۵۰، در دوران ژان سوم، صنعت نیشکر سنتوماس به اوج تولید خود رسید. در این زمان شش پلانت بهمراه کارخانه و تصفیهخانههای متعدد در این جزیره به تولید شکر اشتغال داشت. سهمی که به پادشاه پرتغال داده میشد یک دهم تولید برابر با ۱۵۰ هزار اروب شکر بود (اروب واحد وزن پرتغال برابر با ٣٢ پاوند انگلیس، این واژه احتمالا از قرابه گرفته شده). ورنر سومبارت مینویسد: اولین تجار آمریکا یهودیان بودند و اولین تأسیسات صنعتی در قاره آمریکا بوسیله یهودیان برپاشد. چنین است. فرناندو نورونا در حوالی سالهای ۱۴۷۰ تا ۱۵۴۰ میزیست. پدر بزرگش از یهودیان دربار کاستیل بود و خود از نزدیکان مانوئل ثروتمند پادشاه پرتغال. پس از بازگشت پدرو کابرال از سفر برزیل، که گفتیم گاسپار یهودی نیز با او بود، نورونا امتیاز تصرف و بهرهبرداری از این سرزمین کشف شده را از مانوئل دریافت کرد. بدینسان، اولین کمپانی برزیل در پرتغال و بوسیله یهودیان/ مارانوها تأسیس شد که ریاست آن با فرناندو نورونا بود. او در سال ۱۵۰۳ با شش کشتی به برزیل رفت و اراضی وسیعی را اشغال و غارت کرد. در سال ۱۵۰۴ به لیسبون بازگشت و مانوئل به وی عنوان شوالیهگری اعطا نمود. از سال ۱۵۰۵، نورونا نماینده دربار پرتغال در سنای ونیز است؛ از تجار درجه اول بنادر پرتغال و ایتالیا و از بزرگترین ثروتمندان یهودی زمان خود. از سال ۱۵۴۲، در زمان خوان سوم پسر مانوئل، مهاجرت مارانوها، اشغال اراضی پهناور برزیل و تأسیس پلانتهای نیشکر در این سرزمین آغاز شد. بهنوشته سومبارت، یهودیان صنایع نیشکر خود را از جزیره سنتوماس به برزیل منتقل کردند و نخستین مجتمع بزرگ پلانتها و صنایع شکر در قاره آمریکا را بر پا نمودند. سومبارت مینویسد این مستعمره در آغاز کاملا بوسیله یهودیان و مجرمین انباشته شد. سالیانه دو کشتی حامل این دو گروه از پرتغال به برزیل میرفت. چنین بود که یهودیان به سرعت به طبقه مسلط بدل شدند و تعداد قابل توجهی از ثروتمندترین تجار برزیل مسیحیان نوکیش بودند. در سال ۱۶۰۰ بخش مهمی از کشتزارها و تأسیسات تولید شکر برزیل به مارانوها تعلق داشت. در سال ۱۶۲۴ در برزیل ۵۰ هزار نفر اروپایی سکونت داشتند که بخش مهمی از آنها مارانو بودند. در این سال الیگارشی ماوراء بحار هلند برای اخراج پرتغالیها از برزیل کمپانی هند غربی هلند را در آمستردام تشکیل داد. بخش مهمی از سهام این کمپانی به یهودیان تعلق داشت. در سالهای ۱۶۲۴ و ۱۶۳۰ هلندیها و یهودیان به برزیل حمله بردند و مناطق مهمی از آن را تصرف کردند. بدینسان، در کنار مستملکات پرتغال، برزیل هلند نیز پدید شد و به یکی از مراکز استقرار یهودیان وابسته به الیگارشی آمستردام بدل گردید. در این زمان، ۶۳ درصد مالیات اراضی برزیل به دولت هلند را یهودیان پرداخت میکردند. در سال ۱۶۴۲ مردم بومی برزیل جنگهای چریکی گستردهای را علیه اشغالگران اروپایی/ یهودی آغاز کردند. این جنگ ۹ سال تداوم داشت و در جریان آن تعدادی از یهودیان به قتل رسیدند. در سال ۱۶۴۵ نیمی از سکنه غیر بومی برزیل هلند یهودی بودند. در سال ۱۶۴۹ پرتغالیها کمپانی جدیدی برای اخراج هلندیها از برزیل تأسیس کردند. بخشی از سهام این کمپانی نیز به یهودیان تعلق داشت. در جنگ میان هلندیها و پرتغالیها بر سر برزیل تأمین تدارکات و آذوقه طرفین با یهودیان بود. در نیمه سده هفدهم، تمامی پلانتهای بزرگ برزیل به یهودیان تعلق داشت. کمپانی هند غربی هلند از بدو تأسیس تا سال ۱۷۳۰ واردات بردگان سیاه به برزیل را در انحصار خود داشت. تکاپوی یهودیان/ مارانوها در این عرصه، به سهم بزرگ آنان در سرمایه و مدیریت این کمپانی محدود نبود. یهودیان مستقر در برزیل خریداران اصلی این بردگان در سواحل برزیل هلند بودند. آنان بردگان را بطور جمعی و نقد میخریدند و به شکل نسیه به پلانتکاران میفروختند و از این طریق سودهای هنگفت میبردند. بهنوشته دایرة المعارف یهود یهودیان پول نقد داشتند و حاضر بودند بردگان را در ازای پیش خرید محصول شکر پلانتکاران (به شکل غیرنقدی) به آنان بفروشند. برخی یهودیان نیز، با مجوز کمپانی، به تجارت مستقیم برده اشتغال داشتند. از بزرگترین این تجار دو برادر بنامهای دیوید و یاکوب سنیور بودند. بزرگترین دلال بردگان سیاه در داخل برزیل نیز یک یهودی بنام مانوئل آلوارز کوریا بود. او در عین حال نقش میانجیگری و دلالی میان کمپانیهای پرتغالی و هلندی را بدست داشت. از مهمترین اعضای الیگارشی یهودی برزیل در این دوران باید به دو خاندان کاسترو و فونسکا اشاره کرد. درباره خاندان کاسترو (یا دوکاسترو) در آینده سخن خواهیم گفت. در اینجا یادآوری میکنیم که یکی از اعضای این خاندان، بنام آبراهام کاسترو از حوالی سال ۱۵۲۰ وزیر مالیه مصر بود. خاندان فونسکا شاخهای از خاندان ابواب است: خاندان اَبواَب از مهمترین اعضای الیگارشی یهودی اندلس است. نیای آنان اسحاق ابواب (۱۴۳۳ تا ۱۴۹۳) نام داشت و از دوستان اسحاق آبرابانل معروف و استاد آبراهام زاکوتو منجم دربار مانوئل، بود. در سده شانزدهم شاخههای این خاندان در شمال آفریقا، عثمانی، ایتالیا و غیره پراکنده شدند. (در بنادر ایتالیا به ابواف معروف بودند) مارانوهای این خانواده با نامهای مسیحی فونسکا، دیاز، گومز، فالیرو، و غیره شهرت دارند. در نیمه اول سده شانزدهم، پسر اسحاق ابواب، بهنام یعقوب ابواب در قسطنطنیه (استانبول) مستقر شد و در همین زمان آبراهام برادرش، با نام مسیحی دوارته دیاز در اسپانیا بود. در نیمه اول سده هفدهم، یکی از اعضای این خاندان را بهنام متاتیاس ابواب (۱۵۹۴ تا ۱۶۶۷)، و نام مسیحی مانوئل دیاز هنریکوئز در آمستردام مییابیم. در نیمه دوم سده هفدهم، پسر او بهنام اسحاق متاتیاس ابواب (۱۶۳۱ تا ۱۷۰۲) از تجار هند شرقی در آمستردام بود و بهنام دنیس جنیس تجارت میکرد. او مولف چند کتاب و رساله است. در همین زمان ساموئل ابواب و سپس پسرش یاکوب حاخام یهودیان ونیز بودند. در سده هفدهم، الیاس ابواب در آمستردام چاپخانهدار و ناشر بود، دانیل در اوترخت پزشک بود، دیوید ابواب به پوریتانها پیوست و به دلیل انتشار رسالههای متعدد در انگلستان چهرهای مشهور شد، ساموئل در ونیز حاخام بود، و غیره. گابریل گومز کارگزار مالی کریستیان چهارم و فردریک سوم پادشاهان دانمارک در حوالی نیمه سده هفدهم، از این خاندان است. از دهه ۱۶۴۰ تعدادی از اعضای خاندان ابواب/ فونسکا در برزیل مستقر شدند. اهمیت نقش این خاندان در برزیل و قاره آمریکا تا بدانجاست که امروزه یکی از خلیجهای آمریکای مرکزی بهنام آنان خلیج فونسکا نام دارد. در نیمه دوم سده هفدهم، متنفذترین چهره این خاندان در برزیل و آمستردام اسحاق فونسکا اَبواَب (۱۶۰۵ تا ۱۶۹۳)، دوست مناسه بن اسرائیل اندیشهپرداز نامدار الیگارشی یهودی آمستردام است. او پسر دیوید ابواب پوریتان است. اسحاق فونسکا در سال ۱۶۴۲، بهمراه حاخام موسس رافائل اگوئیلار و گروه کثیری از یهودیان، به برزیل رفت و به مدت ۱۳ سال حاخام یهودیان برزیل بود. به این دلیل، او را نخستین حاخام قاره آمریکا میدانند. پس از حمله پرتغالیها به مستملکات هلندیها در برزیل (۱۶۴۹)، اسحاق فونسکا رسالهای در شرح رنجهای ملت یهود نوشت بهنام مشیت مقتدرانه الهی را گزارش میکنم؛ که بعنوان نخستین تألیف یهودیان در قاره آمریکا شناخته میشود. در سال ۱۶۵۴ به آمستردام بازگشت و حاخام یهودیان این شهر شد. او از کسانی است که در سال ۱۶۵۶ حکم به طرد اسپینوزا داد. وی از مروجین فرقه رازآمیز کابالا در اروپا بود و از هواداران سرسخت شابتای زوی در عثمانی؛ و در سال ۱۶۶۶ نامهای به شابتای نوشت. اسحاق ابواب را مهمترین اندیشهپرداز زرسالاری یهودی آمستردام پس از مناسه بن اسرائیل میدانند. از اعضای بعدی این خاندان بویژه باید به دانیل دوفونسکا (۱۶۷۲ تا ۱۷۴۰) اشاره کرد. در سال ۱۷۰۲ به قسطنطنیه (استانبول) رفت و در آنجا یهودیت خود را آشکار ساخت. او به عنوان یکی از پزشکان نامدار پایتخت عثمانی در نیمه اول سده هیجدهم شناخته میشود. وی در عین حال کارگزار دولت فرانسه و پزشک و مشاور مورد اعتماد سفارت فرانسه نیز بود. پس از مدتی پزشک مخصوص سلطان عثمانی شد و تا سال ۱۷۳۰ در این سمت جای داشت. بهنوشته دایرة المعارف یهود وی به توطئههای کارل دوازدهم، پادشاه سوئد، علیه روسیه و لهستان در دربار عثمانی کمک فراوان کرد. دانیل دوفونسکا سرانجام در پاریس مستقر شد. در این زمان، وی عضو برجسته محافل عالی اشرافی پاریس است و با ولتر دوستی دارد. درباره یاکوب آلوارز ( آلوارو فونسکا )، تاجر بزرگ الماس لندن و مدرس، در آینده سخن خواهیم گفت. بهنوشته سومبارت، اولین فرماندار کل برزیل یهودیالاصل بود منظور سومبارت، ژنرال مانوئل دئودورو فونسکا (۱۸۲۷ تا ۱۸۹۲) است. وی تحصیلات خود را در آکادمی نظامی به پایان برد و مدتی بعد در رأس محافل نظامی برزیل قرار گرفت. ژنرال فونسکا در سال ۱۸۸۹ پدرو دوم، امپراتور برزیل (۱۸۴۰ تا ۱۸۸۹) و نوه خوان ششم پادشاه پرتغال، را برکنار کرد و به عنوان حکمران موقت قدرت را به دست گرفت. از نخستین اقدامات فونسکا پایان دادن به نفوذ رسمی کلیسا در دولت بود. ژنرال مانوئل فونسکا نخستین قانون اساسی جمهوری برزیل (۱۸۹۱) را تهیه کرد و خود به عنوان اولین رئیسجمهور در رأس دولت قرار گرفت ولی در اواخر این سال به علت شورش مردم مجبور به استعفا شد. نفوذ خاندان فونسکا در برزیل تداوم یافت. بعدها (۱۹۰۶) هرمس رودریگز فونسکا (۱۸۵۵ تا ۱۹۲۳)، برادرزاده مانوئل، مارشال ارتش برزیل و وزیر جنگ شد. او در سال ۱۹۱۰ در انتخاباتی مخدوش به عنوان رئیسجمهور قدرت را به دست گرفت. ولی وی نیز سرانجام، در سال ۱۹۱۴، به دلیل آشوبهای شدید ناشی از بحران اقتصادی کشور مجبور به کنارهگیری شد. سومبارت نقش تجارت جهانی شکر را در پیدایش سرمایهداری و صنعت جدید بسیار مهم میبیند. او به عنوان نمونه به گزارش سال ۱۷۰۱ شورای بازرگانی پاریس اشاره میکند که در آن به نقش پلانتهای قاره آمریکا در رشد صنعت کشتیرانی این کشور اشاره شده است. در این گزارش آمده است: کشتیرانی فرانسه رشد خود را مدیون جزایر تولید کننده شکر است و تنها به کمک آن است که نیروی دریایی ما میتواند حفظ شود و تقویت گردد. سومبارت میافزاید: و باید توجه کنیم که تجارت شکر فرانسه تقریبا در انحصار یهودیان، بهویژه در انحصار خاندان ثروتمند گرادیس بوردویی بود. نیاز فراوان اروپا به شکر بهوسیله پلانتهای برزیل و جزایر هند غربی تأمین میشد. سهم یهودیان در این میان چنان بود که در سال ۱۶۷۱ فرماندار جاماییکای انگلیس اعلام کرد هیچ یک از اتباع پادشاه انگلیس به دلیل ذخایر پولی بزرگ و ارتباطات وسیعشان سودمندتر از یهودیان و هلندیها (مارانوها) نیستند. جزیره باربادوس از آغاز سلطه اروپاییان بر آن یک جزیره یهودینشین بود. این جزیره در سال ۱۶۲۵ مستعمره انگلستان شد و در سال ۱۶۴۱ کشت نیشکر در آن آغاز شد. صنعت تولید شکر در باربادوس چنان توسعه یافت که در سال ۱۶۶۱ چارلز دوم به آن گروه از پلانتوکراتهای باربادوس که درآمد سالیانهشان بیش از ده هزار پوند استرلینگ بود عنوان بارونتی اعطا کرد. در سال ۱۶۷۶ سالیانه حداقل ۴۰۰ کشتی باربری، هر یک حدود ۱۸۰ تن، شکر خام تولید شده در این جزیره را حمل میکردند. در سال ۱۶۵۵ انگلستان موفق شد جزیره جاماییکا را نیز از چنگ اسپانیا خارج کند. در سال ۱۶۶۴ توماس مودیفورد حکمران مستعمرات انگلیس در جزایر هند غربی، پلانتکاری و صنعت نیشکر را از باربادوس به جاماییکا نیز انتقال داد. در سال ۱۶۷۰ هفتاد و پنج کارخانه تولید شکر در جاماییکا کار میکرد. در سال ۱۷۰۰ شکر به صادرات اصلی جاماییکا بدل شد. سلطه یهودیان بر جاماییکا بدانجا رسید که در سال ۱۶۷۱ تجار مسیحی ساکن جاماییکا طی عریضهای به دربار انگلیس خواستار اخراج یهودیان از این سرزمین شدند. این درخواست تأثیری معکوس بر جای نهاد. یهودیان از جاماییکا اخراج نشدند و با اقتداری بیشتر به حضور خود ادامه دادند. همین امر در مورد مستعمرات فرانسه در آمریکا- چون مارتینیک، گوادلوپ و سن دومینگو- صادق است. در این سرزمینها نیز منبع اصلی ثروت شکر بود و تجار درجه اول این سرزمین یهودیانی بودند که کنترل این صنعت را به دست داشتند. در سال ۱۶۵۵ اولین پلانت و تصفیهخانه بزرگ در مارتینیک بهوسیله بنجامین داکوستا یهودی ایجاد شد. وی در رأس ۹۰۰ یهودی و ۱۱۰۰ برده از برزیل به این جزیره مهاجرت کرده بود. خاندان لوپز در نیمه دوم سده هیجدهم از صرافان بنام لندن بودند. در این زمان آنان از پرتکاپوترین و متنفذترین تجار ماوراء بحار و از بزرگترین پلانتکاران جاماییکا نیز به شمار میرفتند. پسر مناسه لوپز بزرگترین صراف لندن در دوران سلطنت ملکه آن، بهنام ماشه لوپز در جامائیکا پلانت کاری بزرگ بود و پسر او، بهنام مناسه ماشه لوپز (۱۷۵۵ تا ۱۸۳۱)، در این جزیره به دنیا آمد. این پدر و پسر هر دو به مسیحیت گرویدند. (این دومین بار است که اعضای این خانواده مسیحی میشوند. بار اول در اسپانیا و بار دوم در مستعمرات انگلیس. بار اول کاتولیک بودند و بار دوم پروتستان) در اوایل سده نوزدهم، مناسه ماشه لوپز، که اینک مردخای رودریگز لوپز نام داشت، از بزرگترین تجار جزایر هند غربی بود. او در اوایل سده نوزدهم به عضویت پارلمان (مجلس عوام) انگلیس درآمد و در سال ۱۸۰۵ مقام اشرافی بارونت به وی اعطا شد. سِر مردخای لوپز در سال ۱۸۱۹ به علت فساد مالی در انتخابات مدت کوتاهی زندانی شد ولی بار دیگر به پارلمان راه یافت. او در سال ۱۸۲۹ از سمت خود استعفا داد تا سِر رابرت پیل نخستوزیر بعدی انگلیس، به جایش به مجلس راه یابد. با ادامه سرگذشت خاندان لوپز در تاریخچه خاندان یهودی فرانکو آشنا خواهیم شد. ورنر سومبارت مینویسد آمریکای شمالی موجودیت خود را مدیون رابطه نزدیک بازرگانی است که از اواخر سده هفدهم با جزایر هند غربی برقرار کرد. او میافزاید: یانکیها به خود میبالند که بدون کمک یهودیان کامیاب شدند. یک نویسنده آمریکایی، اگر اشتباه نکنم مارک تواین، زمانی علت اینکه گویا یهودیان سهم مهمی در رشد اقتصادی ایالات متحده نداشتند را این دانست که آمریکاییها به سان یهودیان تیزند اگر تیزتر نباشند. (اسکاتلندیها نیز درباره خود چنین تصوری دارند.) سومبارت این ادعا را رد میکند و مینویسد: ایالات متحده آمریکا تا مغز استخوان از روح یهودی انباشته است. و آمریکا در تمامی ابعادش سرزمین یهودیان است؛ این نتیجهای است که بررسی منابع لاجرم ما را به آن هدایت میکند. در سال ۱۶۰۹ میلادی، کشتی یک ماجراجوی انگلیسی بهنام هنری هودسن که در استخدام کمپانی هند غربی هلند بود، در جستجوی راهی بسوی هندوستان در گوشهای از قاره آمریکا پهلو گرفت. این سرزمین محل زندگی دهها هزار تن از مردم قبایل ایروکوئی بود. ماجراجویانی که آنان را هلندی میخوانند، و نمیدانیم همه هلندی بودند یا نه، ابتدا با نیرنگ و در ازای مبادله کالا مقداری از اراضی منطقه را خریدند و سپس در جنگی خونین تمامی آن را تصرف کردند. (جزیره مانهاتان که امروز قلب تجاری نیویورک است به مبلغ ۶۰ سکه طلای هلند و آن هم در ازای کالا خریداری شد) این سرآغاز استقرار اروپاییان در منطقهای است که در زمان سلطه هلندیها نیوآمستردام نامیده میشد. این سرزمین در سال ۱۶۶۴ به تملک انگلیسیها درآمد و چارلز دوم، پادشاه انگلیس، آن را به برادرش جیمز، دوک یورک، بخشید. نام نیوآمستردام به نیویورک و نام دژ آن از قلعه آمستردام به قلعه جیمز تغییر یافت. انگلیسیهای ناسیونالیست هنری هودسن (متوفی ۱۶۱۱) را انگلیسی خواندند؛ خلیجی در کانادا و رودخانهای در نیویورک را به یاد او نامگذاری کردند و بدینسان کمپانی مُعظَم مستعمراتی انگلیس در قاره آمریکا نیز از بدو تأسیس (۱۶۷۰) کمپانی خلیج هودسن نام گرفت. این در حالی است که هیچ اطلاعی از زندگی هودسن پیش از سال ۱۶۰۷ در دست نیست و این از زمانی است که وی مدتی به استخدام کمپانی مسکوی درآمد و از سوی آن راهی دریاها شد. در سال ۱۶۵۴ یک کشتی حامل یهودیان وارد رودخانه هودسن شد. مسافرین این کشتی از برزیل به شمال قاره آمریکا آمده بودند تا دامنه تکاپوی خود را در این منطقه بگسترانند. آنان حامل نامهای از هیئت مدیره کمپانی هند غربی هلند در آمستردام به استووسانت فرماندار نیوآمستردام بودند. مضمون نامه این بود: به دلیل حجم بزرگ سرمایه گذاری شان در خرید سهام کمپانی، یهودیان میتوانند در مستملکات کمپانی استقرار یابند و به تجارت بپردازند. یکی از این مهاجرین موسس ابواب است که تا سال ۱۶۸۴ در نیویورک ماند. بدینسان، نیوآمستردام به پایگاه یهودیانی بدل شد که از برزیل میآمدند و رهسپار سایر مناطق آمریکای شمالی میشدند. کمی پس از ورود نخستین گروه یهودیان، اولین محموله بردگان سیاه نیز مستقیماً از قاره آفریقا وارد شد. در سال ۱۶۶۴ کل جمعیت این بندر به ۱۵۰۰ نفر رسید. در سال ۱۹۱۱ جمعیت یهودیان نیویورک یک میلیون نفر گزارش شده است.
برای شناخت جایگاه یهودیان در تاریخ آمریکای شمالی، پیشینه و عرصههای تکاپوی برخی خاندانهای الیگارشی یهودی مستقر در این منطقه را بررسی میکنیم. باید افزود که منظور ارائه چند نمونه معرّف است و تمامی ماجرا به این محدود نیست.
خاندان فرانکز: خاندان فرانکز از اعضای مهم الیگارشی یهودی مستقر در انگلیس و ایالات متحده آمریکاست. بنجامین فرانکز (۱۶۵۰ تا ۱۷۱۶) پسر یک یهودی ساکن باواریای آلمان بود که به لندن مهاجرت کرد. در دهه ۱۶۹۰، بنجامین به جزایر هند غربی، نیویورک و بمبئی رفت و سپس به لندن بازگشت. آبراهام فرانکز (متوفی حوالی سال ۱۷۰۸) از سال ۱۶۹۷ از صرافان رسمی بازار بورس لندن بود و پسر او آرون فرانکز (متوفی ۱۷۷۷) از تجار بزرگ جواهرات در لندن. برادر او، یاکوب فرانکز بنیانگذار شاخه آمریکایی خاندان فرانکز است. یاکوب فرانکز (۱۶۸۸ تا ۱۷۶۹) در لندن به دنیا آمد. در حوالی سال ۱۷۰۸ به نیویورک رفت و در آنجا با دختر موسس لوی (۱۶۶۵ تا ۱۷۲۸)، از ثروتمندترین تجار و زمینداران یهودی نیویورک، ازدواج کرد. سه پسر یاکوب فرانکز (موسس، دیوید و نفتالی) نیز تجار درجه اول نیویورک بودند. دختر او با اولیور دولانسی از اشراف برجسته مسیحی نیویورک، ازدواج کرد. گروه سه نفره یاکوب فرانکز، پدرزنش (موسس لوی) و ناتان سیمسون بزرگترین تجار برده و مشروبات الکلی در آمریکای شمالی بودند. سایر شرکای آنان عبارت بودند از خانوادههای وان کورتکلنت فیلیپس و لیوینگزتون. دائرة المعارف یهود مینویسد مکاتبات ناتان سیمسون به سه و گاه چهار زبان نوشته شده است. او با بازار بینالمللی آشنایی داشت و خویشاوندانش در منطقه کارائیب، ایتالیا، اسپانیا، خاورنزدیک و هندوستان مستقر بودند. دیوید فرانکز (۱۷۲۰ تا ۱۷۹۴)، پسر یاکوب فرانکز، نیز از تجار بزرگ نیویورک بود و پلانتهای پهناوری در جزایر هند غربی داشت. او از سال ۱۷۵۴ پیمانکاری ارتش انگلیس را در شمال آمریکا به دست گرفت. در اواخر سده هیجدهم و اوایل سده نوزدهم، یکی دیگر از فرانکزها، که او نیز یاکوب فرانکز (۱۷۶۶ تا ۱۸۲۳) نام داشت، از تجار و متنفذین درجه اول ویسکانسین و میشیگان بود و از پیمانکاران ارتش انگلیس. او با هنری جوزف رئیس الیگارشی یهودی مستقر در کانادا، شریک بود.
خاندان هارت: خاندان هارت از خاندانهای مهم یهودی جاماییکا و آمریکای شمالی در نیمه دوم سده هیجدهم است. شاخه انگلیسی این خاندان به هارتویک موسس (نفتالی هرتز) نسب میبرد. وی ابتدا در شهر برسلاو اقامت داشت و سپس به بندر هامبورگ مهاجرت کرد. (پیشینه اقامت یهودیان در برسلاو لهستان به سدههای ۱۳ و ۱۴ میلادی میرسد) یکی از پسران او، بنام موسس هارت (۱۶۷۵ تا ۱۷۵۶)، در سال ۱۶۹۷ به انگلیس مهاجرت کرد و به کمک یکی از خویشاوندانش بنام بنجامین لوی که او را از ثروتمندان بزرگ لندن میدانند، به یکی از صرافان و تجار مهم لندن بدل شد. به دلیل نفوذ موسس هارت بود که برادر بزرگش بنام اوری فوئبوس (آرون هارت) (۱۶۷۰ تا ۱۷۵۶) از سال ۱۷۰۵ حاخام یهودیان اشکنازی لندن شد. یکی از اعضای این خاندان بنام آرون هارت (۱۷۲۴ تا ۱۸۰۰) در جاماییکا سکونت داشت. او در سال ۱۷۵۲ به نیویورک کوچید و در سال ۱۷۶۰ در ماجرای اشغال شهر مونترال کانادا با نیروهای انگلیسی همکاری نمود. وی از آن پس در کانادا مستقر شد و به تجارت گسترده خز و سایر کالاها پرداخت. آرون هارت با دستگاه استعماری انگلیس در کانادا رابطه نزدیک داشت و سیورسات و تدارکات ارتش انگلیس را تأمین میکرد. به نوشته دایرة المعارف یهود چنین شهرت داشت که آرون هارت ثروتمندترین فرد در تمامی مستعمرات انگلیس است. از آن پس، اعضای خاندان هارت در اقتصاد و سیاست ایالات متحده آمریکا، کانادا و جاماییکا نقش مهمی بدست داشتند. ایمانوئل هارت (۱۸۰۹ تا ۱۸۹۷)، پسر برنارد هارت صراف نیویورکی، از رهبران حزب دمکرات و از شخصیتهای سیاسی درجه اول این شهر به شمار میرفت. خاندان هارت در سدههای نوزدهم و بیستم نیز از اعضای برجسته الیگارشی زرسالار معاصر است. سِر رابرت هارت از دهه ۱۸۶۰، در زمان جنگ تریاک با چین، بمدت ۳۰ سال رئیس کل گمرکات دریایی بریتانیا بود. در بررسی پدیده تجارت جهانی تریاک با این فرد و جایگاه و اهمیت نقش او بیشتر آشنا خواهیم شد. در سده بیستم، موسس هارت (۱۹۰۴ تا ۱۹۶۱)، کارگردان و فیلمنامهنویس نامدار سینمای آمریکا، را میشناسیم که بانوی زیبای من و کاملوت از ساختههای اوست و کیتی کارلیزل هنرپیشه سینما، همسرش. در تاریخ معاصر ایران نیز هارت نامی آشناست: در سالهای ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۳ میلادی، یعنی در دوران آغاز و تکوین سلطنت پهلوی فردی بنام چارلز هارت وزیر مختار ایالات متحده آمریکا در ایران بود. در این دوران تاریخی، دو هارت دیگر نیز در ایران حضور دارند و این دو انگلیسیاند: هربرت گاسکوین هارت از ژوئیه ۱۹۱۸ تا ژوئیه ۱۹۲۲ نایبکنسول انگلیس در قزوین است و سپس تا مه ۱۹۲۳ کفیل کنسولگری تبریز. در بررسی تحولات معاصر ایران حضور هربرت هارت در قزوین از اهمیت جدی برخوردار است زیرا در این زمان شهر فوق مهمترین مرکز تکاپوی ارتش بریتانیا در منطقه بود و در همین زمان کودتای فوریه ۱۹۲۱ /حوت ۱۲۹۹ بهوسیله رضاخان میرپنج و سیدضیاءالدین طباطبایی از قزوین آغاز شد. در دوران شکلگیری دیکتاتوری رضا شاه در سالهای ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵، فردی بنام کولت ویلیام هارت را نایب و کفیل کنسولگری انگلیس در مشهد مییابیم. پیشینه پیوند الیگارشی یهودی با کانادا به زمان تکاپوی خاندان گرادیس فرانسه میرسد. گفتیم که این خاندان نقش مهمی در سلطه استعماری فرانسه بر کانادا ایفا کرد. معهذا، هیچ یک از اعضای این خاندان در کانادا مستقر نشدند. استقرار جدی یهودیان در کانادا از سال ۱۷۵۹ آغاز شد و معروفترین آنان آرون هارت پیمانکار ارتش انگلیس در کانادا، بود. هارت، جوزف و جودا مهمترین خاندانهای یهودی کانادا در نیمه دوم سده هیجدهم به شمار میروند. آنان ریاست یهودیان کانادا را بدست داشتند و صرافان و پیمانکاران نظامی و تجار بزرگ این سرزمین بودند.
حدیث :
از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت است که فرمود: هر کس چیزى را براى مباهات و نازیدن قرار دهد خداوند او را در روز قیامت رو سیاه محشور خواهد کرد.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: اشک چشمها خشک نمیشود مگر بخاطر سختى دلها، و دلها سخت نمیشود مگر بخاطر زیادى گناهان. به به، چه کوتاه و پر معنی.
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.
پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هیچوقت زیر بار نمیرفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری میگذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز...
پیرمرد برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف میکند و آسایش او را بهم میزند، صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط کرد.
پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته بود!
از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او بود. میخوام بگم، شاید الان چیزی هست که تصور میکنیم عیب هستش، ولی همین عیب، حسرت فرداهای ما باشه، شما چندتا از این عیبها در اطرافتون سراغ دارید؟
احمقهایی که دلخوش هستن ترامپ آزادی براشون بیاره کمی تحقیق کنند در مورد اینکه زن خودشو چطوری کشته، هر چند زنش گرگی بود از جنس خودشون. گرگها به خودشون هم رحم نمیکنند، چه برسه به شما...

ادامه شاهنامه.. اکنون سیاوش نیرومند شده، سر بلند به پیش رستم آمد و گفت: من میخواهم به حضور پادشاه بروم تا پدرم مرا ببیند، و ببیند که تو از من چه انسانی ساخته ای. رستم پنداشت که درست میگه. پس تدارک فراوانی کرد و با لشکری نیرومند بسوی ایران لشکر کشید و سیاوش به همراه او و در رأس آنان حرکت کردند، و کی کاووس از دیدن پسر خوشحال شد و به رستم پاداش های فراوان داد. سیاوش در کنار او بر تخت نشانده شد و همه مردم او را ستایش کردند و جشنی برپا شد که جهان مانند آن را ندیده است.
چنین هفت سالش همی آزمود
به هر کار جز پاک زاده نبود
سیاوش هفت سال در دربار پدر ماند و خود را ثابت کرد. در سال هشتم، کی کاوس چون او را شایسته یافت، تخت و تاجی به او داد. و همه چیز خوب بود و مردم طالع سیاه سیاوش را فراموش کرده بودند. امّا آنچه در آسمان ها بعنوان تقدیر نوشته شده است، قطعاً محقق خواهد شد و روز امتحان نزدیک شد. در طرفی دیگر سودابه، همسر کی کاووس و مادر خوانده سیاوش، وقتی زیبایی و جوانی سیاووش را دید، عاشق و دلباخته سیاوش شد. پس پیغامی نزد او فرستاد و او را دعوت کرد که وارد اتاقش شود. اما او در جواب کلمات بهانه ای فرستاد، زیرا به او اعتماد نداشت. سپس سودابه نزد کی کاووس شکایت کرد که سیاوش به حرف او گوش نداده و از شاه خواست که او را پشت پرده های خانه زنان بفرستد، تا پسرش با خواهرانش آشنا شود. و کی کاووس آنچه سودابه از او خواست انجام داد و سیاوش اوامر او را اطاعت کرد.
فرستش به سوی شبستان خویش
بر خواهران و فغستان خویش
اما سودابه، زمانی که سیاوش به داخل خانه آمد، درخواست کرد که تنها با او صحبت کند. اما سیاوش در برابر خواسته او مقاومت کرد. و سه بار سودابه او را در پشت پرده های خانه فریب داد و هر سه بار سیاوش در مقابل حرف هایش سرد بود.
من اینک به پیش تو استاده ام
تن و جان شیرین ترا داده ام
ز من هرچ خواهی همه کام تو
برآرم نپیچم سر از دام تو
سرش تنگ بگرفت و یک پوشه چاک
بداد و نبود آگه از شرم و باک
رخان سیاوش چو گل شد ز شرم
بیاراست مژگان به خوناب گرم
چنین گفت با دل که از کار دیو
مرا دور داراد گیهان خدیو
نه من با پدر بیوفایی کنم
نه با اهرمن آشنایی کنم
سیاوش جوانی پاک طینت، پاک دامن، مظلوم، با ادب، وفادار، نجیب، سربزیر و کم حرف هست، و شاید همین نجابت و مظلومیتش هست که در بخش سوگ سیاوش اشک آدم جاری میشه. سودابه منفی ترین و هوس بازترین زن شاهنامه هست که در کنار زیبایی و خوبی هایی که داره، با جسارت به خواسته هاش چنگ میندازه و اگه شکست بخوره شروع به نقشه کشیدن میکند.. ادامه دارد..
جعفر شهری باف، در دوران کودکی، جوانی و بزرگسالی برای گذران معاش خود و کمک به خانواده در صنعت و پیشه های مختلفی مانند قصابی، سلمانی، دلاکی، ریخته گری و... کار کرد و با هوش بالایی که داشت، دانش و مهارت آموخته و البته همزمان با اصطلاحات و عبارات پیشه ها و فرهنگ عامه آشنا شد. همه آموخته ها و مهارتهایی که شهری از شاگردی در دوران کودکی، نو جوانی و جوانی در پیشه های گوناگون فراگرفته بود، در زندگی او سودمند افتادند، و این همه کارگی، او را کم وبیش بی نیاز به دیگران کرد. از مهارت آموزی در پیشه و فن های گوناگون بهره برده و سرمایه ای اندوخت و خود را از زندگی در محلۀ فقیر نشین عودلاجان به زندگی در سعدآباد تجریش، محلۀ کاخ نشینان رساند. بنا بر نوشتۀ احمد اشرف، شهری باف در دوران زندگی با جماعت بزرگی از مردمان اداری و بازاری و صنف های مختلف شهر آشنا شد و با بسیاری از آنان دوستی و رفت و آمد برقرارکرد. این نوع زندگی اجتماعی و داشتن روابط نزدیک وگسترده با هرگروه و قشر از مردم و تأمل در اجتماعیات و آداب و رسوم وشیوۀ زندگی و روابط اجتماعی آنان، جملگی مجموعۀ دانسته ها و عقاید و آراء او را شکل داد. چون از کودکی به شعر و داستان و خواندن و نوشتن علاقه داشت، خیلی زود و در نوجوانی نوشتن را آغاز کرد. ذهن او انباشته ای از شعر، مثل، ضرب المثل، قصه، افسانه و روایت بود که از آنها برای شیرینی کلام خود در محاوره و نوشته هایش به جا استفاده میکرد. او اهل یادداشت برداری از روی کتاب و مجله برای نوشتن مطالب کتاب هایش نبود. آنچه می نوشت و در آثارش می آورد از ذهن و حافظۀ تیز و قوی و بی نظیر خود برمی گرفت و بر روی کاغذ می آورد. همواره قلم و کاغذی در کنار دست داشت و به هنگام کار یا صحبت آنچه به خاطرش می آمد، یادداشت میکرد. ساده نویس و رک گو و افشاگر راز و رمزها و رفتارهای زشت و زیبا و پلید و پاکیزۀ مردم جامعۀ تهران زمان خود بود. در نوشته هایش زبانی تند و تیز و بی پرده و عریان و همراه با طنز و کنایه و برای هر موضوع و مطلبی مثل و ضرب المثلی، و لطیفه و طنزی در آستین مخفی داشت. آثارش جملگی بازتابندۀ گنجینۀ ارزشمندی از تاریخ اجتماعی و فرهنگ عامۀ تهران و روایت کنندۀ خوی و رفتار وخصلت تهرانی ها در خانه و کوچه و بازار و محیط کار و مجلس بزم و رزم و زندگی آشکار و پنهان آنهاست. از این رو یکی از ناشران آثارش او را به درختی پربار مانند کرده که هر بار وقتی تکانش می دادی، میوه های فراوانی از آن میریخته.
پژوهش در تاریخ و مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش دهم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: ثروت و اقتدار خاندان پوپر نیز در این دوران و در پیوند با خاندان هابسبورگ به دست آمد: نخستین فرد از این خاندان که میشناسیم، ولف پوپر بوزیان (متوفی ۱۶۲۵) نام دارد که در شهر کراکو اقامت داشت. پدرش، اسرائیل گرشون کوهن چنانکه از نامش پیداست به خاندان کوهن تعلق داشت. او از یهودیانی بود که در اواخر سده پانزدهم به چسینی مهاجرت کردند. مادرش از خاندان اشرافی یهودی لاندائو است که برخی حاخامها و کابالیستهای نامدار از آن برخاستهاند. در اوایل سده هفدهم، ولف پوپر به عنوان ثروتمند بزرگ شهر کراکو شهرت یافت. او به واردات پوشاک، بهویژه از کلن، و رباخواری در شهرهای مختلف لهستان اشتغال داشت. ثروت انبوه الیگارشی یهودی و روشهای انباشت این ثروت واکنش مردم را برانگیخت. سباستیان میچنسکی استاد فلسفه دانشگاه کراکو، در رسالهای بنام آئینه پادشاهی لهستان به بررسی وضع مردم پرداخت و یهودیان را بعنوان عامل اصلی این سیه روزی معرفی نمود. این رساله به دستور زیگیسموند سوم، پادشاه لهستان، توقیف شد؛ معهذا مخفیانه بارها منتشر شد و تأثیری عمیق بر جای نهاد. میچنسکی در این رساله پوپر را نمونهای مثال زدنی از یک یهودی خونخوار یافته است. بهنوشته او، پوپر در شهر دارای هفت مغازه است، در بسیاری از شهرهای دیگر دست دارد و ثروتش بیش از ۳۰۰ هزار زلوتی است (زلوتی سکه طلای لهستان). ولف پوپر تنها عضو ثروتمند این خاندان در نیمه اول سده هفدهم نبود. در همین زمان برادران پوپر در کنار اعضای برخی خاندانهای زرسالار یهودی دیگر چون گومپرز در شهر برنو دارای کارگاههای بزرگ نساجی بودند. کمی بعد، پوپرها را، چون گومپرزها، در زمره یهودیان درباری مییابیم؛ گومپرزها در آلمان و پوپرها در بوهم. در حوالی نیمه سده هیجدهم، ولف پوپر دیگری را مییابیم که ریاست یهودیان بوهم را به دست دارد. بوهم در این زمان حدود ۲۹ هزار نفر سکنه یهودی داشت و این نشانه اهمیت و ثروت ولف پوپر است (بوهم در سدههای چهاردهم و پانزدهم جزء امپراتوری روم مقدس شد. از سال ١٦٢٠ خاندان هابسبورگ به عنوان یک پادشاهی مستقل بر آن فرمان میراند. این سرزمین در سال ١٩١٨ جزء کشور نوپدید چکسلواکی شد. مهمترین شهر آن پراگ است). به این دلیل، در سال ۱۷۴۹ فرانتس اول، امپراتور روم مقدس و شوهر ماری ترز، پوپر را در سمت مسئول گردآوری مالیات کشور بوهم گمارد. پوپر ۱۸ سال در این سمت بود. سرزمین چک و آلمانی نشین بوهم کشوری پرجمعیت بود و بر این اساس میتوان دامنه اقتدار و ثروت ولف پوپر را تصور کرد. پسر ولف پوپر، بهنام حییم (یواشیم) پوپر (۱۷۲۰ تا ۱۷۹۵)، در پراگ مستقر شد. او از تجار و صرافان مهم این شهر بود و بهمراه شرکای خود انحصار تجارت تنباکو را نیز بدست داشت. در سال ۱۷۷۵ جانشین پدر شد و در سمت متصدی کل گردآوری مالیات بوهم جای گرفت. در سال ۱۷۹۰، لئوپولد دوم، پسر ماری ترز و پادشاه بوهم و هنگری و امپراتور روم مقدس (۱۷۹۰ تا ۱۷۹۲)، به او عنوان اشرافی الدر فن پوپر اعطا کرد. یواشیم پوپر در سال ۱۷۹۲، کمی پیش از مرگ، از سمت خود به عنوان متصدی گردآوری مالیات کشور بوهم کناره گرفت. در اواخر سده نوزدهم تعدادی از اعضای خاندان پوپر در بخارست و وین و ایالات متحده آمریکا مستقر شدند و برخی از آنان به حرفههای دانشگاهی روی آوردند. نامدارترین آنان در اوایل سده بیستم، جوزف پوپر (۱۸۳۸ تا ۱۹۲۱) است. او تحصیلات دانشگاهی خود را در دانشگاه پراگ به پایان برد و سپس در وین ساکن شد. جوزف پوپر در رشتههای مکانیک و فیزیک بعنوان یک چهره برجسته علمی شناخته میشد. ویلیام پوپر (۱۸۷۴ تا ۱۹۶۳) از شرقشناسان سرشناس آمریکا بود و در سمتهای زیر جای داشت: استاد زبانهای سامی در دانشگاه کلمبیا، معاون سردبیر دایرة المعارف یهود (چاپ آمریکا)، و رئیس دپارتمان شرقشناسی کتابخانه عمومی نیویورک. سِر کارل رایموند پوپر (۱۹۰۲ تا ۱۹۹۶)، نویسنده و اندیشهپرداز سیاسی، نامدارترین چهره این خاندان در نیمه دوم سده بیستم است. سرزمین اروپای مرکزی، که امروزه در بخش مهمی از آن دو کشور آلمان و اتریش قرار دارد، مأوای مردمی است که آلمانی نام دارند. آنان در گذشته قبایلی بودند که در شرق رود راین میزیستند و با نام عام توتونی خوانده میشدند. نام قبایل فوق نخستین بار در سده اول پیش از میلاد در منابع رومی به ثبت رسیده و قبایلی وحشی معرفی شدهاند. نام برخی از این قبایل عبارت است از آلامانی (آلمانی) سوئوی، لومبارد، واندالی، اوستروگوت، ویسیگوت، کتی، آنگلس، و ساکسون. در سدههای نخستین میلادی این قبایل به قلمرو امپراتوری روم کوچیدند و بتدریج دولتهای محلی کوچک و بزرگ خود را به پا کردند. ویسیگوتها همان قبایلیاند که پس از فروپاشی امپراتوری روم در سال ۴۱۵ میلادی شبه جزیره ایبری را تصرف کردند و سرانجام بوسیله مسلمانان از این سرزمین بیرون رانده شدند. قبایل آنگلس و ساکسون (که نام آنها نخستین بار در سده دوم میلادی در منابع تاریخی دیده میشود) در سده پنجم میلادی به جزایر انگلیس یورش بردند و دولتهای کوچک خود را در این سرزمین به پا نمودند. از آمیزش آنان با سکنهی سلتی این سرزمین مردم انگلوساکسون پدید شدند. این نامی است که امروزه به سکنهی انگلستان و ایالات متحده آمریکا اطلاق میشود. نام انگلیس نیز برگرفته از نام قبیله آنگلس است. انگلوساکسونها در سده هفتم میلادی به مسیحیت گرویدند. در سده هفدهم میلادی، در اتریش، هنگری و بوهم- که سرزمینهای شرقی امپراتوری روم مقدس را تشکیل میداد- سلطنت خاندان هابسبورگ مستقر بود. شمال و شمال شرقی این منطقه، در حاشیه دریای بالتیک، پروس نامیده میشد و مهمترین شهر آن برلین بود. این سرزمین تا سده شانزدهم در قلمرو پادشاهی لهستان بود و بوسیله اشراف زمیندار محلی (یونکرها) اداره میشد. در این زمان خاندان آلمانی هوهنزولرن حکومت منطقه فوق را بدست گرفت. در سال ۱۷۰۱، یکی از اعضای این خاندان خود را پادشاه پروس خواند و بنام فردریک اول تاجگذاری کرد. خاندان هوهن زولرن (بنی زولرن) نسب خود را به کنت زولرن، یکی از سرداران شارلمانی، میرساند. آنان در اصل حکمرانان کوچکی در منطقه سوابیا در غرب رود راین، بودند و مرکز استقرارشان در قلعه هوهن زولرن بود. سکنه سوابیا آمیزهای از دو قبیله آلامانی و سوئوی بودند. در این دوران، بخشهای غربی و شمال غربی اروپای مرکزی در زیر سلطه حکومتهای کوچک محلی قرار داشت. در سده هیجدهم امپراتوری اتریش و پادشاهی پروس قلمرو خود را توسعه دادند و بخش مهمی از اروپای مرکزی میان دو دولت مقتدر اتریش (در جنوب) و پروس (در شمال) تقسیم شد. در نیمه اول سده نوزدهم، (۱۸۱۵ تا ۱۸۴۵)، طبق ساختاری که بوسیله جبهه قدرتهای ضد ناپلئونی در کنگره وین ترسیم شد، سرزمینهای آلمانی نشین اروپا شامل یک امپراتوری (اتریش)، پنج پادشاهی، هشت دوکنشین بزرگ و ده دوکنشین کوچک میشد. اسامی این دولتها به شرح زیر است: پادشاهی: پروس، هانوور، باواریا، ساکسونی، ورتمبرگ. دوکنشینهای بزرگ: هسه کاسل، هسه دارمشتات، بادن، لوکزامبورگ، مکلنبورگ شورین، مکلنبورگ استرلیتز، اولدنبورگ، ساکسونی وایمار. دوکنشینهای کوچک: برونسویک، هلشتاین، ناسو، ساکسونی آلتنبورگ، ساکسونی هیلدبورگهاوزن، ساکس- کوبورگ- گوتا، ساکس مینینگن، انهالت دسو، انهالت کوتن، انهالت برنبورگ. حکمرانان دوکنشینهای بزرگ گراند دوک، و حکمرانان دوکنشینهای کوچک دوک نامیده میشدند. در سال ۱۸۷۱ خاندان سلطنتی پروس سلطه خود را بر حکومتهای کوچک آلمانی برقرار کرد و کشور آلمان را تأسیس نمود. در پژوهش ما، از میان خاندانهای حکومتگر آلمان، دو خاندان هانووِر و سَاکسونی به دلیل پیوندشان با امپراتوری مستعمراتی بریتانیا و جایگاهشان در ترکیب کنونی الیگارشی جهانی از اهمیت بیشتر برخوردارند. خاندان دوک هانوور از سال ۱۲۳۵ میلادی حکومت این منطقه را، واقع در شمال غربی سرزمین آلمان، بدست داشت. دوک ارنست اگوستوس، حکمران هانوور (۱۶۷۹ تا ۱۶۹۸)، با سوفیا، نوه جیمز اول پادشاه انگلیس (۱۶۰۳ تا ۱۶۲۵)، ازدواج کرد و پسر آنان بنام جرج اول پادشاه انگلیس (۱۷۱۴ تا ۱۷۲۷) شد. او در عین حال شاه هانوور نیز بود. این سنت تا زمان ویکتوریا ادامه یافت. جرج دوم (۱۷۲۷ تا ۱۷۶۰)، جرج سوم (۱۷۶۰ تا ۱۸۲۰)، جرج چهارم (۱۸۲۰ تا ۱۸۳۰) و ویلیام چهارم (۱۸۳۰ تا ۱۸۳۷)، پادشاهان بعدی انگلیس، در عین حال شاهان هانوور نیز بودند. با صعود ملکه ویکتوریا به سلطنت انگلیس (۱۸۳۷ تا ۱۹۰۱) از آنجا که طبق سنن کشور هانوور سلطنت زنان ممنوع بود، برادر ویلیام چهارم، بنام ارنست اگوستوس (دوک کمبرلند)، سلطنت هانوور (۱۸۳۷ تا ۱۸۵۱) را بدست گرفت. ادوارد هفتم، پسر ویکتوریا، نیز به سلطنت هانوور نرسید زیرا از جانب پدر به خاندان آلمانی ساکس- کوبورگ تعلق داشت. با انضمام سرزمین هانوور به دولت پروس (سپتامبر ۱۸۶۶) حکومت خاندان فوق بر این منطقه پایان یافت. دوک ساکسونی عنوان عامی است که به اعضای خاندان وتین اطلاق میشد. آنان در سده پانزدهم میلادی ساکسونی و مناطق همجوار آن را تصرف کردند و حکومت خود را مستقر نمودند. در سدههای هفدهم و هیجدهم این سرزمین در میان اعضای خاندان فوق تقسیم شد و دوکنشینهای کوچکی پدید آمد که یکی از آنان ساکس- کوبورگ- گوتا است. در سالهای ۱۸۲۶ تا ۱۸۴۴ حکمران منطقه فوق ارنست اول بود که شاه ساکسونی خوانده میشد. خواهر او با خاندان سلطنتی هانوور/ انگلستان وصلت کرد. او مادر ملکه ویکتوریا است. در ژوئن ۱۸۳۱، در پی شورش بلژیک و سقوط حکومت خاندان اورانژ در این سرزمین، برادر ارنست، بنام لئوپولد، پادشاه بلژیک شد. پسر ارنست اول، بنام آلبرت، در فوریه ۱۸۴۰ با دختر عمهاش، ویکتوریا ملکه بعدی انگلیس، ازدواج کرد. ادوارد هفتم، پادشاه انگلیس، حاصل این وصلت است. بدین سان، از زمان ادوارد هفتم خاندان سلطنتی انگلیس از هانوور به ساکس- کوبورگ تغییر نام داد. در ژوئیه ۱۹۱۷، سه سال پس از آغاز جنگ جهانی اول، جرج پنجم پادشاه انگلیس (۱۹۱۰ تا ۱۹۲۷)، برای اثبات روحیه ملی خویش، استفاده از کلیه نامها و القاب آلمانی را در خاندان سلطنتی انگلیس ممنوع کرد و نام خاندان خود را به ویندزور تغییر داد. ویندزور نام قلعه قدیمی پادشاهان انگلیس است. از این پس، خاندان سلطنتی انگلیس خاندان ویندزور نام گرفت. معهذا، این به معنای پایان پیوندهای آلمانی خاندان فوق نیست. تبار آلمانی خاندان سلطنتی انگلیس عجیب نیست زیرا ملت انگلستان خود نیز از تبار قبایل مهاجر آلمانی آنگلس و ساکسون است. در جنوب اروپای مرکزی وضع بدینگونه بود: این منطقه که سرزمینهای کنونی هلند و بلژیک و لوکزامبورگ را شامل میشود، در سده شانزدهم سرزمین های سفلی نامیده میشد و در زیر سلطه خاندان هابسبورگ اسپانیا قرار داشت. به هفده ایالت کوچک تقسیم میشد که در رأس هر یک خاندانی از حاکمان محلی قرار داشت. در سال ۱۵۴۴، کارل پنجم، امپراتور روم مقدس و اسپانیا، ویلیام (۱۵۳۳ تا ۱۵۸۴)، پسر کنت منطقه ناسو، را به پرنس اورانژ ملقب کرد و وی را در رأس ایالتهای سفلی گمارد. ناسو منطقهای است آلمانی نشین در کناره رود لهن (یکی از شاخههای رود راین). نیای ویلیام در سده دوازدهم عنوان کنت ناسو را بدست آورد و از آن پس اعقاب او به خاندان ناسو شهرت یافتند. ویلیام مقتدرترین و ثروتمندترین حکمران ایالتهای سفلی به شمار میرفت. فیلیپ دوم، پسر کارل پنجم و امپراتور مقتدر اسپانیا، تمامی امتیازات پدر را به ویلیام اعطا کرد، ولی ویلیام سر به شورش برداشت و سرانجام کار به جنگ با اسپانیا کشید. این جنگ هشتاد سال (۱۵۶۸ تا ۱۶۴۸) ادامه یافت. در سال ۱۵۷۹ از اتحاد هفت ایالت شمالی، اتحادیه اوترخت تأسیس شد که ریاست آن با ویلیام بود. او در این زمان به علت اختفای طرحهایش علیه امپراتوری اسپانیا به ویلیام خاموش شهرت داشت. ویلیام اورانژ در ۱۰ ژوئیه ۱۵۸۴ بدست ماموران فیلیپ به قتل رسید و آرزویش برای استقرار خاندان سلطنتی ناسو- اورانژ در زمان حیاتش جامه عمل نپوشید. پس از او پسرش، موریس ریاست اتحادیه اوترخت را بدست گرفت. حکومت خاندان ناسو/ اورانژ بر ایالتهای سفلی ادامه یافت. در این دوران آنان هرچند عنوان شاه بر خود نداشتند ولی عملا در مقام پادشاهانی مقتدر و ثروتمند جای داشتند. در سده هفدهم، هلند به قدرت بزرگ مستعمراتی جهان آن روز بدل شد. در سال ۱۶۸۹ پرنس ویلیام اورانژ، با نام ویلیام سوم، پادشاه انگلستان شد. در سالهای ۱۷۹۳ تا ۱۷۹۵، ویلیام فردریک از این خاندان به جنگ با ارتش انقلابی فرانسه پرداخت. شکست خورد و بهمراه پدرش، ویلیام پنجم، به انگلستان گریخت. پس از شکست ناپلئون، در کنفرانس پاریس (۱۸۱۴) سرزمینهای فوق یکپارچه شد و حکومت آن به ویلیام فردریک واگذار گردید. او در سال ۱۸۱۵، با نام ویلیام اول، بعنوان پادشاه هلند تاجگذاری کرد و تا سال ۱۸۴۰ سلطنت نمود. او را شاهی خودکامه، نه مشروطه، میشناسند. این فرایندی است که به تأسیس خاندان سلطنتی هلند انجامید. خاندان سلطنتی کنونی لوکزامبورگ نیز از خاندان ناسو/ اورانژ است. درباره پیوند عمیق حکمرانان هلند و در رأس آنها خاندان ناسو/ اورانژ با زرسالاری یهودی بطور مشروح و مکرر سخن گفتیم. پیوند زرسالاری یهودی با خاندان سلطنتی هابسبورگ و با الیگارشی ماوراء بحار هلند سرمشقی برای خاندان هوهنزولرن و حکمرانان کوچک و بزرگ محلی آلمان بود. از اینروست که در سده هیجدهم شاهد استقرار یهودیان درباری در تمامی دربارهای بزرگ و کوچک اروپای مرکزی هستیم. به نوشته دائرة المعارف یهود از سده هفدهم حکومتهای پراکنده و مستقل و خودکامه اروپای مرکزی به تأسیس دربارهای متمرکز و پرتجمل دست زدند و طبعاً از نظر اقتصادی یهودیان میتوانستند خدمات بزرگی به چنین حکمرانانی کنند. یهودیان مستقر در جنوب و مرکز اروپا بدلیل پیوندشان با یهودیان شرق و لهستان میتوانستند نیاز ارتشهای کوچک و خصوصی حکمرانان منطقه به گندم، احشام و الوار را تأمین کنند و همچنین جواهرات و سایر کالاهای تزیینی مورد نیاز را برای این حکمرانان فراهم آورند. به نوشته منبع فوق، گردآوری مالیات دشوارترین کار برای دربارهای اروپا بود و یهودیان به دلیل استعداد سازماندهی و ارتباطاتشان با سرزمین های دور به کمک آنان آمدند. آنها بدلیل این ارتباطات، بویژه با سالونیک و استانبول و بغداد و اصفهان، میتوانستند اعتبار مالی یا پول نقد لازم را برای خریدهای خارجی تأمین کنند و لباس و غذا و اسلحه ارتشهای کوچک اروپا را، که مهمترین ابزار حکمرانی این دولتهای محلی بود، فراهم آورند. دائرة المعارف یهود مینویسد: نهادی بنام یهودیان درباری ناگهان پدید نشد بلکه در سدههای شانزدهم و هفدهم بتدریج تکامل یافت. به نوشته منبع فوق، ریشههای این نهاد بویژه در دوران جنگهای سی ساله اروپا (۱۶۱۸ تا ۱۶۴۸) شکل گرفت و کارچاقکنها و پیمانکاران یهودی چون ساموئل هرشرایدر، ناتان اسپانیر، و آلبرتوس دنیس (آلوارو دینیز) به خدمت حکمرانان برمن، بوئکبورگ و دانمارک درآمدند. در دوران جنگهای سی ساله هم سوئدیها و هم دشمنان آنها از یهودیان برای سررشته داری ارتش و جاسوسی استفاده میکردند، ولی درواقع در نیمه دوم سده هفدهم بود که، یهودیان درباری به یکی از نیازهای دربارهای حکمرانان مستبد اروپا تبدیل شدند و در زمره گروهی از کارگزارانی قرار گرفتند که بوسیله آنها سرزمین تحت فرمانشان اداره میشد. این تحول ناشی از گسترش تجارت با شرق و تمرکز ثروت در دست حکمرانان اروپایی مناطق همجوار با عثمانی و پیدایش فرهنگ پرتجملی بود که به فرهنگ باروک موسوم است. در این دوران فرانکفورت و هامبورگ به دو مرکز مهم تجاری و مالی اروپا و کانون تجار و صرافان و دلالان یهودی بدل شد. همپای این تحولات عناوین این یهودیان نیز محترمانه تر شد. آنان که در آغاز یهودی درباری خوانده میشدند، بتدریج صراف درباری و بالاخره کارگزار دربار و سرکارگزار دربار نام گرفتند. از نظر امتیازات اجتماعی و سیاسی این طبقه با سایر یهودیان تفاوت داشتند و از امتیازاتی بهرهمند بودند که بسیاری از اتباع مسیحی نیز از آن بیبهره بودند که مهمترین و نافذترین آن امکان ارتباط مستقیم با حکمران بود. دائرة المعارف یهود سه شاخه اصلی فعالیت آنها را صرافی، تجارت و دیپلماسی میداند و مینویسد: فعالیت آنها بسیار متنوع بود و حوزههای مالی، تجارت و دیپلماسی را در برمیگرفت. ولی مسئولیت اصلی آنها تأمین نیازهای مالی و پولی حکمرانان و در زمینه تهیه فلز برای ضرب مسکوکات، تأمین سیورسات ارتش، انجام مأموریتهای تجاری و دیپلماتیک و قاعدتاً اطلاعاتی و بررسی طرحهای مربوط به توسعه تجارت و صنعت، مثلا تنباکو، بود. کارکردهای یهودیان درباری در سدههای هفدهم و هیجدهم بطور خلاصه به شرح زیر است:
۱- بانکداری: یهودیان درباری منبع تأمین نقدینگی مورد نیاز دربارهای اروپا بودند. درباره این رابطه و وامها و سرمایهگذاریهای کلان زرسالاری یهودی توضیح دادیم.
۲- پیمانکاری مالیاتی: یهودیان درباری در بسیاری موارد، همان کارکردی را بدست داشتند که امروزه نهادهای دولتی، چون وزارت دارایی، بدست دارند. گردآوری مالیات، بویژه مالیات کشاورزی، از اتباع دربارهای کوچک و بزرگ اروپای مرکزی بعهدهی الیگارشی یهودی بود. آنان معمولا این مالیات را نقداً پیشخرید میکردند و طبعاً در جریان گردآوری آن میکوشیدند تا سود هر چه بیشتر به چنگ آورند. نمونههای متعدد، مانند خاندان پوپر در بوهم، را بیان داشتیم. با نمونه سوس جود در آینده آشنا خواهیم شد.
۳- نظامیگری: بهنوشته مورخین دانشگاه عبری اورشلیم، کارکرد اصلی یهودیان درباری تأمین تدارکات و سیورسات ارتشها بود. پیمانکاران نظامی یهودی همه جا در کنار ارتشهای آلمان، از ارتشهای کوچک دربارهای محلی تا ارتش عظیم امپراتور آلمان (پس از ۱۸۷۱)، حضور داشتند. کارکرد نظامیگری زرسالاران یهودی را به سه بخش باید تقسیم کرد: آنان علاوه بر سررشتهداری (تأمین تدارکات)، کارکرد تهیه و تجهیز ارتشهای کوچک مزدور (بردگان نظامی) از اتباع حکمرانان اروپای مرکزی را برای واگذاری به مشتریانی چون الیگارشی مستعمراتی هلند و سپس انگلیس به دست داشتند. در جریان جنگهای ناپلئونی نیز این کارکرد ادامه داشت. تهیه تجهیزات نظامی (بویژه اسب، اسلحه و باروت) نیز حرفهای کاملا یهودی بود. پیشتر با نمونههای این کارکرد در اسپانیای مسیحی، در جنگهای عثمانی با ایران صفوی و سپس در لهستان آشنا شدیم. تصادفی نیست که شهر برنو، کانون مهم تکاپوی الیگارشی یهودی در شرق اروپا، در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم به محل استقرار مهمترین صنایع نظامی بدل شد. تفنگ برنو نامی شناختهشده در ایران است. با مجتمع مهم نظامی ویتکوویتز روچیلدها در این منطقه بعدها آشنا خواهیم شد و پیوندهای عمیق زرسالاران یهودی را با صنایع تسلیحاتی غرب در سده بیستم خواهیم شناخت.
۴- ضرب سکه: یکی از کارکردهای یهودیان درباری ضرب سکه بود. در سدههای هفدهم و هیجدهم بیشتر سکههای دربارهای آلمان از نقره بود. با افزایش تکاپوی اقتصادی در این دوران، فلز فوق کمیاب شد و تأمین نقره مورد نیاز برای ضرب سکه به یکی از وظایف مهم الیگارشی یهودی بدل گردید.
۵- تأمین نیازهای مصرفی و زینتی/ تجملاتی: یکی از کارکردهای مهم یهودیان درباری تأمین جواهرات و سنگهای قیمتی برای دربارهای اروپا بود. این کارکرد یهودیان ابعاد دیگری نیز داشت که در منابع تاریخی به آن اشاره نمیشود. ولی چنانکه در بررسی رابطه زرسالاران یهودی سده نوزدهم با حکمرانان و اشراف اروپا به روشنی خواهیم دید، تأمین نیازهای زندگی پر عیش و نوش این خاندانها، بویژه در ابعاد جنسی، از کارکردهای مهم زرسالاران یهودی بود.
۶- فعالیتهای دیپلماتیک و اطلاعاتی: دایرة المعارف یهود مینویسد مارانوها به دلیل پیوندهای بینالمللی گستردهشان بزودی بوسیله حکومتهای محلی بعنوان دیپلمات به کار گرفته شدند. توجه کنیم که کارکرد دیپلماسی و اطلاعاتی تفاوت چندانی ندارد. اگر یهودیان/ مارانوهایی بودند که بعنوان دیپلمات عمل میکردند، طبعاً بودند یهودیان/ مارانوهایی که کارگزار اطلاعاتی بهشمار میرفتند. دیدیم که کارکرد جاسوسی یهودیان در دوران جنگهای سیساله اروپا مورد تأیید ماخذ فوق است. مجموعهی این کارکردها پیوند روزافزون و همبسته خاندانهای زرسالاری یهودی و الیگارشی اروپای مرکزی را در سدههای هفدهم و هیجدهم سبب شد. بتدریج، این پیوند ابعادی فراتر از مشارکت یافت و به پیدایش یک شبکه بغرنج خویشاوندی انجامید؛ و بدینسان ساختار سیاسی سدههای نوزدهم و بیستم دنیای غرب را بر شالودهای قبیلهای مبتنی ساخت. دایرة المعارف یهود به پیوند خویشاوندی مارانوها/ یهودیان با خاندانهای اشرافی اروپای مرکزی اشاره میکند و حضور فعال آنان در صفوف آریستوکراسی برخی کشورهای اروپایی و آمریکایی. مینویسد: آریستوکراسی برخی جوامع در اروپا و آمریکا بوسیله مارانوها و اعقاب آنها غنا یافت. در این فرایند خاندانهای الیگارشی آلمانی به ثروتی انبوه رسیدند و در سده هفدهم به جایگاه درجه اول در سیاست و اقتصاد قارههای اروپا و آمریکا دست یافتند. خاندان ناسو/ اورانژ حکومتهای هلند و لوکزامبورگ را بدست گرفت. ویلیام سوم، از این خاندان، به کمک دو میلیون سکه طلای بارون آنتونیو سواسو لوپز مدتی سلطنت انگلستان را بدست داشت. در اواخر سده هفدهم، فردریک اگوستوس، دوک ساکسونی، به کمک بهرند لهمن یهودی، مشاور سیاسی و مالی دربارش، به سلطنت لهستان رسید. و الیگارشی هانوور و ساکسونی به خاندان سلطنتی انگلیس و سپس بلژیک بدل شد. به دلیل همین پیوند است که خاندان دوکهای هسه از آغاز سده نوزدهم تا جنگ جهانی دوم ثروتمندترین خاندان عضو الیگارشی سلطنتی اروپا بهشمار میرفت. این برجستهترین نمونههای پیوند فائوستوس و مفیستوفلس است که سومبارت بدان اشاره کرده است. این تحولات در بنیان تکوین الیگارشی زرسالار جهانوطن معاصر جای دارد. یکی از حکمرانان کوچک آلمان که با زرسالاران یهودی مشارکتی فعال و پرسود را آغاز نمود، کریستف برنهارد فن گالن است. او از سال ۱۶۵۰ حکومت اسقفنشین مونستر را بدست داشت. گالن توجه یهودیان را به برنامههای تجاری و توسعه طلبانه خود در ماوراء بحار جلب کرد و با خاندانهای زرسالار یهودی گومپرز، لوی، و اسحق (ایزاک) شریک شد. سایر حکمرانان کوچک آلمان نیز همین رویه را پیش گرفتند. در نتیجه، در نیمه دوم سده هفدهم، پیمانکاران نظامی و یهودیان درباری متنفذی چون اسرائیل آرون و ژوست لیبمن در پروس، لفمن بهرندز در هانوور و بهرند لهمن در هالبرشتات و آرون بیر در فرانکفورت به ثروت انبوه رسیدند. لیبمن چنان ثروتمند شد که به خاندان سلطنتی هابسبورگ و دولتهای محلی آلمان وام میداد. در دوک نشین هلشتاین نیز وضع به همینگونه بود: از سال ۱۶۸۳ یاکوب موسافیا رئیس ضرابخانه و کارگزار مالی دربار هلشتاین بود. پس از مرگ او پسرش، جوزف، جانشین وی شد. فورستها (ساموئل، ارمیا و اسرائیل فورست) نیز از یهودیان درباری هلشتاین بودند و عملیات مالی خود را در شراکت با بندیکس گلداشمیت و خاندان هیندریشزن ساکن هامبورگ، انجام میدادند. مدتی بعد، گلداشمیت کارگزار مالی دربار دانمارک شد. در نیمه اول سده نوزدهم یکی از اعضای خاندان هیندریشزن، بنام روبن به خدمت لئوپولد دوم، گرانددوک توسکانی (۱۸۲۴ تا ۱۸۵۹)، درآمد (لئوپولد دوم به خاندان آلمانی هابسبورگ- لورن، شاخه ای از خاندان هابسبورگ، تعلق دارد و توسکانی سرزمینی است در مرکز ایتالیا). اعضای خاندان گومپرز نیز به خدمت خاندان هوهن زولرن (پادشاهان پروس) درآمدند و بهمراه خاندانهای یهودی اسحاق، افرائیم و ایتزیگ اداره ضرابخانه پروس را بدست گرفتند. از آخرین اعضای خاندان هوهنزولرن که با الیگارشی یهودی پیوند نزدیک داشتند باید به فردریک اول، گراند دوک بادن (۱۸۵۲ تا ۱۹۰۷)، اشاره کرد. او عموی ویلهلم دوم، امپراتور آلمان، است. فردریک را بعنوان حامی تئودور هرتزل بنیانگذار صهیونیسم جدید میشناسند. او بود که ملاقات هرتزل با قیصر را در جریان سفر قیصر به فلسطین (۱۸۹۸) ترتیب داد و همو بود که در راه توسعه صهیونیسم در روسیه تزاری کوشید و توانست نامهای از تزار دال بر حمایت از صهیونیسم اخذ کند. از یهودیان درباری نامدار نیمه اول سده هیجدهم باید به مارکس اسور کارگزار کل دربارهای سوئد و ساکسونی، و یوناس مهیر نیز اشاره کرد. مهیر صراف و رباخوار بزرگ شهر درسدن بود. او باجناق بهرند لهمن و از خویشان لفمن بهرندز است. در این زمان دربار ساکسونی در درسدن بیشترین تعداد یهودیان درباری را در خدمت داشت. خاندانهای بیر و لاندائو نیز از یهودیان نامدار این شهر بودند. در دربار برونسویک خانواده دیوید، بویژه آلکساندر دیوید جایگاهی برجسته داشتند. این رشته سر دراز دارد. دایرة المعارف یهود مینویسد تمامی حکومتهای محلی آلمان یهودیان درباری خود را داشتند و فهرستی مفصل از اسامی آنها ارائه میدهد. از این میان باید به خاندان هاینه اشاره کرد. سولومون هاینه (۱۷۶۶ تا ۱۸۴۴) در هانوور به دنیا آمد. در هامبورگ استقرار یافت و به یکی از بزرگترین صرافان زمان خود در این بندر مهم تجاری بدل شد. وراث او به پاریس کوچیدند و یکی از مهمترین موسسات مالی این شهر را به پا کردند. هاینریش (حییم) هاینه (۱۷۹۷ تا ۱۸۵۶)، شاعر و نویسنده نامدار آلمانی، برادرزاده اوست. زندگی جوزف سوسکیند اوپنهایمر (۱۶۹۸ تا ۱۷۳۸) نمونهای گویا از شیوه تکاپوی یهودیان درباری در حکومتهای کوچک آلمانی است. جوزف اوپنهایمر که به سوس جود شهرت داشت، از خاندان نامدار اوپنهایمر است. پیشتر درباره ساموئل اوپنهایمر و اقتدار فوقالعاده او در دربار هابسبورگ سخن گفتیم. در زمان تکاپوی ساموئل اوپنهایمر و سامسون ورتیمر در وین، شاخه دیگر این خاندان در شهر هایدلبرگ مستقر بود. جوزف اوپنهایمر به این شاخه تعلق دارد. پدر جوزف به پیمانکاری مالیاتی و نظامی و صرافی و تجارت اشتغال داشت و به کمک خویشانش در وین ثروت فراوان اندوخت. در سال ۱۷۳۲، جوزف سوس اوپنهایمر پیمانکار کارل آلکساندر، ولیعهد دوکنشین ورتمبرگ، شد و کمی بعد با حکمرانان هسه و کلن و پالاتینیت (باواریا) نیز رابطه مشابهی برقرار کرد. کارل آلکساندر در سالهای ۱۷۳۳ تا ۱۷۳۷ حکومت ورتمبرگ را بدست گرفت. او، که اینک دوک ورتمبرگ خوانده میشد، حکومتی ستمگر و خودکامه برقرار کرد و به شدت و وسعت به تجارت خارجی روی آورد؛ که معنای آن مشارکت در غارت ماوراءبحار است. در این دوران، جوزف اوپنهایمر مشاور، وزیر و طراح و مجری اصلی سیاستهای او بود. اوپنهایمر بمنظور افزایش درآمد آلکساندر و ایجاد یک حکومت مقتدر نظامیگرا، شورای دولتی سنتی را منحل کرد و یک هیئت وزیران تشکیل داد که تنها در برابر دوک مسئول بود. او مارانوها/ یهودیان را، که در آن زمان هنوز بیگانه بهشمار میرفتند، در سمتهای وزارت و سایر مشاغل مهم کشور گمارد، و از طریق فروش القاب اشرافی به انباشت خزانه دست زد. برای سرکوب مردم، بویژه ممانعت از اعتراضهای آنان به مالیاتهای سنگین، یک سازمان پلیسی و جاسوسی خشن ایجاد نمود. وی صنایع نظامی مفصلی، بویژه در زمینه تولید باروت، در ورتمبرگ بر پا کرد. تکاپوی حریصانه و بیرحمانه کارل آلکساندر و جوزف اوپنهایمر نفرت عمیق مردم را علیه این دو برانگیخت. در مارس ۱۷۳۷، کارل آلکساندر بناگاه درگذشت. مردم بلافاصله اوپنهایمر را دستگیر کردند و وی را در ۲ آوریل ۱۷۳۸ به دار آویختند. جئوفری ویگودر، نویسنده یهودی، اعدام این وزیر آزمند و تبهکار را به یهودستیزی (آنتی سمیتیسم) و تعصب دینی منتسب میکند. او از دوران زندان اوپنهایمر حماسه میسازد و مینویسد وی در زندان به سان یک یهودی مومن ریش گذاشت، بطور مدام به عبادت مشغول بود، بر خوردن گوشت حلال اصرار میکرد، و سرانجام زمانی که از او خواستند برای نجات جانش مسیحی شود گفت: یک مرد آزاد میتواند درباره تغییر دین خود تصمیم بگیرد نه یک زندانی. ویگودر میافزاید: در جامعه یهودی آلمان از اوپنهایمر بعنوان یک شهید و قربانی دسیسههای سیاسی و نفرت ضدیهودی ستایش شد. در سال ۱۹۲۵، لیون فوختوانگر (۱۸۸۴ تا ۱۹۵۸)، داستاننویس معروف یهودی آلمان، بر اساس زندگی اوپنهایمر یک رمان تاریخی بنام سوس جود نوشت که با نام قدرت به زبان انگلیسی ترجمه و منتشر شده است. این رمان در ایالات متحده آمریکا نیز به چاپ رسیده و تاکنون میلیونها نسخه از آن، به زبانهای مختلف، به فروش رفته است. در سال ۱۹۳۴، لوثر مندس کارگردان یهودی انگلیس، بر اساس رمان فوق فیلم سینمایی ساخت. در این فیلم از اوپنهایمر تصویری انسانی و تراژیک ترسیم شده؛ او نمادی از رنج یهودیان اروپا است. در واکنش به این اقدام، ویت هارلن کارگردان آلمانی، در سال ۱۹۳۹ فیلمی ساخت به نام سوس جود که در آن تصویری منفی از اوپنهایمر به دست داده شده است. پیوند زرسالاران یهودی با خاندان سلطنتی دانمارک با آلبرتوس دنیس (۱۵۸۰ تا ۱۶۴۵) آغاز میشود. نام دیگر او آلوارو دینیز است و نام یهودیاش شموئیل یحیی. آلبرتوس دنیس از یهودیان پرتغال بود که به بندر هامبورگ مهاجرت کرد. در سال ۱۶۱۸ کریستیان چهارم پادشاه دانمارک، وی را در سمت رئیس ضرابخانه دولتی منصوب کرد. او علاوه بر اداره امور مالی دربار دانمارک به صادرات غله و واردات شکر در مقیاس گسترده اشتغال داشت، شبکهای از کارگزاران خویش پدید ساخت و، به نوشته دایرة المعارف یهود، در دهه ۱۶۳۰ برای دربار دانمارک یک سرویس اطلاعاتی و خبری ایجاد نمود. کریستیان چهارم، به درخواست دنیس، در ۲۲ نوامبر ۱۶۲۲ با ارسال پیامی به سران یهودی آمستردام و هامبورگ از آنان درخواست نمود که گروهی از یهودیان را به سرزمین او اعزام کنند تا در جنوب دانمارک، در مناطق مرزی دانمارک و هلشتاین، ساکن شوند. پادشاه دانمارک امتیازات فوقالعادهای به این یهودیان اعطا کرد. یهودیان بعنوان صرافان و تجار جواهرات خاندان سلطنتی و اعضای جامعه اشرافی دانمارک تکاپوی گستردهای را در این کشور آغاز کردند. در سال ۱۶۴۶، بنجامین موسافیا بعنوان پزشک پادشاه دانمارک منصوب شد. در سال ۱۶۸۴ داماد موسافیا، بنام گابریل میلان در سمت حکمران مستملکات دانمارک در جزایر هند غربی (قاره آمریکا) جای گرفت. بدینسان، در سده هفدهم پیوندی استوار میان خاندان سلطنتی و اشرافیت دانمارک و زرسالاری یهودی پدید آمد. در سدههای هفدهم و هیجدهم خاندانهای یهودی دولیما، ابنزور، فرانکو، گرانادا، ملدولا، دومزا، مورسکو، تکزیرا دوماتوس، و کاسرز بعنوان کارگزاران مالی و دیپلماتیک در خدمت دربار دانمارک بودند. کریستیان چهارم گابریل گومز (ساموئل دو کاسرز) را بعنوان کارگزار کل مالی خود منصوب کرد. گومز این سمت را در دوران فردریک سوم، پادشاه بعدی دانمارک، نیز عهدهدار بود و در سمت کمیسر مالیه نیز منصوب شد. نامهای فوق نشان میدهد که این خاندانهای یهودی همه به الیگارشی یهودی پیشین پرتغال تعلق دارند. با این توضیح، گمان میرود راز تکاپوی کمپانی هند شرقی دانمارک در همین دوران در سواحل هند و نیز مشارکت فعال دانمارکیها در دزدیهای دریایی اقیانوس هند و خلیج فارس و شرق آفریقا آشکار شده باشد. از حوالی نیمه سده هفدهم، پیوندی استوار میان زرسالاران یهودی و کریستینا ملکه سوئد، مییابیم: کریستینا (۱۶۲۶ تا ۱۶۸۹)، دختر گوستاووس آدولفوس پادشاه سوئد، است. او در ۱۸ سالگی (۱۶۴۴) وارث تاج و تخت سوئد شد و بعنوان ملکه در رأس این کشور قرار گرفت. کریستینا به مسائل نظری علاقه داشت و دربار او به کانون تجمع روشنفکران اروپایی و محل استقرار اندیشمندانی چون رنه دکارت بدل شد. در اوایل سلطنت کریستینا (۱۶۴۸) جنگهای سی ساله اروپا به پایان رسید. پیامد این جنگ برای سوئد ظهور یک الیگارشی بسیار ثروتمند پروتستان بود که در کوران حوادث فوق به ثروتی انبوه دست یافته بود. آنان املاک پهناور داشتند و قلعهها و کاخهای عظیم و باشکوه به پا کردند. ریکزداگ (پارلمان سوئد) محل تجمع و کانون اقتدار این الیگارشی بود و از طریق این نهاد بود که آنان سلطه خود را بر مقدرات کشور اعمال میکردند. در سال ۱۶۵۴، به علت تمایل الیگارشی سوئد، کریستینا استعفا داد و پسرعمویش، کارل گوستاو دهم جانشین وی شد. کریستینا در شهر رم موطن گزید و سرانجام در این شهر درگذشت. در این دوران طولانی ۳۵ ساله، دیهگو تکزیرا، پسرش مانوئل و دامادش فرانسیسکو لوپز (بارون آورناس دوگراس دوم) سرمایه هنگفت کریستینا را در تجارت ماوراء بحار، در آسیا و آفریقا و آمریکا، به گردش درمیآوردند. با سود این تجارت بود که ملکه پیشین سوئد دربار مرفه و پرجلالی در شهر رم بر پا نمود و بعنوان حامی دانش و هنر و ملجاء روشنفکران در سراسر اروپا شهرت فراوان یافت. در اوایل سده هیجدهم میلادی، پدیده یهودیان درباری به روسیه نیز سرایت کرد: پطر کبیر تزار روسیه (۱۶۸۲ تا ۱۷۲۵)، در جوانی به هلند و انگلستان و اروپای مرکزی سفر کرد و سخت شیفته الگوی آلمانی اقتصاد و فرهنگ و سیاست شد. او در بازگشت ساختار سیاسی استبداد روشنگرانه را در سرزمین خود مستقر ساخت. پطر یک یهودی آلمانی بنام موسس جوزفز (وزلی) را بعنوان کارگزار مالی دربار خویش به خدمت گرفت. موسس همزمان با دربار دانمارک نیز همکاری داشت. آلکسی تولستوی در رمان تاریخی معروف خود درباره زندگی پطر کبیر، نگرش آن روز هواداران و مخالفان سیاستهای پطر را در مکالمهای گویا بیان داشته است. هیئتی از کشیشان یسوعی (ژزوئیت) از فرانسه به دربار پطر میآید و حامل این پیاماست: اکنون جمع کثیری از دزدان دریایی در دریاها جولان میدهند. دور عالم گشتن برای کشتیهای فرانسه خطرناک است. مالالتجاره بسیاری به عبث تباه میشود. اما از خاک روس راه بسوی خاورزمین سر راست و آسان است؛ هم بسوی ایرانزمین و هم بسوی هندوستان و چین. بهرتقدیر، شما خود وسیلهای برای حمل متاع به خارجه ندارید. کیسه بازرگانان شما در مسکو از نقد تهی است. برگ و نوایی ندارید. ولی بازرگانان فرانسوی توانگرند. در برابر این پیشنهاد، رجال مسکو دو گروهاند: جمعی به هراس میافتند. یکی میگوید: فاتحه آئین ارتدکس را باید خواند. دیگری میافزاید: در زمان شهریار ماضی به زحمت شر انگلیسیها را از سر خود کندیم؛ آیا سزاوار است که اینک ربقه اطاعت فرانسویان را بر گردن نهیم؟ نه، حاشا و کلا! نگرش پطر و هواداران او این است: بیعقلها! مفلساید و گنجی را به دور میریزید! گرسنهاید و دستی را که نان بسوی شما دراز کرده پس میزنید. مگر خداوند دیده بصیرتتان را کور کرده است؟ در جمیع ممالک مسیحی، که برخی از آنها کوچکتر از یک ولایت ما هستند، تجارت رونق دارد. مردم بر ثروت خود میافزایند و همه در طلب نفعی برای خویشاند. فقط مائیم که به خوابی عمیق فرو رفتهایم، به زودی سرزمین روس را وادی خاموشان خواهند نامید. آنگاه سوئدیها، انگلیسیها و ترکهای عثمانی میآیند و آنرا صاحب میشوند. این نگاه تمامی حکمرانان اروپایی است که خود را از گردونه پرشتاب تجارت آن روز برکنار میدیدند. حکمرانان روس برای جبران این عقبماندگی راهی نداشتند جز تهاجم زمینی به شرق. استعمار تزاری بدینگونه آغاز شد. پطر، برای نجات از گرسنگی و افلاسی که آلکسی تولستوی توصیف کرده است، از فروپاشی دولت صفوی بهره برد؛ در سال ۱۷۲۲ به طمع تصرف راه تجاری ولگا- دریای خزر و نواحی ابریشمخیز سواحل بحرخزر به سرزمین ایران لشکر کشید و دربند و باکو را به تصرف درآورد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش روایت فرمود: که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در حدیث مناهى فرموده است: آگاه باشید که هر کس کارگزارى گروهى را به عهده گیرد در روز قیامت با دستانى به گردن زنجیر شده مى آید پس اگر در بین آن گروه به دستور خدا قیام نموده باشد خداوند او را آزاد میسازد ولى اگر به ستم رفتار کرده باشد در آتش جهنم افکنده میشود و بد بازگشتگاهى است.
رادار آمریکایی fp132 با برد ۵ هزار کیلومتر شعاع، مستقر در قطر، با تجهیزات منحصر به فرد که برای ردیابی موشک های بالستیک فعالیت میکرد، بطور کامل منهدم و نفله شد و رفت به درک.
و چه دردناک در آواربرداری دبستان دخترانه میناب، پیکر پاک ۱۶۵ فرشته بیگناه از زیر آوار خارج شد. حالا بازم وطن فروشا بگن: ترامپ با غیرنظامیا کاری نداره!
با حفظ آرامش و اتحاد، ایران همیشه سربلند ما، مثل تمام وقایع تلخ تاریخ کهن، بازم سربلند این روزای تلخ و سخت رو مثل کوه پشت سر میزاره، و بازم آرامش مردمم همراه روزای خوب برمیگرده. جانم فدای وطنم. صلی الله علیک یا صاحب الزمان، اللهم عجل لولیک الفرج، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
رهبر خودش شهادت رو انتخاب کرد وگرنه بهش گفتن بهتره به پناهگاه امن بری. قبول نکرد. گفت میخوام مثل مردم در شرایط مساوی باشیم، و باید وظایفم رو انجام بدم.. و.. هیچوقت اجازه نداد عکسش روی پولی چاپ بشه، اجازه نداد اسم خیابونی بنامش باشه، هیچوقت توی وظایف کسی مداخله نکرد، و.. و.. من نه چپیم و نه راستی، جناح بازی رو قبول ندارم، یه ایرانیم، یه بچه مسلمون، بعنوان پژوهشگر بیطرفانه حرف میزنم. فرق ما با یانکی ها و کودک کش ها اینه که شهادت برای ما یه آرزو.. و برای اونا یه کابوسه..

این داستان زیبا و واقعی، به همه کسانی تقدیم میشه که در برابر دیگران بی ملاحظه و بی احتیاط رفتار میکنند و آنها را افرادی پایین تر میدانند. به کسانی که با وجود نیتهای خوبشون، دیگران را از بالا نگاه میکنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارن. چقدر خوبه که همه ما خودمون را از پیشداوری ها رها کنیم، وگرنه احتمال داره مثل احمقها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچاره اروپایی که فکر میکرد..
میگفت: ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا بودیم. یک دانشجوی دختر با موهای طلایی که از چهرهاش پیدا بود اروپاییه، سینی غذاش را تحویل گرفت و سر میز نشست، بعد یادش افتاد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند شد رفت بیاوره، وقتی برگشت، با تعجب دید که یک مرد سیاهپوست، احتمالا اهل آفریقا (با توجه...به قیافهاش)، اونجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اونه! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، دختر جوان عصبانی میشه اما سریع افکارش رو عوض میکنه و فرض را بر این میگیره که شاید مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینه رفتار اجتماعی و حریم خصوصی آشنا نیست. میگه اصلاً شاید این بیچاره پول خرید غذا رو نداره. در هر حال، تصمیم میگیره کوتاه بیاد و جلوی اون مینشینه و با حالتی دوستانه به او لبخند میزنه. جوان آفریقایی هم با لبخندی مهربون بهش پاسخ میده. دختر اروپایی سعی میکنه کاری کنه که غذاش رو با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه پوست سهیم بشه. به این ترتیب، مرد سالاد را میخوره، دختر سوپ رو، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارن، و یکی از آنها ماست را میخوره و دیگری میوه رو. همه این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنه. آنها ناهارشان را تمام میکنن. دختر اروپایی بلند میشه تا قهوه بیاره. و اینجاست که پشت سر مرد سیاهپوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبینه، و ظرف غذایش را که دستنخورده روی میزش مونده.
سودابه و سیاوش در شاهنامه
روزگاری توس، گیو و گودرز سه تن از شوالیههای دلیر ایران به شکار الاغهای وحشی در جنگل رفتند. زمانی که به جنگل رسیدند، زنی با زیبایی بینظیر (سودابه) دیدند و دلهای توس و گیو به عشق اون گرفتار شد و چون از اصل و نسبش پرسیدند و فهمیدند که از نژاد فریدون هستش، هر یک خواستند او را به همسری بگیرند. اما هیچکدام بجای شخص دیگر کناره گیری نمیکرد. شخصی به آنها گفت:
من به شما مشاوره میدهم، بگذارید کی کاووس (پادشاه آن زمان) بین شما جنگجویان بزرگ تصمیم بگیرد. هر دو به سخن مشاور گوش دادند و زن را با خود نزد کی کاووس بردند و آنچه را که پیش آمد برای او بازگو کردند.
سخن شان به تندی بجایی رسید
که این ماه را سر بباید برید
میانشان چو آن داوری شد دراز
میانجی برآمد یکی سرفراز
که این را بر شاه ایران برید
بدان کاو دهد هر دو فرمان برید
اما کی کاووس وقتی زیبایی سودابه را دید، آب دهانش راه افتاد و گفت که او شایسته تاج و تخت است و او را به همسری گرفت و به کاخ خود برد.
چو کاووس روی کنیزک بدید
بخندید و لب را به دندان گزید
بهر دو سپهبد چنین گفت شاه
که کوتاه شد بر شما رنج
خلاصه گفت: نه چک زدیم نه چونه، عروس اومد به خونه. اما... پس از روزهای بسیار، پسری از زن دیگر کی کاوس به دنیا آمد، که بلند قامت، رشید و زیبا بود و نامی که بر او نهادند سیاوش بود. کی کاووس اما به دلیل طالع بینی ها در مورد او اندوهگین شد و او را از خود دور کرد. زیرا در طالع او نوشته شده بود که خوبیهای این پسر هیچ سودی برای او نخواهد داشت، زیرا این صفات بیش از هر چیز، او را به هلاکت میکشاند.
در این میان خبر به دنیا آمدن سیاوش، به رستم رسید و پهلوان چون از آن آگاه شد به یاد غم سهراب افتاد و از زابلستان بیرون آمد و طفل را از پدرش گرفت تا بپروراند. رستم، به سیاوش فنون جنگ و رزم یاد داد و او را تربیت کرد. بر قدرت و زیبایی سیاوش چنان افزود که تو میگفتی که دنیا مانند او را ندارد.
به رستم سپردش دل و دیده را
جهانجوی گرد پسندیده را
تهمتن ببردش به زابلستان
نشستن گهش ساخت در گلستان
سواری و تیر و کمان و کمند
عنان و رکیب و چه و چون و چند
نشستن گه مجلس و میگسار
همان باز و شاهین و کار شکار
ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه
سخن گفتن رزم و راندن سپاه
هنرها بیاموختش سر به سر
بسی رنج برداشت و آمد به بر
ادامه شو بازم براتون مینویسم..
پژوهش در تاریخ و مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش نهم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: فردریک سوم از خاندان هابسبورگ، در سالهای ۱۴۴۰ تا ۱۴۸۶ با نام فرانتس چهارم پادشاه آلمان و در سالهای ۱۴۵۲ تا ۱۴۹۳ امپراتور روم مقدس بود. او چنان یهودیان را در دربار خود به کار گرفت که معاصرینش میگفتند بیشتر به یهودی شبیه است تا امپراتور روم مقدس. فردریک سوم با ایزابل و فردیناند، حکمرانان کاستیل و آراگون، معاصرست. فردریک سوم را شیفته جادوگری و طالعبینی توصیف کردهاند و ویل دورانت او را منجم و کیمیاگر خوانده است. شاید راز پیوند او با یهودیان در همین باشد. پزشک مخصوص فردریک سوم یک یهودی به نام یاکوب بن جهیل لوانس (متوفی ۱۵۰۶) بود. این یعقوب طبیب بر فضای فرهنگی آن روز اروپای مرکزی و جنوبی تأثیر جدی داشت. یکی از شاگردانش یوهانس روشلین (۱۴۵۵ تا ۱۵۲۲) است. روشلین مسیحی و از کارگزاران دربار فردریک سوم بود. وی زبان عبری را نزد یاکوب فرا گرفت؛ عبریشناسی نامدار شد و از بنیانگذاران مکتب عبریشناسی اروپا. در دوران ماکزیمیلیان اول پسر فردریک سوم و پادشاه آلمان (۱۴۸۶ تا ۱۵۱۹) و امپراتور روم مقدس (۱۴۹۳ تا ۱۵۱۹)، نیز نفوذ الیگارشی یهودی ادامه داشت. در دربار او یک یهودی به نام هرشل زیسدردورفی حضور داشت و معروف بود ماکزیمیلیان مبالغ هنگفتی به او بدهکار است. هرشل کارگزار مالی امپراتور بود. ماکزیمیلیان با خویشان اسپانیاییاش پیوند نزدیک داشت. دختر بزرگ ایزابل و فردیناند، به نام خوانا، با فیلیپ (دوک بورگوندی)، پسر ماکزیمیلیان، ازدواج کرد. فیلیپ پس از مرگ ایزابل به مدت دو سال (۱۵۰۴ تا ۱۵۰۶) شاه کاستیل بود. او پدر کارل پنجم است. کارل پس از مرگ فردیناند به نام کارل اول پادشاه اسپانیا (۱۵۱۶ تا ۱۵۵۶) شد و سپس با نام کارل پنجم امپراتور روم مقدس (۱۵۱۹ تا ۱۵۵۶). فیلیپ دوم پادشاه مقتدر اسپانیا (۱۵۵۶ تا ۱۵۹۸)، همسر ماری تودور و رقیب سرسخت الیزابت اول، پسر اوست. (مادر فیلیپ دوم دختر مانوئل ثروتمند پادشاه پرتغال است) ماری ترز ملکه نامدار اتریش و بنیانگذار خاندان سلطنتی هابسبورگ- لورن در اتریش، نیز از تبار فیلیپ و خوانا است. پسر دوم فیلیپ و خوانا، فردیناند اول است. او در سالهای ۱۵۵۶ تا ۱۵۶۴ پادشاه بوهم و هنگری (مجارستان) و امپراتور روم مقدس بود. سپس، پسرش به نام ماکزیمیلیان دوم امپراتور روم مقدس (۱۵۶۴ تا ۱۵۷۶) شد. دخترش (آنا) به همسری فیلیپ دوم درآمد. حاصل این وصلت، فیلیپ سوم پادشاه اسپانیا (۱۵۹۸ تا ۱۶۲۱)، است. دختر فیلیپ سوم با لوئی سیزدهم پادشاه فرانسه، ازدواج کرد. لویی چهاردهم و پادشاهان بعدی بوربن حاصل این وصلتاند. از خاندانهای مهم زرسالار مرتبط با دربار هابسبورگ باید به شلزینگرها اشاره کرد: خاندان شلزینگر یکی از زیرشاخههای دودمان گسترده و پرشماری است که از تبار راشی پدید شد. خانواده سلیمان بن اسحاق راشی (سولومون بن ایزاک راشی) (۱۰۴۰ تا ۱۱۰۵) در سده دهم میلادی در جنوب فرانسه مستقر شدند و با هدایت شاه داوودی و گائونها و زرسالاران بغداد، نخستین هستههای حاخامیم اروپایی را در کنار پایگاههای شبکه جهانی تجارت و صرافی یهودی، که در این زمان در اروپای مرکزی تنیده میشد، در شهرهای ماینز و ورمز بنیان نهادند. راشی بزرگترین حاخام زمان خود در اروپای مرکزی شد و فرزندان او شبکه حاخامیم را در مرکز و شرق اروپا گستردند. یکی از اعقاب راشی، یاکوب مارگولیوت است. او از شهر ورمز به رگنزبورگ رفت و در حوالی سالهای ۱۴۹۹ تا ۱۵۱۲ حاخام یهودیان این شهر بود. واژه مارگولیوت، که به شکلهای مختلف چون مارگولییس و مارگولیس نیز تلفظ میشود، عبری و به معنی مروارید است. وجه تسمیه فوق قاعدتاً به دلیل اشتغال یاکوب به تجارت کالای فوق بوده است. پسر او به نام ساموئل به شهر پوسن لهستان رفت و تا سال ۱۵۳۷ ریاست بیت دین لهستان را بدست داشت. ساموئل مارگولیوت در سال ۱۵۲۷ به فرمان زیگیسموند اول، پادشاه لهستان، بعنوان رئیس یهودیان لهستان منصوب شد. یکی دیگر از پسران یاکوب مارگولیوت، به نام ایزاک (اسحاق)، به پراگ رفت و عضو بیت دین این شهر، به ریاست یاکوب پولاک شد. در اوایل سده هفدهم، موسس مارگولیوت پسر ساموئل، حاخام بزرگ شهر کراکو بود. یکی از پسران موسس در سال ۱۶۲۰ به وین رفت و خاندان شلزینگر را بنیان نهاد. او مردخای مارگولیوت نام داشت که پس از استقرار در اتریش نام خود را به مارکس شلزینگر تغییر داد. مارکس شلزینگر به زودی سررشتهدار و تأمینکننده سیورسات ارتش و دربار هابسبورگ شد. او صراف و رباخواری بزرگ بود و فلزات قیمتی را نیز برای ضرابخانه سلطنتی وارد میکرد. در سال ۱۶۸۳ مارکس شلزینگر به قتل رسید و پسرش، به نام بنجامین ولف شلزینگر (متوفی ۱۷۲۷)، کار پدر را ادامه داد. بنجامین ولف پیمانکار بزرگ ارتش و ضرابخانه خاندان سلطنتی هابسبورگ در کشور هنگری (مجارستان) بود و کارگزار مالی خاندان اشرافی استرهازی نیز به شمار میرفت. پسر دیگر مارکس شلزینگر، به نام اسرائیل، در شهر ایگر، در شمال مجارستان، استقرار یافت و خاندان متنفذ ایگر را بنیاد نهاد. در اوایل سده هیجدهم، مارکس (مارکوس) شلزینگر (متوفی ۱۷۵۴) پیمانکار و صراف بزرگ خاندان هابسبورگ بود. کارل ششم امپراتور روم مقدس و پادشاه هنگری (۱۷۱۱ تا ۱۷۴۰)، در سال ۱۷۳۱ او را در سمت کارگزار کل دربار خود منصوب کرد. مارکوس شلزینگر در جریان جنگها، بویژه جنگهای ۱۷۱۶ و ۱۷۳۶ با عثمانی، وامهای میلیونی به دربار وین پرداخت کرد. او در عین حال صراف و پیمانکار حکمرانان محلی ماینز، برونسویک و ورتمبرگ نیز بود. به نوشته دایرة المعارف یهود شاهزاده اوگن ساوئی (۱۶۶۳ تا ۱۷۳۶)، فرمانده مقتدر ارتش اتریش در اوایل سده هیجدهم، به شدت متکی بر دلالان و پیمانکاران یهودی بود. او که از برجستهترین چهرههای نظامی خاندان هابسبورگ به شمار میرفت طی جنگهای متعدد توانست اتریش را به یک قدرت درجه اول اروپایی بدل کند. او در جنگهای خود با عثمانی متکی بر حمایت مالی یهودیان درباری بود. دائرة المعارف یهود میافزاید در این زمان یک سوم درآمد سالیانه دربار اتریش وامهایی بود که از یهودیان دریافت میداشت. دودمان مارگولیوت، مارگولییس، مارگولیس، شلزینگر، ایگر از پرشمارترین خاندانهای الیگارشی یهودی است که اعضای آن در شرق اروپا، آلمان، انگلستان، ایالات متحده و کشورهای دیگر حضور فعال دارند. در سراسر سدههای هیجدهم، نوزدهم و بیستم این خاندان را در زمره برجستهترین اعضای الیگارشی حاخامی/ زرسالار یهودی مییابیم: اکیوا شلزینگر (۱۸۳۷ تا ۱۹۲۲) از بنیانگذاران صهیونیسم جدید است و از دهه ۱۸۷۰ در فلسطین در تکاپو بود. بنجامین شلزینگر (۱۸۷۶ تا ۱۹۳۲) در لیتوانی به دنیا آمد، در سال ۱۸۹۱ به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد و یکی از رهبران یهودیان نیویورک شد. کارل شلزینگر (۱۸۸۹ تا ۱۹۳۸) از بزرگترین سرمایه داران و اقتصاددانان اتریش در نیمه اول سده بیستم بود. ایزیدور ویلیام شلزینگر (۱۸۷۷ تا ۱۹۴۹) از سال ۱۸۹۴ تکاپوی خود را در آفریقای جنوبی آغاز کرد و به یکی از بزرگترین سرمایهداران جنوب آفریقا بدل شد. باغ پهناور مرکبات او در ترانسوال یکی از بزرگترین نمونههای خود در سراسر جهان به شمار میرفت. او در سال ۱۹۱۴ شبکهای از سالنهای تئاتر و سینما در آفریقای جنوبی تأسیس کرد و انحصار خود را بر این شاخه از تکاپوی اقتصادی/ فرهنگی برقرار نمود. ایزیدور شلزینگر بنیانگذار خبرگزاری رسمی آفریقای جنوبی است. آرتور مهیر شلزینگر (۱۸۸۸ تا ۱۹۶۵) از متنفذترین نظریهپردازان تاریخنگاری در ایالات متحده آمریکا بهشمار میرفت. پایاننامه دکترای او (دانشگاه کلمبیا، ۱۹۱۷) تجار مستعمراتی و انقلاب آمریکا نام دارد که برنده جایزه انجمن تاریخ آمریکا شد. او از سال ۱۹۳۹ کرسی تاریخ آمریکا را در دانشگاه هاروارد بدست داشت. آرتور شلزینگر مولف آثار متعدد در زمینه نظریههای تاریخنگاری و تاریخ آمریکاست. پسر او، که وی نیز آرتور مهیر شلزینگر (متولد ۱۹۱۷) نام دارد، فارغ التحصیل دانشگاه هاروارد است. او در زمان جنگ جهانی دوم در اداره اطلاعات جنگی و اداره خدمات استراتژیک (سازمان اطلاعاتی آمریکا در آن زمان و سلف سیا) اشتغال داشت. در سالهای ۱۹۴۶ تا ۱۹۶۱ استاد تاریخ دانشگاه هاروارد بود. آرتور شلزینگر از گردانندگان حزب دمکرات آمریکا است. وی در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۶۰ به سود جان کندی سرمایه گذاری کرد. پس از پیروزی کندی در سمت مشاور ویژه رئیسجمهور در امور آمریکای لاتین منصوب شد و تا سال ۱۹۶۴ (قتل کندی) در این سمت بود. او مولف آثار متعدد در رشته تاریخ است؛ جوایز درجه اول جهانی (برای نمونه دو بار جایزه پولیتزر در رشته تاریخ و بیوگرافی) و ۲۱ درجه افتخاری دکترا به او اعطا شده است. آرتور شلزینگر از سال ۱۹۶۲ به تکاپو در عرصه مسائل نظری سینما و نقد فیلم پرداخت و سردبیر برخی نشریات متنفذ سینمایی بود. وی از سال ۱۹۶۴ عضو هیئت داوران جشنواره فیلم کان است. جیمز رادنی شلزینگر (متولد ۱۹۲۹) در شهر نیویورک به دنیا آمد. درجه دکترای خود را از دانشگاه هاروارد دریافت داشت و سپس به تدریس در دانشگاه ویرجینیا و کالج نظامی نیروی دریایی ایالات متحده آمریکا پرداخت. جزوه درسی او در کالج فوق به نام اقتصاد سیاسی امنیت ملی انتشار یافته است. او در راند، مجتمع مُعظَم تحقیقاتی ایالات متحده آمریکا، نیز به پژوهش های استراتژیک، بویژه در زمینه سلاحهای هستهای، اشتغال داشت. جیمز شلزینگر در زمان ریاستجمهوری ریچارد نیکسون به یکی از نظریهپردازان و چهرههای درجه اول سیاست ایالات متحده آمریکا بدل شد. در سالهای ۱۹۷۱ تا ۱۹۷۳ ریاست کمیسیون انرژی اتمی این کشور را بدست داشت. در سال ۱۹۷۳، در اوج بحران واترگیت، نیکسون او را در سمت رئیس آژانس مرکزی اطلاعات آمریکا (سیا) گمارد. شلزینگر به اخراج برخی کارکنان سیا دست زد و ساختار این سازمان را بسوی گردآوری و تحلیل اطلاعات هدایت نمود. کمی بعد، در همین سال، وزیر جنگ آمریکا شد. وی مخالف سرسخت سیاست تنشزدایی در روابط آمریکا و اتحاد شوروی بود و به این دلیل جرالد فورد رئیسجمهور بعدی، در سال ۱۹۷۵ او را کنار گذاشت. در زمان ریاستجمهوری جیمز (جیمی) کارتر در سال ۱۹۷۷ مشاور رئیسجمهور در امور انرژی شد و در سالهای ۱۹۷۷ تا ۱۹۷۹ اولین وزیر انرژی آمریکا بود. شلزینگر از آن پس در موسسه مطالعات استراتژیک و بینالمللی دانشگاه جرج تاون به تحقیق اشتغال دارد. جان ریچارد شلزینگر (متولد ۱۹۲۶) از شاخه انگلیسی این خاندان است. از جانب مادر به خاندان یهودی رگنزبورگ تعلق دارد؛ منسوب به شهر رگنزبورگ باواریا خاستگاه و مأوای اولیه دودمان مارگولیوت/ شلزینگر. جان شلزینگر کارگردان سینما و تئاتر است و از مدیران اتحادیههای سینما و تئاتر انگلستان. فیلمهای او بارها برنده اول جشنوارههای جهانی شده است. از معروفترین آنها باید به کابوی نیمهشب (۱۹۶۸ تا ۱۹۶۹) و یکشنبه خونین (۱۹۷۱) اشاره کرد. از خاندانهای مهم حاخامی که تکاپوی خود را در اواخر سده پانزدهم و همزمان با خاندان مارگولیوت/ شلزینگر در شرق اروپا آغاز کرد باید به خاندان پولاک اشاره کرد. یاکوب بن جوزف پولاک (یعقوب بن یوسف پولَک) در حوالی سالهای ۱۴۶۰ تا ۱۵۲۲ میزیست. او از شاگردان حوزه یاکوب مارگولیوت در شهر رگنزبورگ بود، سپس به شهر پراگ رفت و با دختر موسس فیشل کراکویی ازدواج کرد. موسس فیشل کارگزار مالی دربار لهستان و متصدی گردآوری مالیاتهای روستایی بود و فردی مقتدر به شمار میرفت. با اِعمال نفوذ او، یاکوب پولاک در سمت حاخام پراگ منصوب شد و بهمراه ایزاک مارگولیوت (مارگولیس)، پسر استاد سابقش، اداره امور یهودیان را بدست گرفت. او سپس به شهر کراکو رفت و بیت دین خود را در آنجا مستقر نمود. در سال ۱۵۰۳، آلکساندر، پادشاه لهستان، او را در سمت حاخام کل این کشور منصوب کرد. یاکوب پولاک شخصیتی ناآرام داشت و در دوران ریاستش با سایر رهبران یهودی در ستیز و منازعه بود. در سده نوزدهم اعضای این خاندان را در سمتهای حاخامی هنگری (مجارستان)، در نیویورک و در انگلستان مییابیم. در این زمان حداقل چهار پولاک در دستگاه حکومت هند بریتانیا حضور داشتند و دو تن از آنها پسران دیوید پولاک بودند. یکی از آنان، به نام سِر دیوید پولاک (۱۷۸۰ تا ۱۸۴۷) در سال ۱۸۴۶ قاضی کل بمبئی شد و برادرش، سِر جرج پولاک (۱۷۸۶ تا ۱۸۷۲) افسر ارتش هند بریتانیا بود و در جنگهای مختلف، به ویژه در افغانستان، حضور فعال داشت. او در سال ۱۸۵۴ عضو هیئت مدیره کمپانی هند شرقی شد. در سال ۱۸۵۹ ژنرال شد و در سال ۱۸۷۰ به درجه فیلدمارشالی رسید. در سال ۱۸۷۲ دربار انگلیس عنوان اشرافی بارونت گردنه خیبر را به وی اعطا کرد. جان پولاک در سال ۱۸۷۴ به خدمت ارتش هند بریتانیا درآمد. او بیشتر در مأموریتهای اکتشافی (اطلاعاتی) شرکت داشت و در سال ۱۹۰۳ به درجه کلنلی رسید. سِر فردریک ریچارد پولاک (۱۸۲۷ تا ۱۸۹۹)، پسر بارونت ج. اف. پولاک (برادر سِر جرج پولاک)، در سال ۱۸۴۰ به خدمت ارتش بنگال درآمد. سپس کمیسیونر پیشاور شد و در سالهای ۱۸۷۰ تا ۱۸۷۲ در کمیسیون مرزی سیستان به ریاست فردریک جان گلداسیمد (از خاندان یهودی گلداسمید) شرکت داشت. پولاک در ارتش بریتانیا به درجه سرلشکری رسید. از خاندان پولاک، دکتر یاکوب ادوارد پولاک (۱۸۱۸ تا ۱۸۹۱) را نیز میشناسیم. او در بوهم به دنیا آمد و در وین درگذشت. دکتر پولاک در سالهای ۱۸۵۱ تا ۱۸۶۰ در ایران بود. او از سال ۱۲۷۲ق./ ۱۸۵۵م.، پس از مرگ دکتر کلوکه و پیش از استخدام دکتر طولوزان پزشک مخصوص ناصرالدینشاه قاجار بود. در منابع دوره قاجاریه، از جمله روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، از او به عنوان حکیم پولاک یاد شده است. یاکوب پولاک در سال ۱۸۶۵ خاطرات ایران خود را به نام ایران، سرزمین و مردم آن در وین منتشر کرد. این کتاب به فارسی ترجمه شده است. در تاریخنگاری اروپا سالهای ۱۶۶۰ تا ۱۸۱۵ را عصر استبداد میخوانند. استبداد به عنوان یک نظم سیاسی، پدیدهای جدید است که در سدههای اخیر در اروپا رخ نمود. پیش از عصر استبداد، حکمرانان اروپا کم و بیش به وسیله نهادهای اجتماعی و ساختارهای سنتی از یک سو و قواعد عرفی و دینی (احکام اخلاقی و شرعی مسیحیت) از سوی دیگر مقید و محدود بودند. از سده شانزدهم، حکمرانان اروپا کوشیدند این نهادهای اجتماعی را متلاشی کنند و همگان را به آحاد منفرد تابع دولت مرکزی بدل نمایند. در این دوران، تقید به اخلاق و احکام مسیحی نیز فروپاشید و برای بیش از یک و نیم سده نسلی از حکمرانان خودکامه را پدید ساخت که هیچ مرجعی ایشان را محدود نمیکرد. این عصر، دوران استبدادگری روشنگرانه نامیده میشود؛ زیرا اندیشهپردازان این نظم نوین سیاسی، افزایش ثروت دولت را وظیفه و هدف اصلی حکمران میدانستند و مستبد روشنگر خود را نخستین خدمتگزار مردم و دولت معرفی میکرد. منافع عمومی و حقوق شهروندی تابعی از اصل بنیادین افزایش ثروت انگاشته میشد. تبیین این تحول در ساختار سیاسی اروپا بدون در نظر گرفتن پیوندهای آن با فرایند غارت ماوراء بحار، که در سدههای شانزدهم تا هیجدهم میلادی امپراتوریهای مستعمراتی اسپانیا و پرتغال و هلند و انگلیس و فرانسه را آفرید، غیرممکن است. درواقع، پایه عینی این ساختار سیاسی جدید اروپا و بنیاد مادی خودکامگی حکمرانان در غارت ماوراء بحار و پیدایش یک الیگارشی جدید ثروتمند نهفته است. این انباشت بیسابقه ثروت در دست حکمرانان بزرگ و کوچک اروپا بود که آنان را به گسترش دامنه اقتدار و خودکامگی شان فراخواند. و به تبع این تحول است که حکمرانان و الیگارشی ماوراء بحار خود را از قانون، که در جامعه سنتی اروپا قانون مسیحی بود، بینیاز دیدند و مبارزهای سرسختانه را برای راندن دین به درون کلیساها و کوتاه کردن دست مدعیان تولیت دین، و در رأس آن کلیسای رم، آغاز کردند. نظام استبداد روشنگرانه درواقع نظامی بغایت بیاخلاق و بیقانون بود که کسب ثروت به هر بهایی را به اخلاق و مذهب نوین خویش بدل ساخت. لازمه این ثروتاندوزی حریصانه، سرمایهگذاری در توسعهطلبی ماوراء بحار بود و برای حکمرانان اروپای مرکزی نقدترین سرمایه سکنه انبوه سرزمینشان بود. چنین است که در سدههای هفدهم و هیجدهم اتباع دولتهای اروپای مرکزی به بردگان نظامی بدل شدند. حکمرانان اروپای مرکزی بطور عمده از سده هفدهم میلادی حرفه جدیدی را آغاز کردند: به اسارت درآوردن اتباع خویش، آموزش و تربیت آنان بعنوان بردگان نظامی و اجاره دادن یا فروش این ارتشهای کوچک، بطور عمده، به استعمارگران هلندی و انگلیسی. در تداوم این فرایند است که در سده هیجدهم سرزمین کنونی آلمان را مأوای دهها حکمران محلی خودکامه مییابیم که مهمترین راه تأمین ثروت آنان فروش اتباع خویش به عنوان سرباز به انگلیسیها و هلندیها برای شرکت در جنگهای مستعمراتی بود. به دلیل اهمیت این مشارکت و سود هنگفت و سهلالوصول آن بود که تا اواخر سده نوزدهم الیگارشی آلمان برای تصرف مستعمرات خصوصی خویش اقدامی نکرد زیرا به آن نیازی نمیدید. بسیاری از مستعمرات هلند و انگلستان در آسیا، آفریقا و قاره آمریکا به وسیله همین بردگان آلمانی به دست آمد. بنیادهای خلق و خوی نظامیگری مردم آلمان را نیز باید در این پیشینه جست. مارک بلوخ مینویسد: نباید فراموش کرد که تا یک سده پیش استفاده از این بردگان نظامی رسم بسیار رایجی بود. مسئولیت گردآوری، تجهیز، آموزش و سرانجام فروش (یا اجاره دادن) این بردگان نظامی با پیمانکاران یهودی بود. در سدههای نهم و دهم میلادی کشیشانی نیکنفس چون آگوبار لیونی و آدالبرت پراگی از فروش محدود کودکان مسیحی بوسیله حکمرانان مرکز و جنوب اروپا شکوه میکردند. اینک، در سده هفدهم، تمامی اتباع عادی و فقیر اروپای مرکزی و جنوبی برده بودند. بدینسان، برخلاف ادعای تبلیغاتی تاریخنگاری رسمی غرب، نظام جدید سرمایهداری نه از درون لیبرالیسم بلکه از درون استبدادگری نوین اروپایی سردرآورد و مولود وصلت دولت و یهودیت بود. از درون این نظام سیاسی متمرکز، ستمگر و غارتگر طبقه زرسالاری پدید شد که در سده نوزدهم به بورژوازی جدید دنیای غرب فراروئید. نتیجه محتوم فرایند پیوند حکمرانان اروپا با یهودیان سلطه نهایی زرسالاری یهودی بر دنیای غرب است و این عجیب و غیرطبیعی نیست. در نیمه دوم سده نوزدهم، آلکساندر ویل اندیشمند فرانسوی، به تلخی پیوند میان دولت بورژوایی و یهودیت را مورد توجه قرار داده و چنین نوشت: در اروپا تنها یک قدرت وجود دارد و آن بارون جیمز روچیلد است. در پیرامون او دهها موسسه مالی اقماری وجود دارد. تمامی سوداگران و تجار محترم سربازان و صاحب منصبان اویند و شمشیر او سفته بازی است. روچیلد معلولی است که باید پدید میآمد و اگر او نبود کس دیگری روچیلد میشد. روچیلد بهیچ روی یک مخلوق تصادفی نیست، بلکه نخستین معلول قانونمند دولتهای اروپایی است که خود از سال ۱۸۱۳ هدایت آنان را به دست گرفته است. روچیلد برای پیدایش خود به دولتها نیازمند بود و دولتها نیز بنوبه خود به روچیلد نیازمندند. ولی اکنون دیگر او به دولتها نیازی ندارد، ولی دولتها هنوز به او نیازمندند. در همین زمان، لرد توماس بابینگتون ماکائولی (۱۸۰۸ تا ۱۸۵۹)، اندیشمند استعماری انگلیس، نوشت: درواقع یهودیان در خارج از قدرت سیاسی انگلستان و اروپا قرار ندارند. قدرت سیاسی در دست آنهاست و از زمانی که به آنها اجازه داده شد ثروتهای بزرگ بیندوزند مالک قدرت سیاسی نیز شدند. در جامعه متمدن چه قدرتی بزرگتر از قدرت طلبکار بر بدهکار؟ اگر ما این قدرت را از دست یهودی بگیریم درواقع امنیت مالکیت او را سلب کردهایم. و اگر ما این قدرت را در چنگ او واگذاریم به وی قدرتی مستبدانهتر از هر پادشاه و دولتی اعطا کردهایم، یهودی میتواند بر بازار پول حکومت کند و بازار پول بر جهان حکومت میکند، اگر وظیفه ما بعنوان مسیحی سلب قدرت سیاسی از یهودیان باشد، برای تحقق آن، تنها راه واقعی محروم کردن آنان از قدرت سیاسی همان کاری است که اسلاف ما کردند: قتل و حبس و غارت آنها. گفتیم که عصر استبداد روشنگرانه مولود فرایند سکولاریزاسیون بود؛ به معنی دور شدن حکمرانان اروپا از مبانی اخلاقی و دینی آئین مسیح و احکام مسیحیت و به تبع آن رشد بیقانونی و خودسری در ایشان. این فرایندی بغرنج و طولانی است که در ستیز حکمرانان و دستگاه کلیسا نمود عینی و مشخص مییافت. دسیسهها و جنگهای خاندان مدیچی علیه دستگاه کلیسا، که در اوایل سده شانزدهم به سلطه این خاندان بر کلیسای رم انجامید، تنها یک نمونه متأخر است و اشتباه است اگر رنسانس مبداء نظری این فرایند تلقی شود. رنسانس معلول و مولود این فرایند بود. پیشینه این ستیز بسیار دیرتر است. پیشتر درباره دسیسه راجر دوم، شاه سیسیل، و پیترو پیرلئونی علیه دستگاه مسیحیت و پاپ اینوسن دوم سخن گفتهایم. نمونه بارز دیگر، تکاپوی فردریک دوم هوهنزتافن شاه سیسیل (۱۱۹۸ تا ۱۲۵۰) و امپراتور روم مقدس (۱۲۱۵ تا ۱۲۵۰)، است. فردریک دوم از سرداران جنگ صلیبی بود و چون راجر دوم خصومتی سخت با دستگاه کلیسا داشت. کار او بدانجا کشید که رسالهای ملحدانه نوشت، یا برایش نوشتند، بنام درباره سه شیاد: موسی، مسیح و محمد. (نعوذا بالله) فردریک پادشاهی مقتدر، خودکامه و عیاش بود. بر سکههای او نشانی از تقیدش به آئین مسیح مندرج نیست؛ اوقاتش را با معشوقه هایش میگذرانید و از اینطریق صاحب فرزندی نامشروع شد. دشمنانش او را به داشتن حرمسرا متهم میکردند و پاپ گرگوریوس نهم او را لواطکار میدانست. ویل دورانت که شرحی همدلانه از فردریک بدست داده است، مینویسد: فردریک در مقام مدافعه توضیح داد که کلیه بانوان و نوجوانان سیاه یا سفید را بعلت مهارتشان در آوازهخوانی، رقص، عملیات آکروباسی، یا سایر تفریحاتی که بر وفق سنت در دربار های پادشاهان مرسوم بود استخدام کرده است، گاهی هنگام سفر، جماعتی از بردگان، در حالیکه تعدادی پلنگ، سیاهگوش، شیر، یوزپلنگ، بوزینه و خرس را به زنجیر بسته بودند، در عقب امپراتور حرکت میکردند. در هنگام بزم، زنان زیبارو بر گردش حلقه میزدند و شعرا در مدح جلال او و لطف آن مهرویان به غزل سرایی مشغول میشدند. فردریک نیز سخت دلبسته نجوم و کیمیا بود. این شاه خودکامه و عیاش با الیگارشی یهودی پیوند نزدیک داشت و مترجمین و حاخامهای یهودی را به دربار خود فراخواند. متنفذترین ایشان یاکوب آناتولی است. یعقوب بن ابا مری بن سامسون آناتولیائی (یاکوب آناتولی) پزشک و مترجم دربار فردریک است. در سال ۱۲۳۱ به ناپل رفت، به دربار فردریک راه یافت، پزشک مخصوص او شد و بهمراه میشل اسکات به کار ترجمه دانشهای اسلامی از عربی به لاتین پرداخت. از ترجمههای یعقوب باید به برخی آثار ابنرشد و منطق ارسطو و مبانی نجوم الفرغانی اشاره کرد. یعقوب طبیب یا مترجمی ساده نبود، درباری مقتدر و متنفذی بود و تکاپوی اقتصادی گسترده داشت. او در جنوب ایتالیا مجتمعی بزرگ از کارگاههای ابریشمبافی بر پا کرد که اداره آن با یهودیان بود و درآمد آن به فردریک و سرمایهگذاران یهودی تعلق میگرفت. یعقوب از وابستگان خاندان ابن طبون است و دختر شموئیل بنطبون را به همسری گرفت. خاندان ابنطبون از یهودیان ساکن غرناطه (اندلس) بودند. یهودا بن شائول بن طبون (۱۱۲۰ تا ۱۱۹۰) به شهر لونل، در جنوب فرانسه، کوچید و به طبابت و ترجمه کتب عربی پرداخت. پسر و نوهاش، شموئیل بن طبون (۱۱۶۰ تا ۱۲۳۰) و موسی بن شموئیل بن طبون (سده سیزدهم میلادی)، به پزشکان و مترجمین سرشناس جنوب اروپا بدل شدند. آنان تعداد زیادی از آثار فلسفی و علمی دنیای اسلام، از جمله کتب فارابی و ارسطو، را از عربی به عبری و لاتین ترجمه کردند. حداقل چهار نسل از اعضای این خاندان مترجمین نامدار دانشهای اسلامی بودند. خاندان ابنطبون یا یعقوب آناتولیائی تنها مترجمین دربارهای اروپای سدههای دوازدهم و سیزدهم نیستند. سرآغاز نهضت ترجمه در اروپا، که از عوامل مهم تکوین فرهنگ جدید غرب است، به سده دوازدهم میرسد و با مهاجرت گروهی از خانوادههای یهودی از اندلس اسلامی به جنوب فرانسه و شمال ایتالیا و ترجمه دانشهای اسلامی به وسیله ایشان آغاز میشود. چنین بود که یهودیان به مهمترین واسطه انتقال دانش سرزمینهای اسلامی به قاره اروپا بدل شدند. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم مینویسند: اعضای خاندانهای اشرافی و فرهیخته یهودی که از اسپانیای اسلامی به اروپای مسیحی میکوچیدند، مشاغل مهمی را در دربارهای سلطنتی بعنوان کارگزاران مالی، پزشک، مشاور و مترجم آثار فلسفی از زبانهای یونانی و عربی به زبانهای غربی بدست میگرفتند. بدینسان، از سالهای ۱۱۳۰ تا ۱۱۵۰م.، غرب از طریق ترجمه آثار ابنسینا از عربی به لاتین با اندیشه فلسفی آشنا شد. آثار ارسطو دیرتر از ابنسینا، در نیمه دوم سده دوازدهم و نیمه اول سده سیزدهم، بیشتر از زبان عربی و تعدادی از زبان یونانی، به لاتین ترجمه شد. آثار کندی و فارابی مدتی پس از آثار بوعلی به لاتین ترجمه شد و آثار ابنرشد دیرتر به غرب راه یافت. در این زمان، کلیسا محدودیتهایی برای آشنایی طلاب با ارسطو قایل شد. برای نمونه، در پاریس مطالعه متافیزیک و طبیعیات ارسطو ممنوع ولی اخلاق و منطق او آزاد بود. ترجمه مابعدالطبیعه ابنسینا نخستین بار در سال ۱۴۹۵ به شکلی بسیار زیبا به چاپ رسید. ترجمه متون عربی تنها به فلسفه محدود نبود. کتب فراوانی در عرصههای متنوعی از علوم، از پزشکی تا ریاضیات و نجوم، به لاتین ترجمه شد مانند کتاب الهیئه جابر بن افلان. آثار هیپوکریت، پدر پزشکی یونان باستان، برمبنای ترجمه عربی آن بوسیله یهودیان به لاتین برگردانده شد. از دهه ۱۶۶۰، یعنی درست از همان زمان که در تاریخنگاری غرب سرآغاز عصر مستبدین منورالفکر انگاشته میشود، رابطه زرسالاران یهودی را با خاندان سلطنتی هابسبورگ استوار مییابیم: لئوپولد اول امپراتور روم مقدس (۱۶۵۸ تا ۱۷۰۵)، پادشاه بوهم (۱۶۵۶ تا ۱۷۰۵) و پادشاه هنگری (۱۶۵۵ تا ۱۷۰۵)، با زرسالاری یهودی پیوند استوار داشت و دو صراف نامدار یهودی، ساموئل اوپنهایمر و سامسون ورتیمر کارگزاران مالی او بودند. ساموئل اوپنهایمر (۱۶۳۰ تا ۱۷۰۳) از سال ۱۶۷۲ پیمانکاری سیورسات و تدارکات ارتش امپراتوری هابسبورگ را به دست گرفت و سپس کارگزار کل مالی دربار شد. در سال ۱۶۷۹، در پی جنگ با فرانسه، دولت وین ۲۰۰ هزار فلورین به اوپنهایمر بدهکار شد. در جریان جنگ اتریش با عثمانی (۱۶۸۲)، او به تنهایی تأمین تدارکات و سیورسات ارتش لئوپولد را بدست داشت. اوپنهایمر عملیات خود را بوسیله شبکهای گسترده از پیمانکاران و دلالان یهودی انجام میداد که در سراسر اروپای مرکزی و شرقی گسترده بود. او پُتاس (برای ساختن باروت)، علیق، گندم و اسبهای مورد نیاز را از طریق یهودیان لهستان فراهم میکرد که مهمترین منبع تأمین سیورسات ارتشهای اروپا بودند. در سال ۱۶۹۴ میزان بدهی دولت وین به او به سه میلیون فلورین رسید. با مرگ ساموئل اوپنهایمر دولت هابسبورگ با بحران مالی مواجه شد. امانوئل اوپنهایمر وارث او، ادعای شش میلیون فلورین طلب کرد و سرانجام دولت وین چهار میلیون فلورین به او پرداخت. ساموئل اوپنهایمر از نامدارترین زرسالاران یهودی اواخر سده هفدهم و اوایل سده هیجدهم است. معاصرینش او را قیصر یهود مینامیدند. سومبارت به نقل از یکی از نویسندگان معاصر او مینویسد: در سال ۱۶۹۰ اوپنهایمر یهودی در میان تجار و بانکداران نه فقط اروپا بلکه سراسر جهان شناخته شده بود. درباره خاندان اوپنهایمر در آینده سخن خواهیم گفت. در اینجا تنها میافزائیم که این خاندان تا به امروز از اعضای برجسته الیگارشی زرسالار معاصر است. سامسون ورتیمر (۱۶۵۸ تا ۱۷۲۴) در یک خانواده یهودی مستقر در آلمان به دنیا آمد و از طریق ازدواج با بیوه ناتان اوپنهایمر با خاندان زرسالار فوق خویشاوند شد. ساموئل اوپنهایمر او را با خود به وین برد، در سمت مدیر صرافی خویش در وین گمارد و وی را به امپراتور لئوپولد اول معرفی کرد. ورتیمر از سال ۱۶۸۴ به عنوان کارگزار مالی در دربار وین حضور یافت. او در سالهای ۱۶۹۴ تا ۱۷۰۹ ثروتمندترین یهودی اروپای مرکزی به شمار میرفت. سامسون ورتیمر مسئول کل امور مالی لئوپولد اول، جوزف اول و کارل ششم، امپراتوران روم مقدس بود. در زمان جنگ با عثمانی مبالغ هنگفتی پول در اختیار وین قرار داد. او در عین حال مسئول امور مالی حکمرانان محلی ساکسونی، ماینز، تریر و پالاتینیت (باواریا) نیز بود. ورتیمر مورد اعتماد فراوان امپراتور لئوپولد اول بود و به مأموریتهای محرمانه دیپلماتیک اعزام میشد. در زمان ازدواج پرنس کارل فیلیپ، برادر امپراتور، با دختر پادشاه لهستان، موفق شد از لهستانیها یک میلیون فلورین جهیزیه دریافت کند. به پاس این خدمت، لئوپولد یکهزار دوکات طلا بهمراه تصویر خود را به وی اهدا کرد. تصاویر اهدا شده پادشاه لهستان و سه تن از شاهزادگان او نیز در اسناد سامسون ورتیمر به دست آمده است. با مرگ ساموئل اوپنهایمر، به جای او در سمت کارگزار کل مالی دربار هابسبورگ منصوب شد. خانه ورتیمر به وسیله گارد نظامی امپراتور محافظت میشد. او نیز، چون اوپنهایمر، به قیصر یهود شهرت داشت. پسر سامسون ورتیمر، به نام ولف ورتیمر از کارگزاران درجه اول دربار ماری ترز بود. نفوذ این خاندان در سده نوزدهم نیز تداوم یافت. در سال ۱۸۶۸ به جوزف ریتر فن ورتیمر (۱۸۰۰ تا ۱۸۸۷) عنوان اشرافی دربار اتریش اعطا شد. دوران سلطنت ماری ترز امپراتریس روم مقدس و ملکه اتریش و بوهم و هنگری (۱۷۴۰ تا ۱۷۸۰) نقطه عطفی در پیوند حکمرانان و یهودیان در اروپای مرکزی است. ماری ترز دختر کارل ششم است که درباره پیوند او با زرسالاران یهودی سخن گفتهایم. این ملکه نامدار خاندان هابسبورگ، شوهرش و فرزندانش پیوندی استوار با زرسالاران یهودی داشتند. پس از ازدواج ماری ترز با فرانتس استفن (۱۷۳۶) عنوان پادشاه اورشلیم نیز به عناوین شاهان هابسبورگ افزوده شد. مدتی بعد، با تلاش ماری ترز، همسرش با نام فرانتس اول امپراتور روم مقدس (۱۷۴۵ تا ۱۷۶۵) شد. یکی از فرزندان این دو، ماری آنتوانت (۱۷۵۵ تا ۱۷۹۳) است؛ همان ملکهای که در جریان انقلاب فرانسه بهمراه شوهرش، لوئی شانزدهم، به قتل رسید. شاخه سلطنتی خاندان هابسبورگ از تبار ماری ترز و فرانتس اول (دوک لورن) خاندان هابسبورگ- لورن نام دارد. در دوران ماری ترز، ولف ورتیمر، پسر سامسون ورتیمر، و اعضای خاندان شلزینگر چون گذشته در دربار هابسبورگ حضور داشتند. علاوه بر آنان باید به بارون دیهگو داگوئیلار، اسرائیل فن هوئنیگزبرگ و بارون جوزف فن سونفلس بعنوان متنفذترین یهودیان درباری این زمان اشاره کرد. خاندان داگوئیلار از اعضای الیگارشی یهودی/ مارانو شهر اگوئیلار اسپانیا است که زمانی از کانونهای مهم یهودینشین کاستیل به شمار میرفت. دیهگو اگوئیلار (۱۶۹۹ تا ۱۷۵۹) مارانو بود و نام مسیحیاش موسس لوپز پریرا است. پدرش انحصار تجارت تنباکوی پرتغال را به دست داشت. دیهگو اگوئیلار به لندن مهاجرت کرد و در سال ۱۷۲۲ به وین کوچید. او در وین، در ازای پرداخت سالیانه هفت میلیون فلورین، انحصار تجارت تنباکو در سراسر امپراتوری اتریش را به دست گرفت. در ۱۷۲۶ مقام اشرافی بارون به او اعطا شد و کمی بعد به عضویت شورای مشاورین سلطنتی درآمد. وی وامهای هنگفت به دربار اتریش پرداخت میکرد: از جمله، در سال ۱۷۳۲ ده میلیون فلورین به دربار اتریش و ۳۰۰ هزار فلورین به شخص ماری ترز برای بازسازی قلعهاش وام داد. بارون داگوئیلار دو سال پیش از مرگ به لندن بازگشت. افرائیم لوپز پریرا (۱۷۳۹ تا ۱۸۰۲)، بارون داگوئیلار دوم، پسر بزرگ اوست. پسر دوم دیهگو داگوئیلار، به نام جوزف (متوفی ۱۷۷۴)، مسیحی شد. او به ارتش انگلیس پیوست و خاندان نظامیان داگوئیلار را بنیان نهاد. پسرش، به نام سرلشکر سِرجرج چارلز داگوئیلار (۱۷۸۴ تا ۱۸۵۵) از افسران ارتش کمپانی هند شرقی بود. در جنگهای مختلف شرکت داشت. در ماموریتهای نظامی به سیسیل و اسپانیا و چین رفت و به درجه سرلشکری رسید. او از فرماندهان ارتش انگلیس در جنگ اول تریاک با چین (۱۸۴۱ تا ۱۸۴۲) بود. پسر جرج داگوئیلار، به نام سرلشکر سِرچارلز لارنس داگوئیلار (۱۸۲۱ تا ۱۹۱۲)، در زمان جنگ تریاک، در سالهای ۱۸۴۳ تا ۱۸۴۸، منشی فرمانده ارتش انگلیس در چین بود. او در جنگ کریمه و در سرکوب انقلاب ۱۸۵۷ هند شرکت داشت. وی نیز به درجه سرلشکری رسید. یکی دیگر از اعضای این خاندان، به نام بنجامین داگوئیلار در نیمه دوم سده هیجدهم از کارگزاران کمپانی هند شرقی در کلکته است. یکی از اعضای زن این خاندان، به نام گریس داگوئیلار (۱۸۱۶ تا ۱۸۴۷)، مولف اشعار و رمانها و کتب متعدد در زمینه تاریخ مارانوها و یهودیان اسپانیاست. معهذا، و به رغم حضور گروه کثیری از یهودیان درباری در پیرامون خاندان هابسبورگ، بارون جوزف فن سونفلس (۱۷۳۲ تا ۱۸۱۷) به عنوان متنفذترین یهودی دربار ماری ترز شناخته میشود. ماری ترز، همسرش فرانتس اول و پسرش جوزف دوم به شدت متأثر از نظریات اقتصادی سونفلس بودند و به توصیه او بود که ماری ترز سیاست تجارت آزاد را پیش گرفت و به یهودیان اجازه مهاجرت انبوه به سرزمین خود را داد. سونفلس پسر یک یهودی بهنام حییم لیپمن پرلین است. حییم در اوایل سده هیجدهم به عنوان مباشر به خدمت اشراف محلی موراویا درآمد. او در همین زمان مسیحی کاتولیک شد هرچند همسرش رسماً یهودی ماند. حییم سپس در وین استقرار یافت؛ به تدریس زبانهای شرقی در دانشگاه این شهر پرداخت و مترجم دربار ماری ترز شد. در سال ۱۷۴۶ به عنوان اشرافی شهسوار دربار هابسبورگ دست یافت و الوئیس فن سونفلس نام گرفت. الوئیس فن سونفلس از مقامات متنفذ دربار ماری ترز بود. پس از او پسرش بارون جوزف فن سونفلس مشاور ماری ترز و پسرانش، جوزف دوم و لئوپولد دوم، شد. جوزف سونفلس را از متنفذترین رجال سیاسی امپراتوری هابسبورگ در نیمه دوم سده هیجدهم میشناسند. او از مروجین و اندیشهپردازان نظریه استبداد روشنگرانه و مرکانتیلیسم (تجارت آزاد) و مولف حدود ۱۵۰ کتاب و رساله است. وی با ۹ زبان آشنایی داشت. بارون سونفلس در اوایل سده نوزدهم رئیس دانشگاه وین و آکادمی علوم اتریش بود. جوزف دوم، امپراتور روم مقدس و پادشاه بوهم و هنگری (۱۷۶۵ تا ۱۷۹۰)، چون مادرش ماری ترز حکمرانی خودکامه بود. او نیز در زمرهی کسانی است که تاریخنگاری غرب ایشان را مستبدین منورالفکر میخواند. از مهمترین اقدامات جوزف، که این عنوان را برایش به ارمغان آورده، هموار ساختن راه برای استقرار یهودیان در بوهم، افزایش نفوذ آنان در اقتصاد و سیاست این سرزمین و پیوند نزدیک او با زرسالاران یهودی بود. دایرة المعارف یهود سیاست استبداد خیرخواهانه جوزف دوم را متأثر از بارون سونفلس میداند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: هیچ ظلمى بدتر و سخت تر از آن ظلمى نیست که آن شخص مظلوم یار و یاورى جز خدا براى دفع آن نداشته باشد.
لطفاً این ۷ نکته رو حتماً موقع حمله هوایی رعایت کنین، قربانی شیشه هایی با سرعت ۵۴۰ کیلومتر نشید! همه میدونیم که سرعت نور بیشتر از سرعت صوت هستش. بنابراین وقتی صحنه انفجار میبینیم، بسته به فاصله، کمی طول میکشه تا صدا برسه و سرعت پرتاب شیشه ها هم خیلی زیاده، موقع حادثه، قبل از رسیدن موج صوتی فوری چه توی خونه باشین و چه بیرون، روی شکم روی زمین بخوابید، دستها را روی سر و گوشها بذارید، چشمهاتون رو حتماً ببندید ولی دهان نیمه باز باشه. به محض شنیدن صدای انفجار، هوای داخل ریه تون رو با فشار از دهان بیرون بدید. این کار باعث میشه فشار دو طرف پرده گوش متعادل بشه و پاره نشه. به هیچ عنوان برای تماشا نزدیک پنجره نروید و اگه خدای نکرده احساس خطر کردید، ازش فاصله بگیرین. اگه میشه جلوی پنجره ها رو پرده ضخیم بکشید. روی شیشه ها، بشکل ضربدری نوار چسب پهن بزنید. ضمناً موقع انفجار، جاهای امن توی خونه رو که در معرض پرتاب شدن شیشه نیست، از قبل نشون کنین و به اهل خونه هم بسپارید. برای احتیاط، چیزهای شکستنی رو از روی طاقچه و قفسه بردارین. زیر لوسترها، نباشید. حتماً حتماً موقع احساس خطر، آیة الکرسی یادتون نره، آرزو میکنم اتفاقی براتون نیفته و این تذکرات به کارتون نیاد، ولی آمادگی و احتیاط شرط عقله، انشاالله که مدافعین وطن این سگ هار رو زودتر ادبش کنند. حواستون به بچه ها و سالخورده ها باشه و بهشون آرامش بدید، این روزا هم میگذره و خاطره میشه، دردتون بجونم، سلامت باشین الهی.

برخی خبرها از در هم کوبیده شدن برج خلیفه دبی در امارات خبر میدهد.
مغز برنامه های شیطان در منطقه برج خلیفه است.
برجی که دو طبقه ی آخر آن همیشه در میان ابرها و محل حضور و جلوس شیاطین جن با شیاطین انس. مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ.

نیای من آن نامدار بلند
گرفت و به زنجیر کردش به بند
که بودی سپر پیش ایرانیان
به مردی بهر کینه بسته میان
چه آمد بدین نامور دودمان
که آید ز هر سو بما بر زیان
پدر کشته و بند سایه نیا
به مغز اندرون خون بود کیمیا
به تاراج داده همه مرز خویش
نبینم سر مایهٔ ارز خویش
مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش هفتم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: مناسه پس از مذاکرات مفصل با مقامات انگلیسی از طریق واسطه های یهودی و مارانو بویژه کارواخال، و ارسال نامهها و رسالههای متعدد، سرانجام در سال ۱۶۵۵ برای دیدار با کرومول به انگلستان رفت. ورنر سومبارت مینویسد نقش یهودیان در اقتصاد هلند چنان اهمیت یافته بود که سفر مناسه دولت هلند را نگران کرد. حکمرانان هلندی ترسیدند که شاید این سفر مقدمهای برای مهاجرت دسته جمعی یهودیان هلند به انگلستان باشد. لذا، از سفیر خود خواستند تا با مناسه دیدار کند و علت سفرش را جویا شود. نوپورت سفیر هلند در لندن، با مناسه دیدار کرد و در دسامبر ۱۶۵۵ به هلند گزارش داد که اوضاع خوب است و دلیلی برای نگرانی وجود ندارد. این گزارش سفیر هلند درست نبود. الیگارشی یهودی آمستردام، که افول امپراتوری تجاری هلند را احساس میکرد، در نیمه دوم سده هفدهم راه لندن را در پیش گرفت و در سده هیجدهم این شهر را به قلب مالی اروپا بدل ساخت. در دوران سلطنت چارلز دوم (۱۶۶۰ تا ۱۶۸۵)، بدلیل پیوندهایی که وی از پیش از سلطنت و در زمان تبعید با زرسالاران یهودی داشت، موقعیت یهودیان از نظر قانونی تثبیت شد. از این زمان، صرّافان یهودی به پشتوانه مالی ارتش انگلیس در جنگهای اروپا بدل شدند و سررشتهداری و پیمانکاری نظامی ارتش انگلیس را بدست گرفتند. پس از چارلز دوم، زرسالاری یهودی موقعیتی بهتر به چنگ آورد و آن صعود خاندان اورانژ در انگلیس بود. در سال ۱۶۸۸، بارون آنتونیو سواسو لوپز فوقالذکر دو میلیون سکه طلای هلند بدون بهره به پرنس ویلیام اورانژ وام داد و او و همسرش ماری با دریافت این وام توانستند به انگلستان بروند و تاج و تخت این سرزمین را بدست گیرند. ویلیام اورانژ پروتستان از سال ۱۶۸۹ با نام ویلیام سوم سلطنت انگلیس را به دست گرفت. او تا سال ۱۶۹۴ به اتفاق همسرش ماری استوارت سلطنت کرد و پس از مرگ ملکه تا سال ۱۷۰۲ به تنهایی. دوران سلطنت ویلیام سوم جمعاً ۱۳ سال طول کشید و سپس ملکه آن، خواهر ماری، به سلطنت رسید. بدین سان، انگلستان در حالی به سده هیجدهم گام نهاد که زرسالاری یهودی آمستردام پایگاهی استوار در سیاست و اقتصاد آن یافته بود. از دهه پایانی سده هفدهم، لندن دیگر یکی از مراکز اصلی و در حال توسعه صرّافان یهودی به شمار میرفت. آنتونی الفری مینویسد: این یهودیان، که از نظر فرهنگ، پوشاک و آداب تفاوت کمی با میزبانانشان داشتند، تجاری ثروتمند بودند و ورودشان با استقبال مواجه شد. آنان جایگاه خود را در مرکز مالی لندن به سرعت استوار ساختند. دوازده صراف یهودی تنها خارجیانی بودند که اجازه یافتند در فضای آزاد دفتر خود را بر پا کنند، در حالیکه به پروتستانهای مهاجر چنین اجازهای داده نشد. این مکان، که به صرافی سلطنتی شهرت داشت، بعدها، در سال ۱۸۸۳، با پیگیری ساموئل مونتاگ (لرد سوایتلینگ اول) بعنوان بنای یادبود تعمیر شد. صرّافان نامدار یهودی این زمان در لندن عبارتند از سولومون مدینا، آبراهام داکوستا و اسحاق پریرا. در این مجموعه، سِر سولومون مدینا (۱۶۵۰ تا ۱۷۳۰) جایگاه ویژهای داشت زیرا بانکدار شخصی ویلیام سوم بود و چنان عزیز که در سال ۱۷۰۰ به پاس خدماتش عنوان شهسواری (شوالیهگری) به او اعطا شد. مدینا نخستین یهودی است که، به عنوان یهودی، در انگلستان به این مقام دست یافت و این سرآغاز بومی شدن یهودیان در انگلیس است. خاندان مدینا، که نام آن از واژه عربی مدینه (شهر) گرفته شده، از خاندانهای مهم یهودی مستقر در شبه جزیره ایبری بود. در سده شانزدهم، اعضای این خاندان نیز در شبکه جهانی الیگارشی یهودی پخش شدند و از جمله رهبری یهودیان بندر عثمانی سالونیک را به دست گرفتند. در سده هفدهم شاخههایی از این خاندان در ایتالیا و هلند مستقر بودند. سولومون مدینا در ایتالیا به دنیا آمد، در آمستردام اقامت گزید و در تأمین وام دو میلیون سکهای برای ویلیام اورانژ موثر بود. با صعود ویلیام، سولومون نیز بهمراه تعدادی از اعضای خاندان سواسو (لوپز) در انگلستان مستقر شد و به یهودی درباری انگلیس بدل گردید. سومبارت او را پیمانکار بزرگ ارتش انگلیس میخواند. سِر سولومون مدینا به ویژه در دوران جنگ با اسپانیا (۱۷۰۱ تا ۱۷۱۴) نقش مهمی در تأمین مالی و تدارکاتی و، به نوشته دایرة المعارف یهود، به ویژه اطلاعاتی انگلیس به دست داشت. در دوران سلطنت ملکه آن (۱۷۰۷ تا ۱۷۱۴)، زرسالاران یهودی بزرگترین قدرت مالی انگلیس محسوب میشدند و مناسه لوپز بزرگترین صرّاف انگلستان به شمار میرفت. مناسه لوپز در زمانیکه گزارش هایی جعلی درباره مرگ ملکه آن انتشار یافت و ارزش سهام در بازار بورس لندن به شدت سقوط کرد، از طریق سفتهبازی ثروتی هنگفت به جیب زد. ایجاد شوک در بازار بورس، بهر طریق، و سفتهبازی های غیراخلاقی و شیادانه روشی معمول در ثروتاندوزی زرسالاران یهودی است. در بررسی تحولات سده نوزدهم با نمونههای برجستهای از این روش (بویژه در ماجرای جنگ واترلو و نیز در جنگ مالی روچیلدها با بانکداران فرانسوی) آشنا خواهیم شد. در دوران پس از مناسه لوپز، سامسون گیدئون (۱۶۹۹ تا ۱۷۶۲) بعنوان صرّاف درجه اول لندن شناخته میشد. او، که خانوادهاش پیشتر در هامبورگ اقامت داشتند و ابودینته نامیده میشدند، از طریق سفتهبازی در بازار بورس لندن به ثروتی فوقالعاده دست یافت. وی در حوالی نیمه سده هیجدهم تأمین کننده اصلی وام برای دولت انگلیس بود. در زمان تهاجم هواداران کاتولیک خاندان استوارت (خاندان سلطنتی پیشین انگلیس) برای تصرف قدرت، که به شورش جاکوبیتها شهرت دارد (۱۷۴۵)، سامسون گیدئون وامی به مبلغ ۷/۱ میلیون پوند استرلینگ برای دربار انگلیس فراهم آورد و این امر بقای خاندان سلطنتی هانوور (خاندان سلطنتی کنونی انگلیس) را سبب شد. این اقدام و سرمایه گذاری مشابه در جنگهای هفتساله (۱۷۵۵ تا ۱۷۶۳) سپاس رسمی جرج دوم، پادشاه انگلیس (۱۷۲۷ تا ۱۷۶۰)، را برایش به ارمغان آورد. پسران سامسون گیدئون نیز، به سان خاندان لوپز، مسیحی شدند. یکی از آنها، که او نیز سامسون گیدئون (۱۷۴۵ تا ۱۸۲۴) نام داشت، در سال ۱۷۵۹ بارونت شد و در سال ۱۷۸۹ عنوان شامخ اشرافی لرد اردلی را به دست آورد. پس از مرگ سامسون گیدئون، در دهههای پایانی سده هیجدهم، خاندانهای یهودی سالوادور و گلداسمید بانکداران اصلی لندن بودند. سرانجام، در اوایل سده نوزدهم این میراث به خاندان روچیلد انتقال یافت که با ثروت و قدرت افسانهای خویش الیگارشی زرسالار یهودی را به جایگاهی بیسابقه ارتقاء داد. شمار یهودیان انگلیس در سال ۱۷۹۰ دوازده هزار نفر، در سال ۱۸۲۰ بیست هزار نفر و در آستانه سده بیستم دویست هزار نفر گزارش شده است.
یهودیان و ساختار مالی جدید اروپا: پیوند الیگارشی یهودی با حکمرانان اروپای مرکزی به سده سوم هجری/ نهم میلادی و آغاز تأسیس امپراتوری روم مقدس میرسد. درباره اسحاق، تاجر یهودی دربار شارلمانی، مأموریت او در دربار هارونالرشید و رابطه شبکه تجاری یهودیان بینالنهرین با حکمرانان اروپا در آن زمان پیشتر سخن گفتهایم. رباخواری یهود امپراتوری روم مقدس در سال ۸۰۰ میلادی به وسیله شارلمانی شاه فرانکها، بنیان نهاده شد و در زمان او بخش مهمی از قاره اروپا را، تقریباً تمامی این قاره را جز شبه جزیره ایبری و جزیره انگلستان و جنوب ایتالیا، در برمیگرفت. پس از مرگ شارلمانی (۸۱۴ م.) امپراتوری او فروپاشید ولی بقایای آن تا سال ۱۸۰۶ موجود بود و سلطنت آن در میان خاندانهای متعدد دست به دست میشد. در سال ۱۴۳۸ خاندان هابسبورگ ریاست این امپراتوری را به دست گرفت. دایرة المعارف یهود مینویسد: در سدههای دهم و یازدهم میلادی، ارزش و اهمیت یهودیان بعنوان تجار بینالمللی، و بتدریج بعنوان تجار محلی نیز، در اروپا شناخته میشد. در سال ۱۰۸۴، روئدیگر، اسقف شهر اسپیر (غرب آلمان)، طی فرمانی اجازه مهاجرت و اقامت یهودیان را صادر کرد تا، طبق مندرجات فرمان او، شرافت شهر را هزار برابر کنند. او به یهودیان اجازه تجارت کاملا آزاد و استقلال درونی جامعه یهودی را اعطا کرد. در سال ۱۰۹۰، شش سال پیش از آغاز جنگ صلیبی اول، هنری چهارم، امپراتور روم مقدس (۱۰۵۶ تا ۱۱۰۶)، طی فرمانی به یهودیان مستقر در شهرهای اسپیر و ورمز (غرب آلمان) امتیازات گستردهای در زمینه تجارت و استقلال درونی شان اعطا کرد. به یهودیان برای اقامت در شهر ورمز امتیازات ویژهای داده شد: حق سفر آزادانه در سراسر قلمرو امپراتور، تجارت بدون پرداخت هرگونه مالیات گمرکی، گشایش صرافی و مبادله پولی (رباخواری)، استخدام پرستاران و خدمتکاران زن مسیحی، و خرید اموال غیر منقول در شهر و روستا. در دعاوی میان یهودیان و مسیحیان قاضی درباره هر یک از طرفین طبق قوانین شرع او حکم میکرد و یهودی میتوانست شهود یهودی خود را در دادگاه حاضر کند. دعاوی میان یهودیان در محاکم خودشان و طبق قوانین آنان حل و فصل میشد. یهودیان به وسیله نهادهای سیاسی و روسای خود اداره میشدند و تنها تابع پادشاه بودند. این امتیازاتی حیرت انگیز است که حتی مسیحیان نیز از آن برخوردار نبودند. این فرمان در سال ۱۱۱۲ به وسیله هنری پنجم، امپراتور بعدی، تسجیل شد. در این زمان، یهودیان غرب آلمان به ویژه در شهرهایی چون ورمز، اسپیر و ماینز رباخواران منحصر بفرد منطقه بودند. در تاریخنگاری یهود این مسایل مورد تأکید قرار نمیگیرد و به عکس حوادث کماهمیتی چون حمله گروهی از مردم به یهودیان در زمان آشوب جنگهای صلیبی، که واکنشی طبیعی در قبال تکاپوی مالی و تجاری یهودیان بود، برجسته میشود تا اسطوره مظلومیت تاریخی یهودیان همچنان پابرجا بماند. چنین تعارضهایی نیز میان مردم و یهودیان وجود داشت؛ در این میانه معمولا کلیسا جانب مردم را میگرفت و دربار، گاه با شدت و خشونت، از یهودیان حمایت میکرد. با استحکام پایههای نخستین جوامع یهودی در سده یازدهم میلادی، رباخواری به شکلی گسترده در اروپای مرکزی رواج یافت. حاملین این موج یهودیان بودند و پیوند این پدیده با یهودیان چنان است که در فرهنگ اروپایی واژه یهودی مترادف با رباخوار است. در تاریخنگاری جدید یهود برای توجیه پدیده رباخواری یهودی در اروپا تلاش فراوان صورت میگیرد. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم و تدوینکنندگان دایرة المعارف یهود مدعیاند اشتغال یهودیان مستقر در اروپای مرکزی به رباخواری دلایل اقتصادی و اجتماعی داشت. یهودیان این منطقه، برخلاف یهودیان مستقر در بنادر جنوبی اروپا، امکان تکاپوی تجاری نداشتند. صنوف (گیلدهای) اروپایی سازمانهایی کاملا مسیحی بود و لذا یهودیان نمیتوانستند به صنعت روی آورند. راه خرید اراضی و اشتغال به کشاورزی نیز به روی آنان بسته بود. لذا، تنها حرفه ممکن برای ایشان دادوستد پولی (صرافی) بود. این استدلال بر این فرض بنیادین و اولیه استوار است که گویا یهودیان اروپای مرکزی مردمی بومی بودند و راه به سرزمینی دیگر نداشتند. دیدیم که چنین نیست. نخستین یهودی که با نام در آلمان شناخته میشود هماناسحاق تاجر، مترجم دربار شارلمانی، است که در شهر آخن سکونت گزید. جوامع کوچک یهودی آلمان در سدههای نهم و دهم میلادی به وسیله الیگارشی یهودی بغداد و اندلس و بعنوان پایگاههای شبکه جهانی تجاری و مالی یهودیان تأسیس شدند. آنان در بنادر جنوبی ایتالیا نیز مستقر شدند. پدیده رباخواری یهودی، چنانکه دیدیم، بسیار دیرین و عمیق است. مرحله جدید رباخواری یهودی و تبدیل آن به یک شبکه مالی جهانی با پیدایش کانون بغداد (بنیاد نتیرا و هارون بن عمرام و یوسف بن فیناس) آغاز شد و کمی بعد شاخههای آن در اروپای مرکزی نیز استقرار یافت. بهرروی، اگر به راستی حیات اقتصادی یهودیان آلمان چنین دشوار بود، راه بر ایشان بسته نبود؛ میتوانستند به جای دیگر بکوچند. در نیمه دوم سده یازدهم میلادی، جنگهای صلیبی آغاز شد و این بازار خوبی برای گسترش و اوجگیری رباخواری یهودی در اروپای مرکزی بود. شهسواران مسیح برای تجهیز سپاه و لشکرکشی به شرق به نقدینگی نیاز داشتند. در بررسی تهاجم صلیبی به اندلس اسلامی و نیز در ماجرایتهاجم ماوراء بحار الیگارشی اسپانیا و پرتغال با نقش تعیینکننده سرمایهگذاری مالی الیگارشی یهودی بطور مستند آشنا شدیم. آنچه در اروپای سدههای یازدهم و دوازدهم میلادی رخ داد مشابه همان فرایند است: یهودیان نقدینگی مورد نیاز شوالیهها را فراهم میساختند، یا به صورت برات قابل وصول در نزد یهودیان مستقر در شرق به ایشان اعتبار مالی میدادند. آنان در ازای این سرمایهگذاری یا در اموال غارت شده سهیم میشدند یا پس از عملیات پول خویش را با بهرهای کلان دریافت میداشتند. برای غارتگران شرق پرداخت این ربح دشوار نبود. دستاورد های تاراج چنان عظیم بود که هم اصل سرمایهگذاری و سود یهودیان پرداخت میشد و هم خزانهای سرشار برای شهسواران مسیح فراهم میساخت. به نوشته دایرة المعارف یهود، از سده دوازدهم تا سده پانزدهم میلادی رباخواری منبع اصلی درآمد یهودیان مستقر در اروپای مسیحی بود. سرمایهگذاری مالی یهودیان در جنگهای صلیبی در فقه یهود بازتاب یافت و در میان حاخامهای یهودی رباخواری به بحث روز بدل شد. حاخامهایی چون یعقوب بن مهیر تام به توجیه فقهی رباخواری در رابطه با کفار دست زدند. داوود کمهی نوربونی حاخام سرشناس یهودی اواخر سده دوازدهم و اوایل سده سیزدهم، میگفت: یهودیان به سرقت و غارت اموال دیگران دست نمیزنند ولی بهرهای که با توافق کامل طرفین از یک غیریهودی گرفته شود مجاز است. داوود کمهی این را از الطاف یهودیان به غیر یهودیان وانمود میکند و میافزاید: اگر کافر با یهودی مهربان است، یهودی نیز باید متقابلا با او مهربان و نیک کردار باشد. پیشینه نظام بانکی دنیای غرب به این تحول میرسد. قدیمیترین برات دوران مسیحیکه در آرشیوهای اروپایی موجود است از یک یهودی به نام شمعون روبین است و به سال ۱۲۰۷ میلادی تعلق دارد. از آن پس براتهای متعدد، متعلق به یهودیان بورگس (کاستیل) و فلورانس (ایتالیا) و غیره، در دست است حال آنکه صدور نخستین براتهای مسیحیان تنها از سدههای اخیر آغاز میشود. نظام اعتبار مالی بینالمللی جدید در اروپا تنها در سدههای پانزدهم و شانزدهم در ونیز و سده هفدهم در آمستردام شکل گرفت که دو کانون اصلی تکاپوی یهودیان بود. بر بنیاد این نوع جدید از مشارکت مالی/ تجاری است که در سده هفدهم کمپانی هند شرقی هلند به عنوان یک شرکت سهامی بزرگ و جهانشمول، و با سرمایهگذاری مهم یهودیان/ مارانوها پدید شد. بیهیچ تردید، یهودیان بنیانگذاران نظام جدید مالی و اعتباری دنیای غرباند. در آئین مسیح نیز، چون اسلام، رباخواری ممنوع است. بدینسان، گسترش رباخواری در اروپای مسیحی طی سدههای یازدهم و دوازدهم میلادی را باید سرآغاز فرایند سکولاریزاسیون، به معنی جدا شدن حکومتگری و سیاست از احکام شرعی مسیحیت، شمرد؛ هرچند این مفهوم بسیار دیرتر، در اواخر سده شانزدهم، پدید شد. دکتر عبدالهادی حائری این فرایند را چنین توصیف کرده است: دستاندرکاران سود و سوداگری در آنتورپ، لندن و آمستردام بر آن باور شدند که سرمایه، اعتبار، بانکداری، دادوستدهای بزرگ، امور گسترده مالی و دیگر مسایلی که با زندگی بازرگانی در پیوند بود سخت بایسته میباشد. درست از همین رهگذر بود که بورژوازی اروپا راه خویش را از دستورهای پیشین کیش مسیح جدا کرد؛ دستورهایی که درگیری در سوداگری را جز در چارچوب نیاز برای زیستن در خور سرزنش میشمرد و دلالان را به عنوان انگلهای جامعه مایه ننگ میدانست و رباخواران را دزد میخواند. این البته بدان معنی نبود که اروپا از مسیحی گری یکسره برید؛ مسیحی گری در شکل کالونی خود پیوندهای استوار بر پایههای سودگرایی و سوداگری را به شیوههایی گوناگون رنگ مذهبی داد و بدان مشروعیت بخشید و آموزش خود را در همان چارچوب طرحریزی کرد. در سده ششم هجری/ دوازدهم میلادی، گروهی از یهودیان به جزیره انگلیس رفتند و بطور عمده در شهر لینکلن مستقر شدند. تعداد اندکی نیز در سایر شهرهای انگلیس (لندن و آکسفورد و بریستول و کمبریج و غیره) پراکنده شدند. لینکلن به سرعت به مرکز صرّافی و رباخواری انگلیس بدل شد. بزرگترین رباخوار یهودی این زمان در انگلیس هارون لینکلنی (۱۱۲۳ تا ۱۱۸۶) است که دامنه عملیات مالیاش سراسر انگلستان و اسکاتلند را فرا میگرفت. مشتریان هارون اسقفها، لردها و بارونهای انگلیسی و حتی شاه اسکاتلند بودند. در سده سیزدهم، تکاپوی مالی یهودیان چنان در اروپا توسعه یافت که از سال ۱۲۳۰ مخالفت شدید کلیسا را برانگیخت و موجی از مبارزه با رباخواری را پدید ساخت. در سال ۱۲۳۱، شاه سیسیل طی فرمانی حداکثر بهره مجاز رباخواران یهودی را ده درصد اعلام کرد. در سال ۱۲۳۹ لویی نهم، پادشاه فرانسه، طی فرمانی رباخواری را در سرزمین خود ممنوع کرد. در سال ۱۲۴۴ شاه اتریش نیز فرامینی صادر کرد و برای بهره یهودیان سقفی محدود قایل شد. شاه آراگون و حکمرانان ایتالیا، که با یهودیان پیوند بیشتر داشتند، حداکثر بهره مجاز را ۲۰ درصد اعلام کردند؛ ولی در عمل بهره مرسوم ۳۳ تا ۴۳ درصد و گاه بسیار بیشتر بود. در سال ۱۲۷۵، ادوارد اول، پادشاه انگلیس (۱۲۷۲ تا ۱۳۰۷)، قوانینی سخت علیه رباخواری وضع کرد و سرانجام فرمان اخراج یهودیان را صادر نمود. در سال ۱۲۹۰، مأموران مسلح دولتی به شهر لینکلن حمله بردند و یهودیان را از انگلیس اخراج کردند. دایرة المعارف یهود، در مقاله انگلستان، تعداد اخراجشدگان را ۴۰۰۰ نفر ذکر میکند که اغراقآمیز است. در مقاله لینکلن، مندرج در همان مأخذ، شمار خانوارهای یهودی که طبق صورتجلسههای رسمی اموالشان مصادره شد تنها ۶۶ خانوار ذکر شده است. اگر بپذیریم که لینکلن مهمترین مرکز استقرار یهودیان در انگلیس محسوب میشد، که چنین بود، تفاوت فاحش این ارقام معقول نیست. در سال ۱۳۰۶ فیلیپ چهارم، پادشاه فرانسه، نیز یهودیان را از این کشور اخراج کرد. در سال ۱۳۱۵، لویی دهم طی فرمانی بار دیگر اجازه بازگشت یهودیان به فرانسه را صادر نمود. معهذا، رباخواری یهودیان چنان اعتراض مردم را برانگیخت که فیلیپ دراز، پادشاه بعدی فرانسه، مجبور شد در سال ۱۳۲۲ باز آنان را اخراج کند. این موج چنان نیرومند بود که حتی آلفونسوی یازدهم، شاه کاستیل و لئون که دربار او کانون رباخواری به شمار میرفت، زیر فشار پاپ مجبور شد در سال ۱۳۴۸ طی فرمانی رباخواری را ممنوع کند. این فرمان کمی بعد (۱۳۵۱) لغو شد. این مبارزه بینتیجه بود. در سدههای بعد صرافی یهودی، یعنی عملیات مالی مبتنی بر ربا، به نظام مالی حاکم بر دنیای غرب و سرانجام سراسر جهان بدل شد. این تکاپوی حکمرانان اروپا صادقانه نبود و علت شکست این موج نیز همین است. شاهان و حکمرانان محلی اروپا رباخواری یهودیان را منبعی سرشار برای تأمین درآمدهای خویش میدانستند و آشکار یا پنهان به آن میدان میدادند. به تعبیر یکی از حکمرانان آلمان، یهودیان خزانه شاه بودند. اینوسن سوم مقتدرترین پاپ تاریخ مسیحیت (۱۱۹۸ تا ۱۲۱۶)، در یکی از نامههای خصوصیاش از حکمرانان اروپا چنین شکوه کرده است. از رباخواری شرم نمیکنند، یهودیان را به شهرهای خویش میخوانند و آنان را کارگزار رباخواری خود میگردانند. بهرروی، از سده سیزدهم میلادی رباخواری یهودی شیوه متعارف مبادله مالی در اروپا شد. میدانیم که در نیمه اول سده چهاردهم یهودیان ۶۱ هزار فلورین طلا به ادوارد سوم، پادشاه انگلیس، وام دادند (فلورین سکه طلای رایج در اروپا که نام آن از بندر فلورانس گرفته شده، نخستین بار در سال ١٢٥٢ در این بندر ایتالیایی ضرب شد و به علت خلوص طلای آن اعتبار فراوان یافت. ادوارد سوم، پادشاه انگلیس ١٣٧٧ تا ١٣٢٧ نیز به ضرب سکه فلورین مبادرت ورزید. فلورین انگلیس معادل ٦ شیلینگ بود). اسحاق آبرابانل، اندیشهپرداز بزرگ یهودی و رهبر یهودیان مهاجر اسپانیا، همان کسی که هزینه نبرد غرناطه را فراهم آورد و از کارگردانان اصلی سفر کریستف کلمب بود، از نخستین متفکرینی است که به دفاع صریح و آشکار از رباخواری برخاست و بنیانهای توجیه نظری و دینی آن را در میان مسیحیان گذارد. او محتملا اولین کسی است که چنین کرد. آبرابانل در سال ۱۴۹۶ رسالهای نوشت که در سال ۱۵۵۱ چاپ شد و در آن از مبادلات مالی مبتنی بر بهره دفاع نمود. او نوشت: در بهره هیچ چیز نکوهیدهای وجود ندارد. این کاملا درست است که مردم از پول، شراب و غله خود بهره دریافت کنند. چرا کشاورزی که بذر به وام میگیرد تا با آن مزرعه خود را بکارد، نباید ده درصد بابت ربح آن بپردازد؟ این روش متعارف و صحیح مبادله مالی است. وام بدون بهره را تنها باید به همدینان پرداخت؛ به آن کسانی که ما به ایشان لطف ویژه داریم. درست در زمانیکه آبرابانل رساله فوق را مینوشت، آبراهام بن مردخای فریزول (۱۴۵۱ تا ۱۵۲۵)، احتمالا از اعقاب یوسف فریزوئل وزیر مالیه آلفونسوی ششم، در جلسه مباحثهای که در کاخ دوک فرارا از حکمرانان ایتالیا، برای بررسی مسئله ربا تشکیل شد حضور یافت. فریزول در جمع حضار از ربا دفاع کرد. دفاعیه او شامل یک استدلال عقلی و یک توجیه نقلی است. او به گسترش جامعه و پیدایش طبیعت و نظم جدیدی اشاره میکند که بر رسم وام دادن بدون بهره نقطه پایان نهاده است. توجیه نقلی او استناد به جملاتی از عهد عتیق است که کنعانیها در ازای پرداخت پول ۵ درصد بهره میگرفتند. در سال ۱۵۸۸ دیوید پامیس پزشک یهودی، کتابی به زبان لاتین منتشر کرد در شرح خدمات پزشکان یهودی پیشین. در این کتاب نیز مسایلی در زمینه دریافت ربا از کفار مطرح شده است. او مینویسد: اگر یهودی از مسیحی ربح میگیرد، این به معنای عملکرد غیر قانونی او نیست. این مبادله ناشی از توافقی است که با رضایت طرفین انجام میگیرد. او میافزاید: طبق حکم جدید مقامات حاخامی چنین مبادلهای در میان یهودیان نیز مجاز است. این در زمانی است که پیشتر جان کالون (۱۵۰۹ تا ۱۵۶۴)، بنیانگذار مذهب کالونیسم مبادله پولی بر اساس ربا را مجاز شمرده بود. این تحول نقشی مهم در شکلگیری بنیادهای اقتصاد جدید سرمایهداری در غرب ایفا کرد. کار بدانجا کشید که در نیمه اول سده شانزدهم، در ایتالیا، مرکز مسیحیان اروپا و کانون اصلی اقتدار پاپ، حدود ۵۰۰ صرّافی یهودی استقرار داشت. با انتقال کانون اصلی الیگارشی یهودی به آمستردام بتدریج این رقم کاهش یافت. در نیمه دوم سده شانزدهم، تعداد آنها به ۲۸۰ صرافی رسید که از این میان حدود ۶۰ تا ۷۰ صرافی در شهر رم مستقر بود. درباره صرّافان یهودی سدههای شانزدهم و هفدهم اروپا، چون خاندانهای مندس و تکزیرا و لوپز و گیدئون، و گسترش شبکه رباخواری یهودی در لهستان و شرق اروپا در این دوران پیشتر سخن گفتهایم. در اواخر سده هفدهم شاهد استقرار شبکه گسترده و بسیار مقتدری از صرافی یهودی در سرزمین آلمان و اروپای مرکزی هستیم. لفمن بهرندز (بهرنز) در هانوور، بهرندلهمن در درسدن و هالبرشتات، بندیکس گلداشمیت در هامبورگ، آرون (هارون) بیر در فرانکفورت، ساموئل اوپنهایمر و سامسون ورتیمر در وین صرّافان بزرگ این زماناند. بعدها، بارون دیهگو داگوئیلار و خانوادههای مهم آرنشتین و اسکلس پدیدار شدند. در اوایل سده هیجدهم جوزف سوسکیند اوپنهایمر (معروف به سوس جود) غول مالی آلمان به شمار میرفت. در اواخر سده هیجدهم، صرّافان نامدار آلمان عبارتند از: اسرائیل جاکوبسون در برونسویک، خانواده بلیشرودر در برلین، سیمون باروخ و سولومون اوپنهایم در بن، روچیلدها در فرانکفورت، خانوادههای روتلینگر، سلیگمان و هابر در کارلسروهه، خانواده کائولا در اشتوتکارت، و آرون الیاس سلیگمان (بارون ایشتال بعدی) در مونیخ. تاریخ صرّافی/ بانکداری یهودی سده نوزدهم با بنیاد روچیلد در فرانکفورت آغاز میشود. در این زمان، فرانکفورت، به دلیل انقلاب فرانسه و جنگ های ناپلئونی، قلب مالی قاره اروپا محسوب میشد. در سدههای نوزدهم و بیستم، این خاندان نامدار به نماد بانکداری و یهودیت معاصر بدل گردید. در آغاز سده نوزدهم، بجز روچیلدها مهمترین صرافان یهودی آلمان جوزف مندلسون و ساموئل بلیشرودر بودند. جوزف مندلسون در سال ۱۷۹۵ صرّافی خود را در برلین گشود و در سال ۱۸۰۴ با برادرش آبراهام مندلسون شریک شد. آنها اعتبار مورد نیاز چند دولت خارجی، از جمله روسیه، را برای توسعه صنعتی تأمین میکردند. ساموئل بلیشرودر که شریک و کارگزار روچیلدها در برلین بود، کار خود را از سال ۱۸۰۳ آغاز کرد. پسر او، بنام گرسون بلیشرودر، محرم اسرار بیسمارک شد و بعنوان نماینده صدراعظم آلمان تأمین اعتبار مالی جنگ ۱۸۶۶ (علیه اتریش) و نیز انتقال خسارت جنگی فرانسه در ۱۸۷۱ را عهدهدار بود. بانک بلیشرودر به دولتهای خارجی نیز وام میداد. پس از مرگ گرسون بلیشرودر در ۱۸۹۳، پائول شواباخ شریک وی، کارش را ادامه داد. برادران واربورگ (موسس، مارکوز و گرسون) در سال ۱۷۹۸ موسسه خود را در هامبورگ گشودند. کار اصلی آنان تجارت ماوراء بحار و بویژه مبادلات مالی با بریتانیا و ایالات متحده آمریکا بود. پائول واربورگ، برادر ماکس واربورگ رئیس بانک هامبورگ پیش از جنگ اول جهانی، شعبهای از این بانک را در نیویورک گشود. در اواخر سده هیجدهم، اسپیر که از طریق موسسه خود تدارکات و نیازهای نظامی حکمرانان آلمان را تأمین میکرد، به صرافی نیز اشتغال داشت. او حدود ۴۲۰ هزار فلورین سرمایه داشت که بزرگترین سرمایه انفرادی یهودی زمان خود در شهر فرانکفورت محسوب میشد. در سال ۱۸۰۹، الیسن بانک خود را گشود. این بانک در سال ۱۸۱۸، پس از شراکت با خاندان اسپیر، به بانک اسپیر- الیسن و در سال ۱۸۳۸ به بانک لازارد اسپیر- الیسن تغییر نام داد. شعبه این بانک در ایالات متحده آمریکا، به نام فیلیپ اسپیر و شرکا از تأمین کنندگان اعتبار مالی دولت شمالی آمریکا در دوران جنگ داخلی بود. این بانک در احداث خطوط راهآهن در آمریکا مشارکت داشت و مبادلات مالی با مکزیک و کوبا را، گاه در مشارکت با دویچه بانک آلمان، انجام میداد. در سال ۱۹۲۹ اسپیر با موسسه شلزینگر- تریر متحد شد و موسسه مُعظَم لازارد اسپیر، الیسن را بنیان نهاد. در سال ۱۷۸۹، صرافی سولومون اوپنهایم به مهمترین موسسه مالی شهر بن بدل شد. اوپنهایم در آغاز سده نوزدهم در شهر کلن مستقر شد. پسر او، به نام آبراهام اوپنهایم، یکی از متنفذترین بانکداران منطقه راین بود که اعتبارات سازمانهای بیمه، راهآهن، و سرمایه گذاریهای صنعتی را تأمین مینمود. بانکداران یهودی آلمان در تأسیس بانکهای سهامی نقش مهمی ایفا کردند. لودویگ بامبرگر و هرمان مارکوزه از بنیانگذاران دویچه بانک (۱۸۷۰) بودند که در تأمین اعتبار تجارت خارجی آلمان نقش فعالی داشت. بانک دیسکونتوگزلشافت، که در سال ۱۸۵۱ بوسیله دیوید هانزمان ایجاد شد، دارای چند شریک یهودی بود. این بانک در سال ۱۹۲۹ در دویچه بانک ادغام شد. اوگن گوتمان بنیانگذار اصلی درسدنر بانک بود و آبراهام اوپنهایم از بنیانگذاران بانک هاندل اوند ایندستری. این بانک در سال ۱۸۵۳ به بانک دارمستدتر تغییر نام داد. چهره اصلی و هدایتکننده بانک برلینر هندلز گزلشافت (۱۸۵۶) کارل فوئرشتنبرگ بود. ریچارد ویتینگ برادر ماکزیمیلیان هاردن یکی از مدیران بانک ملی آلمان بود. در سال ۱۹۲۱ این بانک و بانک دارمستدتر، به ریاست یاکوب گلداشمیت ادغام شدند و گلداشمیت ریاست بانک جدید را به دست گرفت. در سال ۱۹۳۲ دو بانک مهم دیگر آلمان، دویچه بانک و درسدنر بانک، به ترتیب به وسیله دو یهودی، اسکار واسرمن و هربرت گوتمان اداره میشد. در نیمه دوم سده هیجدهم لندن یکی از مراکز اصلی صرافی یهودی بود و رباخوارانی چون برادران گلداسمید منبع اصلی تأمین نقدینگی در انگلستان به شمار میرفتند. خاندان گلداسمید در سدههای نوزدهم و بیستم به شریک اصلی روچیلدها و یکی از پایههای الیگارشی زرسالار معاصر جهان بدل شد. صرفنظر از شاخه انگلیسی خاندانهای روچیلد و گلداسمید، و صرّافان یهودی مستقر در لندن از گذشته، سایر صرافان/ بانکداران مهم یهودی امپراتوری بریتانیا در سده نوزدهم چنیناند: در سال ۱۸۳۱ سِر دیوید سالومونز بانک لندن و وستمینستر را تأسیس کرد. در سال ۱۸۳۲ کمپانی دیوید ساسون و شرکا در بمبئی تشکیل شد. این موسسه مُعظَم در سراسر مشرق زمین شعبه داشت و به مبادلات مالی گسترده در مقیاس جهانی دست میزد. جوزف هامبرو زرسالار و تاجر یهودی مستقر در دانمارک، و پسرش کارل هامبرو در لندن مستقر شدند و بانک هامبرو (۱۸۳۲) را تأسیس کردند. برادران اشترن (۱۸۳۳)، ساموئل مونتاگ (۱۸۵۳)، امیل ارلانگر (۱۸۵۹)، برادران اسپیر، برادران سلیگمان، جافت و شرکا از موسساتی است که در این دوران در لندن تأسیس شد. بسیاری از اینان از فرانکفورت به لندن آمدند. بانک اسپیر به دولتهای یونان، بلغارستان، مجارستان و برخی دولتهای آمریکای لاتین وام پرداخت میکرد. سِر ارنست کاسل بعضاً در مشارکت با سِر کارل مهیر به تأسیس بانک در مصر و عثمانی دست زد. بانکهای صنعتی که بوسیله سِر موسس مونتفیوره تأسیس شد و کورپوراسیون انگلیسی آمریکایی آفریقای جنوبی، در استخراج الماس و امور مالی با کمپانی دانکلزبوهلر، که بوسیله سِر ارنست اوپنهایمر تأسیس شد، همکاری داشت. در جنوب آفریقا، هامیلتون اهرلیخ و ترک کورپوراسیون عمومی اکتشاف و سرمایهگذاری معدنی را تأسیس کردند. کمپانی برادران بارناتو از مهمترین موسسات مالی آفریقای جنوبی بود. در فرانسه نیز بانک برادران روچیلد مُعظَمترین موسسه مالی خصوصی به شمار میرفت. برای نمونه، در سالهای ۱۸۸۹ تا ۱۹۰۱ تمامی بدهیهای فرانسه به روسیه از طریق بانک روچیلد پرداخت میشد. تکاپوی مالی روچیلدها در فرانسه با رقابت خاندانهای یهودی فولد و پرر مواجه شد. آشیل فولد از حامیان ناپلئون سوم بود و وزیر دارایی او شد. او و برادرش بنویی فولد موسسه فولد، اوپنهایمر و شرکا را، که به وسیله پدرشان در پاریس ایجاد شده بود، به ارث برده بودند. در سال ۱۸۲۲ برادران پرر (امیل و اسحاق) از مارسی به پاریس آمدند و در احداث شبکههای راهآهن فرانسه و اسپانیا سرمایهگذاری عظیمی کردند. آنها از طریق بانک کردی موبیلیه (۱۸۵۲) اعتبار طرحهای متعدد سرمایهگذاری دولت فرانسه را تأمین نمودند. تکاپوی مالی برادران پرر و حیات کردی موبیلیه به دلیل مقابله سخت روچیلدها در سال ۱۸۶۷ به پایان رسید. بانک مهم دیگر در فرانسه، بانک پاریس بود که در سال ۱۸۷۲ تأسیس شد و هنری بامبرگر از خاندان بامبرگر آلمان، مدیر آن بود. بارون موریس دو هرش زرسالار نامدار و داماد رافائل جاناتان بیشافزهایم غول مالی بروکسل، نیز در احداث شبکههای راهآهن فرانسه سرمایهگذاریهای سودآوری کرد. سایر بانکداران یهودی مهم فرانسه در سده نوزدهم عبارتند از لوئی دریفوس و برادران لازارد. در بلژیک، علاوه بر تکاپوی روچیلدها و بیشافزهایمها، به ویژه باید به بانک بروکسل (۱۸۷۱) اشاره کرد. این بانک به وسیله ژاک اررا، جوزف اوپنهایم و اسحاق اشترن (ساکن بروکسل) و برادران شولزباخ و ج.مای (ساکن فرانکفورت) تأسیس شد. بانکهای یهودی خصوصی مهم بلژیک در سده نوزدهم عبارتند از: ف.م.فیلیپسون و شرکا، موسسه هنری لامبرت و کاسل و شرکا. در سال ۱۸۱۲، ایزاک دریفوس از آلزاس به سویس کوچید و در شهر بال بنگاه مالی خود را تأسیس کرد. این موسسه از سال ۱۸۴۹ ایزاک دریفوس سوخن نامیده شد. این موسسه در تأسیس دو بانک مهم شهر بال (بالرز هندلز بانک و بالر بانکورین مشارکت داشت. در ایتالیا، موسسه بانکی لوییجی لوزاتی فعالیت گستردهای در زمینه کشاورزی داشت. در تأسیس بانک تجاری ایتالیا و کردیتو ایتالیانو یهودیان نقش اصلی را به دست داشتند. در سده نوزدهم، تکاپوی صرافان یهودی در هلند نیز تداوم یافت. در سال ۱۸۰۵ موسسه لیسا و کان تأسیس شد. موسسه مهم بانکی دیگر این دوران در هلند ورتیمر و گومپرتز بود که بعدها به بانک اسوسیاته تغییر نام داد. در سال ۱۸۵۹ موسسه لیپمن، روزنتال و شرکا به عنوان شعبهای از بانک بینالمللی لوکزامبورگ تأسیس شد. فعالیتهای بینالمللی این بانک گسترده بود و بویژه تأمین وامهای دولتی هلند را شامل میشد. یکی دیگر از بانکهای یهودی هلند در سده نوزدهم، بانک الزباخر در آمستردام است که بعدها در بانک آمستردام ادغام شد. در روتردام موسسه موسس ازقل زونن نمایندگی روچیلدها را داشت. (این موسسه در سال ۱۸۸۸ منحل شد) بانک بنجامین مارکس در سال ۱۸۶۹ تأسیس شد و بعدها مارکس و شرکا نام گرفت و تا سال ۱۹۲۲ فعال بود. در کشورهای اسکاندیناوی نیز وضع به همینگونه بود: در سال ۱۸۴۸ گوئتبورگز بانک در سوئد بوسیله یهودیانی چون ل.مگنس موریس جاکوبسون و ادوارد مگناس تأسیس شد. اولین رئیس بانک اعتباری اسکاندیناوی یک یهودی به نام تئودور مانهایمر بود. در سالهای ۱۸۹۳ تا ۱۹۱۱ ریاست بانک استکهلم با یهودی دیگر بهنام لوئی فرانکل بود. در سال ۱۸۷۰ یک یهودی به نام لوی مارتین وزیر دارایی دانمارک شد. او در سالهای ۱۸۷۳ تا ۱۸۹۷ ریاست کپنهاگن هنلدزبانک را بدست داشت. یکی از چهرههای اصلی مالی دانمارک ایزاک گلوکشتات بود که از سال ۱۸۷۲ تا زمان مرگ (۱۹۱۰) بانک لندزمانس را در کپنهاگ اداره میکرد. پس از مرگ او پسرش، امیل گلوکشتات ریاست این بانک را به دست گرفت. مارکوس روبین نیز از سال ۱۹۱۳ تا زمان مرگ (۱۹۲۳) ریاست دانیش نوتنبانک را بدست داشت. صرفنظر از پیشینه تکاپوی صرافان یهودی در آمریکای شمالی، تأسیس بانکهای جدید یهودی در ایالات متحده آمریکا از حوالی نیمه سده نوزدهم و با مهاجرت تعداد کثیری از یهودیان آلمان به آمریکا اوج گرفت. برخی از این بانکها به عنوان شعبه بانکهای اروپایی ایجاد شدند، مانند موسسه فیلیپ و گوستاو اسپیر که شعبهای از بانک اسپیر فرانکفورت بود. برخی، چون اگوست بلمونت، دارای تجربه فعالیت مالی در اروپا بودند و برخی، چون برادران لهمن (مهیر و امانوئل لهمن)، فعالیت مالی خود را در ایالات متحده آمریکا آغاز کردند. سایر بانکهای یهودی، که در سالهای ۱۸۴۰ تا ۱۸۸۰ در ایالات متحده آمریکا به قدرتهای بزرگ مالی بدل شدند، عبارتند از: کوهن- لوئب برادران لازارد سلیگمان و شرکا گلدمن و ساخز و لادنبرگ، تالمن و شرکا. وضع اجتماعی/ اقتصادی ایالات متحده آمریکا در نیمه دوم سده نوزدهم، تکاپوی شدید اقتصادی در این سرزمین که سرمایه انبوهی را میطلبید، شرایط لازم را برای رشد غولآسای موسسات مالی یهودی فراهم ساخت. این موسسات از دو طریق توانستند به تقاضای سنگین مالی زمانه به سرعت پاسخ گویند و به موسساتی قدرتمند بدل شوند: نخست، از طریق ارتباطات استوارشان با قاره اروپا، به ویژه با آلمان و انگلستان و فرانسه؛ دوم، از طریق شبکه پیوندهای داخلیشان که برای آنان امکان تأمین مبالغی گاه تا چند برابر دارایی یکایکشان را فراهم میساخت. آنان برای تحکیم این پیوند به ازدواجهای درونی دست زدند و بدینسان شبکهای از پیوندهای خویشاوندی آنان را همبستهتر از پیش ساخت و در عین حال مانع خروج ثروت از خانوادهها شد. برای نمونه، این شبکه خویشاوندی عملا دودمانهای اصلی بانکدار یهودی آمریکا (کوهن، لوئب، شیف، واربورگ) را به یک واحد همبسته و به شدت منسجم بدل ساخته بود. دائرة المعارف یهود مینویسد: ثمره چنین پیوندهای تجاری و خویشاوندی پیدایش یک آریستوکراسی مالی و تجاری آلمانی- یهودی بود که پایگاه آن در شهر نیویورک قرار دارد و اخلاف آنها بیش از یک سده است نقش مسلط را در حیات مالی، فرهنگی و سیاسی جامعه یهودیان آمریکا، و در مقیاسی کمتر در کل جامعه آمریکا، ایفا میکنند. این بنیادهای بانکی یهودی در فرآیند شکلگیری سرمایه در ایالات متحده آمریکا، در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم، با هر معیاری، سهمی معتنابه داشتهاند. برخی از آنان- چون سه موسسه اسپیر، بلمونت و سلیگمان- در دوران جنگ داخلی آمریکا و پس از آن مبالغ هنگفتی اعتبار مالی برای دولت فدرال شمال تأمین نمودند. از سوی دیگر، موسسه ارلانگر مبالغ معتنابهی اعتبار برای دولت جنوب تأمین کرد. برخی دیگر، بویژه مجتمع مالی کوهن- لوئب سرمایه گذاری خود را به احداث شبکههای راهآهن ایالات متحده آمریکا معطوف کردند. در اواخر سده نوزدهم کمپانی سلیگمان به تنهایی حدود ده میلیون دلار سود خالص کسب کرده بود. در اوایل سده بیستم، یاکوب شیف زرسالار نامدار یهودی آمریکا و رئیس مقتدر مجتمع کوهن- لوئب، چنان توانمند بود که توانست در فاصله کوتاهی برای دولت ژاپن ۲۰۰ میلیون دلار وام فراهم آورد. از دهه ۱۸۹۰ تا به امروز عملکرد این الیگارشی بسته و متنفذ آماج انتقاد بینتیجه مردم ایالات متحده آمریکا بوده است. در سده نوزدهم میلادی، در روسیه تزاری نیز صرافان/ بانکداران یهودی نقش برجستهای بدست داشتند. در سال ۱۸۰۳ دو برادر یهودی مهاجر آلمانی بنامهای نیکلای و لودویگ اشتیگلیتز در سنپطرزبورگ موسسه مالی خود را به پا کردند. این موسسه به سرعت به یکی از موسسات اصلی بانکی سراسر روسیه بدل شد. آنان در سال ۱۹۱۲ مسیحی شدند. در سال ۱۸۶۰ یک یهودی به نام یوزل گوئنزبرگ در سنپطرزبورگ بانک خود را تأسیس کرد و سپس پسرش، هوراس گوئنزبرگ، کار او را پی گرفت. بانک گوئنزبرگ شعبههای خود را در کیف و ادسا نیز بر پا کرد. در سال ۱۸۶۰ یک یهودی دیگر به نام لازار پولیاکوف در مسکو بانک خود را به پا کرد. او در تأسیس بانک مسکوسکی زملنی و سایر بانکهای روسی نقش مهمی داشت. پولیاکوف و دو برادرش در جنوب روسیه نیز موسسات مالی خود را خود را بر پا کردند. نفوذ یهودیان در نظام مالی امپراتوری تزاری به دو خاندان مقتدر زرسالار گوئنزبرگ و پولیاکوف محدود نمیشد. در سالهای ۱۸۷۱ تا ۱۸۹۳ آبرام زاک رئیس بانک اعتباری پطرزبورگ بود. سایر بانکهای خصوصی مهم یهودی روسیه در اوایل سده بیستم عبارتند از: واولبرگ در سنپطرزبورگ و موسسه چایس و سانشین در ادسا. در شرق اروپا، بویژه لهستان، نیز زرسالاران یهودی نقش اصلی را در هدایت موسسات صرافی/ بانکی به دست داشتند و مهمترین بانکداران خصوصی محسوب میشدند. بدینسان، رباخواری یهودی سدههای یازدهم و دوازدهم میلادی در پایان سده نوزدهم به شبکهای بسیار گسترده و بغرنج بدل شد که شریانهای حیات اقتصادی دنیای غرب را بدست داشت و اندامهای آن در همه جا، از آسیا تا آمریکای جنوبی، تنیده بود.
استبداد اروپایی و یهودیان درباری: مورخین دانشگاه عبری اورشلیم مینویسند: موفقیت مالی بسیاری از یهودیان در سده نوزدهم، مانند گذشته، بطور عمده به دلیل پیوندهای آنان با مقامات دولتی بود. در بررسی تاریخ الیگارشی یهودی پیوند با خاندانهای حکومتگر و نخبگان سیاسی حاکم را دارای جایگاه ویژه مییابیم و این مهمترین عامل در انباشت ثروت یهودیان بوده است. سومبارت مینویسد: زمانی که از دولتمردان و حکمرانان جدید سخن میرانیم به سختی میتوانیم آنان را بدون یهودیان به تصور آوریم؛ درست مانند فائوست بدون مفیستوفلس. حکمرانان و یهودیان دست بدست هم در عصری گام زدند که مورخین آن را دوران نوین میخوانند (در افسانه های سده شانزدهم آلمان فردی بنام دکتر فائوست Faust یا فائوستوس، در ازای ثروت و قدرت و عمر طولانی، روح خود را به شیطانی بنام مفیستوفلس Mephistophilis میفروشد. از
افسانه فائوست روایتهای مختلفی تدوین شده که معروفترین آن دکتر فائوستوس کریستوفر مارلو
(١٥٩٠)، فائوست گوته (اوایل سده ١٩) و دکتر فائوستوس توماس مان (١٩٤٧) است). پیوند یهودیان و حکمرانان به دوران نوین محدود نیست. از زمانی که الیگارشی یهودی را در خارج از سرزمین فلسطین شناختهایم آن را در پیوند با حکمرانان یافتهایم. داستان مردخای و استر در دربار خشایارشا تنها یک حادثه تاریخی نیست؛ نمادی است اسطورهای که با روح و فرهنگ الیگارشی یهودی آمیزشی ژرف یافته است. در هر عصر مردخای و استر و خشایارشا را میتوان یافت. زمانیکه داستان بارون جیمز روچیلد، اوژنی مونتیخو و ناپلئون سوم را میخوانیم گویی روح مردخای و استر و خشایارشا را در کالبد این سه شخصیت معاصر زنده مییابیم. پیوند یهودا ناسی با خاندان سوروس در امپراتوری روم، پیوند راو اشی با شاپور دوم ساسانی، پیوند هارون و نتیرا با المعتضد و المقتدر عباسی، پیوند ابنخلیس با خلفای فاطمی، پیوند شموئیل نقید با بادیس بن حبوس، پیوند یوسف فریزوئل با آلفونسوی ششم، پیوند اسحاق آبرابانل با ایزابل و فردیناند، پیوند سعدالدوله با ارغون شاه مغول، پیوند یوسف ناسی با سلطان سلیم عثمانی، پیوند یهودیان ایتالیا با خاندان مدیچی و غیره و غیره خطی است پیوسته و بیگسست که سراسر تاریخ الیگارشی یهودی را، تا به امروز، رقم میزند. این پیوند در سدههای نوزدهم و بیستم به اوج رسید و ترکیبی جدید از حکمرانان و یهودیان را آفرید که آن را الیگارشی زرسالار معاصر مینامیم. زمانه دگرگون شده، رشد حیرتانگیز دانش و فن بگونهای شگرف جهان امروز را از گذشتههای دور جدا ساخته، ولی این پیوند رازآمیز استوار و بیتغییر مانده است. مورخین دوران حکومت خاندان هابسبورگ در اروپای مرکزی را دوران گسترش حضور یهودیان در دربارهای شاهان اروپایی میدانند. خاندان هابسبورگ از مقتدرترین خاندانهای سلطنتی تاریخ اروپاست. نام آنان از قلعه هاوک در سویس گرفته شده و در اصل حکام محلی (خوانین) حاشیه رود راین بودند. سلطنت هابسبورگ در سال ۱۲۷۳ میلادی بوسیله رودلف اول، پادشاه آلمان، بنیان نهاده شد و حکومت این خاندان حدود شش سده و نیم، تا پایان جنگ اول جهانی (۱۹۱۸)، دوام آورد. در سالهای ۱۲۷۸ تا ۱۹۱۸ پادشاهان اتریش بودند؛ از ۱۴۳۸ تا ۱۸۰۶ امپراتوران روم مقدس و در سالهای ۱۵۱۶ تا ۱۷۰۰ پادشاهان اسپانیا. ایزابل ملکه کاستیل و فردیناند شاه آراگون و فیلیپ دوم و سوم، امپراتوران مقتدر اسپانیا، از این خانداناند. پادشاهان هابسبورگ نخستین حکمرانان اروپای مرکزی بودند که یهودیان را به عنوان پیمانکاران نظامی به خدمت گرفتند و در دوران ایشان سرزمینهای بوهم موراویا و هنگری (مجارستان) به مراکز مهم یهودینشین بدل شد. پیوند خاندان هابسبورگ با زرسالاران یهودی چنان گسترده شد که در میان مردم اروپا شایعه یهودیتبار بودن آنان رواج یافت. گفته میشد راجر دوم شاه سیسیل و یکی از اسلاف خاندان هابسبورگ، با خواهر پیترو پیرلئونی (آناکلتوس دوم) ازدواج کرد و از این طریق اعضای خاندان هابسبورگ خون یهودی در رگهای خود دارند. خاندان پیرلئونی از تبار یک یهودی به نام باروخ است. او در سده پنجم هجری/ یازدهم میلادی به ایتالیا مهاجرت کرد، به مسیحیت گروید، نام بندیکت را بر خود نهاد و از یک خاندان اشرافی شهر رم زن گرفت. اعضای خاندان پیرلئونی به دلیل ثروت فراوانشان در ایتالیا نفوذ و اقتدار یافتند و در سال ۱۱۱۶ میلادی یکی از آنان، به نام پیترو پیرلئونی در دستگاه کلیسا به مقام کاردینالی رسید. در فوریه سال ۱۱۳۰ میلادی، پاپ هونوریوس دوم درگذشت. بلافاصله، کاردینال پیرلئونی با حمایت راجر دوم، شاه مقتدر سیسیل (۱۱۰۳ تا ۱۱۵۴)، ادعای پاپی کرد؛ شهر رم و بخش مهمی از سرزمین ایتالیا را به تصرف درآورد و خود را پاپ آناکلتوس دوم نامید. او به عنوان پاپ فرمان پادشاهی راجر را بر ناپل و بخش مهمی از سرزمین ایتالیا صادر کرد. پاپ واقعی جدید، به نام اینوسن دوم (۱۱۳۰ تا ۱۱۴۳)، به فرانسه گریخت. بدینسان، با استقرار دو پاپ در رأس کلیسا دنیای مسیحیت در بحرانی شدید فرو رفت. پیرلئونی تا پایان عمر (۱۱۳۸) دست از ادعایش برنداشت و همچنان بر رم حکومت میکرد. شایعات فراوانی وجود دارد که او مورد حمایت یهودیان بود. در تاریخنگاری یهود این پاپ یهودی مورد تجلیل فراوان است حال آنکه بزرگترین قدیس مسیحی آن عصر، قدیس برنارد (۱۰۹۰ تا ۱۱۵۳)، او را به دلیل دنیاپرستی اش سخت نکوهش کرده و وی را به غارت اموال کلیسا متهم نموده است. مسیحیان پیترو پیرلئونی را پاپ دروغین یا ناپاپ میخوانند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدرانش و ایشان از على علیه السلام روایت کنند که فرمود: سه چیز است که مایه نجات است: زبانت را نگاه دارى و بر گناهت گریه کنى و خانه ات براى تو فراخ باشد و بخاطر رفتار خود یا خانواده ات از خانه خود گریزان نباشى.