ازدواج آسان
وَ آتُوا... النِّساءَ صَدقاتِهِنّ نِحلَة

زنی آمد به خدمت پیغمبر اکرم و در حضور جمع ایستاد و گفت: یا رسول الله! مرا به همسری خود بپذیر.
رسول اکرم در مقابل تقاضای زن سکوت کرد، چیزی نگفت. زن سر جای خود نشست. مردی از اصحاب به پا خاست و گفت: یا رسول الله! اگر شما مایل نیستید، من حاضرم.
پیغمبر اکرم سؤال کرد: مهریه چه میدهی؟ گفت: هیچی ندارم.
: اینطور که نمیشود، برو به خانهات شاید چیزی پیدا کنی و بعنوان مهریه به این زن بدهی.
مرد به خانهاش رفت و برگشت و گفت: در خانهام چیزی پیدا نکردم.
: باز هم برو بگرد، یک انگشتر آهنی هم که بیاوری کافی است.
دو مرتبه رفت و برگشت و گفت: انگشتر آهنی هم در خانه ما پیدا نمیشود، من حاضرم همین لباس که به تن دارم مهر این زن کنم.
یکی از اصحاب که او را میشناخت گفت: یا رسول الله! به خدا این مرد جامهای غیر از این جامه ندارد، پس نصف این جامه را مهر زن قرار دهید.
پیغمبر اکرم فرمود: اگر نصف این جامه مهر زن باشد، کدام یک بپوشند؟ هر کدام بپوشند دیگری برهنه میماند، خیر اینطور نمیشود.
مرد خواستگار سر جای خود نشست. زن هم به انتظار، نشسته بود. مجلس وارد بحث دیگری شد و طول کشید. مرد خواستگار حرکت کرد برود، رسول اکرم او را صدا کرد: بیا. آمد.
: بگو ببینم قرآن بلدی؟ گفت: بلی، یا رسول الله، فلان سوره و فلان سوره را بلدم.
: میتوانی از حفظ قرائت کنی؟ گفت: بلی میتوانم.
: بسیار خوب، درست شد، پس این زن را به عقد تو در آوردم و مهر او این باشد که تو به او قرآن تعلیم بدهی.
مرد دست زن خود را گرفت و رفت/ نظام حقوق زن در اسلام، استاد شهید مطهری.
کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
که هیچش لطف در گوهر نباشد
بسیاری از شاعران دیروز در مقام عمل تفاوتی میان نظم و شعر قائل نبودند و به نظرهای ابن سینا و خواجه نصیرالدین طوسی و رشیدالدین وطواط و شمس قیس رازى و ... اهمیت چندانی نمیدادند. شعر و نظم مىسرودند و هر دو را هم شعر خطاب میکردند و هم نظم! و این بدان معناست که آنان در درجۀ اول به بیان احساسات بسنده میکردند و آنگاه اگر احساسات و اندیشه، پروانۀ بکارگیری آرایه های ادبی را صادر میکرد؛ از این آراستگى ها بهره مى بردند. ارزش یک نظم و حتی یک نثر پراحساس بسیار بالاتر از یک شعر تکنیکی بی روح است. نیما هم سبک خود را بر همین مبنا خلق کرد. یعنی بر اساس ابراز بیان احساسات اندیشه! بسیاری از تعابیر ممکن است که با افزودن آرایه های ادبی نامأنوس شوند و نیز امکان دارد پاره ای از عبارات که در افواه عوام جاری است، تنها با افزودن وزن و قافیه تأثیرگذار شوند و به زیبایی معنویت خاصی نیز دست یابند و در واقع بر رونق سخن بیفزایند. شعر باید بگونه اى سروده شود که عوام معنای آن را در یابند و خاص از پذیرش آن معذور نباشند. پس اگر معنای واژگان مناسب سروده اى بوسیلۀ عامه دریافت شد، همانا دلالت بر سود بردن از آن واژه میکند. نه اینکه آیا آن لغت در محاوره مورد استفاده عامه و یا مورد استقبال شاعران سَلَف و معاصر قرار گرفته و میگیرد. چرا که بسیارى از واژگان محاوره نیز کوچه بازاری به شمار میروند و براى شعر ابداً مناسب نیستند. گروهی گمان میکنند تبدیل نثر به نظم کاری بسیار ساده است و اصولاً امری خطا! این نیز هنر است و گاه برتر از یک شعر پر تکنیک افاده مقصود میکند. بر همین قاعده پس از بیان احساسات چنانچه اندیشه امر کرد؛ استفاده از دانش معانی و بیان و بدیع ضروری به شمار میرود. این درست که زبان شعر باید زبان روز و بقول مرحوم مهدى سهیلى (شاعر باید شاعر زمانۀ خودش باشد و نه شاعر زمانۀ پیشینیان و نباید بگونهای بسراید که شعرش در میان سروده هاى سَلَفیان مفقود گردد) اما آیا میتوان تمامى واژگان و اصطلاحات گذشته را کهنه و مطرود شمرد؟ بسیاری از واژگان امروز در شعر دیروز هم مورد استفاده قرار میگرفت. پس زمانی از برخی از واژگان نمی بایست بهره ور شد که به گوش نامانوس و در نزد مخاطبین مهجور باشد نه این که ملاک را بر این قاعده قرار دهیم که اگر شعراى پیشین از آن سود برده باشند آن واژه کهنه قلمداد میشود! عبارات هر چه به کلام گفتگو نزدیکتر باشند دلنشین ترند و البته این طرز اندیشه پروانۀ ورود هر واژه یا عبارت محاوره ای را به قلمرو غزل یا نظم و شعر صادر نمیکند، اما برخی هم که با شعر راستین آشنایی کامل ندارند از واژگان کوچه بازاری که برای غزل مناسب نیستند؛ سود میبرند و از ارزش کار خود بشدت میکاهند که مى بایست از این کار اجتناب ورزند.
مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش اول. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: از نیمه دوم سده یازدهم میلادی و در فضای جنون صلیبی علیه شرق اسلامی، شاهد مشارکت فعال الیگارشی یهودی در تهاجم علیه مسلمانان اسپانیا هستیم. غارت اندلس در تاریخنگاری یهود یهودیان از قربانیان جنگهای صلیبی وانمود میشوند. نمونهی جنگ صلیبی شبه جزیره ایبری پدیدهای متضاد با این ادعا را نشان میدهد و سرآغاز فرایند اقبال الیگارشی یهودی و کارگزاران شان به زیست در شمال اسپانیا و همدستی آنان با الیگارشی صلیبی بشمار میرود. به نوشته مورخین دانشگاه عبری اورشلیم شاهان مسیحی، یهودیان را به دلیل آشنایی شان با فرهنگ اسلامی در عملیات خود از نظر سیاسی و فرهنگی بسیار موثر یافتند. و به پاس این خدمات، در هر منطقهای که به تصرف حکمرانان اروپا درمیآمد، به یهودیان مغازه، اراضی کشاورزی و باغ واگذار میشد. بدینسان، سران جامعه یهودی به پشتوانه مالی و اسب تروای حکمرانان مسیحی قاره اروپا علیه دولتهای اسلامی اسپانیا بطور اخص و جهان اسلام بطور اعم بدل شدند. این سرآغاز پیوند زرسالاران یهودی با خاندانهای سلطنتی و الیگارشی حاکم بر اروپا و شکلگیری اتحادی تاریخی است که نقشی اساسی در پیدایش تمدن جدید غرب ایفا کرد.
الیگارشی یهودی و غارت اندلس: حکمرانان مسیحی اسپانیا، که در سده دهم میلادی تنها بر بخش کوچکی از شمال شبه جزیره ایبری فرمان میراندند، در نیمه دوم سده یازدهم تهاجم به سرزمینهای اسلامی اندلس را آغاز کردند و در سده سیزدهم در رأس پنج دولت لئون، آراگون، ناوار، کاستیل و پرتغال بتدریج سیطره خود را بر بخش مهمی از شبه جزیره ایبری برقرار نمودند. توسعهطلبی بسوی جنوب تداوم یافت و در سال ۱۴۹۲ میلادی با سقوط غرناطه حاکمیت مسیحیان بر سراسر ایبری تأمین شد. این امپراتوری کاتولیک در دوران فیلیپ دوم (۱۵۵۶ تا ۱۵۹۸) به اوج اقتدار خود رسید. فیلیپ در سال ۱۵۸۰ پرتغال را ضمیمه قلمرو خود کرد و امپراتوری بزرگ و جهانگستر اسپانیا را بنیاد نهاد که تا سال ۱۶۴۰ دوام داشت؛ امپراتوری که مستملکات آن از آسیا تا آمریکا گسترده بود. تاریخ انتقامی سخت گرفت: امپراتوری اسپانیا بسرعت راه انحطاط پیمود و سرانجام بعنوان کشوری فقیر و ورشکسته به سده هیجدهم گام نهاد؛ کشوری که بر آن شاخهای از خاندان فرانسوی بوربن فرمان میراند. در اوایل سده نوزدهم ناپلئون حکمرانان دستن شانده خود را بر آن گمارد و سپس این سرزمین به عرصه جنگهای خونین میان ارتشهای انگلیس و فرانسه بدل شد. اسپانیا نه تنها در پی جنگ با امپریالیسم نوپدید ایالات متحده آمریکا، در سال ۱۸۹۸ آخرین مستملکات خویش را در قاره آمریکا از دست داد بلکه خود بعنوان یکی از عرصههای چپاول و تاراج کانونهای استعماری غرب وارد سده بیستم شد. در سالهای ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۹، مردم اسپانیا جنگ داخلی خونینی را تجربه کردند که یک میلیون قربانی گرفت و از درون آن دیکتاتوری هولناک فرانسیسکو فرانکو سر برکشید. در همین زمان (۱۹۲۸ تا ۱۹۶۸) پرتغالیها حکومت خشن دکتر آنتونیو سالازار را آزمودند. از سال ۱۹۷۵، خوان کارلوس آخرین بازمانده دودمان فرانسوی بوربن و نواده ملکه ویکتوریای انگلیس، بعنوان پادشاه اسپانیا جانشین فرانکو شد. پیوند یهودیان با حکمرانان مسیحی شبه جزیره ایبری از زمان آلفونسوی پنجم، شاه لئون (۹۹۹ تا ۱۰۲۷)، آغاز شد؛ و در دوران آلفونسوی ششم، شاه لئون (۱۰۶۵ تا ۱۱۰۹) و کاستیل (۱۰۷۲ تا ۱۱۰۹)، به شکل جدی رخ نمود: در سده یازدهم میلادی، امیرنشین مسلمان طلیطله (تولدو)، در قلب شبهجزیره ایبری و در جنوب دو امیرنشین مسیحی کاستیل و لئون، کانون شکوفای فرهنگ و اقتصاد منطقه بود و خاندان بنیذوالنون دولتی منظم و کشوری مرفه پدید ساخته بود. طلیطله بویژه به دلیل کارگاههای کاغذ سازیاش شهرت داشت و زادگاه و مرکز مهم تولید کاغذ در سراسر قاره اروپا بهشمار میرفت. دامنه نفوذ فرهنگ اسلامی در این سرزمین چنان بود که یهودیان طلیطله نه تنها در دوران حکومت بنیذوالنون بلکه تا سده سیزدهم میلادی، یعنی یکی دو سده پس از استقرار سلطه حکمرانان مسیحی و سران یهودی بر این ایالت، نوشتههای خود را به زبان عربی ولی با خط عبری مینگاشتند. دولت بنیذوالنون کانون ثبات و امنیت منطقه بود تا بدانجا که برای حکمرانان مسیحی شمال اسپانیا در جنگهای خونین خانگیشان نیز پناهگاهی بهشمار میرفت. زمانی سانچو، شاه لئون، از چنگ برادرش گریخت و به طلیطله پناه برد و زمانی (۱۰۷۱) آلفونسوی ششم مغلوب برادرش شد؛ به نزد مأمون بن اسماعیل، امیر طلیطله، پناه برد؛ آنقدر در آنجا زیست تا برادرش درگذشت و آنگاه سلطنت کاستیل را به چنگ گرفت. در این دوران، طلیطله یکی از مهمترین و پرجمعیت ترین مراکز یهودینشین اسپانیا بود و چهار هزار نفر یهودی در آن مأوا داشتند. در پرتو این امنیت و رفاه، در طلیطله یک الیگارشی یهودی بسیار ثروتمند و متنفذ مستقر شد که رهبری یهودیان منطقه را بدست داشتند. مهمترین اعضای این الیگارشی در آن زمان عبارتند از خاندانهای لوی، فریزوئل، شوشن، الفخار و زادق (صدوق). آنان شاخههایی از خاندان شاهزادگان داوودی بودند و با اتکاء بر ثروت و قدرتشان منصب ناسیگری (ریاست) یهودیان منطقه نیز بدست آنان بود. الیگارشی داوودی طلیطله با الیگارشی یهودی مستقر در سایر شهرهای اندلس اسلامی، چون سویل (اشبیلیه)، پیوند نزدیک داشت. اعضای این الیگارشی در سدههای پسین در دستگاه حکمرانان مسیحی شبه جزیره ایبری در مقامات عالی مالی و سیاسی جای داشتند. برای نمونه، یوسف بن شوشن در خدمت آلفونسوی هشتم، شاه کاستیل، و سلیمان بن زادق (دن کولما) و پسرش اسحاق (کاگ دلا مالهآ) متصدی گردآوری مالیات کاستیل و لئون در دوران آلفونسوی دهم بودند. در همین زمان مهیر بن شوشن خزانهدار آلفونسو بود. این الیگارشی یهودی برای خود اسطورهای نیز پدید ساخت: اسحاق آبرابانل اندیشهپرداز نامدار یهودی، در حواشی خود بر کتاب پادشاهان این افسانه را بعنوان ماجرایی واقعی ثبت کرده است. این اسطوره توله تولا نام دارد که گویا در زبان عبری به معنای آوارگی است و گویا نام شهر طلیطله (تولدو) از این واژه گرفته شده. طبق این داستان، پس از سقوط دولت یهود در فلسطین شاهزادگان و اشراف یهودی، از دو قبیله یهودا و بنیامین، بهمراه گروهی از اتباع خویش به شبهجزیره ایبری پناه بردند و شهر تولهتولا را بنیان نهادند. آنان سپس دو سردار بومی بنامهای پیروس و هیسپان را به یاری گرفتند و بهمراه ایشان برای آزادی اورشلیم به فلسطین لشکر کشیدند. این دو سردار صلیبی باستان بنیانگذار مردم شبهجزیره ایبریاند؛ کوههای پیرنه نام پیروس را بر خود دارد و قوم اسپانی نام خود را از بنیانگذار یا نیای خویش، هیسپان، گرفته است. این افسانه هم یهودیان را در زمره بنیانگذاران شبهجزیره ایبری جای میداد (آنان همانقدر بومیاند که کوههای پیرنه و مردم هیسپان) و بدینسان ایشان را صاحبخانه میکرد؛ و هم آرمانهای صلیبی را اشاعه میداد که منطبق با طبع آن روز حکمرانان مسیحی اروپا بود. این اسطوره یکی از نمونههای قدرت عجیب و بینظیر الیگارشی یهودی در جعل تاریخ و افسونگری فرهنگی است. طلیطله تنها نمونه نیست. یهودیان برای هر سرزمینی که در آن اقامت گزیدهاند چنین افسانههایی ساخته و پراکندهاند و پیشینه اقامت خویش را به کهنترین ازمنه رسانیدهاند. کما اینکه ده سبط گمشده بنیاسرائیل به حربهای جادویی بدل میشود که به کمک آن هر سرزمینی پیشینه یهودی مییابد. دامنه اقتدار این الیگارشی را از آنجا درمییابیم که برخی شاعران نامدار یهودی، چون آرون (هارون) بن مشولام لونلی، در وصف تودروس ابولافی (از اعضای این الیگارشی در اوایل سده سیزدهم) شعرها سرودهاند و او را شاهزاده و آموزگار خواندهاند. و میدانیم که استقرار سلطه این الیگارشی بر یهودیان با خشونت همراه بود و آنان حتی به سرکوب و اخراج گروههایی از یهودیان دست میزدند؛ تا بدانجا که برخی شعرای نامدار یهودی، چون یهودا بن اسحاق بن شابتای در شعری بنام تضاد خرد و ثروت تودروس ابولافی فوقالذکر را خودکامهای نمونهوار توصیف کرده است. در دوران سلطنت آلفونسوی ششم یکی از اعضای این الیگارشی را در سمت پزشک مخصوص و وزیر مالیه او مییابیم. او جوزف (یوسف) ناسی فریزوئل است که به سیدلوس یا سید (رئیس) شهرت داشت و عنوان ناسی در نامش به معنای ریاست او بر یهودیان کاستیل و لئون و انتسابش به خاندان داوودی است. نمیدانیم فریزوئل چگونه و از چه زمان به دربار آلفونسو راه یافت. معقول این است که آلفونسو در دوران تبعید در طلیطله با فریزوئل، و سایر اعضای الیگارشی یهودی، حشرونشر یافت و پس از دستیابی به سلطنت او را به دربار خود فراخواند. بهرروی، فریزوئل با آلفونسوی ششم رابطه نزدیک داشت؛ و نقش او در ماجرای ازدواج دختر آلفونسو گویای این پیوند است. درست از همین زمان است که به فرماندهی حادثهجویی شرور بنام رودریگو دیاز ویواری معروف به ال سید (۱۰۴۳ تا ۱۰۹۹)، که سالیانی چند در دربار آلفونسوی ششم مأوا داشت، گروهی بظاهر نامرتبط با دولت کاستیل تشکیل شد و تهاجم و غارت سرزمینهای ثروتمند مسلماننشین قرطبه (کوردوبا) و بلنسیه (والنسیا) را آغاز کرد. اِل سید (که لقب او شکل اسپانیولی سید عربی است) بعدها به موضوع حماسهسراییهای اغراقآمیز الیگارشی صلیبی بدل شد و در مقام یک قهرمان افسانهای جای گرفت؛ و در سده بیستم، در مکتب هالیوود، بر اساس این افسانهها از ال سید فیلمها ساخته شد. این در حالی است که محققینی چون دزی و رنان او را حادثهجویی میشناسند که به رذایل عصر خویش بیش از فضایل آن متصف بود. در این اسطورهها گفته میشود که اِل سید با سرمایه گذاری یک شیاد زیرک و ۳۰۰ سوار تهاجم غارتگرانه خود را آغاز کرد و خزانهداران و کارگزارانش یهودی بودند. این افسانهها صحت دارد. غارتگریهای اِل سید در اصل یک سرمایه گذاری مالی از سوی یهودیان بود. دایرةالمعارف یهود مینویسد اِل سید از راکوئل و ویداس، یهودیان ساکن شهر برغش (بورگس) پایتخت کاستیل، وام گرفت و با این پول به والنسیا حمله برد. سرمایه گذاری یهودیان در غارتگریهای اِل سید سرآغاز پیوند قدرت مالی و اطلاعاتی زرسالاری یهودی با قدرت سیاسی و نظامی شهسواران صلیبی است؛ پیوندی شوم که تا به امروز ادامه دارد. دایرةالمعارف یهود دوران جنگهای الیگارشی صلیبی علیه مسلمانان در شبه جزیره ایبری را نمونهای مثالزدنی از نقش سرمایه گذاری کلان و گسترده مالی یهودیان در تکاپوهای نظامی یافته است. آلفونسو ۱۳ سال پس از آغاز سلطنتش در کاستیل، و پس از یک دوران آشوبگری و راهزنی در منطقه بوسیله اِل سید، سرانجام به جنگ با یحیی بن اسماعیل، پسر امیری که جوانمردانه به او پناه داده بود، برخاست و در صفر ۴۷۸ق./ مه ۱۰۸۵م. طلیطله را اشغال کرد. طلیطله نخستین ایالت اندلس بود که به چنگ حکمرانان مسیحی افتاد. یازده سال پس از سقوط طلیطله جنگ صلیبی اول (۱۰۹۶ تا ۱۰۹۹) و تهاجم حکمرانان و الیگارشی اروپا به سرزمینهای اسلامی آغاز شد. لشکر کشیهای آلفونسوی ششم دومین سرمایه گذاری بزرگ مالی (و اطلاعاتی) یهودیان در عملیات نظامی الیگارشی اروپا در شبه جزیره ایبری، پس از اِل سید، است. پس از اشغال طلیطله، این شهر به کانون پرتکاپوی مالی و سیاسی و فرهنگی یهودیان بدل شد؛ و از جمله گروهی از یهودیان به ترجمه آثار عربی به زبان لاتین مشغول شدند. الیگارشی یهودی طلیطله، که با دربار آلفونسو همبسته بود، با مسلمانان سلوکی ستمگرانه داشت تا بدانجا که با مرگ آلفونسو (۱۱۰۹) مردم شهر شوریدند و یهودیان را مورد حمله قرار دادند. در زمان آلفونسوی هشتم (۱۱۵۸ تا ۱۲۱۴) امیران مسلمان اندلس تلاش برای بازپسگیری طلیطله را آغاز کردند و سران یهودی چون یوسف الفخار و پسرش آبراهام، برخی از اعضای خاندان ابن عزرا و یوسف ابوعمر بن شوشن در دفاع از شهر فعالانه شرکت جستند. دایرة المعارف یهود اگر رابطه فریزوئل و سایر اعضای الیگارشی زرسالار تولدو (طلیطله) را با راهزنی های اِل سید پوشیده بیان داشته است، از مشارکت او در غارتگریهای آلفونسوی ششم آشکار سخن گفته است. میدانیم که پس از سقوط طلیطله سهمی چشمگیر نصیب یوسف فریزوئل شد. و نیز میدانیم که او و خویشاوندان و اتباعش نقش مهمی در انتقال یهودیان به سرزمینهای مسیحی و دسیسه علیه اسپانیای اسلامی داشتند. و میدانیم که برادر زاده او، بنام سلیمان بن فریزوئل، در جریان یک ماموریت سیاسی خارجی به قتل رسید. یوسف فریزوئل خودکامه، مقتدر و بسیار ثروتمند بود. ابراهیم بن داوود، مورخ نامدار یهودی، از بیرحمی او نسبت به گروهی از یهودیان و اخراج آنها از کاستیل با نکوهش یاد کرده است و یهودا هالوی، شاعر بزرگ یهودی، برخی اشعار خود را به او و برادرزادهاش، سلیمان، اهدا نموده است. پایان جنگهای صلیبی در شرق در نیمه اول سده سیزدهم به معنای پایان تهاجم صلیبی به اسپانیای اسلامی نبود. شهسواران مسیح، که رسالت انهدام شرق اسلامی را به چنگیزیان مغول واگذارده بودند، اینک گروه گروه به غرب بازمیگشتند و در پی عرصههای جدید برای حادثهجویی و غارتگری خویش بودند. از این زمان تهاجم به اندلس اوجی شگرف گرفت. پایان جنگ صلیبی در شرق به معنای آغاز موج جدید تهاجم صلیبی در غرب اسلامی بود. در این زمان با درگذشت یوسف دوم (ابویعقوب یوسف بن محمد المستنصر)، خلیفه دودمان موحدین (۱۲۱۳ تا ۱۲۲۳م.)، امیرنشینهای مسلمان اندلس اتحاد و مرکزیت خویش را از دست دادند و این فرصتی مناسب برای تهاجم بود. جیمز اول، شاه آراگون، جزایر بالریک (بلیار) (۱۲۲۹ تا ۱۲۳۵) و سرزمین والنسیا (۱۲۳۸) را به تصرف در آورد. فردیناند سوم کوردوبا (۱۲۳۶) و مرسیه (۱۲۴۳) و سویل (۱۲۴۸) را تصرف کرد و آلفونسوی دهم مابقی سرزمینهای اندلس را تا بدانجا که تنها غرناطه ماند. در این میان، نقش فردیناند سوم، شاه کاستیل (۱۲۱۷ تا ۱۲۵۲) و لئون (۱۲۳۰ تا ۱۲۵۲)، و تصرف قرطبه (کوردوبا)، پایتخت باشکوه اندلس اسلامی، بدست او از اهمیت درجه اول برخوردار است. قرطبه در سال ۷۱۱ میلادی در زیر حاکمیت مسلمانان قرار گرفت و نخستین یهودیان از سال ۸۴۰ میلادی، از زمان شکوفایی آن، در این شهر پدیدار شدند. در دوران خلیفه عبدالرحمن سوم و ریاست حسدای بن شپروط بر یهودیان اندلس، قرطبه به کانون مهم فرهنگی و اقتصادی یهودیان بدل شد. با سلطه فردیناند سوم و همدستان یهودیاش بر قرطبه، یهودا آبرابانل، نیای اسحاق آبرابانل، بعنوان نماینده شاه کاستیل و لئون و حکمران شهر در قرطبه استقرار یافت. دائرةالمعارف یهود مفتخرانه مینویسد: تمامی این شاهان، یهودیان را در ارتشهای خود بخدمت گرفتند و پس از پیروزی از ایشان خواستند تا در شهرهای خالی از سکنه مأوا گیرند. و کار بدانجا کشید که در نیمه سده سیزدهم میلادی بخش مهمی از ثروت این سرزمینها در دست یهودیان انباشته شد و دربار شاهان مسیحی اسپانیا آکنده از اشراف یهودی شد که امور مالیه و سایر مشاغل مهم اقتصادی و سیاسی را بدست داشتند. گفتیم که یکی از اعضای الیگارشی یهودی که در سده یازدهم میلادی در طلیطله استقرار یافت، خاندان لوی است. این خاندان پرشاخهترین و متنفذترین خاندان زرسالار یهودی بهشمار میرفت و طی سدههای دوازدهم تا پانزدهم میلادی نقشی مهم در تحکیم سلطه الیگارشی صلیبی بر شبه جزیره ایبری و انهدام دولتهای مسلمان منطقه، بویژه غرناطه، ایفا نمود. در این دوران، شاخهای از آن در دربار کاستیل و شاخه دیگر در دربار آراگون مستقر بود. شاخه کاستیل خاندان لوی، ابوالعافیه نام داشت که عنوانی عربی و به معنای پدر سلامتی است. این لقب گویای پیشینه حضور این خاندان در طلیطله و حرفه طبابت ایشان است. عنوان ابوالعافیه در عین حال متضمن نام یهودی این خاندان نیز بود و به شکل ابولافیه تلفظ میشد. شکل معمول بیان آن ابولافی (ابولاوی/ لوی) است. این نام عجیب و دو چهره براستی نمادین است. اعضای این خاندان لقب ناسی داشتند یعنی رئیس جوامع یهودی بودند، از خاندان شاهزادگان داوودی بهشمار میرفتند و با سایر خاندانهای الیگارشی یهودی خویشاوند بودند. بهنوشته دایرةالمعارف یهود، خاندان فوق نقش مهمی در سازماندهی یهودیان اسپانیا ایفا نمود. تودروس ابولافی یا تودروس بن یوسف هالوی ابوالعافیه (متوفی حوالی ۱۲۲۵م.)، از نیمه دوم سده دوازدهم میلادی در کاستیل سکونت گزید. او حاخامی متنفذ بود و همان است که در وصفش شعرها سرودهاند و شاهزاده و از تبار داوودش خواندهاند. تودروس مشاور شاهان وقت کاستیل و لئون و از متنفذترین درباریان بود. پسرش، بنام مهیر ابولافی (۱۱۷۰ تا ۱۲۴۴) نیز سرشناس ترین حاخام شبه جزیره ایبری در نیمه اول سده سیزدهم میلادی بهشمار میرفت. در نیمه دوم سده سیزدهم، تودروس ابولافی دوم (۱۲۲۰ تا ۱۲۹۸) از درباریان متنفذ فردیناند سوم و آلفونسوی دهم (۱۲۵۲ تا ۱۲۸۴) بود و پس از تسخیر شهرهای مسلماننشین املاکی وسیع به او اعطا شد. وی در سال ۱۲۷۵ از همراهان فیلیپ سوم، پادشاه فرانسه (۱۲۷۰ تا ۱۲۸۵)، بود. این پادشاه برای خود از خاندان سلطنتی آراگون زن گرفت و برای پسرش، شاه بعدی فرانسه، از خاندان سلطنتی ناوار. پسر تودروس ابولافی، به نام جوزف چون پدر در دربار آلفونسوی دهم نفوذ فراوان داشت و در زمان فتح سویل و سایر شهرهای اسلامی املاکی به او اعطا شد. در سده چهاردهم میلادی، دن ساموئل ابولافی (۱۳۲۰ تا ۱۳۶۲) ابتدا مباشر املاک دن خوان آلفونسو دالبوکرک معلم پدرو، پسر آلفونسوی یازدهم، بود. زمانیکه پدرو به سلطنت رسید (۱۳۵۰ تا ۱۳۶۹)، دن ساموئل خزانهدار کل او شد و بهنوشته ویل دورانت، از اینطریق ثروت بیکران اندوخت. پدرو شاهی ستمگر بود و به پدرو ال کروئل (پدرو بیرحم) شهرت داشت. ابولافی در جریان شورش اشراف کاستیل علیه پدرو به شاه کمک فراوان کرد. او مأموران مالیاتی را تعویض نمود و بجای آنها یهودیان را گمارد و املاک و ثروت اشراف شورشی را مصادره کرد. او در سال ۱۳۵۸ بعنوان سفیر پدرو برای انعقاد پیمان سیاسی میان دو کشور به دربار پرتغال رفت. در سده پانزدهم میلادی نیز نفوذ خاندان ابولافی در دربار کاستیل و لئون ادامه داشت و برخی از آنان، چون خوان فرناندز ابولافیا، به سلک مسیحیان درآمدند. در اواخر سده پانزدهم و اوایل سده شانزدهم، شاخههای خاندان ابولافی در شرق اسلامی پراکنده شدند و بویژه در بنادر سالونیک و ازمیر و شمال آفریقا استقرار یافتند. در سده هفدهم، حییم بن موسی ابولافی (۱۶۶۰ تا ۱۷۷۴) از ازمیر به فلسطین رفت و خاندانی متنفد از حاخامها را در فلسطین و سوریه بنیاد نهاد. او به شدت مروج اسطورههای مسیحایی بود و ظهور قریبالوقوع مسیح و استقرار سلطنت جهانی یهود را وعده میداد. در تمامی سدههای هفدهم، هیجدهم و نوزدهم میلادی اعضای خاندان ابولافی بعنوان حاخام رهبری جوامع یهودی را در دمشق، ازمیر، فلسطین و برخی شهرهای یونان و ایتالیا بدست داشتند. حییم بن داوود ابولافی در سال ۱۷۶۱ حاخام آمستردام بود و سپس حاخام ازمیر شد. حاخام موسی بن یعقوب ابولافی از یهودیانی بود که در سال ۱۸۴۰ در دمشق دستگیر شدند. این سرآغاز ماجرایی مرموز است که به جنجالی جهانی در مظلومیت یهودیان و مداخله قدرتهای اروپایی در منطقه انجامید. امروزه اعضای خاندان لوی در ایالات متحده آمریکا و اروپا حضور فعال دارند. آنان در ایتالیا با نامهایی چون بولافیو، بولافی و غیره خوانده میشوند. برای نمونه، ازقل ابولافی (بولافی) از فعالین فرهنگی ایتالیای سده هیجدهم بود. میشل بولافی (۱۷۶۸ تا ۱۸۴۲) موسیقیدان نامداری بود. در سال ۱۸۰۹ به انگلستان رفت و رئیس ارکستر دوک کمبریج شد و در سال ۱۸۱۸ به خدمت لویی هیجدهم، پادشاه فرانسه، در آمد. لئون بولافیو (۱۸۴۸ تا ۱۹۴۰) از حقوقدانان سرشناس ایتالیا در نیمه اول سده بیستم بود. خاندانهای زرسالار فریزوئل و لوی (ابولافی) تنها یهودیان مستقر در دربار شاهان کاستیل و لئون نبودند. از مهمترین نمونههای دیگر در دربار آلفونسوی دهم باید به اسحاق بن سید معروف به دن کاف و یهودا بن موسی کوهن اشاره کرد. در دربار سانچوی چهارم پسر آلفونسوی دهم و شاه کاستیل و لئون (۱۲۸۴ تا ۱۲۹۵)، باید به خاندان ابن وقار اشاره کرد. اسحاق و آبراهام بن وقار پزشکان شاه و پیشکار او و ولیعهدش، دن خوان مانوئل بودند. اسحاق منشیگری شاه را نیز بدست داشت. بهنوشته تاریخ یهود، آنان با سانچو رابطه بسیار نزدیک داشتند. اسحاق و آبراهام دوستان نزدیک تودروس ابولافی نیز بودند. سانچو املاکی را در مجاورت شهر مسلماننشین الچه (الیه) به اسحاق بن وقار اعطا کرد و وی نقش رابط میان دو دولت آراگون و کاستیل را در این شهر بدست گرفت. (این شهر مشترکاً بوسیله دو دولت فوق اداره میشد.) فرزندان آنان بعنوان پزشک بحضور خود در دربار کاستیل و لئون ادامه دادند. در زمان آلفونسوی یازدهم (۱۳۱۲ تا ۱۳۵۰)، مهمترین عضو این خاندان ساموئل بن وقار تولدوئی بود. هم پزشک مخصوص شاه بود و هم ریاست ضرابخانه کشور را بدست داشت. او از سوی مردم متهم بود که سکه قلب ضرب میکند؛ و نیز به کمک همدستانش تمامی کالاهای کشور را ارزان میخرد و پس از فروش آن در خارج، با پول آن نقره برای ضرب سکه وارد میکند. ساموئل تولدوئی به آلفونسو پیشنهاد کرد که کلیه صادرات کشور را به غرناطه متوقف کند. این حادثه منشاء جنگ غرناطه و کاستیل بشمار میرود. در زمان آلفونسوی یازدهم دن یوسف اثیخایی عضو شورای سلطنتی و وزیر مالیه بود. پیوند جدی حکمرانان مسیحی آراگون و الیگارشی یهودی با دو خاندان الیزار و بنونیزت آغاز میشود. خاندان الیزار در ایالت سرقسطه (ساراگوسا) در شمال شرقی شبه جزیره ایبری و در همسایگی آراگون، سکونت داشت. در سال ۱۱۱۸م.، این شهر به تصرف آلفونسوی اول، شاه آراگون (۱۱۰۴ تا ۱۱۳۴) معروف به آلفونسوی جنگجو، درآمد و از آن پس به پایتخت ایشان بدل شد. شاه آراگون با الیزار، رئیس یهودیان سرقسطه، رابطه نزدیک داشت و پس از اشغال شهر به او و یهودی دیگر معروف به الفاکوئیم بنونیزت از الیگارشی یهودی بارسلونا، و یهودیان دیگر امتیازات فراوان داد. از آن پس نام اعضای خاندان الیزار در دربار آراگون به چشم میخورد. در زمان آلفونسوی دوم (۱۱۶۲ تا ۱۱۹۶) تعداد زیادی از یهودیان بعنوان مباشر و پزشک به دربار آراگون راه یافتند و نفوذ آنان اوج گرفت. در سال ۱۲۱۲، ابوالفتح اَبِن الازار، پسر الازراخ، (ابوالفتح بن الیزار)، که قاعدتاً لقب ابوالفتح او بدلیل نقشش در فتوحات دربار آراگون است، از نزدیکان پدرو دوم، شاه آراگون (۱۱۹۶ تا ۱۲۱۳) و پدر جیمز اول، بود و مورد علاقه او. شاه وی و خاندانش را در زیر حمایت شهسواران طریقت سن جان قرار داد که به معنای امتیازات ویژه درباری اوست. در سدههای پسین نیز نام زرسالاران متنفذی از خاندان الیزار به چشم میخورد که عموماً پزشکان درباریاند. در نیمه اول سده پانزدهم، دن مایر الازار از ثروتمندان بنام آراگون بود. شاخهای دیگر از این خاندان در شهر والنسیا سکونت داشت. در حوالی نیمه سده چهاردهم، یهودا الیزار (متوفی ۱۳۳۷) از متنفذترین یهودیان والنسیا بود. در سده پانزدهم، برخی از اعضای خاندان الیزار بظاهر مسیحی شدند و نام سانچز را بر خود نهادند. در مقالات آینده با نقش مهم گابریل سانچز در دربار ایزابل و فردیناند و در ماجرای سفر کریستف کلمب به قاره آمریکا آشنا خواهیم شد. خاندان زرسالار یهودی دیگر که در دستگاه حکمرانان آراگون به قدرت و شوکت رسید خاندان بنونیزت است. این خاندان ابتدا در بندر برشلونه (بارسلونا)، در شمال شرقی شبه جزیره ایبری، مستقر بود. بارسلونا در سال ۴۱۵ میلادی به تصرف ویسیگوتها درآمد و از آن پس پایتخت ایشان بود، در سال ۷۱۴ بدست مسلمانان افتاد و به یکی از ایالتهای اندلس اسلامی بدل شد. لوئی پرهیزکار، پسر شارلمانی، در سال ۸۰۱م. این بندر را تصرف کرد و آن را پایتخت مستملکات امپراتوری فرانکها در شمال شبه جزیره ایبری قرار داد. در سالهای ۸۵۶ و ۹۸۵ موقتاً بدست مسلمانان افتاد. آخرین بار در سال ۹۸۷ بوسیله فرانسویان اشغال شد و از آن پس یک کنت یا مارکیزنشین مستقل فرانسوی بود و سرانجام در سال ۱۱۳۷ به دولت آراگون منضم شد. در اسناد سال ۱۰۷۹ بارسلونا تنها نام ۶۰ یهودی در میان سکنه این شهر به ثبت رسیده است. مورخین شمار مسیحیان را نیز مشابه یهودیان ذکر کردهاند. در طول سده یازدهم میلادی جمعیت یهودی این شهر بیشتر شد و به یکی از کانونهای مهم اقتصاد و فرهنگ یهودیان بدل گردید. در این سده، شاهزادگان داوودی (ناسیها) نیز پدید شدند. در نیمه اول سده یازدهم، در رأس الیگارشی یهودی بارسلونا فردی بنام ششت ناسی قرار داشت و از آن پس خاندان ششت روسای الیگارشی یهودی این شهر بهشمار میرفتند. آنان بعدها به خاندان بنونیزت شهرت یافتند. در سده دوازدهم میلادی، زرسالاران یهودی را زمینداران بزرگ بارسلونا مییابیم؛ تا بدانجا که یک سوم کل اراضی این منطقه در تملک آنان بود. در سده چهاردهم میلادی، رهبری جامعه یهودیان بارسلونا، که اینک جامعهای پرجمعیت و ثروتمند بود، در دست یک گروه کوچک از اعضای چند خاندان اشرافی قرار داشت که به گروه ۳۰ نفره شهرت داشتند و تمامی مقدرات جامعه یهودیان بدست آنها بود. نخستین فرد از خاندان بنونیزت که در خدمت شاهان آراگون به مناصب عالی درباری رسید، ششت بن اسحاق بن یوسف بنونیزت (۱۱۳۱ تا ۱۲۰۹) است. او ابتدا بعنوان پزشک در خدمت امرای مسلمان برشلونه بود. بنیامین تودلایی در برشلونه با بنونیزت دیدار کرده و در سفرنامهاش از او ستایش فراوان کرده است. بنونیزت سپس به خدمت آلفونسوی دوم، شاه آراگون، درآمد؛ و از سال ۱۱۹۶ طبیب مخصوص پدر دوم، پسر آلفونسو و شاه بعدی آراگون، بود. حرفه وی در دربار آراگون به طبابت محدود نمیشد؛ هم مترجم متون عربی بود، هم مشاور سیاسی شاه، هم متصدی امور مالی کشور، هم دیپلمات و هم (قاعدتاً) کارگزار اطلاعاتی. به نوشته دایرة المعارف یهود، امضای وی بر روی برخی اسناد دولتی آراگون موجود است. بنونیزت وامهای کلانی در اختیار دربار آراگون قرار داد و در ازای آن املاکی پهناور بدست آورد. ششت بنونیزت از سران قدرتمند الیگارشی یهودی زمان خود بود و بواقع در مقام شاهزاده داوودی جای داشت تا بدانجا که برخی شاعران نامدار یهودی، چون یوسف بن زبارا اشعار خود را به او اهدا نمودهاند. نفوذ خاندان بنونیزت در دربار آراگون و سایر حکمرانان مسیحی اسپانیا و پرتغال در سدههای بعد تداوم یافت و از سده شانزدهم شاخههای این خاندان در سراسر جهان گسترده شدند. بدلیل چنین نفوذی است که در سال ۱۲۴۷ شاه آراگون به همتایان کاستیلیاش تأسی جست و طی فرمانی اعلام کرد از مهاجرت یهودیان به سرزمین خود استقبال میکند. معهذا، مهمترین خاندان یهودی دربار آراگون، که در سده سیزدهم میلادی و در پرتو این موج تاراجگرانه صلیبی به ثروت و قدرت فراوان رسید، شاخهای دیگر از خاندان لوی بود که در آراگون با نامهای ابو لاوی، ابن لاوی، کاوالریا و کابالریا شناخته میشد. بهنوشته دایرة المعارف یهود، اسنادی موجود است که پیوند این خانواده را از نیمه دوم سده سیزدهم با سازمان رازآمیز طریقت شهسواران معبد نشان میدهد. در این اسناد اعضای خاندان لاوی انسان معبدی بهشمار رفتهاند. اینگونه سازمانهای رازآمیز در واقع گروههای پنهان غارتگری بودند که از پیوند شهسواران مسیح و زرسالاران یهودی پدید میشدند و عملیات خویش را در هالهای از رمز و راز میپوشاندند. پیشینه طریقت شهسواران معبد نمونهای گویاست: طریقت شهسواران معبد در آغاز نام دستهای از شوالیههای فرانسوی بود که پس از اشغال بیتالمقدس بدست صلیبیها به سال ۱۱۱۸م. در این شهر ایجاد شد. ۹ تن از شوالیهها دستهای تشکیل دادند و نام خود را سربازان فقیر مسیح نهادند. بالدوین، کنت فلاندرز و سرکرده سپاهیان صلیبی که بر خود نام پادشاه اورشلیم نهاده بود، این دسته را در نزدیکی معبد سلیمان جای داد و حفاظت از زائران مسیحی را به ایشان سپرد. بدینسان، اعضای این گروه و سربازانشان سربازان فقیر مسیح و معبد سلیمان نام گرفتند. بتدریج این دسته توسعه یافت و بصورت یک سازمان مزدور نظامی درآمد که خدمات خویش را به حکمرانان صلیبی عرضه میکرد. توانمندی نظامی آنان چنان مورد توجه قرار گرفت که مأموریت انتقال شمش های طلا و اموال تاراج شده از شرق به پاریس و لندن به ایشان سپرده شد. با پایان جنگ صلیبی در سال ۱۲۹۱ اعضای گروه فوق به اروپا بازگشتند. آنان که سالها به کشتار و راهزنی خو گرفته بودند، طبعاً در محیط جدید آرام نداشتند؛ لذا سازمان خود را حفظ کردند، برای خویش رئیسی بنام استاد اعظم برگزیدند و به شکلی پنهان به عملیات خود ادامه دادند. تکاپوی این گروه مخل امنیت فرانسه بود. در نتیجه، به سال ۱۳۰۴، فیلیپ چهارم پادشاه فرانسه، دستور دستگیری آنها را صادر کرد. بسیاریشان به جرم عملیات غیراخلاقی و آشوبگری و جنایت زندانی و در دادگاههای فرانسه و پاپ محاکمه شدند. در سال ۱۳۱۲، پاپ دسته فوق را منحل اعلام کرد و فیلیپ تعدادی از سرکردگان طریقت را، از جمله ژاک دموله آخرین استاد اعظم آن که به یک خاندان اشرافی تعلق داشت، در ملاء عام اعدام نمود. امروزه، طریقت شهسواران معبد از شاخههای مهم ماسونی و دارای آداب ویژه خویش است؛ برای نمونه استاد اعظم فرمانده اعظم نام دارد. در تمامی طریقت های ماسونی یاد و نام ژاک دموله بسیار گرامی است و فیلیپ چهارم سخت منفور بهشمار میرود. پیوند خاندان لاوی با طریقت شهسواران معبد گویای آن است که اعضای سازمان فوق شبه جزیره ایبری را مکانی مناسب برای تداوم چپاولگریهای صلیبی یافتند، در دربارهای اسپانیا مستقر شدند، با سرمایهگذاری مالی و پشتوانه اطلاعاتی یهودیانی چون خاندان لاوی دستههایی مشابه گروه ال سید تشکیل دادند و بدینسان از طریق غارت مسلمانان تا سالیان مدید تکاپوی خود را تداوم بخشیدند. توجه کنیم که عرصه اصلی تکاپوی گروه راهزنان ال سید نیز ایالت والنسیا بود و یکی از استقرارگاههای اعضای خاندان لاوی نیز همین منطقه ثروتمند بود که بویژه کانون مهم کشت و تجارت شکر قاره اروپا بهشمار میرفت. مورخین اروپایی، ایالت والنسیا را در زمان تصرف آن بدست جیمز اول ثروتمندترین سرزمین اروپا توصیف کردهاند. ابن باجه، فیلسوف و ادیب و پزشک نامدار مسلمان، سالها در این شهر مأوا داشت. یهودا لاوی یا جودا دلا کاوالریا (متوفی ۱۲۷۶م.)، متصدی گردآوری مالیات آراگون و خزانهدار جیمز اول بود. در زمان مرگ فردیناند سوم، شاه کاستیل و لئون، مردم ایالت ساحلی مرسیه، در شرق شبه جزیره ایبری، بر حکمرانان یهودی و مسیحی خود شوریدند و آنان را بیرون راندند. یهودا لاوی مبالغ هنگفتی پول به جیمز وام داد تا با آن ناوگانی تشکیل دهد و به جنگ با مسلمانان بپردازد. در سال ۱۲۶۵ مرسیه به تصرف جیمز درآمد و سرانجام پس از مذاکراتی، که یهودیان در آن نقش اصلی را داشتند، به خاندان سلطنتی کاستیل داده شد. یهودا لاوی در تهاجم به شهرهای مرسیه و والنسیا شخصاً حضور داشت و به تصرف قلعههای این دو شهر یاری رسانید؛ و پس از پایان تهاجم بعنوان نماینده شاه آراگون و حکمران والنسیا منصوب شد. او مالک کشتزارهای پهناور و گلههای انبوه گوسفند در والنسیا و ساراگوسا (سرقسطه) بود. یهودا لاوی چهار پسر داشت: سولومون، آبراهام، حسدای و استروک. یهودا لاوی، پسران و کارگزاران یهودیشان در داستانی مشابه به سقوط شهر مورویدرو، در سرزمین والنسیا، یاری رسانیدند. خاندان ویوز در شهر دکان نانوایی داشت و در زمان محاصره از درون راه سقوط شهر را هموار ساخت. پس از اشغال و غارت شهر (۱۲۷۳)، به پاس خدمات آنان حکمرانی شهر به ایشان سپرده شد. سلیمان لاوی (سولومون دلا کاوالریا)، پسر یهودا، نماینده جیمز اول شد و با یاری سلیمان بن بهیا قسطنطنیهای (سولومون بهیا) حکومت شهر را بدست گرفت. پس از او، حکمرانی شهر (۱۲۷۹ تا ۱۲۸۰) را یوسف بن شپروط در اختیار داشت. جیمز دوم، شاه بعدی آراگون، نیز تمامی امتیازات خاندان لاوی را تسجیل کرد. در این زمان تنها ۵۰ یهودی بالغ در شهر اقامت داشتند. در زمان مهاجرت یهودیان از اسپانیا (۱۴۹۲)، تعداد یهودیانی که شهر را ترک کردند ۵۰۰ نفر گزارش شده است. ویدال دلا کاوالریا پسر آبراهام و نوه یهودا لاوی، نیز از ثروتمندان و متنفذین درجه اول زمان خود بود و بهمراه برادرش، سالومون، در برخی شهرهای اسپانیای مسیحی املاک فراوان داشت. او متصدی گردآوری مالیات آراگون بود و در سال ۱۳۷۲ امتیاز ضرب سکه طلای دولتهای آراگون و کاستیل نیز به وی واگذار شد. ویدال لاوی دو پسر داشت بنامهای جودا و بونافوس و دختری که با جوزف بنونیزت از خاندان زرسالار بنونیزت، ازدواج کرد. سالومون، برادر ویدال، شریک او در گردآوری مالیات آراگون بود. او در سالهای ۱۳۸۰ گمرکات مرز آراگون- کاستیل را اجاره کرد و بهمراه پسرش، جودا، اداره آن را بدست گرفت. او شاعر عبری زبان بود و دیوان اشعارش موجود است. جودا بنونیزت (متوفی ۱۴۱۱)، پسر سالومون لاوی، نیز از ثروتمندان و درباریان پادشاهی آراگون بود و تجارتی گسترده را در تملک داشت. معهذا، مهمترین مشغله او خدمات درباریاش بود. او از اواخر سالهای ۱۳۷۰ گردآوری درآمد املاک و خزانهداری کلیسای ساراگوسا را نیز بدست گرفت و پس از مرگ پدر اجاره گمرکات آراگون- کاستیل نیز به او واگذار شد. جودا بنونیزت در مذاکرات وصلت دو خاندان سلطنتی آراگون و ناوار شرکت داشت و از امضا کنندگان عقدنامه بود. بونافوس، پسر ویدال، بظاهر مسیحی شد، از خاندان اشرافی مسیحی کابرا زن گرفت و فرزندانش به مقامات عالی رسیدند. پسر بزرگش، پدرو (۱۴۱۵ تا ۱۴۶۱)، مشاور آلفونسوی پنجم، شاه آراگون، بود و پیمانکار کل دربار او. پدرو در شورش شهر کاتالان بدست مردم به قتل رسید. در سال ۱۴۱۴م.، پسر پدرو، بنام آلفونسو دلا کاوالریا خزانهدار کل آراگون شد که عالیترین منصب دولتی بهشمار میرفت. او که عمری طولانی داشت، تا زمان مرگ (۱۵۰۶) در این سمت و مشاغل مهم درباری دیگر بود و سخت مورد اعتماد فردیناند (همسر ایزابل). برادر او، بنام پابلو، کشیش شد و اسقف مالتا. خاندان لاوی تنها نمونه از پیوند الیگارشی زرسالار یهودی با خاندان سلطنتی و الیگارشی آراگون نیست. یک نمونه دیگر، خاندان بونسنیور است. آستراک بن یهودا بونسنیور (متوفی ۱۲۸۰) ابتدا دستیار بهیا قسطنطنیهای، پزشک یهودی و مترجم عربی دربار آراگون، بود و سپس خود در این سمت جای گرفت. او در زمان محاصره شهر مرسیه به نمایندگی از شاه آراگون هدایت مذاکرات با مردم شهر را برای تسلیم ایشان به دست داشت. در زمان اشغال شهر مسلماننشین الچه (۱۲۶۳) نیز بهمراه جیمز اول بود. پس از او پسرش، جودا (متوفی ۱۳۳۱)، در این سمت قرار گرفت. تعمق در مقالات دایرةالمعارف یهود درباره زندگینامه اعضای خاندان لوی (ابولافی در کاستیل و لاوی در آراگون) روشن میکند که اسناد این دودمان، از سده سیزدهم میلادی تا به امروز، محفوظ است. این تاریخ ۸۰۰ ساله یک دودمان یهودی است در دورانی که بسیاری از ملتهای کهن به گسستی مدهش در حافظه تاریخیشان محکوم شدند. خاندان لوی تنها نمونه نیست. خاندان بنونیزت (مندس) و خاندان تولدانو نیز از چنین تداومی برخوردارند و بسیاری از خاندانهای زرسالار یهودی دیگر. مشارکت مالی و اطلاعاتی خاندان لوی در عملیات الیگارشی صلیبی سدههای سیزدهم و چهاردهم میلادی مقارن است با دوران چنگیزیان و ایلخانان در ایران (۱۲۲۰ تا ۱۳۳۵م.). امروزه، برای ملتی کهنسال و فرهیخته چون ایران، که بزرگترین گنجینههای تاریخنگاری را آفریده است، این دوران بسیار دور و تاریک جلوه میکند و از اسناد انبوه آن چیزی در دست ندارد. و حتی از گذشته نزدیک خود نیز هیچ نمیداند؛ برایش حوادث دوره قاجار و پهلوی، چه رسد به پیش از آن، به سان ماقبل تاریخ جلوه میکند. و در مقابل، خانوادهای از جزییات زندگی خود در هشت سده پیش خبر دارد. این است معنای دقیق شستشوی حافظه تاریخی یک ملت و رها کردن آن در خلاء؛ گویی کودکی چند ساله بیش نیست. و این است معنای بارز تداوم حافظه تاریخی در الیگارشی زرسالار جهان امروز.
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش روایت فرمود که: پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است: از (نشانه هاى) بدبختى و تیره روزى، خشک شدن (اشک) چشم و سخت دلى و حرص زیاد در طلب دنیا و اصرار و پافشارى بر انجام گناه است.
دی، کودکی بدامن مادر گریست زار
کز کودکان کوی، بمن کس نظر نداشت
طفلی، مرا ز پهلوی خود بیگناه راند
آن تیر طعنه، زخم کم از نیشتر نداشت
اطفال را بصحبت من، از چه میل نیست؟
کودک مگر نبود، کسی کو پدر نداشت؟
امروز، اوستاد بدرسم نگه نکرد
مانا که رنج و سعی فقیران، ثمر نداشت
دیروز، در میانهٔ بازی، ز کودکان
آن شاه شد که جامهٔ خلقان ببر نداشت
من در خیال موزه، بسی اشک ریختم
این اشک و آرزو، ز چه هرگز اثر نداشت؟
جز من، میان این گل و باران کسی نبود
کو موزه ای بپا و کلاهی بسر نداشت
آخر، تفاوت من و طفلان شهر چیست؟
آئین کودکی، ره و رسم دگر نداشت؟
هرگز درون مطبخ ما هیزمی نسوخت
وین شمع، روشنائی ازین بیشتر نداشت
همسایگان ما بره و مرغ میخورند
کس جز من و تو، قوت ز خون جگر نداشت
بر وصلههای پیرهنم خنده میکنند
دینار و درهمی، پدر من مگر نداشت؟
خندید و گفت، آنکه بفقر تو طعنه زد
از دانههای گوهر اشکت، خبر نداشت
از زندگانی پدر خود مپرس، از آنک
چیزی بغیر تیشه و گهی آستر نداشت
این بوریای کهنه، بصد خون دل خرید
رختش، گه آستین و گهی آستر نداشت
بس رنج برد و کس نشمردش به هیچ کس
گمنام زیست، آنکه ده و سیم و زر نداشت
طفل فقیر را، هوس و آرزو خطاست
شاخی که از تگرگ نگون گشت، بر نداشت
نساج روزگار، درین پهن بارگاه
از بهر ما، قماشی ازین خوبتر نداشت/ پروین اعتصامی

سری را که بر سر نهادی کلاه
مبند از درپای هر خاک راه (مبند=نبند)
دلی را که شد بر درت راز دار
ز دریوزهٔ هر دری باز دار (دریوزه=گدایی)
نکو کن چو کردار خود کار من (کارمن=درکارمن)
مکن کار با من به کردار من
نظامی بدین بارگاه رفیع
نیارد به جز مصطفی را شفیع (نیارد=نیاورد)
مناجات خمسه نظامی
کوروش صفوی میگوید: شعر کلامی است مخیل و موزون و از دید آنها که حضور وزن را در شعر ضروری نمیدانند و اصل موزون بودن را از شعر حذف میکنند؛ شعر، کلام مخیلی است که متضمن هنجار گریزی های شاعرانه است اما واقعیت این است که امروز دیگر نمیتوان شعر را به درستی تعریف کرد.
منجمان در پادشاهی منوچهر از زوال حکومتش خبر دادند و فردوسی گوشه ای میزنه و میگوید:
کنون نو شود در جهان داوری
چو موسی بیاید به پیغمبری پدید اما
مولوی بصورت کامل شرح میده و میگه پس از آنکه منجّمان و خواب گزاران، عالیجناب فرعون را از ولادت موسی آگاه کردند بیچاره پشم ریزون کرد و دستور فرعونی صادر کرد، از نوع فرمان نادری، که فرزندانِ ذکورِ بنی اسرائیل قتل عام شوند و..
بر فلک پیدا شد آن استارهاش (ستاره)
کوری فرعون و مکر و چارهاش
روز شد گفتش که ای عمران برو (پدر موسی، عمران)
واقف آن غلغل و آن بانگ شو
راند عمران جانب میدان و گفت
این چه غلغل بود شاهنشه نخفت
هر منجم سر برهنه جامهپاک
همچو اصحاب عزا بوسیده خاک
همچو اصحاب عزا آوازشان
بد گرفته از فغان و سازشان
ریش و مو بر کنده رو بدریدگان
خاک بر سر کرده خونپر دیدگان
گفت خیرست این چه آشوبست و حال
بد نشانی میدهد منحوس سال
عذر آوردند و گفتند ای امیر
کرد ما را دست تقدیرش اسیر
این همه کردیم و دولت تیره شد
دشمن شه هست گشت و چیره شد
شب ستارهٔ آن پسر آمد عیان
کوری ما بر جبین آسمان
زد ستارهٔ آن پیمبر بر سما
ما ستارهبار گشتیم از بکا
با دل خوش شاد عمران وز نفاق
دست بر سر میبزد کاه الفراق
کرد عمران خویش پر خشم و ترش
رفت چون دیوانگان بی عقل و هش
خویشتن را اعجمی کرد و براند
گفتههای بس خشن بر جمع خواند
خویشتن را ترش و غمگین ساخت او
نردهای بازگونه باخت او (رد گم کنی، ننه من غریبم)
گفتشان شاه مرا بفریفتید
از خیانت وز طمع نشکیفتید
سوی میدان شاه را انگیختید
آب روی شاه ما را ریختید
دست بر سینه زدیت اندر ضمان
شاه را ما فارغ آریم از غمان
شاه هم بشنید و گفت ای خاینان
من بر آویزم شما را بی امان
خویش را در مضحکه انداختم
مالها با دشمنان در باختم
تا که امشب جمله اسرائیلیان
دور ماندند از ملاقات زنان
مال رفت و آب رو و کار خام
این بود یاری و افعال کرام
سالها ادرار و خلعت میبرید
مملکتها را مسلم میخورید
رایتان این بود و فرهنگ و نجوم
طبلخوارانید و مکارید و شوم
من شما را بر درم و آتش زنم
بینی و گوش و لبانتان بر کنم
من شما را هیزم آتش کنم
عیش رفته بر شما ناخوش کنم
سجده کردند و بگفتند ای خدیو
گر یکی کرت ز ما چربید دیو (کرت، نوبت و دفعه)
سالها دفع بلاها کردهایم
وهم حیران زانچ ماها کردهایم
فوت شد از ما و حملش شد پدید
نطفهاش جست و رحم اندر خزید
لیک استغفار این روز ولاد
ما نگه داریم ای شاه و قباد
روز میلادش رصد بندیم ما
تا نگردد فوت و نجهد این قضا
گر نداریم این نگه ما را بکش
ای غلام رای تو افکار و هش
تا بنه مه میشمرد او روز روز
تا نپرد تیر حکم خصم دوز
بر قضا هر کو شبیخون آورد
سرنگون آید ز خون خود خورد
چون زمین با آسمان خصمی کند
شوره گردد سر ز مرگی بر زند
نقش با نقاش پنجه میزند
سبلتان و ریش خود بر میکند
تا عمر آمد ز قیصر یک رسول
در مدینه از بیابان نغول
از طرف قیصر روم، فرستاده ای پس از طی بیابانهای پهناور برای دیدن عمر (خلیفه دوم) وارد مدینه شد.
گفت: کو قصر خلیفه، ای حشم؟
تا من اسب و رخت را آنجا کشم
فرستاده قیضر روم گفت: ای مردم کاخ خلیفه کجاست تا من اسب و اسباب و رختم را بدانجا ببرم و در آنجا رحل اقامت افکنم؟
قوم گفتندش که او را قصر نیست
مر عمر را قصر، جان روشنی است
مردم به فرستاده قیصر روم پاسخ دادند که خلیفه مسلمین کاخی ندارد، در حقیقت کاخ او، همان دل روشن و روان تابناک اوست، ولی یادشون رفت درب نیمه سوخته رو بعنوان مدرک و سند روشن دلی نشون قیصر روم بدهند.
گر چه از میری ورا آوازه ای است
همچو درویشان، مر او را کازه ای است
اگر چه عمر از حیث فرمانروایی، آوازه و شهرت دارد، ولی مانند درویشان در خانه ای محقر زندگی میکند.
ای برادر چون ببینی قصر او؟
چونکه در چشم دلت رسته است مو
ای برادر تو چگونه میخواهی کاخ باطنی او را ببینی در حالیکه بر دیدگان باطنی ات، موی اوصاف ذمیمه روییده؟ مو در چشم رستن چیه؟ روییدن مو در پلک چشم است که از بیرون به درون چشم رشد میکند و چشم را آزار میدهد و در قدیم یکی از بیماریهای چشمی بوده است ولی در اینجا کنایه از هواهای نفسانی است که چشم دل را می پوشاند.
چشم دل از مو و علت پاک آر
و آنگه آن، دیدار قصرش چشم دار
ابتدا چشم دلت را از موی حرص و هوی و از هر عیب و نقصی پاک کن و سپس به دیدن کاخ او چشم بگشا.
هر که را هست از هوس ها جان پاک
زود بیند حضرت و ایوان پاک
هر که جان و روانش را از هوس های دنیوی پاک کند، او بی درنگ حضرت حق و ایوان پاک الهی را مشاهده میکند.
بعد مولوی اینگونه نتیجه گیری میکند:
چون محمد پاک شد زین نار و دود
هر کجا رو کرد، وجه الله بود
بعنوان مثال همینکه محمد (ص) از دود و آتش دنیوی و کدورت بشری پاک شد، بهر سوی که رو کرد وجه الله را دید، که وجه الله اصطلاحی است قرآنی (خاور و باختر هستی از آن خداوند است پس به هر سوی رو کنید آنجاست وجه خداوند) برخی گفته اند که مقصود از وجه الله همان ذات الهی است.
اما در مورد کلمه کازه:
از کلمات اصیل پارسی هست، کاژه بوده، به کاشه بدل شده، اکنون کازه تلفظ میشه، اتاق چوبی ساده در حد سایبان و کلبه که اغلب درب و پنجره نداره، ساده هستش و داخل باغها بنا میکنند و با تمام یادگیش خیلی باصفا هست، معمولاً به گویش تهرانیها آلاچیق گفته میشه، بعضی نقاط خرپشته هم بهش میگن، خدا قسمت کنه همگی داخل کازه چای آتشی بخوریم و مشاعره کنیم.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش پایانی. رازهای تمدن جدید غرب و یهودیان، جهان اسلام و اندلس: شبهجزیره ایبری سرزمینی است که مردم آن برای رهایی از ستم حکمرانان بیگانه داوطلبانه به سرداران عرب پیوستند. به یاری این مردم بود که اسلام با سرعتی شگرف سراسر این شبه جزیره پهناور را فراگرفت. همین مردم گروه گروه به اسلام گرویدند و در پیوند با مهاجرین مسلمان تمدنی درخشان و شکوهمند را بنا نهادند. مردم شبهجزیره ایبری قریب به شش سده حکومت اشغالگران رومی را آزمودند و آنگاه نوبت به تاراج اقوام متعدد اروپایی رسید؛ و سرانجام قبایل ویسیگوت آلمانی در سال ۴۱۵ میلادی بر ایشان تاختند و حکومتی خشن و ستمگر را بنیاد نهادند. این حکمرانان هیچگاه آرام نداشتند؛ یا با قبایل مهاجمی که از قلب قاره اروپا سرازیر میشدند در ستیز بودند یا در کوران جنگهای خونین خانگی سرزمین ایبری را به آتش میکشیدند. سرانجام، همین مردم طارق بن زیاد سردار مسلمان، را از شمال آفریقا فراخواندند، به او راه نمودند و آنگاه که هفت هزار سپاهی طارق به خاک ایبری پا نهادند (رجب۹۲ق./ مه ۷۱۱م.) ارتش انبوه پادشاه ویسیگوت بناگاه فروپاشید. آنچه رخ داد یک انقلاب اجتماعی سترگ بود و ربطی به کشورگشایی نداشت. طارق کاری جز گشودن راه برای مردمی به ستوه آمده نکرد. راز شکوفایی سریع و حیرتانگیز تمدن اسلامی اندلس در این است. معماران واقعی این تمدن همان مردم بودند نه مهاجرین مسلمان که هماره اقلیتی ناچیز به شمار میرفتند. با شکوفایی تمدن اسلامی در شبهجزیره ایبری، مهاجرت یهودیان به اندلس نیز آغاز شد و به ایجاد انبوهترین و مهمترین جامعه یهودی این عصر انجامید. رافائل پاتای، ویراستار دایرةالمعارف صهیونیسم و اسرائیل، دوران فوق را عصر طلایی و اوج شکوفایی فرهنگ یهود در سالهای پس از خروج یهودیان از فلسطین تا ظهور تمدن جدید غرب میخواند. در این زمان، یهودیان به چنان رفاه و رونق فرهنگی دست یافتند که در مآخذ تاریخی تنها نام سه هزار شاعر عبری زبان ساکن اندلس به ثبت رسیده است. بدینسان، از سده دوازدهم میلادی و در اندلس مرحله جدیدی از فرهنگ یهود آغاز شد. اندیشه فلسفی با موسی بن میمون (ابن میمون) (۱۱۳۵ تا ۱۲۰۴م.) فیلسوف مشائی، به یهودیت وارد شد. تاریخ نگاری یهود با ابراهیم بن داوود (۱۱۱۰ تا ۱۱۸۰م.) اوج گرفت و با یهودا هالوی (۱۰۷۵ تا ۱۱۴۱م.) شعر و ادب یهود شکوفا شد. اندلس اسلامی مرحله جدیدی را در فرهنگ یهود گشود و یهودیان را از دنیای تنگ تلمودی خارج ساخت. این انقلابی در فرهنگ یهود به شمار میرود. در چنین فضایی است که از درون جامعه یهودی اندلس، شخصیتهای نامدار پدید شدند: ابراهیم بن عزرا (۱۰۹۲ تا ۱۱۶۷م.) شاعر و متکلم و جهانگرد که دارای ۱۰۸ جلد تألیف است، موسی بن عزرا (۱۰۵۵ تا ۱۱۳۵م.) شاعر عبریگو، سلیمان بن غابیرول (۱۰۲۰ تا ۱۰۵۷م.) شاعر و فیلسوف، بنیامین تودلایی (نیمه دوم سده ۱۲ میلادی) صاحب سفرنامه معروف و دهها نام دیگر. بدرستی باید گفت پایههای فرهنگ معاصر یهود در این عصر و در اندلس اسلامی نهاده شد؛ همانگونه که الیگارشی زرسالار معاصر یهودی نیز، چنانکه خواهیم دید، بطور عمده در این زمان و در اندلس تکوین یافت. نویسندگان دانشگاه عبری اورشلیم اذعان دارند که در این دوران زندگی در سرزمینهای اسلامی به مراتب آسانتر از سایر نقاط جهان بود و یهودیان این امکان را داشتند که کانونهای فعال فرهنگی خویش را به پا کنند. لذا، برای صدها سال اکثریت عظیم یهودیان در سرزمینهای اسلامی میزیستند. آنان سپس یهودیانی را مثال میآورند که در اسپانیای اسلامی به مقامات عالی سیاسی رسیدند. حسدای بن شپروط در سده دهم میلادی، شموئیل نقید و پسرش یوسف در سده یازدهم نامدارترین ایناناند. حسدای بن شپروط (۹۱۵ تا ۹۷۰م.) نخستین یهودی است که در شبه جزیره ایبری به مقامات عالی دولتی رسید. پدرش تاجری ثروتمند بود که در شهر قرطبه (کوردوبا) پایتخت خلافت اموی اسپانیا، اقامت گزید. حسدای تحصیلات خود را در رشته طب به پایان برد و به خدمت دربار عبدالرحمن سوم، خلیفه اموی اندلس (۳۰۰ تا ۳۵۰ق/ ۹۱۲ تا ۹۶۱م.) درآمد. او در سالهای بعد به مشاغل مالی، سیاسی و دیپلماتیک وارد شد و مأموریتهای مهمی را در امپراتوریهای بیزانس و روم مقدس و دربار شاهان مسیحی لئون و ناوار، در شمال اسپانیا، به انجام برد. در این زمان حسدای از سوی خلیفه اندلس رسماً به ریاست یهودیان منصوب شد. پس از درگذشت حسدای، تاجری ثروتمند بنام یعقوب بن جائو (متوفی ۹۹۰م.) به ریاست یهودیان اندلس رسید. حسدای بن شپروط از شاهزادگان داوودی است و علاوه بر منصب دولتیاش یهودیان اندلس نیز او را ناسی خود میدانستند. حسدای برای استقرار یهودیان در اندلس و ارتقاء آنان تلاش فراوان کرد و به کمک او بود که وضع یهودیان در اسپانیای اسلامی رونق فراوان گرفت و برخی از ایشان به مقامات مهم دولتی رسیدند. حسدای در میان یهودیان جهان از احترام و اقتدار فراوان برخوردار بود و شأنی کمتر از شاه داوودی بغداد نداشت. برای نمونه، یهودیان مستقر در فرانسه در نامهای به حسدای خود را نوکران شما، جوامع فرانسه، میخوانند. یهودیان فرانسه با حسدای رابطه نزدیک داشتند و میکوشیدند به کمک او مقامات طلیطله را قانع کنند که از مالالتجاره یهودیان فرانسه مالیات نگیرند یا آن را کاهش دهند. مهمترین رهبر یهودیان اندلس اسلامی، پس از حسدای بن شپروط، شموئیل نقید است. شموئیل نقید (اسماعیل بن نغریله) (۹۹۳ تا ۱۰۵۶م.) نیز، چون حسدای بن شپروط، به خاندان داوود تعلق داشت. او در قرطبه به دنیا آمد. از جوانی به تحصیل پرداخت و با زبان عربی و متون اسلامی در سطحی عالی آشنایی یافت. به غرناطه مهاجرت کرد و در یک مغازه ادویه فروشی به تجارت پرداخت. در این شهر بعنوان مردی ادیب و فرهیخته مورد توجه ابنالعریف، کاتب (منشی) وزیر غرناطه، قرار گرفت. در سال ۴۱۱ق/ ۱۰۲۰م. به دستگاه ابوالعباس، وزیر غرناطه، راه یافت. مورد توجه حبوس بن زاوی بن زیری، امیر بربر غرناطه، قرار گرفت و در حوالی سال ۴۱۷ق/ ۱۰۲۶م. وزیر غرناطه شد. در سال ۱۰۲۷م. یهودیان اندلس شموئیل را بعنوان نقید (رئیس) خود برگزیدند. او با بادیس بن حبوس رابطه دوستانه برقرار کرد و در زمان مرگ حبوس به بادیس در غلبه بر برادران و تصرف قدرت یاری رسانید. بدینسان، در دوران حکومت بادیس (۴۳۰ تا ۴۶۶ق/ ۱۰۳۸ تا ۱۰۷۳م.) نیز با اقتدار تمام مقام وزارت را بدست گرفت. شموئیل ۳۰ سال وزیر غرناطه بود که ۱۸ سال آن در دوران بادیس بن حبوس است. او در این دوران فرماندهی ارتش غرناطه را بدست خود گرفت و ۱۶ سال تمام در جنگ با سایر دولتهای مسلمان اندلس، از جمله اشبیلیه بود. پس از شموئیل، پسرش یوسف نقید (۱۰۳۵ تا ۱۰۶۶م.) وزیر دولت غرناطه شد. او در زمان مرگ پدر تنها ۲۱ سال داشت؛ معهذا بادیس وی را به وزارت منصوب کرد. در زمان او نیز جنگ میان دولتهای مسلمان غرناطه و اشبیلیه اوج گرفت. یوسف نیز، چون پدر، یهودیان ثروتمند را در پیرامون خود گرد آورد و آنان را در مقامات عالی دولتی گمارد. در زمان وزارت او نفرت مسلمانان اندلس از جنگافروزی و ثروتاندوزی یهودیان طغیان کرد. به نوشته دایرة المعارف یهود، نویسندگان مسلمان آن عصر نفرت خود را از او بیان داشتهاند. از جمله، ابواسحاق بن مسعود البیری، متفکر مسلمان، شعری علیه یوسف نقید سرود که در آن به ثروت عظیم وی و نقشش در انباشته کردن جیب سایر یهودیان اعتراضی سخت شده بود. این نفرت سرانجام تأثیر خود را بر جای نهاد و یوسف به اتهام قتل ولیعهد غرناطه و توطئه برای مسموم کردن بادیس به قتل رسید. شموئیل نقید متفکر و شاعر بود و دیوان او موجود است. بخش مهمی از این دیوان، اشعار حماسی و جنگی او به زبان عبری است. وی با حزقیا بن داوود، شاه داوودی، رابطه نزدیک و دوستانه داشت. یوسف نقید نیز با شاه داوودی بغداد رابطه نزدیک داشت. دو پسر حزقیا، به دلایلی نامعلوم، از بغداد به اندلس گریختند و یوسف آنان را پناه داد. یوسف در سال ۱۰۵۵م. شعری در ستایش حزقیا سروده است. شموئیل نقید را از بنیانگذاران اصلی احداث کاخ افسانهای الحمرا در غرناطه میدانند. ثروت و قدرت شموئیل نقید را از این جمله معروف و خودستایانهاش میتوان دریافت که گفته بود: من داوود زمانه خود هستم. دکتر نورالدین آل علی مینویسد ابن نغزیله (شموئیل نقید ملعون) در زمان خود دست بسیاری از یهودیان را در کارهای سیاسی و اقتصادی باز گذارد و با وجود اینکه در دولت اسلامی به وزارت رسیده بود، در دل و در خفا به دشمنی و خصومت با مسلمانان میکوشید و کتابی در نقض قرآن بعنوان الابانه به زبان عربی تألیف کرد. نخستین اندیشمند مسلمان که ساختار سیاسی درونی یهودیان را مورد توجه قرار داد و خطر آن را درک کرد، ابومحمد علی بن احمد بن سعید بن حزم اندلسی (۳۸۴ تا ۴۵۷ق/ ۹۹۴ تا ۱۰۶۴م.) متفکر نامدار ایرانی تبار است (دایره المعارف اسلام چاپ لیدن، محتملاً ابن حزم را از اعقاب یک مسیحی مسلمان شده میداند، این در حالی است که ابن حزم به صراحت خود را از تبار ایرانی و از مردم ایالت فارس خوانده است). ابن حزم را از بزرگترین اندیشمندان جهان اسلام میدانند. او شاعر، مورخ، قاضی، فیلسوف و متکلم بود و قریب به چهارصد اثر مکتوب از خود برجای نهاده است. ابن حزم بعنوان مورخ ادیان شهرت دارد و مؤلف کتاب عظیم و پرمأخذ ملل و نحل است که دایرة المعارف اسلام لیدن آن را دایرةالمعارف اندیشههای دینی میخواند (متن کامل ملل و نحل ابن حزم در سال ١٣١٧ ق. در قاهره به چاپ رسیده است، طوق الحمامه ابن حزم به زبانهای انگلیسی، روسی، آلمانی، ایتالیایی و فرانسه منتشر شده است. از آثار دیگر او باید به فضایل اهل اندلس و کتاب الاخلاق و السیر اشاره کرد). ابن حزم به دلیل پژوهش در تاریخ اندیشههای دینی با مسایل درونی جامعه یهودی آشنایی عمیق یافت و مبارزه قلمی را با شموئیل نقید آغاز کرد. او با نگارش رسالهای به نام الردّ علی ابن النغریله الیهودی به رساله الابانه شموئیل نقید پاسخ داد. ابن حزم در این رساله به بادیس بن حبوس، به دلیل پیوندش با یهودیان، به شدت حمله میکند و به او چنین هشدار میدهد: باشد آن لعنتی که خداوند قوم یهود را به آن وعده داده است بر آنان و بر تو نیز فرود آید. این رساله ابن حزم در سال ۱۹۶۰م. در مجموعه رسائل ابن حزم الاندلسی بوسیله دکتر احسان رشید عباس در قاهره به چاپ رسیده است. ابنحزم در جدال قلمی خود با شموئیل بویژه نهاد رش گلوتا و خاندان داوودی را مورد توجه قرار داد و بر اساس متون دینی یهودیان اعلام کرد که این تنها یک عنوان نمادین و تشریفاتی است و شاه داوودی هیچ اقتداری بر یهودیان و غیر یهودیان ندارد. شموئیل نقید به رساله ابن حزم پاسخ داد و در آن برای شاه داوودی اختیاراتی واقعی قائل شد. او گفت که افتخار و اقتدار شاه داوودی مصداق این آیه سفر پیدایش است که: عصای سلطنت از دست یهودا جدا نخواهد شد و کرسی حکمرانی از زیر پای او برون نخواهد رفت. دایرة المعارف اسلام لیدن جدال قلمی ابن حزم با شموئیل نقید را نشانگر اطلاع دقیق ابن حزم از تاریخ گذشته و وضع کنونی یهودیان میداند. ابن حزم بدلیل چنین مواضعی از اندلس تبعید شد، سالها در روستایی در انزوا زیست و در آنجا درگذشت. یکی از مهم ترین تحولات تاریخ یهود در دوران اسلامی گروش قبایل خزر به یهودیت است. خزران قومی ترک نژاد و ترک زباناند که در سدههای هفتم تا دهم میلادی در شمال شرقی دریای سیاه و شمال غربی دریای مازندران حکومتی مستقل داشتند. در حوالی سال ۷۴۰ میلادی خاقان خزر و درباریان و اطرافیان او، یعنی طبقه حاکم این قوم، به آئین یهود گرویدند. دولت یهودی خزر حدود دو سده دوام داشت. در سال ۳۵۴ق/ ۹۶۵م. مورد حمله سخت روسها قرار گرفت و متلاشی شد. تا اواسط سده دوازدهم میلادی بقایای قبایل خزر در منطقه وجود داشتند و از آن پس نشانی از ایشان در دست نیست. نمیدانیم چه شد که ترکان خزر بناگاه یهودی شدند؛ و نمیدانیم پیوند آنان با کانونهای مرکزی یهود در بغداد و اندلس چگونه بود. مکاتباتی منسوب به حسدای بن شپروط و فردی بنام یوسف، که ادعا میشود شاه خزران است، در کتابخانه کریست چرچ آکسفورد موجود است. اصالت این مکاتبات مورد تردید است. بهرروی، آنچه مهم است پیامدهای گروش خزران به یهودیت است. دایرة المعارف یهود مینویسد: این دولت راههای مهم تجاری ولگا را در کنترل گرفت و به مثابه دولتی حایل میان اسلام پرتکاپو و مردم اسلاوی که امروزه روس خوانده میشوند، نقشی حساس در تاریخ مسیحیت در شرق اروپا ایفا کرد. معنای ساده این سخن، که مخاطب آن مسیحیاناند، این است که اگر دولت یهودی خزر نبود، امروزه مردم روسیه و شرق اروپا مسلمان بودند. این ادعا جدی است. به سفرنامه ابن فضلان، که از مهمترین منابع تاریخ کهن منطقه فوق است، توجه کنیم: سفر ابن فضلان در سال ۳۰۹ق/ ۹۲۱م. است. اسلاوها به اسلام گرویدهاند و مورد آزار ترکان خزرند. پادشاه مسلمان اسلاو سفیری نزد المقتدر، خلیفه عباسی، به بغداد میفرستد و خواستار تحکیم پیوندهای خود با مرکز جهان اسلام است. ابن فضلان بعنوان سفیر خلیفه راهی سرزمین اسلاوها میشود. سفرنامه ابن فضلان سند گویایی است از رسوخ عجیب اسلام به اعماق سرزمینهای امروزین روسیه. در دوران معاصر، فرجام نامعلوم قبایل خزر برخی جدالهای فکری را برانگیخته است. گروهی از محققین برآنند که خزران به شرق اروپا کوچیدند و جوامع یهودی اروپای شرقی را بنیان نهادند. پروفسور پولیاک یهودی، استاد تاریخ میانه یهود در دانشگاه تل آویو، بر این نظر است. او بخش مهمی از یهودیان کنونی را بقایای خزران ترک نژاد میداند. آرتور کستلر یهودی نیز در کتاب خزران خود همین نظر را ارائه داده است. آنچه این ادعا را سبب شده بیشتر مناقشات نظری و سیاسی است. اینان معمولاً کسانیاند که پدیده خزران را دستمایه مناسبی برای مبارزه با نژادپرستی حاکم بر یهودیت امروزین یافتهاند. این تلاشی ستودنی است. صبغه قومی یهودیت تا بدانجاست که آن گروه از پیروان دین یهود را که از نظر نژادی یهودی نیستند یهودی شده، نه یهودی مینامند. چنین گروههایی در میان سیاهان آفریقا، سرخپوستان مکزیک و حتی در ژاپن وجود دارند. چنین است که کستلر افسانه خلوص نژادی یهودیان را مردود میشمرد؛ بر اهمیت عنصر قومی خزر در ترکیب یهودیان معاصر تأکید میکند، و عواملی چون آمیختگی نژادی و تجاوزهای جنسی فاتحان متعدد سرزمین بنیاسرائیل را دلیل بطلان این افسانه میشمرد. مع هذا، خزران و اغراق در کمیت آنان، و نیز تأکید بر استواری شان بر آئین یهود، دستاویز معقولی برای این مبارزه نیست. طبق برخی گزارشها، از جمله کامل ابن اثیر، پس از حمله سال ۹۶۵ روسها، خاقان خزر برای جلب حمایت مردم مسلمان خوارزم به اسلام گروید. معلوم نیست این گزارشها چرا نباید مورد توجه قرار گیرد و در مقابل خزران یهودیانی مقید و سرسخت تصور شوند که برای حفظ آئین خود به سرزمینهای دوردست شرق اروپا پناه میبرند؟! توجه کنیم که در زمان سفر ابن فضلان بخش مهمی از مردم سرزمین خزر مسلمان شده بودند تا بدانجا که پایتخت خزران در کنار رود ولگا به دو بخش تقسیم میشد؛ در یک بخش شاه و همراهانش سکونت داشت و در بخش دیگر مسلمانان. ریاست مسلمانان با یکی از غلامان مسلمان شاه بنام خز یا خزمه بود. گروش بقیه مردم خزر به اسلام در دهههای بعد کاملاً محتمل و معقول است. تاکنون به فرجام ناشناخته قبایل خزر از زاویه گروش پسین آنان به اسلام توجه نشده است. برخی محققین نام خزر را در اصل قچر، از ریشه ترکی قچمک (کوچ روی، دویدن)، میدانند. اگر حروف (خ و ز) را در این نام ناشی از تلفظ عبری آن بدانیم، تلفظ ترکی آن همان قچر یا قجر است. بدینسان، این فرضیه را قابل طرح میدانیم که خزران اسلاف ایل قجر هستند که پس از مهاجرت به ایران به قاجار شهرت یافتند.
به نوشته سعید نفیسی در منابع تاریخ ایران تنها از اواسط سده دهم هجری/ شانزدهم میلادی بنام قاجار و قجر برمیخوریم. این ایل در گذشته در نواحی غربی دریای خزر، مأوای کهن قبایل خزر، میزیست و در دوران صفویه به ایران کوچید. یکی از مورخین معاصر مینویسد: تحقیقات امروزی نشان میدهد که قاجارها از مغولان نبوده بلکه از قبایل ترک بودهاند. اما نه از ترکان غربی یعنی خویشاوندان یا بازماندگان سلجوقیان بلکه از ترکان شرقی دریای خزر و از خویشاوندان نزدیک خزرها و قبچاقها و بلغارها و بچناقها، ورود طوایف مزبور به ایران در حدود دو قرن پس از استیلای مغول بر ایران صورت گرفته و صفویه آنان را از آذربایجان به مازندران و گرگان و مرکز ایران (قزوین) یا به اراضی دوردست مرزی شرقی (بلخ) بردهاند. این طایفه با طوایف افشار و بیات و بایندر همه ساکن غرب دریای خزر بوده و در زبان به هم بسیار نزدیک و در سرنوشت سهیم و مشترک بودهاند. ظاهراً شاه عباس آنان را به مهاجرت به قسمتهای داخلی و شرقی واداشته ولی ورود آنان به استرآباد بسیار دیرتر صورت گرفته. به نوشته فرهاد میرزا معتمدالدوله، اول کسی از قاجار که از گنجه به استرآباد آمد شاهقلی خان در اواخر سلطنت شاه سلیمان صفوی است. یکی از پسران او، بنام فتحعلی خان، نیای شاهان قجر است. بدینسان، زمان استقرار قجرها در استرآباد را باید اواخر سده یازدهم هجری/سده هفدهم میلادی دانست. بزرگترین اثر فلسفی یهودا هالوی متفکر و شاعر نامدار یهودی اوایل سده دوازدهم میلادی، خزری نام دارد. این اثر از بیانیههای مهم سیاسی و نظری یهودیت معاصر به شمار میرود. جالب است بدانیم که اصل آن به زبان عربی است و بعدها به عبری ترجمه شد. نام دوم آن این است: کتاب الحجة و الدلیل فی نصرالدین الذلیل (این کتاب نخستین بار در سال ١٥٠٦م. به چاپ رسید و از آن پس بارها تجدید چاپ شد و به زبانهای لاتین، اسپانیولی، آلمانی، فرانسه، ایتالیایی و انگلیسی نیز ترجمه و منتشر شده است. آخرین چاپ آن به زبان انگلیسی در سا ل ١٩٦٤ است). گفته میشود که یهودا هالوی بیست سال از زندگی خود را صرف تدوین این کتاب کرد و هدف اصلیاش پاسخگویی به قرائیون بود. خزری بصورت مناظره تدوین شده است. فرشتهای بر شاه خزران ظاهر میشود و او را به ترک بتپرستی فرا میخواند. او یک فیلسوف مشائی و سه اندیشمند مسلمان و مسیحی و یهودی را دعوت میکند. آنان نظریات خود را میگویند؛ و در این میان هالوی به مقایسه میان ادیان فوق دست میزند. سرانجام، شاه خزران، که با فیلسوف مشائی همدلی دارد، درمییابد که مسیحیت و اسلام بر بنیاد یهودیت شکل گرفتهاند؛ لذا برتری دین یهود را میشناسد و یهودی میشود. بخش مفصلی از کتاب به پرسشهای شاه خزر از یهودی و پاسخهای او اختصاص دارد. و سرانجام، هالوی فیلسوف مشایی را نیز رها نمیکند و ناتوانی فلسفه ارسطویی را به اثبات میرساند. رافائل پاتای، جمعیت یهودیان جهان را در سده ششم هجری/ دوازدهم میلادی، یک و نیم میلیون نفر تخمین میزند که ۱/۴ میلیون نفر یعنی ۹۳/۳ درصد آنها در سرزمینهای اسلامی میزیستند و بخش مهمی از آنان ساکن اسپانیای اسلامی بودند. به همین دلیل یهودیان ساکن سرزمینهای اسلامی، یهودیان سفاردی (از واژه سفاردی عبری به معنای اسپانیا) خوانده میشدند. فرهنگ دوم این یهودیان اسلامی بود و به زبان لادینو (یهودی اسپانیولی) یا زبانهای شرقی سرزمینهای ساکن در آن (عربی، آرامی و فارسی) تکلم میکردند. در این زمان تنها یکصد هزار نفر (۶/۷ درصد از کل یهودیان) در اروپای مسیحی میزیستند که به یهودیان اشکنازی (آلمانی) شهرت یافتند. این گروه به زبان ییدیش (یهودی آلمانی) تکلم میکردند. به گمان ما، رقم ۱/۵ میلیون نفر اغراقآمیز جلوه میکند. جمعیت یهودیان اسپانیا و پرتغال در اواخر سده پانزدهم ۳۳۰ هزار نفر تخمین زده میشود. اگر بپذیریم که در سده دوازدهم میلادی جمعیت اصلی یهودیان جهان در سرزمینهای اسلامی و بویژه در اسپانیای اسلامی سکونت داشتند، که چنین بود، طبق ارقام رافائل پاتای، در اواخر سده پانزدهم باید تعداد آنها بسیار بیش از این میبود. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم، شمار یهودیان جهان را در نیمه سده هفدهم تنها ۶۷۵ هزار نفر میدانند. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم نیز شمار یهودیان ساکن سرزمینهای اسلامی را در این دوران بیش از ۹۰ درصد کل یهودیان جهان ذکر کردهاند. دایرة المعارف یهود مینویسد تا سده پانزدهم میلادی بخش عمده یهودیان در سرزمینهای اسلامی و از جمله در اندلس سکونت داشتند. از آن پس، و بویژه از سده نوزدهم روندی معکوس آغاز شد و به تدریج فرهنگ اشکنازی بر جامعه یهودی غلبه یافت. در سال ۱۹۶۰ میلادی تعداد یهودیان اشکنازی ۱۱ میلیون نفر و سفاردی تنها ۵۰۰ هزار نفر گزارش شده است.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: هیچکس نیست که ستمى به دیگران روا دارد جز اینکه خداوند او را به خاطر ستمش از نظر جانى یا مالى گرفتار میسازد و اما ستمى که بین بنده و خداست اگر بنده توبه کند خداوند بر او مى بخشاید.
مقام زن در شاهنامه: در شاهنامه زنان نیز از مردان خواستگاری میکنند و حق انتخاب همسر برای ایشان نیز محفوظ است، آن سان که رودابه چون ویژه گی های زال را میشنود دل می افروزد و به وی عشق می ورزد. مالکه دخت نوبهار دختر نرسی که طایر غسانی پس از حمله به تیسپون/ تیسفون و زناشویی او با نوبهار به دنیا آمده نیز با پیروی از نیمه ایرانی خویش، خود از شاپور دوم (شاپور ذوالاکتاف) خواستگاری میکند
بگویش که با تو ز یک گوهرم
هم از تخم نرسی کنداورم
همان نیز با کین نه هم گوشه ام
که خویش توام دختر نوشه ام
مرا گر بخواهی حصار آن توست
چو ایوان بیایی نگار آن توست
آنگاه که مردان از اندیشه باز میمانند زنان وارد میدان اندیشه و کار میشوند و گره ها را باز میکنند. در شاهنامه زنان خانه نشین نیستند. سیندخت که می بیند شوهرش مهراب سخت نگران و وامانده از نبرد است خود جلو میرود تا مشکل را از راه مذاکره حل کند.
چو در کابل این داستان فاش گشت
سر مرزبان پر ز پرخاش گشت
بر آشفت و سین دخت را پیش خواند
همه خشم رودابه بر وی براند
بدو گفت اکنون جزین رای نیست
که با شاه گیتی مرا پای نیست

که آرمت با دخت ناپاک تن
کشم زارتان بر سر انجمن
مگر شاه ایران از این خشم و کین
برآساید و رام گردد زمین
بدو گفت سیندخت کای سرفراز
بود کت به خونم نیاید نیاز
مرا رفت باید به نزدیک سام
زبان بر گشایم چو تیغ از نیام
و به این ترتیب همانند یک فرستاده که با مردان هیچ تفاوتی ندارد با هدایایی چند از کابلستان به سمت سیستان میرود و با سام گفتگو میکند و آتش خشم وی را که میخواست کابلستان را بسوزاند فرو میکشد. آنگاه که گژدهم به دست سهراب دستگیر میشود دخت او گردآفرید که خود را نگاه بان دژ سپید میداند ننگ سکوت را بر نمی تابد و با پوشیدن زره و پنهان کردن گیسوان خود زیر کلاه همانند یک مرد به نبرد سهراب میرود.آن سان که سهراب به سختی میتواند وی را شکست دهد.
چو آگاه شد دختر گژدهم
که سالار آن انجمن گشت کم
زنی بود بر سان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
چنان ننگش آمد ز کار هژیر
که شد لاله رنگش به کردار قیر
بپوشید درع سواران به جنگ
نبود اندر آن کار جای درنگ
نهان کرد گیسو به زیر زره
بزد بر سر ترگ رومی گره
فرود آمد از دژ به کردار شیر
کمر بر میان بادپایی به زیر
به پیش سپاه اندر آمد چو گرد
چو رعد خروشان یکی ویله کرد
که گردان کدامند و جنگ آوران
دلیران و کار آزموده سران
زن شاهنامه از خطر نمی هراسد و هم گام مردان به آغوش سختی ها میرود.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش سی و هشتم. رازهای تمدن جدید غرب و تکوین و پیدایش قوم یهود: سرآغاز ایجاد شبکه جهانی تجاری یهودیان پس از اسلام به اواخر سده دوم هجری/ سده هشتم میلادی میرسد. در سال ۷۹۷ میلادی شارلمانی، شاه فرانک ها و امپراتور بعدی روم مقدس، دو سفیر به دربار هارون الرشید، خلیفه عباسی (۱۷۰ تا ۱۹۳ق/۷۸۶ تا ۸۰۹م.) اعزام داشت. میدانیم که یک تاجر یهودی بنام اسحاق راهنما و مترجم آنان بود و با ایشان به اروپا بازگشت. اسحاق در بازگشت هدایای گرانقیمتی، از جمله یک فیل، از سوی خلیفه برای امپراتور اروپا برد. این نخستین گزارش از حضور یهودیان در سرزمین آلمان است. گفته میشود یک حاخام یهودی، بنام ماکیر، برای تأسیس یک حوزه یهودی در بندر ناربون (جنوب فرانسه) با وی به اروپا رفت. به نوشته واسیلی بارتولد، مناسبات تجاری مملکت شارلمانی با سرزمینهای اسلامی، به تقریب دربست در اختیار یهودیان بود. به طوری که میدانیم یهودیان در قلمرو دولت شارلمانی، که منافع بازرگانی را بسیار ارج می نهاد، از امتیازات بزرگی برخوردار بوده اند. در سده سوم هجری/ نهم میلادی حضور یهودیان در اروپا اوج گرفت و برخی حکمرانان اروپا به تجارت برده، که در این زمان عرصه اصلی تکاپوی یهودیان بود، بعنوان منبعی برای کسب درآمد علاقه نشان دادند. آنان فروش اتباع خویش را بهترین وسیله برای پرداخت بهای کالاهای گرانقیمتی که یهودیان از شرق می آوردند شناختند. لویی اول، پسر شارلمانی و امپراتور فرانک ها (۸۱۴ تا ۸۴۰)، در سال ۸۲۵ میلادی به یهودیان اجازه داد تا بردگان خارجی را به سرزمین او وارد کنند و بفروشند. این شاه فرانک به لویی پرهیزکار شهرت داشت ولی برغم نامش سخت قسی بود. بدینسان، در سده نهم میلادی بنادر ایتالیا به کانون مهم تجارت یهودی برده بدل شد و محل استقرار و تکاپوی گسترده تجار یهودی. تجارت یهودی برده چنان بیرحمانه بود که آگوبار، اسقف لیون (۸۱۴ تا ۸۴۰)، را به اعتراض واداشت. اگوبار فعالیتی سخت را آغاز کرد. او شش رساله علیه یهودیان نوشت که دو تای آن به فروش بردگان، بویژه کودکان مسیحی، بوسیله یهودیان اختصاص داشت و عنوان یکی چنین بود: درباره ضرورت اجتناب از همکاری با یهودیان. او عرایضی به امپراتور پرهیزکار نوشت که بی حاصل بود. دفاع آگوبار تنها از بردگان مسیحی نبود؛ او درباره بی پناهی بردگان غیرمسیحی نیز مطالبی نوشت و خواستار حمایت کلیسا از آنها شد. آگوبار میگفت یهودیان در زیر پوشش کتاب مقدس سنن قومی خود را ادامه میدهند. ابراهیم بن یعقوب یهودی در سفرنامه اش از حضور تجار یهودی برده در سال ۹۷۰ میلادی در شهر پراگ خبر داده است. آدالبرت، اسقف پراگ، نیز کوشید تا تعدادی از بردگان را از یک تاجر یهودی بخرد و آزاد کند و چون موفق نشد در سال ۹۸۸ میلادی از سمت خود استعفا داد. در سال ۱۰۰۴ میلادی، در تعرفه گمرکی شهر کوبلنز (غرب آلمان) نام تجار یهودی برده وارد شده است. در سال ۱۰۸۵ میلادی یکی از اشراف لهستانی در شهر سیلسیا تعدادی برده را از یک یهودی خرید و آزاد کرد و به این دلیل مورد تقدیر کلیسا قرار گرفت. فقه تلمودی بردهداری را مجاز میشمرد و بردگان را به دو گروه بردگان عبرانی و بردگان کنعانی تقسیم میکند. منبع برده شدن یک عبرانی (بنیاسرائیلی) از دو طریق است: مرد عبرانی که به جرم سرقت به بردگی محکوم میشود و مرد بینوایی که خود را به عنوان برده میفروشد. یک پدر عبرانی میتواند دختر زیر ۱۲ سال خود را بفروشد. این بردگان اِوِد اِوری (عبد عبرانی) نامیده میشوند. گفتیم که سرآغاز بردگی اعضای قبایل بنیاسرائیل بوسیله یهودیان به زمان انهدام دولت قبایل دهگانه شمالی بوسیله امپراتوری آشور و با همدستی دولت یهود میرسد. مفهوم فقهی عبد کنعانی به کنعانی ها اختصاص ندارد و به معنای تمامی بردگان غیرعبرانی است. این بردگان را از سه طریق میتوان تملک کرد: خرید نقدی، خرید از طریق قباله، تملک به مدت سه سال مشروط بر اینکه کس دیگری ادعای مالکیت او را نکند. بعدها، دو مورد دیگر نیز به فقه یهودی افزوده شد: معاوضه و تصرف. در فقه یهودی بحث مفصلی وجود دارد در این باره که آیا برده جزء اموال منقول است یا غیرمنقول. این بحث واجد اهمیت جدی است و نشان میدهد که برده در نزد یهودیان غلام خانگی نبوده بلکه از ابزار مهم تولید به شمار میرفته است. در واقع، در فقه یهودی، برده در ردیف سایر ابزار تولید، یکی از وسایل استحصال است. بحث فوق بدین معناست که با فروش مِلک آیا فروشنده حق دارد برده خود را به همراه خویش به محل دیگر انتقال دهد یا او باید به ملکیت مالک جدید درآید. در سده سوم هجری/ نهم میلادی، ابن خردادبه تکاپوی یهودیان را در راذان در حوالی مداین، چنین توصیف کرده است: اینان یهودیانی هستند که زبان های عربی و فارسی و رومی و فرنگی و اندلسی و صقلبی (ترکی) را صحبت میکنند؛ و از مشرق به مغرب و از مغرب به مشرق صحراها و دریاها را درمی نوردند. و از مغرب بردگان و کنیزان و غلام بچگان (زیبارو) و پارچه های ابریشمی و پوست خز و چرم و پوست سمور و شمشیرها می آورند. و از فرنگستان در دریای غربی سوار کشتی میشوند و به فَرَما پیاده میگردند؛ و کالاهای بازرگانی خود را به دریای قلزم (بحر احمر) میبرند، پس از آن بسوی دریای شرقی سوار کشتی شده، از قلزم به جار و جده و از آنجا به سند و هند و چین میگذرند. از چین مشک و عود و کافور و دارچین و غیره می آورند. آنچه را از آن نواحی آورده اند به دریای قلزم وارد کرده، پس از آن به فَرَما میرسانند. سپس بسوی دریای غربی سوار کشتی میشوند، گاهی امتعه خود را به قسطنطنیه میبرند و آنها را به رومیان میفروشند و گاه به سرزمین فرنگ در دریای غربی میبرند و در آنجا میفروشند. پس از آن به انطاکیه مراجعت میکنند و از راه زمین پس از طی سه مرحله به جابیه میرسند. پس از آن در فرات سوار کشتی میشوند و به بغداد می آیند. از بغداد با کشتی از راه دجله به ابله میرسند و از ابله بسوی عمان و سند و هند و چین حرکت میکنند. تمام این راهها به یکدیگر متصل اند. تصویر فوق، شکل گیری شبکه تجارت جهانی یهود را در این زمان بروشنی نشان میدهد. این شبکه بازتاب فعالیت کانون بسیار ثروتمند و متنفذی است که در این زمان در بغداد شکل گرفته و در رأس آن یوسف بن فیناس (متوفی قبل از ۹۲۸ میلادی)، هارون بن عمرام و نتیرا (متوفی ۹۱۶ میلادی) جای دارند. نتیرا داماد یوسف بن فیناس است و یوسف شریک هارون. این سه از نیمه دوم سده سوم هجری/ نهم میلادی به صرافان دولتی خلفای عباسی و خاندانهای اشرافی بغداد بدل شدند. سایر تجار و صرافان یهودی نیز به شراکت با آنها پرداختند و بدینسان بزرگترین کانون مالی/ تجاری جهان آن روز را بنیان نهادند. دوران ده ساله خلافت المعتضد (۲۷۹ تا ۲۸۹ق/ ۸۹۲ تا ۹۰۲م.) اوج اقتدار نتیرا در دربار عباسی به شمار میرود. پس از او پسرانش، سهل و اسحاق، جانشین پدر شدند. در زمان معتضد، به تبع نفوذی که یهودیان در دستگاه خلافت عباسی بدست آوردند، دو حوزه سورا و پامبدیتا نیز به بغداد منتقل شدند. از این پس، تا اقتدار الیگارشی زرسالار یهودی در اسپانیا، بغداد مرکز سیاسی و دینی و اقتصادی یهودیان جهان به شمار میرفت. به نوشته دیوید ساسون، از سده دهم میلادی بغداد مهم ترین مرکز سیاسی و فرهنگی دنیای یهود بود. یهودیان در محله ای جداگانه میزیستند که به دارالیهود شهرت داشت. در اوایل سده دهم میلادی، بر سر درآمد موقوفات حوزه پامبدیتا در خراسان میان سران یهودی نزاعی سخت درگرفت. سران یهودی به دو گروه تقسیم شدند. در یکسو اوکبا شاه داوودی (۹۰۰ تا ۹۱۵م.) قرار داشت و در سوی دیگر کوهن زادق رئیس حوزه پامبدیتا. سه زرسالار یهودی بغداد (یوسف بن فیناس، هارون بن عمرام و نتیرا) به حمایت از زادق برخاستند و با اعمال نفوذ آنان المقتدر، خلیفه عباسی (۲۹۵ تا ۳۲۰ق/۹۰۸ تا ۹۳۲م.) اوکبا را به کرمانشاه تبعید کرد. منصب شاه داوودی چند سال خالی بود تا سرانجام داوود بن ذکایی، برادرزاده اوکبا، در آن جای گرفت (۹۱۸ تا ۹۴۰م.) او رئیسی مقتدر بود و توانست سلطه خود را بر روسای حوزه های سورا و پامبدیتا برقرار کند. داوود بن ذکایی با سعدیه بن یوسف گائون (۸۸۲ تا ۹۴۲م.) معاصر است. سعدیه را بزرگترین حاخام و اندیشمند یهودی عصر گائونی میشناسند. او در مصر به دنیا آمد. در فلسطین تحصیل کرد. در سال ۳۱۰ق/ ۹۲۲م. به بغداد رفت و ریاست حوزه پامبدیتا را بدست گرفت. در این زمان با سهل بن نتیرا، زرسالار بزرگ یهودی بغداد، رابطه نزدیک برقرار نمود و سمت معلمی او را بدست گرفت. شش سال بعد، داوود بن ذکایی سعدیه را به ریاست حوزه مهم سورا منصوب کرد. زندگینامه سعدیه او را مردی جاه طلب و دسیسه گر میشناساند. به همین دلیل، ذکایی در زمان انتصابش از او تعهد گرفت که از اطاعتش سرنپیچد، علیه اش توطئه نکند، کس دیگر را بعنوان شاه داوودی به رسمیت نشناسد و با دشمنانش همراهی ننماید. معهذا، سعدیه آرام نماند و از اطاعت داوود بن ذکایی سرپیچید. شاه داوودی او را از سمتش معزول کرد و حاخام دیگری را در ریاست حوزه سورا گمارد. سعدیه نیز با اتکاء به حمایت سهل بن نتیرا و زرسالاران بغداد با صدور فتوایی داوود را از ریاست یهودیان معزول نمود و برادر او را در سمت شاه داوودی منصوب کرد. اختلاف بالا گرفت و سرانجام کار به حکمیت علی بن عیسی، وزیر خلیفه عباسی، کشید. در سال ۳۲۶ق/ ۹۳۷م. در حضور علی بن عیسی توافقنامه ای میان طرفین به امضا رسید. پس از این حادثه، داوود بن ذکایی به مقامی شامخ در دربار المقتدر منصوب شد، خلیفه در برابر دشمنانش به حمایت از او پرداخت و به وی در گردآوری مالیات از اتباعش یاری رسانید. از سعدیه گائون نامه هایی موجود است که به روسای جوامع یهودی آلمان و اندلس (اسپانیا) نگاشته است. لحن این مکاتبات بسیار آمرانه و مقتدرانه است و با خطاب فرزندان اسرائیل آغاز میشود. او در این نامه ها اقتدار مرکزیت بغداد را به رخ میکشد و بر جایگاه رهبری دینی خود تأکید میکند. محتمل میدانند که او نامه هایی مشابه به سایر جوامع یهودی جهان نیز نگاشته است که در دست نیست. سعدیه در این نامه ها از اعضای خاندانهای زرسالار هارون و نتیرا با عنوان محترمانه پسران مر راو نتیرا و مر راو هارون، یاد میکند و می افزاید که آنان کمک میکنند تا هر درخواستی که وی دارد توسط حکومت برآورده شود. مطالب پیش گفته چهار نکته را روشن میکند:
۱- تا سده دهم میلادی الیگارشی یهودی مستقر در بغداد با اقتدار تمام رهبری سایر جوامع یهودی را به دست داشت. به عبارت دیگر، یهودیان در سراسر جهان از یک مرکزیت واحد و ساختار منسجم برخوردار بودند.
۲- از اواخر سده سوم هجری/ نهم میلادی (از زمان خلافت المعتضد) لعنت الله علیه، یهودیان به جایگاهی مهم در اقتصاد و سیاست خلافت عباسی دست یافتند.
۳- از سده سوم هجری/نهم میلادی یک الیگارشی زرسالار یهودی در بغداد شکل گرفت که به عملیات تجاری گسترده، در سطح جهانی، اشتغال داشت و یک کانون قدرتمند مالی (بانکی) به شمار میرفت، دستگاه دولتی (خلافت عباسی) برای تأمین نقدینگی خود به این کانون نیازمند بود و به تبع آن زرسالاران یهودی از قدرت سیاسی فراوان برخوردار بودند.
۴- این زرسالاری به رغم پیوند با ساختار سیاسی و دینی یهودیت جدید، نه تنها از استقلال برخوردار بود بلکه بر رش گلوتا (شاه داوودی) و گائون (رهبری دینی) یهودیان نیز سیطره کامل داشت، به عبارت دیگر، رهبری واقعی یهودیان با او بود. از اواخر سده دهم میلادی و همپای تجزیه خلافت عباسی، شاخه های خاندان داوودی در تمامی دولت های مستقلی که به پا میشد استقرار می یافت و ریاست جوامع یهودی این کشورها را بدست میگرفت. آنان، چون بغداد، کارکرد اداره امور سیاسی و قضایی، گردآوری عشریه برای دولت در مهاجرت یهود و نمایندگی یهودیان را در نزد دولت های میزبان بدست داشتند. این روسا ناسی و در برخی مناطق، چون مصر و یمن و غرناطه، نقید نامیده میشدند. در سده دوازدهم میلادی نقید یهودیان یمن از سوی شاه داوودی مستقر در بغداد و حاخام های مستقر در بیت المقدس منصوب میشد و از اعضای خاندان داوود بود. شاخه خاندان داوود مستقر در فلسطین از تبار زوترا بود؛ همان کسی که در زمان قباد ساسانی در ماحوزا سلطنت مستقل یهود به پا کرد. اعقاب زوترا شاخه شاهزادگان داوودی مستقر در فلسطین را بنیاد نهادند. یکی از دودمان های داوودی فلسطین خاندان کوهن بود که بسیاری از آنان به ریاست یهودیان منطقه رسیدند. در نیمه دوم سده چهارم هجری/ دهم میلادی شاهزادگان داوودی در تونس و مصر نیز مستقر شدند. در این زمان فردی بنام ابوالفرج یعقوب بن خلیس (۳۱۸ تا ۳۱۸ق/۹۳۰ تا ۹۹۱م.) را در دستگاه خلفای فاطمی، که در آغاز در تونس مستقر بود، مییابیم. او یک یهودی جدیدالاسلام است و امور مالی دربار خلفای فاطمی را سامان میداد. دایرة المعارف یهود مینویسد ابن خلیس خلفای فاطمی را به اشغال مصر تحریک کرد و اطلاعات ارزشمندی درباره وضع این کشور در اختیارشان گذارد. او پس از اشغال مصر (۳۵۸ق./ ۹۶۸م.) و استقرار خلافت فاطمی در این سرزمین بعنوان مسئول گردآوری مالیات منصوب شد. ابن خلیس در سال ۳۶۷ق/ ۹۷۷م. به وزارت رسید. همزمان با اقتدار ابن خلیس یک یهودی بنام موسی بن الیازار (پالتیل) (متوفی ۳۶۵ق/ ۹۷۵م.) بعنوان طبیب و منجم به دستگاه خلفای فاطمی راه یافت و بزودی به چهره ای مقتدر بدل شد. او، که با ابن خلیس رابطه نزدیک داشت، بعنوان واسطه دربار فاطمی شناخته میشد، در امور نظامی دخالت داشت و نقید یهودیان مصر بود. فرزندان پالتیل تا چهار نسل پزشکان خلفای فاطمی بودند. در نیمه دوم سده دهم میلادی یکی از پسران نتیرا، زرسالار بزرگ بغداد، بنام یوسف بن نتیرا، از روسای یهودیان فسطاط بود. برخی خلفای فاطمی مصر، چون المستنصر (۴۲۷ تا ۴۸۷ق./ ۱۰۳۶ تا ۱۰۹۴م.) با شاهزادگان داوودی سلوکی محترمانه داشتند. خاندان لوی (هالوی) از این گروه اند که از اواخر سده دوازدهم میلادی بسیاری از آنان به ریاست یهودیان مصر رسیدند. افول خلافت عباسی در بغداد و کاهش ثروت و اهمیت سیاسی یهودیان بین النهرین و در مقابل شکوفایی یهودیان در اندلس سبب شد که بتدریج و به شکلی طبیعی مرکز دینی و سیاسی یهودیان به شبه جزیره ایبری انتقال یابد. در این دوران، بخش مهمی از الیگارشی حاخامی بغداد و اعضای خاندان داوود به اندلس مهاجرت کردند و پایه های یک الیگارشی زرسالار همبسته با الیگارشی صلیبی قاره اروپا را در شبه جزیره ایبری بنیان نهادند. در نیمه دوم سده یازدهم میلادی و مقارن با آغاز جنگهای صلیبی کانون اصلی ساختارهای سیاسی یهودیان در شبه جزیره ایبری قرار داشت. در سده یازدهم در غرب آلمان نیز حاخام های بزرگی پدید شدند چون گرشوم بن یهودا (۹۶۰ تا ۱۰۲۸م.) معروف به ربنا گرشوم، و سلیمان بن اسحاق راشی (۱۰۴۰ تا ۱۱۰۵م.) که از اقتدار فراوان برخوردار بودند. این امر برای یهودیانی که به تدریج در اروپا مستقر میشدند استقلال سیاسی و قضایی به ارمغان می آورد. ولی قطعاً آنان منکر تبعیت خود از شاه داوودی نبودند. در نیمه اول سده پنجم هجری/ یازدهم میلادی، حزقیا بن داوود (حزقیای دوم)، شاه داوودی (۱۰۱۸ تا ۱۰۵۸م.) و در عین حال حاخامی بزرگ بود. او ۴۰ سال بر یهودیان حکومت کرد و در عین حال مرجع دینی ایشان نیز بود. به نوشته دایرة المعارف یهود، در زمان جنگ صلیبی اول (۱۰۹۶ تا ۱۰۹۹م.) ریاست یهودیان اروپا همچنان با شاه داوودی بود. در این زمان شاه داوودی حزقیا بن داوود (حزقیای سوم) است. معهذا، بنظر میرسد که در این زمان نقش اصلی در رهبری یهودیان با الیگارشی زرسالار مستقر در اندلس بوده است. بنیامین تودلایی در سفرنامه معروف خود وضع یهودیان بغداد را در زمان خلافت عباسی (۵۵۵ تا ۵۶۶ ق./ ۱۱۶۰ تا ۱۱۷۰م.) توصیف کرده است. او در بغداد ۴۰ هزار یهودی را ساکن می بیند که با امنیت، سعادت و شرافت در سایه خلیفه بزرگ زندگی میکنند و در میان آنان ثروتمندان فراوانی وجود دارد. بسیاری از دانشمندان و پزشکان و شاعران یهودی در دربار خلیفه حضور دارند. بغداد دارای ۲۸ کنیسه است. کنیسه بزرگ بنایی باشکوه است با ستون هایی از سنگ مرمر که بر روی آن با طلا و نقره نقش شده. در بغداد ده حاخام بزرگ وجود دارد. آنان هر یک ریاست حوزه ای را بدست دارند و بطور تمام وقت به تدریس و امور دینی مشغول اند. حوزه اصلی مدرسه حضرت یعقوب نام دارد و ریاست آن با حاخام بزرگ شموئیل بن علی است. او یک لاوی است و تبارش به موسی، آموزگار ما، میرسد. (شموئیل بن علی، از خاندان لوی، در سال های ۱۱۶۴ تا ۱۱۹۳ میلادی حاخام بزرگ یهودیان بود). در این زمان دانیال بن حسدای چهارم شاه داوودی (۱۱۵۰ تا ۱۱۷۴م.) است. مسلمانان او را سیدنا ابن داوود خطاب میکنند. او با اقتدار امور یهودیان را اداره میکند. خلیفه دستور داده به هرجا وارد شود، همگان به احترامش برخیزند و به او سلام کنند. هر کس چنین نکند، مسلمان و غیرمسلمان، یکصد ضربه شلاق میخورد. شاه داوودی هر پنجشنبه به دیدار خلیفه میرود. در این زمان او لباس ابریشمی میپوشد؛ سوار بر اسب است و عمامه ای بزرگ بر سر دارد. فراشان در جلویش میدوند و چنین جار میزنند: راه را برای آقای ما، سیدنا ابن داوود، باز کنید. ابتدا دست خلیفه را می بوسد. سپس خلیفه از جای برمیخیزد و وی را در تختی در کنار خویش جای میدهد. دانیال بن حسدای بر تمامی یهودیان عراق و ایران و خراسان و یمن و دیار بکر و سکنه کوه آرارات (ارمنستان و گرجستان) و آلان و ترکستان و گرگان و ساکنین کناره رود جیحون تا سمرقند و تبت و هند ریاست دارد و یهودیان از همه جا با تحف و هدایا نزدش میروند. باغ های فراوان دارد و میراث بزرگی از پدرانش به او رسیده است. هر ساله تجار و مغازه داران یهودی بغداد مالیاتی به مبلغ ۲۰۰ هزار دینار طلا به او میدهند و این غیر از درآمد او از سایر مناطق است. در سده ششم هجری/ دوازدهم میلادی، مهم ترین شهرهای یهودی نشین در جهان اسلام عبارت بودند از: بغداد، کوفه، بصره (عراق)، قاهره، فسطاط، اسکندریه (مصر)، فاس (مغرب)، قرطبه و طلیطله (اندلس). اسناد مکشوفه در کنیسه قدیمی قاهره در سال های اخیر توجه پژوهشگران را به خود معطوف ساخته است. این اسناد، که در سال ۱۹۷۳ بوسیله دانشگاه پرینستون آمریکا منتشر شد، مجموعه ای است از نامه های تجار یهودی در سده های پنجم تا هفتم هجری/ یازدهم تا سیزدهم میلادی. این اسناد بیانگر فعالیت یک شبکه بسیار متنفذ تجارت بین المللی از یهودیان است که در تمامی مراکز مهم تجاری جهان آن روز، در گرداگرد دریای مدیترانه، یمن، جنوب شبه جزیره عربستان، ایران، خلیج فارس و سواحل هند، در تکاپو بود و به تجارت همه نوع کالا، از وسایل مصرفی تا طلا و نقره و گوسفند و برده، اشتغال داشت. یکی از این تجار ابن حوقل (یوسف بن یعقوب)، ساکن فسطاط، است. او در اواخر سده دهم و اوایل سده یازدهم میلادی میزیست و زرسالاری چنان بزرگ بود که گویتین، محقق دانشگاه پرینستون، او را شاهزاده تجاری میخواند. هلاکو خان مغول در زمان حمله به بغداد و پایان دادن به خلافت عباسی (۶۵۶ق/ ۱۲۵۸م.) با یهودیان بغداد و شاه داوودی که در این زمان شموئیل بن داوود (۱۲۴۰ تا ۱۲۷۰م.) بود، سلوکی خصمانه نداشت. جامعه یهودی بغداد به فعالیت خود ادامه داد و شاه داوودی حتی وضعی بهتر از گذشته یافت. پس از مرگ شموئیل بن داوود، شاه داوودی یهود دیگر در بغداد مستقر نیست. معهذا، در همین دوران روسای یهودیان شبه جزیره ایبری را میشناسیم که خود را شاهزاده داوودی میخوانند و در مقام ریاست یهودیان جای دارند. در واقع، در این زمان مدتها از انتقال نهادهای تعیین کننده رهبری جامعه جهانی یهود به اندلس میگذشت.
حدیث :
محمد بن عمر بن یزید از پدرش روایت کند که: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: همانا من غذاى پاکیزه میخورم و بوى هاى خوش مى بویم و بر چهارپایان خرامنده سوار میشوم و نوکر پشت سر من راه مى افتد پس آیا شما در این امور چیزى از تکبر مى بینید تا آنها را بجاى نیاورم؟ امام صادق علیه السلام قدرى سکوت فرموده و سر به زیر افکند سپس فرمود: همانا آن متکبر که ملعون است کسى است که مردم را کوچک شمارد و از حق بى خبر باشد. عمر گوید: عرض کردم: اما من نسبت به حق نادان نیستم ولى کوچک شمردن مردم را نمیدانم یعنى چه؟ حضرت فرمود: کسى که مردم را کوچک بشمرد و بر آنان تکبر ورزد (خود را از آنان بالاتر و برتر بداند) چنین کسى متکبر است.
از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر. پرسیدند: چه کسی؟ گفت: سالها قبل زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی فکر خودم را به طراحی مایکروسافت تمرکز دادم، روزی در فرودگاه نیویورک بودم، قبل از پرواز چشمم به روزنامه افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.
گفتم: آخه من پول خرد ندارم! گفت: برای خودت! بخشیدمش!
سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.
گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه، بهش میبخشی؟!
پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم؛ از سود خودم میبخشم.
بقدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را میگوید؟!
بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته... یک ماه و نیم تحقیق کردند تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره، خلاصه دعوتش کردند اداره؛ از او پرسیدم: منو میشناسی؟
گفت: بله! جنابعالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا میشناسد تون.
گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟
گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.
گفتم: حالا میدونی چه کارت دارم؟ میخواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم.
جوان پرسید: چطوری؟
گفتم: هر چیزی که بخواهی بهت میدهم. (خود بیلگیتس میگوید این جوان وقتی صحبت میکرد مرتب میخندید) جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟ گفتم: هرچی که بخواهی! اون جوان دوباره پرسید: واقعاً هر چی بخوام؟ بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت میدم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام دادهام، به اندازه تمام آنها به تو میبخشم.
جوان گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی!
گفتم: یعنی چی؟ نمیتوانم یا نمیخواهم؟
گفت: میخواهی اما نمیتونی جبران کنی!
پرسیدم: چرا نمیتوانم جبران کنم؟
جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه. اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی، تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!
بیل گیتس میگوید: همواره احساس میکنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست.

البته اینکه بیل گیتس سرش توی آخور صهیونهای کودک کش هست شکی نیست، حتی شواهدی وجود داره که این مردک از اعضای ایلومناتی هست و با این همه ثروت نوکری اونا رو میکنه، ولی حق شناس بودن اخلاق خوبی هست که میشه از افراد منفی هم یاد گرفت، مولا علی علیهالسلام میفرماید: در سگ ۱۰ ویژگی خوب وجود داره که مومن خوبه اونا رو داشته باشه، که یکی از این ۱۰ ویژگی رو همگی میدونیم وفاداری هستش، خلاصه اگر بیل گیتس از سگ هم کمتر باشه و فقط یک ویژگی خوب داشته باشه، بازم میشه همون یک ویژگی خوب رو الگو گرفت.
برای پختن پلو به مقدار زیاد، از قابلمه بزرگی بنام دیگ استفاده میکنند، و از قاشق های بزرگی بنام کفگیر برای هم زدن و کشیدن پلو استفاده میشود. در زمانهای قدیم که مردم نذر میکردند و غذا می پختن، مردم برای گرفتن غذای نذری صف میکشیدند. از آنجا که جنس کفگیرها فلزی بود وقتی به دیگ میخورد صدا میداد. هنگامی که غذا در حال تمام شدن بود و پلو به انتها میرسید این کفگیر در اثر برخورد به دیگ صدا میداد و آشپزها وقتی که غذا تمام میشد کفگیر را ته دیگ میچرخاندند و با اینکار به بقیه کسانی که در صف بودند خبر میدادند که غذا تمام شده است. کم کم این کار بصورت ضرب المثل در آمد و وقتی کسی از آنها سوال میکرد که غذا چی شد. میگفتند از بدشانسی وقتی به ما رسید کفگیر به ته دیگ خورده بود (یعنی غذا تمام شد) امروزه از این ضرب المثل موقعی استفاده میشود که میخواهند به فردی بگویند دیر رسیده و دیگر مثل قبل توانائی یا ثروت قبلی را ندارد و قادر به کمک کردن به او نیستند.
پدر یعنی: اون کسی که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانش گریه ی فرزندش رو دید ماشین رو داد دستش درحالیکه چشمانش پر از گریه بود گفت: حالا تو موهای منو بتراش.
پدر یعنی: کسی که (نمیتوانم) را زیاد در چشمش دیدیم ولی هرگز از زبانش نشنیدیم.
پدر یعنی: اونی که طعم پدر داشتن رو نچشید اما واسه خیلی ها پدری کرد.
پدر یعنی: اونی که کف تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچه اش کف خونه کسی رو جارو نزنه.
پدر یعنی:اونی که هروقت میگفت درست میشه تمام نگرانی هایمان به یکباره رنگ میباخت.
پدر یعنی: اونی که وقتی پشت سرش از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره، میفهمی پیر شده! وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه، میفهمی پیر شده! وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه… و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش بخاطر غصه های تو هستش، دلت میخواد بمیری. خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار شد اما زودتر از او به خانه بر برگشت. و این کلمات بهانه ایست که به تمام پدران آسمانی شده بگم: روحتون شاد و قرین آرامش الهی، انشالله با اولیاء الله محشور باشید. آمین.

هر که می با تو خورد عربده کرد
هر که روی تو دید عشق آورد
زهر اگر در مذاق من ریزی
با تو همچون شکر بشاید خورد
آفرین خدای بر پدری
که تو فرزند نازنین پرورد
لایق خدمت تو نیست بساط
روی باید در این قدم گسترد
خواستم گفت خاک پای توام
عقلم اندر زمان نصیحت کرد
گفت در راه دوست خاک مباش
نه که بر دامنش نشیند گرد/ سعدی
شعر از نظم سرتر، و نثر خیالانگیز از نثر ساده بالاتر، و نظم ساده از نثر برتر و در این میانه نثر مسجع و نثر شاعرانه و نثری که دارای صور خیال و آرایههای ادبی و بیان کنندهی اندیشه و احساسات نویسنده باشد؛ برتر و شیواتر از نثرهای ساده و معمولی است!
مرحوم مهدى سهیلى در مقدمه ى مجموعه شعر (اشک مهتاب) میگوید: قافیه باید مانند برخورد دو جام گوش شنونده را نوازش دهد! و در کتاب هزار و صد غزل میگوید: من سروده ای را که فاقد تکنیهای شعری باشد؛ شعر نمیدانم! و همچنین در جایی دیگر میگوید: سروده ای که دارای قالبی زیبا و تشبیهات و استعارات باشد اما در مجموع حرفی برای گفتن نداشته باشد؛ صنعت گری ای بیش نمیدانم!
شعر از لحاظ ماهیت نظر در وزن حقیقی تعلّق به علم موسیقی دارد و به حسب اصطلاح و تجربه تعلق به علم عروض دارد و نظر منطقی خاص است به تخیّل!
اعتبار وزن از این جهت است که به گونه ی تخیّلی است. پس شعر در عرف منطقی، کلام مخیل است و در عرف متاخران، کلام موزونِ مقفّی! (قافیه دار) اما قدما، مانند خواجه نصیرالدین طوسی، کلام مخیل را شعر گفتهاند و اگر چه موزون حقیقی نبوده است!
شمس قیس رازی میگوید: شعر را ادواتی است و شاعری را مقدماتی که به هیچ کس! شعر در اصل لغت، دانش است و ادراک معانی به حدس صائب و استدلال درست و از روی اصطلاح سخنی است اندیشیده، مرتب، معنوی، موزون، متکرر، متساوی، حروف آخر آن به یکدیگر ماننده است.
محمدرضا شفیعی کدکنی میگوید: شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است! شعر حادثه ای است که در زبان روی میدهد و در حقیقت گوینده ی شعر با شعر خود عملی در زبان انجام میدهد که خواننده میان زبان شعری او و زبان روزمره ی عادی تمایزی احساس کند.
ولیکن
این قطعه ى کوتاه گربه و جوجه؛ هر چند کودکانه و از آرایه های ادبى و استعارات و علم معانی و بیان، بهره اى نبرده و چیزى شبیه نظم است؛ ولی از دهها به اصطلاح شعر بدون احساس و اندیشه، که فقط داراى فنون شعر و آرایه ادبى هستند سرتر است.
گربه و جوجه: آه ای گربه، چرا؟ جوجه ام را بردی؟
رفتی و روی درخت، جوجه ام را خوردی؟
جوجه ى کوچک من، چه بدی کرد به تو؟
با تو دیگر قهرم، برو از خانه برو،
جوجه ى کوچک من، جوجه ى نازی بود،
همدم کوچک من، با تو همبازی بود،
زود بردی از یاد، دوستی را تو چرا؟
هم شدم من بی دوست، هم تو ماندی تنها/شعر از جعفر ابراهیمی (تخلص شاهد)
دین در فُنیقیه یا فینیقیه: مثل بسیاری دیگر از تمدنهای باستانی، بخش جداییناپذیری از زندگی روزمره است. ایزدان بزرگ و کوچک مثل بعل، اَستارته، و ملقارت برای خود پرستشگاهها و معبدهای گوناگون داشتند. مردم مرتب هدیههای نذری و قربانی به آنها تقدیم میکردند. فرمانروایان در قبال آنان وظایف کاهن اعظم را انجام میدادند. حتی کشتیها تمثال آنان را با خود به این سو و آن سو میبردند. باورها و آیینهای دین فینیقی تا حد زیادی برگرفته از پیشینیان و همسایگان کنعانی و میانرودانی (بینالنهرینی) آنان بود، و فینیقیها در سفرهای تجاری خود به سرتاسر مدیترانه و نیز در مستعمرههایی که برای دادوستد بنا کرده بودند این باورها و آیینها را به مردمان دیگر انتقال میدادند. در مقابل، دین آنان نیز در مسیر فرگشت و بالندگی خود زیر تأثیر بزرگترین مستعمرۀ فینیقی یعنی کارتاژ (قرطاجنه به عربی؛ قَرت حَدَشت به فینیقی؛ در کشور فعلی تونس) قرار داشت. از چند و چون اسطورهها، ایزدان، و آیینهای دینی فینیقی ها کمتر اطلاع دقیقی باقی مانده و آنچه میدانیم از منابع اندک و پراکندهای است که اغلب صدها سال با هم فاصله دارند. این منابع بیشتر شامل لوحنوشتهایی هستند که طی حفاریها از شهرهای گوناگون فینیقیه بهدست آمدهاند. از همین رو، حتی اگر فینیقی ها هم مثل دیگر قوم کنعانی همتای خود یعنی یهودیها روزگاری کتاب مقدس واحدی داشته بودهاند، اثری از آن بجا نمانده است. منابع دست دوم دربارۀ دین فینیقی مدتها پس از سقوط و از بین رفتن شهرهای فینیقیه نوشته شدهاند. از جملۀ این منابع میتوان به اشارههایی در آثار پلوتارک و لوکیان اهل ساموساتا، و نیز پارههای باقیمانده از تاریخنوشتۀ فیلو اهل بیبلُس اشاره کرد، که در سدۀ نخست میلادی میزیست و فرازهای مفصلی از نوشتههای کاهن فینیقی، سانخونیاتُن حدود سدۀ دوازدهم پیش از میلاد، اهل بِریتوس (بیروت فعلی) را ترجمه و نقل کرده است. سانخونیاتُن را تا مدتها شخصیتی افسانهیی میدانستند، تا این که کاوشهای باستانشناسی در اوگاریت نشان داد که او بواقع وجود داشته. تاریخ نویسان پس از فیلو، مثل داماسکیوس نوافلاطونی در سدۀ پنجم میلادی، از مُخوس اهل صیدون (شاید هم روزگار با عصر موسی علیهالسلام در حدود سدۀ دوازدهم پیش از میلاد) نقل میکردند که به قولی کتابی دربارۀ تاریخ فُنیقیه نوشته بود، اما اصل کتاب او اکنون مفقود شده است. نوشتههایی نیز در وصف آیینهای دینی از مستعمرههای فینیقیه، بویژه کارتاژ، بدست آمده، ولی اینگونه نوشتهها میتوانند سنتهای محلی را نیز در خود جذب کرده و بدین ترتیب شکل دین و آیین اصلی را تغییر داده باشند، از این رو مقایسۀ شرحی که آنها از دین و آیین فینیقی در اختیار میگذارند با اصل این سامانۀ دینی کار آسانی نیست. سرانجام، منبع دیگری که میتوان به آن اشاره کرد کتاب عهد عتیق است، که فرازهایی از آن به فینیقی ها بعنوان مردمان ساکن کنعان اشاره میکند. در این منبع، چهرهای منفی از ساکنان کنعان ترسیم شده، و این نوع نگرش روی ادبیات و تاریخ رُم (روم) نیز طوری اثر گذاشته که نویسندگان رُمی از معرفی کارتاژیها بعنوان دشمنان شکستخورده (که البته در نهایت با واقعیت همخوانی داشت) و نیاکان فینیقی آنها بعنوان قومی وحشی و بیتمدن اِبایی نداشتند. ایزد مِلقارت نمایانگر پادشاهی، دریا، شکار، و مستعمرهسازی بود. ایزدان اصلی دین فینیقی با همۀ دشواریهایی که در تفسیر منابع تاریخی بجا مانده وجود دارد، دین فینیقی سیمایی به نسبت یکپارچه و منسجم از خود به نمایش میگذارد. این میتواند حاصل یکپارچگی جغرافیایی خطۀ لِوانت باشد: حاشیۀ ساحلی سرزمین کنعان، که فینیقی ها را در خود جا داده بود و با دیوارهای کوهستانی بعنوان مرزی آشکار آنان را از همسایگان آرامی و عبریشان جدا میکرد. البته این بمعنای یکپارچگی هویت قومی بین همۀ ساکنان خطۀ فینیقیۀ باستان نبود، چون این خطه در حقیقت از تعدادی دولت- شهر مستقل تشکیل میشد که هر یک زیر لوای نهاد سیاسی و حکومتی خاص خود بسر میبردند. تفاوت در شاکلۀ نهاد سیاسی تا حد زیادی پیرو تفاوتهای دینی بود، چون هر دولت- شهر فینیقی برای خود یک ایزد اصلی و مجموعهای جداگانه از ایزدان گوناگون داشت، و فقط جمع محدودی از ایزدان، مثل ایزدبانو اَستارته، در سراسر فینیقیه پرستش میشدند. اسطورۀ پیدایش جهان از یکی شدن دو عنصر ازلی باد و شیدایی، که موجب بوجود آمدن آسمان و زمین در قالبی تخممرغی شد و آدمیان از این هستۀ نخستین سر برآوردند، نیز یکی دیگر از جنبههای مشترک بین مردمان ساکن فینیقیه است که روایتهای گوناگونی از این اسطوره را در باورهای دینی خود داشتند. البته بیشتر این دانستنیها درمورد شهرهای بزرگ مثل بیبلُس، صیدون (صیدا) و صور صدق میکنند، و درمورد دینها و آیینهای دینی سایر شهرهای فینیقی اطلاع چندانی در دست نیست.
بیبلُس: ئِل (اِل، ئیل)، بَعَلات (یا بَعَلَت)، و آدُن (آدُنیس به یونانی) مهمترین ایزدان شهر بیبلُس بودند. ئِل از تبار سامی بود، و هرچند بسیاری او را همتای عِلیون (از نامهای خداوند به معنی برترین) در کتاب مقدس دانستهاند، ویژگیهای متفاوتی داشت. ئِل از جایگاهی والا اما نه بیهمتا برخودار بود و دخالت مستقیمی در زندگی روزانۀ مردم فینیقیه نداشت، که این در نهایت موجب شد یونانیها او را با کرونوس و نه با زئوس برابر بشمرند. بَعَلات ایزدبانوی زمین و حاصلخیزی و باروری بود. کهن نوشتها اغلب او را بَعَلات گوبال (گبال، گوبلا) نامیدهاند که به معنی بَعَلات بانو (ی بیبلُس) است و بیشتر کتیبه نوشتهای دعاهای پادشاهان برای موفقیت در فرمانروایی و عاقبت بخیری خطاب به اوست. محرابها و یادمانهای فراوانی از فلزهای گرانبها برای این ایزدبانو ساخته و به او تقدیم میشدند. از جمله همتایان او در دیگر فرهنگهای خاور نزدیک میتوان به ایشتَر (سومری/اکدی/بابِلی)، اینانّا (آشوری)، و ایزیس (مصری) اشاره کرد. آدُن با نام آدُنیس به چهرۀ آشنایی در اساطیر یونانی تبدیل شد، و نقش او در توضیح علت تغییر فصلها در طول سال از همان اسطورههای فُنیقی سرچشمه میگیرد. آدُن یا آدُنیس نیز (در مقام ایزد جوان و زیبایی که با رستاخیز خود از جهان مردگان بهار را به زمین بازمیگرداند) ویژگیهای مشترکی با همتایان خود در فرهنگهای همسایه، بهویژه اُزیریس مصری و تَمّوز بابلی- آشوری دارد.
صیدون: در شهر صیدون مهمترین ایزد بعل بود، که احتمالاً کاربردی همانند ئِل در بیبلُس داشت: صدرنشین جمع ایزدان با نقشی کمرنگ در زندگی دینی و معنوی روزانه. البته در شهر صیدون دست کم یک معبد به او تقدیم شده بود. اما شخصیت الاهیِ بسیار پررنگتر استارته (اَشتارت یا عَشتارت در کتیبههای سامی و عشتاروت در کتاب مقدس) بود که معبدها و پرستشگاههای فراوانی را به خود اختصاص میداد و مثل بَعَلات در بیبلُس مخاطب دائمی دعاها و عبادتهای مردم واقع میشد. فرمانروایان صیدون در کهن نوشت های فینیقی اغلب کاهنان اَستارته نامیده شدهاند، و وصف او بارها در این کهن نوشتها آمده است. در هنر فینیقی تصویر او را اغلب با هِلالی بر پیشانی ترسیم کردهاند که به پیوند تنگاتنگ او با ماه اشاره دارد. سومین ایزد اصلی صیدون اِشمون نام داشت، که همتای آدُن بود اما تا پیش از سدۀ هفتم پیش از میلاد اثری از او نیست. از این زمان معبدهایی بنام او باقی مانده که او را در پیوند با درمان و درمانگری نشان میدهند. به همین خاطر یونانیها او را با آسکلِپیوس یکی میدانستند.
صور: برترین ایزد در صور مِلقارت (یا مِلکارت) نام داشت، که همتای بعل در صیدون بود و احتمالاً در چندین فراز از کتاب مقدس با آن ایزد اشتباه گرفته شده است. اما مِلقارت شماری از ویژگیهای آدُن و اِشمون را نیز در خود داشت، چون او بود که بهار هر سال (در فروردین) مردم صور رستاخیز و بازگشتش از جهان مردگان به زمین را جشن میگرفتند. مِلقارت نمایانگر پادشاهی، دریا، شکار، و مستعمرهسازی دانسته میشد. او علاوه بر اینها باعث و بانی موفقیت تجاری شهرهای فینیقیه نیز بحساب میآمد، چون استخراج عصارۀ رنگ بنفش فینیقی از صدف فرفری را، که برای رنگ کردن پارچههای معروف و محبوب آن خطه بکار میرفت، به او منسوب میکردند. معبد مِلقارت در شهر صور از قرار معلوم صدها سال برپا ماند، چون هرودُت نیز توانست از آن دیدن کند و شرح دو ستون طلا و زمرد در محوطۀ زیارتگاهی معبد را (که گمان میکرد معبد هرکول/ هرقل است) در تواریخ خود بیاورد. یک قرن پس از هرودُت، اسکندر مقدونی نیز به این معبد آمد تا به مِلقارت قربانی تقدیم کند. تمثال ایزد مِلقارت در مقام ایزد دریا سوار بر یک اسب آبی روی سکههای صوری ضرب شده است. مِلقارت به همراه بسیاری از دریانوردان فینیقی به مستعمرههای این قوم در سراسر مدیترانه سفر کرد و در بیشتر آنها پرستش میشد، بویژه در کارتاژ که تا پیش از ویرانی بدست رُمیها در سدۀ دوم پیش از میلاد همه ساله برای معبد مِلقارت در صور خراج میفرستاد. دیگر موجود الاهی مهم در شهر صور اَستارته بود. معبد بزرگ او در قرن دهم پیش از میلاد بدست هیرام اول (فرمانروایی احتمالن ۹۸۰ تا ۹۴۸ پیش از میلاد) ساخته شده بود که بنا بر کتاب مقدس برای ساخت معبد سلیمان معمار، کارگر، چوب سِدر، و طلا فرستاد. از دیگر ایزدانی که فینیقی ها پرستش میکردند میتوان به رِشِف، ایزد آتش و آذرخش؛ داگُن (یا داجُن)، ایزد گندم که اختراع خیش را به او نسبت میدادند؛ و شادراپا (ساتراپ) اشاره کرد که با مار و درمان پیوند داشت. خوسُر (هوساروم به آشوری) ایزدی بود که مخترع آهن و آهنگری و فلزکاری شمرده میشد، و ایزدانی هم بودند که مفاهیم انتزاعی را تجسم میبخشیدند، مثل سیدیک؛ صِدیق یا صدوق ایزد دادگری و میسُر ایزد درستکاری. شمار ایزدان فرعی در دین فینیقی بسیار زیاد بود، هرچند از این لحاظ کمتر به پای دینهای باستانی گستردهتر میرسید. از سوی دیگر، جدا کردن و تشخیص دقیق این ایزدان فرعی از همتایان آنها در فرهنگهای خاور نزدیک و یونانی- رُمی کم و بیش غیرممکن است، و نویسندگان بعدی مثل هرودُت نیز که صدها سال پس از فینیقی ها میزیستند با بد فهمیها و اشتباه گرفتنهای فراوان خود به پیچیدگی مطلب دامن زده و رنگهای مدیترانهیی گوناگونی را به چهرۀ دین فینیقی افزودهاند. مردمان فینیقیه، مثل بیشتر تمدنهای باستانی دیگر برای پرستش ایزدان خود معبدها و مجموعههای پرستشگاهی و زیارتی گوناگونی میساختند که بزرگترین آنها معمولاً در مهمترین مکانهای مرکز شهری قرار میگرفت. اما یک تفاوت فرهنگ فینیقی از این لحاظ، قرار ندادن بُت یا تندیس ایزد در داخل معبد است. فینیقی ها علاوه بر بناهای مذهبی در مکانهای طبیعی خاصی که مقدس قلمداد میشدند، از قبیل کوه، رودخانه، بیشه و درختزار، و حتی صخره به عبادت میپرداختند. آنها نام ایزدان را روی رودخانهها میگذاشتند، مثل رود آدُن نزدیک بیبلُس و رود اِشمون که از شهر صیدون میگذشت. در این مکانهای طبیعی اغلب زیارتگاه کوچکی هم ساخته میشد، البته گاه اهمیت مکان بهقدری بالا میرفت که ساخت بناهای بزرگتر را توجیهپذیر میکرد، مثل مجموعۀ پرستشگاهی کاملی که در دامنۀ آپخا، تپهای نزدیک بیبلُس، برای پرستش آدُن ساخته شده بود. مراسمی که در مکانهای مذهبی برگزار میشد شامل دعاخوانی، سوزاندن بخور، جرعهفشانی، و تقدیم هدیه بدرگاه ایزدان بود که این هدیهها از قربانیهای حیوانی تا مواد خوراکی و کالاهای گرانبها را دربر میگرفت. محراب و قربانگاه را با ستونهای نذری از جنس چوب مقدس (اَصیرا یا حصیرا) یا سنگ مقدس (بِتیل به معنی خانۀ خدا) تزئین میکردند. روی این ستونها پوشیده از دعانوشته بود و در روزهای جشن و عید آنها را با گل و شاخههای سبز تزئین میکردند. در کیش اَستارته به احتمال زیاد سنت تنفروشی مقدس برای زنان وجود داشت. به هنگام بروز خطر، مثل جنگ یا بلاهای طبیعی، تقدیم قربانی انسانی، اغلب از کودکان، احتمالاً مرسوم بود، هرچند شواهد آن در گزارشهای کتاب عهد عتیق و منابع رُمی و شواهد بدستآمده از مستعمرههای فینیقی نشین و تفسیر آثار هنری به دور از گزافهگویی و بزرگنمایی نیست. محل اجرای اینگونه مناسک، به تقلید از ئِل که پسر خود را قربانی کرد، تُفِت و عمل قربانی کردن مُلک نامیده میشد. قربانیها را در آتش میسوزاندند، هرچند معلوم نیست برای کشتن این کار را میکردند یا بعد از کشتن. البته هنوز هیچ مدرک باستان شناختیای که تصویری قطعی از مرسوم بودن قربانی انسانی بدست دهد در خود فینیقیه یافت نشده است. معبدها و مکانهای مقدس زیر نظر کاهنان مرد و زن اداره میشدند که طبقۀ اجتماعی خاصی را تشکیل میدادند. شواهدی در دست است که از پیوند تنگاتنگ بالاترین ردۀ روحانیان با خانوادۀ سلطنتی هر شهر خبر میدهد. خود فرمانروایان و شاهزادگان نیز میتوانستند انجام آیینهای دینی را برعهده بگیرند. کاهنان در سطح دولتی و عمومی آیینهای همگانی پرستش و جشنها و عیدهای دینی را برگزار میکردند و در مقیاس روزانه نیز کارهایی مثل اجرای مناسک خاکسپاری از جمله تدهین جسد با روغن مقدس را انجام میدادند. صحنههایی که از انجام اینگونه کارها و تقدیم هدیهها بر دیوارۀ مقبرههای سنگی نقش شده نشان میدهند که فینیقی ها به آخرت و زندگی پس از مرگ اعتقاد داشتند. کتیبههای یافتشده در این مقبرهها بر هم زدن آرامش مردگان را نهی میکنند و به کسانی که راه پاکی و پارسایی را در پیش نگیرند هشدار میدهند که آخرتی هم در پیش است.
مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش سی و ششم. رازهای تمدن جدید غرب و تکوین و پیدایش قوم یهود: روایات تلمودی از رابطه نزدیک حاخامهای بینالنهرین با شاپور دوم و مادرش، ایفرا هرمزد روایت میکنند. شاپور هفتاد سال سلطنت کرد. این نشان میدهد که در کودکی به سلطنت رسید و در سالهای نخست مادرش قدرت را بدست داشت. گفته میشود که راوا، رئیس حوزه پامبدیتا (که در این زمان در ماحوزا مستقر بود)، با دربار شاپور رابطه نزدیک داشت. راوا بسیار ثروتمند بود. او سرمایهای از ثروتمندان یهودی گرد آورد و برای جنگ با رومیها در اختیار شاپور قرار داد. ایفرا هرمزد، ملکه مادر، با راوا رابطه نزدیک داشت و گاه برایش پول میفرستاد تا در میان فقرا تقسیم کند. از راو حما و راو اشی نیز بعنوان نزدیکان شاپور دوم یاد شده است. راو حما، پس از راوا رئیس حوزه پامبدیتا (۳۵۶ تا ۳۷۷) بود و به تجارت نیز اشتغال داشت. زمانی شاپور از او درباره منشاء آئین تدفین یهودیان در تورات پرسید و حما در پاسخ ماند. احا بن یعقوب حاخام دیگر، ماجرا را شنید و گفت: دنیا بوسیله احمقها اداره میشود. چرا به آیه ۲۳ باب ۲۱ سفر تثنیه اشاره نکرد؟ (بدنش در شب بر دار نماند، او را البته در همان روز دفن کن زیرا آنکه بر دار آویخته شود ملعون خداست تا زمینی را که یهوه خدایت تو را به ملکیت میدهد نجس نسازی) راو اشی، که به ربنا (آقای ما) شهرت داشت، مقتدرترین حاخام اواخر سده چهارم و اوایل سده پنجم در بینالنهرین است. در سال ۳۷۱ به ریاست حوزه سورا رسید و ۵۶ سال ریاست روحانی یهودیان بینالنهرین را بدست داشت. شمار شاگردان او را صدها نفر ذکر کردهاند. حاخامهایی که از مکتب او پدید شدند به ربیهای مکتب راو اشی شهرت دارند و مهمترین آنان راوینای اول (متوفی ۴۲۲) است. راو اشی همان کسی است که کار گردآوری و تدوین تلمود را آغاز کرد. راو اشی ثروتی عظیم داشت و چنان متنفذ بود که حتی هونا بن ناتان، شاه داوودی اقتدار او را به رسمیت میشناخت. تلمود میگوید: از زمان ربی یهودا ناسی دانایی [قدرت روحانی] و بزرگی [قدرت سیاسی و مالی] در یک تن بهسان راو اشی تمرکز نیافته است. بدینسان، باید او را مقتدرترین حاخام یهودی پس از یهودا ناسی شمرد. همانگونه که یهودا ناسی با اتکاء بر قدرت و ثروت خود از طریق تدوین میشنا شالودههای یهودیت جدید را بنیان نهاد؛ راو اشی با تدوین تلمود این شالوده را به شکل نهایی استوار ساخت. معهذا، به رغم نزدیکی با یهودیان، تکاپوی الیگارشی یهودی و ساختار سیاسی پنهان آن گاه خشم شاپور دوم را نیز، چون شاپور اول، بر میانگیخت. در روایات تلمودی است که به دستور راوا یک یهودی را به سختی شلاق زدند و او در زیر ضربات شلاق مرد. شاپور از این حرکت سخت برآشفت و دستور قتل راوا را صادر کرد ولی با شفاعت مادرش او را بخشید. در زمان سلطنت شاپور دوم، الیگارشی یهودی فلسطین و در رأس آن ربان جمالیل چهارم نیز با ژولیان مرتد، امپراتور روم، رابطه نزدیک برقرار کرد. بدینسان، استقرار الیگارشی یهودی در دو کانون فلسطین و بینالنهرین، امکانات گستردهای برای نوسان در میان سیاستهای دو امپراتوری روم و ایران در اختیار ایشان گذارد. در این دوران شالودهای شکل گرفت که میراث و سنن آن تا به امروز تداوم یافته است. بر شالوده این میراث غنی تاریخی است که الیگارشی یهودی در سدههای معاصر توانست در میان کانونهای متنوع و متعارض قدرت سیاسی در قاره اروپا مانور دهد و سیاست مستقل خویش را پیش برد. این میراث در دوران یهودیت تلمودی تکوین یافت و در بنیان روانشناسی قومی و فرهنگ این نوع منحصر به فرد از جامعه بشری جای گرفت. رابطه الیگارشی حاخامی با پادشاهان ساسانی در زمان یزدگرد اول (۳۹۹ تا ۴۲۱) به اوج رسید تا بدانجا که ادعا میشود همسر یزدگرد، به نام شوشندخت دختر شاه داوودی یهود بود و بهرام گور و نرسی فرزندان اویند. تنها مدرکی که در آن وصلت یزدگرد و یهودیان ذکر شده کتاب شهرستانهای ایران به زبان پهلوی است. این در حالی است که در تلمود هیچ اشارهای به این وصلت مندرج نیست. کتاب فوق مأخذ معتبری برای اثبات این ادعا به شمار نمیرود. قدمت رساله شهرستانهای ایران حداکثر به سده ششم میلادی میرسد یعنی حدود یکصد سال پس از زمان یزدگرد. ولی این رساله بعدها مورد دستکاری قرار گرفته است و در متنی که امروزه وجود دارد (در پاراگراف ۶۱ چاپ بلوشه و مارکوارت) نام منصور خلیفه عباسی مندرج است. محققین این نسخه را متعلق به حوالی نیمه سده هشتم میلادی میدانند و همه موارد مندرج در آن را از نظر تاریخی معتبر نمیشناسند. بهرروی، تلمود از رابطه نزدیک یزدگرد اول و سران یهودی یاد کرده است. مهمترین چهره یهودی این زمان که با یزدگرد اول رابطه نزدیک داشت، هونا بن ناتان (هونای چهارم) شاه داوودی یهودیان (۴۱۵ تا ۴۴۲) است. روایات تلمودی از جمع علم و مقام در نزد او سخن گفتهاند. وی پس از مرگ راو اشی حاخام بزرگ یهودیان نیز شد و مورد احترام فراوان یزدگرد بود. گفته میشود وی زمانی به دیدار یزدگرد رفت، پادشاه متوجه کمربند شل او شد، از تخت پایین آمد و کمربند هونا را سفت کرد. حاخامهای یهودی در تفسیر این حادثه مینویسند این تحقق یکی از آیات کتاب اشعیاء نبی است که شاهان تو را خدمت خواهند کرد. در دوران سلطنت بهرام پنجم (۴۲۱ تا ۴۳۹)، معروف به بهرام گور نیز الیگارشی یهودی وضعی استوار در ایران داشت. امنون نتصر، نویسنده یهودی معاصر، تا بدانجا میتازد که بهرام گور را، طبق شرع یهود، یهودی میشمرد زیرا گویا مادر او، شوشندخت یهودی بود! ستیز دولت ساسانی با الیگارشی یهودی بینالنهرین از زمان یزدگرد دوم (۴۳۹ تا ۴۵۷)، پسر بهرام گور، آغاز شد. روایات تلمودی از سختگیری و آزار و شکنجه او نسبت به یهودیان سخن گفتهاند. قاعدتاً این نشانه افزایش تکاپوی الیگارشی یهودی در ایران است تا بدانجا که پادشاه ساسانی را به تعارض واداشت. این تحول حدود ۳۰ سال پس از تعطیل شورای سنهدرین در فلسطین (۴۱۵ میلادی) و انتقال کامل مرکز یهودیان به بینالنهرین رخ داد. این تغییر سیاست نسبت به یهودیان در سالهای پسین نیز تداوم یافت. در زمان فیروز، پادشاه ساسانی (۴۵۹ تا ۴۸۴)، دولت پنهان یهود به شدت مورد حمله قرار گرفت؛ و در سال ۴۷۰ میلادی هونای پنجم، شاه داوودی، و دو تن از حاخامهای عالیرتبه اعدام شدند. از آن پس به مدت ۱۴ سال (تا پایان سلطنت فیروز) کسی در این مقام جای نگرفت. این نشانه بهمریزی ساختار سیاسی یهودیان در این زمان است. روایات یهودی از فیروز با عنوان فیروز شریر یاد میکنند. حمزه اصفهانی در کتاب معروف خود، سنی ملوک الارض و الانبیا، از قتل نیمی از یهودیان اصفهان به دستور فیروز سخن گفته است. منابع یهودی درباره این خشونت داد سخن میدهند ولی این نکته را پنهان نمیکنند که علت این تعارض حضور دولت پنهان یهود بود که برای خویش اختیارات قضایی مستقل از قوانین ایران میخواست. امنون نتصر، نویسنده معاصر یهودی، مینویسد: در این هنگام مؤسسات یهودی یکی پس از دیگری بسته شدند و یهودیان با خشونت تحت اوامر قضایی ایران قرار گرفتند. این همان تعارض اختیارات دولت پنهان یهود است با حقوق دولتهای میزبان که پیشتر درباره آن سخن گفتیم. بهرروی، روایت حمزه اصفهانی پذیرفتنی نیست. کتاب حمزه در سال ۳۵۰هجری/ ۹۶۱میلادی تدوین شده یعنی حدود ۴۸۰ سال پس از حادثه. منبع اطلاع او درباره یهودیان، چنانکه خود تصریح کرده، روایت شفاهی یکی از دانشمندان یهودی بغداد بنام صدقیا است. این تغییر در رابطه دولت ساسانی و الیگارشی یهودی را ناشی از دو عامل میتوان شمرد: نخست، وضع دشوار اقتصادی ایران در سده پنجم میلادی؛ دوم، بحران اجتماعی جامعه ایران که به شورشهای مردمی موسوم به جنبش مزدکیان انجامید. منابع تاریخی از وضع دشوار اقتصادی ایران در این زمان و بروز قحطی و خشکسالی شدید در سالهای ۴۶۶ تا ۴۷۱ میلادی خبر میدهند. به همین دلیل است که گروه کثیری از یهودیان مستقر در ایران و بینالنهرین به حواشی خلیج فارس و شبهجزیره عربستان و یمن و هند مهاجرت کردند. منشاء جوامع یهودی شبه جزیره عربستان و یمن در زمان ظهور اسلام به این تحول میرسد. این بحران اقتصادی طبعاً از علل مهم پیدایش جنبش مزدکی و اقبال وسیع مردم به آن بود تا بدانجا که قباد، پادشاه ساسانی (۴۸۸ تا ۵۳۱)، نیز در آغاز سلطنت خود به مزدک گرایش داشت. میدانیم که در زمان قباد یهودیان مورد حمله مزدکیان قرار گرفتند. معهذا، ستیز با الیگارشی یهودیان پیش از قباد، در زمان یزدگرد دوم و فیروز، آغاز شد که هیچیک مزدکی نبودند. به علاوه، مزدک بامدادان نیز، چنانکه آرتور کریستن سن ادعا کرده، کمونیست نبود. او از طبقه روحانیون و مغان بود و به روایت خواجه نظام الملک در مقام موبدان موبد جای داشت: اول کسی که در جهان این مذهب معطله آورد، مردی بود که اندر زمین عجم بیرون آمد و او را موبدان موبد، گفتندی. نام او مزدک بن بامدادان. به روزگار ملک قباد بن پیروز و نوشروان عادل. خواست که کیش گبرکی را بر گبران به زیان آورد و راهی نو در جهان گسترد… چنانکه دین گبران و دین جهودان و ترسایان و بت پرستان را باطل کند… مزدک با دینی که کرتیر بنیان نهاد موافقتی نداشت و از طریق اصلاح آن نظام دین نوینی را ارائه میداد. فردوسی او را موبدی سخنگوی و با دانش و رأی و کام توصیف کرده و گزارشش از ماجرای مزدک همدلانه است. تکاپوی مزدک و قباد را، به رغم افسانهپردازیهای پسین، تنها باید تلاشی برای ایجاد رضایت در توده مردم شورشی از طریق کاهش فاصله طبقاتی و کوتاه کردن دست بخش آزمند و حریص و تجاوزگر اشرافیت آنروز ایران دانست. این نیاز مبرم آن روز جامعه ایرانی بود و آغاز آن به زمان فیروز میرسد نه قباد و مزدک. به نوشته پیگولوسکایا: در آن زمان فلاکتهای طبیعی متعددی گریبانگیر مردم کشور شد. کمبود محصول، قحطی و گرسنگی، تودههای مردم را دچار فقر و مسکنت کرد. اخباری در دست است مبنی بر اینکه فیروز کوشید تا تسهیلاتی در زندگی مردم پدید آورد. وی از میزان مالیات سرانه کاست و از خزانه دولت اتباع کشور را یاری کرد. اخبار دیگر حاکی از آن است که فیروز از ثروتمندان خواست تا به یاری بی چیزان بشتابند. وی در این زمینه از کوشش دریغ نورزید. معاصران متذکر شدهاند که دوران پادشاهی او (فیروز) با فلاکت و بدبختی فراوان همراه بود و مردم در آستانه تاجگذاری بلاش در فقر و مسکنت بسر میبردند. پس از سال ۴۸۴، که سال تاجگذاری بلاش برادر فیروز بود، هیچگونه بهبودی در وضع کشور حاصل نشد. پول در خزانه سخت کاستی پذیرفت. گردآوری مالیات از اهالی دشوار مینمود. روستاییان ورشکسته از شدت فقر و مسکنت کشتزارهای خود را ترک میگفتند. فریاد عدم رضایت و اعتراض سراسر کشور را فراگرفته بود. بلاش نیک نفس و آشتی جو نیز چون فیروز کوشید تا از طریق محدود کردن اقتدار و تاراجگری اشراف و ثروتمندان آزمند راهی برای نجات کشور بیابد ولی با توطئه آنان سرنگون و کور شد. و سرانجام قباد، پسر فیروز، به قدرت رسید. این تحولات درست مقارن است با ستیز فیروز و قباد با الیگارشی یهودی مستقر در ایران و مهاجرت یهودیان بویژه به عربستان و یمن. میتوان تصور کرد که تکاپوی اقتصادی و مالی یهودیان نفرت مردم را برانگیخت و تعارضهای شدید را با ایشان سبب شد. الیگارشی یهودی بخشی از تکاپوی خود را به سرزمین پررونق تجاری و کشاورزی یمن و عربستان منتقل کرد و در توطئههای آن زمان گروهی از اشراف ایران علیه بلاش و قباد نیز شرکت جست. آنگاه که قباد سرنگون شد به شورش مسلحانه علیه دولت ایران دست زد؛ و سرانجام همه این حوادث را به پرچمی دیگر برای مظلومیت خویش بدل ساخت. این رویه متعارف و شناخته شده تاریخنگاری یهود است. شورش مسلحانه یهودیان علیه دولت ایران، و به تعبیر مورخین دانشگاه عبری اورشلیم استقرار سلطنت یهودی در بینالنهرین، در سال ۴۹۵ میلادی آغاز شد؛ زمانی که آشوب ایران را فراگرفت و اشراف ساسانی و موبدان زرتشتی مخالف مزدک قباد را از سلطنت خلع کردند. به نوشته پیگولوسکایا: قباد در نخستین سالهای سلطنتش به گروههایی تکیه داشت که از مزدکیان حمایت میکردند. این نیز موجب قوت یافتن جنبش مزدکیان شد که از پشتیبانی توده مردم برخوردار بود… گذشت نسبت به مزدکیان و نادیده گرفتن اعمال خصمانه این گروه علیه اشراف و بزرگان انفجارهایی را موجب گردید. اشراف و موبدان قباد را از تخت شاهی به زیر کشیدند و برادرش جاماسپ را بجای او بر تخت نشاندند. قباد به سرزمین هفتالیان گریخت، سه سال بعد (۴۹۹) با حمایت آنان به ایران بازگشت و قدرت را بدست گرفت؛ ولی سالها طول کشید تا نظم و امنیت را به سراسر ایران بازگرداند. ماحوزا شهری بود در کناره جنوبی رود دجله در نزدیکی تیسفون پایتخت ساسانی. تیسفون در زمان سلوکیها ساخته شد. اویدوس کاسیوس سردار رومی، در تهاجم سال ۱۶۵میلادی به بین النهرین آن را خراب کرد. اردشیر اول ساسانی آنرا از نو بنا کرد و (بی اردشیر) نام گرفت. این نام مکرر در تلمود بکار رفته که نشانه پیوند یهودیان با آن است. در آغاز شکوفایی تیسفون، ماحوزا به یکی از مراکز مهم تجاری بین النهرین بدل شد زیرا در محل تردد کاروان های تجاری جای داشت. یهودیان در تجارت ماحوزا و تیسفون نقشی فعال بدست گرفتند و به روایت تلمود تجارت شان بسیار سودآور بود. یهودیان ماحوزا املاک کشاورزی پهناور نیز در اختیار داشتند. در نیمه دوم سده چهارم میلادی، در زمان سلطنت شاپور دوم، ماحوزا به یکی از کانون های اصلی الیگارشی یهودی بدل شد تا بدانجا که راوا حوزه درس خود را از پامبدیتا به این شهر منتقل کرد و چهارده سال (تا زمان مرگ) در آنجا زیست. در این زمان، جمعیت انبوهی از یهودیان در ماحوزا استقرار یافتند و اکثریت مردم شهر یهودیان بودند. با آغاز آشوب در ایران و سقوط قباد، الیگارشی یهودی به رهبری مر زوترای دوم، شاه داوودی، از فرصت بهره جست، به کمک نیروی مسلح خویش دولت مستقل خود را در بخشی از بین النهرین برپا کرد و ماحوزا را، که قاعدتاً قلعه ای استوار بود، مرکز آن قرار داد. مر زوترا پسر هونای پنجم است؛ همان شاه داوودی که در سال ۴۷۰ به فرمان فیروز ساسانی گردن زده شد. مادر او دختر حنینا رئیس حوزه ماحوزاست. گفته میشود در ماجرای هونای پنجم تمامی اعضای خاندان داوود به قتل رسیدند و زوترا تنها بازمانده ایشان بود. مر زوترا از حمایت حنینا، پدر بزرگش برخوردار بود. سلطنت مستقل یهود در ماحوزا هفت سال دوام آورد. سرانجام، در سال ۵۰۲ میلادی ارتش ایران ماحوزا را تصرف کرد. مر زوترا و حنینا، و قاعدتاً گروهی دیگر از یهودیان، در کنار پل ماحوزا مصلوب شدند و نهادهای یهودی در سراسر ایران تعطیل شد. گفته میشود در پی این ماجرا از خاندان داوود تنها نوزادی از مر زوترا ماند که او نیز بنام پدر خوانده میشد. این مر زوترا را مخفیانه به بیت المقدس بردند و در سال ۵۲۰، زمانی که ۱۸ ساله شد، در رأس یهودیان جای گرفت. در این زمان است که راوینا بن هونا (راوینای دوم) رئیس حوزه سورا به تدوین تلمود پایان داد. با مرگ او (۴۹۹) این مجموعه فقهی بسته شد و دوران امورائی در حاخامیم یهودی به پایان رسید. زمان زندگی راوینا بن هونا را دوران شدت عمل مقامات ایرانی علیه یهودیان و بستن کنیسه ها عنوان میکنند. امنون نتصر، استاد دانشگاه عبری اورشلیم، که میداند شورش مر زوترا نقض قوانین و تمامیت ارضی ایران است، چون نویسندگان تاریخ مردم یهود این حادثه را با افتخار تأسیس سلطنت مستقل یهود نمیخواند. او سیر و توالی حوادث را می آمیزد و روایت خود را بگونه ای تنظیم میکند که شورش مر زوترا عملی تدافعی جلوه گر شود. سپس، به توجیه آن دست میزند و مینویسد: انگیزه این شورش هسته های نامشروع، خصوصاً در مورد پاکی خانوادگی و احترام به مالکیت شخصی، در آئین مزدک بود. این توجیه عجیبی است. جماعتی بیگانه و میهمان که برای کسب و کار در سرزمینی اقامت گزیده اند اینک برای خود رسالت پاسداری از حریم اخلاق و شرع مردم میزبان را قایل اند (بی توجهی به تاریخ یهود و ناآشنایی با ساختار سیاسی یهودیان سـبب میشود که برخی محققین درباره این حادثه داوریهای غریبی بدست دهند. برای نمونه، محقق نامداری چون پیگولوسکایا کمترین آشنایی با شورش زوترا ندارد؛ بطور گذرا به آن اشاره میکند و گمان میبرد که در یهودیان نیز به تأثیر از جنبش مزدک، و به سود آن، هیجان و آشوب پدید آمده بود). انتقال کانون تکاپوی الیگارشی یهودی به یمن در اواخر سده پنجم و اوایل سده ششم میلادی، در تاریخ و فرهنگ این سرزمین، و تمامی شبه جزیره عربستان، بازتاب جدی و عمیق داشت. به دلیل تکاپوی مبلغین یهودی، حکمران یمن به نام تبع بن اسعد ابی کرب به آئین یهود گروید و مردم یمن را، که جمله گبر و آتش پرست بودند، به پیروی از خود خواند. او به زیارت خانه کعبه رفت و به سران قریش دستور داد که در زمان زیارتش آن را از بت پاک کنند. ابن هشام این را سرآغاز اشاعه دین یهود در عربستان میداند. تبع پدر یوسف ذونواس، شاه یهودی یمن در اوایل سده ششم میلادی است. سلطنت ذونواس دوران جنگ های یهودیان با مسیحیان حبشه است و سرکوب خونین مسیحیان در یمن و منطقه. در قرآن کریم (سوره بروج) از ذونواس و پیروانش بنام اصحاب اخدود یاد شده است. اخدود به معنای گودال است. آنان گودال هایی از آتش فراهم آورده بودند و مسیحیان را به انتخاب میان سقوط در این گودالها یا پذیرش یهودیت مخیر میساختند. ذونواس با حاخام های بین النهرین مرتبط بود و اسناد کشف شده در سال ۱۹۵۳ میلادی نشان میدهد که در زمان جنگهای وی با مسیحیان حبشی (۵۱۸ میلادی) حاخامهای اعزامی از بینالنهرین در کنارش حضور داشتهاند. طبق این اسناد، دو تن از حاخام های یهودی از سوی ذونواس با مسیحیان درباره سرنوشت اسرا مذاکره میکردند. تعداد کشته شدگان حبشی در این جنگ ۱۳ هزار نفر و تعداد اسرا ۹۵۰۰ نفر ذکر شده است. گفته میشود که ذونواس با مر زوترا، شاه داوودی یهود، رابطه داشت و مر زوترا در سال ۵۲۰ به یمن سفر کرد. این مر زوترا باید پسر مر زوترای دوم باشد؛ همان نوزادی که از ماحوزا به بیت المقدس برده شد. در سال ۱۹۳۱ باستان شناسان آلمانی مقبره ذونواس را کشف کردند. در این مقبره به همراه جسد اشیاء قیمتی نیز دفن شده بود. این تبلیغ نیز، چون تبلیغ یهودیت در میان مردم ادیابن، برای الیگارشی یهودی پیامد منفی داشت زیرا زمینه را برای اشاعه مسیحیت و سرانجام اسلام در یمن فراهم ساخت. با ظهور پیامبراسلام (ص)، در سال ششم هجری/ ۶۲۸ میلادی مردم یمن عموماً به اسلام گرویدند. تجربه گروش بیگانگان به یهودیت در همه جا برای الیگارشی یهودی تجربه ای تلخ است. در زمان ظهور عیسی مسیح (ع) دیدیم این نوکیشان یهودی، که در آرمان های موسوی رنگ و بوی یکتاپرستی و عدالت را یافته بودند، به سرعت به کانون آشوب بدل شدند و به روی اشرافیت یهود تیغ کشیدند. در نمونه ادیابن گروش عمومی مردم یهودی شده به مسیحیت را دیدیم و تبدیل این ایالت به کانون اصلی اشاعه دین مسیح در ایران و بین النهرین. این تجربه های مکرر سبب شد که الیگارشی حاخامی از این پس ساختار خود را بطور اکید بر مبانی نژادی استوار کند. تنها نمونه تبلیغ که در سده های پسین میشناسیم در میان قبایل ترک خزر است که درباره آن سخن خواهیم گفت. در دوره دوم سلطنت قباد رابطه الیگارشی یهودی با او تیره نماند. قباد، که پس از بازگشت و جلوس مجدد به اریکه شاهی سخت نیرومند و ترسناک مینمود، برای تحکیم اقتدار خویش به قتل مزدک و سرکوب وسیع مردمی که مزدکی و (بد دین) نام گرفتند دست زد. کارگردان این کشتار خسرو (کسری انوشیروان)، ولیعهد آن زمان، بود. فردوسی جلسه محاکمه مزدک و قتل او و هوادارانش را چنین روایت کرده است:
چنین گفت کسری به پیش گروه
به مزدک که ای مرد دانش پژوه
یکی دین نو ساختی پر زیان
نهادی زن و خواسته در میان
جهان زین سخن پاک ویران شود
نباید که این بد به ایران شود
همه کدخدایند و مزدور کیست؟
همه گنج دارند و گنجور کیست؟
ز دین آوران این سخن کس نگفت
تو دیوانگی داشتی در نهفت؟
پر آواز گشت انجمن سر به سر
که مزدک مبادا بر تاجور
همی دارد او دین یزدان تباه
مباد اندرین نامور بارگاه
به کسری سپردش همانگاه شاه
ابا مرگ او داشت آئین و راه
بدو گفت هرکو برین دین اوست
مبادا یکی را به تن مغز و پوست
که با این سران هرچه خواهی بکن
ازین پس ز مزدک مگردان سخن،
یکی دار فرمود کسری بلند
فروهشت از دار پیچان کمند،
نگونبخت را زنده بر دار کرد
سر مرد بی دین نگونسار کرد،
از آن پس بکشتش به باران تیر
تو گر باهشی راه مزدک مگیر،
بزرگان شدند ایمن از خواسته
زن و زاده و باغ آراسته/ فردوسی
خواجه نظام الملک نیز صحنه ای موحش از کشتار ۱۲ هزار تن از پیروان مزدک، از شهری و روستایی و لشکری که به تعبیر فردوسی در زمره سران ایران بودند، در کاخ قباد توصیف کرده است. احتمالاً از این زمان است که یهودیان را در کنار قباد و پسرش مییابیم. امنون نتصر مینویسد به احتمال قوی یهودیان در یک نبرد مسلحانه از قباد دفاع کردند. امنون نتصر می افزاید: تا زمان حمله اعراب به ایران وضع یهودیان به سان زمان قباد بود. روشن است که منظور مرحله دوم سلطنت قباد است. خسرو اول (انوشیروان) در دوران سلطنتش (۵۳۱ تا ۵۷۹) آزار و کشتار مسیحیان و مزدکیان و مانویان را ادامه داد و بویژه به سرکوب خونین شورشی دست زد که در خوزستان به رهبری پدر بزرگش نوشزاد (انوشگزاد) و با شرکت مسیحیان و مزدکیان ایران آغاز شد. در قیام نوشزاد مردم از همه گروه شرکت جستند؛ در میان آنان هم توانگران بودند و هم تهیدستان. به گزارش دینوری و فردوسی، این نوش زاد از مادری مسیحی به دنیا آمد.
برین سان زنی داشت پر مایه شاه
به بالای سرو و به دیدار ماه،
به دین مسیحا بد این ماه روی
زدیدار او شهر پر گفت و گوی،
یکی کودک آمدش خورشید چهر
ز ناهید تابنده تر بر سپهر،
ورا نامور خوانده ای نوش زاد
نجستی ز ناز از برش تند باد/ فردوسی
نوشزاد به سان مادر مسیحی بود و به رغم تلاش نوشیروان حاضر به پذیرش آئین زرتشت نشد. او، در حوالی سال ۵۵۰ میلادی، در جنگ مجروح و دستگیر شد. برای نجات جان خویش از مسیحیت عدول نکرد؛ پیش از مرگ بار دیگر بر وفاداری خود به دین مسیح پای فشرد و افزود که ایمان به این آئین او را به جنگ با پدر واداشته است. وی را به رسم مسیحیان به خاک سپردند. مناظره نوشزاد و فرستاده پدر چنین است:
جوانی، دل شاه کسری مسوز
مکن تیره این آب گیتی فروز،
پیاده شو از باره زنهار خواه
به خاک افکن این گرز و رومی کلاه،
دل شهریار از تو بریان شود
ز روی تو خورشید گریان شود،
چنین داد پاسخ ورا نوش زاد
که ای پیر فرتوت سر پر زباد،
مرا دین کسری نباید همی
دلم سوی مادر گراید همی،
که دین مسیحاست آئین اوی
نگردم من از فره و دین اوی،
اگر من شوم کشته زان باک نیست
کجا زهر مرگست و تریاک نیست،
سر من ز کشتن پر از دود نیست
پدر بتر از من که خشنود نیست،
مکن دخمه و تخت و رنج دراز
به رسم مسیحا یکی گور ساز
نه کافور باید نه مشک و عبیر
که من زین جهان کشته گشتم به تیر/ فردوسی
ظاهراً در تاریخ نگاری ایران انوشیروان دادگر نام گرفته از آن رو که در تلمود هیچ اشاره ای به رفتار بد او با یهودیان مندرج نیست! از زمان سلطنت هرمزد چهارم (۵۷۹ تا ۵۹۰) بار دیگر از تعطیل شدن نهادهای سیاسی و قضایی یهودیان مطلع میشویم. نتیجه آن شد که یهودیان ثروتمند از شورش بهرام چوبین حمایت کردند و در پاسخ به این اقدام ماهبد، سردار ایرانی، برخی از یهودیان را در یکی از شهرکهای نزدیک تیسفون به قتل رسانید. بهرام چوبین از دودمان مهران (از خاندان های اشکانی) بود و از سرداران سپاه ایران. او هرمزد را از سلطنت خلع کرد، در تیسفون تاج شاهی بر سر نهاد و بنام بهرام ششم مدت کوتاهی (۵۹۰ تا ۵۹۱) سلطنت کرد. خسرو پرویز، پسر هرمزد، به روم پناه برد و موریس، امپراتور روم، با شرایطی او را یاری کرد. خسرو به ایران بازگشت، بهرام چوبین را شکست داد و سلطنت را به دست آورد. بهرام به بلخ گریخت، به ترکان پناه برد و در آنجا سرانجام به تحریک خسرو پرویز به قتل رسید. بهرام چوبین را سرداری میخوانند که: سر به نافرمانی برداشت و هوای پادشاهی در سر پروراند، و با این کار خود و پیامدهای آن آتش انقلابی را شعله ور ساخت که به نابودی یک شاه [هرمزد] انجامید و شاه دیگر [خسرو] را به ترک تاج و تخت و فرار از کشور واداشت که جز با کمک سپاه بیگانه موفق به باز پس گرفتن تاج و تخت خود نشد. دوران ۶۰ ساله پایانی دولت ساسانی، از زمان خسروپرویز (۵۹۱ تا ۶۲۸) تا یزدگرد سوم (۶۳۲ تا ۶۵۱) اوج رابطه الیگارشی یهودی و ساسانیان است. در سال ۶۱۴ میلادی، یهودیان به خسروپرویز در تسخیر فلسطین یاری رسانیدند و تا سال ۶۱۷ بر آن سلطه داشتند. میتوان تصور کرد که آنان در این سه سال چه انتقام خونینی از مسیحیان گرفتند. در سال ۶۲۸ میلادی فلسطین بار دیگر بدست رومیها افتاد. این بار یهودیان اند که از قتل عام فجیع خود بدست مسیحیان اورشلیم و فلسطین سخن میگویند. توجه کنیم که بسیاری از این مسیحیان اورشلیم و فلسطین کسی نیستند جز بازماندگان قبایل بنی اسرائیل که به مسیحیت گرویده اند. در زمان ظهور پیامبر اسلام (ص) بوستان بن حنینای شاه داوودی یهود است. درباره بوستان بن حنینای این روایت تلمود شنیدنی است: یزدگرد سوم تصمیم میگیرد تمامی شاهزادگان داوودی را به قتل رساند و تبار خاندان داوود را براندازد. شبی خواب می بیند که در بوستانی به قطع درختان میوه مشغول است. آنگاه که به آخرین درخت میرسد پیرمردی عجیب ظاهر میشود و از کار او ممانعت میکند. یزدگرد به توصیه درباریان پدر زن حنینای، شاه داوودی یهود، را به دربار میخواند و تعبیر خواب را از او میپرسد. در این زمان همسر حنینای باردار است. پیشگوی یهودی به پادشاه میگوید که آن پیرمرد داوود شاه بود و مانع شد که تو نسل فرزندانش را منقطع کنی. یزدگرد متأثر میشود، همسر باردار حنینای را به دربار میخواند و او را مورد عنایت قرار میدهد. این زن پسری آورد که به یاد رویای پادشاه ساسانی بوستان نام گرفت. زمانی که بوستان به سن بلوغ رسید به نزد یزدگرد فراخوانده شد و خردمندی اش یزدگرد و درباریان را متحیر ساخت. پادشاه او را ستود؛ منصب ریاستش را بر یهودیان رسمیت بخشید و بدینسان خشنودی یهودیان را برانگیخت. پس از تسخیر بین النهرین بوسیله عمر بن خطّاب، خلیفه دوم غاصب اسلام، بوستان را در مسند فوق تثبیت کرد؛ یکی از دختران اسیر پادشاه ایران را به همسری اش داد و دختر دیگر را خود به زنی گرفت. ابراهیم بن داوود، مورخ نامدار یهودی، در سفر قباله این داستان را به علی (علیهالسلام) منتسب میکند. بی گمان، آن بخش از داستان فوق که از رابطه حسنه خلیفه اسلام با بوستان سخن میگوید برای جلب عنایت مسلمانان به خاندان داوود ساخته شده زیرا متضمن این پیام است که خلفای نخستین اسلام، عمر بن خطاب یا علی (علیهالسلام)، ساختار سیاسی یهودیان را به رسمیت شناخته اند و انتساب سران الیگارشی یهودی را به تبار داوود پیامبر (ص) تأیید کرده اند. معهذا، خویشاوندی بوستان با خاندان یزدگرد جدی است. این امر بعدها بحث شدیدی را در میان حاخام های یهودی بر سر مشروعیت ریاست نسلهای بعدی خاندان داوود برانگیخت؛ زیرا در فرزندان بوستان خون غیریهودی یک شاهزاده ایرانی را جاری میساخت. سرانجام، بحث فوق با این نظر به پایان رسید که نسل های پسین شاهزادگان داوودی از همسر اول و یهودی بوستان اند. معهذا، دایرة المعارف یهود ذکایی بن اهونای، شاه داوودی (متوفی پیش از سال ۷۷۱ میلادی)، را از تبار همسر ایرانی بوستان میداند.
حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: کسى که درون خویش را اصلاح کند خداوند ظاهرش را اصلاح خواهد کرد و کسى که براى دینش کار کند خداوند دنیایش را کفایت میکند و کسى که بین خود و خدایش را نیکو کند خداوند خود بین او و مردم را کفایت میکند.